Drhamidqaderi Instagram Photos and Videos

drhamidqaderi drhamidqaderi @drhamidqaderi mentions
Followers: 8,284
Following: 5,512
Total Comments: 0
Total Likes: 0

 #روضه_ناگهان #گریزهای_ناگزیر من آقای مجلسی نیستم اما دلم می‌خواست یک‌عصر محرمی،توی محله‌‌ای ...
Media Removed
#روضه_ناگهان #گریزهای_ناگزیر من آقای مجلسی نیستم اما دلم می‌خواست یک‌عصر محرمی،توی محله‌‌ای غریب،ناگهان زنی-از آن‌جاافتاده‌های تَر و فرز که راه می‌افتند در محله و درِ تک‌تک خانه‌ها را می‌زنند و حتی معطل«کیه؟»گفتنِ زن خانه‌دارِ درخانه‌ماندهٔ همسایه نمی‌مانند و از همان پشت در،با ... #روضه_ناگهان
#گریزهای_ناگزیر
من
آقای مجلسی نیستم
اما دلم می‌خواست یک‌عصر محرمی،توی محله‌‌ای غریب،ناگهان زنی-از آن‌جاافتاده‌های تَر و فرز که راه می‌افتند در محله و درِ تک‌تک خانه‌ها را می‌زنند و حتی معطل«کیه؟»گفتنِ زن خانه‌دارِ درخانه‌ماندهٔ همسایه نمی‌مانند و از همان پشت در،با صدای زیر خش‌دار بلند می‌گویندش:
«حاج‌خانوم روضه داریم!پلاک سینْزده!»
-جلویم را بگیرد و بگوید:
«سلام!تَشیف میارین خونه‌مون؟روضهٔ ما آقا نداره»
مثل قافله‌ای که سقا ندارد،لشکری که میر و سالار ندارد.
و نفهمم به قیافه‌ام اعتنا کرده یا به دل خودش اعتماد،اما هرچه هست من حالا مجلسی دارم که حدیث کسایش را خوانده و منتظر روضه‌اش نشسته.
یااللهی می‌گویم و می‌روم روی صندلی‌ای چوبی که رویش پارچه مشکی افتاده،می‌نشینم.چوب‌های صندلی زیر سنگینی تنه‌ام قیژقیژ می‌کنند.به گوشه‌گوشهٔ مجلس با تبسم نظر می‌کنم و سلامشان می‌دهم.روها را گرفته‌اند،برخی به دندان،برخی مثلثی به مدد انگشتانشان.
از کنار دستم مفاتیحی برمی‌دارم.روی دیوار خانه،دو قاب عکس است؛یکی پیر و یکی جوان ولی هردو از دست‌رفته.مفاتیح را ورق می‌زنم تا زیارت جامعةالمومنین و شروع می‌کنم برایشان خواندن و ترجمه:
«يَا مَوَالِيَّ فَلَوْ عَايَنَكُمُ الْمُصْطَفَي وَ سِهَامُ الأُْمَّةِ مُغْرَقَةٌ فِي أَكْبَادِكُمْ وَ رِمَاحُهُمْ مُشْرَعَةٌ فِي نُحُورِكُمْ؛ای سروران من،چه حالی داشت محمّد مصطفی اگر شما را می‌ديد درحالی‌كه تيرهای ملت،در جگرهای شما فرورفته و نيزه‌هايشان در گلوهای شما قرارگرفته»
مجلس ساکت است.این‌ها روضهٔ این‌شکلی نشنیده‌اند؛به‌ناگهان،بی‌هیچ درآمد و پیش‌زمینه‌ای؛می‌گویمشان:
«ما وقتی مشکلات به‌مون رو میارن،وقتی مصیبت‌زده میشیم،خیلی سخته،چه‌کار می‌کنیم؟دنبال یکی می‌گردیم باهاش درددل کنیم!یه دردآشنا»
و بعد برایشان می‌خوانم:
«فَهَلِ الْمِحَنُ يَا سَادَتِي إلاَّ الَّتِي لَزِمَتْكُمْ وَ الْمَصَائِبُ إلاَّ الَّتِي عَمَّتْكُمْ؛پس ای سروران من!آيا محنت‌ها غير آن است كه ملازم شما شد و مصايب جز آن است كه شما را فرا گرفت؟»
رخ‌دررخ آدم‌های قاب‌گرفته روی دیوار می‌گویمشان:
«تعبیر از منه که توسل یعنی مصیبت‌هامون رو ببریم پیش کسایی که وقتی داریم جزع‌وفزع‌ووَجَع می‌کنیم،بشینن کنارمون،دستمونو بگیرن و بگن چی از دست دادی؟می‌فهمیم حالتونو!آخه ما هم بچه‌شیرخواره ازدست‌ دادیم،ما زن به اسیری فرستادیم،ما هم جوون دادیم!سر برادرت رو دست‌به‌دست کردن تا حالا؟به‌صورتت تف انداختن؟..اونقدر برامون بگن،تا خودمون شرم کنیم و بگیم..»
و اینجای مجلس آرام دم بگیرم:
-«سیدی ماکو مثلُکَ الغریب
Read more
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک ...
Media Removed
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا. یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند. همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان. گوش‌دردش می‌افتد به من. مثل راننده‌ای که شبانه،زیر ... نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا.
یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند.
همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان.
گوش‌دردش می‌افتد به من.
مثل راننده‌ای که شبانه،زیر سیلاب باران،روی فرمان افتاده تا از ورای تلوتلوخوردن برف‌پاک‌کن‌ها،چیزکی از پیش رویش ببیند،جاده را می‌شکافم و پیش می‌روم و خاطره آرام‌آرام پیش چشمم سبز می‌شود:
-«برادرکوچیکم گوش‌درد گرفت.نمی‌دونم تجربه‌ش کردین یا نه!چیز کوفتیه.حوله داغ می‌کردیم می‌ذاشتیم روی گوشش.لاله‌گوشش رو می‌مالیدیم.اون‌وقتا مث حالا نبود بروفن و فک‌وفامیلش ریخته باشه توی بازار.نمی‌دونم چه‌مون بود ولی درد تا سرسام نمی‌شد دست‌به‌مسکن نمی‌شدیم».
رفقا در سکوت گوش می‌دهند.گاهی این‌وسط کسی به ته‌ماندهٔ قهوهٔ فنجانش لبی می‌زند و کسی هم صفحهٔ توییترش را بالاپایین می‌کند.
خاطره در ذهنم آنقدر بی‌تاب است که گاه از کلمات پیش می‌افتد:
-«یه‌بنده‌خدایی گفت دود سیگار برای گوش‌درد خوبه.اونم توی خونهٔ ما که کلا یه‌زیرسیگاری چینی دورکنگره‌ای داشتیم.از اونا که کفِش عکس لیلی و مجنون مینیاتور شده.بابا رفت از پیردمرد همسایهٔ خونه‌روبه‌رویی یه‌نخ سیگار گرفت.اومد،با این فندک‌اجاق‌گازا سرش رو آتیش کرد و بعد از وسط گرفت بین انگشتاش».
و بعد ادای سیگاردست‌گرفتن بابا را درمی‌آورم.سیگاری‌های جمع لبخند می‌زنند.هرچه پیش می‌روم،اندوهی درونم ریشه می‌دهد.پدر را می‌بینم که چقدر جوان‌ است.توی آن زیرپیراهنی سفید ارزان‌قیمت،ازهمیشه تپل‌تر به‌نظر می‌رسد.نشسته وسط اتاق آن خانه‌ قدیمی‌مان.روی همان موکت‌هایی که با قیر چسبانده بودیمشان به زمین.دور و برش حلقه زده‌ایم.پدر راست نشسته،بی همهٔ تکیدگی‌‌ این‌روزهایش.چقدر موهای سرش مشکی‌ است.
دودسیگار را که می‌کشد توی دهانش،می‌افتد به سرفه.مادر می‌خندد.پدر چقدر خوشگل چهارزانو نشسته.خبری از لک‌های پیری روی دست‌هایش نیست.همان عینک دسته‌کائوچویی روی چشم‌هایش است که روزی،یک‌جایی،جا گذاشت.
پدر،لپ‌هایش را بادشده نگه می‌دارد،داداش را جلو می‌کشد و دود را داخل گوشش فوت می‌کند.نصف دودها از دوطرف دهانش بیرون می‌زنند.چشم‌های پدر به اشک نشسته و من در کنارش.دست می‌گذارم روی شانه‌های پدر،دوباره دود سیگار را می‌کشد توی دهانش،میان سرفه و اشک و گریه‌های داداش‌کوچیکه،چشم‌هایش می‌خندند.دودها را فوت می‌کند،صورتش در میان دود محو می‌شود،مادر هم،خانه هم.
دلم برای پدرم تنگ می‌شود؛
ناگهان.
همین.
Read more
#سور_خدا قرارمان بود،آدم شما باشیم.حوای شما. پرسیده بودی: اَلَسْتُ بِرَبِّکُم؟ و ما قرص و قایم گفته بودیم:بَلیٰ. دلمان همین را می‌خواست؛همیشه. اما نشد..نشد.. حالا‌ می‌خواهیم برگردیم. گویی ایستاده‌ایم بر در خانه‌ات،مضطر،منتظر. کسی می‌پرسد: -از این‌ در چه می‌خواهید؟ می‌گوییم: -شفقت،رضایت. می‌پرسند: -چه ... #سور_خدا
قرارمان بود،آدم شما باشیم.حوای شما.
پرسیده بودی:
اَلَسْتُ بِرَبِّکُم؟
و ما قرص و قایم گفته بودیم:بَلیٰ.
دلمان همین را می‌خواست؛همیشه.
اما نشد..نشد..
حالا‌ می‌خواهیم برگردیم.
گویی ایستاده‌ایم بر در خانه‌ات،مضطر،منتظر.
کسی می‌پرسد:
-از این‌ در چه می‌خواهید؟
می‌گوییم:
-شفقت،رضایت.
می‌پرسند:
-چه آورده‌اید؟
یکی‌مان می‌گوید:
-اشک و اِنابه.آنقدر بگرییم که از ما درگذرد.
با پشت دست پیشکشمان را پس زنند و بگویند:
-آدم پس از هبوط سال‌ها گریست،چشم‌ودلمان سیر است از این گریه‌ها.
یکی دیگرمان بگوید:
-هر بام‌وشام ندبه می‌کنیم.
از دم در ردمان کنند که:
-نوح،صدهاسال‌ نوحه کرد و نجاری.چیز بهتری بیاورید؟
می‌خواهیم صبوری را پیشکش کنیم و‌ رنج‌بَری را،شاید بر ما رحم کنی اما یادمان می‌اندازند ایوب نبی را.
می‌خواهیم پارسایی کنیم و چشم‌پوشی شاید بر ما از ابر لطفت چیزی ببارد،ولی‌ یادمان می‌اندازند پرهیزکاری یوسف را.تنهایی‌اش در زندان عزیز مصر را.
می‌‌گوییم اهل خلوتیم،اهل دوری‌گزیدن از مردم شهر،زر و زور و تزویرشان،اهل ذکر مدام و مداوم.می‌گویندمان:
-پیش از شما،بهترش را یونس نبی پیشکش آورد:«آقایی به خوبی تو‌ نبوده و نیست،به یگانگی تو.منزهی شما.ما از خطاکاران و‌ ظالمین بودیم؛از فراموشکاران».
می‌گوییم این جان ناقابل پیشکشتان،سر دهیم و خون برای‌تان.خون یحیی نبی را نشانمان می‌دهند که هنوز می‌جوشد.
