Loading Content...

داد می تو کتاب

Unique profiles
79
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Masal, Tehran, Iran, اتوبان چمران
Average media age
709 days
to ratio
49
از متن کتاب* آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ...
Media Removed
از متن کتاب* آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ... "وه که این دختر چه زیباست ولی مسئله‌ی زیست و اندیشه به کنار این افسانه‌ی زیبایی ...؟" زمزمه کرد "غریزه غریزه نه توانا نیستم درین سرزمین غریب گیاه تلخ اندیشه رویید و آوای گل غم به دیار دور رفت و کنار ... از متن کتاب*
آوای آینه دور می‌رفت و گل شمعدانی به حیات و زیبایی بازمی‌گشت او بی‌پناه خاموش و مدهوش ... "وه که این دختر چه زیباست ولی مسئله‌ی زیست و اندیشه به کنار این افسانه‌ی زیبایی ...؟" زمزمه کرد
"غریزه غریزه نه توانا نیستم درین سرزمین غریب گیاه تلخ اندیشه رویید و آوای گل غم به دیار دور رفت و کنار آینه تابوت سیاه ...؟" دختر گفت
"من هیچ نمی‌خواهم تنها همیشه در کنار تو باشم و تو در من به خواب روی و در من بیدار شوی؟"
- "من ... بدبختم" دختر به غمناکی گفت
- "نه تو مرا همراه مبر اما رمز آمدن را به من بیاموز من خود پیش تو می‌آیم همراه سیر اندیشه‌های تو اما اندیشه‌ها به کجاست؟ آن‌ها را به من بنما تا خود راه بیابم" او خسته و نومید گفت
- "من همه‌ی آن‌ها را به تو خواهم داد" دختر در چشم‌های او می‌نگریست گفت
- "وه که چه‌قدر آرزو می‌کردم این‌جا جلوی آینه به آغوش تو باشم تا وقتی مرا می‌بوسی صورت هر دو ما در آینه پیدا باشد" او دختر را بوسید و گفت
- "به یاد من زیاد در آینه نگاه می‌کنی؟"
- همیشه و خودم نمی‌دانم"
- "نه تو نمی‌‌توانی بدانی افسانه‌ی زیبایی تو نادانی‌ست" دختر را بدرود گفت و از آن‌جا بیرون آمد

نام کتاب: گذرگاه بی‌پایانی
نویسنده: کاظم تینا
ناشر: آوانوشت
پ‌ن: کامنت نخست
پ‌ن۲: دوّمین اثری‌ست که از این نویسنده در صفحه معرفی می‌شود

#کتاب #کاظم_تینا #کاظم_تینا_تهرانی
#رقص_با_کاظم_تینا
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span> #همسر شهید : . <span class="emoji emoji2764"></span>️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود. همیشه ...
Media Removed
#همسر شهید : . ️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود. همیشه تا ساعتی پس از پایان ساعت کار، در محل کارش می‌ماند تا تمام حقوقی که دریافت می‌کند #حلال باشد. وقتی کسی مبلغی قرض می‌خواست، حتی اگر خودش آن مبلغ را در اختیار نداشت، از شخص دیگری قرض می‌گرفت و به او ... 🌹 #همسر شهید :
.
❤️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود.
همیشه تا ساعتی پس از پایان ساعت کار، در محل کارش می‌ماند تا تمام حقوقی که دریافت می‌کند #حلال باشد.
وقتی کسی مبلغی قرض می‌خواست، حتی اگر خودش آن مبلغ را در اختیار نداشت، از شخص دیگری قرض می‌گرفت و به او می‌داد تا آن فرد مجبور به تقاضا کردن از افراد دیگری نباشد.
بسیار دستگیر فقرا بود و همیشه به شخص فقیری که ابتدای کوچه مان بود کمک می‌کرد. به خاطر دارم که شبی به بیرون از منزل رفت و بازگشت او طولانی شد! وقتی علت را پرسیدم متوجه شدم پولی برای کمک به آن فقیر نداشته و برای اینکه شرمنده او نشود، چند کوچه را دور زده و از مسیر دورتری به خانه آمده!...
.
❤️بسیار #مهربان بود و خیلی به من احترام میگذاشت ؛
. اگر جایی میرفت خوراکی اش را نمی خورد و حتما می آورد خانه تا باهم بخوریم(میگفت دلم نمیاد تنها بخورم!!!)...
یا اینکه بلند پیش دوستانش می گفت یکی هم برمیدارم برای خانومم!!
میگفتم «حمید جان اینکارو نکن درست نیست من خودم خجالت می کشم مؤذبم چون همدیگرو می بینیم تو‌مهمونی جایی...» ایشون می گفت «اتفاقا من مخصوصا اینکارو می کنم تا بقیه هم یاد بگیرن که به همسرشون احترام بگذارن و به همسرشون #محبت کنن!....»
.
❤️این ویژگی‌ها عین #حقیقت است و اغراق و کلیشه نیست!
.
شکم، چشم و زبان را همیشه و به‌ویژه در مهمانی ‌ها حفظ می‌کرد
همسرم هرگز #نماز اول وقت و نمازشبش ترک نمیشد؛
از غیبت بیزار بود؛
اینکه می‌گویند، کسی پای خود را مقابل #پدر و #مادر دراز نمی‌کند، در مورد #همسرم صدق می‌کرد؛

خواندن دعای عهد کار همیشگی او بود،
وهرروز صبح پیش از رفتن به محل کار حتما قرآن تلاوت می‌کرد...
.
❤️ #عشق واقعی آن است چیزی را بپسندی که محبوبت را راضی می‌کند؛ من هم از علاقه و شوقش برای رفتن به سوریه و شهادت آگاه بودم و به همین دلیل برای رفتنش رضایت قلبی داشتم...
.
🌷مدافع حرم #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی :
«مینویسم تا همه بدانند!
شرمنده ام که یک جان بیشتر ندارم تادر راه #امام_زمان و نائب برحقش #امام_خامنه_ای فداکنم...»
.
پ.ن :
🔴 #یادت_باشد راه ، راه آسمان است!...
.
#قهرمان_من
#کتاب_خوب
#مذهبی_ها_عاشقترند
#زندگی_به_سبک_شهدا
#همسر_یعنی_همسفر_تا_بهشت
#عروسی #رویش_های_انقلاب .
.
Read more
. . مثل دنباله ی زنی در باد قد کشیدم درون حافظه ات مثل مه پخش می شد از آغاز خاطرات بدون حافظه ات تا ...
Media Removed
. . مثل دنباله ی زنی در باد قد کشیدم درون حافظه ات مثل مه پخش می شد از آغاز خاطرات بدون حافظه ات تا کجا از خودم فرار شدم با دو پا از دو رشته کوه بلند به زمین وصل بود پاهایم چشم هایم به جاده میخ شدند نتوانستم از تو دور شوم سایه ای بودم از ادامه ی تو هر چه رفتم به قبل برگشتم به نخستین سلام نامه ی تو من ... .
.
مثل دنباله ی زنی در باد
قد کشیدم درون حافظه ات
مثل مه پخش می شد از آغاز
خاطرات بدون حافظه ات

تا کجا از خودم فرار شدم
با دو پا از دو رشته کوه بلند
به زمین وصل بود پاهایم
چشم هایم به جاده میخ شدند

نتوانستم از تو دور شوم
سایه ای بودم از ادامه ی تو
هر چه رفتم به قبل برگشتم
به نخستین سلام نامه ی تو

من فقط شکل دیگری بودم
از هوایی که توی خون تو بود
داشت کم کم به کشتنم می داد
پرتگاهی که در جنون تو بود

مهربان باش مثل یک مادر
با من، این خسته از چرایی خود
بغلم کن شبیه داروها
توی آغوش شیمیایی خود

هیچ کس غیر تو نمی داند
درد و دیوانگی چقدر بد است
زخم هایم عمیق می فهمند
دشمن خانگی چقدر بد است

کاش می شد به باد می دادم
مولکول های خسته ی خود را
با کمی چسب خوب می کردم
بغض های شکسته ی خود را

آه بی تو چقدر گریه بد است
می کشد شیره ی وجودم را
توی بغضم حشیش کاشته اند
تا تماشـــا کننـد دودم را

مثل رویای نیمه کاره ی تو
زنده و خسته ام ولی با درد
مثل کبریت روشن از گوگرد
به تو وابسته ام ولی با درد

می شود در خودم فرار کنم
با دو تا دست بر گلوی خودم
مثل یک خاطره مرور شوم
توی آیینه روبروی خودم
.

#پریاتفنگساز ساز
از #کتاب #بالشم_صدا_خفه_کن_بود
#شعر .
..
.
نقاشی زیبا از سارا رضایی ❤
.
#moderncalligraphy #calligraphy #brushlettering #rainbow #brushcalligraphy #paint #watercolor #ecoline #royaltalens #lettering #brushtype #moderntype #letteringchallenge #motivationalquotes #positivity #watercoloring #painting #handlettering #handmadefont #typegang #deathheadmoth #deathsheadmoth #insectart #moth #stilllife #stilllifepainting
Read more
. عکس و متن از صفحه‌ی کافه کتاب مرکزی | اصفهان @markazibookcafe . پدروپارامو شاهکار است. . این ...
Media Removed
. عکس و متن از صفحه‌ی کافه کتاب مرکزی | اصفهان @markazibookcafe . پدروپارامو شاهکار است. . این کلمه، شاهکار، اگر درباره‌ی اثری به کار برود و اگر درست استفاده شود گوینده را از خیلی توضیح‌های آشنا و توصیف‌های تکراری معاف می‌کند. . هر کسی را از هر جای تاریخ برداری بیاوری پای این روایت بنشانی، ... .
عکس و متن از صفحه‌ی کافه کتاب مرکزی | اصفهان @markazibookcafe
.
پدروپارامو شاهکار است.
.
این کلمه، شاهکار، اگر درباره‌ی اثری به کار برود و اگر درست استفاده شود گوینده را از خیلی توضیح‌های آشنا و توصیف‌های تکراری معاف می‌کند.
.
هر کسی را از هر جای تاریخ برداری بیاوری پای این روایت بنشانی، حس می‌کند این‌ها را همین حالا و برای او نوشته‌اند، از خودش، از زبان خودش... خودش را می‌یابد... این یعنی شاهکار.
.
«پدرو پارامو» در سال ۱۹۵۵ منتشر شده و بورخس آن را یکی از بهترین متن‌های نوشته بشر خوانده است. #گابریل_گارسیا_مارکز در مصاحبه‌ای گفته کلمه به کلمه این کتاب را حفظ است و رمان « #صد_سال_تنهایی » را تحت تاثیر این کتاب نوشته است.
.
تنها رمان «خوان رولفو» که با همین یک رمان ادبیات مکزیک را تکان داد. ‌
.
بسیاری بر این عقیده بودند که پدر پارامو بهترین رمان مکزیکی سده بیستم است و برخی نیز آن را بهترین رمان قرن بیستم می‌دانند. وقایع داستان در دوزخی اساطیری و زمینی می‌گذرد با مردگانی که به سبب خطاهای گذشته‌شان پیوسته در تلاطمند.
پدرو پارامو که با #رئالیسم_جادویی قرابت‌های انکارناپذیری دارد. کلاف درهم‌بافته‌ای است از #تنهایی ، #جبرگرایی و #اسطوره .
.
این بار با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی که مستقیماً از زبان لاتین ترجمه شده و پرفروش‌ترین کتاب جیبی نشر ماهی در نمایشگاه کتاب تهران ۱۳۹۷ شد.
ترجمه‌ی احمد گلشیری با اینکه از زبان واسط (انگلیسی) انجام شده چیزی از ترجمه‌ی دست اول میرعباسی کم ندارد. ‌ ‌
.
دوران‌ محدود و درخشان‌ نویسندگی‌ خوان‌ رولفو یکی‌ از شگفتی‌های‌ ادب‌ امریکای‌ لاتین‌ است‌. او نویسنده‌ای‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ بی‌عدالتی‌ اعتراض‌ نمی‌کند اما، در سکوت‌، از وجود آن‌ همچون‌ بخشی‌ از یک‌ بیماری‌ مسری‌، که‌ زندگی‌ نام‌ دارد، رنج‌ می‌برد. ‌
.
روایت مدرن شیوه‌‌ی سلطه‌گرانه و رندانه‌ای برای «تسلط» بر معنا و بروز آن است، دستیابی به توهم «مسلط» زیستن... آقای خودت باش! ... خوشبختی‌ات را بساز! ... تو شاد هستی و نمی‌دانی! ... اگر انقلاب می‌کردی سپیده سر می‌زد! ... پدروپارامو پاسخی تلخ به این رندی است، رولفو مرگ را از زبان مرگ روایت می‌کند. راوی می‌گوید مرگ، راوی می‌میرد... رمانی که صفحاتش را به گفته‌ی #اکتاویو_پاز دیوی پاره‌پاره و پراکنده کرده، رمان مدرنی که مدرن نیست... تقلبی نیست... اطوار نیست... نیرنگی به رندی‌های مسخره‌ی زمانه و قصه‌گوهایش.
.
پدرو پارامو، نوشته‌ی خوان رولفو، کاوه میرعباسی، ویرایش مهدی نوری و علیرضا اسماعیل‌پور، ۱۹۶ صفحه، ۱۱ هزار تومان
.
www.nashremahi.com
Read more
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود. گفتم بهش مادربزرگ حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه داشت که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!! مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت: دلسوز نبود که بود حواسش به قرص و دواهای من نبود که بود، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد ... مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
گفتم بهش مادربزرگ حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه داشت که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نبود که بود حواسش به قرص و دواهای من نبود که بود، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو دانا بود! نمیفهمی دختر، دانا. او مرا می‌فهمید رگ خواب مرا می‌دانست خلق و خوی مرا می‌دانست.
پدر بزرگ تو نه کافه رفته بود، نه کتاب خوانده بود و نه سیگار برگ برلب گذاشته بود و نه کلاهِ کج بر سر...
نه با فیلم تایتانیک گریه کرده بود و نه ولنتاین می‌دانست چیست...!
اما وقتیکه که مریض شدم، شب‌ها کار می‌کرد و صبح‌ها به کارِ خانه می‌رسید...
در چشمانش خستگی فریاد می‌زد، خواب یک آرزو بود. اما جلوی بچه‌ها و من ذره‌ای ضعف بروز نمی‌داد.
پدربزرگت عشق را معنا می‌کرد، نمایش نمی‌دادمن ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
Read more
‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن ...
Media Removed
‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او ... ‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می آوردكه تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. ‎شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
‎معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
‎جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
‎لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
‎معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
‎جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
‎لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
‎معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
‎جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
‎جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
‎معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» ‎جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در
دریا غرق می‌شود. ‎مولانا پس از این داستان در
ادامه دارد
Read more
. حمیده خاتون سر تکان داد و گفت: «آری، پسرم امام شیعیان است، اما نگران نباش؛ در این خانه کسی تو را مجبور ...
Media Removed
. حمیده خاتون سر تکان داد و گفت: «آری، پسرم امام شیعیان است، اما نگران نباش؛ در این خانه کسی تو را مجبور به کاری نمی کند. اگر خودت خواستی و دل دادی...» تکتم می خواست بگوید مگر می شود نخواهم. مگر می شود به آن دریای آرام دل ندهم. می خواست بگوید دیگر دلی نمانده است... همان لحظات اول دل دادم و شیدایی خریدم. نگفت. ... .
حمیده خاتون سر تکان داد و گفت: «آری، پسرم امام شیعیان است، اما نگران نباش؛ در این خانه کسی تو را مجبور به کاری نمی کند. اگر خودت خواستی و دل دادی...»
تکتم می خواست بگوید مگر می شود نخواهم. مگر می شود به آن دریای آرام دل ندهم. می خواست بگوید دیگر دلی نمانده است... همان لحظات اول دل دادم و شیدایی خریدم.
نگفت. فقط لب به لبخند گشود و دست روی لب گذاشت.
.
.

دختر ماه را تقدیم می کنم به بانوی کرامت، به دختر ماه، به خواهر آفتاب.
باشد که این سیاه مشق را به بزرگی و بزرگواری شان بپذیرند و بر خطاهایش چشم بپوشند.
و تقدیم می کنم به تمام دختران سرزمینم.
روزتان پیشاپیش مبارک.
.
.
#کتاب
#دخترماه
ممنون از انتشارات محترم مدرسه، که کتاب را به دهه ی کرامت رساندند. دوستان زیادی برای جشن های روز دختر، سراغ کتاب را می گرفتند که می توانند برای تهیه اش، به انتشارات مدرسه مراجعه کنند.
Read more
. در یک پرواز بین المللی یک آقای مهندس کنار یک #خانم_وکیل نشسته بود. #وکیل تو حال خودش بود و داشت ...
Media Removed
. در یک پرواز بین المللی یک آقای مهندس کنار یک #خانم_وکیل نشسته بود. #وکیل تو حال خودش بود و داشت استراحت می کرد که مهندس ازش پرسید : "حاضرید برای زود گذشتن وقت یک بازی بکنیم؟" #وکیل که حوصله یک هم صحبت پرگو رو نداشت تمایلی نشون نداد. مهندس ادامه داد: "بازی سختی نیست ! از همدیگه سوال می پرسیم هر ... .
در یک پرواز بین المللی یک آقای مهندس کنار یک #خانم_وکیل نشسته بود. #وکیل تو حال خودش بود و داشت استراحت می کرد که مهندس ازش پرسید : "حاضرید برای زود گذشتن وقت یک بازی بکنیم؟"
#وکیل که حوصله یک هم صحبت پرگو رو نداشت تمایلی نشون نداد. مهندس ادامه داد:
"بازی سختی نیست ! از همدیگه سوال می پرسیم هر سوالی رو که من نتونستم جواب بدم به شما 5 دلار میدم و هر سوال که شما نتونستین جواب بدین شما 5 دلار میدین"
#وکیل گفت : "ممنون از پیشنهادتون ولی واقعا تمایلی ندارم" و چشماشو بست و شروع به استراحت کرد.

چند دقیقه بعد مهندس که کلافه شده بود گفت :"شرایط بازی رو عوض میکنیم.اگه شما جواب رو نمیدونستین 5 دلار می دین اما اگه من بلد نبودم 50 دلار میدم.قبول؟"
#وکیل چشماشو باز کرد و گفت : " سوالتو بپرس..." مهندس پرسید : " فاصله زمین تا خورشید چند میلیمتره؟" #وکیل بلافاصله از تو کیفش یه 5 دلاری درآورد و داد به مهندس. حالا نوبت سوال #وکیل بود.
#خانم_وکیل پرسید : "اون چیه که وقتی میره بالای تپه سه تا پا داره اما وقتی برمی گرده دوتا ؟"
مهندس هرچی فکر کرد و به ذهنش فشار آورد جوابی به ذهنش نرسید. توی کتاب معماها که همراش بود گشت اما چیزی دستگیرش نشد.لپ تاپش رو در آورد و توی گوگل این سوال رو جستجو کرد اما هیچ نتیجه ای نگرفت.
آخر سر مهندس نا امیدانه یه 50 دلاری از توی کیفش در آورد و به #وکیل داد.
#خانم_وکیل تشکر کرد و دوباره مشغول استراحت شد. مهندس ازش پرسید : "حالا واقعا اون چیه که وقتی میره بالای تپه سه تا پا داره اما وقتی برمی گرده دوتا ؟"  #وکیل یه 5 دلاری از تو کیفش در آورد و به مهندس داد و دوباره چشماشو بست ...😀.
.
#وکلا و #حقوقی_ها آدمهای خاص و باهوشی هستن😊😎💼
#studentlaw
Read more
. طوبا خانم که فوت کرد همه گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر میگیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به ...
Media Removed
. طوبا خانم که فوت کرد همه گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر میگیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین بالا زد که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خانم را نشان کرد ... .
طوبا خانم که فوت کرد همه گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر میگیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین بالا زد که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد. حسین آقا که برآشفت همه گفتند:
یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پر می شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید. همه گفتند: یک مدت تنها باشد مجبور می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن میخواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت....
همه گفتند: امسال دیگر حسین آقا زن می گیرد...
سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد میداد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می گفت: آنموقع که بچه ها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا که دیگر از آب و گل درآمدند...
دختر ها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه ها سر جایش بود. همه می گفتند: دیگر کسی توی خانه نمانده بچه ها هم رفته اند دیگر وقتش است، جای خالی طوبا خانم را پر کند...
حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش هایش حرفهای همه را نمی شنید.
دیروز حسین آقا مرد...
توی وسایلش دنبال چیزی میگشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت: خط باباست اول صفحه نوشته بود:
هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی "تو" باشد.آخر جای خالی توی دل، مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمیشود....
#مریم_یمیع_زادگان
#iran #fars #alamarvdasht #mobilegraphy #ir_mobilgeraghy #ir_photo #harfeaks #happiness_ir #pasandha #aks_baran #akas_khoone #aksine #insta_persia #insta_aks #instagram #theweekoninstagram #ایران #فارس #علامرودشت #جنوب #south #فنر #فانوس #tree #ir_photographers_club #photography_aks
Read more
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش ...
Media Removed
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او ... نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او بود، یا حکمت او بود و اگر دشواری رخ می داد قطعا در حال امتحان کردن ما بود. اینگونه بود که بشر هم نسل من نیازی ندید فکر کند و برای دست یافتن به حقیقت خود را به دردسر بیندازد . در مدرسه هم یک کتاب دینی و معلم دینی تر وجود داشت که در دانشگاه هم خِرِ ما را چسبیده بود و بی خیال ما نمی شد.
از آن جمله پرسش هایی که به یقین می توانم بگویم همه ی ما یک پاسخ واحد گرفته ایم در باب خلقت انسان بوده است و اینکه پدر و مادر عزیز من چگونه به وجود آمدم؟
همه ی ما یک جواب واحد دریافت کرده ایم. و آن چیزی نیست جز اینکه _ خدا تو را آفریده_اگر اشتباه می گویم با پشت دست بزنید بر دهانم .
حتی در همین زمان هم بارها من از پسرم که ماه آینده نُه ساله می شود شنیده ام این جمله ی _ خدا آفریده است_ را .

چند وقتی می شد که داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا با آراد در رابطه با اینکه چگونه به وجود آمده است گفتگو کنم اما از بس که این حرف ها مثبت هجده سال به نظرمان می رسد از بازگو کردنش فرار می کردم . تا اینکه پسر جان خودش دیروز نشست کنار من و پدرش و خیلی یکدفعه و بی مقدمه پرسید: من چگونه به وجود آمدم؟

ادامه دارد
Read more
Winter in Russia بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان ...
Media Removed
Winter in Russia بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان یک دلقک (برخی مفسران او را مُبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و "پیشرو" یا مبلغ مذهبی معرفی کرده اند) به روی بند آمد و خطاب به او می‌گوید : (( برو جلو چُلاق ، تنبل ، رنگ و رو باخته و... واِلّا لگدی نثارت ... Winter in Russia

بندباز شروع به درنوردیدن بندِ میان دو برج (حیوان و ابرانسان) کرده بود در این میان یک دلقک (برخی مفسران او را مُبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و "پیشرو" یا مبلغ مذهبی معرفی کرده اند) به روی بند آمد و خطاب به او می‌گوید : (( برو جلو چُلاق ، تنبل ، رنگ و رو باخته و... واِلّا لگدی نثارت خواهم کرد، جای تو روی بند نیست، تو راهِ بهتر از خود را بسته ای.)) و سرانجام بندباز تعادل از کف می‌دهد و سقوط می‌کند و نیمه جان در مقابل پای زرتشت می‌افتد.
بندباز به هوش می‌آید و خطاب به زرتشت می‌گوید: ((تو اینجا چه می‌کنی، دیری بود که می‌دانستم شیطان روزی مرا می‌لغزاند. حال او مرا گریبان کش به دوزخ می‌کشاند، نکند که تو می‌خواهی او را از این کار باز داری؟
زرتشت پاسخ داد: ای دوست ،به شرفم سوگند که چنان چیزی در کار نیست،نه شیطانی هست و نه دوزخی. روانت نیز از تنت زود تر خواهد مُرد. پس دیگر از هیچ چیز مَترس! ...)) به یاد کتاب
#چنین_گفت_زرتشت اثر #فریدریش_نیچه .
مجموعه کلیساهای ایزمایلوا در مسکو ، مذهب در هر بلادی و به هر رنگ و لعابی .... و قصه سفر من به پایان می رسد ، اما روایت همچنان باقی است ... همین و دیگر هیچ .
Just think about it ....
Reza
#russia
#moscow
#winter_is_best #winter #travel #travel_in_winter #photography
#church #izmailovo #kremlin #solo_traveler
Read more
 #دوستی_علی_علیه_السلام . ابن عباس از قول حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود : . روزی ...
Media Removed
#دوستی_علی_علیه_السلام . ابن عباس از قول حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود : . روزی مردی به من رسید و گفت : ای علی من تو را به خاطر خدا دوست دارم. من به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدم و گفتم: یا رسول الله ! مردی این چنین جمله ای را به من گفت. حضرت فرمود : یا علی شاید تو برای او ... #دوستی_علی_علیه_السلام
.
ابن عباس از قول حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود :
.
روزی مردی به من رسید و گفت : ای علی من تو را به خاطر خدا دوست دارم.
من به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدم و گفتم:
یا رسول الله ! مردی این چنین جمله ای را به من گفت.
حضرت فرمود : یا علی شاید تو برای او کار خوبی انجام داده ای. و او این گونه خواسته که از تو قدردانی کند.
گفتم : یا رسول الله من هیچ خدمتی به او نکرده ام
.
پیامبر(ص) فرمود:
.
« سپاس خدای را که دلهای مومنین را شیفته محبت و دوستی تو نمود.»
در این هنگام این آیه نازل شد:
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا»
آنان که ایمان آوردند و کرداری شایسته انجام دادند، به زودی پروردگار بر ایشان دوستی و محبت قرار خواهند داد.
| آیه ۹۶ سوره مریم |
کتاب الغدیر
.
.
.
#علی_ولی_الله
#گفته‌درقرآن‌که‌توحبل‌المتینی‌یاعلی
#رشته‌ی‌حب‌توراهرروز‌محکم‌می‌کنم
.
#روز_شمار_غدیر
10 روز تا غدیر
.
.
Read more
...🌎<span class="emoji emoji2600"></span>️👁<span class="emoji emoji1f33e"></span>🦊🧒🏼🥀<span class="emoji emoji1f40d"></span> ...«شخصیتت شبیه گل توی شازده کوچولوئه!». ... اولین کسی که این کتاب رو داد دستم بهم ...
Media Removed
...🌎️👁🦊🧒🏼🥀 ...«شخصیتت شبیه گل توی شازده کوچولوئه!». ... اولین کسی که این کتاب رو داد دستم بهم گفت. برای همین اون موقع ها، تو دورخونی ها جای گل می خوندم جای اون می دیدم مثل اون حرف می زدم با کلی خود و چهار تا خوار ... و حالا بعد از پونزده سال حرکت زمین و زمان و من... امروز در اجرا خودم و می دیدم ... ...🌎☀️👁🌾🦊🧒🏼🥀🐍
...«شخصیتت شبیه گل توی شازده کوچولوئه!». ...
اولین کسی که این کتاب رو داد دستم بهم گفت.
برای همین اون موقع ها، تو دورخونی ها جای گل می خوندم جای اون می دیدم مثل اون حرف می زدم
با کلی خود و چهار تا خوار
...
و حالا بعد از پونزده سال حرکت زمین و زمان و من...
امروز در اجرا خودم و می دیدم که
دیگری بود،
خودی که دیگه نه مثل گل،
که جای شازده کوچولو می بینه،
مثل شازده کوچولو حس می کنه
و با صدای اون حرف می زنه
🌎☀️👁🌾🦊🧒🏼🥀🐍
خوشحالم و ممنون، از همه ی گروه
@borjali_saeid
@mehranahmadiofficial
@mirtahermazloumiactor
@mirtahermazloumiofficialpage
@mujan.hp
@shirin.jahanzadeh
@majidsafari
Read more
خداوند تعالی امام علی علیه السلام را امیر المومنین لقب داد (به روایت اهل سنت عمری) . ابن مردویه از ...
Media Removed
خداوند تعالی امام علی علیه السلام را امیر المومنین لقب داد (به روایت اهل سنت عمری) . ابن مردویه از علمای اهل سنت عمری روایت کرده است که ابن عباس گفت: صبحگاهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در خانه‌اش بود که علی بن ابی طالب علیهما السلام به نزد ایشان آمد و همواره دوست می‌داشت که در آمدن به نزد ایشان ... خداوند تعالی امام علی علیه السلام را امیر المومنین لقب داد (به روایت اهل سنت عمری)
.
ابن مردویه از علمای اهل سنت عمری روایت کرده است که ابن عباس گفت: صبحگاهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در خانه‌اش بود که علی بن ابی طالب علیهما السلام به نزد ایشان آمد و همواره دوست می‌داشت که در آمدن به نزد ایشان کسی از وی پیشی نگیرد. پس او وارد شد در حالی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان شبستان خانه سرش بر دامن دحية بن خلیفه کلبی بود. پس امیر المومنین علیه السلام فرمودند: «السلام علیک! احوال پیامبر خدا چگونه است؟» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «خوب است ای برادر رسول خدا.» پس امیر المومنین علیه السلام فرمودند: «خدای متعال از ناحیه‌ی ما اهل بیت به تو جزای خیر بدهد.» دحيه به امیر المومنین علیه السلام عرض کرد: «من تو را بسیار دوست دارم، همانا برای تو نزد من مدحت و ستایشی است که خبر خوش آن را به تو می‌دهم، تو امیر مومنان و امام دست و روسفیدان هستی، تو بزرگ فرزندان حضرت آدم علیه السلام به جز پیامبران و رسولان هستی. روز قیامت پرچم حمد به دست تو است، تو و شیعیانت همراه با حضرت محمد صلی الله علیه و آله و حزب او به سوی بهشت جاودان می‌شتابید. هر کس ولایت تو را برگزید رستگار و پیروز شد و هر کس از تو جدا شد به زیان افتاد. دوست حضرت محمد صلی الله علیه و آله دوست تو و دشمن حضرت محمد صلی الله علیه و آله دشمن تو است، شفاعت حضرت محمد هرگز به دشمن تو نخواهد رسید. بیا به من نزدیک شوای برگزیده خدا!» پس او سر مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را گرفته و آن را در دامنش گذاشت. بدین جهت ایشان بیدار شده و فرمودند: «این همهمه و سرو صدا برای چیست؟» پس على علیه السلام ماجرا را به ایشان خبر داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «او دحیه کلبی نبود؛ بلکه جبرئيل علیه السلام بود که تو را به نامی صدا کرد که خدا تو را به آن نامیده است. و او کسی است که دوستی تو را در دل اهل ایمان و ترس از تو را در سینه کافران انداخته است.»
.
مناقب علی بن ابی طالب، تالیف ابن مردویه، صفحه ۶۳-۶۴، چاپ دار الحدیث
.
اسکن کتاب:
http://bit.ly/2MgHinU
پوستر:
http://bit.ly/2KIk45h
.
#فضائل_اهل_بیت_از_کتب_مخالفین
Read more
از متن کتاب* هر که فاضل‌تر دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض‌تر، دورتر است. این کارِ دل است، کارِ پیشانی ...
Media Removed
از متن کتاب* هر که فاضل‌تر دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض‌تر، دورتر است. این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست. قصه‌ی آن‌که گنج‌نامه‌ای یافت که به فلان دروازه بیرون روی، قُبّه‌ای است، پشت بدان قُبّه کنی و روی به قبله کنی، و تیر بیندازی؛ هرجا تیر بیفتد گنجی است. رفت و انداخت، چندان‌که عاجز شد؛ نمی‌یافت. و ... از متن کتاب*
هر که فاضل‌تر دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض‌تر، دورتر است. این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.
قصه‌ی آن‌که گنج‌نامه‌ای یافت که به فلان دروازه بیرون روی، قُبّه‌ای است، پشت بدان قُبّه کنی و روی به قبله کنی، و تیر بیندازی؛ هرجا تیر بیفتد گنجی است. رفت و انداخت، چندان‌که عاجز شد؛ نمی‌یافت.
و این خبر به پادشاه رسید. تیراندازانِ دورانداز انداختند، البته اثری ظاهر نشد. چون به حضرت رجوع کرد، الهام‌اش داد که نفرمودیم که کمان را بکِش.
آمد، تیر به کمان نهاد، همان‌جا پیش او افتاد. چون عنایت در رسید، خُطوَتانِ و قَد وَصَل.
اکنون به عمل چه تعلّق دارد؟ به ریاضت چه تعلّق دارد؟ هرکه آن تیر دورتر انداخت، محروم‌تر ماند. از آن‌که خُطوه‌ای می‌باید که به گنج برسد. خود چه خطوه؟ آن خطوه کدام است؟ من عرف نفسه فقد عرف ربه. آن‌که امّاره نام‌اش کرده‌اند او مطمئنه است. *خطوه: گام
** هر کس در خود گنجی نهانی دارد که با زدودن حجاب دل به حقیقت آن دست می‌یابد. و در مثنوی‌معنوی آمده است:
بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس

نام کتاب: مقالات شمس‌تبریزی
صاحب اثر: شمس‌الدّین محمّدتبریزی
تصحیح و تعلیق: محمّدعلی موحّد
ناشر: خوارزمی
پ‌ن: کامنت نخست
#کتاب #شعر #مقالات_شمس #شمس_تبریزی #شمس_الدین_محمد_تبریزی #محمدعلی_موحد #محمد_علی_موحد
#رقص_با_شمس_تبریزی
Read more
<span class="emoji emoji1f4da"></span> همیشه واسه من اینجوری بوده که کتابا و داستاناشون وقتی به دستم میرسن که باید!یه جورایی انگار مقدر ...
Media Removed
همیشه واسه من اینجوری بوده که کتابا و داستاناشون وقتی به دستم میرسن که باید!یه جورایی انگار مقدر شده که یه کتاب برسه بهم تا جواب سوالی که ذهنمو مشغول کرده رو بده یا گرفتن پیامش پیش زمینه هایی لازم داشته که اگه قبل تر به دستم میرسید احتمالا درکش نمیکردم! داستانِ خوندن این کتابم این بود که چند سال ... 📚
همیشه واسه من اینجوری بوده که کتابا و داستاناشون وقتی به دستم میرسن که باید!یه جورایی انگار مقدر شده که یه کتاب برسه بهم تا جواب سوالی که ذهنمو مشغول کرده رو بده یا گرفتن پیامش پیش زمینه هایی لازم داشته که اگه قبل تر به دستم میرسید احتمالا درکش نمیکردم!
داستانِ خوندن این کتابم این بود که چند سال پیش دوستم بهم گفت پیشگویی آسمانی فوق العادست و حتما بخونش ولی حرفش خیلی تاثیری روم نداشت و کلا فراموشش کردم و گذشت. یه روز داشتیم با مامانم حرف میزدیم که گفت یکی از بیماراش بهش گفته شما چقد شبیه فلان کتاب حرف میزنید بعد همین کتابو اورده بود واسه مامانم تا بخونه. مامانم کتابو خونده بود و پس داده بود ولی بحثش که پیش اومد گفت برو پیداش کن جالبه.اون موقع رفتم دنبالش ولی نتونستم پیداش کنم و باز بیخیالش شدم.بازم گذشت و یه روز خالم گفت یه فیلم جالب دیدم اگه دوست داری واست بیارم.که فیلمِ همین کتاب بود ولی من ۱۰ دقیقشو که دیدم خوشم نیومد و کلا پاکش کردم!😁
تا رسید به چند ماه پیش این کتابو توی اتاق کانون دیدم.دیگه با خودم گفتم حالا که کتاب با پای خودش اومده جلو چشمم باید بخونمش ولی اون روزم کتابو نبردم با خودم. هفته بعد که برگشتم دنبال کتاب،خیلی مرموزانه کلا ناپدید شد تااا همین چند وقت پیش که دوباره بین کتابا دیدمش و بالاخره برداشتم آوردمش خونه و موقع خوندش این تو ذهنم پر رنگ شد که اگه چند سال پیش،یا چند ماه پیش دستم رسیده بود اصلا تاثیری که الان واسم داشت رو نداشت.شاید اصلا تمومش نمیکردم یا نمیفهمیدمش حداقل!
تو این مدت من از نظر فلسفی و دینی رشد کرده بودم!یه چیزایی از روانشناسی و تاریخ یاد گرفته بودم!درباره ضمیر ناخودآگاه مطالعه کرده بودم!به چند تا کتابو فیلم برخورده بودم و الان به نظرم بهترین موقع بود واسه خودنش.
همین قضیه باعث شد کتابی رو که راجع به این حرف میزنه که ما و زندگیمون و هر چیزی که این بین باهاش برخورد میکنیم،اتفاقی و بی معنی نیست و فقط باید نشونه ها رو پیدا کنیم تا باهاش به چیزی برسیم که به خاطرش به این دنیا اومدیم رو خیلی دوست داشته باشم
جدای وقایع یه کم متافیزیکیش که به نظرم واسه جالب تر کردن داستان به کار گرفته شده بود هر قسمت کتاب یه درسه.
و یه جور دیگه ای دوستش داشتم چون حس کردم این کتاب تو این زمان فقط باید دست من می بود و یه حس شیرین خاص بودن بهم می داد.
و امیدوارم هر وقت نوبتتون رسید این کتاب به دستتون برسه 😊
#پیشگویی_آسمانی
Read more
.:. <span class="emoji emoji1f538"></span>قطعا فروشنده خوبی نبود !!! .:. از همون اول سرش تو موبایلش بود و یکجا نشسته بود ... چندتا کتاب ...
Media Removed
.:. قطعا فروشنده خوبی نبود !!! .:. از همون اول سرش تو موبایلش بود و یکجا نشسته بود ... چندتا کتاب رو ورق زدم و بالاخره یکی رو انتخاب کردم پرسیدم قیمتش چنده؟! به زور سرشو بالا آورد، نگاهی انداخت گفت هشت و دویست ... کارت بانکم رو بهش دادم، گفت کارت خوان ندارم ! گفتم اوکی مشکلی نیست، پنجاهی بهش ... .:.
🔸قطعا فروشنده خوبی نبود !!!
.:.
از همون اول سرش تو موبایلش بود و یکجا نشسته بود ...
چندتا کتاب رو ورق زدم و بالاخره یکی رو انتخاب کردم پرسیدم قیمتش چنده؟!
به زور سرشو بالا آورد، نگاهی انداخت گفت هشت و دویست ...
کارت بانکم رو بهش دادم، گفت کارت خوان ندارم !
گفتم اوکی مشکلی نیست، پنجاهی بهش دادم، نگاهی کرد و گفت انقدر پول خرد ندارم !
رفتم از عابر بانک بیرون سالن پول خرد گرفتم اومدم یک دهی بهش دادم، باز نگاهی کرد و گفت اصلا پول خرد ندارم!
گفتم منم کلا هفت تومن خرد دارم ، گفت از غرفه های بغلی بگیرید!
از دو سه غرفه‌ای پرس‌وجو کردم نداشتن یا شایدم حالش رو نداشتن پول رو خرد کنن...
پشیمون شدم ازش بابت پاسخگویی خوب و زحماتی که کشیده بود تشکر کردم! دید دارم میرم گفت ببخشید حواسم نبود نمایشگاه تخفیف خورده همون هفت تومن رو بدید !!!
بهش گفتم سوپرمارکتی سر کوچه‌مون که پفک میفروشه به مراتب حرفه‌ای تر کالاش رو عرضه میکنه تا شما که داری مثلا کتاب میفروشی ! خوب خودتونم دو تا از این کتاب‌هایی که در حوزه بازاریابی و فروش منتشر کردید رو بخونید !!!! ...
فکر کردم حرفم متحولش کنه، نکرد! تو همون استایل نشست و به حرف زدن با تلفنش ادامه داد ...
بسیاری از مسئولین غرفه‌ها در اکثر نمایشگاه ها به صورت کاملا منفعل یک گوشه‌ای نشسته‌اند تا کسی به سراغ آنها برود!
البته هستند فروشندگان حرفه‌ای و مسئولیت‌پذیر که مخاطب را با روی خوش به سمت غرفه‌شان می‌کشانند و با تسلط و آشنایی کامل محصول راهنمایی‌های خوبی ارائه می‌دهند.
اما در نهایت بنظرم بسیاری از مدیران به نمایشگاه به عنوان یک ابزار حرفه‌ای بازاریابی و فروش نگاه نمی‌کنند و صرفا حضور دارند! ...
.:.
پ.ن: در پست بعدی تعدادی کتاب خوب رو بهتون معرفی می‌کنم ...
.:.
پ.ن۲: طبق گفته دوستان شخصی که فروشنده بوده به صورت موقت در غرفه قرار گرفته و علت این موضوع هم بی برنامه بودن برگزار کنندگان محترم نمایشگاه بوده که دقیقه نود غرفه را تحویل داده‌اند ! از این جهت بهشون حق میدم من هم دل خوشی از برگزار کنندگان عزیز ندارم، در پستی با تصویر توضیح میدم!
.:.
✍🏽 اوژن استوار @ozhanostovar
.:.
#کتاب #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #نمایشگاه #غرفه #نمایشگاه_کتاب #فروش #فروشنده #مشتری #مشتری_مداری #افزایش_فروش #فروشنده_موفق #فروشنده_حرفه_ای #بازاریابی #تبلیغات #تبلیغ #محصول #محصولات
Read more
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل ...
Media Removed
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا ... .
سلام، بهارت چه طور است؟
بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا یادم نیست_قرآن می خواندم یا یک کتاب دیگر بود. باد ملایمی آمد عصر بود یا غروب بود که بوته بلند لاله‌عباسی گل داد. یک شاخه سه قلو بود. بنفشِ تازه. من صندلی‌ام را برداشتم و رفتم پیش آنها و به خودم عیدمبارکی گفتم. پارسال بوی سنجد بهار را برایم شروع کرد. من فصل را بو می‌کشیدم. تو کجایی؟ من رسیده‌ام به روستای جریان باریک آب و جاجیم پهن کرده‌ام زیر درخت. روزِ اینجا یک جور دیگر است. شکل دارد. حجم دارد. من می‌توانم استکان و فلاسک و نبات و کتاب بردارم و بیایم بیرون و روز را نگاه کنم. برایم یک جور جاندار است. دیدنی، خیلی دیدنی. و شاید تکرار نشدنی. روز، اینجا پرنده را که از پیشش رد می‌شود، می‌پراند. از باران ‌‌پناه می‌گیرد. می‌توانی یک ارتباط ملموس با آن برقرار کنی و بعدها خوابش را ببینی. اگر بپرسی روز اینجا زن است یا مرد؟ می‌گویم مرد است. اینجا دیگر پُر است از گیاه‌های کوچک. من «سر برنجاس» را شناخته‌ام. با چاهوک و خارشه هم توی راه که آمده‌ام اینجا چاق‌سلامتی کرده‌ام. به ظاهر کوچکشان نرو، طبعِ بزرگی دارند. مخصوصا برنجاس. تو می‌توانی اینجا تنها، راهِ خاکی تا درخت را راه بروی و اینقدر چیز باشد که با تو حرف بزند که وقت کم بیاوری. آدم‌ها را بگذار برای وقت دیگر. دیگر برایت بگویم که من اینجا پرنده‌ها را فتح کردم. صبح‌ها کنار خانه «هوبره» دیدم. درّاج دیدم و کاکا دیدم. ازشان خواستم عکس بیاندازم که نمی‌شد. تو بودی می‌گفتی اینها اکوتوریسم‌بازی است و از این حرف‌ها راه می‌انداختی. ولی نه، من به هوبره عاشقم. و این نمی‌تواند اکوتوریسم باشد. چون من دلم برایشان تنگ می‌شود. به اینها بگو معاشرت، نگو گردش...
.
.
.
#اینه_قصه‌م
#برمی‌_گردیم_به_حاشیه
#نامه_ها_پراکنده
Read more
. البته هنوز ۲۹ سالش تموم نشده اما، تمام دستاورد زندگیش بردن تمام بازی‌های اینترنتیه. تلفنش که زنگ ...
Media Removed
. البته هنوز ۲۹ سالش تموم نشده اما، تمام دستاورد زندگیش بردن تمام بازی‌های اینترنتیه. تلفنش که زنگ می‌خوره یا خانوادش هستن که می‌خوان بدونن در چه حالیه یا دوستاشُ، دوستای دوستاش که توو مرحله سختی از یه بازی گیر کردن و کمک می‌خوان. پس واضحه که جز «خوبم»، «میام حالا»، «چطور مگه؟»، «باید از باگ بازی ... .
البته هنوز ۲۹ سالش تموم نشده اما، تمام دستاورد زندگیش بردن تمام بازی‌های اینترنتیه. تلفنش که زنگ می‌خوره یا خانوادش هستن که می‌خوان بدونن در چه حالیه یا دوستاشُ، دوستای دوستاش که توو مرحله سختی از یه بازی گیر کردن و کمک می‌خوان. پس واضحه که جز «خوبم»، «میام حالا»، «چطور مگه؟»، «باید از باگ بازی استفاده کنی»، «سکه‌هات رو خرج کن»، «نه باهوش جان باید وایسی اونا حمله کن»، «بیا من برات بازی کنم» و از این قبیل حرفا، پشت تلفن حرفی نمی‌زنه. وقتی سفارش رو داد گفت کی آماده می‌شه؟ شنید: زود. اخماش رفت تو هم. گفت: زود خیلی بده. نمی‌شه دیر آماده شه. فهمید خیلی مرسوم نیست که آدم‌ها خواهش کنن سفارششون دیر آماده شه. ادامه داد: آخه می‌خوام یه کم استراحت کنم. درواقع یکی از اختراعات بشر درک تعجب دیگرانه. رو همین حساب بود که گفت: می‌خوام یه کم بازی نکنم. این‌جا خیلی آرومه. بهش لبخند زده شد. سه‌شنبه بود و طبق معمول ما تو کافه کتاب شهرکتاب مرکزی ساعت ۲۰:۰۰ تا ۲۱:۰۰ بازی می‌کنیم. از بازی فرار کرده بود و به بازی پناه آورده بود. اما خودش می‌گه حال و هوای این بازی‌ها رو بیشتر دوست داره. ما فردا سه‌شنبه شب، ساعت ۲۰:۰۰ منتظر همه‌ایم. #باهمراه_بی_همراه فردا برقراره. بازیمونم همه بلدند. تا چه کسی برنده شه.

عکس:حامد شاهرخی
متن: مارال دوستی
ورود برای عموم آزاد و رایگان است
#bookcitycentral #bookcity #bookstore #book #books #today #suggest #cafe #tehran #iran
#شهركتاب_مركزى #باهمراه_بی_همراه #چالش_بدون_گوشی #دورهم_بدون_گوشی #کافه_کتاب #كتابخوانى #پيشنهاد #بازی #تهران #ايران
Read more
<span class="emoji emoji203c"></span>️ نوشیدن باقی مانده آب شسته و شوی پیراهن احمد بن حنبل توسط شافعی برای تبرک !!! . <span class="emoji emoji1f539"></span> محمد عمر سربازی ...
Media Removed
️ نوشیدن باقی مانده آب شسته و شوی پیراهن احمد بن حنبل توسط شافعی برای تبرک !!! . محمد عمر سربازی عالم بزرگ اهل سنت عمری و رئیس سابق اهل سنت عمری ایران می‌نویسد: . ✍ احمد بن حنبل قمیص (پیراهن) خود را به شاگرد شافعی هدیه داد. بعد وقتی که شاگرد نزد شافعی آمد و او را از این موضوع مطلع نمود شافعی گفت: تو ... ‼️ نوشیدن باقی مانده آب شسته و شوی پیراهن احمد بن حنبل توسط شافعی برای تبرک !!!
.
🔹 محمد عمر سربازی عالم بزرگ اهل سنت عمری و رئیس سابق اهل سنت عمری ایران می‌نویسد:
.
✍ احمد بن حنبل قمیص (پیراهن) خود را به شاگرد شافعی هدیه داد. بعد وقتی که شاگرد نزد شافعی آمد و او را از این موضوع مطلع نمود شافعی گفت: تو حقدارتر به این قمیص هستی و چنانچه تو پریشان و ناراحت نمی شدی، این قمیص را از تو می‌گرفتم؛ اما یک کار بکن، برو و قمیص را در یک ظرف بشو که من به طور تبرک آن را نزد خود نگهداری می‌کنم و گاها از آن می‌نوشم !!!
.
📚 افهام الباری لابتداء البخاری، تألیف محمد عمر سربازی، صفحه ۹۰-۹۱
.
📃 اسکن کتاب:
🌐 http://bit.ly/2vQPykm
📃 پوستر:
🌐 http://bit.ly/2vA6wnH
.
⁉️ یک سوال: چگونه است از نظر پیروان سقیفه تبرک به پیامبر و فرزندان پیامبر علیهم السلام شرک است، اما خوردن باقی مانده آب شست و شوی لباس احمد بن حنبل عین توحید است؟!
.
#مطاعن_عمریه #مشروعیت_تبرک
Read more
. بوی خانه را از بیرون آورد روی دیوارها ریخت سرخ و داغ خندید پنجره‌ها خنک و آبی شدند از من پرسید: ...
Media Removed
. بوی خانه را از بیرون آورد روی دیوارها ریخت سرخ و داغ خندید پنجره‌ها خنک و آبی شدند از من پرسید: گرسنه‌ای؟ گفتم: یک هفته است فقط غزل می‌خورم گفت: خورشت کرفس برای مرور مادرانه تنهایی خوب است سفره را پهن کردم دستانش را بوسیدم عطرش را لقمه گرفتم مرا بوسید آسمان سیر شد گنجشک‌ها روی ... .
بوی خانه را
از بیرون آورد
روی دیوارها ریخت
سرخ و داغ خندید پنجره‌ها خنک و آبی شدند
از من پرسید: گرسنه‌ای؟
گفتم:
یک هفته است فقط غزل می‌خورم
گفت:
خورشت کرفس
برای مرور مادرانه تنهایی خوب است
سفره را
پهن کردم
دستانش را
بوسیدم
عطرش را لقمه گرفتم
مرا بوسید
آسمان سیر شد
گنجشک‌ها
روی سفره افتادند
.
.

#جلال_حاجی‌_زاده .
عصرها بیشتر از هر وقت دیگر چایی می‌چسبد مثل گفتن یا شنیدن دوستت دارم زیر باران، مثل وقتی که بی‌خود و بی‌جهت دوست داری حافظ را بازکنی و حافظ بی‌خود و بی جهت به تو امیدواری کاذبی بدهد، مثلا بگوید: مرا امید وصال تو زنده میدارد / وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک.... ولی این تصاویر کوتاه شاعرانه ، توسط تصاویر کوتاه شاعرانه دیگری وحشیانه مورد هجوم قرار می‌گیرند. وقتی کتاب تنهایی را باز می‌کنی و وحشی بافقی با صدای خشدار و خسته می‌گوید: هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما/ حال تنهاگرد تتهاگرد می‌داند که چیست.
.
.
ممنون از #قاسم_فتحی که در روز تولدم #تنهایی بزرگی را به من هدیه داد . کتابی که #کیارستمی برگ‌های تنهایی آن را کنار هم گذاشته است.
@qasemfathi69 .
Read more
. کجاست دستان تو مجموعه شعر : ناظم حکمت مترجم : احمد پوری ناشر : نگاه فدایی وطن بار دیگر سپیده‌دمی ...
Media Removed
. کجاست دستان تو مجموعه شعر : ناظم حکمت مترجم : احمد پوری ناشر : نگاه فدایی وطن بار دیگر سپیده‌دمی مه‌آلود. دود همه جا را گرفته از دور فریاد کمک کمک. بشنو فریاد فدایی وطن را بشنو و خطاب به وجدانت بگو کشور پاره‌پاره‌ات چشم امید به تو دوخته است. در این اثر ناظم جا به‌جا در کنار روایت‌هایش ... .
کجاست دستان تو
مجموعه شعر : ناظم حکمت
مترجم : احمد پوری
ناشر : نگاه

فدایی وطن
بار دیگر سپیده‌دمی مه‌آلود.
دود همه جا را گرفته
از دور فریاد کمک کمک.
بشنو فریاد فدایی وطن را
بشنو و خطاب به وجدانت بگو
کشور پاره‌پاره‌ات
چشم امید به تو دوخته است.

در این اثر ناظم جا به‌جا در کنار روایت‌هایش از زندگی انسان‌ها تصاویری زیبا و شاعرانه‌ای از روابط آن‌ها به دست می‌دهد. سال‌های جنگ در بیرون از زندان دشوارتر از درون است. پیرایه که با تنگدستی زندگی را می‌گذراند بارها در نامه‌هایش از دشواری زندگی‌اش با ناظم سخن می‌گوید. در یکی از نامه‌هایی که برای ناظم نوشته است وحشت از پیرشدنش را بازگو می‌کند و ناظم در شعری از این نامه یاد می‌کند.اشعار ناظم در واپسین سال‌های زندگیش سرشار است از اندوه جدایی عنقریب و دل کندن از زندگی و زیبایی‌های آن. ناظم که پس از مرارت‌های زندان اکنون زندگی راحت و مناسبی می‌گذراند به‌دشواری تن به ترک آن می‌داد. اما وضعیت جسمی‌اش خود او را بیش از دیگران متقاعد کرده بود که وقت خداحافظی نزدیک است. بیشتر مضامین شعری او در سه سال آخر عمر شرح پیری و تنهایی و حسرت از یک‌سو و عشق بسیار رمانتیک او به ورا از سوی دیگر است. .
#بهشت_کاغذی
#شهر_کتاب_دارینوش
#کتاب #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب #مطالعه #کتابخوانی #کتابفروشی #اراک
#آگاهی
#کجاست_دستان_تو
#ناظم_حکمت
#احمد_پوری
#نشر_نگاه
@negahpub .
کانال تلگرام شهرکتاب دارینوش:
.
🆔 @Darinoushbookcity
Read more
<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ "حکمت الهی"<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ هر فعلی – اِما خیر و اِما شر – که از بنده صادر می شود او آن را به نیتی ...
Media Removed
️ "حکمت الهی"️ هر فعلی – اِما خیر و اِما شر – که از بنده صادر می شود او آن را به نیتی و پیشنهادی می کند، اما حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصور او آید. ️ □ در نظر مولانا، هر فعلی که از بندگان صادر می شود، خواه خیر و خواه شر، تقدیر الهی است و از این حیث در نظام کل جمله خیر است و روی در کمال ... 🔹️
🔹️
🔹️
"حکمت الهی"🔹️
🔹️
هر فعلی – اِما خیر و اِما شر – که از بنده صادر می شود او آن را به نیتی و پیشنهادی می کند،
اما حکمت آن کار همان قدر نباشد که در تصور او آید.
🔹️
□ در نظر مولانا، هر فعلی که از بندگان صادر می شود، خواه خیر و خواه شر، تقدیر الهی است و از این حیث در نظام کل جمله خیر است و روی در کمال دارد. و هرچند که آدمیان هر عمل را برای فایده ای معین و در جهت مصالح مقصود خود انجام می دهند، اما تاثیر آن عمل به نیت فاعل محدود نیست، بلکه فاعل حقیقی را که خداست از آن مقصودهای دیگر است – چنانکه فرزندان یعقوب یوسف را بدان نیت به چاه انداختند که محبت پدر را به خود جلب کنند، اما مشیت الهی آن کردۀ ناصواب را نردبان کمال یوسف قرار داد:

عزیز مصر، به رغم براداران غیور
ز قعر چاه برآمد، به اوج جاه رسید
حافظ

و به نظر مولانا انسان هرچند به شوق و اختیار خود کار می کند و بر حسب احساس درونی نمی تواند از خود سلب اختیار کند، اما اختیار او مجرای مشیت الهی است و در دست حق همچون کمان است برای کماندار. در قرآن خطاب به پیامبر اکرم آمده است:

آن تیر که تو افکندی
به حقیقت تو نیفکندی
که خداوند آن تیر را بیفکند (انفال:۱۷)

این آیه در ابیات زیر از مولانا ترجمه و تفسیر شده است:
تو ز  قرآن باز خوان تفسیر بیت
گفت ایزد، "مارمیت اذ رمیت"
گر بپّرانیم تیر، آن کی ز ماست؟
ما کمان و تیر اندازش خداست
من چو تیغم، آن زننده آفتاب
مارمیت اذ رمیت در حِراب
مارمیت اذ رمیت از نسبت است
نفی و اثبات است و هر دو مثبت است

برگرفته از کتاب "گزیده فیه ما فیه"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای
#حکمت_الهی #گزیده_فیه_ما_فیه #حسین_الهی_قمشه_ای #دکتر_الهی_قمشه_ای #قمشه_ای #اینستاگرام
#Wisdom_of_God #Fihi_Ma_Fihi #Drelahighomshei #Ghomshei #Instagram #Official
Read more
 #بازنشر! . یوسف همه مردم را جمع کرد و به آنها گفت: « سالها پیش کتابی را برای پوتیفار میخواندم که آینده ...
Media Removed
#بازنشر! . یوسف همه مردم را جمع کرد و به آنها گفت: « سالها پیش کتابی را برای پوتیفار میخواندم که آینده مصر را پیشگویی کرده بود. در آن کتاب‌ نوشته بود : روزی میرسد که ثروتمندان به بند بردگی کشیده میشوند و بردگان بر سرنوشت خود حاکم و آزاد میشوند. و ادامه داد حالا همان زمان رسیده .‌.. من همه شما را ... #بازنشر!
.
یوسف همه مردم را جمع کرد و به آنها گفت:
« سالها پیش کتابی را برای پوتیفار میخواندم که آینده مصر را پیشگویی کرده بود. در آن کتاب‌ نوشته بود :
روزی میرسد که ثروتمندان به بند بردگی کشیده میشوند و بردگان بر سرنوشت خود حاکم و آزاد میشوند.
و ادامه داد
حالا همان زمان رسیده .‌.. من همه شما را آزاد میکنم .. بجز ثروتمندان و سرمایه دارانی که روزگاری از دست رنج مردم برای خود کاخ ساختند و سرمایه اندوختند .. » .
لاوی، برادر یوسف که در گوشه ای ایستاده بود و  سخنان عزیز مصر را میشنید گفت: سخنان عزیز مصر بی شباهت به سخنان انبیا الهی نیست !
و کسی که کنار او ایستاده بود این جواب را داد: او  #ناجیِ مصر است ...
.
.
.
.
.
.
خدایا
ما میدانیم
میرسد زمانی که تمام مردم گوش فرا میدهند به سخنان #عزیز_جهان .. زمانی که وعده آزادی تمام مردم را میدهد .. تمام مظلومان و شیعیان .. روزی که وعده آزادی همه را میدهد #الا ستمگران و ثروتمندانی که خون ریختند و کاخ ساختند .. انسان سوزاندند و پول و شهوت و هوس شخم زدند .. عدالت را لگدمال کردند و بنیان زندگی صدها خانواده را در هم ریختند ..
.
.
.
خدایـا
اگر یوسف‌ نبی الله بود ، مهـدی(عج) خلیفه الله است !
اگر جمال یوسف یک مصر را مبهوت خود کرده بود ، جمال مهـدی(عج) یک جهان را مبهوت خود می‌کند !
و اگر یوسف‌ منجی یک مصر بود ، مهـدی(عج) منجی یک جهان است ...
.
ما مهدی را میخواهیم خدایا...
ما آیینه تجلی‌ جمال تو را گم کردیم...
تا به کی کاسه گدایی دست بگیریم و بچرخیم و بچرخیم بدنبال یافتن یوسف زمانمان ..
.
برادران یوسف میگفتند آنقدر بد شدیم که خدا حتی‌ توفیق توبه هم از ما سلب کرده...
یارب! توفیق‌ توبه را از ما نگیری .. که توبه به درگاه تو تنها راه ما برای دیدن چهره دلربای مهـدی(عج) است ....
.
.
حرف آخر!
[ مردم مصر! ما یوسفی میشناسیم که از یوسف شما هم زیباتر و رئوف تر و دلرباتر است!
فقط صبر کنید که بیاید... یک جهان قرار است انگشت ببُرَد و محو تماشای جمال و عدالت الهی‌اش شود ...]
.
#الهی_العفو .....
#یعقوب‌ترین‌چشم‌جهان‌قسمت‌من‌باد
#چون‌یوسف‌گمگشته‌من‌یوسف‌زهراست ..
#بخوان_دعای_فرج_را_دعا_اثر_دارد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
.
Read more
. داستانی درباره‌ی #لئوتولستوی داستان‌نویس بزرگ روس نقل شده که او روزی در یک جنگل پیاده‌روی می‌کرد ...
Media Removed
. داستانی درباره‌ی #لئوتولستوی داستان‌نویس بزرگ روس نقل شده که او روزی در یک جنگل پیاده‌روی می‌کرد و با یک سطح هموار شده برخورد کرد و مارمولکی را دید که خودش را آفتاب می‌دهد . تولستوی شروع کرد به صحبت کردن با آن #ﻣﺎﺭﻣﻮﻟﻚ ”قلب تو می‌تپد، آفتاب می‌تابد؛ تو خوشبخت هستی . “ و پس از مکثی، اضافه کرد، ... .
داستانی درباره‌ی #لئوتولستوی داستان‌نویس بزرگ روس نقل شده که او روزی در یک جنگل پیاده‌روی می‌کرد و با یک سطح هموار شده برخورد کرد
و مارمولکی را دید که خودش را آفتاب می‌دهد .
تولستوی شروع کرد به صحبت کردن با آن #ﻣﺎﺭﻣﻮﻟﻚ ”قلب تو می‌تپد،
آفتاب می‌تابد؛ تو خوشبخت هستی . “ و پس از مکثی، اضافه کرد، ”ولی من نیستم . “

یک #مارمولک در بهشت است و #تولستوی در جهنم است .
حتی مردی مانند #تولستوی .
او شهرت جهانی داشت،
شهرتی بیش از آن نمی‌توانید تصور کنید . نام او در کتاب‌های تاریخی خواهد بود .
کتاب‌هایش برای همیشه و همیشه خوانده خواهند شد .
او یک نابغه بود .
ولی نمی‌توانید انسانی از او بدبخت‌تر تصور کنید .
او ثروتمند بود،
یکی از ثروتمندترین مردم روسیه .او به خاندان سلطنتی تعلق داشت؛ یک شاهزاده بود و با یک شاهدخت بسیار زیبا ازدواج کرده بود؛
ولی نمی‌توانید انسانی از او بدبخت‌تر را تصور کنید،
کسی که پیوسته به فکر خودکشی بود .
او چنین فکر می‌کرد که شاید بدبختی او به سبب ثروتمند بودنش است، پس شروع کرد به زندگی‌کردن مانند فقرا، مانند یک روستایی زندگی کرد؛
ولی بدبختی بازهم ادامه داشت .
چه چیزی او را رنج می‌داد؟
او مردی با تخیلات عظیم بود ــ
یک داستان‌نویس باید که ﺗﺨﻴﻠﻲ باشد .
او قدرت تخیل وسیعی داشت، پس هرآنچه که در دسترسش بود،‌همیشه کمتر بود .
او می‌توانست بیشتر را تصور کند،
می توانست بهتر از آن را تخیل کند .
همین مصیبت او شد .
این را به یاد بسپار که اگر هرچیزی را از زندگی انتظار داشته باشی، هیچ چیز به‌دست نخواهی آورد .

#اشو
@osho1990
Read more
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ ...
Media Removed
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام ... :
#اسب_رقصان
نوشته‌ی #جوجو_مویز
ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی

نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان
در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام دهند. سپس مشکلاتی پیش می‌آید و سارای چهارده ساله مجبور می‌شود خود به تنهایی کار را ادامه دهد.
ناتاشا مکولی، وکیل و حقوقدان، به‌اجبار با همسر سابقش در یک خانه زندگی می‌کند، زندگی او مختل شده و توانایی حرفه‌ای‌اش به دلایلی زیر سوال رفته است. وقتی بازی روزگار سارا را در مسیر او قرار می‌دهد، این فرصت نصیب ناتاشا می‌شود تا به زندگی خود سر و سامانی بدهد. اما او نمی‌داند که سارا رازی در دل دارد... رازی که زندگی همه‌ی آنها را تغییر خواهد داد.

