Cafenostal Instagram Photos and Videos

Loading...


Followers: 118,727
Following: 77
Total Comments: 0
Total Likes: 0

شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس پشت ...
Media Removed
شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس پشت اون پرده ها، يه حياط بود، با چراغ هاى روشن دو تا دختر بچه هستند كه دستشون توى دهنشونه، دارن انگشتشون رو ميمكن يك بچه هم دهنش وا مونده، محو شده جلوى عكس توى نور بي رحم فلاش كاناپه ها اون عقب، روي ... شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس
پشت اون پرده ها، يه حياط بود، با چراغ هاى روشن

دو تا دختر بچه هستند كه دستشون توى دهنشونه، دارن انگشتشون رو ميمكن
يك بچه هم دهنش وا مونده، محو شده جلوى عكس توى نور بي رحم فلاش

كاناپه ها اون عقب، روي هم چيدن تا جا باز بشه واسه خواب

رديف بالش ها و تشك ها و ملافه ها

رد خيسى و رطوبت روى تشكچه يكى از كاناپه ها

ما درست وسط اين اتاق پذيرايى بود كه خيلى چيزها رو داشتيم از دست مى داديم

ما نسل همين فضاهاى فشرده بوديم كه به خلوت خودخواسته رسيد،
تقديم به آن "ستون هاى گچى معروف وسط اتاق ها"
شما هم بنويسيد تا دم خواب

يك بچه هم شيشه شير به دهنشه
Read more
Loading...
شما با كدام "نقش" خاطره داريد، روزهاىِ عطش "اينجا نبودن" و خنده تابستانى و خسته ما، يادبودِ همه "كوبلن" ...
Media Removed
شما با كدام "نقش" خاطره داريد، روزهاىِ عطش "اينجا نبودن" و خنده تابستانى و خسته ما، يادبودِ همه "كوبلن" هايى كه صبورِ "خوب" خانگى، شريك و هم زخم "ضجّه" هاى چند نسل بودند، نقشه، پارچه شماره دوزی، نخ دمسه، سوزن، قیچی، قرقره و شروع یک خاطره دلگیر روی دیوار: كوبلن ها بدون شك، و به شكل اسرارآميزى، غمگين ... شما با كدام "نقش" خاطره داريد، روزهاىِ عطش "اينجا نبودن" و خنده تابستانى و خسته ما، يادبودِ همه "كوبلن" هايى كه صبورِ "خوب" خانگى، شريك و هم زخم "ضجّه" هاى چند نسل بودند، نقشه، پارچه شماره دوزی، نخ دمسه، سوزن، قیچی، قرقره و شروع یک خاطره دلگیر روی دیوار: كوبلن ها بدون شك، و به شكل اسرارآميزى، غمگين ترين تابلوهاى روى ديوارها بودند، نمادى از آرزوها و بلندپروازى به زمين خورده يك جامعه، تلاش براى فرار از اينجا و اكنون، نقش هاى ماليخوليايى و همزمان عاشقانه، از صورت دختر ونیزی، دسته گل رز، اسب هاى وحشى و ترکمن تا تصاویر ساحل دریا و آن زن و مرد درشکه سوار معروف، از آن قاب هاىِ بزرگِ ديوارى كه جنسشان از فلز یا گچ بود، با گوشه هاى تيز و هميشه با يك "كوبلن" طرح دار روىِ ديوارهاىِ خانه جا داشتند. بعضى عكس ها، چيزهايى دارند كه انگار به ظالمانه ترين شكلِ ممكن، پوشيده مى شوند، مثلِ بعضى دوره ها و مقاطعِ تاريخى كه انگار، ديگر تكرارشان يا تجربه زيسته شان، به شكلِ "ساده" اى محكوم به فراموشى و فاقد رونوشت و تكرار است، مثل همين كوبلن ها كه نماد خلسه، در خود فرورفتگى، تكرار و استيصال يك مقطع تاريخي بودند، با رد و نشان گم شده اى از ميليون ها زن و مرد و دختر و پسرى كه به پايشان نشستند، از دختران دم بخت و هنرنمايى هايشان تا مردان بازنشسته و پسران جا مانده در غربت خدمت و دوران سربازى، طرح هايى با كيفيت كم و پيكسل ضعيف كه يكباره اصيل ترين و شفاف ترين زبان اعتراض يك جامعه شدند، چيز ديگرى در پشت ظاهر خانگى و آرام اين طرح ها بود، پشت همين طرح هاى ساده، زير اين گل ها، اسب ها، دشت ها، منظره ها، ماهى ها، چمن ها و سبدهاى ميوه، چيزى تپنده پنهان شده بود، مثل يك فرياد در گلو مانده، شبيه يك بغض فروخورده، و كوبلن ها شايد گم شده ترين يادگارهاى هر اسباب كشى يا تقسيم ارث هستند، بى ارزش و مناسب براى بيرون انداختن و شروع تغيير دكوراسيون، تابلوهايى كه صبح هاى زود يا نيمه هاى شب، با خرت و پرت هاى خانه در كوچه ريخته مى شدند، و ما نسلى شديم بيرون زده از دل همين فراموش شده ها، يادگارها و يادبود هاى دور ريخته و از دست داده. و ما شايد بيرون از اين تابلوها نبوديم، و همه عمر رفته را شبيه نقشه رنگ و رو رفته يك صورت مادرانه، قامت پدرانه، لبخند كودكانه با صداى شيهه اسب سفيد قصه مادربزرگ، روى يك كوبلن قديمى زندگى كرديم، ما كه فرار با درشكه، نوازش يال اسب، ظهر تابستان، زخم سوزن، عطر گلدان و كودكى جا مانده را مانيم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
نقشه، پارچه شماره دوزی، نخ دمسه، سوزن، قیچی، نخ قرقره و شروع یک خاطره دلگیر روی دیوار: كوبلن ها بدون ...
Media Removed
نقشه، پارچه شماره دوزی، نخ دمسه، سوزن، قیچی، نخ قرقره و شروع یک خاطره دلگیر روی دیوار: كوبلن ها بدون شك، و به شكل اسرارآميزى، غمگين ترين تابلوهاى روى ديوارها بودند، شماره دوزی یا کوبلن دوزی كه نوعی گلدوزی و سوزن دوزی روی پارچه مخصوص و سوراخ دار بود، از صورت دختر ونیزی، دسته گل رز، اسب ترکمن تا تصاویر ... نقشه، پارچه شماره دوزی، نخ دمسه، سوزن، قیچی، نخ قرقره و شروع یک خاطره دلگیر روی دیوار: كوبلن ها بدون شك، و به شكل اسرارآميزى، غمگين ترين تابلوهاى روى ديوارها بودند، شماره دوزی یا کوبلن دوزی كه نوعی گلدوزی و سوزن دوزی روی پارچه مخصوص و سوراخ دار بود، از صورت دختر ونیزی، دسته گل رز، اسب ترکمن تا تصاویر ساحل دریا و زن و مرد درشکه سوار، از آن قاب هاىِ بزرگِ ديوارى كه جنسشان از فلز یا گچ بود، با گوشه هاى تيز و هميشه با يك "كوبلن" طرح دار روىِ ديوارهاىِ خانه جا داشتند. بعضى عكس ها، چيزهايى دارند كه انگار به ظالمانه ترين شكلِ ممكن، پوشيده مى شوند، مثلِ بعضى دوره ها و مقاطعِ تاريخى كه انگار، ديگر تكرارشان يا تجربه زيسته شان، به شكلِ "ساده" اى محكوم به فراموشى و فاقد رونوشت و تكرار است، مثل همين كوبلن ها كه نماد خلسه، در خود فرورفتگى، تكرار و استيصال يك مقطع تاريخي بودند، با رد و نشان گم شده اى از ميليون ها زن و مرد و دختر و پسرى كه به پايشان نشستند، از دختران دم بخت و هنرنمايى هايشان تا مردان بازنشسته و پسران جا مانده در غربت خدمت و دوران سربازى، طرح هايى با كيفيت كم و پيكسل ضعيف كه يكباره اصيل ترين و شفاف ترين زبان اعتراض يك جامعه شدند، چيز ديگرى در پشت ظاهر خانگى و آرام اين طرح ها بود، پشت همين طرح هاى ساده، زير اين گل ها، اسب ها، دشت ها، منظره ها، ماهى ها، چمن ها و سبدهاى ميوه، چيزى تپنده پنهان شده بود، مثل يك فرياد در گلو مانده، شبيه يك بغض فروخورده، و كوبلن ها شايد گم شده ترين يادگارهاى هر اسباب كشى يا تقسيم ارث هستند، بى ارزش و مناسب براى بيرون انداختن و شروع تغيير دكوراسيون، تابلوهايى كه صبح هاى زود يا نيمه هاى شب، با خرت و پرت هاى خانه در كوچه ريخته مى شدند، و ما نسلى شديم بيرون زده از دل همين فراموش شده ها، يادگارها و يادبود هاى دور ريخته و از دست داده. و ما شايد بيرون از اين تابلوها نبوديم، و همه عمر رفته را شبيه نقشه رنگ و رو رفته يك صورت مادرانه، قامت پدرانه، لبخند كودكانه با صداى شيهه اسب سفيد قصه مادربزرگ، روى يك كوبلن قديمى زندگى كرديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
تاريخى سرشار از قاب تنگ شب، ويرانى تجربه ها و شهامت نوميد شدن، صندلى هاى ارج فلزى خالى، لهستانى هاى ...
Media Removed
تاريخى سرشار از قاب تنگ شب، ويرانى تجربه ها و شهامت نوميد شدن، صندلى هاى ارج فلزى خالى، لهستانى هاى چوبى ته ايوان، حوض، هندوانه، و مهمانی خانوادگی در منطقه "ده بالا" در يزد در حوالى سال هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدى: همه با "عشق" دور ايوان مسقف و شيشه اى نشسته اند، پنجره رو به باغ باز است و "سبد ميوه" ... تاريخى سرشار از قاب تنگ شب، ويرانى تجربه ها و شهامت نوميد شدن، صندلى هاى ارج فلزى خالى، لهستانى هاى چوبى ته ايوان، حوض، هندوانه، و مهمانی خانوادگی در منطقه "ده بالا" در يزد در حوالى سال هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدى: همه با "عشق" دور ايوان مسقف و شيشه اى نشسته اند، پنجره رو به باغ باز است و "سبد ميوه" هاى تازه فصل روى ميزها چيده شده است، هندوانه، زردآلو، خيار، انگور و آلو، با جعبه اى سفيد و مقوايى كه شايد شيرينى قطاب يا باقلواى يزد باشد. يكباره شلوغى ها رو به خاموشى مى رود، سكوت در تصوير مى نشيند و دستى براىِ چيدن ميوه اى از درخت "زندگى جاودان" دراز مى شود، بادى در ميان درختان مى وزد و سپيدارهاى باغ، با چشم هايشان به ما نگاه مى كنند و "دوربين" لحظه را به قفس تصوير مى اندازد. و جهان جايى براى "قلب" است، قلب تكيده انسان كه هميشه آن سوتر از "فرياد باغ" به انتظار قضاوت تاريخ نشسته است، مثل همين خانواده گردشگر كه در يك باغ ايرانى مهمان شده اند، بيرون اما جهان دارد به سوى يك دهه جانانه مى رود، مثل همه خاطرات كه شبيه "بومرنگ" هستند، هر چه با قدرت بيشترى از خودمان، دورشان كنيم، با شدت بيشترى به سمت ما باز مى گردند. و مگر تاريخ جاى همين "قلب" ها نبوده است، قلب هاى قالب زده و مغلوب دست سرنوشت، و هر انسانى شبيه "دوره كردن بسته اى از دروغ ها، خيانت ها، تلاش ها، ترديدها، تقلب ها و ژست هاىِ بيهوده" است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
كليد واژه اى براى همه كليواژها، حاج تقى و همه فرشتگان نمره بيست زمانه در دهه چهل، ظهورِ يكباره همه شكل ...
Media Removed
كليد واژه اى براى همه كليواژها، حاج تقى و همه فرشتگان نمره بيست زمانه در دهه چهل، ظهورِ يكباره همه شكل هاى تازه نمايش، از مينى ژوپ ها، گارترها، كليواژها تا تجربه اروتيسيزم در سينمايي ترين فرمش، لذت ها و توبه هايشان، الهگان عذاب، تقى ظهورى و ژست كشيدنِ گوشِ مرد ايراني با سر و گوشى كه هميشه براي زنان ... كليد واژه اى براى همه كليواژها، حاج تقى و همه فرشتگان نمره بيست زمانه در دهه چهل، ظهورِ يكباره همه شكل هاى تازه نمايش، از مينى ژوپ ها، گارترها، كليواژها تا تجربه اروتيسيزم در سينمايي ترين فرمش، لذت ها و توبه هايشان، الهگان عذاب، تقى ظهورى و ژست كشيدنِ گوشِ مرد ايراني با سر و گوشى كه هميشه براي زنان مي جُنبد: عكسى از فضاىِ داخلى استوديو با ديوارها و پوسترهايش در سال هزار و سيصد و چهل و هشت خورشيدى، از راست به چپ ایرن، سهیلا، کتایون، فرانک میرقهاری و تقی ظهوری در استودیو فيلمسازى "میثاقیه" در خيابانِ حافظ کوچه ايرج، پوسترِ فيلمِ "مرد بى ستاره" روى ديوار است. ظهوری در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدي يكباره تصمیم به کناره‌گیری و جدا شدن از جريانِ فيلم و سینما گرفت، مردى كه شمايل و نمادِ چشم چرانى، هوس بازى، لودگى و سيرى ناپذيرى بود. روزنامه‌های عصرِ دوشنبه ششم مهرماه در واكنش به اين موضوع، متن اطلاعیه اي از او را به چاپ رساندند. ظهوری پس از این اطلاعیه به زیارتِ خانه خدا رهسپار شد و پس از بازگشت از حج در حقيقت از سينما توبه كرد. پس از اين اقدام از سوی سندیکای هنرمندان به او پیشنهاد شد تا به عنوان مشاور عالی سندیکا فعالیت کند. او پیشنهاد را پذیرفت و ازآن پس در هیچ فیلمی بازی نکرد. استودیو میثاقیه توسط مهدي ميثاقيه در سال سي و هشت خورشيدي تاسيس گردید که بسیاری از فیلم‌های آن زمان در این استودیو تولید شدند. عكسى كه براىِ اولين بار با كيفيتِ اصلى از روىِ نگاتيو تهيه شده و سرنوشتِ يك دهه را بى پرده، فاش مى كند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
از همه "پلنگ" هايى كه با ما به خواب رفتند، حكايتِ خواب نيمروز چند نسل در آغوش پلنگ: بوىِ خوبِ خواب، بازگشت ...
Media Removed
از همه "پلنگ" هايى كه با ما به خواب رفتند، حكايتِ خواب نيمروز چند نسل در آغوش پلنگ: بوىِ خوبِ خواب، بازگشت عاشقانه به همه "پتوهاىِ پلنگى" با قيمت مقطوع، روزهاىِ آرام با خواب هاىِ آسوده، مجموعه تصاويرى كمياب از پتوىِ پلنگى "تابان يزد" با جنسِ صد در صد كتان و آكريليك، روزگارى اين پتوها، اصلى ترين هديه ... از همه "پلنگ" هايى كه با ما به خواب رفتند، حكايتِ خواب نيمروز چند نسل در آغوش پلنگ: بوىِ خوبِ خواب، بازگشت عاشقانه به همه "پتوهاىِ پلنگى" با قيمت مقطوع، روزهاىِ آرام با خواب هاىِ آسوده، مجموعه تصاويرى كمياب از پتوىِ پلنگى "تابان يزد" با جنسِ صد در صد كتان و آكريليك، روزگارى اين پتوها، اصلى ترين هديه مهمانان براىِ جهيزيه و مراسمِ پاتختى عروس و داماد بودند، كه بيش از هر چيز از خواب و خيال هاىِ اين مردم خبر داشتند، با شب زدگى و كابوس هايشان، پريدن هايمان از خواب و شب زنده دارى، و با اشك هاىِ عاشقان كه هميشه به اعماقِ بالش ها فرو رفته اند، و حاضران التهابِ همه لحظه هاىِ "درازكشيده و افقى" ايرانيان. و بايد از باستان شناسى، تبارشناسى و ديرينه شناسى "پتو" گفت، از ملتى كه لاىِ پرز پتو و روىِ نازبالش بزرگ شد، كه "رَپَتوپَتو" ترين حادثه ها را زيرِ همين پتوها با كت و شلوارهاىِ "اُتو" كشيده از سر گذراند، جامعه اى كه روزگارى پتوهايش هم "قيمت مقطوع" داشت، كه دزدهايش از سرِ گردنه بيشتر پيشروى نكرده بودند، كه عاشقانش از درد نان و غمِ يار، زيرِ پتوهاىِ پلنگى و گل دار، ضجه نزده بودند، مملكتى كه مردمانش، هر روز بيشتر "تبهگن" شدند، هر روز "زير آبى زن" تر، ملون المزاج تر، ناقلاتر، نامردتر، بى رحم تر، بى بركت تر و غريبه تر با خودشان، كه حالِ كامل استمرارى را به ماضى بعيد وا دادند، كه ترسو ترين ها بودند، ترس از سياست بى پدر و مادر، ترس از شكنجه، از زندان، از شلاق، از فلك معلم و از ناظم، مردمانى ظالم پرور و مظلوم كش، هفت خط و هفتاد رنگ، معتقدان به حزب باد و بادمجان دورِ قاب چين و در نهايت خوشه چين. ما از همان روزى كه بغضمان را زيرِ حرفِ زور، فرو خورديم، باختيم، از همان روز كه به جاىِ بيان عشقمان، زيرِ پتوى پلنگى خانه پدرى، بى صدا هق هق زديم، از همان روز كه فرصت شنيدن عاشقانه هاىِ مادر و روزهاىِ شباب پدر را نداشتيم، كه نگاه مضطرب و حيرانِ "ديگرى" را نديديم و از روىِ خاطره ها رد شديم، ما شايسته اين "تاريخ" هستيم، موش هاىِ زرنگ، مغرور و پنهان زيرِ پتوهاىِ پلنگى. و روزى خواهد رسيد كه انقراض به استخوانمان بزند، خاطره پلنگ ها سهم پتو باشد و خاطره انسان سهم زمين هرز و آوار شده. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
Loading...
يك در ميان باختن و نبردن، خيره به صورتكى خندان در آينه، تقى شرمنده، گندم، سيامك و اِسى، پوستر فيلم "بوى ...
Media Removed
يك در ميان باختن و نبردن، خيره به صورتكى خندان در آينه، تقى شرمنده، گندم، سيامك و اِسى، پوستر فيلم "بوى گندم" در پس زمينه، ستاره هاى جوان دهه پنجاه، لذت قاچ زدن هندوانه در فضاى سبز هتل "رويال"، معلق ترين وضعيت "ابى" روىِ "سايدكار" بغل موتور و در خاطره ذهن خيابان، تصاويرى كمياب از جلسه خصوصى اكرانِ ... يك در ميان باختن و نبردن، خيره به صورتكى خندان در آينه، تقى شرمنده، گندم، سيامك و اِسى، پوستر فيلم "بوى گندم" در پس زمينه، ستاره هاى جوان دهه پنجاه، لذت قاچ زدن هندوانه در فضاى سبز هتل "رويال"، معلق ترين وضعيت "ابى" روىِ "سايدكار" بغل موتور و در خاطره ذهن خيابان، تصاويرى كمياب از جلسه خصوصى اكرانِ فيلمِ "بوىِ گندم" در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و ششِ خورشيدى: از صبحِ چهارشنبه دهم خرداد ماه، تهران شاهد يك رويداد بزرگِ سينمايى خواهد بود. قيامِ يك تنه اى در برابرِ دنياىِ تشكيلاتى شده و اجتماعى از آدم هاىِ پايين كه به "بالا" مى انديشند. سينماهاىِ اروپا، مولن روژ، ميامى، سيلوانا، المپيا، توسكا، پاسارگاد و آستارا افتخار دارند فيلم انتخابى "بوىِ گندم" را به عنوان "هديه پايان امتحانات" به قشر عظيم و سازنده "جوانان ايران" تقديم نمايند. فيلم اما تركيبِ عجيبى شده، از فرزانِ دلجو پشت موتور، شهرام شب پره با دو بنده و كلاه مخصوصش، آيلين ويگن داخل محفظه "سايدكار" و ابى با موى ژوليده، كت تنگ و سيگار "اشنوويژه" روي لب. فيلم در نهايت "حرف و حديث" يك دهه عجيب است با همه متوهم بودنش، خيال انگيزى افق هايش، اعتراض محورى و تمايلش به ايجاد يك گفتمان ضد سيستماتيك و در تقابل با حاكميت و تشكيلات اجتماعى، مبارزه اى جنسيتى، سياسى و ضد سرمايه دارى. اولين تجربه سينمايى "ابى" با دو شاهكار در مقام موسيقى متن اين فيلم، ترانه هاىِ ديوانه كننده پيچك و خالى. با موسيقى و آهنگسازى "سياوش قميشى" و "اريك آركانت" در اوج هايشان. سه جوان با هزار آرزو، از طبقه متوسط، با زندگى مجردى كنار هم در يك خانه قديمى اجاره اى، پاتوقشان ساندويچى موسيو و در جستجوى پول و طعم رفاه و "آزادى" بيشتر، سوار بر موتورى لوكس، فروشنده و بازارياب محصولات شركت "بلك ان دكر" در خيابان و پشت چراغ قرمز، شستن شيشه ماشين ها، بساط جعبه سيگار، استخدام در كاباره "كيج" به عنوان گارسون و يكباره خشونت در برابر بچه مايه دارها و پولدارهاىِ زمانه خودشان. و قاطى شدن در باند فروش مواد مخدر و انتقام از خودشان، آزادى هايشان و پدرانشان. ابى در نقش "تقى شرمنده"، فرزان دلجو در نقش "سيامك" و شهرام در نقش "اسى"، و سه جوانى كه داستانشان مثل همان پيش بينى هاىِ "اسى" براىِ بليط هاىِ "لاتارى"است، بليط هايى كه يك هفته مى بازند و يك هفته هم نمى برند، نسلى كه "دود مى كند، قمار مى كند و چاقو مى خورد"، آماده شده براى انقلاب و عوض كردن سرنوشت نسل بعد از خودش. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين ...
Media Removed
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان ... چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان در سال هزار و سيصد و شصت و هشتِ خورشيدى: چروك ها، تا خوردگى گوشه ها، كثيف شدن جلد و خط خطى هاى روى كتاب، مبصر كلاس و فاصله خوب ها تا بدها، گچ هاى رنگى تحرير و تخته پاك كن ها، پنكه سقفى كلاس و ميز و نيمكت هاىِ چوبى، بخارى نفتى قطره چكانى و پنجره هاى نورگير به زنگ ورزش، تغذيه ها و بوى نارنگى و نان و پنير له شده در اعماق كيف چرمى و لمس عجيب دسته سرد فلزى اش، جا مدادى هاى آهنربايى و مداد تراش و پاك كن هاى شمشير نشان. صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، نسلى كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. و ما نسلى بوديم كه از همه اين خاطره ها، حرص خورديم، از دفترهاىِ كاهى و لوازم تحريرِ تعاونى كه روىِ جلدش دم از "تعليم و تعلم و عبادت" بود و زير جلدش سلطه معبدِ سرمايه و اسكناس هاىِ بانكِ مركزى. و ما نسلى شديم كه با همه اين غروب هاىِ گرگ و ميش، به آب و رنگ اين "گل هاى رنگى و مقوايى" باور داشتيم، وارثان جويدن ناخن و كندن مو، تيك هاىِ عصبى و جان هاىِ آسيب خورده، فاقدِ زبانى براى اعتراض و گلايه، حاملانِ دفترِ سبكِ فيلى و كارت هاىِ مزخرفِ صدآفرين، و هيچ كس به جشنِ دلتنگى ما با سبدى از گل هاىِ گريه وارد نشد. ما امتدادى از شير مادر تا سفره نان پدر بوديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

