Loading Content...

تنگ دلم برای به

Loading...


Unique profiles
93
Most used tags
Total likes
0
Top locations
دانشکده فنی دانشگاه تهران, Khomein, Ahwaz, Khuzestan, Iran
Average media age
942.3 days
to ratio
15.7
دل تنگ...... دلم برای دستات تنگ شده چراراه عشقمون پرسنگ شده چشمامو میبندم یادم میای خیلی سنگینه ...
Media Removed
دل تنگ...... دلم برای دستات تنگ شده چراراه عشقمون پرسنگ شده چشمامو میبندم یادم میای خیلی سنگینه بگی منو نمی خوای همه هستیم پای توگیره آره میدونم...اسمش تقدیره نمیخوام بری وتنهابشم بایداین حس وسریع بکشم کناردستات چقدرآرومم فقط یک باردیگه صدام کن((خانومم)) برای همین یک ... دل تنگ...... دلم برای دستات تنگ شده
چراراه عشقمون پرسنگ شده
چشمامو میبندم یادم میای
خیلی سنگینه بگی منو نمی خوای
همه هستیم پای توگیره
آره میدونم...اسمش تقدیره
نمیخوام بری وتنهابشم
بایداین حس وسریع بکشم
کناردستات چقدرآرومم
فقط یک باردیگه صدام کن((خانومم)) برای همین یک لحظه می میرم
محاله بدونی دارم در می رم
نگاهت دلم رو آشوب کرد
باشه نامردی کن وبرنگرد
ولی قلب من،عاشق عشقته
میادروزی ک دستام توی دستته
هزاربارروزی صدات می کنم
ببین من هنوزم دعات می کنم
همه بااین کارام به من میگن
توی عاشقی به توی احمق چی میدن
دیگه محاله ازخودم دور بشی
کاری می کنم برای موندن مجبور بشی
بهت گفته بودم من دیوونه ام
الان چندماه تنها توی خونه ام
دلم برای صدات تنگ شده
آخه بگو تابه کی،این دوری بدآهنگ شده
فقط دستاتو می خوام دلم قرص بشه
الهی هیچ وقت این دفتربسته نشه
برای داشتنم اخماتو توهم نبر
من عاشقم......عاشق دردسر
Read more
Loading...
Hoh ! God! Im coming home دلم برای کسی تنگ است; کسی که مهربانی چشمانش را به سان زلال جویباران و ...
Media Removed
Hoh ! God! Im coming home دلم برای کسی تنگ است; کسی که مهربانی چشمانش را به سان زلال جویباران و صفای دلش را به سان قرص نان میان همه قسمت میکرد. دلم برای کسی تنگ است; کسی که دلی برای نجواهای شبانه ی من و لحنی آرام برای نوازش موهایم داشت. Hoh ! God!
Im coming home
دلم برای کسی تنگ است;
کسی که مهربانی چشمانش را
به سان زلال جویباران
و صفای دلش را
به سان قرص نان
میان همه قسمت میکرد.
دلم برای کسی تنگ است;
کسی که دلی
برای نجواهای شبانه ی من
و لحنی آرام برای نوازش موهایم داشت.
Wish I could fly to my home. Right now... <span class="emoji emoji1f3e1"></span> هروقت دلم برای خانه‌ام تنگ می‌شود به گل‌دان‌های مادر ...
Media Removed
Wish I could fly to my home. Right now... هروقت دلم برای خانه‌ام تنگ می‌شود به گل‌دان‌های مادر خیره می‌شوم. دلِ تنگ کمی آرام‌ می‌گیرد اما بی‌تابی خانه‌ی خود آدم چیز دیگری‌ست. دلم برای کوچه‌های پراز شمعدانی، برای آدم‌هایی که می‌خندند، برای کافه‌های کنار خیابان، برای دریا، برای مرغابی‌ها، ... Wish I could fly to my home. Right now...
🏡
هروقت دلم برای خانه‌ام تنگ می‌شود به گل‌دان‌های مادر خیره می‌شوم. دلِ تنگ کمی آرام‌ می‌گیرد اما بی‌تابی خانه‌ی خود آدم چیز دیگری‌ست. دلم برای کوچه‌های پراز شمعدانی، برای آدم‌هایی که می‌خندند، برای کافه‌های کنار خیابان، برای دریا، برای مرغابی‌ها، برای هوایش.. بی‌تاب است.
کاش این بیست‌واندی روز زودتر تمام شود.
Read more
.تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده . . . - نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ...
Media Removed
.تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده . . . - نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود. گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود. مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟ سکوت کردی. گفتی برو! فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی. نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت ... .تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده .
.
.
- نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.
همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!
نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…
منم ابلیس!
Read more
 #داستانک در یک روز بارانی آشنا شدیم. سرتاپایم خیس شده و بدتر از همه دماغم هم راه افتاده بود. توی کفشهای ...
Media Removed
#داستانک در یک روز بارانی آشنا شدیم. سرتاپایم خیس شده و بدتر از همه دماغم هم راه افتاده بود. توی کفشهای پاشنه بلندم آب جمع شده و حالا برداشتن هر قدمی، ده بار سخت تر بود. به ناچار پا گذاشتم توی یک مغازه لوازم یدکی... از ظاهرم معلوم بود نیامده ام در مورد شمع ماشینم حرف بزنم! تا با هم چشم تو چشم شدیم زدیم ... #داستانک
در یک روز بارانی آشنا شدیم.
سرتاپایم خیس شده و بدتر از همه دماغم هم راه افتاده بود. توی کفشهای پاشنه بلندم آب جمع شده و حالا برداشتن هر قدمی، ده بار سخت تر بود. به ناچار پا گذاشتم توی یک مغازه لوازم یدکی... از ظاهرم معلوم بود نیامده ام در مورد شمع ماشینم حرف بزنم!
تا با هم چشم تو چشم شدیم زدیم زیر خنده! من حتی سلام هم نکرده بودم!
بعد از آن هر بار که پا به مغازه میگذاشتم نه باران میبارید، نه کفش پاشنه بلند می پوشیدم. چون قد او صد و هفتاد سانت بود و اینطوری من زیادی همقدش میشدم.
اوایل حرفهایمان رنگ و بوی درد دل گفتن داشت. او تازه از یک رابطه طولانی بیرون آمده بود و مدام از زنی که ترکش کرده بود بد می گفت و من هم تازه کارم را از دست داده بودم و از اینکه رئیسم توقعات زیادتر از توانم داشته گله می کردم. می گفتم هیچ وقت نمی توانستم راضی اش کنم، همیشه منت سرم بود که دارد از کم کاریهایم چشم پوشی می کند، در صورتی که حد وظیفه ام کمتر از انتظارات او بود...
و او،
همیشه می گفت برای آن زن همه جوره عشق خرج کردم، همه جوره هوایش را داشته ام، همه جوره پایش مانده ام و او، بیرحمانه رهایم کرد و رفت...
.
.
چند ماه بعد، اوضاع رابطه مان به وضعیتی رسید که حتی از دیدن چهره خودم در آینه هم بیزار بودم... چه برسد به اینکه بخواهم مسیرم را برای رفتن به مغازه لوازم یدکی طولانی تر کنم...
توقعات مسخره و خارج از عرفش تمامی نداشت... همیشه هم سرم منت می گذاشت که وقتی من همه جوره دارم برایت عشق خرج می کنم، تو چرا حاضر نیستی یک قدم برای نیازهای مردانه ام برداری...
.
.
اینکه توی هر رابطه ای این جور مسائل پیش می آید چیزی نیست که دور از ذهنم باشد
اما یک چیز را هیچ وقت نفهمیدم...
منظورش از اینکه همه جوره عشق برایم صرف کرده چه بود؟!
وقتی که تمام ملاقاتهایمان توی مغازه اش بود چون او نمی توانست کارش را ول کند،
وقتی که همیشه من تماس می گرفتم چون او مثلا می خواست مرا با تماسهایش معذب نکند،
وقتی که همیشه من از حد و مرزم عقب می نشستم چون او غرور داشت و سرم منت داشت که اگر با تو تجربه نکنم بروم با یکی دیگر؟!!
.
.
روز آخر ، روزی بود که مثل همیشه او در مغازه اش منتظرم بود... تا سر خیابان هم رفتم ها... اما... دیدم دلم برای همان کفشهای پاشنه بلند بدقلق تنگ شده، دیدم دلم نمیخواهد کسی را ملاقات کنم... و وقتی راه آمده را برگشتم برای اولین بار شماره اش را روی گوشی ام دیدم...
میدانید،
بعضی ها به اسم عشق،
فقط تو را از خودت متنفر می کنند...
وقتی که نباشند،
زندگی قابل تحمل تر است...
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
. هرگز بدون #لبخند ندیدمت یا اینقدر کم بوده که همیشه چهره ات با لبخند در ذهنم خطور میکند. دلم برایت ...
Media Removed
. هرگز بدون #لبخند ندیدمت یا اینقدر کم بوده که همیشه چهره ات با لبخند در ذهنم خطور میکند. دلم برایت #تنگ میشود، برای خاطره گوییهایت که گاه تکراری است ولی آنقدر با ذوق تعریف میکنی و میخندی که باز خنده ام میگیرد. دلم برایت تنگ میشود، به #نان_گرم خریدنهایت عادت کرده ام، به دیدنهای هر روزت. میدانم ... .
هرگز بدون #لبخند ندیدمت یا اینقدر کم بوده که همیشه چهره ات با لبخند در ذهنم خطور میکند.
دلم برایت #تنگ میشود، برای خاطره گوییهایت که گاه تکراری است ولی آنقدر با ذوق تعریف میکنی و میخندی که باز خنده ام میگیرد.
دلم برایت تنگ میشود، به #نان_گرم خریدنهایت عادت کرده ام، به دیدنهای هر روزت.
میدانم دوستم داری هرگز به من نگفتی ولی چشمانت، #چشمان_رنگی ات همه چیز را به من گفت. نه یک بار که چندصدبار.
#باباسیدمهربان سفرت سلامت؛ زود برگرد.
الهه منتظرت هست تا دوباره خاطره بگویی و یه دل سیر بخندد.
.
.
پ.ن۱: پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر به کربلا رفتن؛ سفرتون سلامت و با دل خوش
پ.ن۲: البته که من بقیه رو هم دوست دارم😊
.
سه شنبه دوم آبان نودوشش

# #خودمونی #خاطره #پدرشوهر #اربعین #پیاده_روی_اربعین #خاطره_بازی #خاطره_انگیز #خودم_نوشت
Read more
Loading...
سکوت پر از درد پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و وقتی تمام غرور او ...
Media Removed
سکوت پر از درد پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم. پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید . کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از ... سکوت پر از درد
پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و
وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من
مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.
پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید .
کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .
پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.
مادرم میگه : دلم برای  روزهایی که بابات بود تنگ شده 
گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر
دلداری به مادرم به روی خودم نمیارم.
می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟
صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .
میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟ 
پشتمو می کنم به مادرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو
نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما
زندگی جدیدی داریم.
میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و من به دنبال بهانه ایی میگردم و از آنجا میرم
 از نگاهش دور میشم. اشکهام فرصت
خودنمایی پیدا میکنن.... بابا جون خیلی دوستت دارم .
به  امید روز وصال
Read more
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. ...
Media Removed
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش ... یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید
Read more
Loading...
. رفتیم برای ۲ ماه تعطیلات... دلم برای استیج و کنسرت و سر و صدا و خستگی راه و اینا تنگ میشه ولی تو استودیومون ...
Media Removed
. رفتیم برای ۲ ماه تعطیلات... دلم برای استیج و کنسرت و سر و صدا و خستگی راه و اینا تنگ میشه ولی تو استودیومون کنار رفقا کارهای تولید موسیقی و کلاس ها پابرجاس با رفقا داریم یه سری کارای جذاب انجام میدیم که نتیجه ش رو به زودی میگم اینجا... رویاهایی که از کودکی داشتم‌، دارن به واقعیت نزدیک و نزدیک تر ... .
رفتیم برای ۲ ماه تعطیلات...
دلم برای استیج و کنسرت و سر و صدا و خستگی راه و اینا تنگ میشه ولی تو استودیومون کنار رفقا کارهای تولید موسیقی و کلاس ها پابرجاس😊
با رفقا داریم یه سری کارای جذاب انجام میدیم که نتیجه ش رو به زودی میگم اینجا...
رویاهایی که از کودکی داشتم‌، دارن به واقعیت نزدیک و نزدیک تر میشن🙏👊
خوشحالم، حالم خوبه چون میدونم یکی اون بالا هست که حواسش هست...😊❤
امیدوارم شما هم حالتون خوب باشه و هر روز به رویاهاتون نزدیکتر باشین و به دستشون بیارید❤❤❤
...........
عکس: دنیا حیدری
@donyaheydarii
............
@khbmusicalinstruments 🎸
@majidsobhani1 ❤
@yaserbinam ❤
@vahidfarajzad ❤
............
#majidparvarian #bassist #bassplayer #iranianbassist #tehran #موسیقی #هنر #آموزش_موسیقی #استودیو #کنسرت
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> #دلنوشته بسم الله الرحمن الرحیم _ #برادرم_اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه ...
Media Removed
#دلنوشته بسم الله الرحمن الرحیم _ #برادرم_اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است. _ جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب ... 📝 #دلنوشته

بسم الله الرحمن الرحیم
_
#برادرم_اسفندیار
دلم برایت تنگ شده است
دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است.
_
جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب خود را ابدی، و قانون را نه برای احقاق حقوق مردم، بلکه ابزار تحمیل تمایلات خود و بی عدالتی برمردم، به ویژه آزادیخواهان و عدالت طلبان می پندارند.
_
خداوند چشم ها و گوشهایشان را بسته است اما افکار تو مانند نسیمی روح نواز، دل ها و اندیشه های مردم و جوانان بهاری ایران زمین را سرشار می کند و به سرعت به مطالبات عمومی تبدیل می شود.
_
طلوع صبح حقیقت بسیار نزدیک است و آینده از آن آرمان بهار و بهاریان است.
_
#محمود_احمدی_نژاد
۹۷/۴/۱۷
Read more
سال ۹۶ هم با همه فراز و نشیب هاش سپری داره میشه یه جایی خوندم اگه کاری کنی تهمتی بزنی،دلی رو بیازاری،حرفی ...
Media Removed
سال ۹۶ هم با همه فراز و نشیب هاش سپری داره میشه یه جایی خوندم اگه کاری کنی تهمتی بزنی،دلی رو بیازاری،حرفی بزنی،کار خیری انجام بدی تمام دنیا و انرژی ها بر آن میشن تا تو رو در اون موقعیت قرار بدن امیدوارم هر چی برای خودتون میخواید برای دیگران هم همون بخواید دلم برای گل های زیبا و یوهویی شیوا تنگ شده ... سال ۹۶ هم با همه فراز و نشیب هاش سپری داره میشه
یه جایی خوندم اگه کاری کنی تهمتی بزنی،دلی رو بیازاری،حرفی بزنی،کار خیری انجام بدی
تمام دنیا و انرژی ها بر آن میشن تا تو رو در اون موقعیت قرار بدن
امیدوارم هر چی برای خودتون میخواید برای دیگران هم همون بخواید
دلم برای گل های زیبا و یوهویی شیوا تنگ شده
خنده های کامبیز
حرف ها و تیکه های حمید اسد الهی
سر به سر گذاشتن با حامد حکیم جوادی و رضا حدادی که لجشون در میومد
دلم برای ابگوشت های شرکت نفت و دور همی ها بدون ریا
دلم برای دوستی های بدون منفعت
تنگ شده ‏new Year #nature #beauty #Good news #Lull #Good air #Spring #gift
Read more
خوب نگاه کن با چشمانت عکس بگیر در دلت ثبت کن و وقت هایی پژمرده ای مرورشان کن نفس عمیق بکش و دوباره ...
Media Removed
خوب نگاه کن با چشمانت عکس بگیر در دلت ثبت کن و وقت هایی پژمرده ای مرورشان کن نفس عمیق بکش و دوباره ادامه بده ... . پ.ن۱: فردا باید برم دانشگاه و دلم برای همه ی وعده های کنار خانواده و لحظات شیرین تابستون تنگ میشه ولی اینکه دارم برای هدفم تلاش میکنم باعث میشه تحمل کنم و برم جلو🏻 پ.ن۲: این تابستون ... خوب نگاه کن
با چشمانت عکس بگیر
در دلت ثبت کن
و وقت هایی پژمرده ای مرورشان کن
نفس عمیق بکش
و دوباره ادامه بده ...
.
پ.ن۱: فردا باید برم دانشگاه و دلم برای همه ی وعده های کنار خانواده و لحظات شیرین تابستون تنگ میشه ولی اینکه دارم برای هدفم تلاش میکنم باعث میشه تحمل کنم و برم جلو👍🏻
پ.ن۲: این تابستون به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم و یادگرفتن پیانو رو شروع کردم 😍
پ.ن۲پریم: این تابستونی چقدر مسافرت رفتم هااااا 🤪
پ.ن۳:لوکیشن عکسا بهشت منه 🌸
Read more
Loading...
هشت، هشتمین، هشتادمین خیلی فرقی نمی‌کند که چند سال باشد؛ مهم این است که باز #هشتم است و پای عدد هشت در ...
Media Removed
هشت، هشتمین، هشتادمین خیلی فرقی نمی‌کند که چند سال باشد؛ مهم این است که باز #هشتم است و پای عدد هشت در میان؛ عدد هشت برای من حال و هوای دیگری دارد. شاید برای #هشتم_فروردین یا شاید برای امام هشتم و... هر چه هست یادآور روزهایی است که دیگر نیست. زندگی خیالی یا خیال زندگی؛ خوبی‌اش است این است که هیچ‌کس ... هشت، هشتمین، هشتادمین خیلی فرقی نمی‌کند که چند سال باشد؛ مهم این است که باز #هشتم است و پای عدد هشت در میان؛ عدد هشت برای من حال و هوای دیگری دارد.
شاید برای #هشتم_فروردین یا شاید برای امام هشتم و... هر چه هست یادآور روزهایی است که دیگر نیست.

زندگی خیالی یا خیال زندگی؛ خوبی‌اش است این است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را برایت تغییر دهد، [حتی کسی که دیگر نیست و یا حیات مادی ندارد] و تو مالک مطلق آنی.
حال و هوایی است که تو می‌توانی تعیین کنی که آدم‌ها در ظرف زمان‌شان بمانند و همان‌هایی باشند که بودند.
همان‌طور که تو می‌خواهی.
.

#ادب حکم می‌کند ادبیات بهتری باشد ولی #دلم این طور می‌خواهد. .

می‌خواهد مثل آن‌هایی که دارندت باشم.
.
هنوز هم خواب می‌بینم از روزها و شب‌هایی که #بودی و هنوز با تو زندگی می‌کنم مثل روز و شب‌های #رویایی.

گاهی دوست دارم برای دعوا کردن‌ باشی؛ برای ملامت.
.
و گاهی دوست دارم فقط باشی که می‌گویند مزه شیرینی دارد بودن‌ات. .
این پست هشت عکس دارد که عموما از تصاویر گذشته همین صفحه است.عکس‌ها از گوشه #صحن_انقلاب حضرت رئوف شروع می‌شود و به #صحن_آزادی ختم.

اگر زیارت #رجب روزی‌تان شد؛ به یاد دل حسرت کشیده آرزومندان باشید.

وقتی با کفش کسی راه نرفتید از راه رفتنش حرف نزنید.
#دلم_برای_دلم_تنگ_است #روزهای_بی_شما
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> #دلنوشته . بسم الله الرحمن الرحیم . برادرم اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه ...
Media Removed
. #دلنوشته . بسم الله الرحمن الرحیم . برادرم اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است. . جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب ... .
📝 #دلنوشته
.
بسم الله الرحمن الرحیم
.
برادرم اسفندیار
دلم برایت تنگ شده است
دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است.
.
جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب خود را ابدی، و قانون را نه برای احقاق حقوق مردم، بلکه ابزار تحمیل تمایلات خود و بی عدالتی برمردم، به ویژه آزادیخواهان و عدالت طلبان می پندارند.
.
خداوند چشم ها و گوشهایشان را بسته است اما افکار تو مانند نسیمی روح نواز، دل ها و اندیشه های مردم و جوانان بهاری ایران زمین را سرشار می کند و به سرعت به مطالبات عمومی تبدیل می شود.
.
طلوع صبح حقیقت بسیار نزدیک است و آینده از آن آرمان بهار و بهاریان است.
.
محمود احمدی نژاد
۹۷/۴/۱۷
Read more
عباس معروفی درنوشته یی یا کلامی می گوید: سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار ...
Media Removed
عباس معروفی درنوشته یی یا کلامی می گوید: سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد ... عباس معروفی درنوشته یی یا کلامی می گوید:
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش‌تر. و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم؟
و‌من دلم برای سفرتنگ شده،برای دیدن کوچه های ناشناخته،برای نشستن آدمهایی آشناو متفاوت،گوش کردن به لهجه یی تازه
دلم کشف جاهایی رامی خواهدکه چشمانم به دیدنش روشن نشده، دلم برای تعجب کردن و پرسیدن تنگ شده و‌کشف تکه هایی ازوجودم که درهرسفرپیدایش می کنم
Read more
Loading...
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می ...
Media Removed
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش ... من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش یه زن جذاب رو بازی کنی؟ ولی کاش گولم زده بودی! کاش اون سیب رو با هم خورده بودیم، یه گاز من، یه گاز تو... اون وقت شاید آسمون رعد و برق می زد، توفان می شد و من تو دیگه چشم مون جایی رو نمی دید. بعدش هم که گرد و خاک تموم می شد می دیدیم توی یه دنیای دیگه ایم. مثل همیشه تو اول چشمات رو باز می کردی. تکونم می دادی و می گفتی: هی نگاه کن، این جا کجا ست؟ معلوم نبود کجا ست فقط می دونستم بهشت نیست، برای همین مطمئنم اون لحظه فقط دلم می خواست بغلت کنم. دلم می خواست نرمی پوست تنت رو روی پوست تنم حس کنم. تو می‌گفتی انگار از بهشت بیرون مون کردن. و من برای این که آرومت کنم می‌گفتم: بی خیال! دو تایی با هم یه غلطی کردیم، تا آخرش هم پاش وامی‌ستیم. بعد با هم راه می افتادیم ببینم این جا کجاست. ولی شاید یه کم طول می کشید که بفهمیم این جا آدم ها لباس می پوشن، گاهی می ترسن ، گریه می کنن، می خندن، دروغ می گین، عاشق می شن، متنفر می شن، آدم می کشن، هر روز کارهای تکراری می کنن، به چیزهای کوچیک دل می بندن، کلکسیون های عجیب جمع می کنن و اگه بلایی سرشون نیاد آخرش پیر می شن و می میرن. حتا ممکنه یه روز تو رو ببینم که داری لب های یه مرد دیگه رو می بوسی و از این که با انگشت هاش تنت رو لمس می کنه لذت می بری، این جا هر چیزی ممکنه اتفاق بیافته... اما من گول نخوردم و هیچ کدوم از این چیزها اتفاق نیفتاد. حالا گاهی از این تپه بالا می رم، تنهایی زیر همون درختی که تو سعی داشتی گولم بزنی وامی ستم و به بهشتی که دیگه خیلی جاهاش بی مصرف مونده نگاه می کنم. مدت هاست دیگه هیچ کسی پیدا نمی شه که بخواد آدم رو گول بزنه. دلم برای خیلی چیزها تنگ می شه، برای ناخن هات، برگ های تازه ی انجیری که باهاشون لای پاهات رو می پوشوندی، کنجکاوی هات برای تجربه کردن چیزهای تازه. اطراف این تپه پر از سیب هاییه که هر روز از درخت می افتن و پوست شون کم کم چروک و خشک می شه. گاهی با خودم فکر می کنم اگه یه کم تجربه ی بیشتری داشتیم، تو راحت تر می تونستی گولم بزنی و من این قدر از این که گول بخورم نمی ترسیدم ... ادامه در كامنت
برشي از كتاب #حافظ_خوانی_خصوصی
#عليرضا_ايرانمهر
عكس: ورودي شبستان مسجد وكيل شيراز
Read more
. هفته بعد این موقع، روز قبلش طرحم تموم شده و احتمالا دارم ناهار درست میکنم، یا شایدم تو یکی از رستورانای ...
Media Removed
. هفته بعد این موقع، روز قبلش طرحم تموم شده و احتمالا دارم ناهار درست میکنم، یا شایدم تو یکی از رستورانای شیراز داریم جشن میگیریم شاید خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم این دو سال گذشت با علاقه کارم رو انجام می‌دادم، گاهی که بخاطر ساعت خوابم یا مشکلات روزمره با مراجعه کننده بد برخورد می‌کردم ... .
هفته بعد این موقع، روز قبلش طرحم تموم شده و احتمالا دارم ناهار درست میکنم، یا شایدم تو یکی از رستورانای شیراز داریم جشن میگیریم
شاید خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم این دو سال گذشت
با علاقه کارم رو انجام می‌دادم، گاهی که بخاطر ساعت خوابم یا مشکلات روزمره با مراجعه کننده بد برخورد می‌کردم اذیت می‌شدم، اون تقصیری نداره
مراجعه کننده های من اکثرا افاغنه بودن، گاهی فرهنگ متفاوتشون، ارتباط باهاشون واقعا سخت بود، سعی میکردم درکشون کنم و وظیفه ام این بود که نژاد، فرهنگ، ظاهر و... تفاوتی توی رفتارم ایجاد نکنه...
دلم تنگ میشه برای شیرین، با اون زبون قشنگ افغانیش تند تند حرف بزنه و من لبخند بزنم و آخرش بگم من هیچی از حرفات نفهمیدم و لبخندم رو جواب بده و این بار شمرده شمرده بگه و من منظورم از حرفاش رو بهش بگم و اون تایید کنه و هیچوقت هم اعتراض نمیکنه خب چرا اولش نمیگی نمیفهمی
.

