Loading Content...

جا ما من

Unique profiles
88
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Mashhad, Iran, Al Ain Abu Dhabi UAE, Shahriyar, Tehran, Iran
Average media age
834.5 days
to ratio
4.3
. نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ...
Media Removed
. نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ها رو نظم میدم و برای یه روز از خونه ی تمیز لذت میبرم. لیانا با لگو مشغوله ، میگه آبرنگ میخواد ازش میخوام لگو رو جمع کنه ببره تو اتاق تا آبرنگ و دفتر رو میارم و یاد حرفهای دیشب لیلی میفتم که به پدرش میگفت ... .
نازنین لیلی که یه شب پیش مادرم بمونه به اضافه ی خونه ،اتاق دخترا رو کامل مرتب میکنم ، تمام کشوها و قفسه ها رو نظم میدم و برای یه روز از خونه ی تمیز لذت میبرم.
لیانا با لگو مشغوله ، میگه آبرنگ میخواد ازش میخوام لگو رو جمع کنه ببره تو اتاق تا آبرنگ و دفتر رو میارم و یاد حرفهای دیشب لیلی میفتم که به پدرش میگفت ، این مامان میخواد من خدمتکارش بشم میگه وسایلت جمع کن وسایلت جمع کن ! .
میدونم لیانا تو سنی هست که براش مهمه من راضی باشم برعکس لیلی میخواد به من و خودش ثابت کنه مجبور نیست به حرف من گوش بده، میدونم نظم و بی نظمی هم مثل خیلی خصوصیات دیگه تا حدی شخصیتی هست ، همینطور تیزهوشی و کم هوشی ، پر جنب و جوش و اجتماعی بودن یا درون گرا و کم حرف بودن ، هیچ کدوم نه نشونه ی لیاقت مادره و نه کم کاریش.
.
اما باز خندم میگیره ، دو تا خواهرن تو یه خونه با یه رویکرد و تربیت بزرگ میشن و احتمالا اگر فقط لیانا رو داشتم الان براتون کپشن مینوشتم چنان و چنین که چطور با تدبیر و درایت و راهکارهای هوشمندانم اینطور گل دختری دارم و شما هم جا پای من بذارید و چه
معنی داره بچه گوش به فرمان ما نباشه
.
این سوتفاهم های مادرانه برا هیچ کدوم ما بیگانه نیست و نتیجش بادی که به اشتباه تو غبغب میفته! و نگاهی از بالا به مادرهای با شرایط متفاوت . تو نوزادی دخترا به غایت دیدم که کولیک و ناراحتی پزشکی بچه رو چطور ابعاد روانشناختی میدادن متخصصان امر و حتی پا فراتر میرفت و آرامش دوران بارداری زیر سوال میرفت! چیزی که دیده نمیشد تفاوت بچه ها بود که الزاما هیچ ارتباطی به رفتار و راهکار والدین نداره . و مطمئنا هر مادری خوشبخت ترینه اگه نوزادش خوب بخوابه و خوب شیر بخوره و به وقتش عاقان اوقون کنه ! .
مخصوصا الان که اون دوران سپری شده میفهمم هیچ فرمول پیچیده ای نداره و فقط بچه هان که تعیین کننده هستن و دلم میخواد جلوی زهرای اون روزا رو بگیرم تا به اون حجم فشار، خود سرزنشی رو اضافه
نکنه
.
ما مادرهای این نسل که چهارتا کتاب خوندیم و دوتا کلاس رفتیم ، جسته گریخته دنبال جوابای سوالامون میریم و سراغ مشاور رو میگیریم تا حدی آگاه هستیم ، پس اگر بچه هامون مثل هم نیستن و جواب متفاوتی میگیریم دلیلش اینه که از اول قرار نبوده همه ما یه جور
باشیم ، یه نقاط قوت و یه مدل گیر و گرفت داشته باشیم
.
حالا که دخترا بزرگ تر شدن فک میکنم وظیفه ی من فقط اینه که نقاط قوتشون پیدا کنم و راه رو برا پیشرفتش باز کنم و فردا تو موفقیتشون بازم افتخار برا من نیست چون از جوهر درون خودشون بوده و فقط شکرگزاری و غرق لذت شدنش سهم منه✨
Read more
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را در کدام ...
Media Removed
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد: چشم های من به جای دست های تو! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده! من به چشم های بی قرار تو قول می دهم: ریشه های ما به آب شاخه ... ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد
تا ابد میان ما
برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!
Read more
داستان کوتاه:روز پنجشنبه ساعت شش و نیم بعد از ظهر صدای زنگ اف اف اومد،مریم خانوم:حامد،عسل در و باز ...
Media Removed
داستان کوتاه:روز پنجشنبه ساعت شش و نیم بعد از ظهر صدای زنگ اف اف اومد،مریم خانوم:حامد،عسل در و باز کنید داییت اینا اومدن، آقا بهروز پدر خانواده میرود و عرقگیرش را عوض می کند. دایی بهرام به همراه همسرش افسانه خانوم و دخترش یاسمن و پسرش میلاد هستند.بهروز و خانواده جلوی در به رسم ادب و استقبال، مریم:به ... داستان کوتاه:روز پنجشنبه ساعت شش و نیم بعد از ظهر صدای زنگ اف اف اومد،مریم خانوم:حامد،عسل در و باز کنید داییت اینا اومدن، آقا بهروز پدر خانواده میرود و عرقگیرش را عوض می کند. دایی بهرام به همراه همسرش افسانه خانوم و دخترش یاسمن و پسرش میلاد هستند.بهروز و خانواده جلوی در به رسم ادب و استقبال، مریم:به به سلام خوش اومدین بفرمایید،احوال پرسی بین دو خانواده انجام می‌شود و همه می نشینند. بهروز:خوب آقا بهرام چه خبرا اوضاع احوال چطوره؟بهرام:ای بابا چی بگم بهروز جان خدا لعنتشون کنه هر چی کار میکنیم بازم لنگیم این آخوندا گند زدن به زندگیمون، بهروز:آره واقعا اینا خیلی بی شرف و دزدن، حامد داشت کانالها رو عوض میکرد که به کانالی که خبر پخش میکرد رسید.بهروز:بذار همینجا باشه ببینیم چی میگه، اخبار: کارگران هفت تپه برای بیستمین روز دست به اعتصاب و اعتراض زدند، شماری از کارگران بازداشت شدند، آمریکا همچنان تاکید می کند غذا و دارو جزو تحریمها نیستند، اکنون چند گزارش از شهروندان، شهروند ایرانی:بادرود به شبکتون ببینیداین ماست و گوجه و پنیر و خریدم این قیمت نسبت به هفته پیش دوبرابر شده هیشکی نیست به داد ما برسه ممنون از شبکه شما،میلاد:راستی شنیدید فلانی توزندان مریض شده با کتک بردنش بیمارستان ،گفتن جرمش تبلیغ علیه نظام بوده ، بقیه:نه نمی‌شناسیم میلاد :به نظرم باید مردم بلند شن این عوضیا رو بکشن پایین، افسانه:خوبه بسه تو نمی‌خوادواسه من مبارز بشی هر وقت همه رفتن ما هم پشت سرشون میریم.بهرام:آره بابا اینا وحشی ان یه وقت بیرون چرت و پرت نگی، بهروز: اصلا بدون رهبری نمیشه باید یکی باشه بگه چیکار کنیم،کجااعتراض کنیم،به کی اعتراض کنیم،به چی اعتراض کنیم،اصلااگه کار نکنیم گشنه میمونیم،اخبار :دست فروشی در پی جمع کردن بساطش دست به خود سوزی زد. دو بهایی و نوکیش مسیحی متهم به ده سال حبس شدند.طبق آمار به خاطر حفر چاه‌های کارشناسی نشده ایران در معرض خشکسالی و مهاجرت نیمی از مردم ایران در پنج سال آینده می شود.مریم:ای بابا بهروز بزن اونور خودمون کم مشکل داریم بزن یه جا یه فیلم خنده دارببینیم.میلاددر ذهنش:خوب چه کسایی باید اول برن که ما پشتشون بریم؟مگه ما نمی‌دونیم چرا و به چی و به کی باید اعتراض کنیم؟.بعد ازیک هفته صورت و بدن عسل بر اثر اسید پاشی شدیدا آسیب دیده، مهمانی در یک خانواده ی دیگه شبکه اخبار: بر اثر اسیدپاشی چندین دختر آسیب جدی دیدند ،در همین هفته امام جماعت گفته بود باید با بد حجابی به صورت قهری برخورد کنیم.پس از فحش خدا لعنتشون کنه،خوب بسه خودمون کم مشکل داریم بزن یه جا فیلم خنده دار ببینیم.
Read more
‌ از صفحه‌ی @iman_harirchi ‌ مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را ...
Media Removed
‌ از صفحه‌ی @iman_harirchi ‌ مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می‌زنند و بعضی یاران ایشان را منع می‌کنند مرا آن خوش نمی‌آید. و صد بار گفته‌ام برای من کسی را چیزی نگویید. من به آن راضی‌ام. آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می‌آیند از بیم آن ...
از صفحه‌ی @iman_harirchi

مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می‌زنند و بعضی یاران ایشان را منع می‌کنند مرا آن خوش نمی‌آید. و صد بار گفته‌ام برای من کسی را چیزی نگویید. من به آن راضی‌ام. آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می‌آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می‌گویم تا به آن مشغول شوند، و اگر نه من از کجا شعر از کجا؟ والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست. همچنان که یکی دست در اشکمبه گه کرده و آن را می‌شوراند برای آرزوی مهمان. چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد.
.
آخر آدمی بنگرد که خلق در شهر چه کالا می‌باید و چه کالا را خریدارند، آن را خرد و آن فروشد، اگر چه دون‌تر متاع‌ها باشد.

‌من تحصیل‌ها کردم در علوم و رنج‌ها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول‌اندیشان آیند تا برایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. آن همه علم ها را این جا جمع کرد، و آن رنج ها را این جا آورد که من بدین کار مشغول شوم. چه توانم کردن‌.



در ولایت ما از شاعری ننگ.تر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می‌ماندیم موافق طبع ایشان می‌زیستیم، و آن می‌ورزیدیم که ایشان خواستندی، مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن.
.
.
#فیه_ما_فیه ( #فیه_مافیه) #مولانا
به تصحیح استاد #محمد_علی_موحد ( #محمدعلی_موحد)
۲۹۲ صفحه، ۲۷۰۰۰ تومان
.
برای خرید کتاب‌های ماهی، می‌توانید به دیجیکالا، سایت نشر (۲۰ درصد تخفیف دائمی) یا کتابفروشی‌ها سر بزنید.

http://nashremahi.com
@mahipub
.
Read more
... من آقای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را تنها یک بار دیدم.برمیگردد به پنج سال گذشته.فکت های متفاوتی ...
Media Removed
... من آقای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را تنها یک بار دیدم.برمیگردد به پنج سال گذشته.فکت های متفاوتی از شخصیت ایشان به دستم رسیده،عده ای او را ستایش می کنند و عده ای هم در ذم ایشان سخن می گویند،خبر را حتما شنیده اید؛ آقای دکتر را به دانشگاه راه نداده اند و از او کارت خواستند و الخ .اگر چه این ماجرا بسیار ... ...
من آقای دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را تنها یک بار دیدم.برمیگردد به پنج سال گذشته.فکت های متفاوتی از شخصیت ایشان به دستم رسیده،عده ای او را ستایش می کنند و عده ای هم در ذم ایشان سخن می گویند،خبر را حتما شنیده اید؛ آقای دکتر را به دانشگاه راه نداده اند و از او کارت خواستند و الخ .اگر چه این ماجرا بسیار مرموز است اما چنین رفتاری از آن سوی ماجرا یعنی مسئولین حراست دانشگاه دور از انتظار نیست. من در طول زندگی همواره معتقد بودم که یکی از کثیف ترین شغل های دنیا همین کار حراست است ،حراستی که سر و کارش با پوشش و ظاهر دیگران (دانشجویان)باشد. همیشه از این جماعت متنفر بودم ، همیشه هم از غضب شان در امان نبودم .از دوران دبیرستان ،زمانی که من هیچ وقت نتوانستم درک کنم که چرا ناظم مدرسه جلوی در می ایستاد تا ما را که ژل و تافت به موهای خود می زدیم راه ندهد . تا گاهی دست کند لای تارهای موی ما که به خیال خودش حالتش را به هم بریزد ،تا آن جا که خطرناک شود و به طرف موزر هم برود.تا دوران دانشجویی که از نظر این جماعت یا پوشش و ظاهر من در شان محیط دانشگاه نبود یا فاصله شرعی را با جنس مخالف رعایت نکرده بودم . من هنوز هم موفق نشدم حضور چنین افرادی را در جامعه درک کنم ؟؟؟کسانی که حاضرند اخلاق را زیر پا بگذارند و به عنوان مثال در خصوصی ترین بخش های اندام یک دختر کنکاش کنند تا به یک نتیجه کاملا احمقانه دست پیدا کنند.من هنوز هم درک نمی کنم که چگونه قشر مثلا فرهیخته دانشجو در این سال ها به خود اجازه داده تا به شعورش توهین کنند و با حضور این افراد کنار بیاید؟؟؟ این میزان از نفرت به دوران نوجوانی من برمی گردد، که البته تا به امروز هم چنان به قوت خودش باقی است.من همواره با کسی که به خودش چنین جراتی را بدهد تا در نوع ظاهر و پوششم دخالت کند به بدترین شکل ممکن رفتار کرده ام ،اصلا اهمیتی ندارد این فرد چه کسی باشد، پدرم باشد ؟مادرم؟آقا یا خانم ... #دکتر_شفیعی_کدکنی
#استاد_دانشگاه
#دانشجوی_معترض
#دانشجویی
#دانشگاه_تهران
#حراست
#حراست_دانشگاه😈😱 #زندگی_خصوصی
#منکرات_اخلاقی
#مالکیت
Read more
#Review #jadeh @samanjalili_music تاریخ تولید ۱۳۹۷ قلبن تو رو میخوام تویی دنیام مثه قبلا , قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا من دلم میخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده دلم میخواد بارون بشوره غمامون خیره شی به چشمام بدونه اراده اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون ... #Review
#jadeh @samanjalili_music
تاریخ تولید ۱۳۹۷

قلبن تو رو میخوام تویی دنیام مثه قبلا , قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا

من دلم میخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده
دلم میخواد بارون بشوره غمامون خیره شی به چشمام بدونه اراده

اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
مثلا عشقه منی دیوونه ها پس کوشی میمیرم میمیرم

اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
مثلا عشقه منی دیوونه ها پس کوشی میمیرم میمیرم

قلبن تو رو میخوام تویی دنیام مثه قبلا , قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا

من تو رو از دست نمیدم این ساده ست نمیشه بری پس بهونه نیاری
دلی که شکسته ست آدمی که خسته ست عاشقه یکی هست تنهاش نذاری

اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
مثلا عشقه منی دیوونه ها پس کوشی میمیرم میمیرم

اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
مثلا عشقه منی دیوونه ها پس کوشی میمیرم میمیرم
#emadkhiabanian #radiojavan #saman #samanjalili #partaghi #jadeh #new music #video #samanjalili #سامان #سامان_جلیلی #سامانجلیلی #insta #iran #turkye #musicvideo #director #rj #new #fashion #instagram #video #com #c #1111
Read more
... هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج ...
Media Removed
... هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج برساند . هنر،به منزله ی دریچه ای زیبا و شگرف قادر است استعدادهای بالقوه انسانی را به فعل برساند.پرسش اساسی همین جاست؟آیا شرط موفقیت لزوما داشتن استعداد و انگیزه است؟ از سویی صورت هنر بی شباهت به کره ... ...
هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج برساند . هنر،به منزله ی دریچه ای زیبا و شگرف قادر است استعدادهای بالقوه انسانی را به فعل برساند.پرسش اساسی همین جاست؟آیا شرط موفقیت لزوما داشتن استعداد و انگیزه است؟ از سویی صورت هنر بی شباهت به کره خاکی ما نیست ، پر است از پرتگاه ها و مخاطراتی که قادر است هر لحظه شما را از مسیر پس بزند.به زبانی ساده تر، هنر یک چهره عاری از ترحم و توام با قساوت نیز با خود به همراه دارد.به عنوان مثال، وقتی شما با آرزوهای خوش و شیرین در سر وارد ادبیات داستانی می شوید و به ناگاه با وضعیت پیچیده و در هم تنیده ای مواجه اید؟؟؟گره های کوری که گاه شما را زخمی و عاصی می کنند. مگر نه این که بسیارند دوستانی که به من و شما مراجعه می کنند؟ توپ شان بد طوری پر است ، می گویند : ما هیچ فکر نمیکردیم این طور باشد؟؟با این وضع نمی توانیم ،واقعا نمیشود،درست استدلال می کنند و تصمیم به کناره گیری و انزوا میگیرند. اما من و بسیاری از شما دوستان هیچ گاه جز دسته ای نشدیم که بر زخم یاس و نومیدی شان نمک بیشتری بپاشیم . همواره گفتیم :این جا ایران است،کشوری که اگر تو انصراف دادی و به کنار رفتی دیگران در دلشان می گویند : آخیش!! به درک!!این جا هیچ کس برای نبودنت دسته عزاداری به راه نمی اندازد.فکر نکن اگر به گوشه ای نشستی، حرفت می شود نقل مجالس!حافظه افکار عمومی بد لنگ می زند و تو زودتر از آنی که فکرش را می کنی فراموش خواهی شد.پس بمان!روحیه ات را تغییر بده.اندکی مدارا کن!اشتباه نکن! سر سپرده نشو!زیر بلیت کسی نرو که به مفت هم نمی ارزد! تلاش کن و عرق بریز! می دانیم باز عده ای هستند که سانسورت کنند که به کوری و کری بزنند خودشان را ولی تو بمان و ادامه بده، همین بس که خاری شوی در چشمان شان ... #نویسنده
#هنرمند_جوان
#نویسنده_تازه_کار
#هنر_معاصر
#هنر_و_زندگی
#هنروخلاقیت
#ادبیات_داستانی
#باند_بازی
#مشکلات_کشور
#آسیب_شناسی_تشکیلات
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span> امروز چشمم به این عکس افتاد. این اولین عکسیه که من بعد از شروع کلاسای عکاسی مقدماتیم گرفتم. من ...
Media Removed
امروز چشمم به این عکس افتاد. این اولین عکسیه که من بعد از شروع کلاسای عکاسی مقدماتیم گرفتم. من همیشه عکاسی رو دوست داشتم و اینستاگرام یه سکوی پرش تو این کار بود واسم بعد از یه مدت تمرین با گوشی دوربین خریدم و بعد رفتم کلاس.احساس خوشحالی می کردم تا این که وارد دنیای عکاسا شدم. راستش این فضا تو ایران ... 📷
امروز چشمم به این عکس افتاد.
این اولین عکسیه که من بعد از شروع کلاسای عکاسی مقدماتیم گرفتم.
من همیشه عکاسی رو دوست داشتم و اینستاگرام یه سکوی پرش تو این کار بود واسم بعد از یه مدت تمرین با گوشی دوربین خریدم و بعد رفتم کلاس.احساس خوشحالی می کردم تا این که وارد دنیای عکاسا شدم.
راستش این فضا تو ایران متاسفانه همونقد مسمومه که بقیه ی فضاها!
گروهای عکاسی تبدیل شدن به قطبایی از آدمایی که از بقیه گروها متنفرن و مدام به کار هم ایراد میگیرن و دلشون میخواد همدیگه رو خراب کنن!
از همدیگه به قول خودشون عضو جذب میکنن تا ثابت کنن ما بهتر بودیم. ولی در اصل از هم آدم می دزدن!
عکاسای یه کم قدیمی تر و تعصبی مدام در حال ایراد گرفتن از کسایین که تازه وارد این کار شدن تا ثابت کنن ما کارمون بهتره!
هر کسی سبک و ژانر خودشو انتخاب میکنه اما این دلیل نمیشه که بقیه رو مسخره نکنه و نکوبونه!
به جای بهتر کردن خودشون وقتشونو صرف بد نشون دادن دیگران میکنن!
من عضو چندتا از این گروها شدم و به جز یکی دوتاشون بقیه مدام در حال ایراد گرفتن بودن و تو سر بقیه میزدن که شما استعداد ندارین،خلاقیت ندارین،تکنیک بلد نیستین،ما خوبیم!!
همش در حال دسته بندی آدما به دو گروهِ عکاس و آدم مزخرف بی استعداد بودن!
فقط و فقط یه گروه بودن که با دلسوزی اشکالای هر کسی رو همراه با نقاط قوتش میگفتن و راه حل نشون دادن به هم برای بهتر شدن.با کسایی که دوربین داشتن مشکلی نداشتن و دنبال یادگیری و تعامل و پیشرفت بودن نه این که مدام دنبال حاشیه باشن.
که متاسفانه بعدا یه عده ای واردش شدن و اون گروه از هم پاشید.

راستش این فضا باعث شد من از اون جو خودمو بکشم بیرون!فعالیتای عکاسیمو از گروهای جمعی جدا کردم و محدودش کردم به گالری هاردم و تصمیم گرفتم هیچ عکس غیر تفریحی رو تو شبکه های اجتماعیم منتشر نکنم و گاهی مسابقه شرکت کنم و تمام!
دیگه به خودم نگفتم عکاس چون میترسیدم به یه عده بر بخوره!
مجبور شدم مثه خیلیا "بگم من عکاس نیستم ولی عکاسی را دوس دارم"🙄
میدونین چی دلمو بیشتر از همه می سوزونه؟
ما میترسیم دانسته هامونو به همدیگه انتقال بدیم چون نفهمیدیم که تو دنیا واسه همه جا هست و لازم نیست به خاطر ترس از دست دادن جایگاهمون بقیه رو بکوبونیم و پایین بکشیم و دانشمونو قفل کنیم تو مغزمون مبادا که کسی ازش استفاده کنه.
نه فقط تو عکاسی،همه جا تو هر کار و حرفه و هنری چه بخوایم چه نخوایم یه روز دوره ما تموم میشه و جدید تر ها جامونو میگیرن چه خوب که اون جدیدتر ها از تجربیات ما استفاده کنن و کسایی که بهترن رو استاد خودشون بدونن نه رقیب!
Read more
حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) پس از دريافت نامه هاي فراوان اهالي كوفه، مبني بر رفتن آن حضرت به كوفه و بر ...
Media Removed
حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) پس از دريافت نامه هاي فراوان اهالي كوفه، مبني بر رفتن آن حضرت به كوفه و بر عهده گرفتن قيام مردمي بر ضد بني اميه در آغاز پسرعمويش مسلم بن عقيل (ع) را به نمايندگي خويش به آن ديار اعزام كرد. اهالي كوفه به ويژه شيعيان و محبان اهل بيت(ع) از مسلم بن عقيل(ع) استقبال شاياني كرده ... حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) پس از دريافت نامه هاي فراوان اهالي كوفه، مبني بر رفتن آن حضرت به كوفه و بر عهده گرفتن قيام مردمي بر ضد بني اميه در آغاز پسرعمويش مسلم بن عقيل (ع) را به نمايندگي خويش به آن ديار اعزام كرد.

اهالي كوفه به ويژه شيعيان و محبان اهل بيت(ع) از مسلم بن عقيل(ع) استقبال شاياني كرده و بيش از 18000 تن با وي بيعت كردند و مسلم بن عقيل (ع) پس از وصول اطمينان از صداقت كوفيان، نامه اي براي امام حسين (ع) نوشت و آن حضرت را به كوفه دعوت كرد و امام حسين (ع) در روز هشتم ذي الحجه سال 60 قمري به همراه خانواده، فاميلان و ياران خود عازم كوفه شد.

اما در بين راه در توقفگاه زرود، خبر شكست قيام شيعيان كوفه و شهادت مظلومانه مسلم بن عقيل (ع) بدست مزدوران عبيدالله بن زياد را دريافت كرد. با اين حال، به حركت اعتراضي خويش به سوي عراق ادامه داد. ولي پس از گذشتن از توقفگاه شراف با سپاه يك هزار نفري عبيدالله بن زياد به فرماندهي حر بن يزيد تميمي روبرو گرديد.

حر بن يزيد از سوي حصين بن نمير مأموريت داشت كه در جاده ميان مكه و كوفه به گشت زني پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسين (ع) ، آن را رديابي كرده و مانع ورودش به كوفه گردد. امام حسين (ع) به محض رويارويي با سپاه خسته و تشنه حر بن يزيد با آنان مهرباني كرد و همه را سيراب و از الطاف خويش برخوردار گردانيد.

حر بن يزيد كه پيش از اين از امام حسين (ع) تصور ديگري داشت در برابر مهرباني هاي آن حضرت، متأثر و منفعل شد و رفتاري غيرخصمانه در پيش گرفت. ولي بنا به فرمان عبيدالله بن زياد ناچار بود، آن حضرت را تعقيب كرده و مانع ورودش به كوفه گردد. در توقفگاه عذيب هجانات، نامه اي از عمر بن سعد فرمانده نظامي سپاه عبيدالله بن زياد بدست حر بن يزيد رسيد و او را مأمور كرد كه بر امام حسين (ع) سخت گيرد و او را از بياباني خشك و فاقد آب و آباداني گذر دهد. حر بن يزيد بر امام حسين (ع) سخت گرفت و او را به سرزميني غيرآباد وارد و مجبور به توقف نمود.

امام حسين (ع) ناچار شد در آن جا توقف كرده و آن را خيمه گاه خويش قرار دهد. امام حسين (ع) پس از رسيدن به اين سرزمين، پرسيد نام اين مكان چيست؟ گفتند: كربلا. امام حسين (ع) همين كه نام كربلا را شنيد، گفت:

اَللّهُمَّ اِنّي اَعوذُ بكَ مِنَ الكَربِ والبَلاءِ.
سپس فرمود:
اين جا، مكان كرب و بلا و محل محنت و عنا است، پس فرود آييد كه منزل و خيمه گاه ما اين جا است.

اين زمين، محل ريختن خون ما است و در اين مكان، قبرهاي ما واقع مي گردد. اين ها را جدم محمد مصطفي صلي الله عليه و آله به من خبر داده است.
Read more
غرق شدن در عين داشتن ظاهري شايد ترسناك چندان هم بد نيست. حداقل فايده اش رهايي از جو آزاردهنده حاكم خواهد ...
Media Removed
غرق شدن در عين داشتن ظاهري شايد ترسناك چندان هم بد نيست. حداقل فايده اش رهايي از جو آزاردهنده حاكم خواهد بود. با اينحال، به سخنانم ادامه ميدهم و شايد در دل بگويم بروند به جهنم، من حرفم را خواهم زد. اينكه به چه دليل اصرار به ادامه دادن و اتمام سخنانم دارم موضوع بحث نيست و شايد هم چندان حائز اهميت نباشد ... غرق شدن در عين داشتن ظاهري شايد ترسناك چندان هم بد نيست. حداقل فايده اش رهايي از جو آزاردهنده حاكم خواهد بود. با اينحال، به سخنانم ادامه ميدهم و شايد در دل بگويم بروند به جهنم، من حرفم را خواهم زد. اينكه به چه دليل اصرار به ادامه دادن و اتمام سخنانم دارم موضوع بحث نيست و شايد هم چندان حائز اهميت نباشد اما اينكه چرا در دل ميگويم بروند به جهنم، نه رگ پيشانيم متورم ميشود و نه دندان قروچه ميروم قابل بحث است.
تنها دليل آن عدم اهميت حضار است. حضار عزيز! شما براي من چندان مهم نيستيد كه بخاطر بي توجهيتان خون در رگانم بجوشد.همانطور كه من براي شما اهميتي ندارم. قول ميدهم نيمي از شما با شنيدن جملات قبلي زير لب زمزمه كرديد:"خودت برو به جهنم". منطقي است. جواب هاي، هوي است. اما چه ميشود كه واكنشهاي مذكور در ما بعد از گفتن آن جمله ي طلايي هويدا ميشود. امروز صبح بعد از آماده شدن و انداختن نگاهي اجمالي در آينه به خود، بار ديگر به خانواده ي خود متشكل از همسر، برادر و پدرم، خاطرنشان كردم كه امروز در سالن كنفرانس مركزي شهر، سخنراني اي خواهم داشت كه حضور آنها موجب شادي اينجانب خواهد بود. بعد ازشنيدن وعده "سعي خودمان را ميكنيم" از خانه بيرون آمدم. در طول راه به متن سخنراني و اصلاحات لازم فكر ميكردم. در حال حاضر، همچنان به اصلاحات فكر ميكنم و جا دارد با مشت محكم... همين گونه كه مشاهده كرديد، صدايش را شنيديد و اندكي جا خورديد به روي ميز بكوبم. آنچنان محكم كه حتي حضار غرق شده براي لحظاتي سر از آب بيرون بياورند و نفسي تازه كنند. از ابتداي سخنراني سعي بر اين داشتم كه جهت نوشته را به سوي مثبت كه البته هر شخصي تعريف متفاوتي از كلمه مثبت دارد پيش ببرم و هيچوقت پاي خانواده مقدسم را به مثالهاي هجوم نكشانم اما حال كه سي ثانيه از مدت زمان اين سخنراني باقي مانده و من همچنان بعد از مرور كردن تمام سالن و چك كردنهاي مكرر در ورودي، اثري از آن خانواده مقدس نميبينم، خون در رگهايم به جوش آمده، رگهاي پيشانيم متورم شده و فرياد ميزنم:"به سخنراني من نمي آييد؟برويد به جهنم"
بله. اينگونه صداي اصابت دندانهايتان به يكديگر در گوشتان خواهد پيچيد و يا حتي ممكن است مانند حالِ فعلي من قلبتان تند بتپد و صدايتان بلرزد. پس، يك موضوع مهم، زماني كه توسط يك شخص و يا اشخاص مهم ناديده گرفته شود شما را از خود بيخود ميكند.حتي شخص مهم ميتواند از شما استفاده ابزاري كند كه در اين مورد بايد به شما تسليت گفت. شما مُرده ايد و همانطور كه در اول سخنراني عرض كردم در حقيقت شما در جهنمي زندگي ميكنيد كه " همتون" براي شما ساخته اند.
Read more
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت ...
Media Removed
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو ... خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو بریم تهران هم زودتر از قطار میرسیم. ماندانا رو هم از قبل میشناختم و خیلی خوشحال بودم که میبینم توی کارش موفقه.
القصه،اونجا گفته بودن کوپه های قطار از قبل مشخص شده و نمیتونید جا به جا بشید و من با چشمکی به جمع فهموندم: جابه جایی ها با من!
خلاصه بعد از کلی نصیحت و اینا سوار قطار شدیم.یه کوپه ی 4 نفره متشکل از من و یلدا و نگین و حانیه که همیشه 5 نفره بود و شخصیتی به اسم کیانا ملقب به پیانو یا بازنده یا میت همواره توی کوپه ی ما بود و کلا بیرون نمی رفت.(برگشتن هم که کیانا نبود زهرا همیشه پیشمون بود)
خلاصه بعد از اتفاقات قطار و بحث های فلسفی یلدا و نگین (بهش شته میگفتیم) رسیدیم تهران و تازه ماجراها شروع شد. هر روز کلاس و مسابقه با اساتیدی که اسم هاشون رو فقط روی جلد کتاب ها دیده بودیم اما دورادور شاگری شون رو میکردیم.
مسابقه که تموم شد من در کمال شگفتی چهارم کشوری شدم (اصلا راجع به نفرات اول و دوم هییییچ صحبتی نمیکنم دوستان در جریانن کامل😉) و خب ناراحت بودم اما به خودم اومدم و دیدم از این سفر چیزهای زیادی عایدم شده:کلی دوستای خوب و یه کوله بار تجربه
از دوستای جدیدم توی تبریز و قزوین گرفته تا کیش و زابل و از فریادهای متوالی بچه هایی که توی برج میلاد به فواره ها دست زده بودن و داد میزدن:دستمون میلادی شده! تا نگین که شب کلا میومد توی تخت من و علنا من در فضایی به طول 2 متر اما عرض 10 سانت خوابیده بودم و از کیانا و حانیه که ساعت 2 نصفه شب میومدن از همه میپرسیدن:تو زن داری؟ تا ماجراهای ما توی ون اون آقای پیرهن زرده (این خاطره رو به گور میبرم😂)و صبح روز اخر که پشه چشم راستمو نیش زد(😂)همه و همه برام خاطره های قشنگی شدن.
دوستتون دارم بچه ها
عکس ها به ترتیب:
1من در ژست احساسات ملی گرایانه گونه😂
2من و رفقا
3من و آقای نظری که محبت کردن و 478392 تا عکس با من گرفتن
4 من همیشه متفاوت (دلیل چهارم شدن را حدس بزنید مثلا)
5 با استاد حسن زاده ی عزیز که باز هم جایزه ی هانس کریستین اندرسن رو تبریک میگم بهشون
6 با دکتر میر جلال الدین کزازی که در این ثانیه داشتم میگفتم میشه خویش انداز بگیریم؟😂
7 ما پس از رسیدن به شیراز
8 ما در تهران
9 ما در شیراز جان عزیز
10 پایان نامه...
Read more
نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی ...
Media Removed
نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران فشار کاری پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند. مادرم با فکر خوشبختی ... نسل _ آدمهای _ بلاتکلیف

پدرم دلواپس آینده برادرم است، اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: دخترم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟

من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم،اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
ما از نسل آدم های بلاتکلیف هستیم! ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود،از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم!
انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم. تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم. یکدیگررادوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان را ابراز کنیم!