تا كجا برويم
Read more
Loading...
شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ ...
Media Removed
شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ صوتِ قديمى خانه پدربزرگ در خلوت خانگى يك ظهرِ جمعه، شما در كجاى اين "عكس" به يادگارها، يادبودها و عاشقانه هايتان وصل مى شويد، از فرصت ها و زمان هاى از دست رفته بنويسيد، سوار بر نوارهاىِ قطار زده و جمع ... شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ صوتِ قديمى خانه پدربزرگ در خلوت خانگى يك ظهرِ جمعه، شما در كجاى اين "عكس" به يادگارها، يادبودها و عاشقانه هايتان وصل مى شويد، از فرصت ها و زمان هاى از دست رفته بنويسيد، سوار بر نوارهاىِ قطار زده و جمع شده در خاطره ديوار زده يك تاريخ دَوّار و طوطى وار: حال كامل ماضى زده و مستقبل نما در بعيد ترين استمرارى، تصويرى از وسطِ اتاق، فرشِ قرمز لاكى طرح دار، موكت، نوارهاىِ كاست و ضبط صوت هاى آيوا، سونى و "پاناسونيك"، حال و هواىِ "نيمروز" و رسيدن خورشيد به ميانِ آسمان، و يكباره فرار از تكرارها، تلاش براىِ بيدار شدن و حال را "عوض" كردن، و هميشه نيازى در انسان وجود دارد، كه او را از "خواب هاى ابدى اش" بيدار مى كند، حتى سنگين ترين و عميق ترين خواب هاىِ انسان نيز، محكوم به بيدارى هستند. يكباره صدايى، خروشِ خروسى، قار قارِ كلاغ يا زمزمه گنجشك ها، صاعقه اى، ترانه اى، كابوسى، وحشتى و يا حتى صداىِ آرامِ همبسترى يا گريه دردناكِ كودكى، ما را "بيدار" خواهد كرد، و بيدارى، شايد "بى دار" ترين وضعيت انسان باشد، فرار از خانه ها، خاطره ها، اتاق ها و روزها، برخاستن از خواب ها و بوسه پايانى كابوس هايى كه چونان "چوبه دار" در انتظارمان هستند. شايد، انسان بودن، همين اجبارِ عجيبِ برخاستن و نشستن باشد، بشين پاشويى براى تمام فصول، و شايد جهان و كهكشان ها نيز، حاصلِ پريدنِ يكباره كاينات از يك "خوابِ خمارِ سنگينِ نيمروز" باشد، انسان كه با چشم هاىِ پُف آلود و صورتِ خمار، در "روزِ ششم" خلق مى شود، با بدنى مانكن وار، برهنه و هبوطناك و برگ انجيرى بر عورت، و سرخى سيب شرم در صورت و گلويش، و اين بيدار شدن و زور زدن براى بيدار ماندن، تا رسيدنِ دوباره خواب، وضعيتِ اضطرارى انسان است، و در نهايت تنها انسان است كه با همه بيدارى هايش، يكباره به نجيب ترين، با شكوه ترين و حيرت آور ترين شكلِ ممكن، به "خوابِ ابدى" خواهد رفت، وداع با نوارهاى قديمى، بوى كاهگل كوچه، بوسه اول، وداع آخر، حسرت نزيستن در جوانى مادر و رفاقت نكردن با عاشقانه هاى پدر و همه شكستن هاىِ بى صداى ما در ميانِ خالى هاى روياهايمان. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
اى جماعت، بترسيد و فرار كنيد از رسيدن روزى كه در آن مادربزرگتان شما را نشناسد، كه سقف خانه قديمى بر سرتان ...
Media Removed
اى جماعت، بترسيد و فرار كنيد از رسيدن روزى كه در آن مادربزرگتان شما را نشناسد، كه سقف خانه قديمى بر سرتان خراب شود، داستان تكرارى هاىِ تكرار نشدنى، از مادربزرگ هايى بنويسيد كه در زندگى شما، نقش داشتند، مثلِ لذت دوباره شنيدن قصه شاه پريان، هزار و يك شب ها و رد شدن از كوچه قديمى و بن بست خانه مادربزرگ: ... اى جماعت، بترسيد و فرار كنيد از رسيدن روزى كه در آن مادربزرگتان شما را نشناسد، كه سقف خانه قديمى بر سرتان خراب شود، داستان تكرارى هاىِ تكرار نشدنى، از مادربزرگ هايى بنويسيد كه در زندگى شما، نقش داشتند، مثلِ لذت دوباره شنيدن قصه شاه پريان، هزار و يك شب ها و رد شدن از كوچه قديمى و بن بست خانه مادربزرگ: تصويرى از اندام بدون سر و تن تكيده و معصومانه يك "مادربزرگ" روى صندلى و در كنارِ چراغ نفتى "علاالدين و كترى لعابى زرد رنگِ، مادربزرگ با جوراب هاىِ پشمى سياه و زمستانى اش، و دست هاىِ چروك خورده با مفصل هاىِ متورم و دردناكِ انگشت ها و تك انگشترى عجيبى كه وفادارانه با هر مادربزرگى تا انتها خواهد ماند، و شعله آبى رنگِ چراغ در پس زمينه اتاقى با فرش لاكى طرح دار و بوىِ اسفند و نانِ تازه، و مادربزرگ ها در نهايت "انتهاىِ انسان" هستند، چيزى شبيه پايان بندى محتوم و مختوم يك فيلمِ سراسر حادثه، شبيه به تنديس هاىِ بدون سر فاتحان تاريخى زمين، و در نهايت چيزى در مادربزرگ ها وجود دارد كه شبيه ترين حادثه به "خدا" بوده است، تكثير تاسف برانگيز پير شدن در وجود انسان، تجربه چشم هاى آب مرواريد دار، چروك هاىِ پيشانى، لب هاىِ تا خورده، موهاىِ سفيد و حنا زده، عينك ته استكانى شكسته و بند دار، گوش هاىِ بزرگ و سنگين و دندان هاىِ طلايى و عاريه، و مگر انسان همين تلاش براىِ حاضر بودن در لحظه نيست، ايستادن به هر قيمت، ديدن با هر ضخامت عينك و برخاستن با يارى هر عصاىِ چوبى، و مگر رسالت ما بيرون زدن از اين اتاق تاريك و غمبار نيست، جهان در نهايت به "مادربزرگى تنها" خواهد رسيد، با جوخه آتشى در لحظه فرمان تير، با اشك هاىِ غوطه خورده مادرى در خاطره فرزند اعدام شده اش، پسر شهيد و مفقود الاثر، با صدايى ماسيده روى نوار كاست و تمثال "مولاىِ سبز پوش" بر ديوار اتاق، و جاى مشت و شكنجه "زير گنبد كبود"، ما پيش از زاده شدن، در خط و نشان گل هاىِ دامان مادربزرگ مرده بوديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
شهرِ بى دفاع خاطرات و زمان هاى از دست رفته، نسلِ سوار شدن بر "الكى" ها و "كوكى" ها، كوبيدن هاىِ سپر به ...
Media Removed
شهرِ بى دفاع خاطرات و زمان هاى از دست رفته، نسلِ سوار شدن بر "الكى" ها و "كوكى" ها، كوبيدن هاىِ سپر به سپر در شب هاىِ خلوت و شلوغ شهر، اشك شوق و حسرت نشستن پشت فرمان، تصويرى از پيست ماشين برقى هاىِ آنتن دار لونا پاركِ تهران در اوايل دهه شصتِ خورشيدى: حكايتِ نسل ما رسيدن از بليط بخت آزمايى تا بليط مجانى پارك ... شهرِ بى دفاع خاطرات و زمان هاى از دست رفته، نسلِ سوار شدن بر "الكى" ها و "كوكى" ها، كوبيدن هاىِ سپر به سپر در شب هاىِ خلوت و شلوغ شهر، اشك شوق و حسرت نشستن پشت فرمان، تصويرى از پيست ماشين برقى هاىِ آنتن دار لونا پاركِ تهران در اوايل دهه شصتِ خورشيدى: حكايتِ نسل ما رسيدن از بليط بخت آزمايى تا بليط مجانى پارك ارم بود، نسل نيمه شب هاىِ خنك، اولین پارک بزرگ تهران با عنوان "پارک شهر" در سنگلج ساخته شد که بعدها در آن بساط تاب، سرسره، الاکلنگ و لاتاری با نام "گاردن پارتی" به وجود آمد، اولین شهربازی تهران. تفریحات مردم در دهه بيست خورشيدى تماشای آتش بازی در میدان توپخانه در شب های اعیاد ملی و مذهبی بود، جایی که بعدها به عنوان کافه بلدیه شهرت يافت. اولین "لوناپارک" تهران در اوايل دهه چهل خورشيدى در حوالی میدان ونک ساخته شد، شهربازی "فان فار" اولین لوناپارک حرفه ای تهران بود که بقایای آن هنوز در میدان ونک دیده می شود، یک چرخ و فلک بزرگ، چند ماشین برقی و تاب و سرسره و الاکلنگ تمام وسایل سرگرم کننده این مجموعه بود، در کنار آن بساط لاتاری تیراندازی و تست قوای جسمانی و مشت زدن بر سر گوریل و دستگاه "جک پات" هم دیده می شد. یکی از سرمایه داران تهرانی به نام "رحیم علی خرم" که اهل ساخت و ساز و مقاطعه کاری و پرورش مرغ و گوسفند بود به فکر افتاد بزرگ ترین "لوناپارک" ایران را در تهران احداث کند، زمینی در حدود هفتاد هکتار را در غرب تهران در حوالی جاده کرج برای این کار در نظر گرفت و مجموعه در اوایل دهه پنجاه به بهره برداری رسید و با عنوان "پارک ارم" افتتاح شد. شهربازی تهران در اتوبان پارک وی يا چمران نیز تا مدتی فعال و در اختیار اهالی پایتخت بود که به دليل تعریض اتوبان های اطراف و احداث پل روگذر تعطیل شد و به خاطره پيوست. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
مثل هوا و هوس، طاقچه، بوىِ باغچه، صداىِ قارقارِ زاغچه، خط سياهِ مورچه، عشق با عطر كلوچه، پيچك تا كوچه، ...
Media Removed
مثل هوا و هوس، طاقچه، بوىِ باغچه، صداىِ قارقارِ زاغچه، خط سياهِ مورچه، عشق با عطر كلوچه، پيچك تا كوچه، مثل هوا، آب، آتش، و خاك، چهار عنصر خاطرات، و پيچيدن هاىِ بي چيدن انسان بر حاشيه اين دايره چرخ كج گردِ زمان: دو گلدان گياه آپارتمانى از نوعِ پيچك "فيلودندرون"، گياهى براى گوشه خانه ها و امتداد ديوارها، ... مثل هوا و هوس، طاقچه، بوىِ باغچه، صداىِ قارقارِ زاغچه، خط سياهِ مورچه، عشق با عطر كلوچه، پيچك تا كوچه، مثل هوا، آب، آتش، و خاك، چهار عنصر خاطرات، و پيچيدن هاىِ بي چيدن انسان بر حاشيه اين دايره چرخ كج گردِ زمان: دو گلدان گياه آپارتمانى از نوعِ پيچك "فيلودندرون"، گياهى براى گوشه خانه ها و امتداد ديوارها، با برگ هايى تك و توك و شبيه قلب و ساقه اى چسبيده به دور نخ، ضعيف و تنها اما قد كشيده به بيهوده ترين ارتفاع ها، مثل سرنوشت انسان، و دو ليوان چاى، براى دو نفر، دو همدم، و شايد دو قاب عكس در آينده اين خانه، قندان هاىِ چينى با طرح گل هاى قرمز و صورتى، يادگار جامعه شيرين كام و تلخ دل، ساعت هاىِ يادبود و يادگارى با نام و نشان شركت ها و سازمان ها، ديوارهاىِ گچى با گوشه هاىِ ريخته و ترك خورده، ميراث سال ها و عمرهاى ساييده شده بر ديوارها، طاقچه هاىِ قديمى، راز آميزترين باقى مانده مناسك كهن ايرانيان ميترا پرست، زيارتگاه و نيايشگاه، جايى براى آرزوها، دعاها، حسرت ها، از دست رفته ها، چهره ها، قاب عكس ها و ارواح، فرو رفتگى در ديوار براى لمس خانه، پنكه هاى خواب قيلوله بعد از ظهر، مارشال، توشيبا و پارس خزر و وسعت ناز بالش با روكش ابريشمى. ديوارهايى براىِ "ساعت"، ساعت هايى براىِ "ياد"، خاطره هايى شبيه به "پيچك"، روزهايى شبيه به "باد"، خواب هايى شبيه "فرش" و انسان كه هيچگاه قادر نيست جاى "خالى" خودش را پُر كند، او كه فرصتش كوتاه است، به اندازه دو ليوان چاى و يك قندان قند در اين اتاق "ساكن" مى شود و بر روى اين خاك درنگ مى كند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، ...
Media Removed
چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، در اين "عسل خرسى" طور ترين شكل تاريخ، بازگشت به "صبحانه" و طلوعِ خورشيد در طعم شير و عسل يك روز: و ما نسل هايى هستيم كه سرِ ميزهاىِ صبحانه و با چشم هايى باز بسته، با معجزه دست هاىِ پدر و صورتِ مادر، ... چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، در اين "عسل خرسى" طور ترين شكل تاريخ، بازگشت به "صبحانه" و طلوعِ خورشيد در طعم شير و عسل يك روز: و ما نسل هايى هستيم كه سرِ ميزهاىِ صبحانه و با چشم هايى باز بسته، با معجزه دست هاىِ پدر و صورتِ مادر، هر بامداد زاده شديم، با صداىِ "تقويمِ تاريخ" و موج هاىِ خمارِ راديويى، در لحظه "چرخاندنِ پيچ راديوىِ توشيباىِ پدر يا راديو ترانزيستورى دو لامپى پدربزرگ"، صداىِ گنجشك ها پشت پنجره و رخوت عجيب براىِ پيمودن فاصله نورى تا كلاس درس، بيزار از صبحِ صادق، ترانه هاىِ قديمى روزهاى بيدار را گوش داديم. ديگر "شبِ جاودانى و ظلمتِ زيرِ پتوىِ پلنگ نشان" تمام بود و "قاصد بهت زده بيدارى" بوديم، مادر چاى را دم كرده بود، در قورى گل قرمزى يا گورى قل گرمزى، زبانمان گرفته بود، لكنتِ تاريخى و ميراثِ ژنتيكى اين قبيله زبان بسته مشرقى. و مردى با رگِ درشت روىِ جلو بازويش، جاىِ بخيه هاى روزهاى بدلكارى روىِ دستانش، موهايِ آشفته، يك سيگارى قهار، با بينى شكسته خوش فرم، با لهجه با مزه اى از جنسِ ستوان كلمبو در فيلم هايش، كلاه شاپويى بارانى پوشِ بِزن بهادرِ سينما، رضا بیک ایمانوردی در روزهاىِ اوجِ شُهرت و كار در سینما در كنارِ همسرش پاىِ میز صبحانه در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى، از آن عكس ها و خانه ها است كه انگار بخشى از گذشته و خاطراتِ ما نيز بوده اند، دكوراسيونِ مدرنِ خانه، ميز و صندلى هاىِ زردِ غذاخورى، تكه هاىِ نانِ داغ و تُست شده، معمارى فضاىِ آشپزخانه، يخچال فريزرِ ارج، سماورِ برقى عالى نسَب، قورى چينى، عسلِ طرحِ خرسى، ميزِ صبحانه، خوردنى هاىِ روىِ ميز، پودرِ كاكائو، تخمِ مرغِ عسلى و ظرف هاىِ كوچكِ جا تخمِ مرغى، كاشى هاىِ لعاب دارِ زرد رنگ تا كمركشِ ديوار كه با رنگ ميزِ و كابينت ها، سِت شده است. و ما روى همين ميزهاى صبحانه مورد سو قصد واقع شديم، صبحانه هايى كه پس از حادثه هميشه مزه "سو تفاهم" داشتند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل ...
Media Removed
بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل "خوبى" بد افتادن، آسمان سنگى و خواب زده و نگاه هاى گاه به گاه به روايت سالِ هزار و سيصد و سى و شش خورشيدى، عکس هایی از آلبوم شخصى پدر بزرگ خانواده مرحوم "علی اکبر اسماعیل زاده": پدربزرگى كه در سال هزار ... بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل "خوبى" بد افتادن، آسمان سنگى و خواب زده و نگاه هاى گاه به گاه به روايت سالِ هزار و سيصد و سى و شش خورشيدى، عکس هایی از آلبوم شخصى پدر بزرگ خانواده مرحوم "علی اکبر اسماعیل زاده": پدربزرگى كه در سال هزار و سيصد و سيزده خورشیدی به دنيا آمد و دهه چهل را به تمامى نفس كشيد، او از دبیران درس طبیعی در شهر قزوین بود، و يكى از عكس ها او را در كنار "مولاژ" اسكلت بدن انسان در حالت ايستاده در كلاس درس و در برابر دانش آموزان پشت نيمكت هاىِ چوبى نشان مى دهد، على اكبر و دوستانش در روز پانزده فروردين سال سي و شش خورشيدى در حال فيگور گرفتن و نمايش عضلات در حوالى "نياوران" هستند، شلوارهاىِ پيژامه و شورت هاىِ ورزشى كه آن روزها "مُد" بود و عشق ژست هاىِ سينمايى كه "بيداد" مى كرد، قيافه ها و صورت هايى دست نخورده و پشت لب هاى سبز شده و معصومانه، ايستگاه راه آهن تهران در تاريخ چهاردهم ارديبهشت ماه سال سى و دو خورشيدى و پس زمينه اى از درختان كاج كنار خانه هاى سازمانى، برگ هاىِ درختان خرما و عكسى به يادگار در جنب دانشكده پزشكى اهواز در سال هزار و سيصد و چهل خورشيدى و كت و شلوارهايى كه دارد از شروع طوفانى يك تاريخ عقيم حرف مى زند، و عكسى در كنار لبه هاىِ سيمان و آجر استخرى در باغ هاى اطراف قزوين و از آن "خنده" هايى كه هر جوان زاده دهه سى در آلبومش دارد، كمى كج و تار و به شكل خوبى "بد" افتادن، آب تنى با نسخه سال هزار و سيصد و سى و يك خورشيدى يك استخر. و ما كه شبيه كودكان و كنجكاوان خيره به تاريخمان هستيم، تاريخى كه اسكلت وارانه ترين نگاه خالى اش را از حفره ترسناك جمجمه اش بر ما انداخته است، ما شبيه روحى هستيم كه استخوان دارد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
داستانِ نقاشى هاىِ عجيب روىِ ديوارها، كوبلن ها، سوزن دوزى ها و همه طاقچه هاىِ گچى كُنگره دار و آشناى ...
Media Removed
داستانِ نقاشى هاىِ عجيب روىِ ديوارها، كوبلن ها، سوزن دوزى ها و همه طاقچه هاىِ گچى كُنگره دار و آشناى خانه "پدربزرگ" به روايتِ آخر هفته اى در خيابان نطنز در شهر "كاشان": خانه هاىِ قديمى پدربزرگ ها و مادربزرگ ها شايد شاهد فروتن مظلومانه ترين شوكران هاىِ شوم و حادثه هاىِ ناگهانى بودند، خانه هايى كه ... داستانِ نقاشى هاىِ عجيب روىِ ديوارها، كوبلن ها، سوزن دوزى ها و همه طاقچه هاىِ گچى كُنگره دار و آشناى خانه "پدربزرگ" به روايتِ آخر هفته اى در خيابان نطنز در شهر "كاشان": خانه هاىِ قديمى پدربزرگ ها و مادربزرگ ها شايد شاهد فروتن مظلومانه ترين شوكران هاىِ شوم و حادثه هاىِ ناگهانى بودند، خانه هايى كه "دو" صورت و رو داشتند، مثلِ چهره دوگانه "ژانوس" خداىِ محافظ دروازه ها و معابر در يونان باستان، و ما كودكى مان را به اين ترك ها، شكاف ها و رطوبت زدگى هاى روى ديوارها بخشيديم، با قفس كبوترهاىِ گوشه حياط تا پشت بام و آسمان رفتيم و با حوض كوچك و پاشويه اش به بوى خاك واقف شديم، خانه هايى كه از شادى محض تا وحشت هرز را با ما دويدند، از تقسيم نوشابه و آفتاب ظهر تا تقسيم ارث و دعواهاىِ خانوادگى، از صداى عجيب "داريوش" در ضبط پاناسونيك جوان ترين عموى خانه تا عكس ها و پوسترهاى بازيگران هندى و قديمى روى ديوار اتاق عقبى كه در تصرف آخرين ازدواج نكرده ها بود. و ما در عصرى نفس كشيديم كه حرفى براى گفتن نداشت، در خانه هايى بزرگ شديم كه هر روز كوچك تر و خفه تر شدند و در چهره فرتوت و تن تكيده پدربزرگ ها و مادربزرگ هايى خيره شديم كه جز صداى قرآن صبحگاه و كشيدن "ح" سوره حمد نمازشان با ما حرفى نداشتند، كه هميشه جيب هايشان پر از شكلات و اسكناس عيدى بود، ما در فصلى زاده شديم كه بركت ديگر معناى قديمى اش را نداشت. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در ...
Media Removed
افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در مدرسه شهيد "شريعتى فرد" شهرستان گرگان در خرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و دو خورشيدى نكته هاى عكس را بيابيد قصد داشتم بنويسم از اين عكس خيلي وقته قول دادم به صاحبش، اما نوشته جور نميشه، اذيت ميشوم ... افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در مدرسه شهيد "شريعتى فرد" شهرستان گرگان در خرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و دو خورشيدى
نكته هاى عكس را بيابيد
قصد داشتم بنويسم از اين عكس

