Loading Content...

خیال او هر و

Loading...


Unique profiles
81
Most used tags
Total likes
0
Top locations
طاقچه, Tehran, Iran, Iran
Average media age
712.1 days
to ratio
19
. به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور ...
Media Removed
. به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور می‌نویسند: . ...به یادم است که استاد نامدار بهار مرا به همره خود بار اول آنجا برد از آن سپس من و او آشنای هم بودیم خیال می‌کنم او بیست سال کمتر داشت سنین بنده هم از آن حدود بیش نبود تولد من و او هر ... .
به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور می‌نویسند:
.
...به یادم است که استاد نامدار بهار
مرا به همره خود بار اول آنجا برد
از آن سپس من و او آشنای هم بودیم
خیال می‌کنم او بیست سال کمتر داشت
سنین بنده هم از آن حدود بیش نبود
تولد من و او هر دو در یکی سال است
به چند جلسه من و او چکامه هم خواندیم
در آنزمان من و او کفو یکدیگر بودیم
به کفه ای غزل عاشقانه بود از من
به کفه دگر از وی قصاید حکمی
که هردو مایه اعجاب اوستادان بود
متاع او همه عقل و متـاع من همه عشق
اگر چه عشق حقیقی آن بود کو داشت
قیافه بود عفیف و موقر و سنگین
نبوغش از وجنات و نگاه پیدا بـود
هزار حیف که من رشد عقلیم کم بود
وگرنه عقد من و او به عرش می‌بـستند
چه چاره بود که دیگر نوشته بود قضا
برای هر دوی ما سرنوشت ناکامی‌...
⚘⚘⚘
و در شعری دیگر این‌گونه می‌سرایند:

سپهر سخن راست پروين ستاره
جهانی سوی اين ستاره نظاره
سرايندگان، سينمای ادب را
هنرپيشگانند و پروين ستاره
به ابر كفن تا نهان شد، عيان شد
كه دل ها ربوده است اين ماه پاره
عروسی است در حجله‌ی طبع پروين
كه از ماه و پروين كند طوق و ياره
همايون عروسی كــه نوزاد او راست
فلك دايه و كهكشان گاهواره
بلند آسمانی است ديوان پروين
بلند اخترانش برون از شماره
دو صد رشته گوهر كه هر يك چو پروين
به گوش سپهری سزد گوش واره
سزد چون بلندآيتی آسمانی
بدان سو كنند اهل تفسير اشاره
چو داغ پدر آتشش زد به خرمن
خود از آتش آمد برون چون شراره
چه بد ديدی از بلبلان هم آواز
كه از طرف گلزار كردی كناره
به آثار خود عمر جاويد دادی
چه بود ار تو را بود عمر دوباره
به هر درد و داغی توان چاره جستن
دريغا به داغ اجل نيست چاره
بهل شهريار آتش شوق پروين
كه اين جا دلی بايد از سنگ خاره
.
#استاد_شهریار #شهریار #شعر #شعر_فارسی #پروین_اعتصامی #اختر_چرخ_ادب
Read more
Loading...
. باز نگار می کشد چون شتران مهار من یارکشی است کار او بارکشی است کار من پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد آن ...
Media Removed
. باز نگار می کشد چون شتران مهار من یارکشی است کار او بارکشی است کار من پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد آن شتران مست را جمله در این قطار من اشتر مست او منم خارپرست او منم گاه کشد مهار من گاه شود سوار من اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم کف ... .
باز نگار می کشد چون شتران مهار من
یارکشی است کار او بارکشی است کار من

پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد
آن شتران مست را جمله در این قطار من

اشتر مست او منم خارپرست او منم
گاه کشد مهار من گاه شود سوار من

اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند
لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من

راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم
کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من

کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران
بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من

نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود
صبر و قرار او برد صبر من و قرار من

گشته خیال روی او قبله نور چشم من
وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من

باغ و #بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی
من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من

می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی
در سر خود ندیده‌ای باده بی‌خمار من

باز سپیدی و برو میر شکار را بگو
هر دو مرا تویی بلی میر من و شکار من

مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد
ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من
.
#مولوی #مولانا #شعر_معاصر #شعر_کهن #غزل_فارسی #شعر_نو #بیت_ناب #غزل_معاصر #ادبيات #ادبی #هنر #فرهنگ #شعر_ناب #شعروغزل #شعروگرافی #عکس_نوشته #شعر_پارسی #نوروز #عید #سال #شعر_فارسی #اشعار_ناب #اشعارناب #تک_بیت #poem #Persian #poetry #Iran
Read more
. . خوندن این کتاب که یکی از کتاب‌های مقدس فرزانه فهیمیانه خیلی لذت‌بخش بود برام. (کجایی فرزانه؟!) برای ...
Media Removed
. . خوندن این کتاب که یکی از کتاب‌های مقدس فرزانه فهیمیانه خیلی لذت‌بخش بود برام. (کجایی فرزانه؟!) برای معرفی از مطلبی که در وبلاگ توتستان پیدا کردم استفاده می‌کنم که حجت رو تمام کرده: . شروود اندرسن را باید با استلا آدلر در بازیگری مقایسه کرد.اندرسن پایه‌گذار سبکی از نوشتن شد که ادبیات امریکا ... .
.
خوندن این کتاب که یکی از کتاب‌های مقدس فرزانه فهیمیانه خیلی لذت‌بخش بود برام. (کجایی فرزانه؟!)
برای معرفی از مطلبی که در وبلاگ توتستان پیدا کردم استفاده می‌کنم که حجت رو تمام کرده:
.
شروود اندرسن را باید با استلا آدلر در بازیگری مقایسه کرد.اندرسن پایه‌گذار سبکی از نوشتن شد که ادبیات امریکا را شکوفا کرد و به قدرت اول ادبیات در قرن بیستم تبدیل کرد. اندرسن از لحاظ زمانی نویسنده‌ای قرن نوزدهمی است.او زمانی ظهور کرد که هنوز زبان رمان‌ها تحت‌تأثیر دیکنز، تواین، هوگو و تولستوی بود. اندرسون با آثار محدودش امکان زبانی جدیدی در رمان خلق کرد که پایه رهروان مشهورش همینگوی، فالکنر، استاین بک، کالدول، سارویان، هنری میلر و حتی نویسندگان بعدتر موریسون و پل آستر شد.

رمان کتاب عجایب وایزنبرگ اوهایو را بهترین و مشهورترین اثر او می‌دانند. کتاب مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه درهم تنیده است که همه از شخصیت‌های یک شهر الهام گرفته‌اند و دغدغه‌ها و روحیات اشخاص مختلف را بدون قضاوت اما با نثری شاعرانه بازگو می کند.

رمان به صورت دانای کل روایت شده اما یک راوی هم دارد که خود در دل داستان حضور دارد. جورج ویلارد روزنامه‌نگار​ نگار جوان که مثلی از خود اندرسون است در شهر می‌گردد و داستان‌های مختلف مردم را جمع می کند.

رمان چنان حوادث و روحیات طبیعی مردمان را توصیف می‌کند که انگاری این شهر شهری افسون‌شده است و هر حادثه‌ای سبقه‌ای جادویی دارد. زبان رمان واقعیت صرف را خصوصیتی جادویی و خیال‌انگیز می دهد و این سبک که با جادوی کلمات یک رویداد معمولی را غیرمعمول جلوه دهیم را سرمشق نویسندگان بزرگ بعدی قرار می دهد.

اندرسون خیلی زود نویسندة نویسنده‌ها شد، تنها داستان‌گوی نسل خود که مُهرش را بر سبک و دیدگاه نسل بعد از خود باقی گذاشت.همینگوی، فاکنر، ولف، استاین‌بک، کالدول، سارویان، هنری میلر و ... بی‌شک مدیون اندرسون‌اند و نام هر یک از آن‌ها شاید نماینده ده‌ها نام دیگر باشد. همینگوی در 1920 که هم ‌زمان با اندرسون در حوالی حومه شمال شیکاگو زندگی می‌کرد، از پیروان اندرسون محسوب می‌شد. فاکنر می‌گوید قبل از ملاقاتش با اندرسون در 1925، که مدتی یار گرمابه و گلستان هم شدند، گاه‌گداری شعر یا قطعه‌ای تفننی نوشته بود. با دیدن اندرسون بود که او با خود فکر کرد با انتخاب پیشه نویسندگی چه زندگی عالی و جذابی می‌توان داشت و شروع کرد به نوشتن اولین داستانش مزد سرباز. اندرسون، زمانی که دیگر دوستی‌شان رو به افول نهاده بود، ناشری برای آن پیدا کرد. بقیه در کامنت...
Read more
فضائل امیر المومنین علیه السلام در قرآن از کتب عامه شماره (۴۸) سوره صف آيه ۴ «ان الله یحب الذین ...
Media Removed
فضائل امیر المومنین علیه السلام در قرآن از کتب عامه شماره (۴۸) سوره صف آيه ۴ «ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص؛ ابن عبــاس روایت نموده است : امام امیر المومنین علی علیه السلام وقتی در میدان جنگ به نبرد می‏پرداخت چون بنیان مرصوص و ســد آهنین بود و خدای ســبحان آیه : «ان ... فضائل امیر المومنین علیه السلام در قرآن از کتب عامه
شماره (۴۸)

سوره صف آيه ۴
«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص؛

ابن عبــاس روایت نموده است :
امام امیر المومنین علی علیه السلام وقتی در میدان جنگ به نبرد می‏پرداخت چون بنیان مرصوص و ســد آهنین بود و خدای ســبحان آیه :
«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کأنهم بنیان مرصوص؛
همانا خداوند کســانی را دوســت دارد که در راه او صف در صف جهاد می‏کنند، چنان که گویی بنایی آهنین هســتند را در تحسین و تمجید او نازل کرد
شواهدالتنزیل، جلد ۲صفحه ۳۳۸

#زیارت_امیرالمومنین_در_روز_یکشنبه
السَّلامُ عَلَى الشَّجَرَةِ النَّبَوِيَّةِ وَ الدَّوْحَةِ الْهَاشِمِيَّةِ الْمُضِيئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنُّبُوَّةِ الْمُونِقَةِ [الْمُونِعَةِ] بِالْإِمَامَةِ وَ عَلَى ضَجِيعَيْكَ آدَمَ وَ نُوحٍ عَلَيْهِمَا السَّلامُ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْمَلائِكَةِ الْمُحْدِقِينَ بِكَ وَ الْحَافِّينَ بِقَبْرِكَ يَا مَوْلايَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا يَوْمُ الْأَحَدِ وَ هُوَ يَوْمُكَ وَ بِاسْمِكَ وَ أَنَا ضَيْفُكَ فِيهِ وَ جَارُكَ فَأَضِفْنِي يَا مَوْلايَ وَ أَجِرْنِي فَإِنَّكَ كَرِيمٌ تُحِبُّ الضِّيَافَةَ وَ مَأْمُورٌ بِالْإِجَارَةِ فَافْعَلْ مَا رَغِبْتُ إِلَيْكَ فِيهِ وَ رَجَوْتُهُ مِنْكَ بِمَنْزِلَتِكَ وَ آلِ بَيْتِكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ مَنْزِلَتِهِ عِنْدَكُمْ وَ بِحَقِّ ابْنِ عَمِّكَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ عَلَيْهِمْ [عَلَيْكُمْ‏] أَجْمَعِينَ
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل
مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف #حافظ

#در_گریه_شوق_دیدن_روی_تو_داشتم
#آب_از_سرم_گذشت_و_ندیدم_جمال_تو
#گر_کشته_تو_نیستم_از_بی_بضاعتی_است
#خونی_نداشتم_که_شود_پایمال_تو #معنی

#بعد_از_خدا_بزرگ_تویی_قصه_مختصر
Read more
. ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی، خالی سیاه ...
Media Removed
. ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت سری که باشد او را، در هر بصر نباش در خشک و تر بگشتم، مثلت ... .
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند

همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد
تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد
#سعدی
Read more
. اولی ها، فرزندان ارشد خانواده بزرگ شهریور، افتتاح کننده های این ماه عالی تولدتوووووون مبارررررک 🧡 آرزومند آرزوهاتون چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است دوست عزیزی که 1 شهریور به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! شما شخصی متواضع، با صداقت، مستقل، خلاق و قابل اعتماد هستید، اما باید ... .
اولی ها، فرزندان ارشد خانواده بزرگ شهریور، افتتاح کننده های این ماه عالی
تولدتوووووون مبارررررک 💜🧡💛💚💙❤
آرزومند آرزوهاتون🌼

چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است
دوست عزیزی که 1 شهریور به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! شما شخصی متواضع، با صداقت، مستقل، خلاق و قابل اعتماد هستید، اما باید سعی کنید منفی نگری، قدرنشناسی و رفتارهای بچگانه ی خود را کنار بگذارید. امسال وضعیت سلامت شما بسیار خوب خواهد بود و جای هیچگونه نگرانی نیست، اما بهتر است چکاپ های سالیانه تان را به موقع انجام دهید و خیال خودتان را راحت کنید. امسال سرمایه گذاری در زمینه های جدیدی را امتحان خواهید کرد که تا پیش از این به سراغشان نرفته بوده اید و خوشبختانه این کار نسبتا موفقیت آمیز خواهد بود. شاید تصمیم بگیرید خانه ی جدیدی خریده و یا خانه قدیمیتان را بازسازی کنید، مواظب باشید برای انجام این کار بیش از حد توانتان خرج نکنید و بدهکار نشوید. امسال شما با آگاهی بالایی مهارت ها و تخصص خود را در زمینه ی حرفه ای به کار گرفته و نتایج خوبی را هم به دست خواهید آورد. با به کار گرفتن توانایی ها و استعدادهایتان شما در زمینه ای که فعالیت می کنید به چهره ای معتبر و شناخته شده تبدیل خواهید شد و پیشنهادهای خوبی را دریافت خواهید کرد. مواظب باشید با همکاران و مقامات مافوق خود درگیر نشوید و اگر مشکلی پیش آمد آن را با سیاست حل کنید. خوشبختانه شریک عاطفیتان در تمام طول سال با شما یار و همراه خواهد بود و از هر لحاظ مورد حمایت او قرار خواهید داشت. آذر، فروردین و خرداد ماه های شانس شما هستند.

#شهریور #تولد
مرسی از @motahar_.eh بابت ساخت کلیپ🌻
Zho bobo
Read more
Loading...
 #رفیق_مرسی_که_هستی<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f648"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span>تقدیم_به_فالورهای_عزیزم ...
Media Removed
#رفیق_مرسی_که_هستیتقدیم_به_فالورهای_عزیزم . . می دانی رفیق؟ من سالهاست که از دست داده ام کسی را که فکر میکردم بدون او نمیتوانم زنده بمانم باید سالها با تمام جان و‌دلت دوستش داشته باشی باید هر لحظه بیمِ از دست دادنش تو را از درون ... #رفیق_مرسی_که_هستی❤❤❤🌹🌸🌹🌹😍😍🙏🙏🙏🙏🙏😘😊😘😘😘🌸🌹🌸🌹🌹🌹🌸😍😍😍🙏🙏👑👑👑👑👑😘😊🙈🙏🙏🌹🌸🌹😘😘😘تقدیم_به_فالورهای_عزیزم .
.
می دانی رفیق؟
من سالهاست که از دست داده ام
کسی را که فکر میکردم بدون او نمیتوانم زنده بمانم
باید سالها با تمام جان و‌دلت دوستش داشته باشی
باید هر لحظه بیمِ از دست دادنش
تو را از درون له کند
تا تو بفهمی حجم بزرگِ از دست رفتنِ واقعی اش را..
باید لحظه به لحظه ی زندگی ات را
به مدت چند سال به او فکر کرده باشی
با او در خیال و واقعیت زندگی کرده باشی
ثانیه به ثانیه عهدی را که با او بسته بودی
هر روز مرور کنی تا بتوانی حجم دقیقِ نبودنش را تصور کنی
عهدی که در نهایت توسط خودِ او شکسته میشود..
و تو همراه با آن عهد در یک روز بسیار زجر آور
تکه تکه می شوی و به فنا می روی..
رفیق! حس ذره ذره تلف شدن را می دانی؟
می دانی چقدر درد دارد؟
چقدر دنده های دلت در هم شکسته می شوند
و تو آرزو میکنی کاش بشود با چیزی غیر از
گریه و‌اشک و بغض و ناله خودت را خالی کنی..
فریاد میزنی اما کافی نیست‌.
چیزی فراتر از اینها برای بیرون ریختن دردت لازم است..
و بدبختی اینجاست که تو نمیدانی دقیقا باید به کدام سمت بروی..
می دانی رفیق؟
تو اگر همه ی اینها را تجربه کرده باشی
تو اگر روزی تمام شده باشی..
دیگر از هیچ چیز نمیترسی
از هیچ چیزی نمیترسی..
حتی از مرگ!!
از دست دادن آدمها که چیزی نیست.. .
.
.
👭 #رفیق_یعنی_اگه_ده_سالم_نبینیش_مطمئن_باشی_هست👬
.
. 📷 #میکائیل💕
.
. 🆔@mikilove351 📩
. .
#رفیقتوتگ_کن_وبهش_آرامش_بودن_تقدیمش_کن👭👬❤😍🙏😊
Read more
پدیده جدید پرسپولیسی ها در راه است برانکو دوباره استعداد کشف می کند! برانکو ایوانکوویچ سرمربی ...
Media Removed
پدیده جدید پرسپولیسی ها در راه است برانکو دوباره استعداد کشف می کند! برانکو ایوانکوویچ سرمربی کروات پرسپولیس به خوبی نشان داده که استعداد خاصی در کار کردن با بازیکنان جوان و با استعداد را دارد و می تواند در هر فصل حداقل یک پدیده را به فوتبال ایران معرفی کند. طارمی در دوران برانکو به اوج فوتبال ... پدیده جدید پرسپولیسی ها در راه است

برانکو دوباره استعداد کشف می کند!

برانکو ایوانکوویچ سرمربی کروات پرسپولیس به خوبی نشان داده که استعداد خاصی در کار کردن با بازیکنان جوان و با استعداد را دارد و می تواند در هر فصل حداقل یک پدیده را به فوتبال ایران معرفی کند.

طارمی در دوران برانکو به اوج فوتبال خود رسید و دو بار به عنوان آقای گل لیگ انتخاب شد

محمد انصاری قبل از پیوستن به پرسپولیس اسمی ناشناخته بود اما با برانکو به تیم ملی فوتبال ایران رسید و حتی پیشنهاد خارجی هم داشت.

فصل قبل هم نوبت به چهره شدن صادق محرمی رسید که توانست با عملکرد خوب خود خیال هواداران پرسپولیس را از کنار گذاشتن رامین رضاییان راحت کند و نوید یک مهدوی کیای جدید را به فوتبال ایران و پرسپولیس دهد

پرسپولیس با برانکو قالب لازم خود را پیدا کرده است و هر بازیکنی می تواند در این قالب خود را بیابد و بدرخشد. به نظر می رسد که باید در فصل جدید هم منتظر رو کردن یک پدیده توسط برانکو باشیم و شاید این پدیده و استعداد جدید سعید حسین پور هافبک تیم ملی جوانان باشد

حسین پور در دیدار دوستانه پرسپولیس فرصت حضور پیدا کرد و توانست بسیار امیدوار کننده ظاهر شود. او دو گل از شش گل سرخ پوشان را به ثمر رساند تا ثابت کند که از آینده درخشانی برخوردار است و اگر فرصت بازی به او داده شود می تواند پدیده جدید سرخ پوشان لقب گیرد.

حسین پور بعد از درخشش در تیم ملی نوجوانان بود که مورد توجه مجید جلالی قرار گرفت و با پیکان قرارداد سه ساله امضا کرد. او الان در پرسپولیس حضور دارد و می تواند در تیم برانکو به چهره بزرگی تبدیل شود البته او کار سختی برای قرار گرفتن در ترکیب پرسپولیس پر مهره برانکو دارد
Read more
Loading...
. <span class="emoji emoji1f496"></span> فال امروز حافظ یکشنبه چهارم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت.<span class="emoji emoji1f496"></span> ⚘-----------------------------⚘ <span class="emoji emoji2666"></span>️چند ...
Media Removed
. فال امروز حافظ یکشنبه چهارم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت. ⚘-----------------------------⚘ ️چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است️دوست عزیزی که چهارم شهریور ماه به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! انشاءالله عمری طولانی و باعزت داشته باشید. "تولد" تنها روزیست؛ که مادر با گریهای ... .
💖 فال امروز حافظ یکشنبه چهارم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت.💖 ⚘-----------------------------⚘
♦️چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است♦️
♦️دوست عزیزی که چهارم شهریور ماه به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! انشاءالله عمری طولانی و باعزت داشته باشید. "تولد" تنها روزیست؛ که مادر با گریهای نوزادش لبخند میزند.
🌹شما شخصی متواضع، با صداقت، مستقل، خلاق و قابل اعتماد هستید، اما باید سعی کنید منفی نگری، قدرنشناسی و رفتارهای بچگانه ی خود را کنار بگذارید. امسال وضعیت سلامت شما بسیار خوب خواهد بود و جای هیچگونه نگرانی نیست، اما بهتر است چکاپ های سالیانه تان را به موقع انجام دهید و خیال خودتان را راحت کنید. امسال سرمایه گذاری در زمینه های جدیدی را امتحان خواهید کرد که تا پیش از این به سراغشان نرفته بوده اید و خوشبختانه این کار نسبتا موفقیت آمیز خواهد بود. شاید تصمیم بگیرید خانه ی جدیدی خریده و یا خانه قدیمیتان را بازسازی کنید، مواظب باشید برای انجام این کار بیش از حد توانتان خرج نکنید و بدهکار نشوید. امسال شما با آگاهی بالایی مهارت ها و تخصص خود را در زمینه ی حرفه ای به کار گرفته و نتایج خوبی را هم به دست خواهید آورد. با به کار گرفتن توانایی ها و استعدادهایتان شما در زمینه ای که فعالیت می کنید به چهره ای معتبر و شناخته شده تبدیل خواهید شد و پیشنهادهای خوبی را دریافت خواهید کرد. مواظب باشید با همکاران و مقامات مافوق خود درگیر نشوید و اگر مشکلی پیش آمد آن را با سیاست حل کنید. خوشبختانه شریک عاطفیتان در تمام طول سال با شما یار و همراه خواهد بود و از هر لحاظ مورد حمایت او قرار خواهید داشت. آذر، فروردین و خرداد ماه های شانس شما هستند.
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t.me/joinchat/AAAAAEPCiy1xS6DJAU6NGQ
Read more
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت ...
Media Removed
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش ... ✍️:
🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش سفر رد شدن از زیر قرآن بود، مامان طی مراسمی آن را می گرفت بالای چارچوب در و یکی یکی مان را از زیر آن رد می کرد. این کار تضمینی بود برای یک سفر خوب و امن، این طوری خیال خودش را راحت می کرد که همگی مان زنده و سالم به مقصد خواهیم رسید. از شمال سر سبز که خارج می شدیم، من زل می زدم به آسفالت داغ جاده. همیشه در دور دست ها دنبال دریاچه ی کوچکی می گشتم که در سفر قبل آن را دیده بودم. ماشین فِس فِس کنان به سمت دریاچه می رفت و عجیب بود که هیچوقت به آن نمی رسید، عجیب تر اینکه انقدر مشغول پیدا کردن آن دریاچه می شدم که زیبایی های جاده را نمی دیدم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. بعد از آن با لذت بیشتری پی سراب می گشتم و با دیدنش ذوق بیشتری می کردم، انگار آشنای عزیزی را دیده باشم، از جا بلند می شدم و با انگشت نشانش می دادم و داد می زدم:« سراب،سراب...»یادم نیست چند سال است سراب ندیده ام، یادم نیست آخرین بار کِی و توی کدام جاده آن را دیده ام، اما یک چیز را خوب می دانم، توی زندگی هر کداممان سرابی هست که اجازه نمی دهد زیبایی های زندگی را ببینیم، آنقدر ما را به خودش مشغول کرده که یادمان می رود هدف از سفر زندگی چه بوده و چه هست. بدتر از همه گاهی خود آن سراب می شود هدف زندگی مان...امروز جایی خواندم:« اگر کسی دوستتان ندارد و ترک تان کرده، اگر اشک شما را در آورده و شما جزو اولویت هایش نیستید، اگر خودش را بالاتر از شما میداند و سرکوفت میزند و از تیپ و قیافه و اندام شما ایراد می گیرد، اگر با اخلاق تان مشکل دارد، برای شما وقت ندارد، برای شما پول ندارد، برای شما حوصله ندارد، شما را از دیگرانِ زندگیش پنهان می کند،به شما احساس حقارت می دهد، با شما احساس حقارت می کند، به شما حس سربار بودن می دهد...» « او » همان سراب است. (مريم سميع زادگان)........سلام شبتون بخیر دوستان خوبم 🌺💐🌹
Read more
صفحه ما را فالو کنید @zakerpic @zakerpic @zakerpic @zakerpic السلام علیک یا موسی بن جعفر (علیه السلام) تشییع نمادین حضرت موسی بن حعفر (علیه السلام) در کاظمین به یاد تشییع با شکوه روز شهادتش _________________________ حسن بن عبد اللَّه صیرفى از پدر خود نقل کرد که گفت: موسى ابن جعفر علیه ... صفحه ما را فالو کنید 👉@zakerpic
@zakerpic
@zakerpic
@zakerpic
السلام علیک یا موسی بن جعفر (علیه السلام)
تشییع نمادین حضرت موسی بن حعفر (علیه السلام) در کاظمین به یاد تشییع با شکوه روز شهادتش
_________________________
حسن بن عبد اللَّه صیرفى از پدر خود نقل کرد که گفت: موسى ابن جعفر علیه السّلام در زندان سندى بن شاهک درگذشت، او را بوسیله تابوتى برداشتند و یک نفر در پیشاپیش فریاد می زد: «و نودى علیه هذا امام الرافضة فاعرفوه» این پیشواى رافضیان است او را بشناسید.
وقتى بدن شریف او را آوردند به محل اجتماع شرطه و مأمورین مورد اعتماد دولت، چهار نفر به پاى خاستند و فریاد زدند هر که مایل است ببیند خبیث فرزند خبیث موسى بن جعفر را بیاید.
سلیمان بن ابى جعفر از قصر خود که کنار شط بود خارج شد سر و صدائى شنید به فرزندان و غلامان خود گفت چه خبر است؟ گفتند: سندى بن شاهک بدن موسى بن جعفر(ع) را در تابوت گذاشته او را معرفى می کنند. گفت خیال می کنم از طرف غرب بیاورند وقتى نزدیک شما شدند با غلامان پیش بروید و جنازه را از آنها بگیرید اگر مانع شدند آنها را بزنید و علائم سپاهشان را پاره کنید.
همین که به آنجا رسیدند از قصر بیرون آمده جنازه را گرفتند و آنها را زدند و علامت‏ هاى سیاه که شعار بنى عباس بود پاره کردند جنازه موسى بن جعفر(ع) را بر سر چهار راه گذاشتند یک نفر صدا می زد هر کس مایل است ببیند پیکر پاک فرزند پاک، موسى بن جعفر علیه السّلام را بیاید، مردم جمع شدند بدنش را غسل داده حنوط گرانبهائى کردند او را در کفنى که از برد یمنى بود که به دو هزار و پانصد دینار برایش بافته بودند تمام قرآن بر آن نقش بود با پاى برهنه به صورت عزاداران با گریبان چاک از پى جنازه آن جناب تا قبرستان قریش رفت در آنجا بدن شریفش را دفن کرد و جریان را براى هارون الرشید نوشت.
حسین…
اگر کشتند چرا خاکت نکردند
کفن بر جسم صد چاکت نکردند
Read more
صدای پای تو نوای موسیقی امواج را میشنوی؟ داستان هستی همچون دریاست، پرآشوب، ازلی و بیکران، که همه ...
Media Removed
صدای پای تو نوای موسیقی امواج را میشنوی؟ داستان هستی همچون دریاست، پرآشوب، ازلی و بیکران، که همه چیز را در آغوش خویش جای داده، ژرفنایش آبستن رازهای نهانی ست از مرگ و زندگی، و نوای شورانگیز امواجش، هرلحظه پیام آور رویدادی گذرا از قصه های غریب و آشناست، زیبا و پرشکوه و خیال انگیز و گاه طوفانزا و هراس ... صدای پای تو

نوای موسیقی امواج را میشنوی؟
داستان هستی همچون دریاست، پرآشوب، ازلی و بیکران، که همه چیز را در آغوش خویش جای داده، ژرفنایش آبستن رازهای نهانی ست از مرگ و زندگی، و نوای شورانگیز امواجش، هرلحظه پیام آور رویدادی گذرا از قصه های غریب و آشناست، زیبا و پرشکوه و خیال انگیز و گاه طوفانزا و هراس انگیز

کوشش داشتم تا پیش از آنکه دست نوازشگر مرگ در آغوشم گیرد، راز هستی را دریابم، اما زبان هستی به همان سان که ژرف است و پرشکوه، گنگ و مبهم است و چند پهلو، و آنچه را که در این میان در می یابم و میشنوم، چیزی نیست جز گفتگویی درونی با خویشتن و پیامی از من برای من
گفتگویی که همه چیز از آن برمیخاست، از خدایان اساطیری گرفته تا مذهب و فلسفه و اخلاق

برای من که همواره خود را چون برکه ای کوچک و جاری رو به این دریا میدانستم، همیشه ترس از غرق شدن در نوسانات و طغیان دریا، و هراس از سوختنِ خرَد و فهمم در مواجهه با آن راز بزرگ ، بهانه ای بود برای فرو رفتن در سردرگمی و بافتنِ فلسفه های همیشه در تکرار از راز زندگی

اما باید باور داشت که سخن از هستی و نیستی، تنها در دایره ی فهم و ادبیات نوع آدمی میگنجد
و من شاید برای نجات خویش، به چیزی فراتر از حقیقت نیاز داشتم!، فراتر از هستی و نیستی، ورای تمام بتـُان دروغین و خدایان خیال انگیز

سخن از فراحقیقتی ناشناختنی است که قادرست هر حقیقت انسانی را متزلزل و ویران سازد، صحبت از فراسویی است که هستی از آن سرچشمه میگیرد و گویی آنقدر سرشار از هستی و بودن هاست که در افق جهانِ ذهنِ ما به نیستی و عدم می ماند

نمیتوان او را همردیف با چیزی در هستی فرو کاست، او هم در بطن همه چیزها و هم در ورای همه آنهاست و گویی در نوعی آشکار شدگی خود را پنهان ساخته است

و در این راه، من از حصار تنگ و انتزاعی احدیت در الهیات و از چون و چراهای فلسفه و تمثیلات کثرت گرایانه ی خدایان اساطیری دست می کشم و در وادی حیرت و افسون شدگی گام مینهم
آنگونه که با دیدنِ لحظه های طلوع نور و درک شعور آب و گیاه، دمادم از خویش بیخود و افسون میشوم و طعم آن فراحقیقت افسونگر را مستانه در کام خویش میچشم

و تنها از خویش می پرسم آیا طعم عشق را چشیدی؟ آیا شادمانی را دریافتی و آفریدی؟ چرا که غایت این راه پرشور، ناپیداست، و تنها به معجزه ی لطف او باید از عصاره ی سکر آور عشق جرعه ای نوشید، و سرمست از همه تعلقات دست فرو شست، و با کوله باری سبکبار از جوانه ی عشق و نور، دل به دریا زد

