خیانت حرف دل مرد

Loading...


Unique profiles
6
Most used tags
Total likes
0
Top locations
بقیع, Bandar-E Genaveh, Bushehr, Iran
Average media age
997.5 days
to ratio
. . . تو محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید، طوری که مجبور بودی #_چادرت را #_محکمـ دور خودت بپیچی ...
Media Removed
. . . تو محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید، طوری که مجبور بودی #_چادرت را #_محکمـ دور خودت بپیچی تا مبادا باد چادر از سرت برگیرد. . به وسط محوطه رسیده بودیمـ. شدت باد و گرد و خاک آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه چشمهایمان را بستیمـ و وسط محوطه ایستادیمـ. . در همین شلوغی، باد #_چادر دختری را از ... . .
.
تو محوطه دانشگاه
باد خیلی شدیدی می وزید،
طوری که
مجبور بودی #_چادرت را #_محکمـ دور خودت بپیچی تا مبادا باد چادر از سرت برگیرد. .
به وسط محوطه رسیده بودیمـ.
شدت باد و گرد و خاک آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه چشمهایمان را بستیمـ و وسط محوطه ایستادیمـ.
.
در همین شلوغی، باد #_چادر دختری را از سرش برداشت و چند متر آنطرفتر پرتاب کرد. .
کل محوطه پر شد از صدای خنده های پسران هرزه ای که #_چادر دختر را مسخره میکردند. .
.
بیچاره آن #_دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف #_چادرش برود که از بین جمع پسری آرامـ چادر دختر را برداشت،
تمیز کرد و به طرف دختر آمد. .
لحن صدایش هنوز در خاطرمـ هست.
آرامـ گفت:
#_خواهرمـ تبریک میگمـ #_سلاح بزرگی همراهتان هست. از خنده های پسران اینجا ناراحت نباشین، اینا رسمـ مرد بودن رو نمیدونن.
.
.
سپس لبخندی زد و ادامه داد: دلگیر مباش #_خواهرمـ، #_چادرت را محکمـ تر بگیر.
و من چقدر آن لحظه احساس سرخوشی کردم، وقتی که دانستم هنوز هم هستند انسان هایی که بوی " #_مَرد" میدهند. " #_چادرت را محکمـ تر بگیر خواهرم" نترس...
بگذار گرگها هر چقدر میخواهند زوزه بکشند...
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
حرف دل؛
.
#_رفیق_مَرد بودن راه دارد
روش دارد...
.
رفیق شاید با احساسات دختری بازی کنی و
اسمش را بگذاری دوستی و همکلاسی بودن
.
اما بِدون
ته ته نامردیِ...
.
رفیق.. ناموس ، امنیت ، آرامشمون
چیزی نیست که مفت به دست ما رسیده باشه
هزینه داشته... .
تیکه تیکه شدن جگر گوشه های مادری بوده
که رفته تا ما داشته باشیمـ اینارو...
.
که خیانت به ناموس دیگران نکنیمـ...
.
خواهرای بزرگوار
لطفا سادگی و پاکی خودتون رو
به پای سادگی وپاکیِ نامرد ها نگذارین...
.
.
شادی روح رفیق وهمراه شهیدمون
صلوات+وعجل فرجهمـ
Read more
Loading...
ما چشم به احسان کریمان داریم شوق نمک خوان کریمان داریم در سفره ی خود نان کریمان داریم با رزق کریمان ...
Media Removed
ما چشم به احسان کریمان داریم شوق نمک خوان کریمان داریم در سفره ی خود نان کریمان داریم با رزق کریمان چو بسازیم همه از خلق همیشه بی نیازیم همه امشب که گداییم، گدای دو کریم سرگرم عزاییم، عزای دو کریم در خیمه ی حزن بچه های دو کریم با فاطمه یا محمدا می گوییم با زینبشان یا حسنا می گوییم با سینه ... ما چشم به احسان کریمان داریم
شوق نمک خوان کریمان داریم
در سفره ی خود نان کریمان داریم

