Loading Content...

Hamshahridastan Instagram Photos and Videos

Loading...


hamshahridastan Hamshahri Dastan داستان همشهری @hamshahridastan mentions
Followers: 24,556
Following: 24
Total Comments: 0
Total Likes: 0

. مانده بود عکس‌های راکد، آدم‌هایی که نیامده بودند عکس‌هایشان را بگیرند. ریختیم‌شان دور، نمی‌دانستیم ...
Media Removed
. مانده بود عکس‌های راکد، آدم‌هایی که نیامده بودند عکس‌هایشان را بگیرند. ریختیم‌شان دور، نمی‌دانستیم هر کدام‌شان چه‌کاره شده‌اند. از بین آن‌همه عکس، من فقط عکس‌های بچه‌های باغ محتشم را نگه داشتم. شش‌تا عکس از بچه‌هایی که هم‌سن‌و‌سال خودم بودند. بچه‌هایی که در باغ به هوای یک بادکنک صورتی ... .
مانده بود عکس‌های راکد، آدم‌هایی که نیامده بودند عکس‌هایشان را بگیرند. ریختیم‌شان دور، نمی‌دانستیم هر کدام‌شان چه‌کاره شده‌اند. از بین آن‌همه عکس، من فقط عکس‌های بچه‌های باغ محتشم را نگه داشتم. شش‌تا عکس از بچه‌هایی که هم‌سن‌و‌سال خودم بودند. بچه‌هایی که در باغ به هوای یک بادکنک صورتی می‌پریدند بالا و سرخوش بودند. آن عکس‌ها را از بین بقیه‌ی عکس‌ها جداکردم، نمی‌دانم چرا، هیچ‌وقت نفهمیدم.

برشی از «چهل‌ساله‌ها» روایت محمد طلوعی از عکس‌ها. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#محمد_طلوعی
# عکاسی
#باغ_محتشم

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
Loading...
. شماره‌ی دوم پادکست داستان ویژه‌ی رشت منتشر شد در پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ی همشهری داستان ...
Media Removed
. شماره‌ی دوم پادکست داستان ویژه‌ی رشت منتشر شد در پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ی همشهری داستان را به همراه مطالب تازه‌ای درباره‌ی آن خواهید شنید. اپیزود دوم مروری است بر شماره‌ی 91 مجله‌ی داستان، ویژه ادبیات رشت. در این اپیزود جستاری نوشته‌ی اصغر عبداللهی درباره‌ی اکبر رادی را با صدای ... .
شماره‌ی دوم پادکست داستان ویژه‌ی رشت منتشر شد
در پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ی همشهری داستان را به همراه مطالب تازه‌ای درباره‌ی آن خواهید شنید. اپیزود دوم مروری است بر شماره‌ی 91 مجله‌ی داستان، ویژه ادبیات رشت. در این اپیزود جستاری نوشته‌ی اصغر عبداللهی درباره‌ی اکبر رادی را با صدای اصغر عبداللهی خواهید شنید و بعد از آن محمد طلوعی نویسنده‌ی رشتی، در گفتگویی کوتاه درباره‌ی ادبیات بومی و ادبیات بومی گیلان صحبت خواهد کرد. در آخر خاطرات یک شالیکار را از بخش روایت‌های مستند خواهید شنید.
طراح صدا: احمد افشار
موسیقی‌ها:
حبیب خزایی‌فر
«نوشو نوشو» از محمد نوری
«پس از باران» از فریدون پوررضا
«جمعه بازار» از احمد عاشورپور
«بیا مرا یاری بده» از فرامز دعایی

لینک پادکست در پادبین:
https://dastanpodcast.podbean.com/e/%d8%a7%d9%be%db%8c%d8%b2%d9%88%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85%d8%8c-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c91%d8%8c-%d9%88/

لینک پادکست در شنوتو:
https://shenoto.com/album/23989
Read more
. خیلی دلم می‌خواهد درباره‌ی سفر در وطن بیشتر بدانم. داشتم فکر می‌کردم شاید یک مسئله است که در مذاهب ...
Media Removed
. خیلی دلم می‌خواهد درباره‌ی سفر در وطن بیشتر بدانم. داشتم فکر می‌کردم شاید یک مسئله است که در مذاهب و فرهنگ‌های مختلف فقط شکل آن عوض می‌شود. درمورد سفر خودم باید بگویم که در این گشتن‌ها از آدم‌های به‌مراتب پخته‌تر از خودم یاد گرفتم آن قلمرو‌ی امنی که به دنبالش بودم، آن سرزمین موعود مرموز، یک مکان ... .
خیلی دلم می‌خواهد درباره‌ی سفر در وطن بیشتر بدانم. داشتم فکر می‌کردم شاید یک مسئله است که در مذاهب و فرهنگ‌های مختلف فقط شکل آن عوض می‌شود. درمورد سفر خودم باید بگویم که در این گشتن‌ها از آدم‌های به‌مراتب پخته‌تر از خودم یاد گرفتم آن قلمرو‌ی امنی که به دنبالش بودم، آن سرزمین موعود مرموز، یک مکان جغرافیایی نیست که بشود روی نقشه پیدایش کرد؛ در اصل یک حالت درونی است که بهترین راه برای تجربه‌کردنش رابطه‌ی محبت‌آمیز با دیگران است.

برشی از «زندگی در سیاهی» گفت‌وگوی سالار عبده با امیلی ربوتو درباره‌ی ادبیات و حفظ هویت نژادی. متن کامل این گفت‌وگو را می‌توانید در شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#امیلی_روبوتو
#سالار_عبده
#حبیبه_جعفریان

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. هر چند وقت یک‌بار رشته‌های موی مجعد سیاه همسرش را پیدا می‌کرد که روی مبلمان سفید یا کاشی‌های سفید ...
Media Removed
. هر چند وقت یک‌بار رشته‌های موی مجعد سیاه همسرش را پیدا می‌کرد که روی مبلمان سفید یا کاشی‌های سفید کف حمام ریخته بود و مثل یک اثر خطاطی می‌خواندشان. از روی موها می‌خواند که «امروز از من می‌خواهد قبض برق را پرداخت کنم» یا «امروز می‌خواهد طالبی بخرم و ببرم خانه.» همیشه هم درست می‌فهمید. برشی از ... .
هر چند وقت یک‌بار رشته‌های موی مجعد سیاه همسرش را پیدا می‌کرد که روی مبلمان سفید یا کاشی‌های سفید کف حمام ریخته بود و مثل یک اثر خطاطی می‌خواندشان. از روی موها می‌خواند که «امروز از من می‌خواهد قبض برق را پرداخت کنم» یا «امروز می‌خواهد طالبی بخرم و ببرم خانه.» همیشه هم درست می‌فهمید.

برشی از «کاویتا پشت شیشه» داستانی از امیلی ربوتو، ترجمه‌ی فروغ منصور قناعی. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکس: Joe Rudko
#داستان_همشهرى
#امیلی_روبوتو
#فروغ_منصور_قناعی
کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. آزمایش‌های انجام‌شده روی افراد در دماهای پایین و بالا ثابت کرده که سرما با احساسات رابطه‌ی مستقیمی ...
Media Removed
. آزمایش‌های انجام‌شده روی افراد در دماهای پایین و بالا ثابت کرده که سرما با احساسات رابطه‌ی مستقیمی دارد. شاید به همین خاطر است که باران، رشت بارانی، چنگ می‌اندازد زیر شریان‌های حیاتی اکسی‌توسین. مَنشش را به تو تحمیل می‌کند. عین خورشید که در نگاهت پهن می‌شود و گرمایش در خانه‌ها را چهارتاق باز ... .
آزمایش‌های انجام‌شده روی افراد در دماهای پایین و بالا ثابت کرده که سرما با احساسات رابطه‌ی مستقیمی دارد. شاید به همین خاطر است که باران، رشت بارانی، چنگ می‌اندازد زیر شریان‌های حیاتی اکسی‌توسین. مَنشش را به تو تحمیل می‌کند. عین خورشید که در نگاهت پهن می‌شود و گرمایش در خانه‌ها را چهارتاق باز می‌کند به روی غریبه و آشنا. مثل کویر زیبا و دست‌نیافتنی که داغی و در خودفرورفتگی‌اش سرایت می‌کند. سراب و فریب و افسانه‌های اغواگرش رویت نقش می‌اندازد، مثل هاشور بر تن کویر. باران اما سرخوشانه رگ‌های باریکِ گرفته‌ی قلب را بیدار می‌کند. لایه‌ای به لایه‌های روزهای عاشقانه اضافه می‌کند. مثل بعضی حروف ایتالیک در یک متن بلند و خسته‌کننده، بعضی روزها، بعضی ساعت‌ها را بولد می‌کند.

برشی از «تاسیان» روایت مهراوه فردوسی از مواجهه‌اش با رشت بارانی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های مستند» شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکس: #نریمان_شفیعی
#داستان_همشهرى
#مهراوه_فردوسی
#رشت

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. مراسم رونمایی از ویژه‌نامه‌ی رشت در کتاب‌فروشی ماه نو باحضور اعضای تحریریه و مجید دانش آراسته، مجتبی پورمحسن، مرسده کسروی و شبنم بزرگی کانال ماهنامه داستان همشهری Telegram.me/dastanmag .
مراسم رونمایی از ویژه‌نامه‌ی رشت در کتاب‌فروشی ماه نو باحضور اعضای تحریریه و مجید دانش آراسته، مجتبی پورمحسن، مرسده کسروی و شبنم بزرگی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Loading...
. مراسم رونمایی از ویژه‌نامه‌ی رشت در کتاب‌فروشی ماه نو باحضور اعضای تحریریه و مجید دانش آراسته، ...
Media Removed
. مراسم رونمایی از ویژه‌نامه‌ی رشت در کتاب‌فروشی ماه نو باحضور اعضای تحریریه و مجید دانش آراسته، مجتبی پورمحسن، مرسده کسروی و شبنم بزرگی .
مراسم رونمایی از ویژه‌نامه‌ی رشت در کتاب‌فروشی ماه نو باحضور اعضای تحریریه و مجید دانش آراسته، مجتبی پورمحسن، مرسده کسروی و شبنم بزرگی
. به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ...
Media Removed
. به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ماهنامه داستان رونمایی می‌کند. با حضور: مجید دانش‌آراسته، مجتبی پورمحسن، کوروش رنجبر، و مرسده کسروی این برنامه روز پنجشنبه پانزدهم شهريورماه با حضور بچه‌های تحریریه برگزار می‌گردد ... .
به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ماهنامه داستان رونمایی می‌کند.
با حضور:
مجید دانش‌آراسته،
مجتبی پورمحسن،
کوروش رنجبر،
و مرسده کسروی

این برنامه روز پنجشنبه پانزدهم شهريورماه با حضور بچه‌های تحریریه برگزار می‌گردد و پذیرای مخاطبان و علاقمندان به مجله است.

