ازم دور شد

Loading...


Unique profiles
38
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Karaj, Tehran, Iran, Humboldt Park, Chicago
Average media age
805.5 days
to ratio
5.8
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه ...
Media Removed
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه ... (جنون قسمت نهم)
پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه می کنی.فکر کردم آدم عاقلی هستی اما تو فقط یه آدم مغرور و خودخواهی.خنده ای عصبی کردم و گفتم:انگار یه چیزیم طلبکاری؟با صورتی قرمز شده از عصبانیت باهام چهره به چهره شد و آروم گفت:هر چی دیدی ترس و توهمات روح سرگردان تو بوده آقا پسر.داد زدم یعنی دفعه دوم که بهم تنه زدی و منو کشوندی تو راهرو دانشگاه و گفتی دوسم داری یادت نیست؟یا همین امروز که اومدی جلو کلاس و من احمق و دنبال خودت به این خونه کشوندی.با عصبانیت فریاد کشید:آقاپسر تو فقط یه بار تنه خوردی و همون موقع افتادی و به کما رفتی,تازه چند روز نیست و فقط چهار ساعته فهمیدی؟گیج شده بودم...خدایا این چی داره میگه؟همونطور که داشت از پله ها بالا میرفت,کمی آرومتر شده بود.گفت:منم اول وضعیت تو رو داشتم.کم کم بهش عادت می کنی.به سمتش رفتم و در حالی که بدنم عین بید میلرزید گفتم:از اینکه سرت داد زدم معذرت می خوام.به چشمم خیره شد و گفت:نه ناراحت نشدم,درکت می کنم.بعد یه نگاه به آسمون انداخت و آه سردی کشید و گفت:اینجا مثل اونور نیست.زمان و مکان مطرح نیست.حتی شکل و اندازه اشیا و دور و نزدیک بودن فاصله ها.اینجا یه دنیای دیگس.نه فصل ها به موقع عوض میشن,نه شب و روز.چیزایی می بینی که وقتی زنده بودی تو خیالتت نمی تونستی ببینی.مثل خوابه یا کابوس یا یه چیزی شبیه اون.البته به آدمشم ربط داره.سرم و توی دستام گرفتم و گفتم:من خیلی می ترسم.دستشو روی دوشم گذاشت و به نشونه همدردی فشار داد.بهش یه نگاه کردم و در حالی که ازش دور می شدم گفتم:خواهش می کنم بهم زیادی نزدیک نشو.من اعتقاداتی دارم که...حرفم و برید و گفت:بازم یادت اینجا همه چی با اونور فرق داره,اینجا...اینبار من وسط حرفش پریدم و گفتم:من این چیزا حالیم نیست.کاری که حالم را بد کنه دوست ندارم پس لطفا فاصلت و با من رعایت کن.دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:اوه...باشه.بعد زیرلبی گفت:دیوونه و ازم دور شد.گفتم:شنیدم چی گفتی.شونه ای بالا انداخت و با خنده گفت:بیا بریم تو.بطرفش رفتم و گفتم:میشه باهام بیای بیمارستان‌,من واقعا وحشتزدم.ابرویی بالا برد و گفت:باشه,بریم***باورم نمیشد همیشه تو فیلما دیده بودم که مادری کنار تخت برای بچش قرآن میخونه.حالا عزیزجونه که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند... ادامه دارد(مهرا)
Read more
Loading...
سلامی دوباره<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> Ep97 دور مردمک عسلی رنگ چشمهاش پر بود از رگ های سرخ واین بکهیون رو ترسوند،از بابت ...
Media Removed
سلامی دوباره Ep97 دور مردمک عسلی رنگ چشمهاش پر بود از رگ های سرخ واین بکهیون رو ترسوند،از بابت نازلی بکهیون-بله؟ دستشو دراز کردوگفت:تورهستم بکهیون ابرویی درهم کشید وباشنیدن اسمش دست درازشو ندید وتور دستشو کشید تور-از راه دوری اومدم،خیلی اذیت شدم،مُردم زنده شدم،دنیاروگشتم،خوشگل ... سلامی دوباره❤😍
Ep97
دور مردمک عسلی رنگ چشمهاش پر بود از رگ های سرخ واین بکهیون رو ترسوند،از بابت نازلی
بکهیون-بله؟
دستشو دراز کردوگفت:تورهستم
بکهیون ابرویی درهم کشید وباشنیدن اسمش دست درازشو ندید وتور دستشو کشید
تور-از راه دوری اومدم،خیلی اذیت شدم،مُردم زنده شدم،دنیاروگشتم،خوشگل شدم،زشت شدم،میتونم بیام تو یه لیوان اب بخورم؟
بکهیون-یکم بالا تر از اینجا یه دریاچس...میتونی اونجا هم آب بخوری،هم آب تنی کنی
خواست دروببنده که پاشو بین در گذاشت وگفت:من عادت دارم از لیوان آب بخورم
نازلی از روی مبل بلند شده بودو با ترس به مکالمشون گوش میکرد
بکهیون-اتفافا اونجا لیوان هم هست
اینو گفت ودرب رو محکم بست
اب دهنشو قورت داد و لبشو محکم گزید
نازلی نزدیک شدواروم پرسید:کی بود؟
بکهیون به سمتش برگشت لبخندی زدوگفت:اشتباه اومده بود
نازلی باقدمای بلند به سمتش رفت وبکهیون هم قدمی برداشت و در دراغوش کشیدش
نازلی-قلبم داره تندتند میزنه
بکهیون موهاشوبوسیدوگفت:چیزی برای ترسیدن وجود نداره
نازلی-کی این کابوس تموم میشه؟
موهاشونوازش کردوجواب داد:تموم میشه
صدایی از پشت سر نازلی باعث شد نازلی به سمتش برگرده وبکهیون چهره در هم بکشه
روی پله های طبقه بالا نشسته بود ولیوان اب هم توی دستش بود
-این کابوسو تومیتونی تموم کنی
با غیب شدن وظاهر شدنش بکهیون همه چیوفهمید،اون هم یه دورگه بیش فعال بود،اون تور بود،همون تور معروفی که ازش حرف میزدن...
دست نازلی رو گرفت وروبه روش ایستاد:این کارات اصلا منو جذب نمیکنه
تور-واقعا؟فکر میکردم جذاب باشه
بکهیون-چی میخوایی؟
تور-میدونی که اگر قصدم کشتن شماها بود الان اینجا نبودید...پس نمیخوام بکشمتون
بکهیون-لطف میکنید...ممنون
نازلی-توکی هستی؟
تور از روی پله های بلند شدوگفت:کابوس این چندوقته خانوادت
نازلی تاملی کرد تا حرفشو هجی کنه وباتمام وجود معنیشو دریافت کردوجواب داد:کاش فقط یه کابوس بودی،تویه قاتلی
تور-اگه بدونی چرا کشتمشون ازم تشکر میکنی
نازلی-هیچ دلیلی نمیتونه کار کثیفتو لاپوشونی کنه
تور پله هارو پایین اومدوگفت:میتونه
بکهیون-دلیل وبرهان ومنطقاتو نگهدار برای خودتو راتوبکش برو
تور-الان داری تهدیدم میکنی؟
بکهیون-دقیقا
تور-شجاعتت قابل تحسینه
بکهیون-چیزی برای ترسیدن وجود نداره،تویه آدم مریضی که با کشتن آدما خودشو گنده کرده،یه عقده ایه کمبودی
تور خندیدوقدمی نزدیک شد:تو رشتت روان شناسیه؟
بکهیون-روانشناسی رشته لازم نداره،روانی از صد فرسقی مشخصه
تور قدم دیگه ای نزدیک شدوگفت:فقط میخوام با نازلی دست بدم وخودمو معرفی کنم
#he_is_my_son_6
Read more
با هر بوسه ای که بهم میزد میگفت : دوست دارم . همه چیزو فراموش کرده بودم تمام غمام بوسه هاش آرامشی بهم میداد ...
Media Removed
با هر بوسه ای که بهم میزد میگفت : دوست دارم . همه چیزو فراموش کرده بودم تمام غمام بوسه هاش آرامشی بهم میداد که ثابقه نداشت .. یکم دردم میومد اما اصلا مهم نبود .. چند ساعت بعد خودمو تو بغلش جا کرده بودم و اونم با یه دستش که روی شونم بود منو به خودش تکیه داده بودو با اون یکی دستش شکمو کمرمو نوازش میکرد و به سرم ... با هر بوسه ای که بهم میزد میگفت : دوست دارم . همه چیزو فراموش کرده بودم تمام غمام بوسه هاش آرامشی بهم میداد که ثابقه نداشت .. یکم دردم میومد اما اصلا مهم نبود .. چند ساعت بعد خودمو تو بغلش جا کرده بودم و اونم با یه دستش که روی شونم بود منو به خودش تکیه داده بودو با اون یکی دستش شکمو کمرمو نوازش میکرد و به سرم بوسه میزد !!
صنم : اسد شب خوبی بود برات ؟!
با تعجب نگاهم کرد و گفت : مگه میشه نبوده باشه !
اسد : صنم نکنه پشیمونی ؟؟
صنم : چی؟؟نه اسد اینطور نیست فقط آهیل ...
اسد : صنم آهیل که هیچ برای داشتنت برای اینکه هر شبمون مثل دیشب باشه برای اینکه بتونیم خوشبخت شیم با تموم دنیا حاضرم بجنگم .
لبخند زدمو خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم !!! یهو درباز شد و حمیرا اومد داخل با دیدن ما خشکش زد پشتش آهیل آمد تعجب و عصبانیت تو نگاهش موج میزد اسد ملافرو داد که بپیچم دور خودمو لباساشو پوشید و رفت سمت آهیل که خشکش زده بود و با یه لحن عصبی گفت : آهیل صنم یه شب با تو بود اشتباه کرد حالا دیگه اونشب گذشته و من فراموشش کرد صنمم همینطور !
آهیل بهم با خشم نگاه کرد گفت : نکنه میخوای جدا شی ؟
سرمو به نشونه تآکید تکون دادم آهیل گفت : یعنی تمام اون شبایی که با هم بودیمو میخوای فراموش کنی ؟؟؟؟ صنم : آهیل چی میگی تو ؟ کدوم شبااااا ؟؟ اسد : (با عصبانیت) ساکت شو .. فقط ساکت شو ! صنم یه شب با تو بود نه بیشتر اشتباه کرد تنها بود .. بچگی کرد حالا دیگه تموم شده .. !
یهو حمیرا با صدای بلند گفت : آبجی نگه به خواست خودت بود ؟؟ مامان که میگفت وقتی دیدتون آهیل بزور داشته چیز میکرده آممم چیز دیگههههههه
یه چشن غره به حمیرا رفتم که ساکت شه اسد با بغض برگشت طرفم و با صدای آروم که توش بغض داشت گفت : صنم ؟ مجبورت کرد ؟
سرمو انداخته بودم پایین !! حتما الآن اسد ازم عصبانی میشه ، ازم متنفر میشه که چرا بهش نگفتم اما اسد محکم زد تو صورت آهیل و اومد سمتم و دستمو آروم تو دستش گرفتو گفت بریم خانومم !! آهیل اومد و دستمو گرفت اما اسد با چنان عصبانبتی هلش داد اونور که حمیرا یه جیغ بنفش زد !!! داشتیم میرفتیم که حمیرا اومد کنارم دستمو تو دستاش گدفتو گفت : خواهر...
اسد نزاشت حرفشو ادامه بده و گفت : دستتو بهش نزن .. وقتی تو بیمارستان بهش گفتی خیابونی باید فکرشو میکردی .
لبخند محوی زدم و رفتیم
Read more
... چهار تا فیلمه یک) فرشتگان با صورت‌های کثیف دو) ما فرشته نیستیم سه) فرشتگان چارلی چهار) ...
Media Removed
... چهار تا فیلمه یک) فرشتگان با صورت‌های کثیف دو) ما فرشته نیستیم سه) فرشتگان چارلی چهار) فرشتگان و شیاطین که اصلا ارتباطی به این عکس نداره! جز اینکه توی اولی همفری بوگارت بازی کرده، از روی دومی فیلم مارمولک رو درست کردن و در قسمت دوم از مورد سوم پینک ایفای نقش کرده، چهارمی هم تازگیا دیدم ... ...
چهار تا فیلمه

یک) فرشتگان با صورت‌های کثیف
دو) ما فرشته نیستیم
سه) فرشتگان چارلی
چهار) فرشتگان و شیاطین

که اصلا ارتباطی به این عکس نداره! جز اینکه توی اولی همفری بوگارت بازی کرده، از روی دومی فیلم مارمولک رو درست کردن و در قسمت دوم از مورد سوم پینک ایفای نقش کرده، چهارمی هم تازگیا دیدم که عجب چیزیه
اینا هم یه تاریخ ادبیات بود گفتم دور هم