با رزق کریمان چو بسازیم همه
از خلق همیشه بی نیازیم همه

امشب که گداییم، گدای دو کریم
سرگرم عزاییم، عزای دو کریم
در خیمه ی حزن بچه های دو کریم

با فاطمه یا محمدا می گوییم
با زینبشان یا حسنا می گوییم

با سینه ی این دو جهل امت بد کرد
نیرنگ صحابه و خیانت بد کرد
دنیا طلبی، بغض و عداوت بدکرد

با اینکه عزیزان خدایند این دو
افسوس که مسموم جفایند این دو

کشته است زنی یهودیه خاتم را
انداخته بر دل همه ماتم را
صدیقه تحمل نکند این غم را

آوار فراق بر جگر سنگین است
دل کندن دختر از پدر سنگین است

افسرده شدیم پشت دیوار بقیع
پژمرده شدیم پشت دیوار بقیع
سرخورده شدیم پشت دیوار بقیع

دیدیم همان شاه که صاحب کرم است
برعکس امامزاده ها بی حرم است

ای حضرت مجتبی فدای غم تو
ماییم طرفدار تو و پرچم تو
هرچند جفا کرد به تو مَحرَم تو

ما محرم روضه های جانسوز تواییم
در ماتم روضه های جانسوز تواییم

ای آه شرربار دلت قاتل ما
آتش بزن امشبی همه حاصل ما
با روضه ی کوچه ها بسوزان دل ما

آن کوچه که از حرف دلت شد حاکی
آنجا که حجاب مادرت شد خاکی

ناموس خدا بود و سرش پایین بود
کوهی ز حیا بود و سرش پایین بود
در ذکر و دعا بود و سرش پایین بود

دو از نظر شیر خدا زد سیلی
دشمن به رخش چه بی هوا زد سیلی

آن ها که حبیبه ی خدا را زده اند
با ضرب لگد مادر ما را زده اند
زهرا، نه، امام مجتبی را زده اند

آن روز درون کوچه پژمرد حسن
مادر که زمین خورد دگر مرد حسن

ارباب، که بسیار خیانت دیده
از کوچه و مسمار خیانت دیده
از یار و از اغیار خیانت دیده

آخر چه چشیده به خودش می پیچد
چون مارگزیده به خودش می پیچد

مسموم شد و زهر بهجانش افتاد
افسوس توانِ زانوانش افتاد
پاره جگر از لای دهانش افتاد

ای وای که روحش زبدن رفتنی است
تشتی برسانید، حسن رفتنی است

بالای سرش برادرش چون آمد
با پای برهنه خواهرش چون آمد
شد تشنه و قاسم پسرش چون امد

رو کرد به شاه کربلا، گفت که آه
لا یَوم، کَیَومَکَ أباعَبدالله

انگار حسینم، جگرم می سوزد
دنیا بخدا در نظرم می سوزد
من می روم، اما پسرم می سوزد

تو بعد حسن، هم پدر قاسم باش
هم سایه ی بالای سر قاسم باش

فرمود: حسین! ای همه ی هست حسن
فردا ز پی جنازه ام گر آن زن
دستور دهد تیر ببارند به من

شمشیر خودت را تو نیاور بالا
در گوش اباالفضل بگو ای سقّا!

گفته است حسن قرار ما روز دهم
شمشیر نزن، قرار ما روز دهم
Read more
 #میثم_مطیعی پاسخ زیبای #حاج_میثم_مطیعی به هجمه های وارده از سوی طرفداران #حسن_روحانی ای دوستان ...
Media Removed
#میثم_مطیعی پاسخ زیبای #حاج_میثم_مطیعی به هجمه های وارده از سوی طرفداران #حسن_روحانی ای دوستان که در #صف دوم نشسته‌اید وی دوستان که در صف سوم نشسته‌اید ای دوستان که در صف چارم به هر دلیل یا این که جایی از صف پنجم نشسته‌اید ای دوستان! شما! نه! شما! پشت نرده‌ها آری شما که غرق #تبسم نشسته‌اید ای ... #میثم_مطیعی
پاسخ زیبای #حاج_میثم_مطیعی به هجمه های وارده از سوی طرفداران #حسن_روحانی
ای دوستان که در #صف دوم نشسته‌اید
وی دوستان که در صف سوم نشسته‌اید
ای دوستان که در صف چارم به هر دلیل
یا این که جایی از صف پنجم نشسته‌اید

