تنگ شد دلم دلتنگی

Loading...


Unique profiles
12
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Dubai, United Arab Emirates, Fuman
Average media age
944.6 days
to ratio
3
قرارِمان جدایی موقت بود،تا کمی بیشتر قدر حضور هم را بدانیم... قرار بود کنار هم نباشیم، دلمان که تنگ شد سری به دنیای هم بزنیم، ده روز یک بار...بیست روز یکبار... هر بار اما خیلی زود تر از وقتِ قرارمان دلتنگش میشدم! هر بار زودِ زودِ زود پیامِ اولمان را شروع میکردم و قول و قرارمان را هم فراموش؛ خواستنی ... قرارِمان جدایی موقت بود،تا کمی
بیشتر قدر حضور هم را بدانیم...
قرار بود کنار هم نباشیم،
دلمان که تنگ شد سری به دنیای هم بزنیم،
ده روز یک بار...بیست روز یکبار...
هر بار اما خیلی زود تر از وقتِ قرارمان دلتنگش میشدم!
هر بار زودِ زودِ زود پیامِ اولمان را شروع میکردم
و قول و قرارمان را هم فراموش؛
خواستنی تر از آن بود که اینهمه بی خبر باشم از
حالِ دلش،
او اما خوب سر قرارمان مانده بود،
سراغش را اگر نمیگرفتم از او هم خبری نبود؛
به خودم قول دادم که اینبار من شروع نکنم،
یک بار هم که شده دلش تنگم شود و قرارمان را
بهم بزند؛
یک بار هم شده دلتنگی اش حریفِ غرور لعنتی اش شود
و سراغ دلم را بگیرد،
من که پای قولِ دلم ماندم
و عین هر روزش را بی صبرانه دلخوش به آمدنش بودم؛ده روز اما...بیست روز اما...چند سال اما هر روز منتظرِ بی تاب شدنش بودم؛
چند سال اما
هر شب منتظرِ شکستن قولش ماندم؛
چند سال اما پای قولِ دلم سراغش را نگرفتم...
نشد اما؛
بی قرارم نشد،دلتنگم نشد،
چند سال اما گذشت و سراغِ دلم را هیچوقت نگرفت؛
این بار
برعکسِ تمام حرف های درست آدم ها
"ماه من برای همیشه پشت ابر پنهان ماند"
.
. 📷 #میکائیل⭐
. 🎧@mikilove351 🌙
.
.
.
#پستهای_قبلی_رو_حتما_از_دست_ندید🙏🙏🙌 #پستهای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن💖💖😍😍👑👑✋
Read more
Loading...
آب را گل نکنیم ؛ . پدرم در خاک است … وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن ...
Media Removed
آب را گل نکنیم ؛ . پدرم در خاک است … وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد . دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم. . پدرم ... آب را گل نکنیم ؛ .
پدرم در خاک است …

وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
.

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم.
.

پدرم وقتی رفت
سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت
دل من سخت شکست.
.

خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …...
.

زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است.
.

زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است.
.

کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد
زندگی می‌گذرد
.

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
.
روحت شاد بابای خوبم .
.

بیاد همه‌ی پدرای خوب دنیا.. یک صلوات... .
اللهم عجل لولیک الفرج .
.
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#آب_را_گل_نکنید
#پدر #تنهایی
#بیاد_پدران_خفته_در_خاک
#روحت_شاد
#صلوات
Read more
روزی به باد خواهم سپرد تمام دلتنگی هایم را و فراموش خواهی شد روزی خواهد رسید که نه سراغی از تو بگیرم و ...
Media Removed
روزی به باد خواهم سپرد تمام دلتنگی هایم را و فراموش خواهی شد روزی خواهد رسید که نه سراغی از تو بگیرم و نه منتظر سراغی از من گرفتن تو باشم روزی که از شادی هایم قدر یک لبخند هم برای تو کنار نگذارم فردایی که نامت با نام های دیگر تفاوتی نداشته باشد روزی که برای تو نه تنها اگر دلم برای آسمان تنگ شد پشت ... روزی
به باد خواهم سپرد تمام دلتنگی هایم را
و فراموش خواهی شد
روزی خواهد رسید که نه سراغی از تو بگیرم
و نه منتظر سراغی از من گرفتن تو باشم
روزی که از شادی هایم قدر یک لبخند هم برای تو کنار نگذارم
فردایی که نامت با نام های دیگر تفاوتی نداشته باشد
روزی که برای تو نه
تنها اگر دلم برای آسمان تنگ شد پشت پنجره بیایم
روزی که هیچ چیز تو‌ را به یادم نیندازد
و من از امروز
منتظر آن روز محال و دست نیافتنی خواهم ماند