در این دریای بی پایان، چنانم غرق در مستی
تلاطم می برد ما را به لطـف خالـق هسـتی

سینا ورمزیار

فروردین ۹۷
Read more
Loading...
با هزار مهر و عشق و تمام قلبم، تولد مرد بزرگ زندگى سينمايى ام را تبريك مى گويم. كشتى اين سينما بدون او، ...
Media Removed
با هزار مهر و عشق و تمام قلبم، تولد مرد بزرگ زندگى سينمايى ام را تبريك مى گويم. كشتى اين سينما بدون او، سرگردان امواج خواهد ماند. ناخداى سينما #استاد #ناصر_تقوايى و #شاهد_احمدلو ، پشت صحنه فيلم ناتمام زنگی و رومی. تقوايى: در تابستان سال 1320 خورشیدی، 1941 میلادی، در گرمای جنگ جهانگیر دوّم، ... با هزار مهر و عشق و تمام قلبم، تولد مرد بزرگ زندگى سينمايى ام را تبريك مى گويم.
كشتى اين سينما بدون او، سرگردان امواج خواهد ماند.
ناخداى سينما #استاد #ناصر_تقوايى و #شاهد_احمدلو ، پشت صحنه فيلم ناتمام
زنگی و رومی.
تقوايى:
در تابستان سال 1320 خورشیدی، 1941 میلادی، در گرمای جنگ جهانگیر دوّم، در قلب جنگلی از نخل‌های ستبر و سبز رد یک روستای عرب‌نشین جزیره‌ی آبادان زاده شدم. در کودکی همراه پدر و مادر به دوردست‌ترین بندرهای دریای جنوب سفر کردم و هر کلاس ابتدایی را در شهری و دهکده‌ای خواندم و هفت سال بعد که به زادگاه خود برگشتم، در عالم خیال یک سندباد نوجوان بودم. در جوانی داستان کوتاه می‌نوشتم و فریفته شیوه‌های نو بودم،اما باز نمی‌دانم چه شد که سر از سینما درآوردم. در این مسیر به آدم‌های دنیادیده‌‌ی دانا برخوردم و صحنه‌های جالب، ولی زندگی خودم هیچ صحنه جالبی ندارد. تنها شانس من در زندگی شاید این بوده که با یک تولد ناخواسته هفتاد سال تمام مثل یک آدم زیادی در کنار یک ملت کهنسال زندگی کرده‌ام.
@nasser_taghvai_official
Read more
 #bighanoon #hessamheidary زن متولد این هفته: یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور ...
Media Removed
#bighanoon #hessamheidary زن متولد این هفته: یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور بساط خنده و تفریحی هست و از سر کار گذاشتن دیگران لذت خاصی مي‌برد و می‌تواند مدل راه رفتن و حرف زدن همه اساتید دانشگاهش را تقلید کرده و جمعی را شاد کند. به شدت حواس‌پرت است و نیمی از عمرش را صرف پیدا کردن ... #bighanoon #hessamheidary
زن متولد این هفته:

یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور بساط خنده و تفریحی هست و از سر کار گذاشتن دیگران لذت خاصی مي‌برد و می‌تواند مدل راه رفتن و حرف زدن همه اساتید دانشگاهش را تقلید کرده و جمعی را شاد کند. به شدت حواس‌پرت است و نیمی از عمرش را صرف پیدا کردن کش موهایش کرده و هر بار وقتی آن را پیدا می‌کند، می‌گوید: «اه ... گذاشته بودم اینجا یادم نره ها» و به خودش فحش می‌دهد. سخت‌ترین کار دنیا برایش بیدار شدن از خواب است و اگر شاغل باشد، هر روز با تاخیر به محل کارش می‌رسد ولی با تعریف کردن چندتا خاطره بامزه رییسش را خر می‌کند و از حقوقش کم نمی‌شود. توانایی عجیبی در «حرف بار دیگران کردن» دارد و با نیش و کنایه حرفش را می‌زند و نمی‌گذارد چیزی توی دلش بماند. همچنین از یک روش خاص ارتباطی استفاده می‌کند که در آن پیام‌ها از طریق ابرو برای فرد مقابل ارسال می‌شود. او با استفاده از این سیستم با چند تا حرکت ریز ابرو می‌تواند در ميهمانی‌ها شوهرش را حالی کند که نباید چایی را هورت بکشد. درجه دمای بدنش معمولا در تضاد با بقیه است و وقتی بقیه سردشان است، او گرمش است و برعکس. شدیدا معتقد است که مامان‌ها پسرهای‌شان را بیشتر دوست دارند و حاضر است در این رابطه با هر مامانی مناظره برگزار کند ولی هیچ وقت در مورد رابطه پدرها و دخترهای‌شان حرفی نمی‌زند. صبح‌ها که از خواب پا می‌شود، خودش هم از دیدن خودش تعجب می‌کند و همیشه برایش سوال است که تو این فیلم‌ها چطوری وقتی صبح هم از خواب پا می‌شوند، زیبا و آرایش کرده هستند.

مرد متولد این هفته:

یک مرد احساساتی، حساس و البته وظیفه‌شناس که اشکش به شدت دم مشکش است و حتی با دیدن فیلم‌های اکشن هم به حال آن‌هایی که از دست بروس‌لی و جیسون استاتهام کتک می‌خورند، گریه می‌کند. در نوجوانی علاقه خاصی به آهنگ: «تابستونه فصل سفر به هرجا» داشته و این آهنگ همراه با آهنگ تبلیغ «غوری غوری جون گل کاشتی هر چی که خواستم داشتی» جزو بهترین ترانه‌هایی است که در عمرش شنیده است. در بین اعضای بدنش مثانه‌اش بیشتر از همه مسئولیت‌پذیر و فعال است و وقتی یک لیوان چایی بخورد تا هشت تا لیوان خروجي نگيرد ول کن نیست و به خاطر این موضوع همیشه در راه رفت و برگشت به دستشویی است. در پخت ماکارونی بهترین است و این کار را مانند یک مراسم آیینی با اصول و قوانین خاصی انجام می‌دهد و ته‌دیگ سیب‌زمینی را با خواندن اورادی خاص در ظرف خالی کرده و با عزت و احترام سر سفره می‌گذارد.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. <span class="emoji emoji1f496"></span> فال امروز حافظ شنبه سوم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت.<span class="emoji emoji1f496"></span> ⚘-----------------------------⚘ <span class="emoji emoji2666"></span>️چند ...
Media Removed
. فال امروز حافظ شنبه سوم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت. ⚘-----------------------------⚘ ️چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است️دوست عزیزی که سوم شهریور ماه به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! انشاءالله عمری طولانی و باعزت داشته باشید. "تولد" تنها روزیست؛ که مادر با گریهای نوزادش ... .
💖 فال امروز حافظ شنبه سوم شهریور ماه یکهزار وسیصدو نودو هفت.💖 ⚘-----------------------------⚘
♦️چند کلمه برای آنهایی که امروز تولدشان است♦️
♦️دوست عزیزی که سوم شهریور ماه به دنیا آمده ای، تولدت مبارک! انشاءالله عمری طولانی و باعزت داشته باشید. "تولد" تنها روزیست؛ که مادر با گریهای نوزادش لبخند میزند.
🌹شما شخصی جاه طلب، سخت کوش، باهوش، موقر و سخاوتمند هستید. شما از وقت گذراندن با دوستان خود و رفتن به جاهای جدید لذت می برید. شما خیلی راحت می توانید دیگران را به خود جذب کنید و به همین دلیل هم دوستان زیادی دارید. با این همه باید روی صفات منفی خود که غرور، تنبلی و کمی دروغگویی بخشی از آنها هستند کار کنید. از لحاظ سلامتی خوشبختانه با هیچ مشکل خاصی مواجه نخواهید بود و می توانید با خیال راحت و البته بدون زیاده روی، هر چه دلتان می خواهد را بخورید. اگر در زمینه ی تجارت فعالیت دارید امسال موفقیت های زیادی را برای شما به همراه خواهد داشت. وضعیت اقتصادی شما به میزان قابل توجهی بهبود پیدا خواهد کرد و به لطف سرمایه گذاری های گذشته و یا میراثی که به دست می آورید به ثبات مالی دست خواهید یافت. در مورد مسائل کاری خود با دیگران صحبت نکنید و رازهایتان را مخفی نگه دارید. از پول قرض گرفتن و یا قرض دادن به دیگران تا جای ممکن خودداری کنید. شاید حقوقتان آن قدرهایی که خودتان انتظار دارید افزایش پیدا نکند، اما موقعیت کاریتان بدون شک بهتر خواهد شد. از لحاظ عاطفی با مشکل خاصی مواجه نخواهید بود، اما ممکن است گاهی احساس کنید طرف مقابلتان نسبت به شمابی تفاوت است. او را غرق در عشق و محبت کنید تا در مقابل او هم با شما همین رفتار را داشته باشد. شهریور، آبان، دی و فروردین بهترین ماه های سال خواهند بود.
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t.me/joinchat/AAAAAEPCiy1xS6DJAU6NGQ
Read more
Loading...
. زن متولد این هفته: زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم ...
Media Removed
. زن متولد این هفته: زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم که لاغر شود، رژیم گرفتن را رها نمی‌کند. او ترکیبی است از لطافت و سرسختی که به سین نکردن پیام‌هایش عادت دارد و در اکثر مواقع دلش برای یکی تنگ است. در قصه زندگی، او نه شنگول و منگول است که قربانی شود و نه ... .
زن متولد این هفته:

زنی جسور، آینده‌نگر و مهربان که به گرفتن رژیم لاغری اعتیاد دارد و هر چقدر هم که لاغر شود، رژیم گرفتن را رها نمی‌کند. او ترکیبی است از لطافت و سرسختی که به سین نکردن پیام‌هایش عادت دارد و در اکثر مواقع دلش برای یکی تنگ است.

در قصه زندگی، او نه شنگول و منگول است که قربانی شود و نه مامان‌بزی که دست به خشونت بزند، او همسرِ آقا گرگه است که وقتی می‌بیند شوهرش بدون غذا و با شکم پر از سنگ به خانه برگشته، او را نوازش می‌کند و کمکش می‌کند که از شکست‌هایش پلی بسازد برای موفقیت‌های آینده: برای خوردنِ کدو قِل‌قله‌زن. اگر وسیله خانه باشد؛ یک رنده دستی است که لبه تیغه‌اش تیز است و هر دفعه دست کسی که باهاش رنده می‌کند را می‌بُرد اما دسته قرمزش به آشپزخانه ظاهر جذابی داده است.

وقتی کار بَدی انجام می‌دهد با تماشای اجباری سریال‌های تلویزیون، خودش را تنبیه می‌کند ولی اگر بخواهد از خودش انتقام بگیرد به کنسرت حامد همایون می‌رود. زن متولد این هفته، برای حل کردن مشکلات روشی شخصی دارد. او برای گرفتن حقوق عقب‌مانده‌اش داد و فریاد راه نمی‌اندازد بلکه طرفدار جنگ نرم است. خیلی نرم، عکس هیزبازی‌های رییس و بیرون رفتن‌های او با منشی سوگولی‌اش را می‌گیرد و ارسال می‌کند برای همسر رییس. با زن متولد این هفته در نیفتید. او حوصله‌اش زیاد است. دور رینگ انقدر رقص پا می‌کند تا کلافه شوید و بعد با فشار یک انگشت شما را نقش زمین می‌کند.
.
مرد متولد این هفته:

مردی سر‌به‌زیر، مهربان و کمی تنبل که در پیامک و تلگرام به جای عبارت «بعدا بهت زنگ می‌زنم» از مخفف «ببز» استفاده می‌کند و با زمانی که ذخیره می‌کند؛ دو غلت دیگر روی تخت می‌زند. به ترمز کردن در اتوبان و نگاه کردن به تصادفات لاین کناری و تشخیص دادن مقصر بسیار علاقه‌مند است و از این کار برای تمدد اعصاب و کسب آمادگی روحی و روانی استفاده می‌کند. او هدفی در زندگی ندارد. زندگی را برای زندگی کردن دوست دارد و برای چیزی برنامه‌ریزی نمی‌کند ولی وقتی تو کاری بیفتد تا زمانی که تهش را در نیاورد بی‌خیال نمی‌شود. درست مثل آن‌هایی که در عروسی هرچی تعارف‌شان می‌کنی نمی‌رقصند ولی وقتی پا شدند، تا یک دور رقص همه شهرها و اقوام کشور را دوره نکنند به صندلی‌شان برنمی‌گردند. در نوجوانی همیشه دوست داشته موهایش را بلند کند و از پشت ببندد. بعدها با دیدن واکی‌بایاشی به کلاه لبه‌دار و چتری نیز علاقه‌مند شده اما هیچ‌گاه به آرزوی داشتن کش مو نرسیده است. در سر کار گذاشتن دیگران یکی از بهترین‌ها است و انقدر خوب خالی می‌بندد
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. امروز، دوم فروردین، سالروز تولد شماست استاد محمدعلی اینانلو . انسانی که در فرهنگ عصر ما کوشید ...
Media Removed
. امروز، دوم فروردین، سالروز تولد شماست استاد محمدعلی اینانلو . انسانی که در فرهنگ عصر ما کوشید بیاموزد چگونه از هر اتفاقی در طبیعت، ارزیابی درست و واقع بینانه داشته باشیم و چگونه به ترمیم و درمان آن بکوشیم . زیرا که خوب میدانست این روزها آدم ها بیش از هر زمان در حفره ی "فراموشی تاریخی" غرق اند . او ... .
امروز، دوم فروردین، سالروز تولد شماست
استاد محمدعلی اینانلو
.
انسانی که در فرهنگ عصر ما کوشید بیاموزد چگونه از هر اتفاقی در طبیعت، ارزیابی درست و واقع بینانه داشته باشیم و چگونه به ترمیم و درمان آن بکوشیم
.
زیرا که خوب میدانست این روزها آدم ها بیش از هر زمان در حفره ی "فراموشی تاریخی" غرق اند
.
او هیچ وقت عبارات فخر آمیز نداشت
و هیچ وقت نگاه خیال انگیزِ گذشته گرا به تاریخ باستان نکرد
.
او ذهن اش از جنس واقعیت بود
.
از تیره اندیشی دور بود
بینشی خردورزانه داشت
و چقدر کوشید تا ما را از بی تعادلی و گرفتاری ِ مخرّب "جو زدگی" و آنچه که خود، "مُد" می خواند، بیرون بیاورد
و اخلاق صحیح اجتماعی را در حفظ میراث طبیعی و معنوی ایران به ساده ترین زبان بیاموزد
.
قلم اش اصالت داشت
کلماتش، خردِ نگارش داشت
دوربینش، رها بود و جذبه‌ی سازگاری با هر قشری داشت
روحیه اش، همه پژوهش بود و با اربابان جهل ، مخالفتی سرسخت داشت
.
حتی در اولین برخورد، نگاهش به انسانها، عمیق می‌شد
همیشه در شخصیت آنها، به دنبال چالش بیداری بود
و چه بسیار شاگردان لایقی که در سایه و به مدد باور مثبت معلمانه‌اش، بال پرواز گرفتند
و امروز، میراث دار شایسته‌ای برای امر حفاظت، آموزش و مبارزه با خرافات تاریخی و فرهنگی در عصر  گسست شیرازه‌ی طبیعت ایران اند
.
به خیلی عرصه‌ها دعوت شد و نرفت
به خیلی مکان‌ها قدم گذاشت و بازگشت
هرجا که بوی روزمرگی میداد، حوصله‌اش تاب نمی آورد
در تمام سالن ها صندلی‌اش، یکی مانده به آخر بود
و ردیف اول، برایش مفهومی نداشت
.
او خوب میدانست که جسارت در این روزگار کم است
و صداقت
که ایران، کشورِ انسانهای تنها است
و بین آدم های آن فرسنگ ها راه است در گمان و باور و عمل
.
بارها می‌گفت:
این نسل به اعجازِ پیش آگاهی نیاز دارد
اعجازِ مطالعه
و اعجازِ بیشتر خواندن و بیشتر عمل کردن
که در افراط و خودنگریِ فردیت، غرق است
و در توهمی پاره پاره از گذشته ای تاریخی که با تمام فضیلت اش،
هنوز در پسِ ارادت و دانش تک تک شما جوانان
کمرنگ و بیرنگ است
.
استاد!
فقدانِ نبودنت در پیوند اخلاق حرفه ای و عملکرد حرفه ای
بیش از هر چیز،  برایم غم انگیز است
در مزرعه ای که تنها است
هبوطی که بین غرب زدگی و شرق گرایی اش توازنی نیست
.
اما با تمام سکوتی که بر این سیطره پهن شده، همین برایم کافی است ؛
که هنوز زیر پای "طبیعت" نام بلند تو را امضا می کنم
.
یادتان تا همیشه با ماست
.
.
#mohammad_ali_inanloo
#birthdayanniversary #march22
#محمد_علی_اینانلو #اینانلو #سالروزتولد #طبیعت #ایران_زیباست
Read more
همسایه سایه‌ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه تنهایی‌ام توئی تنها ...
Media Removed
همسایه سایه‌ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه تنهایی‌ام توئی تنها دلیل اینکه من اینجایی‌ام توئی هر شب دلم قدم به قدم می‌کشد مرا بی‌اختیار سمت حرم می‌کشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تو احساس وصل می‌کند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست می‌دهد در هر ... همسایه سایه‌ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه تنهایی‌ام توئی
تنها دلیل اینکه من اینجایی‌ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم می‌کشد مرا
بی‌اختیار سمت حرم می‌کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می‌کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می‌دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن کننند‌هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگری‌ست
خونین‌تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری‌ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می‌شویم
وقتی که با ملائکه همگام می‌شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکر و زن‌ها کنیزهات

زیباترین خاطره‌هامان نگفتنی‌ست
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی‌ست

باران میان مرمر آیینه دیدنی‌ست
این صحنه در برابر آیینه دیدنی‌ست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین‌جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قم‌ایم
جاروکشان خواهر خورشید هشتم‌ایم

اعجاز این ضریح که همواره بی‌حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف‌های خود اصرار می‌کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می‌کنم

ما در کنار دختر موسی نشسته‌ایم
عمری‌ست محو او به تماشا نشسته‌ایم

اینجا کویر داغ و نمک‌زار شور نیست
ما روبروی پهنه دریا نشسته‌ایم

قم سال‌هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته‌ایم

بوی مدینه می‌وزد از شهر ما، بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته‌ایم

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه‌ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می‌شوم
روزی که زیر پای شما خاک می‌شوم
Read more
Loading...
دالی در کتاب "فتح نامعقول" میگوید که تمام تلاش هنرمند مادیت بخشیدن(خلق) به تصاویر مجسم غیرمنطقی ...
Media Removed
دالی در کتاب "فتح نامعقول" میگوید که تمام تلاش هنرمند مادیت بخشیدن(خلق) به تصاویر مجسم غیرمنطقی است. او باید مدل درونی (ناشی از نیمه آگاه یا رویای خود) را با صداقت و دقت یک رئالیست در ترسیم مدل خارجی (دنیای خارج) ترسیم کند. اگر هنرمند آنچه را میکشد را در آن لحظه نمی فهمد بدین معنا نیست که آن اثر بی ... دالی در کتاب "فتح نامعقول" میگوید که تمام تلاش هنرمند مادیت بخشیدن(خلق) به تصاویر مجسم غیرمنطقی است.
او باید مدل درونی (ناشی از نیمه آگاه یا رویای خود) را با صداقت و دقت یک رئالیست در ترسیم مدل خارجی (دنیای خارج) ترسیم کند. اگر هنرمند آنچه را میکشد را در آن لحظه نمی فهمد بدین معنا نیست که آن اثر بی معناست بلکه چون آنقدر معنایش عمیق است که #تحلیل ذهن منطقی از آن عاجزست.
او ادامه میدهد که نیمه آگاه یک زبان جهانی است که برای همه قابل فهم است و اینکه برای فهم زیبای در اثر به تمرین و تکرار و آمادگی فکری و فرهنگی نیاز است. برای #سوررئالیسم تنها به شخصی با قدرت شهود و دریافت نیاز است. (صفحات 12و13) بنابراین تفاوت سوررئالیست و رئالیست را با توجه به آنچه که دالی میگوید میتوان به صورت عمده در منشا آن دانست. در سورئالیسم درون و در رئالیسم بیرون. تفاوت فرمی در این دو سبک نیز ناشی از همین مساله است چرا که آنچه در درون است با توجه به پردازش های خیال و استتارهای نیمه آگاه مطمئنا با آنچه به صورت خام در دنیای خارج وجود دارد متفاوت است. نکته ی دیگر اینکه به رغم اینکه دالی هنر سورئال را مدلی درونی میبیند و قاعدتا مدل درونی برای هر شخصی باید متفاوت باشد ادعا میکند که زبانی جهانی دارد و برای همه قابل فهم است. این گفته ها بازتاب نوشته ها کارل گوستاو یونگ است که میگوید ناخودآگاه میراث تمام قوم ها و نژادها را در بر دارد. و ترکیب معقول و نامعقول را میتوان در تمایز یونگ بین "تفکر هدایت شده" و "تفکر فانتزی" یافت. ( #یونگ، روانشناسی ناخودآگاه، ص 220)

@HammerTooler
Read more
لباس‌های شسته هر وقت آب از سر و کله سرازیر می‌شود حس سبکی و آرامش همه وجود آدم را فرا می‌گیرد. آب غسل ...
Media Removed
لباس‌های شسته هر وقت آب از سر و کله سرازیر می‌شود حس سبکی و آرامش همه وجود آدم را فرا می‌گیرد. آب غسل است بر وجود هر آدمی. مثل باران که به زمین می‌بارد و خاک را می‌شورد. اما سایه برای ما چیزی خاص و عجیب است. وهمناک و غریب. همیشه از سایه‌های اطراف خود بیشتر از تصویر حقیقی وحشت دارم. سایه می‌تواند رویا ... لباس‌های شسته

هر وقت آب از سر و کله سرازیر می‌شود حس سبکی و آرامش همه وجود آدم را فرا می‌گیرد. آب غسل است بر وجود هر آدمی. مثل باران که به زمین می‌بارد و خاک را می‌شورد. اما سایه برای ما چیزی خاص و عجیب است. وهمناک و غریب. همیشه از سایه‌های اطراف خود بیشتر از تصویر حقیقی وحشت دارم. سایه می‌تواند رویا و خیال باشد. تصویری که می‌بینی و می‌تواند حقیقت نداشته باشد. افلاطون در «تمثیل غار»نظر جالبی دارد. ما آنچه را می بینیم عین حقیقت می‌پنداریم. ما سایه مثل ها را می‌بینیم و فکر می کنیم همه آنچه را وجود دارد تجربه است و درک می‌کنیم. نمی‌دانم این روزها از سایه‌ها بترسم یا با آنها اعتماد کنم!......
به قول مولوی:

مرغ بر بالا پران و سایه‌اش
می‌دود برخاک پران مرغ وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندانکه بی‌مایه شود
بی‌خبرکان عکس آن مرغ هواست
بی‌خبر کی اصل آن سایه کجاست
تیراندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست وجو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن درشکار سایه تفت

عکس روز نشنال جئوگرافیک به تصویری جالب از لباس های شسته شده در خشکی در وینانی هند اختصاص دارد.
#شهرام_کرمی #مثل_افلاطونی #شهرام_کرمی #مثل_افلاطونی # #
Read more
. هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده‌ای ...
Media Removed
. هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو با کی حریف بوده‌ای بوسه ز کی ربوده‌ای زلف که را گشوده‌ای حلقه به حلقه مو به مو نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو ای دل همچو شیشه‌ام خورده ... .
هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو

مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو

با کی حریف بوده‌ای بوسه ز کی ربوده‌ای

زلف که را گشوده‌ای حلقه به حلقه مو به مو

نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی

خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو

راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو

ای دل همچو شیشه‌ام خورده میت کدو کدو

راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن

چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو

در طلبم خیال تو دوش میان انجمن

می‌نشناخت بنده را می‌نگریست رو به رو

چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را

گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو

عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر

همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو

گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان

ز آنک تو خورده‌ای بده چند عتاب و گفت و گو

گفت شراره‌ای از آن گر ببری سوی دهان

حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو

لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا

آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو

گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن

من نه‌ام از شتردلان تا برمم به های و هو

حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا

هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو

دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بود

دست بریده‌ای بود مانده به دیر بر سمو

خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد

آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او
.
.
پ.ن: در طلبم خیال تو دوش میان انجمن

می‌نشناخت بنده را می‌نگریست رو به رو
پ.ن: حافظیه را به خاطر بسپار
.
#به_سوی_جنوب
#مولانا
#رفیق
#شیراز
#سفر
#هیچهایک
#Due_South
#shiraz
#journey
#hitchhike
#friends
Read more
‍ <span class="emoji emoji2666"></span>️در مراتب عشّاق از مبتدی و متوسط و منتهی، حالات و رفتارشان فرق می­کند لذا عاشق مبتدی گرفتار حال خودش ...
Media Removed
️در مراتب عشّاق از مبتدی و متوسط و منتهی، حالات و رفتارشان فرق می­کند لذا عاشق مبتدی گرفتار حال خودش است که تقلیب می­شود امّا عاشق منتهی، عشق مقامش شده و گرفتار حال به حال شدن عشق نیست در واقع کیمیای حال در دست او باشد. ️ ابلهان از روی نادانی به مجنون گفتند: زیبایی لیلی آنقدر که تو خیال می­کنی نیست. ... ‍ ♦️در مراتب عشّاق از مبتدی و متوسط و منتهی، حالات و رفتارشان فرق می­کند لذا عاشق مبتدی گرفتار حال خودش است که تقلیب می­شود امّا عاشق منتهی، عشق مقامش شده و گرفتار حال به حال شدن عشق نیست در واقع کیمیای حال در دست او باشد. ♦️ ابلهان از روی نادانی به مجنون گفتند: زیبایی لیلی آنقدر که تو خیال می­کنی نیست. در شهر ما دلربا و زیباها بسیارند. مجنون گفت:« هیئت ظاهری لیلی همچون کوزه است و زیبایی، همچون شراب.» یعنی زیبایی امری است در سیرت و باطن، کوزه اگرچه زیباست امّا شراب درون آن نشاط آور است. امّا خداوند از کوزه وجود لیلی به شما سرکه داده تا عشق او شما را جذب خود نکند. خداوند از نقش وی به من مِی ­دهد و مرا مست می­کند. شما کوزه را می­بینید امّا شراب جمال در چشم شما دیده نمی­شود. ذوق معنوی همانند حوریان بهشتی است که فقط به افرادی که مَحرم هستند آن را نشان می­دهند. ♦️عاشقی نزد معشوق خود، کارهایی که در راه او کرده بود را یک به یک بیان می­کرد مثلاً می­گفت:« من برای تو در نبرد عشق تیرها و رنج و غصه خوردم و کشیدم.
مال و قدرت و خوش­نامی ­ام از میان رفت و ناکامی ­هایی نصیبم شد.
شب­ها تا صبح بیدار و گریان بودم و حالت شادی نداشتم.» پس تمام تلخی­های فراق را برای معشوق بیان می­داشت و می­خواست راستیِ کار خود را در عشق، دلیلی بیاورد تا ثابت کند درست می­گوید.
معشوق گفت: این مطالب که گفتی و انجام دادی، گوش هوشت را خوب باز کن:  کآنچه اصلِ اصلِ عشق ست و وَلاست
آن نکردی، این چه کردی، فرع هاست

عاشق گفت: پس اصل عشق چه بود که من انجام ندادم؟ گفت:

تو همه کردی، نمُردی، زنده ­یی
هین بمیر ار یارِ جان بازنده ­یی ♦️بله انسان اگر در عشق، صادق است باید هر زمان بمیرد و از قید «من و ما» رها شود. اگر می­خواهد بمیرد فراق و وصال را و ناکامی و رنجها را نشمرَد. باید هر زمان حالت مُردنِ عُشّاقِ واقعی، بر او حاکم باشد.

عاشقان را هر زمانی مُردنی است  مُردنِ عشّاق، خود یک نوع نیست

او دو صد دارد از جانِ هُدی' و آن دو صد را می­کند هر دم فدی'
.
. 📚مقامات معنوی؛ مقام عاشقین
#استاد_سیدعلی_اکبر_صداقت
Read more
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها ...
Media Removed
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد. آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه ... :
#خاما
(رمان ايرانی)
#یوسف_علیخانی
نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان

همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.

آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه کردن به زندگی دیگری اتفاق افتاده است.
همه‌ی ما در زندگی‌مان، آدمی داریم که قصه‌اش را نمی‌دانیم. قصه‌ی پدربزرگی که معلوم نیست از کجا آمده، که بوده و از کجا آمده و چه در سر داشته. قصه مادربزرگی که روزگار نگذاشت برای‌مان تعریف کنند.
همه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها با گفتن قصه‌های قدیمی، سعی کردند، قصه خودشان را نگویند؛ خیلی هنر کرده باشند، کمی از خودشان را در آن قصه‌ها جاری کرده‌اند.
خاما، داستان زندگی یک پدربزرگ است. پدربزرگی که حالا نیست. و راوی در پوستین او افتاده تا زندگی‌اش را از نگاه او خیال کند. این که چقدر به حقیقت رفته و چقدر خیال بافته، باید این رمان را خواند.
این رمان، داستان زندگی و عشق است از سویی و از سوی دیگر رنج و جنگ و تبعید است و آن‌گاه سرگشتگی و آوارگی و گم شدن آن عشق که امیدبخش بود.
خاما، داستان انسان معاصر است که زندگی، هر لحظه برای او نقشه‌ای زیر سر دارد و بدا به حال کسی که سر راهش سبز بشود.
رمان «خاما» داستان من و شماست؛ با اکنون‌مان زندگی می‌کنیم و با عشق گمشده‌مان خیال می‌کنیم.