در خلال جنگ اودین و زئوس من نقش خودم رو ایفا کردم، دوست داشتم در رکاب میکائیل باشم
اما اسمم ساجادائیل بود به زبان فردوسِ برین یعنی «سوال از جواب آن داند خدای» که بعد از فرود بر زمین تغییر کرد تا راحتتر تلفظ بشه
گرچه جنگ رو توصیه نمی‌کنم چون همونطور که می‌دونید هر دوی این خدایان به رعد تسلط دارن و هالیوود همیشه در حال منفی نشان دادن کسی است که توانایی کنترل برق و مغناطیس را دارد، مثلا مگنتو در مردان ایکس، دکتر دوم در چهار شگفت‌انگیز، الکترو در مردعنکبوتی بی‌نظیر قسمت دوم و ... خوب مشخصه که هالیوود در حال تخریب خدایان است و الا مگر تصادفی می‌شود؟ حالا شما ممکنه بگی تور خدای رعده ولی ببین اودین این قدرت رو بهش داده، ولی زئوس چی به بچه‌اش داد؟ تپه کار نکرده باقی نذاشت، از خدا و تایتان و انسان یه دستی رسوند و همه مدله ارث‌خور تولید کرد حتی پدرش هم کشت ولی بعدش چی؟ نیمه‌خداها ظهور کردند

به قول لکس لوتر در فیلم بتمن علیه سوپرمن، همیشه فکر می‌کردیم شیاطین از زیر پامون میان ولی این بار از آسمون قراره بیان، آره خصوصا که حالا کره شمالی آزمایش موشکی موفق دیگری هم داشته و قراره لک‌لک‌ها جای بچه برامون بمب بیارن ترامپ هم که مستعد جنگ، ولی نمیدونم چرا نمیره تایلند تا اسلحه و اینا بکنه توی پاچه‌ی کشور خاور دور همه توی این خاورمیانه اتفاق میوفته! دقیقا عین دورانی که پیامبران حضور داشتن و همشون هم در همین حوالی خاورمیانه، البته پرسیدم گفتن که چین هم کنفسیوس داشته، یا نهایت اسم صد پیامبر رو میدونیم در صورتی بیشتر از صد و بیست و چهار هزار نفر بودن

درنظر داشته باش یه زمانی در سِیلِم کلی آدم به جرم جادوگری زنده زنده آتش زده شدند و نتیجه‌اش چی شد؟ برای همین وقتی شیطان از بالا قراره بیاد پایین، انتظار اینکه فرشته از پایین به بالا بره کم نیست

ازم پرسید بالات اذیتت نمی‌کنه؟
ترسیدم جواب بدم، منظورش مشخص نبود که بال‌هام منظورش بود یا قسمت بالاییم
منم بهتون پیشنهاد می‌کنم جواب این سوال رو ندید که بعدا پدرتون درنیاد

یه کلیشه‌ای هم هست که فرشته‌ها خوشگلن! خوب راست میگن

نکته : تو ولی لیاقت داشتی تا من، بیا از رفتن کنار، می‌دونی لازمه یکی که آزاده
Read more
بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. ...
Media Removed
بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. شما تو ماشین خودتون نشستید و دارید مسیرتون رو طی می کنید که یکهو یه ماشین دیگه به سمت شما منحرف میشه و شما رو از مسیرتون منحرف می کنه و... تاثیرپذیری و تاثیرگذاری تو زندگی یه اتفاق همیشگیه که خوب و بدش ... بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. شما تو ماشین خودتون نشستید و دارید مسیرتون رو طی می کنید که یکهو یه ماشین دیگه به سمت شما منحرف میشه و شما رو از مسیرتون منحرف می کنه و...
تاثیرپذیری و تاثیرگذاری تو زندگی یه اتفاق همیشگیه که خوب و بدش حالمونو خوب و بد می کنه. گفتم بحران چون منظورم تاثیر بد گذاشتنه. یه اتفاقی می افته و یه جریانی پیش میاد و می افتی توی دست انداز و فرمون از دستت در می ره و تا بیای جمعش کنی اختیار از دستت فرار میکنه!
مرز بین دوست داشتن و نفرت مثل یه مو باریکه، مرز بین اعتماد و شک! و بی اعتمادی... کلی اتفاق افتاده دور و برم که داره من رو تغییر میده و هر روز اختیار از دستم فرار می کنه و من دوان دوان سعی می کنم به دست بیارمش اما هنوز تو این مسابقه دو یه چند دوری عقبم، اینم بزار به حساب گذشته م.
اما از این ها که بگذریم، امروز یه بحران رو تجربه کردم، چیز مهمی نبود اما لحظه لحظه مثل یه سیل فراگیر اوضاع داغون تر شد. به چشم دیدم که چطور میشه یه جر و بحث ساده تبدیل به یه جنگ پدرکشتگی بشه و یا همونجا خیلی آروم تموم بشه و فقط به این بسته ست که این وسط چی رد و بدل میشه.
کم برام پیش اومده که آدما ازم متنفر بشن و نتونم کاری هم انجام بدم. شاید هم اصلا پیش نیومده باشه. اما امروز درگیرش شدم. وقتی صحبت بر سر حق باشه و وقتی حقت رو نمیدن یا حق ت رو کم می کنن و تو می رسی به مرز جنون و می خوای قید همشو بزنی...می خوای آروم شی، می خوای تموم شه و تیشه رو برداشتی که از ریشه بزنی، جنون... از اون دیوونه بازی های خودم که صد بار تا دم خونه ش رفتم و فقط زنگو نزدم!
خوشم اومد، دمت گرم! یاد آژانس شیشه ای می افتم اما حیف آخرش باید یه جایی دور بزنیم چون عباس دیگه بینمون نیست. چرا... دوست ندارم دینی گردن آدما داشته باشم، باید یه گلی بچینم و بدم بهشون، یا حتی از شلغم یه گلی بلبلی چیزی بسازم، گویا شدنیه... #شاید #موقت
Read more
: ِ ساعت حدود 9 شب , پیاده سر چهاراه منتظر یکی از دوستان ایستاده بودم خیابان و پیاده رو شلوغ و پر از رفت ...
Media Removed
: ِ ساعت حدود 9 شب , پیاده سر چهاراه منتظر یکی از دوستان ایستاده بودم خیابان و پیاده رو شلوغ و پر از رفت و امد بود, خانمی با تیپ امروزی ازم جلوم رد شد و چند قدم ان طرف تر من ایستاد بنظر منتظر تاکسی بود چند اقا هم که پشت سرش بودن نزدیک من ایستادن . " جیگر " برسونیمت " جووون " شبی چند؟؟ " بریم دور دور؟؟ " مکان هم ... : ِ

ساعت حدود 9 شب , پیاده سر چهاراه منتظر یکی از دوستان ایستاده بودم خیابان و پیاده رو شلوغ و پر از رفت و امد بود, خانمی با تیپ امروزی ازم جلوم رد شد و چند قدم ان طرف تر من ایستاد بنظر منتظر تاکسی بود چند اقا هم که پشت سرش بودن نزدیک من ایستادن . " جیگر " برسونیمت " جووون " شبی چند؟؟ " بریم دور دور؟؟ " مکان هم داری؟؟" " هرزه خانم" خراب " خوشکله " کجا خودت تنها؟؟ " اینا فقط بخش کوچکی از چیز های بود که در ده دقیقه دیدم و شنیدم ، از پیرمرد یقه بسته با ماشین شاسی بلند تا جوانی با ریش هایی شبیه کوروش و گردنبند فَروَهَر از کارگری که با موتور برایش بوق میزد تا دستفروشی که از جلوش رد میشد و متلک می انداخت, از حاج خانمی که زیر لب به دخترش میگفت "ببین چقد وضعش خرابه ؟؟ " تا اقایی که دست زنش تو دستش بود و چشماش مشغول برانداز کردن اون ، از مرد چهل ساله ایی که مشغول شماره نوشتن بود تا پسر بچه ی دوازده ساله ای که با دست اون رو به دوستش نشون میداد... توی این جامعه چه خبر است؟ تبدیل به چه شده ایم که در این لجن زارِ بی انتهایِ بی فرهنگی ، بیمار های سیستماتیک مان را هر روز تکثیر میکنیم... تکثیر میکنیم و تکثیر میکنیم.. .

پ ن : عکس مربوط به پشت صحنه ی یه ویدیو .

#dezful #دزفول #
Read more
Loading...
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته ...
Media Removed
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟! خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم ... روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب
خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟!
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم رفت بگم ... مثه خیلی وقتای دیگه ...
حواس نمیذاره واسه آدم آخه اون چشمات ...
اونجا که دسته ی چمدونِ داغونِ زوار در رفته ی خاطراتتو محکم گرفتی توو دستت و راه افتادی
که بری
که دور شی ازم
که جا بذاری منو
من دیدم زیپ چمدون باز بود
دیدم خاطراتمون پشتِ هم از توو چمدون میفتن رو زمین و تو حواست نیست که داری جاشون میذاری و من حالا باید جورِ اونا رو هم بکشم
خواستم بگم : دیوونه حواست کجاست؟!
بیا خاطراتی که جمع کرده بودی بردار ببر با خودت ، من از پس همین مخِ خودم بربیام بسه ...
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم به قد و بالات و برانداز کردم کشیدیِ اندامتو از زاویه ی پشتِ سرت
همه تن چشم شدم و حرفم یادم رفت ...
به جای تمامِ چیزایی که توو مغزم واست ردیف کرده بودم زیر لبی گفتم : فَتَبارَک الله اَحسَن الخالِقین ...
اون لحظه که دستت نشست رو دستگیره ی در و در با یه صدای جیر جیرِ ناله مانندِ ناراحت باز شد
خواستم بگم : دو تا چیکه روغن بزن به این لولا های بدبخت که انقدر سر و صدا به پا نکنن ...
خواستم بگم امّا دیدم جدی جدی فاصله داره زیاد میشه
زیر لبی گفتم : دیگه صدای در و دیوارم از دستِ این دیوونه بازیای ما دراومده ...
کجا رو داری بری آخه؟!
چقدر میخوای دور بشی از من؟!
من که هرجا بری بیخِ ریشتم ...
درِ خونه عربده کشید
خودشو کوبید به چارچوب
محکم ...
انقدر که دلِ شیشه های پنجره لرزید ...
رفتی دیگه
درم کوبیدی پشتِ سرت
از این عادتا نداشتی که ...
رفتی و من نشستم کف خونه بغل کردم خاطره های جا مونده ازت رو ...
چیدمشون سرِ جاهاشون
حرمت داره خاطره ...
حرمت داره عشق ...
حرمت داره حس ...
حرمت داره ...
حرمت شکن نبودی تو!
بی حواس بودی یه کم ...
فقط اینکه حواست پیِ کی بود رو نمیدونم ...
خلاصه که خواستم بگم : رفتی ولی هستی ...
تو ، توو عمیق ترین نقطه ی قلبِ منی ...
میگیری چی میگم؟!
Read more
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، ...
Media Removed
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، و تنها در خود؛ جایی که خودتی با خدای خودت؛ و سکوتی که بعد از چند دقیقه میتونه دیوانه کننده باشه... شب رو روی شن ها، درون چادر و با صدای امواج خوابیدم؛ و صبح ساعت هشت با نور خورشید بیدار شدم. آرووم ترین ... ورق بزنید
#ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم
در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، و تنها در خود؛ جایی که خودتی با خدای خودت؛ و سکوتی که بعد از چند دقیقه میتونه دیوانه کننده باشه... شب رو روی شن ها، درون چادر و با صدای امواج خوابیدم؛ و صبح ساعت هشت با نور خورشید بیدار شدم. آرووم ترین و راحت ترین خوابی که میشد داشت.
بساط صبحانه و چای رو آماده کردیم.

یک نکته رو بگم؛ من کلا زندگی م با چایی میگذره؛ روز من وقتی شروع میشه که چایی بخورم؛ و کلا ممرضا قبل و بعد از چایی متفاوته؛ تا این حد یعنی!

صبحانه رو که خوردیم با حمله ناجوانمردانه ی مگس ها مواجه شدیم؛ دیوانه کننده بود! و خب زدیم به آب، آب زلال و تمیز و جایی ساکت و آروم. وسط شنا کردن بودیم که یادمون افتاد نهار چی بخوریم؟! مگه شکم میذاره آروم باشیم :)) ممد بوشهری رفت بساط ماهیگیری ش رو آورد. یه قلّاب که با نخ ماهیگیری دور یه تیکه چوب بود رو آورد؛ بوشهری ها بهش میگن "خِیط". برا طعمه هم شب قبل چندتا خرچنگ زده بودیم. یه چندتا ماهی کوچیک گرفتیم ولی خب قابل خوردن نبود. آب هم کم کم داشت جزر میشد و عقب میرفت. و خب چیزی گیرمون نیومد.

دیگه مجبور شدم از استعدادهای نهفته آشپزی م کمک بگیرم :)) ممد برنج آورده بود، کنسرو لوبیا هم بود؛ کته زدیم با خورشت لوبیا! گشنه باشین انصافا میچسبه :)) در انتهای این روز یه گروه به ما اضافه شدن و تقریبا ساحلی که سه نفر سه تا چادر زدیم پر شد از چادر؛ نزدیک به چهل تا چادر!!! منم برا آرامش برنامه ریزی کردم نه شلوغی و جشن و اینا؛ دیگه خیلی شاکی شدم؛ اما وقتی چندتا از آدمای باحال و مشتی دیدم تونستم حال گرفتگی اون شلوغی رو با حضور آدمای شاد و باحال تغییر بدم.