دنیایی محدود با آرزوهایی بزرگ که شما را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.
دیلی‌میل

قصه‌ای بدیع و خلاقانه، جذاب و شگفت‌انگیز و سحرآمیز.
دیلی‌اکسپرس

مویز در مقام قصه‌گو فضایی همچون چارلز دیکنز خلق می‌کند، به‌راحتی طرح داستان را تغییر می‌دهد و به‌ظرافت از طرحی به طرح دیگر می‌رود. واشنگتن‌پست

مریم مفتاحی، فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان انگلیسی و زبان‌شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی است. او پیش از این رمان جنجالی «من پیش از تو» را که پرفروش‌ترین کتاب سال‌های ۹۴ و ۹۵ و ۹۶ در طرح «عیدانه با کتاب» و طرح «تابستانه با کتاب» و «پاييزه كتاب» کتابفروشی‌های ایران شد ترجمه کرده است. رمان‌هاي «پس از تو» و «يك بعلاوه‌ يك» و «ميوه خارجي» نوشته‌ جوجو مویز و «همسر خاموش» نوشته‌ ای.اس.ای هریسون نیز از دیگر ترجمه‌های این نویسنده است که از سوی نشر آموت منتشر شده. جلد سوم رمان‌هاي «من پيش از تو» و «پس از تو» نيز به زودي با ترجمه‌ي خانم مريم مفتاحي در نشر آموت منتشر مي‌شود.
رمان «اسب‌رقصان» نوشته‌ی «جوجو مويز» با ترجمه‌ي «مريم مفتاحي» در ۶۵۶ صفحه و به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout‌
Read more
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.در آنجا پسر کوچک شان ...
Media Removed
یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت،پدر از او پرسید:پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر ... یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت،پدر از او پرسید:پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد:امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم!خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید:ریاضی و علوم نخواندید؟
پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد.
پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم،یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسِمان 
را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می‌کرد،پدر کم کم نگران شد چرا که می‌دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درسِ درست و حسابی بودند می‌شود.
از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این 
دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه،خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند . وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد .گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می‌خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسئولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است.
مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشا باشد.
〰〰〰〰〰〰
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند
#سهیل_رضایی
#بنیاد_فرهنگ_زندگی
#canon700d
Read more
‌ عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش ای که می‌گویی طبیب قلب‌های ...
Media Removed
‌ عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی! کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش بس‌که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش ماهیِ ...
عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش
داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش

ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی!
کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش

دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو
دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش

بس‌که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز
چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش

ماهیِ تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت
برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش !
.
#سجاد_سامانی
از کتاب #ایما
انتشارات #سوره_مهر
Read more
‌ خوش آن زمان که به عشق و غزل به سر می‌شد تمام خستگی عمرمان به در می‌شد ‌ خوش آن زمان که برای گلایه وقت ...
Media Removed
‌ خوش آن زمان که به عشق و غزل به سر می‌شد تمام خستگی عمرمان به در می‌شد ‌ خوش آن زمان که برای گلایه وقت نبود هزار شکوه به یک بوسه مختصر می‌شد ‌ چه سِحر بود که شبهای هم‌کلامی ما همین که چشم به هم می‌زدم سحر می‌شد ‌ نگاهمان خبر از شورش درون می‌داد زمانه از دل ما داشت با خبر می‌شد ‌ شکوفه بودی و شادابی ...
خوش آن زمان که به عشق و غزل به سر می‌شد
تمام خستگی عمرمان به در می‌شد

خوش آن زمان که برای گلایه وقت نبود
هزار شکوه به یک بوسه مختصر می‌شد

چه سِحر بود که شبهای هم‌کلامی ما
همین که چشم به هم می‌زدم سحر می‌شد

نگاهمان خبر از شورش درون می‌داد
زمانه از دل ما داشت با خبر می‌شد

شکوفه بودی و شادابی بهاری تو
به پای رخوت پاییز من هدر می‌شد

ادامه دادن این ماجرا صلاح نبود
قبول کن که برای تو دردسر می‌شد

درست لحظۀ از دست رفتن من بود
که دست‌های تو آمادۀ سفر می‌شد

دو عاشقیم ولی در دو داستان جدا
به هم رسیدن ما خوب بود اگر می‌شد...

#سجاد_سامانی
از کتاب #سالیان
انتشارات #سوره_مهر
Read more
<span class="emoji emoji1f4d6"></span>کتابی درباره فروپاشی کمونیست و اتحادیه جماهیر شوروی. ● من کمونیستم... طرفدار کودتاچی‌ها بودم ...
Media Removed
کتابی درباره فروپاشی کمونیست و اتحادیه جماهیر شوروی. ● من کمونیستم... طرفدار کودتاچی‌ها بودم یا شاید بهتر باشد بگویم طرفدار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. من طرفدار شوروی بودم چون دوست داشتم در امپراطوری زندگی کنم آن‌طور که در ترانه‌ای معروف می‌خوانند: «سرزمین محبوب‌من پهناور است...» ... 📖کتابی درباره فروپاشی کمونیست و اتحادیه جماهیر شوروی.

من کمونیستم... طرفدار کودتاچی‌ها بودم یا شاید بهتر باشد بگویم طرفدار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. من طرفدار شوروی بودم چون دوست داشتم در امپراطوری زندگی کنم آن‌طور که در ترانه‌ای معروف می‌خوانند: «سرزمین محبوب‌من پهناور است...» در سال 1989 برای مأموریت کاری به ویلینیوس رفته بودم. قبل از عزیمتم مهندس سرپرست کارخانه که به تازگی به آنجا رفته بود مرا به دفترش خواست و به من هشدار داد: «اصلاً با آنها روسی صحبت نکن. اگر روسی صحبت کنی یک قوطی کبریت هم بهت نمی‌فروشند. زبان اوکرائینی رو که فراموش نکردی؟ بنابراین با آن‌ها به زبان اوکرائینی صحبت کن.» زیاد حرف‌هایش را جدی نگرفتم. این حرف‌های احمقانه چیست؟ اما او ادامه داد: «در رستوران‌ها مواظب باش، از اونا بعید نیست که غذات رو مسموم کنند و یا در غذات شیشه پودر شده بپاشند. الآن به نظر اونا تو اشغالگری، منظورمو می‌فهمی؟» من هنوز در عالم دوستی میان ملت‌ها و اینجور چیزها بودم... برادری کشورهای شوراها. حرفش را باور نکردم تا اینکه رسیدم به ویلنیوس. به محض اینکه از قطار پیاده شدم و به محض اینکه به روسی صحبت کردم، به من حالی کردند در کشوری خارجی هستم. که اشغالگرم. اشغالگری از روسیه کثافت و عقب افتاده. یک روس کثافت. یک اجنبی وحشی.

📚شما از هرکجای ایران که هستید می توانید این کتاب را از کتابیسم تهیه کنید📚
www.ketabism.com
#کتاب #کتابیسم #ادبیات #غیر_داستانی #سرانجام_انسان_طراز_نوین #فروریختن_توهمات #سوتلانا_الکسیویچ #مهشیدمعیری #موسی_غنی_نژاد #انتشارات_مینوی_خرد‎
Read more
 #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان _ گفتم: «آقای کیارستمی من این طوری نیستم به خدا شارژ ندارم.» گفت: ...
Media Removed
#پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان _ گفتم: «آقای کیارستمی من این طوری نیستم به خدا شارژ ندارم.» گفت: «نه، منظورم به تو نبود، اما آدم ها خیلی عجیب شده اند. قبلا این طوری نبود و متأسفانه هر روز هم در حال بدتر شدن است.» گفتم: «مثل ویروسی در هواست که همه را مبتلا کرده.» گفت: «بله و نمی دانم چه بلایی ... #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان
_
گفتم: «آقای کیارستمی من این طوری نیستم به خدا شارژ ندارم.»
گفت: «نه، منظورم به تو نبود، اما آدم ها خیلی عجیب شده اند. قبلا این طوری نبود و متأسفانه هر روز هم در حال بدتر شدن است.»
گفتم: «مثل ویروسی در هواست که همه را مبتلا کرده.» گفت: «بله و نمی دانم چه بلایی قرار است بر سرمان بیاید.» گفتم: «می خواهید امتحان کنیم ببینیم کسی تلفنش را به ما می دهد؟ » گفت: «یعنی از کی بگیریم؟ » نگاه کردم دیدم یک زن زیبا و سانتی مانتال در ماشین شاسی بلند کنار ماست. گفتم: «از این بگیریم؟» نگاهی انداخت و گفت: «یعنی بهمون میده؟»
کتاب «خانه‌ای با شیروانی قرمز» را «مرجان صائبی» تدوین کرده است. این کتاب شرح گفت‌وگو با عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو را دربردارد. همکلاسی‌بودن این دو هنرمند معاصر در دوران دبیرستان، ایده‌ی اولیه‌ی این گفت‌وگو را در ذهن صائبی به وجود آورده است. او در مقدمه می‌گوید: «از آیدین آغداشلو خواستم عباس کیارستمی را به خانه‌اش دعوت کند و او با کمال میل پذیرفت و عباس کیارستمی هم دعوت او را قبول کرد. اما حاصل این دیدار غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم؛ گفت‌وگویی طولانی که بخشی از آن سال ۹۳ در سالنامه‌ی روزنامه‌ی شرق چاپ شد و به علت طولانی‌بودن حتی قبل از چاپ در روزنامه عباس کیارستمی پیشنهاد داد بهتر است به صورت کتابی کوچک با عنوان "خانه‌ای با شیروانی قرمز" منتشر شود.» گفتنی است تعدادی از عکس‌های این گفت‌وگو نیز در کتاب ارائه شده است.
.
.
#عباس_کیارستمی #آیدین_آغداشلو #خانه_ای_با_شیروانی_قرمز #شهر_كتاب_بوستان #کتاب
Read more
مامانم تعریف می‌کنه تا قبل از به‌دنیا اومدن برادرم من بی‌نهایت بچه‌ی ساکتی بودم؛ «پیش می‌اومد من ...
Media Removed
مامانم تعریف می‌کنه تا قبل از به‌دنیا اومدن برادرم من بی‌نهایت بچه‌ی ساکتی بودم؛ «پیش می‌اومد من چندین ساعت سرم تو آشپزخونه گرم باشه و تو بی سر و صدا یه گوشه واسه خودت با اسباب بازیات مشغول بودی. حتی بعضی وقتا می‌اومدم سراغت ببینم کجایی می‌دیدم همونجا کنار وسایلت خوابت برده». بعدتر هم همین بود. ... مامانم تعریف می‌کنه تا قبل از به‌دنیا اومدن برادرم من بی‌نهایت بچه‌ی ساکتی بودم؛ «پیش می‌اومد من چندین ساعت سرم تو آشپزخونه گرم باشه و تو بی سر و صدا یه گوشه واسه خودت با اسباب بازیات مشغول بودی. حتی بعضی وقتا می‌اومدم سراغت ببینم کجایی می‌دیدم همونجا کنار وسایلت خوابت برده». بعدتر هم همین بود. خیلی وقتا که با برادر و پسر عموم مشغول نبودم ساعت‌ها تو حال خودم با خودم حرف می‌زدم و بازی می‌کردم. حتی یادمه سوم دبستان‌ یه‌روز که با تیکه گچ سفید کنار حیاط مدرسه داشتم حرف می‌زدم دختر مدیرمون که قد بلند و ابروهای پهنی داشت و اسمش شبنم بود منو به مامانش نشون داد و یه چیزی‌ با تمسخر گفت و هر دوتاشون خندیدن. حالا الان بیست و اندی سال از اون روزا می‌گذره من هنوز به خودم میام می‌بینم چند ساعته پشت فرمون، پای لپ‌تاپ و کتاب، توی کافه و مهمونی و سر کلاس درس من با خودم مشغولم. هیچ‌کس باورش نمی‌شه اما من صدای اشیا رو می‌شنوم. من می‌تونم با همه چیزایی که دهن ندارن ساعت‌ها حرف بزنم. واسه همینم اینجا بیشتر از اینکه عکسای خودمو بذارم عکس از در و‌ دیوار و تیرتخته‌است. دلم می‌خواد یه چیزی از بعضی معاشرت‌ها بمونه که بعدتر به‌خاطر بیارمشون.
Read more
یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در ...
Media Removed
یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با 28 سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا". خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه ی کفش رو گذاشت ... یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد.
تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند.
معلمی با 28 سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا".
خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش.
جعبه ی کفش رو گذاشت روی میز.
به دانش آموزها گفت "بچه ها میخوام "نمی تونم هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و اینها رو بیارید بریزید در جعبه ی کفشی که روی میز منه"
"من نمی تونم خوب فوتبال بازی کنم."
" من نمی تونم دوچرخه سواری کنم."
"من نمی تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم"
"من نمی تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم"
"من نمی تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم"
بچه های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی توانم هاشون.
خودش هم شروع به نوشتن کرد.
نمیتونم ها یکی یکی در جعبه ی کفش جا گرفت.
وقتی همه ی نمی توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت "بچه ها بریم تو حیاط مدرسه"
بیلی برداشت و گودالی حفر کرد.
گفت "بچه ها امروز میخوایم نمی تونم هامون رو دفن کنیم"
جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن.
وقتی که تمام شد به سبک مسیحی ها گفت "بچه ها دست های هم رو بگیرید"
خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن.
"ما امروز به یاد و خاطره ی شاد روان «نمی توانم» گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او «می توانم» و «قادر هستم»، روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و «نمی توانم» در آرامگاه ابدی خود به سر برد."
به بچه ها گفت "برید کلاس".
بچه ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده.
وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود "مجلس ترحیم نمی توانم"!
بعد از اینکه کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس.
تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه ها که به هر دلیلی به معلمش می گفت "خانم، نمی تونم"، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می زد و اون مقوا رو نشونش می داد و خود اون بچه حرفش رو می بلعید و ادامه نمی داد.
پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره ی علمی رو در مدرسه ی خودشون کسب کردند.
یه قول همین الان همه مون به هم دیگه بدیم. قول بدیم نمی توانم ها رو خاک کنیم...
#قنادکوچولو #ماداگاسکار #ماداگاسکار_کیک #کیک_تولد #فوندانت_كيك #فوندانت #شکلات #مجسمه
Read more
محمد جانم.... مبعثت بهانه ایست تا برایت بنویسم.میدانی که میدانی واژه هایم از دل می ایند! سال ها ...
Media Removed
محمد جانم.... مبعثت بهانه ایست تا برایت بنویسم.میدانی که میدانی واژه هایم از دل می ایند! سال ها پیش کتابی برایم هدیه اوردی,کتابی که سراسر نور بود ونور و نور... کتابت را خواندم.سطر به سطرش در عمق جانم نشست. به من یاد داد صبور باشم و یاداوری کرد خداوند صابرین را دوست دارد.یاد داد بخیل نباشم, حسود ... محمد جانم....
مبعثت بهانه ایست تا برایت بنویسم.میدانی که میدانی واژه هایم از دل می ایند!
سال ها پیش کتابی برایم هدیه اوردی,کتابی که سراسر نور بود ونور و نور...
کتابت را خواندم.سطر به سطرش در عمق جانم نشست. به من یاد داد صبور باشم و یاداوری کرد خداوند صابرین را دوست دارد.یاد داد بخیل نباشم, حسود نباشم,متکبر نباشم,تهمت نزنم,بدگویی نکنم,غیبت نکنم,پول مردمو نخورم امانت دار باشمو خیانت نکنم.
کتابی که گفت دخترم,زیبایی هایت را ارزان مفروش,به هر پیشنهاد بیشرمانه ای جواب مثبت نده...کتابی که گفت پسرم به چشمانت حیا بیاموز هر کسی ارزش دیدن ندارد.
یادم داد به پدر مادرم احترام بگزارم,با مردم خوش برخورد باشم جواب سلام و با نیکی و رساتر بدم,دودستی به مالم نچسبم صدقه بدم توی کتابتون نوشته وقتی به یه نفر قرض میدید ینی به خدا قرض دادید,نوشته تنها خدا را تسبیح بگویید متواضع باشید ولی تملق نکنید و بغیر از خدا سر تعظیم به هیچکس فرو نبرید,بارها وبارها و بارها بخشندگی و چشم پوشی از خطاهای دیگران را به من گوشزد کرده وهر از چند گاهی مرگ را به یادم انداخته تا خیلی دنیا را جدی نگیرم شاد باشمو بیخیال همه غصه ها قهقهه سر بدم.ناگفته نمونه یه جاهاییم واسم خط و نشون کشید گفت وای به حالت اگر عبادتت و نمازت از روی ریا باشه, وای به حالت اگر حق خوری کنی و دلی رو بشکنی.خلاصه اینکه کتابت مهربانی را به من اموخت.
ارامش و نشاط درونیم را که همیشه همراه من بوده رو مدیونتونم بزرگوار.
خوشحالم که پیامبری همچو تو را دارم.دستانمان را در دستان خداوند بگزار و سفارشمان را بکن,فقط بگو نگاهشو ازمون نگیره و همیشه ازمون راضی باشه,خودت توی کتابت گفتی اون از هر مهربانی مهربانتره!!!
درود خداوند و فرشتگانت بر تو و خاندان پاکت باد.
دوستت دارم_ تقدیم به وجود نازت _ساحل
پینوشت:
بین خواندن و عمل کردن بسیار فاصله هست من کتاب محمد را خوانده ام و با جانم و روحم پذیرفته ام اما اینکه چقدر به ان عمل کرده ام بماند این دیگه از بدی کتاب نیست از قصور ساحل و امثال ساحل هستش.
شاد باشید خوبا :-)
Read more
كتاب معروف «چهار اثر اسكاول شین» اكنون بصورت صوتی با اجرای شوكت حجت در اپلیكیشن واوخوان منتشر شد. با جستجوی واوخوان در پلی استور يا اپ استور میتونید اپلیكیشن را نصب و این كتاب را تهیه كنید. كتاب كه بطور كامل منتشر شده از 4 بخش تشكیل شده: 1- بازی زندگی و چگونگی آن ۲- کلام تو عصای جادویی توست ۳- در ... كتاب معروف «چهار اثر اسكاول شین» اكنون بصورت صوتی با اجرای شوكت حجت در اپلیكیشن واوخوان منتشر شد.
با جستجوی واوخوان در پلی استور يا اپ استور میتونید اپلیكیشن را نصب و این كتاب را تهیه كنید.

كتاب كه بطور كامل منتشر شده از 4 بخش تشكیل شده: 1- بازی زندگی و چگونگی آن
۲- کلام تو عصای جادویی توست
۳- در مخفی کامیابی
۴- قدرت کلام

بخشهایی از کتاب:
«زندگی، یک بازی است. بیشتر مردم زندگی را پیکار می‌انگارند. اما زندگی پیکار نیست، بازی است. زندگی، بازی بزرگ داد و ستد است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛ و هر چه بدهد بازخواهد گرفت. اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت. و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد. همچنین به ما آموخته‌اند که قوه‌ی تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.
هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند- دیر یا زود- در زندگی‌اش نمایان می‌شود. مردی را می‌شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می‌ترسید. او آن قدر به آن مرض اندیشید و درباره‌اش مطالعه کرد که آن بیماری آشکارا بدنش را فراگرفت و مرد. او در واقع، قربانی خیال‌پردازی خود شد.
#روانشناسی #اسکاول_شین #کتاب_ایران #کتاب_صوتی #کتاب_گویا #بازی #واوخوان @vavkhan @shokathojat
Read more
رمان تباهکار (رمان جدید فرشته۲۷) منتشر شد!! برای دانلود ، به این لینک بروید : www.asalroman.ir/roman/52 خلاصه ...
Media Removed
رمان تباهکار (رمان جدید فرشته۲۷) منتشر شد!! برای دانلود ، به این لینک بروید : www.asalroman.ir/roman/52 خلاصه رمان : خسته ام،خسته..به تمام سال های گمراهی ام قسم..به تمام عشق و رسوایی ام..به تمام ریاکاری های دنیویم..به تمام بهانه های پوچ و بی اساسم قسم..نکردم نکردم نکردم،مگر تو را پیدا ... رمان تباهکار (رمان جدید فرشته۲۷) منتشر شد!!
برای دانلود ، به این لینک بروید :
www.asalroman.ir/roman/52
خلاصه رمان :
خسته ام،خسته..به تمام سال های گمراهی ام قسم..به تمام عشق و رسوایی ام..به تمام ریاکاری های دنیویم..به تمام بهانه های پوچ و بی اساسم قسم..نکردم نکردم نکردم،مگر تو را پیدا کنم..خواستم..نیازمندیم را درمان کنم،به خطا رفتم..به محبت بی انتهایت برسم،رسوا شدم..الفبای عشق را تمرین کنم،گناهکار شدم..سرنوشت را بار دیگر محکم بسازم،ویرانگر شدم..گذشته ام را جبران کنم،تباهکار شدم..خودم را فراموش کنم،خودخواه شدم..خواستم..عشق را محصور خویش کنم،مغرور شدم..تنهایی را تجربه کنم،در بین انبوهی از آدم های مصنوعی گم شدم..خواستم..اما…..خوب می دانم که..از همان لحظه ی دیدار نباید می شد..دل من بر تو گرفتار نباید می شد..چشم هایم که تو را دید پسندید اما..این همه عاشق و شیدا نباید می شد..عقل من حکم به اعدام دلش گر می داد..او دگر همچو دلم خار نباید می شد..دست من گرچه به دست تو گره خورد ولی..لایق اسم تباهکار نباید می شد..عاشقی درد بزرگیست به دادمم انداخت..آه..اما..شده است آنچه به ناچار نباید می شد..
#رمان #نودهشتیا #فرشته۲۷ #فرشته27 #کتاب #عشق #رمانتیک #رمان_عاشقانه
Read more
* #نگاه_امروز * . . . . . . . پس پیراهنی دوخته‌ی هزار عطرِ آهوکُش تو رازها از قوسِ قُله‌های ...
Media Removed
* #نگاه_امروز * . . . . . . . پس پیراهنی دوخته‌ی هزار عطرِ آهوکُش تو رازها از قوسِ قُله‌های وِلَرم نهان کرده‌ای ورنه سرانگشتِ تشنه به طعمِ لیموبُنان کی می‌توانست از لمسِ بلورِ برهنه بگذرد؟ . . . . _کتاب «زن در سایه چهره‌اش را نشان خواهد داد» مجموعه شعری از «سیدعلی صالحی» شاعر معاصر ... * #نگاه_امروز * .
.
.
.
.
.
.

پس پیراهنی
دوخته‌ی هزار عطرِ آهوکُش
تو رازها از قوسِ قُله‌های وِلَرم نهان کرده‌ای
ورنه سرانگشتِ تشنه به طعمِ لیموبُنان
کی می‌توانست از لمسِ بلورِ برهنه بگذرد؟ .
.
.
.
_کتاب «زن در سایه چهره‌اش را نشان خواهد داد» مجموعه شعری از «سیدعلی صالحی» شاعر معاصر است. کرامت «زن» و حضور و وجود متعالی او ، ‌محور اساسی شعرهای این مجموعه شعر از صالحی است.در مقدمه این کتاب چنین می‌خوانیم: «چون چراغ نباشد، چشم هم نیست و چون چشم نباشد، مغلطه بسیار به کار آید. تا بلکه از پرده به درآید که کس را نیارست نوشتن، مگر به عین عشق، نه این خواب‌های بی‌هوده به خرده‌گی!
همه چیزی در این نهان، پیداها دارد به راه سفر، که حشر حضور است در ورای واژها، زیرا ذره‌های ذات تو را درخواب کتاب می‌بینند که رقم به رویا آورده‌ای ‌عجیب . تا آدمی…آدمی شود به عین عشق!»
.
.
.

#شعرمعاصرفارسی
#زن_درسایه_چهره‌_اش_رانشان_خواهدداد
#سیدعلی_صالحی
۱۲۰صفحه
جلد شومیز
۸۵۰۰ تومان
#نشر‌نگاه #negahpub
#موسسه_انتشارات_نگاه
.
.
Read more
. روح متولی سابق این کلیسا که اکنون در عمق هجده‌متری دریای بالتیک آرمیده بود، برای آخرین بار به دیدار ...
Media Removed
. روح متولی سابق این کلیسا که اکنون در عمق هجده‌متری دریای بالتیک آرمیده بود، برای آخرین بار به دیدار گروه می‌آمد، چند روز پس از مرگش. بوریه اکمان گفته بود: «سدوم و گمورا.» چندبار، سه‌شنبهْ قبل همین‌طور که در آپارتمان تک‌خوابه‌اش نشسته بود و شوربایی روی اجاق قل می‌زد. گازی به نان خشک و کره‌اش ... .
روح متولی سابق این کلیسا که اکنون در عمق هجده‌متری دریای بالتیک آرمیده بود، برای آخرین بار به دیدار گروه می‌آمد، چند روز پس از مرگش.
بوریه اکمان گفته بود: «سدوم و گمورا.» چندبار، سه‌شنبهْ قبل همین‌طور که در آپارتمان تک‌خوابه‌اش نشسته بود و شوربایی روی اجاق قل می‌زد. گازی به نان خشک و کره‌اش زد و تصمیم گرفت که چه‌کار کند. برای شروع، بوریه اکمان گفت: «خداوندا آیا فکرم درست است؟» در جواب چیزی جز سکوت دریافت نکرد.
پس روش خود را تغییر داد. «اگر فکرم اشتباه است، خداوندا، بهم بگو! خودت می‌دانی که تو را رها نخواهم کرد.»
خداوند همچنان چیزی نگفت.
بوریه اکمان گفت: «خداوندا، ممنونم.» تأییدی را که دنبالش بود دریافت کرد.
.
#اندرس_قاتل_و_معنای_هر_آنچه_هست
#یوناس_یوناسن #انتشارات_چترنگ
#نشر_چترنگ #چترنگ #نشرچترنگ
#کتابدونی_طنز .
.
.
اندرس‌قاتل و معنای هرآنچه هست، ماجرای دو آدم زیرک و پول‌دوست است و یک قاتل خشن. در لا‌به‌لای ورق‌های این کتاب مشخص می‌شود که آیا این‌دو می‌توانند اندرس‌قاتل را تبدیل به کارخانۀ پولسازی کنند یا سر خودشان به باد می‌رود.
نویسندۀ کتاب، یوناس یوناسون، که داستان‌نویسی را دیر آغاز کرد، خیلی زود به شهرت رسید. او را صاحب نوعی جدید از ادبیات طنز می‌دانند. شخصیت‌های کتاب‌های او به دور از تیرگی، خشکی و عبوسی معمول قهرمانان رمان‌های اسکاندیناوی هستند.
اندرس‌قاتل و معنای هرآنچه هست، رمانی طنزآلود است که به‌ اندازۀ دیگر رمان پرفروش یوناسون، پیرمردی صدساله‌ که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد، مخاطبانش را به خنده وامی‌دارد. این کتاب اثری است سرراست، خواندنی و مفرح که با تخیلی غنی و به شکل هوشمندانه‌ای ابلهانه، شخصیت‌های عجیب و دوست‌داشتنی‌اش را در ماجرای حماقتشان دنبال می‌‌کند. اندرس‌قاتل و معنای هرآنچه هست ماجرایی پرگره است که به ما یادآوری می‌کند هیچ‌وقت برای شروعی دوباره دیر نیست. هیچ‌وقت دیر نیست که بفهمیم در زندگی چه چیزی واقعاً اهمیت دارد.

@chatrangpublication
Read more
عشق و چیزهای دیگر رمان خواندن مثل زمین خوردن است باید مدتی بگذرد تا بفهمی چه اتفاقی افتاده.کجایت ...
Media Removed
عشق و چیزهای دیگر رمان خواندن مثل زمین خوردن است باید مدتی بگذرد تا بفهمی چه اتفاقی افتاده.کجایت زخمی شده .کجا شکسته . خودت را بتکانی و وقتی که دیگر گرم نیستی کم کم دستت می‌آید چه بر سرت آمده. نوشته‌های مستور از این دست‌اند. زمین می‌خوری گرمی و نمی‌دانی چه خبر شده. راننده‌ای زده و فرار کرده و تو ... عشق و چیزهای دیگر

رمان خواندن مثل زمین خوردن است باید مدتی بگذرد تا بفهمی چه اتفاقی افتاده.کجایت زخمی شده .کجا شکسته .
خودت را بتکانی و وقتی که دیگر گرم نیستی کم کم دستت می‌آید چه بر سرت آمده.
نوشته‌های مستور از این دست‌اند. زمین می‌خوری گرمی و نمی‌دانی چه خبر شده. راننده‌ای زده و فرار کرده و تو ماندی و مرور آنچه رخ داد.
حالا چند روزی باید کریم جوجو و موسی نقره و مراد سرمه را زیر و رو کنم شاید چیزی دست‌گیرم شود.
بخوانیدش کتاب خوبی است. زمینتان می‌زند و در می‌رود .

#مصطفی_مستور #عشق_و_چیز_های_دیگر #رمان #جنگ
Read more
* #نگاه_خبری * #سه‌شنبه‌های‌نشرنگاه اطلاع‌رسانی : ____________________________________________________ . #موسسه_انتشارات_نگاه ...
Media Removed
* #نگاه_خبری * #سه‌شنبه‌های‌نشرنگاه اطلاع‌رسانی : ____________________________________________________ . #موسسه_انتشارات_نگاه هر سه شنبه آثار یکی از مولفان نشر را با تخفیف ۲۱% به مخاطبان همیشه همراه خود عرضه می‌کند ؛ این سه‌شنبه‌ با کتابهای ارزشمند #سیدعلی_صالحی در خدمت ... * #نگاه_خبری *
#سه‌شنبه‌های‌نشرنگاه
اطلاع‌رسانی :
____________________________________________________
.

#موسسه_انتشارات_نگاه هر سه شنبه آثار یکی از مولفان نشر را با تخفیف ۲۱% به مخاطبان همیشه همراه خود عرضه می‌کند ؛ این سه‌شنبه‌ با کتابهای ارزشمند #سیدعلی_صالحی در خدمت همراهان عزیزمان هستیم .
کافیست در قسمت کوپن تخفیف، کلمه‌ی(( seshanbe )) را وارد بفرمایید‌. .
____________________________________________________
. .
.
. ✏وقتی همه
از دلیری دریا سخن می‌گویند
تو خاموش باش
خبر خاصی در راه نیست .
وقتی همه خاموشند
تو آرام برو
شکایتِ خاموشان را
با دریا در میان بگذار
حتماً اتفاق خاصی رخ خواهد داد .
چترت را ببر
کبریت یادت نرود …
.
.
📚 #سرودروح_بزرگ
۴۵۰۰۰ تومان
۵۰۴ صفحه
جلد سخت
#جدیدترین_اثر .
.
.
.
.
. ✏هجاى بلند باستانى
بر دست‌هامبشارتى سپید،
که در خواب‌هاى منتظر
مى‌روید.
و از ضیافت باران
هجاى بلند باستانى
علفى‌ست،
که با صبحى از دیار شگفت خواب
مسیر آبى رود را
قدم مى‌زند....
.
.
📚 #مجموعه_اشعار
#دفتریکم #پالتویی
#مجموعه_باران
۶۲۰۰۰ تومان
۹۹۶ صفحه
جلد سخت .
.
.
.
.
.
.
. ✏سنگسارمان خواهند کرد
از این اَرایه خواهم گذشت
ماه و چنگ و چراغ
نامش را به من نگفت
برگردید، مرا بنگرید!
داناییِ گندم
لیلی …
. .
.
📚 #مجموعه_اشعار (دفتر دوم، #بازسرایی_ها)
۴۵۰۰۰ تومان
جلد سخت
۱۰۰۰ صفحه .
.
.
.
.
.
.
. ✏غمگینِ همین روزهاى بى‌هوده‌ام
هى یک عده عجیب
آشکارا مى‌آیند
ما را به هولِ همین حاشیه‌ها مى‌رانند
چکارمان دارند
نمى‌گذارند آهسته با خود سخن بگوییم
آهسته از کوچه به خانه برگردیم
آهسته … غمگینِ همین روزها
همین روزها…!
. .
.
.
📚 #آهوی_الوداع_به_موسم_زایمان_آب
۱۲۰۰۰تومان
جلدشومیز
۲۱۴ صفحه
#مجموعه_شعر .
.
.
.
.
.
. ✏ کتاب به شعر و زندگی شاعر واژه و راز می‌پردازد‏.‏ بخشی از این کتاب به شعر سید علی صالحی از نگاه دیگران اختصاص دارد‏.‏از بخش های مهم دیگر این کتاب زندگی نامه خود نوشت صالحی است‏.‏... .
. .
.
📚 #ارمغان_دوست (زندگی و شعر سید علی صالحی)
#ایرج_زبردست
۱۲۰۰۰ تومان
۲۳۲صفحه
جلد شومیز
.
.
.
.

