Loading Content...

باران است یادم من

Loading...


Unique profiles
23
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Esfahan, Iran, Kermanshah, Iran, Tehran, Iran
Average media age
1155 days
to ratio
12
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم. باران تندی می بارید. یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم. باران تندی می بارید. یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم. وقتی به مدرسه رفتم ، دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم. اما زنگ خورد ، هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم ... کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم.
باران تندی می بارید.
یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم.
وقتی به مدرسه رفتم ، دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم.
اما زنگ خورد ، هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من آموخت.

اما دلم هنوز زیر همان باران.
توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد.
و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم.
اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.

این اولین بدهکاری من به دلم بود ، که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم ، به دلم بدهکار ماندم.
" به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم. "

از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد ، پشیمانی به بار آورد...... !!!! خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم.
اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم :
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم ، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق" حماقت" نامیدمشان.

حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
Read more
Loading...
آب را گل نکنیم ؛ . پدرم در خاک است … وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن ...
Media Removed
آب را گل نکنیم ؛ . پدرم در خاک است … وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد . دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم. . پدرم ... آب را گل نکنیم ؛ .
پدرم در خاک است …

وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
.

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم.
.

پدرم وقتی رفت
سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت
دل من سخت شکست.
.

خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …...
.

زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است.
.

زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است.
.

کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد
زندگی می‌گذرد
.

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
.
روحت شاد بابای خوبم .
.

