اما یه تو شاخ

Loading...


Unique profiles
19
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Saee Park-پارک ساعی, West Azerbaijan Province
Average media age
827.6 days
to ratio
6
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا ...
Media Removed
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه ... راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه و یه تاثیر کوچولو روی تصمیم و رفتارش بذاره ولی از تو چه پنهون هر چی زمان میگذره بیشتر متوجه میشم که این نوشتن ها این شاعرانگی ها قرار نیست حتی یه پر کاه رو جا به جا کنه چه برسه به لرزوندن دل یه آدم ، به خراش دادن یه فرهنگ پر عظمت ..... پارسال همین موقع ها بود که خبر تجاوز و قتل یه دختر هفت ساله به نام اتنا منتشر شد همین موقع ها بود که مردم عکس دخترهاشون رو گرفته بودند آورده بودند و تو اینیستاگرام نمایش می دادند . اره همین موقع ها بود که من بیمار شده بودم و ازت خواستم حالا که از هم دوریم از دستات برام عکس بگیری که تصور کنم کنارمی.... حالا یکسال از اون موقع گذشته ، نه شعر اتنا که قرار بود خونده بشه به هزار و یک دلیل و مانع تراشی اجرا شد و نه تو حتی به قدر عکسی که از دستات دارم کنارم موندی و نه تجاوز و قتل به بچه ها متوقف شد و نه من دیگه اون‌ همه جنون و دیونه گی رو توی قلبم دارم و نه ..بیخیال شعر بخون *

آتنا خنده هاتو سانسور کن
بعد مشقت یه وقت نری بازی
آتنا موی بازِتو بپوشون
تا کسی رو گناه نندازی
آتنا آسه تر برو و بیا
آدما شاخ می زنن ، مامان !
قد یه فیل بالغن ، اما
پی سوراخ سوزنن مامان !
بغضتو توی حنجره ت خفه کن
تا کسی نشنوه صدای تو رو
زیر بارون نرو که بو نکشن
عطر پیچیده تو هوای تو رو
خدا اون روز رو نیاره ازت
قطره ای خون بخواد چیکه کنه
مگه میشه کسی زبونم لال
دستو پاهاتو، تیکه تیکه کنه ؟
آخ مامان ! چطور میشه خدا ؟
رو شکوفه اسید خالی کرد
نه محاله ، نمیشه ، ممکن نیس
تن یه ماهو دست مالی کرد
آتنا هفت ساله ی پر پر !
مگه میشه به گل تجاوز کرد
بعد تو سر به کوه میذارن
همه مردای شهرمون از درد
یکی اومد فرشته مو دزید
یه فرشته تو پیرهن گلدار
ربنا ! آتنامو برگردون
بسه مونه چقد عذاب النار ؟
یکی بال فرشته تو دزدید
مگه میشه بهشتو پنهون کرد
داغت اونقد بزرگه که میگن
سرگذشتت خدا رو داغون کرد
واسه تنهایی هات بعد از این
پاشو ، بابا عروسک اورده
واسه ی سنگ قبر کوچولوت
گل ارکید و میخک اورده
تو فقط هفت سالته اما
از غمت هفت آسمون لرزید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
#رویا_ابراهیمی
Read more
Loading...
. #ساده_زیستی به تعداد صفرهای لیست دارایی‌ها ربطی نداره. نحوه خرج کردن و اولویت خرج کردن گویای درجه ...
Media Removed
. #ساده_زیستی به تعداد صفرهای لیست دارایی‌ها ربطی نداره. نحوه خرج کردن و اولویت خرج کردن گویای درجه ساده زیستیه. شما میتونی میلیاردری باشی که بقیه با نگاه کردن بهت دهنشون وا نَمونه! . من اگر بشم آدم پولداره، عمرا زیرِ بارِ سوار شدن پشت فرمونِ یه ماشین لوکس و سر کردن روسری‌های ابریشم اصلِ چندصدهزارتومنی ... .
#ساده_زیستی به تعداد صفرهای لیست دارایی‌ها ربطی نداره. نحوه خرج کردن و اولویت خرج کردن گویای درجه ساده زیستیه. شما میتونی میلیاردری باشی که بقیه با نگاه کردن بهت دهنشون وا نَمونه!
.
من اگر بشم آدم پولداره، عمرا زیرِ بارِ سوار شدن پشت فرمونِ یه ماشین لوکس و سر کردن روسری‌های ابریشم اصلِ چندصدهزارتومنی نمیرم. حتی اگر منبع درآمدم حلال باشه. چرا؟ چون اونی که نداره، با دیدن دارایی‌های لاکچریِ من، اول با خودش دوتادوتا چارتا نمیکنه که ببینه آیا اینا حلالن یا حرام، بعد تصمیم بگیره که حسرت بخوره یا نخوره! کافیه یک نفر، فقط یک نفر آه حسرت بکشه... متوجهید؟
.
.
.
من نمیگم آی ملت، جلوی خودتونو بگیرید که مبادا روزانه خروارها پول بریزه تو حسابتون! (البته که کمتر کار حلالی‌ الان پیدا میشه که خروار خروار پول در ازاش بدن... ولی حالا! همون معدود فعالیتای حلالِ پردرآمدی که میشه متصور شد رو درنظر بگیرید. )
اتفاقا من یکی میگم چه خوبه که منو شمای مدعیِ دینداری جایی‌ مشغول به کار بشیم که درآمدش خوب باشه. اما بحث سر نحوه استفاده‌ست.
.
یکی میشه حضرت خدیجه(س) و تمام ثروتش رو خرج تبلیغ اسلام میکنه و میریزه به پای پیغمبر(ص)، یکی میشه معاویه و تبدیلش میکنه به آجر آجر یه قصر و مشت مشت سکه‌ی انباشته توی انبار و یه شکم پُر از ریخت و پاش‌های شبانه...
.
خلاصه اینکه؛ مواظبِ اولویت‌های زندگیمون باشیم!
.
#اشرافی_گری_شاخ_و_دم_ندارد
.
Read more
. . #سینما_بلوار کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون ... .
.