ساعت 18 تا 20
كتاب‌فروشی ماه نو به نشانی رشت، ميدان سرگل، فروشگاه ماه نو

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
Loading...
. رشت در طول عمر نسبتا طولانی خود گرفتار زمین‌لرزه‌ها و آتش‌سوزی‌های بسیاری شده است. اتفاقاتی که ...
Media Removed
. رشت در طول عمر نسبتا طولانی خود گرفتار زمین‌لرزه‌ها و آتش‌سوزی‌های بسیاری شده است. اتفاقاتی که گاه و بی‌گاه قسمتی از شهر را به توده‌ای خاکستر و تلی الوار بدل می‌کرد. قرار گرفتن رشت در مسیر صادراتی ایران در عصر صفوی طمع بسیاری را سبب می‌شد و در جنگ‌های شهری بخشی از عمارت‌های قدیمی و کهنسال از بین ... .
رشت در طول عمر نسبتا طولانی خود گرفتار زمین‌لرزه‌ها و آتش‌سوزی‌های بسیاری شده است. اتفاقاتی که گاه و بی‌گاه قسمتی از شهر را به توده‌ای خاکستر و تلی الوار بدل می‌کرد. قرار گرفتن رشت در مسیر صادراتی ایران در عصر صفوی طمع بسیاری را سبب می‌شد و در جنگ‌های شهری بخشی از عمارت‌های قدیمی و کهنسال از بین می‌رفت. به‌جز این، هوای همیشه مرطوب و اغلب بارانی، به سبب همجواری با دریای خزر و جنگل‌های انبوه، بناهای مستحکم را نابود می‌کرد. آنچه هم دوام می‌آورد یا بازارهای تو در تو بود که زندگی در آن جریان داشت یا عمارات دیوانی و دولتی که به دستور حکومت هر از چندی ترمیم می‌شد. برخی از همین عمارت‌ها هم، مانند دارالحکومه‌ی رشت، بر اثر بمباران‌های مستبدین یا نیروهای خارجی برای همیشه تخریب شد. بندرگاه‌های جدید با امکانات فراوان بندرهای کوچک شهر را متروک ساخت و کارخانه‌های عظیم پارچه‌بافی جای کارگاه‌های ابریشم‌کشی عهد قاجار را گرفت. آخرین مرحله از پوست‌اندازی شهر را باید مربوط به یکصد سال گذشته دانست که در آن بسیاری از عمارت‌های قاجاری تخریب شد و برجای آن‌ها ساختمان‌هایی با اسلوب مدرن بنا شد که می‌تواند مدت‌ها پابرجا بماند. آنچه در رشت امروز بیشتر جلب نظر می‌کند، مانند بسیاری از شهرهای دیگر، یاد و خاطره‌ی بناهایی است که روزگاری بخشی از هویت شهر را می‌ساخته‌ و امروزه اثری از آن بر جای نمانده است. «رشتی که بود» بناهای از دست رفته‌ی رشت در بخش «روایت‌های داستانی.متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید‌. کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
‌. گفت: «از دست تو!» دلم ریخت. چقدر باید مرا نزدیک به خودش احساس می‌کرد که می‌گفت از دست تو. خندیدم. ...
Media Removed
‌. گفت: «از دست تو!» دلم ریخت. چقدر باید مرا نزدیک به خودش احساس می‌کرد که می‌گفت از دست تو. خندیدم. از ته دل خندیدم. خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم و بلافاصله از اتاق آمدم بیرون. پریدم روی ایوان و دمپایی پوشیدم و رفتم بیرون. نمی‌توانستم در آن اتاق بگنجم. حالا در خودم یک «از دست تو» داشتم که نمی‌توانستم ... ‌.
گفت: «از دست تو!» دلم ریخت. چقدر باید مرا نزدیک به خودش احساس می‌کرد که می‌گفت از دست تو. خندیدم. از ته دل خندیدم. خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم و بلافاصله از اتاق آمدم بیرون. پریدم روی ایوان و دمپایی پوشیدم و رفتم بیرون. نمی‌توانستم در آن اتاق بگنجم. حالا در خودم یک «از دست تو» داشتم که نمی‌توانستم توی آن اتاق نگهش دارم. جایی می‌خواستم که فریاد بزنم، هر جور دلم می‌خواهد فریاد بزنم. کلمات یاجوج و ماجوجی از دهانم بیرون بیاید که فقط حاصل آوای مهارنشدنی‌ای باشد که یک صدا در من به وجود آورده بود. سخت‌ترین کار دنیا خوابیدن آن شب من بود. حس می‌کردم آدم دیگری شده‌ام.

برشی از «اشتباه نگرفته بود» داستانی از مجتبی پورمحسن. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی شهریور ماه داستان همشهری ببینید.

عکس: Alma Haser

#داستان_همشهرى
#مجتبی_پورمحسن
#رشت

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. تور عذرخواهی با یک فهرست شروع می‌شود. اولین چرک‌نویس زیاد صادقانه نیست. احتمالا فهرست کوتاهی ...
Media Removed
. تور عذرخواهی با یک فهرست شروع می‌شود. اولین چرک‌نویس زیاد صادقانه نیست. احتمالا فهرست کوتاهی از آب درمی‌آید. پیش خودت فکر می‌کنی اون‌قدرام کارای بدی تو زندگی نکرده‌م. ولی آن‌قدری با خودت صادق هستی که یکی از خلاف‌های مشروعت را روی نسخه‌ی اولیه بنویسی. واضح است که همین یک اشتباه توی ذهنت می‌ماند ... .
تور عذرخواهی با یک فهرست شروع می‌شود.
اولین چرک‌نویس زیاد صادقانه نیست. احتمالا فهرست کوتاهی از آب درمی‌آید. پیش خودت فکر می‌کنی اون‌قدرام کارای بدی تو زندگی نکرده‌م. ولی آن‌قدری با خودت صادق هستی که یکی از خلاف‌های مشروعت را روی نسخه‌ی اولیه بنویسی. واضح است که همین یک اشتباه توی ذهنت می‌ماند و حس بدی بهت می‌دهد. در عرض چند روز آینده، چند تا کار دیگر یادت می‌آید و می‌دانی جایشان توی فهرست است چون واقعا ـ واقعا ـ دلت نمی‌خواهد بگذاری‌شان توی فهرست. کارهایی‌ که ترجیح می‌دهی هیچ‌وقت به‌شان فکر نکنی.

برشی از «تور‌ عذرخواهی» روایت جانی اوپینگ از ترمیم رابطه‌هایش، ترجمه‌ی نگار پورعلی. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکس: Valay Shende
#داستان_همشهرى
#جانی_اوپینگ
#نگار_پورعلی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. مادر و پدرم به‌غایت هم را دوست داشتند و دارند. اما عشق در ذهن من اینی نبود که پدر و مادرم به آن مبتلا ...
Media Removed
. مادر و پدرم به‌غایت هم را دوست داشتند و دارند. اما عشق در ذهن من اینی نبود که پدر و مادرم به آن مبتلا بودند و هستند. تمام سال‌‌‌های دبیرستان ترس از این‌که کسی قالم بگذارد استخوانم را پوک کرده بود. هم‌‌‌کلاسی‌‌‌هایم هر روز خدا یا کسی را قال می‌‌‌گذاشتند یا فعل قال گذاشتن رویشان اعمال می‌‌‌شد اما ... .
مادر و پدرم به‌غایت هم را دوست داشتند و دارند. اما عشق در ذهن من اینی نبود که پدر و مادرم به آن مبتلا بودند و هستند. تمام سال‌‌‌های دبیرستان ترس از این‌که کسی قالم بگذارد استخوانم را پوک کرده بود. هم‌‌‌کلاسی‌‌‌هایم هر روز خدا یا کسی را قال می‌‌‌گذاشتند یا فعل قال گذاشتن رویشان اعمال می‌‌‌شد اما کک‌‌‌شان هم نمی‌‌‌گزید. چیزی که فراوان بود پسرهای دبیرستان فردوسی.

برشی از «زنی که از عشق می‌ترسید» چهاردهمين قسمت از تاريكخانه نوشته‌ی الهام فلاح. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «پايان خوش» شماره‌ی شهریور ماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#الهام_فلاح

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
Loading...
. پادکست داستان را در شنوتو بشنوید. https://shenoto.com/album/23835
Media Removed
. پادکست داستان را در شنوتو بشنوید. https://shenoto.com/album/23835 .
پادکست داستان را در شنوتو بشنوید.
https://shenoto.com/album/23835
. به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ...
Media Removed
. به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ماهنامه داستان رونمایی می‌کند. این برنامه روز پنجشنبه پانزدهم شهريورماه با حضور بچه‌های تحریریه برگزار می‌گردد و پذیرای مخاطبان و علاقمندان به مجله است. ساعت 18 تا 20 كتاب‌فروشی ماه نو ... .
به مناسبت انتشار شماره‌ی نودویکم مجله‌ی داستان (ویژه رشت) كتاب‌فروشی «ماه نو» از شماره‌ی شهريور ماهنامه داستان رونمایی می‌کند.
این برنامه روز پنجشنبه پانزدهم شهريورماه با حضور بچه‌های تحریریه برگزار می‌گردد و پذیرای مخاطبان و علاقمندان به مجله است.

ساعت 18 تا 20
كتاب‌فروشی ماه نو به نشانی رشت، ميدان سرگل، فروشگاه ماه نو

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. اکبر رادی نمایشنامه‌نویس شاید بیشتر از هر داستان‌نویسی فضای گیلان و رشت را در ادبیات آورده، شاید ...
Media Removed
. اکبر رادی نمایشنامه‌نویس شاید بیشتر از هر داستان‌نویسی فضای گیلان و رشت را در ادبیات آورده، شاید بیشتر از هر نویسنده‌ای که خواسته فضا بسازد با کلماتی که هیچ‌وقت در صحنه‌ی نمایش ادا نشده‌اند فضا ساخته. رادی آن چیزی را نوشته که روح گیلان است و آن چیزی را منتقل کرده که جانمایه‌ی زندگی رشتی است، یک ... .
اکبر رادی نمایشنامه‌نویس شاید بیشتر از هر داستان‌نویسی فضای گیلان و رشت را در ادبیات آورده، شاید بیشتر از هر نویسنده‌ای که خواسته فضا بسازد با کلماتی که هیچ‌وقت در صحنه‌ی نمایش ادا نشده‌اند فضا ساخته. رادی آن چیزی را نوشته که روح گیلان است و آن چیزی را منتقل کرده که جانمایه‌ی زندگی رشتی است، یک جور وهم شناور در طبیعت، اندازه‌ی درستی از خواب‌نمایی در بیداری اجتماعی و مهم‌تر از آن کلماتی که بدون این که بکوشند لحن و لهجه دارند. در این جستار اصغر عبداللهی گوشه‌ای از این رشتِ پنهان‌شده در کلمات رادی را نشان می‌دهد.