یوسف علیخانی، متولد اول فروردین ۱۳۵۴ در روستای میلکِ الموت است و پيش از اين از او اين كتاب‌ها منتشر شده: رمان «بیوه‌کُشی» و مجموعه‌داستان‌های: «عروسِ بید»، «اژدهاکُشان» و «قدم‌بخیر مادربزرگِ من بود»
رمان «خاما» نوشته‌ی «يوسف عليخاني» در ۴۴۸ صفحه و به قیمت ۳۴۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
هزار ان هزاران مجرم هر روز در گوشه و کنار این شهر و شهرهای دیگر از خود فیلم هایی از شکنجه و آزار حیوانات ...
Media Removed
هزار ان هزاران مجرم هر روز در گوشه و کنار این شهر و شهرهای دیگر از خود فیلم هایی از شکنجه و آزار حیوانات ، کودکان ، اهانت و تعرض به دختران و زنان و حتی پسرانمان ، گرفته و‌در شبکه های اجتماعی از جمله اینستاگرام پخش می‌کنند و این فیلم ها دست به دست میچرخد و هیچ کس حتی زحمت تلنگری به آنها را نمیدهد . هر لحظه از ... هزار ان هزاران مجرم هر روز در گوشه و کنار این شهر و شهرهای دیگر از خود فیلم هایی از شکنجه و آزار حیوانات ، کودکان ، اهانت و تعرض به دختران و زنان و حتی پسرانمان ، گرفته و‌در شبکه های اجتماعی از جمله اینستاگرام پخش می‌کنند و این فیلم ها دست به دست میچرخد و هیچ کس حتی زحمت تلنگری به آنها را نمیدهد . هر لحظه از شبانه روز با ترس و وحشت از اینک دوباره امروز چه کسی چه فیلم خشن و وحشتناکی را ممکن است در صفحه خود گذاشته باشد تا دست جانور دیگری را رو کند ، امانمان را بریده . مجرمانی با خیال آسوده شب را صبح و صبح را شب می‌کنند و بی خیال و سرخوش به فکر آزار بعدی و بعدی هستند . آنوقت دختری هفده ساله فقط به جرم اینکه میرقصد به سرعت پیدا می‌شود و دستگیر . او نه مال کسی را خورده نه اختلاس کرده نه به موجود بیگناهی آزاری رسانده ، نه کسی را مورد تجاوز قرار داده نه باعث تشویش اذهان عمومی شده بلکه فقط و فقط با موسیقی هنری که همه جای دنیا آن را ارزش میدانند رقصیده یا به قول خودتان حرکات موزون انجام داده . همین ...
ای کاش معنی و تعریف مجرم را میفهمیدم . چقدر معانی برای آدم‌ها متفاوت است ....
#هنر #رقص #رقصنده # #شهره_سلطانی #شهره
#دزدی #اختلاس #تجاوز #حیوان_ازاری _ #کودک_آزاری #تشویش_اذهان #مائده_هژبری
Read more
‌ نبود امنیت در هر فضایی ممکن است انسان را به رفتارهایی ناصواب بکشاند؛ به طور مثال وقتی مشکلات اقتصادی ...
Media Removed
‌ نبود امنیت در هر فضایی ممکن است انسان را به رفتارهایی ناصواب بکشاند؛ به طور مثال وقتی مشکلات اقتصادی به وجود می‌آید هر کس برای این‌که گلیم خود را از آب بیرون بکشد، ممکن است دست به کارهای خطرناکی بزند که دودش به چشم خود و اطرافیان برود. در بحث ما که همان مساله مهم ازدواج می‌باشد، وقتی نابسامانی‌های ...
نبود امنیت در هر فضایی ممکن است انسان را به رفتارهایی ناصواب بکشاند؛ به طور مثال وقتی مشکلات اقتصادی به وجود می‌آید هر کس برای این‌که گلیم خود را از آب بیرون بکشد، ممکن است دست به کارهای خطرناکی بزند که دودش به چشم خود و اطرافیان برود.
در بحث ما که همان مساله مهم ازدواج می‌باشد، وقتی نابسامانی‌های متعددی در فضای ازدواج جوانان دیده می‌شود، دیگر عجیب نیست اگر دختر کم سن و سالی ترجیح دهد به جای ازدواج با یک جوان، تن به ازدواج با فردی دهد که سنش از پدرش بیشتر است و یا برعکس، پسر جوانی را مشاهده نماییم که حاضر به ازدواج با پیرزنی غیرجذاب شود؛ این در حالی است که دین ما توصیه به ازدواج با فرد جوان دارد مثل آنجایی که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از ازدواج با پیرزن با تعبیر کردن به لفظ "هَيْدَرَة" منع می‌نماید.[1]
قطعا دلایل این‌ها در یک بیان کلی (که البته می‌توان آن را جزئی‌تر نیز بیان کرد) همان احساس ناامنی است که در ذهن و روان آن جوان رسوخ پیدا کرده است که اگر بخواهیم برخی از آن ناامنی‌ها و تشویش‌ها را نام ببریم می‌توانیم به موارد زیر اشاره کنیم:
1.وقتی هر کدام از دختر و پسر جوانی که بدون هیچ تعهد و نگاه عاقلانه وارد رابطه‌ای شده به خود اجازه می‌دهد که با یک رفتار احساسی، به راحتی هرچه تمام‌تر، احساسات طرف مقابل را برهم بزند و رابطه را با اندک تنشی به پایان برساند، دیگر چه انتظاری است که او که آسیب‌دیده‌ی این‌گونه روابط است و گاه چندبار این شکست‌های عشقی را تجربه کرده است، به این نوع ارتباطات بد بین نباشد و به دنبال تامین نیاز خود از طرقی که به خیال خود مطمئن هستند مانند ازدواج با افراد مسن که دیگر دوران احساسات را گذرانده‌اند نرود.
2.گاه ترس از ازدواج نکردن، به دلیل نبود شرایط آن، اعم از بالارفتن سطح انتظارات، نبود شغل مناسب و روحیه‌های ضعیف، نیز باعث می‌شود که فرد از ترس این‌که نکند ازدواجش به تاخیر بیفتد، تن به ازدواج با افراد مسن بدهد.
3.در بعضی از موارد نیز برخی از جوانان به هدف طی کردن راه صد ساله در یک شب و رسیدن به امکاناتی که سال‌ها اگر تلاش می‌کرد نصیبشان نمی‌شد، تن به ازدواج با افراد مسن می‌دهند.
4. در نهایت یکی از مهم‌ترین مواردی که فرد جوان را به این‌گونه ازدواج‌ها سوق می‌دهد، تبلیغ این‌گونه ازدواج‌ها از طریق سریال‌های ماهواره‌‌ای و فضاهای مجازی است.
ممکن است برای این ازدواج‌ها دلایل دیگری نیز پیدا شود ولی آنچه مهم است یا ترس از چیزی و یا رغبت به چیزی، که غیر از خود فرد مسن است،

ادامه مطلب در کپشن ...

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #ازدواج
Read more
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها ...
Media Removed
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد. آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه ... :
#خاما
(رمان ايرانی)
#یوسف_علیخانی
نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان

همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.

آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه کردن به زندگی دیگری اتفاق افتاده است.
همه‌ی ما در زندگی‌مان، آدمی داریم که قصه‌اش را نمی‌دانیم. قصه‌ی پدربزرگی که معلوم نیست از کجا آمده، که بوده و از کجا آمده و چه در سر داشته. قصه مادربزرگی که روزگار نگذاشت برای‌مان تعریف کنند.
همه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها با گفتن قصه‌های قدیمی، سعی کردند، قصه خودشان را نگویند؛ خیلی هنر کرده باشند، کمی از خودشان را در آن قصه‌ها جاری کرده‌اند.
خاما، داستان زندگی یک پدربزرگ است. پدربزرگی که حالا نیست. و راوی در پوستین او افتاده تا زندگی‌اش را از نگاه او خیال کند. این که چقدر به حقیقت رفته و چقدر خیال بافته، باید این رمان را خواند.
این رمان، داستان زندگی و عشق است از سویی و از سوی دیگر رنج و جنگ و تبعید است و آن‌گاه سرگشتگی و آوارگی و گم شدن آن عشق که امیدبخش بود.
خاما، داستان انسان معاصر است که زندگی، هر لحظه برای او نقشه‌ای زیر سر دارد و بدا به حال کسی که سر راهش سبز بشود.
رمان «خاما» داستان من و شماست؛ با اکنون‌مان زندگی می‌کنیم و با عشق گمشده‌مان خیال می‌کنیم.

یوسف علیخانی، متولد اول فروردین ۱۳۵۴ در روستای میلکِ الموت است و پيش از اين از او اين كتاب‌ها منتشر شده: رمان «بیوه‌کُشی» و مجموعه‌داستان‌های: «عروسِ بید»، «اژدهاکُشان» و «قدم‌بخیر مادربزرگِ من بود»
رمان «خاما» نوشته‌ی «يوسف عليخاني» در ۴۴۸ صفحه و به قیمت ۳۴۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد! وقتی كسی می‌گوید «دوستت دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه ...
Media Removed
آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد! وقتی كسی می‌گوید «دوستت دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد. دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده٬ كدام خصوصیت توست. و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می‌كنی متفاوت است…؟ یادم می‌آید بچه بودم (شش-هفت ساله) ... آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد!
وقتی كسی می‌گوید «دوستت دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد.
دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده٬ كدام خصوصیت توست.
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می‌كنی متفاوت است…؟ یادم می‌آید بچه بودم (شش-هفت ساله) یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) كه داشتند با هم حرف می‌زدند توی یکی از کتاب‌های خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم»
و توی ابر فكر بالای کله‌اش، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می‌كرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور»… و توی كله‌ی او یک ماهی بود كه داشت توی ماهی‌تابه جلزو ولز می‌كرد…! یادم می‌آید تا مدت‌ها هر وقت می‌خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم"، به تته‌پته می‌افتادم!
كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!
تا همین امروز هم فكر می‌كنم به هر كس گفته‌ام «دوستت دارم» نفهمیده چطوری دوستش داشته‌ام، و اگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه‌ی خودش دوست داشته.. #سیمين_بهبهانی
#لاله #گل #طبیعت #ایران #تهران #پارک #بوستان #ملت #نیایش #پارک_ملت #بوستان_ملت #قرمز #بنفش #زیبا #iran #tehran #عکاسی #عکاسخانه #عکس #عکاس #
Read more
95/12/21 21:50 اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان میگفت فرض کنید ...
Media Removed
95/12/21 21:50 اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان میگفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ، فرض ؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم ؟ فرض را از کجا باید بگیرم ؟ یکبار ... 95/12/21
21:50
اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ،
خانم معلم مان میگفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟
آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ،
فرض ؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟
چطور فرض بگیرم ؟ فرض را از کجا باید بگیرم ؟
یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم
خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد
خندید و گفت پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،
یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب
فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست
حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است
وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات
وقتی دارم فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود
فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی
فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی
فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست
خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود
اما میدانی
فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن تو را داشتن کجا
فرض گرفتن یعنی ،
..
فرض گرفتن یعنی که تو را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارم ات عزیز جانم
همین

#پویان_اوحدی
.
📝@pouyan.ohadi
.
.
.
📷@vidlnt
.
#کپی_با_ذکر_منبع
.
.
.
.
#love_gram_ #love
#شعر #متن #عکس #عکاسی
Read more
 #bighanoon روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، ...
Media Removed
#bighanoon روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، خستگی بر او غلبه کرد با خود گفت: شتران همه بی‌بارند، دور از عقل نباشد که من سوار بر یکی از آن‌ها باشم. آنگاه، بر هوشمندی خود آفرین گفت و سوار بر یکی از آن‌ها شد و باقی شتران را بشمرد. دید 9 شتر در پس و پیش دارد. ... #bighanoon
روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، خستگی بر او غلبه کرد با خود گفت: شتران همه بی‌بارند، دور از عقل نباشد که من سوار بر یکی از آن‌ها باشم. آنگاه، بر هوشمندی خود آفرین گفت و سوار بر یکی از آن‌ها شد و باقی شتران را بشمرد. دید 9 شتر در پس و پیش دارد. گفت: من 10 شتر داشتم، یکی دیگر کجا رفت؟ پیاده شد و در بیابان به جست‌وجو پرداخت، چون از شتر نشانی نیافت، افسرده دل بازگشت و دوباره شتران را شمارش کرد. خوش دل شد، چون فکر کرد گم گشته، باز آمده و اکنون 10 شتر دارد. خرسند و خشنود سفرش را از نو آغاز کرد. در طی مسیر، باز میلش کشید و بر شتری دیگر سوار شد و برای آسایش خیال باری دیگر شتران را بشمرد. باز 9 شتر دید. نگرانی به سراغش آمد، دعایی زمزمه کرد و به خود و اطرافش فوتی کرده و پیاده شد و به دنبال شتر، راه آمده را برگشت ولی اثری از شتر نیافت. نفرین کنان بر اقبالِ بد خویش به‌سوی شترانش آمد. اما دگر بار نفراتش همان 10 بودند. سبحان‌ا... گویان و حیران و پریشان احوال این عمل را چندین بار تکرار کرد و سرانجام هر چه فکر کرد عقلش به جایی که باید برسد، نرسید فقط به این نتیجه رسید و باخود گفت: که اگر پیاده بروم و شترانِ من 10 باشند، بهتر از آنست که سواره روم وشترانم، 9 باشند. .

این قصه را بی کم وکاست معلمی بازنشسته برایم تعریف کرد که حالا پس از 40 سال خستگی از تدریس باید برای عینک و عصا یا برای سمعک و دندانِ عاریه سرِ پیری مسافرکشی کند. غرض از نقلِ داستانش این بود که: چون پرایدش دیگر فرمانش را نمی‌برد قصدِ فروشش را می‌کند اما دوربین‌های جور واجور و افسرانِ جریمه خودش را که هیچ پدرش را هم در گور به صُلابه کشیده‌اند و جریمه‌های بی‌خودی و با‌خودی‌اش بیشتر از قیمتِ به قولِ خودش ابو طیاره‌اش شده است. حالا وامانده می‌گفت: ما زنده‌ایم، اما مدت‌هاست که فراموش‌مان کرده‌اند. از من پرسید: اگر بی‌خیالِ عصا و دندان و عینک شوم و مثلِ همان شتربان‌، بقیه عمر را که دیگر چیزی از آن باقی نمانده پیاده طی کنم‌، بهتر از آن نیست که سوار باشم اما طلب‌هایم 9 و بدهی‌هایم 10 باشد؟
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
... <span class="emoji emoji1f343"></span> تو هیچی نیستی <span class="emoji emoji1f343"></span> . <span class="emoji emoji25fd"></span>چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره‌اش کردند و شروع کردند ...
Media Removed
... تو هیچی نیستی . چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره‌اش کردند و شروع کردند به شعار دادن: «فرمانده آزاده، آماده‌ایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی می‌رسید، امان نمی‌داد؛ شروع می‌کرد به بوسیدن. مخمصه‌ای بود برای خودش. . خلاصه به هر سختی‌ ای که بود از چنگ بچه‌های ... ...
🍃 تو هیچی نیستی 🍃
.
◽چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره‌اش کردند و شروع کردند به شعار دادن:
«فرمانده آزاده، آماده‌ایم آماده!»
هر کسی هم که دستش به مهدی می‌رسید، امان نمی‌داد؛ شروع می‌کرد به بوسیدن. مخمصه‌ای بود برای خودش.
.
◽خلاصه به هر سختی‌ ای که بود از چنگ بچه‌های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می‌زد:
«مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این‌قدر بهت اهمیت می‌دن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجی‌هایی...».
.
.
💫 امــام صـادق علـــيه الســلام : 💫
در آسمان دو فرشته بر بندگان گماشته شده‌اند. پس هر كس براى خدا تواضع كند، او را بالا برند و هر كس تكبر ورزد او را پَست گردانند.
.
.
#شهید_مهدی_زین_الدین 🌸
#تو_هیچی_نیستی
#افلاکی_خاکی
#فرمانده_دلها ❤
Read more
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته ...
Media Removed
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو ... .
.
بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو می‌کرد. دبیرستان فرهنگِ آن سال‌ها شبیه مدرسه‌ای نبود که از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ سراغ داریم. کار معلم‌های آن سال‌های مدرسه فقط درس نبود؛ چیزی فراتر از درس و مشق‌ را به شاگردهایی که ما بودیم یاد دادند. همین بود که جرأت و جسارت خواندن کتاب‌های هوشنگ گلشیری و رضا براهنی و صادق چوبک و بهرام صادقی را پیدا کردیم و در مجله‌ی مدرسه (نسیم) از تی‌. اس. الیوت و نیکوس کازانتزاکیس و محمود درویش و دیگران می‌نوشتیم. عصرها از مدرسه که بیرون می‌زدیم به‌جای خانه سر از کارگاه این نویسنده و جلسه‌های آن شاعر درمی‌آوردیم و با کوله‌پشتی‌های مدرسه روبه‌روی رضا براهنی می‌نشستیم که در خانه‌ی منصور کوشان داشت از کتاب «خطاب به پروانه‌ها» می‌گفت و ما هم دست بلند می‌کردیم و از او می‌خواستیم برای‌مان شعر «چهارده قطعه...» را بخواند. یا غزاله علیزاده را می‌دیدیم که با جامه‌ی سیاه همان‌جا نشسته بود. در سکوت. گاهی سری تکان می‌داد و گاهی لبخند می‌زد. بیست‌وچندسال بعد هر کسی همان شده که می‌خواسته؛ یا دست‌کم سعی می‌کند همان کسی شود که می‌خواهد. چهارشنبه‌شب که به لطف مسعود خسروپور عزیز بعدِ چندسال دوباره یک‌جا جمع شدیم دیدم که چه‌قدر حرف داریم برای گفتن به یک‌دیگر و چه خوب که بعدِ این‌همه سال هنوز می‌شود یک‌جا نشست و حرف زد و روزهای رفته را حکایت کرد. شب خوشی بود واقعاً. [ایستاده از راست به چپ: زهیر یاری، من، شهاب حداد، مسعود خسروپور، حنیف افخمی، مهدی یزدانی خرم، هادی حیدری، مصطفا رستگاری • نشسته از راست: یاسر جلیلیان، امیر نصری، احمد شکرچی، محمدمنصور هاشمی، حامد ابریشم‌کار]
Read more
*‏ امروز مهمان رسمی جلسه همگانی انجمن معتادان گمنام بودم. این انجمن بر اساس قدم‌های دوازده‌گانه ...
Media Removed
*‏ امروز مهمان رسمی جلسه همگانی انجمن معتادان گمنام بودم. این انجمن بر اساس قدم‌های دوازده‌گانه بنا شده که این اصول برای کسانی که اعتیادهای رفتاری نیز دارند ممکن است مفید باشد. این برنامه‌ها بر اساس تجربیات افرادی است که مبتلا به بیماری اعتیاد بوده و موفق به بهبودی شده‌اند وقتی ما ضعف عزت‌نفس ... *‏
امروز مهمان رسمی جلسه همگانی انجمن معتادان گمنام بودم. این انجمن بر اساس قدم‌های دوازده‌گانه بنا شده که این اصول برای کسانی که اعتیادهای رفتاری نیز دارند ممکن است مفید باشد. این برنامه‌ها بر اساس تجربیات افرادی است که مبتلا به بیماری اعتیاد بوده و موفق به بهبودی شده‌اند

وقتی ما ضعف عزت‌نفس داشته و ارزشی برای خود قائل نباشیم؛ نتیجه آن وابستگی یا اعتیادهایی است تا احساس خوبی درباره خود بدست آورده یا احساس بد خود را بپوشانیم. اعتیاد باعث می‌شود تا از مسائل و واقعیتهای بد زندگی خود فرار کنیم و احساس پوچ درون را فراموش کنیم. ممکن است اینگونه خود را بی‌حس و بی‌خیال کنیم تا متوجه مشکلات نباشیم اما خود را به سمت نیستی، بدبختی و مرگ می‌کشانیم

با کارکرد قدم‌های دوازدهگانه، احساس خودمحوری که در اثر اعتیاد بدست می‌آید؛ جای خود را به معنویت و تمایل به از خود گذشتگی می‌دهد و باعث می‌شود تا بتوانیم  رابطۀ سالمی با خودمان، خداوند و دیگران برقرار کنیم. متن این قدم‌ها را در زیر می‌آورم. اگر تجربه‌ای از شرکت در این انجمن یا برخورد با اعتیاد داشته‌اید لطفا با ما در میان بگذارید

۱- ما اقرار کردیم که در برابر اعتیادمان عاجز بودیم و زندگی‌مان غیرقابل اداره شده بود
۲- ما به این باور رسیدیم که یک نیروی برتر می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند
۳- ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگی‌مان را به مراقبت خداوند، بدان‌گونه که او را درک می‌کردیم، بسپاریم
۴- ما یک ترازنامه اخلاقی بی‌باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم
۵- ما چگونگی دقیق خطاهایمان را به خداوند، به خود و به یک انسان دیگر اقرار کردیم
۶- ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه این نواقص شخصیتی ما را برطرف کند
۷- ما با فروتنی از او خواستیم کمبودهای اخلاقی ما را برطرف کند
۸- ما فهرستی از تمام کسانی که به آن‌ها صدمه زده بودیم تهیه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آن‌ها شدیم
۹- ما بطور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم، مگر در مواردی که اجرای این امر به ایشان یا دیگران لطمه بزند
۱۰- ما به تهیه ترازنامه شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم سریعاً به آن اقرار کردیم
۱۱- ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطهٔ آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه که او را درک می‌کردیم شده و فقط جویای آگاهی از ارادهٔ او برای خود و قدرت اجرایش شدیم
۱۲- با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم‌ها، ما کوشیدیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا درآوردیم

ادامه مطلب در کانال
.
.
.
Read more
ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم ...
Media Removed
ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان ... ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...
.
نيما يوشيج.
.
.
#گاهي_بيشتر_فكر_كن
Read more
. آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد. وقتی كسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست كه چرا و چگونه ...
Media Removed
. آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد. وقتی كسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده ، كدام خصوصیت توست . و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می كنی متفاوت است. یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله).. یك ... .
آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه می گذرد. وقتی كسی می گوید «دوستت دارم!» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده ، كدام خصوصیت توست . و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می كنی متفاوت است.

یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله).. یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك دختر، یك پسر) كه داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فكر بالای كّله اش ، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می كرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی كله ی او یك ماهی بود كه داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میكرد!

یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود! تا همین امروز هم فكر می كنم به هر كس گفته ام «دوستت دارم!» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام ، واگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته..!
سیمین بهبهانی
۲۸ مرداد سالمرگ سیمین بهبهانی
یادش_گرامی
Read more
<span class="emoji emoji1f3a5"></span> پای ابراهیم، هنوز گیر است... . یک: چهارسال قبل وقتی حاتمی کیا فیلم "چ" را ساخته بود، در فرهنگسرای ...
Media Removed
پای ابراهیم، هنوز گیر است... . یک: چهارسال قبل وقتی حاتمی کیا فیلم "چ" را ساخته بود، در فرهنگسرای اندیشه، روبرويم کسی جلویش را گرفت و گفت: دوباره حاج کاظم رو می سازید؟ آقا ابراهیم جواب داد: نه ! اون برای دوره خودش بود... . دو: خود حاتمی کیا بهتر از هرکسی میداند که کارنامه ی سینمایی هر فيلمساز، ... 🎥 پای ابراهیم، هنوز گیر است...
.
یک: چهارسال قبل وقتی حاتمی کیا فیلم "چ" را ساخته بود، در فرهنگسرای اندیشه، روبرويم کسی جلویش را گرفت و گفت: دوباره حاج کاظم رو می سازید؟ آقا ابراهیم جواب داد: نه ! اون برای دوره خودش بود...
.
دو: خود حاتمی کیا بهتر از هرکسی میداند که کارنامه ی سینمایی هر فيلمساز، شخصیت اوست، نه حرف و حدیث دیگران در مورد آن فیلم. خودش گفته است:"من رفتارهایم را در فیلم‌هایم نشان دادم و همه آن‌ها دل‌مشغولی‌هایی بودند که معتقد بودم باید از آن‌ها حرف زده شود"
دل مشغولی های حاتمی کیا این کارنامه ای است که روبروی ماست. هرچیزی که او دلش خواسته است تا در موردش حرف بزند.
.
سه : آقا ابراهیم هرجا احساس کرده است که لازم است تا حرفی را بزند، میزند، برایش هم فرقی ندارد کسانی که دیروز بیشترین حمله ها را به او کرده اند، امروز برایش کف می زنند. یا کسانی که حتی یک بار تمامی آثار او را ندیده اند بیایند و امروز پشت سرش قراربگیرند. حاتمی کیا همین است.
.
چهار: آقا ابراهیم بغض کرده بود و می گفت: " اگرچه بارها در حین فیلمبرداری هم بنا به دلایلی کارم را لنگ گذاشته اند _ مانند فیلم برج مینو _ اما امروز برای گرفتن یک فشنگ باید در یک مسیر اداری قدم بردارم و پیش افرادی گردن کج کنم که اصلا زبان مرا نمی فهمند و نمی توانیم با هم دیالوگ داشته باشیم"
پس لازم بود عده ای از قلب مجموعه هايى كه حاتمى كيا بيشترين نقد را به آنان داشت، سراغش بروند و آن رزمنده که پای آقا ابراهیم را در لحظات نزدیک به شهادت محکم گرفته بود، یادش بیاورند. نه اینکه یادش رفته باشد! رفتند که به او بگویند بیا و با خیال راحت از آنها بساز. ديدبان سینمای ایران بايد از مردان جنگ بگوید.
.
پنج: و حالا جشنواره سى وششم؛ آقا ابراهیم برای چندمین بار روی سکوی فجر ایستاده است. دوست داشتم از او بپرسم آقا ابراهیم! شما که همیشه حرفهایتان در فیلم زده اید، حالا مگر چه حرفی باقی مانده است که جایش روی سکوی فجر باشد؟! جواب یک متلک تلویزیونی؟! یک نقد سینمایی؟ شاید فکر کردید که به مدافعان حرم توهین شده است اما اینطور نیست! مدافعان حرم و فدائيان وطن عزیزند، نامشان را برديد و پيام شان را رسانديد. شما كارتان را انجام داديد، اما کاش به همان يادآورى بسنده می کردید. شما فریاد زدید ولی یادتان نرود، صدای آرام و نجيب بچه هاى "تنگه ابوقریب" میان فریادتان گم شد.
آقا ابراهیم! پای شما هنوز گیر است...
.
.
.
#ابراهيم_حاتمي_كيا
#كليپايى_كه_گذاشتم_رو_ببينيد_حتما
#امضا_ابوالفضل_اشناب
@hatamikia
Read more
. "غم‌خواری یا عدالت" . «غمخواری، معادل جمع میان هم‌دلی و هم‌دردی است. هم‌دلی بدان معنا است که ...
Media Removed
. "غم‌خواری یا عدالت" . «غمخواری، معادل جمع میان هم‌دلی و هم‌دردی است. هم‌دلی بدان معنا است که کسی در عالمِ تصور و خیال، خود را چونان شخصِ دیگری قلمداد کند و بتواند دریابد از منظر او جهان، چگونه ادراک می‌شود؛ آن شخص چه باورهایی، چه احساسات، عواطف و هیجاناتی و چه خواسته‌هایی دارد. اگر انسان بتواند ... .
"غم‌خواری یا عدالت"
.
«غمخواری، معادل جمع میان هم‌دلی و هم‌دردی است. هم‌دلی بدان معنا است که کسی در عالمِ تصور و خیال، خود را چونان شخصِ دیگری قلمداد کند و بتواند دریابد از منظر او جهان، چگونه ادراک می‌شود؛ آن شخص چه باورهایی، چه احساسات، عواطف و هیجاناتی و چه خواسته‌هایی دارد. اگر انسان بتواند بدین‌صورت با دیگری هم‌دلی داشته باشد یا به تعبیر روان‌شناختی با نگرش آن فرد به جهان بنگرد، آنگاه با درد و رنج‌هایی که آن شخص را آزار می‌دهد، او هم آزرده می‌شود. اگر چنین اتفاقی رخ داد علاوه بر هم‌دلی، هم‌دردی با آن فرد نیز در انسان ایجاد شده است. غم‌خواری، حالتی است که یک انسان نسبت به دیگری هم‌دلی و هم‌دردی داشته باشد؛ اگر او به‌چنین حالتی دست یافت وارد ساحت اخلاقی شده است و در این حالت هرچه نسبت به آن فردِ دیگر انجام دهد، اخلاقی است.
.
اگر انسان نسبت به دیگری غم‌خواری پیدا کند، اولاً حق او را ادا می‌کند؛ لذا اوّلین فرزند غم‌خواری عدالت است. ثانیاً از خوبی‌هایی که حق خودِ اوست، به دیگری هدیه می‌کند و دوّمین فرزند غم‌خواری یعنی احسان متوّلد می‌شود. از این مرحله، تمایز نظریه‌ای که اخلاق را تنها مبتنی بر عدالت می‌دانست با نظریه‌ای که اخلاق را مبتنی بر غم‌خواری می‌داند‌، مشخص می‌شود. در آن نظریه اخلاق تنها همان مرحلۀ اول بود، امّا در این نظریه که مبتنی بر غم‌خواری است،اخلاق، دو شاخۀ دیگر نیز پیدا کرده است. سوّمین و شریف‌ترین مرتبۀ غم‌خواری، مرتبه‌ای است که در آن انسان بدون هیچ‌ ملاحظه، محاسبه و مضایقه‌ای دیگری را دوست داشته باشد؛ در چنین حالتی، عشق یعنی سوّمین فرزند غم‌خواری، متوّلد می‌شود. این سه مرتبه هرکدام مقدمۀ دیگری است؛ یعنی تا عدالت محقق نشود، احسان پدید نمی‌آید و تا احسان وجود نداشته باشد، عشق در کار نخواهد بود، امّا هر مرتبه‌ای که پس از دیگری محقق می‌شود، از مرتبۀ پیش از خود شریف‌تر و ارزشمندتر است..‌»
.
🌴 مصطفی ملكیان
غم‌خواری یا عدالت، اخلاق زنانه یا مردانه؛
تهران دانشگاه شهید بهشتی، تیرماه ۱۳۸۹
Read more
بسم الله . #برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است رفتنش آخرین عذابم بود شاکی ام از خودم از ...
Media Removed
بسم الله . #برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است رفتنش آخرین عذابم بود شاکی ام از خودم از او از درد شاکی ام از خدا که میدانست درد خواهم کشید و خلقم کرد سکه ی جبر و اختیار مرا بر زمین پرت کرد و جبر آمد اول آسان نوشت بختم را ناگهان عطسه کرد و صبر آمد از همان روز شوم میلادم در دلم سوز سرد پاییز ... بسم الله
.
#برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است
رفتنش آخرین عذابم بود
شاکی ام از خودم از او از درد
شاکی ام از خدا که میدانست
درد خواهم کشید و خلقم کرد

سکه ی جبر و اختیار مرا
بر زمین پرت کرد و جبر آمد
اول آسان نوشت بختم را
ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

از همان روز شوم میلادم
در دلم سوز سرد پاییز است
نه نمیخواهم عمر برگردد
کودکی های من غم انگیز است

پدرم حاتم مجسم بود
توی اوضاع درهم مالی
سهممان از کرامتش تنها
دل پر بود و سفره ای خالی

حسرت چیزهای کوچک هم
در نگاهم همیشه پیدا بود
نسبت قلکم به رویاهام
نسبت قطره ای به دریا بود

سرخی صورت پدر از شرم
دیدم و فکر حال او کردم
خواب دیدم عروسکی را که
قبل خوابیدن آرزو کردم

حال اگرچه گذشته آن دوران
عقده ها سخت کرده سنگینم
عقده هایی که گل کند وقتی
کودکی بر دوچرخه میبینم

تاس من بد نشست و من با درد
از همان کودکی خود جفتم
بگذریم از گذشته ای که گذشت
داشتم از عذاب میگفتم

رفتنش آخرین عذابم بود
شاکی ام از خودم از او از درد
شاکی ام از خدا که میدانست
درد خواهم کشید و خلقم کرد

سکه ی جبر و اختیار مرا
بر زمین پرت کرد و جبر آمد
اول آسان نوشت بختم را
ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

صبر یعنی که عقل آخر به
راضی ام هرچه شد که شد برسد
صبر یعنی گذشتم از حسم
تا که عشقم به عشق خود برسد