پ.ن : شعر ها و دلنوشته هام دیگه دارن میپوسن لا به لای برگه های دفتر ، به اشتراک گذاشتنشون با شما نوعی لطفه در حقشون ☺
#شعر #هنر #عکاسی #عکس #تاریخی #معماری #سنتی #حمام_قجر #photo #photography #architecture #traditional #art #Iran
Read more
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای ...
Media Removed
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب... زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید شیطنت های دخترانه دلسوزی های مادرانه بچه ها و فانتوم و مسواک برو ... .
.
تمام شد
به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و
بیدار باش های ساعت ۷ صبح
و کار و کار و تلاش
یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر
و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب...
زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید
شیطنت های دخترانه
دلسوزی های مادرانه
بچه ها و فانتوم و مسواک
برو بیا و بدو و بدو
تولد و خنده و سرود
و خلاصه اش کنم یک مشت قلب رئوف که عهد بسته بودند حداقل این یک هفته را تغییر کنند
مهربان تر باشند
همدل تر باشند
تکبر و منم منم را مرخص کنند و
وضویی گرفته و نیت اخلاص کنند
و خدمت و خدمت
آمدیم تا از خود بگذریم
آمدیم تا بشکنیم خودرا
توکل برخدا
بندگی کنیم خدا را با خدمت
و زیبا خواهیم ساخت دنیا را
چه شعرها که سروده میشوند در همین یک وجب آن طرف تر از خانه ی گرم و نرممان
.
دلم‌برای مدرسه آسیه تنگ میشود
پارسای مهربان
و لهجه های شیرین همه ی بچه ها
دلم برای صداقتشان
سادگی و دستان زبر و زحمت کششان تنگ میشود
چهره های سختی کشیده
و کودکان پر تحملی که آخ شان در نمی آمد اکثرا
دلم‌ تنگ میشود برای دست و روی نَشُسته شان
برای زخم و زیلی های روی زانوی پسربچه ها
دلم تنگ میشود برای یک بار خاله گفتنشان
یک بار خنده شان و
یک نگاه چشمانشان
دلم تنگ میشود برای کمردردها و گرفتگی های عضلاتم .
دلم تنگ میشود...
انگار همین چند دقیقه پیش بود که ساکم را میبستم😭
#جهادی
#شهید_هدایت
#من
#مشهد
#امام_رضا
#دلتنگی
#وداع
Read more
. امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟ حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده ... .
امروز دلم انقدر تنگ هست که نمیدونم باید چه کنم؟
حال ناخوش بنده امروز به اوج رسیده ،شایدم هنوز به اوج نرسیده فقط فکر میکنم امروز اوج قضیه اس
اگر قرار باشه آدم ها در جایی از زندگی احساس ناتوانی و ضعف کنند برای من امروز و در سن ۳۰ سالگی اتفاق افتاده
دلم برای کودکی که درونم همیشه خوشحال و پر انرژی بوده تنگ شده ، انگار به خواب زمستونی رفته ، هرچیزی توی این شهر دلتنگی من رو بیشتر و بیشتر میکنه، انگار آدم هایی که ازم دور شدن هر روزبیشتر و بیشتر توی افکارم قدم میزنن و همراهیم میکنن.
احساس میکنم یه کوله پشتی از آدم هایی که باید کنارم باشن و نیستن هر روزبا خودم میکشم اینور و اونور، هر روز نه ! هر ساعت دارم بهشون فکرمیکنم، کوله هم انقدر سنگین شده داره کمرم رو میشکونه.