ای دوستان! شما! نه! شما! پشت نرده‌ها

آری شما که غرق #تبسم نشسته‌اید

ای دوستان که در صف شش، هفت، هشت، نُه

فرقی نمی‌کند صف چندم نشسته‌اید

دیگر #نصیحت صف اول #صلاح نیست

ای ناصحان که در دل #مردم نشسته‌اید

گویند حرف #عقل مگویید و مشنوید

دندان نهید روی جگر خاصه روز عید

#وحدت‌شکن مباش و #خیانت مکن دگر

دعوت به کار و خدمت و همت مکن دگر

از کارگر ز دست پر از پینه‌اش مگو

از دردهای سینه بی‌کینه‌اش مگو

آیینه تظلم پیر و جوان مباش

فریاد دادخواهی معدنچیان مباش

آخر چه وقت دم زدن از عدل حیدر است؟
نهج‌البلاغه بسته بماند وزین‌تر است

وحدت شکسته هر که به دشمن زند نهیب

حرمت شکسته هر که ز جرأت برد نصیب

هر شکوه از خیانت #دشمن خیانت است

باید گذاشت تا به ابد دست روی دست

باید گذاشت تا به ابد دست روی دست

گر پشت پا زده‌ست به عهدی که بسته است

#مداح را چه کار به #نقد و نصیحت است؟

مداح، #مدح ما کند و بس! کفایت است! *** کم نیست حرف‌های نگفته هنوز هم

کم نیست دردهای نهفته هنوز هم

ذاکر شوی نفس‌نفست وقف هیئت است

وقف صدای مردم و نذر عدالت است

آموختیم امر به معروف با حسین

هر کس حسینی است و فدایی است، «یا حسین»

مدح حسین نقد کژی‌های امت است

مداح نور دشمن تزویر و ظلمت است

هر دم میان هق‌هق و حق‌حق ز حق بگو

چون دعبل و کمیت و فرزدق ز حق بگو

مداح اهل بیت زبان نگفته‌هاست

فریاد او صدای هر آن کس که بی‌صداست

قند است نقد، تلخ شده کامشان چرا؟

عریان شده‌ست دشنه دشنامشان چرا؟
تحریم‌های تازه رسیده، به خیر باد!

تحریم دادخواهی و #تحریم انتقاد!

هرگز نمی‌رویم به #ترس از میانه، ما
#مرد شهادتیم چنین #فاتحانه ما

ای مردم همیشه #مقاوم به یادها!

ای عمر #استوار در این گردبادها!

ای سروهای در دل #تاریخ، سربلند!

ای مردم همیشه غریب و شکوهمند!