بیاد همه‌ی پدرای خوب دنیا.. یک صلوات... .
اللهم عجل لولیک الفرج .
.
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#آب_را_گل_نکنید
#پدر #تنهایی
#بیاد_پدران_خفته_در_خاک
#روحت_شاد
#صلوات
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> اولین تصاویر هوایی از شهر رحیم آباد . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ، آدمها ...
Media Removed
اولین تصاویر هوایی از شهر رحیم آباد . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ، آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ، مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود ... 😍
اولین تصاویر هوایی از شهر رحیم آباد
.
خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،
آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،
مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟
من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...
تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...
تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،
کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
.....
راستی جانِ دلم
حتی وقتی حال حوصله ات ابریست
دوستت دارم...
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #بهار #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #طبیعت #beautifull #mustseeguilan
#eshkevar #منظره #شمال #rasht_official #naturephotography #gilanjan #اشکور #tree_brilliance #phototraveling
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> طبیعت رویایی مهستان بیجارپشته کلاچای . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها ...
Media Removed
طبیعت رویایی مهستان بیجارپشته کلاچای . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود ... 😍
طبیعت رویایی مهستان بیجارپشته کلاچای
.
خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟
من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...
تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...
تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،
کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
.....
راستی جانِ دلم
حتی وقتی حال حوصله ات ابریست
دوستت دارم...
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #springday #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #no_navar #beautifull #mustseeguilan
#کلاچای #مهستان #بهار #rasht_official #naturephotography #gilanjan #colors_of_day #tree_brilliance #phototraveling
Read more
<span class="emoji emoji1f60a"></span> خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی ...
Media Removed
خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست ... 😊
خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟
من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...
تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...
تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،
کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
.....
راستی جانِ دلم
حتی وقتی حال حوصله ات ابریست
دوستت دارم...
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #springday #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #رودبار #beautifull #mustseeguilan
#بهار #عکس #شمال #rasht_official #naturephotography #gilanjan #colors_of_day #tree_brilliance #phototraveling
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> سرولات؛ روستایی شگفت انگیز در دل طبیعت چابکسر . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ...
Media Removed
سرولات؛ روستایی شگفت انگیز در دل طبیعت چابکسر . خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان ... 😍
سرولات؛ روستایی شگفت انگیز در دل طبیعت چابکسر
.
خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ،آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ،مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟
من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...
تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...
تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،
کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
.....
راستی جانِ دلم
حتی وقتی حال حوصله ات ابریست
دوستت دارم...
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #springday #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #no_navar #beautifull #mustseeguilan
#سرولات #چابکسر #بهار #rasht_official #naturephotography #gilanjan #colors_of_day #tree_brilliance #phototraveling
Read more
Loading...
. دفتر‌مشق دبستانم ببین، پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم. توی‌جنگلهای گیلان ...
Media Removed
. دفتر‌مشق دبستانم ببین، پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم. توی‌جنگلهای گیلان داشتیم. گردش یک روز دیرین داشتیم، شعر زیبایی ز گلچین داشتیم راستی آن دفتر کاهی کجاست؟ عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟ روز‌خیس پر باران کجاست؟ مایه سر سبزی بستان کجاست؟ باز آیا ریز علی ها زنده اند؟ در ... . دفتر‌مشق دبستانم ببین،
پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم.
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم. گردش یک روز دیرین داشتیم،
شعر زیبایی ز گلچین داشتیم راستی آن دفتر کاهی کجاست؟
عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟ روز‌خیس پر باران کجاست؟ مایه سر سبزی بستان کجاست؟ باز آیا ریز علی ها زنده اند؟
در حوادث جامه از تن کنده اند؟ کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،
عطر نانش خانه را آکنده بود. ای معلم خاطر ویادت به خیر.
یاد درس آب بابایت به خیر. شمع نور افشان‌یاد کودکان،
نامتان در لوح جان شد جاودان هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان
‌ کامیابی گرمی آغوشتان... هم کلاسی های سال کودکم!
دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم، باز از دل می کنم یاد شما،
یاد قلب ساده شاد شما، باز باید یاد یک دیگر کنیم،
تا به یادی، شاد، يکدیگر‌کنیم. آدمی سر زنده از یاد است ، یاد. رمز عمر آدمیزاد است یاد. شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید،
همکلاسي های من یادم کنید..... شروع پاییز ، فصل یادآور بهترین زمان کودکی پیشاپیش مبارک
Read more
. دفتر‌مشق دبستانم ببین، پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم. توی‌جنگلهای گیلان ...
Media Removed
. دفتر‌مشق دبستانم ببین، پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم. توی‌جنگلهای گیلان داشتیم. گردش یک روز دیرین داشتیم، شعر زیبایی ز گلچین داشتیم راستی آن دفتر کاهی کجاست؟ عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟ روز‌خیس پر باران کجاست؟ مایه سر سبزی دبستان کجاست؟ باز آیا ریز علی ها زنده اند؟ در ... . دفتر‌مشق دبستانم ببین،
پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین. راستی ما شعر باران داشتیم.
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم. گردش یک روز دیرین داشتیم،
شعر زیبایی ز گلچین داشتیم راستی آن دفتر کاهی کجاست؟
عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟ روز‌خیس پر باران کجاست؟ مایه سر سبزی دبستان کجاست؟ باز آیا ریز علی ها زنده اند؟
در حوادث جامه از تن کنده اند؟ کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،
عطر نانش خانه را آکنده بود. ای معلم خاطر ویادت به خیر.
یاد درس آب بابایت به خیر. شمع نور افشان‌یاد کودکان،
نامتان در لوح جان شد جاودان هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان
‌ کامیابی گرمی آغوشتان... هم کلاسی های سال کودکم!
دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم، باز از دل می کنم یاد شما،
یاد قلب ساده شاد شما، باز باید یاد یک دیگر کنیم،
تا به یادی، شاد، يکدیگر‌کنیم. آدمی سر زنده از یاد است ، یاد. رمز عمر آدمیزاد است یاد. شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید،
همکلاسي های من یادم کنید..... شروع پاییز ، فصل یادآور بهترین زمان کودکی پیشاپیش مبارک
Read more
Loading...
_______ برای من همیشه روزهای سرد بهترین روزها بوده اند... روزهای سرد،روزهای بارانی... اما سرمای ...
Media Removed
_______ برای من همیشه روزهای سرد بهترین روزها بوده اند... روزهای سرد،روزهای بارانی... اما سرمای این زمستان با سالهای پیش تفاوت زیادی داشت. آنقدر سرد شد که درخت بخشنده هم برگه استعفایش را روی میز شل سیلور استاین گذاشت و رفت... پرندگان هم که همان اوایل اینجا را به قصد جای بهتر ترک کردند. فقط ... _______
برای من همیشه روزهای سرد بهترین روزها بوده اند...
روزهای سرد،روزهای بارانی...
اما سرمای این زمستان با سالهای پیش تفاوت زیادی داشت.
آنقدر سرد شد که درخت بخشنده هم برگه استعفایش را روی میز شل سیلور استاین گذاشت و رفت...
پرندگان هم که همان اوایل اینجا را به قصد جای بهتر ترک کردند.
فقط من ماندم و یک پنجره رو به منظره برفی
و یک تلفن قدیمی که مدتهاست سکوتش را نشکسته
البته یادم هست قبل تر ها کسی که نیست صدایش را در می آورد
آن زمان که زمستان زیباترین فصل جهان بود
اما، امان از دست زمان که همه چیز را تغییر می دهد
و امان از دست تنهایی که همه چیز را به یاد آدم می آورد
خاطرات مانند قطرات باران روی مغزت می ریزد و ذهنت طعم شکلات تلخ می گیرد
باد که پنجره را به هم کوبید تازه به خودت می آیی و می بینی چند ساعت است که به بیرون پنجره زل زده ای
نشسته ای در انتظار کسی که نیست، بدون آنکه بدانی این برف تمام رد پاهای گذشته را پاک کرده است