رادی گاهی با دیگران تند می‌شد اما با ما که شاگردش بودیم همیشه بر سر لطف بود. جمله‌های پرت ما را به حساب جوانی می‌گذاشت و می‌گذشت. تعمد داشت به ما میدان بدهد بلکه سری در سر‌ها دربیاوریم و نترسیم. کسی جایی نوشته بود که رادی تحت تاثیر آنتوان چخوف است. چخوف را دوست داشت و ارج می‌گذاشت اما خودش می‌گفت ایبسن بوده و حتی یوجین اونیل که راه و روش درام‌نویسی را به او یاد داده. شباهتش به چخوف شاید به دلیل نزدیکی رشت به ویلاهای نمایش‌های چخوف بود.افتاده بود بر سر زبان ما که استاد شبیه به چخوف است و دیگر کاری‌ش نمی‌شد کرد.موضوع از پیش تعیین‌شده‌ی من هم همین بود: مشابهت طبیعت و توصیف طبیعت در آثار آنتوان چخوف و اکبر رادی. معلم بود و حوصله‌ی شاگرد را داشت. خاطراتش را از رشت و کودکی محفوظ نگه داشته بود بی‌آن‌که در دام نوستالژی و حسرت افتاده باشد. شوخی ما هم سرجایش بود، شباهت‌های طبیعت آبادان و رشت در اجرای نمایش مرگ در پاییز. مه و رطوبت شرجی در هر دو منطقه مشترک است، خب، البته که درخت ما نخل خرما بود و درخت آن‌ها نارنج و بادرنگ. «ملودی شهر بارانی» رشت جانمایۀ آثار اكبر رادی به قلم اصغر عبداللهی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «درباره داستان» شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#اکبر_رادی
#اصغر_عبداللهی
#نمایشنامه_نویسی
#رشت کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
Loading...
داستان‌گرافی از: @pegah.azar.17 #داستان_همشهرى #رشت
Media Removed
داستان‌گرافی از: @pegah.azar.17 #داستان_همشهرى #رشت داستان‌گرافی از:
@pegah.azar.17
#داستان_همشهرى
#رشت
. ورزا گاو بزرگی نیست.کمرش تا سینه‌ی یک مرد بالغ نمی‌رسد. دو چشم سیاه آرام دارد كه معمولا به کسی خیره ...
Media Removed
. ورزا گاو بزرگی نیست.کمرش تا سینه‌ی یک مرد بالغ نمی‌رسد. دو چشم سیاه آرام دارد كه معمولا به کسی خیره نمی‌شود. اما اگر بشود، در چشم‌هایش چیزی است شبیه تسلیم، قاطی با مهربانی و بی‌تفاوتی که هر بار یکی به آن دیگری می‌چربد. ورزا حدود بیست سال زندگی می‌کند. اما معمولا هیچ‌وقت به بیست سال نمی‌رسد. ورزای ... .
ورزا گاو بزرگی نیست.کمرش تا سینه‌ی یک مرد بالغ نمی‌رسد. دو چشم سیاه آرام دارد كه معمولا به کسی خیره نمی‌شود. اما اگر بشود، در چشم‌هایش چیزی است شبیه تسلیم، قاطی با مهربانی و بی‌تفاوتی که هر بار یکی به آن دیگری می‌چربد. ورزا حدود بیست سال زندگی می‌کند. اما معمولا هیچ‌وقت به بیست سال نمی‌رسد. ورزای جوان را ـ اگر جنگی نباشد ـ تا بالغ و درشت می‌شود می‌فرستند قصابی. فقط ورزاهای جنگی پیر می‌شوند. البته نه آن‌قدر پیر که به مرگ طبیعی بمیرند. فقط تا جایی که بجنگند و ببرند زنده می‌مانند. «سرشاخ» روایت نسیم مرعشی از وَرزاجنگ در یكی از روستاهای گیلان. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های مستند» شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکس: #مهدی_قنواتی
#داستان_همشهرى
#نسیم_مرعشی
#ورزاجنگ
#رشت

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. پ. امده. ژوبر مشاور ارشد ناپلئون بناپارت، یكی از سفیران عالی‌رتبه‌ی اروپایی است كه زمان فتحعلی‌شاه ...
Media Removed
. پ. امده. ژوبر مشاور ارشد ناپلئون بناپارت، یكی از سفیران عالی‌رتبه‌ی اروپایی است كه زمان فتحعلی‌شاه می‌آید ایران و موجبات عهدنامه‌ی فینكنشتاین (در كاخ فینكنشتاین لهستان، میان دو دولت ایران و فرانسه، سال ۱۱۸۶ شمسی) را فراهم می‌آورد. این دیپلمات، شرق‌شناس و جهانگرد فرانسوی كه مترجم و مشاور ... .
پ. امده. ژوبر مشاور ارشد ناپلئون بناپارت، یكی از سفیران عالی‌رتبه‌ی اروپایی است كه زمان فتحعلی‌شاه می‌آید ایران و موجبات عهدنامه‌ی فینكنشتاین (در كاخ فینكنشتاین لهستان، میان دو دولت ایران و فرانسه، سال ۱۱۸۶ شمسی) را فراهم می‌آورد. این دیپلمات، شرق‌شناس و جهانگرد فرانسوی كه مترجم و مشاور محبوب ناپلئون بناپارت است در سفرنامه‌اش علاوه بر شرح مفصل گشت‌وگذار در ایران و مذاكرات با شاه و درباریان، بخش مجزایی را به توصیف گیلان اختصاص داده است. آنچه در ادامه می‌خوانید تصویری است كه ژوبر از گیلان و رشتِ ۲۱۳ سال قبل می‌دهد.

شهر در دو فرسخی دریاست و دو رودخانه‌ی کوچک آن را آبیاری می‌کند. پیرامونش را گودال‌های بزرگ آب و باتلاق‌ها گرفته‌اند و هوای آن بی‌اندازه ناسازگار است. خانه‌ها با آجر پخته ساخته شده و معمولا یک طبقه و کمی بلندتر از زمین هستند و از یک اتاق با یک فضای سرپوشیده در جلو ترکیب شده است. چوب‌بندی ساختمان با چوب‌های خیلی بی‌عیب ساخته شده و خیلی خوب با اره بریده شده و چهارگوش گردیده است. اتاق‌ها و پستوهای مورد نیاز نیز در زیر و اطراف آن ساخته شده‌اند. مردمان مرفه در اطراف خانه‌ی خود یک فضای مربعی را که کم‌وبیش قابل ملاحظه باشد محصور می‌کنند. سقف‌ها کمی شیب دارند و از سفال‌های گرد پوشیده شده‌اند که گاهی اوقات لعاب به آن‌ها زده شده است. بر روی دیوارهایشان خیلی پیشامدگی می‌گذارند تا آب روان گردد و این کار به معماری رشت یک تناسب درست و خاصیت ویژه‌ای می‌دهد.

برشی از «راهی رشت» سفرنامه‌ی ژوبر فرانسوی به گیلان در اوایل روزگار قاجار. متن کامل این متن را می‌توانید در شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
Loading...
. سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه ...
Media Removed
. سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه مانور دادند، چنانکه وقتی به آخرین ستیغ رسیدند قدری از ساعت سه گذشته بود. باد دم‌به‌دم شدت می‌گرفت، شلاق‌کش برف را دورشان می‌پیچاند و نفس‌شان بند می‌آمد؛ در تمام این مدت چیزی نخورده بودند و ناچار بودند ... .
سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه مانور دادند، چنانکه وقتی به آخرین ستیغ رسیدند قدری از ساعت سه گذشته بود. باد دم‌به‌دم شدت می‌گرفت، شلاق‌کش برف را دورشان می‌پیچاند و نفس‌شان بند می‌آمد؛ در تمام این مدت چیزی نخورده بودند و ناچار بودند در بازگشت دو برابر راه‌پیمایی کنند. همه می‌دانستند هر‌کس عقب بیفتد سخت تنبیه می‌شود، با این‌حال شش نفر عقب ماندند. چون این مشق خاصی بود برای آزمایش تاثیرات توأمان گشنگی، خستگی و سرما، امکان جا ماندن پیش‌بینی شده بود و تیمی پزشکی در پی آنان می‌آمد. اما وقتی پزشکیاران به گروهان رسیدند، معلوم شد فقط پنج جامانده در پایگاه‌اند. انگار یک سرباز ناپدید شده بود.

برشی از «سرباز رویا» داستانی از کوبو آبه، ترجمه‌ی مهدی غبرایی. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکاس: Guy Catling

#داستان_همشهرى
#کوبو_آبه
#مهدی_غبرایی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. یک بار هم پدرم با دو تا از دوستانش در یک باغ چایی شریک شد. بعد تصمیم گرفت چند تا گاو هم در باغ نگه دارد. ...
Media Removed
. یک بار هم پدرم با دو تا از دوستانش در یک باغ چایی شریک شد. بعد تصمیم گرفت چند تا گاو هم در باغ نگه دارد. این چند تا گاو شدند چهل پنجاه گاو. باغ پنج شش کیلومتری با شهر فاصله داشت. هر روز یکی با اسب می‌آمد دو بشکه‌ی آهنی سفید بزرگ شیر می‌آورد. روز اول اهل خانه راه افتادند پیش در و همسایه که شیر نمی‌خواهید؟ ... .
یک بار هم پدرم با دو تا از دوستانش در یک باغ چایی شریک شد. بعد تصمیم گرفت چند تا گاو هم در باغ نگه دارد. این چند تا گاو شدند چهل پنجاه گاو. باغ پنج شش کیلومتری با شهر فاصله داشت. هر روز یکی با اسب می‌آمد دو بشکه‌ی آهنی سفید بزرگ شیر می‌آورد. روز اول اهل خانه راه افتادند پیش در و همسایه که شیر نمی‌خواهید؟ یکی دیگ آورد، یکی طشت آورد. بعد دیدند هر روز هست، دیگر فقط یک کاسه شیر می‌بردند. خب حالا این شیر را چه بکنیم؟ گفتند ماست بزنیم. تمام خانه پر شده بود از لیوان و استکان و ظروف مسی و ظرف‌های چینی مرغی قدیمی پر از ماست! خب این ماست را چه باید کرد؟ یکی گفت این نعمت خداست، حرامش نکنیم؛ برویم ماست‌فروشی بکنیم. مادرم گفت «عیب است! اصلا این حرف را نزن». بعد به عقل‌شان رسید کره بگیریم. دو تا زن از صبح تا شب داشتند کره می‌گرفتند. تمام خانه کثیف شده بود. این‌ها هم مستاصل که چه کار کنیم. آخر یکی که حتما همشهری ما نبود، گفت بگویید دیگر شیر نیاورند. فردا صبح گفتند: «شیر را برگردان.» گفت: «چه کار کنم؟» گفتند: «بریز، بفروش، هرکار می خواهی بکن.» و بالاخره بحران یکی دو ماهه‌ی خانه حل شد.