می‌خواهیم حشمت دهیم و جاه،سلیمان نبی را نشانمان می‌دهند.
مستأصل می‌گوییم مظلومیم،علی را‌ نشانمان می‌دهند.
خوان کرم پیشکش می‌بریم،حسن را نشانمان می‌دهند.
می‌گوییم سر و فرزند می‌دهیم،حسین را...
می‌گوییم کوه درد آورده‌ایم و مناجات،سجاد را...
می‌گوییم در جهان غریب بودیم،رضا را...
می‌گوییم زخمی سا‌ل‌ها‌ حبس به‌ظلمیم،موسی بن جعفر را...
آخ..
چه بودیم؟هیچ
چه کردیم؟هیچ
چه می‌بریم؟هیچ..هیچ..هیچ
اَبْکی بر حالمان،بر دست‌های خالی‌مان،بر ظلمت قبرهای‌مان،اَبْکی بر تنهایی روز حشر.
*
خوش‌به‌حال آن‌ها که خداوند در بهشت انتظارشان را می‌کشد؛وقتی می‌گویند:
اَاَدْخُلُ یا الله؟
پاسخ می‌شنوند:بفرما!
خوش‌به‌حالشان..
رفقا،عیدتان مبارک.
Read more
#سور_خدا نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام. .. آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را ... #سور_خدا
نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام.
..
آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را می‌گویم و باقی رفقایشان را.همهٔ بچه‌های پرورشگاه را.به‌قول مردم،بچه‌سرِ راهی‌ها.
همان‌ها که تصویر چهره‌هاشان را اولین‌بار روی نقاشی‌دیواری خیابان ولی‌عصر تهران دیدم.حوالی شیرخوارگاه آمنه یا دارالایتام بهزیستی.ردیف عکس‌هاشان را کشیده بودند.شهید..شهید..شهید..مطمئنم جز من هرکس آن‌روزها توی آن اتوبوس‌های خط راه‌آهن-تجریش خوب دور و برش را نگاه می‌کرد هم می‌دیدشان.
هر سه‌تایشان جوان بودند.خیلی خیلی جوان که انقلاب شد و پشت‌بندش جنگ.آن‌سال‌‌ها پسرها پیش از نوجوانی،جوان می‌شدند و پیش از جوانی مَرد.کسی فرصت نداشت با سن‌وسال سجلش بزرگ شود؛.برای مرد شدن صف می‌کشیدند.
و‌ آن‌ها رفتند خط،قاطی بقیه مردها.و توی یکی از آن‌شب‌های سنگر نشسته بودند به ندبه،دعا.عباس که صدایش بهتر از همه بود روبه‌قبله،روبه‌کربلای حسین داشت جامعه کبیره می‌خواند تا رسید به آن‌جا که باید می‌گفتند:
-«بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَ بِمَا آمَنْتُمْ پدر و مادرم و اهل و مال و طايفه‌ام فدای شما! خدا و شما را گواه می‌گيرم،كه من به شما و به آنچه شما ايمان آورديد باور دارم».
به امام که نمی‌شود دروغ گفت؟می‌شود؟نه!
حتمی علی‌اکبر به عباس گفته ما که نه پدر داریم نه مادر نه خانواده نه مال و‌ طایفه‌ای،چه چیز را می‌خواهیم فدای امام کنیم؟و بعد حتمی‌ هر سه سر گذاشته بودند روی شانه هم به گریستن.یتیمان خمینی چیزی نداشتند برای هدیه جز جانشان.
*
امشب پای خاکریز دم‌زدن از فدا کردن همه داشته‌ها برای امام،یاد علی اکبر و عباس و زهیر افتادم و به آن‌ها دخیل بستم.به شهدای بهزیستی،همان‌ها که در دنیا نه پدری بود زیر تابوتشان را بگیرد نه خواهری برایشان گریه کند،نه مادری که برایشان مویه کند.دلشکسته زندگی کردند،غریبانه در بیابان‌های خوزستان به‌خاک افتادند و یتیمانه دفن شدند.سربه‌راه رفتند.مزارشان زائر ندارد و تمام داروندارشان،جانشان را‌ فدای امامشان کردند؛چه خوشبخت بود خمینی که سربازانی چون شما داشت.
*
کاش از تاریکی‌ها ردمان کنند؛کاش.
Read more
#سور_خدا #روضه_ناگهان #گریزهای_ناگزیر من آقای مجلسی نیستم؛ اما اگر بودم این‌جاهای شب که می‌شد،حتمی دوزانو می‌نشستم آن بالا،روی تشکچه‌ای از ابر،سرم را می‌انداختم پایین،قرآن‌به‌سر؛جایی روی عمامهٔ مشکی نجفی‌بستهٔ سرم.ساکت می‌شدم.چقدر؟نمی‌دانم،آنقدری که با سکوتم،همه آرام می‌گرفتند،جز ... #سور_خدا
#روضه_ناگهان
#گریزهای_ناگزیر
من آقای مجلسی نیستم؛
اما اگر بودم
این‌جاهای شب که می‌شد،حتمی دوزانو می‌نشستم آن بالا،روی تشکچه‌ای از ابر،سرم را می‌انداختم پایین،قرآن‌به‌سر؛جایی روی عمامهٔ مشکی نجفی‌بستهٔ سرم.ساکت می‌شدم.چقدر؟نمی‌دانم،آنقدری که با سکوتم،همه آرام می‌گرفتند،جز تک‌سرفه‌های پیرمردهای مجلس.همان‌ها که یکی‌شان وقت به‌منبرشدنم،دستی کشیده بود روی پهنهٔ عبای قهوه‌ای‌سوخته‌ام و مالیده بود به صورتش و کنار گوشم گفت:
-آقاسید!میشه امشب روضه بخونی برامون؟
و این‌ محل و مسجد،روضه یعنی باید به‌تاخت توسن گریه را هِی کنی تا گودی قتلگاه.
انگشت‌های دو دستم را در هم قفل می‌کردم و انگشت‌های شستم را روی هم می‌چرخاندم؛شبیه‌ترین به آدمی که می‌خواهد چیزی بگوید،دلش طاق شده تا بگوید،لب می‌جنباند و برهم‌ می‌فشرد تا بگوید،ولی روی‌ش نمی‌شود که بگوید و هرچقدر این‌سو و آن‌سوی ذهنش می‌دَوَد،کلمه‌ها چونان رمه‌ای هراسان از پیش پای اسب خیالش می‌گریزند.
چراغ‌ها هنوز روشنند؛این‌ها عادت دارند آقای مجلسشان وقتی می‌خواهد روضه بخواند،آرام با آهنگی محزون و السلام علیک یا اباعبدالله برود تا کنار علقمه،بتازد تا کنار خیمهٔ زینب،بماند تنها در برابر سپاه دشمن.
-«عَمْرو بن عَبدِوَد،بزرگ کفار بود؛پهلوان عرب.خواهری داشت.خواهری که دلش به پهنای شانه‌های مردانه برادرش خوش بود».
مجلس کلمه‌ها را بو می‌کشد؛آدم‌های روضه به شیمی خواهر و برادر حساسند.سریع گُر می‌گیرند.
-«عَمْرو با اسبش از خندق رد شد و برابر سپاه محمد جولان داد و رجز خواند؛در تاریخ هست آن‌قدر هَل مِن مُبارز طلبید که صدایش گرفت و با تحقیر گفت:یعنی در میان شما حتی یک مرد نیست با من بجنگد؟.خلاصه کنم رفقا!امیر ما،پسر ابوطالب پیش رفت و شد آنچه نوشته‌اند.تن عمرو زره گران‌قیمتی بود و لباس‌ فاخری.اما امیر،به‌همان‌شکل رهاش کرد و برگشت پیش پیامبر»
چراغ‌ها به سمت خاموشی می‌روند و من خواهر عمرو را پیش می‌آورم تا کنار پیکر برادرش؛دو لشگر و اهل مسجد نشسته‌اند به نظاره خواهروبرادر:
-«خواهر عمرو خودش را انداخت روی تن برادرش و با صدایی بلند مویه کرد که هرگز برای تو اشک نمی‌ریزم برادرم!چراکه به دست مرد کریمی کشته شدی؛نه سلاحت را برد نه لباست را نه انگشتری‌ت را.تو را‌ عریان رها نکرد»
و این‌جای مجلس،کسی،در دل تاریکی،بلند بگوید:
-لا یوم کیومک یا اباعبدالله
و من میان شیون‌ها ادامه می‌دهم:
الهی..بالحسینِ..بالحسینِ..بالحسینِ..بالحسینِ..
بالحسینِ..بالحسین..بالحسین..بالحسین..بالحسین..بالحسین.
*
الهی،در تقدیرمان نوشتی چنین خروجی را در اربعین،از برابر ضریح حسین؟
Read more
ما،آدم‌های نیابتی هستیم. همه..(این همه را چقدر دوست دارم مثل شما ادا کنم؛وقتی در اوج مصیبت‌ها،می‌گفتید:اِنّا ...
Media Removed
ما،آدم‌های نیابتی هستیم. همه..(این همه را چقدر دوست دارم مثل شما ادا کنم؛وقتی در اوج مصیبت‌ها،می‌گفتید:اِنّا لله و اِنّا اِلیه راجعون.همه از خداییم؛هَمَه..) رزق ما این‌گونه رقم خورده است؛ما،فرزند زمان خویشیم و از این خویشی نیابتی،از این زیست خرسندیم. ما می‌جنگیم،نیابتی.در شام،در ... ما،آدم‌های نیابتی هستیم.
همه..(این همه را چقدر دوست دارم مثل شما ادا کنم؛وقتی در اوج مصیبت‌ها،می‌گفتید:اِنّا لله و اِنّا اِلیه راجعون.همه از خداییم؛هَمَه..)
رزق ما این‌گونه رقم خورده است؛ما،فرزند زمان خویشیم و از این خویشی نیابتی،از این زیست خرسندیم.
ما می‌جنگیم،نیابتی.در شام،در یمن،در عراق،در سارایه‌وو،در بیروت.به‌نیابت از همهٔ آن‌ها که باید می‌جنگیدند اگر بودند و به‌جای همهٔ آن‌ها که دوست نداریم بعدها بجنگند در چند خاکریز عقب‌تر.ما در دمشق،جای عباس بن علی می‌جنگیم،جای علیِّ اکبر،جای زین‌العابدین.در یمن جای اویس قرنی،در عراق جای مالک اشتر،جای حجربن‌عدی.جای همهٔ آن‌ها که در حسرت پیروزی به‌خون غلطیدند،بر دیرک خیمه فتنه می‌کوبیدند اما گامی پیش از رسیدن به پیروزی همیشه ندا‌ می‌آمد:برگردید.
و ما این‌بار برنگشتیم جز با نصرت و ظفر.
ما آدم بدرقه‌های نیابتی هستیم.ما خمینی را،در دل روز،آشکارا،در برابر چشمان حیرت‌زده همه،کیلومترها تا رسیدن به خدا تشییع کردیم،برسرزنان،سیه‌پوش،در بزرگترین خاکسپاری تاریخ شیعه،به‌جای همهٔ روزهایی که نبودیم و عزیزانمان را در دل شب،مخفیانه یا بر بوریا در دل بیابان به‌دست خاک سپردیم و ما از این غصه هنوز نمردیم و زنده‌ایم.
ما آدم‌ استقبال‌های نیابتی هستیم؛خمینی را در دل سردترین روز سال،کیلومترها از آشیانه تا بهشت زهرا بر سر دست استقبال کردیم،به‌نیابت از روزی که آن آخرین‌تک‌سوار قبیله برگردد از سفر دور و درازش و ما از کعبه تا مسجدکوفه هلهله‌کنان،بر سر چشم استقبالش کنیم.