میدانم امشب و این روزها هم می گذرد و می رود
اما خاطرات زمستانی همواره زنده اند
در ذهن من و این شیشه های بخار گرفته
مانند امشب، که رویش نوشتم،
یادم تو را فراموش...
#احمد_هادیان
---------
پ.ن: جامانده ای از زمستان
_____
#نوشته_های_بی_مخاطب #دلنوشته #عکس_نوشته
#harfeaks #ax_matn #axdastan #persianlike #instalike #winter #memories #silouette #tree #snow #photo #rain #rainy #rainydays #cold #matn #caption #like4like #likeforlike #ahmad_hadian
Read more
#خواب_گل_سرخ #قسمت_نود #چیستایثربی تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور. #david_garrett فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی! به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی ... #خواب_گل_سرخ
#قسمت_نود
#چیستایثربی
تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور.
#david_garrett
فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی!
به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی سرت یک پارچه انداخته اند.شاید برای اینکه جمجمه ات را ویران کرده اند.پس من چه چیز را شناسایی کنم ؟عشقم را به تو ؟ آنکه همیشه سر جایش بوده و میماند. اما کاش خودت هم، میماندی! در این مسابقه هم ،مساوی شدیم. هردو ناکام و تنها !
کفشهای اسکیتم را پایم میکنم.مامور میگوید: چیکار میکنی شما؟!آمبولانس داره میاد.اینجام شناسایی نکنید ،تو سردخونه مجبورید...گفتم : باشه.شما ببرینش، من پشت ماشین آمبولانس میام، با اسکیت!
اینجوری از معلمم ،خداحافظی میکنم. شاید، از آمبولانسم جلو زدم ، من معلم خوبی داشتم !
اینو میدونستید؟معلمم، یه قانون یادم داد:صد بار زمین خوردی، ناله نکن ،بار صدو یکم ،موفق میشی!این را گفتم و با کفش اسکیت به طرف در رفتم.مریم داد زد:میخواد فرار کنه! ماموری خواست جلویم را بگیرد ، نتوانست!
سرعت من زیاد بود، من به هیچکس جز خود محسن ،مدیون نبودم ،ماندن آنجا بیهوده بود.شناسایی یک مرده با جمجمه له شده چه فایده ای داشت؟همیشه برای شناسایی،کسی میرسید،اما اینها وحشی بودندومادرم تنها کسی بود که برایم مانده بود، حسی به من میگفت: مادرم در خطر است.آنها میدانستند که فقط مادر و محسن ،نقطه ضعف من بودند. اگر پلیس نتوانسته بود، زودتر آنها را ویران کند، پس آنها سراغ عشقهای من میرفتند.نفر بعدی ،مادرم بود! _استاد برای حرکت سریع وسط ماشینها چیکار باید کنیم؟و محسن میگفت :دورشون بزن، زیگزاگی... .بین ماشینا برو! گیجشون کن،بعد بپر جلو! میچرخیدم ،پرواز کنان ،پرنده ای بودم در آسمان، بی لانه و آشیان..."محسن من عاشقتم! روم نشد بگم، وقت نشد" .ماشینها پشت سرم میماندند.محسن انگار کنارم بود و دوباره داشت یادم میداد. "مواظب باش مانا.موتور! دستتو بگیربه یه ماشین.یه تیکه رو، آویزون به ماشین برو تا موتوره بره! خطرناکه،ولی میتونی! اون موتور دنبال تویه، زود باش!"به ماشینی آویزان شدم،داشتم میافتادم. انگاریک نفر مرا،در هوا گرفت.ماهی بودم در دریا،آهویی در دشت ،زنی عاشق در گورستان!
داخل کوچه پیچیدم، صدای موتور، نمیامد.گمم کرده بود.شاید موتور پلیس بود،شاید موتور آنها!سنگفرش خیابان، رختخواب زفافم بود ،یکی یکی سنگها را میشمردم و به دستهای گرمش فکر میکردم که دیگر نبود، تا یادم دهد که روی سنگفرش قدیمی،چگونه تند بروم؟ #ادامه_اکنون!
Read more
من از تبار باران آمده ام ...هیچ کس نگفت به کویر می رویم ...هیچ کس نگفت به جایی می رویم که بارانها از غم ...
Media Removed
من از تبار باران آمده ام ...هیچ کس نگفت به کویر می رویم ...هیچ کس نگفت به جایی می رویم که بارانها از غم و دلتنگی است ... خدایا حتی تو هم نگفتی اینجا با دیار من آسمان تا زمین فرق دارد ... اگر میگفتی که من این سقوط را قبول نمیکردم ... همه گفتند به سفر میرود ...من اما سفرم سقوط محض بود ... & یادم هست خنده هایی ... من از تبار باران آمده ام ...هیچ کس نگفت به کویر می رویم ...هیچ کس نگفت به جایی می رویم که بارانها از غم و دلتنگی است ... خدایا حتی تو هم نگفتی اینجا با دیار من آسمان تا زمین فرق دارد ...
اگر میگفتی که من این سقوط را قبول نمیکردم ...
همه گفتند به سفر میرود ...من اما سفرم سقوط محض بود ...
&
یادم هست خنده هایی که از پس دلتنگی با استقامت تمام سرشان را بالا نگه میدارند چقدر برایت ارزشمند است ...خدا جان دلم من آن لبخندیم که بین سیاهی های روزگارم بعد از باران ، زاده میشود ...
روزگاری که هیچ حسرتش را نخواهم خورد ...تو باشی و من و باران و خواستنی هام ...خنده تا ابد سنجاق لبان من میشود
الان نوشت ‎:)‎ #قوی_باش_بانو
#محکم_باش
#محکمم
#بخند_غم_فراموش
#خداجون
Read more
زیبا هوای حوصله ابری است چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد از من مگیر چشم... دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالایت در تند باد عشق نلرزد زیبا ... زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم...
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالایت
در تند باد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا,چشم تو شعر چشم تو شاعر است
من دزد شعر های چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشین مرا به منظره رویش
من سبز میشوم...
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق من بیار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا...
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f469"></span>‍🦰 امروز بعد از ساعت اداری برای انجام کاری باید با همسر محترم میرفتیم جایی،این شد که بیشتر موندم ...
Media Removed
‍🦰 امروز بعد از ساعت اداری برای انجام کاری باید با همسر محترم میرفتیم جایی،این شد که بیشتر موندم توی اداره که کارهای ایشون تموم بشه و بریم. توی راه چشمم که خورد به ویترین یکی از مغازه های ابزار و این جور چیزا یادم افتاد باران روز قبل برای تموم شدن چسب مایع اش کلی ناراحت بود برای همین گفتم یه چسب براش ... 👩‍🦰
امروز بعد از ساعت اداری برای انجام کاری باید با همسر محترم میرفتیم جایی،این شد که بیشتر موندم توی اداره که کارهای ایشون تموم بشه و بریم. توی راه چشمم که خورد به ویترین یکی از مغازه های ابزار و این جور چیزا یادم افتاد باران روز قبل برای تموم شدن چسب مایع اش کلی ناراحت بود برای همین گفتم یه چسب براش بگیریم. زمانی که ما باهم وارد مغازه شدیم غیر از فروشنده دوتا آقای دیگه هم بودن که یکیشون در حال صحبت با فروشنده بود و اون یکی ظاهراً منتظر اینکه نوبتش بشه، فروشنده که جوان مرتب و مبادی آدابی نشون میداد حرفش رو با نفر اول تموم کرد سرش رو برگردوند سمت نفرات بعدی و قبل از اینکه عناصر ذکور موجود شروع به صحبت کنن رو به همسر جان گفت: ببخشید سرکار خانم همراه شما هستن؟ جواب گرفت :بله خیلی قاطع و محکم ادامه داد : برای این پرسیدم که در فروشگاه ما اولویت با خانمهاس.
اعتراف میکنم با همه اعتقادات خاصی که در زمینه مباحث زن و مرد دارم ولی از شنیدن این جمله کیف کردم ☺️
راستش نمی‌دونم چرا ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این جوان دانش آموخته مکتب زنی است خاص به نام مادر و قطعا مادری که اگر چه شبیه همه مادرهای دنیاس اما نگاه امیدوارانه تری نسبت به داشتن دنیای زیباتر داشته که توانسته پسری با این تفکر تربیت کند. به هر حال این اتفاق باعث شد یک غریبه که حالا دیگر برای من میشود یک غریبه آشنا با یک جمله حال درون من را خوب کند🌺امروز من بیشتر از هر روز از زن بودنم لذت بردم ❤️
👩‍🦰
@ordibehesht_mrs
Read more
<span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f494"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji2614"></span> کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز ... ☔☔😢💔😢☔☔ کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ دسته صورتی
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ... زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... !
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن
هر روز به اندازه‌ی
تک تک ساعت‌های عمرم
به دلم بدهکار ماندم،
به بهانه‌ی عقل و منطق
از هزار و یک لذت
چشم پوشیدم،
از ترس آنکه مبادا
آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد
خیلی وقت‌ها
سکوت اختیار کردم،
اما حالا بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من
آمدن صبح فردا را نبینم،
چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان ...!
حالا می دانم
هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
Read more
برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی گریبانی ...
Media Removed
برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی، تو از یادم نمی‌روی سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی‌روی تو ... تو با ... برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟! دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
دیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم. .
( سید علی صالحی )
Read more
Loading...
.. . برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی گریبانی ...
Media Removed
.. . برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی، تو از یادم نمی‌روی سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمی‌روی تو ... .. .
برهنه به بستر بی‌کسی مُردن،
تو از یادم نمی‌روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی،
تو از یادم نمی‌روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار،
تو از یادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی
سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟! دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
دیدار دوباره‌ی ما مُیَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عریانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

