تنگ شد واسه اون

Unique profiles
41
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Gohardasht گوهردشت, Kavire Mesr, Tajrish, Tehran, Iran
Average media age
784.6 days
to ratio
4.3
آخرين بار براي عيد ديدني رفته بودم خونشون قبل از اون هم يادم نيس شايد عيد سال قبلش...يهو دلم لك زد واسشون، ...
Media Removed
آخرين بار براي عيد ديدني رفته بودم خونشون قبل از اون هم يادم نيس شايد عيد سال قبلش...يهو دلم لك زد واسشون، واسه خونه زندگيِ سادشون.امشب بعد از ٨ماه رفتم ديدنشون.گاها فك ميكنم چي شد انقدر دور شديم؟امشب كه ديدمشون دلم وا شد دلم تنگ شد نميدونم....بيشتر دلم تنگ شد واسه بچگي هام.كه همش تو خونه ي اونا گذشته ... آخرين بار براي عيد ديدني رفته بودم خونشون قبل از اون هم يادم نيس شايد عيد سال قبلش...يهو دلم لك زد واسشون، واسه خونه زندگيِ سادشون.امشب بعد از ٨ماه رفتم ديدنشون.گاها فك ميكنم چي شد انقدر دور شديم؟امشب كه ديدمشون دلم وا شد دلم تنگ شد نميدونم....بيشتر دلم تنگ شد واسه بچگي هام.كه همش تو خونه ي اونا گذشته بود.منظورم از اونا پدر بزرگ مادربزرگ پدريمِ.لعنت به جدايي ها لعنت به اعتقادات كه آدمارو اجبارا از هم جدا كرده كه من لعنتي با همه خاطرات بچگيم از اون خونه و عشق به مادر بزرگ پدربزرگم نميرم ببينمشون.لعنت به من......
Read more
. خداحافظ روزهای خوب دانشجویی  خدافظی میکنم اون هم به گرمی روزهاش  خدافظی میکنم اون هم به وسعت تلخی و شیرینی‌هاش ... اما سلام به هرکسی که داره فارغ میشه اونم از نوع تحصیل ... سلام میکنم به کسی که دلش از دانشگاه خونه اما واسه همیشه داره میره خونه سلام به اون کسایی که با غذای سلف دانشگاه روزشونو ... .
خداحافظ روزهای خوب دانشجویی 
خدافظی میکنم اون هم به گرمی روزهاش 
خدافظی میکنم اون هم به وسعت تلخی و شیرینی‌هاش ...
اما سلام به هرکسی که داره فارغ میشه اونم از نوع تحصیل ...
سلام میکنم به کسی که دلش از دانشگاه خونه اما واسه همیشه داره میره خونه
سلام به اون کسایی که با غذای سلف دانشگاه روزشونو شب کردن تا یه روز دیگه هم شب بشه
سلام به اون دسته افرادی که همه چیز این دانشگاه رو تحمل کردن اما درد جدا شدن از اینجا رو نمی تونن تحمل کنن ...
سلام به کسایی که تو شبای امتحان بجای درس خوندن میخوابیدن و کیف میکردن
سلام به اون دانشجوایی که موهای سرشون تو ای دانشگاه ریخت و ریخت و ریخت !!!
سلام به دانشجویی که مجرده و خیلی دوست داره متاهل بشه اما باید بدونه که هنوز خدمت سربازی نرفته ...
فصلی به فصلای خدا اضافه شد ... ایستگاه فارغ التحصیلی و فصل خدافظی
روزای جدایی از ای دانشگاه خیلی سردتر از روزای زمستونه
خدا رو دوس دارم ... حافظ هم ...
ولی خداحافظ رو ... خداحافظ دانشگاه .....
خداحافظ .....
خدافظ روزای قشنگ دانشجویی ...
خدافظ شهریه‌ها ... خدافظ جزوه‌ها ...
خدافظ کلاسای درس ...
باید با دانشگاه خدافظی کنیم ...
دانشگاهی که خاطرات زیبا برامون رقم زد ...
اما دلم برا همچی تنگ میشه ... برا کلاسای دانشگاه، سایت، کتابخونه، همه بچه‌ها ..... خداحافظ روزای خوب و قشنگ دانشجویی
Read more
من و داماد منتظر بوديم تا پدر جلو بياد و سرسلامتيمون بده، پدر با دستمال بزرگى كه جلوى چشماش گرفته بود ...
Media Removed
من و داماد منتظر بوديم تا پدر جلو بياد و سرسلامتيمون بده، پدر با دستمال بزرگى كه جلوى چشماش گرفته بود هق هق ميزد و شونه هاش تكون ميخورد بعد از چند دقيقه اشكاشو پاك كرد و دماغشو گرفت و دستمالو همونجور قلمبه چپوند توى جيبش ، همه يهو ساكت شدند پدر اومد جلو و سرمو با دوتا دستش گرفت و بوسيد، پدر بوى اشك ميداد ... من و داماد منتظر بوديم تا پدر جلو بياد و سرسلامتيمون بده،
پدر با دستمال بزرگى كه جلوى چشماش گرفته بود هق هق ميزد و شونه هاش تكون ميخورد بعد از چند دقيقه اشكاشو پاك كرد و دماغشو گرفت و دستمالو همونجور قلمبه چپوند توى جيبش ، همه يهو ساكت شدند پدر اومد جلو و سرمو با دوتا دستش گرفت و بوسيد، پدر بوى اشك ميداد بوى گل ميداد اون شب بوى مهربونى پدر رو كاملا ميتونستم حس كنم انگار همه اون سختگيريها و عصبانيت پدر كوچ كرده بودند و بجاش دلتنگى و نگرانى اومده بود،
شايد من اونموقع درست اين چيزهارو درك نميكردم و حتى از گريه پدر متعجب هم شده بودم ولى حالا كه به اون شب فكر ميكنم حال پدرم برام خيلى ارزشمند و قابل ستايش مياد ،
پدر با داماد دست داد و روشو بوسيد و همونطورى كه دست داماد تو دستش بود، گفت دخترمو اول به خدا و بعدش به شما ميسپرم، ازش خوب مراقبت كنين و اينو كه گفت دوباره چونه اش لرزيد و اشكاش ريخت، داماد دستاى پدر رو بوسيد و همديگرو بغل كردند،
دايى ام كه مرد شوخ طبع و شادى بود وارد پذيرايى شد و گفت بابا مردم منتظرن بسه ديگه ، گريه واسه چيه ديگه داماد به اين خوبى پيدا كردى الان بايد از خوشحالى برقصى اينو گفت و خودش شروع كرد به رقصيدن، دايى ام متخصص رقص تركى و لزگى بود و هر جا شادى بود داييم سوگلى مجلس ميشد و همه دوستش داشتند دايى پرويز با همون صداى دست و سوت تو يكى دو دقيقه رقصيد و چندتا حركت ژانگولرى انجام داد ، جو خونه از حالت عزادارى تبديل به عروسى شد و ما هم با همون جمعيت آروم از پله ها پايين رفتيم اين وسطا يكى هم داشت دايره ميزد و بقيه با صداى دست و سوت مارو همراهى ميكردن باز دوباره سوار ماشين شديم و يادمه زنداييم هم سوار ماشين عروس شد و آينه شمعدون رو هم از پنجره دادن داخل ماشين و ما به همراه هفت هشت نفر و آينه شمعدون حركت كرديم به سمت خونه اى كه توش عروسى بود،
من كه بخاطر تنگى جا جزئى از داماد شده بودم و فقط قسمتى از سر و دستام معلوم بود، باور كنيد نميشد نفس كشيد خدا خدا ميكردم زودتر برسيم ، حميدآقا برادر داماد گاهى شيطنت ميكرد و موقع رانندگى ويراژ ميداد و بوق ميزد كه بقيه مانع ميشدن و ميگفتن حميد بوق نزن عزاى عموميه ماشينو ميخوابونن،
بالاخره رسيديم، و همگى از دست جاى تنگ توى ماشين راحت شديم ، زنداييم تورهاى لباسم رو مرتب كرد و صاف و صوف شدم كوچه رو چراغونى كرده بودند و در خونه چهار طاق باز بود از قرار معلوم آقايون تو حياط و تراس بودند و خانمها توى خونه ، اول بايد از حياط رد ميشديم، وارد حياط كه شديم داييم داد زد كه به افتخار عروس و دوماد يه كف مرتب،ادامه 👇🏻
Read more
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن ...
Media Removed
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست. ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم ... علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست.
ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم انقدر میبوسمت وای چ بهشتی بشه اون جهنم) ک دیدم بعد از چند دقیقه جواب داد ( اگه فکر میکنی کسی ب فکرت نیست اشتباهه یکی هست ک همیشه ب یادته)
هیچی دیگ منم افتادم تو کارش . بعد از کلی اس دادن و کلی بگو بخند ی روز ک داییم رفته بود سر کار رفتم خونشون ک کلی باهم دردو دل کردیمو بعدش من رفتم . تا ی روز داییم رفت تهران واسه کارش. ب من زنگ زد رفتم پیشش. هیچی دیگ بعد از کلی بگو بخند خلاصه کم کم همدیگرو بغل کردیمو بوس و لب دیگ خیلی خوش گذشت تا این ک گفت بریم رو تخت.
رفتیم اونجا کم کم لختش کردم . شرو کردم خوردن سینه هاش هیچی دیگ کم کم اومدم پایین تا رسیدم ب شکم بعد کوس. دیدم موها زده انگار تا الان دست نخورده بود گفتم این دایی ما چیکار میکرد تا الان پس ،هیچی دیگ بهم گفت اون کیرش کوچیکه نمیتونه منو خوب ارضا کنه. منم بعد از کلی خوردنش کم کم شرو کردم ک باهاش سکس کنم.
خیلی تنگ بود . گفت فقط اروم دردم میاد منم اروم اروم کردم تو تا ته کیرمو بردم تو ک ی نفس عمیقی کشید شرو کردم تقه زدن.
یکم کردم بعد گفتم برگرد از پشت گفت ن خیلی تنگه نمیتونم . بعدش اون ب گوشش خیلی حساس بود منم ک میدونستم شرو کردم ب خوردن گوشش ک یهو شل شد .
هیچی دیگ کیرمو ک گذاشتم رو کونش ی اهی کشید و منم اروم اروم کردم تو . هیچی دیگ سکسمون ک تموم شد با هم رفتیم حموم همدیگرو شستیم اومدیم بیرون ی اب میوه شیرینیه توپ خوردیم و من رفتم خونم.
از اون موقع هم خیلی مواظبشم ک هرز نپره .
Read more
 #داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر ...
Media Removed
#داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_سوم

آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی گفته که من مُردم ،من رو وقتی که به لیمو نوش جان می کنی نمی بینی؟!
من رو وقتی صورت نازت رو توآب حوض می شوری ،من رو نمی بینی؟! من توهمین خونه م ،زیر همین درخت لیمو!
شربت رو داد به من و خوردم.دخترم انگار روحش رو جا گذاشت تو وجودم ورفت .درسته جلو چشمام نیست ولی من پنج ساله که دارم با دل و جون با اون دوباره زندگی می کنم .اشک هاش رو دیدم که دونه دونه می ریخت روی چروک های صورتش .واونها رو کم کم پاک می کرد.گفت:((این موها رو می بینی گیس کردم ؟ حنا بستم؟واسه اصغر آقاست که مبادا بیاد به خوابم وبگه  عه! نازخاتون  چرا موهات رو حنا نبستی؟))لبخند زدم و دستاشو گرفتم و گفتم :حتما خودش موهاتو گیس می کرد ؟گفت:این که من خودم موهامو گیس می کردم،اون روز خلقش تنگ می شد و می گفت چرا نذاشتی من این کار رو بکنم.بازش می کرد و می بستش.((دوتایی مون می زدیم زیر خنده.))
ولی مامان بزرگ جون!الان زندگی خیلی فرق کرده.
این روزها...
.
.
.
#نویسنده:راحل_ظ
.
.
📷@foroozan.alm
.. .