اون شب برنامه سفرم هم بطور کل تغییر کرد و کنسل شد؛ و تصمیم گرفتم حداقل بعد از دو روز هرمز بودن فردا رو برم جایی که کسی نتونه این سکوت رو ازم بگیره.

پ.ن: اون نقطه های رنگی ک توو عکس بعد از فیلم هست چادرهای ماست.

ادامه در پست بعدی... #ایرانگردی #کوله_گردی #هیچهایک #بوشهر #جزیره #هرمز #بندرعباس #ممدتریپس
Read more
Loading...
. در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، ... .
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛

_آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:

نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.

از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!

یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!

پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!

چه حس قشنگی بود... .

اون روز گذشت... شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛

دايي ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

_فالی دو هزار تومن!

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!

با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم... _اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!! بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛

_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!

صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل

که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود

از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت

اما

یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... .

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که "مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه "کاش صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن" .
🔴 لطفا جهت تعيين وقت و پرسش سوالات خود فقط با موبايل بنده تماس بگيريد ٠٩١٢١١١٥١٧٨
Read more
بسم الله . با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم بد جور افسار جهان در رفته از چنگم آن قدر در تنهایى خود ...
Media Removed
بسم الله . با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم بد جور افسار جهان در رفته از چنگم آن قدر در تنهایى خود غرق هستم كه - آیینه میگوید برایش مایه ننگم دارم شبیه هشت ســالِ وحشت از دشمن با عقده هاى عده اى دیوانه میجنگم دل میبُرم از دوستان همدلِ دیروز دل میبَرَم از دشمانِ صاف و یكرنگم بگذار تا پشت ... بسم الله
.

با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم
بد جور افسار جهان در رفته از چنگم

آن قدر در تنهایى خود غرق هستم كه -
آیینه میگوید برایش مایه ننگم

دارم شبیه هشت ســالِ وحشت از دشمن
با عقده هاى عده اى دیوانه میجنگم

دل میبُرم از دوستان همدلِ دیروز
دل میبَرَم از دشمانِ صاف و یكرنگم

بگذار تا پشت سرم هى صفحه بگذارند
تا حك شود در ذهنشان معناى آهنگم

میترسم از روزى كه بشكافد سر یك دوست
با ضربه ى بى اختیار آخرین سنگم

از زندگى خیرى ندیدم، ساده میگویم:
این روزها تنها براى مرگ دلتنگم

#امید_صباغ_نو
_______________________________________________________
#برای_هیچ_کس
انگار که تکه ای از وجودم شده باشه تنهایی،مثل بچه م،مثل زنم،مثل کسی که دوستش دارم و عمریه که باهامه.
اخلاق های خاصی هم داره،زود ناراحت میشه گاهی که بعد از چند وقت به زور میبرمش مهمونی تا چند وقت از دست م ناراحته،باید دلداریش بدم براش آهنگ بزارم شعر بخونم تا حالش خوب بشه
خوب منم دوستش دارم،ولی خیلی خودخواهِ میگه فقط پیش من باش و جایی نرو
نمیگه،از رفتارش معلومه

جریان خیلی پیچیدس،میدونی چی میگم
شاید ی روز شاعر شدم تو چند تا مثنوی بهت بفهمونمش.
جریان عشق و عاشقیه دیگه میفهمی که چی میگم؟

همه چیز یهو شد
نفهمیدم
درست مثل ی عشق واقعی،اصلا نفهمیدم چی شد،چشمامو باز کردم دیدم تیکه از وجودمه...
با اینکه نه موی وحشی داشت
نه بوی چوب میداد
نه چشمای قشنگی داشت
شاید،نمیدونم شاید منم یکی مثل آقا جان رو داشتم بالاخره ی روزی قهر میکردم و میرفتم پیشش،حتی بعد شش سال
حالا احساس میکنم که قراره تا آخر عمر باهاش بمونم چون نه دایه ای هست که سر ماه از خونه امید برام خبر بیاره
نه آقا جانی که برم پیشش و اون ازم دفاع کنه،که چرا اینطوری کردی با بچم
باید تا آخرش با این عشق تلخ بسازم
_______________
#عکس
Read more
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه ... .
.
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
❤🌹سلام شب خوش
نماز روزهاتون قبول درگاه حق این روزهای عزیز منم ازدعاتون بی نصیب نکنید
#جوجه_لبنانی
براتون هشتک میزنم که رسپیشو ببنید فقط اینسری رو زغال کباب شده و همسرپزه حتی پلو😊😋
#جوجه_کباب_لبنانی_شبنم
Read more
• چطور شد كه مستقل شدي؟ چند وقته؟ تنهايي اذيت نميشي؟(و سؤال هاي مشابهي كه مدام ازم پرسيده ميشه) و تصميم ...
Media Removed
• چطور شد كه مستقل شدي؟ چند وقته؟ تنهايي اذيت نميشي؟(و سؤال هاي مشابهي كه مدام ازم پرسيده ميشه) و تصميم گرفتم توي اين پست در موردش بنويسم. يادمه از بچگي با شنيدن حرف ها و آرزوهاي پدرم در مورد آينده ي عزيز دٌردونه هاش(من و خواهرم پريسا) و پر و بالي كه به ما مي داد، مستقل شدن(استقلال مالي و شخصي) بزرگترين ...
چطور شد كه مستقل شدي؟ چند وقته؟ تنهايي اذيت نميشي؟(و سؤال هاي مشابهي كه مدام ازم پرسيده ميشه) و تصميم گرفتم توي اين پست در موردش بنويسم.
يادمه از بچگي با شنيدن حرف ها و آرزوهاي پدرم در مورد آينده ي عزيز دٌردونه هاش(من و خواهرم پريسا) و پر و بالي كه به ما مي داد، مستقل شدن(استقلال مالي و شخصي) بزرگترين هدفم شد.
شروعش از ١٩ سالگي با قبولي توي دانشگاه اتفاق افتاد، دانشگاه در شهري كه ساعت ها با شيراز فاصله داشت. بعد از اون، چند سال رو با خانواده م زندگي كردم تا بتونم درآمدي كه از كارم بدست مياوردمو، پس انداز كنم و بالاخره از ٥سال پيش كاملا مستقل شدم.
لحظه هاي خوب و بدي كه از ياد نميره. يهو يه جا چشماتو باز مي كني و مي بيني كه تنهايي ميري خريد، تنهايي تلويزيون مي بيني، تنهايي غذا مي خوري، تنهايي كولر سرويس مي كني، آهنگ گوشي ميدي، تنهايي يه گوشه ي حياط مي شيني و كتاب مي خوني، دخل و خرجت تا آخر ماهو حساب مي كني كه كم نياري، تنهايي فكر مي كني، براي آدم هاي عزيزو دور ِ زندگي ت دلتنگي مي كني، تنهايي مي خندي، گريه مي كني و ... اينجاست كه بلد شدي تنهاييتو زندگي كني.
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f49c"></span> یه روزی دلت تنگ میشه برام یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی یه جایی به یادم قدم می‌زنی پای خاطراتو وسط ...
Media Removed
یه روزی دلت تنگ میشه برام یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی یه جایی به یادم قدم می‌زنی پای خاطراتو وسط می‌کشی... . دلت تنگ میشه واسه خنده هام واسه طرز را(ه) رفتنم.... رفتنم چه بارون غمگینی می باره نه؟ چه زخمایی جا مونده روی تنم . یه چیزی بگو مانعم شه نرم یه حرفی که معنیش میشه بمون سوالی که از من ... 💜
یه روزی دلت تنگ میشه برام
یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی
یه جایی به یادم قدم می‌زنی
پای خاطراتو وسط می‌کشی...
.
دلت تنگ میشه واسه خنده هام
واسه طرز را(ه) رفتنم.... رفتنم
چه بارون غمگینی می باره نه؟
چه زخمایی جا مونده روی تنم
.
یه چیزی بگو مانعم شه نرم
یه حرفی که معنیش میشه بمون
سوالی که از من بپرسه کجا؟
جوابی که لبخند شه بینمون
.
سوالای غمگینی تو ذهنمه
کی اندازه‌ی من تورو دوست داشت؟
مقصر نبودی عوض شد یهو؟
مقصر نبودم منو جا گذاشت؟!
.
کسی مثل من عاشقت بود؟ نه!
چجوری تونستی بامن بد بشی؟
کسی مثل من نه! نمی‌فهمتت
چجوری تونستی ازم رد بشی؟
.
شبا بی ستاره دلت می‌گرفت
توو دنیای تو آسمون کاشتم
حواسم بهت بود تنها نشی
خودم حال و روز بدی داشتم
.
یه روزی دلت تنگ میشه برام
یه روزی که دیره، ولی دور نیست!
دلم تنگه اون روز... اما برو....
کی گفته کسی جز تو مغرور نیست؟
.
#اهورا_فروزان
#ترانه
.
شعر در #کانال موجوده. لینک در قسمت بیوگرافی...
Read more
. آهنگ داغون منتشر شد <span class="emoji emoji1f60d"></span> . بمبه بمب عالیه :) . دیدی از آخر این قصه ترسیدی... . تا چهارتارو دور و ...
Media Removed
. آهنگ داغون منتشر شد . بمبه بمب عالیه :) . دیدی از آخر این قصه ترسیدی... . تا چهارتارو دور و برت دیدی ازم بریدی.... . . جونم به لب رسیده زیر بارونم بوی تو میده این خیابونم داغونم.... . . به اشتراک بگذارید . از کانال سلطان احساس مجیدخراطها دانلود کنید . ‏https://t.me/joinchat/AAAAADvOy9WAid4btASVIQ . . . #p_s #سلطان_احساس #بمب # #هنرمندان #اهنگ #اهنگ_جدید #داغون #جمعه #بارون #داغونم #تنهایی .
آهنگ داغون منتشر شد 😍
.
بمبه بمب عالیه :) .

دیدی از آخر این قصه ترسیدی...
.
تا چهارتارو دور و برت دیدی ازم بریدی.... .
.
جونم به لب رسیده زیر بارونم بوی تو میده این خیابونم داغونم....😔
. .

به اشتراک بگذارید 🌹
.
از کانال سلطان احساس مجیدخراطها دانلود کنید 👇
.
‏https://t.me/joinchat/AAAAADvOy9WAid4btASVIQ
.
.
.
#p_s #سلطان_احساس #بمب # #هنرمندان #اهنگ #اهنگ_جدید #داغون #جمعه #بارون #داغونم #تنهایی
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ...
Media Removed
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی ... .
قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی قلم‌های آرایش دستم بود حواسم بود که کمرنگ باشه با چاشنی شیکی! درسته توی ایرانیم اما تو با تربیت انگلیسیت حساسیتهای خودت رو داری برای نیم‌روز ملیح و ساده بدون پوشوندن نقصها اما با اعتماد به نفس فراوان...رسیدم گل‌فروشی همیشگی به‌خاطر تو هنوزم بعد اینهمه سال بهم میگه سلام خانوم مهندس دستم رو باز میذاره تا انتخاب کنم و گلهارو ساده میبنده چون میدونه قرار توی گلدونهای خونه‌ بچینیمشون...چقدر خوبه اینقدر نظم و آشنایی...سلام‌علیک گرم و آشنای نگهبانی رد شدن از راهروی خنک مجتمع خودم رو در آینه‌ی انتهایی تماشا میکنم چقدر عوض شدم تو این سالها...میرسم پشت درب چوبی‌ قهوه‌ای سوخته‌ی خونه‌ی تو ، این درب برای من سرآغاز ورودم به جهان دیگه‌ای بود ، دور از جهان‌سوم پر از زوایای تازه...
از همون پشت درب بوی سیگار وینستون قرمزت با عطر تلخت و عود چوب صندل مشامم رو پر میکنه ، میرسم بغل مهربونت پایانی برای ناامنی‌های زندگیم و هم‌کلام شدن با تو راه‌حل میده به تموم دغدغه‌های فکر و دلم ، قند توی دلم آب میشه وقتی یه نگاه به دست گل میندازی و یه نگاه به چشمام و میگی تو که قشنگترین گلی اینکارا چیه ، خودت بذارشون توی گلدون میدونی که کجاست و کدوم ؟ امروز ترمه سبزه روی میز با ست نقره‌‌ارو چیدم باقیش به سلیقه‌ی خودت که بهش باور دارم ، تازگی ببخش به خونه از بودنت ، فقط با سکوت و لبخند تماشات میکنم میری میشینی روی مبل همیشگیت و عینکت رو به چشم میزنی و با دقت ریز رفتارهام رو زیر نظر میگیری...
تو هرساعت معاشرت با تو چند ساعت بزرگ میشم شبیه به اونچه که ازم توقع داری ، در به موقع‌ترین زمان شات اسپرسو معروفت رو برام میاری ، اولین قهوه‌ارو از دستای تو گرفتم و سالها با مزه‌مزه کردن تلخیش قد کشیدم توی سکوت تمام این سالهای آشنایی رو مرور میکنم نگاهم رو میچرخونم گوشه‌ی سمت چپ خونه ، اونجایی که پیانو‌ خوش نشسته و نور آفتاب عصرگاهی کلاویه‌هارو روشن کرده ، دلم میخواست میرفتیم پشت پیانو و با هم به نت‌ها جون میدادیم ، درسته خیلی چیزا عوض شده ، جونمون رو روزگار و اتفاقاتش کم کرده اما هنوزم قهوه‌های تو برام دلچسب‌ترین طعم دنیاست...
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۴/۱۷
Read more
Loading...
به یادم باش ... خواننده: #محسن_داداشى _ ترانه: #بابک_صحرایی _ موسيقى: اميرعباس حسن زاده یه وقتایی به یادم باش یه وقتایی که تنهایی شاید یک لحظه حس کردی چه دردی داره تنهایی . یه مردی عاشق تو بود که ویرون شد توو رویاهاش اگه یادی ازم مونده یه وقتایی به یادم باش . تموم دنیا بعد تو پر از بن بسته ... به یادم باش ... خواننده: #محسن_داداشى _ ترانه: #بابک_صحرایی _ موسيقى: اميرعباس حسن زاده
🌹❤️🌹
یه وقتایی به یادم باش یه وقتایی که تنهایی
شاید یک لحظه حس کردی چه دردی داره تنهایی
.
یه مردی عاشق تو بود که ویرون شد توو رویاهاش
اگه یادی ازم مونده یه وقتایی به یادم باش
.
تموم دنیا بعد تو پر از بن بسته و دیوار
ولی از هرجا رد میشم تو رو حس می کنم انگار
.
تو رو هر لحظه می بینم توو هر جایی از این تقویم
من و تو با هم انگاری همه جای جهان بودیم
.
تو از دنیای من دوری که من از زندگی دورم
یه برگم اول پاییز که غرق بغض و دلشوره م
.
مگه میشه که از یادت برم دور شم به این زودی
هنوز یادمه اون روزا تو هم عاشق من بودی
.
@mohsendadashi_original
Read more
دورت بگردم... دور اون ضریحی ک هواااااااشو کردم خودت میدونی... ک فقط خود تویی دواااای دردم دورت ...
Media Removed
دورت بگردم... دور اون ضریحی ک هواااااااشو کردم خودت میدونی... ک فقط خود تویی دواااای دردم دورت بگردممممممم:'( آرزو داااااارم حتی شد جنااااازمو "حرم" بیاااارن:'( گریم گرفته... مث بچه مرده هااا گریم گرفته کدووم گناااهم منو از تو و تو رو ازم گرفته.... دلمممممم گرفته... دل من از عااالم ... دورت بگردم...
دور اون ضریحی ک هواااااااشو کردم