برشی از «در این خانه بگردید» روایت هوشنگ ابتهاج از خانه‌ی پدریش در رشت، تنظیم میلاد عظیمی. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکس: #نگین_کیانی
#داستان_همشهرى
#هوشنگ_ابتهاج
#ه_الف_سایه
#میلاد_عظیمی
#رشت

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. رشت از آن شهرها است که می‌شود برای بقیه تعریفش کرد، می‌شود با انگشت یک ‌جایش را نشان‌ داد و گفت من این‌جا ...
Media Removed
. رشت از آن شهرها است که می‌شود برای بقیه تعریفش کرد، می‌شود با انگشت یک ‌جایش را نشان‌ داد و گفت من این‌جا بوده‌ام، می‌شود در آن خاطره‌های خوش ساخت یا حتی خاطره‌های خوش جعل کرد، همه‌ آن خوشی‌های جعلی را باور می‌کنند چون رشت را با خوشی‌هایش یاد می‌آورند. در شب‌گردی‌ها و بامیه و چای ‌خوردن سر گاری‌های ... .
رشت از آن شهرها است که می‌شود برای بقیه تعریفش کرد، می‌شود با انگشت یک ‌جایش را نشان‌ داد و گفت من این‌جا بوده‌ام، می‌شود در آن خاطره‌های خوش ساخت یا حتی خاطره‌های خوش جعل کرد، همه‌ آن خوشی‌های جعلی را باور می‌کنند چون رشت را با خوشی‌هایش یاد می‌آورند. در شب‌گردی‌ها و بامیه و چای ‌خوردن سر گاری‌های دوره‌گرد میدان شهرداری، با چشیدن دورچین غذاهایی در یک رستوران کوچک دومیزه در پل بوسار، در تصعید تار و پود لباس‌های آدم وقتی کنار زرجوب راه می‌رود. رشت زیبای خون‌ریز است، شهری در مقیاس خوشی با زلزله‌های بالای ده ریشتر، خالی ‌شدن دل ‌آدمی زیر کتابخانه‌ی ملی، پابه‌پا کردن در ساغری‌سازان زیر جای خالی گلدسته، کوچه‌گردی در سام و نقره‌دشت. رشتی که در یک استکان چای وسط بازار بلورفروشان منقبض می‌شود و پای یک دیوار آجری پوشیده از سرخس‌ نبض می‌گیرد. رشت از ایمان کسی نمی‌پرسد، نان و عشق‌ را بی‌دریغ می‌دهد و زخم‌هایش را قایم می‌کند انگار با غریبه و آشنا رودربایستی دارد.
رشت از آن ‌شهرها است که با کمی فاصله همه‌چیز دارد، با کمی رانندگی کوه دارد، دریا دارد، جنگل دارد و با این‌که هیچ‌کدام این‌ها را ندارد با همه‌ی این مواهب یادمان می‌آید. شهری کیمیاگر که هر قطره بارانی را که بر حلبی‌های سقف‌ خانه‌هایش می‌بارد به سبزینه و برگ بدل می‌کند، که از درز آجرهای دیوار درخت انجیر بارآور می‌رویاند، ثروتی که خسران ندارد و از سکه نمی‌افتد.

برشی از بخش اول «درآستانه» شماره‌ی شهریور ماه داستان همشهری

#داستان_همشهرى
#در_آستانه
#آرش_صادق_بیگی
کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. فهرست شماره‌ی نودویکم داستان همشهری در آستانه یادداشت سردبیر درباره زندگی در این خانه ...
Media Removed
. فهرست شماره‌ی نودویکم داستان همشهری در آستانه یادداشت سردبیر درباره زندگی در این خانه بگردید | هوشنگ ابتهاج چهل‌ساله‌ها | محمد طلوعی يشم بر مرمر | کوروش رنجبر بزم محبت | احمد مسجدجامعی تور عذرخواهی | جانی اوپینگ/ ترجمه: نگار پورعلی ترانه‌های ناپلی |آری دلوکا/ ترجمه: ... .
فهرست شماره‌ی نودویکم داستان همشهری

در آستانه

یادداشت سردبیر

درباره زندگی

در این خانه بگردید | هوشنگ ابتهاج
چهل‌ساله‌ها | محمد طلوعی
يشم بر مرمر | کوروش رنجبر
بزم محبت | احمد مسجدجامعی
تور عذرخواهی | جانی اوپینگ/ ترجمه: نگار پورعلی
ترانه‌های ناپلی |آری دلوکا/ ترجمه: نهال محذوف

داستان

بلوکی‌ها | مجید دانش‌ آراسته
اشتباه نگرفته بود | مجتبی پورمحسن
یک پیک و سه خبر | شبنم بزرگی
آینه در کنج | مرسده کسروی
سرباز رویا |کوبو آبه/ ترجمه: مهدی غبرائی
چیزی از اینجا نمی‌خواهم |لاسلو کراسناهورکایی/ ترجمه: زهرا ساعدی
کاویتا از پشت شیشه |امیلی ربوتو/ ترجمه: فروغ منصورقناعی

روایت‌های داستانی

روایت × سفرنامه راهی رشت | سفرنامه‌ی ژوبر فرانسوی به گیلان در زمان قاجار
روایت × تصویر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رشتی که بود | ‌‌بناهای ازدست‌رفته‌ی رشت
روایت × نامه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهالی میل دارند سربلند باشند | نامه‌ی نیما به ذبیح‌الله صفا در دوره‌ی اقامت در رشت

روایت‌های مستند

یک اتفاق سرشاخ | ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روایتی از وَرزاجنگ در یکی از روستاهای گیلان | ‌‌‌‌‌‌‌‌نسیم مرعشی
یک تجربه۱ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تاسیان | ‌‌‌‌‌‌‌‌‌رشت زیر باران | مهراوه فردوسی
یک شغل ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بوشو واشو | ‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطرات یک شالیکار| هما عبادتی
یک تجربه۲ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ رشت جشن بیکران | ‌‌‌‌‌‌‌‌‌عروس جنوبی در خانواده‌ی شمالی | سمانه رحیمی

درباره داستان

جستار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ملودی شهر بارانی | ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رشت جانمایه‌ی آثار اکبر رادی| اصغر عبداللهی
گفت‌وگو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زندگی در سیاهی |‌‌‌‌‌‌‌‌گفت‌وگو با امیلی ربوتو درباره‌ی ادبیات و حفظ هویت نژادی| سالار عبده|ترجمه: حبیبه جعفریان
کارگاه ناداستان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از چشم واقعیت | قسمت چهارم: چه چیزی ناداستان را خلاقانه می‌كند؟ |تئودور ا.ریس چینی|ترجمه: نیلوفر امن‌زاده

پایان خوش

تاریکخانه زنی که از عشق می‌ترسید | الهام فلاح
تاريخ مصرف: ∞ کاریکتاب| بهمن عبدی
مسابقه داستان یک‌خطی

چاپ عصر

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram me/dastanmag
Read more
. شماره نودويكم ماهنامه داستان همشهری در ۲۳۰ صفحه ویژه «رشت» از ابتدای شهریورماه در روزنامه‌فروشی‌ها توزیع از امروز در شهرستان‌ها و شنبه در تهران #داستان_همشهرى #رشت .
شماره نودويكم ماهنامه داستان همشهری در ۲۳۰ صفحه
ویژه «رشت»
از ابتدای شهریورماه در روزنامه‌فروشی‌ها
توزیع از امروز در شهرستان‌ها و شنبه در تهران

#داستان_همشهرى
#رشت
. صفحه‌ی شروع شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری کانال ماهنامه داستان همشهری Telegram.me/dastanmag
Media Removed
. صفحه‌ی شروع شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری کانال ماهنامه داستان همشهری Telegram.me/dastanmag .
صفحه‌ی شروع شماره‌ی شهریورماه داستان همشهری

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
. شماره نودويكم ماهنامه داستان همشهری در ۲۳۰ صفحه ویژه «رشت» از ابتدای شهریورماه در روزنامه‌فروشی‌ها ...
Media Removed
. شماره نودويكم ماهنامه داستان همشهری در ۲۳۰ صفحه ویژه «رشت» از ابتدای شهریورماه در روزنامه‌فروشی‌ها توزیع از امروز در شهرستان‌ها و شنبه در تهران باحضور: هوشنگ ابتهاج، مجید دانش آراسته،‌ مهدی غبرائی، بهمن عبدی، اصغر عبداللهی، احمد مسجدجامعی، سالار عبده، کوروش رنجبر،‌ حبيبه جعفريان، ... .
شماره نودويكم ماهنامه داستان همشهری در ۲۳۰ صفحه
ویژه «رشت»
از ابتدای شهریورماه در روزنامه‌فروشی‌ها
توزیع از امروز در شهرستان‌ها و شنبه در تهران

باحضور: هوشنگ ابتهاج، مجید دانش آراسته،‌ مهدی غبرائی، بهمن عبدی، اصغر عبداللهی، احمد مسجدجامعی، سالار عبده، کوروش رنجبر،‌ حبيبه جعفريان، مرسده کسروی، محمد طلوعی، مجتبی پورمحسن، الهام فلاح، نسیم مرعشی، شبنم بزرگی، نهال محذوف، تئودور چینی، كوبو آبه، آری دلوكا، لاسلو كراسناهوركايی، جانی اوپنينگ
#داستان_همشهری
#رشت

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. خداى تعالى وحى كرد به آتش‏: «اى آتش سرد شو بر ابراهيم، سردى با سلامت.» فرشتگان بازوهاى ابراهيم گرفتند ...
Media Removed
. خداى تعالى وحى كرد به آتش‏: «اى آتش سرد شو بر ابراهيم، سردى با سلامت.» فرشتگان بازوهاى ابراهيم گرفتند و او را آسان بر زمين‏ نهادند، خداى تعالى چشمه‌ي آب عذب پيدا كرد و انواع ريحان از گل و نرگس. هفت روز آنجا بود. از ابراهيم پرسيدند كه چون بودى در آتش؟ گفت: «در همه عمرم از آن خوش‌تر وقتى نبود مرا.» و ... .
خداى تعالى وحى كرد به آتش‏: «اى آتش سرد شو بر ابراهيم، سردى با سلامت.» فرشتگان بازوهاى ابراهيم گرفتند و او را آسان بر زمين‏ نهادند، خداى تعالى چشمه‌ي آب عذب پيدا كرد و انواع ريحان از گل و نرگس. هفت روز آنجا بود. از ابراهيم پرسيدند كه چون بودى در آتش؟ گفت: «در همه عمرم از آن خوش‌تر وقتى نبود مرا.»
و نمرود هيچ شك نكرد كه ابراهيم نمانده باشد، از كوشك خود نگاه كرد تا حال چيست. ابراهيم را ديد در ميان آتش نشسته و در پيش او چشمه‌ي آب و پيرامن او انواع رياحين از آن به‏ شگفت آمد. ابراهيم را گفت: «اين چه حال است؟ اين بوستان و مرغزار از كجا آمده؟ و اين رياحين و اين آب؟» گفت: «خداى من پيدا كرد اينجا براى من.» نمرود گفت: «بزرگ‏ خدايا كه خداى تو است كه با تو اين‌همه نعمت كرد، و لكن اى ابراهيم گرد تو حصارى است از آتش، از آنجا برون توانى آمدن؟» گفت: «توانم آمدن.» گفت: «بياى‏ تا ببينم.» ابراهيم ‌عليه‌السّلام از آنجا بيرون آمد و آتش به او هيچ زيان نكرد. 🔹گزیده‌ای از تفسیر روض‌الجنان و روح‌الجنان، جلد سیزدهم

منتشر شده در شماره‌ی شهریورماه ۹۵

#روض_الجنان_و_روح_الجنان
#عید_قربان
Read more
. شماره‌ی اول پادکست داستان منتشر شد. در  پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ همشهری داستان را به ...
Media Removed
. شماره‌ی اول پادکست داستان منتشر شد. در  پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ همشهری داستان را به همراه مطلب تازه‌ای درباره‌ی آن خواهید شنید. اپیزود اول مروری است بر شماره‌ی 90 مجله‌ی داستان، ویژه‌ی ادبیات ایتالیا. در این اپیزود داستان دوناتوی مقدس، نوشته‌ی دوناتلا دی پیترانتونیو و ترجمه‌ی ... .
شماره‌ی اول پادکست داستان منتشر شد.

