Loading Content...

حس شعر کتاب عشق

Loading...


Unique profiles
6
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Podol, Hormozgan, Iran, Tehran, Iran
Average media age
928.5 days
to ratio
از متن کتاب* ژولی: من خوش‌حال بودم. من عاشق بودم، عاشق زنده‌گی و خانواده‌م و اون‌ها هم عاشق من بودند. ...
Media Removed
از متن کتاب* ژولی: من خوش‌حال بودم. من عاشق بودم، عاشق زنده‌گی و خانواده‌م و اون‌ها هم عاشق من بودند. من هیچ دردسری درست نکردم. این شرایط و وضعیت می‌تونست تا آخر عمر حفظ بشه و باقی بمونه. ولی اتفاق؛ چیزی که اتفاق افتاد، اتفاق افتاده و اون‌ها دیگه نیستند ... من هیچ خاطره یا چیز دیگه‌ای نمی‌خوام، نه ... از متن کتاب*
ژولی: من خوش‌حال بودم. من عاشق بودم، عاشق زنده‌گی و خانواده‌م و اون‌ها هم عاشق من بودند. من هیچ دردسری درست نکردم. این شرایط و وضعیت می‌تونست تا آخر عمر حفظ بشه و باقی بمونه. ولی اتفاق؛ چیزی که اتفاق افتاد، اتفاق افتاده و اون‌ها دیگه نیستند ... من هیچ خاطره یا چیز دیگه‌ای نمی‌خوام، نه دوستی، نه عشقی یا پای‌بندی .... همه‌ی اون‌ها یه تله‌ست ...
ژولی با انگشت‌اش ما را به جایی که نخستین کلمات شعر آغاز می‌شود، راهنمایی می‌کند ...
گرچه از نعمت پیش‌گویی بهره‌مندم/ و تمام اسرار را می‌دانم/ و تمامی‌ی معرفت را/ و گرچه به‌قدری ایمان‌ام قوی‌ست/ که می‌توانم کوه‌ها را حرکت دهم/ چون عشقی ندارم، بی‌ارزش‌ام.
هوا خیلی آرام روشن می‌شود/ و ما نخستین نشانه‌ی سپیده را حس می‌کنیم/ عشق/ مهربانی‌ست/ و رنجی بس طولانی/ لافی نمی‌زند/ به دنیا می‌آورد همه چیز را/ و باور دارد همه چیز را/ امید دارد همه چیز را/ و تحمل می‌کند همه چیز را.
عشق هرگز عقیم نمی‌ماند/ اما/ اگر چه پیش‌گویی‌هایی باشند/ آن‌ها عقیم خواهند ماند/ گرچه زبان‌هایی باشند/ و اگر معرفتی هم/ ناپدید خواهند شد.
حال این سه/ عشق و امید و ایمان/ پایداری می‌کنند/ اما/ عظیم‌ترین ایشان/ عشق است.

نام کتاب: آبی
نویسنده: کریشتف کیشلوفسکی - #کریشتف_پیسویچ
مترجم: نوشین حسینی دربندی
ناشر: آتیه
پ‌ن: کامنت نخست
پ‌ن: دومین اثری‌ست که از این نویسنده در صفحه معرفی می‌شود

