Loading Content...

برام من دلم شده

Loading...


Unique profiles
83
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tajrish, Tehran, Iran, United Arab Emirates الامارات العربية المتحدة, Hamedan, Hamadan, Iran
Average media age
813.9 days
to ratio
8.1
. این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود ... .
این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود 😍😍 البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود و تو راه وسطِ پل پارک‌وی یهو چراغِ باطریش روشن شد و سریع زنگ زدم به بابام که چراغ باطریش روشن شده من الان چیکار کنم؟؟😱😱 و بعد از کلی بدبختی و خاموش کردن چراغ و ضبط ماشین و کلی استرس بالاخره برگشتم خونه و از خیر لواسون رفتن گذشتم دیگه کلوچه برام ماشین نشد 😭😭😭😭 ینی از همون روز افتاده گوشه کوچه و هرازگاهی فقط این پلیس‌های گشت میان زنگ خونه رو میزنن که این ماشین مال شماست؟؟ چون مشکوکه آخه پلاکاشم کندیم 😂😂😂 و اینکه هرکی‌ام اومد دوربزنه تو کوچه یه نوازشش کرد دیگه 😣😣😣 بی‌عدبای بی‌تربیت 😑😑😑
خلاصه که من الان سه ساله ماشین ندارم 🙁🙁🙁 تازه چون هم‌رنگ کلوچه بود و شکل کلوچه بود اسمشو کلوچه گذاشته بودم 😋 انقدر باهاش خاطره‌های خوب و بد دارم که خدا میدونه چهار پنج بار باهاش رفتم قائمشهر و یکی دوبار رفتم قم 😍 دانشگاه هم که دیگه نگم براتون چقدر منو تا کرج (دانشگاه خوارزمی) همراهی کرد 😅😅 البته دوستام بیشتر از خودم باهاش خاطره دارن مخصوصاً وقتی میخواستیم بریم دانشگاه بچه‌ها میومدن ایستگاه متروی شریف من میرفتم دنبالشون باهم میرفتیم دانشگاه از همون اولم میگفتن پرستوووو بذار 😂😂 البته اون موقع تتلو آدم‌تر از الان بود 😆😆 خلاصه که کلوچه‌ی کیتی‌طوری پنج‌سال همه‌جا با من بود ولی الان رفیق نیمه‌راه شده بی‌عدب 😒😒
کلوچه اصن ازت توقع نداشتم 😑.
.
لوکیشن هم که #شمرون جانِ 😍
اصن نمیدونم شاعر گفته یا نه ولی خب من میگم (کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون عست و خاطراتش 😍❤)
البته یادمه اینجا داشتم از خونه خاله جان (خاله‌ی پدرجان جان) برمیگشتم یهو حس فیلم گرفتنم گل کرد و تهِ تهِ رَمِ گوشیم جا خوش کرده بود و مال سال نود و سه‌اس فک کنم 🤔😂
درباره آهنگم که از همون آهنگاس که تو سی‌دی پرستو بود و همیشه تو ماشین پِلی بود 😆
حالا با این اوصاف اگر صلاح میدونید یه گلریزان ترتیب بدین واسه من ماشین بخرید تا مجبور نباشم انقدر ماشینِ پدربزرگ بنده‌خدام رو دودَر کنم 🙈🙉🙊😅😅.
.
Read more
Loading...
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ...
Media Removed
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی ... .
قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی قلم‌های آرایش دستم بود حواسم بود که کمرنگ باشه با چاشنی شیکی! درسته توی ایرانیم اما تو با تربیت انگلیسیت حساسیتهای خودت رو داری برای نیم‌روز ملیح و ساده بدون پوشوندن نقصها اما با اعتماد به نفس فراوان...رسیدم گل‌فروشی همیشگی به‌خاطر تو هنوزم بعد اینهمه سال بهم میگه سلام خانوم مهندس دستم رو باز میذاره تا انتخاب کنم و گلهارو ساده میبنده چون میدونه قرار توی گلدونهای خونه‌ بچینیمشون...چقدر خوبه اینقدر نظم و آشنایی...سلام‌علیک گرم و آشنای نگهبانی رد شدن از راهروی خنک مجتمع خودم رو در آینه‌ی انتهایی تماشا میکنم چقدر عوض شدم تو این سالها...میرسم پشت درب چوبی‌ قهوه‌ای سوخته‌ی خونه‌ی تو ، این درب برای من سرآغاز ورودم به جهان دیگه‌ای بود ، دور از جهان‌سوم پر از زوایای تازه...
از همون پشت درب بوی سیگار وینستون قرمزت با عطر تلخت و عود چوب صندل مشامم رو پر میکنه ، میرسم بغل مهربونت پایانی برای ناامنی‌های زندگیم و هم‌کلام شدن با تو راه‌حل میده به تموم دغدغه‌های فکر و دلم ، قند توی دلم آب میشه وقتی یه نگاه به دست گل میندازی و یه نگاه به چشمام و میگی تو که قشنگترین گلی اینکارا چیه ، خودت بذارشون توی گلدون میدونی که کجاست و کدوم ؟ امروز ترمه سبزه روی میز با ست نقره‌‌ارو چیدم باقیش به سلیقه‌ی خودت که بهش باور دارم ، تازگی ببخش به خونه از بودنت ، فقط با سکوت و لبخند تماشات میکنم میری میشینی روی مبل همیشگیت و عینکت رو به چشم میزنی و با دقت ریز رفتارهام رو زیر نظر میگیری...
تو هرساعت معاشرت با تو چند ساعت بزرگ میشم شبیه به اونچه که ازم توقع داری ، در به موقع‌ترین زمان شات اسپرسو معروفت رو برام میاری ، اولین قهوه‌ارو از دستای تو گرفتم و سالها با مزه‌مزه کردن تلخیش قد کشیدم توی سکوت تمام این سالهای آشنایی رو مرور میکنم نگاهم رو میچرخونم گوشه‌ی سمت چپ خونه ، اونجایی که پیانو‌ خوش نشسته و نور آفتاب عصرگاهی کلاویه‌هارو روشن کرده ، دلم میخواست میرفتیم پشت پیانو و با هم به نت‌ها جون میدادیم ، درسته خیلی چیزا عوض شده ، جونمون رو روزگار و اتفاقاتش کم کرده اما هنوزم قهوه‌های تو برام دلچسب‌ترین طعم دنیاست...
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۴/۱۷
Read more
من موندم و بچه ها با دنيايى از نگرانى شب بسيار بدى بود و تلفن هم نداشتيم تا بتونيم خبرى بگيريم بالاخره ...
Media Removed
من موندم و بچه ها با دنيايى از نگرانى شب بسيار بدى بود و تلفن هم نداشتيم تا بتونيم خبرى بگيريم بالاخره نيمه هاى شب پدر و مادر با يوسف كه تو بغل مادر خواب بود با قيافه هاى ناراحت و داغون به خونه برگشتند، توى بيمارستان بهشون گفته بودند كه يوسف بايد خيلى سريع سيتى اسكن بشه من كه اين كلمه رو براى اولين بار ... من موندم و بچه ها با دنيايى از نگرانى
شب بسيار بدى بود و تلفن هم نداشتيم تا بتونيم خبرى بگيريم بالاخره نيمه هاى شب پدر و مادر با يوسف كه تو بغل مادر خواب بود با قيافه هاى ناراحت و داغون به خونه برگشتند،
توى بيمارستان بهشون گفته بودند كه يوسف بايد خيلى سريع سيتى اسكن بشه من كه اين كلمه رو براى اولين بار بود ميشنيدم گفتم سيتى اسكن چيه ديگه، پدر گفت از مغزش بايد عكس بندازيم و هق هق كنان از پله ها بالا رفت،
صبح زود دوباره راهى بيمارستان جم شدند چون يكى از دو مركزى بود كه فقط اونجا ميشد اينكارو انجام داد،
اونروزها حال من هم زياد خوب نبود و دكتر حركت زياد رو برام ممنوع كرده بود،
يكى از بدترين دوران زندگيم شروع شده بود ، جواب سيتى اسكن يوسف رو گرفتند و پيش دكتر سميعى بردند كه ايشون تشخيص تومور مغزى دادند كه بايد سريع عمل انجام ميشد وگرنه معلوليت ذهنى و كورى در انتظار يوسف بود، مادرم شوكه بود و مثل كسى كه خواب بدى ديده همش تو فكر ميرفت و بعدش ميگفت پرفسور سميعى بهترين دكتره حتما يوسف رو عمل ميكنه بچه ام خوب ميشه، كلا هيچكدوممون روحيه نداشتيم روز عمل فقط يوسف و زاهد رو همراه خودشون بردند، اونروز به اصرار حسين خونه خواهرشوهرم رفتيم و نهار اونجا بوديم عصر شد و دلم عين سير و سركه ميجوشيد، حسين منو اونجا گذاشت و گفت زود برميگرده ، ديدم از حسين خبرى نيست ، مجيد برادر شوهرم اومد اونجا ، مجيد ماشين داشت و ازش خواستم منو برسونه خونمون،
او هم پذيرفت در خونه كه رسيدم ديدم در خونه بازه و حياط شلوغه،
وارد حياط شدم دايى پرويزم داشت گريه ميكرد و منو كه ديد دوييد طرفم و بغلم كرد چقدر بغض داشتم هجمه اى از غم و اندوه و اشك بود و اشك، زاهد توى حياط پخش زمين بود و زار ميزد كه ديگه من برادر ندارم،
خونه اى كه هميشه ازش صداى خنده و شادى شنيده ميشد با مرگ يوسف ماتم زده شد،
طاقت ديدن پدر و مادرم رو نداشتم حالم خيلى بد بود فقط تونستم تا كنار تختم برم و روزهاى بعد هم به همين منوال سپرى شد و بخاطر كسالتى كه تو دوران باردارى داشتم منو به مراسم تدفين يوسف نبردند،
دلم خيلى به مادرم ميسوخت همش زير لب ناله ميكرد كه ( گوجاقيم بوش گالدى بالا) آغوشم خالى شد.
راست هم ميگفت آغوش مادر از فرزندى كه عاشقانه بغل ميكرد و بهش شير ميداد و عشق ميورزيد خالى شده بود ، مادر سينه اش رو با پارچه اى محكم بسته بود تا ديگه ازش شير نياد ازغصه مريض شد و تب كرد،
بعد از چند روز كه رفت و آمدها كم شد و مادر كمى به خودش اومد لباسهاى يوسف رو بقچه كرد و داد به كسى ،
پدر هر روز سر خاك يوسف ميرفت انگارى كه👇🏻👇🏻
Read more
آخ چقدر دلم برای دهن سرویس کردنات تنگ شده رفیق <span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f494"></span><span class="emoji emoji1f494"></span> خدایش یه سفر نرفتم مثل آدم منو برگردونی خونه همه ...
Media Removed
آخ چقدر دلم برای دهن سرویس کردنات تنگ شده رفیق خدایش یه سفر نرفتم مثل آدم منو برگردونی خونه همه چیزتم روبراه میکردم بازم اون کاربراتور آکبندت یه حالی بهم میداد . خدایش اگر زن داشتم خرجش کمتر از تو بود . خداروشکر هیچ پولی برام نذاشتی تا خرج عمل زیبایت کنم . همونجوری بیریخت بیریخت باهات میرفتم ... آخ چقدر دلم برای دهن سرویس کردنات تنگ شده رفیق ❤❤💔💔
خدایش یه سفر نرفتم مثل آدم منو برگردونی خونه
همه چیزتم روبراه میکردم بازم اون کاربراتور آکبندت یه حالی بهم میداد .
خدایش اگر زن داشتم خرجش کمتر از تو بود .
خداروشکر هیچ پولی برام نذاشتی تا خرج عمل زیبایت کنم .
همونجوری بیریخت بیریخت باهات میرفتم سفر با یه تک استارت( البته تک استارته همیشه دوساعتی کار داشت )

ولی بی انصاف نیستم خیلی باهات خاطره خوب داشتم از اردبیل تا کرمان
آخ آخ چقدر تو مکانیکی ها باهات خاطره داشتم 😭😭💰💰
البته بیشتر از من رحیم بی نوا باهات خاطره داشت چون هر سری که خراب میشدی رحیم نگهبانی میداد کنار جاده تا من دکتر خلیل رو بیارم بالا سرت
با من که خوب نساختی ولی امیدوارم برای صاحب جدید کمتر قر و قمیش بیایی رفیق
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم . <span class="emoji emoji1f538"></span> ذلیل بودن به از وقیح بودن! کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم . ذلیل بودن به از وقیح بودن! کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. هر چه به عکس هایشُ عکس هایمان نگاه کردم دلم آرام نشد. خاطراتمان را مرور کردمُ قرآنی خواندم. نه، افاقه ای نکرد! دنبال چاره ای بودم برای این #پریشان_حالی. به #مادر_شهید زنگ زدم. گفتم شاید شنیدن ... بسم الله الرحمن الرحیم
.
🔸 ذلیل بودن به از وقیح بودن!

کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. هر چه به عکس هایشُ عکس هایمان نگاه کردم دلم آرام نشد. خاطراتمان را مرور کردمُ قرآنی خواندم. نه، افاقه ای نکرد! دنبال چاره ای بودم برای این #پریشان_حالی.
به #مادر_شهید زنگ زدم. گفتم شاید شنیدن صدای #ام_شهید و دعای ایشان، #دل_مضطرم را #آرام کند. گوشی را که جواب داد کلی چاق سلامتی کردیم. #مادر_شهید گلایه ای هم داشت که از وقتی پسرم شهید شده خیلی کم زنگ میزنیُ اصلا سری به ما نمی‌زنی. انتظار شنیدن این کلام سنگین را نداشتم. گفتم حاج خانم اجازه بدین حضوری خدمت برسمُ بگم غلط کردم.
مادر شهید که از این حرف من خنده اش گرفته بود، برای من خوشحال کننده بود.
دم غروب چند شاخه #گل_نرگس خریدمُ راهی منزل شهید شدم.
نمی دانم با دیدن من یاد شهیدشان افتاده بودند یا اینکه خوشحالیشان از حضور میهمان و پیچیدن #بوی_نرگس در حوالی خانه شان بود.
نشستیم، کلی گفت و گو کردیم. آلبوم کودکی شهید را آوردن. با ذوق زیاد ورق می زدمُ نگاهشان می‌کردم.
از سر شب گذشته بود. داشتم آماده می‌شدم تا رفع زحمت کنم. وقتی داشتم خداحافظی می‌کردم مادر شهید پرسید؛ آقا رامین، پسرم گفته بود #نرگس دوست دارم؟ حس عجیبی داشتم. با کمی بعض گفتم نه مادر جان دیدم فصل فصلِ نرگسِ و چون متهم بودم به #بی_معرفتی گفتم چندشاخه گل بچینم براتون.
سید خانم باز خندیدنُ گفتن چقدر جای فلانی خالیه!
کاش بودُ باز برایم گل می‌خرید.
کاش بودُ #کنایه ها و #طعنه ها را در کنار این گل خریدن ها می‌دید.
متحیر بودم!
همه اش می‌گفتم کاش گل نمی‌خریدم.
کاش نمی‌آمدم.
جسارت کردم و سوال کردم منظورتان از طعنه و کنایه چیه مادرجان؟
اشتباهی از من سر زده؟
ایشان #اشک می‌ریخت
انگار تمام وجودم را آتش زده بودند. همینطور که با پشت دست و گوشه #چادر شان اشک هایش را پاک می‌کرد گفت: دلم از بعضی ها 《پُرِ》 .
گفتم چرا حاج خانم. چیزی شده مگه؟
فرمودن هنوزم که هنوزه به گوشمان میرسه که فلانی با وقاحت تمام میگه اینا #مدافعان_اسد هستنُ کلی به دلار بهشون #پول دادن تا برن بجنگن.!!
یکی نیست بهشون بگه آخه #بی_انصافا این لحظه ای که پسرم نیست تا برام #گل بخره رو با چند دلار میتونم عوضش کنم.

یادم نیست چی شد!
اما بی اختیار در رو بستمُ رفتم.
آخه طاقت دیدنِ #دل_شکسته_مادر_شهید رو نداشتم.

#شهادتم_آرزوست
#شهدا
#مدافعان_حرم
#گل_نرگس
#رامین_فرهادی
.
Read more
. دلم میخواست امشب همشو تا تهش تا تهِ تهش رو تو ابدی جاوید بودم بعد همینطور برای یک غایتی بی فرجام ...
Media Removed
. دلم میخواست امشب همشو تا تهش تا تهِ تهش رو تو ابدی جاوید بودم بعد همینطور برای یک غایتی بی فرجام تو صندلی سینما فرو میرفتم و وقتی همه در همهمه ی قهقهه ها سمفونی شادی برپا کرده بودن، من تا آخرین لحظه به نداشته هام فکر میکردم به حرفایی که سالهاس میشنفم و خودمو به نشنیدن میزنم و تظاهر به ندونستن میکنم بعدش ... .
دلم میخواست امشب همشو تا تهش
تا تهِ تهش رو تو ابدی جاوید بودم
بعد همینطور برای یک غایتی بی فرجام تو صندلی سینما فرو میرفتم و وقتی همه در همهمه ی قهقهه ها سمفونی شادی برپا کرده بودن، من تا آخرین لحظه به نداشته هام فکر میکردم
به حرفایی که سالهاس میشنفم و خودمو به نشنیدن میزنم و تظاهر به ندونستن میکنم

بعدش تا منتهای نا متناهی مینشستم تو صندلی عقب ماشینِ رفیق و وقتی سارا بلاسکو میخوند: آل آی وانت.... من همینطور به اون که میدونم دیگه اون نیست و اما هست برام، فکر میکردم

دلم میخواست تموم این شب تا بی نهایت یه سفری بی سرانجام بود و تا بی نهایت تو تاریکی جاده ی شب همینطور با کوهن زمزمه میکردم: آه لست تایم وی ساو یو، یو لوک سو ماچ اولدر یور فیمس بلو رین کت واز..... .
و در همون حین تو ذهنم به شاملو میرسیدم: انار اما خون است
و بعدش به دریای لورکایی که شاملو سرود: دل من و این تلخی بی نهایت سرچشمه اش کجاست؟ آب دریاها......
.
امشب دلم میخواست هیچ وقت صبح نشه
و تا عدمی که معدوم میشم مینشستم رو نیمکت شبانگاه افکار و:
هی به نرسیدنها
هی به نشدنها
هی به حرف بزرگترها که همینه
هی به اینکه خودتی و دیگه خودت
هی به همین حال زار
هی به همین هجوم اشعاری که هیچ کدومشو دیگه کامل یادم نمیاد
هی به "گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم"ِ علی صالحیِ جان
هی به حزن خونین فرهاد
هی به اندوه پر تأمل عمو خسروی شکیبایی
هی به "خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی فشاندن"ِ اخوان که روز اول عید بند زبونم شده بود
هی به "بازم صدای نی میاد آواز پی در پی میاد"ی که غروب جمعه ها زمزمه ی منو دیواریه که اون لحظه تنهاییامونو قسمت میکنیم و به هم تکیه میکنیم
هی به همین محجوریت های این جان و روح و جسم مهجور از هر چه تعلق خاطر
فکر میکردم و
به همین نمیدونم ها و هیچ ها و پوچ ها و اما سرانجام به همین اما ها و اگر ها و شاید ها میرسیدم و
دوباره در سیری تکراری به موزیک متن فیلم کانفورمیست وصل میشدم و گردش یک ساله ی افکار دلفگار رو رقم میزدم

دلم میخواست......... .
#اعترافات_ذهن_خطرناک_من
Read more
Loading...
. خدای من سلام میخوام خیلی راحت بگم حتی نمی دونم اینجوری نوشتن های مجازی رو هم دوست داری یا نه بس ...
Media Removed
. خدای من سلام میخوام خیلی راحت بگم حتی نمی دونم اینجوری نوشتن های مجازی رو هم دوست داری یا نه بس ک تو این دنیا همه چی درهم و گیج کننده است گاهی فقط دوست داشتم چند تا جمله برای خود خودت بنویسم اینجا ک هیچی حتی بقیه زندگیم هر جا رو نمی پسندی کمکم کن اول بفهمم و بعد کمکم کن دیلیت و ادیت کنم نصف بیشتر ... .
خدای من سلام
میخوام خیلی راحت بگم
حتی نمی دونم اینجوری نوشتن های مجازی رو هم دوست داری یا نه
بس ک تو این دنیا همه چی درهم و گیج کننده است گاهی
فقط دوست داشتم چند تا جمله برای خود خودت بنویسم
اینجا ک هیچی
حتی بقیه زندگیم
هر جا رو نمی پسندی کمکم کن اول بفهمم و بعد کمکم کن دیلیت و ادیت کنم
نصف بیشتر درد گاهی اینه حتی نمیفهمی چی درسته و چی نیست
نصف بعدیش هم اینه میفهمی باز گیج میزنی گاهی و نمیتونی
اینجا برای خودت نوشتم
بالاخره تو قطعا شنوا و بینایی
هر چی نمیپسندی کمکم کن برای اصلاحش
ثواب اصلاحش هم ن ک لازم ندارم ک خوب میدونی اوضاع چ خیطه
اما اونم به هر کی خواستی بده
فقط دلم میخواد
خودت راضی باشی ازم !
حرف شاید جالبی نباشه اما
اینجا برای خودت مینویسم و هر کی هم خوند شاهد
دلم اینو میخواد که هر چی بهش راضی هستی و میشی همون بشه
ولو اگر راضی به هر چی هستی
زیاد فکر کردم ب اون زمانی ک فرشته ها گفتن چرا این بنده های پر از گناه رو آفریدی
خیلی دوست داشتم یک مثالی بشم که بگی ببین بعضیاشونم خوبن
اما نشد و نتونستم
دلم میخواست نیت هم کردم اما نتونستم ... زورم نرسید
راستشم بگم
نه که دلم خوش نباشه که خوشحال بشی و بهم خیلی خیرها برسونی
اما ذهنم الان دنبال اون نیست
تو سرم این فقط میچرخه
ک دوست دارم بدونی تمام دلم میخواست بتونم اونی باشم و بشم ک خودت خیلی دوست داشتی .... فقط زیر هر بدی که دیدی بنویس نتونست خواست نشد ! زورش نرسید ! .... خیلی ناراحت میشم که میبینم به فکر همه چی هستیم گاهی جز خودت
میدونم ک میدونی چ قدر ب همه چی نیاز دارم اما دوست دارم اینم بگم
یک زمانی دعا میکردم اگر هیچی هم بهم ندادی خودت رو بهم بده
و این تنها دعام باشه
اما الان مدتیه به این فکر میکنم اگر هیچی هم بهم ندادی فقط ازم کاملا راضی باش حتی شده زورکی خودت رو راضی کن چون اعمال من نمیتونه تو رو راضی کنه و خودمم میدونم ....
اینم باشه تنها چیزی ک واقعا ازت میخوام
میخوام یکی هم فقط به خودت فکر کنه ...
حتی اگر اونم ثانیه ای زورش برسه ...
بیشتر نتونه ...
.
.
دوستت دارم خدای من و دوست دارم بگم خیلی بیشتر از خودم
و دوست دارم نگی دروغ گو .
.
.
راستی چرا منتشر میکنم این دلنوشته رو
چون ممکنه دل یکی هم باهاش با خدا آشتی کنه ...
وگرنه برام مهم نیست حقیقت هر کسی چ فکری میخواد کنه ...
.
.
Read more
زنگ زد بهم یه ذره باهام حرف زد منم عادت دارم جلوش بیشتر از همیشه و همه جا خودم باشم. گوش داد. گفت گلشید ...
Media Removed
زنگ زد بهم یه ذره باهام حرف زد منم عادت دارم جلوش بیشتر از همیشه و همه جا خودم باشم. گوش داد. گفت گلشید خیلی تلخ شدی! گفت گلشید این روزها حتی یه ذره هم شبیه گلشیدی که من میشناسم نیست. خواستم بدونید این روزها تلخم، لبم همچنان خندونه، ولی خنده از ته دل، روزهاست که نداشتم. اوضاع سیاسی و اقتصادی ... زنگ زد بهم
یه ذره باهام حرف زد
منم عادت دارم جلوش بیشتر از همیشه و همه جا خودم باشم.
گوش داد.
گفت گلشید خیلی تلخ شدی!
گفت گلشید این روزها حتی یه ذره هم شبیه گلشیدی که من میشناسم نیست.
خواستم بدونید این روزها تلخم، لبم همچنان خندونه، ولی خنده از ته دل، روزهاست که نداشتم.

اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران برام غیر قابل فهمه. نگرانم. عصبیم.
اینکه به خاطر فقر فرهنگی بازیکن ۲۳ ساله تیم ملی بعد از این‌همه تلاش باید خداحافظی کنه برام یه آه بزرگه.
اینکه چون برای دولت خودمون پشیزی ارزش نداریم، فیفا و دنیا هم حسابمون نمیکنند،
اینکه با فرمان ترامپ بر علیه خودم و مردم کشورم موافقت شد ولی دستمون به جایی بند نیست چون حامی نداریم، هی داره بیشتر تلخم میکنه
و هی خشمم به وطنم بیشتر و بیشتر میشه.
دلم برای خانواده ام، دوست هام، خاطره هایی که دیگه نمیتونم بهشون برگردم تنگه.

دلم از کشوری که قرار بود پشتوانه ام باشه، حمایتم کنه، امیدم باشه و حالا شده ترس درونیم پره.

فقط کار و خستگیه که این روزها دوچسبی بغلشون کردم که فکرم جاهای بدتری که نباید، نره.
.
.

از نا امیدی گفتن کار من نیست. ولی خجسته بودن هم تو وجودم نیست.
اما یه چیزی رو خوب میدونم که اگر عملیش کنیم، باز هم امید جوونه میزنه.
ما نیاز به حمایت داریم. ته وجودمون یه چیزی کمه، اونم حامی نداشتنه.
میبینید کیروش رو چقدر دوست داریم! چون ازمون محافظت میکنه! از تیممون! از تیمی که برای ماست
.
درسته دولت روش رو از ملت برگردونده. ما که میتونیم دست هم رو بگیریم، پشت هم بایستیم و نگذاریم قلب هامون تا این حد بشکنه.
ما که میتونیم بودنمون رو کنیم پر از عشق برای کسی که بزرگترین امیدش ماییم.
دوست های خوب برای هم باشیم. مثل دوست من که برای تمام خوشی ها و ناخوشی های زندگیم هست. تمام گندهای زندگیم رو بدون اینکه قضاوتم کنه، گوش میکنه /گوش میکنه/ و وقتی میگه تلخ شدم، میدونم برای خودم میگه.
ما به دوست هایی که گوش کنند بدون اینکه قضاوت کنند نیاز داریم.
ما باید رفیق هایی بشیم که قضاوت نکنیم و گوش کنیم.
بیایید حمایت کنیم از هم
#حامی_میشم

روزهای تلخمون کم و کمتر
آرامش زندگی و روحمون هزاران برابر باد.
Read more
Loading...
. دیشب که داشتم می‌خوابیدم پر از‌ فکرهایی بودم که امروز صبح بنویسم ولی نمیدونم چرا صبح که بیدار شدم ...
Media Removed
. دیشب که داشتم می‌خوابیدم پر از‌ فکرهایی بودم که امروز صبح بنویسم ولی نمیدونم چرا صبح که بیدار شدم ذهنم مثل دیشب نبود و فقط یه سری از موضوع‌ها یادم اومد. دلم میخواد اول اینو بگم که بازی دیشب آرژانتین یه بار دیگه به من نشون داد که کار تیمی چقدر روی موفقیت اثر داره، اینکه مسی محبوب من نمیتونه مسی بارسلون ... .
دیشب که داشتم می‌خوابیدم پر از‌ فکرهایی بودم که امروز صبح بنویسم ولی نمیدونم چرا صبح که بیدار شدم ذهنم مثل دیشب نبود و فقط یه سری از موضوع‌ها یادم اومد. دلم میخواد اول اینو بگم که بازی دیشب آرژانتین یه بار دیگه به من نشون داد که کار تیمی چقدر روی موفقیت اثر داره، اینکه مسی محبوب من نمیتونه مسی بارسلون باشه چون تیم خوبی ندارن و چقدر کار گروهی که من همیشه از نبودش تو محیط‌های آکادمیک ایران ناراحتم در موفقیت اثر داره! و هیچ‌وقت تکی نمیشه به نتیجه ای رسید که یه گروه و تیم موفق میرسه چه در نوشتن یه مقاله خوب چه در برد مقابل کرواسی
. .
یه نکته ی دیگه خیلی برام مهمه و دلم میخوا‌د شما هم در موردش فکر کنین و نظرتون رو بگین اینه که دلیل نداشتن کار تیمی در فرهنگ ما (شاید جاهای دیگه هم باشه ولی خب من تجربه اینجا رو دارم) علت های متفاوتی داره که خب کلیشه ای شده و اینجا بحث نکینم. این فرهنگ با بازخوردهایی که ما از اطرافمون میگیریم تشدید هم میشه. مثلا فرض میکنیم من این اخلاق «تنها خود قبول پنداری» رو ندارم و دلم میخواد تیمی کار کنم. بعد هم تیمی ها یه سری رفتا‌ر نشون میدن که صحیح نیست و‌آخرش به این نتیجه میرسم که دیدی تنهایی بهتره .
حالا دست رو دست بذاریم و بگیم خب این فرهنگمونه؟ نه ! من مدام با این اخلاق دارم میجنگم، مدام به خودم میگم که اگر تیم نباشه کار معنی نداره، اینو از محل کار قبلیم یاد گرفتم و دارم به شدت ادامه میدم. به همین خاطر یه سری جملات هست که مدام به خودم یادآوری میکنم و باور دارم
.
یک - ذهن آدم ها هر کدوم قدرت خودشو داره با خلاقیت خودش. اگر من حوصله خوندن متن طولانی دارم هم تیمی من مدلسازیش قویه. میخوام بگم هر آدمی یه قدرتی‌ داره که اون یکی‌ نداره و همینه که آدم‌ها رو با توانایی های مختلف متفاوت میکنه و کسی برتر نیست .
دو- #مینیمال باشم در کاری که میکنم. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگر‌ کار بزرگ میخوایم نمیتونم تکی موفق باشم. نیاز هست که چند نفر باهم کار کنیم. من اگر ۲۴ ساعت هم در روز درس بخونم میلیون ها موضوع هست که نمیدونم پس بهتره کاری رو‌ که میتونم و بلدم انجام بدم تا این عملکرد مینیمال من یه نتیجه ماکسیمال داشته باشه در کنار بقیه اعضا
Read more
اینجا نوزده سالمه خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی ...
Media Removed
اینجا نوزده سالمه خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی که دیگه به طور کلی جمع کردیم و با علی اومدیم امریکا میفتم، قلبم از غم اون موقع هام به درد میاد. دوره های سردرگمی، تغییر مسیر و گمراهی چنگ میزدم اینور اونور یکی رو پیدا کنم راهنماییم کنه، چند تا راه بذاره ... اینجا نوزده سالمه
خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه
هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی که دیگه به طور کلی جمع کردیم و با علی اومدیم امریکا میفتم، قلبم از غم اون موقع هام به درد میاد.
دوره های سردرگمی، تغییر مسیر و گمراهی
چنگ میزدم اینور اونور یکی رو پیدا کنم راهنماییم کنه، چند تا راه بذاره جلوم بگه حالا ببین کدوم به تو و زندگیت میخوره!
بی انصافیه بگم نبودند این افراد. بودند، ولی کافی نبودند و مشوقی هم نداشتم.
(از کله هزار رنگم میشه فهمید چه گیجی میزدم اون موقع😂)
خیلی هاتون دوستم دارید و نگران من هستید. میگید گلشید خسته داری میشی! مرسی. عاشقتونم که به فکرم هستید❤️
خستگی فیزیکی مثل امروز گاهی سخت میکنه روند زندگی رو، ولی باور کنید انرژی که میگیرم از اینکه به سهم و اندازه خودم راه رو کمی برای شما روشن تر میکنم، تمام خستگی ها رو میشوره میبره.🍃
خود من خیلی مواقع نه تنها مشوق نداشتم که برعکس جلودارنده هم داشتم برای رسیدن به آرزوهام.
ولی به معجزه تشویق، روحیه دادن و راه رو نشون دادن برای زایش استعداد های آدمی ایمان دارم.😁
#زایش 😀
بچه ها من خسته تر شم و یا احساس کنم سخت شده ادامه برام و دیگه انقدر این کارها برام جذاب نیست حتما توقف میکنم، چون کاملا دلی و عشقیه این راهم و هیچ منتی بر هیچ کسی جز حال دادن به خودم نیست.
ولی ته دلم یه صداییه که میگه گلشید به روزی فکر کن که صدها آدم به آرزوهاشون رسیدند و تو نقش کوچیکی برای این رسیدن ها داشتی.
یه صداییه مه میگه گلشید تصورش رو بکن، اگر این اطلاعات درست و تجربه ها رو که به فالورهات از طریق افراد حرفه ای میدی، اگر تو همین سن این عکس داشتی، چقدر زندگیت بی دغدغه تر بود.
الان راضیم
ولی راهی که میشد آسون تر رفت و رو خیلی سخت و دشوار و با انرژی چند برابر طی کردم.