ما آدم های بیچاره ای هستیم! آنقدر دربیان احساساتمان حقیر و ناچیزیم که صبر میکنیم تاوقتی عزیزی را از دست دادیم،تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. 
از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد. 
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر، پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: "چقدر خوب است که تورا دارم".
و چه خوب است از یک جا به بعد همین جا باشد، از همین جا که این نوشته تمام شد.. #شیخ_محسن
#بلاتکلیف
Read more
. <span class="emoji emoji25c0"></span> چرا من تا حالا #باغ_موزه_هنر_ایرانی نرفته بودم؟!؟<span class="emoji emoji1f605"></span> ‍ <span class="emoji emoji25c0"></span> توی یکی از باغهای قدیمی #تجریش، چندتا ...
Media Removed
. چرا من تا حالا #باغ_موزه_هنر_ایرانی نرفته بودم؟!؟ توی یکی از باغهای قدیمی #تجریش، چندتا مجسمه مینیاتوری از ساختمونای جدید و قدیمی ایرانو درست کردن و به نمایش گذاشتن. ⁦🇮🇷⁩ طبق معمول، یه کپی ناشیانه از #باغ_موزه های معروف دنیا ! چند تا اثر هنری که معلومه یا با عجله ساخته شدن که به افتتاحیه ... .
◀ چرا من تا حالا #باغ_موزه_هنر_ایرانی نرفته بودم؟!؟😅

◀ توی یکی از باغهای قدیمی #تجریش، چندتا مجسمه مینیاتوری از ساختمونای جدید و قدیمی ایرانو درست کردن و به نمایش گذاشتن. ⁦🇮🇷⁩ طبق معمول، یه کپی ناشیانه از #باغ_موزه های معروف دنیا ! چند تا اثر هنری که معلومه یا با عجله ساخته شدن که به افتتاحیه برسن، یا توسط هنرمندان تازه‌کار ساخته شدن! ولی... ولی! با تمام این تفاسیر، نمیدونم چرا آدم بین این تندیس‌ها و سازه‌های کوچولو قدم میزنه، حس خوبی میگیره! 😍 نمیدونم تأثیر باغه، تأثیر فصله، تأثیر #همه_جای_ایران_سرای_من_است ـه، یا چیز دیگه. 😉 هر چی هست، حسش خوبه، اگه تا حالا نرفتین، برین. 👌

◀ اینجا تا دلتون بخواد #گربه و #بچه_گربه میپلکه که تا آدمو میبینن، پخش زمین میشن که یعنی؛ نازم کن! 😂 هیچ کدومشون هم گرسنه نیستن، از بس که همسایه‌ها و بازدیدکننده‌ها بهشون غذا میدن!

◀ اون افسانه قدیمی اروپایی رو شنیدین که میگن اگه یه #قورباغه رو ماچ کنی و شانست گفته باشه، تبدیل به #شاهزاده_رویاها_با_اسب_سفید میشه؟! 😂 خب منم یه دونه چوبیشو پیدا کردم، ماچ کردم! 😘 البته یکی هم توی #خانه_مقدم بود که اونم ماچ کردم! 🐸 الآن هم وقت ندارم جواب خواستگارامو بدم! 😂

◀ چرا اینستا امکان چند صفحه نوشتن نمیده؟ 😦 بابا من همیشه جا کم میارم! 📝 اینجا هم ازون جاهایی بود که میشد چند صفحه در مورد درختهاش، کافه‌هاش، فروشگاه‌های کوچیکش، مجسمه‌های قدیمی و مدرنش، معماری عمارتش، و ... نوشت. 😍

◀ #تهرون خودمون، کلی جاهای دیدنی داره که تا حالا نرفتیم. ⁦🇮🇷⁩ منتها بیاین همدلی کنیم و #باغ_وحش و #دلفیناریوم رو تحریم کنیم. 😐 باور کنین هیچ کدوم ازین موجودات اسیر احساس خوشبختی نمیکنن. 😢 بخصوص #دلفین ها که باهوش‌ترن و اسارت رو عمیق‌تر میفهمن. متأسفانه خیلیا از روی ناآگاهی میگن که دلفینها میخندن! کتاب #مردی_که_میخندد رو خوندین؟ داستان خنده دلفینها هم همونه. 🐬

◀پروژه بعدی؛ #موزه_دکتر_حسابی که دقیقاً روبروی همین جا بود! منتها باید از قبل وقت بگیریم. 😍📝

◀ یه دونه دیگه از همین موزه‌ها توی خیابون گلبرگه که شنیدم مجسمه‌هاش حرفه‌ای‌ترن ولی مثل اینجا دار و درخت نداره! 😅 همیشه یه جای کار باید بلنگه! (مثلاً غر نزدما!) 😅

◀ من مجسمه #برج_آزادی رو خیلی دوست داشتم، چون هم حرفه‌ای ساخته شده بود، هم ناسلامتی بچه آزادیما. 😅 منتها تهِ تهِ منطقه دو، زیر پونزش! 😍😂

◀ دلم برای #ایران ـمون میسوزه. ما بهش خیلی بدی کردیم، ولی خاکش همیشه پناهمون بوده. ⁦🇮🇷⁩❤

۱۳۹۷/۰۷/۳۰
Read more
با سلام و درود به دوستان مهربانم امروز سالگرد تولد مردیه که هیچوقت از یاد هیچکدام از ما نمیره . تولد یک فرشته ، یک معصوم ، یک اصیل زاده ، کسی که به غیر از هنر انگشتانش که بر روی کلاویه های پیانو می نواخت ، تمام وجودش عشق و زندگی بود . با عشق "فرشته ای"به دنیا آمد . کودکی اش هنرمندانه بود ، هنرمندانه زندگی ... با سلام و درود به دوستان مهربانم
امروز سالگرد تولد مردیه که هیچوقت از یاد هیچکدام از ما نمیره . تولد یک فرشته ، یک معصوم ، یک اصیل زاده ، کسی که به غیر از هنر انگشتانش که بر روی کلاویه های پیانو می نواخت ، تمام وجودش عشق و زندگی بود .
با عشق "فرشته ای"به دنیا آمد . کودکی اش هنرمندانه بود ، هنرمندانه زندگی کرد و هنرمندانه از این دنیای پر حیله و نیرنگ ، جدا شد. ۳۵ ساله بود و من هم ۲۷ ساله بودم که به واسطه ی کار موسیقی کنار هم قرار گرفته ، کار میکردیم . هر کدام از ما شکستی بزرگ در زندگی داشتیم . بعد از چند ماه عشق و وابستگی عمیقی بین ما به وجود آمد ، با این که از دو قوم متفاوت بودیم ولی این عشق و علاقه روز به روز و سال به سال محکم و محکم تر میشد . همیشه به خودم میگم ، به دنیا آمدن او چه نعمت بزرگی برای زندگی من و دوستان او بود ، چون او همسری نمونه ، رفیقی بسیار مهربان و همراهی بسیار صادق با همکارانش بود . دوستی بسیار خوب برای دختر اول من (موگه ی عزیزم ) بود . فرقی بین موگه ی من و دخترمان آنی نمیگذاشت . عشق خود را بین این دو دختر تقسیم میکرد و به یک اندازه آن ها را دوست میداشت . به طوری که موگه ی من همیشه او را پدر واقعی خود می دانست . خوشحالم از این که دخترم آنی هم خصوصیات پدرش را به ارث برده و یک آندره ی نازنین دوم برایم به وجود آورده .
سال ۱۳۸۴ آهنگی برای من ساخته و تنظیم و اجرا کرد ، به نام" با تو بودن " که روز تولدم به من هدیه کرد و این موسیقی را در استودیو پاپ با صدای من ، در کنار هم ضبط کردیم . شعر این آهنگ از فریدون علیخانی ست که گویا این شعر را وقتی آمریکا بودیم به سفارش آندره ساخته و به او هدیه کرده بود . قسمتی از این ترانه را به شما عزیزانم به عنوان روز تولد آندره ی عزیزم هدیه میکنم .
نازنینم درسته که این جا حضور فیزیکی نداری ولی همیشه هستی و خواهی بود .
عشق من ، آندره ی من ، تولدت مبارک .
درود به روح پدر و مادر شوهر نازنینم از فرشته ای که به دنیا آورده" به نام آندره" و او را به من هدیه کردند .
روحتان شاد .
#آندره_آرزومانیان
#شراره_دولت_آبادی
Read more
. باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد ...
Media Removed
. باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد آفریدی که ما اگه خودمون بهش اعتقاد داشتیم الان کوه ها رو جا به جا کرده بودیم چه برسه به اهداف آکادمیک یا بهبود زندگی که داریم. باور به اینکه من میتونم درس بخونم و سخت ترین مباحث رو یاد بگیرم. باور به ... .
باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد آفریدی که ما اگه خودمون بهش اعتقاد داشتیم الان کوه ها رو جا به جا کرده بودیم چه برسه به اهداف آکادمیک یا بهبود زندگی که داریم. باور به اینکه من میتونم درس بخونم و سخت ترین مباحث رو یاد بگیرم. باور به اینکه منم میتونم به زبان دیگه ای صحبت کنم. باور به اینکه من می تونم بلاگ خوبی داشته باشم و از طریقش با آدم هایی که شبیه من هستن و تفکراتشون جالبه آشنا بشم. باور به هرچیزی انقدر قدرتمنده که هیچ نیرویی در این جهان نمیتونه جلوش رو بگیره
.

بارها اینجا نوشتم که من کارشناسی دانشگاه آزاد بودم و میخواستم حتما بیام دانشگاه تهران. این یه مثال بسیار ساده است ولی برای این میگم که ملموسه. من اینو باور کردم و خودم رو دیدم و براش زحمت کشیدم. من باور کردم که باید فرانسه یاد بگیرم و صحبت کنم. با تمام وجودم بهش اعتقاد داشتم که من میتونم یاد بگیرم. خیلی ها همون موقع سر کلاس هم از من با استعدادتر بودن ولی شاید بعد از سه ترم رها کردن ولی من باور داشتم که میتونم یاد بگیرم و ممتد ادامه دادم. جدیدترین تجربه من در رابطه با همین باور یه نرم افزاری بود که فکر میکردم هیچ وقت برای رساله ام یاد نمیگیرم و وقتی امروز صبح به جواب رسیدم یه لحظه گفتم دیدی ۵ هفته است که باور کردی و یه بار دیگه شد
.

حرفم اینه که خیلی وقتها موفقیت از اون تفکر خود ما شکل میگیره. اگه من مدام به خودم بگم خب من اگه بخونم که دکترا قبول نمیشم، خب من اگه دکترا قبول شم که سر کار نمیرم، خب من اگه سر کار برم که پولدار نمیشم و این روند رو تا ساعت ها میتونم براتون بنویسم. ولی آخرش به چه نتیجه ای میرسیم؟ هیچی!‌ واقعا به هیچی و این هیچی هیچ وقت باعث نمیشه زندگی ما عوض بشه. من اگر هر روز هم از انگیزه بگم ولی تا جایی که اون باوری که ازش حرف میزنم وجود نداشته باشه این حرف ها چند ساعت اثر داره و ازبین میره
.
پس همین امشب یا هر وقت که این پست رو می خونین ببینین چیکار میخواین تو زندگی بکنین که نشده! همون رو روی یه کاغذ یا دفترچه بنویسین و در کنارش بنویسین چیا توی فکر شماست که مانع این باور شده . همون ها دقیقا در محدوده ذهن ماست که هیچ قدرت واقعی هم نداره و فقط میتونه دست بذاره روی باور ما به موفق شدن. همون هارو بذاریم کنار و هر وقت اومد توی ذهنمون بگیم من به این فرآیند و اینکه به نتیجه میرسم ایمان دارم. دیر و زود داره ولی شدنیه. اصلا تا الان کی این زندگی رو پیش برده؟ از این به بعد هم به بهترین شکل پیش می‌بره
Read more
از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی ...
Media Removed
از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی های وجوووووود اینجا ب دنیا امدن معنایی صد چندان ب خود میگیرد گویی ک تمام ملائک ب عشق استان شما از عرش خروج کرده اند به دنیا رسیده اندو آرامشیییی بس رویا وار ب ما میبخشند. گویی کسی مادام ذکر عاشقانه درحال ... از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی های وجوووووود
اینجا ب دنیا امدن معنایی صد چندان ب خود میگیرد گویی ک تمام ملائک ب عشق استان شما از عرش خروج کرده اند به دنیا رسیده اندو آرامشیییی بس رویا وار ب ما میبخشند. گویی کسی مادام ذکر عاشقانه درحال و هوای اینجا نجوا میکند گوشممم پر است از تسبیح عاشقانه هر مولکول روان در این هوا ،چ دنیایی ب نگاهم ب قلبم ب روحم نگار زده ای. که هر چه ب استانت چشم میدوزم عشق نقش میندد نقش و نگار آنچه مرا ب اینجا متصل میکند انرژی حضور عاشقانه ی بی انتهای توست یا علی بن موسی الرضا ای اقای عشق ای مولای عزیزتر از پدر و مادر ای معنای تقرب ب عرش ای تمام آنچه میطلبم ب درهای حرم که دست میکشم متوجه میخی میشوم که افتاده است وصد البته شرمزده از کالبد انسانی ام که من از آن میخ هم کمترم کجا مرا ب زمین وصل کردند ک غفلت ورزیدن آموختم اینجا ترنم نفس من نقش میبند زندگی روح میگیرد دنیا ب آغازی دوباره فکر میکند اما سراغاز تمام افکار مردمم تو هستی هرجایی که هستند هر جا ب شروعی دوباره فکر میکنند هر جا که با نام و یاد تو ب آرامش میرسند
اینجاااااا دنیاااااا ب تو سلام میدهد و من هنوز در افکار دنیایی میغلتم
من یک انسانم که ب آغاز دوباره فکر میکنم ب تو. اما تا سر از ضریح مقدست برمیگردانم موج موج انسانهایی میبینم که عاشقانه ب پهنای صورت اشک میریزند ب عشق رسیدن ب آرامش حضوررتو ،،مرا ب حرمت حضور ایشاندوبه حرمت زمزمه های عاشقانه ی همراه با بغض و درد و اشک ایشان از انرژی وجود خود بی نصیب مگردان چ عاشقانه ب گرداب پریشان افکارم نقش تو نظم میبخشد دنیا اگر ب تو برسد دنیا میشود و من اگر ب تو رسم من
امید دارم هر انکسی که دل شکسته ب خانه ات چشم میدوزد حتی از دورترین نقطه ب حرمت فکر میکند او را از شعور عرفانی عشق خویش بارور کنی و عشق و معرفت عاشقانه ای از کرم خویش ب قلب رنجور و حساسش ببخشایی
حریم استانت عجب صفایی دارد مگر نه اینکه میگویند اینجاکسی ست پنهان مانند قند در نی ای عشق پنهان ایران من سلام میدهم تورا، از فضل خویش کرم نما که خانه ات مامن آرامش من است
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا السلام علیک ای عشق ای وجوووووود ای معنای هستی در این هستییی اینجا من هستم تو هستی و من ب نیابت تمام عاشقانت گر قابل سلام باشم
Read more
 # نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی ...
Media Removed
# نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این ... # نویسنده_ناشناس
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.
عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد.
روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد،....
Read more
. هنوز آخرین لقمه از گلویمان پایین نرفته‌بود که مجری خبر تیتر بعدی را با صلابتی که به گمانم در مکتب ...
Media Removed
. هنوز آخرین لقمه از گلویمان پایین نرفته‌بود که مجری خبر تیتر بعدی را با صلابتی که به گمانم در مکتب آن حاج‌خانم عزیز خبرگزاری کره‌ شمالی آموخته‌بود سر داد:«آمریکا رو به افول است!» لقمه را خورده و نخورده از جا پریدم و شروع کردم به جمع کردن سفره. عیال صدایش درآمد که «چرا اینجوری می‌کنی؟! آروووم!» ... .
هنوز آخرین لقمه از گلویمان پایین نرفته‌بود که مجری خبر تیتر بعدی را با صلابتی که به گمانم در مکتب آن حاج‌خانم عزیز خبرگزاری کره‌ شمالی آموخته‌بود سر داد:«آمریکا رو به افول است!»
لقمه را خورده و نخورده از جا پریدم و شروع کردم به جمع کردن سفره. عیال صدایش درآمد که «چرا اینجوری می‌کنی؟! آروووم!» گفتم «عیال! الآن وضعیت شوخی بردار نیست! باید برنامه‌ریزی کنیم، برنامه‌ریزی هم با دیزی و کشک بادمجون جور در نمیاد! سفره رو پاک کن تا من بساط چای و نباتو علم کنم، برنامه ریزی فقط با چای و چی؟! نبات!» عیال زیر لب غر و لند کرد که «حالا انگار بمب هسته‌ای زدن! پنج دقیقه دیرتر چای و نبات بخوری برف نمیاد!!» عیال به تا کردن سفره نرسیده‌بود که چای و نبات را آوردم و نشستم.
گفت:«خب چیو برنامه ریزی کنیم؟»
گفتم:«مگه ملتفت نشدی؟! آمریکا رو به افول است!»
گفت:«خب به ما چه»
گفتم:«به ما چه؟!!! به ما همه چه!!!
تا دنیا دنیا بوده آمریکا رو به هرچی شده زندگی ما هم رو به یه چی شده! الآن خانومی که شما باشی سیگار بهمنو پاکتی چند می‌خری؟!»
گفت:«من سیگار می خرم؟!»
گفتم:«خب من! همین من این سیگار بهمنو تازه عمده میخرم پاکتی ۵هزار تومن ناقابل!». یکدفعه چشمهایش گرد شد و گفت:«۵هزار تومن؟!! الآن روزی چندتا پاکت میکشی؟!!»
گفتم:«یه پاکت، به عبارتی میکنه هفته‌ای ٣۵هزار تومن...»، دوباره وسط حرفم پرید که:«٣۵هزار تومن؟! آهان! اونوقت ریه‌ت که ناراحت بود رفتی دکتر، شربت و قرص و کوفت و زهرمار داد اونم شد ٣۵هزار تومن! یعنی ٣۵هزار تومن میدی میکشی بعد ٣۵هزار تومن میدی رفع و رجوش کنی!! واقعاً که!!»
گفتم:«عیال! یه دیقه گوش بده! الآن بحث ما که بحث سیگار نیست که! بحث افول آمریکاست!! میخوام بگم یه رییس‌جمهور پیزوری اونجا عوض شده، سیگار بهمن از اونجا رسیده به اینجا، حالا تو حساب کن آمریکا بره رو به افول! شوخی نیست که!! منم که کارمند نیستم بگم انقد سر برج میگیرم میرم دنبال زندگیم، باید یه فکر اساسی کنیم.»
گفت:«چه فکری؟!»
گفتم:«خب اگه میدونستم که الآن نمیشستم اینجا چایی نبات بخورم! باید عقلمونو بریزیم روی هم ببینیم تو این دنیای مدرن کسب و کار و امکانات روزافزون فضای مجازی و از سوی دیگر تهدیدهایی که با گسترش فناوریهای نوین، روند اقتصادی سازمان‌های مردم نهاد و شرکت‌های خصوصی و خصولتی را هدف گرفته‌است، قطع ارتباط بانک‌های ایرانی با سوئیفت چه پیامدهای زیانباری در عرصه ملی خواهد داشت!!!»
گفت:«میفهمی چی داری میگی؟!»
(ادامه در کامنت🔻🔻🔻)
Read more
حالا تو این فرهنگ به خاطر کلیشه‌های جنسیتی مردا باید قوی‌تری هم باشن. به‌به عالی شد! ‌ این یعنی احساساتشون ...
Media Removed
حالا تو این فرهنگ به خاطر کلیشه‌های جنسیتی مردا باید قوی‌تری هم باشن. به‌به عالی شد! ‌ این یعنی احساساتشون خیلی شدیدتر سرکوب می‌شه و اجازه ابرازش رو ندارن. چون باید قوی باشن. بعدا هم که بدبختا بزرگ می‌شن می‌رن تو رابطه عاطفی، بهشون گیر میدیم که تو چرا اصلا احساس نداری، چرا به من نمیگی دوستت دارم؟ خب ... حالا تو این فرهنگ به خاطر کلیشه‌های جنسیتی مردا باید قوی‌تری هم باشن. به‌به عالی شد!

این یعنی احساساتشون خیلی شدیدتر سرکوب می‌شه و اجازه ابرازش رو ندارن. چون باید قوی باشن.
بعدا هم که بدبختا بزرگ می‌شن می‌رن تو رابطه عاطفی، بهشون گیر میدیم که تو چرا اصلا احساس نداری، چرا به من نمیگی دوستت دارم؟
خب اینا رو مادرای ما بزرگ کردن دیگه، خود ما. اگه تصمیم نگیریم یه جا این چرخه «من بلد نبودم، پدر مادرم اینطوری تربیتم کردن، من می‌خواستم شما رو خوشبخت کنم ولی کسی بهم یاد نداده بود و...» رو متوقف کنیم، همینجوری باید ادامه بدیم.

چیکار می‌تونیم بکنیم؟ به نظر من مهمترین کاری که باید بکنیم اینه که بپذیریم ما در کودکی آزردگی‌هایی داشتیم، تربیت ما یه باگ‌هایی داشته که شاید تقصیر خودمون نبوده، اما تا کی می‌خوایم این تقصیرو بندازیم گردن مادر پدر؟ از یه جایی به بعد مسئولیتش با خودمونه.
بریم خودمونو بشناسیم ببینیم چی بهمون گذشته و چی شدیم و چیکار می‌تونیم براش بکنیم و اون کارا رو بکنیم. کلاس بریم، کتاب بخونیم، از متخصص کمک بگیریم و هر کار دیگه که ازمون برمیاد فقط برای اینکه کلیشه‌هایی مثل مرد که گریه نمی‌کنه رو بشکنیم و اگه غم داریم بشینیم مث مرد گریه کنیم!

مخصوصا اگه تصمیم داریم بچه‌دار بشیم، کاش توهم برمون نداره که ما بهترینیم. برای آینده بچه‌هامون و جامعه‌مون اول خودمون رو تغییر بدیم کلیشه‌ها و چارچوب‌های ذهنی‌مون رو بشکنیم که بتونیم درست تربیت کنیم بچه رو و اگه صادق باشیم می‌دونیم که این فقط با چهارتا کتاب خوندن ممکن نیست.
Read more
. چندنفر از بزرگواران ازجمله @smojtabaa و @v.mohammadpoor خواسته بودن از #اولین_اربعین_من بگم. البته ...
Media Removed
. چندنفر از بزرگواران ازجمله @smojtabaa و @v.mohammadpoor خواسته بودن از #اولین_اربعین_من بگم. البته من فقط یکبار سال گذشته توفیق داشتم #اربعین و #پیاده_روی رو شرکت کنم. بنابراین فکرکردم به چندتا سوال که تو ذهن همه ست پاسخ بدم. چرا رفتی؟ اولش یک میل قوی درونی بود که هرسال که همسرجان میرفت ... .
چندنفر از بزرگواران ازجمله @smojtabaa و @v.mohammadpoor خواسته بودن از #اولین_اربعین_من بگم.
البته من فقط یکبار سال گذشته توفیق داشتم #اربعین و #پیاده_روی رو شرکت کنم. بنابراین فکرکردم به چندتا سوال که تو ذهن همه ست پاسخ بدم.
✅ چرا رفتی؟
اولش یک میل قوی درونی بود که هرسال که همسرجان میرفت و من نمیتونستم برم بیشتر و بیشتر میشد. دلم میخواست چند روز تو اون هوا نفس بکشم. از شهر و روزمرگی ها و منفعت طلبی ها و خودخواهی هاش دور باشم. یک جور بیخیالی دلم میخواست که زندگیم بریزم تو یک کوله و بزنم به دل جاده... بی فکر اینکه قراره چی بخوریم و شب کجا بخوابیم. خودم بسپرم به خدا و چندروز از قیل و قال دنیا جداشم. دوم دلم میخواست اون حال و هوا رو تجربه کنم. قاطی اون آدمها بشم. قاطی جماعتی که شاید یک روز امام زمانم با افتخار ازشون یاد کنه. بشم جزو سیاه لشکر #امام_زمان عج. بخشی از قدرت نمایی #شیعه باشم...
✅ خطرناک نبود؟ اگر هم بود ما حسش نکردیم.😊
✅ خسته نشدید؟ خب ما فقط یک و نیم روز پیاده روی کردیم. من عاشق پیاده رویم و بچه ها هردو کالسکه سوار بودن. پس نه خسته نشدیم.
✅ سخت نبود؟ با بچه ها اذیت نشدید؟ ‌شعار من تویِ زندگی که دائم واسه بچه ها هم تکرار میکنم اینه: "هیچ چیز تو دنیا از من سخت تر نیست"😉 پس نه اصلا سخت نبود. البته سختی کمی هم اگه باشه در راه زیارت #امام_حسین ع پسندیده است.
✅ خورد و خوراک چطور بود؟ مهمان نوازی عراقی ها که دیگه مشهوره. قدم به قدم موکب و پذیرایی آماده است. قدم به قدم انواع خوردنی ها و آشامیدنی ها فراهمه. هر جا اراده کنی بطری های آب خنک پیدا میشه. ما از هرچه میل مون میکشید و بعضا از سر کنجکاوی از ‌غذاها و خوراکی هاشون میخوردیم. بعضی هاشم به زور و اصرار البته بهمون میدادن😄
✅ مریض نشدید؟ تاجایی که یادم میاد نه خداروشکر. با اینکه بعضی ها توصیه میکنن از خوراکی ها کم بخورید و... ما خوردیم و خداروشکر هیچیمون نشد☺️
حتی پاهام هم تاول نزد...
✅ امسال هم میرید؟ انشالله. فعلا که داریم ویزا میگیریم... تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد...
.
اینها رو گفتم واسه اونهایی که دارن دل دل میکنن برن یا نرن. خودتون بسپرید به میزبانتون که کریم ترینِ مردم دنیان. برنامه ریزی بکنید، مقدمات سفر فراهم کنید، اما سخت نگیرید. اونکه دعوتتون کرده خودش همه چی رو درست میکنه. و بعدش مطمئنم جوری عاشقش میشید که تا سال آینده روزشماری میکنید...
#حب_‌الحسین_یجمعنا #همپای_‌زینب
Read more
کاش ما فقط نگران هم نبودیم پدرم دلواپس آینده برادرم است؛ اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به ...
Media Removed
کاش ما فقط نگران هم نبودیم پدرم دلواپس آینده برادرم است؛ اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند. مادرم با فکر خوشبختی ... کاش ما فقط نگران هم نبودیم

پدرم دلواپس آینده برادرم است؛ اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که باهم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است،اما حتی یکبار هم نشده خواسته هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرداما حتی یکبار هم نشده که بامن در مورد خوشبختی ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