#هنر #هنرمند #بوشهر #بوشهریا #داستان #کتاب #عشق #مادر #خدا #داستان_ما_در_زمین
Read more
همونطور كه ميدونيد شب قبل از عروسى مراسم حنابندون ميگيرن ولى مادرم گفت بهتره بى خيال مراسم حنابندون ...
Media Removed
همونطور كه ميدونيد شب قبل از عروسى مراسم حنابندون ميگيرن ولى مادرم گفت بهتره بى خيال مراسم حنابندون بشيم چون بايد بيشتر فاميلهارو دعوت كنيم و با داشتن بچه كوچيك اصلا نميتونه از پس اين مراسم بربياد، پدر هم گفت آره بابا خرج الكيه ، خونه زندگيمون هم بهم ميخوره همه ميخوان بيان بزنن و برقصن و بخورن، بعدشم ... همونطور كه ميدونيد شب قبل از عروسى مراسم حنابندون ميگيرن ولى مادرم گفت بهتره بى خيال مراسم حنابندون بشيم چون بايد بيشتر فاميلهارو دعوت كنيم و با داشتن بچه كوچيك اصلا نميتونه از پس اين مراسم بربياد، پدر هم گفت آره بابا خرج الكيه ، خونه زندگيمون هم بهم ميخوره همه ميخوان بيان بزنن و برقصن و بخورن، بعدشم كه رفتن كلى كار در مياد برامون اصلا بقول حاجى كريمى اين رسما داره كم كم از مد ميوفته اونم واسه دختراش حنابندون نگرفت ،
حاجى كريمى از دوستان صميمى و همكار پدر بود كه اگه ميگفت ماست سياهه پدر قبول ميكرد، خلاصه در اصل نظر حاجى كريمى باعث شد كه من حنابندون نداشته باشم و اين وسط البته حنابندون اصلى نصيب ننه شد كه سر و دست و پاشو حنا بسته بود و منتظر رنگ گرفتن حنا بود،
مادرم با دست خورده هاى خشك شده حنارو كه از پاهاى ننه رو فرش ريخته بود پيدا ميكرد و زير لب غر ميزد و محكم پرتشون ميكرد تو آشغالى آشپزخونه،
مادر گفت پاشو اون كتابخونه تو خالى كن تا اين بچه ها ازش استفاده كنن، دوتا جعبه تو بهارخوابه بيارش كتابارو بريز توش بزار تو انبارى ،
چون من بچه بزرگ خونه بودم و مثلا درسخون ، يه كتابخونه آهنى برنگ آبى داشتم كه همه زندگيم توش بود ، طبقات بالاش رو كه شيشه اى بود خالى كردم ولى طبقه پايينش كه حالت كمد داشت قفل كردم و كليدشو برداشتم، مامانم گفت پس پايينش چى، گفتم اونجا چيزاى خصوصى هست دفتر خاطرات و عكسها و خرت و پرت ، بهى و زاهد به هم نگاه كردن و خنديدن ، معلوم بود كه بخاطر كتابخونه كه از من بهشون رسيده خوشحالن،
مادرم يوسف رو شير داده بود و گفت بچه رو بنداز روى پات تا خوابش سنگين بشه،
همينطور كه بچه رو روى پام تكون ميدادم و پيش پيشش ميكردم به فكر فردا بودم كه كلا زندگيم و آدمهاى اطرافم عوض خواهند شد، يعنى چند وقت يكبار ميتونستم خانواده ام رو ببينم، دلم براى يوسف بيشتر از همه تنگ ميشد براى مامانم بابام حتى ننه كه هميشه با هم تنش داشتيم،
مادرم كاراشو كرد و بچه رو ازم گرفت برد تو بهارخواب گذاشت تو جاش زير پشه بند،
بعدش گفت پاشين بخوابين كه فردا عروسيه كلى كار داريم بايد زود بيدار بشيم ،
اون شب همه تو فكر بودن ، بالاخره رفتيم كه بخوابيم ولى مگه من خوابم ميبرد،
صبح ماشين اومد دنبالم كه بريم آرايشگاه ، همسر احمدآقا همراهم بود از طرف خانواده داماد هم فقط يكى دونفر اومده بودن ،
آرايش من نزديكاى ظهر شروع شد تا عصرى كه ديگه همه منتظر اومدن داماد بوديم،
اولين بار بود كه اين همه آرايش رو روى صورتم ميديدم،
ادامه در كامنت👇🏻👇🏻
Read more
این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار ...
Media Removed
این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار با آدم ها و گفتگوهام با شماها اینجا می گیرم زیادتر شده. این به‌اون در ، آره؟ امشب یکهو از سرِ همین خستگی کاری سردرد شدم. شالم رو اینطوری بسته بودم که سردردم کمتر شه. بعد یادم اومد چند وقت پیش یک‌خانم مهربونی ... این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار با آدم ها و گفتگوهام با شماها اینجا می گیرم زیادتر شده. این به‌اون در ، آره؟ امشب یکهو از سرِ همین خستگی کاری سردرد شدم. شالم رو اینطوری بسته بودم که سردردم کمتر شه. بعد یادم اومد چند وقت پیش یک‌خانم مهربونی لطف کرد وقتی اومده بود تعیین سطح، برام هدیه آورد. هدیه اش از این کلاه های حجاب بود. وقتی هدیه اش رو باز‌ کردم خشمِ تمام این سالها اومد روی سطح پوستم و از زندگی کردن توی این خاک احساس بیزاری‌بهم دست داد. بعدتر فکر کردم دیدم اینطوری به قضیه نگاه کنم که اون خانم مهربون شناختی از من نداشته و صرفا هدیه اورده و پشت هدیه اش پیامی نیست. این شد که هدیه اش رو هدیه دادم به یکی از شاگردهای گلم که محجبه است و داستان رو هم براش گفتم. حالا این قضیه رو یادتون باشه یه چیز دیگه براتون بگم.
دیروز توی اسنپ آقای راننده تمام پنجاه و شش دقیقه ی مسیر رو از فرهنگ پایین ایرانی ها گفت و از رانندگی بد و تاثیر این بی فرهنگی بر جامعه ی آینده. و تمام این پنجاه و شش دقیقه رو خلاف رفت و زد توی خط اضطرار و از یه چراغ رد شد و سبقت غیر مجاز گرفت
.
نتیجه این شد که فکر کردم دیدم بهتره به جای غرق شدن توی اخبار آمریکا و غر زدن در‌ مورد آینده و گشتن دنبال اینکه کیو این وسط میشه سرزنش‌کرد و اینا، فقط فقط فقط روی تک گام هایی که به عنوان یه‌ انسان میشه برای خودمون و جامعه مون برداریم فکر کنیم. من حواسم باشه عقایدم رو به بقیه تحمیل نکنم و حواسم باشه اگر دارم غری می‌زنم راجع به چیزی نباشه که خودم انجام میدم. من هم اخبار می خونم . زیاد هم می خونم. ولی یه مدته دارم تمرین می کنم نذارم دنباله ی سیاه اخبار بیش از حد مجاز باهام بیاد. چرا؟ چون یکی از شعارهای مهم زندگیم نتیجه گرا بودنه. چیزی که نتیجه ای نداره و فقط انرژیت رو هدر میده اشتباهه. زیاد حرف زدم. ببخشید. زندگی تون رو به بهترین شکلی که میشه و می تونید ادامه بدید. نذارید کثافت خبرها خلق تون رو تنگ کنه. دنیا ممکنه واسه ی من یه روز دیگه دووم داشته باشه یا صد سال دیگه( البته امید که صد سال دیگه زنده باشم) کثافت سیاست و دنیا اما همیشگیه. تکرار کنم برای خودم :تو باید آگاه باشی اما رسانه ی خبری نیستی. تو باید آگاه باشی اما وظیفه ی اصلی ات سالم زیستن به شیوه ی خودت است. گوش می دین چی میگم؟ .
#یلدانوشت
Read more
. سبحانه میگه: «این صداش خوب نیست. اون یکی رو بردار». میگم: «هندونه نیست که؛ چیپسه». دیدم صاب دکه ...
Media Removed
. سبحانه میگه: «این صداش خوب نیست. اون یکی رو بردار». میگم: «هندونه نیست که؛ چیپسه». دیدم صاب دکه داره بد میاد برام. از سر ردیف همه بسته‌ها رو یه حالی بهشون داده بود که صداشون رو دربیاره. میگه: «عه! چیپس صداش خیلی مهمه. آدم وقتی نشسته پای فیلم اصن این خارچ و خورچ چیپس صحنه‌ها رو هیجان‌زده می‌کنه». ... .
سبحانه میگه: «این صداش خوب نیست. اون یکی رو بردار». میگم: «هندونه نیست که؛ چیپسه». دیدم صاب دکه داره بد میاد برام. از سر ردیف همه بسته‌ها رو یه حالی بهشون داده بود که صداشون رو دربیاره. میگه: «عه! چیپس صداش خیلی مهمه. آدم وقتی نشسته پای فیلم اصن این خارچ و خورچ چیپس صحنه‌ها رو هیجان‌زده می‌کنه». میگم: «تو که نباید صحنه‌ها رو هیجان‌زده کنی. بعد که واقعا نمی‌خوای تو سالن سینما بشینی چیپس خوردن؟» میگه: «وا! خلی تو. از همین پنج تا بردار». میگم: «پنج تا بسته چیپس آخه؟ کالریش زیاده‌ ها. یه جا برای شام هم بذار.»
.
میگه: «تو واقعا شوهر اعصاب خردکنی هستی. بیشتر باید تو بخش سبزی پاک کردن و اینا از توانایی‌هات استفاده کنم. اصن مال امورات فرهنگی نیستی». میگم: «آخه الان این کجاش کار فرهنگیه؟ یه فیلم جفنگ پیدا کردی با پنج تا بسته چیپس می‌خوای بری سالن رو آباد کنی؛ شد کار فرهنگی؟ مردم اصن شکلشون عوض شده. یه موقع می‌رفتی سینما یه حال عاشقانه بهت دست می‌داد چارتا چیکه اشک و اوشک از چشمات سرریز می‌شد. دو تا جمله یاد می‌گرفتی یه هفته با خودت ور می‌رفتی که کجا اون دو تا جمله رو بکنی تو حلق مردم فخرش رو بفروشی. حالا چی؟ یه تم دهه ۶۰ با دو تا آفتابه و یه پيژامه و فوکول‌های بر آمده و اپل‌های از دو سر شونه بیرون زده می‌زنی تنگ هم؛ یه املت خوب ازش در میاری میریزی تو چشم و چال مردم؛ میگی بفرما فیلم.»
.
میگه: «تو نگران اشک و اوشک نباش. خودم یه کار می‌کنم وقتی از سینما بیرون می‌اومدیم به پهنای صورتت اشک بباره ازت. واسه جمله هم چند تا درس فرهنگی خوب برای شبت گذاشتم کنار که دچار خلا فرهنگی نشی». میگم: «آخه این دو ساعت رو یه کار بهتر می‌شد کردا». میگه: «همون لیاقتته صبح تا شب بشینی کنار دست سبحان لاف و گزاف و گزارشات اراجیفش از عبور پشه‌های ماده و حرکات مشکوک گربه‌ها سر شاخه‌ها و تکون‌ پرده توی پنجرهای مردم رو گوش کنی و از خنده خنج بری. فکرم نکن حواسم نیست این دو تا دخترا که پشت سرمون نشستن رو دیدی رفتی تو ژست منتقد فرهنگی. ببین دیگه ازت گذشت این دلبری از دلبرکا. سرت تو آخور خودت باشه وگرنه...»
.
میگم: «الان که فکر می‌کنم آدم باید دوغش رو بنوشه و فیلمش رو ببینه. اصن چه فرقی می‌کنه چه فیلمی. سینما خیلی حال خوبیه. چیه همش مونده بودیم تو خونه. اصن چی بهتر از دهه ۶۰؟» میگه: «خوشم میاد انتقاد پذیری». میگم: «بله خب آدم یه وقتایی انتقادپذیر باشه به سرنوشت شادتری میچسبونه خودش رو. اصن سری که درد نمی‌کنه رو از چال بیرون نیاری بهتره».
Read more
عکسهارو ورق بزنین <span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ . بعد از دیدن هجیج به سمت #پاوه راه افتادیم و رسما وارد استان #کرمانشاه <span class="emoji emoji2764"></span>️ ...
Media Removed
عکسهارو ورق بزنین ️ . بعد از دیدن هجیج به سمت #پاوه راه افتادیم و رسما وارد استان #کرمانشاه ️ شدیم و من هر چیزی که میدیدم عشق میکردم که زاده ی این خاکم با اینهمه زیبایی و قشنگی و مردم مهمون نوازی که سربلندم کردن جلوی همسفرام .. قبل پاوه یه جا برای کمپ پیدا کردیم اما ‌وقتی رسیدیم دیدیم که افت گندما ... عکسهارو ورق بزنین 😍❤️
.

بعد از دیدن هجیج به سمت #پاوه راه افتادیم و رسما وارد استان #کرمانشاه ❤️ شدیم و من هر چیزی که میدیدم عشق میکردم که زاده ی این خاکم با اینهمه زیبایی و قشنگی و مردم مهمون نوازی که سربلندم کردن جلوی همسفرام😍 .. قبل پاوه یه جا برای کمپ پیدا کردیم اما ‌وقتی رسیدیم دیدیم که افت گندما زیاد شده و سطح زمین پر بود از جونورایی که یه چیزی مابین سوسک و ملخ بودن. مث سوسک سیاه و مث ملخ میپریدن و منم که از هرچی جک و جونوره میترسم و راه افتادیم دنبال یه جای دیگه. رسیدیم به باغ های پاوه .. تو مسیر سراسر باغ انار بود و تموم درختا پر بود از شکوفه های قرمز و نارنجی انار..😍من تا حالا باغ انار ندیده بودم و میتونم بگم یکی از قشنگترین باغ های ممکنه! درختا همه سر سبز مزین شدن به گل انار نارنجی! تصور کنین چند دقیقه تو مسیری باشین که سراسر این منظره ست!... بالاخره یه جا لابلای درختای انار و توت و دسترسی به رودخونه، یه جا واسه کمپ ‌پیدا کردیم. پیدا شدیم و وسایلو گذاشتیم دیدیم بعله! اینجام از همون سوسک ملخیا داره اما کمتر🤪 من یکمی جیغ جیغ کردم اما قانعم کردن که احتمالا افت کل منطقه رو گرفته و هرجا بریم همینه و منم با نق و نوق کوتاه اومدم ولی بجاش تا وقتی شب بود و چشمم نمیدید که مراقب باشم باهاشون روبرو نشم میزان فعالیتم ۵ قدم حول چادرم بود😂 رفتم یه لباس کاملا تنگ و پوشیده تنم کردم و موهامم بستم و با شال پیجیدم که هیچ حشره ای هیچ راهی واسه نفوذ نداشته باشه👀 در نهایت اون شب سپری شد و فرداش من تونسم با اون جونورا کنار بیام و ندیده شون بگیرم 🤩🤪
تا ظهر زیر سایه درختای انار دورهم کیف کردیم و بعد جمع و‌جور کردیم که بریم به سمت #جوانرود 😍
.
.
.
#صحرا_میره_سفر
#کردستان_نامه_صحرا
Read more
صنم : یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد ...
Media Removed
صنم : یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد زیا کوچولو افتادم که از پیشم رفت یهو انگار بهم برق 220 ولتی وصل کرده باشن از جا پردیدددددم !! صنم : دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم ؟ بچم ؟؟؟؟ بگین که حالش خوبههههههه !!! دکتر سرشو تکون دادو با تاسف پایین انداخت ... صنم :
یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد زیا کوچولو افتادم که از پیشم رفت یهو انگار بهم برق 220 ولتی وصل کرده باشن از جا پردیدددددم !! صنم : دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم ؟ بچم ؟؟؟؟ بگین که حالش خوبههههههه !!!
دکتر سرشو تکون دادو با تاسف پایین انداخت و آروم گفت : متاسفم هوا بهش نرسیده واسه همینم نتونستیم نجاتش بدیم
دیگه چیزی جز صدای هق هقای بلندم نمیشنیدم خدایااااااا تنها امید زندگیمو ازم گرفتی .. یهو اسد آمد داخل اتاق دستمو تو دستش محکم کردو گفت : صنم آروم باش . تو و آهیل هنوز خیلی جوونین دوباره بچه دار میشین گریه نکن .. نککککن -ا ... س ... د ... اون بچ..ه م ... ا ... ل تو بود نه آهییییل .. اون ثمره عشقمون بود اون تنهاااا یادگاریم از رابطمون بود
اسد اشکاش میومد . صورتش خیلی بهم ریخته شد و رفت
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
1 سال بعد :
صنم :
تو این یه سال اسد رو ندیدم و همچنان با غم ازدست دادن بچمون زندگی میکردم !! بغضی که هر شب سخت تر از شب قبل میشکست عادت کرده بودم ، آهیل خیلی سعی میکنه بهم نزدیک شه اما من نمیزارم !! آهیل امشب مسافرت کاریه .. رو مبل نشسته بودم و تو خودم بودم که یکی زنگ درو زد درو باز کردم اما دیدن اون صحنه غیر قابل باااااااور بووووود !! اسد بود .. چقدر شکسته و داغون شده بود بوی الکلو حس میکردم اومد نزدیکم . هر قدمی که به سمتم میومد باعث میشد من یه قدم برم به عقب ..به دیوار برخورد کردم اومد و نزدیک گوشم زمزمه کرد : صنم تو .. تو دلت برام تنگ نشده ؟
-چرا شده .
-عاشقتم -(سکوت)
اسد برگشتو داشت میرفت اما من نمیتونم دوباره از دستش بدم .. نمیتونم !! از پشت بغلش کردم .. برگشت سمتم .. به پشت برگشتم .. موهامو کنار زدم و آروم گفتم : بند لباسمو باز کن .. یبار دیگه بهم ثابت کن متعلق به توئم . فقط تو
Read more
یک *بنویس دیگه! ■چی بنویسم؟ *بنویس دیروز چه خوابی دیدی ■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟ *خب یه چیز دیگه بنویس ■مثلا چی؟ *مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی ■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم *پس از ... یک
*بنویس دیگه!
■چی بنویسم؟
*بنویس دیروز چه خوابی دیدی
■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟
*خب یه چیز دیگه بنویس
■مثلا چی؟
*مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی
■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم
*پس از علی بنویس! علی دادمان

دو
راست می‌گی! همین دو سال پیش بود که مادرش تسلیم شد. یادته؟! یکی از بیمارستان زنگ زد گفت مادر علی گفته خدایا پسرم رفتنیه، رفتنش رو آسون کن! شب بیست و یکم بود. فردا علی آروم آروم رفت. حتما یادته! هنوز دو سال نشده بابا

سه
*خب دعا کن
■دعای من که به جایی نمیرسه
*میرسه
■اگه میرسید که علی الان اینجا بود

چهار
روی شیب تخت لم داده و چشم دوخته به غروب!

