تنگ می بی و

Loading...


Unique profiles
86
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Gilan Province, Golestan Province, Fisherman's Camp, Lake Naivasha, Kenya
Average media age
711 days
to ratio
6.1
سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون، برای ...
Media Removed
سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون، برای لطف بی منت دوستانی که محبت کردن جزئی از وجود نازنینشونه و براش هیچ حد و مرزی قائل نیستن از همه دوستانی که با وجود غیر فعال شدن پیجم باز هم لطفشون رو دریغ نکردن و همواره جویای احوالم هستن بی نهایت ممنونم دوستای ... سلام خدمت همه شما دوستای نازنینم دلم حسابی براتون تنگ شده
برای لایک ها و کامنت های پر مهرتون،
برای لطف بی منت دوستانی که محبت کردن جزئی از وجود نازنینشونه و براش هیچ حد و مرزی قائل نیستن
از همه دوستانی که با وجود غیر فعال شدن پیجم باز هم لطفشون رو دریغ نکردن و همواره جویای احوالم هستن بی نهایت ممنونم

دوستای خوبم خیلی دلم می خواست باز هم پیشتون باشم و مثل سابق از گرمای وجودتون که تو همین دنیای مجازی هم احساس می شه انرژی بگیرم ولی شرمندم که باید بگم دیگه سعادت با شما بودن رو ندارم
این آخرین پستی که می ذارم
کیک هشتمین سالگرد ازدواجم
توضیح خاصی نداره
کیک رد ولوت با روکش فوندانت و گیپور خوراکی و مجسمه فوندانت آخرین هنرنمایی من در اینستاگرام
عزیزان این مدتی که منو قابل دونستید و پیگیر کارهام بودید تمام سعی خودم رو کردم که در حد این توجه و لطف شما باشم و از هیچ توضیحی دریغ نکردم
سعی کردم پست هام کامل و دقیق و مفید باشن
ولی شرمندم که دیگه نمی تونم وقت بذارم
باور کنید خودم هم فکر نمی کردم به این زودی تموم بشه ولی شد
دلم بیش از پیش براتون تنگ می شه و گهگاهی کامنت هاتون رو می خونم و انرژی می گیرم
امیدوارم منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید و یه وقتایی یادم باشید

ممنونم از تک تک شما
دوستتون دارم💝💝💝💝
در پناه حق باشید👋👋👋👋🌹
Read more
Loading...
 #afsanehjahromian #bighanoon کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما ...
Media Removed
#afsanehjahromian #bighanoon کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما بگویند چه شخصیت و اخلاقی دارید. بس که خلاق و ماه هستند. از روی تعداد مژه، محل قرارگیری خال‌ها در بدن، جنس بند ساعت، طریقه دستمال كشيدن روی میز و هزاران چیز دیگر شخصیت شما را شناسایی می‌کنند. این سری ... #afsanehjahromian #bighanoon
کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما بگویند چه شخصیت و اخلاقی دارید. بس که خلاق و ماه هستند. از روی تعداد مژه، محل قرارگیری خال‌ها در بدن، جنس بند ساعت، طریقه دستمال كشيدن روی میز و هزاران چیز دیگر شخصیت شما را شناسایی می‌کنند. این سری هم از روی شلوار لی به شما می‌گویند که دارای چه تیپی (شخصیتی) هستید:
.
1- افرادی که شلوارلی دم پا گشاد می‌پوشند

این افراد ظاهری سخت‌گیر دارند ولی در عمل بسیار راحت و تخمه آفتابگردانی عمل می‌کنند. آرام آرام صمیمی می‌شوند و یهویی از حد می‌گذرند. افراد شلوار دم پا گشاد دارای افکار قدیمی هستند ولی خیلی تیز و بز عمل می‌کنند و می‌دانند این افکار قدیمی را کجا بروز دهند که مورد حمایت و عنایت قرار گیرند.
.
2- افرادی که شلوار لی لوله تفنگی (خیلی چسبان) می‌پوشند

افرادی با شلوارهای لیِ خیلی تنگ از اعصابی پولادین و روحیه‌ای جنگنده برخوردارند. تازه روان‌شناسان معتقدند آن‌هایی‌که در تابستان از این شلوارها می‌پوشند لجباز، بی‌رحم، خودساخته وبی‌تفاوت هم هستند.
.
3- افرادی که شلوار لی فاق کوتاه می‌پوشند

تیپ شخصیتی این افراد بسیار اجتماعی و برونگراست و روان‌شناسان معتقدند این‌ها چیزی برای مخفی کردن و از دست دادن ندارند. ایستاده نمی‌شود تشخیص داد ولی کافی است یک بار با این عزیزان نشست و برخاست کنید تا انتهای شخصیت و مرام این عزیزان دست‌تان بیاید.
.
4- افرادی که شلوارلی فاق بلند می‌پوشند

افراد فاق بلند پوش جاه‌طلب هستند و حاضرند به خاطر راحتی خودشان همه را له ‌کنند. درضمن مدام حقیقت را کتمان می‌کنند، مثل شکم‌شان که با فاقِ بلندِ شلوار وکیومش می‌کنند. فاق بلند شلوار این افراد باعث شده تا از روحیه هدايت‌گري خاصی برخوردار باشند.
.
5- افرادی که شلوار لی پاره یا به اصطلاح زاپ‌دار می‌پوشند

این‌ها ساده و زود باورهايی هستند که ریسک‌های بزرگی می‌کنند. معمولا هم ضرر می‌کنند ولی خب ریسک دوست دارند دیگر. میزان ریسک‌پذیری‌شان هم با میزان و محل پارگی شلوارشان رابطه مستقیم داره. همچنین بسیار افراد رک و شوخی هم هستند.
.
6- افرادی که شلوار لی تماما گشاد می‌پوشند

این‌ها افرادی بی‌حوصله و راحت‌طلب هستند که از هر محدودیتی برای خودشان فرصت ایجاد می‌کنند. سرعت‌شان بسیار کند است و در انجام امور رفتارشان مانند شلوارشان است!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
حکومت را که #علی(ع) گرفت فریاد #مبارزه_با _مفاسد و #عدالت_خواهی سرداد که :"... فان الحق القدیم لا ...
Media Removed
حکومت را که #علی(ع) گرفت فریاد #مبارزه_با _مفاسد و #عدالت_خواهی سرداد که :"... فان الحق القدیم لا یبطله شی ء ... الحق - علیه العدل - فالجور علیه اضیق..." "زمین هایی که #عثمان بخشیده و مال هایی که به ناحق داده است، به #بیت_المال بر می گردد، زیرا که مرور زمان حق را از میان نمی برد...اگر به کابین زنان ... حکومت را که #علی(ع) گرفت فریاد #مبارزه_با _مفاسد و #عدالت_خواهی سرداد که :"... فان الحق القدیم لا یبطله شی ء ... الحق - علیه العدل - فالجور علیه اضیق..."
"زمین هایی که #عثمان بخشیده و مال هایی که به ناحق داده است، به #بیت_المال بر می گردد، زیرا که مرور زمان حق را از میان نمی برد...اگر به کابین زنان رفته باشد و در شهرها بند تجارت باشد، همه را باز می گردانم، چرا که #عدل را گستره و آسایشی است و کسی که عدالت بر او تنگ آید، بی تردید فضای ستم بر او تنگ تراست"
در این میان #عمروعاص فی الفور به #معاویه نامه می نویسد که"هرچه میخواهی با اموالت بکن که علی آمده پوستت را بکند"! و جوسازی می کند تا معاویه در فرصت هرچند اندک، هرچه می تواند بخورد و ببرد!

به تعبیر #ابن_ابی_الحدید عالم اهل تسنن "این اولین موضوعی بود که باعث کینه #اشراف به علی شد. آنان نمی توانستند برابری با فقرا را تحمل کنند." و فریاد مبارزه با مفاسد و اشرافیت علی(ع) موجب شکاف اصلی و سپس آنچه در محراب رخ داد شد!
سال ها بعد بر بلندای منا آن خطبه غرا توسط #حسین_ابن_علی(ع) قرائت شد که خطاب به هزار تن از #علما ی دین با شماتت ایشان نسبت به سکوت در برابر مفاسد، فریاد عدالت خواهی سرداد و از گرسنگی مردم و حق خوری زمامداران"مستضعف علی معیشه المغلوب" گفت.
به گواه تاریخ، زمینه اصلی قائله #عاشورا در حدود ۳سال بعد از ایراد این خطبه، همین فریاد تظلم خواهی است.

با قیاس مع الفارق البته...
زمامدار حکومت، بعد از ۴۰ سال از انقلاب اسلامی!!! فریاد مبارزه با مفاسد و اشرافیت آشکارا سرداده است.
فتنه #دراویش در بوستان هفتم _صرفنظر ازتهدید رهبری، سکوت معنادار جریان موسوم به ارزشی و اصولگرایی، پرداخت به مسائل حاشیه ای جریان #اصلاحات و حواس ها را از اصل پرت کردن و خفقان حاکم بر جریان موسوم به #حزب_الله در کنار نامه بهاریون به رهبری، همه و همه یعنی تیر عدالت خواهی به هدف خورده و برخوردهای مختلف و حتی سکوت یعنی همین، می خواهند ذهن ها از این فریاد پرت شود!
به هوش باشید که در محراب عبادت یا در چکاچک شمشیرهای آخته، #ولی_فقیه را به کشتن ندهیم!
... این مطلب ادامه دارد به شرط حیات .
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا_شعار_نیست_اعتقاد_ماست
#الملک_یبقی_مع_الکفر_و_لایبقی_مع_الظلم
#تدبیر_و_امید #اختلاف_طبقاتی
Read more
. . گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود  گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود . . گاهی بساط عیش خودش جور می ...
Media Removed
. . گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود  گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود . . گاهی بساط عیش خودش جور می شود. .گاهی دگر، تهیه بدستور می شود . . گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود . گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود . . گاهی گدای گدایی و بخت باتویار ... .
.
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
.
. گاهی بساط عیش خودش جور می شود.
.گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
. .
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
.

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
. .
گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
.
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
.
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
.
.
 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود
ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود
.
.
گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود. . .
.
.
. .(شاعر:قیصر امین پور) .
. .
.
.
پ.ن ۱: بنا بر اصرار دوستان تصمیم گرفتم یک شعر بذارم، شعر خوبه, اما نه هر شعری...
.
پ.ن.۲:همیشه از این شعر خوشم میومد چون احساس میکنم واقعا بعضی مواقع توی زندگی همچین حالات و شرایطی برای انسان به وجود میاد, بعضی وقتا بدون کوشش خاصی همه چیز ردیف میشه اما بعضی وقتا هرچه تلاش میکنی باز نتیجه ای نداره.
.
پ.ن.۳: این شعر مناسبت خاصی نداشت لذا از دوستان دلسوزم خواهش میکنم نگرانم نشن, هیچ اتفاقی نیفتاده, همینطوری بخاطر دل بعضی دوستان که زیاد به شعر علاقه دارند و ازم خواستن یک شعر بذارم این شعر رو گذاشتم. .
.
.
..پ.ن.۴_ به صلاح دید خودم بیت آخر این شعر رو اینجا ننوشتم.
.…………………………………………………………
.
#شعر
#شعر_خوب
#شعر_فارسی
#شهر
#خنده
#گریه
#دل
#عیش
#دعا
#اجابت
#خوب
#بد
#فرصت
#خواب
#نفس
#زود
#دیر
#شعر_خوب_عست
#کتاب
#خدا
#تنها
#زندگی
#گل
#آسمان
#آفتاب
#آخرت
#دنیا
#بهشت
Read more
میدانی عزیز دلم... می دانم چه قدر سرت شلوغ است... میدانم چقدر بدون من خوشحالی.... میدانم بود و ...
Media Removed
میدانی عزیز دلم... می دانم چه قدر سرت شلوغ است... میدانم چقدر بدون من خوشحالی.... میدانم بود و نبودم برایت فرقی ندارد به خدا همه این ها را میدانم اما دورت بگردم این دل من که زبان آدمیزاد نمیفهمد این دل من حیوان است حیوان!... تو بگو من چکار کنم؟؟؟ دلم تنگ شده بی انصاف دلم تو را میخواهد تو خودت ... میدانی عزیز دلم...
می دانم چه قدر سرت شلوغ است...
میدانم چقدر بدون من خوشحالی....
میدانم بود و نبودم برایت فرقی ندارد
به خدا همه این ها را میدانم
اما دورت بگردم
این دل من که زبان آدمیزاد نمیفهمد
این دل من حیوان است حیوان!... تو بگو من چکار کنم؟؟؟
دلم تنگ شده بی انصاف
دلم تو را میخواهد
تو خودت بگو چه خاکی به سرم بریزم....
هر روز عکست را در این صفحه گوشی میبینم
بخدا قسم طوری تصدق عکست میروم
انگار اولین بار است عکست را میبینم
اصلا برایم تکراری نمیشوی...
شماره ات را میگیرم به امید اینکه
باز هم جواب بدهی بگویی جانم آقا؟جان دلم؟؟؟
اما حالم از این زنی که میگوید تلفن مشترک مورد نظر خاموش میباشد به هم میخورد...
میدانی؟؟؟؟
من هم گناه دارم خب...
چقدر خودم را بزنم به آن راه؟؟؟؟
چقدر الکی بخندم؟؟
چقدر حواس دلم را پرت کنم به چیز های دیگر؟؟
چقدر این آهنگ های دونفره ی لعنتی مان را رد کنم برود؟
درست است مرد هستم
اما مرد هم یه مواقعی کم میاورد
مرد هم دلتنگ میشود
اتفاقا مرد مردانه دلتنگ میشود
بخدا مرد هم اشک میریزد...
عشق من....
دورت بگردم.... چقدر در این فضای مجازی درد هایم را بنویسم...
چقدر بنویسم و لایک کنند...
چقدر بنویسم و بگویند عالی بود معرکه بود‌‌‌....
اصلا عزیزِ جانم
همه ی این ها به کنار!
فصل ها را که نمی توانم عوض کنم،می توانم؟
مثلا بنشینم به زمستان بگویم زمستان جان لطف کن نیا
چون تو مرا پرت میکنی وسط یک عالمه خاطره
جان دلم.... فدای آن چشمهایت شوم....
زورم نمیرسد...
به جان مادر عزیزتر از جانم،به خدا زورم نمی رسد...
به حدی دلم برایت تنگ شده که می خواهم دستهایم را فشار بدهم زیر گلویم و دیگر نفس نکشم...
وقتی کاری از دستم بر نمیاید!
وقتی می خواهمت و نمی خواهی...
وقتی میبینمت و نمیبنی....
وقتی برایت میمیرم و تب نمیکنی....
وقتی نمی توانم دهان این دل زبان نفهمم را ببندم...‌
کم آوردم جان دلم....
کم آوردم.... .
.
. 📱 #میکائیل💕
.
.
📩 #خیلی_کم_آوردم_جان_دلم😞
.
.
.
🆔@mikilove351 📷
.
.
.
✅ #ماروبه_دوستانتون_معرفی_کنید 😊
Read more
 #تورج_بخشایشی حس پرواز در شبی تاریک حس یک گرگ واقعا تنها حس زخمی عمیق در قلبت حس مردی بریده از زنها سالهایی ...
Media Removed
#تورج_بخشایشی حس پرواز در شبی تاریک حس یک گرگ واقعا تنها حس زخمی عمیق در قلبت حس مردی بریده از زنها سالهایی که بی سبب گم شد سالهایی که بی سبب پوسید تا نشستم کمی نفس بکشم مرگ خم شد سر مرا بوسید زخم تلخی که مانده در قلبم همچو دریا به جذر و مد بوده است هیچ کس این وسط مقصر نیست حال دنیا همیشه بد بوده ... #تورج_بخشایشی
حس پرواز در شبی تاریک
حس یک گرگ واقعا تنها
حس زخمی عمیق در قلبت
حس مردی بریده از زنها
سالهایی که بی سبب گم شد
سالهایی که بی سبب پوسید
تا نشستم کمی نفس بکشم
مرگ خم شد سر مرا بوسید
زخم تلخی که مانده در قلبم
همچو دریا به جذر و مد بوده است
هیچ کس این وسط مقصر نیست
حال دنیا همیشه بد بوده است
حال دنیا که در بد و خوبش
واقعا حق انتخابی نیست
رنگ ، محصول بازی نور است
هیچ چیزی به رنگ آبی نیست
دست و پایم به هم گره خورده
روحم از خستگی زمینگیر است
حال من مثل بچه آهویی ست
که گرفتار پنجه ی شیر است
زندگی فالگیر پیری بود
بر در سست ِ خانه ام کوبید
سوزن داغ بر تنم لغزاند
خال دل را به شانه ام کوبید
کولی نیمه گنگ تعطیلی
که زبان مرا نمی فهمید
زیر لب قصه ی خودش را داشت
داستان مرا نمی فهمید
یادم انداخت گریه کردن را
بغضها اهرم فشارش بود
حس او قبل کشتنم حس
بازی شیر باشکارش بود
بازی مرگ را بیاموزیم
عرصه ها بر تو تنگ می آید
سینه ات را اگر سپر کردی
مرگ مثل فشنگ می آید
از تو می خواستم که بگریزم
نقشه ی راه توی جیبم بود
سادگی کردم و نفهمیدم
جای گاز تو روی سیبم بود
سادگی کردم و نفهمیدم
گم شدن در غبار یعنی چه
ناگهان در خودت فرو بروی
زندگی توی غار یعنی چه
بی تو تنهایی ام فراگیر است
با تو تکرار می کنم غم را
تیغ بردار و یک به یک بشکاف
لایه های سیاه دردم را
تو بگو قرعه ی خداحافظ
چند دفعه به نام من افتاد
چند تا خواب خوش تباه شد و
چند تا بوسه از دهن افتاد
تو بگو آخرین بهار چه شد
که سراسیمه از نفس افتاد
چند آئینه بیقرار شد و
چند پروانه در قفس افتاد
از بهار گذشته تا حالا
جگری که دوباره خون می شد
روبه خورشید و دستها بالا
لاک پشتی که واژگون می شد
مرد افتاد و مرگ مغزی شد
مرگ تنها علاج بیمار یست
زندگی عاقبت به من فهماند
عشق یک گونه از خودآزاری ست

تورج بخشایشی
Read more
Loading...
. صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ... با لشکر غم‌ها ، لشکر ...
Media Removed
. صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ... با لشکر غم‌ها ، لشکر دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکر خاطرات ، لشکر گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکر مادیات ، لشکر شکست‌ها و اصلا گاه لشکر خوشبختی‌ها و پیروزی‌ها ... یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند ... .
صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ... با لشکر غم‌ها ، لشکر دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکر خاطرات ، لشکر گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکر مادیات ، لشکر شکست‌ها و اصلا گاه لشکر خوشبختی‌ها و پیروزی‌ها ...
یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده ‌است! وسط این همه جنگ ، یک روز دلمان برای خودمان تنگ می‌شود ... به آینه نگاه می‌کنیم و بعد خودمان را می‌بینیم که با بُغض ‌می‌گوید که " فلان فلان شده ، مگر برای من نمی‌جنگی؟ پس چرا من را نمی‌بینی؟! چرا من را فراموش می‌کنی؟! چرا وسطِ جنگ من را گُم می‌کنی؟! چرا اصلاً به من شمشیر می‌زنی؟ "
الحق که بدترین نوع دلتنگی این است که آدم دلش برای خودش تنگ شود ... این دلتنگیِ کذایی از دلتنگی برای مادر و پدر هم بدتر است... یک‌ روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم دست خودمان را بگیریم و ببریم گردش به صرفِ بستنی و چلوکباب ، بی هیچ جنگ و هیاهو...
.
#دلنوشته #نقل_قول #فراهانی #جمله #جملات #farahani
Read more
صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ... با لشکرِ غم‌ها ، لشکرِ دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکرِ خاطرات ، لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات ... یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده ... صبح از خواب بیدار می‌شوی
و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ...
با لشکرِ غم‌ها ، لشکرِ دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکرِ خاطرات ، لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات ...
یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده ‌است!
وسطِ این همه جنگ ،
یک روز دلمان برای خودمان تنگ می‌شود ...
به آینه نگاه می‌کنیم و بعد خودمان را می‌بینیم که با بُغض ‌می‌گوید که " بي معرفت ، مگر برای من نمی‌جنگی؟ پس چرا من را نمی‌بینی؟!
چرا من را فراموش می‌کنی؟!
چرا وسطِ جنگ من را گُم می‌کنی؟!
چرا اصلاً به من شمشیر می‌زنی؟ "
الحق که بدترین نوع دلتنگی این است که آدم دلش برای خودش تنگ شود ...
این دلتنگیِ کذایی از دلتنگی برای مادر و پدر هم بدتر است...
یک‌ روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم
دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش،
بی هیچ جنگ و هیاهو...
.
.
و بازهم تکه ای از بهشت - سوئیس .
.
🎥 @abohazoom .
.
#luxetravel #luxurytravel #luxurylife #travel #switzerland #relax #بهشت #خوشبختی #ارامش #آرامش #لاکچری #سوئیس #سوییس #سفر #دلار #جنگ
Read more
Loading...
🎙‫سیدمحمد خاتمی: نمایندگان مجلس بزرگترین نماینده مطالبات مردم باشند‬ ‫خاتمی مدیا- جمعی از نمایندگان ...
Media Removed
🎙‫سیدمحمد خاتمی: نمایندگان مجلس بزرگترین نماینده مطالبات مردم باشند‬ ‫خاتمی مدیا- جمعی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی از فراکسیون امید و مستقلین یکشنبه ۱۳ اسفند ۹۶ با سیدمحمد خاتمی دیدار و گفت وگو کردند.‬ ‫ما با مشکلات بزرگی در عرصه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بین المللی رو به رو هستیم‬ ‫مجلس ... 🎙‫سیدمحمد خاتمی: نمایندگان مجلس بزرگترین نماینده مطالبات مردم باشند‬ ‫خاتمی مدیا- جمعی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی از فراکسیون امید و مستقلین یکشنبه ۱۳ اسفند ۹۶ با سیدمحمد خاتمی دیدار و گفت وگو کردند.‬ 🔘 ‫ما با مشکلات بزرگی در عرصه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بین المللی رو به رو هستیم‬ 🔘 ‫مجلس ورای مسائل جناحی به موضوعات اساسی جامعه بپردازد‬ 🔘 ‫در جریان اعتراضات اخیر نوعی اشتراک در سخن و موضع در میان جناحهای مختلف ایجاد شد؛ مشکل وجود دارد. مردم مطالبات دارند و باید به آن مطالبات توجه کرد و در صدد حل مشکلات با همکاری همه برآمد.‬ 🔘 ‫ما به چراها توجه نمی کنیم بنابراین چون علت مسائل را نمی دانیم، مسأله را درست نمی شناسیم و چون مسأله را درست نمی شناسیم، به راه حل درست هم دست نمی یابیم.‬ 🔘 ‫باید به نجات ملی بیاندیشیم. ‬ 🔘 ‫یک نوع نارضایتی عمیق در کشور ما وجود دارد. جوان، نخبگان، روشنفکران، اندیشمندان، متخصصان، کارگران، زنان همگی ناراضی هستند؛ بخش قابل توجهی از روحانیت سنتی و اصیل و همچنین اقوام ناراضی اند.‬ 🔘 ‫نارضایتی لحظه به لحظه، اتحاد جامعه را می گسلد‬ 🔘 ‫در جامعه دایره خودی و غیر خودی ایجاد کرده ایم و لحظه به لحظه دایره خودی را تنگ کردیم. این امر اعتماد میان حاکمیت و جامعه را کاهش می دهد ‬ 🔘 ‫جامعه ای که روز به روز تولید آن سقوط می کند و درآمد سرانه اش کاهش می یابد و ارزش پول ملی کاهش می یابد و درهای توسعه به رویش بسته می شود؛ این جامعه چگونه می تواند عدالت ایجاد کند؟ ‬ 🔘 ‫اگر عدالتی باشد در توزیع فقر است و از سوی دیگر ثروتهای بادآورده یک اقلیت کوچک و بدتر از همه گسترش فساد.‬ 🔘 ‫باید نقاط مشترکی پیدا شود که گفت وگو کلید بخورد و در وهله اول خود مشکل را درست شناسایی کنیم. ‬ 🔘 ‫دایره خودی آنقدر تنگ شده که دیگر کسی در آن نمی گنجد جز یک جریان پرمدعای که امکانات دارد و مسوولیت ندارد. ‬ 🔘 ‫آمریکای ترامپ و اسراییل و عربستان و ارتجاع منطقه تصمیم گرفتند که جمهوری اسلامی را مورد فشار قرار دهند و در حال قانع کردن اروپایی هستند. باید همه با هم در برابر این خطر بایستیم و بخصوص دولت را تقویت کنیم.‬ 🔘 ‫بزرگترین دشمن و مشکل کنونی جامعه را بی اعتمادی است‬ 🔘 ‫با روش های سخت افزاری نمی توان امنیت را در این کشور برقرار کرد ‬ 🔘 ‫این مجلس متفاوت از دیگر مجلس هاست و مردم قضاوت خواهند کرد و اباید پاسخی برای مردم داشته باشیم ‬ 🔘 ‫مجلس باید بزرگترین نماینده مطالبات مردم باشد ‬

متن کامل این خبر را در وب‌سایت سیدمحمدخاتمی بخوانید:
Read more
چشمهایش . پرده اول_ دوباره یکی دیگر از پس زمینه های ذهنم محو شد و صورتی دیگر جایش نشست. تا امروز وقتی ...
Media Removed
چشمهایش . پرده اول_ دوباره یکی دیگر از پس زمینه های ذهنم محو شد و صورتی دیگر جایش نشست. تا امروز وقتی جایی می شنیدم " چشمهایش " ذهنم پرواز می کرد و بر کتاب چشمهایش بزرگ علوی می نشست. ساعت ها با ذوق فراوان در موردش کلمات را پشت سر هم ردیف می کردم تا به خیال خودم یکی از زیباترین عاشقانه ها را ستایش کنم. اما ... چشمهایش
.
پرده اول_ دوباره یکی دیگر از پس زمینه های ذهنم محو شد و صورتی دیگر جایش نشست. تا امروز وقتی جایی می شنیدم " چشمهایش " ذهنم پرواز می کرد و بر کتاب چشمهایش بزرگ علوی می نشست. ساعت ها با ذوق فراوان در موردش کلمات را پشت سر هم ردیف می کردم تا به خیال خودم یکی از زیباترین عاشقانه ها را ستایش کنم. اما از امروز هر جا بشنوم " چشمهایش " یاد نفوذ چشمان تو می افتم که غیرت و شجاعت را فریاد می زند محسن من.
.
پرده دوم_ آتش خیمه ها پشت سرت زبانه می کشد محسن. قرار نیست مردی که در کربلاس با اینکه سربلند است، سرش بلند باشد. محسنم هر چیز قیمتی دارد. حال تو بگو سری که بر دامن حسین نشسته است چند می ارزد!!؟؟؟ سری که انگشتان حسین موج وحشی موهایش را شکافته و پیش رفته آیا ارزش جدا شدن از تن را ندارد!!؟؟؟ هم من این را می دانم و هم تو. هم من میدانم، هم تو و هم آن ها که خنجرشان آفتاب را در رخ خود کشیده. محسن کاش سر ما هم قیمتی بود اما چه کنیم که هر گناه کاری را در خیمه خواص حسین راه نیست.
.

پرده سوم_ محسن، امیدوارم مادرت و پدرت ندیده باشند آنچه را من دیدم. محسن چقدر شبیه اکبر حسینی!!! یکه و تنها، در میان فرزندان شیطان. آنجا شمشیرها هماهنگ بالا میرفتند و همزمان پایین می آمدند اما اینجا مشت ها، چماق ها و قنداق اسلحه ها بدون هیچ نظم و ترتیبی بالا می رفتند و پایین می آمدند. اما پدر و مادرت نبودند تا ببینند این فراز و فرودهای بی نظم را. لا یوم کیومک یا اباعبدلله😭😥😭😥
.
پ.ن: وقتی قلبم درد میگیرد و دنیا برایش تنگ میشود نمیفههم چی می نویسم. نگاه هم نمیکنم چی نوشتم چی ننوشتم. چون برای دلم مینویسم و بس. گور پدر هرچه قواعد نگارشی و دستوری و فوت و فن نوشتن. .

پ.ن2: آنهایی که گلویتان که هیچ، جاهای دیگرتان را هم جر دادید برای سلفی های شنیع و حقارت بار مجلس که از اون طیف بودن و از این طیف بودن، چرا خفه خون گرفتید؟؟؟ اونهایی ک از حاج صفی و شجاعی حمایت کردین و هشتک و تشتک ساختین چرا لال شدید؟؟؟ آی اونایی ک free را ترند برتر کردید چرا هشتکی را ترند نمیکنید که آتش دلمان آرام گیرد.
.

پ.ن3: مسوولان بی غیرت نظام جمهوری اسلامی ایران اگر عکس های سلفی تان را انداختید، اگر سهمتان را از کابینه گرفتید، اگر برای آزادی خطوط قرمزتان از زندان گل ریزان کردید.... هیچی. هیچ کاری لازم نیست بکنید. برید بمیرید خود مردم میدونن چکار کنن.
.

پ.ن4: دارم میسوزم. امان از دل پدر و مادرت محسن. من از خواب و خوراک و زندگی افتادم چه برسه ب اونا. من دارم میمیرم. خدا به اونا صبر بده
#شهید #محسن_حججی #مدافعان_حرم #سوریه
Read more
Credit: @nour11art . گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد جای دیگری زندگی کند.  جایی که نه کسی نامت را بداند ...
Media Removed
Credit: @nour11art . گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد جای دیگری زندگی کند.  جایی که نه کسی نامت را بداند و نه داستان زندگیت را. آن وقت است که به هر طرف که سر بچرخانی با آدم های جدیدی آشنا می شوی. می توانی به همه چیز و همه کس بی طرفانه نگاه کنی و همه نیز تو را عاری از هر ضعف و برتری ای ببینند. بتوانی داستان خودت ... Credit: @nour11art
.
گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد جای دیگری زندگی کند.  جایی که نه کسی نامت را بداند و نه داستان زندگیت را. آن وقت است که به هر طرف که سر بچرخانی با آدم های جدیدی آشنا می شوی. می توانی به همه چیز و همه کس بی طرفانه نگاه کنی و همه نیز تو را عاری از هر ضعف و برتری ای ببینند. بتوانی داستان خودت را بسازی، خودت فرصت ها را برگیری و خودت طعم شکست هایت را بچشی؛ که چه بسا لذیذتر از موفقیت هاییست که در این دنیایی که همه ی اطرافیانت را می شناسی کسب می کنی، چرا که شاید حضورشان خالی از تاثیر نبوده است ، تاثیر بر همه چیز... مگر این است که تمام کسانی که دوستت دارند یا ندارند می خواهند چیزی به تو اضافه و یا از تو کم کنند؟ حتی شده در غالب نصیحت کوچکی سعی در ایجاد تغییراتی خود خواسته در ذات تو دارند ... کسی چه میداند، شاید کسی را به دوستی گرفتی، شاید محبتی را در دلت حس کردی که رنگِ خلوصش را بتوان بو کرد. شاید به کلی آدم دیگری شدی، یک آدم خوب، آن چیزی که همیشه می خواستی... شاید هم از تنهایی مرزهای جنون را خراشیدی و دلت برای صدای پای کسی تنگ شد. صدای پایی که هر روز از راه پله ی کنار اتاقت بلند می شد. همان صدایی که هر وقت می شنیدی خودت را جمع و جور می کردی تا اگر در اتاقت را باز کرد با انسان مسئول تری مواجه شود... و شاید دلت آن روزمرّگی های خسته کننده ای را بخواهد که شکایتت را به آسمان می برد... ولی هنوز هم... شاید آدم بهتری شوی، شاید وقتی هیچکس تو را نمی شناسد و قضاوتی نمی کند سر وقت مسواکت را بزنی و به خواب روی، شاید ساعت پنج صبح از خواب بیدار شوی و مانند آن روز هایی که خوک ها پرواز می کردند و قورباغه ها ابوعطا می خواندند بروی و کمی در هوای آزاد بدوی! تغییر سخت نیست، فقط گاهی دوست داشتنی نیست، اطرافیان اند که سخت اند. چون حتی وقتی از تغییری که می کنی خوشحال هم بشوند دفعه ی بعد برحذری... به یاد دارم کودکی که بیش نبودم یکبار برخلاف عادت بطری آب را پر کردم و در یخچال گذاشتم. مادر پدرم که از راه رسیدند هرچه از هم می پرسیدند بطری را چه کسی پر کرده من جوابی نمی دادم. حتی دوست نداشتم یک آفرین کوچک بشنوم...
نمی دانم، شاید فقط امثال من اند که چنین بی رحمانه می خواهند چیزهایی را نادیده بگیرند که موجودیت فعلی شان را شکل داده است ... ولی آیا هیچ کسی نیست که بخواهد همه چیز را صفر کند؟ حتی فقط در تجربه ای برای یک روز؟
Read more
‌ بارسلونا - برداشت دوم ‌ در پس همه ازدحام و هیاهوی شهر و در میان کوچه‌های تنگ و باریکش، دَر هایی هست ...
Media Removed
‌ بارسلونا - برداشت دوم ‌ در پس همه ازدحام و هیاهوی شهر و در میان کوچه‌های تنگ و باریکش، دَر هایی هست که گشوده می‌شوند به بهشت‌هایی پنهان. باغ‌های کوچکی با دیوارهای بلند، با درختان پرتقال و نارنج، گل‌های کاغذی چشم‌نواز، صدای آب که از فوّاره سنگی به حوض کوچی‌ سرازیر می‌شود، پرندگانی که از لابه‌لای ...
بارسلونا - برداشت دوم

در پس همه ازدحام و هیاهوی شهر و در میان کوچه‌های تنگ و باریکش، دَر هایی هست که گشوده می‌شوند به بهشت‌هایی پنهان.