دلم برای شعله هم تنگ میشه، بانوی خوش اخلاق و آراسته ای که تمام مراقبت هاش رو سر وقت اومد و آخر بخاطر سهل انگاری کادر بیمارستان، بچه ش فوت کرد، من عذاب وجدان نداشتم، کارش رو دقیق انجام داده بودم و آخرش...
.

دلم برای محمدمهدی با ادب و خوشتیپم تنگ میشه، دیگه کی ازم با صدای قشنگ بچه گونه بپرسه، خاله وزنم خوب شده؟ غذا خوردما
.

محبوبه با اون استرسش مهشید رو بیاره و چند باره ازم سوال کنه، مشکلی نیست؟ و من بهش لبخند بزنم و اطمینان بدم که وضعیتش عالیه
.

میدونم پیشرفت میکنم و موفق تر از قبل ادامه میدم ولی خاطره ها هیچوقت فراموش نمیشن.
*هر گونه کپی برداری به هر نحو از اثر هنری پاستل پیگرد قانونی دارد😁😁
Read more
. مردها مگر دل ندارند؟! مردها مگر احساس ندارند؟! همیشه که نمی شود تمام ناز کردن ها و بغض کردن ها برای ...
Media Removed
. مردها مگر دل ندارند؟! مردها مگر احساس ندارند؟! همیشه که نمی شود تمام ناز کردن ها و بغض کردن ها برای زن ها باشد! می شود گاهی هم مردها را تصور کرد که زیر سنگینیِ بار زندگی ،بغضشان را روی پشت بام ، میان دودهای سیگارشان می ترکانند... می شود گاهی هم تصور کرد مردهایی را که از بی توجهی همسرانشان عمداً ... .
مردها مگر دل ندارند؟!
مردها مگر احساس ندارند؟!
همیشه که نمی شود تمام ناز کردن ها و بغض کردن ها برای زن ها باشد!
می شود گاهی هم مردها را تصور کرد که زیر سنگینیِ بار زندگی ،بغضشان را روی پشت بام ، میان دودهای سیگارشان می ترکانند...
می شود گاهی هم تصور کرد مردهایی را که از بی توجهی همسرانشان عمداً شب ها دیر به خانه بر می گردند تا خیلی شیک و مردانه مثلاً ناز کرده باشند..که دلی برایشان تنگ شود و ذهنی برایشان نگران...!
زن ها لطیفند.. اما مردها هم حق دارند گاهی دلشان بگیرد...
و حق دارند گاهی باتمام زُمُختی ،وقار و استحکام، در خلوت دونفره شان بچه شوند و دلشان نوازش بخواهد...
ما توقعمان از این جنسِ خلقت خیلی زیاد شده...
قبول دارم!
مردها باید تکیه گاه باشند،، مردها باید مرد باشند،، اصلاًغیر از این باشد، یک جای کار می لنگد...
اما همیشه که نمیشود محکم بود!!
برای شنا کردنِ درست ، باید به موقع از زیر آب بیرون آمد و نفس گرفت..
مردها هم گاهی فرصتِ تنفس می خواهند... زندگی ها سخت شده!
باید کمی بیشتر حواسمان به خستگی ها و کم آوردن هایِشان باشد..
من این روزها .... دلم برای تمامِ آدم هایِ خوبی که نادیده گرفته می شوند میگیرد...
خوب بودن؛
زن و مرد نمی شناسد..! .
نرگس صرافیان طوفان
@donyaye_ideal
@donyaye_ideal
@donyaye_ideal
Read more
Loading...
خدا رو شکر ما از دوست داران امیرالمومنین هستیم هر لحظه و هر دم خدا رو شکر این نعمت بزرگ رو چه گنج گرانبهایی ...
Media Removed
خدا رو شکر ما از دوست داران امیرالمومنین هستیم هر لحظه و هر دم خدا رو شکر این نعمت بزرگ رو چه گنج گرانبهایی داریم ما شیعه ها چقدر ثروتمندیم قدر بدونیم و شکر این نعمت بزرگ رو که خدا از ما سوال خواهد کرد رو انجام بدیم امیر المومنین علی علیه السلام یه چیزی دیگه است علامه امینی چند روز اومد مشهد گفت منو برگردونید ... خدا رو شکر ما از دوست داران امیرالمومنین هستیم هر لحظه و هر دم خدا رو شکر این نعمت بزرگ رو چه گنج گرانبهایی داریم ما شیعه ها چقدر ثروتمندیم قدر بدونیم و شکر این نعمت بزرگ رو که خدا از ما سوال خواهد کرد رو انجام بدیم
امیر المومنین علی علیه السلام یه چیزی دیگه است
علامه امینی چند روز اومد مشهد گفت منو برگردونید نجف دلم برای مولایم امیرالمومنین تنگ شده
دوست حاج اقا دولابی تو خواب به ایشون فرمود هر چی هست تو اون دنیا دست امیر المومنین علی علیه السلام هست
امیر سخن
مظهر خداوند
مولا آقا سردار جاااان
بنده تمام عیار خداوند
جداکننده حق و باطل
شافع روز جزا
آخرین چاره ی گدایان چیست
نظر لطف بوتراب فقط
شعر تنها برای این خوب است
که بگوییم گاه گاه فقط
که علی دست قادر ازلیست
رشته ماسوا به دست علیست
#فقط_به_عشق_علی
#یا_امیرالمومنین
#حیدر
#چه_شود_ز_راه_وفا_اگر_نظری_به_جانب_ما_کنی. ای جااانم به این شعر سرچ کنید بخونید
Read more
. آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا <span class="emoji emoji1f61a"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> نازک و برشتهههه و تو دل بروووو <span class="emoji emoji1f498"></span> اعتراف می‌کنم به شدت ...
Media Removed
. آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا نازک و برشتهههه و تو دل بروووو اعتراف می‌کنم به شدت دلم برای خمیر درست کردن تنگ شده بود بخصوص برای پیتزای خونگی به این نتیجه رسیدم رسپی خمیری که قبلا نوشته بودم عااالیه چون خودم این بار همونو نگاه کردم و نکاتش یادم اومد #پیتزا_پیراشکی_خمیر_پیمانه_و_آشپزخانه ... .
آقاااا نگم براتون که چه خمیری شده بودااا 😚😍
نازک و برشتهههه و تو دل بروووو 💘
اعتراف می‌کنم به شدت دلم برای خمیر درست کردن تنگ شده بود بخصوص برای پیتزای خونگی 🍕🍕🍕
به این نتیجه رسیدم رسپی خمیری که قبلا نوشته بودم عااالیه چون خودم این بار همونو نگاه کردم و نکاتش یادم اومد 😋
#پیتزا_پیراشکی_خمیر_پیمانه_و_آشپزخانه
ممنون بابت کامنت‌ها و دایرکت‌هایی که بعد از پست و استوری امروز برام گذاشتید.
امیدوارم بازم کنار هم روزای خوبی داشته باشیم.
فقط برای اینکه این سوال زیاد پرسیده شده بود میگم که بلهههه! من الان یه دختر پنج ماهه و یک پسر بیست و پنج ماهه دارم و خوشبخت‌ترین و شادترین مادر دنیام. در کنار بچه‌داری کارهای زیادی برای انجام دادن دارم ولی حتما سعی می‌کنم در کنارشون این صفحه رو هم اداره کنم. بقول خارجیااا: لاو یو آآآل 😍😍😍
#آشپزی
#خمیر
#رسپی
#پیتزا
#ناهار
Read more
سلام صبح بخیر<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f4aa"></span> Ep92 تیارا با سینی ای‌حاوی ...
Media Removed
سلام صبح بخیر اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره Ep92 تیارا با سینی ای‌حاوی موادغذایی از آشپزخونه خارج شدوهمون لحظه سهون از پله ها پایین اومدوتیارا جلوشو گرفت:سهون سهون ایستاد:بله؟ تیارا سینی رو به سمتش گرفت وگفت:ببر برای بل سهون با تعجب پرسید:چی؟؟؟؟ تیارا-زنده ... سلام صبح بخیر❤😍
اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره😍❤💪
Ep92
تیارا با سینی ای‌حاوی موادغذایی از آشپزخونه خارج شدوهمون لحظه سهون از پله ها پایین اومدوتیارا جلوشو گرفت:سهون
سهون ایستاد:بله؟
تیارا سینی رو به سمتش گرفت وگفت:ببر برای بل
سهون با تعجب پرسید:چی؟؟؟؟
تیارا-زنده لازمش داریم
سهون نگاهی به متحوای سینی کردوگفت:فکرکنم بتونه حداقل یه روز بدون غذا زندگی کنه
تیارا-هشت ساعته تو اون زیرزمینه
سهون-مامان الان ساعت پنج صبحه.فکر نمیکنی شاید خواب باشه؟
تیارا-ببر بذار کنار دستش
سهون-مامان دست وپاهاش بستس
تیارا-پس باز کن غذاشو بخوره بعد ببندش
سهون کلافه نفسشو فوت کردوتیارا اروم گفت:اگر خیلی بخوایی دقت کنی اون الان داره چوب اشتباه تور رو میخوره
سهون-اون آدمه توره
تیارا-بامن بحث نکن سهون اصلا خودم میبرم
سهون-بده من
وسینیو ازش گرفت:برو بخواب توهم چهل وهشت ساعته نخوابیدی.برو
تیارا-میرم توبرو
سهون ناراضی چهره ای در هم کشید وبه سمت انباری به راه افتاد
تیارا هم حالا با خیال راحت میتونست بره تواتاقش وکناره جی دی که ساعتی بود به خواب رفته بود بخوابه
با روشن شدن چراغ انباری خودشو از روی زمین جمع کردوصاف نشست
سهون پاشو روی اخرین پله نردبون گذاشت وبا تعجب به بل خیره شد
دست وپاهاش باز بودن وصندلیش گوشه دیوار بود
چهارزانو به دیوار تکیه داده بودونگاه میکرد
قدمی نزدیک شدوگفت:نه زرنگ شدی
بل-اگه نبودم دست راست پادشاه تور نمیشدم
سهون سینی غذا رو روی صندلیه خالی از بل گذاشت وگفت:پادشاه
بل-یه روزی قرار بوده بشه
سهون-اما لیاقتشو نداشت.
لب پایینشو با تامل زبون کشیدوپرسید:چرا فرار نکردی؟
بل نگاهشو به سینی دوخت وگفت:باید دستپختش خوب باشه.بوی خوبی که میده
سهون-اگه میدونستم دست وپات بازه صدات میکردم بیایی بشینی پشت میز غذاخوری
بل-بامزه بود
سهون-نگفتی
بل-چیو؟
سهون خواست لب باز کنه که گوشیش به صدا در اومد از توی جیب اسلش ارتشی رنگش بیرون کشیدش وبا دیدن اسم نازلی سریع تماس رو وصل کرد:نازلی
نازلی-بابا...بیدار بودی؟
پشتش رو به بل کردوجواب داد:اره توچرا بیداری؟چرا نخوابیدی؟
نازلی-خواب بودم.از خواب پریدم
سهون-خواب بد دیدی؟
نازلی-یادم نیست.فکر کنم.خوبی بابا؟دلم برات تنگ شده
سهون-منم یدونه ی من...شاید بیام امروز ببینمت
نازلی-واقعا لازمه من اینجا باشم؟
سهون-حتما لازمه.بهتره به هیون اعتماد کنیم
نازلی-بهش اعتماد دارم.فقط دلم برای شماها خیلی تنگ شده.انگار یک ساله ندیدمتون
سهون-تو قبلا هم یکسال از ما دور بودی
نازلی-اون موقع واقعا دور بودم
ادامه👇💜
#he_is_my_son_6
Read more
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک ...
Media Removed
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا. یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند. همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان. گوش‌دردش می‌افتد به من. مثل راننده‌ای که شبانه،زیر ... نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا.
یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند.
همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان.
گوش‌دردش می‌افتد به من.
مثل راننده‌ای که شبانه،زیر سیلاب باران،روی فرمان افتاده تا از ورای تلوتلوخوردن برف‌پاک‌کن‌ها،چیزکی از پیش رویش ببیند،جاده را می‌شکافم و پیش می‌روم و خاطره آرام‌آرام پیش چشمم سبز می‌شود:
-«برادرکوچیکم گوش‌درد گرفت.نمی‌دونم تجربه‌ش کردین یا نه!چیز کوفتیه.حوله داغ می‌کردیم می‌ذاشتیم روی گوشش.لاله‌گوشش رو می‌مالیدیم.اون‌وقتا مث حالا نبود بروفن و فک‌وفامیلش ریخته باشه توی بازار.نمی‌دونم چه‌مون بود ولی درد تا سرسام نمی‌شد دست‌به‌مسکن نمی‌شدیم».
رفقا در سکوت گوش می‌دهند.گاهی این‌وسط کسی به ته‌ماندهٔ قهوهٔ فنجانش لبی می‌زند و کسی هم صفحهٔ توییترش را بالاپایین می‌کند.
خاطره در ذهنم آنقدر بی‌تاب است که گاه از کلمات پیش می‌افتد:
-«یه‌بنده‌خدایی گفت دود سیگار برای گوش‌درد خوبه.اونم توی خونهٔ ما که کلا یه‌زیرسیگاری چینی دورکنگره‌ای داشتیم.از اونا که کفِش عکس لیلی و مجنون مینیاتور شده.بابا رفت از پیردمرد همسایهٔ خونه‌روبه‌رویی یه‌نخ سیگار گرفت.اومد،با این فندک‌اجاق‌گازا سرش رو آتیش کرد و بعد از وسط گرفت بین انگشتاش».
و بعد ادای سیگاردست‌گرفتن بابا را درمی‌آورم.سیگاری‌های جمع لبخند می‌زنند.هرچه پیش می‌روم،اندوهی درونم ریشه می‌دهد.پدر را می‌بینم که چقدر جوان‌ است.توی آن زیرپیراهنی سفید ارزان‌قیمت،ازهمیشه تپل‌تر به‌نظر می‌رسد.نشسته وسط اتاق آن خانه‌ قدیمی‌مان.روی همان موکت‌هایی که با قیر چسبانده بودیمشان به زمین.دور و برش حلقه زده‌ایم.پدر راست نشسته،بی همهٔ تکیدگی‌‌ این‌روزهایش.چقدر موهای سرش مشکی‌ است.
دودسیگار را که می‌کشد توی دهانش،می‌افتد به سرفه.مادر می‌خندد.پدر چقدر خوشگل چهارزانو نشسته.خبری از لک‌های پیری روی دست‌هایش نیست.همان عینک دسته‌کائوچویی روی چشم‌هایش است که روزی،یک‌جایی،جا گذاشت.
پدر،لپ‌هایش را بادشده نگه می‌دارد،داداش را جلو می‌کشد و دود را داخل گوشش فوت می‌کند.نصف دودها از دوطرف دهانش بیرون می‌زنند.چشم‌های پدر به اشک نشسته و من در کنارش.دست می‌گذارم روی شانه‌های پدر،دوباره دود سیگار را می‌کشد توی دهانش،میان سرفه و اشک و گریه‌های داداش‌کوچیکه،چشم‌هایش می‌خندند.دودها را فوت می‌کند،صورتش در میان دود محو می‌شود،مادر هم،خانه هم.
دلم برای پدرم تنگ می‌شود؛
ناگهان.
همین.
Read more
. . امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید ...
Media Removed
. . امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید خونه رو تمیز کنم و کلی کار دارم، بعد باز چشمامو بستم یاد تخت خودم و اتاق خودم تو ایران افتادم که تا چشمامو باز میکرد مامانمو صدا میکردم ماماااان صبونه داریم؟ مامااان چایی میخوام، اونم بعضی وقتا میگفت ... .
.

امروز جمعه س منم تعطیلم تا ظهر با خیال راحت خوابیدم چشمامو که باز کردم تنها بودم و یادم افتاد باید خونه رو تمیز کنم و کلی کار دارم، بعد باز چشمامو بستم یاد تخت خودم و اتاق خودم تو ایران افتادم که تا چشمامو باز میکرد مامانمو صدا میکردم ماماااان صبونه داریم؟ مامااان چایی میخوام، اونم بعضی وقتا میگفت پاشو خودت درست کن میگفتم نه تو درست کنی خوشمزه میشه و همیشه بعدش میگفت بیا آماده س. یاد دستپخت خوشمزه ش که عاشق اینم بودم ناهار و شام و با مامانم و خواهرم باشیم و تنها غذا نخورم. حالا نه که خودمو لوس کنما آره کلا نزدیک دو ماه میشه اومدم وقت زیادی نیست اما میدونم که سفر نیستم میدونم که دورم تازه خدا رو شکر خیلی دور نیستم! اما خب نیستن دیگه کنارم نیستن. مامانم همیشه فکر میکرد من اگه خونه داشته باشم خیلی شلخته میشم اما الان خونمو مرتب تمیز میکنم تا به هم میریزه اعصابم خورد میشه. عاشق خونه کوچیکمم. همه کارامو خودم میکنم. تا حالا ماشین لباسشویی خودم روشن نکرده بودم :))) بده دیگه خیلیامون اینجوری بزرگ شدیم واقعا هم باید تنها زندگی کنیم تا یاد بگیریم. حالا داشتم میگفتم. چقدر دلم برای آ اس پ برای کافه ها تنگ شده(اگه بخوام غر بزنم باید بگم) دلم برای همه اون دوستام که تهران بودم همش با هم بودیم اما از وقتی اومدم اینجا حالی نمیپرسن تنگ شده :))) دقیقا خیلیاااا که دوستام بودن تو همین اینستا و فامیل و خیلیا نگفتن چی شد؟ کجایی؟ حاالت چطوره؟؟؟؟ چرا رفتی؟ اما یکی هم چند وقت پیش گفت دلم برات تنگ شده، بهش گفتم چرا تا وقتی بودم دلت تنگ نمیشد گفت خب دیگه دقیقا نیستی و آدما وقتی یکی نیست قدرشو میدونن. خب از بحث اصلیم دور شدم اصلا. منظورم همین قدر دونستن بود. قدر خیلی چیزا رو باید دونست. دعوا با مامان و خواهر. بغل کردن مامان، غر غرهای مامان، دستپختش، خواهر داشتن، رفیقامون حتا رفیقای بی معرفتمون، چایی های مامان، نگاه کردن مامان، قدرشو بدونید...
Read more
 #bighanoon #alirezakardar دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی ...
Media Removed
#bighanoon #alirezakardar دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی بعضی وقت‌ها واقعا آدم به شک میفته که نکنه بعضی خصلت‌ها مربوط میشه به دهه‌های تولد آدم؟ نمونه‌اش همین دل کندن‌های آسون این دهه جدیدی‌ها (اسم نمیارم که باز شر نشه). طرف دهه فلانیه، امروز با یکی دوسته، ... #bighanoon #alirezakardar
دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی بعضی وقت‌ها واقعا آدم به شک میفته که نکنه بعضی خصلت‌ها مربوط میشه به دهه‌های تولد آدم؟ نمونه‌اش همین دل کندن‌های آسون این دهه جدیدی‌ها (اسم نمیارم که باز شر نشه). طرف دهه فلانیه، امروز با یکی دوسته، فرداش مثل پوست نارنگی دل میکنه و میره با یکی دیگه. بعد این‌رو با خودمون دهه بیساری‌ها مقایسه می‌کنم که یک ماه اول هر سال تحصیلی رو با آب چشم و دهن و دماغ آویزون می‌رفتیم مدرسه، چون همکلاسیمون یک نیمکت رفته بود اون طرف‌تر. یا چرا راه دور بریم، آخر دوره آموزشی سربازی، خیر سرمون رفته بودیم مرد بشیم ولی وقتی هرکی می‌خواست برگرده شهر خودش آنچنان تو بغل هم گریه می‌کردیم که هرکی نمیدونست فکر می‌کرد داره میره آمپول بزنه.

این که چیزی نیست، ما حتی به ماهی‌های توی تنگ خونه‌مون هم دل می‌بندیم. وقتی میمیرن طی مراسم خاصی میندازیمشون جلوی گربه‌های کوچه که بهشون وابسته شدیم. حتی اون قمری‌هایی که هر روز میان پشت پنجره‌هامون هم اگه یه روز نیان، دلمون میشکنه که نکنه کاری کردیم که باهامون قهر کردن. اینا هیچی، من هر روز وقتی برمی‌گردم خونه از یه لاین به خصوص خیابون میرم. یه روز اون لاین کنده‌کاری داشت و مجبور شدم بکشم لاین این طرفی، اون قدر غریبگی می‌کردم و دلم برای یک متر اون طرف‌تر تنگ شده بود که تا سه روز با ماشین نرفتم سر کار که فکرش از سرم بره بیرون. همین خودکاری که تو دستمه، از حالا دلم غصه‌دار شده ماه دیگه که جوهرش تموم بشه، چجوری بندازمش دور و دلهره دارم با این یکی جدیده چطوری ارتباط برقرار کنم.