دوست دارم دوباره متولد بشم یه طور دیگه، این سری من باشم که میرم ، من باشم که آدم ها برام دلتنگی کنن ، به اینجا که میرسه دوباره میترسم ،میترسم واسه اونهایی که الان کنارم هستن دلم تنگ بشه
به هر حالتی فکر میکنم دیگه جون ندارم
کاش همه چیز پر از خوشحالی بشه ، نه که الان همه اش غصه باشه فقط الان دهنه ی این علامت بزرگتر مساوی به سمت غصه ها رفته...
هرچی هم آدم هارو بیشتر دوست دارم بیشتر از مکالمه باهاشون میترسم حتی موقع تایپ کردن هم انگار میترسم که لرزش صدام یا بغض توی گلوم و ببینن وبفهمن .. این روزها از تنهاییم می ترسم ، می ترسم که بغض توی گلوم به خنده های روی لبم قالب بشه
که شد ... و این من نیستم .
Read more
خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, ...
Media Removed
خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, دلم برات تنگ شده هرچند که کمتر از بیست و چهار ساعته که ندیدمت, لعنت به غربت که تمام این سالها رو از ما گرفت و سالهاست که سیر ندیدیمت... مدتها بود که اینقدر سخت گریه نکرده بودم, تب دارم و چشمهام مثل آسمون ... خاله جونم, کاش دوماه پیش بود و از شوق اومدنت از شدت هیجان روزها رو میشمردم, چقدر عمر این دوماه زود گذشت, دلم برات تنگ شده هرچند که کمتر از بیست و چهار ساعته که ندیدمت, لعنت به غربت که تمام این سالها رو از ما گرفت و سالهاست که سیر ندیدیمت... مدتها بود که اینقدر سخت گریه نکرده بودم, تب دارم و چشمهام مثل آسمون بارانیه, وقتی با ایمو بهم زنگ زدی و خبر دادی که رسیدی باورم شد که باید بازهم بغض و دلتنگی رو قورت بدم و به تصاویرت از راه دور اکتفا کنم تا دوباره بیای... زود بیا خیلی زود بیا با مریم جان و مسیح جانم... ایندفعه دلم زودتر از قبل تنگ میشه برای حضور شاد و آروم و صبورت... تو برای من خاله نیستی خواهر بزرگتری هستی که همیشه روی آغوش حمایتگرش حساب میکنم... پینوشت : با دختر خاله جان خاله رو برده بودیم ددر دودور
#دلتنگی #دوری #مهاجرت #غربت #توهین_نکنیم #لبخند_بزنیم #کتاب_بخونیم
Read more
Loading...
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. ...
Media Removed
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم ... هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه...
گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم و سطل سلطل آب می ریختیم به دیوار تا براق بشه. و از بالا و پایین و داخل و همه جای کابینت ها را می شستیم و برق میانداختیم. همه ظرفهای آشپزخونه را با کلی سفید کننده و شوینده می سابیدیم و حسابی تمیز و براق می کردیم.یکبار خواهرم مریم داشت یک پارچ بلور خیلی بزرگ، را می شست که، دستش خورد به لبه ی تیزِ لب پَر شدهء پارچ ،و دستش برید... خیلی دردش امد و گفت مامان این پارچ لب پر رو برای چی نگه داشته و محکم به زمین زدش تا بشکنه.😡.. ولی نشکست😂😂 اینبار من امتحان کردم و ...بازم نشکست. چقدر بچه بودیم هر دو، غافل از اینکه بشکنه و خرده هاش به سمتمون پرتاب بشه! یک چکش کوچیک آهنی تو آشپزخونه داشتیم که من با اون به دیواره ی تپل پارچ زدم و پارج از وسط به دو قسمت شد.... هر دو یک نفس عمیق از سر رضایت کشیدیم و گفتیم:اُفیش...