مورفین دارد کم کم اثر میکند:« تو به کی مشکوکی؟ من که میگم اون پسر ریشوئه بود که پیرهن یاسی پوشیده بود، همونی که اون شب اومد پیش بچه ها نشست، همون پسره که چایی نمیخورد، اون شب قدر بود که من حالم بد شد و زودتر اومدم بالا؟! همون»

انگار داشته توی فکرش با من صحبت میکرده و حالا منتظر است من تایید کنم، سرم را به نشان گیجی تکان میدهم، دوباره شروع میکند:« همون بود دیگه، وگرنه بقیه رو که میشناختیم، "خدا" حتما همون بود! دیدی چقدر شوخی میکرد؟ من از اول میدونستم خدا خیلی شوخی میکنه. من مطمئنم! اگه شوخی نمیکرد که ما اینهمه درد و تحمل نمیکردیم. خدا شوخی میکنه که ما طاقت میاریم. اون شبم اومد که حال ما بهتر بشه، وگرنه علی همون شب باید میرفت...» انگار که برق‌ام گرفته باشد!

اول بر و بر نگاه‌اش می‌کنم، بعد دست می‌گذارم روی گونه گل انداخته‌اش. تب ندارد! شاید اثر مورفین است. سرش را می‌چرخاند و توی صورت‌ام چشم تنگ می‌کند و دوباره به حرف می‌آید:« هذیون می.گم؟ یعنی من جنبه مورفین ندارم؟ بیخیال! نگو که ندیدیش! همونی که اومد وسط جمع نشست! ببین من کاری به بقیه ندارم، هرکی هرچی میخواد بگه، من شک ندارم خدا علی رو به خاطر ما شفا داد، واسه ما که نه، به خاطر این همه که براش دعا کردن، خواست آروم بشیم، میخواست اول بلندش کنه که ما دل بکنیم، بعد ببرتش! اون شبم اومد با ما خوش و بش کرد و سر به سرمون گذاشت که دق نکنیم! وگرنه حالا من و تو مرده بودیم. بخدا حالم خوبه! نشون به اون نشون که تو ده دقیقه پیش داشتی راجع به فوتبال حرف میزدی»

نه! من فقط راجع به فوتبال فکر می‌کردم.

پنج
■گناه کردم
*میبخشه!
■خیلی زیاد!
*میبخشه!
■نبخشه چی؟
*اینو دیگه نمی‌بخشه!

پ‌ن
التماس دعا

#شب_قدر #رسم_برادری #با_کریمان_کارها_دشوار_نیست #امام_علی_ع #ومن_الله_التوفیق
Read more
(بهبود عملكردهاي دستگاه ونتيلاتور در پزشكي با استفاده از خواص كوليگاتيو محلول ها و مواد هوشمند)عدم ...
Media Removed
(بهبود عملكردهاي دستگاه ونتيلاتور در پزشكي با استفاده از خواص كوليگاتيو محلول ها و مواد هوشمند)عدم عفونت پنوموني خب،مثه اينكه هيچ حرفي واسه گفتن نموند بعد از ١٠ماه كارسخت و تلاش بي وقفه و٢ماه داوري و بعد از كلي Reject محترمانه ي جناب ژورنال و داورهاي سخت گيرِ(Acta medical science direct) و ... (بهبود عملكردهاي دستگاه ونتيلاتور در پزشكي با استفاده از خواص كوليگاتيو محلول ها و مواد هوشمند)عدم عفونت پنوموني
خب،مثه اينكه هيچ حرفي واسه گفتن نموند
بعد از ١٠ماه كارسخت و تلاش بي وقفه و٢ماه داوري و بعد از كلي Reject محترمانه ي جناب ژورنال و داورهاي سخت گيرِ(Acta medical science direct)
و كامنت هاي خفن و نااميد كننده ي ژورنال و موج هاي منفي اطرافيا،پيام هاي نااميد كننده ي Editor ديكه بيشتر از سري قبل رو مخ بود،از اكانت هاي فيلترشده ي elsevierجمهوري اسلامي توسط مستر ترامپ واسه send مقاله بگير تا پيداكردن يه استاد ژاپني واسه sendمقاله،مسئول ازمايشكاه هم كه دمش گرم حسابي تو اين مدت گير داد(اقا وسايلتو جمع كن،دستكاه خرابه، پيپت بخريد،نمك مرك بخريد(گرمي٢٠هزارتومن😬)ووو...)،حراست هم كه طبق معمول حتي موقع كار كردن هم گير خودشو ميداد،وعده وعيد هاي دكتر كرميان هم كه طبق معمول عملي نشد،كسري خان هم كه هيچ وقت نفهميد پراش XRDچيه،خانم البرزي هم كه هميشه يادش ميرفت موقع تستِ semنت كوشيشو خاموش كنه همش ضرر ميزد،😄 سوتي هاي بقيشونم ديكه بماند كه خيلي افتضاحه😄
بابام هم كه مثل هميشه:هيچي نشد نداره پسر،بيشتر برو دنبالش(عاشق اين افكار فضاييشم😄)
دنيا فداي يه تار موت(مادر)كه اگه دعاي تو نبود شايد هيچ وقت من به اينجا نميرسيدم،خيلي دلم واست تنگ شدهههههه🌹
فداي معرفت يه نفر كه كارش خيلي درسته و تو تموم ناراحتيا و خوشحاليام بود،خيلي كارش درسته،❤️
تموم اين جريانا خاطره شد،ولي سختياش يه دنيا تجربه،
پ.ن ١؛خدمت اون عزيزي كه ميكفت Acta biomatراحت Acceptميكنه بايد بكم اول يه رجوع به Impact اش داشته باش تا بعد...
پ.ن ٢؛يه دنيا تشكر از خانم دكتر مهرناز سهيلي كه خيلي بي وقفه همكاري كرد و دم بچه هاي٣٣٩ گرمتر كه كل اين ترم رو جز خنديدن چيزي نداشتيم و همه جوره باهم بوديم.
پ.ن٣؛بايد خدمت خواهر گرامي كه خيلي هم گير ميده اين روزا، عرض كنم كه يه مسافرت شمال هم بعد از اين همه خستگي و استرس ميچسبه😉
خدايا بازم مثل هميشه دستمونو گرفتي،دمت گرم دست دشمنامون رو هم بگير...
اميدوارم به تموم نرسيدن هاي زندگيتون برسيد... چه دعايي كنمت،بهتر از اينكه خدا پنجره ي باز اتاقت باشد...
Read more
<span class="emoji emoji1f3a7"></span>When my time comes Forget the wrong that I've done Help me leave behind some reasons to be missed And ...
Media Removed
When my time comes Forget the wrong that I've done Help me leave behind some reasons to be missed And don't resent me And when you're feeling empty Keep me in your memory Leave out all the rest Leave out all the rest . . پ.ن: ده سال پیش بود.. از اتاق پیمان صدای آهنگ میومد(و حقیقتا دمش ... 🎧When my time comes
Forget the wrong that I've done
Help me leave behind some reasons to be missed
And don't resent me
And when you're feeling empty
Keep me in your memory
Leave out all the rest
Leave out all the rest🎧
.
.
پ.ن:
ده سال پیش بود.. از اتاق پیمان صدای آهنگ میومد(و حقیقتا دمش گرم که صدا رو بلند کرد) و با همون آلبوم minutes to midnight و با همون given up شروع شد بعدش هم با موزیک ویدیو from the inside تمام و کمال مرید شدم.. آیپادو ازش میگرفتم و آلبومو گوش میکردم هیچ وقت هم خسته نشدم از اون آلبوم. آهنگای دیگشونو هم بهم داد و گوش کردم و کم پیش اومده حداقل یه آلبوم ازش تو گوشیم یا پاخِشِ موسیقیاییم نبوده باشه... هنوز که هنوزه اون آلبومو گوش میدم و هنوز leave out all the restش رو میذارم و تو خیابون راه میرم و واسه خودم میخونمش.. بیشتر از این مگه میتونه بهت بچسبه که یه آهنگ تمام حالتو توصیف کنه؟ چه موقعایی که numb رو مث چی درک کردم.. یادش بخیر Iridescent رو میذاشتیم رو تکرار و آروم میگرفتیم باهاش و از اون طرف با given up میرفتیم هوا...راک گوش نمیکردم خیلی ولی لینکین پارک ی چیز دیگه بود واسم. یه جور دیگه ای تعصب داشتم هرکی میگفت چرت میخونه انگار باید تا ته تهش قانعش میکردم چرت خودتی و فیلان بیسار... همیشه آرزوی کنسرت لینکین پارک و اسکریمای چسترو داشتم ولی حالا چند روزیه نشستم کنسرتای قبلیشونو میبینم که چطور یهو همه چی میره رو هوا... چند بار به هرکی رفته بود اونور گفتم جای من برو کنسرت لینکین پارک تا من بیام! چطوره که از این ب بعد فقط برای دیگران باید آرزو کنی کنسرت مورد علاقشونو برن؟
و لینکین پارک با چستر معنی داشت .. چطور از این به بعدش لینکین پارک میمونه خدا میدونه ولی اینو غیر خدا، خودمونم میدونیم که به شدت دلمون واسش تنگ میشه.. از این به بعد آهنگاش حس دارتر گوش داده میشن .. بغض ها زودتر وا میشن و اشکا زودتر سرازیر...
#RIPChesterBennington #linkinpark #chesterbennington #Leaveoutalltherest
Read more
 #آخرین #روز #دانشگاه خداحافظ دانشگاه... خداحافظ روزهای خوب دانشجویی  خداحافظی میکنیم آن هم ...
Media Removed
#آخرین #روز #دانشگاه خداحافظ دانشگاه... خداحافظ روزهای خوب دانشجویی  خداحافظی میکنیم آن هم به گرمی روزهایش خداحافظی میکنیم آن هم به وسعت تلخی و شیرینیهایش... اما سلام به هرکسی که داره فارغ میشه اونم از نوع تحصیل... سلام میکنیم به کسی که دلش از دانشگاه خونه اما واسه همیشه داره میره خونه!! ... #آخرین #روز #دانشگاه
خداحافظ دانشگاه... خداحافظ روزهای خوب دانشجویی 
خداحافظی میکنیم آن هم به گرمی روزهایش
خداحافظی میکنیم آن هم به وسعت تلخی و شیرینیهایش... اما سلام به هرکسی که داره فارغ میشه اونم از نوع تحصیل...
سلام میکنیم به کسی که دلش از دانشگاه خونه اما واسه همیشه داره میره خونه!! سلام به اون کسانی که با غذای سلف دانشگاه روزشونو شب کردند تا یه روز دیگه هم شب بشه!... سلام به اون دسته افرادی که همه چیز این دانشگاه رو تحمل کردند اما درد جدا شدن از اینجا رو نمی تونند تحمل کنند... سلام به کسایی که در شبهای امتحان بجای درس خوندن میخوابیدند و کیف میکردند

سلام به اون دانشجوهایی که موهای سرشون تو این دانشگاه ریخت و ریخت وریخت!!! سلام به دانشجویی که مجرده و خیلی دوست داره متاهل بشه اما باید بدونه که هنوز خدمت سربازی نرفته... فصلی به فصل های خدا اضافه شد... ایستگاه فارغ التحصیلی و فصل خداحافظی.