اینا که چیزی نیست، اگه بدونین به لایک و کامنت تک تک‌تون چقدر دلبسته شدم، این‌قدر دریغ نمی‌کردین ازم... واقعا این نسل فلانی‌ها دلشون از سنگه
Read more
واقعا دلم تنگ شد برای همتون دوام نمیارم واقعا فکر نمیکردم اینقدر به شما و شهرم عادت کرده باشم دمتون گرم از دایرکت های باحالتون انرژی میگیرم و اینقدر خوبین فردا ساعت ۹ شب مشهد هستممممممم با تمام وجودم به همه کسانی دوسم دارن و اونایی که دوسم ندارن پشت من در دایرکتا میگن احترام میذارم چون همه ما ... واقعا دلم تنگ شد برای همتون 🙏
دوام نمیارم واقعا فکر نمیکردم اینقدر به شما و شهرم عادت کرده باشم
دمتون گرم از دایرکت های باحالتون انرژی میگیرم و اینقدر خوبین
فردا ساعت ۹ شب مشهد هستممممممم
با تمام وجودم به همه کسانی دوسم دارن و اونایی که دوسم ندارن پشت من در دایرکتا میگن احترام میذارم
چون همه ما انسانیم و از یک خانواده هستیم 💪✌🏻✌🏻🌹
۶ سال تو شهر به نام مستر تبلیغ شروع به کار کردم و عده ای از ساده بودن من سو استفاده کردن چون من همرو به خوبی میبینم امیدوارم این افراد رو هم به راه راست هدایت کنه و موفقیت همه شما عزیزان آرزو من هستش چون قرار نیست ضربه ای به من بزنید پس یادتون باشه
اگه کاری هم از دستم بر بیاد مخلص همتون هستم ✌🏻😌🙏💪 ولی من با این سفر قدرتم چند برابر شد و دیدم که چقدر کار ما جهانی شده و اینقدر در ترکیه به ما احترام گذاشتن فهمیدیم چقدر پرچم مشهد در همه دنیا بالاست
خلاصه خواستمممم با شما عشقا یکم درد و دل کنم میخوام مثل کوه پشتم باشید و نذارین افرادی که پشتم بد میگن به نتیجه برسن که عمرا هم برسن
به جون خودم میخوام مثل بلدزر از فردا حرکت کنم که بقیه ببینن قدرت مسترو
Read more
<span class="emoji emoji1f62d"></span><span class="emoji emoji1f622"></span>پدربزرگم<span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f62d"></span> پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودی<span class="emoji emoji1f622"></span>نبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم ...
Media Removed
پدربزرگم پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودینبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم پدرجون روزت مبارکامسال اولین باریه که تو روز پدر،اومدم پیشت و روی سنگ قبر سرد دست کشیدمکاش بودی سرم رو روی شونه هات میذاشتم و می بوسیدمت،دستهام سرده،کاش بودی دستم رو میگرفتیکجایی؟شنیدم بهشت ... 😭😢پدربزرگم😢😭
پدرجون امسال اولین سالیه که تو روزت نبودی😢نبودی که بیام پیشت و ببوسمت و تو بغلت بگم پدرجون روزت مبارک😢امسال اولین باریه که تو روز پدر،اومدم پیشت و روی سنگ قبر سرد دست کشیدم😭کاش بودی سرم رو روی شونه هات میذاشتم و می بوسیدمت،دستهام سرده،کاش بودی دستم رو میگرفتی😢کجایی؟شنیدم بهشت هم برات کمه،خوش به حالت،دلم برای تو و مادرجون خیلی تنگه😭😭همیشه عاشقتون هستم و هیچ وقت فراموش شدنی نیستین عزیزای دلم💔💔شبها بازم با مادرجون به خوابم بیا مثل بیشتر شب ها،نیستی اما بازم میگم روزت مبارک پدربزرگ مهربونم😍دوستت دارم،اتفاقهایی هست که حسرت اون تا همیشه باقی میمونه مثل حسرت یه بار دیگه بوسیدن دستات😢بابام که نبود،از بچگیم تو برام پدری کردی😢پدربزرگ عزیزم روحت شاد و یادت گرامی،دوستان عزیز،لطفا یه فاتحه به اسم علی پوربرجی بخونید.💔قدر داشته هاتونو بدونین💔
#پدربزرگ #پدربزرگم #پدربزرگ_جان #پدر_بزرگ #پدر_بزرگم #پدر_بزرگ_من #پدر_بزرگ_جان #پدرجون #پدرجونم #پدر_جون #روز_مرد #روز_مرد_مبارک
#روز_پدر #روز_پدر_مبارک #روز_پدر_مبارک❤ #بهشت #دلم_تنگه #دلم_تنگ_شده #دلتنگی #دلتنگ #مهربون #مهربونم #مهربونم💛🙋 #دوستت_دارم #دوستت_دارم_تا_ابد #دوست_دارم #عزیزم #روحت_شاد #روحش_شاد
Read more
بارون،داره دونه دونه... به تو میرسونه... سلاممو آقا... خدا میدونه... امیری حسین ای وای اگه دستامو ...
Media Removed
بارون،داره دونه دونه... به تو میرسونه... سلاممو آقا... خدا میدونه... امیری حسین ای وای اگه دستامو نگیری حسین... یک لحظه هم از یادم نمیری حسین... یک لحظه هم از یادم نمیری حسین... . پ.ن: میترسم از روزهایی که دلم برای خاطراتی که رنگ بارون و گنبد داره تنگ شه. بارون،داره دونه دونه... به تو میرسونه... سلاممو آقا... خدا میدونه... امیری حسین ای وای اگه دستامو نگیری حسین... یک لحظه هم از یادم نمیری حسین... یک لحظه هم از یادم نمیری حسین... . پ.ن: میترسم از روزهایی که دلم برای خاطراتی که رنگ بارون و گنبد داره تنگ شه.
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه، ناز و کرشمه ی من وآیینه خنده ...
Media Removed
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه، ناز و کرشمه ی من وآیینه خنده های بلندو بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی… حالا اما… دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده.. چه قدی کشیده طاقتم.. ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند…! چه شیشه ... دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،

ناز و کرشمه ی من وآیینه

خنده های بلندو بی دلیل،

برای آن احساسات مهار نشدنی…

حالا اما…

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم

چه بی هوا این همه بزرگ شده.. چه قدی کشیده طاقتم.. ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند…! چه شیشه ای بودم روزی،

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم،

به سنگ شدن می اندیشم

اینگونه اطمینانش بیشتر است!!! جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است.

این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده که خودم هم از
خودم حساب میبرم…

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم…

چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم…

همین که پیش اسمت می نشیند تمام سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد

و به جایش ..
وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد،

نه اینکه این ها بد باشد،
نه .. فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود

که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی اش

بمیرد …
Read more
دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب برای بی‌ ریا بودن دلم برای روز‌های خوشِ زندگی‌ ...
Media Removed
دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب برای بی‌ ریا بودن دلم برای روز‌های خوشِ زندگی‌ تنگ شده است دستم را بگیر و به من بگو چگونه در گرگ و میشِ این روزگارِ پر بالا و پایین ِ همیشه خاکستری هنوز می‌‌توانم بخندم؟ #خواهرانه دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل
برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب
برای بی‌ ریا بودن
دلم برای روز‌های خوشِ
زندگی‌ تنگ شده است

دستم را بگیر و به من بگو
چگونه در گرگ و میشِ این
روزگارِ پر بالا و پایین
ِ همیشه خاکستری
هنوز می‌‌توانم بخندم؟
#خواهرانه
. ۱۶ آذر رو دوست داشتم، یه حس بزرگ شدن بهم میداد، یه حس خوب، مفید بودن سومین سال هست این روز به من ربطی ...
Media Removed
. ۱۶ آذر رو دوست داشتم، یه حس بزرگ شدن بهم میداد، یه حس خوب، مفید بودن سومین سال هست این روز به من ربطی نداره و البته قبلش ۴ سال بود که این روز برام خاص بود الانم وقتی دانشجو میبینم، غبطه می‌خورم، دلم برای اون روزا تنگ میشه *اینم به عنوان یکی از نمادهای دانشجو، ولی واقعا این املتا فرق داشت و خوردنش ... .
۱۶ آذر رو دوست داشتم، یه حس بزرگ شدن بهم میداد، یه حس خوب، مفید بودن
سومین سال هست این روز به من ربطی نداره😁😁
و البته قبلش ۴ سال بود که این روز برام خاص بود
الانم وقتی دانشجو میبینم، غبطه می‌خورم، دلم برای اون روزا تنگ میشه
*اینم به عنوان یکی از نمادهای دانشجو، ولی واقعا این املتا فرق داشت و خوردنش لذت داشت
*بعد از دو سال از فارغ‌التحصیلی خونه یکی از هم اتاقیا دور هم جمع شدیم و به یاد اون روزا املت خوردیم، این عکس مال همونه
دانشجوهایی که نمیشناسم و یا میشناسم و فراموش کردم روزتون مبارک
فائزه، فرشته، راحیل و سعید روزتون مبارک
براتون دعا میکنم همیشه دانش جو باشید و مثل این روزا تون پرشور و سر حال
Read more
... . دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب برای بی‌ ریا بودن دلم برای روز‌های ...
Media Removed
... . دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب برای بی‌ ریا بودن دلم برای روز‌های خوشِ زندگی‌ تنگ شده است دستم را بگیر و به من بگو چگونه در گرگ و میشِ این روزگارِ پر بالا و پایین ِ همیشه خاکستری هنوز می‌‌توانم بخندم ؟؟؟. #نیکی_فيروزكوهی. . . . آهنگ از #کاکو بند به نام #بهشت. #گلستان ... ...
.
دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل
برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب
برای بی‌ ریا بودن
دلم برای روز‌های خوشِ
زندگی‌ تنگ شده است

دستم را بگیر
و به من بگو
چگونه در گرگ و میشِ این
روزگارِ پر بالا و پایین
ِ همیشه خاکستری
هنوز می‌‌توانم بخندم ؟؟؟. #نیکی_فيروزكوهی.
.
. . آهنگ از #کاکو بند به نام #بهشت.

#گلستان #خالد_نبی #اردیبهشت #1397
Read more
. بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش... . #هوشنگ_ابتهاج . . پ. ن: دلم تنگ شده ...
Media Removed
. بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش... . #هوشنگ_ابتهاج . . پ. ن: دلم تنگ شده برای پوشیدن تیم برلندام... خوشحالم از فصل سرما... I really miss wearing my timberlands... I'm happy for the cold weather... I Love life more in these times... Beautiful Autumn and Winter, I Love ... .
بسان رود
كه در نشيب دره
سر به سنگ ميزند،
رونده باش... .
#هوشنگ_ابتهاج
.
.
پ. ن: دلم تنگ شده برای پوشیدن تیم برلندام... خوشحالم از فصل سرما...
I really miss wearing my timberlands... I'm happy for the cold weather... I Love life more in these times... Beautiful Autumn and Winter, I Love you... 💙
.
.
#عکاسی #عکس #نیکون7100 #نیکون_گرافی #فوتوگرافی #عکاسی_لنداسکیپ #پریسا_صالحی_ثانی #دریا #مازندران #متل_قو
#photography #photoshot #editing #colorbalance  #landscape #nikongraphy #nikon #nikond7100 #parisasalehisani #artist #cloudy #2018 #color
Read more
‍ <span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji1f535"></span> دلنوشته . زمان مدام میگذرد میگذرد و از 2014 لعنتی مدام فاصله ميگيريم... فوتبال با تغيراتش ...
Media Removed
دلنوشته . زمان مدام میگذرد میگذرد و از 2014 لعنتی مدام فاصله ميگيريم... فوتبال با تغيراتش هنوز در جریان است. اما من گویا حبس شده ام! حبس در گذشته... وفادار به تو و هنوز باور نکرده ام خداحافظی ات را! . بارها صحنه خداحافظی ات را دیده ام، بغضم شکسته شده و بارها قلبم خورد شده . فوتبال شباهت ... ‍ ⚫🔵
دلنوشته
.
زمان مدام میگذرد
میگذرد و از 2014 لعنتی مدام فاصله ميگيريم... فوتبال با تغيراتش هنوز در جریان است. اما من گویا حبس شده ام! حبس در گذشته... وفادار به تو و هنوز باور نکرده ام خداحافظی ات را!
.
بارها صحنه خداحافظی ات را دیده ام، بغضم شکسته شده و بارها قلبم خورد شده
.
فوتبال شباهت زیادی به قبلش ندارد، خیلی چیزها بوی پول و اسپانسر و شهرت گرفته...
.
دلم برای دست دادن هایت در اول بازی ها به مالدینی و کولینا تنگ شده، برای اخلاق خوبت در زمین، برای چهره مصمم و مهربانت... حالا فقط در آرشیو تکرارشان را میبینم.

مگر چند فوتبالیست به جز وفاداری به باشگاهشان اخلاق و رفتاری مثل تو داشتند؟ همه چيز برای تو فوتبال نبود... وقتی اواخر بازی با لاتزیو زمانی که اینترت نتیجه را در حال واگذار کردن بود بالای سر کاندروای مصدوم رفتی کمکش کردی نه اینکه با پرخاشگری بخواهی بلندش کنی تا بازی را ادامه دهد...
.
کاپیتانم... نمیخواهم بگویم فوتبال برایم در سال 2014 و با خداحافظیت تمام شد چون نميتوانم چون تو به من یاد دادی این ورزش را دوست داشته باشم. اما رنگش برایم تغییر کرده... یک چیزی سر جایش نیست، چیزی که باعث دل دادنم به فوتبال شد!
.
بدان برای همیشه روی قلبم هک شدی
دوستت دارم 💙
_
#Inter_Iran
#Zanetti #Legend
Read more
. #اعتکاف یعنی #اعتراف اعتراف پیش #خدا یه عمر هرکاری که دلم خواست انجام دادم... خدا هم خدایی کرد ...
Media Removed
. #اعتکاف یعنی #اعتراف اعتراف پیش #خدا یه عمر هرکاری که دلم خواست انجام دادم... خدا هم خدایی کرد اما من بندگی نکردم و حالا اومدم بهش بگم پشیمونم ، شرمنده ام . چه لذتی داره با خدا بودن... چه لحظه های خوبیه لحظه های اعتراف پیش اون...! . پارسال وقتی وارد #مسجد شدم، حس کردم دنیایی از نور و صفا ... .
#اعتکاف یعنی #اعتراف
اعتراف پیش #خدا
یه عمر هرکاری که دلم خواست انجام دادم...
خدا هم خدایی کرد اما من بندگی نکردم و حالا اومدم
بهش بگم پشیمونم ، شرمنده ام
.
چه لذتی داره با خدا بودن...
چه لحظه های خوبیه لحظه های اعتراف پیش اون...!
.
پارسال وقتی وارد #مسجد شدم، حس کردم دنیایی از نور و صفا به صورتم تابیده شد.
اون وقت #اشک از چشمام جاری شد
اشک هایی که از خود #من بی تاب تر بودن
خیلی دلم برای خدا تنگ شده بود
.
نیت کردم که از ثانیه ثانیه اش استفاده کنم
نیت کردم اونقدر خوب باشم تا خدا سال دیگه
برام کارت دعوت #عشق بفرسته
.
خدایا
مگه میشه کسی رو که یه سال #انتظار کشیده، دعوت نکنی
مگه میشه #بنده ی حقیری رو که برای عشق سر به سجده گذاشته
و #اشک ریخته، #تنها بذاری.
.
#حیف که این سه روز اعتکاف خیلی زود تموم میشه!
سه روز تمرین زهد...
#زندگی فقط با یه ساک که تازه نصفشم زیادیه!
سه روز تمرین با خدا بودن، بدون موبایل وتلویزیون و اینترنت، بدون همه فقط با خدا!
سه روز تمرین دوری از شبه حیوان بودن،کم خوردن، کم خوابیدن، کم حرف زدن!
سه روز تمرین زنده بودن دل!
سه روز طعم با خدا بودن رو چشیدن،
سه روز بیزاری از بی خدا بودن !
.
و وقتی سه روز اعتکاف تموم شد و حالا تو خونه ای ، به بزرگی #دنیا معتکفیم!
صاحب خونه که عوض نشده ، #کاش ما هم عوض نشیم!
کاش ما هم عوض نشیم...!
.
پ.ن :
شکر خدا که بار دیگر فرصتی برای اعتراف پیدا کردم
.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#التماس_دعا_شدیدا
.
ممنون که عکس رو کپی نمیکنید🌷
Read more
#فیلم بدون تاریخ، بدون امضا... خوش ساخت؛ قصه گو، تلخ اما درگیر کننده، هر چند دلم میخواست پایان فیلم بیشتر باز میشد. کارگردانی دلنشین #وحید_جلیلوند مثل صدایش ... دلم برای دیدن #بازی #هدیه_تهرانی بر پرده بزرگ سینما، بسیار تنگ شده بود. یک #امیر_آقایی خوب داشتیم در کنار #هدیه سرد و مهربان #سینما ... #فیلم بدون تاریخ، بدون امضا... خوش ساخت؛ قصه گو، تلخ اما درگیر کننده، هر چند دلم میخواست پایان فیلم بیشتر باز میشد. کارگردانی دلنشین #وحید_جلیلوند مثل صدایش ... دلم برای دیدن #بازی #هدیه_تهرانی بر پرده بزرگ سینما، بسیار تنگ شده بود. یک #امیر_آقایی خوب داشتیم در کنار #هدیه سرد و مهربان #سینما ی ایران...دو سه تا سکانس عالی
" فقط نوید بازی کن " هم داشتیم 👏 نکته مهم ماجرا این بود که به شدت تفکر #احسان_علیخانی در فیلم ملموس بود. شاید در یک سکانس هایی شخصیت دکتر کاوه ؛ برای من همان چیزی بود که در احسان علیخانی می شناسم. بدون حرف و ادعا و شعار؛ در عمل خیلی کارها کردن... کاش یاد بگیریم چطور باید به آدم ها کمک کنیم بدون اینکه شعار بدیم و داد بزنیم آی آدمااا من کار خوب کردم. آدم ها را با ترحم له نکنیم…کاااش
پیشنهاد می کنم تمام جامعه شناسان و دغدغه داران اجتماعی و حقوق بشر شناسان فیلم را ببینند و فکری برای موسی های جامعه بکنند.
امااا...ولی ... لذت دیدن فیلم با دوستانی بینظیر برایم از هر چیز دیگری بیشتر ارزش دارد. جای تمام #بچه های گروه سانس فوق العاده خالی؛ بد عادت شدم در روز های جشنواره که نیمی و گاهی تمام سالن آشنا بودند. جای تمام عزیزانی که نبودند به طرز فجیعی خالی بود. یعنی نگم براتون😂 دیگه بدون شماها فیلم نبینم هااا

#Iran #bestofday #نویدمحمدزاده #ehsanalikhani #navidmohamadzadeh @navidmohamadzadeh
@amir_aghaee
@alikhani.ehsan
@hediyehtehrany @nodate.nosignature
Read more
نگران نباش ، حال من خوب است ، بزرگ شده ام دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم آموخته ام ...
Media Removed
نگران نباش ، حال من خوب است ، بزرگ شده ام دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم آموخته ام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست آموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود راستی ، بهتر از قبل دروغ می گویم… “حال من خوب است” ، خوبِ خوب… پ.ن:پشيمانى ام را پنهان نميکنم زندگى ... نگران نباش ، حال من خوب است ، بزرگ شده ام

دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم

آموخته ام که این فاصله ی کوتاهِ بین لبخند و اشک نامش زندگیست

آموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود

راستی ، بهتر از قبل دروغ می گویم… “حال من خوب است” ، خوبِ خوب…

پ.ن:پشيمانى ام را پنهان نميکنم
زندگى را دور از تو دارد به خاکو خون مى افتد.پشيمانم
پشيمان از دورى هاى بى بهانه اى که
ميان راهمان قرار گرفت.

#هنديجان #اهواز #جنوب #شيراز #آباده
#تل_آسياب #دانشگاه #عمران
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> دلم برای خودم تنگ شده کاش سرم را بردارم و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم و قفل کنم در تاريکی يک ...
Media Removed
دلم برای خودم تنگ شده کاش سرم را بردارم و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم و قفل کنم در تاريکی يک گنجه خالی... روی شانه هايم جای سرم چناری بکارم و برای هفته‌ای در سايه‌اش آرام گيرم #ناظم_حکمت . . . photo: @roya_graphy #_ax_honari_ لينك كانال: در بيو پيج . ‎اپلیکیشن صنعت عکاسی ... 🍃
دلم برای خودم تنگ شده
کاش سرم را بردارم
و برای هفته‌ای در گنجه‌ای بگذارم
و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی... روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته‌ای در سايه‌اش آرام گيرم
#ناظم_حکمت
.
.
.
photo: @roya_graphy
#_ax_honari_ 🍃
لينك كانال: در بيو پيج
.
‎اپلیکیشن صنعت عکاسی مرجع کامل عکاسان و علاقه مندان به عکاسی.
‎دانلود رایگان از بازار و سیب اپ
@sanateakkasi
Read more
| سلام خب بالاخره آموزشیمونم تموم شد و به تجربیاتمون اضافه شد و یکم مرد تر شدیم مثلا <span class="emoji emoji1f601"></span> ولی یکی از خوبی ...
Media Removed
| سلام خب بالاخره آموزشیمونم تموم شد و به تجربیاتمون اضافه شد و یکم مرد تر شدیم مثلا ولی یکی از خوبی های خدمت (مقدس) سربازی اینه که یه سری رفیق جدید پیدا میکنی که ممکنه تا آخر عمرت کنارت بمونن و کلی خاطره بسازی باهاشون ، دلم برای حرص خوردن @saeid.normohammadi لقمه های @yarmohammadi_payam معرفت ... |
سلام
خب بالاخره آموزشیمونم تموم شد و به تجربیاتمون اضافه شد و یکم مرد تر شدیم مثلا 😁 ولی یکی از خوبی های خدمت (مقدس) سربازی اینه که یه سری رفیق جدید پیدا میکنی که ممکنه تا آخر عمرت کنارت بمونن و کلی خاطره بسازی باهاشون ، دلم برای
حرص خوردن @saeid.normohammadi
لقمه های @yarmohammadi_payam
معرفت @m.r.mohsen.avesta
اذیت کردن @masoud.imani_official
چرت و پرت گفتنای بعد خاموشی @1300.mm.bordbar
صُبَت نباشه های @ahmadi_abolfazl
یه هفته باهامون بودی سرکار، ولی دلم برای ماشالا دوران گفتنت @kabiri.behnam
تنگ میشه.. .
۹۷.۳.۳۱
#سرکار_فریو
Read more
. وینفرد شفر در نشست خبری پیش از دیدار تیم‌های استقلال و پیکان در هفته نخست لیگ برتر, اظهار داشت: خوشحالم ...
Media Removed
. وینفرد شفر در نشست خبری پیش از دیدار تیم‌های استقلال و پیکان در هفته نخست لیگ برتر, اظهار داشت: خوشحالم دوباره شما را می‌بینم. دلم برای‌تان تنگ شده بود، مخصوصاً شما خبرنگاران. یادتان هست که بعد از بازی با ذوب‌آهن (آخرین بازی استقلال در فصل گذشته) چقدر چهره‌ام خوشحال بود. مشخص بود که باید با همان ... .
وینفرد شفر در نشست خبری پیش از دیدار تیم‌های استقلال و پیکان در هفته نخست لیگ برتر, اظهار داشت: خوشحالم دوباره شما را می‌بینم. دلم برای‌تان تنگ شده بود، مخصوصاً شما خبرنگاران. یادتان هست که بعد از بازی با ذوب‌آهن (آخرین بازی استقلال در فصل گذشته) چقدر چهره‌ام خوشحال بود. مشخص بود که باید با همان خوشحالی برمی‌گشتم. الان همه مانده‌اند و دو بازیکن بیشتر داریم و آماده قهرمانی آسیا و کسب ستاره سوم هستیم! با این وضعیت چه چیزی باید بگویم؟! شرایط سختی داریم و دوباره باید از اول شروع کنیم
وی با انتقاد از جدایی بازیکنان کلیدی استقلال از این تیم گفت: سیدمجید حسینی، امید ابراهیمی و امید نورافکن از جمع ما جدا شدند و روزبه چشمی و شجاعیان مصدوم هستند. از این شرایط خیلی خوشحال نیستم. الان تیم ما بازیکنان جوان و با استعدادی دارد، اما این بازیکنان نیاز به بازیکنان بزرگ در تیم دارند. شرایط الان راحت نیست. راحت نیست بازیکنانی چون صیادمنش، آذری و آقایی از همان بازی اول مقابل ۵۰، ۶۰ هزار نفر بازی کنند. ما باید دوباره از اول شروع کنیم.

