Loading Content...

الان تا خونه

Loading...


Unique profiles
81
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Karimabad, Golestān, Iran, باغ فردوس, Perspolis Teheran
Average media age
840.2 days
to ratio
6.7
. این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد ...
Media Removed
. این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد نوشته فلان کار رو بکن هزاران میلیارد جایزه بگیری. میری سوپرمارکت خوراکی می‌خری عکس عزت‌ا... پورقاز در میاد که روش نوشته بفرست به این آدرس جایزه بگیری. میای خونه تلویزیون رو روشن می‌کنی، می‌بینی ... .
این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد نوشته فلان کار رو بکن هزاران میلیارد جایزه بگیری. میری سوپرمارکت خوراکی می‌خری عکس عزت‌ا... پورقاز در میاد که روش نوشته بفرست به این آدرس جایزه بگیری. میای خونه تلویزیون رو روشن می‌کنی، می‌بینی محمدرضا گلزار بعد از پیمودن تپه‌های رفیع بازیگری، مجری شده و اگه به سوالاش جواب بدی، صد میلیون تومن جایزه میده. چند شب پیش تو خونه، بابام تو اتاق بود و من جلوی تلویزیون منتظر نیمه دوم فوتبال بودم، یهو داد زد: کدوم بی‌شعوری خودپردازِ سرکوچه رو آورده تو خونه؟ گفتم بابا خودپرداز نیست. محمدرضا احمدیه. داره میگه کارت به کارت، پرداخت قبض، خرید شارژ، دریافت موجودی! از اتاق بیرون اومد و نگاه تاسف آمیزی به احمدی انداخت و گفت: این پسره هم روحش رو به اسپانسر فروخته. گفت: حالا چقدر جایزه میدن؟ گفتم: صد میلیون تومن. با شنیدن رقم، یهو سرش گیج رفت و حالش به هم خورد، عق زد و رفت تو دستشویی. رفتم گفتم بابا خوبی؟ گفت آره پسرم. خدا رو شکر که تو دنیای واقعی زندگی می‌کنیم، اگه وسط یه سریال صداوسیمایی بودیم الان حامله بودم. گفتم: آخه چی شد یه دفعه‌ای؟ زد زیر گریه و گفت من باید به یه حقیقتی اعتراف کنم پسرم. گفتم: همون قضیه که من بچه بودم می‌گفتی بده عیدی‌هات رو پس انداز کنم ولی تو همون عید با بچه‌های فامیل تهاتر می‌کردی؟ گفت: نه! گفتم: همون قضیه که داشتی با ريیست تلفنی حرف می‌زدی، خطایی ازت سر زد و گفتی آیدین بود؟ گفت: نه! گفتم: قضیه خانم سلطانی کارمند بایگانی؟ با تعجب گفت: اینم می‌دونی؟ بعد بحث رو عوض کرد و گفت: نه پسرم! سرش رو انداخت پایین و گفت: من پنج سال پیش از بانک صد میلیون تومن پول برنده شدم ولی به شما نگفتم. گفتم: چرا نگفتی؟ گفت: می‌ترسیدم شما هر کدوم سهم‌خواهی بکنید، پول زخمی بشه و نشه باهاش هیچ کاری کرد. گفتم: خب خودت چیکار کردی؟ گفت: هیچ کاری نکردم. دوباره حالش خراب شد و گفت: من هیچ کاری نتونستم بکنم. ازش توضیح بیشتری خواستم. گفت: پنج سال پیش با اون پول می‌خواستم یه خونه بخرم که یه سرمایه‌ای برای شما بشه، یه از خدا بی‌خبری اومد گفت دست نگه‌دار قیمت خونه میاد پایین دو تا می‌خری! منم دست نگه داشتم. سال بعدش فهمیدم از این خبرا نیست و رفتم خونه‌هه رو بخرم، بنگاهی باهام تا خونه اومد، در خونه رو باز کرد... [صدای لرزان بابا] منو برد تو دستشویی... اینجا دیگه بابا به گریه افتاد و سرش رو گذاشت رو شونه‌هام. خیلی ناراحت شدم و سعی کردم دلداریش بدم. فضایی به شدت احساسی
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
Loading...
٧٨٦ بِسْمِ خُداى اَحْدُ واحِدْ جدا از اينكه همه توو اين دنيا زندگى ميكنيم اما هر كسى هم واسه خودش ...
Media Removed
٧٨٦ بِسْمِ خُداى اَحْدُ واحِدْ جدا از اينكه همه توو اين دنيا زندگى ميكنيم اما هر كسى هم واسه خودش يه دنيايى داره كه شايد از بچگى خشت خشت روى هم گذاشته تا ساخته شده منم مثل همه داشتم اين دنيارو ، سخت بود برام واسه خاطره اينكه ، به لطف خدا رو جفت پاى خودم رسيدم به اينى ك الان هستم ساده بگم از طناب كسى نگرفتم ... ٧٨٦
بِسْمِ خُداى اَحْدُ واحِدْ
جدا از اينكه همه توو اين دنيا زندگى ميكنيم اما هر كسى هم واسه خودش يه دنيايى داره كه شايد از بچگى خشت خشت روى هم گذاشته تا ساخته شده
منم مثل همه داشتم اين دنيارو ، سخت بود برام واسه خاطره اينكه ، به لطف خدا رو جفت پاى خودم رسيدم به اينى ك الان هستم
ساده بگم از طناب كسى نگرفتم برم بالا
بلكه خودمم طناب هزار نفر شدم واسه بالا اومدن
بگذريم از اينكه هركى از من رسيد اون بالا اولين كارى كه كرد يه چاقو زد به طناب و دل ما
خلاصه ، دنيايى ك الان حدود سى سال زحمتشو كشيدم بسازم اصل اولش انرژى مثبتى بوده كه دوست داشتم به همه برسونم از طريق موزيك كه تنها فَنى هست كه ادعا دارم سرش
يه وقتايى نميدونيد چه عشقى ميكنم وقتى فيدبك كارامو از كسايى ميبينم ك نكته سنج و دقيق هستن
تمام اين انرژى بر ميگرده به شما هواداران
هوادار ك چه عرض كنم من هوادارشونم
كم و زيادش اصلا ملاك نيست
مهم اينه ك هوادارام خاص هستن
هيچ وقت نخواستم يه لشكر صد مليونى فالور داشته باشم
داستانه همون مثالِ ك ميگفت : ٥ تا ٢٠ دلارى نميخوام يه صد دلارى بستمه 😜

يادم نميره يه شب ك خسته بودم از دنيا از خونه زدم بيرون پياده گَز ميكردم و به اين فكر ميكردم ك كجا خشت كج كاشتم ك حال الانم خوب نيست
توو اين فكر بودم ك يهو صداى يكى از موزيكامو شنيدم، ك چندتا جوون شاد شاده و به قول يه عارفى ، فارغ ز غوغاى جهان ، داشتن دم ب دمِ من ميدادن .
سرمو گرفتم بالا و گفتم دمت گرم الله كه با نشونه هات دل گرمم كردى به دنيام، اخه من از دنيا شادى ميخواستم و بس
سرمو گرفتم رو به آسمون
يه تك ستاره توو آسمونِ سياه داشت سوسو ميكرد
خدا بهم چشمك زد
اين همون نشونه بود
به خدام گفتم تا كى بايد صبر كنم
جواب داد (( وَ ما يوريكَ لَعل اَلساعه تَكونَ قَريباً
تو چه ميدانى شايد موعدش نزديك باشد )) -سوره ى احزاب /٦٣

اونجا بود ك دوباره جون گرفتم و گفتم شكرِت اوس كريم تا حالا ك خوب ساختى برام از اين به بعدشو لاتى تر بساز ... حالا من كه ستاره نيستم
ولى با يه چشمك به همه ى دوستام ميگم ؛ خدارو كم نگيريد ، درسته دنيا سياهِ ولى اميدتونُ نبرين
ختم كلام :
چشمك بزن ؛ اما فقط به خدا❤
اخه ميگن آهويى ك به كفتار چشمك ميزنه لياقت نداره سايه ى شير رو سرش باشه ... يا على
#majideslahi
Read more
. پَسین پَنشمبه رفتم تو بازار کرمون ، میخواستم ببینم راس میگن که کرمونیا بیشتراشون ایرانمنشن؟ بابو ...
Media Removed
. پَسین پَنشمبه رفتم تو بازار کرمون ، میخواستم ببینم راس میگن که کرمونیا بیشتراشون ایرانمنشن؟ بابو چِقَه شلوغ بود ؛ واستادم جلو دکون صصعی رو وَرطرف چارسوق جیق زدم گفتم ایرانمِنِش! یهو دیدم یا ابلفضل ، تقریبا صدوپنجا نفر آدم وَرگشتن به طرفم ( فقط سه تا توریست و دوتا دانشجو و علی زردک خدابیامرز ... .
پَسین پَنشمبه رفتم تو بازار کرمون ، میخواستم ببینم راس میگن که کرمونیا بیشتراشون ایرانمنشن؟ بابو چِقَه شلوغ بود ؛ واستادم جلو دکون صصعی رو وَرطرف چارسوق جیق زدم گفتم ایرانمِنِش!

یهو دیدم یا ابلفضل ، تقریبا صدوپنجا نفر آدم وَرگشتن به طرفم ( فقط سه تا توریست و دوتا دانشجو و علی زردک خدابیامرز تحویلم نگرفتن!) ؛

دیدم بابو، سه شد گفتم: ببخشِن آ مِدی ایرانمنش! دیدم زِنِکا راه افتادن ولی از مردا یِتو وَر دوا کم نشد، پیش خودم گفتم یا قرآن الان یه نافک کتکی میخورم. یه یارویی گفت : " خود کدو آمِدی کار داری دایی؟! گفتم: آ مِدی پسر رمضون.

گفت : کدوووو رمضون دردبلات ؟! . (ایجو دگه بریدم!) گفتم : خو رمضون ايرامِنِش دِگه!

گفت: نه نشد دايي، تو كرمون تا اوجويي كه مَه مِشناسم ، دوزده تو ( ۱۲ تا ) رمضون ايرانمنش داريم كه اسم پسراشون مِديه. الان او يارو قلاچ ميبيني كنار مسگري ايرانمنش واستاده؟ او پسر رمضون شالبافه!

گفتم : كدو رمضون شالباف؟
.
گفت : اي بابو! رمضون برادر رضا گيرمال ، شووِر سكينه فرفرو تراش ، عمو مجيد رِشقال . هموني كه تا پارسال بالا خونه ممد زاغ زندگي ميكرد الان رفته پا سنگ كَر ، تو خونه نيره چپقي ميشينه! ( آمارو حال ميكنين خداييش!) گفتم : هااااا تازه اِشناختمش ، فداي دستت !
.
گفت : خلاصه اگه ميخواي يه حالي به كلاسش بدي تارف مَكن ناموسَن ! اول که مَ خود صُبَت وَشِت حلش میکنم. نشدم سه سوت خود بچا پیجو کرمونیا بریزیم یه مغلته ای بکنیم تمومه دایی گلو ... گفتم : نه نوكرتم فدات. مو بریم 😂
.
(همینا نصفشون ایرانمنشَن. پُش همَن)
ینی پیجمون ایطو آوازِش بدَر رفته . خخخخ 😅😋 .

Admin : @amir_foroozandeh
#kerman #kermooniha #کرمان
Read more
. تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما ...
Media Removed
. تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما از اون کوچکتر زندگی کردم، همراه عموزاده ها و مامان بزرگ مهربونم وعروس عمو(که دخترِ عمه بزرگم میشدن)،روزهای خوشِ کودکی..‌‌. اما از پنج سالگی اومدیم خونه ی فعلیِ مرحوم پاپاجانم روز اسباب کشی رو ... .
تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما از اون کوچکتر زندگی کردم، همراه عموزاده ها و مامان بزرگ مهربونم وعروس عمو(که دخترِ عمه بزرگم میشدن)،روزهای خوشِ کودکی..‌‌.
اما از پنج سالگی اومدیم خونه ی فعلیِ مرحوم پاپاجانم
روز اسباب کشی رو یادمه،بخشی از وسایل رو با تریلی کوچیک کشاورزی انتقال دادن،چون یه کوچه فاصله شون بود..
یادش بخیر
روزهای خوشِ کودکی زیر درختهای گیلاسِ حیاط پاپا جانم گذشت
خونه ی پاپا وسط باغ گیلاس بود،وقتی اواخر فروردین میشد،و من منتظر روز تولدم تا زیر درختهای گیلاس عکس بگیرم،گاهی روز تولدم تمام درختها شکوفه داشتن،گاهی اصلا نداشتن و گاهی هم دیگه شکوفه ها برگ شده بودن،.. جنسِ گیلاسهای حیاطِ پاپا،گوشتی نبود،آبدار و خوشمزه بود...
الان بیشتر درختهاش بخاطر گذر زمان و حوادث مختلف بریده شده وتاحدودی درختهای دیگه جایگزین شده ،فقط دوسه تا درخت گیلاس هست تو حیاط..‌
این درخت هم ک کنارش عکس گرفتیم،درخت خاطره های من و نویدِ،از اولِ عقدمون ک تو همین حیاط بود،اینجا عکس داریم تا همین عیدِ نودو هفت
زمان عقد،ازدواج،بارداری،نیلای سه ماهه ووو،.
هر سری که شمالیم یه عکس باید بگیریم کنارش،بیشتر هم نوید اینجا رو برام مقدس کرده،...
نیلاهم تو سن های مختلف زیر این درخت عکس داره،،چند تاییش تو پیج هست...
عکس دوم،برا عیدِ نودوشش هست..
نگاه کنید،چقد چهره ی نیلا اینجا خانوم تر شده،چه نگاه با معنی داره،تو چشمم انگار یه دخترِ جوونِ که داره نگام میکنه،با سن کمش،تو چشمم بزرگ دیده میشه..(میگفت من کوئینم)
دیروز غروب یکی از دوستان،یه فیلم رو از زمانی تازه از پیشمون رفته بود رو لایک کرد..‌‌
تو همه ی عکسهای انتخاب شده ی اون فیلم خندیده بود، با نگاه کردنش یهو بدطور دلم تنگ شد و یه لحظه باورنکردم چی بر سرم اومده،،،
غروب هم بود،شانس بزرگی ک آوردم مهمون کوچولوی عزیزی داشت میومد پیشم(محیای نازم)،،
یکم به خودم اومدم و زووود مسیر فکرمو تغییر دادمو اومدم تو زمان حال و جامو تغییر دادم و کمی دعا کردم،
گاهی خیلی سخته پذیرفتنِ اینکه روزهای خوشِ مادری کردنم تموم شده..
دوس دارم تمام ایده های جدیدِخلاقانه مو باهاش کار کنم و اون ذوق کنه،،
ایده میاد تو ذهنم،میگم حالا با کی انجام بدیم و خیییلی دلم میگیره از نداشتنش
.
.
پ.ن:خونه ی پس از باران خونه ی عمه ی مرحومم بود ک اون زمان پسر و عروس ونوه هاش اونجا ساکن بودن،روحشون شاد
#دلنوشته #دلنوشته_هام_نادیا #دلنوشته_هام_نادیا_نیلا #دهکده_ی_دوستی #دهکده_ی_دوستان_نیلا #بیادت_مینویسم_آروم_بگیرم_عزیزه_مامان
۹۷.۲.۹
Read more
‌ انتقاد آزاده زارعی از تخریب منزل خانواده ارومیه‌ای . #آزاده_زارعی در اینستاگرامش نوشت: با ...
Media Removed
‌ انتقاد آزاده زارعی از تخریب منزل خانواده ارومیه‌ای . #آزاده_زارعی در اینستاگرامش نوشت: با اسم قانون خونه ي اين پيرزن رو خراب كرديد. جناب شهردار اروميه زمين گرده.يادمه بچه كه بودم پدرم وقتي حياط خونه امون رو آب ميپاشيد اگه يه مورچه اي رو ميديد تو ي اب افتاده خم ميشد و با يه شاخه ي كوچيك نجاتش ...
انتقاد آزاده زارعی از تخریب منزل خانواده ارومیه‌ای
.
#آزاده_زارعی در اینستاگرامش نوشت:
با اسم قانون خونه ي اين پيرزن رو خراب كرديد. جناب شهردار اروميه زمين گرده.يادمه بچه كه بودم پدرم وقتي حياط خونه امون رو آب ميپاشيد اگه يه مورچه اي رو ميديد تو ي اب افتاده خم ميشد و با يه شاخه ي كوچيك نجاتش ميداد.همون موقع ازش درس مهر ياد گرفتم.الان منم مثلا وقتي ميخوام تراس رو اب بپاشم يا گلارو اب بدم چند ساعت وقتمو ميگيره چون مدام نگاه ميكنم مورچه اي رو گرفتار نكرده باشم اين رو از پدرو مادرم ياد گرفته ام يه سوال دارم اقاي شهردار اقايي كه خونه ي همنوع خودت رو شب عيدي خراب ميكني بچه گيت از كي ياد گرفتي انقدر مهربوني رو؟؟؟؟؟؟...اقايون قدرتمند اقاي پست و مقام دار خونه شاه دزدارو هم تخريب ميكنيد ؟؟؟؟؟شما كه در جواب مردم گفتي طبق قانون برخورد كردي با اين پيرزن و دو تا بچه ي سندرمي تا حالا كتاب قرآن رو خوندي تا حالا احاديث رو خوندي كه در مورد ظلم به مظلوم چي گفتند ؟؟؟؟؟؟؟؟ديگه حالم بهم ميخوره از اينكه هر روز تو خبرا و فضاي مجازي ظلمتون رو ميبينمو و كاري از دستمون بر نمياد.اون از دست فروشايي كه انقدر ميزنيدشون كه اگه يادتون نرفته باشه چند وقت پيش يه مرد جلوي بچه اش انقدر از شهرداري چياي محترم كتك خورد تا جون داد.اون از هداياي گرانقدر رئيس آموزش و پرورشتون اونم از كتك زدن كار گرا ي گرسنه اونم از..............درود بر شرفتون.درود بر مردانگيتون.درود بر شير پاك خوردتون. امام صادق ع:هر كه ظلمي كند به سبب آن ظلم در جانش يا مالش يا فرزندانش گرفتار شود.
امام باقر ع:از شيعيان ما نيست كسي كه به مردم ظلم كند.
پيامبر اكرم:از نفرين هاي مظلوم بترسيد كه ميان آن و خدا حبابي نيست.... و هزار تا ايه و حديث در اين مورد لطفا فقط رو پيشونياتون داغ نزاريد كاش تخريب نميكرديد كاش خونه هاي تخريب شده رو اباد ميكرديد.پيرزن عزيز ايران ما ،تو هم مثل زلزله زده ها در چادر زندگي كن اينجا كسي صداي شما را نميشنود و به كسي بر نميخورد كه تو هم مثل هم وطنانت در چادر بخوابي.البته اينجا به قبر مرده هام رحم نميكنن .قبر مرده هارو هم تخريب ميكنند يادمون نرفته با آرامگاه پدر ارژنگ امير فضلي چه كردند.
@azadeh_zareie
@salamcinama
Read more
با اسم قانون خونه ي اين پيرزن رو خراب كرديد. جناب شهردار اروميه زمين گرده.يادمه بچه كه بودم پدرم وقتي ...
Media Removed
با اسم قانون خونه ي اين پيرزن رو خراب كرديد. جناب شهردار اروميه زمين گرده.يادمه بچه كه بودم پدرم وقتي حياط خونه امون رو آب ميپاشيد اگه يه مورچه اي رو ميديد تو ي اب افتاده خم ميشد و با يه شاخه ي كوچيك نجاتش ميداد.همون موقع ازش درس مهر ياد گرفتم.الان منم مثلا وقتي ميخوام تراس رو اب بپاشم يا گلارو اب بدم چند ... با اسم قانون خونه ي اين پيرزن رو خراب كرديد. جناب شهردار اروميه زمين گرده.يادمه بچه كه بودم پدرم وقتي حياط خونه امون رو آب ميپاشيد اگه يه مورچه اي رو ميديد تو ي اب افتاده خم ميشد و با يه شاخه ي كوچيك نجاتش ميداد.همون موقع ازش درس مهر ياد گرفتم.الان منم مثلا وقتي ميخوام تراس رو اب بپاشم يا گلارو اب بدم چند ساعت وقتمو ميگيره چون مدام نگاه ميكنم مورچه اي رو گرفتار نكرده باشم اين رو از پدرو مادرم ياد گرفته ام يه سوال دارم اقاي شهردار اقايي كه خونه ي همنوع خودت رو شب عيدي خراب ميكني بچه گيت از كي ياد گرفتي انقدر مهربوني رو؟؟؟؟؟؟...اقايون قدرتمند اقاي پست و مقام دار خونه شاه دزدارو هم تخريب ميكنيد ؟؟؟؟؟شما كه در جواب مردم گفتي طبق قانون برخورد كردي با اين پيرزن و دو تا بچه ي سندرمي تا حالا كتاب قرآن رو خوندي تا حالا احاديث رو خوندي كه در مورد ظلم به مظلوم چي گفتند ؟؟؟؟؟؟؟؟ديگه حالم بهم ميخوره از اينكه هر روز تو خبرا و فضاي مجازي ظلمتون رو ميبينمو و كاري از دستمون بر نمياد.اون از دست فروشايي كه انقدر ميزنيدشون كه اگه يادتون نرفته باشه چند وقت پيش يه مرد جلوي بچه اش انقدر از شهرداري چياي محترم كتك خورد تا جون داد.اون از هداياي گرانقدر رئيس آموزش و پرورشتون اونم از كتك زدن كار گرا ي گرسنه اونم از..............درود بر شرفتون.درود بر مردانگيتون.درود بر شير پاك خوردتون. امام صادق ع:هر كه ظلمي كند به سبب آن ظلم در جانش يا مالش يا فرزندانش گرفتار شود.
امام باقر ع:از شيعيان ما نيست كسي كه به مردم ظلم كند.
پيامبر اكرم:از نفرين هاي مظلوم بترسيد كه ميان آن و خدا حبابي نيست.... و هزار تا ايه و حديث در اين مورد لطفا فقط رو پيشونياتون داغ نزاريد كاش تخريب نميكرديد كاش خونه هاي تخريب شده رو اباد ميكرديد.پيرزن عزيز ايران ما ،تو هم مثل زلزله زده ها در چادر زندگي كن اينجا كسي صداي شما را نميشنود و به كسي بر نميخورد كه تو هم مثل هم وطنانت در چادر بخوابي.البته اينجا به قبر مرده هام رحم نميكنن .قبر مرده هارو هم تخريب ميكنند يادمون نرفته با آرامگاه پدر ارژنگ امير فضلي چه كردند.
Read more
Loading...
روزمرگی من با انفولانزا<span class="emoji emoji1f44a"></span>ورق بزنید❣❣ سلام به تمام بزرگواران ... الان ۳هفته ای میشه درگیر آنفولانزا ...
Media Removed
روزمرگی من با انفولانزاورق بزنید❣❣ سلام به تمام بزرگواران ... الان ۳هفته ای میشه درگیر آنفولانزا هستیم نمیدونم چی بگم از بعضی مادرهای بیفکر بابا خوب بچه ات مریضه اول سلامتیش مهمه بعد درسش تازه فکر کنم همچین مادرایی فکر درسشونم نیستن والا...پسرم تو مدرسه مریض شد با تب ۳۹و نیم رسوندنش خونه ... روزمرگی من با انفولانزا👊ورق بزنید❣❣
سلام به تمام بزرگواران ...
الان ۳هفته ای میشه درگیر آنفولانزا هستیم😷 نمیدونم چی بگم از بعضی مادرهای بیفکر بابا خوب بچه ات مریضه اول سلامتیش مهمه بعد درسش✏ تازه فکر کنم همچین مادرایی فکر درسشونم نیستن والا...پسرم تو مدرسه مریض شد با تب ۳۹و نیم 😓رسوندنش خونه و تا به الان درگیر این ۳تا بودمو هی بهم دادن و خودمم گرفتم اما چاره ای نداشتم جز تحمل بعد این مدت دلشون یه قرمه سبزی خواست که تو عکسها قبل و بعدش هست مثل جراحی بینی😄
و این مدت تا تونستم اب هویج و سیب و سوپ و شلغم به خوردشون دادم🍜.
ولی خدایی کمی به عواقب کارمو فکر کنیم من اگه بچه مریض بفرستم مدرسه ممکنه کسی پدرش قلبشو عمل کرده باشه و انفولانزا براش سم باشه یکی مثل من چند تا بچه داشته باشه و یا هر اتفاق دیگه ای در ضمن بچه شما باید خوب باشه تا درس رو بفهمه الانم معلم کلاسشون مریض شده😔😔
چقدر نطق کردم ...
مرسی از تمام دوست جونی های خووووودم❤💜 که این مدت بفکرم و بیادم بودن و دستورهای درمانی فوق العاده ای دادن دوستون دارم هوارتا❤❤❤
#قرمه_سبزی #آنفولانزا #پسر #عشق #مادر #خانه #دوستی #پدر #غذا #مریضی
Read more
.. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. همين الان. ندارم ولى! بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا ...
Media Removed
.. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. همين الان. ندارم ولى! بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم. ندارم ديگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب ....! يه روز مامانم اومد گفت زود باش. پرسيدم چرا؟ گفت سورپرايزه! و كلن دكور خونه رو ... .. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد.
همين الان. ندارم ولى!
بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم.
ندارم ديگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب ....!
يه روز مامانم اومد گفت زود باش.
پرسيدم چرا؟ گفت سورپرايزه!
و كلن دكور خونه رو تو ده دقيقه عوض كرد و زنگ در رو زدن.گفت چشماتو ببند.
دستمو گرفت برد دم در.گفت حالا چشماتو باز كن.باز كردم ديدم يه پيانو ياماها مشكى، همونى كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ويترين ديده بودمش دم در بود.
همونى بود كه من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خيلى جا خوردم. گفت چى مى گى؟
گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟. پيانو رو آوردن گذاشتن اون جایی تو خونه كه مامان خالى كرده بود.
من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى از خودم پرسيدم آخه حالا پيانو به چه درد من مى خوره! من كه خيلى سال از داشتنش دل كندم. ده سالى تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشيدش.
اولين عشق زندگیم رفت فرانسه، اون جا با يه مرد فرانسوى كه چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج كرد.
منم كه نمى خواستم قبول كنم از دست دادمش شروع كردم داستان ساختن. ته داستانم هم اينطورى تموم مى شد كه يه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اينجورى بود كه داره همه ى تلاشش رو مى كنه كه برگرده.
اين وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى كرد. بعد از هفت سال دیدم چاره اى ندارم جز اينكه با واقعيت مواجه شم.
شروع كردم به دل كندن. من هى دل كندم و هى خوابش رو ديدم كه برگشته. تا اینکه بلاخره واقعا دل كندم!
چند سال بعدش تو فيس بوك اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟من خيلى وقته كه دل كندم!
يه دوستى داشتم خیلی صبور بود.
عاشق يه دختری شده بود كه فقط يك ماه باهاش دوست بود. اون يك ماه كه تموم شده بود، مونا رفته بود پى زندگيش!
بعد چند سال يه روز بهش گفتم دل بكن . خودت مى دونى كه مونا بر نمى گرده. گفت من صبر مى كنم. هر كارى هم لازم باشه مى كنم. يك سال بعد رفت پيش يك دعا نويس.
شش ماهه بعدش با مونا ازدواج كرد. اون روزا دوست بيچاره ام خيلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره!
دو سال بعد شنيدم جدا شدن.دیدمش خيلى عصبانى بود. پرسيدم چرا. گفت مونا اونى نبود كه من فكر مى كردم.
گفتم مونا همونى بود كه تو فكر مى كردى، ولى اونى نبود كه الان مى خواستى. مونا اونى بود كه تو اون روزا، همون چندسال قبل خواستى كه باشه، و وقتى نبود، بايد دل مى كندى...من الان دلم کیک شکلاتی میخاد... الان....
Read more
Loading...
من بچه بودم فک کنم مدرسه م نمی رفتم، یه خونه ی قدیمی بزرگ داشتیم، ما یه طرف حیاط بودیم، دو تا خانواده دیگه که مستاجرمون بودن اون طرف حیاط، یکی شون خیلی خانواده هنرمندی بودن هنوزم هستن، آقای حکایتی اومده بود خونه ی اونا ، اینکه منو خواهرم چقدر ذوق کردیم و چه جوری دیدیمشون واقعن یادم نیست، ولی یادمه بهمون ... من بچه بودم
فک کنم مدرسه م نمی رفتم، یه خونه ی قدیمی بزرگ داشتیم، ما یه طرف حیاط بودیم، دو تا خانواده دیگه که مستاجرمون بودن اون طرف حیاط، یکی شون خیلی خانواده هنرمندی بودن هنوزم هستن، آقای حکایتی اومده بود خونه ی اونا ، اینکه منو خواهرم چقدر ذوق کردیم و چه جوری دیدیمشون واقعن یادم نیست، ولی یادمه بهمون نفری یه کتاب قصه داد . کتاب خودم و کامل یادمه.
.
.
.
.
این بزرگداشت یه دنیا حال منو خوب کرد . آقای حکایتی شما یه قسمت پر رنگ و خوشرنگ کودکی ما هستین. ایشالا همیشه شاد و سلامت باشید.

@bahram.shahmohammadloo
.آقای حکایتی شما اون قصه ها رو تعریف کردین ، ولی ما حواسمون جمع نشد که نشد که نشد 😊 بازم گول خوردیم و گول خوردیم .
.
پ ن۱: یکی از فانتزی های بچگیم این بود که همیشه دلم می خواست یکی از اون شخیت ها که حیوون های عروسکی بودن باشم
پ ن ۲: من هر چقدر توو بچگی عروسک بازی و بازی کلن دوست نداشتم عاشق برنامه های تلوزیون بودم ، شاید تنها چیزی که نسل من تووش شانس آورد و الان اثری ازش نیست همون برنامه ها بود .
Read more
... زمان بچگی ما نه اینترنت بود، نه موبایل، کامپیوترم آنچنان نبود مثل الان، تهش یه تلوزیون سونی ۱۴ ...
Media Removed
... زمان بچگی ما نه اینترنت بود، نه موبایل، کامپیوترم آنچنان نبود مثل الان، تهش یه تلوزیون سونی ۱۴ اینچ بود و یه ضبط دو کاسته و پفک و آدامس عسلی و صبح تا ظهر کارتون و برنامه کودک، بعدشم ظهر تا شب فوتبال تو زمین خاکی، تا میرفتیم خونه مادر بزرگ از همون اول تو حوض حیاط آب بازی میکردیم تا اخرش طوری که فقط ... ...
زمان بچگی ما نه اینترنت بود، نه موبایل، کامپیوترم آنچنان نبود مثل الان، تهش یه تلوزیون سونی ۱۴ اینچ📺 بود و یه ضبط دو کاسته📼 و پفک و آدامس عسلی و صبح تا ظهر کارتون و برنامه کودک🎭، بعدشم ظهر تا شب فوتبال تو زمین خاکی⚽، تا میرفتیم خونه مادر بزرگ از همون اول تو حوض حیاط آب بازی میکردیم تا اخرش طوری که فقط با کتک و دعا نویسی و این طور کارا میشد مارو از آب جدا کرد🌊.ماشالله مهارت خاصی هم بچه های دهه 70 در ساخت و تجهیز خونه با بالش و لحاف داشتن که دوامش از خیلی از خونه های الان بیشتره🏡.بالاترین خواستمون این بود که وقتی کارنامه مدرسه رو گرفتیم اگر خوب بود برامون توپ یا دوچرخه بخرن نه تبلت و لپتاب💻. از دعوا ها و فوتبال با بطری نوشابه و مسخره بازی های مدرسه که بگذریم، یخمک خریدن ها و بستنی خوری هامون وقت امتحانات خرداد و کلی خاطره ی خوب و بد دیگه... همه و همه لذت بخش ترین دوره ی زندگی هستن که کاش باز تکرار میشدن.💜💚
....
ما هر چی نداشتیم حداقل #بچگی کردیم.
....
📆18 آذر 1396📆
Read more
. [ زمان داره به سرعت می‌گذره بارها تصمیم گرفتی میتونستی نقاش خوبی بشی میتونستی خوشنویس خوب، ...
Media Removed
. [ زمان داره به سرعت می‌گذره بارها تصمیم گرفتی میتونستی نقاش خوبی بشی میتونستی خوشنویس خوب، خیاط آرایشگر و یا نوازنده خوبی بشی بیشتر از پنج بار توو کلاس زبان انگلیسی ثبت نام کردی تکلیفت با خودت روشن نیست به همه کارها فکر کردی خیلیاشون شروع کردی اما فقط شروع کردی از ادامه خبری نبوده زود خسته ... .
[ زمان داره به سرعت می‌گذره
بارها تصمیم گرفتی
میتونستی نقاش خوبی بشی
میتونستی خوشنویس خوب، خیاط آرایشگر و یا نوازنده خوبی بشی بیشتر از پنج بار توو کلاس زبان انگلیسی ثبت نام کردی
تکلیفت با خودت روشن نیست
به همه کارها فکر کردی
خیلیاشون شروع کردی اما فقط شروع کردی از ادامه خبری نبوده
زود خسته میشی
بعد دنبال بهونه میگردی و اگرهات شروع میشه
.
اگه پدرم ...
اگه مادرم ...
اگه با یکی دیگه ازدواج کرده بودم
اگه میرفتم تو یه کشور اروپایی
اگه ارثمو نمی‌دادم به فلانی و...
این اگرها تموم نمیشه که هیچ تا فردا صبح یه اگه دیگه بهش اضافه میشه
وقتی هدف نداشته باشی
وقتی تلاش و پشتکار نداشته باشی همین میشه که شده .
بعدا شروع میکنم
بذار پول دستم بیاد
بذار هوا گرم بشه
بذار بچه ام بزرگتر بشه
بذار برم دانشگاه
بذار سربازیم تموم بشه
کی پس این اگرها و بذارها و بشه‌هات تموم میشه ؟؟؟؟؟؟
.
همه شهر دنبال کار میگردن همشون تحصیل کرده اما هیچ تخصصی نیست
خب اگر یک سال از تمام عمر تلف شده‌ات رو پیش یه آرایشگر
مکانیک
کاسب
خیاط
گرافیست
باغبون
مکانیک
شاگردی کرده بودی الان شرایطت این نبود
بازم این مطلب رو میخونی و میگی راست میگه اگه من ...
رها کن گذشته رو .... رها
هیچ کس به کمکت نمیاد پاشو یه تصمیم خوب بگیر
تنبلی رو تموم کن
از قدم‌های کوچیک‌تر شروع کن صدتا کارو باهم انجام نده و یکی یکی قدم‌هاتو بردار
نمیخواد تو همه کارا ماهر بشی
هرکاری که میکنی رو دقیق و درست تمومش کن
از کارای عقب افتاده از کارای خونه شروع کن
و تمومشون کن، تموم .
به خودت قول بده تا کاری رو تموم نکردی کار دیگه ای رو شروع نمیکنی
قبل از خرید
قبل از مشارکت
قبل از ازدواج
قبل از تحصیل
قبل از شروع کسب و کار جدید
حتما با چند نفر مشورت کن
تا وقتت‌و برای ای کاش‌ها و اگرها هدر ندی
تا وقتت‌و توو دادگاهها و توو بلاتکلیفی زندگی هدر ندی
لای در نایست پاشو
یا برو بیرون یا بیا تو .
اگه همه اون کارای قبلی رو بکنی بازم همینجایی هستی که الان هستی
پس کار و ایده و روش جدیدی رو امتحان کن
نگو از شنبه (امروز همون شنبه‌ست)
از امروز شروع کن
از چشم و هم چشمی و آی مردم چی میگن هم دست بردار.
تو اگه توو مشکل گیر بیفتی مردم یه قرون بهت نمیدن. ]
مهراب‌حیدری
.
همین شنبه ☺️💪🏼
Read more
این روزها با یه مرغ عشق هلندی هم خونه شدم که شاید همین روزها به خاطر از دست دادن جفتش این قفس رو به سمت اون ...
Media Removed
این روزها با یه مرغ عشق هلندی هم خونه شدم که شاید همین روزها به خاطر از دست دادن جفتش این قفس رو به سمت اون دنیا که نمی دونم کجاست ترک کنه جالبه چقدر وجه مشترک هست بی ما دوتا هر دو توی قفس زندگی می کنیم من توی قفس دنیا و تنم و اون توی قفس سردو بزرگش هر دو تا زمانی که در کنار چیز یا کسی که عاشقش بودیم زندگی می کردیم ... این روزها با یه مرغ عشق هلندی هم خونه شدم که شاید همین روزها به خاطر از دست دادن جفتش این قفس رو به سمت اون دنیا که نمی دونم کجاست ترک کنه
جالبه چقدر وجه مشترک هست بی ما دوتا
هر دو توی قفس زندگی می کنیم من توی قفس دنیا و تنم و اون توی قفس سردو بزرگش
هر دو تا زمانی که در کنار چیز یا کسی که عاشقش بودیم زندگی می کردیم خوش بودیم و سرشار
و اصلا زندان رو نمیدیدیم
و الان هر دو ما قفس بهمون فشار میاره، شاید به زودی هم خونه جدید من و بمیره و شاید. . . .
Read more
Loading...
[قسمت28] عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست ...
Media Removed
[قسمت28] عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست دادیم و درحالی که هردو به خاطر چهره ی مضحک پسرتازه وارد میخندیدیم داشتیم! در واقع اون زمانی که من از خنده دستهامو روی صورتم گذاشته بودم دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و توی یک حرکت لبهاشو به لبهام چسبوند بعد ... [قسمت28]
عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست دادیم
و درحالی که هردو به خاطر چهره ی مضحک پسرتازه وارد میخندیدیم داشتیم!
در واقع اون زمانی که من از خنده دستهامو روی صورتم گذاشته بودم دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و توی یک حرکت لبهاشو به لبهام چسبوند
بعد ازاینکه متوجه شدم اون برای بوسه پیش قدم شده محکم کمرش رو برای جلوگیری ازهر پشیمونیه احتمالی گرفتم و تند و به سرعت شروع به بوسیدنش کردم
بعداز یک ماه رابطه ی سرد و خشک این عجیب ترین اتفاقه بین ما محسوب میشد
و شب،بعداز خوردن شام دونفره توی پیست بعدازاینکه دلیل اون بوسه رو پرسیدم جواب شگفت انگیزی گرفتم!!
-ما دوستیم نه؟پس این نباید انقدر غیرعادی باشه!
یعنی به این سرعت عاشقم شد؟من روی چندین ماه حساب باز کرده بودم!
قدرت و تاثیر تو روی دخترها باورنکردنیه لیام!لبخند ژکوندی توی آیینه به خودم تقدیم کردم و از خونه خارج شدم
صدای زنگ موبایلم بلند شد و قبل از لمس دستگیره ی در ماشین بدون نگاه کردن به شماره پرسیدم:یه نفر از ترس اینکه من به قرار نیام دو بار تا الان باهام تماس...
-با کسی قرار داری؟؟
لبخندم محو شد و به سرعت صداموصاف کردم:شما؟
-احمق!به شماره نگاه کن!
-از کجا میدونی که نکردم؟؟
-چون الان دقیقا کنار در بسته ی خونه ات ایستادم و به قیافه ی خنده دارت زل زدم!
با این وجود نمیخندم چون فکر نمیکردم با کسی قرار داشته باشی و حالا باید برگردم خونه!!
موبایلم رو قطع کردم و به نایل که با چهره ی پر از تمسخرش به سمتم میومد نگاه کردم
-متاسفم که ازت دعوت نمیکنم بیای تو!
ابروهاشو بالا داد و با تعجب تکرار کرد:نمیذاری بیام تو؟
دستم رو روی دستگیره ی در فشار دادم و جواب دادم:من قرار دارم از دیدنت خوشحالم نایل اما باید برم پس..
-هی احمق!من نیومدم به تو سر بزنم!
خندیدم:میدونی برای اینکه نشون بدی ضایع نشدی حرف مزخرفی زدی!
-اما من اینجام چون خونه ی دختری که باهاش دوست شدم نزدیک خونه ی توئه
لبهامو جلو دادم:خوبه که دیگه سینگل نیستی!
-حداقل اونقدر باهمه ی دخترهای شهر نبودم که مجبور شم با یه لزبین دوست شم!باور نمیکنم لی!دقیقا چه مرگته؟
نفسم رو با فشار بیرون دادم و دستم رو روی گردن نایل کشیدم
-تو همه چیزو نمیدونی!
-خوشحال میشم اگه بهم بگی..
خدایا اون داره با من شوخی میکنه نه؟؟
-گوش کن هالسی الان منتظر منه و من بعدا بهت میگم ک..
-الان لیام
لبهامو برای فرو نکردن دندون هام توی گوشت بدن نایل روی هم فشردم و دستم رو به ماشین تکیه دادم
-من با اون دوستم چون فقط میخوام تاحدودی باهاش بازی کنم!
Read more
, پَريروز كه رفته بودم پياده روي به يكي از مغازه هاي محلي گفتم ميشه لطفاً فردا براي من سه كيلو نعناي ...
Media Removed
, پَريروز كه رفته بودم پياده روي به يكي از مغازه هاي محلي گفتم ميشه لطفاً فردا براي من سه كيلو نعناي تازه و محلي بيارين ، با مهربوني بهم گفتن بله حتما ميارم ، فردا ساعت ٩ صبح بياين ببرين، ديروز صبح ساعت ٩ رفتم تا وارد مغازه شدم گفتن خانوم من فراموش كردم شما ٣ كيلو نعنا ميخواستي يا ٢٠ كيلو؟؟!!!! 😯😯 الان ... ,
پَريروز كه رفته بودم پياده روي به يكي از مغازه هاي محلي گفتم ميشه لطفاً فردا براي من سه كيلو نعناي تازه و محلي بيارين ، با مهربوني بهم گفتن بله حتما ميارم ، فردا ساعت ٩ صبح بياين ببرين،
ديروز صبح ساعت ٩ رفتم تا وارد مغازه شدم گفتن خانوم من فراموش كردم شما ٣ كيلو نعنا ميخواستي يا ٢٠ كيلو؟؟!!!! 😯😯 الان هم ٢٠ كيلو آوردم😲😲
عذاب وجدان گرفتم از اينكه بخاطر سه كيلو اين بنده خدا رو به دردسر انداختم😉😅
گفتم ولي من خدمتتون عرض كردم سه كيلو نعنا براي شربت ميخوام ، بيست كيلو آخه ميخوام چكار؟!😅😅😅
پرسيدم حالا چكار ميكنيد بقيه ي نعنا رو؟
بازم با مهربوني گفتن اشكال نداره شما سبب خير شدي، بقيه شو ميبرم خونه خانمم پاك ميكنه خشك ميكنه ميارم اينجا ميفروشم،

