برف در شهر زمستان

Loading...


Unique profiles
13
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Mahabad, Iran
Average media age
717.6 days
to ratio
6
شهر تاریخی ماسوله در نزدیکی شهر فومن و در استان گیلان واقع شده است.شهری با معماری خاص و پلکانی.شهری ...
Media Removed
شهر تاریخی ماسوله در نزدیکی شهر فومن و در استان گیلان واقع شده است.شهری با معماری خاص و پلکانی.شهری که بخشندگی را میتوان از مردمانش آموخت. آنجایی که پشت بام هر منزل حیاط منزل بالایی است و دودکش های خانه ها میهمان حیاط خانه های بالاتر است. شهر ماسوله در استان گیلان و در مجاورت استان زنجان واقع شده ... شهر تاریخی ماسوله در نزدیکی شهر فومن و در استان گیلان واقع شده است.شهری با معماری خاص و پلکانی.شهری که بخشندگی را میتوان از مردمانش آموخت. آنجایی که پشت بام هر منزل حیاط منزل بالایی است و دودکش های خانه ها میهمان حیاط خانه های بالاتر است.
شهر ماسوله در استان گیلان و در مجاورت استان زنجان واقع شده است.نزدیکترین شهر بزرگ به ماسوله فومن است .برای رسیدن به شهر ماسوله کافی است از شهر فومن وارد جاده ماسوله شده و ۳۵ کیلومتر در میان جاده سرسبز و زیبای آن حرکت کنیم.فاصله شهر فومن از مرکز استان (رشت) ۳۵ کیلومتر است.از ویژگی های بارز این شهر این است که امکان ورود وسایل نقلیه در آن وجود ندارد.هرچند ماسوله در استان گیلان در منطقه ای سرسبز قرار گرفته است اما هوای زمستان آن بسیار سرد است و ارتفاع برف در بعضی مواقع موجب مسدود شدن مسیر ها و معابر آن میشود.معماران اولیه ماسوله برای این منظور تکنیک خاصی به کار برده اند.اکثر خانه ها بصورت تو در تو و در دو بخش ساخته شده که بخش داخلی آن که راه برون رفت دمای کمتری دارد و عمدتا آشپزخانه هم در آن قرار گرفته برای زمستان ساخته میشود که در زبان محلی به آن سومه نیز میگویند.بیشتر خانه ها دو طبقه ساخته میشوند.هرچند جاذبه اصلی شهر ماسوله معماری منحصر به فرد آن است اما طبیعت زیبای منطقه ماسوله و آب و هوای مطبوع آن سبب شده است که همه ساله ایرانگردان زیادی از کشور عزیزمان و سرتاسر جهان به دیدن آن بیایند.کوه های پوشیده از جنگل،جاده های جنگلی و پر پیچ و خم ، رودخانه ها و آبشار های کوچک و بزرگ از شاخصه های این منطقه به شمار میرود.

#تور #توریسم #مسافرت #سفر #گردشگری #تفریح #تفریحی #تفریحات #منظرها #مناظر #طبیعت #طبیعت_ایران #ایران #ایرانگردی #ایران_را_باید_دید #گیلان #ایران_ما #گیلان_گردی #ماسوله
#iran #irani #iranian #tour #iran_tourism #iran_tour #irangram #gilan #thisisiran
Read more
Loading...
محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم ...