صبر کردم که جفتم از قفسم
برود آسمان و پر بزند
آن درختم که منتظر ماندم
هر زنا زاده ای تبر بزند

صبر کردم خیال میکردم
میشود رد شوم از این بلوا
تف به ذات کسی که با من گفت
قصه ی صبر و غوره و حلوا
قاتلم اعتماد کورم بود
حس پوچی که کار دستم داد
قوتش روی نقطه ضعفم بود
از همان نقطه هم شکستم داد

گفتم ای عقل شیطنت هایش
اقتضای جوانی اش بوده
گیرم اصلا غریبه را بوسید...
از سر مهربانی اش بوده

زخم خوردم و اعتمادم را
روی زخمم ضماد میکردم
کاش عقلم زمامدارم بود
تا به شک اعتماد میکردم

گریه میکرد بگذرم از او
دم آخر عذاب وجدان داشت
شهریاری که نیمه ی من بود
نفسش قطع شد ولی جان داشت

اشک هایی که وقت رفتن ریخت
دیدم و فکر حال او کردم
باز برگشتنش کنارم را
قبل خوابیدن آرزو کردم

بخت من آسمان بی خورشید
پای من از زمین گریزان است
عقده هایم اگر ستاره شود
آسمانم ستاره باران است

هرشب از آسمان بخت بدم
عقده را چون ستاره میچینم
عقده هایی که گل کند وقتی
بوسه ای عاشقانه میبینم

زندگی جورچینی از غم بود
حل آن سالیان اسیرم کرد
کودکی تلخ و نوجوانی تلخ
و جوانی نکرده پیرم کرد

دردهایی به سینه دارم که
هرچه گشتم نبود درمانش
شکل دردم فقط عوض شده است
خر همان خر ، اگرچه پالانش...
#شهریار_نراقی 💚
شعرکامل درکامنت
Read more
<span class="emoji emoji1f50e"></span><span class="emoji emoji1f50e"></span><span class="emoji emoji1f50e"></span><span class="emoji emoji23f3"></span> به شکل عجیبی چند روز پیش ویکی‌پدیای مرحوم #استیون_هاوکینگ را مطالعه می کردم. تصور اینکه چند ...
Media Removed
به شکل عجیبی چند روز پیش ویکی‌پدیای مرحوم #استیون_هاوکینگ را مطالعه می کردم. تصور اینکه چند روز بعد خبر درگذشتش سرتیتر همه خبرگزاری ها خواهد شد سخت بود. جدای از اعتقادات مذهبی و بی‌خدایی که جذابترین مساله برای #رسانه_های_زرد فارسی‌زبان است، کنار آمدن با بیماری سخت، مذابترین بخش زندگی ... 🔎🔎🔎⏳
به شکل عجیبی چند روز پیش ویکی‌پدیای مرحوم #استیون_هاوکینگ را مطالعه می کردم. تصور اینکه چند روز بعد خبر درگذشتش سرتیتر همه خبرگزاری ها خواهد شد سخت بود.
جدای از اعتقادات مذهبی و بی‌خدایی که جذابترین مساله برای #رسانه_های_زرد فارسی‌زبان است، کنار آمدن با بیماری سخت، مذابترین بخش زندگی #پروفسور_هاوکینگ است.
حداقل برای من که در سی سالگی شروع به تحصیل در یک رشته نامرتبط آن هم در مقطع لیسانس کردم بسیار جذاب است.
‌‌‌
این بخش را بخوانید: «هاوکینگ [پس از فهمیدن بیماری] به #کمبریج بازگشت، به حالت افسردگی سیاه و هراسناکی فرورفت. چندین ماه به ندرت خانهٔ اجاره‌ای خود را ترک کرد. تمام چیزی که از این اتاق به بیرون راه می‌یافت، نوایی بود که از صفحه‌های موسیقی واگنر گسیل و بطری‌های خالی و ودکا که بیرون گذاشته می‌شد. نومیدی و اندوه عمیقی استیون دربرگرفت. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته می‌دید؛ #دوره_دکترا ، رؤیای #دانشمند شدن، کشف رمز و راز کیهان، همگی به صورت کاریکاتورهایی درآمدند که در حال دورشدن از او بودند.
به جای همه آن خیال‌پردازی حالا کاری به جز این از دستش برنمی‌آمد که در گوشه‌ای بنشیند و دقیقه‌ها را بشمارد تا دو سال بعد با #فلج_عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد. به اتاقی که در #دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعت‌ها متفکر و بی‌حرکت ماند. خودش بعدها تعریف کرده‌است که آن شب دچار کابوسی شد و در خواب دید که محکوم به اعدام شده‌است و او را برای اجرای حکم می‌برند و در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان با یک جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم‌اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی می‌کشید. پس خود را قانع کرد که اگر به بیماری بدون درمان مبتلا است اما لااقل درد نمی‌کشد.»
‌‌
یک لحظه فکر کنیم اگر هاوکینگ تصمیم به بازگشت نمی گرفت چه اتفاقی می‌افتاد... دو سال بعد در گمنامی به عنوان یک دانشجوی خوب می مرد. اما جهان فیزیک بدون هاوکینگ، حتما چیزی کم داشت.
‌‌
اما غرض از این نوشتار چه بود؟
شدیدا عقیده دارم هر کدام از ما یک هاوکینگ درون داریم که در یک زمینه ای بسیار مستعد و همزمان ناامید است.
اگر می‌خواهیم بعد از مرگمان اثری از ما در این جهان زنده باشد هاوکینگمان را پیدا کنیم، اگر نه در گمنامی خواهیم مرد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق (علم)
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Read more
قسمتِ دَه + دو: رای داوران فرداست) مشخص شد چرا دوبار ثبت شده؛ «دخترِ خداحافظی» و «خداحافظیِ دختر» ...
Media Removed
قسمتِ دَه + دو: رای داوران فرداست) مشخص شد چرا دوبار ثبت شده؛ «دخترِ خداحافظی» و «خداحافظیِ دختر» و هردوشان به‌نویسندگیِ آقاپسر. یکی‌شان همان نسخه‌ی ایمیل‌شده‌ی من است، و دیگری به گفته‌ی خودِ آقاپسر، همان نسخه‌ی تایپ‌شده از روی فیلم. به نسخه‌ی خودم خواهم پرداخت اما راجع به نسخه‌ی تایپ شده از ... قسمتِ دَه + دو: رای داوران فرداست) مشخص شد چرا دوبار ثبت شده؛ «دخترِ خداحافظی» و «خداحافظیِ دختر» و هردوشان به‌نویسندگیِ آقاپسر. یکی‌شان همان نسخه‌ی ایمیل‌شده‌ی من است، و دیگری به گفته‌ی خودِ آقاپسر، همان نسخه‌ی تایپ‌شده از روی فیلم. به نسخه‌ی خودم خواهم پرداخت اما راجع به نسخه‌ی تایپ شده از روی فیلم، به این نتیجه رسیدم که احتمالن به‌دلیل تسلطِ آقاپسر به زبان مادری نیل سایمون، احساس صمیمیتی بین او و نیل سایمون به‌وجود آمده که احساس كرده اجازه دارد اثرِ نيل سايمون را به نام خود ثبت کند. از آنجا که ارتباط من با نیل سایمون و مادرش تنها به خواندنِ آثارش ختم می‌شود و نه چيزِ ديگر، دلیلی ندیدم از حقوقش دفاع کنم. آدم چه می‌داند، شاید آن‌ها خودشان با هم کنار آمده‌اند، من خودم را نخود آش کنم که چه! فردا نیل سایمون فحش و بد و بیراه به من که «به تو چه، پِرْژِن مَن! واسه چی یو ایرانی‌يَنز فينگِرِتونو تو هر سوراخی فرو می‌کنین و فضولی می‌کنین؟! حالا ریلِيشِنِ مادرم و - ببخشید - زبانِ مادری‌م و آقاپسر رو خراب كردی دلت خنک شد؟! تازه قرار بود چندتا اسکریپتِ دیگه هم براش بنویسم، البته هنوز پولش رو نگرفتم چون آقاپسر می‌گه بیکاز آو سَنْكشِن، دِر ايز نو وِی تو تِرَنسفِر مانی؛ ولی بالاخره‌ش که یه روز بهم می‌داد. همون حق‌تونه دییِر پرزیدنت ترامپ سَنكْشِن‌هاتونو اضافه کنه و از بانک بکشونه تا بانگ، كه ديگه بانگِ اضافه افاضه نکنی!» البته نفهمیدم که چطور شد نیل سایمون یکهو فارسی‌اش کهن شد، ولی به هر حال همه‌ی این خیالات که از ذهنم گذشت، گرفتنِ حقِ نیل سايمون را بی‌خیال شدم و ترجیح دادم به‌شیوه‌ی عبدالمطلب که نسبتِ دوری هم باهم داریم، فقط شترهای خود را بطلبم؛ کعبه خودش خدایی دارد. فقط كاشكی دستیارِ آقاپسر كه شنيده بودم خانم فرهيخته و معقولی‌ست (و به همین دلیل بعید می‌دانم همکاری‌شان ادامه یافته باشد)، لااقل با سِرچ اَند ريپْلِيس در نرم‌افزارِ وُرد، اسامیِ اليوت و مارشا را مثلن با ايوب و نيوشا جايگزين كرده باشد، تا لااقل سينمايی‌نويسان ایرانی خیلی در محضر نیل سایمون خجل نشوند؛ گیریم خودِ سايمون عينِ خيالش نباشد. داوران به شور رفتند و رای فردا اعلام می‌شود و آقاپسر بانگ برآورد: «حالا که این‌طور شد من یه اقتباس دیگه می‌کنم و می‌سازم.» و پژواکِ بانگش در تالار پيچيد... (ادامه دارد و فردا شبِ آخر است)

عکس از صفحه‌ی آرمان طیران عزیز
@armantayaran
Read more
يادداشت رضا رفيع عزيز، شِكّر كلامِ قندپهلو تو مشغول مردنت بودی؛ من تماشات! تنهایی و مرگ؛ سرنوشت ...
Media Removed
يادداشت رضا رفيع عزيز، شِكّر كلامِ قندپهلو تو مشغول مردنت بودی؛ من تماشات! تنهایی و مرگ؛ سرنوشت محتوم و مکتوم  انسان در تاریکخانه دنیاست. تمام سالن و سن در تاریکی مطلق است.ظلمات است بترس از خطر گمراهی! خضر راهنما اما مرا در جای خود نشاند. انگار در اندرون من خسته دل یکی گفت: بشین سرجات! در کف هر ... يادداشت رضا رفيع عزيز، شِكّر كلامِ قندپهلو
تو مشغول مردنت بودی؛ من تماشات!
تنهایی و مرگ؛ سرنوشت محتوم و مکتوم  انسان در تاریکخانه دنیاست. تمام سالن و سن در تاریکی مطلق است.ظلمات است بترس از خطر گمراهی! خضر راهنما اما مرا در جای خود نشاند. انگار در اندرون من خسته دل یکی گفت: بشین سرجات!
در کف هر یک اگر شمعی بُدی
صندلی فی الفور پس پیدا شدی
یاد تاریکخانه مولانای دردمند افتادم که هر سلول خاکستری ذهن کنجکاو وجستجوگرش آگاتاکریستی یی بود و پوارویی!... با‌ خود اندیشیدم: لابد ساعتی باید به کشف و شهود بنشینم.
نمی دانستم در این ظلمت مطلق چیست؟..
پیل اندر خانهٔ تاریک بود/عرضه را آورده بودندش هنود/از برای دیدنش مردم بسی/اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی/دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می‌بسود/.../از نظرگه گفتشان شد مختلف/ آن یکی دالش لقب داد این الف/در کف هر کس اگر شمعی بدی/اختلاف از گفتشان بیرون شدی..
پرده ای نیست که بالا رود.اما همه چی در پرده است.چون پرده برافتد،نه تو مانیّ و نه من....این خبر را خیام در گوش هوش من گفت که یک نفس از نیشابور طی الارض کرده و کنار من نشسته است.قندپهلوی من.(در روزگار پر از آزی که همه در چهارراه استانبول به"طیّ الارز" مشغول اند.)
در سکوت تنهایی مان شمعی روشن‌ می شود.چهره ای مستور در سن ظاهر. به روح بیشتر می ماند تا آدمیزادی.‌بدون هیچ فشاری اقرار می کند که پدرش را با هفت ضربه چاقو کشته است.و هفت در ادبیات عرفانی،افاده کثرت می کند.‌ بسیار چاقو زده است و خودش نمی داند.دارد می میرد،اما زنده است به شرط چاقو!
نگاهها نگرانند.کنجکاو و کشاف. نمایش، راحت الحلقوم نیست.باید با شیراز خداحافظی کنی اگر می خواهی بنشینی بر لب جوی و گذر عمر ببینی!در ذهنت از رکودی که داری بلند شو،چند قدم فراتر بنه.‌پا به سن بگذار و مفهوم را از واگویه های آن زن و دو دخترش بیرون بکش. منت بکش تا بفهمی!مُردم اندر حسرت فهم درست!
دختری را می بینی که سقط شده است واینک از پس ۲۵ سال ازگار که داشته می مرده،بازگشته تا از مادرش انتقام بگیرد.اما نه در عالم واقع،که در دنیای پر خیال و خاطره زنی روانی.مادری که او را سقط کرده است.و پدری که با هفت ضربه چاقو به راه راست هدایت شده.داستان،سیال ذهن است و تراژیک.تنها وجه کمدی آن،کمدهای صحنه اند که زن داخلش قایم می شود از خودش.از دخترش.
کارگردان نمایش هم خالقی است برای خودش. در حاشیه متن،بازی هم می کند. مسوول نورافشانی برای کشف و دیدن آدمها نیز هست.به چندین هنر آراسته.گویی می خواهد تحریم ها را دور بزند به مژگان سيه!
Read more
. به مناسبت سالمرگ خسرو گلسرخى: در سایه‌ی چیزی که نیست نشسته است وُ چیزی که نیست را ورق می‌زند. او ...
Media Removed
. به مناسبت سالمرگ خسرو گلسرخى: در سایه‌ی چیزی که نیست نشسته است وُ چیزی که نیست را ورق می‌زند. او تکه‌تکه بیدار می‌شود و تکه‌تکه راه می‌افتد و تکه‌های بسیارش، مرگ را کلافه کرده است انگشتِ اشاره‌اش که از آسمان می‌گذرد اجازه می‌گیرد از او می‌پرسد: غروب، جز برای غمگین کردن به چه درد ... .
به مناسبت سالمرگ خسرو گلسرخى:

در سایه‌ی چیزی که نیست
نشسته است وُ
چیزی که نیست را ورق می‌زند.

او تکه‌تکه بیدار می‌شود
و تکه‌تکه راه می‌افتد
و تکه‌های بسیارش، مرگ را کلافه کرده است

انگشتِ اشاره‌اش که از آسمان می‌گذرد
اجازه می‌گیرد
از او می‌پرسد:
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می‌خورد ؟
- همین !
پرسشی که پاسخ است
تا ابد زنده می‌ماند
پس رهایش کن، بگذار برود !

دیوانه است او
که هر بار حرف می‌زند
دیوار به سمت دیگرش نگاه می‌کند

دیوانه است او
که همچنان به کندنِ شب ادامه می‌دهد
و خُرده‌های تاریکی را
زیر تخت پنهان می‌کند

دیوانه است او
که گفته بود می‌رود
اما رفت
و گفته بود می‌ماند
اما ماند
و گفته بود می‌خندد
اما خندید
دیوانه است او
که رفتن و ماندن و خندیدن را بی‌خیال شده
به کندنِ معنیِ «اما» فکر می‌کند

دیوانه باید باشد
که با طناب
او را به سپیده‌دم بسته‌اند

دیوانه است او
که دیروز تیربارانش کرده‌اند وُ
هنوز به فرار فکر می‌کند

#گروس_عبدالملکیان
Read more
پاییز از راه رسید با همه رنگهای خیال انگیزش که بوی پختگی و کمال میدهد پاییز از راه رسید با بوی ماه ...
Media Removed
پاییز از راه رسید با همه رنگهای خیال انگیزش که بوی پختگی و کمال میدهد پاییز از راه رسید با بوی ماه مهر ماه مدرسه و درس و دوستی ها و خاطره ها... پاییز از راه رسید با کلیدی که دروازه ناگشوده قلب مرا گشود و چشمانم راه بروی بی نظیرترین تجربه روح در عالم خاک گشود، پاییز از راه رسید با تمام تداعی های روح ... پاییز از راه رسید
با همه رنگهای خیال انگیزش
که بوی پختگی و کمال میدهد
پاییز از راه رسید با بوی ماه مهر
ماه مدرسه و درس و دوستی ها و خاطره ها...
پاییز از راه رسید با کلیدی که دروازه ناگشوده قلب مرا گشود
و چشمانم راه بروی بی نظیرترین تجربه روح در عالم خاک گشود،
پاییز از راه رسید با تمام تداعی های روح انگیزش
با همه رنگهایش که هر کدام طیفی از دوست داشتن و ماجرایی از مهر ورزیدن را به صحنه
خیال می آورد...
پاییز از راه رسید با ترنم بارانهای دوست داشتنی اش
با قاب خیس پنجره هایش
با باد های ملایم و تندش که تن برگ را بر اندام درخت به لرزه می افکند
و فداکاری برگهای خشک و مسین به زیر گامهای عابرانی که عشق گمشده خویش را می جویند
برگ هایی که افتادن و تسلیم و فنا را به یاد تو
می اورند . . . سرخ به رنگ خون
پاییز از راه رسید با الههء نارنجی پوش خویش
هم او که سالهاست دل کوچک من پرستشگاه مهر او ست...
#گلستان #گرگان #صبح زود #شعر سعدی #صدای استاد شجریان #کتاب
Read more
🌲<span class="emoji emoji1f334"></span><span class="emoji emoji1f34f"></span><span class="emoji emoji1f34e"></span> پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی ...
Media Removed
🌲 پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی سفیدند به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟ غیبتت!؟ تو در من بودی با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای ویزای تو پیش من استُ بلیط سفرت ممنوع الخروجی از ... 🌲🌴🍏🍎 پیرانشهر

نامه‌هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی‌اند
بی‌تاب خفتن در دست‌هایم
یاس‌هایی سفیدند
به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم
می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی
با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت
ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم
نامه‌هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من
از بیروت پرسیده بودی
میدان‌ها و قهوه‌خانه‌های بیروت
بندرها وُ هتل‌ها وُ کشتی‌هایش
همه وُ همه در چشم‌های تو جا دارند
چشم که ببندی
بیروت گم می‌شود
عشق تو
پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب
بزرگ می‌شود
همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم
را نوک می‌زند
چگونه آمد؟
پرنده‌ سبز
کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را
نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند
عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام
راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند
و او بیدار می‌ماند
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم
عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ
بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و
صنوبر بر دامنه‌ کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم
جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ شکست‌ناپذیر خداوند؟
تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است :
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد
نزار قبانی
Read more
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن ... هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

این ویدیو صفحه محسن چاوشی عالیه❤💚💛💙
#مولانا #محسن_چاوشی
@mohsenchavoshi
Read more
<span class="emoji emoji2b07"></span>️⁩. فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ...
Media Removed
️⁩. فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ما می‌شود بیست و یک قدم. به حساب قدم‌های دختری هفت‌ساله، چند قدم بیشتر. خانه قاتل که بساط میوه‌فروشی را در حیاطش پهن می‌کرد و به همین هوا اوضاع رهگذران را دید می‌زد، ابتدای کوچه‌ای باریک است و منزل ... ⬇️⁩.
فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ما می‌شود بیست و یک قدم. به حساب قدم‌های دختری هفت‌ساله، چند قدم بیشتر. خانه قاتل که بساط میوه‌فروشی را در حیاطش پهن می‌کرد و به همین هوا اوضاع رهگذران را دید می‌زد، ابتدای کوچه‌ای باریک است و منزل ندا، انتهای آن «داوود»، پدر ندا، امضا جمع می‌کند برای اینکه قاتل را در همین محله اعدام کنند بلکه دل‌های بی‌قرارشان قرار بگیرد.

ماجرای روزی را که ندا به قتل رسید، چند بار تعریف می‌کند و هر‌بار با جزئیاتی بیشتر. او نمی‌خواهد باور کند به دختربچه‌اش دست‌درازی شده است. از این قسمت ماجرا طفره می‌رود و می‌گوید منتظر شنیدن حرف‌های قاتل در دادگاه می‌ماند. «ساعت‌ شش عصر بود. از سرِ کار برگشتم. به ندا یک پنج‌هزار‌تومانی دادم و یک زنبیل قرمز. گفتم برو نانوایی. گفت: بابا پانصد تومان دیگر می‌دهی مال خودم باشد؟ دادمش. رفت و نیامد. دلم نگران شد. سر کوچه را نگاه کردم، نبود. فکر کردم شاید نانوایی شلوغ بوده. برادرش را فرستادم پی‌اش. نانوا گفته بود نان را گرفته و رفته. شب شده بود. فامیل را خبر کردیم. بیست‌سی‌نفری افتادیم به گشتن
.
هر‌جا که فکرمان می‌رسید. ساعت حدود نه شب بود گمانم که به پاسگاه خبر دادیم.» «خواهرزاده‌ام پریشان آمد که لباس ندا چه رنگی بوده. گفتم آبی. گفت آمبولانس آمده، مردم نزدیک مسجد جمع شده‌اند. همه‌اش فکر می‌کردم ندا تصادف کرده، یا نهایتا خیال می‌کردم یکی او را دزدیده و چند روز دیگر زنگ می‌زند که فلان‌قدر پول بدهید تا آزادش کنم. اصلا فکرش را نمی‌کردم که کسی دلش بیاید او را بکُشد. آخر ما به کسی بدی نکرده‌ بودیم
.
همسایه‌های کنجکاو برای حرف‌زدن پایه‌اند. «اسمش را گذاشته‌ایم بی‌ناموس». این را جوانی که برای صحبت پیش‌قدم شده است، درباره قاتل می‌گوید: «‌شیره می‌کشید، ولی مجنون نبود. می‌توانی این‌هایی را که دارم می‌گویم رسانه‌ای کنی؟» می‌ پرسی «چرا؟» و جواب می‌دهد: «آدم روی دختر خرُدو تعصب دارد. اگر دنبال هرزگی بود، می‌رفت دنبال اهلش. پیدا‌کردنش سخت نیست. با آن هیکل، چکار داشت به این طفل سیاه‌سر؟»
.
یک‌نفس ادامه می‌دهد: «ما خودمان هزار تا گنده‌بازی کرده‌ایم آبجی، ولی دلمان بار نمی‌دهد به دختر‌بچه اخم کنیم، چه برسد به اینکه... .» زیر لب فحشی می‌دهد و حرف‌هایش را با چهره درهم‌کشیده پی می‌گیرد: «عکس‌های ندا را دیده‌ام. توی دهان بچه، کلی دستمال کاغذی فرو کرده بود که جیغ نکشد...
.
#شهرآرا #مشهد #ندا #افغان #مهاجران_افغان #پدوفیلی
#بدسرپرست_تنهاتر_است
Read more
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال از ...
Media Removed
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او ... نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ...... گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت ......... گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار..... روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست.. بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم..... آخر آتش زد دل دیوانه را ...... آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را
Read more
: هر کدام از ما چه زمان زیادی را با ناراحتی تلف می‌کنیم، کارهایی را که نمی‌خواهیم، انجام می‌دهیم و ...
Media Removed
: هر کدام از ما چه زمان زیادی را با ناراحتی تلف می‌کنیم، کارهایی را که نمی‌خواهیم، انجام می‌دهیم و هرگز خودمان را راضی نمی‌کنیم؛ چرا فکر می‌کنیم برای آنکه بالاخره، کاری را که می‌خواهیم، انجام بدهیم، وقت زیادی باقی مانده است. #وقتی_خاطرات_دروغ_می_گویند (رمان خارجی) #سی_بل_هاگ ترجمه‌ی ... :
هر کدام از ما چه زمان زیادی را با ناراحتی تلف می‌کنیم، کارهایی را که نمی‌خواهیم، انجام می‌دهیم و هرگز خودمان را راضی نمی‌کنیم؛ چرا فکر می‌کنیم برای آنکه بالاخره، کاری را که می‌خواهیم، انجام بدهیم، وقت زیادی باقی مانده است.

#وقتی_خاطرات_دروغ_می_گویند
(رمان خارجی)
#سی_بل_هاگ
ترجمه‌ی #آرتمیس_مسعودی

نشر آموت/ چاپ دوم/۳۵۲ صفحه/ ۲۳۰۰۰ تومان

رمانی از یک قتل، یک اعتراف و یک دروغ؛
اَنا به آشپزخانه می‌آید و جزوه‌هایش را روی میز می‌اندازد. «مامان، تو تازگی چه دروغ‌هایی گفتی؟» وسط خرد کردن فلفل روی تخته گوشت، یک دفعه وحشت‌زده می‌چرخم. قلبم به شدت می‌زند.
اون چی می‌دونه؟ مطمئنا نمی‌تونه واقعیت رو فهمیده باشه. «مامان، دستت رو بریدی!» به انگشتم اشاره می‌کند.
پایین را نگاه می‌کنم. «وای.» شیر آب سرد را باز می‌کنم و انگشتم را زیر آب می‌گیرم. بریدگی‌اش عمیق نیست. «منظورت چیه؟» آب دهانم را قورت می‌دهم و لب‌هایم را با زبانم تر می‌کنم. می‌دانم که صدایم می‌لرزد. «از چه دروغ‌هایی حرف می‌زنی؟» نفس سریعی می‌کشم و خودم را برای بدترین اتفاق ممکن آماده می‌کنم. «برای تکلیف درس دینی و اخلاق می‌خوام.» پشت میز آشپزخانه می‌نشیند، از روی دسته جزوه‌هایش، دفترچه یادداشتی برمی‌دارد و با خودکار رویش ضربه می‌زند.
آسودگی خیال، ناگهانی و عمیق مرا دربرمی‌گیرد، مانند هجوم یک‌باره هوای خنک روی پوست آدم. خدا رو شکر. حتی قادرم خنده کوچکی بکنم، البته خودم هم نمی‌دانم چه‌طور این امکان را پیدا کرده‌ام.
در حالی که سعی می‌کنم صدایم بی‌تفاوت به نظر برسد، می‌گویم: «خب، همه ما دروغ می‌گیم. مگه نه؟» همان طور که لبش را می‌جود، لحظه‌ای به سوالم فکر می‌کند. «حتی آدم‌های مذهبی؟» «سی‌بل هاگ» خالق آثار متعدد و پر فروشی است که به زبان‌های بین‌المللی و زنده‌ی دنیا ترجمه شده است. آثار این نویسنده، بخصوص در کشورهای انگلیس، استرالیا و آلمان با استقبال چشمگیری روبرو شده و همیشه در صدر رمان‌های منتخب مخاطبان و منتقدان جای داشته است. او هم‌چنین بارها برنده‌ی جوایز مختلف ادبی برای نویسندگی در ژانرهای مختلف داستانی شده است. «آرتمیس مسعودی» متولد ۱۳۵۳ تهران، دانش آموخته‌ی زبان انگلیسی و کارشناسی ارشد زبانشناسی همگانی است که تا کنون ترجمه کتاب‌های «پروژه شادی»، «جنوب دریاچه سوپریور»، «اولین تماس تلفنی از بهشت»، «آیا شما هم به استرس اعتیاد دارید؟»، «شادی را به فرزند خود هدیه کنید»و «پشت سرت را نگاه کن» نیز از این مترجم در نشر آموت منتشر شده است.

www.aamout.com

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span> حلزون درونت را پیدا کن! . جنوب ایتالیا، زیستگاه نوعی عروس دریایی بنام "مدوز" و انواع حلزون های ...
Media Removed
حلزون درونت را پیدا کن! . جنوب ایتالیا، زیستگاه نوعی عروس دریایی بنام "مدوز" و انواع حلزون های دریایی است. . هر از گاهی این عروس دریایی حلزونهای کوچک دریا را قورت می دهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال می دهد. . اما پوسته سخت حلزون از او محافظت می کند و مانع هضم آن می شود. . حلزون به دیواره ... 👇
حلزون درونت را پیدا کن!
.
جنوب ایتالیا، زیستگاه نوعی عروس دریایی بنام "مدوز" و انواع حلزون های دریایی است.
.
هر از گاهی این عروس دریایی حلزونهای کوچک دریا را قورت می دهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال می دهد.
.
اما پوسته سخت حلزون از او محافظت می کند و مانع هضم آن می شود.
.
حلزون به دیواره ی مجرای هاضمه عروس دریایی می چسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون می کند.
.
زمانی که حلزون به رشد کامل خود می رسد، دیگر خبری از عروس دریایی نیست، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است.
.
بعضی از ما همانند عروس دریایی هستیم!
که حلزون درونمان، ما را آرام آرام از درون می خورد.
.
حلزون درون ما می تواند:
عصبانيت، دلواپسی، فکر و خیال بیهوده، افسردگی، خشم، نگرانی، طمع، حرص و زیاده خواهی و... باشد.
.
این حلزونها آرام آرام در وجود ما رشد می کنند،
و با دندانهای خود، وجود ما را می جوند،
آرامتر از آنچه که فکر می کنیم.
.
حال زمان آن است که به خود بیاییم و متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان، رخ داده است.
.
کمی بیشتر برای شناخت درون خود وقت بگذارید...
.
.
.
@page_bartar برترین ها
@page_bartar برترین ها
@page_bartar برترین ها
@page_bartar برترین ها
@page_bartar برترین ها
.
#شخصیت #موفقیت #اعتقادات #واقعیت #شناخت #حلزون #برترینها
Read more
نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید ...
Media Removed
نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید عنوان خرده جنایت برای همه ما که در روابطمان کم و بیش رفتارهای زنگار گرفته از جنس خودخواهی و گاها بی تفاوتی و خودرایی را تجربه کرده ایم ولی بر اثر نا آگاهی از شدت اثر آن بر روی شریک عاطفیمان بی خبر ... نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید عنوان خرده جنایت برای همه ما که در روابطمان کم و بیش رفتارهای زنگار گرفته از جنس خودخواهی و گاها بی تفاوتی و خودرایی را تجربه کرده ایم ولی بر اثر نا آگاهی از شدت اثر آن بر روی شریک عاطفیمان بی خبر مانده ایم،کمی پر طمطراق و اغراق آمیز بنظر بیاید ولی در واقع اگر باور کنیم هر رفتار ی تا چه اندازه می تواند شکل هر رابطه ای را بلاخص اگر مشمول تکرار در گذر زمان شود را تغییر دهد شاید براحتی
می توانستیم در وقت گذاشتن برای بالا بردن کیفیت رابطه مان تجدید نظر کنیم.ژیل با تظاهر به فراموشی و لیزا با انکار ضربه زدنبه سر ژیل دقیقا سعی در اختفای احساسی دارند که نیاز بلاشک یک رابطه طولانی و با کیفیت است. همه داستان حول رفتار لیزا و دلیل تراشی برای زدن ضربه و توجیه و پنهانکاری ژیل برای عدم تمایش اشتباهاتش می گذرد.
اگر فشار حاکم بر جامعه دست از سر خرخره مان بردارد و زندگی اجتماعی مجالی برای حرف زدن در مورد علایقمان را به ما بدهد همه مان لیزا و ژیل درونمان شکوفا می شود و بدون اغراق با فوجی از خواسته های پنهان شده در زیر پوسته خواهشهای یک رابطه انسانی روبرو می شویم. لیزا شاید می ترسد که دائم گذری بر گذشته و شکل شروع رابطه اش دارد و سعی در بازسازی گذشته ای می کند که همه ما اعتقاد داریم گذشته است و باید فراموش شود. لیزا داستان رابطه اش را همان گونه که می خواهد روایت می کند و خرسند است که او تعیین کننده شکل و نوع رابطه ای است که همیشه در خیال پرورانده اما ژیل با تظاهر به فراموشی درد ناشی از ضربه آن مجسمه سی سانتی بر سرش را برای لیزا با درد عذاب وجدان پیوند می دهد.خرده جنایتهای زن و شوهری به شما گوشزد می کند با همه پارادوکسهای بدقواره موجود در از رفتارتان گاهی با شریک عاطفیتان در مورد رابطه تان صحبت کنید. بگذارید لیزا برایتان یک فنجان قهوه بیاورد و از آخرین مهمانی که با هم رفتید صحبت کند شما هم به قهوه اش شکر اضافه کنید و بگویید رنگ قرمز رژ لبش هنوز تصویر زیبایی از آن شب در پس ذهن‌ شما حک کرده است و در آخر مثل لیزا و ژیل برگردید و برای همیشه با هم بمانید.
مریم موسویان

@miriam_msvn
#یکشنبه_های_نمایش #نمایشنامه #کتاب_ایران #اریک_امانوئل_اشمیت #خرده_جنایت_های_زن_و_شوهری #لیزا_و_ژیل #
Read more
. آقای پرستویی در مراسم خاکسپاری ناصر ملک مطیعی فرموده اند که «چرا مهران مدیری از پخش برنامه ای که ...
Media Removed
. آقای پرستویی در مراسم خاکسپاری ناصر ملک مطیعی فرموده اند که «چرا مهران مدیری از پخش برنامه ای که با حضور ناصر ملک مطیعی در دورهمی ضبط شده دفاع نکرده؟ چرا برنامه را ضبط کرده اما صداوسیما به جای آن طبیعت نشان داد؟» اولین سوال این است که ازکجا معلوم مهران مدیری از پخش آن قسمت دفاع نکرده؟مطمئناً دفاع ... .
آقای پرستویی در مراسم خاکسپاری ناصر ملک مطیعی فرموده اند که «چرا مهران مدیری از پخش برنامه ای که با حضور ناصر ملک مطیعی در دورهمی ضبط شده دفاع نکرده؟ چرا برنامه را ضبط کرده اما صداوسیما به جای آن طبیعت نشان داد؟» اولین سوال این است که ازکجا معلوم مهران مدیری از پخش آن قسمت دفاع نکرده؟مطمئناً دفاع کرده اما مدیری هم قدرتی دارد و صداوسیما این چنین نیست که هر چه مدیری بگوید،آنها بپذیرند و پخش کنند.