باغ‌های کوچکی با دیوارهای بلند، با درختان پرتقال و نارنج، گل‌های کاغذی چشم‌نواز، صدای آب که از فوّاره سنگی به حوض کوچی‌ سرازیر می‌شود، پرندگانی که از لابه‌لای شاخه‌های درختان آواز سر می‌دهند و بوی بی‌نظیر بهار نارنج. ‌

در پسِ همه شلوغی‌های شهر، بهشت‌های کوچکیست غرق در آرامش و حالِ خوش🍃
Read more
Loading...
گمانم آلزایمر گرفته ام. آخر رنگ چشم هایت را به یاد نمی آورم. و لبخند های گاه و بی گاهت را هم. و اخمی که ابروانت ...
Media Removed
گمانم آلزایمر گرفته ام. آخر رنگ چشم هایت را به یاد نمی آورم. و لبخند های گاه و بی گاهت را هم. و اخمی که ابروانت را گره می انداخت. صدایت فراموشم شده. حتی دیگر یادم نمی آید که چندمین روز پاییز، سالروز تولدت بود. یا اولین باری که تو را دیدم چند شنبه بود و هوا ابری بود و دوره گردی آکاردئون می زد. راستش از تو بیشتر ... گمانم آلزایمر گرفته ام. آخر رنگ چشم هایت را به یاد نمی آورم. و لبخند های گاه و بی گاهت را هم. و اخمی که ابروانت را گره می انداخت. صدایت فراموشم شده. حتی دیگر یادم نمی آید که چندمین روز پاییز، سالروز تولدت بود. یا اولین باری که تو را دیدم چند شنبه بود و هوا ابری بود و دوره گردی آکاردئون می زد. راستش از تو بیشتر نبودن هایت را به خاطر می آورم. با صد ها شکل و بهانه که هر بار هم چه هنرمندانه می تراشیدی و تیز و برنده در قلب من فرو می کردی. در کنار یک مشت اما و اگر و شاید بی خاصیت که لا به لای نیامدن هایت گم می شد. فکر کنم تمام خاطراتم از تو به همراه چشم انتظاری های واهی، دانه به دانه روی همین نیمکت کهنه جا ماندند و گم شدند. و من هر روز از خودم می پرسم چرا هنوز دلم تنگ کسی می شود که همیشه برای آمدن مردد بود. حتماً آلزایمر گرفته ام. آخر به یاد نمی آورم من تو را برای همیشه روی همین نیمکت کهنه جا گذاشتم یا تو مرا...
Read more
. . . از خواب پرید..ناگهان ..پرده ی اتاقش را کنار زد..خورشید بی رنگ و روی پاییزی پلک هایش را در هم ...
Media Removed
. . . از خواب پرید..ناگهان ..پرده ی اتاقش را کنار زد..خورشید بی رنگ و روی پاییزی پلک هایش را در هم کوبید ...دلش خواست باران باشد ..از میان خاطرش گذشت ..باران پاییز... بلوار زرد به خاکستر نشسته ی کشاورز..بوی غربت و تنهایی خاک خورده ی پورسینا..طعم پریشانی معلق و بی حواس در میان مغزهای سیمانی و پر ... .
.
.
از خواب پرید..ناگهان ..پرده ی اتاقش را کنار زد..خورشید بی رنگ و روی پاییزی پلک هایش را در هم کوبید ...دلش خواست باران باشد ..از میان خاطرش گذشت ..باران پاییز... بلوار زرد به خاکستر نشسته ی کشاورز..بوی غربت و تنهایی خاک خورده ی پورسینا..طعم پریشانی معلق و بی حواس در میان مغزهای سیمانی و پر تحرک عمارت پر رمز و راز و بی پرده ی تهران..نسیم طوفانی و بی رحم آغشته به تمنا برای بقای ساکنانش
اصلا چه می گوید..باران را چه به انکار بی محابا و بی قلب و روح انسان و مهربانی...
پرده را انداخت ...پشت میز نشست...باید برای تنازع بقا بیشتر بجنگد!
.
.
.
پینوشت: انگار آدمی هرچه بیشتر راه های پر پیچ و خم حیاتش تنگ می گردد سخت تر می شود و بی رحم تر!
Read more
حس های نهفته در پشت هر سلام ، به شعر و شاعران چندان ربطی ندارند ! آنان چاقو می سازند برای تراش چوبی ...
Media Removed
حس های نهفته در پشت هر سلام ، به شعر و شاعران چندان ربطی ندارند ! آنان چاقو می سازند برای تراش چوبی ، یا قاچ قاچ خربزه در سفر شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم از آن استفاده کنید ! پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ اما آنان دست بردار نیستند ! هی ! درددزدان ِ گند جوراب ... حس های نهفته در پشت هر سلام ،

به شعر و شاعران چندان ربطی ندارند !

آنان چاقو می سازند

برای تراش چوبی ،

یا قاچ قاچ خربزه در سفر

شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم

از آن استفاده کنید !

پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ

اما آنان دست بردار نیستند !

هی ! درددزدان ِ گند جوراب !

هی ! مورچه های عینکی !

چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست ،

برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک !

پری های پر پنبه ایی شعر فردای شما !

زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد !

عمودی ها و افقی هایتان بی حکمت نیست !

اگر سلام را نمی خواستید ،

ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم !
سلام ! دزد ِ سیگارهای خودم

و عروسک ِ یک چشم دخترم !

سلام ! قاتل برادرم !

سلام ! مهمان ناخوانده !

سلام ! خسته گی های بی پایان نان ،

کفش ،

رنگ ... سلام ! ای همه ی ناتوانی ها !

نداشتن ها !

سلام ! ای همه ی عرق های شرم !

سلام ! ای زندگی !

ای ملال بی پایان !

سلام ! ای دل قاچ قاچ !

ای چاقوی خود ساخته !
از : حسین پناهی
Read more
Loading...
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت ...
Media Removed
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت را حالا اینکه بی حرمتی می کنند با نامِ عشق حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه را نمی فهمند حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای و ندیدند عشق؛ باز هم همان عشق است مثلِ خدا که ... عشق؛ اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بی افتد
عشق؛ تویی !
وجودت که عشق باشد
می بخشی تمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بی حرمتی می کنند
با نامِ عشق
حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه
را نمی فهمند
حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای
و ندیدند
عشق؛ باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بی مهر می شویم
ما فراموشش می کنیم
ما نمی بینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایی می کند
باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما
تنگ می شود.
نه لالایی می خوانم؛ نه از سرِ دلخوشی کلمات را کنارِ هم چیده ام.. من امروز اگر باز اینجا؛ برایِ تو می نویسم
تنها و تنها یک دلیل دارد.. معنایِ عشق را از محکم زمین خوردن آموختم.. از شکستن و دوباره خندیدن.. اگر تا به امروز نبودم و کم بودم؛ برایِ پیدا کردنِ باورِ از دست رفته ام؛ حوالیِ کوچه پس کوچه هایِ خدا تا می توانستم باریده ام.. امروز آمدم تا باز هم بگویم: عشق؛ تویی.. و عاشقی انعکاسِ خودِ توست در چشمانِ معشوقه ات
Read more
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ... خوب نکوب مگر چه می شود؟ اصلا بگذار غم ها راحت باشند در این سیطره ما حتی ...
Media Removed
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ... خوب نکوب مگر چه می شود؟ اصلا بگذار غم ها راحت باشند در این سیطره ما حتی دستور می دهیم برای شان تابی بسازند تا تاب خورند در روزهایم و سرسره ای که بپیمایند از ابتدا تا انتهای دلم را و حتی چند وقت یک بار نوازش شان خواهم کرد تا آرام بگیرد دل لاکردارشان ما، شاه این سرزمین اینگونه ... گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...
خوب نکوب مگر چه می شود؟
اصلا بگذار غم ها راحت باشند در این سیطره ما
حتی دستور می دهیم برای شان
تابی بسازند تا تاب خورند در روزهایم
و سرسره ای که بپیمایند از ابتدا تا انتهای دلم را
و حتی چند وقت یک بار نوازش شان خواهم کرد تا آرام بگیرد دل لاکردارشان
ما، شاه این سرزمین اینگونه می پسندیم
که غم ها عبور کنند و مرور سلول به سلول این بدن را
و شما می پندارید پادشاهی دیوانه ام
که شاید دچار شده ام به سندرم خود درگیری حاد
و چه ساده اید
و چه زود باور
و چه بی سیاست می پندارید که می توانید چونان پادشاهی هزار ساله بیندیشید
شما غم امروز را بر سنگ می شکانید
تا هفتاد رنگ نگردد
و در امان بماند آن سپیدی مطلق روح تان
و نمی دانید غمی که می رود
روزی دیگر با شدتی بالاتر برخواهد گشت
و چنان ضربه ای دارد هربار
بر بدنی که هنوز فرسنگ ها فاصله دارد با اصلیت خویش
که توانش را
که غرورش را
که سپیدی اش را به تاراج می برد
و ما
این پادشاهی خردمند
غم ها را روان میسازیم
در قطره به قطره خون
در سلول به سلول بدن
و دیگر ضد ضربه می شویم با غم های تازه وارد
شاید هم وقتی خودشان، غم های دیرین را ببینند
روی شان کم بشود
و اگر هم پررویی را یدک می کشند
جهنم و ضرر
شما هم بفرمایید داخل
کمی مهربان تر که کنار هم بنشینید
جا برای همه تان پیدا می شود
اگر هم قحطی غذا آمد در این سرزمین
گاهی غم خواری کنید
چون آدم هایی که آدم می خورند
شاید واکسن را نیز از ایده ی من کش رفته اند
که چون ویروسی ضعیف تر داخل بدن می ماند
ویروس قوی تر مرام برمی دارد و وارد نمی شود
سعی نکنید بالا و پایین کنید فرمایشاتم را
این روزها کمردرد شایع شده است و
خرج درمان بالا و
حرف های من سنگین
بی خیال
بگذرید
هوا بیاید
پادشاه خسته است
غم ها جای شان تنگ است
باید چاره ای اندیشید
سرزمینی بزرگ تر می خواهند
سرزمینی آن سو تر
شاید می خواهند به زیر خاک ببرم شان
تا روزی برویند
شکوفه زنند
و به بار بنشینند غم هایم را
و من پادشاهم
و باید بیندیشم خاک را
و شما همچنان غم های تان را بر سنگ بکوبید
که صدایش زیباست
و انگار دیوانه ای در کوچه ها می خواند
" بشکن بشکنه، بشکن"....
سالار
Read more
. به صورتم دست می‌کشد. چشم که می‌گشایم لبخندش جوری کِش می‌آید که قند توی دلم آب می‌کند. چشم‌هایش برق ...
Media Removed
. به صورتم دست می‌کشد. چشم که می‌گشایم لبخندش جوری کِش می‌آید که قند توی دلم آب می‌کند. چشم‌هایش برق می‌زنند. نگاهش آنقدر مغرورانه است که زبانم به گفتن نمی‌چرخد. نمی‌دانم آخرین بار کجا دیده بودمش؟ طره‌ای مو روی صورتش افتاده و موج خورده. چند بلور برف لای موهایش خزیده‌اند. آرام طره‌ مویش را کنار ... .
به صورتم دست می‌کشد. چشم که می‌گشایم لبخندش جوری کِش می‌آید که قند توی دلم آب می‌کند. چشم‌هایش برق می‌زنند. نگاهش آنقدر مغرورانه است که زبانم به گفتن نمی‌چرخد. نمی‌دانم آخرین بار کجا دیده بودمش؟ طره‌ای مو روی صورتش افتاده و موج خورده. چند بلور برف لای موهایش خزیده‌اند. آرام طره‌ مویش را کنار می‌زند و انگشتش را تا پشت گوشش می‌کشد. طره‌ مو همچون کودکی لجباز دوباره برمی‌گردد همانجایی که بود. دست می‌کشد روی تنم و می‌گوید: «چقدر تنت سرده» چیزی از سرمای تنم نمی‌فهمم، تنها این را می‌دانم که هر بار دست روی تنم می‌کشد گُر می‌گیرم. با مهربانی چند بار صورتم را نوازش می‌کند، انگار که بخواهد مژه‌ای از گوشه‌ چشمم بردارد آرام آرام صورتم را می‌کاود. بی آنکه فکر کنم می‌پرسم: «حوصله‌ کافه داری؟» پاسخم را نمی‌دهد. دو سه قدم عقب می‌رود و چشم تنگ می‌کند. چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. با خودم می‌گویم: «حتما حرف بدی زدم» چیزی نمانده که از شرم آب شوم. دوباره نزدیکم می‌آید و دست می‌کشد روی تنم. اما این بار لبخند نمی‌زند، حتی مرا نگاه هم نمی‌کند. سر به زیر افکنده و با نگاهش دستش را که روی تنم می‌کشد دنبال می‌کند. لال شده‌ام. می‌دانم اگر دهان بگشایم باز حرفی خواهم زد که او را از خودم برانم. آنقدر زیباست که نمی‌توانم از او چشم بردارم. هر بار که لبخند می‌زند بی‌اختیار دلم می‌تپد و آنقدر پلک نمی‌زنم تا چشمم می‌سوزد و گوشه‌اش خیس می‌شود. زیاد لبخند نمی‌زند. اما هر بار که مرا نگاه می‌کند گوشه‌ لبش چین می‌خورد. نکند صورتم خنده‌دار شده؟ نکند دماغم آنقدر بزرگ و چاق است که خنده‌اش می‌گیرد؟ نکند گنجشکی روی سرم خودش را خالی کرده باشد؟ یکهو صورتش را نزدیک صورتم می‌آورد و می‌گوید: «تو خیلی خوبی!» گرمای نفسش بوی بهار نارنج می‌دهد. از شرم چشم‌هایم را می‌بندم و بهار نارنج را تا آخر بو می‌کشم. چشم که می‌گشایم نمی‌بینمش. ترس همه وجودم را می‌خورد. کجاست؟ نکند از اینکه چشم‌هایم را بستم دلخور شده؟ حتی یارای این را ندارم که سر بچرخانم و پی‌اش بگردم. همچون آدمی یخ‌زده زل زده‌ام به روبه‌رو. دلم می‌خواهد صدایش از پشت سرم بیاید. با خودم عهد می‌کنم این بار اگر ببینمش بگویم که چقدر دوستش... یکهو بوی بهار نارنج از کنار گوش‌هایم می‌خزد و در مشامم می‌رود. دست می‌کشد روی شانه‌هایم و می‌گوید: «شیفته‌ات شدم» صدای خودش است. آرام آرام دورم می‌گردد و دوباره روبه‌رویم می‌ایستد. حالا بلورهای برف بیشتری روی موهایش نشسته‌اند. همان‌طور که نگاهم می‌کند دست‌هایش را همچون صلیب می‌گشاید و خودش را روی برف می‌اندازد.
.
بقیه در کامنت 👇👇
Read more
Loading...
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می ...
Media Removed
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش ... من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش یه زن جذاب رو بازی کنی؟ ولی کاش گولم زده بودی! کاش اون سیب رو با هم خورده بودیم، یه گاز من، یه گاز تو... اون وقت شاید آسمون رعد و برق می زد، توفان می شد و من تو دیگه چشم مون جایی رو نمی دید. بعدش هم که گرد و خاک تموم می شد می دیدیم توی یه دنیای دیگه ایم. مثل همیشه تو اول چشمات رو باز می کردی. تکونم می دادی و می گفتی: هی نگاه کن، این جا کجا ست؟ معلوم نبود کجا ست فقط می دونستم بهشت نیست، برای همین مطمئنم اون لحظه فقط دلم می خواست بغلت کنم. دلم می خواست نرمی پوست تنت رو روی پوست تنم حس کنم. تو می‌گفتی انگار از بهشت بیرون مون کردن. و من برای این که آرومت کنم می‌گفتم: بی خیال! دو تایی با هم یه غلطی کردیم، تا آخرش هم پاش وامی‌ستیم. بعد با هم راه می افتادیم ببینم این جا کجاست. ولی شاید یه کم طول می کشید که بفهمیم این جا آدم ها لباس می پوشن، گاهی می ترسن ، گریه می کنن، می خندن، دروغ می گین، عاشق می شن، متنفر می شن، آدم می کشن، هر روز کارهای تکراری می کنن، به چیزهای کوچیک دل می بندن، کلکسیون های عجیب جمع می کنن و اگه بلایی سرشون نیاد آخرش پیر می شن و می میرن. حتا ممکنه یه روز تو رو ببینم که داری لب های یه مرد دیگه رو می بوسی و از این که با انگشت هاش تنت رو لمس می کنه لذت می بری، این جا هر چیزی ممکنه اتفاق بیافته... اما من گول نخوردم و هیچ کدوم از این چیزها اتفاق نیفتاد. حالا گاهی از این تپه بالا می رم، تنهایی زیر همون درختی که تو سعی داشتی گولم بزنی وامی ستم و به بهشتی که دیگه خیلی جاهاش بی مصرف مونده نگاه می کنم. مدت هاست دیگه هیچ کسی پیدا نمی شه که بخواد آدم رو گول بزنه. دلم برای خیلی چیزها تنگ می شه، برای ناخن هات، برگ های تازه ی انجیری که باهاشون لای پاهات رو می پوشوندی، کنجکاوی هات برای تجربه کردن چیزهای تازه. اطراف این تپه پر از سیب هاییه که هر روز از درخت می افتن و پوست شون کم کم چروک و خشک می شه. گاهی با خودم فکر می کنم اگه یه کم تجربه ی بیشتری داشتیم، تو راحت تر می تونستی گولم بزنی و من این قدر از این که گول بخورم نمی ترسیدم ... ادامه در كامنت
برشي از كتاب #حافظ_خوانی_خصوصی
#عليرضا_ايرانمهر
عكس: ورودي شبستان مسجد وكيل شيراز
Read more
گاهی ممکن است روحت برای خوشحال یا امیدوار کردن کسی از جسمت خارج شود. وقتی به تنگ خالیِ ماهی قرمز سفره ...
Media Removed
گاهی ممکن است روحت برای خوشحال یا امیدوار کردن کسی از جسمت خارج شود. وقتی به تنگ خالیِ ماهی قرمز سفره ی عید خیره شده بودم به جمله ی قبل فکر کردم. ماهی قرمز زیبایی بود. سه دُم بود و روی پیشانی اش لکه ی سفید مسحور کننده ای داشت. سه تا بودند. دو تاشان همان روزهای اول مردند . پیشانی سفید یک جور سمبل امیدواری ... گاهی ممکن است روحت برای خوشحال یا امیدوار کردن کسی از جسمت خارج شود. وقتی به تنگ خالیِ ماهی قرمز سفره ی عید خیره شده بودم به جمله ی قبل فکر کردم. ماهی قرمز زیبایی بود. سه دُم بود و روی پیشانی اش لکه ی سفید مسحور کننده ای داشت. سه تا بودند. دو تاشان همان روزهای اول مردند . پیشانی سفید یک جور سمبل امیدواری شده بود برامان. با دیدنش ذوق می کردیم و انرژی می گرفتیم. ولی خب...چند روز پیش که از خواب بیدارشدیم آمده بود روی آب. یک بری. بی حرکت. امروز جلوی تنگ خالی اش ایستادم و به اتفاقی که صبح برایم افتاد فکر کردم. امروز یک حجمِ ششصد کیلویی از ارتفاع چهار متری درست در جایی که من ایستاده بودم سقوط کرد. شاخهای لیفتراک آن بالا چیزی را جابجا می کرد که به حجم ششصد کیلویی بر خورد کرد. حجم که با زمین برخورد کرد زیرش نبودم. به گوشه ی دیگری رفته بودم. اصولا باید هل می کردم، تپش قلب می گرفتم و به نفس نفس زدن و هن و هن می افتادم. اما...خونسرد بودم. آرامِ آرام. می دانید... خیلی وقت است کسی را امیدوار نکرده ام، کسی را نخندانده ام و از ته دل احساس مفید بودن نداشته ام. انگار توی آخرین باری که حسِ خوبی داشته ام، روحم به جسم ِ دیگری برای هدف والاتری رفته. مثل تنگِ بدون ماهی شده ام. خالی.

#کامبیز_آریان_زاد
Read more
سرم را بلند کردم و نا خود آگاه ایستادم. بی آنکه متوجه باشم چند لحظه تماشا کردم. گفتم سلام. شاید کسی ...
Media Removed
سرم را بلند کردم و نا خود آگاه ایستادم. بی آنکه متوجه باشم چند لحظه تماشا کردم. گفتم سلام. شاید کسی آن پشت نشسته که همه ی آدم ها، و با تأکید همه آدم ها را دوست دارد. شاید کسی فیلم را نگاه می کند که ساعتهاست منتظر من بوده است. من؟ چه واژه غریبی.. و ای کاش من، چیزی فراتر از یک ضمیر کاربردی نبود. که اگر نبود ... سرم را بلند کردم و نا خود آگاه ایستادم.
بی آنکه متوجه باشم چند لحظه تماشا کردم.
گفتم سلام.
شاید کسی آن پشت نشسته که همه ی آدم ها، و با تأکید همه آدم ها را دوست دارد. شاید کسی فیلم را نگاه می کند که ساعتهاست منتظر من بوده است.
من؟ چه واژه غریبی.. و ای کاش من، چیزی فراتر از یک ضمیر کاربردی نبود.
که اگر نبود من، نبود درد، نبود دلتنگی، نبود انتظار، نبود غرور، اگر نبود من، نبود سلیقه، نبود آن احساس لعنتی خوشایند، که توی نگاهش نشسته است. اگر نبود من، نبود عشق. و عشق، چه واژه غریبی... و ای کاش عشق فراتر از یک حاجت پست تنانه نبود. که اگر بود، دواهای بسیار داشت. دواهای بلند، دواهای بلوند، دواهای خواب آور که همه چیز را می کشند در یادت. دواهایی که فراوانند، دواهایی که هیچ شرعی و آیینی و عرفی مانعشان نبود.
عاشقانه ای، عاشقانه ای اِی دوست. سخت عاشقانه ای، اما تنها در خیال من. خیال، چه واژه غریبی... و ای کاش خیال هیچ کم نداشت از این واقعیت زبر که همچون لباسی تنگ، تنم را می خورد و ریز ریز می جود.
و نمی دانی که بارها تا مرگ با تو زیسته ام. بارها دستت را گرفته ام، بارها توی چشم هایت نگاه کرده ام. بارها به تو لبخند زده ام و بارها توی لبخند ها گرییده ام. نمی دانی تو که هر بار دورت مثل پروانه چرخیده ام وقتی سرفه کرده ای. نمی دانی بی انصاف که بارها در خیال من با هم خندیده ایم کل راه را تا خانه پدرت.
چرا دریغ می کنی، چرا دریغ می کنی این همه خوشبختی را حتی از خیال من؟
Read more
. دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است.. او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه ...
Media Removed
. دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است.. او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه را درآورده است.. . آنا با دستان کوچکش اشکهای پدربزرگ را پاک میکند و می‌گوید: «آقاجون دیگه #گریه نکن، بابام #قول داده خیلی زود برگرده. میشه دوباره فیلم  #کربلا بابامو بذاری ببینم. #دلم_براش_تنگ_شده ... .
دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است..
او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه را درآورده است..
.
آنا با دستان کوچکش اشکهای پدربزرگ را پاک میکند و می‌گوید:
«آقاجون دیگه #گریه نکن، بابام #قول داده خیلی زود برگرده. میشه دوباره فیلم  #کربلا بابامو بذاری ببینم. #دلم_براش_تنگ_شده .»
حالا دوباره بهانه گیری‌ها شروع میشود...
«آقا جون منو ببر پیش بابام.
می خوام ببینمش
دلم براش تنگ شده.
بعد هم‌
های های گریه .. »
.
هرکاری را که می‌خواهد انجام دهد
اول از پدرش #اجازه می‌گیرد.
جلوی قاب عکسش می‌ایستد و با زبان کودکانه‌اش می‌گوید:
«بابا اجازه میدی؟ ».
بعد هم که انگار خیالش راحت است که جوابش را گرفته
بوسه‌ای برعکس قاب شده پدرش می‌زند و دوان دوان به آغوش مادرش می‌پرد..
.
این بخشی از حال و روز خانواده و دخترک خردسال #شهید_آتش_نشان_محمد_آقایی است
.
.
.
#شهید #آتش_نشان #محمد_آقایی
متولد #هفت_دی ۱۳۶۸
شهادت #سی_دی ۱۳۹۵ #پلاسکو
.
یادگار شهید
#آنا خانم #دو_ساله
.
.
.
آتش بیشتر شده بود..
ساختمان درحال ریزش است..
محمد به همراه یکی از همکارانش درحال فرار از ساختمان بودند که مردی را می‌بینند درحال برگشتن به داخل ساختمان است.
آن مرد به خاطر دود ناشی از آتش حال خوبی نداشت،
با این حال برمی‌گشت تا در لحظه‌های آخر بتواند اسناد و چکش را از داخل مغازه‌اش بردارد.
محمد از فرار منصرف می‌شود تا آن مرد را #نجات دهد.
لحظه‌های آخر به همکارش می‌گوید
تو برو
من هم زود می‌آیم. این مرد درحال خودش نبود و باید کسی او را نجات دهد.
همکار محمد از ساختمان بیرون می‌آید و به فاصله چند ثانیه پلاسکو فرو میریزد..
.
محمد عاشق شغلش بود..
کارش #نجات_دهنده بود و بواسطه نقشش در نجات زندگی انسان ها از این کار لذت می‌برد..
.
.
.
#شهید_راه_خدمت
#آتش_نشان_شهید_محمد_آقایی
#شهدا_شرمنده_ایم_محمد_آقایی
#شهید_محمد_آقایی
#شهدا_شرمنده_ایم_آتش_نشان
#اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
.
Read more
. . . از سر ظهر همین طور می بارید.انگاری که آسمون دلش آشوب شده و دیگه هیچ درمانی به جز زار زدن پیدا نکرده..نشسته ...
Media Removed
. . . از سر ظهر همین طور می بارید.انگاری که آسمون دلش آشوب شده و دیگه هیچ درمانی به جز زار زدن پیدا نکرده..نشسته جفت گیساشو انداخته رو شونه هاش و تا تونسته بغضشو جمع کرده و یک دفعه مثل ساعت کوک شده صداش بالارفته و هق هقش شده این جرجر بارون. تو حیاط خبری نبود. برگ ها انگاری دونه های درشت بارون رو که مثل ... .
.
.
از سر ظهر همین طور می بارید.انگاری که آسمون دلش آشوب شده و دیگه هیچ درمانی به جز زار زدن پیدا نکرده..نشسته جفت گیساشو انداخته رو شونه هاش و تا تونسته بغضشو جمع کرده و یک دفعه مثل ساعت کوک شده صداش بالارفته و هق هقش شده این جرجر بارون.
تو حیاط خبری نبود. برگ ها انگاری دونه های درشت بارون رو که مثل سوزن لحاف دوزی تیز بودن و محکم ، بغل می کردند..انگار نه انگار که پتک این قطره ها کم مونده تیکه تیکشون کنه..خلاصه که بساط صفاشون به راه بود..
تنگ غروب بود
یادش اومد جوون که بود بارون اول بهار که می بارید یه پیاله بر می داشت و با سلام و صلوات می گذاشت تنگ دیوار تا پر بشه و بعدشم باشه مایه ی شفای درد و مرضای بچه ها و سرفه های بی امون و بگیر نگیر حاجی شوهرش
بلند شد از لب طاقچه تسبیح آبی فیروزه ای رو برداشت ..رفت سراغ پیاله و شروع کرد به ختم صلوات برای برکت بارون اول بهار و لب به لب شدن پیاله ...تو دلش گفت امسال آب بارون رو بر میدارم می بر م خاکستون سر هر مزار به قاعده ی یک بند انگشت می ریزم ..این پنجشنبه که بیاد برا حاجی تعریف می کنم بارون اول باهار که زد ناودون جوابگو نبود باز به تته پته و سرفه افتاد..میگم که یاد تو افتادم ..این وقتا که می شد همه بد و بیراهاتو نثار این ناودون بخت برگشته می کردی و ای امون از این دنیا که سال هاست صدای سرفه های تو خاموشه و تته پته ی این یه تیکه آهن هنوز به راهه
.
.
.
سیاهی شب که زد پیاله لب به لب پر شده بود از آب باران اول بهار و همین طور بیخ دیوار انتظار ارتعاش دوست داشتنی دست های لرزان و دست به تسبیح پیرزن را می کشید.
.
.
عاطفه توکلی
.
.
‌.
.
#داستان_کوتاه
#خیالی
#قدیمی
Read more
. اوضاع به گونه‌ای شبیه کشور ماداگاسكار شده است که اخبار مایوس‌کننده، چشمانت و من، رییس‌جمهورِ ...
Media Removed
. اوضاع به گونه‌ای شبیه کشور ماداگاسكار شده است که اخبار مایوس‌کننده، چشمانت و من، رییس‌جمهورِ بی‌دفاعِ پناه برده به توچال و در چنین شرایطی امن‌ترین جای دنیا فاصله بین بازوان کسی است که یک حساب ارزی یا اقامت کشور دیگری دارد. اما یکی که بازو پیشکش، حداقل کتفانش را در اختیارمان بگذارد چیست؟ همان ... .
اوضاع به گونه‌ای شبیه کشور ماداگاسكار شده است که اخبار مایوس‌کننده، چشمانت و من، رییس‌جمهورِ بی‌دفاعِ پناه برده به توچال و در چنین شرایطی امن‌ترین جای دنیا فاصله بین بازوان کسی است که یک حساب ارزی یا اقامت کشور دیگری دارد. اما یکی که بازو پیشکش، حداقل کتفانش را در اختیارمان بگذارد چیست؟ همان را نیز نداریم. با این وصف، نومیدی گناهی نابخشودنی است و اصلا بی‌راه نیست که از قدیم گفته‌اند:«مادامی که امید هست، آرزو چرا»؛ لذا، نکاتی را برای حفظ نَشاط لازمه یادآور می‌شوم:
.
منفی‌نگر نباشید و نیمه نیمه نیمه پُر لیوان را ببینید. برای مثال فرض کنید خبر می‌رسد که دلار شده 10هزار تومان. جنبه‌های مثبت از کُنه این خبر دارد فوران می‌کند. اصلا همین که آن را می‌شنوید یعنی زنده هستید و چه چیزی از این بالاتر؟ من را که وا می‌دارد از جا بلند شوم و آهنگ «دوست دارم زندگی رو» با صدای سیروان و ملودی دوست خوبم زانیار خسروی پخش کنم و همراهش رقص عرفانی مولاناواری هم بکنم.