#سینما_بلوار

کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون #یونیکو (اسب تک‌شاخ) ‌بود که حالم اصلا یه جور دیگه بود... وقتی از کنار باجه‌ی بلیت‌فروشی سینما رد می‎شدیم و وارد سالن انتظار سینما می‎شدیم، تنها چیزی که بش نگاه نمی‌کردم و بش فکر نمی‌کردم، آدمای دوروبرم بود و خود سالن انتظار. حتا فکر نمی‌کردم یه پفکی چیزی بگیریم. قرار بود #جادو بشم. پفک دیگه می‌خواستم چی کار؟ "جادو" از وقتی شروع می‌شد که در ِ سالن رو باز می‌کردن و صندلی‌های سینما که اون موقع معمولا چرمی و نازک بودن و رنگ قهوه‌ای تیره داشتن رو می‌تونستم ببینم. منتظرم می‌شدم بابا، مامان یا آقای ِ همیشه چراغ‌قوه به‌دست بگه صندلی ما کدومه و از راه دور به اونا خیره می‌شدم و بی‌که چشم ازشون ور دارم، میرفتم سمت‌شون و زود می‌نشستم روشون. صندلی‌ها جادویی بودن. قرار بود توی دو ساعت آینده، ماشین زمان من باشن. قرار بود ماشین مکان من باشن. باهاشون می‌شد همه جا رفت و از #دهه‌ی_شصت لعنتی دور شد. می‌شد از صدای آژیر دور شد. می‌شد رفت آمریکا، انگلیس یا ژاپن. می‌شد رفت 1940 یا 1977.
برخلاف الان که وقتی وارد سالن می‌شم به دیوارها نگاه می‌کنم، به بلندگوها، مردم جلو، مردم عقب و زیرچشمی چک می‌کنم ببینم کنار کی قراره بشینم و کی قراره کنار من بشینه، اون موقع فقط چشم می‌دوختم به پرده. حتا به پروژکتور پشت‌سر هم نگاه نمی‌کردم. خیره به پرده می‌موندم تا کنار بره (اون‌وقتا معمولا جلوی پرده‌ی اصلی، یه پرده‌ی دیگه بود که وقتی فیلم می‌خواست شروع شه، خیـــــــــــلی کُند از وسط باز می‌شد و کم‌کم کنار می‌رفت و اون‌وقت شمارش معکوس شروع می‌شد.... تا اولین صحنه‌ی اون کارتون پخش بشه، یکی‌در‌میون نفس می‌کشیدم (اون موقع قبل از شروع فیلما، تبلیغ شامپو و سُس و معتمدترین بانک ایران پخش نمی‌کردن). انگار تا صحنه‌ی اول پخش نمی‌شد، مطمئنم نمی‌شدم که اومدیم سینما "یونیکو" ببینم یا یکی از اون فیلمای کوتاه و سیاه‌وسفید ِ لورل و هاردی که 45 دقیقه تلاش می‌کردن یه پیانو رو از پله‌ها ببرن بالا... یا وقتی نورمن ویزدم می‌خواست پلیس شه اما، قدش خیلی کوتاه بود... وقتی فیلم تموم می‌شد و از کوچه‌ی بن‌بست و تنگ کنار سینما بیرون میومدیم ، احساس می‌کردم زندگی واقعی اون تو جا موند و ما اشتباه کردیم اومدیم بیرون. ‌بقیه در کامت اول
Read more
میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، ...
Media Removed
میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، آذربایجان غربیو میگم، وسط دشتای مرتفع چالدران ! راستشو بگم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یکی از اولین کلیساهای مسیحیت تو ایران باشه! نشنیده بودم و فکرشم نمیکردم و قبل سفر وقتی داشتم راجع به جاهای دیدنی ... میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، آذربایجان غربیو میگم، وسط دشتای مرتفع چالدران !
راستشو بگم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یکی از اولین کلیساهای مسیحیت تو ایران باشه! نشنیده بودم و فکرشم نمیکردم و قبل سفر وقتی داشتم راجع به جاهای دیدنی ماکو تحقیق میکردم بهش رسیدم و وقتی راجع بهش بیشتر خوندم دستامو گذاشته بودم رو سرم که شاخ درنیارم😅
#قره_کلیسا یا #کارا_کلیسا داستان‌های زیادی تو دل خودش حفظ کرده، مثلا اینکه به اینجا کلیسای تادئوس مقدس میگن که یکی از حواریون مسیحی بوده که واسه تبلیغ دین مسیحیت همراه ساندوخت دختر پادشاه ارمنی به اینجا میان و به شهادت میرسن و تادئوس تو همین فضای کلیسای فعلی دفن میشه و ساندوخت هم روی تپه ای کنار همینجا(عکس اخر)، که چند سال بعد این کلیسا توی محل دفن تادئوس ساخته میشه و طی سالها اتفاقات زیادی واسش میوفته مثل حمله چنگیزخان مغول (که به همت خواجه نصیرالدین طوسی بازسازی میشه، زلزله سده ۱۴ میلادی( که توسط اسقف زاکاریا و کمک ارامنه طی ۱۰ سال تعمیر میشه) و اسیب های مختلفی که طی جنگها میبینه و در نهایت به وسیله عباس میرزا توی دوره قاجار بخشهایی به رنگ سفید بهش اضافه میشه..(بنای قدیمی با سنگهای سیاه ساخته شده - قره:سیاه)
البته اینم بگم که اینجا سال ۲۰۰۸ به ثبت یونسکو رسیده و همین الانشم در حال مرمته.
هر سال تو مرداد ماه اینجا میزبان یکی از بزرگترین مراسمات مذهبی ارامنه‌ست و جز خودشون هم کسی اجازه حضور نداره، شنیدم از خیلی کشورا واسه شرکت تو این مراسم به ایران سفر میکنن!
.
خیلی دوسش داشتم. 💙 خیلی ارامش داشت. اول که وارد شدم، یه ۱۰ دقیقه‌ای مات و مبهوت نشسته بودم رو یکی از صندلیا و فقط نگاه میکردم. تا کم کم به خودم اومدم و پاشدم و دور تا دورشو گشتم و عشق کردم از دیدنش.
اینایی که نوشتم یک دهم داستان این کلیسا هم نیست، مابقیش بمونه واسه وقتی که خودتون اومدین، ببینین و بشنوین..❤️
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
#صحرا_میره_سفر
#ماکو_نامه_صحرا
.
.
پ.ن: در مورد اینکه این کلیسا اولین کلیسای جامعه مسیحیت، یا قدیمیترینشه خیلی بحثه. تو خیلی از متون از اینجا به عنوان اولین کلیسای جامع نامبرده شده اما بازهم در مورد اماکن اینقدر قدیمی، همیشه چند درصد احتمال ضد و نقیض بودن هست.
Read more
آره, یه جا, درست در عرض چند ثانیه یهو ورق برمی گرده, اینکه باد چقدر بوزه و ورق تا کجا برگرده حساب و کتابش ...
Media Removed
آره, یه جا, درست در عرض چند ثانیه یهو ورق برمی گرده, اینکه باد چقدر بوزه و ورق تا کجا برگرده حساب و کتابش دست من و تو نیست. کسی نمی دونه سازوکارش چیه. ورق که برمی گرده تازه می فهمی چند چندی با خودت. با دنیا. تازه اون وقته که می افتی به چیز. کلمه اش زشته در ملا عام ولی به جز اون هیچ کلمه لایقی وجود نداره. تازه ... آره, یه جا, درست در عرض چند ثانیه یهو ورق برمی گرده, اینکه باد چقدر بوزه و ورق تا کجا برگرده حساب و کتابش دست من و تو نیست. کسی نمی دونه سازوکارش چیه. ورق که برمی گرده تازه می فهمی چند چندی با خودت. با دنیا.
تازه اون وقته که می افتی به چیز. کلمه اش زشته در ملا عام ولی به جز اون هیچ کلمه لایقی وجود نداره.
تازه می فهمی یه وقتایی چه بیخودی و گنده گنده حرف زدی سینه ستبر کرده گفتی من فلانم و من بیسارم با اگرم نگفتی فکرشو کردی. منم هوا ورم داشته بود که مادر خوبی ام یا لااقل در تلاش زیادی ام برا مادر خوب بودن. میگم حرفه دیکه.
ورق برگشت خدا رو شکر تا اون صفحه اول برنگشت. جوری برگشت که بشه دوباره رسید به تقطه اول. من تنبیه شدم. خوبم تنبیه شدم.
حالا چشمم به اون چشماس فقط. دیگه لال بشم اگه بخوام برم رو منبر. مادری سخته. اما اگه یه جایی دیدی شاخ شمشادت لپ هاش گل انداخته و روبراهه, بگو ممنون خدایا. مادر اول و آخرش تو بودی و هستی و بس. تویی که نگهدارشی.
نگهدارش باش.
نگهدارش باش.
نگهدارش باش.