و به شستن ادامه دادیم.ظرفهای داخل کابینت را برای تنوع جابجا کردیم و با ایده ای جدید ، دکور را تغییر دادیم و تمام تلاشمون را می کردیم که قبل از اینکه مامان و آقام بیان خونه تکونی تمام بشه...😵
خونه و آشپزخونه بوی تمیزی و عید می گرفت و منو خواهرم خسته و کوفته ولی در اوج رضایت از دور در و دیوار را نگاه می کردیم و شروع می کردیم به تعریف و تمجید از تمیزی و بوی خوش و...
دلم برای اون لحظات و اون خاطره ها تنگ شده😭
خواهرِ عزیزم دلم برات تنگ شده.
دل نوشته های من
سارا مساح
آخرین چهار شنبه سال ۹۶
Read more
مگر میشود به همین سادگی رد شد؟ مگر میشود کسی را دوست نداشت حتی زمانی که بهانه های دلتنگی اش را با گفتن ...
Media Removed
مگر میشود به همین سادگی رد شد؟ مگر میشود کسی را دوست نداشت حتی زمانی که بهانه های دلتنگی اش را با گفتن جملاتی مثل "لاکم را عوض کردم دیدی؟ " یا "امروز وقت آرایشگاه دارم!" جار میزند. میدانی زن ها به همین راحتی نمیتوانند بگویند "دلم تنگ شده"! مگر میتوان کسی را دوست نداشت وقتی که میگوید "بلههه ... مگر میشود
به همین سادگی رد شد؟
مگر میشود کسی را دوست نداشت
حتی زمانی که بهانه های دلتنگی اش را با گفتن جملاتی
مثل "لاکم را عوض کردم دیدی؟
" یا "امروز وقت آرایشگاه دارم!" جار میزند.
میدانی زن ها به همین راحتی نمیتوانند بگویند "دلم تنگ شده"!
مگر میتوان کسی را دوست نداشت
وقتی که میگوید
"بلههه سرتون شلوغ شده!"
مگر میتوان دوستش نداشت
وقتی هر روز پیام هایتان را بالا و پایین میکند
و تک تک جملاتت را از بر می خواند؟
مگر میتوان دوستش نداشت
حتی زمانی که تک تک دوستان دنیای مجازیت را تحت نظر دارد؟
مگر میشود دوستش نداشت
وقتی که دم به دقیقه عکس هایش را عوض میکند؟
مگر میشود
به راحتی از دوست داشتن رد شد
آن زمانی که مثلا دوستت دارم رمزی باشد
مثل عدد ۶۳۷۳۷۵۵۳۷ بین شما دونفر؟
همیشه یک سری "دلم تنگ شده" های
در زن ها هست که جمله نمیشوند .
همیشه یک سری رمز هایی در زن ها هست
که معنی اش میشود
دوستت دارم میفهمی؟
Read more
Loading...
نمیدونم چرا ولی این روزا دلم خیلی بی قرار شده با کوچکترین حرفی دلم میشکنه آقا چطور بگم دلم حرم شما و حرم ...
Media Removed
نمیدونم چرا ولی این روزا دلم خیلی بی قرار شده با کوچکترین حرفی دلم میشکنه آقا چطور بگم دلم حرم شما و حرم اربابم حسین رو میخواد. امروز خیلی اتفاقی یه شماره دیدم دلمو زدم به دریا گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم صدای آن سوی خط گفت زائر گرامی پس از عرض سلام مبارک امام رضا علیه السلام به روضه منوره مرتبط خواهید ... نمیدونم چرا ولی این روزا دلم خیلی بی قرار شده با کوچکترین حرفی دلم میشکنه آقا چطور بگم دلم حرم شما و حرم اربابم حسین رو میخواد. امروز خیلی اتفاقی یه شماره دیدم دلمو زدم به دریا گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم صدای آن سوی خط گفت زائر گرامی پس از عرض