در  پادکست داستان، گزیده‌ای از مجله‌ همشهری داستان را به همراه مطلب تازه‌ای درباره‌ی آن خواهید شنید. اپیزود اول مروری است بر شماره‌ی 90 مجله‌ی داستان، ویژه‌ی ادبیات ایتالیا. در این اپیزود داستان دوناتوی مقدس، نوشته‌ی دوناتلا دی پیترانتونیو و ترجمه‌ی ویدا عامری را با صدای مهراوه فردوسی خواهید شنید و سپس جاکومو لنگی، دبیر مهمان ایتالیایی این شماره، درباره‌ی این داستان و ادبیات امروز ایتالیا صحبت خواهد کرد.
پادکست داستان را از پادبین گوش کنید:

http://www.podbean.com/media/share/pb-qqq5r-97915a
Read more
. لیلا شالش را روی شانه‌هایش انداخت و پشت میزش نشست. حرف نمی‌زد. دوست داشتم چیزی بگوید ولی فقط زل زده ...
Media Removed
. لیلا شالش را روی شانه‌هایش انداخت و پشت میزش نشست. حرف نمی‌زد. دوست داشتم چیزی بگوید ولی فقط زل زده بود به من. می‌دانستم غمگین است. قد بلندش وقتی غمگین می‌شد کمی منحنی می‌شد. انگار چیزی از دستش افتاده باشد روی زمین و دنبالش بگردد. برشی از «گله‌ای از فیل‌های سفید» داستانی از پیمان اسماعیلی. متن ... .
لیلا شالش را روی شانه‌هایش انداخت و پشت میزش نشست. حرف نمی‌زد. دوست داشتم چیزی بگوید ولی فقط زل زده بود به من. می‌دانستم غمگین است. قد بلندش وقتی غمگین می‌شد کمی منحنی می‌شد. انگار چیزی از دستش افتاده باشد روی زمین و دنبالش بگردد.
برشی از «گله‌ای از فیل‌های سفید» داستانی از پیمان اسماعیلی. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مرداد ماه داستان همشهری ببینید.

عکس: #صمد_قربان_زاده

#داستان_همشهرى
#پیمان_اسماعیلی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. آدم‌هایی را دوست دارم که درباره‌ی مکانی می‌گویند: «دور است»، به‌خصوص وقتی خیلی هم نزدیک است. برشی ...
Media Removed
. آدم‌هایی را دوست دارم که درباره‌ی مکانی می‌گویند: «دور است»، به‌خصوص وقتی خیلی هم نزدیک است. برشی از «لحظات زودگذر خوشی» داستانی از فرانچسکو پیکولو، ترجمه‌ی کاملیا رفعت‌نژاد. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید. #داستان_همشهرى #فرانچسکو_پیکولو #کاملیا_رفعت_نژاد کانال ... .
آدم‌هایی را دوست دارم که درباره‌ی مکانی می‌گویند: «دور است»، به‌خصوص وقتی خیلی هم نزدیک است.

برشی از «لحظات زودگذر خوشی» داستانی از فرانچسکو پیکولو، ترجمه‌ی کاملیا رفعت‌نژاد. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#فرانچسکو_پیکولو
#کاملیا_رفعت_نژاد

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
«مسابقه يک‌خطی هشتادوهفتم» با توجه به تصویر، از زبان شخصیت در حال صحبت، دیالوگی طنزآمیز بنویسید. دیالوگ ...
Media Removed
«مسابقه يک‌خطی هشتادوهفتم» با توجه به تصویر، از زبان شخصیت در حال صحبت، دیالوگی طنزآمیز بنویسید. دیالوگ باید کمتر از بیست کلمه و البته طنزآمیز باشد؛ یعنی پتانسیل طنز نهفته در تصویر را آزاد کند. حداکثر اندازه‌ی مورد قبول برای عبارت پیشنهادی، بیست کلمه (با شمارش نرم‌افزار ‌word) است. دقت ... «مسابقه يک‌خطی هشتادوهفتم»

با توجه به تصویر، از زبان شخصیت در حال صحبت، دیالوگی طنزآمیز بنویسید.
دیالوگ باید کمتر از بیست کلمه و البته طنزآمیز باشد؛ یعنی پتانسیل طنز نهفته در تصویر را آزاد کند.
حداکثر اندازه‌ی مورد قبول برای عبارت پیشنهادی، بیست کلمه (با شمارش نرم‌افزار ‌word) است. دقت کنید که همه‌ی این عبارت باید جمله‌ی یک‌نفر باشد یعنی نمی‌توانید از فرم گفت‌وگو استفاده کنید. 🔴مهلت شرکت در مسابقه‌ی مرداد: پنجم شهریور ماه 97
🔴 ايميل: [email protected]
🔴تلگرام: @dastan_mag
🔴 و به همراه نام، نام‌خانوادگی و شماره تماس
#داستان_همشهری
#مسابقه_یک_خطی
کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. حالا که بالاخره در امتحان اعزام محصل به خارج قبول شده بود، بازی داشت پیچیده می‌شد. سه ماه پیش دوباره ...
Media Removed
. حالا که بالاخره در امتحان اعزام محصل به خارج قبول شده بود، بازی داشت پیچیده می‌شد. سه ماه پیش دوباره او را در تحصن معلم‌ها و مهندس‌ها گرفته بودند و با یک بازجویی ساده آزادش کرده بودند. حالا که جواب قبولی‌اش آمده بود، رفتنش را موکول کرده بودند به ترور مصدق یا بقایی. می‌گفتند این کار را انجام بده و ... .
حالا که بالاخره در امتحان اعزام محصل به خارج قبول شده بود، بازی داشت پیچیده می‌شد. سه ماه پیش دوباره او را در تحصن معلم‌ها و مهندس‌ها گرفته بودند و با یک بازجویی ساده آزادش کرده بودند. حالا که جواب قبولی‌اش آمده بود، رفتنش را موکول کرده بودند به ترور مصدق یا بقایی. می‌گفتند این کار را انجام بده و یک هفته‌ی دیگر برو. در غیر این صورت پرونده‌ات روی میز است؛ پرونده‌ی سال 27 هم، پرونده‌ی دوران محصلی هم؛ شلوغی‌های سال 25. از طرف شرکت نفت ایران و انگلیس به او مرخصی اجباری داده بودند تا به تهران بیاید با یک اسلحه‌ی پارابلوم و بیست‌و‌چهار فشنگ در کیف چرمی دستی در چمدان. اصلا شرط رفتنش را همین گذاشته بودند.

برشی از «پشت شیشه‌های رنگی گراندهتل» داستانی از مریم منصوری. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: #معین_شافعی از مجموعه‌ی استراق بصر و سمع| ۱۳۹۵

#داستان_همشهرى
#مریم_منصوری

کانال‌ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. فراخوان يک ‌تجربه پایان‌نامه آخر روزهای دانشجویی، قرار است با پایان‌نامه دادن نقطه بگذاریم ...
Media Removed
. فراخوان يک ‌تجربه پایان‌نامه آخر روزهای دانشجویی، قرار است با پایان‌نامه دادن نقطه بگذاریم ته یک دوره‌ از زندگی‌مان، بیاییم سر یک سطر خالی و یک قدم جلوتر، يك قدم واقعی‌تر بایستیم رو به آینده؛ اما گذاشتن این نقطه همیشه برای خودش داستانی دارد. داستانی که برای بعضی‌ها تلخ و نفس‌گیر و برای بعضی ... .
فراخوان يک ‌تجربه
پایان‌نامه

آخر روزهای دانشجویی، قرار است با پایان‌نامه دادن نقطه بگذاریم ته یک دوره‌ از زندگی‌مان، بیاییم سر یک سطر خالی و یک قدم جلوتر، يك قدم واقعی‌تر بایستیم رو به آینده؛ اما گذاشتن این نقطه همیشه برای خودش داستانی دارد. داستانی که برای بعضی‌ها تلخ و نفس‌گیر و برای بعضی شیرین و زودگذر است.
یک‌تجربه‌ شماره‌ی آبان درباره‌ی پایان‌نامه است. این کلمه چه حسی در شما زنده می‌کند؟ اين خوان هفتم را از سر گذرانده‌ايد يا در گلش گير كرديد؟ جزئيات چه ماجرايي، قیافه‌ی كدام استاد راهنما يا داوري توی ذهن‌تان می‌آید؟ روایتی در خاطرتان هست که برای دیگران هم خواندنی و جالب باشد؟ آن را برای ما بنویسید و ارسال کنید.

مهلت ارسال آثار 25 شهريوراست و حداکثر حجم متن‌های این بخش حدود ششصد کلمه.
آثارتان را می‌توانید به این ایمیل ارسال کنید:

[email protected]

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. اگر یادت باشد آن روزها كه دوستم داشتی با هم توی كوچه‌های خانی‌آباد قدم می‌زدیم. تو از من پرسیدی كه ...
Media Removed
. اگر یادت باشد آن روزها كه دوستم داشتی با هم توی كوچه‌های خانی‌آباد قدم می‌زدیم. تو از من پرسیدی كه تو در اثر من چه نقشی داری؟ من در جواب گفتم كه نصف وجودم هستی و نصف دیگر وجودم موتور است. تو با تبسم گفتی چرا نصف؟ گفتم خدای نكرده زبانم لال اگر روزی تو را از دست دادم، نصف وجود دیگرم را شاید برآورده كنم. از ... .
اگر یادت باشد آن روزها كه دوستم داشتی با هم توی كوچه‌های خانی‌آباد قدم می‌زدیم. تو از من پرسیدی كه تو در اثر من چه نقشی داری؟ من در جواب گفتم كه نصف وجودم هستی و نصف دیگر وجودم موتور است. تو با تبسم گفتی چرا نصف؟ گفتم خدای نكرده زبانم لال اگر روزی تو را از دست دادم، نصف وجود دیگرم را شاید برآورده كنم. از اینكه می‌خواهم بروم سربازی هیچ ناراحت نیستم چون دو سال فكرم راحت است. به زودی اعزام می‌شوم. درست سه ماه و شش روز دیگر.

برشی از «کاش من جای تو بودم» نامه‌نگاری با یک سرباز وظیفه درسال ۱۳۵۵. متن كامل اين نامه‌ها را می‌توانيد در بخش «روایت‌های مستند» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببينيد.