به این حالت روانشناسان "آلکسی تایمی" یعنی فقر کلمات در بیان احساسات گویند. برای ما این مریضی یک رسم مرسوم است. احساساتت را پنهان کن و نشان نده... ازیک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می شود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی مان بگوییم.
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررادوست میداریم اماآنقدر شهامت نداریم که دوست داشتن مان راابراز کنیم.
ما آدم های فقیری هستیم! البته فقیری که در کلماتش احساسات را پنهان می شود.. آنقدر دربیان احساساتمان آلکسیتایمیک هستیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی را از دست دادیم، تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدربه پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و باهم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
و چه خوب است از یک جا به بعد همینجا باشد،از همین جا که این نوشته تمام شد... حمزه_علیمرادی
Read more
**بسم رب الشهدا و صدیقین ** من وحسن اقایی ،،،به همراه حسین برای جلسه درستاد مشترک سپاه به تهران آمدیم ...
Media Removed
**بسم رب الشهدا و صدیقین ** من وحسن اقایی ،،،به همراه حسین برای جلسه درستاد مشترک سپاه به تهران آمدیم ،،، بعد از ظهر همان روز خواستیم به بیمارستان بقیه الله برویم ،، پشت چراغ قرمز میدان ولی عصر (عج) حسین همانطور که اطراف را نگاه می کرد ،، بادیدن وضع نامناسب بعضی خانم ها کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاورد ... **بسم رب الشهدا و صدیقین **
من وحسن اقایی ،،،به همراه حسین برای جلسه درستاد مشترک سپاه به تهران آمدیم ،،، بعد از ظهر همان روز خواستیم به بیمارستان بقیه الله برویم ،، پشت چراغ قرمز میدان ولی عصر (عج) حسین همانطور که اطراف را نگاه می کرد ،، بادیدن وضع نامناسب بعضی خانم ها کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاورد ،، پرسید : « این جا کجاست ؟؟ » بعد بالحن طعنه امیزی گفت :«این جا پایتخت جمهوری اسلامیه ؟!» ونچ نچ کنان ادامه داد : «این ادما کی اند ؟ چرا اینجوری اند؟ مگه ایران درگیر جنگ نیست؟ این چه وضعیه که اینا دارن ؟ پس ما که توجبهه ایم ،، اون جا کجاست ؟ این جا کجاست ؟ » حالت خاصی به او دست داده وکمی عصبی شده بود .
به من گفت :« برو پایین به اینا بگو این چرا این جوری اند ؟ »
گفتم : « ول کن حسین اقا ،،مگه دنبال دردسری ؟؟ »
گفت :« این جا هیچ خبری از جنگ نیست و همه بی تفاوتن ،، هیچ رنگ و بویی از یه کشوری که در حال جنگ نداره ،، بچه های مردم تو جبهه باجونشون بازی می کنند ،،، واین جا انگار نه انگار !! همه بی خیال اند ودنبال بازی خودشون !!!! » آن روز خیلی به حسین سخت گذشت ...
#خاطره ای از : علیرضا صادقی ،،، #هم رزم #شهیدحسین خرازی ..
خواهرم !!! #حجاب #خون بهای شهیدان است ....
#ان_شاءالله_رهرو #راه شهدا باشیم
#کپی با ذکر منبع
#التماس_دعا #یاعلی
Read more
♫نشود فاش کسی آنچه میان من و تست*•♫ تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست *•♫گوش کن با لب خاموش سخن میگویم*•♫ *•♫پاسخم ...
Media Removed
♫نشود فاش کسی آنچه میان من و تست*•♫ تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست *•♫گوش کن با لب خاموش سخن میگویم*•♫ *•♫پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست*•♫ روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید *•♫حالیا چشم جهانی نگران من و تست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید*•♫ همه جا زمزمه عشق نهان من و توست *•♫گو بهار دل و جان ... ♫نشود فاش کسی آنچه میان من و تست*•♫
تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست
*•♫گوش کن با لب خاموش سخن میگویم*•♫
*•♫پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست*•♫
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
*•♫حالیا چشم جهانی نگران من و تست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید*•♫
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
*•♫گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه
*•♫ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست*•♫
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست
*•♫نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل*•♫
هرکجا نامه عشق است نشان من و تست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
*•♫وه ازین آتش روشن که به جان من و تست*•♫ پ.ن: پیشنهاد میکنم اگه این شعر رو با صدای #سارا_نایینی نشنیدین، حتما گوش کنید خیلی حس خوبی داره.
#هوشنگ_ابتهاج #خونه #ما #انتظار #شلوغی #آینده #آرامش #روزهای_خوب #ما_۴نفر
Read more
آقای مربی روزای سخت کم نداشتیم با هم شاید مردم یادشون نیاد اما من و شما یادمونه دارم از فصلی میگم ...
Media Removed
آقای مربی روزای سخت کم نداشتیم با هم شاید مردم یادشون نیاد اما من و شما یادمونه دارم از فصلی میگم برات که اول فصل نتونستیم درست حسابی یارگیری کنیم برای یه برد پنج هفته صبر میکردیم هنوز نیومده صدای پای بقیه مربیا پشت در میومد کاپیتانمون رفت کار به جایی رسید که حتی دروازه بان نداشتیم یادته ... آقای مربی
روزای سخت کم نداشتیم با هم
شاید مردم یادشون نیاد
اما من و شما یادمونه
دارم از فصلی میگم برات که اول فصل
نتونستیم درست حسابی یارگیری کنیم
برای یه برد پنج هفته صبر میکردیم
هنوز نیومده صدای پای بقیه مربیا پشت در میومد
کاپیتانمون رفت💔
کار به جایی رسید که حتی دروازه بان نداشتیم
یادته مربی؟؟؟
یادته؟؟؟؟ ما زمین میخوردیم
درد داشت...اونقدر که برای داد نزدن
اشک از چشمامون سرازیر میشد
درد می کشیدیم اما جا نمیزدیم
نه که ما جا نزنیمااااا نه!!
تو جا نمیزدی
تو ناامید نمیشدی
تو نمی نشستی
از همون اول حرف از قهرمانی زدی
همون روزا که حتی ما هم باورش نداشتیم
تو بودی که تو دل روزای تاریک
امید به ما هدیه میدادی تو بودی که باور قهرمانی به ما بخشیدی
با تو هم باختیم مثل همه تیمهای دنیا و مربیای دنیا
اما وقتی باختیم زمین و زمان مقصر نشدن
تو مثل یه مرد مسئولیت همه زمین خوردنا رو قبول میکردی
تو که امسال وقت تمدید قراردادت تازه فهمیدیم از سال نود و چهار
مطالبات عقب افتاده داری اما... از دیوار صدا در اومد از تو نه!
تو که الان داری محرومیت پنجره دوم نقل و انتقالات رو میگذرونی
با اینهمه بازیکن از دست رفته
میتونستی بری و نمونی!!! مثل همه بازیکنای با غیرتی که حق پیشرفت داشتن
و مردم عاشقشونن!!!!👎 میتونستی سربلند بری و تنهامون بذاری و این جنگ نابرابر رو
به جون نخری!!! موندی چون مرد روزای سختی
چون جنگیدن برای بهتر شدن ،کار توئه هدف توئه
میدونستی این روزا در پیشه
مردم رو میشناختی اما موندی
تو اگه قهرمان هم نشی کسی حق نداره چپ نگاهت کنه
هیچ مربی قرار نیست هر فصل قهرمان باشه اونم با این محرومیت!!!!
اما تو قهرمانی و قهرمانا همیشه میجنگن
چون اونا نشستن رو بلد نیستن!
آقای مربی من با افتخار کنارت هستم
تا آخر این مسیر
تو تنها نیستی❤
.
@ivankovic_branko
Read more
@mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این ...
Media Removed
@mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این پست خانم‌ها بودن؟ و این من رو به فکر فرو برد. از اونجایی که چند وقتیه رفتم سراغ دنیای «روان» سعی می‌کنم به هر چیزی که باهاش مواجه می‌شم از دریچه روان هم نگاه کنم. ما تو فرهنگی بزرگ شدیم که احساس داشتن ... @mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این پست خانم‌ها بودن؟ و این من رو به فکر فرو برد. از اونجایی که چند وقتیه رفتم سراغ دنیای «روان» سعی می‌کنم به هر چیزی که باهاش مواجه می‌شم از دریچه روان هم نگاه کنم.

ما تو فرهنگی بزرگ شدیم که احساس داشتن توش به معنی قوی نبودن و درواقع ضعیف بودنه. پس احتمالا خیلی‌هامون کودکی رو تو خانواده‌هایی گذروندیم که به خاطر احساس داشتن (ضعیف بودن) ما رو تحقیر کردن. این تحقیر شاید خیلی غیرمستقیم و زیرپوستی بوده و حتی زبون نرم و مهربونی داشته؛ یه جوری که به راحتی نتونیم تشخیصش بدیم. مثلا «مرد که گریه نمی‌کنه!» یا «چیزی نشده که. این که گریه نداره.» مثلا اسباب‌بازی مورد علاقه‌ام افتاده شکسته بهم می‌گن: «عب نداره، این که ناراحتی نداره. یه اسباب‌بازی بود دیگه. یکی دیگه می‌خریم. چرا گریه می‌کنی؟» این پیام‌ها ظاهرا معنی بدی نداره و داره سعی می‌کنه حال ما رو خوب کنه. اما بچه‌ای که اسباب‌بازی عزیزش رو از دست داده طبیعتا باید چه حالی داشته باشه؟ باید غمگین باشه! و وقتی ما هی می‌گیم بابا عب نداره، گریه نکن، ناراحت نباش داریم یه کاری می‌کنیم بچه اون غم رو هی سرکوب کنه. یه جایی می‌رسه می‌شه بیست و چند سالش و اون غم انقدر سرکوب شده که دیگه اصلا نمی‌تونیم احساسش کنیم. یه احساس دیگه رو می‌ذاریم به جاش. یا کلا هیچ احساسی نشون نمی‌دیم که «قوی» باشیم.

همین اتفاق درمورد بقیه احساسات هم میفته. مثلا خشم. خشم یه احساس اصیله و باید تجربه بشه اما چی می‌شنویم؟ «صداتو بیار پایین»، «بچه خوب که داد نمی‌زنه.»، «بچه که از دست بزرگترش عصبانی نمی‌شه»، «بچه باید به بزرگترش احترام بذاره»، «تو بیخود کردی (بیشتر وقت‌ها البته می‌گن گه خوردی) عصبانی شدی» و خیلی چیزای دیگه شبیه این که مطمئنم تجربه کردیم.

اگه بخوایم دونه دونه احساساتی که سرکوب شدن و جملاتی که شنیدیم بنویسیم خیلی طولانی می‌شه پست اما می‌دونم که خودتون می‌دونین و همین الان مثال‌هایی تو ذهنتون اومده.
خلاصه؛ حالا ما آدم بزرگای قوی و خفن بعضی از احساسات رو نداریم، یا نمی‌تونیم بروزشون بدیم، یا یه چیز دیگه جاش گذاشتیم مثلا وقتی باید عصبانی باشیم می‌زنیم تو شوخی خنده و مسخره بازی!

شما معمولا چه احساسی رو سرکوب می‌کنین؟ فکر می‌کنین دلیلش‌ چی باشه؟
-
پ.ن: من می‌خواستم چند خط بنویسم، کتاب نوشتم. همه‌ش تو یه پست جا نمی‌شه بنابراین قسمت دومش رو تو پست بعدی می‌نویسم برین اونجا بخونین.
Read more
نهم دى 88، حادثه کوچکى نیست، بلکه آن حرکت عظیم و ماندگار مردمى، شبیه حرکت بزرگ ملت در روزهاى اول انقلاب ...
Media Removed
نهم دى 88، حادثه کوچکى نیست، بلکه آن حرکت عظیم و ماندگار مردمى، شبیه حرکت بزرگ ملت در روزهاى اول انقلاب است و باید تلاش شود در سالگرد این حماسه، حرف اصلى ملت ایران، یعنى حرکت در سایه دین و تحقق وعده‏ هاى الهى تبیین شود. شناختن موقعیت، فهمیدن نیاز، حضور در لحظه مناسب و مورد نیاز، اساس کار است که مؤمن ... نهم دى 88، حادثه کوچکى نیست، بلکه آن حرکت عظیم و ماندگار مردمى، شبیه حرکت بزرگ ملت در روزهاى اول انقلاب است و باید تلاش شود در سالگرد این حماسه، حرف اصلى ملت ایران، یعنى حرکت در سایه دین و تحقق وعده‏ هاى الهى تبیین شود.
شناختن موقعیت، فهمیدن نیاز، حضور در لحظه مناسب و مورد نیاز، اساس کار است که مؤمن باید این را هم با خود همراه داشته باشد تا بتواند وجودش مؤثر بشود؛ آن کارى را که باید انجام بدهد، بتواند انجام بدهد.
آن وقتى که حق با باطل درگیر و روبه ‏رو شود، اگر اصحاب حق راست بگویند پاى حق بایستند، قطعاً باطل شکست خواهد خورد. تجربه هم کرده‏ ایم، همین جور است. ما در طول این سى سال تجربه کرده ‏ایم؛ ایستادیم، پیش رفتیم. هر جا که می‏بینید یک عقب‏نشینی ‏اى انجام گرفته است، یک ناکامی ‏اى پیش آمده است، به خاطر این است که در استقامت ما سستى پیدا شده بود. هر جا استقامت کردیم، پیش رفتیم. بعد از این هم همین جور خواهد بود.

آنچه براى ما لازم است، این است که آحاد مردم، مسئولین، غیر مسئولین، به خصوص جوانها، به خصوص کسانى که سخن و حرفشان تأثیر دارد، احساس مسؤولیت حضور در صحنه را از دست ندهند. هیچ کس نگوید من تکلیفى ندارم، من مسئولیتى ندارم، همه مسئولند. مسئولیت معنایش این نیست که اسلحه ببندیم، بیاییم توى خیابان راه برویم، در هر کارى که هستیم، احساس مسئولیت کنیم؛ مسئولیت دفاع از انقلاب و از نظام جمهورى اسلامى، یعنى از اسلام، یعنى از حقوق مردم، یعنى از عزت کشور.

همه باید این احساس مسئولیت را داشته باشیم و من می‏بینم که این احساس مسئولیت را داریم. این را مردم کشور ثابت کردند، ثابت میکنند، حالا یک نمونه واضحش همین 9 دى بود که اشاره کردند، نمونه‏ هاى دیگرى هم هست، 22 بهمن در پیش است، دهه فجر در پیش است. مردم حضور خودشان را، آمادگى خودشان را، سرزندگى و نشاط خودشان را نشان داده ‏اند، باز هم نشان خواهند داد.
در بزرگداشت نهم دى، جنبه‏ هاى شعارى نباید غلبه پیدا نکند و ثانیاً به عمق شعارها که حرف اصلى ملت ایران بود، توجه شود.

امام خامنه ای(مدظله العالی)

#روز_بصیرت
#حماسه_نه_دی
Read more
. جری: مردها پیچیده نیستن... مردها واضح هستند. برای همین زنها می‌دونن که مردها چی می‌خوان.... مردها ...
Media Removed
. جری: مردها پیچیده نیستن... مردها واضح هستند. برای همین زنها می‌دونن که مردها چی می‌خوان.... مردها هم می‌دونن که مردها چی می‌خوان... اما مردها اصلا نمی‌دونن که زنها چی می‌خوان..... ما مردها چی می‌خوایم؟ ما غذا می‌خوایم و لم دادن و یه کنترل تلویزیون و اینکه یه زن داشته باشیم... بله.. ما مردها ... .
جری: مردها پیچیده نیستن... مردها واضح هستند. برای همین زنها می‌دونن که مردها چی می‌خوان.... مردها هم می‌دونن که مردها چی می‌خوان... اما مردها اصلا نمی‌دونن که زنها چی می‌خوان..... ما مردها چی می‌خوایم؟ ما غذا می‌خوایم و لم دادن و یه کنترل تلویزیون و اینکه یه زن داشته باشیم... بله.. ما مردها عاشق زنها هستیم.... اما اینکه باید چی کار کنیم که بهمون زن بدن؟ اینو دیگه اصلا نمی‌دونیم.. اساسا هیچ مردی در طول تاریخ هیچ ایده‌ای از این نداشته که چی کار کنه یهو یه زن ممکنه عاشقش بشه! برای همینه که بعضی مردها از توی ماشین بوق می‌زنن و از بالای آسمانخراش به زنهای توی پیاده‌رو متلک میگن و تلاش برای جلب توجه دارن... اینا تازه بهترین ایده‌هایی بوده که مردها بهش رسیدن! من اصلا نمی‌فهمم واقعا.. مثلا بوق چه مفهومی رو منتقل می‌کنه اصلا؟ ما مردها همیشه ابلهانه‌ترین تکنیک‌ها رو تست کردیم... با همه‌ی این احوالات مردها هنوز زنها رو توی زندگی‌شون دارن و زنها به همین مردهای ابله جواب مثبت میدن و باهاشون زندگی می‌کنن... این چطور ممکنه؟ هیچکس هیچی نمی‌دونه... اما نکته اینجاس که جامعه‌ی مردان خیلی پشتکار داره... بذارید اینجوری بهتون بگم. هر جایی که زنها حضور داشته باشن، یکی از ما مردها اونجا داره کار می‌کنه... ممکنه بهترین نوع از ما مردها نباشه اما مهم اینه که همه‌جا رو پوشش دادیم. من یه وقتهایی نااُمید میشم وقتی می‌بینم یک زن داره از این مقالات می‌خونه که «کجا با مرد ایده‌آل زندگی‌مون آشنا بشیم؟» کجا نداره که.. ما مردها همه جا هستیم.
.
سریال ساین‌فلد – فصل اول - کمدیالوگ - بی قانون - نعیمی
Read more
نوشته بودی، سلام رفیق قدیمی! فردا راه می افتیم و پس فردا آنجا هستیم. پس می بینمت. آنوقت همه آنچه را که می خواهم برایت آرزو کنم، که زیاد هم هست به خودت می گویم. همین! ما بین آنهمه پیام تبریک که بیشترشان شبیه بهم بود و کاملا مشخص بود منبعشان یکی ست و فقط دست بدست و سینه به سینه از تلفنی به تلفن دیگر و از کامپیوتری ... نوشته بودی، سلام رفیق قدیمی! فردا راه می افتیم و پس فردا آنجا هستیم. پس می بینمت. آنوقت همه آنچه را که می خواهم برایت آرزو کنم، که زیاد هم هست به خودت می گویم.
همین!
ما بین آنهمه پیام تبریک که بیشترشان شبیه بهم بود و کاملا مشخص بود منبعشان یکی ست و فقط دست بدست و سینه به سینه از تلفنی به تلفن دیگر و از کامپیوتری به کامپیوتر دیگر سفر کرده و کپی پیست شده، و اساسا عطر و بویی از نزدیکی و صمیمیت ندارند، پیام تو با همه سادگی، زیباترین و عمیق ترین محتوا را داشت و بیشترین تاثیر. حتی می توانستم آنهمه آرزوهای نانوشته ات را حس کنم و از اعماق قلبم همانها را برایت آرزو کنم. همانطور ندانسته و نخوانده .... حتی می توانستم خودم را در خانه ات بببینم پشت ان پنجره روی صندلی خودم که داریم چایی هل دار با مربای آلبالو می خوریم. حتی می توانستم خودمان را در آن رستوران قدیمی محله ببینم که تو باز هم غذای اشتباه سفارش می دهی، که از تکرار این اشتباه ریسه می رویم و تو بناچار به گوشه بشقاب من نوک می زنی.. یا می توانستم ببینم که در آشپزخانه خانه ما نشسته ای و من با حوصله ناخنهای پایت را لاک می زنم آنهم رنگ قرمز!
پیامت را خواندم و فکر کردم دوستی همین است. به همین سادگی و به همین قشنگی! که در عصر ماشین و اس ام اس و اسنب چت، که هیچکس وقت نه برای خودش و نه دیگری دارد، یک پیام کوتاه بگیری که برای خود خودت نوشته شده و بدانی کسی صمیمانه و با تمام وجود دوست دارد وقتی باشد برای دیداری دوباره و گپی دوستانه. که یکنفر بنویسد رفیق قدیمی و واقعا منظورش همین باشد. رفیق بودن . رفیق داشتن آنهم از نوع قدیمی اش ارزشمندترین اتفاق این روزهاست
.
نيكى فيروزكوهي
و اما شما رفقاي خوب من!تبريك فراوان براي كريسمس . خوش باشيد هر جا هستيد و هر مناسبتى رو كه مى شه جشن گرفت، جشن بگيريد و شادي كنيد.
Read more
من در این خاورمیانه‌ی طلسم شده روی دریایی سرخ و سیاه از خون و نفت همه چیزم را از دست دادم. «اینوری‌ها ...
Media Removed
من در این خاورمیانه‌ی طلسم شده روی دریایی سرخ و سیاه از خون و نفت همه چیزم را از دست دادم. «اینوری‌ها و آنوری‌ها» من را به جایی رسانده است که در پیشرفته‌ترین عصر بشریت باید نگران پیدا نشدن داروهای پدرم باشم. ایدئولوژی آمد تا به ما کمک کند بهتر تحلیل کنیم. اما همین بُت‌شکن‌ها، خودشان روزی تبدیل به بُت ... من در این خاورمیانه‌ی طلسم شده روی دریایی سرخ و سیاه از خون و نفت همه چیزم را از دست دادم. «اینوری‌ها و آنوری‌ها» من را به جایی رسانده است که در پیشرفته‌ترین عصر بشریت باید نگران پیدا نشدن داروهای پدرم باشم. ایدئولوژی آمد تا به ما کمک کند بهتر تحلیل کنیم. اما همین بُت‌شکن‌ها، خودشان روزی تبدیل به بُت حال‌بهم‌زن دیگری شدند.
این ترس لعنتی که از مدرسه به ما دادند، که «اشتباهت را پنهان کن» که «اعتراض نکن» که «تنبیه کن، تشویق نه» که «شما نیمکت اولی‌ها با آن نیمکت‌ آخری‌ها نگردید» که «شما حزب‌اللهی‌ها با آن بچه مزلف‌ها حرف نزنید» و چه و چه و چه را انداختند به جون ما. که چه بشود؟ داروخانه بگوید دیگر دارو نداریم؟ در سال ۲۰۱۸ که میگویند مریخ و ماه را فتح کردیم؟
پرسش اصلی من این است: آیا مخالف بودن با قسمتی از شخصیت یا موجودیت یک نفر یا یک جا دلیل بر اعلان جنگ است؟ دلیل اینکه انسان زبان و خط را اختراع کرد چه بود؟ چرا انسان هم زمان با اختراع خط و کاغذ، شروع به ساختن سپر و نیزه کرد؟ چرا با این همه شبکه‌های اجتماعی و این حد از کم شدن فاصله‌ها توأمان در اوج تولید بمب و موشک و اسلحه و کوفت و زهرمار هستیم؟
من در این لجن‌زار متعفن همه چیزم را از دست دادم. فقط جرات برایم مانده. شجاعت من به من میگوید که این «من» موجودی عظیم‌تر از «من» است.
هر موجودیتی تفاوت‌ها و تشابه‌هایی با ما دارد و ما در این جهان قرار نیست هیچ موجودی را منطبق بر خودمان کنیم، زیرا خالق آن رنگارنگ خلق کرده. ما میتوانیم همانقدر که برایمان جذاب است به یک انسان نزدیک شویم و از او یاد بگیریم.
و منتظر نباشیم که عکس او را با روبان سیاه پشت ماشینمان بچسبانیم.
Read more
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم ...
Media Removed
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش ...
رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش سوخته بود. همان جا بود که لختی با او تنها و همکلام شدم. کنار خاک سردی که قرار بود رفیق چهل ساله عباس آقا را در آغوش کشد. یک عالم گله داشت، یک سینه پر از درد. می‌گفت که ناصرخان «دق» کرد. دق کرد از این جور بی‌انتها. از این ستم که همه ما جماعت ورزشی‌نویس را بی تاب و بی قرار کرده. می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. ناگهان گفت: «داش‌علی! باورت میشه من هنوز بیمه ندارم؟ هنوز بعد از ده‌ها سال سیاه کردن کاغذهای سپید بازنشستگی ندارم؟ مگر ناصر داشت؟ مگر بقیه بزرگترهای ما دارند؟»
عباس آقا عبدالملکی آن «روزِ سیاه» قفل از زبان گشوده بود. از جفاهایی می‌گفت که همه ورزش و اهالی ورزش در حق ما جماعت ورزشی‌نویس روا داشته‌اند. دلش پر بود. راست هم میگفت وقتی می‌پرسید: «کجایند آنها که قلم ناصرخان نردبان ترقی‌شان شد؟» قلم خودش هم نردبان صعود خیلی‌ها بود. اما آنها چون از نردبان بالا رفتند، نه تنها صاحب نردبان را تکریم نکردند بلکه سنگش هم زدند. سهمش از «سفره چند هزار میلیارد تومانی ورزش» را که ندادند هیچ، حقش از کارش را هم خوردند.
عباس آقا عبدالملکی وقتی از ظلم‌ها و ظالم‌ها گفت، ناگهان حرف آخر را هم زد: «همین روزها نوبت من است. دیگر توان ادامه ندارم. به ته خط رسیده‌ام. شاید هم آمدم همین جا کنار رفیق چهل ساله‌ام خوابیدم، شاید آن روز این دردها تمام شود...» گفتم: «عباس‌آقا! بیخیال... انشاالله ۱۲۰ سال با عزت زندگی کنید» گفت: «دیگه نمیتونم، دیگه نمیکشه این تن و جانم...»
آن روز گذشت، و گذشت تا رسیدیم به دم «تحویل سال» ۹۶ ، همین چند روز قبل. از جوار بارگاه ثامن الحجج برای عباس آقا پیامک تبریک فرستادم. در پاسخ از بیماری‌اش گفت و از تحملی که تمام شده. گفت داش‌علی! دعا کن....
حالا خبر رسیده که عباس آقا هم رفت. پاره‌ای دیگر از تنِ ما ورزشی‌نویسان رفت. حالا لابد سهمش می‌شود یک تکه از قطعه نام‌آوران. او رفت، با سینه‌ای پر از درد. اما با آبرو. او رفت، با یک دنیا گله. اما با شرف. او رفت، با کوله‌باری از رنج. اما با سربلندی. او از تبار شریفان بود، از قبیله عاشقان. شریف زندگی کرد و عاشقانه قلم زد. از او این عشق و شرافت تا ابد در ذهن ما یادگار است. ‌
#عباس_عبدالملکی #عبدالملکی #ورزشی_نویس #روزنامه_نگار #سردبیر
Read more
. . مادربزرگم يك قاليچه نذر موسي بن جعفر كرده بود. عمرش كفاف نداد، من در اولين سفرم به عتبات، به كاظمين رفتم و نذرش رو ادا كردم. اولين تشرفم به حرم، قاليچه زير بغلم بود كه دم در ورودي رسيدم، خادم فهميد براي چي اومدم. فارسي بلد نبودند، با روي خوش و خنده من رو به سمت دفتر نذورات هدايت كرد. وارد دفتر كه ... .
.
مادربزرگم يك قاليچه نذر موسي بن جعفر كرده بود. عمرش كفاف نداد، من در اولين سفرم به عتبات، به كاظمين رفتم و نذرش رو ادا كردم.
اولين تشرفم به حرم، قاليچه زير بغلم بود كه دم در ورودي رسيدم، خادم فهميد براي چي اومدم. فارسي بلد نبودند، با روي خوش و خنده من رو به سمت دفتر نذورات هدايت كرد. وارد دفتر كه شدم، ديدم از كف اتاق تا سقف، پر است از اجناس عتيقه و بسيار گرانقيمت كه اين قاليچه خاك خورده و قديمي مادربزرگم در بين آنها گم ميشد.
كلي هديه به من دادند و تشكر كردند.
زيارت كردم و از كاظمين بيرون آمدم. پيش خودم فكر مي كردم، اين زيارت مانند زيارت امام رضا نبود. انگار اصلا من زائر نبودم!
به دلم افتاد كه نقش من يك واسطه بوده نه زائر! زائر، مادربزرگ من بوده. من فقط قاصد بودم.
رو كردم به موسي بن جعفر و عرض كردم؛
اون پيرزن سواد نداشت حتي اسمت رو بخونه. زيارت نامه برات بخونه. زندگي نامه ت رو ورق بزنه. چطور در دلش جا كردي. كه بعد ارتحالش هم به فكر شما بود كه فرش زير پاش رو نذر خاك پاي زائرهات بكنه!
خدا رحمتت كنه #سيدننه . نذرت ادا شد. ديگه احتياج به سلام صلوات بچه ها و نوه ها و نسل آينده ت نداري. هر پايي كه به قاليچه ت در حرم موسي بن جعفر بخوره كلي ثواب برات فرستاده ميشه.
يا موسي بن جعفر!
اين چه معرفتي است؟ كي به ما ياد داده دلداده شما بشيم آقا! از كجا ما رو گير آوردي؟
ما هميشه جوان نمي مونيم. پيري ما رو هم مي بيني. اما طوري قضا و قدر رو رقم بزن كه مثل مادربزرگ من، يك شعبه نور از سمت شما هر روز براي ما ثواب فرستاده بشه.
همينطوري كه الان هستيم ما را پير كن. راه كج ما را به صراط مستقيم وصل بفرما.
.
نزول نور قدسي و الهي، ابالحسن موسي بن جعفر امام موسي كاظم بر شيعيان و حق جويان عالم مبارك باد.
همينطور كه نشستيد به او متوسل بشيد.
Read more
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد ...
Media Removed
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف ... .
چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف شده. يعني الان از اين ماجرا دو روايت هست. یک روایت میگه به زهرا نعمتی گفتن پاشو برو نهار بازیت ساعت دوئه و خانم نعمتی که رفته یکهو فهمیدن همین الان مسابقه است و دیر رسیده. حالا مشخص نیست مسئول تیم که این اشتباه رو کرده مشکلش چی بوده؟ ساعتش هنوز به وقت ایران بوده و روي جاکارتا تنظیمش نکرده بوده؟ اینترنت موبایلش به شبکه ایران وصل بوده، سایت مسابقات فیلتر بوده، نتونسته برنامه مسابقات رو دانلود کنه؟ یا شاید فکر کرده اندونزی بغل پاتایاست رفته بوده ترمینال ببینه بلیت دارند یا نه؟ شايد هم اینستاگرامش رو باز کرده و انقدر عکس سمانه پاکدل و هادی کاظمی دیده ، همه جا باباشاه رو می‌دیده.

روایت دیگه‌ اين حادثه هم میگه خود ورزشکار حواسش نبوده و رفته سرویس بهداشتی و 30 ثانیه دیر به خط شروع رسیده و مسابقه رو از دست داده. پژمان منتظری هم توی جام جهانی رفته بود سرویس بهداشتی و سیدمجید حسینی به جاش وارد زمین شد و منتظری سر همون دستشویی رفتن، بازی کردن تو جام جهانی رو از دست داد. در اینجا جا داره چند تا روانشناس استخدام بشن و به جای اینکه به بازیکنا بگن استرس نداشته باشید، بگن یک ذره استرس داشته باشید. گاهی با خودتون بگید من الان کجام؟ اینها رو کی کرده مسئول ما؟ به مسئولتون بگید من الان آن نیستم شما آنی؟ حواست هست ساعت چند مسابقه داریم؟ یا مادر چند تا از ورزشکارها رو بفرستید همراه کاروان. هم از ساعت هشت شب انقدر میگن بگیر بخواب فردا مسابقه داری که هم مشکل قلیون کشیدن ساعت دوی شب تو لابی هتل تیم‌ها حل میشه، هم انقدر میگن ساعت فلان یادت نره تو ورزشگاه فلانجا باشی که بازیکن از پنج صبح رو تشک بازی کله پاچه رو با نون بربری ترید می‌کنه.