هواداران فردا یار دوازدهم ما باشند، بیش از گذشته به آنها نیاز داریم
شفر همچنین گفت: می‌خواهم با هواداران‌مان صحبت کنم. آنها باید برای دیدار فردا یار دوازدهم ما در زمین باشند. ما بیشتر از گذشته به آنها نیاز داریم. آنها باید به بازیکنان جوان این شانس را بدهند که اگر اشتباهی مرتکب شدند فشاری به آنها نیاورند. بازیکنان جوان ما باید روزبه‌روز بهتر شوند. ما اردوی خوبی را در ترکیه پشت سرگذاشتیم. بازی‌های تدارکاتی، هتل و غذای خوبی آنجا بود. همه بازیکنان فصل گذشته با تمام توان کار کردند. ما مربی بدنسازی را از آلمان آوردیم که آمادگی جسمانی بازیکنان را بالا ببرد. اکنون او حضور ندارد و باید دوباره از نو شروع کنیم. از طرفی فردا بدون بازیکنان خارجی لیگ را شروع خواهیم کرد.

این اطمینان را به جوان‌های تیمم می‌دهم که پشت‌شان هستم
سرمربی استقلال ادامه داد: این اطمینان را به تیمم می‌دهم که پشت آنها و پشت بازیکنان جوان هستم. مشخص نیست که فردا چه بازیکنانی به میدان می‌روند. بعد از این کنفرانس برای ثبت قرارداد می‌رویم و امیدواریم همه چیز خوب پیش برود. این شرایط برای من عجیب نیست. در گذشته هم چنین شرایطی را تحمل کرده‌ام، اما در حال حاضر نمی‌توانم به بازیکنانم بگویم که شانس بالایی برای قهرمانی لیگ داریم، چون باعث می‌شود فشار زیادی روی شانه‌های بازیکنان به وجود بیاید. ما دنبال بازیکن جدید هستیم، اما در حال حاضر این کار راحت نیست

لیست بازیکنان خارجی مدنظرم را به باشگاه دادم
Read more
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته ...
Media Removed
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ... در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم
حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم
حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم
عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست
گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ایم که عاقبتی در کارشان نیست
مردمی که مردمیتشان را نیز فراموش کرده اند و هر روز بیشتر ترک اغوش میکنند!
کسی که به من دایی میگفت نیز اکنون دو برابر چنین قدش شده!
من چند سالی بزرگتر شده ام یا زندگی برای من به جلو رفته است؟
واقعا چند ساعت در روز به خود می اندیشیم
چند ساعت به دیگران فکر نمیکنیم؟
چند روز میتوانیم به باورهای چند سال قبل فکر کنیم؟
در اتاق چند جوان میتوانیم کتاب خانه ای را یافت کنیم
اخر ایا میتوان خشم بی خیال تباه شده البر کامو در بیگانه را ندانست و با چیستی نیستی خود اشنا شد؟
چگونه میتوان به راز گتسبی بزرگ پی برد وقتی حتا نمیخواهیم گتسبی نبودن را تمرین کنیم؟
از ثانیه های تلف شده مان چه میماند؟
جز چند گزینه درماندگی و هیجانات تهی!
گاه فکر میکنم کودکیم به تنها بودن های بسیار گذشت و از انها چیزی به یادگار باقی نماند
کاش ان روزها جور تازه ای بود
به خویش که نگاه میکنم گویی برگی از صدها کتاب هستم که میشود بدون مطالعه به اول و اخرش رسید!
گویی زود همه چیز تمام میشود
انها که میفهمند کجای کاریم، بیشک بی خیال ترند! گویی دیگر چیزی نیز برای از دست دادن نداریم
گویی کتاب های خوانده نشده مان نیز توقعی از ما ندارند!
دلم برای خواندن اولین رمانم تنگ شده
قلبم برای تمام فیلم های نادیده ام فشرده است و منتظر یک کشف جدیدم
این نوشته ها، حقیقتیست که باید از ذاتی برون اید که ریشه دانسته هایش را در تمام شب های تنهایش یافت کرده است!
راستی میدانید؟ در تمام امیدواری هایمان به مرگ نزدیکیم!
حیف ان باشد که اگر ندانیم چطور زندگی کرده ایم، نفهمیم که چگونه باید بمیریم!
ولی اکنون سرشار از دوباره فهمیدنم
بیایید با یکدیگر هم دل باشیم
بیایید برای هم از خاطرات از دست رفته مردی بگوییم که عشق را در شبی تاریک از دست داد و با صدای نسیم ملایمی به زندگی بازگشت!
اری
این من هستم چند سالی دیگر!
ادامه قصه مردی که نمیدانست چرا مردمش مهرورز نیستند و چرا قهرمانان کتاب هایش گم شده اند
این منی بودم که در جایی وسیع گم شد و قصه اش را برای چند نفری تعریف کرد
منی که دیگر در اتاقی میخوابم که فقط یک میز تحریر و چند کتاب دارد!
کمی مرا یاد کنید
شما کجای داستان منید؟

نوشته امیرشمس
@amirshamsofficial
Read more
 #دوچرخه عاشق دوچرخه و دوچرخه سواری بودم برادرها هر کدام یکی داشتندو من هیچ... وارد ان حیاط درندشت ...
Media Removed
#دوچرخه عاشق دوچرخه و دوچرخه سواری بودم برادرها هر کدام یکی داشتندو من هیچ... وارد ان حیاط درندشت که میشدی دو تا دوچرخه ی قرمز و یک ابی توی چشمت میزد . بابا هم یک دوچرخه ی سیاه گنده داشت که هر وقت حس و حال رانندگی نداشت سوار ان میشد و به کارهایش رسیدگی می کردتابستان که از راه می رسید پسرها دوچرخه ها را ... #دوچرخه
عاشق دوچرخه و دوچرخه سواری بودم برادرها هر کدام یکی داشتندو من هیچ...
وارد ان حیاط درندشت که میشدی دو تا دوچرخه ی قرمز و یک ابی توی چشمت میزد .
بابا هم یک دوچرخه ی سیاه گنده داشت که هر وقت حس و حال رانندگی نداشت سوار ان میشد و به کارهایش رسیدگی می کردتابستان که از راه می رسید پسرها دوچرخه ها را بر میداشتند و برو که رفتی...وبرای خودشان حظ می کردند و چشمهای حسرت زده من تا جایی که می رفتند دنبالشان رکاب میزد...

نمی دانم چه شد که یک روز شجاع شدم و در حضور خانم جان به بابا گفتم برایم دوچرخه بخرد تا دور حیاط برای خودم بچرخم گفتم پسرها دوچرخه هایشان را هنوز کیفور نشدم از زیر پایم می کشند.. .

اولش خانم جان صدایی مثل ترمز ماشین از حنجره اش ول کرد بعد لپش را کند و دعایی خواند و به اسمان فوت کرد 🚴🏿🚴🏿 بعد نوبت بابا شد چشمهایش را گرد کرد و گفت :
_چشمم روشن کدام دختر دوچرخه داشته که تو دومی اش باشی ؟ این را که به شوخی گفتی اما دیگر همین را هم نگو!
دیگر نگفتم ! اما از ان به بعد هر وقت مجالی میشد سوار دوچرخه بابا میشدم و دور حیاط می تازاندم!!

با دوچرخه پسرها به قیمت زخم وزیلی و کبود شدن و پاره کردن چند شلوار دوچرخه سواری انهم بدون دست با حرکات ژانوگررا یاد گرفته بودم و حالا با دوچرخه سیاه و قلچماق بابا رکاب زدن بدون نشستن روی زین را مشق میکردم!!

پایم را از روی زنجیر بالای #رکاب رد میکردم و یکوری مثل برق و باد پا میزدم و موهای دم اسبیم که تکان می خورد کیفور میشدم!!

امروز بعد از سالها بین المانهای نوروزی یک دوچرخه لنگه دوچرخه ی بابا دیدم دلم خواست بروم نوازشش کنم و دست به زنجیر و رکابش بکشم ...یکباره دلم برای بابا و حتی صدای شیهه و اخ و واویلای خانم جان تنگ شد.و اهی از ته دل کشیدم ، خدا را شکر ترافیک بود و یک دل سیر دوچرخه را نگاه کردم ‌و سرخوشانه به همسرم گفتم:
_کاش دو چرخه داشتیم اینطوری دود و دم ترافیک را نمی بلعیدیم
با تعجب نگاهم کرد و ازته دل خندید :
_چه شوخی بامزه ای ...
...از ان حرفها بود زن و دوچرخه سواری ... اولش فکر کردم جدی می گویی!!
و دوباره تکرار کرد :
زن دوچرخه سوار انهم در #مشهد ....


متن از : #شهلاظهوریان
عکس از : @__.mediz_

‌ ‌ ‌
‌ ———————

📦🛍 حامى اهوازاسکای : ٣ سوت📱🛒
@3esoot
@3esoot
به زودى ٣ سوت با دست پر مياد😉

@3esoot ‎ #٣سوت #سه_سوت #خريد #3soot #3esoot #اهواز #آبادان #ahwaz
#ahvaz
Read more
دلم برای روزهایی تنگ است که می دانم دیگر باز نخواهند گشت، برای چیزهایی که دیگر هیچ گاه به دست ...
Media Removed
دلم برای روزهایی تنگ است که می دانم دیگر باز نخواهند گشت، برای چیزهایی که دیگر هیچ گاه به دست نخواهم آورد، برای انسانهایی که دیگر حضورشان را احساس نخواهم کرد، برای فرصتهایی که دیگر هیچ گاه تکرار نخواهندشد دلم تنگ است.... دلم برای روزهایی تنگ است
که می دانم دیگر باز
نخواهند گشت،
برای چیزهایی که دیگر
هیچ گاه به دست نخواهم آورد،
برای انسانهایی که دیگر
حضورشان را احساس نخواهم کرد،
برای فرصتهایی که دیگر هیچ گاه
تکرار نخواهندشد
دلم تنگ است....
. ‏‎میشود بغلم کنی؟؟ ‏‎محکم، ‎از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد... ‏‎میشود ...
Media Removed
. ‏‎میشود بغلم کنی؟؟ ‏‎محکم، ‎از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد... ‏‎میشود بغلم کنی؟؟ ‏‎دلم تنگ است ‏‎برای بوی تنت، ‏‎برای دستانت که دورم گره شود ‏‎و برای حس امنیتی که آغوشت دارد... ‏‎میشود بغلم کنی؟؟ ‏‎هیچ نگویی، ‏‎فقط ‎بگذاری گریه کنم... ‏‎و آرام در گوشم ... .
‏‎میشود بغلم کنی؟؟
‏‎محکم، ‎از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت
و حتی هوا هم بینمان نباشد...
‏‎میشود بغلم کنی؟؟
‏‎دلم تنگ است
‏‎برای بوی تنت،
‏‎برای دستانت که دورم گره شود
‏‎و برای حس امنیتی که آغوشت دارد...
‏‎میشود بغلم کنی؟؟
‏‎هیچ نگویی،
‏‎فقط ‎بگذاری گریه کنم...
‏‎و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی
میشود بغلم کنی؟؟
‏‎تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،
‏‎همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد
‏‎و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت
‏‎برای همیشه بمانم...
‏‎میشود بغلم کنی؟؟
بابا جونم میشود بغلم کنی؟؟؟
.
.
.
به بهانه ی سالروز پر کشیدنت دلتنگیهایم را فریاد میکنم
Read more
خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, ...
Media Removed
خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, دلم برات تنگ شده هرچند که کمتر از بیست و چهار ساعته که ندیدمت, لعنت به غربت که تمام این سالها رو از ما گرفت و سالهاست که سیر ندیدیمت... مدتها بود که اینقدر سخت گریه نکرده بودم, تب دارم و چشمهام مثل آسمون ... خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, دلم برات تنگ شده هرچند که کمتر از بیست و چهار ساعته که ندیدمت, لعنت به غربت که تمام این سالها رو از ما گرفت و سالهاست که سیر ندیدیمت... مدتها بود که اینقدر سخت گریه نکرده بودم, تب دارم و چشمهام مثل آسمون بارانیه, وقتی با ایمو بهم زنگ زدی و خبر دادی که رسیدی باورم شد که باید بازهم بغض و دلتنگی رو قورت بدم و به تصاویرت از راه دور اکتفا کنم تا دوباره بیای... زود بیا خیلی زود بیا با مریم جان و مسیح جانم... ایندفعه دلم زودتر از قبل تنگ میشه برای حضور شاد و آروم و صبورت... تو برای من خاله نیستی خواهر بزرگتری هستی که همیشه روی آغوش حمایتگرش حساب میکنم... پینوشت : با دختر خاله جان خاله رو برده بودیم ددر دودور
#دلتنگی #دوری #مهاجرت #غربت #توهین_نکنیم #لبخند_بزنیم #کتاب_بخونیم
Read more
به صهبا که عاشقشم خبر فوتت دختر عمه گلم نابودم کرد. نمیدونم قرار چطور بدون دیدن دوباره توی زندگیم ...
Media Removed
به صهبا که عاشقشم خبر فوتت دختر عمه گلم نابودم کرد. نمیدونم قرار چطور بدون دیدن دوباره توی زندگیم و شنیدن صدای قشنگت چطوری زندگی کنم, هنوز هم باور ندارم این اتفاق وحشتناک توی زندگیم افتاده و دلم میخواد از این کابوس بیدار بشم. دلم برات خیلی تنگ شده...برای اسمونی شدنت خیلی زود بود. نبودنت, ندیدنت, ... به صهبا که عاشقشم
خبر فوتت دختر عمه گلم نابودم کرد.
نمیدونم قرار چطور بدون دیدن دوباره توی زندگیم و شنیدن صدای قشنگت چطوری زندگی کنم, هنوز هم باور ندارم این اتفاق وحشتناک توی زندگیم افتاده و دلم میخواد از این کابوس بیدار بشم.
دلم برات خیلی تنگ شده...برای اسمونی شدنت خیلی زود بود.
نبودنت, ندیدنت, غمت, غصه ای که هیچ وقت تمام نمیشه.
توی روزی که برای وداع اخر باید حضور پیدا میکردم و منتظرم بودی به خاطر انفولانزا شدید وحال بدم نتوانستم کنارت باشم و بدرقت کنم.
خیلی دلم میخواست با این حالم کنارت باشم ولی دوری راه ما این اجازه رو بهم نداد
واقعا صهبا از روی تو و بقیه خیلی خیلی شرمنده هستم.
واقعا خیلی خیلی خیلی متاسفم و معذرت میخوام.
میدونم همه این ها فقط بهانه است.. واقعا نمیدونم چی باید بگم چطوری باید ازت و بقیه طلب بخشش کنم.
صهبا منو هیچ وقت منو نبخش ㅠㅠ
Read more
• خداحافظی<span class="emoji emoji1f44b"></span>🏻. . بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده ...
Media Removed
• خداحافظی🏻. . بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده که همیشه به من لطف داشتن دلم نیومد که بدون خداحافظی برم. واقعیت اینه که تقریبا یک سالی میشه که حس میکنم این فضا دیگه برام اون حس و حال سابق رو نداره.حس میکنم این فضا زیادی بزرگ شده و من کمتر میشناسمش ...
خداحافظی👋🏻.
.
بالاخره بعد از مدتها بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم و راستش به احترام اون عده که همیشه به من لطف داشتن دلم نیومد که بدون خداحافظی برم.
واقعیت اینه که تقریبا یک سالی میشه که حس میکنم این فضا دیگه برام اون حس و حال سابق رو نداره.حس میکنم این فضا زیادی بزرگ شده و من کمتر میشناسمش .یه زمانی فکر میکردم اینجا برام خیلی آشنا و صمیمیه اما راستش الان دیگه اینطور نیست.شایدم درسهایی که از اینستا گرام باید بگیرم رو گرفتم و وقتشه برم دنبال زندگی که اون بیرون همه مون رو صدا میزنه و روزهایی که منتظرن واقعی ساخته بشن نه مجازی.
.
مطمئنم دلم برای خیلی چیزاش تنگ میشه و شاید باعث بشه زودتر از چیزی که انتظار دارم به محیطش برگردم.نمیدونم. فعلا فقط میخوام خودمو امتحان کنم.
.
قبل رفتن فقط دلم خواست عذرخواهی کنم از هرکسی که سر بحثی یا معرفی یا تبلیغی حقی ازش ضایع کردم.حلال بفرمایید.🙏🏻
.
.
امیدوارم همه تون همیشه خوب و خوش و با کتاب باشین.(یادتون نره هرجا که ممکنه یه کوچولو معطل بشین کتاب همراهتون باشه)به امید دیدار 🙋🏼‍♀️
.
.
.
چند ساعتی که این پست هست تا اگر میخواین پست های کتابی اخر رو اسکرین شات بگیرید.
.
.
عکس برای تابستون ۹۴
امروز:هشت بهار ۹۷.
.
.
.
پ.ن:بچه ها فقط این پست رو نوشتم که خداحافظی کنم و رفتنم شبه ایجاد نکنه .(یاد سکانس سمیه نرو افتادم الان😂)میترسم نتونم جوابگو محبتتاتون تو دایرکت باشم مرسی که انقد خوبین🙏🏻❤️
Read more
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ...
Media Removed
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند .... . .**** . . نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید ... گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ....
.
.****
.
.

نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش

بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید...
Read more
. <span class="emoji emoji1f53b"></span>مهدوی رسما از تیم ملی والیبال خداحافظی کرد . مهدی مهدوی در مراسم قهرمانی بانک سرمایه رسما از ...
Media Removed
. مهدوی رسما از تیم ملی والیبال خداحافظی کرد . مهدی مهدوی در مراسم قهرمانی بانک سرمایه رسما از تیم ملی خداحافظی کرد. . مهدی مهدوی پاسور تیم ملی والیبال ایران امشب در مراسم جشن قهرمانی بانک سرمایه در جام باشگاه های آسیا از تیم ملی خداحافظی کرد. . در این مراسم کلیپی از نقش آفرینی های او در والیبال ... .
🔻مهدوی رسما از تیم ملی والیبال خداحافظی کرد
.
مهدی مهدوی در مراسم قهرمانی بانک سرمایه رسما از تیم ملی خداحافظی کرد.
.
مهدی مهدوی پاسور تیم ملی والیبال ایران امشب در مراسم جشن قهرمانی بانک سرمایه در جام باشگاه های آسیا از تیم ملی خداحافظی کرد.
.
در این مراسم کلیپی از نقش آفرینی های او در والیبال ایران پخش شد.
.
همزمان صدای مهدوی که بیانیه خداحافظی اش را می خواند که از بلندگوهای سالن پخش شد.
.
مهدوی در بیانیه خود آورده است:
همیشه به پوشیدن پیراهن تیم ملی افتخار کردم. از همان سال های دور، سال های خوب نوجوانی تا به امروز
.
از همان زمانی که برای اولین بار پیراهن تیم ملی کشورم را پوشیدم  و از آن پس دیگر خودم نبودم؛ دیگر آن مهدی پرشور عشق والیبال که فقط به بالا رفتن و جلو زدن از رقیب هایش فکر می کرد نبودم.
.
حالا یکی از دوازده نفر شده بودم. دوازده نفر تعیین کننده. اصلا  یکی از مردم شده بودم. مردمی که چشم دوختند به این دوازده نفر تا ببینند کی و کجا قرار است برایشان شادی و افتخارکسب کنند.
.
در همه این شانزده سال، من برای این لباس جنگیدم، برای حفظ کردن ارزش تیمی که حالا عضو کوچک اما موثری برای آن بودم.
.
بهترین سال های زندگیم که هر کسی آرزو دارد تفریح و یا به نوعی جوانی کند یا کنار خانواده اش باشد، از همه این ها دور بودم. تجربه بغل کردن دخترم در روزهای اول زندگی اش را از دست دادم.
.
حالا روزهای سختی را می گذرانم. باید از آن چه که تکه‌ای از وجودم شده دل بکنم. باید قبل از اینکه روزی کسی بیاید و به من بگوید وقتت تمام شده، با این لباس خداحافظی کنم.
.
باید بپذیرم که هر چیزی دوره ای دارد و اگه بخواهی همیشه در اوج بمانی، باید در اوج هم بروی. بارها خواستم این تصمیم را عملی کنم، اما هر بار تیم ملی در وضعیتی بود که احساس وظیفه کردم بیشتر بمانم و بیشتر به این تیم خدمت کنم.
.
هنوز هم می توانم بازی کنم. هنوز آنقدر انگیزه و عشق دارم که فکر می کنم تا آخر دنیا باید برای کشورم بجنگم. حتی برای شما، به خاطر محبت هایتان، دلگرمی هایتان.
.
اما بگذارید اینگونه نگاه کنیم که باید فرصت را به جوان ترها داد.
.
از این به بعد می خواهم همه این سال‌هایی که کنار خانواده‌ام نبودم را جبران کنم. فقط به بازی‌های باشگاهی اکتفا کنم تا بتوانم بزرگ شدن دخترم را بیشتر درک کنم.
.
دلم برای همه چیز تنگ می شود.
.
برای همه خاطرات خوب و بدی که در  این سال‌ها با تک تک هم تیمی‌هایم داشتم، مخصوصا برای سعید؛ برای سعید معروف عزیزم
•••••
🔻 #پست_اول
ادامه در پست بعدي
Read more
شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟ برای من اولین حسی که به یاد ...
Media Removed
شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟ برای من اولین حسی که به یاد میاره ، سرماس سرمای صبحای زمستون ! با بوی چایی داغ و نون روی گاز گرم شده ! حس پای یخ زده و از زیر پتو بیرون زده ! با پس زمینه ی صدای مامانم که میگه پاشو دخترم سحره ! هنوز صدای فن کویل روشن که با صدای دعا پیچیده ... شمام با نوای خوشگل دعای سحر وقتی می پیچه تو خونه ، موقع سحری ، خاطره دارید؟
برای من اولین حسی که به یاد میاره ، سرماس😊
سرمای صبحای زمستون ! با بوی چایی داغ و نون روی گاز گرم شده ! حس پای یخ زده و از زیر پتو بیرون زده ! با پس زمینه ی صدای مامانم که میگه پاشو دخترم سحره ! هنوز صدای فن کویل روشن که با صدای دعا پیچیده توی خونه ، توی گوشمه ! یه لحظه چشامو باز کنم و از تختم دل بکنم و بدن لاغرمو بندازم روی گرمای فن .... آخ از اون چند دقیقه که تا مامانم دوباره بیاد سراغم خودمو می سپردم به گرمای دلچسب باد ش😄 دلم برای صدای برخورد قاشق توی لیوان کوگول! که مامانم داشت برام درست میکرد تنگ شده ! 😅 میدونید کوگول چی بود؟ تخم مرغ و پودر شکلات و شکر اگر اشتباه نکنم 😋 خوشمزه ترین خوراکی اون دوران بود برای من و تنها چیزی که از نگاه مامانم زنده نگهم میداشت 😆 دیگه میدونید دلم برای چی تنگ شده؟ سر سفره می شستیم من و حسین ، مامانم صورتشو ک می چرخوند سمت راست میگفت بخووور توروخداا یه چیزی (با صدای محزون) بعد سرشو که می برد سمت چپ می گفت بسههه دیگه نخور (با صدای عصبانی )🤣🤣 عاشق این تضاده بودم 😆
دل تنگ بچگی هامونم ! شاید همین خاطراته که ماه رمضونو انقدررر برام دوست داشتنی تر میکنه ....😊🙏 خاطرات خوش بچگی .... 😊