خودت میدونی...
ک فقط خود تویی دواااای دردم
دورت بگردممممممم:'( آرزو داااااارم
حتی شد جنااااازمو "حرم" بیاااارن:'( گریم گرفته...
مث بچه مرده هااا گریم گرفته

کدووم گناااهم
منو از تو و تو رو ازم گرفته.... دلمممممم گرفته...
دل من از عااالم و آدم گرفته

بده پناااااااهم...
نوکرت بهوووونه ی "حرم" گرفتههه...
دلم گرفته:'
Read more
سلام این آقارو اکثراً میشناسیم من که از بچگی باهاش خاطره دارم وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا ...
Media Removed
سلام این آقارو اکثراً میشناسیم من که از بچگی باهاش خاطره دارم وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا و تصویر و توضیحات جالبش میدیدم و تو سرم رویای رسیدن به همچون جایی و بودن جای اون آقارو که حتی اسمشم نمیدونستمو، داشتم شغل مورد علاقم همین بود همین که برم تو دل حیات وحش و ساعت ها و روزها و ماه ها زندگی ... سلام
این آقارو اکثراً میشناسیم
من که از بچگی باهاش خاطره دارم
وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا و تصویر و توضیحات جالبش میدیدم و تو سرم رویای رسیدن به همچون جایی و بودن جای اون آقارو که حتی اسمشم نمیدونستمو، داشتم
شغل مورد علاقم همین بود
همین که برم تو دل حیات وحش و ساعت ها و روزها و ماه ها زندگی و رفتار حیوانات رو از نزدیک بررسی کنم و بتونم از نزدیک خیلیاشونو لمس و نوازش کنم و روزامو در کنار اونا بگذرونم…
هر بار با دیدن مستندهاش کلی خیال پردازی میکردم و از آفریقا و ساوان تا جنگلهای آمازون و استرالیا سفر میکردم و گونه های جانوری مختلفو از نزدیک میدیدم و بررسی میکردم و تو عشقم غرق میشدم…
بچه بودم و فکر میکردم این کارارو دامپزشکا انجام میدن!
براهمین هرکی ازم میپرسید دوس داری چیکاره بشی؟ میگفتم دامپزشک!
روزا گذشت و بزرگ شدم و فهمیدم این کار دامپزشک نیست، ولی نمیدونستم کار کیه، تو رسیدن به عشق و هدفم شکست خوردم و سرخورده زندگیمو ادامه دادم…
بازم مستندهای این آقارو میدیدم ولی با افسوس و بدون رویاپردازی…
تا چندماه پیش، تو سن ۲۸سالگی، بالاخره فهمیدم از چه راهی میشه مسیر مورد علاقمو برم!
راهشو با کمک خدا پیدا کردم و دوباره کل وجودم سرشار از عشق و خواستن شد…
حالا بازم مستندهای آقای اتنبرو رو نگاه میکنم…
ولی اینبار بازم مثل بچگیام با رویاپردازی و عشق و علاقه و امید
اینبار میدونم اسم این آقا دیوید اتنبروئه
اینبار با دانش بیشتر، دانش اینکه تقریبا میدونم شروع این راهو از کجا باید رفت
گرچه نمیدونم مسیرم چیه و به کجا و کی میرسم، ولی همین قدم اول و شروعش برام سرشار از عشق و خواستنه…
هنوز وارد راه مورد علاقم نشدم، ولی همین که میدونمش برام قدِ یه دنیا انرژی و انگیزه و امید ایجاد کرده…
به خاطرش از خدا خیلی ممنونم…

از آقای دیوید اتنبرو هم باید ممنون باشم،
کسی که یه عمر زندگیشو (بالای ۶۰سال) با عشق، برای ساخت برنامه های مستندی گذاشت که یه دختر بچه از یه کشور خیلی دور برنامه هاشو ببینه و به عشق و هدف وجودیش پی ببره و با تمام بالا پایین های زندگیش، بالاخره یه روزی با کمک خدا راه ورود بهشو پیدا کنه…

ورود من به این مسیر، نمیدونم امسال باشه یا سال دیگه یا حتی چندسال دیگه، ایناش مهم نیست
حتی اینم مهم نیست که هیچ دید و ذهنیتی نسبت به مسیر پیش روم و آیندم و سختیاش ندارم
مهم اینه که با تمام وجودم میخوامش و این راهیه که حاضرم کل عمر و زندگی و حتی جونمو براش بزارم…