به داشته‌های ارزشمند اما کوچک‌تان که قدرشان را نمی‌دانید، توجه کنید. مثال می‌زنم: در وهله اول، شما ممکن است از دست نوبخت، نهاوندیان، کرباسیان و جهانگیری به تنگ آمده‌ باشید، اما با کمی حرکت به سمت لایه‌های پنهان ماجرا درمی‌یابید که هرگاه این چهار نام را پشت هم می‌برید، یک واج‌آرایی با صامت «ن» شکل می‌گیرد و کلام آهنگین می‌شود. واقعا حیف نیست آدم این زیبایی بکر را نبیند و حظ نبرد؟!
.
اما نکات قبلی در مقابل این آخری سوءتفاهم است و آن اینکه باید مرکز ثقل مشکلات را از روی دوش‌تان برداشته و به نقاط پایین‌تری منتقل کنید تا کمرتان خم نشود. اهمیت‌ندهندگانه لبخند بزنید. بگذارید مشکلات به موفقیت‌شان در رابطه با شما شک کنند.
Read more
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود  گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود  گاهی بساط عیش خودش جور می شود  گاهی ...
Media Removed
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود  گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود  گاهی بساط عیش خودش جور می شود  گاهی دگر، تهیه بدستور می شود  گه جور می شود خود آن بی مقدمه  گه با دو صد مقدمه ناجور می شود  گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود  گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست گاهی تمام شهر ... گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
 گاهی بساط عیش خودش جور می شود  گاهی دگر، تهیه بدستور می شود  گه جور می شود خود آن بی مقدمه  گه با دو صد مقدمه ناجور می شود  گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود  گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…  گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود  گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود  گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود
ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود  گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود  کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
Read more
من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی. ۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰ گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم ...
Media Removed
من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی. ۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰ گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم را محکم گرفته باشد تا مرا نگاه دارد تا..برگردم. برمی‌گردم؛به‌پشت سرم نگاه می‌کنم.به شماره‌‌عمودهایی نگاه می‌کنم که کمتر یادمان می‌مانند: ۹..۱۸..۲۳..۷۴..۱۳۶ بی‌شمارند؛شماره‌های ... من از عمودها می‌گذرم؛یکی‌یکی.
۱۰۰..۲۰۰..۳۰۰
گاهی می‌ایستم.انگاری دستی از فراز آمده باشد و شانه‌هایم را محکم گرفته باشد تا مرا نگاه دارد تا..برگردم.
برمی‌گردم؛به‌پشت سرم نگاه می‌کنم.به شماره‌‌عمودهایی نگاه می‌کنم که کمتر یادمان می‌مانند:
۹..۱۸..۲۳..۷۴..۱۳۶
بی‌شمارند؛شماره‌های گمنامی که اگر نباشند،هیچ یکی به صد نمی‌رسد و هیچ چهاردهی به ۳۱۳.
انگاری صدایم می‌زنند؛شماره‌های گمنام که:
-مهلاً مهلاً عزادار پسر زهرا!
از من می‌خواهند چشم‌ بچرخانم،ببینمشان،به خاطر بسپارمشان،یادشان کنم..یادشان کنم..یادشان کنم..یادشان.
عمودهایی در تبعید ابدی جاده‌ نجف‌-کربلا.در حسرت یک سلام تمام‌قد،روبه گنبد عباس آب‌آور.در حسرت ۱۴۵۲ بودن.
همه عمودهایی که کسی پایشان قرار نمی‌گذارد.هیچ گمشده‌ای زیرش نمی‌ایستد.کسی زیرش نفس تازه نمی‌کند.عمودهای تنها،عمودهای گمنام،عمودهای بی‌کتاب و خاطره.
پاهایم از کنار عمودها می‌گذرند ولی من،ذهنم،جایی پشت یک خاکریز کوتاه،یک خط،یک نقطه رهایی جا مانده.چه فرقی می‌کند‌ کِی و کجا.تو فکر کن تا زانو توی برف،سرمای زمستان کوه‌های کردستان یا با لباس غواصی تا کمر توی آب خروشان اروند یا کلافه از هجوم پشه‌های هور،توی شرجی تابستان سارایه‌وویِ تحت محاصره یا توی گرمای زینبیه دمشق.
من،چسبیده‌ام به زمین با سلاحی که خشابش در کف دستم عرق کرده و کنارم،بیشمار جوان هست که نمی‌شناسمشان.عمودهای خیمه‌های خانه‌های کوچک شهرهاشان.کشاورز،بنا،نانوا،قصاب،بقال،کفترباز محل،کارمند،رفتگر شهرداری،نفت‌فروش.همهٔ همهٔ مردم عادی.همهٔ مردان خدا.
به صورت‌هایشان می‌نگرم و اسم‌هاشان را مرور‌ می‌کنم:حسین،علی،عبدالله،فرهاد،محمود،میکاییل،دوستعلی.
منتظر فرمان حمله‌اند.
مرگ از آن‌ها اما گریزان است.
دیشب با همه‌شان وداع‌ کرده‌ام؛بعد زیارت عاشورا،بعد «کربلا!کربلا! ما داریم میاییم» خواندنمان.مصممند به فتح معبرهای زمینی و بی‌خبرند از آغوش گشوده راه‌های آسمان‌.
عملیات لو رفته و این را وقتی می‌فهمیم که اولینمان بلند می‌شود؛رگبار نه،طوفان نه،سیلاب گلوله بر سرمان آوار می‌شود.
من در دل شب،فقط صدای آخ گفتنشان را می‌شنوم؛یکی یکی می‌افتند.یکی به داخل اروند می‌افتد و می‌رود تا خلیج؛سی سال است منتظریم برگردد.
حس می‌کنم کسی در دوردست،با‌افتادن هر کدام،عمود خیمه‌اش را می‌خواباند.من صدایشان می‌زنم،اما‌صدایم به‌شان نمی‌رسد.زمان،میانمان حائل است.لعنت به تاریخ.لعنت به زمان.
من از عمودها رد می‌شوم اما،عمودها مرا رها نمی‌کنند.
دلم برایشان تنگ می‌شود.برای‌ عمودهای گمنام بیشتر.
کاش من هم روزی عمودی گمنام‌ باشم.
کاش!
Read more
. زن متولد این هفته: زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم ...
Media Removed
. زن متولد این هفته: زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم که لاغر شود، رژیم گرفتن را رها نمی‌کند. او ترکیبی است از لطافت و سرسختی که به سین نکردن پیام‌هایش عادت دارد و در اکثر مواقع دلش برای یکی تنگ است. در قصه زندگی، او نه شنگول و منگول است که قربانی شود و نه ... .
زن متولد این هفته:

زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم که لاغر شود، رژیم گرفتن را رها نمی‌کند. او ترکیبی است از لطافت و سرسختی که به سین نکردن پیام‌هایش عادت دارد و در اکثر مواقع دلش برای یکی تنگ است.

در قصه زندگی، او نه شنگول و منگول است که قربانی شود و نه مامان‌بزی که دست به خشونت بزند، او همسرِ آقا گرگه است که وقتی می‌بیند شوهرش بدون غذا و با شکم پر از سنگ به خانه برگشته، او را نوازش می‌کند و کمکش می‌کند که از شکست‌هایش پلی بسازد برای موفقیت‌های آینده: برای خوردنِ کدو قِل‌قله‌زن. اگر وسیله خانه باشد؛ یک رنده دستی است که لبه تیغه‌اش تیز است و هر دفعه دست کسی که باهاش رنده می‌کند را می‌بُرد اما دسته قرمزش به آشپزخانه ظاهر جذابی داده است.

وقتی کار بَدی انجام می‌دهد با تماشای اجباری سریال‌های تلویزیون، خودش را تنبیه می‌کند ولی اگر بخواهد از خودش انتقام بگیرد به کنسرت حامد همایون می‌رود. زن متولد این هفته، برای حل کردن مشکلات روشی شخصی دارد. او برای گرفتن حقوق عقب‌مانده‌اش داد و فریاد راه نمی‌اندازد بلکه طرفدار جنگ نرم است. خیلی نرم، عکس هیزبازی‌های رییس و بیرون رفتن‌های او با منشی سوگولی‌اش را می‌گیرد و ارسال می‌کند برای همسر رییس. با زن متولد این هفته در نیفتید. او حوصله‌اش زیاد است. دور رینگ انقدر رقص پا می‌کند تا کلافه شوید و بعد با فشار یک انگشت شما را نقش زمین می‌کند.
.
مرد متولد این هفته:

مردی سر‌به‌زیر، مهربان و کمی تنبل که در پیامک و تلگرام به جای عبارت «بعدا بهت زنگ می‌زنم» از مخفف «ببز» استفاده می‌کند و با زمانی که ذخیره می‌کند؛ دو غلت دیگر روی تخت می‌زند. به ترمز کردن در اتوبان و نگاه کردن به تصادفات لاین کناری و تشخیص دادن مقصر بسیار علاقه‌مند است و از این کار برای تمدد اعصاب و کسب آمادگی روحی و روانی استفاده می‌کند. او هدفی در زندگی ندارد. زندگی را برای زندگی کردن دوست دارد و برای چیزی برنامه‌ریزی نمی‌کند ولی وقتی تو کاری بیفتد تا زمانی که تهش را در نیاورد بی‌خیال نمی‌شود. درست مثل آن‌هایی که در عروسی هرچی تعارف‌شان می‌کنی نمی‌رقصند ولی وقتی پا شدند، تا یک دور رقص همه شهرها و اقوام کشور را دوره نکنند به صندلی‌شان برنمی‌گردند. در نوجوانی همیشه دوست داشته موهایش را بلند کند و از پشت ببندد. بعدها با دیدن واکی‌بایاشی به کلاه لبه‌دار و چتری نیز علاقه‌مند شده اما هیچ‌گاه به آرزوی داشتن کش مو نرسیده است. در سر کار گذاشتن دیگران یکی از بهترین‌ها است و انقدر خوب خالی می‌بندد
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
<span class="emoji emoji1f49f"></span>روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: <span class="emoji emoji2747"></span>زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان ...
Media Removed
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان ... 💟روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: ❇زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد😔 ✴زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد😔 🅿و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان خویش افتخار خواهند 🅰صحابه رضی الله عنهم پرسیدند یا رسول اللهﷺ چه وقت اینها رخ خواهد داد😔 😔فرمود در آخر الزمان پس آنگاه منتظر قیامت باشید. 😔انگار آن زمان زمان ماست 🌹روزگار غریبیست
پدران و مادران به خوراک و پوشاک فرزندانشان اهمیت میدهند ولی دین و اخلاق را فراموش میکنند😔 🌸روزگار غریبیست
کارمندان در کار خود سستی میکنند به این بهانه که حقوقشان کم است و فراموش کرده اند خداوند در روزی حلال برکت قرار میدهد و درآمد حرام را بی برکت میگرداند😔 💐روزگار غریبیست
دخترها و پسرها با دل وجان به موسیقی و آواز گوش فرا میدهند ولی به محض شنیدن قرآن روی درهم میکشند انگار دچار تنگی نفس شده اند😔 💥نمیدانند دلی که در آن حرام جا گرفته است از شنیدن کلام خدا به تنگ می 🌺روزگار غریبیست
هرآنچه را دلمان میخواهد می خریم و مبلغش هر چقدر باشد عین خیالمان نیست ولی هنگام صدقه دادن جیبهامان را میگردیم تا سکه ای بیابیم تازه با ان مبلغ ناچیز کلی قیافه هم میگیریم😔 🌹روزگار غریبیست
ساعت را برای رفتن سر کار با دقت ضبط میکنیم ولی نماز صبح را فراموش میکنیم😔 🌸روزگار غریبیست
به همدیگر چه راحت دشنام و ناسزا میدهیم و غیبت میکنیم ، فراموش کرده ایم هر حرفی از دهانمان بیرون می آید بلافاصله ثبت خواهد شد😔 💐روزگار غریبیست
از زیادی تصادفات مینالیم و فراموش کرده ایم هنگام سوار شدن دعای سفر بخوانیم😔 🌸 خدایا ما را از شر فتنه ها حفاظت بفرما و بر دین خود ثابت قدم نگه دار و مسلمان از دنیا ببرید.😔😔
Read more
وقتی از نانوایی سر خیابون نان می گیریم و به سمت خانه راه می افتیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". وقتی از ...
Media Removed
وقتی از نانوایی سر خیابون نان می گیریم و به سمت خانه راه می افتیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". وقتی از شهری که در آن درس می خوانیم می خواهیم به شهرمان برگردیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". وقتی از یک کشورخارجی که در آن اقامت داریم ، می خواهیم به ایران برگردیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". فلیکس بام گارتنر ... وقتی از نانوایی سر خیابون نان می گیریم و به سمت خانه راه می افتیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". وقتی از شهری که در آن درس می خوانیم می خواهیم به شهرمان برگردیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". وقتی از یک کشورخارجی که در آن اقامت داریم ، می خواهیم به ایران برگردیم ، می گوییم "دارم میروم خانه". فلیکس بام گارتنر ، ماجرا جوی اتریشی ، وقتی در لبه فضا، از کپسولش بیرون آمد و می خواست سقوط آزاد تاریخی اش را به سمت زمین شروع کند، گفت "دارم میروم خانه". فضانوردان ایستگاه فضایی، وقتی دلشان تنگ می شود ، از پنجره های کوچک ایستگاه فضایی، به زمین نگاه می کنند ، به خانه نگاه می کنند. آنها بیشتر وقتها به جای کلمه زمین، از خانه استفاده می کنند.

به نظر می رسد هر چه از سرزمین آباء و اجدادی ، از تعصبات نژادی ، از ملیت دورتر می شویم ، هر چه بیشتر مرزهای قراردادی کشورها و قاره ها را پشت سر می گذاریم، خانه مان بزرگتر می شود و آدمها ، جدا از نژاد و رنگ و ملیت ، عضو خانوادۀ ما و برادر و خواهرمان می شوند. از نظر فضانوردی که از فضا به زمین می نگرد ، زمین و همه موجوداتش، یک خانواده اند. از چنین نمای بزرگی، زمین یک موجود زنده صاحب شعور و آگاهی است و هویت تک تک موجوداتش در گرو هویت کل آن است.

اگر روزی آدمها بدون آنکه به مرز فضا سفر کنند ، به چنین دیدگاه وسیعی برسند، وقتی که به جای شهرِ من و کشورِ من، بگویند زمین من، دوره جدیدی برای بشر آغازخواهد شد ، آنوقت است که بشر به جایگاه واقعی و هدف نهایی اش در پهنه جهان هستی پی خواهد برد شاید چیزی به نام "صلح عمومی".
پ.ن:اگه تا اینجای متنو خوندی باید بگم حرفا دله یکی از دوستان بود ک خیلی واسه من عزیزه و خیلی واسه ورزش این کشور زحمت کشیده اما با بی اعتنایی کنارش گذاشتن بخاطر تعصبات مسخره...
Read more
یوسف افسوس بود و جز افسوس چیزی به شب نمی تابید هرچشمه ای که می خشکید از چشم ماه می افتاد از روزگار دلگیرم ای کاش رنج آخر داشت یوسف اگه برادر داشت کی توی چاه می افتاد دل چشمه بود و می جوشید وقتی خدا واسه ی مردم هر روز یک کوزه رو میشکست از تیکه هاش دل می ساخت از تیکه تیکه ی قلبم هی کوزه ساخت اما حیف هی ... یوسف🎵🎤 افسوس بود و جز افسوس چیزی به شب نمی تابید
هرچشمه ای که می خشکید از چشم ماه می افتاد
از روزگار دلگیرم ای کاش رنج آخر داشت
یوسف اگه برادر داشت کی توی چاه می افتاد
دل چشمه بود و می جوشید
وقتی خدا واسه ی مردم
هر روز یک کوزه رو میشکست
از تیکه هاش دل می ساخت
از تیکه تیکه ی قلبم
هی کوزه ساخت اما حیف
هی هرشب واسه من ِ تنها
از خون و خاک گِل می ساخت

بکار و بچین
بچین و ببخش
زمین خدا
برای همست
ببین و نترس
نترس و بگو
خدای تا ابد
خدای همست

تا چشم کار می کرد و
تا اعتماد می کردم
چشمم به هرچی که می دید
بی اعتماد تر می شد
معجون دردمندی از سردرد و دردسر بودم
با هر مسکن ِ تازه دردم زیادتر می شد
خشکیده تر شدم ای ماه
عکست توی کدوم چشمست
اینجا که هرچی می بینم دالون ِ تنگ و تاریکه.. اینجا که هرچی می گردم
راهی به سرپناهی نیست
روح بزرگ من دیدی دنیا چقدر کوچیکه.. بکار و بچین
بچین و ببخش
زمین خدا
برای همست
ببین و نترس
نترس و بگو
خدای تا ابد
خدای همست

بکار و بچین
بچین و ببخش
زمین خدا
برای همست
ببین و نترس
نترس و بگو
خدای تا ابد
خدای همست..
Read more
سوال: همسرم گاهی اوقات درباره زن دیگری صحبت می‌کند؛ می‌گوید خدا حلال کرده، تو چرا بخل می‌کنی و ... ...
Media Removed
سوال: همسرم گاهی اوقات درباره زن دیگری صحبت می‌کند؛ می‌گوید خدا حلال کرده، تو چرا بخل می‌کنی و ... ولی وقتی می‌بیند من ناراحت می‌شوم، می‌گوید شوخی کردم تا ناراحت نشوم؛ البته درباره کسی که می‌شناسد صحبت نمی‌کند و مثلا؛ می‌گوید خودت برو برای من کسی را پیدا کن و...؛ چکار کنم؟ پاسخ: ما علم غیب ... سوال:

همسرم گاهی اوقات درباره زن دیگری صحبت می‌کند؛ می‌گوید خدا حلال کرده، تو چرا بخل می‌کنی و ... ولی وقتی می‌بیند من ناراحت می‌شوم، می‌گوید شوخی کردم تا ناراحت نشوم؛ البته درباره کسی که می‌شناسد صحبت نمی‌کند و مثلا؛ می‌گوید خودت برو برای من کسی را پیدا کن و...؛ چکار کنم؟

پاسخ:

ما علم غیب نداریم، ولی از ظواهر کلام شما و حرفهای شوهرتان بر می‌آید که قصد شوخی و امتحان کردن شما را دارد، اگر ایشان به واقع قصد این کار را داشتند، مانند برخی دیگر از مردهایی که این کار را کرده‌اند، به همسرش نمی‌گفت و مخفیانه زن دوم را می‌گرفت البته ممکن است که بخواهد با گفتن این مساله، برای شما عادی شود.

به نظر می‌رسد با رعایت برخی نکته‌هایی که می‌گوییم، وضعیت بهبود پیدا کند و تمایل او به ازدواج دوم کاهش یابد:

1. غم و نگرانی را از چهره خود بزدایید و با رویی باز و چهره‌ای خندان با او روبه‌رو شوید. هنگام ورود شوهرتان به خانه به استقبال او بروید، به او سلام و خسته نباشید بگویید که از آمدن او خوشحالید و دلتان برای او تنگ شده بود.

2. شما سر صحبت را باز کنید، وبا او حرف بزنید؛ با شوهرتان شوخی کنید و او را بخندانید؛ کنارش بنشینید و با او درد دل کنید؛ از اتفاقاتی که در روز برایش رخ داده بپرسید، به سخنانش با توجه و علاقه گوش دهید؛ کنار شوهرتان بنشینید و با هم فیلم مورد علاقه‌اش را تماشا کنید.

3. به شوهرتان توجه کنید؛ به سینه فراخ و مردانه‌اش، به دستان مردانه‌اش و به هر چیزی که از او یک مرد می‌سازد، توجه کنید. به شوهرتان بگویید چه مرد پر شور و حرارتی است و شما از رابطه زناشویی با او خیلی احساس رضایت می‌کنید. به او بگویید چقدر با احساس است و شما از اینکه با مردی مثل او پیوند زناشویی بسته‌اید بی‌اندازه احساس خوشبختی می‌کنید.

4. قبل از ورود شوهر، خود را بیارایید، لباس‌های زیبا و دل فریب بپوشید، عطر یا ادکلن خوشبو استفاد کنید و به او نشان دهید که همه این کارها را برای او انجام داده‌اید.

به این نکته مهم هم توجه کنید که، برای مردان، نشان دادن عشق خود از طریق معاشقه و آمیزش بسیار راحت‌تر از بیان لفظی آن است. بنابراین، تمایل شوهرتان را به معاشقه و آمیزش، نوعی ابراز عشق و علاقه بشمارید؛ البته مرد نیاز دارد احساس کند دوستش دارند نه اینکه تحملش می‌کنند، واین زمانی حاصل می‌شود که زن با رغبت به این خواسته شوهرش پاسخ دهد.
‌‌
ادامه مطلب در کپشن ...

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #دوستی #همسر_خوب #همسر #زندگی_خوب #همسر #عشق #احساسات #شوخی #زن_دوم
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> #دلنوشته بسم الله الرحمن الرحیم _ #برادرم_اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه ...
Media Removed
#دلنوشته بسم الله الرحمن الرحیم _ #برادرم_اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است. _ جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب ... 📝 #دلنوشته

بسم الله الرحمن الرحیم
_
#برادرم_اسفندیار
دلم برایت تنگ شده است
دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است.
_
جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب خود را ابدی، و قانون را نه برای احقاق حقوق مردم، بلکه ابزار تحمیل تمایلات خود و بی عدالتی برمردم، به ویژه آزادیخواهان و عدالت طلبان می پندارند.
_
خداوند چشم ها و گوشهایشان را بسته است اما افکار تو مانند نسیمی روح نواز، دل ها و اندیشه های مردم و جوانان بهاری ایران زمین را سرشار می کند و به سرعت به مطالبات عمومی تبدیل می شود.
_
طلوع صبح حقیقت بسیار نزدیک است و آینده از آن آرمان بهار و بهاریان است.
_
#محمود_احمدی_نژاد
۹۷/۴/۱۷
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> #دلنوشته . بسم الله الرحمن الرحیم . برادرم اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه ...
Media Removed
. #دلنوشته . بسم الله الرحمن الرحیم . برادرم اسفندیار دلم برایت تنگ شده است دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است. . جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب ... .
📝 #دلنوشته
.
بسم الله الرحمن الرحیم
.
برادرم اسفندیار
دلم برایت تنگ شده است
دلم برای اندیشه های بلند و آسمانی، قلب سرشار از عشق به انسانها، طنین پر صلابت ودلنشین کلامت و ایمان پولادینت به پیروزی انسان بر شیطان و روح عظیم بهاریت تنگ شده است.
.
جسم تو امروز مظلومانه در اسارت کسانی است که مناصب خود را ابدی، و قانون را نه برای احقاق حقوق مردم، بلکه ابزار تحمیل تمایلات خود و بی عدالتی برمردم، به ویژه آزادیخواهان و عدالت طلبان می پندارند.
.
خداوند چشم ها و گوشهایشان را بسته است اما افکار تو مانند نسیمی روح نواز، دل ها و اندیشه های مردم و جوانان بهاری ایران زمین را سرشار می کند و به سرعت به مطالبات عمومی تبدیل می شود.
.
طلوع صبح حقیقت بسیار نزدیک است و آینده از آن آرمان بهار و بهاریان است.
.
محمود احمدی نژاد
۹۷/۴/۱۷
Read more
. نامه ای به خودم سلام پوران عزیز دلم می خواست در این نامه با تو راحت حرف بزنم،درد و دل کنم از حرف هایی ...
Media Removed
. نامه ای به خودم سلام پوران عزیز دلم می خواست در این نامه با تو راحت حرف بزنم،درد و دل کنم از حرف هایی که نباید بگویم. حرف بزنم دلم را سبک کنم خالی شوم از همه ی باید ها و نباید ها چقدر در خودم فرو می روم چقدر همه ی آدم های خوب دور و برمان زود می میرند و بقیه ی خوب‌ها‌در مرداب خاطرات بدشان فرو می روند.چقدر ... .
نامه ای به خودم
سلام پوران عزیز
دلم می خواست در این نامه با تو راحت حرف بزنم،درد و دل کنم از حرف هایی که نباید بگویم.
حرف بزنم دلم را سبک کنم خالی شوم از همه ی باید ها و نباید ها چقدر در خودم فرو می روم چقدر همه ی آدم های خوب دور و برمان زود می میرند و بقیه ی خوب‌ها‌در مرداب خاطرات بدشان فرو می روند.چقدر این سال ها از دست‌خودمان زجر کشیده ایم و حالا دیگر‌نمی‌توانیم آزاد شویم‌هروقت‌ راه آزادی را پیدا می کنم،‌گم می شوم میدانی در‌خاطرات در همان خاطراتی که‌زندگیمان را‌زیر و رو‌کرد. گاهی فراموشی خوب است‌و‌سعی می کنم
مغزم‌را از همه چیز خالی کنم تا بتوانم نفس‌بکشم
چقدر سخت می شود هوشیار بود این‌سُرب های پراکنده در هوا و این ریز گردهای خفه کننده هوشیاریت را می گیرند و نفست را تنگ می کند
باید با چه کسی در این مورد حرف بزنم فقط عزیز دلم می توانم به تو بگویم که چقدر دلم هوای شهرم را دارد‌فقط می توانم به تو بگویم که چقدر زندگی روی‌بدی‌دارد چقدر نامهربانی فراوان شده است.
فقط می توانم به تو بگویم که دوست‌داشتن ها کمرنگ شده است و‌همه سعی می کنند در چهار‌دیواری که سکوتی‌هم در آن نیست پنهان شوند
این برج ها این‌ساختمان های‌بی قواره نفسم راتنگ کرده اند صدا ها‌مغزم را سوراخ می کند این ها را
می توانم فقط به تو بگویم که فقط تو میدانی‌و‌دلت برایم می سوزد این چه‌زندگی پر پیچ و‌خمی بود
که با هم طی کردیم چرا باید با داشتن یک کشور
ثروتمند دست کسی بخاطر یک نارنگی‌در مقابلم‌دراز شود و من یک پرتقال‌به آن اضافه کنم و اشکم را پنهان کنم. چقدر از خانه بیرون نروم تا دست بچه ای را در مقابلم دراز نبینم بخاطر فروختن یک جفت جوراب این چه گناهی‌بود که گریبان این سرزمین را
گرفت و رهایش نمی کند فقط می توانم به تو بگویم که چقدر دلتنگ روزهای دیروزم.
به امید روزهای خوب که بیایند....
*****************************
شاید بچه های کار
سرما به استخوانشان رفته باشد
اما
این دست های کوچک
آرزوهای بزرگی در سر دارند
*****************************
پ.ن:بیایید یکدیگر را درک کنیم
پ.ن۲
:حیف از بچه هایی که دارند به هدر می روند
*****************************
#دلنوشته_ها #دلنوشته
#شعر #شعر_سپید
#سرزمینم_ایران
#پوران_زرگر
Read more
 #هرگز_یادم_نخواهد_رفت ما خسته بودیم. تن‌هامان رنجور بود. بوی عرق می‌دادیم. موهای سرهامان ...
Media Removed
#هرگز_یادم_نخواهد_رفت ما خسته بودیم. تن‌هامان رنجور بود. بوی عرق می‌دادیم. موهای سرهامان چرب شده بود. گوشه لب‌هامان شوره تَف زده بود. صورت‌هامان آفتاب‌سوخته بود و پاهامان برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذاشتند. چهار روزِ تمام کوه‌ها را،دشت‌های سبز را،خانه‌های روستایی را،مردمان ... #هرگز_یادم_نخواهد_رفت
ما
خسته بودیم.
تن‌هامان رنجور بود.
بوی عرق می‌دادیم.
موهای سرهامان چرب شده بود.
گوشه لب‌هامان شوره تَف زده بود.
صورت‌هامان آفتاب‌سوخته بود
و پاهامان برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذاشتند.
چهار روزِ تمام
کوه‌ها را،دشت‌های سبز را،خانه‌های روستایی را،مردمان آرام و ساکتشان را،چشمان زیبای همیشه‌منتظرشان را درنوردیده بودیم.
هرجا کم می‌آوردیم برای خودمان روضه دربه‌دری می‌خواندیم.
پای هر درخت تناور زیبایی که از کمر تا می‌شدیم،دست روی زانوها می‌گذاشتیم و به لغزیدن قطره‌های درشت عرق از قفای سرمان تا گودی کمرمان دقت می‌کردیم؛به تمام مسیری که طی می‌کرد.به تمامی مسیری که آمده بودیم؛ از قم،از تهران تا دروازه اروپای غربی؛بوسنی و هرزگوین.
هرجا کسی عقب می‌افتاد،جاده نجف کربلا را یادآور می‌شدیم؛اربعین را،گرما و غبارش را،تشنگی و خستگی‌ش را،سوگ و بغض و شوقش را.
دست دل هم را می‌گرفتیم،بلند می‌کردیم و ادامه می‌دادیم؛تمام صد کیلومتر راهی را که بیست و اندی سال قبل‌ترش،مسلمان‌ها از ترس صرب‌های متجاوز دویده بودند،افتاده بودند،برخاسته بودند و باز دویده بودند،افتاده بودند،کشته شده بودند،مثله شده بودند،دفن شده بودند،زنده‌به‌گور شده بودند.
ما
عاقبت رسیده بودیم
پس از چهار روز پیاده‌روی
رسیده بودیم
به شهر سَربه‌نیست‌ها
شهر سِرِبْرِنیتسا
همگی‌مان را جمع کردند مقابل یک سوله،یک‌سازه بتونی بزرگ.
به ما می‌گفتند بیست‌واندی سال قبل،آنقدر مسلمان‌های قلب اروپا بی‌صاحب و آقا شده بودند که صرب‌های متجاوز جمعشان کرده بودند داخل این‌جا،زن‌ها جدا،مردها جدا،اطفال جدا و بعد..
هنوز دیوارها رعب‌انگیز بودند؛بوی انتظار مرگ می‌دادند.
بیرون از سوله،جایی در حاشیه شهر سربرنیستا،پشت نوار امنیتی به انتظار ایستادیم.
منتظر تا سفیر آمریکا و اعوان و انصارش از بازدید سوله بیرون بیایند.
چقدر دلمان می‌خواست رخ‌دررخ‌شان،پرچم سه‌رنگ بر دوش،مرگ را برایشان هجی کنیم و فریاد بزنیم.
اما دست‌هامان بسته بود.
جلاد که رفت،ما به معراج شهدای بوسنیایی‌ها پاگذاشتیم.
چونان رسیدن قبیله بنی‌اسد به دشت بلا.
تمام‌نگاه،ساکت،متحیر،پر از اندوه و پرسش‌ که..
بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَت.
ما اما حسین را داشتیم،جهان،سراسر برای‌مان روضه بود.تیرهای بلا که بیایند،دنیا که برای‌مان تنگ‌ شود،به سوی حسین فرار می‌کنیم،به دشت بلا می‌زنیم،آتش درونمان را خاموش می‌کنیم اما مسلمانان بوسنی چه؟داغ‌های دلشان را به چه تسلی می‌دهند؟
*
وقت صلاة ظهر یکی‌مان اذان گفت،نام علی را کنار گوششان زمزمه کردیم،زمین را سجاده کردیم و کنارشان نمازی به رسم فاطمیون خواندیم.
Read more
+_*_+ آن گونه که به اندازه‌ی فهم خود، می‌توانم برداشت کنم: بررسی رویدادهای #اجتماعی و #سیاسی ...
Media Removed
+_*_+ آن گونه که به اندازه‌ی فهم خود، می‌توانم برداشت کنم: بررسی رویدادهای #اجتماعی و #سیاسی و تحلیل آن در ابعاد #فرهنگی و #اخلاقی، ما را به این نگاه می‌رساند که اثرگذاری ِ رفتاری اشخاصی که در جایگاه مدیریت چنین وقایع و جریان‌هایی قرار می‌گیرند تا چه میزان است. در این صورت می‌توان نقش راهبردی ... +_*_+

آن گونه که به اندازه‌ی فهم خود، می‌توانم برداشت کنم:
بررسی رویدادهای #اجتماعی و #سیاسی و تحلیل آن در ابعاد #فرهنگی و #اخلاقی، ما را به این نگاه می‌رساند که اثرگذاری ِ رفتاری اشخاصی که در جایگاه مدیریت چنین وقایع و جریان‌هایی قرار می‌گیرند تا چه میزان است.
در این صورت می‌توان نقش راهبردی این افراد در مدیریت و هدایت ِ پیروان خود را به عنوان سرگروه و طلایه‌داری در نظر گرفت که بستر مناسبی را برای فعالیت و تحرک آنان فراهم می‌آورند.
آن گاه که این فضا شکل می‌گیرد، در سایه‌ی چنین ظرفیت ایجاد شده‌ای، فرصت #رشد و #تربیت، چه خواسته و چه ناخواسته و چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، برای دنبال‌کنندگان پدید می‌آید و همگان صرف از نظر از ملاحظات سِنی می‌‌توانند از آن بهره بگیرند و حتی نقش‌آفرینی کنند و چنانچه رهبران متصف به اوصاف نیک و الهی باشند، زمینه‌ی تعلیم و پرورش #فضایل_اخلاقی را نیز فراهم آورده‌اند. دُرُست مانند میدان الکتریکی و یا میدان مغناطیسی، یک مقلَّد در مقلِّدین خود اثرگذار است و اثربخشی می‌کند.
.
#آقای_روحانی
دانشمند محترمی است که "برای اعتلای #اسلام، سربلندی #ایران، اقتدار نظام و خدمت به همه‌ی ایرانیان"
با حلم و سعه‌ی صدر بی‌نظیرشان، با متانتی ستودنی در برابر نامهربانی‌ها و بداخلاقی‌ها، با برخورد بزرگوارانه‌ در برابر ناملایمات و سختی‌ها "برای عظمت ایران و ساختن آینده‌‌ی درخشان آن" می‌کوشند.
ــــ
در این #انتخابات
صرف نظر از پیروزی ارزشمندی که به دست آمد، به عنوان یک رأی اولی در انتخابات ریاست‌جمهوری که اولین تجربه‌های حیات سیاسی و اجتماعی خود را سپری می‌کردم، مطالب بسیاری آموختم.
هیچ‌گاه اینچنین تصور نمی‌کردم اما با هر بار نگاه به منش آقای روحانی به عنوان یک #الگوی_عملی، توانستم این بینش را در خود تقویت کنم که چقدر می‌توان بخاطر #منافع_ملی و #مصالح_عمومی، صبور بود و به بردباری فراخواند؛ چقدر می‌توان قوی بود و استقامت کرد؛ چقدر می‌توان اخلاقی بود و در بیان دردها صراحت ورزید؛ چقدر می‌توان قاطع بود و خردمندانه درایت نمود.