_____
ای پیجی که مفاتیحو فرستادی خودت بیا بگو من استوری گذاشته بودم یادم نیست کدوم بودی 😆😅
Read more
دلم برای محرم ، عجیب دلتنگ است دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است  براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است  و عطر ...
Media Removed
دلم برای محرم ، عجیب دلتنگ است دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است  براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است  و عطر سيب حرم كنج شش گوشه  براي بوسه به قبر حبيب دلتنگ است برای خواندن یک جامعه به محضر عشق برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است  برای اذن دخول و برای تل و خیام  برای روضه ی یابن الشبیب دلتنگ است برای هر دو حرم ... دلم برای محرم ، عجیب دلتنگ است

دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است 
براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است 
و عطر سيب حرم كنج شش گوشه 
براي بوسه به قبر حبيب دلتنگ است
برای خواندن یک جامعه به محضر عشق
برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است 
برای اذن دخول و برای تل و خیام 
برای روضه ی یابن الشبیب دلتنگ است
برای هر دو حرم هم صفا و هم مروه
برای ساقی و چشم نجیب دلتنگ است
میان مردم عالم به یاد قصه ی وصل
دلم چنان به خزان عندلیب دلتنگ است...
َ
صلی الله علیک یااباعبدالله
بارالها عجلم را به تاخیر انداز
که شدیدا دل من تنگ محرم شده است
عکس از داداش گلم: @alirezapn
Read more
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی ...
Media Removed
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟ فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود ... دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟
باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟
شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟
فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود
یا بازی کردن با غذای سلف وقتی دلم برای "آن چه گذشت"های مامانی تنگ میشه که از مهمونی های شلوغ آخر هفته باقی میموند
یا تنهایی دیدن انیمیشن های باقی مونده لپ تاپم در حالی که دلم برای سخنرانی های کسری و پارسا موقع دیدنشون تنگ میشه
همه اینا داره زهرای جدیدی میسازه😊
گاهی اینقدر ضعیف میشم که با کوچیکترین حرف آدمای اینجا اشک توی چشمام جمع میشه
و گاهی اینقدر قوی که بهشون لبخند میزنم و به راهم ادامه میدم
حتما میپرسین :" با خودت چند چندی؟" در جوابش باید بگم
نه به پای بی رحمی آدمای جدید زندگیم میذارمش نه محیط بزرگی که واردش شدم
زهرا فراز ۱۸ ساله باید مثل ۱۸ ساله ها رفتار کنه
باید راهشو ادامه بده و بزرگ شه نه؟
تهران.. تهران.. همیشه شیفته ی این شهر بودم.. هنوزم هستم حتی با لایه دود غلیظی که از نمای کلاس زبان معلومه..
راستش جایی که الان هستم رو دوست دارم ؛ این که قراره ۴ سال بعد مهندس خط و سازه های ریلی بشم ؛این که توی علم و صنعت درس میخونم !
و فکر کنم همه ی اینا اونقدری ارزش داشته باشه که حتی تنها قدم بردارم😊
🍁🍁🍁
پی نوشت : دروغ چرا اون قدرا هم که سیاه‌نمایی میکنم تنها نیستم ، من بابایی،مامانی، کسری و پارسا رو دورادور دارم! @_rozhin29_ رو دارم !و #BTOVIXX رو! 😊
پی نوشت ۲: پست هام به اندازه ی قبل رنگ و روی قشنگی نداره ..ببخشید اگه حوصله-تون رو سر میبرم 😊
🍁🍁🍁
#عکس_خوابگاهی_چی_میگه؟ 😂
Read more
.مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ...
Media Removed
.مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ماه به عزیزانم تسلیت می گویم روحشون شاد دلم که میگیرد مادرم را می خواهم.. به حجم آغوشِ گرم و پر مهرِ او که کنارم نیست اشک می ریزم.. چشم های خیسم را می بندم.. به دنیای کودکی ام می روم.. صدای ... .مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده
سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ماه به عزیزانم تسلیت می گویم
روحشون شاد
😔😭😭😭 دلم که میگیرد
مادرم را می خواهم..
به حجم آغوشِ گرم و پر مهرِ او که کنارم نیست اشک می ریزم..
چشم های خیسم را می بندم..
به دنیای کودکی ام می روم..
صدای مادرم می آید،
با چه عشقی برایم قصه می گوید..
با دستان مهربانش، هربار موهایم را پشت گوشم می ریزد..
و من‌چقدر دلم برای نوازشهای مادرانه اش ضعف میرود..
آنقدر دلم هوای آن روزها را می کند.. که گاهی دلم میخواهد به کودکی ام بروم و گوشِ بچگی هایم را بپیچانم .. یادش بیندازم آن روزها قشنگ ترین روزهایمان است.. دست ازبچگیهایش بردارد ... روزهای طلاییمان را اینقدر بی تفاوت تمام نکند..
میخواهم به او بگویم؛
مادر تکرار نمیشود جان دل.. او را ببوس.. آغوش بی نظیرش را بو بکش.. برایش بهترین باش..
میخواهم به کودکی ام بگویم کمتر شیطنت کند.. و بیشتر عاشق باشد ....
و من... این روزها.. میان خانه ای که حضورِ مقدسِ مادرم در آن نیست چقدر تنها و سرگردانم...
دنیا بدونِ مادری که کنار لحظه هایت نفس می کشد که دنیا نیست...
"مادر" دلیلِ تمامِ بودنها و ماندن هاست...
من دلم کودکی ام را که نه ... مادرم را میخواهد...!!
مادرم را میخواهد...
Read more
 #خستگی امروز ازون روزایی بود که دوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابم.ناهارو با خانواده بخورم.عصرش تا شب ...
Media Removed
#خستگی امروز ازون روزایی بود که دوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابم.ناهارو با خانواده بخورم.عصرش تا شب با دوستام برم ددر دودور مثل تئاتر یا سینما ، قدم زدن تو خانه هنرمندان، چای ماسالا با چیز کیک و بعدشم زدبازیای قدیمی و بک استریت بویز توو ماشین توی راه برگشت.اما امروزم مثل روزای دیگه خیلی شلوغ بود و تازه ... #خستگی
امروز ازون روزایی بود که دوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابم.ناهارو با خانواده بخورم.عصرش تا شب با دوستام برم ددر دودور مثل تئاتر یا سینما ، قدم زدن تو خانه هنرمندان، چای ماسالا با چیز کیک و بعدشم زدبازیای قدیمی و بک استریت بویز توو ماشین توی راه برگشت.اما امروزم مثل روزای دیگه خیلی شلوغ بود و تازه از سر عکاسی رسیدم خونه! امروز چقدر دلم میخواست 7 سال پیش بود...درست مثل این عکس...هممون جمع میشدیم...چرت و پرت میگفتیم.به اینکه چه روزایی پیش رومونه میخندیدیم!چقدر همه چیز تغییر کرده!چقدر بزرگ شدیم!! چقدر دلم برای خنده های از ته دل هممون تنگ شده !!مخصوصا تو دنیا !! @mz_donya یادته اونشب همه عکسای خوشگل رو تو ازمون میگرفتی!! آخه تو تنها هنری جمعمون بودی! دلم یه روز ازون روزارو میخواد که با هم بریم خانه هنرمندان بشینیم و مثل این عکس بدون هیچ دغدغه ای فقط بخندیم!بخندیم!بخندیم!بخندیم و فکر هیچ لحظه ای رو بجز همین لحظه نکنیم! دلم واسه همتون تنگ شده!مخصوصا تو دنیا!
حضار:
سارا موسوی
دنیا مهرزاده
المیرا عابدی
نگار محمدی
آوا ابراهیم
و خودم!
Read more
... دلم شادی میخواهد از ته دل... باثبات... نه‌مثل بادبادکی نخ بریده در اوج ناپایدار ! دلم شادیی ...
Media Removed
... دلم شادی میخواهد از ته دل... باثبات... نه‌مثل بادبادکی نخ بریده در اوج ناپایدار ! دلم شادیی میخواهد حقیقی از آنها که همین لحظه و همین جاییست ‌ودیگر هیچ ... مثل کودکی که کفش های تق تقیِ مادرش را میپوشد بارها از پایش در می آید اما همچنان شادمان می خرامد!‌ دلم شادیهای کوچک اما عمیق میخواهد حتی ... ...
دلم شادی میخواهد
از ته دل...
باثبات...
نه‌مثل بادبادکی نخ بریده در اوج
ناپایدار !
دلم شادیی میخواهد حقیقی
از آنها که همین لحظه و همین جاییست
‌ودیگر هیچ ...
مثل کودکی که کفش های تق تقیِ مادرش را میپوشد
بارها از پایش در می آید
اما همچنان شادمان می خرامد!‌
دلم شادیهای کوچک اما عمیق میخواهد
حتی به خنده های قلقلکی هم راضی ام
زجرآور اما واقعی!‌
دلم همان حسِ شاد و حزینِ پیروزمندانه را میخواهد
که برای عروسکم داشتم
به قیمت جدا شدن سرش از دستش ندادم!‌
کاش جای عروسکم بودم همانقدر خواستنی...
اما در دستان تو !!!
دلم برای کفش های تق تقی ...
قلقلک ...
عروسکم ...
برای تو ...
تنگ است ...
میبینی بهانه جانم!‌
چند وقتیست
دلم بهانه جویی که نه توجویی میکند !
و دلتنگیهایش به تو ختم میشود... #‌سمیه شیرکوَند
Read more
خاطرات کودکی شعرهای پر از نغمه های بی پروا از سر کوچه که گذشتم صدای خسرو که کلام کودکی حسین پناهی را ...
Media Removed
خاطرات کودکی شعرهای پر از نغمه های بی پروا از سر کوچه که گذشتم صدای خسرو که کلام کودکی حسین پناهی را دکلمه میکرد در گوش ذهنم نجوا شد. شعرهای سهراب نوشته های دیبا و هزاران کلام نوشته شده و شنیده شده از اوج فهم کودکی. الان برایم قابل درک است. این کوچه ی کودکی من است. خبری از خانه های آن موقع نیست. خبری ... خاطرات کودکی شعرهای پر از نغمه های بی پروا
از سر کوچه که گذشتم صدای خسرو که کلام کودکی حسین پناهی را دکلمه میکرد در گوش ذهنم نجوا شد.
شعرهای سهراب
نوشته های دیبا و هزاران کلام نوشته شده و شنیده شده از اوج فهم کودکی.
الان برایم قابل درک است.
این کوچه ی کودکی من است.
خبری از خانه های آن موقع نیست.
خبری نیست از خانه های قدیمی و آن آدم های صمیمی
خبری نیست از خط کشی زمین گل کوچیک و بازی لی لی دخترها.
خبری نیست از آن خانه ی قدیمی پیرزنی که از شاخه های به هم تابیده خانه باغش وحشت داشتیم.خبری نیست از آن دیوار بلندی که وحشت داشتیم از بلعیدن توپ های پلاستیکی ای که تمام دلخوشی بچگی بود.
الان کوچه پهن تر شده.
خانه ها هم مثل ما قد کشیده اند.
حیاط ها شده جای پارک ماشین ها.
وای که کاش عمق قلم حسین پناهی را آن موقع درک میکردیم و قدر میدانستیم لحظه هایی که به هیچ قیمتی بر نمیگردند.اوج صدای فرهاد در بوی عیدی و اسکناس تا نخورده را.
همه چیز رفته
خنده و خستگی بازی کودکی
آدم های صمیمی آن موقع
اما دلم جان تازه گرفت همین که میدانم زمین کوچه همان کوچه است و مارا از یاد نبرده
دلم تنگ است برای آداب بچگی
دلم تنگ است برای قهرهای لحظه ای
دلم تنگ است برای بوی مدرسه
دلم تنگ است برای شمع دانی های دور حوض
دلم تنگ است برای خود سادگی ها
دلم تنگ است......
#کوچه #کودکی #کوچه_شهید_جزایری
#خمین
#حرف_دل
#دل #حسین_پناهی
#فرهاد
#بوی_عیدی
Read more
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای ...
Media Removed
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب... زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید شیطنت های دخترانه دلسوزی های مادرانه بچه ها و فانتوم و مسواک برو ... .
.
تمام شد
به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و
بیدار باش های ساعت ۷ صبح
و کار و کار و تلاش
یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر
و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب...
زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید
شیطنت های دخترانه
دلسوزی های مادرانه
بچه ها و فانتوم و مسواک
برو بیا و بدو و بدو
تولد و خنده و سرود
و خلاصه اش کنم یک مشت قلب رئوف که عهد بسته بودند حداقل این یک هفته را تغییر کنند
مهربان تر باشند
همدل تر باشند
تکبر و منم منم را مرخص کنند و
وضویی گرفته و نیت اخلاص کنند
و خدمت و خدمت
آمدیم تا از خود بگذریم
آمدیم تا بشکنیم خودرا
توکل برخدا
بندگی کنیم خدا را با خدمت
و زیبا خواهیم ساخت دنیا را
چه شعرها که سروده میشوند در همین یک وجب آن طرف تر از خانه ی گرم و نرممان
.
دلم‌برای مدرسه آسیه تنگ میشود
پارسای مهربان
و لهجه های شیرین همه ی بچه ها
دلم برای صداقتشان
سادگی و دستان زبر و زحمت کششان تنگ میشود
چهره های سختی کشیده
و کودکان پر تحملی که آخ شان در نمی آمد اکثرا
دلم‌ تنگ میشود برای دست و روی نَشُسته شان
برای زخم و زیلی های روی زانوی پسربچه ها
دلم تنگ میشود برای یک بار خاله گفتنشان
یک بار خنده شان و
یک نگاه چشمانشان
دلم تنگ میشود برای کمردردها و گرفتگی های عضلاتم .
دلم تنگ میشود...
انگار همین چند دقیقه پیش بود که ساکم را میبستم😭
#جهادی
#شهید_هدایت
#من
#مشهد
#امام_رضا
#دلتنگی
#وداع
Read more
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم ...
Media Removed
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم ...
هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم بقیه رو هم فراموش کنم. راستش رو بخوای، دلم برات تنگ نمیشه؛ خیلی وقته دلم برای کسی تنگ نشده. جهان مثل یه دالان یک طرفه سیاهه. شبیه یجور پوچی مطلق، یه هیچی بی‌انتها.
جوری بی‌تو بودن رو یاد گرفتم، که انگار از اول هم نبودی. انگار تو یه مرداب بی‌حسی غرق شده باشم؛ هیچ چیزی اونقدر شاد یا اونقدر غمگینم نمی‌کنه. هر روز تو یه تنهایی چشم باز می‌کنم و هر شب به یه تنهایی عظیم‌تر هجرت می‌کنم.
دیگه حرفی هم از عشق نمی‌زنم. می‌دونی، عشق بزرگ‌ترین دروغیه که ما بهم می‌گیم؛ مثل امنیت، مثل آزادی. همه این‌ها ساخته ذهن آدمیزاده تا بتونه این جهان غیرقابل تحمل رو تاب بیاره. این وسط‌ها دوست داشتن دست‌آویزیه برای دوست داشته شدن! همه اون شعرها و توصیف‌هایی که از خط و خال و زلف یار می‌کنیم، محرکیه که بتونیم همین‌ها رو از زبان او بشنویم. و وقتی نمی‌شنویم، همه چیز رنگ می‌بازه و همه حرف‌ها بی‌اعتبار میشه. اینو وقتی فهمیدم که بهش گفتم دوستش ندارم. و همین یک جمله تونست از کسی که آغوش به آغوش کنارم بود، غریبه‌ترین سایه‌ دور رو بسازه.
چرا دروغ گفتن رو بهم یاد ندادی؟ بیشتر از همه دروغ گفتن به خودم رو!
وقتی با خودم تنهام، احساس تنهایی نمی‌کنم؛ اما درست وقتی زانو به زانوی مردی نشستم که دوستم داره یا دوستش دارم، بیشتر عمق تنهاییم رو می‌فهمم. تو چی؟ هنوز تنهایی؟ هنوز هم شب‌ها می‌شینی کنج آشپزخونه برای خودت شاملو بخونی؟ آرومی؟ خوشحالی؟
راستش رو بخوای، حتی جواب همین سوال‌ها هم برام مهم نیست. چون می‌دونم هرجای جهان که باشی، شبیه کسی هستی که یه چیزی گم کرده و هرچی فکر می‌کنه یادش نمیاد چی بوده، شبیه کسی که اسمی نوک زبونش جامونده اما دیگه به خاطر نمیاره، شبیه کسی که همه ادوات خوشحالی رو داره اما شاد بودن رو یادش رفته. سرچشمه این‌همه تلخی کجاست؟ آغاز جهان یا پایانش؟
حس می‌کنم خداوندگار موهومی که این جهان رو ساخته هم به درد ما دچاره؛ درد فراموشی! از یاد برده هر آغازی یه پایانی داره. از یاد برده این همه تباهی، نشونه‌ گندیدگی جهانیه که باید زودتر از این‌ها به پایان می‌رسید؛ اما حیف که فراموش شد.
.
نامه به مردی که روزی تصمیم گرفت دیوانه شود| بی‌شماره
Read more
. وطن یعنی همین جا که نمیشه به این راحتیا ازش جدا شم با اینکه انتخاب من نبوده نمیتونم دوسش نداشته ...
Media Removed
. وطن یعنی همین جا که نمیشه به این راحتیا ازش جدا شم با اینکه انتخاب من نبوده نمیتونم دوسش نداشته باشم #لیدا_رشیدی این‌روزها با‌شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و ...خیلی ها هوای مهاجرت به سرشون‌زده...راستش اینه که با اینکه هیچ وقت تجربه ی اقامت خارج از کشور رو بیش از یه هفته نداشتم اما وقتی دیدم ... .
وطن یعنی همین جا که نمیشه
به این راحتیا ازش جدا شم
با اینکه انتخاب من نبوده
نمیتونم دوسش نداشته باشم
#لیدا_رشیدی

این‌روزها با‌شرایط بد اقتصادی و اجتماعی و ...خیلی ها هوای مهاجرت به سرشون‌زده...راستش اینه که با اینکه هیچ وقت تجربه ی اقامت خارج از کشور رو بیش از یه هفته نداشتم اما وقتی دیدم مدتهاست دخل و خرجمون با هم جور درنمیاد
وقتی دیدم به طور میانگین هفته ای یک بار با جسد یه سگ یا گربه وسط خیابون مواجه میشم و از دست این جماعت بی احساس اشک می ریزم
وقتی حس کردم هیچ تضمینی برای یه آینده ی موفقیت آمیز واسه سوگند وجود نداره...
وسوسه شدم که برم...البته ترجیحم این بود که یه جای خیلی نزدیک مثل ترکیه رو انتخاب کنم که بتونم در رفت و آمد باشم
اما...این چند روزی که بیشتر وقتم داره توی شهر تهران میگذره محک خوبی بود تا بفهمم من آدم مهاجرت نیستم...من توی تهرانی که در اون متولد شدم و کودکیمو گذروندم احساس غربت میکنم...تو محیط کار بین آدمایی که همزبونم هستن ولی از جنس خودم نیستن احساس غربت میکنم...من بعد از یه روز دلم برای همون گوشه ی دنج و خلوت خودم تنگ میشه و باید برگردم اونجا...من دلم برای مانو....برای کنه که حالا اسمش شده کندی تنگ میشه....دلم برای اون خیابون پر درخت منتهی به خونه تنگ میشه...دلم برای خرید از سوپری محله خودمون تنگ میشه... برای تختم...برای لیوان دمنوشم...برای پتوی پف پفیم ...برای همنشینی با دوستای قدیم....من دلم برای خودم تنگ میشه...با اینا بیشتر هویت خودمو حس میکنم...من هنوز آدم رفتن نیستم

#روز_نوشت
#وطن #غربت

پ.ن:عکس رو تو یکی از همین لحظات دلتنگی گرفتم
Read more
سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون، برای ...
Media Removed
سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون، برای لطف بی منت دوستانی که محبت کردن جزئی از وجود نازنینشونه و براش هیچ حد و مرزی قائل نیستن از همه دوستانی که با وجود غیر فعال شدن پیجم باز هم لطفشون رو دریغ نکردن و همواره جویای احوالم هستن بی نهایت ممنونم دوستای ... سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده
برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون،
برای لطف بی منت دوستانی که محبت کردن جزئی از وجود نازنینشونه و براش هیچ حد و مرزی قائل نیستن
از همه دوستانی که با وجود غیر فعال شدن پیجم باز هم لطفشون رو دریغ نکردن و همواره جویای احوالم هستن بی نهایت ممنونم

دوستای خوبم خیلی دلم می خواست باز هم پیشتون باشم و مثل سابق از گرمای وجودتون که تو همین دنیای مجازی هم احساس می شه انرژی بگیرم ولی شرمندم که باید بگم دیگه سعادت با شما بودن رو ندارم
این آخرین پستی که می ذارم
کیک هشتمین سالگرد ازدواجم
توضیح خاصی نداره
کیک رد ولوت با روکش فوندانت و گیپور خوراکی و مجسمه فوندانت آخرین هنرنمایی من در اینستاگرام
عزیزان این مدتی که منو قابل دونستید و پیگیر کارهام بودید تمام سعی خودم رو کردم که در حد این توجه و لطف شما باشم و از هیچ توضیحی دریغ نکردم
سعی کردم پست هام کامل و دقیق و مفید باشن
ولی شرمندم که دیگه نمی تونم وقت بذارم
باور کنید خودم هم فکر نمی کردم به این زودی تموم بشه ولی شد
دلم بیش از پیش براتون تنگ می شه و گهگاهی کامنت هاتون رو می خونم و انرژی می گیرم
امیدوارم منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید و یه وقتایی یادم باشید

ممنونم از تک تک شما
دوستتون دارم💝💝💝💝
در پناه حق باشید👋👋👋👋🌹
Read more
می دانی پاییز، دلم برای درختان چنار، برای برگ های زرد و نارنجی ات تنگ شده بود… می دانی پاییز، دلم برای ...
Media Removed
می دانی پاییز، دلم برای درختان چنار، برای برگ های زرد و نارنجی ات تنگ شده بود… می دانی پاییز، دلم برای باران، برای قدم زدن روی برگ ها در زیر باران و صدای شنیدن خش خش شان که زیباترین ملودی جهان است تنگ شده بود… می دانی پاییز، من در میان تو به دنیا آمده ام حالا که بیست سال و خرده ای از ان روز میگذرد.. ممنون ... می دانی پاییز، دلم برای درختان چنار، برای برگ های زرد و نارنجی ات تنگ شده بود…
می دانی پاییز، دلم برای باران، برای قدم زدن روی برگ ها در زیر باران و صدای شنیدن خش خش شان که زیباترین ملودی جهان است تنگ شده بود…
می دانی پاییز، من در میان تو به دنیا آمده ام حالا که بیست سال و خرده ای از ان روز میگذرد.. ممنون از کسانی که تبریک گفتن ❤
دومین روز از هفتمین ماه
عکس از جشن الفبا
Read more
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور ...
Media Removed
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده. دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!!
برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده.
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه درس و مدرسه ساعتها می خوابیدم و جز خواب پرواز هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده.
دلم برای روزهای که عشق برام ضربان قلب و استرس و نگاه های یواشکی بود تنگ شدا
دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی پیر و گنده بودن تنگ شده .
دلم برای دغدغه های کوچیک ،آرزوهای بزرگ تنگ شده!!!
دلم برای دل تنگیهام هم تنگ شده!!! برای بی تفاوت نبودن.... دلم خیلی خیلی خیلی تنگ شده😔😔😔
Read more
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن ...
Media Removed
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!! دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..! دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... .
دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!!
دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..!
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها می خوابیدم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمی دیدم تنگ شده.. دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودن تنگ شده..
زمانیکه پدر و مادر سروحال بودن و هیچوقت فکر تلخِ مرگ، پیری، یا نبودشون سراغم نمیومد، انگار قرار بود همیشه همونطوری بمونن..
دلم برای دغدغه ها و دلخوشیهای کوچک و آرزوهای بزرگ تنگ شده.. زمانیکه انگار چیزی به نام "گذشته" که وقتی بهش فکر کنی دلت بگیره وجود نداشت.. همه چیز توی زمان حال و یه آینده ی پر از رویا خلاصه میشد... راستی برای شما هم فکر به گذشته ها و روزهای خیلی دور غم انگیزه یا فقط برای من اینطوره؟
زمانی قسمتی از زندگیمون نامِ "گذشته" گرفت که بزرگ شدیم!!!
و انگار دیگه برای آدمهای اطرافمون زندگی کردیم نه برای خودمون.! سایه ی سنگینِ نگاه و قضاوتِ مَــردُم روی زندگی و انتخابهامون افتاد و اینکه کسی برامون حرف درنیاره! یا همه ازمون راضی باشن! شد یکی از دغدغه های اصلیمون..!
چه تأسف بار! معلوم نیست زندگی میکنیم یا فقط زنده ایم..! مدام و بیهوده می جنگیم برای چیزهایی که مطمئنن نمی تونیم تغییرشون بدیم. برای آدمهایی که سخت به باورهای خودشون چسبیدن و زمانی که از خودت یا تفکرت میگی با تعجب یا پوزخند نگات میکنن.. چرا وقتی میشه از کنار خیلی از آدمها به سادگی گذشت می ایستیم و ثانیه های عمر رو صرف مبارزه میکنیم؟؟
جنگیدن برای بی ارزش ها!!
خودِ من؛ همیشه جنگیدم برای همه چیز تا پیش وجدان خودم سربلند باشم. امّا این روزها فهمیدم که با خیلی ها نباید جنگید... گاهی فقط باید از کسی یا چیزی فاصله گرفت یا نادیده گرفت و به سادگی گذشت.. به قول کیومرث مرزبان: یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم، دست خودمان را بگیریم و ببریم گردش!
بی هیچ جنگ و هیاهو...
امّا ای کاش از کودکی یاد میگرفتیم با قلبهامون زندگی کنیم تا ناخودآگاه قضاوت نکنیم کسایی رو که دلی زندگی میکنن.. و کاش می پذیرفتیم که کاری به کار هم نداشته باشیم.. و باور می کردیم که تک تک آدمها زخمی اند، هر کس درد خودش رو داره، دغدغه ی خودش رو داره، مشغله ی خودش رو داره.. به قول گفتنی:
آدمها را لحظه ها پیر نمی کنند، .. آدم را ، آدمها پیر می کنند...
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم برایم به شوخی و جدی نوشته بود: " ۷۱۶۱روز ازتولدت میگذرد وامروز روزجدائی از ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم برایم به شوخی و جدی نوشته بود: " ۷۱۶۱روز ازتولدت میگذرد وامروز روزجدائی از توست" . تصورش را بکن! بخواهی بعد از هفت هزار وصد و شصت و یک روز تنفس در کنار عزیزانی که رگ و ریشه و وجودت از آنهاست، آهنگ وداع کنی! . خنده دار است درست درهمین لحظه است که دلت حتی برای پنجره ی اتاقت تنگ ... بسم الله الرحمن الرحیم
برایم به شوخی و جدی نوشته بود: " ۷۱۶۱روز ازتولدت میگذرد وامروز روزجدائی از توست" .