خيلي وقته قول دادم به صاحبش، اما نوشته جور نميشه، اذيت ميشوم و يك دفعه به ياد آخر سال ها، دلتنگى و شوق همزمان، پاره كردن كتاب هاى درسى، نفرت و عشق از مدرسه و معلم ها و همه "شاخ" هاى رايج آن روزها در لحظه عكس مى شوم و يادگارها جلوى چشمم زنده مى شود

اى كاش به يك عكس شاخدار توى همون روزها برگردم، كاش نصفه و نيمه گوشه يه عكس ظاهر شم و توى قاب دوربين سرك بكشم، كاش قدم از همه بچه هاى همكلاسي كوتاه تر باشه، كاش خنده هام بد بيفته، كاش خجالت از تصوير بيرونم كنه، كاش كمربندم هيچ وقت سر جاش درست بسته نشه، جلو زانوهام پاره باشه،
شما هم بگيد از اون گوشه ها و حال و هوايى كه با اين عكس رفتيد توش،
دارم مى نويسم، شما هم بنويسيد

اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
مرثيه اى براىِ جنس هاىِ ارزان و با كيفيت به روايت نگاهِ اريبِ يك پيرمرد كلاه شاپويى، از آن مغازه هاى ...
Media Removed
مرثيه اى براىِ جنس هاىِ ارزان و با كيفيت به روايت نگاهِ اريبِ يك پيرمرد كلاه شاپويى، از آن مغازه هاى شلوغ و از همه رنگ در دهنه ها و حوالى بازارِ تهران در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدى از آرشيو عكاسِ كانادايى "کِن راسک": از آن مغازه هاى هزار پيشه و هزار جنس، كه هنوز هم در شهرها و بازارهاىِ سنتى ايران ... مرثيه اى براىِ جنس هاىِ ارزان و با كيفيت به روايت نگاهِ اريبِ يك پيرمرد كلاه شاپويى، از آن مغازه هاى شلوغ و از همه رنگ در دهنه ها و حوالى بازارِ تهران در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدى از آرشيو عكاسِ كانادايى "کِن راسک": از آن مغازه هاى هزار پيشه و هزار جنس، كه هنوز هم در شهرها و بازارهاىِ سنتى ايران ديده مى شوند، با اجناسِ درهم، شلوغ و از همه رنگشان، مثلِ كشف "نظم اشيا" در اوج بى نظمى و آشوب است، منقل، قيف، پيتِ حلبى، تله موش، آفتابه، شلنگ، داس، دلو، كلنگ، بيل، دسته بيل، هاون، زنجير، فانوس، چراغ موشى، ميخ، پيچ و انگار احضار شبح و بساط مدرن همان "پيرمرد خنزر پنزرى" در داستان "بوف كور" هدايت است. آژان و افسر مسلح كه مامور حفاظت و نگهبانى از مغازه ها و دكان هاىِ بازار است، آن جا ايستاده و ژست گرفته، با كلاه و پالتو و لباسِ نظامى و "رولور" در محفظه چرمى اش. پسرك صاحب مغازه، يا همان پسر حاجى بازارى، يا شايد شاگرد مغازه، بيرون پريده و خود را به عكس رسانده است، و عكس كه رفيقِ همه قله هاىِ پاك و مغرور يك دهه رويايى مى شود. یک کانادایی به نام "كن راسك" كه دهه پنجاه را به همراه خانواده در ایران زندگی کرده و عکس‌های بسیاری از زوايايى گم شده اين دهه طلايى و فراموش شده را ثبت كرده است. انعكاس نور آفتاب و تصوير خيابان در شيشه مغازه كنارى، ديوار آجرى مغازه، دوچرخه هركولس كنار مغازه و آخر و عاقبت آدم هاى عكس، چشم هايم را خيس مى كند، و حسرتِ نرسيدنم به عمق "كودكى هاىِ از دست رفته چند نسل از پدران و مادرانمان"، به زيپ باز شلوار يك پسر بچه كلاه نمدى، فشردگى در مرز انفجار قيف ها و نامحسوسى قيمت ها و ارزانى ها خوش آمديد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
صبحانه يك كاريكاتوريست به روايت سفره پلاستيكى طرح دار توليد كارخانه هاىِ داخلى در روزهاىِ جنگ ايران ...
Media Removed
صبحانه يك كاريكاتوريست به روايت سفره پلاستيكى طرح دار توليد كارخانه هاىِ داخلى در روزهاىِ جنگ ايران و عراق: تصويرى از فضاىِ داخلى آشپزخانه در ساعت هاىِ آغازين روزى از روزهاىِ سال هزار و سيصد و شصت و پنجِ خورشيدى، صداىِ تقويم تاريخ و ضربِ پهلوان زورخانه از راديوىِ خانه، احمدِ عربانى كاريكاتوريست ... صبحانه يك كاريكاتوريست به روايت سفره پلاستيكى طرح دار توليد كارخانه هاىِ داخلى در روزهاىِ جنگ ايران و عراق: تصويرى از فضاىِ داخلى آشپزخانه در ساعت هاىِ آغازين روزى از روزهاىِ سال هزار و سيصد و شصت و پنجِ خورشيدى، صداىِ تقويم تاريخ و ضربِ پهلوان زورخانه از راديوىِ خانه، احمدِ عربانى كاريكاتوريست معروفِ مجله گل آقا و توفيق به همراه خانواده كوچك و صميمى اش پاى سفره، خانه اى در محله چهارراه لشكر تهران، و فضايى كه يادآور مجموعه اى از يادگارها و حس و حال هاىِ آشنا و مبهم براى چند نسل است. رواج پلوپزهاى سنگين "توشيبا" به دليل قحطى نفت و قطعى هاىِ مدام گاز، اجاق گازهاى "آردل" كه متواضع ترين و جان سخت ترين ميراث هاىِ مانده از كارخانجات مصادره شده بودند، سماور برقى "پلان" و خاطره چراغ روشن و قرمزش كه علامت وصل شدن به جريان الكتريسيته بود. دوربين روى سه پايه و حالت "تايمر" گذاشته شده و قرار است از اتاق هال خانه به سفره نگاه كند، همه مشغول مى شوند تا حالت عكس "طبيعى" باشد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
به ظهرِ داغِ همه تن سوزهايمان خوش آمديد روزهايى كه "فول اُپشن" ترين خانه ها شبيه اين قاب بود كه ترك ...
Media Removed
به ظهرِ داغِ همه تن سوزهايمان خوش آمديد روزهايى كه "فول اُپشن" ترين خانه ها شبيه اين قاب بود كه ترك ها و جاى دست و چرك روي ديوارها هم بركت داشت اول "اِف اِف" رو جواب بده ببين كيه مراقب باش چسب هاى دورش وا نره، ولش نكنى بيفته روى زمين و سيمش كنده شه، بعد اون كولر رو بزار روي دور تند يواش بزن دكمه هاش از ... به ظهرِ داغِ همه تن سوزهايمان خوش آمديد
روزهايى كه "فول اُپشن" ترين خانه ها شبيه اين قاب بود
كه ترك ها و جاى دست و چرك روي ديوارها هم بركت داشت
اول "اِف اِف" رو جواب بده ببين كيه
مراقب باش چسب هاى دورش وا نره، ولش نكنى بيفته روى زمين و سيمش كنده شه،
بعد اون كولر رو بزار روي دور تند
يواش بزن دكمه هاش از جا درنياد

پريز و كليدها چرا تا به تا هستند، ما نسل همين ترس ها، كج و معوج ها، ريزش ها، از هم پاشيدن ها و سكوت ها بوديم