مشکلاتی از این دست در حالی پیش میاد که توی بعضی از فدراسیون‌ها فقط پسرخاله نگهبان جلو در فدراسیون الان تهران مونده و همراه کاروان نرفته جاکارتا. مازیار ناظمی هم گفته ما یک‌سری از خبرگزاری‌ها و سایت‌های خارجی رو گشتیم ولی هیچ جا این خبر رو کار نکرده بودند و چرا خبرگزاری‌های داخلی روش کار کردند. در همین زمینه باید بگیم یک مقدار برنامه‌های طنز و استنداپ کمدی‌های خارجی رو نگاه کنید چنین اخباری معمولا توی این جور برنامه‌ها کار میشه.
Read more
امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی ...
Media Removed
امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی چیزها توی زندگی ما هستند که نیاز به تغییر‌ دارند و مدام باهاشون در جنگ و جدالیم ، اما بیشتر اوقات مشکل از اینجاست که اون فکر و تحلیل اولیه رو انجام نمیدیم .یعنی من می دونم فلان جا مشکل دارم اما نمی شینم ... امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی چیزها توی زندگی ما هستند که نیاز به تغییر‌ دارند و مدام باهاشون در جنگ و جدالیم ، اما بیشتر اوقات مشکل از اینجاست که اون فکر و تحلیل اولیه رو انجام نمیدیم .یعنی من می دونم فلان جا مشکل دارم اما نمی شینم لیست بنویسم از مواردی که مشکل رو ایجاد کردن، نمی شینم راهکارزایی کنم ما در اصلا از تغییر کردن شرایط ترس داریم کمک کردن روحی به دیگران حال آدم ها رو ارتقا میده. و داشتن یه حامی که می تونه دوست باشه یا همکلاسی یا حتی یه غریبه، حس همیشگی تنها رها شدن ماها رو به شدت کم می کنه .
من همیشه خودم سعی میکنم رابطه صمیمی بین هنرجو یا شاگردهای مدرسه باهاشون حفظ کنم
نه اونقدر خشک که نتونن حرف های دلشون بهم بزنن
نه اونقدر صمیمی که حرمت بین شاگرد معلم شکسته شود #مدرسه
#دبیرستان_دخترانه #هنر #ندای_درون_من #شهین_بانو
Read more
. عاشقان مولا #علی علیه السلام تنها ۹ روز به بزرگترین عید انسانیت یعنی #عید_غدیر خم باقی است . اگر #غدیر حسابی گرامی داشته شده بود ها! کار به عاشورا نمی‌کشید. . من همین‌جا می‌خواهم یک قولی از شما بگیرم. همین‌جا به امیرالمؤمنین علی(ع) قول بدهید هر کدامتان هر کجا هستید مال هر شهر و هیئت و هر ... .
عاشقان مولا #علی علیه السلام تنها ۹ روز به بزرگترین عید انسانیت یعنی #عید_غدیر خم باقی است
.
اگر #غدیر حسابی گرامی داشته شده بود ها! کار به عاشورا نمی‌کشید.
.
من همین‌جا می‌خواهم یک قولی از شما بگیرم.
همین‌جا به امیرالمؤمنین علی(ع) قول بدهید
هر کدامتان هر کجا هستید
مال هر شهر و هیئت و هر کاسبی و هر شغلی هستید، برگشتید هفت هشت ماه حالا وقت هست، شاید نه ماه وقت هست،
عید غدیر را جشن بگیرید غذا بدهید برای امیرالمؤمنین.
هر کی هر چقدر می‌تواند
.
فرمود یک نفر غذا بدهی روز غدیر امیرالمؤمنین فرمود،
الهی فدای غربتش که خودش باید توضیح بدهد.
امام رضا می‌فرماید: امیرالمؤمنین فرمود:
#یک_نفر_غذا_بدهی_غدیر، #انگار_یک_میلیون_پیامبر_را_غذا_دادی.
اینقدر اجرش بالاست. آن‌وقت ما حواسمان نیست.
ما اگر غدیر را گرامی بداریم همۀ عالم بفهمند بابا ما غدیر داریم،
ما اصلاً نمی‌خواهیم به کسی اثبات کنیم غدیر را.
#فقط_بدانند ما چه خبرمان است، اعتقادمان چیه.
آخر چرا غدیر غذا نمی‌دهی؟
حتماً باید حسینِ فاطمه را تو گودی قتلگاه محاصره کنند بلند شوی راه بیفتی غذا بدهی نذری بدهی؟
برای جشن غدیر. قول می‌دهید غدیر یک کاری برای حضرت بکنید؟
#اگر_غدیر_حسابی_گرامی_داشته_شده_بود_ها! #کار_به_عاشورا_نمیکشید.
آی عاشورایی‌ها! که می‌خواهید #غربت_امام_حسین را برطرف کنید، جاش غدیر است ها!
.
آفرین که شما امام حسین را تنها نگذاشتید.
بگویید عجب کاری کردیم، سر راه کربلا رسیدیم به نجف اشرف
آنجا از ما یک قول گرفتند برای غدیر کار کنید.
#کسی_کم_نگذاردها!
.
آنهایی که اینجا در محضر امیرالمؤمنین قول می‌دهند
برای #غدیر مقدارش را من نمی‌دانم، هر کی تو دلش نیّت بکند برای عید غدیر غذا بدهند
برای جشن امیرالمؤمنین یک #یاعلی بگویند
.
#رابطه_اربعین_و_غدیر
#اطعام_عید_غدیر
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهیانی
.
Read more
. عاشقان مولا #علی علیه السلام تنها ۱۰ روز به بزرگترین عید انسانیت یعنی #عید_غدیر خم باقی است . اگر #غدیر حسابی گرامی داشته شده بود ها! کار به عاشورا نمی‌کشید. . من همین‌جا می‌خواهم یک قولی از شما بگیرم. همین‌جا به امیرالمؤمنین علی(ع) قول بدهید هر کدامتان هر کجا هستید مال هر شهر و هیئت و ... .
عاشقان مولا #علی علیه السلام تنها ۱۰ روز به بزرگترین عید انسانیت یعنی #عید_غدیر خم باقی است
.
اگر #غدیر حسابی گرامی داشته شده بود ها! کار به عاشورا نمی‌کشید.
.
من همین‌جا می‌خواهم یک قولی از شما بگیرم.
همین‌جا به امیرالمؤمنین علی(ع) قول بدهید
هر کدامتان هر کجا هستید
مال هر شهر و هیئت و هر کاسبی و هر شغلی هستید، برگشتید هفت هشت ماه حالا وقت هست، شاید نه ماه وقت هست،
عید غدیر را جشن بگیرید غذا بدهید برای امیرالمؤمنین.
هر کی هر چقدر می‌تواند
.
فرمود یک نفر غذا بدهی روز غدیر امیرالمؤمنین فرمود،
الهی فدای غربتش که خودش باید توضیح بدهد.
امام رضا می‌فرماید: امیرالمؤمنین فرمود:
#یک_نفر_غذا_بدهی_غدیر، #انگار_یک_میلیون_پیامبر_را_غذا_دادی.
اینقدر اجرش بالاست. آن‌وقت ما حواسمان نیست.
ما اگر غدیر را گرامی بداریم همۀ عالم بفهمند بابا ما غدیر داریم،
ما اصلاً نمی‌خواهیم به کسی اثبات کنیم غدیر را.
#فقط_بدانند ما چه خبرمان است، اعتقادمان چیه.
آخر چرا غدیر غذا نمی‌دهی؟
حتماً باید حسینِ فاطمه را تو گودی قتلگاه محاصره کنند بلند شوی راه بیفتی غذا بدهی نذری بدهی؟
برای جشن غدیر. قول می‌دهید غدیر یک کاری برای حضرت بکنید؟
#اگر_غدیر_حسابی_گرامی_داشته_شده_بود_ها! #کار_به_عاشورا_نمیکشید.
آی عاشورایی‌ها! که می‌خواهید #غربت_امام_حسین را برطرف کنید، جاش غدیر است ها!
.
آفرین که شما امام حسین را تنها نگذاشتید.
بگویید عجب کاری کردیم، سر راه کربلا رسیدیم به نجف اشرف
آنجا از ما یک قول گرفتند برای غدیر کار کنید.
#کسی_کم_نگذاردها!
.
آنهایی که اینجا در محضر امیرالمؤمنین قول می‌دهند
برای #غدیر مقدارش را من نمی‌دانم، هر کی تو دلش نیّت بکند برای عید غدیر غذا بدهند
برای جشن امیرالمؤمنین یک #یاعلی بگویند
.
#رابطه_اربعین_و_غدیر
#اطعام_عید_غدیر
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهیانی
.
Read more
سوار هواپیما شدیم....بعد چند ساعت رسیدیم به لندن!!!!!!!!وقتی که پیاده شدیم زنگ زدم به نایل ن.سلااااااااام من.سلام ...
Media Removed
سوار هواپیما شدیم....بعد چند ساعت رسیدیم به لندن!!!!!!!!وقتی که پیاده شدیم زنگ زدم به نایل ن.سلااااااااام من.سلام نایلر ن.صد دفعه بهت گفتم نگو نایلر =| من.:)خب کسی نیس بیاد دنبال ما? ن.اممممممم اها اره زین و لویی قرار بود بیان هر جا دیدید جمعیت هست برید اونجا میشناسنتون من.اوکی بایییی ن.باییییی دیگه ... سوار هواپیما شدیم....بعد چند ساعت رسیدیم به لندن!!!!!!!!وقتی که پیاده شدیم زنگ زدم به نایل
ن.سلااااااااام
من.سلام نایلر
ن.صد دفعه بهت گفتم نگو نایلر =|
من.:)خب کسی نیس بیاد دنبال ما?
ن.اممممممم اها اره زین و لویی قرار بود بیان هر جا دیدید جمعیت هست برید اونجا میشناسنتون
من.اوکی بایییی
ن.باییییی
دیگه قطع کردم خبب کارا بیا بریمممم
ک.کجا?=/
هر جا دیدی جمعیت هست
ک.باوشه بریمممممممم
رفتیم چمدونامونو تحویل گرفتیم خب.... اها کارا فک کنم باید بریم اونجا
بهش یه جا رو نشون دادم که جمعیت بودن راه افتادیم و دیدیم بعلههه زین و لویی اونجان و دارن عکس میگیرنو امضا میدن :)
تا مارو دیدن اومدن سمتمون و البته جا نماند که ما اون وسط له شدیم :/
وااااااااییییی این زین چقدر هاته *_*
کارا هم که کلن محو لویی بود :|
لو.سلاااااااام ز.هایییی
ما.هاییی
لو. خب من لوییم اینم زینه توام باید السا باشی
به من اشاره کرد
من.اره اینم دوستم کاراست
لو.اااااا ارهههههه عکس تو رو دیده بودممم خوشبختم :)
ک.منم همینطور :)
من.خوشبختم زین :-)
ز. منم همینطور :)
خبببب بعد از اینکه احوال پرسیا تموم شد رسیدیم به ماشین
بادیگاردا وسایلمونو گرفتن گذاشتن تو ماشبن ما هم سوار شدیمو راه افتادیم سمت خونه نایل....
**********
خب فوحش به من آزاد :/
مسافرتمو الانم به زور نت گیر اوردم :/
الانم اون عکس لباسرو میزارم و اها راستی انستا قاط زده بود پست نمیزاشت :/ و دچاره کمبود کاورم شدم -_-
خب نظر?!?
Read more
سلام به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم ...
Media Removed
سلام به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم به داستان قسمت 55: "پاول ...من یه چیزی فهمیدم" باربارا با صدای لرزون گفت و شروع کرد به تعریف کردن در مورد یک طلسم که ما با اون می تونیم هیلی رو برگردونیم اون طلسم باید در ساعت 12 انجام میشد و ما اصلا ... سلام
به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم به داستان
قسمت 55:
"پاول ...من یه چیزی فهمیدم" باربارا با صدای لرزون گفت و شروع کرد به تعریف کردن در مورد یک طلسم که ما با اون می تونیم هیلی رو برگردونیم اون طلسم باید در ساعت 12 انجام میشد و ما اصلا وقت نداشتیم چون ساعت 11 بود زود راه افتادیم و تقریبا از شهر خارج شدیم اون کوهستان ها پر از مه بودن و حسابی تاریک فقط نور ماه اون جا رو یکم روشن کرده بود بالاخره به یک جایی رسیدیم که باید پیاده می رفتیم از ماشین پیاده شدیم و من چراغ قوه رو به سمت باربارا پرتاب کردم از کلی سنگ و تپه گذشتیم تا به اون غاری که باید طلسم رو در اون جا انجام می دادیم رسیدیم صدای چک چک آب میومد همین الانا باید انجامش بدیم به باربارا گفتم "باربی الان وقتشه تو مطمئنی می خوای این کار رو انجام بدی"،"آره مطمئنم که می خوام" ادامه داد"حالا چشمات رو ببند و ذهنت رو خالی کن همچنین به هیچی فکر نکن حالا با من تکرار کن" با این حرفش یاد اولین روزی که هیلی رو دیده بودم افتادم اون هم دقیقا همینا رو گفت چشام می سوختن و من فقط اون رو می خوام "ای باد قدرتمند،زمین زندگی بخش،آب پاک کننده،آتش سوزاننده،اجابت کن خواسته ما را" احساس سبکی می کردم که یک لحظه اون احساس تموم شد و من چشمام رو باز کردم ما وسط همون جنگل بودیم "یعنی ما الان تو برزخیم" باربارا گفت. "خب این طور به نظر میاد...خب به دو گروه تقسیم میشیم تو از اون ور برو، منم از این ور تا پیداشون کنیم" اون سرش با تردید تکون داد و راه افتاد منم به راهم ادامه دادم دیگه فکر کنم نزدیک ها صبح بود و هوا گرگ و میش بود ولی خب من تو برزخم و خسته نمی شم خورشید در اومده بود و الان دیگه صبح بود داشتم ناامید می شدم چون انگار هیچ کس اون جا نبود تا این که یک صدا شنیدم سرم رو آوردم جلو تر اون هیلی بود اون رو زمین پر چمن دراز کشیده و به آسمون ذل زده و با دستاش داره چمن های کنارش رو میکنه
داستان از نگاه هیلی:
این جا خیلی حوصله سر بره مثل اینه که تو ی کره زمین تنها آدم باشی من نمی دونم مگه این جا برزخ نیست پس بقیه روح ها کوشن شاید می تونستم کندیس و آدام رو این جا ببینم اما هیچ کس نیست شارلوت هم معلوم نیست کجا غیبش زده چمن ها رو محکم تر کندم "هی آروم باش چمنای بیچاره چه گناهی کردن" یکی کنارم نشست سرم رو آوردم بالا "پاول... من فکر نمی کردم این جا ممکنه رویا هم ببینم" یعنی من الان خوابم ⬇ادامه کامنت اول ⬇
Read more
داشتم از عیدو آرامشش میگفتم! یکی از علت هایی که عید به ما خوش نمیگذره حرص خوردنه! بله حرص خوردن! حرص ...
Media Removed
داشتم از عیدو آرامشش میگفتم! یکی از علت هایی که عید به ما خوش نمیگذره حرص خوردنه! بله حرص خوردن! حرص خوردنه چرا بقیه پول دارن ما نداریم! چرا داداشم اینقد به حرف زنش گوش میده اما شوهر من فقط به فکر خوش گذرونی خودشه و بیخیاله؟ چرا جاریم دست به سیاه و سفید نمیزنه اما من همش کوزت وار دارم کار میکنم؟ چرا ... داشتم از عیدو آرامشش میگفتم!
یکی از علت هایی که عید به ما خوش نمیگذره حرص خوردنه! بله حرص خوردن!
حرص خوردنه چرا بقیه پول دارن ما نداریم!
چرا داداشم اینقد به حرف زنش گوش میده اما شوهر من فقط به فکر خوش گذرونی خودشه و بیخیاله؟
چرا جاریم دست به سیاه و سفید نمیزنه اما من همش کوزت وار دارم کار میکنم؟
چرا زنداییم ما رو خونش دعوت نکرد؟
چرا مامان اینقد هوای عروسا رو داره ولی ما دخترا هیچی!
چرا هر جا خواهرشوهرم بگه باید ما بریم؟
...
اینهمه سال حرص خوردینو عیدتونو حروم کردین چیشد؟ اینا درست شدن؟!
معلومه که نه!
پس بیایید امسال دنیا رو یه جور دیگه ببینیم!
میخاییم این عیدو به خودمون، بچه هامون، همسرمون، پدرو مادرمون، خواهر و برادرمون و بقیه عسل کنیم!
پس حرص خوردن ممنوع!
از الان هیییی تلقین کنید!
و اگه تو جمع یکی خاست از بقیه بد بگه و شما تحریک شید که حرص بخورید بحثو عوض کنیدو بکشونید سمت خنده و شادی!
یادمون باشه با بعضی از کارامونم بقیه رو از خودمون دور میکنیم!
#عید #زمانی #برای #آرامش #است #شادی #خنده
#حرص #نخوریم #پیر #میشویم
#حرص #دادن #به #دیگران #هرگز
ـــــــــ
پی نوشت: این عکسم از گوگله!
Read more
. دخترکم! ما مجموعه حسرت‌هاییم. ولی تو می‌توانی این‌گونه نشوی. من خیلی کارها را در زندگی‌ام نکردم ...
Media Removed
. دخترکم! ما مجموعه حسرت‌هاییم. ولی تو می‌توانی این‌گونه نشوی. من خیلی کارها را در زندگی‌ام نکردم چون فکر می‌کردم زشت است. چون نگران بودم که مردم چه می‌گویند. من کم با صدای بلند خندیدم چون «هیس»های توی اتوبوس بیشتر از لبخندها بود. من کم دویدم زیرا توجه مردان جلب می‌شد. دخترکم من اگر بنا بود ... .
دخترکم!
ما مجموعه حسرت‌هاییم. ولی تو می‌توانی این‌گونه نشوی. من خیلی کارها را در زندگی‌ام نکردم چون فکر می‌کردم زشت است. چون نگران بودم که مردم چه می‌گویند.
من کم با صدای بلند خندیدم چون «هیس»های توی اتوبوس بیشتر از لبخندها بود. من کم دویدم زیرا توجه مردان جلب می‌شد.
دخترکم
من اگر بنا بود نقاش بشوم خودم را شبیه نقاشی‌های #اتوکیم می‌کشیدم. نجیب، آزاد، حتی غمگین... اما دخترانه.
تو هم روایت مختص خودت را از خود خواهی داشت. اما یادت نرود هر روایتی که می‌کنی، دخترانگی‌ات را هیچ‌جا جا نگذاری.
.
#برای_فنچکم
Read more
. سلاااام سلام آقا این IGTV برا ما دردسری شد😐😐 من پشت دستم رو داغ کنم دیگه فیلم اونجا بفرستم اگه ...
Media Removed
. سلاااام سلام آقا این IGTV برا ما دردسری شد😐😐 من پشت دستم رو داغ کنم دیگه فیلم اونجا بفرستم اگه یادتون باشه من یه فیلم اونجا آپلود کرده بودم، نه آپلود می‌شد، نه لغو می‌شد و... هر کس یه پیشنهادی داد و همسر جان گفتن خب اینستاگرام رو پاک کن از اول نصب کن، رمزت رو که داری؟ گفتم عجب فکر خوبی و در جا اینستاگرام ... .
سلاااام سلام
آقا این IGTV برا ما دردسری شد😐😐
من پشت دستم رو داغ کنم دیگه فیلم اونجا بفرستم
اگه یادتون باشه من یه فیلم اونجا آپلود کرده بودم، نه آپلود می‌شد، نه لغو می‌شد و...
هر کس یه پیشنهادی داد و همسر جان گفتن خب اینستاگرام رو پاک کن از اول نصب کن، رمزت رو که داری؟
گفتم عجب فکر خوبی و در جا اینستاگرام رو حذف کردم و دوباره نصب و...
یه جا که رمزم و... یادداشت کردم رفتم سراغش
چند تا عدد نوشته بودم بعد code و بعد چند تا حروف
مثلا code رو ننوشته بودم و رمزی کار کرده بودم 😁
حالا از قضا اون code یادم نمی‌ومد😐😁
خلاصه اینکه گفتن رمز رو به ایمیلت میفرستیم، ایمیلی که من چند سال استفاده نکرده بودم و طبیعتاً رمزش یادم نبود و رمز به شماره ای ارسال می‌شد که سیم کارتش رو نداشتم و... اصن اوضاعی😁
با اینستا هم صحبت کردم و از طریق اون یکی ایمیلم و فلان
که گفت نمی‌شه ...
خلاصه اینکه پیگیری کردیم و سیم کارت فرستادن و همین دیگه
وای که چقدر سخت بود😲😲
Read more
اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. ...
Media Removed
اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها ... اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.  کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شدهست که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟- نجاتم بده خدای من!- آیا به من ایمان داری؟- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود که فقط دو متر از زمین فاصله داشت!!! امیدوارم ما فقط با زبان به خداوند إعتماد نداشته باشیم!
************************
Read more
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین ...
Media Removed
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع ... ۰
Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari.
October, 2018.
.
آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع می‌کند و لب‌هایشان مثل قاچ هندوانه به لبخند باز می‌شود.
کار ما، در شیفت هفت تا یازده صبح، در رواق امام هادی حرمین عسکریین، مواجهه با آن روی دم صبحی آدم‌ها بود.
.
زائری خسته و دور از وطن که شبی کنار امامانش صبح کرده را، باید بیدار میکردیم تا برود و  پتوی امانتی‌اش را تحویل دهد، یا از کاروانش جا نماند و ما هم  در این خلوت ترین ساعت‌هایش در ایام اربعین به نظافت رواق بپردازیم .
.
من غالبا با عنوان سرشیفت، دو شیفت انتهایی شب یکی هفت تا یازده شب و یازده تا سه صبح را تجربه کرده بودم. و آن صبح، اولین شیفتی که موظف بودم، زائر های خسته ای که غالبا تا صبح چشم برهم نگذاشته بودند را بیدار کنم، کاری از آن سخت‌تر در نظرم نبود. اکثر زائرها رفته بودند. اما بیدار کردن همان اندک آدمهایی که انجا بودند، کار راحتی نبود.
.
گروهی تا صدایشان میکردی، انگار در بازی کودکانه‌ای خوابیده باشند کار به نوازش کردن و تکان دادنشان نمی‌رسید، سریع چشم بازمی‌کردند و در جایشان مینشستند. عذرخواهی میکردیم بابت اینکه بیدارشان میکنیم اما توضیح می‌دادیم اگر پولی که امانت داده ‌اید را می‌خواهید باید بروید و پتو را تحویل بدهید. گروه دوم آینه مجسم خودم بودند و وقت بیدار کردنشان دلم برای مامان و بابایم به خاطر تمام سال‌هایی که از خواب بیدارم کردند کباب شد. چند بار اول که اصلا انگار نه انگار صدایشان کرده ای. بعد مینشستم و همانطور که نرمی سر انگشتانم را بر روی گونه‌شان می‌کشیدم و اگر سنشان بیشتر بود میگفتم مامان‌جان -این را از فائزه یاد گرفته بودم، از حاج‌خانومی که من می‌گفتم محبت‌آمیزتر بود- و اگر جوان بود میگفتم «عزیزم باید بیدار شید پتو رو تحویل بدید.» آن‌وقت کم کم چشم باز میکرد توضیح می‌دادم که قضیه چیست، باشه ای میگفت و الان بلند می‌شوم و بعد که دوباره بهش سر میزدم مطمئن بودم آن حرف ها را در خواب زده. و گروه سومی که میانه‌ی خوبی نداشتند با اینکه کسی از خواب بیدارشان کند.
.
کاش امروز مبارک ترین میلاد شما بر ما باشد. شما بیایی، بیدارمان کنی، همه بدخلقی‌های اول بیداری و غرغرهایمان را به لبخندی بخری، دستمان را بگیری، پا به پایمان بری تا زینتت باشیم ما شیعه‌های دور مانده از اصل و امام خویش، دور مانده از تنها امام حی خویش!
Read more
‌ حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه ...
Media Removed
‌ حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه وزنه بیشتر درباره‌ی فشارهای روی زنان بوده که البته به خاطر اینه که زنان فشارهای بیشتری رو متحمل شدن و می‌شن. منتها این به این معنی نیست که مردان فشاری رو تحمل نمی‌کنن و می‌شه فراموش‌شون کرد. یک الگوی ...
حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه وزنه بیشتر درباره‌ی فشارهای روی زنان بوده که البته به خاطر اینه که زنان فشارهای بیشتری رو متحمل شدن و می‌شن. منتها این به این معنی نیست که مردان فشاری رو تحمل نمی‌کنن و می‌شه فراموش‌شون کرد.
یک الگوی مردانگی قراردادی وجود داره که پسرها از سنین کم تلاش می‌کنن (و تلاش داده می‌شن) که تو اونا جا بشن. این الگو چند شاخصه داره: در کنترل بودن، رقابت کردن، قوی بودن، غلبه بر احساسات، توانمندی مالی، تکیه‌گاه بودن، و البته پوشیدن لباس‌ها و بازی کردن با اساب‌بازی‌ها و انجام ورزش‌ها و تفریحاتی که "به اندازه‌ی کافی" مردانه باشن.
یک مسئله‌ی دیگه هم هست که خیلی مهمه و اون اینه که اگر دختری رفتارهای مردانه داشته باشه، به خاطر پیش‌فرضِ پنهانِ برتر بودن جنس ذکور، تشویق می‌شه. اما وای به روزی که پسر بیچاره‌ای رفتاری دخترانه نشون بده. باز هم به خاطر پیش فرض پنهانِ پست‌تر بودن جنس مونث، مایه‌ی شرمساری عالم و آدم می‌شه.
بنابراین شما وقتی مرد هستید در تله‌ای هستید که یا باید خصوصیاتی که جامعه برای "مرد واقعی" تعریف کرده رو نشون بدید، یا به اندازه‌ی کافی ارزشمند نخواهید بود. موقعیت زنان در اینطور مواقع بهتره: اگر در الگوی رایج زنانگی جا نشن، خودشون رو به سمت الگوی مردانه سوق می‌دن و این در نظر دیگران بد به نظر نمی‌رسه.
یک "مرد واقعی" نمی‌رقصه، آرایش نمی‌کنه، صورتی و گل‌گلی نمی‌پوشه، پولداره، قوی و تکیه‌گاهه، سختی می‌کشه و صداش در نمیاد، گریه نمی‌کنه، احساسات نشون نمی‌ده، دائما خودش رو فدای اقتصاد خانواده می‌کنه، و خلاصه خیلی انسان محدود و گناه‌داریه. فکر کنید عزیزی فوت کرده و شما گریه‌تون میاد اما نمی‌تونید گریه کنید چون جنسیت‌تون می‌ره زیر سوال، رنگ لباس، برداشتن ابرو، استفاده از مواد آرایشی، تنگی شلوار، همه و همه می‌تونه هویت جنسی شما رو مورد حمله قرار بده و باعث قضاوت اطرافیان بشه. به نظر من تصورش هم ترسناک و خفه کننده‌ست.
توصیه‌م اینه که اگر مرد هستید این چهارچوب‌ها رو بشکنید و برای نظر و قضاوت اطرافیان پشیزی ارزش قائل نشید، و اگر زن هستید، هوای مردهای اطراف رو داشته باشید که بتونن خودشون باشن.
این تصمیمیه که من و سما قبل از ازدواج راجع بهش با هم حرف زدیم که قرار نیست سما نقش مردانه‌ی رایج رو بپذیره و من نقش زنانه‌ی رایج رو. مثل دو تا انسان که با هم زندگی می‌کنن، سعی کنیم با هم برابر رفتار کنیم. محبت، مشورت و اعتماد می‌تونه ما رو تو مسیر یادگیری و توزیع عادلانه‌ی نقش‌هامون کمک کنه.
Read more
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت ...
Media Removed
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم! . . اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید! . . ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان ... حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت:
.
جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم!
.
.
اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید!
.
.
ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان را بگیرید تا دیگر با سوءاستفاده از محبوبیت خود، رأی و شکم مردم را یک‌جا ندزدند!
.
.
ثالثا لطف کنید و خستگی خود را پای همه‌ی مردم ننویسید! رابعا لطف کنید و شعار بی‌خود ندهید!
.
.
خیلی از اوضاع شاکی هستید، بیایید از یک‌جا شروع کنیم ناظر بر اصلاح امور و تحقق بیشتر عدل!
.
.
در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، آقای قالیباف، آقای روحانی را معطوف به خانه‌ی رئیس قوه‌ی مجریه، متهم به رانت و ویژه‌خواری کرد! بیایید با بهره از نفوذی که دارید، از قوه‌ی قضائیه بخواهید ضمن رسیدگی به کم و کیف این موضوع، یا قالیباف را به علت اهانت به روحانی، محکوم کنند یا خانه‌ی شیخ‌حسن را از وی بگیرند!
.
.
ما پرویز پرستویی نیستیم و اساسا بازیگر مقابل شما در هیچ فیلمی نیستیم! والله بخشی از گرفتاری‌های جامعه، سر همین است که امثال حضرت‌عالی، با ما مردم هم بازی می‌کنید! من حالا بنا ندارم در این مختصر، اشاره به مصداق کنم که چگونه هم از توبره می‌خورید و هم از آخور اما گیرم لازم باشد علیه همه‌ی این ۴۰ سال، رسما انقلاب کرد!
.
.
قبول کنید شما، نه مردش هستید و نه اهلش! من اما بی‌هیچ هراسی و خیلی هم منطقی، از قاضی‌القضات مملکت خواهانم یا قالیباف را بیندازد زندان به علت توهین وقیحانه به رئیس‌جمهور و یا رئیس‌جمهور را به علت ویژه‌خواری در تهیه‌ی مسکن! و شما جناب کیانیان! همان به فیلم بازی کنی و جامعه را فیلم خودت نکنی! آخرش هم شما و حاج‌کاظم و عباس، صحیح و سالم ماندید اما هنوز هم جانباز شیمیایی دارد درد می‌کشد! حضرت شاسی‌بلند! جوری از این ۴۰ سال ننال که کأنه ۳۰ سالش را با گاز خردل در سینه سپری کرده‌ای!
.
.
ادای قهرمان را درآوردی و پولت را گرفته‌ای و پزت را داده‌ای و کلی هم خاطره تعریف کرده‌ای از رفاقتت با رهبر مشهدی ۳۰ سال از همین ۴۰ سال! و مادر من در همه‌ی این مدت، همسر شهید بود و برنج هم می‌خریدیم، بودند همسایگانی که زخم‌زبان سهمیه بزنند به ما! شگفتا!
.
.
گریه‌ی ما را هم تو می‌کنی! و داد ما را هم تو می‌زنی! سخنانت فیلم خوبی بود! پفک خوردیم و کلی خندیدیم! حالا این‌ها را ول کن! خیلی اگر ذله شدی از این ۴۰ سال، بیا و عوض حرف کیلویی، متین و مستند، خواهان محاکمه‌ی یکی از این ۲ گردن‌کلفت شو! روحانی یا قالیباف! مردش هستی؟!
Read more
. • بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟ ‍ • وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی ...
Media Removed
. • بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟ ‍ • وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی افتادم که چند ساله روش زندگی منو تحت تأثیر قرار داده. فکر کنم خیلیاتون این کتابو خوندین. خلاصه‌ش میشه این که؛ افکار و اعمال ما باعث بروز بیماریها میشن. یعنی بیماریها یه عامل ظاهری و فیزیکی ... .
• بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟

• وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی افتادم که چند ساله روش زندگی منو تحت تأثیر قرار داده. فکر کنم خیلیاتون این کتابو خوندین. خلاصه‌ش میشه این که؛
افکار و اعمال ما باعث بروز بیماریها میشن. یعنی بیماریها یه عامل ظاهری و فیزیکی دارن، یه عامل اصلیِ معنوی. وقتی بهشون آگاه بشیم، با اصلاح اعمال و افکارمون میتونیم خودمونو درمان کنیم. توی عکس چهارم و پنجم که از همین کتابه، دور عامل بوی بد دهن و روش درمانش خط کشیدم.

• خودتون نظرهایی که در مورد حرف اون خانوم بود، بخونین. نمیگم درستن یا غلطن، نمیگم چیزایی که گفت، واقعاً توی #قرآن و #احادیث اومدن یا جعلی هستن، فقط میگم بخونیم و بهشون فکر کنیم. شاید آخرش شما هم مثل من به این نتیجه برسین که با کمی اغماض، هممون درست میگیم؛ هم آموزش‌های #اسلامی، هم کتابهای #معنوی امروزی #غربی، هم #دانش_روز ، همه و همه.

• شاید تک‌تک اینا درست باشن، یعنی واقعاً #شیطان توی دهن ما رفته باشه، #غیبت کرده باشیم، #افکار پوسیده داشته باشیم، #مسواک نزده باشیم، #معده مون خراب باشه، #لثه هامون مشکل داشته باشن، و ده‌ها عامل دیگه. مثل اون فیل که توی تاریکی بهش دست میزدن، و هر کی یه جور تجسمش میکرد؛ یکی به صورت بادبزن، یکی به صورت ستون، یکی هم یه لوله دراز و الی آخر.

• دقت کردین چقدر اعتقاداتمون تو مسیر زندگیمون تغییر میکنه؟! انگار ما اصلاً اون آدم چند سال پیش نیستیم! حالا ممکنه مؤمن‌تر شده باشیم، یا برعکس. یا حتی درجه اعتقامون همون مونده باشه و فقط نوع اعتقادمون فرق کرده باشه. پس به نظرم همین یه دلیل کافیه که به اعتقادات همدیگه احترام بذاریم، چون همه ما درست وسط مسیر هستیم و هر لحظه نسبت به لحظه بعدی ناقصیم!

• من که میگم همه اعتقادات قابل احترامن، ولی تا زمانی که حقوق انسانی دیگرانو نقض نکنن و مُخلِّ زندگی دیگران نباشن. نظر شما چیه دوستان؟ 🤔

• این چند سال اخیر بدجوری هممون به #اعتقادات_شخصی همدیگه گیر میدیم. شاید دلیلش دلزدگیمون از این همه فشار ایدئولوژیک باشه که هر روز داره بهمون وارد میشه.