ما شهیدان نیابتی تاریخیم.در حسرت مکرر«یا لیتنا کنا معک»،با بغض گلوگیر شنیدن نوای«یا لثارات الحسین»،نگذاشتیم این‌بار کسی بگوید:
«هل من ناصر ینصرنی»
ما خمینی را در جنگ تنها نگذاشتیم و برای خمینی،به‌نیابت از حسین‌بن‌علی،کشتیم و کشته شدیم و هنوز کشته می‌دهیم.
ما هنوز و هر روز نیابتی زندگی می‌کنیم تا به امام شهیدانمان ملحق شویم،با صورتی برافروخته،محاسن به‌خون‌خضاب‌شده و اراده‌هایی استوار که: «جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام‌شدنی نيست،جنگ ما جنگ فقر و غنا بود،جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد.چه كوته‌نظرند آن‌هایی كه خيال می‌كنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسيده‌ايم،پس شهادت و رشادت و ايثار و از خودگذشتگی و صلابت بی‌فايده است!ما در جنگ برای يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستيم.راستی مگر فراموش كرده‌ايم كه ما برای ادای تكليف جنگيده‌ايم و نتيجه فرع آن بوده است».
و ما هرگز از این مسیر بازنخواهیم گشت.
و علیک منا السلام..اَوْفَیتُ یا روح‌َالله؟
Read more
#سور_خدا مطمئن نیستم ولی.. این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود. مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم ... #سور_خدا
مطمئن نیستم ولی..
این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود.
مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم رنگ ایمان بگیرند.
ولی در همین بی‌اطمینانی گمان می‌برم که دلتنگی تنها مخصوص ما نیست؛چه‌‌جور و چطورش را نمی‌دانم و بلد نیستم با این واجب‌الوجودی شما جور درش بیاورم که خط‌وخشی نیفتد بر دامن کبریایی بی‌نیاز و بی‌تغییر و تحولتان ولی اگر خودتان یاری کنید می‌توانم مدعی شوم شما هم گاهی،نه‌حالا تندتند ولی گه‌گُداری دلتان می‌رود برای بعضی نجواها،صداها،خواندن‌ها.
وگرنه چرا هی باید بگویید اُدعونی..اُدعونی..صدا بزنید مرا..مرا به قشنگ‌ترین نامم صدا بزنید..ای حی..ای قیوم..ای که مانندت کسی نیست..ای که فرزندی نداری..پدر و مادری نداری..ای که بی‌نیاز مطلقی.
دوست دارید بشنوید.نه؟
و گاه دلت برای صوت‌های دلنشین تنگ می‌شود.همان‌ها که خودت در گلوهامان ریخته‌ای،خودت ملودی‌هایش را ساخته‌ای و از فراز ابرها چونان قطره‌های باران بر سر ما فروریخته‌ای،همه‌چیز دست‌پخت توست ولی دوست‌داری بشنوی.
می‌دانم تصور ناقصی است ولی گاهی نقاش هم دلش برای آنچه کشیده می‌رود؛نمی‌رود؟مثل پدری که در تاریک‌روشنای اتاق،گوشه‌ای گوش می‌ایستد تا صوت نمازخواندن فرزندش را بشنود و دلش غنج برود.
تصور می‌کنمتان هر بامداد تا کنار بسترهامان می‌آیید،صدایمان می‌زنید،به‌نام‌های کوچکمان که ای حمید پسر عبدِ من،برخیز،دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده.بلند شو،مرا بخوان.مرا به نام‌های بزرگم بخوان.به‌هر نامی که دوست داری.
و از میان ما،عاشق‌تری آن صداها را که صوت دلنشینی دارند؛
عبدالباسط‌ها،پرهیزکارها،موذن‌زاده‌ها،صبحدل‌ها..
حالا می‌توانم بفهمم چقدر دوست داشتی صوت دلشکسته و محزون علی پسر ابوطالب را از کنج مسجد کوفه.
صوت خسته و مجروح علی پسر حسین را در کنج کاخ شام.
صوت دردکشیده و رنجور زینب دختر علی را از کنج کاخ کوفه.
صوت دردمند موسی پسر جعفر را از زندان بغداد.
*
عاقبت ما نیز روزی صوت دلنشینمان را پیدا خواهیم کرد.
*
مسجد کوفه،یکی از شب‌های اعتکاف رجبیه،برابر محراب شهادت امیرِ مجاهدان و عابدان
می‌شود دلت برای چنین صوت پر سوزی تنگ نشود؟
می‌شود این صوت،دست‌خالی برگردد؟
هیهات ما هکذا الظن بک!
خوش‌به‌حال آن‌ها که صوت دلنشینی دارند.
کالایی برای فروش دارند و امید به آنکه به روی‌شان بنگری.
دلت کاش برای صوت ما هم تنگ شود روزی..کاش.
یا کریم..یا کریم..یا کریم
Read more
#گریزهای_ناگزیر [صدای خارج از کادر/قاب] این‌ را که می‌نوشتیم اول هر شرح صحنه،حس می‌کردیم سینما توی مشتمان است.بعد چشمانمان را می‌بستیم و به صدایی گوش‌ می‌دادیم که قرار بود خارج از کادر به گوش برسد؛صدای خروش امواج دریا روی قاب عکسی از کویر مرنجاب که تمام کادر را پرکرده بود یا صدای ویولن‌سل زن ... #گریزهای_ناگزیر
[صدای خارج از کادر/قاب]
این‌ را که می‌نوشتیم اول هر شرح صحنه،حس می‌کردیم سینما توی مشتمان است.بعد چشمانمان را می‌بستیم و به صدایی گوش‌ می‌دادیم که قرار بود خارج از کادر به گوش برسد؛صدای خروش امواج دریا روی قاب عکسی از کویر مرنجاب که تمام کادر را پرکرده بود یا صدای ویولن‌سل زن تنها و احتمالا زیبای همسایه روی تصویر چهره مردی با موهای جوگندمی و چشمانی بی‌تاب،گوش‌ایستاده دم پنجره‌ای میان شهر.حالا هرچقدر کشت‌یارمان می‌شدند که سناریست نباید دکوپاژ بنویسد،میزانسن بچیند،ولی ما،ماها که ارباب کلمات بودیم و شبان جملات،می‌نشستیم روی صندلی تاشوی خودمان،از همان‌ها که پشتش می‌نویسند کارگردان،کجا؟گوشه اتاقمان،ته خودکارمان را می‌جویدیم و به‌نخ می‌کردیم سکانس‌ها را؛ماها که پیش و بیش از هر فیلمساز و تدوینگری،روی ریل‌های ذهنمان با بازیگرها تراولینگ می‌رفتیم و دور قهرمان قصه‌مان پَن می‌کردیم و می‌نوشتیم محکم:
[در نمای اکستریم لانگ شات]مردی ایستاده در برابر صفوف دشمن؛سوار بر اسبش.
تا تنهایی‌ش را حتی روی کاغذ فریاد زده باشیم.
*
برای من،شما آقای همهٔ[صداهای خارج از کادر]هستید.چه وقتی بخواهم عاشورا را بنویسم به روایت سجاد،چه عرش را به روایت خدا.
که اگر روزی بخواهم همهٔ روز دهم را،از زاویه‌دید شما بنویسم،چه می‌ماند برایم جز نوشتنی چنین:
[صداهای خارج از کادر]:شیهه اسب‌ها،ضجه زنان اهل حرم،«هل من ناصرِ»مردی که صدایش از فرط استغاثه گرفته،صدای دخترکانی هراسان،کودکی نامفهوم می‌گوید تشنه‌ام،فریاد مردانی خشمگین و مهاجم،صدای فروریختن عمود خیمه‌ها،صدای شعله‌ها..
و در تمام مدت،قاب،پر شده از تصویر شما،بیمار،ناتوان،رنجور،گریان،که گاه بر شمشیری تکیه می‌زنید تا برخیزید اما رمق به تن ندارید و می‌افتید بر بستری میان خیمه‌‌ای که گاه مهین‌بانویی موقر با چادری خاکی هراسان می‌آید داخل تا مطمئن شود در میان شعله‌های آتش،که نورش صحنه را روشن کرده،نخواهید سوخت.
وچه وقتی بخواهیم روزمرگی‌های عرش را بنویسیم؛وقتی تمام قاب پر شده باشد از واجب‌الوجود و می‌نویسیم:
[صدایی خارج از کادر]:
از زمین صدای محزونی به گوش می‌رسد.فرشته‌ها دوان‌دوان خودشان را می‌رسانند لب عرش، دست‌زیرچانه،دامن گسترده،می‌نشینند به گوش‌دادن.صدا واضح و واضح‌تر می‌شود؛مردی از دوردست می‌خواند:
وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ فَقَدْ هَرَبْتُ إلَيْكَ وَ..
اشکی از عرش می‌چکد.
*
تولدتان مبارک آقای سجاده‌نشین‌ها،بزرگِ خاندان شب‌زنده‌دارها،چکاوک عرش خدا
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی. خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی ... #عروسها_در_صور_میمیرند
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی.
خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی هم دوزانو نشسته بودیم مقابل یک دیوار گچی سفید.توی راهروی طبقهٔ دوم مدرسه که دوطرفش کلاس‌های پنجره‌دار نورگیر بود،روی موکت قرمز،همهٔ مدرسه،ساکت،پرهیجان.
برق‌ها خاموش شد،تاریکی زل زد توی چشم‌هامان.از پشت سر،صدای خرخر چرخیدن نقاله دستگاهی می‌آمد که بعد‌هاصدایش زدیم آپارات؛باریکه‌ای نور از جلویش می‌پاشید روی دیوار.غبارهای مدرسه توی این باریکهٔ نور می‌رقصیدند.شگفت‌زده بودیم،تا وقتی روی دیوار نام فیلم نقش بست:افق
*
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پسربچه‌های دور و برم؛سرخوش از تصرف اسکلهٔ اَلْاُمَیِّه،سرخوش از کشتار عراقی‌های لعنتیِ توی فیلم،سرخوش از زمزمهٔ ترانهٔ حماسی«بمیرید بمیرید» و هراسان از سکانسی که عراقی‌ها با چنگک کوفتند به سینه غواص ایرانی و از آب به اسارت گرفتندش.حس می‌کردیم شوری آب دریا را روی زخم‌های چنگکی که فرورفته بود به سینهٔ ما.
اما من،هنوز،مدت‌ها پس از پایان فیلم،نشسته با بغضی که شرم داشت بشکند وسط آن همه پسربچه،خیره بودم به دیوار.جایی از دیوار که آن پرستار جوان توی فیلم با آن مقنعه بلند مشکی چانه‌دار که تا روی برجستگی سینه‌هایش پایین آمده بود-توی چادرمشکی ساده‌اش،شبیه‌ترین زن به دختری‌های توی آلبوم مادرهامان-با اناری بزرگ در دست روی نیمکت آن باغ کوچک بیمارستان منتظر برگشتن همسرش بود.همسری که چنگک،سینه‌اش را شکافت و پیکرش را عراقی‌ها به دریا انداختند.
من هنوز،گاهی او را می‌بینم که منتظر نشسته تا مردش برگردد.یکی از همان جوان‌های ریشو با موی روی گونه؛یکی از همان‌ها که وقتی سربند سرخ می‌بستند،حجله شهادت سرکوچه‌های محله‌هامان برای داشتن عکسی ازشان بی‌تاب می‌شد.