اى كاش توى همون ظهر داغ و وسط اون همه حس و حال مبهم براى بزرگ شدن و جلو رفتن، كمى فرصت ايستادن و بوكشيدن داشتيم، كمى فرصت درست بوسيدن همه اين پوسيدنى هاى ماندنى.
اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
بين بودن و نبودن، درختان برگ سوزنى فونيكس، موج شرجى دريا، بيرون از حوصله ميكروفن ها و نگاه ها، چهار ...
Media Removed
بين بودن و نبودن، درختان برگ سوزنى فونيكس، موج شرجى دريا، بيرون از حوصله ميكروفن ها و نگاه ها، چهار پرتره و عكس كمياب با چهره شاه و فرح در چهار موقعيت جغرافيايى متفاوت: تصاويرى از آرشيو خاندان پهلوى در موقعيت هاىِ جغرافيايى و روانى متفاوت، دو عكس نخست در روزهاىِ اوج بيمارى و هجرت، روزهاىِ خروج از ... بين بودن و نبودن، درختان برگ سوزنى فونيكس، موج شرجى دريا، بيرون از حوصله ميكروفن ها و نگاه ها، چهار پرتره و عكس كمياب با چهره شاه و فرح در چهار موقعيت جغرافيايى متفاوت: تصاويرى از آرشيو خاندان پهلوى در موقعيت هاىِ جغرافيايى و روانى متفاوت، دو عكس نخست در روزهاىِ اوج بيمارى و هجرت، روزهاىِ خروج از ايران و سرگردان شدن در جهان، تفاوت چهره يك "شاه" در دو وضعيت سياسى، اجتماعى، بدنى و ذهنى، دو عكس آخر هم روزهاى شاد در سوييس و ايران، او پس از خارج شدن از كشور ده هفته در مراکش، يازده هفته در جزاير باهاماس، هفده هفته در مکزیک، ده هفته در آمریکا برای معالجه و مدت کوتاهی هم در پاناما بود و سرانجام در مردادماه براى ملاقات با سرنوشت و مقصد نهايى راهى مصر شد. او در همه عكس هاىِ اواخر دهه پنجاهش، يك لبخند بسيار محو و خاص دارد، روزهاىِ شور و شوق تمام شده، در اين سال ها از بيمارى و احتمال كشنده بودنش خبر دارد، يك اميد به رهايى در "كورسو" ترين حالتش و يك احتمال مرگ همزمان در همه چهره هايش وجود دارد، با موهاىِ سفيدى كه هر روز بيشتر مى شوند، اما انتظار رسيدن مرگ در اين سن و سال و در هجرت برايش كمى ناخوش آيند است، اضطراب وضعيت كشور و تلاش هاي بيهوده براي سرشاخ شدن با همه دشمنان، اميال، آرزوها، ترس ها و اشتباهاتى كه هر رهبر، شاه، سلطان يا صاحب مملكتى در سر دارد. هيكلش را به شكل وسواسى زير ذره بين دارد، از شكم آوردن و چربى دور شكم از جوانى بيزار بوده و يك ريزش ارثى مو در دو طرف پيشانى دارد كه تا پايان عمرش متوقف نشد. تمايلى به جراحى "بينى درشت و گوشتى" اش نداشت، و ريش و ته ريش را در هيچ شرايطى نپسنديد. عكس هاى سفرها و تفريحاتش را در همه جا پخش و منتشر مى كرد، عكاس هاى معروف خارجى در همه سفرها و گردش ها با او و خانواده اش بودند، محكوم به فساد، بى لياقتى، ناتوانى، ولخرجى و آمريكايى بودن شد، براي عكس هايش گوش و شاخ گذاشتند، تصويرش را از داخل اسكناس هاى كاغذى درآوردند و مجسمه هايش را پايين كشيدند. جامعه مشتاق فروريختن كاخ و شكستن بت ها بود، هميشه طلبكار و دنبال پستانك اعتراض و انقلاب، ترسان از ساواك و اطلاعات، به دنبال آزادى هايى كه لياقتش را ندارد، يك بار براى هميشه "بزرگ" شويم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
مجموعه تصاويرى ناياب از سفر "اُناسيس و ژاكلين كندى" به ايران و حضور در يك شب نشينى در تهران، لرزاندن ...
Media Removed
مجموعه تصاويرى ناياب از سفر "اُناسيس و ژاكلين كندى" به ايران و حضور در يك شب نشينى در تهران، لرزاندن سينه و كمر در يك فضاىِ بيش از حد سياسى و داستان "نفط" با ط دسته دار: جميله با لباس مخصوص رقص يا همان "بَدله" در حالِ لرزاندن شكم و اجراى حركات ريتميك رقصِ شرقى در برابرِ "ارسطو اُناسيس" در سالِ هزار و سيصد ... مجموعه تصاويرى ناياب از سفر "اُناسيس و ژاكلين كندى" به ايران و حضور در يك شب نشينى در تهران، لرزاندن سينه و كمر در يك فضاىِ بيش از حد سياسى و داستان "نفط" با ط دسته دار: جميله با لباس مخصوص رقص يا همان "بَدله" در حالِ لرزاندن شكم و اجراى حركات ريتميك رقصِ شرقى در برابرِ "ارسطو اُناسيس" در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و يكِ خورشيدى در مهمانى شركتِ ملى نفتِ ايران. داستان و حكايت از ديدارِ شاه با "انريكو ماته ئي" در حوالى دهه چهل شروع شد، انريكو صاحبِ شركتِ نفتِ ايتاليايي "اى اِن آى" بود، محمدرضا پهلوى پس از سقوطِ دكتر مصدق، قراردادى با اين كمپانى ايتاليايي امضا كرد كه سهم ايران به هفتاد و پنج درصد رسيد. كمپانى انريكو در ايتاليا به ميدانِ رقابت با كارتل هاىِ نفتى و غول هاىِ بين المللى نفت جهان وارد شده بود، اصل خدشه ناپذير و قانون "پنجاه پنجاه" شكسته شد، هواپيماىِ انريكو ماته ئى در سال چهل و يكِ خورشيدى در نزديكى ميلان سقوط كرد و او به شكلِ مرموزى كشته شد، قرارداد با "استاندارد اويل اينديا" بسته شد، اولين تظاهرات دانشجويى عليه شاه در سراسر آمريكا آغاز شد، جان اف كندى، رييس جمهور مى شود، ديدار شاه با كندى و همسرش، شريف امامى بركنار مى شود تا "على امينى" نخست وزير شود، مردِ چشم درشت و طرف توجه ژاكلين كندى، كوتاه آمدن شاه، تا ورود اناسيس به دعوت دكتر رضا فلاح از مديران ارشد شركت نفت، براىِ قرارداد دوباره و شكستنِ كارتل و مافياىِ نفت، شليك از ناكجا، ورود از پشت سر و خروج گلوله از گردنِ كندى، ترور رييس جمهور، اين بار بيوه اش دست در دستِ اناسيس يونانى به تهران مى آيد، جميله دارد عربى مى رقصد، بيمارى اناسيس شدت گرفته و به چشم هايش زده، پسرش دو سال بعد در سانحه هوايى به شكل مرموزى كشته مى شود، لرزش كمر و صداىِ به هم خوردن كريستال ها، دكمه ها، سكه هاىِ فلزى و آويزهاىِ روى لباس جميله، چند ماه بعد اين رقص، شوهر جميله هم جان داد، بيوه صدميليون تومانى "كريم ارباب"، صاحب دو كاباره و ده سينما، انقلاب و طغيان مردم در برابر طاغوت، رفتنِ شاه، كاخِ نيمه كاره رضا فلاح در الهيه و بليط لندن، تصادف دخترش، بوىِ ماده اى لزج و سياه و همه جانوران و گياهان مدفون شده در اعماق زمين كه بعد از ميليون ها سال، نفت شدند، رستاخيزِ حقيقى اين گونه است، بازگشت دوباره در يك بشكه، تحقق كمدى وار جهان پس از مرگ و بردميدن از دل خاك با فوران و شعله و ما كه خبر از "ميراث" ها نداريم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
رقص شكم و انحناىِ كمر "ناديا پارسا" در برابر امير عباس هويدا، هنرى كيسينجر و جمعى از سفيران و مقامات ...
Media Removed
رقص شكم و انحناىِ كمر "ناديا پارسا" در برابر امير عباس هويدا، هنرى كيسينجر و جمعى از سفيران و مقامات وزارت خارجه در سال هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدى در كاباره شكوفه نو تهران: در كش و قوس هاىِ بحران اقتصادى غرب، دهه هفتاد ميلادى و شروع تغيير در تعادل قدرت در منطقه خاورميانه، شطرنجى رنج بار با مهره ... رقص شكم و انحناىِ كمر "ناديا پارسا" در برابر امير عباس هويدا، هنرى كيسينجر و جمعى از سفيران و مقامات وزارت خارجه در سال هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدى در كاباره شكوفه نو تهران: در كش و قوس هاىِ بحران اقتصادى غرب، دهه هفتاد ميلادى و شروع تغيير در تعادل قدرت در منطقه خاورميانه، شطرنجى رنج بار با مهره هاىِ ايرانى، سعودى و آمريكايى، تركيبى از رفاقت و خيانت در آن واحد، شاه در مقام پليس و ژاندارم خليج فارس، هماوردى با غرب و بالا بردن قيمت بشكه هايش، غوغا در جهان و تلاش آل سعود براى جبران نفت و يكباره به هم ريختن جامعه ايران، سفر فورد و نيكسون به ايران، ملاقات ها و ديدارهاى مخفيانه و علنى با شاهنشاه. نفت دارد با حيثيت و ناموس ما بازى مى كند، هويدا برنامه هاى شبانه تدارك ديده و كيسينجر را با خودش به "كلاب ها و كاباره" هاى تهران مى برد، اسدالله علم بر اين باور است كه هويدا به دنبال تخليه اطلاعاتى و بيرون كشيدن جزييات مذاكره ها و حرف هاى شاه از زير زبان تيم آمريكايى است، و عكسى از "ناديا" كه در حال رقص شكم در برابر مردان آمريكايى و ايرانى معاملات نفت در دنيا منتشر مى شود، واشنگتن پست و نيويورك تايمز، فرداى اين روز، عكس ها و گزارش را چاپ مى كنند. و سود و منفعت همه بشكه ها، ناوها و مخازن زيرزمينى نفت با ضرر ها، زخمه ها و نفرين هايش برابرى نخواهد كرد، ما زخمى ترين قومِ تاريخ هستيم، نابود شده و هر بار از نو شروع شده به دست خودمان، و لكه هاىِ سياه و قيرگون نفت در پيشانى نوشت ما نقش بسته است، ما تاريخ و پيشرفتمان را فداىِ اين "طلاىِ كثيف و سياه" كرده ايم، بازيچه سياست هاىِ شرورانه همه استعمارگران و لاشخورهاىِ تاريخ، مثلِ تكثيرِ بى شمارِ سگ مگس ها و كنه ها روىِ تنِ تكيده يك حيوان در حالِ نزع، و انگشت هاىِ ناديا در حال كوبيده شدن روى سيمبال هاى انگشتى، صداى سنج و عود همراه با به هم خوردن سكه ها و آويزهاى روى لباس زن رقاص، رديف نگاه هاى مبهم و كراوات هاىِ ملهم از دود، مرد ژاپنى سيگارى به دهان دارد، كف مى زند و منتظر بيرون كشيدن فندك، شامپاين ها باز شده، صف قليان هاىِ عربى با تنباكوهاىِ عطر دار، زغال هاى سرخ و يك دستمال يا شاهپر سفيد رنگ در دستان هويدا، همان لحظه، شاه و فرح دارند از يك روز سخت كارى با هم حرف مى زنند، كاخ سعدآباد آرام است، لب هاىِ ناديا در غنچه ترين شكل ممكن، جمع شده و شكوفه هاى اين شب تاريخى، به زودى باز خواهند شد. به بادِ فَتق ها، شِقاق ها و نَفخ هاىِ نفت خوش آمديد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
جامعه اى در حسرتِ مقايسه داشته هاىِ ديروزِ خوبش با امروز، آگهى هاىِ تمام رنگى اجاق گازهاىِ "آردل" ...
Media Removed
جامعه اى در حسرتِ مقايسه داشته هاىِ ديروزِ خوبش با امروز، آگهى هاىِ تمام رنگى اجاق گازهاىِ "آردل" با شماره ثبت اختراعات در ايران و كوپن پرفوراژ در كنارِ تصوير براىِ ارتباط با كارخانه، خاطره اجاق گازهاىِ قديمى، از آناهيتاىِ آردل، آزيتا، سينجر و جواهريان، تا عطرِ دم پختكِ عزيز جان: فندك الكتريكى، ... جامعه اى در حسرتِ مقايسه داشته هاىِ ديروزِ خوبش با امروز، آگهى هاىِ تمام رنگى اجاق گازهاىِ "آردل" با شماره ثبت اختراعات در ايران و كوپن پرفوراژ در كنارِ تصوير براىِ ارتباط با كارخانه، خاطره اجاق گازهاىِ قديمى، از آناهيتاىِ آردل، آزيتا، سينجر و جواهريان، تا عطرِ دم پختكِ عزيز جان: فندك الكتريكى، پنج شعله، گريل و جوجه گردان، بقچه لحاف و متكا، جانماز و تسبيح، عصاىِ چوبى، عينكِ ته استكانى شكسته كه فقط براىِ قرآن و مفاتيح بود، به خاطرِ موزاييك هاىِ كفِ آشپزخانه، يخچالِ قديمى ارج كه لق بود، و براىِ همه "جواهراتى" كه به "خاطرات" پيوستند: وداع با خانه مادربزرگ براي من از عجيب ترين تجربه ها و داستان هاي زندگي بود، وداعي كه به غريبانه ترين شكل ممكن، چيزي از فشارِ خاطراتِ خانه مادربزرگ را تا ابد با من همراه كرد. همه ما تصاوير، لحظه ها، عشق و حال ها، داستان ها و در نهايت خاطره هاي زيبا و عجيبي با خانه مادربزرگ داريم، خانه هايي كه مرموزترين تجربيات دوران كودكي تا جواني را به ما هديه مي دهند، خانه هايى كه بوىِ نفتالين، پشه كش، رطوبت، كهنگي و ماندگى اش به تازه ترين شكل ممكن در وجودمان رخنه و رسوخ كرده است. حوضِ كوچك، راهِ پشتِ بام، ايوانِ طبقه بالا، بوىِ بالش و لحاف، ديوارهاىِ سيمانى قديمى، كاشيكاري حمام، موزاييك هاي كف حياط، گلدان هاي سبز، توالت با در چوبي و فضاي خاص، آشپزخانه با سبد پياز و سيب زميني و يخچال بزرگ با برفك هاي زياد، بوي سيگار سر ظهر پدربزرگ، نشستنش در آفتاب بي رمق ظهر زمستاني تهران، وضو گرفتن مادربزرگ و چادرنماز ترانه وارش، بوي خاك مُهر و عطر موهاي حنازده اش، اتاق هاي بالاخانه و راهروي رو به پشت بام و اولين تجربه كشيدن از سيگارهاي پدربزرگ، هنوز هم چيزي از خانه مادربزرگ با آن گاز چهارشعله جواهريان، در من شعله مي زند، از خانه پدرى و گاز "آردل" با بركتش، و نسل ما كه شبيه "سيزيف" همواره خانه مادربزرگ را تا انتهاي دنيا به دوش خواهد كشيد، خانه هايى كه بخشى از كابوس هاىِ شبانه اين نسلِ ها خواهد ماند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه ...
Media Removed
نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه اى با معمارى قديمى در تهران: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، حجم لحاف شب ها و بالش ها گوشه اتاق، پنكه وستينگهاوس و مارشال، سقف ها با تيرهاىِ چوبى، كمدهاىِ كوچك و چرخ خياطى سينگر، و ما فروشندگان خانه ... نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه اى با معمارى قديمى در تهران: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، حجم لحاف شب ها و بالش ها گوشه اتاق، پنكه وستينگهاوس و مارشال، سقف ها با تيرهاىِ چوبى، كمدهاىِ كوچك و چرخ خياطى سينگر، و ما فروشندگان خانه پدربزرگ و حاضران همه مجالس ترحيم و تقسيم ارث، و ما بينندگان تلويزيون توشيباىِ قرمز با آنتن هاىِ شكسته، حسِ سوزن شدنِ گلو از بوسه هاىِ پدربزرگ و فرو رفتن ته ريش هايش در صورتمان، بوىِ بخارى نفتى و دوده چراغ گردسوزِ ماركِ خورشيد، بخارى ارج و علاالدينِ روشن با "قابلمه خورش" مادربزرگ، گم شدن زير پتو و لحاف هايى كه خنك بودند و طعم نفتالين و صابون داشتند، تيرهاىِ صندلى و چوبى سقف خانه با همه پيچ و خم هايش، چرت زدن گربه پير و زردرنگ خانه، و همه تاريخ را تشنه بوييدن يك حاضرِ هميشه غايب مانديم، مثل معجزه چاي مادربزرگ، مثل نور گردسوز خوب پدربزرگ، مثل خالي سفره هايمان و دست هاي باز شده، مشت خالى و كتاب كهنه پدر، تن تكيده نسلي كه پير مى شود، اما بزرگ نمى شود، كه گذشته پدر و مادرش شبيه آينده اش مى شود، مثلِ ترانه هاى خط خورده، سينماهاىِ پلمب شده لاله زار، چهره هاى ممنوع التصوير، كتاب هاىِ قيچى خورده، مثل خانه هاى مصادره شده، مثل مهاجرت و كوچ، شبيه گربه هاى زيرِ ماشين مانده، شكلِ چهره سرطان گرفته پدر، كه شبيه غبار روى آينه قديمى شده بود، شيهه اسب سفيد قصه مادربزرگ در گوشمان وصل شد به مشروطه و كودتا و فتنه، مشتمان باز، دستمان خالى و آس ها همه رو، ما كبوتربازانى را مانيم كه كفترمان را باخت داديم، مثل همه نيامدنى ها كه به ما هر روز مژده "آمدنشان" را دادند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
