داره از لبخند با

Loading...


Unique profiles
84
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Planet Earth, Tehran, Iran, Riverside, California
Average media age
729.9 days
to ratio
7.3
. . يه روزي مياد كه ميفهمي قرار نبوده و نيست كه به همه دلخواسته ها و روياپردازي ها و آرزوهاي رنگ به رنگت ...
Media Removed
. . يه روزي مياد كه ميفهمي قرار نبوده و نيست كه به همه دلخواسته ها و روياپردازي ها و آرزوهاي رنگ به رنگت برسي. ميفهمي كه بعضي چيزا بايد در حد همون دلخواسته بمونن و فقط گه گداري يادت بياد كه يه روزي ، اينو ميخواستي و به هر دليلي نشد. يه روزي از روزهاي زندگيت ياد ميگيري كه يه الك برداري و بيفتي به جون همه ... .
.
يه روزي مياد كه ميفهمي قرار نبوده و نيست كه به همه دلخواسته ها و روياپردازي ها و آرزوهاي رنگ به رنگت برسي.
ميفهمي كه بعضي چيزا بايد در حد همون دلخواسته بمونن و فقط گه گداري يادت بياد كه يه روزي ، اينو ميخواستي و به هر دليلي نشد.
يه روزي از روزهاي زندگيت ياد ميگيري كه يه الك برداري و بيفتي به جون همه اون آرزوها و خواسته هاي جور واجورت كه از سالهاي خيلي دور ، دونه دونه اومدن و جاخوش كردن توي ليست ِ خواستني هات از زندگي و دنيا ...
از نواختن ِسازدهني بگير تا اون دخترك ِنقاش با موهاي گوجه اي... از يه دختر ِمالتي لنگواِج بودن بگير تا بانوي نويسنده اي كه خواننده هاش ، واسه اثر جديدش از شب قبل صف كشيدن توي خيابون... ازون هيكل ِفيت بگير تا يه دخترِ عميق و دانا با انبوهي از كتاباي خونده شده..
از اون خونهء شيرواني دار ِ كف چوبي كه با پرچين از خونه همسايه جدا شده بگير تا هپي فميلي و دوتا بچهء گوگولي...
ازون دخترك ِماجراجويِ كوله به پشت ِ جهانگرد بگير تا اون خانوم شيك و پيكي كه بيزنس شخصي خودش رو داره
از آوازخوندن و همه رو مسحور كردن بگير تا بي ام دبليوي سُربي رنگ...
از استاد دانشگاهي كه دانشجوهاش عاشقشن بگير تا اون دختري كه يه مانيفست ِشخصي عميق واسه زندگيش داره.. .

داشتم ميگفتم...
يه روزي ياد ميگيري كه اَلَك برداري و خواسته هات رو ازش رد كني و از بين اونها ،چندتاشون كه با حال امروزت ميخونه رو نگه داري و خيلي جدي و راسخ بچسبي بهشون و تا ته اشون بري و هربار كه اون دلخواسته هاي قديمي، دوباره به فكرت و ذهنت سرك كشيدن ، بدونِ حسرت ، يه لبخند پهن حواله شون كني ، كمي باهاشون وقت بگذروني و معاشرت كني، و بعد با مهربوني دستي به شونه شون بزني و با كمال احترام بدرقه شون كني كه برَن و بدون اينكه غرق بشي توشون ، دوباره برگردي سروقت اون چندتا دلخواسته ء از الك رد شده ات و با همه ء وجودت بپردازي بهشون و از دنياي خواسته و آرزو بياريشون بيرون و تبديلشون كني به بخشي از زندگيت.

ارزو / پاييز ِ جانِ نودوهفت🍂😊
.

عكس بيرطه به نوشته ولي من اينجا، توي اين لحظه، عجيب حس خوب داشتم و خواستم اين عكس ثبت بشه توي خونهءاينستاگراميم🤓
Read more
Loading...
 #withgalaxy #home #tehran . حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، ...
Media Removed
#withgalaxy #home #tehran . حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، به یه سری گلدون و مبلمان و کاسه بشقاب‌های آشنا با لبخند نگاه کردن، با حوله‌های تمیز مچاله نشده تو کوله دوش گرفتن و تو تشک و بالش‌هایی که خوابت بهشون عادت داره تو سکوت خونه خوابیدن! حس عجیبی بود برگشت ... #withgalaxy #home #tehran .

حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، به یه سری گلدون و مبلمان و کاسه بشقاب‌های آشنا با لبخند نگاه کردن، با حوله‌های تمیز مچاله نشده تو کوله دوش گرفتن و تو تشک و بالش‌هایی که خوابت بهشون عادت داره تو سکوت خونه خوابیدن!
حس عجیبی بود برگشت به ایران بعد این سفر طولانی. از اول قرار بود سفرم فقط شش ماه باشه. آمریکای جنوبی و یک دور کامل از برزیل تا برزیل. اما همین سفر یادم داده که با وجود برنامه‌ریزی ، هیچی تو زندگی اونجور که برنامه ریختی جلو نمیره. اما بجاش سفر از #برزیل و با اون اتفاق تو ریو شروع شد، به #کلمبیا و دزدی و خاطره عجیبش کشید، از #اکوادور و #آمازون گذشت، به #پرو و ماچو پیچوی زیبا رسید، از دریاچه بزرگ نمک #بولیوی گذشت و تا انتهای دنیا در #شیلی رسید. ویک دفه با سرد شدن هوا و تموم شدن بودجه ام که تو همون شیلی مجبورم کرد دوربینم رو بفروشم، برنامه مسیرش رو عوض کرد و من رفتم به #کوبا و #مکزیک دوست داشتنی و بعد #کانادا برای کاری. یک ماه از تورنتو و مونترال گذشت تا با پرواز برسه #سوئد و بدون برنامه قبلی و به واسطه گرفتن یه پروژه کاریه دیگه، مسیر سفر دریایی بره سمت #روسیه و... نزدیک نه ماه سفر! طولانی ترین تجربه همراه داشتن یه کوله به جای خونه... و حالا برگشتم به این نقطه امن، این نورهای غروب تهران، و دوستایی که یادم انداختن چرا خونه، خونه است!
-
پ.ن. #سفر تموم شد اما تازه حالا میمونه دوره‌ کردن خاطرات و عکس‌ها و فیلم ها که بشینیم و باهم مرورشون کنیم. کتاب رو بنویسیم، به پوست و مو قیافه بیچاره بعد این هم سفر برسیم، کار و روزمره رو جلو ببریم و برنامه سفرهای بعدی رو بچینیم تا دوباره #باهم‌سفرکنیم :)
Read more
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری ...
Media Removed
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش... تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود... خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش... طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود... یه روز از اتاق اومد بیرون ... بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد...
با هیچکی حرف نمیزد...
صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش...
تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود...
خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش...
طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود...
یه روز از اتاق اومد بیرون و دید مادرش جا نماز آورده که نماز بخونه...
کلی بهش خندید...
گفت مادر بعد یه عمر تازه یادت افتاده نماز بخونی...
تو هر وقت از خدا چیزی میخوای تازه یادت میفته نماز بخونی...
خونه و ماشین و زندگی همه چی داری دیگه چی میخوای...
خلاصه کلی بهش طعنه زد و تیکه انداخت....
مادر دلش شکست اما سکوت کرد...
دیگه نزدیکای صبح دخترک هنوز بیدار بود و داشت آهنگ گوش میداد و اشک میریخت
پاشد که بره یه لیوان آب بخوره...
دید مادر تو سجدست...
پیش خودش گفت نگاه کن این مادر ما رو چه جوّی گرفته پنج صبح بیدار شده داره نماز میخونه...
یکم که رفت جلوتر صدای زمزمه مادر رو شنید که داشت تو سجده اشک میریخت و با خدای خودش درد و دل میکرد...
آروم نشست پشت سر مادر تا حرفاشو گوش بده و تا ببینه مادر چی میخواد از خدا تا فردا حرفای مادر رو سوژه کنه...
مادر میگفت خدایا من هیچی تو این زندگی جز لبخند دخترم نمیخوام...خدایا تو رو به بزرگیت قسم حال دختر من خوب بشه دیگه هیچی ازت نمیخوام...غم و غصه های دخترم رو بنداز به جون من...خدایا حال دختر من خوب بشه من تا آخر عمرم نذر میکنم...
هی میگفت و هی اشک میریخت...
اشک تو چشمای دختر جمع شد و دلش ترکید...
رفت سرشو گذاشت کنار سر مادر و اونم سجده کرد و هی مادر میگفت خدایا هی دختر میگفت مادرم منو ببخش...
از فردای اون روز قسم خورد که تا وقتی زندست بخاطر هیچ احدالناسی بخاطر هیچ بی لیاقتی که از زندگیش رفت دیگه غصه نخوره که اینجوری دل مادر آتیش بگیره...
هوای مامانا رو داشته باشید...
اونا میبینن غصه های شما رو
به روتون نمیارن...
تو تنهاییاشون میبارن و پیر میشن...
حیفه...
حیفه...
به والله قسم حتی یک قطره اشک بخاطر کسی از چشمای مادر بیفته حیفه...
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #هوای_مادرهاتون_روداشته_باشید😢🙏
Read more
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ...
Media Removed
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت ... عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت کرده گفت و یه کم دلداریش دادم و گفتم غصه نخور عمو خوب میشی چقدر آروم شد و بهم گفت تو رو از دخترهای خودمم بیشتر دوست دارم از ته ته قلبش میگفت گفتم عمو شما هم برای من خیلی عزیزید دوس دارم هر روز ک از اینجا رد میشم توی مغازه ببینمتون ک دارید کار میکنید گفت خیر ببینی عمو،،اومدم بالاتر دیدم آقای خیاط محله چشماش رو بسته گفتم خدا بد نده ،گفت بی معرفت شدی عمو !!!چند وقته دیگه نمیای مغازه پیش عمو بشینی، گفتم عمو کارگر آوردی شلوغ میشه و درست نیست گفت پیر شدم چشمام جوابم کردن بچه هام رفتن دیدم چقدر غم داره یه کم باهاش صحبت کردم و دلداریش دادم انگار دلش میخواست یه نفر درداش رو بشنوه و آخر سر یه لبخندی از رضایت روی لباش نقش بست گفت خوشبخت بشی عمو جان،،همینجوری پشت هم احوال پرسی و مکث و شنیدن حرفهایی ک حال آدمو خوب میکنه و دعاهای خیری ک از اینو اون فقط ب خاطر یه لبخند میشنوی،،،،تا رسیدم ب سوپر میوهء محله،تا منو دید انگار دنیا رو بهش دادن گفت دخترم چه خوب ک اومدی،،دیروز بارِ آلبالو برام رسیده بود یه مشما برات نگه داشتم ،،،گفتم نکنه تموم بشه و دخترم دلش بمونه پیش آلبالو های تموم شده ....چقدر حال دلم خوب شد نه ب خاطر یه مشما آلبالو!!!فقط ب خاطر آدمهای خوبی ک کنارم هستن،،،چقدر خوشحالم ک هنوز آدمهایی هستن ک لبخندتو با لبخند جواب بدن هنوز آدمهایی هستن ک دوستت دارن و بی دلیل مهربونن !!من ب شدت ب عشق در این جهان ایمان دارم ب خوبیهای این جهان ایمان دارم من ب بازتاب لبخندم در زندگیم ایمان دارم من حتی ب دعای رهگذرها هم ایمان دارم
Read more
. خوب شد #شهدا وایبر و واتس اپ و #تلگرام ندارند! و الا حتما یک نفر از این ضد انقلاب های مخالف #اسلام ...
Media Removed
. خوب شد #شهدا وایبر و واتس اپ و #تلگرام ندارند! و الا حتما یک نفر از این ضد انقلاب های مخالف #اسلام در این گروه های اجتماعی ادشان میکرد؛ بعد هم با منشنی مثلاً می نوشت: @ hemmat @ jahanara بیایید ببینید آخر هم حرف ما شد! . جان و جوانی تان را برای چه از دست دادید؟ . پر تکرار ترین وصیتتان که "خواهرم ... .
خوب شد #شهدا وایبر و واتس اپ و #تلگرام ندارند!
و الا حتما یک نفر از این ضد انقلاب های مخالف #اسلام در این گروه های اجتماعی ادشان میکرد؛ بعد هم با منشنی مثلاً می نوشت:
@ hemmat @ jahanara
بیایید ببینید آخر هم حرف ما شد!
.
جان و جوانی تان را برای چه از دست دادید؟
.
پر تکرار ترین وصیتتان که "خواهرم حجابت ، برادرم نگاهت" بود را در این پروفایل ها ببینید!
و چه حالی پیدا میکردند #همت و #جهان_آرا وقتی آبشار موهای رنگارنگ ناموس وطن را بدون #حجاب درآغوش مردانشان میدیدند...
.
1، 2 ، 3 ! لبخند بزنید! چیک!
.
لبخند بزنید...
.
لبخند بزنید به اعتقاداتمان که زیر چکمه های GM TV و manoto و FARSI 1 له شد
.
لبخند بزنید به غیرتی که از مردانمان گرفتند تا با هیکل و مدل آرایش ناموسشان به همدیگر پز بدهند!
.
لبخند بزنید به بازی ای که خوردیم و کلاه گشادی که فهمیدند چگونه سرمان کنند!
.
جالب تر؛ آن موقعی میشد که یک نفر همان موقع یکی از این پست های با نمک میگذاشت: انگار خون شهدا فقط به چهار لخته موی لُخت ما حساسیت داشت!
.
فکر کنم دیگر طاقت نمی آوردند:
Hemmat is typing:
خواهرم!
دزد که بر خانه مان زد ، یک وقت نان و آب مان را میبرد. سخت است ولی دوباره کار میکنیم و در می آوریم ، اما سخت تر موقعی است که چیزی پیدا کند و آبرویمان را ببرد...
آن وقت حاضریم زندگیمان را هم بدهیم تا آن را از چنگش در بیاوریم!
نان که سهل است ، #غیرت آن چیزی است که برایش خونمان را هم میدهیم!
.
Jahanara is typing:
بچه ها!
شهر اگر سقوط کرد فدای سرتان دوباره میجنگیم و پسش میگیریم ، مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند!
.
Hemmat left group
Jahanara left group
.
.
#شهاب_افشار
.
.
.
پی نوشت 1: #شهدا_شرمنده_ایم که همیشه شرمنده ایم!
.
پی نوشت 2: عکس شهدا را می بینیم ، عکس شهدا عمل میکنیم!
.
پی نوشت 3: بدجوری زخمی شده بود... رفتم بالا سرش... نفس نفس میزد...
گفتم: زنده ای؟! گفت: هنوز نه!
خشکم زد! تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره!
.
.
پی نوشت 4: این آخرین پست #افلاکیان_خاکی بود!
.
امیدوارم این 68 پست و 68 دوشنبه با نام و یاد شهدا مورد توجهتون قرار گرفته باشه و ان شاء الله همگی رهرو راستین راه شهدا باشیم
.
.
جهت شادی روح #امام و شهدا، #صلوات
.
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
.
.
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک
.
#التماس_دعا
Read more
بچه ها دقت کردین زندگی یه جوری داره سخت میگذره که انگار داره خوش میگذره. انگار نه انگار که تمام مایحتاج ...
Media Removed
بچه ها دقت کردین زندگی یه جوری داره سخت میگذره که انگار داره خوش میگذره. انگار نه انگار که تمام مایحتاج زندگیمون ضربدر دو شد و زندگیمون رو تقسیم بر دو کرد. یه جوری شده که فرصت فکر کردن به اتفاق هایی که افتاد رو نداریم تا بیای بشینی فکر کنی میبینی انقدر چیزا هست که بهش فکر کنی که اصلا نمیشه فکر کرد.دیگه ... بچه ها دقت کردین زندگی یه جوری داره سخت میگذره که انگار داره خوش میگذره.
انگار نه انگار که تمام مایحتاج زندگیمون ضربدر دو شد و زندگیمون رو تقسیم بر دو کرد.
یه جوری شده که فرصت فکر کردن به اتفاق هایی که افتاد رو نداریم تا بیای بشینی فکر کنی میبینی انقدر چیزا هست که بهش فکر کنی که اصلا نمیشه فکر کرد.دیگه پند بزرگان هم جواب نمیده اونایی که پند میکردن شرایط مارو نداشتن فلان دکتر و فلان فیلسوف و فلان نویسنده شبی،مهتابی،لب ساحلی،بهاری با حال خوبی یه چیزایی گفتن که الان به درد کسی نمیخوره.
این زمان و این ماه های اخیر فیلسوف و دانشمند و نویسنده خودشو میخواد کسی که از دل ماها بیاد بیرون و بگه چیکار باید کرد.
نمیشه وسط بدبختی دیگران ابراز خوشحالی و خرسندی کرد
ناشکری نمیکنم نه،
حرفم حرف مردم کشورمه،دلم یه اتفاق خوب میخواد یه خبر خوب یه چیزی که دل همه رو خوشحال کنه یه خوشحالی که زندگی همه مارو دگرگون کنه.
استادی دارم که مدتیه ایران نیست ولی هنوزم به لطف فضای مجازی گاهی از حرف هاش درس میگیرم.مدتی پیش میگفت روزی یک بار فرشته باشیم حالا اگر جار زدیم هم چه بهتر( دیگران هم شاید یاد بگیرن).
منم میخوام دوتا فرشته بازی خودمو براتون بگم:

__این روزها هر وقت به میوه فروشی همیشگی میرم از تمام میوه هایی که میخرم، دوتا کاملا له شده هم برمیدارم برای همون روزمون که سبد میوه های گندیده فردای فروشنده سبک بشه.
__به سرایدارهای و کارگرهایی که هر روز میبینمشون با صدای بلند و لبخند و شوق سلام میکنم و حالشونو میپرسم و جلوشون سرخم میکنم.
اینارو گفتم که بگم همه ماها به نحوی این روزهای سختو به محبت و توجه بیشتری نیاز داریم
یکم بیشتر از قبل مواظب همدیگه باشیم.
حرفهای استادمو تو کامنت های این پست کپی میکنم اگر دوست داشتین بخونید😊
Read more
Loading...
... خيلي وقته كه ٣ تا پُستِ قشنگي كه خودم از ته دلم عاشقشونم رو با هم نذاشتم اينجا اما امشب فرق داره.. امشب ...
Media Removed
... خيلي وقته كه ٣ تا پُستِ قشنگي كه خودم از ته دلم عاشقشونم رو با هم نذاشتم اينجا اما امشب فرق داره.. امشب تولد منه.. سال گردِ روزي كه توي دست هاي با عشق و ارزش مامانم آروم گرفتم... چشم هاي با عق بابام نوازشم ميكرد.. سال گردِ اين اتفاقي كه براي افتادنش از خدا خيلي ممنونم... از به اين دنيا اومدنم.. از ... ...
خيلي وقته كه ٣ تا پُستِ قشنگي كه خودم از ته دلم عاشقشونم رو با هم نذاشتم اينجا اما امشب فرق داره..
امشب تولد منه..
سال گردِ روزي كه توي دست هاي با عشق و ارزش مامانم آروم گرفتم...
چشم هاي با عق بابام نوازشم ميكرد..
سال گردِ اين اتفاقي كه براي افتادنش از خدا خيلي ممنونم...
از به اين دنيا اومدنم..
از اين كه تلاش كردم و حمايت ام كرد...
از غروبِ كنار ِ دريا ، از هواي بين موهام.... از دلمنِ چين دارِ ليموييم..
از ارزشِ نگاه.. از شعور ِ ترانه.. از شورِ لبخند..
از تمام روز هايي كه بين تمام اين سالها گذشت..
ميدوني به چي فكر ميكنم؟ اين كه شبِ تولدت بهترين زمانه براي اين كه خيليييي دقيق تر فكر كني به تمام اين سالي كه گذشت.. به روز هايي كه گذشت به عشق ِ ت به لحظه ها.. به رويا هايي كه آرزو بودند و هدف شدند و امروز به خواست و اراده خدا داري بينشون زندگي ميكني.... تولدم شد..
يك سالِ ديگه ، من عاشقِ اين زندگي ام... عاشق تك تك چشم هاتونم... و الحمدلله براي تمامِ انسان هاي با ارزشي كه خدا سر راه ِ زندگيم گذاشت......
.
:)...
Read more
سلام عزيزان ظهرتون بخير اميدوارم با حال و احوال اين روزا كنار اومده باشين <span class="emoji emoji263a"></span>️همين الان به اطرافتون ...
Media Removed
سلام عزيزان ظهرتون بخير اميدوارم با حال و احوال اين روزا كنار اومده باشين ️همين الان به اطرافتون نگاه كنيد ميبينيد كه كلي دليل هنوز واسه شاد بودن و اميدوار بودن وجود داره پس لطفا لبخند بزنيد️ از دال عدس و خواص بينظيرش غافل نشيد فكر ميكنم توي اين بازار آشفته يه گزينه مناسب و ارزون واسه پر كردن برنامه ... سلام عزيزان ظهرتون بخير اميدوارم با حال و احوال اين روزا كنار اومده باشين ☺️همين الان به اطرافتون نگاه كنيد ميبينيد كه كلي دليل هنوز واسه شاد بودن و اميدوار بودن وجود داره پس لطفا لبخند بزنيد☺️
از دال عدس و خواص بينظيرش غافل نشيد فكر ميكنم توي اين بازار آشفته يه گزينه مناسب و ارزون واسه پر كردن برنامه غذايي هفتگيتون باشه😋☺️😋
طرز تهيه دال عدس:

دال عدس هارو چندبار ميشوريد واسه سه پيمونه دال عدس شش پيمونه آب ميريزيد و روي شعله قرار ميديد سه تا سيب زميني متوسط رو پوست ميگيريد و به اون اضافه ميكنيد كف حاصله از پخت رو مرتب ميگيريد توي يه ظرف جداگونه سه يا چهارتا پياز رو خلالي كرده و تفت ميديد يه مقدار پودر سير فلفل و نمك و ادويه دلخواهتون رو بهش اضافه ميكنيد و سپس سه قاشق غذاخوري رب گوجه فرنگي اضافه ميكنيدتفت ميديد.سيبزميني هاي پخته شده رو از ظرف دال بيرون مياريد و رنده ميكنيد و به پياز داغتون اضافه ميكنيد دوباره يه تفت مختصر ميديد و همه مواد رو به دال عدسهاي پخته شده اضافه ميكنيد دو عدد ليمو عماني رو سوراخ كرده و به دال عدستون اضافه ميكنيد الان ديگه در ظرف رو ميزاريد و شعله رو كم ميكنيد به مدت يك ساعت تا خوراكتون جا بيفته خيلي مراقب باشيد كه ته نگيره چون شديدا اين قابليت رو داره😂
اين خوراك رو هم با نون هم به همراه پلو ميتونيد سرو كنيد.
دال عدس سرشار از ویتامین های گروه B هست همچنین حاوی اسید آمینه های مختلف, آهن, کلسیم, فسفر, پروتئین و مقدار کمی چربی كه چربی موجود در حبوبات از نوع غیر اشباع هستش که ضرری برای سلامتی نداره و از طرفی خوردن اون برای افراد با اضافه وزن بالا مشکلی ایجاد نمی کنه پروتیئن موجود در دال عدس نیز با پروتئین گوشت برابری می کنه به طور مثال در 20 گرم دال عدس پروتئین بیشتری نسبت به 20 گرم گوشت گاو وجود داره😳
پس حتما امتحان كنيد😋😋
#دال_عدس #خوراك #آشپزي #ناهار #سالاد_فصل #اينستافود #daladas #ashpazi_shoma #ashpazi_khanegi #ashpazie_melal #instafood #lunchtime #saladbowl #salad #rice #
Read more
Loading...
 #من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا ...
Media Removed
#من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه میتونه جدایی باشه میتونه از دست دادن یا حتی شکست باشه کاری ندارم به ماهیت اتفاق مهم اون ترسه! خیلی هامون که نه بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر ... #من_نوشت
تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم
حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه
میتونه جدایی باشه
میتونه از دست دادن یا حتی
شکست باشه
کاری ندارم به ماهیت اتفاق
مهم اون ترسه!
خیلی هامون که نه
بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر لحظه به نوعی
و دست و پا میزنییم شبانه روز
دقیقه به دقیقه
تو حس تلخو تعریف نشدنیه ترس
نکنه که بره
نکنه نشه
نکنه که اونجوری ...نکنه که فلان... نکنه که....
مثلا خود من
یه ترس خیلی بزرگ و عمیق که بماند چی
چند سالی تو دلم خونه کرده بود
اونقدر بزرگ شده بود توی قلبم که
یادم رفته بود زندگی داره چطور میگذره
من دارم چطور رفتار میکنم
همیشه از خودم میپرسیدم اگر فلان روز برسه
من چطور میتونم محکم وایسم
من چطور میتونم کنار بیام
من چطور میتونم قبول کنم
اگر فلان اتفاق بیافته چطور تبدیل بشم
به یک انسان انگار نه انگار...
اون روز رسید
اون ترس اومد درست رو به روم واستادو خندید
نگاش کردم بی رحم بود
خیلی نگاش کردم خشن بود درد داشت
دروغ چرا
گریم گرفت
ناتوان شدم
تنهایی سلول به سلول بدنم رو پر کرد
ترسیدم
بازم ترسیدم
ایندفعه از (خودمی ) که روبه روی ترسش وایساده...
وقتی به ترسم با دقت بیشتری نگاه کردم
وقتی به خودم که با اون ترس روبه رو شده خیره شدم
یه درس بزرگی گرفتم
مواجه شدن با اون ترسی که شبانه روزت رو پر کرده اونقدرها هم ترسناک نیست...😊
انگاری یه کوله بار سنگین رو از دوشت بر میداری و آزاد میشی ...
شاید این آزادی تلخ باشه
اما بیشتر شیرینه...
سبک میشی
رها میشی
آزادی...
مال خود خودتی😍
اون موقع است که خنده ات میگیره
این خنده رو میتونم تو این جمله تعریف کنم :

يه لبخند ميتونه خيلى از حس ها رو پنهون كنه.
#ترس ، #اندوه، #قلب شكسته.
اما يه چيز رو خوب نشون ميده: #قدرت
و من امروز خیلی قدرتمندتر از دیروزم چون یکی از بزرگترین ترسهام رو پشت سرگذاشتم
چون بازم میخندم
.
از مواجه شدن با ترسهامون نترسیم
هیچی نمیشه که هیچ
ماییم که قدرتمندتریم
وترسها و عامل ترسهامون ضعیف تر و بی ارزش تر...
وسلام

پ.ن:
بازم تبریک میگم عید رو
تبریک میگم این عیدی قشنگی رو که غیور مردان ایرانی بهمون دادن امروز
تبریک میگم به خودم و تویی که داری یاد میگیری قوی تر باشی ❤
و اخ جون که فردا تعطیله هوووووووووووراااا😍😍😍
Read more
. یه روزی نمیدونم کِی برمیگردی یه نگاهی میندازی به پشت سرت به تک تکِ اتفاقای کوچیک و بزرگی که تا ...
Media Removed
. یه روزی نمیدونم کِی برمیگردی یه نگاهی میندازی به پشت سرت به تک تکِ اتفاقای کوچیک و بزرگی که تا اون روز برات افتاده با خیالِ راحت نگاهشون می کنی خالی از احساساتی که وقتی توی اون لحظه بودی بهت اجازه ی آروم بودن رو نمی دادن بعد اونجاس که یه لبخند شیرین و کمیاب میاد رو لبت میگی ببین چیا رو گذروندم ... .
یه روزی
نمیدونم کِی
برمیگردی یه نگاهی میندازی به پشت سرت
به تک تکِ اتفاقای کوچیک و بزرگی که تا اون روز برات افتاده
با خیالِ راحت نگاهشون می کنی
خالی از احساساتی که وقتی توی اون لحظه بودی بهت اجازه ی آروم بودن رو نمی دادن
بعد اونجاس که یه لبخند شیرین و کمیاب میاد رو لبت
میگی ببین چیا رو گذروندم ؟؟
اخ اخ اون موقع چه حالی داشتم
چقد بعد از این یکی قوی تر شدم من
چقد سخت بود
وااای اون لحظه چقد خوب بود
ثانیه به ثانیه ش برام حس زندگی داره
چقد خوبه که تجربه شون کردم
چقد خوبه که زندگیشون کردم
چقدر خوبه که خودمو رسوندم اینجایی که میتونم واسه چند لحظه هم که شده عشق کنم با تمامِ لحظه هایی که نفس کشیدمشون
مطمئناً هممون داریم این لحظه رو دوره به دوره تو زندگیمون
امیدوارم هرچه زودتر به یکیش برسید
💚
Read more
[قسمت30] خدای من اون دقیقا داره چه غلطی میکنه؟اگه کابوس های من توانایی به وقوع پیوستن رو داشت یقیننا ...
Media Removed
[قسمت30] خدای من اون دقیقا داره چه غلطی میکنه؟اگه کابوس های من توانایی به وقوع پیوستن رو داشت یقیننا چنین تصویری رو به وجود می اورد! نگاهی به دخترهای توی کافه که بدون استثنا همه ی اونها جزوی از گذشته ی من بودن انداختم و دستم رو روی کمر هالسی محکم کردم نگاهم کرد و با لبخند ازاردهنده ای که دندون های سفیدش ... [قسمت30]
خدای من اون دقیقا داره چه غلطی میکنه؟اگه کابوس های من توانایی به وقوع پیوستن رو داشت یقیننا چنین تصویری رو به وجود می اورد!
نگاهی به دخترهای توی کافه که بدون استثنا همه ی اونها جزوی از گذشته ی من بودن انداختم و دستم رو روی کمر هالسی محکم کردم نگاهم کرد و با لبخند ازاردهنده ای که دندون های سفیدش رو به نمایش گذاشته بود و از نایاب ترین دیدنی های دنیا بود پرسید:قراره خوش بگذره..نه؟
قبل ازاینکه جوابی روبرای خروج از بین لبهام اماده کنم گرمی لبهاشو روی گردنم حس کردم و بعداز مک کوتاهی احساس درد خفیفی رو جایی که تا چندثانیه ی قبل لبهای اون بود احساس کردم
وات دهل؟اون جلوی اون همه دختر گردن منو مکید؟اطمینان دارم که قبل از بیرون اومدن از خونه مشروب نخوردم و احتمالا مواد هم نزدم و این یه توهم نیست!
این واقعا درحال رخ دادنه و من نمیدونم با دوست دختر لزبینم جلوی تمام دوست دخترهای قبلی و پارتنرهای سکسم چه غلطی میکنم!
این چیزی بود که اون میخواست؟اینکه تمام اونها بفهمن که ما توی رابطه ایم؟
قدمی به جلو برداشت و دستم برای چند لحظه ازش فاصله گرفت و البته که طولی نکشید که دستش توی دستم قفل شد و پاهاش توی فاصله ی کمی از پاهام شروع به راه رفتن کرد
نگاهم رو روی سرامیک کف کافه قفل کردم و سعی کردم تا عادی ترین درجه ی ممکن خوب و خوشحال رفتار کنم
-عزیزم؟
لبهاموجلو دادم و با احساس نگاه خیره ی اکثریت جمعیتِ داخل کافه پرسیدم:هوم؟
انگشتش رو به سمت دختربلوندی گرفت که شک نداشتم باهاش توی یکی از ماشین های مسابقه سکس کردم!!
-اونو میشناسی؟
-آمم..اره!
دختر لبخند نصفه ای زد و با پشت چشم نازک کردن به بقیه رو به من گفت
-خوشحالم که میبینمت لیام
-منم همینطور..
مکث کردم و سعی کردم اسمش رو به خاطر بیارم!
هولی شت!من حتی اسمش رو یادم نیست!
-منو به خاطر میاری لیام؟
به سمت صدایی که از پشت سرم اومده بود برگشتم و با دیدن لینزی دستم روپشت گردنم کشیدم
اون از سکسی ترین دخترهایی بود که باهاش رابطه داشتم و خدای من هنوز هم با دیدنش احساس تحریک شدن میکنم!
چطور تونستم بهش پیشنهاد دوستی ندم و فقط ازش به عنوان پارتنر سکس استفاده کنم؟
هالسی روی صندلی نشست و با نیشخند به من که مثل یه احمق به سوالات دخترهایی که به سمتم میومدن جواب میدادم خیره شد
تنها صدایی که بین تمام صداهای اطرافم میشنیدم صدای خنده ی هالسی بود که به نظر میرسید کلمات پنهان شده ای توی خنده هاش داره..کلماتی مثل "تو یه لاشیه احمقی!"بدون تردید و شک به سمتش برگشتم و بی توجه به اطرافم لبهامو محکم روی لبهاش گذاشتم
طولی نکشید که شروع به همراهی کردن کرد..
Read more
‌ ‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری ...
Media Removed
‌ ‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی. ‌ نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و ...
‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی.

نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و والدینت هست. اجازه نده که بیست سال دیگه هر وقت به مامان و بابات نگاه می‌کنی یاد ناکامی‌هات بیفتی. و اجازه نده که هر وقت اون‌ها بهت نگاه می‌کنن یاد اشتباهاتی بیفتن که در جوانی در حق تو مرتکب شدن.

اگه می‌خوای یه چیزی رو تغییر بدی ولی نمی‌تونی، بهت اجازه‌ش رو نمی‌دن یا هرچی… باید یک مبارزه رو شروع کنی. باید انتخاب‌های سختی انجام بدی و پاشون وایسی.

برای تغییر باید از همین الان شروع کنی. از همین روزهایی که داری باهاشون زندگی می‌کنی. بهشون نشون بده که دنیای جدیدی اون بیرون هست که می‌خوای به طور مستقل تجربه‌ش کنی، و بهشون نشون بده که می‌تونی به طور مستقل تجربه‌ش کنی. از همین الان مستقل بودن رو در کنارشون شروع کن. کار کن. پول دربیار. برو سفر. برای زندگیت و محیطی که توش هستی تصمیم بگیر و اگر اشتباه کردی مسئولیتش رو بپذیر.

اجازه رو نمی‌گیرن. می‌سازن.

پس مبارزه کن. برای چیزی که یقین داری درسته. برای هدف و آرزویی که در سر داری. بجنگ برای همین یک بار فرصت کوتاهی که در اختیارت هست و بهش می‌گن زندگی. اشتباه کن، و مسئولیتش رو بپذیر. دهنت قراره سرویس بشه. زندگی سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کردی. ولی فکر کنم می‌ارزه.

من دیدم، و باهاشون زندگی کردم، کسانی که با خانواده زندگی می‌کردن چون مجبور بودن، ولی مبارزه کردن، رفتن دنبال رویاهاشون و به خانواده نشون دادن که از پس خودشون و از پس یک زندگی مستقل بر میان. دیدم کسانی رو که به خانواده نشون دادن که دنیا عوض شده و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان با چیزهایی که چهل سال پیش ارزش بود فرق کرده. آدم‌هایی رو دیدم که گریان از خونه‌ی مامان و باباشون زدن بیرون و چند هفته بعد با لبخند توی خونه‌ی خودشون سفره‌ی شام رو می‌چیدن که میزبان مامان و باباشون باشن.

یه چیزی همین الان به ذهنم رسید. مشاور. یک مشاور یا روانکاو خوب خیلی می‌تونه این روند رو تسریع کنه. پیداش کن. برو باهاش حرف بزن. اگه درکت کرد و رابطه‌ی خوبی با بی‌قراری‌هات و دغدغه‌هات برقرار کرد، جلسه‌های بعد می‌تونی با پدر و مادر بری پیشِش. خیلی وقت‌ها یک آدم کاربلد و به‌روز که از بالا داره اوضاع رو می‌بینه، بهتر می‌تونه شرایط رو به پدر و مادرت توضیح بده.

خب دیگه من از نوشتن خسته شدم. [پایان]
Read more
Loading...
قصه اي داريم... ١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم... غزل همون دوستي بود كه سرطان ...
Media Removed
قصه اي داريم... ١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم... غزل همون دوستي بود كه سرطان جانش را گرفت و از پيش ما رفت و از اون سال تا الان از بالا داره همه مارو مي بينه... امير مي خواست نمايشگاه نقاشي برگزار كنه به نفع خيريه... اون نمايشگاه برگزار شد و تمام شد... دو ماه بعدش غزل پرواز كرد ... قصه اي داريم...
١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم...
غزل همون دوستي بود كه سرطان جانش را گرفت و از پيش ما رفت و از اون سال تا الان از بالا داره همه مارو مي بينه...
امير مي خواست نمايشگاه نقاشي برگزار كنه به نفع خيريه...
اون نمايشگاه برگزار شد و تمام شد...
دو ماه بعدش غزل پرواز كرد و رفت براي هميشه و همه ما در بُهت و شوك...
زنگ زدم به امير كه خبر بدم گوشي رو كه برداشت و بجاي الو و بله و اينا گفت نگو كه تمام شد و من با گريه بهش گفتم امير، غزل رفت...
و سكوت امير و صداي ناله هاي من پاي تلفن موند و بس...
چهل روز بعدش كه مي شد چهلم غزل و با بَر و بچه ها براش مراسم چهلم گرفتيم...
من روي سن بودم و امير وارد سالن محل برگزاري مراسم چهلم غزل شد و رفت عقب نشست...
مراسم تمام شد و من از سن آمدم پايين رفتم به سمتش... سرش پايين بود و تنها عقب سالن نشسته بود... رسيدم بهش گفتم سلام امير جان...
سرش رو بالا آورد و صورتش سرخ و چشمانش قرمز از اشك هاي ريخته و همو بغل گرفتيم و ي دل سير به ياد دوست مشتركمون اشك ريختيم...
از اون گريه دلچسب ها بود...
تصوير امير در ذهن من هميشه همون قلب طلاييشه و پاك نمي شه...
برقرار باشي و بدرخشي...
#عكس #لحظات #لبخند #زندگي #روزهاي_زندگي #قصه_هاي_زندگي #حس_خوب #حال_خوب #غزل #امير_آقايي #دوستانه #photo #photos #moments #smile #life #lifestyle #daysoflife #storiesoflife #goodmood #goodfeeling #ghazal #amiraghaee #friendship
Read more
رفقا سلام<span class="emoji emoji270b"></span>🏻<span class="emoji emoji1f609"></span> این متن فراخوان یک مسابقه‌ی عکاسیه که دقیقا همونجور که برام فرستادن براتون منتشر میکنم، ...
Media Removed
رفقا سلام🏻 این متن فراخوان یک مسابقه‌ی عکاسیه که دقیقا همونجور که برام فرستادن براتون منتشر میکنم، یجوری عکسای خلاقانه بفرستین که همه‌ی بدونن رفقای ماندنی عکساشون خفنه! امیدوارم جایزه‌ها رو درو کنین...!؛ (دوستانتون رو هم صدا کنین که ببینن و شرکت کنن) فراخوان: رنو داره یه نمایشگاه و ... رفقا سلام✋🏻😉 این متن فراخوان یک مسابقه‌ی عکاسیه که دقیقا همونجور که برام فرستادن براتون منتشر میکنم، یجوری عکسای خلاقانه بفرستین که همه‌ی بدونن رفقای ماندنی عکساشون خفنه!😉 امیدوارم جایزه‌ها رو درو کنین...!؛
(دوستانتون رو هم صدا کنین که ببینن و شرکت کنن)
فراخوان:
رنو داره یه نمایشگاه و مسابقه عکاسی با موضوع «لبخند در ترافیک» برگزار می‌‌کنه. این نمایشگاه بخشی از کمپین #مسیرنو هست که قراره در حوزه رانندگی فرهنگسازی می‌کنه و بهمون کمک کنه تا یادمون بیاد با وجود اینکه نمی‌تونیم ترافیک رو از بین ببریم اما می‌تونیم کاری کنیم که رانندگی در ترافیک برامون لذت‌بخش بشه. لذت‌بخش شدن رانندگی باعث می‌شه که عصبانیت و خشونت پشت فرمون کاهش پیدا کنه و این طوری جلوی خیلی از حوادث تلخی که توی خیابون‌ها اتفاق می‌افته گرفته بشه. اگر شما هم دلتون می‌خواد به این کمپین بپیوندین توی این مسابقه شرکت کنین و جایزه ببرین. برای شرکت توی مسابقه عکاسی #مسیرنو کافیه یه عکس با موضوع «لبخند در ترافیک» بگیرین و اون رو توی صفحه خودتون منتشر کنین.
برای اطلاعات بیشتر در مورد #مسیرنو و این مسابقه عکاسی، صفحه @renault.ir رو بخونین.
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f538"></span>چطوری یه عکس خوب در ترافیک بگیریم؟<span class="emoji emoji1f538"></span> ‌ اگر دلتون می‌خواد توی ماشین و مسیر یک عکس جذاب 📸 بگیرین چند ...
Media Removed
چطوری یه عکس خوب در ترافیک بگیریم؟ ‌ اگر دلتون می‌خواد توی ماشین و مسیر یک عکس جذاب 📸 بگیرین چند تا نکته ساده وجود داره که با رعایت اونها می‌تونین عکس‌های خوبی بگیرین و شانس‌تون برای برنده شدن توی #مسابقه #عکاسی #مسیرنو رو بالا ببرین: ‌ ‌ 🏻 این مسابقه یه بهانه‌ست برای یادآوری ضرورت لبخند ...
🔸چطوری یه عکس خوب در ترافیک بگیریم؟🔸

اگر دلتون می‌خواد توی ماشین و مسیر یک عکس جذاب 📸 بگیرین چند تا نکته ساده وجود داره که با رعایت اونها می‌تونین عکس‌های خوبی بگیرین و شانس‌تون برای برنده شدن توی #مسابقه #عکاسی #مسیرنو رو بالا ببرین: ‌

👈🏻 این مسابقه یه بهانه‌ست برای یادآوری ضرورت لبخند زدن و ایجاد حال‌خوش در ترافیک. حالا، کسی که داره لبخند می‌زنه و شما دارین عکسش رو ثبت می‌کنین می‌تونه توی ماشین یا بیرون ماشین باشه.‌
‌ 👈🏻 توی عکستون حتما نکات ایمنی مثل بسته شدن کمربند رعایت شده باشه.
👈🏻 با توجه به موضوع #گالری، توی عکستون حتما ترافیک، ماشین‌های توی خیابون و ... دیده بشن.
👈🏻 عکس خوب حتما یه کادربندی درست هم داره. پس یه کادر خوب برای عکسی که می‌خواین بگیرین انتخاب کنین که موضوع عکستون رو به بهترین شکل نشون بده. برای مثال می‌تونین از آینه داخل یا بیرون ماشین استفاده کنین.‌

‌ 👌🏻راستی یادتون نره! بخش «خلاقیت» یه جایزه ویژه داره🤩
و اینکه فقط تا هشت شهریور می‌تونین عکسهاتون رو برای شرکت در مسابقه 🎁 بفرستین.‌


#رنو
#Renault
Read more
Loading...
. یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که هنوز که هنوزه برای من حل نشده اینه که راز کپشن‌های مردم که توی صفحه اینستاگرام‌شون ...
Media Removed
. یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که هنوز که هنوزه برای من حل نشده اینه که راز کپشن‌های مردم که توی صفحه اینستاگرام‌شون میذارن رو بفهمم. یعنی شاید یه روز متوجه بشم که چرا پنگوئنا با اینکه پرواز نمی‌کنن، جز پرنده‌ها حساب میشن، شاید بفهمم چرا ارمیا اول شد، شاید بفهمم چرا حمید استیلی پول چهاربرگی رو که با دخترش ... .
یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که هنوز که هنوزه برای من حل نشده اینه که راز کپشن‌های مردم که توی صفحه اینستاگرام‌شون میذارن رو بفهمم. یعنی شاید یه روز متوجه بشم که چرا پنگوئنا با اینکه پرواز نمی‌کنن، جز پرنده‌ها حساب میشن، شاید بفهمم چرا ارمیا اول شد، شاید بفهمم چرا حمید استیلی پول چهاربرگی رو که با دخترش شرط بست رو نداد. اما این کپشنا رو نمی‌فهمم.

مثلا طرف رفته باشگاه، سیکس پکش رو داره به رخ جهانیان می‌کشه، همزمان بازوش رو هم نشون میده که ببینین چقدر گنده است، بعد یه لبخند ریزی هم‌ زده. اون‌وقت میاد تو کپشن می‌نویسه: هر چه قدر هم که هیکل زیبایی داشته باشی، اما مهم فکر و عقل و شعور است، پس به جای باشگاه، کتاب بخوان!!!! «پائولو مالدینی»
.
خب چند تا نکته داره همین عکس و کپشن. اولا شما باید علامت تعجب خیلی زیاد بذاری. چون هر چی بیشتر بذاری یعنی جمله عمیق‌تره. دوما اون لبخندی که زده همین‌طوری الکی نیست. اون لبخند رو می‌زنه که تو به پیروزیت شک کنی. پس دست کم نگیر.

حالا یه کم بالا پایین می‌کنیم اینستا رو و به یه عکس دیگه می‌رسیم.

یه خانمی عکس گذاشته و زیرش نوشته: کاش کمی با یکدیگر مهربان باشیم.

حالا همین خانم همون‌ روز وقتی سوار مترو بشه به کسی رحم نمی‌کنه که روی صندلی بشینه و احساس می‌کنه حقی رو که سال‌هاست جامعه پایمالش کرده باید یه جا از بقيه مسافرها بگیره.

از بحثمون دور نشیم. توی اینستا بودیم. حداقل خوبی اینستا اینه که مثل مترو بو نمیاد توش.

عکس بعدی از یه مسئول محترمه که توی استوریش نوشته: مردم من می‌دونم که الان مشکلاتی وجود داره ولی حل میشه یه کم صبر کنین. بعد تو استوری بعدیش عکس از املت میذاره که بعد از تله کابین توی توچال خورده.

فضامون یه کم سیاسی شد. در یک حرکت اعتراضانه فیلترشکن رو روشن کنیم و بریم تلگرام دو سه تا ایده از کانال خانم‌های قری بگیریم‌ و بعد بریم‌ اینستا.

بله عکس بعدی‌ای که می‌بینیم، عکس دو تا زوج عاشقه که دستاشون تو دست همه و آقایی‌شون تو کپشن نوشته: عشق اول و آخر من فراموشت نمی‌کنم!

حالا با این کاری نداریم که طرف از اول و آخر و عشق و کلا زندگی، یه چیزی شنیده فقط ولی حداقل عکسای قبلی رو پاک می‌کردی.

قسمت قشنگ‌تر ماجرا کامنت‌های زیر همین عکسه.

همه‌ی داداشی‌های دوستمون زیر عکس می‌نویسن «paydar» بعد یه قلب بنفش هم می‌ذارن، انگار ما نمی‌دونیم معنیش چی میشه. یا کامنت میذارن: dadawsh. حتما هم با w باید تلفظ بشه.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
مگه قرار نبود نزارى هيچ چيزى شاديتو خراب كنه خوب فريده با رييس شركتى كه اونجا كار ميكرده عروسى كرده ...
Media Removed
مگه قرار نبود نزارى هيچ چيزى شاديتو خراب كنه خوب فريده با رييس شركتى كه اونجا كار ميكرده عروسى كرده و براى ازدواجش دلايل خودش رو داشته، تو با پسرى عروسى كردى كه روز اول عاشق بوى ادكلنش شدى ، چشماتو باز كن و واقعيتهارو ببين، تو از اول ميدونستى كه دارى با كسى ازدواج ميكنى كه كارمند بانكه نه رييس شركت، مگه ... مگه قرار نبود نزارى هيچ چيزى شاديتو خراب كنه خوب فريده با رييس شركتى كه اونجا كار ميكرده عروسى كرده و براى ازدواجش دلايل خودش رو داشته، تو با پسرى عروسى كردى كه روز اول عاشق بوى ادكلنش شدى ، چشماتو باز كن و واقعيتهارو ببين، تو از اول ميدونستى كه دارى با كسى ازدواج ميكنى كه كارمند بانكه نه رييس شركت، مگه هميشه دنبال يه زندگى خوب و عاشقانه نبودى مگه دوماد بهت قول يه زندگى پر از عشق رو نداده و مگه قرار نيست تا آينده رو به كمك هم بسازيد پس بهتره از فكراى رويائى بياى بيرون ،
اين انتخاب خودت بوده و دلت از روز خواستگارى پيش دوماد گيره، پس پاى دلت وايسا و تا آخرين نفس از انتخابى كه كردى دفاع كن، يه نفس عميق كشيدم و سعى كردم همون لبخند الكى هميشگى رو روى لبهام بيارم،
دوستم ليلا كه بغل دستم بود سقلمه اى بهم زد و گفت آهاااان فعلا بخند چند ماه ديگه حالتو ميپرسم اونموقع است كه ديگه اشكت از فشار زندگى در اومده و پشيمونى ديگه فايده اى نداره ،
ليلا يكسال بود كه عروسى كرده بود و با مادرشوهرش تو يه خونه زندگى ميكرد، جوابش رو با خنده بلندترى دادم و ليلا گفت عروس خانم پس كى ميخواى برقصى بلند شو ديگه، داماد ميخواد بياد شاباش بده ،
گفتم به بهى بگو آهنگ خودمو بزاره، آهنگ من يه آهنگ فرانسوى شاد بود كه كلى باهاش بالا پايين پريده و تمرين كرده بودم، اسم آهنگ دُنه دُنه بود و اصلا به گروه خونى اون عروسى كه بعضيا با دايره ميرقصيدن نميخورد ، بهى با چشماى نگران نوار كاست رو از كيفش درآورد و داد به كسى كه نوار ميگذاشت، همه نشستن و وسط رو خالى كردن كه رقص عروس رو ببينن،،
من با صداى كف زدن حاضرين در مجلس بلند شدم و از لاى جمعيت رفتم وسط وايسادم منتظر شروع آهنگ،
آهنگ شروع شد و شلنگ تخته انداختن منم شروع شد حالا نرقص كى برقص، با اون كفشاى پاشنه بلند و لباس سفيد عروس و موهاى لوله لوله شده ، حس ميكردم تو اَبرام و اون شب ديگه دنيا مال منه، در حين رقص ننه رو ميديدم كه در حال شيرينى خوردن يه لبخند كوچولو روى لبشه و داره فحشم ميده، ننه خدابيامرز دوست داشتناش رو هم با فحش ابراز ميكرد، مثلا ميدونستم كه داره تو دلش ميگه ذليل مرده رو ببين چه رقصى ام ميكنه، يا ميگفت مرده شورتو ببرن با اين رقصيدنت دختره ديوونه، شايدم به معلمام فحش ميداد و ميگفت خاك بر سر معلما و ناظماتون كه تو اون مدرسه گوربگورى يه چيز درست و حسابى يادتون ندادن،
يكى داد زد كه به افتخار داماد،
داماد با كلى خجالت، طورى كه سرش پايين بود اومد توقسمت زنونه و نزديك من كه رسيد 👇🏻👇🏻
Read more
 #پروژه_گلگلی _^ #قشنگ_سازی جعبه كه تموم شد نشستم و خوب بهش نگاه كردم همين يك ساعتی كه سرگرمم كرده ...
Media Removed
#پروژه_گلگلی _^ #قشنگ_سازی جعبه كه تموم شد نشستم و خوب بهش نگاه كردم همين يك ساعتی كه سرگرمم كرده بود كاملا از منِ قبل و بعد خودش يه آدم ديگه ساخته بود .. بعد ياد پست قبلم افتادم سعي كردم زود يه نتيجه خوب بگيرم؛ اينكه شايد خيلی وقتا براي خيليامون اون چيزی شده كه نخواستيم باشه .. لااقل لابلای اون نشده ... #پروژه_گلگلی
_^
#قشنگ_سازی جعبه كه تموم شد نشستم و خوب بهش نگاه كردم همين يك ساعتی كه سرگرمم كرده بود كاملا از منِ قبل و بعد خودش يه آدم ديگه ساخته بود .. بعد ياد پست قبلم افتادم سعي كردم زود يه نتيجه خوب بگيرم؛ اينكه شايد خيلی وقتا براي خيليامون اون چيزی شده كه نخواستيم باشه .. لااقل لابلای اون نشده ها بچپونيم خواسته هامونو!! خوبه لااقل گاهي آدم خودشو گم كنه و تو چيزی غرق بشه كه اون #لبخند_قشنگه رو شده واسه يه لحظه مهمونش كنه.. خلاصه كه خواستم لبخند قشنگرو باهاتون شريك بشم كه بگم كه پر و بالِ دوست داشتنيهاتونو نچينين و اجازه غرق شدن بخودتون بدين.. تو كتاب تو موسيقي تو هنر تو ورزش .. يعنی ميخوام بگم مابين زندگياي خشك و رسمي و اداريمون باااايد كاري بكنيم كه حالمون با اون كار خوب تر بشه و اون لبخند قشنگه به لبمون بشينه ..و گر نه من كه اگه با هنر عشق بازي نكنم با شغلم احتمالا در سن ٤٠ سالگي يه خانوم مسن غر غرو و پوسيده خواهم شد! كه يه نگاه سرد داره و در هيچ محفلي جاش نيست ! والا مگه دنيا دو روز نيست 🙃 با تقديمِ لبخند قشنگه ..
آخه بقولی خنده رو ها به بهشت ميروند ..
مخصوصا اگه هنرمند هم باشن😉🌱
#انرژی_مثبت #پتینه_كاری 🌸

@shirin.bahman
Read more
Loading...
"" سعی‌ کنیم بدون فحش و فضاحت بخونیم این مطلب رو "" . . . . بعد از استوری امروز ، یه سری جواب‌های خیلی‌ ...
Media Removed
"" سعی‌ کنیم بدون فحش و فضاحت بخونیم این مطلب رو "" . . . . بعد از استوری امروز ، یه سری جواب‌های خیلی‌ جالب گرفتم ، نه اینکه با مزه باشه یا حتا ناراحت کننده ، بیشتر سوال بود . شاید گفتن از این موضوع که انقدر قدیم و الان تو ذهن‌ها بلد شده و مهمه ( کمااینکه هست ) ، کار آسونی نباشه ، اما بالاخره باید یه جائی ... "" سعی‌ کنیم بدون فحش و فضاحت بخونیم این مطلب رو ""
.
.
.
.
بعد از استوری امروز ، یه سری جواب‌های خیلی‌ جالب گرفتم ، نه اینکه با مزه باشه یا حتا ناراحت کننده ، بیشتر سوال بود .
شاید گفتن از این موضوع که انقدر قدیم و الان تو ذهن‌ها بلد شده و مهمه ( کمااینکه هست ) ، کار آسونی نباشه ، اما بالاخره باید یه جائی نوشت یا صحبت کرد ، یه جا گفت و شاید جواب و سوال و تعریف یه غریبه تحملش اسون تر باشه .
تو یه رابطهٔ سه نفره ، تا شما توی اون رابطه نباشین نمیتونین درکش کنین . رابطهٔ دوس دختری دوس پسری فرق میکنه ، در نهایت ممکن با فحش و فحش کاری تموم شه یا ایگنور کردن اما تو رابطه‌ای که یه طرفش تاهل باشه به این سادگی‌ نمی‌شه حرف زد . هیچ وقت تو این مدل رابطه‌ها یه نفر مقصر نیست ، به نظر من هر کسی‌ به یه مقداری مقصره ، از شوهری که توجه نکرده ، از زنی‌ که چشمش دنبال چیز دیگه‌ای بوده یا حتا از نفر سومی‌ که نتونسته خودش رو بکشه بیرون.رابطه‌های این شکلی‌ اکثرا اون چیزی نیست که تو فیلم‌ها نشون میدن که یکی‌ به یکی‌ لبخند می‌زنه و داستان می‌شه (استثنا هست همیشه ) ، اکثر این رابطه و تو این یه مورد به خصوص ، از صحبت‌های عادی روز مره شروع شده ، حرف هایی که خیلی‌ عادی زده می‌شه ، معاشرت هایی که شاید پشتش حتا انگیزه جنسی‌ هم نبوده از ابتدا ، صرفا حس خوش حالی‌ معاشرت با کسی‌ که جنس فهمیدنش با بقیه فرق داره. تا اینکه یه زمانی‌ میرسه که میبینی‌ یه چیز ساده‌ای تبدیل شد به معضلی که حل کردنش واقعا مصیبته.
تو خیلی‌ از این رابطه‌ها هیچ کس ممکنه به تاهل یا تعهد اشاره هم نکنه حتا، نتونه ، بترسه ، یا هر چی‌ . اما یادمون باشه اون آدم‌ها هر چیزی با خودش فکر می‌کنن یا تصمیم میگیرن تو شرایط نرمال و عقلانی نیستن ، صرف اینکه نمیدونن تصمیم درست چیه ( یا حتا اینکه مثل خود من فکر می‌کنن باید تو لحظه زندگی‌ کنن ) ، اشتباه رو تکرار می‌کنن یا جائی سعی‌ می‌کنن درستش کنن که خیلی‌ دیر شده . این مطلب در تائید این امر نیست ، نبود و نخواهد هم بود، فقط اینکه قبل از اینکه کسی‌ رو با انگشت نشونه بگیریم فکر می‌کنم باید یک مقداری جای اون آدم‌ها هم فکر کنیم ، منم میدونم احمقانه است ، میدونم تو یه کپشن اینستاگرامی نمی‌شه در موردش صحبت کرد ، میدونم حتا شاید حرف زدن در موردش به جائی هم نرسه اما بالاخره یه جائی یقه آدم رو میگیره ، یه جا این اشتباه میاد و تو چشم آدم زًل می‌زنه و هیچ کاریش نمی‌شه کرد . قبل از اینکه جای آدم‌ها تصمیم بگیریم ، خودمون رو بذاریم جاشون .
.
.
.
.
پ. نون یکم : عکس و کپشن بیربط .
Read more
امروز روز خبرنگار بود و دومین سالی بود که من به عنوان یکی از اعضای کوچک خانواده ی بزرگ رسانه میتونستم ...
Media Removed
امروز روز خبرنگار بود و دومین سالی بود که من به عنوان یکی از اعضای کوچک خانواده ی بزرگ رسانه میتونستم به خودم بگم"خبرنگار". البته هنوز خیلی مونده تا به یه خبرنگار واقعی تبدیل بشم. جدای از تمام استرس ها،تنش ها و دردسرهایی که این حرفه داره،میخوام بپردازم به چیزهای مثبتی که از رسانه هدیه گرفتم. بی ... امروز روز خبرنگار بود و دومین سالی بود که من به عنوان یکی از اعضای کوچک خانواده ی بزرگ رسانه میتونستم به خودم بگم"خبرنگار".
البته هنوز خیلی مونده تا به یه خبرنگار واقعی تبدیل بشم.
جدای از تمام استرس ها،تنش ها و دردسرهایی که این حرفه داره،میخوام بپردازم به چیزهای مثبتی که از رسانه هدیه گرفتم.
بی شک نیلوفر امروز با نیلوفر یک یا دو سال پیش تفاوت های زیادی داره که اولین و مهم ترین دلیلش خبرنگاریه؛ که منو بزرگ کرد، که بهم بال و پر داد و بهم یاد داد به سبک خودم اوج بگیرم.
اما مهم ترین دستاورد من، همکارها و دوست های زیادی بود که پیدا کردم. بارز ترین شخصیتی که سعادت این رو داشتم که باهاش آشنا بشم "رضا قادری" بود. پسری که 10 سال از عمر خودش رو توی رسانه گذرونده و همیشه مثل یک دوست دلسوز و یک همکار مهربون کنار من بود. و مثل یه "رفیق" توی مشکلاتم به من کمک میکرد نه مثل یه "رقیب"! رضا قادری از اون شخصیتاییه که خودشو به دردسر میندازه که اطرافیانش به دردسر نیفتن. رضا قادری از اوناییه که با شنیدن اسمش ناخودآگاه لبخند رو لبم میاد. روز خبرنگار رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی یه زندگی آروم و سراسر سلامتی و زیبایی آرزو دارم.
و هم چنین ممنونم از مریم خانم ترابی که در این دنیای بزرگ رو به روی من گشودن. روز خبرنگار رو بهشون تبریک میگم. @mehr_o_mah1400
و یه تشکر ویژه دارم از نغمه جان رادمنش که خودش میدونه خیلی برام عزیزه و چقدر دوستش دارم و بهش تبریک میگم این روز رو.
🍃💚🍃💚🍃
هم چنین به سایر اساتید محترم و خبرنگارهایی که سعادت آشنایی باهاشون رو داشتم این روز رو تبریک میگم. کسایی که از حق و حقوق مردم دفاع میکنن اما هیچکس از نیست که حتی حق و حقوق اونا رو هم به درستی بدونه.پاینده باشید عزیزان دل❤
پ.ن :عده ای که در تصویر تگ نشدن رو منشن میکنم
@am.pashoutan
@hajar._.bayat
@sed_alireza_tb
@hadifthi
@mehdi_rakeei
@samiramatinnjd
@shaltookkar.mohammad.javad
@farkhondeh_ashoori
Read more
قسمت دوم در اتاقم اروم باز شد و مامانم اومد تو کنارم روی تخت نشست«لویی منظوری نداشت،نمیخاست ناراحتت ...
Media Removed
قسمت دوم در اتاقم اروم باز شد و مامانم اومد تو کنارم روی تخت نشست«لویی منظوری نداشت،نمیخاست ناراحتت کنه.این تولد تو هم هست فقط خاستیم سوپرایز شی»«دلم به رحم اومد گفتم تو هم توی تولد باشی»لویی به در تکیه داده بود و یه نیشخند روی لبش بود.مامان بهش چشم غره رفت،لویی شونه هاشو بالا انداخت و با همون لبخند ... قسمت دوم
در اتاقم اروم باز شد و مامانم اومد تو کنارم روی تخت نشست«لویی منظوری نداشت،نمیخاست ناراحتت کنه.این تولد تو هم هست فقط خاستیم سوپرایز شی»«دلم به رحم اومد گفتم تو هم توی تولد باشی»لویی به در تکیه داده بود و یه نیشخند روی لبش بود.مامان بهش چشم غره رفت،لویی شونه هاشو بالا انداخت و با همون لبخند به بیرون اتاق نگاه کرد.«من خوشم نمیاد توی جمع یه مشت پسر باشم»«هوراااا چه بهتر»«لویی بیرون،حالا»مامانم اینو با اخم گفت، لویی واسم زبون دراورد و رفت بیرون«ببین بانی اولن که فقط دوتا پسرن دومن این تولد تو هم هست،تو میتونی موقع فوت کردن شمعا کنار دوستای لویی باشی»«خب مثل اینکه بدون من کیکم گرفتین،لابد یه هویج گنده هم روشه درست نمیگم؟»مامانم خندید ولی به نظر من اصلا خنده دار نبود«نه،این دفعه کیکو نجات دادم،یه طرح ساده داره حالا خودت میبینی»حداقل خیالم از این بابت راحت شد.«امشبم درس تعطیله می خام حسابی خوش باشی»مامانم اینو گفت و رفت سر کمد لباسیم«اممممم......این نه،اینم نه،خب فکنم..... ارههههههه این خودشه»لباسرو اورد بیرون و سمتم گرفت،چشام گرد شد«مامان من اینو نمیپوشم»«چرا اونوقت»«اخه شلوارک!با بلیز»«اوه بس کن بانی پاشو اینو بپوش،عروسی که نمیخای بری»«عمرا من اینو بپوشم»«خیلخب باشه....»
خب قسمت دوم:)من چندتا قسمت اولو سریع میذارم اگر دوسه نفر پیدا شد که بخونن همینجوری ادامه میدم. راستی منظور بانی از شلوارک،ازون شلوارک گلگلی هایی که توی خونه میپوشیم نیس:| حالا قسمت بعد توضیحاتی هست:)
All the love
#fan_fiction_why_him2
Read more
m️pبيادهر یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست بستی از روی محبّت بزنیم تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند…آبرویش نرود یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم حق به شب بو بدهیم …و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است زندگی ... m❤️pبيادهر
یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند…آبرویش نرود

یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم

حق به شب بو بدهیم …و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان

وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است

زندگی باید کرد

و بدانم که شبی، خواهم رفت

و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی
رفيق خوش قلب دوست داشتنيم ازت خيلى چيزها ياد گرفتم تا امروز
محبت كردن و شاد كردن دل يك انسان لذت بخش ترين و با احساس ترين كار دنياست ارزش قاعل شدن به هم نوع خود ارزش لبخند و شوق تو چشماى اين عروسك زيبا كه رو صندلى چرخ داره با دنيا عوض كردنى نيست و هيچ هزينه اى نداره دل شاد كردن فقط بايد لايق باشى و يه دل بزرگ و مهربون تو سينت باشه محسن عزيزم لايق بهترين هاى چون خوش قلبى و بى ادعا هستى
دعا ميكنم از شما ميخوام دعا كنيد سرى بعد كه رفتيم آمل اين فرشته خوشگل روپاهاش وايستاده باشه ❤️🌹👧😇😔
@mohsenebrahimzadeh
@mehdi_kord
@alikorrd
@mahyarkord
@abas_baran
Read more
بخدا زندگى همين الان در همين ثانيه و لحظه جاريه. انقدر در فكر آينده پير نشيد. اگر الان و اين لحظه نباشه كه خب آينده اى هم نيست. چرا تو خيابون كسى رو نميبينيم كه بزنه زير آواز؟ چرا همه داريم از نگرانى دق ميكنيم؟ چرا الان و اين لحظه رو ول كرديم و داريم از ترس آينده اى كه معلوم نيست قراره توش چه اتفاقى بيفته ... بخدا زندگى همين الان در همين ثانيه و لحظه جاريه. انقدر در فكر آينده پير نشيد. اگر الان و اين لحظه نباشه كه خب آينده اى هم نيست. چرا تو خيابون كسى رو نميبينيم كه بزنه زير آواز؟ چرا همه داريم از نگرانى دق ميكنيم؟ چرا الان و اين لحظه رو ول كرديم و داريم از ترس آينده اى كه معلوم نيست قراره توش چه اتفاقى بيفته حال الانمون رو خراب ميكنيم؟ چرا حتى اونى هم كه اومده كنار خيابون داره با گيتارش يكم برامون مينوازه نگران اينه كه پنج دقيقه بعد نيان بساطش رو جمع كنن؟ چرا ما يكلحظه نمى ايستيم به صداى گيتارش گوش كنيم و يه دو تا قِر ريز بيايم؟ چرا دوتا خانم و آقاى غريبه كه از اونجا رد ميشن دست هم و نميگيرن يه دو دقيقه اى برقصن و به هم شادى هديه بدن و بعد به مسيرشون ادامه بدن؟ چرا همه داريم از آينده نامعلوم صحبت ميكنيم و سر تكون ميديم و از ترس خودمون رو باختيم؟ چرا هيچكس بفكر الان نيست؟ آهاى برادر سانسورچى بذار اون جوون بخونه، بذار اون خانم و آقا برقصن، بذار ريتم موسيقى تو خيابون طنين انداز بشه و سينه به سينه در كشور جارى بشه. آقاى معلم، بچه ها رو از روز حساب و امتحان آخر ترم نترسون. بابا خسته شدم از بس كه همه نگرانن! بيايد الان خوش باشيم. نه اينكه بشينيم تو خونه نه، ولى از لحظه هامون استفاده كنيم! حتى از اينجا تا پاى چوبه دار هم اينهمه لحظه و ثانيه مونده! تا آخر خرجشون كنيم. فكر نكنيد كه من مشكل ندارم! باور كنيد دارم و شما يك از هزار اونرو نميدونيد ولى دليلى نميبينم كه مشكلاتم رو با غم و قصه زيادتر كنم. اين زندگى كوتاهه. از همه مهم تر بيايد با هم مهربون باشيم و براى يكم سود بيشتر در آينده حال هموطنانمون رو خراب نكنيم و دزدى و اختلاص و احتكار و بذاريم كنار. اگر همه خوشحال باشيم شادى لذت بخش ميشه
آقا بزن زير آواز، خانم صداى موسيقى رو بلند كن، آقاى پليس چشمات رو ببند، حاج آقا شما هم بيخيال 😍😉❤️ بذار با خدا معامله اى از جنس خودش بكنيم. معامله اى از عشق
آقا الان انقدر هيجانى ام كه حاضرم وايسم وسط ميدان انقلاب و همه رو بغل كنم 🤗 الان رو دريابيد رفقا
يك كلام ختم كلام، زندگى كوتاهه و همه مون رفتنى هستيم حالا ميتونيم انتخاب كنيم كه در اين مدت بخنديم و حال كنيم (حتى با وجود همه مشكلاتى كه داريم) و بريم و يا بدون خنده و فقط با نگرانى و با استرس و فكر و خيال و مشكلات
#picassomo #happyness #iran
#ايران #هموطن #خوشبختى #الان #لبخند
Read more
. تا همین چندسال پیش فكر می‌كردیم كه افراد موفق جامعه به دو دسته‌ دكترها و مهندس‌ها و تا حدی وكلا (منوط ...
Media Removed
. تا همین چندسال پیش فكر می‌كردیم كه افراد موفق جامعه به دو دسته‌ دكترها و مهندس‌ها و تا حدی وكلا (منوط به اینكه دیپلم ریاضی داشته باشند) تقسیم می‌شوند. مشاور مدرسه‌مان خودش مهندس برق بود و به نظرمان فرد موفقی می‌آمد. چون به تازگی ازدواج كرده بود و همه هم خانم مهندس صدایش می‌كردند. . سال اول دبیرستان ... .
تا همین چندسال پیش فكر می‌كردیم كه افراد موفق جامعه به دو دسته‌ دكترها و مهندس‌ها و تا حدی وكلا (منوط به اینكه دیپلم ریاضی داشته باشند) تقسیم می‌شوند. مشاور مدرسه‌مان خودش مهندس برق بود و به نظرمان فرد موفقی می‌آمد. چون به تازگی ازدواج كرده بود و همه هم خانم مهندس صدایش می‌كردند.
.
سال اول دبیرستان كه قرار بود رشته‌مان را انتخاب كنیم اصلا برای‌مان سخت نبود، چون كلا دوتا گزینه بیشتر نداشتیم. مشاورمان امتیازهای‌مان را نگاه می‌كرد و اگر امتیاز ریاضی و تجربی باهم برابر بود، می‌پرسید: «از خون می‌ترسی؟» و بسته به پاسخ‌مان رشته‌مان را تعیین می‌كرد. اگر یك نفر این وسط می‌گفت كه به رشته‌های هنری بیشتر علاقه دارد یا می‌خواهد یك ورزشكار حرفه‌ای یاشد با پاسخ‌هایی مثل «تو وقت‌های آزادت برو باشگاه» یا «جمعه‌ها كه بیكاری نقاشی بكش» مواجه می‌شد. خانم مشاور تمام تلاشش را می‌كرد كه همه‌مان مثل خودش فرد موفقی بشويم.امتیاز ریاضی و تجربی من برابر بود. خانم مشاور كمی نمره‌هایم را بالا و پایین كرد و گفت «گفتی از خون می‌ترسی؟» گفتم «نمی‌دونم، بعضی وقت‌ها آره، بعضی وقت‌ها نه». كمی نگاهم كرد و گفت «یعنی چی با این سن‌ات نمی‌دونی از خون می‌ترسی یانه؟ الان سرنوشتت به این قضیه بستگی داره، خوب فكر كن جواب بده، ولی سریع باش؛ منم كلی كار دارم، صدتا دانش‌آموز دیگه موندن كه باید كمكشون كنم آینده‌شون رو رقم بزنن».چند ثانیه‌ای خوب فكر كردم و گفتم: «من اصلا به ادبیات بیشتر از همه اینا علاقه دارم...» كلامم منعقد نشده بود كه وسط حرفم پرید و گفت: «یعنی می‌خوای بری انسانی كه وكیل بشی؟ پس دیپلم ریاضی بگیر و كنكور انسانی بده، وكیل‌هام آدمای موفقی‌ان» گفتم: «نه بابا....ادبیات... یعنی منظورم اینه كه می‌خوام نویسنده بشم، شایدم شاعر...» خانم مشاور از جایش بلند شد، عینكش را برداشت و با لبخند تحقیرآمیزی گفت: «نویسنده؟! تو نمی‌خوای موفق بشی نه؟ اصلا اگه می‌خواستی نویسنده بشی اینجا تو دبیرستان چیكار می‌كنی؟ همون اول دبستان كه خوندن نوشتن یاد گرفتي برات بس بود دیگه! همه اینا بهونه‌اس واسه اینكه تو تنبلی و می‌خوای از ریاضی و زیست خوندن فرار كنی وگرنه خیامم هم شاعر بوده هم ریاضی‌دان، ریاضی‌شو می‌خونده و كارهای مهمشو می‌كرده، عصرها كه خسته می‌شده دوتا بیت شعر هم می‌گفته. یا مثلا همین آقای علی دایی؛ ما ورزشكار زیاد داریم ولی می‌دونی چرا علی دایی از همه موفق‌تره؟ چون مهندسه». دوباره پشت میزش نشست، عینكش را به چشم زد و مثل پزشكی كه دارد نسخه می‌نویسد چیزهایی روی برگه‌ای نوشت و به دستم داد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه ...
Media Removed
. بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه جاهایی اینجوری کم میاری... می شینی رو یه نیمکت و سرت و پایین می ندازی و به نقطه ای مثه نوچی مربا روی پات خیره می شی ... از روزی که بجای مو، داره میخ روسرت اضافه میشه ، همه ازت ترسیدن ... اما می دونم چی تو دلت ... .
بگردمت ... انگشت به دهنِ این زندگی موندی ...با تمام انرژی هایی که داری و رویاهات و سخت کوشی هات، یه جاهایی اینجوری کم میاری... می شینی رو یه نیمکت و سرت و پایین می ندازی و به نقطه ای مثه نوچی مربا روی پات خیره می شی ... از روزی که بجای مو، داره میخ روسرت اضافه میشه ، همه ازت ترسیدن ... اما می دونم چی تو دلت می گذره ... می گی بابا چطور ازم می ترسید ؟ من ترسناکم یا شما ؟! این میخ ها، ترکش های پُتک ها اِیه که شما به سرم زدید ... بعد از من می ترسید ؟! بگردمت ... قربونِ اون دانای و گذشت و درکت از هستی برم ... اون انگیزه ی بی پایان ... اینکه اینطوری مستعصل می شینی رو نیمکت و با خودت می گی یه روزی این مَردم که من و (میخ به سَر) کردند ... شرمنده ی قدر نشناسی علم و هنر و درایت من می شن ... عزیز دلم ... خودت و ناراحت نکن ... همزمان با تو هزاران محقق، جانور شناس، باستان شناس، دانشمند، فیلسوف، فیلم ساز، نابغه، پزشک، عالم، اختر شناس، آرتیست، محقق، پژوهشگر، در سراسر دنیا هستند...
نه اونا ما رو می شناسن نه ما اونا رو ... نه چیزی از ارزش های اونا کم میشه ... نه باز دوباره چیزی از ارزش های اونا...
بگذریم ... می دونی که چقدر دوستت دارم و چطوری شبانه روز باهات زندگی می کنم و می رم کافه دو تا قهوه سفارش می دم یکی برای خودم و یکی برای صندلی خالی روبروم
و باهات کلی حرف می زنم
و می دونی برعکس بقیه فکر نمی کنم تو خودخواه و ترسناکی،
بلکه فکر می کنم تو (کله میخیِ) جذاب من هستی ... پس لطف کن به حرفم گوش کن بجای اینکه در نوچی مُربای روی پات ذوب بشی پاشو از جات و پاهات و بشور
و جای اینکه اون مغز زیبات و شبیه تخته سیاه در طبق اخلاص قرار بدی که هر کی بیاد یه میخ بکوبه بره یه موزیک بزار و سرت و بالا بگیر و رو به سقف بچرخ ... دلش و ندارم این حالت و ببینم ... پاشو ... اصلن بیا یه قرار بزاریم،
فردا ساعت سه و پنجاه و نه دقیقه،
کافه پنجره آبی
نبشِ نوفل منتظرتم ... نبینم همینجور نشسته باشی رو نیمکت ها ... بیا دلم برات یه ذره شده شاید باورت نشه اما اندازه ی پُرزِ پای عنکبوت دلم برات تنگ شده، بیا می خوام بعدش دم جوب کنار سفارت بشینیم و
میخاتو کوتاه کنم ... و تو لبخند بزنی و من بهت بگم #همیشه_بخند
.
.
.

#ساغر_مسعودی
Read more
1396/11/11 عكس مربوط به ٢٣ روز قبل از مسابقه<span class="emoji emoji270c"></span>🏼 23 days to the provincial tournament يه بدنساز ...
Media Removed
1396/11/11 عكس مربوط به ٢٣ روز قبل از مسابقه🏼 23 days to the provincial tournament يه بدنساز خوب رو عضله اي كار ميكنه كه كمتر كسي داشته باشتش،اراده ميكنه،عمل ميكنه نشون ميده،🏼 نه اينكه فقط ادعا كنه🏼 سعي ميكنه دوستاش رو هم مسير با هدف خودش انتخاب كنه🏼 وقتي تمرينش شروع ميشه يادش ميره ... 1396/11/11
عكس مربوط به
٢٣ روز قبل از مسابقه✌🏼
23 days to the provincial tournament
يه بدنساز خوب رو عضله اي كار ميكنه كه كمتر كسي داشته باشتش،اراده ميكنه،عمل ميكنه نشون ميده،💪🏼
نه اينكه فقط ادعا كنه👊🏼
سعي ميكنه دوستاش رو هم مسير با هدف خودش انتخاب كنه👍🏼
وقتي تمرينش شروع ميشه يادش ميره موبايل داره،📵
حرف زدن يادش ميره،🤷🏻‍♂️
جدي ترين تايم زندگيش موقع تمرين كردنشه،
با هيچ كسي رقابت نميكنه و از كسي جز مربيش مشاوره نميگيره.
حسادت و خود خوري باعث ميشه خودش نتونه پيشرفتي داشته باشه،
با لبخند مياد تو باشگاه حتي اگه قند خونش پائين باشه.😊
خاكي باش دوست من حتي اگه قهرمان دنيا شدي،قهرمانيت همراه اخلاق خوبت،محبوبت ميكنه🏆💪🏼
viva team masouD 🥇🏆
#teammasoud
@mahdi_zatparvar
#19year #natural
#never_give_up
Read more
چند روز پيش از يك اپليكيشن تردد شهرى درخواست ماشين كردم. ميخواستم از منزل برم باشگاه. چند مترى جلوتر ...
Media Removed
چند روز پيش از يك اپليكيشن تردد شهرى درخواست ماشين كردم. ميخواستم از منزل برم باشگاه. چند مترى جلوتر خانم جوانى از ماشينى پياده شد. روسريش افتاده بود و يك لگ اينز (بقولى ساپورت) به پا داشت. راننده ماشين به من يك نگاهى كرد و بخيال خودش در يك گپ مردانه به من با لبخند گفت عجب .... بود؟ خوب تو اين محله ها حال ... چند روز پيش از يك اپليكيشن تردد شهرى درخواست ماشين كردم. ميخواستم از منزل برم باشگاه. چند مترى جلوتر خانم جوانى از ماشينى پياده شد. روسريش افتاده بود و يك لگ اينز (بقولى ساپورت) به پا داشت. راننده ماشين به من يك نگاهى كرد و بخيال خودش در يك گپ مردانه به من با لبخند گفت عجب .... بود؟ خوب تو اين محله ها حال ميكنيدا!!! اصلاً باورم نميشد كه چه حرف اشتباهى رو به چه آدم اشتباهى داره ميگه؟!؟ در اون لحظه هم ايشون مستحق يك جفت كشيده چپ و راست بود و هم من آمادگى اين كار رو داشتم! خودم رو كنترل كردم بهش گفتم كه شما چطور اين اجازه رو به خودت ميدى كه درباره يك خانم اينطور صحبت كنى؟ آيا يك خانم باعث پيدايش شما نشده؟ آيا يك خانم شما رو بزرگ نكرده؟ چرا شما هرطورى كه ميخواى ميتونى لباس بپوشى ولى اين خانم از ترس شما و دهان و چشم هرز شما اين حق رو نداره؟ نميدونست كه چى بايد بگه؟ خواست بحث رو عوض كنه و گفت شغل شما چيه؟ منهم براى اينكه اگر بحث بالا گرفت ايشون بدونه كه با كى سر و كار داره بهش گفتم كه من مربى كيك بوكسينگ هستم كه قبل از يك حرف يا حركت اشتباه در جريان باشه! گفتم كجا زندگى ميكنى؟ گفت فلان جا. گفتم اونجا خانمها اينطورى لباس نميپوشن؟ گفت نه بابا چون غيرت مردهاشون اين اجازه رو بهشون نميده! گفتم بنظرم مردهاى محل شما اتفاقاً انسانهاى غيرتمندى نيستن و فقط متعصب هستن! چون اگر غيرت داشتن اتفاقاً زنها در اون محل احساس امنيت ميكردن و براحتى هرطور كه ميخواستن ميگشتن! مردهاى محل شما اگر غيرت داشتن لازم نبود كه خانمها در اونجا انقدر مجبور باشن كه مراقب خودشون باشن و نگران پوشش خودشون باشن! زورگويى به زنها غيرت نيست تنها تعصب و غُلدريست! اگر مردان غيرت داشته باشن و به زنها نگاهى انسانى داشته باشن، خانمها ديگه نبايد نگران نگاههاى هرز مردها باشن و احساس نا امنى كنن؟ بنظر من ميزان غيرت در مردان يك جامعه با راحتى زنها در ارن جامعه ارتباط مستقيم داره! نه اينكه فلان مجرى تلويزيون بياد بگه كه خانمى كه حجاب نداره داره حقى از من ضايع ميكنه (انگار كه بند شلوارشون دست خودشون نيست و ارگانهاى ديگرى جز مغز اونها رو كنترل ميكنن) بهتره كه همه خانمها بدونن كه همه مردها اينگونه نيستن و كم نيستن مردان غيرتمند در اين كشور 🙏❤️ راستى اين عكس مال تابستان پارساله
#picassomo #mumzy #niwan #iran #tehran #summer #pool
#حجاب #عفاف #عفت #زن #مرد #تابستان
Read more
. بعضي آدمها دنيا رو زيبا ميکنند آدمهایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ ميگن: عاااالییییی!!! وقتی ...
Media Removed
. بعضي آدمها دنيا رو زيبا ميکنند آدمهایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ ميگن: عاااالییییی!!! وقتی بهشون زنگ میزنی! میگن چه خوب شد که زنگ زدی... وقتی ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون رو کج ميکنن که اون نپره... آدم هايی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات میشينن! همينها ... .
بعضي آدمها دنيا رو زيبا ميکنند
آدمهایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟
ميگن: عاااالییییی!!!
وقتی بهشون زنگ میزنی!
میگن چه خوب شد که زنگ زدی...
وقتی ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره
راهشون رو کج ميکنن که اون نپره...
آدم هايی که با صد تا غصه تو دلشون
بازم صبورانه پای درد دلات میشينن!
همينها هستند که دنيا رو جای بهتری ميکنن
آدمهايی که وقتی تصادفی چشم در چشمشان ميشوی
رو برنميگردانند و لبخند ميزنند...
آدمهايی که از سرچهار راه نرگس نوبرانه ميخرند
و باگل ميروند خانه
آدمهایی با پيامک های دلنشین
که يادشان نميرود گاهی قبل از خواب
به دوستانشان يادآوری کنند که چقدر عزيزند...
کسانی که غم هيچکس را تاب نمياورند
و تو را به خاطر خودت ميخواهند.
آدم هايى كه پيششان ميتوانى لبريز از خودت باشى
زندگیتون پر از این آدمهای مهربان و دوست داشتنی 🌹