لندن، تابستون ۱۳۸۶
Read more
 #حافظ حالیا مصلحت #وقت در آن می​بینم که کشم رخت به #میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل #ریا دور ...
Media Removed
#حافظ حالیا مصلحت #وقت در آن می​بینم که کشم رخت به #میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل #ریا دور شوم یعنی از اهل #جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون #سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم بس که در خرقه آلوده زدم #لاف ... #حافظ
حالیا مصلحت #وقت در آن می​بینم
که کشم رخت به #میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل #ریا دور شوم
یعنی از اهل #جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون #سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم #لاف صلاح
شرمسار از رخ #ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار #غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر #زاهد شهر
این متاعم که همی​بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم​هاست خدایا مپسند
که مکدر شود #آیینه مهرآیینم...
.
اين پست و دو سال پيش هم گذاشتم
#مادرم برام دو سال پيش اين فال و گرفتند...شيرينه برام
.
.
#شب_يلدا
#زينبيه
#چهار_ماه_فراق
#به_كجا_برم_سري_را_كه_نكرده_ام_فدايت
#كوچ_كردند_رفيقان_و_رسيدند_به_مقصد
#بي_نصيبم_من_بيچاره_كه_در_خانه_خزيدم
#غرق_دنيا_شده_را_جام_شهادت_ندهند
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
Read more
من تو زندگیم هدف ندارم ( سعی میکنم که نداشته باشم ) . به نظرم هدف داشتن با ذات زندگی توفیر داره . ولی رویا ...
Media Removed
من تو زندگیم هدف ندارم ( سعی میکنم که نداشته باشم ) . به نظرم هدف داشتن با ذات زندگی توفیر داره . ولی رویا دارم . تا دلتون بخواد مسیرایی دارم که میخوام توشون قدم بزنم . از نوجوونی بزرگترین آرزوم اینه که یه شغلی داشته باشم که هیچوقت دلم نخواد ازش مرخصی بگیرم . دلم میخواد هر روز با شوق اینکه قراره برم سر کاری ... من تو زندگیم هدف ندارم ( سعی میکنم که نداشته باشم ) . به نظرم هدف داشتن با ذات زندگی توفیر داره . ولی رویا دارم . تا دلتون بخواد مسیرایی دارم که میخوام توشون قدم بزنم . از نوجوونی بزرگترین آرزوم اینه که یه شغلی داشته باشم که هیچوقت دلم نخواد ازش مرخصی بگیرم . دلم میخواد هر روز با شوق اینکه قراره برم سر کاری که عاشقشم و توش خلاقیت دارم از خواب پاشم .
یک سال پیش بعد از چنتا شکست پشت سر هم پا تو یه مسیر جدید گذاشتم و زمان و پول و شانسمو تو سفالگری سرمایه گذاری کردم . این کار از این نظر که اشتیاقمو تحریک کنه و باعث بشه قلبم برا کار کردن ضعف بره تا الان برام بی نظیر بوده . نشستن پای چرخ سفال احساس آرامش و لذتی رو به زندگیم اضافه کرده که نظیر نداشته برام . اما حالا وقتشه که من و گل رس با هم بیوفتیم تو جاده زندگی وهمدیگرو هل بدیم و از هم برای زنده موندن کمک بگیریم .
استودیو صلصال کم‌کم در حال جوونه زدنه و قراره به امید خدا بی هیچ عجله ای تو‌مسیر خودش رشد کنه و بزرگ بشه . لذت من همین مسیره .
#از‌این‌یدونس
#صلصال
پ.ن: -پیج @salsulstudio رو برای نمایش کارام و فروششون راه انداختم. دنبالش کنین و محکم بشینین . -معنی صلصال میشه گِل باهوش
و در قران به عنوان عنصر تشکیل دهنده انسان نام برده شده .
صلصال به زبون امروزی و علمی شاید معادل همون “گرد و غبار ستاره ای“ یا “ stardust “ باشه که بعد از بیگ بنگ جهان ما و در نهایت خود ما رو تشکیل داده .
Read more
Loading...
از جهنم تا بهشت <span class="emoji emoji1f50e"></span>☟. . . . <span class="emoji emoji1f6ab"></span> شخصی <span class="emoji emoji1f6ab"></span> گفت : بترس از خشم خدا .... همان که در نمازش روزی چند بار میگفت : اَلرّحمنِ ...
Media Removed
از جهنم تا بهشت ☟. . . . شخصی گفت : بترس از خشم خدا .... همان که در نمازش روزی چند بار میگفت : اَلرّحمنِ اَلرَّحیمِ... این دوگانگی در کلامش کافرم کرد به تمام ادیان ... . . کافر شدم به عباداتی از جنس تظاهر و ریا در معابدی خالی از آرامش و آغشته به عطر جوراب ... 🕉 کافر شدم به کتب و احادیثی ک ... از جهنم تا بهشت 🔎☟.
.
.
. 🚫 شخصی 🚫

گفت : بترس از خشم خدا ....
همان که در نمازش روزی چند بار میگفت :
اَلرّحمنِ اَلرَّحیمِ...
این دوگانگی در کلامش کافرم کرد به تمام ادیان ...
.
.
💯 کافر شدم به عباداتی از جنس تظاهر و ریا در معابدی خالی از آرامش و آغشته به عطر جوراب ... 🕉
💯 کافر شدم به کتب و احادیثی ک هر کلامش به نفع سیاست تحریر شده... 🕉
💯 کافر شدم به امامی که ی دریا اشک برای مظلومیتش میریختم ...
از وقتی به رهبرمون هم گفتی امام ...🕉
💯کافرم کردی از همون لحظه که بخاطر هنرم ، موهبتی ک خالقم بی دریغ در اختیارم گذاشته ، محکومم کردی به آتیش ... 🕉
💯کافرم به تمام فروع دینی که تو برام تفسیر میکنی ....
وقتی اَمرم میکنی به معروف و خودت غرقی تو عمقِ منکر ...
وقتی تشویقم میکنی به تبری و دشمنی با دشمنایی ک خودت واسه خدا ساختی و تولی و دوستی با آدمایی مث خودت ....
💯کافر شدم وقتی دیدم ک فلاکت همنوعت رو، دردشو ، اشکاشو دیدی و ؛ ندید گرفتی که بت بگن حاااااجی ...
حله....
حاااااجی بذار حالا من از خدام بگم ...
شاید تو هم کافر شدی ... 🕉
خدای من نه لای کتاباس ...
نه لای سجاده...
نه بالای منبر...
نه تو آسمونا ...
نه حکومتی رو زمین داره
نه میشه به اجبار به کسی وصلش کرد ...
نه به هیچ زبونی جز عشق میشه وصفش کرد...
خدا یعنی ملیاردها تن ولی یک روح ....
وعده ی بهشت و حوریاشو...طعام و پروازم به من نده ...
☯چرا که بهشت واقعی همین جهنمیه ک الان توشیم ....
جهنمی ک هیزمش ...
جهل و غرور و منیت و دروغ و ریا و تمام بدیاس....
بهشتی ک واسه فهمیدنش هزاران بار مردیم ....
بهشتی که تصورش مجنونت میکنه....
نمیدونم چقد طول میکشه ...
ولی شک ندارم خیلی زود
ی جایی
ی شخصی
ی * ناجی *
حرفام که باور خیلیاس رو اثبات میکنه ....
...حتی اگه تصوراتم تمامش اشتباه باشه ...
بازم نمیتونی محکومم کنی به عذاب ....
چون من تمام وجودم رو عشق گرفته ...
عشقی که تو پنهان ترین خلوتمم ، خوب بودن رو از دلم صلب نمیکنه...
عشقی که نه از سره اجباره...
عشقی که نه اَداس نه اِدِعا
نه توهین بلده و با کسی دشمنی داره ...
نه واسه خوبیاش چرتکه میندازه ....
عشقی که هر لحظه ی ذهنم رو پر کرده و تنهایی رو از دلم برده ...
دیگه چ نیازی به تکرار جملاتی که هیچوقت حسی رو تو دلم جا نکرد ...؟!
چ نیازی به انتظار طلوع و غروب ....؟!
چ نیازی هست به رکعت ؟!
چ نیازی به این همه قائده و بازخواست ؟!
در آخر ....
حااااااجی....
خدای من ...همون معبودیه ک ب نفع سیاست نسل به نسل زشت تر به رخ کشیدیش...
وقتشه چشماتو ببندی و دلتو باز کنی ...
Read more
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده ...
Media Removed
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟ با یه چشمی که به زور باز شده چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم تا بلاخره قفلش باز شد ، خب هیچ خبری نیست...! تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها... گوشی رو گذاشتم ... .
اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟
با یه چشمی که به زور باز شده
چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم
تا بلاخره قفلش باز شد ،
خب هیچ خبری نیست...!
تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها...
گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم دو لقمه صبحونه خوردم و سریع لباسامو پوشیدم که راهی کار بشم...
از خونه زدم بیرون و ضبط ماشین خود به خود آهنگ نصف و نیمه ای که دیشب موقع برگشتن به خونه گوش میدادم رو پخش کرد: (سیاه چشمون قسم خوردی که جز مال من نباشی ، قسم خوردی که اینجور غافل از حال من نباشی...) هوا اول صبحی بعد از چند روز عالی بود ولی یه چیزی برام کم داشت ، یه چیزی مثل یه تماس یا یه پیام از کسی که منتظرشم...
یه چیزی که روزمو بسازه تا آخر شب ، ولی خب خبری نبود ، سر کار رسیدم سرم خلوت بود یه چند بار عکسشو نگاه کردم و طاقت نیوردم و
_ پیام دادم که : سلاااام صبحت به خیییییر
_زودی جواب داد: سلااااام چقدر حلال زاده همین الان داشتم برات پیام میفرستادم
_گفتم : مقسییییی جانا (برا دلبری "ر" رو "ق" میگم بهش...)
_گفت: هنوز زبونت گیر میکنه؟
_گفتم: ما همیشه جلو شما لکنت زبون میگیریم...
_گفت: نفرمایید استاد واژه
_گفتم میفغمایم : صبح دل انگیزیست با شما...
پیام داد ، پیام دادم ، آخر با روزت پر از شادی و تشکر تموم شد ، ولی تازه برا من یه شروع بود شروع یه روز خیلی خوب که یه آدم مهربون برام ساخت ..
خیلی دلم میخواد همیشه یه کسی حداقل یه روز همه ی آدمارو بسازه طوری که تموم اون روز لبخند رو لباشون باشه
طوری که وقتی به هم برسیم با کلی لبخند سلام علیک کنیم و آخرش با لبخند خداحافظی کنیم ، آرزوی همه آدما مگه چیه جز یه روز خوب و عالی و به دور از اخم و بد خلقی و ناراحتی، همه ما روز خوب یه کسی هستیم اگه یادش کنیم ، یادش کنیم با یه پیام صبح به خیر با یه تماس اول صبح که "عزیزم روزت به خیر" باور کنید آرزوی آدما همینه یه روز خوش با اونی که دوستش دارن ، همین....
.
.
.

#سعید_هلیچی
______
Read more
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است ...
Media Removed
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. . تلویزیون برنامه چی‌چی شو داشت که طبق معمول چند نفر به هوای جایزه با یکدیگر مسابقه می‌دادند. در یک قسمتش از زن و شوهر ... .
نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین.
.
تلویزیون برنامه چی‌چی شو داشت که طبق معمول چند نفر به هوای جایزه با یکدیگر مسابقه می‌دادند. در یک قسمتش از زن و شوهر جداگانه سوال می‌شد و بعد جواب‌شان را با هم مقایسه می‌کردند. «میل» با ذوق گفت: «بیا ما هم مسابقه بدیم ببینیم چقدر از همدیگه شناخت داریم!» «نیریش» بی‌حوصله گفت: «برو بابا دلت خوشه، یعنی می‌خوای بگی خیلی منو می‌شناسی؟» میل گفت: «حدس می‌زنم می‌شناسمت. تو چی؟» نیریش عاشق رو کم‌کنی بود. سر حال آمد و گفت: «باشه، برو قلم و کاغذ بیار ببینیم کی بیشتر اون یکی رو می‌شناسه!»
.
میل شمرده گفت: «بنویس، رنگ مورد علاقه...» نیریش وسط حرفش پرید: «اسم رنگ رو باید دقیق بگی ها! قرمز و خاکستری و صورتی نداریم، باید مشخص کنی جیگری یا آلبالویی یا فیلی یا نوک مدادی یا طوسی، گلبهی یا کالباسی یا...» میل گفت: «چشم! کادوی تولد چی برای هم بگیریم بیشتر خوشحال میشیم...» نیریش دوباره حرفش را قطع کرد و گفت: «یعنی اگر تو بتونی این سوال رو درست جواب بدی همینجا رسما اعلام می‌کنم که باختم! تو این چند سال زندگی مشترک آرزو به دلم موند که اولا یک مناسبتی رو یادت باشه و لازم نباشه هی گوشه و کنایه بزنم و به حلقه انگشت اشاره کنم و ادای پوف کردن شمع دربیارم تا یادت بیاد تولدمه و سالگرد ازدواجمونه، ثانیا یه کادوی به درد بخور و چیزی که من دوست دارم برام بخری، به جز ظرف و رومیزی و مجسمه!» میل خودش را به نشنیدن زد و ادامه داد: «شهری که دوست داریم مسافرت بریم...» نیریش آهی کشید و گفت: «پوف... یادم نمیاد آخرین مسافرتی که بردی منو کی و کجا بود...» فوری ادامه داد: «مسافرت بالای هزار کیلومتر حسابه ها!» میل بی‌توجه گفت: «اسم بچه‌هامون رو چی می‌ذاریم...» نیریش این بار با ذوق گفت: «آخ من عاشق این سوالم! یعنی اگه نتونی اسم‌های دخترونه و پسرونه مورد علاقه من رو حدس بزنی، من می‌دونم و تو!»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> شرط و خواسته تون واسه انتخاب همسر چيه؟ من درجا و با اولين نگاه عاشقش شدم.. عاشق رفتار و نجابت و افتادگي ...
Media Removed
شرط و خواسته تون واسه انتخاب همسر چيه؟ من درجا و با اولين نگاه عاشقش شدم.. عاشق رفتار و نجابت و افتادگي و اصالتش.. انقدري كه بخاطرش تو روي همه وايستادم.. خارج بودنش برام مهم نبود چون پدرم خارج از كشور منتظرم بود.. پولداريشم برام مهم نبود چون چشم و دل سير بودم و حسرت چيزي به دلم نبود.. حرف و نظر كسي ... ➿➿
شرط و خواسته تون واسه انتخاب همسر چيه؟ من درجا و با اولين نگاه عاشقش شدم.. عاشق رفتار و نجابت و افتادگي و اصالتش.. انقدري كه بخاطرش تو روي همه وايستادم.. خارج بودنش برام مهم نبود چون پدرم خارج از كشور منتظرم بود.. پولداريشم برام مهم نبود چون چشم و دل سير بودم و حسرت چيزي به دلم نبود.. حرف و نظر كسي برام مهم نبود چون ميدونستم از ته قلبم كه اون همونيه كه ميتونه خوشبختم كنه.. انگاري براي من آفريده و بهم هديه شده باشه.. تو اين نوزده سالي كه با هميم كم بالا پايين و سختي و پستي بلندي نديديم، اما هرگز قولي رو كه يك روز تابستوني بعد از خوردن دو تا بستني روي چوبهاش نوشتيم فراموش نكرديم.. تا ابد كنار هم موندن و همو خوشبخت كردن.. برام مهم نيست خونه م چيه و مدل ماشينم و نسبت به بقيه اي كه حسادتي بهشون ندارم كجاي راه دنيا وايستادم.. برام مهم نيست آدمها تو سر و دلشون راجع به ما و زندگي ما چي ميگذره، دوستش داشتم، دوستش دارم و دوستش خواهم داشت.. ميدونم تا رسيدن به اهداف مشترك مون راه خيلي طولاني و سختي در پيش داريم ولي از اون مهمتر ميدونم جفت مون سرسختيم و وفادار به هم.. خوشحالم ثمره بودن با هم مون دوتا پسري هستن كه در نجابت و صداقت و پاكيشون شكي نيست.. من از انتخابم راضيم و اميدوارم شما هم هر انتخابي كه ميكنين به خوشبختي و عاقبت بخيري برسين.. بايد بگم دعاي خير پدر و مادرم تو خوشبختيم بي تاثير نبوده و خواهش ميكنم هرگز نگين خوش به حالت چون بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكنين براي رسيدن به جايي كه الان هستيم زحمت كشيديم و اين زحمت و تلاش ربطي به خارج بودن مون نداره.. با صبوري كمكم كرد تا ريشه بگيرم، پخته شم و در كنار خونه داري و بچه داري و غربت و مشكلاتش بتونم يكي از سخت ترين رشته ها رو شروع كنم و بعدشم وارد دنياي ريسرچ شم.. روزهاي طولاني، دو شيفته كار كردن، مسافرتهاي كاري و همراه داشتن مقاله و اپليكيشن و جواب دادن ايميلها و دردسرهاي كاريم هميشه و همه جا هرگز باعث نشدن ازم دلگير شه و انتقاد كنه.. منم با همه وجود و قدرتم پشتش وايستادم و تو كشوري كه زنها حرف اولو ميزنن و به اسم فمينيسم پوست آقايون رو ميكنن جون و دلمو گذاشتم براش.. بياين دست به دست هم بدين و با همه وجود و قدرت براي هم بسازين.. نذارين حرف مردم روحيه تون رو خراب كنه و به خودتون و انتخاب هاتون ايمان بيارين.. پدرم امروز صبح حرف خيلي قشنگي زد؛ تو اوني هستي كه فكر ميكني و هيچكس نميتونه اون ذهنيت رو در تو خراب و يا خدشه دار كنه... دوست تون دارم و منتظر نظرها، خواستگاريها و خوشبختيتون هستم.. #گپ_خودموني_آزاجون
Read more
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر ...
Media Removed
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد: _آقا میشه کمک کنید? پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت: _اهل حال هستی??😈 دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید : _یعنی چی?? پسر خنده ای سرداد و گفت : _هیچی ... تا آخرش بخون لطفا
جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد
. دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
_آقا میشه کمک کنید?
پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
_اهل حال هستی??😈
دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
_یعنی چی??
پسر خنده ای سرداد و گفت :
_هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
_چی??
_من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا
دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...🙈
(از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:
_با من چیکار کردی?
یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:
_هیچ فقط دیگه دختر نیستی.
همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:
_فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته
سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم
_چی??
_خب...خب حالا که همه چی تموم شده
_خب
_خب اینکه...چیزه...یعنی
_بگو دیگه اه
_خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??
بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...
یه لحظه شیطون اومد سراغم:
_فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:
_خانوم میخوای برسونمت??
سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:
_صبر کن وایسا...
از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه. (از زبان حمید)
اولین بار که دیدمش در خونه ی دوستم بود.تا منو دید خودشو جمعوجور کرد.یه سلام کوتاه کرد و رفت.از ا
Read more
. تولدت مبارک بابایی<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f44f"></span><span class="emoji emoji1f49a"></span> . چند وقتی هست که انگار منو یادت رفته ولی من که یادم نمیره تولدته یادم ...
Media Removed
. تولدت مبارک بابایی . چند وقتی هست که انگار منو یادت رفته ولی من که یادم نمیره تولدته یادم نمیره که الان باید ۴۶ ساله میشدی و حواسم هست که هستی این روزا پیشمون . مطمئنم که هستی حتی اگه خودتو نشون ندی و منم قهر کنم باهات🙃 حتی اگه به قدر یه عمرررر دلم تنگ شده باشه واست اون لحظه بیا به یادتم بیا ... .
تولدت مبارک بابایی😍👏💚
.
چند وقتی هست که انگار منو یادت رفته
ولی من که یادم نمیره تولدته
یادم نمیره که الان باید ۴۶ ساله میشدی
و حواسم هست که هستی این روزا پیشمون
.
مطمئنم که هستی
حتی اگه خودتو نشون ندی و منم قهر کنم باهات🙃
حتی اگه به قدر یه عمرررر دلم تنگ شده باشه واست💔
اون لحظه بیا
به یادتم
بیا و برام دعا کن و یه لبخند گرم ...
اینطوری تصورت میکنم😊
.
.
تولدت مبارک مردترین💚💚🤗
.
تولدت مبارک بابا محمدم💚🌹🎉🎀
دعامون کن🙏
.
#الحمدلله_كثيرا
#الحمدلله_علی_کل_حال
#ماشاالله_لاحول_و_لاقوه_الا_باالله_العلی_العظیم
۴ دی ۱۳۹۷
سه شنبه ۱۶:۳۴
Read more
Loading...
واسه مامان نوشتم ؛ - به نظرت ممکنه برنده شم؟ نوشت ؛ - تو همین الانشم برنده ای. همین که الان اونجایی، ...
Media Removed
واسه مامان نوشتم ؛ - به نظرت ممکنه برنده شم؟ نوشت ؛ - تو همین الانشم برنده ای. همین که الان اونجایی، یعنی برنده ای!.. یه لبخندی میاد گوشه لبم، دلم اروم میشه و به این چند روز فکر میکنم. به چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش که انقدر صفحه‌ی #ماکوگرام رو سرچ کرده بودم که نتایج رو ببینم که تاپ سرچ اینستاگرامم شده ... واسه مامان نوشتم ؛ - به نظرت ممکنه برنده شم؟
نوشت ؛
- تو همین الانشم برنده ای. همین که الان اونجایی، یعنی برنده ای!..
یه لبخندی میاد گوشه لبم، دلم اروم میشه و به این چند روز فکر میکنم.
به چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش که انقدر صفحه‌ی #ماکوگرام رو سرچ کرده بودم که نتایج رو ببینم که تاپ سرچ اینستاگرامم شده بود.
به‌ پنج شنبه‌ش که تو اتوبان قزوین-رشت نتایج جشنواره رو دیدم و با دیدن اسم خودم تا میتونستم بالا پایین پریدم و جیغ زدم..
به شنبه‌ای که وقتی دیدم ممکنه نتونم مرخصی بگیرم و همراه شم بغضم گرفت و واسه حسام نوشتم این سفر رو به هر قیمتی میرم، حتی به قیمت بیکار شدنم!.. و‌ وقتی اروم شدم راه چاره پیدا کردم و مرخصیمو گرفتم..
به شب قبل سفر که وقتی داشتم کوله‌مو جلوی چشمای نگرون مامان جمع میگردم دلم مثل سیر وسرکه میجوشید که من کم حرف خجالتی چطوری با ۷۰ نفر ادمی که حتی یه نفرشونم نمیشناسم همسفر بشم...
به دوشنبه که رسیدیم ماکو و توی اتوبوس به سمت منطقه آزاد وقتی قرار شد هرکسی خودشو معرفی کنه، همینطوری که از انتهای اتوبوس رزومه بچه‌ها رو تو سفر و گردشگری میشنیدم، به حسام پیام دادم و نوشتم ؛ حسام، اینا خیلی خفنن. همه‌شون دست کم ۱۰ سال سابقه سفر دارن و‌نصف دنیارو دیدن، من با یه سال سابقه ایرانگردی اینجا چیکار میکنم؟.. به این چند روز که تونستم همه جاهایی که تو لیستم نوشته بودم رو ببینم، با یه عالمه ادم جدید ارتباط برقرار کنم، دوستای خوبی پیدا کنم و کلی تجربه جدید به دست بیارم. با زاویه دیگه‌ای از گردشگری اشنا بشم و مسیر درست تری رو پیدا کنم...
یا به الان، که شب اخر اقامت‌مون تو روستاست، که مسابقه تموم شده، من توی اتاق نشستم و این پست رو مینویسم، صدای بچه‌ها از توی حیاط خونه اقاسهرابی میاد و من به این فکر میکنم که این سفر چقدر منو بزرگ کرد، چقدر بهم اعتماد به نفس داد و چقدر بهم درس داد.
به این فکر میکنم که اگه من هنوز نصف دنیارو نگشتم، تور لیدر نیستم و اطلاعات زیادی هم ندارم، ولی توی این یک سال، تموم تلاشم و کردم که به جایی برسم که تو این لحظه اینجا باشم، که دیده بشم، که فرصت داشته باشم کنار ادمای بزرگی باشم که قبل این سفر، فقط اسمشو‌ن رو‌شنیده بودم، که هم کلام شدن باهاشون، شنیدن تجربه‌هاشون از سفر برام رویای دور و بعیدی بود...💫
من سعی کردم همون صحرای همیشگی باشم. نه خط اضافه‌ای بنویسم و نه کمتری. مرسی ازتون که همراهم بودین، که خوندین نوشته‌هامو و کمک کردین که به اینجا برسم..
مامانم راست میگه، من #برنده ام ❤️ فارغ از هر نتیجه‌ای.
.
#ماکو_نامه_صحرا
#صحرا_میره_سفر
Read more
• خداحافظی<span class="emoji emoji1f44b"></span>🏻. . بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده ...
Media Removed
• خداحافظی🏻. . بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده که همیشه به من لطف داشتن دلم نیومد که بدون خداحافظی برم. واقعیت اینه که تقریبا یک سالی میشه که حس میکنم این فضا دیگه برام اون حس و حال سابق رو نداره.حس میکنم این فضا زیادی بزرگ شده و من کمتر میشناسمش ...
خداحافظی👋🏻.
.
بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده که همیشه به من لطف داشتن دلم نیومد که بدون خداحافظی برم.
واقعیت اینه که تقریبا یک سالی میشه که حس میکنم این فضا دیگه برام اون حس و حال سابق رو نداره.حس میکنم این فضا زیادی بزرگ شده و من کمتر میشناسمش .یه زمانی فکر میکردم اینجا برام خیلی آشنا و صمیمیه اما راستش الان دیگه اینطور نیست.شایدم درسهایی که از اینستا گرام باید بگیرم رو گرفتم و وقتشه برم دنبال زندگی که اون بیرون همه مون رو صدا میزنه و روزهایی که منتظرن واقعی ساخته بشن نه مجازی.
.
مطمئنم دلم برای خیلی چیزاش تنگ میشه و شاید باعث بشه زودتر از چیزی که انتظار دارم به محیطش برگردم.نمیدونم. فعلا فقط میخوام خودمو امتحان کنم.
.
قبل رفتن فقط دلم خواست عذرخواهی کنم از هرکسی که سر بحثی یا معرفی یا تبلیغی حقی ازش ضایع کردم.حلال بفرمایید.🙏🏻
.
.
امیدوارم همه تون همیشه خوب و خوش و با کتاب باشین.(یادتون نره هرجا که ممکنه یه کوچولو معطل بشین کتاب همراهتون باشه)به امید دیدار 🙋🏼‍♀️
.
.
.
چند ساعتی که این پست هست تا اگر میخواین پست های کتابی اخر رو اسکرین شات بگیرید.
.
.
عکس برای تابستون ۹۴
امروز:هشت بهار ۹۷.
.
.
.
پ.ن:بچه ها فقط این پست رو نوشتم که خداحافظی کنم و رفتنم شبه ایجاد نکنه .(یاد سکانس سمیه نرو افتادم الان😂)میترسم نتونم جوابگو محبتتاتون تو دایرکت باشم مرسی که انقد خوبین🙏🏻❤️
Read more
يه زماني ، سالهاي خيلي دور نگاهم به اماكن مذهبي يه جور ديگه بود. خيلي متفاوت با امروز. ولي خوب يا بد، ...
Media Removed
يه زماني ، سالهاي خيلي دور نگاهم به اماكن مذهبي يه جور ديگه بود. خيلي متفاوت با امروز. ولي خوب يا بد، سالهاست كه مقبره امامزاده فلان و حرم ِمطهرِ!امام بيسار، برام اون شكلي رو كه از بچگي ها داشتن نداره و اين تصور ذهنيم منقضي شده كه مثلا اگر توي يه مكان خاص دعا كنم، به گوش خدا رساتر شنيده ميشه! چندوقتي ... يه زماني ، سالهاي خيلي دور نگاهم به اماكن مذهبي يه جور ديگه بود. خيلي متفاوت با امروز. ولي خوب يا بد، سالهاست كه مقبره امامزاده فلان و حرم ِمطهرِ!امام بيسار، برام اون شكلي رو كه از بچگي ها داشتن نداره و اين تصور ذهنيم منقضي شده كه مثلا اگر توي يه مكان خاص دعا كنم، به گوش خدا رساتر شنيده ميشه!
چندوقتي بود كه مامان بهم ميگفت دلم ميخواد برم امامزاده صالح.يادم نميامد خودم ،اخرين بار كي امامزاده صالح بودم در صورتيكه هفته اي سه بار بخاطر كلاس پيلاتسم از تجريش رد ميشم.
بالاخره پريشب، قرارشد بريم .
با هم رفتيم تو و من يه گوشه نشستم و اون رفت سمت ضريح.همينجوري نشسته بودم و خيره شده بودم به سقف و صداي مويه هاي يواش خانومي توي گوشم پيچيده بود و فقط كلمهء"خدايا..." رو تشخيص ميدادم.
مامان به هواي من، خيلي زود اومد كه بريم.
ايستادم و دوباره چشمم افتاد به سقف. انگار آدميزاد يه چيزايي توش شرطي شدند و من اينبار توي خيره شدنم به سقف ِآينه اي ، پاهام چندلحظه اي قفل شد و توي دلم نجات ِ اونها رو خواستم از خدا. كه برگردند.
يه وقتها ميدوني يه چيزهايي، يه خواسته هايي محاله. ولي دلت اون جمله كليشه اي "هيچي محال نيست" رو ميخواد باور كنه.
دلم غصه داره از حجم اينهمه تلخي ها. از اينهمه بهانه هاي حاضر و آماده و به وفور واسه شكستن بغض هامون ...
شايد به قول مريم جان ِسميع زادگان ، اين است حاصل ِ يك عمر مرگ برگفتن هاي ما ...
Read more
‎See translation in the comment • ‎این عکس رو اواخر فروردین 86 وقتی برای اولین بار به شیراز سفر کرده ...
Media Removed
‎See translation in the comment • ‎این عکس رو اواخر فروردین 86 وقتی برای اولین بار به شیراز سفر کرده بودم گرفتم. تازه وارد باغ دلگشا شده بودم که بارون تندی شروع به باریدن کرد. با همون سرعتی که میدویدم تا یه جایی پیدا کنم که خیس نشم از کنار این آقایون نازنین عبور کردم. ازشون که رد شدم، دلم نیومد از این ... ‎See translation in the comment •
‎این عکس رو اواخر فروردین 86 وقتی برای اولین بار به شیراز سفر کرده بودم گرفتم. تازه وارد باغ دلگشا شده بودم که بارون تندی شروع به باریدن کرد. با همون سرعتی که میدویدم تا یه جایی پیدا کنم که خیس نشم از کنار این آقایون نازنین عبور کردم. ازشون که رد شدم، دلم نیومد از این منظره عکسی نداشته باشم تا بتونم همیشه با دیدنش به یاد بیارم اون صحنه رو. برگشتم و با کلی خجالت ازشون خواستم اجازه بدن که این عکس رو ثبت کنم. اون ها هم با روی خوش و ذوق قبول کردن و به من و دوربینم یه لبخند هدیه دادن که حاصلش شد این عکس( یه چیزیم باید بگم، قدیم ها یک عکس که می گرفتم راضی بودم اما الان ۳۰۰ تا عکس می گیرم و هیچ کدوم چنگی به دلم نمی زنن) .
‎این عکس برام خیلی عزیز و یکی از بهترین عکسایی که تا به حال گرفتم. امیدوارم هر 5 نفرشون هر جا که هستن سالم و شاد باشن.
‎این عکس یکی از بزرگترین ثروت ها و دارایی های زندگیم رو که دوست و دوستی هست به من یادآوری میکنه. اگه شما هم یکی از دوستای من هستین مطمعنا میدونین که چقدر برام عزیزید و چقدر خدارو شکرمی کنم برای داشتن تک تکتون. امروز چون روز بین المللی دوستی هستش تصمیم گرفتم این عکس رو باهاتون شِیر کنم و بگم که بی نهایت دوستتون دارم و قدر وجودتون رو تو زندگیم می دونم و ممنونم برای همه ی محبت هایی که همیشه به من داشتین. امیدوارم اگه روزی به این سن رسیدم هنوز تک تکتون رو کنارم داشته باشم، دورِ هم جمع شیم، با هم کیف کنیم، گل بگیم و گل بشنویم. از کجا معلوم شاید یه جوونی هم از کنار ما هم رد شد و یه همچین عکسی ازمون گرفت.
Read more
. Happy photographer's day! لطفاً اگه وقت دارید بخونید و نظرتون رو بنویسید. با تاخیر، روز جهانی ...
Media Removed
. Happy photographer's day! لطفاً اگه وقت دارید بخونید و نظرتون رو بنویسید. با تاخیر، روز جهانی عکاس رو به دوستای عکاسم که روی عکس تگ کردم و به همه کسایی که به عکس گرفتن علاقه دارن تبریک میگم. الان قیمت تجهیزات عکاسی به شدت مثل همه چیزهای دیگه گرون شده. بدنه (منظور دوربین DSLR بدون لنز هست) ... .
Happy photographer's day!

لطفاً اگه وقت دارید بخونید و نظرتون رو بنویسید.

با تاخیر، روز جهانی عکاس رو به دوستای عکاسم که روی عکس تگ کردم و به همه کسایی که به عکس گرفتن علاقه دارن تبریک میگم.
الان قیمت تجهیزات عکاسی به شدت مثل همه چیزهای دیگه گرون شده. بدنه (منظور دوربین DSLR بدون لنز هست) دوربین Canon 5D Mark IV که برای عکاسی فیلمبرداری در دفتر سایتمون zoomit.ir استفاده می‌کنیم از ۱۱ میلیون به ۲۶ میلیون رسیده! من یه پراید خریدم ۲۷ میلیون!
و لنزها هم بسیار گرون ‌تر ...
امیدوارم تجهیزات کنونی که همکاران من دارن، دچار سرقت، آسیب و خرابی نشه چون تعمیر و تهیه جدیدش بسیار سخته ... شاید برای خیلی از ما غیر ممکن.
به عنوان یک عکاس شهری و گردشگری من امیدوارم که باز هم امید و درآمد متوسط جامعه ما بهتر بشه تا سفر مجددا به سبد خرید مردم ما برگرده. چه سفر به همین شهر ری و برج طغرل خودمون و چه سفرهای خارجی به دور دنیا. مردم ما لایق بهترین‌ها هستن. امیدوارم اوضاع اقتصادی بهتر بشه و ثبات پیدا کنه.

از همه کسایی که وقت می‌ذارن و پست‌ها رو می‌بینن و عکس‌های من رو، تشکر می‌کنم. امیدوارم وقت داشته باشید گاهی برای من نظرتون رو هم بنویسید.