پ.ن. آخیش گفتم. بیخ گلوم گیر کرده بود.
#پسرم_محمدسام
#مادرنوشتهای_مامامها
Read more
●خر● تا هَنگ کرد ⇦ادعاے ♢فرهنگ♢کرد دنیاے ■■مجازیست■■دیگر➣ گاهے از یک ▒ اوسکول▒ یک شاخ↻⇨ میسازد... ...
Media Removed
●خر● تا هَنگ کرد ⇦ادعاے ♢فرهنگ♢کرد دنیاے ■■مجازیست■■دیگر➣ گاهے از یک ▒ اوسکول▒ یک شاخ↻⇨ میسازد... ♚اینجا مجازییست ..........♚ ♕ نه من تورو ☜میشناسم نه تو منو♛ نه تو☜ آنقدر خوبی که من دوست دارم نه من آنقدر بدم که تو فکر میکنی ♧ ⇦اینجا قدرت♔ دست یکی نیس همه میتونن لات باشن همه میتونن شاه باشن ... ●خر● تا هَنگ کرد ⇦ادعاے ♢فرهنگ♢کرد

دنیاے ■■مجازیست■■دیگر➣

گاهے از یک ▒ اوسکول▒ یک شاخ↻⇨ میسازد... ♚اینجا مجازییست ..........♚ ♕ نه من تورو ☜میشناسم نه تو منو♛

نه تو☜ آنقدر خوبی که من دوست دارم نه من آنقدر بدم که تو فکر میکنی ♧
⇦اینجا قدرت♔ دست یکی نیس
همه میتونن لات باشن همه میتونن شاه باشن ...⇨ اینجا ... ??فقط【ارزش داره فکر نکن کسی تو را واسه خودت میخواد........
لایک =لایک......... نکنی⇦⇦ بلاک ✘اینجا خیلیا حرف از rell♥ با یه نفر میزنن اما .......با صد نفر تو pv دارن حرف میزنن✘

اینجا◁اخر عشق Empty room ... اینجا...
↭همه میخوان تو چشم باشن نقش بازی میکنند↭ ??اینجا دنیای شکست خورهاست ※
اینجا ♤عاشقتم,دوست دارم ,عزیزم ......بی ارزش و بی معناست ?? اینجا فقط ⇦مجازسیت یه دنیای بی ارزش پس ...... لطفأ موقع ورود نقاب خود را برداريد..
Read more
Loading...
گاهی خدا یه سری آدمارو سر راه ما قرار میده که دفعه ی اولی که میبینیمشون انگار سال هاست که اونارو میشناسیم. بعضی ...
Media Removed
گاهی خدا یه سری آدمارو سر راه ما قرار میده که دفعه ی اولی که میبینیمشون انگار سال هاست که اونارو میشناسیم. بعضی از آدم ها هم هستن که تو رو بهتر از خودت میشناسن. عده ی خیلی کمی از آدم ها دوستت دارن و با پیشرفت تو خوشحال میشن و توی غم و غصه کنارت هستن. اما مسلما کسی که همه ی این ویژگی هارو داشته باشه خیلی کمیابه ... گاهی خدا یه سری آدمارو سر راه ما قرار میده که دفعه ی اولی که میبینیمشون انگار سال هاست که اونارو میشناسیم.
بعضی از آدم ها هم هستن که تو رو بهتر از خودت میشناسن.
عده ی خیلی کمی از آدم ها دوستت دارن و با پیشرفت تو خوشحال میشن و توی غم و غصه کنارت هستن.
اما مسلما کسی که همه ی این ویژگی هارو داشته باشه خیلی کمیابه و من چقدر خوشحالم که این گوهر نایاب رو، یاسمن جان رفیعی خوش قلب رو،پیدا کردم.
یاسمن جان عزیزم!خیلی دوست دارم و برات بهترین ها رو آرزو میکنم!😍😘 پ.ن1:شاخ شمشادی که در عکس سوم میبینید هم یک عدد نخبه ی علمی فرهنگی می باشد (😎)موسوم جناب آقای شیبانی. به شما هم بابت موفقیت های چشم گیر اخیرتون تبریک میگم رفیق😉

پ.ن2: لوکیشن تمام عکس ها نمایشگاه نقاشی دوستای خوب من،یاسمن رفیعی و حمیدرضا شیبانی هست.😋 پ.ن3:ممنون از عکاسان گرام بابت ثبت این لحظات.🙌
#نمایشگاه_نقاشی
#گل_گلی
#رنگی_رنگی
Read more
من رفتنی ام اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه! گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی ...
Media Removed
من رفتنی ام اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه! گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم! گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، ... من رفتنی ام

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم!

گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟ خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم.. ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
Read more
Loading...
رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟ بعد ...
Media Removed
رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟ بعد نیم ساعت آلیسا اومد..منم این دفعه حسابی بغلش کردم و اون بهم گفت: _میبینم که بعد از پنج سال هنوز منو فراموش نکردی!!:| _اخه مگه میشه آدم بهترین دوستاشو فراموش کنه؟!:| راست میگی عزیزم..منم دلم ... رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟
بعد نیم ساعت آلیسا اومد..منم این دفعه حسابی بغلش کردم و اون بهم گفت:
_میبینم که بعد از پنج سال هنوز منو فراموش نکردی!!:| _اخه مگه میشه آدم بهترین دوستاشو فراموش کنه؟!:|
راست میگی عزیزم..منم دلم خیلی برات تنگ شده بود...چه خبرا؟؟ :| هیچی .سلامتی..تو چه خبرا؟؟:| راستش خبر خاصی نیست..از وقتی دکترامو گرفتم ..همه گفتن که برم تو بیمارستان کار کنم ولی من چون تجربه زیادی نداشتم..ترجیح دادم برم تو باشگاه های مختلف فوتبال کار کنم..چند روز پیشم بهم خبر دادن که لیونل مسی قراره توی این بازی خیریه باشه...منم گفتم چرا که نه؟واسه همین اومدم اینجا..:|
_خب..پس خیلی هیجان داری مگه نه؟:| اره خیلی زیاد..راستی چه خبرا از خانوادت؟؟(وقتی این سوال رو پرسید تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و مجبور شدم بهش دروغ بگم)
_خبر خاصی نیست..فعلا واسه تعطیلات رفتن شیکاگو..تا اخر تابستون هم برنمیگردن..!!
_اهان..پس تو الان تنهایی چیکار میکنی؟؟
_خیلی هم تنها نیستم..راستش...الان با مسی زندگی میکنم!
_واقعا؟؟چجوری با همچین فرد مشهوری آشنا شدی؟؟
_خب داستانش یه کم طولاینه..میدونی وقتی یه روز رفته بودم استادیوم با هم آشنا شدیم و چون من تنها بودم با لئو و دوستاش رفتیم ایتالیا ولی بخاطر بازی خیریه مجبور شدیم برگیردیم و الانم تو خونه من موندیم..
_آلیسا که داشت از تعجب شاخ در میاورد گفت:ببینم عاشق که نشدی ؟؟
_کی؟ من؟البته که نه!...بعدش با کلی من من کردن گفتم…خب.اره..
_بعدش آلیسا خندید و گفت:خدا رحم کنه!خب عزیزم تو برو دیگه تا چند دیقه دیگه وقت تمرین لئو هم تموم میشه..فردا میبینمت..| باشه..بابای.. از سالن رفتم بیرون و دیدم لئو رو چمن نشسته و رفتم پیشش و با بی حوصلگی گفتم:
_تمرینت تموم شد؟؟
_آره چطور؟
_خب پاشو دیگه میخوام برم خونمون!
_دستمو بگیر تا پاشم!!(عجب آدمیه!!)
_ایییییش خیله خب..حالا بریم دیگه
لئو وسایلاشو ورداشت و رفتیم سمت ماشین..
_با آلیسا حرف زدی؟
_آره ولی بهش نگفتم که خانوادم مردن..یه وقت سوتی ندی؟!
_باشه ولی چرا حقیقتو بهش نگفتی؟
_الان وقتش نبود...بعدا میگم..
@mehrnoosh.j.m
Read more
در زمانهای خیلی قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه صفت ها دور هم جمع، که از بی کاری خسته و کسل ...
Media Removed
در زمانهای خیلی قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه صفت ها دور هم جمع، که از بی کاری خسته و کسل شده بودن .
ناگهان ذکاوت وایساد، گفت بیاید یه بازی بکنیم مثل قایم موشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدن و دیونگی فوری داد زد، من چشم می ذارم و از اونجاییکه کسی نمی خواست دنبال دیونگی بره همه قبول کردن که ... در زمانهای خیلی قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه صفت ها دور هم جمع، که از بی کاری خسته و کسل شده بودن .
ناگهان ذکاوت وایساد، گفت بیاید یه بازی بکنیم مثل قایم موشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدن و دیونگی فوری داد زد، من چشم می ذارم و از اونجاییکه کسی نمی خواست دنبال دیونگی بره همه قبول کردن که چشم بذاره.
دیونگی رفت جلو درخت و چشمهاشو بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتن تا قایم بشن .
لطافت خودشو به شاخ ماه آویزون کرد، خیانت رفت قاتیه آشغالا پنهون شد، اصالت در بینه ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهون می شم اما به ته دریا رفت، طمع رفت توو کیسه ای که خودش دوخته بود و دیونگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهون شدن به جز عشق که نتونست تصمیم بگیره که جای تعجب نیست چون همه می دونستن پنهون شدنه عشق مشکله، در همین حال دیونگی به پایان شمارش رسید نود و پنج … نود و شش.
وقتیکه دیونگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهون شد.
دیونگی داد زد دارم میام.
اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی، تنبلیش امده بود جایی پنهان شه و بد لطافت راحت پیدا شد که به شاخ ماه آویزون بود، دروغ ته دریاچه، هوس توو مرکز زمین، یکی یکی همه رو پیدا کرد به جز عشق که از پیدا کردن عشق نا امید شده بود.
حسادت توو گوشش گفت تو فقط باید عشقو پیدا کنی و اون توو پشت بوته ی گل رز قایم شده .
دیونگی شاخه ای وحشیو از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد انو در بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست برداشت عشق از پشت بوته بیرون امد وقتیکه با دستهاش صورتشو پوشونده بود و از زیر، انگشتاش قطره های خون بیرون می زد
چون
شاخه به چشمایه عشق فرو رفته بود که باعث شده بود اون نتونه جایی رو ببینه
آره
اون کور شده بود!!!
دیونگی گفت من چیکار کردم؟!؟
من چه کردم؟!؟
چطوری تو رو خوب کنم؟!؟ عشق گفت
تو نمی تونی اما اگه می خوای کمکم کنی می تونی راهنمای من شی .
برای همین عشق کوره، چون دیونگی همراش شد !!! از اونروز تا همیشه عشق و دیونگی همراه هم به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشن …
پس
من دیگه دیونه نیستم
دیگه دستاتو نمی خوام
اینروزا خیلی شبیه
همه آدمایه دنیام
دیگه فهمیدم که شادی
هیچ زمانی عبدی نیست
تنهائیو غصه خوردن
خیلی هم حسه بدی نیست ...
امیدوارم
شاد و پیروز باشید .
دستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
. سپهر که از هم‌کلاسی‌های سابق نگار بود، شدیدا به او کراش داشت و تصور می‌کرد نگار هم از او خوشش می‌آید. ...
Media Removed
. سپهر که از هم‌کلاسی‌های سابق نگار بود، شدیدا به او کراش داشت و تصور می‌کرد نگار هم از او خوشش می‌آید. اما در اوج عشقولیتش ناگهان خبردار شد که نگار به کانادا مهاجرت کرده و قرار است با یک جوان غیرایرانی ازدواج کند. غمگین روی تخت لم داده و اینستاگرامش را بیخودی رفرش می‌کرد، که با پستِ جدیدِ نگار روبرو ... .
سپهر که از هم‌کلاسی‌های سابق نگار بود، شدیدا به او کراش داشت و تصور می‌کرد نگار هم از او خوشش می‌آید. اما در اوج عشقولیتش ناگهان خبردار شد که نگار به کانادا مهاجرت کرده و قرار است با یک جوان غیرایرانی ازدواج کند. غمگین روی تخت لم داده و اینستاگرامش را بیخودی رفرش می‌کرد، که با پستِ جدیدِ نگار روبرو شد. نگار که پنجمین روزی بود که وارد تورنتو شده‌بود، عکسی از نخست‌وزیر کانادا گذاشته بود و به انگلیسی نوشته بود: «چقدر نخست‌وزیر خوبی داریم، امروز توی ورزشگاه دیدمش. برای تماشای فینال مسابقات هاکی اومده بود، حتما می‌دونید که ما در رشته‌ی هاکی روی یخ خیلی شاخ هستیم! نخست‌وزیر...»
.
سپهر با عصبانیت کامنتی برای نگار نوشت: «تو که همه فالوئرات ایرانی هستن، چرا کپشن عکست رو به انگلیسی می‌نویسی؟ ما می‌دونیم خیلی خارجی هستی، بسه دیگه!» .
نگار کامنت سپهر را پاک کرد و به روی خودش نیاورد. اما سپهر دوباره نوشت: «البته ببخشید که گفتم ایرانی و توضیحی ندادم. چون فکر کنم الان ایران رو با عراق اشتباه می‌گیری... ایران یه کشوره در خاورمیانه که شرقِ عراق قرار داره! تهران پایتخت ایرانه و شهر پرجمعیتیه!» .
نگار سپهر را بلاک کرد. اما سپهر که پشتکار زیادی داشت، اکانت جدیدی ساخت و دوباره به پیج نگار آمد و کامنت نوشت: «ما ایرانی‌ها حتی اگه همین دیروز به انگلستان اومده باشیم، پول بستنی‌هایی که سه سالگی از سر کوچه خریده‌ایم رو هم به پوند حساب می‌کنیم و تمام استاتوس‌ها و کامنت‌ها را انگلیسی جواب می‌دهیم و در بیوگرافی اینستاگرام می‌نویسیم:  I am from Landan با دو تا a!
.
نگار پیج جدید سپهر را هم بلاک کرد. اما سپهر پیج فِیک جدیدی ساخت و دوباره برای نگار کامنت نوشت: «ما اساسا چیزی برامون ارزشمنده که حداقل یک‌جاش غیرایرانی باشه. اجناسِ خارجی دوست داریم. عاشقِ سفرِ به خارج هستیم چون بعد از سفر رفتن می‌تونیم ادعای پختگی کنیم. یعنی مورد داشتیم یارو یک بار از تهران به آلمان که می‌رفته، وسط راه توی سه کشور به توالت بین راهی رفته و با هر کدوم عکس یادگاری انداخته، الان مدعی هست که دور دنیا را دیده و خام بُده پخته شده!» .
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Head to head to Tank.... Such a great honors to be involved that stunt show and we presented good stunt. @master.panin @angelplana103 @slavisa_stuntcoordinator ..... حس‌اینکه شاخ به شاخ بزنی به تانک چی میتونه باشه؟ این اتفاق قبل جام جهانی بود دقیقا تو روسیه. نه کسی ما رو با کت شلوار برد ... Head to head to Tank....
Such a great honors to be involved that stunt show and we presented good stunt.
@master.panin @angelplana103 @slavisa_stuntcoordinator .....
حس‌اینکه شاخ به شاخ بزنی به تانک چی میتونه باشه؟
این اتفاق قبل جام جهانی بود دقیقا تو روسیه. نه کسی ما رو با کت شلوار برد فرودگاه، اضافه بار هم دادم. تک و تنها ۴ روز تمام سعیم رو کردم به عنوان یه بدلکار ایرانی بهترین خودم رو ارائه بدم، بماند که اونجا که بودم چقدر مشکلات هم از ایران انتقال پیدا کرد و بازهم ماشین تا لحظه اخر خراب بود...
اما بهونه اوردن و توجیه کردن راهش نیست. انجام میدم و نشون میدم که یه بدلکار ایرانی چجوریه.
اگه کشورت و مردمت رو دوست داری براشون میجنگی و اگه از ته دل باشه تو این جنگ میبری.
برنامه ما اینقدر مورد استقبال قرار گرفت که اخبار روسیه بارها در موردش صحبت کرد وگفت که یک بدلکار ایرانی اینجا چی کار کرد.
بماند که مطبوعات سینمایی و هنری و ورزشی مشغول کارهای دیگه بودن و این موضوع براشون اهمیت نداشت، اما برا من مردم ایران و ایران بیشتر از این ها ارزش داره.
اگه دوست داشتی دوستات رو تگ کن، و همینه که شما اینجا ببینید برا من خیلی با ارزش تره. تا ......
#ارشااقدسی #ارشا_اقدسی #بدلکار #بدلکاران۱۳ #arsha #arsha13 #arshastunt #arshaaghdasi #arsha_aghdasi #iranianstuntcoordinator #iranianstunt #persianstunt #stunt13 #stuntlife #simpsonproducts #badassofficial #iran #hooya
Read more
Loading...
"سینما رکس" سینما شلوغه امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده قصه ی شاخ ...
Media Removed
"سینما رکس" سینما شلوغه امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدونِ برگه اما قصه ناتمومه،‌ سانسِ بعدی سانسِ مرگه هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته تپش ترانه مُرده تو رگای این دقیقه لحظه لحظه ی شروعِ یکه تازیِ ... "سینما رکس"