Media Removed
محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم پر شور و از کودکی به طبیعت بسیار علاقه‌مند است. دبستان را در مدرسه فردوسی گذراند و در دبیرستان ادبیات خواند. در آن شهر تحت تاثیر نقاش قهوه‌خانه‌ای به نام فانی رو به نقاشی آورد و اولین آثار ... محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم پر شور و از کودکی به طبیعت بسیار علاقه‌مند است. دبستان را در مدرسه فردوسی گذراند و در دبیرستان ادبیات خواند. در آن شهر تحت تاثیر نقاش قهوه‌خانه‌ای به نام فانی رو به نقاشی آورد و اولین آثار خویش را کشید و بعدها معلم هنر دبیرستانش به نام دعوتی مشوق و راهنمای او بود تا جدی تر نقاشی را پی بگیرد. از نوجوانی به شعر گفتن روی آورد و با الهام از طبیعت پیرامونش شعر می گفت. سال پنجم دبیرستان به مدرسه دارالفنون تهران رفت و آنجا با مفاهیم روز ادبیات و نقاشی آشنا شد. عاشق شد و شعرهای عاشقانه سرود. سال ۱۳۳۸ وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد تا نقاشی بخواند. در آنجا در گارگاه علی محمد حیدریان که از موسسین دانشکده هنرهای زیبا و شاگرد کمال الملک بود و محمود جوادی پورحاضر شد. بعدها در کارگاه جوادی پور با محسن وزیری مقدم آشنا شد که باعث رشد او شد و به اتفاق اصغر محمدی و غلامحسین نامی با هم به سفرهای کوتاه و بلند رفتند. در میان دانشجویان هنر آن زمان، جعفری، محمدی و نامی به سه تفنگ‌دار معروف بودند. این سفرها چهل سال ادامه داشت. ..... او می گوید :
نوروز برای کسانی که زندگی را باور دارند هر روز حضور دارد و اگر اینطور نباشد حال چنین افرادی خوب نیست. به همین دلیل من فکر می‌کنم با اینکه ما چهار فصل داریم و در بهار همه چیز برای ما پر از انرژی است اما در زمستان هم وقتی برف همه جا را فراگرفته است باز هم ما یاد بهار می‎افتیم و برای همین باید یاد بگیریم که از هر لحظه زندگی لذت ببریم. من این شعر را همیشه با خودم می‌خوانم که : "برف می‎بارد/ برف می‎بارد/ من پیرتر می‎شوم/ تو زیباتر". به نظر من هر جمله‌ای که ما به کسی می‌گوییم و باعث می‌شود که حال کسی خوب شود نوعی بهار را در میان ما به جریان می‌اندازد. دوست دارم از شعرهای کتابم که هنوز چاپ نشده است یک شعر دیگر برایتان بخوانم: "باغبان سبز شدن را به گیاه نمی‎آموزد/ باغبان نشانی بهار را به دانه/ و نامه باران را به سبزه می‌دهد/ نمی‎توان به پرنده یاد داد که در کویر یا برگ بید لانه بسازد/ من باغبانم/ اگر دانه شوقی در توست/ آن را خواهم رویاند/.
روحش شاد 🌷🌷🌷🌷🌷🍀🍀🍀
Read more
هر چند شهر لندن زمستان كم و بيش سردي دارد ولي بدليل اكوسيستم آن، در شهر كمتر برف مي بارد. امسال برف، پارك ...
Media Removed
هر چند شهر لندن زمستان كم و بيش سردي دارد ولي بدليل اكوسيستم آن، در شهر كمتر برف مي بارد. امسال برف، پارك مقابل سفارت ايران در لندن را كاملا سفيد پوش كرد و طبيعت زيبايي خود را به رخ مردم كشيد. طبيعت در همه جاي كره زمين يك رنگ دارد و همه جا زيباست، فقط كافيست به درختان باغچه و آسمان بالاي سر خود بنگريم. براي ... هر چند شهر لندن زمستان كم و بيش سردي دارد ولي بدليل اكوسيستم آن، در شهر كمتر برف مي بارد. امسال برف، پارك مقابل سفارت ايران در لندن را كاملا سفيد پوش كرد و طبيعت زيبايي خود را به رخ مردم كشيد.
طبيعت در همه جاي كره زمين يك رنگ دارد و همه جا زيباست، فقط كافيست به درختان باغچه و آسمان بالاي سر خود بنگريم.
براي مردم عزيزمان در جاي جايِ ايران زمستان پربركتي را آرزو مي كنيم.
Read more
شهرمردگی - عکس‌های شخصی - روایت‌هایی از دیگران - از مجموعه‌ی شهرمردگی - در بهار درخت‌ها سبز می‌شوند در ...