خلاصه من كه كارم با اون سه كيلو راه افتاد ولي از ديروز همش بفكر خانم اون بنده خدام كه راحت تو خونه ش نشسته بود من براش كار درست كردم 😅😂 خدا از سر تقصيراتم بگذره 😅
،
اينم از خاطره نعنا خريدن من 🤣🤣
،
براي درست كردن #سكنجبين اول از همه سفارش سه كيلو نعناي تازه و محلي بدين به سبزي فروش محله تون 😅 بعد بيارين خونه بشورينش و دورش رو با نخ ببندين، اصلا ساقه هاش رو دور نريزين ها، همونجوري دورش رو ببندين و بزارين تو يه قابلمه بزرگ و روش آب بريزين در حدي كه آب روش رو بگيره بعد با در بسته بزارين رو گاز از وقتي جوش اومد يكساعت بزارين بجوشه بعد زيرشو خاموش كنيد سه ساعت بزارين همونجوري بمونه و بعد آبشو صاف كنيد ، بعد تو همون آب چهار كيلو شكر بريزيد حالا بدون در بزارين رو گاز، وقتي جوش اومد كفهاي سفيد رو با صافي از روش بردارين و بزارين بجوشه تا كمي قوام بياد، نيم ساعت آخر نصف ليوان سركه بهش اضافه كنيد، من بعد از خاموش كردن دو گرم زعفران نسابيده هم ريختم توش ، بعدش هم كه خنك شد بريزيد تو شيشه هاي تميز و بزارين تو يخچال براي رفع عطش تو روزهاي تابستون عاااااااليه😉♥️
،
دستور اصلي سكنجبين سركه داره و اصلااااااا هم در طعمش اثري نداره بيشتر به خاطر تعادل طبعش و اينكه شكرك نزنه اضافه ميشه ،
من موقع سروِشربت ،سكنجبين رو با آب و آب ليموي تازه تركيب ميكنم ♥️
البته ميتونيد توش خيار هم رنده كنيد
،
پروژه بعديم پختن ربّ ازگيله 🙈 البته دقيقا نميدونم اسمش چيه، ازگيل؟ گلابي وحشي؟ازگيل ژاپني؟ انبه؟ انبو؟ ... ، حالا عكسشو تو استوري ميزارم 😉
،__________________________________________
تو اين روز و شبهاي عزيز بياد من هم باشيد 🙏🏻🌹
Read more
. یه طرح تتو پیدا کرده بودم حدود 2 ماه میگشتم دنبال کسی که بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم ...
Media Removed
. یه طرح تتو پیدا کرده بودم حدود 2 ماه میگشتم دنبال کسی که بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم بزنه ولی من 2 ماه پیش اون طرحو شاخ میدونستم الان یه طرح معمولیه برام و میدونم بعدا دلمو میزنه :) دیروز که داشتم از بيرون برمیگشتم یه کفش دیدم که واقعا دلمو برد ولی باید 2 هفته پولامو جمع کنم تا بتونم ... .
یه طرح تتو پیدا کرده بودم
حدود 2 ماه میگشتم دنبال کسی که بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم بزنه
ولی من 2 ماه پیش اون طرحو شاخ میدونستم
الان یه طرح معمولیه برام و میدونم بعدا دلمو میزنه :)
دیروز که داشتم از بيرون برمیگشتم
یه کفش دیدم که واقعا دلمو برد
ولی باید 2 هفته پولامو جمع کنم تا بتونم بخرمش
و میدونم بعد این 2 هفته شاید دیگه مثل الان نخوامش :)
یادمه 13 سالم بود
از دختری که تو کوچمون اسکیت بازی میکرد خوشم میومد
هرروز به بهونه ی خرید میرفتم بیرون که چند ثانیه ببینمش...
اون توجهی بهم نمیکرد
تا اینکه 1 هفته ندیدمش
و بعد چند هفته اومد سمتم
به خودشو اسکیتاش دیگه میخندیدم
من همون چند هفته پیش میخواستمش نه الان :)
1 سال و نیم بکوب درس خوندم تا معدلم بالا شه
تا مامان اون لپ تاپ دلی که قول داده بود رو واسم بخره
روزی که کارناممو گرفتم
رفتم خونه... توی اتاق... دیدم همون لپ تاپ..
همونی که 1 سال و نیم پیش میخواستم روی میز بود
ولی دیگه اون چیزی نبود که الان میخواستم
من قبلا به اون احتیاج داشتم
الان 3 ساله داره توی اتاقم خاک میخوره
مطمئن نیستم اصلا کار کنه :)
اگه الان میخوامت...از همین الان کنارم باش
چون فردا شاید اون کسی نباشی که میخوام
هرچقدرم که بخوامت
اگه زمانی که باید باشی... نباشی
همون بهتر که هیچوقت نباشی.. ___________________

متن قشنگی بود
بعضی وقت ها آدم هرچقدر هم صبور و امیدوار باشه،بالاخره یه جا بیخیال میشه و میکشه کنار،گاهی از چه میدونم مثلا یه رابطه،گاهی هم از زندگی..
اون زندنس
ولی فقط جسمی
روح و حسش پای چیزایی که بهش نرسید هدر رفته
اونوقته که دیگه احساسی براش نمیمونه و بود و نبود و داشتن و نداشتن هرچیزی یا هرکی براش مهم نیست..
اینجور موقع ها فقط خداست که کنار آدمه... #alone #god #life #die #the_end
#خدا
Read more
Loading...
[لطفا بخونید و با همون همت پخش کنید] • ینی اغراق نکنم دویست نفر انواع و اقسام این عکسُ با زوایای مختلف ...
Media Removed
[لطفا بخونید و با همون همت پخش کنید] • ینی اغراق نکنم دویست نفر انواع و اقسام این عکسُ با زوایای مختلف و قر و فرهای متفاوت برام فرستادید🏽میس بر شما دایرکت دونیم ترکید • یه حرفی هست چند سالی تو دلم، یکی دوبارم گفتم جوابای دور از منطق شنیدم، حالا که وقتشه قشنگگگگگ، تنور داغه میگم که اگر اینجور ... [لطفا بخونید و با همون همت پخش کنید]

ینی اغراق نکنم دویست نفر انواع و اقسام این عکسُ با زوایای مختلف و قر و فرهای متفاوت برام فرستادید😂👊🏽😁میس بر شما دایرکت دونیم ترکید 😂

یه حرفی هست چند سالی تو دلم، یکی دوبارم گفتم جوابای دور از منطق شنیدم، حالا که وقتشه قشنگگگگگ، تنور داغه میگم که اگر اینجور پیگیرید‌ پس اینم پیگیر باشید

خونه مادریم تو بیدآباد.... یادمه پنج ساله بودم و تازه شمردن یاد گرفته بودم. در عسلی و کرم رنگِ بزرگش که باز میشد، با اون شیطنت کودکانه سیزده تا درخت نارنج رو بلند بلند میشمردم تا به در ورودی خونه برسم.

آره سیزده تا درخت توی حیاط بود.. الان چی؟ بزور ۶ تا گلدون سبزی و گوجه خیار نگه داشتم تو حیاط‌چه خونم... نَوه ام کجا بدوئه چی رو بشمره؟

سالهاست رسم شده تو بابل خونه های سنگی و شیک با نور و نماهای قری میسازن، حالا بماند که کلا با مفهوم ساختن ساختمون های بی هویت مشکل دارم اما توی سرم هزار دلیل میاد که مهمترینش پوله... میگم ولش کن... نمیشه. اما یه نهال نارنج چی؟ اونم هزینه داره؟

جلوی خونه های تازه ساز ، خصوصا اگه تو جاده اصلی مشرف به پیاده رو باشه، معمولا فضلی فسقل یا گاها سه چهار تا گلدون مانند میسازن که توش درختچه میکارن ، همیشه دقت میکنم این درختچه ای که توش میکارن "کاج"ه نه نارنج!

من میفهمم که کاج زیباست، همیشه سبزه، نیازی به سم و آب‌یاری های عجیب و غریب و نگهداری خاص نداره، و و و ....

اما خواستم بدونید ما همون آدمای تو این خونه هائیم که یه برنامه تلویزیونی، یه پست اینستاگرامی جذبمون میکنه و انقدر براش هیجان زده میشیم که دایرکت من میترکه! اما کافیه گوشی رو بزاری زمین، تلویزیون رو خاموش کنی و در رو باز کنی و بری توی خیابون. و ببینی دیگه از اون حرفای رنگی خبری نیست.....اینجاست که همه تصاویر رنگی، آوار سیاه میشه رو سرت 😔❤

این مسابقه و این گزینه ها شاید حاصل شیطنت یه مقبولک بابلی باشه....[ دستش درد نکنه البته بخش رسانه رو بدوش گرفته] ... احساس غرور میکنیم... اما خواستم وسط شادی های مجازیون بدونید تا چند سال دیگه از این اسم فقط همین عکسا میمونه....

اگر خودمون، عزیزی، همسایه ای خواست نهال بکاره، بهش پیشنهاد بدیم و مسئولیتشم قبول کنیم. که این اسم ، اسم بمونه ❤😍 من بهتون قول میدم اگر این روش رو پیش بگیرید تا چند سال آینده اصلا نیازی به اثباتش هم به کسی نیست #بابل_شهر_بهارنارنج تا ابد ❤❤❤❤
Read more
چهارشنبه پنج آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span> خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون ...
Media Removed
چهارشنبه پنج آوریل خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ ... چهارشنبه پنج آوریل🍒 خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ و رودخونه هست و ماشین نمیتونه رد بشه،برای بازی بچه ها امن هست و این دختر بچه ها عصر که از مدرسه میان از خونه های اطراف میان و ته کوچه و کنار فضای سبز روبروی خونه ما جمع میشن و با هم بازی میکنن💕 داستانی که من با اینها دارم و میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به یکسال و نیم پیش..ولی قبلش یه خاطره کوچولو از ایران و دوران بچگی براتون بگم..ما تو خونه قدیمی مون وقتی ده دوازده سالم بود یه گربه تو محله مون بود که احتمالا از بس اهالی محل باهاش خوب بودن از شش کیلومتری آدمها هم رد نمیشد و فقط روی دیوار می دیدیمش..تا اینکه یه روز در عالم بچگی تصمیم گرفتم هرجور شده از رو دیوار بیارمش پایین و بهش نزدیک بشم و نازش کنم!!! خلاصه شروع کردم هرروز براش غذا گذاشتن تو حیاط و قدم به قدم بهش نزدیک شدن تا بالاخره باهام دوست شد و اجازه میداد نازش کنم و اقامتش توی خونمون و ماجراهای بعدش که حتی زایمان هم تو خونمون کرد و داستان خیلی خیلی جالب رفاقتش با مادرم و کلی داستانهای باحال دیگه که حالا یه روز براتون تعریف میکنم..ولی داستانم با این دختر بچه ها از یکسال و نیم پیش اینجوری شروع شد که یه روز که از خونه اومدم بیرون و میخواستم برم سرکار، همینکه نشستم تو ماشین(که همونجا هم پارکش میکنم)، یه دونه شکلات رو باز کردم بخورم که همین پیج رو دیدم...صداش زدم و یکی هم دادم به اون...فردای اون روز دوباره همینکه از خونه زدم بیرون و نشستم تو ماشین دیدم پیج دوید اومد و اینبار با خواهرش برای شکلات..خلاصه همینطور هر روز تعداد بچه ها زیادتر میشد تا به ده تا هم رسیده الان..از اون روز به بعد دیگه همیشه موقعی که میرم خرید یه بسته آبنبات هم میخرم برای اینها و میزارم تو ماشین..این آبنباتها ارزونه، مثلا خرجش هفته ای سه چهار پونده، ولی تقریبا هرروز، تا میام می شینم تو ماشین یه صف شبیه همین جلو در ماشین از این دختربچه ها جلو‌ در ماشین تشکیل میشه که با هرکدومشون یه شوخی و بگو بخند و یه آبنبات بهشون میدم و میرن..ارزشش رو‌داره..اینقدر همون چنددقیقه که باهاشون هستم لذتبخشه که نگوووو💕 روزم با خنده وعشق و محبت شروع میشه و این خودش یه دنیا می ارزه... اصلا من نمی دونم تو این دنیا چیزی بهتر از عشق و محبت هم وجود داره بنظر شما؟
Read more
اين بچه رو ما از جنگل نجات داديم انسداد روده پيدا كرده بود و رودش پر از استخواناي ريز كه برديم دكتر درمان ...
Media Removed
اين بچه رو ما از جنگل نجات داديم انسداد روده پيدا كرده بود و رودش پر از استخواناي ريز كه برديم دكتر درمان كرديم و الان حالش بهتره ولي خيلي ضعيفه نياز داره به مكاني امن تا هم غذاي خوب بخوره هم بهش رسيدگي بشه تا بتونه سلامت خودشو بدست بياره دوستاني كه خونه حياط دار دارن فقط به مدت يك ماه از اين بچه نگه داري ... اين بچه رو ما از جنگل نجات داديم انسداد روده پيدا كرده بود و رودش پر از استخواناي ريز كه برديم دكتر درمان كرديم و الان حالش بهتره ولي خيلي ضعيفه نياز داره به مكاني امن تا هم غذاي خوب بخوره هم بهش رسيدگي بشه تا بتونه سلامت خودشو بدست بياره دوستاني كه خونه حياط دار دارن فقط به مدت يك ماه از اين بچه نگه داري كنن تا جون بگيره فعلا نميتونيم ببريم همونجايي كه گرفتيم و خودم شرايط نگهداريشو ندارم
دوستاني كه در امل و شهرهاي اطراف شرايطشو دارن تماس بگيرن۰۹۱۱۳۲۷۹۱۲۲
Read more
Loading...
شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم ...
Media Removed
شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم یه چیزی به ذهنم رسید و از یه سری آدم پرسیدم اگه هرچقدر بخوای پول داشته باشی و همه چی ردیف باشه چی دلت می‌خواد بخری؟ پنج تا چیز که دلت می‌خواد بخری بدون اینکه خیلی فکر کنی بگو. جوابایی که گرفتم خییییلی متفاوت ... شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم یه چیزی به ذهنم رسید و از یه سری آدم پرسیدم اگه هرچقدر بخوای پول داشته باشی و همه چی ردیف باشه چی دلت می‌خواد بخری؟ پنج تا چیز که دلت می‌خواد بخری بدون اینکه خیلی فکر کنی بگو.
جوابایی که گرفتم خییییلی متفاوت بود از همدیگه و برام جالب بود که چقدر برداشت آدما از یه جمله باهم فرق می‌کنه و چقدر تصاویر متفاوتی تو ذهنشون میاد که باعث می‌شه جوابای مختلف بدن.
یکی چیزای روزمره‌ای که به خاطر گرونیا نتونسته بود بخره گفت، یکی گفت خونه و ماشین می‌خرم یکی چیزای عجیب غریب غیر واقعی گفت، خلاصه هرکی یه جور.

برای من سخته تجسم کنم هرچقدر میخوام پول دارم و همه چی ردیفه. از بچگی اول مادر و پدرم بیشتر با رفتارشون و بعدش والد خودم توی سرم گفتیم چیزی که لازم نداری رو نخر، چیزی که گرونه نخر، بیشتر پولاتو جمع کن و فکر آینده باش و کمتر از امروز لذت ببر.
الان برام سخته که تصور کنم همه چی ردیفه و لازم نیست پولامو برای آینده جمع کنم و بشینم اسم پنج تا چیز بنویسم که آرزو دارم داشته باشم. حتی تو آرزوهامم فکر می‌کنم بابا این خیلی گرونه می‌خوای چیکار؟!

شما پنج تا چیزی که اگه همه چی ردیف باشه و هرچقدر می‌خواین پول داشته باشین می‌خرین چیه؟
اصلا هرچقدر می‌خواین برای شما یعنی چقدر؟
Read more
‌ در جواب نوشته‌ی قبلیم (وقتی سفر درمان افسردگی نیست) ترانه بهم میگه: ‌ «آره خب، تو  #ایسه رو داری. ...
Media Removed
‌ در جواب نوشته‌ی قبلیم (وقتی سفر درمان افسردگی نیست) ترانه بهم میگه: ‌ «آره خب، تو  #ایسه رو داری. پناهگاه و فضایی که بهش احساس تعلق داری. جایی که بتونی توش آروم بگیری، بگی این خونه‌ی منه، و توش به بی‌قراری ذهنیت رسیدگی کنی و به قول خودت “قدردان چیزهایی باشی که داری”. ولی من همچین جایی ندارم. ‌ یه ...
در جواب نوشته‌ی قبلیم (وقتی سفر درمان افسردگی نیست) ترانه بهم میگه:

«آره خب، تو  #ایسه رو داری. پناهگاه و فضایی که بهش احساس تعلق داری. جایی که بتونی توش آروم بگیری، بگی این خونه‌ی منه، و توش به بی‌قراری ذهنیت رسیدگی کنی و به قول خودت “قدردان چیزهایی باشی که داری”. ولی من همچین جایی ندارم.

یه دوره‌هایی از زندگیم اصلن احساس نیاز نمی‌کردم به اینکه جایی داشته باشم که توش آروم بگیرم و بهش تعلق داشته باشم. داشتم تجربه می‌کردم. داشتم حال می‌کردم و اصلن به این موضوع فکر نمی‌کردم. ولی بعد از مدتی یک پناهگاه می‌خواستم. یک فضای (هم فیزیکی و هم ذهنی) که مال خودم باشه و بهش احساس تعلق داشته باشم و توش فضای خصوصی خودم رو داشته باشم.

دو سال از شش سالی که تنهایی تهران زندگی می‌کردم همچین فضایی رو داشتم. خودم ساخته بودمش و خودم براش تصمیم می‌گرفتم.

ولی وقتی دانشگاهم تموم شد و‌ برگشتم کرج پیش پدر و مادر، به خونه و اتاقم احساس تعلق نداشتم. و تا همین الان هم این حس رو ندارم و «اون جایی که مال خودم باشه و اون سبک زندگی که بهش تعلق داشته باشم» رو ندارم. در نتیجه الان می‌خوام برم سفر، چون به نظرم تنها راهیه که از این بی‌قراری نجات پیدا کنم، و تصویری از سبک‌زندگی و خونه‌ی ایده‌آلم بسازم.»
Read more
. خیابون های بسیاری توی این شهر هست که من رو دلتنگ میکنه و خیابون هایی هست که خوشحالم میکنه. فکر کنم ...
Media Removed
. خیابون های بسیاری توی این شهر هست که من رو دلتنگ میکنه و خیابون هایی هست که خوشحالم میکنه. فکر کنم تعداد دلتنگی ها بیشتر باشه یا شاید هم نه. خیلی وقتها نمیدونم دقیقا دلتنگ چه چیزی میشم ولی آجرهای دهه هفتادی یه خونه میتونه باعث بشه که تا یکی دو ساعت در دنیای دیگه ای زندگی کنم. مثلا گذر از خیابون قائم‌مقام ... .
خیابون های بسیاری توی این شهر هست که من رو دلتنگ میکنه و خیابون هایی هست که خوشحالم میکنه. فکر کنم تعداد دلتنگی ها بیشتر باشه یا شاید هم نه. خیلی وقتها نمیدونم دقیقا دلتنگ چه چیزی میشم ولی آجرهای دهه هفتادی یه خونه میتونه باعث بشه که تا یکی دو ساعت در دنیای دیگه ای زندگی کنم. مثلا گذر از خیابون قائم‌مقام حدفاصل آرژانتین تا عباس آباد. حرفم از دلتنگی از نوع نوستالژی نیست. میخوام بگم یه چیزی درون آدم از روزی که به دنیا میاد کم کم شکل میگیره و بعدها با دیدن یه مدل آجر یا پنجره خاص اینطوری توی فکر میره
.
خیلی وقتها تعامل و تضاد احساسی بین دو تا بازه زمانی در مورد یک موضوع خاص هم اذیتم میکنه. مثلا روزهایی بود که بلوار کشاورز رو دوست داشتم و ساعت ها بین کلاس ها قدم میزدم. نه که الان دوست نداشته باشم ولی حسم شبیه حس ده سال پیش یا حتی پنج سال پیش نیست. بعضی وقتها می اندازم تقصیر آلودگی هوای تهران و میگم خاکستری شدی و اینطوری زیبایی های شهر رو از بین بردی. بعضی وقتها هم تقصیر گرونی و وضع اقتصادی و میگم لابد تو نمیذاری از روزهای این شهر لذت ببریم. شاید هیچ کدوم اینها درست نباشه و اصلا حس ما نسبت به یه خیابون از درون ما شکل میگیره و شاید در اوضاع محیط‌زیستی بدتر از این من حس بهتری نیست به این شهر داشته باشم
.
سام کافه شهرک غرب خوشحالم میکنه. احساس میکنم چیزی بین من و آدم هایی که اونجا نشستیم مشترک هست. نمیدونم دقیقا چه چیزی ولی حس یکسان بودن دارم. برای خودم داشتن این حس عجیب و جدیده اما یک بار که فکر میکردم چی من رو به سام شهرک میکشونه به همین نتیجه رسیدم. شاید ترکیب رنگ آفتاب ساعت ۵ بعداز ظهر یه روز بیست درجه‌ای در اسفند دو سال پیش بود که این رو فهمیدم.وقتی منتظر مانلیا نشسته بودم و عطر قهوه و کیک تازه در مشامم پیچیده بود
.
عاشقانه زبان انگلیسی و فرهنگ‌های مرتبط با این زبان رو دوست دارم و در لحظات دلتنگیم کافیه یه کتاب گرامر انگلیسی بردارم و بخونم و در دانشگاه تهران که نشسته‌ام دلم تار جلیل شهناز در سه‌گاه میخواد و صبح ها که با لیوان قهوه در ماشینم می‌شینم و سوییچ را میچرخونم پیاف فرانوسی گوش میدم و فکر میکنم همه مردم دنیا در اون لحظه در رویای پاریس هستن و روزهایی که سمت دانشگاه هستم ساعت سه به سمت نشر افق میرم و و نیم ساعتی کتاب هارو ورق میزنم و نشر افق در اون ساعت ظهر به توسکانی ترین حالت ممکن ایتالیاییه
.
حالا قهوه صبحدم رو کلمبیایی انتخاب میکنم و انگلیسی امروز رو میخونم و بوی زعفرون ناهار در بالکن می پیچه و یادم میاد دیشب خواب دیدم پابرهنه لب ساحلی در مکزیک هستم
Read more
. مرحله یک: امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) ...
Media Removed
. مرحله یک: امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) اصرار می‌کرد که مامان بزار برم، خوش می‌گذره، بزار برم دیگه با نارضایتی قبول کردم و گفتم شرط داره. چه شرطی؟ راس ساعت ۱۰ خونه باشی. باشه مامان، قبول. ولی ساعت ۱۱ اومد خونه و‌باهاش دعوام شد. مرحله ... .
مرحله یک:
امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) اصرار می‌کرد که مامان بزار برم، خوش می‌گذره، بزار برم دیگه با نارضایتی قبول کردم و گفتم شرط داره.
چه شرطی؟
راس ساعت ۱۰ خونه باشی.
باشه مامان، قبول.
ولی ساعت ۱۱ اومد خونه و‌باهاش دعوام شد.
مرحله دو:
چرا این ساعت اومدی؟
مامان نمی‌خواستم دیر بیام، تولد طول کشید خب.
یعنی چی تولد طول کشید؟؟ من شرط گذاشتم و تو قول دادی که ساعت ۱۰ خونه باشی!
ببخشید مامان😞
چیو‌ ببخشم؟ هیچی بلد نیستی، بلد نیستی رو قولت باشی. هیچ کاری تو زندگیت نمی‌کنی، دائم که پای گوشی هستی! تا دیر وقت که بیداری! درس که نمی‌خونی! اون از وضع خراب دوستات! آخه می‌خوای چی بشی تو‌ زندگی!
مرحله سوم:
چه ربطی داره این حرفارو می‌زنی! الان تابستونه و دوست ندارم درس بخونم. می‌خوام بیدار بمونم تا دیر وقت فیلم ببینم!
حق نداری بیدار بمونی. به پدرت میگم!
( یا خدا! پدر هم که وارد شود کلی هم حرف اونجا هست)

مرحله چهارم:
الان به غیر از مسئله یک ساعت دیر اومدن که می‌تونست با تمرکز روی گفتگو در همون مورد حل شود کلی مسئله دیگر اضافه شده که نتیجه‌ای جز اعصاب خوردی برای کل اعضای خانواده ندارد.
یعنی یک انحراف کوچک از مسئله اصلی، خانواده را برد به جاده خاکی و هل داد تو باتلاق😞.
کمک
آی کمک
دیگه الان؟ الان که تو باتلاق افتادید می‌گید کمک؟
خب کمی زودتر اقدام می‌کردید تو باتلاق نمی‌افتادید.
........…………………
آرام و راحت باشید 😃😃همیشه فرصت رشد هست.
چه کار کنیم اینجور مواقع؟
یک.
بهتر است تمرکزِ گفتگو روی دیر آمدن باشد نه اینکه بریم سراغ درس و‌دوست و خواب و...
دو.
قبول دارم که سخت است در آن لحظه متوجه باشید که فرزندتان ویژگی‌ها و توانمندی‌های خوبی دارد ولی آگاهی از توانمدی‌هایش می‌تواند برای حالِ رابطه‌تان و‌ مدیریت هیجانی آن لحظه خوب باشد.
از قبل فهرستی از توانمندی‌هایش را بدانید و به خودتان یادآوری کنید تا در این لحظه او را موجودی بی‌فایده،‌ لاابالی، بی‌قید و کلافه کننده نبینید. .............
حداقل سه ویژگی و توانمندی فرزند شما چیست؟

#فرزند_پروری_یک_علم_است
#نوجوان #فرزندپروی #سید_مجتبی_حسینی_نیا
#دردسر_والدین #نوجوان_مشکل‌دار #مسئله #نوجوان_مسئله‌دار
Read more
. باید یه تغییری ایجاد می‌شد، اینجوری نمیشد ادامه داد ولی نمیدونستیم کی؟ چطوری؟ ساعت ۳ نصف شب بود، ...
Media Removed
. باید یه تغییری ایجاد می‌شد، اینجوری نمیشد ادامه داد ولی نمیدونستیم کی؟ چطوری؟ ساعت ۳ نصف شب بود، اومد داخل اتاق و گفت: عاطفه نظرت چیه کلا جمع کنیم از این شهر بریم چند ثانیه نگاهش کردم تا حرفش رو هضم کنم گفتم حمید: ۳ نصف شبه، الان موقع این حرفاست، همش ۶ روز وقت داریم تا آخر ماه همه چی خیلی سریع اتفاق ... .
باید یه تغییری ایجاد می‌شد، اینجوری نمیشد ادامه داد ولی نمیدونستیم کی؟ چطوری؟
ساعت ۳ نصف شب بود، اومد داخل اتاق و گفت: عاطفه نظرت چیه کلا جمع کنیم از این شهر بریم
چند ثانیه نگاهش کردم تا حرفش رو هضم کنم
گفتم حمید: ۳ نصف شبه، الان موقع این حرفاست، همش ۶ روز وقت داریم تا آخر ماه
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد، چون بعضی چیزا اصلا دست ما نیست
اونقدر سریع بود که فرصت نشد بهش فکر کنم که دارم چیکار میکنم، میدونستم یه روزی باید از این خونه برم ولی فکرش رو نمیکردم اینقدر غیر منتظره
من عاشق این خونه بودم، اولین سقف مشترکمون
اون یک سال و چند ماه پر از اتفاقای خوب و بد بود، ولی هر دوتامون خیالمون راحت بود یه خونه ای داریم که توش آروم بگیریم و از تمام شهر و هیاهو و آدماش دور باشیم
دلمون برا دورهمی های ۸ نفره مون، جمعای متاهلیمون، فیلم دیدن با سعید و مرضیه، پنجره رو به خیابونمون، گلدونای قشنگمون تنگ میشه
بعضی چیزا هیچوقت تکرار نمیشن
عکسا، آخرین چیزی بود که از خونه بردیم
خاطرات، خوب و بدش، بی رحمن
Read more
‌ این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک ...
Media Removed
‌ این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌انرژی در #زاهدان زندگی می‌کنن. غزل بقیه‌ی بچه‌ها رو آورده توی خونه‌ش و ازشون مراقبت می‌کنه. ‌ غزل مهربون‌ترین آدم دنیاست، که اگه یک گربه‌ی مریض ببینه و بهش کمک نکنه خوابش ...
این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌انرژی در #زاهدان زندگی می‌کنن. غزل بقیه‌ی بچه‌ها رو آورده توی خونه‌ش و ازشون مراقبت می‌کنه.

غزل مهربون‌ترین آدم دنیاست، که اگه یک گربه‌ی مریض ببینه و بهش کمک نکنه خوابش نمی‌بره. یادمه یک روز که داشتیم برمی‌گشتیم سمت خونه‌ش توی کوچه یک بچه‌گربه‌ دید که چشم‌هاش عفونت کرده. بردش خونه، چشم‌هاش رو تمیز و گربه رو درمان کرد. الان همون گربه هنوز تحت درمانه، اسمش «سوما گلی» و یکی از اعضای این خونواده‌ی هفت نفریه. آره، هفت نفر چون یک سگ دیگه (مَگی) هم بهشون اضافه شده.

غزل پنج سال پیش دانشگاه زاهدان قبول شد. کارشناسی صنایع دستی. بعد از تموم شدن کارشناسی، نمی‌تونست برگرده بیرجند و اون محیط قدیمی که همیشه توش بود. چون اینجا تو زاهدان برای خودش زندگی‌ای ساخته بود که بهش احساس تعلق داشت. دوست‌های جدیدی داشت که هم‌فازش بودن و مشغول فعالیت‌هایی بود که حالش رو خوب می‌کردن (اتاقی که پشت همین دیوار هست آتلیه و کارگاه غزله که توش نقاشی می‌کشه و چیزمیز می‌سازه). در نتیجه با خانواده در مورد تصمیم جدیدش صحبت کرد. پدر و مادرش اومدن زاهدان و زندگی جدیدش رو دیدن و وقتی دیدن دخترشون چقدر مستقل شده، همه‌ی کارهاشو خودش انجام می‌ده و برای زندگیش کلی برنامه داره، قانع شدن و با کمال میل قبول کردن که غزل در زاهدان موندگار بشه. اگه غزل در بیرجند و پیش مامان و باباش زندگی می‌کرد، شاید نمی‌تونست این جوری، یعنی اون جوری که خودش دوست داره، زندگی کنه.

چالشی که غزل باهاش روبرو بود رو خیلی از ما داشتیم و داریم. چالشِ داشتن یک زندگی و فضای مستقل، که توش آروم بگیریم، در مسیر رویاهای خودمون باشیم، اونجوری که می‌خوایم توش زندگی کنیم، و بهش احساس تعلق داشته باشیم.

مشکل اینجاست که پدر و مادر می‌خوان شما رو پیش خودشون نگه دارن تا وقتی که یک شاهزاده با اسب‌های سفید و کالسکه‌ای که به طرز مسخره‌ای برق می‌زنه از راه برسه و شما رو ببره سر خونه‌ و زندگیتون.

ولی زندگی روی زمین، و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان عوض شده. عده‌ی کمی هستن که براشون مهمه اون شاهزاده بیاد یا نه.