او #رئیس‌جمهوری است که بخاطر باورهای اساسی‌اش نسبت به اندیشه‌های #حضرت_امام_خمینی (ره) و خون گرانقدر #شهدا و همه‌ی دغدغه‌های ملی و انقلابی‌اش‌ برای حفظ سرمایه‌های #انقلاب_اسلامی برای آن که در مسیر اهداف خود، گرفتار انحراف و کژفهمی و تنگ‌نظری نشود، بزرگوارانه جز به منافع #جمهوری_اسلامی و #امت_اسلامی نمی‌اندیشد وازهر هیجان و شتابی در تصمیم‌گیری‌ها‌‌‌ پرهیز می‌کند.
ــــــــــ

#برای_جانان_ز_جان_گذر_کن...
.
ـــــــ

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ - #ورزشگاه_آزادی
Read more
هیچی به هیچی! احتمالا یکی از این روزها تو را برای آخرین بار توی سلف خواهم دید.یک دل سیر نگاهت خواهم ...
Media Removed
هیچی به هیچی! احتمالا یکی از این روزها تو را برای آخرین بار توی سلف خواهم دید.یک دل سیر نگاهت خواهم کرد و... تو اما بیشتر از این که حواست به من باشد حواست به ساعت خواهد بود.به اینکه داریم به پایان روز کاری نزدیک می شویم و برای رها شدن از این جهنم هنوز چند تا "امضا" لازم داری.پس مدام از این ساختمان به آن ... هیچی به هیچی!
احتمالا یکی از این روزها تو را برای آخرین بار توی سلف خواهم دید.یک دل سیر نگاهت خواهم کرد و...
تو اما بیشتر از این که حواست به من باشد حواست به ساعت خواهد بود.به اینکه داریم به پایان روز کاری نزدیک می شویم و برای رها شدن از این جهنم هنوز چند تا "امضا" لازم داری.پس مدام از این ساختمان به آن ساختمان می روی.من هم احتمالا بی سر و صدا_طوری که متوجه حضورم نشوی_ دنبالت خواهم کرد و مثل همیشه به پله ی سوم پاگرد دوم ساختمان آموزش که میرسم زمین می خورم و برای این که بیشتر خراب نشوم آهسته آهسته بر می گردم توی سلف.بعد پانصد تومانی را که باقی پول تاکسی ام است از جیب پشت شلوارم در می آورم،به بوفه می روم و برای آخرین بار یک لیوان چایی داغ می گیرم و بوفه چی _طبق عادت همیشه ام _قند داخل سینی نمی گذارد.
تو اما امضاها را که گرفتی از ساختمان دانشگاه بیرون می زنی و سلانه سلانه از خیابان "رودسر"می گذری و در تقاطع "حافظ_طالقانی"_همانجا که بار اول همدیگر را دیدیم_می ایستی به انتظار.به انتظار اتوبوس البته!
من از فردایش صبح ها با صدای اذان مغرب بیدار می شوم.سیگاری روشن می کنم و به این فکر می کنم که تو نیستی و متاسفانه دنیا هنوز سر جایش است.
بعد هردو طبق روال هر روز توی گروه های تلگرام دنبال کسی می گردیم. من دنبال کسی که شبیه تو باشد.تو دنبال کسی که شبیه من نباشد.
زمان که بگذرد هردویمان احتمالا باز عاشق می شویم.آنهایی را که دوست داریم تنگ در آغوش می گیریم.وقتی هم که کنارمان نیستند مدام حواسمان به گوشی هایمان خواهد بود که مبادا زنگ بزنند و نفهمیم.
هردومان ازدواج می کنیم و بچه دار می شویم و تا میتوانیم به هم فکر نمی کنیم.احتمالا سی سال بعد پسر من و دختر تو عاشق هم می شوند و در مراسم خواستگاری "من و تو" از چشمهای هم "چکه" خواهیم کرد.بعد از مراسم بچه ها یک سوال مشترک برایشان پیش می آید!
"چرا گریه کردی!؟"
و ما هم خیلی خیلی ناشیانه جواب خواهیم داد که "اشک شوقه عزیزم.همیشه آرزو داشتم سر و سامون گرفتنتو ببینم"
یعنی می خواهم بگویم تو برای من آرزو می شوی و من برای تو خاطره ای محو از روزهای دور...
یعنی میخواهم بگویم می روی که میروی... کسری بختیاریان
Read more
@yadegari11 گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش ...
Media Removed
@yadegari11 گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست ... @yadegari11
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود
ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود
گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
زنده یاد
قیصر امین پور
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
. نقل است که احمد حرب، همسایه ای گبر داشت، بهرام نام. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را دزدان ببردند. خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است، تا غمخوارگی کنیم، اگر چه گبر است، همسایه است. *** چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می‌سوخت. پیشباز، ... .
نقل است که احمد حرب، همسایه ای گبر داشت، بهرام نام. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را دزدان ببردند. خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است، تا غمخوارگی کنیم، اگر چه گبر است، همسایه است.
***
چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می‌سوخت. پیشباز، دوید، آستین او را بوسه داد. بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است، تا سفره بنهم. شیخ گفت: خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی کنیم که شنیده ام که مال شما دزد برده است.
گبر گفت: آری! چنان است. اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم. یکی آنکه از من بردند، نه من از دیگری، دوم آنکه نیمه ای بردند و نیمه ای نه، سوم آنکه دین من با من است، دنیا خود آید و رود.
احمد را این سخن خوش آمد. گفت: این را بنویسید که از این سه سخن بوی مسلمانی می‌آید.
***
پس شیخ روی به بهرام کرد. گفت: این آتش را چرا می‌پرستی؟
گفت: تا مرا نسوزد، دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم، فردا بی وفایی نکند تا مرا به خدای رساند.
شیخ گفت: عظیم غلطی کرده ای آتش ضعیف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ریزد بمیرد. کسی که چنین ضعیف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانید؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانید. دیگر آنکه جاهل است. اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که یکی بهتر است، و از اینجاست که از نجاست و عود فرق نکند. دیگر تو هفتاد سال است تا او را می‌پرستی و هرگز من نپرستیده ام. بیا تا هر دو دست در آتش کنیم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد.
***
گبر را این سخن در دل افتاد. چهار مسئله بپرسم. اگر جواب دهی ایمان آورم. بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید؟ چون آفرید چرا رزق داد و چرا میرانید؟ و چون میرانید چرا برانگیزد؟
گفت: بیافرید تا او را بنده باشد، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند، و بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند، و زنده گردانید تا او را به قادری و عالمی بشناسند.
بهرام چون این بشنید گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد ا رسول الله.
***
چون وی مسلمان گشت شیخ نعره بزد و بیهوش شود. ساعتی بود بهوش بازآمد. گفتند: یا شیخ! سبب این چه بود؟
گفت: در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟
#تذکرة_الأولیاء
#عطار_نیشابوری
#عطار
#کمال_تبریزی
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#رضا_کیانیان
Read more
اشک است همدم دلِ هجران کشیده ها آخر سپید شد به رهِ تـو، چه دیده ها روزیِ اشک ما همه در چشمهای توست ای ...
Media Removed
اشک است همدم دلِ هجران کشیده ها آخر سپید شد به رهِ تـو، چه دیده ها روزیِ اشک ما همه در چشمهای توست ای ناله دارِ تنگِ غـروب و سپیده ها تو ناز کن لیلیِ خیمه نشینِ عشق نازِ تو می کشند گریبان دریده ها می گفت عاشقی که تو را در بغل گرفت مائیم و اشک حسرتی و این شنیده ها آرامِ جانِ فاطمه برگرد از سفر چشم انتظار ... اشک است همدم دلِ هجران کشیده ها
آخر سپید شد به رهِ تـو، چه دیده ها
روزیِ اشک ما همه در چشمهای توست
ای ناله دارِ تنگِ غـروب و سپیده ها
تو ناز کن لیلیِ خیمه نشینِ عشق
نازِ تو می کشند گریبان دریده ها
می گفت عاشقی که تو را در بغل گرفت
مائیم و اشک حسرتی و این شنیده ها
آرامِ جانِ فاطمه برگرد از سفر
چشم انتظار تو همه قامت خمیده ها
ای کاش امشبی که رَوی سویِ کربلا
ما را دعـا کنی وسط برگـزیـده ها
تا می شویم لحظه ای دلتنگ کربلا
دل را حرم کنیم به این اشک دیده ها
نــوكـــر نـوشـــت:
#ارباب
بی یار شدم، فقط تو یارم باشی
بی کار شدم، فقط تو کارم باشی
«عابس»بِمن آموخت سبکباری را
بی مال شدم، دار و ندارم باشی
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... آدینتون معطر بنام منتقم خون اباعبدالله
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_سید_مهدی_حسینی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#یارقیه
#یا_حسین
#لبیک_یا_حسین
#امام_حسین
#بي_دست_كربلا_دست_مرا_بگير
#نوكري_ارثيه_و_منصب_اجدادي_ماست
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
Read more
. . #سینما_بلوار کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون ... .
.

#سینما_بلوار

کافی بود توی اون وضعیت نکبت‌بار ِ فراموش‌نشدنی، قول #سینما رفتن رو از خانوده بگیرم. دقیقه‌به‌‌دقیقه‌ی اون روز فکرم مشغول بود که شب می‌خوایم بریم سینما، سینما بلوار، توی بلوار کشاورز، روبروی پارک لاله و بعدشم ساندویچ..... قول اگر قول رفتن به سینما واسه دوباره‌ دیدن ِ کارتون #یونیکو (اسب تک‌شاخ) ‌بود که حالم اصلا یه جور دیگه بود... وقتی از کنار باجه‌ی بلیت‌فروشی سینما رد می‎شدیم و وارد سالن انتظار سینما می‎شدیم، تنها چیزی که بش نگاه نمی‌کردم و بش فکر نمی‌کردم، آدمای دوروبرم بود و خود سالن انتظار. حتا فکر نمی‌کردم یه پفکی چیزی بگیریم. قرار بود #جادو بشم. پفک دیگه می‌خواستم چی کار؟ "جادو" از وقتی شروع می‌شد که در ِ سالن رو باز می‌کردن و صندلی‌های سینما که اون موقع معمولا چرمی و نازک بودن و رنگ قهوه‌ای تیره داشتن رو می‌تونستم ببینم. منتظرم می‌شدم بابا، مامان یا آقای ِ همیشه چراغ‌قوه به‌دست بگه صندلی ما کدومه و از راه دور به اونا خیره می‌شدم و بی‌که چشم ازشون ور دارم، میرفتم سمت‌شون و زود می‌نشستم روشون. صندلی‌ها جادویی بودن. قرار بود توی دو ساعت آینده، ماشین زمان من باشن. قرار بود ماشین مکان من باشن. باهاشون می‌شد همه جا رفت و از #دهه‌ی_شصت لعنتی دور شد. می‌شد از صدای آژیر دور شد. می‌شد رفت آمریکا، انگلیس یا ژاپن. می‌شد رفت 1940 یا 1977.
برخلاف الان که وقتی وارد سالن می‌شم به دیوارها نگاه می‌کنم، به بلندگوها، مردم جلو، مردم عقب و زیرچشمی چک می‌کنم ببینم کنار کی قراره بشینم و کی قراره کنار من بشینه، اون موقع فقط چشم می‌دوختم به پرده. حتا به پروژکتور پشت‌سر هم نگاه نمی‌کردم. خیره به پرده می‌موندم تا کنار بره (اون‌وقتا معمولا جلوی پرده‌ی اصلی، یه پرده‌ی دیگه بود که وقتی فیلم می‌خواست شروع شه، خیـــــــــــلی کُند از وسط باز می‌شد و کم‌کم کنار می‌رفت و اون‌وقت شمارش معکوس شروع می‌شد.... تا اولین صحنه‌ی اون کارتون پخش بشه، یکی‌در‌میون نفس می‌کشیدم (اون موقع قبل از شروع فیلما، تبلیغ شامپو و سُس و معتمدترین بانک ایران پخش نمی‌کردن). انگار تا صحنه‌ی اول پخش نمی‌شد، مطمئنم نمی‌شدم که اومدیم سینما "یونیکو" ببینم یا یکی از اون فیلمای کوتاه و سیاه‌وسفید ِ لورل و هاردی که 45 دقیقه تلاش می‌کردن یه پیانو رو از پله‌ها ببرن بالا... یا وقتی نورمن ویزدم می‌خواست پلیس شه اما، قدش خیلی کوتاه بود... وقتی فیلم تموم می‌شد و از کوچه‌ی بن‌بست و تنگ کنار سینما بیرون میومدیم ، احساس می‌کردم زندگی واقعی اون تو جا موند و ما اشتباه کردیم اومدیم بیرون. ‌بقیه در کامت اول
Read more
‌‌ ‌‌منتشر شد «ناصر خسرو» محمد دهقانی از مجموعه‌ی تاریخ و ادبیات ایران عصر غزنوی ناصر خسرو ...
Media Removed
‌‌ ‌‌منتشر شد «ناصر خسرو» محمد دهقانی از مجموعه‌ی تاریخ و ادبیات ایران عصر غزنوی ناصر خسرو مرد آرمان‌خواه پاک‌باخته‌ای است که در جامعه‌ای عافیت‌اندیش و منفعل و ترس‌خورده و آلوده به انواع ظلم و فساد کوشیده است راهی یکسره مخالف پسند زمانه در پیش گیرد. در آستانه‌ی پیری که نیاز به ثبات و آرامش ... ‌‌
‌‌منتشر شد
«ناصر خسرو»
محمد دهقانی

از مجموعه‌ی تاریخ و ادبیات ایران
عصر غزنوی

ناصر خسرو مرد آرمان‌خواه پاک‌باخته‌ای است که در جامعه‌ای عافیت‌اندیش و منفعل و ترس‌خورده و آلوده به انواع ظلم و فساد کوشیده است راهی یکسره مخالف پسند زمانه در پیش گیرد. در آستانه‌ی پیری که نیاز به ثبات و آرامش معمولاً آدم‌ها را محافظه‌کارتر می‌کند، او از زندگی بی‌دغدغه و آسوده‌ای که می‌توانست در شهر آباد و زیبای بلخ و در میان خانواده و دوستانش داشته باشد روی برمی‌گرداند و به دنبال آرمانی بلند، که نویدبخش رهایی انسان بود، به دامان دره‌ای تنگ و دورافتاده در حصار کوه‌هایی سر به فلک کشیده پناه می‌برد. چنین کسی البته، وقتی با خیل مردمان آزمند یا مرعوب روزگارش مواجه می‌شود، حق دارد که بر آن‌ها و راه و رسم برده‌وارشان بشورد و خود را بسی فراتر از ایشان ببیند. ناصر خسرو را می‌توان، به تعبیر امروزی، اومانیستی دانست که انسان را مرکز و محور خلقت الاهی و از این رو صاحب آزادی و اختیار و مسئولیت کامل در قبال سرنوشتش می‌بیند و هیچ عذر و بهانه‌ای را برای گریز از این آزادی و مسئولیت نمی‌پذیرد.

goo.gl/2uf19R
چاپ اول ۱۳۹۷
۳۸۸ صفحه
۳۸۰۰۰ تومان
Read more
 #و_مَن_عَشَقَنی_عَشَقتَهُ_و_مَن_عَشَقتَهُ_قَتَلتَهُ . للحق عكس نوشت : پدرم گفته بود که #عشق ...
Media Removed
#و_مَن_عَشَقَنی_عَشَقتَهُ_و_مَن_عَشَقتَهُ_قَتَلتَهُ . للحق عكس نوشت : پدرم گفته بود که #عشق شریف است وشگفت است و معجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است.. و نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد! . زخمی ... #و_مَن_عَشَقَنی_عَشَقتَهُ_و_مَن_عَشَقتَهُ_قَتَلتَهُ
.
للحق عكس نوشت : پدرم گفته بود که #عشق شریف است وشگفت است و معجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است..
و نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد!
.
زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا #نمک می پاشد...
من پیچ میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم!
.
من این پیچ وتاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یاد میآورم که سنگ نیستم ،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم... پدرم گفته است از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود واگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و
عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت....یاحق.
.
.
دلنوشت:
مثل تفنگِ موقعِ شلّیک و غُرّشم
دردی ست در دلم که به اکراه می کشم
‌‌‌
محصولِ سالیانِ نباریدنم رفیق !
پا تا به سر کویرم و دلتنگِ بارشم
‌‌‌
آغوشِ من عُصاره ی یک عمر بی کسی ست
من شانه های خسته و از جنسِ خواهشم
‌‌‌
دوری نکن ستاره ی شبهای بی فروغ !
من "خانه ای سیاهم" و محتاجِ تابشم
‌‌‌
دستی بکش به گونه ی خیسم مرا ببین
سرشار از نیازِ نگاه و نوازشم
‌‌‌
از من قبول کن دلَـکِ داغدیده را
باور کن این دقایقِ آخر در آتشم
‌‌‌
تو بت شکن ترین و تبر رامِ دست هات
اما من آن مُجسّمه ی بی پرستشم
‌‌‌
آنگونه ام که مرگ اگر هّمتی کند
آماده ی فنا شدنی تلخ و موحشم
،‌‌‌
من
خواب دیده ام
که از این شهر میروم ...
.
.
كاملاً بى ربط : گاهی دلم براى خودم
تنگ می شود ...
دائم برای تو....!!!
.
.
#aynaammar #اين_عمار #أين_عمار #شهدا #شهادت #طلاييه #شلمچه #دوكوهه #دفاع_مقدس #بسيجى #خنده #مومن #طلائيه #دلتنگ_طلائيه
Read more
ناصر ملک مطیعی هم رفت خداحافظ ناصرخان دلمان برایت تنگ می شود ما همان نسلی هستیم که هزاران بار در خواب و رویا مرد رویاهایمان را شبیه " فرمان " فیلم قیصر دیدیم که با عشق نه با زور با عشق ، نگاه اخم آلودش را حواله ی چادرمان کند که در امان بمانیم از نگاه آلوده ی نامحرمان همان مردی که کوچه را پاک کند ... 🎵🎶
ناصر ملک مطیعی هم رفت😢
خداحافظ ناصرخان
دلمان برایت تنگ می شود
ما همان نسلی هستیم که هزاران بار در خواب و رویا
مرد رویاهایمان را شبیه " فرمان " فیلم قیصر دیدیم
که با عشق نه با زور
با عشق ، نگاه اخم آلودش را حواله ی چادرمان کند که در امان بمانیم از نگاه آلوده ی نامحرمان
همان مردی که کوچه را پاک کند از لوث وجود نااهلان
تا ما چون دخترکان شاد ، به سویش بدویم
در آغوشش بگیریم و
تمام عشق و زنانگیمان را نثارش کنیم.
افسوس که رویای شیرین ما در واقعیت
تلخی دردآلودی داشت
"فرمان" را خانه نشین کردند
و ما با هزاران ترس
عشق را در پستوهای تاریک خانه ی پدری
به صلابه کشیدیم مبادا که "برادران آب منگل " آلوده اش کنند.
خداحافظ ناصرخان
رفتی و ما را در حسرت چشیدن طعم واقعی عشق ، خسته و هراسان
در این دنیای بی عشق
به حال خودمان رها کردی .
تو
آرام شدی و رها
وای بر آنان که قلب تو را به نام دین شکستند
همان ها که خانه نشینت کردند از ترس آن که ایمان بی اعتبارشان را درهم بشکنی
غافل از آنکه تو برای ما
از تعلقات توخالی و بی ارزش آنها
پسندیده تر و پرستیدنی تر بودی
بد به حال آن ها که خود را جای خداوند دیدند و
تو را قضاوت کردند
همانها که هرروز ما را به قضاوت می نشینند.
ای وای بر آنان که تورا با این همه عشق ، جهنمی دیدند
و خودشان را با آن همه نفرت ، بهشتی می دانند.
غافل از آنکه بهشت از آن کسانیست که بودنشان
نسلی را به " راه عاشقی " کشاند
همانها که موهبت خداوندی " دوست داشتن " از سوی پروردگار به قلب مهربانشان ارزانی شد.
و جهنم عاقبت آنهاست که حتی نتوانستند اینچنین خداوندشان را دوست بدارند و خدا تا ابد آنها را محروم از عشق ، در اسارت دنیا و آخرت نگه داشت .
ناصرخان!
شرمنده ی اشکهایت شدیم
شرمنده ی تمام خستگیهایت
سلام ما را به خدا برسان😢
خدانگهدار
دیدار به قیامت😢

حسرت چهل ساله دیدن هنرش بر پرده نقره‌ای برای هواداران و خودش ابدی شد...
روحش قرین آرامش.

#ناصر_ملک_مطیعی #ملک_مطیعی #خداحافظ_ای_داغ_بر_دل_نشسته
#هنرمندان #سینما #سینما_ایران
#ایران_تسلیت
#همایون
#همایون_شجریان
#سهراب_پورناظری
#nasermalakmotiei
#homayounshajarian
@naser.malak.motii
@homayounshajarian
@sohrabpournazeri
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ ...
Media Removed
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت را حالا اینکه بی حرمتی می کنند با نامِ عشق حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه را نمی فهمند حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای و ندیدند عشق؛ باز هم همان عشق است مثلِ خدا که ... 😍
عشق؛ اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بی افتد
عشق؛ تویی !
وجودت که عشق باشد
می بخشی تمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بی حرمتی می کنند
با نامِ عشق
حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه
را نمی فهمند
حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای
و ندیدند
عشق؛ باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بی مهر می شویم
ما فراموشش می کنیم
ما نمی بینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایی می کند
باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما
تنگ می شود
.
شبتوووووووون بهشـــــت 💜 💛 🌙 🌒 🌜
.
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #springday #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #زندگی #beautifull #mustseeguilan
#اشکور #eshkevar #برف #rasht_official #naturephotography #gilanjan #colors_of_day #tree_brilliance #phototraveling
Read more
 #پست_ویژه رفت، مثل این بود که یک لیوان شیشه‌ای از دست پسربچه‌ای بیفتد و اهل خانه را از خواب بیدار کند. حالا ...
Media Removed
#پست_ویژه رفت، مثل این بود که یک لیوان شیشه‌ای از دست پسربچه‌ای بیفتد و اهل خانه را از خواب بیدار کند. حالا تکه تکه پیراهن‌اش را می‌برند تا عزیز مصر مردم شود، اما تو بگو؛ قلب شهرام روی کدام سینه بنشیند مثل قبل می‌خندد؟ مثل قبل می‌خنداند؟ از صبح باید توی اقیانوس آدم‌ها بگردیم تا نشانه‌ای از پیکر ... #پست_ویژه
رفت، مثل این بود که یک لیوان شیشه‌ای از دست پسربچه‌ای بیفتد و اهل خانه را از خواب بیدار کند.

حالا تکه تکه پیراهن‌اش را می‌برند تا عزیز مصر مردم شود، اما تو بگو؛ قلب شهرام روی کدام سینه بنشیند مثل قبل می‌خندد؟ مثل قبل می‌خنداند؟

از صبح باید توی اقیانوس آدم‌ها بگردیم تا نشانه‌ای از پیکر دوست‌مان پیدا کنیم. کلیه‌اش را دختربچه‌ای، ریه‌اش را مرد میان‌سالی و قرنیه‌اش را احتمالا پیرمردی می‌برد، روی چشم‌هایش اما خاک می‌ریزند. همین بچه‌ها که یک روز روی چشم‌های علی خاک ریختند.

خاک سرد است، قبول! اما تا روی سینه‌هامان نریزد آتش ما به خاکستر نمی‌نشیند! علی گفت که نمی‌نشیند.

شهرام جاهد، پسر شهید جاهد امشب رفت، به گمانم یک ماه طول می‌کشد تا جانبازهای اعصاب و روان و کارتن خواب‌های طلوع بی‌نشان‌ها از روی سبدهایی که دیگر نمی‌رسند جای پای مسافر تازه رفته را تشخیص بدهند.

هی رفیق، تو که ساز رفتن‌ات کوک است برو، سفر به سلامت! فقط بگو چندبار دیگر باید این پیراهن سیاه را تن کنیم؟ چند تن دیگر تا آرام و امن راه مانده است؟

پ‌ن یک
برادرم شهرام جاهد، درست در شب میلاد آقا اباعبدالله الحسین ع پس از سال‌ها درد و رنج بیماری به پدر شهیدش پیوست. فاتحه فراموش نشود.

پ‌ن دو
اسمع افهم یا شهرام، سلام ما را به حسین شاکری برسان، به علی دادمان، به جلال ملک‌محمدی، سلام ما را به محمد امرایی، سلام ما را به ارباب برسان!
اسمع افهم یا شهرام، دل‌مان برایت تنگ می‌شود.

پ‌ن سه
امیرحسین می‌گفت همیشه برای هماهنگی با بهشت زهرا س به شهرام زنگ می‌زدیم، سخت ترین کار دنیا زنگ زدن به بهشت زهرا س برای شهرام بود.