Media Removed
شهرمردگی - عکس‌های شخصی - روایت‌هایی از دیگران - از مجموعه‌ی شهرمردگی - در بهار درخت‌ها سبز می‌شوند در بهار رئیس جمهور انتخاب می‌کنیم و منتظر می‌مانیم با این امید که در تابستان چیزی عوض خواهد شد در تابستان میوه‌ها می‌رسند در تابستان مجلس ملی انتخاب می‌کنیم و منتظر می‌مانیم با این امید ... شهرمردگی - عکس‌های شخصی - روایت‌هایی از دیگران - از مجموعه‌ی شهرمردگی -

در بهار درخت‌ها سبز می‌شوند
در بهار رئیس جمهور انتخاب می‌کنیم و منتظر می‌مانیم
با این امید که در تابستان چیزی عوض خواهد شد
در تابستان میوه‌ها می‌رسند
در تابستان مجلس ملی انتخاب می‌کنیم و منتظر می‌مانیم
با این امید که در زمستان چیزی عوض خواهد شد
در زمستان برف می‌بارد
در زمستان همه چیز می‌میرد
خاموش می‌شود
و ما می‌میریم
و منتظر می‌شویم
با این امید که در زندگی دیگر
چیزی عوض خواهد شد •هوانس گریگوریان

پ.ن: هوانس گریگوریان شاعر ، مترجم ، روزنامه نگار و زبان شناس پر آوازه ی ارمنی در هفتم اگوست 1946میلادی در شهر گیومری ، مرکز ایالت شیراک در کشور ارمنستان متولد شد .
او فارغ التحصیل رشته ی زبان شناسی از دانشگاه دولتی ایروان بود .اولین مجوعه شعرش را با نام " آوازهایی بی موسیقی" در 1975 منتشر کرد .
پاییزی کاملا متفاوت"، باران به مناسبتی غمگین" ، "ساعت های دیر گذر" ، "فرشته هایی از آسمان کودکی " ، "میان دو سیلاب" ، "نصف وقت" و "اعتدالین " مجموعه شعرهای دیگر او هستند .
#هوانس_گریگوریان
#شهرمردگی
#اسماعيل_باستاني
Read more
نبودید ببینید مردم ایران؛ چگونه یک‌شبه تصمیم گرفته شد کارخانه نساجی دیگر نباشد. نبودید ببینید مردم ...
Media Removed
نبودید ببینید مردم ایران؛ چگونه یک‌شبه تصمیم گرفته شد کارخانه نساجی دیگر نباشد. نبودید ببینید مردم ایران؛ میان کارگرها اختلاف ایجاد شد تا خط تولید بخوابد. نبودید ببینید مردم ایران؛ یکی یکی کارگرها را راه ندادند تا بتوانند صدای سوت کارخانه را برای همیشه خاموش کنند. نبودید ببینید مردم ایران؛ ... نبودید ببینید مردم ایران؛ چگونه یک‌شبه تصمیم گرفته شد کارخانه نساجی دیگر نباشد. نبودید ببینید مردم ایران؛ میان کارگرها اختلاف ایجاد شد تا خط تولید بخوابد. نبودید ببینید مردم ایران؛ یکی یکی کارگرها را راه ندادند تا بتوانند صدای سوت کارخانه را برای همیشه خاموش کنند. نبودید ببینید مردم ایران؛ ساعت‌ها در اتاق‌های فکر نشستند تا کارخانه نساجی را تعطیل کنند و زمینش را به چنگ بیاورند. نبودید ببینید مردم ایران؛ چگونه صدای کارگر و خانواده‌هایشان را خاموش کردند. نبودید ببینید مردم ایران؛ همه‌کار کردند تا در قائم‌شهر هیچ‌کس نام «نساجی» را به زبان نیاورد. نبودید ببینید مردم ایران؛ همین نجوای «نساجی قائم‌شهر»، نسل به نسل، سینه به سینه، دست به دست چرخید تا امروز همه ایران نام «نساجی» را بخوانند. مسئولینی که کمر به حذفش بسته بودند و مردمی که نامش را زنده نگاه داشتند. حالا صدای «نساجی ای امید شهر خسته» نه از سکوهای سیمانی و پیر استادیوم شهیدوطنی، بلکه از دلِ مردمانی در استان‌های دیگر به گوش می‌رسد. نامی که از اسب افتاد اما از اصل نیفتاد. نجوایی که مادران زیر گوش بچه‌ها از کارخانه‌ای گفتند که صدای سوتش در شهر، نشان‌دهنده جریان زندگی و امید بود. حالا نیست و جای کارخانه، فوتبال نشسته است. فوتبال نساجی هم البته کارخانه بازیکن‌سازی است. کارخانه‌ای که می‌سازد و با ارزان‌ترین قیمت به باشگاه‌های متمول واگذار می‌کند. حمایت‌های دولتی از اصفهان، تهران و کرمان کجا و حمایت‌ها از استان‌هایی مثل مازندران کجا؟ ما مازندرانی‌ها همیشه محکوم بودیم. محکوم بودیم زیر «فقر سبز»، زندگی کنیم و حرف نزنیم. چرخ فوتبال را خودمان بچرخانیم. متکی به خودمان باشیم. حالا ماییم و امید به آینده. ما پرتماشاگرها. ما پرهیجان‌ها. ما پرشورها. ما نساجی‌چی‌ها. می‌دانیم که مدیران عالی فدراسیون فوتبال، پیکان و سایپا و نفت تهران را به ما ترجیح می‌دهند. هرچقدر کم‌طرفدارتر، بی‌سروصداتر و بی‌تماشاگرتر بهتر. می‌خواهند به‌جای مدیریت، اداره کنند.