عکس: Nickal Bertson

#داستان_همشهرى
#فرزانه_ثابت
#سمانه_رحیمی

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. از رم فرار کرده بود. حتی اگر فرارش مسافرت به ‌نظر می‌آمد، حتی اگر امید و اضطرابش آهار‌زده و مرتب و ...
Media Removed
. از رم فرار کرده بود. حتی اگر فرارش مسافرت به ‌نظر می‌آمد، حتی اگر امید و اضطرابش آهار‌زده و مرتب و منظم در چمدان‌هایش تا شده بود، حتی اگر کشتی‌اش یک کشتی مسافربری بود، به هر حال از یک رابطه‌ی هشت‌ساله فرار کرده بود که دیگر انگیزه‌ای برای ادامه‌اش نداشت. هیچ‌چیز بدتر از این نیست که دیگر حتی چیزی وجود ... .
از رم فرار کرده بود. حتی اگر فرارش مسافرت به ‌نظر می‌آمد، حتی اگر امید و اضطرابش آهار‌زده و مرتب و منظم در چمدان‌هایش تا شده بود، حتی اگر کشتی‌اش یک کشتی مسافربری بود، به هر حال از یک رابطه‌ی هشت‌ساله فرار کرده بود که دیگر انگیزه‌ای برای ادامه‌اش نداشت. هیچ‌چیز بدتر از این نیست که دیگر حتی چیزی وجود نداشته باشد تا به خاطرش به کسی که دیگر عاشقش نیستی سرکوفت بزنی، که دیگر حتی یک عشق تازه هم در زندگی نداشته باشی و فقط عشق سابق و خیال حزن‌آلود آنچه قبلا بوده جلوی رویت باشد و نتوانی کاری کنی. بچه‌های الیزابتا بزرگ بودند، برای همین به‌جز خودش دیگر چیزی باقی نمی‌ماند که او را به رابطه پیوند دهد، پس فرار کرد. حالا در کافه شوالیه نشسته بود تا از روزگار گله کند، به افق خیره شود و به‌مرور لهجه‌ی مردم جزیره را بگیرد و از خودش بپرسد: «حالا چی‌کار کنم؟ حالا چی می‌شه؟» برشی از «كافه شوالیه» داستانی از والریا پارلا، ترجمه‌ی مژگان مهرگان. متن كامل اين داستان را می‌توانيد در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببينيد.

عکس: Masha Svyatogor

#داستان_همشهرى
#والریا_پارلا
#مژگان_مهرگان

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. هر انسانی، هرقدر هم دور از جامعه، طرد‌شده و‌ عزلت‌نشین، نمی‌تواند تنها باشد. پس نتیجه می‌گیریم ...
Media Removed
. هر انسانی، هرقدر هم دور از جامعه، طرد‌شده و‌ عزلت‌نشین، نمی‌تواند تنها باشد. پس نتیجه می‌گیریم که تنها‌ترین انسان روی کره زمین وجود ندارد. این یک کشف علمی شگفت‌انگیز است! این رازگشایی سرآسیمگی تب‌آلودی در او ایجاد کرد. اندیشید به یکی از همکارانش زنگ بزند اما به هیچ‌کس اطمینان نداشت. بعد فکر ... .
هر انسانی، هرقدر هم دور از جامعه، طرد‌شده و‌ عزلت‌نشین، نمی‌تواند تنها باشد. پس نتیجه می‌گیریم که تنها‌ترین انسان روی کره زمین وجود ندارد. این یک کشف علمی شگفت‌انگیز است! این رازگشایی سرآسیمگی تب‌آلودی در او ایجاد کرد. اندیشید به یکی از همکارانش زنگ بزند اما به هیچ‌کس اطمینان نداشت. بعد فکر کرد به یکی از دوستانش زنگ بزند اما هیچ دوستی نداشت. حتی قوم ‌و‌ خویشی هم نداشت. همسایه‌ها را هم که اصلا نمی‌شناخت. فکر کرد، عجب بدبیاری‌ای، همین‌که کشف کردم تنها‌ترین انسان روی کره زمین وجود ندارد، هیچ‌کس را ندارم برایش بگویم.

برشی از «دانشمند» داستانی از استفانو بنی، ترجمه‌ی حانیه اینانلو. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهری
#استفانو_بنی
#حانیه_اینانلو

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. تا تولد فولاسادی فکر می‌کردم تغییر یک چیزی است که یکی از اعضای خانه ایجاد می‌کند و بعد باز سر جای اولش ...
Media Removed
. تا تولد فولاسادی فکر می‌کردم تغییر یک چیزی است که یکی از اعضای خانه ایجاد می‌کند و بعد باز سر جای اولش برمی‌گردد مثل درجه حرارت. فولاسادی دایمی بود. بعد از دیپو آمد و بر خلاف او بچه‌ی ساکتی بود. هرچند از یک وقتی به بعد از صبح تا شب گریه می‌کرد و در تختش غلت می‌زد و همه‌ی اهل خانه را بیدار نگه می‌داشت. ... .
تا تولد فولاسادی فکر می‌کردم تغییر یک چیزی است که یکی از اعضای خانه ایجاد می‌کند و بعد باز سر جای اولش برمی‌گردد مثل درجه حرارت. فولاسادی دایمی بود. بعد از دیپو آمد و بر خلاف او بچه‌ی ساکتی بود. هرچند از یک وقتی به بعد از صبح تا شب گریه می‌کرد و در تختش غلت می‌زد و همه‌ی اهل خانه را بیدار نگه می‌داشت. غذا را یکباره پس نمی‌زد ولی به‌سختی غذا می‌خورد. ده ماهش هم نشده بود و سعی و تلاش را از چشم‌هایش می‌خواندیم. وقتی از لابه‌لای نرده‌های تختش دست دراز می‌کردیم که دستش را بگیریم با تمام زورش انگشت‌مان را می‌چسبید و نگه می‌داشت. بعد ناگهان پس می‌کشید، انگار سیل درد به چشم‌هایش هجوم می‌آورد و اشکش را درمی‌آورد.

برشی از «فولاسادی» روایت وله سوینکا از اتفاق عجیب دوران کودکی‌اش، ترجمه‌ی نسیم توکلی. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: Gehard Demetz

#داستان_همشهرى
#وله_سوینکا
#نسیم_توکلی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. يادم است برای اولين بازی‌های آسیایی سال 1997 یا همان اولین المپیک غرب آسیا که در ایران برگزار مي‌شد، ...
Media Removed
. يادم است برای اولين بازی‌های آسیایی سال 1997 یا همان اولین المپیک غرب آسیا که در ایران برگزار مي‌شد، سفارش یک نشان یا نماد به‌من دادند. بعدتر فهمیدیم که به آن نشان یا شخصیت، مسکات (mascot) می‌گویند. درواقع مسکات به شخصیت‌های کارتونی‌اي گفته می‌شود که از روی حیواناتِ خوش‌یمنِ یک کشور یا منطقه‌ای ... .
يادم است برای اولين بازی‌های آسیایی سال 1997 یا همان اولین المپیک غرب آسیا که در ایران برگزار مي‌شد، سفارش یک نشان یا نماد به‌من دادند. بعدتر فهمیدیم که به آن نشان یا شخصیت، مسکات (mascot) می‌گویند. درواقع مسکات به شخصیت‌های کارتونی‌اي گفته می‌شود که از روی حیواناتِ خوش‌یمنِ یک کشور یا منطقه‌ای از یک کشور، برای استفاده در مسابقات ورزشی طراحی شوند. به‌عنوان مثال در کشور فرانسه خروس و در چین و روسیه خرس و در ایران یوزپلنگ و گربه و بز بالدار معروف و خوش‌یمن‌‌اند. استفاده از مسکات جنبه‌ي اقتصادی و تبلیغاتی هم دارد.

برش «مَسکات» بازنشر آثار بهمن عبدی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «پایان خوش» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#بهمن_عبدی

کانال‌ ماهنامه‌ی داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. هنوز هم نمی‌فهمید چرا هول می‌زنم. آن‌وقت‌ها با چال نازنین کنار لب‌های کوچکش بهم می‌خندید: «چی ...
Media Removed
. هنوز هم نمی‌فهمید چرا هول می‌زنم. آن‌وقت‌ها با چال نازنین کنار لب‌های کوچکش بهم می‌خندید: «چی می‌شه اول نشی؟» یک لنگه پا از خط گچی لی‌لی کف کوچه می‌پرید، دوتا دم موی بافته‌اش تو هوا: «چیزی نمی‌شه، فقط برات دست نمی‌زنن.» ولی کف زدن‌ها برای من مهم بود. کف‌زدن بقیه مثل یک نی‌لبک جادویی بود که قد آدم ... .
هنوز هم نمی‌فهمید چرا هول می‌زنم. آن‌وقت‌ها با چال نازنین کنار لب‌های کوچکش بهم می‌خندید: «چی می‌شه اول نشی؟» یک لنگه پا از خط گچی لی‌لی کف کوچه می‌پرید، دوتا دم موی بافته‌اش تو هوا: «چیزی نمی‌شه، فقط برات دست نمی‌زنن.» ولی کف زدن‌ها برای من مهم بود. کف‌زدن بقیه مثل یک نی‌لبک جادویی بود که قد آدم را بلند می‌کرد. فکر می‌کردم اگر قدم بلند نشود، بین خواهر و برادرهایم گم می‌شوم و کسی مرا نمی‌بیند.

برشی از «ديوال» داستانی از نفيسه مرشدزاده. متن كامل اين داستان را می‌توانيد در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببينيد.

عکس: #مهری_رحیم_زاده |۱۳۹۶
#داستان_همشهرى
#نفیسه_مرشدزاده

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. روش خلاصه از تکنیک‌های متنوعی استفاده می‌کند و اهداف بسیار مهمی دارد. یکی از بهترین نقاط قوت آن ...
Media Removed
. روش خلاصه از تکنیک‌های متنوعی استفاده می‌کند و اهداف بسیار مهمی دارد. یکی از بهترین نقاط قوت آن توانایی‌اش در بازی با زمان است، کاری که روش نمایشی نمی‌تواند به‌سادگی انجام دهد. صحنه نزدیک‌تر به زمان واقعی به نظر می‌رسد؛ چیزی که در حقیقت مدت زیادی طول کشیده در صحنه هم همان‌قدر طول می‌کشد؛ یا این‌که ... .
روش خلاصه از تکنیک‌های متنوعی استفاده می‌کند و اهداف بسیار مهمی دارد. یکی از بهترین نقاط قوت آن توانایی‌اش در بازی با زمان است، کاری که روش نمایشی نمی‌تواند به‌سادگی انجام دهد. صحنه نزدیک‌تر به زمان واقعی به نظر می‌رسد؛ چیزی که در حقیقت مدت زیادی طول کشیده در صحنه هم همان‌قدر طول می‌کشد؛ یا این‌که نویسنده چندین صحنه می‌نویسد تا گذر زمان را نشان بدهد. نویسندگان می‌توانند با استفاده از خلاصه حس جریان دائمی بین صحنه‌ها را نشان بدهند، حرکتی نرم و پیوسته بدون اتصال‌های زمخت و نچسب. اگر صحنه‌ها آجرهای یک داستان باشند، خلاصه‌ها سیمانی‌اند که آجرها را به هم می‌چسباند. خلاصه‌هایی که هوشمندانه بین صحنه‌ها نوشته شده باشند گذارهایی هموار بین زمان‌های مختلف ایجاد می‌کنند.
برشی از «گشايش‌های خلاصه‌ای» قسمت سوم كارگاه ناداستان نوشته‌ی تئودور ا.رِیس چینی، ترجمه‌ی نيلوفر امن‌زاده. متن كامل اين مطلب را می‌توانيد در بخش «درباره داستان» شماره مردادماه داستان همشهری ببينيد.