سینما شلوغه امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده
کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده

قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدونِ برگه
اما قصه ناتمومه،‌ سانسِ بعدی سانسِ مرگه

هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته
یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته

تپش ترانه مُرده تو رگای این دقیقه
لحظه لحظه ی شروعِ یکه تازیِ حریقه

سینما! ای سینما رکس!
آخرین فیلمتو بفروش
واسه هر بلیط یه دریا
گریه کن، بغضِ منم روش

سینما! ای سینما رکس! پرده ی سیاتو بنداز
اگه از حافظه رفتی جون بگیر تو نبضِ آواز

صدای جیغِ جماعت شبو می شکنه دمادم
این بوی سوختنِ چوبه، یا بوی کباب آدم؟

شعله قد کشیده تا سقف، ریه ها خونه ی دوده
به جای آتیش نشانی، تاولِ که زود به زوده

پرده ی پاکِ نمایش گُر گرفته از حرارت
فردا رو عزا می گیرن آدمای این ولایت

سینما و آدماشو شعله های شب سوزونده
وقتی که خروس بخونه سینما رکسی نمونده

سینما! ای سینما رکس!
نگا کن! یه مرد سوخته
هنوز از بین ذغالا
چشماشو به پرده دوخته.

شب بیست هشت مرداد سینما رکسو سوزوندن
اونا که این کارو کردن خودشون مرثیه خوندن

ما تو روزنامه ی کهنه عکسِ قاتل رو ندیدیم
اما اسمشو همیشه از سکوت شب شنیدیم

سوختنِ اون همه آدم تا ابد نمیره از یاد
نفرتِ قبیله از تو، همیشه باقیه، جلاد!

یغما گلرویی - ۱۳۷۸

از مجموعه ترانه پرنده بی پرنده / چاپ اول ۱۳۷۹

عکس: آبادان - مقابل محلِ سینما رکس که امروز پاساژ شده است.