الان دلم میخواد یه جمله برام زیر این پست درباره خودم و کارم بنویسید.
دوستتون دارم. علیرضا 💜⁦❤️⁩⁦❤️⁩💜
.
عکس از دوست هنرمندم @alirezakordi1
Read more
سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید ...
Media Removed
سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید یکی با یکی آشنا شده تا ته و توی قضیه رو در نمی آورد آروم نمی نشست. این خیلی ربطی هم به فضولی نداشت، فقط کیف می کرد بشینی براش از روابط عاشقانه خودت و بقیه تعریف کنی. بعد طوری چشم هاش از خوشحالی برق می زند انگار ... سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید یکی با یکی آشنا شده تا ته و توی قضیه رو در نمی آورد آروم نمی نشست. این خیلی ربطی هم به فضولی نداشت، فقط کیف می کرد بشینی براش از روابط عاشقانه خودت و بقیه تعریف کنی. بعد طوری چشم هاش از خوشحالی برق می زند انگار خودش همون لحظه عاشق شده. البته نامبرده از بر و روی خدادادی بی بهره نبود اما تا جایی که خبر داشتم سال‌ها بود تنها زندگی می کرد. من و یکی دو نفر دیگه از رفقای قدیمی گاهی موردهایی رو برای آشنایی بهش معرفی کرده بودیم ولی نمی‌دونم چی می‌شد که هیچ وقت جور نمی شد و یه ایرادی توی طرف پیدا می کرد و کار توی همون ملاقات تموم می‌شد. همیشه برام سوال بود که چرا این جوریه و بعضی از آدم ها این قدر تنها می‌مونن تا این که در یک مکاشفه‌ی معنوی وقتی داشتم به ترانه‌ی برادر حسن شماعی زاده گوش می‌کردم نور حقیقت بر دلم تابید. اون جایی که می فرماد: ((اخ چقدر قشنگه از عشق تو دیونه شدن
تو می یای تموم می شه هر چی غمه
زنده باد هر کی هنوز یه عاشقه)) فهمیدم عشق در نگاه خیلی از آدم ها بهشت زیبایی ست که همیشه در آینده ای نامعلوم قرار داره. معشوقی که یه روز می یاد و همه ی غم‌ها تموم می شه. یعنی عشق بیشتر چیزی امید بخشه تا واقعیتی ملموس و تجربی. بعد برادر شماعی زاده می فرماد: ((انگار از یه معبد عشق قدیمی تو می یای
از یه شعر عاشقونه صمیمی تو می یای
از تو پرواز پرستو های عاشق تو می یای
از رو گلبرگ های معصوم شقایق)) بعد فهمیدم عشق در این نگاه یه جور قدرت پاک کنندگی قوی هم داره. مثل صابونی آنتی باکتریال یا آیینی مقدس در معبدی قدیمی که همه ناپاکی های وجود آدم رو تطهیر می کنه، مثه بخشایش یا آیین توبه! اما مگه ما چه گناهی کردیم که باید واسه اش توبه کنیم؟ دوباره به ترانه رجوع کردم که می فرماد: ((باز یه روز دستای گرمت رو به دستام برسون
با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسازم
می دونم باز یه روزی تموم می شه فاصله مون)) و دیدم چیزی که انتظار داریم عشق از وجودمون پاک کنه احساس درد و تنهایی ست. عشق آتشی ست که باهاش جنگل خشک همه ناکامی های گذشته رو می سوزونیم و از نو متولد می شیم. مرهمی ست بر درد همه ی آرزوهای برباد رفته، اندوه و حسرت همه‌ی کارهای نکرده و گاهی نقابی ست برای فراموش کرد یا پنهان کردن همه ی حقارت هایی که خودمون یا دیگران به ما تحمیل کردن. برای همین به معبد عشق نیاز داریم که جان خسته و زخمی و رنجورمون رو تطهیر کنه و قدرتی دوباره به قلب مون بده. اما چقدر عجیبه که ادامه درکامنت
Read more
شرح زایمان از زبان سولماز:توی بیست و یک هفته بودم که اولین جلسهء کلاس تئوری رو با خانم ثنایی شروع کردم و از اونجا که خیلی شاگرد خوبی هستم همه رو حفظم و تغذیه رو کامل رعایت میکردم و استخر میرفتیم با بقیه دخترا و خانم ثنایی ....... خیلی خوشحال کله سحه شش صبح روز دوشنبه شانزدهم بهمن بیدار شدم هوس املت ... شرح زایمان از زبان سولماز:توی بیست و یک هفته بودم که اولین جلسهء کلاس تئوری رو با خانم ثنایی شروع کردم و از اونجا که خیلی شاگرد خوبی هستم همه رو حفظم و تغذیه رو کامل رعایت میکردم 😋 و استخر میرفتیم با بقیه دخترا و خانم ثنایی .......
خیلی خوشحال کله سحه شش صبح روز دوشنبه شانزدهم بهمن بیدار شدم هوس املت با روغن محلی کردم 😁 رفتم دستشویی شوء زایمان داشتم ساعت نه صبح رفتم پیش دکتر قاسمی و معاینه و دو سانت باز و نرم و نازک و برگشتم و ناهار جاتون خالی یه پرس کوبیده و چندتا تیکه جوجه خوردم و کم کم حس کردم گل باقالی تکون نمیخوره و همش پد بهداشتیم خیس میشه🤔 ... دوباره ساعت شش عصر رفتم پیش دکتر قاسمی و معاینه و.... گفتن کیسه آب پاره شده امشب بستری میشی
کلی کیف کردم و برگشتم خونه و ورزش روی توپ و دوش آب گرم کمکم کرد دردام کم بشه تا ده که راه افتادیم سمت بیمارستان و رفتم بلوک زایمان ولی تنها بودم هنوز مطهره و مهشید نرسیده بودن که کم کم مهشید اومد یکم آروم شدم بعد مطهره اومد خیلی خوب بود چون میدیدم تنها من نیستم که درد دارم و منتظرم . خلاصه خانم ثنایی که اومد داغ دلم تازه شد و از همون اول گفتم شکر خوردم تاااااااا دیگه رفتم روی توپ و همسری کمرمو کلی مالید و بعد خانم سلیمی عزیز هم کتف هام رو میمالید دیگه رفتم روی تخت حالت سجده شد و بازم ماساژ و ساعت 12دکتر قاسمی اومد 😊 داغ دلم خیلی تازه تر شد و شروع کردم کولی بازی درآوردن که خانم ثنایی گفت روند باز شدنه دهانهء رحم ات تنده وگرنه اینجوری داد نمیزدی و ساعت دوازده و نیم دکتر قاسمی معاینم کرد و یدفه گفت هشت سانت وای آفرین زیردستم شدی نه سانت😍 و فوری وسایلو آوردن و همونجا گفت تا یک و نیم بامداد پسری توی بغلمه و واقعا با تمام خستگی و سرماخوردگی و اون موقع شب و..... خانم سلیمی خانم ثنایی و دکتر قاسمی واقعا مادرانه برام وقت گذاشتن و بعد از کلی داد و جیغ و انقباض یک ساعته تمام زور زدنای منو نگاه کردن و تشویقم کردن ولی قشنگ معلوم بود خانم ثنایی دلش میخواد همونجا یه جلسه کلاس برام بذاره و زور و تنفس هنگام زایمان رو بگه بهم😂 دست خانم ثنایی رو کبود کرده بودم از بس توی زورا محکم فشار داده بودم و بالاخره با آخرین زور بدونه پارگی فسقلی اومد بیرون و تمام دردا یدفه تموم شدن و اونجا تمامه دنیا مال من شد ❤️🤱
#فاطمه_ثنایی #مادر #مادرشدن #مادری #عشق مادری
#مهرمادری #pregnancy #midwifery #dulla #birth #pregnanyworkout #woman #womanhealth
#ماما_همراه #کلاس #کلاس_بارداری #زایمان #زایمان_فیزیولوژیک #ورزش_بارداری #بارداری #طب_سنتی #کاهش_درد #استخر #
Read more
قدیما شبا که دلم میگرفت مینوشتم کپشنای بلند و طولانی ، بعد از یه تایمی که مثلا یکم بزرگتر شدم یه سری کارا ...
Media Removed
قدیما شبا که دلم میگرفت مینوشتم کپشنای بلند و طولانی ، بعد از یه تایمی که مثلا یکم بزرگتر شدم یه سری کارا رو دیگه نکردم مثلا دیگه ننوشتم یادم میاد خیلی قبل تر ها مینوشتم اصلا دست به نوشتنم از خوب بود ولی کم کم ننوشتم ننوشتم تا روزی که اصلا چیزی برای نوشتن نداشتم، همیشه ادم صمیمی و راحتی بودم خارج از قیافه ... قدیما شبا که دلم میگرفت مینوشتم کپشنای بلند و طولانی ، بعد از یه تایمی که مثلا یکم بزرگتر شدم یه سری کارا رو دیگه نکردم مثلا دیگه ننوشتم یادم میاد خیلی قبل تر ها مینوشتم اصلا دست به نوشتنم از خوب بود ولی کم کم ننوشتم ننوشتم تا روزی که اصلا چیزی برای نوشتن نداشتم، همیشه ادم صمیمی و راحتی بودم خارج از قیافه و این داستانا نه حتی به دوستای خودم بلکه با همه میدونن دیگه ولی خیلیا بم گفته بودن تو نگاه اول ادم نچسبی بودی :)) ولی چناشون الان دوستای صمیمم هستن ، (اگه تا اینجا خوندین بگم قرار نیست به جای خاصی برسه :)) گفتم دنبال داستان نباشی همین جوری دارم مینویسم) خلاصه همیشه به پول برام مهم بوده و تا الان برای رسیدن به دلخواهم خدایی خیلی تلاش کردم با این تو این مملکت این روش یعنی خلاف جهت اب حرکت کردن و خدا رو شکر دولت تو بگا دادن وضع نه تنها من بلکه تمام مردم کم نزاشته و خدا رو شکر انگار قرارم نیست کم بزاره ، ولی باید تلاش کرد دیگه ، ولی تو این کارم با ادمای خفنی اشنا شدم و از این بابت واقعا خوشحالم ، بدی من خجالتی بودنمه این داستان خیلی تا حالا بم ضربه زده و میدونم بازم میزنه :)) ولی واقعا یه سری چیزا دست ادم نیست ، همیشه از اموزش دادن خوشم میومده ولی یه سری ادم گاگول البته ببخشیدا به پستم خوردن که از یاد دادن چیزا به دیگران البته نه هرکسی خود داری کردم :)) از چاق بودنم ناراحتم البته شیکن دارم فقط کلی، قبلا شاید باورش سخت باشه وقتی اسکیت حرفه ای کار میکردم ارزو داشتم یکم فقط یکم چاق بشم و بعد پیش خودم گفتم کاش یه چیز دیگه از خدا میخواستم :)) و هیچ وقت نمیخوام برگردم به عقب یا چیزی رو به نظرم اشتباه کرده باشم که درستش کنم اخه همیشه به این که زندگی در جریانه اعتقاد داشتم و مشتاقانه منتظر ایندم ، من هر ازگاهی برمیگردم اخر پیجم شروع میکنم کامنتا رو خوندن تنها جایی که توش برمیگردم به عقب و نگاه میکنن اینجاس و گالری عکسام که خدایی یکی از کارای باحاله ، تفریح من گوشیم نیست بیشتر سرم رو گرم کارم میکنم یا میرم بیرون یا فیلم میبینم یا عکاسی میکنم و یا میتابم این کافه او کافه ، ولی متاسفانه از قدیم خیلی کم تر کتاب میخونم باید دوباره شروع کنم، یه بدی دیگه هم که دارم خیلی تیکه میندازم البته نه تیکه ی زشت دوستام میدونن چی میگم این هم عادت شده :)) ولی باعث شادی یه جمعی میشه :)) کسی رو خراب نمیکنم از خراب کردن دیگران متنفرم حتی اگه فقط شاهد همچین چیزی هم باشم ناراحت میشم ، اگه ناراحت باشم قابل تشخیصه و مدتش هم دست من نیست خودم بعد یه تایمی خوب میشم ،اهه دیگه اخرشه نمیتونم تایپ کنم
Read more
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود ...
Media Removed
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه واسه خونه ی مصیب ... وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا
واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه
واسه خونه ی مصیب عمه بتول عمو حاجی عمو عباس
واسه تشتک محله ی بالا واسه قالیخونه واسه شرابه واسه ی همه ی چیزایی که باتو برام زیباتر بود
واسه دعواهامون واسه آشتی هامون واسه ی دست به یکی کردنامون
تو قدیمی ترین رفیق من بودی من و تو باهم رویاهامونو ساختیم تو رویاهامون شعر بود موسیقی بود تئاتر بود اما دوری نبود اما ناکامی نبود
قرار نبود یکیمون برسه و اون یکی نه
من میدونم توو فکر تو چی میگذره من خلاقیت تورو دیدم از همون بچگی وقتی تو تنها کسی بودی که تو جمع شش نفره ی ما زودتر از همه جای آجیلای شب عیدو پیدا می کردی
حالام هفت روز از عید گذشته دوباره به ما کمک کن بهروز
من همه چیز رو گم کردم من شادی هامو گم کردم هرچی میگردم آقابزرگ و جوجو و ننه و بابا رو پیدا نمی کنم
حتما دلیلی داره که تو شب هفتم عید به دنیا اومدی
من میدونم دلیلش چیه
بهار
شادی
باهم بودن
هفت
عدد تکامل
جمعه
تعطیلی
بهار و هفتم
یعنی حلقه ی وصل
حلقه ی وصل ما همه .
.
.
آخ داشت یادم می رفت بهروز
تولدت مبارک
پیرتر شدی اما خوشحالم که برادری و رفاقتمون هم پیرتر شده
.
.
.
راستی یه چیزی روز اول بهار هم تولد پاییز خونه ی ما بود به پاییز هم تبریک میگم یه پست طوفانی بهش بدهکارم باشه به موقعش .
.
.
#تولدت_مبارک_بهروز_جان
#هفتم_عید
#بهروز_رحیمی
#تولدت_مبارک_پاییز_جان
#اول_فروردین
#بازم_هوامو_داشته_باش_و
#کودکی
#شادی_اموات_صلوات
#مهدی_رحیمی_زمستان
Read more
. دلم الان فقط يه چي ميخواد اونم اينکه باشم #مشهد باشم حرم امام رضا،جايي که سال پيش تو اين لحظه هاي ناب ...
Media Removed
. دلم الان فقط يه چي ميخواد اونم اينکه باشم #مشهد باشم حرم امام رضا،جايي که سال پيش تو اين لحظه هاي ناب اونجا بودم. امشب پره احساسم که بايد به يه نوعي لبريزش کنم.متاسفاه دفتر #خاطراتم به شکله مشکوکي ناپديد شده و من دارم از غصه ميميرم. الان.وقتش بود تا خودمو به گذشتم وصل کنم به تموم #آرزوهام به تموم ... .
دلم الان فقط يه چي ميخواد اونم اينکه باشم #مشهد باشم حرم امام رضا،جايي که سال پيش تو اين لحظه هاي ناب اونجا بودم.
امشب پره احساسم که بايد به يه نوعي لبريزش کنم.متاسفاه دفتر #خاطراتم به شکله مشکوکي ناپديد شده و من دارم از غصه ميميرم.
الان.وقتش بود تا خودمو به گذشتم وصل کنم به تموم #آرزوهام به تموم خواسته هايه کوچيکو بزرگم که تو دفترم نوشته بودم.
#امشب دلم پر کشيده سمت حرم امام رضا.
دلم #آسمون گسترده اونجا رو ميخواد دلم حس و حال اونجا رو ميخواد همين..... خدايا تو کتاب #زندگيم شدم يه پاورقي،پاورقي که هيچ اهميتي ندارم.
پ.ن.برام خيلي #دعا کنين.
Read more
از صبح بدو بدو و پشت هم کار و جلسه بود. فهمیدم تو ماه آینده دو تا سفر دیگه کاری دارم، گیج شدم. گیج این همه ...
Media Removed
از صبح بدو بدو و پشت هم کار و جلسه بود. فهمیدم تو ماه آینده دو تا سفر دیگه کاری دارم، گیج شدم. گیج این همه فشردگی کارها روی هم. ساعت ۵/۵ بعد از طهر زدم بیرون. حین رانندگی تلفنی با دوست قدیمی حرف زدم. رفتم گوشت چرخ کرده بخرم برای شام. ۶ رسیدم خونه، سریع با لباس بیرون رفتم آشپزخونه مشغول پختن شام شم. در ... از صبح بدو بدو و پشت هم کار و جلسه بود.
فهمیدم تو ماه آینده دو تا سفر دیگه کاری دارم، گیج شدم. گیج این همه فشردگی کارها روی هم.
ساعت ۵/۵ بعد از طهر زدم بیرون.
حین رانندگی تلفنی با دوست قدیمی حرف زدم.
رفتم گوشت چرخ کرده بخرم برای شام.
۶ رسیدم خونه،
سریع با لباس بیرون رفتم آشپزخونه مشغول پختن شام شم.
در ماشین ظرفشویی رو که باز کردم که ظرف های شسته شده رو دربیارم. دیدم قرص ماشین سر و مر گنده سر جاشه و ظرف ها شسته نشده و من موندم و کلی ظرف کثیف تو ماشین و تو سینک ظرفشویی.
اومدم با دست ظرف ها رو بشورم که نمیدونم چی شد، آب زد بالا و کلا داستان سوراخ شدن لوله و این حرف ها.
دیدم با این اوصاف نمیشه شام درست کرد!
به علی تلفن زدم شام یا بخر، یا همون نون پنیر همیشگی!
تا علی بیاد، رفتم تو پیج نجمه جون، سوال های لایو امشب( به وقت ایران) رو آماده کنم که علی میاد نون پنیرمون رو بخوریم و حداقل یه ساعتی باهم صحبت کنیم. علی اومد، با یه بغل کار با خودش که باید فردا تحویل بده و مقداری خرید.
خریدها رو جا دادم تو یخچال.
تلفن زدیم صاحبخونه که لوله سینک خرابه!
حالا نمیدونیم اصلا کی خونه هستیم که بگیم بیان درست کنند.
قوز بالاقوز
جفتمون حال نون پنیر خوردن هم دیگه نداشتیم.
گفتم علی دلم تنگ شده. بیا حرف برنیم.
گفت فردا موقع دویدن
الان یک ماهی میشه علی قراره برام پیتزای مورد علاقه ام رو درست کنه. قسمت نمیشه.
فردا صبح به وقت اینجا، بعد از لایو با نجمه جون، یکی از مهمترین جلسه های کاری امسال رو دارم.
علی گفت لایو رو کنسل کن خب! گفتم بعد از لایو انرژیم بیشتره.
به دوست هام مسیج دادم آخر هفته ببینمتون.با دلخوشی های کوچیک آخر هفته ای، این روزهای تابستون رو سر میکنیم.
شما چه خبر؟
من دارم میرم تا موقع خواب آشپزخونه منفجر شده رو تمیز کنم.
سوال خاص دیگه ای از نجمه جون نداشتید؟
Read more
. امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش . فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا فاطمیه ...
Media Removed
. امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش . فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا فاطمیه وقتی داشتی پرپر میزدی برای #حضرت_زهرا اگر ازت پرسیدن چرا اینجوری میکنی؟ بگو #همسر_علی رو زدن.علی، همسر علی اند ایشون تو میدونی علی کیه؟ ببین وضع #فاطمیه ات فرق میکنه یا نه علی رو ... .
امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش
.
فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا
فاطمیه وقتی داشتی پرپر میزدی برای #حضرت_زهرا
اگر ازت پرسیدن چرا اینجوری میکنی؟
بگو #همسر_علی رو زدن.علی، همسر علی اند ایشون
تو میدونی علی کیه؟
ببین وضع #فاطمیه ات فرق میکنه یا نه
علی رو #محور_قلبتون قرار بدید یک جورهایی
آخه فرق میکنه امیرالمؤمنین
من این رو دارم بهت میگم که دلت یک موقع غفلت نکنه ها.
ببینید اولیا خدا رو عموما باید دوست داشت ولی من دارم عرض میکنم به شما
آن کسی که در مقامی ویژه قرار داره خود علی ابن ابی طالبه
که در قلب تو باید جایگاه ویژه داشته باشه.
قلبت رو امروز بده دست آقا بگو آقا درستش کن،بسازش برام، بهم برگردون
میترسیدند قدیمی ها اگر میدیدند بچه شان نسبت به علی ابن ابی طالبه آن ارادت و شوریدگی و دیوانگی ای رو که باید داشته باشد ندارد
رفت نزد #امیرالمؤمنین گفت
اقا جون من اونجوری که شما رو دوست دارم و اونجوری که دوست دارم بچه ام شما رو دوست داشته باشد اونجوری نیست ها چی کار کنم؟ آقا فرمودند: عیبی ندارد پسرت رو بیار درستش میکنم
پسرش رو برد پیش امیرالم ؤمنین علی علیه السلام
آقا پسر رو صدا زد به چشمهاش یک نگاه کرد ببینمت پسر
آخ قربون چشمهات برم اقا جان
که به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار افتاب کند
پسره یک نگاه به چشمهای امیرالمؤمنین کرد نمیدونم چی کار کردند امیرالمؤنین باهاش
بعد به پدره فرمود برو درست شد
درست شد؟خراب شد، درست بود داشت زندگی اش رو میکرد
گفت آقاجون چی کار کردی؟چی شد؟
فرمود ببر دیگه درست شد
اومدن خونه سفره ی طعام پهن بود
#مادر گفت بیا غذا بخور
دیدن یک گوشه نشسته زانو بغل گرفته
پدره گفت: پسر پاشو بیا غذاتو بخور
گفت: بابا #دلم_تنگ_شده برای اون آقا
میشه من یک بار دیگه برم اون آقا رو ببینم؟
یا علی دل این بچه ها رو همین امروز خراب کن.
اینجوریه علی ابن ابی طالب محروم نمونی یک وقتی محروم نمونی یک وقتی
ان شاء الله اگر دلمون از سنگه از سنگهای خانه ی کعبه باشه که به احترام مادر مولا شکافته شد. هنوز علی به دنیا نیامده مردم
دیوانه میکنه علی همه رو
والله به خدا ما رو دیوانه نکرده باشه ماها عاقل نیستیم نه آدم نیستیم
اصلا دیوانه کنندست محبت #علی
برو از خودش محبت رو بگیر
مولا در بین #ائمه جایگاه ویژه ای داره در قلب تو هم باید جایگاه ویژه ای داشته باشه
با ذکر مصیبت حسین علیه السلام اگر به این خانواده نزدیک شده ای
با ذکر مصیبت #حسین اگر آتش گرفته ست دلت و وجودت
حسین دست تو را میگیرد به در خانه بابایش علی میبرد
.
#استاد_پناهیان .
Read more
خیلی جالب بود ؛ امروز (یه روز سردی بود ) از خونه اومدم بیرون و با این که زمان کمی داشتم رفتم برای انجام ...
Media Removed
خیلی جالب بود ؛ امروز (یه روز سردی بود ) از خونه اومدم بیرون و با این که زمان کمی داشتم رفتم برای انجام یک کار خوب خیلی کوچیک ، در حین انجام کار خوب قبلی فرصت انجام کار خوب بعدی به ارومی‌برام پیش اومد ، مردی که ماشین خانومش پنچر شده بود و داشت تو سرمای صبح با ماشین ور میرفت ازش پرسیدم چی شده فقط پنچره ؟ و با ... خیلی جالب بود ؛ امروز (یه روز سردی بود ) از خونه اومدم بیرون و با این که زمان کمی داشتم رفتم برای انجام یک کار خوب خیلی کوچیک ،
در حین انجام کار خوب قبلی فرصت انجام کار خوب بعدی به ارومی‌برام پیش اومد ، مردی که ماشین خانومش پنچر شده بود و داشت تو سرمای صبح با ماشین ور میرفت ازش پرسیدم چی شده فقط پنچره ؟ و با مظلومی گفت اره ، خیلی هم حال نداشت تو صحبتاش فهمیدم سرما هم خورده ، گفت راستی شما اچر چرخ داری !؟ گفتم اره بدون این که فکر کنم ، !!!اما همینطور که اچار رو خارج میکرم ار صندوق عقب یادم اومد دیرم شده و باید سرعتی عمل کنم ، دیدم چی ازین بهتر گفتم اجازه بدین من کمک تون کنم ، خیلی سریع تر از اونچیزی که خودش و خودم امنتظار داشتم پنچری گرفته شد و تموم ، اما وقتی که داشتم میرفتم گفت اقا : خیلی ممنون کمک کردی
گفتم خواهش میکنم کار نکردم ، تو دلمم ادامش گفتم : اچار من فقط ابزار منه و منم ابزارم که هم میتونم ابزار خدا باشم و هم ابزار شیطون .

به نظرم ما هممون در لحظه های مختلف ابزار های مختلفیم که میتونیم یه کارایی ((حتی با یه احوال پرسی ۵ دقیقه ای به بهانه های مختلف )) بکنیم که باید قبلش خواسته باشیم از خدا : دعا کنیم که ایشالا بتونیم ابزار خدمت به مردم باشیم ، به هر طریقی ((چه بهتر که بهترین و پیشرفته ترین ابزار باشیم ، )). فکر ، مشورت ، مادی کاری ، روحی ، اخلاقی و ... به نظرم تلخ ترین چیز تو دنیا اینه که ادم الکی بمیره !یعنی هیچ صحبتی نکنه
دلم به دنبال خوبی و خوب بودن خوشه
که به اخرین نقطه برسیم ایشالا...🙂😉
Read more
. به چينش رويا گونه احساسي كه سااال ها سوار بر افكار روشن ات تا اينجاي ماجرا اومده بودند.. . چه حس ...
Media Removed
. به چينش رويا گونه احساسي كه سااال ها سوار بر افكار روشن ات تا اينجاي ماجرا اومده بودند.. . چه حس خفنيه! كه عروس داماد باشي و بعد يه نفر براي عكستون بنويسه :)).... عجيبه.. اين كه براي هر دو نفري يه ماجراي جديدِ رويا گونه دارم توي فكرمو مينويسم ، مينويسم و اين منحصر به فرد ترين بخشِ زندگي منه.. از ... .
به چينش رويا گونه احساسي كه سااال ها سوار بر افكار روشن ات تا اينجاي ماجرا اومده بودند..
.
چه حس خفنيه! كه عروس داماد باشي و بعد يه نفر براي عكستون بنويسه :))....
عجيبه.. اين كه براي هر دو نفري يه ماجراي جديدِ رويا گونه دارم توي فكرمو مينويسم ، مينويسم و اين منحصر به فرد ترين بخشِ زندگي منه..
از روزي كه يادم مياد درگير اين ماجرا بودم ، اون اوايل بلاگ داشتيم و از جرياناتِ جالب مدرسه مينوشتم تاااا وقتي كه فيسبوك ظاهر و پررنگ شد..
فوق العاده شده بود اين اتفاق اشنايي با خودِ خودِ خودم كه ميتونستم ساعت ها وقت بذارم و بنويسم اون چيزي كه توي فكرم داشت به واقعيت تبديل ميشد..
هنوزم همينه!
حالا يكم جدي تر پيگيري ميكنم ، هر يك ماه ، يك روز وقتِ شسته رفته ميذارم و دقيق مينويسم هر آنچه دستاورد ِ شيرينِ خوووبِ ماه گذشته م بوده .. :)
و هر سال ، هر بار بهار..
نوشته هايي كه مجموعِ حال و احوال روز هاي نابِ جواني بوده و هست و ميمونه چون بايده اينجاي ماجرا..
يكم شخصي سازي تر ، نوشته ها براي هر عكسه اينجا كه از ته دلم مينويسم براي هر عروس و دامادِ ماهي كه اومدن و شدن منشا شادماني ما..
شايد باورت نشه ولي من اون موقعي كه دارم عكس رو ميگيرم به اين فكر ميكنم كه چقدر رويا گونه بوده تك تم دقيقه هاي اين دو نفر..
چقدر جالبه كه چرخيده چرخيده دنيا و من ، امروز ، اينجا دارم ثبت ميكنم حالِ نابِ جواني شون رو..
اتفاقِ كمي نيست بواي من .. معمولي و ساده نيست..
ثبتِ اين همه روشنايي و شكوه :)..
خداروشكر از اين بخشِ قشنگِ قرمزِ لاكي و سيزِ چمني ، رنگِ رويا هام..
:).
يه كاري كنيم..
١دونه از اهدافتِ رو برام بگو ، اون يه دونه اي كه گفتنيه ، خواستنيه ، مهمه و خودت ته دلت بهش خرسند :).
منتظر خوندش ام ، دونه به دونه...
بگيد برام .
Read more
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها ...
Media Removed
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، ... زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، احساس درد بسيار زيادى داشتم ولى همش تو دلم ميگفتم تحمل كن همه اينا ارزششو داره تو ديگه مادر شدى،
حسين با چشماى قرمز اومد تو اتاق و دستمو گرفت و گفت چطورى بهترى ، گفتم بچه رو ديدى گفت آره خيلى خوشگله و بعد دستهامو بوسيد و از اتاق بيرون رفت، مادرم پيشم بود گفتم حسين كجا رفت گفت رفت اتاق بچه ها، تا فردا ظهر از حسين خبرى نشد من خيلى درد داشتم و مرتب درخواست مسكن ميكردم، مامانم كه هنوز سياهپوش يوسف بود هى دست به موهام ميكشيد و منو ميبوسيد و ميگفت چيزى نيست مهم اين بود كه عمل بشى روز اولش سخته زود خوب ميشى، بهم مسكن زده بودند و خيلى هم خوابم ميومد چشام رو هم بود ولى احساس ميكردم حسين و مامانم با هم پچ پچ ميكنند، با چشماى بسته و با صدايى كه بيشتر شبيه زار بود گفتم پس چرا بچه مو نميارن ، حسين نزديكم اومد و گفت نگران نباش مهناز جان، بچه دو روز زودتر بدنيا اومده و مجبور شدن بزارنش تو دستگاه ،
دكترا و پرستارا مراقبشن تو فقط استراحت كن و دلت شور نزنه،
چيزى نگفتم و به خواب عميقى رفتم، بهم سرم وصل بود و شب اول با كلى درد تموم شد صبح پرستارها اومدن و سرم رو كشيدن و منو از تخت پايين آوردن چه حال بدى داشتم به زور كمى تو اتاق راه رفتم و دوباره به تخت برگشتم پرستار گفت چه موهاى قشنگى دارين لبخند تلخى زدم گفتم مرسى ، بچه مو امروز ميارن ببينم؟!
پرستار گفت بله حتما عزيزم،
موهام بلند بود و دورم ريخته بود كلافه بودم گفتم مامان گل سرم كجاست گفت نميدونم پيداش نميكنم ،
حسين نزديكاى ظهر با يه دسته بزرگ گل مريم اومدپيشم ، گلهارو داد دستم ، چه عطر خنك و خوبى داشتند بوشون كردم و دادم به مادرم حسين دستامو گرفت گفت بهترى، تو چشماى حسين چيزى بود كه منو اذيت ميكرد گفتم چيزى شده كه به من نميگى، مادرم از اتاق بيرون رفت، من لب تخت نشسته بودم آفتاب تا وسطاى اتاق افتاده بود، حسين همونجورى كه كنارم وايساده بود موهامو با دستاش گرفت و بوسيد بعدش گفت -اين موهارو ميبينى، من يه لاقه ازين موهارو با هزارتا بچه تو دنيا عوض نميكنم، - يعنى چى؟؟
- يعنى ارزش تو برام تو زندگى خيلى بيشتر از بچه است - مگه طورى شده ، چرا چيزى بهم نميگين، از ديروز تا حالا كجا بودى ....، در همين موقع دكتر و پرستار 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
 #chile #lonelyplanet #dream #home اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با ...
Media Removed
#chile #lonelyplanet #dream #home اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با دیدن نقشه‌ی جهان سر کلاس جغرافیا تو تهران. اما اولین بار که کلمه شیلی برام جذاب شد رو خوب یادمه. پسرک همکلاسی‌ام که با همه مدرسه فرق داشت. موهای لخت و سیاه و بلندش رو با کش میبست. شلوار گشاد جینش درست ... #chile #lonelyplanet #dream #home
اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با دیدن نقشه‌ی جهان سر کلاس جغرافیا تو تهران. اما اولین بار که کلمه شیلی برام جذاب شد رو خوب یادمه. پسرک همکلاسی‌ام که با همه مدرسه فرق داشت. موهای لخت و سیاه و بلندش رو با کش میبست. شلوار گشاد جینش درست ده سانتی متر زیر لباس زیرش با یه کمربند فلزی می‌ایستاد و همیشه هدفونش روی گوشش بود و برای معرفی خودش میگفت من از شهر کوچیکی از جنوب شیلی میام. از منطقه ای به نام آخر دنیا.
و این جمله برای همیشه در مغزم ثبت شد:
Fin del mundo
پنج سال پیش توی خیابون انقلاب قدم میزدم. بعد سالها برگشته بودم به ایران و به تهرانی که خاطراتم از کودکی اونجا جا مونده بود. هدفونم رو زیر شال سبز بلند روی گوشم گذاشته بودم و به آدم ها نگاه میکردم. به کتاب فروشی ‌ها و مردم در عجله. یکدفه مردی جلوم سبز شد. مردی با پوست تیره و شاید چهل ساله وداز آفریفا. فارسی حرف نمیزد و انگلیسی‌اش لهجه داشت. کتابهاش رو جلوم گرفته بود و با چشم‌های گشاد شده و حرکات دست آروم از دو کتاب تو دستش میگفت. یک کتاب فرانسوی که هیچ ازش نمی‌فهمیدم. و یکی کتاب لونلی پلنت قدیمی درباره سفر به شیلی و ایستر‌آیلند ، چاپ شده در سال هزار و نهصد و هشتاد! تنها چیزی که ازش می‌فهمیدم ده هزار تومن میخواست که گرفت و من رو با کلی سوال تنها گذاشت.
اون روز من با یک کتاب سفرنامه برگشتم به خونه‌ ای که تازه توی جمالزاده اجاره کرده بودم و جز یک گلیم و پتو و بالشت چیزی نداشت! -
دو سال قبل تصمیمم رو گرفتم. میرم به آمریکای جنوبی. تمام برنامه‌ها رو ریختم و درست یک ماه قبل فهمیدم که بودجه‌م جور نمیشه و نمیتونم. غمگین بودم. امیرعلی اومده بود بهم سر بزنه و اونقدر اونجا موند و چای خورد که از 'دیگه چه خبرا' به 'هر کی کار خودش رو بکنه' رسید. من کتابم رو با غم بزرگی توی دلم برداشتم. به مرد سیاه پوست خیابون انقلاب فکر کردم که هیچی ازش نمیدونستم. به این کتاب که نمیدونستم همسفر چند نفر بوده و حالا دست منه. و امیر علی با لنز جدیدش عکسی از من گرفت.
عکسی که حالا نشسته روی مبل تکی خاکستری رنگی، توی خونه‌ای تو سانتیاگو پایتخت شیلی نگاهش میکنم و لبخند میزنم!
خونه‌ای در دراز ترین کشور جهان. خونه ای در آخر دنیا!
Fin del mundo !
Read more
 #خاطرات_یک_راننده_تاکسی #نخبگان_علمی #تلخ #حکومت_اسلامی #بیکاری امروز اتفاقی عجیب ...
Media Removed
#خاطرات_یک_راننده_تاکسی #نخبگان_علمی #تلخ #حکومت_اسلامی #بیکاری امروز اتفاقی عجیب برام رخ داد، و عجیب تر از اون اتفاق، اطلاعاتی بود که از اینترنت در موردش گرفتم! لوکیشن: خیابان....سعادت آباد، مسافر اینترنتی #کارپینو، جوان، خوش پوش، خوش بَر و بالا، مقصد میدون توپخونه، ابتدای ... #خاطرات_یک_راننده_تاکسی

#نخبگان_علمی
#تلخ #حکومت_اسلامی
#بیکاری

امروز اتفاقی عجیب برام رخ داد،
و عجیب تر از اون اتفاق،
اطلاعاتی بود که از اینترنت در موردش گرفتم!
لوکیشن:
خیابان....سعادت آباد،
مسافر اینترنتی #کارپینو،
جوان، خوش پوش، خوش بَر و بالا،
مقصد میدون توپخونه،
ابتدای ناصرخسرو،
تو مسیر کم کم سر صحبت از موسیقی به تحصیلات و اشتغال کشیده شد.
حسم می‌گفت مسافر جوان دچار مشکل روحی باشه،
تند تند حرف میزد،
سر رشته کلام از دستش خارج میشد،
کارت دانشجویی ارشد دانشگاه سراسری و رشته
👈مهندسی شیمی نفت!
نخبه بود،
و از دوستان دیگر نخبه اش می‌گفت که دچار #بیماری_روحی شدن،
بعلت اینکه در حکومت ما #آقازاده های #بیسواد فلان #سردار_رانتخوار جایگاه علمی این بچه های پاک و باهوش رو #غصب کردند.
دلم گرفت،
به مقصد رسیدیم گفت میشه منتظر بمونی منو برگردونی؟
قبول کردم،
وقتی برگشت کیسه ای دارو دستش بود،
یک آمپول 👈(پتیدین) و ملحقات تزریق،
و شروع کرد به توضیح که من اینو میزنم آرامش میگیرم و اجازه خواست تا تو ماشینم #تزریق کنه،
پذیرفتم و تزریق کرد،
و ادامه داستان آنقدر تلخ بود که نمیتونم بنویسم،
خون بازی و ...
پس از پیاده شدنش کنجکاو شدم در مورد ماده تزریق شده به کنکاشی بکنم و سریع زدم بغل،
یه چای برای خودم ریختم و تو جستجوگر دنبال دارو گشتم و این خلاصه اونه،
مینویسم تا بدونید که این #حکومت چه بر سر نخبگان علمی #شریف و دیگر دانشگاهها مون آورده.
و چگونه جایگاه این عزیزان رو به #حرامزاده های بی اصل و نصب خود سپرده اند.
👇👇
شایددرکل ایران فقط ۱۰۰نفر این مقاله رابخوانند
کسانی که یا خود پتیدین مصرف می کنند
یا یکی از بستگان انهاازاین ماده استفاده میکند
ولی برای من این ۱۰۰ نفر از هزاران معتادبه مواد #مخدر دیگر مهمترند.
زیرا پتیدین را اکثرا افرادی با #درجه_هوشی_بالا و #تحصیلکرده درجامعه ایران مصرف میکنند،
که سرمایه بزرگی برای جامعه هستندومن به شخصه احترام زیادی برای انها قائل هستم و وجودانها را درجامعه کنونی ایران،
بسیار با اهمیت تر از دیگران مصرف کنندگان
مواد مخدر میدانم.
👈ترک پتیدین درکسی که به استفاده از آن
گرفتار شده باشدتقریبا #غیرممکن است,
زیرا این افراد،علاوه بر اینکه
#دانش و #بینش کافی
نسبت به ضرر مواد مخدر دارند,
این ماده را به عنوان یک ماده معتاد کننده نمی شناسند،
مصرف کننده گان پتیدین اعتقاد دارند
این ماده به انها #انرژی و #روحیه کار میدهد
ونسبت به موادمخدر دیگر هیچ ضرری ندارد
و چه بهتر انسان مصرف کننده #پت باشد
تا مواد مخدر دیگر!
👈جراح مغز اعصابی که #ریتالین و پتیدین مصرف می کرد!
Read more
. ممکنه حرفهام تکراری باشه ولی به خاطر دایرکت هایی که این مدت ارسال شده مخصوصا بعد از نظر سنجی در مورد ...
Media Removed
. ممکنه حرفهام تکراری باشه ولی به خاطر دایرکت هایی که این مدت ارسال شده مخصوصا بعد از نظر سنجی در مورد اینکه آکادمیک صحبت کنیم یا مینیمالیسم تصمیم گرفتم یه توضیحات ابتدایی دوباره بنویسم . #مینیمالیسم که خیلیها از جمله خودم فکر میکردیم در معماری و عکاسی فقط وجود داره یه سبک از زندگیه که خیلی کامله ... .
ممکنه حرفهام تکراری باشه ولی به خاطر دایرکت هایی که این مدت ارسال شده مخصوصا بعد از نظر سنجی در مورد اینکه آکادمیک صحبت کنیم یا مینیمالیسم تصمیم گرفتم یه توضیحات ابتدایی دوباره بنویسم
.
#مینیمالیسم که خیلیها از جمله خودم فکر میکردیم در معماری و عکاسی فقط وجود داره یه سبک از زندگیه که خیلی کامله و تغییراتی رو توی زندگی من به وجود آورد که خودم باورم نمیشد. اینکه چی شد به این سمت اومدم یه داستان طولانی داره که اینستگرم اجازه تایپ نمیده ( البته این مشکل داره حل میشه و یه خبر خوش میدم به زودی در مورد متن هام و وبسایتم) ولی واقعا احساس میکردم چیزی که باعث خوشحالی دیگران میشه نمیتونه من رو در زندگی راضی کنه. من چیزهایی رو دوست داشتم و کارهایی برام مهم بود و خصوصیاتی در آدم ها برام پر رنگ بود که توی زندگی جاری اطرافیانم پیدا نمیکردم. فکر میکردم دکترا بخونم خیلی بهتر میشم ولی اونم یه خوشی یکی دو ماهه بود و تموم شد تا اینکه یه سفری خیلی منو تغییر داد و با مفاهیم جدیدی از خوشحالی آشنا شدم که نمیدونستم زندگی آینده منو به این شدت تغییر میده
.