عوامل برنامه دورهمی به واسطه حضور ناصر ملک مطیعی در برنامه من و شما از رفع ممنوعیت او باخبر شده و از او برای برنامه شب یلدا دعوت کرده اند. یعنی از مهمانی که می دانستند ممنوعیتش برطرف شده

بعد از ظهر همان شبی که قرار بود برنامه دورهمی مهران مدیری پخش شود،همان برنامه من و شما هم با اجرای آرش ظلی پور از شبکه شما پخش شد که مهمان آن برنامه هم آقای ملک مطیعی بودند اتفاقا در همان برنامه که از قبل ضبط شده بود خود جناب پرستویی هم تلفنی ارتباط برقرار کرده و در مورد جناب ملک مطیعی صحبت کرده بودند.

اما این برنامه که قبلا تبلیغات وسیعی برایش شده بود در همان دقایق اولیه قطع شد و طبیعت پخش شد و زیرنویس شد که نقص فنی پیش آمده!
نکته اول اینکه این دورهمی نبود که به جایش طبیعت پخش شد بلکه طبیعت به جای همان برنامه ای پخش شد که جناب پرستویی در آن مشارکت کرده بودند.

اتفاقا شبکه نسیم از همان ابتدا به جای آن قسمت از دورهمی، قسمتی دیگر را روانه آنتن کرد و ما از ابتدا طبیعتی ندیدیم. شما جناب پرستویی!آن طبیعتی که دیدید را به جای برنامه آقای ظلی پور و خودتان دیدید.

نکته دوم اینکه آقای پرستویی رفاقتی با جناب قندی تهیه کننده برنامه من و شما دارد که آرش ظلی پور مجری آن است.

آقای پرستویی چرا از رفیق خودتان انتقاد نکردید؟چرا فقط مهران مدیری؟ چون او محبوب است؟به نظر شما زیادی محبوب است؟لازم می دانید به سبک مدیران دهه شصت کمی این محبوبیت را تعدیل کنید؟

امروز خیال داشتید بر سر جنازه ی هنرمندی بزرگ، عزت و آبروی هنرمندی دیگر را ببرید. از احساسات عزاداران استفاده کنید برای تخریب یکی دیگر و در پایان گفتید ما هنرمندان باید پشت هم بایستیم!

چه حمایتی مسلمان!؟ تو خود با همکار هنرمندت چه کردی؟ مگر مهران مدیری مسئولیت پخش را در صداوسیما دارد؟ مگر شما با صداوسیما کار نکرده اید؟ مگر ساز و کارش را نمیدانید؟ حتماً میدانید و عجیب است که وقتی پرکار بودید نامی از ناصر ملک مطیعی ها بر زبان نمی آوردید اما این را برای دیگران وظیفه می دانید.

منصف باش مرد!

#mehranmodiri
#dorehami
#مهران_مدیری
#دورهمی
Read more
 #خامنه_ای_سایبر #اداب_زیارت به حضور امام توجه کنیدشرط اوّل قبولی زیارت این است که با حضرت «ملاقات» ...
Media Removed
#خامنه_ای_سایبر #اداب_زیارت به حضور امام توجه کنیدشرط اوّل قبولی زیارت این است که با حضرت «ملاقات» کنید؛ یعنی رفتنِ حرم و آمدن، صِرف رفتن به یک مکان و بیرون آمدن نباشد؛ آن‌جا یک موجودی و یک روح والایی حضور دارد؛ به این حضور توجّه بکنید.۲با امام حرف بزنید«به چشم دیدن» لازمه‌ی ملاقات نیست؛ او ... #خامنه_ای_سایبر
#اداب_زیارت
به حضور امام توجه کنیدشرط اوّل قبولی زیارت این است که با حضرت «ملاقات» کنید؛ یعنی رفتنِ حرم و آمدن، صِرف رفتن به یک مکان و بیرون آمدن نباشد؛ آن‌جا یک موجودی و یک روح والایی حضور دارد؛ به این حضور توجّه بکنید.۲با امام حرف بزنید«به چشم دیدن» لازمه‌ی ملاقات نیست؛ او هست و سخن شما را می‌شنود، حضور شما را میبیند، شخص شما را میبیند، با او حرف بزنید؛ این شد زیارت. زیارت یعنی همین ملاقات.۳سلام بدهیدانسان وقتی به ملاقات کسی میرود، با او احوالپرسی میکند، به او سلام میکند؛ همین، در ملاقات روح مطهّر ائمّه (علیهم‌السّلام) و اولیاء الهی [هم] لازم است؛ باید رفت، سلام کرد، عرض ادب کرد.۴با هر زبانی زیارت کنید[زیارت‌] به هر زبانی هم میشود؛ [اگر] به همین زبان معمولی خودمان حرف بزنیم، این آداب ملاقات و زیارت صورت گرفته.۵زیارتهای ائمه را بخوانیداگر بخواهیم با یک بیان شیوا و با مضامین خوبی حرف بزنیم، آن همین زیارتهایی است مثل زیارت مخصوصه‌ی امام رضا، زیارت امین‌الله یا زیارت جامعه.۶با دل حرف بزنیدبا دل حرف بزنید. سعی کنید ولو دو دقیقه، ولو پنج دقیقه، دل را فارغ کنید از بقیّه‌ی شاغلها و متّصل کنید به معنویّتی که در آن‌جا حضور دارد و حرفتان را بزنید.۷زیارت جامعه کبیره بخوانیدزیارت جامعه مثلاً شش هفت صفحه است، وقت کردید همه‌اش را بخوانید، وقت نکردید یک صفحه‌اش یا نصف صفحه‌اش را بخوانید.۸در زیارت به مخاطب آن متوجه باشیددر حالی‌که متن زیارت را میخوانید، ولو معنایش را هم ندانید، متوجّه باشید دارید خطاب به چه کسی میخوانید. اگر این شد، آن وقت میشود زیارت.۹دلتان به امام متصل باشدبعضی‌ها خیال میکنند باید بروند حتماً به ضریح بچسبند! اینها چون دلهایشان وصل نمیشود، میخواهند جسمها را وصل کنند؛ چه فایده دارد؟ یکی هم ممکن است دورتر باشد، امّا دلش متّصل باشد؛ این خوب است.۱۰داخل حرم نماز بخوانید، ذکر بگوییددر داخل حرم نماز بخوانید، نماز قضا بخوانید، نماز واجب بخوانید، نماز مستحبّی بخوانید، نماز برای پدر و مادر بخوانید، ذکر بگویید -لااله‌الّاالله بگویید، تسبیحات اربعه بگویید- به شرطی که دل وصل باشد.
Read more
#کاسبان_جهل_مردم #خودتان_عقل_داشتید یک بیست و چهار ساعت زندگی یک #سلبریتی را تصور کن از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن و حساب بانکی را چک کردن و سر کار رفتن و عکس گرفتن با این و آن و امضا دادن و ژست گرفتن و صحبت کردن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و گفتن و شنیدن و غم و شادی کردنشان را یک هفته فلان بازیگر ... #کاسبان_جهل_مردم
#خودتان_عقل_داشتید

یک بیست و چهار ساعت زندگی یک #سلبریتی را تصور کن

از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن و حساب بانکی را چک کردن و سر کار رفتن و عکس گرفتن با این و آن و امضا دادن و ژست گرفتن و صحبت کردن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و گفتن و شنیدن و غم و شادی کردنشان را

یک هفته فلان بازیگر یا خواننده را تصور کن
شب بیدار و روزها خواب
رفتنش ، آمدنش ، پوشیدنش ، خوردنش و حتی ...
تمام فکر و ذکرش این است که بیشتر جلوی چشم باشد تا هر زمان قرار بر ساخت سریال و فیلمی بود همه یاد او بیوفتند و با او تماسی بگیرند

فرقی هم نمیکند به چه قیمتی اسمش بر سر زبانها باشد
تمام دغدغه اش هم شلوغی سینما هاست و سالنهای تئاتر
تمام خواسته اش فروش آهنگهایش است و شلوغی کنسرت
حالا مردم به نان شبشان محتاج باشند یا نباشند
مردم برای دیدن کار فاخر به #تئاتر بیایند یا دید زدن اندام فلان بازیگری که تابحال نتوانسته اند به خوبی براندازش کنند
که حضور زن و مرد کنار هم در #کنسرت آزاد باشد بلکه فروش بلیطها سرعت بگیرد
که دختر و پسر بیشتر بالا و پایین بپرند
مردم بیایند که فرهنگشان بالاتر رود؟
زهی خیال باطل

یک هفته فلان #کارگردان را تصور کن
خارج رفتن و #فستیوال و دست در دست این آن و محرم و نامحرم و گرفتن پول عربی و غربی برای ساخت فیلمی که جایزه بگیرد
هر چه سیاهتر باشد بیشتر ساپورت میشود و هر چه ایران و ایرانی را مفلوک تر و بیچاره تر و غمگینتر به دنیا نشان دهد بیشتر به این #جشنواره و آن مراسم دعوت میشود

یک هفته فلان ورزشکار را تصور کن
صبح به این عشق از خواب پا میشود که عکسش هنوز سر فلان روزنامه باشد و بحثش تیتر یک فلان مجله
برای هر شوتی که به آسمان میزند قدر تمام حقوق یک ماه من و شما پول بحسابش واریز میشود

بر خلاف تصور تمام دغدغه اش ورزش برای سلامتی مردم نیست
این است که #ورزشگاه های بزرگتر ساخته شود و پول بیشتری در ورزشش هزینه شود
#مردم بیشتری به تماشای #شوت و دریبل آنان بروند و دست مسئولان باشگاه برای بستن قرارداد چربتر بازتر باشد

خلاصه که دغدغه هایشان با دغدغه من و شما از زیرزمین اجاره ای تا آسمان پنت هاوس فلان برج میلیاردی متفاوت است

حال با اینهمه تفاوت چرا باید در مقاطع حساس و گذرگاههای پر خطر کشور چشم ما به دهان اینان باشد و خواسته های این جماعت را #تکرار کنیم؟

نکته
مسلما افراد موجه و دغدغه مندی هم میان #بازیگران و #هنرمندان و ورزشکاران ما پیدا میشود و نمیشود تمام افراد را به یک چوب راند
مخصوصا در میان نسل جدید ورزشکاران ما
الحمدلله

#زیباکلام #باران_کوثری #اصغر_فرهادی #روحانی
Read more
. عشق بیماری مشخص و کشف شده‌ای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع ...
Media Removed
. عشق بیماری مشخص و کشف شده‌ای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند. جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، ... .
عشق بیماری مشخص و کشف شده‌ای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند.
جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، خودش هم باید بیاید فکری به حالشان کند، این است که تا او هست و تر و خشکشان می کند تو حالت خوب است. چون کرم ها حرف نمی زنند، سر و صدایی ندارند اصلا.
اما همین که کرم-بان گذاشت و رفت کرم ها گرسنه می شوند، اول از کوچکترها شروع می کنند بعد کم-کم شروع به خوردن دیواره حفره ها می کنند، تو دلت تنگ می شود، کارت به دکتر می کشد، اما گفتم که کسی جز کرم بان جای کرم ها را بلد نیست، دکتر به تو سم می دهد که بریزی لای درز و دیوارهای سرت که کرم ها بمیرند، اما این سم به بقیه کرم ها و کاشته های دیگران هم خورانده می شود، گاهی حس می کنی دیگر هیچ چیزی از هیچ کسی نداری،
و باز اینجا هم دو تا درد هست، اول اینکه این کرم ها مرده-شان از زنده شان خطرناک تر است، چون سرت و ناحیه ای که کرم ها می میرند متعفن می شود و دیگر کسی هم نیست آنجا را سامان دهد، کرم-بان های جدید هم سراغ حفره های جدید می روند.
عزیزم کرم هایی که در سرم گذاشتی و رفتی را با هر ترفندی بود زنده نگه داشتم، به آن نشانی که حفره، شبیه به ستاره بود و بوی عطر خودت را می داد از بوی عطرت پیدایش کردم.
اگر از حال کرم ها می پرسی خوبند و تکثیر می شوند، و اگر از حال من بپرسی باغچه ی دلتنگی ام که در خاکش فقط کرم هست.
.................................
#هادی_پاکزاد
Read more
. بازی تاج و تخت (Game of Thrones) یک مجموعه تلویزیونی آمریکایی به سبک خیال‌پردازی حماسی است که توسط ...
Media Removed
. بازی تاج و تخت (Game of Thrones) یک مجموعه تلویزیونی آمریکایی به سبک خیال‌پردازی حماسی است که توسط دیوید بنیاف و دی. بی. وایس برای شبکه اچ‌بی‌او ساخته شده‌است. این مجموعه برگرفته از پرفروش‌ترین مجموعه داستان‌های فانتزی جرج آر. آر. مارتین یعنی ترانه یخ و آتش است. نخستین کتاب این مجموعه بازی ... .
بازی تاج و تخت (Game of Thrones) یک مجموعه تلویزیونی آمریکایی به سبک خیال‌پردازی حماسی است که توسط دیوید بنیاف و دی. بی. وایس برای شبکه اچ‌بی‌او ساخته شده‌است. این مجموعه برگرفته از پرفروش‌ترین مجموعه داستان‌های فانتزی جرج آر. آر. مارتین یعنی ترانه یخ و آتش است. نخستین کتاب این مجموعه بازی تاج و تخت نام دارد. فیلم‌برداری مجموعه در کارگاه ضبط فیلم پینت هال بلفاست و همچنین در مالت، کرواسی، ایسلند و مراکش انجام گرفته‌است. پخش فصل ششم از ۱۷ آوریل ۲۰۱۶ آغاز شد، و در ۲۶ ژوئن ۲۰۱۶ به پایان رسید. سریال برای فصل هفتم نیز تمدید شد که قرار است در ۱۶ ژوئیه ۲۰۱۷ پخش آن آغاز شود. سریال با فصل هشتم در سال ۲۰۱۸ پایان می‌یابد.

داستان سریال در قاره‌های خیالی وستروس و اسوس، در نزدیکی پایان یک تابستان ۱۰ ساله اتفاق می‌افتد و چندین خط داستانی را دنبال می‌کند. اولین داستان به جنگ بین خانواده‌های اشرافی برای به دست آوردن تخت آهنی پادشاهی هفت اقلیم مربوط می‌شود. دومین خط داستانی، نزدیک بودن زمستانی طولانی و یورش موجوداتی افسانه‌ای از شمال را شرح می‌دهد و سومین خط داستانی مجموعه، تلاش فرزندان شاه مخلوع، برای بازپس‌گیری تاج و تخت است. این مجموعه از طریق شخصیت‌هایی که اخلاقیات مبهمی دارند، حول مسائلی چون طبقات اجتماعی، مذهب، وفاداری، فساد، جنگ داخلی و مجازات می‌گردد.

بازی تاج و تخت رکورددار تعداد بیننده در شبکه اچ‌بی‌او است و در کشورهای مختلف طرفداران زیادی دارد. با وجود استفاده از برهنگی، خشونت و خشونت جنسی که انتقاداتی را به این مجموعه وارد آورده، منتقدین نظرات مثبت فراوانی در مورد این سریال داشته‌اند. این سریال تاکنون نامزد و برندهٔ بسیاری از جوایز شده‌است که از میان آن‌ها می‌توان به نامزدی جایزه امی بهترین سریال درام برای هر چهار فصل پخش شدهٔ آن، یک نامزدی جایزه گلدن گلوب برای بهترین سریال تلویزیونی درام و نامزدی جایزهٔ هوگو برای بهترین نمایش درام اشاره کرد. پیتر دینکلیج نیز برای بازی در نقش تیریون لنیستر موفق به دریافت دو جایزهٔ امی بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و یک جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شده‌است. .
.
.
.
.
.
.
.
#Gameofthrones #GOT #Asoiaf
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قد بلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قد بلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

برای هیچ‌کدام‌مان به رغم تلاش‌هایی که در عالم نوجوانی می‌کردیم هیچ نتیجه‌ای حاصل نشده بود تا گاهی اصلا بی‌خیال حتی سلام و علیک با مرجان شویم یا هرچه که هنوز زود بود برای‌مان انگار؛ عاشق شدن.

محمود شده بود انگار بی‌آنکه به ما بگوید یا به خود مرجان وقتی فکر نمی‌کردیم مال این حرف‌ها باشد بعدها که بزرگ‌تر شدیم. مال این حرف‌ها نبود که صورتش سرخ می‌شد اگر در مسیر دبیرستان روبه‌رو می‌شدیم با دخترهای دبیرستان کسری وقتی چیزی می‌گفتیم و آن‌ها هم جواب می‌دادند.

مرجان هم کسری می‌رفت تا محمود به سختی همراه‌مان شود و ما نمی‌دانستیم نمی‌خواهد مبادا مرجان در جمع روبه‌رو باشد وقتی چیزی می‌گفتیم و چیزی می‌شنیدیم.

یک‌بار روبه‌رو شدیم تا دیگر محمود هیچ وقت با ما همراه نشود چهارراه سپه را تا سه راه جمهوری را. بعد از آنکه فرید گفت به به هفت تفنگدار، مرجان آمد جلو و بی‌توجه به این حرف فرید به محمود نگاه کرد و گفت همیشه فکر می‌کردم تو خیلی آدم حسابی هستی. واقعا که!
.
تا برسیم به محله سعید که از آن حرف مرجان عصبانی شده یک‌سره تکرار کرد یعنی ما آدم حسابی نبودیم.

حالا دیگر نه ما با مرجان کاری داشتیم و نه محمود. از آن روز به بعد انگار هر دو یکی دیگر شده باشند و یکی دیگر ماندند تا دبیرستان تمام شود و دانشگاه قبول شویم یا سربازی برویم.

همه دانشگاه قبول شدیم جز محمود که هیچ وقت برنگشت وقتی گفتند اروند او را با خود برد و مادرش، منیر خانم تا روزی که از دنیا نرفت چشم به در بود.

می‌خواستم که از خانه بیرون بروم گفت در را نبند شاید محمود بیاید.

سال‌ها از پایان جنگ گذشته بود و او هنوز منتظر. صدایم کرده بود تا بروم نامه‌هایی که از او مانده بود را بخوانم. خودش خوانده بود.

یکی از آن‌ها را برای مرجان نوشته بود تا آن روز بدانم که از خیلی پیشتر از آنکه مرجان به او بگوید فکر می‌کردم تو خیلی آدم حسابی هستی، عاشقش شده بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. چرا دو نفر وقتی همدیگه‌رو دوست دارن، باید از هم جدا بشن؟ به نظر من، هیچ چیز در زندگی بهتر و قشنگتر از ...
Media Removed
. چرا دو نفر وقتی همدیگه‌رو دوست دارن، باید از هم جدا بشن؟ به نظر من، هیچ چیز در زندگی بهتر و قشنگتر از این نیست که با کسی که دوستش داری با خیال راحت زمان سپری کنی. می دونین چرا؟ برای اینکه به نظر من هر آدمی حداکثر یک بار در طول زندگیش پیش میاد که یک نفر رو به راستی و از ته دلش دوست داشته باشه. ممکنه در طول زندگیش ... .
چرا دو نفر وقتی همدیگه‌رو دوست دارن، باید از هم جدا بشن؟ به نظر من، هیچ چیز در زندگی بهتر و قشنگتر از این نیست که با کسی که دوستش داری با خیال راحت زمان سپری کنی. می دونین چرا؟ برای اینکه به نظر من هر آدمی حداکثر یک بار در طول زندگیش پیش میاد که یک نفر رو به راستی و از ته دلش دوست داشته باشه. ممکنه در طول زندگیش با چندین نفر وارد رابطه بشه، ولی هیچوقت نمی شه احساسش به اونا رو به معنای واقعی کلمة عشق در نظر گرفت. عشق واقعی فقط و فقط یک بار در زندگی سراغ آدم میاد و اگر از دستش بدی، فقط اشک و آهه که برات باقی میمونه.

#ایستگاه_پایانی
#کارین_ژیه_بل
ترجمۀ #آریا_نوری
#نشرالبرز
سبک پلیسی جنایی
#کتابدونی_جنایی
@alborzpublication .
.
ژان زندگی‌ای کاملاً یکنواخت دارد. او هر روز مسیر ایستر-مارسی را به وسیلۀ قطار می‌پیماید؛مسیر خانه تا ادارۀ پلیسی که در آن کار می‌کند. وی هر روز آرزو می‌کند زندگی تکراری‌اش دستخوش تغییر شود؛شاید با یک نگاه عاشقانه. مثلاً نگاه اسپوزیتو،افسر ارشد اداره‌شان. شاید هم حل شدن پروندۀ قاتل سریالی‌ای که توجه همۀ ساکنان مارسی را به خود جلب کرده‌است.
یک روز در مسیر برگشت آرزوی ژان برآورده می‌شود. وی متوجه می‌شود که یک نفر نامه‌ای را کنار صندلی‌ای قرار داده که هر روز روی آن می‌نشیند.
« ژان، شما چقدر زیبا و جذاب هستین!» چه کسی این نامه را نوشته است؟ همان قاتل سریالی و بی‌رحمی که پلیس مارسی دنبالش است. ژان نمی‌تواند در برابر وسوسه‌اش مقاومت کند و پاسخ نامۀ قاتل را می‌دهد.
به این ترتیب است که یک نامه‌نگاری عاشقانه آغاز می‌شود. نامه‌نگاری‌ای که پرده از اسرار گذشته‌ای تاریک بر می‌دارد. نامه‌هایی که درهای جهنم را به روی ژان و مادرش باز می‌کند.
Read more
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده ...
Media Removed
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است. دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق  دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه  مادر و من تا #سحر لبریز ... .

#منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است.

دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق 
دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک
تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه 
مادر و من تا #سحر لبریز درد -  می‌کِشیم از سینه پُرغم آه سرد

شد سحر بابا نیامد باز که - پس کِشد دردانه # دختر ناز، که؟
هشت شد ساعت و #سالِ نورسید -  نیست بابا در کنارم #روز عید

در کنارِ عکس # بابای شهید -  سال شد تحویل و آمد روز عید
مادر و من لحظۀِ تحویل سال –  رفته در # آغوش بابا هم خیال  مثل هر روزِ تمام هفته‌ام - قاب عکسش را بغل بگرفته‌ام
یاد او در نوبهاران می‌کنم -  عکس او را #بوسه‌باران می‌کنم
سال نو بابا # مبارک بر تو باد –  دخترت را برده‌ای‌ بابا زِ یاد 
در میانِ سفرۀِ دل‌تنگی‌ام - رنگِ مشکی #تخم‌مرغ رنگی‌ام  بی تو بابا دخترت دل‌سوخته - آتشی در سینه‌اش افروخته 
بس کشیدم از غم و داغ تو آه - سبزۀِ عیدم شده بابا سیاه
هفت‌سین درد و رنج آه و اشک -  بر زمین افتاده بیرق، پاره مشک
عاشقِ عباسیِ زینب، سلام -  کرده از داغت دل من تب، سلام  ای # شهید کُشتۀِ دور از وطن - ای کفن‌پوشیدۀِ صدپاره تن
 ای قرارت بوده با من آمدن - سال نو شد #پس کجایی #عشق من؟

های‌ بابا، قول برگشتن چه شد -  وعده‌ات با من دم رفتن چه شد
غرقه در خون قامتت معنایِ مرد - دخترت قلبش شکسته بازگرد
عید شد #عباسِ #زینب کیش ما - جای تو خالی است بابا پیشِ ما 
بی تو بابا اولین تحویلِ سال -  خنده بر لب تا ابد بر من محال بس که با من غصه‌ات را خورده‌اند -  بی تو شب‌بوها همه پژمرده‌اند
بی تو ساعت‌ها همه می‌ایستند -  پسته‌های عید خندان نیستند
یادم آید عید سال قبل‌تر -  نازهای من به آغوش پدر
لحظۀِ تحویل سال او را بغل – از لب او بوسه‌های چون عسل
او که بر من عاشقی را یاد داد - یاد بادان روزگاران یاد باد
تا همیشه چشم من از اشک تر - یاد باد آن عیدهای با پدر

به امید ظهور حضرت یار
فروردین 1395
#شهید_محمود رضا_بیضایی
Read more
. درست همان لحظه كه از دنيا بريده اى خودت را غرق در هر آن چه جز خودت كردى ؛ جايى كه حتى فكرش را هم نمى كردى جايى ...
Media Removed
. درست همان لحظه كه از دنيا بريده اى خودت را غرق در هر آن چه جز خودت كردى ؛ جايى كه حتى فكرش را هم نمى كردى جايى كه دليلى براي #روياپردازى نمى ديدى ، بس كه روياهايت كابوس شده اند ... ترسيم كردن خيال ِ كسى كه همان ايده آل هايت باشد برايت تبديل مى شود به خيالى فراموش شده كسى كه شبيه رويا باشد ؛ كسى كه دوست ... .
درست همان لحظه كه از دنيا بريده اى
خودت را غرق در هر آن چه جز خودت كردى ؛
جايى كه حتى فكرش را هم نمى كردى
جايى كه دليلى براي #روياپردازى نمى ديدى ، بس كه روياهايت كابوس شده اند
...
ترسيم كردن خيال ِ كسى كه همان ايده آل هايت باشد برايت تبديل مى شود به خيالى فراموش شده
كسى كه شبيه رويا باشد ؛
كسى كه دوست داشتنش را كَف دستش بگيرد و
بى هيچ چشم داشتنى تقديمت كند
كه دل نگران باشد و براى دلهره هايش تو را فكر فرو بِبَرد
« #او » می آید درست بین #خواب و خیال ؛ در گرگ و میش ِ روزهای پر التهاب
و زنده می شوی ...
از مرگ بر خواستن با هوای بودنش
همان حس ِ گم شده ی تعلق خاطری است که سال ها خوابش را می دیدم
.
.
📍Yousefabad street
📷 by @amirmohammad821
.
#photoaxgram #pic #photo #streetstyle #i_own_myself #black #street #ax_matn #girls #ourlook #style #tehran #iran #sleep #sadness #sad #dream #nightmare
Read more
. نمی‌دانم با خود چه کنم. همین که هوا تاریک می‌شود، دیگر طاقت نمی‌آورم، تا تاریک می‌شود، دیگر نمی‌توانم ...
Media Removed
. نمی‌دانم با خود چه کنم. همین که هوا تاریک می‌شود، دیگر طاقت نمی‌آورم، تا تاریک می‌شود، دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، به خیابان کشیده می‌شوم؛ به تاریکیِ خیابان، در خیابان خیالاتی می‌شوم، دلم به این خیال خوش است که تا پا به خیابان بگذارم، او را خواهم دید. راه می‌روم و به نظرم می‌رسد که او را می‌بینم. ... .
نمی‌دانم با خود چه کنم. همین که هوا تاریک می‌شود، دیگر طاقت نمی‌آورم، تا تاریک می‌شود، دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، به خیابان کشیده می‌شوم؛ به تاریکیِ خیابان، در خیابان خیالاتی می‌شوم، دلم به این خیال خوش است که تا پا به خیابان بگذارم، او را خواهم دید. راه می‌روم و به نظرم می‌رسد که او را می‌بینم. خیال می‌کنم و خیال! بلأخره سرگیجه می‌گیرم. حالم بد می‌شود. به مردم تنه می‌زنم، تلوتلو می‌خورم؛ طوری که انگار مستم. عده‌ای ناسزا می‌گویند. خودم را از دیگران پنهان می‌کنم و دیگر به دیدنِ کسی نمی‌روم. آخر آدم هر جا برود، دلش بیشتر می‌گیرد... .

#داستایوفسکی
.
.

