داد خواهم آمد

Loading...


Unique profiles
62
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Abadan, Iran, Sa'adat Abad, Mazandaran Province
Average media age
787.2 days
to ratio
33.5
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد... خواهم آمد و گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جُذامی را گوشواری ...
Media Removed
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد... خواهم آمد و گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جُذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ... هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم بَرکند رَهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد ، بارَش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد ... روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد... خواهم آمد و گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جُذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ... هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم بَرکند رَهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد ، بارَش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد ... خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت سهراب سپهری
Read more
Loading...
یادم می‌آید یک سال تمام، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل می‌خواهم از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت ...
Media Removed
یادم می‌آید یک سال تمام، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل می‌خواهم از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی‌ها ...ا گفتم باشد، گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی‌ها ...! قبول کردم... خرید ! از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار می‌شدم و قبل از خوردن صبحانه‌ی خودم به بلبلم غذا می‌دادم ... ... یادم می‌آید یک سال تمام، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل می‌خواهم
از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی‌ها ...ا
گفتم باشد،
گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی‌ها ...!
قبول کردم...
خرید !
از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار می‌شدم و قبل از خوردن صبحانه‌ی خودم به بلبلم غذا می‌دادم ... ‌
خسته‌ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه‌ی خودم را برایش خرج می‌کردم و خودم گرسنه می‌ماندم ...
درک نمی‌کردم چرا روزهایی که من خوابم می‌آمد یا نبودم پدرم این‌کار را انجام نمی‌داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می‌گذاشت... یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می‌زد و خودش را به قفس می‌کوبید... طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده‌ام کرده بود ...
به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛
"دوست داشتن به همین سادگی‌ها نیست ..
باید مسئولیت دوس داشتن‌ات را قبول کنی ..
نمی‌توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..
هیچ‌کس برایش تو نمی‌شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!" این داستان زندگی خیلی از ماست:
کسی را دوست داریم ،
در قفس می‌اندازیمش
و بعد
رهایش می‌کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می‌اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده‌هایمان می‌میرند
و گلدان‌هایمان پژمرده می‌شوند ...
مراقب آدم‌هایی که دوست‌شان دارید، باشید.
یا شروع به دوست داشتن‌شان نکنید یا مسئولیت‌شان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگ‌تان می‌کند..
Read more
<span class="emoji emoji1f49f"></span>داستان کوتاه <span class="emoji emoji1f4a0"></span> روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم<span class="emoji emoji1f49d"></span> ... من شیفته ...
Media Removed
داستان کوتاه روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم ... من شیفته زیبایی و جذابیت این دختر و جادوی چشمانش شده ام. 🏼 پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین ... 💟داستان کوتاه 💠 روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم💝 ... من شیفته زیبایی و جذابیت این دختر و جادوی چشمانش شده ام. 👸🏼 پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند 😍 اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم‌تراز تو نیست و تو نمیتوانی خوشبختش کنی💞، او باید به مردی مثل من تکیه کند. 😧 پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!! 👥 پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. ⚖ قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند ...⁉️ 🔮 قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی💕 او شد و گفت این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است ♨️ پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند. 🕵 وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر. 👑 امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!! 🗣 بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد!! ⚡️ و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر، پسر، قاضی، وزیر و امیر بدنبال او🏃، ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند.🕳 ❓ دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!! 🎀 من دنیا هستم!! ... من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان، معرفت و انسانیت شان غافل میشوند. 🎈 و حرص طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر ⚰ گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند!!!!!
Read more
@hamedzamanioriginal #سی_سالگی سی سال پیش بود... شاید در همین ساعت و ثانیه... زنی پشت پنجره ...
Media Removed
@hamedzamanioriginal #سی_سالگی سی سال پیش بود... شاید در همین ساعت و ثانیه... زنی پشت پنجره ایستاده بود و آسمان را می‌نگریست... بی تاب بود وخواب به چشمانش نمی آمد... دل پاکش گواهی می‌داد: اتفاقی می افتد... اتفاقی می افتد... و... آن اتفاق سراسر زیبایی افتاد... #فرشته ای از آسمان ... @hamedzamanioriginal
#سی_سالگی
سی سال پیش بود...
شاید در همین ساعت و ثانیه...
زنی پشت پنجره ایستاده بود و آسمان را می‌نگریست...
بی تاب بود وخواب به چشمانش نمی آمد...
دل پاکش گواهی می‌داد:
اتفاقی می افتد...
اتفاقی می افتد...
و...
آن اتفاق سراسر زیبایی افتاد...
#فرشته ای از آسمان به زمین هبوط کرد...
مادر دیگر بی تاب نبود...
آرامش عجیبی وجودش را فراگرفته بود...
فرشته را در آغوش کشید و قلبش را به قلب خود نزدیک کرد...
دستان کوچکش را در دستان خود گرفت...
و باز به سمت آسمان نگریست...لبخندی از سر خشنودی و تشکر بر لبانش پدیدار گشت وبعد قطره اشکی از سر شوق روی صورتش جاری شد...
ناگهان صدایی ناشناس ندا داد:
اولین لبخند را؛خدا به او هدیه داد...
دومی را:فرشته ای که اورا به زمین آورد...
و سومی را تو؛هنگامی که صدای گریه اش را شنیدی...
اما دیری نمی گذرد که لبخند های بسیاری به او هدیه میشوند...
لبخندهایی ارزشمند...
لبخند اهل بیت٬شهدا٬خانواده های دل خونشان
و هزاران انسان #زخمی مظلوم و بی صدا...حالا این وعده تحقق یافته و این لبخند هااو را از شر دشمنان و حسودانش حفظ و نزد همگان عزیز کرده...
من هم امشب تا سحر به آسمان می‌نگرم و لبخند می‌زنم...
سر بر سجده می‌نهم و خدا را شکر می‌کنم برای خلق این #فرشته...
برای کسی که تمام وجودم را...زندگی ام را...و دارایی ام را تا نفس دارم مدیون او بودم،هستم و خواهم بود...
آیا اگر تا پایان عمر در سجده باشم کافیست؟؟؟
#مردترین_مرد_زندگی_من
سی امین سالروز زمینی شدنتان مبارک💐
از طرف👈@istadeye_zakhmi_am
Read more
صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت: به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره ...
Media Removed
صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت: به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام- عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی- نیروگاه بصره را بمباران کردند. با این عملیات جواب ... صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان
ایرانی در تلوزیون عراق گفت:
به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد
و 150 دقیقه
بعد از مصاحبه صدام-
عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی-
نیروگاه بصره را بمباران کردند.
با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود
صدام تحقیر شد .
غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر
از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز  مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد.
اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیارنایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد
شد.
سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:
- البته هنوز فرصتیپیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویلخواهندداد.
عباس فرزند محمد ابراهیم، در30/7/1329درشیراز به دنیا آمد.، مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین کودکی را پشت سر نهاد.
پس از طی دوران طفولیت به مدرسه رفت وپس از اخذ دیپلم متوسطه درآزمون ورودی دانشكده خلبانی شركت نمودوپس ازقبولی در رشته خلبانی به تحصیل  اشتغال یافت.
سال 1351 بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریکا اعزام شد و با اخذ نشان وگواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت.
تا از خاک پاک کشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحـمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبـان شـکـاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد ودر طول سالهای دفاع مقدس بیش از یک
صدسورتی پرواز جنگ انجام داد.
دوران در تاریخ 7/9/1359 اسكله «الامیه» و«البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید.در تاریخ 21/4/1361 عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود .او قصد داشت، با ناامن کردن شهر از انجام کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در این شهر جلوگیری نماید و مـانع رسیدن صدام به اهـداف شومـش شود .به همین علت صاعقه‌وار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود. 
اما اصابت موشک عراقی باعـث شد، هواپیما آتش بگیرد
#شهدای_قهرمان
🔴کانال تلگرامی مارو دنبال کنید
Read more
 #bighanoon #mortezaghadimi قوری چینی را از روی آب‌چکان برداشت و از توی سطلی که دیگر سفید نبود، یک ...
Media Removed
#bighanoon #mortezaghadimi قوری چینی را از روی آب‌چکان برداشت و از توی سطلی که دیگر سفید نبود، یک مشت چای ریخت توی قوری و گذاشتش زیر شیر سماور و شیر را باز کرد. همین‌طور که قوری پر می‌شد چند حبه هل را به دندان گرفت و بازشان کرد و انداخت توی آب جوشی که حالا رنگ گرفته بود و در ادامه هم خلط گلویش را بالا ... #bighanoon #mortezaghadimi
قوری چینی را از روی آب‌چکان برداشت و از توی سطلی که دیگر سفید نبود، یک مشت چای ریخت توی قوری و گذاشتش زیر شیر سماور و شیر را باز کرد.

همین‌طور که قوری پر می‌شد چند حبه هل را به دندان گرفت و بازشان کرد و انداخت توی آب جوشی که حالا رنگ گرفته بود و در ادامه هم خلط گلویش را بالا کشید و تف کرد توی قوری.

من که باورم نمی‌شد چیزی را که می‌دیدم؛ گفتم جواد. نگاهم کرد و خندید و گفت دارچین نداشتیم هل ریختم.

وقتی شیر سماور را بست و قوری را گذاشت روی آن تا دم بکشد احساس کردم می‌خواهم بالا بیاورم و دویدم سمت آبخوری‌ها که پشت ساختمان گروهان بود. نتوانستم تا آنجا برسم و ریختم روی زمین و شلوارم.

دهانم را چند بار آب گرفتم و غرغره کردم اما فایده نداشت. هر بار حالم بدتر می‌شد وقتی یادم می‌افتاد عصرها می‌رفتیم دفتر گروهان تا جواد لیوان‌های‌مان را پر از چای کند تا با شکرپنیرهایی که خودش از بجنورد آورده بود، خستگی روز و رژه‌هایی را که رفته بودیم فراموش کنیم.

فراموش می‌کردیم با طعم چایی که او دم می‌کرد که گاه هل‌دار بود و گاه دارچینی که این لذت با شکرپنیرها مضاعف می‌شد. جوری که به قول احمد می‌شست همه رژه‌ها و کلاغ‌پرهایی که سرکار استوار محمودی می‌داد تا دیگر پاها مال خودمان نبودند.

کار هر روزمان همین بود و آماده می‌شدیم برای رژه روز ارتش تا بهترین گروهان باشیم.

همان روز اول تمرین بود که جواد بی‌اهمیت به صدای طبل بزرگ پای راستش را بلند کرد تا استوار محمودی از توی صف بکشدش بیرون و جلوی همه گروهان بخواباند زیر گوشش و بگوید توی آموزشی پس چی یاد گرفتی لندهور؟ بعد هم فحشی به پدرش داد که نداشت.

جواد بی‌آنکه چیزی بگوید فقط نگاه می‌کرد تا استوار محمودی بگوید گمشو دفتر، تو را چه به رژه و مرخصی تشویقی.

قرار بود اگر سردار، به رژه گروهان بگوید «خیلی خوب» سه روز مرخصی تشویقی برویم و اگر «خیلی خوب» را تکرار کرد یک هفته.

وقتی برگشتم دیدم لیوان چای استوار را پر کرده بود و گذاشته بود توی سینی و کنار سینی هم یک لیموی برش خرده و قندان پر از شکرپنیر.

خندید و گفت آخه دیوونه من چای تف‌دار به تو میدم؟
.
فایده نداشت این حرفش که همراه با صداقت بود تا دیگر هیچ وقت نتوانم چای بخورم.

از اتاق استوار که بیرون آمد بی‌آنکه چیزی بپرسم گفت زیر گوش زدنش را تحمل می‌کردم اما به پدرم فحش داد. بعد از توی کابینت یک قوری کوچک در آورد و پر از چای و دارچین کرد و گذاشت زیر شیر سماور.

پر که می‌شد گفت دارم براش. کارم تمام نشده هنوز.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
. هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer ...
Media Removed
. هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer before dawn را دیده‌ام. یک فیلم کاملا روانی و مریض بر اساس یک ماجرای واقعی. یک بوکسور انگلیسی به علت حمل مواد مخدر در تایلند بازداشت شده و راهی یکی از خفن‌ترین زندان‌ها می‌شود که زندانی‌هایی با بدن‌هایی ... .
هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer before dawn را دیده‌ام. یک فیلم کاملا روانی و مریض بر اساس یک ماجرای واقعی. یک بوکسور انگلیسی به علت حمل مواد مخدر در تایلند بازداشت شده و راهی یکی از خفن‌ترین زندان‌ها می‌شود که زندانی‌هایی با بدن‌هایی یکسره تتو شده دارد هر کاری با هر کسی که دوست داشته باشند می‌کنند. از گرفتن او تا کشتن او. حالا این بوکسور جوان و سفید باید تلاش کند که او را نه بگیرند و نه بکشند. وسط‌های تعریف کردن فیلم هستم که مریم خانم می‌گوید لامصب این چه فیلمی هست که دیدی. خودش «همه داغش را دوست دارند» را دیده بود تا کلی بخندیم. می‌خواهم ادامه ندهم و فقط پایان فیلم را بگویم که موبایل پانی‌جون زنگ می‌خورد و با تکان دادن سر که یعنی ببخشید تلفن فوری است و باید جواب بدهم شروع می‌کند به فارسی و انگلیسی صحبت کردن.

Hi honey…yes…yes

ببین عمه‌جان من دارم پیگیری می‌کنم. من مهرداد را دوست دارم.

No… no… I haven’t found her.

عمه‌جان من با سلیقه مهرداد آشنا هستم. یک دختر کول و باحال و صبور.

از ادامه صحبت‌هایش متوجه می‌شویم که پانی‌جون برای پسرعمه‌اش که در لاس‌وگاس زندگی می‌کند و سیتی‌زن آمریکاست دنبال یک دختر کول و باحال و صبور برای ازدواج می‌گردد.

بلافاصله بعد از اینکه صحبتش با عمه تمام شد و قطع کرد، خانم منشی در کلاس را باز کرد و آمد داخل کلاس و گفت:

کول و باحال و صبور.

وقتی سونیا شرایط را این طور دید از روی صندلی بلند شد و گفت:

وا. کول و باحال و صبور ندیدی عزیزم.

وقتی سودابه شرایط را این‌طور دید او هم بلند شد و گفت برید کنار برید کنار، کول و باحال و صبورتون اومد.

پانی‌جون که تا حالا چیزی نگفته بود همین که خواست جواب خانم منشی و سونیا و سودابه را بدهد سیامک هم با صدایی کمی نازک شده گفت: «آقا ما هم هستیما».
.
پانی‌جون که کلافه شده بود گفت چی میگید آخه؟ شما که نمی‌ونید. بعد موبایلش را برداشت و عکس یک جوان روی ویلچر را در آورد و به ما نشان داد و گفت:
.
This is Mehrdad. Are you still cool?
.
با دیدن عکس مهرداد انگار که آب سردی روی همه ریخته باشد گفت: «مهرداد توی جنگ آمریکا و عراق صدمه دیده و مادرش اصرار داره ازدواج کنه ولی خودش قبول نمی‌کنه».
.
خانم منشی پرسید چرا قبول نمی‌کنه؟
.
پانی‌جون با یک مکث تقریبا طولانی جواب داد چون نمی‌تونه بچه‌دار بشه.
.
خانم منشی که متوجه منظور پانی‌جون نشده بود گفت چه اشکالی داره؟ خب بچه‌دار نمی‌شیم.
.
پانی جون جواب داد:

No…no… he can not.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد که ...
Media Removed
. نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد که بندۀ‌ تو نخواهد گذاشت هرجا سر قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق» که پر شده است جهان از حسین سرتاسر نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن به آسمان بنگر! ما رایت الا سر سری که گفت من از اشتیاق لبریزم به ... .
نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر
فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بندۀ‌ تو نخواهد گذاشت هرجا سر
قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر
نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر
سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر
هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر
همان سری که یَُحّب الجمال محوش بود

جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر
سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک همه بودند سروران را سر
زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر
سپس به معرکه عبّاس «اجننی» گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر
بنازم ام وهب را به پارۀ تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظۀ آخر به پای مولا سر
در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر
سری  که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود پا تا سر
پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر
امام غرق به خون بود و زیر لب می‌گفت:

به پیشگاه تو آورده‌ام خدایا سر
میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طاها سر
حروف اطهر قرآن و نعل تازۀ اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر
نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -
جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر
صدای آیۀ کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر
بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر
چه قدر زخم که با یک نسیم وا می‌شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر
عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوب‌ محمل؛ نه با زبان، با سر
دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
#حمیدرضا_برقعی
#محرم96 #محرم
Read more
Loading...
. بخشهای مهم گفتگوی دکتر جلیلی با هفته نامه مثلث/4 . "جایگزین دلار" . همین هفته پیش اگر خبرش را ...
Media Removed
. بخشهای مهم گفتگوی دکتر جلیلی با هفته نامه مثلث/4 . "جایگزین دلار" . همین هفته پیش اگر خبرش را دنبال کنید، می بینید که نیجریه آمد كل ذخایر ارزی اش را بر مبنای یوآن قرار داد؛ نیجریه ای که با آمریکادعوا هم ندارد. بسیاری از کشورها حتی اروپاییها امروز پیمان های پولی دو جانبه بسته اند. چینی ها هم همین ... .
بخشهای مهم گفتگوی دکتر جلیلی با هفته نامه مثلث/4
.
"جایگزین دلار"
.
همین هفته پیش اگر خبرش را دنبال کنید، می بینید که نیجریه آمد كل ذخایر ارزی اش را بر مبنای یوآن قرار داد؛ نیجریه ای که با آمریکادعوا هم ندارد. بسیاری از کشورها حتی اروپاییها امروز پیمان های پولی دو جانبه بسته اند. چینی ها هم همین کار را کردند. می خواهم بگویم این نیست که تنها راه و تنها چاره مبادلات تجاری، بستر پولی اش فقط دلار باشد. راههای دیگر هم وجود دارد.
درثانی در اقتصادی که امروز ما داریم یکی از فرصت های بسیار ارزشمندی که به لحاظ ژئوپولیتیک در اختیار ماست این است که پانزده همسایه داریم. پانزده همسایه ای که اینها حجم روابط اقتصادی شان یک چیزی نزدیک به دو هزار و ۳۰۰ میلیارد دلار است، حدود هزار میلیارد دلار آن مربوط به واردات است، یعنی ما با همین همسایگان و با اکثر آنها می توانیم با پیمان پولی دوجانبه با ارزهای جهان شمول غیر از دلار مثل يورو، یوآن و مثل اینها، مناسبات داشته باشیم اما طبیعتا چنین امری، سیستمی چابک، هوشیار و فعال می خواهد. ما این بحث پیمان های پولی دو جانبه را در سال ۹۰ در سفری که به هند داشتیم با طرف مقابل، با نخست وزیر هند مطرح کردیم و استقبال هم کردند و کار کردیم. یک چیز خیلی ساده هم هست. آیا اکنون در سال ۹۷ این محقق شده یا نشده است؟ آن زمان با روسیه، هند و ترکیه کلیدش زده شد و دنبال شد، ولی بعد متوقف شد. وظیفه بانک مرکزی این نیست که هر روز بیاید و فقط برود ارز در بازار بفروشد. یکی از کارهایش همین است. شما می توانید با خیلی دیگر از کشورها این را داشته باشید.
Read more
. <span class="emoji emoji1f534"></span> بنده با صراحت اعلام می‌کنم که به CFT رأی خواهم داد؛ بگذارید اگر مشکلی به وجود آمد مردم بدانند چه ...
Media Removed
. بنده با صراحت اعلام می‌کنم که به CFT رأی خواهم داد؛ بگذارید اگر مشکلی به وجود آمد مردم بدانند چه کسانی این وضعیت اقتصادی را به وجود آورده‌اند . ترسو کسانی هستند که در این مملکت زندگی می‌کنند، فقر و بدبختی و گرسنگی به وجود می‌آید و خود را به کوچه علی چپ می‌زنند و پشت تریبون از فقر و گرسنگی دفاع می‌کنند . ... .
🔴 بنده با صراحت اعلام می‌کنم که به CFT رأی خواهم داد؛ بگذارید اگر مشکلی به وجود آمد مردم بدانند چه کسانی این وضعیت اقتصادی را به وجود آورده‌اند
.
🔴 ترسو کسانی هستند که در این مملکت زندگی می‌کنند، فقر و بدبختی و گرسنگی به وجود می‌آید و خود را به کوچه علی چپ می‌زنند و پشت تریبون از فقر و گرسنگی دفاع می‌کنند
.
👤 مسعود #پزشکیان در جلسه علنی صبح امروز (چهارشنبه) و در جریان بررسی لایحه CFT در واکنش به اظهار کرد:
.
🔶️ برخی از نمایندگان فکر می‌کنند آنها نترس هستند و دیگران ترسو هستند!! گذشته و سابقه افراد مشخص است که چه کسی در جبهه بوده و شهید داده و اسیر شده و چه کسی خواب بوده است
.
🔶️ این که ما جو را به گونه‌ای نشان دهیم که برخی ترسیده‌اند این حرف‌ها در مجلس مسخره است
.
🔶️ روندی که طی می‌شود به گونه‌ای است که می‌خواهیم هیچ تاجری نتواند تجارت کند و هیچ صنعت‌گری نتواند کار کند یا هیچ پولی نتواند معامله شود. این چه ربطی دارد که کسی ترسیده است، ما قرار است در این مملکت تصمیم بگیریم که خود را تحریم نکنیم. این حرف و شعار است که عده‌ای ترسیده‌اند
.
🔶️ ترسو کسانی هستند که در این مملکت زندگی می‌کنند، فقر و بدبختی و گرسنگی به وجود می‌آید و خود را به کوچه علی چپ می‌زنند و پشت تریبون از فقر و گرسنگی دفاع می‌کنند. عامل فقر و گرسنگی و بدبختی سیاست غلط ماست که باید اصلاح شود
.
🔶️ عامل این موضوع کسانی هستند که ندانسته و ناآگاهانه فریاد می‌کشند نه کسانی که بر اساس آگاهی می‌خواهند از سرنوشت کشور دفاع کنند. این چه ربطی به کاپیتولاسیون دارد. در آنجا سگ آمریکایی هم محترم است. ولی اینجا هم ما می‌گوییم قانون تصویب کنیم و سرمایه گذار و تاجر تسلیم نشود.
ما در مجلس با قدرت ایستاده‌ایم و رای می‌دهیم تا مردم بدانند چه کسی این وضع اقتصادی را برایشان به وجود آورده است
.
.
.
#مسعود_پزشکیان
#مجلس_شورای_اسلامی
#مجلس
#CFT
#FATF
Read more
. *تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه . "و فديناه بذبح عظيم" . (سوره صافات آيه 107) . . فضل ...
Media Removed
. *تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه . "و فديناه بذبح عظيم" . (سوره صافات آيه 107) . . فضل بن شاذان رحمه الله گوید: از حضرت رضا علیه السلام چنین شنیدم که آن زمان که خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم علي نبينا و آله و عليه السلام امر فرمود که به جای فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که خداوند ... .
*تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه
.
"و فديناه بذبح عظيم"
.
(سوره صافات آيه 107) .
.
فضل بن شاذان رحمه الله گوید:
از حضرت رضا علیه السلام چنین شنیدم که آن زمان که خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم علي نبينا و آله و عليه السلام امر فرمود که به جای فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که خداوند فرستاده بود ذبح نماید،
حضرت ابراهیم علیه السلام در دل آرزو کرد که ای کاش فرزندش اسماعیل علیه السلام را به دست خود ذبح می کرد و دستور ذبح گوسفند بجای ذبح فرزندش به او داده نشده بود، تا به این وسیله احساس پدری را که عزیزترین فرزندش را به دست خود ذبح می کند، داشته باشد و در نتیجه شایستهٔ رفیع ترین درجات ثواب در صبر برمصائب شود.
خداوند عزوجل نیز به او وحی فرمود که :
ای ابراهیم! محبوب ترین خلق من، نزد تو کیست!
ابراهیم گفت: خدایا! مخلوقی خلق نکرده ای که از حبیبت محمد صلي الله علیه و آله و سلم نزد من محبوب تر باشد.
خداوند به او وحی فرمود که: ای ابراهیم آیا او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟
او گفت: نه، او را بیشتر دوست دارم.
خداوند فرمود: آیا فرزند او را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟
عرض کرد: فرزند او را.
خداوند فرمود: آیا بریده شدن سر فرزند او از روی ظلم، به دست دشمنانش دل تو را بیشتر به درد می آورد یا بریدن سر فرزندت به دست خودت بخاطر اطاعت از فرمان من؟
گفت: بریده شدن سر فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بیشتر به درد می آورد.
خداوند فرمود:
گروهی که خود را از امت محمد صلي الله علیه و آله می دانند، فرزندش حسین عليه السلام را به ظلم وستم به مانند گوسفند ذبح خواهند کرد و با این کار مستوجب خشم و غضب من خواهند شد.
ابراهیم علیه السلام بر این مطلب جزع و فزع نموده، دلش به درد آمد و شروع به گریه کرد.
خداوند عزوجل هم به او چنین وحی فرمود:
ای ابراهیم! به خاطر این ناراحتی و جزع و فزعت بر حسین عليه السلام و قتل او، ناراحتی و اندوهت بر اسماعیل را ـ در صورتی که اگر او را ذبح می کردی ـ پذیرفتم، و رفیع ترین درجات ثواب، در صبر بر مصائب را به تو خواهم داد.
و این همان مطلبی است که آیه ((و فدیناه بذبح عظیم : ذبح بزرگی را جایگزین او کردیم )) بدان اشاره دارد.
.
#قربان
#محرم
منبع:
عيون اخبار الرضا عليه السلام – ج 1 ص 209
Read more
‌ ‌آذرنیا سرپرست تیم فوتبال تراکتورسازی در خصوص تساوی تیمش مقابل سپاهان اصفهان در هفته پنجم رقابت‌های ...
Media Removed
‌ ‌آذرنیا سرپرست تیم فوتبال تراکتورسازی در خصوص تساوی تیمش مقابل سپاهان اصفهان در هفته پنجم رقابت‌های لیگ برتر فوتبال اظهار داشت: خوشبختانه بازی خوب و منسجمی را در اصفهان به نمایش گذاشتیم و خدا را شکر توانستیم با دست پر به تبریز برگردیم و شرمنده هواداران‌مان نشویم. تیم ما روز به روز بهتر می‌شود ...
‌آذرنیا سرپرست تیم فوتبال تراکتورسازی در خصوص تساوی تیمش مقابل سپاهان اصفهان در هفته پنجم رقابت‌های لیگ برتر فوتبال اظهار داشت: خوشبختانه بازی خوب و منسجمی را در اصفهان به نمایش گذاشتیم و خدا را شکر توانستیم با دست پر به تبریز برگردیم و شرمنده هواداران‌مان نشویم. تیم ما روز به روز بهتر می‌شود کمااینکه هفته پیش مقابل سایپا توانستیم نتیجه بگیریم و این هفته نیز با تلاش مضاعف بازیکنان و کادر فنی یک امتیاز ارزشمند را از اصفهان کسب کردیم.
‌‌