#چامه_سرا #شعر #سيدعلى_صالحى #سيد_علي_صالحي #ياد #تو #شعروگرافى
Read more
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد. اما قبلش، باید ...
Media Removed
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش را خوب به خدا معرفی کند. تاکید کرده بود که نوشتن آرزوها، فرشته ها را به تکاپو می‌اندازد تا برآورده‌اش کنند. همان موقع، کتاب را انداختم کنار، سررسیدم را باز کردم و نوشتم: خدای مهربان. این لیست ... توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد.
اما قبلش، باید خودش را خوب به خدا معرفی کند.
تاکید کرده بود که نوشتن آرزوها، فرشته ها را به تکاپو می‌اندازد تا برآورده‌اش کنند.
همان موقع، کتاب را انداختم کنار، سررسیدم را باز کردم و نوشتم: خدای مهربان. این لیست آرزوهای مرتضی است.
من همان بچه ای هستم که در هفت سالگی مامان پروانه اش را بردی پیش خودت. به نفع جفت‌مان است، آرزوهایم را براورده کنی.
اول: یک خانه بزرگ می‌خواهم. بعد توضیح دادم که باید آجرهای مرمری داشته باشد و نوشتم که توالت و حمام و آشپزخانه را داخل خانه بساز و مثل خانه خودمان نباشد.