بهترين خاطره شما از عروسكتان و روزهاى خاله بازى را بنويسيد، داستان "مامان بازى"، "خاله بازى" و "دكتر ...
Media Removed
بهترين خاطره شما از عروسكتان و روزهاى خاله بازى را بنويسيد، داستان "مامان بازى"، "خاله بازى" و "دكتر بازى" هايمان، مثلِ عروسك هاىِ هميشه در خواب ابدى چند نسل، بدون لباس و برهنه در كنار سبدِ پلاستيكي آبي رنگِ اسباب بازى، قابلمه هاىِ بازي فلزي، ميوه هاي پلاستيكي، ملاقه و آبكش، گاز دو شعله و در نهايت ... بهترين خاطره شما از عروسكتان و روزهاى خاله بازى را بنويسيد، داستان "مامان بازى"، "خاله بازى" و "دكتر بازى" هايمان، مثلِ عروسك هاىِ هميشه در خواب ابدى چند نسل، بدون لباس و برهنه در كنار سبدِ پلاستيكي آبي رنگِ اسباب بازى، قابلمه هاىِ بازي فلزي، ميوه هاي پلاستيكي، ملاقه و آبكش، گاز دو شعله و در نهايت "انسان" كه شبيه عروسكى برهنه، تا ابدالآباد در ميان خاطرات بچگانه اش در سبد زندگى اسير خواهد ماند. روزهايي را به ياد مي آوريم كه با قابلمه ها، قاشق ها، گاز پيك نيك و ليوان هاي كوچك پلاستيكي بازي مي كرديم و جهان را روى يك قاليچه و در يك سبد كوچك جا مي داديم، به راحتي عاشق اولين دختر بچه همبازى مان مي شديم، همزمان پدر، مادر، عاشق، كودك و يار عروسك بوديم، روزهايي كه بازي ها و صورت ها همه شگون داشتند و بخت با ما يار بود. اسباب بازي ها، حياط ها، بالش ها، چادر مادر، كت و شلوار پدر و قالي هاي خانه، همه بخشي از جهان كوچكمان بودند. فرصت ها و زمان به زودي از دست رفت و به روزهايي رسيديم كه خاطره ها، سنگيني روحمان و نوستالژي هاي وجودمان، در هيچ قابلمه و ظرفي جا نمي گيرد و خبري از غذاهاي خوشمزه اي نيست كه در اين ظرف هاي كوچك پلاستيكي براي دخترك همبازي مان مي پختيم. خود را در گوشه اي از اين روياىِ پلاستيكي جا دهيد. يكباره وسط بازى و تجربه هولناك غريزه و جاذبه انسانى در كودكانه ترين شكلش بدون فهم ابعادش، و ما همين "بغل" پياده مى شويم، در همين حياط، روي همين قاليچه و فرش ها، كنار باغچه از دست رفته با بوى خاك و عطر خيس آب بازى، كنار شلنگ پلاستيكى سرخ و ترك خورده از آفتاب، كنار شير آب و پاشويه حوض، روى موزاييك هاى طرح دار و رنگ و رو رفته. و در نهايت ما كه هميشه پيش از ورود به جهان، دمپايى هاىِ پلاستيكى خنده دارمان را پشت سر جا گذاشتيم. هر انساني در نهايت با عروسك كودكي هايش محشور خواهد شد، سكانس آخر هميشه به "خانه عروسك ها" ختم مى شود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
به افتخار نسل هايى كه "جدى ترين" هم صحبت و هم فريادشان، پنكه بود، نقطه "صفر" شادى و شادمانى، خانه هاىِ ...
Media Removed
به افتخار نسل هايى كه "جدى ترين" هم صحبت و هم فريادشان، پنكه بود، نقطه "صفر" شادى و شادمانى، خانه هاىِ ساده و لذتِ تكرار نشدنى فرياد هايمان در ميان چرخشِ دورِ تندِ پرّه هاىِ پنكه، و هميشه چيزى در صداىِ انسان "كم" بود: كشفِ عجيبى بود، يافتنِ يك لذتِ مكمل در بادِ خنكِ پنكه هاىِ خانگى، گرماىِ تابستان ... به افتخار نسل هايى كه "جدى ترين" هم صحبت و هم فريادشان، پنكه بود، نقطه "صفر" شادى و شادمانى، خانه هاىِ ساده و لذتِ تكرار نشدنى فرياد هايمان در ميان چرخشِ دورِ تندِ پرّه هاىِ پنكه، و هميشه چيزى در صداىِ انسان "كم" بود: كشفِ عجيبى بود، يافتنِ يك لذتِ مكمل در بادِ خنكِ پنكه هاىِ خانگى، گرماىِ تابستان هاىِ كودكى و پنكه هاىِ سرِ ظهر، كه دكمه هايى براىِ بازى داشتند، دورِ كم، متوسط و تند، و ترساندنمان از پره هاىِ فلزى چرخان، و آن شاسى فشارى روىِ گردنِ پنكه كه باعثِ تغيير زاويه چرخشى و حركت اتوماتيك باد بود، و همراه شدنمان با اين چرخش زاويه اى و تلاش براىِ همواره در جلوى باد ايستادن، و مظلوميتِ انسان مگر چيزى جز همين تلاش هاىِ كودكانه نيست كه تا دمِ مرگ بر پيشانى اش نوشته شده، اتاقِ ساده و خالى از عاطفه و خشم، ديوارهاىِ تا كمركش كبود و گچ و رنگ خورده، تاقچه هاىِ طرح دار با وسايل هميشه تنها و بي دليل، قاليچه ها و فرش هاىِ لاكى با طرح هايى از برگ ها، بته جقه ها، اسليمى ها و گل هاىِ پيچيده در هم، كه شبيه بهشتِ وحشتناكِ همه گيجى هاىِ دار زده تاريخ بود، پشتى ها و رواندازها، و جاىِ سوراخِ لوله بخارى هاىِ نفتى بر سينه ديوار، حفره هايى كه هميشه با يك درپوش فلزى درب و داغان بسته شده بودند، و كليد و پريزها كه انگار بهترينشان همان مدل هاىِ گرد و برجسته دهه چهل بود، و تنهايى هاىِ نفس گير در درون هر انسان، كه علايم و نشانه هايش از همان كودكى آشكار مى شود، دورِ تند و چرخش پره هاىِ فلزى، باد خنك روىِ لب ها و چشم هايمان، فريادهايى يك نفس و چيزى شبيه يك بازى دردناك، صداىِ بريده شدن صدايمان، تقطيع نفس هايمان و بازگشت پژواك گونه "ها" به صورتمان، سد شدن صدا، بريده شدن و قاچ خوردنش، تمرين "نفس بريده گى" از همان كودكى، مثلِ بازى "زو" و تلاش براىِ حركت تا پيش از تمام شدن نفس، مثلِ زير آب و در حوض كوچك حياط مادربزرگ، نفس را در سينه حبس كردن، و جهان و تاريخ در نهايت "پنكه عظيم الجثه" اي در برابر همه فريادهاى انسان است، چرخش غول آسايى در برابر همه حركت ها، تيزى هايى برنده براى قطع نفس آدمى. پيش از بُريدن و بُريده شدن، بُرش را امتحان كنيد، رمز "ختنه روح" اين است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
انفجارِ دانه هاىِ اشك از گوشه چشم هاىِ يك شاه در ساعتِ دوازده و نيمِ بعد از ظهر روز بيست و ششم دى ماه سالِ ...
Media Removed
انفجارِ دانه هاىِ اشك از گوشه چشم هاىِ يك شاه در ساعتِ دوازده و نيمِ بعد از ظهر روز بيست و ششم دى ماه سالِ هزار و سيصد و پنجاه و هفتِ خورشيدى در فرودگاه "مهر آباد" تهران: تلاقي عجيبي ميان تاريخ و روايت هاىِ پسينى اش وجود دارد، تاريخ همواره با روايت گرى ها، راوى ها، عقيده ها، عقده ها، نسل ها و فصل ها تعريف ... انفجارِ دانه هاىِ اشك از گوشه چشم هاىِ يك شاه در ساعتِ دوازده و نيمِ بعد از ظهر روز بيست و ششم دى ماه سالِ هزار و سيصد و پنجاه و هفتِ خورشيدى در فرودگاه "مهر آباد" تهران: تلاقي عجيبي ميان تاريخ و روايت هاىِ پسينى اش وجود دارد، تاريخ همواره با روايت گرى ها، راوى ها، عقيده ها، عقده ها، نسل ها و فصل ها تعريف مى شود، ما وارثان واقعيت ها و حقيقت هايى هستيم كه ساختارى شبيه "داستان" دارند، دوره هاى تاريخي و حاكمانشان هم بيرون از اين روايت ها نيستند. در نهايت هيچ داور "مرضى الطرفين" و محكمه "عادلانه" اى براى قضاوت سوژه هاى تاريخي وجود ندارد، ما همه شبيه حاكمان، اربابان و شاهانى هستيم كه يكباره از چشم مردمان، رعيت ها و بندگانشان مى افتند، شاه فقط در چشم كسانى شاه مى شود كه او را به عنوان شاه قبول دارند. و ما مردمان طاعونى اين قبيله مشرقى، غافل از اين تاريخ سرشار از تاريكى ها و غول ها، مردمان بى خبر از استعمارها و استثمارها، خوابيده زير درختِ سپيدارِ كنارِ جوى، و برخاسته از چرتِ نيمروز، اما هميشه در يك "كابوسِ استمرارى بى پايان" كه خواب و بيدارى هايمان را آشفته كرده، ما مثل مردمان خواب زده هستيم، از يك رويا وارد رويايِ بعدى مى شويم، ما شبيه يك بازى و تقدير غريب هستيم، بيدار شدن فقط در يك خواب عميق تر امكان پدير است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
تابلوهايى براى رد شدن، ورود به تاريخ از "پشتِ سر"، و جدايى دو قاب در يك ديوار سنگى، تصويرى از شب افتتاح‌ ...
Media Removed
تابلوهايى براى رد شدن، ورود به تاريخ از "پشتِ سر"، و جدايى دو قاب در يك ديوار سنگى، تصويرى از شب افتتاح‌ "تالار رودکی" تهران در آبان ماه سالِ هزار و سيصد و چهل و شش خورشيدى: تالار رودکی سابق و "وحدت" فعلى كه آن شب با حضور شاه و شهبانو افتتاح‌ شد، و در ميان همه تصاوير، از معدود "عكس" هايى است كه "هنرِ زاويه ... تابلوهايى براى رد شدن، ورود به تاريخ از "پشتِ سر"، و جدايى دو قاب در يك ديوار سنگى، تصويرى از شب افتتاح‌ "تالار رودکی" تهران در آبان ماه سالِ هزار و سيصد و چهل و شش خورشيدى: تالار رودکی سابق و "وحدت" فعلى كه آن شب با حضور شاه و شهبانو افتتاح‌ شد، و در ميان همه تصاوير، از معدود "عكس" هايى است كه "هنرِ زاويه بندى" و شعورِ عكاسش، فراسوىِ تاريخ و زمانه حركت كرده است، تصويرى كه "زاويه و دورنمايش" از دهه چهل تا امروز در حالِ "استاتيك و ديناميك" همزمان بوده است. از آن عكس هايى است كه يك "آهاى خبردار" در خودش دارد، و يك دالانِ سنگفرش شده كه به دو تابلوىِ "تمام قد" از شاه و شهبانو ختم شده است، تابلوهاىِ نفيس كه در اوايل دهه چهل خلق شده بودند و در هر مراسمى، بخشى از تمثال و شمايل هميشه حاضر از "محمدرضا پهلوى و فرحِ ديبا" بودند، اما اين عكس، خلافِ همه عكس ها، سوژه هايش را از "پشتِ سر" به دام انداخته است، درست در لحظه ورود و "روبرو" شدن با "تمثال هاىِ تمام قدشان" در سرسراىِ تالارِ رودكى، عكسى كه "سوژه هايش را در حالِ نگاه به تصويرِ خودشان" شكار كرده است. هر دو رو به ديوار و با يك حالتِ مكث و قدم هايى كمى شُل شده، و دست هايشان كه "كمى از هم جدا شده" و هر دو در يك "خلسه بسيار كوتاه" فرو رفته اند. شايد شبيه اين "صحنه و لحظه" را در بسيارى از افتتاحيه ها، همايش ها، مراسم ها و جشن هاىِ شاهنشاهى ديده اند، اما "اين بار" در لحظه درست، و در مكان درست، ايستاده اند. فوكوسِ دوربين، اما "روىِ تابلوها" نيست، تصاوير صورت ها در تابلو، كمى "فلو" و كدر است، و اين "گم شدنِ فوكوس" در نهايت، حقيقتِ تلخِ تاريخ اين عكس است، مردمى كه "فوكوس" را گم كردند، عكاس هايى كه "فلو" را انتخاب كردند، عكس هايى كه "ديوانه وار عجيب" بودند و سوژه هايى كه از پشت سر و پيش رويشان به يك اندازه ناآگاه بودند، از جدايى محتوم و سودايى مختوم. عكس اما ثبت شد و جماعت وارد تالار شده اند، جلوىِ تابلوها خبرى نيست و يك سكوت و نورپردازى عجيب، به چهره هاىِ نقاشى شده در تابلو، يك گرفتگى و غمگينى نامرتبط با زمان حال مى دهد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
از اين "ليوان هاي تاشو" پلاستيكى، خاطره اى تعريف كنيد، بوى نان و پنير له شده و نارنگى نم زده ته كيف، از ...
Media Removed
از اين "ليوان هاي تاشو" پلاستيكى، خاطره اى تعريف كنيد، بوى نان و پنير له شده و نارنگى نم زده ته كيف، از آن خاطره هايى كه يكباره تا حياط مدرسه و آبخورى هايش با شما مي آيد، ما كه گربه رقصان و بازيچه اين حاكمان و سياست هايشان شديم، هر دهه اى خرهاى خودش را دارد و همزمان انگل ها و خون مردم به شيشه كن هايش، ما از بطن ... از اين "ليوان هاي تاشو" پلاستيكى، خاطره اى تعريف كنيد، بوى نان و پنير له شده و نارنگى نم زده ته كيف، از آن خاطره هايى كه يكباره تا حياط مدرسه و آبخورى هايش با شما مي آيد، ما كه گربه رقصان و بازيچه اين حاكمان و سياست هايشان شديم، هر دهه اى خرهاى خودش را دارد و همزمان انگل ها و خون مردم به شيشه كن هايش، ما از بطن فقر و تهيدستى به جهانمان وارد شديم، فقر فرهنگ و ادب و گفتگو، جامعه هميشه زير سركوب و تحريم و خفقان و توليد نسل هايى كه هيولاهايشان به زودي از داخل بطرى و چراغ جادو بيرون خواهد زد
حسرت تغذيه همكلاسى و بوى لقمه هاي نان مادر در انتهاي كيف چرمى
بوى كتاب و مدادتراش
ليوان هايى كه در كنار صابون هاي كاغذي، اصلي ترين يادگارهاي مدرسه هاي تاريك و مبهمان بودند.
اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
اتومبيلِ مردم، باجناقى به نامِ ژيان، تصاويرى خاطره ساز از ژيان قرمز در پيك نيك چند جوان در سال هزار ...
Media Removed
اتومبيلِ مردم، باجناقى به نامِ ژيان، تصاويرى خاطره ساز از ژيان قرمز در پيك نيك چند جوان در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى، ژيان زرد در سيزده به در خانوادگى، تبليغ ژيان سبز، فرمان و جلو داشبوردِ ژيان با كيلومتر شمارِ و اعدادِ سرعت سنجِ فرد و صادرات سيتروئن از ايران به ابوظبى: بدنه وينيل و پلاستيكِ ... اتومبيلِ مردم، باجناقى به نامِ ژيان، تصاويرى خاطره ساز از ژيان قرمز در پيك نيك چند جوان در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى، ژيان زرد در سيزده به در خانوادگى، تبليغ ژيان سبز، فرمان و جلو داشبوردِ ژيان با كيلومتر شمارِ و اعدادِ سرعت سنجِ فرد و صادرات سيتروئن از ايران به ابوظبى: بدنه وينيل و پلاستيكِ فشرده داشبورد، با نقشه گيربُكس در كنارِ فرمان، بيش از پنجاه و چهارهزار كيلومتر كاركرد، جاسيگارى فلزى و كانالِ بخارى، چراغ هاىِ سرخ رنگ سه گانه براىِ آمپرِ روغن و بنزين و چراغِ خطر و اين عكس كه براى من يادآورِ خلسه ها و سكوتِ صبح هاى زودِ تهران است، حافظه اى كه سرشار بود از بوىِ نانِ سنگك يا بربرى تازه، روزهايى كه با صداىِ قُل قُلِ سماورِ مادربزرگ شروع مى شد و عطرِ كلاهِ نمدى و رنگ و رورفته پدربزرگ را داشت. روزهايى كه خورشيدش با نزديك شدن آتشِ كبريتِ توكّلى به نوكِ سيگارِ هماىِ بدونِ فيلترِ پدربزرگ، طلوع مى كرد. تنيده شدنِ صداى ياكريم ها در فرورفتگى بالش و صداىِ ذكر گفتن و افتادنِ دانه هاىِ تسبيح، و دورنماى خيابانِ وحيديه و كوچه شش مترى كه يكباره با سرفه هاىِ ممتدِ پدربزرگ و نفس نفس زدنش آميخته شد، دست هاىِ روغنى و تصويرِ "هندل زدن" پدربزرگ از جلوى ماشينِ ژيان براى روشن كردنش و سيگارى كه خاكسترش تا انتها و در نزديك ترين فاصله تا فيلتر مي سوخت ولى نمى ريخت و همچنان با حركت و جنبيدن هاىِ پدربزرگ از جايش تكان نمى خورد و مي لرزيد. گذشته و خاطراتش، شباهتِ عجيبى با آن خاكسترِ دراز و لرزانِ سيگار داشتند، خاكسترِ مقاوم و لرزانى كه تا اخرين لحظه ممكن و به طرز باورناپذيرى از افتادن و فروپاشيدن، اجتناب مى كرد، چيزى خاكسترى و شبح گون، انگار آخرين جاى خالى يك سيگارِ سالم بود، فريادِ ققنوس و صفيرِ عنقا، و زايشِ دوباره از خاكستر، روزهايى كه يكباره سوختند و باد با خاكسترشان، بازى كرد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