سرپرست تیم فوتبال تراکتورسازی در خصوص جذب دو مدافع از سوی مسئولان باشگاه نیز گفت: قطعاً مسئولین در نظر دارند تا خط دفاعی تقویت شود البته ما مدافعان بسیار خوبی داریم که توانستند عملکرد خوبی از خود به نمایش بگذارند ولی جهت رفع کمبودها مطمئنا بازیکنی در پست دفاع جذب خواهد شد.


آذرنیا درباره غیبت یوسف سیدی در تمرینات تراکتورسازی اینگونه توضیح داد: این بازیکن از روز پنجشنبه هفته گذشته بنا به صلاحدید کادر فنی مجوز حضور در تمرینات تیم را ندارد و در اختیار باشگاه قرار گرفته است.


سرپرست تراکتورسازی درباره‌ دربی تبریز در روز پنجشنبه بیان داشت: دربی همیشه جذاب است و در سال‌های گذشته این را نیز شاهد بودیم. امیدوارم روز پنجشنبه هم شاهد بازی زیبا و پرگل از سوی هر دو تیم باشیم و تراکتور هم بتواند 3 امتیاز بازی را از آن خود کند تا در کورس مدعیان باقی بمانیم.
‌‌
‌‌
آذرنیا تاکید کرد: بازی‌های ما با ماشین‌سازی همیشه دیدنی بوده است. حواشی این روزهای ماشین‌سازی دلیل نمی‌شود تا بازیکنان ما این تیم را دست کم بگیرند. اتفاقاً تعویض سرمربی ماشین‌سازی از لحاظ انگیزشی و روحی و روانی می‌تواند بر روی بازیکنان این تیم تاثیرگذار باشد.


آذرنیا در پایان درباره تقسیم‌بندی سکوهای ورزشگاه یادگار امام بین هواداران دو تیم در بازی روز پنجشنبه، تصریح کرد: من به شخصه به تقسیم‌بندی 90 و 10 درصدی سکوها اعتقادی ندارم بلکه معتقدم این معیار در فوتبال ایران جایی ندارد. با اینکه بازی دربی است اما هرکسی که به استادیوم می‌آید قطعا به خاطر تشویق و سربلندی فوتبال تبریز خواهد آمد. از همین جا به عنوان برادر کوچک‌تر هواداران از آنها می‌خواهم ورزشگاه یادگار امام را مثل هفته گذشته پر کرده و از دربی آزربایجان لذت ببرند.
‌‌
‌‌
#tiraxturclub
Read more
Loading...
. *يعني فكر مي‌كني اين هجمه‌ها و انتقادها بيش از حد معمول است؟ به‌ هر‌ حال انتقاد هميشه وجود دارد. ...
Media Removed
. *يعني فكر مي‌كني اين هجمه‌ها و انتقادها بيش از حد معمول است؟ به‌ هر‌ حال انتقاد هميشه وجود دارد. هر بازيكني هم ممكن است تحت فشار قرار بگيرد ولي تو احساس مي‌كني اين انتقادها تنها به عملكرد فني‌ات ربط ندارد، درست است؟ *هميشه سالم زندگي كرده‌ام و سالم هم زندگي خواهم كرد. من مي‌گويم اگر انتقاد درست ... .
*يعني فكر مي‌كني اين هجمه‌ها و انتقادها بيش از حد معمول است؟ به‌ هر‌ حال انتقاد هميشه وجود دارد. هر بازيكني هم ممكن است تحت فشار قرار بگيرد ولي تو احساس مي‌كني اين انتقادها تنها به عملكرد فني‌ات ربط ندارد، درست است؟
*هميشه سالم زندگي كرده‌ام و سالم هم زندگي خواهم كرد. من مي‌گويم اگر انتقاد درست باشد، اشكالي ندارد. من هر وقت اشتباه كنم، خودم مي‌گويم اشتباه كرده‌ام. انتقاد هم اگر براي تخريب نباشد خوب است و كمك مي‌كند ولي بعضي رفتارها نه به من كمك مي‌كند و نه به ديگر بازيكنان تيم‌ملي. تخريب فقط تمركز ما را به‌هم مي‌زند. بايد تشكر كنم از كساني كه هميشه با وجود اين فشارها از من حمايت كردند. از كروش و كادرفني بگيريد تا همبازي‌هايم و مردمي كه واقعاً در اين مدت به من كمك كردند.
*سؤالي داريم كه مي‌خواهيم شفاف از تو بپرسيم. شايد مقداری از اين انتقادها به ذهنيتي مربوط شود كه نسبت به تو وجود دارد. اينكه از دور يك شكلي هستي و از نزديك يك شكل ديگر.
*متأسفانه آدم‌هايي هستند كه خيلي زود قضاوت مي‌كنند. همه ما كم و بيش اين خصلت را يك مقدار داريم. به قول معروف ندانسته قضاوت مي‌كنيم. به قول شما شايد همان كساني كه از دور من را مي‌بينند و منتقدم هستند، از نزديك با من آشنا شوند نظرشان 180 درجه فرق كند ولي من مي‌گويم نبايد در هر شرايطي قضاوت كنيم. تا مطمئن نشده‌ايم، نبايد درباره كسي قضاوت كنيم. ممكن است خود ما كه در مقام قضاوت هستيم، در شرايط بدي قرار بگيريم و رفتارها و عكس‌العمل‌هاي شديدتري داشته باشيم. در هر صورت من ياد گرفته‌ام كه هميشه مؤدب باشم. اين چيزي بود كه از بچگي ياد گرفتم.
*اخيراً برنامه 90 به آناليز گل‌هاي خورده تيم‌ملي پرداخت و در نهايت به اين نتيجه رسيد كه تيم‌ملي به يك شكل گل مي‌خورد. نظرت در اين باره چيست؟ آيا واقعاً اين‌طور بوده؟
*من صحبت خاصي راجع به آن برنامه و آناليزي كه انجام داد، ندارم. بعد از بازي هم وقتي دوربين اين برنامه سراغم آمد، در كمال ادب و احترام گفتم از عادل فردوسي‌پور مي‌خواهم هيچ اسمي از من در برنامه‌‌اش نياورد‌؛ حالا چه خوب و چه بد. اين را در كمال ادب و احترام گفتم. دو بار وكيلم اين خواسته را از او داشت ولي چنين كاري نكرد. گفتم خودم شخصاً از او بخواهم كه ديگر اسمي از من در برنامه‌‌اش نياورد. اميدوارم اين بار چنين اتفاقي بيفتد تا مجبور نشويم اين بحث را كش بدهيم.

ادامه دارد
Read more
سلام دوستان عزیزم <span class="emoji emoji1f64b"></span><span class="emoji emoji1f64b"></span><span class="emoji emoji1f64b"></span> امیدوارم که خوب و خوش باشید <span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span> بعد از یک غیبت طولانی <span class="emoji emoji1f648"></span><span class="emoji emoji1f648"></span> در این هوای گرم با شما خوبان ...
Media Removed
سلام دوستان عزیزم امیدوارم که خوب و خوش باشید بعد از یک غیبت طولانی در این هوای گرم با شما خوبان هستم با یه بستنی اکبر مشتی ی ی ی خونگی بستنی سنتی زعفرانی یکی از خوشمزه ترین بستنی هاااا مواد لازم شیر پر چرب : 3 پیمانه شکر : 1 پیمانه ثعلب : 1 قاشق غذا خوری خامه : 50 گرم گلاب : 1/4 پیمانه زعفران ... سلام دوستان عزیزم 🙋🙋🙋
امیدوارم که خوب و خوش باشید 🙏🙏 بعد از یک غیبت طولانی 🙈🙈 در این هوای گرم با شما خوبان هستم با یه بستنی اکبر مشتی ی ی ی خونگی 😉😉😉 بستنی سنتی زعفرانی
یکی از خوشمزه ترین بستنی هاااا

مواد لازم
شیر پر چرب : 3 پیمانه
شکر : 1 پیمانه
ثعلب : 1 قاشق غذا خوری
خامه : 50 گرم
گلاب : 1/4 پیمانه
زعفران غلیظ : 1/3 پیمانه
پسته خرد شده : 100 گرم
خامه اضافه : 100 گرم (طرز تهیه ) - ابتدا خامه ( 100 گرم ) را در یک سینی لبه کوتاه به قطر1 یا 2 میلی متر پهن کنید در فریزر بگذارید تا یخ بزند. - شکر و ثعلب را با هم خوب مخلوط کنید کنار بگذارید . - شیر را درون قابلمه ریخته و روی حرارت قرار دهید تا به جوش بیاد . - وقتی شیر به جوش آمد حرارت را کم کنید سپس کم کم مخلوط شکر و ثعلب را به شیر داغ اضافه کنید. - مرتب با همزن هم بزنید تا مخلوط شکر و ثعلب کاملا در شیر حل شود و قوام بیاد . - زعفران را به جای آب با کمی شیر حل کنید - بعد از اینکه شیر قوام آمد از روی حرارت بردارید کمی که خنک شد خامه ( 50 گرم ) ؛ گلاب و زعفران را به شیراضافه کرده با همزن دستی هم بزنید حتما در ظرف استیل ریخته به مدت 1 ساعت در فریزر قرار دهید
برای تهیه بستنی خونگی به دو روش می توان عمل کرد که به روش سنتی یا با استفاده از بستنی ساز که هر دو روش را در زیر توضیح خواهم داد
روش اول ( سنتی )
مایع بستنی را در ظرف استیل می ریزیم به مدت 1 ساعت در فریزر قرار می دهیم
هر 30 دقیقه یکبار از فریزرخارج می کنیم با همزن برقی خوب می زنیم تا بلور یخ باقی نماند و دوباره در فریزر قرار دهید تا خودش را بگیرد ولی یخ نزند این عمل را 4 بارهر 30 دقیقه یکبار انجام دهید تا زمانیکه بستنی حسابی کشدار شود انجام می دهیم چون بستنی از اطراف ظرف شروع به بسته شدن می کند مرتب هنگام هم زدن با قاشق از اطراف ظرف به مرکز ظرف بیاورید و دوباره در فریزر قرار دهید در مرحله آخر خامه یخ زده را خرد کنید به همراه پسته به بستنی اضافه کنید سپس به مدت 8 ساعت در فریزر قرار دهید بعد با قاشق مخصوص بستنی ( اسکوپ ) در ظرف ریخته با خلال پسته تزیین و سپس سرو کنید یا اینکه با استفاده از نان های آماده در بازار به صورت حصیری یا قیفی نوش جان کنید .
نوش جان
آزاده
#نارنج_و_ترنج_بستنی_سنتی_زعفرانی
#Delicious #icecream #homemade #traditional #iraniandesserts #ir_food #inatairanian #basaligheha #ashpazi_shoma #persian_chefs #mmonaee #persian_magazine #yummi #lekker #naranj_v_toranj
Read more
. همسایه طبقه بالا بودند. من در زیرزمین بودم و آنه‌ا همکف. طبقه اول هم خالی بود. 40 ساله بود و با مادرش ...
Media Removed
. همسایه طبقه بالا بودند. من در زیرزمین بودم و آنه‌ا همکف. طبقه اول هم خالی بود. 40 ساله بود و با مادرش زندگی می‌کرد. تمام روز با هم مشغول شکستن گردو بودند اما حتی یک بار هم بوی فسنجان از خانه‌شان بیرون نیامد. البته خودش می‌گفت گردو می‌شکنیم ولی من هیچ وقت گردو شکستن‌شان را ندیدم. فقط صدایش را شنیدم. ... .
همسایه طبقه بالا بودند. من در زیرزمین بودم و آنه‌ا همکف. طبقه اول هم خالی بود. 40 ساله بود و با مادرش زندگی می‌کرد. تمام روز با هم مشغول شکستن گردو بودند اما حتی یک بار هم بوی فسنجان از خانه‌شان بیرون نیامد. البته خودش می‌گفت گردو می‌شکنیم ولی من هیچ وقت گردو شکستن‌شان را ندیدم. فقط صدایش را شنیدم. همان اولین روزی که تازه آن زیرزمین کوچک که بوی خاک باران خورده می‌داد را پیدا کرده بودم. به املاکی گفتم که اینجا رطوبت بالایی دارد و دیوارهایش به فنا رفته‌اند و جای زندگی نیست. گفت فکر کن بوی خاک باران خورده است. من قانع شدم. البته با پولی که من داشتم جای دیگری هم گیرم نمی‌آمد و من از آن روز تا حالا همیشه خیس بوده‌ام. بله اولین بار آن صدا را همان شب اول شنیدم. صدای ضربه یک ساعت تکرار شد اما گوش‌هایم به صدا عادت کردند. نه به راحتی عادت کردن به صدای تیک تاک ساعت اما خب نهایتا دیگر آزاردهنده نبود. شب دوم دیگر تحملم تمام شد. در واقع منطقی نبود که تحملم تمام شود چون می‌دانستم که دوباره به صدا عادت خواهم کرد و دیگر آزاردهنده نخواهد بود. اما با خودم فکر کردم که شاید من گوش‌های خارق العاده‌ای داشته باشم که زود به هر صدای متناوبی عادت می‌کنند اما دلیل نمی‌شود کسی از این قابلیت من سوءاستفاده کند. و بعد به خری فکر کردم که بدون پالان دارد برای خودش می‌چرد و یکی پیدا می‌شود و تصاحبش می‌کند و خر جفتکی می‌زند و فرار می‌کند چون معتقد است خر بودنش دلیل قانع کننده‌ای نیست برای اینکه به هر کسی سواری بدهد. کمی نگران شدم. تنها زندگی کردن می‌تواند انسان را به جایی برساند که در اوج عصبانیت خری را تصور کند تا در نهایت به خودش بابت عصبانیتش حق بدهد. به هر حال به طبقه بالا رفتم و زنگ زدم. به شکل متناوب دقیقا همان طوری که آن صدا از بالا می‌آمد. مرد میانسالی در را باز کرد و نگاهم کرد. چند ثانیه حرفی نزدیم. اولین جمله‌اش کمی برایم عجیب بود.
.
-40 سالمه. پیرتر نشون میدم.
- سلام. همسایه طبقه پایینتونم.
- فکر می‌کردم اون پایین انباره.
- نه خونه‌اس
- قبلا انبار بوده؟
- نمی‌دونم. بعید می‌دونم. شما آقای؟
.
- تو زنگ زدی. اول تو بگو
.
-خب اجازه بدید وقتتون رو نگیرم و کوتاه کنم حرفام‌رو. این صدای تق تق ما رو بیچاره کرده آقا
.
-آره ما هم اذیتیم واقعا.
-شما؟! آقا شرمنده من فکر کردم صدا از خونه شماست.
.
- آره همین طوره.
.
- متوجه نشدم! خب پس چرا میگی ما هم اذیتیم؟
.
- چون اذیت میشیم. اگه کسی اذیت بشه میگه اذیتم
.
-نه منظورم اینه که خب اگه اذیتتون میکنه این صدا رو تولید نکنید!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
96/01/17 23:30 در زندگی ام یک بار دوست داشتن واقعی را تجربه کردم هشت سالم بود که با یک کامیون اسباب ...
Media Removed
96/01/17 23:30 در زندگی ام یک بار دوست داشتن واقعی را تجربه کردم هشت سالم بود که با یک کامیون اسباب و اثاثیه به محل ما آمدند موهای مشکی بلند و صاف چشم های درشت و چهره ای که بی گناه ترین انسان جهان را می ساخت می خواستیم وسطی بازی کنیم که آمد کنار بچه های دیگر به دیوار تکیه داد برای انتخاب یار مثل همیشه ... 96/01/17
23:30
در زندگی ام یک بار دوست داشتن واقعی را تجربه کردم
هشت سالم بود که با یک کامیون اسباب و اثاثیه به محل ما آمدند
موهای مشکی بلند و صاف چشم های درشت و چهره ای که بی گناه ترین انسان جهان را می ساخت
می خواستیم وسطی بازی کنیم که آمد کنار بچه های دیگر به دیوار تکیه داد
برای انتخاب یار مثل همیشه با یکی از دوست هایم "گردو شکستم" بازی کردیم
با چشم هایم قدم هایمان را دنبال می کردم و در دلم برنده شدن را آرزو می کردم... او باید یار من می شد
گردو را شکستم و یار من شد... بازی را شروع کردیم و ما باختیم... اما باختن چه اهمیتی داشت... " ما با هم باختیم "
آن شب تا خود صبح بی خواب بودم
آن روزها نمی دانستم دوست داشتن یعنی چی فقط دوست داشتم زودتر صبح شود و دوباره یار هم باشیم
من استاد "گردو شکستم" شده بودم
فرقی نداشت وسطی... هفت سنگ یا گرگم به هوا... ما یار هم بودیم... "ما با هم می باختیم"
یک روز یکی از بچه های محل آمد و گفت چرا یارت را عوض نمی کنی تا برنده شوی؟
گفتم اگر او یار من نباشد یکی از ما می برد و یکی می بازد... من می خواهم با هم ببریم یا باهم ببازیم
او تنها کسی بود که باختن با او برایم لذتبخش تر از بردن با یار دیگری بود
مدت های زیادی گذشت... ما صبر کردیم... ما یار هم ماندیم... ما با هم بازی را یاد گرفتیم ... از یک روز به بعد فرقی نداشت با چه کسی رقابت کنیم ... فرقی نداشت چه رقابتی باشد... " ما با هم می بردیم"