دوم: صد میلیون تومان پول می‌خواهم. بابا می‌گفت «من صد میلیون داشته باشم می‌ذارم بانک، مثل پادشاها زندگی می‌کنم. هی بخاطرِ ده تا یه تومنی با مسافرا دعوا نمی کنم که تهش بگن حرومت باشه.» سوم: ماشین آخرین سیستم که جلویش، پر از دکمه باشد و لازم نباشد مثل تاکسی بابا هر چند کیلومتر یک‌بار، پیاده شویم و توی رادیاتش آب بریزیم.
بعد چند تا آرزوی دیگر را هم نوشتم و سر رسید را جایی قایم کردم که خودم هم یادم رفت.
چند سال بعد، موقع اسباب کشی، وقتی سررسید را دوباره پیدا کردم با خودم گفتم لابد خدا من را یادش رفته، شاید هم دست خطم بد بوده.
یا اصلا نباید به فارسی می نوشتم. تا مدت‌ها، آرزوهایم را جورهای مختلفی می‌گفتم و به روش‌های دیگری خودم را به خدا می‌شناساندم.
بعدها، وقتی اولین حقوقم را گرفتم، وقتی اولین ماشین دست دومم را خریدم، وقتی نخستین خانه زندگی‌ام را اجاره کردم فهمیدم که هیچ آرزویی – نوشته شده توی سررسید یا خواسته شده به وقت فوت کردن شمع کیک تولد، زمان حول حالنای تحویل سال نو یا حتا موقع شهاب بارانِ آسمانِ پرستاره- بدون تلاش برآورده نمی شود.
امسال که دوباره آرزوهایم را می‌نویسم، آخرش از طرف خدا، زیر برگه را امضا خواهم کرد و به خودم خواهم نوشت «اقدامات مقتضی را به عمل آورید.» امیدوارم در سال جدید، مُهر خدا پای همه تصمیمات زندگی‌تان باشد.
سبزه آرزوهایتان، گره نخورد و ماهی قرمزِ دوست داشتن تان، همیشه و همیشه زنده بماند. #مرتضی_برزگر
Read more
... پریناز جهانگیرعصر: من باز در مسیر نسیم ایستاده ام شاید خبر بیاورد از حس و حال تو انگار دست خاطره ...
Media Removed
... پریناز جهانگیرعصر: من باز در مسیر نسیم ایستاده ام شاید خبر بیاورد از حس و حال تو انگار دست خاطره ها عزم کرده است تا باز هم مرا ببرد در خیال تو امشب دوباره حس عجیبی ست در دلم بر گونه ام خیال تو سرریز می شود بگذشت چند سالی و باور نمی کنم امسال هم بدون تو پاییز می شود از هم جدا شدند دگر، خواب و ... ...
پریناز جهانگیرعصر:
من باز در مسیر نسیم ایستاده ام
شاید خبر بیاورد از حس و حال تو
انگار دست خاطره ها عزم کرده است
تا باز هم مرا ببرد در خیال تو