پدر و مادر به خیال خودشون دارن لطف بزرگی به شما می‌کنن، نمی‌ذارن دست تو جیب خودتون بکنید و هر وقت که بخواید می‌تونید روی اون‌ها حساب کنید. اون‌ها فکر می‌کنن مسیری که براتون در نظر گرفتن بهترینه و مجبورتون می‌کنن رشته‌ای بخونید که اون‌ها می‌خوان، و جایی زندگی کنید که اون‌ها می‌گن... [ادامه داره]
Read more
 #100daysofproductivity تجربه صد روز بهره‌ وری: دیروز،روز صدم برنامه ی من بود و با این که هنوز با ...
Media Removed
#100daysofproductivity تجربه صد روز بهره‌ وری: دیروز،روز صدم برنامه ی من بود و با این که هنوز با پست ها جلو میریم ولی خواستم یه مرور کلی داشته باشم راجع به چیزایی که تو این صد روز یاد گرفتم و به دست آوردم. پروداکتیو بودن فقط به چیزایی که من نوشتم محدود نمیشه. من خودم تو این مدت من کلی مقاله خوندم. ... #100daysofproductivity
تجربه صد روز بهره‌ وری:
دیروز،روز صدم برنامه ی من بود و با این که هنوز با پست ها جلو میریم ولی خواستم یه مرور کلی داشته باشم راجع به چیزایی که تو این صد روز یاد گرفتم و به دست آوردم.
پروداکتیو بودن فقط به چیزایی که من نوشتم محدود نمیشه.
من خودم تو این مدت من کلی مقاله خوندم. از یوتیوب ویدیو دیدم. کلی پیج نگاه کردم تا آخر هر چیزی که یاد گرفتم و در توانم بود انجام بدم!
تو این مدت عادتایی که به زندگی من اضافه شد این بود که
مداوم ورزش میکنم و همچنان با برنامه "هفت دقیقه"این کارو میکنم و واقعا بیشتر از روزی هفت دقیقه وقتمو نمیگیره!
تمرین کردم تا عادت کنم سر کلاس دانشگاه همه ی حواسم به درس باشه و خسته و خواب آلود نشم در نتیجه وقت کمتری واسه مرور لازم دارم!ساعتای موبایلم به شدت کم شد و به ساعت مطالعم اضافه شد.
رژیم غذاییمو عوض نکردم ولی در کل به سمت سالم تر شدن پیش میرم.یه چالش بدون پیتزا ام واسه خودم درست کردم که تقریبا الان باعث شده دیگه از پیتزا خوشم نیاد.حتی اگه بیارن بذارن جلوم خیلی کم میتونم بخورم!
یا مثلا من آدم صبحونه خوردن نبودم ولی الان نه هر روز ولی ۵ روز در هفته حتما با صبحونه از خونه بیرون میرم‌.
هر شب حتما مدیتیشن انجام میدم با اپلیکیشن "headspace"!
اعتماد به نفسم به وضوح بیشتر شدهو یاد گرفتم که اولیتامو بیشتر به سمت خودم تغییر بدم.
دل سوزی و محبت بیش از حدو بذارم کنار و نسبت به صد روز پیش روحیاتم بهتر شده و خوشحال ترم!
قبل از این من بیشتر اوقات کل روز تقریبا هیچ کاری نمیکردم و به هیچ کارم نمیرسیدم ولی الان اینطوری شده که کارام انجام می شه کلی وقت اضافه هم پیدا میکنم.
همین که یاد گرفتم واسه هر روزم برنامه داشته باشم و هدف تعیین کنم واسه خودم و باری به هر جهت پیش نرم خودش یه تغییر خیلی بزرگ بود.
البته یه جاهایی ام خب نشد!
مثلا من هنوز نتونستم خودمو مجاب کنم ۱۱ شب بخوابم بعد صبح زودتر بیدار بشم و از اینجور کارا.
ولی در کل تاثیر مثبتشو کامل میشه حس کرد.
من دیگه اون آدم صد روز پیش نیستم قطعا.
با این حال میدونم که کلی چیزای دیگه میتونم یاد بگیرم بیشتر پیشرفت کنم ولی حرف این بود که در نهایت این یه چالش مفید بود و حتما به شکل دیگه ادامش میدم و حالا که تموم شده با اعتماد بیشتری میتونم ازش حرف بزنم و امیدوارم که شما هم واقعا انجامش بدین.
خوشحال میشم اگه شما هم این چالشو همراه من انجام دادین یا در حال انجامشین تجربتونو دربارش برام بنویسید😊
#productive_nilou
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span> سفر میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای ...
Media Removed
سفر میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای جدید یا حتی جاهای تکراریه سفر واسه من یجورایی جاری شدنه . . . سفر واسه من رفتنه ، دیدنه، شنیدنه . . . توی سفر کلّ حواس پنجگانه ام شاخکاشون فعال میشه . . . وارد ترمینال که میشم سرم درد میگیره بس که میخوام ... 👇 سفر
میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه
بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای جدید یا حتی جاهای تکراریه
سفر واسه من یجورایی جاری شدنه . . .
سفر واسه من رفتنه ، دیدنه، شنیدنه . . .
توی سفر کلّ حواس پنجگانه ام شاخکاشون فعال میشه . . .
وارد ترمینال که میشم سرم درد میگیره بس که میخوام ریز بشم به همه ادما . . .
از زنایی که لباس بلوچ پوشیدن و رنگ و وارنگ دنبال هم راه میرن،نحوه ی حرف زدنشون،نگاهشون،شال پیجیدنشون،ست کردن شلوار و شال بلندی که دورشونه گرفته
تا اون مرده که سنگین و گشاد راه میره و دستاشو از ناحیه کتفش برده عقب و باز کرده یا اون دختر دانشجویی که کیف لب تاپش روی کولشه و غذاهایی که مامانش براش فریز کرده تو یه پاکت دستشه . . .

صدای اتوبوس،تخمه خوردن راننده و حرف زدنش با کمک راننده تو پس زمینه صدای مرضیه و هایده
صدای چنتا پسر جوون از صندلی پشتی که نقشه کشیدن و زنگ زدن بابای همدیگه و خبر فوت پسر رو به پدر میدن و میخوان اینجوری پول تو جیبی بگیرن از پدر
صدای دختر صندلی کناری که آروم آروم با عشقش حرف میزنه و برنامه میریزن واسه لحظه ی دیدار
صدای بچه ای که از صندلیای آخر میاد و من تعجب میکنم که چرا تا الان هیچی نگفته بود . . .
صدای یه افغانی از منتها علیه اتوبوس که بلند بلند با تلفن حرف میزنه . . .
و صدای باد و لرزش و جاده و کلی صداهای دیگه . . .
دیدن منظره و پیوستگی این جاده ها و ماشینایی که رد میشن . . .
از این پاکتای اتوبوسی با کیک و ساندیس
دیدن نورهای توی اتوبوس و پیغامایی که پشت سر هم اون جلو میاد :
تاریخ،ساعتی که دو ساعتی انگاری جلوتره،دمای داخل،دمای خارج،اوقات شرعی و هشدار برای مواقع اضطراری و صحبت کردن با مهماندار!
ماشینه فولوکسه کوچیکی که راننده اون جلو گذاشته . . .
اما هیچکدوم از اینا همینجا تموم نمیشن تک تک تو ذهنم دنبالشون میکنم . . .
مثلا دخترِ راننده اتوبوسو تصور میکنم که اون ماشینو واسه بابا خریده که جلو چشش باشه و بدونه منتظرشه،اول عکسشو داد که اویزون کنه ولی باباش گفت روزی صد نفر آدم اینجا رد میشن بابا،عکستو میزارم تو جیبم تا فقط خودم ببینمت و خلاصه تا ته ماجرا رو پیگیر میشم تو خیال خودم . ‌. .
و تازه همه اینا وقتیه که در واقع هنوز سفر شروع نشده!
سفر برای من یعنی رفتن و بودن . . .
یعنی دیدن یه طیف متنوع از آدما با دنیاهای متفاوت و لذت بردن از تک تک جزییاتشون . . .
سفر یعنی تجربه ی مکان هایی که با خودم نرفتم،یعنی برهم کنش آدما با هم تو مکان های متفاوت . . .
سفر واسه من یعنی ریشه داشتن و درخت نبودن . . .
ادامه در کامنت👇
Read more
اختصاصی جایگاه ۳۶: : میگن الدحیل الان قوی ترین تیم آسیاست بی راه هم نمیگن از نظر بازیکن و بودجه ...
Media Removed
اختصاصی جایگاه ۳۶: : میگن الدحیل الان قوی ترین تیم آسیاست بی راه هم نمیگن از نظر بازیکن و بودجه و امکانات و هر چیزی که فکرشو کنید تیمی که از تیم ملی شون هم قوی تره یه تیم قدرتمند توی زمین و یه تیم به همون اندازه قدرتمند هم روی نیمکت تیم ما ولی سیزده تا بازیکن بیشتر نداره الدحیل تیم قدرتمند خودش ... اختصاصی جایگاه ۳۶:
:
میگن الدحیل الان قوی ترین تیم آسیاست
بی راه هم نمیگن
از نظر بازیکن و بودجه و امکانات و هر چیزی که فکرشو کنید
تیمی که از تیم ملی شون هم قوی تره
یه تیم قدرتمند توی زمین و یه تیم به همون اندازه قدرتمند هم روی نیمکت
تیم ما ولی سیزده تا بازیکن بیشتر نداره
الدحیل تیم قدرتمند خودش رو تقویت کرده
چند تا بازیکن اصلی ما هم رفتن
که پیشرفت کنن
هه
بگذریم
مسئولین قطری براشون سنگ تموم گذاشتن
مسئولین ما هم
هه
ده روز قبل بازی با ما هیچ بازی براشون نذاشتن...
اینجا چهار روز قبل بازی ، واسه ما بازی گذاشتن پنج تا بازی کردیم
سه تاش بیرون خونه از شمال شرقی ترین نقطه تا جنوبی ترین نقطه...
توی گرمای شدیدزیر بارون سنگ
به ما نگاه ملی هم دارن تازه...
هه پاسپورت بازیکن ما توی کشوشون بود می گفتن تحویل دادیم
هیچی دیگه
از پرواز و مهم ترین تمرین جا موند
ما رو به خیر تو امید نیست
با همه این حرفا
اگه تیمت رو از پیش بازنده می دونی
ما رو به خیر و شما رو به سلامت
یادت رفته با چه شرایطی و چند تا بازیکن تا نیمه نهایی رفتیم و داوری افتضاح باعث حذفمون شد...؟
یادت رفته هشتاد دقیقه ده نفره بودیم توی زمین حریف ولی حریفمون نشدن...؟
یادت رفته اون موقع هم تقریبا سیزده تا بازیکن داشتیم...؟
اگه یادت نرفته که حق نداری فکر کنی تیمت حرفی برای گفتن نداره شرایط سخت رو گذروندیم قبلا
حالا که این تیم عشق تر هم هست
که هر نتیجه ای پیش بیاد
حتی اگه خدایی نکرده نتیجه هم نگیریم ، مطمئنیم که از جون مایه گذاشتن
بعد بازی هر نتیجه ای به دست بیاد ، ما عاشق تریم
اینجا هیچ کس هوای تیم ما رو نداشت
هر کی رسید یه سنگ هم انداخت جلوی پامون تو ولی هوای تیم ما رو داشته باش خدا
اين يه متن زيبا تقديم مي كنم به هواداران وجايگاه 36 ايشالله فردا. يه بازي خوب بببينيم
@mohamad_rafeii021
@mohamad_nikkkhah36
@abbas_esmailbeygi
@davood6kashani
Read more
نويد جون من بسه داداش... به خدا همه باورشون شد ديگه بسه... از بعد از ظهر تا حالا دارم به زمين و زمان ...
Media Removed
نويد جون من بسه داداش... به خدا همه باورشون شد ديگه بسه... از بعد از ظهر تا حالا دارم به زمين و زمان به خاطر اين مدل شوخيا فحش ميدم ... از اون موقع كه زنگ زدن كه برو جلو خونشون ببين خبرى هست يا نه دارم به همه ميگم چقدر ساده ايد شما آخه ... ببين همه بچه ها واسه ت نوشتن! الان كه ميخونم متناشونو و خاطره هايي ... نويد
جون من بسه داداش... به خدا همه باورشون شد ديگه بسه...
از بعد از ظهر تا حالا دارم به زمين و زمان به خاطر اين مدل شوخيا فحش ميدم ... از اون موقع كه زنگ زدن كه برو جلو خونشون ببين خبرى هست يا نه دارم به همه ميگم چقدر ساده ايد شما آخه ...
ببين همه بچه ها واسه ت نوشتن!
الان كه ميخونم متناشونو و خاطره هايي كه نوشتن، با خودم فكر ميكنم چقدر باهات خاطره دارم ... از روزايى كه با هم بر ميگشتيم خونه، بحثايى كه بينمون بود، از اون رمز واي فاي لعنتي كه از سال اول ازم ميخواستيش، يا شباي نيمه شعبان، اون سنجشا و آزمونا، يا بار آخر كه ديدمت و با هم تو يه ماشين امتحان داديم و اون افسر باحاله قبولمون كرد و تو راه خونه چقدر پشت موتور مسخره بازى در آورديم و خنديديم و خوش بوديم... نويد خيلى واسم عجيبه كه ديگه بعد از اون روز نديدمت! چقدر بد شانس و نامردم ... پاى نامردى نذارش، بذار پاى تنبلى و بى حالى، خودت كه ميدونى... امسال شب مراسم منتظرت بودم كه مثل هر سال بياي، ولى مثل اينكه قسمت اين بوده كه خاطره آخرين بارى كه ديدمت واسه هميشه همون روز بمونه ... هر وقت اسمت ميومد و حرفى ازت ميشد و فك ميكردم كه چند وقتى هست كه نديدمت ياد اينكه خونمون با هم فاصله اى نداره ميافتادم و اينكه بخوام ببينمت زير يك دقيقه اونجام، ولى مث اينكه ... داداش ببخش واسه همه وقتايى كه اذيتت كردم يا واسه شوخيايى كه از سر بي عقلي ميكرديم...
ببخش اگه با حرف يا عملى ناراحتت كردم... ببخش اگه ديگه وقت نشد ببينمت و اينا رو حضورى بهت بگم و حلاليت بطلبم ...
به خدا هنوز باورم نميشه، نميدونى از بعد از ظهر تا حالا تو خونه ما چه خبر بوده ... داداش تو كه تو اين ماه عزيز مستقيم رفتى مهمونى خدا و مطمئنن الان خوشحالى و راضى هستى، تنها چيزى كه بعد از ديدن عكس العمل خونوادم دارم بهش فكر ميكنم و بدجورى منو ميسوزونه ... فقط از خدا ميخوام صبرشون بده ...
خواستم بگم خوب بخوابى داداش، ديدم اونى كه خوابه ما هاييم ...
واسه مون دعا كن ... سفر به خير داداش ... به خدا خيلى زود بود خيلى ... 😔😔😔😓😓😓 #Navid #نويد
Read more
. تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور ...
Media Removed
. تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور هستند ). . . از دیشب تا حالا آقایون کولاک کردند و از اون گوشه کنارا مرتب داره تو پست ها سر و کله هاشون پیدا میشه ! . دقیقا انگار آب تو لونه ی مورچه ها ریختند !! ایکاش زودتر پست میذاشتیم .🤔 . تو ... .
تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور 🌺 هستند ).
.
.
از دیشب تا حالا آقایون کولاک کردند و از اون گوشه کنارا مرتب داره تو پست ها سر و کله هاشون پیدا میشه ! 🌺
.
دقیقا انگار آب تو لونه ی مورچه ها ریختند !! 😂😂 ایکاش زودتر پست میذاشتیم .🤔😉😁
.
تو خونه ی ما تندترین فلفل سهم آقای خونه ست . البته نه از باب بدجنسی که از سر محبت و سپاس ! 😁😂
.
این فلفل های سبز تازه رو تو تجریش میفروختند . ترفند جدیدی برای خرید فلفل یاد گرفتم که بهتون یاد میدم وگرنه میمونه رو دست تون .
.
من عاشق فلفل شیرین شمالم . اصلا فلفل چیه ، خیار بگو !! قبلنا که میخواستم فلفل شیرین بخرم به فروشنده میگفتم : فلفلا تند که نیستند ؟!! من ساده چه میدونستم این مرد رند الان فلفلای تندو میخواد به اسم فلفل شیرین بهم بندازه !! نگو حواسم هم نبوده و طرف از چشم ها و قیافه ای که موقع گفتن “تند” بخود میگرفتم تا آخرش میخوند !😫
.
اما میاوردم خونه میدیدم تنده . البته همش سهم آقای همسر میشد .
.
جدیدا یاد گرفتم بهشون رکب میرنم ! 😂😂 قیافه خیلی بی خیال به خودم میگیرم 🙂و میگم : این فلفلاتم که شیرینه بابا !!!😉🤭🙄😁 از ترس اینکه مبادا نخرم . مجبور میشه راستشو بگه !! بندو آب میده و لاکردار میگه : تند نگو . آتیش بگو !! عینهو موتور جت میسوزی !!! 🙄🙊🤔🤨😳🤨 بی معرفت !! اونوقت منم میگم : پس مال خودت !! 🙄 من فلفل شیرین میخواستم !!!!! 😂😂😂😂😂😂😂
.
.
آدم زیاد که بره بازار ، میشه بچه ی بازار ! میشه یه پا بازاری !!! قواعد بازار حکم میکنه که زبونشون رو یاد بگیری . 😁
.
.
آقایون خوشامدید . لطفا تو کامنتها شرکت کنید و هرجا لازمه اطلاعات بدید و ما رو از نظرات تون آگاه کنید . سپاسگزار حضورتون هستیم . 🌺🙏🌺🙏 .
.
فقط اگه یه وقت طبق عادت همیشگی دستمون رفت روی آیکون های ❤️😍💋به بزرگی خودتون ببخشید !!😂😂😂 منظوری نداریم و طبق عادته !! چشمامونم که خوب نمی بینه !! 😁😂 قبلا بگم که ما سابقه مون یه کم بده مبادا سوتفاهم پیش بیاد ! 🙈هرچند که جای مادر و خواهرتون هستیم . خدا مادر و خواهرتون رو حفظ کنه و همیشه تن تون سالم باشه . 🌺🙏😍
.
.
.
امضاء : بچه ی کف بازار 😂 ( بقول یکی از فلاورامون 😉😂🙏🌺)
.
.
لطفا روش تشخیص فلفل تند و شیرین رو بنویسید . 🙏
بنظر من فلفل های عضلانی و پررنگ تند هستند اما گاهی درست درنمیاد . .
.
#فلفل_سفره_خونه #میوه_و_سبزی_سفره_خونه #سفره_خونه #sofrehkhune
Read more
. . امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید ...
Media Removed
. . امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید خونه رو تمیز کنم و کلی کار دارم، بعد باز چشمامو بستم یاد تخت خودم و اتاق خودم تو ایران افتادم که تا چشمامو باز میکرد مامانمو صدا میکردم ماماااان صبونه داریم؟ مامااان چایی میخوام، اونم بعضی وقتا میگفت ... .
.

امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید خونه رو تمیز کنم و کلی کار دارم، بعد باز چشمامو بستم یاد تخت خودم و اتاق خودم تو ایران افتادم که تا چشمامو باز میکرد مامانمو صدا میکردم ماماااان صبونه داریم؟ مامااان چایی میخوام، اونم بعضی وقتا میگفت پاشو خودت درست کن میگفتم نه تو درست کنی خوشمزه میشه و همیشه بعدش میگفت بیا آماده س. یاد دستپخت خوشمزه ش که عاشق اینم بودم ناهار و شام و با مامانم و خواهرم باشیم و تنها غذا نخورم. حالا نه که خودمو لوس کنما آره کلا نزدیک دو ماه میشه اومدم وقت زیادی نیست اما میدونم که سفر نیستم میدونم که دورم تازه خدا رو شکر خیلی دور نیستم! اما خب نیستن دیگه کنارم نیستن. مامانم همیشه فکر میکرد من اگه خونه داشته باشم خیلی شلخته میشم اما الان خونمو مرتب تمیز میکنم تا به هم میریزه اعصابم خورد میشه. عاشق خونه کوچیکمم. همه کارامو خودم میکنم. تا حالا ماشین لباسشویی خودم روشن نکرده بودم :))) بده دیگه خیلیامون اینجوری بزرگ شدیم واقعا هم باید تنها زندگی کنیم تا یاد بگیریم. حالا داشتم میگفتم. چقدر دلم برای آ اس پ برای کافه ها تنگ شده(اگه بخوام غر بزنم باید بگم) دلم برای همه اون دوستام که تهران بودم همش با هم بودیم اما از وقتی اومدم اینجا حالی نمیپرسن تنگ شده :))) دقیقا خیلیاااا که دوستام بودن تو همین اینستا و فامیل و خیلیا نگفتن چی شد؟ کجایی؟ حاالت چطوره؟؟؟؟ چرا رفتی؟ اما یکی هم چند وقت پیش گفت دلم برات تنگ شده، بهش گفتم چرا تا وقتی بودم دلت تنگ نمیشد گفت خب دیگه دقیقا نیستی و آدما وقتی یکی نیست قدرشو میدونن. خب از بحث اصلیم دور شدم اصلا. منظورم همین قدر دونستن بود. قدر خیلی چیزا رو باید دونست. دعوا با مامان و خواهر. بغل کردن مامان، غر غرهای مامان، دستپختش، خواهر داشتن، رفیقامون حتا رفیقای بی معرفتمون، چایی های مامان، نگاه کردن مامان، قدرشو بدونید...
Read more
دوازده تا كنج آشپزخونه،هشت تا هم روي بالكنِ كوچكِ كوچك ترين خونه اي كه تا به حال توش زندگي كردم.هنوز ...
Media Removed
دوازده تا كنج آشپزخونه،هشت تا هم روي بالكنِ كوچكِ كوچك ترين خونه اي كه تا به حال توش زندگي كردم.هنوز عمر زندگي كردن در آپارتمان هاي كوچيك تهران براي من به يك سال نرسيده و احساس ميكردم كه كم كم در حال فراموش كردن خونه هاي قبلي بودم؛خونه هايي با حياط هاي بزرگ و اتاق هاي متعدد، و باغچه اي كه جزو جدايي ناپذير ... دوازده تا كنج آشپزخونه،هشت تا هم روي بالكنِ كوچكِ كوچك ترين خونه اي كه تا به حال توش زندگي كردم.هنوز عمر زندگي كردن در آپارتمان هاي كوچيك تهران براي من به يك سال نرسيده و احساس ميكردم كه كم كم در حال فراموش كردن خونه هاي قبلي بودم؛خونه هايي با حياط هاي بزرگ و اتاق هاي متعدد، و باغچه اي كه جزو جدايي ناپذير زندگي هامون بود.به قديم تر كه برم،خاطره خانه لاهيجان رو هم در ذهنم دارم.دو طبقه بود و هر طبقه دو اتاق داشت كه براي خانواده هشت نفره ما كافي بود.حياطي بزرگ كه يك در منتهي به خيابون بود و درِ ديگه اش به باغ هاي چاي باز ميشد.يك نسيم كوچيك كافي بود تا حياط و خانه و چهار اتاقمون از عطر برگ چاي آكنده شه.
الان كه اين ها رو مينويسم،خاطره هاي قديمي بيشتر در ذهنم بيدار شد.هرچند كه زندگي امروز مهلتي براي سير در گذشته نميده.بايد برگردم سر وقت كارهام و دلم رو خوش كنم به دوازده گلدون گوشه آشپزخونه و هشت تاي روي بالكن و سعي كنم با قهوه خودم رو بيدار نگه دارم...
ولي شما نشينيد تو خونه پاشيد بريد شمال😄
Read more
اغراق نكردم اگه بگم وقتي مصاحبم تموم شد در پوست خودم نميگنجيدم و اونقدر مشتاق نتيجه بودم كه وقتي مسئول ...
Media Removed
اغراق نكردم اگه بگم وقتي مصاحبم تموم شد در پوست خودم نميگنجيدم و اونقدر مشتاق نتيجه بودم كه وقتي مسئول مصاحبه گفت هفته ديگه باهاتون تماس ميگيريم، دل تو دلم نبود كه همه تعارفات رو كنار بگذارم و بگم حالا نميشه الان بهم بگين كه نظرتون چي بود؟! اميدي داشته باشم واسه قبولي؟! اما سكوت كردم و اومدم بيرون! ... اغراق نكردم اگه بگم وقتي مصاحبم تموم شد در پوست خودم نميگنجيدم و اونقدر مشتاق نتيجه بودم كه وقتي مسئول مصاحبه گفت هفته ديگه باهاتون تماس ميگيريم، دل تو دلم نبود كه همه تعارفات رو كنار بگذارم و بگم حالا نميشه الان بهم بگين كه نظرتون چي بود؟! اميدي داشته باشم واسه قبولي؟! اما سكوت كردم و اومدم بيرون! اون هفته دل تو دلم نبود و هر لحظه صفحه گوشيمو چك ميكردم و حتي ظهر ها كه طاها ميخوابيد گوشي رو سايلنت نميكردم كه مبادا از شركت زنگ بزنن و من نفهمم! هفته اي كه قرار بود در صورت پذيرفته شدن زنگ بزنن گذشت بدون هيچ تماسي! با يه بغض اسير شده شب ها رو روز ميكردم و روزهارو شب! و فقط يه سوال تو ذهنم بود كه چرا؟! فقط چرا؟! .
.
تا غروب ديروز كه باهام تماس گرفتند و قرار شد واسه حرفهاي نهايي مدارك و عكس ببرم! غرق شادي بودم اما تا گوشي رو قطع كردم با ديدن طاها اون شادي ها يخ بست و جاشو به ترديد و دلتنگي بزرگ داد!
من هيچ منافاتي بين شاغل و مادر بودن زن نميدونم و معتقدم خانومي كه سختي هاي تحصيل رو تحمل كرده و همه سالهاي جوونيشونو درس خونده انصاف نيست خونه نشين بشه حتي اگه به درآمد بيرون از خونه هم نياز نداشته باشه! اما مصلحت اين روزهاي من و طاها باعث شد عليرغم خيلي مسائل منصرف بشم! هر چند با بغض هر چند با حسرت ! 😌💔 .
به تاريخ يكم مرداد ...
Read more
*یادقدیما بخیر* <span class="emoji emoji1f44e"></span>🏾 <span class="emoji emoji2705"></span>یادمه کسی زیاد نمیدونست شلوارلی،ساپورت و.... چیه!؟ ولی خدایی همه خوشتیپ به ...
Media Removed
*یادقدیما بخیر* 🏾 یادمه کسی زیاد نمیدونست شلوارلی،ساپورت و.... چیه!؟ ولی خدایی همه خوشتیپ به نظر میومدن... یادمه کسی نمیدونست اینستاگرام،تلگرام،واتساپ چیه؟ ولی همه ازحال هم خبردار بودن بدون لایک وکامنت... یادمه کسی نمیدونست تِری'جی یا فُور'جی چیه!؟ اما درعوض سرعت رفت و آمد خانوادگی ... *یادقدیما بخیر* 👎🏾 ✅یادمه کسی زیاد نمیدونست شلوارلی،ساپورت و.... چیه!؟ ولی خدایی همه خوشتیپ به نظر میومدن... ✅یادمه کسی نمیدونست اینستاگرام،تلگرام،واتساپ چیه؟
ولی همه ازحال هم خبردار بودن بدون لایک وکامنت... ✅یادمه کسی نمیدونست تِری'جی یا فُور'جی چیه!؟ اما درعوض سرعت رفت و آمد خانوادگی و سرزدن وبزرگترها زیاد بود
بدون نیاز به بسته و گیگ وحجم... ✅یادمه کسی نمیدونست پرتقال توقرمز و قهوه اسپرسو چیه!؟ اما همون لقمه غذای محلی که داشتن بامزه و باهم میخوردن... ✅یادمه اگرکسی می اُفتاد روزمین همه دستشو میگرفتن بلندش میکردن ،، الان پیرمرد میفته کف خیابون طرف داره فیلم ازش میگیره... ✅یادمه با یه قوطی 18کیلویی روغن ، یه ضبط شارژی ، یه کیسه برنج و چندتا مرغ ، شلوغترین و گرمترین عروسی را میگرفتیم ،، الان میخواد 20میلیون بدی تالار
3میلیون فیلمبردار
2میلیون آریشگاه
بعد از یـکسال هم مُـهر طلاق را بزنیم داخل شناسنامه ها... ✅یادمه با یک تایر موتوری 10تا بچه بازی میکرد و سرگرم بودن، ....
الان بچه را میبری سرزمین موجهای آبی
روز بروز هم بیشتر سوار آدم میشه...! ✅یادمه عید که میشد هر شبی خونه یکی ازفامیل میرفتیم،،... الان کل فامیل به مودم یه نفر وصل میشن ، کسی نمیدونه چی بگه فقط هرچنددقیقه یک بار رفع تکلیفی میگن: *دیگه چه خبر؟!* ✅قشنگ یادمه عروس میرفت آریشگاه تا میومد همه نگاهش میکردن که ببینیم عروس چه شکلیه...! الان 5نفر با عروس میرن آرایشگاه موقعی که میان بیرون نمیدونی کدومش عروسه...؟! ✅یادمه قبلا ساعت 4شب بلندمیشدیم سحری میخوردیم روزه میگرفتیم!
الان ساعت 4شب شام میخوریم آخرین بازدیده نگاه میکنیم و میخوابیم...! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 *" دلم تنگه برا روزای قدیم "*😔😔😔 یادشون بخیر
Read more
یه وقتا یه وقتا با همه اوکِیي جز خودت نمیفهمی چطوری صب شده اینگار هیچ اپشنی نیس حالتو خوب کنه اینگار ...
Media Removed
یه وقتا یه وقتا با همه اوکِیي جز خودت نمیفهمی چطوری صب شده اینگار هیچ اپشنی نیس حالتو خوب کنه اینگار خدا ایندفه نمیرسه خوب موقع به هیچ کاری نمیکشه حوصلت سینک خونه میشه پر ظرف و جواب همه کجایی ها میشه خونه ام اوضا طوریه نداری حال خودت اصلا نه اونقد خسته ای ببری نه اونقد انگیزه برا ادامه هرروز ... یه وقتا
یه وقتا با همه اوکِیي جز خودت
نمیفهمی چطوری صب شده
اینگار هیچ اپشنی نیس حالتو خوب کنه
اینگار خدا ایندفه نمیرسه خوب موقع
به هیچ کاری نمیکشه حوصلت
سینک خونه میشه پر ظرف
و جواب همه کجایی ها میشه خونه ام
اوضا طوریه نداری حال خودت
اصلا نه اونقد خسته ای ببری نه
اونقد انگیزه برا ادامه
هرروز میگی یه روز خوب یه روز دیگس
درمیری از هرجا سر صدائه
مث یه نمودار خطیه رَويه ات
دورتو میبینی هرکی ی وری رفت
هر کدوم ا رفیقات یه حرکتی زد
اما تو هنوز ول معطلی از نگاهای معنی دار بریدی
هرکی هرچی میگه میگی هرچی تو میگی
اصاً که چي شه بحثو مود اینطوری نی
کار شمام ب ما میفته طوری نی
تا اینجاش رفت خب باقیشم میره
ماکه سِر شدیم بعد از این حالا هرچیه
تا الان كه هرچی راه داره رفتیمش
ولی خب یه موقع هایی مخه درگیره
Read more
ی طرح تتو پیدا کرده بودم حدود ۲ ماه میگشتم دنبال کسی ک بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم بزنه ...
Media Removed
ی طرح تتو پیدا کرده بودم حدود ۲ ماه میگشتم دنبال کسی ک بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم بزنه ولی من ۲ ماه پیش اون طرحو شاخ میدونستم،الان یه طرح معمولیه برام و میدونم بعدا دلمو میزنه .دیروز که داشتم از بیرون برمیگشتم یه کفش دیدم که واقعا دلمو برد ولی باید ۲ هفته پولامو جمع کنم تا بتونم بخرمش و ... ی طرح تتو پیدا کرده بودم حدود ۲ ماه میگشتم دنبال کسی ک بتونه اونو به بهترین شکل روی شونه سمت راستم بزنه ولی من ۲ ماه پیش اون طرحو شاخ میدونستم،الان یه طرح معمولیه برام و میدونم بعدا دلمو میزنه .دیروز که داشتم از بیرون برمیگشتم یه کفش دیدم که واقعا دلمو برد ولی باید ۲ هفته پولامو جمع کنم تا بتونم بخرمش و میدونم بعد این ۲ هفته شاید دیگه مثل الان نخوامش .یادمه ۱۳ سالم بود از دختری که تو کوچمون اسکیت بازی میکرد خوشم میومد هر روز به بهونه ی خرید میرفتم که چند ثانیه ببینمش....اون توجهی بهم نمیکرد تا اینکه ۱ هفته ندیدمش و بعد چند هفته اومد سمتم به خودشو اسکیتاش دیگه میخندیدم .من همون چند هفته پیش میخواستمش نه الان.سال پنجم بکوب درس خوندم تا معدلم بالا باشه تا مامان اون لپ تاپ دلی که قول داده بود رو واسم بخره.روزی که کارناممو گرفتم رفتم خونه....توی اتاق ....دیدم همون لپ تاپ .همونی که ۱ سال و نیم پیش میخواستم روی میز بود ولی دیگه اون چیزی نبود ک الان میخواستم .من قبلا به اون احتیاج داشتم .الان ۳ ساله داره توی اتاقم خاک میخوره.مطمئن نیستم اصلا کار کنه.اگه الان میخوامت ....از همین الان کنارم باش.چون فردا شاید اون کسی نباشی که میخوام.هرچقدرهم که بخوامت اگه زمانی که باید باشی....نباشی....همون بهتر که هیچوقت نباشی....برو مرسی......
Read more
داستان آشناييمون رو قبلاً براتون گفتم. دختر فوق العاده زيبا و جذابى كه عكسش در فيسبوك خواب از چشمانم ...
Media Removed
داستان آشناييمون رو قبلاً براتون گفتم. دختر فوق العاده زيبا و جذابى كه عكسش در فيسبوك خواب از چشمانم ربوده بود. نميتونم نقش جذابيت ظاهرى همسرم در شروع آشناييمون رو كتمان كنم. هميشه از تماشاى اين همه زيبايى غرق در لذت ميشدم. اصولاً جذابيتهاى بصرى در يك رابطه نقش مهمى رو ايفا ميكنن ولى بمرور زمان ... داستان آشناييمون رو قبلاً براتون گفتم. دختر فوق العاده زيبا و جذابى كه عكسش در فيسبوك خواب از چشمانم ربوده بود. نميتونم نقش جذابيت ظاهرى همسرم در شروع آشناييمون رو كتمان كنم. هميشه از تماشاى اين همه زيبايى غرق در لذت ميشدم. اصولاً جذابيتهاى بصرى در يك رابطه نقش مهمى رو ايفا ميكنن ولى بمرور زمان يا بدليل عادت اين جذابيتها يا در چشم پارتنر كمرنگ تر ميشن يا بالا رفتن سن و تغييرات فيزيولوژيكى باعث ميشن كه اين جذابيت بخودى خود كمتر و كمتر بشن كه البته تقريباً يك امر اجتناب ناپذير هم هست. پريشب اولين شبى كه با دلوان در خانه خوابيديم، نيوان نيمه هاى شب از خواب بيدار شد و ديگه نخوابيد تا حدى كه مجبور شديم نيوان رو از اتاق خودش پيش خودمون بياريم. يكمرتبه دلوان هم بيدار شد و شير ميخواست، مامزى مشغول شير دادن به دلوان شد كه نيوان خودش رو روى پاهاى مامزى انداخت و غُر غُر كنان گفت نعنا نينى بره خونه شون! شبنم هم بطور عجيبى شرايط رو مديريت ميكرد و در حين شير دادن به دلوان، نيوان رو نوازش ميكرد و خيلى منطقى به نيوان ميگفت كه عزيزم نينى خونه اش ديگه همينجا پيش ماست. اون جاى ديگه اى نداره كه بره. يكمرتبه ياد شب قبل و زايمان افتادم. تمام اون همه درد و فشار و صورت عرق كرده و بيحال زمان زايمان اومد تو ذهنم. با خودم گفتم واو اين فرشته كيه كه الان پيش من روى تخت خوابيده؟ در نظرم تمام اون شرايط همسرم رو به جذابترين، سكسى ترين و زيبا ترين چيز در دنيا كرده بود. بله شبنم هميشه زن زيبايى بود و شايد در اوايل آشناييمون حتى از لحاظ ظاهرى زيباتر از امروز هم بود (البته كه الان هم به همون جذابى و زيباييست)، نميدونم ولى در نظر من شبنم امروز، مادر دو فرزندم و همسرم بعد از تقريباً هشت سال زندگى مشترك و پشت سر گذاشتن بالا و پايينهاى فراوان، زيبا ترين و جذابترين زن در تمام عالم هستى است 🧝🏻‍♀️🤴🏻❤️😍 مطمئنم كه اون دسته از دوستان كه تجربه بيشترى از من در زندگى دارن نظر مشابهى دارن. خواستم بگم كه از زندگى مشترك نترسيد. در يك زندگى همه چيز رو ميشه با هم و در كنار هم ساخت. بشرطى كه شخص مورد نظر رو پيدا كنيد
#picassomo #family #wife #baby #niwan #delwan
#همسر #زندگى_مشترك #خانواده #نيوان #دلوان #نعنا
Read more
. مادرم صبح سبزی خرید از باغ نزدیک خونمون گفت ریحون‌هایش زمخت بود گفت این چند روز هرجا سبزی خوردن ...
Media Removed
. مادرم صبح سبزی خرید از باغ نزدیک خونمون گفت ریحون‌هایش زمخت بود گفت این چند روز هرجا سبزی خوردن دیده ریحون‌های خوبی نداشته و کاش باغچه داشت گفتم همین الان هم دستت درد میکنه گفت چهارتا ریحون‌ چه کار ‌به دست من داشت لوبیا پلو رو با آب گوجه و زعفرون فراوون درست کرد مثل همیشه اذان که گفتند نماز ... .
مادرم صبح سبزی خرید
از باغ نزدیک خونمون
گفت ریحون‌هایش زمخت بود
گفت این چند روز هرجا سبزی خوردن دیده ریحون‌های خوبی نداشته و کاش باغچه داشت
گفتم همین الان هم دستت درد میکنه
گفت چهارتا ریحون‌ چه کار ‌به دست من داشت
لوبیا پلو رو با آب گوجه و زعفرون فراوون درست کرد
مثل همیشه
اذان که گفتند نماز خواند و ناهار خوردیم
مادرم کولر آبی رو قبل از اذان ظهر روشن میکند
این یه قانون نانوشته است در خونه ی ما
مادرم می‌گوید کولر اگر‌ همیشه روشن باشد خونه دم میکند و نمیشه نفس کشید
اصلا پنکه رو برای صبح‌های مرداد ساخته اند
عطر لوبیا پلو‌ که راه افتاد
وضو‌ که داشت می گرفت
گفت مادر "آب اون کولر رو هم بزن "
این هم یه قانون نانوشته ی دیگر است در خونه ی ما
که پمپ آب پنج دقیقه پوشال‌های کولر آهنی داغ رو
زير آفتاب‌مستقیم پشت بوم، خنک کنه
بابا رو صدا کردیم
تا نشست گفت عجب گرمه امروز
ناهار خوردیم
ته‌دیگش برای بابا بود
این هم شايد سومین قانون دلپذیر و نانوشته ی خونه ی ما
اما خودم
دلم میخواست بنویسم
ظهر تابستان است
ریحان‌ ها میدانند که چه تابستانی‌ست
.
#با_من_از_امید_بگو
Read more
جان : زینب حرف میزنی یا با پس گردنی به حرفت بیارم ! همون لحظه عثمان رسید و گفت : جان تو به زینب چی کار داری ...
Media Removed
جان : زینب حرف میزنی یا با پس گردنی به حرفت بیارم ! همون لحظه عثمان رسید و گفت : جان تو به زینب چی کار داری ؟؟!! جان : ولی بابا تا الان با کرم بیرون بوده. عثمان : اولن باغریبه نبوده و با کرم بوده دومن من باباشم که میگم اشکالی نداره دیگه تو چی میگی ؟!!! جان : ولی بابا... . عثمان : ولی نداره ، زینب دخترم برو تو اتاقت ... جان : زینب حرف میزنی یا با پس گردنی به حرفت بیارم !
همون لحظه عثمان رسید و گفت : جان تو به زینب چی کار داری ؟؟!! جان : ولی بابا تا الان با کرم بیرون بوده. عثمان : اولن باغریبه نبوده و با کرم بوده دومن من باباشم که میگم اشکالی نداره دیگه تو چی میگی ؟!!! جان : ولی بابا... . عثمان : ولی نداره ، زینب دخترم برو تو اتاقت .
زینب رفت تو اتاق ، دربست و گفت : وای من فدای بابام بشم که همیشه فرشته نجاتم بوده .
زینب رفت دوش گرفت و اومد تو تختش و فک کرد .
زینب : یعنی من عاشق کرم شدم ؟! ولی کی ؟؟! کجا !
فک میکردم عشق برای قصه هاس .
کی فکرشو می کرد من زینب گوزل یه روزی عاشق کرم سایر بشم !!؟؟ پسری که تو بچگیم وقتی میدیدمش دلم می خواست سایه شو با تیر بزنم .
اصن ببینم من کی عاشق کرم شدم !! چرا عشق بی هوا میاد و وقتی متوجه میشی که دیگه کار از کار گذشته !!
زینب انقدر فک کرد تا خوابش برد .
کرم رسید خونه و کلید انداخت رفت تو . کرم وقتی رفت تو خونه دید سویم نشسته رو مبل و پاشو میزنه به زمین. کرم : سلام . سویم : وایسا سر جات ببینم .
کرم : چی شدههههه دوباره ؟؟!! .
سویم : بهت گفته بودم به زینب نزدیک نشی یا نه ؟!؟!؟ کرم : دوباره چی شدههه ؟؟؟!!! . سویم : بهت گفتم اون لیاقت عروس بودن خانواده سایرو نداره یا نه ؟؟؟!! کرم داد زد و گفت : ماماااان میگی چی شدهههه یا نه ؟!
سویم : تو حرف منو یه پول سیاه هم نخودی و رفتی برای زینب گردنبد خریدی !!!! حتما تا الان با اون بیرون بودی ؟؟!!! ____*****____****______******____****____*****______*******___****__*****___
نظرا چی بود ؟؟؟
Read more
. سه سال پیش طوری درگیر کار بودم که ساعت‌ها تکیه‌گاه دستم از کاغذ جدا نمی‌شد. ساعت‌های طولانی کار ...
Media Removed
. سه سال پیش طوری درگیر کار بودم که ساعت‌ها تکیه‌گاه دستم از کاغذ جدا نمی‌شد. ساعت‌های طولانی کار می‌کردم و شاید پیش می‌آمد ماهی یک بار هم از خونه بیرون نمی‌رفتم. من از این اعتیاد لذت می‌بردم و از ندیدن آدم‌ها لذت بیشتر. تو هر جمعی به زور و اجبار دیگران حضور داشتم و تمام مدت عذاب وجدان داشتم که اگر پشت ... .
سه سال پیش طوری درگیر کار بودم که ساعت‌ها تکیه‌گاه دستم از کاغذ جدا نمی‌شد. ساعت‌های طولانی کار می‌کردم و شاید پیش می‌آمد ماهی یک بار هم از خونه بیرون نمی‌رفتم. من از این اعتیاد لذت می‌بردم و از ندیدن آدم‌ها لذت بیشتر. تو هر جمعی به زور و اجبار دیگران حضور داشتم و تمام مدت عذاب وجدان داشتم که اگر پشت میزکارم بودم وقت مفیدتری رو می‌گذروندم. روزی چهارده ساعت کار می‌کردم و همیشه عذاب وجدان داشتم که به اندازه کافی تلاش نمی‌کنم.
درآمد خوبی داشتم و پس‌انداز عالی. فکر می‌کردم آدم موفقی هستم تا اینکه پزشک مشاورم تعریف دیگه‌ای از موفقیت رو برام بازگو کرد. از اون روز سعی کردم با تناسب بیشتری کار کنم و به روابط خارج از کارم سرسامان بدم. به پیشنهاد برادرم کمتر از قبل کار قبول کردم و دیگه قیمت پایین برای سفارش‌ها ندادم، به همین ترتیب بود که تونستم با همون درآمد وقت بیشتری رو برای رابطه‌های خارج از کارم باز کنم.
الان که به گذشته نگاه می‌کنم روزهای زیادی رو از دست دادم و دیگه این اشتباه رو نمی‌کنم. به اندازه کار می‌کنم، به اندازه تفریح می‌کنم. سعی می‌کنم تا جای امکان تعادل زندگیم رو حفظ کنم.
تعریف پزشک مشاورم از موفقیت این بود: « به اندازه کار کن، به اندازه تفریح کن، به اندازه استراحت کن و تعادل زندگیت رو در هر حالی حفظ کن.»
.
پ.ن: خودم باور نمی‌کنم تصویری رو که می‌بینید فقط طی دو روز کشیده باشم. فکر می‌کنم حتی بین کار نفس هم نمی‌کشیدم :))
Read more
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است ...
Media Removed
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» ... .
نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» سرش را بالا آورد و گفت: «چی گفتی؟» نیریش با اخم نگاهش کرد و گفت: «حواست کجاست؟ چی داری نگاه می‌کنی باز؟» میل گوشی را به سمتش گرفت و گفت: «بخون... اشکان دژاگه رو به خاطر عکس گرفتن به کمیته انضباطی احضار کردن!»
.
نیریش با بی‌میلی به گوشی نگاه کرد و گفت: «خب معلوم بود با این همه تتو روی تنش می‌خواستنش. باید با یقه‌اسکی و ساق بلند و شلوار بازی می‌کرد تا خالکوبی‌هاش دیده نشه.»
.
میل گفت: «کاش برای تتوهاش بود، به خاطر عکس گرفتن با خانمش احضارش کردن! حالا باز تو بگو بریم مسافرت. بریم با هم تو جنگل و دریا عکس بگیریم که شر بشه برامون و احضارمون کنن؟» نیریش گوشی را پس داد و گفت: «نترس، جدا جدا عکس می‌گیریم! اصلا زیرش بنویس زنت نیستم، دخترتم!»
.
میل خودش را به موش‌مردگی زد و گفت: «تو این گرونی انصافه بریم مسافرت دخترم؟ دلت نمی‌سوزه برای پول بی‌زبون؟»
.
نیریش مثل شیر غرید که: «تور بخارست و زاگرب و ونیز که ازت نخواستم، شمال می‌خوایم بریم با همین ماشین خودمون. الان بنزین گرون شده یا عوارضی جاده‌ها؟»
.
میل کم نیاورد و گفت: «ویلا و تخم‌مرغ و تن ماهی و آب معدنی که گرون شده! اصلا بریم شمال که چی؟ مگه دیگه دریایی مونده برامون؟ تا بخوایم پا تو آب بذاریم میگن از اون ور نرین که محدوده روسیه است، از این ور نرین که آب فلانستانه، جلوتر نرین که وارد بهمانستان میشین، تو ساحل هم که کثافتستانه و...» نیریش ادایی درآورد و گفت: «اشکالی نداره، از تو ویلا در نمیایم، اصلا تا لب جاده هم بریم کافیه!»
.
میل دوباره گوشی را دستش گرفت و گفت: «جاده؟ بی‌خیال! باز تو جاده خدای نکرده چپ کنیم و مردم هجوم بیارن و جلوی چشم خودمون دار و ندارمون رو ببرن، خوشحال میشی؟»
.
نیریش خنده‌اش گرفت و گفت: «تو فقط راه بیفت از خونه پاتو بذار بیرون، کپک زدی تو خونه، زخم بستر می‌گیری آخرش، پشتت صاف شده از بس نشستی!»
.
میل بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و گفت: «کجام صافه الان؟ صبر کن برم یک قاچ هندونه بیارم، هم این جوری یه گردشگری تو خونه کردیم، هم به یاد دریا کنار می‌تونیم پوستش رو بندازیم اون گوشه و لذت ببریم!»
.
نیریش مستاصل گفت: «پس اقلا شلوارک بپوش، ضدآفتاب منم بیار! فقط پوست هندونه رو بلند پرتاب کن که بیفته تو محدوده همسایه»!
Read more
موفقيت زمانى كه با شبنم آشنا شدم وضعيت ماليم خيلى بهم ريخته بود. داشتيم باشگاه پاد رو ميساختيم و از نظر مالى بشدت در فشار بوديم. كل درامدى كه براى هزينه هام در يك ماه داشتم ميشد يك ميليون كه شكايتى هم نداشتم. در اين شرايط با شبنم آشنا شدم. ديگه وضعيت تغيير كرد تصميم گرفتيم باهم زندگى كنيم. بايد با اين ... موفقيت
زمانى كه با شبنم آشنا شدم وضعيت ماليم خيلى بهم ريخته بود. داشتيم باشگاه پاد رو ميساختيم و از نظر مالى بشدت در فشار بوديم. كل درامدى كه براى هزينه هام در يك ماه داشتم ميشد يك ميليون كه شكايتى هم نداشتم. در اين شرايط با شبنم آشنا شدم. ديگه وضعيت تغيير كرد تصميم گرفتيم باهم زندگى كنيم. بايد با اين يك ميليون هم اجاره ميداديم و هم هزينه هاى زندگى رو ميپرداختيم. اگر اشتباه نكنم هشتصد هزار تومان اجاره ميداديم. نه باشگاه پادى در كار بود و نه تو زير زمين منزلمون باشگاهى داشتيم. و البته هزينه پرداخت باشگاه رو هم نداشتيم. البته من ميتونستم در باشگاه دوستان تمرين كنم و تقريباً در همه باشگاههاى تهران بروى من باز بود. هيچكدوم از اينها باعث نشد تا شبنم از تصميمش براى رسيدن به اهدافش در ورزش منصرف بشه. ميزها و صندلى رو در پذيرايى منزل كنار ميكشيديم تا شبنم بتونه تمرين كنه. حتى همونجا ميت هم ميزديم و يا گاهى اسپارينگ ميكرديم. بايد اضافه كنم كه صاحب خونه خوبى هم داشتيم كه با سر و صداى تمرين مشكلى نداشت و چيزى نميگفت 😍 خيلى وقتها كه ميومدم خونه ميديدم كه شبنم داره تنهايى تو خونه تمرين ميكنه و خيس عرق بود. يادم مياد كه هميشه هم به من ميگفت تمرين. هفته اى پنج يا شش بار تمرين ميكرديم. اگر هم من به دليلى نميتونستم اون خودش تنهايى تمرين ميكرد. در حقيقت شبنم هدفش رو مشخص كرده بود و خيلى با جديت به طرف هدفش گام برداشت و هيچ كدام از مشكلات نتونست اونرو از دنبال كردن هدفش منصرف كنه. راستش هيچ موفقيتى بدون وتلاش و برنامه ريزى ممكن نيست. حتى زمانى كه باردار شد و مجبور شد كه از مسابقه دادن منصرف بشه هرگز تمرينش قطع نشد. حتى الان كه در هفته سى و چهارم باردارى هستيم هنوز به تمرينش ادامه ميده چون كه به هدفش اعتقاد داره. من شخصاً از شبنم درس ميگيرم و از تماشاى تلاشش انگيزه ميگيرم
پ.ن. دو تا فيلم قبلى مربوط به شش سال پيش هستن و فيلم آخر مربوط به چند روز پيش در هفته سى و پنجم باردارى هست. البته الان ديگه شبنم نيازى به تمرين در اتاق پذيرايى نداره 😉
@shabnamshahrokhi very proud of you my Love ❤️🌹😍🙏
#picassomo #training #crossfit #trainingmakesmaster #family #lifting
Read more
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد ...
Media Removed
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ ... همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده
ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ زدم از اونجايي كه جواب نداد شايد برأي اولين بار از جواب ندادن بيشتر از هميشه نگران شدم همچنان حال دلم خراب بود نميدونم چرا اون روز بيش از ١٠ بار به عادل زنگ زدم تا ساعت ٥ شد و پيش خودم گفتم ديگه امكان نداره تا ٨ كه تمرين تموم بشه جوابگو باشه اما همچنان دلواپس و نگران😞
به خونه برگشتم و وقتی در باز کردم دیدم عادل حواس پرت من تلفن همراهشو رو جاکفشی جا گذاشته بود یه کم آروم شدم اما با گذشت دقایقی نگرانی به سراغم آمد مثل اینکه این آشوب دست از سر من برنمیداره ساعت دقیق یادم نیست اما بین ۷ تا ۷:۳۰ عصر بود با صدای زنگ گوشی دلم و قلبم ریخت اما نمیدونستم چه چیزی در انتظارم بود انور خط عادل بود گفت کجایی گفتم خونه دارم میام خونه قبل از اینکه بگم خداحافظ قطع کرده بود
من فقط تا برسه خدا خدا می‌کردند صدا صدای همیشگی نبود دلواپسی من از صبح حتما بی دلیل نبود کنار اریو دراز کشیدم که با بغل کردنش کمی آروم بشم تلگرام به طبق عادت باز کردم پیام آمده بود خبر دیدی خبر چه خبری لینک زدم
عادل غلامي از تيم ملي اخراج شد😱😰
باور نميكردم منتظر بودم عادل بِه خونه برسه مگر ميشه عادل هنوز به خونه نرسيده چطور ممكن بود متهم به قتل هم قبل از إعدام برايش دادگاه تشكيل ميدهند.
اما بايد مثل هميشه قوي باشم آنقدر گريه كردم كه مبادا جلو عادل كم بيارم هميشه من به اون تكيه كردم الان زماني كه اون نياز به شونه قوي داره براي تكيه كردن عادل رسيد بينمون جز نگاه هيچ چيز ديگه رد و بدل نشد گفتم عادل جان گوشي جا گذاشتي خبر ديدي گفتم چه اتفاقي افتاد اما جز سكوت چيزي از عادل نشنيدم سكوتي كه بلندترين فريادها من ازش شنيدم وقتي خبر ديد تعجب تو صورتش نمايان شد بهش نگفتم افرين به تو بلكه گفتم تو نبايد أين كار ميكردي حتی خطا از تو هم بود يا نبود باید می ایستادی همونطور که همیشه گفتن تو برای این پست (سرعتی)کوتاهی اما تو به دنیا نشون دادی كه هوش واليبالي مهمتر از قد اما من ميدونستم كه تو وقتي عصباني هستي محيط ترك ميكني ان شب براي من و تو طولانيترين شب عمرمون بود و اينكه اون ١ ماهو نيم چه سخت به ما گذشت و حالا امروز تو خسته هستي اما هميشه اماده من به تو و تصميم تو احترام ميزارم
با غيرترين 🙏🏻❤️💪🏻
Read more
. . ميرسم خونه. قبل اينكه برم توي اتاق ، ميپيچم توي آشپزخونه و كتري برقي رو روشن ميكنم. از توي راه، ...
Media Removed
. . ميرسم خونه. قبل اينكه برم توي اتاق ، ميپيچم توي آشپزخونه و كتري برقي رو روشن ميكنم. از توي راه، دلم رو واسه چاي دارچيني صابون زده بودم . چاي دارچيني با چوب دارچينهايي كه مامان خودش از يه جايي توي بازار، كيلويي ميخره و با تاكيد اعتقاد داره كه اينجا دارچيناش يه چيز ديگه است. بعدش ميرم توي اتاقم ... .
.