#سینما_رکس
#یغما_گلرویی
Read more
. بالاخره هر کسی از یه روشی برای تهدید اطرافیانش استفاده میکنه. نگین ما تهدید نمی‌کنیم که دلخور میشم ...
Media Removed
. بالاخره هر کسی از یه روشی برای تهدید اطرافیانش استفاده میکنه. نگین ما تهدید نمی‌کنیم که دلخور میشم چون قفل فرمون کشیدن سر چهار راه و چپوندن خودمون اول صف، آشنایی دادن به کسی که خودش رو تو خیابون زده به اون راه که شما رو ندیده هم بالاخره نوعی تهدید حساب میشه. بابام هروقت می‌خواست تهدیدمون کنه یا کولر ... .
بالاخره هر کسی از یه روشی برای تهدید اطرافیانش استفاده میکنه. نگین ما تهدید نمی‌کنیم که دلخور میشم چون قفل فرمون کشیدن سر چهار راه و چپوندن خودمون اول صف، آشنایی دادن به کسی که خودش رو تو خیابون زده به اون راه که شما رو ندیده هم بالاخره نوعی تهدید حساب میشه. بابام هروقت می‌خواست تهدیدمون کنه یا کولر رو خاموش می‌کرد یا یارانه‌مون رو نمی‌داد. خیلی دلش می‌خواست که بذاردمون سر کوچه تا تهدیدش وارد فاز جدیدتری بشه، اما تکون دادن ما overweight ها کار واقعا سختی بود. برای همین هر وقت واقعا زندگی بهش فشار می‌آورد اخبار گوش می‌کرد و مجری خبر رو با آره جون تو، هيس بابا، چرت نگو؛ مورد تفقد قرار می‌داد که در نوع خودش نوعی تهدید بود. مامانم وقتی می‌خواست تهدیدمون کنه دو تا خبر ازدواج رو رگباری بهمون می‌داد و بعد از اون بود كه مورد آماج قضاوت‌هاش قرار می‌گرفتیم. بعد هم می‌گفت به باباتون میگم، همین باعث می‌شد عقب بکشیم. یعنی حتي اگر چیزی هم نداشت که به‌بابامون بگه، با مهندسی معکوس خودمون اطلاعات بهش می‌دادیم و بالاخره به بابامون می‌گفت. شوهرم هر وقت میخواد تهدیدمون کنه از روش مختصر و مفیدی استفاده میکنه هرچند که ما کلا تو این حوزه سر شدیم. برای همین وسط برج یه قیمت گوشت و برق و حامل‌های انرژی رو اعلام میکنه تا دو هفته خودمون رو جمع می‌کنیم. اما دخترمون هر وقت میخواد تهدیدمون کنه، گوشی رو بر میداره و بی‌هوا از در و دیوار و خونه و زندگی و کمی هم از خودمون عکس و استوری میذاره و این ترسناک‌ترین نوع تهدید تا این لحظه است. البته دوستامون با هوایی زدن و کپی پیست کردن نیچه و شریعتی و حسین پناهی هم تهدیدمون میکنن. شما فکر میکنین خیلی خفن و شاخ و خوره ادبیاتن ولی در واقع پیغامشون اینه که یک پدری ازت دربیارم که دیگه من رو نپیچونی و خودت تنهایی بری عشق و حال، لاشخور. این رو پشت این جمله صادق هدایت پنهونش کردن كه ميگه: «در زندگی زخم‌هایی هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به كسی اظهار كرد.» به این‌ها یه دو سیب نعنا بدین برمیگردن به تنظیمات کارخونه، البته دنگی نه، به حساب خودتون. این میون بعضی‌ها هم هستن که با کپس‌لاک ملت رو تهدید میکنن که در جواب باید بهشون بگیم، عین آدم بنویس، دستتم بنداز موقع حرف زدن با ما! فهمیدی؟! اکانت فیک‌ها رو هم نریز تو اصلی‌ها!
Read more
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر ...
Media Removed
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش ... .
سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش کرده بود. گاهی شلاقش را در هوا می‌چرخاند و بَرده‌ای را فرا می‌خواند تا برای مشتری‌ها زور‌آزمایی کند و خودی نشان دهد. برده‌ها زیر آفتاب می‌غریدند و همان‌طور که کف بر لب‌های‌شان پدیدار می‌شد با چشم‌هایی از حدقه در آمده کُنده‌هایی سنگین را بالای سر می‌بردند تا زورِ بازوهای ستبرشان، دلِ خریداران را ببرد. من اما زشت بودم و چاق. نه چشم‌های رنگی داشتم نه پوستی خوشرنگ. حتی سخن گفتن هم نمی‌دانستم و تنها چیزهایی که نصیبم می‌شد کپلِ استخوانی و آرنجِ تیزِ پیرمردِ برده‌فروش بود. من بَرده‌ای بودم که هیچ خریداری نداشت، تا آن روز که تو آمدی...
.
آمدی و ایستادی روبه‌رویم. سرم پایین بود. پنجه‌های پاهایت را حنا گذاشته بودی و میان شاخ و برگ‌های حنایی‌ات پروانه‌ای کوچک نشسته بود. خواستم سرم را بلند کنم، اما پیرمرد برده‌فروش آرنجش را جوری روی سرم فشار داد که نزدیک بود کاسه سرم را سوراخ کند و آرنجش را در مغزم فرو کند. گفتی: «از دور دیدمت، اخم کرده بودی، خندیدن هم بلدی؟» تا خواستم پاسخت را بدهم پیرمرد خندید و گفت: «این غلام‌بچه هیچی بارش نیست دختر، اونقدر به درد نخوره که حاضرم به یه قالب پنیر بفروشمش» تو پنیر نداشتی. یک سکه‌ رنگ و رو رفته کفِ دست پیرمرد گذاشتی و مرا خریدی. پیرمرد اِهِن و اِهِن‌کنان از روی شانه‌ام برخاست و لگدی به کپلم زد و گفت: «حتی به درد اینکه روت بشینن هم نمی‌خوری»؛ سر چرخاندم تا پیدایت کنم، نبودی. مرا میان بازار برده‌فروش‌ها رها کردی و در هزار توی آنجا گم شدی. من ایستاده بودم وسط بازار، با پوستی آفتاب‌سوخته و شکمی آویزان، با ردِّ دستبندها و پابندها روی دست‌ها و پاهایم و بوی آهنی که همه تنم را پر کرده بود. همچون طفلی که مادرش را گم کرده هراسان بودم. چهره‌ات را ندیده بودم، پس مدام سر می‌چرخاندم و روی زمین پی پاهایی می‌گشتم که پروانه‌ای روی‌شان بود. برده‌ها با بازوهای ستبر و تن‌های عرق کرده‌شان دوره‌ام کرده بودند، یکی فریاد می‌کشید و دیگری سینی‌های آهنی را پاره می‌کرد، یکی با دست‌های خالی گاو را می‌کشت و دیگری با چشم‌هایی سرخ اسب را روی دست‌هایش بلند می‌کرد. تماشاگران مدام هیاهو می‌کردند و کیسه‌های سکه‌هاشان را در هوا تاب می‌دادند.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
سینما شلوغ امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدونِ ...
Media Removed
سینما شلوغ امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدونِ برگه اما قصه ناتمومه،‌ سانسِ بعدی سانسِ مرگه هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته تپش ترانه مُرده تو رگای این دقیقه لحظه لحظه ی شروعِ یکه تازیِ حریقه سینما! ... سینما شلوغ امشب، هیچ کس این فیلمو ندیده
کسی قصه ی سقوطو از ستاره نشنیده

قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدونِ برگه
اما قصه ناتمومه،‌ سانسِ بعدی سانسِ مرگه

هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته
یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته

تپش ترانه مُرده تو رگای این دقیقه
لحظه لحظه ی شروعِ یکه تازیِ حریقه

سینما! ای سینما رکس! آخرین فیلمتو بفروش
واسه هر بلیط یه دریا گریه کن، بغضِ منم روش

سینما! ای سینما رکس! پرده ی سیاتو بنداز
اگه از حافظه رفتی جون بگیر تو نبضِ آواز

صدای جیغِ جماعت شبو می شکنه دمادم
این بوی سوختنِ چوبه، یا بوی کباب آدم؟

شعله قد کشیده تا سقف، ریه ها خونه ی دوده
به جای آتیش نشانی، تاولِ که زود به زوده

پرده ی پاکِ نمایش گُر گرفته از حرارت
فردا رو عزا می گیرن آدمای این ولایت

سینما و آدماشو شعله های شب سوزونده
وقتی که خروس بخونه سینما رکسی نمونده

سینما! ای سینما رکس! نگا کن! یه مرد سوخته 
هنوز از بین ذغالا چشماشو به پرده دوخته 
شب بیست هشت مرداد سینما رکسو سوزوندن
اونا که این کارو کردن خودشون مرثیه خوندن
ما تو روزنامه ی کهنه عکسِ قاتل رو ندیدیم
اما اسمشو همیشه از سکوت شب شنیدیم

سوختنِ اون همه آدم تا ابد نمیره از یاد
نفرتِ قبیله از تو، همیشه باقیه، جلاد!