امیدوارم خدا کمکم کنه و از شما هم میخوام لطف کنید و برام دعا کنید
مرسی 🙏

#DavidAttenborough
#Wildlife
#Environment
Read more
Loading...
به ۲۳ سالگی: سال قبلی که گذشت پر از رابطه های اشتباه بود رابطه هایی که به دلایل مختلف قطع شد آدم هایی ...
Media Removed
به ۲۳ سالگی: سال قبلی که گذشت پر از رابطه های اشتباه بود رابطه هایی که به دلایل مختلف قطع شد آدم هایی ک اومدن عمیقا دوست داشته شدن و بعد نمیدونم چرا رفتن آدمایی که اومدن بشون اعتماد نشد و رفتن آدمایی که اومدن و بعد دور انداخته شدن آدمایی که فقط برای سو استفاده اومده بودن آدمایی که اونقدر شرمنده ام جلوشون ... به ۲۳ سالگی:
سال قبلی که گذشت پر از رابطه های اشتباه بود رابطه هایی که به دلایل مختلف قطع شد آدم هایی ک اومدن عمیقا دوست داشته شدن و بعد نمیدونم چرا رفتن آدمایی که اومدن بشون اعتماد نشد و رفتن آدمایی که اومدن و بعد دور انداخته شدن آدمایی که فقط برای سو استفاده اومده بودن آدمایی که اونقدر شرمنده ام جلوشون ک باید بذارم ک برن .
من هم پشمونم هم نیستم .هم عذر میخوام از ۲۲ هم نه. sorry not sorry. بدون هیچ حس شاعرانه گی بدون هیچ احساس لطیف و بدون هیچ خیالبافی ای تو رو شروع میکنم. نه میتونم قول بدم ک دیگه اشتباه نمیکنم نه میتونم بگم که خودم و بقیه رو بخشیدم . خیلی چیزا رو نمیدونم که میخوام بفهمم و خیلی چیزا رو میدونم که کاش نمیدونستم.
تنهام ولی نه خیلی شاید اندازه بقیه شاید بیشتر شاید کمتر. هنوزم میترسم اما کمتر از همیشه. سخته ولی دلم میخواد همه چیو درست کنم شاید بیشتر از همیشه.
شاید من و تو با هم خوب باشیم شایدم نه .
هیچی مطمئن نیست ۲۳ جان.
هیچی.
ولی با همه اینا من هنوزم خوشحالم!
#تولد_تولد_تولدم_مبارک
#۲۳
پ.ن اعتراضی: دوست داشتم مث بچه گیام تبریکای زیاد و جشن بزرگ داشته باشم ولی خب دوستا و فامیلای من مث مردم بابل پخش و پلای این ور و اونورن!😐
پ.ن خشمگین: ازم میپرسن تو دی ماهی نبودی و مورد داشته ک تو ابان بم تبریک گفتن... ولی خب بازم ممنون از این دوستان!😫
پ.ن خوشحال: خانمی شدما!... قبلنا فک میکردم ۱۷ سال خیلیه!😆
Read more
‎«« ماه مبارک رمضان »» ‎زندگی با بد و خوبش شکل یک بازیه اما ... ‎در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید . ‎_آقا این بسته نون چند؟!؟ ‎فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! ‎پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: ‎نمیشه کمتر حساب کنی؟!؟ ‎توی اون لحظه توقع شنیدن هر جوابی ... ‎«« ماه مبارک رمضان »»
‎زندگی با بد و خوبش شکل یک بازیه اما ...
‎در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید .
‎_آقا این بسته نون چند؟!؟
‎فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
‎پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
‎نمیشه کمتر حساب کنی؟!؟
‎توی اون لحظه توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که بشنوم !!!
‎نه، نمی شه !!!
‎ پیرمرد، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرد بسته ی نونو سر جاش گذاشتو از مغازه خارج شد!!!
‎ شیکستم...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم فقط نگاه کردم.
‎از نگاه غمگینش، فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
‎ ... ‎این مبلغ بینهایت ناچیزو پرداخت کردم !!!
‎به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نونو بهش برسون! از مغازه زدم بیرون.
‎پیرمرد به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شد، که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
‎چه حس قشنگی بود...
.
‎اون روز به نیمه رسید...
‎یه دختر بچه که تقریبا هفت تا هست سال داشت . ‎با لبخند به سمتم اومد
‎ازم فال میخری؟
‎ لپشو گرفتمو گفتم چند؟
‎_فالی دو هزار تومن
‎ کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
‎با ناراحتی بهش گفتم، اصلا پول ندارم!
‎با جوابی که ازش شنیدم، خودم بخاطره اتفاقی که امروز افتاد، داخله سوپر مارکتو می گم
‎توو خودم غرق شدم...
‎_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!!
‎ این جملش چند بار توی ذهنم بازخونی شد،
‎_یه فال مهمون من باشید !!! ‎از اینهمه تفاوت بین آدمها تعجب کردم .
‎ یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
‎که صاحب یه مغازه ی لوکس توو خیابان ولیعصر نزدیکایه پارک ساعی داخله شهر تهران بود
‎از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت، درسته کارش بود، اما می تونست طوری رفتار کنه که حداقل پیرمرد توو خودش نشکنه و شاید با برخورد مناسب و یا با کلمات زیبا، طوری صحبت کنه که با شیکستن غرورش ( پیرمرد ) مغازرو ترک نکنه .
‎حالا یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم از دو هزار تومنش می گذشت شاید بخاطره سنش یا هر چیز دیگه، نمی دونم ...... ‎اما شاید این اتفاق های کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
‎"مرام و معرفت نه به سنه، نه به دارائی و نه به سطح سواد !!!
‎معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
‎ ‎ امیدوارم، از ته دلم می خوام و از خدای خودم، که صاحب قلب بزرگ دستش هیچوقت خالی نباشه که با قلب پاک و بخشندش دنیارو گلستون کنه.
‎دوستون دارم
‎علیرضا رحمانی🍂
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_پانزدهم
بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج سال زودتر زدم بودم بیرون الان زندگی‌ای برات می‌ساختم که دوست نداشته باشی روز شب شه. میگفت اینجا این شکلیه چرا نمیخوای قبول کنی؟ میگفت این مردم عوض نمی‌شن فقط فراموش میکنن؛ تو چی میخوای بنویسی که باورشون عوض شه؟ میگفت به نظرت اگه پس فردا برای بچت تعریف کنی که بابابزرگت بخاطر یه دستگاه ویدیو و دو تا فیلم هندی سه ماه افتاده زندان باورش میشه؟ درست میگفت اما چاره‌ای نداشتم. یه سری بار شکستنی بهم دادن و گفتن حواست بهش باشه. شاید اگه اون روز لعنتی بجای رفتن تو کلاس دکتر توکلی زده بودم به یکاری الان دربه‌در دنبال جور کردن دو زار پول واسه خونه نبودم. یا اون روزی که سر کلاس کارشناسی ارشد استاد بلند بلند خندید و گفت که با کارشناسی ارشد مهندسی آی تی داری تو حوزه کتاب کار می کنی و همه زدن زیر خنده بهم بر خورده بود؛ اوضاع با امروز زمین تا آسمون فرق داشت و موقع اسباب‌کشی تعداد کارتن‌های کتاب دو برابر اسباب و اثاثیه زندگیم نبود. همیشه تو این روزا وسایل خونه رو همین طور بی‌نظم می‌ریزم تو کارتون اما کتاب‌ها رو با دقت جدا میکنم. یک سری از این کتاب‌ها نباید ازم جدا بشن. میذارمشون تو کارتون و روش با ماژیک مشکی می‌نویسم «شکستنی». اینا رویاهای یک سری آدم بودن که بیخیال دنیا شدن و فقط نوشتن و نوشتن تا شاید یک روزی یک جای این کشور خراب شده، نظر یکی نسبت به این شیوه از زندگی برگشت؛ این افکار شکستنی هستن. همه این آدم‌ها خودشون رو به در و دیوار زدن تا شاید یکم زندگی شبیه به ادبیات بشه اما مگه شد؟ 10 جلد کلیدر خونیدم اما مگه گل محمدی به دادمون رسید؟ مگه شد به مارال‌های زندگی‌مون برسیم؟ مگه شد این خونه یکم بوی موندن بگیره؟ ما سربازهای بی‌دفاعی بودیم که وقتی پا تو میدون ادبیات گذاشتیم، تبدیل به انسان‌های گمنامی شدیم که هیچ وقت به خونه برنگشتن. موندن کار ما نبود. هر سال باید بارمون رو بذاریم رو کولمون و انقدر از اون منطقه دور شیم که شتر دیدیم ندیدیم تا ترکش‌های آدم‌هایی که دیدیم، رویاهامون رو سوراخ سوراخ نکنه. ما فقط یاد گرفتیم که بنویسیم و سر همینه که با همه یک جور صحبت می‌کنیم و باید یکی باشه که یادمون بندازه، کلمه دوست داشتن شنیدنیه نه نوشتنی.
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #اسباب_کشی
Read more
. ‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته ...
Media Removed
. ‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته بشه شاید تلنگری شد...همیشه به سید بودنم اونم طباطبایی هم از سمت پدر و هم مادر ته دلم مینازیدم و حس میکردم خدا باید تافته جدا بافته گونه باهام مهربونی کنه و به دادم برسه ، فکر میکردم خیلی اوقات بدی‌ها ... .
‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته بشه شاید تلنگری شد...همیشه به سید بودنم اونم طباطبایی هم از سمت پدر و هم مادر ته دلم مینازیدم و حس میکردم خدا باید تافته جدا بافته گونه باهام مهربونی کنه و به دادم برسه ، فکر میکردم خیلی اوقات بدی‌ها مال همسایه‌اس نه من ! شاید در عمل بروزش نمیدادم اما ته دلم و زمانی که خام بودم این باور برام بود و گاهی توی ناکامی‌ها بیشتر از حالت عادی غر به خدا میزدم...مشکلات ریز و درشت رو مثل هر آدمی همیشه داشتم اما یک سال و چند ماه پیش که دومینو‌ ناکامی‌های من استارت خورد بارهای اول توی دردام خیلی بلند و طلبکار داد میزدم خدا خدا چرا ولی به مرور روز و زمان از شدت صدام کم شد...وقتی تاوان لجبازی که با خودم کردم و انتخاب غلطم مثل یه سیلی محکم از خواب خرگوشی بیدارم کرد ، وقتی در شرف این بودم که بازنده‌ی کلمه‌ی مهم سلامتی باشم و دچار سخت‌ترین بیماری بشم و از این دکتر به اون دکتر تنهایی کوبیدم و رفتم و اومدم و دردم فقط از اعصاب بود و استرس بی‌امان و نمیخواستمم اذیت مضاعفی بشم برای خانواده و بار و دردش رو تنهایی به دوش کشیدم تا کم کم رفع شد و حالا باید کلی برسم به خودم بشم همون شاداب و خوش قبلی...وقتی باز تو یه اتفاق دیگه قدره یه ترمز با پایین رفتن از گاردریل فاصله داشتم و ماه‌هاست کشمکش اداری و شدن و نشدن پیش‌روم هست ، وقتی خیلی از هدفها و کارام دور شد ازم بخاطر شرایط فعلی وقتی بخاطر ظاهر رنگی زندگیم بارها قضاوت شدم و بی دلیل محکوم اما از ته دل نیاز داشتم به حامی و مرهم و نبود هیچ ناجی واقعی ، وقتی خیلی قصه‌های تلخ پیش اومد که بیشتر بسط نمیدم بهشون که نشه مرثیه‌خوانی روز عیدی ، یه چیزی رو خوب فهمیدم خدا فرقی بین بنده‌هاش نمیذاره من باید اینو یاد میگرفتم : ) خدا همیشه با هممون هست پا به پامون تو دردا میاد صبوری میکنه تا پخته بشیم تا یاد بگیریم فردیت رو ، تا بفهمیم هممون مثل همیم و هرکدوم تو زندگی باید سخت و آسون رو به جون بخریم و بلدش بشیم، پشت در مطب دکتر و پشت در اتاق شورا و تو تعمیرگاه و تو دل این شهر همه منتظریم و در تلاش برای رفع دغدغه‌هامون ، خدا برای هممون هست و وقت میذاره بی‌فرق، این ما ادمهاییم با طاقتهای متفاوت ، که اگه فقط داد بزنیم و بلد بازی نشیم اگه پخته نشیم و بینا نشیم روی حکمتش یه جور دیگه یه جا دیگه باز تکرارش میکنه اینقدر تا بفهمیم و یاد بگیریم...
(ادامه در کامنت اول)
Read more
. تاریخ: شش فروردین نود و پنج ساعت: 00:00 مدت ها پیش، من تو شرایط بدی بودم ... خیلی بد ... فضای دورم ...
Media Removed
. تاریخ: شش فروردین نود و پنج ساعت: 00:00 مدت ها پیش، من تو شرایط بدی بودم ... خیلی بد ... فضای دورم خیلی تاریک بود و شعرام بوی بدی گرفته بودن ... خیلی عجیب بود که دقیقا توی همچین زمانی، یه آدم وارد زندگی من شد ... شایدم یه فرشته؟ ... همراه با اولین نسیم های زمستونی ... مدت زیادی نگذشت که منو دیوونه ... .
تاریخ: شش فروردین نود و پنج
ساعت: 00:00