تنها اگرچه در دل سنگر رها شویم

ما عهد بسته‌ایم زبان شما شویم

زخم زبان ز دوست و دشمن کشیده‌ایم

#توهین نکرده‌ایم، که توهین شنیده‌ایم

حاشا در این #مجاهده کوتاه آمدن

یا با #فساد ثانیه‌ای راه آمدن

#مطیعی_تنها_نیست
Read more
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست ...
Media Removed
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم ... اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد:
«با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم می‌گذراندیم.
روزی در خانه نشسته بودیم که صدای تلفن همراه همسرم به صدا در آمد. دوستم گفت: شوهرت گوشی خود را جا گذاشته است. گفتم: نه، او دو تا گوشی دارد. دوستم با شنیدن این حرف شروع به صحبت از خیانت مردان کرد. او می‌گفت: حتما ریگی به کفش شوهرت است که دو تا گوشی گرفته است.
روزهای اول چندان به حرفش اهمیت نمی‌دادم، امّا کم کم تحت تاثیر قرار گرفتم. وقتی همسرم به خانه می‌آمد، سوالات من شروع می‌شد؛ کجا بودی؟ چرا چند دقیقه دیر آمدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
او هم اوایل به سوالاتم با روی خوش جواب می‌داد، امّا پاسخ‌های او، دل پریشان مرا آرام نمی‌کرد؛ برای تمام جواب‌هایش مدرک و دلیل می‌خواستم، تااینکه روزی شوهرم کیسه‌ای که در آن چند مرغ و مقداری روغن و خرما بود، به خانه آورد و از من خواست آن را به خانه دخترخاله‌اش که چند ماه پیش، شوهرش را از دست داده بود ببرم. من هم پذیرفتم.
فردای آن روز، دوستم که از ماجرا با خبر شده بود، به من گفت: این همان ریگ است! شوهرت خواسته تو را با زن دومش آشنا کند. با خودم فکر کردم درست می‌گوید. شوهرم بارها درباره دختر خاله‌اش صحبت کرده و گفته که چقدر دلش برای او می‌سوزد.
من که مثل گلوله آتش شده بودم، تمام مواد غذایی را در سطل آشغال انداختم و به سمت خانه آن زن از همه جا بی خبر رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر کنترلم دست خودم نبود از سرو صدای من، همه همسایه‌ها جمع شدند... .
مدت زیادی نگذشت که به اشتباهم پی بردم، امّا به بهای اینکه دل شوهرم را از دست دادم، محیط آرام خانه را به آشوب کشاندم، آبروی زنی را به خطر انداختم و ثمره همه این‌ها عذاب وجدانی شد که وجودم را به آتش می‌کشید.» بدگمانی
سوءظن و گمان بد بردن نسبت به هر مسلمانی، زشت و ناروا است و نارواتر آنکه این بدگمانی میان زن و شوهر باشد؛ مثلا احیانا زن غذایی را شور كند و یا ظرفى را بشكند و شوهر بگويد: «تو از روى عمد، اين كار را كرده‌اى و غرض و مرضى در كار بوده است.» در صورتى كه همسر بيچاره هيچ غرضى نداشته و به صورت سهوی چنین خطايى را انجام داده است، يا آنكه مرد چند روز به دلیل اضافه کاری، ديرتر به خانه بيايد ولی زن گمان كند که او داماد شده و همسرى ديگر گرفته است.