مَشتى ترين شكلِ "مشهد"، بهترين "خاطره" خودتان از سفر به "مشهد" را بنويسيد، استجابت در آنالوگ ترين ...
Media Removed
مَشتى ترين شكلِ "مشهد"، بهترين "خاطره" خودتان از سفر به "مشهد" را بنويسيد، استجابت در آنالوگ ترين شكل ممكن، مثلِ عكس يادگارى با دست روى سينه كنار پرده منقش به تصوير ضريح تقلبى، بليط قطار، كاشيكارى، لعاب فيروزه اى، گارى، درشكه، فولكس بيتل، پيكان مدل چهل و ششِ پلاك قرمز، مناره طلا و روزهاىِ قديمى ... مَشتى ترين شكلِ "مشهد"، بهترين "خاطره" خودتان از سفر به "مشهد" را بنويسيد، استجابت در آنالوگ ترين شكل ممكن، مثلِ عكس يادگارى با دست روى سينه كنار پرده منقش به تصوير ضريح تقلبى، بليط قطار، كاشيكارى، لعاب فيروزه اى، گارى، درشكه، فولكس بيتل، پيكان مدل چهل و ششِ پلاك قرمز، مناره طلا و روزهاىِ قديمى زيارت در نمايى كمياب از بارگاه و صحن حرم "امام رضا" عليه السلام در شهر مشهد به سال هزار و سيصد و چهل و هشت خورشيدى از آرشيو "بروس توماس" گردشگرى در دهه طلايى ايران: خيابانِ آسفالت مشرف به حرم امامِ هشتم و بارگاهى كه در شهرى فراتر از يك اقليم و مكانِ جغرافيايى قرار دارد، جايى معلق در ميان جان و روان مسافران و زايران. عقربه هاىِ ساعت مناره روىِ چهار ايستاده اند، درشكه چى ها با اسب هاىِ سرحال و قاطرهاىِ چموش در حال صدا كردن مسافران و زايران هستند، جوانى با يك دست فرمان دوچرخه هركولس را نگه داشته و با دستي ديگر بارى شامل چند كتاب و تابلو را بغل زده است، پيكانِ تنها با انعكاس آفتاب روى بدنه زرد رنگ و با چراغ هاىِ جلوي "هيلمن هانتر" با سرعت به سمتِ ما مي آيد. آسمانِ آبى رنگ و بدون ابر در آن سو با گنبد فيروزه اى در هم تنيده مي شود و شاهدِ "غربت" مردى مى شود كه دور از زادگاهش شهيد شده است، مردى شبيه سرنوشت انسان كه آن چنان در آتشِ سرخ غربت سياهش پيش رفت كه از داغ و خاكستر غريبانه اش، كبوتران آشنايى پر كشيدند. اگر "نوستالژى" را غم فراق و دردِ دورى هر انسان از خانه پدرى و كاشانه اش بدانيم، شايد "او" براي روحِ زخم خورده ايرانى، يادآور يادگارهاىِ خوب باشد، نوستالژيك ترين تقاطع براىِ انسان، مردي كه اسم رمز "دور ماندن از اصل و ميل به تنفس در هواي روزگار وصل" است. به فاصله نجومى تا صحنه و تاثيرِ تاريخ و حاكمانش روىِ دين و ايمانِ مردم خوش آمديد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
تجربه تكرار بى خستگى يك "نگاهِ زُل زده به واقعيتى مجازى" و تكثير خاطرات از دست رفته در ميان حلقه هاىِ ...
Media Removed
تجربه تكرار بى خستگى يك "نگاهِ زُل زده به واقعيتى مجازى" و تكثير خاطرات از دست رفته در ميان حلقه هاىِ كاغذى و مقوايى قديمى يك دوربين سوغاتى، و شوخى نبود زُل زدن و گم شدن همزمان و بى صدايمان در "وهم" ارغوانى رنگ چين هاىِ دامن سيندرلا و گنبد سبز حرم رسول الله در هزارتوى "ويومستر" كه بوى جانماز و تربت مكه ... تجربه تكرار بى خستگى يك "نگاهِ زُل زده به واقعيتى مجازى" و تكثير خاطرات از دست رفته در ميان حلقه هاىِ كاغذى و مقوايى قديمى يك دوربين سوغاتى، و شوخى نبود زُل زدن و گم شدن همزمان و بى صدايمان در "وهم" ارغوانى رنگ چين هاىِ دامن سيندرلا و گنبد سبز حرم رسول الله در هزارتوى "ويومستر" كه بوى جانماز و تربت مكه مادربزرگ را هنوز با خود داشت: تصويرى از دستگاه و حلقه فيلم دوربين قديمى و نوستالژيك "ويومستر" و نمايى از داخل چشمى دستگاه و نمايش يك خيابان قديمى، اين دوربين ها كه در ايران به نام "دوربين مكه اي" معروف بودند، روزگارى يكى از آرزوهاىِ دست نيافتنى يك نسل بودند، انتظار براىِ سفر حج يا ينگه دنيا رفتن اقوام و خويشان و التماس براىِ سوغات. دوربین "اسلاید دستی" با نام تجاري "ويومستر" یا دوربین جهان نما، نوع خاصی از دوربین‌های برجسته نما و حلقه هاىِ كاغذى آن ها است، این حلقه فیلم‌ها شامل دیسک‌های مقوایی نازکی بودند که هفت جفت عکس رنگی سه بعدی و چاپ شده بر روی فیلم را در بر می‌گرفتند. در خاطرات و يادگارهاي دوران كودكى نسل هاىِ گذشته، همواره خاطره مبهمى از اين دوربين وجود دارد، پدر يا مادر را مي بينيم كه شيوه كار با دوربين مكه اى و جا دادن حلقه هاي مقوايى فيلم را به ما ياد مي دهند، و ما كه شيفته تصاوير گيج كننده اين "شهر فرنگ جيبى" مى شويم، تصاويرى از مكان هاىِ مذهبى، گنبدهاى طلايى، كعبه و مناره هاى مساجد، تصاوير عجيبى از شاهزاده هاي پريان، سيندرلاها، غول ها و شخصيت هاى كارتونى، و ما كه اين روزها به دنبال بهانه و روزنه اى به سمت ديدار چندثانيه اي با "اسلايدهاىِ رنگ و رو رفته اما قابل لمس" از صحنه ها و يادگارهاىِ روزهاى كودكى هستيم، قومِ به حج رفته اى كه يكباره در مكعب و شش گوشه هاىِ عاشقانه هندسه تاريخ گم شد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
ماه پيشونى قصه، پلنگ هاىِ زخمى، ماه و آه گرفتگان، راه زدگان و معصوميت از دست رفته همه گرگينه هاىِ يك ...
Media Removed
ماه پيشونى قصه، پلنگ هاىِ زخمى، ماه و آه گرفتگان، راه زدگان و معصوميت از دست رفته همه گرگينه هاىِ يك شبِ جاودانى، و "ابتدايى" ترين شكل براىِ نوشتن آن "ه" دو چشم معروف: شب بود، ماه پشتِ "ابر" بود، هنوز هم "شب" است، و ما فكر مى كرديم صبح شده است، ما هم پشت "ابر" مانديم، از همان اول قصه، شب بود، شبيخون بود، ... ماه پيشونى قصه، پلنگ هاىِ زخمى، ماه و آه گرفتگان، راه زدگان و معصوميت از دست رفته همه گرگينه هاىِ يك شبِ جاودانى، و "ابتدايى" ترين شكل براىِ نوشتن آن "ه" دو چشم معروف: شب بود، ماه پشتِ "ابر" بود، هنوز هم "شب" است، و ما فكر مى كرديم صبح شده است، ما هم پشت "ابر" مانديم، از همان اول قصه، شب بود، شبيخون بود، شب زدگى بود، شبانه بود، خشم شب بود، يادمان ندادند كه گاهى هم به "زمين" نگاه كنيم، به جلوىِ پايمان و دست هاىِ معصومانه اطرافيانمان، كاش خبرمان مى كردند كه "دست" هاى هم را محكم بگيريم، كاش "امين و اكرم" به جاى برادر و خواهر، دو "دوست" بى كلك و بى ريا بودند، آموزش دوستى ساده، اما عميق، كاش اين حجم از "شب" يكباره مهمان آسمانمان نمي شد، كاش همه چيز سر جايش بود، مثل بوى دفتر و كتاب نو، مثل كودكى و لحظه هاي نابش، مزه فانتا و كوكا و كانادا فراست بود و طعم توك و بيسكوييت مادر و بستنى پاك، صف شير، سبد قرمز نان، والور و علاالدين و گردسوز، اخم ناظم، ترافيك بين انقلاب تا آزادى، سرماىِ دسته فلزى كيف مدرسه، اول صبح، آژير خطر و بمباران، كتاب اجتماعي و خانواده هاشمى، دو ريالى و آخر سريال ها، با تشكر از خانواده محترم رجبى، صداي تسمه پروانه كولر، پشتى هاي تركمنى، فرش هاي قرمز لاكى، ضرب شير خدا، تقويم تاريخ، انتظار فرج و اميد به خبر تعطيل شدن مدرسه در برف ريزان، اوج راه پله، فرود در خرپشته و تعليق گيوتين وارِ نيكوتين سيگار هماىِ پدربزرگ در خونمان، شبحِ دارا و سارا تا شكلك هاىِ يخ زده امين و اكرم، وسواس ديكته بى غلط، و انشاى هوس هايمان بى آرزوى هيچ شغلى، تلاش كنيد، تنهايى خودتان را "محكم" در آغوش بگيريد، اين ما هستيم، نسل هايى كه "مدرك هايشان" به درخواست نامبرده صادر شده و فاقد هر گونه ارزش قانونى ديگرى مي باشد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
سرنوشت "بيسكويتِ مادر"، آگهى سياه و سفيد بيسكوييت مادر، آگهى رنگى نان سوخارى بيست ريالى و صحنه اى ...
Media Removed
سرنوشت "بيسكويتِ مادر"، آگهى سياه و سفيد بيسكوييت مادر، آگهى رنگى نان سوخارى بيست ريالى و صحنه اى از مهمانى خصوصى در خانه "جليل تهرانچى" در زعفرانيه در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و پنج خورشيدى: لذت خيس كردن بيسكوييت با چاى داغ در نعلبكى، مربا و كره هلندى روى نان سوخارى، و يقه باز و پيراهن رنگى راه راه، ... سرنوشت "بيسكويتِ مادر"، آگهى سياه و سفيد بيسكوييت مادر، آگهى رنگى نان سوخارى بيست ريالى و صحنه اى از مهمانى خصوصى در خانه "جليل تهرانچى" در زعفرانيه در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و پنج خورشيدى: لذت خيس كردن بيسكوييت با چاى داغ در نعلبكى، مربا و كره هلندى روى نان سوخارى، و يقه باز و پيراهن رنگى راه راه، جليلِ تهرانچى بنيانگذار و صاحب كارخانه "ويتانا" بود، بهترين رفيقِ محمود قربانى، او و برادرانش خالق "بيسكويتِ مادر" بودند، او كه با عينكِ آفتابى و شلوار سفيد به "محمود قربانى" شوهرِ سابقِ گوگوش تكيه داده است. شهره صولتى هم با موهاىِ مِش شده و بلوند كنارِ شهرام شب پره نشسته است، ابى هم آن طرف تر به "بار" تكيه داده و بايد تا دير وقت نشده به خانه و پيش همسرش "فروزه" برود. رقصِ تند و آبجوهاىِ اسكول و شمس، كارِ خودشان را كرده اند و همه به زور سرپا هستند. "بیسکویتِ مادر" قدیمی‌ترین بیسکویتِ‌ تولید شده در ایران است، محصولِ عجيب و اسرارآميزى که از سال هزار و سيصد و سى و هفتِ خورشيدى در شرکت ویتانا تولیدش آغاز شد. شعارِ این بیسکویت برای سال‌ها این بود، "مهر مادر"، شیر مادر، بیسکویت مادر. بر روی بسته‌ بندى این بیسکویت، شمايلِ معصومانه مادر به همراه نوزادى در آغوشش دیده می‌شود. کارخانه "ویتانا" در سال هزار و سيصد و سى و پنج خورشيدى توسط برادران "تهرانچی" در خیابان امیریه در تهران راه‌اندازی شد، آن ها از آلمان و انگلیس تجهيزات بیسکویت سازی وارد کردند و تولید مستمر بیسکویت را در کارخانه این شرکت در خیابان "خلیج فارس" کنونی در کیلومتر هفت جاده کرج آغاز کردند. كارخانه اى كه بعدها مصادره شد و زمين هاىِ برادرانِ تهرانچى هم هنوز تا همين اواخر فروش نرفته بود. آن روزها جليل تهرانچى یک جمله معروف داشت، بیسکویت مادر باید به راحتی با دندان شکسته شود و با آب دهان نرم شود. شرشره ها از سقف آويزان هستند، جليلِ تهرانچى با يقه باز و عينكِ دودى، به ساعتِ مچى اش نگاه مى كند و بليطِ هواپيما در دستانش عرق كرده است، او طعم "مادر" و بيسكوييت هاىِ نرم را مى گذارد و به سوى آينده مبهمش پرواز مى كند. و ما كه با مزه ها و آگهى هاى قديمى، به عقب بر مى گرديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
آخرين ملاقات با نورهاىِ تابيده بر در و ديوارِ خانه هاىِ جا مانده در خاطرات و داغ همه زمان هاىِ از دست ...
Media Removed
آخرين ملاقات با نورهاىِ تابيده بر در و ديوارِ خانه هاىِ جا مانده در خاطرات و داغ همه زمان هاىِ از دست رفته: سماور برنجى زيرِ پارچه، فرش لاكى قرمز، درهاىِ سبز رنگ، كليد و پريزهاىِ كهنه، تاقچه هاىِ جلوى پنجره ها، و خانه هايى هستند كه هميشه و تا آخرين رمق هاىِ باقى مانده از حيات در ما زنده و جاودان باقى مى ... آخرين ملاقات با نورهاىِ تابيده بر در و ديوارِ خانه هاىِ جا مانده در خاطرات و داغ همه زمان هاىِ از دست رفته: سماور برنجى زيرِ پارچه، فرش لاكى قرمز، درهاىِ سبز رنگ، كليد و پريزهاىِ كهنه، تاقچه هاىِ جلوى پنجره ها، و خانه هايى هستند كه هميشه و تا آخرين رمق هاىِ باقى مانده از حيات در ما زنده و جاودان باقى مى مانند، مثل "بچگى هاىِ نكرده و بدهكار چند نسل"، مثل پير سال و ماه نبودن، خانه هايى كه راه فرارى از آن ها نيست و بي امان در ما نفس مي كشند، خانه هايى كه مثل يك "صداىِ همهمه برخاسته از خنده هاىِ كودكانه" هستند،٩ كه ما را به ياد دقيقه هاىِ بچگي خودمان مي اندازند. اتاق ها، دالان ها، سرسراها، خرپشته ها، آشپزخانه ها، شاه نشين ها، راهروها، حمام ها و ديوارهايى كه زخم هايشان را به يادگار بر وجود ما حك كرده اند، نه تنها حركات و كلمات آن روزها، كه عطر و بوي آن خانه ها، پرده ها، رنگ ها، صداها و بوها در خاطرمان ثبت شده و حس مي شود. اين خانه هاي دور و قديمي و ساكنانشان كه روزي در آرامش زندگي خودشان را داشتند، اميدها و روياهاىِ خودشان و تلاش و دوندگى براى رسيدن به فرداهايشان، و يادآورى اين چيزها بعد از مرگ و نيستى صاحبانشان، يكباره سرگيجه هاىِ شوريده وار و گوارايي را در آدمي بيدار مى كند، مثل اين كه در دنياي گمشده اي از نو زاده مي شويم. يك خاصيت مست كننده، ولي حسرت هر روز از گم شدن يادبودها و عطر جادويي آن زمان ها، و ما كه شادان و نوراني هميشه كودك مي مانيم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
كوچ به همه "كوچينى" هاىِ از دست رفته، زادگاه و صحنه ترانه "جمعه" فرهاد مهراد، مجموعه تصاويرى كمياب ...
Media Removed