یغما گلرویی
Read more
. ۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس ...
Media Removed
. ۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس داشته باشه. زمان ما که مث الان این همه دانشگاه نبود و کنکور سخت‌تر بود من اینقد استرس نداشتم، حالا این بچه به خودش تلقین می‌کنه که کنکور چه غول بی شاخ و دمیه!!» ۲. «آقای دکتر لطفا به پدرم بفهمونین که ... .
۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس داشته باشه. زمان ما که مث الان این همه دانشگاه نبود و کنکور سخت‌تر بود من اینقد استرس نداشتم، حالا این بچه به خودش تلقین می‌کنه که کنکور چه غول بی شاخ و دمیه!!»
۲. «آقای دکتر لطفا به پدرم بفهمونین که استرس دست خودم نیس. واقعا درک کردن اینقدر سخته که پدر و مادرا نمیتونن یه ذره ما بچه‌ها رو درک کنن؟ اینقد استرس دارم که سر آزمونا همه‌چی یادم میره. همه کسایی که اشکالاتشون رو تو مدرسه از من میپرسن، تو آزمون ترازشون بیشتر از منه!»
۳. وقتی از والدین می‌پرسم که اگر فرزندتان دیابت داشت بهش دارو می‌دادید ولی چرا برای استرس و افسردگی کاری نمیکنید، می‌گویند اینها با هم فرق دارد!
۴. «فینیاس گیج» احتمالا مشهورترین کارگر دنیاست. حدود یک و نیم قرن پیش در حادثه‌ای میله آهنی وارد مغزش می‌شود اما وی از این حادثه جان به در می‌برد. اما آسیب ناشی از حادثه باعث تغییر شخصیت وی می‌شود، آدمی آرام و جدی تبدیل به آدمی مضطرب و شوخ و بی‌پروا می‌شود که دوستانش دیگر باور نمی‌کنند همان آدم سابق است. ماجرای «گیج» به ما آموخت آسیب جدی به قسمت‌هایی از مغز می‌تواند سبب تغییر اخلاق، شخصیت و روحیات ما شود. سالها بعد با پیشرفت روشهای تصویربرداری مشخص شد که تغییرات کوچکِ مولکولی هم می‌تواند سبب تغییرات خلقی و هیجانی در ما بشود. همانطور که کمبود انسولین سبب بیماری دیابت می‌شود، کمبود سروتونین هم سبب اضطراب می‌شود.
از طرفی می‌دانیم که اضطراب می‌تواند همه‌ی حالِ خوب و موفقیت‌های کاری و تحصیلی ما را از بین ببرد، پس این همه مقاومت برای درمان اضطراب از کجا می‌آید. شما میدانید؟
Read more
 #triffle #jello #unicorncake #ترایفل #ژله برای اینکه ناز بشه خیلی ساده با رنگ قرمز انگشتم رو کمی ...
Media Removed
#triffle #jello #unicorncake #ترایفل #ژله برای اینکه ناز بشه خیلی ساده با رنگ قرمز انگشتم رو کمی قرمز کردم و مالیدم رو لپش! بعدشم با داست صدفی یه کم فانتزی ترش کردم. البته شما توی عکس ها نمیبینید. ولی سرکار خانم #تک_شاخ کاملا زرق و برق دار تشریف دارند.  یه کم پشت دستم این داست رو میبینید ولی براق ... #triffle #jello #unicorncake
#ترایفل #ژله
برای اینکه ناز بشه خیلی ساده با رنگ قرمز انگشتم رو کمی قرمز کردم و مالیدم رو لپش! بعدشم با داست صدفی یه کم فانتزی ترش کردم. البته شما توی عکس ها نمیبینید. ولی سرکار خانم #تک_شاخ کاملا زرق و برق دار تشریف دارند.
 یه کم پشت دستم این داست رو میبینید ولی براق بودنش بازم مشخص نیست. خلاصه که لپ هاش برق میزنه.

حالا خود کیک.
من چون مرحله به مرحله و مصور و مفصل ترایفل ژله رو قبلا آموزش دادم دیگه اصلا در این مورد وقتتون رو نمیگیرم. برای درست کردن ترایفل ژله به این پست (http://www.cheftayebeh.ir/2014/05/blog-post_10.html) مراجعه بفرمایید.
فقط یه توضیح در مورد ظرفش بدم.
من چند تا فروشگاه رو گشتم که یه ظرف بلور جدید برای این ترایفل پیدا کنم ولی ظرف ها شون به دلم نمی نشست. بعد از همه چی واویلا تر اینه که دو تا بچه شیطون رو ببری تو فروشگاه بلورجات! اگه یه چیزی بشکنند کلی پیاده شدی! لیانا رو محکم بغل کرده بودم دست مهدی رو هم محکم تر گرفته بودم و چسبونده بودمش به خودم که کار خرابی نکنند. از وقتی لیانا به دنیا اومده من پا تو بازار نذاشته بودم و همه خریدهام رو تو این دو سال اینترنتی انجام میدم ولی این یک مورد رو دیگه باید شخصا میرفتم دنبالش. هیچی دیگه بعد از کلی گشتن تو بازار و شنیدن جیغ و داد بچه ها  تو ماشین ... خیلی اتفاقی رفتم یه جا که گلدون میفروختن. این ظرفه الان یه گلدونه! ایرانیه و قیمیتش خیلی مناسبه ولی نمیدونم از تصاویر متوجه شدید یا نه، کیفیت نداره. یعنی برای گلدون کیفیتش بد نیست ها اما ظرف مجلسی به حساب نمیاد. در هر حال از این فرم کجش خیلی خوشم اومد و آخرشم کارم رو راه انداخت. احتمالا بعدها هم یه چیزی توش بکارم! اگر شما دنبال این مدل ظرف کج هستید الان میدونید باید کجا برید بگردید. این بود داستان ظرف. مرسی که گوش دادید!
چند تا ظرف ژله درست کرده بودم. آبی و سبز و زرد و نارنجی و قرمز. و یک کیک ساده و یک کاسه پر از خامه فرم گرفته. مطابق دستور همه رو توی ظرف لایه لایه میچینیم و میایم تا بالاش.
جهت سهولت کار، خامه رو توی قیف ریختم. آخرش هم روش گله گله خامه زدم. این ظرفه کجه منتها ترایفل ازش نمیریزه. آخه ترایفل خیلی سبکه. نیروی جاذبه چیز زیادی برای پایین کشیدن نداره طفلی!
عنایت داشته باشید که ترایفل به دلیل جذب رطوبت ژله توسط کیک، نشست میکنه. پس از چند ساعت قبل باید ترایفل رو درست کنید و بذارید یخچال که نشست خودش رو انجام بده. بعد اگر نیاز بود باز روش رو با ژله و خامه پر کنید.
Read more
Loading...
هنوز دبستان نمی رفتم که یه روز بابا واسه مون آوردش . خیلی خوشمزه و تو دل برو بود . هر کی یه اسمی واسه اش پیشنهاد ...
Media Removed
هنوز دبستان نمی رفتم که یه روز بابا واسه مون آوردش . خیلی خوشمزه و تو دل برو بود . هر کی یه اسمی واسه اش پیشنهاد می داد . یادم نیست کدوممون گفت : پشمالو ! به نظر همه کاملا مناسبش بود . گوسفندی نسبتا چاق و چله با پشمهایی به رنگ کرم روشن که به گمانم کمی هم فر داشت . درست یادم نیست اما بنظرم دور چشماش هم مشکی بود . ... هنوز دبستان نمی رفتم که یه روز بابا واسه مون آوردش . خیلی خوشمزه و تو دل برو بود . هر کی یه اسمی واسه اش پیشنهاد می داد . یادم نیست کدوممون گفت : پشمالو ! به نظر همه کاملا مناسبش بود . گوسفندی نسبتا چاق و چله با پشمهایی به رنگ کرم روشن که به گمانم کمی هم فر داشت . درست یادم نیست اما بنظرم دور چشماش هم مشکی بود . اخلاق خوبی هم داشت ! آروم و سر بزیر !
زمین کنار خونه مون محصور و خالی بود . از صاحبش اجازه گرفتیم و پشمالو رو اونجا رها کردیم .
هر روز من و خواهر و برادرم باهاش بازی می کردیم . من بیشتر چونکه هنوز مدرسه نمی رفتم. یکی از همسایه ها هم یه گوسفند مشکی لاغر داشت که دو تا شاخ هم داشت . اون هم گوسفندش رو آورد پیش پشمالو . بدجوری بد اخلاق بود . دایم به پشمالو شاخ می زد . اما پشمالو همچنان آروم بود . از گوسفند همسایه بدمون می اومد و دلمون برای پشمالو می سوخت . بالاخره بعد از مدتی یه روز بابام با یه لندکروز خاکی رنگ اومد که پشمالو رو ببره . ناراحت شدیم . گفتیم کجا می برینش ؟ بابا هم گفت : می بریمش در راه امام حسین ع برای رزمنده هایی که میرن جبهه ذبحش کنیم . باورمون نمی شد اما گوسفندی که اونقده آروم بود بالا و پایین می پرید و به راحتی رفت پشت لندکروز سپاه سوار شد . دلمون آروم شد . پشمالو به بهترین سرنوشتی که میتونست داشته باشه رسید .