کاش می‌شد برگشت به آن مدرسه،دیوار را شکافت،رفت روی آن‌ نیمکت نشست و برای زن روضه خواند؛بس که در فیلم‌ بی‌مویه،بی‌شِکوه،در سکوت رفت وقتی همه سرخوش از پیروزی بودیم و کسی حواسش نبود،زنی به دلتنگی او دارد شهر را ترک می‌کند.کیفش را برداشت،روی پل اهواز سوار‌ ماشینی شد،نگاهی به ما کرد و رفت؛وقتی باد دامن چادرش را به اهتزاز درآورده بود.گویی‌ به‌دنیاآمده بود عاشق مردی شود که هیچ‌گاه برنمی‌گردد.زنانی که میراثشان از جهان،انتظار است.
*
بیروت،شبی که خیره بودیم به دریا.وقتی باد،مدیترانه را می‌آورد پیش ما.شاید،اشک‌ آن‌ها که یادگاری در دریا دارند.
Read more
من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام. ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا ... من،ته‌نشین شده بودم؛
من و چندده‌نفر دیگر.
از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام.
ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا هم چونان دنیای بیرون،بخواهیم برای دوست‌داشتنی‌هامان تنه بزنیم،تلاش کنیم،زرنگی کنیم؛گیرم همهٔ خواسته‌مان بوسیدن روی نقره‌فام ضریح باشد.
ما ته‌نشین شده بودیم؛
جایی پایین پای امام
همان‌جا که تا چند وقت پیش‌ترها،یک شیشهٔ قدی شفاف حائل شده بود بین ما و زن‌هایی که بیشترشان مویه‌کنان خود را به ضریح می‌کوبیدند؛انگاری آنکه در میان ضریح هزار سال است به پهلوی راست روبه‌ کعبه خوابیده آزاد است و مایی که این بیرونیم،چونان پرنده‌ای اسیر،ترسان و لرزان از فراخی دنیا می‌کوبیدیم به شبکه‌های ضریح.
هنوز می‌شد این‌چیزها را دید؛از میان نوارهای مات‌کننده‌ای که تولیت جدید،روی آن شیشهٔ حائل کشیده بود و از همهٔ آن زن‌های عاصی طاغی به‌تنگ‌آمده‌ازخویش،نمی‌دیدیم جز باریکه‌ای از پاهای‌شان را که به موج طواف دور ضریح می‌خوردند و پس‌می‌رفتند.
گاه زنی چنان از فرط بی‌تابی و بی‌کسی ناله می‌کرد که این‌سو،مردهایی که غیرتی‌تر به نظر می‌رسیدند یا آن‌ها که این ناله‌ها خلوتشان را برهم‌می‌زد،هیس‌گویان،دعوتش می‌کردند به سکوت،به خویشتنداری.
ما،این پایین اما
بیشتر چشم بودیم و تماشا.مثل مصیبت‌زده‌ای که از فرط گریستن،دیگر نای نالیدن هم ندارد.
ما،یلانی بودیم که گمان داشتیم می‌توانیم از طوفان‌ها بگذریم اما درمانده و درهم‌پیچیده،ازپا افتاده بودیم گوشه رواق،گوشه مضجع.
همچون کودکی‌هامان که در مصاف با قلدرترین‌ها،هرچقدر هم کتک می‌خوردیم،باز در حالی که چشممان پر از اشک بود و گلویمان پر از بغض،غرورمان نمی‌گذاشت پاپس بکشیم،با پشت دست رد اشک و آب‌بینی پاک می‌کردیم و بی‌توجه به انذار تحقیرآمیز دیگران که«بشین بچه می‌زَندِت ها»پیش می‌رفتیم؛تا آن لحظه که مادر،ما را از میان حلقه تماشاگران کتک‌خوردنمان بیرون می‌کشید و زبان به نفرین کتک‌زنندگانمان باز می‌کرد؛دوست داشتیم در آغوشش آرام بگیریم،گریه کنیم؛در آغوش شاهدِ مهربانِ کم‌آوردنمان،ته‌نشین‌شدنمان.
*
حال‌وهوای سربازی را دارم خیره به پیکر رفیق همرزمِ کشته‌شده‌اش؛جامانده میان جبهه خودی و دشمن؛وقتی طوفان جنگ لحظه‌ای می‌خوابد.
برای من،همهٔ روزهای فروردینیِ پس از عید،بوی دلتنگی می‌دهند؛چرا؟نمی‌دانم.
این دلتنگیِ ما کاسه‌پیش‌‌آوردگان پرادعای کتک‌خورده را
چند می‌خرید یا امام رئوف؟
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند -زینب!تو هم با بشار خواهی رفت این آرزوی باطلشان را به خط سیاه بر دیوار ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند -زینب!تو هم با بشار خواهی رفت این آرزوی باطلشان را به خط سیاه بر دیوار حرم نوشته بودند؛از تبار همان سیاه‌نوشت‌های خرمشهرِ پس از سقوط،که صدامیان روی در و دیوار شهر نوشته بودند: جِئْنا لِنَبْقیٰ آمده‌ایم که بمانیم یزیدیان تاریخ چه به هم شبیه‌ند؛نه؟ به خیال خامشان ... #عروسها_در_صور_میمیرند
-زینب!تو هم با بشار خواهی رفت
این آرزوی باطلشان را به خط سیاه بر دیوار حرم نوشته بودند؛از تبار همان سیاه‌نوشت‌های خرمشهرِ پس از سقوط،که صدامیان روی در و دیوار شهر نوشته بودند:
جِئْنا لِنَبْقیٰ
آمده‌ایم که بمانیم
یزیدیان تاریخ چه به هم شبیه‌ند؛نه؟
به خیال خامشان برای شیرزن کربلا رجز می‌خواندند؛حرامیان شام که زینبیه را کوچه‌های بنی‌هاشم تصور می‌کردند و دمشق را مدینه و ضریح را فدک و حتمی زینب را فاطمه.
گویی زینب را،بی‌کس‌وکارتر از فاطمهٔ کوچه‌های بنی‌هاشم یافته بودند که به سرشان زد بر در منزلش بریزند و بقیعی ثانی بسازند از زینبیه.
البته که زینب بی‌‌حسن و حسین،زینب بی‌عباس،زینب بی‌حبیب و مسلم،زینبی تنهاست که می‌شود آجرهای حرمش را به یغما برد،شبکه از ضریحش دزدید،سنگ قبرش را به تاراج برد و گنبدش را فرو ریخت.
پس حرمله‌هایشان،هر بام تا شام،هرچه در چنته داشتند روانه حیاط و گنبد حرم کرده بودند تا شاید عمود خیمه زینب هم بخوابد.شاید خط‌و‌خشی،خسوفی بر هلال درخشان شیعی بیندازند؛هلالی خوش‌تراش و قدکشیده از دمشق تا منامه.
اما این‌بار عون و جعفرها،از پاکستان،از افغانستان،از لبنان،از عراق و از ایران خودشان را رسانده بودند به شام بلا تا نه خلخالی از پای زنی به‌درآید نه معجری از سری بیفتد،نه بازویی کبود شود،نه مویی پریشان شود،نه چادری خاکی.
*
سربلند،در حیاط حرم قدم می‌زدم،زیر آفتاب دلچسب پس از بارشِ بارانِ اسفندماه و به آرامشی گوش می‌دادم که گوش فلک را پرکرده بود.به زائرانی نگاه می‌کردم که سینه‌کش آفتاب،در‌ پناه دیوارهای حرم،نشسته و خوابیده،مشغول خواندن مصحف شریف بودند و تو چه می‌دانی لذت تابش خورشید روی پاهایت را وقتی به عمود زینب تکیه زدی؟وقتی دورتادور زینب،پر است از فدایی؛
وقتی دیگر نه از نهروانیان شام خبری است نه از رفث‌نویسی‌هایشان بر در و دیوار حرم.سر مار را کوبیده و چشم فتنه را درآورده بودیم؛مایی که تاریخ به‌مان یک پایان باشکوه بدهکار است.
*
من هم رویایی دارم
رویایم،برگشتن به این حیاط است،به این صحن،در یک نیمه‌ٔ رجب،حوالی بهار،با زبان روزه،در آخرین روز اعتکاف،نزدیک غروب
و برای بازگشت داوودهایی دعا کنیم که مادرانشان چشم‌انتظارند؛داوودهایی بی‌سر که جابه‌جای شام خفته‌اند؛
تا زینب دوباره به اسیری نرود..
تا کسی دوباره به کنیزی نرود..
*
دمشق،حرم حضرت زینب،اسفند سالی که خاطره شد.
Read more
 #عروسها_در_صور_می‌میرند نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛ به یغما بردن البته،خیلی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_می‌میرند نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛ به یغما بردن البته،خیلی ادیبانه‌تر است ولی گزافه‌گویی است.شاید،برای چنین تاراجی باید.. زیباتر می‌بود؛زنی که پشت به ما،روبه دریای آبیِ آبیِ مدیترانه،روی صندلی بی‌ارج‌وقیمتی نشست. و کشیده‌تر،در همه چیز؛ابروها،بینی،چشم‌ها ... #عروسها_در_صور_می‌میرند
نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛
به یغما بردن البته،خیلی ادیبانه‌تر است ولی گزافه‌گویی است.شاید،برای چنین تاراجی باید..
زیباتر می‌بود؛زنی که پشت به ما،روبه دریای آبیِ آبیِ مدیترانه،روی صندلی بی‌ارج‌وقیمتی نشست.
و کشیده‌تر،در همه چیز؛ابروها،بینی،چشم‌ها و قدوبالا؛همان که می‌گویند رعناتر.دیگر پس از آن پاورقی کتاب فارسی پیش‌دانشگاهی،که نوشته بود رعنا از ارعن می‌آید و معنایش می‌شود احمق،رعنا،چه سریالش که سیدداوود میرباقری ساخته بود-و گلچهره سجادیه با آن صورت گرفته و جدی،مقابل چشمان دخترش رویا تیموریان توی تشت خون‌ بالا‌ آورد-و چه اسم دخترانه‌اش برای‌م آن عطر و بوی سابق را پیدا نکرد ولی، هنوز هم وقتی به زنی بالابلند برمی‌خورم که از برابرم یا در برابرم-وه چه باشکوه است این «در» نصیبت شود؛نه؟-دامن‌کشان عبور می‌کند،از ذهنم می‌گذرد بنویسم «رعناقامتی از اینجا گذر کرد».
نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم-صادق باید بود،نه؟ بحث توانستن نبود،نمی‌خواستم-پَسَش بگیرم؛زنی که پشت به ما،روبه آبیِ آرامِ مدیترانه نشست و برای خودش قلیانی سفارش داد؛و تو چه می‌دانی اندوه بی‌پایان دنیا را وقتی زنی تنها در ساحل قلیان می‌کشد.
من،دور از دیدرسش،زیر سایه آلاچیقی نشسته بودم و فارغ از هیاهوی همراهانم،زیر آفتاب کم‌رمق اسفند شهر صور،جایی در جنوب لبنان و نسیم هرازگاهی و خنک ساحل،نگاهش می‌کردم،درست از وقتی که از آن‌دوردورها پیدایش شد؛با دو پسرک پرجنب‌وجوشش که سربه‌سر هم می‌گذاشتند و ریگ و سنگ به دریا پرتاب می‌کردند.
این زن‌های لبنانی با آن مانتوهای بلندشان که پایینش گاه بر زمین سر می‌ساید،گویی همیشه خرامان از تو دور می‌شوند حتی وقتی که دارند به سوی‌ت می‌آیند.