نساجی در لیگ‌برتر؟ یک قدم تا لمس رویا. یک قدم تا خنده یک شهر. یک قدم تا رقص و پایکوبی یک شهر. ما هواداران نساجی همین حالا هم خوشبختیم. 24سال از سطح اول فوتبال ایران دور بودیم اما ناامید نشدیم. 59سال روی سکو نشستیم، در گرمای تابستان و در باران و برف پاییز و زمستان. 59سال کنار یک نام ایستادیم و اجازه ندادیم چراغ یک شهر، چراغ یک نام خاموش شود. طلسم 24ساله بشکند یا نشکند، ما برنده بودیم. همیشه برنده هستیم. نبودید ببینید مردم ایران تا روزهای سخت‌مان را ببینید.
Read more
. چشمه‌ی «میشی» در شهر سی‌سخت، شهرستان دنا . سردی آب این چشمه به حدی است که تا فاصله 800 متری از محل ...
Media Removed
. چشمه‌ی «میشی» در شهر سی‌سخت، شهرستان دنا . سردی آب این چشمه به حدی است که تا فاصله 800 متری از محل جوشش نمی‌توان دست را در آن نگه داشت. در اسطوره‌ها آمده است که کیخسرو به امر اهورامزدا در این چشمه سر و تن بشست و در غاری آرامید. . شهر سی‌سخت، مرکز شهرستان دنا، در دامنه‌ی کوه دنا، بلندترین کوه رشته‌کوه ... .
چشمه‌ی «میشی» در شهر سی‌سخت، شهرستان دنا
.
سردی آب این چشمه به حدی است که تا فاصله 800 متری از محل جوشش نمی‌توان دست را در آن نگه داشت. در اسطوره‌ها آمده است که کیخسرو به امر اهورامزدا در این چشمه سر و تن بشست و در غاری آرامید.
.
شهر سی‌سخت، مرکز شهرستان دنا، در دامنه‌ی کوه دنا، بلندترین کوه رشته‌کوه زاگرس واقع شده است. این شهر در نزدیکی شهر یاسوج و در استان کهگیلویه و بویر احمد قرار دارد. گویش مردم این منطقه لری است.
.
در مورد چگونگی نامگذاری این منطقه در افسانه‌ها آمده است که در یک زمستان سخت به دلیل بسته بودن راه‌‌ها، سی مرد پهلوان از این منطقه برخاستند تا به حل این مشکل بپردازند اما به دلیل برف و یخبندان شدید، هر سی نفر جانشان را از دست دادند.
.
www.30book.com
.
#سی_سخت #سی_سخت_کوه_گل #کوه_دنا #کهگیلویه_بویراحمد #کهکیلویه_و_بویراحمد #سیبوک #۳۰بوک #30book #سی_بوک
Read more
Loading...
توی این چند سال برف اینجوری نداشتیم حیفم اومد وقتی اینقدر شهر و خیابونا قشنگ شدن یه پست براش نداشته باشم . واقعا شهر #جذاب و دیدنی شده بود. مخصوصا درختا ایشالا همیشه مردم رو #خوشحال ببینیم برخلاف یه عده که همش دنبال پیدا کردن بدبختی و دیدن نیمه ی خالی لیوان و نشون دادن اون قسمت خالی و بزرگ کردنش ... توی این چند سال برف اینجوری نداشتیم حیفم اومد وقتی اینقدر شهر و خیابونا قشنگ شدن یه پست براش نداشته باشم .👌
واقعا شهر #جذاب و دیدنی شده بود. مخصوصا درختا ❤
ایشالا همیشه مردم رو #خوشحال ببینیم❤
برخلاف یه عده که همش دنبال پیدا کردن بدبختی و دیدن نیمه ی خالی لیوان و نشون دادن اون قسمت خالی و بزرگ کردنش هستند من عموما دوست دارم زیبایی ها رو ببینم در کنار اون قسمت خالی لیوان .