من با مفهوم خوشی در لحظه و ارزش ها آشنا شدم. خیلی سال های قبل، از سادگی زندگی انسان های نیکوکار و فرهیخته شنیده بودم ولی همیشه به خودم میگفتم وقتی میشه زندگی گرون تر و لوکس تری داشت چرا سادگی؟ و میگفتم اینا برای زندگی الان نیست! تا اینکه یه جایی در سی سالگی با اصل قضیه آشنا شدم. مهم سادگی نبود، مهم فقط و فقط یه سوال بود : 🌿 چه چیزی توی زندگی ارزش هست و این چیزی که در موردش به عنوان ارزش یاد میکنم آیا منو خوشحال میکنه یا نه؟ 🌿
.

یه روزی براتون میگم که چه تصمیم های مهمی توی زندگیم رو با همین سوال گرفتم و از چه موقعیت های سختی گذر کردم. دلم میخواد براتون بگم که مینیمالیسم فقط تمیز کردن اتاق نیست، فقط کم کردن لباس نیست. مینیمالیسم به معنی لباس های مشکی و سفید ساده نیست. خیلی جاها این مفاهیم رو میخونم که به عنوان مینیمالیسم ازش یاد میشه. این خیلی نکته مهمیه که دقت کنیم این موارد فقط یه قسمت خیلی پایه ای و مهم این سبک از زندگیه و خیلی چیزهای دیگه در کنارش هست که باید رعایت بشه
.
ما میخواهیم از وسایل، روابط و افکار و زندگی که باعث ناراحتی ما میشه رها بشیم و به سمتی حرکت کنیم که کوچک‌ترین جز و آدمش برای مهم و ارزشمنده. این یه فرآیند زنده و پویا هم هست. مثلا اگر پارسال از لباس‌هام رها شدم امسال در انتخاب آدم‌های زندگیم سخت‌گیر تر شدم. با خودتون فکر کنین اگر شما میخواستین از چیزی، فکر و باوری یا آدمی رها بشین، چی بود؟ #minimalbrisa
Read more
من یه زن معمولی ام ... بلد نیستم هفت قلم آرایش کنم، واسه همین آرایش خونه و خیابون و عروسی من همیشه یه ...
Media Removed
من یه زن معمولی ام ... بلد نیستم هفت قلم آرایش کنم، واسه همین آرایش خونه و خیابون و عروسی من همیشه یه شکله و زیاد فرقی با هم نداره زیاد اهل آرایشگاه نیستم و شاید سالی یه بار اونم فقط برای کوتاه کردن موهام، سر و کله ام تو آرایشگاه پیدا بشه کفش های من اکثرا اسپرت و کتونی هستن و فکر میکنم با کتونی و رژ صورتی ... من یه زن معمولی ام ...
بلد نیستم هفت قلم آرایش کنم، واسه همین آرایش خونه و خیابون و عروسی من همیشه یه شکله و زیاد فرقی با هم نداره
زیاد اهل آرایشگاه نیستم و شاید سالی یه بار اونم فقط برای کوتاه کردن موهام، سر و کله ام تو آرایشگاه پیدا بشه
کفش های من اکثرا اسپرت و کتونی هستن و فکر میکنم با کتونی و رژ صورتی میتونم جذاب باشم
برام مهم نیست رنگ‌سال چیه یا چی الان مد شده، هر چیزی که خوشم بیاد و دوست داشته باشم رو میخرم
من بدون حاشیه ام و بلد نیستم ادا و اطوار داشته باشم
بعد از خوردن نوشابه سکسکه میکنم، بعد از خوردن شکلات تلخ عطسه
هر وقت دلم بخواد میرقصم و هر وقت دلم بخواد قاه قاه میخندم
به وقتش همیشه و همه جا پایه هستم مخصوصا برای کسانی که از ته دل دوسشون دارم
من یه زن معمولی ام
صورت و بدنم رو همینطوری که هست دوست دارم و هیچ وقت به این فکر نکردم‌که بینی بزرگم رو عمل کنم و خوشگلتر بشم
موهام رو خودم میبافم و رنگ میکنم، ابروهام رو خودم برمیدارم، چتری هام رو خودم کوتاه میکنم، ناخون هام رو خودم لاک میزنم
میدونین چیه؟ من یه زن معمولی ساده هستم
حالا نوبت شماست که از خودتون بگین، یه عالمه منتظر شنیدن حرفاتونم
.
I'm an ordinary woman ...
I do not go to the hairdresser too much, maybe once a year, just to cut my hair
My shoes are mostly sneakers and I think I can be attractive with a pink lipstick.
I do not care what the color of the year is or what the fashion trend is, I just buy everything I like.
I'm an ordinary woman ...
I like my face and body as it is, and I never thought of having nose surgery to make it smaller and become more beautiful.
I'm not pretty, but I'm a simple ordinary woman...
Read more
. یه گندی زده بودم که هیچ جوره نمیشد پنهانش کرد. کم سن و سال بودم. از ترس یک گوشه قایم شده بودم و صدای بازی ...
Media Removed
. یه گندی زده بودم که هیچ جوره نمیشد پنهانش کرد. کم سن و سال بودم. از ترس یک گوشه قایم شده بودم و صدای بازی بچه های فامیل رو از تو اتاق٬ پشت رخت خواب ها گوش میکردم. با خودم آرزو میکردم کاش یکی از بچه های بیرون اتاق می بودم٬ هرکسی جز خودم. اولین بار اون موقع بود که دلم میخواست از کالبدم بزنم بیرون و خودم نباشم. تو ... .
یه گندی زده بودم که هیچ جوره نمیشد پنهانش کرد. کم سن و سال بودم. از ترس یک گوشه قایم شده بودم و صدای بازی بچه های فامیل رو از تو اتاق٬ پشت رخت خواب ها گوش میکردم. با خودم آرزو میکردم کاش یکی از بچه های بیرون اتاق می بودم٬ هرکسی جز خودم. اولین بار اون موقع بود که دلم میخواست از کالبدم بزنم بیرون و خودم نباشم.

تو جوونی یک وقت هایی اوضاع انقدر یکنواخت میشد که دلم میخواست برای حداقل یک هفته بیهوش باشم و زندگیمو از نزدیک نبینم. همون موقع ها٬ وقتی به یکی گفتم منتظر اتفاقی ام که متحول کنه روزگارم رو بهم گفت منتظر اتفاق های خوب نباش٬ چون اتفاق های خوب تو رو متحول نمیکنن... تو رو به خواب میبرن.
چند سال بعد٬ سر و کله ی کسی پیدا شد که برام می نوشت. از توی نوشته هاش میتونستم بوی خودم رو که رو لباس هاش جا میموند بو کنم... صدامو از آرزوهایی که براش تعریف میکردم بشنوم و سنگینی فضای پشت سرم رو وقتی ازش دور میشم احساس کنم. از دوستی باهاش فکر میکردم متحول شده زندگیم٬ اون هم با یک اتفاق خوب اما همه چیز خیلی زود تغییر کرد.

بعد اون٬ من موندم و تعدادی دست نوشته ی عاشقانه از کسی که منو ترک کرده بود و چون دیگه با نوشته هاش نمیشد از خودم بیرون بزنم؛ مجبور شدم خودم دست به کار شم. اولش سخت بود اما طولی نکشید که مابین نوشته هام دوباره صدای قدم هام رو تو همهمه ی آدمها وقتی دنبال عطرش از سمت یک ناشناس بودم شنیدم. نگاهم رو وقتی به کسی که شبیهش بود یا چشمام رو روی کسی که اسم اون رو داشت نگاه کردم و اینطور شد که فهمیدم بالاخره اون اتفاق بد که قرار بود من رو از خواب بیدار کنه اومد سمتم. انگار حق با همون غریبه بود که میگفت منتظر اتفاق های خوب نباش٬ چون اتفاق های خوب تو رو متحول نمیکنن... تو رو به خواب میبرن و من به این شکل؛ به قیمت چند لحظه بیرون بودن از خودم نویسنده شدم.

#امیرعلی_ق
#پست_موقت
Read more
من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو.. ولی ...
Media Removed
من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو.. ولی انار سوگلی دل منه. دختر خواستنی کوچیکم که چندسال بود دلم می خواست روی کاغذ بیاد و حالا هر چهارشنبه برای شما می نویسمش. کیف می کنم اگر انارم رو بخونید و برام بنویسید ازش _______ قسمت پنجم: مسیرهای ... من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو..
ولی انار سوگلی دل منه. دختر خواستنی کوچیکم که چندسال بود دلم می خواست روی کاغذ بیاد و حالا هر چهارشنبه برای شما می نویسمش. کیف می کنم اگر انارم رو بخونید و برام بنویسید ازش
_______
قسمت پنجم:
مسیرهای نرفته در فرودگاه آرزوها
با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبرورریزی بود. با خستگی تمام چمدان هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی های سالن فرودگاه می آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله های روبرو. مامان دستپاچه شد و سعی کرد از لابلای جمعیت رد شود بلکه بتواند دانیال را متوقف کند. اما طفلکی نه اینکه چاق باشد هاا!! ولی حجم و ابعادش جوری بود که بالا تنه اش رد شد و پایین تنه اش همان جا کنار من وبابایی ماند که البته بعد از چند ثانیه با دو تا تکان آن را هم رد کرد و با سرعت به جلو رفت. توی دلم داشتم به دانیال فحش می دادم و با چشم مسیر حرکت مامان را دنبال می کردم. ناگهان متوجه آقای بسیار قوی هیکلی درست پشت به پشت مامان مشغول راه رفتن است. هر چه مامان سرعتش را بیشتر می کرد آقای هیکلی خطرناک هم تندتر راه می رفت. بابا خیلی حواسش نبود وداشت طبق دستورات شوهرخواهر آقای خسروی فضای مفرح و بدون سانسور فرودگاه را چک می کرد. سعی کردم مامان را در تیررس نگاهم نگه دارم. لعنتی این وسط اثری از دانیال هم نبود. به سرعتم اضافه کردم و تقریبا به فاصله سه چهارمتری مامان و مرد خطرناک رسیدم. اوضاع از آنچه فکرش را می کردم خیلی خطرناک تر بود. آقای مذکور علاوه بر این که به حالت خم شده و چسبیده به مامان راه می رفت حالا چیزهایی هم با صدای بلند می گفت. فکر کنم خود مامان هم متوجه خطری که تهدیدش می کرد شده بود. ولی از شدت استرس بدون اینکه به اخطارها توجه کند با سرعت داشت به مسیرش ادامه می داد. مرد خشمگین حالا دیگر به مامان چسبیده بود و با فریاد های بلند به او می گفت: نمی دونم چی چی*!!نمی دونم چی چی*!! استاپ! استاپ!
دست بابا را کشیدم و گفتم: بابایی! مامان در خطره! باید نجاتش بدیم. اون آقاهه مماس تو مامان داره بهش فحش میده.
بابا سرش را بالا آورد و با بی حوصلگی و حالت گیج و منگی دنبال مامان گشت... ادامه در کامنت اول
#قصه_ی_انار
Read more
سسسلاممممم دیشب تو تلگرام یه پیامی برام اومد که از خوندش خندم گرفت راستش مدتهاست از خوندن پیامهای ...
Media Removed
سسسلاممممم دیشب تو تلگرام یه پیامی برام اومد که از خوندش خندم گرفت راستش مدتهاست از خوندن پیامهای تلگرامی و غیره نه خندم میگیره🤣 نه گریه نمیدونم من سنگ دل شدم یا مسائل تکراری و خسته کننده: قسمت تراژدی زندگی ما اینه که یکی ما رو فیلتر کرده و دیگری تحریم! با فیلترشکن تحریم کننده می آییم تا ببینیم ... سسسلاممممم
دیشب تو تلگرام یه پیامی برام اومد که از خوندش خندم گرفت راستش مدتهاست از خوندن پیامهای تلگرامی و غیره نه خندم میگیره🤣 نه گریه😢 نمیدونم من سنگ دل شدم یا مسائل تکراری و خسته کننده:
قسمت تراژدی زندگی ما اینه که یکی ما رو فیلتر کرده و دیگری تحریم!
با فیلترشکن تحریم کننده می آییم تا ببینیم فیلترکننده تحریم شده، در چه حالیه
این☝️متنی بود که برام اومده بود راستش بازم نمیدونم پیام بامزه بود یا من بی مزه شدم
لطفا اگر حالت دوم بود به روم نیارید دلم خیلی شکنندس😁
چند روز پیش مجتمع نخل بودم احساس کردم این فروشگاه برای یه خانمه از فروشنده سوال کردم متوجه شدم فالگیر خوبیم راستش سبکش متفاوت بود و من یه جای دیگه چنتا از مدلاشو با اختلاف قیمت زیادی تو یکی از سیتی ها دیده بودم 😢
آقای فروشنده از چهره من متوجه علم به تکنولوژی و کمالات من شد و گوشیشو داد به من که راهی برای فیلتر شدن تلگرامش پیدا کنم خبر نداشت تلگرام منم رفته هوا و خودم لنگم.
برای مدت کوتاهی احساس مهندس بودن بهم دست داد گوشی به دست با ابروهای بالا کشیده و پشت چشمی نازک به سمت افق های دور دست به راه افتادم چهارتا برنامه باز کردم و بستم و یواشکی به پارسا چشمک زدم و اومد نجاتم داد منم شروع کردم به عکس گرفتن برای شما 😁
راستی فروشگاه اسم نداشت ولی تو لاین ساحلی بود آخرین عکس،عکس کامل فروشگاه هست دوستان
در مورد قیمتهاش مثلا شلوارهای سنبادی هفتادو خورده بودن بقیه اش هم یادم نیست🤔
Read more
ر ه ش ... شهری اواره و شهری چپه... شهری که از انتها به ابتدا میخوانیم ... شهری که دیگر شهر نیست و شده است ...
Media Removed
ر ه ش ... شهری اواره و شهری چپه... شهری که از انتها به ابتدا میخوانیم ... شهری که دیگر شهر نیست و شده است ر ه ش ... خوب رضا امیر خانی رو همیشه دوست داشتم ... یکی از دوست داشتنی های زندگی من و خوندن نثرش همیشه برام لذت بخش بوده ... اما این کتابش بازهم به روال سابق یه شاهکاره که در کنار خط سیر داستانی خودش داره ... ر ه ش ... شهری اواره و شهری چپه... شهری که از انتها به ابتدا میخوانیم ... شهری که دیگر شهر نیست و شده است ر ه ش ... خوب رضا امیر خانی رو همیشه دوست داشتم ... یکی از دوست داشتنی های زندگی من و خوندن نثرش همیشه برام لذت بخش بوده ... اما این کتابش بازهم به روال سابق یه شاهکاره که در کنار خط سیر داستانی خودش داره یه موضوعی که دغدغه روز مردم هست رو دنبال میکنه و تکه کلام ها و متلک ها و گره های خاص نثر امیرخانی ...
خوندنش رو خصوصا به تهرانی ها توصیه میکنم و ممنونم از رضا امیر خانی که هست و لذت خوندن کتاب رو هدیه میکنه به مردمش
پسر عمه گرام آقا مصطفی گل منو موقع خوندن کتاب یاد کرده بود و خوندنش رو به من توصیه کرده بود ... خیلی خوشحال شدم از این که به یادم بودی مصطفی جان و خیلی بیشتر از این که رضا امیرخانی باعث شد من رو یادکنی ... دلم تنگ شده برات و ایشالا ببینمت به زودی @mosafer____m
#ر_ه_ش #رضا_امیرخانی #رضا_امیر_خانی #رضا_جان_امیر_خانی @rezajane_amirkhani
Read more
. <span class="emoji emoji2795"></span>طرفداراشو تگ کن<span class="emoji emoji2764"></span>️ <span class="emoji emoji25c0"></span>️ #علی_یاسینی #جنگ . <span class="emoji emoji1f3b5"></span>نمیدونی از دست خیابونا چی میکشم اگه نیای کل این ...
Media Removed
. طرفداراشو تگ کن️ #علی_یاسینی #جنگ . نمیدونی از دست خیابونا چی میکشم اگه نیای کل این شهرو به آتیش میکشم تو کل این دنیا زورت به من رسید فقط اگه نیای به خدا میگم که نگذره ازت بهش میگم دوست دارم شاید اون باور کنه شاید یه کاری کنه توئه مریضو آدم کنه دلم ازت واقعا پره دلت مثل آهن شده اول ... .
➕طرفداراشو تگ کن❤️
◀️ #علی_یاسینی
#جنگ
.
🎵نمیدونی از دست خیابونا چی میکشم
اگه نیای کل این شهرو به آتیش میکشم
تو کل این دنیا زورت به من رسید فقط
اگه نیای به خدا میگم که نگذره ازت😞
بهش میگم دوست دارم شاید اون باور کنه شاید یه کاری کنه توئه مریضو آدم کنه
دلم ازت واقعا پره
دلت مثل آهن شده
اول تویی آخر خودت...
نذار زندگی برام بیشتر از این سخت بشه
یه کم به خودت بیا فک کنم وقتشه
از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه
دل من تو رو میخواد میدونی حقشه...
.
#MtgAliYasini
#AliYasini
#Jang
#MusicTextGraphy
Read more
 #grattis #sverige . مى نويسين، . خوش به حالت!! خوش به حالتون! خوش .... . مى پرسم، چرا؟ جوابى ...
Media Removed
#grattis #sverige . مى نويسين، . خوش به حالت!! خوش به حالتون! خوش .... . مى پرسم، چرا؟ جوابى كه اغلب از شما مى گيرم، چون ايران نيستى!! . دلم از خوندن اين جوابها مى گيره! غمگين مى شم! اى كاش انقدر غصه و نگرانى نداشتين كه اين را بهم بگين! خوش به حالم كه توى كشورم نيستم!!!!!. . بر مى گردم ... #grattis #sverige .

مى نويسين،
.
خوش به حالت!!
خوش به حالتون!
خوش ....
.
مى پرسم، چرا؟
جوابى كه اغلب از شما مى گيرم، چون ايران نيستى!!
.
دلم از خوندن اين جوابها مى گيره!
غمگين مى شم!
اى كاش انقدر غصه و نگرانى نداشتين كه اين را بهم بگين!

خوش به حالم كه توى كشورم نيستم!!!!!. . 😔😔😔 بر مى گردم به سى و أندى قبل،
وقتى مى خواستيم به سوئد بيايم، هنوز كلاس اخر دبيرستان بودم، تازه زايمان كرده بودم و امتحان هاى نهايى ام باقى مونده بود!
هنوز غم و اندوهى را كه براى ترك خانواده و كشورم را داشتم فراموش نمى كنم!
يادمه حتى تو خيابون اشكهام بند نمى اومد و مجبور بودم سرم را انقدر پايين بگيرم تا كسى متوجه حال من نشه!

يادمه چطور روزهاى اخر توى بغل مادرم مى خوابيدم و غم دورى ازش قلبم را پاره پاره مى كرد!

يادمه چه دردى كشيدم روزى كه از فرودگاه مهراباد براى اخرين بار برگشتم و صورت بغض الود مادر و پدرم را ديدم!

يادمه هر دفعه كه به ايران زنگ مى زدم و همه دور هم بودند چقدر دلم مى گرفت و غربت گلوم را فشار مى داد.

چقدر پشت پنجره به كوچه خيره مى شدم كه پستچى بياد و نامه اى برام داشته باشه!.
.
سالها گذشته و خيلى چيزها تغيير كرده،!
قلب من هم اروم تر شده، اينجا خونه ام شده و ريشه گرفته ام.
.ولى هموز هم بعضى دلتنگى ها هست و هميشه خواهد بود!
.

براى همه مردمم، ارامش، اسايش، رفاه و سلامتى از خدا مى خوام
كه هيچوقت رفتن از كشورشون را ارزو نداشته باشند!
Read more
<span class="emoji emoji1f494"></span>اولین عید نوروز بی شما<span class="emoji emoji1f494"></span> امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشت<span class="emoji emoji1f494"></span>قصد جان میکند این عید ...
Media Removed
اولین عید نوروز بی شما امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشتقصد جان میکند این عید و بهارم بی شما این چه عید و بهاری است که دارم بی شما گیرم این باغ،گلا گل بشکوفد رنگین به چه کارم آیدم ای گل،به چه کارم بی شما؟عید بود ولی بوی عید نمیومد،حداقل تو زندگی منمادربزرگ و پدربزرگ عزیزم روحتون ... 💔اولین عید نوروز بی شما💔
امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشت💔قصد جان میکند این عید و بهارم بی شما این چه عید و بهاری است که دارم بی شما گیرم این باغ،گلا گل بشکوفد رنگین به چه کارم آیدم ای گل،به چه کارم بی شما؟عید بود ولی بوی عید نمیومد،حداقل تو زندگی من💔مادربزرگ و پدربزرگ عزیزم روحتون شاد و یادتون گرامی،دوستان عزیز،لطفا یه فاتحه به اسم تاج الملوک کیانی راد و علی پوربرجی بخونید.💔قدر داشته هاتونو بدونین💔 #مادربزرگ #مادربزرگم #مادربزرگ_جان #پدربزرگ #پدربزرگم #پدربزرگ_جان #مادرجون #مادرجونم #مادر_جون #پدرجون #پدرجونم #پدر_جون #جای_خالی #دلم_براتون_تنگ_شده #دلم_براتون_تنگ_میشه #دلم_تنگه #دلتنگ #دلتنگی #خدا #فرشته_های_آسمونی #فرشته_های_آسمونی_من #فرشته_های_آسمانی #فرشته_های_آسمانی_من #قدر_داشته_هایتان_را_بدانید #قدر_داشته_هاتونو_بدونید #بدون_شما #عید_بی_تو #عید_بی_شما_صفایی_ندارد #عید_بی_شما_عید_نیس
Read more
. من اعتماد به نفس خیلی خیلی پایینی دارم. هیچوقت نمیتونم با اعتماد به نفس کامل به روسی یا انگلیسی حرف ...
Media Removed
. من اعتماد به نفس خیلی خیلی پایینی دارم. هیچوقت نمیتونم با اعتماد به نفس کامل به روسی یا انگلیسی حرف بزنم، هیچوقت نمی‌تونم یه متن بنویسم و فکر کنم عالی شده، هیچوقت نمی‌تونم راحت توی یه جمع صحبت کنم. بطور کلی هیچوقت نمیتونم اغلب کارایی که برام مهمن رو با دل و جون و اطمینان انجام بدم. اما یه جا اعتماد ... .
من اعتماد به نفس خیلی خیلی پایینی دارم. هیچوقت نمیتونم با اعتماد به نفس کامل به روسی یا انگلیسی حرف بزنم، هیچوقت نمی‌تونم یه متن بنویسم و فکر کنم عالی شده، هیچوقت نمی‌تونم راحت توی یه جمع صحبت کنم.
بطور کلی هیچوقت نمیتونم اغلب کارایی که برام مهمن رو با دل و جون و اطمینان انجام بدم.
اما یه جا اعتماد به نفس خوب یا حتی اضافی دارم! اونم بین خودم و خداست. هیچوقت برای اتفاقایی که فکر میکنم خوبن و برام نیافتادن ازش شکایت نمیکنم. نمیگم خدایا چرا من؟ چون میدونم همه اتفاقای این زندگی دست من نیست. اگه چیزی برای من درست نشده یعنی تلاشم کافی نبوده.
اگه تلاشم کافی بوده و بازم نشده، یعنی طرفای دیگه‌ی ماجرا لیاقت من رو نداشتن. والا! چرا خودم رو دست کم بگیرم؟ من که بدجنس و بدخواه نیستم، چرا باید اذیت شم؟ چرا باید چیزی رو از خدا بخوام که با ندادنش بهم حال داده؟ 😁

خلاصه اینکه منم یه روزی دوباره خوب میشم، به قولی خدا ناراحتی رو که میده، صبرشم میده. نداد هم اشکال نداره بالاخره می‌گذره. ولی دلم میخواد بدونم اونایی که باعثش شدن وقتی فقط خودشونن و خودشون، به چی دل گرمن؟ به تیکه دلایی که شکستن و یادگاری نگهداشتن؟ فکر میکنم همینطور باشه!
پ. ن: عکس یعنی دارم خوب میشم، اونجوری نمی‌مونم بخدا:) من اونقد غمگین نیستم، نمیتونم باشم!
پ. ن2: من ازاینام که موقع کات کردن بجای اینکه بگم تو خیلی خوبی، من لیاقتت رو ندارم، میگم من خیلی خوبم، تو لیاقتم رو نداری :::)
Read more
از صبح خونه مثل آهن ربا منو‌چسبونده بود به خودش... اول کلاس۸:۳۰، بعد ۹:۴۵، بعد وقتی به زور از خونه زدم ...
Media Removed
از صبح خونه مثل آهن ربا منو‌چسبونده بود به خودش... اول کلاس۸:۳۰، بعد ۹:۴۵، بعد وقتی به زور از خونه زدم ‌بیرون کلاس ساعت ۱۲ و بعد وقتی اتوبوس از جلوم‌گذشت و‌من جون دویدن تا ایستگاه بعدی رو نداشتم کلاس ۱۲:۱۵ رو از دست دادم. با یه کیف منفجر شده از ظرف نهار و‌لباس و حوله و‌فلان پیچیدم تو‌مغازه لوازم خونه ... از صبح خونه مثل آهن ربا منو‌چسبونده بود به خودش... اول کلاس۸:۳۰، بعد ۹:۴۵، بعد وقتی به زور از خونه زدم ‌بیرون کلاس ساعت ۱۲ و بعد وقتی اتوبوس از جلوم‌گذشت و‌من جون دویدن تا ایستگاه بعدی رو نداشتم کلاس ۱۲:۱۵ رو از دست دادم. با یه کیف منفجر شده از ظرف نهار و‌لباس و حوله و‌فلان پیچیدم تو‌مغازه لوازم خونه فروشی و یه مبل پیدا کردم و نشستم روش و حالا نمیتونم ازش کنده شم... اول خوشبینانه به خودم میگم که از اول هم قرارم بر ۶ روز در هفته یوگا بود و هنوز یکشنبه رو دارم. ولی ته دلم هم میدونم که من هیچ وقت آدم چالش واسه خودت درست کن و تا تهش برو نبودم. به اندازه کافی تو مغزم گره گوره وجود داره... منم که متخصص بهانه تراشیدن.
حالا این حرفا به این معنی نیست که دیگه برنامه ام رو ادامه نمیدم. ولی خب این هفته کلا هفته خسته ای بود برام. انگار ۳۰۰ کیلو به وزنم اضافه شده بود و هر کار میخواستم بکنم برام سختترین کار دنیا بود. کل هفته دووم آوردم و به خودم افتخار کردم که به برنامه ام پایبندم ولی خب امروز دیگه بدنم نکشید... حالا این حرفا که چی؟ هیچی! یکی بیاد منو ازینجا با جرثقیل جمع کنه!🙄
Read more
Part.akhar _به نظرت اين مراسمو کى ميبره؟ _معلومه ديگه منو تامى ملکه و پا..د..شاه. _هى دختر...دارى...به...واى ...
Media Removed
Part.akhar _به نظرت اين مراسمو کى ميبره؟ _معلومه ديگه منو تامى ملکه و پا..د..شاه. _هى دختر...دارى...به...واى اينا کين ديگه. _اووووه بيزل و دوس دختر مدلش ديگه.. اميدى به برنده شدن ندارم...اهههه ... صندلى رو برام کشيد تا بشينم عرق کرده بودم و استرس داشتم. _جاستين اين همه تشريفات لازم ... Part.akhar
_به نظرت اين مراسمو کى ميبره؟
_معلومه ديگه منو تامى ملکه و پا..د..شاه.
_هى دختر...دارى...به...واى اينا کين ديگه.
_اووووه بيزل و دوس دختر مدلش ديگه.. اميدى به برنده شدن ندارم...اهههه ...
صندلى رو برام کشيد تا بشينم عرق کرده بودم و استرس داشتم.
_جاستين اين همه تشريفات لازم بود؟
_اره...براى برنده شدن اره عزيزم..ما رقيب هاى زيادى داريم.
_پس برنده ميشم اره..؟
_صد در صد...
پسر طلايى..بيزل..پادشاه..تمامى چشم ها بهشه. ولى اون با منه.
واااااااى کارا. با اون لباس تنگ دويدم سمتش و بغلش کردم.
جس: کارااااا واى خدا دلم برات تنگ شده بود..
کارا: باربى؟ خوبى؟ دختر...واى واى بزار ببينمت.
بعد منو از خودش جدا کرد.
_هنوزم خوشگلى.
_اوووه مرسى بيا بريم بشينيم.
کارا: هى..جاسو ديدم چقد خوشگل شده بود.
بهش لبخند زدم. بعد دور تا دور سالن دنبال آشنا گشتم تنها کسى ک پيدا کردم سلنا بود مممم بد نشده بود چرا چاق شده انقد ؟؟
⏩فلش بک⏩
دو ماه از دوستيمون ميگذره حالا سرم حسابى گرم کار شده از اين مدشو ب اون مدشو جاستين که همش درگير آلبومشه البته من چينم و اون کاليفرنيا..حق داره بى توجه باشه ارى هم که مشفول کنسرتاشه منم که همش غر ميزنم مث الان اهههه غررررر 😣
⏪زمان حال⏪
سالن پر از همهمه ى ادماى معروف و چيک چيک فلش دوربينا و خبر نگارا بود.. يه دفعه جيغ جمعيت بلند شد همه به سمت در ورودى خيره شدن.
_ليديز اند جنتلمننن واااااانننن....دايرکشننننننن.
من حسابى ذوق کردم جيغ کشيدم و دويدم سمتشون کارا هم اومد دنبالم.
کارا : لياااااااام.
همه پسرا به ما خيره شدن جز ليام کره اين بشر.
جسيکا: هرى..لويى..زين..نايلللل. واى خدا چقد از ديدنتون خوشحالم.
بلخره ( خخخ) مراسم شروع شد حتى اوباما هم بوود وقتى اوباما رو صدا کردن تا ملکه و پادشاه سال رو معرفى کنه دل تو دل من نبود جاستين که کااملا ريلکس بود ولى من نه
اوباما: حرف زدن کافيه ميرسيم به معرفى ملکه و پادشاه...کسى نيستن جززززز.....خب بزارين که يکم اذيت کنم ملکه يک مدله.
با اين حرفش جاستين بهم چشمک زد.
_جاااااااستين بيبررررررر و جسيکا پالووووووين.
همه جيغ ميکشيدن و دست ميزدن خبرنگارا دويدن سمت ما و تند تند عکس ميگزرفتن.
_جاستينننننن...تبريک ميگم..دو دقيقه بيشتر وقت ندارى.
همه سالن دست ميزدن و تقريبا يک دقيقه وقتش رفت.
جاس: خيله خب خيله خب خفه شين وقت ندارم.. همههه سالن ترکيد از خنده و بعد سکوت.
بعد از کلى حرف زدنش گفت
_ما هيچوقت از هم جدا نميشيم. دوست دارم جسى. دوست دارم...
Read more
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن<span class="emoji emoji1f60d"></span> امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی ...
Media Removed
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به ... بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩
غذاهای محلی همیشه بهترینن😍 امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به خواسته‌ی دلم رسیدم😍
.
✅عکس اول : #جزوز ترکیبی از جگر مرغ، سیب زمینی و پیاز و دنبه که باهم سرخ میشه و یه ترکیب فوق العاده رو تشکیل میده🤪 من عاشق این غذا شدم و تمام.
✅عکس دوم : #ساج_قاورماسی 🤩 گوشت گوسفند که بعد پختن با دنبه و پیاز گوجه که روی ساج ( همونایی که روش نون میپزن و همه‌مون دیدیم)سرخ میشه و از اون غذاهاس که با خودت میگی ای کاش هیچ وقت سیر نمیشدم 🤦🏻‍♀️
✅عکس سوم تزئینی است😂 به‌ واسطه دیدن نوشابه با برند #ارس 😍
✅عکس چهارم #آش_ماست: ترکیب بلغور، عدس، برنج،نخود و چند جور سبزی مثل گشنیز و جعفری و شوید.. که بعد پختن تو مرحله اخر بهش ماست اضافه میشه.. با اختلاف بهترین اشی بود که تاحالا خوردم😍 ✅عکس پنجم سیب زمینی پخته ست با رب محلی که اقا سهرابی کنار اش برامون اورد و هیچ وقت فکر نمیکردم سیب زمینی پخته با رب انقد خوشمزه شه🤩
✅ عکس ششم #کوفته؛ که از گوشت قرمز و سینه‌ی مرغ و لپه و برنج و بلغور و ارد و تخم مرغ با سبزه مرزه و تره درست شده بود و امتحان کردنش جالب بود برام وقتی خیلی طعم مورد علاقه من نبود😅 ✅ عکس هشتم اش کشک؛پیازداغ و نخود و عدس و بلغور و یه نوع سبزی کوهی باهم میرن تو یه قابلمه و اش کشک میشن میان بیرون😅 اخ خوشمزه‌ستااااا، اخ دلتو بخواد😈 ✅عکس نهم یه نوع نون محلیه به اسم #گالن اگه درست متوجه شده باشم. تو روستای چاوگون که بودیم، توی یکی از خونه های روستا، داشتن نون میپختن و منم پریدم تو اتاق تنور🤩و جاتون خالی عشق کردم از بوی نون داغ و گرمای تنور ...❤️
.
.
چون تو روستا انتن درست حسابی نداریم و میخواستم این پست رو حتما بذارم، به حسین گفتم قبل اینکه برسیم روستا زنگ بزن مامان رسپی این غذاهارو بپرس. مادرش از اون طرف خط رسپی ترکی میداد، حسین از این ور برا من ترجمه میکرد و من تند تند تو دفترم مینوشتم😅🤦🏻‍♀️ یعنی میخوام بگم با جون و دل دارم مایه میذارما😂.. به رسپی های گوگل اعتماد نکردم و‌دوست داشتم دقیقا همون چیزی رو که امتحان کردم بنویسم❤️
راستی گفته بودم حسین کیه؟..😎
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
Read more
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ...
Media Removed
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت ... عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت کرده گفت و یه کم دلداریش دادم و گفتم غصه نخور عمو خوب میشی چقدر آروم شد و بهم گفت تو رو از دخترهای خودمم بیشتر دوست دارم از ته ته قلبش میگفت گفتم عمو شما هم برای من خیلی عزیزید دوس دارم هر روز ک از اینجا رد میشم توی مغازه ببینمتون ک دارید کار میکنید گفت خیر ببینی عمو،،اومدم بالاتر دیدم آقای خیاط محله چشماش رو بسته گفتم خدا بد نده ،گفت بی معرفت شدی عمو !!!چند وقته دیگه نمیای مغازه پیش عمو بشینی، گفتم عمو کارگر آوردی شلوغ میشه و درست نیست گفت پیر شدم چشمام جوابم کردن بچه هام رفتن دیدم چقدر غم داره یه کم باهاش صحبت کردم و دلداریش دادم انگار دلش میخواست یه نفر درداش رو بشنوه و آخر سر یه لبخندی از رضایت روی لباش نقش بست گفت خوشبخت بشی عمو جان،،همینجوری پشت هم احوال پرسی و مکث و شنیدن حرفهایی ک حال آدمو خوب میکنه و دعاهای خیری ک از اینو اون فقط ب خاطر یه لبخند میشنوی،،،،تا رسیدم ب سوپر میوهء محله،تا منو دید انگار دنیا رو بهش دادن گفت دخترم چه خوب ک اومدی،،دیروز بارِ آلبالو برام رسیده بود یه مشما برات نگه داشتم ،،،گفتم نکنه تموم بشه و دخترم دلش بمونه پیش آلبالو های تموم شده ....چقدر حال دلم خوب شد نه ب خاطر یه مشما آلبالو!!!فقط ب خاطر آدمهای خوبی ک کنارم هستن،،،چقدر خوشحالم ک هنوز آدمهایی هستن ک لبخندتو با لبخند جواب بدن هنوز آدمهایی هستن ک دوستت دارن و بی دلیل مهربونن !!من ب شدت ب عشق در این جهان ایمان دارم ب خوبیهای این جهان ایمان دارم من ب بازتاب لبخندم در زندگیم ایمان دارم من حتی ب دعای رهگذرها هم ایمان دارم
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام ...
Media Removed
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ ... 📝 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» چند سال بعد، تو یک دانشگاه از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ... عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم.
دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... فقط سرد بود....
Read more
 #حلوا_دستکاری_شده <span class="emoji emoji1f601"></span> <span class="emoji emoji26d4"></span>️ورق بزنید<span class="emoji emoji26d4"></span>️ میدونی چرا دستکاری شده؟ چون بیس این حلوا مال شیراز بود <span class="emoji emoji1f648"></span>من جینگولک ...
Media Removed
#حلوا_دستکاری_شده ️ورق بزنید️ میدونی چرا دستکاری شده؟ چون بیس این حلوا مال شیراز بود من جینگولک بازی بهش اضافه کردم،خدایی عسل از شکر سالم تر نیست؟ مواد لازم آرد برنج ۱ لیوان شکر ۲قاشق غذا خوری عسل ۲قاشق غذا خوری کره کمتر از نصف لیوان شیر۱ لیوان نوتالا ۱ قاشق غذا خوری گلاب بستگی ... #حلوا_دستکاری_شده 😁
⛔️ورق بزنید⛔️
میدونی چرا دستکاری شده؟ چون بیس این حلوا مال شیراز بود 🙈من جینگولک بازی بهش اضافه کردم،خدایی عسل از شکر سالم تر نیست؟
مواد لازم
آرد برنج ۱ لیوان
شکر ۲قاشق غذا خوری
عسل ۲قاشق غذا خوری
کره کمتر از نصف لیوان
شیر۱ لیوان
نوتالا 😍۱ قاشق غذا خوری
گلاب بستگی به عطر گلابتون داره نصف لیوان تا یه لیوان
زعفرون غلیظ نصف لیوان
شکر وعسلو گلاب و نوتلا و رو با هم مخلوط کنید (روی حرارت بزارید) تا وقتی شکر حل بشه،البته من روی حرارت نذاشتم
آرد برنج و چند بار الک کنید و چند دقیقه ای تفت بدید لازم نیست عین حلوا رنگ ارد عوض شه
آرد رو هم از روی حرارت برمیداریم تا خنک شه
زعفران دم‌کرده رو با آرد مخلوط میکنیم و بعد شربت رو بهش اضافه میکنیم
مقدارشیرو گلاب بیشترم بود مهم نیست
بعد روی حرارت میزاریم با شعله کم و مدام هم میزنیم تا خودشو بگیره
بعد کره رو اضافه میکنیم
اولش روی حلوا میمونه اما باید مدام هم بزنید که به خورد حلوا بره
و بعد آماده میشه