مدت ها پیش، من تو شرایط بدی بودم ... خیلی بد ...
فضای دورم خیلی تاریک بود و شعرام بوی بدی گرفته بودن ...
خیلی عجیب بود که دقیقا توی همچین زمانی، یه آدم وارد زندگی من شد ... شایدم یه فرشته؟ ... همراه با اولین نسیم های زمستونی ...
مدت زیادی نگذشت که منو دیوونه خطاب می کردن ... "چرا همه جای میز مدرسه ت نوشتی نسیم؟" "این نسیم کیه اصا؟" ... قرار نبود به کسی توضیح بدم ...
ولی الآن می خوام بگم ... (لااقل جزئی)
می خوام بگم زندگیم چه طور تغییر کرد ...
زندگی کسی که "خواهر داشتن" رو معمولا پراکنده و کوتاه تجربه کرده بود ...
اما این تجربه فرق داشت!
فقط "خواهر صدا زدن" و "خواهر صدا شدن" نبود
تکیه گاه احساسی یی که هیچ وقت گرماش ازم دور نشد ...
تو خیلی از موقعیت های بد زندگیم نجاتم داد ... فکرش بهم امید می داد!
میشه مبالغه حسابش کرد اما مهم احساس قلبی منه
.
.
.
اون موقعی که ازش پرسیدم تولدت کیه ،،،
احتمالا نمی دونست چرا .... یادمه گفت "واهایی" (البته بیش تر کشیدش!) ... و یادمه که این آوا رو زبون منم افتاد! ...
و وقتی شش فروردین پارسالو به دلایلی عجیب و غریب از دست دادم، خدا می دونه چه قدر گریه کردم ...
اما خب ...
شش فروردین نود و پنجه و ... هم من، هم اون، هم مجسمه ای که همیشه منو یادش می ندازه، هستیم ...
این کادوی منه، در حالی که حرفام اصلا اون طور که می خواستم نشد ...
نمی دونم ... شاید سال دیگه حرفام قشنگ تر باشه ...
شایدم نه ... چون هر بار میام بنویسم هیجان برم میداره و ...
به هر حال آرزو داشتم اولین نفر باشم که تبریک میگم ^^
به عنوان خواهری که همیشه خواهریتو حس کرده ^^
برات آرزوهای عجیب و غریب دارم!
برای خودم و تو هم همین طور :)
حالا شاید بعدا بهت گفتم 😂😂
خیلی دوست دارم ... هیچ وقت ... هیچ وقت فراموش نمی کنم چه اتفاق همیشگی قشنگی تو زندگیم هستی ^^
هستی که هنوز که هنوزه هر روز جزء بیست و هفت رو به همون نیت همیشگی می خونم ...
هستی که الآن بغض دارم و چشمام پره ...
ان شاء الله که همیشه لبخند داشته باشی و زندگیت آروم آروم باشه خواهرم ^^
از: بدترین خواهر دنیا، واسه بهترین خواهر دنیا ... ^^ ...
.
@emperatore_asemani مث من آرزو کن یه روز بیام بهت بدم این کادو رو ^^ زود بیام که سالای دیگه بهش اضافه نشن :| وگرنه بارم سنگین میشه ها!!
Read more
. از مرگ؟ خیلی می‌ترسم، خیلی زیاد امروز وقتی حالم بد شد، اون جا که گذاشتنم روی برانکارد و داشتن میبردنم ...
Media Removed
. از مرگ؟ خیلی می‌ترسم، خیلی زیاد امروز وقتی حالم بد شد، اون جا که گذاشتنم روی برانکارد و داشتن میبردنم سمت آمبولانس، چیزی که میدیدم آسمون آبیِ آبی بود، ابرای سفید و تمیز و قلمبه و یه نسیم خنک هم داشت میومد و میپیچید لای روسریم که از سرم افتاده بود، دیگه مهم نبود که نفسم به شماره افتاده بود و چشمام داشت ... .
از مرگ؟ خیلی می‌ترسم، خیلی زیاد
امروز وقتی حالم بد شد، اون جا که گذاشتنم روی برانکارد و داشتن میبردنم سمت آمبولانس، چیزی که میدیدم آسمون آبیِ آبی بود، ابرای سفید و تمیز و قلمبه و یه نسیم خنک هم داشت میومد و میپیچید لای روسریم که از سرم افتاده بود، دیگه مهم نبود که نفسم به شماره افتاده بود و چشمام داشت سیاهی میرفت، کجا داریم رفتن و دل کندن از زمین با پایان به این قشنگی؟
ولی چی میشه که رفتن و سخت میکنه؟
________
بغض سارا که ترکید و محیا که داشت با تمام وجود تلاش می‌کرد که قوی باشه و نذاره من توی اون وضعیت اشکش و ببینم، صدای بچه‌ها که با اورژانس حرف میزدن و اسپری سالبوتامول میزدن برام و .. همش انگار خیلی ازم دور بود، کم و بیش میشنیدم، انگار که در حال غرق شدن باشم و آدمایی از روی آب صدام کنن، خودم و از کف دریا بکشم بالا و چنگ بزنم به دستاشون که بیشتر توی آب فرو نرم
________
نفس‌ها که یکی درمیون میشه و به شماره میفته خون کمتر به مغز میرسه و مغز انرژیش و ذخیره میکنه برای کارای مهم، اولویت‌بندیش هم اینجوریه که حرکت دادن دست و پا و بدن رو میذاره کنار، میشی فلج و بی‌حرکت
اینجا بود که گفتم خدایا این دیگه عدالت نیست، این واقعا عدالت نیست که من برای چندمین بار از حرکت بایستم
اولین بارم نیست که میخوام دستم و بلند کنم و نمیتونم، که میخوام روی پاهام بایستم و نمیتونم، حالا یه دور بیدار میشم و میبینم پاهام رو حس نمی‌کنم که دکترا اسمش رو میذارن گیلن‌باره، یه دور مثل امروز نفس کم میارم و نمیتونم هیچ حرکتی کنم که میشه‌ حمله‌ی تنفسی آسم
حین غرغر کردن توی دلم، چشمم داشت بدو بدوی سارا رو میدید از پذیرش به داروخانه و دنبال دکتر، و محیا که از برانکارد بلندم می‌کرد و میذاشتم روی تخت رادیولوژی و سرم و ماسک اکسیژن میداد دست پرستار، و داداش بزرگه که خودش و رسوند که تر و خشکم کنه، که بغلم کنه و دستم و بگیره وقتی دارم گریه می‌کنم از درد سوزنی که فرو کردن توی شاهرگم
خدا بود که بهم گفت عدالتم اینه، سخته ولی تنها نیستی، حالت خوب نیست اما ببین اینایی که بهت دادم فرشته‌های منن که شدن فرشته‌های نگهبان تو، تحمل سختی رو داری با اینا؟
و منم که همیشه تحمل سختی رو با شماها
_________
روزای سخت که میان و میبینم که چقدر دلِ نگران هست برام، تازه میفهمم که خدا هزار برابر چیزهایی که از من گرفته بهم دوست و خانواده‌ی خوب داده که پشت و پناهن برام
که وقتی بعد از هر روز سختی ازم بپرسن زندگی قشنگه یا نه؟ بی‌برو‌برگرد جواب مثبت بدم به دلگرمی وجودشون توی زندگیم و اینکه موندن برام
Read more
. « آلبوم‌کوچولو<span class="emoji emoji1f446"></span>🏻پُستِ ورق‌زدنی » توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير ...
Media Removed
. « آلبوم‌کوچولو🏻پُستِ ورق‌زدنی » توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچ گاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است. حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. ... .
« آلبوم‌کوچولو👆🏻پُستِ ورق‌زدنی »
توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچ گاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است. حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد. «الیف شافاک / ملت عشق»
برای تازگی هروزم در تلاشم خیلی وقتِ این شکلی‌ام ، واقعیتش داستان طولانی داره که چی شد دختر لوس خانواده یهو رستاخیز شد در رفتار و کردار و مسیر زندگیش و این جاده‌ی پر فراز و نشیب رو برای خودش انتخاب کرد...از اول امسال شاید چندان تازگی نداشت زندگی و کارهام ، خستگی پارسالِ سنگینم خیلی طول کشید تا ازم دور بشه حتی شاید هنوز دور دور هم نشده اما کافیه دیگه ، با رسیدن ماه‌ام میخوام بیش از پیش نو بشم ، رنگ بیشتری مهمون دل و قصه‌ام بکنم ، تازگی‌های بیشتر ، لطفا مثل همیشه برام انرژی+ بفرستین ، هنوز نفسم به جا نیست : ) اما باور دارم به کارما و رسیدن خوب از خوبی‌هاتون که نفس و جان آدمی تازه بشه و قوی شه برای شروع‌های نو ؛ در میون میذارم باهاتون چیا در سر دارم ، امید به خیر و خوشی...🌱
عکسهارو دوست عزیزم رهای خوب @rahashahhatami گرفته ، خوشرنگ ، همونطور که دوست دارم زندگیم باشه...توی این قابها همه‌چی دلخواه من هستن ، رنگها و گلهای موندگار @formeflor که طولانی میمونن و رنگ و زیبایی میبخشن هرجا باشن ، نقش اصیل ایرانی و لبخند با وجود سخت و آسونِ همه‌چی این برام معنای تلاش داره.
حالمون خوب و‌ رنگی 🌸🌱
#گلنویس
۱۳۹۷/۰۲/۲۹
Read more
... من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، ...
Media Removed
... من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، می گی خاله سمیرا نمیشه که باید بریم دکتر، می گم نه ولش کن، می ریم اونجایی که تو دوست داری بری، می گی من اصلا جایی دوست ندارم برم، شما باید بری دکتر، منو می بری بیمارستان، تو منو می بری بیمارستان، منو ... ...
من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، می گی خاله سمیرا نمیشه که باید بریم دکتر، می گم نه ولش کن، می ریم اونجایی که تو دوست داری بری، می گی من اصلا جایی دوست ندارم برم، شما باید بری دکتر، منو می بری بیمارستان، تو منو می بری بیمارستان، منو می بری رادیولوژی، نباید راه برم، می گی خاله سمیرا ویلچر بیارم؟ میاری و من سوار می شم و از اونجایی که من و تو پر از شیطنتهای مشترکیم، همه ی تلاشت رو می کنی که منو بخندونی، می خندیم، توو این همه درد می خندیم، می خندی و حواست نیست که من می فهمم چقدر ترسیدی، چقدر نگرانی، چقدر عصبانی می شی از دست دکتر وقتی جواب درست نمی ده، دستم رو می گیری، هی می گی شما بشین، من هستم، معلومه که تو هستی، تو همیشه هستی و من همیشه عاشقتم، می گی خوب شد من بودم خاله سمیرا، توو دلم می گم خوبه که همیشه هستی شیرین ترین عسل دنیا و نگات می کنم، تو، تو کی اینقدر بزرگ شدی عزیز دلم؟ من و تو کی این همه پر از حرف های مشترک شدیم؟ چه خوبه که بزرگ شدی، چه خوبه که می تونیم با هم پر از راز بشیم، چه خوبه که منو دوست داری، من عاشق دوست داشتن های توام دورت بگردم و متنفر از هر چیزی که بخواد تو رو ازم دور کنه، تولدت مبارک و تمام.
Read more
#علیرضاطلیسچی #توفکرمیکنی_کی_ای (تو چی تو خودت دیدی؟ که فکر کردی من کمم؟) من عاشق ترم ازت که پات وایسادم الان منی که میدونی دل کندن از تو راحت نبود برام من عاشق ترم ازت نرفتم دلم نخواست که قلبم سرم دلم جونم الان اینجوری رو هواست تو بی معرفت شدی رفت میرفتی دلت نمیرفت کل شهر شدن خاطرات تو بی رحم مگه ... #علیرضاطلیسچی
#توفکرمیکنی_کی_ای (تو چی تو خودت دیدی؟ که فکر کردی من کمم؟) من عاشق ترم ازت که پات وایسادم الان
منی که میدونی دل کندن از تو راحت نبود برام
من عاشق ترم ازت نرفتم دلم نخواست
که قلبم سرم دلم جونم الان اینجوری رو هواست
تو بی معرفت شدی رفت میرفتی دلت نمیرفت
کل شهر شدن خاطرات تو بی رحم
مگه کم بودم دیوونت چی بودش دیگه بهونت
پس الان واسه چی دارم میرم
تو فکر میکنی کی ای که ول میکنی میری
نه روزی که من بهت دل دادم تو چی تو خودت دیدی
نه تو چی تو خودت دیدی که فکر کردی من کمم
من این قلبو دادم از دست که هیچ وقت از پیش تو نرم

تو درگیر جا خالی دادنی فکر میکردم که با منی
منه دیوونه میدویدم که تو حتی راه نری
میشد حال و روزم اینجور نشه قلب تو ازم دور نشه
دلت میشد مغرور نشه که شد دیگه هرچی بشه
بی معرفت شدی رفت میرفتی دلت نمیرفت
کل شهر شدن خاطرات تو بی رحم
مگه کم بودم دیوونت چی بودش دیگه بهونت
پس الان واسه چی دارم میرم
تو فکر میکنی کی ای که ول میکنی میری
نه روزی که من بهت دل دادم تو چی تو خودت دیدی
نه تو چی تو خودت دیدی که فکر کردی من کمم
من این قلبو دادم از دست که هیچ وقت از پیش تو نرم
تو فکر میکنی کی ای که ول میکنی میری
نه روزی که من بهت دل دادم تو چی تو خودت دیدی
نه تو چی تو خودت دیدی که فکر کردی من کمم
من این قلبو دادم از دست که هیچ وقت از پیش تو نرم
#popmusic
#alirezatalischi
@alirezatalischioriginal
#tofekrmikonikiee
@alirezatalischioriginal
Read more
خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، ...
Media Removed
خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، فهمت یه طرف/خواب نمیرم اصن نمیره به کتم/که بزنن روی من اتیکت نفهم/من توی روشنایی مصنوعی روزای شما گم میشم/همونطوری که شما توی تاریکی من/دیدم جیره خورای ارشاد درنده/الهام سفید و چادر سیاه چرخنده/داد ... خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، فهمت یه طرف/خواب نمیرم اصن نمیره به کتم/که بزنن روی من اتیکت نفهم/من توی روشنایی مصنوعی روزای شما گم میشم/همونطوری که شما توی تاریکی من/دیدم جیره خورای ارشاد درنده/الهام سفید و چادر سیاه چرخنده/داد زدن عقیده بی ترس و واهمه/بی جنگ و حادثه/بدون هر مقایسه/من جیوه پشت همه آیینه ها رو کندم/گل کردم همه ی آب های زلال رو/برا شکست دشمنام نکوشیدم/من از قبل جنگ با اونا رو برده بودم/وحشت من فروریختن برابر خودمه/من یه شروعی میخوام که از آخر خودمه/من تویی رو میخوام که از خودش تهی ام/تویی که از دور میاد ولی نزدیکمه/نه تویی که نزدیکمه و ازم دور/ذهن تو بهش یاد میدن دنبال نر نره/چون زنای غیر محصنه مجازات صد ضربه شلاق/جنگیدن با تانک نیس/جنگیدن با ذهنته/ذهنتو میکشم به جناح نابرابر/که خدای تو هم میشه با حجم صفر با چگالی بی نهایت/حالا بهم بگو از برفهای بدون بخاری نیومده/از اسکی های نکرده/از دلخوری هاگ های قارچ جنگلی/از نسیم پاییزی نوزیده/از معشوقی که زاده شد برای نرسیدنت/از دوست پسر زن حامله ات/از کتمان حرامزادگی کودکت/از چشم داشتتن پیرمرد پولدار ته کوچه به دختر باکره ات/از خیابانی که در یک شب تو را شکست و شاعر کرد/از میوه فروش محله که عشق کاذب را به تو قالب کرد/تا از تشنگی مرد،ولی آب جوب نخورد/اون گرد باد توی کویر آروم بود/تو ابراهیمی که باید وسط آتیش بسوزه/پس طبقه یکو بیخیال شو،دو رو با سه جمع کن برعکس کن،هدیه به عشقت کن/ولی اینو بدون، یه درخت با ریشه بی میوه/می ارزه به گل بی ریشه خوش بو...
Read more
می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی صهبا جونم هنوزم باور ندارم دیگه نیستی درست مثل یه کابوس که دلم ...
Media Removed
می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی صهبا جونم هنوزم باور ندارم دیگه نیستی درست مثل یه کابوس که دلم میخواد که زودتر ازش بیدار بشم؟ می دونی فقط کافی یه عکس یا خاطره های خوبیت توی ذهنم بیاد وشروع به گریه کنم؟ می دونی مرگت چقدر برام گرون تموم شد؟؟ می دونی حسرت اینو میخورم چرا باید سرمای شدید بخورم و راهت ... می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی صهبا جونم هنوزم باور ندارم دیگه نیستی درست مثل یه کابوس که دلم میخواد که زودتر ازش بیدار بشم؟ می دونی فقط کافی یه عکس یا خاطره های خوبیت توی ذهنم بیاد وشروع به گریه کنم؟ می دونی مرگت چقدر برام گرون تموم شد؟؟ می دونی حسرت اینو میخورم چرا باید سرمای شدید بخورم و راهت اینقدر ازم دور باشه که حتی برای بار اخر باهات وداع کنم و کنارت باشم؟ می دونی اینقدر ازت صهبا و بقیه خانواده ات خجالت میکشم حتی روم دیگه نمیشه تو چشماشون نگاه کنم؟ نمیدونی چقدر سخته؟؟ حسرت دیگه نبودنت؟؟ برای اسمونی شدنت خیلی زود بود 😭😭
Read more
. امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟ حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده ... .
امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟
حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس
اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده
دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده تنگ شده ، انگار به خواب زمستونی رفته ، هرچیزی توی این شهر دلتنگی من رو بیشتر و بیشتر میکنه، انگار آدم هایی که ازم دور شدن هر روزبیشتر و بیشتر توی افکارم قدم میزنن و همراهیم میکنن.
احساس میکنم یه کوله پشتی از آدم هایی که باید کنارم باشن و نیستن هر روزبا خودم میکشم اینور و اونور، هر روز نه ! هر ساعت دارم بهشون فکرمیکنم، کوله هم انقدر سنگین شده داره کمرم رو میشکونه.
دوست دارم دوباره متولد بشم یه طور دیگه، این سری من باشم که میرم ، من باشم که آدم ها برام دلتنگی کنن ، به اینجا که میرسه دوباره میترسم ،میترسم واسه اونهایی که الان کنارم هستن دلم تنگ بشه
به هر حالتی فکر میکنم دیگه جون ندارم
کاش همه چیز پر از خوشحالی بشه ، نه که الان همه اش غصه باشه فقط الان دهنه ی این علامت بزرگتر مساوی به سمت غصه ها رفته...
هرچی هم آدم هارو بیشتر دوست دارم بیشتر از مکالمه باهاشون میترسم حتی موقع تایپ کردن هم انگار میترسم که لرزش صدام یا بغض توی گلوم و ببینن وبفهمن .. این روزها از تنهاییم می ترسم ، می ترسم که بغض توی گلوم به خنده های روی لبم قالب بشه
که شد ... و این من نیستم .
Read more
مدل حل دلتنگى : وقتى كسى ازم دور ميشه كه وجودش هم برام مهم باشه ، اولش اذيت ميشم ، تقلا ميكنم ببينم چى ...
Media Removed
مدل حل دلتنگى : وقتى كسى ازم دور ميشه كه وجودش هم برام مهم باشه ، اولش اذيت ميشم ، تقلا ميكنم ببينم چى شده و اگر به نتيجه نرسيدم ، انگارى از آستانه دردم عبور ميكنه ؛ كلا ميفتم دنبال كارهاى مهم زندگيم كه تو دام خودخوريهاى تلخ نيفتم ؛ بعدا يهو ميبينم ماجراى طرف كلا برام حل شده؛ هنوز دوسش دارم ولى مساله ام ... مدل حل دلتنگى :
وقتى كسى ازم دور ميشه كه وجودش هم برام مهم باشه ، اولش اذيت ميشم ، تقلا ميكنم ببينم چى شده و اگر به نتيجه نرسيدم ، انگارى از آستانه دردم عبور ميكنه ؛ كلا ميفتم دنبال كارهاى مهم زندگيم كه تو دام خودخوريهاى تلخ نيفتم ؛
بعدا يهو ميبينم ماجراى طرف كلا برام حل شده؛ هنوز دوسش دارم ولى مساله ام نيست ديگه
خودش برميگرده ولى ديگه من عبور كرده ام و جايى ديگر از زندگيم ايستاده ام ؛
خواستم بدونيد بعضى سلام و احوال پرسيهاى آدمها واسه خداحافظى كردن آخرشونه ،
دارند آخرين تلاش قبل از تصميم شون را ميكنند💕💕💕💕💕💕💕💕💕 ژله رولی درست کردم پنج رنگ بعد تو قالب چیدم و روش ژله آلورا سرد شده ریختم 😊توت فرنگی ها رو ته قالب چیدم روش ژله آلورا ریختم گذاشتم یخچال ژله که بسته شد روش پانا کوتا ریختم میتونید ژله بستنی هم بریزین 👌
Read more
 #الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
#الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به ... #الهی العفو
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
Read more
تو زندگیم به جز تو خیلی فرصتا بود که بی تفاوت از کنارشون گذشتم نه اینکه منتی سر تو باشه اما برای پیدا ...
Media Removed
تو زندگیم به جز تو خیلی فرصتا بود که بی تفاوت از کنارشون گذشتم نه اینکه منتی سر تو باشه اما برای پیدا کردنت دنیا رو گشتم چه آرزوهای قشنگی که تمامش فقط برای داشتن تو ناتموم موند ولی تو نیمه های راه ازم بریدی واسه همیشه موندنه تو آرزوم موند سرد شدی درد شدی سوخت دلم باختم دور شدی کور شدی سوختمو ساختم تو ... تو زندگیم به جز تو خیلی فرصتا بود که بی تفاوت از کنارشون گذشتم
نه اینکه منتی سر تو باشه اما برای پیدا کردنت دنیا رو گشتم