روزهای جدایی از این دانشگاه خیلی سردتر از روزهای زمستان است....
خدا را دوست دارم... حافظ هم... ولی خداحافظ را... خداحافظ دانشگاه .......
خداحافظ..........
خداحافظ روزهای قشنگ دانشجویی...خداحافظ شهریه ها... خداحافظ جزوه ها...خداحافظ کلاس های درس...
باید با دانشگاه خداحافظی کنیم...دانشگاهی که خاطرات زیبا برایمان رقم زد...نمیدونم... اما دلم برای همه چیز تنگ میشه... برای کلاسهای دانشگاه،همه ی بچه ها........ خداحافظ روزهای خوب و قشنگ دانشجویی
Read more
خانواده ي آقاي كاشمي. قسمت دوم - دو روز بعد آقاي كاشمي به كريم دست طلا سپرد كه فولكس قورباغه اي را يك ...
Media Removed
خانواده ي آقاي كاشمي. قسمت دوم - دو روز بعد آقاي كاشمي به كريم دست طلا سپرد كه فولكس قورباغه اي را يك طوري آبش كند و خودش هم رفت يك ب-ام-و، دو هزا و دو خريد. و يك روز بعد ترش هم يك ماشين لباسشويي توشيباي اصل خريد و تازه عصرش هم دو تا النگو بيست و دو عيار براي زنش خريد. آن شب خانم كاشمي كلي براي آقاي كاشمي ... خانواده ي آقاي كاشمي. قسمت دوم
-
دو روز بعد آقاي كاشمي به كريم دست طلا سپرد كه فولكس قورباغه اي را يك طوري آبش كند و خودش هم رفت يك ب-ام-و، دو هزا و دو خريد.
و يك روز بعد ترش هم يك ماشين لباسشويي توشيباي اصل خريد و تازه عصرش هم دو تا النگو بيست و دو عيار براي زنش خريد.
آن شب خانم كاشمي كلي براي آقاي كاشمي اسفند دود كرد و گفت كه ايشالله هميشه سايه اش بالاي سرشان باشد.
دو سه ماهي كه گذشت و در يك ظهر گرم تابستاني وقتي آقاي كاشمي مشغول صرف تاس كباب ناهارش بود، آقاي ارباب رجوع دوباره با يكي از رفيقهايش وارد اتاق شد و هر چه هم آقاي كاشمي اصرار كرد، يك لقمه هم تاس كباب نزد.
ولي با پشت آرنجش يكي به شيكم رفيقش زد. بعد رفيق آقاي ارباب رجوع يك سررسيد آلبالويي روي ميز گذاشت و گفت كه اصلاً هم قابل ندارد.
ولي آقاي كاشمي ناراحت شد و گفت كه آن دفعه هم اشتباهي شده و اين كارها اصلاً به مذاقش خوش نمي آيد.
ولي آقاي ارباب رجوع گفت باز هم عيبي ندارد و اين دفعه يك دانه كيت كت به آقاي كاشمي داد و گفت كه اين يكي از تافي هم خيلي خوشمزه تر است و حتماً به مذاقش خوش مي آيد.
بعد آقاي كاشمي همينطور كه داشت ضبط اين يكي ملك آقاي ارباب رجوع را هم معلق ميكرد، پيش خودش فكر كرد كه واقعاً مزه ي كيت كت از تافي كره اي خيلي بهتر است.
سر شيش ماه كه شد، آقاي كاشمي به خانمش گفت كه به نظرش جايشان خيلي تنگ شده و بايد دنبال يك خانه ي سه تا اتاق خوابه طرفهاي "مستانيه" بگردند.
بعد هم رفت براي پسرش چوب اسكي خريد و دخترش را هم توي كلاس پيانوي استاد مشعوفي پيش ثبت نام كرد.
به خانمش هم پول داد كه برود هم ابروهايش را تتو بكند و به آرايشگاه هم بگويد كه براي موهايش يك "اِن ده"با كيفيتي بزند.
اوضاع كه روي غلطك افتاد، آقاي كاشمي به آقاي ارباب رجوع گفت كه ديگر شوكولات نميخواهد. چونكه هم قندش زده بالا و هم به نظرش، ديگر خود پاكتها به اندازه كافي شيرين شده اند.
بعد هم از آقاي ارباب رجوع آدرس يك وكيل كار درست را گرفت و رفت واسه ي اقامت كانادا اقدام كرد.
و سرانجام، آقاي كاشمي در يك روز زيباي بهاري از اداره ضبط املاك براي هميشه زد بيرون و با عيال و بچه ها در پي جستجوي افقي روشن تر، ترك وطن نمود.
شايان ذكر است كه خانم مهماندار هم در خاتمه ي پرواز براي آقاي كاشمي و خانواده ي محترم اقامت خوب و خوشي را آرزومند بود.
پانوشت: اون سال که این متل رو نوشتم به نظرم کولاک کرده بودم. حالا شما تازه فکر کن ، بدون شیر!
Read more
رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟ بعد ...
Media Removed
رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟ بعد نیم ساعت آلیسا اومد..منم این دفعه حسابی بغلش کردم و اون بهم گفت: _میبینم که بعد از پنج سال هنوز منو فراموش نکردی!!:| _اخه مگه میشه آدم بهترین دوستاشو فراموش کنه؟!:| راست میگی عزیزم..منم دلم ... رفتم تو سالن نشستم و منتظر آلیسا شدم..خیلی خوش حال بودم از این که به چیزی که میخواست رسید اما من چی؟؟
بعد نیم ساعت آلیسا اومد..منم این دفعه حسابی بغلش کردم و اون بهم گفت:
_میبینم که بعد از پنج سال هنوز منو فراموش نکردی!!:| _اخه مگه میشه آدم بهترین دوستاشو فراموش کنه؟!:|
راست میگی عزیزم..منم دلم خیلی برات تنگ شده بود...چه خبرا؟؟ :| هیچی .سلامتی..تو چه خبرا؟؟:| راستش خبر خاصی نیست..از وقتی دکترامو گرفتم ..همه گفتن که برم تو بیمارستان کار کنم ولی من چون تجربه زیادی نداشتم..ترجیح دادم برم تو باشگاه های مختلف فوتبال کار کنم..چند روز پیشم بهم خبر دادن که لیونل مسی قراره توی این بازی خیریه باشه...منم گفتم چرا که نه؟واسه همین اومدم اینجا..:|
_خب..پس خیلی هیجان داری مگه نه؟:| اره خیلی زیاد..راستی چه خبرا از خانوادت؟؟(وقتی این سوال رو پرسید تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و مجبور شدم بهش دروغ بگم)
_خبر خاصی نیست..فعلا واسه تعطیلات رفتن شیکاگو..تا اخر تابستون هم برنمیگردن..!!
_اهان..پس تو الان تنهایی چیکار میکنی؟؟
_خیلی هم تنها نیستم..راستش...الان با مسی زندگی میکنم!
_واقعا؟؟چجوری با همچین فرد مشهوری آشنا شدی؟؟
_خب داستانش یه کم طولاینه..میدونی وقتی یه روز رفته بودم استادیوم با هم آشنا شدیم و چون من تنها بودم با لئو و دوستاش رفتیم ایتالیا ولی بخاطر بازی خیریه مجبور شدیم برگیردیم و الانم تو خونه من موندیم..
_آلیسا که داشت از تعجب شاخ در میاورد گفت:ببینم عاشق که نشدی ؟؟
_کی؟ من؟البته که نه!...بعدش با کلی من من کردن گفتم…خب.اره..
_بعدش آلیسا خندید و گفت:خدا رحم کنه!خب عزیزم تو برو دیگه تا چند دیقه دیگه وقت تمرین لئو هم تموم میشه..فردا میبینمت..| باشه..بابای.. از سالن رفتم بیرون و دیدم لئو رو چمن نشسته و رفتم پیشش و با بی حوصلگی گفتم:
_تمرینت تموم شد؟؟
_آره چطور؟
_خب پاشو دیگه میخوام برم خونمون!
_دستمو بگیر تا پاشم!!(عجب آدمیه!!)
_ایییییش خیله خب..حالا بریم دیگه
لئو وسایلاشو ورداشت و رفتیم سمت ماشین..
_با آلیسا حرف زدی؟
_آره ولی بهش نگفتم که خانوادم مردن..یه وقت سوتی ندی؟!
_باشه ولی چرا حقیقتو بهش نگفتی؟
_الان وقتش نبود...بعدا میگم..
@mehrnoosh.j.m
Read more
... از خواب پا شدی، یه دردی توو سرت هی می پیچه، یه داغیِ تیزی از معده ت میاد بالا تا مری ت رو رد می کنه و می ...
Media Removed
... از خواب پا شدی، یه دردی توو سرت هی می پیچه، یه داغیِ تیزی از معده ت میاد بالا تا مری ت رو رد می کنه و می رسه به گلوت ،دوباره می ره پایین، با جفتِ دردها آشنایی، اما کار داری امروز، زیاد هم کار داری، باید بری جاهایی که مجبوری توشون حرف بزنی و هیچ حالی واسه حرف زدن نداری، دوستت میاد دنبالت، امروز شکل دردهات ... ...
از خواب پا شدی، یه دردی توو سرت هی می پیچه، یه داغیِ تیزی از معده ت میاد بالا تا مری ت رو رد می کنه و می رسه به گلوت ،دوباره می ره پایین، با جفتِ دردها آشنایی، اما کار داری امروز، زیاد هم کار داری، باید بری جاهایی که مجبوری توشون حرف بزنی و هیچ حالی واسه حرف زدن نداری، دوستت میاد دنبالت، امروز شکل دردهات جوری نیست که بشه تنها باشی، به یه بخشی از کارات می رسی و به یه بخش دیگه ش حالِ خراب اجازه رسیدن نمی ده، عذرخواهی می کنی، دکتر یه حرفهایی می زنه که خودت می دونی، دوستت می بردت خونه خودش، گفتم که نباید تنها باشی، می شینی تا نتیجه درمان خودش رو نشون بده، یه شماره می بینی رو صفحه ی موبایلت، نا آشناست
-:بله
-:سلام، خوبید
خوب که نه، ولی می گی بله بفرمایید، می گه از یه شرکتی تماس می گیره که هدیه می دن انگار،
می گی هدیه؟ از کجا؟ از کی؟
می گه سورپرایزِ
می گی خونه نیستی
آدرس خونه دوستت رو می گیره تا هدیه ت رو بیاره.
می گذره یه مدتی، دردت کمتر شده اما هنوز داره بهت سیخونک می زنه، قرارِ وقتی فهمیدی هدیه از طرف کیه ازت عکس بگیرن، هی توو ذهنت می چرخه آخه با این قیافه مریض؟
زنگ می زنن، سه تا بادکنک می بینی تو صفحه ی آیفون تصویری، یه آقایی با یه تنگِ گلی، با سه تا بادکنک سه رنگ، می گی قرار شد اول بفهمم از طرف کیه بعد عکس بگیری، یه کارت می ده دستت، یهو هزار تا خاطره رژه می رن از جلو نگاهت که تار شده حالا.
چرا به ذهنت نرسیده بود، چرا حدس نزده بودی، آخه از کی جز اون بر میاد سورپرایزهای این رنگی؟ صدای خنده هاش می پیچه توو گوشت، می گی چه خوبه خواهر داره گل گلی فرند، چه خوبه حواسشون هست به دلتنگیِ من واسه سورپرایزهای متفاوت و تکش.
چه خوبه که هستین، چه خوبه که امروز یه جوری بود انگار که هست، چه خوبه که می دونین چه حالی ام.
دردت اونقدر کمرنگ میشه که یادت می ره ، نمی دونی بخندی یا گریه کنی، فقط می دونی که خوبی،
ممنون که مجبورم کردید خوب باشم.
همین.
Read more
عکس اول رو مطمئنا خیلی هاتون دیدید، فک کنم اولین نفری که منتشرش کرد هم خودم بودم. اما نمیدونید این عکس ...
Media Removed
عکس اول رو مطمئنا خیلی هاتون دیدید، فک کنم اولین نفری که منتشرش کرد هم خودم بودم. اما نمیدونید این عکس کار کیه آدمای توی عکس کی ان! داستانش چیه.‌.. برای شما شاید این قشنگ ترین عکس از بام بابل، #فیلبند باشه. برای من اما پر از حرف نگفته اس... • تا عمر دارم یادم نمیره اونروز! حالم خیلی گرفته بود،خیلی ... عکس اول رو مطمئنا خیلی هاتون دیدید، فک کنم اولین نفری که منتشرش کرد هم خودم بودم. اما نمیدونید این عکس کار کیه 😁 آدمای توی عکس کی ان! داستانش چیه.‌.. برای شما شاید این قشنگ ترین عکس از بام بابل، #فیلبند باشه. برای من اما پر از حرف نگفته اس...

تا عمر دارم یادم نمیره اونروز! حالم خیلی گرفته بود،خیلی خیلی گرفته بود! بابک هی زنگ میزد که برنامه فیلبنده ها! نمیای ینی؟؟؟ مهدی مسج میداد دلارام ؟ فیلبند نمیای؟ بوو وِرِ؟؟

انقد بی اعصاب بودم که حتی فیلبند هم پاسخ گو نبود!

این عکس حاصل ِ اون روزِ دلگیرِ ،حالا کاری ندارم همینطور بی نامُ نشون پخش شده، ولی هردفه هرجا این عکسُ میبینم احساس میکنم میخواد بهم بگه "دیدی؟ الان حتی یادت نمیاد اون روز چرا دلت گرفت بود! هیچیُ هیچکی ارزش غصه خوردن ِ تورو نداره.وقتی زندگیتو بزاری رو پاز ،فقطُ فقط خودتی که جُا میمونی... "

مرسی ازت دوست خوبم، مهدی بابت ثبت قشنگش که جهانی شد [شاید وچون جدید یادشون نیاد ولی #مهدی_گلی_طبری همون ادمین شماره هشت بابل سیتی وچون بود] امروز که با خانمت اومدی پیشم چقدر خوشحال شدم و باورم نمیشه رفاقتمون از دل ارتفاعات بابل، هفت ساله شد😍🙏🏻 خوشبخت باشید @mehdi.goli.tabari

مرسی از گروه بامدادان [افراد توی عکس] واسه دوستای ِ خوبُ مهربونی که به من داد

خیلی هاتون رو تگ نکردم ولی دلم برای تک تکتون تنگ شده 😍🙏🏻🙏🏻🙏🏻
Read more
YAS,2 2ta 4ta ورس اول : وقتی که واسه خودت میکنی دو دوتا چهار تا حساب کتاب بهت میگه حالا بدو با چهار ...
Media Removed
YAS,2 2ta 4ta ورس اول : وقتی که واسه خودت میکنی دو دوتا چهار تا حساب کتاب بهت میگه حالا بدو با چهار پا میفهمی با چند تا ضرب و تقسیم باید جلو پول فرود بیاری سر به تعظیم تو دیگه نمیشه بزاری رو این جمله سرپوش انگار ؛ پولو بستن ؛ به دمه خرگوش صبحه زوده ؛ دیروز ؛ که جمعه بوده بلند شدی ز جا و کلی حرفه مونده ... YAS,2 2ta 4ta ورس اول :

وقتی که واسه خودت میکنی دو دوتا چهار تا
حساب کتاب بهت میگه حالا بدو با چهار پا
میفهمی با چند تا ضرب و تقسیم
باید جلو پول فرود بیاری سر به تعظیم
تو دیگه نمیشه بزاری رو این جمله سرپوش
انگار ؛ پولو بستن ؛ به دمه خرگوش
صبحه زوده ؛ دیروز ؛ که جمعه بوده
بلند شدی ز جا و کلی حرفه مونده تو دل
چشمِ نیمه بازه ؛ تو میگه دیگه حاضر شو که دیر ...
رسید سپیده دیگه عازم شو
خو
تو
خوب
میدونی طول وعرضه
زندگی یه چیزِ
که اونم پولو ارزِ
حرفه تلخیه ولی بدون به مولا راست میگم
ببین آدما جلوی کیا دولا راست میشن
چون که اون رئیسه و تو کارمندی
مثله یه ماشینی که تو واسش یه باربندی
ممکنه که دیگه حرفه دلت خونده نشه
تو دوره ای که کسی نمیده خون به پشه
باید سعی کنی که با یک نبوغ قشنگ
حق تو یه جور بگیری از حقوق بشر
بگو

کروس :

شهری که مغزمونو فراری داد
شهری که غرق دود و مواده
شهری هر کی نفت داره
یک قدم به راس نردبونِ براش

شهری که وقتمونو نداشــت
شهری که سقفمونو نذاشــت
شهری که بذرمونو نکاشـت
دست ، شهری که حقمونو نداد
درد از ، شهری که حقمونو نداد

ورس دوم :