پ.ن:بچه ها من از مرگ و اندوه و سیاهی خوشم نمیاد دلیلی نداره حلوا فقط برای مراسم غم باشه،من دلم‌خواست درستش کردم،انگار به حلوا ظلم بزرگی شده خودش خوشمزه اس ولی مارو یاد مرگ میندازه.سعی کنیم زیاد درست کنیم که این فرهنگ از بین بره.مزشم‌نگم براتون دیگه 😍😍😍😍 شما حلوا چطوری درست میکنین برام بنویسید؟ خوشمزه ترین حلوایی که خوردین چی بوده یا چطوری درست میش؟کامنت بذارید👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻💜💜💜💜 #حلوا #حلوا_آردبرنج #دسر_خانگی #دسرها #غذا #دسر_مدرن #دسر #غذای_سالم #دسرخانگی #دسر_خوشمزه 🤖 ادمین_آشپزی۱۸
Read more
نشستم تو حیاطِ بی بی جون، لبِ حوض چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا ...
Media Removed
نشستم تو حیاطِ بی بی جون، لبِ حوض چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا همونقدر که تو می گفتی همونقدر که از دست دیوونه بازیام می نالیدی.. اون درختِ پرتقال بود که یه بار برات عکسشو فرستادم... یادته؟ همون که می گفتی حتما باهام میای زیرش می شینیم مستِ بویِ پرتقالا میشیم... اره ... نشستم تو حیاطِ بی بی جون،
لبِ حوض
چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا
همونقدر که تو می گفتی
همونقدر که از دست دیوونه بازیام می نالیدی.. اون درختِ پرتقال بود که یه بار برات عکسشو فرستادم... یادته؟
همون که می گفتی حتما باهام میای زیرش می شینیم مستِ بویِ پرتقالا میشیم...
اره همونو میگم! بار داده باز
دور تا دور حوض شده درختایی که انگار پرتقال بغل کردن .
همه چی خوبه، هنوزم بوی آش رشته های بی بی که برات تعریفشو می کردم میاد
اخه میدونه چقدر آش دوست دارم
هروقت که میام میشینم لبِ این حوض روضه‌ی سکوت میگیرم، میفهمه دلتنگم
میفهمه یه چی گوشه سینم سنگینی کرده، هیچی نمیگه! ساکته مثل خودم!
با یه ظرف آش و یه تیکه نون سنگک میاد میشینه پیشم میگه بخور حالت جا بیاد! ولی اون بنده خدا که نمیدونه حالِ من با آش و بوی این پرتقالا دیگه جا نمیاد، نگاش میکنم لبخند میزنم
لبام وا میشن میگن با دست و پنجه تو کی میتونه حالش جا نیاد!
اما دروغ میگم ! تازگیا دروغ زیاد میگم
اما مصلحتیه خب خودت بگو اگه راستشو بگم که با نبودت من خوب نمیشم هیچی حالمو جا نمیاره، همه چی درست میشه؟ نه!
اما بزار به تو راستشو بگم از وقتی رفتی باهار از دلم رفت، دیگه شکوفه نداد خنده هام، دیگه لبِ ایوون وانستادم به شعر خوندن، دیگه سرخوشی نکردم فقط نشستم یه گوشه رد شدن فصلارو نگاه کردم.
از وقتی صدات تو گوشم نپیچید دیگه آهنگ گوش ندادم ترسیدم خاطره هامون از فراموش کردنت جلوتر بزنن.
راستش از وقتی شبا بدونِ اینکه چشاتو ببینم و قربون رنگِ سیاهِ شبش برم میخوابم، کابوس میبینم
اولش خوبه، قشنگه!
بر میگردی چمدونتو میزاری زمین دستاتو وا میکنی میای سمتم
من تکون نمیخورم گیجم از اومدنت!
بیشتر میای سمتم! میای.. میای
فاصله‌ت هیچ میشه ذوق میکنم
اما یهو دستاتو میندازی پایینو غمگین نگام میکنی! همینقدش بسه که از خواب بپرم...
همینقدش بسه که بدونی مریض شدم.
دیگه مسکنام فایده نداره
نشستن نسخه پیچیدن برام اهل خونه که پیش بی بی حالش بهتر میشه
اومدم تو همون خونه ای که میگفتی عینهو بهشته!
اگه بودی آره بهشتی بود برا خودش
اما نیستی شده آیینه دق
حتی همین درختا
همین حوض
نیستی باهارم رفته پاییز شدم!
تو زردو دوست داشتی همونجورم دیگه
دیگه میخندم لپام گل نمیندازه قرمز بشه
خیلی وقته تو دلم خزونه
خیلی وقته نسخه ها برام لاعلاج شده
خیلی وقته یکی دیگه شدم
فکر من نباش تموم میشه
دیوونه های عاشق عمرشون به درد زیاد قد نمیده!
نترس!
.
.
👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
Read more
‌ مثل بچه‌های کوچولو هستن که فکر می‌کنن باباشون بهترینه و قوی‌ترینه، من مطمئنم که بابام یکی از قوی‌ترین ...
Media Removed
‌ مثل بچه‌های کوچولو هستن که فکر می‌کنن باباشون بهترینه و قوی‌ترینه، من مطمئنم که بابام یکی از قوی‌ترین و محکم‌ترین آدمای زندگیمه. مطمئنم که برام یه الگوی عالیه و می‌دونم که دوست دارم مثل اون قوی و در عین حال مهربون و خوش خنده باشم. با همه‌چی شوخی کنم اما در عین حال تدبیر داشته باشم. دسترسی به منابع ...
مثل بچه‌های کوچولو هستن که فکر می‌کنن باباشون بهترینه و قوی‌ترینه، من مطمئنم که بابام یکی از قوی‌ترین و محکم‌ترین آدمای زندگیمه. مطمئنم که برام یه الگوی عالیه و می‌دونم که دوست دارم مثل اون قوی و در عین حال مهربون و خوش خنده باشم. با همه‌چی شوخی کنم اما در عین حال تدبیر داشته باشم. دسترسی به منابع داشته باشم، اما همیشه صرفه‌جویی کنم. تصمیمات تعیین کننده بگیرم و از تبعاتش نترسم. از اطرافیانم حمایت کنم، اما آزادشون بذارم که خودشون تجربه کنن. شجاع باشم و از چیزی نترسم و اجازه ندم ترس محدودم کنه. حرفم رو بزنم و سر حق و حقوقم معامله نکنم. امن و قابل اعتماد باشم که بقیه من رو قابل مشورت بدونن. بتونم زندگی مالی عالی داشته باشم، اما پایبندی به آرمان‌هام مهم‌تر باشه. آره! دلم می‌خواد مثل بابام باشم.
این عکس اینجا باشه به عنوان یادآوری برای روزی که بابا برای اتهام تکراری "تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی" به دادگاه احضار شده بود تا از خودش دفاع کنه. یادآوری برای احساس تعلیق و نگرانی من و بقیه‌ی خانواده از آینده‌ای که معلوم نیست. یادآوری همه‌ی تبعیض‌هایی که توی مدت زندگی‌هامون تحمل کردیم تا عادی و غیرقابل تشخیص شدن.
بابای خوبم، ارزش استقامت و پایداریت رو می‌دونم و مطمئنم هزینه‌ای که تو و خیلی‌های دیگه دادید و می‌دید (از هر دین و عقیده و قومی)، زندگی رو برای نسل‌های بعدی راحت‌تر می‌کنه. دوستت دارم. منتظریم از دادگاه برگردی
Like little kids thinking their father is the best and the strongest, I am sure my Dad is one of the strongest people in my life. I am sure he is a great role model to me and I know I love to be as strong, caring and witty as he is. Taking everything easy while being wise. Being resourceful but not wasteful. Being audacious but not be afraid of the consequences. Protecting my loved ones while letting them to experience their own deeds. Be courageous and not letting fear to restrict me from my goals. Speak out my belief and not compromise over my rights and wants. Be a safe and secure heaven for others so they would counsel and trust in me. Being financially secure but honouring my moral standards. Yes! I want to be like my Dad.
Let this post serve as a reminder for today as my Dad was summoned to the judicial court to defend himself against the fabricated charge of "Propaganda Against the Islamic Republic government". (the rest in the comment)
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> از آخرین باری که تو را دیده‌ام تنها دو روز گذشته! دو روز زمان زیادی نیست، ولی هرگز در زندگی‌ام هیچ ...
Media Removed
از آخرین باری که تو را دیده‌ام تنها دو روز گذشته! دو روز زمان زیادی نیست، ولی هرگز در زندگی‌ام هیچ دو روزی را انقدر طولانی ندیده بودم. به تو که فکر می‌کنم چیزی در دلم فرو می‌ریزد. مثل سُر خوردن از یک پله‌ی کوتاه. لذت بخش و ترسناک. به تو که فکر می‌کنم لبخند می‌زنم و صدایت در گوشم می‌پیچد... از دیواری ... 💜
از آخرین باری که تو را دیده‌ام تنها دو روز گذشته! دو روز زمان زیادی نیست، ولی هرگز در زندگی‌ام هیچ دو روزی را انقدر طولانی ندیده بودم.
به تو که فکر می‌کنم چیزی در دلم فرو می‌ریزد. مثل سُر خوردن از یک پله‌ی کوتاه. لذت بخش و ترسناک. به تو که فکر می‌کنم لبخند می‌زنم و صدایت در گوشم می‌پیچد...
از دیواری که دور خودم کشیده‌ام لذت می‌برم، از اینکه نمیدانی چه در دلم می‌گذرد خوشحالم. از اینکه به من نزدیک شوی می‌ترسم و اینکه انقدر از من دوری غمگینم می‌کند.
سرم سنگین است. اصلا تو به من فکر می‌کنی؟ دفعه‌ی بعدی که تو را ببینم چه خواهی گفت؟ چرا فکرت دست از سرم برنمیدارد.....
از آخرین باری که تو را دیده‌ام دو روز گذشته است. دو روز زمان خیلی زیادی‌ست...
روزی علم ثابت می‌کند زمان تابعی از دلتنگی‌ست.  و اینکه این ثانیه‌ها انقدر کش می‌آید یعنی دلم برایت تنگ شده...
.
#اهورا_فروزان
#تنهاتر_از_خودم
💜
پ.ن:
برام از #سعدی بنویسید... از دلتنگیاتون💜
.
متن در #کانال موجوده.
#شبتون_بخیر
Read more
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی ...
Media Removed
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم . ... .
چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم
.
تمام ما آدم ها یه جاهایی خسته میشیم یا کم میاریم یا اصل هدف رو فراموش میکنیم و اصلا میگیم چرا شروع کردم؟ یا من دارم چیکار میکنم و ولش کن بذار زندگی کنم و مگه چقدر زنده هستم که از زندگی لذت نبرم. ولی خب واقعیت اینه که این جور فکرها وقتی دو هفته توی سر آدم هست فقط یه جور خود گول زدنه و فرار از اینکه کاری که باید انجام نشده
.

چند روزه که دارم به این فکر میکنم که چطوری اون استارت رو محکم تر از همیشه بزنم و دوباره شروع کنم. انرژیم کمه یعنی مثل همیشه نیست.در این حد که صبح ساعت رو خاموش میکنم و میخوابم دوباره! رساله ام به یه ایراد اساسی خورده و یه نقص درست حسابی بهش وارده که باید درستش کنم و بدجوری ترس به دلم انداخته. زمان میخواد و تمرکز و پشتکار. در کنارش زبان رو باید یه جهش اساسی بهش بدم و بسه دیگه این سطحی که هستم و باید بهتر بشه. خب من کار هم میکنم و زمان مفید روزم داره برای کار کردن از بین میره. خدارو شکر که یه روز در هفته نمیرم سر کار ولی خب بازم نمیتونه بدون پشتکار خودم تاثیر درستی روی روند کاریم بذاره
.

امروز بالاخره به این نتیجه رسیدم که از همون حرفی که اول متن زدم استفاده کنم و وقتی میگم رطب خورده نمیاد بگه به دیگران که خرما نخورین پس منم باید به دوستای سوشال مدیام قول بدم که میخوام چیکار کنم و روزهایی که عملی شد بگم شد و به خودم جایزه بدم که خب معلومه قهوه و کافه رفتنه (مثلا یه قهوه از برندی که همیشه فکر قیمتشو میکنم برای هر دو روز موفقیت یه صبح جایزه بدم به خودم) روزهایی که نشد هم اعتراف کنم که نشد و به جاش برای خودم مجازات بذارم .

حالا !‌ من باید صبح ها دو ساعت روی رساله کار کنم(یعنی ۴ صبح بیدار شم) و شب ها هم یک ساعت زبان بخونم. برنامه رو هم فلکسیبل میذارم که اگر صبح نشد شب باید جبرانش کنم. اگر هم شب نشد جریمه اش اینه که باید توی همون هفته ساعت هارو جبران کنم و آخر هفته تایم پر شده باشه. خب قضیه چهارشنبه تا جمعه هم که کار نمیکنم متفاوته و باید هرچی در توانمه انجام بدم. این عکس رو صبح گرفتم ولی هنوز به این نتایج و اعتراف نرسیده بودم
.
کار سختیه قولی که دارم میدم ولی قرار ما اعترافات روزانه من با شما و شما ناظر کار من #منم_باتو_میجنگم_بریسا
Read more
. و باز هم #سياه رنگي که اينروزها چشمم بهش عادت کرده. 16 #تير هيچوقت نميبخشمت،چطور تونستي پسرعمه ...
Media Removed
. و باز هم #سياه رنگي که اينروزها چشمم بهش عادت کرده. 16 #تير هيچوقت نميبخشمت،چطور تونستي پسرعمه #مهربون منو ازمون بگيره. نميخوام درک کنم نميخوام #باور کنم نبودنشو. ميترسم ميترسم از اينکه تلفنو بردارمو خبر مرگ کسه ديگه اي رو بهم بدن. شنيدن صدايه بابام برام تلخه آخه اون خبرو برام تداعي ميکنه، #قلبم ... .
و باز هم #سياه
رنگي که اينروزها چشمم بهش عادت کرده.
16 #تير هيچوقت نميبخشمت،چطور تونستي پسرعمه #مهربون منو ازمون بگيره.
نميخوام درک کنم نميخوام #باور کنم نبودنشو.
ميترسم ميترسم از اينکه تلفنو بردارمو خبر مرگ کسه ديگه اي رو بهم بدن.
شنيدن صدايه بابام برام تلخه آخه اون خبرو برام تداعي ميکنه، #قلبم تير ميکشه.
يادم نمياد که تو عمرم اينهمه #جيغ کشيده باشم.انقدر خودمو زدم که از حال رفتم.
تلخ ترين سفر دنيا برام سفر به #مشهد بود يه مسير دوازده ساعته که تموم نميشد راهي که پره #درد بود پره #گريه
امام رضاي خوبم من دوباره اومدم به زيارتت ولي پر از درد.
ميخوام يه جايي برم که فقط #جيغ بکشم و بلند بلند بگم دروغه،بگم مهدي زندست داره با پسر کوچولوش بازي
ميکنه......... اين اتفاق تلخ باعث شد من عاشقانه تر پسرعمه هامو دوست داشته باشم.خيلي زياد دوستتون دارم@tahanasiri1995 @nepnibovand @nasiri.reza1991 @bovand9104
انقده #دوستون دارم که خدايه نکرده يه مو از سرتون کم شه من ميميرم.
.
.
.پ ن.وجودم پره غميه که تمومي نداره.
پ ن.پسر عمه عزيز من قهرمان جهان بود.سرمربي تيم ناشنوايان بود.اون بهترين بود #بهترين انقدر خوب که قابل وصف نيس.دلم برا شوخي هاش تنگ شده. #دلم براش تنگ شده خيلي #تنگ شده.
#بولينگ #قهرمان #جهان #مهدي_بوند #صبر #صبر #بهشت_رضا
Read more
اینم اون لحظه شروع رسمی نامزدی <span class="emoji emoji1f60d"></span> . . این چند روزه نمیدونم‌چی‌ شده که عکسای عقد مارو تو ۱۰۰ تا پیج عروسی ...
Media Removed
اینم اون لحظه شروع رسمی نامزدی . . این چند روزه نمیدونم‌چی‌ شده که عکسای عقد مارو تو ۱۰۰ تا پیج عروسی بی اجازه گذاشتن و خیلیاتون برام میفرستید و خب از دسترسم خارج شده ولی الان این موضوع مهم نیست، موضوع اینه که میون اینهمه کامنت خوب و خوشگلی که برام میذارید گاها یه کامنتایی به چشمم میاد که دلم به درد ... اینم اون لحظه شروع رسمی نامزدی 😍
.
.
این چند روزه نمیدونم‌چی‌ شده که عکسای عقد مارو تو ۱۰۰ تا پیج عروسی بی اجازه گذاشتن و خیلیاتون برام میفرستید و خب از دسترسم خارج شده ولی الان این موضوع مهم نیست، موضوع اینه که میون اینهمه کامنت خوب و خوشگلی که برام میذارید گاها یه کامنتایی به چشمم میاد که دلم به درد میاد از این تفکر اشتباهی که در خصوص ازدواج جا افتاده که نتیجه ش بشه این بازخوردها و ناکامی ها...
.
به نظر من ازدواج یه انتخابه تو زندگی هر شخص که نه قراره خوشبختی ابدی و تضمین کنه نه بدبختی مطلق!.. ولی متاسفانه واسه خیلی از ماها جا افتاده که ازدواج راه رسیدن به ارزوهاست و هرچی تو زندگی نداشتیم الان باید بهش برسیم!.. خب طبیعیه خیلی وقتا این توقع براورده نمیشه و نتیجه‌ش میشه اختلاف و ناکامی و جنگ و طلاق و این توصیه به دیگران که ازدواج نکن بدبخت میشی و فلان ...
.
مشکل اینه واسه ماها جا نیوفتاده که ازدواج یعنی اشتراک. یعنی از اون لحظه به بعد همه چیز متعلق به هردوی ماست.. که اگه من به شوهرم فشار بیارم برام فلان سرویس طلا رو‌بخره، دارم به زندگی خودم ضربه میزنم، چون دیگه جیب ما یکی شده،چون اگه به اون فشار بیاد، خستگی و کلافگیشو میاره تو زندگی خودم!...مشکل اینجاست که ما فکر میکنیم ازدواج یه معامله‌ست که حتما باید توش سود کنیم!.. دلسوز زندگی خودمون وقتی نیستیم، چطور توقع داریم ازین‌ زندگی حس خوشبختی بگیریم؟...
.
ازدواج تضمین هیچ شادی‌ای نیست.. اگر دنبال خوشبختی هستیم، باید خودمون با تلاش خودمون بسازیمش.. فقط ازدواج کمک میکنه تو‌ با یه نفر که هم مسیر و هم نظری، واسه رسیدن به اون ارزوها باهم تلاش کنین...! هیچ ادمی به دنیا نیومده که مارو به ارزوهامون برسونه. هرکسی اندازه خودش ارزو و رویا داره برای رسیدن. ما خودمون مسئول رسیدن به رویاهامونیم. ممکنه تو‌ بخشی از این‌رویا با کسی هم قدم باشیم.. همین!..
.
.
پ.ن : من قربون شما عزیزای دلم برم که اینهمه کامنت قشنگ و ارزوی خوب برام دارید؟😍❤️اینهمه انرژی مثبتتون رو به خودتون برمیگردونم که هر لحظه شادتر از قبل باشید❤️ پ.ن۲: چون مراسمم اردیبهشت بود و عروس بهار بودم لباس با شکوفه های بهاری انتخاب کردم 🙈و لباس رو از @moon__gallery گرفته بودم.
پ.ن۳: واسه میک اپ ارایشگاه نرفتم😂🤦🏻‍♀️
.
.
📸: @soulii.m ❤️
Read more
آقا راستکی رفتی؟ یعنی دیگه نیستی؟ نه من باورم نمیشه، ما کلی قول و قرار داشتیم خودت گفتی بزار مرخص ...
Media Removed
آقا راستکی رفتی؟ یعنی دیگه نیستی؟ نه من باورم نمیشه، ما کلی قول و قرار داشتیم خودت گفتی بزار مرخص شم بهت میگم، یادته؟ مگه اونشب دم سحر حرف میزدیم نگفتی مرخص شم میخوام کتاب زندگینامه مو چاپ کنم؟ مگه کلی از خاطره هاتو واسه من نگفتی؟ آخ آقا چی بگم که دلم خونه... آقا تو تازه منو راه انداخته بودی، مگه ... آقا راستکی رفتی؟ یعنی دیگه نیستی؟
نه من باورم نمیشه، ما کلی قول و قرار داشتیم
خودت گفتی بزار مرخص شم بهت میگم، یادته؟
مگه اونشب دم سحر حرف میزدیم نگفتی مرخص شم میخوام کتاب زندگینامه مو چاپ کنم؟ مگه کلی از خاطره هاتو واسه من نگفتی؟
آخ آقا چی بگم که دلم خونه... آقا تو تازه منو راه انداخته بودی، مگه قرار نبود کمکم کنی من جانشینت بشم؟ مگه نمیگفتی تو عین خودمی.... حالا من چیکار کنم پس؟
آقا من و بچه ها دیگه کجا جمع شیم؟ کجا همدیگه رو ببینیم؟
آقا یادته نزدیک مسابقه ها بهم زنگ میزدی؟ میگفتم آقا صداتو که میشنوم انگیزه میگیرم انرژی میگیرم
آقا دلم که میگرفت حالم که بد میشد میومدم پیشت، برام حرف میزدی، برام مثل یه پدر دلسوزی میکردی، راه و چاه رو نشونم میدادی
دیگه کی میخواد همه جا هوای منو داشته باشه؟ کی میخواد از من تعریف کنه؟ دیگه پشتم به کی قرص باشه آقا؟
آقا یادته هرجا میرفتیم میپرسیدن داداشید؟ تا من میخواستم حرف بزنم میگفتی بله داداشیم
داداش بزرگم رفتی واقعا؟ الان گذاشتنت تو خاک ولی اون که تو نبودی، تو که جات اونجا نیست
داداشی کی از خواب پامیشم پس؟ کی تموم میشه پس؟ کی این کابوس لعنتی ولم میکنه؟ داداشی دلم واسه صدات تنگ شده، دلم واسه اون لبخندات تنگ شده... کاش بودی الان سرمو میزاشتم رو پاهات زار زار گریه میکردم
خیلی خوب بودی آقا خیلی مهربون بودی
آخ خداااااااا
Read more
. <span class="emoji emoji2728"></span>اون روز صبح که خیلی زرد بود، خیلی شارپ و خوش‌رنگ بود، با آدم‌های همیشه خوبش و همیشه پایه‌اش. اونایی ...
Media Removed
. اون روز صبح که خیلی زرد بود، خیلی شارپ و خوش‌رنگ بود، با آدم‌های همیشه خوبش و همیشه پایه‌اش. اونایی که خود خودشونن،صاف و ساده و شفاف. نینارو خیلی ساله می‌شناسم شاید از زمان فیسبوک،ولی الآن ۲ساله که رابطمون بیشتر و نزدیک‌تر شده.رفتار‌های خوبش انقدر برام زیاد و پررنگ بوده که بعنوان یه دوست ... .
✨اون روز صبح که خیلی زرد بود،
خیلی شارپ و خوش‌رنگ بود،
با آدم‌های همیشه خوبش و همیشه پایه‌اش.
اونایی که خود خودشونن،صاف و ساده و شفاف.
نینارو خیلی ساله می‌شناسم شاید از زمان فیسبوک،ولی الآن ۲ساله که رابطمون بیشتر و نزدیک‌تر شده.رفتار‌های خوبش انقدر برام زیاد و پررنگ بوده که بعنوان یه دوست خوب تو این روزگار برای دلم نگهش داشتم.
هممون توی روابط با آدمهایی که دوستمون می‌شن ‌و صمیمی و نزدیک می‌شن بهمون شده گاهی بخوره تو ذوقمون یا ناراحت بشیم.
من خیلی برام پیش اومده و کوله‌باری از تجربه شده برام روابط و رفاقت‌ها چه با همجنس خودم چه برعکس؛که خب توی رفاقت جنسیت مهم نیست و ممکنه بهترین رفیق آدم همجنس خودش نباشه.
اونایی که شفاف و زلال نبودن، نزدیکت شدن فقط بخاطر استفاده ابزاری ازت که وقتی استفاده‌شون تموم شد و کارشون راه افتاد و از پله‌ها بالا رفتن کلا فراموشت کردن،یا دوره‌ای رفتار کردن و مدام در رفت و آمد بودن بین خوبی و بدی!
حسادت‌ها و بدگویی‌های دورادور و درعوض روبرو شرمنده‌ات
می‌کنن انقدر تحویل می‌گیرن!
برای همین تصمیم گرفتم دایره‌ی دوستای نزدیکمو خیلی محدودتر بکنم.
اینا تجربیات منه ممکنه شما هم یه تجربه‌های دیگه‌ای داشته باشید.
خلاصه که دوست خوب ارزشمنده، قدرشو بدونین💎
.
@ninagolestani
خانوم گلستانی این پست یه قدردانی خیلی کوچیک بود جهت کمک‌ها و همراهیتون تو دو سه روزی که رشت بودیم و اون قضایا
خلاصه....
😅💛
.
پی‌نوشت:
یک انفجاری رخ داد در دایرکت‌هام راجع به لوکیشن اینجا که توی استوری‌ها گذاشته بودم،💥
اینجا کافه سایه واقع در پارک ملت رشت می‌باشد.
Read more
. یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی ...
Media Removed
. یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی نبود که تو این یکسال به یادت نباشم ، پیر شدم ، خسته شدم . همه دنیام و میدم برگردم به یک سال پیش همین ساعت شاید بتونم نگه دارمت پیش خودم . بیشتر تو آغوشت بمونم ، بیشتر نگاهت کنم ، بگم چقدر برام عزیزی ، عشق ، ... .
یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی نبود که تو این یکسال به یادت نباشم ، پیر شدم ، خسته شدم . همه دنیام و میدم برگردم به یک سال پیش همین ساعت شاید بتونم نگه دارمت پیش خودم .
بیشتر تو آغوشت بمونم ، بیشتر نگاهت کنم ، بگم چقدر برام عزیزی ، عشق ، رفیق ، همدم ، خواهر ، سنگ صبور ، مهربون ، دیوونه ، دلم برات اندازه همه دنیا تنگ شده و هیچ چیزی جای خالی تو رو پُر نمیکنه . تو خاکستر شدی با من ، دارم میمیرم از این درد ، بیا این خونه این کبریت ، تلافی کن ولی برگرد
🖤🌹😔
‌. #ارسطو_خوش_رزم #صنم_قربانزاده #دلگیر #مبهوت #غمگین #رفیقم_کجایی #دلتنگ #تنهایی #روحت_شاد #جایت_خالیست #دلم_گرفته #دلم_برات_تنگ_شده #سالگرد
#arastookhoshrazm #arastoo_khoshrazm #sanam_ghorbanzadeh #sad #alone #where_are_you #missyou
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> به رویای صادقه ایمان دارید؟ تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ ...
Media Removed
به رویای صادقه ایمان دارید؟ تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ •___________________________________• برا منکه دوسه تا از خواب هام به واقعیت پیوسته زیباترین و قشنگترینش رو میخوام تو صفحم ثبتش کنم •___________________________________• شب ... 😍 به رویای صادقه ایمان دارید؟
تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ •___________________________________•

برا منکه دوسه تا از خواب هام به واقعیت پیوسته
زیباترین و قشنگترینش رو میخوام تو صفحم ثبتش کنم 😌 •___________________________________•

شب چهارشنبه قبل خواب ،‌دلگرفته ودلتنگ بودم و با بابا مثه هر شب حرف زدم و فاتحه فرستادم و بهش گفتم بی معرفت میدونی ی هفته شده نیومدی تو خوابم فاتحه براش فرستادم و خوابیدم •___________________________________•

تو ماشین بودم ی صحنه باور نکردنی انگار تیکه ای از بهشت بود
ی پل بزرگ که زیرش زیباترین دریای دنیا و قشنگترین جنگل دنیا بود
.
گفتم بابا اینجا چقد قشنگه .
بابای نورانیم گفت آره ببین چقد خدا زیبایی داره چقد قشنگه .
من محو زیبایی اون صحنه بودم .
.
و برا ی لحظه سبزی مورد علاقم دیدم گفتم بابا ی لحظه صبر کن برم بچینمش گفت نه بابا اینجا خطرناکه میترسم بیفتی صبر کن بریم جلوتر
.
جلوتر برام نگه داشت گفت بابا اوناش برو بچینش
.
رفتم پایین فقط ی شاخه بود تو دلم گفتم هنر کردی این ی شاخه به چه دردم میخوره .
که ی دفعه ی سبزی فروشی سر راهم قرار گرفت گفت صب کن خودم برات ی دسته بزرگ میدم .
اسمش علی آقا بود وقتی فهمید من دختر کی هستم اومدم پول بهش بدم گفت نه پول چیه این حرفا چیه که میزنی دختر .
میخوام خودم برم این دسته سبزی رو بدم بابات و ببوسمش دلتنگشم
.
بیدارشدم...
.
رفتم سرخاک و برای بابا هم تعریف کردم
.
خوشحال بودم از اینکه حرفامو شنید و اومد تو خوابم و اون صحنه زیبا رو دیدم
.
تو یه مسیری من دقیقا همون رنگ دریای قشنگ رو دیدم...
.
و به ی جایی رسیدم که این سبزی مورد علاقم ی قسمت از تپه ی عالمه بود .
فقط گفتم خدایا شکرت چیزی که تو خواب دیدم ...
.
من اسم دقیق این سبزی نمیدونم فقط خیییلی دوسش دارم
تو هر منطقه ای ی اسمی داره
تقریبا شبیه شوید با این تفاوت شوید نازکتره
.
سبزی خودرویی که بعداز بارش های زمستانی تو کوه های جنوب رویش میکنند
.
اسم هایی که من شنیدم:بِسباس و اُم یَلوُ
اگه شما میدونید اسم دقیقش چیه برام بنویسید😊
.
امروز پنجشنبه است و فاتحه و صلواتی بفرستیم برای تمام عزیزانی که بینمون نیستن😔
روحتون شاد🙏🏻🖤 .
Read more
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه ...
Media Removed
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار ... .
یه سال شد که نیستی...
یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار شما چطوره؟ و من برات حرف بزنم و تو برام از قدیما بگی.وقتی موقع غذا خوردن شد و من دارم سفره رو آماده میکنم به مادر بگی ببین این از همه بهتر خونه ما رو بلده.میدونه چی رو از کجا برداره و من چقد دلم قنج می رفت برای این مدل تعریفای زیر پوستیت که شامل کس دیگه ای نمیشد.دلم برای بودنت عجیب تنگ شده....
.
یه ساله که خیلی چیزا عوض شده ولی من حواسم به قولی که روزای آخر بهت دادم هست که گفتم نگران نباش مادر تنها نمی مونه.
نگران نباش و آسوده بخواب تکرار نشدنی ترین پدربزرگ!
Read more
. دوست ندارم از این حرف های کلیشه ای بزنم که ورزش کنید خیلی خوبه!‌ نه … اینا باعث نمیشه کسی بلند شه بره باشگاه!‌ برای همین هم هست که خیلی وقت ها یکی دو ماه میریم باشگاه و بعد رهاش میکنیم چون هدف چربی شکم و پهلو هست و وقتی از بین نمیره دلیلی برای ادامه دادنش نمی بینیم . اما امشب خسته و کوفته !‌ میخوام با ... .
دوست ندارم از این حرف های کلیشه ای بزنم که ورزش کنید خیلی خوبه!‌ نه … اینا باعث نمیشه کسی بلند شه بره باشگاه!‌ برای همین هم هست که خیلی وقت ها یکی دو ماه میریم باشگاه و بعد رهاش میکنیم چون هدف چربی شکم و پهلو هست و وقتی از بین نمیره دلیلی برای ادامه دادنش نمی بینیم
.