___________________________________________________

@seyyedalisalehi_official
@seyed_ali_salehi ____________________________________________________

پ ن : خرید از طریق سایت #نشرنگاه و فقط در سه‌شنبه‌ی پیش‌رو ؛ لینک سایت در قسمت بالای صفحه موجود است .
www.negahpub.com .
.
.
.
.
Read more
. رسم بر این است که تو فقط پیاده نظام باشی . برایت به وقت شام و پایتخت می سازند که فقط گریه کنی و واکنش هیجانی ...
Media Removed
. رسم بر این است که تو فقط پیاده نظام باشی . برایت به وقت شام و پایتخت می سازند که فقط گریه کنی و واکنش هیجانی بدهی که نچ نچ نچ . چقدر بدند اینها ! کسی به تو توضیح نخواهد داد چرا حکومت ایران باید در جنگ داخلی سوریه حضور داشته باشد . کسی به تو توضیح نخواهد داد که اصلا فلسفه شکل گیری داعش و بستر آن چیست و آمریکا ... .
رسم بر این است که تو فقط پیاده نظام باشی . برایت به وقت شام و پایتخت می سازند که فقط گریه کنی و واکنش هیجانی بدهی که نچ نچ نچ . چقدر بدند اینها !
کسی به تو توضیح نخواهد داد چرا حکومت ایران باید در جنگ داخلی سوریه حضور داشته باشد . کسی به تو توضیح نخواهد داد که اصلا فلسفه شکل گیری داعش و بستر آن چیست و آمریکا ؛ چرا همواره به گروه تروریستی مسلمان نیاز دارد .
کسی در این بین نیست که بگوید ؛ به مردم پاسخ بدهیم ! این حق آنهاست که سیاستگذاری های ما را بدانند !
چون رسم در این ملک ، تا بوده و هست بر این است که تو پیاده نظام باشی !
.
+: به ضرورت تحقیق کلاسی ام درباره تئوکراسی در سه دولت ایران ، اسراییل و داعش ، کتابها و مقالات زیادی درباره داعش در این چند وقت خوانده ام . اما این کتاب را منصفانه تر از بقیه دیدم و بنظرم ، بگذاریم داعش را یک روایتگر بی طرف برایمان روایت کند . نه سیاستگذار های حکومت ها به هر روشی !
++: به این معنا نیست که این دو ساخته نمایشی بنظرم کارهای خوب ، ضعیف یا بدی هستند . به این معناست که وقتش نیست از لمس روح و احساسات مردم دست بکشیم و به آنها توضیح منطقی ارائه بدهیم ؟!
.
پ.ن : نویسنده این کتاب یک حقوقدان و قاضی ، و روزنامه نگار است که با امان نامه ،۱۰ روز را در سرزمین داعش سپری میکند .
Read more
: @maziabd پست مجدد از اونهایی که هنوز دنبال کسری جایزه سال نود و پنجشونن که احتمالا چندتا سکه هم ...
Media Removed
: @maziabd پست مجدد از اونهایی که هنوز دنبال کسری جایزه سال نود و پنجشونن که احتمالا چندتا سکه هم بیشتر نبوده کین؟ قهرمانانی که در رقابتهای جهانی مدال آوردن. اونهایی که گفته شده جناب وزیر قراره تو اردوشون بمونه تا جایزه 600 هزار دلاری به دستشون برسه کین؟ اینهام قهرمان جهان...نه بخشید... نایب ... : @maziabd پست مجدد از

اونهایی که هنوز دنبال کسری جایزه سال نود و پنجشونن که احتمالا چندتا سکه هم بیشتر نبوده کین؟ قهرمانانی که در رقابتهای جهانی مدال آوردن.

اونهایی که گفته شده جناب وزیر قراره تو اردوشون بمونه تا جایزه 600 هزار دلاری به دستشون برسه کین؟ اینهام قهرمان جهان...نه بخشید... نایب قهرمان... نه ببخشید... سوم جهان... نه... دهم جهان....نه... چیزه... اینها فقط تو یک بازی که طرف به خودشون گل زده برنده شدن! چیه؟! نگاه می کنید؟! نکنه شما هم مثل اون وزیر سابق که کله پاش کردیم توقع دارین پرتغال و اسپانیا رو ببریم و بدتر از اون بریم فینال؟! خب سواد ندارید دیگه! اونجایی که باید صاحب نام ترین کشورها رو با کمترین امکانات شکست داد و عنوان جهانی به دست آورد کشتی و رزمی و والیبال و اینجور بازیهاس، تو فوتبال شما فقط باید هزینه کنید، باقیش به شما مربوط نیست. ما شاید مثل دور قبل خواستیم بابت باخت هم به تیممون جایزه بدیم، شما مشکلی دارین؟

بله دیگه، جهان سوم که شاخ و دم نداره! تازه بعیده هیچ کشور جهان سومی هم تو ورزش مثل ما عمل کنه.

عده ای سیاستمدار که بدشون نمی یاد مردم با همین جوهای احساسی سرشون گرم بشه، چهارتا گزارشگر عشق فوتبال که تقریبا کل ورزش صدا و سیما دستشونه و مرتب به مردم جو می دن، به اضافه مافیایی که تو این اوضاع بی حساب و کتاب واسه خودش گردش مالی میلیاردی درست کرده، حاضرن برای منفعت خودشون حتی ملتشون رو تحقیر کنن، بله تحقیر! شما خودت رو بذار جای یک خارجی، وقتی ملتی رو می بینی که برای یک برد ساده چنان جشنی گرفته که بقیه برای قهرمانیشون هم نمی گیرن، چه حسی بهشون پیدا می کنی؟ چیزی جز حس ترحم برای ملتی بی قهرمان؟ و وقتی بفهمی اینها چندان بی قهرمان هم نیستن و کلی تو ورزش دنیا حرف برای گفتن دارن، این حس ترحم به جایی ختم نمی شه که بگی آهان خب جهان سومن دیگه؟! .
حقیقتش گاهی باید قبول کنیم که جهان سومی هستیم، بی خیال! به قول جناب فردوسی پور: جانم کیروش! جانم فلان و بیسار! بخورید نوش جونتون! مدال و قهرمانی رو کسای دیگه ای میارن، پولشم شما بخورید. شهرت و افتخارشم مال شما. تا زمانی که ما ملت احساساتی جوگیر دوست داریم سطح خودمون رو اینقدر بیاریم پایین که افتخارمون بشه «باخت به آرژانتین فقط با یک گل»، شما جایزه نگیرید کی بگیره؟ من جای وزیر باشم همون سکه هارم می گیرم می دم به شما. اصلا ما این همه فدراسیون می خوایم چی کار؟ همین فوتبال افتخار آفرین ما را بس.
#worldcuprussia #جام_جهانی #فوتبال #کشتی #ورزشهای_رزمی #تکواندو #والیبال #تبعیض #فدراسیون #جهان_سوم
Read more
راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ...
Media Removed
راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ولی من این کار را می کنم و به خودم هم برای این اعتماد به نفس بالایی که دارم تبریک می گویم😎. نمی دانم شما چقدر به مرگ فکر می کنید؛یا برای خود برنامه ی خاصی برای تدفین در نظر دارید یا نه. عموی مامانم خدا بیامرز ... راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ولی من این کار را می کنم و به خودم هم برای این اعتماد به نفس بالایی که دارم تبریک می گویم😎.
نمی دانم شما چقدر به مرگ فکر می کنید؛یا برای خود برنامه ی خاصی برای تدفین در نظر دارید یا نه. عموی مامانم خدا بیامرز همیشه می گفت: (( مرگ حق است ولی نه برای من)). بنده خدا زیاد عمر نکرد. من هم البته بالای صد سال برای خودم طول عمر در نظر گرفتم تا ببینم خدا چه می خواهد. ولی از آنجایی که کارهای خدا بر خلاف من خیلی حساب کتاب ندارد ممکن است همین ده دقیقه ی دیگر بگویند:( پاشو ، پاشو؛ زیاد داری حرف میزنی😁). بنابراین تصمیم گرفتم برای مراسم کفن و دفن نکاتی را به همسرم یادآور شوم تا خود سرانه و طبق روال همه ی کفن و دفن ها با میت اینجانب رفتار نشود😏
همسر را کنار خود نشانده و با لحنی روحانی به ایشان گفتم: اگر من مردم.... هنوز کلام منعقد نشده بود که خنده ی بلندی سر داد و گفت: تو را چه به مردن!💀 تا من را صد تا کفن نکنی، نخواهی مرد. 🙃 از این کلامش آرامش گرفتم و گفتم: از اینکه مطمئن هستم ولی برای احتیاط بهتر است گوش دهی.
ابتدا اینکه، من به شدت از نوای لا اله الا الله می ترسم. کلام دلنشینی هم هست ولی به دلیل اینکه همیشه برای حمل میت سر می دهند و یا امثال داعش هنگام جنایت بکار می برند همچین بگویی نگویی خوف ناک شده است. ولی فعلا برای این بخش تدبیری نکرده ام.
دوم اینکه: مرا که در خاک گذاشتید و با بیل خاک ریختید رویم لطف کنید مداح بالای سرم نیاورید. فکر می کنم خودم به اندازه ی کافی دوست داشتنی هستم که ملت دو قطره اشک بریزند و بروند. بنابراین دلم می خواهد بعد از دفن بر سر مزارم موسیقی پخش کنید ( مثلا: بنان بخواند: تنها ماندم بی ما رفتی .چو بوی گل به کجا رفتی؟😎) دوست دارم باران یا برفی هم ببارد که همه زودتر متفرق شده و به کار زندگی ناپایدارشان برسند.
سوم اینکه: مسجد برای سوم و چهلم نگیرید . تاکید می کنم که به هیچ عنوان خلق را پای منبر ننشانید و وقت مردم را هدر ندهید. زندگی خودش سراسر پند و اندرز است اگر کسی اهل پند گرفتن باشد احتیاج به موعظه نخواهد داشت. هزینه ی مسجد و سخنران و روضه خوان را به جیب بزنید و بخشی از آن را برای کودکانی که نیاز دارند کتاب بخرید آن هم کتاب هایی که خودم لیست خواهم کرد. به دلیل اینکه همسرم پیش از من خواهد مرد به اشتراک گذاشتم که دوستان و آشنایان هم در جریان باشند 😁😎 باز هم تاکید می کنم که من مردنی نیستم😈
Read more
. یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی من در سال قبل خرید کیندل بود. توی پست #نسیم_و_کیندل توضیح دادم که ...
Media Removed
. یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی من در سال قبل خرید کیندل بود. توی پست #نسیم_و_کیندل توضیح دادم که چه خصوصیاتی داره و الان حرفم این نیست. کیندل باعث شد کتاب‌هایی رو که هیچ‌وقت حوصله نمیکردم روی لپ تاپ بخونم ساعت‌ها در شب بدون اینکه چراغ روشن باشه بخونم و خیلی روی سرعت خوندن متن‌های انگلیسی من اثر ... .
یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی من در سال قبل خرید کیندل بود. توی پست #نسیم_و_کیندل توضیح دادم که چه خصوصیاتی داره و الان حرفم این نیست. کیندل باعث شد کتاب‌هایی رو که هیچ‌وقت حوصله نمیکردم روی لپ تاپ بخونم ساعت‌ها در شب بدون اینکه چراغ روشن باشه بخونم و خیلی روی سرعت خوندن متن‌های انگلیسی من اثر گذاشت و واقعا فهمیدم درک مطلب و کامپریهنشن با تمرین و ممارست بهتر و بهتر میشه
.
یکی از اولین کتاب‌هایی که بدون وقفه روی کیندل میخوندم کتاب زیبای اپرا وینفری بود که از خاطراتش در سال‌های قبل گفته بود. کتاب اپرا خیلی روی من تاثیر گذاشت و دید من رو به زندگی به میزانی که یه کتاب موفق باید عوض کنه تغییر داد. خوبی دنیای امروز اینترنت اینه که وقتی اپرا در کتابش به اسم «برنه براون» اشاره کرد من سریع سرچ کردم و فهمیدم یه خانم دکتریه در علوم اجتماعی که در تد صحبت میکرده و کتاب‌های خوبی هم نوشته مخصوصا یکی از کتاب‌هاش که شماره یک پرفروش‌ترین ها هم بوده ولی از بس این کتاب‌ها بازاری هستن با بی‌میلی دانلود کردم و حتی از پیشنهادات گود ریدز استفاده کردم و در کنارش کتاب‌های مشابه‌رو هم گرفتم.
.

این جریان و وارد شدن به این مبحث اون هم همزمان با درگیری‌های ذهنی خودم خیلی جالب بود و واقعا گاهی اوقات با تمام وجودم به کائنات اعتقاد پیدا میکنم که زندگی چیزی رو پیش روت میذاره که دنبالش هستی. برنه براون در این کتاب از این میگه ضعف و نقص‌هامون قسمتی از ما هستن و باید شجاعت رو به رو شدن با اونها رو داشته باشیم و با کمال گرایی می‌جنگه، موضوعی که من پارسال اینجا روی اینستگرم هم در موردش می ‌نوشتم و میگفتم نمیدونم چی‌کار باید کرد. برنه براون تو این کتابش رهایی از کمال‌گرایی رو یاد میده و به نقص‌ها به چشم موهبت نگاه میکنه و مرز بین تلاش برای بهتر شدن و جلوگیری از کمال‌گرایی رو به خوبی توضیح میده. مبحثی که من همیشه درگیرش هستم که خب اکی اگر بگم من خوبم پس یعنی تلاش نکنم و بهتر نشم؟
.
من از این کتاب‌های این سبکی خیلی دانلود میکنم و میخونم و خیلی‌هاشون انقدر مثال داره و خسته‌کننده است که اصلا ارزش خوندن نداره و فقط پرحرفی بوده که به شکل کتاب بشه و فروش بره ولی بعد از دو بار خوندن این کتاب به نظرم ارزش اینو داره که در موردش صحبت کنیم. کتاب رو روی چنل گذاشتم، انگلیسی روانی داره و میشه خوندش ولی اسمش اینه اگر خواستین خودتون در موردش بخونین
.
#brene_brown - The gifts of imperfection / 2010
.
بعد نوشت : کتاب به فارسی ترجمه شده به اسم موهبت کامل نبودن
Read more
 #کتاب «تحسین» روزنامه‌نگار و نویسنده‌ای که از همسرش جدا شده و نامزدی بی‌نتیجه‌ای رو هم پشت سر گذاشته، ...
Media Removed
#کتاب «تحسین» روزنامه‌نگار و نویسنده‌ای که از همسرش جدا شده و نامزدی بی‌نتیجه‌ای رو هم پشت سر گذاشته، عاشق دختری میشه که از هر نظر اونو درک میکنه و می‌شناسه ولی دختر تحسین رو بر سر دوراهی سرنوشت‌سازی قرار میده، برای اثبات عشق‌ش باید خواسته‌ی دختر رو اجابت کنه ولی ... چیزی که در این رمان خیلی منو ... #کتاب
«تحسین» روزنامه‌نگار و نویسنده‌ای که از همسرش جدا شده و نامزدی بی‌نتیجه‌ای رو هم پشت سر گذاشته، عاشق دختری میشه که از هر نظر اونو درک میکنه و می‌شناسه ولی دختر تحسین رو بر سر دوراهی سرنوشت‌سازی قرار میده، برای اثبات عشق‌ش باید خواسته‌ی دختر رو اجابت کنه ولی ...❤
چیزی که در این رمان خیلی منو تحت تاثیر قرار داد این بود که چطور یک بانوی نویسنده تونسته به این خوبی در قالب یک مرد فرو بره و داستان رو از زبان اون روایت کنه، موقع خوندن‌ش چند بار اسم نویسنده رو خوندم تا مطمئن بشم که اشتباه نمی‌کنم.

در بخشی از داستان می‌خونیم "این همه راه آمدم تا خداحافظی قشنگی باهات بکنم.توی این اتاقک دودگرفته، بین این جفت‌هایی که خیلی عاشق هم هستند و زیر برفی که روی سقف می‌ریزه من با تو خداحافظی می‌کنم و ممنونم که خودت را قربانی می‌کنی." #عاشقانه #فریباکلهر #فریبا_کلهر #نشرآموت #نشر_آموت #کتابدونی #کتابخونی #کتابخونه #کتابخون #کتابخوان #کتابخوانی #کتابخانه #رمان #ایرانی #تحسین #خال_بانو #قلب_نقره‌ای #مطالعه

#mustseeiran
Read more
داستان تلاش ۳باره ی آیدین بزرگی برای فتح قله ی برودپیک از مسیر نو و جدید که نهایتا صعود در سومین تلاش ...
Media Removed
داستان تلاش ۳باره ی آیدین بزرگی برای فتح قله ی برودپیک از مسیر نو و جدید که نهایتا صعود در سومین تلاش با موفقیت انجام میشه و مسیر نو به نام مسیر ایران ثبت می شه اما فرود... سال نود و دو چند ماه بعد از صعود برودپیک خواهر دوقلوی آیدین همکار ما می شه، به علی گفت لازم نیست کسی داستانشو بدونه. اما خوب من و علی و ... داستان تلاش ۳باره ی آیدین بزرگی برای فتح قله ی برودپیک از مسیر نو و جدید که نهایتا صعود در سومین تلاش با موفقیت انجام میشه و مسیر نو به نام مسیر ایران ثبت می شه اما فرود... سال نود و دو چند ماه بعد از صعود برودپیک خواهر دوقلوی آیدین همکار ما می شه، به علی گفت لازم نیست کسی داستانشو بدونه. اما خوب من و علی و امین خیلی دوست بودیم، به ما گفت.

داستان خیلی تراژیک بود، صفحه فیسبوک آیدین نشون می داد که چ آدمی نازنینی بود. چه آرزو هایی داشت و چ موانعی سر راهش بود. مشکلاتش از جنس خودمون بود، پول، کار، سربازی و ... اما دغدغه اش چیز دیگه ای بود. پیام های دوستای آیدین پای نوشته هاش بد جوری دلو می لرزوند.
خیلی تحت تاثیر شخصیت این پسر قرار گرفتم و دوست داشتم ازش بیشتر بدونم، ی جورایی قهرمان زندگیم شده بود. اما مطلب زیادی ازش پیدا نمی کردم تا اینکه چند روز پیش تو کتابفروشی چشمم به این کتاب افتاد، خیلی خوشحال شدم.
دست نوشته های آیدین در مورد سفرهاش به هیمالیا برای فتح برودپیک تو این کتاب جمع آوری شده، نوشته ها افکار نویسنده را بدون فیلتر و با صداقت تمام بازگو می کنه. از دغدغه و انگیزه ی صعود ، از سختی و مشکلات مسیر و از خوشی ها و ناخوشی های راه برامون تعریف می کنه.
نگاه زیبای کوهنورد به زندگی و روحیه ی مبارزه جو و شکست ناپذیرش برای من خیلی الهام بخش بود... #آیدین_بزرگی #مجتبی_جراحی #پویا_کیوان #برودپیک #مسیر_ایران #هیمالیا
Read more
. مسافر خانه قدیمی را پیدا می‌کند... داخلش هم مثل بیرونش بی‌رنگ است. پیرمرد سیگار به دست نگاهش می‌کند. ...
Media Removed
. مسافر خانه قدیمی را پیدا می‌کند... داخلش هم مثل بیرونش بی‌رنگ است. پیرمرد سیگار به دست نگاهش می‌کند. با صدای ضعیفی به پیرمرد سلام می‌کند و با نگاه کردن به دست او سعی می‌کند بفهمد چه سیگاری می‌کشد. . - نامحرمیم؟ یا خیلی زشتیم که نگامون نمی‌کنی؟ . - حقیقتش به یه دلیل دیگه داشتم به دستاتون نگاه ... .
مسافر خانه قدیمی را پیدا می‌کند... داخلش هم مثل بیرونش بی‌رنگ است. پیرمرد سیگار به دست نگاهش می‌کند. با صدای ضعیفی به پیرمرد سلام می‌کند و با نگاه کردن به دست او سعی می‌کند بفهمد چه سیگاری می‌کشد.
.
- نامحرمیم؟ یا خیلی زشتیم که نگامون نمی‌کنی؟
.
- حقیقتش به یه دلیل دیگه داشتم به دستاتون نگاه می‌کردم. ببخشید که ناراحتتون کردم.
.
- شوخی می‌کنم جوون. دستای پیرمرد دیدن نداره.
.
- می‌خواستم ببینم چه سیگاری می‌کشین. ولی حالا که دارم به صورتتون توجه می‌کنم باید بگم آره واقعا زشتی شما. البته معذرت می‌خوام.
.
پیرمرد جا خورد و در سکوت به هم زل زدند. دو کام از سیگارش گرفت و دوباره شروع به حرف زدن کرد.
.
- چی می‌خوای؟
.
- یه اتاق می‌خوام. یه نفره. پنجره‌اش هم رو به خیابون باشه.
.
- اتاق خالی نداریم. به سلامت.
.
- فکر کنم از دستم ناراحت شدین درسته؟ من خودمم زشتم. زشت بودن که ناراحتی نداره. بعدشم درسته این وقت شب ما رو این‌طور بپیچونی؟
.
- جوونای امروز بی‌‌ادبن. احمقن. گاون. البته بلانسبت شما.
.
- ببین حاجی واقعا کم پیش میاد کسی به سن شما برسه و خوشگل باشه. اصلا تو سن شما زشت بودن یه چیز طبیعیه. اونی که باید ناراحت باشه منم نه تو.
.
- تو سن ما همه زشتن؟ پس مونیکا بلوچی چیه این وسط؟
.
- مونیکا بلوچی؟ بابا تو که این همه اعتماد به نفس داری که دیگه نباید از حرف من ناراحت بشی.
.
- چه بحثیه اصلا؟ اتاقم که نداریم. برو به سلامت.
.
- حقیقتش منم اتاق نمی‌خوام.
.
- پس چی می‌خوای؟
.
به آرامی حالت چهره‌اش را به بی‌روح‌ترین شکل ممکن تغییر داد و به پیرمرد نزدیک شد. شمرده شمرده نفس می‌کشید اما طوری که پیرمرد صدای تک‌تک دم و بازدم‌هایش را می‌شنید. دستش را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «اومدم ببرمت».
.
«شاید بی‌رحمانه به نظر برسد. شاید غیرقابل درک باشد که کسی شغلش همچین چیزی باشد. نمی‌خواهم شعار بدهم و بگویم عاشق کارم هستم ولی به هر حال آنقدرها هم شغل اذیت‌کننده‌ای نیست. به پولی که می‌دهند می‌ارزد. بیمه هم که دارد. فقط قرار نیست دیگران بفهمند که شغلم چیست و خب این قضیه اهمیتی ندارد. این روزها کارها برایم راحت‌تر شده. با فلسفه شغلم بیشتر آشنا شده‌ام و کاری که انجام می‌دهم را بهتر درک می‌کنم...».
.
-فعلا تا همین‌جا رو نوشتم. می‌خوام بعد از مرگم خاطرات شغلم رو تبدیل به کتاب کنم. این قسمتی که برات خوندم خوب بود؟
.

بقیه در کامنت اول👇👇
Read more
برشی از «جان‌شيفته» قسمت دوازدهم گزیده‌ای از داستان‌های کتاب هزار و یک روز. متن كامل اين مطلب را می‌توانيد ...
Media Removed
برشی از «جان‌شيفته» قسمت دوازدهم گزیده‌ای از داستان‌های کتاب هزار و یک روز. متن كامل اين مطلب را می‌توانيد در بخش «روایت‌های داستانی» شماره اسفند و فروردين ماه داستان همشهری ببينيد. در دو شماره‌ی قبل خواندیم که سلطان دمشق وزیری دارد به نام حسن عطاءالملک، ملقب به وزیر غمگین، که همیشه اندوه ... برشی از «جان‌شيفته» قسمت دوازدهم گزیده‌ای از داستان‌های کتاب هزار و یک روز. متن كامل اين مطلب را می‌توانيد در بخش «روایت‌های داستانی» شماره اسفند و فروردين ماه داستان همشهری ببينيد.

در دو شماره‌ی قبل خواندیم که سلطان دمشق وزیری دارد به نام حسن عطاءالملک، ملقب به وزیر غمگین، که همیشه اندوه دارد و هرگز نمی‌خندد. سلطان از او می‌خواهد که دلیل غم مدامش را بگوید. عطاءالملک شرح عشق نافرجامش را بیان می‌کند. سلطان با شنیدن داستان عطاءالملک علت غمگینی او را می‌پذیرد اما قانع نمی‌شود که همه‌ی مردم غمی در دل داشته باشند و اصرار دارد که حتما می‌توان آدم شادی پیدا کرد. در نتیجه این‌ بار از سیف‌الملوک که ظاهرا همیشه بسیار شاد است، می‌خواهد که قصه‌ی زندگی‌اش را تعریف کند. ادامه‌ی داستان را در این شماره و شماره‌های آینده می‌خوانید.

خوشبختان عالَم
شاه به سیف‌الملوک گفت: «ای شاهزاده، من می‌خواهم بدانم که تو از تقدیر خود راضی و خرمی؟» سیف‌الملوک گفت: «آری.» شاه جواب داد: «لازم است به من شرح حال خود را حقیقتا بیان سازی. عطاءالملک می‌گوید که آدم نیکبخت مطلقا در عالم وجود ندارد ولی من برخلاف قول او تصور می‌کنم و تو را از خوشبختان عالَم می‌دانم. اگر بر من مشتبه بوده است آگاهم کن و آیا غصه‌ای داری و محنتی در خاطرت راه دارد؟» سیف‌الملوک گفت: «آقا چون اعلی‌حضرت حکم می‌فرمایند که مکنونات خاطر را معروض دارم عرض می‌کنم که با وجود مراحمی که نسبت به من دارید و نعمت عشرت که برای من موجود است، افسردگی و غمی مرا فراگرفته که جانم را فرسوده و لحظه‌ای راحتم نمی‌گذارد. در قلب خود کرمی دارم که اتصالا قلب مرا می‌خورد و دردم بی‌علاج است.» پادشاه به او گفت: «قصه‌ی خود بازگو. حکما عشق خانمی در دل داری.» تصویر دختری بر جعبه‌ی طلا
سیف‌الملوک گفت: من پسر مرحوم عاصم‌شاه ابن صفوان سلطان مصرم و برادرم نقدا به جای پدرم بر تخت سلطنت مقر دارد. روزی غفلتا درب خزانه‌ی پدر را گشوده دیدم و در خزانه داخل شده بادقت اشیاء نادره‌ای که مخزون بودند تماشا می‌کردم و مخصوصا ایستاده صندوقچه‌ای را که از چوب صندل قرمز تعبیه شده برگشودم. در جوف آن صندوقچه انگشتری یافتم در کمال قشنگی و همچنین جعبه‌ای از طلا که تصویر دختری بر آن بود. آن تصویر به قدری زیبا بود که بدوا گمان بردم نقشی است خیالی. صورت طبیعی را به آن درجه کامل تصور کردن نتوانستم. واله بودم و در نقش صورت متحیر ماندم.

#داستان_همشهری
#هزار_و_یک_روز
کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
 #مناظره در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر ...
Media Removed
#مناظره در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر اسلامی؟ #ابوبکر: آری #دانشمند: ما در #تورات خوانده ایم که جانشینان #پیامبران، از تمام پیروان او داناترند. ممکن است شما بفرمایید که: #خداوند در آسمان است، یا در زمین؟ ابوبکر: خدا در #آسمان بر ... #مناظره
در زمان #خلافت ابوبکر، روزی یکی از دانشمندان #یهودی پیش او آمد و پرسید: تو #خلیفه پیامبر اسلامی؟
#ابوبکر: آری
#دانشمند: ما در #تورات خوانده ایم که جانشینان #پیامبران، از تمام پیروان او داناترند. ممکن است شما بفرمایید که: #خداوند در آسمان است، یا در زمین؟
ابوبکر: خدا در #آسمان بر عرش است.
دانشمند: بنابراین، #زمین از خدا خالی است و خداوند، در یک جا هست و در یک جا نیست؟
ابوبکر: این، حرف افراد #بی_دین است. آدم دیندار، این طور حرف نمی زند. دور شو، وگرنه تو را خواهم کشت.
مرد یهودی با شگفتی از جای برخاست و در حالی که #اسلام را #مسخره می کرد، از پیش ابوبکر بازگشت.
«او در راه با #علی علیه السلام برخورد کرد.»
امام علیه السلام: من فهمیدم که تو از ابوبکر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد؛ ولی بدان که ما معتقدیم که خداوند، #مکان را به وجود آورده و بنابراین نمی تواند مکان داشته باشد و برتر از آن است که مکانی، او را در خود جا دهد؛ ولی با این وصف، خدا همه جا هست، بدون این که با چیزی #تماس پیدا کند، یا در کنار چیزی واقع شود. او از نظر #علمی به تمام مکان ها احاطه دارد و هیچ یک از موجودات، از تدبیر او خالی نیست.
اگر از کتاب های خودتان مطلبی را نقل کنم که به درستی آنچه گفتم، گواهی دهد، #مسلمان می شوی؟
دانشمند: آری
امام علیه السلام: آیا در یکی از کتاب های #مذهبی شما این مطلب نیست که: «موسی بن #عمران روزی نشسته بود که ناگاه فرشته ای از طرف #مشرق آمد. #موسی از او پرسید: از کجا آمده ای؟
#فرشته گفت: از پیش خدا
فرشته دیگری از #غرب آمد. موسی پرسید: تو از کجا آمده ای؟
گفت: از پیش خدا
فرشته دیگری آمد. موسی پرسید: تو از کجا آمده ای؟
پاسخ داد: از زمین هفتم و از پیش خدا
موسی با دیدن این #منظره، با شگفتی گفت: پاک است آن خدایی که هیچ جا از او خالی نیست و به جایی نزدیک تر از جای دیگر نیست».
پس از نقل این داستان، دانشمند یهودی گفت: گواهی می دهم که آنچه گفتی، کاملًا صحیح است و تو، به جانشینی پیامبرت سزاوارتری.
.
(الاحتجاج، طبرسی، ج ۲، ص ۳۱۳)
.
.
این مناظره را از کانال #تلگرام ما کپی بفرمایید؛
.
Read more
. <span class="emoji emoji1f4da"></span> من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم ...
Media Removed
. من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد حتی اگر پیر و ناتوان ... .
📚
من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم
درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است
بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم
بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم
تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم
به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد
حتی اگر پیر و ناتوان شوم
حتی اگر دوستان و آشنایان مرا بر حذر دارند که وقت کنار کشیدن است
از پا نخواهم نشست
تا زمانی که قدرتی در بدن داشته باشم، خواهم دوید
حتی اگر زمان و رکوردم بدتر شود
به تلاش ادامه خواهم داد
شاید حتی تلاشم مضاعف شود
تا به هدف خود که رسیدن به خط پایان ماراتن باشد
دست پیدا کنم
دیگران هرچه می خواهند بگویند
سرشت من چنین است
من چنینم و کاری از دست من بر نمی آید

📙این کتاب اولین اثری از هاروکی موراکی بود که من خوندم ( با تمام تعریف هایی که از کافکا در کرانه شنیدم ولی هنوز موفق به خوندنش نشدم 💔)
ولی الان فکر میکنم خیلی اتفاق خوبی بود که بااین کتاب با این نویسنده آشنا شدم
چون هاروکی موراکامی، تو این کتاب قسمت هایی از زندگی خودش رو تعریف میکنه و این میتونه خوندن کتاب های دیگه هاروکی رو جذاب ترکنه
از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم، شما رو با دنیای ورزش و ماراتن چنان آشنا میکنه که ناخواسته شاید عاشق دویدن بشین حتی اگه به قول خود نویسنده ، تلاشی برای تشویق شما به این ورزش هدف این کتاب نیست🏃‍♂️🏃‍♀️
•••••••
ارسالى از دوست خوب هميشه همراه @_Forouzaan70_ .
.
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #ايراني
#بخون #كتابخوان #نشر #منتشر #ايرانيان
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #اهواز #ايرانى #مطبوعات #داستان #قصه #رمان #مطالعه #کتابدوستان #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #اهوازيا #كتابدوستان #اهوازيها
Read more
 #عروسها_در_صور_می‌میرند نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛ به یغما بردن البته،خیلی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_می‌میرند نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛ به یغما بردن البته،خیلی ادیبانه‌تر است ولی گزافه‌گویی است.شاید،برای چنین تاراجی باید.. زیباتر می‌بود؛زنی که پشت به ما،روبه دریای آبیِ آبیِ مدیترانه،روی صندلی بی‌ارج‌وقیمتی نشست. و کشیده‌تر،در همه چیز؛ابروها،بینی،چشم‌ها ... #عروسها_در_صور_می‌میرند
نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم پَسَش بگیرم؛
به یغما بردن البته،خیلی ادیبانه‌تر است ولی گزافه‌گویی است.شاید،برای چنین تاراجی باید..
زیباتر می‌بود؛زنی که پشت به ما،روبه دریای آبیِ آبیِ مدیترانه،روی صندلی بی‌ارج‌وقیمتی نشست.
و کشیده‌تر،در همه چیز؛ابروها،بینی،چشم‌ها و قدوبالا؛همان که می‌گویند رعناتر.دیگر پس از آن پاورقی کتاب فارسی پیش‌دانشگاهی،که نوشته بود رعنا از ارعن می‌آید و معنایش می‌شود احمق،رعنا،چه سریالش که سیدداوود میرباقری ساخته بود-و گلچهره سجادیه با آن صورت گرفته و جدی،مقابل چشمان دخترش رویا تیموریان توی تشت خون‌ بالا‌ آورد-و چه اسم دخترانه‌اش برای‌م آن عطر و بوی سابق را پیدا نکرد ولی، هنوز هم وقتی به زنی بالابلند برمی‌خورم که از برابرم یا در برابرم-وه چه باشکوه است این «در» نصیبت شود؛نه؟-دامن‌کشان عبور می‌کند،از ذهنم می‌گذرد بنویسم «رعناقامتی از اینجا گذر کرد».
نگاهم را دزدید؛بی‌آنکه دیگر بتوانم-صادق باید بود،نه؟ بحث توانستن نبود،نمی‌خواستم-پَسَش بگیرم؛زنی که پشت به ما،روبه آبیِ آرامِ مدیترانه نشست و برای خودش قلیانی سفارش داد؛و تو چه می‌دانی اندوه بی‌پایان دنیا را وقتی زنی تنها در ساحل قلیان می‌کشد.
من،دور از دیدرسش،زیر سایه آلاچیقی نشسته بودم و فارغ از هیاهوی همراهانم،زیر آفتاب کم‌رمق اسفند شهر صور،جایی در جنوب لبنان و نسیم هرازگاهی و خنک ساحل،نگاهش می‌کردم،درست از وقتی که از آن‌دوردورها پیدایش شد؛با دو پسرک پرجنب‌وجوشش که سربه‌سر هم می‌گذاشتند و ریگ و سنگ به دریا پرتاب می‌کردند.
این زن‌های لبنانی با آن مانتوهای بلندشان که پایینش گاه بر زمین سر می‌ساید،گویی همیشه خرامان از تو دور می‌شوند حتی وقتی که دارند به سوی‌ت می‌آیند.
پیش‌خدمت ترکه‌ای و سبزه رستوران ساحلی با آن دندان‌های زردمبو که بعدها فهمیدم معتاد نیست بلکه مصری است-وسط غوغای سفیدی و خوش‌‌بر و رویی لبنانی‌ها،باقی معتاد به نظر نرسند چه باشند خوب است؟-قلیانی برایش چاق کرد اما زن،سبک‌بار نشسته بود به نظاره دریا و انگاری مدیترانه هم بدش نمی‌آمد چونان گربه خپل ملوسی،خودش را برساند تا ساحل و پیش پای زن.
روی میز من و روی میز زن،به رسم اینجا،یک ظرف بلور پر از هویج خام برش‌خورده گذاشته بودند که طعم روغن زیتون و زیره می‌داد.
پایم را انداختم روی پایم و می‌دیدم گویی مالنایی به شهر برگشته باشد،پیش‌خدمت،برابر زن ذغال روی تنباکو را جابه‌جا می‌کرد،می‌گیراندش،تا باب طبع خانوم شود.
و‌«خانوم»شاید تنها کلمه‌‌ای است که با آن می‌شود زنی یکه و تکه،نشسته بر ساحلی چنین را صدا زد..
Read more
‌‌ ‌ ‌ ‌ما خانواده سه نفره قشنگی بودیم. خانه‌ای بود که بابا خودش ساخته بود و مامان جهیزیه‌اش را در آن ...
Media Removed
‌‌ ‌ ‌ ‌ما خانواده سه نفره قشنگی بودیم. خانه‌ای بود که بابا خودش ساخته بود و مامان جهیزیه‌اش را در آن چیده بود. صبح‌ها دور میز کوچک آشپزخانه صبحانه می‌خوردیم و شب‌ها سفره شام‌ رو‌به‌‌روی تلویزیون قرمز کوچک‌ پهن می‌شد. بازی می‌کردیم، کتاب می‌خواندیم، سفر می‌رفتیم، مهمانی می‌دادیم و من در جهان ... ‌‌ ‌ ‌
‌ما خانواده سه نفره قشنگی بودیم. خانه‌ای بود که بابا خودش ساخته بود و مامان جهیزیه‌اش را در آن چیده بود. صبح‌ها دور میز کوچک آشپزخانه صبحانه می‌خوردیم و شب‌ها سفره شام‌ رو‌به‌‌روی تلویزیون قرمز کوچک‌ پهن می‌شد. بازی می‌کردیم، کتاب می‌خواندیم، سفر می‌رفتیم، مهمانی می‌دادیم و من در جهان کوچک خودم شاد بودم. ‌

تا اینکه در‌ ششم فروردین شش سالگی‌ام دنیای سه‌نفره ما پوست انداخت، بزرگ‌تر شد و نوزاد کوچکی را در آغوش گرفت. در عکس‌های روز به‌دنیا آمدنت آشفته‌ام و از چشمانم نگرانی می‌بارد. چند روز بعد ترس به جانم ریخت و‌ به سختی بیمار شدم. روزها و ‌ماه‌ها که نه، سال‌ها زمان برد تا ترسِ نابودی این زیبایی سه‌نفره جایش را به ذوق خواهرانگی داد.