• پذیرفتن اعتقادات دیگران، یکی از تمریناتیه که مدتهاست بهش مشغولم و اعتراف میکنم سخته، خیلی سخته، خیلی.

• ببخشید که این پست زیبایی بصری چندانی نداشت و خیلی روزنامه‌وار بود. 😅 فقط میخواستم هم‌فکری کنین که با همدیگه یه دید جدید نسبت به این قضایا پیدا کنیم. 😊 حیف که کپشن جا نداره، وگرنه دلم میخواست ده برابر این کپشن در موردش مینوشتم و نظر شما رو هم توش میگُنجوندم. 👌😊
۱۳۹۷/۰۹/۰۳
Read more
نسل دور از من (ترانه ای از زبان یک رزمنده، سالها بعد از جنگ) گاهی جنگ مثل آزادی پر از تقدسه کی می دونه ما برای جنگ نمی جنگیدیم؟ روزگاری ما رسولان شهامت بودیم اما امروز داریم فقط جواب پس میدیم تلخ ترین میراث جنگ امروزه که با چشم شک نگامون می کنن روی شونه مون ستاره ی سکوته اما گاهی امروز با طعنه ... نسل دور از من
(ترانه ای از زبان یک رزمنده، سالها بعد از جنگ)

گاهی جنگ مثل آزادی پر از تقدسه
کی می دونه ما برای جنگ نمی جنگیدیم؟
روزگاری ما رسولان شهامت بودیم
اما امروز داریم فقط جواب پس میدیم
تلخ ترین میراث جنگ امروزه
که با چشم شک نگامون می کنن
روی شونه مون ستاره ی سکوته اما
گاهی امروز با طعنه صدامون می کنن
واسه نسلی که تب جنگو ندیده هرگز
کی باید قصه رو بی غرض روایت می کرد؟
بعد جنگ نایی واسه منو ما باقی نموند
کی باید با بچه های ما صحبت می کرد؟
جنگ و افسانه یکی نیست! این درد منه
قصه ی هشت سال رو برعکس روایت کردن
اونا که ما رو فرشته همه جا، جا می زدن
به حقیقتِ دفاع ما خیانت کردن
من به اینهمه علامت سوال حق میدم
چون به افسانه نمیشه اعتماد کرد
نسل دور از من تمام قصه یک جمله س فقط
"یکی مثل تو خرمشهر رو آزاد کرد"
.
#محسن_شیرالی
خواننده؛ مجید رضا
Read more
<span class="emoji emoji2764"></span>️ شب آرامی بود،  می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛ زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی ...
Media Removed
️ شب آرامی بود،  می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛ زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من. خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا لب پاشویه نشست. پدرم دفتر شعری آورد،تکيه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین. با خودم می گفتم: زندگی راز بزرگی است ... ❤️
شب آرامی بود،
 می روم در ایوان،تا بپرسم از خود؛
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست،گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تکه نانی آورد،آمد آنجا لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکيه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم:
زندگی راز بزرگی است که در ما جاریست.
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاریست،زندگی آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هيچ!
زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،شعله گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی درک همین اکنون است.
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی،و نه در فردایی،ظرف امروز پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند.
زندگی سبزترین آیه در اندیشه برگ.
زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود.
زندگی حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر.
زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ.
زندگی ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق.
زندگی فهم نفهمیدن هاست.
زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود،تا که این پنجره باز است جهانی با ماست.
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم.
پرده از ساحت دل برگیریم.
رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم.
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند.
چای مادر که مرا گرم نمود.
نان خواهر که به ماهی ها داد.
زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم.
زندگی زمزمه پاک حیات ست میان دو سکوت.
زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست.
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست.
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم.
@psychology_counseling
#سهراب_سپهري
#روانشناسي_مشاوره
#روانشناسي
#مشاوره
#زندگي
#مريم_مرادي
@psychology_counseling
#psychology_counseling
#psychology
#counseling
#sohrab_sepehri
#Maryam_Moradi
@psychology_counseling
Read more
من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام. ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا ... من،ته‌نشین شده بودم؛
من و چندده‌نفر دیگر.
از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام.
ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا هم چونان دنیای بیرون،بخواهیم برای دوست‌داشتنی‌هامان تنه بزنیم،تلاش کنیم،زرنگی کنیم؛گیرم همهٔ خواسته‌مان بوسیدن روی نقره‌فام ضریح باشد.
ما ته‌نشین شده بودیم؛
جایی پایین پای امام
همان‌جا که تا چند وقت پیش‌ترها،یک شیشهٔ قدی شفاف حائل شده بود بین ما و زن‌هایی که بیشترشان مویه‌کنان خود را به ضریح می‌کوبیدند؛انگاری آنکه در میان ضریح هزار سال است به پهلوی راست روبه‌ کعبه خوابیده آزاد است و مایی که این بیرونیم،چونان پرنده‌ای اسیر،ترسان و لرزان از فراخی دنیا می‌کوبیدیم به شبکه‌های ضریح.
هنوز می‌شد این‌چیزها را دید؛از میان نوارهای مات‌کننده‌ای که تولیت جدید،روی آن شیشهٔ حائل کشیده بود و از همهٔ آن زن‌های عاصی طاغی به‌تنگ‌آمده‌ازخویش،نمی‌دیدیم جز باریکه‌ای از پاهای‌شان را که به موج طواف دور ضریح می‌خوردند و پس‌می‌رفتند.
گاه زنی چنان از فرط بی‌تابی و بی‌کسی ناله می‌کرد که این‌سو،مردهایی که غیرتی‌تر به نظر می‌رسیدند یا آن‌ها که این ناله‌ها خلوتشان را برهم‌می‌زد،هیس‌گویان،دعوتش می‌کردند به سکوت،به خویشتنداری.
ما،این پایین اما
بیشتر چشم بودیم و تماشا.مثل مصیبت‌زده‌ای که از فرط گریستن،دیگر نای نالیدن هم ندارد.
ما،یلانی بودیم که گمان داشتیم می‌توانیم از طوفان‌ها بگذریم اما درمانده و درهم‌پیچیده،ازپا افتاده بودیم گوشه رواق،گوشه مضجع.
همچون کودکی‌هامان که در مصاف با قلدرترین‌ها،هرچقدر هم کتک می‌خوردیم،باز در حالی که چشممان پر از اشک بود و گلویمان پر از بغض،غرورمان نمی‌گذاشت پاپس بکشیم،با پشت دست رد اشک و آب‌بینی پاک می‌کردیم و بی‌توجه به انذار تحقیرآمیز دیگران که«بشین بچه می‌زَندِت ها»پیش می‌رفتیم؛تا آن لحظه که مادر،ما را از میان حلقه تماشاگران کتک‌خوردنمان بیرون می‌کشید و زبان به نفرین کتک‌زنندگانمان باز می‌کرد؛دوست داشتیم در آغوشش آرام بگیریم،گریه کنیم؛در آغوش شاهدِ مهربانِ کم‌آوردنمان،ته‌نشین‌شدنمان.
*
حال‌وهوای سربازی را دارم خیره به پیکر رفیق همرزمِ کشته‌شده‌اش؛جامانده میان جبهه خودی و دشمن؛وقتی طوفان جنگ لحظه‌ای می‌خوابد.
برای من،همهٔ روزهای فروردینیِ پس از عید،بوی دلتنگی می‌دهند؛چرا؟نمی‌دانم.
این دلتنگیِ ما کاسه‌پیش‌‌آوردگان پرادعای کتک‌خورده را
چند می‌خرید یا امام رئوف؟
Read more
. <span class="emoji emoji25c0"></span>و حالا بقیه ماجرا. <span class="emoji emoji1f60a"></span> به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) ...
Media Removed
. و حالا بقیه ماجرا. به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) دعا کردم و از کلیسا زدیم بیرون. انگار رو ابرها راه میرفتم، سبک شده بودم، هم نذرمو ادا کرده بودم، هم بیشتر از قبل به نیروی مصلحت کائنات ایمان آورده بودم، به این که کاری که باید انجام بشه، در بهترین ... .
◀و حالا بقیه ماجرا. 😊 به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) دعا کردم و از کلیسا زدیم بیرون. 😍 انگار رو ابرها راه میرفتم، سبک شده بودم، هم نذرمو ادا کرده بودم، هم بیشتر از قبل به نیروی مصلحت کائنات ایمان آورده بودم، به این که کاری که باید انجام بشه، در بهترین زمان و مکان خودش انجام خواهد شد. ✌
◀برگشتیم به محل اقامت گروه. شب که میخواستیم برگردیم تهران، جناب سرپرست گروه، @reza.hazraty دید که یه چیز گنده از دوچرخه‌ش (که من هنوزم اسمشو یاد نگرفتم) نیست! 😮 خیلی گشتیم ولی نبود. خودش یادش اومد که کنار کلیسا وقتی این قومبولی رو عوض میکرده، گذاشته کنار ماشین، و از اونجا به بعدو دیگه یادش نیست. 🤔 خواستیم برگردیم، دیدیم دیروقته، تازه شایدم اونجا نذاشته باشه، یا شایدم بُرده باشن. 🤔 یه فکری به ذهنم رسید! عکسی که از در کلیسا گرفته بودم، باز کردیم. اسم و شماره خادم کلیسا روش بود! ✌😬 توی سری قبل عکسا میتونین ببینین، منتها موقع آپلود توی اینستا کیفیتش اومده پایین. شانس آوردیم شماره‌ش از توی دوربین خوانا بود. ✌ بهش زنگ زدیم، رفت اونجا رو دید، نبود. گفت غروب شده، همه رفتن خونه‌هاشون. صبح بقیه روستا رو میگردم و خبر میدم. 😐 ما هم برگشتیم سمت تهران، چون هم دیروقت بود و فرداش بچه‌ها میخواستن برن سر کار، هم باید چهارصد کیلومتر میرفتیم و برمیگشتیم، هم اگر میرفتیم، شب بود و نمیتونستیم خوب بگردیم. 😐 اینم بگم این قومبولی همون موقع حدود یه تومن قیمتش بود، الآن که دیگه خدا میدونه چند شده. 😐😅
◀ توی راه برای #حضرت_مریم یه شمع نذر کردم که ایشالا قومبولی دوچرخه پیدا بشه. 😇 فردا صبحش خبر رسید که پیدا شده. ✌ هورا! 😂
◀من پیش خودم داشتم برنامه میچیدم که دوباره بریم #چناقچی، که من نذرمو بدم، ولی آقای حضرتی عزیز، یه دفعه و بلافاصله بعد از این برنامه و با دوچرخه‌ش سر از روسیه و #جام_جهانی درآورد! ⚽😂 جریان نذرو بهش گفتم، ایشون هم همون جا توی یکی از کلیساهای روسیه شمعو به نیابت از من روشن کرد. 🕯😇
◀ خلاصه این که شاید همیشه جریان زندگی اون جوری که ما میخوایم یا پیش‌بینی میکنیم، پیش نره، ولی امیدوارم همیشه به بهترین نحو پیش بره و همیشه برای هممون سرشار از خیر و شادی باشه. 😇✌
Read more
پست جدید پژمان جــ<span class="emoji emoji2764"></span>ــان سلام اين عكس در بين همه عكس هايي كه از تمرينات نمايش حكومت نظامي به دستم رسيده ...
Media Removed
پست جدید پژمان جــــان سلام اين عكس در بين همه عكس هايي كه از تمرينات نمايش حكومت نظامي به دستم رسيده ، به يك دليل مهم دوست داشتني تره.دليلش اينه كه اين جمعي كه در تصوير كنار من هستن ، همه دانشجوهاي هنر و نمايشن.در تست هاي مختلف كارگردان كار از سال گذشته شركت كردن و تو ورك شاپ هاي مختلفشون حاضر شدن ... پست جدید پژمان جــ❤ــان
سلام
اين عكس در بين همه عكس هايي كه از تمرينات نمايش حكومت نظامي به دستم رسيده ، به يك دليل مهم دوست داشتني تره.دليلش اينه كه اين جمعي كه در تصوير كنار من هستن ، همه دانشجوهاي هنر و نمايشن.در تست هاي مختلف كارگردان كار از سال گذشته شركت كردن و تو ورك شاپ هاي مختلفشون حاضر شدن تا در نهايت انتخاب شدن براي حضور تو اين نمايش.تازه از اينجا سختي كارشون دو چندان شده و حدود ١٥٠ روز بي وقفه از ساعت ٩صبح تا ١ ظهر تمرين كردن.اونم در نمايشي كه بسيار از قابليت هاي بدني و فيزيكي استفاده شده.اين بچه ها براي من اثبات دوباره اعتقادم هستن كه تحصيلات و تجربه و حتي استعداد ، تنها در كنار تلاش و توكل ثمر ميده.اون ها نشون دادن كه بستر هنر اون قدر ها هم آلوده به پول و پارتي نيست.همونطور كه تمام بستر ورزش ما آلوده نيست.همچنان هستند مربيان و كارگردان هايي كه با شرف و تعهد قلبي و انساني به كارشون جوون ها و نوجوون هاي مستعد رو انتخاب ميكنند و به اون ها فضاي پيشرفت ميدن.اين بچه ها حالا ذره اي مزه موفقيت و پيشرفت در سايه تلاش رو چشيدن و شك ندارم كه از اين پس به سختي اين لذت و تلاش رو رها خواهند كرد.هر انسان با تلاش ميتونه حتي سرنوشت سرسخت رو مجاب كنه تا دست كم تقدير بهتري براش بنويسه.فكر ميكنم حالا شما هم با من هم عقيده ايد كه اين عكس رو بايد دوست داشت و خوشحالم كه با اين گروه از فردا حكومت نظامي رو اجرا ميكنم.
راستي ببينيد در تصوير من هم همونقدر جا گرفتم كه هركدوم از اين دانشجوهاي نازنين جا گرفتن.دليلش هم واضحه چون من يك نفرم و بي شك نميتونم جاي بيشتر از يك نفر رو بگيرم.اينو گفتم كه تو جريان باشيد😉
نمايش حكومت نظامي از فردا ساعت ١٨/٣٠ در تماشاخانه ايرانشهر سالن استاد سمندريان.خريد بليط از سايت تيوال
www.tiwall.com
با سپاس از 3tgallery و حمايتشون از كار ما
دوستدارتون پژمان

#pejmanjamshidi
#پژمان_جمشیدی
@pejmanjamshidi
#pezhmanjamshidi
#pejman_jamshidi
Read more
قسمتی از صحبت های امیر قلعه نوعی پیش از بازی با تراکتور: •بازی سپاهان و تراکتورسازی بازی خاص شهرستانی‌ها ...
Media Removed
قسمتی از صحبت های امیر قلعه نوعی پیش از بازی با تراکتور: •بازی سپاهان و تراکتورسازی بازی خاص شهرستانی‌ها و به نوعی دربی شهرستانی‌هاست. هواداران دو تیم هم رابطه خوبی با هم دارند. من نیز با هر دو تیم خاطرات خوبی دارم. •بازی فردا سخت است. تراکتورسازی بازی هفته گذشته خود را برده و از لحاظ روحی و روانی ... قسمتی از صحبت های امیر قلعه نوعی پیش از بازی با تراکتور:
•بازی سپاهان و تراکتورسازی بازی خاص شهرستانی‌ها و به نوعی دربی شهرستانی‌هاست. هواداران دو تیم هم رابطه خوبی با هم دارند. من نیز با هر دو تیم خاطرات خوبی دارم.
•بازی فردا سخت است. تراکتورسازی بازی هفته گذشته خود را برده و از لحاظ روحی و روانی شرایط خوبی دارد. ما هم هفته به هفته بهتر می‌شویم، اما به خاطر 20 دقیقه پایانی بازی با ذوب‌آهن در هفته گذشته از بازیکنانم گله دارم. شاید نباید این حرف را بزنم، چون تیمم نتیجه گرفته است. ما تغییرات زیادی داشتیم، اما خوب هماهنگ شدیم، هرچند سپاهان با سپاهان مدنظر و ایده‌آل من فاصله دارد.
•چیزهایی که از کی‌روش می‌خواهیم، به خوبی انجام می‌دهد. ما چند گروه آنالیز داریم و وقتی عملکردها را کنار هم می‌گذاریم، نشان می‌دهد کی‌روش جزو خوب‌ها بوده است. براساس برنامه‌ای که بازی می‌کنیم، همه حق دارند حمله کنند. کی‌روش این وسط بدشانس هم بوده است.
•خوشبختانه محروم و مصدومی نداریم. تنها جلال علی‌محمدی گفته است که می‌خواهم بروم، ما هم او را در اختیار باشگاه قرار داریم. او یکی دو پیشنهاد دارد و خواسته خودش بوده که جدا شود.
•احسان در دو جا شاگرد من بوده است. او بازیکنی وزنه بوده و می‌تواند به هر تیمی کمک کرده و عیار آن را بالا ببرد. روزی که فهمیدیم که می‌خواهد از تیمش جدا شود، ارکان باشگاه، تابش و خودم با او صحبت کردیم. اگر قرار شد که احسان به ایران بیاید، امیدوارم به سپاهان بپیوندد. یکسری بازیکنان هستند که وقتی از تیم‌شان جابه‌جا می‌شوند، وجهه‌شان خراب می‌شود، بازیکنانی مثل محرم نویدکیا، هادی عقیلی در صورت عوض کردن تیم‌شان ممکن بود وجهه‌شان خراب شود. حاج‌صفی هم جزو همین بازیکنان است. امیدوارم احسان به سپاهان بیاید، البته از اینکه بخواهند با رقم‌هایی او را وسوسه کنند، اطلاعی ندارم.
عکس:احمد قورچانی
Read more
: #Fabinho It’s a different playing style than at Monaco; there were two of us in midfield there ...
Media Removed
: #Fabinho It’s a different playing style than at Monaco; there were two of us in midfield there and here at #Liverpool there’s three. ••• #فابینیو بازی در #لیورپول با سبک بازی من در موناکو فرق می‌کند، آن‌جا ما دو بازیکن در میانه میدان بودیم ولی این‌جا سه نفر هستیم. ••• When I came to Liverpool ... :
#Fabinho
It’s a different playing style than at Monaco; there were two of us in midfield there and here at #Liverpool there’s three.
•••
#فابینیو
بازی در #لیورپول با سبک بازی من در موناکو فرق می‌کند، آن‌جا ما دو بازیکن در میانه میدان بودیم ولی این‌جا سه نفر هستیم.
•••
When I came to Liverpool I knew this competition would exist in midfield and I think it’s really good for the team,
•••
‎وقتی من به لیورپول آمدم می‌دانستم که برای بازی در میانه میدان یک رقابت در تیم وجود دارد و به نظرم این برای تیم خیلی خوب است،
•••
If anything happens to a player, there’s adequate cover. During pre-season I played alongside a variety of different players and we blended really well. So, overall, I think it’s a good thing for the team.
•••
‎اگر هر چیزی برای بازیکن اتفاق افتد، یک پوشش مناسب وجود دارد. در طول پیش فصل من در کنار بازیکن‌های مختلف بازی کردم و ما واقعا خیلی خوب با هم هماهنگ شدیم. بنابراین به طور کلی، به نظرم این رقابت چیزی خوب برای تیم است.
Read more
این پست از دل خیلیا حرف میزنه.... اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه ...
Media Removed
این پست از دل خیلیا حرف میزنه.... اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...! هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...! هرکس ک سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...! فکر نکن تو فوق العاده ... این پست از دل خیلیا حرف میزنه....
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده ، حادثه ی بین ما ، فقط يک زد و خورد ساده بوده ! تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت" همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...البته اگر بیدار بود!
Read more
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...! هوا سرد است اما نگران ...
Media Removed
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...! هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...! هرکس ک سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...! فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ... اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده ، حادثه ی بین ما ، فقط يک زد و خورد ساده بوده ! تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت" همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...البته اگر بیدار بود!
Read more
... از كودكى م همين ميانسالىِ تلخ مانده با خنده هاى كم پشت و مشت مشت ديوار و در من كودك ميانسالى ست كه از ميانسالى ش همين مرگِ تلخ مانده با گريه هاى بى پشت ... #كامران_رسول_زاده پ ن پيشانى_نوشتِ نسلى كه به نسل هاى بعد سرايت كرد و همه را بى آن كه بخواهند به "ته خط" رساند. ته خط جايى شبيه همين ... ...
از كودكى م
همين ميانسالىِ تلخ مانده
با خنده هاى كم پشت
و مشت مشت ديوار و در
من
كودك ميانسالى ست
كه از ميانسالى ش
همين مرگِ تلخ مانده
با گريه هاى بى پشت
... #كامران_رسول_زاده
پ ن
پيشانى_نوشتِ نسلى كه به نسل هاى بعد سرايت كرد و همه را بى آن كه بخواهند به "ته خط" رساند.
ته خط جايى شبيه همين جاست كه من ايستاده ام، با مردمانى كه بوى غربت مى دهند نه وطن.. با مردانگى هاى بوى "نا" گرفته و زنانگى هاى گم شده لابه لاى نسيانِ لطافت و عشق...
اين جا كه ايستاده ام ته خطِ تمام عاشقانه هاست، كه عشق را روزى زبان گوياترى بود و هيچ نغمه خوانى به هيچ ثروت و خودكامگى نمى فروختش.. ما دست به دست هم رسيدم به ته خط و امروز خطاكارانه به جستجوى همديگريم كه خطاى تمام خويش را به گردن هم بياويزيم...
اين جا كه من ايستاده ام، ته خطِ تمام آغوش هايى ست كه قرار بود روزى خستگى هامان را در آن بپچيم...
#بچه_هاى_ته_خط #كامران_رسول_زاده
#تنظيم:جمال_خدامى
Read more
من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو.. ولی ...
Media Removed
من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو.. ولی انار سوگلی دل منه. دختر خواستنی کوچیکم که چندسال بود دلم می خواست روی کاغذ بیاد و حالا هر چهارشنبه برای شما می نویسمش. کیف می کنم اگر انارم رو بخونید و برام بنویسید ازش _______ قسمت پنجم: مسیرهای ... من این جا قصه زیاد نوشتم و شما هم منت گذاشتید و خوندید. همه رو دوست داشتم و شاید شما هم بعضی ها رو..
ولی انار سوگلی دل منه. دختر خواستنی کوچیکم که چندسال بود دلم می خواست روی کاغذ بیاد و حالا هر چهارشنبه برای شما می نویسمش. کیف می کنم اگر انارم رو بخونید و برام بنویسید ازش
_______
قسمت پنجم:
مسیرهای نرفته در فرودگاه آرزوها
با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبرورریزی بود. با خستگی تمام چمدان هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی های سالن فرودگاه می آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله های روبرو. مامان دستپاچه شد و سعی کرد از لابلای جمعیت رد شود بلکه بتواند دانیال را متوقف کند. اما طفلکی نه اینکه چاق باشد هاا!! ولی حجم و ابعادش جوری بود که بالا تنه اش رد شد و پایین تنه اش همان جا کنار من وبابایی ماند که البته بعد از چند ثانیه با دو تا تکان آن را هم رد کرد و با سرعت به جلو رفت. توی دلم داشتم به دانیال فحش می دادم و با چشم مسیر حرکت مامان را دنبال می کردم. ناگهان متوجه آقای بسیار قوی هیکلی درست پشت به پشت مامان مشغول راه رفتن است. هر چه مامان سرعتش را بیشتر می کرد آقای هیکلی خطرناک هم تندتر راه می رفت. بابا خیلی حواسش نبود وداشت طبق دستورات شوهرخواهر آقای خسروی فضای مفرح و بدون سانسور فرودگاه را چک می کرد. سعی کردم مامان را در تیررس نگاهم نگه دارم. لعنتی این وسط اثری از دانیال هم نبود. به سرعتم اضافه کردم و تقریبا به فاصله سه چهارمتری مامان و مرد خطرناک رسیدم. اوضاع از آنچه فکرش را می کردم خیلی خطرناک تر بود. آقای مذکور علاوه بر این که به حالت خم شده و چسبیده به مامان راه می رفت حالا چیزهایی هم با صدای بلند می گفت. فکر کنم خود مامان هم متوجه خطری که تهدیدش می کرد شده بود. ولی از شدت استرس بدون اینکه به اخطارها توجه کند با سرعت داشت به مسیرش ادامه می داد. مرد خشمگین حالا دیگر به مامان چسبیده بود و با فریاد های بلند به او می گفت: نمی دونم چی چی*!!نمی دونم چی چی*!! استاپ! استاپ!
دست بابا را کشیدم و گفتم: بابایی! مامان در خطره! باید نجاتش بدیم. اون آقاهه مماس تو مامان داره بهش فحش میده.
بابا سرش را بالا آورد و با بی حوصلگی و حالت گیج و منگی دنبال مامان گشت... ادامه در کامنت اول
#قصه_ی_انار
Read more
کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه ...
Media Removed
کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه مصاحبه با او نوشت: تنها زندگی می‌کند. سال‌های زیادی است که در گوشه‌ای آرام به کار خودش مشغول است. شعر می‌نویسد، نقاشی می‌کشد و گیتاری هم دارد که با آن در خیابان و پارک، موسیقی دهه شصت و هفتاد میلادی ... کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت

چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه مصاحبه با او نوشت: تنها زندگی می‌کند. سال‌های زیادی است که در گوشه‌ای آرام به کار خودش مشغول است. شعر می‌نویسد، نقاشی می‌کشد و گیتاری هم دارد که با آن در خیابان و پارک، موسیقی دهه شصت و هفتاد میلادی می‌نوازد. یادگاری از روزهای دبیرستان و افسانه «بیتل‌ها» و «صفحات چهل و پنج »... کامیار از همان زمان کودکی که فروغ و پرویز شاپور از هم جدا شدند، تلخی این جدایی را بارها و بارها تجربه کرد:

یه بار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس می‌خوندم که فروغ اومد اون جا دیدن من و با هم تا چهارراه یوسف آباد قدم زدیم و فروغ گفت بریم خیابون حافظ تو یه کافه تریا بشینیم؛ ولی من گذاشتم اومدم و حتی پشت سرم رو نگاه نکردم... فروغ فقط یه دفعه اومد جلوی اون دبیرستان و دیگه این کار تکرار نشد و این که همه‌اش گریه زاری می‌کرد...بعد از مرگ شاپور، زمان و زمانه بر کامیار سخت تر شد در مصاحبه با سیروس شاملو گفته بود:
ما وکیلی داشتیم که دوست صمیمی پدرم بود آقای «علی محمد نادر‌پور» برادر نادر نادر‌پور بود که با خانمش آمدند همه وسایل مادرم و پدرم را از خانه ما بردند چون من آن موقع بیمار بودم. چرخ خیاطی و فرش فروغ و خیلی چیزهای دیگر و حتی یک وکالتنامه از من گرفته بودند که خانه را هم از من بگیرند من هم خیلی حال خوشی نداشتم ولی با‌‌ همان وضعیت رفتم و وکالتنامه را باطل کردم وگرنه خانه شیخ هادی را هم از دست می‌دادم. کامیار شاپور امروز درگذشت، گسستی ابدی از تمام خاطرات تلخی که حاصلش برای او، عدم تکرار همان ماجرایی بود که فرزند فروغ و پرویز بودن و یک عمر تنهایی را به ارمغان آورده بود:

خب الان من نه ازدواج کردم و نه فرزندی دارم چون سوای همه ماجرا‌ها خودم احساس رضایت نمی‌کنم که حالا بخواهم موجود دیگری را به دنیا بیاورم و بعد بروم پی کارم. دوست ندارم مسئولیت فرزندداشتن را عهده بگیرم. البته دیگر پیر‌تر از آن هستم که چنین اشتباهی را مرتکب شوم، اما در کل نمی‌خواستم یکی روزی بگوید چرا من را به چنین دنیایی آوردی.
منبع : سهند ایرانمهر
Read more
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی ...
Media Removed
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی کوتاه کردند. خواهر نرگس به روزنامه شهروند گفته در فرهنگ کردها اگر زنی اشتباه خیلی بزرگی کند موهای او را کوتاه می‌کنند که معنای خیلی بدی می‌دهد. همچنین نرگس چهارسال پیش از ساختمانی ۴ طبقه سقوط می‌کند ... ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند

چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی کوتاه کردند. خواهر نرگس به روزنامه شهروند گفته در فرهنگ کردها اگر زنی اشتباه خیلی بزرگی کند موهای او را کوتاه می‌کنند که معنای خیلی بدی می‌دهد. همچنین نرگس چهارسال پیش از ساختمانی ۴ طبقه سقوط می‌کند که او را دچار ضربه روحی و استرس دائمی می‌کند. وضعیت روحی که منجر به ریزش موهای او می‌شود و خانواده‌اش برای تثبیت وضیعت روحی نرگس دوسال طول درمان می‌گیرند و به شهرهای مختلف سفر می‌کنند تا نرگس بهتر شود. برخورد مسوولان مدرسه و هجوم به نرگس برای قیچی کردن موهایش او را دچار شوک عصبی شدید کرده و به بیمارستان کشانده است.
نرگس قشنگ و عزیز ما
من هر روز خطاب به سوفیا که گل سر سبد زندگی من است نامه می‌نویسم و از اوضاع جهان گله می‌کنم. اما امروز این نامه را من – که مهمترین میدون جهان هستم – و سوفیا با هم برای تو می‌نویسیم:
نرگس جان
تو از دست مسوولان شوکه شدی و ناراحتی. ولی باید خوشحال باشی که در این سن کم با مسوولان مواجه می‌شوی. اگر جای ما بودی و بی‌خبر از همه جا بزرگ شده بودی و بعد می‌دیدی بیشتر مسوولان هیچ مسوولیتی ندارند چی کار می‌کردی؟
دختر مو مشکی
بابا – مامان ما الکی می‌گفتند آدم وقتی بزرگ بشود غصه‌های کودکی‌اش یادش می‌رود. ما این حرف را تایید نمی‌کنیم. آدم وقتی بزرگ بشود این قدر غصه‌های بزرگتری می‌ریزد سرش که وقت نمی‌کند به غصه‌های کودکی‌اش فکر کند. اما تو خوشحال باش که مسوولان زحمتکش طوری تو را غصه دادند که دیگر غصه‌های باقی عمر به چشمت نمی‌آید! و کیف دنیا را خواهی کرد.
گیسو کمندی جان
تو شاید از قیچی ترسیدی. اما قیچی که ترس ندارد. باید به قیچی عادت کنی. باز خدا را شکر که تو موهات بلند بوده و موهات را ناظم مدرسه‌تان قیچی کرده. اگر مثل من زبانت دراز بود چی؟
مو شبق
راستش را به تو بگویم؟ من حس می‌کنم مارمولکم. چون تا حالا هزار بار دمم را قیچی کرده‌اند ولی هر دفعه بعد از یک مدت دم درمی‌آورم و حرفم را می‌زنم.
نرگس خانوم
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند. موهات، دمت، زبانت. بعدها همین قیچی می‌خورد به آثاری که می‌نویسی و می‌سازی. به کلماتت به تصاویرت به صدات. عادت کن به قیچی. قیچی را صدا کن آبنبات‌قیچی و نگذار تلخی‌اش به جانت بنشیند تا ابد.
دختر کوچولوی بزرگ
آدم خیلی باید پدرش دربیاید تا بزرگ شود. تنها شانس آسیب‌هایی که آدم در کودکی می‌بیند این است که یکهو بزرگ می‌شود. یکهو پیر می‌شود. یکهو جهاندیده می‌شود. عیبش چیست؟ عیبش این است که...
✂️
ادامه در کامنت اول
#پوریا_عالمی
Read more
🏖<span class="emoji emoji1f30a"></span> تو دریایی و من قصر شنی! از خود نپرسیدی که از آن رفت و آمدها چه می‌ماند به جا از من؟ #علیرضا_بدیع ...
Media Removed
🏖 تو دریایی و من قصر شنی! از خود نپرسیدی که از آن رفت و آمدها چه می‌ماند به جا از من؟ #علیرضا_بدیع این عکس را سال شصت و شش در ساحل نوشهر از ما ثبت کرده‌اند. من و دخترخاله‌ام! هنوز آدم‌ها را نمی‌شناختم. برای همین لبخندم بزرگ است. 🏖🌊
تو دریایی و من قصر شنی!
از خود نپرسیدی
که از آن رفت و آمدها چه می‌ماند به جا از من؟
#علیرضا_بدیع
این عکس را سال شصت و شش در ساحل نوشهر از ما ثبت کرده‌اند. من و دخترخاله‌ام!
هنوز آدم‌ها را نمی‌شناختم. برای همین لبخندم بزرگ است.
#ترانه_منتخب شما از شش شعر اردلان سرفراز ، در رای گیری کانال من : . #سوغاتی خواننده : #هایده ترانه_سرا : #اردلان_سرفراز آهنگساز : #محمد_حیدری تنظیم : #ناصر_چشم_آذر کانال رسمی #چیستایثربی @chista_yasrebi نتیجه ی ترانه ی اول #برنده ، از بین شش ترانه ی استاد #سرفراز به انتخاب #شما ... #ترانه_منتخب شما از شش شعر اردلان سرفراز ، در رای گیری کانال من : .