#تهران #شب #رضاقاضيانى
Read more
درود, لطفا ورق بزنید, کپشن رو حتما بخونید, ادامه پست قبلیه ,بینهایت سپاس از همراهیتون، <span class="emoji emoji1f33b"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span>. نام او ...
Media Removed
درود, لطفا ورق بزنید, کپشن رو حتما بخونید, ادامه پست قبلیه ,بینهایت سپاس از همراهیتون، . نام او نور و نشانش روشنی خشم، نامی ازنشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی ، شیرین تر است مثل قهرِ مهربانِ مادر است دوستی را دوست، معنی می دهد قهر ما با دوست، معنی می دهد هیچ کس با دشمن ... درود, لطفا ورق بزنید, کپشن رو حتما بخونید, ادامه پست قبلیه ,بینهایت سپاس از همراهیتون، 🌻🙏. نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ازنشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی ، شیرین تر است

مثل قهرِ مهربانِ مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر ما با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهریِ او هم نشان دوستی است ... تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر

از رگِ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا: « پیش از این ها فکر می کردم خدا . . .» خدایا ممنونم ازت 🙏  حتما باحیوانات مهربان باشیم, واینکه قدر تک تک ثانیه های عمرمونو بدونیم وشاکر باشیم, زیبا فکر کنیم.
ماسوله زیبا, برف 👈⛄❄🌨🌬💨💚 96/11/27
Read more
 #جشنواره_بازی یک بیست و چهار ساعت زندگی یک #سلبریتی را تصور کن از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن ...
Media Removed
#جشنواره_بازی یک بیست و چهار ساعت زندگی یک #سلبریتی را تصور کن از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن و حساب بانکی را چک کردن و سر کار رفتن و عکس گرفتن با این و آن و امضا دادن و ژست گرفتن و صحبت کردن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و گفتن و شنیدن و غم و شادی کردنشان را یک هفته فلان بازیگر یا خواننده را تصور کن شب ... #جشنواره_بازی

یک بیست و چهار ساعت زندگی یک #سلبریتی را تصور کن

از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن و حساب بانکی را چک کردن و سر کار رفتن و عکس گرفتن با این و آن و امضا دادن و ژست گرفتن و صحبت کردن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و گفتن و شنیدن و غم و شادی کردنشان را

یک هفته فلان بازیگر یا خواننده را تصور کن
شب بیدار و روزها خواب
رفتنش ، آمدنش ، پوشیدنش ، خوردنش و حتی ...
تمام فکر و ذکرش این است که بیشتر جلوی چشم باشد تا هر زمان قرار بر ساخت سریال و فیلمی بود همه یاد او بیوفتند و با او تماسی بگیرند

فرقی هم نمیکند به چه قیمتی اسمش بر سر زبانها باشد
تمام دغدغه اش هم شلوغی سینما هاست و سالنهای تئاتر
تمام خواسته اش فروش آهنگهایش است و شلوغی کنسرت
حالا مردم به نان شبشان محتاج باشند یا نباشند
مردم برای دیدن کار فاخر به #تئاتر بیایند یا دید زدن اندام فلان بازیگری که تابحال نتوانسته اند به خوبی براندازش کنند
که حضور زن و مرد کنار هم در #کنسرت آزاد باشد بلکه فروش بلیطها سرعت بگیرد
که دختر و پسر بیشتر بالا و پایین بپرند
مردم بیایند که فرهنگشان بالاتر رود؟
زهی خیال باطل

یک هفته فلان #کارگردان را تصور کن
خارج رفتن و #فستیوال و دست در دست این آن و محرم و نامحرم و گرفتن پول عربی و غربی برای ساخت فیلمی که جایزه بگیرد
هر چه سیاهتر باشد بیشتر ساپورت میشود و هر چه ایران و ایرانی را مفلوک تر و بیچاره تر و غمگینتر به دنیا نشان دهد بیشتر به این #جشنواره و آن مراسم دعوت میشود

یک هفته فلان ورزشکار را تصور کن
صبح به این عشق از خواب پا میشود که عکسش هنوز سر فلان روزنامه باشد و بحثش تیتر یک فلان مجله
برای هر شوتی که به آسمان میزند قدر تمام حقوق یک ماه من و شما پول بحسابش واریز میشود

بر خلاف تصور تمام دغدغه اش ورزش برای سلامتی مردم نیست
این است که #ورزشگاه های بزرگتر ساخته شود و پول بیشتری در ورزشش هزینه شود
#مردم بیشتری به تماشای #شوت و دریبل آنان بروند و دست مسئولان باشگاه برای بستن قرارداد چربتر بازتر باشد

خلاصه که دغدغه هایشان با دغدغه من و شما از زیرزمین اجاره ای تا آسمان پنت هاوس فلان برج میلیاردی متفاوت است

حال با اینهمه تفاوت چرا باید در مقاطع حساس و گذرگاههای پر خطر کشور چشم ما بر دهان اینان باشد و خواسته های این جماعت را #تکرار کنیم؟

نکته
مسلما افراد موجه و دغدغه مندی هم میان #بازیگران و #هنرمندان و ورزشکاران ما پیدا میشود و نمیشود تمام افراد را به یک چوب راند
مخصوصا در میان نسل جدید ورزشکاران ما
الحمدلله

#زیباکلام #باران_کوثری #اصغر_فرهادی #روحانی
Read more
. <span class="emoji emoji1f448"></span> ورق بزنید . <span class="emoji emoji1f534"></span> ری داگلاس برَدبِری (۲۲ اوت ۱۹۲۰ – ۵ ژوئن ۲۰۱۲) شاعر آمریکایی و نویسنده‌ی گونه‌های ...
Media Removed
. ورق بزنید . ری داگلاس برَدبِری (۲۲ اوت ۱۹۲۰ – ۵ ژوئن ۲۰۱۲) شاعر آمریکایی و نویسنده‌ی گونه‌های خیال‌پردازی، وحشت و علمی – تخیلی بود. او نویسندگی را از دهه ۱۹۴۰ شروع کرد. بردبری در ایران بیشتر با اثر مشهورش فارنهایت ۴۵۱ شناخته شده است. حکایت‌های مریخی یکی دیگر از آثار مشهور اوست. . حکایت‌های ... .
👈 ورق بزنید
.
🔴 ری داگلاس برَدبِری (۲۲ اوت ۱۹۲۰ – ۵ ژوئن ۲۰۱۲) شاعر آمریکایی و نویسنده‌ی گونه‌های خیال‌پردازی، وحشت و علمی – تخیلی بود. او نویسندگی را از دهه ۱۹۴۰ شروع کرد. بردبری در ایران بیشتر با اثر مشهورش فارنهایت ۴۵۱ شناخته شده است. حکایت‌های مریخی یکی دیگر از آثار مشهور اوست.
.
📚📚📚 حکایت‌های مریخی
.
بردبری در سال ۱۹۵۰ با رمان «حکایت‌های مریخی» به شهرت رسید. این کتاب داستان نابودی زمین و نخستین تلاش انسان برای تسخیر سیاره‌ی مریخ است. در این کتاب نگرانی جامعه‌ی آمریکا در مورد جنگ اتمی و آرزوی زندگی آسوده‌تر و عقاید ضدنژادپرستی بازتاب داده شده است.
.
📚📚📚 فارنهایت ۴۵۱ درجه
.
از دید بسیاری، رمان علمی - تخیلی ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت که در یک ضدآرمانشهر اتفاق می‌افتد، شاهکار بردبری محسوب می‌شود. او در این کتاب جامعه‌ای بسته را تصویر می‌کند که کتاب‌ها را می‌سوزاند و بدین ترتیب قدرت تفکر را از اعضایش می‌گیرد. در این جامعه انسان‌ها در جهل کامل زندگی می‌کنند. آتش‌نشان‌های این شهر وظیفه دارند هر کتابی را به محض دیدن به آتش بکشند؛ در این میان آتش‌نشانی دچار دگرگونی می‌شود و سوال‌هایی در ذهنش شکل می‌گیرد. بردبری در این کتاب آینده‌ی بدون کتاب و آگاهی را تصویر کرده و در مورد عواقب آن هشدار می‌دهد. فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۶ فیلمی بر اساس این کتاب ساخت که آن هم شاهکاری در دنیای سینما برشمرده شده است.
.
👈 نکته: ۴۵۱ درجهٔ فارنهایت، دمایی است که کاغذ در آن شروع به سوختن می‌کند. (برابر با ۲۳۲٬۷۸ سانتی‌گراد).
.
www.30book.com.
.
#کتاب #معرفی_کتاب #فروشگاه_اینترنتی #سیبوک #خریدکتاب #30book #فروش_ویژه #فروشگاه_کتاب #تخفیف #نویسنده #پیشنهادکتاب #پیشنهادکتاب #مطالعه #پیشنهادمطالعه #سیبوک #حراج #تاریخ #کتابخوانی #کتابخانه #کتابفروشی
Read more
خوبى؟! خوبی؟ از آن سوال‌های #مبهم است. یعنی از آن سوال‌هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد. مثلاً ...
Media Removed
خوبى؟! خوبی؟ از آن سوال‌های #مبهم است. یعنی از آن سوال‌هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد. مثلاً زیور خانوم، زن عباس آقای بقال، وقتی از آدم می‌پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می‌خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی‌ست، حرفی ... خوبى؟! خوبی؟ از آن سوال‌های #مبهم است.
یعنی از آن سوال‌هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد.
مثلاً زیور خانوم، زن عباس آقای بقال، وقتی از آدم می‌پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می‌خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی‌ست، حرفی داشته باشد برای گفتن که:
دختر فلانی را دیدم امروز. ماشالله چه بزرگ شده. شوهر نکرده؟
یا مثلاً همکلاسیت وقتی می‌گوید خوبی؟ کاری به خوب بودن یا نبودنت ندارد. فقط می‌خواهد قبل از اینکه توی رویت در بیاید که فلان جزوه را بده، حرفی زده باشد.
آدم‌هایی هم هستن که سال به دوازده ماه، خبری ازشان نمی‌شود. اما یک شب بی هوا می‌بینی پیام دادند: سلام، خوبی؟

اینجور وقت‌ها بهتر است فقط بگویید ممنون. چون این‌ها هم، اصل حالتان برایشان مهم نیست. پیام بعدی‌شان حاکی از "یه زحمتی برات داشتم" است را که ببینید، منظورم را متوجه می‌شوید.

میان این همه "خوبی؟" که هر روز از کلی آدم می‌شنوید اما، بعضی‌هایشان رنگ دیگری دارند.
همان‌هایی که اگر در جوابشان بگویید: "ممنون"، بر می‌دارند می‌گویند: ممنون که جواب "خوبی؟" نیست.
همان‌هایی که وقتی شروع به حرف زدن می‌کنند، بین "سلام، خوبی؟" با جمله بعدی‌شان، کلی فاصله می‌افتد.
فاصله ای که پر شده از حرف‌های تو که: نه خوب نیستم. که نمی‌دانم چه مرگم است، که حالم گرفته‌ست، که حواست به من هست؟، که باور کن دلم دارد می‌ترکد.
و بعد چشم باز می‌کنی و می‌بینی ساعت‌ها گذشته، تو همه خوب نبودن‌هایت را به او گفتی و او حالا، دوباره می‌پرسد: خوبی؟ و تو این بار، با خیال راحت می‌گویی:‌ خوبم... این آدم‌ها
این آدم‌ها... اگر از این آدم‌ها دور و برتان هست، یادتان باشد که خودشان مدت‌هاست منتظر شنیدن یک "خوبی؟" واقعی هستند... پ.ن:متن رو میتونین از تلگرام بردارین :) #خوبی #سوال #art #painting #photooftheday #nice #beautiful #moon #sky #cloud #clouds #following #فالو
#alone #birds #animal #متن #آدم
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

هیچ موفقیتی در این مسیر نداشتیم و نمی‌دانستیم مشکل کار کجاست که مرجان به هیچ‌کدام‌مان دل نمی‌دهد و هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانیم از او دل ببریم تا اینکه محمد لیموچی، یکی از همکلاسی‌های مدرسه من یک روز آمد محل ما تا چند تا تمبر را با هم تاخت بزنیم که درستش را نمی‌دانستیم و می‌گفتیم طاق بزنیم.

آن سال‌ها جمع کردن تمبر، وقتی هنوز تفریحاتی چون چرخیدن در فضای مجازی وجود نداشت، اتفاقی معمول بود بین نوجوان‌ها و حتی بزرگ‌ترها تا کوچه روبرویی در ضلع شمالی متروی امام خمینی پاتوق تمبربازها باشد.

همه خیال‌مان این بود که روزی تمبرها گران خواهد شد و با پول آن هر کاری که دوست داریم خواهیم کرد؛ حتی سفر به وارنای بلغارستان که آمال و آرزوی جوان‌های آن دوران بود. آن سال‌ها هنوز رفتن به خیلی از کشورها باب نبود و اصولا شناخته نشده بودند و اگر کسی سفر خارجه می‌خواست برود اولین گزینه‌ها بلغارستان بود و ترکیه و بعد هم ژاپن برای کار.

آلبوم تمبر را آوردم و نشستیم کف کوچه و پاهای مان را دراز کردیم و شروع کردیم به ورق زدن. گرم نگاه کردن تمبرها بودیم که برخی بلوکی بودند و اغلب تکی که مرجان از جلوی‌مان رد شد و ما کمی بی‌توجه به او تا خودش برگردد و به محمد لیموچی بگوید زد‌ایکسه؟
.
کتانی‌های آبی فسفری آدیداسی که پای محمد بود را می‌گفت تا محمد بگوید بله.

پدر محمد لیموچی راننده ترانزیت بود و برایش لباس و کتانی‌های خارجی می‌آورد تا ما که اغلب اسپورتکس یا کتانی چینی یا کتانی میخ‌دار کفش ملی می‌پوشیدیم به او حسودی کنیم و در دل‌مان بگوییم کاش پدر ما هم راننده ترانزیت بود.

مرجان در جواب بله محمد گفت خیلی خوش‌تیپه تا حواسش از قیمت و تاریخ و ارزش تمبرها پرت شود و من، چندتایش را به قیمت مناسب به او بفروشم و تمبرهایی را هم که او آورده بود ارزان‌تر بردارم و تاخت خوبی برایم شود.
.
حالا پای محمد لیموچی به هوای مرجان به محل ما باز شده تا هفته‌ای یکی دو روز بیاید با من و باقی بچه‌های کوچه امیرافشار، تمبر تاخت بزند تا به آنچه خیال می‌کرد برسد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش ...
Media Removed
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او ... نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او بود، یا حکمت او بود و اگر دشواری رخ می داد قطعا در حال امتحان کردن ما بود. اینگونه بود که بشر هم نسل من نیازی ندید فکر کند و برای دست یافتن به حقیقت خود را به دردسر بیندازد . در مدرسه هم یک کتاب دینی و معلم دینی تر وجود داشت که در دانشگاه هم خِرِ ما را چسبیده بود و بی خیال ما نمی شد.
از آن جمله پرسش هایی که به یقین می توانم بگویم همه ی ما یک پاسخ واحد گرفته ایم در باب خلقت انسان بوده است و اینکه پدر و مادر عزیز من چگونه به وجود آمدم؟
همه ی ما یک جواب واحد دریافت کرده ایم. و آن چیزی نیست جز اینکه _ خدا تو را آفریده_اگر اشتباه می گویم با پشت دست بزنید بر دهانم .
حتی در همین زمان هم بارها من از پسرم که ماه آینده نُه ساله می شود شنیده ام این جمله ی _ خدا آفریده است_ را .

چند وقتی می شد که داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا با آراد در رابطه با اینکه چگونه به وجود آمده است گفتگو کنم اما از بس که این حرف ها مثبت هجده سال به نظرمان می رسد از بازگو کردنش فرار می کردم . تا اینکه پسر جان خودش دیروز نشست کنار من و پدرش و خیلی یکدفعه و بی مقدمه پرسید: من چگونه به وجود آمدم؟

ادامه دارد
Read more
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده ...
Media Removed
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که ... Regrann from @saahaar.22‌‌
‌‌
روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او. مرگ در خانه ی دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همه ی این ها_ چقدر آن بزرگ، زیبا گفته است _ "می خواهم در ستاره های آسمان چنگ بزنم" ، اما بی قدرت پرواز و با دست های کوتاه.
______
#سوگ_مادر
#شاهرخ_مسکوب
به کوشش #حسن_کامشاد
#نشر_نی
______
پ.ن : به حرمت قلم و نوشتن ؛چه حسی بهتر و زیباتر از حس نوشتن، نوشتنی که از ذهن پریشان نویسنده اش بر آید... که به نقل از نویسنده این کتاب " نوشتن برای من یک جور عبادت است، احتیاج به حضور قلب دارد "
چه بگویم از این کتاب که هر سطر به سطرش را با دردی توام با لذت خواندم... که هر سطرش غم نامه ئی بود در سوگ مادر. مادری که زمین است و آسمان...که چشمه است... که ریشه است... که جان بخش است. کیست که چنین تعاریفی از مادرش نداشته باشد.
کتاب سوگ مادر ماجرای شاهرخ مسکوب است با مادرش، که این دو چنان در هم تنیده و عجین شده اند که تفکیک آن ها از هم مشکل است. عشقی چنان بزرگ و عمیق که مرا یارای توصیفش نیست که بهتر از هر پی نوشتی، نوشته های صادقانه و احساس های عمیق خود مسکوب است در شرح حال چگونگی این شیفتگی
________
صدای بیدار دوستی خاموش که در بستر ضمیر من خفته است. و آنگاه که خفته بودم به ندای او چشم هایم را باز و دست هایش را تماشا کردم. او مرا نامید و من در میان بودنی ها به خود آمدم... صدای دوست آغاز من بود. دمیدن و شکفتن بود... صدای همزاد بود که گفت تو نور چشم های منی و من نگاهم را مثل دست هایم به او دادم و گفتم ... تو را ای دوست در جلوه های گوناگون دوست دارم زیرا تو ... مادر، زاینده و پرورنده ی منی.
...........
امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه، در خواب و بیداری صدای غزاله را می شنیدم مثل صدای پرنده ها بود در صبح بهار، صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بی خیال. سال1342 یک روز، اول های اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم داشت می گفت جان، جان ! به گنجشک ها می گفت، خودش از جیک جیک آن ها بیدار شده بود....
.........
از نظر من همه رنج و گذشت مادرم در دست هایش متبلور شده بود. حتی بیشتر از چشم هایش.
______
#نخواندن_بدتر_از_سواد_خواندن_نداشتن_است -
Read more
. زن متولد این هفته: زنی کوشا، کاردان و فرصت‌طلب که از قدرتی ماورایی در تسخیر قلب و روح دیگران برخوردار ...
Media Removed
. زن متولد این هفته: زنی کوشا، کاردان و فرصت‌طلب که از قدرتی ماورایی در تسخیر قلب و روح دیگران برخوردار است و اگر اراده کند، بدون اینکه لوس صحبت کند یا اوجولات بخواهد، می‌تواند هر کسی را رام و شیفته خود کند. زن متولد این هفته، ترکیب غریبی است از جذابیت و رهایی. او به دست آوردنی نیست. همان‌قدر که به ... .
زن متولد این هفته:

زنی کوشا، کاردان و فرصت‌طلب که از قدرتی ماورایی در تسخیر قلب و روح دیگران برخوردار است و اگر اراده کند، بدون اینکه لوس صحبت کند یا اوجولات بخواهد، می‌تواند هر کسی را رام و شیفته خود کند. زن متولد این هفته، ترکیب غریبی است از جذابیت و رهایی. او به دست آوردنی نیست. همان‌قدر که به شما نزدیک است از شما دور است. او هست و نیست. مثل نرخ ارز هر لحظه بالا و پایین می‌رود و همان لحظه که فکر می‌کنید، او را به دست آورده‌اید با اولین حباب ذهنی که تولید شود، باد می‌کند و جایی فراتر از قد شما می‌ایستد. بسته‌های اقتصادی دردی دوا نمی‌کند. شاید با عوض کردن رییس بانک مرکزی خود، بتوانید به او نزدیک‌تر شوید.

ممکن است اجزای صورتش به تنهایی شگفت‌انگیز نباشند ولی ترکیب‌شان روی صورت او معجزه می‌کند. صحبت از دماغ سر بالا یا چشم‌های کشیده نیست. صحبت از اندازه‌های دقیق، قوس و درجه‌های جادویی و پیچ و تاب‌های باورنکردنی است. او بدون این که کلاه کاپشنش را روی سرش بکشد هم می‌تواند هر مردی را وادار کند که از پنجره به بیرون بپرد.

آرزویش راه انداختن یک کارخانه تولید پاستیل است که البته محصولاتش را نفروشد و به مصرف شخصی برساند و معتقد است که اگر تمام وقتی که در طول زندگی صرف پیدا کردن گل‌سر و کش‌موهایش کرده در هر کار دیگری صرف کرده بود، خیلی موفق‌تر از الان بود. اعتقادی که البته هنوز از نظر علمی اثبات نشده است.
.
مرد متولد این هفته:

مردی با ذهن ریاضی قوی، کم حوصله و علاقه‌مند به مسخره‌بازی‌های گروهی که از موهایی چرب رنج می‌برد ولی هیچ وقت از شامپو تخم مرغی استفاده نکرده است. از مهمانی رفتن فامیلی متنفر است و فکر می‌کند هیچ لحظه‌ای در زندگی‌اش از لحظاتی که رو‌به‌روی شوهر عمه بی‌مزه‌اش نشسته و به شوخی‌های مزخرف او خندیده، برایش رنج‌آورتر نبوده است. او مردی پست مدرن است که پس از دست و پنجه نرم کردن‌های زیاد با تهاجمات مدرنیته، بالاخره طعم قرمه‌سبزی مامان‌پز با لیمو عمانی را به پیتزای قارچ و گوشت ترجیح داده و به آرمان‌هایش رجعت کرده است. رابطه او با زندگی، رابطه بچه‌های دبستان است با زنگ نقاشی. همان‌قدر بی‌استرس و بی‌خیال سپری‌اش می‌کند و لحظاتش را با زیر چشمی دید زدن خانم نقاشی جوان‌شان (که تازه اسم کوچش را هم یاد گرفته) شیرین می‌کند. مرد متولد این هفته، مرد به جوش و خوش حرفی است که خیلی سریع با همه بساط رفاقت می‌ریزد و شوخی دستی را آغاز می‌کند. معمولا با صدای بلند می‌خندد و در هنگام خندیدن دستش را روی پایش می‌کوبد .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
لطفاً با دقت بخوانيد ... اما آن مجالس را شیخ صدوق در کتاب توحیدش روایت می کند از ابی منصور متطبّب که ...
Media Removed
لطفاً با دقت بخوانيد ... اما آن مجالس را شیخ صدوق در کتاب توحیدش روایت می کند از ابی منصور متطبّب که گفت: یکی از اصحابم برایم نقل کرد که من و «ابن ابی العوجاء» و «ابن مقفّع» در مسجد الحرام بودیم، ابن مقفّع گفت: «این خلق را می بینید (و اشاره کرد به جماعتی که در مسجد دور خانه خدا طواف می کردند) در اینها کسی ... لطفاً با دقت بخوانيد ...
اما آن مجالس را شیخ صدوق در کتاب توحیدش روایت می کند از ابی منصور متطبّب که گفت: یکی از اصحابم برایم نقل کرد که من و «ابن ابی العوجاء» و «ابن مقفّع» در مسجد الحرام بودیم، ابن مقفّع گفت: «این خلق را می بینید (و اشاره کرد به جماعتی که در مسجد دور خانه خدا طواف می کردند) در اینها کسی نیست که لیاقت اسم انسانیت را داشته باشد مگر آن شخصی که آنجا نشسته (و اشاره به حضرت صادق علیه السّلام نمود) و باقی همه این مردم حیوانات و حشرات اند!» رفیق او ابن ابی العوجاء به او گفت: چگونه برای این شخص این امتیاز را قائل شدی؟
گفت: چون نزد او دیده ام چیزهایی که نزد هیچ کس غیر از او ندیده ام.
ابن ابی العوجاء در جواب گفت: باید او را امتحان کرد ببینیم این طور است که می گویی یا خیر.
ابن مقفّع به او گفت: این کار را نکن می ترسم اگر نزد او بروی و محاجه کنی طوری به تو کند که تو دست از مسلک خود (یعنی دهری بودن) برداری.
ابن ابی العوجاء به او گفت: بلکه می ترسی که من او را امتحان کنم و معلوم شود حرفی که در باره او زده ای درست نبوده.
ابن مقفّع به او گفت: حال که این خیال را کرده ای پس بلند شو و به نزد او برو و هر چه می توانی پاینده خود باش که تو را به زانو در نیاورد،
پس ابن ابی العوجاء به طرف آن حضرت روان شد.
راوی می گوید: من و ابن مقفّع ماندیم تا برگردد، طولی نکشید که برگشت و به ابن مقفّع گفت: «این شخص از جنس بشر نیست و اگر در دنیا یک روحانی مجرّد باشد که هر وقت خواسته باشد مجسم شده و آشکار گردد و هر وقت خواسته روح محض و در باطن باشد این شخص است که گفتی.»
من رفتم و پهلوی او نشستم، جماعتی نزد او بوده گذاشت تا همه رفتند رو به من کرد و گفت: اگر مطلب این طور است که این مردم که دور خانه طواف می کنند می گویند که صانعی دارند- و البته این طور است-، پس اینها اهل سلامت و شما اهل هلاکتید که قائل به صانع خود نشده اید، و اگر مطلب این طور است که شما می گوئید- و البته این طور نیست- پس آنها ضرری نکرده اند.
من به او گفتم: مگر ما چه می گوئیم و این مردم چه می گویند ما و این مردم حرفمان یکی است.
گفت: چگونه حرفتان یکی است؟ اینها قائلند صانعی دارند که ایشان را آفریده و می میراند و دو مرتبه برای ثواب و عقاب بر حسب عمل، ایشان را زنده می کند و شما عقیده تان این است که عالم بی صانع است.
ابن ابی العوجاء گفت: من این کلمه را از او غنیمتی دانسته، گفتم:
فرصت را از دست ندهم. به او گفتم اگر این طور است که تو می گوئی،
بقيه در كامنت بعدي...
Read more
. دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان ...
Media Removed
. دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی‌بندم زبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان ... .
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی‌بندم
زبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بی‌تو پشیمانم به جان تو
اگر بی‌تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بی‌تو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد تویی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان
که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بی‌چون عجب با این دل پرخون
که ببریده‌ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی
مثال ذره گردان پریشانم به جان تو
#مولانا
Read more
<span class="emoji emoji1f535"></span> پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح ...
Media Removed
پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید . دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است . دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب ... 🔵 پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید . دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است . دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاة .
اما محله شان مسجد نداشت ... فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند ، به او گفتند : حالا که مسجدی نیست ، خودت مسجدی بساز .
او خندید و گفت : چه محال زیبایی ، اما من که چیزی ندارم ؛ نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم . فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است .
مصالحش را تو فراهم کن ، ما مسجدت را می سازیم . اما او تنها آهی کشید . و نمی دانست هر بار که آهی می کشد ، هر بار که دعایی می کند ، هر بار که خدا را زمزمه می کند ، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد ، آجری بر آجری گذاشته می شود . آجر همان
مسجدی که آرزویش را داشت . و چنین شد که آرام آرام با کلمه ، باذکر ، با عشق و با دعا ، با راز و نیاز ، با تکه های دل و پاره های روح ، مسجدی بنا شد . از نور و از شعور . مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش ، قطره اشکی .
او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و نا پیدا ، چونان عشق ؛ و هر جا که می رفت ، مسجدش با او بود .
پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی . آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خویش ، نقشه این بنا را خدا کشیده است .
مسجدت را بنا کن ، پیش از آن که آخرین اذان را بگویند . ✍️ #عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari 📖از کتاب«پیامبری از کنار خانه ما رد شد»