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #ویذانی #بدبینی #همسر
Read more
 #رفیق_جان<span class="emoji emoji1f319"></span><span class="emoji emoji2b50"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span> نگویم برایت... نگویم برایت از زوج هایی که زیر یک سقف هستند و دلشان جای دیگریست... نگویم ...
Media Removed
#رفیق_جان نگویم برایت... نگویم برایت از زوج هایی که زیر یک سقف هستند و دلشان جای دیگریست... نگویم برایت از آن زنی که خیانت همسر خود را با چشمانش میبیند و بخاطر کودکش لال میشود و محکم با دست بر دهان خود میزند و میگوید بخاطر کودکت ساکت باش،ساکت باش،ساکت باش... نگویم برایت از آن مردی که هیچ چیزی ... #رفیق_جان🌙⭐🙏
نگویم برایت...
نگویم برایت از زوج هایی که زیر یک سقف هستند و دلشان جای دیگریست...
نگویم برایت از آن زنی که خیانت همسر خود را با چشمانش میبیند و بخاطر کودکش لال میشود و محکم با دست بر دهان خود میزند و میگوید بخاطر کودکت ساکت باش،ساکت باش،ساکت باش...
نگویم برایت از آن مردی که هیچ چیزی در زندگی برای همسر خود کم نگذاشت اما اهل محل با او تماس گرفتند که همسرت به همراه مرد غریبه ای در خانه ات هستند و مردانگی اش،غیرتش نابود شد...
نگویم برایت از زوج هایی که هیچوقت با یکدیگر درد و دل نمیکنند ولی تا دلت بخواهد درد های دلشان را به دوستان مجازی خود میگویند
نگویم برایت از آن زنی که روزی هزار بار خودخوری میکند که ای کاش میشد نفس قطع شود و از این دنیای کثیف خداحافظی کنم
آه که نگویم برایت از زندگی خیلی از زوج های این جامعه که اگر بخواهم بگویم گفتنی ها زیاد است آقا ....
گفتنی ها زیاد است...
نگویم برایت...
.
.
#امیدوارم_که_ازنوشته_م_دلخورنشین_سعی_کردم_حرف_دلموبزنم 🙏🙏🙏🌹🌹😊🌙⭐.
.
. 👑 #میکائیل⭐
.
. 📱@mikilove351 📷
Read more
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت سوم _________ القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر ...
Media Removed
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت سوم _________ القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر و ماست و دوغ و پنیر مش ماشالله بیشتر و بیشتر شد و مرد رنج کشیده ی قصه ی ما شد مش ماشالله بی درد. یکی از همین روزها بود که زن ماشالله بی درد، مرغای محله رو خبرکرد، پاشید واسه شون یه چنگ چینه، گفت زود بخورید ... «جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد»
قسمت سوم
_________
القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر و ماست و دوغ و پنیر مش ماشالله بیشتر و بیشتر شد و مرد رنج کشیده ی قصه ی ما شد مش ماشالله بی درد.
یکی از همین روزها بود که زن ماشالله بی درد، مرغای محله رو خبرکرد، پاشید واسه شون یه چنگ چینه، گفت زود بخورید خروس نبینه، وقتی که چرا ش رو پرسیدن مرغا! گفتش حرف مفت نزنید،جلسه فمنیستیه!
همه دور هم نشستند و زن ماشالله درباب حفظ اندام و سایز دور کمر سخنرانیا کرد و آخر سر هم گفت که اگه دو اندازه ی این تخم هاتون رو کوچیکتر تحویل بدید، هم این جوری از عقب پهن نمیشید هم شیتیل تون پیش ما محفوظه.
خلاصه که در انتهای جلسه توافق انجام گرفت و قرار به این شد که در ازای زایمان تخم مرغ های سایز کوچیکتر و تعداد بالاتر،کل مرغ ها هفته ای یه بار برای دون خوری و حال و هول دیداری با خروس لاری معروف دو محله اون ورتر داشته باشن.
چندماه به همین منوال گذشت و تا اینکه بالاخره مش ماشالله با مشورت زنش اون زیرپله ی خاطره انگیز رو فروخت و رفت تو مغازه دونبش پاساژ لاکژری محله شون نمایندگی محصولات ژاله رو گذاشت. ازاون ور زن مش ماشالله هم مرغاش رو مجبور به یه مهاجرت اجباری به جوجه کبابی سرکوچه کرد. واسه خروس هم ماجرای خیانت مرغا رو گفت جوری که خروس بدبخت درجا هاراگیری کرد و شد شام همون شب مش ماشالله اینا.
بعدش هم نشست زیر پای مشتی که این خونه بوی غم گرفته، بوی ماتم گرفته، باس بریم پنت هاس بگیریم دل مون وا شه! وقتی هم مش ماشالله پرسید مگه پنت هاس بو نمیده، یه عشوه یه وری اومد و جواب داد: بو هم میده مشی جونم! برام یه پنت هاس بخر با پیف پاف شنل صورتی!
خلاصه که مش ماشالله و خونواده بدون بار و بنه ی اضافه جمع و جور کردند و رفتند توی یه آپارتمان چهارصد و پنجاه متری سکونت گزدیدند و مش ماشالله شد مشی جون و زنش هم میس مشی!
یکی دو سال به خوشی و خرمی اومد و رفت تا اینکه دختر مش ماشالله استخونی ترکوند و منزل شد محل ورود و خروج خواستگاران.
Read more
Loading...
Loading...