تقدیم به مهدی دارابی
مهربان ترین پسری که میشناسم
@mehdidarabi.music
Read more
... ميدوني؟.. فيلم عروسي براي هر كسي با اون يكي فرق داره.. منظرم از فرق اون زيبايي هاييه كه تو لحظه هاشون رقم ميخوره.. .... من برام اين مهمه .. اين كه آدما خودِ خودِ خودسون باشن با همون كيفيت ِ احوالي كه دارند... دعوتتون ميكنم :)... به ديدار با اين عاشقانه زيبا و از ته ته دل.. كه لبخند روي لب هام ... ...
ميدوني؟..
فيلم عروسي براي هر كسي با اون يكي فرق داره..
منظرم از فرق اون زيبايي هاييه كه تو لحظه هاشون رقم ميخوره..
.... من برام اين مهمه .. اين كه آدما خودِ خودِ خودسون باشن با همون كيفيت ِ احوالي كه دارند...
دعوتتون ميكنم :)... به ديدار با اين عاشقانه زيبا و از ته ته دل.. كه لبخند روي لب هام مياره..
ممنونم كه هستيد و خداروشكر كه دلم بهتون گرمه.. میگدازد سینه ی من سینه ام آیینه ی من پس کجا جویم تو را
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
من که شیدا شدنم محو پیدا شدنم عابری گم شده در کوی رها شدنم
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
من به خوابی که آدینه دیدم شاعری مرده در سینه دیدم
فارغ و در زدنم قید سر زدنم , نغمه ای بر لب این شوق صدا شدنم
من که سر تا سر خموشم مسته بی اندازه نوشم , پس کجا جویم تو را , پس کجا جویم تو را
...
ترانه آدينه از گروه چارتار.
Read more
My beautiful #grandmother it’s been 6 months since you left us. It hurts to get excited about coming ...
Media Removed
My beautiful #grandmother it’s been 6 months since you left us. It hurts to get excited about coming to you and you make my favourite dish for me then suddenly realise you’re not there. It hurts to know I can’t walk in with a pizza in my hand and see you smile and share it with me and call it your cheat ... My beautiful #grandmother it’s been 6 months since you left us. It hurts to get excited about coming to you and you make my favourite dish for me then suddenly realise you’re not there.
It hurts to know I can’t walk in with a pizza in my hand and see you smile and share it with me and call it your cheat day☺️😓 it hurts to go through my most down times and pick the phone up and dial your number only to realise nobody’s going to pickup the phone anymore 🤧🤧😓😓 it hurts to know I can’t share all about my life with you and hear your advice and soothing voice that says ‘ don’t worry, be patient God will show you the way’ while stroking my hair and my face with your soft hands. It hurts, it hurts and it hurts every single day that I can’t feel your soft hands, your soft cheeks😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰 #loveyouunconditionally #missyoucrazy دردناك است كه ديگه نميتونم از در خونت بيام تو با يك جعبه پيتزا و منو ببينى و با لبخند بگى واسه من كه ضرر داره ولى با هم ميخوريم بعدش قرص ميخورم. خيلى دردناكه كه روزهايى كه از زندگى سيرم و گوشى و بر ميدارم و شمارتو ميگيرم و يكدفه يادم مياد كه ديگه نيستي. خيلى دردناكه كه ديگه صداتو نميتونم بشنوم. دردناكه كه نميتونم بشينم جلوت و باهات درد دل كنم و همرو بشنوى و بعد صورتمو موهامو با دست نوازش كنى و بگى 'نگران نباش خدا راهو بهت نشون ميده صبور باش. آه كه درد نبودنت چقدر سخته😰😰😰😓😓😓😓
Read more
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام ...
Media Removed
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام گرازای اهلیی، سلااام کرگدن های آلباینو. سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :)) ظهر بخير خرس قلمبه های من ، ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا . كلي دلم براتون تنگ شده بود چي؟ صدا نمياد ... سلااااام ژرمن شپردااا،
سلاااام بتمن هااا،
سلام سوپر من هااا،
سلااام رابین،
سلااام کت وومن ،
سلاااام گرازای اهلیی، 🐗
سلااام کرگدن های آلباینو.
سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :))
ظهر بخير خرس قلمبه های من 😁،
ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا 😍
.
كلي دلم براتون تنگ شده بود 🙈
چي؟ صدا نمياد ...
آهان دل شمام تنگ شده بود برام؟
من قربون اون دل مهربونتون برم ❤️
.
امروز ميخوام يه اصطلاح آس قديمي رو
كنم براتون كه كلي كاربرد داره هنوزم
.
اون قديم نديما زوجی نو خانمان، در مورد برنامه های آینده شون، ایضا" صاحب فرزند شدن با هم اختلاط میکردند.
صحبتها ادامه داشت تا به اینجا رسید که دختره ، فکر مادر شدن و مخاطرات بعدش از ذهنش گذشت...
.
دختره: آقاااااااا نبااات؛
اگر بچه دار شدییییییممممم، (آب دهانش را غورت می‌دهد)؛
اونوقت اگر بچه مون رفت بیرون از خونههههههههه؛
اگر از خونه دور شددددددد؛
اگر رفت بالای پل و افتاد توی رودخونهههههههه (اشک در چشمانش حلقه می‌زند و هق میزند)؛
(با صدایی بریده بریده)؛ اگه زبونم لال، دور از جونش، اگه هیچکس نبود نجاتش بده و بچه رو آب برد؛ چه خاکی بریزیم سرمون؟😳
.
(آقا نبات دستانش را باز كرده و با لبخند رو به همسرش ميگويد:
كااام هيِر بيبي و او را بين بازوانش به آغوش كشانده و بوسه اي بر پيشاني وي روانه ميكند و با صداي خسته هميشگي اش زير گوشش ميگويد :
Cross that bridge when you come to it babe.
.
در مورد چنین موقعیتهایی و موارد مشابه ضرب المثلی داریم در انگلیسی که می‌فرماید:👇
☝🏻Cross that bridge when you come to it.
.
☝🏻وقتی روی پل رفتی، از روش رد شو.
Meaning and usage:
Deal with a problem if and when
it becomes necessary, not before.
.
مفهوم و کاربرد:
یعنی وقتی با یک مشکل مواجه شدی، و یا لازم بود با یک مساله روبرو شو، نه قبلش.
.
مثال:👇
👧🏻Koli : What if the flight is delayed?
👦🏻Nabi :I'll cross that bridge when I come to it.
.
👧🏻کلثوم: اگر هواپیما تاخیر داشت چی؟
👦🏻نبات: اگر چنین موقعیتی پیش آمد، اون موقع باهاش مواجه میشم و بهش فکر میکنم. نه از حالا که نه به داره، نه به باره!
—---------------
عزيزاي دلم توجه داشته باشين كه ميتونيد تمامي مطالب اينستاگرام و تلگرام ما رو به صورت آرشيو شده و كامل در قالب فايل PDF مرتب و خيلي شكيل از طريق سايت دريافت كنيد تا هميشه و همه جا مطالب ما رو در دسترس داشته باشين و بتونين به راحتي استفاده و مرور كنيد.
💕💛💕💛💕💛💕
آدرس سايت براي تهيه آرشيو:
www.englishpersian.ir
Read more
رقصی برای شکست دیشب مردم بعد از شکستی تلخ به خیابان ها ریختن، رقصیدن، بوق زدن و پرچم های شون رو تکان ...
Media Removed
رقصی برای شکست دیشب مردم بعد از شکستی تلخ به خیابان ها ریختن، رقصیدن، بوق زدن و پرچم های شون رو تکان دادن. مردم به شکست شون می خندیدن، آدم ها به هم نگاه می کردند و به شادمانی بی دلیل خودشون می خندیدن . با بهانه هایی مثل این که باختیم اما جلوی تیمی بزرگ خوب بازی کردیم. اون ها می خندیدن فقط برای این که بخندن، ... رقصی برای شکست
دیشب مردم بعد از شکستی تلخ به خیابان ها ریختن، رقصیدن، بوق زدن و پرچم های شون رو تکان دادن. مردم به شکست شون می خندیدن، آدم ها به هم نگاه می کردند و به شادمانی بی دلیل خودشون می خندیدن . با بهانه هایی مثل این که باختیم اما جلوی تیمی بزرگ خوب بازی کردیم. اون ها می خندیدن فقط برای این که بخندن، برای این که دردی بزرگ و پنهان رو بیرون بریزن و این خنده های چه قدر شبیه واقعیت های ملموس زندگی همه ی ما بود، خندیدن در جهانی ناعادلانه. مثل دراز کشیدن کنار ساحل زیبایی دریایی که برادرت اون جا غرق شده . مثل اون که در عمرت یک نخ سیگار نکشیده باشی و يه دفه بفهمی سرطان ریه گرفتی ولی بعد تصمیم بگیری شش ماه باقی مانده رو با دوست دخترت مسافرت بری و از زندگی لذت ببری. مثل لبخند لذت بخش همفری بوگارت در شب مه آلود کازابلانکا بعد از اون که هواپیمای معشوقه اش پرواز کرد و مرد تنها با دشمن قدیمیش به ویرانه ی زندگی خودش بازگشت. مثل پیر و زمین گیر شدن یک ملکه ی زیبایی، مثل پیرمردی تاس که کنار مزار همسرش نشسته و از فلاسک قدیم که هزاران خاطره توش داره چای می نوشد... زندگی در نهایت با همه ی آدم ها بی رحمانه رفتار می کنه. رقصیدن در پیروزی ها همیشه زیبا ست اما واقعی تر از اون رقصیدن برای شکست هاست. لبخند زدن به همه‌ی اون چیزهایی ست که ناگزیر از دست می‌دی. چون خیلی خوب فهمیدی هیچ دلیلی واقعی تر از خندیدن برای خندیدن نیست و این ارزشمندتر از هر چیزی ست که به دست آورده یا از دست داده ای... رقصی برای این که فراموش کنی، رقصی برای اون که به یاد آوری... #علیرضاایرانمهر
#رادیو_ایرانمهر
عكس: پهلوان شيرازي در موزه ي #باغ_دلگشا
Read more
سلام<span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span> خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم.<span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span> قسمت 54: داستان از نگاه هیلی: "مامان" ...
Media Removed
سلام خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم. قسمت 54: داستان از نگاه هیلی: "مامان" اون این جا چی کار می کنه "هیلی نه" وقتی برگشتم دیدم شارلوت دستم رو گرفته که ناگهان لیام غیب شد "اون برگشت!" شارلوت با صدای لرزونش گفت اما من با دستی که پشت سرم حس کردم برگشتم اون مادرمه خودشه اون همون ... سلام😘😘
خب من دیگه الان زیاد می گذارم چون موبایلم را گرفتم.😊😊😊
قسمت 54:
داستان از نگاه هیلی:
"مامان" اون این جا چی کار می کنه "هیلی نه" وقتی برگشتم دیدم شارلوت دستم رو گرفته که ناگهان لیام غیب شد "اون برگشت!" شارلوت با صدای لرزونش گفت اما من با دستی که پشت سرم حس کردم برگشتم اون مادرمه خودشه اون همون رزالی مارشال با موهای بلوند و چشمای آبیه "دخترم تو نه این امکان نداره" ولی اون این جا چی کار می کنه مگه اون تو آمریکا پیش خاله بلا نمی موند نه اون نمرده این واقعیت نداره "مامان تو ...تو..." اون سرش رو انداخت پایین من می دونستم اون ضعیفه اما فکرشم نمی کردم به این زودی از دستش بدم البته من هنوز تو این جا گیر افتادم من الان مردم شاید این بهتر باشه اما... قطره های اشک رو رو صورتم حس کردم شارلوت ، اون هم نتونست برگرده به خاطر من. "دخترم من خودم به برادر گفتم که بهت نگه"(بچه ها می دونم این فلج بود و نمی تونست حرف بزنه ولی از اون مونیتور های استیون هاوکینگز داشته😊) پس جو هم می دونست "حالا ما چه طور برگردیم" شارلوت با عصبانیت گفت حق داره "من نمی دونم باید منتظر بمونیم تا یکی در برزخ به روی دنیا رو برامون باز کنه" برگشتم به طرف مادرم اما اون نبود من مطمئنم شارلوت دلیلی برای زندگی داره ولی من که مادرم مرده و پدرم گرگ هست نمی دونم دلیلی هست یا نه؟
داستان از نگاه پاول:
هیلی رو تو بقل کردم و بردمش طبقه بالا باربارا گفت که فعلا پیششه و من رفتم طبقه پایین و دیدم که هری و امیلی داشتن می رفتن خونه. و هری رو به من گفت"پاول لطفن مراقب باربی باش من مجبورم برم ولی اون الان توی بحران قرار گرفته. و من امیلی رو هم می رسونم خونه. فعلا" سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و اون ها هم رفتن. رفتم سمت شیشه ویسکی که روی میز بار بود و توی اون لیوان بلوری اون مایه تیره رو ریختم و در عرض یک ثانیه همش رو یک جا خوردم من بهش گفتم که این کار رو انجام نده اما اون کار خودش رو کرد من هنوز نمی تونم باور کنم که اون دیگه نیست احساس کردم چشمام داره میسوزه من نمی تونم بدون اون یک لحظه رو هم زندگی کنم اگه لازم باشه اون طلسم رو انجام می دم تا اون برگرده فقط می خوام اون برگرده برام هیچکس دیگه ای مهم نیست لیوان بعدی رو هم خوردم همون خاطره های کمی که ازش داشتم باعث می شد قلبم آتیش بگیره. وقتی که بهش دست می زدم و اون زود تمام بدنش مور مور می شد وقتی می بوسیدمش زود چشماش رو می بست.وقتی که از حرس خوردن من به خاطر لج بازی هاش لبخند می زد وقتی ... همه اینا به خاطر اون لیام... ⏬ادامه کامنت اول ⏬
Read more
 #bighanoon #alirezamoslehi خودم رو سریع میرسوندم به اتاقم و از لای پرده کرکره، خونه روبه‌رویی ...
Media Removed
#bighanoon #alirezamoslehi خودم رو سریع میرسوندم به اتاقم و از لای پرده کرکره، خونه روبه‌رویی رو نگاه می‌کردم. به امید اینکه یه لحظه نگار بیاد دم پنجره. دیدن نگار تنها هدف زندگیم بود. بعضی وقت‌ها از عمد میومد چند دقیقه لب پنجره. وانمود می‌کرد که من رو نمیبینه ولی حواسش بهم بود. من هم از فرصت استفاده ... #bighanoon #alirezamoslehi
خودم رو سریع میرسوندم به اتاقم و از لای پرده کرکره، خونه روبه‌رویی رو نگاه می‌کردم. به امید اینکه یه لحظه نگار بیاد دم پنجره. دیدن نگار تنها هدف زندگیم بود. بعضی وقت‌ها از عمد میومد چند دقیقه لب پنجره. وانمود می‌کرد که من رو نمیبینه ولی حواسش بهم بود. من هم از فرصت استفاده می‌کردم. دکمه پلی ضبط صوت قرمز که تو اتاقم بود رو فشار می‌دادم و یکی از آهنگ‌های زیبا و فاخر دنیا، فضا رو رویایی‌تر و رمانتیک‌تر می‌کرد. خواننده میخوند: «نگارم نگارم تو رو خیلی دوست می‌دارم/ عزیزم نمیدونی با تو من چه حالی دارم». به اینجا که می‌رسید انسان از خود بیخود می‌شد. «یواشی نگات می‌کردم با نگات حال می‌کردم/کوچه کوچه کوچه گشتم تا که تو رو پیدا کردم»چند سال بعد نگار زنم بود. اما اوضاع اونجوری که فکر می‌کردیم نشد. بعد از یه مدت آتیش عشقمون به پت‌پت افتاده بود. نگار می‌گفت تو مجله خونده این حالت طبیعیه و باید یه جوری احساساتمون رو رفرش کنیم. من که سر در نمی‌آوردم چی می‌گفت. یه روز که اومدم خونه، پرید جلوم گفت: «فهميدم چه کار کنیم. وسط تمام اتاق‌ها پرده کرکره نصب می‌کنیم، من این طرفش، تو اون طرفش. بعد تو یواشکی از لای پرده من رو نگاه کن، من هم میگم ایششش چقدر من‌رو دید میزنی میمون!» گفتم: «باشه. اگه فکر می‌کنی جواب میده همین کار رو می‌کنیم. فقط او بخش میمون رو نگو».باورتون نمیشه. طرحش جواب داد. اصلا معجزه شد. عشقمون دوباره مثل جوجه از تخم زد بیرون. زندگیمون سر و سامون گرفت. همه چیز شد مثل سابق. دلتون نخواد ولی همین الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم، نگار اون طرف پرده نشسته، داره با جذابیت و لوندی خاصی بهم فحش میده. حتی واسه استحکام زندگیمون هفته‌ای یه بار باباش میاد من رو به خاطر چشم‌چرونی به قصد کشت میزنه. یه آهنگ هم دايم در حال پخشه که خواننده میگه: «نگارم نگارم تو رو خیلی دوست می دارم...».
.
بگذریم. این داستان رو تعریف کردم که بگم تلگرامِ فیلترشده، نگار فیلترشده ماست. یه حال دیگه‌ای داره. یه عشق دیگه‌ای داره.10، 12 تا فیلترشکن رو تست می‌کنی. بالاخره یکیش کار میکنه. عبارت روح‌بخش «…updating » اون بالا نمایان میشه. بعد کانال‌ها یکی‌یکی مثل شاپرک میپرن بالا. اون لحظه یه لبخند پیروزمندانه می‌زنی و حس چنگیزخان مغول رو داری که قسطنطنیه رو فتح کرده. چه احساس فوق‌العاده‌ای. اصلا تنها دلخوشی ما تو زندگی اینجور احساس‌ها بوده.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! ...
Media Removed
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه... امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. ... جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.!
تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه...
امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. کتاب خوندم، تفریح کردم، آهنگ گوش دادم، فیلم دیدم اما حالم خوب نشد. زدم بیرون. خورشید میخندید! باد سوت میزد و درخت میرقصید و گنجشک هم بهم لبخند دندونی میزد! گفتم تو دلم این دیگه فرق داره با بقیه جمعه ها...اما...
رفتم سر خیابون. دیدمش. زیاد پیر نبود اما موهای سفیدی که لا به لای موهاش سرک کشیده بود رو مخم بود حسابی. قیافش یه طور خسته درد کشیده ای بود...نه از اونا که دوساعت بخوابی رفع شه! انگار باید میخوابید برای همه عمر! سوار دوچرخه بود و داشت راهشو میرفت. انگار اصن تو دنیا نبود. همه چیز سریع اتفاق افتاد..در یه ماشینه یهو باز شد و آقاهه محکم خورد بهش و...افتاد. دستش درد گرفته بود اما نه آخ گفت و نه داد زد. همونجور دستشو گرفته بود و فقط کمی اخماش تو هم شد. انگار انقدر درد کشیده بود تو زندگیش که دیگه این دردا براش جایی نداشت.
زنه هول از ماشین پیاده شد و پرسید:"آقا حالت خوبه؟ معذرت میخوام." میترسید دعوا بشه. اما آقاهه فقط نگاه کرد و زیر لب، خواهش میکنمی گفتو ...
رفت...
رفت و نگاه منم با خودش تو اون غروب خاکستری روز جمعه ای برد...
انگار نه کسی اومده بود و نه رفته بود...
Read more
. روز جهانی عکاسی مبارک.<span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> . <span class="emoji emoji1f538"></span>‏تنها کسی که لبخندمو میخواست عکاس بود که اونم پولشو گرفت و رفت <span class="emoji emoji1f539"></span>روز ...
Media Removed
. روز جهانی عکاسی مبارک. . ‏تنها کسی که لبخندمو میخواست عکاس بود که اونم پولشو گرفت و رفت روز عکاس به تموم دوستایی که ازمون عکس گرفتن و عکسا رو واسمون نفرستادن هم تبریک میگم 😐 جا داره ‏روز عکاس رو به مامان های گل که هر بار ازمون عکس میگیرن تار میشه هم تبریک ویژه بگیم :)) ‏روز عکاسو به همه عکاسا ... .
روز جهانی عکاسی مبارک.😊🌹
.
🔸‏تنها کسی که لبخندمو میخواست عکاس بود
که اونم پولشو گرفت و رفت 🔹روز عکاس به تموم دوستایی که ازمون عکس گرفتن و عکسا رو واسمون نفرستادن هم تبریک میگم 😐 🔸جا داره ‏روز عکاس رو به مامان های گل که هر بار ازمون عکس میگیرن تار میشه هم تبریک ویژه بگیم :)) 🔹‏روز عکاسو به همه عکاسا بغیر از اون که عکس کارت ملیمو گرفت تبریک میگم. 🔸‏روز جهانی عکاس رو فقط به اونی که از آزاده نامداری عکس گرفت تبریک بگید. 🔹روز عکاس رو به همه ی اسکرین شات بگیرا هم تبریک میگم 🔸واقعا که باید روز جهانی عکاسی رو به ۷۸ میلیون ایرانی عکاس تبریک بگیم 😅 .
.
بــ🏃ــدو که باحــ😉👆ـالاش تووی کانالمونه
👇🙌🙆👪
🙋برو صفحه اصلی پیج و در قسمت بیو پیج با زدن لینک آبی🎈👥عضو بشین ویا اینو توی چت تلگرامت تایپ کن و بزن روش😎👇
✅↪ Telegram.me/labkhande_halal ↩❇️
.
🌏و اینم از سایت رسمی لبخند حلال😉👇
🌍 www.labkhande-halal.ir
.
#لبخند_حلال
#labkhande_halal
Read more
. خدا جون چطور با تو #مأنوس بشم؟؟؟ . از دیگر کار‌های موثّر برای مانوس شدن با خدای #مهربون اینه که که ...
Media Removed
. خدا جون چطور با تو #مأنوس بشم؟؟؟ . از دیگر کار‌های موثّر برای مانوس شدن با خدای #مهربون اینه که که #هدیه ‌ای برای #خدا بفرستیم . انجام کارهای نیک . #خدمت به #دوستان #لبخند به #یتیم و کشیدن دست #نوازش بر سر او . #درس دادن . درس خواندن . #گناه نکردن . طاعتش رو به جا آوردن از هدیه‌های #خوب ... .
خدا جون چطور با تو #مأنوس بشم؟؟؟ .
از دیگر کار‌های موثّر برای مانوس شدن با خدای #مهربون اینه که که #هدیه ‌ای برای #خدا بفرستیم
.

انجام کارهای نیک
.
#خدمت به #دوستان
#لبخند به #یتیم و کشیدن دست #نوازش بر سر او
.
#درس دادن
.
درس خواندن
.
#گناه نکردن
.
طاعتش رو به جا آوردن از هدیه‌های #خوب ما میتونه باشه!
.

البته #رعایت برخى از #شرایط و ایجاد ، برخى از عوامل ، شدیدا نیازه
.

با رعایت و ایجاد اونا می‏شه با خدا ارتباط برقرار کنیم، مثلا:
.

1ـ #عشق بورزید!
.

عشق و اظهار #محبت به خدای لطیف مهم‏ترین شرط مأنوس شدن با خالقمون هستش
.

عشق به این معنا هست كه #عاشق از همه قید و بندهاى خود محورى و دنیاگرایى رهایى پیدا کنه و #حجاب زدایى كنه
.

2ـ #هدیه دهید!
.

از دیگر کار‌های مۆثّر در ایجاد ارتباط با باری تعالی اینه که هدیه‌ای براش بفرستیم
.

نکته‌ی قابل #توجه در این مسئله اینه که باید بسیار مراقب باشیم تا مبادا هدیه‌ای که برای خدا می‌فرستیم، خراب باشه
.
هر چند خدا از روی مهربانی هیچ وقت خراب بودن آن را به روی ما نمیاره
ولی هرکس #وظیفه ای داره، وظیفه ما کار کامل و بی عیبه!
.

خدای تعالی، امام #عصر ( #عج ) را بیش از همه #دوست داره و وقتی می‌بینه ما به او توجّه داریم، حتماً به ما نیز یک عنایتی می‌کنه
.
بنابراین از جمله چیزهایی که باعث محبوبیّتمان نزد خداوند می‌شه اینه که از غیبتمون در بیایم و به امام حاضرمون بپیوندیم! .
ان شا #الله هممون پر ، وا کنیم
Read more
. گلوله‌ی تک تیرانداز محمد رو نشونه گرفت حبیب گلوش خشک شد چشماش خیس اشک شد رگ گردنش متورم شد انگار ...
Media Removed
. گلوله‌ی تک تیرانداز محمد رو نشونه گرفت حبیب گلوش خشک شد چشماش خیس اشک شد رگ گردنش متورم شد انگار مطمئنه که عزیزترین رفیقش شهید شده اما صدای «یا زهرا»یی که از حنجره خشک محمد به گوشش میرسه آرومش میکنه! . همه توانشو جمع میکنه تو پاهاش و میدوه به سمت محمـد و با هر زحمتی که هست محمـد رو عقب میکشونه ... .
گلوله‌ی تک تیرانداز محمد رو نشونه گرفت
حبیب گلوش خشک شد
چشماش خیس اشک شد
رگ گردنش متورم شد
انگار مطمئنه که عزیزترین رفیقش شهید شده
اما صدای «یا زهرا»یی که از حنجره خشک محمد به گوشش میرسه آرومش میکنه!
.
همه توانشو جمع میکنه تو پاهاش و میدوه به سمت محمـد
و با هر زحمتی که هست محمـد رو عقب میکشونه ..
بارون گلوله است ! اما خدا خوب هواشونو داره
هواشونو داره تا از این لحظه های آخر با خیال راحت خاطره بسازن.
.
حبیب باهاش حرف میزنه .. شوخی میکنه .. سر به سرش میذاره .. از خاطره هاشون میگه .. از این عشق مشترک ..
و تو همین اندک زمان، تمام زندگیِ برادرانه خودش و محمد رو به تصویر میکشه.
.
تویوتا جلو میاد و محمد و حبیبب سوار میشن
محمد و حبیب سوار میشن ،
اما حبیب اصلا فکرش رو هم نمی کنه
که چند دقیقه دیگه به همون تویوتایی
که خودش و محمد و دوازده نفر دیگه توش نشستن،
یه موشک کورنِت لعنتی اصابت کنه
تا همه رو شهادت برسونه . . .
همه رو به شهادت برسونه بجز #نیمی از حبیـب
بجز سمت راست جسم حبیـب .. محمد رفت و اما حبیـب ..
.
.
سوی چشم راستش رفته و انگشت سبابه‌ش قطع شده و گوشت تنش ریخته ..
میگن مادرش به سختی شناختش
چند روز طول کشید تا «حبیـب»شو بشناسه
.
.
حالا حبیب دهه شصتیِ رعنای مادر ،
چند سالیِ که با یه دنیا خاطره و بغض و اشک و درد داره سر میکنه
دنیایی که یه گوشه از #بهشته
جانبازی درد داره .. حسرت داره .. ولی یه بهشتِ زمینیِ
بهشتی که برای هر نفست اجر مینویسن . . .
بهشتی زمینی که در ازای لبخند عمه سادات به حبیب بخشیدن .
.
.
| اینبار کنار تبریک روز جانباز به مردهای بی ادعایی که حالا جوان‌ترینشون شاید حول و حوش چهل و خورده ای سال داشته باشه ، به حبیبِ سی ساله‌ای تبریک میگیم که نشون داد تو همین زمونه هم میشه عاشق شد ... حتی از نوع #جانبازش ! |
.
روزت مبارک جانباز مدافع حرم ، حبیب عبداللهی
.
#روز_جانباز
#میلاد_حضرت_اباالفضل_ع
#بازنشر
Read more
 #20aban #mybirthday #19years #HBD دختر يا پسر بودنم،رو من انتخاب نكردم. اين كه تو چه خانواده ...
Media Removed
#20aban #mybirthday #19years #HBD دختر يا پسر بودنم،رو من انتخاب نكردم. اين كه تو چه خانواده اي به دنيا بيام دست من نبود، انتخاب اسم من،علاقه مادرم بود🏻 محل زندگيم كجا باشه،اصليتم،لهجه،گفتارم،....! هيچكدوم اراده من نبودند، اما به خانوادم افتخار ميكنم، اميدوارم اونا هم به من افتخار ... #20aban #mybirthday
#19years
#HBD
دختر يا پسر بودنم،رو من انتخاب نكردم.
اين كه تو چه خانواده اي به دنيا بيام دست من نبود،
انتخاب اسم من،علاقه مادرم بود👩🏻
محل زندگيم كجا باشه،اصليتم،لهجه،گفتارم،....!
هيچكدوم اراده من نبودند،
اما به خانوادم افتخار ميكنم، اميدوارم اونا هم به من افتخار كنن🙏🏻👨‍👩‍👧‍👦
از امروز سال جديدم شروع ميشه،نميدونم چند ساعت،چند روز يا چند سال ديگه زندم ولي هر چقدر كه عمر كنم سعي ميكنم
طوري باشم كه هر وقت اسمم بياد،يه لبخند كوچولو رو لبشون كاشته شه نه اينكه ناراحت شن...😃
ميدونم زياد دوست داشتني نيستم،
اما هستاً كسايي كه دوستم دارن😉
اميدوارم امسال پر قدرت تر،پخته تر ،با انگيزه ترو پر تلاش تر از هر سال ديگه واسم باشه،هر سال كه به سنم اضافه ميشه ميفهمم بايد خيلي بيشتر تلاش كنم،خيلي كارا هست كه بايد انجام بدم و وقت واسه كاراي بيهوده ندارم.😊
يك سال ديگه هم گذشت و من يك سال ديگه هم بزرگ تر شدم،
اميدوارم به اندازه يك سال رشد كرده باشم، سن لعنتي كه مثل باد داره ميگذره.

تولدم مبارك😎
.
.
.
to be a girl or a boy was not chosin to be born in which family vas not in my hands.
the name ws my mother’s choice should live my origin my language my accent none of her children by me but l l am proud of me.
from today oh a new year of my life begins l
don’t know how many more days and years l
win live but how much of her that l live l
would like remembering my hame bring a
small smile oh your lips
l know that l am hot vere much love but do
you have people who love me
Happy birthday to me😎🎉🎁
#HBD
#tavalodam
@mahdi_zatparvar
Read more
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش ...
Media Removed
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ... .
از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ما رفته خارج من‌رو سننه. اون دلاله و پول داره. مگه حالیت نیست که با 200 تومنی که به مواجب ما اضافه شده، مرگِ موش هم به ما نمیدن که لااقل فکرِ سفرِ آخرتمون باشیم. اوقاتِ تلخمون‌رو مثل همیشه تلخ‌تر کرد. گرونیِ سکه و ارز و کوفت و زهرمار رو انداخت گردنِ من که مثلا از جوونیم هم بی‌عرضه بودم و اگر معلم نشده بودم حالا پیشِ در همسایه آبرویی داشتیم. حرفِ حساب جواب نداشت. از خونه زدم بیرون. الان روی صندلی یک پارک نشستم دور برم جوون‌هایی هستند که با دیدنشون دلم میسوزه. همه مشغولند و دود و دمی راه انداخته‌اند. میخوام هوار بزنم. اما نمیتونم. دچار تیکِ عصبی میشم و یه چشمم می‌پَره. روبه‌رویم دختری نشسته در کنارِ یک مرد، هر دو رنجور و دردمند. نگاه‌مان باهم گره می‌خورد، دخترک با چشم‌های قشنگش چشمکی حواله‌ام می‌کند. یاللعجب اشتباه نمی‌کنم! سن وسالم یادم میره. میرم توی عالمِ هپروت، فکر می‌کنم یعنی هنوز خاطرخواه دارم؟ لبخند می‌زند، من هم شنگول میشم. کمی بعد کنارم می‌نشیند. می‌گوید: بابام جان، اهلی هستی؟ گیج و منگ گفتم: اهلی؟ باز می‌پرسد: اهلِ تَلخَکی هستی؟ خیالت تخت تنها چیزی که گرون نشده، همین متاع ماست. وقتی هاج واج، چهار دست و پا توی گِل وامونده شده بودم، تازه می‌فهمد که با چه هالویی طرف شده. اخم می‌کند و می‌گوید: تو که عرضه هیچی رو نداری پس چرا چشمک میزنی، فکر میکنی زنده‌ای؟ و رفت پیش پسره و من هم که برای بار دوم بی‌عرضه خطابم کرده بودند، رفتم توی دوره خوشِ جوونی که باشتاب گذشت. .

جوون بودم و مثل همه جوونای اون دوره شاد و سرخوش و بی‌خیالِ روزگار. یک روز وقتی از سرِ کار برمی‌گشتم، توی اتوبوسِ دو ریالی شرکتِ واحد چشمم افتاد به یک دختر خانمی که داشت نگاهم می‌کرد. سرخ شدم، داغ شدم و مغزم از کار افتاد. فهمید و با یه لبخند کوچولو، دیوانه‌ام کرد. می‌خواستم جوابش رو بدم، اما کو آن دلِ شیر. ترس امانم را بریده بود.
.
یادِ کرک‌های پشتِ لبم افتادم و فکر کردم مرد شدم. دلم قُرص شد، گرچه خجالت می‌کشدم اما یواشکی به خودم گفتم، بادا باد اگر جوابم‌رو داد باهاش ازدواج می‌کنم. بعد به سرعتِ برق یک چشمکِ جانانه بهش زدم و با لرزه‌ای که به جونم افتاده بود منتظرِ جوابش شدم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها ...
Media Removed
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، ... زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، احساس درد بسيار زيادى داشتم ولى همش تو دلم ميگفتم تحمل كن همه اينا ارزششو داره تو ديگه مادر شدى،
حسين با چشماى قرمز اومد تو اتاق و دستمو گرفت و گفت چطورى بهترى ، گفتم بچه رو ديدى گفت آره خيلى خوشگله و بعد دستهامو بوسيد و از اتاق بيرون رفت، مادرم پيشم بود گفتم حسين كجا رفت گفت رفت اتاق بچه ها، تا فردا ظهر از حسين خبرى نشد من خيلى درد داشتم و مرتب درخواست مسكن ميكردم، مامانم كه هنوز سياهپوش يوسف بود هى دست به موهام ميكشيد و منو ميبوسيد و ميگفت چيزى نيست مهم اين بود كه عمل بشى روز اولش سخته زود خوب ميشى، بهم مسكن زده بودند و خيلى هم خوابم ميومد چشام رو هم بود ولى احساس ميكردم حسين و مامانم با هم پچ پچ ميكنند، با چشماى بسته و با صدايى كه بيشتر شبيه زار بود گفتم پس چرا بچه مو نميارن ، حسين نزديكم اومد و گفت نگران نباش مهناز جان، بچه دو روز زودتر بدنيا اومده و مجبور شدن بزارنش تو دستگاه ،
دكترا و پرستارا مراقبشن تو فقط استراحت كن و دلت شور نزنه،
چيزى نگفتم و به خواب عميقى رفتم، بهم سرم وصل بود و شب اول با كلى درد تموم شد صبح پرستارها اومدن و سرم رو كشيدن و منو از تخت پايين آوردن چه حال بدى داشتم به زور كمى تو اتاق راه رفتم و دوباره به تخت برگشتم پرستار گفت چه موهاى قشنگى دارين لبخند تلخى زدم گفتم مرسى ، بچه مو امروز ميارن ببينم؟!
پرستار گفت بله حتما عزيزم،
موهام بلند بود و دورم ريخته بود كلافه بودم گفتم مامان گل سرم كجاست گفت نميدونم پيداش نميكنم ،
حسين نزديكاى ظهر با يه دسته بزرگ گل مريم اومدپيشم ، گلهارو داد دستم ، چه عطر خنك و خوبى داشتند بوشون كردم و دادم به مادرم حسين دستامو گرفت گفت بهترى، تو چشماى حسين چيزى بود كه منو اذيت ميكرد گفتم چيزى شده كه به من نميگى، مادرم از اتاق بيرون رفت، من لب تخت نشسته بودم آفتاب تا وسطاى اتاق افتاده بود، حسين همونجورى كه كنارم وايساده بود موهامو با دستاش گرفت و بوسيد بعدش گفت -اين موهارو ميبينى، من يه لاقه ازين موهارو با هزارتا بچه تو دنيا عوض نميكنم، - يعنى چى؟؟
- يعنى ارزش تو برام تو زندگى خيلى بيشتر از بچه است - مگه طورى شده ، چرا چيزى بهم نميگين، از ديروز تا حالا كجا بودى ....، در همين موقع دكتر و پرستار 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
 #نژاد_پرستی تا وارد کوپه شدم از روی صندلی بلند شد و با اشاره دست گفت که سرجایش بنشینم. نگاهش کردم. ...
Media Removed
#نژاد_پرستی تا وارد کوپه شدم از روی صندلی بلند شد و با اشاره دست گفت که سرجایش بنشینم. نگاهش کردم. پانزده_ شانزده بود. با سبیلی که هنوز طعم تیز تیغ را نچشیده بود. پیراهن مشکی نیمدار با دکمه ی بسته یقه، چشم های مورب و موهای صاف ِ به بغل خوابانده. درست شبیه دوستش که روی صندلی کناری با پیراهن نخودی ... #نژاد_پرستی
تا وارد کوپه شدم از روی صندلی بلند شد و با اشاره دست گفت که سرجایش بنشینم.
نگاهش کردم. پانزده_ شانزده بود.
با سبیلی که هنوز طعم تیز تیغ را نچشیده بود.
پیراهن مشکی نیمدار با دکمه ی بسته یقه، چشم های مورب و موهای صاف ِ به بغل خوابانده.
درست شبیه دوستش که روی صندلی کناری با پیراهن نخودی شبیه دانش آموزی که مشق هایش را ننوشته مظلوم نشسته بود.
با لبخند گفتم نمی نشینم. رها نمی کرد.
اصرار پشت اصرار. بالاخره وادارش کردم سرجایش بنشیند‌. بی اندازه شبیه غریبه های قدیمی بود.
از آنها که در دیار غربت لاف نمی زدند، کز می کردند و شرمگین چشم می چرخاندند به پیرامون.
معلوم بود که افغان هستند و احتمالا" تازه به ایران آمده اند و توصیه شنیده اند که مطیع باشند که دردسر نشود.
آرام خم شدم پرسیدم از کجا می آیی؟
_سر میدان
_ بچه کجایی؟
_ مزار شریف.
گفتم: وقتی بلیط خریدی، این صندلی به تو تعلق داره، پس روی صندلیت بشین مگر اینکه پیرمرد یا خانم سر پا باشه که جات رو بهش بدی.
من هنوز جوانم و لازم نیست این کار رو بکنی‌.
با همان شرم غریبانه گفت:
شما از من کلان تری(بزرگتری). لبخند زدم. تکیه دادم به کوپه و سرگرم کتابم شدم.
یکی دو ایستگاه بعد باز هم بلند شدند و جایشان را دادند به دو مرد میانسال.
افغان های ثروتمند و هوشمند به دلیل قوانین سختگیرانه سرمایه گذاری در ایران و البته برخوردهای از بالا به پایین و ابلهانه ی بسیاری از ما ،به اروپا و آمریکا می روند و آنجا زندگی می کنند.
فرودستان و آنها که بازوی لاغری دارند اینجا می مانند و تن به کارهای دشوار می دهند
سرکوفت می خورند، حقوق عادلانه نمی گیرند و همیشه در معرض این اتهام هستند که این کشور را به گند کشیده اند.
آنهایی که با یک انسان برخورد نژادپرستانه و تحقیرآمیز می کنند در باور من اتفاقا" این کشور را بیشتر به گند کشیده اند. با مهاجرانی که در چارچوب قانون رفتار می کنند مثل یک هموطن و بالاتر از آن مثل یک انسان رفتار کنیم
به آنها احساس امنیت بدهیم. گناهی نکرده اند.
آنها هم مثل میلیون ها ایرانی ای هستند که گریخته اند، به جاهای دیگر پناه برده اند.
اینها هم از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند
وگرنه هر وقت تنها می شوند و مرغ دلشان در قفس سینه بال بال می زند، زیر لب می خوانند:

بیا که بریم به مزار مُلاممَدجان ........ سَیلِ گُلِ لاله‌زار وا وا دلبرجان...
Read more
قبلا از تهران بدم میومد فک میکردم شهر ادمای بی احساسه شهر آلودگی شهر شلوغی... ترافیک... هر بار ...
Media Removed
قبلا از تهران بدم میومد فک میکردم شهر ادمای بی احساسه شهر آلودگی شهر شلوغی... ترافیک... هر بار که میومدیم به همه ی مردم به چشم این که بی احساسه و فقط درگیر کاره نگاه میکردم اما اینبار فرق میکرد وقتی پشت در اتاقی که مامانمو برده بودن نشستم و دکتر اورعی مهربون با همون خنده ی همیشگی و لباس جراحی رفتن ... قبلا از تهران بدم میومد
فک میکردم شهر ادمای بی احساسه
شهر آلودگی
شهر شلوغی... ترافیک... هر بار که میومدیم به همه ی مردم به چشم این که بی احساسه و فقط درگیر کاره نگاه میکردم
اما اینبار فرق میکرد
وقتی پشت در اتاقی که مامانمو برده بودن نشستم و دکتر اورعی مهربون با همون خنده ی همیشگی و لباس جراحی رفتن داخل و دلمو قرص کردن... وقتی گریه میکردم و پرستارای مهربون اونجا بهم نگفتن که مامانم زیر عمله که حالم بد نشه و فقط با لبخند ارومم کردن
وقتی تنها نشسته بودم و گریه میکردم اونجا و یه اقای مهربون کادر اداری بهم اب و دسمال کاغذی داد
وقتی اون اقای نگهبان مهربون تا وقتی بابام و داییم بیان از بغلم جم نخورد
وقتی بعد عمل من گریه میکردم و دکتر اورعی یه جمله در مورد مامان میگفت و یه جمله میگفت گریه نکن
وقتی مامانمو زود نبردن و اجازه دادن بغلش کنم
وقتی خارج وقت ملاقات میذاشتن برم مامانمو ببینم
وقتی تو شهر راه رفتم و وقتی کیفم افتاد یه خانوم مهربون که معلوم بود عجله داره کلی راه رو اومد تا کیفمو بهم بده
وقتی گل فروشی که متوجه شد گل برای مامانمه تازه ترین گلش رو در اختیارم گذاشت
وقتی پرستارای فوق العاده مهربون بیمارستان که بهشون گفتم مامانم با میخک زودتر خوب میشه گذاشتن براش ببرم و اجازه دادن ده دیقه توی شب که همه خواب بودن برای مامانم کتاب ببرم
وقتی کادرای اداری بیمارستان پا به پام پله ها رو بالا پایین میکردن برای زود انجام شدن کارا... این اتفاقا حال دل ادمو خوب میکنه
وقتی لبخند بزنی و تو شهر راه بری حتما صد ها لبخند بهت زده میشه
هنوز مخالف زندگی تو تهرانم
اما دیگه از اون شهر بیزار نیستم بلکه عاشقشم
این مدت کوتاه کسایی کنارم بودن که هیچ نسبت خونی باهام نداشتن اما بوی ناب انسانیت میدادن
کاش منم ی روز مث ادمایی باشم که این مدت دیدمشون و حالمو خوب کردن
کاش حال خوبو انتقال بدم
مرسی از تیم پزشکی اریتمی بیمارستان دی و همه پرستاراش که این دو روز من کشتمشون
و یه تشکر ویژه از دکتر اورعی مهربون برای حال خوب مامانم
#لبخند #بیمارستان_دی #حال_خوب #تهران #دکتراورعی
Read more
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را ...
Media Removed
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت:  بابا ... در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: 
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی 
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.مادر بچه گفت: 
می‌بینید آقاجون؟ 
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. 
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. 
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست، 
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.و این داستان را برایشان تعریف کردم 
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، 
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، 
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
 یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برایتان بیاورد هدیه است، وقتی خانم بزرگ رفت، 
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است ،بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
 اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، 
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند 
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، 
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، 
منظورش کمک کردن به ما هم نیست. 
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد 
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد 
و این، خیلی با ارزش است.این چیزی است که در هیچ بازاری نیست 
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...
Read more
فقط به عشقه بــــــابــــــا این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره دریاست دریایه ...
Media Removed
فقط به عشقه بــــــابــــــا این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره دریاست دریایه تابوت، رو شونه های نحیفش، مرغابی مرده داره طفلک همش لنگ نونه این سفره هر چی که داشته، برداشته و بزل کرده از تشنگی نصفه جونه، این مشک دستاشو عمری، نذر ابولفضل کرده این صورت استخونی، از فقر ... فقط به عشقه بــــــابــــــا
این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره

دریاست دریایه تابوت، رو شونه های نحیفش، مرغابی مرده داره

طفلک همش لنگ نونه این سفره هر چی که داشته، برداشته و بزل کرده

از تشنگی نصفه جونه، این مشک دستاشو عمری، نذر ابولفضل کرده

این صورت استخونی، از فقر سیلی که می خورد، دردو فراموش میکرد

البته یادم نمیره وقتی جوون بود با فوت خورشیدو خاموش می کرد

روحی که رو موج اف ام می شست کنج اتاقو سرگرم بخت خودش بود

لبخند می زد به آفت سیبی که نقشش همیشه زیر درخت خودش بود

ای چرک رو اسکناسو
ارابه ناشناسو
پیکان دلتنگ بـــــابــــا

باره تلنبار مونده
از شهرو از یار مونده
قربانی جنگ بــــــابــــــا

پیژامه بی ادامه
چشم انتظار یه نامه
تسبیح و سجاده بــــــابــــــا

ای صرفه های پر از دود
دیونه شاه مقصود
از سکه افتاد بــــــــــابـــــــــا

می گفت جاهل که بودم، عمر عزیزم هدر شد، توی صف سینما ها
می گفت امروز دیگه نقش مهمی ندارم توی تئاتر شماها

می گفت ده سال هر روز راه دوا خونه هارو ترک موتور گریه کرده
از اون سر چاله میدون تا این سر توپخونه با توپ پر گریه کرده

می گفت ما مرغ شامیم برای بزم عروسی یا مجلس سوگواری داری
می گفت فرقی نداریم فرق ما دوتا شبیه اسبه کالسکه است و گاری

می گفت پشت لبخند سه در چهارم قسط عقب مونده دارم
می گفت از من گذشته می رفت میگفت امشب مهمون نا خونده دارم

ای چرک رو اسکناسو
ارابه ناشناسو
پیکان دلتنگ بـــــابـــــا
بار تل انبار مونده
از شهرو از یار مونده
قربانی جنگ بـــــــابــــــا

ای آخرین شاهنامه افسانه ی بی ادامه بی سنگو کباده بــــــابــــــا
ته مونده ی همه مردا ته مونده پهلونا بــــــابــــــا
Read more
. اِاِاِ صف بود ؟! ببخشيد من كور هستم 🕶 واقعا بهترين و مودبانه جمله اي كه ميتونيم به اين دوستان به اصطلاح زرنگ بگيم چي هست كه وقتي ميبينه ورودي يا خروجي مسيري بدليل باريك شدن مسير، ترافيك ميشه مثل ... مياد جلو و ميزنه تو صف به خيال خودش فقط مزاحم يه ماشين ميشه و وقت اونو ميگيره در صورتي كه داره وقت همه ... .
اِاِاِ صف بود ؟! ببخشيد من كور هستم 🕶🌂
واقعا بهترين و مودبانه جمله اي كه ميتونيم به اين دوستان به اصطلاح زرنگ بگيم چي هست كه وقتي ميبينه ورودي يا خروجي مسيري بدليل باريك شدن مسير، ترافيك ميشه مثل ... مياد جلو و ميزنه تو صف به خيال خودش فقط مزاحم يه ماشين ميشه و وقت اونو ميگيره در صورتي كه داره وقت همه افراد تو صف رو ميگيره و ماشين زرنگ بعدي هم كه پشتش ميچسبونه و هل ميده مياد جلو همينطور ، حتي اون آقاي مسني هم كه از دور لبخند ميزنه و پست فرمون ژست تعظيم ميگيره و با دستش چاكرم مخلصم ميكنه تا ازت راه بگيره اونم فرقي نداره با اينكار داريد حقوق ديگران را پايمال مي كنيد....
آخه به من بگو چي تو خودت ميبيني ؟ چه كار مهمي داري ؟ بقيه بيكارن ؟ تو زرنگ تريني ؟ پس چي ؟
خودمون بايد ياد بگيريم كه به هم احترام بزاريم بخدا كه اين هيچ ربطي به شرايط سياسي و دلار و برجام و ... نداره
فقط ٤ حرف لازم داره ش ع و ر ( شعور ) كه خداروشكر همه داريم👌
همشهري لطفا از شعورت استفاده كن 🙏جاي دوري نميره
دوستان لطفا نظر بدين ؟؟؟
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span>متن ارسالی مادرم <span class="emoji emoji1f49c"></span> در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد ...
Media Removed
متن ارسالی مادرم در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه ... 💜متن ارسالی مادرم 💜

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست
پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿلت...
Read more
🌐: گیلان لنگرود #لیلاکوه . . <span class="emoji emoji1f53b"></span> رویِ صندلیِ اتوبوس نشسته بودم و داشتم توی خیالِ خودم مثلِ یه برگِ ...
Media Removed
🌐: گیلان لنگرود #لیلاکوه . . رویِ صندلیِ اتوبوس نشسته بودم و داشتم توی خیالِ خودم مثلِ یه برگِ پاییزی این طرف و اون طرف میرفتم که مسافر رو به روییم خندید، خنده که میگم منظورم از این خنده های تمسخر آمیز یا محبت آمیز نیست که وقتی با یکی چشم تو چشم میشی بهت میندازه، منظورم از اون خنده هاییه که وقتی به ... 🌐: گیلان لنگرود #لیلاکوه
.
.
🔻
رویِ صندلیِ اتوبوس نشسته بودم و داشتم توی خیالِ خودم مثلِ یه برگِ پاییزی این طرف و اون طرف میرفتم که مسافر رو به روییم خندید، خنده که میگم منظورم از این خنده های تمسخر آمیز یا محبت آمیز نیست که وقتی با یکی چشم تو چشم میشی بهت میندازه، منظورم از اون خنده هاییه که وقتی به صفحه ی موبایلت خیره میشی روی لب هات میشینه، از اون خنده هایی که وقتی پیغامِ خوبی از کسی دریافت میکنی مهمونِ صورتِ بی حالتت میشه و آدمی که از بیرون میبینتت رو کنجکاو میکنه تا از خودش بپرسه "این لبخند یعنی کسی که دوسش داره بهش پیام فرستاده؟ "
همون لحظه برگی شدم که دستشو به یه شاخه گرفته و میخواد ثابت بمونه و نره تو رویا، نگامو روی صورتش کش دادم و دیدم دوباره خندید، اینبار بزرگتر و عمیق تر... اتوبوس که توی ایستگاه متوقف شد پیاده شدم، همین جور که قدم زنون داشتم به سمت مقصد میرفتم به صفحه ی گوشی نگاه کردم و از یادآوری صحنه ای که دیده بودم به عکس خودم روی صفحه ی موبایل لبخند زدم، عابری که از کنارم رد میشد با حالتی که انگار همچین تجربه ای داشته به کناریش گفت: حتمأ بهش گفته دوسش داره که اینجوری تو خیابون داره لبخند میزنه، لعنتی خیلی حس خوبیه ..
تا بیام نگاشون کنم از کنارم رد شده بودن، با اینکه واقعیت نداشت اما از فکری که دربارم کرده بودن خوشحال شدم و دوباره مثل همون برگِ پاییزی شاخه ی درختٌ ول کردم تو سرزمینِ رویاهام به پرواز در اومدم ...
"تو برام پیام فرستاده بودی و گفته بودی که دوسَم داری و من داشتم بٌلند بٌلند میخندیدم "...
.
#نازنین_عابدین_پور
......
🍃 @nazi_abedinpur .
.
📷: @Saraqoolami
Read more
[قسمت24] -تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده ...
Media Removed
[قسمت24] -تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده میشه احمقه! کلمات ازاردهنده اش بدون توقف از بین لبهاش خارج میشد و ذهنم برای پیداکردن کلمه ای تاثیرگذار در تلاش بود -چراسعی نمیکنی بودن با پسر رو امتحان کنی؟ -چه دلیلی برای اینکار وجود داره؟ نگاهی ... [قسمت24]
-تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده میشه احمقه!
کلمات ازاردهنده اش بدون توقف از بین لبهاش خارج میشد و ذهنم برای پیداکردن کلمه ای تاثیرگذار در تلاش بود
-چراسعی نمیکنی بودن با پسر رو امتحان کنی؟
-چه دلیلی برای اینکار وجود داره؟
نگاهی به سیگار لابه لای انگشت هاش که هنوز سالم و استفاده نشده بود انداختم و با بیخیالی شونه هامو بالاانداختم
-کسب تجربه!
نیشخندی زد و سیگار رو به لبهاش نزدیک کرد:و با چه کسی؟با تو؟؟؟
لبهامو جمع کردم و سیگار رو ازبین لبهاش بیرون کشیدم:از طرز تلفظ "تو؟" خوشم نیومد!اره من!مشکلی هست؟
-البته که هست!!
سیگار جدیدی از توی پاکت بیرون اورد و بدون حرف روشنش کرد
روی پس زمینه ی آبیه فندکش حرف Hحکاکی شده بود و خب..جالب بود!
-پس من فقط برای کسب تجربه ی رابطه با پسر باید با تو باشم لیام؟
-برای مدتی!شاید تا یک یا دو ماه؟
-فکرمیکنم گفتی که بهم علاقه داری!!
سریع جواب دادم:دارم
-یه پسر عاشق تایمی رو برای بودن با دختری که دوستش داره تعیین نمیکنه!
لبهامو گاز گرفتم تو واقعا یه احمقی لیام!!
سعی کردم گندی که زده بودم رو جمع کنم پس با لبخند بزرگی که خودم هم احمقانه بودنش رو میفهمیدم گفتم:من فقط نمیخوام به خاطر احساسات خودم به تو فشار بیارم بیبی!!
پوکی به سیگارش زد و سرتکون داد:اوکی!
من قبول میکنم که با تو وارد رابطه بشم..فقط برای کسب تجربه!!!
لبخند دندون نمایی زدم و دستم رو پشت کمرش کشیدم:بهترین انتخاب رو کردی عزیزدلم!
-ببخشید؟گزینه ی بیشتری برای خلاص شدن از دست تو پیدا نکردم!
نگاه کوتاهی به اخم هام انداخت و بلند خندید:فقط داشتم شوخی میکردم لیام!
-تو توی شوخی کردن افتضاحی
لبخند زد و سرتکون داد:احتمالاهستم
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و صورتم رو جلو بردم به سرعت متوجه ی کاری که میخواستم انجام بدم شد و بدون ریکشنی توی چشمهام زل زد
لبهامو جلو بردم و لبهاشو کوتاه بوسیدم
لبهاش مزه ی قهوه میداد ومن این رو به قهوه ای که توی کافه نوشیده بود نسبت دادم!مخالفت نکردنش برای تماس لبهامون برای بوسیدن دوباره اش تحریکم کرد
که با فشرده شدن شدید لب پایینم بین دندوناش سریع عقب رفتم و با اخم غلیظی دستم رو روی لبم قرار دادم:چه غل..
بدون اینکه فرصتی برای تکمیل کردن جمله ام بده به سمت در رفت و بلند جواب داد:بهتره اروم پیش بری لیام!برای بار اول همون قدر کافی بود!!
اجازه دادم از اتاق خارج شه و بعد تمام کلماتی که احتمالا هیچوقت جلوی خودش به زبون نخواهم اورد رو داد زدم
اون یه روانیه!!
-------
+قسمت بعدو احتمالا بعد کنکورم اپ میکنم-.-
Read more
میدونم دوسم داره و<span class="emoji emoji1f60a"></span> میدونه دوسش دارم<span class="emoji emoji1f614"></span> اینم میدونیم که نمیتونیم که با هم باشیم<span class="emoji emoji1f623"></span> دیگه بحث قسمت و سرنوشت ...
Media Removed
میدونم دوسم داره و میدونه دوسش دارم اینم میدونیم که نمیتونیم که با هم باشیم دیگه بحث قسمت و سرنوشت نیست یه وقتا دو نفر هر چقدرم که همو دوست داشته باشن شرایطش نیست که با هم باشن انگار که دنیا ، با بیشترین زورش اونا رو از هم دور میکنه داستان ما ام همینه الان ، اندازه ی یه اقیانوس بینمون ... میدونم دوسم داره و😊
میدونه دوسش دارم😔
اینم میدونیم که نمیتونیم که با هم باشیم😣
دیگه بحث قسمت و سرنوشت نیست🙇
یه وقتا
دو نفر👫
هر چقدرم که همو دوست داشته باشن
شرایطش نیست که با هم باشن🙍
انگار که دنیا ، با بیشترین زورش
اونا رو از هم دور میکنه🏃
داستان ما ام همینه😿
الان ، اندازه ی یه اقیانوس بینمون فاصلست...😓
اون الان مال کسی دیگست😢
کسی كه از من شاید خیلی بهتره😥
و میتونه خوشبخت و راضیش کنه😔
آرزوی منم خوشبختی اونه
و همین برام بسه💔
که میدونم شبا
گهگاهی
با یه موزیک🎧... یه عکس📷... یه حرف...✔️
منو به یاد میاره😔
و شاید حس کنه که هنوز دوسم داره و لبخند به لباش بیاد😔
اما خب... من خیلی دلتنگ میشم
خیلی...😣
اونقدر که قلب💔م توی سینه داغ میشه
میسوزه
اونقدر که چشمام تر میشه💧
اما بازم لبخند میزنم😊
به یاد خاطره های شیرین☺️
به یاد تموم لحظه هایی که با هم داشتیم😌
من...
خیلی دوسش دارم..😊 بیشتر از خودم🙇
و میدونم تا ابد، تا روزی که نفس دارم
قلبم خونه ی اونه🙍
چون عشق حقیقی، عشق پاک رو باهاش تجربه کردم
حالا روحم، تمام وجودم اسم اون رو فریاد میزنه
میدونم یه روز میرسیم به هم...
باور دارم که یه روز میاد
دستامو میگیره و برای همیشه با همیم
شاید حتی توی یه دنیای دیگه...
Read more
[قسمت31] لبهامو از لبهاش فاصله دادم و نگاهی به جمعیت داخل کافه که با نگاه های بهت زده به ما خیره شده ...
Media Removed
[قسمت31] لبهامو از لبهاش فاصله دادم و نگاهی به جمعیت داخل کافه که با نگاه های بهت زده به ما خیره شده بودن انداختم احتمالا الان کل دخترهای شهر فهمیدن که من بایه لزبین دوست شدم و این وحشتناکه چون ممکنه بعداز اون هیچوقت موفق به پیداکردن دوست دختر جدیدی نشم!فاک..این افکار درست زمانی توی مغزم شکل گرفتن ... [قسمت31]
لبهامو از لبهاش فاصله دادم و نگاهی به جمعیت داخل کافه که با نگاه های بهت زده به ما خیره شده بودن انداختم
احتمالا الان کل دخترهای شهر فهمیدن که من بایه لزبین دوست شدم و این وحشتناکه چون ممکنه بعداز اون هیچوقت موفق به پیداکردن دوست دختر جدیدی نشم!فاک..این افکار درست زمانی توی مغزم شکل گرفتن که دوست دخترم توی ماشین،دقیقا کنارم نشسته!این رابطه بیشترازچیزی که برنامه ریزی کرده بودم طول کشید!قرار بر این بودکه تا دوهفته ی قبل از مسابقه با اون کات کنم تا به خاطر افسردگیه ناشی از بهم خوردن رابطه اش با من نتونه به خوبی مسابقه بده!نگاه کوتاهی به موبایلم و میس کال های ممتد از جولیا و فرد انداختم و با تعجب پرسیدم:فرد و جولیا با توهم تماس گرفتن؟
نگاهم کرد و قبل از پارک کردن ماشین جواب داد:اره!چیز مهمی نبود بیب!
همونطور که به تغییر رفتارهاش و استفاده ی عجیبش از کلمات عاشقانه فکر میکردم شماره ی فرد رو گرفتم و گفتم:به نظرم بدنیست اگه باهاش تماس بگیرم و..
دستش به سرعت جلو اومد و موبایل روازکنارگوشم برداشت و بعد ازخاموش کردنش توی جیبم گذاشت
-بیا امشب رو فقط به فکر خودمون باشیم لی!نه بقیه!!
چشم های درشت شده ام رو باز و بسته کردم و به بازوم که توسط اون به سمت خونه کشیده میشد زل زدم
جلوی در خونه ام ایستاد و منتظرنگاهم کرد متوجه ی منظورش شدم و کلید رو از توی جیب شلوارم بیرون کشیدم
در روباز کردم و قبل ازاینکه کلمه ای برای بیان کردن اماده کنم به دیوار کوبیده شدم
و کمتراز چندثانیه ی بعدلبهای خیس هالسی رو روی گردنم احساس کردم
-ت..توخوبی؟
عقب اومد و با لبخند سرتکون داد
-مشکلی بااینکه حالاهمه میدونن که ما باهمیم نداری لی؟
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به جای سوالی که پرسیده بود روی لحن سکسی و آرومش تمرکز کردم
دستش رو بین پاهام برد و با نیشخند زمزمه وار لبهاشو روی لبهام کشید
-ماهنوز هيچ کاری نکردیم و تو تحریک شدی..
امیدوارم نسبت به همه ی دخترها اینطورنباشی!
بالافاصله جواب دادم:نیستم!
به نرمی خندید و انگشت هاشو روی لبهام کشید:نمیخوای بگی اتاق خوابت کجاست؟
خدای من!این واقعا داره اتفاق میفته؟
من بالاخره میتونم با این دختر لعنتی بخوابم؟
فرصت رو از دست ندادم و به سرعت دستش رو توی دستم گرفتم و وارد اتاق خواب شدم
خیلی طول نکشید تا نیم تنه ی سفید رنگش رو از تنش خارج کنم و همونطور که بالای سینه و گردنش رو میبوسیدم روی تخت خواب بخوابونمش..شبیه پسر باکره ای به نظر میرسیدم که این اولین تجربه ی سکسش توی تمام زندگیشه و دلیلش هم واضح بود!من اولین پسر برای اون بودم واون متفاوت ترین دختربرای من..
Read more
. تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته . جهانی که تو اون پول ...
Media Removed
. تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته . جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست . نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه‌ای پاش و روی مین جا نمیذاره . همه آزاد آزادان همه بی‌درد بی‌دردن تو روزنامه ... .
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته
.
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست
.
نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاش و روی مین جا نمیذاره
.
همه آزاد آزادان همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن
.
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
.
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
.
تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
.
تصور جهانی رو که توش زندان یه افسانه‌س
تموم جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
.
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه‌ی گندم
.
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا
__________________
#یغما_گلرویی
از کتاب #دهه_پنجاهی_ها
گزینشی از شعر محاوره و ترانه‌های متولدین دهه‌ی پنجاه
به کوشش: #عزیز_عباسی
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> اردیبهشت دلبر من داره از راه میرسه دیدی که چجوری با خودش برگارو نرم و سبز و جوون دار میکنه؟بعد صدای ...
Media Removed
اردیبهشت دلبر من داره از راه میرسه دیدی که چجوری با خودش برگارو نرم و سبز و جوون دار میکنه؟بعد صدای آهنگا توی ماشین ها و هندزفری ها بیشتر میشن،کفش های خیس جفت میشن،ایستگاه اتوبوس پراز آدم هایی میشن که بعد از بارون خودشون رو سفت بغل کردن.ولیعصر دوباره پرمیشه از جفت هایی میشه که اس ام اس بپوش میام ... 🍃
اردیبهشت دلبر من داره از راه میرسه
دیدی که چجوری با خودش برگارو نرم و سبز و جوون دار میکنه؟بعد صدای آهنگا توی ماشین ها و هندزفری ها بیشتر میشن،کفش های خیس جفت میشن،ایستگاه اتوبوس پراز آدم هایی میشن که بعد از بارون خودشون رو سفت بغل کردن.ولیعصر دوباره پرمیشه از جفت هایی میشه که اس ام اس بپوش میام دنبالت رو گرفتن.بستنی فروشی ها و کافه ها با یه لبخند ریزی تزئین میشن.پلیس سر خیابون ویلا باز اون بارونی خفاشی خنده داره رو میپوشه.همه بابا ها،غروبا سبد و زیر انداز به دست دنبال جای دنج توی پارک میگردن.باز صدای بلالیه بلاااااال رو میشنویم.اصلا هیچی پیدا نمیکنی که خوشگل نباشه و رنگ دلت رو وا نکنه.
🍃
بیا اسیر چیزهای ریزی که بین دلمون،گیر کرده نباشیم
بیا عاشقیت کنیم.
به قول #علیرضا_اسفندیاری این ماه اسمش اُردیبعشق ِ.
درست صداش کنیم💙
#تی_یام
Read more
من انسان خوشبختی هستم، با امتیازاتی که تلاش می‌کنم دائم به خودم یادآوری‌شون کنم. وقتی بچه بودم عاشق ...
Media Removed
من انسان خوشبختی هستم، با امتیازاتی که تلاش می‌کنم دائم به خودم یادآوری‌شون کنم. وقتی بچه بودم عاشق شمردن ستاره‌ها و دیدن صور فلکی بودم. باور داشتم من از یه سیاره دیگه اومدم روی زمین. راستش الان هم ته‌مونده‌های اون باور توی ذهن و احساسم هست. همین که کل این زندگی رو یه سفر می‌بینم و به هیچ گوشه این ... من انسان خوشبختی هستم، با امتیازاتی که تلاش می‌کنم دائم به خودم یادآوری‌شون کنم.
وقتی بچه بودم عاشق شمردن ستاره‌ها و دیدن صور فلکی بودم. باور داشتم من از یه سیاره دیگه اومدم روی زمین. راستش الان هم ته‌مونده‌های اون باور توی ذهن و احساسم هست. همین که کل این زندگی رو یه سفر می‌بینم و به هیچ گوشه این سیاره زیبا دل نمی‌بندم، شاید نشونه‌اش باشه. می‌دونم خنده‌داره، ولی در حد بهانه یه لبخند که خوبه، نه؟
توی هواپیما بیش‌تر از هرجای دیگه تمرکز دارم. اگه بخوام میخوابم، بخوام کتاب می‌خونم. بهترین ترجمه‌ها و برنامه‌ریزی‌های زندگی‌م رو توی سفرهای هوایی و یا قطار انجام دادم.
من خوشبختم که هرجای دنیا می‌تونه خونه‌م باشه. امروز بالای آسمون اسلو، به این فکر کردم‌که چه خوبه که من غربت رو نمی‌شناسم، ‌هرجای دنیا می‌تونم از بودن با آدم‌ها لذت ببرم و تقریبا توی هر شهر و کشوری یه همفکر پیدا کنم که با هم درباره کاپیتالیسم و سکسیسم و زنوفوبیا و دیگرهراسی و کوییرفوبیا و امثالش شاکی بشیم و بگیم کلافه‌ایم. خوشبختم که هنوز یه مقداری از کله‌شقی توی وجودم هست‌‌ که بتونم یهو قصد سفر کنم، با کمترین هزینه‌ها برم دیدن دوستانم. خوشبختم که زندگی اینقدر بهم امنیت داده که حتی توی سربالایی‌ها هم ناامید نشم. خوشبختم که بدنم تا حدی سالمه که بتونم ببینم، بخونم، بشنوم، بچشم و حرکت کنم. خوشبختم که تونستم یاد بگیرم وقتی اشتباه می‌کنم ببینمش و معذرت بخوام. خوشبختم که شماها کنارم هستین و از تک‌تکتون یاد می‌گیرم، بدون تعارف.
همیشه شاد و تندرست باشین و پر از صلح درونی
Read more
ديروز با مردى صحبت كردم كه از يه گلدون كوچيك كاكتوس حالا ده ها گلدون بزرگ و كوچيك داره..وقتى داشت با ...
Media Removed
ديروز با مردى صحبت كردم كه از يه گلدون كوچيك كاكتوس حالا ده ها گلدون بزرگ و كوچيك داره..وقتى داشت با ذوق دونه دونه شون رو بهم نشون ميداد ..گفت بيشتر از پنجاه گلدون هم هديه دادم ..امروز هم به شما عيدى ميدم..گفتم: نه اصلا به طفلكِ بيچاره رحم كنين.. برخلاف لباسهام ..دستهاى من اصلا سبز نيستن و اونقدر كاكتوس ... ديروز با مردى صحبت كردم كه از يه گلدون كوچيك كاكتوس حالا ده ها گلدون بزرگ و كوچيك داره..وقتى داشت با ذوق دونه دونه شون رو بهم نشون ميداد ..گفت بيشتر از پنجاه گلدون هم هديه دادم ..امروز هم به شما عيدى ميدم..گفتم: نه اصلا به طفلكِ بيچاره رحم كنين.. برخلاف لباسهام ..دستهاى من اصلا سبز نيستن و اونقدر كاكتوس هام مردند كه چند ساله به جاى اونا چند كاكتوس مصنوعى كاشتم و خيال جمعيت كاكتوسها و البته زمان رو براى هميشه راحت كردم ..لحنم طنز بود اما اون نخنديد..پرسيد: دوستشون داشتى؟ -: آره ديگه..دوستشون داشتم كه خريدم..
-: بهشون گفتى؟ حتى يه بار بهشون گفتى برات عزيزن؟
گفتم: نه نگفتم
.
- : دستت رو ميتونى بذارى رو اون گلدون؟ داشت با دستش بزرگترين گلدون كاكتوس پر از خار ممكن رو نشون ميداد..خنديدم و گفتم: نه اصلا..
-: نبايد هم بذارى تمام خارهاش ميرن توى دستت ..بعد خودش دستش رو گذاشت و با لبخند گفت اما نه تو دست من..با من دوستن..چون ميدونن چقدر دوستشون دارم و برام عزيزن..
.
رازش همينه عاطفه خانم..عاشق گل هات باش و بهشون عشق بده..اونوقت سبزترين دستهاى دنيا رو دارى
.
همونطور كه خيره مونده بودم به دستها اون مردِ مهربون روى اون همه خار و به گستردگى واژه "عشق " فكر ميكردم..با خودم گفتم دختر اين همه از "عشق" حرف زدى و نوشتى اما هنوز ..حتى سر سوزنى
دربارش چيزى نمى دونى..
🍃مينويسم تا يادم بمونه چقدر عشق مونده توى اين دنيا
كه بايد ياد بگيرم.
#عاطفه_فرجي
روز سوم بهار نود و هفت🎈
Read more
اقاى وحدت . تولدتون مبارك . از بچگى تا الان دوستتون داشتم . بزرگوار ، يادمه كودك بودم . با پدرم ، وقتى ...
Media Removed
اقاى وحدت . تولدتون مبارك . از بچگى تا الان دوستتون داشتم . بزرگوار ، يادمه كودك بودم . با پدرم ، وقتى فيلم هاى شما رو مى ديديم از لبخند و كيفى كه مى برد مى فهميدم كه چقدر شما رو دوست داره . بزرگ تر كه شدم فهميدم چرا اينقدر همه دوستتون دارن . چقدر از ديدارتون خوشحال شدم . اقاى وحدت . تولدتون مبارك . از بچگى تا الان دوستتون داشتم .
بزرگوار ، يادمه كودك بودم . با پدرم ، وقتى فيلم هاى شما رو مى ديديم از لبخند و كيفى كه مى برد مى فهميدم كه چقدر شما رو دوست داره . بزرگ تر كه شدم فهميدم چرا اينقدر همه دوستتون دارن . چقدر از ديدارتون خوشحال شدم .
. « آلبوم‌کوچولو<span class="emoji emoji1f446"></span>🏻پُستِ ورق‌زدنی » توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير ...
Media Removed
. « آلبوم‌کوچولو🏻پُستِ ورق‌زدنی » توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچ گاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است. حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. ... .
« آلبوم‌کوچولو👆🏻پُستِ ورق‌زدنی »
توی “ملت عشق” نوشته بود : براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچ گاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است. حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد. «الیف شافاک / ملت عشق»
برای تازگی هروزم در تلاشم خیلی وقتِ این شکلی‌ام ، واقعیتش داستان طولانی داره که چی شد دختر لوس خانواده یهو رستاخیز شد در رفتار و کردار و مسیر زندگیش و این جاده‌ی پر فراز و نشیب رو برای خودش انتخاب کرد...از اول امسال شاید چندان تازگی نداشت زندگی و کارهام ، خستگی پارسالِ سنگینم خیلی طول کشید تا ازم دور بشه حتی شاید هنوز دور دور هم نشده اما کافیه دیگه ، با رسیدن ماه‌ام میخوام بیش از پیش نو بشم ، رنگ بیشتری مهمون دل و قصه‌ام بکنم ، تازگی‌های بیشتر ، لطفا مثل همیشه برام انرژی+ بفرستین ، هنوز نفسم به جا نیست : ) اما باور دارم به کارما و رسیدن خوب از خوبی‌هاتون که نفس و جان آدمی تازه بشه و قوی شه برای شروع‌های نو ؛ در میون میذارم باهاتون چیا در سر دارم ، امید به خیر و خوشی...🌱
عکسهارو دوست عزیزم رهای خوب @rahashahhatami گرفته ، خوشرنگ ، همونطور که دوست دارم زندگیم باشه...توی این قابها همه‌چی دلخواه من هستن ، رنگها و گلهای موندگار @formeflor که طولانی میمونن و رنگ و زیبایی میبخشن هرجا باشن ، نقش اصیل ایرانی و لبخند با وجود سخت و آسونِ همه‌چی این برام معنای تلاش داره.
حالمون خوب و‌ رنگی 🌸🌱
#گلنویس
۱۳۹۷/۰۲/۲۹
Read more
. معمولا خنده واگير داره! يعني وقتي يكي شروع ميكنه جلوت خنديدن كم كم خودتم خنده ت ميگيره. بعضي از ...
Media Removed
. معمولا خنده واگير داره! يعني وقتي يكي شروع ميكنه جلوت خنديدن كم كم خودتم خنده ت ميگيره. بعضي از آدم ها هستن كه خنده رو ميشونن رو لب هاي بقيه! مثل كمدين ها يا شاعراي طنز پرداز... به شدت واگير داره و به شدت هم خوبه. بعضي از آدم ها هستن خنده رو پرت ميكنن سمتت، جوري كه هر كاري كني بالاخره بهت ميخوره و ... .
معمولا خنده واگير داره!
يعني وقتي يكي شروع ميكنه جلوت خنديدن كم كم خودتم خنده ت ميگيره.
بعضي از آدم ها هستن كه خنده رو ميشونن رو لب هاي بقيه! مثل كمدين ها يا شاعراي طنز پرداز...
به شدت واگير داره و به شدت هم خوبه.
بعضي از آدم ها هستن خنده رو پرت ميكنن سمتت، جوري كه هر كاري كني بالاخره بهت ميخوره و مبتلاش ميشي. مثل دلقك ها...
اما بعضيا هم هستن كه جوونه ي شادي رو ميكارن تو دل بقيه تا براي هميشه يه درخت پر از لبخند داشته باشن. بودن با اين آدم ها جزو ساعات عمرت حساب نميشه و ميتوني از لحظه لحظه ي بودنشون ياد بگيري...
@pouyanmasoomzadeh
@rayehe_tavakoli
@ali_rajabalii
@leilabolandi89
@ehsaneshghi1357
@sa.a.r.b.a.b.i.a.n
ممنون كه قد يه جنگل لبخند تو دل بچه هامون كاشتين🙏
اميدوارم بتونن ازش مراقبت كنن...
#بهار٩٧
#يادگاري
Read more
سلام صبح بخير من يك موجود واقعى هستم و مدتى مى گذره كه به دنياى شما اومدم و دارم نگاهتون مى كنم شما ...
Media Removed
سلام صبح بخير من يك موجود واقعى هستم و مدتى مى گذره كه به دنياى شما اومدم و دارم نگاهتون مى كنم شما دقيقاً چه اتفاقى براتون افتاده ؟ چرا انقدر زود عصبانى مى شيد ؟ چرا انقدر متوقع ايد ؟ و چرا فكر مى كنيد .... سلام صبح بخير بيايد آرامش خودتون و حفظ كنيد اسم من خانومِ هُشدارِ ، بعضيام من و هُشدار ... سلام صبح بخير
من يك موجود واقعى هستم
و مدتى مى گذره كه به دنياى شما اومدم
و دارم نگاهتون مى كنم
شما دقيقاً چه اتفاقى براتون افتاده ؟
چرا انقدر زود عصبانى مى شيد ؟
چرا انقدر متوقع ايد ؟ و چرا فكر مى كنيد .... سلام صبح بخير
بيايد آرامش خودتون و حفظ كنيد
اسم من خانومِ هُشدارِ
، بعضيام من و
هُشدار خانوم صدا مى كنند ... كارم هم مشخصه هشدار مى دم ... لطفا باهوش باشيد ... باهوش ها بجاى توقع كار مى كنند و بجاى عصبانيت لبخند مى زنند ... سلام صبح بخير
لطفا از درب منازل خود با لبخند خارج شويد 🙂
و به درب منازل خود، دوستان، بيمارستان، مدارس، دانشگاه ها، سر كار، اماكن عمومى، اماكن غير عمومى، تاكسى ها، كافه ها، مترو، هواپيما، ووو با لبخند وارد شويد ... و به ياد داشته باشيد هر چهره اى كه رو به روى شما قرار مى گيره يك دوربين عكاسيه كه داره از صورتتون عكس مى گيره براى ثبت در حافظه ى ديداريش
سلام صبح بخير
نه اشتباه عرض كردم خدمتتون
سلام،
روزگارتون بخير 🙌🌹
لطفا لبخند بزنيد .