اما امشب خسته و کوفته !‌ میخوام با شما خانم های پیجم یه کم ساده تر صحبت کنم مثل دو تا دوست صمیمی! از تیر سال ۹۳ فیتنس رو به صورت جدی شروع کردم یعنی بیش از ۴ سال. من هم دلم میخواست بعد از ۹ ساعت کار شرکت یا بیام خونه استراحت کنم یا برم با دوستام بیرون و گردش و شام تا شب بشه. ولی لابد یه چیزی دیدم که حاضرم با این فشار رساله و کار رهاش نکنم. واقعیت اینه که اولین تصمیمم به خاطر داشتن بدنی رو فرم و فیت بود ولی این هدف وقتی محقق شد کم کم تغییر حالت داد و بعدها چیزهای مهم تری منو به سمت باشگاه می کشوند. بعد از یک سال من فهمیدم که بعد از باشگاه و ورزش سنگین حالم خیلی بهتره. اوایل فکر میکردم یا تلقینه یا فکر میکنم که بهترم ولی واقعا خوشحال تر بودم و اثری از فکرهای منفی نبود
.
تا اینکه فهمیدم ورزش سنگین و بیش از یه تایمی هورمونی رو از مغز آزاد میکنه که باعث این حال خوش میشه!‌ اما این هدف هم تغییر کرد و یه موضوع جدید جاش اومد. من به دنیای جدیدی راه پیدا کردم که اسمش قدرت بود. باورم نمیشد ولی اینکه روزهای اول دستام می لرزید و زیر بند روی زمین می نشستم جای خودش رو به حرکات عجیبی داده بود. حالا دیگه خودم رو توی آینه میدیدم که روی دستام هستم و پاهام میتونه ۱۵۰ درجه بالاتر از خودم باشه !‌ این منم وسط زمین و هوا !‌ اما این قدرت خودش رو با زیبایی تمام وارد زندگیم کرد. تنها بدن من نبود که قوی شده بود من از لحاظ شخصیتی هم توی خیلی از مسایل قوی شده بودم و خودم دقت نکرده بودم و همین قدرت برای زندگی بهم نظم و دیسیپلین داده بود
.
حالا جایی هستم که هنوز هم بعد از وزنه سنگین تر از نرمال و حرکات‌سخت دستم و پام می لرزه. هنوز هم خیلی رفتارها و دل شکستن‌ها باعث میشه شب که میخوابم یا توی ماشین که تنها هستم اشکم راه بیفته ولی صبح که میشه یه روز جدید که شروع میشه و نور خورشید روی صورتم می افته وخستگی باشگاه در تمام شب جای‌خودش رو به یه‌درد خوشایند داده میدونم این من هستم که قوی‌تر از همیشه میخوام دوباره شروع کنم
.
این ویدیو حس خوشایندی برام داشت. برای تمام لحظاتی که تی‌آرایکس در زندگیم ایجاد کرد. برای اینکه از من کسی رو ساخت که الان اینجا هستم و میدونم از زندگیم و تمام جزییاتش چی میخوام. برای‌اینکه من یک زن قوی هستم👊🏽
Read more
باز سی آذر رسید روز تولد من، آخرین روز پاییز که با طولانی ترین شب یعنی شب یلدا عجین شده. امسال یلدا برایم ...
Media Removed
باز سی آذر رسید روز تولد من، آخرین روز پاییز که با طولانی ترین شب یعنی شب یلدا عجین شده. امسال یلدا برایم حس و حالی نداشت نه حس تولد نه دورهمی برای همین بود که امسال تولدی نگرفتم اما فهمیدم هنوز هم هستند عزیزانی که روز تولدم‌در ذهنشون حک شده و براشون عزیز هستم و سورپرایز کردنم و اومدن به دیدنم و وقت گذاشتن،برای ... باز سی آذر رسید روز تولد من، آخرین روز پاییز که با طولانی ترین شب یعنی شب یلدا عجین شده. امسال یلدا برایم حس و حالی نداشت نه حس تولد نه دورهمی برای همین بود که امسال تولدی نگرفتم اما فهمیدم هنوز هم هستند عزیزانی که روز تولدم‌در ذهنشون حک شده و براشون عزیز هستم و سورپرایز کردنم و اومدن به دیدنم و وقت گذاشتن،برای من جزئی از برنامه آخرین روز پاییز هستش، ممنونم از همه شماها که وجودتون برام بهترین دارایی زندگی منه شماهایی که کلمات و جملات برای توصیف دوست داشتنتان هم کافی نیستند شماها که تنها دلخوشی من هستید توی روزهای ناخوشی❤️💋❤️ یه تشکر ویژه از تمام عزیزانی که نتونستن بیان و با ارسال پیام های محبت آمیز و تماس هاشون تبریک گفتند😘😘😘
___________________________________
پ ن: سورپرایز اول از خواهر جانانم فاطمه عزیز و خواهرزاده دوست داشتنیم هستی که یه شب زودتر یعنی بیست و نهم آذر من رو سورپرایز کردن💋💋
پ ن: سورپرایز دوم هم که با همکاری فاطمه خواهرم توسط دوست خوب و مهربونم مریم یه شب زودتر برام تولد گرفت و یهویی دیدم خونمون اومده با یه کادوی خوشمزه زیبا❤️🌹 مرسی مریم جان
پ ن: اما عزیزان جانانم که داشتنشون برام یه نعمته عبدالله عزیز و صاحبه عزیز که روز سی آذر توی محل کارم در دانشگاه بی خبر اومده بودن برا سورپرایز کردنم💋❤️ اینقدر دوست داشتنی هستن اینا که هر چی بگم کمه😘
پ ن: بعدی هم که محمد صادقی عزیزم و خانم هنرمندش حسابی شرمنده ام کردن کلی راه از بندر اومده بودن فقط بخاطر من اونم با یه کیک خوشگل و خوشمزه دستپخت خانم محمد عزیزم😋❤️🌹💋اولین بار بود خانم محمد گفته بود امشب باید من رو ببری پیش عباس❤️ پ ن: بعدی عزیز دلم خواهریم مرضیه جونم بود که مطمئن بودم هر کی سورپرایز نکنه مرضیه جز محالاته که تدارک نبینه یهو دیدم با یه کیک تولد و گل وارد شد❤️💋💋
پ ن: سورپرایز بعدی محمد تابدار کسی که فقط میشه گفت جز دوست داشتنش کاری دیگه نمیتونی کنی❤️ محمد دوست داشتنیم زنگ زده در باز کن دم در خونه هستم😊 همچین عزیزی هستش محمد😘
پ ن: اما یاسر عبدی عزیزم و باحالم که عشق منه زنگ زده میگه ببخش نتونستم تولدت بیام و تبریک بگم مجبور شدم برم بندر یهو در خونه رو میزنن جلو روت ظاهر میشه ❤️❤️ خیلی خیلی ناراحته😉😂مخصوصا وقتی فالش رو خودم گرفتم براش
پ ن: امید کریمی عزیزم رفیق مهربونم که هی زنگ میزد بیا امشب مستر پیتزا سفره یلدا انداختیم و وقتی گفتم نمیتونم بیام اومد در خونه بدون سوال پرسیدن و اجازه گرفتن سوار ماشینم کرد و برد مستر پیتزا و اونجا بود که دیدم با کیک تولد و گروه موسیقی و اجرای آهنگ
Read more
پستِ #سفارشي نمی دونم از كجا شروع كنم؟ از خوبيت از اميدت از حرفهای پر از ماهت يا از چشات و گونهات كه من كشته خوب میدونی كه چه قدر دوستت دارم وخوب میدونی ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل بارونی كه برام هميشه سبكی مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من می باره مثل بارون صدات برای دل آدمی آرام و نرمه ... 🙈پستِ #سفارشي

نمی دونم از كجا شروع كنم؟
از خوبيت از اميدت از حرفهای پر از ماهت يا از چشات و گونهات كه من كشته خوب میدونی كه چه قدر دوستت دارم وخوب میدونی ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل بارونی كه برام هميشه سبكی مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من می باره مثل بارون صدات برای دل آدمی آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتی لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم بزارم حرفهای دلم بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشمای پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات من به زندگی بيشتر وابسته می كنه. هر موقع صداي قشنگت می شنوم دلم می لرزه يه جوری اروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودم به تو ميسپارم اگه تو دلم باشی باز دلم واست تنگ میشه خوب میتونی از چشام بخونی كه حتی بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس باارزش تر. مي دونی ، زندگي من مثل يه كاغذ سياه كه تو نقطه ی سفيدش هستی و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود می رسه و بزرگتر میشه و زندگی يه رنگ ديگه با تو می گيره هيچ كس تو رو از من نمی تونه بگيره حتی خودت چون اسمت ، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمی زارم پاك شه عشقت برام مثل گلهای بهاره هر روز تازه تر می شه به جای اينكه تكراري شه هر روز بوی قشنگتری به خودش مي گيره عشقت برام خيلی تازه و تازه تر هست مثل بوی بارون و مثل هوای ابری که دوتامون عاشقشیم.
فاطمه جان....
مهربان من...
ببخش منو که بعضی وقتها با حرفی یا نگاهی دل قشنگت میشکنم....
تمام دلخوشی من ...
باش تا باشم...
عاشقونه میپرستمت... _________________
شماهم ميتونين با كمترين هزينه عشقتون و سوپرايز كنين 😋
جهت سفارش پست و تبليغات وسفارش استيكر به دايركت پیام بدین 👇
.
❌دسترسی به كانال تلگرام ازطریق لینک داخل بیوپیج ❌
➖➖➖➖ ➖➖
#دالان_عشق🎈
Read more
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و ...
Media Removed
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج ... (جنون قسمت دهم)
عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج منظم قلبم روی مانیتور دیده میشد و صداش تو سرم می پیچید.بدنم شروع کرد لرزیدن.یعنی امیدی به زنده موندنم هست؟آهی از ته دل کشیدم و از دیدن وضعیت خونوادم دلم به شدت سوخت و اشکم روان شد.دیگه حس نداشتم رو پاهام وایسم برای همینم عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و همونجا سر خوردم روی زمین...چقدر دلم می خواست برم عزیزجون و بغل کنم و بهش دلداری بدم.چقدر دلم می خواست که دوباره چشام تو چشای خسته و رنج کشیده آقاجون بیفته تا برای زحمتی که برام کشیدن ازشون حلالیت بطلبم.خدایا حالا پول بیمارستان‌ و از کجا میارن؟نقش زمین شده بودم و تو افکارم غرق بودم که پروانه کنارم نشست و با نگاه مهربونی گفت:بهتره دیگه بریم.موندن ما اینجا دردی را دوا نمی کنه.اشکامو با کف دستم پاک کردم و گفتم:تو برو من...من می مونم.دستم و گرفت و گفت:اما بهتره همراه من بیای.با نگاهی که بهش کردم...دستمو رها کرد و گفت:اوه...یادم نبود.از حرکتش خندم گرفت.آخه در عین بی پروایی,چشمای معصومی داشت و بعضی از حرکاتش خیلی شیرین و بانمک بود.در حالی که لباش مثل بچه کوچولوها آویزون بود...چش غره ای بهم رفت و گفت:برای چی می خندی؟توی چشاش دقیق شدم و گفتم:همیشه دلم می خواست یه خواهر کوچولو مثل تو داشته باشم.یه ایییش گفت و وایساد.بعد ابروهاشو بالا برد و با یه ادای خاصی گفت:اما من اصلا دوست نداشتم یه داداش ماست و خیار مثل تو داشته باشم.با این حرف انگار توی دنیای دیگه ای غرق شده باشه تو خودش رفت.کنارش ایستادم و گفتم:حرفتو که زدی دیگه چرا قیافه می گیری؟اما اون انگار صدامو نشنید.به یه گوشه خیره مونده بود.دستمو چندبار جلو چشاش تکون دادم تا به خود اومد.پرسیدم:کجایی؟با اخم تو چشام خیره شد و آروم گفت:بالاخره میای بریم یا خودم برم؟دور تا دور اتاق و بازم از نظر گذروندم.برای چند ثانیه یادم رفته بود تو چه وضعیتیم.غم بزرگی روی دلم نشست.عزیزجون قرآن و بوسید و توی صورتش نگه داشت.زیرلب داشت زمزمه می کرد.از شونه هاش که میلرزیدن عمق گریش معلوم بود.بی تاب شدم,رفتم کنارش و سرش و از روی چادر بوسیدم.دلم می خواست بغلش کنم و زار زار گریه کنم.دستمو پشت شونه های لرزونش کشیدم.نمیدونم چی شد انگار حس کرده باشه یهو آروم شد... ادامه دارد.باسپاس بیکران (مهرا)
Read more
. سال پیش صبح بیست و دوم‌ اردیبهشت از خواب که بلند شدم ،قبل از این که حاضر شم و برم آرایشگاه بابام بهم ...
Media Removed
. سال پیش صبح بیست و دوم‌ اردیبهشت از خواب که بلند شدم ،قبل از این که حاضر شم و برم آرایشگاه بابام بهم گفت : از امروز دیگه مجرد نیستی برام خیلی جالب بود چون انقدر حالم خوب بود با محمد که خیلی حس نکردم فرق بین مجردی و متاهلی رو... وقتی با کسی هستی که میتونی در کنارش خودت باشی ،مساله خیلی فرق میکنه تعریف ... .
سال پیش صبح بیست و دوم‌ اردیبهشت
از خواب که بلند شدم ،قبل از این که حاضر شم و برم آرایشگاه بابام بهم گفت : از امروز دیگه مجرد نیستی😍
برام خیلی جالب بود چون انقدر حالم خوب بود با محمد که خیلی حس نکردم فرق بین مجردی و متاهلی رو...
وقتی با کسی هستی که میتونی در کنارش خودت باشی ،مساله خیلی فرق میکنه
تعریف مجردی واسه من تعریف شده نیست چون من همیشه توی دلم به کسی که میدونستم یک روز وارد زندگیم میشه ، وفادار بودم‌.
(شاید خیلی عجیب باشه ولی تخیل قوی از ویژگی های بارز دختر های بهمن ماهی محسوب میشه😂😂😂😂)
از نظر قانونی ما ازدواج کردیم، ولی از نظر من ما فقط به هم رسیدیم و دوست هستیم چون دوست ندارم عشقمون زن و شوهری باشه ، دوست دارم فراتر از این حرف ها باشه ،تا هیچ وقت یکنواخت نشه.
من نیمه ی بهتر خودم رو در تو پیدا کردم
این به هم رسیدنمون مبارکمون باشه💑
پ.ن : امیدوارم همه ی نیمه ها به هم برسند و کامل بشن ، فارغ از جنسیت، فارغ از مادیات ،فارغ از تفاوت ها و فارغ از سن و سال و...💖💖💖💖💖💖
هانیه غلامی
ورق بزنید...
Read more
••• روی یه کاغذ نصفه نیمه براش از دلم نوشتم،گذاشتم لای کتاب مورد علاقه ش. هفته بعد با همون شور و شوق ...
Media Removed
••• روی یه کاغذ نصفه نیمه براش از دلم نوشتم،گذاشتم لای کتاب مورد علاقه ش. هفته بعد با همون شور و شوق کودکانه ش،که من می مُردم براش اومد یادداشتُ داد دستم! "گفت: ببین فلانی چی نوشته برام..تا صبح خوابم نبرد از خوشی..باورت میشه؟" فلانی؟؟؟مات ام برده بود؛ماتم دنیا سُرید به دلم..یعنی فلانی تو من ... •••
روی یه کاغذ نصفه نیمه براش از دلم نوشتم،گذاشتم لای کتاب مورد علاقه ش.
هفته بعد با همون شور و شوق کودکانه ش،که من می مُردم براش اومد یادداشتُ داد دستم!
"گفت: ببین فلانی چی نوشته برام..تا صبح خوابم نبرد از خوشی..باورت میشه؟"
فلانی؟؟؟مات ام برده بود؛ماتم دنیا سُرید به دلم..یعنی فلانی تو من نیستم؟اونی که اینطور بال درآوردی از خیال عشق ش،من نیستم.
گفت:چرا چیزی نمیگی چرا ساکتی؟
من لال شده بودم نه ساکت..مثل احمقا زدم زیر خنده "گفتم:هیچی،شوکه شدم آخه فکرشُ نمیکردم"
فکرشُ نمیکردم؛من فلانیه محبوب تو نباشم؛فقط همین.
#یلدانوشته
.
.
p.s: اردیبهشت پارسال شیرازه؛ اگه این اردیبهشت چرخ گردون با منه منه کله گنده لج نیافته :)) قرار بر اینه بیام شیراز؛دوباره
Read more
داداشم ب خودم اومدم دیدم دلم برات تنگ شده، تو مگه دلت برام تنگ نشده بود اومدی منو دیدی حالاهم ک من دلم برات تنگ شده تونیستی ببینمت، دوستان داداشمو حلال کنیدا، قربون چشات برم من داداشم قبلا باهم گریه میکردیم،حالا من تنها بخاطر تو ..... داداشم ب خودم اومدم دیدم دلم برات تنگ شده، تو مگه دلت برام تنگ نشده بود اومدی منو دیدی حالاهم ک من دلم برات تنگ شده تونیستی ببینمت، دوستان داداشمو حلال کنیدا،
قربون چشات برم من داداشم
قبلا باهم گریه میکردیم،حالا من تنها بخاطر تو .....
سلام<span class="emoji emoji1f64b"></span>‍♀️<span class="emoji emoji1f618"></span> توی تعطیلات ما فقط دو شب خونه خودمون بودیم اونم علتش همین مهمونی بود<span class="emoji emoji261d"></span>️ نمیخواستم عکسشو ...
Media Removed
سلام‍♀️ توی تعطیلات ما فقط دو شب خونه خودمون بودیم اونم علتش همین مهمونی بود️ نمیخواستم عکسشو بذارم ولی به دلیل کمبود وقت برای تهیه پست جدید نظرم عوض شد عکسا رو هم خود مهمونا گرفتن و برام فرستادن برای شام فقط یک مدل غذا درست کردم که اونم #جوجه_کباب_خامه_ای_معجزه_چاشنی  بود که به شکل حلزونی ... سلام🙋‍♀️😘 توی تعطیلات ما فقط دو شب خونه خودمون بودیم اونم علتش همین مهمونی بود☝️ نمیخواستم عکسشو بذارم ولی به دلیل کمبود وقت برای تهیه پست جدید نظرم عوض شد😏 عکسا رو هم خود مهمونا گرفتن و برام فرستادن😍
برای شام فقط یک مدل غذا درست کردم که اونم #جوجه_کباب_خامه_ای_معجزه_چاشنی  بود که به شکل حلزونی رول شده و به سیخ کشیده شده، همسر جانم زحمت کباب کردنشونو رو منقل کشید، در کنارش سالاد سزار هم سرو کردم چون خیلی طرفدار داره، برای دسرم، دسر مخملی زعفرانی درست کردم، یه سالاد خیلی ساده هم با زیتون،گوجه گیلاسی و پنیرموزارلای تازه مرواریدی دقیقه ۹۰ درست کردم روشو نمک،فلفل،آویشن و روغن زیتون ریختم خیلیم مورد توجه مهمونای عزیزم قرار گرفت و دوست داشتن

درسته که من اکثر اوقات میزای رنگی تری میچینم ولی خیلی وقتام فقط یه مدل غذا درست میکنم که البته بستگی به نوع مهمونی داره، راستش من دلم نمیاد مهمونایی که خونم میان همون غذاهای معمول همیشگی رو بخورن، از بس ذوق و شوق نشون میدن منم سعی میکنم‌ غذاهایی براشون درست کنم که حسابی لذت ببرن، به نظرم کیفیت پذیرایی خیلی مهم تره تا تنوع غذاها!
اضافه شده اول: اون گوجه سوخته هام هنر همسرجانه😍 یه جور پخته که مغزش خام نمونه قشنگ یه دست سیاه تحویل داده🤪🤣 اضافه شده دوم: چون توی کامنتا خیلی پرسیده بودین باید بگم که اون دیس کباب کوبیده از کبابی سر خیابون خریداری شده بود، یکی از پسرخاله های من جوجه کباب دوست نداره منم یه مدل غذا درست کرده بودم برای همین دادم همسرم براش کوبیده بخره و از اونجایی که همسرجان دستش به کم نمیره، کمی بیشتر خریده بود که اگر کسی دلش خواست بتونه کوبیده هم بخوره وگرنه من همون یه مدلو درست کردم😊دستور سالاد سزار هم توی این هشتک  #سالاد_سزار_معجزه_چاشنی هست
 دستور دسر مخملی زعفرانی از آموزش های کتابمه و نمیتونم اینجا بذارمش ولی دستور فرنی زعفرانی که شبیه همون رو میتونید توی این هشتک ببینید  #فرنی_زعفرانی_معجزه_چاشنی
.
.
.
#معجزه_چاشنی #مهمونی_تایم
Read more
...🗣@mikilove351 <span class="emoji emoji1f4f7"></span> يه دخترى تو محله مون بود كه هميشه ى خدا، موهاى قرمزِ آتيشىِ فِرفِريشو باز ميذاشت ...
Media Removed
...🗣@mikilove351 يه دخترى تو محله مون بود كه هميشه ى خدا، موهاى قرمزِ آتيشىِ فِرفِريشو باز ميذاشت و باهامون بازى ميكرد. قرارهاى بازى مون، هر روز خونه يكى از بچه ها بود. يه روز خونه ما، يه روز خونه بهنود، يه روز خونه نگاه. نگاه، از همون اوايل بچگى تمومِ پسرا رو عاشق خودش كرده بود و هر روز با عشوه ... ...🗣@mikilove351 📷