گیجه گیجی
تو به یک نقطه خیره میشی
تو فکر اینکه آیا سره کارو میشه پیچید؟
نــــــه...
نباید بدی تو روزو از دست
میدونم که کار سخته وقتی روح خستست
ولی خوبــــــــــ...
تو این وضعِ کیش میشی
و تو این شطرنج اگه نجنبی کیش میشی
خوب هرکی مایه داره باشه ؛ خوب تو کیش میشی
چرا همش فقط منو تو دمه کیش میشیم؟
ضعیفو پوچی
ولی ضریبه هوشی
میگه کمی بکوشی
دیگه دمیده خورشید
میره همین که جوشید
شیرت...کمی بنوشی
دیگه سریع بپوشی
دیره..همین..به گوشی
اینــه...
خیابونه خشن پر از دود و شلوغو تنگ
نگاهایه بد به هم که یعنی شروعِ جنگ
چند نفر میان میگن که اقا باشه ول کن
اگه نه که ؛ با صورت میری تو باجه تلفن
هه... کلی بدو بیراه بارت شد
با اعصابه خورد سر کارت وارد شو
اسم کاره
و اسمشه که ژست داره
فقط فکرت اینه نشی زیره قسط پاره
کدوم کار؟
کدوم مشتری ؟
تو سر خوش به هیچی...
جز اینکه نخ لباستو دوره انگشت بپیچی
اونیم که میاد تو میبینی باچشمه خیره
گدا بود ...یاخواسته ازت آدرس بگیره

کروس :

شهری که مغزمونو فراری داد
شهری که غرق دود و مواده
شهری هر کی نفت داره
یک قدم به راس نردبونِ براش

شهری که وقتمونو نداشــت
شهری که سقفمونو نذاشــت
شهری که بذرمونو نکاشـت
درد از ، شهری که حقمونو نداد

ورس سوم :

کار تعطیل...خسته ...بارو بندیل بسته
انگار که تویه دله کوه یه غار کندی
کسرِ وقت ؛ نمیده به تو یه استراحت
زندگی واست شده یه دوی یه استقامت
خیلی دوست داری تا
Read more
سفره‌ی هفت سین پارسال توی مدرسه...بالاخره دفتر مدرسه‌ها هم بسته شد... این نوشته و عیدی من واسه سال ...
Media Removed
سفره‌ی هفت سین پارسال توی مدرسه...بالاخره دفتر مدرسه‌ها هم بسته شد... این نوشته و عیدی من واسه سال نو...سال نوتون مبارک #happy_new_year . . Shiny Cɦocoℓate . به هفت‌سین پر زرق و برق پشت ویترین چشم دوخته بود...ماهی کوچولوی توی تنگ بلوری داشت واسه خودش شنا میکرد...داشت با نورهایی ... سفره‌ی هفت سین پارسال توی مدرسه...بالاخره دفتر مدرسه‌ها هم بسته شد...
این نوشته و عیدی من واسه سال نو...سال نوتون مبارک🌹
#happy_new_year
.
👇👇👇
.
Shiny Cɦocoℓate
.
به هفت‌سین پر زرق و برق پشت ویترین چشم دوخته بود...ماهی کوچولوی توی تنگ بلوری داشت واسه خودش شنا میکرد...داشت با نورهایی که به پولکاش میخوردن به زیبایی میرقصید.. محو حرکات زیبای ماهی شده بود.. دستاشو زد زیر چونش و زل زد به ماهی.. با اون چشمای درشتش همه‌ی حرکاتش رو زیر نظر داشت...ولی با صدای گوش خراشی شیشه‌ی بلورین رویاهاش شکست...به سمت صدا برگشت...بنظر صاحب مغازه بود...مردک داشت برای اینکه ویترین نازنینشو کثیف کرده بود فریاد میزد...مثل دیوونه‌ها...با ضربه‌ای که مرد به بازوش زد با دو زانوهاش توی مقدار آب جمع شده درون فرورفتگی کاشی ها افتاد...به شلوارش نگاه کرد که سر زانوهاش پاره و خیس شده بود...اشکاش پلکهاشو خیس کرده بود...اون آخرین هدیه‌ از طرف مادرش بود...دستش کوچولوشو تکیه‌گاه بدنش کرد و ایستاد... با پاهای لرزون و چشمهای خیس از اشکش به سمت همون کافه‌ی همیشگی حرکت کرد...خیابونا شلوغ بودن و صدای جیغ و دادهای ماشینهای مدل بالا همه جارو پر کرده بود...هرکس به سمتی میدوید...پدرومادرها با عجله بچه‌هاشونو با خودشون میکشیدن...اون گوشه‌ها آدمایی رو میدید که با شادی میرقصیدن...کارتون خوابارو میگم...قطره‌ای بارون روی گونه‌اش چکید دستشو بالا آورد و گونشو لمس کرد...سرشو به سمت آسمون گرفت انگاری اونم دلش گرفته بود..به سمت اون آدمایی که با لباسهای کثیف و چهل تیکشون با خوشحالی آواز میخوندن،رفت و نشست به تماشا...دختری به سمتش اومد صورتش کثیف بود مثل صورت خودش...گلی...شکلاتی رو توی دستاش گذاشت...اول به دستاش بعد به صورت دختر نگاه کرد...لبخندی زیبا روی لباش بود...ناخودآگاه بهش لبخند زد...دوباره حرکت کرد نباید دیر میرسید...شکلاتو توی جیب شلوارش چپوند تا اونو به خواهر کوچولوی دوست داشتنیش بده...
.
👇👇👇ادامه👇👇👇
Read more
سلام به روی تک‌تک ماهتون! <span class="emoji emoji1f4ab"></span><span class="emoji emoji1f31f"></span>اگر استوری های اخیرم رو یادتون باشه دیدید که من جدیدا به شدت پیگیر سلامت ...
Media Removed
سلام به روی تک‌تک ماهتون! اگر استوری های اخیرم رو یادتون باشه دیدید که من جدیدا به شدت پیگیر سلامت بدن و پوستم شدم و از این تصمیم خیلی رضایت دارم. یکی از سالمترین منوهای غذایی مربوط به غذاهای چینی میشه مثل نودل ! که من شدیدا عاشقشم و تا به امروز رستورانی رو در شیراز پیدا نکرده بودم که نودل داشته باشن ... سلام به روی تک‌تک ماهتون!
💫🌟اگر استوری های اخیرم رو یادتون باشه دیدید که من جدیدا به شدت پیگیر سلامت بدن و پوستم شدم و از این تصمیم خیلی رضایت دارم. یکی از سالمترین منوهای غذایی مربوط به غذاهای چینی میشه مثل نودل ! که من شدیدا عاشقشم و تا به امروز رستورانی رو در شیراز پیدا نکرده بودم که نودل داشته باشن و اینکه طعمش هم دلخواهم باشه ! رستوران نوتیتو با کشف این موضوع که نودل کریسپی و رشته ای حرفه ای و بینظیر درست میکنند برای همیشه در همون تجربه اول در ذهنم ثبت شد ! از نوتیتو خواهش میکنم که همیشه کیفیت همه غذاهاشون در کنار نودل به همین بی همتایی بمونه و از شما هم میخوام که به پیشنهاد من حتما این رستوران نوپا رو با اون فضای پر انرژی و مملو از گیاه های سبز و آکواریوم ماهی های شور رو تجربه کنید!
@nootato_foodgarden 🍜❤️😋
پ.ن : چقدر دلم واسه پست گذاشتن و شماهای جان دل و فود گرافی تنگ شده بود !!!! 🌈💃🏼
Read more
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود ...
Media Removed
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه واسه خونه ی مصیب ... وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا
واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه
واسه خونه ی مصیب عمه بتول عمو حاجی عمو عباس
واسه تشتک محله ی بالا واسه قالیخونه واسه شرابه واسه ی همه ی چیزایی که باتو برام زیباتر بود
واسه دعواهامون واسه آشتی هامون واسه ی دست به یکی کردنامون
تو قدیمی ترین رفیق من بودی من و تو باهم رویاهامونو ساختیم تو رویاهامون شعر بود موسیقی بود تئاتر بود اما دوری نبود اما ناکامی نبود
قرار نبود یکیمون برسه و اون یکی نه
من میدونم توو فکر تو چی میگذره من خلاقیت تورو دیدم از همون بچگی وقتی تو تنها کسی بودی که تو جمع شش نفره ی ما زودتر از همه جای آجیلای شب عیدو پیدا می کردی
حالام هفت روز از عید گذشته دوباره به ما کمک کن بهروز
من همه چیز رو گم کردم من شادی هامو گم کردم هرچی میگردم آقابزرگ و جوجو و ننه و بابا رو پیدا نمی کنم
حتما دلیلی داره که تو شب هفتم عید به دنیا اومدی
من میدونم دلیلش چیه
بهار
شادی
باهم بودن
هفت
عدد تکامل
جمعه
تعطیلی
بهار و هفتم
یعنی حلقه ی وصل
حلقه ی وصل ما همه .
.
.
آخ داشت یادم می رفت بهروز
تولدت مبارک
پیرتر شدی اما خوشحالم که برادری و رفاقتمون هم پیرتر شده
.
.
.
راستی یه چیزی روز اول بهار هم تولد پاییز خونه ی ما بود به پاییز هم تبریک میگم یه پست طوفانی بهش بدهکارم باشه به موقعش .
.
.
#تولدت_مبارک_بهروز_جان
#هفتم_عید
#بهروز_رحیمی
#تولدت_مبارک_پاییز_جان
#اول_فروردین
#بازم_هوامو_داشته_باش_و
#کودکی
#شادی_اموات_صلوات
#مهدی_رحیمی_زمستان
Read more
نه ماه گذشت... دخترکم امروز نه ماهه شد.<span class="emoji emoji1f604"></span> از حدود دو ماهگیش هر روز صبح که بیدار میشه میارمش تو آشپزخونه ...
Media Removed
نه ماه گذشت... دخترکم امروز نه ماهه شد. از حدود دو ماهگیش هر روز صبح که بیدار میشه میارمش تو آشپزخونه و میذارمش تو نی‌نی‌ لا‌ی‌لای‌ش رو میز و صبحونه میخورم. اونم واسه خودش بازی میکنه. ولی اینروزا روزای آخری هست که میتونم اینکارو بکنم. نه دیگه نی‌نی لای‌لای تحمل وزنش رو داره و نه شهرزاد حاضره آروم ... نه ماه گذشت...
دخترکم امروز نه ماهه شد.😄 از حدود دو ماهگیش هر روز صبح که بیدار میشه میارمش تو آشپزخونه و میذارمش تو نی‌نی‌ لا‌ی‌لای‌ش رو میز و صبحونه میخورم. اونم واسه خودش بازی میکنه. ولی اینروزا روزای آخری هست که میتونم اینکارو بکنم. نه دیگه نی‌نی لای‌لای تحمل وزنش رو داره و نه شهرزاد حاضره آروم اون تو بشینه!😕 دلم تنگ میشه واسه این صحنه‌ و این روزها...
#شهرزاد
#نه_ماهگی
Read more
. وقتی مردی شما رو بخواد، هیچ چیز نمی تونه جلوش رو بگیره!! . پس بدانید اگر واسه ازدواج بهانه مشكلات رو میاره، یا شما رو نمی خواد یا هنوز تردید داره كه شما كیس ازدواجشید یا دیگری! . وقتی مردی شما رو نخواد، هیچ چیز نمی توونه نظرش رو برگردونه و نگهش داره!!! . پس اگه واسه نگه داشتنش مجبورید خیلی ... 👇👇
.
وقتی مردی شما رو بخواد، هیچ چیز نمی تونه جلوش رو بگیره!! .
پس بدانید اگر واسه ازدواج بهانه مشكلات رو میاره، یا شما رو نمی خواد یا هنوز تردید داره كه شما كیس ازدواجشید یا دیگری!
.

وقتی مردی شما رو نخواد، هیچ چیز نمی توونه نظرش رو برگردونه و نگهش داره!!!
. پس اگه واسه نگه داشتنش مجبورید خیلی وقتا از خیلی چیزا بگذرید یا متوسل به دعا و حاجت شید، بدونید كه رفتنیه!! وقتتون رو تلف نكنید! اون حتی بعد از ازدواج با شما نیز، مال شما نیست!
.
دست از بهانه گیری به جهت رفتار یه مرد بردارید! .
اونا اصلاً به حرفای شما گوش نمی دن!! این باعث می شه به مرور شما رو یه زن نق نقو یا غرغرو بدونند و وقتی دارید انتقاد می كنید به همه چیز فكر كنند جز حرفای شما!
.
اصولاً اگه از رفتارشون شكایت دارید بهتره بزارید واسه یه فرصت دیگه! زمانی كه به عشق شما معترفه و نمی تونه به شما توجه نكنه! .

یادتون باشه رفتار آرامتر، همیشه بهتره
هیچوقت خودتون رو برای حفظ رابطه ای كه خودتون تشخیص می دید ارزشش رو نداره، تغییر ندید...
.
چون مدتها بعد، زمانی كه تغییر كردید و دلتون واسه خودتون تنگ شد، می فهمید شخصی كه روبروی شما ارزشش رو نداشته و اون زمان دیگه فرصتی واسه جبران نیست...
.