#رسم_برادری #شهرام_جاهد #ابن_الشهید #سفر #خیر #مسافر #امام_حسین_ع #جانباز_اعصاب_و_روان #طلوع_بی_نشانها #علی_دادمان #حسین_شاکری #جلال_ملک_محمدی #علی_امرایی #ومن_الله_التوفیق
Read more
آب برای کامل شدن دنبال آب می گرده باد برای قدرتش باد می خواد آتیش هرکیو بسوزونه با آتیش خطرناکتر می شه اما نمی دونم چرا ؟!؟ آدم با آدم ... نمی دونم چی بگم بد می بینه دلش تنگ می شه کامل نمی شه وسیله می شه جای اینکه سبب آرامشش بشیم فقط به چشم پله نگاش می کنیم که اگر اینطور نباشه اسمش از همراه بودن خط ... آب برای کامل شدن دنبال آب می گرده
باد برای قدرتش باد می خواد
آتیش هرکیو بسوزونه با آتیش خطرناکتر می شه
اما نمی دونم چرا ؟!؟
آدم با آدم ...
نمی دونم چی بگم
بد می بینه
دلش تنگ می شه
کامل نمی شه
وسیله می شه
جای اینکه سبب آرامشش بشیم فقط به چشم پله نگاش می کنیم که اگر اینطور نباشه اسمش از همراه بودن خط می خوره
معنی خوشبختی و یا آرامش چیه ؟!؟ مگه عمر دنیا چقدره ؟!؟ اما کاش
انسان با انسان ( طرفین )
قدرت می گرفت
همیشه باهاش کامل بود که دلش تنگ نشه .
در مجموع کاش می شد با تمام وجودش انتخاب می شد ( خنده، گریه، بی پولی، سختی، رفاه و ... ) وباعث آرامش می شد نه دلتنگیش برای خیلی چیزها ...
امیدوارم همتون شاد باشید
و از زندگیتون به چشم خوبی و یادگاری قشنگ یاد بشه .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
آقا بیا که آمدنت آبروی ماست.... سلام بر غریب ترین مرد عالم… سلام بر لحظه لحظه اضطرارتان آقا جان...<span class="emoji emoji270b"></span> ...
Media Removed
آقا بیا که آمدنت آبروی ماست.... سلام بر غریب ترین مرد عالم… سلام بر لحظه لحظه اضطرارتان آقا جان... دلم تنگ است غصه دارد بی خبران عالم دلمان را فراوان به درد می آورند... یتیمانتان چه بگویند؟! می گوییم چگونه باور کنیم نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودمان ريشه دوانیده.... چگونه ... آقا بیا که آمدنت آبروی ماست.... سلام بر غریب ترین مرد عالم…
سلام بر لحظه لحظه اضطرارتان آقا جان...✋ دلم تنگ است
غصه دارد
بی خبران عالم دلمان را فراوان به درد می آورند... یتیمانتان چه بگویند؟!
می گوییم چگونه باور کنیم نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودمان ريشه دوانیده.... چگونه باور كنیم، سكوت درياي چشمهايمان را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود.. جمعه كه مي شود ،قاصدكهای دلم را روانه آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد.. وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد، فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شبهاي تار، تسلي بخش خاطرم باشد.. هنوز ستاره ای بی نورم كه در انتظار شعاعی از خورشيد لحظه شماری می كنم.. كويری در انتظار آبم و حتی درياي اشكهايم، كوير تف زده وجودم را سيراب نمی كند.. از ستارگان آسمان سراغ می گيرم و چون پرنده ای عاشق، گمگشته ام را در ميان فرشتگان آسمان می جويم.. با من بگویید مولای مهربانم!
چگونه از رويش ياس ها بگويم؟ وقتي كه نرگس های چشمم در انتظار آمدنتان سوسو مي زنند.. مي دانم كه مي آييد و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زداييد و اشكهاي زلالمان را از گونه هايمان بر مي چينيد... مي آييد و مسيح مريم(علیهماالسلام) را با خويش همراه مي سازيد.. و به انتقام ياسي كبود ،خفاشان را به آتش جفایشان می سوزانید
مي آييد و صندوقچه موسي (علیه السلام)را برايمان مي گشاييد و آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان بندگي خدايي مي ساييد كه آمدنتان را به منتظران و عاشقانتان وعده داده بود.. مي آييد و در فراسوي نگاه منتظرمان، قلبهاي كوچك و اميدوارمان را به هم پيوند ميدهيد

حضرت آقا!
می شود امروز، آن روز موعود باشد؟
روز شادي چشمهاي منتظری كه عاشقانه مي گريند و به سويتان بال و پر مي گشايند...؟؟؟؟ الهی بدم المسمار
عجّل
عجّل
عجّل
لوليك المظلوم الغریب الطرید الفرج
💚قلب صبور....⛅
Read more
<span class="emoji emoji1f481"></span>‍♀️ می دانی جانم من هیچوقت محبوب کسی نبودم. با بهت و تعجب نگاهم می کرد انگار چیز عجیبی می شنید.بی ...
Media Removed
‍♀️ می دانی جانم من هیچوقت محبوب کسی نبودم. با بهت و تعجب نگاهم می کرد انگار چیز عجیبی می شنید.بی توجه به چهره ی پراز سوالش ادامه دادم: _من هیچوقت آدم آرایش غلیظ نبودم. حتی بلد نبودم یک روز هم که شده متفاوت ظاهرشوم.نمی توانستم وقتی می دیدمش هیجانم را پنهان کنم و با یک ماسک غرور و بی توجهی سرم را گرم ... 💁‍♀️
می دانی جانم من هیچوقت محبوب کسی نبودم.
با بهت و تعجب نگاهم می کرد انگار چیز عجیبی می شنید.بی توجه به چهره ی پراز سوالش ادامه دادم:
_من هیچوقت آدم آرایش غلیظ نبودم. حتی بلد نبودم یک روز هم که شده متفاوت ظاهرشوم.نمی توانستم وقتی می دیدمش هیجانم را پنهان کنم و با یک ماسک غرور و بی توجهی سرم را گرم بستنی شکلاتی ام کنم.موهایم بلوند و رنگ شده نیست و اندازه اش معمولی است.دیدی بعضی ها در دیدارهایشان چگونه دلبری می کنند و در کمال دقت مواظب حرف هایشان هستند و حتی زاویه ی لب و دهانشان را برای لبخند کنترل می کنند؟شنیده ای آوازه ی کسانی را که آخر هفته ها در مهمانی های مختلف مثل ستاره می درخشند؟
اما من!به خودم که نگاه می کنم خنده ام می گیرد.دختری با ظاهر بسیار معمولی با بینی که حاصل تلاش عزیزان زحمت کش جراح و ناخن هایی که نتیجه ی دست ناخن کاری حرفه ای نیست.حتی بعضی وقت ها آنقدر بی حوصله است که موهایش را در حصار تنگ کش موهایش اسیر می کند.
لبخند زدم و گفتم:
_و من خوب می دانم دخترهای شبیه من،خاطره نخواهندشد.
.
#نازنین_شیروانی
‏ #road_of_sense
.
‏‎‏‎🍒عاشقانه ها در کانال تلگرام
‏‎‏‎لینک کانال در بیو🍒
‏@road_of_sense
Read more
... من آدم بی شنبه ای هستم ! نه !درست خواندید. غلط املایی ندارم. منظورم دقیقا، شنبه بود نه چیز دیگر... آدم ...
Media Removed
... من آدم بی شنبه ای هستم ! نه !درست خواندید. غلط املایی ندارم. منظورم دقیقا، شنبه بود نه چیز دیگر... آدم های بی شنبه، آدم هایی هستند که هفته هایشان شش روز دارد نه هفت روز، یکشنبه تا جمعه... آدم های بی شنبه، آدم هایی هستند که همیشه منتظر رسیدن شنبه ایی می شوند تا خرابی ها را درست کنند اما این شنبه ... ...
من آدم بی شنبه ای هستم !
نه !درست خواندید. غلط املایی ندارم.
منظورم دقیقا، شنبه بود نه چیز دیگر...
آدم های بی شنبه، آدم هایی هستند که هفته هایشان شش روز دارد نه هفت روز، یکشنبه تا جمعه...
آدم های بی شنبه، آدم هایی هستند که همیشه منتظر رسیدن شنبه ایی می شوند تا خرابی ها را درست کنند اما این شنبه هیچ وقت فرا نمی رسد.
آدم هایی که قرار است از شنبه بروند دنبال ساختن خودشان.
قرار است از شنبه رژیم بگیرند.
شروع کنند به درس خواندن برای کنکور.
شروع کنند به باشگاه رفتن.
شروع کنند به ترک سیگار.
شروع کنند به دیگر انجام ندادن عادت های زشتی که خودشان را بیشتر از بقیه آزار می دهد.
شروع کنند به کنار گذاشتن تنبلی. پیگیری کارهایی که ماه هاست به تعویق می افتند.
شروع کنند به مرتب کردن کشوی به هم ریخته مدارک.
خواندن کتابی که از نمایشگاه کتاب پارسال هنوز ورق نخورده.
شروع کنند به سفر رفتن، کنسرت رفتن، سینما و تئاتر و موزه رفتن.
شروع کنند به یاد گرفتن هنری که همیشه آرزویش را داشته اند.
شروع کنند به تجربه ماجراجویی هایی که رویای کودکیشان بوده.
شروع کنند به نوشتن اولین رمان بلند چند صد صفحه ای که ماه هاست به جزییاتش فکر کرده اند.
شروع کنند به مهربان تر شدن با بعضی ها.
شروع کنند به دید و بازدید با کسانی که دلشان برایشان تنگ می شود.
آشتی کردن با کسانی که روزگاری دوستشان داشته اند.
شروع کنند به قرار گذاشتن با دوستان مدرسه.
شروع کنند به انجام تمام کارهای عقب مانده.
شروع کنند به عوض شدن به تغییر.
آدم های بی شنبه تقصیر ندارند.
هفته هایشان شنبه ندارد...!
آن شنبه لعنتی، انگار هیچ وقت از راه نمی رسد. کم کم بزرگ می شوند بعد موهای سفیدشان در می آید و پیر می شوند و یکهو می فهمند که دیگر نه حوصله دارند نه بنیه.
آدم های بی شنبه اگر با آلزایمر بمیرند خوش شانس هستند، چرا که یادشان نمی آید که چه کارهایی می توانستند، بکنند و نکرده اند...!
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
ما رو در تلگرام همراهی کنید لینک تلگرام در قسمت پروفایل پیج ⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬆️
Read more
. هر ماه خوب شروع می‌شود؛ با حس تازگی و آغاز. اما صبح روز دوم، دل‌آشوبه‌ای سنگین می‌افتد به تمام جانم. دست و دلم به کاری نمی‌رود. بغض مثل ماری می‌پیچد دور گلویم، درد قفسهٔ سینه‌ام را تنگ می‌فشارد و بالا می‌آید و بالا‌تر، نفسم را می‌گیرد، چشم‌هایم را، بعد دوباره سُر می‌خورد به تمام وجودم. از تپش سنگین ... . هر ماه خوب شروع می‌شود؛ با حس تازگی و آغاز. اما صبح روز دوم، دل‌آشوبه‌ای سنگین می‌افتد به تمام جانم. دست و دلم به کاری نمی‌رود. بغض مثل ماری می‌پیچد دور گلویم، درد قفسهٔ سینه‌ام را تنگ می‌فشارد و بالا می‌آید و بالا‌تر، نفسم را می‌گیرد، چشم‌هایم را، بعد دوباره سُر می‌خورد به تمام وجودم. از تپش سنگین قلبم می‌فهمم که هنوز زنده‌ام.
زنده‌ام و زمان می‌گذرد، می‌گذارد این درد برای من بماند.
دوم‌ها روزهای بدی نبودند، شدند. همانطور که دوشنبه‌ها خوب بودند؛ تا اینکه یک روز دوم، دوشنبه آمد و دیگر سه‌شنبه از پسش نیامد. تاریخ ماند میان یک شب، و صبح نشد. صبحی که بابا شبش چشمانش را بست.
باز هر ماه خوب شروع می‌شود و می‌گذرد. شب‌های سنگین و سخت دوم و سوم می‌آیند، می‌مانند، اندوه و دلتنگی و درد به جا می‌گذارند و می‌گذرند. اما تیر ماه سر گذر ندارد.
چگونه سَرش کنم، چگونه تمامش کنم. ماه تولدش را چه کنم؟ روزش را چه کنم؟ کاش بگذرد، فقط بگذرد. بعد یک روز سوم ماه صبح زود بیدار شوم و ببینم که این همه را در خواب دیده‌ام. یک موج خنک و آرام می‌آید و تب‌آلودگی‌های بی‌پناهی و سردرگمی را با خودش می‌شوید می‌برد. آن‌وقت انگار
یک خواب تلخ طولانی تمام شده است و پدر در خانه‌اش منتظرم است.
.

#بابا_دیگر_نیست
#دلنوشته‌های_یک_دلتنگ
#زهرا_حنیفه
Read more
• بعد از تو چیزی از من بیرون رفته است؛ که هرچیز دیگری جایگزینش شود، سرانجامی ندارد جز ناکارآمدی. چیزها به خودی خود معنا ندارند، اما تو سرچشمه تمامی معانی بودی. جهانِ بی تو، روزهایش مثل شنبه صبح‌های تهران، شلوغ و ملال‌آور است و شب‌هایش عبث و جانکاه. جهانِ بدون تو؛ خانه‌ی بی‌صداست، سفره‌ی بی‌ مِهر ...
بعد از تو چیزی از من بیرون رفته است؛ که هرچیز دیگری جایگزینش شود، سرانجامی ندارد جز ناکارآمدی. چیزها به خودی خود معنا ندارند، اما تو سرچشمه تمامی معانی بودی. جهانِ بی تو، روزهایش مثل شنبه صبح‌های تهران، شلوغ و ملال‌آور است و شب‌هایش عبث و جانکاه. جهانِ بدون تو؛ خانه‌ی بی‌صداست، سفره‌ی بی‌ مِهر است، رفاقت بی هم‌دلی است. تو واپسین معنای زیستنی و بی تو این جهان ارزش زیستن ندارد.
حس می‌کنم زمین با تمام وسعتش جایی برای من ندارد، که هم‌چون قفسی تنگ و تاریک و بوی ناگرفته هرشب مرا به آغوش می‌کشد؛ و من از پنجره اتاقی که پر از توست، خیره می‌شوم به مهتابِ دوردست‌ها. دوردست‌ها! همه چیزهای با ارزش در دوردست‌ها هستند. یادت هست دنیا برای ما جایی در دورها بود، جایی که باید روزی به آن می‌رسیدیم. و ما در تلاش رسیدن به دنیا، یکدیگر را گم کردیم. راستش را بخواهی دلم دیگر در قفس تن جای نمی‌گیرد. گویی به جهانی تبعید شده‌ام که از آنِ من نیست. چیزی را گرامی و عزیز می‌دارم که برای آدم‌هایش پشیزی نمی‌ارزد، و آن‌ها چیزی را گرامی می‌دارند که در نهاد من نیست.
شبیه زنی نفرین شده، شب‌ها در بستر درد می‌میرم و هر صبح به امید دوباره یافتنت، از زهدان درد زاده می‌شوم. که تمام سهم من از زندگی، مرور هزارباره‌ی جستجو و گم‌کردن تو بود.
.
تهران | شهریور ۱۳۹۷
Read more
امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من یک ...
Media Removed
امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من یک حسِ واقعی‌ و کاملاً طبیعی ‌ست. میگویم طبیعی چون هر کدامِ ما هزاران بار حسِ عمیقی از اسارت را تجربه کرده ایم. همه ما بارها اسیرِ کسی‌، چیزی، حسی، تصمیمی، تردیدی، یا اسیرِ خودِ خودمان بوده ایم. همه ما ... امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من یک حسِ واقعی‌ و کاملاً طبیعی ‌ست. میگویم طبیعی چون هر کدامِ ما هزاران بار حسِ عمیقی از اسارت را تجربه کرده ایم. همه ما بارها اسیرِ کسی‌، چیزی، حسی، تصمیمی، تردیدی، یا اسیرِ خودِ خودمان بوده ایم. همه ما هزاران بار پشتِ میله‌های زندانی ایستاده ایم که خودمان یا دیگری برایمان ساخته است. بار‌ها هوای خفقان آورِ بن بست‌های تنگ و تاریکِ زندگی‌ را طوری تنفس کرده ایم که میلِ شدیدِ نبودن را در هر دم و بازدم آرزو کرده ایم، آنهم نه یکبار که هزار بار، که هزاران بار. همه ما به تکرار به آن لحظه‌ای رسیده ایم که خسته از طول و عرضِ چهار دیوارِ زندانمان، چشم دوخته ایم به دریچه‌ای که رو به تکه ی کوچکی از آسمان باز می‌‌شود و در دل رها شدن را فریاد کرده ایم ، و پرواز را و زیستن در خلأ یی بی‌ انتها را.
امروز به فصلِ بهار بیشتر از هر روز فکر می‌‌کردم. به برف‌هایی‌ که آنقدر تدریجی‌ و آرام آب می‌‌شوند انگار دوست دارند خیالِ هر چه بهار و شکوفه را ذهن بخشکانند. به درخت‌های کاجی که از پسِ ماهها سرما، سرسختانه سبز مانده بودند نگاه می‌‌کردم و فکر می‌‌کردم گرچه اسیرِ یک زمستانِ طولانی بوده ام، اما عطری در هوا هست که به من نوید رهایی می‌‌دهد. دارم به رخ دادن یک اتفاق خوب نزدیک میشوم. میدانم تا چند هفته ی دیگر شکوفه‌ها نوک می‌‌زنند، چمن‌ها با همه زردی شان، نفسی تازه می‌‌کنند، پنجره‌های خانه چهار طاق باز می‌‌شوند، پرده‌ها در نسیمی که بویِ شورِ دریا می‌‌دهد بازی می‌‌کنند، دوچرخه‌ها از انبار بیرون می‌آیند و زنی‌ که هزاران بار به کلمه ی اسارت فکر کرده است، سپید‌ترینِ پیراهنِ خود را می‌‌پوشد، روی ماهِ زندانبانش را می‌‌بوسد و رو به آفتاب،رو به بهار، رو به آبی‌ترین آسمان و به عشقِ زیستن در یک بی‌ وزنی جاودانه پرّ می‌‌کشد ...
.
.
نیکی‌ فیروزکوهی
📚مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
@nikifiroozkoohi
Read more
... .. برای اربابــــم.. . یک دلِ تنگِ حرم ، یک بی نوا جامانده است یک نفر از خیلِ این دلداده ها،جامانده ...
Media Removed
... .. برای اربابــــم.. . یک دلِ تنگِ حرم ، یک بی نوا جامانده است یک نفر از خیلِ این دلداده ها،جامانده است . کاروان رفت و همه رفتند ، تنها این میان، یک نفر،هم روسیاه و هم گدا،جامانده است . اربعین می آید و یک سالِ دیگر بی نصیب بنده ی پَستِ تو انگار،ای خدا،جامانده است . پول، ویزا و بلیط ، آسان ... ...
..
برای اربابــــم..
.
یک دلِ تنگِ حرم ، یک بی نوا جامانده است
یک نفر از خیلِ این دلداده ها،جامانده است
.
کاروان رفت و همه رفتند ، تنها این میان،
یک نفر،هم روسیاه و هم گدا،جامانده است
.
اربعین می آید و یک سالِ دیگر بی نصیب
بنده ی پَستِ تو انگار،ای خدا،جامانده است
.
پول، ویزا و بلیط ، آسان فراهم می شود..
یک نفر از مُهر و امضای #شما جامانده است
.
من دو چشمم خیس،دستم خالی است،آقا ببین
یک نفر در حسرت کرب و بلا..جامانده است...
.
شعر از دوست خوبم تهمینه قنبری
@_tahmine .
پ.ن:عکس مربوط به کربلای ایران مشهد اردهال آستان مقدس امامزاده سلطان ابن علی (ع)
Read more
عکس اول زندان دیکتاتوری پهلوی دوم اذر ماه به یاد غلام حسین ساعدی پزشک رو شنفکری که هدف سانسورچیان ...
Media Removed
عکس اول زندان دیکتاتوری پهلوی دوم اذر ماه به یاد غلام حسین ساعدی پزشک رو شنفکری که هدف سانسورچیان دو دیکتاتوری شاه و شیخ قرار گرفت بود و صدمات بی حدی را متحمل شد. سال ۱۳۱۴ در تبریز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال متولد شد. سال ۱۳۲۰ هم ‌زمان با بمباران تبريز توسط ارتش روسيه، همراه ... عکس اول زندان دیکتاتوری پهلوی
دوم اذر ماه به یاد غلام حسین ساعدی پزشک رو شنفکری که هدف سانسورچیان دو دیکتاتوری شاه و شیخ قرار گرفت بود و صدمات بی حدی را متحمل شد.
سال ۱۳۱۴
در تبریز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال متولد شد.
سال ۱۳۲۰
هم ‌زمان با بمباران تبريز توسط ارتش روسيه، همراه خانواده به روستاهاي اطراف شهر پناه مي‌برند.
بعد از كودتاي ۲۸مرداد ۱۳۳۲
چند ماه در زندان به ‌سر مي ‌برد.
در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه دموکرات آذربايجان می پيوندد و در هفده سالگی مسئوليت انتشار روزنامه های فرياد، صعود و جوانان آذربايجان را به عهده می گیرد.
سال ۱۳۳۴
به دانشكده‌ي پزشكي تبريز وارد مي‌شود و از سال بعد با نشريه‌ي "سخن" همكاري مي‌كند.
بعد از فارغ‌التحصيلي از دانشكده‌ي پزشكي براي ادامه‌ي تحصيل به تهران مي‌آيد كه منصرف مي‌شود و به سربازي مي‌رود.
از ۱۳۳۴
نخستين آثارش در مجلات ادبي به چاپ رسید. ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافت،‌ سپس با نگارش داستان‌هايي زيبا، به عنوان يكي از داستان‌نويسان خلاق ايران تثبيت شد.
از دانشگاه تهران در رشته روانپزشکی فارغ التحصيل شد، در بيمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد.
سال ۱۳۴۱
مطب دلگشا را افتتاح مي‌كند و با احمد شاملو و جلال آل احمد آشنا مي‌شود.
پيش از اينکه حرفه پزشکی را به نفع نويسندگی رها کند، درب مطبش در جنوب شهر هميشه به روی مردمان تنگ دست گشوده بود.
به همراه جلال آل احمد برای مبارزه با سانسور به ملاقات هويدا میرود و طرحی ارائه می كند كه اين حركت چندی بعد منجر به تشكيل كانون نويسندگان ايران می شود .
سال ۱۳۵۲
نشريه‌ي "الفبا" را منتشر مي‌كند. دو سال بعد توسط ساواك دستگير و به زندان مي‌افتد. سپس به آمريكا و انگلستان سفر مي‌كند.
با شاملو در نشريه‌ي "ايرانشهر"‌ در لندن همكاري مي‌كند.
سال ۱۳۵۷
پس از بازگشت به ايران از اعضای فعال کانون نويسندگان بود.
در فروردين ۱۳۶۱
پس از مدتی زندگی در اختفاء ازچنگال رژیم جمهوری اسلامی،جان به در بردو در تبعيدی ناخواسته مقيم پاريس شد.
در آنجا هم با جمعی از اعضای ديگر کانون نويسندگان که به تبعيد رفته بودند، کانون نويسندگان در تبعيد را تشکيل داد.
در سحرگاه دوم آذرماه سال ۱۳۶۴
شمسی، پس از تحمل يک دوره سخت بيماری، به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه در بيمارستان «سنت آنتوان» پاريس درگذشت.
راهش ادامه دارد .فیلمها نمایشنامه ها کتابها و آثار او را پیدا کنیم و بخوانیم.
.
#ساعدی #کانون_نویسندگان _ایران #دیکتاتورها #سانسور
Read more
. امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من ...
Media Removed
. امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من یک حسِ واقعی‌ و کاملاً طبیعی ‌ست. میگویم طبیعی چون هر کدامِ ما هزاران بار حسِ عمیقی از اسارت را تجربه کرده ایم. همه ما بارها اسیرِ کسی‌، چیزی، حسی، تصمیمی، تردیدی، یا اسیرِ خودِ خودمان بوده ایم. همه ... .
امروز برای هزارمین بار در عمرم به کلمه اسارت فکر کردم. به این کلمه زیاد فکر کرده‌ام چون به نظرِ من یک حسِ واقعی‌ و کاملاً طبیعی ‌ست. میگویم طبیعی چون هر کدامِ ما هزاران بار حسِ عمیقی از اسارت را تجربه کرده ایم. همه ما بارها اسیرِ کسی‌، چیزی، حسی، تصمیمی، تردیدی، یا اسیرِ خودِ خودمان بوده ایم. همه ما هزاران بار پشتِ میله‌های زندانی ایستاده ایم که خودمان یا دیگری برایمان ساخته است. بار‌ها هوای خفقان آورِ بن بست‌های تنگ و تاریکِ زندگی‌ را طوری تنفس کرده ایم که میلِ شدیدِ نبودن را در هر دم و بازدم آرزو کرده ایم، آنهم نه یکبار که هزار بار، که هزاران بار. همه ما به تکرار به آن لحظه‌ای رسیده ایم که خسته از طول و عرضِ چهار دیوارِ زندانمان، چشم دوخته ایم به دریچه‌ای که رو به تکه ی کوچکی از آسمان باز می‌‌شود و در دل رها شدن را فریاد کرده ایم ، و پرواز را و زیستن در خلأ یی بی‌ انتها را.
امروز به فصلِ بهار بیشتر از هر روز فکر می‌‌کردم. به برف‌هایی‌ که آنقدر تدریجی‌ و آرام آب می‌‌شوند انگار دوست دارند خیالِ هر چه بهار و شکوفه را ذهن بخشکانند. به درخت‌های کاجی که از پسِ ماهها سرما، سرسختانه سبز مانده بودند نگاه می‌‌کردم و فکر می‌‌کردم گرچه اسیرِ یک زمستانِ طولانی بوده ام، اما عطری در هوا هست که به من نوید رهایی می‌‌دهد. دارم به رخ دادن یک اتفاق خوب نزدیک میشوم. میدانم تا چند هفته ی دیگر شکوفه‌ها نوک می‌‌زنند، چمن‌ها با همه زردی شان، نفسی تازه می‌‌کنند، پنجره‌های خانه چهار طاق باز می‌‌شوند، پرده‌ها در نسیمی که بویِ شورِ دریا می‌‌دهد بازی می‌‌کنند، دوچرخه‌ها از انبار بیرون می‌آیند و زنی‌ که هزاران بار به کلمه ی اسارت فکر کرده است، سپید‌ترینِ پیراهنِ خود را می‌‌پوشد، روی ماهِ زندانبانش را می‌‌بوسد و رو به آفتاب،رو به بهار، رو به آبی‌ترین آسمان و به عشقِ زیستن در یک بی‌ وزنی جاودانه پرّ می‌‌کشد ...
.
.
#نیکی‌_فیروزکوهی
📚مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
.
.
اگه هنوز عضو کانال تلگرام‌مون نشدید بگم که زودتر عضو شین 😄 چون کلی مطالب باحال و جالب راجع‌به کتاب‌ها اونجا پست می‌ذاریم، کتاب‌های صوتی میذاریم و نوشته‌های قشنگ از کتاب‌ها می‌نویسیم.
لینک کانال در بخش بیو @ketabdoost به رنگ آبیه.
telegram.me/ketabdoosti
.
#کتاب #کتاب_دوست #معرفی_کتاب #کتابها #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #مطالعه #مطالعه_کنیم #کتاب_جالب #پیشنهادکتاب #پیشنهاد_کتاب #رمان #داستان #کتاب_صوتی #کانال_تلگرام #تلگرام #جملات_زیبا #متن_زیبا #سخنان_بزرگان #فروش_کتاب #ketab #ketabdoost #book #books #instabook #book
Read more
 #کتاب همه‌ی آن چیزهایی که از دور بزرگ و اسرارآمیز به نظر می‌آیند، از نزدیک همیشه ساده، خالی از اعوجاج، ...
Media Removed
#کتاب همه‌ی آن چیزهایی که از دور بزرگ و اسرارآمیز به نظر می‌آیند، از نزدیک همیشه ساده، خالی از اعوجاج، موزون و در حد و اندازه‌یی طبیعی جلوه می‌کنند، چنان‌که گویی یک مرز نامریی گرداگردِ انسان کشیده شده باشد. هر چیزی که در بیرون از این مرز تکوین پیدا می‌کند و نزدیک می‌شود، هیبتِ دریایی مه‌آلود و ... #کتاب

همه‌ی آن چیزهایی که از دور بزرگ و اسرارآمیز به نظر می‌آیند، از نزدیک همیشه ساده، خالی از اعوجاج، موزون و در حد و اندازه‌یی طبیعی جلوه می‌کنند، چنان‌که گویی یک مرز نامریی گرداگردِ انسان کشیده شده باشد. هر چیزی که در بیرون از این مرز تکوین پیدا می‌کند و نزدیک می‌شود، هیبتِ دریایی مه‌آلود و آکنده از هیاکلی غول‌آسا و هردم متغیر را دارد، ولی آن‌چه بر سرِ او می‌آید، و یا به عمل تبدیل می‌شود، و با زندگیِ او درمی‌آمیزد، کوچک است و روشن، با ابعادی انسانی، و ترکیبی آن هم انسانی. میان زندگی‌یی که خود می‌کنیم، و آن زندگی که صرفا احساس و گمانی از آن داریم و تنها از دور شاهدش هستیم، مثل دروازه‌یی تنگ، مرز ناپیدایی قرار دارد که تصویر وقایع باید در آستانه‌ی آن در خود جمع، و کوچک شود، تا به درون انسان راه بیابد.
"از متن کتاب"

ترلس شخصیت اصلی داستان که در آستانه‌ی بلوغ قرار دارد با میل و خواسته‌ی خود به مدرسه‌ای شبانه‌روزی منتقل می‌شود، همیشه این سوال را در ذهن دارد که آیا تمامی وقایع، دنیای پیرامون‌ش و حتی اشیاء فقط همانگونه هستند که او می‌بیند و درک می‌کند یا جهان، منظر دیگری هم دارد؟...آیا یک واقعه در افراد مختلف یک حس مشترک را برمی‌انگیزاند؟ کنجکاوی‌ها و در پی جواب بودن‌ها با بحران دوراغ بلوغ همراه می‌شود و ترلس را به درون ماجراهایی می‌کشاند که تا آخر داستان ادامه دارد...
#آشفتگی_های_ترلس_جوان اثری بسیار قوی در زمینه‌ی روان‌پژوهی و انسان‌شناسی ست و بسیار بی‌پرده و گاهی حتی بی‌رحمانه نقاب از چهره‌ی نجیبانه و بعضا معصومانه‌ی شخصیت‌ها کنار می‌زند تا خواننده با این حقیقت روبرو شود که حیوان مستتر در وجود انسان چطور هر لحظه ممکن است از خواب بیدار شده و حمله‌ور شود، شخصیت‌هایی که در دیدی وسیع‌تر می‌توانند نماینده‌ای از اقشار مختلف هر جامعه‌ای باشند.
Read more
. للحق پست نوشت: آیا هر اشتباهی قابل جبران است؟ قاسم رضایی که جانباز اعصاب و روان جنگ تحمیلی بوده ...
Media Removed
. للحق پست نوشت: آیا هر اشتباهی قابل جبران است؟ قاسم رضایی که جانباز اعصاب و روان جنگ تحمیلی بوده را تنها و فقط تنها به خاطر شباهتش به افغانستانی ها در پارک افسریه تهران میگیرند و بعد از قم رد مرزش می کنند به افغانستان . بعد از چهار روز در غربت و بی کسی از شدت سرما و نداشتن جا، درحالیکه تنها پلاستیکی ... .
للحق پست نوشت:
آیا هر اشتباهی قابل جبران است؟
قاسم رضایی که جانباز اعصاب و روان جنگ تحمیلی بوده را تنها و فقط تنها به خاطر شباهتش به افغانستانی ها در پارک افسریه تهران میگیرند و بعد از قم رد مرزش می کنند به افغانستان .
بعد از چهار روز در غربت و بی کسی از شدت سرما و نداشتن جا، درحالیکه تنها پلاستیکی روی خودش کشیده بود، از گرسنگی ,جان میدهد.
.
همسرش میگوید :"به قدری حالش بد می‌شد که گاهی هرچه دستش می‌آمد از خیابان جمع می‌کرد می‌آورد به دیوار خانه آویزان می‌کرد و متوجه هم نبود که چه می‌کند...یک سری قرص می خورد تا بتواند بخوابد؛ قرص‌هایی که حتی یک فیل را می‌توانست از پا دربیاورد. وقتی این قرص‌ها را می‌خورد بدنش کرخت می‌شد و مثل یک تکه گوشت می‌افتاد."
.
قاسم جانش که متاع هر بی سر و پاییست را داد و امروز اگر از  فرزندان قاسم بپرسی , #پدرت_کجاست؟ در پاسخت در می مانند.
.
قاسم باید می رفت چون دنیا دیگر جایی برای او نداشت ,دنیای امروز متعلق به ژنهای خوبیست که با مالشان در حال جهادند.
.
قاسم باید می رفت تا زالوها, نجومی بگیران و مفسدان بمانند.
قاسم باید می رفت تا جای سهامداران انقلاب بیش از این تنگ نشود.
.
.
کاملا بی ربط:
گفتى چقدر گل شده اى...
درك ميكنم...
انقدر گل شده بودم كه پرپرم كنى...
.