#ساغر_مسعودی
Read more
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه ...
Media Removed
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه حتی اولین بار که پریود ... بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد
بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند
بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه
حتی اولین بار که پریود شده بود باترس ساعت ها توی دستشویی گریه کرده بود و فکر میکرد خدا برای اینکه زیر چشمی به پسر همسایه نگاه کرده داره مجازاتش میکنه
بزرگ تر که شد فهمید میشه یه سری کارها رو یواشکی انجام داد
وقتی کلاس قرآن تموم میشد چادر سیاهشو میذاشت تو کیفش
همین که سر کوچه خونه شون می‌رسید چادرشو سر می‌کرد و با پشت دست برق لبشو پاک می‌کرد
دیگه فهمیده بود چه جوری باید محبوب دل همه بود
باید چیکار کرد که هم اقاجون ازت راضی باشه و هم بتونی به چشمکای پسر همسایه لبخند ملیح تحویل بدی.
حتی دقیقا یادشه وقتی اقاجونش نامه های عاشقانه فرهادو توی کشوی لباس زیراش پیدا کرده بود چه کتک مفصلی از داداشاش خورده بود
اما از وقتی با فرهاد ازدواج کرده بود همه چی فرق کرده بود براش.
وقتی پریود میشد فرهاد براش جیگر درست می‌کردو شکمشو ماساژ میداد.
تازه داشت معنای زن بودنو می‌فهمید,
یاد گرفته بود که میتونه با ناز و عشوه صحبت کنه و دلبری کنه
دامنای کوتاه میپوشید و جوری با ادا راه می‌رفت که دل فرهاد واسش ضعف بره.
وقتی بهش خبر دادن مامانجونش حالش بده
با همون لاک قرمز و رژ صورتی، با همون مانتوی رنگی و کفش پاشنه بلند رفت سراغ خونه قدیمی شون
به سختی از زیر نگاه غضبناک داداشا رد شد و به اتاق خودش رسید که حالا شده بود مونس مامان جون
پیرزنی رو میدید که نگاهش بی هیچ امیدی به دیوارای اتاق بود
مامانجون بالاخره اعتراف کرد,گفت از همون وقتا از نامه های عاشقانه فرهاد خبر داشته,میومده یواشکی نامه ها رو میخونده و چقد براش غریب بوده که یه مرد اینطور یه زنو ستایش کنه,وقتی بدون چادر از کلاس برمیگشته همیشه پشت سرش میومده که مبادا یکی از داداشاش ببیننش
گفت هیچ وقت جرأت نداشته ازش حمایت کنه ولی همیشه ته دلش تحسینش میکرده
گفت فقط خواستم بیای اینجا تا بهت بگم اگه خدا روزی دختر بهت داد مثل خودت بارش بیار.. بزار زندگی کنه، بزار بفهمه زن بودن خیلی مقدسه
با گریه حرف مامانجونو قطع کرد و گفت کاش همون موقع ازم حمایت میکردی،کاش همون موقع برام مادری میکردی،همون موقع که من زیر دست و پای پسرات مشت و لگد میخوردم جلوشونو می‌گرفتی که حالا من حسرت مادر شدن به دلم نمونه
با دلی شکسته خونه رو ترک کرد.
فرهاد مضطرب به ماشین تکیه داده بود و منتظرش بود
#روز_زن_مبارک
Read more
. دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت: پدرم بازاری ...
Media Removed
. دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت: پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم. هفده ... .
دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد
داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت:

پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم
اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم.
هفده سالم بود که پسر همسایمون عاشقم شد. عاشق که چه عرض کنم، شیدا
همیشه با التماس نگاهم میکرد
پدرم موافقت کرد و گفت باهاش ازدواج کن اما من نمیخواستم به حرف پدرم گوش کنم
عاشق شدم، عاشق شاگرد مغازه ی پدرم
توی خانواده و محل پیچید که دختر حاج محمد علی عاشق یه شاگرد مغازه شده،
مغرور شد، شاگرد مغازه رو میگم، گفت نمیام خواستگاریت چون پدرت منو راه نمیده اما حاضرم باهات فرار کنم
خودم رو از ارث وتوجه خانواده محروم کردم و یه شب با کلی پول و طلا که از خونه ی خودمون دزدیده بودم باهاش فرار کردم،
من عاشقش شده بودم و فقط میخواستم به عشقم برسم.
فکر میکردم زندگی کنار کسی که عاشقشی بالاترین درجه ی خوشبختیه اما به این فکر نکرده بودم که اگه اون طرف عاشق تو نباشه چه دردی رو باید تحمل کنی.
من از کسی که عاشقم بود گذشتم و رفتم سراغ کسی که عاشقش بودم! غافل از اینکه یه زن زمانی دلش به خونه و زندگی گرم میشه که هر روز صبح با حرف های محبت آمیز همسرش از خواب بیدار بشه.
یه زن واسه زنده موندن روح و ذوقش نیاز داره مورد توجه مرد زندگیش قرار بگیره.
غافل از اینکه کافیه یه مرد بفهمه یه زن با تمام وجودش عاشق شده، مغرور میشه.
دلش میخواد هر لحظه قدرتش رو به رخ بکشه و یادآوری کنه که هی زن تو بدون من میمیری، میزنه توی دهنت، با غیظ و غرور نگاهت میکنه، له میشی، خرد میشی، داغون میشی اما دم نمیزنی چون دلباخته ای، دو ایستگاه بیشتر نمونده تا مقصد و کفاف شنیدن ادامه ش رو نمیده
اینکه چی گذشت به من زیاد به کارت نمیاد، اما یادت باشه یه جایی توی شصت یا هفتاد سالگی، کنار پیاده رو، وقتی روی یه نیمکت نشستی و به رفت و آمد مردم نگاه میکنی و یه سوال بیخ ذهنت میشینه که چقدر از زندگی و تصمیماتی که گرفتم رضایت دارم چه جوابی برای خودت داشته باشی
من اینجا باید پیاده شم. پسر همسایمون بعد از فرار من ازدواج نکرد هیچوقت، یه وقتایی میرم دیدنش، نزدیک این ایستگاه میشینه کنار پیاده رو و ساز میزنه، یه شبایی شام درست میکنم میبرم براش و میشینم کنارش و برام آهنگ سلطان قلبها رو میزنه
قطار ایستاد و پیرزن با لبخند از جایش بلند شد و رفت...
یک ظرف غذا هم از نایلونی که دستش گرفته بود پیدا بود
.
#علی_سلطانی

عکس را دکتر برداشته
@mahdi.maaref
Read more
حال نگاهامون خوب نيست ... همه چشم انتظار يه روز خوبيم ، كه نميدونيم كى و كجا از راه ميرسه ... انتظار ...
Media Removed
حال نگاهامون خوب نيست ... همه چشم انتظار يه روز خوبيم ، كه نميدونيم كى و كجا از راه ميرسه ... انتظار براى چيزى كه اصلا نميدونى كجاست ، و دقيقا چقدر ازت فاصله داره و اصلا قرار هست برسه يا نه ! تلخِ يه مقدار ... شايد من اينجورى حس ميكنم ، ولى اين نگاه هاى خيره ى پر درد ، با يه سلام و احوالپرسی ساده ، با ... حال نگاهامون خوب نيست ...
همه چشم انتظار يه روز خوبيم ،
كه نميدونيم كى و كجا از راه ميرسه ...
انتظار براى چيزى كه اصلا نميدونى كجاست ،
و دقيقا چقدر ازت فاصله داره
و اصلا قرار هست برسه يا نه !
تلخِ يه مقدار ...
شايد من اينجورى حس ميكنم ،
ولى اين نگاه هاى خيره ى پر درد ،
با يه سلام و احوالپرسی ساده ،
با دیدن لبخند کسی که دوسش داری
با شادی های کوچیک ،
ميشكنه و خط ميفته بغل پلک هاش
از خوشحالی ...
با هم مهربون تر باشیم .. ❤
#یه_روز_خوب_میاد ...
Photo by : @moludjarkani 💜
Read more
اون آقاهه عَمَلی(معتاد)که همچین با غرور و لبخند ملیح داره دیالوگ زدن بچه کوچولوش با اون خانومه رو ...
Media Removed
اون آقاهه عَمَلی(معتاد)که همچین با غرور و لبخند ملیح داره دیالوگ زدن بچه کوچولوش با اون خانومه رو می بینه پدر اون طفل معصوم هستش داداشمون یه جور نیگا میکنه انگاری ا ساعت دیگه داره بچش رو با بچه های ناسا می فرسته مریخ!! من؛عمو جون سردت نیست؟گرسنه نیستی؟ دخترک؛عمو گرسنم نیست...فقط سردمه،،،بهم ... اون آقاهه عَمَلی(معتاد)که همچین با غرور و لبخند ملیح داره دیالوگ زدن بچه کوچولوش با اون خانومه رو می بینه پدر اون طفل
معصوم هستش
داداشمون یه جور نیگا میکنه انگاری ا ساعت دیگه داره بچش رو با بچه های ناسا می فرسته مریخ!!
من؛عمو جون سردت نیست؟گرسنه نیستی؟
دخترک؛عمو گرسنم نیست...فقط سردمه،،،بهم پول بده بابام واسم لباس بخره!!
من؛ناراحت نیستی هرروز میای تو این سرما تا شب میشینی اینجا؟
دخترک؛نه،اخه بابام پول هامو می ذاره تو بانک که بزرگ شدم واسم خونه و ماشین بخره!!
من رو به پدرش؛این دروغها رو خودت باور میکنی؟
پدر دخترک؛آقا ول کن بچه رو...
من؛عمو جون بزرگ که شدی می فهمی همه پولهای که تو در آوردی شده خرج کَفی(هرویین)و آچار(شیشه)!
دخترک؛یعنی چی عمو...اینا که میگی ماله ماشینه!!!
من؛سکوووووووووووووتتتتتتت
پدر دخترک؛بیا بریم بابا،بیا بریم یه جا دیگه که پول بدن واسه ماشین و خونت!!!!
(پ،ن:این عکس ا ساعت بعد که دوباره برگشتم گرفتم!مثل اینکه جایی که رفته بودن خونه و ماشینی که پدرش باش حال کنه نداشتن!)
دِ اخه مرتیکه چطوری دلت میاد این فرشته کوچولو رو تو این سرما از صبح تا شب بذاری جلو چشم مردم که دلشون بسوزه پول بدن و تو بدو بدو پول و بگیری بدی از کاسب جنس بگیری!
(خدایا هزار بار شکرت که پدر و مادر های خیلی از ماها رو از همون فرشته هات از آسمون فرستادی...شکرت!)
BAHARLOOIES PHOTO
PORTRAIT ATELIER
OUT SIDE PHOTOGRAPHY
@ali_baharl0oie
#علی_بهارلویی #کارگردان #کارگردانی #عکاس #عکاسی📷 #فیلمبردار #فیلمبرداری #کودک #فرشته #کودکان_کار #کودکان_کار_و_خیابان #کودکان_را_دریابیم #تهران #اعتیاد #نامرد #ناپدر #ناسا #غرور #گرسنگی #تشنگی #سکوت #معصومیت_از_دست_رفته #معصومیت_کودکانه #هرویین #شیشه
Read more
گاهی درگیر گذشته ای میشوم که زمانی آینده ای برای خودش بود، مبهم و ناشناخته، غیرقابل پیش‌بینی و حدس، اما سپری شد و شد گذشته. درسته شاید خوب یا بد بود، ولی به هرحال گذشت آروم و بی سر صد،گاهی به لبخند گاهی به اخم. امروز نیز درگیر فردایی هستم که برایم مبهم است، ناشناخته ناشناخته، اما می‌دانم که فردا باز ... گاهی درگیر گذشته ای میشوم که زمانی آینده ای برای خودش بود، مبهم و ناشناخته، غیرقابل پیش‌بینی و حدس، اما سپری شد و شد گذشته. درسته شاید خوب یا بد بود، ولی به هرحال گذشت آروم و بی سر صد،گاهی به لبخند گاهی به اخم.
امروز نیز درگیر فردایی هستم که برایم مبهم است، ناشناخته ناشناخته، اما می‌دانم که فردا باز گذشته ای خواهد شد ولی با این اوصاف باز نگرانم...
#شازده_کوچولو
شاید بزرگ ترین درس رو از آنتوان دونت اگزوپری یاد گرفتم، جایی که شازده کوچولو گفت از کی اوضاع بهتر میشه،روباه گفت:از جایی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره
.
.
.
آرام و بی صدا در سکوت شب مبهوت آینده ام او خواهد آمد بدون شک، با لبخند با آن رو برو خواهم شد 😁
🌹قدر همو بدونیم، از یه جایی به بعد دیگه نخواهیم با هم بود..،این رسم زندگیست گاهی بی رحم گاهی مهربان، گاهی خنده گاهی لب آویزون، پشت هم باشیم تکیه گاه هم باشیم🌹
#گذشته #اینده #فکر #چه_میشود
Read more
صـب از خواب پا میشیو شروع میکنی به غرغر ک دوباره باید یه روز تکراریو شروع کنیـ دور و ورت هیچکس نیس و چن ...
Media Removed
صـب از خواب پا میشیو شروع میکنی به غرغر ک دوباره باید یه روز تکراریو شروع کنیـ دور و ورت هیچکس نیس و چن وقتیه خبری از نایل نیس (با پیتزا قرار داره) دستتو تا ته میکنی تو نوتلـا و یه کاپال میکنی تو دهنت و میک میزنی یه نگا تو اینه میکنی و از زشتیه خودت پوکر میشی میپری رو مبلو تلویزیونو روشن میکنی -هیچ جا ... صـب از خواب پا میشیو شروع میکنی به غرغر ک دوباره باید یه روز تکراریو شروع کنیـ
دور و ورت هیچکس نیس و چن وقتیه خبری از نایل نیس (با پیتزا قرار داره)😂
دستتو تا ته میکنی تو نوتلـا و یه کاپال میکنی تو دهنت و میک میزنی یه نگا تو اینه میکنی و از زشتیه خودت پوکر میشی
میپری رو مبلو تلویزیونو روشن میکنی -هیچ جا هیچ کوفتی نداره
انقد کانالارو این ور اون ور میکنی ک میبینی یه جا داره اموزش درس کردن پیتزارو نشون میده همون موقع صدای زنگ در میاد میدویی دم درو میبینی نایل با یه سگ کوچولو تو دستش داره بهت لبخند میزنه و میگه اجازس بیام تو؟نایل اونو بت میده و میگه این برای توعه
یهو میبینی نایل شکمش قارو قور کردو زل زده به کاناله
میرین اشپزخونه و با کلی کثیف کاری پیتزارو درست میکنین از خشتگی خوابتون میبره و میبینید نصف فر و اشپزخونه نیس
نایل ک داشت از گشنگی میمرد مث خون اشاما دور خونرو دنبالت میدوعه و بلندت میکنه میبرتت رو تخت کلی قلقلکت میده و بوست میکنه😊
Read more
با این که نمی بینم دیگه تو رو هرگز دوباره نبودنت تو رو زندگیم تاثیر گذاره آروم ترم جز وقتی داره بارون ...
Media Removed
با این که نمی بینم دیگه تو رو هرگز دوباره نبودنت تو رو زندگیم تاثیر گذاره آروم ترم جز وقتی داره بارون می باره با این که همه چی مثل قبل جور نیست ولی خوشبختی هم دور نیست میرسه یه روزی که یک نفر جات میاد که اندازه تو مغرور نیست نباشی پیشم سخت می گذره بی شک اما باز میشه تحمل کرد خستم از دنیا از منه بی تو از ... با این که نمی بینم دیگه تو رو هرگز دوباره
نبودنت تو رو زندگیم تاثیر گذاره
آروم ترم جز وقتی داره بارون می باره
با این که همه چی مثل قبل جور نیست
ولی خوشبختی هم دور نیست
میرسه یه روزی که یک نفر جات میاد که اندازه تو مغرور نیست
نباشی پیشم سخت می گذره بی شک اما باز میشه تحمل کرد
خستم از دنیا از منه بی تو از یه مشت خاطره ی بودن
دیونه میشم وقتی رو دیوار نقشی از لبخند تو پیداست
بعد تو هیشکی منو نرنجوند حیف من حیف این احساس
با این که چشام و تر کردی ازت نمی خوام که برگردی
کسی که با تو دلخوش میشه دلش با همینا خوش میشه
با این که گرفتی جون از من ازت نمی خوام بیای اصلا
دلم نمی خواد که برگردی ببین با دلم چیکار کردی
دنبالت می گشتم سایه به سایه حیرون و سر گردون تو کوچه با یه
نامه ی قدیمی تو رو هر روز صدا کردم
خسته و بی بال و پر سرد و سردرگم
روزی هزار دفعه بین این مردم
هر کی شبیه تو بود و نگاه کردم
دیونه میشم وقتی رو دیوار نقشی از لبخند تو پیداست
بعد تو هیشکی منو نرنجوند حیف من حیف این احساس
با این که چشام و تر کردی ازت نمی خوام که برگردی
کسی که با تو دلخوش میشه دلش با همینا خوش میشه
با این که گرفتی جون از من ازت نمی خوام بیای اصلا
دلم نمی خواد که برگردی ببین با دلم چیکار کردی
Read more
با سلام به رئیس جمهور کشورم ، اقای دکتر روحانی.. این صدای مردم درد کشیده است دکتر ، نه اغتشاش گر و نه عامل بیگانه ، و این حرفها واقعیته نه سیاه نمایی ... مدتی و سکوت کردم و بخودم نهیب زدم که از درد نگو فقط و برای لبخند این مردم درد کشیده بهانه ایی هر چند کوتاه بساز ، اهنگ ، کنسرت ، همخوانی و .... اما اقای دکتر ... با سلام به رئیس جمهور کشورم ، اقای دکتر روحانی..
این صدای مردم درد کشیده است دکتر ، نه اغتشاش گر و نه عامل بیگانه ، و این حرفها واقعیته نه سیاه نمایی ...
مدتی و سکوت کردم و بخودم نهیب زدم که از درد نگو فقط و برای لبخند این مردم درد کشیده بهانه ایی هر چند کوتاه بساز ، اهنگ ، کنسرت ، همخوانی و .... اما اقای دکتر کارد به استخوان رسیده ....
مردم مقصر دعواهای جناهی نیستن .. هیچکس دوست نداره سرزمینش دچار اشفتگی بشه ، هیچکس از ارامش بدش نمیاد ، همه ما مردم میدونیم قدر خون شهدایی که برای خیال راحت مردمشون از جون گذشتن ... اما بی تعارف بعضی ادبیات این اواخر من و یاد توهین “ خس و خاشاک می ندازه “ حالا شاید مستقیم نه !؟ من و ۲۴ میلیون با امید و اعتماد و ارزوی لبخند و تدبیر به شما رای دادیم ، و باور کردیم جمله شمارو که گفتیم “ والله العظیم اگر مشکلات این مملکت راه حل نداشت من کاندید نمیشدم “ این جمله شما رو با تصویر دارم چون جواب اونایی بود که میگفتن چرا روحانی ؟!
اما امروز ؟!
لطفا در ادمهای اطرافتون با شجاعت و بی ملاحظه تجدید نظر کنید .. بله من حق دارم نظرم و بگم و گله کنم و درد جامعه ام و بیان کنم و این اسمش سیاه نمایی نیست دکتر ، اسمش نگرانی اینده است ... ابادان و خوزستان بی اب ، سیستان و بلوچستان بی نان ، و اقتصاد رو به نابودی و اعتمادی که داره از بین میره اینها واقعیته نه تزریق نا امیدی ....
اصلی ترین خواسته این مردم خسته ، عدالت برای همه است ، بدون ملاحظات ژنتیکی و جایگاهی .... خیال ارام و شرمنده زن و بچه نبودن کمترین حق این مردمه . اینکه شب بخوابی و صبح ببینی فقیر تر شدی و یک عده خواص که اسمشونم تازه حتی با دستور افشای شما باز محفوظه ، غنی تر میشن ، درد داره دکتر ...
معادلات سیاسی ، سیاستمداران ، سفره مردم ساده ایی که با امید رای دادن رو‌ رنگین نمیکنه دکتر ...
حرف زیاده اقای روحانی و این حرفها سیاه نمایی نیست بلکه حقیقت کوچه و بازاره ... به امید حال خوب کشورم و مردمم و اب تمیز خوزستانم و ابادانم‌و نان بی دغدغه سیستان و بلوچستانم و ارامش کرمانشاهم ....
که البته امید اول و اخر خداست ....
۹/۴/۹۷
تیرماه
#فصل_تازه_رضا_صادقى #صدای_مردم #دکتر_روحانی #مخالف_دشمن_نیست #منتقد_سیاه_نما_نیست...
Read more
. من خودم تقریبا روزی یک ساعت تو مسیر خونه به استدیو و بالعکس تو ترافیک هستم! و یجورایی پذیرفتم که این ترافیک جزئی از زندگیمه ، واسه همین خودمو با چیزای مختلف سر گرم میکنم و سعی میکنم حالم خوب باشه تو ترافیک... رنو یه مسابقه عکاسی داره برگزار میکنه با موضوع لبخند در ترافیک ، که من هم یکی از داورهاش ... .
من خودم تقریبا روزی یک ساعت تو مسیر خونه به استدیو و بالعکس تو ترافیک هستم! و یجورایی پذیرفتم که این ترافیک جزئی از زندگیمه ، واسه همین خودمو با چیزای مختلف سر گرم میکنم😄
و سعی میکنم حالم خوب باشه تو ترافیک...
رنو یه مسابقه عکاسی داره برگزار میکنه با موضوع لبخند در ترافیک ، که من هم یکی از داورهاش هستم , شما هم اگه تونستید لبخند شکار کنید تو ترافیک با هشتگ #مسیرنو توی صفحتون به اشتراک بزارید
برای دیدن اطلاعات بیشتر برید تو پیج رنو ⁦✌🏽⁩⁦😉
@renault.ir
Read more
. هر روز صبح از خونه که میزنم بیرون تا برم دانشگاه، توی محوطه ی خوابگاه مثل این صحنه رو زیاد میبینم. ...
Media Removed
. هر روز صبح از خونه که میزنم بیرون تا برم دانشگاه، توی محوطه ی خوابگاه مثل این صحنه رو زیاد میبینم. دانشجوهایی که با ایمو و اسکایپ و فیس تایم دارن با خانواده هاشون صحبت میکنن. از من خیلی میپرسن که دلت برای خانواده ت تنگ میشه یا نه؟ مگه میشه دلمون تنگ نشه. ولی خدا رو شکر که بر خلاف بعضی ها که از دنیای اینترنت ... .
هر روز صبح از خونه که میزنم بیرون تا برم دانشگاه، توی محوطه ی خوابگاه مثل این صحنه رو زیاد میبینم. دانشجوهایی که با ایمو و اسکایپ و فیس تایم دارن با خانواده هاشون صحبت میکنن. از من خیلی میپرسن که دلت برای خانواده ت تنگ میشه یا نه؟ مگه میشه دلمون تنگ نشه. ولی خدا رو شکر که بر خلاف بعضی ها که از دنیای اینترنت فقط فیلتر کردنش رو بلدن، عده ی دیگه ای به دنبال بهبود راههای ارتباطی بین آدمها هستن و هر روز کار ما رو برای تماس با خانواده هامون راحت تر میکنن (شاید اگه اختیار تکنولوژی دست حکمرانهای ما بود، آدمها هنوز توی غار با نوشتن روی دیوار با هم ارتباط داشتن). از کنار این دختر دانشجو که رد میشم، صحبتهاش به زبان چینی توجهم رو جلب میکنه. زبان چینی زبان مرموزیه. به جای حروف بیشتر از اصوات بسیار پیچیده و عجیب غریب استفاده میکنن. ولی لبخند محو این دختر، ذوق ته نگاهش، و چین های گوشه ی چشمش که در اثر لبخند به وجود اومده بهترین مترجم برای حرفهاش هست. شاید داره به مادرش میگه که چقدر دلتنگشه. شاید داره از مادرش میخواد که از طرفش پدرش رو ببوسه :)
.
#روزنوشت
Read more
. مهم نیست چه کسی باشی مهم نیست کجا باشی انسانیت ، عشق و شعور هست که تو را متفاوت میکند... * سها عاشق ...
Media Removed
. مهم نیست چه کسی باشی مهم نیست کجا باشی انسانیت ، عشق و شعور هست که تو را متفاوت میکند... * سها عاشق موسیقی یه. همه سبکی رو دوست داره. نمیتونم بگم چی جذبش میکنه که ساعتها داریوش گوش میکنه... یا چرا از وقتی دو ماهه بود مجذوب اندی بود... چرا بیانسه گوش میکنه و در عین حال از خوندن بارنی دایناسور لذت ... .
مهم نیست چه کسی باشی
مهم نیست کجا باشی
انسانیت ، عشق و شعور هست که تو را متفاوت میکند...
*
سها عاشق موسیقی یه. همه سبکی رو دوست داره. نمیتونم بگم چی جذبش میکنه که ساعتها داریوش گوش میکنه... یا چرا از وقتی دو ماهه بود مجذوب اندی بود... چرا بیانسه گوش میکنه و در عین حال از خوندن بارنی دایناسور لذت میبره... چرا انقدر مهستی دوست داره و بعد با مواظب خودت باش ِ منصور آدم رو دیوونه میکنه! چرا لیلا فروهر گوش میده؟ بعد امینم چی میگه این وسط (البته که غدغنه!) ... چطور از بلووز یکهو میپره تو سنتی؟ کیف میکنم که تحریر های آواز ایرانی رو دوست داره ولی بعد از اون ویل فرل رو کجای دلم بذارم؟؟؟ مدتها ترکی گوش میکرد ، حالا اسپنیش هم اضافه شده! هی داد میزنه depasito!!! ( من این وسط خل نشدم چون براش هدفون گرفتم😁)
اندی با یک پیام من اومد دیدن سها ، با کلی سی دی و دی وی دی کارهاش... و کادو های زیبا... فقط می دونست داره دیدن یه دختر اوتیستیک میره که دوستش داره.
از اون طرف هفته پیش با سها رفتیم مجلس یادبود بانوی مهربان، ویدا جان قهرمانی...خانمی به نام شیدا مینا که رادیو سیکس سونتی کار میکنه یعنی فرهنگی هم هست ، سها رو به بدترین و توهین آمیز ترین شکل ممکن از سالن بیرون کرد... چرا که سها یکبار صدا کرده بود... اونهم وقتی که من داشتم میبردمش بیرون! اصلا به من نگاه هم نکرد! به دربان گفت این بچه حق نداره پاشو تو بذاره. بعد هم اومد بیرون و رو به یک خانم دیگه، (نه به من! بنده قابل نبودم مخاطب قرار بگیرم لابد!) ، گفت این بچه پنج دفه صدا کرده (دروغ!) خانم سرشار گفته اون بچه رو بیرون کنین! در حالیکه من بعد با خانم سرشار صحبت کردم، گفت من اصلا خبر ندارم. این خانم داوطلب کمک بوده و سرخود این کار رو کرده! سها تا شب افسرده بود و بغض داشت. منم که... دیگه نگم، زمین و زمان رو بهم زدم... همه گفتن مریضه، عصبیه!! خب به بچه من چه ربطی داره؟! چوبش رو اون باید بخوره؟ شانس آورد که از شکایت منصرف شدم  بخاطر اصرار دوستان وگرنه تا عمر داشت یادش نمی رفت که حق نداره با هیچکس چنین رفتاری بکنه😡
بله... انسانیت و شعور ، ربطی به تحصیلات و شغل و اینکه کجا ساکن باشی نداره. بی شعور ها همه جا هستند.
خدا رو شکر که توی این آشفته بازار ، انسانهای ارزشمندی هم هستند که بلدند شادی و لبخند به دیگران هدیه کنند❤
#لادن_طباطبایی #بازیگر #سها_تهرانی #اندی #هنرمند #انسان #شعور #مهربانی
#اوتیسم #اوتیسم_را_دریابیم
@andymusic1
Read more
یه نمایشگاه خیلی جذاب تو راهه. نمایشگاهی که قراره به زودی رنو از لبخندهای من و شما در ترافیک برگزار ...
Media Removed
یه نمایشگاه خیلی جذاب تو راهه. نمایشگاهی که قراره به زودی رنو از لبخندهای من و شما در ترافیک برگزار کنه. من هم می‌خوام توی این نمایشگاه شرکت کنم. این نمایشگاه بهانه خوبیه برای این که توی این روزها با تمام مشکلاتی که وجود داره کمی حواسمون به خودمون و حال و هوامون باشه و لبخند زدن در ترافیک می‌تونه شروعی ... یه نمایشگاه خیلی جذاب تو راهه. نمایشگاهی که قراره به زودی رنو از لبخندهای من و شما در ترافیک برگزار کنه. من هم می‌خوام توی این نمایشگاه شرکت کنم. این نمایشگاه بهانه خوبیه برای این که توی این روزها با تمام مشکلاتی که وجود داره کمی حواسمون به خودمون و حال و هوامون باشه و لبخند زدن در ترافیک می‌تونه شروعی خوبی برای این کار باشه. این نمایشگاه و شرکت در اون فرصت خوبیه که به دیگران هم یادآوری کنیم می‌تونن این حال خوب رو برای خودشون بسازن و اون رو با بقیه تقسیم کنن. .
پیشنهاد می‌کنم شما هم حتما حتما دست به کار بشین و توی این نمایشگاه شرکت کنین. برای این کار کافیه یه عکس از لبخند خودتون یا همراهانتون توی ماشین و در ترافیک بگیرین و اون رو توی صفحه خودتون با هشتگ #مسیرنو منتشر کنین تا هم عکستون توی نمایشگاه به نمایش گذاشته بشه و هم شانس برنده شدن یه جایزه خوب رو داشته باشین.
. •نفر اول یه بلیط رفت و برگشت به اروپا یا یه دوربین عکاسی حرفه‌ای به انتخاب خودش🤭
•یه دوربین پولوروید که به قید قرعه به یکی از صد نفر اولی که در نمایشگاه شرکت کنن تعلق می‌گیره.
•یه دوربین گوپرو برای خلاق‌ترین عکاس که توسط داورها انتخاب می‌شه.
•و جوایز نفیس دیگه که به قید قرعه به شرکت‌کنندگان در نمایشگاه تعلق می‌گیره.
.
#مسیرنو
@renault.ir
Read more
. اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن ...
Media Removed
. اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن به دویدن، بعضیا دسته جمعی به سمت پناهگاه، بعضیا به سمت خونه‌هاشون. منم به سمت خونه دویدم، لبخند روی لبم بود، وقتی همه چراغ‌های محل خاموش شد یه دفعه فضایی که مثل نصف شب ظلمات بود عین دم صبح روشن شده‌بود. ... .
اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن به دویدن، بعضیا دسته جمعی به سمت پناهگاه، بعضیا به سمت خونه‌هاشون. منم به سمت خونه دویدم، لبخند روی لبم بود، وقتی همه چراغ‌های محل خاموش شد یه دفعه فضایی که مثل نصف شب ظلمات بود عین دم صبح روشن شده‌بود. همینجوری که به سمت خونه می‌دویدم آسمون نیمه روشن رو نگاه کردم، هواپیماهای عراقی رو تو آسمون دیدم. نمی‌دونم اصلأ آدم می‌تونه تو گرگ و میش دم غروب وقتی داره می‌دوه هواپیماهای جنگنده رو توی آسمون ببینه یا نه، اما خب اون چیزی که می‌دیدم دوتا هواپیما بود که با فاصله خیلی کم از هم پرواز می‌کردن.
حس آرامش داشتم، شاید با یکم دلهره‌ی شیرین، مثل وقتی که سوار ترن هوایی میشی، اما ترس نه، می‌دویدم چون می‌دونستم الآن مامان نگرانم میشه و هول می‌کنه.
ته یه کوچه بن‌بست دوتا در بود که سمت راستی در خونه ما بود و سمت چپی خونه همسایه. در خونه باز بود، رفتم تو، روبروی در ورودی حمامی بود که بین ما و طبقه بالا که صاحبخونه زندگی می‌کرد مشترک بود. سمت راست راهرویی بود که مستقیم می‌رسید به ورودی خونه ما. خونه ما دوتا اتاق تو در تو بود که یه در چوبی از هم جداشون می‌کرد. روبروی در ما سمت چپ توالت بود و سمت راست راه پله که بالا می‌رفت و می‌رسید به خونه مریم خانوم صاحبخونه‌مون.
همینجوری که دستم رو به دیوار گرفته‌بودم که توی اون تاریکی زمین نخورم در رو باز کردم و رفتم تو. سمت چپ یه آشپزخونه کوچیک بود که به یه حیاط نقلی راه داشت. وارد اتاق که شدم صدای دختر نوجوون مریم خانوم رو شنیدم، بعضی وقتا موقع بمبارون پسر و دختر مریم خانوم میومدن پایین.
دخترش دستم رو گرفت و کشید زیر چادرش و چادرش رو کشید رو سر من و خودش. تو اون تاریکی وقتی چادرش رو تکون می‌داد با الکتریسیته‌ای که از اصطکاکش با موهای سرمون درست می‌شد جرقه‌های کوچیکی می‌زد. برای اینکه به خیال خودش حواس من رو از بمبارون پرت کنه و نترسم هی چادرش رو تکون می‌داد و جرقه‌های ریز و رنگ و وارنگی که جلوی چشممون درست می‌شد رو بهم نشون می‌داد و می‌خندید.
(ادامه در کامنت🔻🔻🔻)
Read more
<span class="emoji emoji1f4da"></span> شهبازي دست برد و دو تا عصا را از روي زمين برداشت. آهسته آن ها را گذاشت زير بغل همداني و خم شد. روي دست ...
Media Removed
شهبازي دست برد و دو تا عصا را از روي زمين برداشت. آهسته آن ها را گذاشت زير بغل همداني و خم شد. روي دست راست همداني بوسه اي زد؛ روي عقيق. همداني دستش را كشيد: "اين كارا چيه پسر؟!" شهبازي خنديد. دو كف دستش را روي چشمانش ماليد و نفس عميقي كشيد: "چه بويي... بوي كربلا رو حس مي كني؟" همداني دل گرفته گفت: " نه ... 📚
شهبازي دست برد و دو تا عصا را از روي زمين برداشت. آهسته آن ها را گذاشت زير بغل همداني و خم شد. روي دست راست همداني بوسه اي زد؛ روي عقيق. همداني دستش را كشيد: "اين كارا چيه پسر؟!" شهبازي خنديد. دو كف دستش را روي چشمانش ماليد و نفس عميقي كشيد: "چه بويي... بوي كربلا رو حس مي كني؟"
همداني دل گرفته گفت: " نه حس نمي كنم، ولي مي دونم يه پيوندي با اين انگشتري داره."
- يه بار گفتم... چيزي از سرّ اين انگشتري نمي دونم. فقط مادرم وقتي اين رو بهم داد گفت كه از كربلا اومده... همين.
همداني بدنش را روي عصا انداخت و با دست حلقهء انگشتر را بيرون كشيد: "فكر مي كنم وقتشه كه پيش خودت باشه."
گونه هاي شهبازي از لبخند گرد شد: "انگشتري رو از كربلا آوردن... اسم تو هم حسينه... پس برازندهء خودته. اين رو تو همون برخورد اول بهش رسيدم."
.
#كتاب
#راز_نگین_سرخ
زندگينامه داستاني سردار شهيد #محمود_شهبازي
.