قبل از اینكه بفهمید واقعاً چه چیزی خوشحالتون می كنه، با كسی ارتباط برقرار نكنید.
.
کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. .
وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد .
( 567 بار در روز بهش زنگ نزن بگو کجایی ، با کی هستی ، برنامت چیه ، دلم برات تنگ شده ، کی ببینمت ) .
😡هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید ( عزیز من سیب زمینی که نیست مرده ) .
- اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد ( خدا ازشون نگذره) .
.
.
Read more
‌‌<span class="emoji emoji1f633"></span>داستان از آنجا شروع شد که… <span class="emoji emoji1f614"></span>تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذاشتی . . . <span class="emoji emoji1f61e"></span>و من از آنجا بی غیرت شدم ...
Media Removed
‌‌داستان از آنجا شروع شد که… تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذاشتی . . . و من از آنجا بی غیرت شدم که… فکر میکردم به تمدن رسیده ام !😐 خواهر گلم️ فدای اون روی ماهت واقعا دلت برا اون لحظه های با خدا بودن تنگ نشده…؟ واسه اون حجاب ناز دوران کودکی؟ آهای گل پسر…️ دلت واسه اون غیرت دوست داشتنیت ... ‌‌😳داستان از آنجا شروع شد که…
😔تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذاشتی . . .
😞و من از آنجا بی غیرت شدم که…
😒فکر میکردم به تمدن رسیده ام !😐 خواهر گلم❗️☺️
فدای اون روی ماهت😍
واقعا دلت برا اون لحظه های با خدا بودن تنگ نشده…؟😳
واسه اون حجاب ناز دوران کودکی؟😉 آهای گل پسر…❗️☺️
دلت واسه اون غیرت دوست داشتنیت تنگ نشده 😕
که…
وقتی می خواستی
با یک خانم حرف بزنی…
این پا و اون پا میشدی…😏
لپ های نازت گل مینداخت..☺️
زبون گلت لکنت می گرفت…😛
ولی الان اسمشو گذاشتی لارج بودن…!😔
درسته…؟🙁 💢خواهرم ,داداش عزیزم‼️
💢به احترام قرآن ححابت ، نگاهت‼️
Read more
------ سال ها پیش بود که یه دیوار دور خودم کشیدم تا به دور از همه کس توی تنهایی خودم باشم. گهگاهی که از ...
Media Removed
------ سال ها پیش بود که یه دیوار دور خودم کشیدم تا به دور از همه کس توی تنهایی خودم باشم. گهگاهی که از خودم خسته میشدم از بالای دیوار می پریدم اونور و دنبال آدمهای مثل خودم میگشتم. میدونستم یه روز اونا هم از خودشون خسته میشن و از دیوارشون می پرن اونور. حس میکردم توی اون لحظه باید اونجا باشم تا بگم "هی ... ------
سال ها پیش بود که یه دیوار دور خودم کشیدم تا به دور از همه کس توی تنهایی خودم باشم. گهگاهی که از خودم خسته میشدم از بالای دیوار می پریدم اونور و دنبال آدمهای مثل خودم میگشتم. میدونستم یه روز اونا هم از خودشون خسته میشن و از دیوارشون می پرن اونور. حس میکردم توی اون لحظه باید اونجا باشم تا بگم "هی نگران نباش، میدونی؟ منم مثل تو شدم." تا با یه لبخند برگرده به تنهاییش. تا با یه لبخند برگردم به تنهاییم. یک بار اتفاق افتاد که، نه؛ یعنی چند باری شد که مدام به یک نفر سر میزدم. نمیدونم چرا حس میکردم تنهاییش خیلی به تنهایی من نزدیکه. این اتفاق اونقدر تکرار شد تا تصمیم گرفتیم یه پل بین دژهای تنهاییمون بکشیم. جالب بود که از اون به بعد دیگه از خودمون خسته نمیشدیم. یجورایی ناخواسته از تنهاییمون در اومده بودیم. بیداریمون با حرف ها و درد دل پر شده بود و خوابمون با فکر به هم. خلاصه خیلی رفیق شده بودیم تا حدی که رو خیلی چیزا پا گذاشتیم که رفاقت سر جاش بمونه. به خیالمون همون آدمی بودیم که تو زندگیمون کم داشتیم. سالها گذشت و گذشت تا به جایی رسید که دیگه خیلی راحت تنهاییمون رو پشت هرچیزی قايم میکردیم. سر و کله ی خیلی ها تو زندگی جفتمون پیدا شده بود که باعث میشد کمتر به هم فکر کنیم. حتی یادمه گاهی به یک ماه هم می رسید که از اون پل عبور نمی کردیم. گاهی خیلی سعی میکردم که اون رفاقت ناب رو برگردونم اما اون اصلا حواسش نبود. خب گاهی هم برعکسش اتفاق می افتاد. روز به روز زندگی رنگی، مارو از هم دورتر میکرد. گاهی وقتا دلم خیلی واسه اون رفاقت و حرف زدنامون تنگ میشه اما انگار هردومون میترسیم که اون روزارو برگردونیم. انگار هردومون چیزای جدیدی از زندگی میخوایم. انگار اون روزا چند برگ از دفتر زندگی ما بود که ورقش زدیم و به فصل جدید رسیدیم. راستش نمیدونم اون پل هنوز هم بین دژهای تنهاییمون هستش یا شکسته و خراب شده. اما احتمالا اونقدری فرسوده شده که جرأت نکنیم روش پا بذاریم.
میدونی رفیق؟ من هنوز هم دیوار تنهاییم رو دارم. من هنوز هم اون شبهای فکر به تو رو دارم. فقط قایمشون کردم. پشت هرچیزی که تونستم...
| #احمد_هاديان |
-----
#نوشته_های_بی_مخاطب #دلنوشته #عکس #عکس_نوشته #ضدنور #کویر
#blackandyellow #silouette #aksiine #pasandha #akkasan #akkas_bashy #Irpics #alone #man #dark #ax_matn #harfeaks #axdastan #ax_baran #ig_iran #iranpix #sky #instapersian #instalike #instagood #photooftheday #photography #ahmad_hadian
Read more
. این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود ... .
این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود 😍😍 البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود و تو راه وسطِ پل پارک‌وی یهو چراغِ باطریش روشن شد و سریع زنگ زدم به بابام که چراغ باطریش روشن شده من الان چیکار کنم؟؟😱😱 و بعد از کلی بدبختی و خاموش کردن چراغ و ضبط ماشین و کلی استرس بالاخره برگشتم خونه و از خیر لواسون رفتن گذشتم دیگه کلوچه برام ماشین نشد 😭😭😭😭 ینی از همون روز افتاده گوشه کوچه و هرازگاهی فقط این پلیس‌های گشت میان زنگ خونه رو میزنن که این ماشین مال شماست؟؟ چون مشکوکه آخه پلاکاشم کندیم 😂😂😂 و اینکه هرکی‌ام اومد دوربزنه تو کوچه یه نوازشش کرد دیگه 😣😣😣 بی‌عدبای بی‌تربیت 😑😑😑
خلاصه که من الان سه ساله ماشین ندارم 🙁🙁🙁 تازه چون هم‌رنگ کلوچه بود و شکل کلوچه بود اسمشو کلوچه گذاشته بودم 😋 انقدر باهاش خاطره‌های خوب و بد دارم که خدا میدونه چهار پنج بار باهاش رفتم قائمشهر و یکی دوبار رفتم قم 😍 دانشگاه هم که دیگه نگم براتون چقدر منو تا کرج (دانشگاه خوارزمی) همراهی کرد 😅😅 البته دوستام بیشتر از خودم باهاش خاطره دارن مخصوصاً وقتی میخواستیم بریم دانشگاه بچه‌ها میومدن ایستگاه متروی شریف من میرفتم دنبالشون باهم میرفتیم دانشگاه از همون اولم میگفتن پرستوووو بذار 😂😂 البته اون موقع تتلو آدم‌تر از الان بود 😆😆 خلاصه که کلوچه‌ی کیتی‌طوری پنج‌سال همه‌جا با من بود ولی الان رفیق نیمه‌راه شده بی‌عدب 😒😒
کلوچه اصن ازت توقع نداشتم 😑.
.
لوکیشن هم که #شمرون جانِ 😍
اصن نمیدونم شاعر گفته یا نه ولی خب من میگم (کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون عست و خاطراتش 😍❤)
البته یادمه اینجا داشتم از خونه خاله جان (خاله‌ی پدرجان جان) برمیگشتم یهو حس فیلم گرفتنم گل کرد و تهِ تهِ رَمِ گوشیم جا خوش کرده بود و مال سال نود و سه‌اس فک کنم 🤔😂
درباره آهنگم که از همون آهنگاس که تو سی‌دی پرستو بود و همیشه تو ماشین پِلی بود 😆
حالا با این اوصاف اگر صلاح میدونید یه گلریزان ترتیب بدین واسه من ماشین بخرید تا مجبور نباشم انقدر ماشینِ پدربزرگ بنده‌خدام رو دودَر کنم 🙈🙉🙊😅😅.
.
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> یه روزی دلت تنگ میشه برام یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی یه جایی به یادم قدم می‌زنی پای خاطراتو وسط ...
Media Removed
یه روزی دلت تنگ میشه برام یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی یه جایی به یادم قدم می‌زنی پای خاطراتو وسط می‌کشی... . دلت تنگ میشه واسه خنده هام واسه طرز را(ه) رفتنم.... رفتنم چه بارون غمگینی می باره نه؟ چه زخمایی جا مونده روی تنم . یه چیزی بگو مانعم شه نرم یه حرفی که معنیش میشه بمون سوالی که از من ... 💜
یه روزی دلت تنگ میشه برام
یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی
یه جایی به یادم قدم می‌زنی
پای خاطراتو وسط می‌کشی...
.
دلت تنگ میشه واسه خنده هام
واسه طرز را(ه) رفتنم.... رفتنم
چه بارون غمگینی می باره نه؟
چه زخمایی جا مونده روی تنم
.
یه چیزی بگو مانعم شه نرم
یه حرفی که معنیش میشه بمون
سوالی که از من بپرسه کجا؟
جوابی که لبخند شه بینمون
.
سوالای غمگینی تو ذهنمه
کی اندازه‌ی من تورو دوست داشت؟
مقصر نبودی عوض شد یهو؟
مقصر نبودم منو جا گذاشت؟!
.
کسی مثل من عاشقت بود؟ نه!
چجوری تونستی بامن بد بشی؟
کسی مثل من نه! نمی‌فهمتت
چجوری تونستی ازم رد بشی؟
.
شبا بی ستاره دلت می‌گرفت
توو دنیای تو آسمون کاشتم
حواسم بهت بود تنها نشی
خودم حال و روز بدی داشتم
.
یه روزی دلت تنگ میشه برام
یه روزی که دیره، ولی دور نیست!
دلم تنگه اون روز... اما برو....
کی گفته کسی جز تو مغرور نیست؟
.
#اهورا_فروزان
#ترانه
.
شعر در #کانال موجوده. لینک در قسمت بیوگرافی...
Read more
. عشق آتشین داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی خدا هدایت کنه این فائقه ...
Media Removed
. عشق آتشین داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی خدا هدایت کنه این فائقه آتشین خواننده همیشه جوان مملکتمون از وقتی این و خوند ملت همه یه عشق زیر خاکی تو ذهناشون واسه خودشون دس پا کردن بعد شکست خوردن زدن تو کار ناله و فغانِ بعد از شکست آقا جان اصن ما چند رقم عشق داریم بزارین ... .
عشق آتشین
داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی
خدا هدایت کنه این فائقه آتشین خواننده همیشه جوان مملکتمون از وقتی این و خوند ملت همه یه عشق زیر خاکی تو ذهناشون واسه خودشون دس پا کردن بعد شکست خوردن زدن تو کار ناله و فغانِ بعد از شکست
آقا جان اصن ما چند رقم عشق داریم بزارین براتون قشنگ توضیح بدم یبار بیشترم نمیگم گوشاتونو وا کنین تو امتحان میاد
الف:توهّم عاشقی تو این مورد عاشق هر روز و هر لحظه از طرف مقابلش انتظار ابراز عشق داره، عاقا جان طرف بیکار که نیست، هف هش ماه رف تو کارت الانم دنبال یه لقمه نونه واست ولش کن زبون بسته رو،
ب:عشق وسواسی ، خیلیم خطریه واردش نشین که تهش شک و خود کشی وایناس، ج:این گروه اختلال دلبستگی دارن کلا درگیر اینن که ینی دوسم داره؟، اصلا تو رابطه درستم؟، تهش چی میشه؟ ترکم میکنه؟ این گروه در کل سلولاشونم ایراد داره لمسشون کنید از نوک پا تا فرق سرشون سلول درد میگیرن، دیدما از اینا دیدم
از نظر من عشق فقط عشق مرد عرب سعودی به دختر ترامپ کاملا پاک و شفاف کاری هم نداشت طرف شوهر داره ،فوقش میگفت گروپ میزنیم مشکلی نیست حله
یا مثلا عشق جنیفر به دوس پسرش ،جاااان بله اشاره میکنن اون مورد به فاک رفته الان جِنی با یکی دیگه اس ، خب کیم کارداشیان و چی میگین عشقش انقد آتشین بود فیلمشمون رو تخت هم در اومد ، یاد نمیگیرین که
من خودم یه مورد عشق داشتم رفتیم رستوران طرف التماس وار زل زده تو نوشابه خوردن من ،چشامو گرد کردم پرسیدم به چی نگا میکنی؟ با ملاحتی خطرناک گفت به تو، میدونی چن وقته یه دل سیر ندیدمت عشقم ،گفتم خب یه عکس بگیر هر وخ دلت تنگ شد نگاش کن ،باز خییلی نرم جواب داد آخه خودت یه چیز دیگه ای هر چیزی طبیعیش خوبه ،خلاصه یه جوری شد کلا برنامه عوض شد،فقط یادم نیست شایدم مکالمه برعکس بود
آقا چس ناله شکست عشقی مده الان کلاس داره من خودم تو فالورام دیدم پست فراق عشقی گذاشته نوشته چند روزه غذا از گلوم پایین نمیره ،شبش پستش یادش رفته استوری میرزا قاسمی گذاشته
یکی و هم میشناختم بعد ازدواج جدا جدا میرفتن تو اتاق شروع میکردن پنج ساعت به چت تلگرامی با هم، بهشونم میگفتی خب رو در رو صحبت کنین میگفتن اینجوری رمانتیک تره آخرشم همون جوری بچه دار شدن
در کل به نظر من هورمون ،موتور عشقه حتی دوستای روانشناسمون بهش هورمون ارگاسمم میگن ، شما ببین آخه عشق آتشین سال اول ،سال دوم بارداری، سال سوم کودک داری شما اینجا اون عشقه اول و با رسم شکل نشون بده
عشق فقط عشق پیری که گر بجنبد
سر به رسوایی زند