عکس: #علی_خاتم_ساز

#داستان_همشهرى
#تئودور_چینی
#نیلوفر_امن_زاده
#کارگاه_ناداستان

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. از همان اول سفر، آن عقب سر این‌که کی وسط بنشیند دعوا داشتیم چون جای خیلی ناراحتی بود، به‌خصوص وقتی ...
Media Removed
. از همان اول سفر، آن عقب سر این‌که کی وسط بنشیند دعوا داشتیم چون جای خیلی ناراحتی بود، به‌خصوص وقتی از پستی‌بلندی‌های خیابان رد می‌شدیم‌ از هیچ‌طرف نمی‌توانستیم خودمان را نگه داریم و خیابان‌هایمان هم پر از تپه و چاله با شیب‌های تند بود. پدرم هم تهديد مي‌كرد اگر ساكت نباشيم وسط جاده پياده‌مان ... .
از همان اول سفر، آن عقب سر این‌که کی وسط بنشیند دعوا داشتیم چون جای خیلی ناراحتی بود، به‌خصوص وقتی از پستی‌بلندی‌های خیابان رد می‌شدیم‌ از هیچ‌طرف نمی‌توانستیم خودمان را نگه داریم و خیابان‌هایمان هم پر از تپه و چاله با شیب‌های تند بود. پدرم هم تهديد مي‌كرد اگر ساكت نباشيم وسط جاده پياده‌مان می‌كند. ما هم در سکوت به نیشگون ‌گرفتن هم و سقلمه ‌زدن به هم و دعوا کردن ادامه می‌دادیم. برای همین وقتی نیکولا بدون آن‌که بگويد حالش دارد به‌هم می‌خورد شیر صبحانه‌اش را استفراغ کرد، نتوانستم لباس گل‌دارم را که مادربزرگم در جشن سن وینچِنزو برایم خریده بود نجات بدهم. حتی صندلی‌ها و موکت کف ماشین هم کثیف شده بود. همه پیاده شدیم، من گریه می‌کردم‌، پدرم به همه‌ی مقدسات لعن و نفرین می‌فرستاد، حتی به سن دوناتو که روز شهادتش بود.

برشی از «دوناتوی مقدس» داستانی از دوناتلا دی پیترانتونیو، ترجمه‌ی ویدا عامری. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس:Dario Assisi

#داستان_همشهرى
#دوناتلا_دی_پیترانتونیو
#ویدا_عامری

کانال ماهنامه داستان همشهری

Telegram.me/dastanmag
Read more
. حضور خبرنگاران در تحریریه آزاد بود و می‌شد در روز دو ساعت هم حضور نداشته باشند. اگر این هنر را داشتی ...
Media Removed
. حضور خبرنگاران در تحریریه آزاد بود و می‌شد در روز دو ساعت هم حضور نداشته باشند. اگر این هنر را داشتی که خبرها و تازه‌های حوزه‌ی خبری را به دست آوری، لزومی نداشت کارت ورود و خروج بزنی. محمد بلوری مثلا در راه رسیدن به پشت میز روزنامه به کلانتری‌ها، پزشکی قانونی، دادگاه و دادسرا و هر جا بویی از خبر می‌برد ... .
حضور خبرنگاران در تحریریه آزاد بود و می‌شد در روز دو ساعت هم حضور نداشته باشند. اگر این هنر را داشتی که خبرها و تازه‌های حوزه‌ی خبری را به دست آوری، لزومی نداشت کارت ورود و خروج بزنی. محمد بلوری مثلا در راه رسیدن به پشت میز روزنامه به کلانتری‌ها، پزشکی قانونی، دادگاه و دادسرا و هر جا بویی از خبر می‌برد سر می‌زد. وقتی رسوایی می‌شد که در حوزه‌ی خبری خبرنگار اتفاقی بیفتد، رادیو اعلام کند یا روزنامه‌ی رقیب بیاورد و او ندیده باشد. یعنی مرتکب «خبر خوردن» شود. بار اول شاید با شوخی، ریشخند و سرزنش می‌گذشت. تکرار اگر می‌شد، باید جمع می‌کرد و می‌رفت. بر عکس «خبر زدن» از افتخارات بود. «خبرزن و خبرخور» روایت علی‌اکبر قاضی‌زاده از تحریریه‌ی روزنامه. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: قاضی‌زاده همراه با کارشناسان سازمان ملل برای بررسی استفاده‌ی سلاح شیمیایی از سوی عراق| بهمن ۶۲
#داستان_همشهرى
#علی_اکبر_قاضی_زاده

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
دودل سر دو راهی مانده بودم که اتفاق عجیبی افتاد. بچه‌های دانشکده می‌رفتند برای یک آمارگیری یا نمی‌دانم ...
Media Removed
دودل سر دو راهی مانده بودم که اتفاق عجیبی افتاد. بچه‌های دانشکده می‌رفتند برای یک آمارگیری یا نمی‌دانم نظرخواهی به جنوب شهر و محله‌ی عرب‌ها. روزانه پول خوبی می‌گرفتند و من هم همراه‌شان شدم. توی همین رفت‌وآمدهای چند روزه بود که شنیدم یکی از بچه‌ها حین آمارگیری با لطایف‌الحیلی دزدی را دستگیر کرده. ... دودل سر دو راهی مانده بودم که اتفاق عجیبی افتاد. بچه‌های دانشکده می‌رفتند برای یک آمارگیری یا نمی‌دانم نظرخواهی به جنوب شهر و محله‌ی عرب‌ها. روزانه پول خوبی می‌گرفتند و من هم همراه‌شان شدم. توی همین رفت‌وآمدهای چند روزه بود که شنیدم یکی از بچه‌ها حین آمارگیری با لطایف‌الحیلی دزدی را دستگیر کرده. دیدم اتفاق جالبی است، خبرش را با جزئیات نوشتم و رفتم پیش مجید دوامی، سردبیر. هنوز استخدام نشده بودم. دوامی نگاه کرد و بعد گزارشم را خواند. پیدا بود خوشش آمده. گفت: «تو استعداد داری. می‌خوای آدم بشی؟» گفتم: «چی‌کار کنم.» گفت: «پنج سال بیا توی این کار، ولی پنج سال چیزی نخواه. پنج سال اصلا فراموش کن درآمدت چقدره. بعدش می‌شی یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای. باشه؟» گفتم بله و بلافاصله شدم معاون سردبیر که منصب مهمی بود.

برشی از «جریده‌نویس» روایت محسن میرزایی از روزنامه‌نگار شدنش. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: سردر ساختمان قدیمی موسسه‌ی مطبوعاتی اطلاعات روبه‌روی عمارت قدیمی قورخانه تهران در خیابان خیامسردر ساختمان قدیمی موسسه‌ی مطبوعاتی اطلاعات روبه‌روی عمارت قدیمی قورخانه تهران در خیابان خیام

#داستان_همشهرى
#محسن_میرزایی
#روز_خبرنگار

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. «بلد نبودن» البته برای توصیف نسبتم با شنا واژه‌ی حقیری است. مثل گونی برنج می‌روم زیر آب. تازه نه ...
Media Removed
. «بلد نبودن» البته برای توصیف نسبتم با شنا واژه‌ی حقیری است. مثل گونی برنج می‌روم زیر آب. تازه نه آن‌قدر آرام و ساکت و بی‌تقلا؛ گونی‌ای که بالچه‌های بالایی کناری‌اش تکان‌های ممتد بی‌حاصلی دارند و لب و دهانی که وسطش قرار گرفته، به منتهای درجه‌ی ممکن، از هم باز می‌شود تا آخرین ذره‌های هوا را، پرصدا ... .
«بلد نبودن» البته برای توصیف نسبتم با شنا واژه‌ی حقیری است. مثل گونی برنج می‌روم زیر آب. تازه نه آن‌قدر آرام و ساکت و بی‌تقلا؛ گونی‌ای که بالچه‌های بالایی کناری‌اش تکان‌های ممتد بی‌حاصلی دارند و لب و دهانی که وسطش قرار گرفته، به منتهای درجه‌ی ممکن، از هم باز می‌شود تا آخرین ذره‌های هوا را، پرصدا و مذبوحانه، به درون ریه‌ها بکشد. بعضی وقت‌ها که به زنم می‌گویم «کارم که تموم شد، با بچه‌ها یه‌ سر می‌ریم استخر، بعدش می‌آم خونه»، می‌خندد. دستم می‌اندازد که «می‌ری استخر چی کار؟ اون لبه‌ می‌شینی، مثل بچه‌ها پاتو می‌زنی تو آب و هی تکونش می‌دی؟» برشی از «مردی که شنا نمی‌دانست» سیزدهمين قسمت از تاريكخانه نوشته‌ی احسان عمادی. ادامه‌ی این مطلب را می‌توانید در بخش «پايان خوش» شماره‌ی مرداد ماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#احسان_عمادی

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. این نویسندگان منبع الهامت هم هستند؟ منبع الهامم چند گروه مختلف از نویسندگان‌اند. سال‏‌ها پیش ...
Media Removed
. این نویسندگان منبع الهامت هم هستند؟ منبع الهامم چند گروه مختلف از نویسندگان‌اند. سال‏‌ها پیش با نویسندگان کلاسیک شروع کردم: موراویا، پاوزه، پازولینی، نویسندگانی که آثارشان به انگلیسی ترجمه شده بود. بعد، وقتی رم بودم، دوستان زیادی پیدا کردم و با نویسندگان بسیاری آشنا شدم. از طریق آن‏ها ... .
این نویسندگان منبع الهامت هم هستند؟
منبع الهامم چند گروه مختلف از نویسندگان‌اند. سال‏‌ها پیش با نویسندگان کلاسیک شروع کردم: موراویا، پاوزه، پازولینی، نویسندگانی که آثارشان به انگلیسی ترجمه شده بود. بعد، وقتی رم بودم، دوستان زیادی پیدا کردم و با نویسندگان بسیاری آشنا شدم. از طریق آن‏ها دنیایی از نویسندگان را شناختم که هرگز به انگلیسی ترجمه نشده بودند.