تو، همچون اسمت، به خانه کوچک ما حیات دوباره دادی. حالمان را خوش‌تر کردی و روزهایمان را پرنورتر. و‌ من هر روز فکر می‌کنم اگر تو‌ نبودی بیست و چهار سال گذشته چقدر “خالی” بود!

تولدت مبارک محیای کوچک ما💙
Read more
@mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این ...
Media Removed
@mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این پست خانم‌ها بودن؟ و این من رو به فکر فرو برد. از اونجایی که چند وقتیه رفتم سراغ دنیای «روان» سعی می‌کنم به هر چیزی که باهاش مواجه می‌شم از دریچه روان هم نگاه کنم. ما تو فرهنگی بزرگ شدیم که احساس داشتن ... @mahsanemat یه عکس گذاشته و درمورد عشق حرف زده، بعدش یه استوری گذاشت و پرسید چرا بیشتر کامنت‌های این پست خانم‌ها بودن؟ و این من رو به فکر فرو برد. از اونجایی که چند وقتیه رفتم سراغ دنیای «روان» سعی می‌کنم به هر چیزی که باهاش مواجه می‌شم از دریچه روان هم نگاه کنم.

ما تو فرهنگی بزرگ شدیم که احساس داشتن توش به معنی قوی نبودن و درواقع ضعیف بودنه. پس احتمالا خیلی‌هامون کودکی رو تو خانواده‌هایی گذروندیم که به خاطر احساس داشتن (ضعیف بودن) ما رو تحقیر کردن. این تحقیر شاید خیلی غیرمستقیم و زیرپوستی بوده و حتی زبون نرم و مهربونی داشته؛ یه جوری که به راحتی نتونیم تشخیصش بدیم. مثلا «مرد که گریه نمی‌کنه!» یا «چیزی نشده که. این که گریه نداره.» مثلا اسباب‌بازی مورد علاقه‌ام افتاده شکسته بهم می‌گن: «عب نداره، این که ناراحتی نداره. یه اسباب‌بازی بود دیگه. یکی دیگه می‌خریم. چرا گریه می‌کنی؟» این پیام‌ها ظاهرا معنی بدی نداره و داره سعی می‌کنه حال ما رو خوب کنه. اما بچه‌ای که اسباب‌بازی عزیزش رو از دست داده طبیعتا باید چه حالی داشته باشه؟ باید غمگین باشه! و وقتی ما هی می‌گیم بابا عب نداره، گریه نکن، ناراحت نباش داریم یه کاری می‌کنیم بچه اون غم رو هی سرکوب کنه. یه جایی می‌رسه می‌شه بیست و چند سالش و اون غم انقدر سرکوب شده که دیگه اصلا نمی‌تونیم احساسش کنیم. یه احساس دیگه رو می‌ذاریم به جاش. یا کلا هیچ احساسی نشون نمی‌دیم که «قوی» باشیم.

همین اتفاق درمورد بقیه احساسات هم میفته. مثلا خشم. خشم یه احساس اصیله و باید تجربه بشه اما چی می‌شنویم؟ «صداتو بیار پایین»، «بچه خوب که داد نمی‌زنه.»، «بچه که از دست بزرگترش عصبانی نمی‌شه»، «بچه باید به بزرگترش احترام بذاره»، «تو بیخود کردی (بیشتر وقت‌ها البته می‌گن گه خوردی) عصبانی شدی» و خیلی چیزای دیگه شبیه این که مطمئنم تجربه کردیم.

اگه بخوایم دونه دونه احساساتی که سرکوب شدن و جملاتی که شنیدیم بنویسیم خیلی طولانی می‌شه پست اما می‌دونم که خودتون می‌دونین و همین الان مثال‌هایی تو ذهنتون اومده.
خلاصه؛ حالا ما آدم بزرگای قوی و خفن بعضی از احساسات رو نداریم، یا نمی‌تونیم بروزشون بدیم، یا یه چیز دیگه جاش گذاشتیم مثلا وقتی باید عصبانی باشیم می‌زنیم تو شوخی خنده و مسخره بازی!

شما معمولا چه احساسی رو سرکوب می‌کنین؟ فکر می‌کنین دلیلش‌ چی باشه؟
-
پ.ن: من می‌خواستم چند خط بنویسم، کتاب نوشتم. همه‌ش تو یه پست جا نمی‌شه بنابراین قسمت دومش رو تو پست بعدی می‌نویسم برین اونجا بخونین.
Read more
... بازی تموم نمیشه چرا؟! یک بار شد به ما برسه؟! باشه اصن رسیده به ما! پس چی به بچه ها برسه؟! . بازی ...
Media Removed
... بازی تموم نمیشه چرا؟! یک بار شد به ما برسه؟! باشه اصن رسیده به ما! پس چی به بچه ها برسه؟! . بازی تموم نمیشه چرا؟ جذابیت نداره چرا؟ خورشید یه شب که مال منه بارون باید بباره چرا؟ گیرم منو به تب بکشه گیرم بمونه خسته نشه خورشید اگه خود خودشه پس این همه ستاره چرا؟! . این غم چیه تو سینه‌ی من؟! دردا ... ...
بازی تموم نمیشه چرا؟!
یک بار شد به ما برسه؟!
باشه اصن رسیده به ما!
پس چی به بچه ها برسه؟!
.
بازی تموم نمیشه چرا؟
جذابیت نداره چرا؟
خورشید یه شب که مال منه
بارون باید بباره چرا؟
گیرم منو به تب بکشه
گیرم بمونه خسته نشه
خورشید اگه خود خودشه
پس این همه ستاره چرا؟!
.
این غم چیه تو سینه‌ی من؟!
دردا رو می‌کشونه به تب
مرگا رو می‌رسونه به شب
سیگارو می‌چشونه به لب
تیمم به حدی تو پِرسه
گل میشه پاس رو به عقب!

بازی تموم نمیشه چرا؟!
غولای سخت مرحله‌ها!
دیگه نمی‌کشم به خدا
غولای سخت مرحله‌ها!

از صبحِ سخت پاشدنم
با تیک و تاکِ ساعت غم
هی شب شد و شکسته شدم
انجیلِ پاره دستِ مسیح
شکل کتاب قصه شدم
از بس که باز و بسته شدم
ناخونده اومدم که برم ↓
جزو اونا که خونده شدن
بازی تموم نمیشد و من...
جمعش کنین که خسته شدم!

از صبحِ سخت پاشدنم
شاهی شدم که تختشو داد
باغی که تک درختشو داد
پاسوز دسته‌های خراب
بازیکنِ به شرط حساب
از اسکناس و سکه گذشت
بعدش بلیت بختشو داد
دید مال قهرمان شدنم!
پس جون بی نهایتمو
مرحله‌های سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش سراب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش عذاب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش جواب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها...
.
#میثم_بهاران

#شعر #شعر_محاوره #ترانه #شاعر #ترانه_سرا
Read more
... عصر دیروز دوست عزیزی پی ام داد و این عکس را هم فرستاد و نوشت : ببین قهوه سرد رفت چاپ پنجاه و نه، به نظرت ...
Media Removed
... عصر دیروز دوست عزیزی پی ام داد و این عکس را هم فرستاد و نوشت : ببین قهوه سرد رفت چاپ پنجاه و نه، به نظرت نباید فاتحه داستان رو خوند ؟من نوشتم : از این جملات ناشیانه و احساسی استفاده نکن.ادبیات با همه ضعف و قوتش همواره در مسیر خودش پیش رفته.بله! من و بسیاری از دوستان این کتاب را تا جایی خواندیم، آن را ... ...
عصر دیروز دوست عزیزی پی ام داد و این عکس را هم فرستاد و نوشت : ببین قهوه سرد رفت چاپ پنجاه و نه، به نظرت نباید فاتحه داستان رو خوند ؟من نوشتم : از این جملات ناشیانه و احساسی استفاده نکن.ادبیات با همه ضعف و قوتش همواره در مسیر خودش پیش رفته.بله! من و بسیاری از دوستان این کتاب را تا جایی خواندیم، آن را نپسندیدیم و گذاشتیم کنار ،این دلیل نمی شود که دیگران هم به رویه ما عمل کنند و اثر آقای روزبه معین را نخوانند! نوشت : یعنی مشکلی نداری ؟ اوکی الان؟ نوشتم : مشکل برای چی؟ نه مثل همیشه فقط میتونم آرزوی موفقیت کنم.بعد عکس کتاب های دیگری را فرستاد.بیشتر کتاب هااز نشر آرینا و علی و شادان بودند. مثلا کتابی بالغ بر نهصد صفحه با قیمت حدودا صد هزار تومان که به چاپ چندم هم رسیده بود و نوشت : اینا رو چی میگی؟ گفتم : برای این کتاب و نویسنده اش هم خوشحالم .به هر حال با این اوضاع وخیم اقتصادی یک کتاب با این قیمت به چاپ چندم رسیده، موفقیت کمی نیست و این نشان دهنده آن است که مردم ما هنوز کتاب می خوانند و حالا چنانچه روزی کتاب هم نخوانند اصلا اشکالی ندارد ؛ مگر به زور می توان کسی را کتاب خوان کرد؟؟سال هاست بر کوس کتاب خوانی می زنیم،اصلا شاید مردم ترجیح می دهند به جای کتاب، تفریح و سرگرمی دیگری برای خود انتخاب کنند دخلش به من و تو چه ؟؟ما شدیم خیر خواه ملت ؟؟ ندیدی آن ها که یک عمر دم از خیرخواهی زدند همین خیرخواهی آخر کار دستشان داد؟ بعد نوشت : من موندم اینا چطور قلمشون می چرخه که سالی چند کتاب هفتصد هشتصد صفحه ای منتشر می کنن؟ نوشتم : منو وارد حاشیه نکن. برو از خودشون بپرس. الان هر نویسنده ای واسه خودش صفحه شخصی داره . نوشت : تکلیف جدی نویس ها چی می شه؟؟ نوشتم : من فقط میتوانم برای خودم تعیین تکلیف کنم و تمام ؛ در آخر نوشت :من فکر می کنم تو واقعا چنج شدی! منم نوشتم : نمیدونم شاید ... #ادبیات_داستانی
#داستان_ایرانی
#نویسنده_ایرانی
#داستان
#داستان_کوتاه
#رمان_نویسی
#روزبه_معین
#نشرآرینا
#نشر_علی
#نشرشادان
#کتاب_زرد
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
Read more
شهادت جانگداز رئیس مذهب جعفری، حضرت #امام_صادق علیه‌السلام تسلیت باد. <span class="emoji emoji2705"></span> آیت‌الله بهجت قدس‌سره: ...
Media Removed
شهادت جانگداز رئیس مذهب جعفری، حضرت #امام_صادق علیه‌السلام تسلیت باد. آیت‌الله بهجت قدس‌سره: حضرت صادق علیه‌السلام مثل اینکه داد می‌زند، گریه می‌کند؛ «[سَیّدی،] غَیبَتُکَ [نَفَتْ رُقادِی]؛ آقای من (امام زمان)، غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده... ». چه غیبتی خواهد بود؟! بعضی روایت‌ها ... شهادت جانگداز رئیس مذهب جعفری، حضرت #امام_صادق علیه‌السلام تسلیت باد. ✅ آیت‌الله بهجت قدس‌سره:
حضرت صادق علیه‌السلام مثل اینکه داد می‌زند، گریه می‌کند؛ «[سَیّدی،] غَیبَتُکَ [نَفَتْ رُقادِی]؛ آقای من (امام زمان)، غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده... ». چه غیبتی خواهد بود؟! بعضی روایت‌ها دارد «حَتَّی یَرجِعَ أَکثَرُ القائِلینَ بِإِمامَتِه؛ تا اکثر معتقدین به امامت او [از راه حق] بازگردند [و مرتدّ شوند]». چه عرض کنیم؟ [تکلیف] چه خواهد بود؟ ما باید تسلیم باشیم. اگر اصل غیبت را تسلیم هستیم، باید مقدار آن را هم تسلیم باشیم.
📚 درس خارج فقه، کتاب خمس، جلسه 85

#آیت_الله_بهجت
#بهجت_العارفين
#العبد_محمد_تقي_البهجة
#شهادت_امام_صادق علیه السلام
#bahjat
#bahjat_ir
#bahjat_com
#ayatollah_bahjat
Read more
اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند ...
Media Removed
اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند حکومت کنم؟‌ یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان، خردمندانشان را بکش. اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد: نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی‌فهمند ... اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند حکومت کنم؟‌ یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان، خردمندانشان را بکش. اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد: نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی‌فهمند و کم سوادند به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می‌فهمند و باسوادند به کارهای کوچک و پست بگمار.

بی‌سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه‌ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...
Read more
اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود. پرسید که چگونه بر مردمی که ازمردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی ...
Media Removed
اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود. پرسید که چگونه بر مردمی که ازمردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان... خردمندانشان را بکش ... و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند... اما مشاور دیگری پاسخ داد نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آنها را که ... اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.
پرسید که چگونه بر مردمی که ازمردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان...
خردمندانشان را بکش ...
و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند...
اما مشاور دیگری پاسخ داد نیازی به چنین کاری نیست.
از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار..
آنها که می فهمندبه کارهای پست بگمار..
نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود..
فهمیده ها یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته وسرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد. #عشق #محبت #عاشقانه #انسانیت #عروس #داماد #خوشبختی #گل #دریا #پاییز #مدل #تهران #لاکچری
#instagram #sea #sun #makup #
Read more
اسکندر مقدوني قبل از حمله به ایران مستأصل بود. ازخودمی پرسیدکه چگونه برمردمی که ازمردم من بیشتر ...
Media Removed
اسکندر مقدوني قبل از حمله به ایران مستأصل بود. ازخودمی پرسیدکه چگونه برمردمی که ازمردم من بیشتر می فهمندحکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید:کتاب هایشان را بسوزان... خردمندانشان را بکش ... و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ داد:نیازی به چنین کاری نیست. از ... اسکندر مقدوني قبل از حمله به ایران مستأصل بود.
ازخودمی پرسیدکه چگونه برمردمی که ازمردم من بیشتر می فهمندحکومت کنم؟

یکی از مشاوران می گوید:کتاب هایشان را بسوزان...
خردمندانشان را بکش ...
و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ داد:نیازی به چنین کاری نیست.
از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار...
آنها که می فهمندبه کارهای پست بگمار... نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود...
فهمیده هایا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته وسرخورده،عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد
چقدر تکرار تاریخ سخت است
بلایی که امروز سرایران آمده
Read more
. ‍ #برشی_از_یک_کتاب خیلی از انسان‌ها داد می‌کشند ناله می‌کنند می‌گریند ولی نمی‌توانند صدایشان ...
Media Removed
. ‍ #برشی_از_یک_کتاب خیلی از انسان‌ها داد می‌کشند ناله می‌کنند می‌گریند ولی نمی‌توانند صدایشان را به جائی برسانند؛ زیرا معلوم نیست آنها زندگی می کنند یا نه؟ البته آنها فرقی با مرده‌ها ندارند و به غیر از روزهای سرشماری، انتخابات، اخذ مالیات و خدمت سربازی جزو انسان شمرده نمی‌شوند. اگر در ... .
‍ #برشی_از_یک_کتاب
خیلی از انسان‌ها داد می‌کشند ناله می‌کنند می‌گریند ولی نمی‌توانند صدایشان را به جائی برسانند؛

زیرا معلوم نیست آنها زندگی می کنند یا نه؟
البته آنها فرقی با مرده‌ها ندارند و به غیر از روزهای سرشماری، انتخابات، اخذ مالیات و خدمت سربازی جزو انسان شمرده نمی‌شوند. اگر در دنیا از همه سوال بکنند
"آیا تو انسان هستی؟" چند نفر با افتخار می‌توانند بگویند
"آره من هستم؟" #خر_مرده
#عزیز_نسین
https://goo.gl/DaeMEQ

@shahreketabonline
Read more
• کاش از پشتِ اين دريچه‌ی بسته دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد می‌آمد و می‌پرسيد چرا دلت پُر و دستت ...
Media Removed
• کاش از پشتِ اين دريچه‌ی بسته دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد می‌آمد و می‌پرسيد چرا دلت پُر و دستت خالی وُ سيگارِ آخرت ... خاموش است؟ و تو فقط نگاهش می‌کردی بعد لای همان کتابِ کهنه يک جمله‌ی سختِ ساده می‌جُستی و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب! می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ اين ديوارهای ...
کاش از پشتِ اين دريچه‌ی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد
می‌آمد و می‌پرسيد
چرا دلت پُر و دستت خالی وُ
سيگارِ آخرت ... خاموش است؟
و تو فقط نگاهش می‌کردی
بعد لای همان کتابِ کهنه
يک جمله‌ی سختِ ساده می‌جُستی
و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب!
می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ
اين ديوارهای خسته را هُل می‌داد
می‌رفتند آن طرفِ‌ اين قفل کهنه و اصلا
رفتن ... که استخاره نداشت
حالا هی قدم بزن
قدم به قدم
به قدرِ همين مزارِ بی‌نام و سنگ،
سنگ بر سنگِ خاطره بگذار
تا ببينيم اين بادِ بی‌خبر
کی باز با خود و اين خوابِ خسته،
عطرِ تازه‌ی چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!
راستی حالا
دلت برای ديدنِ يک نَم‌نَمِ باران،
چند چشمه، چند رود و چند دريا گريه دارد!؟
#سيدعلى_صالحى
Read more
. محسن چاوشی در هفته‌هاي اخیر اعلام کرد اگر مجوز آلبوم جدید وی داده نشود، آلبوم را به صورت اینترنتی ...
Media Removed
. محسن چاوشی در هفته‌هاي اخیر اعلام کرد اگر مجوز آلبوم جدید وی داده نشود، آلبوم را به صورت اینترنتی منتشر می‌کند. بعد از چند روز هم پستی گذاشت که غیرمستقیم گفته بود اگر آلبوم مجوز نگیرد از ایران می‌رود. وقتی متن را می‌خواندی عبارت «پر پرواز منو ازم نگیر» در ذهن آدم پلی می‌شد و تصور اینکه ممکن است چاوشی ... .
محسن چاوشی در هفته‌هاي اخیر اعلام کرد اگر مجوز آلبوم جدید وی داده نشود، آلبوم را به صورت اینترنتی منتشر می‌کند. بعد از چند روز هم پستی گذاشت که غیرمستقیم گفته بود اگر آلبوم مجوز نگیرد از ایران می‌رود. وقتی متن را می‌خواندی عبارت «پر پرواز منو ازم نگیر» در ذهن آدم پلی می‌شد و تصور اینکه ممکن است چاوشی از ایران برود و به جای اشعار مولانا، «حالا بیا اینجا، بیا اینجا، اونجا نه» را بخواند تن و بدن آدم را می‌لرزاند. رییس شورای شعر و ترانه دفتر موسیقی هم گفته بود آلبوم چاوشی مشکل عریانی دارد، حالا صوت و آهنگ چطوری می‌تواند مشکل عریانی داشته باشد، مشخص نیست چون خود خواننده که بعید است مشکل داشته باشد؛ نشان به آن نشان که من خودم شخصا تا حالا محسن چاوشی را با آستین کوتاه هم ندیده‌ام. مجوز آلبوم چاوشی در حالی صادر نمی‌شد که کتاب شعر همین ترانه‌ها قبلا مجوز گرفته بود و بعد از این جریان چاوشی زنگ زده به شاعر و گفته راستی حسین صفا چطور شد که ارشاد اینا به تو گیر ندادند؟ این ماجرا نشان می‌دهد مسئولان سانسور هم متوجه شده‌اند، همان‌طور که اگر شبکه چهار وسط روز فیلم بدون سانسور هم پخش کند کسی متوجه نمی‌شود کسی هم در ایران کتاب نمی‌خواند كه متوجه عرياني شعرها شود.

یکی از مسئولان هم اعلام کرد مشکل ترانه‌ها استفاده از کلماتی مانند آغوش بوده است. جا داشت محسن چاوشی در بیانیه‌ای اعلام کند منظور از آغوش در اینجا یک نوع رابطه عارفانه است و چطور حافظ و خیام که توی شعرهای‌شان لب جوی با یار و مِی نشسته‌اند، منظورشان مفاهیم عارفانه است ولی آغوش ما عارفانه نیست؟
.
البته در نهایت مشخص نشد که چگونه مشکل عریانی آلبوم حل شد که مجوز آن صادر شد. روی قسمت‌های عریان با فتوشاپ مانتو دکمه‌دار کشیدند؟ بین دو تا آغوش آباژور گذاشتند؟ آغوش در ترانه تبدیل به باقالی پلو با گوشت و تختخوابی تبدیل به پارک آبی شد؟ روی کلمه‌های مورددار کسی با صدای شبیه لوله اگزوز سوراخ هوندا ۱۲۵ داد می‌زند محسن چاوشی پروداکشن؟
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
۳۹/۶۰ گفته بودی رمان نمی‌خوانی و رمان را تلف کردن وقت می‌دانی. یا کتاب‌های سیاسی، یا شرح و احوال بزرگان ...
Media Removed
۳۹/۶۰ گفته بودی رمان نمی‌خوانی و رمان را تلف کردن وقت می‌دانی. یا کتاب‌های سیاسی، یا شرح و احوال بزرگان سیاست_فقط آدم‌های بزرگ. با تو مخالفم. من می‌خوانم. رمان جهان را از نگاه دیگران به توصیف درمی‌آورد و می‌فهمی فقط آنچه تو پنداشته بودی نیست(شرح احوال آدم‌های کوچک اتفاقاً گاه بسیار شیرین‌تر ... ۳۹/۶۰
گفته بودی رمان نمی‌خوانی و رمان را تلف کردن وقت می‌دانی. یا کتاب‌های سیاسی، یا شرح و احوال بزرگان سیاست_فقط آدم‌های بزرگ. با تو مخالفم. من می‌خوانم. رمان جهان را از نگاه دیگران به توصیف درمی‌آورد و می‌فهمی فقط آنچه تو پنداشته بودی نیست(شرح احوال آدم‌های کوچک اتفاقاً گاه بسیار شیرین‌تر است. تصور کن آدمی را که همیشه در فرودست‌ها بوده، از گهواره تا گور). با خواندن رمان شریک درک دیگران از جهان، احساسات و اندوه و شادی و بالاتر از همه تجارب دیگران می‌شوی. چطور می‌خواهی این دنیا را در یک مسیر معین با یک نگاه مطمئن دنبال کنی؟ فکر نمی‌کنی نمی‌شود جهان را با یک پیش فرض معین توضیح داد؟ فکر نمی‌کنی که جهان را، کائنات را، بی‌کرانگی و خوبی و بدی را با هیچ ایدئولوژی نمی‌توان دریافت.
‌‌
#یک_پرونده_کهنه
#رضا_جولایی
#نشر_آموت
‌‌
یک پرونده کهنه داستانی‌ست تاریخی از ماجرای ترور روزنامه‌نگاری به‌نام محمد مسعود. جولایی در این داستان نقش حزب توده و دربار رو در ترور محمد مسعود تشریح میکنه و فضای حاکم بر ایران رو در طی این دوره از تاریخ معاصر به‌خوبی نشون میده.
خط زمانی داستان نامنظمه و یکجورایی حال و هوای مرموز و کارآگاهانه‌ای به کتاب میده، شخصیت‌پردازی خیلی خوبی هم داشت و داستان شخصیت‌های فرعی جذابیت دوچندانی به داستان اصلی اضافه کرده بود. وجود شخصیت‌های سرشناسی مثل صادق هدایت هم ایده‌ی خیلی جالبی بود.
و توصیف ایران در اون سال‌ها، تهران و خیابان‌هاش و کافه‌هاش... 😍 با همه‌ی تلخی‌هاش ترجیح می‌دادم تو اون تاریخ به دنیا میومدم تا این تاریخ 😐😂
‌‌‌‌
خوندنش رو به کسایی که رمان تاریخی دوست دارند و البته اونایی که میخوان یک رمان ایرانی خوب بخونند توصیه میکنم.
‌‌
امتیازم: ۴ از ۵
Read more
<span class="emoji emoji1f4da"></span> #سه_شنبه_برای_کتاب ‌ "ناگهان گورسکی صندلی‌اش را به عقب هُل داد و ایستاد. این حرکت باعث شد منفرد ...
Media Removed
#سه_شنبه_برای_کتاب ‌ "ناگهان گورسکی صندلی‌اش را به عقب هُل داد و ایستاد. این حرکت باعث شد منفرد حس کند قرار است موردِ بازجویی قرار بگیرد، امّا دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد تا حدّاقل او هم در حالتِ افسرِ پلیس قرار بگیرد. گورسکی گفت: «من دارم درباره‌ی ناپدیدشدنِ اَدِل بودو تحقیق می‌کنم.» منفرد ... 📚
#سه_شنبه_برای_کتاب

"ناگهان گورسکی صندلی‌اش را به عقب هُل داد و ایستاد. این حرکت باعث شد منفرد حس کند قرار است موردِ بازجویی قرار بگیرد، امّا دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد تا حدّاقل او هم در حالتِ افسرِ پلیس قرار بگیرد.
گورسکی گفت: «من دارم درباره‌ی ناپدیدشدنِ اَدِل بودو تحقیق می‌کنم.»
منفرد گفت: «ناپدیدشدن؟!»
گورسکی شانه بالا انداخت: «شاید کلمه‌ی "ناپدیدنشدن" زیاده‌روی باشه. چندروز پیش همین اطراف بود و حالا نیست. هیچ‌کی خبر نداره اون کجاست. خب، پس شاید اون واقعن ناپدید شده.»" «ناپدیدشدنِ ادل بودو» اوّلین رمانِ گریم مک‌ری برنت است. نویسنده‌ی اسکاتلندی‌ای که دومین کتاب‌ش، «پروژه‌ی خونینِ او»، هم این‌روزها تبدیل به کتابِ پُرفروشی توی کتاب‌فروشی‌های ایران شده. «ناپدیدشدن...» یک رمانِ معمّاییِ درست‌وحسابی‌ست که آدم را تاانتها دنبالِ خودش می‌کشاند. کتاب لحنِ گزارش‌گونه‌ای دارد و همین باعث شده تا پُر باشد از آدم‌ها و شخصیت‌های مختلف: کارآگاه، هم‌کارهای ادل، دوست‌پسرش، پربزرگِ یکی از آشناهای او و ... . این گزارش‌گونگی این مجال را هم به نویسنده داده که روایت را پُر کند از اتفاقات و خطوطِ رواییِ ریزودرشت و سرگرم‌کننده، خطوطی که همه و همه حولِ ادل و گم‌شدن‌ش می‌چرخند. ‌