#کتاب #فیلمنامه #کریشتف_کیشلوفسکی #نوشین_حسینی_دربندی
#رقص_با_کریشتف_کیشلوفسکی
Read more
Loading...
خوشبخت بشین #چشم بد دور<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji2764"></span> چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو ...
Media Removed
خوشبخت بشین #چشم بد دور چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو نفره جذابشان بنشینی و عشق کنی از آن همه اشتیاق و علاقه... به تصویر بکشی عشقشان را، به روی کاغذ بیاوری القابی که بهم نسبت میدهند. فداکاری هایی که برای هم میکنند، دوستت دارم هایی که برای هم می آفرینند، ... خوشبخت بشین #چشم بد دور😍❤ چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو نفره جذابشان بنشینی و عشق کنی از آن همه اشتیاق و علاقه... به تصویر بکشی عشقشان را، به روی کاغذ بیاوری القابی که بهم نسبت میدهند. فداکاری هایی که برای هم میکنند، دوستت دارم هایی که برای هم می آفرینند، اصلا بعضی ها واقعا شیرین عاشق میشوند و شیرین عاشق میمانند و شیرین زندگی میکنند، اینها به "عشق" اعتبار میبخشند و امید که اگر پایت لرزید و رفتی در حوالی عشق و عاشقی نترسی، دلت خوش باشد که حس خوبی هست، آرامشی هست، علاقه جا افتاده ای هست که به این سادگی ها رنگش از روی زندگی روزمره نمیپرد که جایش خیانت بیاید و پنهان کاری و دروغ...
بعضی ها الگوی عشقند انگار، یکجورهای دل را به هوس می اندازند که عاشق باشد و عاشقی کند، از آن عشق های شیرین ماندنی...
آدم عشق را با نام بعضی ها آغاز میکند و توی جمعی اگر واقع مظلوم واقع شود حرفی برای گفتن دارد، آخر خیلی ها میگویند عشق کدام است، عاشق واقعی کجای دنیا پیدا میشود؟! دلت خوش است ها!!! آنوقت اگر تو از آن آدمهایی که قشنگ عاشق میشوند توی زندگی ات دیده باشی میگویی عشق هست، من دیده ام از آن واقعی هایش را که مرد برای زنش کتاب میخواند تا خوابش ببرد. ظرف میشوید که دستان بانویش غمگین نباشند و زن برای مردش شعر میگوید و می چسباند روی آینه که یادش بیاورد چقدر دوستش دارد، کیک میپزد که بگوید اگر تو دوستم داشته باشی هیچ کاری سخت نیست. از آن عاشق هایی که باهم کودکند، باهم بزرگند، برای هم تکیه گاهند و منبع عشق و انگیزه، من دیده ام زوج هایی را که بدون هم مرده اند و عشقشان را هیچ جای این کره خاکی جا نگذاشته اند جز در خاطره ی اطرافیانشان، عشق واقعی هنوز هم پیدا میشود. فکر نکن آنها که عشق را به بازی میگیرند برنده اند،
نه جانم! عشق قدرتمند تر از اینهاست که کسی بتواند آتش به جانش بیاندازند...
همان هایی که خوب عاشقند میدانند!!
ما
میتوانیم
الگوی تازه ای را
به قصه های عاشقانه ی دنیا
اضافه کنیم!
پس
بیا
بهم
برسیم...
#KARASEVDA 🍁
Read more
نام شعر: مجلس ترحیم خودم خیلی زیباست پیشنهاد میکنم با تامل خوانده شود: آمدم مجلس ترحیم خودم، همه ...
Media Removed
نام شعر: مجلس ترحیم خودم خیلی زیباست پیشنهاد میکنم با تامل خوانده شود: آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، حس کمیابی بود از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر سینه اش صاف ... نام شعر: مجلس ترحیم خودم
خیلی زیباست پیشنهاد میکنم با تامل خوانده شود:

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است... یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت، ادامه شعر در پست بعدی
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر عصری‌ که‌ ...
Media Removed
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌ و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر و پیراهن‌های‌ ... 🍃
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌

در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر

عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌

عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد
دلم‌ می‌خواست‌ تو را

در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم

در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌

و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر

و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌

نه‌ در عصر دیسکو

ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌
دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌

عصری‌ که‌ در آن‌

گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان‌ دریایی‌ حاکم‌ بودند

عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود

از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها

عاشقان‌

شاعران‌

کودکان‌

و دیوانگان‌
دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌

در عصری‌ که‌ بر گل‌ُ شعرُ بوریا وُ زن‌ ستم‌ نبود

ولی‌ افسوس‌

ما دیر رسیدیم‌

ما گل عشق‌ را جستجو می‌کنیم‌

در عصری‌ که‌ با عشق بیگانه‌ است‌   #نزار_قبانی
Read more
. رودی که در سراسر تاریخ جاری است از اشک های فاطمه ی اختصاری است . از پشت کردنِ همه ی نارفیق ها از ...
Media Removed
. رودی که در سراسر تاریخ جاری است از اشک های فاطمه ی اختصاری است . از پشت کردنِ همه ی نارفیق ها از اشک هاش وقت نگاهش به تیغ ها . از دفن چند خاطره لای کتاب هاش از اشک هاش وقت تجاوز به خواب هاش . اثباتِ گیجِ مسأله های بدون فرض! از اشک هاش موقع رفتن... کنار مرز . از باد، ناامیدترین شکل ارتباط! از ... .
رودی که در سراسر تاریخ جاری است
از اشک های فاطمه ی اختصاری است
.
از پشت کردنِ همه ی نارفیق ها
از اشک هاش وقت نگاهش به تیغ ها
.
از دفن چند خاطره لای کتاب هاش
از اشک هاش وقت تجاوز به خواب هاش
.
اثباتِ گیجِ مسأله های بدون فرض!
از اشک هاش موقع رفتن... کنار مرز
.
از باد، ناامیدترین شکل ارتباط!
از اشک هاش داخل سلّول، در حیاط
.
کابوس های یکسره بر متن تخت ها
از اشک هاش موقع قطع درخت ها
.
آغوش باز او به غمِ بچّه موش ها
از اشک هاش در سرِ آدم فروش ها!
.
از ایستادنش جلوی بادهای سرد
از اشک هاش در وسط شایعات زرد
.
گشتن برای یافتنِ آخرین خوشی
از اشک هاش موقع تمرین خودکشی!
.
احساسِ خوبِ دوست شدن با اضافه ها!
از اشک هاش گوشه ی تاریک کافه ها
.
از گفتنِ هزار «مگو» با لبی فلج
از اشک هاش توی اتوبوس تا کرج
.
لرزیدنِ دلش سرِ هر بحث و اتّفاق
از اشک هاش در وسط فیلم، در اتاق
.
دنبال نور گشتنِ در این همه سیاه
از اشک هاش در وسط بازداشتگاه
.
از زل زدن به آن همه دیوار، توی بند
از اشک هاش موقع خندیدن بلند
.
جیغ کشیده اش وسط پارک، روی تاب
از اشک هاش آنورِ میدان انقلاب
.
مستیش توی خاطره با الکل سفید
از اشک هاش بر سرِ هر روزِ سررسید!
.
از لهجه ی قدم زدنش زیر نور ماه
از اشک هاش وقت سفر... در فرودگاه
.
از اعتماد کردن و عشقش به گرگ ها!
از اشک هاش قاطیِ آدم بزرگ ها
.
از لذّتِ ندیدنِ شب زیر پوست ها
از اشک هاش موقعِ تغییرِ دوست ها
.
آژیرهای زندگی اش در دل خطر
از اشک هاش بر سرِ هر قبر، جز پدر!
.
از عشق ها و تجربه ها، خوب یا که بد
از اشک هاش جاریِ در شعر، تا ابد
.
فانوس رو به پوچیِ انسان بی هدف
از اشک هاش از غمِ یک مشت بی شرف
.
فریادِ توی استادیوم های ورزشی
از اشک هاش مثل زنی بعد سرکشی
.
خاموش در مقابل اوباش مثل سنگ!
از اشک هاش در وسط صحنه های جنگ
.
بانوی روسپیدِ همیشه سیاهپوش
از اشک هاش موقع آهنگ «داریوش»
.
حسّ خدای گم شده توی گلاب پاش
از اشک هاش پشت تمامی شعرهاش
.
یک زن که هیچ وقت شبیه کسی نبود
از اشک هاش در دل تاریخ مثل رود
.
یک «فاطمه» درست شبیهِ خودِ خودش!
از اشک هاش آنورِ کیک تولّدش
.
یک «فاطمه» که منتظر هیچ چیز نیست
یک زن که داشت در وسط جشن می گریست
.
.
#سید_مهدی_موسوی
.