#مظلومیت
#غربت
#جانباز
#ظلم
#ژن_خوب
Read more
. وقتی در سن چهار سالگی روی فرش خرابکاری کرد، خیلی تلاش کرد تا مسئولیت آن را به عهده نگیرد اما وقتی دید ...
Media Removed
. وقتی در سن چهار سالگی روی فرش خرابکاری کرد، خیلی تلاش کرد تا مسئولیت آن را به عهده نگیرد اما وقتی دید جز خودش و پدر چهل ساله‌اش کسی در آن اتاق نبوده، ناچار عذرخواهی کرد و این، آخرین بار در زندگی‌اش بود که اشتباهش را می‌پذیرفت. البته بعدها در خاطراتش گفت: «فرشو بدجا پهن کرده بودن و دسترسی دستشویی خونمون ... .
وقتی در سن چهار سالگی روی فرش خرابکاری کرد، خیلی تلاش کرد تا مسئولیت آن را به عهده نگیرد اما وقتی دید جز خودش و پدر چهل ساله‌اش کسی در آن اتاق نبوده، ناچار عذرخواهی کرد و این، آخرین بار در زندگی‌اش بود که اشتباهش را می‌پذیرفت. البته بعدها در خاطراتش گفت: «فرشو بدجا پهن کرده بودن و دسترسی دستشویی خونمون خیلی بد بود».
.
بزرگ‌تر که شد شرایط به نظرش کمی پیچیده‌تر آمد، چون باید برای کارهایش توجیهات قابل‌قبول‌تری پیدا می‌کرد. در دوران دانش‌آموزی، یکی پس از دیگری در امتحاناتش افتضاح بالا می‌آورد و در جواب مادرش می‌گفت: «از پاورقی و بیشتر بدانید سوال داده بود ناکس» یا «سر امتحان حالم بد شد، از هوش رفتم بردنم بیمارستان».
.
روز كنكورش به همه اطمینان داد كه درس‌هایش را به خوبی خوانده و حتی اگر نخوانده بود هم با هوش ذاتی‌اش می‌توانست جواب بدهد، اما قبل از اینکه برود سر جلسه به همه گفت «هر اتفاقی افتاد بدونید دفترچه‌ ما رو دیر دادن» و دو،سه ماه بعد هم اضافه کرد: «برام بد انتخاب رشته کردن وگرنه خیلی بهتر از اینا قبول می‌شدم».
.
تمامی اساتید دانشگاه با او لج بودند و همه با هم تبانی كرده بودند كه او چند ترم مشروط و در نهایت اخراج شود. حتی از قصد برگه سوالاتی كه به او می‌دادند با بقیه فرق داشت تا بالاخره زهرشان را بریزند.
.
همسر آینده‌اش را انتخاب كرد، هفته‌ها طول كشید تا پدر و مادرش را راضی كند كه به این ازدواج رضایت بدهند و بعدها، وقتی كارشان به جدایی كشید به آن‌ها گفت: «تقصیر شما بود كه انقد سریع راضی شدین، مسئولیت كارتون رو بپذیرین!» و همیشه در مورد علت جدایی‌اش می‌گفت كه همسرش خیلی بی‌مسئولیت بوده و مدام عرصه را به او تنگ‌تر می‌كرده و او، هرچه تلاش كرده نتوانسته این عرصه تنگ را كمی جابازتر كند.
.
او هرجایی كه مشغول به كار می‌شد، به دلیل پارتی‌بازی‌های مدیران و روی اعصاب بودن همكاران، روحیه‌اش را از دست می‌داد و راندمانش پایین می‌آمد؛ بنابراین اخراجش می‌كردند. سال‌ها بعد تصمیم گرفت كسب و كار خودش را راه بیندازد و چون هیچ كدام از آدم‌های دور و برش هیچی نمی‌فهمیدند، با هیچ‌كس مشورت نكرد. او حالا یك ورشكسته و بدهكار فراری است كه شب‌ها در خیابان می‌خوابد اما معتقد است بالاخره استعداد واقعی‌اش را كشف كرده. اگر كسی با او لج نكند و چوب لای چرخش نكنند، می‌تواند یك مدیر موفق شود؛ یك مدیر كه وظیفه‌اش این است كه هرچه پیش می‌آید را به گردن شرایط و مدیران قبلی بیندازد. حقوق خوبی هم می‌دهند انگار.
Read more
<span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span> آبان ، ماهِ خوبِ من ، تمام نشو ! تویی که مفهومِ حقیقیِ پاییزی ... تویی که بیشتر از هر ماه و هر فصل ...
Media Removed
آبان ، ماهِ خوبِ من ، تمام نشو ! تویی که مفهومِ حقیقیِ پاییزی ... تویی که بیشتر از هر ماه و هر فصل و هر زمان ، خاطره انگیزی ! بعد از تو هیچ خیابانی راه و رسمِ دلبری را بلد نیست ، و نبضِ تمامِ خاطره ها بدونِ عطرِ حضورِ تو ، می ایستد ! تو می روی ... من می مانم و زمستانی ترین پاییز ، من می مانم و بارانی ترین ... 🌷🌷🌷
آبان ، ماهِ خوبِ من ، تمام نشو !
تویی که مفهومِ حقیقیِ پاییزی ...
تویی که بیشتر از هر ماه و هر فصل و هر زمان ، خاطره انگیزی !
بعد از تو هیچ خیابانی راه و رسمِ دلبری را بلد نیست ،
و نبضِ تمامِ خاطره ها بدونِ عطرِ حضورِ تو ، می ایستد !
تو می روی ...
من می مانم و زمستانی ترین پاییز ،
من می مانم و بارانی ترین ابرها !
من می مانم و سرمایِ نحسی ؛ که هیچ حرفی برایِ گفتن ندارد !
تو می روی و من جا می مانم ...
دلم برایِ ثانیه هایِ خاطره انگیزت ،
دلم برایِ حال و هوایِ بی نظیرِ تو ، تنگ می شود ،
ماهِ من !
#کرج #جاده #جالوس
Read more
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک ...
Media Removed
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا. یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند. همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان. گوش‌دردش می‌افتد به من. مثل راننده‌ای که شبانه،زیر ... نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا.
یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند.
همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان.
گوش‌دردش می‌افتد به من.
مثل راننده‌ای که شبانه،زیر سیلاب باران،روی فرمان افتاده تا از ورای تلوتلوخوردن برف‌پاک‌کن‌ها،چیزکی از پیش رویش ببیند،جاده را می‌شکافم و پیش می‌روم و خاطره آرام‌آرام پیش چشمم سبز می‌شود:
-«برادرکوچیکم گوش‌درد گرفت.نمی‌دونم تجربه‌ش کردین یا نه!چیز کوفتیه.حوله داغ می‌کردیم می‌ذاشتیم روی گوشش.لاله‌گوشش رو می‌مالیدیم.اون‌وقتا مث حالا نبود بروفن و فک‌وفامیلش ریخته باشه توی بازار.نمی‌دونم چه‌مون بود ولی درد تا سرسام نمی‌شد دست‌به‌مسکن نمی‌شدیم».
رفقا در سکوت گوش می‌دهند.گاهی این‌وسط کسی به ته‌ماندهٔ قهوهٔ فنجانش لبی می‌زند و کسی هم صفحهٔ توییترش را بالاپایین می‌کند.
خاطره در ذهنم آنقدر بی‌تاب است که گاه از کلمات پیش می‌افتد:
-«یه‌بنده‌خدایی گفت دود سیگار برای گوش‌درد خوبه.اونم توی خونهٔ ما که کلا یه‌زیرسیگاری چینی دورکنگره‌ای داشتیم.از اونا که کفِش عکس لیلی و مجنون مینیاتور شده.بابا رفت از پیردمرد همسایهٔ خونه‌روبه‌رویی یه‌نخ سیگار گرفت.اومد،با این فندک‌اجاق‌گازا سرش رو آتیش کرد و بعد از وسط گرفت بین انگشتاش».
و بعد ادای سیگاردست‌گرفتن بابا را درمی‌آورم.سیگاری‌های جمع لبخند می‌زنند.هرچه پیش می‌روم،اندوهی درونم ریشه می‌دهد.پدر را می‌بینم که چقدر جوان‌ است.توی آن زیرپیراهنی سفید ارزان‌قیمت،ازهمیشه تپل‌تر به‌نظر می‌رسد.نشسته وسط اتاق آن خانه‌ قدیمی‌مان.روی همان موکت‌هایی که با قیر چسبانده بودیمشان به زمین.دور و برش حلقه زده‌ایم.پدر راست نشسته،بی همهٔ تکیدگی‌‌ این‌روزهایش.چقدر موهای سرش مشکی‌ است.
دودسیگار را که می‌کشد توی دهانش،می‌افتد به سرفه.مادر می‌خندد.پدر چقدر خوشگل چهارزانو نشسته.خبری از لک‌های پیری روی دست‌هایش نیست.همان عینک دسته‌کائوچویی روی چشم‌هایش است که روزی،یک‌جایی،جا گذاشت.
پدر،لپ‌هایش را بادشده نگه می‌دارد،داداش را جلو می‌کشد و دود را داخل گوشش فوت می‌کند.نصف دودها از دوطرف دهانش بیرون می‌زنند.چشم‌های پدر به اشک نشسته و من در کنارش.دست می‌گذارم روی شانه‌های پدر،دوباره دود سیگار را می‌کشد توی دهانش،میان سرفه و اشک و گریه‌های داداش‌کوچیکه،چشم‌هایش می‌خندند.دودها را فوت می‌کند،صورتش در میان دود محو می‌شود،مادر هم،خانه هم.
دلم برای پدرم تنگ می‌شود؛
ناگهان.
همین.
Read more
من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام. ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا ... من،ته‌نشین شده بودم؛
من و چندده‌نفر دیگر.
از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام.
ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا هم چونان دنیای بیرون،بخواهیم برای دوست‌داشتنی‌هامان تنه بزنیم،تلاش کنیم،زرنگی کنیم؛گیرم همهٔ خواسته‌مان بوسیدن روی نقره‌فام ضریح باشد.
ما ته‌نشین شده بودیم؛
جایی پایین پای امام
همان‌جا که تا چند وقت پیش‌ترها،یک شیشهٔ قدی شفاف حائل شده بود بین ما و زن‌هایی که بیشترشان مویه‌کنان خود را به ضریح می‌کوبیدند؛انگاری آنکه در میان ضریح هزار سال است به پهلوی راست روبه‌ کعبه خوابیده آزاد است و مایی که این بیرونیم،چونان پرنده‌ای اسیر،ترسان و لرزان از فراخی دنیا می‌کوبیدیم به شبکه‌های ضریح.
هنوز می‌شد این‌چیزها را دید؛از میان نوارهای مات‌کننده‌ای که تولیت جدید،روی آن شیشهٔ حائل کشیده بود و از همهٔ آن زن‌های عاصی طاغی به‌تنگ‌آمده‌ازخویش،نمی‌دیدیم جز باریکه‌ای از پاهای‌شان را که به موج طواف دور ضریح می‌خوردند و پس‌می‌رفتند.
گاه زنی چنان از فرط بی‌تابی و بی‌کسی ناله می‌کرد که این‌سو،مردهایی که غیرتی‌تر به نظر می‌رسیدند یا آن‌ها که این ناله‌ها خلوتشان را برهم‌می‌زد،هیس‌گویان،دعوتش می‌کردند به سکوت،به خویشتنداری.
ما،این پایین اما
بیشتر چشم بودیم و تماشا.مثل مصیبت‌زده‌ای که از فرط گریستن،دیگر نای نالیدن هم ندارد.
ما،یلانی بودیم که گمان داشتیم می‌توانیم از طوفان‌ها بگذریم اما درمانده و درهم‌پیچیده،ازپا افتاده بودیم گوشه رواق،گوشه مضجع.
همچون کودکی‌هامان که در مصاف با قلدرترین‌ها،هرچقدر هم کتک می‌خوردیم،باز در حالی که چشممان پر از اشک بود و گلویمان پر از بغض،غرورمان نمی‌گذاشت پاپس بکشیم،با پشت دست رد اشک و آب‌بینی پاک می‌کردیم و بی‌توجه به انذار تحقیرآمیز دیگران که«بشین بچه می‌زَندِت ها»پیش می‌رفتیم؛تا آن لحظه که مادر،ما را از میان حلقه تماشاگران کتک‌خوردنمان بیرون می‌کشید و زبان به نفرین کتک‌زنندگانمان باز می‌کرد؛دوست داشتیم در آغوشش آرام بگیریم،گریه کنیم؛در آغوش شاهدِ مهربانِ کم‌آوردنمان،ته‌نشین‌شدنمان.
*
حال‌وهوای سربازی را دارم خیره به پیکر رفیق همرزمِ کشته‌شده‌اش؛جامانده میان جبهه خودی و دشمن؛وقتی طوفان جنگ لحظه‌ای می‌خوابد.
برای من،همهٔ روزهای فروردینیِ پس از عید،بوی دلتنگی می‌دهند؛چرا؟نمی‌دانم.
این دلتنگیِ ما کاسه‌پیش‌‌آوردگان پرادعای کتک‌خورده را
چند می‌خرید یا امام رئوف؟
Read more
. گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود  گاهی ...
Media Removed
. گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی بساط عیش خودش جور می شود  گاهی دگر، تهیه بدستور می شود گه جور می شود خود آن بی مقدمه  گه با دو صد مقدمه ناجور می شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است  گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست  گاهی تمام ... .
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود 
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه 
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است 
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست 
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود 
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما 
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود 
ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود
گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت 
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی 
بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
.
.
#قیصر_امین_پور
Read more
متنی قابل تامل؛ زل زده بودم به یک مرداروپایي وبا خودم می گفتم چه خوش تیپ! ناگهان همسرش از در آمد تو. ...
Media Removed
متنی قابل تامل؛ زل زده بودم به یک مرداروپایي وبا خودم می گفتم چه خوش تیپ! ناگهان همسرش از در آمد تو. توی کشتی نشسته بودیم.در این مدت به زن ها زیاد نگاه نکرده بودم . اغلب زیاد به آدم ها نگاه نمی کنم، کلیت یک فضا بیشتر برایم جذاب است، یا گاهی جزییاتی خیلی خاص در موجودات غیر زنده. زن آن مرد توجه من را ... متنی قابل تامل؛

زل زده بودم به یک مرداروپایي وبا خودم می گفتم چه خوش تیپ!
ناگهان همسرش از در آمد تو. توی کشتی نشسته بودیم.در این مدت به زن ها زیاد نگاه نکرده بودم .

اغلب زیاد به آدم ها نگاه نمی کنم، کلیت یک فضا بیشتر برایم جذاب است، یا گاهی جزییاتی خیلی خاص در موجودات غیر زنده.

زن آن مرد توجه من را به خودش جلب کرد. تمام تن ،دست ها،پاهای او لک و پیس داشت، اما او پیراهن باز و دامن کوتاه پوشیده بود.

از آن روز به زنان بیشتری نگاه کردم، دختر رزوشن فلان جا که خیلی اضافه وزن داشت و نیم تنه می پوشید. فلان زن که چند خال گوشتی روی سینه اش داشت اما لباس باز پوشیده بود. رگ های واریس فلان زن و دامن کوتاهش.

با خودم فکر کردم چرا ندیده بودمشان؟ و اگر این ویژگی ها در بدن من بود چه اتفاقی رخ می داد؟ قطعا لباس باز نمی پوشیدم یا حتی هیچوقت لباس تنگ به تن نمی کردم مبادا چربی هایم بزند بیرون .

بعد به مردها فکر کردم، به زندگی هایی که از جسمانیت عبور کرده اند.مردهایی که نمی گویند خال گوشتی ات را بردار، یک فکری به حال خط واریس ات بکن، زن چاق که نیم تنه نمی پوشد،ماه گرفتگی ات را درست کن.

من به زن های ‌کشورم فکر کردم: ابروهات رو وردار خب! چرا نمی ری لیزر؟ چرا نمی ری خال گوشتی رو برداری؟ واااا، این چه هیکلیه؟با این هیکل چه لختی هم پوشیده! چقدر بی ریخته طرف.چه کوتاهه.چه درازه .
بعد، فکر کردن به جهان سوم کاری نداشت.

می دانید سخت است که ما هنوز برای هم لباس می پوشیم ,برای هم رژیم می گیریم و جسم و فیزیک به بدترین شکل ممکن اولویت ماست،شبیه هم بودن، برای زیبا بودن! نداشتن خود باوری واعتماد به نفس ومخفی کردن نداشته هایمان در پشت نقاب اندام وبینی های عمل شده و لب های پروتز.

فکر کر‌دم چرا اینطوری شد؟چرا در عین حالی که دیگران را واقعا نمی بینیم و دوستشان نداریم واحترام نمی گذاریم بهشان،تمام زندگیمان را بر اساس نگاهشان تنظیم می کنیم ؟؟؟ فکر کردم تفاوت فقط در منطقه جغرافیایی و وضعیت اقتصادی نیست که از  تفکرات و ذهنیت ها وخرافات و افکار مسموم رها شده اند،اما ما برده یکدیگریم !برده ی نگاه هم !برده ی قضاوت های بی جای هم !

#آلما_توکل
#لاهیجان #باغ ملی
Read more
.مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ...
Media Removed
.مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ماه به عزیزانم تسلیت می گویم روحشون شاد دلم که میگیرد مادرم را می خواهم.. به حجم آغوشِ گرم و پر مهرِ او که کنارم نیست اشک می ریزم.. چشم های خیسم را می بندم.. به دنیای کودکی ام می روم.. صدای ... .مادرم تمام وجودم چهار سال از رفتنت میگذرد خیلی دلم برات تنگ شده
سالگرد مادرم وبرادر شهیدم رو در این ماه به عزیزانم تسلیت می گویم
روحشون شاد
😔😭😭😭 دلم که میگیرد
مادرم را می خواهم..
به حجم آغوشِ گرم و پر مهرِ او که کنارم نیست اشک می ریزم..
چشم های خیسم را می بندم..
به دنیای کودکی ام می روم..
صدای مادرم می آید،
با چه عشقی برایم قصه می گوید..
با دستان مهربانش، هربار موهایم را پشت گوشم می ریزد..
و من‌چقدر دلم برای نوازشهای مادرانه اش ضعف میرود..
آنقدر دلم هوای آن روزها را می کند.. که گاهی دلم میخواهد به کودکی ام بروم و گوشِ بچگی هایم را بپیچانم .. یادش بیندازم آن روزها قشنگ ترین روزهایمان است.. دست ازبچگیهایش بردارد ... روزهای طلاییمان را اینقدر بی تفاوت تمام نکند..
میخواهم به او بگویم؛
مادر تکرار نمیشود جان دل.. او را ببوس.. آغوش بی نظیرش را بو بکش.. برایش بهترین باش..
میخواهم به کودکی ام بگویم کمتر شیطنت کند.. و بیشتر عاشق باشد ....
و من... این روزها.. میان خانه ای که حضورِ مقدسِ مادرم در آن نیست چقدر تنها و سرگردانم...
دنیا بدونِ مادری که کنار لحظه هایت نفس می کشد که دنیا نیست...
"مادر" دلیلِ تمامِ بودنها و ماندن هاست...
من دلم کودکی ام را که نه ... مادرم را میخواهد...!!
مادرم را میخواهد...
Read more
. بعضی وقت ها باید از همه چیز دست کشید.. بی اعتنا شد.. بايد یک گوشه ی دنج پیدا کرد ، آرامش دم کرد ، و ...
Media Removed
. بعضی وقت ها باید از همه چیز دست کشید.. بی اعتنا شد.. بايد یک گوشه ی دنج پیدا کرد ، آرامش دم کرد ، و جرعه جرعه بی خیالی سَر کشید ، و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست.. گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید.. باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید ، و نگران هیچکس نشد.. باید مواظب خودت باش را به ... .
بعضی وقت ها باید از همه چیز دست کشید..
بی اعتنا شد..
بايد یک گوشه ی دنج پیدا کرد ،
آرامش دم کرد ،
و جرعه جرعه بی خیالی سَر کشید ،
و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست..
گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید..
باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید ،
و نگران هیچکس نشد..
باید مواظب خودت باش را به کسی نگفت ،
همچنين دلم برایت تنگ می‌شود را ،
دوستت دارم را هم همينطور..
باید بعضی دغدغه‌ها را نداشت..
باید نشست و تماشا کرد ،
آن هایی که روزی هزار بار برایشان جانت می رفت ،
با جای خالی ات چطور کنار مى آيند..
اصلا جایی خالی می ماند ؟
باور کن گاهی باید به خودت فرصت بدهی ،
تا آدم های اطرافت را بشناسی ،
تا آدم های اطرافت تــــو را بشناسند..
گاهی باید بی حس بشوی ،
یک بی حسی کامل ،
و ببینی دیگران چه می‌کنند..
Read more
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم ...
Media Removed
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم ...
هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم بقیه رو هم فراموش کنم. راستش رو بخوای، دلم برات تنگ نمیشه؛ خیلی وقته دلم برای کسی تنگ نشده. جهان مثل یه دالان یک طرفه سیاهه. شبیه یجور پوچی مطلق، یه هیچی بی‌انتها.
جوری بی‌تو بودن رو یاد گرفتم، که انگار از اول هم نبودی. انگار تو یه مرداب بی‌حسی غرق شده باشم؛ هیچ چیزی اونقدر شاد یا اونقدر غمگینم نمی‌کنه. هر روز تو یه تنهایی چشم باز می‌کنم و هر شب به یه تنهایی عظیم‌تر هجرت می‌کنم.
دیگه حرفی هم از عشق نمی‌زنم. می‌دونی، عشق بزرگ‌ترین دروغیه که ما بهم می‌گیم؛ مثل امنیت، مثل آزادی. همه این‌ها ساخته ذهن آدمیزاده تا بتونه این جهان غیرقابل تحمل رو تاب بیاره. این وسط‌ها دوست داشتن دست‌آویزیه برای دوست داشته شدن! همه اون شعرها و توصیف‌هایی که از خط و خال و زلف یار می‌کنیم، محرکیه که بتونیم همین‌ها رو از زبان او بشنویم. و وقتی نمی‌شنویم، همه چیز رنگ می‌بازه و همه حرف‌ها بی‌اعتبار میشه. اینو وقتی فهمیدم که بهش گفتم دوستش ندارم. و همین یک جمله تونست از کسی که آغوش به آغوش کنارم بود، غریبه‌ترین سایه‌ دور رو بسازه.
چرا دروغ گفتن رو بهم یاد ندادی؟ بیشتر از همه دروغ گفتن به خودم رو!
وقتی با خودم تنهام، احساس تنهایی نمی‌کنم؛ اما درست وقتی زانو به زانوی مردی نشستم که دوستم داره یا دوستش دارم، بیشتر عمق تنهاییم رو می‌فهمم. تو چی؟ هنوز تنهایی؟ هنوز هم شب‌ها می‌شینی کنج آشپزخونه برای خودت شاملو بخونی؟ آرومی؟ خوشحالی؟
راستش رو بخوای، حتی جواب همین سوال‌ها هم برام مهم نیست. چون می‌دونم هرجای جهان که باشی، شبیه کسی هستی که یه چیزی گم کرده و هرچی فکر می‌کنه یادش نمیاد چی بوده، شبیه کسی که اسمی نوک زبونش جامونده اما دیگه به خاطر نمیاره، شبیه کسی که همه ادوات خوشحالی رو داره اما شاد بودن رو یادش رفته. سرچشمه این‌همه تلخی کجاست؟ آغاز جهان یا پایانش؟
حس می‌کنم خداوندگار موهومی که این جهان رو ساخته هم به درد ما دچاره؛ درد فراموشی! از یاد برده هر آغازی یه پایانی داره. از یاد برده این همه تباهی، نشونه‌ گندیدگی جهانیه که باید زودتر از این‌ها به پایان می‌رسید؛ اما حیف که فراموش شد.
.
نامه به مردی که روزی تصمیم گرفت دیوانه شود| بی‌شماره
Read more
<span class="emoji emoji1f3ad"></span> زندگی در تیاتر، خود اسمش بود! زندگی در تیاتر رو تو دو ساعت دیدم...از همون ابتدا که وارد سالن شدم، ...
Media Removed
زندگی در تیاتر، خود اسمش بود! زندگی در تیاتر رو تو دو ساعت دیدم...از همون ابتدا که وارد سالن شدم، بازی شروع شده بود! ایمان صیاد برهانی، همون اول کار، من رو محو تماشا کرد...به معنای واقعی، با تک تک سلول‌ها و ریزترین ذرات وجودش، روی صحنه می‌رقصید...زندگی می‌کرد! حرکات بدن، صورت، بیان خوب...همه‌شون ... 🎭
زندگی در تیاتر، خود اسمش بود! زندگی در تیاتر رو تو دو ساعت دیدم...از همون ابتدا که وارد سالن شدم، بازی شروع شده بود! ایمان صیاد برهانی، همون اول کار، من رو محو تماشا کرد...به معنای واقعی، با تک تک سلول‌ها و ریزترین ذرات وجودش، روی صحنه می‌رقصید...زندگی می‌کرد! حرکات بدن، صورت، بیان خوب...همه‌شون من رو میخکوب کردن و واقعاً کاراکتر رو لمس کردم...محو شده بودم تو ثانیه ثانیه این اجرای فوق‌العاده...حتی پُک‌ها به سیگار...! یه تازه‌وارد که محو تماشای یه بازیگر خوب تیاتره، و به مرور، خودش پیشرفت می‌کنه، تا جایی که رابرت مغرور ازش می‌خواد تا کمتر خوب باشه! کمتر خودش رو نشون بده...! رابرتی که شاید تو زندگیش در تیاتر، گم شد و به باد انتقاد گرفته شده بود و سقوط کرد...ولی ولی ولی...میرسعید خان مولویان به این سادگی از ذهنم پاک نمی‌شن! امان از این بازی عالی! نه فقط اکت که حتی صدا و بیان ناب...همه و همه درگیرم کردن! جوری که مدام به ذهنم فشار می‌آوردم که چه بازی دیگه‌ای ازشون دیدم و چطور ممکنه این اولین نمایشی باشه که ازشون می‌بینم!
و اما مترجم! آقای داریوش مؤدبیان رو از صداشون و آواز قو یادمه! ترجمه‌ای از خودشون نخونده بودم، یا متن اصلی این نمایش رو، اما با توجه به مدل اجرا حدس می‌زنم که خیلی وفادار بودن...

زندگی در تیاتر، شاید خیلی جاها، شبیه زندگی‌های خودمون بود! نه فقط هنرمندانی که خاک صحنه می‌خورن و سن بهشون وفا نمی‌کنه...چقدر حرف داشت برای زدن...این نمایش، خودِ خودِ تیاتر بود...حتی خودِ صورتک‌های تیاتر...کمدی و تراژدی...خنده و گریه! تضاد...صعود و نزول...بزرگ شدن و کوچیک شدن...رشد کردن و آب رفتن...بالا رفتن و پایین اومدن...پیشرفت و پسرفت...شهرت و گمنامی...
دیگه فقط می‌تونم بگم آقایان مولویان، برهانی، مؤدبیان و برهمنی...و احسنت به هوش و انتخاب نوید خان محمدزاده!

تنها ایراد که هییییچ ربطی به این نمایش و دست‌اندرکارانش نداره:
تیاتر مستقل تهران...فضای به این کوچیکی، نباید این همه بلیط خارج از ظرفیت بفروشه...راهروی تیاتر مستقل دست کمی از قطارهای متروی تهران نداشت و واقعاً اذیت‌کننده بود اون جمعیت تو این فضای تنگ! از سالن هم که چیزی نگم بهتره...تهویهٔ افتضاح! با این حجم از جمعیت که خدا نکنه بلا یا حادثه‌ای ناگهانی پیش بیاد...واقعاً نمی‌دونم چی بگم دربارهٔ این بی‌فکری مسئولین...
حیف که باید اجراهای خوب رو تو چنین سالن‌هایی ببینیم...

پ. ن. ای مخاطب دانا! ای کسی که تشنه‌ای برای نوشیدن لحظات بی‌نظیر یک نمایش! برو و به تماشای این شاهکار بنشین! سخنم را...باور بدار!(فقط۲روز!)
Read more
بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می ...
Media Removed
بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می گذاشت در اتاقش بازی کنم، و آن وقت دنیا بهشت بود. یک جزیره اختصاصی داشتم. با چهار پشتی بزرگ که با کمک مادربزرگ به هم تکیه می دادم و شمد سفید خوشبویی که رویش می انداختم تا سقف جزیره ام شود، جهانی امن نصیبم ... بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می گذاشت در اتاقش بازی کنم، و آن وقت دنیا بهشت بود. یک جزیره اختصاصی داشتم. با چهار پشتی بزرگ که با کمک مادربزرگ به هم تکیه می دادم و شمد سفید خوشبویی که رویش می انداختم تا سقف جزیره ام شود، جهانی امن نصیبم می شد، بی مزاحم. می چپیدم داخل جزیره، وانمود می کردم رابینسون کروزوئه ام که آن وقتها تازه اسدآقا کارگر بابا مرا برده بود به سینما اروپا تا فیلمش را دوبار با یک بلیت ببینیم، و هربار خودش خوابش برده بود و دهانش باز مانده بود و من خنده ام گرفته بود.
برای خودم رابینسون کوچک بی باکی بودم. تنهای تنها، در جزیره ای که هیچکس مزاحمم نبود. معمولا هم همانجا خوابم می برد و مادربزرگ وقت عصرانه بیدارم می کرد و نوازشم می کرد و طوری مرا از جزیره به جهان بر می گرداند که دلم نلرزد.
حالا دوست دارم به یک خط آن دنیا که اشغال نباشد و اپراتورش خواب نباشد زنگ بزنم و بخواهم به مادربزرگ وصل کنند. بعد که آمد پشت خط، همین که گفت سلام پسته خندون، بغض کنم. بعد بگویم دلم جزیره ام را می خواهد مادر. چقدر مزخرف است که تو مرده ای، و هیچکس نیست پشتی های طرح ترکمن خانه منیریه را به هم بچسباند، و طوری آهسته از لای درزهای جزیره بشقاب میوه را بدهد تو که من نفهمم و بتوانم وانمود کنم گنج پیدا کرده ام. کجایی؟ جهانم پر شده از آدمهایی که بودنشان فقط تنهاترم می کند.
آخ مادر، مادر، مادر. دلم برای باهارهای پیراهن گلدارت که بوی تنباکوی خوانسار و پماد ویکس و مهربانی می داد تنگ است. کاش یک روز جمعه از خدا مرخصی بگیری، بیایی برایم جزیره درست کنی، و دوباره بروی. می آیی؟ لطفا....
#حمیدسلیمی
#تابستان #ایرانگرد #ایرانگردی #ig_color #ig_captures #ig_shotz #ig_flowers #flowers #flowerlover #flowerstagram #lunareclipse #flowerporn #instapic #instasize #akasi #akasbashi #aks_ir #aksine #akas_khone #akas_khooneh
Read more
... اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام. من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده ...
Media Removed
... اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام. من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم. به انداره ی یک سلام کنارت مکث میکنم، به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم و مجبورت می کنم تا تو هم دلت برایم تنگ شود! من اگر دلم برایت تنگ شود به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" ... ...
اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام.
من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم.
به انداره ی یک سلام کنارت مکث میکنم، به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم و مجبورت می کنم تا تو هم دلت برایم تنگ شود!
من اگر دلم برایت تنگ شود به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" قناعت نمی کنم.
می آیم، خیره می شوم در چشم هایت و آنقدر شیرین زبانی می کنم تا بفهمی بودنم با نبودنم فرق دارد.
بفهمی من با تصویرم ، با جملات عاشقانه ام در تلگرام و اینستاگرام...با ابراز عشق از راه دور تفاوت دارم.
اگر برایت نوشتم "دلم برایت تنگ شده" باور نکن!
مثل من که هیچ وقت باور نکردم.
Read more
. سلام مجید جان امروز نه زادروز تو بود نه سالمرگ بی‌بی، ولی بی‌دلیل دلم برایت تنگ شد. کاش قصه‌هایت ...
Media Removed
. سلام مجید جان امروز نه زادروز تو بود نه سالمرگ بی‌بی، ولی بی‌دلیل دلم برایت تنگ شد. کاش قصه‌هایت هیچوقت تمام نمی‌شد. کاش مرادی‌کرمانی خودکار فقیرش را زمین نمی‌گذاشت. انگار تمام قصه‌های خوب نوجوانی با مرادی کرمانی پیر شدند و سریالهای شیک و جوان جایشان را گرفتند. لعنت به تلویزیونی که هر ... .
سلام مجید جان
امروز نه زادروز تو بود نه سالمرگ بی‌بی، ولی بی‌دلیل دلم برایت تنگ شد.
کاش قصه‌هایت هیچوقت تمام نمی‌شد.
کاش مرادی‌کرمانی خودکار فقیرش را زمین نمی‌گذاشت.
انگار تمام قصه‌های خوب نوجوانی با مرادی کرمانی پیر شدند و سریالهای شیک و جوان جایشان را گرفتند.
لعنت به تلویزیونی که هر چه بزرگتر شد از دنیای کوچک ما فاصله گرفت.
کاش همین امشب تمام ال‌ای‌دی‌های بی‌مغز سرمرگشان را زمین می‌گذاشتند و تلویزیون‌های چهارده خاکستری از خواب فراموشی بلندمی‌شدند.
بعد از تو سریال‌های زیادی آمدند، ستایش یک ستایش دو ستایش سه ، شهرزاد ، کیمیا ، گلشیفته و ... یک عالمه داستان آبکی که هیچکدامشان دست بی‌کسی ما را نگرفت.

کاش بی‌بی لبخندهای کوتاهش را با خودش به جاهای نامعلوم نمی‌برد. کاش استکان‌های کوچک دلخوشی نمی‌شکست.

مجید جان! به رنگ و جنس لباس‌هایی که از رخت‌آویز میان‌سالی‌ات آویزان می‌کنی کاری ندارم به طعم دهان روزگارت. من الان دلم کله‌جوش می‌خواهد سرسفره‌‌ای که گرمکن ورزشی تو گرم‌‌ترش می‌کرد، با همان بیت‌های پر از سکته و بچه‌گانه با همان شوخی‌های غریب و قریب صمیمی‌ات.