تصورش را بکن! بخواهی بعد از هفت هزار وصد و شصت و یک روز تنفس در کنار عزیزانی که رگ و ریشه و وجودت از آنهاست، آهنگ وداع کنی! .

خنده دار است درست درهمین لحظه است که دلت حتی برای پنجره ی اتاقت تنگ میشود!
برای زنگ صدای مادر...خنده های پدر.. و حتی
دعواهای ترش و شیرین خواهر برادری!
تصورش را بکن! تو که هنوز پرونده ی دختر و خواهر بودنت پر از نقص و کم و کاستی است،
باید پرونده جدیدی را در زندگی ات باز کنی...
.

هفت هزار و صد و شصت و یک روز گذشته را دوره میکنم! جز مهر و ایثار پدر و مادر و سرکشی، طغیان،
لجبازی خودم هیچ ندیدم!
7161 روز گذشته زندگی ام را دوره میکنم و به دنبال عملی که با آن توانسته باشم قلب عزیزانم را شاد کنم میگردم؛ هیچ نمی یابم!
اما دلم خوش است به لبخندهایشان ، به برق چشمهایشان و نفسهای گرم و آوای دلنشین کلامشان
که دستم را در دست شریک زندگی ام گذاشته و به
یک " خوشبخت باشید " دلم را قرص و گرم میکنند.....
.

و حالا من
مثل نقش اول سریال دنیای شیرین ، که بعد از پاسخ مثبت به خواستگار خود، دفتر خاطرات قدیمی اش تمام شد و دفتر جدیدی برای شروع نگارش باز کرد،
با نام و مدد خداوند ، اهل بیت علیهم السلام و نگاه
پر مهر مادر و پدر، دفتر جدیدم را در زندگی آغاز میکنم.....
.
#پینوشت:
آقای ما... مولای ما... دعا کن برای ما..... .
________________________
#تشکر_نوشت:
ممنون از همراهیتون .عالی بودید همگی
@rayehe_studio
@studiohoura
@[email protected]
Read more
بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می ...
Media Removed
بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می گذاشت در اتاقش بازی کنم، و آن وقت دنیا بهشت بود. یک جزیره اختصاصی داشتم. با چهار پشتی بزرگ که با کمک مادربزرگ به هم تکیه می دادم و شمد سفید خوشبویی که رویش می انداختم تا سقف جزیره ام شود، جهانی امن نصیبم ... بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می گذاشت در اتاقش بازی کنم، و آن وقت دنیا بهشت بود. یک جزیره اختصاصی داشتم. با چهار پشتی بزرگ که با کمک مادربزرگ به هم تکیه می دادم و شمد سفید خوشبویی که رویش می انداختم تا سقف جزیره ام شود، جهانی امن نصیبم می شد، بی مزاحم. می چپیدم داخل جزیره، وانمود می کردم رابینسون کروزوئه ام که آن وقتها تازه اسدآقا کارگر بابا مرا برده بود به سینما اروپا تا فیلمش را دوبار با یک بلیت ببینیم، و هربار خودش خوابش برده بود و دهانش باز مانده بود و من خنده ام گرفته بود.
برای خودم رابینسون کوچک بی باکی بودم. تنهای تنها، در جزیره ای که هیچکس مزاحمم نبود. معمولا هم همانجا خوابم می برد و مادربزرگ وقت عصرانه بیدارم می کرد و نوازشم می کرد و طوری مرا از جزیره به جهان بر می گرداند که دلم نلرزد.
حالا دوست دارم به یک خط آن دنیا که اشغال نباشد و اپراتورش خواب نباشد زنگ بزنم و بخواهم به مادربزرگ وصل کنند. بعد که آمد پشت خط، همین که گفت سلام پسته خندون، بغض کنم. بعد بگویم دلم جزیره ام را می خواهد مادر. چقدر مزخرف است که تو مرده ای، و هیچکس نیست پشتی های طرح ترکمن خانه منیریه را به هم بچسباند، و طوری آهسته از لای درزهای جزیره بشقاب میوه را بدهد تو که من نفهمم و بتوانم وانمود کنم گنج پیدا کرده ام. کجایی؟ جهانم پر شده از آدمهایی که بودنشان فقط تنهاترم می کند.
آخ مادر، مادر، مادر. دلم برای باهارهای پیراهن گلدارت که بوی تنباکوی خوانسار و پماد ویکس و مهربانی می داد تنگ است. کاش یک روز جمعه از خدا مرخصی بگیری، بیایی برایم جزیره درست کنی، و دوباره بروی. می آیی؟ لطفا....
#حمیدسلیمی
#تابستان #ایرانگرد #ایرانگردی #ig_color #ig_captures #ig_shotz #ig_flowers #flowers #flowerlover #flowerstagram #lunareclipse #flowerporn #instapic #instasize #akasi #akasbashi #aks_ir #aksine #akas_khone #akas_khooneh
Read more
#سور_خدا مطمئن نیستم ولی.. این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود. مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم ... #سور_خدا
مطمئن نیستم ولی..
این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود.
مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم رنگ ایمان بگیرند.
ولی در همین بی‌اطمینانی گمان می‌برم که دلتنگی تنها مخصوص ما نیست؛چه‌‌جور و چطورش را نمی‌دانم و بلد نیستم با این واجب‌الوجودی شما جور درش بیاورم که خط‌وخشی نیفتد بر دامن کبریایی بی‌نیاز و بی‌تغییر و تحولتان ولی اگر خودتان یاری کنید می‌توانم مدعی شوم شما هم گاهی،نه‌حالا تندتند ولی گه‌گُداری دلتان می‌رود برای بعضی نجواها،صداها،خواندن‌ها.
وگرنه چرا هی باید بگویید اُدعونی..اُدعونی..صدا بزنید مرا..مرا به قشنگ‌ترین نامم صدا بزنید..ای حی..ای قیوم..ای که مانندت کسی نیست..ای که فرزندی نداری..پدر و مادری نداری..ای که بی‌نیاز مطلقی.
دوست دارید بشنوید.نه؟
و گاه دلت برای صوت‌های دلنشین تنگ می‌شود.همان‌ها که خودت در گلوهامان ریخته‌ای،خودت ملودی‌هایش را ساخته‌ای و از فراز ابرها چونان قطره‌های باران بر سر ما فروریخته‌ای،همه‌چیز دست‌پخت توست ولی دوست‌داری بشنوی.
می‌دانم تصور ناقصی است ولی گاهی نقاش هم دلش برای آنچه کشیده می‌رود؛نمی‌رود؟مثل پدری که در تاریک‌روشنای اتاق،گوشه‌ای گوش می‌ایستد تا صوت نمازخواندن فرزندش را بشنود و دلش غنج برود.
تصور می‌کنمتان هر بامداد تا کنار بسترهامان می‌آیید،صدایمان می‌زنید،به‌نام‌های کوچکمان که ای حمید پسر عبدِ من،برخیز،دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده.بلند شو،مرا بخوان.مرا به نام‌های بزرگم بخوان.به‌هر نامی که دوست داری.
و از میان ما،عاشق‌تری آن صداها را که صوت دلنشینی دارند؛
عبدالباسط‌ها،پرهیزکارها،موذن‌زاده‌ها،صبحدل‌ها..
حالا می‌توانم بفهمم چقدر دوست داشتی صوت دلشکسته و محزون علی پسر ابوطالب را از کنج مسجد کوفه.
صوت خسته و مجروح علی پسر حسین را در کنج کاخ شام.
صوت دردکشیده و رنجور زینب دختر علی را از کنج کاخ کوفه.
صوت دردمند موسی پسر جعفر را از زندان بغداد.
*
عاقبت ما نیز روزی صوت دلنشینمان را پیدا خواهیم کرد.
*
مسجد کوفه،یکی از شب‌های اعتکاف رجبیه،برابر محراب شهادت امیرِ مجاهدان و عابدان
می‌شود دلت برای چنین صوت پر سوزی تنگ نشود؟
می‌شود این صوت،دست‌خالی برگردد؟
هیهات ما هکذا الظن بک!
خوش‌به‌حال آن‌ها که صوت دلنشینی دارند.
کالایی برای فروش دارند و امید به آنکه به روی‌شان بنگری.
دلت کاش برای صوت ما هم تنگ شود روزی..کاش.
یا کریم..یا کریم..یا کریم
Read more
... نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم... یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم... اصلا ...
Media Removed
... نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم... یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم... اصلا مگر قدیمها چه داشت که الان دلتنگش بشوم؟! یک مشت آدم جنگزده ی #خسته و #عصبی شده بودند اختیاردارمان، که خودشان هم نمیدانستند #تعصب چه چیزی را دارند؟! شهری نیمه خرابه #خانه مان شده بود و احتکارخوارها ... ...
نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم...
یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم...
اصلا مگر قدیمها چه داشت که الان دلتنگش بشوم؟!
یک مشت آدم جنگزده ی #خسته و #عصبی شده بودند اختیاردارمان، که خودشان هم نمیدانستند #تعصب چه چیزی را دارند؟!
شهری نیمه خرابه #خانه مان شده بود و احتکارخوارها مجال نمیدادند #زندگی مردم سروسامان بگیرد...
بچگیهایمان توی زورکی بزرگ شدنمان گذشت...
توی توقعی که از عقل خاممان داشتند...
توی سختیهایی که تحملش آسان نبود و میگفتند باید #قناعت کرد و با زندگی #کارمندی بابا ساخت و به کم حرف بودنش و خیلی چیزهای دیگر #افتخار کرد...
.
.
زندگی جنگزدگی چیزی کم داشت...
و حالا بعد از سالها...
نه که دلم برای گذشته و #کودکی تنگ شده باشد... نه...
ولی...
یک حس تلخ کنج #دلم دارد بدجور اذیتم میکند...
با خودم میگویم
کاش... گذشته یک طور دیگر بود...
دلم برایش تنگ نشده ولی
غصه بچگیهایم را میخورم...
مخصوصا دلم زمانی برای آن دختربچه میسوزد
که شبها از #خدا میخواست زودتر بزرگش کند...
حالا که زنی بزرگ شده ام خوب میدانم...
بزرگ شدن فقط دردهای بزرگتر دارد...
دلم برای آن #دخترک که هیچ وقت از ته دل نخندید و همیشه درد گنگی توی چشمانش بود خیلی میسوزد...
کاش بزرگ نمیشد...
کودکی نکرده... جوانی نکرده... به پیری مایل شده و زندگی... چیزی جز گذران ورقهای تقویم لابه لای تصمیم گیریهای چند تن خودخواه و حریص
نبوده و نیست...
.
.
.
.
ما دهه شصتی ها
خیلی وقت است که پشت دیوار احتکار و اختلاس و اختلاف طبقاتی
آه سرد حسرت میکشیم
کاش یک نفر عقلش به حرفی که زدم، میرسید
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
 #همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو ...
Media Removed
#همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو نوشت: دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل زنگ زد در رفت دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی ... #همینجوری
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
#هوشنگ_ابتهاج

مو نوشت:
دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل
زنگ زد در رفت
دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن
حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی حرف میزنه، یکی بازی میکنه،یکی با گوشی ور میره،یکی فرار می کنه،یکی دعوا می کنه،یکی قیام میکنه، یکی میخوابه،یکی دستشوییش میگیره،داستانیه

چونه نوشت:
آیا شما میدونستید که برای اینکه آب اکسیژنه بخورید،حتما لازم نیست آب اکسیژنه بخورید؟
چطوور؟
قدیما معجونی ها که الان بهشون میگیم ویتامینه کنار این تنگ طورهای بزرگ خاکشیر و شربت آبلیمو که توش یه جسم فلزی در حال چرخشه یه تنگ هم برای شیرموز بود که بعدا جمعش کردن،آقا ما هرموقع اینارو میدیدم دلم می خواست، به مامانم می گفتم مامان شیرموز می خوام، مامانمم می گفت دیروز موز خوردی،الانم رفتیم خونه تو یخچال شیر هست، بردار بخور تو دلت شیرموز درست میشه، لذا شما آب که می خوری نفستم قورت بده، تو دلت آب اکسیژنه می شه

لپ نوشت:
جان من برا بچه هاتون اسم درست حسابی انتخاب کنید،شما نگاه کن اصلا این آدم حسابیا وقتی بچه بودن از اسمشون معلوم بوده یه چیزی می شن،برای مثال توماس ادیسون،این اصلا معلومه بزرگ شه برقو اختراع میکنه،جلال الدین محمد بلخی،خب این اصلا تابلوئه یه شاعر قدر میشه،ولی فرضا شمابگو از آماندا چیزی در میاد؟از ژوبین آدم حسابی درست میشه؟ایناییم که میگن ما اسم ایرانی می ذاریم این همه اسم ایرانی مشتی داریم، خیلی ادعات میشه اسم پسر داریوش رو بذار رو پسرت؟جرأت داری بذاری؟تو یه کتاب خوندم.میدونی چی بوده؟بگم؟آماده ای؟
گوزهر.
من دیگه حرفی ندارم

پلک نوشت:
#آب_ها_همگی_اکسیژنه_اند
#برای_فرزندان_ خود_اسم_درست_حسابی_انتخاب_کنید_لطفا
#گوزهر_بابا_بپر_دوتا_نون_بگیر_بیار
#به_فرزندان_خود_کما_فی_السابق_مبارزه_با_آمریکا_بیاموزید
Read more
. دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است . و عطر سيب حرم كنج شش گوشه براي بوسه ...
Media Removed
. دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است . و عطر سيب حرم كنج شش گوشه براي بوسه به قبر حبيب دلتنگ است . برای خواندن یک جامعه به محضر عشق برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است . برای اذن دخول و برای تل و خیام برای روضه ی یابن الشبیب دلتنگ است . برای هر دو حرم هم صفا و هم مروه برای ساقی ... .
دلم براي محرم ، عجيب دلتنگ است
براي روضه ي شاه غريب دلتنگ است
.
و عطر سيب حرم كنج شش گوشه
براي بوسه به قبر حبيب دلتنگ است
.
برای خواندن یک جامعه به محضر عشق
برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است
.
برای اذن دخول و برای تل و خیام
برای روضه ی یابن الشبیب دلتنگ است
.
برای هر دو حرم هم صفا و هم مروه
برای ساقی و چشم نجیب دلتنگ است
.
میان مردم عالم به یاد قصه ی وصل
دلم چنان به خزان عندلیب دلتنگ است
.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام
.
پ.ن: #دل_تنگ هستیم...
Read more
 # #به_نام_پدر یادداشت های #شهید_چمران در آمریکا 1: اوايل تابستان 1959 من تصميم دارم كه از اين ...
Media Removed
# #به_نام_پدر یادداشت های #شهید_چمران در آمریکا 1: اوايل تابستان 1959 من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم. من روزگار كودكى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى ... #
#به_نام_پدر
یادداشت های #شهید_چمران در آمریکا 1:
اوايل تابستان 1959
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم.
من روزگار كودكى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى كرده‏ام. من آدم خوبى بوده‏ام، بايد تصميم بگيرم كه مِن‏بعد نيز خود را عوض كنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مى‏كند و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى‏سوزاند.

پ.ن: گاهی حجم دلتنگیها قابل توصیف نیست پدر ...
گاهی دلم بیشتر از هرچه زیاد است میگیرد از گذشته
گاهی هم تنگ میشود برای ان حال و هوای خوب
برای ان ادم های باصفا و با اخلاص
برای رفقایی که همیشه رفیق بودن و ماندن
برای ان همه نذر و نیاز و اشک که بتوان راه به جایی برد که مبادا خطا رفت
برای ان صفا و دویدن ها و نخوابیدن ها
برای ان جلسات و باهم بودنها و ماندن ها
برای ان کسب تجربه ها که با گوش جان و دل میشنیدیم
برای ان حساسیت ها و خط قرمزها
برای ان کنسروهای تاریخ گذشته و چای های خوش عطر آقا سید برای گرسنگه ماندن ها یا ساندویچ خوردنها
بسیجی همیشه بسیجی میماند ...حتی اگر تاریخ اعتبار کارتی که هیچ وقت نگرفته تمام شود...
اما دلتنگی هم هست از ادم های دیگری که در این دایره نمیگنجن از ادم هاییکه هدف را گم کردن و میکنن
همیشه از قضاوت ها و دروغها میرنجم ...کاش همه مان صاف باشیم و بمانیم مثل آینه
وقتی یاد ان معنویت ها می افتم و اشک هاییکه بند نمی امد در محضر شهدا و دوستان با اخلاصم همه ان خورده ناراحتیها از یادم میرود...
#ما_را_که_تو_منظوری_خاطر_نرود_جایی
اگر دوباره برگردم سال92 دوباره همین مسیر را با کمی تغییرات طی میکنم
#انقطاع_الی_الله
#مزار_شهدای_گمنام
#دانشگاه_فردوسی
#شهدا_ما_را_دریابید
#دلم_آسمون_میخواد
#الهی_رضا_برضائک_و_تسلیما_لامرک
#یاد_باد_آن_روزگاران_یاد_باد
#الحمدالله_که_تو_را_دارم ...
Read more
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای ...
Media Removed
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را ... دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
Read more
... اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام. من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده ...
Media Removed
... اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام. من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم. به انداره ی یک سلام کنارت مکث میکنم، به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم و مجبورت می کنم تا تو هم دلت برایم تنگ شود! من اگر دلم برایت تنگ شود به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" ... ...
اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام.
من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم.
به انداره ی یک سلام کنارت مکث میکنم، به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم و مجبورت می کنم تا تو هم دلت برایم تنگ شود!
من اگر دلم برایت تنگ شود به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" قناعت نمی کنم.
می آیم، خیره می شوم در چشم هایت و آنقدر شیرین زبانی می کنم تا بفهمی بودنم با نبودنم فرق دارد.
بفهمی من با تصویرم ، با جملات عاشقانه ام در تلگرام و اینستاگرام...با ابراز عشق از راه دور تفاوت دارم.
اگر برایت نوشتم "دلم برایت تنگ شده" باور نکن!
مثل من که هیچ وقت باور نکردم.
Read more
. و...پایان... روز به یادماندنی #عمران۹۳ این گردهمایی بهانه‌ای شد برای با هم بودن، کنار هم بودن ...
Media Removed
. و...پایان... روز به یادماندنی #عمران۹۳ این گردهمایی بهانه‌ای شد برای با هم بودن، کنار هم بودن و همدلی. همه تلاش کردند تا امروز در دل‌هایمان ماندگار شود. . ممنون از همه‌ی کسانی که برای این برنامه زحمت کشیدن!🏼 . . از فردا دیگر خبری از حال و هوای جشن نیست و فقط خاطره‌هایش برایمان می‌ماند. دلم ... .
و...پایان...
روز به یادماندنی #عمران۹۳
این گردهمایی بهانه‌ای شد برای با هم بودن، کنار هم بودن و همدلی. همه تلاش کردند تا امروز در دل‌هایمان ماندگار شود.
.
ممنون از همه‌ی کسانی که برای این برنامه زحمت کشیدن!🙏🏼
.
.
از فردا دیگر خبری از حال و هوای جشن نیست و فقط خاطره‌هایش برایمان می‌ماند.
دلم تنگ می‌شود برای ساخت کلیپ
دلم تنگ می‌شود برای جلسه‌های تا ۹ شب!
...برای ساخت دکور
...برای نامه‌های اساتید
...برای #دفتر_انجمن
...برای مسابقه، کلیپ، موسیقی، تئاتر، استنداپ
...برای کنار هم بودن‌ها
...برای شادی‌ها، خستگی‌ها و حتی ناراحتی‌هایش
دلم برای تک تک لحظاتش تنگ می‌شود.
.
پنجمین گردهمایی سالیانه عمران
۲۱ اسفند ۹۶
Read more
دلم برای کودکیم تنگ شده... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه ی آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر ...
Media Removed
دلم برای کودکیم تنگ شده... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه ی آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود.... تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها ... دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
Read more
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه ناز و کرشمه ی من و آیینه خنده ...
Media Removed
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه ناز و کرشمه ی من و آیینه خنده های بلند و بی دلیل برای آن احساسات مهار نشدنی حالا اما دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده چه قدی کشیده طاقتم ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند چه شیشه ای ... دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