ميرسم خونه. قبل اينكه برم توي اتاق ، ميپيچم توي آشپزخونه و كتري برقي رو روشن ميكنم.
از توي راه، دلم رو واسه چاي دارچيني صابون زده بودم .
چاي دارچيني با چوب دارچينهايي كه مامان خودش از يه جايي توي بازار، كيلويي ميخره و با تاكيد اعتقاد داره كه اينجا دارچيناش يه چيز ديگه است.
بعدش ميرم توي اتاقم و لباسامو درميارمو سريع ميپرم توي حمام زير دوش آب گرم. دو روز ِ خيلي شلوغ، پركار،كمي تاقسمتي پراسترس و كم خواب رو داشتم و اين لحظهء زير دوش اب داغ و به هيچي فكر نكردن واقعا لازمم بود.

وقتي برميگردم توي اتاقم تازه چشمم ميفته به ديوار روبرو و غروبي كه خودش رو از پرده هاي اتاقم به سختي رد كرده و پخش شده روي ديوار.
محوش شدم! و يادم افتاد كه اين چند وقته كه يه كم شلوغ پلوغ بودم،واسه يه چيزايي ازين دست ، لذت نبردم و يه جورايي اصلا نديدمشون.

دلم ميخواد همونجا بشينم و نگاه كنم ولي با خودم فكر ميكنم و نقشه ميكشم كه الان ميرم يه ليوان چاي با عطر دارچين واسه خودم ميريزم و ميام ميشينم اينجا و ازين سايه روشن ِ نارنجي ِ غروب همراه با چاي لذت ميبرم.
چاي رو ريختم توي ماگ موردعلاقم و با چندتا خرما برگشتم .

نبود! اثري از اون نارنجي ِدلبر روي ديوار نبود.
ليوان چاي دارچيني توي دستم بود و يه آه روي لبم.

آخه مگه چقدر طول كشيده بود از اتاقم تا آشپزخونه و برداشتن قوري از روي كتري و ريختن چاي توي ليوان و برگشتن به اتاق؟
يعني به همين چشم بهم زدن رفته بود؟

ميشينم و عطر دارچين رو ميبلعم تا چاي كمي خنك بشه و قابل خوردن!

و ذهنم ميره به تمام روزهايي كه فكر ميكردم بذار همه چيز تمام و كمال بشه و بعدش ، همچين سرفرصت و با خاطري آسوده بشينم از همه لذت بردني ها، باهم لذت ببرم، و بعد كه مثلا موقع لذت بردن ميشد، ميديدم خيلي هاشون ديگه نيستن! تموم شدن! رفتن!
.
.
پ.ن: عكس رو قبل رفتن به آشپزخونه ثبت كردم😊
Read more
اين چند خط حاصل اين اتفاقى بود كه براتون نوشتمو ضبط كردم،ممنون از ياسين فيص بخش عزيز براى موسيقى متن<span class="emoji emoji1f64f"></span>🏻 پريروز ...
Media Removed
اين چند خط حاصل اين اتفاقى بود كه براتون نوشتمو ضبط كردم،ممنون از ياسين فيص بخش عزيز براى موسيقى متن🏻 پريروز براى انجام كارى يه تاكسى گرفتم برم مركز شهر.. يه آقاى محترم، مسن و خوش مشرب راننده تاكسى بود.. تو مسير گرم صحبت بوديم از اينور و اونور، كه تلفنش زنگ خورد.. تا به حال خوشحالى و ناراحتى و نگرانى ... اين چند خط حاصل اين اتفاقى بود كه براتون نوشتمو ضبط كردم،ممنون از ياسين فيص بخش عزيز براى موسيقى متن🙏🏻
پريروز براى انجام كارى يه تاكسى گرفتم برم مركز شهر.. يه آقاى محترم، مسن و خوش مشرب راننده تاكسى بود..
تو مسير گرم صحبت بوديم از اينور و اونور، كه تلفنش زنگ خورد..
تا به حال خوشحالى و ناراحتى و نگرانى رو يك جا باهم تو چهره كسى نديده بودم..
پرسيدم آقا چى شده؟ با همون چهره گفت : دخترم بود، خدا رو شكر دانشگاه قبول شده
گفتم: چه قدر خوب خدارو شكر ، تبريك ميگم
يه آهى كشيدو گفت ممنون آقا
چند دقيقه اى تو سكوت و ترافيك گذشت .. شديد رفته بود تو فكر ..
نميدونستم چى بگم..
گفتم جو و عوض كنم
گفتم آقا شما الان بايد خيل خوشحال باشى دخترتون دانشگاه قبول شده ، اينهمه سال براش زحمت كشيدى خدارو شكر كن
گفت خدارو شكر ولى چه جورى از پسش بر بيام
تو اين اوضاع، تو اين بى پولى از صبح كله سحر ميزنم بيرون تا نصفه شب تو اين خيابونا ، آخرشم هيچى خرج اجاره خونه و خوردو خوراكمونم به زور درمياد، هزينه دانشگاه و كجاى دلم بزارم ... ديدم جوابى ندارم بدم..
رسيديم، به يه بهانه اى شماره تلفنشو گرفتم و پياده شدم..
كاش تو اين ايام پرهيز كنيم از هزينه هايى كه صرف حاشيه ها و چشم وهم چشمى ها ميشه، به اصل موضوع برسيم، انسانيت و ايثار
كمك كنيم، گره اى باز كنيم ، همين و بس...
خدا هيچ پدر و مادرى رو شرمنده بچه هاش نكنه🙏🏻 😔 #mehdimodarres #مهدى_مدرس
Read more
‌ همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد ...
Media Removed
‌ همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد تا با چندرغاز حقوق معلمی زندگی خوبی برای پنج تا بچه‌ش فراهم کنه. مادرم هم که هرگز کم نذاشت. ‌ چطور می‌شه جواب این همه زحمت و تلاش رو داد؟ هیچ جور. شاید یک راهش این بود که وقتی پدرم رتبه‌ی کنکورم رو دید ...
همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد تا با چندرغاز حقوق معلمی زندگی خوبی برای پنج تا بچه‌ش فراهم کنه. مادرم هم که هرگز کم نذاشت.

چطور می‌شه جواب این همه زحمت و تلاش رو داد؟ هیچ جور. شاید یک راهش این بود که وقتی پدرم رتبه‌ی کنکورم رو دید و بهم گفت «دبیری» رو انتخاب کن، می‌گفتم باشه و برای رقابت با بقیه‌ی کاندیداها تلاش می‌کردم. اگه انتخاب می‌شدم الان در شهر مریوان دبیر نقشه‌کشی بودم و رسالتم این بود که با هر ترفندی سعی کنم بچه‌های تخسی که از رشته‌ی ریاضی و تجربی (و البته خونه) فراری شدن رو توی محیط هنرستان نگه دارم.

ولی خوشبختانه تو گزینش دبیری رد شدم. یادمه برای مصاحبه لباس دوم بارسلونا (که اون روزها نارنجی جیغی بود) رو پوشیدم، با وجود اینکه پدر و مادر کلی اصرار کردن که با پیراهن و یقه‌ی بسته برم.

وقتی آقای گزینش توی اون اتاق خشک و سرد ازم پرسید حرکت چهارم رکعت سوم نماز مغرب چیه، با وجود اینکه می‌دونستم گفتم نمی‌دونم. و با وجود اینکه تا سال قبلش هم نماز جمعه می‌رفتم، ایده‌ای نداشتم اسم امام جمعه‌ی مریوان چی بود. راستش همون روزها هم که نماز جمعه می‌رفتم اسمش رو نمی‌دونستم. کلن جاهای دیگه‌ای سیر می‌کردم. تو راهِ نماز جمعه هم eminem گوش می‌دادم.

پدرم از شغل معلمی جوابی که می‌خواست رو گرفته بود. یک شغل مطمئن و بدون ریسک برای اداره کردن یک خانواده‌ی هفت نفره در یک شهر کوچیک. ولی... شاید متوجهِ این ماجرا نبود که چه دنیایی بیرونِ مریوان هست و چقدر ذهن من تشنه‌ی تجربه کردن اون‌هاست. از اون خونواده‌هاش هم نبودیم که بشینیم و از هم بپرسیم: «خب، رویای تو چیه؟ چی دوست داری؟ می‌خوای چیکاره بشی؟»

چی می‌خواستم بگم؟ وای همه‌ش کلمات به انگشت‌هام حمله می‌کنن و یه هیجان خاصی دارم. چون همین الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم خاطراتی داره میاد و میره که خیلی وقته نیومده بودن بالا. خوشم میاد.

ولی جدی چی می‌خواستم بگم؟ آها. می‌خوام یه سوال ازتون بپرسم. شما هم همچین تجربه‌هایی داشتین؟‌ اینکه رویاهاتون با مسیری که پدر و مادر براتون انتخاب کردن همسو نباشه؟ چیکار کردین؟ همون مسیر رو رفتین یا مقابلش ایستادین؟ عواقبش چی بود؟‌ کلن چی می‌گی؟ چیکار می‌خوای بکنی؟ این زیر توی کامنت‌ها بنویس.



📷 @srwenikkhah
Read more
 #قشم #سفر # سکه #دلار سلام به درهم و دلار و یوان سلام به جمیع خوب رویان این یه بیت رو ازم قبول کنید تا ...
Media Removed
#قشم #سفر # سکه #دلار سلام به درهم و دلار و یوان سلام به جمیع خوب رویان این یه بیت رو ازم قبول کنید تا سر فرصت بقیه اش سرائیده بشه راستش مدتیه یکم خودمو باختمخیلی به شرایط خوب اینطوری عادت ندارم میگم نکنه این خوشبختی که جامعه رو فراگرفته دروغ باشه و آبان از خواب پاشیم‌ ببینیم اثری از خوشبختی نیست. روزها ... #قشم #سفر # سکه #دلار
سلام به درهم و دلار و یوان
سلام به جمیع خوب رویان
این یه بیت رو ازم قبول کنید تا سر فرصت بقیه اش سرائیده بشه😃
راستش مدتیه یکم خودمو باختم😁خیلی به شرایط خوب اینطوری عادت ندارم میگم نکنه این خوشبختی که جامعه رو فراگرفته دروغ باشه و آبان از خواب پاشیم‌ ببینیم اثری از خوشبختی نیست.
روزها و شبها کلا نمیفهمم چی میشه انقدر در حال شمارش سکه هام و تبدیلشون به درهم و دلارم که فرصت نمیکنم یه پست تو اینستا بزارم.از طرفی هم میگم آنیتا خب دوستاتتم هر روز ماشین حساب به دستن دیگه حواسشونو پرت نکن.
خانما دقت کردین تو خونه و محل کار نشستیم همینطور داریم سود میکنیم آدم های نمک نشناسی شدیما بابا الان کلی اومده رو مهریه مون چرا باید خودمون رو ببازیم، آخه پول روی پول،سکه روی سکه ، سکته کردیم از بس پولدار شدیم.
آقایون این روزها مواظب گنج های قیمتیتون باشیدو خوب حرف پرنسس های ثروتمندتونو گوش کنید که به مشکل نخوردید الان دیگه کی داده کی گرفته نیستا،صدتاشم بگیریم حله، نه؟ بگو پنجاه تا،نه؟ بگو ده تا 😂اصلا واسه بعضی ها یکی به نام الله☺
حالا که پولدار شدیم میتونیم یه بخشیشو اختصاص بدیم به سفر یک هفته ای به قشم
خیلی وقته که میخواستم این فروشگاهو معرفی کنم ولی فرصت نمیشد کارای دکوری و تزیینی قشنگی دارن منم ازشون خرید کردم خیلی از کاراشون تو جزیره واقعا تکه این سبدهای تایلندی رو حراج کرده بودن مفت بود😭ولی من نفهمیدم برای چی بخرم خوبه 😢اسم فروشگاهش پرنسس هوم هست زیر زمین سیتی دو روبروی کافی شاپ
پی نوشت:
پیج فروش خودمون روی عکس تگ شده دوستان در صورت تمایل با بهترین قیمت ها در خدمت شما هستیم
Read more
 #قشم #زندگی #ایرانی #ایرانمون #اسکله_شهید_ذاکری # من هیچ وقت حرف دیگران روم تاثیر نداره و برام ...
Media Removed
#قشم #زندگی #ایرانی #ایرانمون #اسکله_شهید_ذاکری # من هیچ وقت حرف دیگران روم تاثیر نداره و برام مهم نیست دیگران در موردم چی فکر میکنن و چه قضاوتی دارند راه خودمو میرم هر چند همه فکر کنند که اشتباهه فقط کافیه خودم تشخیص بدم که مسیرم درسته!!! یکم تند بود حالا راههای زیادی برای بیانش هست ولی به نظرم ... #قشم #زندگی #ایرانی #ایرانمون #اسکله_شهید_ذاکری #
من هیچ وقت حرف دیگران روم تاثیر نداره و برام مهم نیست دیگران در موردم چی فکر میکنن و چه قضاوتی دارند راه خودمو میرم هر چند همه فکر کنند که اشتباهه فقط کافیه خودم تشخیص بدم که مسیرم درسته!!!
یکم تند بود حالا راههای زیادی برای بیانش هست ولی به نظرم دروغیه که خیلی هامون به خودمون میگیم منم زیاد گفتم.حداقل تو سالهایی که داشتم زندگی رو میشناختم ولی فکر میکردم شناختمش.
الان که شناختم از چند دهه زندگیم کامل شده به عقب که نگاه میکنم منم خیلی از زمانهای زندگیمو بخاطر حرف دیگران یا دیگری باختم.
یا گاهی برداشت اشتباه دیگرانو باور کردم یا گاهی بخاطر اینکه به دیگری ثابت کنم اشتباه کرده زیادی زور زدم و شاید از مسیرم منحرف شدم.
همین الانم گاهی این اتفاق برام میافته اونم زمانیه که میام خونه و جلوی درب پارکینگ میخوام دنده عقب برم داخل از بد روزگار یه ماشین سر میرسه و منتظره من برم داخل تا از کوچه رد بشه از نگاه نیش دار راننده متوجه میشم داره میگه ای بابا خانم تورو چه به دنده عقب داخل پارکینگ رفتن وقت مارو گرفتی،بوق،بوق
منم میگم صبر کن یه حالی ازت بگیرم فکر کردی چون زنم بلد نیستم و دقیقا همون لحظه اس که ماشینی که همیشه با یه فرمون دنده عقب میاد تو پارکینگ اصلا از چارچوب در رد نمیشه انگار ماشین بزرگ شده یا در پارگینگ کوچیک.
حالا نشدم به جهنم برو بگو زنه رانندگی بلد نبود ولی قضیه رو اونجایی باختم که بخاطر نگاه دیگران کلا مسیر زندگی رو اشتباه رفتم یا درکمو از یه برهه زمانی از دست دادم.
مهم ترینش زمانی بود که ازدواج کردم و همه چیزو خودم انتخاب کردم و حرف بی منطق کسی برام اهمیت نداشت ولی نمیدونستم ناخواسته بخاطر پچ پچ های کورکورانه بعضی ها ،احمقانه باور کرده بودم که یه زن سن بالا هستم و اینو زمانی متوجه شدم که یه دختره بیست و هشت ساله تازه عروس دیدم ترگل برگل و چند سالی جوان تر از من.حس میکردم چقدر زود زندگی رو شروع کرده و براش دعای خیر کردم و کم کم‌متوجه شدم من سالهای بیست و هشت سالگی تا سی و سه سالگی رو زندگی کردم خیلی هم خوب ولی نه با حس یه خانم جوان چون اون پچ پچ هارو باور کرده بودم و از بیست و هشت سالگی برای مدت چند سال با یه حس دیگه زندگی کرده بودم و به راحتی حرف اونا روی حسی که باید به بهترین سالهای زندگیم میداشتم،تاثیر گذاشته بود.
الان چند ساله هر روز زندگی میکنم و هر روز خودمو تو آیینه نگاه میکنم و میگم تا زمانی جوان و زیبا هستی که حس میکنی جوان و زیبایی حتی اگر یه خانم در استانه شصت سالگی باشی مثل مادرت که هنوزم زیباست.
Read more
نظر يكى از تهيه كنندگان خوش قلب<span class="emoji emoji2764"></span>️ماركت موسيقى كه از دوستان بامعرفتم هست در خصوص حواشى خواننده جوان ...
Media Removed
نظر يكى از تهيه كنندگان خوش قلب️ماركت موسيقى كه از دوستان بامعرفتم هست در خصوص حواشى خواننده جوان كشورمون حميد هيراد @aliaghaynassab ‏ : پسر محجوب من نه تا الان از نزديك ديدمت ونه پيش اومده كه كنسرتهات بيام ولى تك تك كارهايي كه تا الان ساختى بى نظيره ، متأسفم براى اين ماركت موسيقى كه شبكه سه بياد ... نظر يكى از تهيه كنندگان خوش قلب❤️ماركت موسيقى كه از دوستان بامعرفتم هست در خصوص حواشى خواننده جوان كشورمون حميد هيراد
@aliaghaynassab ‏
:
پسر محجوب من نه تا الان از نزديك ديدمت ونه پيش اومده كه كنسرتهات بيام ولى تك تك كارهايي كه تا الان ساختى بى نظيره ، متأسفم براى اين ماركت موسيقى كه شبكه سه بياد به عنوان يه منتقد با رييس خانه موسيقى كه هيچ كار مثبتى حداقل تو اين مدتى كه من يادم هست نداشته و ترانه سرايي كه بازم ... و آهنگ سازى كه يه ماكت تو كامپيوتر داره برا همه كپى ميكنه مصاحبه كنه ، آخه چرا با آبروى يه نفر كه هنوزم براى همه اثبات نشده داريد بازى ميكنيد هيچ به ايرادات خودمون فكر كرديم كه يك نفر رو به باد انتقاد گرفتيم ' خجالت داره ' بى خيال شيد ' چرا كسى كه موفق هست و ميخوايد بفرستيدش كُنج خونه ، چرا داريم انگيزش رو ازش ميگيريم ، آهاى استادهايي كه نشستيد نقد ميكنيد ( آب كه سر بالا بره قورباغه ابوعطا ميخونه ) ول كنيد ، فقط ميتونم بگم تو يه كار ديگه ( سينما يا تئاتر ) اگر يه هنرمندى اشتباهى بكنه قطعاً همكارهاش كمك ميكنند تا داستان تموم بشه نه اينكه بندازنش ته چاه لطفاً دوستان و همكاران حوزه موسيقى به خودمون بيايم اگر حالشو داريد ، در آخر حميد هيراد با اين اتفاقات حتماً عزيز تر خواهى شد و با انگيزه بيشتر به كارت ادامه بده ‏@hiraad.hamid ‏@musicema ‏@navayefars ‏@nava.ir ‏@concert_iranian ‏@parsconcert ‏@pause_music ‏@ham_ahang ‏@music ‏@mowjmusic
Read more
. بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟ . شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. ... .
بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟
.
شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. من به نشونه‌ها خیلی اعتقاد دارم.
من به نظریه‌ی "شش درجه‌ی جدایی" هم خیلیییییی اعتقاد دارم. (همون نظریه که می‌گه بین شما و هرررر آدمی که تو ذهنتون میاد، تنها شش نفر فاصله‌ست و یا در طول عمرتون به اون شش نفر برمی‌خورین و به اون آدم تو ذهنتون می‌رسین، یا ممکنه تا الآن فقط یکی دوتاش رو دیده باشین و هنوز راه باشه..)
#6degreesofseperation
.
دیروز انقدر بورژوآ بود که اصن نگم!
یه طرف نیما از اورجین‌های مختلف دنیا قهوه دم می‌کرد، یه طرف سارا از جمع الهام می‌گرفت و قطعه موسیقی می‌ساخت، یه طرف راجع به انواع کاج در دنیا مطالعه می‌کردن.
و من احساس می‌کردم باید با تمام حواسم، گوش و چشم و لامسه و .. حتی دوربین همه چیز رو جذب کنم. چون یه روز خاصه که از زندگی عادی دوره. من پامو که بذارم بیرون، دیگه دنیا انقدر پرفکت نیست.
("این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه وسرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً ازاشراف‌زادگی."
به این دلیل گفتم بورژوآ که یکی از معانی این کلمه به قدرتی که از علم و آموزش میاد تعلق داره و واقعا همه در مورد مسائلی حرف می‌زدیم که توش علم داشتیم. و منظور من تنها همین بخش بود و قشنگ می‌شه که به منظور من اهمیت بدین نه تصورات خودتون.)
.
تو راه برگشت با نیما حرف می‌زدیم که، ما چیزی که تقریبا خیلی به دنیای ایده‌آل تو ذهنمونه رو دیدیم و لمس کردیم و زندگی کردیم. حالآ می‌دونیم چقدر باید کار کنیم تا بهش برسیم. حالآ تکلیفمون با خودمون مشخص‌تره..
و از این لذت می‌بریم که زندگیمون هر روز داره شکل بیشتری می‌گیره و یه آینده‌ی نامعلوم که عین پازل می‌مونه، چجوری قطعه قطعه‌هاش رو باهم پیدا می‌کنیم.
.
من پونصد میلیون عکس گرفتم از این خونه تا بعدا یادم بمونه حرفش رو زدم و به چشم دیدم و چقدر بعدها برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
(البته که برای عکس گرفتن اجازه هم گرفتم.)
و شاید فک کنین هر پونصد میلیونش رو شیر نمی‌کنم و چشماتون خون نمیاد، که باید بگم #هارهورهیر!
.
دلم برای اون سگ گنده‌های دلبر تنگ شده.
ببینین کی بی‌جنبه‌ترین دختر عالم هستیه؟
Read more
96/12/23 #هِی تو که #ادِعات میشد بیا توو حال خرابم یه #انقلابی کن مثِ همیشه مالِ تو نصفه آبِجوم #من_یه_عمره_شبا_خوابیدم_به_قصه_هایتو الان که میرم زیره هر تومنی کجایی که دارم خودمو میکشم رو زمین چی توو گوشِت خوندن که چشت منو ندید که قیدِ منو زدی دِ آخه لامصب تو رفیقِ منی ادا میای قیافه ... 96/12/23
#هِی تو که #ادِعات میشد
بیا توو حال خرابم یه #انقلابی کن