علی راد
۹۶/۲/۶
Read more
قسمت نهم <span class="emoji emoji1f494"></span> -یه سوال؟ ه:بپرس -امم..زین...دوس دختر داره؟ ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین ...
Media Removed
قسمت نهم -یه سوال؟ ه:بپرس -امم..زین...دوس دختر داره؟ ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین بد تیکه ای نیست میدزدنش!! - هه هه ه: مطمعنی نمیای؟ -اره امشب خستم تازه پس فردا هم تولد توعه ها یادت که نرفته.؟ ه: تو از کجا میدونی؟ -مگه میشه تولدتو فراموش کنم؟ (دروغ گفتم! فراموش کرده بودم و نایل ... قسمت نهم 💔
-یه سوال؟
ه:بپرس
-امم..زین...دوس دختر داره؟
ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین بد تیکه ای نیست میدزدنش!!
- هه هه
ه: مطمعنی نمیای؟ -اره امشب خستم تازه پس فردا هم تولد توعه ها یادت که نرفته.؟
ه: تو از کجا میدونی؟
-مگه میشه تولدتو فراموش کنم؟ (دروغ گفتم! فراموش کرده بودم و نایل بهم گفت😁)
ه: پس میای دیگه اره؟
-اوهوم❤
اوکی فردا میبینمت😊
-بای
ناهار چی بخورم؟ اوووف بهتره غذا سفارش بدم... دلم واسه دست پخت مامانم تنگ شده😭 کاش اون الان اینجا بود...
(فلش بک: تو ۱۲ سالگی دایانا مادرش بر اثر سرطان فوت کرد و و توی ۱۶ سالگیش باباش یه زن دیگه گرفت و فقط خرج مدرسه و کارای دیگه ی دایانا میکرد )
زنگ زدم یه فست فودی و یه پیتزا و یه نوشابه سفارش دادم...
بعد نیم ساعت غذا رو اوردن..شروع کردم به خوردن و وقتی تموم شد ساعت سه بود.. زود رفتم یه دوش یه ربع گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم...
خیلی خسته بودم رو تخت دراز کشیدم...
تا صبح خوابم برده بود :| دیدم لوک اومده دنبالم زود لباسامو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم...کالج خیلی معمولی بود و خیلی زود تموم شد لوک دوباره رسوندتم خونه :| ناهار واسه خودم تخم مرغ درست کردم و tv نگاه کردم و یکم از کارای کالج و انجام دادم و بقیش تو گوشی بودم.. بعد شامم گرفتم کپیدم چون دوست داشتم زود فردا بشه و برم تولد هرییی و همه چیو به زین بگم! چون فهمیدم دوست دختر نداره تصمیم گرفتم همه چیو بهش بگم..
رییییینگ رییینگ (صدای زنگ گوشیه!)
از خواب پریدم و صدامو صاف کردم ، هنوز چشام بسته بود
-الو
ت: سلااااام
-سلام تیلور؟
ت:اررره خودمم -شمارمو از کجا گیر اورددی؟
ت: هری داد
-اوه
ت: هی تو خواب بودی؟
-نههههه من ساعت هفت صبح پاشدم :|
ت: اوه امشب میای دیگه
-معلومه
ت: لباس داری؟؟
هی واااای من ،، من لباااس نداارم
-نههه
ت: خب پس من دارم میرم خرید تو هم بیا باهام
-حتما کی؟
ت: الان -اوکی پس من برم حاظر شم..راستی تیلر من ماشین ندارم
ت: اوکی میام دنبالت
(این قسمت خوب بود؟؟ ادامه : 55 likes مرسی از لایکا و کامنتا 😘 عاشقتووونم💕💋)
Read more
سومین ایونتِ آرنگ و اولین ایونتِ آرنگ و یاسمین تموم شد و من دلم خیلی واسه اون شب تنگ شده یه عالمه دوستِ ...
Media Removed
سومین ایونتِ آرنگ و اولین ایونتِ آرنگ و یاسمین تموم شد و من دلم خیلی واسه اون شب تنگ شده یه عالمه دوستِ خوب رو اون شب دیدم و یه عالمه دوستِ خوب رو هم ندیدم یعنی نشد که ببینم کلی آدم مهربون همراهمون بودن ولی اسمارو نمیگم چون میترسم یه موقع کسی رو جا بندازم کاش بازم خیلی زود یه جایی همه تونو ببینم کارامون ... سومین ایونتِ آرنگ و اولین ایونتِ آرنگ و یاسمین تموم شد و من دلم خیلی واسه اون شب تنگ شده
یه عالمه دوستِ خوب رو اون شب دیدم و یه عالمه دوستِ خوب رو هم ندیدم یعنی نشد که ببینم
کلی آدم مهربون همراهمون بودن ولی اسمارو نمیگم چون میترسم یه موقع کسی رو جا بندازم
کاش بازم خیلی زود یه جایی همه تونو ببینم
کارامون اونجا میمونن و هروقت که دوست داشتین میتونین بهشون سر بزنین
#محصولات_آرنگ
#دست_دوخته_های_یاسمین
#arangproducts
#yassamincrafts
Read more
<span class="emoji emoji23ea"></span>روزی که خبرِ مرگم به گوشِت بخوره<span class="emoji emoji23e9"></span> <span class="emoji emoji2199"></span>اولش باخودت میگی<span class="emoji emoji2198"></span> <span class="emoji emoji25c0"></span>این همونی بود که اذیتش کردم<span class="emoji emoji25b6"></span> <span class="emoji emoji25c0"></span>ناراحتش کردم<span class="emoji emoji25b6"></span> <span class="emoji emoji25c0"></span>یاد ...
Media Removed
روزی که خبرِ مرگم به گوشِت بخوره اولش باخودت میگی این همونی بود که اذیتش کردم ناراحتش کردم یاد شوخیام وشیطنتام وخنده هام میوفتی باخودت میگی حیف شد کاش بهش گفته بودم که دوسش دارم (هه) کاش انقدر ناراحتش نمیکردم کاش بجای کل کل وشوخی باهاش بجای تنها گذاشتنش کنارش ... ⏪روزی که خبرِ مرگم به گوشِت بخوره⏩
↙اولش باخودت میگی↘
◀این همونی بود که اذیتش کردم▶
◀ناراحتش کردم▶
◀یاد شوخیام وشیطنتام وخنده هام میوفتی▶
↙باخودت میگی حیف شد↘
↙کاش بهش گفته بودم که دوسش دارم↘ (هه)
↙کاش انقدر ناراحتش نمیکردم↘
↙کاش بجای کل کل وشوخی باهاش↘ ↙بجای تنها گذاشتنش↘
⬇ کنارش میموندم⬇
⬇سرِ خاکم بغضت میگیره⬇
⬆آخه اون موقع خودم يه لبخند گوشه لبمه⬆
⏪بلاخره تموم شد⏩
⏪غصه هام⏩
⏪سختیام⏩
⏪دلتنگیام⏩
⏪استرسام⏩
⬆هه⬇
⬅جالبه حتی اشکامم تموم شدن بلاخره➡
↙دیگه با هر تلنگری تو چشام آشوب نمیکنن واس رها شدن↘
دیگه دلم تنگ نمیشه واسه کسی
⬆وِلـِـش کن⬇
◀مهم اینه که اونروز خودمم دلم میگیره▶
↙همتونو میبینم↘
ولی کاش میتونستم
مادرمو آروم کنم چون بدجور دوسش دارم اسمش مقدسه
⬆بگم که من راضیم⬇
⬅خدا اینجا با بنده هاش مهربون تره➡
↙ هواشونو داره↘
◀من اینجا رو دوس دارم▶
⬅فقط گریه های شماس که ناراحتم میکنه➡
↙دیگه صدايی واس آروم کردنتون↘
↙تنی واس بغل کردنتون↘
↙و دستی برای زدودن اشکاتون ندارم↘
ب عزت شرف لااله الا الله
Read more
. مادر بزرگ من آدم مذهبی بود. هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادر بزرگ حالا حتما لازم نیست ...
Media Removed
. مادر بزرگ من آدم مذهبی بود. هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادر بزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده اما من واسه تفریح می رفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن وقتی سفره می گرفت وقتی محرم می شد به هیات محل برنج و روغن میداد بهش می گفتم اینا همه ... .
مادر بزرگ من آدم مذهبی بود.
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادر بزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده
اما من واسه تفریح می رفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن وقتی سفره می گرفت وقتی محرم می شد به هیات محل برنج و روغن میداد بهش می گفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهار تا آدم محتاج
اما من وقتی با دوستام مهمونی می گرفتم اون فقط می گفت مادر مراقب خودت باش
سالها گذشت تا من فهمیدم آدم ها احتیاج دارن سفر برن احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن لذت بردن از زندگی واسه آدما متفاوت معنا میشه
یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی سفر تایلند یکی از هیات رقتن لذت میبره یکی از مهمونی رفتن
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشیهای دیگران گیر بدهم
چون آدمها با همین دلخوشیها سختی های زندگی رو تحمل میکنن
#الهی_قمشه ای
Read more
The wonderful scenery and the sea of clouds is just superb . Location: Masal - IRAN. . ================== #tourism_iran #deltasepehrnilgoon . . Video by @hatef.jamali. . . در و چوبی و قدیمی کلبه رو و با صدای قژ قژ لولاهای زنگ زدش باز میکنی و یهو با همچین منظره ای رو برو میشی ترکیب در ... The wonderful scenery and the sea of clouds is just superb 😍 .
Location: Masal - IRAN. .
==================
👉 #tourism_iran #deltasepehrnilgoon .
.
Video by @hatef.jamali. .
.
در و چوبی و قدیمی کلبه رو و با صدای قژ قژ لولاهای زنگ زدش باز میکنی و یهو با همچین منظره ای رو برو میشی 😍 ترکیب در چوبی روستا و ترانه گیلکی سریال پس از باران یهو آدم و پرت میکنه به قدیم و دور همیاش ، اون موقع ها که همچی و خوب و با صفا و صد البت ارزوووون بود ، زمستونا پر بارون و برف بود تابستونا هم خنک و بدون قطعی برق 😅 شمارو نمیدونم ولی واقعا دلم واسه بچگیم تنگ شد
Read more
. . مزد عرق هایی که در راه گریدر(تی.ای.) بودن از استخونم بیرون زده بود و زجرهایی که به جای استاد من باید تحمل می کردم و پشت هم سرکلاس می رفتم و برگه ها رو تصحیح می کردم رو واریز کرده بودند. خبرش که رسید ، عینهو بولت واسه شکوندن رکورد المپیک شلنگ می انداختم و هر سه تا رو یکی می کردم که مبادا این بار نوبت به ... .
.

مزد عرق هایی که در راه گریدر(تی.ای.) بودن از استخونم بیرون زده بود و زجرهایی که به جای استاد من باید تحمل می کردم و پشت هم سرکلاس می رفتم و برگه ها رو تصحیح می کردم رو واریز کرده بودند. خبرش که رسید ، عینهو بولت واسه شکوندن رکورد المپیک شلنگ می انداختم و هر سه تا رو یکی می کردم که مبادا این بار نوبت به اختلاس از بانک ملت برسه و من به مراد نرسیده باشم . با سر تو دهان بانک جاخوش کردم. شوره ی تحقق برنامه های دور و درازی که شب ها تا صبح روی موکت زمخت خوابگاه متصور می شدم به دلم افتاد ، دلم شوری دوست نداشت ، فشارم رفت بالا، با مخ رفتم تو زمین و به زور آب قند رییس بانک سرپا شدم . شماره م رو گرفتم و مشغول بازی با پشمای انگشت کوچیکه دست چپم شدم . مردی (چشم سبز،چهره هم پر از خط خطی های روزگار) میانسال و نمکین لبخند و چهارشونه روی صندلی سمت راستم جاخوش کرد. شاد ، سرحال با خند هاش موتور صحبتاش رو روشن کرد. با شوق از پشت موهای پریشون ، یقه باز هفتیش و سیبیل هیتلریی دوره جوونيش می گفت و جذاب می خندید. خوشحالی رو از چشماش می خوندم . ولی ظاهرا بعد اون زندگی باهاش خوب تا نکرده بود. همینجور که جلوتر می رفت خنده هام محو می شد و بغض پاهای چندش آورش رو توی گلوم جمع می کرد و راه نفسم تنگ تر می شد. بعد ازدواجش خانمش بارادار نمیشه و بعد کلی هزینه و درمون نهایتا بعد کلی سال یه دختر نصیبش میشه ، دختره الان توی بیمارستان منتظر عمله و اومده اینجا که چک سه ماه حقوق معوقه اش رو پاس کنه. چگالی غماش بیشتر از شادیاش بود واسه همین غماش رو تو خودش نگه داشته بود و به جاش چهره اش خندون بود . جارچی من رو صدا زد. شمارمو بهش دادم که توی حال خوبش منم سهمی داشته باشم. چشماش برق زد. رفت .روی صندلی نشست.چک رو نشون داد. حرف زد .برگشت . چک هنوز توی دستش بود . فاصله دهانش تا گوشم یه بند انگشت شد. گفت : "از امتحان خدا خسته شدم، میدونم وقت دارم ولی میتونه برگم رو بگیره؟" نفسم بند اومد. ذهنم پریشون شد تا اومدم جمع و جورش کنم و با منطق دست و پاشکسته خودم بگم که "امتحان سختیه، هر چه بیشتر تحمل کنی بیشتر نصیبت میشه" سمعکس رو از گوشش درآورد و توی جیبش گذاشت. کوله بار غماش رو از پشت در بانک برداشت و رفت . هر چه دورتر می شد توی نظرم بیشتر قد می کشید.اون از اون در به بیرون پر کشید و من این داخل موندم با ذهن مشوشم و کارت بانک ملت و تمامی استدلال و منطق هام.
.
.
.
#پنجشنبه_دانشجویی
Read more
من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد ...
Media Removed
من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد داره.مامانم هم معلمه.معمولا تو طوله روز خونه خالیه.  .من محشیدو از کوچیکیش خیلی دوست داشتم.اصلا هم نظری روش نداشتم.حتی گاهی اوقات معمولا ظهر ها پیشش میخوابیدم.یواش یواش محشید رشد کرد.هیکلش ... من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد داره.مامانم هم معلمه.معمولا تو طوله روز خونه خالیه.  .من محشیدو از کوچیکیش خیلی دوست داشتم.اصلا هم نظری روش نداشتم.حتی گاهی اوقات معمولا ظهر ها پیشش میخوابیدم.یواش یواش محشید رشد کرد.هیکلش درشت تر شد.و هیکلشو سینه هاش داشت یواش یواش منو تحریک میکرد.محشید همیشه از کوچیکی جلو من تاپ شلوارک میپوشید و این برامون طبیعی بود.اما از وقتی که هیکلش درشت تر شده بود مامانم بهش گیر میداد که اینطوری جلو دادشت راه نرو زشته.آخه شلوارکاش همیشه تنگ بود.اونم دوست نداشت تو خونه پوشیده باشه.میخواست راحت باشه.واسه همین وقتی مامانم سره کار بود.تو خونه راحت لباس میپوشید. منم همش کسو کونو سینه هاشو دید میزدم.یه چند وقتی بود بدجور رفته بودم تو نخش.واسه اینکه توجه اونم جلب کنم گاهی وقتا با شورت از جلوش رد میشدم.تو خونه به یه هوایی میگشتم.معمولا وقتی میخواسنم برم بیرون به هوایه اینکه دارم لباس عوض میکنم لباسامو در می آوردم.با شورت میرفتم تو آشپزخونه آب مبخوردم بعد حاضر میشدم. سعی میکردم وقتی از جلوش رد میشم طوری رد بشم که مهشید متوجه کیرم از زیره شورت بشه چون تنگ بود.که بلخره موفق شدم.
چند وقتی بود.هر وقت با شورت از پیشش رد میشدم میدیدم زیر چشمی به کیرم نگاه میکنه. 1روز طبق معمول با تاب شلوارک بود.از این شلوارک پاچه کوتاها.پدرسک با اون سنه 13 سالش خیلی سکسی بود.من جلو آینه بودم.از اتاقش اومد بیرون از کنارم رد شد.من یهو زدم به کونش گفتم خاک تو سره چاقت کنن.اصلا چاق نبود ها.تو پر و سکسی بود.برگشت گفت خودت چاقی میمون.گفتم چاق تویی.باسنتو نگا؟؟کون گنده.گفت عوضی کونه توکه گنده تره.گفتم من از تو سنم بیشتره خب.خلاصه یکم بحث کردیم.رفت تو آشپزخونه.اومد سمت اتاقش من جلو آینه بودم هنوز.اون زمان خیلی به موهام ور میرفتم.اومد منو هول داد کنار گفت برو کنار.بعد واستاد جلو آینه خودشو ببینه چاق شده واقعا.منم از پشت سرش 2 دستامو گذاشتم رو کونش گفتم نگا کن پهنای باسنتو؟؟گفت تو اصلا به من چکار داری؟دوست دارم چاق باشم اصلا.خلاصه یکی من گفتم یکی اون.یکی من میزدم بهش یکی اون.بعد هی میخندیدیمو همو یواش میزدیمو به هم قلبه میگفتیم.بعد نمیدونم چی شد که شد کشتی.انداختمش زمین.یهو گفت آآآآآآآآخخخخ نیمااااا کمرم درد گرفت.اخماشو کرد تو هم.بعد همین طور که به پشت رو زمین بود.کنارش نشستم.گفتم کجات دقیقا؟گفت پشتم.برش گردوندم.میدونستم فیلمشه.
بعد گفتم الان خوب میشه.شروع کردم به ماساژ دادنه پشتش.بعد یواش یواش شروع ک
Read more
. . #سینما_بلوار کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون ... .
.