ناپدیدشدنِ ادل بودو 📕
گریم مک‌ری برنت🖋
سمانه پرهیزکاری ⁦↪️⁩


کانال شهرکتاب فرشته به نشانی
‏T.me/fereshtehbookcity
لینک کانال در بیو 🌐
#تو_يك_فرشته_باش 👼🏻
Read more
جو زد روی شانه‌ام و گفت: درست می‌شه، نترس، ادامه بده. گفتم: جو اتفاقی نیافتاده که. از چی نترسم؟ الان ...
Media Removed
جو زد روی شانه‌ام و گفت: درست می‌شه، نترس، ادامه بده. گفتم: جو اتفاقی نیافتاده که. از چی نترسم؟ الان همه چیز خوبه. گفت: می‌دونم خوبه. اما همیشه که اینطور نمی‌مونه. زندگی پیچیده است. شاید یک‌ساعت دیگه همه‌چیز تغییر کرد. چندبار شده که در خوشحالی بودی و بعد متوجه شدی همه چیز تغییر کرده؟ انگار که ... جو زد روی شانه‌ام و گفت: درست می‌شه، نترس، ادامه بده.
گفتم: جو اتفاقی نیافتاده که. از چی نترسم؟ الان همه چیز خوبه.
گفت: می‌دونم خوبه. اما همیشه که اینطور نمی‌مونه. زندگی پیچیده است. شاید یک‌ساعت دیگه همه‌چیز تغییر کرد. چندبار شده که در خوشحالی بودی و بعد متوجه شدی همه چیز تغییر کرده؟ انگار که با مغز خورده باشی زمین.
به حرف جو فکر کردم. نمی‌توانستم موقعیت مشخصی را به یاد بیاورم اما کاملاً می‌دانستم که بارها این شرایط را تجربه کرده‌ام.
جو رفت ازکتابخانه یک کتاب جلد آبی بیرون کشید که رویش نوشته بود «داستان زندگی» و آن را به سمت من گرفت.
گفتم: اسمش شبیه کتابای زرد موفقیت می‌مونه.
گفت: بازش کن! کتاب را ورق زدم، تمام صفحاتش سفید بود.
گفت: این صفحه‌ها را باید خودت پر کنی. این خاصیت داستان زندگیه، از پیش نوشته شده نیست. جو ادامه داد شاید تو بعضی صفحاتش بنویسی امروز ترسیدم، امروز احساس می‌کنم کم آوردم، امروز نمی‌تونم تصمیم بگیرم. اگر به همچین صفحاتی رسیدی، تو صفحه بعدش بنویس جو، رفیقم، یک روز زد روی شونه‌ام و گفت نترس، ادامه بده... با خودم فکر می‌کردم این جوی لعنتی همیشه فکر همه چیز هست. خوبه که آدم یک رفیق لعنتی داشته باشه. خیلی خوبه...
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
دفرست:شروع یه سفر خوب با بهترین ها
@mountaineerlife
@samirjafari
@esmaeil.mog 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
A new trip to north of Iran
Read more
. برایت آرزوهای ساده می کنم. آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی ... صبح ها سر حوصله ملافه های سفید ...
Media Removed
. برایت آرزوهای ساده می کنم. آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی ... صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی... پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند. آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی "دوستت دارم" اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی ... .
برایت آرزوهای ساده می کنم.
آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی ...
صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی...
پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند.
آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی
"دوستت دارم"
اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی...
آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی...
آهنگ های خوب گوش کنی..
عطر های خوب ببویی...
با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست،بودنِ چیزی که دوست داری باشی.
#روزبه_معین
.
.
شب دوستان عزیزم به خیر و خوشی😊
امیدوارم که حالتون عالی باشه و غم راهی به دلتون پیدا نکنه
امشب یه عکس قدیمی پیدا کردم که فکر نمیکردم هیچ وقت آپلود کنم .. همیشه وسواس آپلود عکس دارم😂
تو گالری گوشیم که نگاه میکردم چند ثانیه ای رو این عکس موندم..‌حس خوبی بهم داد اون گلدون و پنجره چوبی😄
گفتم با خودم همیشه هم لازم نیس بگردم دنبال عکسهای خیلی توپ گاهی میشه دلو زد به دریا و یه عکس ساده با حس خوب آپلود کرد😍
.
.
حس خوب این عکسمو تقدیم میکنم به برادر مهربانم آقای امیرحسین نوری و براشون آرزوی روزهای بسیار عالی میکنم 😍🌹
@amir_ni1997
همیشه شاد باشید و هیچوقت غم‌نبینید 😍
.
.
اصفهان
پل چوبی
کافه فرهنگ
یه روز خوب با دوستان عزیزم
@zahrabigdeli88
@saeed72_27
@m.mahdi.jourbonyan
.
.
.
..
💎 #turkshutter 💎 #ig_eurasia
💎 #ig_fotografdiyari
💎 #turkobjektif
💎 #photometre
💎 #ig_anatolia
💎 #turklikeben
💎 #ig_world_photos
💎 #perfectturk
💎 #ig_photostars
💎 #anadolugram
💎 #birdunyabircocuk
💎 #turklikeben_people
💎 #colors_of_day2
💎 #igersmood
💎 #ig_objektifdunyasi
💎 #igworld_global
💎 #ir_worldphoto
💎 #worldframeclub
💎 #kings_works
💎 #turkiyedenkadrajlar
💎 #turkportal
💎 #ig_insan
💎 #ir_ig
💎 #ir_aks
💎 #kahvelianlar
💎 #kadrajimizdan
💎 #istanbuldaysam
💎 #clickdynmic
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شش بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شش بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ درست مثل کسایی که می‌رن کافه و اسپرسو سفارش می‌دن، بعد از ویتر می‌خوان که براشون شکر بیاره؛ درست مثل من که تنها جنگیدن رو خوب یاد گرفتم اما تنها بودن رو نه. به نظر من آدم‌ها در دنیای روابط به سه دسته تقسیم ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_شش
بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ درست مثل کسایی که می‌رن کافه و اسپرسو سفارش می‌دن، بعد از ویتر می‌خوان که براشون شکر بیاره؛ درست مثل من که تنها جنگیدن رو خوب یاد گرفتم اما تنها بودن رو نه. به نظر من آدم‌ها در دنیای روابط به سه دسته تقسیم می‌شن. دسته اول کسایی هستن که تنهان، از تنها بودن لذت می‌برن و بین نشستن گوشه خونه و کتاب خودن، با رفتن به اون ور و اون ورتر گزینه اول رو انتخاب می‌کنن. به نظرم دسته اول اگر شاعر و نویسنده هم نباشن، هنرمندن. یعنی هنرمند متولد می‌شن، هنرمند زندگی می‌کنن و هنرمند می‌میرن. اما دسته دوم کسایی هستند که تحمل چشیدن طعم تنهایی برای چند لحظه رو هم ندارن، اینا دقیقا همونایین که تا طعم شیرین آدامس تموم میشه به اولین جایی که دستشون برسه می‌چسبوننش. اینا حتی اگه شاعر و نویسنده هم باشن تا آخر عمرشون هیچ پخی نمی‌شن. من آدم حسودی نیستم اما ناخواسته در دسته سوم قرار گرفتم، آدم‌هایی که تنها هستن اما تنها نیستن. اینا دقیقا نمیدونن کجای جهان ایستادن، هر روز سر کار میرن و از همکارشون سوال میکنن امروز چند شنبس. اینا نه نویسنده می‌شن، نه شاعر و نه هنرمند. اینا آدم‌های هستن که عاشق لواشک ملسن و حتی تو فسنجون هم شکر می‌ریزن چون یاد نگرفتن از یک طعم نهایت لذت رو ببرن. شاید سر همینه که روزنامه‌نگار می‌شن تا تو کار این و اون سرک بکشن. امثال من متولد شدیم تا برای بقای اسم‌هایی بجنگیم که گاهی حتی خودشون هم حال جنگیدن ندارن و اینکه چرا ماها رو تو قطعه شهدای گمنام خاک نمی‌کنن هنوز برام عجیبه؛ این یک واقعیته، هیچ روزنامه‌نگاری اسمش در هیچ جای تاریخ ثبت نخواهد شد و هیچ روزنامه‌‌نگاری #یادداشت‌های_منتشر_نشدس به درد هیچ کسی نمی‌خوره. این دسته از آدما تنها متولد می‌شن، در یک جای شلوغ زندگی می‌کنن و تنها می‌میرن. تنهایی مثل یه تنور می‌مونه که از هر طرف بهش بچسبی بازم فرقی نمی‌کنه. فقط باید در زمان مناسب بیای بیرون چون اگه زود بیای باز می‌فرستنت داخل و اگه دیر بیای بیرون دیگه به درد کسی نمی‌خوری. بعضی وقت‌ها 88 دقیقه مونده به دوازده‌تنهایی کنار یک اتوبان می‌ایستم و تا جایی که می‌تونم داد می‌زنم تا شاید یادم بره چقدر برای نسوختن زمانه کمه. شاید همه اینا بهونه بود تا چالز بوکوفسکی بگه: «ما برای ادامه دادن، هیچ‌ کسی را نداریم، جز خودمان و این کافی‌ست.» #شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداشت #تهران #تو #من #داستان_من #دلنوشته #چالز_بوکوفسکی
عکس از رفیق جان:
@sahar._.shamsi
Read more
. . گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ ...
Media Removed
. . گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ یعنی عجیبه؛ آدمی نبود که با غریبه‌ها بشینه.» و حواسش نیست که خودش هم با این‌که ظاهراً با غریبه‌ها نمی‌نشیند «راهش داده» و درِ خانه را به رویش باز کرده تا بازی‌ دوباره ادامه پیدا کند؛ آن‌هم درست در ... .
.
گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ یعنی عجیبه؛ آدمی نبود که با غریبه‌ها بشینه.» و حواسش نیست که خودش هم با این‌که ظاهراً با غریبه‌ها نمی‌نشیند «راهش داده» و درِ خانه را به رویش باز کرده تا بازی‌ دوباره ادامه پیدا کند؛ آن‌هم درست در زمینِ بازی؛ در خانه‌ای که حوّاخانم قبلاً زندگی می‌کرده؛ در خانه‌ای که حالا گلی چند روزی مهمانش است و آن‌قدر ادامه پیدا کرده که عصر به غروب رسیده و غروب به شب. همه‌ی مدّتی که از آن «بارانْ ریزریزها» می‌باریده و او حواسش جای دیگری بوده؛ جایی که این «وارش» را ندیده. فرهاد هم همه‌ی این مدّت را سرگرمِ تیله‌هایش بوده و تازه فهمیده یکی‌شان کم است. میلی به از جا برخاستن ندارد امّا کلاهش را می‌گذارد روی سر و کاپشنش را می‌پوشد و: «خب؛ ما بریم دیگه.» امّا رفتنی در کار نیست؛ شاید مثل آخرین صحنه‌ی «پیش از غروب» که صدای نینا سیمون و تماشای سلینِ شاد و خندان کافی است تا جسی همان‌جایی که نشسته جا خوش کند و در جواب سلین که دارد ادای نینا سیمون را درمی‌آورد و می‌گوید: «هی عزیزم؛ دیر می‌شود پروازت.» لبخندزنان بگوید: «می‌دانم.» فرهاد هم می‌گوید: «ببخشید؛ من خیلی خسته‌م؛ باید یه‌خرده بیفتم این‌جا.» و روی میز می‌خوابد و ادامه می‌دهد «تا این اسب‌ها نیومده‌ن.» دستش را هم می‌گذارد زیر سرش. گلی قدمی پیش می‌آید و نگاهش می‌کند: «معلومه که خسته‌ای.» ملافه‌ای رویش می‌کشد «بخواب دیوونه‌هه.» فرهاد لبخند می‌‌زند: «می‌ارزید.» [کتاب «در دنیای تو ساعت چند است؟» را در نمایش‌گاه کتاب تهران از غرفه‌ی نشرچشمه بخواهید.] #در_دنیای_تو_ساعت_چند_است #صفی_یزدانیان #لیلا_حاتمی #علی_مصفا #نشرچشمه #whatsthetimeinyourworld #safiyazdanian #leilahatami #alimosaffa
Read more
من هر وقت با آقای نبوی صحبت می کنم بیشتر شنونده م. البته که اون لحظه ها جایی هم برای حرف زدن باقی نمی مونه. ...
Media Removed
من هر وقت با آقای نبوی صحبت می کنم بیشتر شنونده م. البته که اون لحظه ها جایی هم برای حرف زدن باقی نمی مونه. امروز پرسیدن: هفته ای چند تا کتاب می خونی؟ از فرق سر تا نوک پا غرق خجالت شدم. آخه تمام زور و ادای من خوندن روزی چهل صفحه کتابه که اون هم انجام بگیره یا نه! گفتن: تا وقتی هفته ای سه تا کتاب نخوندی به خودت ... من هر وقت با آقای نبوی صحبت می کنم بیشتر شنونده م. البته که اون لحظه ها جایی هم برای حرف زدن باقی نمی مونه. امروز پرسیدن: هفته ای چند تا کتاب می خونی؟
از فرق سر تا نوک پا غرق خجالت شدم. آخه تمام زور و ادای من خوندن روزی چهل صفحه کتابه که اون هم انجام بگیره یا نه!
گفتن: تا وقتی هفته ای سه تا کتاب نخوندی به خودت نویسنده نگو!بهونه ی اضافه هم نیار!
منم گفتم: به روی دو چشم.
حالا اومدم بگم بهتون: من هنوز نویسنده نیستم. عوضش دارم یا‌د می گیرم که بخونم و بخونم و بخونم و بعد بنویسم. «قطره اشکی در پنجاه سالگی» یک گزارش عمیق و تاثیرگذار گذر از پنجاه سال عمر به قلم بی نظیر ابراهیم نبویه.
متنی زیبا که در انتهاش به پنجاه اثر موندگاری که طی سال های گذشته ی زندگی شون خوندن و دیدن اشاره می کنن.
امروز پنج اثر اول رو به قلم خودشون پایین این پست میگذارم تا ببینیم هر کدوم مون کجای کاریم؟ چندتاشون رو خوندیم و دیدیم و چقدر ازشون می دونیم. با این پنج تا که تسویه حساب کردیم میریم واسه پنج اثر بعدی.

یک..فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها ‏را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.‏ دو..کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به داد من رسیده ‏است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من تکرار می شود.‏ ‏ سه..فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می گیرد و توی دست کسی می گذارد که ‏فکر می کنم موتزارت است، سالیاری حسادت می کند و روایت می کند. تقریبا دهها بار ‏آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام و باز هم می توانم ببینم.‏ چهار..گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن عرفان ماست. ‏هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و تقریبا بیست سال است هر هفته مثل ‏یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم. بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت ‏بردن از خواندن، می توانم از حفظ بنویسم. ‏ ‏ پنج..بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ ‏دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی اوقات " آندره ی" از راه می رسد، کتاب " ‏آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف دستم و می گوید بخوان،
نجات ات می دهد.‏
@seyedebrahimnabavi
Read more
سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه ...
Media Removed
سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه اتوبوس کنار #شهر_کتاب_فرشته در خیابان شریعتی. سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ایستگاه و زل زده بودم به آسمانِ خدا و منتظر بودم تا رفقا وسایل را جمع و جور کنند و برویم پی کارمان. یک جورهایی احساس رستگاری ... سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه اتوبوس کنار #شهر_کتاب_فرشته در خیابان شریعتی. سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ایستگاه و زل زده بودم به آسمانِ خدا و منتظر بودم تا رفقا وسایل را جمع و جور کنند و برویم پی کارمان. یک جورهایی احساس رستگاری داشتم. داشتم به روز عقد قرار داد با شهر کتاب جهت میزبانیِ روز رونمایی فکر می‌کردم.

آن روز مسئول مربوطه یک سوال خیلی سخت پرسید. گفت فکر می‌کنید چند نفر می‌آیند برای رونماییتان؟

چشم‌هایم را بستم و حساب همه چیز را کردم. این که آخر سال است و ترافیک بی‌داد می‌کند، این که مردم سرشان خیلی شلوغ است، این که ما هیچ وقت مثل دیگران تبلیغات آنچنانی نداشتیم، این که هیچ چهره‌ی معروفی قرار نیست در اینستاگرامش ما را تبلیغ کند یا مثلا دیگران را تشویق کند به حضور در مراسم رونمایی و جشن امضاء.

گفتم من دوست‌ندارم کسی سر پا بایستد، شما چند تا صندلی دارید؟ صندلی‌ها را که شمردیم حدودا سی و چند تایی می‌شد. گفتم عالیست. امیدوارم صندلی‌ها خالی نمانند... چند دقیقه مانده بود تا ما طبق ساعتی که از قبل اعلام کرده بودیم، بیاییم برای شروع مراسم. برادرم آمد داخل بک‌استیج و با ذوق خاصی که در صدایش بود گفت:«محمد! بیاین دیگه! خیلی شلوغ شده!» (از این جمله‌های الکی که رفقا و نزدیکان همیشه در لحظات حساس می‌گویند تا تو خودت را نبازی و امیدوار باشی که احتمالا در آینده اوضاع بهتر خواهد شد!) و بعد با خودم فکر کردم سی و چند نفر برای این همه زجری که کشیدیم، واقعا «خیلی» به حساب می‌آید؟! بدون این که چیزی بگویم سرم را با یک لبخند الکی تکان دادم که یعنی الان می‌آییم.

هنگامی که از بک‌استیج آمدم برای خوشامد و شروع برنامه؛ با دیدن این حجم از جمعیت نفسم بند آمده بود. جای سوزن انداختن نبود. نمی‌دانستم از شوق این حضور دلگرم‌کننده و بسیار خارج از انتظارم چه کار باید می‌کردم. اعتراف می‌کنم که برای آن آوازی که قرار بود همان اول و بدون مقدمه بخوانم نفسم درست بالا نمی‌آمد.

حالا که تولد یک سالگی آلبوم خاطرات پراکنده است فرصت مناسبی بود که این‌ها را بگویم.

رفقای عزیز، دمتان گرم، دمتان خیلی خیلی گرم که درست یک سال پیش در چنین لحظاتی خستگی را از تنم در کردید. خوشا به معرفتتان که ما را حمایت می‌کنید و به معنای واقعی کلمه، با #حال هستید؛ باور کنید این را از ته دلم می‌گویم: حال ما، به هوای شما خوش است. به امید دیدار در کنسرتمان، خیلی زود... محمد فکری
خواننده و سرپرست حال
نوزدهم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و شش خورشید
Read more
. . درد اینه میگیم خیلی مون هم خدا کافیه اما چ قدر این #کفایت_خدا به قلبمون ثابت شده است چ قدر فقط ...
Media Removed
. . درد اینه میگیم خیلی مون هم خدا کافیه اما چ قدر این #کفایت_خدا به قلبمون ثابت شده است چ قدر فقط سر زبونه؟ . . . چ قدر باورم شده خدا واقعااااا بی حد و اندازه کافیه !! چ قدر با یقین کامل قلبی ، جواب این سوال #خدا رو محکم دلمون میده؟؟؟!!!! #الیس_الله_بکاف_عبده ؟ #آیا_خداوند_برای_بنده_اش_کافی_نیست ... .
.
درد اینه
میگیم خیلی مون هم خدا کافیه
اما چ قدر این #کفایت_خدا به قلبمون ثابت شده است
چ قدر فقط سر زبونه؟
.
.
.
چ قدر باورم شده خدا واقعااااا بی حد و اندازه کافیه !!
چ قدر با یقین کامل قلبی ، جواب این سوال #خدا رو محکم دلمون میده؟؟؟!!!!
#الیس_الله_بکاف_عبده ؟
#آیا_خداوند_برای_بنده_اش_کافی_نیست ؟
همون قدر قطعا آرومیم....
.
.
.
.
.
.
بعد نوشت:
#حاج_اسماعیل_دولابی ره :
اگر یک شخص غنی که به او #اطمینان و #اعتماد داری به تو بگوید نگران نباش و غصه بدهی‌هایت را نخور، خیالت راحت باشد، من هستم، ببین این حرف او چقدر به تو آرامش می‌بخشد و راحت می‌شوی.

خدای مهربان که غنی و تواناست به تو گفته است «الیس الله بکاف عبده»: آیا #خداوند برای کفایت امور بنده‌اش بس نیست؟

یعنی ای بنده من، برای همه کسری و کمبودهای دنیوی و اخرویت من هستم. این سخن خدا چقدر انسان را راحت می‌کند و به او آرامش ‌می‌بخشد. لذاست که فرمود: «الا بذکر الله تطمئن القلوب»: دل‌ها با یاد خدا آرامش می‌یابند.
.
.
.
.
بعد نوشت ۲ :
در کتاب عده الداعی آمده است : زمانی که #فرعون در دریا در حال غرق شدن بود #موسی را صدا میزد : موسی ! موسی ! موسی به دادم برس ولی موسی پشت کرد و رفت ، فرعون غرق شد و جنازه او روی آب و در حالیکه باد کرده بود . ... وقت رفتن موسی به طور سینا رسید .... آداب را به جا آورد دست بالا آورد  تا دعا کند در این هنگام خداوند به او فرمود : یا موسی ! چرا جواب به فرعون ندادی ؟! ، مگر فرعون از تو امداد خواهی نکرد ؟! چرا جواب او را ندادی ؟! خود خداوند جواب داد : زیرا تو او را خلق نکرده بودی که دلت برای او بسوزد !

به عزتم اگر فرعون اگر یک بار می گفت ای خدای موسی ، او را نجات می دادم زیرا من او را آفریده ام . و نمی توانم ناامیدش کنم.
Read more
 #عمارنامه صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی ...
Media Removed
#عمارنامه صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، #زن بسیار با حیایی بود، اما مجبور شده بود بدون #حجاب به این کار مشغول شود! شاهرخ جلوی ... #عمارنامه
صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم.
به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود.
با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!
در ظاهر، #زن بسیار با حیایی بود، اما مجبور شده بود بدون #حجاب به این کار مشغول شود!

شاهرخ جلوی میز رفت و گفت:
#همشیره!
تا حالا ندیده بودمت!
تازه اومدی اینجا؟

زن خیلی آهسته گفت:
بله!
من از امروز اومدم!

شاهرخ دوباره با تعجب پرسید:
تو اصلاً قیافه ات به اینجور کارها و اینجور جاها نمی خوره!
اسمت چیه؟
قبلاً چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت:
مهین هستم.
شوهرم چند وقته که مُرده!
مجبور شدم که برای #اجاره_خانه و #خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!

شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم فشار می داد!
رگ گردنش زده بود بیرون!
بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با #عصبانیت گفت:
ای لعنت بر این #مملکت کوفتی!
بعد بلند گفت:
همشیره راه بیفت بریم.

مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سرش کرد و با #حجاب کامل رفت بیرون.
بعد هم سوار #ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند.
.
.
مدتی از این ماجرا گذشت.
من هم شاهرخ را ندیدم، تا اینکه یک روز همدیگر را دیدیم.
بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم:
راستی قضیه اون مهین خانم تو چی شد؟
اول درست جواب نمی داد، اما وقتی اصرار کردم گفت:
دلم خیلی براشون سوخت.
اون خانم یه پسر ده ساله به اسم #رضا داشت.
صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود!
من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم.
به مهین خانم هم گفتم تو خونه بمون و بچه ات رو #تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!
.
.
.
#کتاب #شاهرخ 📚
.
.
.
#سردار #شهید #شاهرخ #ضرغام 🌷
#حر_انقلاب
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر ...
Media Removed
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه "چگونه کتابخوان شویم؟" من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم ... 16/100
#100daysofproductivity
بخش اول:
این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه
"چگونه کتابخوان شویم؟"
من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم میتونم تا حدودی جواب این سوالو به شکل خودم بدم!
من کتاب خوندنو از وقتی خوندن و نوشتن بلد نبودم شروع کردم روزا مامان بزرگم برام قصه می گفت و دایی کوچیکم(که خدا بیامرزتش)قشنگ ترین خاطره ای که واسه من یادگار گذاشت این بود که همیشه کلی واسم کتاب می خریدویه کشوی اختصاصی خونه مامان بزرگم واسم گذاشته بود که کتابامو توش بذارم هر موقع اونجا میرم!
تو خونه هم همیشه دست مامان و بابام کتاب دیدم .
نقطه اوج کتاب خوندنم وقتی بود که معلم کلاس چهارمم یه روز مامانمو خواست و بهش گفت دخترتون باید بیشتر از کتاب درسی بدونه بعد ۳۰ جلد کتاب معرفی کرد که واسم بخرن 😍(به من بگو چرا؟و یه سری کتاب بود پر آزمایش از رشته های مختلف که تو خونه می شد انجام داد که اسمشونو الان یادم نیست)و تو مدرسه در حالی که همه واسه شاگرد اول شدن پتو و سکه نازک پارسیان(😁) جایزه می گرفتن من بابت کتابخون ترین دانش اموز مدرسه یا نفر اول مسابقات کتابخوانی یا نشریه هایی که مطالعه لازم داشت با بیست تا کتاب جایزه بر میگشتم خونه(البته درسمم خوب بودا فکر نکنید تنبل بودم فقط اول تا سوم کلاس نمیشدم🙄)
تو دبیرستان کتابدارمون یه سری کتاب توی کمدای قفل دار داشت که مال معلما بود،نه دانش آموزا و خب جالب این که به من اجازه میداد اونا رو قرض بگیرم چون کل کتابای تو قفسه های کتابخونه رو خونده بودم😁
ته تهش اینکه من واسه کتاب خون شدن کار خاصی انجام ندادم!
یادمه مدتها دلم میخواست نویسنده بشم و هنوز گاهی آرزوشو میکنم!
همه مدل کتابی رو هم امتحان کردم رمان عاشقانه!ادبیات!شعر!کتاب دینی!تاریخی!فلسفی!عرفانی!از این کتابای زرد موفقیت و روانشناسی و کلی چیزای دیگه حتی به طالع بینی و فنگ‌شویی و آشپزیم رحم نکردم.😁 تا این که بالاخره سبک مورد علاقمو پیدا کردم ولی خب خیلیا اینقد وقت و حوصله ندارن....
اما آخر سر یه وقفه چند ساله این بین به وجود اومد که کلا هیچ کتابی نخوندم و فکر کنم تجربه شروع دوباره این کار باشه که به درد شما هم بخوره.
راستش قرار بود این پست توصیه باشه😑 ولی بدجور یاد خاطرات قدیم افتادم ونفهمیدم چطور این همه نوشتم بعدم دلم نیومد متنو پاک کنم😋
الانم دیگه جا نیست بقیشو بنویسم.😨 شما هم بیاین از خاطرات کتابیتون بگین تا پست اصلی رو اماده کنم
Read more
پیرمرد پس از لحظه‌ای به خودش گفت: پیرمرد…بهتر است به موضوعات شادی آفرین فکر کنی. تو هر لحظه بیشتر ...
Media Removed
پیرمرد پس از لحظه‌ای به خودش گفت: پیرمرد…بهتر است به موضوعات شادی آفرین فکر کنی. تو هر لحظه بیشتر به کلبه‌ات نزدیک می‌شوی. قایق تو هم بخاطر این‌که چهل پوند از وزن ماهی کم شده، حالا راحت‌تر روی آب حرکت می‌کند. پیرمرد می‌دانست وقتی قایق در مسیر جریان آب قرار می‌گیرد، چه چیزهایی ممکن است اتفاق ... پیرمرد پس از لحظه‌ای به خودش گفت:

پیرمرد…بهتر است به موضوعات شادی آفرین فکر کنی. تو هر لحظه بیشتر به کلبه‌ات نزدیک می‌شوی. قایق تو هم بخاطر این‌که چهل پوند از وزن ماهی کم شده، حالا راحت‌تر روی آب حرکت می‌کند.

پیرمرد می‌دانست وقتی قایق در مسیر جریان آب قرار می‌گیرد، چه چیزهایی ممکن است اتفاق بیفتد.

با صدای بلند گفت:

بله…من می‌توانم کاردم را به سر یکی از چوبها ببندم. پیرمرد همین کار را هم کرد. بعد گفت:

خب هرچند که من پیر شده‌ام، اما هنوز بی اسلحه نشده‌ام. نسیم خنک و مطبوعی می‌وزید. قایق سبک روبروی آب پیش می‌رفت. پیرمرد داشت به ماهی نگاه می‌کرد. بعضی از امیدهایی را که از دست داده بود به خاطرش آمدند. بخود گفت:

این‌که آدم امیدش را از دست بدهد، خیلی مسخره است. وانگهی معتقدم که بطور اصل نا امید شدن نوعی گناه محسوب می‌شود. بعد با خود اندیشید:

تو ماهی را به این دلیل کشتی تا خودت زنده بمانی و به دیگران برای زندگی کردن غذا برسانی. تو آن‌را بخاطر اینکه تشویق بشوی، ماهیگیری کرده باشی کشتی. تو اورا هنگامی‌که زنده بود و حتی پس از آن دوست می‌داشتی. پس اگر اورا دوست داشتی، کار تو گناه محسوب نمی‌شود. شاید چیزی بالاتر از آن باشد. سپس با صدای بلند گفت:

پیرمرد…تو داری زیاد فکر می‌کنی. اما بهر حال تو از کشتن ماهی لذت بردی. زندگی تو به وجود ماهی‌های دیگر بستگی دارد. او زیباترین و پاک‌ترین موجودی است که هرگز هراسناک نیست. پیرمرد با صدای بلند به حرف خودش ادامه داد:

من اورا بخاطر دفاع از خودم کشتم. خیلی هم خوب اورا کشتم. وانگهی بنحوی همه یکدیگر را می‌کشند. همین صید ماهی بدلیل ادامه زندگی، یکنوع خودکشی بحساب می‌آید.
.
.
قسمتی از رمان مشهور (پیرمرد و دریا....the old man and the sea)
نوشته ارنست همینگوی...Ernest hemingway
برنده جایزه نوبل ادبیات

#کتاب_بخوانیم
#کتاب #رمان #پیرمرد_و_دریا #ارنست_همینگوی #نوبل #نویسندگی #نوشتن #من_یک_نویسنده_ام #من_کتاب_میخوانم
Read more
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک ...
Media Removed
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐 و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم لاو یو آل قسمت ۵۳: کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من ... سلام عشقای من
ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐
و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم
لاو یو آل
قسمت ۵۳:
کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من دستاش رو گرفتم گفت "مطمئننی؟"،"آره" (یاد این فنفیک منحرفیا افتادم) ورد رو با هم خوندیم و وقتی چشمامون رو.باز کردیم تو یک جنگل تقریبا تاریک بودیم این همون جنگله همون جایی که من باعث شدم شارلوت بمیره داشتیم اون تو راه می رفتیم این جا پر از روح باید باشه پس چرا هیچ کس نیست همین طور به راه ادامه دادیم تا این که به یک محل بین درختا رسیدیم که یک دختر اون جا نشسته بود اون شارلوت بود اما موهاش مرتب و تمیز بود "شارلوت" لیام داد زد شارلوت سرش آورد بالا چشاش خیس بودن زود پاشد و اومد سمت لیام و محکم بقلش کرد از تو بغل لیام اومد بیرون و گفت"نگو که شما هم…" ،"نه ما اومدیم برت گردونیم…می دونم هم اینا به خاطر من بود من نمی تونم وقتی گرگم یعنی اون طور که فهمیدم خودم رو کنترل کنم" ،"تو چه طوری گرگی آخه من نمی فهمم و الان داریم بر می گردیم و اگه تو هم نمی اومدی مطمئنن باش من می بخشیدمت" بقلش کردم اون واقعا خیلی مهربونه "فکر کنم زود تر باید برگردیم تا در دنیا بسته نشده" لیام گفت و ما سریع حرکت کردیم و دستای هم دیگه رو گرفتیم تا ورد رو بخونیم تقریبا داشت تموم می شد که "هیلی" به رو به روم نگاه کردم "مامان!؟"، "هیلی نه"شارلوت گفت…
داستان از نگاه پاول:
با بقیه نشسته بودیم و به جسد بی جون شارلوت نگاه می کردیم اما من سرم رو انداختم پایین دیگه نمی تونم تحملش کنم لیام هم معلوم نیست کجا غیبش زده "وات د هل" هری داد زد سرم رو آوردم بالا زخم های شارلوت داشت خوب میشد تقریبا داشت به هوش می اومد اما چه طوری؟ سینش رفت بالا انگار نفس می خواست بکشه که دوباره سینش اومد پایین و هیچ تغیری نکرد اِما رفت کنارش و نبضش رو گرفت "اون هنوز مرده"که صدا های پایی که از پله ها میومد بالا رو شنیدم اون لیام بود و سریع اومد سر شارلوت و بعد شارلوت رو تکون داد "شارلوت …شارلوت" ،"وضعیت اون هیچ تغییری نکرده"اما گفت. "اما این چه طور ممکنه من فکر کردم که ما برگشتیم" ،"تو گفتی که تنها نمی تونی این کار رو انجام بدی درسته"هری با خونسردی گفت."من تنها انجام ندادم" ،"پس کی…هیلی" باید فکرش رو می کردم"اون الان کجاست؟" من با عصبانیت کامل پرسیدم "اون باید پایین باشه"اون زیر لبش این رو گفت.
/ادامه کامنت اول /
Read more
. للحق پست نوشت: شهید ثالث می فرماید: بین اهل ایمان معروف است که یکی از علمای اهل سنت کتابی در رد مذهب ...
Media Removed
. للحق پست نوشت: شهید ثالث می فرماید: بین اهل ایمان معروف است که یکی از علمای اهل سنت کتابی در رد مذهب شیعه نوشت و در مجالس و محافل,آن را برای مردم میخواند و آنان را گمراه می نمود و از ترس آنکه کسی از علمای شیعه آن را رد کند ,آن را به کسی نمی داد. . علامه حلی همیشه به دنبال راهی برای به دست آوردن کتاب بود ... .
للحق پست نوشت:
شهید ثالث می فرماید:
بین اهل ایمان معروف است که یکی از علمای اهل سنت کتابی در رد مذهب شیعه نوشت و در مجالس و محافل,آن را برای مردم میخواند و آنان را گمراه می نمود و از ترس آنکه کسی از علمای شیعه آن را رد کند ,آن را به کسی نمی داد.
.
علامه حلی همیشه به دنبال راهی برای به دست آوردن کتاب بود تا ردیه ای بر آن بنویسد.رابطه استاد و شاگردی را وسیله ای قرار داد تا آن عالم کناب رو به او امانت دهد.آن عالم چون نمی خواست دست رو به سینه علامه بزند, گفت :سوگند یاد کرده ام که این کتاب را بیشتر از یک شب پیش کسی نگذارم.
.
علامه همان یک شب را غنیمت شمرد و کتاب را از او گرفت و به خانه برد که در همین یک شب تا می تواند از آن کناب رونوشت بردارد.وقتی مشغول نوشتن شد و شب به نیمه رسید ,خواب بر ایشان غلبه کرد و بی اختیار به خواب رفت و قلم از دستش افتاد.وقتی صبح بیدار شد,غم عالم بر دلش نشست که موفق نشده کتاب را بنویسد تا جواب محکمی برای آن داشته باشد.
.
نوشته هایش را برداشت و با کمال تعجب دید تمام کتاب نوشته شده و در صفحه آخر جمله ای است که اشک علامه را جاری ساخت.
"کتبه م ح م د بن الحسن العسکری صاحب الزمان"
این نسخه کتاب را حجت بن الحسن العسکری صاحب الزمان (عج) نوشته است.علامه متوجه شد که حضرت تشریف آورده اند و نسخه را با خط مبارک خود به پایان رسانده اند.
.
دلنوشت:
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم ,بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده , که این جمعه هم گذشت
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#ميان_عاشق_و_معشوق_هيچ_حائل_نيست
#تو_خود_حجاب_خودی_حافظ_از_میان_برخیز
Read more
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ ...
Media Removed
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی ... :
#اسب_رقصان
نوشته‌ی #جوجو_مویز
ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی

نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان
در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام دهند. سپس مشکلاتی پیش می‌آید و سارای چهارده ساله مجبور می‌شود خود به تنهایی کار را ادامه دهد.
ناتاشا مکولی، وکیل و حقوقدان، به‌اجبار با همسر سابقش در یک خانه زندگی می‌کند، زندگی او مختل شده و توانایی حرفه‌ای‌اش به دلایلی زیر سوال رفته است. وقتی بازی روزگار سارا را در مسیر او قرار می‌دهد، این فرصت نصیب ناتاشا می‌شود تا به زندگی خود سر و سامانی بدهد. اما او نمی‌داند که سارا رازی در دل دارد... رازی که زندگی همه‌ی آنها را تغییر خواهد داد.