ما با هم بودن را یاد گرفته بودیم
#حسین_حائریان
.
📝@hosseinhaerian
.
.
پ ن:
کاش اگه آدم قراره ببازه
کنار یارش ببازه..
.
.
📷@mahdi.maaref
.
#کپی_با_ذکر_منبع
.
.
.
.
#love_gram_ #love
#شعر #متن #عکس #عکاسی
Read more
. #مشاهیر_مازندران مازیار مازیار در تاریخ ۱ تیر ۱۳۳۱ با نام اصلی «عبدالرضا کیانی‌نژاد» در بابل زاده شد. مازیار در نوجوانی استعداد شگرف خود در خوانندگی را نشان داد و در اردوهای دانش‌آموزی رامسر،به نوعی استعدادش در سطحی گسترده به نمایش گذاشته شد. همسر مازیار افسانه سهایی است که در سال ... .
#مشاهیر_مازندران 👤

مازیار

مازیار در تاریخ ۱ تیر ۱۳۳۱ با نام اصلی «عبدالرضا کیانی‌نژاد» در بابل زاده شد.
مازیار در نوجوانی استعداد شگرف خود در خوانندگی را نشان داد و در اردوهای دانش‌آموزی رامسر،به نوعی استعدادش در سطحی گسترده به نمایش گذاشته شد.
همسر مازیار افسانه سهایی است که در سال ۱۳۵۷ با مازیار آشنا شده بود مازیار شناختی از افسانه نداشت اما افسانه از طریق رادیو و تلویزیون آثار او را شنیده و دیده بود و مازیار خوانندهٔ مورد علاقه اش بود.
دختر بزرگ مازیار با نام غزل کیانی نژاد که آهنگساز،ترانه سرا و خواننده است.وی چند کنسرت برای بانوان اجرا نموده است و به‌ همراه مادر،خواهرش ترانه که او هم اهل موسیقی است و سعید عزیزی همسر غزل که آهنگساز است،شرکت پژواک هنر شرق را می‌گردانند.
نخستین آهنگ مازیار با نام «آرزوهای فردا» در سال ۱۳۵۲ منتشر شد؛ آخرین آهنگ او پیش از انقلاب «ایران ایران» بود که در سال ۱۳۵۷ منتشر شد.
در نیمهٔ دوم دهه ۱۳۴۰ مازیار یک دانش آموز دبیرستانی بود که به دوستانش گفته بود: شک نکنید من یک روز خواننده معروفی خواهم شد.
و بعدها وی در یکی از مسابقات هنری دانش‌آموزان که به داوری محمد نوری برگزار شده بود توانسته بود رتبهٔ اول را در بین دانش‌آموزان سراسر ایران کسب کند.
وی برای ادامهٔ فعالیت در سن شانزده سالگی به تهران رفت تا بتواند کار در فضاهای حرفه‌ای را تجربه کند.
جهانبخش پازوکی که تصادفاً در یکی از اجراهای او حضور داشت و با شنیدن صدای مازیار به وی پیشنهاد همکاری داد؛ اسم هنری مازیار را نیز همین آهنگساز برای او انتخاب کرده‌است؛حاصل این همکاری ترانه‌هایی مثل «ماهیگیر» و «کبوتر» بود که این ترانه‌ها از محبوبیت برخوردار بودند. بدین ترتیب برای وی زمینهٔ همکاری با استادان آهنگساز آن دوران همچون بابک بیات،محمد شمس،عماد رام،ناصر چشم آذر،تورج شعبانخانی،آرش سزاوار،عباس تجویدی و سایرین فراهم گردید.
مازیار در سال‌های پایانی عمر خود چهار آهنگ را به‌طور آزمایشی ضبط کرده بود؛این آهنگ‌ها با آهنگسازی عباس تجویدی بود و در استودیوی شخصی ضبط شده بود که بعدها با کمک تجویدی و خانواده وی توسط ناشرین داخلی به بازار آمد؛مازیار در سحرگاه ۱۶ فروردین سال ۱۳۷۶ در اوایل میان‌سالی زمانی که دو ماه و نیم مانده بود تا ۴۵ ساله شود،بر اثر سکتهٔ قلبی و مغزی در گذشت.
آلبوم های مازیار شامل:
آرزوی فردا/خسته/ماهیگیر/حرف بزن/تنهایی/کودک قرن/گل گندم
@af_soha
دوستان خودتون رو تگ کنید ❤
#بزرگان_مازندران #مازیار #عبدالرضا_کیانی_نژاد #مازندران #شمال #ایران #اینجامازندران
#injamazandaran #mazaniha
Read more
. چرا روز تاسوعا به حضرت عباس(ع) تعلق دارد؟ . حضرت ابالفضل‌العباس‌علیه‌السلام هنگام وداع با ...
Media Removed
. چرا روز تاسوعا به حضرت عباس(ع) تعلق دارد؟ . حضرت ابالفضل‌العباس‌علیه‌السلام هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض کرد: خدایا، می‌خواهم به وعده‌ام (آبرسانی به خیام حرم) وفا کنم. 14 هزار نفر نگهبان آب فرات بودند ، به آنها حمله کرد و پس از کشتن 80 نفر از آنها خود را به آب رسانید. دشمنان 6 بار ... .
چرا روز تاسوعا به حضرت عباس(ع) تعلق دارد؟
.
حضرت ابالفضل‌العباس‌علیه‌السلام هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض کرد: خدایا، می‌خواهم به وعده‌ام (آبرسانی به خیام حرم) وفا کنم. 14 هزار نفر نگهبان آب فرات بودند ، به آنها حمله کرد و پس از کشتن 80 نفر از آنها خود را به آب رسانید.
دشمنان 6 بار به او حمله کردند تا نگذارند او خود را به آب برساند ولی آن حضرت ضرباتی سنگین بر آنها وارد ساخت و خود را به آب رسانید.
عباس مشک را پر از آب کرد ولی خود آب نیاشامید و خطاب به نفس خویش گفت:
ای نفس(عباس) بعداز حسین زندگی ارزشی ندارد، می خواهم بعد از او زنده نمانی، حسین شربت مرگ می‌نوشد و تو می‌خواهی آب بیاشامی ، هیهات هرگز دین من چنین اجازه‌ای به من نمی‌دهد.
هنگامی که حضرت به سوی خیام می‌رفت کمانداران راه را بر او بستند و لشگریان ابن‌سعد هم همراهی کردند و حضرت را محاصره نمودند ، آن حضرت شجاعانه شمشیر می‌زد و می‌کشت ، ناگاه نوفل ازرق که در جایی کمین کرده بود از کمینگاه در‌آمد و با کمک زید‌بن‌ورقا و حکیم‌بن‌طفیل‌سنبسی‌طائی دست راست حضرت را جدا کردند .
حضرت فوری مشک را بر دوش چپ خود افکند و شمشیر به دست چپ خود گرفت و نبر را ادامه داد.
در این حال حکیم‌بن‌طفیل از پشت درخت خرما بیرون آمد و دست چپ حضرت را نیز جدا کرد ، حضرت مشک را به دندان گرفت.
او می کوشید تا به خیمه گاه حضرت‌امام‌حسین‌علیه‌السلام برسد ، ناگاه تیری از جانب دشمن به مشک آب خورد تمام آب روی زمین ریخت و اینجا عباس ناامید گشت، تیر دیگری بر سینه اش نشست ، آنگاه حکیم‌بن‌طفیل لعنه‌الله‌علیه با عمودی آهن بر فرق شریف حضرت زد ، در این هنگام از اسب به زمین افتاد و گفت :
ای‌برادرم ای‌حسین ، خداحافظ ، ای برادر برادرت را دریاب ،
حضرت‌امام‌حسین (علیه السلام) چون شهاب ثاقب بر سر او حاضر شد و در انجا حضرت‌ابالفضل‌علیه السلام را که در کنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده دید. آن بدن پاره‌پاره را نظاره می‌کرد و می‌گریست.
زمانی که خواست بدن زخم‌دار برادر وفادار خود را به سوی خیمه‌ها ببرد ابالفضل علیه‌السلام فرمود: ترا به حق جدت قسم می دهم که مرا در همین جا بگذار و به سوی خیمه ها نبر!
اول آنکه به دخترت وعده اب داده بودم و چون نتوانستم به او آب برسانم از وی خجالت می‌کشم. دیگر آنکه من علمدار و سردار لشکر تو بوده‌ام چون این لشگر مرا کشته ببینند جرأت و جسارت ایشان بر تو زیاد می شود.
حضرت فرمود: خدا ترا جزای خیر دهد که در حال حیات و ممات خود مرا یاری کردی.
سپس برادر را در همانجا گذاشت و در حالت گریان به خیمه‌ها بازگشت.
Read more
Loading...
.. . قبل از عملیات والفجر مقدماتی با موتور آمد منزل و گفت : دارم میرم ، دعا کن که برنگردم ! . نگرانی ...
Media Removed
.. . قبل از عملیات والفجر مقدماتی با موتور آمد منزل و گفت : دارم میرم ، دعا کن که برنگردم ! . نگرانی من را که دید ادامه داد: هنوز این جماعت یک دست نشده اند . نمی دانم چرا اینگونه اند؟من از این دنیا هیچ چیزی نمی خواهم . حتی #یک_وجب_از_خاکش_را ... . دوست دارم انتقام #سیلی_حضرت زهرا (س) را بگیرم . دوست ... ..
.
قبل از عملیات والفجر مقدماتی با موتور آمد منزل و گفت : دارم میرم ، دعا کن که برنگردم !
.

نگرانی من را که دید ادامه داد: هنوز این جماعت یک دست نشده اند . نمی دانم چرا اینگونه اند؟من از این دنیا هیچ چیزی نمی خواهم . حتی #یک_وجب_از_خاکش_را ...
.
دوست دارم انتقام #سیلی_حضرت زهرا (س) را بگیرم .
دوست دارم اگر لایق شدم و در امتحانات خدا نمره قبولی گرفتم، بدنم در #راه_خدا قطعه قطعه شود و روحم در جوار خانم حضرت زهرا (س) آرام گیرد .
.
.
#دوست_شهید_من
#شهید_ابراهیم_هادی
#علمدار_کمیل
#گمنامی_بجویید
#به_نقل_از_خواهر_شهید
.
.
.
Read more
. بغض افتخاری ترکید سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من ...
Media Removed
. بغض افتخاری ترکید سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من را وادار به استعفا کرد این بود که هرچه خوبی کردم بدی دیدم من فوتبالیست بودم و حالا حالا هم بازی می‌کنم. چند بار در لفافه گفتم نمی‌توانم همه چیز را به هوادار بگویم و اگر چیزی بعدا اتفاق افتاد به حساب کم ... .
بغض افتخاری ترکید

سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من را وادار به استعفا کرد این بود که هرچه خوبی کردم بدی دیدم
من فوتبالیست بودم و حالا حالا هم بازی می‌کنم.
چند بار در لفافه گفتم نمی‌توانم همه چیز را به هوادار بگویم و اگر چیزی بعدا اتفاق افتاد به حساب کم کاری من نگذارند.
پرونده‌های باز زیادی در فیفا داشتیم و پرونده ها را بستیم و باشگاه را از این وضعیت نجات دادیم.
جام جهانی بزرگترین خسارت را به باشگاه ما زد.
برخی هواداران حتی به پدرم توهین کردند. او سید بزرگواری بود که جدش جواب آنها را می دادند(این قسمت از صحبت‌ها با گریه همراه بود)
گذشته را ببینید که چقدر بدهی روی دست باشگاه گذاشتند و رفتند و من جورش را کشیدم.
روزی گفتند اگر بدهی گذاشتند 2 قهرمانی آورده اند که گفتم منم اکنون پولش را می دهم بنابراین این قهرمانی مال من است نه آنها.
بگذارید افشاگری کنم دو اسپانسر پشت سوپرجام بود که می خواستند بازی برگزار شود تا 2 میلیارد گیر آنها بیایند اما بخاطر دو میلیارد تومان نمی خواهم تیم را نابود کنم.
پیش وزیر هم رفتم و گفتم که نمی توانیم بازی کنیم و ایشان هم موافقت کردند اما بعد 3 بر صفر بازنده کردند.
انتظار داشتم که بازیکنانم بعد از جام جهانی یک تلفن به من بزنند و بگویند حاج آقا حالت چطور است؟! احوالپرسی کنند. امید ابراهیمی بعد از بازگشت از جام جهانی دو هفته تلفنش خاموش بود و جواب نمی داد.
هواداران فکر می‌کنند من کوتاهی می کنم؛ خسرو حیدری گفت از من نشنیده بگیر امید رفته به قطر؛ بعد به ابراهیمی گفتم شما با من صحبت کردید و مبلغی خواستید که من ندادم!؟ من غفوری را نگه داشتم.
سید مجید حسینی هم بعد از جام جهانی جواب تلفنم را نداد و به همین دلایل تصمیم به استعفا گرفتم و انقدر معرفت ندارند که جواب مدیرعاملش را بدهند.
حسینی با ما قرارداد داشت و 800 میلیون مبلغ قراردادش بود و به او گفتم به تو کمک می کنم مبلغ قراردادت را دو برابر می کنم گفت کم است! گفتم بازم اضافه می کنم. قرار شد فکر هایش را بکند و صبح که آمد گفت پاسپورتم را بدهید.
مدیر برنامه های حسینی بزرگترین لطمه را به استقلال می زند.
بارها به هواداران گفتم نمی توانم یک سری مسایل را بگویم. اگر آن زمان این حرف ها را می زدم سنگ روی سنگ بند نمی شد.
دیروز من از ساعت 9 تا 11 شب با تیام و جباروف جلسه داشتم. می گویند تیام می ماند اما باید 500 هزار دلار برای نیم فصل روی میز بگذارید برای نیم فصل! گفتم جوک می گویید؟!
اگر باج بدهم آدم خوبی میشوم.

Www.behbet5.com @beh.bet
Read more
خيلی وقت ها ديگران می توانند خوب و صميمی زندگی کنند اگر ما حرف اضافه نزنيم! سه سال از زندگی زوج جوان ميگذرد ...
Media Removed
خيلی وقت ها ديگران می توانند خوب و صميمی زندگی کنند اگر ما حرف اضافه نزنيم! سه سال از زندگی زوج جوان ميگذرد عمه ميگويد: چطور قابلمه هايت اينقدر زود خش برداشته؟! شوهر بعدا زنش را توبيخ می کند که چرا مادرت برایت جهيزيه جنس خوب نخريده؟! يکی به شوهر می گويد: چطور اينهمه مدت با اخلاق تند همسرت ساخته ای؟! شوهر ... خيلی وقت ها ديگران می توانند خوب و صميمی زندگی کنند اگر ما حرف اضافه نزنيم! سه سال از زندگی زوج جوان ميگذرد عمه ميگويد: چطور قابلمه هايت اينقدر زود خش برداشته؟!
شوهر بعدا زنش را توبيخ می کند که چرا مادرت برایت جهيزيه جنس خوب نخريده؟!
يکی به شوهر می گويد: چطور اينهمه مدت با اخلاق تند همسرت ساخته ای؟!
شوهر پس از شنيدن اين سوال زنش را تحمل نمی کند و کارش با او به دعوا و مرافعه می کشد. به زن می گويند چقدر شوهرت شب ها دير به خانه می آيد؟!
زن پاپيچ شوهر می شود و شکاکانه می پرسد اين وقت شب کجا بودی؟!
و اين شکاکيت کاذب همچون پتکی اعصاب و روان خانواده را له می کند. بياييد اينقدر از هم سوال نپرسيم، حرف اضافه نزنيم، توصيه های شخصی نکنيم
نپرسيم همسرت کو؟
چرا تنها آمدی؟
اين مانتو را چند سال قبل خريدی؟
شوهرت چقدر حقوق می گيرد؟
دستپخت همسرت خوب است يا نه؟
پدر زنت چند ميليون جهيزيه داد؟
خانه تان چند متر است؟ حرف اضافه، زندگی ديگران را خراب می کند. پس حواسمان را جمع کنيم که کم، درست و به موقع حرف بزنيم! واقعا خیلی چیزها به ما مربوط نیست... این عبارت، چه قدر عبارت بی رحمانه‌ای است و بی‌رحمانه‌تر اینکه از زبان یک #دوست شنیده شود: چه قدر شکسته شده‌ای!! این یعنی چه؟! یعنی اتفاقی ناگوار، خستگی‌هایی بی‌شمار بر پشت و شانه‌های دوستمان، آشنایمان یا عزیزمان وارد شده و حالا که ما بعد مدت‌ها او را دیده‌ایم با گفتن این عبارت باید حتما به او بفهمانیم که تو شکسته شده‌ای و من این را از پوستت، از صورتت، از لاغری‌ات و از گودی پای چشمانت فهمیده‌ام!! و من پتک محکم‌تری بر سرت فرو خواهم آورد تا تو خراب‌تر از این که هستی شوی!قطعا چیزهایی از زندگی‌اش کاسته شده است که حالا سعی می‌کند با ارتباط، با سلام‌های دوباره آنها را التیام دهد. از کسی سراغ متعلقات غایبش را نگیریم که اگر باشد، اگر هنوز در محدوده زندگی‌اش حاضر باشد، خودش یا نامش به میان خواهد آمد.

اصلا چرا از هم سئوال می‌پرسیم؟ چرا می‌پرسیم این مدت که نبودی کجا بودی؟ چرا کلمات و جملاتمان را نمی‌سنجیم؟... #دكتر_حلت #مجله_موفقیت #drahmadhellat
Read more
جواد امام در گفت‌وگو با رویداد۲۴ می‌گوید: اخیرا در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، مجموعه‌ای از ...
Media Removed
جواد امام در گفت‌وگو با رویداد۲۴ می‌گوید: اخیرا در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، مجموعه‌ای از ابهامات و سوالات و شبهه‌افکنی‌هایی مطرح شده مبنی بر غصب سی‌ساله غیرشرعی و غیرقانونی کاخ آقای اقبال!؟ توسط سیدمحمد خاتمی. مثل همیشه، خراب کردن، ساده‌تر از درست کردن است. با یک جمله و یک خبر کوتاه می‌توان ... جواد امام در گفت‌وگو با رویداد۲۴ می‌گوید: اخیرا در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، مجموعه‌ای از ابهامات و سوالات و شبهه‌افکنی‌هایی مطرح شده مبنی بر غصب سی‌ساله غیرشرعی و غیرقانونی کاخ آقای اقبال!؟ توسط سیدمحمد خاتمی. مثل همیشه، خراب کردن، ساده‌تر از درست کردن است. با یک جمله و یک خبر کوتاه می‌توان تخریب کرد، ولی طبیعی است اصلاح آن و تنویر افکار، بیش از اینها وقت و اطلاعات می‌طلبد که بخشی از آنها را می‌گویم و اگر لازم باشد و سوالاتی برای جویندگان واقعی واقعیت، نه غوغاسالاران مجازی و واقعی، در این باره باقی ماند، مطالب دیگری نیز خواهم گفت.

پیشنهاد موسسه نشر آثار امام برای استقرار خاتمی در دفتر کار

مدیر عامل بنیاد باران اینگونه ادامه داده است که آقای خاتمی بعد از دوران ریاست‌جمهوری‌شان (نه سی سال) و آن هم زمانی که برخلاف قوانین و مقررات مرسوم در ایران و اغلب کشورها، ابتدا نسبت به قطع تلفن، آب و برق و ايجاد محدوديت در رفت و آمد دفترشان را گرفتند، به دعوت متوليان موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام (ره) و بنا به مسئولیتی که به ایشان واگذار شده بود، قسمتي از این ساختمان بحث‌برانگیز كه از ابتداي انقلاب در اختيار نهادهاي عمومي وانقلابي قرارداشته و كماكان بخش‌هايي از آن را در اختيار دارند را به ایشان واگذار کرده تا جایی برای انجام امور مربوطه داشته باشند.

جواد امام اینگونه توضیحات خود را ادامه می‌دهد: مسئولیت آقای خاتمی برگزاری کنگره‌های بین‌المللی امام خمینی كه مسلتزم فعاليت‌هاي پژوهشي و انتشاراتي است برقرار مي‌باشد علی‌القاعده آقای خاتمی نمی‌توانست در خانه شخصیشان برای هماهنگی امور و ارتباط با نخبگان و اندیشمندان در این خصوص اقدام کند.