#حمید_حسام
#شهید_همدانی
#شهید_شهبازی
،
_ #كتاب #نمایشگاه_بین_المللی_کتاب #نمایشگاه_کتاب #سوره_مهر
#انتهاي_راهروي_٢٧ ،
#من_و_کتاب
Read more
«تصور کن» خواننده و آهنگساز: سیاوش قمیشی ترانه سرا: یغما گلرویی (اجرای زنده) تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته. جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست. نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره. دیگه ... «تصور کن»

خواننده و آهنگساز: سیاوش قمیشی
ترانه سرا: یغما گلرویی
(اجرای زنده)

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته.

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست.

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره.
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره.

همه آزادِ آزادن، همه بی‌دردِ بی‌دردن.
تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن.

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت.
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت.

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی.
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه.
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه.

تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س.
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس.

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم.
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم.

بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا.
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا.
Read more
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی ...
Media Removed
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟ فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود ... دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟
باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟
شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟
فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود
یا بازی کردن با غذای سلف وقتی دلم برای "آن چه گذشت"های مامانی تنگ میشه که از مهمونی های شلوغ آخر هفته باقی میموند
یا تنهایی دیدن انیمیشن های باقی مونده لپ تاپم در حالی که دلم برای سخنرانی های کسری و پارسا موقع دیدنشون تنگ میشه
همه اینا داره زهرای جدیدی میسازه😊
گاهی اینقدر ضعیف میشم که با کوچیکترین حرف آدمای اینجا اشک توی چشمام جمع میشه
و گاهی اینقدر قوی که بهشون لبخند میزنم و به راهم ادامه میدم
حتما میپرسین :" با خودت چند چندی؟" در جوابش باید بگم
نه به پای بی رحمی آدمای جدید زندگیم میذارمش نه محیط بزرگی که واردش شدم
زهرا فراز ۱۸ ساله باید مثل ۱۸ ساله ها رفتار کنه
باید راهشو ادامه بده و بزرگ شه نه؟
تهران.. تهران.. همیشه شیفته ی این شهر بودم.. هنوزم هستم حتی با لایه دود غلیظی که از نمای کلاس زبان معلومه..
راستش جایی که الان هستم رو دوست دارم ؛ این که قراره ۴ سال بعد مهندس خط و سازه های ریلی بشم ؛این که توی علم و صنعت درس میخونم !
و فکر کنم همه ی اینا اونقدری ارزش داشته باشه که حتی تنها قدم بردارم😊
🍁🍁🍁
پی نوشت : دروغ چرا اون قدرا هم که سیاه‌نمایی میکنم تنها نیستم ، من بابایی،مامانی، کسری و پارسا رو دورادور دارم! @_rozhin29_ رو دارم !و #BTOVIXX رو! 😊
پی نوشت ۲: پست هام به اندازه ی قبل رنگ و روی قشنگی نداره ..ببخشید اگه حوصله-تون رو سر میبرم 😊
🍁🍁🍁
#عکس_خوابگاهی_چی_میگه؟ 😂
Read more
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، ...
Media Removed
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده ... ***
قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده و میوه می‌فروشه. همیشه‌ی سال هم هست؛ توی سرما و توی گرما. همیشه هم یه کتاب یا مجله دستش هست و مشغول خوندن. بهش اگر سلام کنی با یه احترامِ خاصی از روی صندلی‌اش بلند میشه و جواب سلام میده؛ گرم و بلند و با چاشنیِ لبخند. بعد هم تعارفت میکنه به خوردن میوه و خشکباری که می‌فروشه. دو سال هست که هر روز می‌بینمش. منِ فراری از معاشرت، اون اوایل که از کنارِ بساطش رد می‌شدم، سرم رو پایین می‌انداختم یا توی گوشی‌ام رو نگاه می‌کردم تا سلام نکنم و مخاطب سلامی نشم و زود بگذرم. می‌فهمیدم که داره نگاهم می‌کنه، سنگینیِ لبخندش رو حس می‌کردم و می‌دیدم که چقدر به این خلوتِ نمایشی که برای خودم ساختم احترام می‌ذاره و سکوت می‌کنه تا این رهگذرِ هر روزی رد بشه. کم‌کم یخ من هم آب شد و هربار که از کنارش رد شدم بسته به حال و روز اون روزم بلند یا آروم، با لبخند یا زیرلب سلام کردم و اما اون هربار کِشدار و بلند و با لبخند جواب سلامم رو داد تا امروز که دیدم آفتابگردون‌هایی که پایِ پیاده‌رو کاشته و هر روز آب داده، باز شدن و سایه کردن برای نشستن و حظ بردن. امروز بعد از دو سال ایستادم کنارِ دنجِ این همسایه‌ و کیف کردم از تماشایِ این قشنگی که دورِ خودش ساخته. چند کلام حرف زدیم و دیدم که چقدر هم قشنگ حرف می‌زنه... همین! هیچ پیام اخلاقی نداره این داستان. یه درس‌هایی برای خودِ من داره.

پ.ن: ظهر بود که امید برام نوشت منفی نباش. براش نوشتم یک خرِ غمگینم. برام نوشت پاشو و سعی کن خرِ غمگینی نباشی. و باز نوشت ما موندیم که کارِ سخت رو انجام بدیم. پاشدم و رفتم دنبال یه نشونه برای غمگین نبودن و به آفتابگردون‌ها و مردِ میانسالِ همسایه برخوردم که یه سطلِ آب سرد هم برای شستن و خنک کردن میوه‌ی تعارفی به رهگذرِ بدخلقی مثل من، کنار صندلی‌اش گذاشته بود. @omid.iranmehr
Read more
Önskar er en trevlig helg! .. اتفاق جالبى ديروز افتاد.... بعد از ظهر جلسه اى داشتم كه بعد از إتمام ...
Media Removed
Önskar er en trevlig helg! .. اتفاق جالبى ديروز افتاد.... بعد از ظهر جلسه اى داشتم كه بعد از إتمام اون همكارم ازم خواهش كرد كه بمونم تا باهام صحبت كنه. توى صحبت متوجه شدم كه سوء تفاهمى براش پيش اومده بوده و چون رو من و اخلاقم شناخت داره و مى دونه كه تمام سعى ام را مى كنم كه كسى را ناراحت نكنم تصميم گرفته ... Önskar er en trevlig helg!
..
اتفاق جالبى ديروز افتاد.... بعد از ظهر جلسه اى داشتم كه بعد از إتمام اون همكارم ازم خواهش كرد كه بمونم تا باهام صحبت كنه.
توى صحبت متوجه شدم كه سوء تفاهمى براش پيش اومده بوده و چون رو من و اخلاقم شناخت داره و مى دونه كه تمام سعى ام را مى كنم كه كسى را ناراحت نكنم تصميم گرفته كه مستقيم بياد و باهام حرف بزنه. .
چون خيلى خوب همديگر را مى شناسيم بعد توضيحم با لبخند بغلم كرد و همه چى بخوبى تموم شد.
.
ولى من به فكر فرو رفتم كه چقدر ممكنه ما همديگر را ناخواسته و ندانسته برنجونيم و اگر فرصت توضيح و يا دلجويى نداشته باشيم چقدر رابطه ها ممكن هست كه به تباهى و نابودى بره.
.
نكاتى كه بهش فكر كردم
يك: خوشحال شدم كه مستقيم با خودم بلافاصله حرف زد
دو: شناختى كه از من داشت و سابقه دوستى امون باعث شد كه فكر منفى راجع به من نكنه و به جاش ازم توضيح بخواد.
سه: من صادقانه براش منظورم را توضيح دادم، صادقانه صادقانه
چهار: با ارامش به حرفهام گوش كرد، بدون شلوغ كارى و خودخواهى

و در اخر: هر دو همديگر را بهتر فهميديم و به هم نزديكتر شديم و بهم گفت كه خيلى خوشحاله كه من را در زندگيش داره.
.

نكته مريمى: فرشته خدا هم كه باشي از دستت دلگير مى شن.....
هر چقدر هم كه بخواى ملاحظه همه راا داشته باشى دلخورى بوجود مى ياد.....
حرفها و منظور ما ممكنه كيلومترها از اون چيزى كه برداشت مى شه متفاوت باشه.

البته مطرح كردن اين مسائل موقعى مفيد هست كه هر دو طرف صادقانه با هم حرف بزنند، به حرف هم گوش كنند و قصد فريب و تخريب هم را نداشته باشيم!
.
خوشحال مى شم نظرهاتون و تجربه هاتون را با هم اينجا تقسيم كنيم!
. .

عكس: من و اقاى همسرى جان جانان ❤️❤
Read more
قسمت هشتم موقع شام بود همه توی مهمون خونه پشت میز ناهار خوری نشسته بودیم.میز تکمیل بود فقط کافی بود ...
Media Removed
قسمت هشتم موقع شام بود همه توی مهمون خونه پشت میز ناهار خوری نشسته بودیم.میز تکمیل بود فقط کافی بود مامان مرغو بیاره که نمیدونم چرا اینقد داره طولش میده،اومدم بلند شم که برم ببینم چه خبره که مامان با یه سینییِ بزرگ اومد توی مهمون خونه.سینیو گذاشت وسط میز م(مامان):میتونین شروع کنین. لویی بلافاصله ... قسمت هشتم
موقع شام بود همه توی مهمون خونه پشت میز ناهار خوری نشسته بودیم.میز تکمیل بود فقط کافی بود مامان مرغو بیاره که نمیدونم چرا اینقد داره طولش میده،اومدم بلند شم که برم ببینم چه خبره که مامان با یه سینییِ بزرگ اومد توی مهمون خونه.سینیو گذاشت وسط میز
م(مامان):میتونین شروع کنین.
لویی بلافاصله گفت:هری اون مرغو بده بیاد:)
هری با تعجب گفت:بذار دو دقه بگذره بعد!o_0
ل:وایی چقد فس فس میکنی خود مامانم گفت میتونین شروع کنین،اصلا از تو ابی گرم نمیشه.نایل!دوست عزیزم اون مرغ.....ناااااایل.!!!
تعجب کردم که لویی حرفشو نصفه گذاشت،به نایل نگاه کردم،اوه اون همون موقعه که لویی و هری با هم دعوا میکردن یه تیکه ی بزرگ مرغ برداشته بود و مشغول خوردن بود،سرمو انداختم پایین تا خندمو کسی نبینه
ل:نایل! خفه نشی:|
ن:میذاری شاممو بخورم لویی؟
سرم همچنان پایین بود و تعجب کردم که لویی جوابشو نداد،اخه در این مواقع حتما یه چیزی میگفت
:شلپ(😁)
سرمو بالا اوردم و...اوپس لویی کاسه ی سُسِ مخصوص سالادو خالی کرده بود روی سر نایل،قیافه ی نایل دیدنی بود!
م:لویییییی این چه کاری بود که کردی؟
لویی و هری غش رفته بودن از خنده،
ل:حقش بود مامان،اینم برای این که بفهمه با اون کتابم من ادم نمیشم😂
نایل و مامان اخم کرده بودنو بابا جلوی دهنشو گرفته بود تا نخنده منم دوباره سرمو انداختم پایین تا کسی نبینه که میخندم😂
****
ساعت تقریبا ۱۱:۳۰بود و نایلو هری داشتن میرفتن،هری رو کرد به من٬
ه:واقعا معذرت می خام!لویی هیچی درمورد خاهر دوقولوش به من نگفته بود و خب....من..
_اصلا مهم نیست،هدف این بود که دور هم باشیم نه چیز دیگه ای!
نیقمو براش باز کردم اونم لبخند زد و خداحافظی کرد.
ن:خدافظ بانی
_خدافظ نایل،فردا میبینمت😉
#fan_fiction_why_him8
Read more
. #خوشبختی وقتی خوشبختی که یکیو داری که بهش از ته قلب لبخند میزنی، بدون هیچ رنجشی از تقصیرش میگذری...وقتیه که یکیو داری که برات نرگس بخره..صبحش با تو شروع بشه و شبش با تو تموم بشه..میون همه گرفتاریاش یادت باشه...برات وقت بذاره به حرفات گوش بده و قضاوتت نکنه..باهات سفر بیاد ..به علایقت احترام ... 🍀
🍀
.
#خوشبختی
وقتی خوشبختی که یکیو داری که بهش از ته قلب لبخند میزنی، بدون هیچ رنجشی از تقصیرش میگذری...وقتیه که یکیو داری که برات نرگس بخره..صبحش با تو شروع بشه و شبش با تو تموم بشه..میون همه گرفتاریاش یادت باشه...برات وقت بذاره به حرفات گوش بده و قضاوتت نکنه..باهات سفر بیاد ..به علایقت احترام بذاره و کلی تشویقت کنه...
خوشبختی یعنی داشتن آدمایی که عاشقشونی و هنوز نفس میکشن..خوشبختی یعنی وقتی مریض نیستی..خوشبختی یعنی وقتی که خدا بهت لبخند میزنه ..خوشبختی یعنی هنوز آرزو داری و نه خاطره
خوشبخت باشین❤
فیلم مربوط به سفر پارسال به اردبیل ...بسیا حس خوبی دارم بهش و همونطور که میبینین بسیاااار سادست و بسیااار زیبا.
. 📽 @amir.ali_gh 🍀🍀🎤 @kianpourtor ☘
#yoga #ashtanga #yogagirl #yogi #yogini #yogaeverydamnday #yogachallange #yogaeverywhere #love #saturday #yogalove #ashtangayoga  #travelawesome #travelingtheworld #travelaround #travelaroundtheworld #goodvibes
#سفر #یوگا #اردبیل #ایران #ایرانگردی # #یوگا_سبک_زندگیمون_روتغییر_میده #یوگا_فرق_داره #عکاسی #هنر
Read more
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من ...
Media Removed
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من عاشق وقتايى هستم كه دور هم بشينيم و يه چيزى بدوزيم يا ببافيم يا بپزيم و از خاطره هاى دور بگيم ،جلوى در خونه ى مامان يه هو يه نسيم خنك خورد تو صورتم ،بوى پاييز ميداد،حيفم اومد بيخيال بگذرم از كنارش،رفتم ... امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من عاشق وقتايى هستم كه دور هم بشينيم و يه چيزى بدوزيم يا ببافيم يا بپزيم و از خاطره هاى دور بگيم ،جلوى در خونه ى مامان يه هو يه نسيم خنك خورد تو صورتم ،بوى پاييز ميداد،حيفم اومد بيخيال بگذرم از كنارش،رفتم از آب ميوه فروشى نزديك خونه ى مامان يه ليوان آب طالبى سرد خريدم و يه كم جلوتر تو يه گوشه ى خلوت رو يه سكو نشستم و با آفتاب و نسيم پاييزى و عطر تابستونى طالبى غرق بازى فصل ها شدم ،بعدش رفتم خونه ى مامان ،در رو با لبخند پر از عشق و بغل گرمش باز كرد ،عطر ترش تره ى عالى و كولى سرخ شده تو خونه پخش شده بود،عطر خونه اى كه مامان داره با همه ى خونه ها فرق داره ،عطر أمنيته،عطر عشقه،عطر خود زندگيه ...
.
اينم يه قاب از يه بعد از ظهر ملس تابستونى با نورهاى كم جونيه كه كم و كم بوى پاييز ميگيرن،دور همى لذت بخش كتابخونى به همت نسيم عزيزم ...
زندگى همه جا در جريانه،تو عطر غذاى مادر ،تو نگاه ساده ى اونايى كه دوسشون داريم ،تو يه ليوان آب طالبى ساده ،تو گفتگوى طولانى با يه دوست ،تو كتاب خونى و نشستن زير آفتابى كه پهن شده روى دمنوش بهار نارنجت،بايد رد نور رو بگيرى و زير درخشش طلاييش عشق رو زندگى كنى ،زندگى رو زندگى كنى ،قبل از اينكه دير بشه ...
Read more
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم ...
Media Removed
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ! به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی. یاد ... .
خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره.
موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ!

به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی.

یاد پارسال، این موقع میافتم و بغضی که یک کم همه داشتیم.. و طبق معمول آهنگِ "آخ، تو شب یلدای منی! دیوونه ی دوست داشتنی! "

و میرم توی فکر...
شب یلدا، خاصیت عجیبی داره- حداقل برای من- که باعث میشه مثل شبِ سالِ نو، همه اش به اتفاقات توی یک سال اخیر بیافتم.. یعنی اینکه چه شد و چه گذشت. "چشمای تو رنگ اناره و
پرتقال شیرینیش کم میاره..." ولی این سری، همه اش یاد این موضوع میافتم که شب یلدا، برای من به معنای کیک خوردن بود!! به طور دقیق بخوام بگم، توی هشت سال اخیر، شب یلدا، یعنی کیک تولد!!
بعد یکی از دغدغه های من، نبود کیک و دلیل کیک بود وقتی اومده بودم دور از خانواده! یکی از دغدغه های بزرگم هم بود! "پیش بوسه های تو که غم نداره،
غم نداره، غم نداره..." که بعدش یهو متوجه ی این قضیه شدیم که 'عههه!! چرا ما این قدر آذری داریم؟!' که دقیقا به طور عجیبی، یکی دربیاد که دقیقا تو یه روز، با دلیل کیک خوردن های شب یلدات به دنیا اومده باشه! و علاوه بر اون، جفتتون یک قسمت یه آهنگ رو، به طرز ناجوری قاطی کنید!
اونجاست که ایمان میاری به اینکه اگه نیتت پاک باشه، کائنات دست بر دست هم میدن و بهت کیک میدن!! "آخ، تو شب یلدای منی..." هیچی دیگه... خواستم بدونید که جوجه رو ته پاییز میشمارن، ولی ژله رو از صبح درست میکنند که شبِ آخرِ پاییز، بسته شده باشه.
تا باشد که رستگار شوید!
یلدا مبارک! ؛)
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji263a"></span><span class="emoji emoji1f389"></span><span class="emoji emoji1f349"></span><span class="emoji emoji1f38a"></span><span class="emoji emoji1f384"></span><span class="emoji emoji26c4"></span> طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: <span class="emoji emoji1f4dd"></span> یلدای ...
Media Removed
طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: یلدای خود را چگونه گذراندید؟ انشای خود را می‌خوانم با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم ... 📷💕🍁☺🎉🍉🎊🎄⛄
طولانی ترین شب سال...
یلدای ۹۷
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
📝

یلدای خود را چگونه گذراندید؟
انشای خود را می‌خوانم
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.
البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.
مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.
مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.
مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.
مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.
مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.
بابا آخر شب فال حافظ گرفت،
همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید... خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.
این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.
معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰
دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:
چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.
معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.
👤😢
--------------------------------------------------------------
پیام یلدا این است که تمام سال به بهانه های مختلف می تواینم دور هم جمع شویم.
به بهانه یلدا مهربانی ، لبخند و بخشش را تمرین کنیم.
ممنون از سمیرا جان @samira.mehri بابت گیفتهای زیبای فال حافظ که برای همه تدارک دیده بود.تل آرشیدا و دامن هندونه ای آوا کار دستان هنرمندشه✋🙆😆🙌داشت یادم میرفت دسر انارم اضافه کنید😉😋😙
#عکسهای_من #یلدا #آغاز_پادشاهی_دی_ماهیها
#خورشید_زندگیمون_آرشیدا
#عزیز_عمه_آوا #کنج_بهشت #خونه_مادربزرگ
۹۷/۹/۳۰
Read more
ای شالیکار گیلانی بر دستانت پینه بسته‌ات بوسه می‌زنم، تو که با مهرخود، برنج را در دامان پرمهرت پرورش می‌دهی و این یکی از نشانه‌هایی است که دیار من گیلان را به سرزمین سبز معروف کرده است. یکی از همین روزهای بهاری که مسافر جاده‌های دیارم بودم و همزمان نوای خوش «گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا- فصل ... 🌾
ای شالیکار گیلانی بر دستانت پینه بسته‌ات بوسه می‌زنم، تو که با مهرخود، برنج را در دامان پرمهرت پرورش می‌دهی و این یکی از نشانه‌هایی است که دیار من گیلان را به سرزمین سبز معروف کرده است.