يه دخترى تو محله مون بود كه هميشه ى خدا، موهاى قرمزِ آتيشىِ فِرفِريشو باز ميذاشت و باهامون بازى ميكرد. قرارهاى بازى مون، هر روز خونه يكى از بچه ها بود. يه روز خونه ما، يه روز خونه بهنود، يه روز خونه نگاه.
نگاه، از همون اوايل بچگى تمومِ پسرا رو عاشق خودش كرده بود و هر روز با عشوه و دلبرى سر قرارِ بازى، حاضر ميشد.
روزاى تكرار نشدنىِ بى نظيرى براى هممون رقم خورد. يه روز زمانى كه من و بهنود مشغول بازى بوديم، متوجه صداى پايى شديم. سرمونو اورديم بالا ديديم نگاه با نگاهى كه معصوميت و غم زيادى توش بود، داره نگامون ميكنه. بخاطر شغل باباش، مجبور بودن به يه شهر ديگه برن.
بعد از اينكه اسباب كشى كردن، به نبودش عادت كرده بودم. بعد از سالها، يه روز از بيرون به خونه برگشتم و ديدم كه يه جفت كفشِ دخترونه كنار در گذاشته. درو وا كردم و ديدم يه دختر مو فرفرىِ قرمز با يه چارقد گلدار رو كاناپه نشسته. نگاه بود. بعد از سالها دورى، برگشته بودن و من چقدر از برگشتنش حسِ آزادى يه پرنده از قفس بهم دست داده بود. كلى احوال پرسى و حرف زدن و اينا متوجه كادويى شدم كه برام اورده بودش. يه دفترچه خاطرات كه پر از خاطره هاى رنگ و وارَنگِ اون روزا بود.
روز بعدش كه با روز دختر مصادف شده بود، رفتيم بيرون و سنگاى دلمو وا كندم:
"ببين دختر جون، من دلم برات نرفته ها. بدون عكس چشاتَم خوابم ميبره. حتى ديوونه چشات هم نيسم. من فقط عشقتو قاب گرفتم گذاشتمش رو طاقچه دلم. دوس داشتنتو چلوندم سمت چپ دلم. رو بند دلم پنهش كردم و يه گيره هم زدم كه دستِ اَجنبى بهت نرسه و نخواد شمارو از ما بگيره. شما باشى دخترجون، خنده از رو لبام جُم نميخوره و از در و ديوارِ عشق، خوشبختى رو سرمون آوار ميشه." .
. ✉ #میکائیل💕
.
.
.
⏬ #خاطرات_کودکیمان_دیگر_تکان_نمیخورد💔
.
.
. 🆔@mikilove351 📷
.
.
.
📬 #پیشنهادوانتقادهاتون_دایرکت_پذیرامیباشم_باکمال_میل_پاسخگوهستم😊🙏
Read more
اگر خاطرتون باشه حدوداً یکی دو‌ماه پیش این استوری رو گذاشتم و پارمیدا _ کم سن ترین هنرجوم با ۱۵ سال سن ...
Media Removed
اگر خاطرتون باشه حدوداً یکی دو‌ماه پیش این استوری رو گذاشتم و پارمیدا _ کم سن ترین هنرجوم با ۱۵ سال سن _ رو معرفی کردم که اون زمان تازه یکی دو‌ جلسه از کلاس های ترانه ش رو برگزار کرده بودیم. ( و تاکید کردم که تابلوی پشت سرمون هم از نقاشی های خودِ پارمیداست ) حالا میخوام چند بند از دو تا از ترانه هاش رو براتون ... اگر خاطرتون باشه حدوداً یکی دو‌ماه پیش این استوری رو گذاشتم و پارمیدا _ کم سن ترین هنرجوم با ۱۵ سال سن _ رو معرفی کردم که اون زمان تازه یکی دو‌ جلسه از کلاس های ترانه ش رو برگزار کرده بودیم. ( و تاکید کردم که تابلوی پشت سرمون هم از نقاشی های خودِ پارمیداست 😉👌 )
حالا میخوام چند بند از دو تا از ترانه هاش رو براتون بنویسم که نمونه اتودهای این دختر بااستعداد هستن و هنوز حتی نهایی هم نشدن:
🌺
صدای تو رو می پرستم هنوز /
تو گمنامِ مشهورِ شعرای من /
جهانم شده مات ِ زیبایی ات /
تو آزادِ محصورِ شعرای من/
.
صدای تو با عشق آمیخته ست /
صدایی که در عشق آشفته نیست /
صدای تو با هر نفس، هر تپش/
غمی شد که در قلبِ شعرام زیست/
🌺
کابوس های تلخِ من /
با قلبِ من بد می کنن /
شاید جدا شدن بوده /
تعبیر رویاهای من /
.
توو خلوتِ شب های من /
اسم تو می پیچه برام /
اسم تو رو حک می کنم /
رو آیْنه، قلبم، رو رگام /
🌺
پی نوشت: این پست رو میذارم به مناسبت پذیرفته شدن پارمیدا در آزمون تیزهوشان 😘💪🏻❤️🌹 بهت افتخار میکنم عزیز دلم
@parmidamoghisseh .
.
#یلدا_انگالی #ترانه_سرا #شعر_محاوره #تدریس #تدریس_خصوصی #ترانه #ادبیات #شعر
Read more
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام ...
Media Removed
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام گرازای اهلیی، سلااام کرگدن های آلباینو. سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :)) ظهر بخير خرس قلمبه های من ، ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا . كلي دلم براتون تنگ شده بود چي؟ صدا نمياد ... سلااااام ژرمن شپردااا،
سلاااام بتمن هااا،
سلام سوپر من هااا،
سلااام رابین،
سلااام کت وومن ،
سلاااام گرازای اهلیی، 🐗
سلااام کرگدن های آلباینو.
سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :))
ظهر بخير خرس قلمبه های من 😁،
ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا 😍
.
كلي دلم براتون تنگ شده بود 🙈
چي؟ صدا نمياد ...
آهان دل شمام تنگ شده بود برام؟
من قربون اون دل مهربونتون برم ❤️
.
امروز ميخوام يه اصطلاح آس قديمي رو
كنم براتون كه كلي كاربرد داره هنوزم
.
اون قديم نديما زوجی نو خانمان، در مورد برنامه های آینده شون، ایضا" صاحب فرزند شدن با هم اختلاط میکردند.
صحبتها ادامه داشت تا به اینجا رسید که دختره ، فکر مادر شدن و مخاطرات بعدش از ذهنش گذشت...
.
دختره: آقاااااااا نبااات؛
اگر بچه دار شدییییییممممم، (آب دهانش را غورت می‌دهد)؛
اونوقت اگر بچه مون رفت بیرون از خونههههههههه؛
اگر از خونه دور شددددددد؛
اگر رفت بالای پل و افتاد توی رودخونهههههههه (اشک در چشمانش حلقه می‌زند و هق میزند)؛
(با صدایی بریده بریده)؛ اگه زبونم لال، دور از جونش، اگه هیچکس نبود نجاتش بده و بچه رو آب برد؛ چه خاکی بریزیم سرمون؟😳
.
(آقا نبات دستانش را باز كرده و با لبخند رو به همسرش ميگويد:
كااام هيِر بيبي و او را بين بازوانش به آغوش كشانده و بوسه اي بر پيشاني وي روانه ميكند و با صداي خسته هميشگي اش زير گوشش ميگويد :
Cross that bridge when you come to it babe.
.
در مورد چنین موقعیتهایی و موارد مشابه ضرب المثلی داریم در انگلیسی که می‌فرماید:👇
☝🏻Cross that bridge when you come to it.
.
☝🏻وقتی روی پل رفتی، از روش رد شو.
Meaning and usage:
Deal with a problem if and when
it becomes necessary, not before.
.
مفهوم و کاربرد:
یعنی وقتی با یک مشکل مواجه شدی، و یا لازم بود با یک مساله روبرو شو، نه قبلش.
.
مثال:👇
👧🏻Koli : What if the flight is delayed?
👦🏻Nabi :I'll cross that bridge when I come to it.
.
👧🏻کلثوم: اگر هواپیما تاخیر داشت چی؟
👦🏻نبات: اگر چنین موقعیتی پیش آمد، اون موقع باهاش مواجه میشم و بهش فکر میکنم. نه از حالا که نه به داره، نه به باره!
—---------------
عزيزاي دلم توجه داشته باشين كه ميتونيد تمامي مطالب اينستاگرام و تلگرام ما رو به صورت آرشيو شده و كامل در قالب فايل PDF مرتب و خيلي شكيل از طريق سايت دريافت كنيد تا هميشه و همه جا مطالب ما رو در دسترس داشته باشين و بتونين به راحتي استفاده و مرور كنيد.
💕💛💕💛💕💛💕
آدرس سايت براي تهيه آرشيو:
www.englishpersian.ir
Read more
. ميدونی سرشار يعنی چی؟ يعنی كِی؟ سرشار اون حاليه كه از نگاهِ بيشتر از ٣٠ ثانيه خيره به دو چشمِ امن ...
Media Removed
. ميدونی سرشار يعنی چی؟ يعنی كِی؟ سرشار اون حاليه كه از نگاهِ بيشتر از ٣٠ ثانيه خيره به دو چشمِ امن به دلت مياد.. سرشار اون شكوفه ايه كه از لطفِ خدا بهار شده رو دلِ درخت.. سرشار اون فشارِ انگشتای دستم بين انگشت های دستته كه دلم هوایِ خنده تو كرده.. سرشار به نظر من يعنی خيلی چيزا.. خيلییی حس ها.. سرشار ... .
ميدونی سرشار يعنی چی؟ يعنی كِی؟
سرشار اون حاليه كه از نگاهِ بيشتر از ٣٠ ثانيه خيره به دو چشمِ امن به دلت مياد..
سرشار اون شكوفه ايه كه از لطفِ خدا بهار شده رو دلِ درخت..
سرشار اون فشارِ انگشتای دستم بين انگشت های دستته كه دلم هوایِ خنده تو كرده..
سرشار به نظر من يعنی خيلی چيزا.. خيلییی حس ها..
سرشار برام خيلیی معنی داره خيلییی بزرگه.....
اولين نگاهت!
آخ آخ وحید اولین نگاهت💟🔮💟
.
سرشار یعنی من ، پُر از تو 🤵🏻💜
سرشار یعنی من از آرامش آغوشت🤵🏻💜
سرشار یعنی تو که پر از عشقی و مهربونی .
سرشار یعنی تو که شدی پا برای بابا 🤵🏻💜
سرشار یعنی ..................
می مونیم برای هم 💟
#۹۷تا_ابد .
این عکس ثبت می شه به تاریخ ۲۱/۱۰/۹۷
@vahidaboozari86
Read more
دوستای گلم دلم براتون یه ذره شده<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span>الان دیگه باز باید برم و خدا میدونه کی دوباره اپ کنم<span class="emoji emoji1f622"></span>مسخره ست حتی ...
Media Removed
دوستای گلم دلم براتون یه ذره شدهالان دیگه باز باید برم و خدا میدونه کی دوباره اپ کنممسخره ست حتی عکسارم یکی دیگه فرستاده برام تا بتونم اپ کنمخیلی دوس داشتم هر خبری از کیو میومد رو سریع بفهمم ولی من حتی هنوز ام ویشو کامل ندیدمحتی نمیدونم برنامه ش چیه!! دلم براتون و برای کیو تنگ میشهفعلا خدافظ ... دوستای گلم دلم براتون یه ذره شده❤❤الان دیگه باز باید برم و خدا میدونه کی دوباره اپ کنم😢مسخره ست حتی عکسارم یکی دیگه فرستاده برام تا بتونم اپ کنم😔خیلی دوس داشتم هر خبری از کیو میومد رو سریع بفهمم ولی من حتی هنوز ام ویشو کامل ندیدم😢حتی نمیدونم برنامه ش چیه!!
دلم براتون و برای کیو تنگ میشه❤❤😢😢فعلا خدافظ 💕
@jdream_kyujong
^
^
#ss501
#ss501center
#kimkyujung
#kyujong
#jdream
#jdream_kyujong
#thankyu
#triples
#irtriples
#iranianss501fan
#irarnianthankyu
#iraniantriples
Read more
. آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا <span class="emoji emoji1f61a"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> نازک و برشتهههه و تو دل بروووو <span class="emoji emoji1f498"></span> اعتراف می‌کنم به شدت ...
Media Removed
. آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا نازک و برشتهههه و تو دل بروووو اعتراف می‌کنم به شدت دلم برای خمیر درست کردن تنگ شده بود بخصوص برای پیتزای خونگی به این نتیجه رسیدم رسپی خمیری که قبلا نوشته بودم عااالیه چون خودم این بار همونو نگاه کردم و نکاتش یادم اومد #پیتزا_پیراشکی_خمیر_پیمانه_و_آشپزخانه ... .
آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا 😚😍
نازک و برشتهههه و تو دل بروووو 💘
اعتراف می‌کنم به شدت دلم برای خمیر درست کردن تنگ شده بود بخصوص برای پیتزای خونگی 🍕🍕🍕
به این نتیجه رسیدم رسپی خمیری که قبلا نوشته بودم عااالیه چون خودم این بار همونو نگاه کردم و نکاتش یادم اومد 😋
#پیتزا_پیراشکی_خمیر_پیمانه_و_آشپزخانه
ممنون بابت کامنت‌ها و دایرکت‌هایی که بعد از پست و استوری امروز برام گذاشتید.
امیدوارم بازم کنار هم روزای خوبی داشته باشیم.
فقط برای اینکه این سوال زیاد پرسیده شده بود میگم که بلهههه! من الان یه دختر پنج ماهه و یک پسر بیست و پنج ماهه دارم و خوشبخت‌ترین و شادترین مادر دنیام. در کنار بچه‌داری کارهای زیادی برای انجام دادن دارم ولی حتما سعی می‌کنم در کنارشون این صفحه رو هم اداره کنم. بقول خارجیااا: لاو یو آآآل 😍😍😍
#آشپزی
#خمیر
#رسپی
#پیتزا
#ناهار
Read more
. تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما ...
Media Removed
. تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما از اون کوچکتر زندگی کردم، همراه عموزاده ها و مامان بزرگ مهربونم وعروس عمو(که دخترِ عمه بزرگم میشدن)،روزهای خوشِ کودکی..‌‌. اما از پنج سالگی اومدیم خونه ی فعلیِ مرحوم پاپاجانم روز اسباب کشی رو ... .
تا پنج سالگی تو یه خونه ی شمالی قدیمی(دوطبقه با بالکن چوبی)، یکی مثل،خونه ی فیلم پس از باران،اما از اون کوچکتر زندگی کردم، همراه عموزاده ها و مامان بزرگ مهربونم وعروس عمو(که دخترِ عمه بزرگم میشدن)،روزهای خوشِ کودکی..‌‌.
اما از پنج سالگی اومدیم خونه ی فعلیِ مرحوم پاپاجانم
روز اسباب کشی رو یادمه،بخشی از وسایل رو با تریلی کوچیک کشاورزی انتقال دادن،چون یه کوچه فاصله شون بود..
یادش بخیر
روزهای خوشِ کودکی زیر درختهای گیلاسِ حیاط پاپا جانم گذشت
خونه ی پاپا وسط باغ گیلاس بود،وقتی اواخر فروردین میشد،و من منتظر روز تولدم تا زیر درختهای گیلاس عکس بگیرم،گاهی روز تولدم تمام درختها شکوفه داشتن،گاهی اصلا نداشتن و گاهی هم دیگه شکوفه ها برگ شده بودن،.. جنسِ گیلاسهای حیاطِ پاپا،گوشتی نبود،آبدار و خوشمزه بود...
الان بیشتر درختهاش بخاطر گذر زمان و حوادث مختلف بریده شده وتاحدودی درختهای دیگه جایگزین شده ،فقط دوسه تا درخت گیلاس هست تو حیاط..‌
این درخت هم ک کنارش عکس گرفتیم،درخت خاطره های من و نویدِ،از اولِ عقدمون ک تو همین حیاط بود،اینجا عکس داریم تا همین عیدِ نودو هفت
زمان عقد،ازدواج،بارداری،نیلای سه ماهه ووو،.
هر سری که شمالیم یه عکس باید بگیریم کنارش،بیشتر هم نوید اینجا رو برام مقدس کرده،...
نیلاهم تو سن های مختلف زیر این درخت عکس داره،،چند تاییش تو پیج هست...
عکس دوم،برا عیدِ نودوشش هست..
نگاه کنید،چقد چهره ی نیلا اینجا خانوم تر شده،چه نگاه با معنی داره،تو چشمم انگار یه دخترِ جوونِ که داره نگام میکنه،با سن کمش،تو چشمم بزرگ دیده میشه..(میگفت من کوئینم)
دیروز غروب یکی از دوستان،یه فیلم رو از زمانی تازه از پیشمون رفته بود رو لایک کرد..‌‌
تو همه ی عکسهای انتخاب شده ی اون فیلم خندیده بود، با نگاه کردنش یهو بدطور دلم تنگ شد و یه لحظه باورنکردم چی بر سرم اومده،،،
غروب هم بود،شانس بزرگی ک آوردم مهمون کوچولوی عزیزی داشت میومد پیشم(محیای نازم)،،
یکم به خودم اومدم و زووود مسیر فکرمو تغییر دادمو اومدم تو زمان حال و جامو تغییر دادم و کمی دعا کردم،
گاهی خیلی سخته پذیرفتنِ اینکه روزهای خوشِ مادری کردنم تموم شده..
دوس دارم تمام ایده های جدیدِخلاقانه مو باهاش کار کنم و اون ذوق کنه،،
ایده میاد تو ذهنم،میگم حالا با کی انجام بدیم و خیییلی دلم میگیره از نداشتنش
.
.
پ.ن:خونه ی پس از باران خونه ی عمه ی مرحومم بود ک اون زمان پسر و عروس ونوه هاش اونجا ساکن بودن،روحشون شاد
#دلنوشته #دلنوشته_هام_نادیا #دلنوشته_هام_نادیا_نیلا #دهکده_ی_دوستی #دهکده_ی_دوستان_نیلا #بیادت_مینویسم_آروم_بگیرم_عزیزه_مامان
۹۷.۲.۹
Read more
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ...
Media Removed
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم، صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت ... صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم،
صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت كنجكاو شدم و رفتم تو راهرو ، مادرم كفشاشو در آورده بود و داشت ميومد تو گفتم سلام كجابودى،
- هيس يواشتر ننه خونست ، - مگه چى شده
- بيا بريم تو ميخوام يه چيزى نشونت بدم، دوتايى رفتيم تو اتاق جلويى و من درو بستم، مادر از زير چادر يه پاكت درآورد و گفت نميدونم بهت بگم نگم، - مامان بگو ديگه دلشوره گرفتم، مادر پاكت رو گرفت طرفم و گفت من حامله ام،
- چى؟؟!!
- رفته بودم آزمايشگاه ، تست دادم جوابش مثبته
- يعنى ميخواى دوباره بچه دار بشى؟
- خوب آره ، بعد از يوسف پدرت خيلى غصه دار شده، ميدونى كه چقدر بچه دوست داره، هر روز ميره سرخاك يوسف و بعد ميره سركار، روزبروزم حال و روزش بدتر ميشه فقط اومدن يه بچه ميتونه داغ يوسف رو از يادش ببره،
- آخه الان وضعيت فرق ميكنه من شوهر كردم تو الان داماد دارى - آره من همه اينارو قبول دارم ولى من فقط سى و چهارسالمه تو ميگى چون داماد دارم بايد ديگه بچه دار نشم و تو غم يوسف بسوزم بنظرت اين انصافه، مادر اينو كه گفت زد زير گريه، هيچ جوابى نداشتم از طرفى دلم به مادرم ميسوخت اما از طرف ديگه دوست نداشتم مادرم بچه بياره ، يعنى عكس العمل حسين و فاميلهاش و همينطور اقوام خودمون چى ميتونست باشه، مادر چشماشو با چادرش پاك كرد و بلند شد و رفت، وقتى عصر حسين از سر كار برگشت طاقت نياوردم و موضوع رو سريع بهش خبر دادم حسين غش غش خنديد گفت مباركه پس ميخواى صاحب يه خواهر يا برادر جديد بشى؟؟ گفتم چرا ميخندى، - خوب برام جالبه، هيچوقت فكر نميكردم يه مادر زن خيلى جوون قسمتم بشه، تو هم نبايد از باردارى مادرت ناراحت باشى حتما صلاح در اين بوده انشاالله كه خيره، يكى دو هفته گذشت تا تونستم با اين موضوع كنار بيام، البته هنوز ته دلم دلخور بودم ولى ديگه به روم نمياوردم،
بعد از ايام عيد دوباره هوس درس خوندن بسرم زده بود براى امتحانات متفرقه تو همون دبيرستانى كه ميرفتم ثبت نام كردم و تو خونه شروع كردم به خوندن و دوره كردن كتابها و جزوه هاى درسى، گفتم هرطورى شده بايد ديپلمم رو بگيرم ، ارديبهشت بود و درسهارو داشتم كامل دوره ميكردم تو همون دوره كردنها بود كه فهميدم براى بار دوم خدا بهم بچه داده و دوباره ميخوام مادر بشم خيلى خوشحال شدم، حس ميكردم دوباره زندگي داره شيرين ميشه👇
Read more
... ميدوني؟.. فيلم عروسي براي هر كسي با اون يكي فرق داره.. منظرم از فرق اون زيبايي هاييه كه تو لحظه هاشون رقم ميخوره.. .... من برام اين مهمه .. اين كه آدما خودِ خودِ خودسون باشن با همون كيفيت ِ احوالي كه دارند... دعوتتون ميكنم :)... به ديدار با اين عاشقانه زيبا و از ته ته دل.. كه لبخند روي لب هام ... ...
ميدوني؟..
فيلم عروسي براي هر كسي با اون يكي فرق داره..
منظرم از فرق اون زيبايي هاييه كه تو لحظه هاشون رقم ميخوره..
.... من برام اين مهمه .. اين كه آدما خودِ خودِ خودسون باشن با همون كيفيت ِ احوالي كه دارند...
دعوتتون ميكنم :)... به ديدار با اين عاشقانه زيبا و از ته ته دل.. كه لبخند روي لب هام مياره..
ممنونم كه هستيد و خداروشكر كه دلم بهتون گرمه.. میگدازد سینه ی من سینه ام آیینه ی من پس کجا جویم تو را
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
من که شیدا شدنم محو پیدا شدنم عابری گم شده در کوی رها شدنم
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
من به خوابی که آدینه دیدم شاعری مرده در سینه دیدم
فارغ و در زدنم قید سر زدنم , نغمه ای بر لب این شوق صدا شدنم
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
...
ترانه آدينه از گروه چارتار.
Read more
 #خاطره #مخاطره دفعه ی اولی که عباس امیرانتظام و همسرشون رو دیدم هیچوقت یادم نمیره !اونموقع زیاد ...
Media Removed
#خاطره #مخاطره دفعه ی اولی که عباس امیرانتظام و همسرشون رو دیدم هیچوقت یادم نمیره !اونموقع زیاد از حرفای بزرگترا سر در نمیآوردم.مهندس با آرامش داشت چایش رو توی فنجون بلوری نگاه میکردم و آروم آروم مینوشیدش.بزرگترا هم پشت سر هم سوالای مختلف درباره ی حال و احوالش توی زندان و نظرش درباره ی وضع جامعه ... #خاطره #مخاطره
دفعه ی اولی که عباس امیرانتظام و همسرشون رو دیدم هیچوقت یادم نمیره !اونموقع زیاد از حرفای بزرگترا سر در نمیآوردم.مهندس با آرامش داشت چایش رو توی فنجون بلوری نگاه میکردم و آروم آروم مینوشیدش.بزرگترا هم پشت سر هم سوالای مختلف درباره ی حال و احوالش توی زندان و نظرش درباره ی وضع جامعه و اتفاقات اخیری که افتاده بود میپرسیدن.مهندسم در حالی که سرش رو انداخته بود پایین تمام مدت لبخند زده بود و به چای خوردنش ادامه میداد.من زیاد به مهندس دقت نمیکردم.ببشتر حواسم به الهه خانوم بود.وقتی بهش نگاه میکردم حس میکردم زیبا ترین زنیه که تا به حال دیدم.قوی.صبور.عاشق.عاشق.وای عاشق.اعتراف میکنم الهه اولین زن عاشقی بود که توی زندگیم از نزدیک دیدم که عشقش شبیه عشق توی کارتونایی بود که تا اونموقع دیده بودم.تمام مدتی که مهندس سکوت کرده بود و سرش رو پایین انداخته بود ، الهه دستای ظریفش رو گذاشته بود روی پای همسرش ، اشک توی چشماش جمع شده بود و لبخند عجیبی روی صورتش بود.لبخندی که یک دنیا حرف توش داشت.امید و نا امیدی.غم و شادی.شجاعت و ترس.ایمان.ایمان.ایمان بارزترین چیزی بود که بین بغض و لبخندش میشد کشف کرد.اما ایمان به چی؟واقا نمیدونستم! از جزئیات اتفاقای اونروز زیاد یادم نمیاد.فقط یادمه موقع رفتن ،مهندس اومد طرفم.روی زانوهاش نشست و توی چشمام خیره شد.بهم گفت خسته شدی از دست ما.نه؟من با اینکه خیلی خسته شده بودم خجالت کشیدم و گفتم نه ! مهندس خندید.سرمو ناز کرد و پیشونیمو بوسید.از توی جیبش یه شکلات خارجی درآورد و داد به من.در گوشم گفت میخوام یه رازی بهت بگم.تو قراره دختر خیلی قوی ای بشی.میدونستی اینو؟ یه چشمک بهم زد و صدای پای مهندس و تق تق کفش پاشنه سه سانتی الهه خانوم دور شد. یادمه تا 1 ماه دلم نمیومد اون شکلاترو بخورم.حس میکردم خیلی کادوی مهمی بوده.به فویل طلایی و عکس یه نظامی با لباس فرم روی شکلات خیره میشدم و فکر میکردم اگه این شکلاتو بخورم دیگه مامامم شبیهشو پیدا نمیکه که برام بخره!
شکلاتو بعد از 20 روز مقاومت خوردم و فویلشو دادم به مامانم و گفتم من بازم ازینا میخوام و اینقدر نق زدم که مامانم رفت و عینشو پیدا کرد و خرید برام.
پ.ن : از دیروز که خبر فوت عباس امیرانتظام رو بهمون دادن ، مدام تصاویر اونروز با تمام جزئیاتش توی خاطرم مجسم میشه و این دلنوشته برداشتی از تصویر خاطره ایه که بعد از 22 سال دوباره توی ذهنم زنده شده!امروز با دیدن مجدد این ویدئو متوجه شدم ایمان الهه به چی بود! به بی گناهی عشقش.
#ثمین_موسوی
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه ...
Media Removed
تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه و بعد از شام روي تخت دراز كشيدم و از لاي پنجره به ستاره هاي دل آسمون نگاه كردم.. به خواستگارهاي قبليم، به عكس العملهاي خودم؛ اين چرا شلوارش انقدر گشاده؟؟ اون چرا سيگار ميكشه؟؟ اين چرا تو عكس خانوادگي ... ➿➿
تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه و بعد از شام روي تخت دراز كشيدم و از لاي پنجره به ستاره هاي دل آسمون نگاه كردم.. به خواستگارهاي قبليم، به عكس العملهاي خودم؛ اين چرا شلوارش انقدر گشاده؟؟ اون چرا سيگار ميكشه؟؟ اين چرا تو عكس خانوادگي پيراهن قرمز تنشه؟؟ اون همونه كه تقريبا با خيلي از دخترها مراوده داشته؟؟ اين چرا همه ش من من ميكنه؟؟ اصلا مگه از من خسته شدين؟؟ ياد يكيشون افتادم كه عليرغم كم سنيم تابوشكني كردم وقتي هزار اومدن و اصرار، منم بعد از غر و اشك و تهديد مفصل پيش پدربزرگ كه محرم اون روزهاي من بود رفتم دم محل كارش و گفتم: ميتونم باهاتون حرف بزنم؟ من قصد ازدواج ندارم!! ادامه بحث هر بهانه اي اوردم از درس، بلد نبودن خونه داري، آماده نبودن جهيزيه و.. فقط گفت: چشم.. اصلا شما با همين مانتو روسري بيا!! اصلا من غذا درست ميكنم.. آخرسر گفتم: منو ببخشيد، شما خيلي خوبين و آرزوي هر دختر ولي نيمه گم شده من نيستين.. ساكت شد و بعد از اون لحظه ديگه نديدمش نه خودش رو نه خواهر و مادر سه پيچش رو.. هربار كه اسم ازدواج ميومد حس بدي پيدا ميكردم.. اينكه بال و پرم بسته شه.. مسئوليت.. جدا شدن از پدر و دنياي قشنگي كه داشتم.. دنيايي كه جور ديگه ايش برام وجود نداشت.. حالا چِه م شده بود.. چرا چشمهاش از تو ذهنم بيرون نميرفت.. تا حتي لقمه نون بربري گرفتنش سر عصرونه هم برام جالب بود.. انگاري يه آدم فضائي ديده باشم.. خنده هاش.. آرامش و شوخ طبعيش.. متكا رو روي سرم فشار دادم و با فرستادن يك فاتحه براي مادرم سعي كردم ذهنم رو منحرف كنم و بخوابم.. بعد از گذشت زمان و سر موعد مقرر با زندايي رفتيم پياده روي.. يه جايي ازش جدا شدم و نشستم روي نيمكت محوطه.. رفت و بعد از مدتي برگشت با لبهايي آويزون.. گفت: ميگه گفته: نه.. سنش كمه.. به من نميخوره.. با يه غرور دخترانه و لجبازطوري گفتم: بهتر.. من كه از اولش گفتم نه.. هر چند ته دلم حرف ديگه اي شنيده ميشد يه چيزهايي تو مايه هاي "به.. ما يه عمر به عالم و آدم گفتيم نه، بعد حالا.. لا اله الا الله" زندايي خنديد و گفت: شوخي كردم ديوانه.. گفته كه اگر ميشه يكبار ديگه همو ببينين و با هم حرف بزنين.. تنهايي.. نظرت چيه؟؟ همچنان عصباني بودم و با بيتفاوتي گفتم: حرف رو ميتونيم بزنيم، هر چند كه من قصد ازدواج ندارم.. زندايي خنديد و گفت: از دست تو آزاده، بيا بريم.. و با هم به ادامه پياده رويمون ادامه داديم هرچند كه فكر من ديگه با من نبود.. براي اولين بار توي زندگيم قافيه بازي رو باخته بودم.. #احمد_آزاده
Read more
وقتی که دیدمت بی علت و بی هر بهانه من برایت می نویسم از تو غزل یا ترانه از بس که روح و جان بهاری درون توست ...
Media Removed
وقتی که دیدمت بی علت و بی هر بهانه من برایت می نویسم از تو غزل یا ترانه از بس که روح و جان بهاری درون توست وقتی که دیدمت درون دلم زدی جوانه صاحبش تویی گرچه که ندیدی نمی دانی ساخته است کلام تو برام عشق جاودانه من می خوانم از چشمان تو همین ترانه تویی زیباترین ترانه , تویی شعر زمانه وقتی که دیدمت زمستان ... وقتی که دیدمت بی علت و بی هر بهانه
من برایت می نویسم از تو غزل یا ترانه
از بس که روح و جان بهاری درون توست
وقتی که دیدمت درون دلم زدی جوانه

صاحبش تویی گرچه که ندیدی نمی دانی
ساخته است کلام تو برام عشق جاودانه
من می خوانم از چشمان تو همین ترانه
تویی زیباترین ترانه , تویی شعر زمانه
وقتی که دیدمت زمستان هم رفتنی شد
بهارم باتو ولی بی تو هرلحظه زمستانه

پر می کشم به سویت که به یادم باشی
هنوز هم بیاد تو میگیرم از هرجانشانه
#دلنوشته_بهار_ا .

درود یاران مهربان
سعی میکنم از سینی های #سفارش نوروز امسال چندتا دستور کاربردی و خیلی ساده از #شیرینی_بدون_فر بگذارم. *عید نوروز پیش روتون شیرین*
#توپک_شکلات با مغز نارگیل
پودر نارگیل ۱۲۵ گرم.پودر شکر ۱۲۵ گرم
گلاب ۳ق س .شکلات تخته ای تلخ به‌میزان لازم .فندق بو داده به میزان لازم
ابتدا پودر نارگیل رو کمی آسیاب کنید بهتره با پودر شکر مخلوط بشه و آسیاب بشه تا به روغن نیفته،گلاب کم کم اضافه کنید سپس به اندازه نصف گردو وتو دستتون گرد کنین وتوپکها یک ربع داخل فریزر بزارین در این زمان شکلات رو بن ماری و فندوقای نگینی تست شده رو داخل شکلاتها بریزین (این مرحله گزدوست ندارید حذف کنید) و توپکهای نارگیلی رو از فریزر که خارج کردین داخل این شکلاتها بغلطونین و داخل کپسولای کوچک بذارید
#توپک_خرما
خرما 350 گرم.گردوی خردشده نصف لیوان.کره یک قاشق غذا خوری
کنجد,پودر نارگیل,تخم کتان,ترایفل
 طرز تهیه شیرینی خرمایی :
پوست خرماها را بکنید و هسته را در آورید .کره را در تابه بریزید. بعد ازاین که کره آب شد خرما ها را داخل آن بریزید .
به مدت هفت تا هشت دقیقه تفت بدهید تا خرما نرم وکره جذب خرما شود
تابه را از روی حرارت بردارید و گردوی خر شده را با آن مخلوط کنید .صبر کنید تا خنک شود.
به اندازه ی یک قاشق مر با خوری از مایه بردارید وکف دستتان گلوله کنید .نیمی از شیرینی ها را در کنجد برشته غلت دهید . بقیه را هم در پودر نارگیل یا تخم کتان و ترایفلهای رنگی روش بریزید. یا میتونید داخل شکلات آبشده بزنید.
شیرینی ها را در ظرف دربسته مدت یکماه نگه دارید .
#شیرینی_خونگی_بهار
Read more
بعضی از شادی هارو کسایی خراب کردن، که اصلا رنگی از معرفتو یه رنگیو نچشیدن یا لامصبا فقط خدا خدا ...
Media Removed
بعضی از شادی هارو کسایی خراب کردن، که اصلا رنگی از معرفتو یه رنگیو نچشیدن یا لامصبا فقط خدا خدا می کنن که مثلا آره خدا رو ما می شناسیم بهش رسیدیم اَه . آره حالم از تک تکشون به هم می خوره آدماییکه جوابه معرفتو با کثافت می دن خیلی از اشتباها تکرار می شه که خودمونو می زنیم به کوری. انقدر این ... بعضی از شادی هارو کسایی خراب کردن،
که اصلا رنگی از معرفتو یه رنگیو نچشیدن
یا
لامصبا فقط
خدا خدا می کنن
که مثلا
آره
خدا رو ما می شناسیم
بهش رسیدیم
اَه .
آره حالم از تک تکشون به هم می خوره
آدماییکه
جوابه معرفتو با کثافت می دن
خیلی از اشتباها تکرار می شه که خودمونو می زنیم به کوری.
انقدر این ناراحتیها تکرار می شه که اونا هم باورشون می شه که شاید واقعا کوریم .
هر کسی هم که این موضوعها رو می شنوه
مثله یه نواره ضبط شده
فقط و فقط می گه
زندگیه دیگه...
یک وقت هایی نوک پا راه رفتم که خیس نشم
اما الان دیگه
خستم
خیلی خستم
دوستدارم فقط بخوابم
سال تا سال
اما
نمیتونم
زمانش رسید که دار و ندارمو به آب بزنم، پس دل به دریا می زنم ...
هر چی هست این داستان تو یه لحظه اتفاق افتاد .
اما حالا که دل به دریا زدم
از اتفاقهاییکه برام افتاد
گذشتم،
یا
گذشتم
اما
واسه
یه لحظه از مهلت دادن دیگه خسته شدم
آره زمان می گذره
حتی
عمرمم تموم می شه
من
فقط پشته هر اشتباهی فرصت دادم که بگذره
که شاید درست بشه
اون زمان، گذشت و گذشتم
و دوباره
گذشتم
کسیکه لایق نباشه
ازش می گذرم
پس از تو هم گذشتم
آره دلم پُره، پُره
تو
چاییه بودی که یخ کردی که روی میز گذاشته بودنت، خودم دمت کرده بودم اما، یادت رفت، سرد شدی، از دهن افتادی
طعمت تلخ و گس شد حالا با هیچ قند و شکلاتی به مذاق من که نه، به هیچ طبعی نمی شینی ...نمی شه بوت کرد.
فرصت دادم کاغذیکه از طرفه تو له شده بودو صاف کنی، اما دیگه گذشت
الان مثل آبِ تُنگِ ماهی که به وقتش عوض نشدی منم همون ماهی شدم که تو یه تُنگ بودم مطمئن باش دیگه اون ماهی هم، نمی شم...
قدر لحظاتتو ندونستی
اشتباه کردید
اشتباه کردی
دیگه منم مثله
زندگی
منتظر هیچ‌کس نمی‌مونم
امیدوارم
قدر لحظهامونو بدونیم
چون خیلی زود دیر می شه !!!
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
اينجا باشگاه من در آگسبورگ يعنى مدرسه هنرهاى رزمى آگسبورگ. خدا ميدونه كه چقدر من اينجا خاطره دارم. در حقيقت اينجا براى من حكم سكوى پرتاب بسوى اهدافم در زندگى رو داره. در بند بندش برام خاطرات بسيار سخت و در عين حال شيرينى نهفته است. دلم براش تنگ شده. دلم براى آلمان هم تنگ شده. اصلاً انسان موجود عجيبيه. ... اينجا باشگاه من در آگسبورگ يعنى مدرسه هنرهاى رزمى آگسبورگ. خدا ميدونه كه چقدر من اينجا خاطره دارم. در حقيقت اينجا براى من حكم سكوى پرتاب بسوى اهدافم در زندگى رو داره. در بند بندش برام خاطرات بسيار سخت و در عين حال شيرينى نهفته است. دلم براش تنگ شده. دلم براى آلمان هم تنگ شده. اصلاً انسان موجود عجيبيه. هيچوقت احساس راحتى و آرامش نداره. اونجا كه هستم دلم براى ايران و باشگاه پاد و دوستهام و خانواده تنگ ميشه. اينجا كه هستم دلم هواى اونجا و رفقاى اونجا رو داره! خلاصه كه حال عجيبيه. اينبار كه رفتم يكم براتون از زندگيم در آلمان و خاطراتم ميگم 😉 الان كه به اون زمان نگاه ميكنم يك حس غرورى بهم دست ميده! ميدونم غرور خوب نيست و بايد روش كار كنم مطمئناً بدون لطف خداوند هيچ وقت اتفاق مهمى در زندگى هيچكس رخ نخواهد داد. خلاصه ايندفعه كه رفتم آگسبورگ، كلى براتون داستان دارم كه تعريف كنم 👽😄
راستى آقا نيوان اينجا هفت ماهشه، منم گذاشته بودمش روى تاتميها كه يكم حال كنه ولى مامزى شاكى بود كه كثيفه 🙈 خلاصه آقا نيوان ازهفت ماهگى خاك تاتامى خورده 👶🏻😘
.
TRAINING MAKES MASTER 👊🏻
با تمرين است كه استاد ميشوى 👊🏻ا
P.S. Instagram coaches will be blocked
هرگونه اظهار نظر بيمورد و يا اهانت منجر به بلاك ميشود

#trainingmakesmaster
#boxing #kickboxing #mma #picassomo #fighterpicasso #teampaad #tamrinbama #topten #iska #gotkickpics #augsburg #niwan
@kampfsportschuleaugsburg ❤️❤️❤️ OSU
Read more
. امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟ حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده ... .
امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟
حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس
اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده
دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده تنگ شده ، انگار به خواب زمستونی رفته ، هرچیزی توی این شهر دلتنگی من رو بیشتر و بیشتر میکنه، انگار آدم هایی که ازم دور شدن هر روزبیشتر و بیشتر توی افکارم قدم میزنن و همراهیم میکنن.
احساس میکنم یه کوله پشتی از آدم هایی که باید کنارم باشن و نیستن هر روزبا خودم میکشم اینور و اونور، هر روز نه ! هر ساعت دارم بهشون فکرمیکنم، کوله هم انقدر سنگین شده داره کمرم رو میشکونه.
دوست دارم دوباره متولد بشم یه طور دیگه، این سری من باشم که میرم ، من باشم که آدم ها برام دلتنگی کنن ، به اینجا که میرسه دوباره میترسم ،میترسم واسه اونهایی که الان کنارم هستن دلم تنگ بشه
به هر حالتی فکر میکنم دیگه جون ندارم
کاش همه چیز پر از خوشحالی بشه ، نه که الان همه اش غصه باشه فقط الان دهنه ی این علامت بزرگتر مساوی به سمت غصه ها رفته...
هرچی هم آدم هارو بیشتر دوست دارم بیشتر از مکالمه باهاشون میترسم حتی موقع تایپ کردن هم انگار میترسم که لرزش صدام یا بغض توی گلوم و ببینن وبفهمن .. این روزها از تنهاییم می ترسم ، می ترسم که بغض توی گلوم به خنده های روی لبم قالب بشه
که شد ... و این من نیستم .
Read more
قبل ترها تصميم بچه دار شدن نداشتم و دلم نميخواست يك موجود زنده رو بدون اجازه خودش وارد دنياى عجيب و غريب ...
Media Removed
قبل ترها تصميم بچه دار شدن نداشتم و دلم نميخواست يك موجود زنده رو بدون اجازه خودش وارد دنياى عجيب و غريب زندگى كنم. روزها گذشت و من تسليم شدم. تسليمِ قدرتمندى بود كه يك شكستِ زيبا و خوش طعم رو برام به ارمغان آورد. وقتى يك زن مادر ميشه بدون شك تلاش ميكنه بهترين باشه. گاهى وقتها عذاب وجدان ها كارو خراب ... قبل ترها تصميم بچه دار شدن نداشتم و دلم نميخواست يك موجود زنده رو بدون اجازه خودش وارد دنياى عجيب و غريب زندگى كنم. روزها گذشت و من تسليم شدم. تسليمِ قدرتمندى بود كه يك شكستِ زيبا و خوش طعم رو برام به ارمغان آورد.
وقتى يك زن مادر ميشه بدون شك تلاش ميكنه بهترين باشه.
گاهى وقتها عذاب وجدان ها كارو خراب ميكنه. فراموشى و ندادن داروها. بى حوصلگى براى درست كردن غذا. خستگى و حمام نكردن بچه و ... و ...
منم از اين عذاب وجدان ها كم نداشتم. ولى محلشون نذاشتم و زود از خودم دورشون كردم... بى خوابى هاى شبانه كه همچنان هم ادامه داره قبل تر مريضم كرده بود ولى يا عادت كردم يا اينكه قوى تر شدم... پسر خنده روىِ من، از تك تك ثانيه هاى بزرگ شدنت لذت ميبرم چون نميخوام بگم واى چه زود گذشت يا تو رو خدا زود بزرگ نشو. از اين جمله ها بيزارم. اصلا از حسرت متنفرم.. دم غنيمته و من اينو به لطف خيلى از ناسازگارى هاى زندگى درك كردم.
پسرم، نه تنبيه بلدم، نه ياد گرفتم داد بزنم. متنفرم از اينكه وقتى ميخورى زمين بزنم تو سر و صورتمو داد و هوار بكشم. من از خيلى رفتارهاى به ظاهر دلسوزانه مادرانه بيزارم.
فقط به تو نگاه ميكنم، ميخندم و لذت ميبرم. با كارهايى كه ميكنم دوست دارم بدونى ورزش بهترين اعتياد دنياست. رقصيدن زن و مرد نميشناسه. با سمفونى زندگى بايد رقصيد قشنگ هم رقصيد. از شنا كردن برات نمينويسم كه خودت تو اين سن بهترين شناگر شكلاتى هستى كه من ديدم.
تلاش ميكنم شادى و لذت بردن از زندگى در شرايط سخت رو بهت ياد بدم. بايد بدونى در بدترين شرايط هم هميشه راه حلى هست، نبايد اجازه بدى غم بياد و بشينه رو دلت اگر هم نشست، نزار جا خوش كنه.
فندوق شكلاتى فعلا و همچنان با هم هى پاپ رو تمرين ميكنيم، به شنا كردن ها ادامه ميديم، تو هم به تردميلى كه من روش ميدوم (ناگفته نمونه كه كلى وزن كم كردم و به يُمن حضور ايشون از دو سه سال قبلم هم لاغرتر شدم 🙏)زل بزن. اجازه نده من بخونم و بنويسم. به لطف بودنت فهميدم فيلم و سريال هم ميشه فقط ١٥ دقيقه آخرشو و ده دقيقه اولش رو ديد.
هر كارى دوست دارى بكن فقط، لطفا و خواهشا شبها كمى بهتر و بيشتر بخواب ما گناه داريم. مرسى عزيزم 😄😉 يكساله شدنت مبارك ليام دلنشين و نمكى. اميدوارم هميشه مثل معنى اسمت قدرتمند باشى و با سختى ها مبارزه كنى 🙏🌸💙
پ.ن: عكس روز تولد خودم برداشته شده، در تهران خاطره انگيز و خيال انگيزِ من.
٢٠ مرداد ماه ١٣٩٧ مصادف با ١١ آگوست ٢٠١٨
#liamtalebloo #birthdayboy🎉 #birthdayboy #motherhood #babyboy💙
Read more
<span class="emoji emoji1f62d"></span><span class="emoji emoji1f622"></span>پدربزرگم<span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f62d"></span> پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودی<span class="emoji emoji1f622"></span>نبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم ...
Media Removed
پدربزرگم پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودینبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم پدرجون روزت مبارکامسال اولین باریه که تو روز پدر،اومدم پیشت و روی سنگ قبر سرد دست کشیدمکاش بودی سرم رو روی شونه هات میذاشتم و می بوسیدمت،دستهام سرده،کاش بودی دستم رو میگرفتیکجایی؟شنیدم بهشت ... 😭😢پدربزرگم😢😭
پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودی😢نبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم پدرجون روزت مبارک😢امسال اولین باریه که تو روز پدر،اومدم پیشت و روی سنگ قبر سرد دست کشیدم😭کاش بودی سرم رو روی شونه هات میذاشتم و می بوسیدمت،دستهام سرده،کاش بودی دستم رو میگرفتی😢کجایی؟شنیدم بهشت هم برات کمه،خوش به حالت،دلم برای تو و مادرجون خیلی تنگه😭😭همیشه عاشقتون هستم و هیچ وقت فراموش شدنی نیستین عزیزای دلم💔💔شبها بازم با مادرجون به خوابم بیا مثل بیشتر شب ها،نیستی اما بازم میگم روزت مبارک پدربزرگ مهربونم😍دوستت دارم،اتفاقهایی هست که حسرت اون تا همیشه باقی میمونه مثل حسرت یه بار دیگه بوسیدن دستات😢بابام که نبود،از بچگیم تو برام پدری کردی😢پدربزرگ عزیزم روحت شاد و یادت گرامی،دوستان عزیز،لطفا یه فاتحه به اسم علی پوربرجی بخونید.💔قدر داشته هاتونو بدونین💔
#پدربزرگ #پدربزرگم #پدربزرگ_جان #پدر_بزرگ #پدر_بزرگم #پدر_بزرگ_من #پدر_بزرگ_جان #پدرجون #پدرجونم #پدر_جون #روز_مرد #روز_مرد_مبارک
#روز_پدر #روز_پدر_مبارک #روز_پدر_مبارک❤ #بهشت #دلم_تنگه #دلم_تنگ_شده #دلتنگی #دلتنگ #مهربون #مهربونم #مهربونم💛🙋 #دوستت_دارم #دوستت_دارم_تا_ابد #دوست_دارم #عزیزم #روحت_شاد #روحش_شاد
Read more
#Review Music video #labkhand @sijalofficial @khodekhalse @alexasli Arrangement @alirezajjofficial #2016 درختام وقتی پاییز میشه و دیگه آخراشه همون برگای زردشو با رقصه که شروع میکنن به افتادن میدونی ماهم جز طبیعتیم ماهم هرچی که بشه لبخندو نگه میداریم با رقص به زندگیمون ادامه ... #Review Music video #labkhand @sijalofficial @khodekhalse @alexasli
Arrangement @alirezajjofficial
#2016
درختام وقتی پاییز میشه و دیگه آخراشه
همون برگای زردشو
با رقصه که شروع میکنن به افتادن
میدونی ماهم جز طبیعتیم
ماهم هرچی که بشه لبخندو نگه میداریم
با رقص به زندگیمون ادامه میدیم