از محل مورد نظر به عنوان دفتر شخصی استفاده نمی‌شود

این فعال سیاسی اصلاح طلب گفت: محل مورد بحث، نه خانه و محل سکونت‌شان هست و نه دفتر شخصیشان، نه هيچ مالكيتي داشته، نه هدیه و هبه است و نه طرف معامله و اجاره با نهاد و مرکز خاصی قرار دارند. ایشان برای انجام پروژه و وظیفه‌ای خاص و مشخص و ساعات خاصي در هفته (حدود ١٥ساعت)، در ساختمانی مستقر شدند و طبیعتا برخی از کارهای شخصی و دیدارهایشان را در همین ساختمان انجام می‌دهند. کدام یک از این اتفاقات، غیرعرفی و غیرشرعی محسوب می‌شود که آقای خاتمی باید پاسخگو باشد؟

او ادامه داد: وقتی شما با موسسه‌ای همكاري می‌کنید و آن موسسه دفتر و ساختمانی در اختیار شما قرار می‌دهد، آیا شما  هیچ قرار و دیداری -شخصی و کاری- در این مجموعه تنظیم نمی‌کنید و اگر چنین کنید، شما باید مستوجب سرزنش و تخریب دیگران باشید
Read more
حکایت کار کردن امام صادق(ع) و سرزنش مرد صوفی <span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> حجت‌الاسلام سید عباس موسوی‌مطلق ...
Media Removed
حکایت کار کردن امام صادق(ع) و سرزنش مرد صوفی حجت‌الاسلام سید عباس موسوی‌مطلق محقق و استاد حوزه در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، با بیان این مطلب که اولاً واژه کار و تلاش یکى از مفاهیم مقدس در اسلام است و ثانیاً خدوند ملاک شخصیت و ارزش انسان را کار و تلاش می‌داند، ... حکایت کار کردن امام صادق(ع) و سرزنش مرد صوفی
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
حجت‌الاسلام سید عباس موسوی‌مطلق محقق و استاد حوزه در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، با بیان این مطلب که اولاً واژه کار و تلاش یکى از مفاهیم مقدس در اسلام است و ثانیاً خدوند ملاک شخصیت و ارزش انسان را کار و تلاش می‌داند، گفت: خداوند در آیۀ 39 و 40 سورۀ نجم می‌فرماید: ﴿ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏﴾ ﴿ وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى‏﴾، برای انسان جز حاصل تلاش او نیست‏، و [نتیجه‏] کوشش او به زودی دیده خواهد شد.

به گفتۀ وی، پیامبر اکرم (ص) کسب رزق حلال را برای هر مرد و زن مسلمان واجب و امیر‏المؤمنین (ع)کار را برترین و بزرگ‌ترین تفریح دانسته‌اند.

حجت‌الاسلام موسوی‌مطلق اظهار کرد: جایگاه کسی که از دسترنج خود استفاده می‌کند، عرق می‌ریزد و کار و تلاش می‌کند، در قیامت در ردیف انبیاء و رسولان (علیهم‌السلام) است، امیر‏المؤمنین (ع) در این باره می‌فرماید: «مَن اَکَلَ مِن کَدِّ یَدِهِ کانَ یومَ القیامَةِ فی‌ ‌عِدادِ الأَنبیاءِ وَ یأخُذُ ثَوابَ الأنبیاء‌(ع)». وی کار را یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ سلامت جسمی دانست و گفت: کار باعث افزایش قوای انسانی می‌شود و در نتیجه روح انسان در جسمِ قوی و سالم، بهتر مسیر تکامل را طی می‌کند، در همین راستا امیر‏المؤمنین (ع) در حدیثی فرمود: «هر کسی کار کند نیرویش زیاد شده، و هر کسی در کار کوتاهی کند، سستی او بیشتر می‌شود». این استاد حوزه با بیان اینکه یکی از مقامات بلند معنوی جهاد در راه خداست و این مقام رفیع معنوی به کسانی داده شده که کار و تلاش برای امرار معاش خانواده خود می‌کنند، اظهار کرد: کسی که برای اداره زندگی خانواده‌اش تلاش می‌کند، مانند کسی است که در راه خدا جهاد می‌کند «اَلکادُّ لِعِیالِهِ کَالْمُجاهدِ فی سَبیلِ الله». «اهل‌بیت (ع) مرگ در حالت کار را بهترین حالت مرگ دانستند» حجت‌الاسلام موسوی‌مطلق با بیان این جمله گفت: وقتی یکی از سران فرقه ضاله صوفیه آمد و امام صادق(ع) را در حال بیل زدن و کار کردن دید، حضرت را سرزنش کرد که چرا به عبادت خداوند مشغول نیستید، حضرت نیز فرمود: اگر در این حالت از دنیا بروم، در بهترین حالت خداوند را ملاقات خواهم کرد.

وی یادآور شد: پیامبر(ص) دست کارگر را می‌بوسید و همواره با آنان با محبت و مهربانی برخورد می‌کرد، ایشان دست معاذ را که در اثر کار فراوان پینه بسته بود، بوسید و فرمود: آتش جهنم این دست را نمی‌سوزاند.

حجت‌الاسلام موسوی‌مطلق با بیان اینکه کار در نظام اسلامى بهترین ....
ادامه در كامنت اول
Read more
... درباره ي تجربه ي زيستن در شهر عجيب تورنتو و هم صحبتي و همنشيني با قربانيان تفكر حذفي و تنگ نظرانه ...
Media Removed
... درباره ي تجربه ي زيستن در شهر عجيب تورنتو و هم صحبتي و همنشيني با قربانيان تفكر حذفي و تنگ نظرانه حاكمان كشور در طي اين سالها، بعدها بيشتر و به تفصيل ان شاء الله خواهم نوشت. لكن ماجراي عجيبي كه امروز اتفاق افتاد، يادآور خاطرات سال هاي دوران دانشجويي بود فلذا آن را براي ثبت در اين فضا مناسب ديدم. امروز ... ...
درباره ي تجربه ي زيستن در شهر عجيب تورنتو و هم صحبتي و همنشيني با قربانيان تفكر حذفي و تنگ نظرانه حاكمان كشور در طي اين سالها، بعدها بيشتر و به تفصيل ان شاء الله خواهم نوشت. لكن ماجراي عجيبي كه امروز اتفاق افتاد، يادآور خاطرات سال هاي دوران دانشجويي بود فلذا آن را براي ثبت در اين فضا مناسب ديدم.
امروز سخنراني دكتر #سروش درباره ي امام محمد #غزالي در يكي از كتابخانه هاي عمومي شهر بود. حين رسيدن به مقصد، از دور صداي بلندگوي گوشخراشي مي آمد (همانها كه بعضا افراد بي مبالات در دسته هاي عزاداري استفاده مي كنند). نزديك تر كه شديم گروهي را ديديم كه دم در ورودي كتابخانه به هر كس كه براي سخنراني وارد مي شود الفاظ عجيبي را نسبت مي دهند. الفاظي مثل: مزدور، حامي قاتل، جنايتكار و غيره. اول نفهميدم دقيقا كدام يك از گروه هاي مخالف حكومت هستند؟ مجاهدين يا سلطنت طلب ها؟ (شب كه فيلم ها را دقيقتر نگاه كردم ،آرم چريك هاي فدايي #خلق را ديدم؛ همراه با عكسي از #چگوارا! ) هنگام عبور از كنارشان متوجه شدم كه همزمان با شعاردادن، مشغول عكس برداري و فيلم برداري از شركت كننده ها (يعني ما) نيز هستند. دقيقا يادآور همان روحيه ي پرونده سازي و تهديد و ارعاب كه چند سال قبل در ايران تجربه كرده بوديم. خب تا اينجايش با اغماض(بجز آن صداي گوشخراش كه قطعا براي همسايه ها موجب آزار است) قابل درك است. حق اعتراض - حتي اگر اينقدر بي ربط باشد كه شركت كننده هاي يك سخنراني فلسفي را مزدور و حامي حكومت قلمداد كنند- باز هم حق مسلم آنهاست. اما ورود بدون بليط ، صرفا به قصد بر هم زدن جلسه، و تلف كردن وقت ٦٠ نفر ديگر، كاملا نشان داد كه فرم همان فرم گروه هاي فشار و انصار حزب الله دهه هفتاد است و فقط محتوا متفاوت است.
علي ايّ حال، هر اقليتي كه خود را نماد حق و بقيه را مزدور مي پندارد و به راحتي به خود اجازه بر هم زدن مجالس را بدهد، كاملا نشان مي دهد كه چقدر از واقعيات جامعه فاصله گرفته و در رويا سير مي كند. حال آنكه گفت و گو در عين تساهل و تسامح، تنها راه حل نهايي و كارساز است. كه البته كينه اي كه چهل سال در دل مانده باشد (هر دو طرف) به اين راحتي ها زدوده نخواهد شد. اما مسئوليت ما در نزديك كردن قلوب است و نه دامن زدن به اختلافات، هر قدر كه عميق و مزمن باشد.

پ.ن١: نياز به مطالعه ي عميق تر در #تاريخ بيش از پيش احساس مي شود. به اميد خلاصي از درس و امتحان و شروع جدي تر تاريخ خواني.
پ.ن٢: در مورد #انقلاب_فرهنگي و نقش سروش در آن، مقاله #علي_افشاري در اين رابطه كه سال ٩١ نوشته را پيشنهاد ميكنم.
Read more
درست است که من  هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام  درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ ...
Media Removed
درست است که من  هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام  درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام  درست است که طاقتِ تشنگی در من نيست  اما با اين همه گمان مَبَر که در بُرودتِ اين بادها خواهم بُريد!  از جنوب که آمدم  لهجه‌ام شبيه سوال و ستاره بود  من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم  هر ... درست است که من 
هميشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک ترسيده‌ام 
درست است که زيرِ بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام 
درست است که طاقتِ تشنگی در من نيست 
اما با اين همه گمان مَبَر که در بُرودتِ اين بادها خواهم بُريد! 
از جنوب که آمدم 
لهجه‌ام شبيه سوال و ستاره بود 
من شمال و جنوبِ جهان را نمی‌دانستم 
هر کو پياله‌ی آبی می‌دادم 
گمانِ ساده می‌بُردم که از اوليای باران است 
سرآغاز تمام پهنه‌ها 
فقط ميدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود 
اصلا می‌ترسيدم از کسی بپرسم که اين همه پنجره برای چيست؟ 
يا اين همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟ از جنوب که آمدم 
حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد 
و آسانترين اسامی آدميان 
واژگانی شبيه باران و بوسه بود، 
زير آن همه باران بی‌واهمه 
هيچ کبوتری خيس و خسته به خانه باز نمی‌آمد 
روسپيان ... خواهران پشيمان آب و آينه بودند 
اما با اين همه کسی از منِ خيس، از من خسته نپرسيد 
که از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک می‌ترسم يا نه؟ 
که از هجوم نابهنگام لکنت و گريه می‌ترسم يا نه؟ 
که اصلا هی ساده تو اهل کجايی؟ 
اهل کجايی که خيره به آسمان حتی پيش پای خودت را نمی‌پايی!
باز می‌رفتم 
می‌رفتم ميدان توپخانه را دور می‌زدم 
و باز می‌آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت 
دل و دست بيدی در باد، دل و دستِ بيدی کنار فواره‌ها می‌لرزيد. 
و من خودم بودم 
شناسنامه‌ای کهنه و پيراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش! 
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم 
می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند 
حالا پيراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم 
می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می‌گريم می‌گريم! 
چندان بلند بلند که باران بيايد 
و بدانم که همسايه‌ام باز مهمان و موسيقی دارد. 
حالا ديگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گيرد 
حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنه‌ی تاريک نمی‌ترسم 
حالا ديگر از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نمی‌ترسم 
حالا ديگر برای واژگان خفته در خميازه‌ی کتاب 
غصه‌ی بسيار نمی‌خورم 
حالا به هر زنجيری که می‌نگرم بوی نسيم و ستاره می‌آيد 
حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کليد و اشاره می‌بارد 
شاعر که می‌شوی، خيالِ تو يعنی حکومتِ دوست! 
باور کنيد منِ ساده، ساده به اين ستاره رسيده‌ام 
من از شکستن طلسم و تمرين ترانه 
به سادگی‌های حيرتِ دوباره رسيده‌ام 
درست است! 
من هم دعاتان می‌کنم تا ديگر از هر نگاه نادرست نترسيد 
از هر طعنه‌ی تاريک نترسيد 
از پسين و پرده‌خوانیِ غروب 
يا از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نترسيد 
دوستتان دارم 
سادگانِ صبور
Read more
. #بازنشر شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی ...
Media Removed
. #بازنشر شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند: فَلِأَی الْامورِ ... .
#بازنشر
شهید مطهری:
چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند:

فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ لَیلا
بَضْعَةُ الْمُصْطَفی‏ وَ تُعْفی‏ ثَریها
.
🔸چرا پاره جگر پیغمبر شبانه باید دفن شود؟ چرا باید محل قبرش مخفی بماند؟ می‏ خواستند این علامت سؤال همیشه باقی بماند، می‏ خواستند این ظلم و این مظلومیت فراموش نشود...
.
🔹علی (ع) وقتی که جنازه زهرا (س) را در اتاق برد، خودش به تنهایی زهرا را کفن کرد. بعد از کفن، فریاد علی بلند شد، اطفال کوچک زهرا از هشت ساله تا سه چهار ساله و فضّه را صدا زد: یا حسن! یا حسین! یا زینب! یا امّ کلثوم! یافضّه! هَلُمّوا تَزَوَّدوا مِنْ امِّکمْ.‏ بیایید با مادر خودتان وداع کنید.
.
📘 استاد مطهری، آینده انقلاب اسلامی ایران، ص200-199
#
تنها در شهر هدایت را گشودی
در جاهلیت هادی این قوم بودی

اسلام می سازد ابوسفیان پس از تو
تنها شوند این عترت و قرآن پس از تو

هرکس تو را با نام تو دلگیر می کرد
شیخ یهودی آیه ای تفسیر می کرد

هرکس که آمد از زبانت حرف می زد
با خیزرانی با لبانت حرف می زد

بعد از تو سلمان و ابوذر ماند تنها
یک امت تنها و حیدر ماند تنها

رفتی و زهرا ماند و غوغای مدینه
آغاز شد امروز غم های مدینه

از خانه زهرا پر است از رد پایت
دارد در و دیوار میگرید برایت

#

صوت اذان تا از زبان کوچه می رفت
با چادر خاکی میان کوچه می رفت

از خانه تا مسجد پر از گل بود دیوار
مسجد پر از بوی محمد می شد انگار

مسجد سراپا گریه بود از خطبه او
می دید زینب خطبه خواندن های بانو

می رفت بالا تا صدای تازیانه
آغاز می شد گریه های تازیانه

با یا علی هایش جسارت بیشتر بود
حالا دعاهای شهادت بیشتر بود

در نیمه های شب علی تابوت می ساخت
با گریه ی زینب علی تابوت می ساخت

دیوار های خانه زهرا سیاهست
انگار دیگر ناله ها همراز چاهست

#

می آورند از راه یاران حرم را
هر روز تابوت #شهیدان_حرم را

هر جای دنیا حرف از #پیر_خمین است
فرزند زهرا وارث راه #حسین ست

عباس نعمتی
التماس دعا

#یا_زهرا (س)
Read more
. اگر حضرت عباس می‌گفت که حالا بگذار ببینم شمر چه میگوید، امروز نامی از عباس نمانده بود . #نفوذ_پذیران ...
Media Removed
. اگر حضرت عباس می‌گفت که حالا بگذار ببینم شمر چه میگوید، امروز نامی از عباس نمانده بود . #نفوذ_پذیران کسانی اند که یک نوع ولایت گریزی در آنهاست اقدامی که باید در مقابل نفوذ انجام داد این ست که جامعه ی خودمون رو به قدرت خودمون نسبت به این دشمن و ضعف دشمن باید باورمند کنیم یادتون باشه ما در مقابل ... .
اگر حضرت عباس می‌گفت که حالا بگذار ببینم شمر چه میگوید، امروز نامی از عباس نمانده بود
.
#نفوذ_پذیران کسانی اند که یک نوع ولایت گریزی در آنهاست
اقدامی که باید در مقابل نفوذ انجام داد این ست که
جامعه ی خودمون رو به
قدرت خودمون نسبت به این دشمن
و ضعف دشمن
باید باورمند کنیم
یادتون باشه ما در مقابل نفوذ باید به قدرتمون ایمان داشته باشیم
برای ریشه کن کردن نفوذ و صدمه نخوردن از نفوذ باید دشمن رو ناامید کرد
بعضیا انقدر بدبختند می گن: بذار یک کمی با دشمن نرم صحبت کنیم بلکه از دشمن به ما ضرر نرسه
اون نرمی آن جایی که نباید، نشون داده بشه صدمه اش رو ملت می خورن
#باید_دشمن_ازت_ناامید_بشه
.
می خواهم از ابوالفضل العباس تعریفی کنم که لبخند رو بر لبهای حسین نشاند
.
وقتی شمر برای عباس امان نامه فرستاد عباس داشت دق میکرد و گفت:
"خدا کار من به جایی رسیده که دشمن به من طمع کرده!"
تاسوعا به نام عباس است ، عباس در تاسوعا شهید نشد!
【عباس تاسوعا مُرد عاشورا شهید شد...】
.
شمر هِی صدا می زد، مهربون صدا می زد عباس(ع) رو
عباس(ع) صورتش رو اون طرف می کرد
داشت دق می کرد عباس(ع)
عباس(ع) جواب نمی داد
می دونید چه اتفاقی افتاد؟
حسین(ع) فرمود عباسم قبولت دارم برو جوابش رو بده،می دونم برات سخته
ما عباس(ع) می خواهیم که تا امامش #فرمان نده #با_دشمن_دست_نده
ما عباس(ع) می خواهیم که تا امامش فرمان نده، #تماس نگیره، #جواب نده
#ما_عباس(ع) می خواهیم
عباس(ع) با دشمن دست ندادی خدا دست هایت را قربانی قبول کرد
جانم #دست های عباس(ع) که به دشمن حسین(ع) دست نداد
عباس(ع) به دشمن #غضبناک نگاه کردی خدا چشم هایت را قبول کرد
ام البنین بیا ببین عباست چه غوغایی کرده در کربلا!
عباس(ع) جلوی دشمن حسین(ع) سر خم نکرد خدا سر عباس(ع) رو قبول کرد
.
امان از بیرق عبّاس! امان از عَلَم عبّاس! تا وقتی بیرق عبّاس گوشۀ میدان برقرار بود مگر کسی جرأت می‌کرد نظم میدان را به هم بزند؟
اما آن لحظه‌ای که بیرق عبّاس روی زمین افتاد، دیگر حسین(ع) در خیمه هم امان نداشت، آمد با علی اصغر خداحافظی کند همان‌جا تیرباران کردند...
.
{ما همه عباس توایم خامنه ای}
.
#امام_خامنه_ای #بیت_رهبری #تاسوعا94
#روضه #شب_جمعه
#استاد_پناهیان #استاد #پناهیان #پناهیانی
.
Read more
. شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به ...
Media Removed
. شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند: فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ ... .
شهید مطهری:
چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند:

فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ لَیلا
بَضْعَةُ الْمُصْطَفی‏ وَ تُعْفی‏ ثَریها
.
🔸چرا پاره جگر پیغمبر شبانه باید دفن شود؟ چرا باید محل قبرش مخفی بماند؟ می‏ خواستند این علامت سؤال همیشه باقی بماند، می‏ خواستند این ظلم و این مظلومیت فراموش نشود...
.
🔹علی (ع) وقتی که جنازه زهرا (س) را در اتاق برد، خودش به تنهایی زهرا را کفن کرد. بعد از کفن، فریاد علی بلند شد، اطفال کوچک زهرا از هشت ساله تا سه چهار ساله و فضّه را صدا زد: یا حسن! یا حسین! یا زینب! یا امّ کلثوم! یافضّه! هَلُمّوا تَزَوَّدوا مِنْ امِّکمْ.‏ بیایید با مادر خودتان وداع کنید.
.
📘 استاد مطهری، آینده انقلاب اسلامی ایران، ص200-199
#
تنها در شهر هدایت را گشودی
در جاهلیت هادی این قوم بودی

اسلام می سازد ابوسفیان پس از تو
تنها شوند این عترت و قرآن پس از تو

هرکس تو را با نام تو دلگیر می کرد
شیخ یهودی آیه ای تفسیر می کرد

هرکس که آمد از زبانت حرف می زد
با خیزرانی با لبانت حرف می زد

بعد از تو سلمان و ابوذر ماند تنها
یک امت تنها و حیدر ماند تنها

رفتی و زهرا ماند و غوغای مدینه
آغاز شد امروز غم های مدینه

از خانه زهرا پر است از رد پایت
دارد در و دیوار میگرید برایت

#

صوت اذان تا از زبان کوچه می رفت
با چادر خاکی میان کوچه می رفت

از خانه تا مسجد پر از گل بود دیوار
مسجد پر از بوی محمد می شد انگار

مسجد سراپا گریه بود از خطبه او
می دید زینب خطبه خواندن های بانو

می رفت بالا تا صدای تازیانه
آغاز می شد گریه های تازیانه

با یا علی هایش جسارت بیشتر بود
حالا دعاهای شهادت بیشتر بود

در نیمه های شب علی تابوت می ساخت
با گریه ی زینب علی تابوت می ساخت

دیوار های خانه زهرا سیاهست
انگار دیگر ناله ها همراز چاهست

#

می آورند از راه یاران حرم را
هر روز تابوت #شهیدان_حرم را

هر جای دنیا حرف از #پیر_خمین است
فرزند زهرا وارث راه #حسین ست

عباس نعمتی

#یا_زهرا
Read more
. نور چشمم نامه قشنگت دو روز قبل رسید از سلامتی شما و نور چشمانم بسی مسرت و خرسندی روی داد چنانکه شنیدیم ...
Media Removed
. نور چشمم نامه قشنگت دو روز قبل رسید از سلامتی شما و نور چشمانم بسی مسرت و خرسندی روی داد چنانکه شنیدیم که در تهران زلزله شدیدی شد خیلی نگران شدیم، بعد رادیو گفت که در تهران صدمه و تلفات نشده از نگرانی خلاص شدیم روز شنبه با ملیحه ببازار رفته بودیم یک نفر بزاز تازه از تهران آمده بود از زلزله خیلی چیز تعریف ... .
نور چشمم
نامه قشنگت دو روز قبل رسید از سلامتی شما و نور چشمانم بسی مسرت و خرسندی روی داد چنانکه شنیدیم که در تهران زلزله شدیدی شد خیلی نگران شدیم، بعد رادیو گفت که در تهران صدمه و تلفات نشده از نگرانی خلاص شدیم روز شنبه با ملیحه ببازار رفته بودیم یک نفر بزاز تازه از تهران آمده بود از زلزله خیلی چیز تعریف کرد ما هم خیلی نگران شدیم تصمیم گرفتیم بخانه برویم عجله تلگراف نماییم. بخانه آمدیم دیدیم از شما کاغذ آمده است خیلی مشعوف شدیم الحمدالله نگرانی رفع گردید خلاصه شش قطعه عکس نورچشمانم و خودت فرستادی بودید رسید خیلی ممنون و متشکر شدم ماشاالله فرهاد و فریبا خیلی قشنگ شده‌اند خیلی آرزو میکنم خودشان را ببینم از چشمهای قشنگشان را ببوسم اسدآقا به من قول داده بود در تابستان حتما به تبریز خواهم فرستاد من هم ماهها را میشمردم که در تابستان خواهید آمد چشم انتظارم را در راه گذاشتید نوشته بودید که چون بچه‌ها زودزود ناخوش میشوند اسدآقا مانع میشد که میروید در آنجا آنها را هم ناراحت میکنید اولا بچه‌های خودمان هستند چرا ناراحت میکنند ثانیا همه اینها بهانه است نمیتوانست از بچه‌ها جدا شود خلاصه خداوند سلامتی بدهد البته مسامحه نکنید آبله فرهاد را بگویید از فریبا ننوشته بودید که آبله‌اش گرفته است یا نه
خدمت رقیه خانم سریه خانم مهین خانم تمام اهل خانه سلام برسانید از روی نور چشمان فرهاد و فریبا دیده‌بوسی نمایید تمام فامیل سلام دارند.