مجید جان بدجور دلم تنگ آنروزهاست که ترک دوچرخه‌بیست و هشتت سوار می‌شدیم و کوچه‌های اصفهان را با موسیقی چشمان چشم آذر بغض می‌کردیم.

دلتنگ عصرهایی که هر چه ریاضی می‌خواندیم بیشتر از اعداد دور می‌شدیم.
به قول خودت ذهن ما اصلا ریاضی نبود. ما درس خواندیم و کتابهایمان را بی‌کیف زیر بغل زدیم تا در حدمرگ از میزهای چوبی چرک متنفر شویم.
ما آمدیم که با شکم خالی شعر بخوانیم و با کتاب‌های محجوب نداری پیر شویم.

راستی مجید جان خیلی منتظر شعرهای جدیدت هستم. منتظر چاپ شدن کتابت، به نظرم اگر شعرهایت را چاپ کنی هم دل بی‌بی شاد می‌شود هم دل تمام بچه‌های دهه شصت که دلخوشیشان چند دقیقه تماشای تو بود.

نمی‌دانم الان کجایی و چه می‌کنی، شاید هنوز با کتاب‌هایت کنار زاینده‌رود جاری آن‌روزها نشسته‌ای.
شاید هم مجبور شدی پا به سن بگذاری و به گذشته‌ات پشت کنی. مثل ما که مجبور شدیم ، مثل کیومرث پوراحمد که مجبور شد مثل بی‌بی که مجبور شد بمیرد و چادر سیاه ناامیدی را از پنجره‌ آبی آرزو آویزان نکند.
مثل چشم آذر که باران‌های آذرهای بعدی را ندید و مرد.

مجید! ، مجید! ، مجید!
این روزها بدجور عزاداریم.
قصه هایت کو؟...
.
.
📝 #جلال_حاجی_زاده .
.
🔹️تقدیم به مجید ، زاینده‌رود و رفیق‌های اصفهانی این‌روزهایم امیرمنصور و کلانتر

@amirmansour.rahimian
@kazem.kalantari7
#قصه_های_مجید
#کیومرث_پوراحمد #بی_بی
#ناصر_چشم_آذر #هوشنگ_مرادی_کرمانی
Read more
#سور_خدا مطمئن نیستم ولی.. این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود. مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم ... #سور_خدا
مطمئن نیستم ولی..
این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود.
مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم رنگ ایمان بگیرند.
ولی در همین بی‌اطمینانی گمان می‌برم که دلتنگی تنها مخصوص ما نیست؛چه‌‌جور و چطورش را نمی‌دانم و بلد نیستم با این واجب‌الوجودی شما جور درش بیاورم که خط‌وخشی نیفتد بر دامن کبریایی بی‌نیاز و بی‌تغییر و تحولتان ولی اگر خودتان یاری کنید می‌توانم مدعی شوم شما هم گاهی،نه‌حالا تندتند ولی گه‌گُداری دلتان می‌رود برای بعضی نجواها،صداها،خواندن‌ها.
وگرنه چرا هی باید بگویید اُدعونی..اُدعونی..صدا بزنید مرا..مرا به قشنگ‌ترین نامم صدا بزنید..ای حی..ای قیوم..ای که مانندت کسی نیست..ای که فرزندی نداری..پدر و مادری نداری..ای که بی‌نیاز مطلقی.
دوست دارید بشنوید.نه؟
و گاه دلت برای صوت‌های دلنشین تنگ می‌شود.همان‌ها که خودت در گلوهامان ریخته‌ای،خودت ملودی‌هایش را ساخته‌ای و از فراز ابرها چونان قطره‌های باران بر سر ما فروریخته‌ای،همه‌چیز دست‌پخت توست ولی دوست‌داری بشنوی.
می‌دانم تصور ناقصی است ولی گاهی نقاش هم دلش برای آنچه کشیده می‌رود؛نمی‌رود؟مثل پدری که در تاریک‌روشنای اتاق،گوشه‌ای گوش می‌ایستد تا صوت نمازخواندن فرزندش را بشنود و دلش غنج برود.
تصور می‌کنمتان هر بامداد تا کنار بسترهامان می‌آیید،صدایمان می‌زنید،به‌نام‌های کوچکمان که ای حمید پسر عبدِ من،برخیز،دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده.بلند شو،مرا بخوان.مرا به نام‌های بزرگم بخوان.به‌هر نامی که دوست داری.
و از میان ما،عاشق‌تری آن صداها را که صوت دلنشینی دارند؛
عبدالباسط‌ها،پرهیزکارها،موذن‌زاده‌ها،صبحدل‌ها..
حالا می‌توانم بفهمم چقدر دوست داشتی صوت دلشکسته و محزون علی پسر ابوطالب را از کنج مسجد کوفه.
صوت خسته و مجروح علی پسر حسین را در کنج کاخ شام.
صوت دردکشیده و رنجور زینب دختر علی را از کنج کاخ کوفه.
صوت دردمند موسی پسر جعفر را از زندان بغداد.
*
عاقبت ما نیز روزی صوت دلنشینمان را پیدا خواهیم کرد.
*
مسجد کوفه،یکی از شب‌های اعتکاف رجبیه،برابر محراب شهادت امیرِ مجاهدان و عابدان
می‌شود دلت برای چنین صوت پر سوزی تنگ نشود؟
می‌شود این صوت،دست‌خالی برگردد؟
هیهات ما هکذا الظن بک!
خوش‌به‌حال آن‌ها که صوت دلنشینی دارند.
کالایی برای فروش دارند و امید به آنکه به روی‌شان بنگری.
دلت کاش برای صوت ما هم تنگ شود روزی..کاش.
یا کریم..یا کریم..یا کریم
Read more
از آخرین باری که با تو به صحبت نشستم چندین ماه میگذرد میدانی خوبی تو این است که موضوع نوشته هایت را از ...
Media Removed
از آخرین باری که با تو به صحبت نشستم چندین ماه میگذرد میدانی خوبی تو این است که موضوع نوشته هایت را از قبل فکر نمیکنی می‌نشینی و به ته سیگار هایی که ته استکان چاییت ات را زرد و سیاه و بدبو کرده اند خیره میشنوی و مینویسی! رفت! این بار واقعا رفت، برایت گفته ام؟ امیر را میگویم بدون اینکه به کسی بگوید رفت خبر ... از آخرین باری که با تو به صحبت نشستم چندین ماه میگذرد میدانی خوبی تو این است که موضوع نوشته هایت را از قبل فکر نمیکنی می‌نشینی و به ته سیگار هایی که ته استکان چاییت ات را زرد و سیاه و بدبو کرده اند خیره میشنوی و مینویسی! رفت! این بار واقعا رفت، برایت گفته ام؟ امیر را میگویم بدون اینکه به کسی بگوید رفت خبر داری؟ نه؟ بذار اجازه بده من فندک دارم برایت سیگارت را روشن کنم ... اه این باد هم خسته ام کرده صبر کن (صدای چرخیده شدن سنگ فندک) اها روشن شد. اره گفته بود که قراره بره ... می‌شود ازت خواهش کنم دود سیگار را به صورت من فوت نکنی؟ نفسم تنگ می‌شود و نمیتونم صحبت کنم چند وقت پیش که دکتر رفتم گفت باید از هوای کثیف و دود سیگار دوری کنی راستی تو چرا اینقد سیگار میکشی؟ البته میدونم به من ارتباطی ندارد حتمن مشکلاتی داری! نه؟ پس برای چی می کشی؟ البته به من ربطی نداره. ازه کمرنگ باشه لطفا با دو تا قند نه همون طوری خوبه. جدیدن احساس میکنم وقتی با افراد حرف میزنم یادم می‌رود در جمع هستم و بی اختیار در حالی که مخاطب حرف دوستام من هستم هدفونم را در گوشم میذارم و میروم از دستم ناراحت شده اند اخه فکر درگیره نمیدونم من سخت میگیرم یا همینه ازت خواهش کردم دود سیگارتو تو صورتم فوت نکنی. نه سوسول بازی در نمیارم فقط نفسم تنگ می‌شود مثل دلم که لامصب همیشه ی خدا تنگه یاد اخوان افتادم بیچاره میدانست که حالش خوب نمی‌شود اما تلاشش را میکرد مثل صادق که راهی برایش نماند. اصلا میدانی چیست؟ یه سیگار به منم بده کسی که سیگار نمیکشد برای چه فندک دارد؟ برای چه فندک داشتم؟ میدونم مهم نیست یه نخ اذیت نمیکنه. میشه با بغض نگام نکنی؟ اخه دلم میگیره جمعه هم که هست بدتر میشه. راستی فرهاد داری؟ اگه اره بذار گوش کنیم. یه نخ دیگه میدی؟ داشتم فکر میکردم اگه حالم خوب شد یه دیقه واستا گوشیم زنگ میزنه( جواب می‌دهد: اره چشم) ببخشید کجا بودم؟ اها از امیر خبر داری؟ شنیده ام رفته است برای همیشه نه؟ نمیدونی؟ چجور رفیقی هستی داشتم میگفتم حالم خوب شد میخوام سیگار رو بذارم کنار راستی گفتی از امیر خبر نداری؟ *کسی از در اتاق وارد می‌شود *: بسسسس کن باز داری با اینه حرف میزنی؟ بخواب صدات تا تو حال میاد میخوایم بخوابیم / امیر الفرد - ۱۵ فروردین ۹۷
Read more
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن ...
Media Removed
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!! دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..! دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... .
دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!!
دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..!
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها می خوابیدم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمی دیدم تنگ شده.. دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودن تنگ شده..
زمانیکه پدر و مادر سروحال بودن و هیچوقت فکر تلخِ مرگ، پیری، یا نبودشون سراغم نمیومد، انگار قرار بود همیشه همونطوری بمونن..
دلم برای دغدغه ها و دلخوشیهای کوچک و آرزوهای بزرگ تنگ شده.. زمانیکه انگار چیزی به نام "گذشته" که وقتی بهش فکر کنی دلت بگیره وجود نداشت.. همه چیز توی زمان حال و یه آینده ی پر از رویا خلاصه میشد... راستی برای شما هم فکر به گذشته ها و روزهای خیلی دور غم انگیزه یا فقط برای من اینطوره؟
زمانی قسمتی از زندگیمون نامِ "گذشته" گرفت که بزرگ شدیم!!!
و انگار دیگه برای آدمهای اطرافمون زندگی کردیم نه برای خودمون.! سایه ی سنگینِ نگاه و قضاوتِ مَــردُم روی زندگی و انتخابهامون افتاد و اینکه کسی برامون حرف درنیاره! یا همه ازمون راضی باشن! شد یکی از دغدغه های اصلیمون..!
چه تأسف بار! معلوم نیست زندگی میکنیم یا فقط زنده ایم..! مدام و بیهوده می جنگیم برای چیزهایی که مطمئنن نمی تونیم تغییرشون بدیم. برای آدمهایی که سخت به باورهای خودشون چسبیدن و زمانی که از خودت یا تفکرت میگی با تعجب یا پوزخند نگات میکنن.. چرا وقتی میشه از کنار خیلی از آدمها به سادگی گذشت می ایستیم و ثانیه های عمر رو صرف مبارزه میکنیم؟؟
جنگیدن برای بی ارزش ها!!
خودِ من؛ همیشه جنگیدم برای همه چیز تا پیش وجدان خودم سربلند باشم. امّا این روزها فهمیدم که با خیلی ها نباید جنگید... گاهی فقط باید از کسی یا چیزی فاصله گرفت یا نادیده گرفت و به سادگی گذشت.. به قول کیومرث مرزبان: یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم، دست خودمان را بگیریم و ببریم گردش!
بی هیچ جنگ و هیاهو...
امّا ای کاش از کودکی یاد میگرفتیم با قلبهامون زندگی کنیم تا ناخودآگاه قضاوت نکنیم کسایی رو که دلی زندگی میکنن.. و کاش می پذیرفتیم که کاری به کار هم نداشته باشیم.. و باور می کردیم که تک تک آدمها زخمی اند، هر کس درد خودش رو داره، دغدغه ی خودش رو داره، مشغله ی خودش رو داره.. به قول گفتنی:
آدمها را لحظه ها پیر نمی کنند، .. آدم را ، آدمها پیر می کنند...
Read more
امروز پنج شنبه آخر سال بود <span class="emoji emoji1f62d"></span><span class="emoji emoji1f62d"></span><span class="emoji emoji1f62d"></span> باز قصه تکراری من و غربت و دلتنگی <span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span> قصه رفتن ها قصه ای دلگیر و تکراری است ...
Media Removed
امروز پنج شنبه آخر سال بود باز قصه تکراری من و غربت و دلتنگی قصه رفتن ها قصه ای دلگیر و تکراری است ، قصه دلتنگی است ، قصه نبودن ها... فعل رفتن است و هر رفتنی دلت را بی تاب می کند و اشکهایت را بر پهنای صورت می نشاند... گریه ات هق هق می شود و ناله و شیون بی اختیارت می کند... نمی دانی به که گله کنی و نمی توانی ... امروز پنج شنبه آخر سال بود 😭😭😭 باز قصه تکراری من و غربت و دلتنگی 😢😢
قصه رفتن ها قصه ای دلگیر و تکراری است ، قصه دلتنگی است ، قصه نبودن ها...
فعل رفتن است و هر رفتنی دلت را بی تاب می کند و اشکهایت را بر پهنای صورت می نشاند...
گریه ات هق هق می شود و ناله و شیون بی اختیارت می کند...
نمی دانی به که گله کنی و نمی توانی هستی را مقصر بدانی...
فقط گریه آرامت می کند ، وقتی حتی نمی توانی از خداوند هم گله کنی...
این هستی است که تو را ورق می زند و تنها اوست که در اوج دلگیری صدایش می کنی ، وقتی غمگینی ، وقتی هیچ مرحمی نیست بر دل شکسته ات از نبودن آنکه دوستنش داری ، به او پناه می بری ...
آری زندگی قصه یکی بود و یکی نبود است... قصه حکمت خدا و رحمت بی پایانش...
زندگی انگار برایت تمام می شود وقتی دلتنگ عزیز خفته در خاکت می شوی ، انگار جاده زندگی ات به بن بست
می رسد وقتی مادرت را می خواهی و صدایش می کنی اما جوابی نمی شنوی...
بی قرار می شوی و خودت را به خاکی می غلتانی که عزیزت را به آغوش کشیده است و هزار بار می پرسی چگونه دلش آمده تا تن عزیزت را بپوشاند....
چشمای پر التهابت به آسمان خیره می ماند و هیچ صدایی نیست تا سکوت تو و قلبت را بشکند و باز هق هق راه نفست را می گیرد.... باز هم آمده ، همان پنجشنبه ای که وعده دیدار با خفتگان در خاک است...
سنبل و بنفشه بردار و راهی شو، راهی دیار آنهایی که دوستشان داری و اینک نیستند تا در آغوششان بگیری...
میدانم چقدر دلگیری ، چقدر بی تابی و غمگین....نمیدانی از آمدن بهار شادی یا از نبودنها دلگیر...
امروز را مهمان آرامستان هستی، آرامستانی که پر شده از ” حمد و سوره ” هایی که بر زبان می رانیم ، پر است از حسرت هایی که برای نبودن عزیزی کشیده می شود و به حرمت حکمت خداوند با گفتن ” هر چه حکمت اوست”
فرو می نشیند... می گویند در پنجشنبه آخر سال ، خفتگان ابدی در خاک بوی آرد تفت داده ، گلاب و زعفران را
حس می کنند و چشم به راه می مانند تا به دیدار خانه از جنس خاک و سنگشان بروی ...
آخرین پنجشبه سال, دلت برای مادرت تنگ می شود ، برای عزیزی که از دست دادی ؟! حق داری دل تنگ باشی !
حق داری دل تنگی ات را با اشکی از چهره فرو بنشانی و خودت را به قدرت وصف نشدنی ” رویا ” بسپاری
پس به یاد همه خاطراتت با اویی که امسال عید در کنارت نیست لبخند بزن....
امروز تنها کاری که از دستم برآمد پختن حلوا و فاتحه دادن بود باشد که روح عزیز سفر کرده ام در آرامش قرار گیرد 🙏🙏🙏 روح همه اسیران خاک شاد و یادشان گرامی باد 🌹🌹🌼🌹
Read more
🌲<span class="emoji emoji1f64f"></span>🏾<span class="emoji emoji1f52e"></span> #siav_selfportrait «دست‌های خود را بالا می‌بریم خیابان به آسمان می‌پرد چشم‌هامان را تنگ ...
Media Removed
🌲🏾 #siav_selfportrait «دست‌های خود را بالا می‌بریم خیابان به آسمان می‌پرد چشم‌هامان را تنگ می‌کنیم سقف‌ها به زیر زمین می‌روند ‌ از هر رنجی که بدان اشاره‌ای نمی‌کنیم درخت بلوطی می‌روید که رازآلود پشت سرمان می‌ایستد ‌ از هر امیدی که خود را بدان تسلی می‌دهیم ستاره‌ای می‌روید که ... 🌲🙏🏾🔮 #siav_selfportrait
«دست‌های خود را بالا می‌بریم
خیابان به آسمان می‌پرد
چشم‌هامان را تنگ می‌کنیم
سقف‌ها به زیر زمین می‌روند

از هر رنجی
که بدان اشاره‌ای نمی‌کنیم
درخت بلوطی می‌روید
که رازآلود پشت سرمان می‌ایستد

از هر امیدی
که خود را بدان تسلی می‌دهیم
ستاره‌ای می‌روید
که در دوردست‌های پیش از ما می‌جنبد

صدای گلوله‌ای را می‌شنوی
که بالای سرمان پرواز می‌کند؟
صدای گلوله‌ای را می‌شنوی آیا
که در کمین بوسه‌های ماست؟

واسکو پوپا
ترجمه : محسن عمادی
_______________________________________
شب بخیر 🌘🌿🙏🏾

اسم این اثر هست «انسان-درخت» ..
مفهومی که زیاد بهش فکر میکنم.🧚🏽‍♂️🌲
بنظر من انسان ها چیز های زیادی دارن که از درختان یادبگیرن؛ مصرف بهینه از منابع طبیعی ♻️(آب، خاک، نور، هوا).. ریشه داشتن در زمین🌍.. مفید بودن و ثمره دادن🍎... و بی آزاری✋..

کاش یکم از درختا یاد بگیریم. 🌳
// #انسان #درخت #انسان‌درخت
#humantree #human #tree #doubleexposure ‌.
🌱Photo by @heyderoo, @ahmad.rostamali , @amir.ali_gh 💙
.
Read more
• از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد. در ...
Media Removed
• از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد. در طول چهار دهه خدمت‌گزاری به مردم صدای انتقادها را شنیده‌ام و آنچه که امروز مطرح کردم فشرده و خلاصه‌ای از انتظارات مردم است. مردم از غوغاها و تنش‌های ما خسته هستند. در روزهایی که بلند صحبت کردن در رسانه‌ها ...
از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.
در طول چهار دهه خدمت‌گزاری به مردم صدای انتقادها را شنیده‌ام و آنچه که امروز مطرح کردم فشرده و خلاصه‌ای از انتظارات مردم است. مردم از غوغاها و تنش‌های ما خسته هستند. در روزهایی که بلند صحبت کردن در رسانه‌ها جذابیت دارد؛ توجه به زیرساخت‌ها و در آرامش به زیربناها پرداختن جسارت و شهامت می‌خواهد. امروز پیگیری مطالبات جزو اولویت‌ها و زیرساختی‌ترین امور است که باید به آنها بپردازیم.
--------
خود تحریمی و خودزنی داخلی را کنار بگذاریم.
کشورداری سلیقه‌ای مانع پیشرفت شده است، تنگ نظری‌های حزبی، جریانی و قبیله‌ای دل‌ها را از هم دور کرده است؛ لذا کدورت ها را کنار گذاشته و آغوش خود را باز کنیم، همه باید دست به دست هم داده و محصورین و دلسوزین انقلاب را به آغوش جامعه بازگردانیم.
-
هنرمندان، نخبگان و سرمایه‌داران و دانشمندان ایرانی هرجا باشند، پاره تن ما هستند. درهای کشور را برای بازگشت آنان بگشاییم. چه بسیار دانشمندان و هنرمندان و کارآفرینانی که در غربت از دست می‌دهیم و بعد از مرگشان در رسانه ها از آنان تجلیل می کنیم. این درد مزمن جامعه را بدون جستجو در احوال یکدیگر و با ترویج تحمل تفاوت‌ها و تاکید بر نقاط مشترک درمان کنیم و نقطه عطف و تحولی را در تاریخ کشورمان رقم بزنیم.
-
اینکه مردم بخواهند شغلی آبرومند داشته باشند حق مسلم آنهاست و این میسر نمی‌شود مگر آنکه منابع محدود را به سمت خانواده‌های آسیب‌پذیر سوق دهیم.
-
سطح نشاط اجتماعی در ایران به شدت سقوط کرده است. شادی و نشاط اجتماعی حق طبیعی مردم و بزرگ‌ترین سرمایه اجتماعی هر جامعه‌ای است.
-
امروز با بحران‌های زمینی و آبی و خاک و هوا مواجه هستیم. باید اقداماتی صورت گیرد که از تمام ظرفیت‌های کشور و منطقه و دیپلماسی سازنده با کشورهای منطقه استفاده کنیم و از اقدامات امنیتی و اطلاعاتی بی‌مورد نسبت به دانشمندان پرهیز کنیم.
-
از طرح ممنوعیت به کارگیری بازنشستگان حمایت می‌کنیم و امیدواریم با اجرای این طرح پوست اندازی مناسبی در مدیریت اجرایی کشور رخ دهد و حلقه بسته و خسته مدیریتی در کشور شکسته شود و هوای تازه به جان نظام مدیریتی کشور بدمد.
--------
نطق میان دستور - مجلس شورای اسلامی
--------
#محمدرضا_عارف
#مجلس_شورای_اسلامی #نطق_میان_دستور #محمدرضاعارف #محصورین #گفتگوی_ملی #عارف #طرح_ممنوعیت_بکارگیری_بازنشستگان #جوانان #اقتصاد #نشاط #ایرانیان #محیط_زیست #همدلی
Read more
مطلب برگزيده ؛ <span class="emoji emoji26d4"></span>️ پنجره‌ای برای «زیستن» نه گریستن <span class="emoji emoji203c"></span>️ ✍️ حسین غفوری<span class="emoji emoji1f53a"></span>خبر کوتاه بود و تلخ : «پنجره‌ی ...
Media Removed
مطلب برگزيده ؛ ️ پنجره‌ای برای «زیستن» نه گریستن ️ ✍️ حسین غفوریخبر کوتاه بود و تلخ : «پنجره‌ی پرسپولیس باز نخواهد شد.» پیک شوم انگار با خودش موجی از غم و ناامیدی آورد. هواداران که با زمزمه‌های بخشش، امیدهایشان بارور شده بود حالا مات و مبهوت لشکر نصفه و نیمه‌ای را نظاره می‌کردند که مهمترین سردار ... مطلب برگزيده ؛
⛔️ پنجره‌ای برای «زیستن» نه گریستن ‼️ ✍️ حسین غفوری🔺خبر کوتاه بود و تلخ : «پنجره‌ی پرسپولیس باز نخواهد شد.» پیک شوم انگار با خودش موجی از غم و ناامیدی آورد. هواداران که با زمزمه‌های بخشش، امیدهایشان بارور شده بود حالا مات و مبهوت لشکر نصفه و نیمه‌ای را نظاره می‌کردند که مهمترین سردار فاتحش را ابتدا محروم و سپس مسافر دید. در ادامه نیز ژنرال‌هایش را یکی پس از دیگری از دست داد تا برانکو بماند و دو جین سرباز. بنظر می‌رسید این نقطه پایانی است بر ماجراجویی‌های پرسپولیس. دو قهرمانی و یک نایب قهرمانی و سه سال سیطره بی‌چون و چرا بر لیگ برتر انگار می‌رفت که سرنوشتی غم‌انگیز پیدا کند. یک نفر اما شکست را باور نداشت؛ و او پرفسور سرخها بود. 🔴مرد کروات گویی در فرهنگ لغاتش واژه‌ای به نام ناامیدی تعریف نشده بود. لجوج و استوار به میدان آمد و موانع را به هیچ گرفت. اولین نفر تمرینات تیمش را استارت زد و برای کارشناسی جام‌جهانی تا شبکه‌های کرواسی که هیچ، تا جام‌جم هم نرفت. تا رقبا بخواهند به خودشان بجنبند پرسپولیس منظم برانکو دومین دور از بدنسازی را هم به پایان رسانده بود و مشغول بازیهای تدارکاتی بود. «سوپرجام» اولین چالش جدی او بود که مدتها برایش نقشه کشیده بود، اما مربی رقیب عقیده داشت به روند آماده‌سازی تیمش برای آسیا لطمه می‌زند و برانکو معتقد بود که برعکس این بهترین فرصت و تدارکات برای نبرد آسیایی است. هرچه بود سوپرجام برگزار نشد اما نتیجه آن یک جام بی جنگ و خونریزی بود که به قفسه افتخارات پرسپولیس اضافه شد. جامی که اعتبار آن را باید به پای مردی نوشت که تسلیم شدن در قاموسش راه نداشت و با دست خالی هل من مبارز می‌طلبید.🔺بازی تک‌ضرب و شناور پرسپولیس چنان بر حریف تحمیل شد که فولاد در تمام طول بازی نتوانست خودش را از هیبت و هیمنه آن خلاص کند. عالیشاه آنچنان از جناح چپ بال گشوده بود که گویی می‌خواست دل هیچکس برای وحید امیری تنگ نشود. در میانه میدان نوراللهی آنقدر مقتدر و مسلط ظاهر شد که مصدومیت ناگوار و تعویض ترسناک کمال یک لحظه هم احساس نشد. احمد و امید کم کم به همانهایی تبدیل می‌شوند که پیش از تراکتور بودند و این خبر خوبی برای پرسپولیس است. بشار رسن مغز متفکر پرسپولیس باز هم استانداردهای بالایش را به رخ کشید تا همچنان این سوال بی‌جواب بماند که چرا چنین جواهر بی‌نظیری برای ۲۵ هزار دلار قراردادش تمدید نشده است. عنقریب است که هافبک جوان و خوش‌فکر عراقی با درخشیدن در ویترین جدال آسیایی چندین و چند مشتری دست به نقد عرب پیدا کند و لاجرم تمدید با او از نان شب واجب‌تر است.
Read more
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند شبم ...
Media Removed
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند شبم را روز کن در زیر تن‌پوش سیاهی‌ها دلم تنگ است بیا بنگر چه غمگین و غریبانه بیا، ای هم‌گناه من درین برزخ، بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای هم‌گناه ای مهربان با من که اینان زود می‌پوشند رو ... به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر تن‌پوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
بیا، ای هم‌گناه من درین برزخ، بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای هم‌گناه ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد و بی‌خوابی
در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک
شب افتاده‌ست و در تالاب ِ من دیری‌ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم تو را خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند..
#حرمان #اخوان‌ثالث
Read more
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون ...
Media Removed
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون و سینه چاک و برافروخته انار فریاد بی صداست ترک های پیکرش از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان بسته حنا به پینهء دستان شاخسار در سرزمین گرم،انار آتشین شود یاقوت ... .
شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید.
.
عاشق شده است دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان
بسته حنا به پینهء دستان شاخسار

در سرزمین گرم،انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شُکر است بر زبانش، فی الیل و النهار
آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم ،اما نه بی وضو
دل را به آب میزنم ،اما نه بی گدار

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست آن قیامت عظمی به اختیار

رفت آنچنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه تنگ ،ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به اُحد ماند، استوار

برگشت زخم خورده ،ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام "فاطمه" را میزنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ء تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خونِ این تبار

از کربلا به واقعه فَخ رسیده ایم
از عمق ناگوار ترین ها به ناگوار

محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاریست همچنان
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علیست روی لبِ شیعه آشکار

بیت از هلالی جُغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار.
.
"جان خواهم از خدا نه یکی،بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار"

فرق است ،فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است ،راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از آن دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را می آورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید ،هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هرجا نگاه میکنم آنجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار‌