#سینما_بلوار

کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون #یونیکو (اسب تک‌شاخ) ‌بود که حالم اصلا یه جور دیگه بود... وقتی از کنار باجه‌ی بلیت‌فروشی سینما رد می‎شدیم و وارد سالن انتظار سینما می‎شدیم، تنها چیزی که بش نگاه نمی‌کردم و بش فکر نمی‌کردم، آدمای دوروبرم بود و خود سالن انتظار. حتا فکر نمی‌کردم یه پفکی چیزی بگیریم. قرار بود #جادو بشم. پفک دیگه می‌خواستم چی کار؟ "جادو" از وقتی شروع می‌شد که در ِ سالن رو باز می‌کردن و صندلی‌های سینما که اون موقع معمولا چرمی و نازک بودن و رنگ قهوه‌ای تیره داشتن رو می‌تونستم ببینم. منتظرم می‌شدم بابا، مامان یا آقای ِ همیشه چراغ‌قوه به‌دست بگه صندلی ما کدومه و از راه دور به اونا خیره می‌شدم و بی‌که چشم ازشون ور دارم، میرفتم سمت‌شون و زود می‌نشستم روشون. صندلی‌ها جادویی بودن. قرار بود توی دو ساعت آینده، ماشین زمان من باشن. قرار بود ماشین مکان من باشن. باهاشون می‌شد همه جا رفت و از #دهه‌ی_شصت لعنتی دور شد. می‌شد از صدای آژیر دور شد. می‌شد رفت آمریکا، انگلیس یا ژاپن. می‌شد رفت 1940 یا 1977.
برخلاف الان که وقتی وارد سالن می‌شم به دیوارها نگاه می‌کنم، به بلندگوها، مردم جلو، مردم عقب و زیرچشمی چک می‌کنم ببینم کنار کی قراره بشینم و کی قراره کنار من بشینه، اون موقع فقط چشم می‌دوختم به پرده. حتا به پروژکتور پشت‌سر هم نگاه نمی‌کردم. خیره به پرده می‌موندم تا کنار بره (اون‌وقتا معمولا جلوی پرده‌ی اصلی، یه پرده‌ی دیگه بود که وقتی فیلم می‌خواست شروع شه، خیـــــــــــلی کُند از وسط باز می‌شد و کم‌کم کنار می‌رفت و اون‌وقت شمارش معکوس شروع می‌شد.... تا اولین صحنه‌ی اون کارتون پخش بشه، یکی‌در‌میون نفس می‌کشیدم (اون موقع قبل از شروع فیلما، تبلیغ شامپو و سُس و معتمدترین بانک ایران پخش نمی‌کردن). انگار تا صحنه‌ی اول پخش نمی‌شد، مطمئنم نمی‌شدم که اومدیم سینما "یونیکو" ببینم یا یکی از اون فیلمای کوتاه و سیاه‌وسفید ِ لورل و هاردی که 45 دقیقه تلاش می‌کردن یه پیانو رو از پله‌ها ببرن بالا... یا وقتی نورمن ویزدم می‌خواست پلیس شه اما، قدش خیلی کوتاه بود... وقتی فیلم تموم می‌شد و از کوچه‌ی بن‌بست و تنگ کنار سینما بیرون میومدیم ، احساس می‌کردم زندگی واقعی اون تو جا موند و ما اشتباه کردیم اومدیم بیرون. ‌بقیه در کامت اول
Read more
خبر داری چقدر دلم برای خل و چل بازیامون واسه دیوونه بازیامون تنگ شده؟؟؟ یادت هست؟ یادت هست قرار گذاشته بودی روز عروسیمون کتونی بپوشی که راحت تر برقصی.. میگفتم یعنی چی آخه زشته... آبرومون میره... میگفتی لباسم بلنده پاهام معلوم نیس کی به کیه کتونی میپوشم... یادت هست زنگ خونه ها رو میزدی و فرار ... خبر داری چقدر دلم برای خل و چل بازیامون واسه دیوونه بازیامون تنگ شده؟؟؟
یادت هست؟
یادت هست قرار گذاشته بودی روز عروسیمون کتونی بپوشی که راحت تر برقصی..
میگفتم یعنی چی آخه زشته...
آبرومون میره...
میگفتی لباسم بلنده پاهام معلوم نیس کی به کیه کتونی میپوشم...
یادت هست زنگ خونه ها رو میزدی و فرار میکردیم..
یه بارم که تا اومدیم زنگ رو بزنیم صاحب خونه ما رو دید و تا ته کوچه دنبالمان دوئید، تو میخندیدی و من میگفتم ای جانم تو فقط بخند و صاحب خونه میگفت ای آقا شما دیوونه اید...
یادت هست سبزه های پارک رو روی سر هم خالی میکردیم و باغبون با جاروش دنبالمون میکرد...
یادت هست سر اینکه نام دخترمون رو چی بزاریم به تفاهم نمیرسیدیم و با هم قهر میکردیم...
یادت هست فلافلی سید ..
بنده خدا پشیمان شد از اینکه فلافل هاش رو سلف سرویس کرده...
کل نون رو دو ردیف فلافل میزاشتیم...
فقط به من بگو وجدانا دلت برای اون روزا تنگ نشده؟؟ عجب دلی داری تو..
میدونی عشقم..
باشه قبول..هر چی تو بگی
تو برگرد اصلا روز عروسیمون کتونی بپوش،اصلا هر چی دوس داری بپوش
تو برگرد من قول میدم از تمام صاحبخونه های اون کوچه کتک بخورم و تو بخندی...
تو برگرد سبزه که هیچ گل و خاک این پارک رو سرم بریز....
برگرد که دیگه این فلافل های سید مزه نداره... تو برگرد اصلا اسم دخترمون رو هر چی دلت میخواد بزار..
تو فقط برگرد..
برگرد...
برگرد.....
.
. 👑 #میکائیل💕 .
.
. 📱@mikilove351 📷
.
. ✅ #نظرات_خودرودرموردپست_هابامادرمیان_بذاریدبرای_بهترشدن_پیجمان_دایرکت_لطفا🙏😊
Read more
مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛ هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست ...
Media Removed
مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛ هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن، وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه ... مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛

هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش،
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه،
یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند،
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن، سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن... #الهی_قمشه_ای
.
.
.
كيكِ حلوا درست كردم خيلي خفن و خوشمزه
قرارِ باهم بعد ماه ها بريم مهمونى
برگشتم ، رسپي ِ طولاني داره واستون تايپ ميكنم ❤️
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم ...
Media Removed
اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم و با افتخار گفتن: من ايرانيم.. من عربم.. من كردم.. من مسيحيم... من مسلمونم... من كليميم... من نظر دارم... من با نظر شما مخالفم... من همينم كه هستم... من از يك خونواده فقيرم... من فرزند يه كارگرم... ... ➿➿
اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم و با افتخار گفتن: من ايرانيم.. من عربم.. من كردم.. من مسيحيم... من مسلمونم... من كليميم... من نظر دارم... من با نظر شما مخالفم... من همينم كه هستم... من از يك خونواده فقيرم... من فرزند يه كارگرم... من منم... من با و يا بي حجابم... من پرورشگاهيم... من فرزند يه بدكاره م... خوب يا بد... من به خودم و ريشه هام افتخار ميكنم... من خودمو عوض ميكنم نه بخاطر همرنگ جماعت شدن كه بخاطر بهتر شدن، بخاطر رشد، بخاطر اهدافم... من بخاطر بالا بردن پرچم هم ريشه اي هام دود چراغ ميخورم، باركشي ميكنم... من واسه نون سفره هم سفره اي هام بعد از اداره مسافركشي ميكنم... عوض شدن من از روي مطالعه و تحقيقه... پاچه شلوار من با مد روز تنگ و گشاد نميشه... من عليرغم همه تغيير تحول ها و رشدها هيچوقت يادم نميره كي بودم و از كجا ريشه دارم... من نون به نرخ روز خور نيستم... من نه باج ميگيرم نه باج ميدم... من اصلم رو فراموش نميكنم... من "من بودنم" رو از نسل به نسل به امانت گرفتم و پاك و دست نخورده و بدون تحريف تحويل نسل بعديم ميدم... آدماي اصيل آدماي قوي و با اراده اي هستن... آدمايي كه حتي لباساي پاره و دستاي پينه بسته شون نميتونه چيزي از غرور تو چشمهاشون كم كنه... آدمايي كه هزار سالم كه بگذره واسه خوش اومدن اره عوره شمسي كوره از تركي حرف زدن اكراه ندارن... از پوشيدن لباسهاي محلي ترسي ندارن... واسه يه مهموني از در و همسايه آفتابه لگني قرض نميكنن... همينكه تنبونشون دو تا شد اسم مستعار پيدا نميكنن... اونور آب كه ميرن روز دوم به سوم جمله "به فارسي به اين چي ميگن" ورد زبونشون نميشه.. آدماي اصيل تا پاي دار هم كه برن حرفشون يكيه... حاضرن جون بدن ولي زير بار حرف زور نرن... آدماي اصيل بين كرور كرور آدم تو چشم ميزنن... همه چيشون متفاوته.. تو هيچي حرص نميزنن.. چشم و دلشون بدجور سيره... از اون بنز سوارايي نيستن كه تو صف نذري بقيه رو بولدوزري له كنن.. كلاه برداري رو زرنگي بدونن و با گفتن" به اين سوي چراغ" خون مردمو بكنن تو شيشه.. از كسي و چيزي تقليد كوركورانه نميكنن.. خودشون سبك سازن.. از كسي يا چيزي بت نميسازن... خودشون بت شكنن.. تو روشنايي روز يه فانوس بردارين و دنبال يه همچين آدمي بگردين.. و اگر پيداش كردين دو دستي بهش بچسبين و تا ابد ولش نكنين.. آدماي اصيل مطمئن ترين و بهترين حامي هاي زندگين.. داشتن يكي از اين تيپ آدما هم دنياتون رو تضمين ميكنه هم آخرت تون رو.. آدماي اصيل بوي خدا ميدن.. #گپ_خودموني_آزاجون
Read more
 #ezsuggestion . دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، ...
Media Removed
#ezsuggestion . دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، واسه رنگا، واسه آبی و زرد و نارنجی و سفید، واسه چیزایی که قبلا مثل آب خوردن بود الان به همون راحتی نیست، یوقتایی، یه بهونه هایی لازمه تا بشه یه گریزی زد، به اون روزا، حتی مرور خاطراتشونم غنیمته تو این ... #ezsuggestion
.
دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، واسه رنگا، واسه آبی و زرد و نارنجی و سفید، واسه چیزایی که قبلا مثل آب خوردن بود الان به همون راحتی نیست، یوقتایی، یه بهونه هایی لازمه تا بشه یه گریزی زد، به اون روزا، حتی مرور خاطراتشونم غنیمته تو این روزای خاکستری!
مرسی از بامیلو که عکاسی براش بهونه ای شد برای مرور این خاطرات!
.
دوستان بامیلو یکی از خفن ترین مسابقه هایی که تا الان دیدیمو برگزار کرده، ( #جدی ) که من خودمم مشتاق شدم که توش شرکت کنم:
"یک سال زندکی رایگان!" 1 تا 20 شهریور
- اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن
- هر چیزی نیاز داری رو پیدا کن و به راحتی خرید کن
- با هر خرید امتیاز بگیر و یک سال زندگی رایگان برنده شو

با شرکت تو این جشنواره 20 نفر شانس برنده شدن جوایز زیر به مدت یک سال خواهند داشت:
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ
- مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال • جوایز و شارژهای هدیه به صورت ماهیانه برای برنده های خوش شانس ارسال می شود.
نحوه کسب امتیاز:
دانلود اپلیکیشن بامیلو : 1 امتیاز
هر 50 هزار تومان خرید از اپلیکیشن بامیلو : 5 امتیاز
#یک_سال_زندگی_رایگان
#بامیلو
@bamilocom
Read more
.. گفت هروقت ناراحتم میام با این درخته حرف می‌زنم. گفتم چیا می‌گی مثلا؟ گفت چیزایی که به شما آدم بزرگا ...
Media Removed
.. گفت هروقت ناراحتم میام با این درخته حرف می‌زنم. گفتم چیا می‌گی مثلا؟ گفت چیزایی که به شما آدم بزرگا نمی‌تونم بگم. گفتم می‌دونی اسمش نارونه؟ تو راه گفت دلم واسه نارونم تنگ شده. گفتم باید بگردی تو تهران هم یکی پیدا کنی. گفت پیدا هم کنم، اون که نمی‌شه. صبحش اصرار کرده بود ماشین رو توی حیاط جابه‌جا ... ..
گفت هروقت ناراحتم میام با این درخته حرف می‌زنم. گفتم چیا می‌گی مثلا؟ گفت چیزایی که به شما آدم بزرگا نمی‌تونم بگم. گفتم می‌دونی اسمش نارونه؟
تو راه گفت دلم واسه نارونم تنگ شده. گفتم باید بگردی تو تهران هم یکی پیدا کنی. گفت پیدا هم کنم، اون که نمی‌شه.
صبحش اصرار کرده بود ماشین رو توی حیاط جابه‌جا کنیم که بتونه جلوی درختش بشینه و داستانش رو تموم کنه. گفتم می‌دونی یه کتابی هست که یه بچه‌ای با درخت پرتقالش دوست می‌شه؟ ولی الانا نخون، زوده.
یادم افتاد زه‌زه هم از آدم بزرگا دل پر داشت، زه‌زه هم کنار درختش نویسنده شد.
شاید این گوشه‌ی دل من هم.
Read more