یکی از همین روزهای بهاری که مسافر جاده‌های دیارم بودم و همزمان نوای خوش «گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا- فصل بهاره، عزیز موقع کاره، شکوفاهان، غنچه وا کنید، غنچه وا کنید- بلبل سر داره؛ بلبل سر داره- بیا دل بیقراره، بیا فصل بهاره و ...» در حال پخش بود و به حق، جنب‌وجوش زنان شالیکار گیلانی را به سینمایی زنده تبدیل کرده بود، لذا مصمم می‌شوم تا راویگر این قصه شوم ... کلاه حصیری‌ات را بالاتر می‌دهی، با دست‌های گِل آلودت عرق پیشانی‌ات را پاک می‌کنی و خطی از گِل جایش می‌نشانی. با لبخند می‌گویی: «دست‌های تو این کاره نیست. برای نوشتن خوب است. حالا که دیدی، هنوز که عرق بدنت و گٍل دست و پایت خشک نشده، برو و قصه‌ات را بنویس.» قلم به دست می‌گیرم و می‌نویسم تا بگویم، از رنج‌هایت بی‌خبر نیستم. از گالش‌های زنانه‌ات که هربار قدم‌هایت را تا دل آب و گِل بدرقه می‌کند و کنار مزرعه می‌ماند. از روزهایی که می‌روی تا با آب، زمین، باد و آفتاب یکی شوی و حاصل این کیمیاگریت با رنج، «برنج» در بشقاب‌های ما می‌شود.
زن مهربان روستا، من می‌شناسمت. آنگاه که چادرت را محکم به کمر می‌بندی و مؤمنانه به دشت رنج و زحمت، پا می‌گذاری. می‌روی و قامتت را می‌شکنی و نمازهایت را در آب می‌خوانی و حرف‌ها می‌زنی با دانه‌هایی که قرار است زمین خالی را سبزه‌زار کنند. بانوی شالیزارهای شمال، از رنج‌ها و مهربانی‌هایت باخبرم. از دستانت که در جوانی پیر شده‌اند و از رؤیاهایت که سال‌هاست چشم به آمدن تابستان دوخته‌اند. من، تو را می‌شناسم و از زمزمه‌های شیرینت با لاک‌پشت‌ها، مورچه‌ها، زالوها و قورباغه‌ها باخبرم.......
یادداشت از: #محدثه_مهدوی #خبرنگار #ایسنا #منطقه #گیلان
.
.
📽: @maryam.blush .
.
#گیلان #لنگرود
Read more
. پاییز پارسال همین وقتا در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم! تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ... .
پاییز پارسال
همین وقتا
در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم!
تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ادم‌های اطرافم بجز ۴ ۵ نفر رو گذاشته بودم کنار. رفتم توی غار! درونگرا شدم،‌ انزوا طلب شدم و دچار وحشت از معاشرت! اون روی نایس و لایف ایز بیوتیفول نابود شده بود.
حالا الان بعد از یک سال
تمام درهای زندگیم بازه
چارطاااق
و دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که بی نهایت روشنه و نا محدوده.
کردیتِ این من تعلق میگیره به سارینا، به الهام و سینا که تو تاریک‌ترین، کثافت‌ترین و سردترین روزهای زندگیم، کنارم ایستادن. موندن باهام.
کردیتِ این‌ من تعلق میگیره به بقیه‌ی دوستایی که ایستادن کنارِ من توی تاریکی رو انتخاب کردن.
من توی اون روزهای تاریک، هیچ‌وقت اون شبِ ساحلِ هرمز و حرف‌هام با فرید و هومن رو ندیده بودم. هرمز و اون مومنت‌هایی که قلبم و روحم رو عمیقا تاچ کرد رو ندیده بودم. این جمع رو ندیده بودم.
این شب‌های روشن‌ رو واقعا ندیده بودم
جلو روم فقط تاریکی بود.
دیدم هومن ته فیلمی که دیشب گرفته گفته زهرا تولدت مبارک، امیدوارم اون چیزایی که برات مبهمه، روشن و قطعی بشه.
روشن تر از همیشه است هومن.
پیمان گفت خوشحالم تیکه‌های پازل زندگیت سر جاشه، هست پیمان. همه چیز سر جاشه!
به فرید گفتم مدت‌هاست شب‌ها با لبخند میخوابم. گفت زندگی مگه جز اینه؟ نه نیست.
پگاه پرسید حست چیه و جواب من "خیلی" بود.
من سرشارم. سرشار! و ۲۳ سالگیم رو میبوسم.
این "من" بهترین منِ ممکنه!
بچه‌ها دوستون دارم هر ۱۹ نفرتون رو. حضورتون گرمم کرد. هی ازتون فاصله میگرفتم و نگاهتون میکردم و دلم ضعف میرفت برای چیزی که هستیم.
تولدم رو مبارک کردید.
دستم رو گذاشتم رو شونه‌ی غزاله و با لبخند گفتم: کی فکرشو میکرد؟
.
پیمان انگار داره دیوار رنگ میکنه با اون اسپری. خیلی متعهدانه. یه جوری که من قدم قدم دارم دور میشم:))))
سارا که کلاه رو گذاشته سرش یه جوری که انگار تولد اونه. این بچه رو قبل تولد‌ها توجیه کنید:)))))
کامنت‌های علیرضا در زمینه‌ی فیلم:))) غُرررر غُرررر
بچه رو از بیمارستان کشوندن همین میشه دیگه. غزاله این وقتا بهت یه چیزی میگه، همون:)))) مرسی که رسوندی خودتو:))))
دوستون دارم❤✨
Read more
 #بخونین_ضرر_نمیکنین خانم کریمی من تازه واردم جو اداره چطوریه؟ خانوما و آقایون همکار آدمای درستی ...
Media Removed
#بخونین_ضرر_نمیکنین خانم کریمی من تازه واردم جو اداره چطوریه؟ خانوما و آقایون همکار آدمای درستی هستن؟ خانم کریمی: آره عزیزم #خداروشکر جو اداره سالمه همه همکارا آدمای درستی هستن و آقایون همکار هم چشم پاکن الحمدلله. آقای سامانی وارد جمع می شود و با #لبخند: به سلام خانم کریمی بزرگوار خوب هستین؟ ... #بخونین_ضرر_نمیکنین
خانم کریمی من تازه واردم جو اداره چطوریه؟
خانوما و آقایون همکار آدمای درستی هستن؟
خانم کریمی: آره عزیزم #خداروشکر جو اداره سالمه همه همکارا آدمای درستی هستن و آقایون همکار هم چشم پاکن الحمدلله.
آقای سامانی وارد جمع می شود و با #لبخند: به سلام خانم کریمی بزرگوار خوب هستین؟ چشمام داره درست میبینه؟ امروز شما زود تشریف اوردین؟
خانم کریمی بعد از #خنده ای کوتاه: سلام آقای سامانی ممنون. شما خوبین؟خانمتون و بچه ها خوبن؟ ای بابا کی من تاخیر داشتم تاحالا. من که از همه زودتر میرسم اداره.(دوباره کمی میخندد.)
آقای سامانی با #ژست متفکرانه: الله اکبر. پس لابد اونی که هرروز نیم ساعت دیرتر میاد همزادتونه شما نیستین.
هردو میخندند. آقای سامانی با همکار جدید هم سلام و احوالپرسی کوتاهی میکند و به سرکارش می رود.
خانم کریمی رو به همکار جدید: این آقای سامانی خیلی شوخه مدام سر به سر همکارا میذاره. خب داشتم میگفتم عزیزم جو اداره خیلی پاکه همه سنگین و #متین رفتار میکنن...
❌❌❌❌❌❌
گاهی حواسمون نیست. گاهی خودمون رو گول میزنیم!
خودمون رو توجیه میکنیم! شاید الان مارو به تندروی متهم کنین اما یه روزی به این حرف میرسین.
آقای محترم خانم گرامی اولش فکر میکنی خب ❌ #ما_که_چیزی_تو_دلمون_نیست❌ فلانی فقط همکاره. يا فلانی هرچیز دیگه ای مثلا... اما همه چیز آروم آروم اتفاق میفته. میگی من حواسم به خودم و رفتارم هست و میتونم خودم رو مدیریت کنم که #گمراه نشم؟!
حالا من ازت میپرسم تو بیشتر خودت رو میشناسی یا خدایی که تورو آفریده؟؟؟؟؟
اون خدایی که تو رو آفریده بی شک بهتر از خود تو میدونه چه کاری رو باید انجام بدی و چه کاری به ضررته. همون #خدا بر اساس #فطرت و امیالی که خودش توی وجودت گذاشته بهت گفته ارتباط غیر ضروری با نامحرم چه پیامدایی در درازمدت برای خودت و ایمانت و زندگیت داره. شاهد حرفم هم چندین و چند آیه #قرآن و #حدیث درباره ارتباط با #نامحرم که توی #قرآن_کریم و تمام کتب معتبر احادیث #ائمه_(ع) اومده. ارتباط غیر ضروری همون #شوخی های بیجاست. همون بگو بخند های هرچند مؤدبانه است. ائمه رو دوست داری؟ امام حسین (ع) رو دوست داری؟
اوکی برو نظرشون رو راجع به این کارت تو احادیثشون بخون. ببین آیا اونا هم این کار رو دوست دارن؟؟؟؟؟
تجربه بهمون ثابت کرده هرجا خواستیم #عقل_کل بازی دربیاریم و حرف خدا رو با توجیه های الکی بپیچونیم آخرش پشیمونی به بار اومده...
ای کاش یکم بیشتر حواسمون به برخورد ها و ارتباط هامون باشه. ای کاش #دل #امام_زمان_(عج) رو نشکونیم.
ای کاش...
#دو_کلوم_حرف_حساب ☉کپی=صلوات☉
Read more
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که ...
Media Removed
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من ... (جنون قسمت سوم)

وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من که همیشه عاشقارو مسخره می کردم و عشق رو باور نداشتم حالا یه حسی به اون دختر غریبه داشتم که جز عشق اسم دیگه ای نمیشه روش گذاشت. نفسم که انگار در گلوم حبس شده بود بیرون دادم و با خنده به سمت کلاس به راه افتادم.*****چند روزی بود که خبری تز اون نبود و من عین مرغ پر کنده همش بالا و پایین دانشگاهو به دنبالش می گشتم.دیگه اصلا حواسم نه به درس بود و نه متوجه حرفای اطرافیان می شدم.فقط می خواستم دوباره ببینمش.همش به خودم نهیب میزدم که چرا حتی نتونستم کلمه ای باهاش حرف بزنم.چهره زیباش یک لحظه از نظرم دور نمی شد حتی سر نماز.اونقدر کلافه شده بودم و توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که نگو.یه روز سر نماز از خدا خواستم بتونم یبار دیگه ببینمش.اونقدر گریه کردم که روی سجاده خوابم برد...روز چهارم بود که از غیبتش می گذشت.داشتم با یکی از دوستام از کلاس بیرون میومدم که در عین ناباوری چشمم بهش افتاد.به دیوار روبه رویی کلاس تکیه داده بود و نوک کفششو روی زمین می کوبید.چشام از دیدنش گرد شدن و ضربان قلبم بالا رفت.یه بهانه تراشیدمو از دوستم جدا شدم.به سمتش رفتمو در یک قدمیش ایستادم.احساس کردم قلبم داره توی گلوم میزنه.بدون هیچ حرفی با یه لبخند ملیح بهم اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتم.سر از وا نمی شناختم بدون معطلی جوجه وار پشت سرش راه افتادم.وقتی از دانشگاه بیرون زدیم همه جسارتمو جمع کردم و رفتم کنارشو باهاش شونه به شونه شدم.می خواستم کلمه ای حرف بزنم اما انگار زبونم قفل شده بود.می تونستم نیمرخ چهرشو ببینم.بینی خوش تراش و مژه های بلندی که داشت ابهت عجیبی بهش داده بود.توی اولین کوچه نزدیک دانشگاه پیچید و تا آخر کوچه که یه بن بست پهن با خونه های قدیمی بود رفتیم و جلو آخرین خونه که دقیقا وسط بن بست و روبه روی خیابون اصلی بود ایستاد.کلید انداختو در بزرگو قهوه ای رنگ ویلا با صدای بلندی باز شد.ترس سراپای وجودمو در بر گرفت و یه قدم به عقب برداشتم.باتعجب نگاهی به چشام کرد و با صدایی نرم گفت:بیا تو!به تته پته افتادم و با صدای خفه ای گفتم:نه،نمی تونم.خنده ای کردو گفت:این فرصت دیگه برات پیش نمیاد.اگه تو هم مثل من عاشق بودی کمی خطر می کردی عشق مال ترسوها نیست... ادامه دارد
با سپاس بیکران (مهرا)
Read more
قسمت اول دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد ...
Media Removed
قسمت اول دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد بزرگ بشه،لویی به سرعت باد از اتاقم خارج شد«دیونه»صدای قه قه هاشو میشنیدم.برگشتم سرکارم پروژه ای که باید برای ترم اخر کالج کامل میکردم،چندماهه که دارم روش کار میکنم و تا الان خوب پیش رفته.یک ساعته ... قسمت اول
دوتا دست سردو روی شونه هام احساس کردم و صدای نکره ای که دیونم کرد،برگشتم اه این پسر کی میخاد بزرگ بشه،لویی به سرعت باد از اتاقم خارج شد«دیونه»صدای قه قه هاشو میشنیدم.برگشتم سرکارم پروژه ای که باید برای ترم اخر کالج کامل میکردم،چندماهه که دارم روش کار میکنم و تا الان خوب پیش رفته.یک ساعته که نشستم پای این پروژه و واقعا خسته شدم از اتاقم اومدم بیرون.طبق معمول لویی خودشو انداخته بود روی مبل وداشت با موبایلش ور میرفت«هی لویی نمیخایی کاری کنی!کالج داره تموم میشه هاااا»فکنم اصلا نشنید چون هیچ عکسلعملی نشون نداد.رفتم توی اشپزخونه تا چیزی بخورم.در یخچالو که باز کردم با یه مرغ بیرونی بزرگ مواجه شدم،تا اومدم بهش حمله کنم صدای جیغ مامانمو شنیدم«به اون دست نزن»برگشتم و دیدم مامان به سرعت داره میاد سمتم،اومد و در یخچالو بست.لویی هم سریع خودشو رسوند توی اشپز خونه«هی تو داشتی چه بلایی سر مرغم میوردی؟»مرغ اون؟«اینجا چه خبره این مرغ دیگه چی میخاد اینجا؟»«بانی خانوم مثل اینکه یادت رفته امروز تولدمونه»چییی؟دهنم باز مونده بود،اوه اینقد این چند روز سرم شلوغ بود که تولدمونو کلا یادم رفته بود«خب حالا این مرغم به مناسبت تولدمونه دیگه پس منم ازش سهمی دارم»«نه نه نه نه وایسااا»سریع اومد و جلوی یخچال وایساد«این مال دوستامه»«بلهههههههه دوستات؟داشتین مهمونی میگرفتین و به منم چیزی نمیگفتین؟»«بگیم که چی بشه مثلا میخاستی دوستاتو دعوت کنی یا بی افتو؟»گوشام داغ کرد اون دقیقا دست گذاشت روی نقط ضعف من،یه لبخند از سر پیروزی روی لباش بود و با یه حالت مسخره ای منو نگاه میکرد«لویی بس کن دیگه»مامانم اینو گفت و با اخم بهش نگاه کرد.پاهامو عین یه بچه ی سه ساله کوبوندم روی زمین و رفتم توی اتاقم،درومحکم بستم وروی تختم ولو شدم،از شدت عصبانیت میتونستم بفهمم که صورتم قرمز شده.خب اون راست میگفت من هیچ دوستی ندارم و نداشتم،تنها دوستی که یادم میاد داشتم اسمش پتیل بود که توی مهدکودک باهم بودیم ولی بعد یه سال دوستی با خانوادش رفتن نیویورک و من تا الان هیچ خبری ازش ندارم.جدی چرا من اینجوریم؟شاید به خاطر رفتارمه،ولی اخه من هیچ کاری نمیکنم که بخاد بقیه رو ازار بده،از نظر خودمم قیافه ی بدی ندارم.توی همین فکرا بودم که در اتاقم اروم باز شد......
اینم قسمت اول:)
#fan_fiction_why_him1
Read more
∴ ° "تصور کن" Imagine all the people living life in peace John Lennon تصور کن اگه حتی تصور ...
Media Removed
∴ ° "تصور کن" Imagine all the people living life in peace John Lennon تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته. جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست. نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره. دیگه هیچ بچه‌ای ...
°

"تصور کن"

Imagine all the people living life in peace
John Lennon

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته.

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست.

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره.
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره.

همه آزادِ آزادن، همه بی‌دردِ بی‌دردن.
تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن.

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت.
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت.

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی.
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی.

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه.
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه.

تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س.
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس.

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم.
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم.

بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا.
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا.

یغما گلرویی

#یغما_گلرویی
Read more
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی ...
Media Removed
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی تولدت هم باشه و از یادها رفته باشی... انقد که دلت برای خودت بسوزه! بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی، وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود با سلام من از گوشی بیرون اومد و گفت بفرمایید؛ - کیک ... فکر کن یه روز پائیزی باشه
و یه غروب جمعه ی ابری،
که حتی ازسقف خونه ش هم
غربت و دلتنگی چکه کنه!
و از بدشانسی تولدت هم باشه
و از یادها رفته باشی...
انقد که دلت برای خودت بسوزه!
بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی،
وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود
با سلام من از گوشی بیرون اومد
و گفت بفرمایید؛
- کیک میخواستم
+برای تولد؟
-بله
+چند نفره؟
مکث کردم نمی دونستم چی بگم
آروم زیر لب گفتم:
- یه نفره،،،...نه دو نفر!
یه نگاه عاقل اندر سفی کرد و گفت:
+کوچکترین کیک ما حداقل یه کیلو میشه
-اشکالی نداره بدید
+طرحش؟
-فرقی نمی کنه
رفت با یه کیک قلبی کوچیک برگشت
+ روش چی بنویسم؟
نگاهش,میکردم اما اونجا نبودم
یه لحظه طرح همه ی کیکایی که،
تاحالا داشتم از ذهنم گذشت
یاد تولدایی که توبودی،
یاد اون غروب آبانی قشنگ،
یاد اون کوچه درختی و انتظارت برای اومدنم
یاد آخرین تولدی که باهم بودیم...
+ شمع هم میخوای؟
یهو به خودم اومدم چشمم به کیک افتاد
دیدم روش نوشته"تولدت مبارک"
با یه لبخند آویزون تشکر کردم
حساب کرد و کارتم رو کشید ،
و همراه کارت یه شمع گرفت به سمتم
-مرسی شمع نمیخوام
+باشه هدیه،،،تولد که بی شمع نمیشه
تشکر کردم به سمت خونه برگشتم
چیزی به تاریکی نمونده بود
به خونه که رسیدم آهنگ دست های تو
از داریوش رو گذاشتم،
وطبق عادت دلتنگی یکم ازعطرت به خودم
زدم
کاش میدونستی عطرت داره تموم میشه"
چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم
اومدی کنار پنجره و رو به روم نشستی
با لبخند گفتی بدون من تولد گرفتی؟
بعد کیک رو باز کردی و با یه اخم دلبرانه گفتی:
شمعت رو هم بده
بعد با ابروهای در هم گفتی: خوشم نمیاد از کسی جز من هدیه بگیری حتی اگر ناچیز باشه!
شمع رو گذاشتی روی کیک و روشن کردی
تو به شمع خیره شدی من به تو،
تو با لبخند من با بغض!
می ترسیدم حتی پلک بزنم که نکنه یه وقت بری
نمیدونم چقدر گذشت اما یهو همه جاتاریک شد
من که پلک نزدم
ای بابااااا،،شمع تموم شد
پسره راست میگفت بدون شمع که تولد نمیشه
فندک زدم نه خبری از تو بود نه از صدای داریوش
فقط من بودم وبارون،
و یه قلب زخمی، روی میز!
که عجیب شبیه من بود... #پروانه_حسینی
@rehsasatchabnel 🦋
Read more
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره ...
Media Removed
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم ... قسمت سوم
در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم .تقریبا خشک کردن موهام تموم شده .یه رژلب صورتی که خیلی کم ازش استفاده میکنمو برداشتم و یه لایه زدم روی لبام ،بعد خط چشم کشیدن رفتم سر کمد کفشام،اونیو که میخاستمو پیدا کردم ،یه جفت کفش مشکیه پاشنه بلند ست با لباسام اونا رو پوشیدم،موهامو ریختم دورم و توی ایینه به خودم یه نگاهی انداختم«هی دختر خیلی بدم نشدی»یه لبخند زدمو از توی اتاق اومدم بیرون. صدای جیغو دادای مامانو لوییو میشنیدم،فکنم موضوع بحثشونو بدونم،بازم لویی می خاد اون شلوارکه که عمو کراب براش اورده رو بپوشه و مامان بهش میگه که اون خیلی بیریخته،آه واقعا نمیدونم که چرا اویی اونو اینقد دوس داره .یه سیب از توی یخچال برداشتمو خودمو انداختم روی مبل وسط هال،یه گاز از سیب زدم که صدای چرخوندم کلید توی قفلو شنیدم ساعت۶ بود و بابا این موقع نمیومد ولی در کمال تعجب در باز شد و بابا اومد تو «سلام بابا»«به به سلام بانی یه خوشگل شدی امشب»لپام یکم سرخ شد،بابام با یه جعبه ی بزرگ توی دستش به سمت اشپزخونه میرفت«بابا چی شده امروز اینقد زود اومدی خونه؟»«مثل اینکه تولد بچه هامه هاااا»اینو گفت و رفت توی اشپز خونه و سریع با یه لبخند شیرین اومد بیرون و یه راست رفته توی اتاق خوابشون. همون موقع مامان از توی اتاق لویی اومد بیرون از قیافش معلوم بود که حسابی کلافه شده،مامانم یه تاپ و دامن بلند ساده ولی قشنگ پوشیده بود«اوه مامان خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمت»مامان که تازه متوجه حضور من شد به من با چشمای گرد نگاه کرد«بانیییی!چقدر این لباسا بهت میاد»یه لبخند بزرگ بهش تحویل دادم .زنگ خونه به صدا در اومد،مامان درو باز کرد«کی بود؟»«نایل»مامانم اینو گفت و رفت توی اشپز خونه. یذره خوشحال شدم چون نایل یه پسر بامزه و پر خوره و تقریبا از وقتی که یادم میاد با لویی دوسته،مدتی طول کشید تا بالاخره از پله ها اومد بالا و در زد،درو باز کردم«سلام نایل»«سلام بانی!تولدت مبارک»با لبخند اینو گفت و سر جاش میخکوب شد «اممم.....نایل چیزی شده؟ نمی خای بیای تو؟»«عالی شدی دختر خیلی خوشگل شدی»یه خنده ی ریزی کردم و سرمو انداختم پایین که در اتاق لویی باز شد....
Read more
آرزو میکنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشی ُ هیچ اسمی ازش نمیدونی رو یهو یجا پیدا کنی، آرزو میکنم وقتی ...
Media Removed
آرزو میکنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشی ُ هیچ اسمی ازش نمیدونی رو یهو یجا پیدا کنی، آرزو میکنم وقتی دارن ازت تعریف میکنن تو اتفاقی رد بشی ُ بشنوی، آرزو میکنم انقدر بخندی ُ بخندی که از چشمات اشک بیاد، آرزو میکنم یه بویی که باهاش خیلی خاطره خوب داری یجا به مشامت بخوره، آرزو میکنم همین روزا یه کتاب ... آرزو میکنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشی ُ
هیچ اسمی ازش نمیدونی رو یهو یجا پیدا کنی،
آرزو میکنم وقتی دارن ازت تعریف میکنن تو اتفاقی رد بشی ُ بشنوی،
آرزو میکنم انقدر بخندی ُ بخندی که از چشمات اشک بیاد،
آرزو میکنم یه بویی که باهاش خیلی خاطره خوب داری یجا به مشامت بخوره،
آرزو میکنم همین روزا یه کتاب هدیه بگیری،
آرزو میکنم وقتی حواست نیست سرتو بیاری بالا ببینی یکی که دوسش داری
داره خیلی عمیق با یه حس مثبت و لبخند رضایت نگاهت میکنه،
آرزو میکنم خنده یه نوزاد ببینی،
آرزو میکنم یه چیزی که کوچیکه ولی فکر نمیکردی،
حالاحالاها داشته باشیش یا اتفاق بیوفته رو بدست بیاری
#kamranhooman #kamran #hooman @kamranhoomanofficial
Read more
. #عجائب_خلقت و همچنان در کف #شباهت <span class="emoji emoji1f605"></span><span class="emoji emoji2764"></span> البته من هنوز سر حرفم در مورد #جذابیت هستم و تاکید عجیبی دارم ...
Media Removed
. #عجائب_خلقت و همچنان در کف #شباهت البته من هنوز سر حرفم در مورد #جذابیت هستم و تاکید عجیبی دارم و بـــاز هم با تشکر از دوست جان تگ شده که بسی #کاشــف هستن بگذریم که باریش کلا در عکس ها لبخند کجکی داره ، و سیروان کلا اخم . #SirvanKhosravi #Sirvan . .
#عجائب_خلقت و همچنان در کف #شباهت 😅❤ البته من هنوز سر حرفم در مورد #جذابیت هستم و تاکید عجیبی دارم 😁✌ و بـــاز هم با تشکر از دوست جان تگ شده که بسی #کاشــف هستن 😂😻❤ بگذریم که باریش کلا در عکس ها لبخند کجکی داره ، و سیروان کلا اخم 😂👐💜 .
#SirvanKhosravi #Sirvan .
*** هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید ...
Media Removed
*** هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید یه جعبه‌ی یک کیلویی ها) شیرینی بخریم🤭 حالا اینکه تا چه زمانی می‌تونیم مجله رو منتشر کنیم که خودش یه مسئله‌ی دیگه است و دغدغه‌ی این روزای ما تا کی؟ والا نمی‌دونم. مارِ بی‌سروسامانیِ اقتصادی با سرعتِ ... ***
هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید یه جعبه‌ی یک کیلویی ها) شیرینی بخریم🤭 حالا اینکه تا چه زمانی می‌تونیم مجله رو منتشر کنیم که خودش یه مسئله‌ی دیگه است و دغدغه‌ی این روزای ما
تا کی؟ والا نمی‌دونم. مارِ بی‌سروسامانیِ اقتصادی با سرعتِ عجیبی داره از پله بالا میره.
فعلا برای چند دقیقه بفرمایید به صرفِ لبخند و شیرینی😍
Read more
#عکس #سلفی #عشق #زندگی به نظر من میزان دلخوشیِ آدم از زندگی با عکسای سلفیِ توی گوشیش مقیاس میشه. حالا اون تعداد که اصلا اهل عکس گرفتن نیستن به کنار. ولی اونایی که یه زمانی گالری موبایلشون پرِ عکسای جور واجور بود و حالا گالریشون داره از بی عکسی خاک میخوره من میگم که یه جای کارشون میلنگه. اره خب دلیلش ... #عکس #سلفی #عشق #زندگی
به نظر من میزان دلخوشیِ آدم از زندگی با عکسای سلفیِ توی گوشیش مقیاس میشه.
حالا اون تعداد که اصلا اهل عکس گرفتن نیستن به کنار.
ولی اونایی که یه زمانی گالری موبایلشون پرِ عکسای جور واجور بود و حالا گالریشون داره از بی عکسی خاک میخوره من میگم که یه جای کارشون میلنگه.
اره خب دلیلش میتونه مشغله ی زیاد باشه ولی واسه کسی که عاشق عکس گرفتن بود یکم عجیبه.
شاید همین چیزای کوچیک مثل سلفی گرفتن ... به مردم تو خیابون لبخند زدن ... از صدای گنجشکا لذت بردن ... واسه یه بچه غش و ضعف کردن و آدامس ترکوندن،زیاد بود و نبودشون حس نشه ولی باور کنین همین چیزای کوچیک اگه فراموشن بشن،اگه خاک بخورن ...
تو هم با خودشون میکشن زیر خاک
حالا پاشو
اگه پسری جلو آینه فیگور بگیر،زبونتو درار،موهاتو آشفته کن ...
اگه دختری موهای بلندِ خوشگلتو بزار پشت لبت،یه ابرو بنداز بالا،فک کُن محمدرضا شاهِ قاجاری و بزن اون دکمه ی دوربینو.
نزارین ...
نزارین دلخوشی های اینجوری خاک بخوره ...
Read more
امروز که برات نوشتم ؛ مغزم داره از هجوم فکر میترکه ..! برام نوشتی ؛ به هیچی فکر نکن. فقط تمرکز کن رو کارای ...
Media Removed
امروز که برات نوشتم ؛ مغزم داره از هجوم فکر میترکه ..! برام نوشتی ؛ به هیچی فکر نکن. فقط تمرکز کن رو کارای امروزت تا من عصر بیام و بهت بگم چی رو چیکار کنی. پیامتو که خوندم درحالی که ابروهام بهم گره خورده بود یه لبخند عمیق نشست رو صورتم و به این فکر کردم چقدر نیاز داشتم به این حرفات. به اینکه حتی اگه هیچ کاری ... امروز که برات نوشتم ؛ مغزم داره از هجوم فکر میترکه ..! برام نوشتی ؛ به هیچی فکر نکن. فقط تمرکز کن رو کارای امروزت تا من عصر بیام و بهت بگم چی رو چیکار کنی.
پیامتو که خوندم درحالی که ابروهام بهم گره خورده بود یه لبخند عمیق نشست رو صورتم و به این فکر کردم چقدر نیاز داشتم به این حرفات. به اینکه حتی اگه هیچ کاری هم نکنی، همین که هرموقع دلم میلرزه که شاید نتونم، سرمو برمیگردونم سمتت و جوری مطمئن داری نگاهم میکنی که فکر کنم کاری که دارم انجام میدم هرچقدر سخت، اسون ترین کار دنیاست واسه من.
اینکه تو بمن انقدر اعتماد به نفس میدی که فکر میکنم از پس تموم کارای دنیا برمیام. این بهترین حسیه که شریک زندگی یه ادم، میتونه بهش تلقین کنه. با اینکه خیلی میترسم از روزای پیش رو، با اینکه فشار کارو درس و زندگی رو نقطه ی اوجه واسم، ولی میدونم، میدونم فقط یکم دیگه که تحمل کنم، یکم دیگه که تلاش کنم، به اونچیزی که میخوام، میرسم. اینو تو بهم یاداوری کردی.❤️
.
پ.ن : این عکس رو تو کردستان بی هوا رفیق ازمون گرفت و وقتی واسم فرستادش تو دلم گفتم “تو این عکس چقدر خودمونیم! رفیق و همسفر و شریک” .
.
📸 : @hossein.hosseiny1 🌸
Read more
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده ...
Media Removed
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت. ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند. مادر پرسید: چیکار میکنی؟ دخترک: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خدا داره از من عکس ... دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت.
ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.
مادر پرسید:
چیکار میکنی؟ دخترک:
من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاد، چون خدا داره از من عکس میگیره.
در هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی، لبخند را فراموش نکنید، خداوند به تماشا نشسته......
.
.
#معنای_زندگی
#شاد_باش
#رنج_نکش
#زندگی_کن
Read more
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته . جهانی که تو اون پول و نژاد ...
Media Removed
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته . جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست . نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه‌ای پاش و روی مین جا نمیذاره . همه آزاد آزادان همه بی‌درد بی‌دردن تو روزنامه نمی‌خونی ... تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوش‌بخته
.
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست
.
نه بمب هسته‌ای داره نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاش و روی مین جا نمیذاره
.
همه آزاد آزادان همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا خودکشی کردن
.
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
.
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
.
تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
.
تصور جهانی رو که توش زندان یه افسانه‌س
تموم جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
.
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه‌ی گندم
.
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا
.
#یغما_گلرویی
Read more
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته جهانی که تو اون پول و نژاد ...
Media Removed
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن تو روزنامه ... تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن

تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س

تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس

کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم

دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

شاعر:یغما گلرویی
شعر:تصور کن
@yaghma_golrouee
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است
#شماره_ده
کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو کیبرد. کیبرد، کی‌برد، کیبرد، کی‌برد... دست میبرم به کیبرد، حسه توعه لعنتی رو بالا میارم رو صفحه مانیتور. رفیق بودم اما نارفیقی کردی، پات بودم اما پام رو از زندگی خودم بریدی، روزم بی تو شب نمیشد اما چه شبایی منو دور زدی که چی رو ثابت کنی؟ بعد از مدت‌ها تازه حسم به دنیا عوض شده بود. تازه حس میکردم یکی اومده که میتونم تک‌تک این خیابونا رو با خاطراتش پر کنم؛ اما تو مگه آدم بودی که بفهمی عشق یعنی چی؟ چیو میخواستی به کی ثابت کنی؟ تنهاییم رو میخواستی به رخم بکشی؟ خوب بود. ناز شصتت! اما کثافت من دوسش داشتم. آشغال من بهت اعتماد کردم. چی رو با چی بر زدی که بی‌بی دل افتاد زیر اسب سفید و شاه تو قلعه خودش کیش شد؟ خدایا من وسط این نسل به کثافت رفته چیکار میکنم دقیقا؟ نه جزو بچه پولداراش بودم، نه جزو بچه خوشگلاش. توو یه خراب شده‌ای کار میکردم که بابام هم اسمش رو نمیتونست تلفظ کنه. اصلا همه چی از همین تلفظ لعنتی شروع شد؛ تلفظ اسم اون هرزه پتیاره بود که کک انداخت به جونت تا به من نشون بدی کمربند مشکی مخ‌زنی داری و تا سر چرخوندم چنان با یه دولیوچاگی گذاشتی زیرگوشم که یاد اولین چک افسری بابام افتادم وقتی دید دارم به سارا نامه میدم. باور کن اینا دارن تلافی میکنن. به قرآن که اینا عشق رو با اسباب‌بازی‌های شهربازی اشتباه گرفتن. تا میبینن لبخند رو لبت افتاده و داری کیف میکنی، دکمت رو میزنن و بدون اینکه بفهمن تو دلت داره غنج میره که یک دور دیگه بزنی، پیادت میکنن. من با چشم دیدم! دوم دبیرستان بودم که شبا تو شهربازی کار میکردم. حسم میگه میرزا شکست‌خورده‌های عشقی قیام کردن. حسم میگه یه انقلاب عاطفی از شهربازی‌ها کلید خورده. من هر وقت گریه‌هاشون رو میدیدم میدونستم انتقام میگیرن. تو هم یکی از همونا بودی که میخواستی انتقام بگیری اما چرا من؟ این روزا شبیه اون بچه‌هایی هستم که به زور کلشون رو از لای نرده‌های شهربازی رد کردن و دارن با حسرت به بچه‌های داخل نگاه میکنن. همیشه بستنی که میخریدم مامانم قفلی میزد که برو یه گوشه‌ای بخور، بچه‌های مردم میبینن دلشون میخواد. اشتباه کردم که جلوت خاطراتم رو لیس‌لیس زدم. میدونی چیه؟ اشتباه کردم، اشتباه...
#شهاب_دارابیان
#یادداشت #دلنوشته
عکس:
@mahnazrahimloo
Read more
Loading...
Load More
Loading...