كوچ به همه "كوچينى" هاىِ از دست رفته، زادگاه و صحنه ترانه "جمعه" فرهاد مهراد، مجموعه تصاويرى كمياب و ناياب از فضاىِ داخلى، ميزها، ورودى سياه و سفيد و كارت تبليغاتى كافه و كاباره دانسينگ "كوچينى" در دهه پنجاه خورشيدى: دانسينگ رستوران كوچينى، كافه اى در خيابان "كاخ" و نبش بلوار "اليزابت" بود، هنوز ... كوچ به همه "كوچينى" هاىِ از دست رفته، زادگاه و صحنه ترانه "جمعه" فرهاد مهراد، مجموعه تصاويرى كمياب و ناياب از فضاىِ داخلى، ميزها، ورودى سياه و سفيد و كارت تبليغاتى كافه و كاباره دانسينگ "كوچينى" در دهه پنجاه خورشيدى: دانسينگ رستوران كوچينى، كافه اى در خيابان "كاخ" و نبش بلوار "اليزابت" بود، هنوز هم "هست" اما همان فعلِ ماضى "بود" برايش بهتر است، عكس اول "نژده" و "آرمينه مارتيروسيان" خواننده زن ارمنى، پشت ميز كافه هستند، عكس بعدى "فريد زُلاند" آهنگساز و "همايون خواجه نورى" از اعضاى گروه "بلك كتز"، موسسان كافه "كوچينى" خانم "ويدا قهرمانى" و همسرش "داويت يقيازاريان" بودند، بوى دسته گل هاى تازه روى ميز، سيگار وينستون و فندك، گربه هاىِ سياه در حالِ اجرا روىِ "استيجِ معروفِ كوچينى" هستند، گيتار، كيبورد، درامز و لوگوىِ معروفِ گروه موسيقى كافه با طرحى از بدنِ كشيده سه گربه سياه رنگ، ميزهاىِ چوبى چيده شده جلوىِ صحنه، فضاىِ دانسينگ كه با مجموعه آويزهاىِ دالبُر از رستوران جدا شده است، به كافه وارد مى شويم، دالانِ ورودى با ساختارِ معمارى لابيرنت گونه و رنگ آميزى سياه و سفيدِ گورخرى گيج كننده اش، يك بروشورِ تبليغاتى از روزهاىِ اوجِ كافه كوچينى روىِ ميزِ چوبى مديريت، خيابانِ كاخ، نبشِ بلوار اليزابت با يك شماره تلفنِ پنج رقمى. رستوران دانسینگ کوچینی از پاتوق های پرآوازهٔ تهران در دههٔ چهل که در ابتداىِ خیابانِ فلسطین يا کاخِ سابق در تقاطع با بلوارِ اليزابت دایر شد. فرهادِ مهراد، ابی و شهرام شب‌پره هر سه در کافه کوچینی تهران می‌نواختند و می‌خواندند. از دیگر كافه‌های معروفِ تهران در آن روزها باید به كافه پرنده آبی، كافه باغ شمیران، كافه گراند هتل، كافه قنادی "یاس" در ضلع شمالی میدان بهارستان و كافه سینما تابستانی "ری" در خیابان استانبول اشاره كرد، كافه هايى كه ديگر شبيه روزهاىِ اوجشان نيستند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ...
Media Removed
در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ترين دوستش به روايت كافه كوچك و دنجى در خيابان "لاله زار" تهران در اواخر دهه پنجاهِ خورشيدى: همه رفاقت هاىِ حقيقى از كوچه كاهگلى پدربزرگ و حياط حوض دار خانه پدرى شروع شده است، رفاقت هايى عجيب كه ... در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ترين دوستش به روايت كافه كوچك و دنجى در خيابان "لاله زار" تهران در اواخر دهه پنجاهِ خورشيدى: همه رفاقت هاىِ حقيقى از كوچه كاهگلى پدربزرگ و حياط حوض دار خانه پدرى شروع شده است، رفاقت هايى عجيب كه تا مرزهاى معرفت، صداقت، انقلاب و شهادت پيش رفته است، و انگار تمام شده و ديگر قابل تكرار نخواهد بود، و اين صحنه و گوشه دنج در زمان حال و "حيات" ما حضور نداشته، اما گويا چيزى در اين "صحنه و ژست سرخوشانه اى براى ىك عكس يادگارى" وجود دارد كه با "حال و احوال" ما آميخته شده است، چيزى شبيه مسخ شدن ما در يك مقطع تاريخى از دست رفته، شبيه حلول پدر و استايل خاص نگاه، سبيل و نشستن ساكتش كنار ديوار، دستش را جلو آورده و با زاويه اى خاص همراه با سيگار روى ميز نگه داشته، با ساعت سيكو اتوماتيكش، پدرى كه "قهرمان ژيمناستيك" بود و دست هايش روى اسباب هاى ورزشى بزرگ شدند، خرك ها، دارحلقه ها و بارفيكس ها. ساعت و انگشترى كه اين روزها مهمان دست هاىِ من هستند و يقه هاى بازى كه "بوسيدنى ترين آشيانه جهان" را نشانه گرفته است، و موهايى كه سياه ترين و لخت ترين بخش عكس هستند. ديوار كافه كه تازه رنگ شده است و يك "حاشيه قاب مانند گچى" دارد، با شيشه هاىِ خالى آبجو، دستمال هاى كاغذى در ليوان، نارنج هاىِ قاچ خورده و آبدار، تكه هاى نان و نمكدان، و "آمبيانس" كه شخصيت، كاراكتر و اتمسفرِ يك مكان است، مثل شخصيت اين كافه كه "شبيه پدر" است، مثل حضور نويزها و صداهاىِ بكگراند در يك اثر موسيقايى كه قرار است "حس زنده بودن" و "لايو" بودن را القا كند. و تنها پس از "مرگ پدر" است كه اين "گوشه ناديده يك كافه گمنام در لاله زار" يكباره ديدنى مى شود و حضور در آن به يك "زيارت" شبيه مى شود. پدرى كه در نهايت فقط پس از "مرگش" توانست براى پسرش، هر صدايى، هر مكانى و هر گوشه اى به يك "آمبيانس" تبديل شود. پدرى كه "سبدوار" در هر عكسى، منتظر ميوه هاىِ زمان است، زمانى كه در آن ديگر "حضور" ندارد. كافه نوستال از نوكِ سيگار پدر چكيد، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
شكوهِ از دست رفته، خيابان ورودى "متل قو" با سردر و تابلوىِ نئون معروفش، مجسمه هاىِ شير بالدار با سر ...
Media Removed
شكوهِ از دست رفته، خيابان ورودى "متل قو" با سردر و تابلوىِ نئون معروفش، مجسمه هاىِ شير بالدار با سر شاهان هخامنشى، ژست هاى تمام نشدنى، پسر جوان محلى با لقمه نان و پنير و "توماس اولريش" مرد توريست سيگار به دهان، سركشيدنِ يك ضربِ نوشابه، پاچه هاىِ گشاد شلوار، سبيل ها و يك بحث معمولى در مغازه بقالى و نوشابه ... شكوهِ از دست رفته، خيابان ورودى "متل قو" با سردر و تابلوىِ نئون معروفش، مجسمه هاىِ شير بالدار با سر شاهان هخامنشى، ژست هاى تمام نشدنى، پسر جوان محلى با لقمه نان و پنير و "توماس اولريش" مرد توريست سيگار به دهان، سركشيدنِ يك ضربِ نوشابه، پاچه هاىِ گشاد شلوار، سبيل ها و يك بحث معمولى در مغازه بقالى و نوشابه فروشى "شهيدى" در كنارِ بستنى "تام لى" در خيابان ساحلى "مُتل قو" در شهريور ماه سالِ هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدى: از آن تصاويرِ تكان دهنده و كمياب از فضاىِ شهرى و اجتماعى مُتل قو است، شهرِ ساحلى ساقيكلايه با ويلاهاىِ كوچك و كم شمارش، هنوز خلوت بوده و هواىِ ابرى و نم دارش به مشام مى رسد، بوىِ رطوبتِ دريا و عطرِ سيگارِ "مارلبرو" و ردِ دود چپق هاىِ پيرمردانِ به رديف نشسته در خيابان، جعبه هاىِ رنگى نوشابه ها و نوشيدنى هاىِ معروفِ دهه پنجاه، از جعبه سفيد "سِوِن آپ" تا جعبه سبز "كانادادراى" و جعبه قرمز "كوكاكولا" و "پپسى" و آبجوهاىِ محلى يا شيشه اى ميكده قزوين، پلاكِ "صد و چهل و هشت" به دو زبان روىِ ديوار، قايق هاىِ بادى پلاستيكى قرمز رنگ براىِ مسافران و توريست ها، خشكبار و آجيل هاىِ تازه، بوىِ غذاىِ رستوران "خانه لبخند" كنارِ خروجى متل قو، روبروىِ ساختمانِ بانك "ملى" كه آن روزها نمادِ اعتماد بود، صداىِ بازى كودكان در ويلاهاىِ شهرك "لاكوده" و جاده خاكى "دانيال" و كاريزماىِ معجزه وار خيابان "درياگوشه" با درخت هاىِ "ميموزا" و تپه ماهورهاىِ چمنى مشرفش، يك وانت نيسانِ آبى پر از چوب براى شومينه به قيمت سيصد ريال، ويلا به قيمتِ سيصد و شصت هزار تومان با وام بانكى، مجسمه هاىِ طرح هخامنشى و كازينو "نپتون" و گروه موسيقى "ربلز"، اين مغازه بعد از انقلاب دچار حريق عمدى شد و به دليل مشروبات الكلى در آتش سوخت، مجسمه ها را "عبدالله بت شكن با ريشِ انبوهش" خراب كرد، درخت هاىِ درياگوشه ديگر نيستند، پشت رستوران برج هاىِ دوقلوىِ هتلِ الماس خاورميانه را ساخته اند كه بى تناسب با همه چيز است و يك فاجعه كاملِ زيست محيطى، و سينما "لاكو" كه از رونق افتاد، زمين هاىِ ساحلى را خوردند و خاكش را با دلارهاىِ اسپانيايى بالا كشيدند، جهان اما دارد با شتاب به پيش مى رود و در اين كشورِ شرقى، تنها "سرمايه دارانِ كلنگى و كوتاه مدت" در حال تاختنِ طاعون وار هستند، چيزى از خاطره متل قو بر جا نمانده، اما يك "قوىِ سياه شوم" در حالِ پرواز بر آسمان اين شهرك ساحلى است. با سپاس از صفحه "متل قو" در فيس بوك، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
از "تعارف گذشته" ترين تاريخ و سرنوشت بستنى "كانادافراست" در سفرى همراه با مجموعه تصاويرى ناياب و ...
Media Removed
از "تعارف گذشته" ترين تاريخ و سرنوشت بستنى "كانادافراست" در سفرى همراه با مجموعه تصاويرى ناياب و داراىِ كيفيت اصلى: بهترين خاطره ايرانيان از طعم و عطرِ بستنى با نام "آلاسكا يخى" و "كانادافراست" پيوند خورده است، کانادا فراست هاىِ متنوع، قيفى بلند و قيفى كوتاه با نان بستنى ترد و برشته، جعبه اى ليترى ... از "تعارف گذشته" ترين تاريخ و سرنوشت بستنى "كانادافراست" در سفرى همراه با مجموعه تصاويرى ناياب و داراىِ كيفيت اصلى: بهترين خاطره ايرانيان از طعم و عطرِ بستنى با نام "آلاسكا يخى" و "كانادافراست" پيوند خورده است، کانادا فراست هاىِ متنوع، قيفى بلند و قيفى كوتاه با نان بستنى ترد و برشته، جعبه اى ليترى و كيم چوبى و بستنى ليوانى، با فرآورده های شير خالص با طعم کم نظیر، آگهی رنگی پشت جلد مجله "اطلاعات دختران و پسران" شماره هفتصد و شصت و دو در تاريخ بيست و هشت مرداد سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدى، تصويرى از چهره زنى با موهاىِ مشكى، ابروهاىِ نازك، فرق از وسط باز شده، ناخن هاىِ لاك زده و حلقه اى در انگشت دستش، مژه هاىِ بلند و دهانِ باز شده، در حال ليس زدن "كانادا فراست پرتقالى" معروف، با طعم و مزه عالى در "تابستان" معجزه مى كند، تهيه شده در كارخانجات لبنيات پاستوريزه "پاك" و تصويرى از مرد بستنى فروش در ميدان "توپخانه" با چرخ مخصوص بستنى يخى كه تازه به تهران آمده بود، از آرشيو دانشگاه "ويسكانسين" و از عكس هاى "كلارنس ودرو سورنسن" در سال هزار و سيصد و چهل خورشيدى. و هنوز هم گيج هستيم، شركت "پاك" در سال هزار و سيصد و سى و هشت خورشيدى با مجوز وزارت صنايع و معادن و تحت. ليسانس شركت "فورموست" آمريكا تاسيس شد، نام تجارى "پاك" متولد شد و در سال چهل و نه، كارخانه بستنى "كانادا فراست" و دو سال بعد كارخانه بستنى "الدورادو" با تجهيزات فنى كامل در تهران خريدارى شدند، براى دستيابى به بهترين طعم شير، سرمايه گذارى در مجموعه بزرگ "گاودارى سپهان" در سال پنجاه و سه آغاز شد و شركت از سهامى خاص به عام تبديل شد، ورود شركت "پاك" به بورس تهران همراه با كمپين ها و تبليغات گسترده بود، تصاوير آگهى هاىِ تجارى معروف شركت بر در و ديوار شهر، مجلات، سينما، بقالى ها و فروشگاه ها در خاطره جمعى ايرانيان باقى مانده است. همزمان با تحولات سياسى در ايران و انقلاب اسلامى، ارتباط تجارى و فناورانه با كمپانى "فورموست" قطع شد و مهندسان و كارشناسان آمريكايي از ايران خارج شدند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
لبخند، چالِ گونه، موهاىِ خرگوشى و آلبوم نوشابه هايى كه در خاطراتمان جارى شدند، به "كانادادراى" سلامى ...
Media Removed
لبخند، چالِ گونه، موهاىِ خرگوشى و آلبوم نوشابه هايى كه در خاطراتمان جارى شدند، به "كانادادراى" سلامى دوباره خواهيم داد، مجموعه تصاوير كمياب از آگهى ها، تبليغات تجارى ديوارى، سازه ها، تابلوها، سردرها و بطرى هاىِ شيشه اى اصل نوشابه "كانادادراى" در ايران از اوايل دهه چهل تا دهه پنجاه خورشيدى: ... لبخند، چالِ گونه، موهاىِ خرگوشى و آلبوم نوشابه هايى كه در خاطراتمان جارى شدند، به "كانادادراى" سلامى دوباره خواهيم داد، مجموعه تصاوير كمياب از آگهى ها، تبليغات تجارى ديوارى، سازه ها، تابلوها، سردرها و بطرى هاىِ شيشه اى اصل نوشابه "كانادادراى" در ايران از اوايل دهه چهل تا دهه پنجاه خورشيدى: زنى با موهاىِ بلوند بسته شده، چترى و چشم هاىِ آبى روشن، شبيه بازيگرهاىِ سينماى دهه پنجاه، يك نوشابه غول پيكر "كانادادراى" را بغل گرفته است، پيراهن راه راه سبز و سفيد و جمله "آن قدر خوشمزه است كه حد ندارد"، پشت جلد مجله "كيهان ورزشى" شماره هشتصد و نود شنبه سى مرداد ماه سال پنجاه خورشيدى، آگهى ديگرى با گل شقايق صحرايى، پرتقال هاىِ قاچ خورده، ليوان خنك و يخ دار لبالب و نوشابه "سوداى پرتقالى" براى هر نوع سليقه، زنى روى شن هاىِ داغ كنار ساحل دراز كشيده است، با انعكاس نور خورشيد روى شيشه نوشابه "كانادادراى" و شعار معروف "نوشابه جهانى، نوشابه جوانى"، نوشته هاى پشت و جلوى بطرى اصل نوشابه كانادادراى با انحناى تند و يكباره اش كه به بدنه شطرنجى و چهارخانه وصل شده، و تصوير نايابى از صفحه گرامافون ترانه "بنوش، بنوش" محصول روابط عمومى شركت و كارخانه "كانادادراى" در ايران، صفحه اى ناياب كه در دهه پنجاه به عنوان بخشى از كمپين تبليغاتي بين المللى در خاورميانه توليد و به بازار ايران وارد شد، كارخانه و ساختمان آجرى و ورودي زيباى دفتر شركت كانادادراى در تهران با معمارى و طراحى "هوشنگ سيحون"، سينى ها، جعبه ها، زير سيگارى ها و قوطى هاى تبليغاتى، ديوارنوشته ها و تابلوهاى تبليغاتي اهدا شده به سوپرماركت ها كه نئون و چراغ داشت و تا دهه شصت خورشيدى هم هنوز در سوپرها و بقالى هاى قديمي وجود داشت، جامعه اى كه يكباره همه چيزش را با كالاها و نوشيدنى هاى وارداتي هماهنگ مى كرد، شركت هايى كه حتى مبادى ورودى به شهرهاى بزرگ ايران را با تابلوهايشان محاصره كرده بودند، كانادادراى ورود شما را به شهر تهران در دهه پنجاه خورشيدى، خوش آمد مى گويد، شهرى كه تا سال ها بعد همه پيرمردانش به نوشابه، كانادا مى گفتند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
ناياب ترين تصاوير و بريده مجلات از تبليغات قديمى بستنى در دهه پنجاه خورشيدى: در اين روزهاى گرم و نفس ...
Media Removed
ناياب ترين تصاوير و بريده مجلات از تبليغات قديمى بستنى در دهه پنجاه خورشيدى: در اين روزهاى گرم و نفس گير تابستان كدام خاطره شما را به يك بستنى يخى و خنك مهمان مى كند، خاطرات خود از اولين تجربه بستنى را بنويسيد، به قيمت ها تا جايي كه يادتان هست اشاره كنيد، از مدل ها، كارخانه ها و انواع بستنى ها و تفاوت ... ناياب ترين تصاوير و بريده مجلات از تبليغات قديمى بستنى در دهه پنجاه خورشيدى: در اين روزهاى گرم و نفس گير تابستان
كدام خاطره شما را به يك بستنى يخى و خنك مهمان مى كند، خاطرات خود از اولين تجربه بستنى را بنويسيد، به قيمت ها تا جايي كه يادتان هست اشاره كنيد، از مدل ها، كارخانه ها و انواع بستنى ها و تفاوت مزه هايشان بنويسيد، از شكل هايشان، و بهترين خاطره تان با بستنى در يك روز گرم