پیش‌خدمت ترکه‌ای و سبزه رستوران ساحلی با آن دندان‌های زردمبو که بعدها فهمیدم معتاد نیست بلکه مصری است-وسط غوغای سفیدی و خوش‌‌بر و رویی لبنانی‌ها،باقی معتاد به نظر نرسند چه باشند خوب است؟-قلیانی برایش چاق کرد اما زن،سبک‌بار نشسته بود به نظاره دریا و انگاری مدیترانه هم بدش نمی‌آمد چونان گربه خپل ملوسی،خودش را برساند تا ساحل و پیش پای زن.
روی میز من و روی میز زن،به رسم اینجا،یک ظرف بلور پر از هویج خام برش‌خورده گذاشته بودند که طعم روغن زیتون و زیره می‌داد.
پایم را انداختم روی پایم و می‌دیدم گویی مالنایی به شهر برگشته باشد،پیش‌خدمت،برابر زن ذغال روی تنباکو را جابه‌جا می‌کرد،می‌گیراندش،تا باب طبع خانوم شود.
و‌«خانوم»شاید تنها کلمه‌‌ای است که با آن می‌شود زنی یکه و تکه،نشسته بر ساحلی چنین را صدا زد..
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند هوای دمشق سبک است.بوی نم شامه‌ها‌ را پر می‌کند.زمین خیس است و آسمان در ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند هوای دمشق سبک است.بوی نم شامه‌ها‌ را پر می‌کند.زمین خیس است و آسمان در آبی‌ترین شکل‌ ممکن.ساعت؟به‌وقت وطن حوالی ظهر شرعی و به‌وقت شام،یازده صبح. از دور گل‌دسته و رخی از گنبد مطلای حرم زینب خودنمایی می‌کند. یکی‌یکی از ماشین‌ها پیاده می‌شویم. شیعه‌بودن از رخت‌وریخت ... #عروسها_در_صور_میمیرند
هوای دمشق سبک است.بوی نم شامه‌ها‌ را پر می‌کند.زمین خیس است و آسمان در آبی‌ترین شکل‌ ممکن.ساعت؟به‌وقت وطن حوالی ظهر شرعی و به‌وقت شام،یازده صبح.
از دور گل‌دسته و رخی از گنبد مطلای حرم زینب خودنمایی می‌کند.
یکی‌یکی از ماشین‌ها پیاده می‌شویم.
شیعه‌بودن از رخت‌وریخت زنان همسفرمان و چهره‌هامان می‌بارد.زن‌های چادری همراه‌مان در حصن حصین محافظین،خرامان،در آرامش،به سوی حرم گام برمی‌دارند.به یاد آن تابلوی نقاشی حسن روح‌الامین می‌افتم؛حضرت زینبِ عبایه‌پوش در حصار رزمندگان مسلح مدافع حرم که او را از میان خیمه‌ها عبور می‌دهند.شکوه،حسرت،اندوه،روضه.یک نقاش از تاریخ هنر چه می‌خواهد و ما از یک نقاشی چه،جز همهٔ این‌ها؟
پیشانی بقیه حرکت می‌کنم.جدا می‌افتم.مرد جاافتاده‌ای،از اتاقک نگهبانی‌ش بیرون می‌آید،با طمانینه.ریش انبوه نامرتبی دارد و چشمانی شبیه ریاضت‌کشیده‌ها که گویی پشت پلک‌هایش سنگینی یک کوه را حمل می‌کنند؛در لباسی نظامی که پیشتر بر تن مجاهدین مدافع حرم دیده‌ام؛در دستش کلاشینکف مسلحی است.نرده آهنی را روی ریل می‌کشد و مسیر را برابرم باز می‌کند.مسیر رسیدن تا زینب را.
نزدیکش می‌شوم.تبسمی می‌کند.بازویش را می‌فشارم.به عمار،همسفر لبنانی‌مان اشاره می‌کنم هرآنچه می‌گویم را برایش کلمه‌به‌کلمه ترجمه کند:
-شب دهم محرم،حبیب،زهیر،نافع‌بن‌هلال میون خیمه‌ها قدم می‌زدن تا اهل حرم آسوده بخوابن،و این خانوم،آب توی دلش تکون نخوره.
به گنبد اشاره می‌کنم و به تغییر خطوط چهره‌اش نگاه می‌کنم؛وقتی کلمه‌ها را به عربی می‌شنود.مانند مسجدی‌های قدیمی،که سال‌ها است گریز ناگزیر روضه‌ها را بلدند،تبسم محزونی می‌کند و یک پرده اشک می‌نشیند روی مردمکش:
-تاریخ برای شما تکرار شده.خستگی نگهبانی‌ت رو گرون بفروش.این خانوم خریدار خوبیه!
*
زانو زد برابر امام جوان بیمارش،با چشمانی پر از اندوه،پلک‌هایی سنگین از مصیبت،قلبی سرشار از غم و دستانی خالی‌ از برادرانش:حسن،حسین،عباس.
-جان برادر!چه کنیم؟
به چهره عمه‌اش نگاه‌ کرد؛به جَبَل الصَبر؛به صورت زنان هراسان دیگری که در آستانه خیمه ایستاده بودند به نظاره و منتظر؛چه کنند؟
صدای اسب‌های هِی‌شده و هیاهوی رمهٔ کفتارهای گرسنهٔ کوفه را می‌شنید.سخت‌ترین تدبیر ساده،مانده بود برای غیورترین مرد تنهای بنی‌هاشم در سرزمین طف:
-عمه‌جان!به بیابون فرار‌ کنید!
و ما به بیابان فرار کردیم؛با اهل حرم.هزاروسیصدواندی سال است.چونان بنی‌اسراییل.سرگردان میان روضه‌ها،حیران میان دسته‌ها.منتظر موسای خویش.موسایی از قریش،از کعبه.
*
۲۲اسفند،روز بزرگداشت مقام شهید،گرامی باد.
Read more
#عروسها_در_صور_میمیرند ما،مردم را می‌دیدیم ولی آن‌ها ما‌ را نه. من و اوس‌میتیِ مستندساز و همسفر اصفهانی دیگرم،درست پشت سر راننده و محافظ کناردستش نشسته بودیم. ردیف‌ماشین‌های عضلانی و شیشه‌دودی‌ کاروان ما به سرعت از همه گذرگاه‌های رسمی و غیررسمی میان دو کشور سوریه و لبنان گذر می‌کرد بی‌آنکه ... #عروسها_در_صور_میمیرند
ما،مردم را می‌دیدیم ولی آن‌ها ما‌ را نه.
من و اوس‌میتیِ مستندساز و همسفر اصفهانی دیگرم،درست پشت سر راننده و محافظ کناردستش نشسته بودیم.
ردیف‌ماشین‌های عضلانی و شیشه‌دودی‌ کاروان ما به سرعت از همه گذرگاه‌های رسمی و غیررسمی میان دو کشور سوریه و لبنان گذر می‌کرد بی‌آنکه حتی لحظه‌ای درنگ کنیم و لَمحه‌ای توقف؛یک‌نفس از بیروت تا دمشق.گویی سیمای ظاهری کاروان و پلاک‌های زمینه‌سفید لبنانی ماشین‌ها،خودش ویزای شینگن بود.
بودند در کاروان،همسفرانی نگران از نشستن مهر کشور سوریه بر پاسپورتشان.محور رذالت،سوریه را جزوی از محور شرارت می‌دانست و این یعنی آیندهٔ تحصیلی و شغلی خیلی‌ها با همان مهر گردالی ورود و خروج به سوریه،می‌توانست نیست‌ونابود شود.
برای ما اما،محور جهان سرانگشت زینب دختر حیدر کرار بود و پاسخم به پرسش«اگه بعد سفر سوریه به اروپا راهمون ندن چی؟»یک کلمه بود:«به دَرَک»
و البته که همه به این بی‌خیالی مودبانه پاسخ نمی‌گفتند؛یکی‌ش اوس‌میتی که قرص و قایم می‌گفت:«به..»از تخم‌مرغ سخن می‌گفت.
از ورای دودیِ صددرصدِ پنجرهٔ ماشین،آدم‌های کنار جاده را می‌دیدم؛سربازان ارتش سوریه را -که در قیاس با افسران جدی و رشید سپاه فرودگاه امام خمینی و سربازان پیدا و ناپیدای حزب‌الله لبنان،به نظرم خیلی نامرتب و خسته می‌رسیدند-آدم‌معمولی‌ها را-که تن هیچ‌کدامشان پوشش عربیِ چفیه‌عقال و دشداشه نمی‌دیدم-پرچم سوریه را،فروشگاه‌های فری‌شاپ را،خانه‌ها و شهرک‌های توریستی مسیر را.
سرعت گذرکردنمان از جاده هول‌انگیز بود؛راننده‌های مسلح و‌ مصممان با بی‌سیم شرایط ورا و قفای کاروان را به همدیگر خبر می‌دادند. هراسی در چهره‌شان نمی‌دیدم ولی طوفانی بود در دل‌هاشان که مبادا از حرامیان شام گزندی به زائران ایرانی‌شان برسد.
نیک می‌نگریستی انگاری همه‌چیز درست معکوس رخ می‌داد؛معکوس هرآنچه در سال ۶۱ هجری رخ داده بود.گویی زینب،خواهر حسین،دست‌به‌قلم برده باشد و هرچه بلا در مسیر شام رفته بود را،برای ما نیکی و راحتی می‌نوشت.جای شتر بی‌جَهاز،مرکب رهوار نوشته بود.جای مراقب حرامی نظرباز،مردان شیرآهنکوه حزب‌الله و جای نیزه‌های سَر دار..دل‌های پر از روضهٔ ما را.
هرچه چونان نسوان بارزات،در کنار خیمه ایستاده بود به تماشای شهسوارش و با حسرت،به زبان دل گفته بودش:
یاابْنَ الزَّهرا مَهلاً مَهلاٰ
اینجا ما را به سرعت رهسپار می‌کرد
از جاده‌های شام بلا
تا
دامانش
که آرام بگیریم؛در امن و آرامشَش.
*
اندکی پس از بارش باران،وقت تابش خورشید شام،هنگامه غوغای پرندگان،وقتی هوا پر بود از بوی مطبوع نم،بر زینب وارد شدیم
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند راهمان را کشیدیم و خودمان را رساندیم به پارکینگ،جایی که چهار ماشین شاسی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند راهمان را کشیدیم و خودمان را رساندیم به پارکینگ،جایی که چهار ماشین شاسی بلند آمریکایی GMC با شیشه‌های تمام‌دودی از هفت صبح انتظارمان را می‌کشیدند؛همگی پلاک لبنان. راننده‌ها،با‌چهره‌هایی مصمم،ته‌ریش مرتب که زیر‌گردن و روی گونه خط‌دار شده بود،با کلاه‌های مشکی ... #عروسها_در_صور_میمیرند
راهمان را کشیدیم و خودمان را رساندیم به پارکینگ،جایی که چهار ماشین شاسی بلند آمریکایی GMC با شیشه‌های تمام‌دودی از هفت صبح انتظارمان را می‌کشیدند؛همگی پلاک لبنان.
راننده‌ها،با‌چهره‌هایی مصمم،ته‌ریش مرتب که زیر‌گردن و روی گونه خط‌دار شده بود،با کلاه‌های مشکی لبه‌دار بر سر،شلوارهای لی تیره و کفش‌های اسپورت،دست در جیب،کنار درهای باز ماشین‌ها منتظرمان بودند.
فضا سنگین بود و هیجانی ملموس داشت؛جابه‌جایی سریع آدم‌ها بین ماشین‌ها،سلاح‌های داخل هر ماشین،خش‌خش صدای بی‌سیم‌ها،نگاه‌های ریز و جدی راننده‌ها و چراغ‌های روشن ماشین‌ها در فضای نیمه‌روشن پارکینگ گواهی می‌داد ما عازم دیار زینبیم.