۴۱/۶/۲۰
.
از نامه‌های مادرمادربزرگ به مادربزرگ
#مکتوب_های_مکشوف
Read more
 #بخونید_قشنگه<span class="emoji emoji1f44c"></span> #مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از #ماهی‌گیران ...
Media Removed
#بخونید_قشنگه #مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از #ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود. با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و #لباس و غذا می خریدم. یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: ... #بخونید_قشنگه👌
#مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از #ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و #لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم.
این قلاب را نگه دار تا من به #شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود،
ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.
طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و #خندان شد.
مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو
اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه
بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن. ✔قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند،
زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی کند
#سرمشق_الهی
دوستان خودتون رو تگ کنید!
و با معرفى صفحه ى سرمشق الهی به دوستان خود در ثواب نشر مطالب سهيم باشيد ◀از پست های قبل هم دیدن بفرمایید
#الحمداالله_علی_کل_نعمته،
#استغفرالله_من_کل_ذنب،
#اعوذ_بالله_من_کل_شر،
#و_اسئل_الله_من_کل_خیر
Read more
<span class="emoji emoji1f4d5"></span><span class="emoji emoji1f4d8"></span><span class="emoji emoji1f4d7"></span>داستان : ( پل قدیمی ) زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی ...
Media Removed
داستان : ( پل قدیمی ) زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی می کرد. در راه به یاد آوردند باید از پلی قدیمی بگذرند که ایمن به نظر نمی رسید. با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش و نگرانی شد و از شوهرش پرسید : با آن پل چه کنیم؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم. قایقی ... 📕📘📗داستان : ( پل قدیمی )

زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی می کرد.
در راه به یاد آوردند باید از پلی قدیمی بگذرند که ایمن به نظر نمی رسید.
با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش و نگرانی شد و از شوهرش پرسید :
با آن پل چه کنیم؟
من نمی خواهم از روی آن بگذرم. قایقی هم در آنجا نیست که ما را به آن سوی رودخانه ببرد.

مرد گفت : اوه ، من به فکر این پل نبودم.
به راستی این پل برای عبور خطرناک است. فکرش را بکن، ممکن است وقتی ما از روی آن عبور می کنیم ، فرو بریزد و ما در رودخانه غرق شویم.
زن ادامه داد : یا فکرش را بکن، روی تخته ی پوسیده ای قدم بگذاری و پایت بشکند. در آن صورت چه کسی از من و بچه ها مراقبت خواهد کرد؟
مرد با وحشت گفت : نمی دانم اگر پای من بشکند چه بر سر ما خواهد آمد. شاید از گرسنگی بمیریم. این گفت و گو همچنان ادامه داشت.

زن و شوهر، هر دو نگران بودند و انواع بلاها و حوادث ناگواری را که ممکن بود برای آنها پیش بیاید، تصور می کردند، تا سرانجام به پل رسیدند. اما در اوج ناباوری دیدند که پل جدیدی به جای پل قبلی ساخته شده است و به سلامت از آن عبور کردند. [ نگذار موریانه ی نگرانی بنای زندگی ات را ویران کند ]
🌺🌺🌺🌺🌺
Read more
. گمنام نوشت: قصه دلدادگی یک خواهر و برادر.... ماجرا از آن جا شروع شد که خواهری تمام زندگی اش برادرش ...
Media Removed
. گمنام نوشت: قصه دلدادگی یک خواهر و برادر.... ماجرا از آن جا شروع شد که خواهری تمام زندگی اش برادرش بود... برادر،بزرگ شده بود..درگیر و دار جنگ دربرابر مقاومت خانواده برای نرفتن او،راهی جبهه شد... خواهر در دوری برادرش می سوخت و ذره ذره آب میشد... می ترسید اگر عزیزترینش،برادرش،خراش کوچک ... .
گمنام نوشت:
قصه دلدادگی یک خواهر و برادر....
ماجرا از آن جا شروع شد که خواهری تمام زندگی اش برادرش بود...
برادر،بزرگ شده بود..درگیر و دار جنگ دربرابر مقاومت خانواده برای نرفتن او،راهی جبهه شد...
خواهر در دوری برادرش می سوخت و ذره ذره آب میشد...
می ترسید اگر عزیزترینش،برادرش،خراش کوچک بردارد!آن وقت چه کارکند؟!
ماه ها دوری سپری گشت و اوبه مرخصی آمد...
روزی برادرش را گوشه اتاق دید که نشسته وبه فکرفرورفته...انگار برادر متوجه نگاه خواهرش نشده بود..
خواهر رفت ونزد برادرش نشست وشروع به حرف زدن کرد..ازحالش پرسید..از دلتنگی هایش گفت..از ترسش برای نبودنش...
برادر،آلبوم عکس هایش رانشانش داد...
اشاره به تصویری کرد..
گفت:این رزمنده که می بینی،فرمانده...بود!خمپاره خورد،سرش ازتنش جداشد...
جنازه اش راکه آوردند،خواهرش زینب واربه ملاقات برادرش رفت...همه صبوری این خواهر را تحسین میکردند..رسم خواهری را برایش تمام کرده بود..
شانه ای آورده بود که با آن محاسن برادرش راشانه می زند..
گفت:می بینی عزیزم!خواهرمهربانم!
اوهم برادرش را خیلی دوست داشت..
من به حال او غبطه می خورم..
خواهرپرسید:چرا؟!
گفت:من اگرشهیدشوم می ترسم که شماصبور نباشید..من به صبوری خواهرش غبطه می خورم..
گفت:ازتومی خواهم صبورباشی خواهرم زینب..
.
.
چندماه آن طرف تر،جنازه ی برادر را آوردند..
خواهری که طاقت دوری برادرش را نداشت..خواهری که می ترسید که برادرش زخمی کوچکی بردارد..
حالا،بالای جنازه ی عزیزبرادرش ایستاده..
قلبش درفشاربود..
اما یاد قولی که به برادر داده بود،افتاد..
شانه و گلاب را درآورد..
ومحاسن برادرش را باگلاب شانه زد..صورتش راغرق بوسه کرد..
حالا وقتش شده بود،باید خداحافظی میکرد،
از تمام زندگی اش...
.
.
سخت هست،
زینب باشی
داغ برادر ببینی،
نام حسین(ع)را که شنیدی بلندبلندگریه نکنی..
.
+متن بالا برگرفته ازخاطرات مادرم درباره دایی شهیدم
+تصویر ازgomnam-بهشت زهرای تهران
#شهید #شهیدم #دلتنگ
Read more
Winter in Russia بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان ...
Media Removed
Winter in Russia بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان یک دلقک (برخی مفسران او را مُبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و "پیشرو" یا مبلغ مذهبی معرفی کرده اند) به روی بند آمد و خطاب به او می‌گوید : (( برو جلو چُلاق ، تنبل ، رنگ و رو باخته و... واِلّا لگدی نثارت ... Winter in Russia

بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان یک دلقک (برخی مفسران او را مُبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و "پیشرو" یا مبلغ مذهبی معرفی کرده اند) به روی بند آمد و خطاب به او می‌گوید : (( برو جلو چُلاق ، تنبل ، رنگ و رو باخته و... واِلّا لگدی نثارت خواهم کرد، جای تو روی بند نیست، تو راهِ بهتر از خود را بسته ای.)) و سرانجام بندباز تعادل از کف می‌دهد و سقوط می‌کند و نیمه جان در مقابل پای زرتشت می‌افتد.
بندباز به هوش می‌آید و خطاب به زرتشت می‌گوید: ((تو اینجا چه می‌کنی، دیری بود که می‌دانستم شیطان روزی مرا می‌لغزاند. حال او مرا گریبان کش به دوزخ می‌کشاند، نکند که تو می‌خواهی او را از این کار باز داری؟
زرتشت پاسخ داد: ای دوست ،به شرفم سوگند که چنان چیزی در کار نیست،نه شیطانی هست و نه دوزخی. روانت نیز از تنت زود تر خواهد مُرد. پس دیگر از هیچ چیز مَترس! ...)) به یاد کتاب
#چنین_گفت_زرتشت اثر #فریدریش_نیچه .
مجموعه کلیساهای ایزمایلوا در مسکو ، مذهب در هر بلادی و به هر رنگ و لعابی .... و قصه سفر من به پایان می رسد ، اما روایت همچنان باقی است ... همین و دیگر هیچ .
Just think about it ....
Reza
#russia
#moscow
#winter_is_best #winter #travel #travel_in_winter #photography
#church #izmailovo #kremlin #solo_traveler
Read more
دیشب کتابی از #باربارا_دی_آنجلیس میخواندم که قسمتی از آن ذهنم را بشدت درگیر کرد . قسمتی از وجود ...
Media Removed
دیشب کتابی از #باربارا_دی_آنجلیس میخواندم که قسمتی از آن ذهنم را بشدت درگیر کرد . قسمتی از وجود #زنانه را بیان میکرد که تمام جاهای خالی راپر میکند مخصوصا قسمتهای عاطفی را ، تمام ذهنم را درون کتاب بازگو کرده بود . دختری که تمام عاطفه و عشق را بدون اینکه لحظه ای تامل کند ، نثار معشوق خود میکند و لحظه ... دیشب کتابی از #باربارا_دی_آنجلیس میخواندم که قسمتی از آن ذهنم را بشدت درگیر کرد .

قسمتی از وجود #زنانه را بیان میکرد که تمام جاهای خالی راپر میکند مخصوصا قسمتهای عاطفی را ، تمام ذهنم را درون کتاب بازگو کرده بود .

دختری که تمام عاطفه و عشق را بدون اینکه لحظه ای تامل کند ، نثار معشوق خود میکند و لحظه ای نمی ایستد تا ببیند آیا همانقدر عشق دریافت میکند یا نه !؟
مثال قایقی را زد که درون رودخانه است و دو پاروزن دارد ، و وقتی دختر عقب قایق را مینگرد میبیند تمام راه را تنها پارو زده !
این فصل از کتاب مرا بفکر برد
شب ولنتاین هم بود و برای فردا تمام ذهنم درگیر تدارک #کیک و تزیین #هدیه و #دسر بود ، طبق ذوق های همیشگی بفکر بهتر انجام دادن این مراسم بودم که ، خواستم فردا را درقایق زندگی پارو نزنم ، به قول باربارا عشق را نباید گدایی کرد ، باید کمی فرصت داد تا معشوق وجود #مردانه اش را به اثبات برساند ... #صبح چشمانم راباز کردم و دیگر پی درست کردن دسر و کیکی نبودم .
#هدیه از قبل تدارک دیده ام را در جعبه اش گذاشتم و گفتم به او فرصت خواهم داد وجود مردانه اش را ثابت کند .

خودم را سرگرم کار کردم ، در اخرین لحظات روز ندای آمدنش می آمد تا برای کاری به بیرون برویم .

با خود گفتم هیچ ایرادی ندارد اگر #ولنتاین را بلد نباشد مطمئنم که #عاشق بودن را بلد است .

من با چند #شمع و هدیه ام انتظارش را کشیدم ، اما او با همه چیز به استقبالم آمد .

به عقب قایق نگاه کردم و دیدم لحظه ای که پارو نزدم ، او محکمتر پارو میزد و سرعتمان دوبرابر شده بود .

#عشق را #گدایی نکردم
عشق را به زیبایی هدیه گرفتم.

پ.ن : ممنونم همسرم
#دل_نوشته #Ashina
Read more
مردی به پیامبر خدا ، سلیمان مراجعه کرد و گفت ای پیمبر خدا میخواهم ، به من زبانی را یاد دهی . سلیمان گفت ...
Media Removed
مردی به پیامبر خدا ، سلیمان مراجعه کرد و گفت ای پیمبر خدا میخواهم ، به من زبانی را یاد دهی . سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری . اما مرد اصرار کرد سلیمان پرسید ، کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند. در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت.روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. ... مردی به پیامبر خدا ، سلیمان مراجعه کرد و گفت ای پیمبر خدا میخواهم ، به من زبانی را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟ جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند. در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت.روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی غذایی ندارید که دارم از گرسنگی میمیرم . دومی گفت نه اما توی این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، و فردا صبح زود آنرا فروخت. گربه امد و دیگری پرسید آیا خروسه مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما گوسفند نر آنها خواهد مرد و ان را خواهیم خورد.
صاحب منزل بار هم شنید و رفت گوسفند را فروخت. گربه گرسنه آمد و پرسید ایا گوسفند مرد ؟
گفت ؛ نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحب خانه خواهد مرد، و غذایی برای تسلیت کنندگان خواهند گذاشت و ما میخوریم! شنید و برآشفت نزد پیامبر رفت؛ گربه ها میگویند امروز خواهم مرد! خواهش میکنم کاری بکن ! گفت؛ خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، گوسفند هم همینطور، پس خود را برای وصیت و کفن آماده کن!
حکمت این داستان:
خدا الطاف مخفی دارد، ما انسانها آن را درک نمی کنیم. خداوند بلا از ما دور میکند ، پس بر ماست که امورمان را به او بسپاریم
Read more
خواهم آمد، سر هر دیواری میخی خواهم کاشت پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را ،کاجی خواهم ...
Media Removed
خواهم آمد، سر هر دیواری میخی خواهم کاشت پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را ،کاجی خواهم داد آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد دوست خواهم داشت... خواهم آمد،
سر هر دیواری میخی
خواهم کاشت
پای هر پنجره‌ای
شعری خواهم خواند
هر کلاغی را ،کاجی خواهم داد
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
دوست خواهم داشت...
‌مادر <span class="emoji emoji1f469"></span>🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای ...
Media Removed
‌مادر 🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خواهم تا پسرم🏻 را شِفا دهد. فرشته گفت: پشیمان ... ‌مادر 👩🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم👶🏻 را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه! 🍂فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی...
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی! 🍂سال ها گذشت و پسر بزرگ👨🏻 شد و آدم موفقی شده بود و مادر👵🏻 موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...👫 🍂پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:
مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
🍂مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد. 🍂فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم❌. آخر تو چه می دانی؟ 🍂فرشته گفت:
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!😳
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟🤔 🍂مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم 👰🏻زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد...
🍂هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟! 🍂فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است... هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. ❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️ 🆔
#مادر #فاتحه
Read more
. اگر دوباره به دنیا بیایم نه دنیارا تغییر خواهم داد، نه کوه ها را از پیشِ پایِ کسی برخواهم داشت. یک ...
Media Removed
. اگر دوباره به دنیا بیایم نه دنیارا تغییر خواهم داد، نه کوه ها را از پیشِ پایِ کسی برخواهم داشت. یک پاکت سیگار کمی شیره ی انگور دو سه تا نان ِ لواش بر می دارم تنها می روم بالایِ بالای کوه، البته باید باران هم لیاید، _یعنی یک روزِ بارانی_ روبه آسمانِ بلند کسی را آواز خواهم داد: گوش ات با ... .
اگر دوباره به دنیا بیایم
نه دنیارا تغییر خواهم داد،
نه کوه ها را
از پیشِ پایِ کسی برخواهم داشت.
یک پاکت سیگار
کمی شیره ی انگور
دو سه تا نان ِ لواش بر می دارم
تنها
می روم بالایِ بالای کوه،
البته باید باران هم لیاید،
_یعنی یک روزِ بارانی_
روبه آسمانِ بلند
کسی را آواز خواهم داد:
گوش ات با من هست؟
بگو تعداد زیادی کفشِ کتانی ببارد آسمان.
لباسِ نو،خیلی!
زنانه،مردانه،کودکانه!
خوش رنگ،بهاری،ماه،
بلیطِ سینما
ساندویچ
نوشابه...!
میخواهم برگردم مَرغاب،
دستم خالی ست،
اما مَرغاب که سینما ندارد!
پس آسپرین ببار،قَندِ حبه،چایِ شمال.
من باید مردم را به دامنه ی کوهِ بَنا دعوت کنم.
بگویم ساز و دهل بیاورند،
بعد برای آرامشِ دنیا دعا کنند.
من مطمئن ام دوباره به دنیا خواهم آمد
البته عاقل تر،کمی دوراندیش،و باز مثلِ خودم؛
خراب،خواب آلود،بی خیال!
این وهله
چشم های خسته ام را
لای برگِ انگور می گذارم،
می برم برای عده ای:
کودکان ِ کار
یا
شبِ شعرِ دخترانِ یتیم،
شاید هم برای مطربِ دوره گردِ أخرین هفته ی اسفند.
راهی نیست.
من دوباره به دنیا خواهم آمد
اما متأسفانه باز هم شاعر!
سیدعلی صالحی
#مانبایدبمیریم_رویاها_بی_مادر_میشوند
.
#سیدعلی_صالحی #علی_صالحی #سید_علی_صالحی #seyedalisalehi #alisalehi @seyedalisalehi
Read more
. . روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان ...
Media Removed
. . روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم،سیبِ سرخ خورشید. خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد هر چه دشنام،از لب ها خواهم برچید. هرچه دیوار، از جا خواهم برکند. #سهراب_سپهری ☘ @art_poetry #سیب #شعر #شاعر #کاشان .
.
روزی
خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد:
ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم،سیبِ سرخ خورشید.
خواهم آمد گل یاسی
به گدا خواهم داد
هر چه دشنام،از لب ها خواهم برچید.
هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.

#سهراب_سپهری 🌸☘
@art_poetry
#سیب #شعر #شاعر #کاشان
. . روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد؛ در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر ...
Media Removed
. . روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد؛ در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.... .... من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد... #سهراب_سپهری بخشی از شعر سیب سرخ خورشید ثبت تصویری:@feri_momen .
.
روزی خواهم آمد
و پیامی خواهم آورد؛
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد:
ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم،
سیب سرخ خورشید....
....
من گره خواهم زد،
چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب،
شاخه ها را با باد... #سهراب_سپهری
بخشی از شعر سیب سرخ خورشید
ثبت تصویری:@feri_momen
سیب آوردم ،سیب... روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگهایم نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد :ای ...
Media Removed
سیب آوردم ،سیب... روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگهایم نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد :ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم ،سیب سرخ خورشید من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دلها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست ... سیب آوردم ،سیب...
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگهایم نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد :ای سبدهاتان پر خواب
سیب آوردم ،سیب سرخ خورشید
من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید
دلها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
#سهراب_سپهری
Read more
‌ خواهم آمد سر هر ديواری ميخكی خواهم كاشت پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند هر كلاغی را كاجی خواهم ...
Media Removed
‌ خواهم آمد سر هر ديواری ميخكی خواهم كاشت پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند هر كلاغی را كاجی خواهم داد مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم كرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت #سهراب_سپهری ‌ ‌ ‌ #mobilegraphy #mate10pro #monochrome #موبایلگرافی ...
خواهم آمد سر هر ديواری
ميخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره‌ای
شعری خواهم خواند
هر كلاغی را
كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت:
چه شكوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
#سهراب_سپهری ‌


#mobilegraphy #mate10pro #monochrome #موبایلگرافی #نور
Read more
<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji1f33b"></span> من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد خواهم آمد سر ...
Media Removed
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند در رگ ها، نور خواهم ریخت هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چید هر چه دیوار، از جا خواهم برکند آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور ... 💙🌻
من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
خواهم آمد سر هر دیواری
میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای
شعری خواهم خواند
در رگ ها، نور خواهم ریخت
هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چید
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ..💖🕊☀️💙
.
"سهراب سپهری"
.
#یک_نفر_یاد_تو_را_دمی_از_دل_نبرد❤
#انتظار #آرزو #دلتنگی #تقدیر💖💙🌻🍃🌹❤💖 .
📱 #Photo__by_me
Read more
یکشنبه؛ <span class="emoji emoji1f53a"></span>️رئیس جمهوری در نامه ای به دکتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی با اعلام اینکه "سوال ...
Media Removed
یکشنبه؛ ️رئیس جمهوری در نامه ای به دکتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی با اعلام اینکه "سوال تعدادی از نمایندگان، در چارچوب قانون اساسی و زمان و شرایط مناسب مطرح نشده است"، تاکید کرد: اما برای جلوگیری از هر نوع اختلاف بین قوا و احترام به مجلس شورای اسلامی، در فرصت مقرر به مجلس خواهم آمد. متن ... یکشنبه؛
🔺️رئیس جمهوری در نامه ای به دکتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی با اعلام اینکه "سوال تعدادی از نمایندگان، در چارچوب قانون اساسی و زمان و شرایط مناسب مطرح نشده است"، تاکید کرد: اما برای جلوگیری از هر نوع اختلاف بین قوا و احترام به مجلس شورای اسلامی، در فرصت مقرر به مجلس خواهم آمد.
🔻متن نامه دکتر روحانی بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
 جناب آقای دکتر لاریجانی
ریاست محترم مجلس شورای اسلامی
سلام علیکم  احتراماً؛ درست در سالروز تحلیف رئیس جمهوری دوره دوازدهم، سؤال تعدادی از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی واصل گردید. بی تردید سؤال از رئیس جمهور کشور با مراعات حداقل دو نکته می تواند مبارک باشد؛ اولاً در چارچوب قانون اساسی باشد، ثانیاً در زمان و شرایط مناسب کشور اقدام شده باشد، که متاسفانه هیچکدام از این دو حاصل نشده است. اما برای جلوگیری از هر نوع اختلاف بین قوا و احترام به مجلس شورای اسلامی انشاء الله در فرصت مقرر به مجلس خواهم آمد و به سوالات پاسخ خواهم داد. البته این امر می تواند فرصت خوبی باشد تا برخی از حقایق را برای مردم عزیز کشورم بازگو نمایم که آنها صاحب واقعی کشورند و مشروعیت من و شما نیز از آراء آنها است.