در حال نوشتن متن هستم و همزمان خاطرات شما را مى خوانم و مى خوانيم

با صداي بلند تاكيد مى كنم، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
در جستجوىِ "ساعت خوش" و ژست با "گوشى تلفن سيم دار" براىِ پاسخ به "سه هزار" سوال تلفنى، تصاويرى كمياب ...
Media Removed
در جستجوىِ "ساعت خوش" و ژست با "گوشى تلفن سيم دار" براىِ پاسخ به "سه هزار" سوال تلفنى، تصاويرى كمياب از گزارش ها و عكس هاىِ پشت صحنه و آيتم هاىِ مجموعه، يقه هاىِ باز، موهاىِ ژل زده، خنده هاىِ از روى اوج شادى و شهرت، صورت هاىِ تازه و شادابِ شاخ هاىِ جذاب دهه هفتاد، نسلى كه بى پروا دارد هر روز "پيرتر" مى شود، ... در جستجوىِ "ساعت خوش" و ژست با "گوشى تلفن سيم دار" براىِ پاسخ به "سه هزار" سوال تلفنى، تصاويرى كمياب از گزارش ها و عكس هاىِ پشت صحنه و آيتم هاىِ مجموعه، يقه هاىِ باز، موهاىِ ژل زده، خنده هاىِ از روى اوج شادى و شهرت، صورت هاىِ تازه و شادابِ شاخ هاىِ جذاب دهه هفتاد، نسلى كه بى پروا دارد هر روز "پيرتر" مى شود، با حضور نصرالله رادش، حميد لولايى، نادرِ سليمانى، مهرانِ مديرى، رضا عطاران و داوود اسدى در سالِ هزار و سيصد و هفتاد و چهارِ خورشيدى: از آن عكس هاىِ با كيفيتِ مجموعه "ساعتِ خوش" است، مجموعه اى كه در سالِ هفتاد و سه خورشيدى شروع شد و پس از مدتِ كوتاهى به دستورِ مديرانِ تلويزيونِ ايران، از ادامه پخشش جلوگيرى شد. دورانِ تحول اساسى در جامعه و بيزارى و كدورتِ مردم از نگاهِ بى تفاوتِ رسانه ملى به مشكلاتشان، جامعه پساجنگ زده اى كه داشت در بحران هاىِ اساسى در حوزه معيشت، گسترشِ فقر مالى و فرهنگى، گسست روابط عاطفى و مدرنيته منحرف و عنان گسيخته ايرانى دست و پا مى زد، شعارها و پيام هاىِ اخلاقى كاذب كه ما به ازاىِ واقعى در جامعه نداشتند، شروعِ شتاب گرفتنِ فاصله طبقاتى كه محصولِ ورود سفته بازى، رانت و ژن هاىِ خانواده سالارى در اقتصادِ اختلاس محور بود، و برنامه هاىِ انتقادى راديويى و تلويزيونى كه هنوز داشتند همان روايت هاى دهه سى و چهلِ خورشيدى را نشخوار و بازتوليد مى كردند، صحبت از مدرسه اكابر و بى سوادى، وراجى درباره مشكلاتِ مستاجر و صاحبخانه، تضاد شهر و روستا و جر و بحث هاىِ زن و شوهرى كه سر فصلِ موضوعاتِ مجوز دار براىِ بحث هاىِ انتقادى بود. در اين ميان لازم بود كه روايت هاىِ تازه اى ايجاد شود و نگاه انتقادى وارد پارادايمِ نوينى گردد. پس از چند آزمون و خطا، زبان طنز و كمدى براىِ اين موضوع انتخاب شد و مجموعه هايى مثلِ ساعتِ خوش، پيشقراول و خط شكن شدند و به دليل باز شدن نسبى فضا، يكباره موجى از ستارگان جوان، زبانِ گفتارى هجوگونه و فاقد عمق و نوعى گفتمان تازه را با ابعادى غير قابل پيش بينى در فضاى جامعه گشودند. محصولِ كار اما به يك خاطره شيرين و يك نوستالژى دلچسب تبديل شد، حتى توقف و توقيف يكباره هم چيزى از شدت انفجار كم نكرد و بعدها، اين شيوه به سرمشق تبديل شد. جامعه به زبانِ تازه و شيوه خالى شدن و ارضا با خنده رسيد و به شكل اسرارآميزى مسخ و بى حس شد، جامعه اى كه به تراژدى هاىِ پيش رويش، هِر هِر مى خندد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
زمانِ "حال" وجود ندارد، چهره ها به روايتِ تاريخِ يك ميدانِ مغناطيسى، تصويرى متفاوت از ضلع جنوبى ميدان ...
Media Removed
زمانِ "حال" وجود ندارد، چهره ها به روايتِ تاريخِ يك ميدانِ مغناطيسى، تصويرى متفاوت از ضلع جنوبى ميدان فردوسى در سال هزار و سيصد و پنجاه خورشيدى: تصوير ميدان فردوسي در آغاز دهه پنجاه با نشانه هايي از تبليغات خياباني نوشابه "كانادادراى" كه در تابلوىِ نئونِ آن هفت چهره و شمايل از قوميت هاى متفاوت ... زمانِ "حال" وجود ندارد، چهره ها به روايتِ تاريخِ يك ميدانِ مغناطيسى، تصويرى متفاوت از ضلع جنوبى ميدان فردوسى در سال هزار و سيصد و پنجاه خورشيدى: تصوير ميدان فردوسي در آغاز دهه پنجاه با نشانه هايي از تبليغات خياباني نوشابه "كانادادراى" كه در تابلوىِ نئونِ آن هفت چهره و شمايل از قوميت هاى متفاوت جهان در حال نوشيدن از يك نوشابه با هفت "نى" هستند، تابلوىِ معروف و هميشه حاضر داروخانه "رامين" و نمايندگي شركت هاى بيمه در طبقه بالا با معمارى هاىِ بالكن دار و انحناهاىِ نيم دايره معروفشان، آموزشگاه ايران، دفتر هواپيمايي و آرايشگاه "اوبرى"، و گاهى لحظه هر عكس چيزى شبيه به جنون دارد، اين چهره ها و آدم هايى كه هر كدام دارند به راه و مسير خودشان مى روند، پسرى در كنار ديوار و ناودان برگشته و به "عكاس" نگاه مى كند، مردى با سبيل هاىِ بلند با قامت راست و عصا قورت داده در سمت چپ عكس قدم مي زند، زني با چادر مشكي در مركز عكس قرار دارد، زني كه كودكي را در ميان چادرش جاي داده است، پسرك برگشته و به دوربين عكاس زل زده است. آن بالا، همه قوم ها از نوشيدني گوارا سرمست شده اند، مثل همه تاريخ كه يكباره در چشم هاي محوِ آن پسرك در ميانه هاىِ پياده رو در كنارِ مادرش، كه در آغوش پوشش چادر سياه متجلى مي شود. مثل حضورِ يك غياب و جاي خالي ياقوت، زنى كه بانوى سرخ پوش ميدان فردوسى بود و هر روز بر سر قرار عاشقانه اى حاضر مى شد كه "اويى كه آمدنى باشد" نداشت، و اى كاش همه اين "نيامدنى ها" به ما مى گفتند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
سيلِ غارتگر خاطرات، پاكى زلالِ رود، پر آب ترين و خوش هوا ترين حالتِ اهواز، تصويرى ناياب از طغيان كارون ...
Media Removed
سيلِ غارتگر خاطرات، پاكى زلالِ رود، پر آب ترين و خوش هوا ترين حالتِ اهواز، تصويرى ناياب از طغيان كارون و جارى شدن سیل در كوچه ها و خيابان هاىِ شهر اهواز، خیابان کیکاووس، سال هزار و سيصد و چهل و هفت خورشیدی: نخل هاىِ قد راست، ديوارهاىِ آجرى معروف جنوب، تيرهاىِ چوبى چراغ برق، چارچرخ و گارى حمل پيتى هاى ... سيلِ غارتگر خاطرات، پاكى زلالِ رود، پر آب ترين و خوش هوا ترين حالتِ اهواز، تصويرى ناياب از طغيان كارون و جارى شدن سیل در كوچه ها و خيابان هاىِ شهر اهواز، خیابان کیکاووس، سال هزار و سيصد و چهل و هفت خورشیدی: نخل هاىِ قد راست، ديوارهاىِ آجرى معروف جنوب، تيرهاىِ چوبى چراغ برق، چارچرخ و گارى حمل پيتى هاى نفت در كنار كوچه، يك فولكس بيتل پارك شده كنار خيابان، جوان با شلوار لى و پولو شرت آمريكايى، روزهايى كه هر سال در فضاىِ جلوی ساحل کارون بین بانک صادرات و مخابرات، گونی های شنی قرار میدادند تا آب شط وارد خیابان پهلوی نشود، ولی با اين اوصاف هر بار به قدری آب رودخانه پُر و لبريز بود که خیابان پهلوی و بیست و چهار متری هميشه غرق در سيلاب بودند و زير آب مى رفتند. اهوازى ها از دهه چهل و سيل هاي كارون خاطرات شنيدنى دارند، خیابان "باغ شیخ" يا همان ادهم فعلی زیر آب رفته بود و ساكنان شهر و كودكان در آن ایام با چوب های بزرگ و تخته بر روی آب قایق رانی میکردند. آن روزها آب کارون بسيار زیاد بود، از "کوت عبداله" تا "شیبان" کنونی هر دو طرف رودخانه را سیل بند هايى به ارتفاع حدود سه متر کشیده بودند، با اين حال درمواقع بارندگی ارتفاع آب بالا مى آمد و شهر را سيل با خودش مى برد و شستشو مى داد، از "زیتون کارگری" تا "کوی خانم یوسفی" هميشه زیر آب بود و تمام بیابان از "ملاثانی" تا "آبادان" شبيه منظره و صحنه دریا شده بود، انعكاس آسمان آبى و خورشيد سوزان جنوب روىِ زمين آب گرفته و موج هاىِ دايره اى، و كودكانى كه تن تشنه شان را به پاكى زلال رود مى زدند. با سپاس از آقاىِ "بهروز اهدايى" براىِ تقديم عكس و خاطره، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به ...
Media Removed
صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به "سُلى" و خانم "گيتى امامى" در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى در تهران: هتلى در تهران، آخر شب، انعكاس نور چلچراغ ها در سنگ هاىِ مرمريت قرمز كف سالن، بوى عطر و صداى موسيقى، همه به رديف ايستاده اند، ... صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به "سُلى" و خانم "گيتى امامى" در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى در تهران: هتلى در تهران، آخر شب، انعكاس نور چلچراغ ها در سنگ هاىِ مرمريت قرمز كف سالن، بوى عطر و صداى موسيقى، همه به رديف ايستاده اند، نشانى از خستگى و دلزدگى وجود ندارد، حوصله ها هنوز سر نرفته و همه به اندازه عروس و داماد شاد هستند، قرار نيست زود ميوه و غذا خورده شود و با يك عكس و دور دور در خيابان و بوق زنان همه چيز تمام شود. ما مردمان شاد و خوش دلى بوديم، اما بازى تاريخ و روزگار از ما موجوداتى عجول، عبوس و بد قلق ساخته، ما ديگر از ته دل نمى خنديم، دل هايمان جوان نيست و آغشته به معصيت ها و گناهانى شده ايم كه شبيه غبار بر چهره است، ما از پدران و مادران اين عكس ها به جوانانى رسيديم كه ديگر چيزى را قبول ندارند، كه پير مى شوند اما بزرگ نخواهند شد. چيزهايى هستند كه از همان آغاز، روزهاى پايانى و پيرى شان را لمس مى كنند، مثلِ نسل هايى كه پير مى شوند اما بزرگ نمى شوند، و چيزى از "ناكافى بودن ها و كَم آوردَن هاى جَهان" در ما شعله مى زند، مثلِ خاطراتِ مشترك از عروسى ها و محو شدن در صداى "خواننده محبوبمان"، از ضَبطِ صوتِ مراسم و تن تَكيده پدربزرگ و دَست هاى پدر، وَسَطِ اين تاريخِ سراسر چِشم زَخم. و ما نسلى كه "كلاهِ گشادِ تاريخ" بر سرمان رفته، دلخوش به چيزهايى شديم كه حقيقت نداشتند، و با شتابى مضحك و بى فايده به دهه و مقطع تاريخى مان وارد شديم. و قصه ما شبيه انتهاى اين عكس ها است، وارد شدن "عروس و داماد" به ماشين "مينى ماينر" در لحظه شروع بهترين آهنگ، حال كه ديوانه شدم، مى روى در فضاى مبهم تاريك و روشناىِ دهه پنجاه، آخرين روزهاى پخش صداى "سلى" در عروسى ها. حالا دست بزنيد و شادى كنيد، و نيت به "دومادى" كنيد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
رقصنده با "نيسان وانت"، کیومرث، بهروز، بهزاد، فرزاد، سهیلا، فهیمه و پريسا در روستای "وییک بالقلو" ...
Media Removed
رقصنده با "نيسان وانت"، کیومرث، بهروز، بهزاد، فرزاد، سهیلا، فهیمه و پريسا در روستای "وییک بالقلو" در استان مرکزی سال هزار و سيصد و شصت و نه خورشيدى پشتِ ماشين وانت زامياد نيسان قرمز رنگ بابا "سليمان": در ميان رانندگان حرفه اى ايرانى اين داستان و كنايه وجود دارد كه هميشه "حق" با وانت نيسان است، از ... رقصنده با "نيسان وانت"، کیومرث، بهروز، بهزاد، فرزاد، سهیلا، فهیمه و پريسا در روستای "وییک بالقلو" در استان مرکزی سال هزار و سيصد و شصت و نه خورشيدى پشتِ ماشين وانت زامياد نيسان قرمز رنگ بابا "سليمان": در ميان رانندگان حرفه اى ايرانى اين داستان و كنايه وجود دارد كه هميشه "حق" با وانت نيسان است، از دفتر زامياد در سه راه آذرى در سال هزار و سيصد و چهل و دو خورشيدى تا اين خودرو كه پس از بازنشسته شدن و از كار افتادن در ژاپن، تحت ليسانس "نيسان" در شركت سايپا به ايران وارد شد، و ما مصرف كنندگان جنسِ "بُنجل و مزخرف" همسايه، ما جماعت تحت ليسانس هاىِ رنگارنگ و ما مردمانى كه سادگى و صفايمان را به نشانه "حماقت" گرفته اند، كه از خودى بيشتر از دشمن خورده ايم و زخم هايمان هر روز ناسورتر و گشوده تر، و ما كه نوشته هايمان شبيه نوشته هاىِ پشت كاميون و وانت شده، شبيه استنسيل جوهرى چهره داريوش و گوگوش روى بدنه ماشين هاىِ جاده اى سنگين، و ما "آب رادياتور" مى خوريم تا محتاج نامردان نباشيم، و يواش مى رويم تا از دست گلگير ساز و صافكار و نقاش رها باشيم، و هميشه سلطان غم هايمان و رفيق بى كلكمان "مادر" بود، و پدر شبيه ترين واژه به "كوه درد"، دنبالمان نياييد كه آواره مى شويد، ما رخش بى قرار هستيم و ژيانِ موتور پرايد، سر پايينى نوكرتان هستيم و سربالايى ها شرمنده، گاز دادنمان نشانه "مردى" نيست و مرد آن باشد كه برگرديم به كودكى هاىِ از دست رفته، حال ما فهميدنى نيست، لاستيك قلبمان با ميخِ نگاهتان پنچر شده، جاده زندگيمان "دنده عقب" ندارد و سر نوشت هايمان را "از سر" نمى توان نوشت، وضعيتمان در عاشق شدن هاىِ خركى "يا اقدس يا هيچ كس" است و درياي غممان ساحل ندارد، خوش ركابِ تكِ با نمك، و پدرانمان هميشه از عشقِ ليلى تا زير "تريلى" رفتند، ما سبقت هم اگر گرفتيم، قيافه نگرفتيم، فرزند كمتر و همسر بيشتر شعارمان بود، درياى غممان "اردك" داشت و رفيق با كلكمان "مادرزن" بود، يا على گفتيم و "قسط" آغاز شد، از گهواره تا گور "بى خيال"، و همه گزينه ها روى داشبورد و زير صندلى راننده، و شاگردمان هميشه خواب، ما "نوكران نون به نرخ روز خور اوستاكريم"، سالارهاىِ خسته، نسل هايى كه پشت نيسان وانت ها نشستند و هميشه "حق" داشتند، با پدران و مادرانى كه "يادمان" ندادند و شايد خبر هم نداشتند ما را به چه مقطعى از تاريخ وارد كرده اند، ما تخته گاز بزرگ شديم و ترمز بريده ترين چيزها را ديديم، هميشه حق با "نيسان وانت" است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
براىِ روز جهانى "بوسه" و همه لب هايى كه در تاريخ و تقويمِ هر انسانى جاودانه و يادگار هستند، بوسه به روايتِ ...
Media Removed
براىِ روز جهانى "بوسه" و همه لب هايى كه در تاريخ و تقويمِ هر انسانى جاودانه و يادگار هستند، بوسه به روايتِ هُتل "هايت"، روزهاىِ آغازينِ فصلِ بهار و ماهِ خردادِ سالِ هزار و سيصد و هفتاد و دو خورشيدى در فضاى سبز و آب نماىِ بيرونى هُتل "هايت" خزر: بوسه ها شايد عجيب ترين كار انسان هستند، لب هايى كه انگار ... براىِ روز جهانى "بوسه" و همه لب هايى كه در تاريخ و تقويمِ هر انسانى جاودانه و يادگار هستند، بوسه به روايتِ هُتل "هايت"، روزهاىِ آغازينِ فصلِ بهار و ماهِ خردادِ سالِ هزار و سيصد و هفتاد و دو خورشيدى در فضاى سبز و آب نماىِ بيرونى هُتل "هايت" خزر: بوسه ها شايد عجيب ترين كار انسان هستند، لب هايى كه انگار در بوسيدن ديگرى، در حال لمس و بوسيدن خودشان هستند، چيزى در "بوسه" است كه همزمان انسانى و غير انسانى است، چشم هايتان را ببنديد، در جاده چالوس هستيم، نسيم مرطوب و عطرِ جنگل از پنجره ماشين به صورتمان مى كوبد، پدر ماشين مى راند، او كه هميشه "عاشقِ سفر" است و به دنبالِ بهانه اى براى فرار از شلوغى كار و ازدحامِ شهر تبريز. و مادر، كه از كودكى، عاشقِ صداىِ "گوگوش" بود و اين علاقه را به دختر هم منتقل كرده است، صداىِ گوگوش در ماشين و سپس در جاده چالوس، پيچيده است. واردِ هتِل "هايت" مى شويم و تصويرِ پدر كه با دوربينِ هميشه همراهش، لحظه را شكار مى كند، كه بعد از چند ساعت استراحت، در هتل هايتِ خزرِ چالوس، اين عكس و صحنه بوسه ممتد و از ته دلِ مادر به تاريخ عاشقانه هاىِ يك خانواده، هديه مي شود. و عكس هايى هستند، كه "يك بوسه ممتد و پايان ناپذير" دارند، بوسه هايى كه نمى توان انتهايى را برايشان، متصور شد، چشم هايمان، پُر از خنده و اشك مى شود و "لَب هايمان" را تا "اَبَد" به دورنماى عكس، هديه مي دهيم. سپاس از "مينا اورندى" عزيز و تقديمِ عكسى كه اوجِ احساسِ مادرانه است. اين عكس، امّا به خاطره هتلى تقديم مى شود كه روزهاى اوجش را به فراموشى زده است، به غُربتِِ بدون بوسه همه "هايت" هايى كه ديگر مثل سابق نيستند، و همه مى دانيم كه هيچ بوسه اى، در نهايت قادر به ايجاد "حس و حال اولين بوسه هر انسان" نخواهد بود، با اين حال، بوسه هاىِ پيش از "تو" در نهايت "سو تفاهم" بوده است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني ...
Media Removed
براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني يك كوچه بن بستِ كاهگلى كه "شاهد" مرگ پدربزرگ بود: عكس هاىِ تكى پدر در آستانه كوچه و خانه پدربزرگ در كوچه "حمام شيك" شاهرود در يك روز زمستانى سال هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي، در كابوس ها و روياهاىِ نيمه ... براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني يك كوچه بن بستِ كاهگلى كه "شاهد" مرگ پدربزرگ بود: عكس هاىِ تكى پدر در آستانه كوچه و خانه پدربزرگ در كوچه "حمام شيك" شاهرود در يك روز زمستانى سال هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي، در كابوس ها و روياهاىِ نيمه تمام هر انسانى، در نهايت يك "حياطِ قديمى" و تصوير مبهمى از صورت پدرانه هستند كه زخم مى زنند و رهايمان نمى كنند، حياطى با آن حوضِ كوچكش، چراغِ پايه دارِ سفيد، ديوارِ كاه گلى خوش بو، آن درختِ گيلاس و خُرمالو، دودكِش هاى لبِ بام، و آن "شيشه اى هاى هميشگى" عقبِ حياط. حياطى كه بعد از "آلزايمر" يكباره پدربزرگ، ديگر روى خوش نديد، همه داشتند از يادِ پدربزرگ مى رفتند، سماجت خاطره هاى محو و دور، روز و شب هايى كه مهمانِ اين "خانه" بوديم، صندلى ارجِ آبى رنگِ پدربزرگ در گوشه حياط، تختِ خواب و بسترِ مادربزرگ با پاهاى از كار افتاده اش، گربه نَرِ چاق و صورت زخمى كه طرفِ علاقه عموها بود، سماورِ هميشه قُل قُل زنانِ آشپزخانه، بوى سبزى خشك و وسوسه باز كردنِ در يخچال و كابينت هاى قديمى و دورِ همى هاى دهه هفتاد، و دَردا چيزهايى هستند كه به شكلِ عجيبى از پيش از تولدمان، همراهتان مى شوند و دست از سَرِتان بر نخواهند داشت. و كوچه هايى هستند كه پرسپكتيوشان، زخم مى زند، و عكس هاي تكي شان شباهت زيادي به "تنهايي" دارند، عكس هايي كه مثل يك خاطره تك نفره هستند، مثل يك خلوت خودمانى و يخ زده. در عكس هاي تكي هميشه يك ترانه غمگين حضور دارد، ترانه اي كه بايد زمان بگذرد تا شنيده شود، مثلِ يك "سوناتِ زمستانى" با صداىِ گروهِ كُر، شبيه موسيقي غمگين يك "سولو"، يك اجراىِ تك نفره، تنهايي و زمستانِ اين عكس، براي خودش دارد مي نوازد، دانه هاي برف در ميان زمين و آسمان مي رقصند. بوي نم و عطر كاهگل بيشتر شده است، و يكباره، همه زمستان، با يك حوضِ يخ زده، مى آيد زيرِ دندانمان، ساكت و سرد مى شويم و ردِ پوتين هاى پدرانه را تا انتهاى كوچه، دُنبال مى كنيم. چند دانه بلورى برف، در جلوى چهره پدر، در ميانِ زمين و آسمان، معلّق مانده اند، وارد عكس مي شويم و به سمت "سبيل هاي پدرانه" مي رويم، سبيل هاي پدرانه و مهرباني كه تنها تابلوي راهنمايي و رانندگي نسل ما بودند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو ...
Media Removed
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش ... براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش آميزترين مسئوليتش، بيرون رفتن از كلاسِ درس براىِ آوردن گچ تحرير از دفترِ مدرسه بود: روزهايى كه تخته سياه، جاىِ خوب ها و بد ها بود و روزگار هنوز سياهى تخته را به "بختمان" تزريق نكرده بود، صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، و اين گچ هاىِ تحرير كه بخشى از خاطراتِ نسلى شدند كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، نسلى كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش. نسلى كه به معناىِ واقعى كلمه، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى بزرگ شد، هنوز فراموش نكرده بوديم بوىِ گچ و صداىِ كشيده شدنش روىِ تخته را، زنگ كلاس، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. هنوز علم بهتر از ثروت بود و صداىِ سكه و گچ ساختمانى، جاىِ گچ تحرير را نگرفته بودند، نسلِ سرخوشانِ مست و دل از دست داده، عاشقان كشيدن قلب با تيرى در ميانش، پيروان صندلى آخرِ و لُژ نشينان، سيستم موفقيت "خرخوان" ها و بيراهه رفتن و فرارِ "مغز"ها، جامعه مجازات و عاملان تنبيه و خط زدن مشقِ شب، با همه اين ها، اما نسل ما، روزى به قله هاىِ روشن مشقِ روز و نوروز بهارى همه پيك هاىِ شادى پر خواهد كشيد. به قول صادقِ هدايت در "سه قطره خون"، همه اين ها زيرِ سرِ ناظمِ خودمان است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
سرنوشت هاىِ "شير تو شير" و "كيفر" تكان دهنده يك ستاره دنباله دار، صحنه اى از فيلم "قيامتِ عشق" با حضور ...
Media Removed
سرنوشت هاىِ "شير تو شير" و "كيفر" تكان دهنده يك ستاره دنباله دار، صحنه اى از فيلم "قيامتِ عشق" با حضور "فرشته جنابى" و عزت انتظامى به كارگردانى هوشنگ حسامى در سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدى: طلوع و غروبِ يك "ستاره محو شونده" در سينماىِ ايران، آغاز و انجام "فرشته جنابى" كه با فيلم "زن يكشنبه" وارد ... سرنوشت هاىِ "شير تو شير" و "كيفر" تكان دهنده يك ستاره دنباله دار، صحنه اى از فيلم "قيامتِ عشق" با حضور "فرشته جنابى" و عزت انتظامى به كارگردانى هوشنگ حسامى در سال هزار و سيصد و پنجاه و دو خورشيدى: طلوع و غروبِ يك "ستاره محو شونده" در سينماىِ ايران، آغاز و انجام "فرشته جنابى" كه با فيلم "زن يكشنبه" وارد سينما شد، زيبايى و بى پروايى او را به طرف توجه فيلم فارسى سازان تبديل كرد و از اوايل دهه پنجاه تا انقلاب اسلامى، در ده فيلم نقش آفرينى كرد، اما سرنوشت و تقدير هميشه از اسرارآميزترين چيزها هستند. شروعِ طوفانى او اما با تراژدى تمام شد، از "زن يكشنبه" به "مهدى مشكى" و "گذر اكبر" رسيد، پنج دقيقه بوسه جنجالى در فيلم "شيرتوشير" از لب هاىِ پرويز كاردان، تا نمايش هماغوشى بسيار جسورانه با فرامرز صديقى در "برهنه تا ظهر با سرعت" و "طوطى" و صحنه هاىِ اروتيك و بدن برهنه اش در "قيامت عشق" در آغوش عزت انتظامى. او يكباره همه معيارهاى رايج و حريم هاىِ موجود را شكست و استاندارد تازه اى در نمايش برهنگى "رو" كرد، جامعه اما همزمان مشتاق ديدن برهنگى بيشتر و گرفتار عذاب وجدان بود، با چشم هايي باز بسته و استغفاركنان، او يك ستاره گذرنده و محو شونده بود، شبيه ترين كاراكتر به "زن اثيرى" بوف كور، يكباره پيدا شد، يكباره برهنه شد و يكباره قلع و قمع شد. سرنوشتى اسطوره اى شبيه زيبارويان يونانى، طرف حسادت خدايان و يكباره مسخ شدن، اوايل انقلاب، دادگاه ويژه هنرمندان با حكم "صادق خلخالى"، به صورت غيابى او را به دليل فيلم "برهنه تا ظهر با سرعت" به اعدام محكوم كرد، اما اين حكم "به شكل مرموزى" اجرا نشد، او زنده ماند اما معلوم نبود "كجا" و به چه دليل، انگار معامله اى پنهانى رخ داده باشد، زنده ماندن به شرط ديده نشدن، بودن و شايد "با عشق مردن"، دهه هفتاد، اوج افسردگى، انزوا، خودتخريبى و جنونِ "فرشته" بود، اعتياد و خانه نشينى با زهر تنهايى و گمنامى، و جنابِ "فرشته مرگ" يكباره در خرداد ماه سال هفتاد و هفت بر "فرشته جنابى" ظاهر مى شود، شناسنامه اش در پنجاه سالگى باطل مى شود، مثل سوراخ شدن بليط قطار، مثل پايان يك سفر نرفته، او "درد نشان" انحطاط همواره پيشرونده جامعه ايرانى بود، براى عده اى "لكه ننگ سينما"، براى جماعتى "مارلنه ديتريش آينده" سينماى ايران و براى گروهى هم يك "فاحشه طاغوتى"، او هر چه بود، تمام شد، اما "جنابى هاىِ يواشكى" سينماى ايران تمام نشدند، عطش براى ديدن برهنگى، سكس و پورن به اوج خودش رسيده و ما سر در برف فرو كرده ايم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more

Loading...