امشب دوباره حس عجیبی ست در دلم
بر گونه ام خیال تو سرریز می شود
بگذشت چند سالی و باور نمی کنم
امسال هم بدون تو پاییز می شود

از هم جدا شدند دگر، خواب و چشم من
مانند ما که عاقبت از هم جدا شدیم
وقتی دلم شکست و خدا هم دوا نکرد
این درد را که هر دوی ما مبتلا شدیم

من پیر می شوم به خدا پای درد خویش
کم کم خطوط قهر تو بر چهره ام نشست
هر سال انتظارِ تو را زیر آن درخت
مانند سال قبل، کشیدن، مرا شکست

یادش بخیر اول پاییز و آن قرار
عشقت مرا دوباره همانجا کشانده بود
باران به روی صورت من دست می کشید
چشمم به راهِ آمدنت خیره مانده بود

آن روز آمدی تو و اما نه مثل قبل
آن لحظه باورم نشد این بار آخر است
آن روز آمدی که بگویی که می روی
گفتی که سرنوشت تو با یار دیگر است

یادم نمی رود که چه آسان جدا شدی
گفتی تو را به دست خدا می سپارمت
آری مرا به دست خیالت سپرده ای
دیوانه ام که مثل خدا دوست دارمت

انگار پای عقربه ها را شکسته اند
شب ماندگار گشته و فردا نمی شود
من عهد کرده بودم از امشب رها کنم
دیگر تو را رها کنم اما نمی شود!

#پریناز_جهانگیر_عصر
#علی_برات_نژاد
#خوشنویسی
#نستعلیق
#شعر_ناب
#Calligraphy
Read more
Loading...
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده ...
Media Removed
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است. دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق  دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه  مادر و من تا #سحر لبریز ... .

#منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است.

دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق 
دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک
تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه 
مادر و من تا #سحر لبریز درد -  می‌کِشیم از سینه پُرغم آه سرد

شد سحر بابا نیامد باز که - پس کِشد دردانه # دختر ناز، که؟
هشت شد ساعت و #سالِ نورسید -  نیست بابا در کنارم #روز عید

در کنارِ عکس # بابای شهید -  سال شد تحویل و آمد روز عید
مادر و من لحظۀِ تحویل سال –  رفته در # آغوش بابا هم خیال  مثل هر روزِ تمام هفته‌ام - قاب عکسش را بغل بگرفته‌ام
یاد او در نوبهاران می‌کنم -  عکس او را #بوسه‌باران می‌کنم
سال نو بابا # مبارک بر تو باد –  دخترت را برده‌ای‌ بابا زِ یاد 
در میانِ سفرۀِ دل‌تنگی‌ام - رنگِ مشکی #تخم‌مرغ رنگی‌ام  بی تو بابا دخترت دل‌سوخته - آتشی در سینه‌اش افروخته 
بس کشیدم از غم و داغ تو آه - سبزۀِ عیدم شده بابا سیاه
هفت‌سین درد و رنج آه و اشک -  بر زمین افتاده بیرق، پاره مشک
عاشقِ عباسیِ زینب، سلام -  کرده از داغت دل من تب، سلام  ای # شهید کُشتۀِ دور از وطن - ای کفن‌پوشیدۀِ صدپاره تن
 ای قرارت بوده با من آمدن - سال نو شد #پس کجایی #عشق من؟

های‌ بابا، قول برگشتن چه شد -  وعده‌ات با من دم رفتن چه شد
غرقه در خون قامتت معنایِ مرد - دخترت قلبش شکسته بازگرد
عید شد #عباسِ #زینب کیش ما - جای تو خالی است بابا پیشِ ما 
بی تو بابا اولین تحویلِ سال -  خنده بر لب تا ابد بر من محال بس که با من غصه‌ات را خورده‌اند -  بی تو شب‌بوها همه پژمرده‌اند
بی تو ساعت‌ها همه می‌ایستند -  پسته‌های عید خندان نیستند
یادم آید عید سال قبل‌تر -  نازهای من به آغوش پدر
لحظۀِ تحویل سال او را بغل – از لب او بوسه‌های چون عسل
او که بر من عاشقی را یاد داد - یاد بادان روزگاران یاد باد
تا همیشه چشم من از اشک تر - یاد باد آن عیدهای با پدر