سلام مبارک امام رضا علیه السلام به روضه منوره مرتبط خواهید شد اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی. و من سکوت کردم انگار که لال شده باشم فقط اشک ریختم گوشی رو زمین گذاشتم دوباره نا خودآگاه شماره رو گرفتم تصمیم گرفتم با شما آقا جون حرف بزنم حرف هایی به اندازه یک سال ندین حرم شما حرف هایی به اندازه یک سال دلتنگی ولی اینبار فقط گریه کردم ولی در بین گریه ها بالاخره حرفام رو هم زدم سبک شدم. آقاجون از این همه نرسیدن ها خسته شدم آقا دلم برا پنجره فولادت و بین الحرمین خیلی خیلی تنگ شده.
ولی نعمت ما ایرانیان تولدت مبارک
99 روز دیگه
Read more
. . کی باورش میشه چهارسال از زندگی آدم انقدر به سرعت بگذره؟! روزای اول که بهمون میگفتن این چهارسال ...
Media Removed
. . کی باورش میشه چهارسال از زندگی آدم انقدر به سرعت بگذره؟! روزای اول که بهمون میگفتن این چهارسال زود می‌گذره باورمون نمی‌شد... از روز اول قبولی همش میگفتیم کی تموم میشه این چهار سال لعنتی ولی تموم شد؛خیلی زود تموم شد... یاد تک تک کارورزیا ک براش بهونه میاوردیم(ب استثنای ترم آخر که تموم ... .
.
کی باورش میشه چهارسال از زندگی آدم انقدر به سرعت بگذره؟!
روزای اول که بهمون میگفتن این چهارسال زود می‌گذره باورمون نمی‌شد...
از روز اول قبولی همش میگفتیم کی تموم میشه این چهار سال لعنتی😓
ولی تموم شد؛خیلی زود تموم شد...
یاد تک تک کارورزیا ک براش بهونه میاوردیم(ب استثنای ترم آخر که تموم طلبکاریاشون از دنیارو از ما گرفتن😩)
یاد کلاسا و امتحانااااایی ک کنسل میکردیم؛
یاد غذا های سلف و مسیر طوییییلش بخیر....
یاد بخش گردیا(و هم خانم خندان و در پشتی فلوروسکوپی😊)
یاد دوستای خوب بخیر...
دلم برای همه چی تنگ میشه...
.
همه ما هم خاطرات خوب داشتیم تو این دوران هم خاطرات بد؛ولی خوبه فقط خاطرات قشنگ و شادی آور رو به یادمون بیاریم....
اما... هر دوره، شروع یه دوره‌ی جدیده... امیدوارم شروع دوره بعد زندگیمون هرجا هست و هرجوری هست همونی باشه که شادمون کنه ❤️❤️❤️
.
پ.ن:
خیلی ویژه و اختصاصی دلتنگ یکی از عزیزترینای زندگیم میشم؛کسی ک تو این۴سال تونستم تموم خستگیهامو باش فراموش کنم و باش خود خودم باشم....
@malihee1993
.
.
.
#فارغ_التحصیلی
#دلتنگی
#رادیولوژی
Read more
Hey I’m back after a looooong time 🏻‍♀️ I wonder whether you’ve missed me or not!🤔 I hope you did all well Have you seen this beautiful ad from Yoona & Seo Kang Joon? I loved it I’ll post other parts for you in next times 🏻‍♀️🏻‍♀️ #yoona @yoona__lim #seokangjoon @seokj1012 ... Hey I’m back after a looooong time 🙈🙋🏻‍♀️🎆
I wonder whether you’ve missed me or not!🤔😊😅
I hope you did all well ☺️😉🌸
Have you seen this beautiful ad from Yoona & Seo Kang Joon?😍
I loved it 😍❤️💙
I’ll post other parts for you in next times 😃💁🏻‍♀️🙆🏻‍♀️
#yoona @yoona__lim
#seokangjoon @seokj1012