#سوغاتی

خواننده : #هایده
ترانه_سرا : #اردلان_سرفراز
آهنگساز : #محمد_حیدری
تنظیم : #ناصر_چشم_آذر

کانال رسمی
#چیستایثربی
@chista_yasrebi

نتیجه ی ترانه ی اول #برنده ، از بین شش ترانه ی استاد #سرفراز به انتخاب #شما !
.
. .
نتیجه آرای شماست نه من.... انتخاب من قطعا !
.
.
. #آینه_ها یا " #چشم_من "بود ، یا حتی
#بوی_موهات و #مرداب ...
.

مرسی که در رایگیری ، شرکت کردید .
چه کنیم که استاد ، همه ی ترانه هایش عالیست!
.

کاش به جای شاعر نماهایی که برای دو بیتشان ، با ذوق و شوق ،نفری پنج میلیون تومان ، مقابل مسولان "پیشکسوت!" شعر وزارت مکرمه ی #ارشاد گرفتند ، خم و راست هم شدند ، روبوسی هم کردند.... و برگه ی مصالحه را امضا کردند ، و تنها مدتی ، بیهوده گرد و خاک به پا کردند! و آخر کار هم ، که یار و دلدار ، "دزد" و "ارشاد" و "قافله" ، همه باهم یکی شدند ! که یکی بیاید روی صحنه ، پول پارو کند!
. . و مردم شریف، زحمتکش و بیخبر از همه جا....مثل من ،هنوز از پشت پرده و مافیاها بیخبرند! ولی من اکنون دیگر میدانم و با تمام وجودم ، دسیسه هایشان را آفتابی خواهم کرد!
.
.
.
بر خلاف حرف اولشان که گفته بودند: " ما پول نمیخواهیم ! دنبال محکوم کردن سرقت ادبی در ایران هستیم !!! "
.
.
.
کاش به جای آنها ،
دهها اردلان سرفراز داشتیم که همیشه #سرفراز است ، حتی وقتی کل شعرش را میربایند ! ...
نجیب، شریف، متین، شاعر، انسان!

خوب است که این خواننده ی جوان مظلوم "دل و یار " !!! ، تهیه کننده ی پولداری هم دارد ، وگرنه دو بیت ، پنج میلیون تومان ؟!
. پسر جان با دزدی کردنت ،که راه نان در آوردن را به عده ای یاد دادی!...
.
.
.
.
.

#شاعر_واقعی_خریدنی_نیست!
#خواننده_واقعی_دزد_نیست!

هردویشان : عمدی یا سهوی .! :-) . .
.لعنت به من بخاطر توجهم به نسل جوان ، و آن چند پستم...
.
.

باج دهنده و باج گیرنده ،هر دو به ریش ما میخندند! .
.
. .
.
... بگذارید بخندند!... .

ما هنوز ، الگوهایی چون اردلان سرفراز را داریم !
همیشه افتخار آمیز .... .
. .

#چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#شاعر #نویسنده

اسامی سه شرکت کننده منتخب، که به این ترانه رای دادند ، به قید قرعه در کانال و استوری من اعلام خواهد شد !

استادم ،دکتر #قیصر_امین_پور عزیز ، هر روز، برایم زنده تر میشوی!
مرسی که یادم دادی :
#انسان_درست_بودن ، مهمتر از #هنرمند_بودن است ! مرسی...
.
#چیستا
.
.

#chista_yasrebi #writer #poet
@chista_yasrebi.2

کامل کلیپ سوغاتی در کانال رسمی من.
.
. .
. .
Read more
. هميشه عشق جايي منتظر ماست... در دل سردترين روزهاي تنهايي،در دل روزهاي يخ زده بي كسي، در تمام ثانيه هاي دل شكستگي حتي،عشق جايي منتظر ماست... جايي همين حوالي ما... من ايمان دارم كه هر كسي يك روز، يك جا، در كنار يك نفر، سرانجام زير سايه چتر گرم و نوراني عشق نفس خواهد كشيد... سرانجام... يك روزي... يك ... .
هميشه عشق جايي منتظر ماست... در دل سردترين روزهاي تنهايي،در دل روزهاي يخ زده بي كسي، در تمام ثانيه هاي دل شكستگي حتي،عشق جايي منتظر ماست... جايي همين حوالي ما... من ايمان دارم كه هر كسي يك روز، يك جا، در كنار يك نفر، سرانجام زير سايه چتر گرم و نوراني عشق نفس خواهد كشيد... سرانجام... يك روزي... يك جايي، در كنار يك كسي....
.
.
.
خانم فهيمه مجتهدي عزيز در روزگار يخبندان عشق با قلم جادوييش، چنان نرم و لطيف از عشق نوشته كه حال ِ دل دگرگون شود به هر خط و واژه...
شما را به خواندن مجموعه اشعارِ صلح طلب ترين و دلنشين ترين بانويي كه ميشناسم دعوت ميكنم كه يك جهان دوست ميدارمش...
قلمشان مانا و مستدام @fahimehmo
.
.
شيوا بلوريان
.
.
.
كتاب مجموعه شعر " عشق هرگز پشيمان نميشود" نويسنده: خانم فهيمه مجتهدي عزيز، انتشارات بوتيمار
.
#كتاب_عيدي_بدهيم
#كتاب _بهترين_هديه
.
پ.ن: موسيقي فيلم پل چوبي به كارگرداني مهدي كرم پور عزيز كه از قديميترين،رفيق ترين و محترم ترين همكارهاي من، از سالهاي دور تا هنوز هستند....
بعدا نوشت براي سوال دوستان: كليپ رو من ساختم و زحمت اديت و آماده سازيش براي اينستاگرام با همسر عزيزم بود
Read more
جت الفسحه الثايه و اجتمعوا كل الفريقين سعود : إنتوا ٥ بس ؟ لمى : لا في واحد <span class="emoji emoji1f60f"></span> سعود : محمد وين فهد محمد ...
Media Removed
جت الفسحه الثايه و اجتمعوا كل الفريقين سعود : إنتوا ٥ بس ؟ لمى : لا في واحد سعود : محمد وين فهد محمد بنضره عصبيه أشر على فريق لمى سعود ناضر المكان الي أشر عليه محمد لقى فهد منزل راْسه سعود لف على لمى و ناضرها نظرة حقد صفوا على عحسب مخططهم و وزعوا الارقام و كانت حاضرة سارة صديقه لمى الي بالثنوي و هي ... جت الفسحه الثايه و اجتمعوا كل الفريقين
سعود : إنتوا ٥ بس ؟
لمى : لا في واحد 😏
سعود : محمد وين فهد
محمد بنضره عصبيه أشر على فريق لمى سعود ناضر المكان الي أشر عليه محمد لقى فهد منزل راْسه سعود لف على لمى و ناضرها نظرة حقد
صفوا على عحسب مخططهم و وزعوا الارقام و كانت حاضرة سارة صديقه لمى الي بالثنوي و هي الي تقول الارقام كان فريق لمى متآلف من ٦ الي هم : هي و عنود و بسمه و نوف ابراهيم وفهد و فريق سعود كان فيه هو و محمد عبدالله و نورة و مضاوي
سارة : يلا ببدا رقم ٦
طلعوا مضاوي و ابراهيم ابراهيم كان خايف على أساس انها "بنت"انحاشت مضاوي و سحبت القارورة قبل ما حتى ابراهيم يوصل نص المسافه
سارة : فريق سعود نقطه
سارة : رقم ٣ ..... هنا كانت الصدمة سعود و فهد نفس الرقم فهد وقف مكانه
لمى : فهد رقمك اطلع 😯 فهد واقف و سعود بكل يقع يمشيء طبيعي أخذ القارورة و رجع و هو يناضر لمى بحقد
لمى : فهد 😂😂 ليه ضيعتها عليك !😂😂❤️ يلا ثاني مره جيبها طيب
فهد ناضر لمى نضره ولا فتح فمه
سارة : رقم ٢ طلعت لما تركض رفعت رأسها الا لقت عبدالله صديق سعود مسكت لمى القارورة و عبدالله مسكها من خصرها و سحبها و طيحها على الارض ومع كل هالمعانات قدرت لمى انها تطلع من مسكت عبدالله جا مسكها من رجلها و هو عيت يفكها قامت لمى تتسحبب شوي شوي الين ما وصلت للفريق حقها
لمى : هاهاها 😂😂🏃🏻 عبدالله : جبتيها لنفسك 👌🏼😏 واحد ورى وحده واحد ورى وحده طلعوا كلهم من الضرب و التعب الا لمى و فهد و سعود و عبدالله لمى انضربت و اتسحبت تسحب وشكلها مره مزري مع كل هذا مستمرة
لمى : فهد😊 ما ودك تتحرك 😊😊 فهد ناضر لمى و شاف حالتها
سارة قالت رقم سعود و فهد
سعود طلع بكل برود و يضحك
لمى و فهد كأنو يناضرون بعض فهد نزل راْسه و ركض سحب القارورة و عطاها لمى و طلع من اللعبه
لمى ناضرت سعود الا كان يناضرها بحقد لمى ضحكت ضحكه 😂😂 سعود : عبدالله بدلني
عبدالله : حاظر
سعود و عبدالله بدلوا أرقام و عبدالله طلع يعني سعود صار مع لمى (آسفة أني طولت ما نزلت لكم .. سافرت وانشغلت بس ان شاءالله بعوضكم بالبارتات الجاية )
لا تنسون اللايك + الكومنت
Read more
سلام. شهادت هنر مردان خداست. آرامش و امنیت امروز ایران عزیز و مدیون این مردان آسمانی و با شهامت و شیر ...
Media Removed
سلام. شهادت هنر مردان خداست. آرامش و امنیت امروز ایران عزیز و مدیون این مردان آسمانی و با شهامت و شیر دلان خاک پاک وطنمون هستیم. واقعا خیلی دل و جرات میخواد که از تمام این دنیای رنگارنگ و هزار تو و سراسر فریبنده و به ظاهر زیبا بگذری و برای دفاع از خاک و ناموس دلت و بسپاری به صاحب دل همه موجودات روی کره زمین. ... سلام. شهادت هنر مردان خداست.
آرامش و امنیت امروز ایران عزیز و مدیون این مردان آسمانی و با شهامت و شیر دلان خاک پاک وطنمون هستیم. واقعا خیلی دل و جرات میخواد که از تمام این دنیای رنگارنگ و هزار تو و سراسر فریبنده و به ظاهر زیبا بگذری و برای دفاع از خاک و ناموس دلت و بسپاری به صاحب دل همه موجودات روی کره زمین.
وقتی این غواص های عزیز و دیدم که توی چه شرایطی جان شیرین خودشونو تقدیم جان آفرین کردن بهشون حسودیم شد که میگن که کاش معشوق از عاشق طلب جان میکرد تا هر بی سر و پایی عاشق نمیشد دقیقا در مورد تمام شهدای ایران عزیز صدق میکنه. شاید من و شما هم راحت حرفشو بزنیم ولی پای عمل که برسه جا میزنیم. من همیشه این و گفتم و میگم که اونایی که توی هشت سال دفاع مقدس رفتن و جونشونو تقدیم کردن زمان امام حسین هم پا به پای امام حسین و توی صف کربلا از عقاید امام حسین دفاع میکردن.
همه ما طعم مرگ و دیر یا زود میچشیم و چه بسا که این جون دادن در راه رضای خالق باشه که اونم لیاقت میخواد که میدونم من که سر تا پای وجودم گناه لیاقتشو ندارم.
الان توی خاورمیانه تمام کشورها نا امن هستند و آمریکا و اسرائیل همیشه چوب لای چرخ شون میزارن ولی جرات چپ نگاه کردن به ایران و ندارن و تمام اینها رو مدیون همین هشت سال جنگ این شهدای گرانبها مون هستیم ولی متاسفففففففففانه الان خیلی از کسایی که توی این مملکت سمت دارن دارن سو استفاده میکنن ولی باید فردا روزی جلوی این شهدا جواب پس بدن.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
الهی آمین یا علللللللللللللللللی
Read more
. دوستای مهربونم براتون زندگی ای پر از آرامش و خوشبختی آرزو دارم... . من هم مثل تک تک تون در زندگی سختی و چالش های خودم رو دارم، منم گاهی نا امید میشم، خسته میشم، و میخوام جا بزنم... . من هم باهات همدردم و درکت می کنم ولی با جا زدن که چیزی درست نمیشه، با نا امیدی و غرق شدن در افکار منفی چیزی حل میشه ؟! ... .
دوستای مهربونم
براتون زندگی ای پر از آرامش و خوشبختی آرزو دارم...
.
من هم مثل تک تک تون در زندگی سختی و چالش های خودم رو دارم، منم گاهی نا امید میشم، خسته میشم، و میخوام جا بزنم...
.
من هم باهات همدردم و درکت می کنم ولی با جا زدن که چیزی درست نمیشه، با نا امیدی و غرق شدن در افکار منفی چیزی حل میشه ؟! نه
.
اگه شرایط برات سخت شده، اگه درا بروت بسته شدن و یا هر چیز دیگه ای، ازت خواهش می کنم امیدوار باش و به خودت باور داشته باش که از پس این چالشم بر میای، با امید هست که میتونی روزنه رهایی و موفقیت رو پیدا کنی
با امید هست که میتونی تاریکی رو شکست بدی و به اونچه که براش تا به امروز جنگیدی برسی، تو لیاقتت خیلی خیلی بیشتر از ایناست، پس خواهش می کنم ادامه بده و به خودت اعتماد کن که میتونی که از پسش بر میای...
.
اگه تنهاترین تنها هستی، اگه هیچ یار و یاوری نداری، اگه همه بهت پشت کردن، اگه اگه اگه...
تو هنوز و تا همیشه که خدا رو داری...
خدا هرثانیه حواسش بهت هست، تلاشتو میبینه، اشک هاتو میبینه، خنده هاتو میبینه....
.
این ماییم که تا سرمست و خوشحالیم فراموشش می کنیم و جوری زندگی می کنیم که انگار خودمون به تنهایی به این لحظه ها دست پیدا کردیم ولی تا به سختی و مشکلات میخوریم دنبالش میگردیم و مدام گله می کنیم 😔
.
خدا همیشه دستش تو دستته و بهت باور داره
چون تو اشرف مخلوقات هستی و از روح خودش در تو دمیده، تو یه انسان با روحی بی حد و انتها و شگفت انگیزی که اگه به یه باور قلبی و حقیقی برسی میتونی هر غیرممکنی رو ممکن کنی ...
.
امشب با خدای مهربون درد و دل کن
باهاش خلوت کن، از زندگی بگو، از خنده و گریه ها، آرزو ها و اهدافت رو درخواست کن، ما همین الانشم کلی نعمت داریم، یکی یکی بهشون فکر کن و از ته قلبت شکر کن، قول بده از این لحظه با خدا صلح❤ کنی و در هر شرایطی فراموشش نکنی، در هر شرایطی به یادش باشی و شکرگزار باشی، قول بده خودتو باور کنی، که یه فرد فوق العاده و منحصر بفرد هستی و به زودی با انرژی و حال خوبت به خواسته های نیکت میرسی، دنیا رو به جای بهتری برای زندگی کردن تبدیل میکنی...
.
تو این شرایط امروزی، ما مردم باید هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشیم، قول بده که هوای اطرافیان و مردمی که باهاشون در ارتباط هستی رو بیشتر داشته باشی، گاهی وقتا یه کمک هرچند کوچیک و به ظاهر پیش پا افتاده ما، چنان در کائنات و دنیا میچرخه و میچرخه تا تبدیل میشه به یه کار نیک بزرگ و فوق العاده که این چرخه نیک برمیگرده به همون عمل پیش و پا افتاده ولی خوب تو ❤
.
قدر خودتو بدون
تو فوق العاده دوست داشتنی هستی
Read more
. زماني كه روياي مسابقه دادن و قهرماني داشتم همه ي انگيزه و هدفم مربوط به مسابقه بود با تمام وجود تمرين ...
Media Removed
. زماني كه روياي مسابقه دادن و قهرماني داشتم همه ي انگيزه و هدفم مربوط به مسابقه بود با تمام وجود تمرين مي كردم ،رژيم رعايت مي كردم و هر روز به استيج مسابقه فكر مي كردم.زمان گذشت و حالا بعد از شانزده سال ورزش در رشته بدنسازي وقت آن شد كه تغييراتي در نگرشم بدم.چرا؟ مسابقه نبايد انگيزه اي باشه براي فعاليت ... .
زماني كه روياي مسابقه دادن و قهرماني داشتم همه ي انگيزه و هدفم مربوط به مسابقه بود با تمام وجود تمرين مي كردم ،رژيم رعايت مي كردم و هر روز به استيج مسابقه فكر مي كردم.زمان گذشت و حالا بعد از شانزده سال ورزش در رشته بدنسازي وقت آن شد كه تغييراتي در نگرشم بدم.چرا؟
مسابقه نبايد انگيزه اي باشه براي فعاليت در رشته اي كه بهش عشق دارم.مسابقه دو تا انگيزه نياز داره،اولي براي اثبات و حضور ماست و در پي اون نتيجه و سنجيدن عيار بدنمون و انگيزه بعدي شايد مالي باشه چرا كه ميبينيم ورزشكاراني كه در عرض دو سال به قهرماني ميرسن و عكسهاي يادگاريشون رو ميگيرن و به پشتوانه ي اون مدال سالها درآمدزايي ميكنن ولي سبك زندگي يه ورزشكار رو هيچ وقت ادامه نميدن.
حالت سوم براي من به وجود امد و فهميدم اگر علاقه و عشق واقعي باشه براي اثبات خودمون شايد نيازي به استيج هم نباشه و پيشرفت ما و حال خوب ما از ورزش كردن و علم اينكه بدونيم اين مسير رو ساليان سال قرار هست ادامه بديم،خيلي نگرش زيباتري خواهد بود و احساس رضايت بيشتري نسبت به گذشته و آينده پيدا ميكنيم.
اينجوري بهتر حس ميكنم چرا بدنسازي يه سبك زندگي بايد باشه
اگر عشق نبود اين همه سال رو تو زيرزمينها سپري نميكرديم و اين همه تلاش و خستگي بالاخره يه جا ما رو از پا در مياورد.
قهرمانان بزرگ هميشه روياهاي بزرگ داشتن و در هر رشته اي عشق به كارشون و لذت بردن از مسيرشون باعث شده تا به كمال برسن.اگر فقط هدف ما قهرماني و مدال باشه شايد مثل خيلي از قهرمانا بعد از دوران اوجشون افسرده و منزوي شويم و اين پايان زيبايي براي اين مسير پر از فراز و نشيب نيست.
اميدوارم در هر مقطع و درجه اي از ورزش كه هستيد از مسير لذت ببريد و فقط به نتيجه فكر نكنيد چون ورزش هم مثل داستان زندگيمون برامون پوچ و بي ارزش ميشه.
#كاوه_جزني
Read more
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته شايفين الفستان اللي بالصورة يا بنات ؟ الفستان ده قعدت شهر استناه ...
Media Removed
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته شايفين الفستان اللي بالصورة يا بنات ؟ الفستان ده قعدت شهر استناه علشان يجهز عشان البسه ففرح فضيلة بنت خالتي اخت كنزي انا اللي عملت التصميم بنفسي على فكرة و وديت التصميم لمصممة شاطرة جدا عشان ادعم موهبتها في التصميم و اشجعها هي عجبها اوي و خد اسبوعين معاها عشان تزبط ... السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
شايفين الفستان اللي بالصورة يا بنات ؟ الفستان ده قعدت شهر استناه علشان يجهز عشان البسه ففرح فضيلة بنت خالتي اخت كنزي انا اللي عملت التصميم بنفسي على فكرة و وديت التصميم لمصممة شاطرة جدا عشان ادعم موهبتها في التصميم و اشجعها هي عجبها اوي و خد اسبوعين معاها عشان تزبط الجواهر المرصعة عشان تطلع حاجة انيقة و ملفتة للأنظار و بنفس الوقت بسيطة ❤ طبعا بشكر طنت حفيظة جدا هي اللي اشارت عليا اني اعمل اللون ده انا كنت هعمله ازرق بس بجد اللون ده مميز و ملفت اتحدى حد مينبهرش بيه 😍 المهم جا يوم الفرح و انا جهزت و كنت زي الاميرات ما شاء الله بس رغم كل ده مكنتش حاسة بالامان و الاستقرار بصراحة كنت حاسة ان في حاجة هتبوز رشدي قلي انا رايح عند صاحبي اخد منه حاجة و ارجع و نروح مع بعض انا و هو و طنت حفيظة و مارتينا جارتنا ، حسيته تأخر اتصلت عليه رد عليا واحد قلي للأسف صاحب العربية عمل حادث انا اتصدمت لدرجة ان دموعي منزلتش و الهاتف الخلوي وقع من ايدي مقدرتش اقول لحد شفت بعينيا فرحة طنت حفيظة و هي بتتمكيج و فرحانة مقدرتش اتكلم💔 خدت تكسي و رحت المستشفى و انا منهارة جريت عند الدكتور قزلتله ارجوك يا دكتور طمني على صديقي الصدوق اللي وقف معايا فكل ازماتي😢 اللي لو حد عاكسني بيديه نظرة حادة و مبيرضاش عليا الغلط😭 قلي كلمة نزلت عليا زي السيف⛏ قلي المريض حالته كسيفة و بيعملوله انعاش و يمكن يموت انا دارت الدنيا فيا قعدت اعيط فجأة رجليا ما عدتش شايلاني لقيت نفسي منبطحة عالأرض جم الدكاترة شالوني و الدكاترة قلبهم محروق و قال واحد منهم ( كيف لهذه الجميلة ان تستحق كل هذا الحزن😢 ) و سابوني لوحدي فجأة جا رشدي من ورايا انا لفيت و اتصدمت رشششدددددي انت حيييي!!!!! ازززااااي؟؟؟ حضنته و كأن روحي رجعتلي من جديد💔💔اه يا رشدي انا كنت هعمل ايه لو مت هعيش حياتي ازاي من غيرك يا صديقي و اخويا😢 قعد يهديني قولتله اللي حصل قلي انا نسيت تلفوني بعربية صديق صديقي و هو اللي عمل الحادث😭 الحمدلله و رحنا خدنا طنت حفيظة و مارتي و انا قلبي كل اليوم بيدق بسرعة من اللي حصل حسيت في لحظة بالخوف من الفراق :( انا قلبي معدش يستحمل مرة كيمو و مرة رشدي!!! بس عدت على خير و ربنا يخلينا لبعض🌹
Read more
سلام<span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span> خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم.<span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span> قسمت 54: داستان از نگاه هیلی: "مامان" ...
Media Removed
سلام خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم. قسمت 54: داستان از نگاه هیلی: "مامان" اون این جا چی کار می کنه "هیلی نه" وقتی برگشتم دیدم شارلوت دستم رو گرفته که ناگهان لیام غیب شد "اون برگشت!" شارلوت با صدای لرزونش گفت اما من با دستی که پشت سرم حس کردم برگشتم اون مادرمه خودشه اون همون ... سلام😘😘
خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم.😊😊😊
قسمت 54:
داستان از نگاه هیلی:
"مامان" اون این جا چی کار می کنه "هیلی نه" وقتی برگشتم دیدم شارلوت دستم رو گرفته که ناگهان لیام غیب شد "اون برگشت!" شارلوت با صدای لرزونش گفت اما من با دستی که پشت سرم حس کردم برگشتم اون مادرمه خودشه اون همون رزالی مارشال با موهای بلوند و چشمای آبیه "دخترم تو نه این امکان نداره" ولی اون این جا چی کار می کنه مگه اون تو آمریکا پیش خاله بلا نمی موند نه اون نمرده این واقعیت نداره "مامان تو ...تو..." اون سرش رو انداخت پایین من می دونستم اون ضعیفه اما فکرشم نمی کردم به این زودی از دستش بدم البته من هنوز تو این جا گیر افتادم من الان مردم شاید این بهتر باشه اما... قطره های اشک رو رو صورتم حس کردم شارلوت ، اون هم نتونست برگرده به خاطر من. "دخترم من خودم به برادر گفتم که بهت نگه"(بچه ها می دونم این فلج بود و نمی تونست حرف بزنه ولی از اون مونیتور های استیون هاوکینگز داشته😊) پس جو هم می دونست "حالا ما چه طور برگردیم" شارلوت با عصبانیت گفت حق داره "من نمی دونم باید منتظر بمونیم تا یکی در برزخ به روی دنیا رو برامون باز کنه" برگشتم به طرف مادرم اما اون نبود من مطمئنم شارلوت دلیلی برای زندگی داره ولی من که مادرم مرده و پدرم گرگ هست نمی دونم دلیلی هست یا نه؟
داستان از نگاه پاول:
هیلی رو تو بقل کردم و بردمش طبقه بالا باربارا گفت که فعلا پیششه و من رفتم طبقه پایین و دیدم که هری و امیلی داشتن می رفتن خونه. و هری رو به من گفت"پاول لطفن مراقب باربی باش من مجبورم برم ولی اون الان توی بحران قرار گرفته. و من امیلی رو هم می رسونم خونه. فعلا" سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و اون ها هم رفتن. رفتم سمت شیشه ویسکی که روی میز بار بود و توی اون لیوان بلوری اون مایه تیره رو ریختم و در عرض یک ثانیه همش رو یک جا خوردم من بهش گفتم که این کار رو انجام نده اما اون کار خودش رو کرد من هنوز نمی تونم باور کنم که اون دیگه نیست احساس کردم چشمام داره میسوزه من نمی تونم بدون اون یک لحظه رو هم زندگی کنم اگه لازم باشه اون طلسم رو انجام می دم تا اون برگرده فقط می خوام اون برگرده برام هیچکس دیگه ای مهم نیست لیوان بعدی رو هم خوردم همون خاطره های کمی که ازش داشتم باعث می شد قلبم آتیش بگیره. وقتی که بهش دست می زدم و اون زود تمام بدنش مور مور می شد وقتی می بوسیدمش زود چشماش رو می بست.وقتی که از حرس خوردن من به خاطر لج بازی هاش لبخند می زد وقتی ... همه اینا به خاطر اون لیام... ⏬ادامه کامنت اول ⏬
Read more
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات ...
Media Removed
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی ... .
میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی دوم که از اولم گفته بودم سری که درد نمی‌کنه رو دستمال نمی‌بندن. میگم: الان چه ربطی به موقعیت داشت؟ میگه: از صبح تو فکر بودم یه جا از این علیه‌ات استفاده کنم. پا نمی‌داد. بس که این جمله‌ها بی‌رمق شدن. میگم: رُسمون رو کشیدی با این لغات بی‌رمق بی‌ربطت. برو یخ بیار بذارم رو جای مشت آباجیت بلکه کبودیش نمونه. یه چشم و چال کبود نداشتیم که افزوده شد بهم. میگه: آخه این چه معاشرتی بود که از خودت بروز دادی؟ میگم: من اصن با اون غول تشن معاشرتی دارم مگه؟ خودش رو به زور وارد معاشرت می‌کنه خب. وگرنه من چکارش دارم. آقا شما قرار بود برین تعطیلات و اینا تیفانی. چرا موندین اینجا ور دل من. میگه: مث که تو سرت تو امورات اخبارات نیست. از وقتی قرار شد پای ما به سفر باز شه تخم کار رو ملخ خورد و از وقتی اسم تیفانی رو آوردیم دلار نردبون سواریش گرفته. میگم: اصلا نحسی شما بود خر اقتصاد رو جویید. میگه: البته بی‌ربطم به شانس تو نیست. یکم دست و پات جمع شد از تو پله‌ها و معاشرت‌های شلخته. معلوم نبود به چه درد و مرضی بمیری بدنامیش فقط بمونه گَل ما. الان برات یه عاقبت به خیری داره لااقل. میگم: کل روزگارم رو به شر کشیدی کار من به عاقبت نمی‌رسه اینجور. همین وسطا یه جور تلف می‌شم از هر تقدیری پام بیرون می‌مونه. میگه: مگه تشکه پات بیرون بمونه. یه جور جا می‌کنیم توش. نگران عاقبتت نباش. اون با ما. میگم: همین حضور شما من رو از عاقبت می‌ترسونه. میگه: دلتم بخواد. یه جور برخورد نکن آدم باورش شه چیزی هم ته فالت بوده قبلا. دیگه هر کی ندونه من که از وضع فلجت آگاهم. میگم: جون سبحان بیا با هم یه قراری بذاریم. میگه: آدم با شیطان هم دست شه با تو هم قسم نشه. تو چی هستی که آدم باهات وارد قرار مدار هم بشه. میگم: ناز نکن. وقت قراره. بگذره ناچار میشم از راه دیگه وارد شم. میگه: برو از راه دیگه وارد شو. این گذر مسدوده. میگم: توش برات منافع تدارک دیدما. میگه: تو خودت تو ضرری گلم. برو برای یکی منافع بچین که دخل و خرجت رو ندونه در چه وضعه. میگم: واقعا نادونی. فرصت رو سوزوندی. یه کار می‌کنی برم با این پیرمرده طبقه پایین هم‌داستان شم. میگه: برو. میگم: الاغ به یه زبونی سر به راه شو. میگه: راهم نمیاد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
مبروك لمن هاجرت بس مابريتك ذمه! فوك البلم من هاجرت....شفتك صعدت ابهمه! خفت اعلى روحك واشردت... بس ...
Media Removed
مبروك لمن هاجرت بس مابريتك ذمه! فوك البلم من هاجرت....شفتك صعدت ابهمه! خفت اعلى روحك واشردت... بس هاذ اخوك ال.ال بلحرب من طاح رادك يمه من لاحته قناص ووكع جا جبته لامه تشمه من طشرته القاذفه... ال مالاحتك انته وهلك؛رد فضله لاهله ولمه مو بلشوارب #موقفك باجر يحسبك زلمه! ضحكوا عليك وهاجرت.... جوعان؟ اكلك ... مبروك لمن هاجرت
بس مابريتك ذمه!
فوك البلم من هاجرت....شفتك صعدت ابهمه!
خفت اعلى روحك واشردت...
بس هاذ اخوك ال.ال بلحرب من طاح رادك يمه
من لاحته قناص ووكع جا جبته لامه تشمه
من طشرته القاذفه...
ال مالاحتك انته وهلك؛رد فضله لاهله ولمه
مو بلشوارب #موقفك باجر يحسبك زلمه!
ضحكوا عليك وهاجرت....
جوعان؟
اكلك جذبت
لا...
عدنا خير ونعمه
عندك وطن يسوه الدول بس احنا ما نفتهمه

و

باجر اذا داعش دخل ياهو اليحامي ال يمه ؟!
وباجر اذا حسينك وكع لتردلي تلطم يمه....
وعفيه اعلى كلبك طاوعك مافكرت ب حسينك
وعفيه اعلى كلبك طاوعك واتحركت رجلينك
وعفيه اعلى عقلك فضلت ملهى بمقابل دينك!