حسن روحانی
رئیس جمهوری اسلامی ایران
چهاردهم مردادماه1397/هرجا
Read more
 #ریم_بنا خواننده ی فلسطینی بود که من تنها یک قطعه ازش شنیده بودم و بواسطه ی لذتی که از قطعه ی #انتظرینی ...
Media Removed
#ریم_بنا خواننده ی فلسطینی بود که من تنها یک قطعه ازش شنیده بودم و بواسطه ی لذتی که از قطعه ی #انتظرینی برده بودم از شنیدنِ خبر فوتش به شدت متاثر شدم آخرین یادداشت او برای فرزندانش: دیروز من سعی داشتم رنج فرزندانم را از بین ببرم مجبور بودم یک سناریو را بسازم گفتم نترسید این بدن مثل یک پیراهن ... #ریم_بنا خواننده ی فلسطینی بود که من تنها یک قطعه ازش شنیده بودم و بواسطه ی لذتی که از قطعه ی #انتظرینی برده بودم از شنیدنِ خبر فوتش به شدت متاثر شدم

آخرین یادداشت او برای فرزندانش:

دیروز
من سعی داشتم رنج فرزندانم را از بین ببرم
مجبور بودم یک سناریو را بسازم
گفتم
نترسید
این بدن مثل یک پیراهن ناچیز است
آخرین نیست
وقتی آن را از تن بیرون کردم
من از لابلای تابوت بیرون خواهم آمد
مراسم تشییع جنازه و همدردی و پخت و پز، درد مفصلی و سرماخوردگی را ترک می کنم
وارد جایی دیگر خواهم شد بوهای معطر را استشمام خواهم کرد
و من به عنوان یک آهو به خانه ام وارد خواهم شد
من یک شام خوب خواهم خورد
من خانه و نور شمع را ترتیب خواهم داد
من منتظر بازگشت شما به بالکن هستم
با فنجانی از بذر به انتظارتان نشسته ام
در حالی که به یک مزرعه چشم دوخته ام
من می گویم
این زندگی زیبا است
و مرگ به عنوان تاریخ
یک فصل جعلی است

بالأمس
كنت أحاول تخفيف وطأة هذه المعاناة القاسية على أولادي
فكان علي أن أخترع سيناريو
فقلت
لا تخافوا
هذا الجسد كقميص رثّ
لا يدوم
حين أخلعه
سأهرب خلسة من بين الورد المسجّى في الصندوق
وأترك الجنازة و خراريف العزاء عن الطبخ وأوجاع المفاصل والزكام
مراقبة الأخريات الداخلات والروائح المحتقنة
وسأجري كغزالة إلى بيتي
سأطهو وجبة عشاء طيبة
سأرتب البيت وأشعل الشموع
وأنتظر عودتكم في الشرفة كالعادة
أجلس مع فنجان الميرمية
أرقب مرج ابن عامر
وأقول
هذه الحياة جميلة
والموت كالتاريخ
فصل مزيّف.. #ذکری_ريم_بنا
Read more
به شیطان گفتم: لعنت بر شیطان! شیطان لبخند زد. پرسیدم: چرا می‌خندی؟ پاسخ داد: از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد. پرسیدم: مگر چه کرده‌ام؟ گفت: مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام. با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می‌خورم؟! جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز ... به شیطان گفتم: لعنت بر شیطان!
شیطان لبخند زد.
پرسیدم: چرا می‌خندی؟
پاسخ داد: از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد.
پرسیدم: مگر چه کرده‌ام؟
گفت: مرا لعنت می‌کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده‌ام.
با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می‌خورم؟!
جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده‌ای. نفس تو هنوز وحشی است. او تو را زمین می‌زند.
پرسیدم: پس تو چه کاره‌ای؟!
پاسخ داد: هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
Read more
. ذکریادی از اولین شهید #مشروطه در مسجد و مدرسه معمارباشی امروز به همراه حجت نظری،عضو شورای شهر ...
Media Removed
. ذکریادی از اولین شهید #مشروطه در مسجد و مدرسه معمارباشی امروز به همراه حجت نظری،عضو شورای شهر تهران برای پاسداشت و ذکریاد از اولین شهید مشروطه، سید عبدالحمید(وسفی) به مدرسه علمیه و مسجد معمارباشی در نزدیکی امام زاده یحیی در پانزده خرداد رفتیم و بر مقتلش نثار گل کردیم. بنای این مسجد که در حال ... .
ذکریادی از اولین شهید #مشروطه در مسجد و مدرسه معمارباشی
امروز به همراه حجت نظری،عضو شورای شهر تهران برای پاسداشت و ذکریاد از اولین شهید مشروطه، سید عبدالحمید(وسفی) به مدرسه علمیه و مسجد معمارباشی در نزدیکی امام زاده یحیی در پانزده خرداد رفتیم و بر مقتلش نثار گل کردیم.
بنای این مسجد که در حال مرمت بود،از آثار نیکوی عصر قاجار است و به گفته کارشناس حاضر در محل، بیست و هشت مکان دیگر همچون منزل آیت الله بهبهانی-از رهبران طراز اول نهضت مشروطه-نیز از این قبیل است.
ماجرای شهادت این طلبه شهید مقدمه ای برای پیروزی مشروطه خواهان در کمتر از یک ماه بعد شد و نقل مفصل آن را در صفحه۱۴۷ کتاب "تاریخ مشروطه ایران" اثر احمد کسروی و البته در جستجو همین نام و عنوان در اینترنت خواهید یافت.
مختصر آنکه عین الدوله،صدراعظم مستبد قاجاری، دستور جلب حاجی شیخ محمد واعظ،از وعاظ روشن بین و مشروطه خواه که زبانی تند در نقد و طرد وی داشت را صادر کرده بود.
شیخ محمد به گماشتگان عین الدوله بیم داده بود که بروید من خود خواهم آمد،مردم این گونه مرا با شما ببینند،عصیان خواهند کرد.به گوش گرفته نشد، به پیش که رفتند ازدحام جمعیت در حمایت از شیخ روی داد و تیر پرتاپ شد و شخصی نیز مجروح شد و سید عبدالحمید در هنگامه این جوش و خروش به سوی فرمانده گماشتگان که "احمدخان" نامی بود رفت و گفت:
"تو مگر مسلمان نیستی؟! چرا فرمان شلیک دادی؟!..."
احمدخان(فرمانده گماشتگان عین الدوله)برآشفت و اسلحه کشید و تیری زد وی را به قتل رساند.
مردم او را برداشتند و همگی به مدرسه (معمارباشی)رفتند.
این طور شد که این مدرسه و مسجد نامش در مشروطه ماندگار شد.
رحمت الله علیه و علیهم...
#انقلاب_مشروطه #مشروطیت #مشروطه_ایران
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید #متن_خاطره قبل از اذانِ صبح با حالتِ ...
Media Removed
. متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید #متن_خاطره قبل از اذانِ صبح با حالتِ عجیبی از خواب پرید و گفت: حاجی! خواب دیدم قاصدِ امام حسین(ع) اومد و بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:به زودی به دیدارت خواهم آمد.یه نامه هم از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود:چرا این روزها کمتر ... .
📝 متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید

#متن_خاطره
قبل از اذانِ صبح با حالتِ عجیبی از خواب پرید و گفت: حاجی! خواب دیدم قاصدِ امام حسین(ع) اومد و بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:به زودی به دیدارت خواهم آمد.یه نامه هم از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود:چرا این روزها کمتر زیارتِ عاشورا می‌خوانی؟ همینجور که داشت حرف میزد، گریه می‌کرد وصورتش شده بود خیسِ اشک. دیگه توی حالِ خودش نبود. چند شب بعد
شهید شد. امام حسین(ع) به عهدِ خود وفا کرد... 📌خاطره‌ای از زندگی شهید محمد باقر مؤمنی‌راد
📚منبع: کتاب یک جرعه آفتاب ، صفحه 44 #امام_حسین #زیارت_عاشورا #رویای_صادقه #پیشگویی #مرگ #شهادت #شهیدمؤمنی_راد 🇮🇷کانال خاطرات کوتاه شهدا:
@khakriz1
Read more
محمد تقی بهلول ره...پدرش اهل فضل و دانش بود و محمد تقی را به کسب علم گمارد.او از حافظه و استعداد خارق ...
Media Removed
محمد تقی بهلول ره...پدرش اهل فضل و دانش بود و محمد تقی را به کسب علم گمارد.او از حافظه و استعداد خارق العاده ای برخوردار بود قرآن کریم را در هفت سالگی حفظ کرد هنگامی که برای تحصیل در نجف به سر می برد استادش مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی ره به او فرمود در اینجا مجتهد درسخوان زیاد داریم ولی مجتهد مبارز ... محمد تقی بهلول ره...پدرش اهل فضل و دانش بود و محمد تقی را به کسب علم گمارد.او از حافظه و استعداد خارق العاده ای برخوردار بود قرآن کریم را در هفت سالگی حفظ کرد هنگامی که برای تحصیل در نجف به سر می برد استادش مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی ره به او فرمود در اینجا مجتهد درسخوان زیاد داریم ولی مجتهد مبارز کم داریم شما بهتر است به ایران برگردید و ضد رژیم ستم شاهی رضا شاه مبارزه کنید امر استاد اطاعت شد و فوری به ایران آمد و به مبارزه برخاست پس از واقعه مسجد گوهرشاد رژیم به دنبال دستگیری ایشان بود ایشان پای پیاده از راه روستاها به افغانستان گریخت وقتی از طی الارض ایشان سوال شد انکار می کردن از جمله قرار بود با یکی از دوستانش به روستایی بروند که ده ساعت تا آنجا راه بود وبرای این مسیر فقط یک ماشین وجود داشت ایشان به دلیلی نتوانست با آن ماشین حرکت کند به دوستش وعده داد که شما بروید من هم که فردا عاشوراست خواهم آمد وقتی این رفیق به روستا رسید دید تمام مردم به مسجد روستا رفته اند و شیخ بهلول بالای منبر مشغول ذکر مصیبت است بعد که خواست از ایشان سوال کند شیخ امتناع ورزید و او را امر به سکوت کرد وقتی از ایشان سوال شد چه وقت می توان حضرت مهدی عج را دید فرمودند باتقوا باشید وقتی که بین شما و حضرت سنخیت باشد سپس فرمودند دیدن مهم نیست مهم این است که او ماراببیند خیلی ها هم علی ع را دیدند اما دشمن او شدند اگر کاری کردیم که نظرشان را جلب کنیم ارزش دارد...صلوات
Read more
آیا میخواهی به موفقیت های بزرگ برسی؟ برای رسیدن به موفقیت و آرزوها و رویاهایتان باید در اول بدانید ...
Media Removed
آیا میخواهی به موفقیت های بزرگ برسی؟ برای رسیدن به موفقیت و آرزوها و رویاهایتان باید در اول بدانید که در دنیا هیچ غیرممکنی وجود ندارد واگر که یک سرایه دار درگذشته درحال حاضر یکی از بزرگترین میلیاردرهای موفق در دنیاست پس ایمان داشته باشید که شما نیز میتوانید به هرآنچه که میخواهید برسید.برای رسیدن ... آیا میخواهی به موفقیت های بزرگ برسی؟
برای رسیدن به موفقیت و آرزوها و رویاهایتان باید در اول بدانید که در دنیا هیچ غیرممکنی وجود ندارد واگر که یک سرایه دار درگذشته درحال حاضر یکی از بزرگترین میلیاردرهای موفق در دنیاست پس ایمان داشته باشید که شما نیز میتوانید به هرآنچه که میخواهید برسید.برای رسیدن به موفقیت های بزرگ فقط کافیست از علم رسیدن به آن آگاه باشید واصول معینی درراستای آن انجام دهید.در اینجا به راز رسیدن به موفقیت های بزرگ را به شما یاد میدهیم.وفقط‌کافیست که با ما همراه شوید وهرکاری که به شما میگوییم‌انجام دهید.شاید همین حالا برخی از شمابگویید غیرممکن است ویا حرف مارا باور نکنید.پس انجام دهید تا بدانید غیرممکن است یا ممکن.همین حالا بلند شوید وقلم ویک کاغذ سفید بردارید.دربالای آن بنویس چیزهایی که دردنیا میخواهم:بدون هیچ شک وتردید یا بدون هیچ ترسی ازته دلت چیزهایی که واقعا میخواهی دردنیا بهش برسی را بنویس.حتی هرچیزی که به‌نظرت غیر ممکن یا رویایی هست را هم بنویس واصلا نترس.این را بدان که شاید همین الان چیزی که برای تو رویایی یا غیرممکن است شاید برای کسی دیگه در یک‌نقطه‌ دیگر دنیا کاملا چیزی عادی وطبیعی باشد.پس میشود رسید وغیرممکنی وجود ندارد.چیزهایی که میخواهی بخری یا داشته باشی.هرچیزی که دلت میخواهد به آن برسی را از یک تا بیست بنویس.فقط چیزهای خوب وپسندیده ومثبت را بنویس واز نوشتن چیزهای بد وناپسند وزشت دوری کن.ودرپایین بنویس با کمک خدا به هرآنچه که میخواهم میتوانم برسم زیراکه خداوند سخت را برایم آسان خواهد کرد وبه کمک پروردگار به سختی های زندگی فارق خواهم آمد.بنویس که به الله ایمان دارم هرآنچه که میخواهم اگر لیاقتش را داشته باشم به من هدیه خواهد داد.وبنویس در دنیا انسانها به دنبال لیاقتشان میروند ومن به چیزی دردنیا میرسم که لیاقتش رادارم واگر لیاقتش را نداشته باشم هیچوقت بدستش نخواهم آورد..برای رسیدن به‌هرچیزی لیاقت میخواهد.پس خوب ودرست زندگی کن تا لیاقتش را بدست بیاوری...
برخی حتی کارهای لازم را نیزانجام نمیدهند وپشت گوش‌می اندازند پس از خودت انتظار نداشته باش که‌به راحتی به‌موفقیت های بزرگ برسی.این را بدان وقتی برای رسیدن به‌موفقیت وارزوهایت زحمت نمیکشی ویا برایش خرج نمیکنی خداوند نیز انرا به راحتی درهمان جایی که نشستی به شمانمیدهد ورسیدن به‌ چیزهای بزرگ‌ آسان نیست ودراین راه باید سختی هارا نیز تحمل کنید وانرا مفت وآسان به‌شما نمیدهند...
درادامه مرحله دوم با ما همراه باشید...
رسیدن به موفقیت صدمرحله دارد که ما از مرحله یک تا صد را به شما آموزش میدهیم...
Read more
 #مادر #فاتحه #غم ‌مادر <span class="emoji emoji1f469"></span>🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد ...
Media Removed
#مادر #فاتحه #غم ‌مادر 🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خواهم تا پسرم🏻 را شِفا دهد. فرشته ... #مادر #فاتحه #غم
‌مادر 👩🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم👶🏻 را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه! 🍂فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی...
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی! 🍂سال ها گذشت و پسر بزرگ👨🏻 شد و آدم موفقی شده بود و مادر👵🏻 موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...👫 🍂پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:
مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
🍂مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد. 🍂فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم❌. آخر تو چه می دانی؟ 🍂فرشته گفت:
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!😳
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟🤔 🍂مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم 👰🏻زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد...
🍂هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟! 🍂فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است... هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. ❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️ 🆔
#بزن_رولینک👇
https://telegram.me/joinchat/BBwchTulVNdEVTj8ECs1AA
Read more
@farzin.nikandish درویشی به کسانی که به خانقاه می‌آمدند، طعام می داد، روزی درویشان به خانقاه آمده ...
Media Removed
@farzin.nikandish درویشی به کسانی که به خانقاه می‌آمدند، طعام می داد، روزی درویشان به خانقاه آمده بودند، اما طعامی نبود. از پشت دیوار صدای طفلی حلوا فروش به گوشش رسید که می‌گفت: ‌حلوا، حلوا. به یکی از درویش‌ها گفت: کودک حلوا فروش را به داخل بیاور. کودک به درون خانقاه آمد. رییس درویشان به طفل گفت: ... @farzin.nikandish
درویشی به کسانی که به خانقاه می‌آمدند، طعام می داد، روزی درویشان به خانقاه آمده بودند، اما طعامی نبود. از پشت دیوار صدای طفلی حلوا فروش به گوشش رسید که می‌گفت: ‌حلوا، حلوا. به یکی از درویش‌ها گفت: کودک حلوا فروش را به داخل بیاور. کودک به درون خانقاه آمد. رییس درویشان به طفل گفت: به این درویشان حلوا بده. کودک حلوا فروش، هم حلوای خود را به درویشان داد و درویشان حلوا را خوردند. کودک به درویش گفت: ‌پول حلوا را بدهید. درویش گفت: الان پول ندارم بعداً پول را به تو خواهم داد. کودک گفت: من با پول حلوای امروز حلوای فردا را تهیه می کنم و اگر پول امروز را نگیرم، برای فردا و روزهای آینده حلوا نخواهم داشت. وقتی کودک از گرفتن پول‌ حلوا ناامید شد. شروع به گریه کرد. از گریه او دل ثروتمندی که از آن جا می‌گذشت به رحم آمد و گفت:‌ من پول حلوا ها را به کودک می‌دهم. مولوی از این قضیه شعری سروده است که چنین است:
تا نگرید طفل کی نوشد لبن تا نگرید ابر کی خندد چمن
تا نگرید طفلک حلوا فروش  دیگ بخشایش کی آید بجوش
گریه باعث اجابت دعا می‌شود...
#مولوی
#اشک
#محرم
#روضه
#سلوک
#خدا
#قل_تعالو
Read more
My family, my friends, my nobility. پدرم چهارمين نفر روى صندلى از سمت راست است. از استادان درجه يك ...
Media Removed
My family, my friends, my nobility. پدرم چهارمين نفر روى صندلى از سمت راست است. از استادان درجه يك دانشكده جانز هاپكينز. من مفتخر به داشتنش. كسى كه آرزو دارد شخصيت و افكار پدر را تجلى بخشد. زندگى كردن، دورى از خرافات و تفكر سرلوحه من است. تفكر! با اقتدا مديون پدرم، افكارم، عزيزانم و تمام كسانى كه ... My family, my friends, my nobility.
پدرم چهارمين نفر روى صندلى از سمت راست است. از استادان درجه يك دانشكده جانز هاپكينز. من مفتخر به داشتنش. كسى كه آرزو دارد شخصيت و افكار پدر را تجلى بخشد. زندگى كردن، دورى از خرافات و تفكر سرلوحه من است. تفكر! با اقتدا مديون پدرم، افكارم، عزيزانم و تمام كسانى كه از آنها معلومات زندگى را فرا گرفتم، هستم. متأسفم! چرا كه از ديد من زندگى هيچ ارزشى ندارد وقتى تفكر در آن دخيل نباشد. تفكر!: معجون نخبگان! خريدنى نباشيد، كه خريدنى بودن همانى است كه نمى دانيد! خوشحالم كه به واسطه افكار و جايگاه پدرم خريدنى نيستم. خوشحالم كه به افكارم تا سرحد مرگ معتقدم، و برايش بها پرداخت مى كنم. چرا كه عقيده اى كه برايش بها پرداخت نكنيد عقيده نيست! به قول ولتر، با تمام علاقه به نظر شما گوش فرا خواهم داد ولو اينكه با نظر من كاملا در تغاير باشد. من هيچوقت دوست ندارم به واسطه پدرم شناخته شوم، چون اتفاقا ملاك "گويى پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل" مثال من است! مى بخشيداگر غيراز همه فكر مى كنم.
"روزى خواهرم مريض شد. رفتيم بيمارستان. چند روزى با بى مهرى بسترى بود. دوستى كه ما را مى شناخت آمد و به دكتر مربوطه گفت مى دانى اين دو فرزندان چه كسى هستند؟ دكتر با كمال تأسف به من و خواهرم گفت چرا زودتر نگفتيد! و خواهرم گفت: متأسفم كه در مملكتى زندگى مى كنم كه براى بهره گيرى از مزاياى بيشتر بايد به پدرم مراجعه كنم. من نمى خواهم به واسطه پدرم مرا ارجه نهيد، مى خواهم مرا به واسطه انسان بودن ارجه نهيد. همان چيزى كه سالها است در مملكت ما معنايى ندارد."
براى اين بخش طراحى انجام دادم كه اينجا مجال تقسيمش نيست. شايد در آينده همراه سفرنامه ام در خارج از ايران چاپش كنم.
www.shahradadventures.com
Read more
 #مناظره در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر ...
Media Removed
#مناظره در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر اسلامی؟ #ابوبکر: آری #دانشمند: ما در #تورات خوانده ایم که جانشینان #پیامبران، از تمام پیروان او داناترند. ممکن است شما بفرمایید که: #خداوند در آسمان است، یا در زمین؟ ابوبکر: خدا در #آسمان بر ... #مناظره
در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر اسلامی؟
#ابوبکر: آری
#دانشمند: ما در #تورات خوانده ایم که جانشینان #پیامبران، از تمام پیروان او داناترند. ممکن است شما بفرمایید که: #خداوند در آسمان است، یا در زمین؟
ابوبکر: خدا در #آسمان بر عرش است.
دانشمند: بنابراین، #زمین از خدا خالی است و خداوند، در یک جا هست و در یک جا نیست؟
ابوبکر: این، حرف افراد #بی_دین است. آدم دیندار، این طور حرف نمی زند. دور شو، وگرنه تو را خواهم کشت.
مرد یهودی با شگفتی از جای برخاست و در حالی که #اسلام را #مسخره می کرد، از پیش ابوبکر بازگشت.
«او در راه با #علی علیه السلام برخورد کرد.»
امام علیه السلام: من فهمیدم که تو از ابوبکر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد؛ ولی بدان که ما معتقدیم که خداوند، #مکان را به وجود آورده و بنابراین نمی تواند مکان داشته باشد و برتر از آن است که مکانی، او را در خود جا دهد؛ ولی با این وصف، خدا همه جا هست، بدون این که با چیزی #تماس پیدا کند، یا در کنار چیزی واقع شود. او از نظر #علمی به تمام مکان ها احاطه دارد و هیچ یک از موجودات، از تدبیر او خالی نیست.
اگر از کتاب های خودتان مطلبی را نقل کنم که به درستی آنچه گفتم، گواهی دهد، #مسلمان می شوی؟
دانشمند: آری
امام علیه السلام: آیا در یکی از کتاب های #مذهبی شما این مطلب نیست که: «موسی بن #عمران روزی نشسته بود که ناگاه فرشته ای از طرف #مشرق آمد. #موسی از او پرسید: از کجا آمده ای؟
#فرشته گفت: از پیش خدا
فرشته دیگری از #غرب آمد. موسی پرسید: تو از کجا آمده ای؟
گفت: از پیش خدا
فرشته دیگری آمد. موسی پرسید: تو از کجا آمده ای؟
پاسخ داد: از زمین هفتم و از پیش خدا
موسی با دیدن این #منظره، با شگفتی گفت: پاک است آن خدایی که هیچ جا از او خالی نیست و به جایی نزدیک تر از جای دیگر نیست».
پس از نقل این داستان، دانشمند یهودی گفت: گواهی می دهم که آنچه گفتی، کاملًا صحیح است و تو، به جانشینی پیامبرت سزاوارتری.
.
(الاحتجاج، طبرسی، ج ۲، ص ۳۱۳)
.
.
این مناظره را از کانال #تلگرام ما کپی بفرمایید؛
.
Read more
ازپدر پرسيم براي چي انقلاب كرديد؟پاسخ داد:براي اسلام گفتم مگه اون زمان نميخوندي؟ ...چرا مگه ...
Media Removed
ازپدر پرسيم براي چي انقلاب كرديد؟پاسخ داد:براي اسلام گفتم مگه اون زمان نميخوندي؟ ...چرا مگه مسجدنميرفتي؟ ...چرا مگه مكه نميرفتي؟ ...چرا مگه محرم تكيه ودسته نبود؟ ...چرابود مگه زنت حجاب نداشت؟ ...چراداشت مگه نزول بدنبود ...خيلي بدبود مگه ناموس محلتون حرمت نداشت؟ ...چرازياد ... ازپدر پرسيم براي چي انقلاب كرديد؟پاسخ داد:براي اسلام
گفتم مگه اون زمان نميخوندي؟
...چرا
مگه مسجدنميرفتي؟
...چرا
مگه مكه نميرفتي؟
...چرا
مگه محرم تكيه ودسته نبود؟
...چرابود
مگه زنت حجاب نداشت؟
...چراداشت
مگه نزول بدنبود
...خيلي بدبود
مگه ناموس محلتون حرمت نداشت؟
...چرازياد داشت
مگه صداي اذان از راديو پخش نميشد؟
...چرا ميشد
گفتم خب پس چه تغييري ايجادكرديد؟
كمي درنگ كرد وهيچ پاسخي نداشت گفتم اماامروز فرزندتو نمازنميخواند از حج متنفر وازكربلا بغض دارد ازحجاب گريزان وازچشم حيض ونامرد مردان محله درفغان .نزول بيدادميكند بانكهاي اسلامي راببين!دختران انقلابي فاحشه رانشانت بدهم؟مساجدخالي وپارتيهاي انچناني شبانه را؟شاه غارت كرد؟چقدر؟جان بچت چقدرخورد چقدربرد؟ادراين ايام شكوهمندچقدرازپول من وتو به جيب اخوند رفت؟اسلام امد اماازنوع جديدش همانيكه جماعت اخوند ميخواستند باشد پدر ديگه ازتهديد كسي نميترسم حرفم رابامنطق وادب خواهم گفت هرجاكه باشم ديگه زمان ان فرارسيده كه مابراي خود كاري كنيم پدر.سوغات انقلاب شما براي مافقط ذلت بود وفلاكت ودشمني باهمه دنيا.من به فرزندم حقيقت راخواهم گفت!
Read more
. هفدهم دی - یکی از آقازاده‌های مرتبط با شهرداری شهر پیزا، با پارتی‌بازی عروسی‌اش را در برج پیزا برگزار ...
Media Removed
. هفدهم دی - یکی از آقازاده‌های مرتبط با شهرداری شهر پیزا، با پارتی‌بازی عروسی‌اش را در برج پیزا برگزار کرده بود. مطابق آداب و سنن متوحش غرب و ایتالیا، در یکی از مراحل عروسی، مردم ستمدیده‌‌ی ایتالیا می‌گویند: «عروس باید برقصه... عروس باید برقصه.» وقتی حضار چندین بار به صورت هماهنگ عروس را دعوت ... .
هفدهم دی - یکی از آقازاده‌های مرتبط با شهرداری شهر پیزا، با پارتی‌بازی عروسی‌اش را در برج پیزا برگزار کرده بود. مطابق آداب و سنن متوحش غرب و ایتالیا، در یکی از مراحل عروسی، مردم ستمدیده‌‌ی ایتالیا می‌گویند: «عروس باید برقصه... عروس باید برقصه.» وقتی حضار چندین بار به صورت هماهنگ عروس را دعوت به انجام حرکات موزون کردند، وی که شرم حضور داشت، یواشکی به داماد گفت: «من کلاس زومبا می‌رم، حرکات موزونم هم خوبه ولی حس می‌کنم زمین کجه؟» داماد بچه‌ننه هم رفت ماجرا را زرتی گذاشت کف دست مادرش. مادر داماد گفت: «بنده نمی‌خواهم مادرشوهربازی دربیاورم ولی چه کنم که کهن‌الگوست و باید بگویم عروس تعریفی همیشه نفخ دارد!» سپس عروس داد زد: «بابا زمین کجه! من نفخ دارم؛ شما هم دارید؟ خط افق را یک نگاه بیندازید.» سپس برای حکمیت زنگ زدند سامانه‌ی صدوسی‌وهفت و شهرداری آمد و بعد از بررسی دیدند واقعاً یک چیزی کجه و سرانجام در هفت ژانویه‌ی هزار و نهصد و نود بازدید عمومی از برج را ممنوع کردند تا بروند در تاریخ بگردند ببینند این مهندسان ناظر پیزا از کدام دانشگاه علمی-کاربردی قرون وسطی مدرک گرفته‌ بودند که ماجرا ان‌قدر کج شده است؟
.