مکان : امامزاده سید محمد نقیب / بیرجند
Read more
بازنشر یادداشت فراستی به مناسبت زادروز هیچکاک . ساختن فیلم های جدی و عمیق، آسان تر از فیلم های تجاری ...
Media Removed
بازنشر یادداشت فراستی به مناسبت زادروز هیچکاک . ساختن فیلم های جدی و عمیق، آسان تر از فیلم های تجاری قراردادی است.آگاهی من وادارم می کند که تجاری کار کنم... در سینما، کارگردان باید با بهای گزافی خود را بیان کند.این بها، سرگرمی است/هیچکاک . هیچکاک همچون هر هنرمند راستین و دلمشغول، خود را با ... بازنشر یادداشت فراستی به مناسبت زادروز هیچکاک
.
ساختن فیلم های جدی و عمیق، آسان تر از فیلم های تجاری قراردادی است.آگاهی من وادارم می کند که تجاری کار کنم... در سینما، کارگردان باید با بهای گزافی خود را بیان کند.این بها، سرگرمی است/هیچکاک
.
هیچکاک همچون هر هنرمند راستین و دلمشغول، خود را با آثارش بیان می کند اما بسیار غیر مستقیم و نامرئی؛ در پس سرگرمی. او تنها کسی است در سینما که می تواند میلیونها نفر را در سراسر جهان سرگرم کند و تکان دهد. تماشگر او را تجسم خود می داند. هیچ فیلمسازی مانند او جذابیت و سرگرمی را اینچنین با هنر نیامیخته و عجین نکرده. آثار او مطلقاً  سرگرم کننده اند و مطلقاً هنر؛ هنر فراگیر مردمی. او عام و خاص را متحد کرده و به ما می آموزد چگونه سرگرم شده و از هنر لذت ببریم و هشیارشویم. فیلمسازی برای او نه خودنمایی است، نه ادا و ادعای هنرمندانه. او هنرمند است؛ هنرمندی بزرگ. پس نیاز ندارد خود را تفسیر کند و اثرش را. در مصاحبه های گوناگون و مفصلش نه تنها خود را هنرمند نمی نامد – همچون فورد و برگمان و.. – که فقط به جنبه های تکنیکی کارهایش می پردازد و از هر تعبیر و تفسیر و توضیح واضحات "هنرمندانه" اثر سر باز می زند و در جواب می گوید : " این فقط یک فیلم است." از خود ، زندگی و دغدغه هایش چیز مهمی نمی گوید. یک داستان دو خطی سر هم بندی شده دربارۀ ترس از پلیس در شش سالگی اش را مرتب تکرار می کند . داستانی – اتفاقاً سینمایی-  که معلوم نیست متعلق به دنیای خیال اوست یا دنیای واقعی اش. .
موضوع  تمام فیلم های او داستان تقابل یک انسان معصوم و عادی با دنیای غیر عادی- و مدرن – پر آشوب و مملو از گناه و ترس است. داستان جابه جایی آدمها و دنیایشان- واقعیت و خیال  آنها- و درگیری دائمی خیر و شر در وجود انسان. داستان های هیچکاکی از سینما نشات می گیرند.
.
هیچکاک منتقد جدی و شوخ طبع مدرنیسم است.در فیلم های او نظم زندگی مدرن و ثبات ظاهری آن با کوچک ترین چیزی به هم می ریزد و کائوس رخ می دهد؛ و چهره واقعی کرخت کننده و فاسد کننده آن نظم بر ملا شده و تعلیق که حکومت بی ثباتی است حادث می شود. تعلیق-سوسپانس- هیچکاکی شوک لحظه ای نیست و شکل فَنری اش ادامه می یابد. تعلیق پل بین واقعیت و خیال است؛ بین یک لحظه قبل و یک لحظه بعد است؛ دستکاری در زمان حال است؛ بسط زمان حال استمراری و کند کردن آن است بین آینده های استمراری احتمالی متضاد؛ بین بودن حال است و وسواس آینده. تعلیق ثبات ناپایداری است.همین است که اضطراب می افریند و دلهره ممتد. تعلیق فقط یک روش نیست ،بخشی از نگرش هیچکاک است
Read more
زن است دیگر، دوست دارد ناز کند. ترجیح می دهد که تو را اذیت کند. قصد کرده است که هست و نیست ات را بر باد ...
Media Removed
زن است دیگر، دوست دارد ناز کند. ترجیح می دهد که تو را اذیت کند. قصد کرده است که هست و نیست ات را بر باد دهد. چه باک؟ بر باد دهد، آنکه مرا آباد خواهد کرد. آمده است که تو را بر باد دهد تا بر تخت ملکه گی خود خرامان نشیند. و تو می دانی که این انتصاب نیکویی است. خداوند برای آفرینش او، زمین و زمان را به هم بافته ... زن است دیگر،
دوست دارد ناز کند.
ترجیح می دهد که تو را اذیت کند.
قصد کرده است که هست و نیست ات را بر باد دهد.
چه باک؟
بر باد دهد، آنکه مرا آباد خواهد کرد.
آمده است که تو را بر باد دهد تا بر تخت ملکه گی خود خرامان نشیند.
و تو می دانی که این انتصاب نیکویی است.
خداوند برای آفرینش او، زمین و زمان را به هم بافته است.
آن وقت روا نیست که تو را به هم ببافد ، زنی که در زنانگی خود بی همتاست؟
از انصاف به دور است که خیال کنی مردانگی تو بدون وجود زن معنا خواهد یافت.
هر چه هست از وجود زن است.
هر چه در هستی است، به برکت حضور اوست.
وجود او مقدس است.
و شایسته ی پرستش.
باید او را ستایش کرد،
باید به او گفت که در مقام خود خدایی می کند.
و هزاران باید دیگر …
هر روز به نام زن است.
هر ساعت به یمن برکت حضور او، شایسته ی زیستن است.
و در برابر عظمت وجود او، تنها باید سر خم آورد
#مهرداداقاجانی #
Read more
بچه ها هر چه دلشان می خواست می توانستند انجام بدهند،سوار اسب های چرخ و فلک شدند و بعد با الا کلنگ بازی ...
Media Removed
بچه ها هر چه دلشان می خواست می توانستند انجام بدهند،سوار اسب های چرخ و فلک شدند و بعد با الا کلنگ بازی کردند. آب نبات های عسلی لیس زدند و مادرشان را هم در محل تیر اندازی مجبور کردند که تیر اندازی کند و برای آنها کلاه های حصیری با لبه های پهن بخرد، و در حالی که کودکان در آن میدان کوچک که مملو از صداهای خراش موتور ... بچه ها هر چه دلشان می خواست می توانستند انجام بدهند،سوار اسب های چرخ و فلک شدند و بعد با الا کلنگ بازی کردند. آب نبات های عسلی لیس زدند و مادرشان را هم در محل تیر اندازی مجبور کردند که تیر اندازی کند و برای آنها کلاه های حصیری با لبه های پهن بخرد، و در حالی که کودکان در آن میدان کوچک که مملو از صداهای خراش موتور ها و آهنگ های موسیقی بود،هر لحظه چیز تازه ای کشف می کردند،مادرشان مثل وقتی که پنج مارک را از یوهان گرفته بود،در خودش احساس ترس می کرد و به پولی که به سرعت برای بازی بچه ها خرج کرده بود،افسوس می خورد. کمی چرخیدن با چرخ و فلک، کمی لیس زدن آب نبات های عسلی و چند بار تیراندازی باعث از بین رفتن پول شده بود و اکنون فکر می کرد که خودشان در منزل روغن نباتی می خورند و کوچکترین فرزندش حتی کفش ندارد.ولی وقتی که او به خودش هشدار داد که نباید از این موضوع ناراحت باشد،آن وقت حس کرد که تاراحتیش به خاطر حیف و میل کردن پول نبوده،بلکه عامل دیگری او را به وحشت انداخته است.
در نتیجه چرخیدن ها و بازی های بچه ها به این فکر افتاده بود که شوهرش و بچه هایش به هیچ وجه مفهوم پولی را که خرج می کنند نمی دانند.آنها فقط پول را می شناختند و نمی دانستند که آنچه به آنها نیرو می دهد چیز دیگری غیر از پول است و آن چیز قیمتی از وجود خو اوست که حیف و میل می کردند و برای چرخ و فلک و چیزهای خوردنی به هدر می دادند.خانم اینکه سرش را تکان داد و دستی به موهایش کشید. بی آنکه متوجه باشد لحظاتی چند با چهره مردی که در کنار الاکلنگ ایستاده بود و کت سیاه رنگ کثیفی به تن داشت،خیره شد.
وقتی که در نتیجه حرکت مرد تازه متوجه بهت زدگی خودش شده بود،رویش را از او برگرداند و به راه خود ادامه داد. آخرین پول باقیمانده را بین بچه ها به نسبت سن شان تقسیم کرد و به آن ها توصیه نمود که پول را چگونه خرج کنند و بعد با ماهی فروشی که هرروز جمعه از او ارزان ترین گوشت ماهی را می خرید،صحبت کرد و بوی ماهی به مشامش رسید.
مرد ماهی فروش با عجله و سریع حرف زد و دست های پهن اش را به هم مالید،شانه هایش را بالا انداخت و با کش و قوسی خستگی را از تن خود بیرون کرد. خانم اینکه صدای خنده خود و کلمات مبهمی را که با صدای درهم و برهمی در پاسخ او گفته می شد،می شنید. صدایش بی شباهت به دختر جوانی نبود.هر لحظه در خیال خود مانند کسی که مجبور است با آخرین نیرو از بچه ها هر چه دلشان می خواست می توانستند انجام بدهند،سوار اسب های چرخ و فلک شدند و بعد با الا کلنگ بازی کردند.
ادامه در کامنت
Read more
هرچه بجز خیال او، قصد حریم دل کند در نگشایمش به رو، از در دل برانمش . . . سر اينكه(هر چه و قيافه من😬) ...
Media Removed
هرچه بجز خیال او، قصد حریم دل کند در نگشایمش به رو، از در دل برانمش . . . سر اينكه(هر چه و قيافه من😬) و (هر كه و قيافه شهاب)خوبه! كلي با اقاي همسر بحث كرديم. . . . وسط همه اين شلوغيهاي تلخ حقيقي اجتماعي و فضاي مجازي كه زبون من رو چند روز هست كه بند اورده !همديگه رو به يك بيت شعر عاشقانه مهمان كنيم ... هرچه بجز خیال او، قصد حریم دل کند
در نگشایمش به رو، از در دل برانمش .
.
.
سر اينكه(هر چه و قيافه من😬) و (هر كه و قيافه شهاب😏)خوبه! كلي با اقاي همسر بحث كرديم😅😅.
.
.
.
وسط همه اين شلوغيهاي تلخ حقيقي اجتماعي و فضاي مجازي كه زبون من رو چند روز هست كه بند اورده !همديگه رو به يك بيت شعر عاشقانه مهمان كنيم مغزمون نفس بكشه،والاااااا😊.
.
عزيزييد،ميدانيد و بدانيد،ارادت🙋.
.
.
عكس از رفيقِ قديمي و هنرمندم
@seyyedvahidhosseini .
.
.
#همسر #زندگي #شعر #عشق #خاطره #سالگرد #عكس #رفيق #دوست #وحدت_كرمانشاهى
#رفيق_هشت_ساله_اقاي_همسر #مشهد #خواستگاری #عيد #رمضان #مبارك
Read more
... ۲۰ عاملی که رابطه عاطفی شما را پایدار نگه می‌دارد قسمت دوم ادامه پست قبلی: ۱۱. از هم انتقاد نکنید؛ ...
Media Removed
... ۲۰ عاملی که رابطه عاطفی شما را پایدار نگه می‌دارد قسمت دوم ادامه پست قبلی: ۱۱. از هم انتقاد نکنید؛ به هم راه‌حل ارائه کنید ۱۲. از هم تعریف کنید: تعریف کردن از همدیگر کار ساده و مفیدی است. با‌این‌کار به همسرتان نشان می‌دهید که واقعا برایش ارزش قائل هستید. ۱۳. به حریم شخصی هم احترام بگذارید: گذراندن ... ...
۲۰ عاملی که رابطه عاطفی شما را پایدار نگه می‌دارد قسمت دوم ادامه پست قبلی:
۱۱. از هم انتقاد نکنید؛ به هم راه‌حل ارائه کنید
۱۲. از هم تعریف کنید:
تعریف کردن از همدیگر کار ساده و مفیدی است. با‌این‌کار به همسرتان نشان می‌دهید که واقعا برایش ارزش قائل هستید.
۱۳. به حریم شخصی هم احترام بگذارید:
گذراندن وقت با شریک زندگی به رشد رابطه کمک زیادی می‌کند، اما نباید فراموش کنید که برای دوام و ماندگاری یک رابطه، باید هرازچندگاهی فضا و زمان کافی دراختیار هم بگذارید.
۱۴. تشکر از همدیگر را فراموش نکنید:
این یکی از قواعد طلایی رابطه‌های ماندگار است. «عزیزم دستت درد نکنه». چهار کلمه‌ی ساده می‌تواند معجزه کند. با این کلمات به او می‌فهمانید که برایش ارزش قائل هستید
۱۵. اشتباهات‌تان را بپذیرید:
همه‌ی ما بارها برای‌مان پیش آمده که هر چقدر هم دوست داشته باشیم باز هم نمی‌توانیم خود را بی‌گناه جلوه دهیم. باید اشتباه خود را بپذیریم. باید غرورمان را لگدمال کنیم و به عشق زندگی‌مان بگوییم: «عزیزم تقصیر من بود. واقعا معذرت می‌خوام». اگر همسرتان هم واقعا برای‌تان ارزش قائل باشد، شما را خواهد بخشید.
۱۶. حرف دلتان را بزنید:
اگر واقعا لازم باشد که در مورد چیزی با همسرتان حرف بزنید، حرف‌تان را نخورید و آن را با او در میان بگذارید. اگر آدم توداری هستید و حرف‌ها را درون خود می‌ریزید و آرزو دارید که همسرتان روزی شما را درک کند، باید بدانید لزوما این‌طور نیست و این کار ممکن است به‌ضررتان تمام ‌شود.
۱۷. رمانتیک باشید:
این نکته را مردان باید بیشتر از زنان مدنظر داشته باشند. مردها خیال می‌کنند رمانتیک بودن فقط به دوره‌ی نامزدی و قبل از ازدواج مربوط است. چند قرار عاشقانه‌ی رمانتیک باهم بگذارید. او را به شبی خاطره‌انگیز مهمان کنید. هر کاری که می‌توانید، هرچند ساده، برای او انجام دهید تا حس کند ملکه‌ی زندگی شماست. این واقعا گام مهمی در رابطه‌ی زناشویی‌تان است.
۱۸. به دوستان او احترام بگذارید:
اگر واقعا از دوستان همسرتان خوش‌تان نمی‌آید، بهتر است این بی‌علاقگی به آنها را در دل‌تان نگه دارید و اصلا اعلام نکنید.
۱۹. مهربان و باعاطفه باشید:
مهربانی در اشکال مختلف بروز و ظهور می‌کند. گاهی دست او را بگیرید، گاهی با موهای او بازی کنید و گاه هم او را در آغوش بفشارید و ببوسید. فرقی هم نمی‌کند که طرف مقابل مرد است یا زن. هر دو طرف باید این نکات را رعایت کنند. البته اگر دوام رابطه برای‌شان مهم است.
۲۰. ادب را رعایت کنید:
همیشه و در هر حال وقتی کنار شریک زندگی‌تان هستید، ادب را رعایت کنید
Read more
«روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. ...
Media Removed
«روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. گاه نیز هیچ‌یک از این‌ها نیست، تنها روایتی‌ست از دویدن در پی هیچ و پوچ، شمردن روزهای بیهودگی و نگاه به نادانی و ناتوانی خود. اما به هر تقدیر هر نوشته تیرک راهنمایی‌ست که روز از آن گذر کرده و در «منزلگاهی» ... «روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. گاه نیز هیچ‌یک از این‌ها نیست، تنها روایتی‌ست از دویدن در پی هیچ و پوچ، شمردن روزهای بیهودگی و نگاه به نادانی و ناتوانی خود. اما به هر تقدیر هر نوشته تیرک راهنمایی‌ست که روز از آن گذر کرده و در «منزلگاهی» جای پایش را پشت سر گذاشته.
📚📚📚📚 دی 1367 (20 ژانویه 1989)
دیشب محمود دولت‌آبادی را دیدم. همان‌جور بود که خیال می‌کردم، ترکیبی از صبح و بیابان و خاک ِ‌ آسمان، فروتن و مغرور، خراسانی ِ خوب، معجونی از بایزید و آن حکیم بی‌مانند و بزرگ ِ توس. از همان اول خیلی با هم جور شدیم. مثل اینکه گل‌مان همدیگر را گرفت. او را از اوسنه‌ی باباسبحان می‌شناختم. تا حالا و کلیدر. گویا او هم مرا از خیلی پیش می‌شناخت. تشنه‌ی دانستن بود و پر از کنجکاوی. قرار شد مشتی کتاب و مقاله برایش بفرستیم. جز آن فارسی خوب زبان دیگری نمی‌داند و مثل خیلی از نویسنده‌ها و شاعران خودمان، با استعداد ولی متاسفانه کم‌اطلاع است. شب ِ خیلی خوبی گذشت. حس می‌کردم که این دیدار روح‌ام را شست‌وشو می‌دهد.
📚📚📚📚📚 بهمن 1366 (8 فوریه 1988)
بالاخره آپارتمانی اجاره کردیم. شد. اما چه جوری؟ پس از چندین ماه دوندگی یک ‌نفس گیتا، با 5000 فرانک رشوه به کسی که دست‌اندر کار بود. ولی به هر حال شد، و یک مشکل بزرگ از پیش پا برداشته شد. به هر دری می‌زدیم بسته می‌شد : حقوق ماهانه چهار برابر اجاره، وگرنه حقوق ماهانه‌ی ضامن، شش برابر اجاره. دو ضامن با مجموع چنین حقوقی قبول نیست، فقط یکی یا یک زن و شوهر ! چرا؟ خدا می‌داند. برگ ِ پرداخت ِ حقوق، صورت‌حساب بانکی، فتوکپی کارت شناسایی و ... همه‌ی اینها مال زن و شوهر، هر دو تضمین مالی، بعضی جاها : پرداخت مخارج مستاجر قبلی مثلا برای تجهیز آشپزخانه. بعد از همه‌ی اینها تازه وقتی می‌فهمیدند ایرانی هستیم، رم می‌کردند. 📚📚📚📚📚 کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاءالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازده تائی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازه ای دستگیرم نمی‌شد. چون فکر و گاهی عبارت های کتاب‌ها در یکدیگر تکرار می‌شود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتاب‌ها به خوبی می‌توان اهمیت کار او را در جلب جوان‌ها به سوی مذهب تشیّع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعه شناسانه-‌گاه مارکسیستی- مبارزه جویانه و اخلاقی است. 📖روزها در راه، شاهرخ مسکوب
#روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب
Read more
كتاب معروف «چهار اثر اسكاول شین» اكنون بصورت صوتی با اجرای شوكت حجت در اپلیكیشن واوخوان منتشر شد. با جستجوی واوخوان در پلی استور يا اپ استور میتونید اپلیكیشن را نصب و این كتاب را تهیه كنید. كتاب كه بطور كامل منتشر شده از 4 بخش تشكیل شده: 1- بازی زندگی و چگونگی آن ۲- کلام تو عصای جادویی توست ۳- در ... كتاب معروف «چهار اثر اسكاول شین» اكنون بصورت صوتی با اجرای شوكت حجت در اپلیكیشن واوخوان منتشر شد.
با جستجوی واوخوان در پلی استور يا اپ استور میتونید اپلیكیشن را نصب و این كتاب را تهیه كنید.

كتاب كه بطور كامل منتشر شده از 4 بخش تشكیل شده: 1- بازی زندگی و چگونگی آن
۲- کلام تو عصای جادویی توست
۳- در مخفی کامیابی
۴- قدرت کلام

بخشهایی از کتاب:
«زندگی، یک بازی است. بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است. زندگی، بازی بزرگ داد و ستد است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛ و هر چه بدهد بازخواهد گرفت. اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت. و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد. همچنین به ما آموخته‌اند که قوه‌ی تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.
هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند- دیر یا زود- در زندگی‌اش نمایان می‌شود. مردی را می‌شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می‌ترسید. او آن قدر به آن مرض اندیشید و درباره‌اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فراگرفت و مرد. او در واقع، قربانی خیال‌پردازی خود شد.
#روانشناسی #اسکاول_شین #کتاب_ایران #کتاب_صوتی #کتاب_گویا #بازی #واوخوان @vavkhan @shokathojat
Read more
فکر نکنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشترکتان می گذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بی ...
Media Removed
فکر نکنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشترکتان می گذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بی خیال شوید! چرا که در روایات اسلامی هم نسبت به این که هر کدام از زن و شوهر خودش را برای همسرش آراسته کند، تاکیدات و سفارشات بسیار فراوانی وجود دارد. پس بهتر است که دست از شوریدگی و نا مرتب بودن بردارید، موهایتان ... فکر نکنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشترکتان می گذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بی خیال شوید! چرا که در روایات اسلامی هم نسبت به این که هر کدام از زن و شوهر خودش را برای همسرش آراسته کند، تاکیدات و سفارشات بسیار فراوانی وجود دارد. پس بهتر است که دست از شوریدگی و نا مرتب بودن بردارید، موهایتان را ژولیده و درهم رها نکنید، از ریخت و پاش کردن در خانه خودداری کنید و به خودتان برسید! همسرتان مطمئنا شما را همان گونه که هستید دوست دارد، با این حال چرا سعی نمی کنید خود را به بهترین شکل نشان دهید؟ به این ترتیب به او نشان می دهید که حضور او و تاثیری که بر او می گذارید برایتان مهم است.
#روانشناس #روانشناسی #مشاوره # مشاور #زندگیـسالم #شوهر #همسر
Read more
نوین: خیال هواداران راحت، تصمیمی برای بازگشت به سپیدرود ندارم/ هواداران از کریمی و تیمشان حمایت ...
Media Removed
نوین: خیال هواداران راحت، تصمیمی برای بازگشت به سپیدرود ندارم/ هواداران از کریمی و تیمشان حمایت کنند مالک پیشین تیم فوتبال سپیدرود رشت گفت: هواداران بابت انتشار شایعات مبنی بر بازگشت من خیالشان راحت باشد و با حضور کریمی تنها تیمشان را حمایت کنند. محمد نوین در گفت‌وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری ... نوین: خیال هواداران راحت، تصمیمی برای بازگشت به سپیدرود ندارم/ هواداران از کریمی و تیمشان حمایت کنند

مالک پیشین تیم فوتبال سپیدرود رشت گفت: هواداران بابت انتشار شایعات مبنی بر بازگشت من خیالشان راحت باشد و با حضور کریمی تنها تیمشان را حمایت کنند.

محمد نوین در گفت‌وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری فارس، درباره شایعاتی که در خصوص بازگشت دوباره‌اش به سپیدرود و در دست گرفتن مالکیت این تیم شنیده می‌شود، گفت: این اخبار، حواشی و شایعاتی که در فضای مجازی مبنی بر بازگشت من یا در دست گرفتن مالکیت دوباره تیم شنیده می‌شود به هیچ عنوان صحت ندارد و تکذیب می‌کنم.

وی‌ ادامه داد: هیچ شکایتی نسبت به این مسئله نداشته و ندارم. با کریمی طی روزهای گذشته صحبت کردیم و قرار شد نقدینگی لازم را آماده کنم و هر وقت آماده شد به اتفاق به همراه با کریمی شروع کنیم.

مالک پیشین تیم فوتبال سپیدرود رشت تصریح کرد: من کتباً انصرافم را قبل از بازگشت کریمی اعلام و امضا کرده بودم. مسائلی که از طریق برخی آقایان به وجود می‌آید برای برهم زدن آرامش تیم است که مطمئن هستم با حضور کریمی این اتفاق نخواهد افتاد چون هواداران او را دوست دارند.

نوین خاطرنشان کرد: مطمئن باشید اگر بخواهم حرفی بزنم یا تصمیمی بگیرم، قطعاً با کریمی مشورت می‌کنم. خیال هواداران بابت انتشار این شایعات با وجود حضور کریمی راحت باشد و تنها تیمشان را تشویق و حمایت کنند.
Read more
. در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: ...
Media Removed
. در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!» گفتم: «می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.» مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.» نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی ... .
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!»
گفتم: «می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.»
مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.»
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم عاشق شدم. خیال کردم نمی‌توانم به قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: «دیدی نتوانستی.»
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می‌خواستم. او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم به قول دوران کودکی‌ام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم!
😍👩👶👪
Read more
. تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان ...
Media Removed
. تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از ... .
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانست
والله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیم
اندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابد
کهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیم
در باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیم
هر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیم
زو آتش تیزاب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاست
پرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
این‌ها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشته‌ست
کلی مراد حق تعالاست

#مولانا
Read more
. مثل جریان زلال یک رود، خواستنی و لذتبخش است... مثل حرکت آرام ابرها، که وقتی به آسمان نگاه می کنی، ...
Media Removed
. مثل جریان زلال یک رود، خواستنی و لذتبخش است... مثل حرکت آرام ابرها، که وقتی به آسمان نگاه می کنی، شاید حواست نباشد.‌.. مثل بوییدن گل های یاس، سر ذوقت می آورد. «رفاقت» را می گویم. اینکه می دانی بعد از تمام پشت پا خوردن ها، باز کسی هست که بتوانی به او اعتماد کنی. اینکه بعد از تمام طعنه و کنایه شنیدن ... .
مثل جریان زلال یک رود، خواستنی و لذتبخش است...
مثل حرکت آرام ابرها، که وقتی به آسمان نگاه می کنی، شاید حواست نباشد.‌.. مثل بوییدن گل های یاس، سر ذوقت می آورد. «رفاقت» را می گویم.
اینکه می دانی بعد از تمام پشت پا خوردن ها، باز کسی هست که بتوانی به او اعتماد کنی.
اینکه بعد از تمام طعنه و کنایه شنیدن ها، باز رفیقی هست که خیالت راحت باشد قرار نیست با حرف زدنش بند دلت پاره شود.
اینکه با خیال راحت می توانی از ضعف هایت برایش بگویی و او با اینکه می داند، باز هم به رشدت کمک کند.
و تازه هر چه کهنه تر می شود ثروتمندتر می شوی. سرمایه ات بیشتر می شود. قدر تمام سالهای رفاقت تان.
و بعد از هر بار که از دوستان چند روزه نارو می خوری، دلت می خواهد باز، بروی سر وقتش و باز خودت را بسپاری به همان جریان زلال... به همان حرکت آرام ابرگون... اصلا باید یک روز را در سال، به نام رفیق می گذاشتند تا برایش یک شاخه گل بگیری و بروی سراغش و فقط بگویی ممنون که هستی رفیق!
.
.
تقدیم به چند رفیق قدیمی ام... که گذر عمر، کم کم دارد خویشاوندمان می کند.
Read more
: بعضی اوقات، دیدی آدم حوصله شنیدنِ چیزی را ندارد و وقتی هم دارند باهات حرف می‌زنند، انگار تو محوِ ...
Media Removed
: بعضی اوقات، دیدی آدم حوصله شنیدنِ چیزی را ندارد و وقتی هم دارند باهات حرف می‌زنند، انگار تو محوِ آبِ چشمه‌ای و هی یکی، سنگ می‌اندازد توی آب و آب، موج برمی‌دارد و باز می‌نشینی آب، از موج بیفتد و تو به خیالِ خودت برسی، اما باز آب را موج می‌اندازند و خیالات‌ات را آشفته. #خاما (رمان ايراني) #یوسف_علیخانی نشر ... :
بعضی اوقات، دیدی آدم حوصله شنیدنِ چیزی را ندارد و وقتی هم دارند باهات حرف می‌زنند، انگار تو محوِ آبِ چشمه‌ای و هی یکی، سنگ می‌اندازد توی آب و آب، موج برمی‌دارد و باز می‌نشینی آب، از موج بیفتد و تو به خیالِ خودت برسی، اما باز آب را موج می‌اندازند و خیالات‌ات را آشفته.

#خاما
(رمان ايراني)
#یوسف_علیخانی
نشر آموت/ چاپ هفتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان

همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.

آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه کردن به زندگی دیگری اتفاق افتاده است.
همه‌ی ما در زندگی‌مان، آدمی داریم که قصه‌اش را نمی‌دانیم. قصه‌ی پدربزرگی که معلوم نیست از کجا آمده، که بوده و از کجا آمده و چه در سر داشته. قصه مادربزرگی که روزگار نگذاشت برای‌مان تعریف کنند.
همه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها با گفتن قصه‌های قدیمی، سعی کردند، قصه خودشان را نگویند؛ خیلی هنر کرده باشند، کمی از خودشان را در آن قصه‌ها جاری کرده‌اند.
خاما، داستان زندگی یک پدربزرگ است. پدربزرگی که حالا نیست. و راوی در پوستین او افتاده تا زندگی‌اش را از نگاه او خیال کند. این که چقدر به حقیقت رفته و چقدر خیال بافته، باید این رمان را خواند.
این رمان، داستان زندگی و عشق است از سویی و از سوی دیگر رنج و جنگ و تبعید است و آن‌گاه سرگشتگی و آوارگی و گم شدن آن عشق که امیدبخش بود.
خاما، داستان انسان معاصر است که زندگی، هر لحظه برای او نقشه‌ای زیر سر دارد و بدا به حال کسی که سر راهش سبز بشود.
رمان «خاما» داستان من و شماست؛ با اکنون‌مان زندگی می‌کنیم و با عشق گمشده‌مان خیال می‌کنیم.

یوسف علیخانی، متولد اول فروردین ۱۳۵۴ در روستای میلکِ الموت است و پيش از اين از او اين كتاب‌ها منتشر شده: رمان «بیوه‌کُشی» و مجموعه‌داستان‌های: «عروسِ بید»، «اژدهاکُشان» و «قدم‌بخیر مادربزرگِ من بود»
رمان «خاما» نوشته‌ی «يوسف عليخاني» در ۴۴۸ صفحه و به قیمت ۳۴۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
اول . حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی ...
Media Removed
اول . حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی از سازگاری و ناسازگاری طبیعت با آدم. حقیقت هایی که هر چقدر کوچک هر چقدر بزرگ باشد فرقی نمی کند، عملا کاری از دست تو‌ بر نمی آید. اما قرار است روی نوع زندگیت تاثیر بگذارد . دوم . اتفاق ها نتیجه ی سالها ... اول .
حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی از سازگاری و ناسازگاری طبیعت با آدم. حقیقت هایی که هر چقدر کوچک هر چقدر بزرگ باشد فرقی نمی کند، عملا کاری از دست تو‌ بر نمی آید. اما قرار است روی نوع زندگیت تاثیر بگذارد .
دوم .

اتفاق ها نتیجه ی سالها کاشتن هستند. هر آنچه تاریخ کاشته امروز بر آمده. نمی فهمم چرا خودمان را از آنچه کاشته ایم و کاشته شده جدا می‌کنیم. شبیه زن یا مردی هستیم که لحظه ی اخر قبل از امضای طلاق نامه به آسمان خیره شده زیر لب می گوید این حق من نبود. اشکال اول همان به بالا خیره شدن است. باید پایین را نگاه کنیم. خودمان را. وقتی از چیزی عصبانی هستی بزرگترش را ببین. بیگ پیکچر
.
Don’t stand in the eye of the tornado .
سوم .
حقیقت های تلخ را خوب بلدیم. چیزی که به اصرار فراموش می کنیم اینست که در تلخ ترین، شکننده ترین، بی سامان ترین اوضاع، شرایط رشد همچنان وجود دارد. دل به تشعشعات یک فاجعه دادن و بر سر گوری که هنوز مرده ای در ان نیست گریه کردن دم دستی ترین راه است. یک قدم آن طرف ترش اینست که بشینی به اولویت زندگیت فکر کنی. برای من زیستن کنار او و همواره آموختن . پیش نیاز این اولویت ذهن سالم و تن سالم می خواهد. دنبال راهکار باش از هر بلبشویی تاثیر نگیر
.
چهارم
فکر نمی کردم اما خوشبختانه امسال دارد به یکی از آن سالهای پر کتابِ پر از مطالعه تبدیل می شود. این خبر خوشی برای خودم است. وقتی مطالعه می کنم توی زنجیره ی درست می افتم. کتاب خوب هلم می دهد سمت فیلم خوب، فیلم خوب به گفتگوی خوب منجر می شود ، گفتگوی خوب به موسیقی خوب می‌رسد، موسیقی خوب به فکر و خیال درست و حسابی می رسد، از دل اینها آن مدل زیستنی در‌می آید که می خواهم. من فقط در چنین شرایطی خوشحال خوشحالم. وقتی دارم آنطور که باید، زندگی می کنم
.
خیلی حرف زدم ، صبح بخیر 🌿
.
#یلدانوشت
Read more
اول خدا پشت سر هر معشوقی ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را ...
Media Removed
اول خدا پشت سر هر معشوقی ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت ... اول خدا
پشت سر هر معشوقی ، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است (عرفان نظرآهاری)
Read more
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفردر آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ ...
Media Removed
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفردر آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن ... آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یکنفردر آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند

چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدمها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید ” آی آدمها “… و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها، آی آدمها (به یاد دوستی که دوستش دارم و نگرانشم) برای همه آدم‌ها آرزوی سلامتی و روزهای خوب دارم و برای آدم های تنها ، آرزوی روزهای خوب‌تر و بهتر همراه با عشق و آرامش 🙏
#شهره_سلطانی
#نیمایوشیج
#دوست #دوستی #رفاقت #تنهایی #افسردگی #روزهای_خوب #آرامش
Read more
. نشسته روبه‌رویم و بی‌آنکه حرفی بزند انگشت نشانه‌اش را آرام دور تا دور لبه لیوان چایش می‌کشد. خیره ...
Media Removed
. نشسته روبه‌رویم و بی‌آنکه حرفی بزند انگشت نشانه‌اش را آرام دور تا دور لبه لیوان چایش می‌کشد. خیره شده‌ام به سر انگشتش و به لیوان چای حسودی می‌کنم. بی‌آنکه نگاهش کنم می‌گویم: «آشوبم» انگار صدایم را نمی‌شنود. دلم می‌خواهد توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم: «دلتنگی بد دردیه» اما می‌ترسم. می‌ترسم ... .
نشسته روبه‌رویم و بی‌آنکه حرفی بزند انگشت نشانه‌اش را آرام دور تا دور لبه لیوان چایش می‌کشد. خیره شده‌ام به سر انگشتش و به لیوان چای حسودی می‌کنم. بی‌آنکه نگاهش کنم می‌گویم: «آشوبم» انگار صدایم را نمی‌شنود. دلم می‌خواهد توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم: «دلتنگی بد دردیه» اما می‌ترسم. می‌ترسم از نگاهم آزرده شود و برای همیشه برود. همان‌طور که به نوازش انگشتش روی لبه لیوان چای خیره شده‌ام با صدایی لرزان می‌گویم: «نگرانتم» خیال می‌کنم پوزخند می‌زند. زیر لب می‌گوید: «لازم نکرده» صدایم بیشتر می‌لرزد و می‌گویم: «آدم وقتی کسی رو دوست داره هی نگرانش میشه» انگشتش را از لبه‌ لیوان برمی‌دارد. من اما هنوز به لیوانش چشم دوخته‌ام. می‌گوید: «تو اصلا من‌رو یادته؟» مگر می‌شود او را فراموش کرده باشم؟ مگر می‌شود رنگ چشم‌های عجیبش را از یاد برده باشم؟ زیر لب می‌گویم: «تو ماه من بودی» یکهو همه تنم می‌لرزد.