برای شیطنت های بی وقفه، بی خیالی هر روزه

ناز و کرشمه ی من و آیینه

خنده های بلند و بی دلیل

برای آن احساسات مهار نشدنی

حالا اما

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم

چه بی هوا این همه بزرگ شده

چه قدی کشیده طاقتم

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند

چه شیشه ای بودم روزی

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم

به سنگ شدن می اندیشم

اینگونه اطمینانش بیشتر است

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت
امروز گرفته است

این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده که خودم هم از خودم
حساب میبرم

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم

چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم

همین که پیش اسمت می نشیند تمام سرخوشی و بی خیالیت را از تو
میگیرد

و به جایش

وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد

نه اینکه این ها بد باشد

نه

فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود

که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی اش

بمیرد
Read more
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه ...
Media Removed
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار ... .
یه سال شد که نیستی...
یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار شما چطوره؟ و من برات حرف بزنم و تو برام از قدیما بگی.وقتی موقع غذا خوردن شد و من دارم سفره رو آماده میکنم به مادر بگی ببین این از همه بهتر خونه ما رو بلده.میدونه چی رو از کجا برداره و من چقد دلم قنج می رفت برای این مدل تعریفای زیر پوستیت که شامل کس دیگه ای نمیشد.دلم برای بودنت عجیب تنگ شده....
.
یه ساله که خیلی چیزا عوض شده ولی من حواسم به قولی که روزای آخر بهت دادم هست که گفتم نگران نباش مادر تنها نمی مونه.
نگران نباش و آسوده بخواب تکرار نشدنی ترین پدربزرگ!
Read more
دلم برای باران تنگ شده است... دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است.. برای پرسه زدن زیر باران... بارانی ...
Media Removed
دلم برای باران تنگ شده است... دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است.. برای پرسه زدن زیر باران... بارانی که به من آموخت رسم زندگی را..دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان. آن روزها بارانی بود برای قدم زدن زیر آن خالی کردن دل های پر از غم مدتی است که دیگر نه بارانی است ونه ابری این روزها تنها یک قلب است پر از درد دلم برای باران تنگ شده است... دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است.. برای پرسه زدن زیر باران... بارانی که به من آموخت رسم زندگی را..دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان. آن روزها بارانی بود برای قدم زدن زیر آن خالی کردن دل های پر از غم مدتی است که دیگر نه بارانی است ونه ابری این روزها تنها یک قلب است پر از درد
:داد می‌زند ((اگه وقتی اوضاع سخت بشه، یه نفر رو تحویل بدی دیگه این چجور عشقیه؟)) صدایش با اندوه می‌لرزد. ...
Media Removed
:داد می‌زند ((اگه وقتی اوضاع سخت بشه، یه نفر رو تحویل بدی دیگه این چجور عشقیه؟)) صدایش با اندوه می‌لرزد. ((وقتی میتونی مقاومت کنی، به جاش یه نفر رو ول کنی؟ به من بگو این چجور عشقیه؟)) مردی به نام اووه نوشته فردریک بکمان پ.ن: مردی به نام اووه را بخوانید. دو فصل اولش را به زور اما حتما بخوانید...برای ... :داد می‌زند
((اگه وقتی اوضاع سخت بشه، یه نفر رو تحویل بدی دیگه این چجور عشقیه؟)) صدایش با اندوه می‌لرزد. ((وقتی میتونی مقاومت کنی، به جاش یه نفر رو ول کنی؟ به من بگو این چجور عشقیه؟))
مردی به نام اووه نوشته فردریک بکمان
پ.ن: مردی به نام اووه را بخوانید. دو فصل اولش را به زور اما حتما بخوانید...برای تکرار هرچند صفحه یک‌بار (دلم برات تنگ شده‌) که به همسر مرده‌اش می‌گوید. برای معنای دلتنگی و دیرشدن، برای مفهوم تصویر پنهان آدم‌ها و برای همین چند جمله‌ از کتاب، که آن بالا نوشتم.
Read more
امروز روز اول کلاس اول پارسا و مهد کودک نیکان بود. باورم نمیشه که بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن. این چند ...
Media Removed
امروز روز اول کلاس اول پارسا و مهد کودک نیکان بود. باورم نمیشه که بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن. این چند روز اینقدر هر دو پر انرژی بودن که نمی دونستم چطوری سرگرمشون کنم، بدون اینکه بخوام اجازه بدم همش پای تلویزیون و کارتون باشن. خلاصه اینکه برای شروع مدرسه خیلی هم خوشحال بودم و مادرهایی که به چند تا بچه ... امروز روز اول کلاس اول پارسا و مهد کودک نیکان بود. باورم نمیشه که بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن. این چند روز اینقدر هر دو پر انرژی بودن که نمی دونستم چطوری سرگرمشون کنم، بدون اینکه بخوام اجازه بدم همش پای تلویزیون و کارتون باشن. خلاصه اینکه برای شروع مدرسه خیلی هم خوشحال بودم و مادرهایی که به چند تا بچه شون تو خونه درس میدن و مدرسه نمی فرستن رو اصلا درک نمی کنم. خدا بهشون صبر بده. صبح که هر دو رفتن با وجود اینکه خوشحال بودم، دلم براشون تنگ شد. سعی کردیم خاطره روز اول مدرسه اش‌همیشه تو ذهنش بمونه ولی خوب هر کاری هم می کردیم به پای خاطره روز اول مدرسه خودم نمی رسه.
درست شبی که فرداش قرار بود به کلاس اول برم، مامانم برای به دنیا آوردن برادر کوچولو به بیمارستان رفت و صبح وقتی به مدرسه می رفتم برادرم به دنیا آمده بود و بعد از مدرسه به همراه پدرم به بیمارستان رفتم دیدمش. خدایی از این خاطره به یاد ماندنی تر هم داریم؟
Read more
چقد زود به زود دلم تنگ میشود برای راهی شدن! برای جاری بودن! برای هر لحظه که میشود با بهترین ها ساخت! برای ...
Media Removed
چقد زود به زود دلم تنگ میشود برای راهی شدن! برای جاری بودن! برای هر لحظه که میشود با بهترین ها ساخت! برای یک اتفاق شیرین و سپری کردنش! برای یک رویای تمام نشدی و یک حال! یه لحظه که تمامش به تو تعلق دارد! چقدر زود دلم تنگ میشود برای همسفران! برای دوستان اتفاقی که اتفاقی می آیند و اتفاقی به دل مینشینند و اتفاقی ... چقد زود به زود دلم تنگ میشود برای راهی شدن! برای جاری بودن! برای هر لحظه که میشود با بهترین ها ساخت! برای یک اتفاق شیرین و سپری کردنش! برای یک رویای تمام نشدی و یک حال! یه لحظه که تمامش به تو تعلق دارد!
چقدر زود دلم تنگ میشود برای همسفران! برای دوستان اتفاقی که اتفاقی می آیند و اتفاقی به دل مینشینند و اتفاقی جزو بهترین هایت قرار میگیرند!
چقدر این اتفاقی های سفر را دوست دارم!
🤗🤗😙
#مهسا رئوفی
#زاهدان #زاهدان_گردی #دوستان_عزیز_ترازجان #سیستان_و_بلوچستان
#مهربانی #کیاااان #همسفری #خاطره_خوش
#سیستان_و_بلوچستان_را_باید_دید
#سیستان_امن_است
Read more
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. ...
Media Removed
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم ... هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه...
گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم و سطل سلطل آب می ریختیم به دیوار تا براق بشه. و از بالا و پایین و داخل و همه جای کابینت ها را می شستیم و برق میانداختیم. همه ظرفهای آشپزخونه را با کلی سفید کننده و شوینده می سابیدیم و حسابی تمیز و براق می کردیم.یکبار خواهرم مریم داشت یک پارچ بلور خیلی بزرگ، را می شست که، دستش خورد به لبه ی تیزِ لب پَر شدهء پارچ ،و دستش برید... خیلی دردش امد و گفت مامان این پارچ لب پر رو برای چی نگه داشته و محکم به زمین زدش تا بشکنه.😡.. ولی نشکست😂😂 اینبار من امتحان کردم و ...بازم نشکست. چقدر بچه بودیم هر دو، غافل از اینکه بشکنه و خرده هاش به سمتمون پرتاب بشه! یک چکش کوچیک آهنی تو آشپزخونه داشتیم که من با اون به دیواره ی تپل پارچ زدم و پارج از وسط به دو قسمت شد.... هر دو یک نفس عمیق از سر رضایت کشیدیم و گفتیم:اُفیش...
و به شستن ادامه دادیم.ظرفهای داخل کابینت را برای تنوع جابجا کردیم و با ایده ای جدید ، دکور را تغییر دادیم و تمام تلاشمون را می کردیم که قبل از اینکه مامان و آقام بیان خونه تکونی تمام بشه...😵
خونه و آشپزخونه بوی تمیزی و عید می گرفت و منو خواهرم خسته و کوفته ولی در اوج رضایت از دور در و دیوار را نگاه می کردیم و شروع می کردیم به تعریف و تمجید از تمیزی و بوی خوش و...
دلم برای اون لحظات و اون خاطره ها تنگ شده😭
خواهرِ عزیزم دلم برات تنگ شده.
دل نوشته های من
سارا مساح
آخرین چهار شنبه سال ۹۶
Read more
دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه ...
Media Removed
دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه میکنم و می گویم کاش دوباره برگردیم به روزهای خوب ...به جمعه های پر از عشق ...کاش دوباره زهرا برگردد بگوید ثریا دختر همسایمان بود که....رفت که رفت همه ی انچه دلخوشی ساده یمان بود. لعنت به مرز و فاصله ... دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه میکنم و می گویم کاش دوباره برگردیم به روزهای خوب ...به جمعه های پر از عشق ...کاش دوباره زهرا برگردد بگوید ثریا دختر همسایمان بود که....رفت که رفت همه ی انچه دلخوشی ساده یمان بود. لعنت به مرز و فاصله و دوری
#چرندیات_فروشی_زاویه #داستان_پست_مدرن #هنرهای_تلفیقی #art #post_modern
تا پنجشنبه در نمایشگاه میراث فرهنگی و گردشگری ری. واقع در میدان نماز شهرری. فرهنگسرای ولا . هستم. دوست داشتید بیاید شعری و داستانی بخوانیم.
شماره تلگرام جهت هماهنگی ۰۹۳۵۹۶۹۶۹۰۲
Read more
تو هر جا بری، پیش هر کسی باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو... که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری ...
Media Removed
تو هر جا بری، پیش هر کسی باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو... که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری و دیگه خوابت نمیبره باید برات حرف بزنم؛ از روزای روشنی که تو راهه،از خاطرات خوبی که قراره داشته باشیم... منی که وقتی مریضی رو به روت یا با فاصله ازت نمیشینم، یا به حرفای تو که اصرار داری سمتت نیام ... تو هر جا بری،
پیش هر کسی
باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو...
که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری و دیگه خوابت نمیبره
باید برات حرف بزنم؛
از روزای روشنی که تو راهه،از خاطرات خوبی که قراره داشته باشیم...
منی که وقتی مریضی رو به روت یا با فاصله ازت نمیشینم،
یا به حرفای تو که اصرار داری سمتت نیام که یه وقت مریض نشم گوش نمیدم و میام تو نزدیک ترین فاصله ممکن ازت میشینم و محکم تر از همیشه سهم بوسه هامو ازت میگیرم...
تو کنارِ هر کسی که نفس بکشی
باز برمیگردی پیش منی که
از طرز نفس کشیدنت میفهمم چطوره حالت الان
که چی اذیتت کرده،
که از هیجان چیه که اینطور تند نفس میکشی،
یا چی بغض تو گلوت آورده و پشت پلکاتو خم کرده.
تو برمیگردی
پیشِ منی که میدونستم وقتی ازم دور میشی
وقتی فاصله میگیری ازم و رو بر میگردونی
بیشتر از همیشه دلت منو میخواد
و دوست داری تو چشمای من عشقو ببینی
دوست داری به عقلت ثابت کنی همونقدر که تو منو میخوای
منم دلم پر میکشه برات...
میدونی
عشق مهمه
همون دلیلیه که آدما رو بی رحم میکنه
که پشت میکنن به یه نفر،
برایِ داشتنِ یه آدم دیگه
ولی بلد بودن
همون دلیلیه که باعث میشه
کنارِ کسی که عاشقشن دلشون تنگ میشه برایِ اونی بهتر از هر کسی بلد بوده اونارو....
.
.
.
👑 #میکائیل💕
.
.
.
📱@mikilove351 📷
.
. 📬 #دوستان_خودرا_برای_مشارکت_بیشتر_به_این_پیج_معرفی_کنید 😊🚫
Read more
<span class="emoji emoji1f338"></span>پنجشنبه است و دوباره دلم برای کسی که ندارمش تنگ است. پنجشنبه است و چقدر جای خالی بعضیها رو زیاد احساس ...
Media Removed
پنجشنبه است و دوباره دلم برای کسی که ندارمش تنگ است. پنجشنبه است و چقدر جای خالی بعضیها رو زیاد احساس میکنیم به رسم کهن، ياد ميکنيم از آنها که وقتشان و مکانشان از ما جداست.. ياد ميکنيم از آنها که دلتنگشان ميشويم.. ياد ميکنيم از آنها که هنوز دوستشان داريم.. دلمان گرم به خاطره پدرهايي که نيستند، ... 🌸پنجشنبه است و دوباره دلم برای کسی که ندارمش تنگ است.
پنجشنبه است و چقدر جای خالی بعضیها رو زیاد احساس میکنیم
به رسم کهن، ياد ميکنيم از آنها که وقتشان و مکانشان از ما جداست..
ياد ميکنيم از آنها که دلتنگشان ميشويم..
ياد ميکنيم از آنها که هنوز دوستشان داريم..
دلمان گرم به خاطره پدرهايي که نيستند، مادرهايي که رفته اند..فرزندانی که زودتر ازپدرومادرشان رفته اند...دلمان گرم به ياد خواهرها و برادرهايي که سفر کردند..
به ياد آن عشق هاي بار بسته.. فاتحه اي ره توشه ميکنيم.. باشد که پروردگار بيامرزدشان و بيامرزدمان..الهي آمین🌸
Read more
کمی درد و دل با شما رفقای گلزاری<span class="emoji emoji1f61e"></span> من تو عمرم فقط یکبار کنسرت رفتم و اونم بیست اسفند نود و پنج کنسرت استار ...
Media Removed
کمی درد و دل با شما رفقای گلزاری من تو عمرم فقط یکبار کنسرت رفتم و اونم بیست اسفند نود و پنج کنسرت استار بود خیلیم یهویی و به طوری که توقع نداشتم اتفاق افتاد و همه کسایی که همراهم بودن یه شب رو برای من گزاشتن و خییییلی بهم چسبید و میتونم بگم بهترین روز عمرم بوده و خواهد بود ولی هیچکس نمیدونه چقد دلم تنگگگگ ... کمی درد و دل با شما رفقای گلزاری😞
من تو عمرم فقط یکبار کنسرت رفتم و اونم بیست اسفند نود و پنج کنسرت استار بود خیلیم یهویی و به طوری که توقع نداشتم اتفاق افتاد و همه کسایی که همراهم بودن یه شب رو برای من گزاشتن و خییییلی بهم چسبید و میتونم بگم بهترین روز عمرم بوده و خواهد بود ولی هیچکس نمیدونه چقد دلم تنگگگگ شده برای این کنسرتا و دیدن استار حتی از دور استاری که حدود شیش هفت ساله طرفدارشم از بعد شیش و بش هر شب تو گوگل دنبالش گشتم و از اسفند نود و سه تونسم فن پیجش باشم و علاقمو بهش به اشتراک بزارم با یسری دوست خوووب مثل شما ولی هیچوقت نتونسم ببینمش و حد اقل وقتی دلم تنگ میشه به سلفیم با استار نگاه کنم از همه اینا بگذریم چقد دلم برای جمله ی رضا گلزار لایکد یور فوتو تنگ شده اصا یه وضیا خلاصه که همه جوره دلتنگ و منتظر ایجاد موقعیت برای دیدن ایشون و گرفتن روحیه تو زندگیمم
دوستون دارم...
Read more
<span class="emoji emoji1f62d"></span>دلنوشته<span class="emoji emoji1f62d"></span> دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت... تو ...
Media Removed
دلنوشته دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت... تو را با گریه آغاز نمودم وبا خنده تمام...رفتی با همه ی خوشی ها و سختی ها و خاطراتت...خیلی تندوتیز مانند طوفانی دربیابانی... هنوز صدای غمگینت هنگام خداحافظی در گوشم زنگ میزند... ای کاش میشد ترکم ... 😭دلنوشته😭
دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت...
تو را با گریه آغاز نمودم وبا خنده تمام...رفتی با همه ی خوشی ها و سختی ها و خاطراتت...خیلی تندوتیز مانند طوفانی دربیابانی...
هنوز صدای غمگینت هنگام خداحافظی در گوشم زنگ میزند...
ای کاش میشد ترکم نمیکردی...ای کاش زودتر میفهمیدمت...
7سال داشتم که برای اولین بار پا به دنیایت گذاشتم...آری دوستت نداشتم با همه ی کودکی ام...روز اول دیدارمان اشک ریختم چون نمیشناختمت...گویی شخصی ناآشنا با کودکی تنها سخن میگویدو آن کودک از ترس دست هایش میلرزد و در دل فقد مادر را صدا میزند...
سال های خوبی بود...رفیق شب ها و روز هایم بودی...چه شب ها که با نامت صبح کردم و چه روز ها که با نامت شب...
اکنون که رفتی و تنهایم گذاشتی تازه تو را احساس کردم...احساسی لطیف و پر از وجد و شور...به تازگی فهمیدمت خود تورا...تو بدنبودی...اصلا...فقط در ذهن ما بد انگاشته شده بودی انگار...
انسان ها موجوداتی عجیب اند تا چیزی را از دست ندهند قدر و جایگاه آن را نمیدانند...از من هم بپذیر این بی محلی هایم به تو را ببخش...من تازه تو را دریافتم...تو رفتی و من به تازگی تورا شناختم...
دلم برایت تنگ میشود...برای همه ی روزهایی که با تو سپری کردم...برای امتحاناتت...نیمکت های عاشقانه ات...تخته سیاهی که اکنون گاه سفید است و گاه هوشمند...برای مدیرت...ناظمت...دبیرانت...معلمانت...از همه مهم تر دوست های نازنینم...همه و همه...شاید بگویید که هنوز عمری دارم و انشاءالله دانشگاه...ولی خودتان نیز میدانید هیچ چیز برای هیچکس به اندازه مدرسه شورانگیز تر نیست...مدرسه یادآور کودکی و نوجوانیست...مدرسه یادآور روزهای خوش است...مدرسه علم را به من آموخت...علم...علم...
ای عزیزتر از جانم...نامت را با طلا...نه طلا برای نامت کافی نیست...طلا مادی است و تو غیر مادی...چگونه میتوانم تورا آنقدر پایین بیاورم که با طلا بنویسمت...نمیتوانم نمیشود و نمیخواهم...آه پس با چه بنویسم نامت را تا همیشه در روح و روانم باقی بمانی؟!باچه؟!
تو را با تمام وجودم با تمام احساسات جوانی ام با تمام خاطره هایت در دلم ثبت میکنم...آری حال آسوده خاطرم...
نمیتوانم بگویم به امید دیدار چون دگر دیداری نداریم...
خدانگه دار😭😭
*به پایان دفتر رسیدی و نامت دگرگون شد
از کودکستان به دبستان از رهنمایی به دبیرستان
برای دوریت تاهمیشه دلم زیرورو شد...*
پ.ن:زیاد جدی نگیرین جوگیر بودم دیروز الان شادمممم😂😂😂
ولی هنو باور نکردم تموم شده انگار هنو تابستونه و بعد برمیگردم😢
#school #the_end
Read more
<span class="emoji emoji1f33a"></span>هرسال دلم برای چندروز خاص تنگ میشه. یکی شبای قدر یکی دهه ی محرم آخه تو اون ایام کسی ازت نمیپرسه ...
Media Removed
هرسال دلم برای چندروز خاص تنگ میشه. یکی شبای قدر یکی دهه ی محرم آخه تو اون ایام کسی ازت نمیپرسه چرا گریه میکنی؟ چراناراحتی؟ حتی وقتی باصدای بلند گریه میکنی دستشونو میزارن رو شونتو بهت میگن التماس دعا... دلم شبای قدر رو میخواد... دروغ چرا!!!!دلم گریه میخواد. خیلی وقتا سکوت میکنم ... 🌺هرسال دلم برای چندروز خاص تنگ میشه.

یکی شبای قدر

یکی دهه ی محرم

آخه تو اون ایام کسی ازت نمیپرسه چرا گریه میکنی؟
چراناراحتی؟

حتی وقتی باصدای بلند گریه میکنی دستشونو
میزارن رو شونتو بهت میگن التماس دعا... دلم شبای قدر رو میخواد... دروغ چرا!!!!دلم گریه میخواد.

خیلی وقتا سکوت میکنم نه از رضایت و نه از
اعتراض ...سکوت میکنم که فریادم از بین نبره
زحماتی که کشیدم رو.

اما سکوتم نشونه ی بخشش نیست!

سکوتم نشونه ضعفم نیست!