دنیایی محدود با آرزوهایی بزرگ که شما را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.
دیلی‌میل

قصه‌ای بدیع و خلاقانه، جذاب و شگفت‌انگیز و سحرآمیز.
دیلی‌اکسپرس

مویز در مقام قصه‌گو فضایی همچون چارلز دیکنز خلق می‌کند، به‌راحتی طرح داستان را تغییر می‌دهد و به‌ظرافت از طرحی به طرح دیگر می‌رود. واشنگتن‌پست

مریم مفتاحی، فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان انگلیسی و زبان‌شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی است. او پیش از این رمان جنجالی «من پیش از تو» را که پرفروش‌ترین کتاب سال‌های ۹۴ و ۹۵ و ۹۶ در طرح «عیدانه با کتاب» و طرح «تابستانه با کتاب» و «پاييزه كتاب» کتابفروشی‌های ایران شد ترجمه کرده است. رمان‌هاي «پس از تو» و «يك بعلاوه‌ يك» و «ميوه خارجي» نوشته‌ جوجو مویز و «همسر خاموش» نوشته‌ ای.اس.ای هریسون نیز از دیگر ترجمه‌های این نویسنده است که از سوی نشر آموت منتشر شده. جلد سوم رمان‌هاي «من پيش از تو» و «پس از تو» نيز به زودي با ترجمه‌ي خانم مريم مفتاحي در نشر آموت منتشر مي‌شود.
رمان «اسب‌رقصان» نوشته‌ی «جوجو مويز» با ترجمه‌ي «مريم مفتاحي» در ۶۵۶ صفحه و به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout‌
Read more
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ ...
Media Removed
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی ... :
#اسب_رقصان
نوشته‌ی #جوجو_مویز
ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی

نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان
در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام دهند. سپس مشکلاتی پیش می‌آید و سارای چهارده ساله مجبور می‌شود خود به تنهایی کار را ادامه دهد.
ناتاشا مکولی، وکیل و حقوقدان، به‌اجبار با همسر سابقش در یک خانه زندگی می‌کند، زندگی او مختل شده و توانایی حرفه‌ای‌اش به دلایلی زیر سوال رفته است. وقتی بازی روزگار سارا را در مسیر او قرار می‌دهد، این فرصت نصیب ناتاشا می‌شود تا به زندگی خود سر و سامانی بدهد. اما او نمی‌داند که سارا رازی در دل دارد... رازی که زندگی همه‌ی آنها را تغییر خواهد داد.

دنیایی محدود با آرزوهایی بزرگ که شما را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.
دیلی‌میل

قصه‌ای بدیع و خلاقانه، جذاب و شگفت‌انگیز و سحرآمیز.
دیلی‌اکسپرس

مویز در مقام قصه‌گو فضایی همچون چارلز دیکنز خلق می‌کند، به‌راحتی طرح داستان را تغییر می‌دهد و به‌ظرافت از طرحی به طرح دیگر می‌رود. واشنگتن‌پست

مریم مفتاحی، فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان انگلیسی و زبان‌شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی است. او پیش از این رمان جنجالی «من پیش از تو» را که پرفروش‌ترین کتاب سال‌های ۹۴ و ۹۵ و ۹۶ در طرح «عیدانه با کتاب» و طرح «تابستانه با کتاب» و «پاييزه كتاب» کتابفروشی‌های ایران شد ترجمه کرده است. رمان‌هاي «پس از تو» و «يك بعلاوه‌ يك» و «ميوه خارجي» نوشته‌ جوجو مویز و «همسر خاموش» نوشته‌ ای.اس.ای هریسون نیز از دیگر ترجمه‌های این نویسنده است که از سوی نشر آموت منتشر شده. جلد سوم رمان‌هاي «من پيش از تو» و «پس از تو» نيز به زودي با ترجمه‌ي خانم مريم مفتاحي در نشر آموت منتشر مي‌شود.
رمان «اسب‌رقصان» نوشته‌ی «جوجو مويز» با ترجمه‌ي «مريم مفتاحي» در ۶۵۶ صفحه و به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout‌
Read more
@_pari_book_ تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان از آسمان پرستاره ...
Media Removed
@_pari_book_ تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان از آسمان پرستاره در آغوش من توی ماشین نشسته بودی. یکی بهت گفته‌ بود که ستاره‌ها در واقع نه بالای سر ما، که زیر پای ما هستند و زمین این‌قدر تند می‌چرخد که اگر کوچک و سبک بودی یکراست می‌افتادی به قعر این تاریکی. در ... @_pari_book_
تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان از آسمان پرستاره در آغوش من توی ماشین نشسته بودی. یکی بهت گفته‌ بود که ستاره‌ها در واقع نه بالای سر ما، که زیر پای ما هستند و زمین این‌قدر تند می‌چرخد که اگر کوچک و سبک بودی یکراست می‌افتادی به قعر این تاریکی. در پورش باز بود، مادرت در خانه لئونارد کوهن گوش می‌داد و من به تو گفتم که ما در حقیقت در اعماق یک غار دنج زندگی می‌کنیم و آسمان مثل یک سنگ است که در غار را بسته. تو پرسیدی: «پس ستاره‌ها چی هستند؟» و من گفتم آن‌ها سوراخ‌هایی هستند برای این‌که نور بتواند بتابد تو. بعد گفتم چشم‌های تو هم برای من همین‌طورند. سوراخ‌های کوچکی که نور از آن‌ها بیرون می‌تابد. بعد تو بلند خندیدی. دیگر آن‌طوری خندیده‌ای؟! من هم خندیدم. «و من دوستت دارم»
فردریک بکمن
مترجم: الهام رعایی
نشرنون
#و_من_دوستت_دارم #فردریک_بکمن
#مادربزرگ_سلام_رساند_و_گفت_متاسف_است #بریت_ماری_اینجا_بود #مردي_به_نامه_اوه #مردی_به_نام_اوه #فردریک_بکمن #نشر_نون #ادبیات_سوئد
#کتاب #کتابخانه #کتاب_باز #کتابدونی #مادربزرگ #بریت_ماری_این_جا_بود #تمام_آنچه_پسرکوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند #تمام_آنچه_پسر_کوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند #کتاب_خوب #شهر_خرس #کتاب #نیلوفر_خوش_زبان #و_هرروزصبح_راه_خانه_دورتر_و_دورتر_می_شود #الهام_رعایی
#تمام_آنچه_پسر_کوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند
#شهر_خرس #نشر_نون #الهام_رعایی #و_من_دوستت_دارم #
#بریت_ماری_اینجا_بود
Read more
. . حالا دیگر دیر است من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ...
Media Removed
. . حالا دیگر دیر است من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را…! راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه های به مقصد نمی رسد؟! نه ری را ! سالها و سالها بود که در ایستگاه راه آهن در خواب و خلوت ورودی همة شهرها کوچه ... .
.
حالا دیگر دیر است
من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را…!
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست
که دیگر هیچ نامه های به مقصد نمی رسد؟!
نه ری را !
سالها و سالها بود
که در ایستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودی همة شهرها
کوچه ها ، جاده ها ، میدان ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد
سراغ کسی را می گرفتم که بوی لیموی شمال و
شب حلال دریا را می داد.

چقدر کوچه های خلوت بامدادی را
خیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.
من می دانستم تو از میان روشن ترین رؤیاهای روزگار
تنها ترانه های سادة مرا برگزیده ای
چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همین سادگانِ
زمینم ، ری را !
هر بار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد
مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند
همانجا در سایه سار گریه و بابونه
عطر ترا از باغ پروانه به خواب کودکان خود می خواندند.
مردمان می فهمند
مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند
مردمان دیری ست که از راز واژگان سادة من
به معنای بعضی از آوازها رسیده اند .
رازی دارد این سادگی ،
این است رؤیا
معلوم است که بعد از نامه ها
مرا آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند .
کجا می روی حالا؟!
بیا ،هنوز تا کشف نشانی آن کوچه
حرف بسیار و
وقت اندک و
آسمان هم که بارانی ست !
اصلاً فرض که مردمان هنوز درخوابند،
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید ،
فرض که بعضی از اینجا دور ،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند ،
با رؤیاهامان چه می کنند؟!
.
.
"سید علی صالحی ، از مجموعه: نشانی ها"
Read more
@_.zahraa._.cr7 عکس از: تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان ...
Media Removed
@_.zahraa._.cr7 عکس از: تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان از آسمان پرستاره در آغوش من توی ماشین نشسته بودی. یکی بهت گفته‌ بود که ستاره‌ها در واقع نه بالای سر ما، که زیر پای ما هستند و زمین این‌قدر تند می‌چرخد که اگر کوچک و سبک بودی یکراست می‌افتادی به قعر این ... @_.zahraa._.cr7 عکس از:

تو الان از من بیزاری، اما یک‌ جایی در زمان تو از آن من بودی؛ یک‌بار که ترسان از آسمان پرستاره در آغوش من توی ماشین نشسته بودی. یکی بهت گفته‌ بود که ستاره‌ها در واقع نه بالای سر ما، که زیر پای ما هستند و زمین این‌قدر تند می‌چرخد که اگر کوچک و سبک بودی یکراست می‌افتادی به قعر این تاریکی. در پورش باز بود، مادرت در خانه لئونارد کوهن گوش می‌داد و من به تو گفتم که ما در حقیقت در اعماق یک غار دنج زندگی می‌کنیم و آسمان مثل یک سنگ است که در غار را بسته. تو پرسیدی: «پس ستاره‌ها چی هستند؟» و من گفتم آن‌ها سوراخ‌هایی هستند برای این‌که نور بتواند بتابد تو. بعد گفتم چشم‌های تو هم برای من همین‌طورند. سوراخ‌های کوچکی که نور از آن‌ها بیرون می‌تابد. بعد تو بلند خندیدی. دیگر آن‌طوری خندیده‌ای؟! من هم خندیدم. «و من دوستت دارم»
فردریک بکمن
مترجم: الهام رعایی
ویراستار: #رضا_خسروزاد
نشرنون

#مادربزرگ_سلام_رساند_و_گفت_متأسف_است
#بریت_ماری_اینجا_بود #مردي_به_نامه_اوه #مردی_به_نام_اوه #فردریک_بکمن #فردریک_بکمان #نشر_نون #ادبیات_سوئد
#کتاب #کتابخانه #معامله_زندگی #کتاب_باز #کتابدونی #مادربزرگ_سلام_مى_رساند_و_مى_گويد_متاسف_است #بریت_ماری_این_جا_بود #تمام_آنچه_پسرکوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند #تمام_آنچه_پسر_کوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند #کتاب_خوب #شهر_خرس #بیرتاون #کتاب #نیلوفر_خوش_زبان #و_هرروزصبح_راه_خانه_دورتر_و_دورتر_می_شود #الهام_رعایی #مادربزرگ_سلام_رساند_و_گفت_متاسف_است
#تمام_آنچه_پسر_کوچولویم_باید_درباره_دنیا_بداند
#شهر_خرس #کتاب_شهر_خرس #نشر_نون #و_من_دوستت_دارم
Read more
@cheshmeh.paris‌ ‌‌ "جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر ...
Media Removed
@cheshmeh.paris‌ ‌‌ "جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر دماغم تکان تکان می‌داد و می‌گفت آخرش، دیر یا زود، اعدام می‌شوم. دون رامون که پشت سرش، روی تخت نشسته بود، به من اشاره می‌کرد که جدی نگیرم، حتی تا آنجا پیش رفت که با انگشتش، معنی‌دار، به پیشانیش زد. گفتم: ... @cheshmeh.paris‌
‌‌
"جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر دماغم تکان تکان می‌داد و می‌گفت آخرش، دیر یا زود، اعدام می‌شوم. دون رامون که پشت سرش، روی تخت نشسته بود، به من اشاره می‌کرد که جدی نگیرم، حتی تا آنجا پیش رفت که با انگشتش، معنی‌دار، به پیشانیش زد. گفتم: اگر تو جای من بودی و من زندانبان بودم، آن وقت می‌دیدی که این‌جور خوشمزگی‌ها خیلی خنک است"
‌‌
گفت‌وگو با #مرگ (شهادتنامه اسپانیا) | آرتور کوستلر | ترجمه نصرالله دیهیمی/ خشایار دیهیمی

#آرتور_کوستلر #داستان_ترجمه #گفت_و_گو_با_مرگ #شهادتنامه_اسپانیا #چشمه_پریس #نشر_نی #معرفی_کتاب #کتاب #پیشنهاد_کتاب #کتاب_خوب #زندگی_نامه
Read more
 #عمارنامه باشگاه #کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفـت: ابرام جون! #تیپ و هیکلت خیلی جالب ...
Media Removed
#عمارنامه باشگاه #کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفـت: ابرام جون! #تیپ و هیکلت خیلی جالب شده! توی راه که می اومدی دوتا #دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف میزدند! بعد ادامه داد: شلوار و پیرهن #شیک که پوشیدی، ساک #ورزشی هم که دست گرفتی، کاملاً معلومه #ورزشکاری! ابراهیم خیلی نارحت ... #عمارنامه
باشگاه #کشتی بودیم که یکی از بچه ها به ابراهیم گفـت:
ابرام جون!
#تیپ و هیکلت خیلی جالب شده!
توی راه که می اومدی دوتا #دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف میزدند!
بعد ادامه داد:
شلوار و پیرهن #شیک که پوشیدی،
ساک #ورزشی هم که دست گرفتی،
کاملاً معلومه #ورزشکاری!

ابراهیم خیلی نارحت شد.
رفت توی #فکر.
اصلاً توقع چنین چیزی را نداشت!

جلسه بعد که ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت!
#پیراهن بلند پوشیده بود و #شلوار گشاد!
به جای ساک ورزشی هم کیسه #پلاستیکی دست گرفته بود!
تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کشتی گیر!

بچه ها میگفتند:
تو دیگه چه جور آدمی هستی!
ما #باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم،
بعد هم لباس #تنگ بپوشیم!
اما تو با این #هیکل قشنگ و رو فرم، آخه این چه لباس هاییه که میپوشی؟

ابراهیم به این حرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد:
#ورزش اگه برای #خدا باشه، عبادته!
به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره!

#کتاب #سلام_بر_ابراهیم 📚

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| #سردار #پهلوان #شهید #ابراهیم_هادی 🌷|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Read more
: لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نشر آموت در مرداد ۱۳۹۷:‌ ‌ ۱. #من_پیش_از_تو / جوجو مویز /مریم مفتاحی ...
Media Removed
: لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نشر آموت در مرداد ۱۳۹۷:‌ ‌ ۱. #من_پیش_از_تو / جوجو مویز /مریم مفتاحی ۲. #پس_از_تو /جوجو مویز / مریم مفتاحی ۳. #یک_بعلاوه_یک / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۴. #پروژه_شادی / گریچن رابین/ آرتمیس مسعودی ۵. #نحسی_ستاره_های_بخت_ما / جان گرین / آرمان آیت اللهی ۶. #ما_تمامش_می_کنیم ... :
لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نشر آموت در مرداد ۱۳۹۷:‌

۱. #من_پیش_از_تو / جوجو مویز /مریم مفتاحی
۲. #پس_از_تو /جوجو مویز / مریم مفتاحی
۳. #یک_بعلاوه_یک / جوجو مویز / مریم مفتاحی
۴. #پروژه_شادی / گریچن رابین/ آرتمیس مسعودی
۵. #نحسی_ستاره_های_بخت_ما / جان گرین / آرمان آیت اللهی
۶. #ما_تمامش_می_کنیم / کالین هوور / آرتمیس مسعودی
۷. #اتاق/ اما دون‌اهو / علی قانع
۸. #خاما / یوسف علیخانی
۹. #میوه_خارجی /جوجو مویز /مریم مفتاحی
۱۰. #پیش_از_آن_که_بخوابم / اس.جی. واتسون / شقایق قندهاری
۱۱. #اسب_رقصان/ جوجو مویز /مریم مفتاحی
۱۲. #زن_همسایه / شاری لاپنا / عباس زارعی
۱۳. #زبان_گل_ها / ونسا دیفن‌باخ / فیروزه مهرزاد
۱۴. #الینور_آلیفنت_کاملا_خوب_است / گیل هانیمن / آرتمیس مسعودی
۱۵. #بیوه_کشی / یوسف علیخانی
۱۶. #پیرزنی_که_تمام_قوانین_را_زیر_پا_گذاشت / کترینا اینگلمن سوندبرگ / کیهان بهمنی
۱۷. #دروغ_های_کوچک_بزرگ / لیان موریارتی / سحر حسابی
۱۸. #تمام_چیزهایی_که_نمی_گوییم / کری لانزدیل / سارا نجم آبادی
۱۹. #غریبه_ای_در_خانه / شاری لاپنا / عباس زارعی
۲۰. #دختری_که_پادشاه_سوئد_را_نجات_داد / یوناس یوناسون / کیهان بهمنی
۲۱. #خدمتکار_و_پروفسور / یوکو اوگاوا / کیهان بهمنی
۲۲. #همسر_خاموش / ای.اس.ای هریسون / مریم مفتاحی
۲۳. #راز_شوهر / لیان موریارتی / سحر حسابی
۲۴. #راز / کاترین هیوز / سودابه قیصری
۲۵. #دختر_خوب / ماری کوبیکا / فرشاد شالچیان
۲۶. #زندگی_دوم / اس جی واتسون / شقایق قندهاری
۲۷. #نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد / اوریا فالاچی /عباس زارعی
۲۸. سالار مگس‌ها / ویلیام گلدینگ / ناهید شهبازی
۲۹. الیزابت گم شده است / اما هیلی / شبنم سعادت
۳۰. دختر گل لاله /مارگارت دیکنسون / سودابه قیصری
۳۱. پشت سرت را نگاه کن / سی‌بل هاگ / آرتمیس مسعودی
۳۲. نامه / کاترین هیوز / سودابه قیصری
۳۳. یک پرونده‌ی کهنه / رضا جولایی
۳۴. صدای آرچر / میا شریدن / منا اختیاری
۳۵. اولین تماس تلفنی از بهشت / میچ آلبوم / آرتمیس مسعودی
۳۶. تابستان آن سال / دیوید بالداچی / شقایق قندهاری
۳۷. لی‌لا لی‌لا / مارتین زوتر / مهشید میرمعزی
۳۸. عاشقانه / فریبا کلهر
۳۹. پرتقال خونی / پروانه سراوانی
۴۰. وقتی خاطرات دروغ می‌گوید / سی‌بل هاگ / آرتمیس مسعودی
۴۱. پیرزن دوباره شانس می‌آورد / یوناس یوناسون / کیهان بهمنی
۴۲. مردی از آنادانا / فریبا کلهر‌


کتاب‌های نشر آموت را در طرح تابستانه کتاب از سی‌ام مرداد به مدت یک هفته در تهران، و ده روز در شهرستان‌ها با تخفیف از کتابفروشیهای عضو طرح تهیه کنید.
Read more
"نه رون داره، نه پستون" هفده سال پیش بخشی از "عهد عتیق" با نام غزل غزلهای سلیمان را که منسوب به سلیمان ...
Media Removed
"نه رون داره، نه پستون" هفده سال پیش بخشی از "عهد عتیق" با نام غزل غزلهای سلیمان را که منسوب به سلیمان نبی ست در قالب نیمایی به شعر برگردانده و برای مجوز به ارشاد فرستادم. فهرست اصلاحیه ای از ارشاد آمد که با حذفشان کتاب قابل چاپ بود. فهرستی به این قرار: ۸ پستان، ۳ ران ۲ ساق، ۳ بوسه، ۳ گلوگاه و ۲ شراب! بیشتر ... "نه رون داره، نه پستون"

هفده سال پیش بخشی از "عهد عتیق" با نام غزل غزلهای سلیمان را که منسوب به سلیمان نبی ست در قالب نیمایی به شعر برگردانده و برای مجوز به ارشاد فرستادم. فهرست اصلاحیه ای از ارشاد آمد که با حذفشان کتاب قابل چاپ بود. فهرستی به این قرار: ۸ پستان، ۳ ران ۲ ساق، ۳ بوسه، ۳ گلوگاه و ۲ شراب! بیشتر شبیه لیستی بود که مادرم مرا با آن برای خرید به مرغ فروشی می فرستاد! فردایش پیش کارمند ارشادی که موارد حذفی را به مولفان شیرفهم می کرد رفتم و از "پستان" شروع کرده گفتم ما از کودکی "اتل متل توتوله" خواندیم که سطرِ "نه شیر داره، نه پستون" هم دارد و کسی با شنیدنش تحریک نمی شود. فرمودند پستان آن شعر مربوط به "گاو حسن" است و انسانی نیست! گفتم: "گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت چی؟" فرمایش کردند: "آن پستان مادرانه است اما چون شاعرش ایرج میرزا لعنت الله علیه است اجازه نشر ندارد" گفتم شراب و بوسه در شعر حافظ هم هست. گفت آن شعرها عرفانی اند. در دل گفتم لابد "گر من از باغ تو یک بوسه بچینم چه شود" هم عرفانی ست، یا "ساقیِ سیم ساق من" چیزی در مایه های "پروین پاطلایی!" آخرش از او خواستم که مستقیم با خود بررس صحبت کنم چون این متن کتاب مقدس است و قابل سانسور نیست. گفت از قرار گذاشتن با ممیز معذور است اما می تواند قراری با رییس ممیزان برایم هماهنگ کند. برای هفته بعد وقتی داد و دلسوزانه اضافه کرد به عهد عتیق اشاره نکنم چون کتاب یهودیان است و حاج آقا با آن مسئله دارند! هفته بعد با فهرستی از نمونه پستانهای مختلف موجود در ادبیات پارسی به عنوان مدرک به ارشاد بهارستان رفتم و ان کارمند به ساختمان مجاور که دری شیشه ای دارد و اهل بخیه می شناسندش هدایتم کرد و بعدِ عبور از چند راهرو درِ اتاقی را پیشم باز کرد و من حاج آقای متخصص در رشته پستانشناسی را دیدم که اخمناک و چفیه به گردن و با دمپایی زهوار دررفته و شست پای بیرون از جوراب پشت میزی گرمِ تلفن بود! عجیبتر این که یک هفت تیرِ بی غلاف هم روی میزش بود! جای ورود به اتاق عقب رفتم و در را بستم و به کارمند راهنما گفتم: "برای اصلاحیه کتاب باید با ایشون صحبت کنم، یا اشتباه اومدیم؟" و جواب شنیدم: "بله تایید نهایی مجوزها با حاج آقاست." گفتم: " من نه آن امضا را می خوام، نه حرفی با هفت تیرکشها دارم!" و پیش چشمهای متعجب کارمند از ساختمان بیرون آمدم و آن کتاب - اگر شانه تخم مرغ نشده باشد - هنوز دارد در ارشاد خاک می خورد! این بود یکی از صدها ماجرای #من_و_سانسورچی یا سرسانسورچیِ مسلح که به دعوت #امیرمهدی_ژوله نوشتمش.

یغما گلرویی
Read more
• سی روزی چند مرتبه برایش پیامک می فرستاد و او هم جواب می داد. گاهی اوقات میراندا سر کار به این فکر می ...
Media Removed
• سی روزی چند مرتبه برایش پیامک می فرستاد و او هم جواب می داد. گاهی اوقات میراندا سر کار به این فکر می افتاد که اگر همکارانش علت سرخ شدن ناگهانی گونه ها و حواس پرتی اش را بپرسند، چه جوابی به آنها بدهد؛ فکر کرد فقط لبخند بزند و حقیقت را به آنها نگوید. چه دلیلی داشت حقیقت را بگوید وقتی در کمتر از نیم ساعت پیام ...
سی روزی چند مرتبه برایش پیامک می فرستاد و او هم جواب می داد. گاهی اوقات میراندا سر کار به این فکر می افتاد که اگر همکارانش علت سرخ شدن ناگهانی گونه ها و حواس پرتی اش را بپرسند، چه جوابی به آنها بدهد؛ فکر کرد فقط لبخند بزند و حقیقت را به آنها نگوید. چه دلیلی داشت حقیقت را بگوید وقتی در کمتر از نیم ساعت پیام بعدی جان سی می آمد که ابراز عشق کرده بود و دلش برای دیدنش پرپر می زد؟
یک بار هم او عمدا پیامک را در معرض دید روی میز کارش گذاشت چون می دانست کلر ترولین نمی تواند جلوی خود را بگیرد و آن را می خواند و موضوع را به گوش بقیه در اتاق مخصوص سیگاری ها می رساند. او فکر کرد خوب شد، بگذار آن ها در خماری بمانند. او خوشش می آمد گهگداری مردم را سورپرایز کند و آنها فکر کنند او موجود تو دل برو و عزیز قرمزپوش کسی است. چشمان او برق زد و احساس کرد بال درآورده است.
بسیار خب، من همیشه قصه ای را دوست دارم که پایانش خوش باشد...
عکس و متن ارسالی از: @niggaarrr
📚شما از هرکجای ایران که هستید می‌توانید این کتاب را از کتابیسم تهیه کنید📚
‏www.ketabism.com
#کتاب #کتابیسم #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب #تک_و_تنها_در_پاریس #جوجو_مویز #نفیسه_معتکف #انتشارات_نسل_نواندیش
Read more
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ ...
Media Removed
: #اسب_رقصان نوشته‌ی #جوجو_مویز ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام ... :
#اسب_رقصان
نوشته‌ی #جوجو_مویز
ترجمه‌ی #مریم_مفتاحی

نشر آموت/ چاپ ششم/ ۶۵۶ صفحه/ ۴۰۰۰۰ تومان
در گوشه‌ای از لندن، هنری لاشاپل که پنجاه سال پیش در فرانسه در یک آموزشگاه سوارکاری مخصوص نخبگان تعلیم دیده است، به نوه و اسبش می‌آموزد چگونه بر نیروی جاذبه‌ی زمین غلبه کنند و حرکات نمایشی انجام دهند. سپس مشکلاتی پیش می‌آید و سارای چهارده ساله مجبور می‌شود خود به تنهایی کار را ادامه دهد.
ناتاشا مکولی، وکیل و حقوقدان، به‌اجبار با همسر سابقش در یک خانه زندگی می‌کند، زندگی او مختل شده و توانایی حرفه‌ای‌اش به دلایلی زیر سوال رفته است. وقتی بازی روزگار سارا را در مسیر او قرار می‌دهد، این فرصت نصیب ناتاشا می‌شود تا به زندگی خود سر و سامانی بدهد. اما او نمی‌داند که سارا رازی در دل دارد... رازی که زندگی همه‌ی آنها را تغییر خواهد داد.

دنیایی محدود با آرزوهایی بزرگ که شما را به‌شدت تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.
دیلی‌میل

قصه‌ای بدیع و خلاقانه، جذاب و شگفت‌انگیز و سحرآمیز.
دیلی‌اکسپرس

مویز در مقام قصه‌گو فضایی همچون چارلز دیکنز خلق می‌کند، به‌راحتی طرح داستان را تغییر می‌دهد و به‌ظرافت از طرحی به طرح دیگر می‌رود. واشنگتن‌پست

مریم مفتاحی، فارغ‌التحصیل رشته مترجمی زبان انگلیسی و زبان‌شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی است. او پیش از این رمان جنجالی «من پیش از تو» را که پرفروش‌ترین کتاب سال‌های ۹۴ و ۹۵ و ۹۶ در طرح «عیدانه با کتاب» و طرح «تابستانه با کتاب» و «پاييزه كتاب» کتابفروشی‌های ایران شد ترجمه کرده است. رمان‌هاي «پس از تو» و «يك بعلاوه‌ يك» و «ميوه خارجي» نوشته‌ جوجو مویز و «همسر خاموش» نوشته‌ ای.اس.ای هریسون نیز از دیگر ترجمه‌های این نویسنده است که از سوی نشر آموت منتشر شده. جلد سوم رمان‌هاي «من پيش از تو» و «پس از تو» نيز به زودي با ترجمه‌ي خانم مريم مفتاحي در نشر آموت منتشر مي‌شود.
رمان «اسب‌رقصان» نوشته‌ی «جوجو مويز» با ترجمه‌ي «مريم مفتاحي» در ۶۵۶ صفحه و به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout‌
Read more
<span class="emoji emoji1f4d5"></span> لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me) <span class="emoji emoji1f4d3"></span> #شرمن_الکسی (Sherman Alexie) <span class="emoji emoji1f4d5"></span> ...
Media Removed
لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me) #شرمن_الکسی (Sherman Alexie) #نشر_نون @klidar کلبه‌کتاب‌کلیدر/ #سعیده_تیموری: شرمن الکسی، نویسنده، شاعر و فیلم‌ساز آمریکایی هست. ما ایرانی‌ها یا بهتره بگم همه دنیا با کتاب معروفش « #خاطرات_صد در صد واقعی یک سرخپوست ... 📕 لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me)
📓 #شرمن_الکسی (Sherman Alexie)
📕 #نشر_نون
📚@klidar

کلبه‌کتاب‌کلیدر/ #سعیده_تیموری:
شرمن الکسی، نویسنده، شاعر و فیلم‌ساز آمریکایی هست. ما ایرانی‌ها یا بهتره بگم همه دنیا با کتاب معروفش « #خاطرات_صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت می‌شناسیمش. البته آقای الکسی داستان‌ها کوتاه و رمان‌های درخشان دیگه‌ای هم دارن. پشت جلد کتاب هم آمده "مجله #نیویورکر او را به‌عنوان یکی از بیست نویسنده مستعد قرن بیست و یکم معرفی کرده است." «لازم نیست بگویی دوستت دارم» زندگی‌نامه خود نویسنده‌ست. یه کتاب عجیب. درست موقعی که می‌خندی به خاطرات نویسنده، همون لحظه شروع می‌کنه از ظلمی که به سرخپوست‌ها شده می‌گه. یه کتاب که گریه و خنده با هم داره. تو طول خوندن کتاب به این فکر کردم چقدر خوبه امروزه این عقاید نژادپرستانه‌ی مزخرف حذف که نه، حداقل خیلی کم شدن و به شدت گذشته نیست.

نکته‌ای از کتاب که برام خیلی جالب و جذاب بود صداقت شرمن الکسی توی نوشتن خاطرات زندگیش بود. با خودم فکر کردم اگه منم محبوبیت الان این نویسنده رو داشتم، موقع نوشتن خاطراتم بدون سانسور از همه چی می‌گفتم؟ (البته نکته‌ای که هست ما ارشاد جان رو داریم زحمت سانسور رو می‌کشن و الکسی‌شون اینا ندارن!) نه منظورم این سانسور نیست. مثلا آقای الکسی بدون واهمه‌ای نوشته که پدرش دائما مست یا به‌قول خودش سگ‌مست بوده، یا مادرش تا لحظه مرگ دست از دروغ گفتن برنمی‌داشته و... یکی از حقه‌های کتاب‌ها اینه که تا یه کتاب رو تموم می‌کنی، خوندن یه کتاب دیگه می‌افته گردنت. دیگه جدا قصد خوندن «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» رو دارم. و از همین تریبون به همه اون‌هایی که به من پیشنهاد می‌کردین بخونمش میگم که موفق شدین.