*
جایی در فیلم Sicario،دوربینِ از‌زمین‌اوج‌گرفته،ماشین‌های مشکی شیشه‌دودی‌ای را نشان می‌دهد که ردیف‌پشت‌سرهم،راهشان را گرفته‌اند و از سمت چپ بزرگراه و از کنار همه ماشین‌معمولی‌ها می‌تازند و پیش می‌روند و هیچ‌کس را یارا و جسارت سد راهشان شدن نیست.چونان گریختن موران از برابر سیلاب،ماشین‌ها از برابر ما،اراده معطوف به رفتن و رسیدنمان،کنار می‌کشیدند.
من،از روی صندلی مسافر،از فضای ایجاد‌شده بین راننده و محافظ،از پنجره جلوی ماشین همهٔ این‌ها می‌دیدم.اگر می‌خواستند اراده را،قدرت را،سلطه را نمایش دهند چه چیزی بهتر از این تاختنِ بی‌تردید ماشین‌هایی چنین که مرزها را،قواعد و قوانین را مُسخر خود کرده بودند و تو گویی این ماشین‌ها نه با فشردن ترمز که با برداشتن پا از روی پدال گاز از سرعتشان کاسته می‌شد.حس می‌کردیم داریم نقطه‌ویرگول‌های سطور تاریخی مکتوب را می‌گذاریم که بعدها اَزَش چنین خواهند خواند:
«و از مردان و زنان شیعه بودند کسانی که بر عهد خویش پابرجا ماندند و هنگامی که ندا آمد آیا زائری هست،چونان صخره‌های از جای کَنده شده به سوی زینب شتافتند بی‌هیچ تردیدی،هراسی و پرسشی»
جاده‌‌ کِش می‌آمد انگاری.ما آدم‌ها را‌ می‌دیدیم ولی آن‌ها ما را نه.
مرکب رهوارمان،تو گویی جاده را می‌بلعید و راننده‌ها حواسشان بود بین ماشین‌ها فاصله بعید نشود.
از بیروت تا مرز،هوا بارانی بود،بعد ابری شد و دست آخر این آفتاب شام بود که بر ما تابید.آبی‌ترین آسمانی که می‌دیدیم و ابرها سفیدِ پررنگ.تو گویی میکل‌آنژ بر فرش زمین خوابیده باشد و آسمان را چونان سقف نمازخانه سَن‌سیستئین نقاشی کرده باشد،ولی این بار جای ابراهیم و یونس و مسیح،حسین و زینب و عباس و علی اکبر و حر و حبیب را کشیده باشد.
چشم می‌چرخاندم تا نشانی بیابم.از چه؟نمی‌دانم.شاید چیزی که بشود برایش روضه نوشت.
آخر‌ ما داشتیم به سوی زینب می‌گریختیم.
Read more
 #هرگز_یادم_نخواهد_رفت ما خسته بودیم. تن‌هامان رنجور بود. بوی عرق می‌دادیم. موهای سرهامان ...
Media Removed
#هرگز_یادم_نخواهد_رفت ما خسته بودیم. تن‌هامان رنجور بود. بوی عرق می‌دادیم. موهای سرهامان چرب شده بود. گوشه لب‌هامان شوره تَف زده بود. صورت‌هامان آفتاب‌سوخته بود و پاهامان برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذاشتند. چهار روزِ تمام کوه‌ها را،دشت‌های سبز را،خانه‌های روستایی را،مردمان ... #هرگز_یادم_نخواهد_رفت
ما
خسته بودیم.
تن‌هامان رنجور بود.
بوی عرق می‌دادیم.
موهای سرهامان چرب شده بود.
گوشه لب‌هامان شوره تَف زده بود.
صورت‌هامان آفتاب‌سوخته بود
و پاهامان برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذاشتند.
چهار روزِ تمام
کوه‌ها را،دشت‌های سبز را،خانه‌های روستایی را،مردمان آرام و ساکتشان را،چشمان زیبای همیشه‌منتظرشان را درنوردیده بودیم.
هرجا کم می‌آوردیم برای خودمان روضه دربه‌دری می‌خواندیم.
پای هر درخت تناور زیبایی که از کمر تا می‌شدیم،دست روی زانوها می‌گذاشتیم و به لغزیدن قطره‌های درشت عرق از قفای سرمان تا گودی کمرمان دقت می‌کردیم؛به تمام مسیری که طی می‌کرد.به تمامی مسیری که آمده بودیم؛ از قم،از تهران تا دروازه اروپای غربی؛بوسنی و هرزگوین.
هرجا کسی عقب می‌افتاد،جاده نجف کربلا را یادآور می‌شدیم؛اربعین را،گرما و غبارش را،تشنگی و خستگی‌ش را،سوگ و بغض و شوقش را.
دست دل هم را می‌گرفتیم،بلند می‌کردیم و ادامه می‌دادیم؛تمام صد کیلومتر راهی را که بیست و اندی سال قبل‌ترش،مسلمان‌ها از ترس صرب‌های متجاوز دویده بودند،افتاده بودند،برخاسته بودند و باز دویده بودند،افتاده بودند،کشته شده بودند،مثله شده بودند،دفن شده بودند،زنده‌به‌گور شده بودند.
ما
عاقبت رسیده بودیم
پس از چهار روز پیاده‌روی
رسیده بودیم
به شهر سَربه‌نیست‌ها
شهر سِرِبْرِنیتسا
همگی‌مان را جمع کردند مقابل یک سوله،یک‌سازه بتونی بزرگ.
به ما می‌گفتند بیست‌واندی سال قبل،آنقدر مسلمان‌های قلب اروپا بی‌صاحب و آقا شده بودند که صرب‌های متجاوز جمعشان کرده بودند داخل این‌جا،زن‌ها جدا،مردها جدا،اطفال جدا و بعد..
هنوز دیوارها رعب‌انگیز بودند؛بوی انتظار مرگ می‌دادند.
بیرون از سوله،جایی در حاشیه شهر سربرنیستا،پشت نوار امنیتی به انتظار ایستادیم.
منتظر تا سفیر آمریکا و اعوان و انصارش از بازدید سوله بیرون بیایند.
چقدر دلمان می‌خواست رخ‌دررخ‌شان،پرچم سه‌رنگ بر دوش،مرگ را برایشان هجی کنیم و فریاد بزنیم.
اما دست‌هامان بسته بود.
جلاد که رفت،ما به معراج شهدای بوسنیایی‌ها پاگذاشتیم.
چونان رسیدن قبیله بنی‌اسد به دشت بلا.
تمام‌نگاه،ساکت،متحیر،پر از اندوه و پرسش‌ که..
بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَت.
ما اما حسین را داشتیم،جهان،سراسر برای‌مان روضه بود.تیرهای بلا که بیایند،دنیا که برای‌مان تنگ‌ شود،به سوی حسین فرار می‌کنیم،به دشت بلا می‌زنیم،آتش درونمان را خاموش می‌کنیم اما مسلمانان بوسنی چه؟داغ‌های دلشان را به چه تسلی می‌دهند؟
*
وقت صلاة ظهر یکی‌مان اذان گفت،نام علی را کنار گوششان زمزمه کردیم،زمین را سجاده کردیم و کنارشان نمازی به رسم فاطمیون خواندیم.
Read more
و همه رُجعت می‌کنند؛ همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح،عهد خواندند. همهٔ آن‌ها که چهل سه‌شنبه،زیر ستیغ آفتاب و هجوم سرمای استخوان‌سوز،در جمکران،میانهٔ حمد،صد بار‌ تو را واسطه گرفتند و با خدا عهد بستند که:«ایاکَ نَعبُدُ و ایاک نَستعین» همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح جمعه،از آغوش یار بیرون زدند،از گرمای ناگزیر ... و همه رُجعت می‌کنند؛
همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح،عهد خواندند.
همهٔ آن‌ها که چهل سه‌شنبه،زیر ستیغ آفتاب و هجوم سرمای استخوان‌سوز،در جمکران،میانهٔ حمد،صد بار‌ تو را واسطه گرفتند و با خدا عهد بستند که:«ایاکَ نَعبُدُ و ایاک نَستعین»
همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح جمعه،از آغوش یار بیرون زدند،از گرمای ناگزیر بستر،از شیرینی رویا،از همهٔ غیر تو گسستند تا بپیوندند به جماعتی که با حزنی ممتد،ندبه می‌کردند:«اَیْنَ..اَیْنَ»و اعتراف می‌کردند:«عَزیزٌ عَلَیَّ..عَزیزٌ عَلیَّ»
و ما و همهٔ آن‌ها که برگشته‌اند
به صحن مسجدالحرام خواهیم ریخت
و رسانه‌ها ثبت خواهند کرد،شلوغ‌ترین تراکم جمعیتی جهان را در حطیم.
و چاووش‌خوانان ما دِعبِل‌ها،فَرَزدَق‌ها،محتشم‌ها،ناظم‌البَکّاها،مصیبت‌خوان‌ها و پیرغلام‌ها خواهند بود.
آن روز،سیدی از میان ما پیش خواهد آمد،در دستانش،مجمعی از طلاست،پر از گل‌های خوش‌عطر جهان و میانش،رختی از لطیف‌ترین و روشن‌ترین پارچهٔ دست‌دوزِ جهان.می‌آوریم تا شما را از عزا درآوریم.
حتم دارم،آخرین روضه را با شما خواهیم خواند و با اشک،کعبه را از بت‌های دور و برش خواهیم شست؛
و من دلم می‌خواهد قاآنی پیش بیاید و با صدایی مردانه،تو گویی چون زینب در مسجد شام،برایتان بخواند:
«بارد چه؟خون! که؟دیده! چه‌سان؟روز و شب! چرا؟
از غم! کدام غم؟غمِ سلطان اولیا
نامش که بُد؟حسین! زِ نژاد که‌؟از علی
مامش که بود؟فاطمه‌ جدش که‌؟مصطفی!
چون شد؟شهید شد! به کجا؟دشت ماریه
کی‌؟عاشر محرم پنهان‌؟نه! برملا
شب کشته شد؟نه!روز چه هنگام‌؟وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش؟نی نی از قفا
سیراب کشته شد؟نه! کس آبش ‌نداد؟داد!
که؟شمر! از چه چشمه‌؟ز سرچشمهٔ فنا
مظلوم شد شهید؟بلی! جرم داشت؟‌نه!
کارش چه بُد؟ هدایت‌، یارش‌ که بُد؟خدا
این ظلم را که کرد؟یزید! این یزید کیست‌؟
زاولاد هند، از چه کس‌؟از نطفهٔ زنا!
میر سپه که بُد؟عمر سعد! او برید؟
حلق عزیز فاطمه نه! شمر بی‌حیا
خنجر برید حنجر او را نکرد شرم
کرد! از چه پس برید؟نپذیرفت ازو قضا
کس کشته شد هم از پسرانش‌؟بلی دو تن
دیگر که نه! برادر دیگر که اقربا
دیگر پسر نداشت‌؟چرا داشت آن که بود
سجاد!چون بُد او به غم و رنج مبتلا
ماند او به کربلای پدر؟ نی!به شام رفت
با عز و احتشام‌؟نه! با ذلت و عنا
تنها؟نه! با زنان حرم؛نامشان چه بود؟
زینب،سکینه،فاطمه،کلثوم بینوا
کس بود همرهش‌؟بلی! اطفال بی‌پدر
دیگر که بود؟تب!که نمی‌گشت ازو جدا
از زینب و زنان چه به‌جا مانده بد؟دو چیز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا»
و کعبه،پر می‌شود از هق‌هق شما
و ما فریادزنان:بس کن شاعر!