مثِ همیشه مالِ تو نصفه آبِجوم

#من_یه_عمره_شبا_خوابیدم_به_قصه_هایتو
الان که میرم زیره هر تومنی
کجایی که دارم خودمو میکشم رو زمین
چی توو گوشِت خوندن که چشت منو ندید
که قیدِ منو زدی دِ آخه لامصب تو رفیقِ منی
ادا میای قیافه میگیری برا من هم
الآن که پاچیدم و میبینی سرو تَهم
الان که دیگه هیشکی نی تا أ حال نَرَم

باید ببینی آشنا ها چه ویترینی برام زدن
هروز زورِ دنیا رو جف کولامه

نیستی و دیگه این محل فقط یه پررو داره
کوش اون که میخورد توو حالم میخورد توو حالش؟
اوضاع که بیریخت بود میگفت توو راهه
نمیرزید به این همه پایین و بالا به این که ببازم این بازیو باهات

قدمات دیگه نیست سایزِ پاهام ، حیف عوض شدی و نیست آینه باهات

هرجا هستی خوش باشی داداش ، هر کی تو رگیته جفت باشی باهاش

ما که همیشه دُعامون خیره ، یه معرفت داریم که نی تُف مالی بالاش
بیا مثله دوتا مرد بزنیم همو

با اینکه میدونم باز میزارم بزنی منو
ولی این دفعه مثِ سری پیش یه وَری نبُر
نکش به رُخم این جوجه های قد و نیم قدو

چه گُلی مالیدن سرت ؟ چی خرجت کردن که دو روزه اینجوری راضی کردنت

همش أ گند زدنه خودمه راست میگن همه

هرچند اون منّ قبلیو دیگه به گاری بستمش رفت
بریدی پاتو از خونه بریدم از خونه

تا کمر توو گِل بودی بود تا کلِ هیکلم توو گِل
بابا میگفت بیا خونه مامانت جیگرش خونه
هنو برا کش رفتنات توو جیب پیرهنم پوله
هر گ*هی خوردی باز کنارت راه اومدم
رسوندیمون جایی که جایی رامون ندن

تهِ دلم خالی بود تهِ دلت صابون زدم

رو فرم که اومدی کشیدی آروم آروم عقب ؟

#غریبه کردی خودتو هفت تا رنگ شدی
#سیگار دیدم دستت سیگار کشیدم که ترک کنی

گفتم رفیقمی واست ترمزم برید

خودمو زده بودم به خواب مشکل از تو نیست

نه تو هم یکی مثله همه

که أ این رو اون رو میشه پلک که میزنه

اصلا نفهمیدم رفت جلد کی تنت

انقد بریدم ازت که دیگه کش نمیدمش
نمیرزید به این همه پایین و بالا به این که ببازم این بازیو باهات
Read more
❣یک دقیقه مطالعه خوشبخت بودیم اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم چون باید پولامون رو ...
Media Removed
❣یک دقیقه مطالعه خوشبخت بودیم اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه همیشه هر چیزی رو که دوست داشتیم میگفتیم الان نه، الان باید خونه بخریم. باهزارسختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم.. بالاخره موفق شدیم خونه رو خریدم. ... ❣یک دقیقه مطالعه

خوشبخت بودیم اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم
چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه
همیشه هر چیزی رو که دوست داشتیم میگفتیم الان نه، الان باید خونه بخریم.
باهزارسختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم..
بالاخره موفق شدیم خونه رو خریدم.
از فردای اون روز به فکر این بودیم لوازم خونمون رو جدید کنیم.
گوشت و مرغ تو خونه همیشه باشه میوه های چند رنگ داشته باشیم.
با اومدن بچه به فکر این بودیم که بچمون لباساش خوب باشه

خلاصه تا وقتی بچه هامون سرو سامون گرفتن هر روز‌ دغدغه چیزی رو داشتیم .
خونه بزرگ تر، ماشین بهتر، مبل زیباتر، خرج دانشگاه، عروسی جهیزیه و... روزها گذشت و ما پیر شدیم.
ما موندیم و یه خونه بزرگ
یه ماشین پارک شده توی پارکینگ که استفاده نمیشه
بچه هایی که درگیر زندگی خودشونن.

ما پیر شدیم و از زندگی لذت نبردیم.
پیر شدیمو یادمون افتاد هنوز اون کافه که قرار بود اولین سالگرد عروسیمون بریم نرفتیم.
یادمون افتاد اون شام رویایی دونفره رو نخوردیم
یادمون اومد هیچ سالگرد ازدواجی رو نگرفتیم
یادمون اومد چقدر زود تولد هم دیگر رو فراموش کردیم
یادمون اومد پشت تلفن فقط لیست خرید رو گفتیم و حال همو نپرسیدیم

یادمون اومد چقدر دوستت دارم بود که باید هر روزبه هم میگفتیم اما نگفتیم
یادمون اومد عکسای دونفرمون رو هم نگرفتیم
از این زندگی ما فقط یادگرفتیم داشتن خونه و ماشینش رو
هیچکدوم نمیخوایم خوشبخت باشیم
درسته ریخت و پاش و ولخرجی خوب نیست اما اینجوری هم نه دیگه

1- از الان کافه های زندگیتون رو برین فردا دیره...
2- با همسرتون شام برین رستوران.
3- لباسای قشنگتون رو براهم بپوشین.

4- تولدها رو فقط با یه کیک یا شاخه گل بگیرین، باورکنید کافیه
5- سالگرد ازدواجتون رو شام برین بیرون نذارین اون روز فراموش بشه.

6- هر روز بگین که همو دوس دارین.
7- گاهی فقط با یه شاخه گل یا یه روسری همسرتون رو سورپرایز کنید
8- عکسای دونفره زیادی رو بگیرین شاید همیشه اون یکی نبود

با همین چند تا مورد زندگی قشنگ میشه وقت زیادی نمیخواد، هزینه زیادی هم نمیخواد، ماهی یه بار به کافه برین مطمئن باشید با پولش پادشاه نمیشین.

گاهی شام رو باهمسرتون به رستوران برین مطمئن باشین با سالی سه چهار بار رستوران رفتن نمیتونین خونه بخرین.

تولد فقط سالی یک باره سالگرد ازدواجتونم همین طور.
برگزارش کنین ساده ولی برگزار بشه.

ما فقط یک بار به دنیا میایم و یک بار زندگی میکنیم. شادی و لبخندرو به شریک زندگیمون هدیه کنیم و هر روز به خدا نزدیکتر بشیم. طب/سنتی/ahmad.Tehra
Read more
. امروز روز بزرگى براى من بود. مقاله اى كه از تحقيق هام توى يه ژورنال خيلى سخت گير (و البته معتبر) سابميت ...
Media Removed
. امروز روز بزرگى براى من بود. مقاله اى كه از تحقيق هام توى يه ژورنال خيلى سخت گير (و البته معتبر) سابميت كرده بودم بعد از هشت ماه سوال و جواب پذيرفته شد. اين يه قدم خيلى بزرگ رو به جلو خواهد بود. اما اتفاق جالبتر اينه كه دقيقا يك ماه ديگه نتايجى كه بهشون رسيدم رو توى يه كنفرانس توى فلوريدا براى مطرح ترين ... .
امروز روز بزرگى براى من بود. مقاله اى كه از تحقيق هام توى يه ژورنال خيلى سخت گير (و البته معتبر) سابميت كرده بودم بعد از هشت ماه سوال و جواب پذيرفته شد. اين يه قدم خيلى بزرگ رو به جلو خواهد بود. اما اتفاق جالبتر اينه كه دقيقا يك ماه ديگه نتايجى كه بهشون رسيدم رو توى يه كنفرانس توى فلوريدا براى مطرح ترين استادها و دانشجوهاى اين رشته ارائه خواهم داد (همین الان استرسی شدم). همه ى شماها كه توى اين پيج همراه من هستين شاهد بودين كه خيلى شبها تا يك و دوى نصف شب توى آزمايشگاه بودم و بعد اون مسير دانشگاه تا خونه رو تك و تنها طى كردم و از سکوت نصف شب عکس گرفتم. تمام اميد من همين لحظه هايى بود كه بعد از هزار بار زمين خوردن، بالاخره یک روز شيرينى موفقيت رو حس ميكنى. اسم اين لحظه ها رو ميذارم قسمتهاى روشن ترِ زندگى.
.
#روزنوشت
Read more
 #bighanoon #zahrasarokhani مجري: يك اصل اثبات نشده هست كه ميگه اگه در يك بازه زماني سه ثانيه‎اي ...
Media Removed
#bighanoon #zahrasarokhani مجري: يك اصل اثبات نشده هست كه ميگه اگه در يك بازه زماني سه ثانيه‎اي چند ميليون نفر همزمان به هوا بپرن، امكان ثبت زلزله محتمل خواهد بود. انتظار مي‌رفت گل آفسايد«سعيد عزت‎اللهي» كه شايد باورتون نشه ولي زبان اسپانيايي هم بلده، همچين زلزله‎اي رو ثبت كنه ولي اين‌طور ... #bighanoon #zahrasarokhani
مجري: يك اصل اثبات نشده هست كه ميگه اگه در يك بازه زماني سه ثانيه‎اي چند ميليون نفر همزمان به هوا بپرن، امكان ثبت زلزله محتمل خواهد بود. انتظار مي‌رفت گل آفسايد«سعيد عزت‎اللهي» كه شايد باورتون نشه ولي زبان اسپانيايي هم بلده، همچين زلزله‎اي رو ثبت كنه ولي اين‌طور نشد. براي بررسي اين موضوع ميهمانان ويژه‌اي رو به برنامه دعوت كرديم: رييس ستاد حوادث غيرمترقبه،‌ رييس سازمان لرزه‎نگاري و يك مسئول.
مجري: واقعا چرا؟
.
زلزله‎نگار: متاسفانه حدود 10 هزار نفر از مردم برای تماشای بازی به ورزشگاه آزادی رفته بودن. دقت کنید من از واژه مردم استفاده کردم، مردم از دو جنس تشکیل شده: زن و مرد. همین خود شما با شنیدن اینکه «مردم» رفتن ورزشگاه از شدت تعجب نیم متر از سطح زمین فاصله نگرفتید؟ اون 10 هزار مردمی هم که سرانجام راهشون دادن به ورزشگاه از شدت حيرت و ناباوري از ابتدا تا انتهای مسابقه رو نیم متر بالاتر از سطح زمین بودن و به دليل عدم تماس با سطح زمين قدرت ايجاد زلزله نداشتن. حدود ۸۰ میلیون بقيه هم از تعجب اینكه بالاخره اين اتفاق افتاد و «مگه ميشه؟» تمام طول مسابقه دهانشون باز بود كه همين جِرم حجمي‌شون رو به شدت كاهش مي‌داد و مانع ثبت زلزله مي‌شد. یه مورد هم داشتیم که به حدی منقلب شده بود که جلوی ارتعاشات زمین رو می‌گرفت.
حوادث غيرمترقبه: بررسي‎هاي ما نشون ميده جمعی از پدران و همچنين مجردان گرامی در حالی‎که درازکش جلوی تلویزیون بودند و ظرف تخمه روی شکمشون بود، در لحظه گل تا بیان ظرف رو بذارن کنار و از جاشون بلند شن و بعد بپرن هوا، اون سه ثانیه طلایی رو از دست داده بودن. شاید بگید قاعدتا مردان و مجردان با همون ظرف آشغال تخمه میپرن هوا، بله درسته ولی این مساله برای بازی ایران و مراکش بود. نگاه چپ‌چپ والدین و همسران گرامی در برخورد با پوست تخمه‎های ولو شده روی فرش و فرياد «همين الان تمام خونه رو جارو ميكشي» درس عبرتي بود كه ديگه از اين غلطا نكنن.
مجري: البته ما هم بررسي مختصري در صدا و سيما كرديم و متوجه شديم شادي شخص عادل فردوسی‎پور به تنهایی ۳.۵ریشتر زلزله داره، ولي نامبرده اون شب كلا در فاز نوموخوام بود. لازم به ذكره كه ما يه زلزله نيمچه شديد از چين و شكن زلف‎هاي پويول در رسانه ملي ثبت كرديم.
مسئول: ببينيد مردم ما بسيار هاي‎كلاس بوده و شادي‎هاي تفكيك شده و نهايتا به صورت تشويق دو انگشتي دارن. ملت ما اهل این مدل ابراز خوشحالی‌هاي جلف و بالا پايين پريدن و اصلا شاد شدن نیست و اينجانب وقوع هر نوع زلزله‎اي رو از بيخ و بن به شدت تكذيب مي‎كنم.
.
بقیه در کامنت 👇
Read more
اسد:خانم فرخی اون در خرابه از اینور پیاده شو . زویا:اخه من چجوری بیام اونور اسد:خب من چمیدم اااا ...
Media Removed
اسد:خانم فرخی اون در خرابه از اینور پیاده شو . زویا:اخه من چجوری بیام اونور اسد:خب من چمیدم اااا حرف می زنیااااا عصبیم نکن زویا:اومدم بابا به من میگن زویا فرخی. اسد:سلام اقای رانویر ایشون دختری هستن که بهتون گفتم . رانویر:بله بله خوشحال از اشناییتون زویا:من هم همینطور! رانویر:بر اثاث ... اسد:خانم فرخی اون در خرابه از اینور پیاده شو .
زویا:اخه من چجوری بیام اونور
اسد:خب من چمیدم اااا حرف می زنیااااا عصبیم نکن
زویا:اومدم بابا به من میگن زویا فرخی.
اسد:سلام اقای رانویر ایشون دختری هستن که بهتون گفتم .
رانویر:بله بله خوشحال از اشناییتون
زویا:من هم همینطور!
رانویر:بر اثاث این شواهدی که ما دیدیم فهمیدیم اقای سیدیکو از دنیا نرفتن و هنوز زنده هستن
زویا:وای خدایه من این اصلا امکان نداره من تا همین دیروز این خبر رو شنیدم که پدرم از دنیا رفته!!!!!
اسد:زویا اروم باش گریه نکن
زویا:اخه من ... چ..یکار کنم ها
اسد:اروم بیا برو تو ماشین
زویا:میشه الان بریم خونه؟
اسد:باشه باشه نگران نباش الان میبرمت راحت استراحت کن.
تق تق تق تق
دلشاد:اومدم اومدم
اسد:مادر زویا حالش بد شده
نجما:وای خدایه من زویا چی شده؟
زویا:اقای خان بزرگش کرده چیزی نیست.
دلشاد:دخترم بیا این اب قند رو بخور
زویا:ممنونم عمه جون
Read more
یکی از آشنایان همین چندوقته با خانوادش میرن خونه ایی رو میپسندن و قرارمیزارن تا خونه رو اجاره کنن، ...
Media Removed
یکی از آشنایان همین چندوقته با خانوادش میرن خونه ایی رو میپسندن و قرارمیزارن تا خونه رو اجاره کنن، از قضا مالک طلبه بوده. به توافق میرسن و اسباب کشی میکنن. صاحب ملک متوجه میشه که همسر این آشنای ما مانتوییه.براشون شرط میزاره که یا بلند شین یا باید حتما خانمتون چادری بشه!!که نهایتا اون بنده خدا دنبال ... یکی از آشنایان همین چندوقته با خانوادش میرن خونه ایی رو میپسندن و قرارمیزارن تا خونه رو اجاره کنن، از قضا مالک طلبه بوده. به توافق میرسن و اسباب کشی میکنن. صاحب ملک متوجه میشه که همسر این آشنای ما مانتوییه.براشون شرط میزاره که یا بلند شین یا باید حتما خانمتون چادری بشه!!که نهایتا اون بنده خدا دنبال خونست الان.نمیدونم چی بوده و چی شده اما اگه واقعا تنها شرط این بوده فکر نمیکنم خاندان پیامبر هم راضی به این اتفاق باشن. خلاصه که تو دنیایی که میشه با دوستی و مهربونی آدما رو سمت صلح، محبت و آشتی آورد و آدمها رو با صلح دعوت کرد به اون چیزی که خودمون اعتقاد داریم و اجباری درکار نباشه فکر میکنم خدا خودش هم رضایت بیشتری داشته باشه، به هر روی خدا خودش بهممون کمک کنه و ماهم دم عیدی آدما رو آلاخون والاخون نکنیم.
Read more
فقط میتوتم بگم:سلام:) Ep100 تاپ-توهیجا نمیری نازلی به سرعت بلند شدوروبه روی هم قرار گرفتن نازلی ...
Media Removed
فقط میتوتم بگم:سلام:) Ep100 تاپ-توهیجا نمیری نازلی به سرعت بلند شدوروبه روی هم قرار گرفتن نازلی با چشمهای سرخش گردنی چپ وراست کردواروم گفت:نمیخوام بهت آسیبی بزنم تاپ-منم خواست قدمی برداره که تاپ گفت:مجبورم نکن زخمیت کنم نیشخندی تحویلش داد که بکهیون پشت سر تاپ ظاهر شد وگفت:نازلی اروم ... فقط میتوتم بگم:سلام:)
Ep100
تاپ-توهیجا نمیری
نازلی به سرعت بلند شدوروبه روی هم قرار گرفتن
نازلی با چشمهای سرخش گردنی چپ وراست کردواروم گفت:نمیخوام بهت آسیبی بزنم
تاپ-منم
خواست قدمی برداره که تاپ گفت:مجبورم نکن زخمیت کنم
نیشخندی تحویلش داد که بکهیون پشت سر تاپ ظاهر شد وگفت:نازلی اروم باش
واز پشت تاپ بیرون اومد
نازلی-فقط میخوام برم
بکهیون-تور این کاروکرد که تورو از کنترل خارج کنه
نازلی-حرفات عصبیم میکنه
بکهیون-اما دیشب که ارومت میکرد
نازلی-بکشید عقب
تاپ فریاد کشید:همین الان برمیگردیم خونه...راه بیوفت
هرلحظه بوی خون بیشتروبیشتر برای نازلی لذت بخش تر میشد
اینو گفت نزدیک شد مچ نازلی رو گرفت که دستش سوخت وبا دادی عقب کشید
نازلی-فقط تشنم
دوقدمی عقب رفت ودستاشو بالا اورد وبا رقص دست آتیش بزرگی دور بکهیون وتاپ درست کرد
تاپ-لعنتی نازلی
اما نازلی چند لحظه ای میشد که نامرئی شده بود
تاپ وبکهیون نگاهی به هم کردن وتاپ گفت:تا سه بشماریم
بکهیون-یک
تاپ-دو
-سه
وبه سرعت از بین آتیش گذشتن وزمین خوردن
**
نزدیک کوه آدمای زخمی ایستاد وبعداز خونهای جاری روی بدنشون جنگ بین جی دی،هیون،مینهو ورن با گرگای جنگل نظرشو جلب کرد
وتیارایی که بالای کوه دست به تلفن نگاهش به نازلی خشک شده بود
تور با چشمهای تیز بینش از بالای آبشاری که توی چند فرسخی ویلا قرارداشت ایستاده بودو با لبخند رضایت روی لبش آشفتگیه خانواده تیارا رو نگاه میکرد
تیارا گوشی رو از کنار گوشش پایین اوردو قدمی نزدیک شد:نازلی
نازلی نگاهشو از هیون که گردن گرگی بین اروارهاش بود گرفت وبه سمت تیارا برگشت
تیارا با احتیاط کمی دیگه نزدیک شدوگفت:نازلی به خودت بیا
نازلی اما مثل یه کوه یخ نگاهش میکرد
تیارا-نزار تور کنترلت کرده،این تونیستی...
دستشوبه سمت نازلی دراز کرد وادامه داد:دستتو بده من،بیا از اینجا بریم،میریم خونه خودمون دیگه تنهات نمیذارم،قول میدم
کمی نزدیک ترشدوگفت:بیا
نازلی بی تفاوت نگاهشو از تیارا گرفت،نیم نگاهی به جنگ تن به تن گرگها انداخت وخواست قدمی به سمت منبع تغذیتش برداره که جسم تیز وسردی از پشت کمرش قلبش رو لمس کردوازش گذشت
تیارا جیغ بلندی کشیدکه باعث شد همگی جنگ رو رها کنن وبه سمتش برگردن
نازلی با چشمهای گرد شده از اتفاقی که براش افتاده نگاهی به سرنیزه چوبی که از سینش بیرون زده بود کرد وغرق در خون توی آغوش پدرش که پشتش ایستاده بود از حال رفت
سهون که خودش اون نیزه رو توی قلب نازلی کاشته بود روی زانوهاش نشست ونازلی رو محکم در آغوش گرفت
تاپ وبکهیون که تازه رسیده بودن مات به صحنه مقابلشون نگاه میکردن
#he_is_my_son_6
Read more
@bimepasargadrajabi پیج خودم هست دوستان فالو کنید لطفا ممنونمツ ★★توضیح کلمه در کامنت سلام دوست عزیز. تاحالا با خودت فکر کردی وقتی فرزندم بزرگ شد چطوری براش خونه بخرم یا چطوری بهش جهیزیه بدم؟ تاحالا شده استرس و فکر اینکه چطوری خرج دانشگاهش رو بدم نگرانت کرده باشه؟ یا اصلا تا حالا با خودت ... @bimepasargadrajabi پیج خودم هست دوستان فالو کنید
لطفا ممنونمツ
★★توضیح کلمه در کامنت
سلام دوست عزیز.
تاحالا با خودت فکر کردی وقتی فرزندم بزرگ شد چطوری براش خونه بخرم یا چطوری بهش جهیزیه بدم؟
تاحالا شده استرس و فکر اینکه چطوری خرج دانشگاهش رو بدم نگرانت کرده باشه؟
یا اصلا تا حالا با خودت فکر کردی علاوه بر بیمه ای که هستی و حقوق بازنشستگی که میگیری یا قراره بگیری یک حقوق بازنشستگی دیگه هم درکنارش بگیری تا زندگیت تآمین بشه و آرامش بیشتری داشته باشی، اونموقعی که زمانِ رفت و آمد عروس و داماد و نوه هاست؟ و نگران خرج و مخارج مهمونیات نباشی؟
هیچوقت شده بفکر بیمه عمر بیفتی؟
میدونی چند نفر از دوستات و فامیل و اطرافیانت بیمه عمر هستن ولی نمیگن؟!
شماهم جزء افراد باهوش و زرنگ باشید که از الان تا دیر نشده ب فکر آسایش و راحتی آینده خودشون بچه هاشون هستن.
اصلا تاحالا ترس از نبودت داشتی؟ که خدای نکرده بعده صدسال اگه نباشی وضع مالی و رفاهی خانوادت چطوریه؟
زن و بچت دستشون جلو غریبه دراز نباشه! محتاج نون شبشون نباشن! محتاج پول برای خرید یه کفش نباشن!
با بیمه عـــــمر همه این مسائل حل میشه و با خیال راحت و اسوده میتونی زندگی کنی😃🙂
میدونستی کشورهای عربی به اجبار همه مردمشون رو بیمه عمر میکنن و هندیها و کانادایی ها سه یا چهارتا بیمه عمر دارن؟!!
چرا ما از بقیه کشورها عقب باشیم؟
چرا شما بفکر خودت و فرزندانت و خانوادت نباشی؟
مگه دوستشون نداری؟!!!!! با پرداخت هر مقدار که براتون قابل پرداخت هست یک بیمه عمر داشته باشید
به پیج ما سربزنید و فالو کنید.متشکرم🌸🌹
Read more
خیلی دردآورده برای مردی که چند تا داعشی به ناموسش بگه حوری و کتکش بزنن دیشب همه با دیدن پایخت اینو احساس کردیم و خیلی اذیت کننده بود فقط و فقط باید گفت برای شادی روح مدافعان وطن وحرم صلوات . علیرغم میل باطنیم الان تکرارش رو دیدم با اینکه میدونم دیگه از این لحظه چند ساعتی ذهنم همش درگیره.... آقای ... خیلی دردآورده برای مردی که چند تا داعشی به ناموسش بگه حوری و کتکش بزنن

دیشب همه با دیدن پایخت اینو احساس کردیم و خیلی اذیت کننده بود
فقط و فقط باید گفت برای شادی روح مدافعان وطن وحرم صلوات🙏🌹
.
علیرغم میل باطنیم الان تکرارش رو دیدم با اینکه میدونم دیگه از این لحظه چند ساعتی ذهنم همش درگیره.... آقای نقی معمولی ناموس شما، ناموس ماست ماهم لرزیدیم
با اینکه میدونیم فیلم بود.. اما...نفسهامون چند لحظه تو سینه ها حبس شد... . برای ما که جنگ رو با تمام وجودمون چشیدیم و حس کردیم، ما اهوازیا، ما جنوبیهای همیشه به فراموشی سپرده شده، ما جنگ رو با پوست وگوشت مون حس کردیم، اونموقع که سر کلاس، اول ابتدایی شیشه های پنجره ی کلاسمون ریخت پایین و من و خواهر کوچیکم یه نفس تا خونه دویدیم، درحالی که تا حد مرگ ترسیده بودیم، از اونطرف هم آقاجونم اومده بود مدرسه دنبالمون، نمیدونم بابام اون لحظه ها چی کشیده بود،، ومامانم همچنین، وای چه روزهای بدی بود، ما همون نسل سوخته ایم که کودکی قشنگمون توی سنگر های ساخته شده، جای باغچه ی گوشه ی حیاط گذشت... دیگه نمیخوایم برگرده اون روزها ،،، اصلا نمیخوایم......
. . .
Read more
بیست ویکم تیرماه بود و من چاره ای نداشتم جز عاشق شدن اتفاق عجیبی بود من، دختر شیطون و زیادی امروزی، ...
Media Removed
بیست ویکم تیرماه بود و من چاره ای نداشتم جز عاشق شدن اتفاق عجیبی بود من، دختر شیطون و زیادی امروزی، با رویاهای عجیب غریبوآرزوهای بزرگ، اون یه پسر محجوب و آروم در عین حال... آدمِ لارج و رمانتیک... عاشقش شده بودمو، میونِ اونهمه خواستگار . . باور نمیکردم..... بهش باخته بودم تو بساطم دیگه غروری ... بیست ویکم تیرماه بود
و من چاره ای نداشتم جز عاشق شدن اتفاق عجیبی بود

من، دختر شیطون و زیادی امروزی، با رویاهای عجیب غریبوآرزوهای بزرگ،
اون یه پسر محجوب و آروم در عین حال... آدمِ لارج و رمانتیک... عاشقش شده بودمو، میونِ اونهمه خواستگار
. .
باور نمیکردم..... بهش باخته بودم
تو بساطم دیگه غروری نبود
فقط اینو فهمیده بودم که بدون اون نمیتونم زندگی کنم .
نفهمیدم تا ازقبل از اومدنش چطور زندگی میکردم!!. قبول کردم و اومدن و نشستن صحبت کردن
دیگه نگم براتون چه روزها و چه اتفاقات عجیب و غریبی افتاد

ما دوتا اما... فقط بهم فکر میکردیم

که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکلها.... 😏 یواش یواش رفت و آمدها شروع شد

از دست بعضی حرفها و کارها.... طاقتم طاق شد.. اما به عشق محمد چشمام رو روی همه چی بستم، چون خودش روخواسته بودم و برام هیچی مهم نبود... و بالاخره تو یه بعد از ظهر گرم تابستون با همه ی وجودم بهش بله گفتم.. به عقدش دراومدم....و به هر قیمتی پای عهدمون موندیم ....توی شادی و غم... . . مبارک باشه سالروز عقدمون 💕

هنوزم اون لباس شگفت انگیزم رو که خودم طراحی کرده بودم دارم، یادمه که یه هفته رفتم خونه ی خاله م تا شخصا نظارت کنم روی دوخت لباسم، همچین دختری بودما 🤣 الحق همون چیزی هم شد که میخواستم، خاص و منحصر به فرد😃😚 دست خاله جونم درد نکنه، همه انگشت به دهن موندن
@zahra.bk45
عاشقتم خاله🙏😅
.
پ ن اول: ممنون از هاکوپیان
@hacoupianinc

که هیچ وقت نمیزاره سورپرایزش کنم ، اَد همون تاریخ یه کارت پستال میفرسته واسمونو همیشه هم از شانس من اون اول میبینه🤔🙈
پ. ن دوم : ممنون پیشاپیش بابت تبریکهاتون، البته تاریخ عقد مونه، سالگرد ازدواجمون شهریوره 🙏😃 . . . ان شالله که همه ی جوونها خوشبخت بشن . . لاحول و لاقوه الا بالله .
#دلنوشته_های_دخترآبانماهی
#مرضیه_صف_پهلوان
ممنون که کپی نمیکنید. .
Read more
- اين فيلم خوزستان سال ١٣٩٧ هست ياد خودم افتادم بعد از سال ١٣٥٧ عين همين بچه ساعتها تو صف نفت واميستادم و يك بيست ليتري و گاهي دو تا بيست ليتري رو تو سرما و گرما ميكشيدم تا خونه چقدر با سيلندر خالي دنبال ماشين گاز ميدويدم و سيلندر رو يك تنه به خونه ميبردم - فرق اون زمان و اين زمان در اين هست كه اون ... 😞
-
اين فيلم خوزستان سال ١٣٩٧ هست 😞
ياد خودم افتادم بعد از سال ١٣٥٧ عين همين بچه ساعتها تو صف نفت واميستادم و يك بيست ليتري و گاهي دو تا بيست ليتري رو تو سرما و گرما ميكشيدم تا خونه
چقدر با سيلندر خالي دنبال ماشين گاز ميدويدم و سيلندر رو يك تنه به خونه
ميبردم -
فرق اون زمان و اين زمان در اين هست كه اون موقع ٨ سال جنگ بود ولي الان كه جنگ نيست !
پس چي هست ؟ مگه اين همه سال پيشرفت و دست اورد نداشتيم ؟
😞
-
-
دلم زخم ميشه ميبينم بچه ها اذيت ميشن 😞
-
-
خدايا خوودت تمومش كن!
@Arzhang_amirfazli
-
-