_______________________
#تهران #برف #ایران #زیبا #زمستان #مردم #tehran #iran #هفت_حوض #نبوت #چارتار #snow #bahman #بهمن
Read more
. این‌روزها را من فصل گذر می‌نامم، روزهایی که دیگر نه آفتاب توان تابستان را دارد و نه به خنکی پاییز ...
Media Removed
. این‌روزها را من فصل گذر می‌نامم، روزهایی که دیگر نه آفتاب توان تابستان را دارد و نه به خنکی پاییز است، هنوز خبری از سرما و آلودگی هوا و یا گرد و غبار تابستانی نیست. برای من که از گرما دلخوشی ندارم تابستان آنقدرها هم دلبر نیست، پاییز هم با تاریکی زودهنگام هوا میانه‌ایی ندارم. بین سه فصل گذر تقویمِ ... .
این‌روزها را من فصل گذر می‌نامم، روزهایی که دیگر نه آفتاب توان تابستان را دارد و نه به خنکی پاییز است، هنوز خبری از سرما و آلودگی هوا و یا گرد و غبار تابستانی نیست.
برای من که از گرما دلخوشی ندارم تابستان آنقدرها هم دلبر نیست، پاییز هم با تاریکی زودهنگام هوا میانه‌ایی ندارم. بین سه فصل گذر تقویمِ من این فصل گذر محبوبیت فصل گذر از زمستان به بهتر را ندارد اما حداقل به اندازه‌ی گذر از بهار به تابستان منفور نیست. تقویم من سه فصل گذر دارد چون در واقع وقتی پاییز می‌شود دیگر تا بهار فصل گذری نیست. پاییز و زمستان هردو یک فصل‌اند برای من، حال کی و کجا برف ببارد و هوا سردتر شود چه اهمیتی دارد. در این شهر دودگرفته‌ی دوست‌داشتنی شش ماه سال پاییز و زمستان درهم است، گاهی در آبان برف می‌بارد و گاهی دی‌ماه هوا آفتابی است، باران هم که غافلگیرانه می‌بارد و گویی حساب کتابی ندارد.
مخلص کلام که فصل‌های گذر را دریابید که جذابند البته اغلب.
#پاییز #تابستان #خانه_مادربزرگ
Read more
Loading...
از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ ...
Media Removed
از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ کودکانه ی خودم غرق میشدم و پیش خودم تصور میکردم آن سرزمین خیالی وقشنگی که توی فیلم ها دیده بودم ،آنجا که دختربچه ها موهایشان بلوند وچشم هایشان روشن بود وبجای روسری ،کلاه های پشمی سرشان میکردند ... از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ کودکانه ی خودم غرق میشدم و پیش خودم تصور میکردم آن سرزمین خیالی وقشنگی که توی فیلم ها دیده بودم ،آنجا که دختربچه ها موهایشان بلوند وچشم هایشان روشن بود وبجای روسری ،کلاه های پشمی سرشان میکردند ،آدم ها خوشبخت ترند. دست خودم نبود، طبق معیارهایِ کودکانه ای که آن موقع داشتم دنیای آنها درنگاهم قشنگ تر بودو از جشن سالِ نوی آنها خوشم می آمد، به نظرم ذوق و شادیِ آنها بیشتر از ما بود. این شد که ازهمان بچگی به قولِ خیلی ها؛ ریشه ی غرب زدگی به کالبد باورهایم رسوخ کرد ! من بچه بودم، نه آنقدر از مذهب و سیاست سرم میشد، نه وطن پرستی و سنت گرایی و این حرف ها... من فقط شادی و رویاهای قشنگ میخواستم... تا به خودم آمدم دیدم یک بچه ی غرب زده ی سنت شکن شده ام و بیش از اینکه شیفته ی عمو نوروز باشم، عاشقِ بابانوئل بودم وکمتر شبی بود که چشم هایم را نبندم و به یک شبِ برفی فکرنکنم که شبیه پرنسس های قصه، با لباسی براق و دامنی پف دار، توی سورتمه ی بابانوئل نشسته ام و چشم های مردم شهر از شوقِ دیدنِ من و بابانوئل و آن سورتمه ی قرمزِ رویایی، شبیه چراغ های درخت کریسمس برق می زند؛ اصلا تصورش هم به وجدم می آورد !