فاطمه ی عزیزتر از جانم چقد خوبه که هستی و انقدر خوبی توی این روزای بد... جز پنج زن برتر و عزیز زندگیمی 💕 جات تو قلبم کنار مادرم و گلشیفته فراهانی و شبنمه @shabnam_red 😍 همونقدر عزیز ❤️ دوست دارم زیبا جانم 💚
به عشق صبح آزادی و روزهای روشن 💚
@fateme.ekhtesari
تولدت مبارک🎂💚
Read more
. همه انسان ها در لحظاتي از زندگيشان خود را تنها احساس مي كنند و تنها هم هستند. زيستن يعني جدا شدن از ...
Media Removed
. همه انسان ها در لحظاتي از زندگيشان خود را تنها احساس مي كنند و تنها هم هستند. زيستن يعني جدا شدن از آن چه بوديم براي رسيدن به آن چه در آينده مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است كه مي داند تنهاست و يگانه موجودي است كه در پي يافتن ديگري است. طبيعت او، اگر بتوان ... .
همه انسان ها در لحظاتي از زندگيشان خود را تنها احساس مي كنند و تنها هم هستند. زيستن يعني جدا شدن از آن چه بوديم براي رسيدن به آن چه در آينده مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است كه مي داند تنهاست و يگانه موجودي است كه در پي يافتن ديگري است.
طبيعت او، اگر بتوان اين كلمه را در مورد بشر به كار برد كه با «نه» گفتن به طبيعت خود را «ساخته» است، ميل و عطش تحقق بخشيدن خويش در ديگري را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين آنگاه كه او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگري، يعني از تنهايي اش نيز آگاه است.
جنين با دنياي پيرامون خود يكي است؛ زندگي ناب خام است، نا آگاه از خويشتن. وقتي كه زاده مي شويم رشته هايي را مي گسليم كه ما را به زندگي كور در زهدان مادر، جايي كه فاصله اي ميان خواستن و ارضا نيست، پيوند مي داد.ما اين تغيير را چون جدايي و از دست دادن،چون وانهادگي، چون هبوط به دنيايي غريبه و خصم در مي يابيم. بعدها اين حس بدوي از دست دادن تبديل به احساس تنهايي مي شود، و باز بعد تر تبديل به آگاهي: ما محكوم هستيم كه تنها زندگي كنيم، اما محكوم بدان نيز هستيم كه از تنهايي خويش در گذريم و پيوندهايي را كه ما را با زندگي در گذشته اي بهشتي مربوط مي ساخت، دوباره برقرار كنيم. ما همه نيرو هايمان را به كار مي گیريم تا از بند تنهايي رها شويم. براي همين احساس تنهايي ما اهميت و معنايي دوگانه دارد: از سويي آگاهي بر خويشتن است، و از سوي ديگر آرزوي گريز از خويشتن. تنهايي، اين وضع محتوم زندگي ما، در نظر ما نوعي آزمايش و تطهير است كه در پايان آن بي ثباتي ما محو مي شود. به هنگام خروج از هزارتوي تنهايي،به وصل(كه آسودن و شادي است)به كمال و هماهنگي با دنيا مي رسيم.در زبان رايج اين دوگانگي با يكسان شمرده شدن تنهايي و رنج انعكاس مي یابد. درد عشق همان درد تنهايي است. آميزش و تنهايي مخالف هم و مكمل هم هستند. نيروي رهايي بخش تنهايي به احساس تقصير گنگ و در عين حال زنده ما روشني مي بخشد:انسان تنها «به دست خدا منزوي شده است» تنهايي هم جرم ما و هم بخشودگي ماست. مجازات ماست اما در عين حال بشارتي است بر اين كه هجران ما را پاياني است.
اين ديالكتيك بر همه زندگي بشر حكمفرماست.
.
.
🔸کتاب: دیالکتیک تنهایی
🔸اکتاویو پاز
.
.
◀پی نوشت:
اکتاویو پاز (۳۱ مارس ۱۹۱۴ - ۱۹ آوریل ۱۹۹۸) شاعر، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، دیپلمات و منتقد سرشناس مکزیکی بود.
.
.
#اکتاویو_پاز #مکزیک #شاعر #نویسنده #کتاب #ادبیات #شعر #ادبیات_جهان #ادبیات_معاصر #تنها #تنهایی
Read more
Loading...
Loading...