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی برام فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
هیچی مهم نی اصاً مهم نی

چشماتو ببند و یه جا برقص و نکن نگاه به نقص
که همه چی کامله وقتی اراده هست
زندگی آزاده یه کامِ حبس
مثِ پَری که پرت شده یا برگی که زرد شده و آروم می‌چرخه
بهم نشون بده بدنی که برام با نور می‌رقصه
دلم باهاش در اومد أ قرنطینه
بیدار شدم بعد کابوس یه لحظه
دیدم قلبِ تو فانوس به دسته
جادمون جلو خوده چالوس چه سبزه
مثِ ساقی حافظ و مِی
زندگی که می‌کنه راهشو طی
ماهم رازشو پیدا می‌کنیم
الانم ببریم حالشو کیف
پس بیا آزادونه به این مرغای عشق بدیم باز ما دونه

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی الان، فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
چیزی مهم نی اصاً مهم نی

ماهی آزادیشو مدیون دریاست
پاییز زیباییشو مدیون برگاست
منم شعرامو مدیون دردام
پا رو آسفالت و سر روی ابرا
مث اون روز که دیدمت تو بارون
موها چتری و حال من چه داغون
پا رو قانونِ جاذبه نذار
تویِ دامِ تو میفتم چه آسون
خنده هات چه گرون تموم میشن
خُب هر چیزیم یه قیمتی داره
میدونستم یه روز همون میشم
که ازش میتونی بگذری آره
روزا رقصیدن رفتن از یاد
تو رو پس گرفت دستم از باد
اینم با زمان حل میشه میگن
تصویرات أ جلوم رد میشن میرن هی

هر برگی که زرد شد
بزار پای من ، بزار پای من
هر طعمی که تلخ شد
بزار پای من ، بزار پای من

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی برام فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
دیگه چیزی مهم نی اصاً مهم نی

راستشو بخوای تو هر وقت باهامی
تو هر وقت شادی تو هر وقت شادی
ما دور از هم باشیم زود عصبانی
ما دست برداریم از هر دعوایی
#director #emadkhiabanian
#lable #radiojavan
@rjtv.official @radiojavan
Read more
امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم ...
Media Removed
امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم داشت... زني قدرتمند كه بهم اموخت به هيچكس تو اين دنيا متكئ نباشم غير از اون بالايي... اينكه هميشه قدرتمند باشم و سرم رو بگيرم بالا و اجازه ندم هيچكس گريه ام رو ببينه .كاش الان بودي تا سرم رو ميزاشتم ... امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم
زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم داشت...
زني قدرتمند كه بهم اموخت به هيچكس تو اين دنيا متكئ نباشم غير از اون بالايي...
اينكه هميشه قدرتمند باشم و سرم رو بگيرم بالا و اجازه ندم هيچكس گريه ام رو ببينه .كاش الان بودي تا سرم رو ميزاشتم رو پاهات و ساعتها برات حرف ميزدم.راحت گريه ميكردم ...بهت ميگفتم چه روزهاييي بر من گذشت تا تبديل شدم به آدمي كه الان هستم...
از ادمهاي زنگيم برات ميكفتم
ادمهايي كه تو زندگيم ازشون درس هاي بزرگي گرفتم.....
از درد ها و رنج و زخمهايي كه از من نسيمي ساخت كه الان هستم...
از اشتباهاتم ميگفتم.. از زمين خوردنام ...از بلند شدنم ...خودم رو تكوندن و ادامه دادنم..... اشتباهاتم رو دوست دارم...اونها گرون ترين تجربه هاي زنگيم هستن.....
حتي از موفقيتهام برات ميگفتم ....
كه يه تنه و بدون كمك خلق خدا بدست اوردم .....ازم قول گرفتي كه هيچوقت زير قول و باور و عقايدم نزدم.....نزدم ....نميزنم
آخ دلم ميخواست الان بودي....
اونوقت جلوت وايميسادم و بهت ميگفتم،
خوب بمن نگاه كن ...يادته چقدر نگرانم بودي....
نگاه كن ببين روزگار از من چي ساخت....
حالا من شدم، همون زني كه از بچگي برام ساخته بودي؟!
بهم افتخار ميكني؟!
تو بهترين مادربزگ دنيايي
تو الهام بخش من شدي....ميدوني دلم ميخواد روزي برسه كه حضور ووجودم براي اطرافيانم پر از عشق و انرژي و ارامش و اميد و ميل به زندگي بشه....
دلم ميخواد اين زندگي و روزگار از من ادم بهتري بسازه....زن بسازه....ادم.....زن واقعي....
آدمي كه وقتي پرواز كرد و رفت،نبودنش تو اين روزگار حس بشه.....
امروز دوباره دلم گرفته و يادت كردم..
دلم برات تنگ شده...هر جا هستي،خوب باشي .مثل هميشه هوامو داشته باش و تنهام نزار.
همين كه تو تنهاييام هستي و بحرفام گوش ميدي.برام يه دنيا مي أرزه
تو تنها و تنهاترين مامان اكي دنيايي
دوستت دارم...........
ششم ارديبهشت هزار و سيصد و نود هفت
#دلنوشته #دلتنگي #مادر بزرگ #زندگي #خاطره سازي
Read more
منکه قول دادم تا آخرش هستم<span class="emoji emoji270b"></span> ____________________________________________ همیشه شاید به مو ...
Media Removed
منکه قول دادم تا آخرش هستم ____________________________________________ همیشه شاید به مو برسه ولی پاره نمیشه...همیشه رد پای خدا هست... امروز وقتی داشتم گریه میکردم و با خدا درد و دل میکردم دیدم گوشیم زنگ میزنه...دوستی بود که حدودا چهار سال میشد ازش خبری نداشتم , زنگ زد و اتفاقی بهم حرفی ... منکه قول دادم تا آخرش هستم✋
____________________________________________
همیشه شاید به مو برسه ولی پاره نمیشه...همیشه رد پای خدا هست...
امروز وقتی داشتم گریه میکردم و با خدا درد و دل میکردم دیدم گوشیم زنگ میزنه...دوستی بود که حدودا چهار سال میشد ازش خبری نداشتم , زنگ زد و اتفاقی بهم حرفی زد که جواب حرفای من به خدا بود , حرفایی زد که...وقتی ازش پرسیدم چیشد زنگ زدی گفت داشتم فکر, میکردم به دورانی که درس میخوندیم مشکلی برام پیش اومده و وقتی فکر کردم دیدم تو چقدر, صبور بودی واقعا آروم شدم, لحظاتی رو که تو گذروندی و صبر کردی واقعا سخت بود و...الگوی ما بودی وقتی مشکلی پیش میومد تو رو میدیم و مشکلمون یادمون میرفت...
خلاصه حرفایی که زد خیلی برام جالب بود یادم انداخت که چه شرایطی رو گذروندم... و خدا همیشه کنارم بود, یادم آورد, خدا چه لطفایی کرده در, حق من و...
خلاصه خیلی دلم شکسته بود و حرفایی که بعد از چهار سال بهم گفت دقیق زمانی که دلم از, همه شکسته نشانه ای بود از طرف خدا...
دلم نیومدم نباشم... خوشحالم که الگوی کسایی بودم که الان با افتخار میگم که بهم میگن ما از تو یاد گرفتیم صبر و ...
الانم من همونم همون هانیه...درست یه وقتایی غر میزنم اونم برای اینه که طاقتم تموم شده ولی... من میخوام حتی به سمت در های بسته هم برم... خدای من و حضرت یوسف یکی هست🙏
#خدایا_سپاسگزارم...
#نشانه_خدا
Read more
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم ...
Media Removed
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم ...
هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم بقیه رو هم فراموش کنم. راستش رو بخوای، دلم برات تنگ نمیشه؛ خیلی وقته دلم برای کسی تنگ نشده. جهان مثل یه دالان یک طرفه سیاهه. شبیه یجور پوچی مطلق، یه هیچی بی‌انتها.
جوری بی‌تو بودن رو یاد گرفتم، که انگار از اول هم نبودی. انگار تو یه مرداب بی‌حسی غرق شده باشم؛ هیچ چیزی اونقدر شاد یا اونقدر غمگینم نمی‌کنه. هر روز تو یه تنهایی چشم باز می‌کنم و هر شب به یه تنهایی عظیم‌تر هجرت می‌کنم.
دیگه حرفی هم از عشق نمی‌زنم. می‌دونی، عشق بزرگ‌ترین دروغیه که ما بهم می‌گیم؛ مثل امنیت، مثل آزادی. همه این‌ها ساخته ذهن آدمیزاده تا بتونه این جهان غیرقابل تحمل رو تاب بیاره. این وسط‌ها دوست داشتن دست‌آویزیه برای دوست داشته شدن! همه اون شعرها و توصیف‌هایی که از خط و خال و زلف یار می‌کنیم، محرکیه که بتونیم همین‌ها رو از زبان او بشنویم. و وقتی نمی‌شنویم، همه چیز رنگ می‌بازه و همه حرف‌ها بی‌اعتبار میشه. اینو وقتی فهمیدم که بهش گفتم دوستش ندارم. و همین یک جمله تونست از کسی که آغوش به آغوش کنارم بود، غریبه‌ترین سایه‌ دور رو بسازه.
چرا دروغ گفتن رو بهم یاد ندادی؟ بیشتر از همه دروغ گفتن به خودم رو!
وقتی با خودم تنهام، احساس تنهایی نمی‌کنم؛ اما درست وقتی زانو به زانوی مردی نشستم که دوستم داره یا دوستش دارم، بیشتر عمق تنهاییم رو می‌فهمم. تو چی؟ هنوز تنهایی؟ هنوز هم شب‌ها می‌شینی کنج آشپزخونه برای خودت شاملو بخونی؟ آرومی؟ خوشحالی؟
راستش رو بخوای، حتی جواب همین سوال‌ها هم برام مهم نیست. چون می‌دونم هرجای جهان که باشی، شبیه کسی هستی که یه چیزی گم کرده و هرچی فکر می‌کنه یادش نمیاد چی بوده، شبیه کسی که اسمی نوک زبونش جامونده اما دیگه به خاطر نمیاره، شبیه کسی که همه ادوات خوشحالی رو داره اما شاد بودن رو یادش رفته. سرچشمه این‌همه تلخی کجاست؟ آغاز جهان یا پایانش؟
حس می‌کنم خداوندگار موهومی که این جهان رو ساخته هم به درد ما دچاره؛ درد فراموشی! از یاد برده هر آغازی یه پایانی داره. از یاد برده این همه تباهی، نشونه‌ گندیدگی جهانیه که باید زودتر از این‌ها به پایان می‌رسید؛ اما حیف که فراموش شد.
.
نامه به مردی که روزی تصمیم گرفت دیوانه شود| بی‌شماره
Read more
وصف حال وروزم . . بعضي وقتا مثه الان احساس مي كنم نمي تونم بخندم ... اميدوار باشم شاد باشم .. نميدونم ...
Media Removed
وصف حال وروزم . . بعضي وقتا مثه الان احساس مي كنم نمي تونم بخندم ... اميدوار باشم شاد باشم .. نميدونم چرا يهو يه اتفاق ادمو له مى کنه ... اين حرفا حرف دلمه .. انگار دلم سياه پوش شده .. انگار میخوام همه با من سياه شن چن روز ... واقعا دلم گرفته از کار دنيا ... هرکى هر اسمى رو حال من خواست میتونه بذاره ... وصف حال وروزم
.
.
بعضي وقتا مثه الان احساس مي كنم نمي تونم بخندم ...
اميدوار باشم
شاد باشم ..
نميدونم چرا يهو يه اتفاق ادمو له مى کنه ... اين حرفا حرف دلمه ..
انگار دلم سياه پوش شده ..
انگار میخوام همه با من سياه شن چن روز ...
واقعا دلم گرفته از کار دنيا ...
هرکى هر اسمى رو حال من خواست میتونه بذاره ...
اما يجاهايى از زندگى سخته انگار ...
دلت میخواد از همه چى جداشى ..
از همه دور شى و فقط غرق شى تو خودت ..
تو افکار جور واجورت...
تو زندگیه تکراريت...
انقد غرق شى که دير شه..
که وقت بگذره...
که بميرى....
که علت مرگت بشه خفقان... بنويسن :خفقان احساسى ... خفه شده بود ازاين همه فکر و حرف و خيال و اتفاق ... خفه شده بود از همه ى لحظه هاى سکوتش و نگاه هاي ملتهبش ... دلم مى خواد سرمو بندازم برم ...
مثه اين فيلمــــا هس ...
يارو ميره ..دور میشه ...
هى صداااااش مى کنن و بر نمیگرده ...
انقد میره تا میشه يه نقطه ...
نمى دونم کجا بايد برم ...
اصن چرا برم .. اگه رفتم تو تنهاييم چيکار کنم...
يعنى همين دورى برام کافیه!؟
جدايى از دغدغه ها راحتم مى کنه ....
نمى دونم ... انگار تو اين قسمت از زندگى قدرت تصميم گيرى ندارم ... افکارم آشفتس ...
مثل خودم... انگار فقط براى چند لحظه دلم stop میخواد ... زندگيمو stop کنم .. مغزمو خاموش کنم
بذارم خنک شه و
هروقت خنک شد
هروقت حوصلم گرفت
دوباره پلى کنم ...
و کنار تمام روزمرگى هام راه برم...
کنار اتفاقم بشينم و افکارمو تماشا کنم ...
فقط چند ثانيه stop plz!!!!!!
دلم خيلی گرفته از همه چي..
Read more
دلم جمعه ای ناب میخواد...پر از عطر قرمه سبزی مادربزرگ مملو از صدای مهربان غزل خوانی پدربزرگ... چند ...
Media Removed
دلم جمعه ای ناب میخواد...پر از عطر قرمه سبزی مادربزرگ مملو از صدای مهربان غزل خوانی پدربزرگ... چند سالی ست که صدای مهربان پدربزرگ خاطره شده و دستان لرزان و فرتوت مادربزرگ اعجاز نمیکنه... حالا دیگه هرروز نگرانم برای مادربزرگی که برق نگاش جاش رو به نم اشکی که به یاد مهربانی های عجیب پدربزرگم همیشه ... دلم جمعه ای ناب میخواد...پر از عطر قرمه سبزی مادربزرگ
مملو از صدای مهربان غزل خوانی پدربزرگ... چند سالی ست که صدای مهربان پدربزرگ خاطره شده و دستان لرزان و فرتوت مادربزرگ اعجاز نمیکنه... حالا دیگه هرروز نگرانم برای مادربزرگی که برق نگاش جاش رو به نم اشکی که به یاد مهربانی های عجیب پدربزرگم همیشه در انتهای نی نی چشماش سوسو میزنه, داده ... عجیب دلتنگم... دلتنگ مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام و حیاطی که مملو از صدا و زندگی بود ,دلتنگ عمه جانم که زود رفت خیلی زود ... عمه جوان و سرزنده و پر از انرژیم ... وقتی رفت تمام عطر و بوی اون حیاط هم رفت 🍃🌼🍃💚🍃🌼🍃 دیشب خوابش رو دیدم برام شامی درست کرده بود چه بویی داشتن شامی های عمه که با عطر خنده های شاد من و حسام و پسرعموها و دختر عموهام در هم می آمیخت, آخ که چقدر دلم تنگ شده, دلتنگی حس غریبیه, انگار جهان تیره و تاره
#خاطره #پدربزرگ #مادربزرگ #قدیم #قدیمی #عمه #شادی
Read more
. . I feel so so so so alone in this town #tiblisi #georgia🇬🇪 نوشتن از خودم و حال و روزم اینجا خیلی ...
Media Removed
. . I feel so so so so alone in this town #tiblisi #georgia🇬🇪 نوشتن از خودم و حال و روزم اینجا خیلی برام سخت شده. مغزم کار نمیکنه. نمیدونم چی بگم. تو سرم پر از فکر و تصویره. یه موقع هایی حالم خیلی خوبه. یه وقتایی هم خیلی دلم میگیره اینجا مثل الان. هر چقدرم که دوست و آشنا داشته باشم باز یه تنهایی عجیبی ... .
.
I feel so so so so alone in this town #tiblisi #georgia🇬🇪
نوشتن از خودم و حال و روزم اینجا خیلی برام سخت شده. مغزم کار نمیکنه. نمیدونم چی بگم. تو سرم پر از فکر و تصویره. یه موقع هایی حالم خیلی خوبه. یه وقتایی هم خیلی دلم میگیره اینجا مثل الان. هر چقدرم که دوست و آشنا داشته باشم باز یه تنهایی عجیبی بهم فشار میاره. حس غریب بودن خیلی بده. دلم به شدت برای ایران و همه و همه چی و خونمون تنگ شده. اما دلمم نمیخواد فعلا برگردم.نمیدونم چمه، به اینجا هم عادت کردم :)) ولی یه وقتایی از سخت هم سختتر میگذره از لحاظ روحی. پووف... ولی من انگار عذاب دادن و سختی دادن به خودمو دوست دارم😑😑 حتا دیگه نمیتونم گریه کنم. از این آدم خارجیا هم که نگم براتون...
Read more
🖤 • • بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا • ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم • نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم • بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت ... 🖤


بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا

ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم

نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم

بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت میاد؟!
بگم هااااا تازه هر چی بدرد نخوره از شکمتم برات بیرون میارم کوچیکش میکنم دلتم بخواد تو هم بگی تقصیر مامانته غذاهای خوشمزه درست میکنه شکمم بزرگ شده

ی ساله برات قهر نکردم تو هم شب تا نازم نکشی بوسم نکنی از دلم در نمی آوردی نمیخوابیدی

ی ساله که صبح از خواب بیدار شدم مامان بهم نگفت که دیشب تو باباتو اذیت کردی سر به سرش گذاشتی ولی بابات آروم قرار نداشت گفت شاید حرفی زده ناراحت شدی میبوسیدت تو خواب و من ذوق مرگ میشدم

ی ساله که تو دیگه موقع هایی که خوابم سنگین میشد مامان چاره ام نمیکرد نماز صبح بیدارم کنه نیومدی بالا سرم با بوس و ناز بگی بابا فاطی جان پاشو نماز صبحت بخون بعد دوباره بگیر بخواب

بابا ی ساله برام ترانه دختر بابا نخوندددددددی و من جلو داداشا ذوق مرگ بشم که داری برام میخونی و بگم چقد گناه دارین بابا براتون نمیخونه😭😭😭 •
هیچوقت روز آخر رفتنت که چقد آروم بودی یادم نمیره

لحظه ای که اومدم تو سرد خونه تمام صداهای دورو برمو برا خودم خفه کردم تنها گوشامو گذاشتم رو قلبت که بفهمم واقعا این دکترای احمق راست میگن ؟؟بخدا که مثه همیشه که سرم میذاشتم رو قلبت نفست تو گوشم پیچید اما همه گفتن که تو دیگه نیستی ..

بخدایی که تو رو برد تو آسمونا همون شب تا صبح بیدار بودم که از بیمارستان خبر بیارن بگن تو زنده ای

حتی لحظه آخری که خواستن بزارنت تو قبر باز سرم گذاشتم رو قلبت شاید زنده شدی •
و عمیق بوس پیشونیت کردم بازم باورم نمیشد که تو دیگه نیستی

وچقد تلخه اون لحظه ای که گفتم آخه چطور دلت میاد بابامو خاک کنی چطور دلت میاد رو بابام رفیقته خاک بریزی با چ نگاه تلخ و غم انگیزی رفیقت بهم نگاه کرد وسرش انداخت پایین😭

بخدا رسمش نبود اینقد زود تنهامون بزاری بری

تا کی باید بگم ی سال دیگه هم گذشت ؟

بابا کی روزی میرسه باز هم باهم تو اون دنیا کنار هم باشیم 😞😞😞 •
کاش این ی سال همش خواب باشم و تو واقعا باشی ...
Read more
<span class="emoji emoji1f51d"></span>@mikilove351 <span class="emoji emoji1f451"></span> قرار نبود عاشق بشم. قرار نبود وقتی میخنده دلم براش بره. نمیخواستم دنیام خلاصه ...
Media Removed
@mikilove351 قرار نبود عاشق بشم. قرار نبود وقتی میخنده دلم براش بره. نمیخواستم دنیام خلاصه بشه تو دو تا تیله قهوه ایی چشماش؛ برق نگاهش و نمیخواستم. آرامشی که صداش تزریق میکرد تو رگام قرار نبود برای من باشه اینکه چهار چشمی مراقبم باشه، ست شدنای یهویی لباسامون هیچ کدوم خواستم نبود حتی، ... 🔝@mikilove351 👑
قرار نبود عاشق بشم.
قرار نبود وقتی میخنده دلم براش بره.
نمیخواستم دنیام خلاصه بشه تو دو تا تیله قهوه ایی چشماش؛
برق نگاهش و نمیخواستم.
آرامشی که صداش تزریق میکرد تو رگام قرار نبود برای من باشه
اینکه چهار چشمی مراقبم باشه،
ست شدنای یهویی لباسامون
هیچ کدوم خواستم نبود
حتی، یهویی رفتنشم خواست من نبود!!! اونم درست زمانی که عجین شده بود تو پوست و خونم
وقتی همه اون نخواستنا شده بودن خواستن.
چشم و چراغ زندگیم شده بود
نمیدونم نتونست یا نخواست بخونه حرف چشام و
وقتی که هنوز برام تموم نشده بود " رفت" ... !
تهشم یه من تنها با خروار خروار خاطره و حسرت جاگذاشت و رفت...
.
. 👑 #میکائیل💕
.
.
.
📱@mikilove351 📷
.
.
📬 #کامنت_لطفا_مرسی_دوستان😍😉😉 .
📬 #ماروباکامنتهاولایک_هاتون_حمایت_کنید☑📧
Read more
نمی دونم شماها هم اینطوری هستید یا نه که مثلا یک هو یک چیزی تو دلت بیاد و فکر کنی یک جوابی بود که منتظرش بودی بشنوی ! گاهی یک هو جوابی میاد یک هو تو دلت و یکی میگه خودشه خودشه ..همینه جوابت ! از دوتاش میخوام کمی بگم اولی مال همین سفر چند وقت قبلم به نجف بود که یک شبی از قبل اذان صبح رفته بودم حرم ... زیر قبه ... نمی دونم شماها هم اینطوری هستید یا نه که مثلا یک هو یک چیزی تو دلت بیاد و فکر کنی یک جوابی بود که منتظرش بودی بشنوی !
گاهی یک هو جوابی میاد یک هو تو دلت و یکی میگه خودشه خودشه ..همینه جوابت !
از دوتاش میخوام کمی بگم
اولی مال همین سفر چند وقت قبلم به نجف بود که یک شبی از قبل اذان صبح رفته بودم حرم ... زیر قبه خیلی با امام علی حرف زدم با زبون دل خودم ... خیلی خواستم اگر میتونه برام کارهایی کنه و اگر خوب نمیتونه کسی که نمیتونه برش حرجی هم نیست ... بماند بعد یکی دو ساعتی دعا زیر قبه نزدیک های اذان صبح بود اومدم تو صحن تا به صفوف نماز بپیوندم یکی انگار تو دلم گفت ببین تو نماز قضاهات رو بخون بقیه اش با من علی ! .. نمیدونم خیال بود یا حرف آقا ولی عجیب چسبید یه گوشه دلم ! بماند که چون یک کوه نماز قضا دارم و حتی شمار سالهاش از دستم خارجه خیلی شده برام شبیه یک کار سخت که مدام هم توش تنبلی میکنم یک روز میخونم و ده روز و یک ماه نه ! اما امیدوارم خدا کمکم کنه و بتونم و بخونم و بقیه اش هم با علی !
اما بعدی دیشب ..
از اون شبا بود
کلا یکی گندی زد به اعصابم ک نگم ! حالم عالی بود خراب کرد ! بعد کمی مشاجره ! بعد سر و صداهای یکی که مریض بود بعد دیگه همه چی اروم شد خواستم بخوابم تا چشم بستم باز اتفاقی افتاد که مجبور شدم از جام بلند شم و بعد دیدم خوب نیم ساعت مونده دیگه به اذان صبح برم نماز قضا بخونم و دو سه رکعت آخر نماز شب چی میشه خوب بخونم بد نیست ..
خلاصه وسط همین نمازها
یک هو حس کردم خدا بهم یک جوابی داد که ذهنم هم بهش تا امروز نرسیده بود یک دعایی که سالها میکردم و حس میکردم جواب نگرفتم ! توی چند تا جمله کوتاه حس کردم کاملا بهم جواب داده شده و دعاهام اتفاقا مستجاب هم شده اونم به بهترین شکل ممکن شاید !! همونی که همیشه دعا میکردم و از خدا بهترین ها رو میخواستم ! دیدم انگار چندین ساله اصلا مستجاب شده منتها به جوری که من اصلا نمیفهمیدم !
الانم نمی تونم بگم خیالات بود نمیتونمم صد در صد بگم جوابم بود اما گوشه ذهنم چیزهایی باز شد که تا امروز بهشون هیچ توجهی اینجوری نداشتم !
و نتیجه اینجوری میگیرم !
گاهی دعاهات عینا مستجاب شده اما فقط تو حواست نیست ! تو حواست پرت پرته اما خدای شنوا و بینا حواسش حسابی هست و بهترین و درست ترین ها رو برات رقم میزنه و در بهترین حالت ها مستجاب میکنه چون خودش بهترینه و از کوزه همان تراود به اصطلاح که در اوست !
مثلا برای شفای کسی دعا میکنی و فوت میکنه ! حال اونکه بهترین شفا براش حتما اون بوده ! تصور کن در درد و بیماری که کشید پاک پاک شد !
و الله اعلم
Read more
. این شنبه ای که میاد ؛ هفدهم آذر ماه ، تولد هجده سالگی منه ... سالی که از بچگی فکر می کردم که باید دوستای ...
Media Removed
. این شنبه ای که میاد ؛ هفدهم آذر ماه ، تولد هجده سالگی منه ... سالی که از بچگی فکر می کردم که باید دوستای آخرین سال دبیرستانم غافلگیرم کنن و برام یه تولد به یاد موندنی بسازن . حالا بماند که دوران دبیرستان من اصلا شبیه اون چیزی که تو رویاهام ساخته بودم نشد و من تو این سه سال ، هیچ دوست صمیمی پیدا نکردم! ... .
این شنبه ای که میاد ؛ هفدهم آذر ماه ، تولد هجده سالگی منه ...
سالی که از بچگی فکر می کردم که باید دوستای آخرین سال دبیرستانم غافلگیرم کنن و برام یه تولد به یاد موندنی بسازن .
حالا بماند که دوران دبیرستان من اصلا شبیه اون چیزی که تو رویاهام ساخته بودم نشد و من تو این سه سال ، هیچ دوست صمیمی پیدا نکردم!
فقط یه بغل دستی داشتم که شاید نمیشد خیلی باهاش حرف زد ؛ ولی حداقل میشد باهاش خندید و چند ساعتی خوش بود !! اما من حدودا یه هفته پیش سر یه چیز مسخره دیگه گذاشتمش کنار ؛ کارش شاید به ظاهر خیلی کوچیک و کم ارزش بود ، اما حسابی دلمو شکست !! کاری که قبلا بارها انجام داده بود و من گفته بودم خوشم نمیاد ؛... و راستش روزای اول اینقدر از دستش عصبانی بودم که دلم می خواست هر جوری که میتونم بهش توهین کنم !
اما هیچی نگفتم ... سکوت کردم و دم نزدم ! و همین جوری گذشت و گذشت تا حالا که شده یه هفته و من دیگه نمی بینمش ... هنوز بغل دستیمه ولی دیگه نمی بینمش که بخوام باهاش حرف بزنم !
پیش خودم فکر میکردم که کاش بی خیال میشدم و صبر می کردم تا تولدم رد شه ؛ اما همون لحظه ، نفس مغرورم فریاد می زد که تو به کادوی اون احتیاجی نداری !
و حالا ، راستش خیلی ترسناکه که شنبه که میرم مدرسه ، احتمالا هیچ تبریکی از کسی نمی شنوم ! همین الان که اینو نوشتم ، نفس مغرورم دوباره غرولند کنان گفت: خب به درک !! تبریک اونا رو میخوای چکار ؟
ولی شما که غریبه نیستید ؛ راستش ته دلم هنوزم یه تولد غافلگیر کننده از طرف دوستای «واقعی و صمیمی» میخواد ... .
خدا رو شکر که این پیج رو هیچ کدوم از بچه های مدرسه ندارن ! اینجوری تونستم یه درد دل کوچولو بکنم .😊
Read more
شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟ برای من اولین حسی که به یاد ...
Media Removed
شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟ برای من اولین حسی که به یاد میاره ، سرماس سرمای صبحای زمستون ! با بوی چایی داغ و نون روی گاز گرم شده ! حس پای یخ زده و از زیر پتو بیرون زده ! با پس زمینه ی صدای مامانم که میگه پاشو دخترم سحره ! هنوز صدای فن کویل روشن که با صدای دعا پیچیده ... شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟
برای من اولین حسی که به یاد میاره ، سرماس😊
سرمای صبحای زمستون ! با بوی چایی داغ و نون روی گاز گرم شده ! حس پای یخ زده و از زیر پتو بیرون زده ! با پس زمینه ی صدای مامانم که میگه پاشو دخترم سحره ! هنوز صدای فن کویل روشن که با صدای دعا پیچیده توی خونه ، توی گوشمه ! یه لحظه چشامو باز کنم و از تختم دل بکنم و بدن لاغرمو بندازم روی گرمای فن .... آخ از اون چند دقیقه که تا مامانم دوباره بیاد سراغم خودمو می سپردم به گرمای دلچسب باد ش😄 دلم برای صدای برخورد قاشق توی لیوان کوگول! که مامانم داشت برام درست میکرد تنگ شده ! 😅 میدونید کوگول چی بود؟ تخم مرغ و پودر شکلات و شکر اگر اشتباه نکنم 😋 خوشمزه ترین خوراکی اون دوران بود برای من و تنها چیزی که از نگاه مامانم زنده نگهم میداشت 😆 دیگه میدونید دلم برای چی تنگ شده؟ سر سفره می شستیم من و حسین ، مامانم صورتشو ک می چرخوند سمت راست میگفت بخووور توروخداا یه چیزی (با صدای محزون) بعد سرشو که می برد سمت چپ می گفت بسههه دیگه نخور (با صدای عصبانی )🤣🤣 عاشق این تضاده بودم 😆
دل تنگ بچگی هامونم ! شاید همین خاطراته که ماه رمضونو انقدررر برام دوست داشتنی تر میکنه ....😊🙏 خاطرات خوش بچگی .... 😊

_____
ای پیجی که مفاتیحو فرستادی خودت بیا بگو من استوری گذاشته بودم یادم نیست کدوم بودی 😆😅
Read more
 #MyBirthday . ميگويند تنهايي پوست ادم را كلفت ميكند ميگويند عشق دل ادم را نازك ميكند ميگويند درد ...
Media Removed
#MyBirthday . ميگويند تنهايي پوست ادم را كلفت ميكند ميگويند عشق دل ادم را نازك ميكند ميگويند درد ادم را پير ميكند و من امروز ، روز تولدم "كرگدن دل نازكي هستم كه پير شده است" . امروز در همين حوالي متولد شدم و وارد اين دنياي عجيب و غريب شدم و هر لحظه دلم ميخواد كه پيش عزيزانم باشم ، ولي مثل اينكه قسمت ... #MyBirthday .
ميگويند تنهايي پوست ادم را كلفت ميكند
ميگويند عشق دل ادم را نازك ميكند
ميگويند درد ادم را پير ميكند
و من امروز ، روز تولدم "كرگدن دل نازكي هستم كه پير شده است"
.
امروز در همين حوالي متولد شدم و وارد اين دنياي عجيب و غريب شدم و هر لحظه دلم ميخواد كه پيش عزيزانم باشم ، ولي مثل اينكه قسمت و حكمت اين است ديگر .
مرسي از همه ي دوستان و رفيقايي كه يادم بودن و تولدمو تبريك گفتن ، واقعا دلگرمي بودن برام و هستن ، مرسي ازشون ♥️
.
پيشاپيش هم سال نو مبارك باشه ، اميدوارم هرچي اتفاق خوب هستش تو سال جديد بيوفته براتون
.
#mybirthday #18march #iran #germany #HBD #graphic #designer #design #art #artwork
Read more
Loading...
Load More
Loading...