نویسنده: #پدرام_ابراهیمی
از کتاب: #تاریخ_روی_تردمیل

#pisa #italy
#illustration
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f534"></span><span class="emoji emoji1f3a5"></span> #فوری/ نخستین تصاویر از حمله موشکی دیروز #سپاه به پایگاه تروریست‌ها در اقلیم #کردستان عراق/ده‌ها ...
Media Removed
#فوری/ نخستین تصاویر از حمله موشکی دیروز #سپاه به پایگاه تروریست‌ها در اقلیم #کردستان عراق/ده‌ها تن از سران و عناصر مهم عملیاتی گروهک به هلاکت رسیده و زخمی شدند. ‌ ‌طبق آنچه خبر سیما از عملیات موشکی سپاه علیه مقر تروریستها در اقلیم کردستان عراق نشان داد، موشک‌های شلیک شده از نوع فاتح بودند. . ️برای ...
🔴🎥 #فوری/ نخستین تصاویر از حمله موشکی دیروز #سپاه به پایگاه تروریست‌ها در اقلیم #کردستان عراق/ده‌ها تن از سران و عناصر مهم عملیاتی گروهک به هلاکت رسیده و زخمی شدند.

‌🔴طبق آنچه خبر سیما از عملیات موشکی سپاه علیه مقر تروریستها در اقلیم کردستان عراق نشان داد، موشک‌های شلیک شده از نوع فاتح بودند.
.
🔸️برای شناختن آدم‌کش‌های حرفه‌ای ملقب به حزب دموکرات، سرنوشت #سعید_سردشتی تنها نجات یافته‌ی زندان دموکراتها را بخوانید.
🔻
"به سراغم می آیند و با شلنگ به جانم می افتند. آنقدر کتکم می‌زنند که از حال می روم. تمام بدنم کبود شده و سر و صورت و بینی و باسنم زخمی میشود.
با جوالدوز به جانم می افتند و بدنم را سوراخ سوراخ می کنند. بعد داخل تنوری که تازه خاموش شده و دیواره و خاکسترش داغ داغ است می اندازند و آرام آرام عرق می‌کنم و نم نم تب می کنم. یواش یواش بوی پختگی بدنم را حس می کنم و به ناچار فریاد می زنم. همینکه می خواهم سرم را از تنور بیرون بیاورم با قنداق بر سرم می کوبند و داخل خاکستر داغ می افتم. پوستم تاول می زند... نیم پز می شوم...فریاد می زنم..."
🔻
🔸️کتاب "عصرهای کریسکان" خاطرات دلاور کرد (کورد) آزاده ی سرافراز امیر سعید زاده (سعید سردشتی) است که بیش از شش سال در زندانهای ضد انقلاب #کومله و #دموکرات شکنجه شده.
او تقریبا تنها نجات یافته از زندان مخوف #کریسکان است و بقیه ی هم بندی های او همه بدون محاکمه اعدام شدند. 
با خواندن این کتاب با سرنوشت غم انگیز هموطنان کرد آشنا می شوید و به عمق توحش و پستی ضد انقلاب دموکرات و کومله پی می برید.
آنچنان که در می یابید حتی جنایتهای صدام و داعش در برابر آنها ناچیزند.
#سپاه_پاسداران به این جانواران نشان داد دوران بزن در‌ رو تمام شده... .
موشک‌های نقطه زن سپاه ده‌ها کیلومتر آنسوتر دقیقا در مقر فرماندهی حزب فرود آمد و چندین تروریست را به درک واصل کرد. ✌
.
#دوران_بزن_در_رو_تمام_شده
#حزب_دموکرات_کردستان
#عصرهای_کریسکان
#سیلی_سپاه
#سیلی_سخت
#سیلی_موشکی
#سیلی_خواهیم_زد
Read more
از متن کتاب* آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ...
Media Removed
از متن کتاب* آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ... "وه که این دختر چه زیباست ولی مسئله‌ی زیست و اندیشه به کنار این افسانه‌ی زیبایی ...؟" زمزمه کرد "غریزه غریزه نه توانا نیستم درین سرزمین غریب گیاه تلخ اندیشه رویید و آوای گل غم به دیار دور رفت و کنار ... از متن کتاب*
آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ... "وه که این دختر چه زیباست ولی مسئله‌ی زیست و اندیشه به کنار این افسانه‌ی زیبایی ...؟" زمزمه کرد
"غریزه غریزه نه توانا نیستم درین سرزمین غریب گیاه تلخ اندیشه رویید و آوای گل غم به دیار دور رفت و کنار آینه تابوت سیاه ...؟" دختر گفت
"من هیچ نمی‌خواهم تنها همیشه در کنار تو باشم و تو در من به خواب روی و در من بیدار شوی؟"
- "من ... بدبختم" دختر به غمناکی گفت
- "نه تو مرا همراه مبر اما رمز آمدن را به من بیاموز من خود پیش تو می‌آیم همراه سیر اندیشه‌های تو اما اندیشه‌ها به کجاست؟ آن‌ها را به من بنما تا خود راه بیابم" او خسته و نومید گفت
- "من همه‌ی آن‌ها را به تو خواهم داد" دختر در چشم‌های او می‌نگریست گفت
- "وه که چه‌قدر آرزو می‌کردم این‌جا جلوی آینه به آغوش تو باشم تا وقتی مرا می‌بوسی صورت هر دو ما در آینه پیدا باشد" او دختر را بوسید و گفت
- "به یاد من زیاد در آینه نگاه می‌کنی؟"
- همیشه و خودم نمی‌دانم"
- "نه تو نمی‌‌توانی بدانی افسانه‌ی زیبایی تو نادانی‌ست" دختر را بدرود گفت و از آن‌جا بیرون آمد

نام کتاب: گذرگاه بی‌پایانی
نویسنده: کاظم تینا
ناشر: آوانوشت
پ‌ن: کامنت نخست
پ‌ن۲: دوّمین اثری‌ست که از این نویسنده در صفحه معرفی می‌شود

#کتاب #کاظم_تینا #کاظم_تینا_تهرانی
#رقص_با_کاظم_تینا
Read more
بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی ...
Media Removed
بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر ... بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت:
دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم
من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام،
پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟
پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند، پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!

پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند
وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!! بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با اوازدواج خواهم کرد!!
و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر؛ پسر ؛قاضی ؛وزیر و امیر بدنبال او، ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند
دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!!
من دنیا هستم!! من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان ، معرفتشان غافل میشوند و حرص و طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمیرسند...
Read more
یکسال گذشت... <span class="emoji emoji1f494"></span>نگاه آخرِت رهام نمیکنه... . <span class="emoji emoji1f534"></span>حتما بخوانید(گوشه ای از وصیتنامه #شهید_حججی ) : . <span class="emoji emoji1f339"></span>همیشه ...
Media Removed
یکسال گذشت... نگاه آخرِت رهام نمیکنه... . حتما بخوانید(گوشه ای از وصیتنامه #شهید_حججی ) : . همیشه برای #خدا بنده باشید که اگر این چنین شد بدانید عاقبت همه شما به خیر ختم میشود... . خودتان را برای ظهور #امام_زمان روحی لک الفدا و جنگ با کفار به خصوص #اسرائیل آماده کنید که "آن روز خیلی نزدیک ... یکسال گذشت...
💔نگاه آخرِت رهام نمیکنه...
.
🔴حتما بخوانید(گوشه ای از وصیتنامه #شهید_حججی ) :
.
🌹همیشه برای #خدا بنده باشید که اگر این چنین شد بدانید عاقبت همه شما به خیر ختم میشود...
.
🌹خودتان را برای ظهور #امام_زمان روحی لک الفدا و جنگ با کفار به خصوص #اسرائیل آماده کنید که "آن روز خیلی نزدیک است!"
.
🌹از #ولایت_فقیه غافل نشوید و بدانید من به«یقین» رسیدم که « #امام_خامنه_ای #نائب_برحق_امام_زمان است.»
.
🌹از همه ی خواهران عزیزم و از همه #زنان امت رسول الله می خواهم روز به روز #حجاب خود را تقویت کنید، مبادا تار مویی از شما نظر نامحرمی را به خود جلب کند؛ مبادا رنگ و لعابی بر صورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا #چادر را کنار بگذارید...
همیشه الگوی خود را #حضرت_زهرا و زنان اهل بیت قرار دهید....
.
🌹از همه ی مردان امت رسول الله می خواهم فریب #فرهنگ و مُدهای غربی را نخورید؛ همواره علی ابن ابیطالب امیرالمومنین را الگو و پیشوای خود قرار دهید و از شهدا درس بگیرید...
.
🔴 امام خامنه اى :
«شهیدحججی عزیز در دنیایی که روزنه‌های اغواگر صوتی و تصویری فراوانی وجود دارد، چنین درخشید و خداوند او را همچون حجتی در مقابل چشم همگان قرار داد.
همين اينترنت و كانال‌ها و شبکه های اجتماعی و... او را هم احاطه كرده بود اما اين #جوان اينجوری از آب در آمد!
.
⬅شهید حججی نمونه‌ای درخشان از #رویش_های_انقلاب و #اسلام است...»
.
#قهرمان_من
🌷 #شهید_محسن_حججی
تولد : ۲۱ / ۴ / ۷۰
شهادت : ۱۸ / ۵ / ۹۶
.
#زندگی_اسلامی_ایرانی
#شهادت_هنر_مردان_خداست
.
Read more
امیر علی‌اکبری: تا صبح در بیمارستان بودم/ شاید به مبارزه با واخایف روس نرسم . مبارز ایرانی رشته ...
Media Removed
امیر علی‌اکبری: تا صبح در بیمارستان بودم/ شاید به مبارزه با واخایف روس نرسم . مبارز ایرانی رشته MMA با بیان اینکه سخت‌ترین مبارزه‌اش را شب گذشته برابر حریف لهستانی پشت سر گذاشته است گفت: به حدی به من فشار وارد شد که تا صبح در بیمارستان بستری شدم. . امیر علی اکبری در گفتگو با ایسنا، درباره‌ی ‌پیروزی ... امیر علی‌اکبری: تا صبح در بیمارستان بودم/ شاید به مبارزه با واخایف روس نرسم
.