به امید ظهور حضرت یار
فروردین 1395
#شهید_محمود رضا_بیضایی
Read more
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل ...
Media Removed
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا ... .
سلام، بهارت چه طور است؟
بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا یادم نیست_قرآن می خواندم یا یک کتاب دیگر بود. باد ملایمی آمد عصر بود یا غروب بود که بوته بلند لاله‌عباسی گل داد. یک شاخه سه قلو بود. بنفشِ تازه. من صندلی‌ام را برداشتم و رفتم پیش آنها و به خودم عیدمبارکی گفتم. پارسال بوی سنجد بهار را برایم شروع کرد. من فصل را بو می‌کشیدم. تو کجایی؟ من رسیده‌ام به روستای جریان باریک آب و جاجیم پهن کرده‌ام زیر درخت. روزِ اینجا یک جور دیگر است. شکل دارد. حجم دارد. من می‌توانم استکان و فلاسک و نبات و کتاب بردارم و بیایم بیرون و روز را نگاه کنم. برایم یک جور جاندار است. دیدنی، خیلی دیدنی. و شاید تکرار نشدنی. روز، اینجا پرنده را که از پیشش رد می‌شود، می‌پراند. از باران ‌‌پناه می‌گیرد. می‌توانی یک ارتباط ملموس با آن برقرار کنی و بعدها خوابش را ببینی. اگر بپرسی روز اینجا زن است یا مرد؟ می‌گویم مرد است. اینجا دیگر پُر است از گیاه‌های کوچک. من «سر برنجاس» را شناخته‌ام. با چاهوک و خارشه هم توی راه که آمده‌ام اینجا چاق‌سلامتی کرده‌ام. به ظاهر کوچکشان نرو، طبعِ بزرگی دارند. مخصوصا برنجاس. تو می‌توانی اینجا تنها، راهِ خاکی تا درخت را راه بروی و اینقدر چیز باشد که با تو حرف بزند که وقت کم بیاوری. آدم‌ها را بگذار برای وقت دیگر. دیگر برایت بگویم که من اینجا پرنده‌ها را فتح کردم. صبح‌ها کنار خانه «هوبره» دیدم. درّاج دیدم و کاکا دیدم. ازشان خواستم عکس بیاندازم که نمی‌شد. تو بودی می‌گفتی اینها اکوتوریسم‌بازی است و از این حرف‌ها راه می‌انداختی. ولی نه، من به هوبره عاشقم. و این نمی‌تواند اکوتوریسم باشد. چون من دلم برایشان تنگ می‌شود. به اینها بگو معاشرت، نگو گردش...
.
.
.
#اینه_قصه‌م
#برمی‌_گردیم_به_حاشیه
#نامه_ها_پراکنده
Read more
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه ...
Media Removed
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ ... .
.
هیچ نمی‌گوید. می‌گویم:
«من می‌ترسم.»
همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ آیا مِهی است که دست از میانش درمی‌گذرد؟
سکوت.
از بیرون سدای زندگی می‌آید. رشته‌ی بسته.
علی‌قلی می‌گوید:
«تو می‌بُری.»
چشم‌هایم تارند و پلک‌هایم سنگین. کرخت و سنگین. نمی‌توانم او را ببینم. می‌کوشم که پیدایش کنم. دلم شور می‌زند.
می‌گوید:
«سرگردانی. تباهی. نجات. باید ببُری. تیری تو را نشان کرده. پشت تو را. هفت قتل. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست:
من زار می‌زنم و باران تمام دنیا را از دیده می‌بارم. آن‌ها، سرد و بی‌اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل‌های پیاپی، پیش می‌برند. کسی دست مرا گرفته است و من می‌دوم. دانه‌های برف، آغشته به رنگ سپید بی‌رحم، و پیچیده در حریر گزنده‌ی باد به صورتم می‌خورد؛ به صورت کوچکم. به دست‌هایم، به دست‌های کوچکم.
«ریسمان پاره می‌شود. تو معلق می‌شوی. تو، معلق، می‌روی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن. به پگاه. به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبیِ سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست. • [از فصل نخست رمان «وصال در وادی هفتم»، نوشته‌ی عبّاس نعلبندیان] •
اولین روز خرداد ۱۳۶۸ بود که نعلبندیان خودش را کشت؛ با قرص‌ و سم و هرچه در خانه‌ داشت. آخرین جمله‌ای که در دفتر خاطراتش این بود «فقط خدا کند که امروز و فردا کسی سراغم نیاید.» و کسی نیامد تا سه روز بعد. #عباس_نعلبندیان #وصال_در_وادی_هفتم #abbasnalbandian
Read more
يکی نوشته بود، کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ ...
Media Removed
يکی نوشته بود، کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... يکی نوشته بود،