انت اشردت وانا اسكتت:ضل الوطن لمطيره
انا ويه داعش مبتلش وانت بهذيج السيره
لتكلي #سني وهاجرت :جا ما حميت الديره ؟!
لو كتلي #شيعي وهاجرت لا بعد هاي جبيره...
جا ما وفيت لمرجعك بلفتوى يا ابو الغيره؟!
Read more
Behzad #leitooo <span class="emoji emoji2764"></span>دو سه ساله شدی قرص شب من دنیا ندارم تویی شهر من دیوونه میشم تو به تن من میخوری فقط ...
Media Removed
Behzad #leitooo دو سه ساله شدی قرص شب من دنیا ندارم تویی شهر من دیوونه میشم تو به تن من میخوری فقط تو به درد من نذارم ازم یه تصویر بد با چمدونت بری دستگیره در و بگیری تو بخوای بری یکی بی تو ، یه جایی بشین بدون پهلو من تو محکمه جات اگه بری دورم قرص همه جاست فاصلمون بدون دشمن ماست پس نذار بیاد جمعه ... Behzad #leitooo
❤دو سه ساله شدی قرص شب من
دنیا ندارم تویی شهر من
دیوونه میشم تو به تن من
میخوری فقط تو به درد من
نذارم ازم یه تصویر بد
با چمدونت بری دستگیره در و بگیری تو
بخوای بری
یکی بی تو ، یه جایی بشین
بدون پهلو من تو محکمه جات
اگه بری دورم قرص همه جاست
فاصلمون بدون دشمن ماست پس نذار بیاد❤
جمعه ها به جا مهمونی جلو فیلم زنگ زدیم غذا بیاد
کاش بمونی تو خالی نشه جات
حس بد من جایی نره باهات
تنامون خورد محکم به هم
چون دلامون با هم مکملن
خب چند گرم بزنیم باز
برقصی باهام با یه کمی ناز
صبح یه جا تو من یه وری ساز
بزنم لا به لا موزیکامو
نمیشه نباشی روزی بامو
جایی نگی موندی زوری بامو
یا که یکی بگیره خب روزی جامو
گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
فکر نکن که قراره من با هر حرفی خب راضی شم
میشکونم من قانونارو میدونی که بد عاشق بازیشم
❤یادم اومد اینو باز دیشب که بدونه تو
شاید نشه اصلاً عادی شم
بگو میای آره باز پیشم
تو نباشی دیگه با کی شمع روشن کنم تا روح و قلبا قاطی شن❤
رفتی زدی منو آتیشم
راهم صاف با تو مارپیچم
ببندم من با کی شرط؟
ببازم سریع من شاکی شم
دعوا کنیم واسه صدمین بار
هیچوقت نمیگیم ما بد و بیراه
به در و دیوار چشما زوم
گردنا شل چشم داغون
قرمزه زیر پلکا خون
یکی شده بودن فکرامون
جایی ندیدی تو شبیه بهز
نمیگیری با هر غریبه حس
میمونی تو سرم همیشه حفظ
کسی با تو منو ندیده فس
گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
همه چیمون شد نصفه کاره
با هم بودیم واسه استفاده
کار داد دستمون باز
اون اخلاق حذب بادت
آره دیگه با این حرف
تو رو ما دادیم رفت
حیف شد لا این برف
دیگه نه من بغل ندارم
گفتی میمونی فقط برا من
حس به آدم تقل ندارم
هم چیم از بس بده باهات
نمیشم من اصلاً وسوسه کار
انگار بودم دربست سر کار
سرم رفته رسماً لب دار
هیچ موقع نه تو زوری نگی بود
دادیم رفت خوبی بدی بود
خوب بود
Read more
. به به چه خوش آب و رنگ<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> دوست گلمون اینطور میگن: خوب این دلبر جان خورش لوبیا سفید هست نمیدونم شما ...
Media Removed
. به به چه خوش آب و رنگ دوست گلمون اینطور میگن: خوب این دلبر جان خورش لوبیا سفید هست نمیدونم شما این خورش رو دارین یا نه یا اصلا روش درست کردنش با ما به یه شکل هست یا متفاوته این خورش مورد علاقه مادرم هست وقتی که ازدواج کردم و اولین بار این خورش رو درست کردم خانواده همسری تعجب کردن و من تازه فهمیدم اونا ... .
به به چه خوش آب و رنگ😍😍
دوست گلمون اینطور میگن:

خوب این دلبر جان خورش لوبیا سفید هست نمیدونم شما این خورش رو دارین یا نه یا اصلا روش درست کردنش با ما به یه شکل هست یا متفاوته این خورش مورد علاقه مادرم هست وقتی که ازدواج کردم و اولین بار این خورش رو درست کردم خانواده همسری تعجب کردن و من تازه فهمیدم اونا همچین خورشتی ندارن البته چون همسری حبوبات زیاد دوست داره عاشق این غذا شده پس اگه دستورش با شما متفاوت هست دیگه ببخشید من به این روش درست میکنم به نظرم خوشمزه میشه البته بعضیا سیب زمینی نمیریزن ولی خوب همون طور که قبلا گفتم من یواش یواش تو املت هم باید بریزم از بس دلبر جان عاشق سیب زمینه به نظر خودمم با سیب زمینی خوشمزه تره.
من موادشو چشمی میریزم سعی میکنم حدودی بگم ولی مقدارش به سلیقه خودتون بستگی داره.
دستور:
لوبیا سفید حدودا یک لیوان یا کمتر
گوشت خورشتی ۴۰۰ تا ۵۰۰ گرم
گوجه متوسط ۳ عدد
سیب زمینی ۲ عدد متوسط(سلیقه ای)
پیاز ۱ عدد بزرگ
طرز تهیه:
اول پیازو نگینی خورد کنین تو روغن تفت بدین تا سبک بشه بهش زرد چوبه بزنین و کمی تفت بدین طلایی شد یک تا دو قاشق غ بهش رب اضافه کنین و تفت بدین .
گوجه هارو از قبل پوست بگیرین یا رنده کنین یا نگینی ریز خورد کنین بریزین تو پیاز و دوباره خوب تفت بدین .
گوشت بریزین کمی تفت دادین لوبیا هارو که از قبل خیس دادین بهش اضافه کنین بعد اب بریزین اول شعله زیاد باشه تا جوش بیاد بعد شعله رو کم کنین و بزارین اروم اروم بپزه و جا بیفته(من یه سیب زمینی ریز رنده میکنم داخلش میریزم تا خوب جا بیفته) نمک و ادویه هم فراموش نشه .
سیب زمینی رو به دلخواه برش بدین و جدا سرخ کنین در اخر که خورش اماده شد بریزین داخلش بعد چند دقیقه خاموش کنین . سیب زمینی اگه مثل من برشش ریز هست زیاد نمونه که داخل خودش له بشه . میتونین یه مقدار از سیب زمینی رو جدا نگه دارین برای تزیین ای خورش یه جورایی شبیه قیمه میشه ولی با لوبیا سفید خیلی خوشمزه میشه امتحان کنین.
.
.
دستپخت بانو جان
@elhambabaee.70
Read more
.. <span class="emoji emoji1f4a5"></span> #new_post<span class="emoji emoji1f4a5"></span><span class="emoji emoji1f424"></span> . چند روز پيش عسل و بركه رفتن تجريش خريد كنن جلوي يكي از مغازه ها يه نفر جوجه رنگي ...
Media Removed
.. #new_post . چند روز پيش عسل و بركه رفتن تجريش خريد كنن جلوي يكي از مغازه ها يه نفر جوجه رنگي ميفروخته،بركه ذوق كرده عسلم براش دو تا خريده... يكي از جوجه ها كه سفيد بود چند روز بعدش مرد فقط يكيشون مونده(هميني كه تو عكسه) چندين سال قبل،من كه خيلي كوچيك بودم يادمه دم بساط يكي از همين جوجه ... ..
💥 #new_post💥🐤
.
چند روز پيش عسل و بركه رفتن تجريش خريد كنن
جلوي يكي از مغازه ها يه نفر جوجه رنگي ميفروخته،بركه ذوق كرده عسلم براش دو تا خريده...
يكي از جوجه ها كه سفيد بود چند روز بعدش مرد
فقط يكيشون مونده(هميني كه تو عكسه)😔
چندين سال قبل،من كه خيلي كوچيك بودم يادمه دم بساط يكي از همين جوجه فروشا مشغول انتخاب جوجه ام بودم كه يه مامور شهرداري اومد و به جوجه فروش گير داد..بعد از جر و بحثاي معمول دعوا بينشون بالا گرفت و مامور شهرداري هم مرد جوجه فروش رو كتك زد و هم جلوي چشم من كه فكر كنم ٦ يا ٧ سالم بود كله تمام جوجه هارو يكي يكي كند و انداخت تو جوب..😔😔منم مثل ابر بهار گريه ميكردم😭😳..باورتون ميشه...تا يه هفته حالم بد بود😭😔 من مطمئنم كه اون مامور بعد از يك زندگي كثافت به شكل كاملا ذليل شده اي جون داده و به درك رفته...🙏🏻
البته تاثير بدي كه كار اون مامور در ذهن من گذاشت خوشبختانه تبديل به محبتي شده كه اين جوجه فكر ميكنه من باباشم و بركه مامانش و هر جا ما ميريم دنبالمون مياد و تقريباً دست اموز شده ،ولي ميتونست جور ديگه اي باشه...☺️
ميگن اگه ميخوايد ببينيد يه نفر چقدر آدمه رفتارش رو با حيوانات ببينيد اگه با اونا مهربون باشه پس ذاتا ادم خوبيه...😇
دوستتون دارم🙏🏻💙
(عكس يهويي رو مبل جلو تلويزيون)
.
#😍💜
@samderakhshani
Read more
از این‌جا که من نشسته‌ام، دست‌هایی می‌بینم پینه‌بسته، پاهایی می‌بینم چروک‌خورده، صورت‌هایی می‌بینم ...
Media Removed
از این‌جا که من نشسته‌ام، دست‌هایی می‌بینم پینه‌بسته، پاهایی می‌بینم چروک‌خورده، صورت‌هایی می‌بینم پر از چین و چروک، نوجوانانی‌ می‌بینم با موهایی ژل‌زده و ابروهایی گرفته،جوانانی می‌بینم با گردن‌بندهای طلا و نقره،مادرانی می‌بینم با چشمان اشک‌بار، پدرانی می‌بینم پُر از بغض، پسران و دخترانی ... از این‌جا که من نشسته‌ام، دست‌هایی می‌بینم پینه‌بسته، پاهایی می‌بینم چروک‌خورده، صورت‌هایی می‌بینم پر از چین و چروک، نوجوانانی‌ می‌بینم با موهایی ژل‌زده و ابروهایی گرفته،جوانانی می‌بینم با گردن‌بندهای طلا و نقره،مادرانی می‌بینم با چشمان اشک‌بار، پدرانی می‌بینم پُر از بغض، پسران و دخترانی می‌بینم که با عینک همیشه قضاوت‌کننده ما، بی‌دین. انگار همه آمدند باری از دوششان برداشته شود. آمدند حرف بزنند و بروند. آمدند فریاد بزنند و خالی شوند. از اینجا که من نشسته‌ام، همه گره دارند، مشکل دارند، ماجرا دارند. چقدر خُدا بودن سخت است. مگر می‌شود این چشم‌های تَر را دید و هیچ نگفت؟ دست‌های لرزان بسوی آسمان را دید و کاری نکرد؟ ضجه‌های مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها را دید و غم نخورد؟ این اعتقادِ عجیب، عَمیق و محکم حسادت‌برانگیز است. دور از خرافه. دور از نمایش. کاش وضع همه ما آنقدر خوب بود که این‌جا شادی‌هایمان را تقسیم می‌کردیم. تشکر می‌کردیم و برمی‌گشتیم به خانه زندگی‌مان. چه کردید با ما؟
Read more
. اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...! هوا سرد است اما ...
Media Removed
. اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...! هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...! هرکس که سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...! فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع ... .
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس که سراغت را میگیرد ، نمیگویم وجود نداری ، میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده ، حادثه ی بین ما ، فقط یک زد و خورد ساده بوده ! تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت" همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...البته اگر بیدار بود!
Photo by:@aaidyy
Read more
اسمان برف دارد دل من حرف دارد از آن حرف هاىِ خودمانى از آن دردهاىِ خودمانى بيا بنشين كنارِ نرگس هاىِ روىِ ميز تا برايت چايى بريزم از عطرِ هل و دعواىِ نارنج بيا تا در كنار اين برف از سورتمه هاىِ لامذهبِ دلتنگى هاىِ شبانه گپى بزنيم، شعرى بخوانيم، چايى بزنيم، به سلامتىِ تمامِ دلتنگى ها، به ... اسمان برف دارد
دل من حرف دارد
از آن حرف هاىِ خودمانى
از آن دردهاىِ خودمانى
بيا بنشين كنارِ نرگس هاىِ روىِ ميز
تا برايت چايى بريزم از عطرِ هل و دعواىِ نارنج
بيا تا در كنار اين برف
از سورتمه هاىِ لامذهبِ
دلتنگى هاىِ شبانه گپى بزنيم،
شعرى بخوانيم،
چايى بزنيم،
به سلامتىِ تمامِ دلتنگى ها،
به سلامتىِ تمامِ روزهاىِ تنهايى
شب هاىِ بى كسى،
دقايق بى نفسى،
كرسى هاىِ خاطره دار،
انار هاىِ مادربزرگ،
ذوق از تعطيلىِ فرداىِ مدرسه،
پرتابِ گوله هاى برفى،
سكوتِ محضِ شب،
خنده هاىِ بامزه ى ما،
حرصِ مفرت از فاصله ها،
خاطراتِ خوبِ كودكى،
ادغامِ شيره و برف،
باز كردنِ دهان و خوردن برف،
و بگوييم از اين روزگارِ نامرد،
بيا
اسمان برف دارد
دل من حرف دارد
كه اى كاش آسمان تو را مى باريد بر سرم.
بيا كه من هنوز پشت قدم هاىِ جا ما نده ات قدم مى زنم به دنبالت
#اميرسالار_احتشام
#نيلوفرانه
#برف #زمستان #رضاصادقى #رضا_صادقى #نرو
Read more
تپه جدیدی پیدا می‌کنیم ما: مسئول مسئولیت مسائل هفت‌تپه با کیست؟ منبع آب آگاه: ببینید در دوره‌های ...
Media Removed
تپه جدیدی پیدا می‌کنیم ما: مسئول مسئولیت مسائل هفت‌تپه با کیست؟ منبع آب آگاه: ببینید در دوره‌های مختلف آدم‌های مختلف تلاششان را کرده‌اند که کار به اینجا برسد. درواقع اینکه اقتصاد ما الان این‌‌طوری است محصول یک نفر نیست و یک کار کاملا تیمی است که همین‌جا از روحیه تیمی مسئولان تشکر می‌کنم. ما: ... تپه جدیدی پیدا می‌کنیم

ما: مسئول مسئولیت مسائل هفت‌تپه با کیست؟
منبع آب آگاه: ببینید در دوره‌های مختلف آدم‌های مختلف تلاششان را کرده‌اند که کار به اینجا برسد. درواقع اینکه اقتصاد ما الان این‌‌طوری است محصول یک نفر نیست و یک کار کاملا تیمی است که همین‌جا از روحیه تیمی مسئولان تشکر می‌کنم.
ما: ریشه قضایای هفت‌تپه در کجاست و ربط آن به شکر و دن‌کورلئونه که در فیلم پدرخوانده مافیا بود چیست؟
منبع آب آگاه: توجه بفرمایید که این کارخانه، کارخانه شکر بوده و شکر هم برای بدن مفید نیست. آیا ما باید شکر تولید کنیم که کارگران صبح‌به‌صبح بریزند توی چایی و با نان و پنیر بزنند و در 70 سالگی مرض قند بگیرند؟ وقتی از دور نگاه می‌کنی می‌بینی تعطیلی تولید شکر در کشور به نفع کارگران ایرانی و تک‌تک مردمان است.
ما: پس چرا شکر وارد می‌کنیم؟
منبع آب آگاه: تا به کارگران خارجی آسیب بزنیم و آنها مرض قند بگیرند.
ما: قضیه تعرفه واردات شکر صفر و اینا شده چیست؟
منبع آب آگاه: این هم به نفع اقتصاد کشور و کارگران است. صفر یعنی چی؟ یعنی صفر. تعرفه واردات شکر صفر است یعنی تعارف ندارد و من واردکننده صفرم. شکر مستقیم از خارج می‌آید تا استکان چای مردم و کارگران عزیز و همه هزینه آن را من می‌دهم. چرا؟ چون تعرفه واردات صفر است و صفر را ضربدر هرچی کنی صفر می‌‌شود.
ما: به نظر شما تعرفه واردات یک چیز دیگر نیست؟
منبع آب آگاه: دقیقا یک چیز دیگر است که آن هم برای سلامتی کارگران ضرر دارد و نباید نگران باشند.
ما: جریان کارگران هفت‌تپه چرا این‌قدر مهم شده؟ آیا باقی کارگران کشور با زانو در عسل افتاده‌اند و دارند عشق‌وحال می‌کنند؟
منبع آب آگاه: جواب من این است که هیچ تپه‌ای سالم باقی نمانده در اقتصاد کشور. بعد شما گیر دادید به این هفت‌تپه. درحالی‌که 70 هزار تپه دست‌نخورده نیست و در همه تپه‌های اقتصادی آثار مدیریت تپه‌ای ما مشهود است. حالا اینکه چرا هفت‌تپه مهم شده دلیلش این است که کارگران هفت‌تپه حساس هستند و سه ماه حقوق نگرفتند. درحالی‌که ما کارگرانی داریم که دو سال حقوق طلب دارند و بیمه و اینا هم نیستند و الان هم از کار اخراج شده‌اند و صدایشان درنمی‌آید و بهانه دست مخالفان و دشمنان و تويیتر و من و تو نمی‌دهند. من از کارگران هفت‌تپه خواهش دارم مثل یک کارگر واقعی زیر بدترین و سخت‌ترین فشارها تاب بیاورند و آخ نگویند که دشمن خوشحال نشود. حالا دو نفر حق و حقوق شما را خورده باشند، جای دوری می‌رود؟ آنها هم هم‌وطن شما هستند. آیا یک خارجی حق و حقوق شما را بخورد خوب است؟ 👇👇
ادامه در کامنت نه‌هزار و سیصد و ششم
#هفت_تپه
Read more
 #بسم_الله #قالَ_امیر_ع شما فکر می‌کنید یک موجود کوچک هستید، در حالی که کل جهان در درونتان احاطه ...
Media Removed
#بسم_الله #قالَ_امیر_ع شما فکر می‌کنید یک موجود کوچک هستید، در حالی که کل جهان در درونتان احاطه شده است وقتی جهان کائنات با تمام انرژی درون من جا گرفته من چرا باید خودمُ محدود به حرفهای اطراف کنم تو نمی توانی نمیشه محالِ و.... #غیر_ممکن ساخته تلقین هاییست که در گوشمان خواندن با حرف ... #بسم_الله
#قالَ_امیر_ع
شما فکر می‌کنید یک موجود کوچک هستید، در حالی که کل جهان در درونتان احاطه شده است

وقتی
جهان
کائنات
با تمام انرژی درون من جا گرفته من چرا باید خودمُ
محدود به حرفهای اطراف کنم
تو نمی توانی
نمیشه
محالِ
و....
#غیر_ممکن ساخته تلقین هاییست که در گوشمان خواندن با حرف هایشان برایمان یک دیوار پوشالی به اسم غیر ممکن ساختن
همیشه ما به باورهایی که از خودمون در اینده داریم تبدیل میشیم
آن انتظاری که الان از خودت داری در اینده
محدودیت های ذهنت را منفجر کن تا محدودیت های زندگیت منفجر بشن

وقتی که به ی باور از خودت رسیدی
اون باور میشه ملکه ذهنت
در نتیجه تلاشت را به اندازه اون باور میرسونی

هرکس نهایت تلاشش را در راه رسیدن به هدف بکار گیرد به همه آن و یا قسمتی از هدف دست می یابد
#قال_علی_ع

انچه مستلزم پیشرفت است
#استقامت در راه
#هدف_معین
#چگونگی رسید به هدف است
.
.
.
وَ سَخَّرَ لَکُمْ #مَا_فِى_السماوَاتِ وَ #مَا_فِى_الاَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ اِنَّ فى ذلِکَ لآیات لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ
خدا به تو قدرت تسخیر هر انچه که در اسمان و زمین است داده
خودت دست کم نگییر
#تو_خلاصه_شده_انرژی_جهانی

پ.ن:
چ فرقیِ بین انسانی که هدف نداره با حیوان هست؟
گوسفند هم به دنیا میاد میخوره میخوابه جفت گیری میکنه
Read more
. . كماله ... - وقالت لي ماهو أنتي السبب وامش بس معصبه ومو فاهمه شو تقول وشوفي مكاني بالجنه طبعا ...
Media Removed
. . كماله ... - وقالت لي ماهو أنتي السبب وامش بس معصبه ومو فاهمه شو تقول وشوفي مكاني بالجنه طبعا فرحت وبطلت بكي لما صار عمري 12 سنه اهلي معد احد يهتم فيني راحو مكه وخلوني وحدي وكنت اسكر بيبان الحوش باليل شفت جني ومد يده يسلم خايفه بس ماهربت مديت أيدي واخترقني وعداني جا واحد وراه كمان جني بس الي راح ... .
.
كماله ...
-
وقالت لي ماهو أنتي السبب وامش بس معصبه ومو فاهمه شو تقول وشوفي مكاني بالجنه طبعا فرحت وبطلت بكي لما صار عمري 12 سنه اهلي معد احد يهتم فيني راحو مكه وخلوني وحدي وكنت اسكر بيبان الحوش باليل شفت جني ومد يده يسلم خايفه بس ماهربت مديت أيدي واخترقني وعداني جا واحد وراه كمان جني بس الي راح ابيض والي جا اسود خفت بس ماهربت مديت أيدي لالمس به فبدا يختفي بتدرج وشفت قطتي هي كانت الجني شليتها معي ورحت بها البيت ونمت المفجئه نمت شهر كامل بس اهلي ماجو من مكه الي بعد صحياني باسبوع لما صار عمري 15 بديت اشوف الجن واجد انا من وانارصغير اصحى الساعه 2 تماما باليل يجي خالد يصحيني بس مره ما جا خالد جو جن ثانين كسرو غرفتي ورمو لي كتاب للجن لادخل عالمهم خالد جا وتهاوشو وبعدها بشهور جا خالد كان يبكي قلت ليه تبكي قال سمعتي أشياء تنادي ماما كل ليله في غيابي قلت ايه قال هي بنتي انا وياش اسمها سحر طبعا ماانصدمت ووراني اياها وبعدها جاني جني اسمه زرك كان يضحكني ويبكيني بنفس الوقت وكنت اشوف قريني بالمرايه واخاف جاني الجاثوم وجن واجد وبديت اخاف كنت اصحى الساعه 2 واطلع بالجنينه (حديقت المنزل) وشفت جنيه مدت يدها ورفعت راسها تخوف ما قدرت اتكلم جا شي ضباب اسود ينط (ينقز) مثل الكلب وصك فيها وتهاوشو واختفو وصباح اليوم جني رفعني وطيحني وانكسرت شمالي (يساري) وللحين انا عايشه مع جني خالد والجنيه سحر بنتي وقصتي مازلت اعيشها مع الجن
#انتهت
Read more
<span class="emoji emoji1f354"></span><span class="emoji emoji1f357"></span><span class="emoji emoji1f35f"></span> در استوری گفته بودم که این دخترهٔ آذرماهی، الههٔ «پایه» در یونان و روم باستان بوده<span class="emoji emoji1f601"></span> امروز هی ...
Media Removed
در استوری گفته بودم که این دخترهٔ آذرماهی، الههٔ «پایه» در یونان و روم باستان بوده امروز هی گفت من «زرشک‌پلو با مرغ» می‌خوام. من گفتم «پیتزا» می‌خوام... اسم رستوران‌های اطراف‌مون رو که می‌تونستیم بریم، به اضافهٔ شخص شخیص زرشک‌پلو با مرغ رو که هوسانهٔ علیاحضرت بود، نوشتیم روی چندتیکه ... 🍔🍗🍟
در استوری گفته بودم که این دخترهٔ آذرماهی، الههٔ «پایه» در یونان و روم باستان بوده😁
امروز هی گفت من «زرشک‌پلو با مرغ» می‌خوام. من گفتم «پیتزا» می‌خوام... اسم رستوران‌های اطراف‌مون رو که می‌تونستیم بریم، به اضافهٔ شخص شخیص زرشک‌پلو با مرغ رو که هوسانهٔ علیاحضرت بود، نوشتیم روی چندتیکه کاغذ و قرارشد قرعه به هرکدوم افتاد همون‌جا بریم یا همون غذا رو میل کنیم.
من قرعه کشیدم. کاغذ باز شد، چی نوشته بود؟ زرشک‌پلو با مرغ!
بعد خودمون زدیم زیرِ نتیجهٔ قرعه‌کشی و راه افتادیم ببینیم دنیا ما رو کجا می‌بره.
اولین رستوران سر راه رو نپسندیدیم، ‌دومی رو یه روز بارونی رفته بودیم که باغ ایرانی رو گشته بودیم و موش آب‌کشیده شده بودیم. تکراری بود.
سومین جا کجا بود؟ برگرلند! من: 🤓 غزال: 😈... من تو دلم گفتم: همبرگر تو گزینه‌های قرعه‌کشی‌مون نبود چرا؟! 🤔
شما نمی‌دونین که از اول ترم دوم ما‌ چقدر گفتیم همبرگر ولی هی نشده بود و نرفته بودیم همبرگرچی. با نگاه‌های خبیثانه‌ای که بین من و غزال ردوبدل شد، ثانیه‌ای نگذشت که ما بر سر یکی از میزهای برگرلند بودیم.

اما... آخر ماجرا رو بشنوین! موقع برگشتن از دانشگاه تو اتوبوس، مادر غزال زنگ زد. دخترک پرسید شام چی داریم؟ یهو چشماش شد اندازه دوتا قدح! قطع که کرد، گفتم: شام چی دارین؟
گفت: زرشک‌پلو با مرغ!
😁
پ.ن: خدایا یه ذره هم به ما گوش کن! 😁
Read more
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت سوم اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار ...
Media Removed
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت سوم اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار گذاشت فردا #صبح شد، يك ساعت دو ساعت سه ساعت هى بشينى و هى نياد. هى فكر كنى نكنه گفته پس فردا صبح يا هفته ى ديگه؟ بلند بشى بعد شيش ساعت راهتو كج كنى كتابخونه كه نكنه داره دنبال #معجزه بين كتابا و ديوارا ... 1️⃣4️⃣
-زمزمه هاى بيدارى، پرستار-
قسمت سوم
اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار گذاشت
فردا #صبح شد، يك ساعت دو ساعت سه ساعت هى بشينى و هى نياد. هى فكر كنى نكنه گفته پس فردا صبح يا هفته ى ديگه؟
بلند بشى بعد شيش ساعت راهتو كج كنى كتابخونه كه نكنه داره دنبال #معجزه بين كتابا و ديوارا گير كرده باشه
يك هفته، دو هفته، پونزده، شونزده، هفده روز يهو دنيا رو سرت خراب بشه ببينى يه اعلاميه مسخره زدن رو اعلانيه دانشكده كه جوان ناكام فلانى. ينى ميخوام بهت بگم من از اون روز گم شدم از همون روز لعنتى همه چى براى من واستاد بى حركته بى حركت.
مثل اون فيلمه كه طرف توش ميگفت بعد مرگت يه روز چشماتو باز ميكنى و ميبينى تو همين اتاق با همين ادماى دور برتى اون وقت ميفهمى كه بردنت جهنم
ينى ميخوام بهت بگم دنيا هنوز #خوشگلياشو داره
همه ى ما يه جا يه كاره ناتموم داريم همه ى ما يه جا گير كرديم همه ى ما يه جا يه طورى گير كرديم ينى ميخوام بهت بگم اين ما نيستيم كه اينجاييم. ينى اين من خود من نيست. يكى ديگه اس. اون يكى خيلى سال پيش يه جا واستاده. ينى ميخوام بهت بگم كافه و كتابخونه و اعلاميه ترحيم بهونه اس. بايد ببينى تو كجاى #ماجرا واستادى؟
حالا كجا ماجرايي؟
يه بار ته قصه نوشتى پايان نفهميدى چى شد پايان رو پاك كردى و اومدى سر خط حالا چى ميخواى بگى؟
حرف نزدن، #چشم هاى وا مونده خيره به سقف و دست و پاى افليج و همه و همه #بهانه اس. بگو كجاى كارى؟
ينى ميخوام بهت بگم زنت رفت دخترت رفت زندگيت رفت جوونيت رفت، اما تو الان اينجايى. به چى گير كردى؟
قصه ات؟ قصه ات چيه؟
ميدونى ينى ميخوام بهت بگم #رهاش كن بره رييس
فقط همين
{شب بود بيابان بود زمستان بود
بوران و سرماى فراوان بود
#يارم در اغوشم هراس بود...}
Read more
<span class="emoji emoji2665"></span>️‏ كنّ هذا الشوق جا مخلوق منّا ‏والعيون تقول والله ما بغييينا ‏: : ‏سولفوو للنااس عنّا .. والله ...
Media Removed
️‏ كنّ هذا الشوق جا مخلوق منّا ‏والعيون تقول والله ما بغييينا ‏: : ‏سولفوو للنااس عنّا .. والله انّا ‏ودنّا ناكل بعضنا / وأستحينا! .. .. .. #مساء_الورد #مساء_الخير_للجميع #مساء_الخير #حروف #عزي_تميم #تميميه #تميم #بعدك_على_بالي #بعدك_آنطفى_العالم #بصمت_مؤلم #الكويت #q8 ... ♥️‏
كنّ هذا الشوق جا مخلوق منّا
‏والعيون تقول والله ما بغييينا
‏:
:
‏سولفوو للنااس عنّا .. والله انّا
‏ودنّا ناكل بعضنا / وأستحينا✨! ..
..
..
#مساء_الورد #مساء_الخير_للجميع #مساء_الخير #حروف #عزي_تميم #تميميه #تميم #بعدك_على_بالي #بعدك_آنطفى_العالم #بصمت_مؤلم #الكويت #q8 #7roufq8
Read more
. . . . ‏السكوت أحيان لا وافق العقّل الرزين ‏خير من حكي لا جا ما يشد الإنتبّاه.! . . . #السلام_عليكم<span class="emoji emoji270b"></span> ...
Media Removed
. . . . ‏السكوت أحيان لا وافق العقّل الرزين ‏خير من حكي لا جا ما يشد الإنتبّاه.! . . . #السلام_عليكم ." #مساء_الخير️ ." #يسعد_مساكم ." .
.
.
.
‏السكوت أحيان لا وافق العقّل الرزين
‏خير من حكي لا جا ما يشد الإنتبّاه.!
.
. .
#السلام_عليكم✋ ."
#مساء_الخير❤️ ."
#يسعد_مساكم💕 ."
قطعه "غم نواز" #بهرخ_شورورزى #على_قمصرى . هم ز او روزى كه ديمت ايگره دل احتوت جون ز مو بستون ولى بهلم ببوسم او لوت بين چه وام كردى حساو روز و شو رهد از كفم روز ايگردم وا خيالت مركه شو بينم خوت عشق هر زيرتك ورفته جا نداره من دلم حاصل عمرم يه دل بى كه سپردم به اوت ما كه هيچ سايه ازو سروت نديديم،واتونم لااقل ... قطعه "غم نواز"
#بهرخ_شورورزى
#على_قمصرى
.