عزیز فاطمه از دست رفت
*
مبارک باد،آغاز امامتتان حضرت آقا
Read more
-آقا! آقا! توی سیلاب آدم‌ها،چندقدم مانده به باب رجاء حرم حسین ابن علی،شنیدم که کسی انگاری ما را می‌خوانَد.جوانی ...
Media Removed
-آقا! آقا! توی سیلاب آدم‌ها،چندقدم مانده به باب رجاء حرم حسین ابن علی،شنیدم که کسی انگاری ما را می‌خوانَد.جوانی بود بیست‌واندی‌ساله،با قدی کشیده و شکمی برآمده،سرتاپا سیاه‌پوش،ریش توپی مشکی به صورت،با موهای سری نامرتب؛مثل همهٔ ما خیابان‌خواب‌های حسین. آشنا نمی‌زد.باقی‌مان هم ایستادند؛اسم ... -آقا! آقا!
توی سیلاب آدم‌ها،چندقدم مانده به باب رجاء حرم حسین ابن علی،شنیدم که کسی انگاری ما را می‌خوانَد.جوانی بود بیست‌واندی‌ساله،با قدی کشیده و شکمی برآمده،سرتاپا سیاه‌پوش،ریش توپی مشکی به صورت،با موهای سری نامرتب؛مثل همهٔ ما خیابان‌خواب‌های حسین.
آشنا نمی‌زد.باقی‌مان هم ایستادند؛اسم دستهٔ پخش‌وپلای خودمان را گذاشته بودیم دستهٔ قادری‌پِلاس؛چهارتا قادری(داش‌هادی،آبجی‌سادات،خودم،فسقل‌السادات)و دو تا غیر قادری:شادوماد و عروس‌سادات.
-سلام!ایرانی هستین؟
توی ذهنمان گذشت حتما زن‌وبچه را با ما دیده،دویده،تا موکبی،حسینیه‌ای را به ما پیشنهاد دهد جهت بیتوته.توی دلمان گذشت که:
-«ای اخوی!ما دیشب دنبال جاخواب می‌گشتیم!الان که زیارت اربعین رو خوندیم و دیگه داریم میریم از کربلا»
از فراز شانه‌اش،دیدم،روی ساختمانی نیمه‌کاره که قرص‌ومحکم می‌زد،تابلویی نصب کرده‌اند و رویش نوشته شده:«حسینیهٔ تهرانی‌ها».درست رخ‌به‌رخ حرم حسینِ شهید؛به فاصله طی کردن عرض یک خیابان.گمانمان تقویت شد که حتمی،قصه اسکان زوار است.
-«این کالسکه‌ رو بذارین یه گوشه،خودتون بیاین بالا با گنبد حرم عکس بگیرین»
با چشمانی گِرد نگاهش می‌کردیم.فرصت تصمیم گرفتن نبود.آفتاب تازه دامنش را روی شهر کربلا پهن کرده بود.هرکس،از هرجا که مقدورش بود،روبه‌حرم،زیارت اربعین می‌خواند و سلامی می‌داد و عزم خروج از کربلا می‌کرد.تنه می‌خوردیم از زواری که مسیرشان را تنگ کرده بودیم.کالسکه را دادیم دست زائری عرب و پشت جوان،که با بی‌سیمی واکی‌تاکی،با آدم‌ها و رفقایش در داخل ساختمان هماهنگ می‌کرد راه افتادیم.
*
جایی روی پشت بام حسینیهٔ تهرانی‌ها،در محاصرهٔ ساختمان‌های بدشکل‌وقوارهٔ اطراف حرم که روی بام‌هاشان پر بود از دیش ماهواره،دمنده‌های کولرهای گازی،استودیوهای دست‌ساز ضبط برنامه‌های شبکه‌های خبری،ایستاده بودیم.دورتادور پشتِ این بام را،داربست زده بودند و با پارچه‌‌ای سبززنگ، استتار.
روبه‌رو،سکویی بود که با پله به فرازش می‌رفتی.زیر سکو،چندنفر با چاپگر و دو لپ‌تاپ نشسته بودند:همگی ایرانی؛و روی سکو،عکاسی با دوربین حرفه‌ای که روی سرش،چفیه انداخته بود.
عکاس،عکس را سریع تحویل زیرپله‌ای‌ها داد و آن‌ها هم سریع توی photo shop خوشگلمان کردند و ده دقیقه بعد،پرینت شده،روی کاغذِ عکس،تحویلمان دادند.یادگاری با امام.مِن‌حیث‌ُلایَحتسِب‌ترین رزق کربلا.
-پای عکستون یه کُده.بعد اربعین،توی تلگرام کُد رو بفرستین،فایل عکس رو بدم.
پسری خوش‌چهره و بیسیم‌به‌دست،عکس را تحویلم داد.
در کربلا،ارباب،بر بام‌ها هم موکب زده بود؛موکب عکس
شاید به جبران پشت‌بام‌های شام،کوفه.
Read more
#روضه_ناگهان من،با پیراهن سیاه شوره‌زده،صورت آفتاب‌سوخته،موهای پریشانِ غبارگرفته و پای تاولین،با‌کوله‌ای سبک روی دوش‌هایم،راهم‌ را از میان آدم‌های سرگردان و حیران بازمی‌کنم و از باب‌القبله،می‌پیچم سمت چپ،می‌آیم با خستگی راه و دو زانو می‌نشینم پشت سر شما. از فراز شانه‌های افتاده‌تان،می‌توانم ... #روضه_ناگهان
من،با پیراهن سیاه شوره‌زده،صورت آفتاب‌سوخته،موهای پریشانِ غبارگرفته و پای تاولین،با‌کوله‌ای سبک روی دوش‌هایم،راهم‌ را از میان آدم‌های سرگردان و حیران بازمی‌کنم و از باب‌القبله،می‌پیچم سمت چپ،می‌آیم با خستگی راه و دو زانو می‌نشینم پشت سر شما.
از فراز شانه‌های افتاده‌تان،می‌توانم خیمه‌های سوخته را ببینم،پهنه دشت را،غروب خونرگ خورشید را و اسب‌های تازه‌نعل‌شدهٔ از نفس‌افتادهٔ عرق‌کرده را.
من،نشسته‌ام جایی که می‌توانم لرزش شانه‌هایتان را هم ببینم؛و حتی چادر خاکی‌تان را که پایین نیم‌سوخته‌اش،در خون و گِل‌ و خاکستر نشسته.
گوش تیز می‌کنم؛دعوتم به مجلس اول‌روضه‌خوان دشت بلا:
-تو واقعا برادر منی؟
دست می‌برید و آرام پهنه بدنی را نوازش می‌کنید که به خاک و خون، گِل شده؛بی‌هیچ تن‌پوشی،برهنه،رهاشده در‌ پستی زمین.
-تو واقعا حسین منی؟حسین مادرم؟حسین پدرم؟حسین برادرم؟
و ناباورانه،رد زخم‌های دهان‌گشوده را،سینهٔ به زمین منگنه‌شده را،نوازش می‌کنید.
دست‌های پیکر را میان دست‌هایتان می‌گیرید.چیزی،انگشتی کم است انگار و با حرارتی که گویی سرِ سرد شدنش نیست تا ابد، می‌گویید:
-تو واقعا حسین منی؟
شانه‌هایتان می‌لرزند و شروع می‌کنید به روضه خواندن و ما،همگی،جمع شده‌ایم پشت سرتان و اشک می‌ریزیم روی پیکر و شما خون‌ها را،خاک‌ها را می‌شویید:
-یادت هست برایم می‌گفتی در مدائن به خیمه برادرمان حسن ریختند؟یادت هست؟یادت هست گفتی کسی از زیر پایش سجاده کشید؟کسی زره‌اش را برد؟یادت هست کسی به پایش خنجر زد؟یادت هست چقدر برای غربت برادرمان گریستیم؟بلند شو و ببین حال و روزم را جانِ خواهر!
بازوهای کبود و برهنه پیکر را نوازش می‌کنید و با بغض می‌گویید:
-غربت به من عادت کرده‌ جانِ خواهر.
ما بر سر می‌زنیم،به صورت‌ها لطمه،خون گریه می‌کنیم و شما،روضه‌تان را،سفینه را،بر اشک‌های ما،پیش می‌برید:
-یادت هست هر روز،در مدینه،برادرمان،با زره از خانه بیرون می‌رفت؟یادت هست در مسجد جدمان،روی منبر،مقابل چشمانش،پدرمان را ناسزا می‌گفتند؟یادت هست جانِ خواهر؟بلند شو ببین حال و روزم را جان خواهر
تیرها،نیزه‌ها،سنگ‌ها را از روی پاهای شکسته پیکر کنار می‌گذارید،با پایین چادرتان،خاک را پاک می‌کنید از بدن و می‌گویید:
-یادت هست چقدر سخت بود،تیرها را از تابوت بیرون بکشیم؟یادت هست پیکر برادر به تابوت دوخته شده بود؟یادت هست؟
به گردن پیکر نگاه می‌کنید؛روضه شما هم به سر می‌رسد:
-زینب،به غربت عادت دارد جان خواهر ولی.. واقعا تو برادر منی؟تو حسین منی؟
*
یک روز،عاقبت،نهرهای سرگردان اشک
به بقیع خواهند ریخت
ای آقای کریمان،ایهاالمجتبی
Read more
 #روضه_ناگهان من منبری ندارم اما.. اگر یک گوشهٔ شهر،توی‌ مسجدی که ورودی‌ش نوشته‌اند«این مسجد ...
Media Removed
#روضه_ناگهان من منبری ندارم اما.. اگر یک گوشهٔ شهر،توی‌ مسجدی که ورودی‌ش نوشته‌اند«این مسجد بانی ندارد»و هنوز نیمِ دیوارهایش،سیمانی است و فقط محرابش،کاشی‌کاری شده،رفتم بالای منبری چوبی که روی پله‌هایش،پارچه مشکی انداخته‌اند و نشیمن‌گاهش،یک پتوی گلبافت کهنه است؛آن‌‌وقت،چهارزانو ... #روضه_ناگهان
من منبری ندارم اما..
اگر یک گوشهٔ شهر،توی‌ مسجدی که ورودی‌ش نوشته‌اند«این مسجد بانی ندارد»و هنوز نیمِ دیوارهایش،سیمانی است و فقط محرابش،کاشی‌کاری شده،رفتم بالای منبری چوبی که روی پله‌هایش،پارچه مشکی انداخته‌اند و نشیمن‌گاهش،یک پتوی گلبافت کهنه است؛آن‌‌وقت،چهارزانو بنشینم فراز منبر؛به خطی با خودکار آبی توی کاغذی برایم نوشته باشند:
«واسه زلزله‌زده‌ها،دعا و کمک‌ یادتون نره حاجاقا»
کاغذ را تا کنم بگذارم جیب بغل لباده‌ای که تنم هست و پی حرف‌هایم را بگیرم:
-«وجود مقدس حضرت رحمةللعالمین،محمدِ مصطفی»
و مسجد یک‌صدا صلوات شود؛کامل،با عَجِّل فرجَهم و لعن بر جبت و طاغوت.بگذارم مجلس آرام بگیرد؛تک‌وتوک صدای سرفه باشد؛اربعینی‌ها که مریضی رهایشان نکرده.مداح،جوانی که شال‌مشکی بلندی گردنش انداخته،بیاید و سلامی کند و پایین پای منبر،رو به جمعیت بنشیند:
-«خیلی به حضرت جعفر،برادر حضرت علی،علاقمند بودند.جنگ،جنگ مهمی بود؛جنگ موتِه‌.حضرت،سه فرمانده برای لشگر گذاشتند،اول،حضرت جعفر؛این نماز جعفر طیار که وقت فضیلتش روز جمعه‌س و بسیار مشکل‌گشا،منسوب به همین شهید بزرگوار هست.فرمودند،فرمانده اول شما جناب جعفر،اگر اتفاقی برای ایشون افتاد،زید بن حارثه و بعد عبدالله بن رواحه»
تردید کنم،دو فرمانده آخر را جابه‌جا نگفته باشم.کمی سکوت کنم:
-«جناب جعفر به شرحی که در تاریخ هست،شهید شدند؛مثل عباس بن علی،دو دستشان قطع شد.»