سکوتم نشونه ی قدرتمه... شبای قشنگی داره از راه میرسه 🍃التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب (س)🍃
Read more
خبر داری چقدر دلم برای خل و چل بازیامون واسه دیوونه بازیامون تنگ شده؟؟؟ یادت هست؟ یادت هست قرار گذاشته بودی روز عروسیمون کتونی بپوشی که راحت تر برقصی.. میگفتم یعنی چی آخه زشته... آبرومون میره... میگفتی لباسم بلنده پاهام معلوم نیس کی به کیه کتونی میپوشم... یادت هست زنگ خونه ها رو میزدی و فرار ... خبر داری چقدر دلم برای خل و چل بازیامون واسه دیوونه بازیامون تنگ شده؟؟؟
یادت هست؟
یادت هست قرار گذاشته بودی روز عروسیمون کتونی بپوشی که راحت تر برقصی..
میگفتم یعنی چی آخه زشته...
آبرومون میره...
میگفتی لباسم بلنده پاهام معلوم نیس کی به کیه کتونی میپوشم...
یادت هست زنگ خونه ها رو میزدی و فرار میکردیم..
یه بارم که تا اومدیم زنگ رو بزنیم صاحب خونه ما رو دید و تا ته کوچه دنبالمان دوئید، تو میخندیدی و من میگفتم ای جانم تو فقط بخند و صاحب خونه میگفت ای آقا شما دیوونه اید...
یادت هست سبزه های پارک رو روی سر هم خالی میکردیم و باغبون با جاروش دنبالمون میکرد...
یادت هست سر اینکه نام دخترمون رو چی بزاریم به تفاهم نمیرسیدیم و با هم قهر میکردیم...
یادت هست فلافلی سید ..
بنده خدا پشیمان شد از اینکه فلافل هاش رو سلف سرویس کرده...
کل نون رو دو ردیف فلافل میزاشتیم...
فقط به من بگو وجدانا دلت برای اون روزا تنگ نشده؟؟ عجب دلی داری تو..
میدونی عشقم..
باشه قبول..هر چی تو بگی
تو برگرد اصلا روز عروسیمون کتونی بپوش،اصلا هر چی دوس داری بپوش
تو برگرد من قول میدم از تمام صاحبخونه های اون کوچه کتک بخورم و تو بخندی...
تو برگرد سبزه که هیچ گل و خاک این پارک رو سرم بریز....
برگرد که دیگه این فلافل های سید مزه نداره... تو برگرد اصلا اسم دخترمون رو هر چی دلت میخواد بزار..
تو فقط برگرد..
برگرد...
برگرد.....
.
. 👑 #میکائیل💕 .
.
. 📱@mikilove351 📷
.
. ✅ #نظرات_خودرودرموردپست_هابامادرمیان_بذاریدبرای_بهترشدن_پیجمان_دایرکت_لطفا🙏😊
Read more
. امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟ حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده ... .
امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟
حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس
اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده
دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده تنگ شده ، انگار به خواب زمستونی رفته ، هرچیزی توی این شهر دلتنگی من رو بیشتر و بیشتر میکنه، انگار آدم هایی که ازم دور شدن هر روزبیشتر و بیشتر توی افکارم قدم میزنن و همراهیم میکنن.
احساس میکنم یه کوله پشتی از آدم هایی که باید کنارم باشن و نیستن هر روزبا خودم میکشم اینور و اونور، هر روز نه ! هر ساعت دارم بهشون فکرمیکنم، کوله هم انقدر سنگین شده داره کمرم رو میشکونه.
دوست دارم دوباره متولد بشم یه طور دیگه، این سری من باشم که میرم ، من باشم که آدم ها برام دلتنگی کنن ، به اینجا که میرسه دوباره میترسم ،میترسم واسه اونهایی که الان کنارم هستن دلم تنگ بشه
به هر حالتی فکر میکنم دیگه جون ندارم
کاش همه چیز پر از خوشحالی بشه ، نه که الان همه اش غصه باشه فقط الان دهنه ی این علامت بزرگتر مساوی به سمت غصه ها رفته...
هرچی هم آدم هارو بیشتر دوست دارم بیشتر از مکالمه باهاشون میترسم حتی موقع تایپ کردن هم انگار میترسم که لرزش صدام یا بغض توی گلوم و ببینن وبفهمن .. این روزها از تنهاییم می ترسم ، می ترسم که بغض توی گلوم به خنده های روی لبم قالب بشه
که شد ... و این من نیستم .
Read more
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی ...
Media Removed
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما دنیای عشق با تو هماهنگ می ... وقتی حصار غربت من تنگ می شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود

از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود

هر چند می شکیبم بر عشق باز هم
گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود

گر یک نظر به روی شما کرد یار ما
دنیای عشق با تو هماهنگ می شود

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می شود

گاهی زمین به تمام فراخی اش
در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود

گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر
با باده سحری اش جنگ می شود

گاهی به محتسب برسد عقل و دین من
گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود

گاهی فغان نمی رسد به هر کسی
گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود

گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز
این شعر هم به هوایش ننگ می شود ... محمدعلی بهمنی
Read more
<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span>‌‌‌ حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌ پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام ‌ وقت دیدار شده، حضرت سالار ...
Media Removed
‌‌‌ حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌ پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام ‌ وقت دیدار شده، حضرت سالار سلام یار شادی و غم و مونس و غمخوار سلام‌ ‌ ‌ ‌‌ ای روشنای زندگی..‌ ‌ دلم تنگ است برای خواندن تابلوهای کیلومتری مشهد ..‌‌ برای گذشتن از پیچ و روبرو شدن با گلدسته ها و گنبدت ..‌ برای آن قدم هایی ... ❤❤❤‌‌‌
حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌
پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام

وقت دیدار شده، حضرت سالار سلام
یار شادی و غم و مونس و غمخوار سلام‌

🌼🌸🌺🌻‌
‌‌
ای روشنای زندگی..‌ ‌
دلم تنگ است برای خواندن تابلوهای کیلومتری مشهد ..‌‌
برای گذشتن از پیچ و روبرو شدن با گلدسته ها و گنبدت ..‌
برای آن قدم هایی که هر لحظه آرام تر میشد و قلبی که ضربانش به گوش میرسید ..‌‌
دلم هوای آن اذن دخول با هق هق را دارد ..‌‌
هوای آن نمازهای شکسته ای که میان غلغله ی جمعیت میخوانم و بعد کفش به دست راهی داخل میشوم ..‌‌
دلم حتی تنگ شده برای بوسیدن «درب ورودی» و برای رواق به رواق پشت سر گذاشتن و رسیدن به «پنجره فولاد»
‌....‌‌‌
‌‌
پ.ن: خوش به سعادت اونایی که الان حرم هستن..‌
خیلی خیلی التماس دعا
عیدتون مبااارک💛💚💙💜‌

#السلام_علیک_یا_علی_بن_موسی_الرضا_(ع)
#تولدت_مبارک_امام_خوبی_ها
#دلتنگتر_از_همیشه
@emamreza_8
Read more
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه ...
Media Removed
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد و ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به ... يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد
و
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچکس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می‌توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. .
ادامه در كامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
‌ حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌ پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام ‌ وقت دیدار شده، حضرت سالار سلام یار ...
Media Removed
‌ حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌ پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام ‌ وقت دیدار شده، حضرت سالار سلام یار شادی و غم و مونس و غمخوار سلام‌ ‌ ‌ ‌‌ ای روشنای زندگی..‌ ‌ دلم تنگ است برای خواندن تابلوهای کیلومتری مشهد ..‌‌ برای گذشتن از پیچ و روبرو شدن با گلدسته ها و گنبدت ..‌ برای آن قدم هایی که ...
حضرت عشق سلام! ای دل و دلدار سلام‌
پسر فاطمه و حیدر کرار، سلام

وقت دیدار شده، حضرت سالار سلام
یار شادی و غم و مونس و غمخوار سلام‌

🌼🌸🌺🌻‌
‌‌
ای روشنای زندگی..‌ ‌
دلم تنگ است برای خواندن تابلوهای کیلومتری مشهد ..‌‌
برای گذشتن از پیچ و روبرو شدن با گلدسته ها و گنبدت ..‌
برای آن قدم هایی که هر لحظه آرام تر میشد و قلبی که ضربانش به گوش میرسید ..‌‌
دلم هوای آن اذن دخول با هق هق را دارد ..‌‌
هوای آن نمازهای شکسته ای که میان غلغله ی جمعیت میخوانم و بعد کفش به دست راهی داخل میشوم ..‌‌
دلم حتی تنگ شده برای بوسیدن «درب وردی» و برای رواق به رواق پشت سر گذاشتن و رسیدن به «پنجره فولاد»
‌....‌‌‌
‌‌
پ.ن: خوش به سعادت اونایی که الان حرم هستن..‌
خیلی خیلی التماس دعا
عیدتون مبااارک💛💚💙💜‌

#السلام_علیک_یا_علی_بن_موسی_الرضا_علیه_اسلام
#تولدت_مبارک_امام_خوبی_ها
#دلتنگتر_از_همیشه
‌‌
Read more
. بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟ . شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. ... .
بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟
.
شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. من به نشونه‌ها خیلی اعتقاد دارم.
من به نظریه‌ی "شش درجه‌ی جدایی" هم خیلیییییی اعتقاد دارم. (همون نظریه که می‌گه بین شما و هرررر آدمی که تو ذهنتون میاد، تنها شش نفر فاصله‌ست و یا در طول عمرتون به اون شش نفر برمی‌خورین و به اون آدم تو ذهنتون می‌رسین، یا ممکنه تا الآن فقط یکی دوتاش رو دیده باشین و هنوز راه باشه..)
#6degreesofseperation
.
دیروز انقدر بورژوآ بود که اصن نگم!
یه طرف نیما از اورجین‌های مختلف دنیا قهوه دم می‌کرد، یه طرف سارا از جمع الهام می‌گرفت و قطعه موسیقی می‌ساخت، یه طرف راجع به انواع کاج در دنیا مطالعه می‌کردن.
و من احساس می‌کردم باید با تمام حواسم، گوش و چشم و لامسه و .. حتی دوربین همه چیز رو جذب کنم. چون یه روز خاصه که از زندگی عادی دوره. من پامو که بذارم بیرون، دیگه دنیا انقدر پرفکت نیست.
("این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه وسرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً ازاشراف‌زادگی."
به این دلیل گفتم بورژوآ که یکی از معانی این کلمه به قدرتی که از علم و آموزش میاد تعلق داره و واقعا همه در مورد مسائلی حرف می‌زدیم که توش علم داشتیم. و منظور من تنها همین بخش بود و قشنگ می‌شه که به منظور من اهمیت بدین نه تصورات خودتون.)
.
تو راه برگشت با نیما حرف می‌زدیم که، ما چیزی که تقریبا خیلی به دنیای ایده‌آل تو ذهنمونه رو دیدیم و لمس کردیم و زندگی کردیم. حالآ می‌دونیم چقدر باید کار کنیم تا بهش برسیم. حالآ تکلیفمون با خودمون مشخص‌تره..
و از این لذت می‌بریم که زندگیمون هر روز داره شکل بیشتری می‌گیره و یه آینده‌ی نامعلوم که عین پازل می‌مونه، چجوری قطعه قطعه‌هاش رو باهم پیدا می‌کنیم.
.
من پونصد میلیون عکس گرفتم از این خونه تا بعدا یادم بمونه حرفش رو زدم و به چشم دیدم و چقدر بعدها برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
(البته که برای عکس گرفتن اجازه هم گرفتم.)
و شاید فک کنین هر پونصد میلیونش رو شیر نمی‌کنم و چشماتون خون نمیاد، که باید بگم #هارهورهیر!
.
دلم برای اون سگ گنده‌های دلبر تنگ شده.
ببینین کی بی‌جنبه‌ترین دختر عالم هستیه؟
Read more
. . سوریان: امیدوارم #کشتی انتظارات به حق را برآورده کند، قطعا دیگر برای تیم ملی کشتی نخواهم گرفت . . ...
Media Removed
. . سوریان: امیدوارم #کشتی انتظارات به حق را برآورده کند، قطعا دیگر برای تیم ملی کشتی نخواهم گرفت . . قهرمان اسبق کشتی جهان گفت: پوست و گوشت و خون ما از کشتی است و اینکه بگویم دلم برای کشتی تنگ نمی‌شود دروغ است. . . #حمید_سوریان در خصوص بازی‌های آسیایی جاکارتا، اظهارداشت: امیدوارم کاروان ... .
.
سوریان: امیدوارم #کشتی انتظارات به حق را برآورده کند، قطعا دیگر برای تیم ملی کشتی نخواهم گرفت
.
.
قهرمان اسبق کشتی جهان گفت: پوست و گوشت و خون ما از کشتی است و اینکه بگویم دلم برای کشتی تنگ نمی‌شود دروغ است.
.
.
#حمید_سوریان در خصوص بازی‌های آسیایی جاکارتا، اظهارداشت: امیدوارم کاروان ایران بتواند نتایج خوبی کسب کند و به جز کشتی، وزنه‌برداری و به خصوص بهداد سلیمی، سهراب مرادی و کیانوش رستمی بتوانند مدال طلا کسب کنند.

وی افزود: در مورد کشتی هم انتظارات به عنوان رشته اول مثل همیشه بالا است و امیدوارم کشتی‌گیران ایران بتوانند انتظارات را برآورده کنند. هم در کشتی فرنگی و هم در آزاد نفرات خوبی در اختیار داریم، اما به هر حال سایر تیم‌ها هم مدال‌آوران خود را در ترکیب‌ تیم‌شان قرار دادند.

قهرمان اسبق کشتی فرنگی جهان در واکنش به این موضوع که آیا دلش برای کشتی گرفتن تنگ شده یا خیر، تصریح کرد: پوست و گوشت و خون ما از کشتی است و اینکه بگویم دلم برای کشتی تنگ نمی‌شود دروغ است، اما قطعا دیگر به عنوان کشتی‌گیر نمی‌توانم برای ایران به میدان بروم و مفید باشم.

سوریان در پایان خاطرنشان کرد: امیدوارم کشتی انتظارات به حق را برآورده کند و در مجموع کاروان ایران نتایج قابل قبولی کسب کند.

#ko6ti #ko6ti_ir #koshti #hamidsourian #wrestling
Read more
' بیانیه خداحافظی مهدی مهدوی: همیشه به پوشیدن این پیراهن افتخار کردم. از همون سالای دور، سالای ...
Media Removed
' بیانیه خداحافظی مهدی مهدوی: همیشه به پوشیدن این پیراهن افتخار کردم. از همون سالای دور، سالای خوب نوجوونی تا امروز … از همون وقتی که برای اولین بار پیرهن تیم ملی کشورم رو پوشیدم و دیگه خودم نبودم؛ دیگه همون مهدی پرشور عشق والیبال که فقط به بالا رفتن و جلو زدن از رقیب هاش فکر می کرد نبودم. حالا شده ... '
بیانیه خداحافظی مهدی مهدوی:

همیشه به پوشیدن این پیراهن افتخار کردم. از همون سالای دور، سالای خوب نوجوونی تا امروز … از همون وقتی که برای اولین بار پیرهن تیم ملی کشورم رو پوشیدم و دیگه خودم نبودم؛ دیگه همون مهدی پرشور عشق والیبال که فقط به بالا رفتن و جلو زدن از رقیب هاش فکر می کرد نبودم. حالا شده بودم یکی از دوازده نفر. دوازده نفر تعیین کننده. اصلا شده بودم یکی از مردم؛ مردمی که چشم دوختند به این دوازده نفر تا ببینند کی و کجا قراره براشون شادی بیارن. توی همه این شونزده سال، من برای این لباس جنگیدم، برای حفظ کردن ارزش تیمی که حالا عضو کوچیک اما موثری برای اون بودم، سختی کشیدم، تو بهترین سالای زندگیم که هر کسی آرزو داره یا تفریح کنه و یا به نوعی جوونی کنه یا کنار خانوادش باشه، از همه اینا دور بودم. تجربه بغل کردن دخترم تو روزای اول زندگیش رو از دست دادم. برای این لباس خندیدم، گریه کردم، تاوان پس دادم …

حالا روزای سختی رو می گذرونم. باید از چیزی که تیکه ای از وجودم شده دل بکنم. باید قبل از اینکه یه روز یکی بیاد و بگه وقتت تموم شده، با این لباس خداحافظی کنم.

باید بپذیرم که هر چیزی دوره ای داره و اگه بخوای همیشه تو اوج بمانی، باید که تو اوج هم بری. بارها خواستم این تصمیم رو عملی کنم، اما هر بار تیم ملی تو وضعیتی بوده، که احساس وظیفه کردم که بیشتر بمونم و بیشتر به این تیم خدمت کنم. حتی اگه این خدمت، فقط گرفتن یه پوئن برای تیمم بوده باشه، فقط بالا رفتن یه پله بیشتر برای کشورم باشه، اگه بتونم سهمی تو اون داشته باشم …

شما که غریبه نیستین! هنوز هم می تونم بازی کنم. هنوز اونقدر انگیزه و عشق دارم که فکر می کنم تا آخر دنیا باید برای کشورم بجنگم. حتی برای شما، به خاطر محبتاتون، دلگرمیاتون… اما بذارید اینطوری نگاه کنیم که باید جا رو به جوون ترها داد. باید گذاشت استعداد دیگه ای شکوفا بشه، به میدون بیاد و مهدی مهدوی دیگه ای بشه.

از این به بعد می خوام سهم همه این سالای نبودنم کنار خانوادم رو جبران کنم. فقط به بازیای باشگاهی اکتفا کنم تا بتونم بزرگ شدن دخترم رو بیشتر درک کنم.

دلم تنگ میشه…

دلم برای همه چی تنگ می شه. برای احساس غرور پوشیدن پیرهن کشورم، برای سختیاش، شادیاش، افتخاراش… برای همه خاطرات خوب و بدی که تو این سالا با تک تک هم تیمیام داشتم ، مخصوصا برای سعید؛ برای سعید معروف عزیزم…

پ.ن= ادامه در پست بعدی
Read more
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" ** یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش ** در پیش کلبه ...
Media Removed
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" ** یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش ** در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر ** با باده سحری اش جنگ می شود گاهی به محتسب برسد عقل و دین من ** گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود گاهی فغان نمی رسد به هر کسی ** گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود گر ... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" ** یا لحظه به نای غمش چنگ می شود
گاهی زمین به تمام فراخی اش ** در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود
گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر ** با باده سحری اش جنگ می شود
گاهی به محتسب برسد عقل و دین من ** گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود
گاهی فغان نمی رسد به هر کسی ** گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود
گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز ** این شعر هم به هوایش ننگ می شود ....
Read more
ء خدا میدونه که چقدر دوست داشتم تو #گاو نبودی ! ٫ . . . گاو قشنگم سلام دلم برای صدای [ maw,maw ] ...
Media Removed
ء خدا میدونه که چقدر دوست داشتم تو #گاو نبودی ! ٫ . . . گاو قشنگم سلام دلم برای صدای [ maw,maw ] یَت تنگ شده خوبی؟ شیرَت به دوش است ؟ یونجه‌ت به راه‌ است ؟ خداروشکر یادت هست پارسال این موقع با هم مثل انتلکت های زمانه مان تمام موزه های آثار برجسته شهرمان را چرا کردیم ؟ راستی میدانی آثار فلان مجسمه ... ء
خدا میدونه که چقدر دوست داشتم تو #گاو نبودی !
٫
.
.
.
گاو قشنگم سلام
دلم برای صدای [ maw,maw ] یَت تنگ شده
خوبی؟ شیرَت به دوش است ؟ یونجه‌ت به راه‌ است ؟
خداروشکر
یادت هست پارسال این موقع با هم مثل انتلکت های زمانه مان تمام موزه های آثار برجسته شهرمان را چرا کردیم ؟
راستی میدانی آثار فلان مجسمه ساز معروفِ دیارِ کفر را به آرژانتین بردند ؟
چقدر از اون مجسمه‌ی مستهجن‌ش خوشمان آمده بود [ maw, maw , maw ]
گاو جان
دیار شما سرد است ، کاپشن قرمز قشنگت را بپوش امّا #رژ_قرمز نزن؛
گاوِ سیاهِ همسایه هیز است . هیز هم نبود ما دوست نداشتیم وقتی نیستیم لعل شما رنگی شود .
دل ما تنگ شماست ، مراقب خودت باش.
بعد از چرا حتماً آب زیاد بخور :) #قسمت_اول
#نامه‌های‌گاوی‌به‌گاو‌دیگر
#امین_مرادی
___________________________________
این عکس را خودم گرفتم ( شهریور ۱۳۹۶- اردبیل،سوها)
#irannature
Read more
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ...
Media Removed
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و... دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه یعنی ... .
دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد
استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و...
دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم
وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه
یعنی چی این فکرا، مگه خودت همیشه نمی‌گفتی فکر کردن به این چیزا چه دردی رو دوا می‌کنه جز اینکه لذت اون لحظه رو ازت می‌گیره...
روبروی آینه ایستادم و به خودم لبخند زدم بعد فکر کردم دلار بشه دو برابر این چیزی که الان هست چیکار می‌کنم؟
کاری از دست من بر نمیاد، نه مسوول هستم نه کاره ای
کاری که از دست من برمیاد، لذت بردن از زندگی هست، امید داشتن، لبخند زدن، کارایی که دوست دارم انجام بدم و حالم رو خوب می‌کنه و به قیمت دلار و سکه هیچ ربطی نداره
یه لحظه دلم برای پدرم تنگ شد، همیشه برام از امید و خوشبختی و آرامش حرف زده، چقدر الان دیدن لبخندش آرومم می‌کنه
سعی کنید دور و برتون آدمای مثبت اندیش و باانگیزه باشه، مگه چند بار زندگی می‌کنیم.
و آخرش با خودم گفتم:«اون خدایی که تا الان همه جوره هوام رو داشته، از این به بعد هم خواهد داشت...»
.
مشهد، باغ گیاه شناسی
Read more
کاش می دانستی چقدر دلم بهانه تورا میگیرد هرروز... کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده... کاش ...
Media Removed
کاش می دانستی چقدر دلم بهانه تورا میگیرد هرروز... کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده... کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته... کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدم هایت، گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده... کاش می دانستی چقدر تنهام، چقدر خسته ام، وچقدر ... کاش می دانستی چقدر دلم بهانه تورا میگیرد هرروز...
کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده...
کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته...
کاش می دانستی چقدر دلم برای
ضرب آهنگ قدم هایت،
گرمی نفسهایت،
مهربانی صدایت تنگ شده...
کاش می دانستی
چقدر تنهام،
چقدر خسته ام،
وچقدر به حضور سبزت محتاجم مادر جان...
کاش در کنارم بودیو با هر طلوع نگاه مهربانت جانی دوباره به دل جاری می شد...
Read more
. <span class="emoji emoji1f30a"></span><span class="emoji emoji1f30a"></span> زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطه هایی دیگر سلام کردم. زمانی که از تو ناامید شدم، ...
Media Removed
. زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطه هایی دیگر سلام کردم. زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم. به آدمهایی که مرا می دیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بی تفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمی‌گذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری ... .
🌊🌊
زمانی که خداحافظی را با تو شروع کردم، به رابطه هایی دیگر سلام کردم. زمانی که از تو ناامید شدم، به آدمهای دیگری امیدوار شدم. به آدمهایی که مرا می دیدند و هر از گاهی حالم را میپرسیدند. آدمهایی که با بی تفاوتی مرا در انتظاری سخت جا نمی‌گذاشتند. آدمهایی که برای تولدم لازم نبود کسی به آنها یادآوری کند و به زور لبخند بزنند و بگویند " آرزو کن!"
آن زمانها آرزویم تو بودی و اکنون آرزویم خودم هستم! آن روزها همه چیز به تو ختم میشد. چه روزهای غم انگیزی.
خوشحالم که آن روزها تمام شده است.
تو نیستی و من هنوز در امتدادِ خداحافظی‌ام.
و راضی‌ام.
از نبودنت و از بودنم!
از اینکه تصمیم گرفتم برای بی تفاوتی تو تلاش نکنم.
از اینکه در نهایت تصمیم گرفتم خداحافظی را شروع کنم.
موفق نشده‌ام کامل خداحافظی کنم.
تصویرت هنوز همراهم هست.
در تصویرت میخندی و سیگار میکشی و مهمتر از همه مرا میبینی. در تصویرت نگاه میکنی. نگاهی نافذ و گیرا!
اما این فقط یک تصویر است.
و من قبول کرده ام که تصویر تو هرگز شبیه به خودت نبوده و نخواهد بود.
تصویری که من از تو دارم، با حقیقتِ تو بسیار تفاوت دارد.
و شبی که پذیرفتم تو با تصویرت فرق داری شب عجیبی بود.
آن شب تنهاترین و بی پناه ترین آدمِ روی زمین بودم!
آن شب فکر میکردم "میمیرم"! ایمان داشتم که دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم.
اما شبهای زیادی گذشت! و من زنده ماندم! و تو همچنان بی تفاوت!
به نظر میرسد قرار نیست بدونِ حضورِ تو بمیرم. اگر قرار بود بمیرم تا به حال مرده بودم! و به نظر میرسد قرار هم نیست چیزی تغییر کند.
تو بی تفاوت ترین آدمِ زندگیِ من از کودکی ام تا به اکنون بوده ای، هستی و خواهی بود. راضی‌ام. از خودم و از تصمیم هایم. از اینکه جایی تلاش برای به دست آوردنت را متوقف کردم و اجازه دادم زندگی فرصت های دیگری را نشانم دهد.
فقط گاهی که دلم تنگ میشود به ستاره ها نگاه میکنم و برایت آرزوهای خوب میکنم و با خودم فکر میکنم که چقدر حتی بی تفاوتی‌ات را دوست داشتم!
به خاطر تمام روزهایی که نبودی و ندیدی ممنونم و به خاطر بزرگترین درسی که به من دادی همیشه سپاس گزارت خواهم بود؛ اینکه نخواهم مُرد اگر رابطه ای تمام شود.
متن #پونه_مقیمی
.
.
.
@samsungmobileir
.
.
#ازنوببین #سفر #سفرباماهنی #مسافرت #دخترمسافر #mustseeiran #travellergirl #travellblogger #traveller
Read more
Loading...
Load More
Loading...