اون عکس کوچک روی جلد هم عکس کودکی جناب الکسی در کنار مادرشه. تو یکی از خاطراتش یکی از دوست‌دخترهای شرمن بهش گفته بود که مامانش شبیه «ژاژا گابور» مدل و بازیگر مجارستانیه که البته عکس رو که می‌بینم، خیلی هم بیراه نگفته! 🔻 #چند_سطر_کتاب

معلم برای اینکه ما بچه سرخ‌پوست‌ها را به نظم بیاورد، ما را هل می‌داد و نیشگون می‌گرفت. آن‌قدر در گوش‌هایمان فریاد می‌کشید تا گوش‌هایمان زنگ می‌زد. راهبه‌ای بازنشسته و سفیدپوستی موسرخ بود. ما را گناهکاران صدا می‌زد و دست از توهین و تحقیرمان برنمی‌داشت.
بدتر از آن، ما را دست به سینه جلو‌ی کلاس ردیف می‌کرد و مجبورمان می‌کرد که در دستمان کتابی نگه داریم. به‌ یاد نمی
Read more
خاتم بخشی امیر المومنین علیه السلام و اثبات ولایت آن حضرت . سید بن طاووس رضوان الله علیه روایت کرده ...
Media Removed
خاتم بخشی امیر المومنین علیه السلام و اثبات ولایت آن حضرت . سید بن طاووس رضوان الله علیه روایت کرده است که ابن عباس در ذیل فرمایش خدای عز و جل که می‌فرماید: «ولی و سرپرست شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» می‌گوید: ... خاتم بخشی امیر المومنین علیه السلام و اثبات ولایت آن حضرت
.
سید بن طاووس رضوان الله علیه روایت کرده است که ابن عباس در ذیل فرمایش خدای عز و جل که می‌فرماید: «ولی و سرپرست شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» می‌گوید: عبد الله بن سلام و گروهی که با او بودند بر پیامبر خدا گذشته و عرض کردند: یا رسول الله ! خانه‌های ما دور است و هم سخن و ندیمی جز مسجد برای خود نمی‌یابیم. وقتی قوم ما می‌بینند که ما به خدا و پیامبر ایمان آورده و دین و آئین آنان را رها نموده‌ایم، عداوت و دشمنی خود را با ما آشکار کرده و سوگند خورده‌اند که با ما رفت و آمد نکنند و با ما سخن نگویند. پس این بر ما بسیار سنگین آمده است. در حالی که آن‌ها به پیامبر اکرم چنین شکایت می‌کردند، این آیه نازل شد: «ولی و سرپرست شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند». پس وقتی این آیه را بر آن‌ها خواندند گفتند: ما به آنچه خدا و پیامبرش راضی است خشنودیم، و به خدا و پیامبرش و به اهل ایمان راضی و خشنود هستیم؛ و بلال اذان عصر را داده و پیامبر اکرم و بیرون رفت و داخل مسجد شد در حالی که مردم نماز می‌خواندند، یکی در رکوع، و دیگری در سجده و دیگری نشسته بودند. در این هنگام تهیدستی درخواست کمک کرد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او فرمودند: آیا کسی چیزی به تو عطا کرد؟ عرض کرد: آری! فرمودند: چه چیزی به تو داد؟ عرض کرد: انگشتری از نقره به من عطا نمود. فرمودند: چه کسی آن را به تو داد؟ عرض کرد: همین مردی که به نماز ایستاده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: در چه حالی آن را به تو عطا نمود؟ عرض کرد: در حال رکوع آن را به من عطا کرد. پس ما نگاه کردیم دیدیم او امیر المومنین علی بن ابی طالب علیهما السلام است.
.
الیقین، تألیف سید بن طاووس، باب ۶۶، صفحه ۲۲۳-۲۲۴
.
اسکن کتاب:
http://bit.ly/2vhUFK7
پوستر:
http://bit.ly/2v0zxc1
.
بحار الانوار، تألیف علامه مجلسی، جلد ۳۵، صفحه ۱۸۶-۱۸۷، حدیث ۶
.
اسکن کتاب:
http://bit.ly/2Ostp4n
پوستر:
http://bit.ly/2O0OBxw
.
#فضائل_اهل_بیت_از_کتب_شیعه #کتاب_الیقین #کتاب_بحار_الانوار
Read more
پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد. فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد. پیرمرد ...
Media Removed
پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد. فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد. پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم... مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!! در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه ... پیر مردی با چهره‌ای نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.

پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیبتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند... بعد از ۴ سال شیخ با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند. نتیجه قصه: هر چهار سال انتخابات تکرار می شود
Read more
سلام به همگی عشقای من چه طورین؟ وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ ...
Media Removed
سلام به همگی عشقای من چه طورین؟ وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ اما نگران نباشه من بهش می گم. قسمت ۵۲: به بدن بدون جون شارلوت نگاه کردم کابوسم جلوی چشم راه می رفت اما من چه طور این کار رو کردم شاید یکی دیگه بوده و فقط اون کابوس بود من نمی دونم "چه طور این اتفاق افتاد؟" ... سلام به همگی عشقای من چه طورین؟
وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ اما نگران نباشه من بهش می گم.
قسمت ۵۲:
به بدن بدون جون شارلوت نگاه کردم کابوسم جلوی چشم راه می رفت اما من چه طور این کار رو کردم شاید یکی دیگه بوده و فقط اون کابوس بود من نمی دونم "چه طور این اتفاق افتاد؟" با صدای پر خشم گفتم. "دیشب ما گرگ شدیم یعنی ماه کامل بود و ما تبدیل به گرگ شدیم یعنی اگر جو نبود شاید منم به کسی آسیب می رسوندم" پاول گفت. اما ادامه داد "و یک گرگینه به شارلوت حمله کرده" اون به زور حرف میزد "و اون من بودم" صدام کاملا می لرزید اگه من باشم نه شارلوت دیگه نیست و من نمی تونم خودم رو هیچوقت به خاطرش ببخشم"ما هنوز مطمئنن نیستیم که تو بودی شاید یک گرگ دیگه بوده" هری گفت. نایل گفت"درسته…پس لیام کجاست؟" ولی من می دونم این من بودم رفتم روی زمین کنار شارلوت نشستم صورتش مثل گچ سفید شده بود و هیچ حسی توش نبود دستاش رو تو دستم گرفتم نبضش نمی زد و دستاش خیلی سرد بود من نمی تونم این رو تحمل کنم نمی تونم اول کندیس بعد آدام و الان هم شارلوت این خارج از توانمه در باز شد (و گل اومد شوهر من خوش اومد خخخخ) لیام با سرعت اومد سمتمون و یک کتاب دستش بود من این کتاب رو قبلا تو زیرزمین دیده بودم "ما می تونیم شارلوت رو برگردونیم من فقط به کمکتون نیاز دارم" ،"چی چطوری" باربارا داد زد معلومه خیلی سورپرایز شده "کتاب رو گذاشت رو میز و ورق زد تا به یک جادو رسید "با این جادو ما می تونیم بریم تو برزخ و روح شارلوت رو برگردونیم به بدنش که باعث میشه تمام زخماش خوب بشه و اون دوباره بتونه زندگی کنه" اون اینا رو تند گفت "من فقط به یک نفر نیاز دارم تا این رو باهام انجام بده خواهش می کنم" اما نگاهی به اون نوشته های قدیمی انداخت و گفت "اما این جا نوشته که ممکنه نتونی از برزخ برگردی ما نمی تونیم همچین ریسکی کنیم" ،"اما این امکانش خیلی کمه" من می خواستم برم جلو و بگم که من هستم اما پاول دستم رو گفت البته مه اون ذهنم رو خوند و لیام وقتی دید کسی چیزی نگفت با عصبانیت رفت طبقه پایین .(خونش سه طبقست!!) منم رفتم طبقه بالا تو اتاق پاول و پاول هم اومد تو "چرا نمی ذاری اون جادو رو انجام بدم" پاول اومد نزدیکم "می دونم شارلوت دوست هممونه اما تو دیدی اگه نتونی برگردی چی هان اگه نتونی" ،"حداقل اون وقت دیگه این حس افتضاح رو ندارم که حس کنم شارلوت رو من کشتم" سرم رو انداختم پایین /ادامه کامنت اول/
Read more
و اما کنکور! یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! ...
Media Removed
و اما کنکور! یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! چون کنکور الان هیچ ربطی به کنکور اون موقع نداره! راستش اون وقتا کنکور مثل جام جهانی بود! یعنی باید خودت رو از وسط نصف می‌کردی تا تازه برسی به جام جهانی! بعد صعود از مرحله گروهی یعنی قبولی در کنکور! ... و اما کنکور!

یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! چون کنکور الان هیچ ربطی به کنکور اون موقع نداره!

راستش اون وقتا کنکور مثل جام جهانی بود! یعنی باید خودت رو از وسط نصف می‌کردی تا تازه برسی به جام جهانی! بعد صعود از مرحله گروهی یعنی قبولی در کنکور! بعد کسی تو جام جهانی قهرمان می‌شد که سراسری تهران قبول بشه!

الان ولی فرق داره!

الان کنکور مثل جام جهانیه! یعنی بدون باخت و گل خورده می‌رسی به جام جهانی! اونم به عنوان اولین تیم! بعد دیگه مث قبل نیست که! ژاپن و کلمبیا هم از مرحله گروهی صعود می‌کنن! مگه اینکه مث ایران بخوای پزشکی بخونی که تو گروه مرگ شانس کمتری داری!

خلاصه که هرکی کارت ورود به جلسه بگیره از الان قبوله! خیلی به خودتون فشار نیارید! حالا پزشکی تهران و مهندسی شریف قبول نشدید هم نشدید! بیکار بیکاره دیگه! چه فرقی می‌کنه از کجا مدرک گرفته!

ولی قدیما خیلی استرس داشت و من از چند شب مونده به امتحان استرس می‌گرفتم! یه اخلاق عجیبی هم که داشتم استرس می‌گرفتم غذا زیاد می‌خوردم!

الان یه عده نشستن عین مونگلا نیششون رو باز می‌کنن می‌گن منم استرس می‌گیرم همینجوری‌ام! شما هیچکدوم‌تون به جز حسین کریمی اینجوری نیستین! شما حجم میان‌وعده رو ببین در تصویر آخه!

خلاصه که چند سال بعد نزدیک ایام کنکور که می‌شد اون استرس میاد سراغم! بعدش هر وقت اسمش می‌اومد، بعد هر وقت آموزشگاه می‌دیدم! بعد دیگه کم کم کارت دانشجویی و کتاب و جزوه سیمی هم استرس می‌داد! حتی یه بار مداد دیدم اینجوری شدم.

خواستم بگم نگران نباشید نوگلای باغ علم! برید کنکور بدید گند بزنید تو برگه‌ها و هار هار به زندگی بخندید! بالاخره باغ علم هم نیاز به کود داره!

ترانه مربوطه
اگه چشمات منو می‌خواست توی خونتون می‌موندم
اگه کنکور داده بودم صنعتی شریف می‌خوندم

پ‌ن یک
کنکوری‌ها خسته نباشید

پ‌ن دو
پدرا، مادرا، بخدا اگه می‌بینید ام‌اس زیاد شده علتش استرسه! دکتر نشد هم نشد! نکنه پشیمون بشین. آدم موفق اونه که خوب زندگی کنه و هیچ چیزی تو دنیا ارزش اینهمه استرس نداره

پ‌ن سه
اگه درخواست زیاد بود خاطره کنکورم رو می‌نویسم

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #کنکور #دانشگاه #شریف #قیف #امتحان #سختگیری #مدرسان_شریف #گاج #قلمچی #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کنکور_ریاضی_رتبه_اول_بشم #خرخون #خرنزن #تست #کلید_سوالات #تقلب #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_با_لیسانس_الکی_دوسال_پا_کوبیده_الانم_بهش_کار_نمیدن #امید_به_خدا #ومن_الله_التوفیق
Read more
دوست دارم به یک چالش جدید که خودم ابداع کننده اش بودم، دعوتتون کنم. چالش بزرگترین جرمی که مرتکب شدم. ...
Media Removed
دوست دارم به یک چالش جدید که خودم ابداع کننده اش بودم، دعوتتون کنم. چالش بزرگترین جرمی که مرتکب شدم. بزرگترین جرم من، تماشای ویدیو در دهه شصت بود عشق فیلم و کتاب بودم و از شانس ما ویدئو ممنوع بود. شماها یادتون نمیاد. تو یه دوره ای حمل و نقل دستگاه ویدئو قاچاق محسوب میشد و هرکس را با فیلم و بدون فیلم می ... دوست دارم به یک چالش جدید که خودم ابداع کننده اش بودم، دعوتتون کنم.
چالش بزرگترین جرمی که مرتکب شدم. بزرگترین جرم من، تماشای ویدیو در دهه شصت بود😂 عشق فیلم و کتاب بودم و از شانس ما ویدئو ممنوع بود. شماها یادتون نمیاد. تو یه دوره ای حمل و نقل دستگاه ویدئو قاچاق محسوب میشد و هرکس را با فیلم و بدون فیلم می گرفتن براش شلاق و زندان و اخراج از مدرسه ... می بریدن. اون وقتا اوج مخفی کاری ما تو مدرسه رد و بدل کردن فیلمهای بی کیفیت ویدیو بود که بعضی اونقدر دست به دست شده بود فقط پارازیت پخش می کرد و گاهی نوار فیلم تو دستگاه گیر می کرد و تازه اول مکافات بود. از اون جالبتر جمع شدن دوستان، پای یک تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچی بود که به زور میشد چهره هنرپیشه ها رو تشخیص داد. اونم هنرپیشه هایی که صداپیشه های دیگه ای جاشون دوبله کرده بودن و نمیشد حتی از روی صدا تشخیص شون داد. ولی همین مقدار هم لذت بخش بود. تو دهه شصت اوج مخفی کاری من کرایه ویدئو و فیلم و پیچیدن اون لای ملافه و رفتن به خونه همکلاسی هام به دور از چشم پدرم بود.

پ ن : شما هم می تونید به چالش #بزرگترین_جرمی_که_مرتکب_شدم بپیوندید
.
.
.
#چالش #دهه_شصت #ایران #سانسور #گشت_ارشاد #ویدئو #فیلم #تحریم #جرم #دوبله #هنرپیشه #هنرمندان #قاچاق #سینما #فیلمنامه #مردم_ساکت #مردم_دانا_و_متحد_شکست_نخواهند_خورد #مردم #مردم_سالاری #ایرانی #ممنوعه
Read more
• <span class="emoji emoji1f4d6"></span> رمان عشق آهنی، اولین رمان بلند حوزه معلولیت، روایت گر زندگی پر فراز و نشیب دختری است از قشر گاه دیده ...
Media Removed
رمان عشق آهنی، اولین رمان بلند حوزه معلولیت، روایت گر زندگی پر فراز و نشیب دختری است از قشر گاه دیده نشده و گاه ضعیف و ناتوان دیده شده افراد دارای معلولیت، مهسان دختری که چالش های زندگی اش را یکی پس از دیگری با توکل و تلاش پشت سر می گذارد ولی دست سرنوشت او را به عشقی گره می زند که حاصل یک قانون است، آیا ...
📖 رمان عشق آهنی، اولین رمان بلند حوزه معلولیت، روایت گر زندگی پر فراز و نشیب دختری است از قشر گاه دیده نشده و گاه ضعیف و ناتوان دیده شده افراد دارای معلولیت، مهسان دختری که چالش های زندگی اش را یکی پس از دیگری با توکل و تلاش پشت سر می گذارد ولی دست سرنوشت او را به عشقی گره می زند که حاصل یک قانون است، آیا همیشه قوانین گره گشا هستند یا ...
این رمان نوشته مهناز صوفی سویری، توانیاب دارای معلولیت جسمی حرکتی فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فناوری اطلاعات گرایش تجارت الکترونیک است.

روزبه: ببین بچه وقتی متوجه بشه که ارزش آدما با ظاهرشون سنجیده نمیشه، یه جورایی خیالش راحت میشه که نیاز نیست کسی رو با جسمش قضاوت کنه، یعنی این واقعاً چیزیه که باید از بچگی به بچه یاد داد، شاید واقعاً دردایی که تو و امثال تو دارید تو جامعه می‌کشید همه‌اش هم به تفکر فردی مربوط نباشه، شاید اگه از اول مثل خیلی از جاهای دنیا علاوه بر عروسک‌های پر زرق و برق و زیبا، عروسک‌های معلول هم بود، ذهن مردم ما این قدر ظاهربین و ایده‌آل‌گرا نبود، باشه اگر هم قرار بود ایده‌آل‌گرا باشه، ایده‌آل هامون حداقل فقط محدود به ظاهر نبود. هیچ کس نمیگه استیون هاوکینگ فلجه، میگن بزرگترین نظریه پرداز فیزیکه، شاید آخرین آدرسی که میدن بیماریش و معلولیتش باشه، بیشتر شأن و شخصیت پدر و مادره که واسه بچه مهمه، اگه بشه بچه رو طوری اقناع و تربیت کرد که بفهمه ارزش آدما به ظاهرشون نیست، وقتی وارد جامعه بشه، با افراد معلول درست برخورد می‌کنه.
عکس و متن ارسالی از: @mahnazsoofi
‏www.ketabism.com
#کتاب #کتابیسم #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب #عشق_آهنی  #مهناز_صوفی  #انتشارات_توانمندان
Read more
. کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه! یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب ...
Media Removed
. کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه! یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب می‌ره برای تجدید چاپ. می‌دونین چقدر بزرگه؟ بعد من هی می‌خواستم باهاش شروع کنم و کمک کنم به بزرگ‌تر شدنِ این هشتگِ " #با_یلدا_کتاب_بخونیم. نمی‌دونم چه نوع ترسی اجازه نمی‌داد این استارت زدن رو. ... .
کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه!
یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب می‌ره برای تجدید چاپ. می‌دونین چقدر بزرگه؟
بعد من هی می‌خواستم باهاش شروع کنم و کمک کنم به بزرگ‌تر شدنِ این هشتگِ " #با_یلدا_کتاب_بخونیم. نمی‌دونم چه نوع ترسی اجازه نمی‌داد این استارت زدن رو. شاید ترس عقب موندن از گروه یا ول کردنِ کتاب.
دیروز عصر یهو همین دختری که روبروم نشسته و اسمشم اتفاقا یلداست، گفت ژاله فردا کتاب جدید یلدا شروع می‌شه. بگیریم؟ گفتم بگیر! اسمش چیه؟ گفت "فلسفه‌ی ترس"! دیدم چقدر مناسبه. همین‌جاست که باید شروع کنم!
امیر هم گفت منم می‌خوام و زنگ زدیم کتاب‌فروشی سه تا از این کتاب بفرسته. بلافاصله تلفن که قطع شد امیر گفت من یکی دیگه هم واسه دوستم می‌خوام. دوباره که تماس گرفتیم گفتن تموم شد!!
خلاصه که آره..
ما امروز شروع کردیم و فصل اول هم تموم شد.
احساس خوبی داریم (^-^)
ولی اسپویل نمی‌کنیم که یلدا خودش تحلیلش رو هفته دیگه شنبه بذاره /(^-^)\
(~^-^)~ (~^-^)~
~(^-^~) ~(^-^~)
U go gurl ♡ @yaldarta .
پ.ن: آب هندونه‌م رو دیدین؟ :)) دوش گرفتم تو آب هندونه رسما!
[منیره اومده رشت. دیشب اومد کافه دیدیمش. امروز یهو دوباره برگشت و گفت شارژ موبایلم تموم شده. گفتم یه عکس ازمون بگیر در قبالش شارژر بدیم بهت :))) مبادله‌ی کالا به کالا!
دستت درد نکنه که ♡ با اون لهجه‌ی قشنگت ♡ @moniirre]
Read more
. طرح جلد کتاب_ (دوقلو‌های یخی ) انتشارات ‌البرز طراح : امیر علایی . . . بخشی از کتاب: آنگس ...
Media Removed
. طرح جلد کتاب_ (دوقلو‌های یخی ) انتشارات ‌البرز طراح : امیر علایی . . . بخشی از کتاب: آنگس و سارا مورکــــرافت، یک ســــال پس از آنکــــه لیدیا، یکی از دوقلــــوهای همسانشــــان ، در تصادفى کشته می‌شود، به جزیره‌ای کوچک در اسکاتلند می‌روند. آنگس، این جزیره را از مادربزرگش به ارث برده ... .
طرح جلد کتاب_ (دوقلو‌های یخی )
انتشارات ‌البرز
طراح : امیر علایی
.
.
.
بخشی از کتاب:
آنگس و سارا مورکــــرافت، یک ســــال پس از آنکــــه لیدیا، یکی از دوقلــــوهای همسانشــــان ، در تصادفى کشته می‌شود، به جزیره‌ای کوچک در اسکاتلند می‌روند. آنگس، این جزیره را از مادربزرگش به ارث برده است. آنان می‌خواهند به‌این‌ترتیب، زندگی از‌هم‌پاشیدۀ خود را ترمیم کنند.اما زمانی‌که کریستی، دختری که زنده ‌مانده، ادعا می‌کند که آنان هویت او را اشتباه گرفته‌اند و او در اصل لیدیاست، بارى دیگر زندگی همۀ آنان دستخوش طوفان می‌شود.با نزدیک شدن زمستان، آنگس مجبور می‌شود جزیره را برای کار رها کند، سارا به شدت احساس تنهایی می‌کند و کریستی (یا لیدیا) هر روز گوشه‌گیرتر می‌شود. زمانی که طوفانی سهمگین سارا و دخترش را به دام می‌اندازد، سارا مجبور می‌شود با گذشته‌اش دست‌و‌پنجه نرم کند. روزی که یکی از دخترهای دوقلوی او جانش را از دست داد، دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟

تو همه‌اش می‌گویی او مرده است. ولی او هرروز به اینجا می‌آید تا با من بازی کند. همین الان هــــم اینجا بود. در مدرســــه هم در کنار من بــــود. او خواهر من اســــت. اصلاً چه فرقی می‌کند اگر مرده باشـد؟ او اینجاست.من هــــم همینطور.چرا اینقدر اصرار می‌کنـــی که هــــردوی ما مرده‌ایم وقتی زنده‌ایم؟ هردوی ما زنده هستیم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
book cover
Alborz Publication
designer : Amir Alaei
. .
#کتاب #کتاب_خوب #کتاب_باز #کتابخوار #کتابیسم #کتابدوست #کتابخوان #کتابخانه #کتابسرا #کتابدونی #رمان #رمان_ایرانی #طراحی_جلد #جلد #جلدکتاب #داستان #معرفی_کتاب #معرفی_کتاب_خوب #کتاب_رمان #کتاب_دوست #کتابخونه #قصه #کتاب_کمیاب #کتابباز #کتاب_جدید #کتاب_خوانی #کتاب_بخونیم #کتابفروشی #کتابخون #رمان_فارسى #رمان_ایرانی
Read more
 #Repost @ebrahim_monsefi_rami with @get_repost ・・・ #ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #شاعر #خواننده #نوازنده #ترانه ...
Media Removed
#Repost @ebrahim_monsefi_rami with @get_repost ・・・ #ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #شاعر #خواننده #نوازنده #ترانه سرا #ایران #هرمزگان #بندرعباس #بستک #ایلود #ebrahimmonsefi #ebrahim_monsefi_rami #rami #monsefi #hormozgan #bnd #bandarabbas # 1/4/97 ابراهیم ... #Repost @ebrahim_monsefi_rami with @get_repost
・・・
#ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #شاعر #خواننده #نوازنده #ترانه سرا #ایران #هرمزگان #بندرعباس #بستک #ایلود #ebrahimmonsefi #ebrahim_monsefi_rami #rami #monsefi #hormozgan #bnd #bandarabbas #

1/4/97
ابراهیم منصفی متخلص به رامی و معروف به نیمای جنوب و اسطوره ی هرمزگان(1376-1324)در بندرعباس بدنیا آمد.
مجموع سروده های(رامی)را می توان در دو بخش بزرگ جای داد:
1-شعرهای فارسی2-بومی سروده ها و ترانه ها
شعرهای فارسی او را می توان به دو بخش تقسیم کرد:شعرهای آزادو بی وزن و شعرهای موزون و مقفی.اکثر شعرهای فارسی اورا اشعار بی وزن تشکیل می دهد.بخش دیگر اشعار وی تعدادی غزل،رباعی،مثنوی و شعرهای محلی(بندری،بستکی،مینابی)اوست.مضمون و محتوای شعرهای رامی عبارتند از ستایش زیبائی،نیکی و عشق و آزادی،بیان تاملات روحی،بازگوئی مشکلات اجتماعی و موانع بازدارنده،بیزاری و شکایات از شرایط غیرانسانی و ستمگرانه حاکم،تردید در قواعد و احکام بی چون و چرای مسلط،آرزوی عدلت اجتماعی و به روزی برای همه،با این همه این عشق و تغزل است که فضای وسیعی از شعرهای او را در بر میگیرد.
بیست یک سال از خاموشی اسطوره ی تکرار نشدنی جنوب(ابراهیم منصفی)گذشت...
منصفی دیگر تکرار نمیشود چرا که تاکنون نشده...
بیاد منصفی سروده ای از مرحوم:

مرثیه
مرد غمگین همه حرف از غم هجران می گفت/قصه ها،مرثیه از بی کس جان می گفت/خسته از بار مصیبت به خدا رو می کرد/مثل دیوانه سخن ها همه هذیان می گفت/در سراپرده ی قصری که خیالاتش بود/غزل عاریت از عشق سلیمان می گفت/کس نبودش که به هنگامه ی غم روی آرد/در مناجات خود از درد غریبان می گفت/یاد یاران عزیزش همه در خاطره بود/شروه ها،شعر غم از هجرت یاران می گفت/در کویری که بهشت خوش دیرینش بود/آیه ها زمزمه از غیبت باران می گفت/چشم من گاه تو را(ما)و گهی(من)می دید/لب من گاه تو را این و گهی آن می گفت/کس چنین مرثیه از داغ عزیزی نسرود/که دل نوحه گرم در غم جانان می گفت/

بندرعباس-شهریور1357
منبع:کتاب گفته های ناگفته
ابراهیم منصفی(رامی)
Read more
۳۲/۶۰ فقط یک راه برای زن بودن وجود ندارد. برای دختر بودن، دوست بودن، رئیس بودن، همسر بودن، مادر بودن ...
Media Removed
۳۲/۶۰ فقط یک راه برای زن بودن وجود ندارد. برای دختر بودن، دوست بودن، رئیس بودن، همسر بودن، مادر بودن یا هرکس دیگری که خود را در آن دسته جای می‌دهید فقط یک راه درست وجود ندارد. راه‌های بسیار زیادی برای هرکس با هر سبکی در این دنیا وجود دارد. زیبایی زندگی در همین تفاوت‌هایش است. قلمروی خداوند تمام این ... ۳۲/۶۰
فقط یک راه برای زن بودن وجود ندارد. برای دختر بودن، دوست بودن، رئیس بودن، همسر بودن، مادر بودن یا هرکس دیگری که خود را در آن دسته جای می‌دهید فقط یک راه درست وجود ندارد. راه‌های بسیار زیادی برای هرکس با هر سبکی در این دنیا وجود دارد. زیبایی زندگی در همین تفاوت‌هایش است.
قلمروی خداوند تمام این تفاوت‌ها را دربرمی‌گیرد.
‌‌‌
#خودت_باش_دختر
#ریچل_هالیس
ترجمه‌ی #هدیه_جامعی
#کتاب_کوله_پشتی
‌‌‌
از دیشب که این کتاب رو تموم کردم دارم فکر میکنم که چطور در موردش حرف بزنم. کم نیستن کسایی که این کتاب رو شعارهای یک زن ثروتمند و بی‌درد میدونن، کسایی که میگن ریچل هالیس یک‌سری چیزهای بدیهی رو که همه میدونیم به صورت شعاری نوشته و از این مدل حرف‌ها...

ولی من یک کتاب انگیزشی پر از شعار نمیبینمش، من ریچل هالیس رو یک زن سفیدپوست ثروتمند بی‌درد نمیبینم! من تو این کتاب یک زن قویِ خودساخته رو میبینم، یک زنِ فوق‌العاده صمیمی و صادق، یک زن که تو مشکلات بزرگ و کوچیک زندگیش گاهی غرق شده، کم آورده، ولی بالاخره تونسته بلند شه و راهشو پیدا کنه، تونسته ادامه بده و دوست داره به دنیا، به همه‌ی زن‌ها و دخترها نشون بده که اون دروغ‌هایی که یک عمر به خودمون گفتیم، از طرف جامعه و خونواده‌مون قبول کردیم، چقدر بهمون ضربه زدن، که اون دروغ‌ها از ما کسیو ساختن که هیچ شباهتی به خود واقعی ما نداره. ریچل میخواد اون دروغ‌ها رو بشناسیم، زندگی خودشو، دروغ‌های زندگی خودشو با صداقت برامون تعریف میکنه، و راه رهایی از اون دروغ‌ها رو بهمون نشون میده. ‌‌
این کتاب حس حرف زدن با یک دوست صمیمی رو داشت واسم، چیزایی رو بهت میگه که یک عمره ازش خبر داری ولی انکارشون کردی، انگار یک دوست نشسته و برات از شکست‌ها و رازهای خودش میگه و توام جرات میکنی اونا رو ببینی تو زندگی خودت، اون دروغ‌ها، شکست‌ها و ضربه‌ها رو...
‌‌
خیلی حرف دارم که از این کتاب‌ بگم، چون توی بیشتر صفحات این کتاب خودمو پیدا کردم، چون بهم یاد داد اولین قدم بهتر شدن زندگیم و شخصیتم، اینه که با خودم صادق باشم. ‌‌
من معتقدم هر دختری و هر زنی باید این کتاب رو بخونه. همین.
‌‌
ممنون از انتشارات کوله‌پشتی و هدیه جامعی عزیز، از صمیم قلبم به خاطر ترجمه و انتشار این کتاب ممنونم. 🌸❤️
‌‌
امتیازم: ۵ از ۵
‌‌
#girlwashyourface by #rachelhollis
Read more
 #bighanoon #shahabpaknegar من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای ...
Media Removed
#bighanoon #shahabpaknegar من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای عاشق شدن است و البته شروع تمام عشق‌های دانشگاهی هم از همین ترم است. شروع این عشق آتشین من دقیقا در جلسه معارفه بود. تنها تعریفی که از دانشگاه در ذهن من شکل گرفته بود، همان فضای سریال «در پناه تو» بود. ... #bighanoon #shahabpaknegar
من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای عاشق شدن است و البته شروع تمام عشق‌های دانشگاهی هم از همین ترم است. شروع این عشق آتشین من دقیقا در جلسه معارفه بود. تنها تعریفی که از دانشگاه در ذهن من شکل گرفته بود، همان فضای سریال «در پناه تو» بود. برای همین با ترکیب لباس حسن جوهرچی، یعنی یک تی‌شرت و یک پیراهن با دکمه‌های باز، وارد اولین محیطی شدم که قرار بود دختر و پسر کنار هم باشند. آن زمان سایز هر آدمی دو-سه شماره بزرگ‌تر از سایز‌های فعلی بود. وقتی به عکس‌های آن روزها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم چند الیورتوییست کنار هم ایستاده‌ایم. من از بچگی خیلی به عشق در یک نگاه اعتقاد داشتم و به همین علت عاشق اولین کسی شدم که با او چشم تو چشم شده بودم.
.
یکی از ویژگی‌های خوب روز اول دانشگاه این است که آدم دوست‌های زیادی پیدا می‌کند و من هم با حمید دوست شده بودم. زمان نهار داشتیم باهم در مورد گزینه‌های ازدواج‌مان صحبت می‌کردیم. من به حمید گفتم که عاشق دختر سبزه‌ای شدم که مانتوی آبی پوشیده بود و حمید هم گفت از دختر گندمگونی خوشش آمده که مانتوی توسی داشته. باهم به این نتیجه رسیدیم که فردا تا دیر نشده برویم سر صحبت را باز کنیم که یک وقت کیس‌مان نپرد.
.
فردای آن روز ساعت هفت صبح با حمید رفتیم در دانشکده ایستادیم تا وقتی اولین معشوق دانشگاهی‌مان می‌آید با یک «سلام» کار را تمام کنیم. آن زمان سلام کردن یک چیزی مثل «نشان دادن» بود در مراسم خواستگاری و با اولین جوابِ سلام، ما «بله» را می‌گرفتیم. حدود ساعت هشت خانم شمشیری را با همان مانتوی دیروزی دیدم که داشت سمت دانشکده می‌آمد. به حمید گفتم «خودشه رسید!» و حمید هم جواب داد «ایول آره!». نزدیک‌تر که شد هر دو با هم سلام کردیم و جواب سلام را هم گرفتیم. بعد هر دو به هم خیره شدیم. حمید به من گفت «تو چرا سلام کردی!». بعد از چند دقیقه بحث متوجه شدیم که من و حمید در تشخیص رنگ مشکل داریم و اسم این رنگ «فیلی» است و هر دو عاشق شمشیری شده‌ایم. از فردای آن روز من و حمید دیگر باهم دوست نبودیم و رقیب عشقی به حساب می‌آمدیم. هر کدام سعی می‌کردیم به نحوی از انحا زودتر به معشوق‌مان سلام کنیم. البته من چاشنی کمیت را بر کیفیت اضافه کردم و با ثبت رکورد 30 سلام موفق و 42 سلام ناموفق در روز، توانستم در دو هفته حمید را از دور خارج کنم. مرحله بعد از سلام کردن برخورد و جمع کردن کتاب‌ها و جزوه‌ها بود. حمید زودتر از من پیش‌قدم شد و یک روز که شمشیری وسط دانشکده ایستاده بود،
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
Load More