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم،امیدوار....
.
#سید_حمیدرضا_برقعی
Read more
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی ...
Media Removed
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره ... ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نب
Read more
|> کافه شلوغ بود، لحظه‌ی ورودم به کافه چشمش به من خورد و چشم برنداشت! یک میز عقب‌تر از میزِ(پیرمرد)و درست پشت سرِ پیرمرد نشستم. بی تاب بود. نگاه نمی‌کردم اما حواسم بود که بی‌قرار است. معجون رو‌به‌رویش را کم کم می خورد و به بهانه‌ی سرکی کشیدن به اهالی کافه چشمی می‌انداخت به من! دلم می‌خواست لبخند ... |>
کافه شلوغ بود، لحظه‌ی ورودم به کافه چشمش به من خورد و چشم برنداشت! یک میز عقب‌تر از میزِ(پیرمرد)و درست پشت سرِ پیرمرد نشستم.
بی تاب بود. نگاه نمی‌کردم اما حواسم بود که بی‌قرار است.
معجون رو‌به‌رویش را کم کم می خورد و به بهانه‌ی سرکی کشیدن به اهالی کافه چشمی می‌انداخت به من! دلم می‌خواست لبخند بزنم اما طرز نگاهش جدی‌تر از آن بود که بتوانم لبخندی تحویلش دهم!زیادی به بهانه سرکی کشیدن به عقبِ سر برگشته بود! برخاست و از میز رو‌به‌رویی‌اش دستمال کاغذی برداشت، می‌دانستم که جای صندلی‌اش را عوض می‌کند و عوض کرد. اما هنوز مجبور بود برای دیدنم سرش را برگرداند.
احوال من؟ آرام بودم. احساسش را می‌فهمیدم. شاید حتی درکش می‌کردم. از همین بود که جایم را تغییر ندادم و برعکس سرم را طوری چرخاندم که بهتر در دیدرسش باشم و از همه مهم‌تر خوب توانستم در نقش یک گلابی سر جایم بنشینم که گمان کند حواسم نیست! وقت رفتن‌شان بود به بهانه ی سیگار و تمام کردن نوشابه نشسته بود و دیگر بهانه ایی نداشت. برخواست بی دلیل قدمی در کافه‌ی تنگ زد،برگشت و از در بیرون رفتند، مکالمه ی کوتاهی با یکی از همراهانش کرد و برگشت سمت میز، و تمام طول مسیر را که شایستی به ۱۵ قدم هم نمی‌رسید آرام و بی‌محابا چشم در چشمم دوخت! این‌بار ثابت و شاید کمی متحیر به پیرمرد خیره شدم . لیوان های روی میز را به شکل مسخره ایی جابه‌جا کرد، موهایش خاکستری و پرپشت بود، پیرهنی آستین کوتاه پاکتی و شلواری کتان پوشیده بود.کرمی و قهوه ایی.
رفت و داستان جای خوبی تمام شد برای همیشه.
فیلم ها همیشه یک جای ذهنم مستتر می‌شوند و جایی در واقعیت دالی می کنند توی صورتم! برای لحظه ایی هم که شده هر چه قسمت تو نیست و نبوده جلوی چشمت می‌آورند .
#داش_آکل #داش‌آکل #فیلم‌ها #تکرارمکررات #پیرمردچشم‌مانبود 😁
Read more
. دلتنگ که می شوی هرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آید مثلاگوشی را برمیداری یک پیامِ کوتاه یک - من ...
Media Removed
. دلتنگ که می شوی هرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آید مثلاگوشی را برمیداری یک پیامِ کوتاه یک - من هنوز هم اینجا دلم آنجایی ست که تو هستی - دلتنگ که می شوی فال می گیری چشمانت را می بندی می گویی : - می شود بگویی او دلش تنگ هست یا نه ؟ - و حافظ هم که انگار دلش به حالِ بی قراریت سوخته است می گوید : - یوسفِ گمگشته ... .
دلتنگ که می شوی
هرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آید
مثلاگوشی را برمیداری
یک پیامِ کوتاه
یک
- من هنوز هم اینجا دلم آنجایی ست که تو هستی -
دلتنگ که می شوی فال می گیری
چشمانت را می بندی
می گویی :
- می شود بگویی او دلش تنگ هست یا نه ؟ -
و حافظ هم که انگار دلش به حالِ بی قراریت سوخته است می گوید : - یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان غم مخور -
و همانجاست که می باری و در دل می گویی
یوسفِ من اصلا گم نشده حافظ جان
یوسفِ من جایی حوالیِ همین نزدیکی ها
مرا گم کرده
دلتنگ که می شوی
می فهمی همه ی این روزها که با خودت گفتی
- یادم تو را فراموش -
بیشتر معنایش برایت این بوده - یادم خودم را فراموش
یادم دلم را فراموش -
بی آنکه بدانی این ها فراموش نمی شوند
ساکت می شوند آرام می گیرند
آتش می زنند
.
#عادل_دانتیسم
)
به یاد او که بی صداشکست)
Read more
. #بیدار می شوی به خودت #صبح_بخیر می گویی برای خودت چای می ریزی تڪیه می دهی به خودت و #فڪر میڪنی دلت ...
Media Removed
. #بیدار می شوی به خودت #صبح_بخیر می گویی برای خودت چای می ریزی تڪیه می دهی به خودت و #فڪر میڪنی دلت برای چه ڪسی باید #تنگ می شده است ؟ #چرا هیچڪس آنقدر ها ڪه باید #خوب نبود ڪه این صبح #آذر بی #او  از گلوی #آدم پایین نرود... #رویا_شاه_حسین_زاده #ابان #پاییز #فصل_دلتنگی #عشق #تنهایی #شادی ... .
#بیدار می شوی
به خودت #صبح_بخیر می گویی
برای خودت چای می ریزی
تڪیه می دهی به خودت
و #فڪر میڪنی
دلت برای چه ڪسی باید #تنگ می شده است ؟
#چرا هیچڪس
آنقدر ها ڪه باید #خوب نبود
ڪه این صبح #آذر
بی #او 
از گلوی #آدم پایین نرود... #رویا_شاه_حسین_زاده
#ابان #پاییز #فصل_دلتنگی
#عشق #تنهایی #شادی #دلخوشی #دلتنگی #عاشق #یار #خوشی #مهربانی #مسافر #غم #بغض #دل #مهر #محبت ‌‌
Read more
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم ...
Media Removed
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا، ... به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی...
Read more
<span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji1f342"></span> . بی اجازه گاهی دلم تنگ می شود اینجاست که شهر و خیابان بی رنگ می شود برای رسیدن به خیال لبخندهای ...
Media Removed
. بی اجازه گاهی دلم تنگ می شود اینجاست که شهر و خیابان بی رنگ می شود برای رسیدن به خیال لبخندهای تو چشمهای بسته ی من پر از اشک می شود به بال یاکریم نشسته پشت پنجره رویای گرفتن دستهای تو زنجیر می شود با خواب دیدن لحظه های عاشقی دلم در هوای بوسیدن تو تطهیر می شود بیا ای به گل نشسته در بهار تنهایی که ... 🍁🍂
.
بی اجازه گاهی دلم تنگ می شود
اینجاست که شهر و خیابان بی رنگ می شود
برای رسیدن به خیال لبخندهای تو
چشمهای بسته ی من پر از اشک می شود
به بال یاکریم نشسته پشت پنجره
رویای گرفتن دستهای تو زنجیر می شود
با خواب دیدن لحظه های عاشقی
دلم در هوای بوسیدن تو تطهیر می شود
بیا ای به گل نشسته در بهار تنهایی
که زمان عاشقی زود دیر می شود
ای سفر کرده به شبهای خیال و رویا
ببخش بی اجازه گاهی، همیشه دلم تنگ می شود
.
🌻
.
#اميرمهدى_حيدر
۱۳ فروردین ماه ۱۳۹۷
۹:۰۳
.
ثبت:
#جنگل_چمستان
Read more
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور ...
Media Removed
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده. دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!!
برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده.
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه درس و مدرسه ساعتها می خوابیدم و جز خواب پرواز هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده.
دلم برای روزهای که عشق برام ضربان قلب و استرس و نگاه های یواشکی بود تنگ شدا
دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی پیر و گنده بودن تنگ شده .
دلم برای دغدغه های کوچیک ،آرزوهای بزرگ تنگ شده!!!
دلم برای دل تنگیهام هم تنگ شده!!! برای بی تفاوت نبودن.... دلم خیلی خیلی خیلی تنگ شده😔😔😔
Read more
یک سفر عالی عالی عالی به تنگه دار داشتیم همراه با دوستان فوق العاده و تبم پر انرژی استیناس. تنگ دره‌ای است که بیش‌ازاندازه‌ی طبیعی ژرف و باریک باشد. دیواره‌های تنگ اغلب قائم و فوق‌العاده پرشیب است. در سوی دیگر تنگه باریکه‌ای از آب که دو دریای مجاور را به‌طور طبیعی به یکدیگر متصل سازد. به این عارضه ... یک سفر عالی عالی عالی به تنگه دار داشتیم همراه با دوستان فوق العاده و تبم پر انرژی استیناس.
تنگ دره‌ای است که بیش‌ازاندازه‌ی طبیعی ژرف و باریک باشد. دیواره‌های تنگ اغلب قائم و فوق‌العاده پرشیب است. در سوی دیگر تنگه باریکه‌ای از آب که دو دریای مجاور را به‌طور طبیعی به یکدیگر متصل سازد. به این عارضه باب نیز گفته می‌شود. در ادبیات رایج تفاوتی بین تنگ و تنگه نیست درصورتی‌که این دو واژه تفاوتی اساسی دارند.
هنوز مشخص نیست که اسم تنگ دار از کجا آمده است اما می‌توان حدس زد که وجه‌تسمیه آن، دار و درخت‌های فراوان اطراف تنگ است.
شما می‌توانید برنامه تنگ دار را در یک روز تجربه کنید. تنگ دار در یکی از فرعی‌های جاده چالوس به نوشهر قرار دارد.
از همان ابتدا می‌توانید پا در آب خنک رودخانه تنگ دار بگذارید. خلاف جهت آب را که بالا می‌روید مناظر زیبایی در جلویتان ظاهر می‌شود. صخره‌های پوشیده از خزه و پرسیاوشان منظره بی‌نظیری را برایتان ساخته است. عمق آب در هر قدمتان متغیر است. هنگامی‌که آب تا زانوی شما است، بازهم باید مراقب باشید، زیرا ممکن است در قدم بعدی تا گردنتان در آب فرو برود. راهتان را که ادامه می‌دهید، به حوضچه‌هایی می‌رسید که می‌توانید از روی صخره‌ها در آن شیرجه بزنید و گرمای شهر را با خنکی آب عوض کنید. متن از #دالاهو
#نوشهر #شمال #تگنه_دار #توریست #ایران #عکس #جنگل #نیره #طبیعت #بکر #لنزک #ایرانمون #iran #irani #iranemoon #gid #shomal #nowshahr #mustseeiran #photo #water #nationalgeographic
#instagood #instatagapp #iphonesia #photooftheday #picoftheday #instagramhub #tangedar
Read more
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر ...
Media Removed
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره. چند روزی بود که یخ ... پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره.
چند روزی بود که یخ ها اب شده بودند و مرغ های شکاری برگشته بودند و دسته جمعی تو اب شیرجه میرفتند و بخت برگشته ای رو به منقار میزدند و میرفتند. پدر بزرگ راه افتاده بود خبرهای بدی رو نقل میکرد. خیلی از ماهی ها پدر بزرگ رو مسخره کرده و گفته هاشو توهم و از سر پیری قلمداد میکردند. گهگاهی تکه های نونی رو در گوشه ای توی اب می افتاد و همه به طرفش هجوم میبردند. پدر بزرگ ما رو صدا میکرد و بر حذرمان میداشت. ان روز نزدیکی های ظهر بود که قایقی پارویی رو به اب انداختند چند مرد داخلش بود و طناب هایی را در طول و عرض استخر پهن کردند. پدر بزرگ داد میزد که همه برید ته استخر. خود را کنار بوته ای از دید پدر بزرگ پنهان کردم. روی طناب چیزی برق میزد به ارامی به ان نزدیک شدم ناگهان تلاطمی در استخر راه افتاد خیلی از ماهی ها به کناری کشیده میشدند من نیز همراه انان بودم. به هم فشرده شدیم و بناگاه از داخل اب بیرون کشیده شدیم تانکر فلزی بزرگی کنار استخر ایستاده بود از بالا استخر دیده میشد از لای شبکه های طوری چند نفری از ماهی ها در اب افتادند من همراه بسیاری دیگر داخل تانکر که پر اب بود ریخته شدیم. چند باری طور رفت و امد داخل تانکر کیپ تا کیپ بودیم، بزرگ و کوچک. تانکر شروع به تکان خوردن کرد. ساعتی بعد در داخل وان بزرگی بودم بی حال و سست، نای نفس کشیدنم نبود. از این ظرف به ان ظرف، از دبه ای به تشتی و گاه در سبدچه هایی که دانه دانه شمرده میشدیم. داخل تشت که بودم مردی با دست مرا برداشت و داخل تنکی شیشه ای انداخت. از داخل تنک میتوانستم بیرون را ببینم پسر بچه ها و دختر بچه هایی که می ایستادند و نگاهم میکردند و گاه دستشان را داخل تنک می کردند تا مرا بگیرند و من از میان دست هایشان فرار میکردم.
نزدیکی های غروب بود. دخترکی که موهای سرش را از دو طرف بسته بودمراد همرا تنگ از زمین برداشت و به آغوش کشید و همراه زنی راه افتاد. شب را کنار پنجره ای که از ان حیاطی پر درخت دیده میشد بسر کردم. دلم هوس استخر و حرف های پدر بزرگ را کرده بود. صبح دخترک مرا روی میز صبحانه گذاشت و با مردی که کنارش نشسته بود گفت: بابا ماهی ها خونه ندارند؟ مرد گفت: همه حیونا خونه دارند، حالا این تنگ هم خونه ماهی است. ..ادامه در کامنت ....
Read more
و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ...
Media Removed
و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر. بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد. تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش ... و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.

بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه ، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند ؛ همان طور که ایران را ایرانی ها ، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند... فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.

من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.

اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد.
اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی... #عرفان_نظرآهاری
Read more
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بیافتد عشق ، تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت ...
Media Removed
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بیافتد عشق ، تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت را حالا اینکه بی حرمتی می کنند با نامِ عشق ، حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه را نمی فهمند ، حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای و ندیدند ، ... عشق؛ باز هم همان عشق است مثلِ ... عشق؛ اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بیافتد
عشق ، تویی !
وجودت که عشق باشد
می بخشی تمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بی حرمتی می کنند
با نامِ عشق ،
حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه را نمی فهمند ،
حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای
و ندیدند ، ...
عشق؛ باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بی مِهر می شویم ...
ما فراموشش می کنیم
ما نمی بینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایی می کند
باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما
تنگ می شود ..
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span> زبان مار دارد باباسگ بی غیرت.ادم را سر سفره اش می نشاند و تا جا دارد برایش حساب راست میکند. داد ...
Media Removed
زبان مار دارد باباسگ بی غیرت.ادم را سر سفره اش می نشاند و تا جا دارد برایش حساب راست میکند. داد از این سال و ماه ننگ!ببین چه جور مرد را خوار میکند؛من کجا و گردن کج کجا؟آن هم پیش همچین دیوثی!میگویم بابقلی بندار آمده ام گندم ببرم.گمان میکنی یک روده راست به شکم این مرد هست؟هه!اول شانه شانه میکند.بعد ... ⚫⚫⚫
زبان مار دارد باباسگ بی غیرت.ادم را سر سفره اش می نشاند و تا جا دارد برایش حساب راست میکند.
داد از این سال و ماه ننگ!ببین چه جور مرد را خوار میکند؛من کجا و گردن کج کجا؟آن هم پیش همچین دیوثی!میگویم بابقلی بندار آمده ام گندم ببرم.گمان میکنی یک روده راست به شکم این مرد هست؟هه!اول شانه شانه میکند.بعد یک ماه رمضان روضه میخواند که گندم گیر نمی آید.گندم کجاست ؟ سال و ماه را نمی بینی؟کون آسمان مثل چشم خروس تنگ شده.باز زبان چرب میکنم که برایمان کاری بکن.بز مرگی به جان گوسفند هامان افتاده.نادار نیستیم،ناچاریم.از نو غمزه خرکی میکند.کم مانده کاری کند که به دست و پایش بیفتم.گردنم را کج میکنم.ای داد از دست این زمانه.بالاخره راضی اش می کنم .بابا سگ انگار دختر نه ساله میخواهد به شوی بدهد.تازه وقت چاچول بازی اش میرسد.راضی میشود که گندم بدهد اما به قیمت خون باباش.هر چند دلش می خواهد می کشد رویش.قبول.این را هم قبول می کنم. حالا میرسد سر بهره اش.گور پدرش.چه کنم؟
دهن باز،نان می خواهد.می گویم جوال را پر کن.پسرش اصلان می افتد میان،که بیا از آسیاب خودم به جایش ارد ببر.او هم می خواهد مزد آسیاب کردن گندم را دولا پهنا کم کند.دیگر به این یکی تن نمیدهم ،بهانه می آورم و می روم سر چانه زدن پول نقد.با انبر صد و بیست تومن از او می کَنم که بهار دویست تومن پس بگیرد.
بعد از همه این زبان بازی ها حال و احوال محله را میپرسد.طرف معامله سی ساله ما!باباسگ.حیا به چشم گرگ هست و به چشم این مرد نیست.نه انگار که سی سال به میان چادر های ما آمده،روغن و قیماق خورده،میان پاکیزه ترین لحاف هامان خوابیده و آخرش هم با چهار ذرع چیت و پنج من قند و ده تا سوزن و جوالدوز،پنج حلبی روغن بار خرش کرده و برده.
⚫⚫⚫
این تیکه از جلد اول؛فصل اول؛بند دوم کلیدر رو قبلا هم گذاشته بودم...
⚫⚫⚫
#نادار_نیستیم_ناچاریم
#ناچاری
#کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
Read more
. ازم نپرس خونم کجاست : درود جاهای همه خالی. . : : . خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم نه! نمی شود. من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس. آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ... .
ازم نپرس خونم کجاست
:

درود
جاهای همه خالی. . :
:
.
خارج، حالت را خوب نخواهد کرد!

رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟
به والله قسم نه! نمی شود.
من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.
آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.

بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند؛ همان طور که ایران را ایرانی ها، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند... فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.

من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.

اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد. اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی... #عرفان_نظرآهاری
. . . 📌 North of Iran, Golestan, Derazno Kordkoy Road
. : 📸 @marcomirzaei . :

#دهگردی # #گلستان #گرگان #کتول #افرود #کمپ #ایر
Read more
.... خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم ...
Media Removed
.... خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم نه! نمی شود. من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس. آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ... ....
خارج، حالت را خوب نخواهد کرد!
رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟
به والله قسم نه! نمی شود.
من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.
آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.
بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه ، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند ؛ همان طور که ایران را ایرانی ها ، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند...
فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.
من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.
اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد.
اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی...
#عرفان_نظرآهاری
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
ما رو در تلگرام همراهی کنید لینک تلگرام در قسمت پروفایل پیج ⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️
Read more
دیشب خوندم که توو مریخ آب پیدا شده!!! شانس حیات نسلی نو حیاتی مجدد و از صفر ای کاش مریخو دیگه ...
Media Removed
دیشب خوندم که توو مریخ آب پیدا شده!!! شانس حیات نسلی نو حیاتی مجدد و از صفر ای کاش مریخو دیگه به گند نکشیم!!! واقعا خیلی قشنگ و خوشکل دونفرو ببرن که آدم حسابی باشن (تعریف آدم حسابیو فقط بلد نباشن ) درگیره منم منم نباشن کلا درگیره رنگه مو، پیچشه مو، نباشن با ریشه اش کار داشته باشن . اینجاست ... دیشب خوندم که توو مریخ آب پیدا شده!!!
شانس حیات
نسلی نو
حیاتی مجدد
و
از صفر
ای کاش
مریخو دیگه به گند نکشیم!!!
واقعا
خیلی قشنگ و خوشکل
دونفرو ببرن که
آدم حسابی باشن (تعریف آدم حسابیو فقط بلد نباشن )
درگیره منم منم نباشن
کلا
درگیره رنگه مو، پیچشه مو، نباشن
با ریشه اش کار داشته باشن .
اینجاست که آدم و حوای مریخ می شن
دو نفری که
فرزندانیو به دنیا می آرن
که توو تربیتشون دقت می کنن
و
جای تنگ نظری،
جای کشتن،
می بخشن
و
جنس مخالف و همجنسه خودشونو نه ابزار و نه مادیات می بینن
موسیقی می دونن
شعر می فهمن
حرف ِدل می دونن
اهله مطالعه می شن
اهله نوشتن می شن
اهله تحقیق می شن
الگو برداریه ظاهری نمی کنن
که انگار نیستنو
خودشونو اصلا نمیشناسن
فقط چششون به مردم نیست
به برابری انسانها توو هر شرلیط معتقد هستن
آره این
دو نفر که می رن مریخ
بی خوردن سیب، بدونه اینکه از جایی بیرون و
نفرین بشن که مجبور باشن هزاران، میلیونها سال، نمی دونم ... توو جاییکه همه با هم دشمنن و به ظاهر و یا بخاطره اون جاییکه ازش منتقل شدن خوبی می کنن
که خوبیشونم حتی بدرده لایه جرزه دیوارم نمی خوره
دیگه
دو نفری می شن
که
عاشقانه زندگی می کنن
عاشقانه فکر می کنن
اینجاست که شعور، لیاقت، معرفت
خلاصه همه چیزه درست متولد می شه .
امیدوارم
تو دنیا چراغهایه راه ( معرفت و شعور )
هیچوقت خاموش نشه
نه، از طرفه خودت
و
نه، از طرفه خودش
چون دیگه دنیا تبدیل می شه
به
بن بست تاریکی .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
هیچوقت فکرش را هم نمی کردم در هیچ تئاتری بازی کنم، اصولا آدم گرفتار چیزهایی می شود که فکرش را هم نمی ...
Media Removed
هیچوقت فکرش را هم نمی کردم در هیچ تئاتری بازی کنم، اصولا آدم گرفتار چیزهایی می شود که فکرش را هم نمی کند! طراحی صحنه جوری بود که #بازیگر نقش مقابل من از دوردست ها می آمد نزدیک می شد، نزدیک تر ... و من در تلاقی دو نگاه عاشقش می شدم... ما به صمیمیتی زودهنگام و تنگاتنگ می رسیدیم... من عاشقانه هایم را یکی ... هیچوقت فکرش را هم نمی کردم در هیچ تئاتری بازی کنم،
اصولا آدم گرفتار چیزهایی می شود که فکرش را هم نمی کند!
طراحی صحنه جوری بود که #بازیگر نقش مقابل من از دوردست ها می آمد نزدیک می شد، نزدیک تر ... و من در تلاقی دو نگاه عاشقش می شدم...
ما به صمیمیتی زودهنگام و تنگاتنگ می رسیدیم...
من عاشقانه هایم را یکی یکی رو می کردم و بازیگر نقش مقابلم در لذتی وصف ناشدنی غرق می شد.
دوستت دارم هایش را می شنیدم و #عاشقانه هایم را دو چندان می کردم.
بازیگران دیگری به صحنه اضافه می شدند و در #نقش مقابل #معشوق من به ایفای نقش می پرداختند و منی که خودم را در چهار دیواریِ بی پنجره ای از عاشقانه هایم محبوس کرده بودم این حضور ها را حس می کردم اما نمی دیدم...
کم کم عاشقانه هایم رنگ #حسادت می گرفت، هوای چهار دیواری ام بد می شد، با نفسی تنگ به دیواره های دوست داشتنم #ناخن می کشیدم اما جز انگشتانی زخمی چیزی عایدم نمی شد...
با بازیگر نقش مقابلم بازی هایم کمتر و نمایشنامه از بازیِ نقش های دیگر پر می شد.
مرا ترسی از جنس ضعف وادار به #فریب خود می کرد.
در ذهن خود دوستت دارم هایش را می شنیدم و عاشقانه هایی بیمارگونه رو می کردم.
حالا در چهار دیواری خویش ژنده پوشی بودم که دوستت دارم گدایی می کرد...
تا روزی که با ضربه هایی به دیواره های چهار دیواری ام  به خود می آمدم...
بازیگر نقش مقابلم را می دیدم که پتک می زند و آجر به آجر فرو می ریزد...
سد معبری بودم گویا
در محل اجرایِ #نمایشنامه ای تازه!
و این پرده آخر بود

#پریسا_زابلی_پور
#روز_جهانی_تئاتر
Read more
. بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه ...
Media Removed
. بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه جاهایی اینجوری کم میاری... می شینی رو یه نیمکت و سرت و پایین می ندازی و به نقطه ای مثه نوچی مربا روی پات خیره می شی ... از روزی که بجای مو، داره میخ روسرت اضافه میشه ، همه ازت ترسیدن ... اما می دونم چی تو دلت ... .
بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه جاهایی اینجوری کم میاری... می شینی رو یه نیمکت و سرت و پایین می ندازی و به نقطه ای مثه نوچی مربا روی پات خیره می شی ... از روزی که بجای مو، داره میخ روسرت اضافه میشه ، همه ازت ترسیدن ... اما می دونم چی تو دلت می گذره ... می گی بابا چطور ازم می ترسید ؟ من ترسناکم یا شما ؟! این میخ ها، ترکش های پُتک ها اِیه که شما به سرم زدید ... بعد از من می ترسید ؟! بگردمت ... قربونِ اون دانای و گذشت و درکت از هستی برم ... اون انگیزه ی بی پایان ... اینکه اینطوری مستعصل می شینی رو نیمکت و با خودت می گی یه روزی این مَردم که من و (میخ به سَر) کردند ... شرمنده ی قدر نشناسی علم و هنر و درایت من می شن ... عزیز دلم ... خودت و ناراحت نکن ... همزمان با تو هزاران محقق، جانور شناس، باستان شناس، دانشمند، فیلسوف، فیلم ساز، نابغه، پزشک، عالم، اختر شناس، آرتیست، محقق، پژوهشگر، در سراسر دنیا هستند...
نه اونا ما رو می شناسن نه ما اونا رو ... نه چیزی از ارزش های اونا کم میشه ... نه باز دوباره چیزی از ارزش های اونا...
بگذریم ... می دونی که چقدر دوستت دارم و چطوری شبانه روز باهات زندگی می کنم و می رم کافه دو تا قهوه سفارش می دم یکی برای خودم و یکی برای صندلی خالی روبروم
و باهات کلی حرف می زنم
و می دونی برعکس بقیه فکر نمی کنم تو خودخواه و ترسناکی،
بلکه فکر می کنم تو (کله میخیِ) جذاب من هستی ... پس لطف کن به حرفم گوش کن بجای اینکه در نوچی مُربای روی پات ذوب بشی پاشو از جات و پاهات و بشور
و جای اینکه اون مغز زیبات و شبیه تخته سیاه در طبق اخلاص قرار بدی که هر کی بیاد یه میخ بکوبه بره یه موزیک بزار و سرت و بالا بگیر و رو به سقف بچرخ ... دلش و ندارم این حالت و ببینم ... پاشو ... اصلن بیا یه قرار بزاریم،
فردا ساعت سه و پنجاه و نه دقیقه،
کافه پنجره آبی
نبشِ نوفل منتظرتم ... نبینم همینجور نشسته باشی رو نیمکت ها ... بیا دلم برات یه ذره شده شاید باورت نشه اما اندازه ی پُرزِ پای عنکبوت دلم برات تنگ شده، بیا می خوام بعدش دم جوب کنار سفارت بشینیم و
میخاتو کوتاه کنم ... و تو لبخند بزنی و من بهت بگم #همیشه_بخند
.
.
.

#ساغر_مسعودی
Read more
. بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟ . شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. ... .
بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟
.
شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. من به نشونه‌ها خیلی اعتقاد دارم.
من به نظریه‌ی "شش درجه‌ی جدایی" هم خیلیییییی اعتقاد دارم. (همون نظریه که می‌گه بین شما و هرررر آدمی که تو ذهنتون میاد، تنها شش نفر فاصله‌ست و یا در طول عمرتون به اون شش نفر برمی‌خورین و به اون آدم تو ذهنتون می‌رسین، یا ممکنه تا الآن فقط یکی دوتاش رو دیده باشین و هنوز راه باشه..)
#6degreesofseperation
.
دیروز انقدر بورژوآ بود که اصن نگم!
یه طرف نیما از اورجین‌های مختلف دنیا قهوه دم می‌کرد، یه طرف سارا از جمع الهام می‌گرفت و قطعه موسیقی می‌ساخت، یه طرف راجع به انواع کاج در دنیا مطالعه می‌کردن.
و من احساس می‌کردم باید با تمام حواسم، گوش و چشم و لامسه و .. حتی دوربین همه چیز رو جذب کنم. چون یه روز خاصه که از زندگی عادی دوره. من پامو که بذارم بیرون، دیگه دنیا انقدر پرفکت نیست.
("این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه وسرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً ازاشراف‌زادگی."
به این دلیل گفتم بورژوآ که یکی از معانی این کلمه به قدرتی که از علم و آموزش میاد تعلق داره و واقعا همه در مورد مسائلی حرف می‌زدیم که توش علم داشتیم. و منظور من تنها همین بخش بود و قشنگ می‌شه که به منظور من اهمیت بدین نه تصورات خودتون.)
.
تو راه برگشت با نیما حرف می‌زدیم که، ما چیزی که تقریبا خیلی به دنیای ایده‌آل تو ذهنمونه رو دیدیم و لمس کردیم و زندگی کردیم. حالآ می‌دونیم چقدر باید کار کنیم تا بهش برسیم. حالآ تکلیفمون با خودمون مشخص‌تره..
و از این لذت می‌بریم که زندگیمون هر روز داره شکل بیشتری می‌گیره و یه آینده‌ی نامعلوم که عین پازل می‌مونه، چجوری قطعه قطعه‌هاش رو باهم پیدا می‌کنیم.
.
من پونصد میلیون عکس گرفتم از این خونه تا بعدا یادم بمونه حرفش رو زدم و به چشم دیدم و چقدر بعدها برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
(البته که برای عکس گرفتن اجازه هم گرفتم.)
و شاید فک کنین هر پونصد میلیونش رو شیر نمی‌کنم و چشماتون خون نمیاد، که باید بگم #هارهورهیر!
.
دلم برای اون سگ گنده‌های دلبر تنگ شده.
ببینین کی بی‌جنبه‌ترین دختر عالم هستیه؟
Read more
. شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید ...
Media Removed
. شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم آزادی و آزادگی حق من است هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد پدر مرا ببخش مادر مرا ببخش بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم آزادگی ، نپذیرفتن ... .
شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست
به من خندیدید
مرا سرزنش کردید
افکار و رفتار خود را درست خواندید
و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم
آزادی و آزادگی حق من است
هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد
پدر مرا ببخش
مادر مرا ببخش
بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم
آزادگی ، نپذیرفتن سیاست ولایت
این ولایت گاه ولایت پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و در نهایت در یک کلمه ولایت فقیه ( دانا ) !!!
چه کسی بیشتر از من بر احوال من آگاه است ؟
کجایید کسانی که به من خندیدید ؟
آرزو میکنم طعم آزادگی را بچشید
مادر پدر خواهرانم دلم برایتان تنگ است
مادر ببین وطن را ، همه از ترس ولایت سیاست را بر صداقت ترجیح داده اند و
زنها تو زندون ( خانه ، وطن ) و مردها سر دار ( بی ابرویی و اعدام و .... )
مادرم ببخش که نتوانستم سکوت کنم تحمل کنم و بنشینم و چیزی نگویم
پدر مرا ببخش که نماندم عصای دستت شوم
اما شاید ماندنم فقط از من برای شما آیینه ی دق می ساخت .
مادر ببین وطن را پدر خوشبحالم که تو پدرم بودی و آموختی مرا درس آزادگی
همان دوم ابتدایی دبستان هفده شهریور روستای فیل آباد
وقتی مجبور بودم در خانه تورا پدر و در مدرسه تورا آقای معلم صدا بزنم
باعث شد بفهمم ما ایرانیا ها از بدو تولد در تاریخ معاصر با چیزی به اسم شخصیت دو قطبی مواجهیم ، در خانه و خیابان و بالطبع وطن
دروغ بگوییم چون از گفتن حقیقت میترسیم !
و معترض و ناراضی باشیم و در عین حال سکوت کنیم ، اگر شما پدر و مادرم نبودید
شاید هرگز به این حد از درک انسان ، برابری حقوق و مشکل ریشه ای وطنم پی نمی بردم
مادر لطفا این متن را برای پدر بخوان چون میدانم اینستاگرام ندارد و از طرف من دستش را نه به خاطر سر تری و برتری بلکه با عشق از سمت من ببوس و یادت باشد اگر پدر دردش را به تو نتواند بگوید تنها میشود و سرنوشتی مشابه مردان سرزمین که در دام(اعتیاد ، دروغ ، فساد ) و و بر دار(اعدام ، زندان) هستند را دچار می شود و پدرم لطفا طوری با خواهران و مادرم برخورد کن که هرگز ترسی در دلشان ایجاد نشود برای بازگویی حقایق و خواسته هایشان در زندگی
پدر ولایت فقیه باعث فساد در وطن می شود
بگذار اگر روزی خواهرم کسی را دوست داشت نترسد از بازگویی
چون آن زمان است که سیاست پا به میدان گذاشته و حال وطن امروز حال وطن کوچکمان که خانه نام دارد می شود
و تو پدرم دست مادرم را از طرف من ببوس هم با عشق هم بابت اینکه مرا بدنیا آورد تا راهی باشم برای دفع زجر انسانیت
با تمامی احترامات
پسرتان
علی گنجی "هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم "
Read more
. مادر که می شوی تمام زندگیت می شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت.. مادر که ...
Media Removed
. مادر که می شوی تمام زندگیت می شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت.. مادر که می شوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات.. مادر که می شوی بیشتر فکر می کنی به مادرت.. مادربزرگت.. مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی ها کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند… مادر که می شوی ... .
مادر که می شوی تمام زندگیت می شود دعا و التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت..
مادر که می شوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات..
مادر که می شوی بیشتر فکر می کنی به مادرت.. مادربزرگت.. مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی ها کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند…
مادر که می شوی غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت..
مادر که می شوی کوه های تمام عالم بر سرت خراب میشود وقتی به اندازه نیش سوزنی در پای فرزندت میرود…
مادر که می شوی صبور میشوی و باحوصله انگار نه انگار که تا همین دیروز بی حوصله ترین آدم روی زمین بودی..
مادر که می شوی خوابت هم با خواب فرزندت تنظیم میشود انگار نه انگار که تا دیروز خوابت از خواب زمستانی خرس ها هم سنگین تر بود…
مادر که می شوی ذوق زده ترین انسان دنیا میشوی با هر کار عادی فرزندت..
مادر که می شوی دل نگران تمام مادرهای زجر کشیده دنیا می شوی و غبطه میخوری به آنها که فرزندشان را در راه خدا دادند..
مادر که می شوی نگاهت هم مادرانه می شود عمیق و دقیق و عاشق و اشکبار..
مادر که می شوی دلت تنگ میشود برای مادرت و روزهایی که یادت نمی آید در دلش چه ها گذشته..
و مادر که می شوی.. بیشتر به او می اندیشی که از مادر مهربانتر است و بیشتر به این نکته میرسی که او غیر قابل توصیف است.. #روز_مادر_مبارک
Read more
Loading...
Load More
Loading...