هم ز او روزى كه ديمت ايگره دل احتوت
جون ز مو بستون ولى بهلم ببوسم او لوت
بين چه وام كردى حساو روز و شو رهد از كفم
روز ايگردم وا خيالت مركه شو بينم خوت
عشق هر زيرتك ورفته جا نداره من دلم
حاصل عمرم يه دل بى كه سپردم به اوت
ما كه هيچ سايه ازو سروت نديديم،واتونم
لااقل ريته نگر تا بم بتاوه اوفتوت
#شادان_شهرو_بختياري
Read more
!تریاک را خدا آزاد کرد خب میبینم جامعه معتادین ،سرخوش و سرمست از این پیروزی شگفت انگیز و برگشت قوانین ...
Media Removed
!تریاک را خدا آزاد کرد خب میبینم جامعه معتادین ،سرخوش و سرمست از این پیروزی شگفت انگیز و برگشت قوانین به پنجاه سال پیش در پوست ظریف خودشون نمیگنجن و فضای مجازی هم با هشتگ تریاک سالم و بدون سرب پر شده این سنّتیِ محبوب یه زمانی کشت و برداشت و مصرفش آزاد بود ، همه هم راضی و خرسند ، سود فروش این طلای قهوه ایی ... !تریاک را خدا آزاد کرد
خب میبینم جامعه معتادین ،سرخوش و سرمست از این پیروزی شگفت انگیز و برگشت قوانین به پنجاه سال پیش در پوست ظریف خودشون نمیگنجن و فضای مجازی هم با هشتگ تریاک سالم و بدون سرب پر شده
این سنّتیِ محبوب یه زمانی کشت و برداشت و مصرفش آزاد بود ، همه هم راضی و خرسند ، سود فروش این طلای قهوه ایی انقد زیاد شد که کشاورز محترم تمام املاک و زمینها رو از گندم و جو خالی کرد و زد تو کار خشخاش و گُلش ، طوری که قحطی مملکت و گرفت کاملا جدی و واقعی ، اصن یه وضع اسفناکی
بعد از انقلاب هم که کلا ممنوع اندر ممنوع شد ، ولی از اونجایی که مصرف کننده همیشه راه خودشو رفته و اجناس قاچاق بدون کیفیت و پر از سرب و استعمال کرده و بعضا هم زده تو کار صنعتی و داستان و به روزش کرده ، مسئولین محترم هم که دیدن بالای چهل درصد مصرف تریاک تو ایرانه، نشستن با شعار معتاد مجرم نیست بیمار است اتاق فکر تشکیل دادن که با حذف واسطه ها هم جلوی قاچاق گرفته بشه و هم با تولید جنس مرغوب ملی مشت محکمی بر دهان قاچاقچیهای جنس قاطی دست مردم بدهه مستکبر زده بشه
چرا که نه خیلی هم خوبه آمار مرگ و میرم میاد پایین شما ببین چقد معتاد محترم مسلمانِ شیعه بدلیل مصرف جنس نامرغوب دچار مرگ ناگهانی ،سکته سرطان شدن، جنس که مرغوب باشه معایب تبدیل به محاسن میشه از جمله هات شدن بدن و گر گرفتگی، خارش بینی و در آخر بی حسّی کمر که خودش عامل اصلی ازدیاد جمعیته شما فک کن چقد نوزاد معتاد هم بدنیا میاد اینا بالاخره باید یارانه تریاک بگیرن دیگه هم واسه والدین خوبه هم واسه آمار کشور
همین فرمون پیش بریم به امید خدا با کشت و صادرات تریاک اصیل ایرانی بازار جهانی و دست میگیریم ، با یه سند چشم انداز چند ساله اقتصادمون رو هم از وابستگی به نفت نجات میدیم
اصن چرا موشک هسته ای ، موشک تریاکی ، فک کن صد تن تریاک بزنن سر کلاهک سجیل بفرستن وسط تلاویو ،اینا تا بیان از نعشگی در بیان ما هیکل سلیمان رو بدون درد و خونریزی تسخیر کردیم تهش هم یه مشت یهودیه خمار که کاری از دستشون بر نمیاد به همین سادگی
یه حرکت دیگه بزنیم ماری جوانا و حشیش و شامپاین رو هم هدفمند کردیم
پلنگای چشم قشنگ اینستاگرام هم از این ببعد در حال استعمال گُل و قُلقُلی و نگاری و وافور چه لایو هایی که نمیدن
فقط مشکل اصلی قلیونه چون دود حرامه و برای بدن مضر، باید از قهوه خونه ها و پارکها جمع آوری بشه
در آخر جا داره من از اون دسته معتادین محترم که با شعار هیچ وقت یک معتاد رو تهدید نکن همچنان بخش سنتی رو حفظ کردن و به بخش صنعتی نرفتن تشکر ویژه کنم

علی راد ۹۶/۵/۱
#تریاک_دولتی
Read more
. . . مشتآق لگ شوق آلبدو ل آلسحآبه في ديرتن مآ جآ مطرهآ من آلعآم
Media Removed
. . . مشتآق لگ شوق آلبدو ل آلسحآبه في ديرتن مآ جآ مطرهآ من آلعآم .
.
.
مشتآق لگ شوق آلبدو ل آلسحآبه
في ديرتن مآ جآ مطرهآ من آلعآم
<span class="emoji emoji2712"></span> ‏والسكوت احيان لا وافق العقل الرزين خير من حكي لا جا .. "ما يشد الإنتباه "..!
Media Removed
‏والسكوت احيان لا وافق العقل الرزين خير من حكي لا جا .. "ما يشد الإنتباه "..! ✒ ‏والسكوت احيان لا وافق العقل الرزين
خير من حكي لا جا .. "ما يشد الإنتباه "..!
. . . . ودّي ولكنّي على الكيف ما جيت لفّت بي الدنيا على كيفها .. لف . والفكر جا له من عنا القلب تشتيت والكف ...
Media Removed
. . . . ودّي ولكنّي على الكيف ما جيت لفّت بي الدنيا على كيفها .. لف . والفكر جا له من عنا القلب تشتيت والكف مما صابني يضرب .. الكف .. .
. . . ودّي ولكنّي على الكيف ما جيت
لفّت بي الدنيا على كيفها .. لف
.
والفكر جا له من عنا القلب تشتيت
والكف مما صابني يضرب .. الكف
..
_ هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما من چقدر دوست دارم خدا من ...
Media Removed
_ هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا #دوست_دارم_خدا _

هر جا برم کنارمی فرقی نمیکنه کجا

فرقی نمیکنه چقدر فاصله باشه بین ما

من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا من چقدر دوست دارم خدا

#دوست_دارم_خدا
 # . . ارم العلاقات واصحاب العلاقه.. وراك واللي بحاجه لترميم اعد ترميمها . جا لك من مجامل اهل ...
Media Removed
# . . ارم العلاقات واصحاب العلاقه.. وراك واللي بحاجه لترميم اعد ترميمها . جا لك من مجامل اهل المصلحه ما كفاك ابدا من الليله النيه لـ تحجيمها . بعض الخسارات ربح، وتنجي مْن الهلاك واحيانًا الطقّه العبره بتعليمها . والله هو اللي له المنّه.. اذا الله هداك ما للبشر يدّ.. فـ ارزاقك وتقسيمها . فـ ... #
.
.

ارم العلاقات واصحاب العلاقه.. وراك
واللي بحاجه لترميم اعد ترميمها
.
جا لك من مجامل اهل المصلحه ما كفاك
ابدا من الليله النيه لـ تحجيمها
.
بعض الخسارات ربح، وتنجي مْن الهلاك
واحيانًا الطقّه العبره بتعليمها
.
والله هو اللي له المنّه.. اذا الله هداك
ما للبشر يدّ.. فـ ارزاقك وتقسيمها
.
فـ لا تنزعج لا عطى الله غيرك وما عطاك
من حكمة الله.. الاعمال بخواتيمها
.
.
#حمدان_الديحاني .
Read more
 #fashion #boy #tabston #instaselfie #me #model #apple #google #selfienation #boys يكي ديگه ...
Media Removed
#fashion #boy #tabston #instaselfie #me #model #apple #google #selfienation #boys يكي ديگه داره جا ما ميگيره شبيه منه ولي من نيستم مثل سايس كه باز دنبال من مياد #fashion #boy #tabston #instaselfie #me #model #apple #google #selfienation #boys

يكي ديگه داره جا ما ميگيره شبيه منه ولي من نيستم
مثل سايس كه باز دنبال من مياد
‌ ‌‌<span class="emoji emoji1f31f"></span>خاطره‌ای جالب از مترجم کتاب خانواده‌ی تیبو ‌‌ <span class="emoji emoji1f53b"></span>‌در جریان بازدید امروز از #نمایشگاه_کتاب ...
Media Removed
‌ ‌‌خاطره‌ای جالب از مترجم کتاب خانواده‌ی تیبو ‌‌ ‌در جریان بازدید امروز از #نمایشگاه_کتاب تهران، آقا رسیدند غرفه‌ی انتشارات نیلوفر، مثل همه جا خوش و بش کردند و از تازه‌ها سوال کردند. کتابی نظرشان را جلب کرد و پرسیدند این همان چهارجلدی قدیمی است؟ و جواب گرفتند بله. پرسیدند مترجمش چه کسی ...
‌‌🌟خاطره‌ای جالب از مترجم کتاب خانواده‌ی تیبو
‌‌
🔻‌در جریان بازدید امروز از #نمایشگاه_کتاب تهران، آقا رسیدند غرفه‌ی انتشارات نیلوفر، مثل همه جا خوش و بش کردند و از تازه‌ها سوال کردند. کتابی نظرشان را جلب کرد و پرسیدند این همان چهارجلدی قدیمی است؟ و جواب گرفتند بله. پرسیدند مترجمش چه کسی بود؟ گفتند #ابوالحسن_نجفی.
‌‌
🔹آقا گفت: آها ابوالحسن نجفی... بگذارید یک ماجرایی را تعریف کنم. سالها قبل ابوالحسن نجفی با آقای مرحوم حبیبی و چند نفر دیگر از بزرگان ادبیات آمدند پیش ما. من پرسیدم «شما مترجم "خانواده تیبو" هستید؟» آقای نجفی از اینکه من اسم این رمان را بلدم تعجب کردند.
‌‌
🔹بعد که نشستیم من از رمان تعریف کردم و نقدی هم به ترجمه ایشان گفتم. آقای نجفی با تعجب بیشتر پرسید: «شما واقعا هر چهار جلد را خوانده‌اید؟ من اصلا فکرش را نمیکردم شما حتی اسمش را شنیده باشید!»
‌‌
🔺آقا با خنده ادامه داد: گفتم حالا خوانده بودم دیگر... خدا آقای ابوالحسن نجفی را بیامرزد. کتاب خانواده‌ی تیبو #رمان خیلی خوبی بود که متاسفانه در حد قدرش معروف نشد.
__

#رهبر
#رهبر_انقلاب
#خامنه_ای
#خامنئي
#الخامنئي
#الإمام_الخامنئي
#leader
#khamenei
#فرهنگ_کتابخوانی
Read more
‌ ‌‌خاطره‌ای جالب از مترجم کتاب خانواده‌ی تیبو ‌‌ ‌در جریان بازدید امروز از #نمایشگاه_کتاب تهران، آقا رسیدند غرفه‌ی انتشارات نیلوفر، مثل همه جا خوش و بش کردند و از تازه‌ها سوال کردند. کتابی نظرشان را جلب کرد و پرسیدند این همان چهارجلدی قدیمی است؟ و جواب گرفتند بله. پرسیدند مترجمش چه کسی ...
‌‌🌟خاطره‌ای جالب از مترجم کتاب خانواده‌ی تیبو
‌‌
🔻‌در جریان بازدید امروز از #نمایشگاه_کتاب تهران، آقا رسیدند غرفه‌ی انتشارات نیلوفر، مثل همه جا خوش و بش کردند و از تازه‌ها سوال کردند. کتابی نظرشان را جلب کرد و پرسیدند این همان چهارجلدی قدیمی است؟ و جواب گرفتند بله. پرسیدند مترجمش چه کسی بود؟ گفتند #ابوالحسن_نجفی.
‌‌
🔹آقا گفت: آها ابوالحسن نجفی... بگذارید یک ماجرایی را تعریف کنم. سالها قبل ابوالحسن نجفی با آقای مرحوم حبیبی و چند نفر دیگر از بزرگان ادبیات آمدند پیش ما. من پرسیدم «شما مترجم "خانواده تیبو" هستید؟» آقای نجفی از اینکه من اسم این رمان را بلدم تعجب کردند.
‌‌
🔹بعد که نشستیم من از رمان تعریف کردم و نقدی هم به ترجمه ایشان گفتم. آقای نجفی با تعجب بیشتر پرسید: «شما واقعا هر چهار جلد را خوانده‌اید؟ من اصلا فکرش را نمیکردم شما حتی اسمش را شنیده باشید!»
‌‌
🔺آقا با خنده ادامه داد: گفتم حالا خوانده بودم دیگر... خدا آقای ابوالحسن نجفی را بیامرزد. کتاب خانواده‌ی تیبو #رمان خیلی خوبی بود که متاسفانه در حد قدرش معروف نشد.
__
#کتاب
‎ #فرهنگ_کتابخوانی
#khamenei
‏ #rahbar
‏ #khamenei_ir
‏ #supremeleader
#خامنئي_دات_آي_آر
#رهبر
#خامنه_ای
#آرامش_امت
#الخامنئي
#رهبری
Read more
. . كنفرانس مطبوعاتي كريستيانو : . پيوستن به يوونتوس تصميم آسوني بود. يووه بهترين باشگاه ايتالياست. ...
Media Removed
. . كنفرانس مطبوعاتي كريستيانو : . پيوستن به يوونتوس تصميم آسوني بود. يووه بهترين باشگاه ايتالياست. مربي بزرگ، رئيس بزرگ و تيم خوبي دارن كه عادت به برنده شدن داره. بعد از فينال چمپيونزليگ تصميم نگرفته بودم كجا ميرم . براي من اين يه قدم رو به عقب نيست. بازي براي يووه يه گام رو به جلو در دوران حرفه ... .
.
كنفرانس مطبوعاتي كريستيانو :
.
پيوستن به يوونتوس تصميم آسوني بود. يووه بهترين باشگاه ايتالياست. مربي بزرگ، رئيس بزرگ و تيم خوبي دارن كه عادت به برنده شدن داره. بعد از فينال چمپيونزليگ تصميم نگرفته بودم كجا ميرم
.
براي من اين يه قدم رو به عقب نيست. بازي براي يووه يه گام رو به جلو در دوران حرفه ايمه. خيلي افتخار ميكنم كه يووه تصميم به خريد من گرفت و ميخوام اونا رو به سطح حتي بالاتري برسونم
.
هميشه ميخواستم درون و بيرون زمين يه نمونه باشم و ميخوام به اين ادامه بدم. ميخوام سخت كار و به يوونتوس كمك كنم جام ها رو بدست بياره و تيم هم به من كمك ميكنه تا باهم برنده بشيم
.
تشويق هواداراي يووه بعد از برگردونم در فصل پيش يه لحظه عالي برام بود. براي واكنششون و همچنين خوش آمدگويي امروز خيلي ممنونم. اشتياق زيادي وجود داره و اميدوارم در زمين پاسخشون رو بدم
.
براي تعطيلات اينجا نيومدم. ميخوام يه علامت مهم در تاريخ يوونتوس به جا بزارم. من هميشه ميخوام عناوين رو ببرم و بهترين باشم
.
هيچوقت فكر نميكردم پنج تا توپ طلا ميبرم اما شايد بتونم اينجا در يووه بازم ببرم، چرا كه نه؟ ولي اين چيزي نيست كه باعث بي خوابيم بشه
.
ميدونم كه هر تيمي ميخواد قهرمان چمپيونزليگ بشه. شانس وجود داره ولي ما براي همه جام ها مبارزه ميكنيم. بايد آروم باشيم چون بردن چمپيونزليگ خيلي سخته. يووه در سالهاي اخير چندبار به بردنش نزديك بوده ولي فينال ها هميشه غيرقابل پيش بيني هستن. اميدوارم بتونم به يوونتوس كمك كنم قهرمان چمپيونزليگ بشه
.
ليگ ايتاليا بسيار دشوار و تاكتيكيه. ميدونم سخت خواهد بود اما هيچ چيز در دوران حرفه اي من آسون نبوده و آماده ام براي موفقيت سخت كار كنم. آرومم و مثبت فكر ميكنم چون مطمئنم براي اين گام سخت جديدم آماده خواهم بود
.
تموم كردن دوران حرفه ايم در اسپورتينگ؟ ميخوام همه رو سورپرايز كنم و روي مرحله فعليم تمركز كردم. يه قرارداد چهار ساله با يوونتوس بستم و ميخوام جام هاي زيادي در اينجا ببرم
.
پيشنهاد يووه تنها پيشنهادي بود كه داشتم. اين يه چالش جديده ولي براش آماده ام. هنوز خيلي جوونم و هميشه از چالش خوشم مياد. اسپورتينگ ليسبون، منچستريونايتد، رئال مادريد تاحالا يه دوران حرفه اي رويايي بوده
Read more
. شو اشوفك ما تحن وانتة الحنين يصير كلبك من صبغ حنيتة عمي بطل لا تسولف للسنين اني حبل مواصلك جريتة وانتة عمر البيت لا تبني اعلى طين والتعمد ما يعمر بيتة ولا تدور الطيب واللايم جزاك واليدور طيبكم جا وينة من اشتريتك يوم ولساني لكاك بغير ملحة ورودكم للزينة ؟؟ عاد باعك ضامري ومارد شراك وسلمك ... .
شو اشوفك ما تحن وانتة الحنين
يصير كلبك من صبغ حنيتة
عمي بطل لا تسولف للسنين
اني حبل مواصلك جريتة
وانتة عمر البيت لا تبني اعلى طين
والتعمد ما يعمر بيتة
ولا تدور الطيب واللايم جزاك
واليدور طيبكم جا وينة
من اشتريتك يوم ولساني لكاك
بغير ملحة ورودكم للزينة ؟؟
عاد باعك ضامري ومارد شراك
وسلمك ليد الزمن وسنينة
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#شعراء_وذواقين_الشعر_الشعبي
#صاحب_الضويري
#ابو_تراب
Read more
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال ...
Media Removed
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار ... حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار صورتی کمرنگ دلگیر راهرو را می بیند و به حاشیه ی گچی میان سقف و دیوار خیره می شود.
مادر من هم مثل مادرِ راوی داستان در شکل گرفتن حس ما از مکان نقش ظریفی داشت؛ دقت، جدیت و وسواسش در چیدمان که آن را به من و فروغ هم از جایی گرم در درونش منتقل کرد؛ جایی نزدیک ِ قلبش.
اینجا، همین نقطه حس مکانی امن را برای همیشه در من زنده می کرد، آن آبیِ کوچکِ بالشت و تمام ِ کتاب های پشت سرش و کتاب هایی که در قاب جا نشد. من در این نقطه ی روشن با کارور به آمریکا سفر کردم، با پیرمرد و دریای همینگوی به کوبا رفتم، نامه های چخوف به اولگا و نامه های ساعدی به طاهره پنجره ای از عشق را رو به من باز کرد که شبیهش را هیچ وقت ندیده بودم. همینجا دیدم شان، مریم را در کنیزوی منیرو روانی پور که به شهر بندری مهاجرت می کند، سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم را در سووشون تماشا کردم و بو کردم، به مادام بواری حسرت خوردم، دره ی خاکستر را به وضوح در گتسبی بزرگ دیدم، طبقه‌ای که تنها نصیبشان از رؤیای آمریکایی گرد و غبار و خاکستر بوده است. و سفر کردم با کوچه ابرهای گمشده، با باغ ملی، با نیمه ی تاریک ِ ماه و سگ ِ ولگرد و دیگر چقدر اسم بگویم؟ همین تکه ای که آفتاب است، که می دانم هیچ وقت رو به خاموشی نمی رود دری را به رویم باز کرد شبیه باغی که مسکوب آن را توصیف می کند: آدم نهالی بیرون از فصل و بی‌هنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانه بهار یا برعکس.
و این تکه با اینکه حالا خالی می شود، خاطره هايش شبیه ستاره های کوچکی در شب می شوند و هر ورق شان، یادگار کتابی ست که در پس حافظه ی من برق می زند.
Read more
اينجا گنبد كاووس منه ،چى بگم جوون مردم بيكاره چون تقصير مسئولينِ ، بايد جوون مردم از يه راهى زندگيش رو تامين كنه چرا شماها به فكر مردم نيستين ، اى كاش بجاى اينكارا به مردم احترام بزارين و فكر كنين برادر شماس و اگه كار خلافى انجام داد به عنوان برادر راهنمايى بدين نه اينكه زووور بگين ، اين مردماى غيور از ... اينجا گنبد كاووس منه ،چى بگم جوون مردم بيكاره چون تقصير مسئولينِ ، بايد جوون مردم از يه راهى زندگيش رو تامين كنه چرا شماها به فكر مردم نيستين ، اى كاش بجاى اينكارا به مردم احترام بزارين و فكر كنين برادر شماس و اگه كار خلافى انجام داد به عنوان برادر راهنمايى بدين نه اينكه زووور بگين ، اين مردماى غيور از هيچى نميترسن و فكر نكنين از شما هم ميترسن اين مردم بيگناه ما اگه شكايتى كنن ميدونن به هيچ جا نميرسن ، من فكر ميكردم رئيس شهردارى ادم بسيار خوبى و مردم دارى هستن ولى اين كارا ذهن ادم رو خراب ميكنه ، به مردم سرزمينم زوووور نگين همه ى ما يروزى بايد به خدا جوابگو كارامون باشيم 🙏🏻😔 #گنبدکاووس مردم عزيز شهرم من از اين موضوع عذرخواهى ميكنم و هميشه طرفدار مردم عزيزم هستم♥️
Read more
. شو اشوفك ما تحن وانتة الحنين يصير كلبك من صبغ حنيتة عمي بطل لا تسولف للسنين اني حبل مواصلك جريتة وانتة عمر البيت لا تبني اعلى طين والتعمد ما يعمر بيتة ولا تدور الطيب واللايم جزاك واليدور طيبكم جا وينة من اشتريتك يوم ولساني لكاك بغير ملحة ورودكم للزينة ؟؟ عاد باعك ضامري ومارد شراك وسلمك ... .
شو اشوفك ما تحن وانتة الحنين
يصير كلبك من صبغ حنيتة
عمي بطل لا تسولف للسنين
اني حبل مواصلك جريتة
وانتة عمر البيت لا تبني اعلى طين
والتعمد ما يعمر بيتة
ولا تدور الطيب واللايم جزاك
واليدور طيبكم جا وينة
من اشتريتك يوم ولساني لكاك
بغير ملحة ورودكم للزينة ؟؟
عاد باعك ضامري ومارد شراك
وسلمك ليد الزمن وسنينة
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#شعراء_وذواقين_الشعر_الشعبي
#صاحب_الضويري
#ابو_تراب
Read more
في الحرب ضد داعش ،، الجمهورية الاسلامية الايرانية دعمت العراق #ترليون_ومئة_مليون_دولار انه الصاحوا وراي #ايراني جا شعليك من فدوه تروح لترابات الايراني اقل شي ما سطه بجيرانه لسرائيل ولاساوم بخيته لواحد افغاني #خامنائي . . . . . . . . . . .........↯ .. . . . . ☆¸☆ #الـمـًٌَُِـஹٍِْـٰ୭ـلـٍُُٰٓـ௸ـلگـًٌٍُُّْٰٕٕٓــ.... في الحرب ضد داعش ،، الجمهورية الاسلامية الايرانية دعمت العراق #ترليون_ومئة_مليون_دولار

انه الصاحوا وراي #ايراني
جا شعليك
من فدوه تروح لترابات الايراني
اقل شي ما سطه بجيرانه لسرائيل
ولاساوم بخيته لواحد افغاني

#خامنائي
.
.
.
.
.
. . .
. .
.........↯ ..
.
. . . ☆¸☆ #الـمـًٌَُِـஹٍِْـٰ୭ـلـٍُُٰٓـ👑௸ـلگـًٌٍُُّْٰٕٕٓــ....
. با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی ...
Media Removed
. با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی بود. با خستگی تمام چمدان‌هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی‌های سالن فرودگاه می‌آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی‌اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله‌های ... .
با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی بود. با خستگی تمام چمدان‌هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی‌های سالن فرودگاه می‌آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی‌اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله‌های روبه‌رو. مامان دستپاچه شد و سعی کرد از لابه‌لای جمعیت رد شود بلکه بتواند دانیال را متوقف کند. اما طفلکی نه اینکه چاق باشد هاا!! ولی حجم و ابعادش جوری بود که بالا تنه‌اش رد شد و پایین تنه‌اش همان جا کنار من و بابایی ماند که البته بعد از چند ثانیه با دو تا تکان آن را هم رد کرد و با سرعت به جلو رفت. توی دلم داشتم به دانیال فحش می‌دادم و با چشم مسیر حرکت مامان را دنبال می‌کردم. ناگهان متوجه آقای بسیار قوی‌هیکلی شدم که درست پشت به پشت مامان مشغول راه رفتن است. هر چه مامان سرعتش را بیشتر می‌کرد آقای هیکلی خطرناک هم تندتر راه می‌رفت. بابا خیلی حواسش نبود و داشت طبق دستورات شوهرخواهر آقای خسروی با موبایلش مسیر فرودگاه تا نزدیک‌ترین هتل را چک می‌کرد. سعی کردم مامان را در تیررس نگاهم نگه دارم. لعنتی این وسط اثری از دانیال هم نبود. به سرعتم اضافه کردم و تقریبا به فاصله سه چهارمتری مامان و مرد خطرناک رسیدم. اوضاع از آنچه فکرش را می‌کردم خیلی خطرناک‌تر بود. آقای مذکور علاوه بر اینکه به حالت خم شده و نزدیک به مامان راه می‌رفت حالا چیزهایی هم با صدای بلند می‌گفت. فکر کنم خود مامان هم متوجه خطری که تهدیدش می‌کرد شده بود. ولی از شدت استرس بدون اینکه به اخطارها توجه کند با سرعت داشت به مسیرش ادامه می‌داد. مرد خشمگین حالا دیگر به مامان چسبیده بود و با فریادهای بلند به او می‌گفت: نمی‌دونم چی چی*!! نمی‌دونم چی چی*!! استاپ! استاپ!
.
دست بابا را کشیدم و گفتم: بابایی! مامان در خطره! باید نجاتش بدیم. اون آقاهه مماس با مامان داره بهش فحش میده.
.
بابا سرش را از توی موبایل در آورد و با بی‌حوصلگی و حالت گیج و منگی دنبال مامان گشت. اما با دیدن صحنه پیش رو یکهو رگ غیرتش از جا در رفت و با حالت باورنکردنی عربده‌کشان خودش را به آقای هیکلی رساند و از بغل خودش را روی طرف انداخت و گفت: هوی عمو؟ شی ایز مای ناموس! و بدون معطلی یک مشت محکم حواله چانه مرد کرد. البته هنوز مشت روی لپ طرف منعقد نشده ضربت مشابهی هم زیر چشم بابا فرود آمد. وسط این ماجراها نمی‌دانم دانیال یهو از کجا پیدایش شد و چون اوضاع را هیجان‌انگیز دید از فاصله معینی ایستاد، دست‌هایش را مدل موتور گازی کرد
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
 #TextMusicSadiChand من سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً اونا نه ...
Media Removed
#TextMusicSadiChand من سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً هروقت ... #TextMusicSadiChand
من سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً
اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً
سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً
اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً

هروقت منو عصبی میکرد ، فحشِ بد میدادم بهش اون جوابمو نمیداد
ولی جدیداً تا یکم عصبی میشم شروع میکنه فریاد و جیغ و داد ، فحشِ بد داد و بیداد
اون شده بدتر از من ، بددهن و بدتر از من
بد بی اعصاب ، نمونده دیگه مغزی از ما
این اوضاع مسخرَس نه ، آره مسخرَس
اما ، نمیدونی بعضی وقتا ...
بعضی وقتا چی ؟
هیچی ... سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً
اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً
سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً
اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً

اون حتی با تکستاس ، با حرفاش ، با نگران شدناش
منو عصبی میکرد ، بِهِم استرس میداد
اون حتی با رفتاراش ، با شوخیاش ، با خنده هاش
انگار ، منو بد زمین میزد ، منو بد زمین میزد
رفتی ولی بعد از این ، با کسی این کارو نکن که من هنو مریضم عوضی
آره رفتی ، ولی خوب بدون
بی تو همه جا تاریکه فقط سیگار ، روشنه کون به کون
جفت چِشا خونِ خون
شدم بدبین و بدبین تر
شدی ، راحت و راحت تر
هرچی ، شدی راحت و راحت تر
شدم ، بدبین و بدبین تر
شدم ، بدبین و بدبین تر
شدی راحت و راحت تر
هرچقد ، شدی راحت و راحت تر
شدم ، بدبین و بدبین تر

روز کدوِئین ، شب زانکس
دعوا مرتب با تکست
رو ترایی ، کول یه راهی
رو به راهی ، خوب بخوابی
بوس
با اون قیافه با این تیپ
چه راحت میره پایین زیپ
حتی ، اون دوستِ یه شاهیم زدَت
دیگه ، بو گوه میده پایین تنَت
هِه
نَکَن ، ببند ، هِرّی
چیزی نمونده به من بدی
یا ، بِکَن نمیخواد به من بری
تو الآن ، شیرینیِ محفِلی
تا بحثِ شر و وِر میشد اون پُرِ قِر و فِر
منم بالا پایین سُرخ و بِدَم هر دو تارو جِر
بِرَم دور و بِرَم دور بزن زر و بزن زر
همین زر زدنا زد تو همین رابطهِ تِر
بگم از چی از اون زُل زدنات تو رُخِ دوستام
یا بگم شاخی بِگَردی و بخندی کُلِ روز بام
یا بریم لایو و بگیرم لَبِت و صورتِتو گاز
یا بریم لخت شیم و تو پارتی بدیم به این و اون فاز
ها
دقیقاً دنبالِ چی ؟؟
دنبالِ کدومِ اینا ؟؟ سَلیقَم دقیقاً شبیه قبلِ تو بود حالا احساس میکنم غریبَم شدیداً
اونا نه شبیه من ندیدن که میگن پام نسوز مگه میسوزونی صدی چند عزیزم جدیداً
سَلیقَم دق
Read more
Loading...
Load More