مبارز ایرانی رشته MMA با بیان اینکه سخت‌ترین مبارزه‌اش را شب گذشته برابر حریف لهستانی پشت سر گذاشته است گفت: به حدی به من فشار وارد شد که تا صبح در بیمارستان بستری شدم.
.
امیر علی اکبری در گفتگو با ایسنا، درباره‌ی ‌پیروزی ارزشمند در رشته رزمی MMA برابر  دانیل اومیلانژوک ملقب به خرس لهستان که در ۳ راند ۵ دقیقه‌ای و به سختی بدست آمد اظهار کرد: واقعا سخت ترین مبارزه‌ای بود که تابحال داشتم. این مبارزه در مجموع ۱۵ دقیقه در ۳ راند ۵ دقیقه‌ای به طول انجامید که نشان دهنده سختی کار و مبارزه نفس‌گیر برابر حریف لهستانی بود.
.
وی با بیان اینکه حریف تاکتیک خود را در این مبارزه نسبت به مبارزه‌های قبلی تغییر داده بود تا به برتری برسد گفت: تمرینات بسیار خوبی را برای کسب پیروزی در این مبارزه پشت سر گذاشتم چرا که کسب پیروزی در این مبارزه برایم بسیار مهم و ارزشمند بود. به خوبی و بسیار دقیق حریف را آنالیز کرده بودیم اما او برنامه و تاکتیک خود را تغییر داد و به همین دلیل کار برایم سخت‌تر شد. با این وجود با تمام توانم جنگیدم و خدا را شکر زحمات خودم، خانواده ام و مربی‌ام علیرضا استکی نتیجه داد و شرمنده مردم نشدم.
.
وی درباره کری خوانی شدید با واخایف صاحب کمربند ACB قبل و بعد از این مبارزه نیز گفت: خیلی وقت است با واخایف از بازی اول کری داریم. ابتدا قرار بود با او مبارزه کنم اما او به این مبارزه نرسید. قرار است در مبارزه بعدی ۱۹ آبان ماه با او مبارزه کنم. البته وضعیت پایم جالب نیست و آسیب دیده است. باید به ایران بیایم تا پایم را معاینه کنم. اگر بتوانم به شرایط مبارزه برسم تا دو هفته دیگر جواب قطعی را برای انجام این مبارزه به ACB خواهم داد.
.
علی اکبری در پایان خاطرنشان کرد: مبارزه خیلی سختی را پشت سر گذاشتم و واقعا تحت فشار بودم تا جاییکه پس از مبارزه تا صبح در بیمارستان بودم. خدا را شکر الان وضعیت خوبی دارم و جا دارد از تمامی مردم ایران بخاطر دعای خیرشان تشکر کنم. امیدوارم در مبارزه‌های بعدی هم بتوانم سربلند بیرون بیایم و دل مردم عزیزمان را شاد کنم.
.
.
#رزم_آنلاین #امیر_علی_اکبری #ام_ام_ای
Read more
. تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک ...
Media Removed
. تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک شد) نقره: سید رسول حسینی از ایران برنز: تاوبولاتوف از شوروی . سهم تیم ملی کشتی آزاد جوانان کشورمان از شهر کازینوها سه مدال بود. سید رسول و محمد رضایی نقره گرفتند و محمد حسن محبی طلا را به سینه ... .
تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس
طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک شد)
نقره: سید رسول حسینی از ایران
برنز: تاوبولاتوف از شوروی
.
سهم تیم ملی کشتی آزاد جوانان کشورمان از شهر کازینوها سه مدال بود. سید رسول و محمد رضایی نقره گرفتند و محمد حسن محبی طلا را به سینه آویخت.
.
چند خطی در وصف زنده یاد سید رسول حسینی
دلاوری از روستای پاشاکلای ساری كه چه از لحاظ فنی و چه اخلاقی شُهره مازندران و ایران بود. علاوه بر نقره جهانی جوانان، در مقطع سنی بزرگسالان نیز موفق به کسب یک طلا و یک نقره آسیا شد. سید در مسابقات جهانی اسکوپیه نیز عضو تیم ملی کشورمان بود که در پایان به مقام چهارم جهان رسید. علاقمندان به کشتی رقابت دیدنی او و بلوگلازوف شهیر را به یاد دارند که در پایان گرچه دستان نماینده شوروی بالا رفت اما زیر گیری های سید، بلوگلازوف را از نفس انداخته بود!
.
و اما داستان غم انگیز درگذشت سید رسول از زبان عسكری محمدیان:
سید شبی به منزلمان آمد و ما در یک اتاق خوابیدیم. نیمه های شب خواب دیدم که در سالن کشتی هستیم و با هم تمرین کشتی می کنیم که در حین تمرین سید رسول با سر به زمین آمد و نخاعش پاره شد و همه کسانی که در سالن بودند داد می کشیدند. در همین داد و بیداد از خواب بیدار شدم و دیدم که سید رسول آرام و طبق عادت در حالی که دستش زیر سرش است خوابیده. ساعت ها در فکر خواب بدی که دیدم بودم، صبح به سید رسول گفتم که خواب بدی دیدم و او هم گفت به خاطر این خواب تو و برای اینکه نگران نباشی امروز کشتی تمرین نمی کنم و فوتبال و والیبال بازی می کنیم.
بعد از ظهر برای تمرین فوتبال به سمت زمین هندبال رفتیم و مشغول شدیم که سید رسول وسط بازی گفت:
«می خواهم در دروازه بایستم»
او هیچ زمانی بیکار نمی ایستاد و تا بچه ها از دروازه فاصله گرفتند دروازه هندبال را گرفت و مشغول بدنسازی و بارفیکس شد. چون دروازه متحرک بود تحمل نکرد و روی صورت سید رسول فرود آمد. صحنه بسیار بدی بود. یک لحظه خوابم برای من تداعی شد. زانوهایم سست شد و با پایی لرزان به سمت سید رسول رفتم. صورتش بر اثر اصابت سنگین دروازه فرو رفته بود و خون همه صورتش را گرفته بود، من هم بعد از دیدن این صحنه بیهوش شدم.
فردا صبح گفتند که سید رسول فوت کرده است!
.
⁦✍🏼⁩ #جاوید_ادبی
Read more
...به او یك گونی داد <span class="emoji emoji1f538"></span>علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. ...
Media Removed
...به او یك گونی داد علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود. . آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به ... ...به او یك گونی داد
🔸علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
.
🔸آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر علینقی را هم به دل داشتند؛ (پدر بزرگ حاج آقا قرائتی) پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند. علینقی هم در اوج لجاجت و مبارزه رضاخانی با مظاهر دینی، استاد جلسات قرائت قرآن بود و مردم به قرائتی می شناختندش؛ همان لقبی كه با صدور شناسنامه به عنوان فامیل برایش ثبت شد.
.
🔸علینقی راه پدر را ادامه داده بود اما الان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود. به خاطر همین همسایه كینه توز بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد.
.
🔸در زد. علینقی آمد دم در. مردک به او یك گونی داد و گفت: «حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید». علینقی در گونی را باز كرد.
.
🔸 ۱۱ تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردک و صدای گریه علینقی قاتی شد.
.
🔸چیزى که ذهن و فکر او را مشغول مى‏کرد، این بود که تا حدود سن چهل سالگى صاحب فرزندى نشده بود. تا این که با همه مشکلات موجود در آن زمان،موفق به زیارت خانه خدا و اعمال حج گردید.
.
🔸نكته جالب و قابل توجه ديگر اينكه؛ آن دلسوخته و عاشق، در همان سفر در كنار خانه خدا چنين مناجات و دعا مي‌‌كند: ای خدايي كه فرموده‌‌اي: «ادعوني استجب لكم» (بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را!) اي خالق يكتا! فرزندي بمن عطا فرما كه مبلّغ قرآن و دين تو باشد. .
🔸خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، ۱۱فرزند به علینقی داد.
.
🔸پدر كه نذر كرده بود پسرش طلبه شود، هر چقدر اصرار می كرد به بن بست می خورد. محسن پایش را كرده بود توی یك كفش كه من حوزه برو نیستم؛ می خواهم بروم دبیرستان و رفت.
.
🔸یك روز چند تا از همكلاسی هایش را دید كه در راه مدرسه، مزاحم مردم می شدند. او هم آنتن بازی اش گل كرد و راپرت آنها را به مدیر داد. مدیر هم یك حال حسابی به آنها داد. آنها هم برای آنكه با محسن بی حساب شوند، چنان كتك مفصلی به محسن زدند كه با تن له و لورده و سر و صورت زخمی به زور خودش را به خانه رساند.
.
🔸پدر گفت: «چی شده؟» محسن گفت: «هیچی، فقط می خواهم بروم حوزه علمیه و طلبه بشوم».
.
🔸تصویر حاج آقا قرائتی در کنارمزار علینقی قرائتی و تصویر دوم مرحوم علینقی
Read more
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ...
Media Removed
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد. . مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم ... .
همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد.
.
مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم درس بخوانم، می‌گوید بیخود بیا از این سبزی‌ها پاک کن»، بگویی می‌خواهم سبزی پاک کنم می‌گوید «ذلیل مرده پاشو برو سر درس و مشقت» بگویی با لوبیاپلو ماست می‌چسبد سالاد درست می‌کند، سر سفره بگویی «نه انگار همین سالاد بهتر بود» می‌گوید «سالاد رو بذار برای شب برو چند تا کاسه ماست بیار». وقتی هم بو برد که من شکست عشقی خورده‌ام و نمی‌خواهم دیگر ازدواج کنم شروع کرد به اصرار که دختر نباید به آمدن خواستگار نه بگوید. جالب اینجا بود که هیچ خواستگاری هم نداشتم اما وقتی مادر اراده کرد از در و دیوار کیس ازدواج بود که می‌آمد پشت در خانه.
.
اما من سفت و سخت چسبیده به همه‌شان نه می‌گفتم تا اینکه مادر تصمیم گرفت از راه صلح و با زبان نرم وارد شود و از آنجایی که با روحیات و توانایی‌های خودش آشنا بود و می‌دانست عمرا نمی‌تواند جمله‌ای را تمام کند مگر اینکه آخرش به عصبانیت داد و هوار ختم بشود، تصمیم گرفت این مسئولیت را به سایرین واگذار کند.
.
برای این کار رفت سراغ مهری، زن پسردایی صادق که تا آن لحظه با دو بچه، یک شوهر به دردبخور، سه تا مدرک تحصیلی معتبر و شغل مناسب خوشبخت‌ترین زن فامیل ما بود. مهری در حالی که داشت پوشک پسرش را عوض می‌کرد با بی‌میلی گفت: «می‌بینی زندگی متاهلی چقدر زیبا و با طراوته» بعد که با نگاه غضب آلود مادر که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود مواجه شد، مجبور شد یک نفس عمیق هم برای طبیعی شدن حس طراوت بکشد. همین‌طور که داشت خودش را جمع می‌کرد که بالا نیاورد، صادق را دید که دارد خوش و خرم فوتبال می‌بیند در حالی که دختر چهارساله‌شان گوشه اتاق ونگ می‌زد. همان‌طور که دمپایی را سمت صادق پرتاب می‌کرد با یک اخم مادرم، رو به من کرد و گفت: «ببین اگر صادق نبود من تا حالا مرده بودم از تنهایی» ولی در لحظه اصابت دمپایی به شکم صادق دیگر طاقت نیاورد و نالید: «ذلیل مرده هر چی می‌کشم از دست تويه» و پقی زد زیر گریه. دوباره سرش را بلند کرد و مادر را که بالای سرش دید، در حال بالا کشیدن دماغش به زور گفت: «اصلا عاشق همین دعواهای زن و شوهری‌ام، نمک زندگی‌ان لامصبا».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
در آخرین روزهای پاییزی مان برایت خواهم نوشت تا همیشه به خاطر داشته باشی پاییز هم که تمام شود دوست ...
Media Removed
در آخرین روزهای پاییزی مان برایت خواهم نوشت تا همیشه به خاطر داشته باشی پاییز هم که تمام شود دوست داشتنِ من تمام نخواهد شد زمستان که بیاید پشتِ پنجره به انتظارت خواهم نشست چراکه حتم دارم روزی خواهی آمد من برای تو انتظار که هیچ جان هم خواهم داد #کافه_گردی #کافه روزهای عاشقانه ی آخر ... در آخرین روزهای پاییزی مان
برایت خواهم نوشت
تا همیشه به خاطر داشته باشی
پاییز هم که تمام شود
دوست داشتنِ من تمام نخواهد شد
زمستان که بیاید
پشتِ پنجره
به انتظارت خواهم نشست
چراکه حتم دارم
روزی خواهی آمد
من برای تو
انتظار که هیچ
جان هم خواهم داد
#کافه_گردی
#کافه
روزهای عاشقانه ی آخر پاییز رو از دست ندید. ❤❤
لیدو، خاطره ی احترام.
Read more
،،این داستان راحتما بخوانید لطف بخوانید،،، مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك ...
Media Removed
،،این داستان راحتما بخوانید لطف بخوانید،،، مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك زن مسلمان دكتر اوريويا (Dr-Orivia) كه متخصص زنان و زايمان است از چگونگی اسلام آوردن خودش می گوید: من متخصص زنان و زایمان در یکی از بیمارستان های امریکا بودم .. در یکی از روزها یک زن مسلمان برای ... ،،این داستان راحتما بخوانید
لطف بخوانید،،،
مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك زن مسلمان

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) كه متخصص زنان و زايمان است از چگونگی اسلام آوردن خودش می گوید:

من متخصص زنان و زایمان در یکی از بیمارستان های امریکا بودم .. در یکی از روزها یک زن مسلمان برای وضع حمل آمده بود .. نزدیک زایمان درد زیادی داشت ... و همان لحظه شیفت کاری من نیز رو به پایان بود ... به او گفتم: من الان می روم .. و پزشک دیگری برای تو خواهد آمد ... وقتی این را شنید شروع به گریه کردن کرد و می گفت: من پزشک مرد نمی خواهم .. من پزشک مرد نمی خواهم... تو را به خدا مرا رها نکنید.

تعجب کردم از این سخنان اش، شوهرش به من گفت: همسرش نمی خواهد مرد بیگانه او را ببیند ... تا الان به غیر از محارمش کسی دیگر چهره ی او را ندیده است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: خندیدم .. و با تعجب بسیار گفتم ... گمان نمی کنم کسی در امریکا باشد و چهرۀ مرا ندیده باشد .. درخواست اش را قبول کردم و بر بالینش ماندم.. او می گوید: در روز دوم بعد از وضع حمل بالای سرش رفتم ... و او را با خبر ساختم که بسیاری از زنان در امریکا به خاطر عدم پرهیز از روابط زناشویی بعد از وضع حمل، دچار التهابات داخلی می شوند .. گفتم: بهتر است حداقل تا 40 روز از روابط زناشویی پرهیز کنی.. آن زن مسلمان به من جواب داد در دین ما روابط زناشویی در دوران نفاس که مدت 40 روز است حرام گشته است، و تا پاک شدن کامل زن از نفاس جماع حرام است ... همچنین از نماز و روزه نیز معاف گشته است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم تعجب کردم ... و با خود گفتم این دانش پزشکی جدید با کلی مشقت و آزمایش بدان رسیدیم .. چگونه اسلام 1400 سال پیش از آن سخن گفته است.

سپس پزشک اطفال که یک زن بود بالای سر نوزاد آمد و به مادر نوزاد گفت: بهتر است نوزاد بر پهلوی راست خوابانده شود تا ضربان قلب تنظیم شود .. پدر نوزاد جواب داد ما این کار برای تطبیق سنت پیامبرمان انجام می دهیم و بر پهلوی راست خواباندن در دین ما مستحب است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: اینجا بر تعجبم دو چندان افزوده شد .. با خود گفتم: عمرمان را تلف کردیم تا به این اکتشافات رسیدیم حال مسلمانان اینها را در دین شان دارند ... وی می گوید: برای چند ماهی مرخصی گرفتم ... و به شهر دیگری که مرکز اسلامی بزرگی در آنجا بود رفتم، در این روزها بیشتر وقتم را با پرسش و سوال از مسلمانان عرب و مسلمانان امریکا سپری کردم ... و بعد از چند ماه اسلام خودم را اعلان نمودم.ادامه در کامنت👈
Read more
<span class="emoji emoji1f342"></span> سی سالگی آرام آمد و آرامتر هم گذشت،دستآوردش رنگ های تازه ای بود كه زندگی نشانم داد،رنگ هایی كه سبز ...
Media Removed
سی سالگی آرام آمد و آرامتر هم گذشت،دستآوردش رنگ های تازه ای بود كه زندگی نشانم داد،رنگ هایی كه سبز نبودند اما باورهایم را قویتر كردند،كه باید تلاش كرد برای آنچه كه همیشه خواستم..و صبر روی دیگرش را نشانم داد و معنایش كاملتر شد.. سلام بر سی و یك سالگی و روزهای سبز و روشن پیش رو..زندگی بر من مبارك.. پ.ن ... 🍂
سی سالگی آرام آمد و آرامتر هم گذشت،دستآوردش رنگ های تازه ای بود كه زندگی نشانم داد،رنگ هایی كه سبز نبودند اما باورهایم را قویتر كردند،كه باید تلاش كرد برای آنچه كه همیشه خواستم..و صبر روی دیگرش را نشانم داد و معنایش كاملتر شد..
سلام بر سی و یك سالگی و روزهای سبز و روشن پیش رو..😍زندگی بر من مبارك..💚😍
پ.ن حتما متن پونه عزیز رو در روز تولدتون بارها و بارها بخونین و سرشار از آرامش بشین😍
"میتوانم تصور کنم هشتاد ساله‌ام و هنوز حافظه‌ام کار میکند.
هشتاد سالگی‌ام را دوست خواهم داشت درست همانطور که این روزها را دوست دارم.درست همانطور که تمام این سالها با تمام درد‌ها و اندو‌ه‌ها، زندگی‌ام را دوست داشتم.
میتوانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه میروم و بیشتر از اینکه‌ آسمان و ابرها را ببینم، زمین و سنگ‌ها را میبینم و شاید این همان داستانِ باشکوهِ پیر شدن باشد. اینکه آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده‌ میشوی. حتی چشمانت هم بیشتر زمین را میبیند تا آسمان.
چقدر این گذر میتواند زیبا باشد.
آرام آرام جوانی‌ات در ازای عمیق‌تر شدن.
فکر میکنم ارتباطی وجود دارد بین از دست دادنِ نیروی جسم و بیشتر شدنِ نیروی ذهن. انگار ته‌مانده‌ی نیروی بدن که عصاره‌ی تمام تجربیات و دردهاست و از تمام آن انرژی‌های جوانی گران‌بهاتر است، میرود جایی لابه‌لای افکار و فلسفه‌ی ذهنی‌مان پنهان میشود و آنجا منتظرِ تولدی دوباره است..
میتوانم تصور کنم به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختانِ ولیعصر راه میروم و با خودم فکر میکنم خوب دارد تمام میشود. خوب آمده‌ام. همینطور که صدای ضربه‌های عصا به زمین، جلو رفتنِ آهسته ام را نشان میدهد به یاد تمام این روزها میآفتم.بهتر است بگویم به یاد جوانی‌ام میافتم.مگر میشود جوان بود و در بحران نبود! بحران‌ها به وجود میآیند که قدرت ما را در جوانی‌مان محک بزنند..
میتوانم تصور کنم آرام تحلیل رفتنِ عضلات و سلامتی‌ام را میپذیرم و به اینکه اگر تمام شود راضی‌ام.راضی‌ام از اشتباهاتم از بی تجربه بودنم و تصمیم‌های نادرستی که گرفتم.
میتوانم تصور کنم که چقدر افرادی به حضورِ من در آن سن احتیاج خواهند داشت. جوان‌هایی که ترس از قضاوت دارند، کودکانی که مادرانشان حوصله‌ ندارند و پسر‌هایی که برای کادوی دوست دخترشان به دنبال یک مادربزرگِ پذیرا و صبور هستند.
میتوانم پیرزنی خمیده قامت را تصور کنم که در امتداد درختان محو میشود و گاهی برمیگردد و به من نگاه میکند و لبخندی از سر رضایت میزند.
آن پیرزن منم، پونه. "
#پونه_مقیمی
Read more
بسم الله . #برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است رفتنش آخرین عذابم بود شاکی ام از خودم از ...
Media Removed
بسم الله . #برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است رفتنش آخرین عذابم بود شاکی ام از خودم از او از درد شاکی ام از خدا که میدانست درد خواهم کشید و خلقم کرد سکه ی جبر و اختیار مرا بر زمین پرت کرد و جبر آمد اول آسان نوشت بختم را ناگهان عطسه کرد و صبر آمد از همان روز شوم میلادم در دلم سوز سرد پاییز ... بسم الله
.
#برای_آنهایی_که_مسکّن_آخرشان_شعر_است
رفتنش آخرین عذابم بود
شاکی ام از خودم از او از درد
شاکی ام از خدا که میدانست
درد خواهم کشید و خلقم کرد

سکه ی جبر و اختیار مرا
بر زمین پرت کرد و جبر آمد
اول آسان نوشت بختم را
ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

از همان روز شوم میلادم
در دلم سوز سرد پاییز است
نه نمیخواهم عمر برگردد
کودکی های من غم انگیز است

پدرم حاتم مجسم بود
توی اوضاع درهم مالی
سهممان از کرامتش تنها
دل پر بود و سفره ای خالی

حسرت چیزهای کوچک هم
در نگاهم همیشه پیدا بود
نسبت قلکم به رویاهام
نسبت قطره ای به دریا بود

سرخی صورت پدر از شرم
دیدم و فکر حال او کردم
خواب دیدم عروسکی را که
قبل خوابیدن آرزو کردم

حال اگرچه گذشته آن دوران
عقده ها سخت کرده سنگینم
عقده هایی که گل کند وقتی
کودکی بر دوچرخه میبینم

تاس من بد نشست و من با درد
از همان کودکی خود جفتم
بگذریم از گذشته ای که گذشت
داشتم از عذاب میگفتم

رفتنش آخرین عذابم بود
شاکی ام از خودم از او از درد
شاکی ام از خدا که میدانست
درد خواهم کشید و خلقم کرد

سکه ی جبر و اختیار مرا
بر زمین پرت کرد و جبر آمد
اول آسان نوشت بختم را
ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

صبر یعنی که عقل آخر به
راضی ام هرچه شد که شد برسد
صبر یعنی گذشتم از حسم
تا که عشقم به عشق خود برسد

صبر کردم که جفتم از قفسم
برود آسمان و پر بزند
آن درختم که منتظر ماندم
هر زنا زاده ای تبر بزند

صبر کردم خیال میکردم
میشود رد شوم از این بلوا
تف به ذات کسی که با من گفت
قصه ی صبر و غوره و حلوا
قاتلم اعتماد کورم بود
حس پوچی که کار دستم داد
قوتش روی نقطه ضعفم بود
از همان نقطه هم شکستم داد

گفتم ای عقل شیطنت هایش
اقتضای جوانی اش بوده
گیرم اصلا غریبه را بوسید...
از سر مهربانی اش بوده

زخم خوردم و اعتمادم را
روی زخمم ضماد میکردم
کاش عقلم زمامدارم بود
تا به شک اعتماد میکردم

گریه میکرد بگذرم از او
دم آخر عذاب وجدان داشت
شهریاری که نیمه ی من بود
نفسش قطع شد ولی جان داشت

اشک هایی که وقت رفتن ریخت
دیدم و فکر حال او کردم
باز برگشتنش کنارم را
قبل خوابیدن آرزو کردم

بخت من آسمان بی خورشید
پای من از زمین گریزان است
عقده هایم اگر ستاره شود
آسمانم ستاره باران است

هرشب از آسمان بخت بدم
عقده را چون ستاره میچینم
عقده هایی که گل کند وقتی
بوسه ای عاشقانه میبینم

زندگی جورچینی از غم بود
حل آن سالیان اسیرم کرد
کودکی تلخ و نوجوانی تلخ
و جوانی نکرده پیرم کرد

دردهایی به سینه دارم که
هرچه گشتم نبود درمانش
شکل دردم فقط عوض شده است
خر همان خر ، اگرچه پالانش...
#شهریار_نراقی 💚
شعرکامل درکامنت
Read more
. سال 88 سفری به #ژاپن داشتم و در آنجا با نخست وزیر این کشور ملاقات کردم. جالب بود که نخست وزیر، وزیر ...
Media Removed
. سال 88 سفری به #ژاپن داشتم و در آنجا با نخست وزیر این کشور ملاقات کردم. جالب بود که نخست وزیر، وزیر خارجه ژاپن ‌و یک پیرزن 70- 80 ساله از بازماندگان حادثه #هیروشما بیان می‌کردند که اگر ما توسط #امریکا بمباران اتمی شدیم،حق مان بود! . نخست وزیر ژاپن بیان می‌کرد که حزب ما بعد از 60 سال توانسته در #انتخابات، ... .
سال 88 سفری به #ژاپن داشتم و در آنجا با نخست وزیر این کشور ملاقات کردم. جالب بود که نخست وزیر، وزیر خارجه ژاپن ‌و یک پیرزن 70- 80 ساله از بازماندگان حادثه #هیروشما بیان می‌کردند که اگر ما توسط #امریکا بمباران اتمی شدیم،حق مان بود!
.
نخست وزیر ژاپن بیان می‌کرد که حزب ما بعد از 60 سال توانسته در #انتخابات، قدرت را به دست بگیرد. کاری که ما کردیم این بود که به مردم وعده دادیم اگر حاکمیت را در دست بگیریم، می‌توانیم بگوییم بعد از گذشت نزدیک به 70 سال از جنگ جهانی دوم، #آمریکا پایگاههای نظامی را تحویل بدهد و از خاک کشورمان خارج بشود ولی الآن می‌بینم نمی‌توانیم این کار را انجام بدهیم و احتمالاً به همین علت من استعفا خواهم داد! که اتفاقاً چند ماه بعد هم استعفا کرد و بعد از مدتی هم به عنوان نماینده مجلس به تهران آمد و طی ملاقاتی که در #تهران با من داشت، گفت «نشد!» من هم در همان دیدار گفتم شما بعد از 70 سال می‌گویید ما هنوز نمی‌توانیم به این قدرت بگوییم از جزایر ما برو بیرون! ولی چطور در همین منطقه ما و در #عراق این اتفاق افتاد و امریکا این کشور را ترک کرد؟ پس می‌شود با مدلهای دیگری این کار را کرد...
.
🔹بخشی از سخنرانی دکتر #جلیلی در دانشگاه شهید بهشتی/ 6 آبان 93
Read more
Loading...