همیشه زمستان که میشد، فکر میکردم پشت کوه های پوشیده از برف و درحاشیه ی همین شهر، سرزمین بابانوئل است، جایی که کودکان شادند وهمه چیزِ دنیایشان خوب پیش می رود، دلم میخواست میتوانستم یک جوری به آنجا برسم. آن موقع ها نمیدانستم غرب زدگی چیست وبرایم هم مهم نبود اما دوست داشتم درخت کریسمس داشته باشم که در یک شب زیبای برفی، آرزوهایم را کادوپیچ شده پای آن تحویل بگیرم، یا ببینم تمام شهر باچراغ و توپ های براق و رنگی، تزئین شده و همه ی آدم ها شاد وخوشبخت اند.
دیگر بزرگ شده ام اما باورهای کودکی ام در من زنده است. هنوز هم زمستان که میشود، شب ها کنار پنجره، به آسمان خیره می شوم و با ستاره ها خیال پردازی میکنم، هنوزهم خوش باور و کودکانه؛ در انتظار روزهای خوبم. من هنوز عاشق چکمه های خزدار و کلاهِ قرمزی ام که انتهایش گلوله ی سفید پشمی دارد. هنوز عاشق برفم، عاشق درخت کریسمس و سورتمه و گوزن های پرنده...
اسمش هرچه که می خواهد، باشد ... آدم، همیشه اتفاقات و چیزهای قشنگ را دوست دارد !

#قورمه سبزي #روحي #زمستون
Read more
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، ...
Media Removed
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم! دو- مثل روحى سرگردان در خانه ... يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم!
دو- مثل روحى سرگردان در خانه اى كه غبار غم همه چيز را فراگرفته، مى چرخم. يوسف در اتاق خودش،من در تاريكى مطلق از تمام چيزهايى كه ساخته بودم، با چنگ و دندان،و همه چيز مثل فرصت هايى كه از دست هر آدمى مى رود،لغزيد و رفت. ما را به از دست دادن مجبور كردند ابراهيم!
سه- روزى كه برگشتم، همه چيز را رويايى ميديدم. مثل همه ى انسان هاى اميدوار، با مهرى نيمه جان در آستانه ى قلبى كه هنوز مثل ساعت كار ميكرد، با روياى چشم هايى كه در ما قرار نبود تمام شود، تمام شديم. ما را به تنهايى مجبور كردند ابراهيم!
چهار- دست هايش را ميگرفتم هر پاييز كه برميگشت. به ما، به شهر، به روياى يك نفره اى كه ساخته بودم. سرما و زمستان، آسان ترين بهانه ى نزديكى آدم ها ست. ما را به زمستانى كه از هم دور شديم مجبور كردند ابراهيم!
پنج- تهران را دوست داشتم. اما چطور! من مومن او بودم و كافه هايى كه يواشكى دور از همه در آنها دسرهاى بدمزه و چاى هاى تى بگ تحويل مان ميدادند. اما او طعم دار ترين لحظه هاى تهران بود. ما را به دلتنگى مجبور كردند ابراهيم!
شش- به دست هاى هميشه در هم قفل، به بوى خوب گردن آدمى، به مجالى كه دست ادامه را نگرفت، به جمال آباد، به ترافيك مزخرف تهران، به عطش هاى رسيدن، به اتاقى كه از آنجا، هم برف، هم باران و هم آفتاب را تماشا ميكرديم، سلام من را برسانيد.ما را به نداشتن مجبور كردند ابراهيم!
هفت- تا امروز مقاومت ميكردم.هر كسى كه به بازديد خانه مى آمد را طورى پشيمان مى كردم تا جاى خاطراتم را به تخت دو نفره ى جهاز تازه عروسى عوض نكنم. امروز تمام شد.خاطرات را بايد كارتن كارتن جمع كنيم و ببريم دورترين جاى ممكن.ما را به نماندن مجبور كردند ابراهيم!
هشت- اتابك كه رفت، كمر تنهايى ام شكست. چند كوچه بالاتر، براى اينكه سكوت هامو پيش اش ببرم كافى بود.و او كه با ته ديگ هاى سيب زمينى عجيب و خورشت هايى معجزه وار، پناهم ميداد و همه چيز را براى ساعت هايى از يادم ميبرد.اعتراف ميكنم كه دلم براى تمام عزيزانى كه در اين شهر داشتم، تنگ خواهد شد.ما را به عادت مجبور كردند ابراهيم!