راستی چشم‌هایش چه رنگی بود؟ هر چه ذهنِ خاک گرفته‌ام را می‌کاوم رنگ چشم‌هایش را به یاد نمی‌آورم. سر آسیمه سر بلند می‌کنم و زل می‌زنم به او. چتری‌‌هایش روی چشم‌هایش ریخته‌ و آن‌ها را از من پنهان کرده‌اند. سایه‌ای سیاه آرام آرام روی چهره‌اش می‌نشیند. انگار چهره همچون ماهش در حال خسوفی ابدی ا‌ست. فریاد می‌زنم: «تاریک نشو!... نمی‌خوام فراموشت کنم». می‌گوید: «زندگی همینه... وقتی کسی رو نبینی همه چیش از یادت میره» بغض می‌نشیند توی گلویم. می‌گویم: «هیچ وقت هیچ کسی کامل از یاد آدم نمیره... همیشه یه سایه‌ای ازش توی ذهن‌مون می‌مونه». این را که می‌گویم خیره می‌شوم به او. سیاه سیاه است. هر چه تقلا می‌کنم تا چهره‌اش را به یاد بیاورم نمی‌توانم. حالا حتی سایه‌اش هم برایم نا آشناست. چشم‌هایم را می‌بندم تا شاید آخرین تصویری که از او در ذهن دارم را به یاد آورم. توی ذهنم همه چیز سرخ است، به همان سرخی‌ای که روی ماهِ در حال خسوف می‌نشیند، می‌دانم که این سرخی کوتاه است و سر آغاز خسوفی ابدی‌ست. او هم سرخ است، موهایش، چشم‌هایش، دست‌هایش، همه‌اش. به سایه‌ای سرخ‌پوش می‌ماند که در هزار توی ذهنم پرسه می‌زند و پی راهی برای فرار می‌گردد. ناگهان هزاران سایه‌ سیاه همچون ارواحی سرگردان در دالان‌های ذهنم تنوره می‌کشند و هوهو می‌کنند. صداهای‌شان غریب است. ترسیده‌ام. کاش صدای او کمی آرامم می‌کرد. راستی صدایش چگونه بود؟ حتی صدایش را هم فراموش کرده‌ام.

خودم را به هر دری می‌زنم تا پی صدایش بگردم. گاهی صداهایی توی مغزم می‌پیچند که خیال می‌کنم صدای اوست، اما نیست. کار مغز همین است. برای خودش می‌بُرّد
.
بقیه در کامنت اول👇
Read more
. از شما چه پنهان..! هر بار به داشتنتش فکر کردم، به درِ بسته خوردم.. تا دست از پا درازتر برگردم ...
Media Removed
. از شما چه پنهان..! هر بار به داشتنتش فکر کردم، به درِ بسته خوردم.. تا دست از پا درازتر برگردم به کنجِ عزلتِ شعری که حالا واقع‌بین‌تر از آن شده است که بشود در ابیاتش فکر و خیالِ آغوشش را به بار نشاند.. . با خودش که نمی شود گفت.. بگذارید به شعر بگویم که هربار به آغوشش فکر کردم به بن بست رسیدم.. . آغوش ... .
از شما چه پنهان..!
هر بار به داشتنتش فکر کردم،
به درِ بسته خوردم..
تا دست از پا درازتر
برگردم به کنجِ عزلتِ شعری که
حالا واقع‌بین‌تر از آن شده است
که بشود در ابیاتش
فکر و خیالِ آغوشش را به بار نشاند..
.
با خودش که نمی شود گفت..
بگذارید به شعر بگویم
که هربار به آغوشش فکر کردم
به بن بست رسیدم..
.
آغوش همان دختری
که در ذهنش
خیالِ مردی دیگر رزرو شده تا
فرصت برای خودنمائی نداشته باشند،
عاشقانه‌های آرامِ ناامیدم
که دست
از رؤیای دور از دسترس‌شان شسته ام.. تا
رها شوند.. شاید
همین بادی که می‌گذرد،
خاطرِ مکدرِ دل‌شان را به دست آورد.. و
دست‌شان را بگیرد.. و بِبَرد
به هر آن کجایی که به او نزدیک‌تر می‌شوند..
.
آری..
هر بار به داشتنت فکر کردم،
در امتدادِ بُغض زنجیره‌ایِ نداشتنت،
به ابتذالِ غمگینِ یک شــــعر رسیدم... #حمیدرضا_هندی
۹۴/۱۰/۱۵
telegram.me/joinchat/Am5tSDwRR5P3PhrYonNKKw

صمیمانه ممنون‌تان هستم که‌
در صورت بازنشر
نام نویسنده را فراموش نمی‌کنید..
Read more
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها ...
Media Removed
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد. آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه ... :
#خاما
(رمان ايرانی)
#یوسف_علیخانی
نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان

همه‌ی عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده؛ یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.

آدم‌ها دنبال گفتن قصه‌ی زندگی خودشان هستند و در طول تاریخ، این اتفاق با نگاه کردن به زندگی دیگری اتفاق افتاده است.
همه‌ی ما در زندگی‌مان، آدمی داریم که قصه‌اش را نمی‌دانیم. قصه‌ی پدربزرگی که معلوم نیست از کجا آمده، که بوده و از کجا آمده و چه در سر داشته. قصه مادربزرگی که روزگار نگذاشت برای‌مان تعریف کنند.
همه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها با گفتن قصه‌های قدیمی، سعی کردند، قصه خودشان را نگویند؛ خیلی هنر کرده باشند، کمی از خودشان را در آن قصه‌ها جاری کرده‌اند.
خاما، داستان زندگی یک پدربزرگ است. پدربزرگی که حالا نیست. و راوی در پوستین او افتاده تا زندگی‌اش را از نگاه او خیال کند. این که چقدر به حقیقت رفته و چقدر خیال بافته، باید این رمان را خواند.
این رمان، داستان زندگی و عشق است از سویی و از سوی دیگر رنج و جنگ و تبعید است و آن‌گاه سرگشتگی و آوارگی و گم شدن آن عشق که امیدبخش بود.
خاما، داستان انسان معاصر است که زندگی، هر لحظه برای او نقشه‌ای زیر سر دارد و بدا به حال کسی که سر راهش سبز بشود.
رمان «خاما» داستان من و شماست؛ با اکنون‌مان زندگی می‌کنیم و با عشق گمشده‌مان خیال می‌کنیم.

یوسف علیخانی، متولد اول فروردین ۱۳۵۴ در روستای میلکِ الموت است و پيش از اين از او اين كتاب‌ها منتشر شده: رمان «بیوه‌کُشی» و مجموعه‌داستان‌های: «عروسِ بید»، «اژدهاکُشان» و «قدم‌بخیر مادربزرگِ من بود»
رمان «خاما» نوشته‌ی «يوسف عليخاني» در ۴۴۸ صفحه و به قیمت ۳۴۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
. «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نام کتابی است نوشته «عطیه عطارزاده»، نشر چشمه، ۱۳۹۵ داستان درباره ...
Media Removed
. «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نام کتابی است نوشته «عطیه عطارزاده»، نشر چشمه، ۱۳۹۵ داستان درباره ی دختری است که از پنج سالگی نابیناست، و پس از آن تا ۲۲ سالگی تنها دو بار از خانه خارج شده است. او به همراه مادرش زندگی می کند. کار آنها خشک کردن و ترکیب گیاهان و ساخت داروهای گیاهی است. مردی به نام سیّد، ... .
«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نام کتابی است نوشته «عطیه عطارزاده»، نشر چشمه، ۱۳۹۵
داستان درباره ی دختری است که از پنج سالگی نابیناست، و پس از آن تا ۲۲ سالگی تنها دو بار از خانه خارج شده است. او به همراه مادرش زندگی می کند. کار آنها خشک کردن و ترکیب گیاهان و ساخت داروهای گیاهی است. مردی به نام سیّد، مواد لازم را برای آنها می آورد و داروها را از آنها می خرد. از همین چند جمله می توانید جهان کوچک دختر، حتی مادر و همچنین داستان را بشناسید. تمام آگاهی دختر از طریق کتاب هایی است که مادر برای او می خواند. شیخ (ابن سینا) شخصیت همیشه‌همراه اوست. سایر شخصیت های کتاب نیز (پدر، مه‌لقا، سردار) تنها در خیالات او می آیند و می روند و کنش هایی جزیی دارند. دختر در شانزده سالگی برای دومین بار از خانه خارج می شود و با فضایی جدید، بزرگ و ناآشنا روبرو می شود. اما این اتفاق گره و کنش اصلی داستان نیست. بلکه داستان، به شیوه ی کلاسیک، گره و کنش و نمودار زنگوله ای ندارد. و تغییرات آهسته و نیز در رفت و برگشت های زمانی اتفاق می افتند.
عطیه ی عطارزاده شاعر است. اگر شعرها و داستانش را خوانده باشید می فهمید که چقدر این کتاب داستان شاعرانه نوشته شده است و چقدر شعرهای این شاعر داستانند. من بیشتر دوست دارم او را داستان‌نویس بنامم تا شاعر. دختر که راوی این داستان است جهان پیرامونش را بو می کشد و لمس می کند و از این طریق چیزها برای او وجه دیگری دارند و به گونه ای دیگر دیده می شوند. همین اتفاق به اندازه ی کافی شاعرانه است. انتخاب راوی، انتخابی سخت اما هوشمندانه است. دختر، همه چیز را توضیح می دهد. ساده اما با جملاتی که توصیفی نیستند. بلکه ادراکی و ملایمند. گاهی هم جملاتی اند از کتاب هایی که خوانده است. اسم فصل های کتاب را که ببینید، خواهید فهمید چه می گویم:
پرده ی ۱: در باب من؛ شوری سرخ است. پرده ی ۲: در باب خانه؛ تنهایی چیز پُری است و همزمان خالی. پرده ی ۳: در باب دیدن؛ کلمات نجات دهنده اند. و… پرده ی ۲۳: در باب جاودانگی؛ جهان پیش از آنکه اتفاق بیفتد، اتفاق افتاده.
داستان به خودی خود هیچ کششی ندارد. مخاطب در انتظار چیزی نیست و شاید خواندنش برایتان حوصله سر بر باشد. هر چند که در جای جای کتاب، کلیدهایی داده می شوند از اتفاقی که خواهد افتاد/افتاده است. اما مگر چقدر می شود به حرف های دختری که مدام در عوالم خیال سر می کند، اعتماد کرد؟!
اما من کتاب را به راحتی خواندم. آن هم به خاطر...
.
⬅️⬅️ادامه در کامنت و متن کامل کانال تلگرام➡️➡️
فاطمه اختصاری
#ستون_معرفی_فیلم_و_کتاب_فاطمه
#سمفکف
Read more
. -شما زائر هستید - بله ان شا الله حقیقت این است که ان شا الله را به همه کسانی که این سوال را از من پرسیدند ...
Media Removed
. -شما زائر هستید - بله ان شا الله حقیقت این است که ان شا الله را به همه کسانی که این سوال را از من پرسیدند گفتم ولی الکی بود پیش خودم کار را دو دو تا چهارتا شده، حساب کرده بودم و خیال راحت خودم را زائر می پنداشتم دیروز حوالی ظهر که رسیدم به محل اعزام بچه های زمینی #هیئت_هنر دیدم پاسپورت من و مادرم ویزا ... .
-شما زائر هستید
- بله ان شا الله
حقیقت این است که ان شا الله را به همه کسانی که این سوال را از من پرسیدند گفتم
ولی الکی بود پیش خودم کار را دو دو تا چهارتا شده، حساب کرده بودم و خیال راحت خودم را زائر می پنداشتم
دیروز حوالی ظهر که رسیدم به محل اعزام بچه های زمینی #هیئت_هنر دیدم پاسپورت من و مادرم ویزا نشده و صحبت های حاج حسن هم پشت تلفن بوی ویزا شدن پاسپورت من و چند نفر دیگر از جمله مادرم را نمی داد آن چند نفر دیگر ممکن بود بتوانند از مرز رد شوند اما من و مادرم قطعا نمی توانستیم برویم ممکن حاج حسن ویزای آنها را با خودش به مهران ببرداما ما فردا از تهران حرک می کنیم یکهو توی دلم خالی شد حالم شبیه چتر بازی بود که لبه درب عقبی سی یکصد و سی قفل کرده وهر چه تقلا می کند نمی تواند بپرد باقی چتر باز ها پریده اند و او توی غول آهنی وسط آسمان گیر کرده یک آن بغضم گرفت که نکند همه این دویست و چند نفر بروند و من نرسم؛ نکند مادر جان نتوانند به پیاده روی برسند. دیگر داشتم به این که از کجا قرض کنم و دوباره بلیط بخرم فکر می کردم که حاج حسن زنگ زد و خبر داد که ویزا ها همین الان آماده شد
پدر نزدیک قم بودند و پاس ها را گرفتند و آوردند تهران
الان که این ها را می نویسم پاسپورت ها کنار سرم هستند و دراز کشیده ام خوابم نمی برد شده ام شبیه چتر بازی که یک بار لبه ی درب عقبی سی یکصد سی قفل کرده و حالا هر بارکه سوار هواپیما می شود چیزی نزدیک ستون فقراتش را مور مور می کند که اینبار هم ممکن است دم پریدن قفل کنی
پ.ن: این تصویر رابرای حاج حسن فرستادم امروز
#پیاده_روی_اربعین #حب_الحسین_یجمعنا
ا #کاروان_لبیک
Read more
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را ...
Media Removed
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت:  بابا ... در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: 
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی 
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.مادر بچه گفت: 
می‌بینید آقاجون؟ 
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. 
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. 
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست، 
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.و این داستان را برایشان تعریف کردم 
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، 
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، 
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
 یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برایتان بیاورد هدیه است، وقتی خانم بزرگ رفت، 
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است ،بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
 اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، 
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند 
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، 
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، 
منظورش کمک کردن به ما هم نیست. 
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد 
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد 
و این، خیلی با ارزش است.این چیزی است که در هیچ بازاری نیست 
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span>متن ارسالی مادرم <span class="emoji emoji1f49c"></span> در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد ...
Media Removed
متن ارسالی مادرم در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه ... 💜متن ارسالی مادرم 💜

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست
پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿلت...
Read more
@cavackonline‌ ‌‌‌ ‌ #پاراگراف ‌ بار اولی که در پشت سر زندانی به هم کوبیده می‌شود، او وسط سلول ...
Media Removed
@cavackonline‌ ‌‌‌ ‌ #پاراگراف ‌ بار اولی که در پشت سر زندانی به هم کوبیده می‌شود، او وسط سلول می‌ایستد و دور و برش را نگاه می‌کند. خیال می‌کنم همه باید کم و بیش همین رفتار را داشته باشند… مثلاً خواهد گفت: وقتی بیرون بیایم دیگر هیچ وقت حرص پول نمی‌زنم، با هر مشقتی یک جوری می‌سازم، یا وقتی بیرون ... @cavackonline‌
‌‌‌
‌ #پاراگراف

بار اولی که در پشت سر زندانی به هم کوبیده می‌شود، او وسط سلول می‌ایستد و دور و برش را نگاه می‌کند. خیال می‌کنم همه باید کم و بیش همین رفتار را داشته باشند…
مثلاً خواهد گفت: وقتی بیرون بیایم دیگر هیچ وقت حرص پول نمی‌زنم، با هر مشقتی یک جوری می‌سازم، یا وقتی بیرون بیایم دیگر با زنم دعوا نمی‌کنم. یک جوری با هم کنار می‌آییم. در واقع، وقتی آزاد بشود همه چیز «یک جوری» روبه‌راه می‌شود…
دنیای خارج برای او روز‌ به‌روز بیشتر واقعیتش را از دست می‌دهد. دنیای خارج بدل به دنیایی رؤیایی می‌شود که در آن همه چیز «یک جوری» مقدور است.

از کتاب #گفتگو_با_مرگ
اثر #آرتور_کوستلر
با ترجمه‌ی #خشایار_دیهیمی
#نشر_نی

#خرید_کتاب #کتاب_گفتگو_با_مرگ #خرید_آنلاین_کتاب #خرید_کتاب_آنلاین #کتابفروشی_کاواک #کاواک و #کتاب_فروشی_آنلاین
Read more
. خیلی از جملات این #کتاب اگه درست فهم بشه فارغ از هر طرز تفکر و اعتقادی می تونه یک زندگی رو به سمت بهتر ...
Media Removed
. خیلی از جملات این #کتاب اگه درست فهم بشه فارغ از هر طرز تفکر و اعتقادی می تونه یک زندگی رو به سمت بهتر شدن تغییر بده. حتی به قدر یک قدم. جمع بندی این دو بخش تا صفحه ۳۹ رو با هم بخونیم. لطفا شما هم دریافت ها و برداشت های خودتون رو بفرمایید. لطفا برای هفته بعد تا صفحه ۹۱ بخونید. . استعدادها و توانایی ... .
خیلی از جملات این #کتاب اگه درست فهم بشه فارغ از هر طرز تفکر و اعتقادی می تونه یک زندگی رو به سمت بهتر شدن تغییر بده. حتی به قدر یک قدم.
جمع بندی این دو بخش تا صفحه ۳۹ رو با هم بخونیم. لطفا شما هم دریافت ها و برداشت های خودتون رو بفرمایید.
لطفا برای هفته بعد تا صفحه ۹۱ بخونید.
.

استعدادها و توانایی های محدود انسان در ترکیب با هم به استعدادهای نامحدود و بی نهایت استعداد مبدل می شوند.
گندیدن ضرورت سکون و عدم حرکت است پس انسان نباید به جایگاه فعلی خویش قانع باشد.
"کفر متحرک به اسلام می رسد، اما اسلام راکد، پدربزرگ کفر است"
"کفری که با حرکت ما همراه باشد وحشتی ندارد، وحشت آنجاست که با سکون و رکود پیوند داشته باشد"
بخش اول: ضرورت حرکت
انسان باید ضرورت حرکت را خود درک کند.
حرکت باید ریشه دار بوده و ضرورت آن درک شده باشد، در غیر این صورت به سقوط منجر می شود.
ضرورت حرکت حتی از تنفس و حیات ارزشمندتر است و اگر ارزش آن به این اندازه درک نگردد، انسان در مسیر پر پیچ و خم و پر از رنج حرکت خویش می ماند.
عوامل حرکت عبارتند از :
۱. ساخت یا فطرت انسان
۲. قدر و ارزش انسان
۳. نیازهای انسان
۱. ساخت یا فطرت انسان؛ آدمی طوری آفریده شده که نمی تواند بماند و قله هایی که باید به آنها برسد غیر از جایگاه فعلی اوست.
تنوع طلبی نشان دهنده نیازهای تامین نشده است.
کسانی که حرکت ندارند با تنوع ها خودشان را مشغول می کنند و خود را به اشکال مختلف زندگی فریب می دهند تا خیال کنند که حرکت دارند.
۲. قدر و ارزش انسان؛ عامل دوم حرکت انسان، شناخت قدر و ارزش اوست. شناخت این نکته که اگر بمانیم، می گندیم.
و برای جهل انسان همین بس که قدر و ارزش خود را نشناسد. "عظمت انسان در بینش اوست و نه در دانش او"
در نبود بینش، دانش انسان نقطه ضعفش و ابزار طاغوتیان می شود و او را به مهره ای در نقشه های آنان بدل می سازد.
تا زمانی که انسان دگرگون نشده باشد نمی تواند هرگونه دگرگونی را در سطح جامعه تحمل نماید در نتیجه هر نوع انقلاب و حرکتی منجر به شکست می گردد.
۳. نیازهای انسان؛ ضرورت حرکت انسان، ناشی از نیازهای اوست و ضرورت این حرکت از حیات و تنفس ارزشمندتر است.
با این نگاه و خوشناسی انسان می فهمد که نمی تواند بایستد و باید حرکت کند و همین باعث خودسازی او می گردد. "کسانی که یک عمر آگاهی به دست آورده اند اما لحظه حرکت نداشتند، آن آگاهی ها غل و زنجیر می شود و آنها را خُرد و خسته می کند."
ممنون از جمع بندی جناب @_seyyed_
و عکس @_s.pishdar_
#مطالعه_جمعی_کتاب_حرکت
Read more
... قسمت اول ادامه در پست بعدی: ۱. نادیده‌ گرفتن خود و خواسته‌ها اینکه در برخی جاها از خواسته‌ی ...
Media Removed
... قسمت اول ادامه در پست بعدی: ۱. نادیده‌ گرفتن خود و خواسته‌ها اینکه در برخی جاها از خواسته‌ی خود بگذرید، خیلی هم عالی است، اما یادتان نرود که زندگی خود و علایق‌تان را وجه‌المصالحه قرار ندهید. اگر در برخی چیزهای کوچک حق را به طرف‌تان ندهید (و بر عکس)، در رابطه‌ی خود شاهد دعواها و بحث‌های ناسالم ... ...
قسمت اول ادامه در پست بعدی:
۱. نادیده‌ گرفتن خود و خواسته‌ها
اینکه در برخی جاها از خواسته‌ی خود بگذرید، خیلی هم عالی است، اما یادتان نرود که زندگی خود و علایق‌تان را وجه‌المصالحه قرار ندهید. اگر در برخی چیزهای کوچک حق را به طرف‌تان ندهید (و بر عکس)، در رابطه‌ی خود شاهد دعواها و بحث‌های ناسالم زیادی خواهید بود و در آخر هم همه‌چیز بین شما تمام خواهد شد.
۲. جشن گرفتن موفقیت‌ها
هیچ‌چیز بدتر از این نیست که شریک زندگی آدم موفقیت‌های هرچند کوچک او را نادیده بگیرد یا او را تحقیر و مسخره کند. زوج‌های شاد و خوشبخت موفقیت‌های یکدیگر را موفقیت‌های خود می‌دانند و همدیگر را برای رسیدن به اهداف جدید تشویق می‌کنند.
۳. بگومگوهای سالم
باید بدانید که دعوا، مشاجره و بحث می‌توانند بخشی از یک رابطه‌ی سالم باشند. اگر به این خیال هستید که با همسر آینده‌ی خود به‌هیچ‌وجه بحث نکنید، باید بدانید که با داشتن این طرز فکر غلط در اولین دعوا همه چیز بین شما و او تمام خواهد شد. به‌جای اینکه خیال کنید نباید بحث کرد، سعی کنید راهبردهای مفیدی را برای حل اختلاف پیدا کنید و هر وقت بحثی درگرفت، از آنها استفاده کنید.
۴. روابط زوجین با خانواده‌ها
خانواده‌ی همسر/نامزد از دوستان هم مهم‌تر است. به‌همین‌خاطر داشتن رابطه‌ی خوب با والدین همسر/نامزد کلید داشتن رابطه‌ی ماندگار و شیرین است. اگر شما دائما بر سر پدر و مادر طرف مقابل‌تان بگومگو دارید، و از ریخت آنها هم خوش‌تان نمی‌آید، باید بدانید رابطه‌تان با فرزند آنها، یعنی شریک زندگی‌تان، نیز همین‌طور خواهد بود.
۵. روابط زوجین با دوستان
دوستان بخش مهمی از زندگی ما هستند و نادیده‌گرفتن آنها کار شایسته‌ای نیست. به‌همین‌خاطر است که وقتی شریک زندگی شما واقعا شما را دوست داشته باشد، حتی اگر از ریخت دوستان‌تان هم خوشش نیاید، به آنها احترام می‌گذارد. این نوع رفتار نشانه‌ی بلوغ و احترام و علاقه به طرف مقابل است.
۶. اهداف و برنامه‌های زندگی
اهداف، آرزوها و برنامه‌هایی که برای زندگی دارید، لزوما نباید شبیه هم باشند. اما اگر تعریف نامزد/همسر شما از موفقیت با تعریف شما تا حدودی برابر باشد، خیلی خوب خواهد بود. مثلا اگر هدف شما این است که تا ۴۰ سالگی مسیر شغلی و تحصیلی خود را پیگیری کنید و بچه‌دار شدن فعلا در برنامه‌تان نیست، اما نامزد/همسر شما می‌خواهد هرچه زودتر بچه‌دار شود، طبیعتا باید منتظر مشاجرات و بحث‌های زیادی در زندگیِ خانوادگی‌تان باشید. به‌همین‌خاطر باید از همان اول اولویت‌های زندگی و برنامه‌های آتی خود را باهم درمیان بگذارید.
■ادامه دارد...
Read more
@parastoumolaei . در زبان انگلیسی کلمه‌ی جالبی است بنام : «کراش/Crush» ؛ . . به دلبر به‌دست نیامده ...
Media Removed
@parastoumolaei . در زبان انگلیسی کلمه‌ی جالبی است بنام : «کراش/Crush» ؛ . . به دلبر به‌دست نیامده اطلاق می‌شود . به دلبری که تو هر چقدر دوستش داری، او همانقدر یا خبر ندارد؛ یا دارد و دوستت ندارد... . هر چقدر در خیال توست و با او حرف می‌زنی، همانقدر او بو @parastoumolaei . در زبان انگلیسی کلمه‌ی جالبی است بنام : «کراش/Crush» ؛ . . به دلبر به‌دست نیامده اطلاق می‌شود . به دلبری که تو هر چقدر دوستش داری، او همانقدر یا خبر ندارد؛ یا دارد و دوستت ندارد... . هر چقدر در خیال توست و با او حرف می‌زنی، همانقدر او بو
<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ "عاشقان زیبایی"<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در ...
Media Removed
️ "عاشقان زیبایی"️ دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد خدا را ای نصیحت گو حدیث از مطرب و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمی گیرد: سخن حافظ این است که: من عاشق زیباییم بیش ... 🔹️
🔹️
🔹️
"عاشقان زیبایی"🔹️
🔹️
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث از مطرب و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمی گیرد:

سخن حافظ این است که:
من عاشق زیباییم
بیش از شِلی و کیتس
و بیش از گوته و بلیک
و بدون خیال و اندیشه زیبایی
مرا آرامش و آسایشی نیست
چه بسیار این دل رمیده را پند می دهم
که این سودای زیباپرستی را از سر بدر کن
و خود را به هزار فتنه و آشوب مینداز
اما دلم هیچ رضایت نمی دهد و
به گفته سعدی:

مرا شکیب نمی باشد ای مسلمانان
ز روی خوب، لکم دینکم ولی دینی

من وقتی چون حافظان دفتر وحی الهی را می خوانم
آن را خط جمال لایزال می یابم
و جمال چهره او در پس این جلوه های وحی
حجّت موجه ما بر عشق و مستی و شور و می پرستی است
اما مردمان صورت پرست گمان برند
که من چون ایشان به تلاوت حرف و گفت و صوت مشغولم
در حالی که من همچون مولانا خواهم که:

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه باشد دم زنم

این شرابخواری روحانی
از چشم مردمان پنهان است
و ایشان تنها آن تلاوت صوری را می شنوند
ومن در اعجابم که چگونه این دوگانگی و دو رنگی
و این زرق و سالوس که آتش اشتیاق ماست
برقی نمی زند و دفتر را نمی سوزاند.
ای کاش این برق
که از خیمه لیلی می جهد
خرمن خیالات و دفتر بی معنی کلمات را خاکستر می کرد
و ایشان را از این خیال واهی
که قرآن می خوانند و ثواب می برند، بیرون می آورد.

برگرفته از کتاب "در صحبت حافظ"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: از نقاشیهای چهل ستون اصفهان
#عاشقان_زیبایی #در_صحبت_حافظ #حسین_الهی_قمشه_ای #دکتر_الهی_قمشه_ای #قمشه_ای #اینستاگرام
#The_Lovers_of_Beauty #In_the_Realm_of_Hafez #Drelahighomshei #Ghomshei #Instagram #Official
Read more
. تو را مترو برداشت و برد. تو با آن شال زرشگی درست روبروی من، آن سمت سکو ایستاده بودی. صدایمان در صدای ...
Media Removed
. تو را مترو برداشت و برد. تو با آن شال زرشگی درست روبروی من، آن سمت سکو ایستاده بودی. صدایمان در صدای آمدن قطار گم شد. اما تو فریاد می زدی با ناامیدی از اینکه حتما صدای تو در صدای قطار گم شده، تو را مترو برداشت و برد. من به سمت بالا می رفتم، تو پایین. راه ما از هم جدا بود. راستی چه کسی بالا و پایین را تعیین می ... .
تو را مترو برداشت و برد. تو با آن شال زرشگی درست روبروی من، آن سمت سکو ایستاده بودی. صدایمان در صدای آمدن قطار گم شد. اما تو فریاد می زدی با ناامیدی از اینکه حتما صدای تو در صدای قطار گم شده، تو را مترو برداشت و برد. من به سمت بالا می رفتم، تو پایین. راه ما از هم جدا بود. راستی چه کسی بالا و پایین را تعیین می کند؟ شاید تو بالا می رفتی و من پایین. اما مهم نیست مهم اینست: راه ما از هم جدا بود و تو را مترو برداشت و برد. حالا تو رفته ای من به فلش های سبز و قرمز روی زمین سکوی روبرو نگاه می کنم؛ همانها که مسیر ورود و خروج به قطار را نشان می دهد، همانهما که تو را به قطار راهنمایی کرد و تو را مترو برداشت و برد، مرا هم خواهد برد. شاید اصلا تو آنجا نایستاده بودی شاید اصلا تو اینجا نبودی. شاید خیلی وقت است که تو را قطاری برداشته و برده است، شاید، نمی دانم. شاید اصلا شالت زرشگی نبود آبی یا قرمز بود، شاید اصلا فریاد نزدی، شاید صدای ترمز نابهنگام قطار بود که دلم می خواست صدای تو تصورش کنم، شاید هم بودی اما اصلا نگفتی: زنگ بزن، بلکه گفتی: دیگر زنگ نزن. قطار آمده، دلم می خواهد بمانم تا دوباره کسی دیگر را آنسمت سکو ببینم کسی باشالی به هر رنگ و عینکم را بردارم تا دوباره او تو شود و می خواهم بنشینم و قطار ترمز کند تا از میان جیر جیر صدای ترمز بشنوم: زنگ بزن و گوشی را بردارم و به تو زنگ بزنم، اصلا تو جواب ندهی اما با تصویر صندلی خالی تو صدای زنگ خوردن را بشنوم و بگویم چقدر مترو شلوغ است صدای گوشی را نمی شنود و بگویم او را مترو برداشت و برد.
#به_نام_داستان_به_کام_تخیل
#خیال_ناتمام_من
#مترو #قطار #تو #من #تخیل
#عمومیت_تو_خصوصیت_من
Read more
... کاسپارف نابغه شطرنج دنیا در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!!! همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او ...
Media Removed
... کاسپارف نابغه شطرنج دنیا در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!!! همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری ... ...
کاسپارف نابغه شطرنج دنیا در بازی شطرنج به یک آماتور باخت!!!
همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.
او گفت اصلاً در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم. گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.
بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.
«تمام حرکتها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم..... و می بازیم!!!»
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که:
نیمه می‌شنویم،
یک چهارم می‌فهمیم،
هیچی فکر نمی‌کنیم،
و دو برابر واکنش نشان می دهیم!
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️ ما رو در تلگرام همراهی کنید لینک تلگرام در قسمت پروفایل پیج ⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️
Read more
Loading...
Load More
Loading...