برشی از «مرام ادبی جومپا» گفت‌وگو با جومپا لاهیری درباره‌ی زبان و ادبیات ایتالیا. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «درباره داستان» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#جومپا_لاهیری
#لوئیجی_ایپولیتو
#ندا_علیزاده

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. شش ساله بودم که دایی‌ام در دشت‌عباس شهید شد. تیر دوشكای كفتراشی خورد به پایش، به پهلوی راستش و سرش. ...
Media Removed
. شش ساله بودم که دایی‌ام در دشت‌عباس شهید شد. تیر دوشكای كفتراشی خورد به پایش، به پهلوی راستش و سرش. دایی‌ای كه سبیل طلایی و موهای بور داشت، دایی‌ای كه فقط یك‌بار پشت موتور هوندای زردش نشستم و از خانه‌مان تا مغازه‌ی علی چرخچی رفتیم. من صورتم را چسبانده بودم به پیراهن چهارخانه‌‌اش كه آن هم رنگ بیشتر ... .
شش ساله بودم که دایی‌ام در دشت‌عباس شهید شد. تیر دوشكای كفتراشی خورد به پایش، به پهلوی راستش و سرش. دایی‌ای كه سبیل طلایی و موهای بور داشت، دایی‌ای كه فقط یك‌بار پشت موتور هوندای زردش نشستم و از خانه‌مان تا مغازه‌ی علی چرخچی رفتیم. من صورتم را چسبانده بودم به پیراهن چهارخانه‌‌اش كه آن هم رنگ بیشتر خانه‌هایش زرد بود. نمی‌دانم چرا باید این‌قدر رنگ زرد توی سر یك آدم شش‌ساله باقی بماند. چرا من از دایی‌ام خاطره‌ی دیگری ندارم. چرا آن ‌‌چیزهایی را كه مادرم می‌گوید یادم نمی‌آید، آن چیزهایی كه مادربزرگم تا دم مردن می‌گفت. چرا یادم نیست دایی‌ام شنایش خوب بود و من را كه در دریا غرق شده بودم از آب گرفته. چرا یادم نیست دایی‌ام تراكتور می‌راند، چرا یادم نیست دایی‌ام با تفنگ ساچمه‌ای كلاغ می‌زد. من فقط همان پیراهن چهارخانه یادم است. بوی عرقی كه در باد می‌پیچید و صدای چرخیدن زنجیر موتور.

برشی از «نقطه‌های روشن» چند روایت از قهرمان کودکی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های مستند» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#قهرمان_کودکی
#قهرمان

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
عید نوروز ۱۳۰۴، آغاز سالی پر حادثه برای قاجارها بود. در شانزدهمین روز از نوروز، محمدعلی‌میرزا در ...
Media Removed
عید نوروز ۱۳۰۴، آغاز سالی پر حادثه برای قاجارها بود. در شانزدهمین روز از نوروز، محمدعلی‌میرزا در عمارت شخصی در بندر ساوونا درگذشت و جنازه‌اش با همراهی فرزندان، رجال ایرانی و فرستادگان وی‍ژه‌ی موسولینی و مردم شهر، که سیمای او را در کنار ساحل خوب به خاطر داشتند، تشییع و سپس راهی کربلا شد تا در آن‌جا ... عید نوروز ۱۳۰۴، آغاز سالی پر حادثه برای قاجارها بود. در شانزدهمین روز از نوروز، محمدعلی‌میرزا در عمارت شخصی در بندر ساوونا درگذشت و جنازه‌اش با همراهی فرزندان، رجال ایرانی و فرستادگان وی‍ژه‌ی موسولینی و مردم شهر، که سیمای او را در کنار ساحل خوب به خاطر داشتند، تشییع و سپس راهی کربلا شد تا در آن‌جا دفن شود. آنچه در ادامه خواهید دید عکس‌هایی از مراسم تشییع محمدعلی‌میرزا در ایتالیا است که برای نخستین بار منتشر می‌شود. این عکس‌ها از آرشیو موسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر ایران گزینش شده است. «تشییع در تبعید» عكس‌های مراسم تشییع محمدعلی‌شاه در ایتالیا. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های داستانی» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی ...
Media Removed
. قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی می‌کرد. از کوه بالا رفت و به معبد ده هزار شمع رسید. آن‌جا راهبِ نگهبان پیش‌آمدگی صخره‌ای را نشانش داد که «موکپو»ی فرزانه، ملقب به نور تنها، در آن زندگی می‌کرد. تنها راه رسیدن به آن‌جا سوار شدن در یک ... .
قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی می‌کرد. از کوه بالا رفت و به معبد ده هزار شمع رسید. آن‌جا راهبِ نگهبان پیش‌آمدگی صخره‌ای را نشانش داد که «موکپو»ی فرزانه، ملقب به نور تنها، در آن زندگی می‌کرد. تنها راه رسیدن به آن‌جا سوار شدن در یک سبد حصیری بود که بر فراز مغاکی دوهزار متری از طنابی آویخته بود. «استاد موکپو آن‌جا تنها زندگی می‌کند؟» «خیلی تنها. هفته‌ای یک بار با سبد برایش آذوقه می‌فرستیم.» «می‌توانم به دیدنش بروم‌؟» راهب نگهبان گفت: «به هیچ‌وجه! نور تنها باید در سکوت و آرامش به مراقبه بپردازد.» «می‌توانم پنج هزار دلار بدهم.» راهب گفت: «خب در این صورت... بجنبید، سوار سبد شوید!» برش «دانشمند» داستانی از استفانو بنی، ترجمه‌ی حانیه اینانلو. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: stephen sheffield
#داستان_همشهرى
#استفانو_بنی
#حانیه_اینانلو

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
ایتالیا برای ایرانیان جهانگرد بیشتر راه عبوری بود به مقصود اصلی، یعنی پاریس، اما حاجی محمدعلی پيرزاده ...
Media Removed
ایتالیا برای ایرانیان جهانگرد بیشتر راه عبوری بود به مقصود اصلی، یعنی پاریس، اما حاجی محمدعلی پيرزاده در همین فرصت کوتاه گذر از این کشور به توصیف ایتالیای ویکتور امانوئلی پرداخت. ایتالیا برای حاجی با قدم ‌زدن در اسکله‌ی برندیزی آغاز می‌شود و با دیدن و شناخت نوآوری‌های مدرنیته و زیبایی‌های طبیعت ... ایتالیا برای ایرانیان جهانگرد بیشتر راه عبوری بود به مقصود اصلی، یعنی پاریس، اما حاجی محمدعلی پيرزاده در همین فرصت کوتاه گذر از این کشور به توصیف ایتالیای ویکتور امانوئلی پرداخت. ایتالیا برای حاجی با قدم ‌زدن در اسکله‌ی برندیزی آغاز می‌شود و با دیدن و شناخت نوآوری‌های مدرنیته و زیبایی‌های طبیعت و نظم و آبادانی شهر و روستای آن سامان ادامه می‌یابد و با گذشتن از تونل‌هایی در کوه‌های آلپ پایان می‌پذیرد. بخشی که در ادامه می‌خوانید قصه‌ی دیدار چند روزه‌ی این جهانگرد خوش‌ذوق ایرانی از ایتالیا است. به طرف تورن رفتیم
روز شنبه، 26 شهر ربیع‌الثانی، سه ساعت به غروب مانده از شهر برندیزی به کالسکه‌ی راه‌آهن نشسته به طرف تورن رفتیم. شهر برندیزی لب دریاست و اسکله‌ی کشتی‌های معتبر بزرگ است و کشتی هر دولتی بدان‌جا می‌آید و جزو مملکت ایتالیاست و سکنه‌ی آن‌جا کلا عیسوی‌مذهب می‌باشند. عمارت و خانه و کوچه‌های خوب دارد. «هزار فرسنگ در ایطالی» برشی از سفرنامه‌ی محمدعلی پیرزاده‌ی نائینی به اروپا. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های داستانی» شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

#داستان_همشهرى
#ایتالیا
#سفرنامه

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. خیلی از همسایه‌ها از فلج رانندگی رنج می‌بردند؛ از آن مرض‌های ناجوری که فکر می‌کنی هیچ‌وقت سراغت ...
Media Removed
. خیلی از همسایه‌ها از فلج رانندگی رنج می‌بردند؛ از آن مرض‌های ناجوری که فکر می‌کنی هیچ‌وقت سراغت نخواهد آمد. بعد یک روز عصر وقتی داری با همسایه‌ها چای می‌خوری، یکی اشاره می‌کند که زانوهایت از هم فاصله دارد و پای راستت برای فشردن پدال گاز خیالی دراز شده. کیفت را مثل فرمان جلوی خودت نگه داشته‌ای ... .
خیلی از همسایه‌ها از فلج رانندگی رنج می‌بردند؛ از آن مرض‌های ناجوری که فکر می‌کنی هیچ‌وقت سراغت نخواهد آمد. بعد یک روز عصر وقتی داری با همسایه‌ها چای می‌خوری، یکی اشاره می‌کند که زانوهایت از هم فاصله دارد و پای راستت برای فشردن پدال گاز خیالی دراز شده. کیفت را مثل فرمان جلوی خودت نگه داشته‌ای و وقتی زن کناری‌ات خم می‌شود تا چیزی از روی میز بردارد دستت خودبه‌خود دراز می‌شود تا جلوی برخوردش به داشبورد خیالی را بگیرد.

برشی از «عوارض حومه» ارما بومبک، ترجمه‌ی احسان لطفی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش پايان خوش شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

طرح: آتلیه‌ی داستان

#داستان_همشهرى
#ارما_بومبک
#احسان_لطفی

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. راوی جوان گرایش‌های هم‌عصرانش را نشان می‌دهد. از جهتی، کونیتی و نویسندگان هم‌دوره‌اش به یک‌جور ...
Media Removed
. راوی جوان گرایش‌های هم‌عصرانش را نشان می‌دهد. از جهتی، کونیتی و نویسندگان هم‌دوره‌اش به یک‌جور «اضطرابِ تاثیر» مبتلا هستند که دست‌کم از زمان پترارک تا کنون روی نسل‌های جوان تاثیر گذاشته است: همه چیز گفته شده، همه چیز نوشته شده؛ و حالا یک نویسنده‌ی جوان چطور می‌تواند در مسیری که این‌قدر زیبا ... .
راوی جوان گرایش‌های هم‌عصرانش را نشان می‌دهد. از جهتی، کونیتی و نویسندگان هم‌دوره‌اش به یک‌جور «اضطرابِ تاثیر» مبتلا هستند که دست‌کم از زمان پترارک تا کنون روی نسل‌های جوان تاثیر گذاشته است: همه چیز گفته شده، همه چیز نوشته شده؛ و حالا یک نویسنده‌ی جوان چطور می‌تواند در مسیری که این‌قدر زیبا ترسیم شده راه خود را باز کند؟ «هم‌طناب» آن‌چه نویسندگان ایتالیایی معاصر می‌نویسند، به قلم رینو کاپوتو، ترجمه‌ی وحید باقی‌پور. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «درباره داستان» شماره مردادماه داستان همشهری ببینید.

عكس: Grey Gardens

#داستان_همشهرى
#رینو_کاپوتو
#وحید_باقی_پور

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more

Loading...