نه- يك روز كه برگردم،دلتنگى هايم را قاب كرده و به تابلوهاى كنار اتوبان ها خواهم چسباند تا هيچ كس را اميدوار به شادمانى هاى تهران نكنم.ما را به خداحافظى ها مجبور كردند ابراهيم!
Read more
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق ...
Media Removed
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ... يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ها دور. زن بودن، به يادآوردن بود يا فراموشى؟ هنوز تصميم نگرفته بود.
دو- عصرها داشتند رو به بهار مى رفتند. شب ها اما هنوز زمستان اند. جيب بارانى قهوه اى اش را كه مى گشت، دست هايش بوى توتون مى گرفت. دير مى آمد، زود مى رفت. مردهاى فرارى از زن و خانه، دير به خانه مى آيند. مدت ها جلوى آينه ريش هايش را نگاه مى كرد. اتفاقات تلخ از آينه ها شروع مى شوند. آنجا كه آدم ها، بيشترين مواجه با خود را دارند.
سه- ما از كى سه نفر بوديم؟ پنجره را كه باز كرد، پشت بام خانه روبرويى پر از آلو و گوجه هاى پهن شده بر نيازمندى هاى همشهرى بود. انگار كه نيازهاى اين شهر را مى توان در پژو ٢٠٦ متاليك نقره اى و يا دفتر با سند ادارى در شهرك غرب يا پخش عمده ران مرغ در پونك خلاصه كرد. اين شهر انقدر مرده كه با ارديبهشت هم بهارش نخواهد آمد.
چهار- چقدر بهمن ماه امسال را دوست داشت. هم برف داشتيم و هم باران و هم يار. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ ( تندس مزخرف ترين جمله ى تمام سال ها را اين جمله خواهد گرفت). مى دانم. آدمى آنقدر مى خواهد كه زير سنگينى خواسته هايش دفن شود. كوچه خلوت ست. دو تا سنگك با دو رويه كنجد و كمى پنير ليقوان. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ (زهرمار)
پنج- سر به سر آدمهايى كه تنهايى را ترجيح ميدهند، نگذاريد. مثل سكانس فيلم باشگاه بازندگان كه مى گفت: يه سرى آدما مى تونند ٦٠ سال با يه نفر زندگى كنند. بعضى ها هم نمى تونند. خيلى ساده ست.
شش- همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
می‌نشست پشت میزش و
برای همه‌ی عاشقان درگذشته‌اش می‌نوشت که دلتنگشان است.
همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
خودش می‌شد / خایمه سابینس ؛ محسن عمادی.
هفت- شعرها را از يخچال برداشت. شوهرش باز دير آمده بود. سيگارش را جلوى پنجره روشن كرد. پشت بام تاريك بود. زنش خوابيده بود. نيازمندى ها را از كيف اش درآورد. تنهايى دو نفره. ١٤٧ متر. با تمام وسايل و مبله

مهاباد/زمستان ٩٦
Read more
درشكه اى كه سمتِ راست و چپش، برزخ ميانِ مرگ و زندگى است، تصويرِ ناياب با كيفيتِ اصلى از آرشيو "فينچر ...