چه آرزوهای قشنگی که تمامش فقط برای داشتن تو ناتموم موند
ولی تو نیمه های راه ازم بریدی واسه همیشه موندنه تو آرزوم موند

سرد شدی درد شدی سوخت دلم باختم دور شدی کور شدی سوختمو ساختم
تو سیاه چاله ی گونت دله من حبس شد عشقای یک طرفه دیگه برام درس شد

سرد شدی درد شدی سوخت دلم باختم دور شدی کور شدی سوختمو ساختم
سهمم از عشق به تو حسرتو فریاد شد از خدا خواستمو قلبه من آزاد شد

من مغرور و ببین فاصله ی دور و ببین چند تا آهنگو یه شعر از تو برام مونده همین
چی بهت داده خدا لشگر موهای سیاه دیگه عاشق نمیشم من به همین سادگیا

سرد شدی درد شدی سوخت دلم باختم دور شدی کور شدی سوختمو ساختم
تو سیاه چاله ی گونت دله من حبس شد عشقای یک طرفه دیگه برام درس شد

سرد شدی درد شدی سوخت دلم باختم دور شدی کور شدی سوختمو ساختم
سهمم از عشق به تو حسرتو فریاد شد از خدا خواستمو قلبه من آزاد شد @_.nafasiiiii @amirabbasgolab
Read more
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت ...
Media Removed
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم ... .
خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم سه بار جلوی دوربین قرار گرفتم! بار اول ده سال پیش بود که سر مزار مادربزرگم فیلم می‌گرفتن و سه ثانیه از منم هست که توش دستم تا آرنج توی دهنمه و دارم حلوایی که خوردم رو تمیز می‌کنم! دومیش یه فیلم کوتاه درباره فیلم آپارتمان (بیلی وایلدر) بود که خودم ساختم، که چون کسی حاضر نشد توش بازی کنه، مجبور شدم خودم بازی کنم! برای همین توی اون سکانسها مجبور شدم دوربین رو روی طاقچه بذارم تا فیلم بگیره! (چون آخه فیلمبردار هم نداشتم! نمی‌دونم کلا چرا کسی حاضر نبود همکاری کنه باهام!) ولی خب فیلم بازخوردهای بشدت مثبتی برام داشت. یادمه وقتی به جشنواره فیلم جوان فرستادم، آقای تارخ که داور بود فقط یک سوال ازم پرسید: «که اصلا فیلم آپارتمان بیلی وایلدر رو دیدی؟» سومین تجربه‌م هم توی همین خندوانه بود که در حد شش ثانیه جلوی دوربین آقای کریمی توی اتاق اعترافات بودم و نقشم فقط این بود که فکر می‌کردم این اتاق توالت فرنگیه و دنبال دستمال توالت می‌گشتم! که یادمه وقتی بابام دید، گفت: «ای کاش فقط به نویسندگی بسنده کنی! بذار وقتی مُردی حداقل بتونیم الکی ادعا کنیم آدم عمیقی بودی!»
.
ولی از این مسائل که بگذریم، بنظرم نویسنده‌ها خیلی طفلکی‌ان... بذارید چند تا از تجارب خندوانه‌ایم رو بگم براتون:
.
یه بارم حس کردم یکی از بچه‌ها از متنی که نوشتم یه کم ناراحته! حالا چرا این حسو داشتم؟ چون آدمی که دور اول، اول شده بود، دور دوم با متنِ من که در مورد شایسته سالاری بود، نفرِ آخر شد! رفتم گفتم آقا من عذر میخوام. نمی‌دونستم موضوع اینقدر حساسه که نصفش پخش میشه فقط! گفت: کاش میذاشتی آدمای شایسته‌تر در جایگاهت باشن، ای کاش عوض نوشتنِ اون متن، از خودت شروع می‌کردی!
.
سر استنداپ نجات سهیل غلامرضاپور مادرم گفت مهرداد سهیل خیلی بامزه‌س، اگه حذف بشه آق والدینت می‌کنم! گفتم مادرِ من، دیر گفتی، سهیل ضبط شد و اتفاقا حذف شد! ما نمی‌دونستیم سهیل قراره استنداپ نجات اجرا کنه، متن آماده نکردیم! که مامانم گفت: شاید بخاطر همین رفتاراته که بابات چند ساله از خونه بیرونت کرده و جواب سلامت رو هم نمیده! حالم ازت بهم می‌خوره!
.
یکی از نقاط درخشان کاریم سر استنداپ یک چهارم نهایی محمد معتضدی بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
. یکی از سوال هایی که خیلی وقتها ازم پرسیده میشه حالا چه کامنت و چه دایرکت اینه که خب کتاب یا درس بخونیم ...
Media Removed
. یکی از سوال هایی که خیلی وقتها ازم پرسیده میشه حالا چه کامنت و چه دایرکت اینه که خب کتاب یا درس بخونیم که چی بشه؟ یا اصلا چرا کتاب هاتو هایلایت میکنی؟ مگه وقت میشه که برگردی و دوباره بخونی؟تو بی آنست من بالای نود و نه درصد این مسج هارو جواب نمیدم. نه اینکه دوست نداشته باشم برای اینکه احساس میکنم که مبحثیه ... .
یکی از سوال هایی که خیلی وقتها ازم پرسیده میشه حالا چه کامنت و چه دایرکت اینه که خب کتاب یا درس بخونیم که چی بشه؟ یا اصلا چرا کتاب هاتو هایلایت میکنی؟ مگه وقت میشه که برگردی و دوباره بخونی؟تو بی آنست من بالای نود و نه درصد این مسج هارو جواب نمیدم. نه اینکه دوست نداشته باشم برای اینکه احساس میکنم که مبحثیه که نیاز به فکر و صبحت داره. یادگیری اصلا و ابدا سن نداره و خیلی وقتها ممکنه سال‌ها دانشگاه رفته باشیم ولی وقتی ازمون می پرسن خب داری چیکار میکنی یا میخوای توی زندگیت چیکار کنی جواب اینه که نمیدونم!‌این دلیلش همینه که ما نمیدونیم توی زندگی چی رو میخوایم یاد بگیریم یا چیکار میخوایم بکنیم
.
خب حالا حرف اینه که یا نمیدونیم چی کار میخوایم بکنیم و یا اصلا نمیخوایم هیچ کاری توی زندگیمون انجام بدیم. من با گروه دوم کاری ندارم. حرف من گروهیه که نمیدونن و براشون سوال پیش میاد. اگر نمیدونیم توی زندگی چیکار میکنیم اولین قدم اینه که جهت رو مشخص کنیم. خیلی از آدم هایی که توی زندگیشون موفق بودن واقعا از روز اول نمیدونستن که دارن چیکار میکنن. منم نمیدونستم. فقط اینکه میخوام مسیر زندگیم رو مشخص کنم و شخصیتم حول یه محوری محکم بشه
.
میدونستم که میخوام یاد بگیرم ولی اینکه چی و از کجا نمیدونستم. شاید باورتون نشه ولی یه روز ده سال پیش رفتم توی یه مغازه کتاب فروشی میدون انقلاب و به یه دختر خانومی گفتم من یه کتاب میخوام ولی نمیدونم چی. شروع کردم به رمان خوندن تا کم کم شد ده تا بیست تا سی تا و حالا میتونم تشخیص بدم کتابی که میخوام بخرم در سلیقه من هست یا نه. میدونستم میخوام زبانی غیر از انگلیسی یاد بگیرم و یه روز صبح سال ۸۵ بیدار شدم و به مامانم گفتم بریم من کلاس فرانسه ثبت نام کنم. این تجربه‌ها که گفتم با تمام اتفاق های دیگه زندگیم که فقط جهتش رو می شناختم از من امروز ذهنی ساخت که میدونم هدف چیه و چیکار دارم میکنم. پس ما نیاز داریم که در اولین قدم جهت رو مشخص کنیم و باور کنین اگر ندونین به کدوم سمت میخواین حرکت کنین فقط دور باطل میشه و زندگی هر روزش مثل روز قبل میشه
.
وضعیت اقتصادی تغییر میکنه. آدم های زندگی ما تغییر میکنن… خیلی اتفاق ها پیش میاد که از کنترل ما خارجه ولی جهت که مشخص باشه قدم ها کوتاه یا بلند در اون سمت حرکت میکنه. اگر شرایط سخت پیش نیاد زندگی لذت بخش نمیشه و لحظات خوشی که از زحمت ما بدست میاد خوشحالمون نمیکنه. باید با نظم شخصی و برنامه ریزی و پشتکار وارد جهتی شد که میخوایم بریم. هرکی اگه پرسید چرا؟ نیازی نیست جواب بدین. اون درون، شما توی قلبتون جوابو میدونین
Read more
اگه از قديمى هايى، ميشناسيش. اگه نيستى برو اون پايينا تو دل و روده ى پستهاى پارسال و پيرارسال پيدا كن ...
Media Removed
اگه از قديمى هايى، ميشناسيش. اگه نيستى برو اون پايينا تو دل و روده ى پستهاى پارسال و پيرارسال پيدا كن داستانشو. عكس تكرارى نيست. ولى قيمتِ يك استكان شربت تلخ در پاتوقِ تام ميوزيك همچنان مثل سابقه. هر سال كه از بخارست ميام شيكاگو مسافركشى، پنجشنبه در ميون خودمو ميرسونم اينجا و خودمو ميبندم دخيلِ ... اگه از قديمى هايى، ميشناسيش. اگه نيستى برو اون پايينا تو دل و روده ى پستهاى پارسال و پيرارسال پيدا كن داستانشو. عكس تكرارى نيست. ولى قيمتِ يك استكان شربت تلخ در پاتوقِ تام ميوزيك همچنان مثل سابقه. هر سال كه از بخارست ميام شيكاگو مسافركشى، پنجشنبه در ميون خودمو ميرسونم اينجا و خودمو ميبندم دخيلِ بار دم ترانه هاش. بعد از اجرا كه صداش دوباره خفيف ميشه باهم يه گپ كوچيك ميزنيم و نيمه مست برميگردم مسافركشى
پارسال تابستون بود كه بهم گفت زنش، عشق زندگيش "روث" دوباره سرطان گرفته. اولين بار سينه اش بود. دوازده سال قبل. و اينبار مثانه. ايندفعه واسه درمان دير شده بود. تمورها تا جمجمه ش رسيده بودن. پيش بينىِ دكترها بين شيش ماه تا يك سال بود. ازم قول گرفت كه به كسى نگم. نميدونم چرا، ولى وقتى برگشتم بخارست بعد از يكى دو تا ايميل تماسم باهاش قطع شد. آخرين ايميلش رو بى جواب گذاشتم. پاييز تموم شد و زمستون اومد. زمستونِ سخت بخارست. اولِ تابستون بليط برگشت رو خريدم. چهارشنبه ميرسيدم شيگاگو. چه شانسى. چهارشنبه رسيدن و پنجشنبه هم ميرم سر زده بار "ويجيز" وسط اجراى تام خودمو خراب كنم سرش. ولى يك هفته قبل از پرواز، اول از دوست دختر سابقم شنيدم كه حال روث خوب نيست. يكى دو روز بعد هم تام واسم ايميل فرستاد با يك جمله: روث مرد
همين
مُرد
آدمها ميميرن مگه نه
ولى چرا اين زن. اين زن مثل شيشه شفاف بود. شايد اصلن واسه همينه كه مرگ اومد سراغش. روثِ زيبا كه دور تا دور خونش پر از اجسامى بود كه از خيابونها پيدا كرده بود. اجسامى كه فراموش شده بودن و مماسِ زباله دانها منتظرِ هيچ اتفاقى نبودن. مثلِ آدمهاى فراموش شده كه تنها بودن رو پذيرفتن و جاسيگارى هاشون هميشه پُره. روث اين اجسام رو مثل يك كلكسيونر تميز ميكرد و روى قفسه ها ميچيد كنار هم. از انبر دستىِ زنگ زده و برگ و مدفوع خشك شده تا زنجير دوچرخه. تو اتاق شيروانى هم با مس و سنگهاى جور واجور جواهر سازى ميكرد. درامدش ولى كلفَتى بود واسه يه خانوم پولدار. تو حياط هم باغچه اش بود. از پياز و گوجه فرنگى تا شويد و سبزى خوردن. روث تنها باغچه ى محله رو داشت. محله اى خطرناك و نفرين شده كه شبها صداى تق تقِ تفنگبازى مواد فروشا، بك گراندِ زندگىِ اهالى شه
تام تنها شد
تام موند و دو تا سگ و ترانه هاش. يك هفته رفت ميشيگان تو يك مزرعه ى دور افتاده. من چند روز اومدم خونش كه هواى سگها رو داشته باشم. خونه اى كه واسه ى تام معنىِ جديدى داشت. خونه اى كه در و ديوارا و باغچه ى تنهاش كه يواش يواش به تسخيرِ گياههاى هرز در اومده بود، تداعى كننده ى يك مصيبت بود. ادامه دارد
Read more
. ازم نپرس خونم کجاست : درود جاهای همه خالی. . : : . خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم نه! نمی شود. من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس. آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ... .
ازم نپرس خونم کجاست
:

درود
جاهای همه خالی. . :
:
.
خارج، حالت را خوب نخواهد کرد!

رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟
به والله قسم نه! نمی شود.
من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.
آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.

بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند؛ همان طور که ایران را ایرانی ها، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند... فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.

من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.

اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد. اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی... #عرفان_نظرآهاری
. . . 📌 North of Iran, Golestan, Derazno Kordkoy Road
. : 📸 @marcomirzaei . :

#دهگردی # #گلستان #گرگان #کتول #افرود #کمپ #ایر
Read more
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی ...
Media Removed
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه ... در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!
معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
الهي كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن"
Read more
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از ...
Media Removed
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی. بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با ... .
اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی.
بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با دیدنش هر مردی هورمون هاش بالا و پایین می شد و باهاش رویاپردازی می کرد. و درسته که شیطنت های خاص خودش رو داشت و با این و اون زیاد گرم می گرفت. ولی به نظر دختر بدی نمی اومد! جدی میگم. حداقل با من یکی خیلی محترمانه رفتار می کرد. اصلا من و اون در کل سه چهار بار بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم. یک بار فقط واسه سفت کردن شیر حموم خونه ش ازم کمک خواست. یکی دو بار هم ازم پماد گرفت، از همین پمادها که گرم می کنه، می گفت عضلات پشت کمرش تو استخر می گیره و باید حتما ماساژ بده تا خوب شه. همین! تموم صحبت من و اون دختر همین بود و بینمون هیچ اتفاقی نیفتاد. نمی خوام دست پیش رو بگیرم پس نیفتم اما چرا شما فکر می کنید که همه مردها مثل همن؟ چرا فکر می کنید که جنس مذکر حاضره با هر زن و دختر غریبه ای رابطه داشته باشه؟
البته نمیگم من پاک و منزه هستم و تا حالا از این رابطه ها نداشتم، داشتم! نمیگم چون من به مذهب اعتقاد دارم، چون من کتاب های زیادی رو از ادبیات کلاسیک خوندم، چون من باخ و شوپن و موتزارت گوش میدم به دور از هر اشتباهی هستم و تا حالا دنبال اون کارها نرفتم، رفتم! من هم مثل هر مرد دیگه ای یه شب به سرم زد با یه غریبه باشم و خوش بگذرونم.اما آخرش، همون وقتی که دم و دستگاهت آروم میگیره و می خوای احساس آرامش کنی، حالم از خودم بهم خورد. باورت میشه؟ نسبت به اتاقم، لباسم، و تختم احساس تنفر داشتم. حتی دچار وسواس شده بودم، روزی چند بار می رفتم حموم تا عطر تن اون غریبه رو از خودم پاک کنم. تو که من رو خوب می شناسی، می دونی که من عاشق عطر زنونه ام. می دونی که چقدر از حس کردن عطر زن ها و دخترها تو خیابون لذت می برم.
ولی عطر و بوی تن آدم ها روی تخت خواب بحثش جداست.من نمی تونم کسی رو که عاشقش نیستم، کسی رو که واسم یه غریبه ست در آغوش بگیرم و بوکنم. باور کن نمی خوام ادای آدم خوب ها رو در بیارم ولی اون تجربه تلخ باعث شد بفهمم همبستر شدن بدون دوست داشتن، بدون عشق، چندش آور وحال بهم زنه. حالا هرچقدر طرف میخواد خوشگل باشه، خوش هیکل باشه، وقتی خودش و عطرش رو دوست نداشته باشی، رابطه باهاش افسرده ات می کنه.
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین
امیدوارم این کتاب نیز به زودی منتشر شود
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_نه

یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه فکر نمیکردم. زنگ مدرسه که میخورد به هر بدبختی بود خودم رو میرسوندم پایین در خونه تا وقتی با اون پیکان سبز قالپاق کالسکه‌ای میاد، ببینمش و بهش سلام کنم، اونم لپاش گل بندازه، خیلی آروم جوابم رو بده و فوری ازم فرار کنه. بعضی وقتها به قدری از خودم خسته می‌شم که از خودم سوال می‌کنم چند نفر قراره شیر ما رو بدوشن و چند متر جلوتر، بستنی قیفی به خورد ملت بدن. نه چشم رنگی بودم، نه قد بلند، نه از این پسرا که پیرهن چهارخونه می‌پوشن و آستینش رو یکم میدن بالا تا خوب تو چشم بیان. من خودم بودم و نمیتونستم ادای این پسرای شیک و مجلسی رو دربیارم. به خودم می‌رسیدم اما این شکلی نبود که بتونم حواس کسی رو پرت کنم. همه پولام صرف عطری می‌شد که حس می‌کردم تنها سلاحم برای فرار از تنهاییه اما هر کس بهم می‌رسید می‌گفت اسم عطرت چیه؟ بعدش اسم بود که با اسم قاطی می‌شد و آخرش یه اسمی مییومد بیرون که هیچ ربطی به من نداشت. ما جماعت بدبختی هستیم؛ از همون هفت صبح با صدای رو مخ موبایل ساکمون رو میبندینم تا سرمشقی که هزار بار از روش نوشتیم رو دوباره پررنگ‌ترش کنیم. انصاف نیست که هر روز با صدای موبایل از خواب بپرم، دور وبرم رو نگاه کنم و صحنه روز قبل دوباره تکرار شه. محل کار تکراری، آدم‌های تکراری، سیگار کشیدن‌های تکراری، شب‌گردی‌های تکراری. ما همه به یه تکرار رسیدیم و خودمون نمی‌خوایم باور کنیم که این تکرار آروم آروم داره جونمون رو میگره. ما عاشق تکراریم برای همین وقتی یکی گورش رو گم می‌کنه هر روز از خودمون سوال می‌کنیم که چرا نموند تا باز هم این لوپ مسخره رو تکرار کنیم. ما دچار تکرارگردانی شدیم. بعضی کلمات رو به ما بد فهموندن؛ مثلا معنی تکرار از روی ترس تنهایی رو «دوست داشتن» معنی کردن. حالیت هست؟ فریب خوردیم. خیلی مسخرس، بهش می‌گم دوستت دارم و ازم دلیل میخواد. اصلا مگه دوست داشتن دلیل داره؟ من نمیتونم برات دلیل بیارم اما میتونم قول بدم که دوست دارم تکراری‌ترین آدم زندگیم باشی. همین تکرار با تو بودنه که باعث شده این صدای تکراری موبایل رو تحمل کنم. از خواب بیدار شم، کیفم رو بردارم و یک بار دیگه بخوام شانسم رو امتحان کنم تا شاید تونستم برات تکراری شم.
#شهاب_دارابیان
#یادداشت
عکس:
@sahar._.shamsi
Read more
 # . #ماشاالله_لاحول_و_لاقوه_الا_باالله_العلی_العظیم . . . . . #23nisan #23nisanulusalegemenlikveçocukbayramı ...
Media Removed
# . #ماشاالله_لاحول_و_لاقوه_الا_باالله_العلی_العظیم . . . . . #23nisan #23nisanulusalegemenlikveçocukbayramı . . . When he was 10 days old 🦋 . . . . امروز اينجا روز كودك هست و اولين روز كودك آدرين حساب ميشه 🦋🦋 . . لطفا اين كپشن رو تا آخر بخونيد و اگه دوست داشتيد نظرتون رو بنويسيد، ... #
.
#ماشاالله_لاحول_و_لاقوه_الا_باالله_العلی_العظیم .
. . . .
#23nisan #23nisanulusalegemenlikveçocukbayramı 💙
. .
. When he was 10 days old 💙🦋 . .
.
.

امروز اينجا روز كودك هست و اولين روز كودك آدرين حساب ميشه 🦋💙🦋
.
.
لطفا اين كپشن رو تا آخر بخونيد و اگه دوست داشتيد نظرتون رو بنويسيد، مي خوام يه توضيح كوچولو در مورد عكس آدرين بدم. تو اين مدت خيلي از دوستان ازم خواستند كه عكس هاي آدرين رو اينجا به اشتراك بذارم، راستش با اينكه آدرين از همه ي فاميل و دوستانمون دوره و اشتراك گذاشتن عكس هاش باعث ميشه اونها هم از دور شاهد بزرگ شدنش باشند و در كنارش هم من و هم آدرين كلي عشق از شما بگيرم مثل چند تا پست گذشته كه واقعا من رو شرمنده ي محبتتون كرديد ولي نظر من اينه كه به اشتراك گذاري عكس كودكان در اينترنت مخالف حقوق كودكان هست. البته در حدي كه مثلا چندتا عكس روزمره گهگاه مثل هر مادري بذارم رو نميگم ، منظورم رفتار ابجكتيو داشتن با بچه و مدام در معرض دوربين قرار دادن و به اشتراك گذاشتن تمام لحظاتش با ديگران هست. از نظر من اين مخالف حقوق كودكان هست هرچند مي دونيم كه در اينستاگرام مادراني كه عكس هاي كودكشون رو به اشتراك مي گذارند جزو صفحات پرطرفدار هستند ولي خب من ترجيحم اين هست كه حريم شخصي آدرين حفظ بشه تا بعدها وقتي بزرگ شد خودش تصميم بگيره تا چه حد دوست داره زندگيش با ديگران به اشتراك گذاشته بشه. پس لطفا اين دو عكس كه از ده روزگي آدرين گرفته شده رو فقط براي اينكه يادگاري از آدرين باشه قبول كنيد و بعد از اين به همون روزانه هاي من به عنوان "مادر آدرين" برمي گرديم هرچند كه الان ماههاست من اكانتم رو از حالت عمومي به خصوصي دراوردم.
Read more
Loading...