#ارژنگ #ارژنگ_امیرفضلی
#اب #ابرو #ايران #ايراني #جنگ #صلح #درد #غم #كودك #خوزستان #سيستان_بلوچستان #اصفهان #شهر #روستا #اب
Read more
کرم دستای زینبو گرفت . چسبوندش به دیوار و گفت : زینب من ، من ..... زینب دستش گذاشت رو لبای کرم و گفت : ...
Media Removed
کرم دستای زینبو گرفت . چسبوندش به دیوار و گفت : زینب من ، من ..... زینب دستش گذاشت رو لبای کرم و گفت : هیس هیچی نگو ، چشمات همه چیو میگن . کرم از جیبش گردنبدهارو درآورد . کرم موهای زینب زد کنار و گردنبد انداخت گردنش ، صورتشو نزدیک گردن زینب کرد ، صدای نفس کشیدن گوش زینب نوازش می کرد . دستاشو حلقه کرد دور ... کرم دستای زینبو گرفت .
چسبوندش به دیوار و گفت : زینب من ، من .....
زینب دستش گذاشت رو لبای کرم و گفت : هیس هیچی نگو ، چشمات همه چیو میگن .
کرم از جیبش گردنبدهارو درآورد .
کرم موهای زینب زد کنار و گردنبد انداخت گردنش ، صورتشو نزدیک گردن زینب کرد ، صدای نفس کشیدن گوش زینب نوازش می کرد .
دستاشو حلقه کرد دور کمر زینب و سفت و سخت گرفتش و گردنش بوسید .
سرشو چسبوند به سر زینب ، چشماشو بست و با صدای عاشقونه گفت : خیلی دوست دارم .
زینب روشو برگردوند ، دستاش دور کمر کرم حلقه کرد .
بعد بیست دقیقه دست کرد تو جیب کرم ، گردنبد درآورد و انداخت گردن کرم .
کرم به گردنبد خودش و زینب نگاه کرد و گفت : این دونا گردنبدو اگه بزاریم کنار هم میشه یه قلب مثل عشق من به تو ، زینب حرف کرم قطع کرد و گفت مثل عشقمون نه عشق تو به من باشه ؟! کرم : باشه ، پس این قلب میشه مثل عشقمون که نصفش پیش تو نصفشم پیش من .
این گردنبدی که گردنت قلب منه که پیشه تو گیر کرده .
زینب : این گردنبدم که پیش تو قلب منه باشه ؟! کرم : باشه پس بیا خوب ازشون مواظبت کنیم .
کرم دستشو برد لای موهای زینب ، صورتشو بهش نزدیک کرد و زینب بوسید .
کرم و زینب تا خونه زینب اینا قدم زدن .
زینب رسید دم در خونه ، زینب : کرم می خوای تا صبح به اون درخت تکیه بدی !!!؟؟؟ برو دیگه .
کرم : اول تو برو تو . زینب : نه خیرم اول شما .
کرم : زینب برو اذیت نکن .
زینب : ببین کرم من اعصاب درست حسابی ندارماااا برو دیگه .
کرم اومد سمت زینب و گفت : منم اعصاب ندارم .
زینب : کرم چی کار میکنی !!! دیونه شدی ؟! برو خونتون الان یه وقت جان میاد .
Read more
بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری ...
Media Removed
بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری و ضرب تیمپو و نی انبون تزریق شد تو خونم.البته که ضرب تیمپوی ما قابلمه و حلبی بود و نی انبونم با دهن می زدیم.دو تا پسر بچه ی کچل که توی ایستگاه چهار ، کاشی زنیِ شیراز صبح تا شب اینور و اونور می رفتن و بندری می ... بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری و ضرب تیمپو و نی انبون تزریق شد تو خونم.البته که ضرب تیمپوی ما قابلمه و حلبی بود و نی انبونم با دهن می زدیم.دو تا پسر بچه ی کچل که توی ایستگاه چهار ، کاشی زنیِ شیراز صبح تا شب اینور و اونور می رفتن و بندری می خوندن و دس می زدن.همین اوضاع بود تا دبیرستان.برای همه ی اعضای محل رو ملودیهای محمودجهان خدا بیامرز و سندی و اینا شعر می ساختیم و می خوندیم.با پویان و وحید فقها زاده و محمود نسیمی و احمد صفاری و بقیه..با همون حال و هوا اومدم دانشگاه.دانشکده ی هنرهای زیبا.کنار یه عالمه آدم خفنِ تئاتر کارکرده و من ِ آماتور که فقط بندری زده بودم و اصلا نمی دونستم تئاتر چی هست.روزای اول که داغون شدم.گفتم من کجا اینا کجا.اما یواش یواش حال و هوای جنوب و قدرت فرهنگش به کمکم اومد.همون بندریای محله رو اینبار تو دانشکده و تو اردوها می خوندم و بقیه دیدن که نه...جنوب یه ایطور چیزایی تو خودش داره بِرِی خودش.بقیه هم جذب شدن.سلطون و شاپیری و نائل و چراغی و البته فرید نیکجو که خودش از قلب جنوب اومده بود...خلاصه که همون شَپَکای بندری نجاتم داد.یه شب حوالی سال هشتاد ، هشتاد و یک رفتم تالار وحدت.یه فستیوال موسیقی محلی بود.شبِ بوشهر.به زور بالکن سه جا پیدا کردم.عشششق کردم از اجراشون.یه گروه بی نظیر که الان می دونم اسمش لیان بوده.به هر چه می پرستید قسم همون شب تو دلم گفتم یه روزی من روی این سن با اینا بندری می زنم و می خونم..و حالا بعد از پونزده سال ممد بحرانی قراره با گروه لیان بزنه و بخونه.اونم کجا ...لندن...وِی ی ی.نمی دونم جهان چطور چرخید و چطور قراره بچرخه.اما در حیرتم حسابی.و البته پر از اضطراب و استرس که چطوری قراره کنار محسن شریفیان و همایون نصیری و این غولا برم رو سن...یا خدااا..خلاصه که محتاجیم به دعا..اگه اونورا زندگی می کنین و حال و حوصله اش رو داشتین.قدمتون رو چشم ما...
.
ورق بزنید عکسها رو.
من و بهنام...اون سالها و الان...حیاط خونه ی اون سالهامون که الان دیگه دارن خرابش می کنن و توش آپارتمان می سازن و همین دو سه تا درختِ توی حیاطش مونده💚🙏
Read more
شاعر میفرماید خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو میدانم اون دختری که ساعت یازده دوازده شب بعد از کار ...
Media Removed
شاعر میفرماید خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو میدانم اون دختری که ساعت یازده دوازده شب بعد از کار و کافه تنهایی میره جیگر و دنبه و کوهان میخوره با ریحون و دوغ محلی بعدشم امید حاجیلی میزاره تو گوشش و سرخوشانه تا خونه پیاده میده قاعدتا باید الهام باشه وگرنه ادم عاقلش از این کارا نمی کنه پی نوشت ۱ : قبلا ... شاعر میفرماید خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو میدانم
اون دختری که ساعت یازده دوازده شب بعد از کار و کافه تنهایی میره جیگر و دنبه و کوهان میخوره با ریحون و دوغ محلی بعدشم امید حاجیلی میزاره تو گوشش و سرخوشانه تا خونه پیاده میده قاعدتا باید الهام باشه وگرنه ادم عاقلش از این کارا نمی کنه
پی نوشت ۱ : قبلا نصف شبا امریکانو میخوردم الان جیگر
پی نوشت ۲ : چرا پیاز نداشت اخهههه
پی نوشت ۳ : اخ چسبیدااااا
پی نوشت ۴ : این کارا مختص خود الهامه فقط
#۲۴فروردین #شب_گردی #بزن #خوشمزه #شکمو #دل_جگر #جیگر #کوهان #دمبه #چسبید #جاتون_خالی #الهام_است_دیگر #حال_خوب #روز_خوب #حس_خوب #جگرکی_بهارنارنج #بهار_نارنج
Read more
. دل نازک شدم دکتر. نمیدونم مال این قرص جدیداست یا چی. یه بچه تو خیابون می بینم، چشمام پر میشه از دریای ...
Media Removed
. دل نازک شدم دکتر. نمیدونم مال این قرص جدیداست یا چی. یه بچه تو خیابون می بینم، چشمام پر میشه از دریای شور #شمال . یا مثلا دو نفر که دست هم رو گرفته باشن، یه جوری که معلوم باشه جهان هر کدوم خلاصه شده تو پیراهن گرم اون یکی به قول آقا #شاملو . یا ببینم یه پیرمرد تنهای تنها نشسته باشه توی ایستگاه اتوبوس و غرق ... .
دل نازک شدم دکتر. نمیدونم مال این قرص جدیداست یا چی. یه بچه تو خیابون می بینم، چشمام پر میشه از دریای شور #شمال . یا مثلا دو نفر که دست هم رو گرفته باشن، یه جوری که معلوم باشه جهان هر کدوم خلاصه شده تو پیراهن گرم اون یکی به قول آقا #شاملو . یا ببینم یه پیرمرد تنهای تنها نشسته باشه توی ایستگاه اتوبوس و غرق شده باشه تو فکر و هیشکی نباشه بهش بگه این خط خیلی وقته جمع شده، کسی نمیاد دنبالت پیرمرد. یا یه وقتا که می بینم یه پیرزن زورش نمیرسه به سبد خریدش. دل نازک شدم. قبلنا هم زیاد ابر می شدم، ولی الان دیگه مدتیه ناجور شده. همین پیش پات راه می رفتم تو خیابون، دیدم یه عاقله مردی وایساد دم میوه فروشی قیمتا رو نگاه کرد، صورتش غمگین شد و رفت. حتمنی تو خونه یه بچه داره که خرمالو دوست داره. خرمالو رو بیبین. حق همه بچه هاست خرمالو بخورن. حق همه باباهاست واسه بچه هاشون خرمالو بخرن. باباها وقتی دوست دارن یه کاری بکنن اما نمیشه خیلی گناه دارن. دکتر گوشت با منه؟ دل نازک شدم. مدتیه واسه خودم کلا یه تیکه ابر شدم. همه می گن مال آب و هواست، میگن هوای شهر کثیفه، اگه بارون بیاد همه مریضی ها خوب میشه. دل نازکی مریضیه دکتر؟ باس نمونه برداری کنین؟ آزمایشی چیزی؟ میشه جراحی کنین ابرهای گلوم رو دربیارین؟ می دونم خطر داره اما خطرش کمتره از حرفهایی که قورت میدیم. من خیلی خسته شدم دیگه. خسته شدم از این همه شب، از این همه روز. از این همه هی " درست میشه، نترس" گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی هیچ وقت درست نمیشه. اصلا آدم دلش میخواد بترسه. دلش میخواد ابر بشه، بباره بلکه تموم بشه این همه سرب داغ توی گلو، توی نگاه. کاری میشه کرد؟ میشه تو این داستان پیوند اعضا و اینا مثلا چشمامو بفروشم به جاش دو تا بال بخرم؟ گفتم برات سامان می خواد کلیه شو بفروشه؟ میشه منم بفروشم؟ چشمامو؟ گلومو؟ همه رو بدم، دو تا بال کوچیک بگیرم. اون وقت گنجیشک بشم پر بکشم برم تا خونه منیریه. بشینم رو درخت خرمالو، مادربزرگ بشینه زیر درخت، موهاشو بریزه رو شونه هاش آواز دشتی بخونه. میشه دیگه، نمیشه؟ داری گریه میکنی دکتر؟ چه دل نازک شدی.....

.
#حمیدسلیمی
@hamid.salimi.59
Read more
سلام بچه ها خوبين؟ روزي كه باهاش عقد كردم، دو ماه و نيم بود كه از فوت پدرش ميگذشت و در واقع من هيچوقت پدرِ ...
Media Removed
سلام بچه ها خوبين؟ روزي كه باهاش عقد كردم، دو ماه و نيم بود كه از فوت پدرش ميگذشت و در واقع من هيچوقت پدرِ همسرم رو نديدم.پدرش يه اخلاقي داشته كه شما دو تا بچه فقط درس بخونيد و حالا حالا ها به هيچ كارى فكر نكنيد. احسان هم بنا به علاقش رشته ى مهندسى كشاورزى رو توى دانشگاه ميگذرونه اما سرطان پدر باعث ميشه ... سلام بچه ها خوبين؟
روزي كه باهاش عقد كردم، دو ماه و نيم بود كه از فوت پدرش ميگذشت و در واقع من هيچوقت پدرِ همسرم رو نديدم.پدرش يه اخلاقي داشته كه شما دو تا بچه فقط درس بخونيد و حالا حالا ها به هيچ كارى فكر نكنيد. احسان هم بنا به علاقش رشته ى مهندسى كشاورزى رو توى دانشگاه ميگذرونه اما سرطان پدر باعث ميشه دو سال از زندگيش رو كامل در خدمتش باشه و زمانيكه پدر فوت ميكنن ، تنها كسيكه مسئول زمينا و باغ ها ميشه، احسانه. وضعيت درخت ها وحشتناك بود و خاك مشكل اساسي داشت. و مهمتر از همه كسي بود كه فقط تئورى اطلاعات داشت.
يادمه سر فصل گندم، طوفان كه ميشد و گندما ميخوابيد، احسان تا مرز سكته ميرفت و البته يه دليل مهمش هم احساس مسئوليت پذيريه شديديه كه هميشه نسبت به خانواده داره.
با تدبيرش زمين هاى تيكه و جدا افتاده رو فروخت و زمين هايي با ابعادِ حالا كوچكتر (به دليل تفاوت قيمت) كنار اصليا خريد. باغ جديد احداث و به ادواتش اضافه كرد. اون روزا براى اينكه اين زير ساخت ها صورت بگيره، اصلا روند اسونى رو طي نكرديم و الان كه به اون روزها فكر ميكنم ميبينم عاشق روزهاى بحرانى زندگيمونم.
عكس سمت چپ ٦ سال پيش سر درو شاليه و عكس سمت راست ديروزه كه هنوز كمى تا زمان درو مونده كه ميتونين توى استورى هاى امروز ببينين.
يكى از علايقم اينه كه برم به اينجا سر بزنم، محصولات رو ببينم و الان تا حدود زيادي ميدونم كه وقتي افت به هر محصولي ميزنه بايد چه كرد.
يه خاطره ى بامزه براتون توى پست بعدى تعريف ميكنم چون به حجم كپشن اينجا قد نميده.
شما هم به علايق همسرتون علاقه منديد؟ به كارش با علاقه سر ميزنيد؟ زمانيكه مياد خونه احوال كار و حالِ ارامششو ميپرسين؟
Read more
با چاقو به سمتم حمله کرد .. افتاده بودم زمین و نمیتونستم از جام تکون بخورم . اولین ضربه چاقو رو کرد تو ...
Media Removed
با چاقو به سمتم حمله کرد .. افتاده بودم زمین و نمیتونستم از جام تکون بخورم . اولین ضربه چاقو رو کرد تو شکمم .. همینطور پشت هم .. تا تموم حرصش خالی شد و از اتاق بیرون رف و چاقورم همونجا ول کرد .. کل اتاق شده بود خون .. بی جون رو زمین افتاده بودم و نفس نفس میزدم ... ....... کارانویر اومد خونه : سلااااام .. ... با چاقو به سمتم حمله کرد .. افتاده بودم زمین و نمیتونستم از جام تکون بخورم .
اولین ضربه چاقو رو کرد تو شکمم .. همینطور پشت هم .. تا تموم حرصش خالی شد و از اتاق بیرون رف و چاقورم همونجا ول کرد .. کل اتاق شده بود خون ..
بی جون رو زمین افتاده بودم و نفس نفس میزدم ... ....... کارانویر اومد خونه :
سلااااام .. زیاااا زیااا کجایی ؟
وارد اتاق زیا شد .
زی ... 😲😲 به سمت زیا رف .. - خدااای من 😦 زیااا چی شدی زیا زیااا .. زیارو بغل کرد و سریعا به بیمارستان رسوندش .
کل خانواده هم دنبالش رفتن .
همه تو بیمارستان منتظر دکتر بودن .
دکتر از اتاق بیرون اومد :
کارانویر : د د دکتر چی شدد .. - یه مقدار صدمه دید ولی همه چیز حل شد .. الان تا حدودی حالش خوبه ولی خیلی باید مراقبت بشه ازش .. - مرسی دکتر 😦 .. میتونم ببینمش ؟ - الان ن چند ساعت دیگ .
- اها مرسی ..
..............
کارانویر بعد چند ساعت با اجازه دکتر وارد اتاق شد .
با دیدن صورت بی حال زیا حالش بد شد و اشکاش جاری شدن .. جلوتر رفت و روی صندلی کنار تخت نشست ... ..........
کارانویر با پلیسا رفت خونه تا صحنه جرم رو بررسی کنن ... .........
فحش ازاد 😅
Read more
"هر از گاهی برای آنان که دوستشان دارم نشانه ای ميفرستم تا به یادشان آورم که هنوز برایم عزیزند"...!! ...
Media Removed
"هر از گاهی برای آنان که دوستشان دارم نشانه ای ميفرستم تا به یادشان آورم که هنوز برایم عزیزند"...!! اما در سیاره ای زندگي ميكنيم که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود . ‌این روزهایِ سخت ،دستِ خیلی ها را برایم رو کرد ! شرایط ،ثابت نخواهدماند ومن بر مشکلاتم پیروزخواهم شد اینبار تصمیماتِ ... "هر از گاهی برای آنان که دوستشان دارم
نشانه ای ميفرستم تا به یادشان آورم که هنوز برایم عزیزند"...!! اما در سیاره ای زندگي ميكنيم که میلیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود .
‌این روزهایِ سخت ،دستِ خیلی ها را برایم رو کرد !
شرایط ،ثابت نخواهدماند
ومن بر مشکلاتم پیروزخواهم شد
اینبار تصمیماتِ مهمی گرفته ام
همه چیز بمانَد به وقتش !اقایون محترم ۴سال نپرسیدید فلانی حالت چطوره!؟ ۸۰۰میلیون ۴سال پیش میشه ۴میلیارده الان!!! این قول رو بهتون میدم که تو این مرحله حساس مشکلی برای تیم محبوبم به وجود نیارم ولی اجازه نمیدم حروم زاده های مفتخور با پول من تو دبی ب ام و م۳ سوار بشنو به ریش من بخندند، کل این پول‌ رو قولش را میدم به خانم نرگس کلباسی که باهاش هر چند تا خونه میشه واسه مردم عزیز کرمانشاه بسازه... ضمنا جناب اقای گرشاسبی عزیز شما به تنها کسی که خیلی بدهکارید منم ولی من حرمت نگه میدارم و شرف به خرج میدم الان کاری نمیکنم که مشکلی پیش بیاد ولی اینجا که من هستم تا گرفتن حق چند دقیقه فاصله دارم اینجا خبری از یه مشت جیره خور نیست میدونید که کجا رو میگم ؟! در هر صورت حق گرفتنی،اینا رو گفتم چون از عدم پیگیری من سو برداشت نشه و اگر نه گرفتن حق از فیفا کاره زیاد سختی نیست،🙌🏾🇮🇷❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
Read more
. جاتون خالی دیزی سنتی ایرونی با گوشت کوبیده و تیلیت با نون سنگک . امروز با دخترجان مادر و دختری رفته بودیم تجریش .تور دونفره مون از بازار تجریش به ناهار در رستوران حافظیه باغ فردوس روبروی پمپ بنزین ختم شد . آبگوشت شون حرف نداشت . گوشت تازه و نرم گوسفندی که حبوباتش کاملا اندازه بود . جاتون خالی برای ... .
جاتون خالی دیزی سنتی ایرونی با گوشت کوبیده و تیلیت با نون سنگک .
امروز با دخترجان مادر و دختری رفته بودیم تجریش .تور دونفره مون از بازار تجریش به ناهار در رستوران حافظیه باغ فردوس روبروی پمپ بنزین ختم شد . آبگوشت شون حرف نداشت . گوشت تازه و نرم گوسفندی که حبوباتش کاملا اندازه بود . جاتون خالی برای کوبیدن گوشت هم خودشون سرمیز زحمتشو کشیدند .معرف دامادجان بود 🌺.
.
از شما چه پنهون نوشیدنی سفارش ندادیم و بعدش تا سر زعفرانیه پیاده اومدیم و سر راه آب پرتقال و آب انار تازه زدیم و سر زعفرانیه تاکسی دربست تا خونه گرفتیم .
.
الان سالهاست که ما برای رفتن به جاهای شلوغ و پرتردد شهر با آژانس و تاکسی میریم و برمیگردیم . حوصله ی گشتن واسه جای پارک یا انتظار و معطلی برای پارک تو طبقات پارکینگ نیست . راننده ها هم باید نون بخورند دیگه !! .
دخترجان خیلی اهل خوردن و رستوران نیست و امروز از همسرجانش مرخصی گرفته و به مادرش افتخار داده . هر دو یه جا کار میکنند و همکارند . ایشون فقط بلده بره باشگاه و دمبل بزنه ! امروز به اصرار همراهیم کرد . جای عروس خالی که همدم همیشگی من تو این جور جاهاست . از من به یک اشارت ، از او به سر دویدن !!
.
جاتون خالی ما با چتنی خوشمزه ای که از بازار تجریش خریدیم خوردیمش .طاقت نیاوردیم تا خونه صبر کنیم ! بعدا عکس و رسپی میذارم .
.
#آبگوشت_سفره_خونه #سفره_خونه #sofrehkhune #فهرست_رستورانها_وکافه_های_خوشمزه
Read more
. فک می‌کنم خاصیت بالا رفتنِ سن باشه، اگر چند سال پیش یا حتی یک سال پیش بود، من روی این ویدیو صدا می‌ذاشتم، یه آهنگی چیزی.. ولی الآنِ من، همه‌چیز محیطِ اطرافش رو همونجوری که هست می‌خواد. که بعدها لحظات رو با جزئیاتش، راحت‌تر به خاطر بیارم.. مثلا حتی صدای اون بچه‌ی همسایه که شاید فکر کنین لابد تو ... .
فک می‌کنم خاصیت بالا رفتنِ سن باشه،
اگر چند سال پیش یا حتی یک سال پیش بود، من روی این ویدیو صدا می‌ذاشتم، یه آهنگی چیزی.. ولی الآنِ من، همه‌چیز محیطِ اطرافش رو همونجوری که هست می‌خواد. که بعدها لحظات رو با جزئیاتش، راحت‌تر به خاطر بیارم..
مثلا حتی صدای اون بچه‌ی همسایه که شاید فکر کنین لابد تو حیاط همین آپارتمانِ مامان ایناست، ولی نیست، دو تا خونه اونور‌تره، و نمی‌دونم چرا فاکتور زمان، و به عبارتی دِلتا تی رو اون خونه بی‌تاثیره. یعنی حتی از زمانی که من بچه بودم، خونه مامان اینا همیشه صدای یه بچه از خونه میاد و خب دو حالت داره،
یا اونجا جایی خارج از مدار زمین و زمانه، که خب همه بریم اونجا زندگی کنیم که پیر نشیم و اون بچه‌ی بی‌تربیت رو بندازیم بیرون،
یا اهالی اون خونه یه جوری برنامه‌ریزی کردن که بلافاصله که یکی از بچه‌ها به بلوغ فکری می‌رسه و دیگه داد نمی‌زنه و فحش نمی‌ده، سریعا بچه‌ی بعدی با تکنیکِ تخمِ کفتر خوروندن به حرف میاد و آره و اینا. که واقعا باید از هوش اون اهل بیت در ناسا استفاده کرد، نه باروری!
.
خلاصه که بله.. صدای محیط.. صدایِ غالبِ بارونه.
Read more
مامان گربه رو یادتون هست؟ همونی که بچه‌هاش رو از زیر بارون نجات داد و آوردشون جلو در آتلیه من گذاشت و ...
Media Removed
مامان گربه رو یادتون هست؟ همونی که بچه‌هاش رو از زیر بارون نجات داد و آوردشون جلو در آتلیه من گذاشت و من براتون استوری هاش رو میذاشتم؟ اون مامان گربه ایشون هستن.خبر خوب اینکه بچه‌هاش همشون رفتن سر خونه زندگی و هر کدومشون الان دارن پیش یک مامان مهربونی حال می‌کنن.اما مامان‌گربه الان بی کس شده. بعد ... مامان گربه رو یادتون هست؟ همونی که بچه‌هاش رو از زیر بارون نجات داد و آوردشون جلو در آتلیه من گذاشت و من براتون استوری هاش رو میذاشتم؟ اون مامان گربه ایشون هستن.خبر خوب اینکه بچه‌هاش همشون رفتن سر خونه زندگی و هر کدومشون الان دارن پیش یک مامان مهربونی حال می‌کنن.اما مامان‌گربه الان بی کس شده. بعد از اون ماجرا خودش مریض شد و ما گذاشتیمش بیمارستان و یک ماه بستری بود تا خوب شد.بعد رفت پانسیون و چند ماهی اونجا موند و سرحال شد و بعد رفت پیش یکی از بچه‌هاش و چند وقتی اونجا بود که اهالی آپارتمان اعتراض کردن و الان تا سه روز وقت داره بره یه خونه دیگه. خودمم گربه دارم و نمیتونم نگش دارم متاسفانه... مشخصات: یک گربه مهربون...عسل...خوشگل و بامعرفت.واقعا حقش نیست اینطوری آواره بشه و دیگه نمی‌تونه برگرده تو کوچه‌ها...!
حالا اگر کسی یه گربه مطمئن و باحال می‌خواد که سالم باشه...سلامت باشه...عقیم شده باشه... واکسن و انگل زدایی شده و لوکس و شاسی بلند و آماده تحویل باشه و صبح یه کاریکاتوریست بغلش می‌کرده میرفته تا آتلیش و برمی‌گشته... ! به من دایرکت بده تا پس از گپ و گفت و گفتن شرایط تقدیمش کنیم رایگان بره خوشبخت شه.
نكته خيلى مهم اين هست كه مشخص هست اين گربه قبلا هم خونگى بوده و احتمالا يا گم شده و يا رهاش كردند و خيلى راه و روش زندگى بيرون رو بلد نيست...و نميشه رهاش كرد
Read more
. <span class="emoji emoji1f49e"></span><span class="emoji emoji1f496"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f49d"></span><span class="emoji emoji1f497"></span><span class="emoji emoji1f493"></span> خوشبخت بودیم اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم . *چون باید پولامون رو پس انداز ...
Media Removed
. خوشبخت بودیم اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم . *چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه همیشه هر چیزی رو که دوست داشتیم میگفتیم الان نه الان باید خونه بخریم. باهزارسختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم.. بالاخره موفق شدیم خونه رو خریدم. ... .
💞💖💕💝💗💓 خوشبخت بودیم
اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم .
*چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه
همیشه هر چیزی رو که دوست داشتیم میگفتیم الان نه
الان باید خونه بخریم.
باهزارسختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم..
بالاخره
موفق شدیم خونه رو خریدم. .
*از فردای اون روز به فکر این بودیم لوازم خونمون رو جدید کنیم.
گوشت و مرغ توخونه همیشه باشه میوه های چند رنگ داشته باشیم.
با اومدن بچه به فکر این بودیم که  بچمون لباساش خوب باشه

خلاصه تا وقتی بچه هامون سرو سامون گرفتن
هر روز‌ دغدغه چیزی رو داشتیم .
خونه بزرگ تر_ماشین بهتر_مبل زیباتر_خرج دانشگاه_عروسی جهیزیه و... .
*روزها گذشت وما پیر شدیم.
ما موندیم و یه خونه بزرگ
یه ماشین پارک شده توی پارکینگ که استفاده نمیشه
بچه هایی که درگیر زندگی خودشونن. .*ما پیر شدیم و از زندگی لذت نبردیم.
پیر شدیمو یادمون افتاد هنوز اون کافه که قرار بود اولین سالگرد عروسیمون بریم نرفتیم.
یادمون افتاد اون شام رویایی دونفره رو نخوردیم
یادمون اومد هیچ سالگرد ازدواجی رو نگرفتیم

یادمون اومد چقدر زود تولد هم دیگر رو فراموش کردیم
یادمون اومدکه پشت تلفن فقط لیست خرید رو گفتیم
حال همو نپرسیدیم

یادمون اومد چقدر دوستت دارم بود که باید هر روزبه هم  میگفتیم اما نگفتیم
یادمون اومد عکسای دونفرمون رو هم نگرفتیم
از این زندگی ما فقط یادگرفتیم داشتن خونه و ماشینش رو

هیچکدوم نمیخوایم خوشبخت باشیم
درسته ریخت و پاش و ولخرجی خوب نیست اما اینجوری هم نه دیگه

1_ازالان کافه های زندگیتون رو برین فردا دیره
2_با همسرتون شام برین رستوران.
3_لباسای قشنگتون رو براهم بپوشین.
4_تولدها رو فقط با یه کیک یا شاخه گل بگیرین
باورکنید کافیه
5_سالگرد ازدواجتون رو شام برین بیرون
نذارین اون روز فراموش بشه.
6_هر روز بگین که همو دوس دارین.
7_گاهی فقط با یه شاخه گل یا یه روسری همسرتون رو سورپرایز کنید
8_عکسای دونفره زیادی رو بگیرین شاید همیشه اون یکی نبود

باهمین چند تا مورد زندگی قشنگ میشه وقت زیادی نمیخواد
هزینه زیادی هم نمیخواد
ماهی یه بار به کافه برین مطمئن باشید با پولش پادشاه نمیشین.

گاهی شام رو باهمسرتون به رستوران برین مطمئن باشین با سالی سه چهار بار  رستوران رفتن نمیتونین خونه بخرین.
تولد فقط سالی یک باره سالگرد ازدواجتونم همین طور.
برگزارش کنین ساده ولی برگزار بشه.
ما فقط یک بار به دنیا میایم و یک بار زندگی میکنیم.شادی و لبخندرو به شریک زندگیمون هدیه کنیم و هر روز به خدانزدیکتر بشیم.
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
Read more
 #کیک_تولد_ساحیرپز #کیک_تولد #کیک_شکلاتی سلام بر همگی روزتون به خیری و خوشی امروز میخوام داستان ...
Media Removed
#کیک_تولد_ساحیرپز #کیک_تولد #کیک_شکلاتی سلام بر همگی روزتون به خیری و خوشی امروز میخوام داستان این کیک سورپرایزی دیشبمون رو براتون تعریف کنم. ما یه دوست داریم به اسم زهرا خانم که از رفاقت همسر ایشون آقا سعید با محمد جان ما بیست و شش سال میگذره و شکر خدا این دوستی قدیمیشون بعد ازدواج هم ادامه ... #کیک_تولد_ساحیرپز #کیک_تولد #کیک_شکلاتی
سلام بر همگی روزتون به خیری و خوشی
امروز میخوام داستان این کیک سورپرایزی دیشبمون رو براتون تعریف کنم.
ما یه دوست داریم به اسم زهرا خانم که از رفاقت همسر ایشون آقا سعید با محمد جان ما بیست و شش سال میگذره و شکر خدا این دوستی قدیمیشون بعد ازدواج هم ادامه داره و ما خانم ها الان ده سال که با هم دوستیم.حالا بین خودمون بمونه که شخصیت این دو تا رفیق زمین تا آسمون باهم فرق میکنه در عجبم که اینهمه سال با هم رفیق موندن بدون هیچ سنخیتی😂 و ما خانمها اسمشون رو پت و مت گذاشتیم😄
از چند روز قبل با آقا سعید هماهنگ کردم که برا تولد زهرا سورپرایزش کنیم.گفتم اگه بگم شما تشریف بیارید منزلمون، چون دو،سه شب قبل خونمون بودین اون شک میکنه برا تولدشه
که درجا آقا سعید فرمودن بیاین خونه ما گفت من زهرا رو اون روز بیرون میبرم.گفتم کیک و شام با من🍰
حالا بماند که چجوری هماهنگ کردیم و کلید دروازه و خونه رو کجا گذاشت و ما برداشتیم.
چیه چرا کنجکاو شدین.خوب یه جا گذاشت دیگه.نمیتونم بگم.قضیه امنیتیه.
چرا اصرار میکنید😑اگه میشد گفت که میگفتم.ولی اگه بدونین ما کلید رو از کجا برداشتیم؟😂😂😃😃😃
خوب بریم به ادامه سورپرایز برسیم.عصری مشغول آماده کردن کیک تولد شدم و کادو پیچ کردن وسیله ها.آرسن ذوق برف شادی داشت با باباش رفتن که بخرن.منم رفتم مغازه مون.منتظر بودیم سعید خان یک ساعت قبل اومدنشون به ما خبر بده که وسیله هارو ببریم خونه شون.بعد همسر محترم زهرا خانم پیام دادن شام امامزاده عبداله موندگار شدیم😨اونجا بود که توی دلمون کلی بد و بیراه نثار سعید خان فرستادیم😤از اون جایی که شب قبل به ما گفت هرجا باشیم هشت و نیم،نه شب دیگه خونه هستیم.یادتون باشه قبلش خونه باشینااا.خلاصه ساعت نه شب رفتیم کلید رو برداشتیم و ماشین رو چند تا خونه بالاتر پارک کردیم تا وقت برگشتنشون نقشه مون لو نره.کفشهارو هم بردیم بالا توی بالکن خونه شون گذاشتیم.بماند که محمد جان میگفت مراقب باش همسایه ها نبیننت فکر نکنن دزد خونه شونه😃😁😂.ما توی تاریکی نشستیم و تی وی رو روشن کردیم آرسن مشغول تماشای کارتون شد.سعید خان پیام دادن ده به بعد برمیگردیم😤😤😨😨بخدا اگر فکر کنین این طرف ما بوده مدیونین😒😶.یعنی دریغ از یه بهانه ای ،دلپیچه ای،سرمایی.

ادامه در پست بعدی
Read more
88: *دو هفته بعد* داستان همچنان از نگاه رکسان:| : مداد رو از دستم انداختم و با صورت فرود اومدم روی ...
Media Removed
88: *دو هفته بعد* داستان همچنان از نگاه رکسان:| : مداد رو از دستم انداختم و با صورت فرود اومدم روی میز! دستامو شل کردم و اونا هم آویزون شدن. کاملا تسلیم شده بودم! وقتی چیزی نمیاد تو مخم چه جوری بنویسمش؟ درواقع میاد! ولی غیر قابل نوشتنه! درواقع قابل نوشتن هم هست! ولی غیر قابل قبول میباشد! به ... 88:
*دو هفته بعد*
داستان همچنان از نگاه رکسان:| :
مداد رو از دستم انداختم و با صورت فرود اومدم روی میز!
دستامو شل کردم و اونا هم آویزون شدن.
کاملا تسلیم شده بودم!
وقتی چیزی نمیاد تو مخم چه جوری بنویسمش؟
درواقع میاد! ولی غیر قابل نوشتنه!
درواقع قابل نوشتن هم هست! ولی غیر قابل قبول میباشد! به دید بعضیا البته :/
پوفی کشیدم و همونجوری که خوابیده بودم روی میز، مدادی رو فوت میکردم و با دستم دوباره برش میگردوندم.
چند دقیقه ای داشتم با مداده اینجوری میکردم که یهو بلند شدم!
فکری مثل جرقه به سرم زد!
سریع مداد رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن!
اگه نمینوشتم تا شب مخمو میخورد :|
نوشتم و نوشتم و یکمی هم تغییرش دادم.
بعد از حدود نیم ساعت تموم شد!
نگاهی بهش کردم و با احتیاط برگه ی شعر جدیدمو گذاشتم لای یکی از کتابام.
از روی صندلی بلند شدم و خودمو پرت کردم روی تختم.
هیچی مثل خونه ای که کامل مال خودت باشه نمیشه!
از وقتی یادمه با آلی و سم تو یه خونه بودم اما الان دیگه خونه ی خودمو دارم.
آلی که رفته و با لیام یه خونه گرفته.
سم هم برگشته نیویورک و اونجا برای خودش یه خونه گرفته.
منم که همین لندن موندم :|
آخ! یاد سم افتادم. البته فک کنم تا الان آروم شده. ولی اون شب که آلی قشنگ لو داد مارو سم بیشتر از همه عصبی بود و بعدشم قهر کرد و رفت نیویورک!
اون میدونست که نمیشه ولی آلی نمیدونست! برای همین میگفت که با این کارام دارم گروه و همه زحمت هایی که کشیدیم رو از بین میبرم.
اما آلی کاملا برعکس سم فکر میکنه! یه جورایی رویاییه و فکر میکنه که ما دوتا چون واقعا همدیگه رو دوست داریم باید با هم باشیم!
از پسرا بیشتر هری تا الان کمکم کرده.
بعضی وقتا بوده که نمیدونستم چی کار کنم و اون درکم کرده. یه جورایی مثل داداشی میمونه که همیشه آرزوشو داشتم.
زین هم که انگار سم ماست! خیلی نگرانه وضع گروه هاست و سختگیره ولی اون چند روز پیش بهم گفت که نگران نباشم چون دنبال راه چارست.
خودمو تکونی دادم و سر و ته شدم. پاهام رو بالش بود و سرم از تخت آویزون!
موهام که صافشون کرده بودم و لخت لخت بودن روی زمین افتاده بودن.
داشتم برعکس به اتاقم نگاه میکردم که یهو یه جفت پا جلوی در اتاقم ظاهر شد!
فهمیدم کیه! خواستم بلند شم ولی اصن نمیتونستم! سرم سنگین شده بود و نمیتونستم بلند شم.
کامنت:
Read more
سلام و شب بخير دلم ميخواد امشب يكم باهاتون درد دل كنم دلم ميخواد يكم از تلاش و زحمت و پشتكار براتون ...
Media Removed
سلام و شب بخير دلم ميخواد امشب يكم باهاتون درد دل كنم دلم ميخواد يكم از تلاش و زحمت و پشتكار براتون بگم دلم ميخواد بگم هيچ آينده راحت و خوبى بدون تلاش و زحمت بدست نمياد دلم ميخواد بگم كه چقدر توو زندگى سختى كشيدم و چه روزهايى داشتم و چه شبايى از خستگى نميتونستم بخوابم و از پا درد گريه ميكردم و هميشه ... سلام و شب بخير
دلم ميخواد امشب يكم باهاتون درد دل كنم
دلم ميخواد يكم از تلاش و زحمت و پشتكار براتون بگم
دلم ميخواد بگم هيچ آينده راحت و خوبى بدون تلاش و زحمت بدست نمياد
دلم ميخواد بگم كه چقدر توو زندگى سختى كشيدم و چه روزهايى داشتم و چه شبايى از خستگى نميتونستم بخوابم و از پا درد گريه ميكردم و هميشه ناخوناى پام ميوفتاد و پاهام پر از تاول بود ...بعضى روزا حتى پول بليط اتوبوسم نمونده بود ته كيفم و پياده ميومدم تا خونه ... اما الان خوشحالم كه رو پاى خودم وايستادم و اون روزها من رو چقدر قوى كرد ... و وقتى يه دختر قوى ميبينم با تمام وجودم بهش افتخار ميكنم اين دستاى نداى عزيزمه كه كار كراتين مو و مژه انجام ميده و قهرمان دوچرخه سواريه و خيلى براى اينكه بخواد اين همه كار كنه جوونه اما هدف هاى بزرگى داره و من ميديدم كه شب عيد تا پنج صبح سر پا بود و كار ميكرد و من مطمئنم به همه آرزوهاش ميرسه دستاى زحمت كشش رو از همين جا ميبوسم و ميگم تولد مبارك خوشگل من بدون خيلى دوستت دارم 🎂🎈🎊🎁❤️
@nedakhesali_mua
#دختر #خودساخته #زحمتكش #قوى
Read more
. نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ...
Media Removed
. نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ها رو نظم میدم و برای یه روز از خونه ی تمیز لذت میبرم. لیانا با لگو مشغوله ، میگه آبرنگ میخواد ازش میخوام لگو رو جمع کنه ببره تو اتاق تا آبرنگ و دفتر رو میارم و یاد حرفهای دیشب لیلی میفتم که به پدرش میگفت ... .
نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ها رو نظم میدم و برای یه روز از خونه ی تمیز لذت میبرم.
لیانا با لگو مشغوله ، میگه آبرنگ میخواد ازش میخوام لگو رو جمع کنه ببره تو اتاق تا آبرنگ و دفتر رو میارم و یاد حرفهای دیشب لیلی میفتم که به پدرش میگفت ، این مامان میخواد من خدمتکارش بشم میگه وسایلت جمع کن وسایلت جمع کن ! .
میدونم لیانا تو سنی هست که براش مهمه من راضی باشم برعکس لیلی میخواد به من و خودش ثابت کنه مجبور نیست به حرف من گوش بده، میدونم نظم و بی نظمی هم مثل خیلی خصوصیات دیگه تا حدی شخصیتی هست ، همینطور تیزهوشی و کم هوشی ، پر جنب و جوش و اجتماعی بودن یا درون گرا و کم حرف بودن ، هیچ کدوم نه نشونه ی لیاقت مادره و نه کم کاریش.
.
اما باز خندم میگیره ، دو تا خواهرن تو یه خونه با یه رویکرد و تربیت بزرگ میشن و احتمالا اگر فقط لیانا رو داشتم الان براتون کپشن مینوشتم چنان و چنین که چطور با تدبیر و درایت و راهکارهای هوشمندانم اینطور گل دختری دارم و شما هم جا پای من بذارید و چه
معنی داره بچه گوش به فرمان ما نباشه
.
این سوتفاهم های مادرانه برا هیچ کدوم ما بیگانه نیست و نتیجش بادی که به اشتباه تو غبغب میفته! و نگاهی از بالا به مادرهای با شرایط متفاوت . تو نوزادی دخترا به غایت دیدم که کولیک و ناراحتی پزشکی بچه رو چطور ابعاد روانشناختی میدادن متخصصان امر و حتی پا فراتر میرفت و آرامش دوران بارداری زیر سوال میرفت! چیزی که دیده نمیشد تفاوت بچه ها بود که الزاما هیچ ارتباطی به رفتار و راهکار والدین نداره . و مطمئنا هر مادری خوشبخت ترینه اگه نوزادش خوب بخوابه و خوب شیر بخوره و به وقتش عاقان اوقون کنه ! .
مخصوصا الان که اون دوران سپری شده میفهمم هیچ فرمول پیچیده ای نداره و فقط بچه هان که تعیین کننده هستن و دلم میخواد جلوی زهرای اون روزا رو بگیرم تا به اون حجم فشار، خود سرزنشی رو اضافه
نکنه
.
ما مادرهای این نسل که چهارتا کتاب خوندیم و دوتا کلاس رفتیم ، جسته گریخته دنبال جوابای سوالامون میریم و سراغ مشاور رو میگیریم تا حدی آگاه هستیم ، پس اگر بچه هامون مثل هم نیستن و جواب متفاوتی میگیریم دلیلش اینه که از اول قرار نبوده همه ما یه جور
باشیم ، یه نقاط قوت و یه مدل گیر و گرفت داشته باشیم
.
حالا که دخترا بزرگ تر شدن فک میکنم وظیفه ی من فقط اینه که نقاط قوتشون پیدا کنم و راه رو برا پیشرفتش باز کنم و فردا تو موفقیتشون بازم افتخار برا من نیست چون از جوهر درون خودشون بوده و فقط شکرگزاری و غرق لذت شدنش سهم منه✨
Read more
فاصله بین زندگی و مرگ... ________________________________ صبح که از خواب بلند میشم چشم هامو باز ...
Media Removed
فاصله بین زندگی و مرگ... ________________________________ صبح که از خواب بلند میشم چشم هامو باز نکرده تو ذهنم شروع میکنم به برنامه ریزی کارهایی که تو اون روز باید انجام بدم همونطور تو ذهنم کارهامو تقسیم بندی میکنم که کدومش مهمه و باید زودتر انجام بدم و کدومشونو بعداً هم میتونم انجام بدم بعضی ... فاصله بین زندگی و مرگ... ________________________________
صبح که از خواب بلند میشم چشم هامو باز نکرده تو ذهنم شروع میکنم به برنامه ریزی کارهایی که تو اون روز باید انجام بدم همونطور تو ذهنم کارهامو تقسیم بندی میکنم که کدومش مهمه و باید زودتر انجام بدم و کدومشونو بعداً هم میتونم انجام بدم بعضی وقت ها هم این برنامه ریزی روی کاغذ میاد و تا وقتی که به مرحله اجرا برسه بارها و بارها عوض میشه.برنامه ریزی و فکر و خیال روزانه که تموم میشه شروع میکنم به فکر کردن در مورد فردا و پس فردا و.... در صورتی که اصلا خبر ندارم که تا آخر امشب یا حتی تا یک ساعت دیگه زنده هستم یا نه؟!!تو همین افکار بودم که با لرزیدن پنجره ها به خودم اومدم اول اهمیت ندادم ولی دیدم لرزه ها بیشتر شد و زمین زیرپام داره میلرزه سریع پسرمو بغل کردم رفتم تو حیاط بعد از تموم شدن لرزش برگشتم تو خونه،خندم گرفته بود که تا چند ثانیه پیش به چه چیزهایی فکر میکردم و الان دارم به چی فکر میکنم!!به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که در کمتر از ثانیه امکان داره دیگه زنده نباشی چه برسه به این که بخوای برای روزهایی که خبر نداری میتونی ببینی یا نه داری برنامه ریزی میکنی!!!
Read more
سلام دوستای گلم، کدومتون این دستگاه رب گیری رو یادتونه <span class="emoji emoji1f345"></span> بچه که بودم دو سه تا از اینا تو خونه داشتیم فصل ...
Media Removed
سلام دوستای گلم، کدومتون این دستگاه رب گیری رو یادتونه بچه که بودم دو سه تا از اینا تو خونه داشتیم فصل تابستون که میشد با اینا رب گوجه میگرفتیم ؛ چه خاطره های شیرینی از اون زمان دارم . خونه پدری من یه حیاط بزرگ و باصفایی داره که اون زمان ها درست همین فصل پدرم میرفت بازار و حدود بیست تا سی تا صندوق گوجه ... سلام دوستای گلم، کدومتون این دستگاه رب گیری رو یادتونه 🍅 بچه که بودم دو سه تا از اینا تو خونه داشتیم فصل تابستون که میشد با اینا رب گوجه میگرفتیم ؛ چه خاطره های شیرینی از اون زمان دارم .