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه‌ی تک تک ساعت‌های عمرم به دلم بدهکار ماندم، به بهانه‌ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم، از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت‌ها سکوت اختیار کردم، اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان...
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...
Read more
.قلــ♡ــبِ كــاغـــذى: کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک ...
Media Removed
.قلــ♡ــبِ كــاغـــذى: کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم،وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... .قلــ♡ــبِ كــاغـــذى:
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم،وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما
زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما،
آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد...
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛
چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد!!
آدﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ زﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛
برﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
بخار ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !
کﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : آﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ...؟؟؟ #محمود_دولت_آبادى

تولدت مبارک .
Read more
کلاس دوم دبستان بودم یک چتر هفت رنگ خریده بودم، یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم باران تند و قشنگی می ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان بودم یک چتر هفت رنگ خریده بودم، یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم باران تند و قشنگی می بارید وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... کلاس دوم دبستان بودم
یک چتر هفت رنگ
خریده بودم،
یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم
باران تند و قشنگی می بارید
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ...
زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که
کلاس درس
واجب‌تر از بازی
زیر باران است.
یادم نیست آن روز
آموزگارم چه درسی به من آموخت،

اما دلم
هنوز
زیر همان باران
توی حیاط مدرسه مانده.

بعد از آن روز
شاید هزار بار دیگر
باران باریده باشد

و من
صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی

هرگز
تکرار نخواهد شد... !

این اولین
بدهکاری من
به دلم بود که
در خاطرم مانده.
اما حالا
بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود
که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛

چقدر پشیمانم
از انجام ندادن
کارهایی که به بهانه‌ی منطق
حماقت کرده و انجام ندادمشان ...! حالا می دانم

هر حال خوبی
سن مخصوص به
خودش را دارد ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ

ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ :

ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ....؟
Read more
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی ... کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ... زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... !

این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان ...! حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ....؟ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖآﺑﺎﺩﯼ
-----------------------------------
#محمود_دولت_آبادی #خاطره #خاطره_بازی #بدهی #حال_خوب #دل #تعلیم #تعلیم_و_تربیت #زندگی #چراغ_دل #چراغ_دانش #چارک #بندرچارک #گل_رز #آریا
Read more
🕊 در سالگرد پرواز استاد محمدعلی اینانلو بتاریخ ۱۲ دیماه . راستی که در دورانی تیره و تار به سر می ...
Media Removed
🕊 در سالگرد پرواز استاد محمدعلی اینانلو بتاریخ ۱۲ دیماه . راستی که در دورانی تیره و تار به سر می بریم چه دورانی؛ که سخن گفتن از درختان، تقریبا جنایتی است برتولد برشت . اما تو باز هم از درخت سخن گفتی استاد زیرا که هر درخت به چشمت معجزه ای بود زیرا که نمی گذاشتی هیچ مردابی در فضای سرد خوابش بماند ... 🕊
در سالگرد پرواز استاد محمدعلی اینانلو
بتاریخ ۱۲ دیماه
.
راستی که در دورانی تیره و تار به سر می بریم
چه دورانی؛
که سخن گفتن از درختان، تقریبا جنایتی است
برتولد برشت
.
اما تو باز هم از درخت سخن گفتی استاد
زیرا که هر درخت به چشمت معجزه ای بود
زیرا که نمی گذاشتی هیچ مردابی در فضای سرد خوابش
بماند و بپوسد و غرق شود
زیرا که همه این سالها سعی کردی دولت ِ بیدار باشی
و آفتاب را و همان مهتاب را
که می گفتی" دیگر برای من طلوع نمی کند" را
برای طبیعت ؛ این درِ بسته ی گمگشته کلید
به روزنِ نجات برسانی
.
تو سالها صدای روزهای بی نشانِ "محیطی" شدی
که "زیست" را از یاد برده بود
و زخم درخت های کهن
برایش دیگر بوی مرثیه نمیداد .
با این حال از تو آموختم که در این همه بی رهایی؛
پیمبر اندوه نباشم و از سیاهی بن بست نترسم
چه بهتر که درخت معجزه، خشکیده است
کوچه ها را همت بلند مردان، باید و
چراغ حقیقت و دانش را، روشنایی
.
.
.
یادم هست همیشه عاشق عطر نرگس بودید استاد
شاخه گلی مست از گوشه باغ سرزمین بهبهان
تقدیم نام پاکتان میدارم و امروز را که بی پروا
به زمزمه باد پیوستید، با دلتنگی یاد می کنم
.
طلوع زلالتان در ماه، تا ابد گرامی باد
.
.
.
این دلنوشته را با همه وجود تقدیم می کنم به یار همیشگی استاد، رضا فرقانی عزیزم @abreza_forghani
که میدانم این روزها مدام در دلش باران می بارد ........
Read more
Loading...