سلام سلام به همگی بالاخره بعد مدت ها اومدم یعنی نمیخواستم بیام حالا حالاها اینجور شد پیجمو باز کردم که خاک نخوره به قول معروف میترسیدم بپره یهو اومدم سر بزنم ببندمش باز اینستا نذاشت دیگه!🤷🏻‍♀️😐😂
خودمم البته دلم تنگ شده بود بیام پست بذارم ولی وقت کافی نداشتم الانم کمبود وقت دارم ولی قول میدم که تنبلی نکنم و پست بذارم البته نه مثل گذشته هر روز ولی میذارم که احساس دلتنگی نکنید!😜😂💜
اینو همیشه میگم پیج من نباشه غول های اینستا هستن پست بذارن اینقدر هم فالوور ندارم ولی به عشق همون عده ای که پیجمو دوست داشتن و موندن تا حالا میذارم و مرسی ازتون که نرفتید 🤗🙏🏻💗
ولی تا اومدم همینجوری آنفالوورام زیاد شد فازت چیه خواهرم؟😒😏🙂
این تبلیغه همونیه که یونا جونی با سئو کانگ جون برای یک بازی باهم بازی کرده بودند چقدر هر دو نازن 😍👫💜💙
۴ دقیقه است حالا باز از بقیه ی قسمت هاش پست میذارم!😊😉💁🏻‍♀️
Read more
ــ چند سال پیش یکی از وبلاگ‌نویسان معروف و محبوب، مطلبی نوشته بود خطاب به فرزندش که اشک هر خواننده‌ای ...
Media Removed
ــ چند سال پیش یکی از وبلاگ‌نویسان معروف و محبوب، مطلبی نوشته بود خطاب به فرزندش که اشک هر خواننده‌ای را درمی‌آورد و ما مادرهای وبلاگستانی با ولع هی می‌خواندیم و هی بغض و اشک و ضجه‌موره و هی برای هم می‌فرستادیم تا بقیه هم بخوانند و از این غصه گریبان چاک دهند! ـ خلاصه‌ی آن متن پر آب چشم این بود؛ "فرزند ... ــ
چند سال پیش یکی از وبلاگ‌نویسان معروف و محبوب، مطلبی نوشته بود خطاب به فرزندش که اشک هر خواننده‌ای را درمی‌آورد و ما مادرهای وبلاگستانی با ولع هی می‌خواندیم و هی بغض و اشک و ضجه‌موره و هی برای هم می‌فرستادیم تا بقیه هم بخوانند و از این غصه گریبان چاک دهند!
ـ
خلاصه‌ی آن متن پر آب چشم این بود؛ "فرزند عزیزم که حالا سواد نداری و هر شب مثل پیشی می‌خزی توی بغلم تا برایت کتاب بخوانم و من گاهی اوقات حوصله ندارم هی کتاب‌های تکراری بخوانم و تو هی اصرار می‌کنی، روزی می‌رسد که باسواد می‌شوی و دیگر سراغم نخواهی آمد و من دلم برای این روزها تنگ خواهد شد و دق خواهم کرد."
ـ
خب راست می‌گفت. واقعا بچه‌ها که باسواد می‌شوند، دیگر برای قصه‌خوانی سراغ ما نمی‌آیند. مستقل می‌شوند. یعنی اگر غیر از این باشد، پس این همه زحمت و رنج مادر و معلم برای چیست؟ ولی خب ما دوست داشتیم برای این استقلال بچه‌ها دلتنگی کنیم و خون‌دل بخوریم. ما مادرها این‌طور آفریده شده‌ایم. در حسرت شدید برای گذشته‌ی از دست رفته، در انتظار لحظه به لحظه برای آمدن آینده‌ و در آرزوی فریز شدن همین آن و همین اکنونِ بچه‌ها! پارادوکس مطلقیم.. خلقت‌مان، سرشت‌مان، فابریک کارخانه‌ای مان این شکلی‌ست. غیر از این باشد احتمالا پدریم!
ـ
امروز که محمدحسام کتاب‌هایش را آورد و #بدترین_روز_زندگی_شما را انتخاب کرد تا برایم بخواند و می‌خواست هر طور شده تمامش کند و آن‌قدر تندتند می‌خواند که به نفس‌نفس افتاده بود، فکر کردم اگر مستقل نمی‌شد حالا من جای او داشتم خودم را خفه می‌کردم! حجم کتاب‌های چهار سالگی کجا، حجم کتاب‌های ده سالگی کجا!؟ :)))
ـ
#از_مادرانه_هااا
#سیدمحمدحسامـ
Read more
Loading...
Loading...