Media Removed
درشكه اى كه سمتِ راست و چپش، برزخ ميانِ مرگ و زندگى است، تصويرِ ناياب با كيفيتِ اصلى از آرشيو "فينچر فايلز" با محمدرضا پهلوى در كنارِ خانواده در درشكه مخصوص در آستانه ورودى ويلا "سِورِتا" در استراحتگاه زمستانى "سن موريتز" در زمستانِ سال هزار و سيصد و پنجاه و چهارِ خورشيدى: در ارتفاعِ هزار و هشتصد ... درشكه اى كه سمتِ راست و چپش، برزخ ميانِ مرگ و زندگى است، تصويرِ ناياب با كيفيتِ اصلى از آرشيو "فينچر فايلز" با محمدرضا پهلوى در كنارِ خانواده در درشكه مخصوص در آستانه ورودى ويلا "سِورِتا" در استراحتگاه زمستانى "سن موريتز" در زمستانِ سال هزار و سيصد و پنجاه و چهارِ خورشيدى: در ارتفاعِ هزار و هشتصد مترى از سطحِ درياهاىِ آزاد هستيم، زمستانِ سالِ پنجاه و چهارِ خورشيدى و سلسله جبالِ مرتفعِ "آلپ" در كشورِ سوييس، پرواز با هلى كوپتر از فرار دره "رون" و كوهستانِ صخره اى "رز" و ارتفاعات صعب العبورِ منطقه "برن" با صخره هاىِ كريستالى و يخ زده "يونگ فرو"، در منطقه "انگادين" و در فرودگاه "سن موريتز" در شرقِ شهر فرود مى آييم، محمدرضا با "مرسدس بنز" و پشتِ رل به پيشوازمان آمده است، سوار مى شويم و استارت مى زند، بخارِ آب از لوله هاىِ اگزوز بيرون مى زند، در حاشيه كوهستان چند اسكى باز با كلاه پشمى منگوله دار مشغول صحبت و نگاهِ خيره هستند، ماشين از كنارِ هتل "سورِتا" واردِ فرعى دنجى با سنگفرشِ ريزدانه اى مى شود كه به سمتِ "ملكِ شخصى" و ويلاىِ شاه در قلبِ سوييس مى رود. محوِ تماشا از پشتِ شيشه ماشين هستيم كه خانه اى با نماىِ سنگ خاكسترى و معمارى آلمانى در برابرمان آشكار مى شود، محمدرضا پهلوى با فندكِ "دوپن" در دستانش منتظرِ روشن كردن سيگارش است، يكباره عطرِ تنباكوىِ نابِ "سوييس بِلِند" با رايحه هواىِ خنك و بوىِ چشمه هاىِ آب معدنى در مشاممان قاطى مى شود، و تصوير تيره و تاريك مى شود، قيقاج مى رويم و روىِ پلكان ورودى خانه، پاهايمان ليز مى خورد و از حال مى رويم. برف ها كم كم و نامنتظره از نوكِ كاج ها بر زمين ريخته مى شوند، به صداىِ بازيگوشى ليلا پهلوى در پنج سالگى، غمِ چشم ها و دست هاىِ يخ زده عليرضا در نه سالگى و غرور فرحناز در دوازده سالگى خوش آمديد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
تفاوت و تنوع در اقلیم ایرانِ که زیباش کرده. در حالی که تو خیلی از شهر های کشور بعد از چندین هفته انتظار ...
Media Removed
تفاوت و تنوع در اقلیم ایرانِ که زیباش کرده. در حالی که تو خیلی از شهر های کشور بعد از چندین هفته انتظار برفِ خیلی خیلی دلچسبی بارید و هنوز داره میباره که واقعا با توجه به خشکسالی ای که باهاش دست و پنجه نرم و شاید گرم میکنیم جای شکرگزاری داره؛ دیدن این عکس زیبا اجازه نداد ماهم از برف عکس بزاریم. . . Photo ... تفاوت و تنوع در اقلیم ایرانِ که زیباش کرده.
در حالی که تو خیلی از شهر های کشور بعد از چندین هفته انتظار برفِ خیلی خیلی دلچسبی بارید و هنوز داره میباره که واقعا با توجه به خشکسالی ای که باهاش دست و پنجه نرم و شاید گرم میکنیم جای شکرگزاری داره؛ دیدن این عکس زیبا اجازه نداد ماهم از برف عکس بزاریم. .
.
Photo Credit: @mona_seraji .
.
#iranisgreat #islandlife #hormozgan #waterproject #winter #nature #adventure #traveling #iran

#هرمزگان #ایرانگردی #زمستان #اینجاایرونه #طبیعت #ازبالا #ایران

عکس های زیبای خود را با هشتگ iranisgreat # به اشتراک بگذارید
Read more
-------------------------- سبز است دوباره از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند پا از قدم مردم این شهر گرفتند رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند با ساز دروغی همه جا ... -------------------------- سبز است دوباره

از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست
اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند
شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
با دست تبر سینه این باغ دریدند
مرغان امید از سر هر شاخه پریدند
بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت
از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جاماند
از طایفه رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
دادیم شعار وطنی و نشینیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم
با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنایم
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر
فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پاییز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن در قدم باد بهاران
میروید و صد بوسه دهد بر لب باران
ققنوس به پاخیزد و باجان هزاره
پر میکشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره

هیلا صدیقی
زمستان
Read more
Loading...