خونه پدری من یه حیاط بزرگ و باصفایی داره که اون زمان ها درست همین فصل پدرم میرفت بازار و حدود بیست تا سی تا صندوق گوجه میگرفت . بعد همش رو میریختیم تو حوض خونه و خوب میشستیم و داخل سبد میگداشتیم تا خشک بشه بعدش چهار قاچ میکردیم و داخل ظرفی میریختیم و مادرم کمی نمک بهش میزد و حدود یک روز میگذاشت بمونه و روی ظرف ها رو هم یه پارچه نازک مینداخت تا حشره یا آشغال داخلش نره . مرحله بعدش که اجازه دخالت به ما نمیدادند جوشاندن گوجه ها بود
که کمی نرم بشه بعد داخل صافی میریختیم و صاف میکردیم که پوسته و دانه گوجه جدا بشه و چون ما در این مراحل مادرم به ما اجازه نمیداد که دست بزنیم همین دستگاه رب گیری را به ما بچه ها میدادندو میگفتند شماها با این بگیرید 😉
خلاصه دست اخر داخل یه دیگ مسی بزرگ میجوشوندند تا خوب سفت بشه بعد از سرد شدن داخل شیشه میکردیم و کمی روغن روی رب میمالیدیم که کپک نزنه و بعد جلوی افتاب میگذاشتیم که رنگ قشنگی پیدا کنه و ..
خلاصه اون قدیما حال و هوای خودش رو داشت ولی الان دیگه کسی حال و حوصله این کارها رو نداره و ایتقدر تنوع محصولات غذایی زیاد شده که کمتر کسی سراغ اینکارها میره ،
جهت اطلاع دوستان👇
هر پنج کیلو گوجه گوشتی تقریبا یک کیلو رب میدهد🍅
و هر ده کیلو گوجه آبدار یک کیلو رب میدهد🍅🍅🍅
Read more
من خودم ازونام که دلکش بازم🤗 • تا الان بالای سی چل تا ترانه از دلکش گذاشتم توی کانال براتون ولی اونجوری که باید و شاید استقبال نشد نمیدونم چرا! • اما امشب خیلی فکر کردم به مناسبت سالگردش کدوم آهنگُ بزارم، انتخابم بدون شک همینه.... لرزون لرزون‌ یواش یواش ... • چون مطمئنم تو خونه هممون پدربزرگ ... من خودم ازونام که دلکش بازم🙈🤗

تا الان بالای سی چل تا ترانه از دلکش گذاشتم توی کانال براتون ولی اونجوری که باید و شاید استقبال نشد🙈 نمیدونم چرا!

اما امشب خیلی فکر کردم به مناسبت سالگردش کدوم آهنگُ بزارم، انتخابم بدون شک همینه.... لرزون لرزون‌ یواش یواش ... •
چون مطمئنم تو خونه هممون پدربزرگ مادربزرگا اینو زمزمه میکردن🙈😍 من حتی یادمه بچه بودم و بابام برام میخوند 😍😍

خلاصه سخت ترین کار زندگیم بود ولی پیشنهاد میکنم برید توی کانال هشتگ #ترانه_های_مازندرانی رو سرچ کنید و تک تکشون رو گوش کنید [البته توی این هشتگ ترانه ها به زبان مازندرانی ویا از هنرمندان مازندرانی هست]

پرسون پرسون یواش یواش؛
اومدم در خونه تون....
ترسون ترسون لرزون لرزون؛
اومدم در خونه تون....
یک شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی مثل گلها خندیدی
آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونه تون ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونه تون یک شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم از پنجره منو دیدی مثل گلها خندیدی آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود گفتم گفت
____
🎥📷 #وچون_افتخارآفرین_بابل_سیتی #دلکش
____
🆔 @Babolcityvachon
____
#babol #babolcity #Babolcityvachon #بابل_سیتی_وچون #بابل_سیتی #بابلی  #baboli #baboliha #بابلی #شهربهارنارنج #vsco #vscocam #youmustsee #mustseemazandaran #mustseebabol
Read more
<span class="emoji emoji1f48a"></span> از بیمارستان که میام خونه، فقط عینهو جنازه میفتم تو جام. انگیزه واسه هییییچ کاری نیست، کشیکا و ...
Media Removed
از بیمارستان که میام خونه، فقط عینهو جنازه میفتم تو جام. انگیزه واسه هییییچ کاری نیست، کشیکا و سختی درسا و مسایل و مشکلات زندگی همش به کنار ، یه چیزایی آدم میبینه که تک تک سلولاش به درد میاد 😑 چهرهٔ مادری که پسرِ ۳۰ ساله ش Old TB (سِل) داشته ، HCV+ ( هپاتیت سی ) هم هست و الان HIV+ شده و نمونیایی که الان ... 💊
از بیمارستان که میام خونه، فقط عینهو جنازه میفتم تو جام.
انگیزه واسه هییییچ کاری نیست، کشیکا و سختی درسا و مسایل و مشکلات زندگی همش به کنار ، یه چیزایی آدم میبینه که تک تک سلولاش به درد میاد 😑
چهرهٔ مادری که پسرِ ۳۰ ساله ش Old TB (سِل) داشته ، HCV+ ( هپاتیت سی ) هم هست و الان HIV+ شده و نمونیایی که الان رو همه این مریضیا سوار شده! چطور از ذهنم بره 😭
اونم مثل همه مادرا با جون و دل بچه بزرگ کرده، الان حقشه که خوشبختی پسرشو ببینه، سرکار رفتنشو، فارغ التحصیلیشو، عروسیشو ... مگه نباید الان تو پیری بشه عصای دستش؟
غمو تو چشمای این مادر باید میدیدن 😢
بدتر از همه اینکه انقدر کار از کار گذشته که از هیشکی هیچ کاری ساخته نیست و نمیدونی چییی بگی که از یه طرف ناامید نشن، از یه طرفم درک درستی از شرایطشون داشته باشن !
( و این یکی از صد موردیه که هررر روز میبینم و میفهمم چقدر ناشکریم ما 😑 )
این که یه آدم چطور می‌تونه با کاراش، خودش و خانوادشو تا این حد تو منجلاب بدبختی فروببره هم، بماند*

خدا آخر عاقبت هممونو بخیر کنه 🙇

___________
📆:13.July.18
___________
#پزشکی
#کشیک
#شیراز
#استیودنت
#بخش_داخلی
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> بچه نبودیم که ما، بره بودیم صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه ...
Media Removed
بچه نبودیم که ما، بره بودیم صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه خورده و نخورده، یه مسافت چند صد متری را پیاده گز می کردیم تا مدرسه، سرویس کجا بود؟ تازه اون سالها سرد هم بود ، یه کاپشن خرسک و یه کیف صد کیلویی و دست های لبو شده از سرما. تو مدرسه هم بره بودیم ، از ترس ناظم ... 📝 بچه نبودیم که ما، بره بودیم

صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه خورده و نخورده، یه مسافت چند صد متری را پیاده گز می کردیم تا مدرسه، سرویس کجا بود؟
تازه اون سالها سرد هم بود ، یه کاپشن خرسک و یه کیف صد کیلویی و دست های لبو شده از سرما.
تو مدرسه هم بره بودیم ، از ترس ناظم همچین رو خط سفید ده سانتی وا میستادیم که یه سانت از کفشمون از خط بیرون نمیزد، بازیمون چی بود؟
طناب بازی و لی لی و توپ بازی
صبح لی لی... ظهر لی لی... شب لی لی... خلافمون چی بود؟
پنج تومن میدادیم بابای مدرسه، یه تیکه پلاستیک مچاله میذاشت کف دستمون، یه قاشق هم قره قوروت چرک صد سال مونده میریخت روش، ما هم با لذت ، دِ بِلیس، یا فوق فوقش، فوت فوتک میخریدیم، که عبارت بود از دو ممیز سه دهم گرم آرد نخودچی مخلوط با شکر، تو یه پلاستیک چهار سانتی، که به طریقه فوق امنیتی مهر و موم و منگنه کاری میشد، با یه نی کوچولوی نارنجی کنارش.

البته این فوت فوتک رو بیشتر مواقع نمیخوردیم
نگه میداشتیم که فوت کنیم تو سر و کله ی مخبر کلاس که چغلی همه رو میکرد. ظهر که میشد، همون مسافت طولانی رو برمیگشتیم خونه، دستشویی ها مثل الان نبود، ورِ دل آشپزخونه!
یا تو حیاط بود، یا تو راهرو... دست و رومون را می شستیم و ایضا جورابامون رو، رو نرده پهن میکردیم، تازه می آمدیم تو، همچین بره هایی بودیم که همون بغل جاکفشی دفتر کتاب را پهن می کردیم و می نشستیم به مشق نوشتن،تموم می کردیم، برنامه فردا رو هم حاضر میکردیم.

مثل الان نبود که خاله و عمه یه دست بچه رو ماساژ میدن، عمو و دایی اون یکی دست رو ،تا بچه چهار خط به آخر رو بنویسه.
اینقدر مشق می نوشتیم که گوشه انگشت وسطی قلمبه بود همیشه، میخچه وار.
بوی نهار دل می ربود ولی باید صبر میکردیم تا بابا بیاد،همه با هم غذا بخوریم، تنهایی خوردن و جدا جدا خوردن نداشتیم، والا جرات الیور تویست رو هم نداشتیم، بگیم ما گرسنمونه، باید صبر میکردیم الان اگه بود میشد مصداق بارز کودک آزاری، ولی اون موقع درس صبر بود واسه ما، غذا هم هر چی بود، آبگوشتی، کوفته ای، لوبیا پلویی هر چی بود میذاشتن سر سفره،
مثل الان نبود که مامان ها هی بگن: الهی دورت بگردم، فدات بشم، مرغ نمیخوری؟
کباب بخور...دوست داری زنگ بزنم پیتزا برات بیارن مادر قربونت بشه!
هر چی بود میخوریم خدا رو هم شکر میکردیم.
الان که به نسل جدید نگاه میکنم، میبینم، ما هنوزم همون بره های مظلوم و بی دفاع و البته معصومی هستیم، که هنوز که هنوزه تو چنگال زندگی لی لی میکنیم.
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_پانزدهم
بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج سال زودتر زدم بودم بیرون الان زندگی‌ای برات می‌ساختم که دوست نداشته باشی روز شب شه. میگفت اینجا این شکلیه چرا نمیخوای قبول کنی؟ میگفت این مردم عوض نمی‌شن فقط فراموش میکنن؛ تو چی میخوای بنویسی که باورشون عوض شه؟ میگفت به نظرت اگه پس فردا برای بچت تعریف کنی که بابابزرگت بخاطر یه دستگاه ویدیو و دو تا فیلم هندی سه ماه افتاده زندان باورش میشه؟ درست میگفت اما چاره‌ای نداشتم. یه سری بار شکستنی بهم دادن و گفتن حواست بهش باشه. شاید اگه اون روز لعنتی بجای رفتن تو کلاس دکتر توکلی زده بودم به یکاری الان دربه‌در دنبال جور کردن دو زار پول واسه خونه نبودم. یا اون روزی که سر کلاس کارشناسی ارشد استاد بلند بلند خندید و گفت که با کارشناسی ارشد مهندسی آی تی داری تو حوزه کتاب کار می کنی و همه زدن زیر خنده بهم بر خورده بود؛ اوضاع با امروز زمین تا آسمون فرق داشت و موقع اسباب‌کشی تعداد کارتن‌های کتاب دو برابر اسباب و اثاثیه زندگیم نبود. همیشه تو این روزا وسایل خونه رو همین طور بی‌نظم می‌ریزم تو کارتون اما کتاب‌ها رو با دقت جدا میکنم. یک سری از این کتاب‌ها نباید ازم جدا بشن. میذارمشون تو کارتون و روش با ماژیک مشکی می‌نویسم «شکستنی». اینا رویاهای یک سری آدم بودن که بیخیال دنیا شدن و فقط نوشتن و نوشتن تا شاید یک روزی یک جای این کشور خراب شده، نظر یکی نسبت به این شیوه از زندگی برگشت؛ این افکار شکستنی هستن. همه این آدم‌ها خودشون رو به در و دیوار زدن تا شاید یکم زندگی شبیه به ادبیات بشه اما مگه شد؟ 10 جلد کلیدر خونیدم اما مگه گل محمدی به دادمون رسید؟ مگه شد به مارال‌های زندگی‌مون برسیم؟ مگه شد این خونه یکم بوی موندن بگیره؟ ما سربازهای بی‌دفاعی بودیم که وقتی پا تو میدون ادبیات گذاشتیم، تبدیل به انسان‌های گمنامی شدیم که هیچ وقت به خونه برنگشتن. موندن کار ما نبود. هر سال باید بارمون رو بذاریم رو کولمون و انقدر از اون منطقه دور شیم که شتر دیدیم ندیدیم تا ترکش‌های آدم‌هایی که دیدیم، رویاهامون رو سوراخ سوراخ نکنه. ما فقط یاد گرفتیم که بنویسیم و سر همینه که با همه یک جور صحبت می‌کنیم و باید یکی باشه که یادمون بندازه، کلمه دوست داشتن شنیدنیه نه نوشتنی.
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #اسباب_کشی
Read more
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی ...
Media Removed
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت ... ،
(((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک ))))
سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت کنم ، ولی وقتی اون نگاه خشمگین و خسته تو را میبینم و پر درد ها و رنجهای بیرون خونه هست ، ناراحت و غمگین میشم ولی باز به خودم میگم که بابا خسته ست مهم نیست .دوباره که میام نزدیکت وقتی میبینم به من توجه نداری نا امید میشم . بابا میدونم برای آینده من داری تلاش میکنی ، تو دنیای منی ، دوستدارم که باهات گاهی وقتها بازی کنم و بیام توی بغلت بشینم ، یا جلوی من بنشینی و من با اون صورت زیبای تو که برای من مثل صورت دنیاست بازی کنم . دوستدارم کنارم بشینی و با من کمی بازی کنی ، دوستدارم بیای باهم بریم بیرون و من در کنار تو قدم بزنم و به همه با صدای بلند بگم که تو بهترین بابای دنیایی . وقتی که تو میای خونه و همش سرگرم کارهای خودت توی گوشیت هستی خیلی دوستدارم جای اونهایی باشم که توی گوشیت هستن تا به من هم همینطور توجه کنی . یاد اون ماه های اول زندگی خودم می افتم که همش نگرانم بودی نکنه تب کنم یا دلم درد بگیره یا مریض بشم و دنبال یک لبخند کوچیک روی صورت من بودی، ولی حالا دیگه حوصله منهم نداری ولی بابا جون بدون که خیلی دوست دارم و به توجه و‌محبت تو نیاز دارم . اینو بدون که من همه‌چیزو از تو یاد میگیرم . .
مامان جون سلام ، مادر گلم ،من به تو افتخار میکنم چون تو بهترین و دلسوز ترین مادر دنیایی . خیلی دوست دارم . چقدر دوست دارم که تو کنارم بنشینی و با من بازی کنی و یا برام شعر بخونی و برقصی مثل همون موقعهایی که توی دلت بودم . میدونم همیشه سرت به کارهای خونه مشغوله ولی مامان دوستدارم زمانهای خالی رو با من بازی کنی . یادم میاد که اون روزها که توی دلت نزدیک قلب مهربونت بودم همش دست روی شکمت میکشیدی و قربون صدقه من میرفتی و همش منتظر من بودی تا به دنیا بیام و گاهی برایم شعر میخوندی و باهام حرف میزدی . ولی الآن همش دست روی اون صفحه تبلت و گوشیت میکشی و منو یادت میره . هر وقت میام نزدیکت که باهات بازی کنم سرت توی اون گوشی و شبکه های اجتماعیه و یا همش داری توی اون پیج اقای جدیدی می چرخی . دوست دارم برم به این آقای جدیدی بگم .............. ادامه در کامت اول 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #جدیدی
Read more
اين مادر بزرگ و نوه با هم داستان ها دارن گرچه ميانه ى مادرم با نازدانه هم خيلى خوب بود،اما فاطمه ى مظلومُ آرام كجا و محمد شيطون زور گو كجا؟؟ ((الله الله الله،ماشاالله،لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ)) رگ هاى دست مادرم را نشون ميده و ميگه مامان جون تو دستش مار داره بعد ... 😅😅😅
اين مادر بزرگ و نوه با هم داستان ها دارن
گرچه ميانه ى مادرم با نازدانه هم خيلى خوب بود،اما فاطمه ى مظلومُ آرام كجا و محمد شيطون زور گو كجا؟؟ ((الله الله الله،ماشاالله،لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِالله
اَلعَلِیِّ العَظیمِ))
رگ هاى دست مادرم را نشون ميده و ميگه مامان جون تو دستش مار داره
😅
بعد مثلا ميترسه و فرار ميكنه
اما موقع لمبوندن كه ميشه مياد كنار مامان ميشينه تا اون با همون دست لقمه بگيره و دهنش بگذاره!😐
مادر را يك شب در ميان كه پرستارش مرخصيه ميبريم منزل خودمون (چون خونه هامون با هم خيلى فاصله اش زياده و بايد چند كورس متروعو اتوبوسُ تاكسى عوض كنيم اصلا داغون ميشيم.كلا يه طبقه فاصله داريم)
😁😁😁
جاى مادر را كه مى اندازيم محمد ميره توى رخت خواب و ميگه متكا بازى كنيم
تمام رخت خواب هاى جا رختخوابى را بايد بندازيم روى آقا تا يه كوه درست بشه
بى حركت زيرشون پنهان ميشه و وقتى مادر مياد خودش را براش لوس ميكنه
عوض كردن پوشك حاج اقا هم توفيقيه كه نصيب هر كسى نميشه
خودش انتخاب ميكنه كه كى الان نوبتشه
مادرش
من
مادر بانو
مامان
البته معمولا چون ميدونه من خيلى به شماره دوش علاقه دارم 🤢🤢 اگر خونه باشم حتما اين توفيق را نصيب من ميكنه
گاهى پوشكش را ميگيره دستش و ميره جلوى مادرم دراز ميكشه و ميگه الان مامان جون عوض كنه
حكم هم حكم ايشونه،مادر هم با كلى كيف و ذوق با اون دست هاى عليل و آرتوروزى براش كجُ كوله ميبنده و نوبتش را از دست نميده
خلاصه داستان داريم ماااااا 😊😊😊
ان شاالله اين داستان ها براى همه تون به خيريت و خوشى اتفاق بيفته
اى بووووق بر سر اون يالقوز هاى تبل بوق بوق شده اى كه دس نميجنبونن و نميرن ازدواج كنن و چار تا جوجه عسلى خوشگل موشگل ايرانى درس نميكنن .
Read more
, امروز تو اداره هر بار از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم تو دلم ميگفتم : آاااااي الان ميچسبه يه كاسه آش ...
Media Removed
, امروز تو اداره هر بار از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم تو دلم ميگفتم : آاااااي الان ميچسبه يه كاسه آش رشته جلوت باشه !!! هي آش بخوري هي به بارون نگاه كني..... عصري كه سرِ راه اومدم خونه مامانم تا بچه ها رو بردارم و بريم خونه ، همينجوري كه پله ها رو بالا ميرفتم بوي آشو بيشتر حس ميكردم ، زير لب گفتم خدايا ... ,
امروز تو اداره هر بار از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم تو دلم ميگفتم : آاااااي الان ميچسبه يه كاسه آش رشته جلوت باشه !!! هي آش بخوري هي به بارون نگاه كني.....😊
عصري كه سرِ راه اومدم خونه مامانم تا بچه ها رو بردارم و بريم خونه ، همينجوري كه پله ها رو بالا ميرفتم بوي آشو بيشتر حس ميكردم ، زير لب گفتم خدايا شكرت چه زود آرزومو برآورده كردي😉
تا رفتم تو خونه شون مامان گفتن: به موقع اومدي بشين كه برات يه كاسه آش رشته داغ بريزم 😍 ،
خلاصه جاتون خالي يه كاسه آش رشته خوردم با طعمِ بهشت♥️ ،
تو راهِ خونه به بچه ها گفتم : دخترا من بازم آش رشته ميخوام 😀 🙈 موافقيد بريم آش رشته بپزيم؟ كه همه با صداي بلند فرمودن بـــــــــــلههههههههه🙌🏻
،
سرتونو درد نيارم سرراه سبزي آش و سبزي خوردن و رشته خريدم و تا اومدم خونه اول دستامو شستم و با لباس اداره پريدم تو آشپزخونه، يه مشت عدس شستم و ريختم تو قابلمه ، تا يه قل زد از تو فريزر يه بسته نخود لوبيا پخته درآوردم و ريختم توش، جوش كه اومد سبزي هم ريختم،
تو اين فاصله دو تا پياز خرد كردم و گذاشتم سرخ بشه ، يه بوته سير هم پوست كندم سرخ كنم براي روش
بعد رشته آشو ريختم و كلي ادويه ريختم تو پياز داغم و به آش اضافه كردم
حالا زيرشو كم كردم تا آروم آروم جا بيفته تا منم آشپزخونه رو جمع كنم و يه سري هم به درس و مشق بچه ها بزنم....
،
الان هم جاتون خالي ميزو چيدم و منتظر همسر جانم ....
،
اميدوارم خونه دلتون هميشه گرم باشه و زندگيتون پر از شادي باشه....
آمين🙏🏻♥️
شب خوش♥️
،
دوشنبه ٢٧ فروردين ٩٧
تهرانِ باراني
___________________
وسط همه اين كارا شهرزاد هم ديدم و كلي باهاش اشك ريختم ، چقدر اين قسمتش غم داشت.... ديدين؟؟
__________________
از اين متناي روزنگار دوست دارين آيا؟؟😉
Read more
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای ...
Media Removed
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست اولاش نمی خواستیم بدونیم با خودمون ... Marda inaaaaan
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم.
ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست
اولاش نمی خواستیم بدونیم
با خودمون می گفتیم
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه
بچه می خوایم چی کار؟
در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت
اگه مشکل از من باشه
تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟
فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقم…فردا می ریم
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
اگه واقعا عیب از من بود چی؟
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم
بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست
بالاخره اون روز رسید
علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم
دستام مثل بید می لرزید
داخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بود
اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه
اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود

یا از خوشحالی
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود
بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟
من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گ
Read more
بخدا زندگى همين الان در همين ثانيه و لحظه جاريه. انقدر در فكر آينده پير نشيد. اگر الان و اين لحظه نباشه كه خب آينده اى هم نيست. چرا تو خيابون كسى رو نميبينيم كه بزنه زير آواز؟ چرا همه داريم از نگرانى دق ميكنيم؟ چرا الان و اين لحظه رو ول كرديم و داريم از ترس آينده اى كه معلوم نيست قراره توش چه اتفاقى بيفته ... بخدا زندگى همين الان در همين ثانيه و لحظه جاريه. انقدر در فكر آينده پير نشيد. اگر الان و اين لحظه نباشه كه خب آينده اى هم نيست. چرا تو خيابون كسى رو نميبينيم كه بزنه زير آواز؟ چرا همه داريم از نگرانى دق ميكنيم؟ چرا الان و اين لحظه رو ول كرديم و داريم از ترس آينده اى كه معلوم نيست قراره توش چه اتفاقى بيفته حال الانمون رو خراب ميكنيم؟ چرا حتى اونى هم كه اومده كنار خيابون داره با گيتارش يكم برامون مينوازه نگران اينه كه پنج دقيقه بعد نيان بساطش رو جمع كنن؟ چرا ما يكلحظه نمى ايستيم به صداى گيتارش گوش كنيم و يه دو تا قِر ريز بيايم؟ چرا دوتا خانم و آقاى غريبه كه از اونجا رد ميشن دست هم و نميگيرن يه دو دقيقه اى برقصن و به هم شادى هديه بدن و بعد به مسيرشون ادامه بدن؟ چرا همه داريم از آينده نامعلوم صحبت ميكنيم و سر تكون ميديم و از ترس خودمون رو باختيم؟ چرا هيچكس بفكر الان نيست؟ آهاى برادر سانسورچى بذار اون جوون بخونه، بذار اون خانم و آقا برقصن، بذار ريتم موسيقى تو خيابون طنين انداز بشه و سينه به سينه در كشور جارى بشه. آقاى معلم، بچه ها رو از روز حساب و امتحان آخر ترم نترسون. بابا خسته شدم از بس كه همه نگرانن! بيايد الان خوش باشيم. نه اينكه بشينيم تو خونه نه، ولى از لحظه هامون استفاده كنيم! حتى از اينجا تا پاى چوبه دار هم اينهمه لحظه و ثانيه مونده! تا آخر خرجشون كنيم. فكر نكنيد كه من مشكل ندارم! باور كنيد دارم و شما يك از هزار اونرو نميدونيد ولى دليلى نميبينم كه مشكلاتم رو با غم و قصه زيادتر كنم. اين زندگى كوتاهه. از همه مهم تر بيايد با هم مهربون باشيم و براى يكم سود بيشتر در آينده حال هموطنانمون رو خراب نكنيم و دزدى و اختلاص و احتكار و بذاريم كنار. اگر همه خوشحال باشيم شادى لذت بخش ميشه
آقا بزن زير آواز، خانم صداى موسيقى رو بلند كن، آقاى پليس چشمات رو ببند، حاج آقا شما هم بيخيال 😍😉❤️ بذار با خدا معامله اى از جنس خودش بكنيم. معامله اى از عشق
آقا الان انقدر هيجانى ام كه حاضرم وايسم وسط ميدان انقلاب و همه رو بغل كنم 🤗 الان رو دريابيد رفقا
يك كلام ختم كلام، زندگى كوتاهه و همه مون رفتنى هستيم حالا ميتونيم انتخاب كنيم كه در اين مدت بخنديم و حال كنيم (حتى با وجود همه مشكلاتى كه داريم) و بريم و يا بدون خنده و فقط با نگرانى و با استرس و فكر و خيال و مشكلات
#picassomo #happyness #iran
#ايران #هموطن #خوشبختى #الان #لبخند
Read more
 #4 دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم ...
Media Removed
#4 دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم انقدر شوکه نشده بودم . نمیتونستم باور کنم کسی که کمتر از 24 ساعت قبل کنارم بوده الان دیگه نیست . نه برای یک روز یا چند هفته و یا حتی چند سال ! برای همیشه ! تا مدتها حتی لحظه ای فکر به اینکه رفت بدون اینکه بهش ... #4

دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم انقدر شوکه نشده بودم . نمیتونستم باور کنم کسی که کمتر از 24 ساعت قبل کنارم بوده الان دیگه نیست . نه برای یک روز یا چند هفته و یا حتی چند سال ! برای همیشه ! تا مدتها حتی لحظه ای فکر به اینکه رفت بدون اینکه بهش بگم چقدر دوسش دارم منو به گریه می انداخت . تمام امروز رو بی حوصله و غمگین توی خلوت خونه، تنهایی نشستم و آهنگ گوش دادم . دلم گرفته بود اما حتی نمیدونستم چرا تا اینکه تقویم رو دیدم . امروز یکم آذر بود و این یعنی دقیقا یک روز بعد از چهارمین سالگرد نبودنش . و من .. بله . فراموش کرده بودم ! درسته که تمام وجودم پر از غم بود ، اما نکته اینجاست که من دلیلش رو فراموش کرده بودم . عجیب نیست؟ هممون یه روز میمیریم . پدربزرگ درحالی که روی صندلی چوبی قدیمی توی اتاقش به تنهایی در حال خوردن صبحانه بود ، رفت . ما حتی نمیدونیم زمان مرگمون کیه . هممون یه روز فراموش میشیم . میتونین تصورش کنین؟ روزی رو که از تمام ذهن ها محو و توی جریانات زمان گم شین؟ حتی فکر بهش زجر آوره .
دلم گرفته و میدونم قرار نیست دوباره ببینمت .. حتی 100 سال دیگه .

Z.h

#پاییز #مرگ #دلتنگی #پدربزرگ
#ig_shutterbugs #photographer #photoart #photography #art #instaphotography #photographylovers #beautiful #instagood #photooftheday #portraitphotography #iran_photographer #ir_aks #ir_akasbashi #ir_ak30 #akas_khone #ak_30 #ir_photo
#عکاس #عکاسی_هنری #عکاسی📷 #عکاسان #عکاسی #عکاس_خونه # #عکاسان_ایرانی
Read more
. دنیا، دنیای موازیه. این خونه‌ی یکی از ژاله‌های این دنیاهای موازیه. با نیماش اینجا زندگی می‌کنن. ...
Media Removed
. دنیا، دنیای موازیه. این خونه‌ی یکی از ژاله‌های این دنیاهای موازیه. با نیماش اینجا زندگی می‌کنن. چندین کیلومتر با شهر فاصله دارن که خب با دوچرخه میرن و میان. "وای فای" حتما دارن. با اینکه نیما گفته "آخرش من تورو از وای فای جدا می‌کنم." و ژاله گفته "عمرا بتونی. من عاشق اینم که از کل دنیا اخبار و مقاله ... .
دنیا، دنیای موازیه.
این خونه‌ی یکی از ژاله‌های این دنیاهای موازیه. با نیماش اینجا زندگی می‌کنن. چندین کیلومتر با شهر فاصله دارن که خب با دوچرخه میرن و میان. "وای فای" حتما دارن. با اینکه نیما گفته "آخرش من تورو از وای فای جدا می‌کنم." و ژاله گفته "عمرا بتونی. من عاشق اینم که از کل دنیا اخبار و مقاله بخونم و تو همه جای جهان دوست و رفیق داشته باشم. چرا آدم باید از تکنولوژی که انقدر خوبه جدا شه؛ وقتی فرهنگ استفاده‌ش رو داره؟" و خلاصه چون خیلی بحث منطقی بوده، وای فای گرفتن.
تو این دنیا کارشون رو از توی خونه پیگیری می‌کنن و درآمدشون از طریق کارهاییه که توش انقدر مهارت دارن که لازم نیست از خونه دور شن. [شایستی یه چیزی تو خونه درست می‌کنن و آنلاین می‌فروشن حتی. یا حتی شاید ژاله طراحی داخلی می‌کنه، و کارش با کامپیوتر و تو خونه‌س، و نیما داره یه تحقیق جدید انجام می‌ده روی دونه‌های قهوه..] و شخصیتِ خونه دوستِ ژاله، از همه‌ی دنیاهای مجازی دیگه پر‌رنگ‌تره و حتی ژاله خوشحال‌ترینه!
چند تا حیوون خونگی دارن و همه‌شون دارن یه جایی وول می‌خورن و بعدشم می‌رن که شومینه رو بغل کنن، و تو این تصویر که می‌بینین، عصر یه روز معمولیه. از توی خونه بوی کوکی میاد. [به هرحال همیشه باید از توی خونه بوی نون و شیرینی بیاد.]
ژاله داره یه کتاب بلند بلند می‌خونه و نیما دراز کشیده و گوش می‌ده، یهو یادش میفته که "ای بابا! می‌خواستیم شب فیلم ببینیم، من می‌خواستم یه پنیر خاصی بخرم که موقع فیلم بخوریم"؛ نیما می‌گه "من می‌رم از اون پسره‌ که دم خونه‌شن، یه چند کیلومتر پایین‌تر، محصولات خونگی‌شون رو می‌فروشه، بخرم".
ژاله مطمئنه اگه بره ممکنه با اون یارو برگرده و دعوتش کنه حتی! و از اونجایی که به تنهاییشون نیاز داره، می‌گه "نه نمی‌خواد، خودم می‌رم."
نیما می‌گه نمی‌خواد، آنلاین بگیر.
و ژاله خوشحال می‌شه که نیما داره با تکنولوژی دوستی می‌کنه.
سفارشش رو ثبت می‌کنه و کنارش یه چیپس هم واسه خودش می‌گیره!
به نیما می‌گه "تو چیزی نمی‌خوای؟!"
می‌گه "واسه خودت چیپسم گرفتی، نه؟"
ژاله با یه لحن خاصی که "اوکی وات اِور" می‌گه "خیله خب بابا! الآن می‌رم واست آلو می‌چینم که لواشک درست کنم!"
کتابو می‌بنده که بره دنبال کارا، نیما هم بلند می‌شه تا باهم یه چیز خوشمزه درست کنن و خرس‌ترین بشن و در کنار خرس‌های جنگل غریبی نکنن!
Read more
. این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود ... .
این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود 😍😍 البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود و تو راه وسطِ پل پارک‌وی یهو چراغِ باطریش روشن شد و سریع زنگ زدم به بابام که چراغ باطریش روشن شده من الان چیکار کنم؟؟😱😱 و بعد از کلی بدبختی و خاموش کردن چراغ و ضبط ماشین و کلی استرس بالاخره برگشتم خونه و از خیر لواسون رفتن گذشتم دیگه کلوچه برام ماشین نشد 😭😭😭😭 ینی از همون روز افتاده گوشه کوچه و هرازگاهی فقط این پلیس‌های گشت میان زنگ خونه رو میزنن که این ماشین مال شماست؟؟ چون مشکوکه آخه پلاکاشم کندیم 😂😂😂 و اینکه هرکی‌ام اومد دوربزنه تو کوچه یه نوازشش کرد دیگه 😣😣😣 بی‌عدبای بی‌تربیت 😑😑😑
خلاصه که من الان سه ساله ماشین ندارم 🙁🙁🙁 تازه چون هم‌رنگ کلوچه بود و شکل کلوچه بود اسمشو کلوچه گذاشته بودم 😋 انقدر باهاش خاطره‌های خوب و بد دارم که خدا میدونه چهار پنج بار باهاش رفتم قائمشهر و یکی دوبار رفتم قم 😍 دانشگاه هم که دیگه نگم براتون چقدر منو تا کرج (دانشگاه خوارزمی) همراهی کرد 😅😅 البته دوستام بیشتر از خودم باهاش خاطره دارن مخصوصاً وقتی میخواستیم بریم دانشگاه بچه‌ها میومدن ایستگاه متروی شریف من میرفتم دنبالشون باهم میرفتیم دانشگاه از همون اولم میگفتن پرستوووو بذار 😂😂 البته اون موقع تتلو آدم‌تر از الان بود 😆😆 خلاصه که کلوچه‌ی کیتی‌طوری پنج‌سال همه‌جا با من بود ولی الان رفیق نیمه‌راه شده بی‌عدب 😒😒
کلوچه اصن ازت توقع نداشتم 😑.
.
لوکیشن هم که #شمرون جانِ 😍
اصن نمیدونم شاعر گفته یا نه ولی خب من میگم (کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون عست و خاطراتش 😍❤)
البته یادمه اینجا داشتم از خونه خاله جان (خاله‌ی پدرجان جان) برمیگشتم یهو حس فیلم گرفتنم گل کرد و تهِ تهِ رَمِ گوشیم جا خوش کرده بود و مال سال نود و سه‌اس فک کنم 🤔😂
درباره آهنگم که از همون آهنگاس که تو سی‌دی پرستو بود و همیشه تو ماشین پِلی بود 😆
حالا با این اوصاف اگر صلاح میدونید یه گلریزان ترتیب بدین واسه من ماشین بخرید تا مجبور نباشم انقدر ماشینِ پدربزرگ بنده‌خدام رو دودَر کنم 🙈🙉🙊😅😅.
.
Read more
.. میگم : آقاجون ! میگه : جانم بابا ؟ میگم : چرا اینجوریه ؟ چرا حال همه خوب نیست ؟ چرا غمامون انقده ستبره ...
Media Removed
.. میگم : آقاجون ! میگه : جانم بابا ؟ میگم : چرا اینجوریه ؟ چرا حال همه خوب نیست ؟ چرا غمامون انقده ستبره و لبخندامون انقد بی رمق ؟ چرا هیشکی راضی نیست ؟ چرا اوضاع نه خوب میشه نه قراره خوب بشه ؟ میگه : بابا جان! همیشه همین منوال بوده این بوم و بر . ناف این خلایق رو با مصیبت و بدحالی بستن انگار . میگم : پس چرا ... .. میگم : آقاجون !
میگه : جانم بابا ؟
میگم : چرا اینجوریه ؟ چرا حال همه خوب نیست ؟ چرا غمامون انقده ستبره و لبخندامون انقد بی رمق ؟ چرا هیشکی راضی نیست ؟ چرا اوضاع نه خوب میشه نه قراره خوب بشه ؟
میگه : بابا جان! همیشه همین منوال بوده این بوم و بر . ناف این خلایق رو با مصیبت و بدحالی بستن انگار .
میگم : پس چرا قبلنا همه چی راحت تر بود ؟
میگه : کی گفته ؟ تا حالا نصفه شب با دمپایی تو برف رفتی ته حیاط دستشویی ؟ تا حالا دوش آب یخ گرفتی ؟ لباس پلوخوری میدونی چیه ؟ سقفت چیکه کرده ؟ از شیشه شکسته پنجره ت سوز زده به جونت ؟ اربابت چک زده زیر گوشت ؟ با لباس وصله رفتی مدرسه ؟ یه لا قبا شنیدی تو زمهریر ؟ یه دونه پتوی خونه ت رو دادی مهمونت بخوابه باهاش؟ کی گفته قبلنا راحت تر بود ؟
میگم : پس چرا تو عکساتون همه خوشحالن میخندن ؟
میگه : باباجان ! مث الان که نبود . کسی دوربین نداشت خب . سالی دوازده ماه یه عکس می گرفتن اونم می خواستی نخندیم ؟ مگه الان شما موقع عکس نمی خندین الکی ؟
میگم : پس یعنی الان بهتره از قبل ؟
میگه : نه بهتر نیست . فقط راحت تره . همه چی راحت تره ولی بهتر نه .
میگم : پس کی درست میشه آقاجون ؟ کی خوب میشه همه چی ؟ اصلا به نظرت خوب میشه ؟ چهل سالم شده دیگه . موهای شقیقه هام دونه دونه سفید شدن . سال دیگه پسرم میره مدرسه .
تا کی باس همینجور سربالایی بریم ؟ اصلا ته داره این راه ؟
آه میکشه مث بوران . یه نگاه به من میندازه یه نگاه به موهای شقیقه م یه نگاه به پسرم . تسبیحش رو از جیب کتش در میاره و میگه : "چهل سالت شد نکبت؟" بعدم پا میشه میزنه بیرون از خونه .
جمله آخرش تو سرم مدام تکرار میشه :
"چهل سالت شد نکبت؟ "
"چهل سالت شد نکبت؟ "

راستی که چه طنز و تلخن بعضی واژه ها
واژه هایی
مثل "چهل" .... مثل "سال" ... مثل "نکبت"... . #بابک_اسحاقی .