عکس تزیینی است !

#عید_قربان #عید_الاضحی #مبروک #happy
Read more
دوستان میدونید ما باختیم حق ناراحتی هم داریم. ولی ببینید ما چطور باختیم کیسه ها چطور کیسه میزبان بود کیسه توسط پدرش(وزیر)بیست و یک بازیکن خرید،کل بازی دفاع کرد و تازه۳_۱خورد دیگه فکر کنید بازی که مهمون هست چی بشه ما چطور باختیم؟ ما محروم از نقل و انتقالات. ما مهدی طارمی رو از دست دادیم محسن مسلمان ... دوستان میدونید ما باختیم حق ناراحتی هم داریم. ولی ببینید ما چطور باختیم کیسه ها چطور
کیسه میزبان بود کیسه توسط پدرش(وزیر)بیست و یک بازیکن خرید،کل بازی دفاع کرد و تازه۳_۱خورد دیگه فکر کنید بازی که مهمون هست چی بشه
ما چطور باختیم؟
ما محروم از نقل و انتقالات. ما مهدی طارمی رو از دست دادیم محسن مسلمان رو،وحید امیری رو ،صادق محرمی رو،فرشاد احمدزاده رو هم ازدست دادیم.
شاخ نیمکت مون گادوین منشا هستش. برانکو چه کار بکنه؟!
با همه ی اینها ما پا به زمین بازی گذاشتیم اشتباه کردیم،گل خوردیم ولی خودمون جمع کردیم تیم حمله کرد متاسفانه نشد که بشه!ولی همه ی اینا تو شرایطی بود که ما مهمون بودیم تو ورزشگاه حریف قطعا کار سخت تره.
حالا اما میخوام یه مهره مهم و تعویض طلایی برانکو رو به شما هوادارا یادآوری کنم!کی میتونه باشه؟
دقیقا درسته خود شماها اون مهره و تعویض طلایی هستین حالا ما یه شانس خوب داریم برای بازی برگشت توی ورزشگاه آزادی. دیگه تصمیم با خودته تو با حضورت توی بازی برگشت میتونی به تیم کمک کنی برای بردن بازی
برای تبدیل ورزشگاه آزادی به یه دیگ جوشان و ذوب کردن الدحیل
همه برنامه هاتو اختصاصی برای بازی برگشت آماده کن
یادت نره ... تصمیم با خودته
#FARZAD⭐️JOON56 :
=============
:
@abbas_esmailbeygi
@mohamad_nikkkhah36 @mohamad_rafeii021 @roya_perspolisi_6 @_roze_gherrrrrrmez @hadisss_a @hasti.6 @zahra.kzm1979 @zahra6red @bahar_persepolisi24 @sama_perspolisii @niloofarazizi94 @barbod888 @mojtaba6666662424 @saeedtaheri21 @arteshe_perspolisi64 @queen_persepolic @2perspolis.queen @farangis_pourmofid _ @66h.s66 @dokhtareperspolisi_5 @ivankovic_branko @seyede_zahra_mousavi95 @setareh_sorkh_asia @karimbagherii6 @afshinpeiravany @maedeh_perspolisi @miss.red66 @milad.nateghi_22 @mehrdad_atashbaz @arteshsorkh_fc @samira_perspolisi_por @pkhomarlou @tifusia @taranom.perspolisi.6 @red_boy_6_10 @kosar6_ @davood6kashani @neda_perspolisi666 @daniyalabdollahiii @morteza_008_ak8 @sonamiye_sorkh @zendegim_perspolis @perspolisi_taherei @_darya_.sh @amin_razavi24 @amo_majid_mohamadi @perspolisi_taherei @majid_jaygah23
@esi_sako33 @_darya_.sh @aliiiiiiiikarimi8 @esi1726 @ebi_perspolisi @9parisa._.perspolisi9 @norouzihani
@mensha90 @mohammadansari_ @mohsenrabikhah.official18 @kamalkamyabinya @hossein_mahini_13 @daniyalabdollahiii @sajedeh.safari @girl.perspolis @ghazall_frn @mrs_behnami
Read more
. جمله‌ی دست‌نوشته‌ی یه هم‌وطنی توی بازی دیشب بینمون دست به دست از این کانال به اون‌ شبکه مدام داره ...
Media Removed
. جمله‌ی دست‌نوشته‌ی یه هم‌وطنی توی بازی دیشب بینمون دست به دست از این کانال به اون‌ شبکه مدام داره میچرخه ، آره ما آدمهایی هستیم با قلب‌های بزرگ برای رویاهای بزرگ ، با تموم‌ داشته و نداشتمون... یه آدم‌هایی توی زندگی آدم این برکت رو برات افزایش میدن ، دورت میکنن از فضای غم و کدر غالب ، آب میدن به این ... .
جمله‌ی دست‌نوشته‌ی یه هم‌وطنی توی بازی دیشب بینمون دست به دست از این کانال به اون‌ شبکه مدام داره میچرخه ، آره ما آدمهایی هستیم با قلب‌های بزرگ برای رویاهای بزرگ ، با تموم‌ داشته و نداشتمون...
یه آدم‌هایی توی زندگی آدم این برکت رو برات افزایش میدن ، دورت میکنن از فضای غم و کدر غالب ، آب میدن به این باور تا رشد کنه و سبز و تنومند بشه رویاهات ، شاخ و برگ و گل بدن خواسته‌هات و کم‌کم نزدیک بشن و در دسترس ، هوای زندگیت رو تازه میکنن برای بهتر نفس کشیدن توی سخت و آسون ، مهیا میکنن یه بودن باکیفیت رو.
دنیا از اون دست آدم‌هاست، ازم میشنوه و شنواست به ریز و درشت جریان پرتلاطم زندگیم ، کمک و همراه و راهنماست ، به جای درستش دست مهربونی داره و به جای درستش خوب بهت یاد میده عملکرد بهتر بازی چه شکلی و در آخر میذاره تو با فکر و منطق و عقل خودت تصمیم درست رو‌ انتخاب کنی ، شاید اون تعریف جامع و شیرین و خوب رفیق با معنای کامل و واقعی...
چه‌ منی که اینارو خلاصه‌وار ازت نوشتم چه اونایی که میخونن امیدوارم از ذهن جفتمون یه جمله در وهله‌ی اول رد شده باشه ، خدا حفظت کنه چون نابید شما آدمهای این جنسی ، بمونی برام که واهمه‌اس فکر نبود رفاقتت ؛ امیدوارم لایق این رفاقتهای خوش‌جنس و خوشرنگ باشم که توی زندگیم هستین.
حال آخر هفته‌اتون قشنگ🍀
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۳/۳۱
ماه خردادم رسید آخرش
درسته خوب تا نکردی اما خدا به همراهت ایشالا تا سلامی و دیداری دیگر خوشی و معرفت بیشتری یادبگیری خردادجانم ✋🏻🙆🏻‍♀️
Read more
Loading...