اسم عباس را که بیاورم یکی از پیرمردهای مجلس صیحه‌ای بزند.خادم مسجد،به گمانش که روضه شروع شده،لامپ‌ها را یکی‌یکی خاموش کند و من،سر دوراهی گریز و تاریخ،بمانم:
-«حضرت آمدند منزل جناب جعفر.فرزندان جناب جعفر رو گرفتند به آغوش.عون رو،عبدالله رو.عبدالله‌ی که بعدها شدند،همسر حضرت زینب.نوازششون کردند.خانوم محترمه حضرت جعفر آمدند.به مجرد دیدن این صحنه،گریان شد،بی‌تاب شد،فرمود یا نبی‌الله،مگر فرزندانم یتیم شدند که شما این‌طور نوازششون می‌کنید.
حضرت امر کردند به صبر.در تاریخ نقل شده،بعد شهادت جعفر،لبخند دیگر به لب پیغمبر دیده نشد..دیده نشد.»
اینجا که برسم،نفس‌ها،گریه‌ها،ناله‌ها،پیش از آنکه بگویم،پیش از آنکه بخوانم،بلند شده حتمی:
-«عرضه کنیم یا نبی‌الله،بعد شهادت مسلم هم،لبخند به لب‌های حسین دیده نشد.حمیده را،فرزندان مسلم را نوازش‌ کردند.عرضه کنیم یا نبی‌الله،حسین سوار بر اسب،مقابل خیمه شهدا ایستاد و گفتند:اَیْن حبیب؟اَیْنَ مسلم؟کجایید از خیمه حسین دفاع کنید؟کجایید؟»
کسی میانه مجلس بر‌ گونه‌اش بکوبد،دیگری‌ ناله کند و من،مانده‌ام میان موته،کربلا.
میان جعفر،زینب،حسین.
ما درماندگان تاریخ
Read more
من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی. ۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰ گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم ...
Media Removed
من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی. ۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰ گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم را محکم گرفته باشد تا مرا نگاه دارد تا..برگردم. برمی‌گردم؛به‌پشت سرم نگاه می‌کنم.به شماره‌‌عمودهایی نگاه می‌کنم که کمتر یادمان می‌مانند: ۹..۱۸..۲۳..۷۴..۱۳۶ بی‌شمارند؛شماره‌های ... من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی.
۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰
گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم را محکم گرفته باشد تا مرا نگاه دارد تا..برگردم.
برمی‌گردم؛به‌پشت سرم نگاه می‌کنم.به شماره‌‌عمودهایی نگاه می‌کنم که کمتر یادمان می‌مانند:
۹..۱۸..۲۳..۷۴..۱۳۶
بی‌شمارند؛شماره‌های گمنامی که اگر نباشند،هیچ یکی به صد نمی‌رسد و هیچ چهاردهی به ۳۱۳.
انگاری صدایم می‌زنند؛شماره‌های گمنام که:
-مهلاً مهلاً عزادار پسر زهرا!
از من می‌خواهند چشم‌ بچرخانم،ببینمشان،به خاطر بسپارمشان،یادشان کنم..یادشان کنم..یادشان کنم..یادشان.
عمودهایی در تبعید ابدی جاده‌ نجف‌-کربلا.در حسرت یک سلام تمام‌قد،روبه گنبد عباس آب‌آور.در حسرت ۱۴۵۲ بودن.
همه عمودهایی که کسی پایشان قرار نمی‌گذارد.هیچ گمشده‌ای زیرش نمی‌ایستد.کسی زیرش نفس تازه نمی‌کند.عمودهای تنها،عمودهای گمنام،عمودهای بی‌کتاب و خاطره.
پاهایم از کنار عمودها می‌گذرند ولی من،ذهنم،جایی پشت یک خاکریز کوتاه،یک خط،یک نقطه رهایی جا مانده.چه فرقی می‌کند‌ کِی و کجا.تو فکر کن تا زانو توی برف،سرمای زمستان کوه‌های کردستان یا با لباس غواصی تا کمر توی آب خروشان اروند یا کلافه از هجوم پشه‌های هور،توی شرجی تابستان سارایه‌وویِ تحت محاصره یا توی گرمای زینبیه دمشق.
من،چسبیده‌ام به زمین با سلاحی که خشابش در کف دستم عرق کرده و کنارم،بیشمار جوان هست که نمی‌شناسمشان.عمودهای خیمه‌های خانه‌های کوچک شهرهاشان.کشاورز،بنا،نانوا،قصاب،بقال،کفترباز محل،کارمند،رفتگر شهرداری،نفت‌فروش.همهٔ همهٔ مردم عادی.همهٔ مردان خدا.
به صورت‌هایشان می‌نگرم و اسم‌هاشان را مرور‌ می‌کنم:حسین،علی،عبدالله،فرهاد،محمود،میکاییل،دوستعلی.
منتظر فرمان حمله‌اند.
مرگ از آن‌ها اما گریزان است.
دیشب با همه‌شان وداع‌ کرده‌ام؛بعد زیارت عاشورا،بعد «کربلا!کربلا! ما داریم میاییم» خواندنمان.مصممند به فتح معبرهای زمینی و بی‌خبرند از آغوش گشوده راه‌های آسمان‌.
عملیات لو رفته و این را وقتی می‌فهمیم که اولینمان بلند می‌شود؛رگبار نه،طوفان نه،سیلاب گلوله بر سرمان آوار می‌شود.
من در دل شب،فقط صدای آخ گفتنشان را می‌شنوم؛یکی یکی می‌افتند.یکی به داخل اروند می‌افتد و می‌رود تا خلیج؛سی سال است منتظریم برگردد.
حس می‌کنم کسی در دوردست،با‌افتادن هر کدام،عمود خیمه‌اش را می‌خواباند.من صدایشان می‌زنم،اما‌صدایم به‌شان نمی‌رسد.زمان،میانمان حائل است.لعنت به تاریخ.لعنت به زمان.
من از عمودها رد می‌شوم اما،عمودها مرا رها نمی‌کنند.
دلم برایشان تنگ می‌شود.برای‌ عمودهای گمنام بیشتر.
کاش من هم روزی عمودی گمنام‌ باشم.
کاش!
Read more
اتوبوس زده به دل جاده. دو طرف تا چشم کار می‌کند سبزی و درخت پهن شده از لب جاده تا افق؛جایی که انگاری آسمان ...
Media Removed
اتوبوس زده به دل جاده. دو طرف تا چشم کار می‌کند سبزی و درخت پهن شده از لب جاده تا افق؛جایی که انگاری آسمان به مصافحه زمین می‌آید.توربین‌های بادی می‌چرخند و هوا نه اینکه دلش گرفته باشد اما میان باریدن و بغض کردن متحیر مانده. چیزی برای جلب توجه کردن نمانده جز صدای زمزمه‌طور موسیقی‌ای که از هدفون فیلیپس ... اتوبوس زده به دل جاده.
دو طرف تا چشم کار می‌کند سبزی و درخت پهن شده از لب جاده تا افق؛جایی که انگاری آسمان به مصافحه زمین می‌آید.توربین‌های بادی می‌چرخند و هوا نه اینکه دلش گرفته باشد اما میان باریدن و بغض کردن متحیر مانده.
چیزی برای جلب توجه کردن نمانده جز صدای زمزمه‌طور موسیقی‌ای که از هدفون فیلیپس بغل‌دستی‌م بیرون می‌ریزد.
هدفون به گوشم می‌زنم و بی‌هیچ اراده‌ای روی اولین تِرَک می‌زنم و ملودی و ترانه دلتنگ‌کننده‌ای شروع می‌کند زمزمه شدن:
«تعطیلیای آخرِ هر هفته رو کنارتم
ولی تموم هفته رو خراب و بی‌قرارتم
همه‌ش روزا رو می‌شمرم که‌ وقت دیدنت بشه
دلی که عاشق تو شد هرچی ببینه حقشه»
چشم‌هایم را به طمع خوابیدن می‌بندم.
*
ایستاده‌ام پشت پنجره آی‌سی‌یو.بیمارستانی توی برلین شاید هانوفر یا شاید بُن یا..چه فرقی دارد؛غربت،غربت است چه کمی غریب‌تر چه کمی قریب‌تر.
من هستم و اصغر نقی‌زاده و زنِ سعید و نوزاد شیرخوارشان.
سعید روی تخت افتاده.تمام موهای سر و صورتش ریخته.باورمان نمی‌شود این‌،همان سعید ماست که موهای لَختش توی‌ پیشانی‌ش می‌ریخت.
زن سعید با تردید بلند می‌شود و می‌رود پشت شیشه می‌ایستد و از زیر چادر مشکی‌ش نوزادش را بیرون می‌آورد.با حیرت به مقابلش خیره مانده؛به سعید.
بچه را سر دست می‌گیرد تا سعید ببیند.بچه گریه می‌کند.
نمی‌دانم چرا دلم هُری می‌ریزد پایین.
ما از این شیرخوار سرِ دست گرفتن‌ها خاطره خوشی نداریم.
سعید چشم باز می‌کند و تا می‌خواهد چیزی بگوید،سرفه امانش را می‌برد؛
سرفه
سرفه
کانولاهای اکسیژن از دماغش بیرون می‌افتند.نفس کشیدنش به شماره می‌افتد.زن سعید متحیر فقط نگاه می‌کند.باور نمی‌کند تکه‌گوشت درهم‌پیچیده مقابلش همان سعید است که گفت:«میرم آلمان به خواهرم سر بزنم و چشمام رو عمل کنم».
گویی مثل زینب،بالا سر گودی قتلگاه،ایستاده و با خودش زمزمه می‌کند:«تو واقعا سعید منی؟»
شیمی‌درمانی چیزی از سعیدش باقی نگذاشته.
اصغر بلند می‌شود و می‌ایستد مقابل سعید:
-«من توی رکابتم..بگی برقص می‌رقصم.بگی بمیر،می‌میرم»
سعید می‌خواهد بخندد
ولی سرفه می‌کند
سعید می‌خواهد نفس بکشد
ولی سرفه می‌کند
با تکان خوردن اتوبوس به جاده برمی‌گردم.
در آستانه شهر برلین هستیم.
*
من اسم سس خردل که می‌آید،یاد گاز خردل می‌افتم
من اسپری که می‌بینم،یاد سرفه‌های سعید می‌افتم
من سرفه می‌شنوم،یاد آلمان می‌افتم
من فراموش نمی‌کنم؛نه کرخه را،نه راین را
ما نه فراموش می‌کنیم،نه می‌بخشیم
تا آخرین سربازی که بین ما نفس می‌کشد و تا صبح سرفه می‌کند و حسرت یک خواب راحت را با خود به قطعه شهدا خواهد برد.
*
پاییز هامبورگ.
Read more