@donyaye_ideal
@donyaye_ideal
@donyaye_ideal
Read more
. من فکر میکنم محمد رضا زنوزی،بنیان گذار مدرن ترین باشگاه داری فوتبال در ایران شده الان. . . یعنی ...
Media Removed
. من فکر میکنم محمد رضا زنوزی،بنیان گذار مدرن ترین باشگاه داری فوتبال در ایران شده الان. . . یعنی دقیقا چیزی که ما سالها خواهانش بودیم. بازیکن باکیفیت،قرارداد بلند مدت،بازیکن مستقل از هر تیم که با میل باطنی به تیم ما پیوسته. حضور حاج صفی نشون از این میده که دیگه خبری از بی میل بودن و با اجبار ... .
من فکر میکنم محمد رضا زنوزی،بنیان گذار مدرن ترین باشگاه داری فوتبال در ایران شده الان.
.
.
یعنی دقیقا چیزی که ما سالها خواهانش بودیم.
بازیکن باکیفیت،قرارداد بلند مدت،بازیکن مستقل از هر تیم که با میل باطنی به تیم ما پیوسته.
حضور حاج صفی نشون از این میده که دیگه خبری از بی میل بودن و با اجبار برای خدمت سربازی بازی کردن وجود نداره.
.
.
شک نکنید بازیکن های سرباز تیم هم از همین الان خدا خدا میکنن بعد از خدمت سربازی همینجا بمونن.
خیلی از بازیکنایی که اوایل فصل پیشنهاد تیراختور رو رد کردن یا اصلا پیشنهادی بهشون نشده بود،الان آرزو میکنن که ایکاش با تیراختور قرارداد داشتن.
نمونه ی این مورد هم علی کریمی!
با گذر زمان تازه میفهمیم قرارداد سه ساله یعنی چی!
چون ما بغیر از دو سه نفر،همیشه هرساله دنبال تمدید و این چیزا بودیم،یا مثلا از یه سال قبل میدونستیم که فلانی میره از تیممون!
نمونه اش؛خلیل زاده،رفیعی،رحمانی،شریفی،اخباری،و...
ولی الان همچین خبری نیست،یعنی دقیقشم بگم براتون،الان کاملا برعکس شده این موضوع
در واقع ما الان میدونیم اشکان یا مسعود یا احسان سه سال تو تیم ما هستن.
.
.
قدر بدونیم،این روز هارو با پرکردن ورزشگاه قدر بدونیم.تا خرخره پر کنیم ورزشگاه رو.تا جایی که جا برا سرپا وایسادنم نباشه ،تا جایی کسی نخواد بعد بازی بیرون بره چون هر جا بره ترافیکه،تا جایی ۵،۶ساعت بعد بازی به خونه برسیم،تا جایی که بازی با فجرسپاسی یکی از خاطرات ۱۲۰هزار نفری باشه،نه تنها خاطره !
.
.
امسال سال دیوونه هاست،نه کارشناسای دراز کشیده ی پشت تلویزیون😉
Read more
. صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر ...
Media Removed
. صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر بالش رو گشتم، زیر پتو،تخت، فرش... نبود که نبود. گفتم شاید اون شوهر بددل بی شعور پارانوئیدم می‌خواسته تماس‌هام رو چک کنه و گوشی رو با خودش برده، ولی خب آخه ازدواج هم نکرده بودم. یه حسنی که گوشی نسبت ... .
صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر بالش رو گشتم، زیر پتو،تخت، فرش... نبود که نبود.

گفتم شاید اون شوهر بددل بی شعور پارانوئیدم می‌خواسته تماس‌هام رو چک کنه و گوشی رو با خودش برده، ولی خب آخه ازدواج هم نکرده بودم. یه حسنی که گوشی نسبت به وسایل دیگه داره اینه که میشه بهش زنگ بزنی و پیداش کنی. از تلفن خونه زنگ زدم.

اوپراتور گفت: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد». گفتم: میدونم باهوش! اگر در دسترس بود که مزاحم شما نمی‌شدم.

بی‌ادب یه فحشی به انگلیسی داد و سریع قطع کرد. دوباره زنگ زدم، این دفعه گفت: «مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد». تسلیم نشدم و دوباره زنگ زدم، این بار عصبانی شد و گفت: «اصلا میدونی چیه! مشترک مورد نظر مرده».
.
گفتم: زبونتو گاز بگیر بی‌‌تربیت، خودت مردی!
.
لحنش رو تغییر داد و گفت: نه خانم، ببخشید من نباید اینطور با شما صحبت می‌کردم اما می‌دونید چیه؟ نمیدونم چطوری بگم، مشترک مورد نظر واقعا دیشب تو خواب مرده.

از خنده ولو شدم روی زمین، آدامسم پرید تو گلوم. داشتم خفه می‌شدم. چند تا سرفه زدم تا بالاخره آدامس پرید بیرون. گفتم: «خیلی باحالی، داره ازت خوشم میاد».
.
گفت: «میدونم پذیرش مرگ عزیزان سخته، شما چه نسبتی باهاشون دارید؟»
.
اومدم بذارمش سر کار و بگم من خود مرحومش هستم که یهو نگاهم افتاد روی تختم، جسد خودم رو دیدم که از تخت آویزون شده، با یه آدامس که یه کم اونورتر افتاده و گوشی‌ام هم همونجا توی دستم.

دیگه مرگ رو پذیرفته بودم، آروم گفتم: «الهی بمیرم براش، بس که غصه داشت تو اون دل کوچیکش، لابد تو خواب سکته کرده، نه؟»
.
گفت: «نه، تو خواب آدامس پریده تو گلوش و خفه شده. مادر بیچاره‌اش خیلی بهش گفت شبا با آدامس نخواب ولی کو گوش شنوا. تنبل خانم از جاش پا نمی‌شد مسواک هم بزنه» حالا رفتی خونه‌اش رو ببین، شلخته انگار دزد زده به خونه‌اش! ظرفای سه هفته‌اش نشسته مونده.
.
گفتم: «بس که طفلی افسرده بود، انگیزه‌ای نداشت».
.
گفت: «بیخود، افسرده چی؟ شب تا صبح داشت با اون پسره ذلیل مرده چت می‌کرد و دل می‌دادن و قلوه می‌گرفتن. دیگه هر کی ندونه من که می‌دونم. من تک تک کاراکترای پیامک‌هاش رو سیو دارم. حالا درسته حرف زدن پشت سر مرده درست نیست و اونم دیگه دستش از دنیا کوتاهه، ولی خب اینا رو برات میگم که انقدر ساده و زودباور نباشی و دلت واسه همه نسوزه».
.
گفتم: «حالا الان چی میشه؟»
.
گفت: «هیچی! الان شما باید زنگ بزنی پدر و مادرش بیان. راستی نگفتین چه نسبتی باهاش دارین؟»
.
گفتم: «من خود مرحومش هستم».
Read more
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر ...
Media Removed
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه "چگونه کتابخوان شویم؟" من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم ... 16/100
#100daysofproductivity
بخش اول:
این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه
"چگونه کتابخوان شویم؟"
من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم میتونم تا حدودی جواب این سوالو به شکل خودم بدم!
من کتاب خوندنو از وقتی خوندن و نوشتن بلد نبودم شروع کردم روزا مامان بزرگم برام قصه می گفت و دایی کوچیکم(که خدا بیامرزتش)قشنگ ترین خاطره ای که واسه من یادگار گذاشت این بود که همیشه کلی واسم کتاب می خریدویه کشوی اختصاصی خونه مامان بزرگم واسم گذاشته بود که کتابامو توش بذارم هر موقع اونجا میرم!
تو خونه هم همیشه دست مامان و بابام کتاب دیدم .
نقطه اوج کتاب خوندنم وقتی بود که معلم کلاس چهارمم یه روز مامانمو خواست و بهش گفت دخترتون باید بیشتر از کتاب درسی بدونه بعد ۳۰ جلد کتاب معرفی کرد که واسم بخرن 😍(به من بگو چرا؟و یه سری کتاب بود پر آزمایش از رشته های مختلف که تو خونه می شد انجام داد که اسمشونو الان یادم نیست)و تو مدرسه در حالی که همه واسه شاگرد اول شدن پتو و سکه نازک پارسیان(😁) جایزه می گرفتن من بابت کتابخون ترین دانش اموز مدرسه یا نفر اول مسابقات کتابخوانی یا نشریه هایی که مطالعه لازم داشت با بیست تا کتاب جایزه بر میگشتم خونه(البته درسمم خوب بودا فکر نکنید تنبل بودم فقط اول تا سوم کلاس نمیشدم🙄)
تو دبیرستان کتابدارمون یه سری کتاب توی کمدای قفل دار داشت که مال معلما بود،نه دانش آموزا و خب جالب این که به من اجازه میداد اونا رو قرض بگیرم چون کل کتابای تو قفسه های کتابخونه رو خونده بودم😁
ته تهش اینکه من واسه کتاب خون شدن کار خاصی انجام ندادم!
یادمه مدتها دلم میخواست نویسنده بشم و هنوز گاهی آرزوشو میکنم!
همه مدل کتابی رو هم امتحان کردم رمان عاشقانه!ادبیات!شعر!کتاب دینی!تاریخی!فلسفی!عرفانی!از این کتابای زرد موفقیت و روانشناسی و کلی چیزای دیگه حتی به طالع بینی و فنگ‌شویی و آشپزیم رحم نکردم.😁 تا این که بالاخره سبک مورد علاقمو پیدا کردم ولی خب خیلیا اینقد وقت و حوصله ندارن....
اما آخر سر یه وقفه چند ساله این بین به وجود اومد که کلا هیچ کتابی نخوندم و فکر کنم تجربه شروع دوباره این کار باشه که به درد شما هم بخوره.
راستش قرار بود این پست توصیه باشه😑 ولی بدجور یاد خاطرات قدیم افتادم ونفهمیدم چطور این همه نوشتم بعدم دلم نیومد متنو پاک کنم😋
الانم دیگه جا نیست بقیشو بنویسم.😨 شما هم بیاین از خاطرات کتابیتون بگین تا پست اصلی رو اماده کنم
Read more
. طی چند روز اخیر برخی مسئولان با هشتگ #فرزندت_کجاست از وضعیت و دارایی فرزندانشون صحبت کردن. گفته‌هاشون ...
Media Removed
. طی چند روز اخیر برخی مسئولان با هشتگ #فرزندت_کجاست از وضعیت و دارایی فرزندانشون صحبت کردن. گفته‌هاشون به شکلیه که باید بگم هموطن! د‌ستانی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از لب‌هایی هستند که دعا می‌کنند؛ تو رو خدا به داد این عزیزان برسید! در همین راستا ما به همراه تیم شاهین صمدپور سری زدیم به یکی از این ... .
طی چند روز اخیر برخی مسئولان با هشتگ #فرزندت_کجاست از وضعیت و دارایی فرزندانشون صحبت کردن. گفته‌هاشون به شکلیه که باید بگم هموطن! د‌ستانی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از لب‌هایی هستند که دعا می‌کنند؛ تو رو خدا به داد این عزیزان برسید! در همین راستا ما به همراه تیم شاهین صمدپور سری زدیم به یکی از این آقازاده‌ها. خونه‌شون تو یکی از محله‌های اعیانی شمال شهر بود. یک کاخ مجلل که البته خونه آقازاده، خونه سرایداری گوشه باغ بود. بله آقازاده اونجا سرایداری می‌کرد. با چند بار اِهِن اِهِن گفتن وارد اتاقک سرایداری شدیم. آقازاده روی یه فرش مندرس نشسته بود و گل‌های قالی رو با مدادرنگی‌هاش رنگ می‌کرد:

شاهین: عموجون شما مگه دفترنقاشی نداری؟
.
آقازاده: نه. بابامون گفته فعلا رو این قالی ابریشمی‌ها نقاشی کن تا برات یه دفتر نقاشی بخرم.

شاهین: خب پدر بزرگوارت الان کجاست؟
.
آقازاده: بابامون بعد اداره میره تو محله‌ها ضایعات می‌خره تا خرج خواهر دانشجومون در بیاد.

شاهین: باریکلا. پس خواهرتون دانشجوئه.

آقازاده: بله، رتبه‌اش تک رقمی شد ولی چون آقازاده بود رتبه‌اش رو کردن نودهزار.
.
شاهین: قبول شد اونوقت؟
.
آقازاده: بله تو دبیرستان محله‌مون دانشجوئه

من: :|
.
شاهین: خب عموجون از وضعیت خورد و خوراکتون برامون بگو.

آقازاده: ظهرها آبگوشت می‌خوریم، شب‌ها گوشت خالی.

شاهین [با لبخند]: خب ماشالا پس هر دو وعده رو گوشتی می‌زنید.

آقازاده: نه گوشت آبگوشت ظهر رو جدا می‌کنیم، همون رو شب می‌خوریم.

شاهین [با لبخند]: خب به هرحال یه وعده گوشت اونم هر روز خیلیه.

آقازاده: نه آخه به آبگوشتمون گوشت نمی‌زنیم فقط آبه و نخود!
.
من: :|
.
[آقازاده با غمی در چشمانش چنباتمه به پشتی تکیه می‌دهد]
.
شاهین: عموجون الان کاری، کاسبی‌ای چیزی داری؟
.
آقازاده: خیر متاسفانه بیکارم.

شاهین [با بغض]: پس درآمدی هم از خودت نداری.

آقازاده: چرا، حقوق بیکاری می‌گیرم.

شاهین: مگه ایرانم حقوق بیکاری میدن؟
.
آقازاده: ایران رو نمی‌دونم ولی اینجا میدن.

شاهین: اینجا مگه ایران نیست؟
.
آقازاده: نه اینجا مال بابامونه. بابامون با دست‌های پینه‌بسته‌اش زحمت کشیده اینجا رو خریده.

شاهین [با بغض]: آخی... عموجون میگم الان چه آرزویی داری؟
.
آقازاده: یه بنز اسباب‌بازی داشته باشم.

شاهین [با زاری]: عموجووون. قربون دل مهربون و ساده‌ات برم. خب حالا که داری با اون قلب خوشگلت دعا می‌کنی، چرا واقعی‌اش رو آرزو نمی‌کنی؟
.
آقازاده: چون واقعی‌اش رو دارم.
.
من: :|
.
شاهین: VV VV VV [شاهین و تیمش در حال پرواز به سمت افق‌های دور]
Read more
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون ...
Media Removed
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت ... (جنون قسمت چهارم)

دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت زیبایی ته باغ میرسید براه افتادیم.خونه بسیارزیبا و بزرگی بود با دیوارهای بلند و درختان سر به فلک کشیده.دو طرف راه آسفالته پر بود از درختچه ها و گلهای زینتی زیبا و استخر بزرگی که دقیقا روبروی پله های پهن امارت بود.جلو امارت چهار ستون بلند با گچبریهای زیبا قرار داشت که آدمو یاد کاخهای سلطنتی مینداخت.جلو پله ها ایستاد و بطرف من چرخید و گفت:به دنیای من خوش اومدی بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده با دست اشاره کرد تا همراهیش کنم.در دلم به خودم فحش میدادم که چرا نشناخته با این دختر عجیب پا توی این خونه گذاشتم.با صدای بشکنی که جلو صورتم زده شد بخود اومدم.تازه فهمیدم مثل مجسمه جلو در خشکم زده.وارد سالن بزرگ خونه شدم و از دیدن اونهمه تجملات دهنم باز موند.پرده ها,قابها و مبلمان که با رنگهای قرمز و طلایی که هماهنگی بسیار زیبایی با هم داشتند و کف سرامیکی سفید که مثل برف میدرخشید.جلوم ایستاد و دستشو بطرفم دارز کرد_اسمم پروانس و تو میتونی پری صدام کنی.مردد نگاش کردم و با اکراه باهاش دست دادم.کاری که تاحالا نکرده بودم.گرمی دستش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.انگار همه دنیا رو بمن دادن.با لکنت گفتم:علی هستم.با کلمه خوشبختم دستشو از دستم بیرون کشید و تعارف کرد که بشینم.روی کاناپه ای که بالای سالن بود نشستم.با کلمه الان میام از پلکان کنار سالن بالا رفت.انگار بخود اومده باشم.ذهنم پر از سوال شد.احساس گناه وجدانمو راحت نمیذاشت.با خودم گفتم:دِ پسر تو چت شده؟پسر حاجی رستگار اینجا چکار میکنه؟بی اختیار بیاد جمله آقا جونم افتادم که میگفت:جوون باید از سایه خودشم بترسه,چون شیطان به همه شکلی ظاهر میشه.از یاد آوری اون جمله موهای بدنم سیخ شدن و بدنم شروع کرد به لرزیدن.دستم رفت سمت جیب پیرهنم. همیشه یه قرآن کوچیک تو جیبم میذاشتم.اما نبود... ادامه دارد با سپاس بیکران(مهرا)
Read more
_ بیاین یه کم حرف غیرتکراری بزنیم؛ بچه ها می‌خوایم چی کار کنیم؟ هی بشینیم بگیم ‌'دهه شصتیا نسل سوخته‌ن ...
Media Removed
_ بیاین یه کم حرف غیرتکراری بزنیم؛ بچه ها می‌خوایم چی کار کنیم؟ هی بشینیم بگیم ‌'دهه شصتیا نسل سوخته‌ن و برای خودشون نیمکت نبود برای بچه‌هاشون پوشک .. الان از دوران جنگ بدتره اون وقتا دشمن خارجی بود حالا داخلی و خارجی.. اون وقتا مسئولین مثل مردم زندگی می‌کردن حالا شدن مرفه بی‌درد'. _ خب بعدش چی؟ ... _
بیاین یه کم حرف غیرتکراری بزنیم؛ بچه ها می‌خوایم چی کار کنیم؟ هی بشینیم بگیم ‌'دهه شصتیا نسل سوخته‌ن و برای خودشون نیمکت نبود برای بچه‌هاشون پوشک .. الان از دوران جنگ بدتره اون وقتا دشمن خارجی بود حالا داخلی و خارجی.. اون وقتا مسئولین مثل مردم زندگی می‌کردن حالا شدن مرفه بی‌درد'.
_
خب بعدش چی؟ خواسته یا ناخواسته الان همه‌مون توی این شرایط قاراشمیش هستیم. این غر زدن‌ها هم که حالمون رو هی داره بدتر می‌کنه. من مطمئنم توی این چند ماه همه‌تون راه‌حل‌هایی پیدا کردین برای هماهنگی با شرایط جدید. شاید به نظر خودتون ساده و کم اهمیت بیان ولی حتما بیان کردنشون می‌تونه به بقیه کمک کنه و ایده بده. می‌خوام همه با هم فکرهامون رو بذاریم وسط و راهکار پیدا کنیم.
یه دوستی چند روز پیش یه متن بلندبالا برای من فرستاد در نکوهش گوجه خریدن و گفت این رو استوری کن که همه بخونن و گوجه نخرن!.. همه‌ی ما می‌دونیم که این کمپین‌ها بی‌ثمره. اول اینکه هیچ وقت چنین اتحادی شکل نخواهد گرفت، دوم اینکه گیریم هم که بگیره آخه این چه راه‌حلیه که برای تحققش اون همه نعمت خدا باید تلف بشه. سوم اینکه ضرر اصلی متوجه فروشنده‌های خرد و کشاورزها میشه. چهارم اینکه گوجه رو تحریم کردیم با بقیه‌ی کالاها چه کنیم؟ الان چی ارزونه که تحریمش نکنیم؟ هیچی!... پس چه بهتر که راه‌حل‌های کارآمدتری پیدا کنیم.
_
یکی از راه‌حل‌ها می‌تونه خرید عمده و صندوقی و کارتنی باشه. بخریم و توی خونه داشته باشیم به مقدار زیاد!!... خیلی راه‌حل خوبیه تا حالا به ذهن هیچ کس نرسیده :))))..،، نه دوستان عزیز. عمده بخریم ولی شریکی بین چند خانواده. بریم یه کیسه سیب‌زمینی، چند صندوق میوه، یه کارتن دستمال کاغذی و هر چیز دیگه‌ای که با دوستان یا بستگان‌مون توافق کردیم، بخریم و بین چند خانواده تقسیم کنیم و چه بهتر که سهمی هم برای نیازمندان کنار بذاریم. به این شکل با حذف واسطه‌ها هزینه‌ها پایین میاد و مایحتاج‌مون با قمیت خیلی پایین‌تر به دست‌مون میرسه. نگران سوپری‌های محل هم نباشید. خیلی‌ها هستن که امکانش رو ندارن سراغ بنکداران و میادین برن :)
_
حالا شما هم بیاین بدون غرررر زدن فقط راه‌حل‌هاتون رو بگید :)
نه فقط برای مواد غذایی... برای لباس، لوازم خونه، خرید جهاز و سیسمونی و ....
¬
{ناچارم کامنت‌های مایوس کننده رو حذف کنم. گوش‌مون پره از حرف‌های تکراری!} ¬
زمان عکس؛ حوالی شش ماهگی #فاطمهحورا
توضیح عکس؛ احتکار دسته‌های خراب شده‌ی انواع کنسول بازی توسط داداش‌ها سیدیوسف‌ و سیدمحمدحسام
_
#فاطمهحوراگرافی
#اقتصادمقاومتی #ارز #دلار #سکه #طلا #مامیتوانیم
Read more
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ...
Media Removed
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و... دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه یعنی ... .
دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد
استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و...
دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم
وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه
یعنی چی این فکرا، مگه خودت همیشه نمی‌گفتی فکر کردن به این چیزا چه دردی رو دوا می‌کنه جز اینکه لذت اون لحظه رو ازت می‌گیره...
روبروی آینه ایستادم و به خودم لبخند زدم بعد فکر کردم دلار بشه دو برابر این چیزی که الان هست چیکار می‌کنم؟
کاری از دست من بر نمیاد، نه مسوول هستم نه کاره ای
کاری که از دست من برمیاد، لذت بردن از زندگی هست، امید داشتن، لبخند زدن، کارایی که دوست دارم انجام بدم و حالم رو خوب می‌کنه و به قیمت دلار و سکه هیچ ربطی نداره
یه لحظه دلم برای پدرم تنگ شد، همیشه برام از امید و خوشبختی و آرامش حرف زده، چقدر الان دیدن لبخندش آرومم می‌کنه
سعی کنید دور و برتون آدمای مثبت اندیش و باانگیزه باشه، مگه چند بار زندگی می‌کنیم.
و آخرش با خودم گفتم:«اون خدایی که تا الان همه جوره هوام رو داشته، از این به بعد هم خواهد داشت...»
.
مشهد، باغ گیاه شناسی
Read more
قسمت اول دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد ...
Media Removed
قسمت اول دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد بزرگ بشه،لویی به سرعت باد از اتاقم خارج شد«دیونه»صدای قه قه هاشو میشنیدم.برگشتم سرکارم پروژه ای که باید برای ترم اخر کالج کامل میکردم،چندماهه که دارم روش کار میکنم و تا الان خوب پیش رفته.یک ساعته ... قسمت اول
دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد بزرگ بشه،لویی به سرعت باد از اتاقم خارج شد«دیونه»صدای قه قه هاشو میشنیدم.برگشتم سرکارم پروژه ای که باید برای ترم اخر کالج کامل میکردم،چندماهه که دارم روش کار میکنم و تا الان خوب پیش رفته.یک ساعته که نشستم پای این پروژه و واقعا خسته شدم از اتاقم اومدم بیرون.طبق معمول لویی خودشو انداخته بود روی مبل وداشت با موبایلش ور میرفت«هی لویی نمیخایی کاری کنی!کالج داره تموم میشه هاااا»فکنم اصلا نشنید چون هیچ عکسلعملی نشون نداد.رفتم توی اشپزخونه تا چیزی بخورم.در یخچالو که باز کردم با یه مرغ بیرونی بزرگ مواجه شدم،تا اومدم بهش حمله کنم صدای جیغ مامانمو شنیدم«به اون دست نزن»برگشتم و دیدم مامان به سرعت داره میاد سمتم،اومد و در یخچالو بست.لویی هم سریع خودشو رسوند توی اشپز خونه«هی تو داشتی چه بلایی سر مرغم میوردی؟»مرغ اون؟«اینجا چه خبره این مرغ دیگه چی میخاد اینجا؟»«بانی خانوم مثل اینکه یادت رفته امروز تولدمونه»چییی؟دهنم باز مونده بود،اوه اینقد این چند روز سرم شلوغ بود که تولدمونو کلا یادم رفته بود«خب حالا این مرغم به مناسبت تولدمونه دیگه پس منم ازش سهمی دارم»«نه نه نه نه وایسااا»سریع اومد و جلوی یخچال وایساد«این مال دوستامه»«بلهههههههه دوستات؟داشتین مهمونی میگرفتین و به منم چیزی نمیگفتین؟»«بگیم که چی بشه مثلا میخاستی دوستاتو دعوت کنی یا بی افتو؟»گوشام داغ کرد اون دقیقا دست گذاشت روی نقط ضعف من،یه لبخند از سر پیروزی روی لباش بود و با یه حالت مسخره ای منو نگاه میکرد«لویی بس کن دیگه»مامانم اینو گفت و با اخم بهش نگاه کرد.پاهامو عین یه بچه ی سه ساله کوبوندم روی زمین و رفتم توی اتاقم،درومحکم بستم وروی تختم ولو شدم،از شدت عصبانیت میتونستم بفهمم که صورتم قرمز شده.خب اون راست میگفت من هیچ دوستی ندارم و نداشتم،تنها دوستی که یادم میاد داشتم اسمش پتیل بود که توی مهدکودک باهم بودیم ولی بعد یه سال دوستی با خانوادش رفتن نیویورک و من تا الان هیچ خبری ازش ندارم.جدی چرا من اینجوریم؟شاید به خاطر رفتارمه،ولی اخه من هیچ کاری نمیکنم که بخاد بقیه رو ازار بده،از نظر خودمم قیافه ی بدی ندارم.توی همین فکرا بودم که در اتاقم اروم باز شد......
اینم قسمت اول:)
#fan_fiction_why_him1
Read more
1️⃣5️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، از دخترم- قسمت سوم اين اولين بار كه دارم بابا صدات ميكنم. همون دخترى ...
Media Removed
1️⃣5️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، از دخترم- قسمت سوم اين اولين بار كه دارم بابا صدات ميكنم. همون دخترى كه به اندازه ى ١١ سال نديديش. ١١ سالى كه اصلا منصفانه نيست. من رو الان نميبينى. چون تصويرى ازم ندارى. خواب منو ميبينى چون تبديل شدم به همه ى دنياى تو. دنياى يه پدر بدون دخترش. اين دنيايى كه الان دارم ... 1️⃣5️⃣
-زمزمه هاى بيدارى، از دخترم-
قسمت سوم
اين اولين بار كه دارم بابا صدات ميكنم.
همون دخترى كه به اندازه ى ١١ سال نديديش. ١١ سالى كه اصلا منصفانه نيست.
من رو الان نميبينى. چون تصويرى ازم ندارى. خواب منو ميبينى چون تبديل شدم به همه ى دنياى تو. دنياى يه پدر بدون دخترش.
اين دنيايى كه الان دارم باهات توش حرف ميزنم مرز باريكى بين واقعيت و خيال داره. طورى كه نه ميتونى باورش كنى نه ميتونى ردش كنى. چيزى كه بهش ميگن دنياى موازى. ولى من #برزخ صداش ميكنم.
به اندازه ى تمام سال هايى كه نبودى، به اندازه ى #واقعيت هايى كه نميدونم. به اندازه ى #راست و #دروغ هايى كه از همه شنيدم. به اندازه ى همه ى اينا به من و دلم بدهكارى. ميگم بدهكارى چون تلاش براى رسيدن به من به نوشتن چنتا نامه و سر كردن تو يه ديوونه خونه نيست. يه پدر بخواد دخترشو پيدا كنه ميتونه و الان بقيه اش اضافه كارى و #بهونه اس.
مثل همين مامان. بعضى وقتا دلم ميخواد بهش غر بزنم و بگم ماماااان! من خورشت آلو اسفناج دوست ندارم خب!
بهش بگم ينى چى بعضى وقتا تا دير وقت بيرونى و
كار ميكنى.
می‌دونی ديگه ياد گرفتم كه در مورد تو نبايد سوال كنم. از بس جوابای بی سر و ته می‌شنوم.
گاهی وقتا دلم ميخواد به مامان بگم: درسته یازده سالمه! اما خودت كه جواب تِست آی‌كيوی منو ديدی؟
بهش ميگم خيلی سخته وقتی يه #بچه هم #سن و سال من می‌ترسه و ميگه يه #هيولا زير تختش خوابيده، واقعا يه هيولای بزرگ و زشت زير تختش سر و صدا كنه! تا بعدش بياد سر جای مامان و باباش و بين اونا بخوابه!
بين كسايی كه يه سمتش تو هيچ وقت نبودی! مامان هم اونقدر #خواب بود و #خسته كه نمی‌فهميد من تووی بغلش خوابيدم يا روی زمين و كنار تختش...
تو به اندازه ى همه اين سال ها به اندازه ى همه ى شبايى كه جات روى تختتون خالى بود تا من خودمو يه جورى بين تون جا كنم. به اندازه ى همه روزايي كه منو نبردى مدرسه. به اندازه ى همه ى نبودنات بدهكارى.
خوب نيس آدم بدهكار از اين #دنيا بره! پس بلند شو. نخواب.
راه بهترى پيدا كن واسه رسيدن و ديدن من. خواب دزده.
عمر ادما رو ميدزده. هر چند بيدارى زيادم فراموشى مياره. داره بارون مياد...
بلند شو #بابا نخواب!
Read more
کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، ...
Media Removed
کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، دیوار بغلی بتول خانم و ابراهیم اقا،، ته کوچه اقا شاکری و خونوادش،،، فرهاد و مادرش که با هم سیگار میکشیدن،،، سر ظهری صدای دعوای اذر با شوهرش،، روبروی ما راضیه خانم ،با حیاط بزرگ و مراسماشون،وضعشون ... کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، دیوار بغلی بتول خانم و ابراهیم اقا،، ته کوچه اقا شاکری و خونوادش،،، فرهاد و مادرش که با هم سیگار میکشیدن،،، سر ظهری صدای دعوای اذر با شوهرش،، روبروی ما راضیه خانم ،با حیاط بزرگ و مراسماشون،وضعشون خوب بود ولی دخترش شهره همیشه تابستونا باغالی رو سینی میفروخت،،بهش میگفتیم،شهره سیاه،قر بده بیا،
امیر رشتی و مادر وسواسش ،،
عالیه خانم ،پسرش رفت ژاپن، یوسف داداشش موتور تعمیر میکرد،سه تا خواهر داشتن ،کوچیکه ،مریم خیلی بازیگوش بود
همیشه میومد از اتاق ما اویزون میشد و دید میزد،و با نیشگون تنبیه میشد الان شدخانم موقر و دوستداشتن
حجت جیگرکی و دایی معتادش همیشه بوی چربی سوخته رو تو محل براه میکرد،
عبدالله دوست داداشم که لاغر بود وهمیشه تو دعواها کتک میخورد،،
لیدا خانم و خانواده میرزایی همسایه بغلی مون بودن،،
اخوند محل که غیر غانونی عقد میکرد و بعد هاخلع لباس شد،
فرح خانم سر کوچه مادر دوستم بهرام بود،خونشون یه دالون باریک داشتو یه اتاق کوچیک،دستشویی پله میخورد میرفت پایین،ترسناک بود،پدربزرگش دمپایی میفروخت با چرخ دستی،، همیشه فکر میکردم مگه مردم چقدر دمپایی میپوشن؟؟
حمید دوستم و همکلاسیم همسایه دیگمون بودن،حمید با مادربزرگش زنگی میکرد که خدماتی مدرسمون هم بود،ولی هیچوقت نفهمیدم پدر و مادر حمید کجان،، اقای ابراهیمی که تو درمونگاه کار میکرد وتنها زندگی میکرد،همیشه ازش میترسیدیم بچه های محل،
داوود پسر لاغری بود که حیات بزرگی داشتن و برامون همیشه زالو میاورد تا ما روشون نمک بریزیم،،
و خیلی چیزای دیگه،
از کوچه ای که پر بود از خونه های بزرگ و کوچیک و حتی اتاق عین ما،،
وقتی از اونجا نقل مکان کردیم،خیلی خوشحال بودم که خودمون خونه بزرگ داریم
بدترین خاطره از اون کوچه اعدام جعفر بود و شیرین ترین خاطره عروسی هلن دخترلیدا خانم بود،،
الان با اینهمه تغییر و رفتن حوض های وسط حیاط،،نشستن زنان تو کوچه عین یه خانواده،مهر وصفا،و جایگزین شدن برج ها و اپارتمان ها
هنوز خونه خاله جون و کوچه تنگه وخونه خدا بیامرز بتول خانم و شادروان ابراهیم اقا،سر سختانه مقاوت کردن
ملاقات امروزم با خاطرات حس عجیبی داشت،
وحید.ج
Read more
Loading...
Load More
Loading...