دختر بچه

Unique profiles
87
Most used tags
Total likes
0
Top locations
جنة الله على الأرض كربلاء المقدسة بين الحرمين الشريفين, Tabriz, Iran, Twickenham
Average media age
1064.1 days
to ratio
7.3
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته ...
Media Removed
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.». بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه ... دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.». بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.». ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.». دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ اخه مشت شما از مشت من بزگتره !». بقال با تعجب زیپ شلوار خود را باز کرد و کیرش را گذاشت کف دست دختربچه و گفت :«اینو ببر شریکی با ننت بخور و بش بگو کیرم تو کس ننت با این بچه تربیت کردنت جنده ». دخترک با خنده ای کودکانه گفت: « میبرم میکنمش تو کون بابات سگ توله ». بقال بسیار تحت تاثیر ادب دختربچه قرار گرفت و به او تجاوز کرد .
#ایکسشر_خرد
#ایکسشر_پندآموز
#ایکسشر_تجاوز
Read more
. الهییییی دختر بچه میبینه دلش واسه نگاه خوشگل و باحالش تنگ میشه ببینید چه محکم بغلش میکنه باید پدر باشید که درک کنید چی میگم . . آخر ویدئو رو ببینید فقط یذره جلوییا هم اگه خواستید فریاد بزنید میدونم VIP کلاس داره عااالی بووود . #mohsen #mohsenyeganeh #mohsen_yeganeh #live #consert #محسن #محسن_یگانه #محسنیگانه #سکوت #حافظه_ضعیف #رگ_خواب #نرو #فکرتو #باورم_کن #بیت_آخر #کی_جای_من_اومد #گناهی_ندارم #اسکله #درکم_کن #چقدر_دیر #دلکم #دیوار #بعدتو #بهت_قول_میدم #عبور ... .
الهییییی دختر بچه میبینه دلش واسه نگاه خوشگل و باحالش تنگ میشه😍❤ ببینید چه محکم بغلش میکنه😃 باید پدر باشید که درک کنید چی میگم 🔫😂😂
.
.
آخر ویدئو رو ببینید فقط😂
یذره جلوییا هم اگه خواستید فریاد بزنید میدونم VIP کلاس داره 😂😂👍عااالی بووود😂😂😂
.
#mohsen #mohsenyeganeh #mohsen_yeganeh #live #consert
#محسن #محسن_یگانه #محسنیگانه #سکوت #حافظه_ضعیف #رگ_خواب #نرو #فکرتو #باورم_کن #بیت_آخر #کی_جای_من_اومد #گناهی_ندارم #اسکله #درکم_کن #چقدر_دیر #دلکم #دیوار #بعدتو #بهت_قول_میدم #عبور #من
Read more
اینجا ده سالمه... مامانم مومن شده بود و منِ ده ساله به هوای مامانم روسری سفت و سختی سر می‌کردم... دو ...
Media Removed
اینجا ده سالمه... مامانم مومن شده بود و منِ ده ساله به هوای مامانم روسری سفت و سختی سر می‌کردم... دو سه سال بعد فهمیدم که انتخابم این نیست و روسری رو برداشتم و البته مامان و بابامم مخالفتی نکردن ولی ولی هیچوقت یادم نرفت که چقدر این تصویرو دوست ندارم... تصویر دختر بچه‌ی معصومی که روسری سرش کردن... کاری ... اینجا ده سالمه... مامانم مومن شده بود و منِ ده ساله به هوای مامانم روسری سفت و سختی سر می‌کردم... دو سه سال بعد فهمیدم که انتخابم این نیست و روسری رو برداشتم و البته مامان و بابامم مخالفتی نکردن ولی ولی هیچوقت یادم نرفت که چقدر این تصویرو دوست ندارم... تصویر دختر بچه‌ی معصومی که روسری سرش کردن... کاری ندارم عقیده‌تون چیه و به حجاب اعتقاد دارید یا نه... هیچوقت واسه بچه‌هاتون وقتی قدرت تشخیص ندارن تصمیم نگیرید!
.
#صباصفری
Read more
. بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی ...
Media Removed
. بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم #سیروس_مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ ... .
بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
پشت دوربین هم #سیروس_مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های #تنف و تلعفعر بود، اون جایی که محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
و این بسیجی #خمینی مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود!
واقعیت ماجرا #خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها، تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر #شهید_حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر #شهید_اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه #شهید_بلباسی پرسید که از نوزادی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده #شهید_سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!

پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو #مدافعان_حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!
اگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکر ها سر کلاشینکف بود!
#پایتخت۵
@meysam_zlf
Read more
<span class="emoji emoji26d4"></span> قاتل ندا دختر بچه هفت ساله در اعترافات خود گفته پس از تعرض کودک را تهدید کرده به کسی چیزی نگوید اما ...
Media Removed
قاتل ندا دختر بچه هفت ساله در اعترافات خود گفته پس از تعرض کودک را تهدید کرده به کسی چیزی نگوید اما چون ندا گفته به خانواده‌ام می‌گویم چه‌کار کردی از ترس او را به قتل رسانده است. طبق گزارش خبرنگار شهراورد از خانه ندا تا خانه قاتل فقط بیست و یک قدم فاصله است. با توجه به اعترافات قاتل ندا و نزدیکی خانه ...
قاتل ندا دختر بچه هفت ساله در اعترافات خود گفته پس از تعرض کودک را تهدید کرده به کسی چیزی نگوید اما چون ندا گفته به خانواده‌ام می‌گویم چه‌کار کردی از ترس او را به قتل رسانده است. طبق گزارش خبرنگار شهراورد از خانه ندا تا خانه قاتل فقط بیست و یک قدم فاصله است.

با توجه به اعترافات قاتل ندا و نزدیکی خانه قاتل و مقتول کدام نکته آموزشی را باید مورد توجه قرار داد؟
شما نظر بدهید
.
⁦⬅️⁩ آموزش حقوق کودک و خود مراقبتی باید از خانواده‌ آغاز شود
.
⁦⬅️⁩کودک خردسال خود را به تنهایی در جامعه رها نکنیم حتی برای یک دقیقه و برای یک مسیر کوتاه و خرید خانه را به او نسپریم .
⁦⬅️⁩ اعدام، قاتل را به سزای عملش می رساند و درس عبرتی برای دیگران می شود
.
⁦⬅️⁩ به کودک خود یاد بدهیم محل خطر را به سرعت ترک کرده و سپس همه چیز را برای ما تعریف کند

#ندا #مشهد #پدوفیلی #افغان #دختر_هفت_ساله_مشهدی
#بدسرپرست_تنهاتر_است
@badsarparast
Read more
تمدید اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» . اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به کارگردای ...
Media Removed
تمدید اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» . اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به کارگردای امیربهاور دهکردی در سالن اصلی تالار مولوی تمدید شد. . اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به کارگردانی امیربهاور دهکردی به مدت ۶ شب دیگر تمدید شد. اجرای این نمایش که محصول تلاش جمعی از دانشجویان ... تمدید اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز»
.
اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به کارگردای امیربهاور دهکردی در سالن اصلی تالار مولوی تمدید شد.
.
اجرای نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به کارگردانی امیربهاور دهکردی به مدت ۶ شب دیگر تمدید شد. اجرای این نمایش که محصول تلاش جمعی از دانشجویان دانشگاه شهرکرد است، تا روز پنجشنبه ۲۵ مرداد ادامه دارد.
.
گفتنی ست در نمایش «آنشرلی با موهای خیلی قرمز» سید مهدی حسام الذاکرین، آرزو عبدالهی، مائده رفیعی و مهرداد حبیبیان به ایفای نقش می پردازند.
.
این نمایش درباره خواهر و برادری به اسم ماریلا و متیو است که تصمیم می گیرند پسر بچه ای را به فرزندی قبول کنند اما به‌جای آن پسر بچه، دختر بچه ای به اسم آنشرلی وارد خانه شان می شود و ... .
.
این نمایش پیش از این از دانشگاه شهرکرد در بیست و یکمین جشنواره تئاتر دانشگاهی شرکت و به عنوان یکی از آثار برگزیده برای اجرای عمومی معرفی شده بود.
.
علاقه‌مندان می توانند برای دیدن نمایش «آن شرلی با موهای خیلی قرمز» که تا ۲۵ مرداد هر روز به جز شنبه‌ها ساعت ۱۹ به صحنه می‌رود، به مرکز تئاتر مولوی دانشگاه تهران به آدرس خیابان انقلاب، خیابان ۱۶ آذر، جنب باشگاه دانشجویان، مرکز تئاتر مولوی مراجعه کنند.
Read more
part_12 ماتیلدا: خوب بخوابید..شبخیر! ماتیلدا بعد از گذاشتن مایلی تو تخت با لبخند گفتو از اتاق ...
Media Removed
part_12 ماتیلدا: خوب بخوابید..شبخیر! ماتیلدا بعد از گذاشتن مایلی تو تخت با لبخند گفتو از اتاق خارج شد! زین سرشو تکون دادو پیش خودش زمزه کرد: ممنونم! به مایلی نگاه کرد!..یه دختره تپل که موهای بورش تا سر شونه هاشه،اما مژه های بلدش شبیه زینه!..لباس خواب صورتی کمرنگش بالا رفته بودو شکم تپل سفیدش ... part_12
ماتیلدا: خوب بخوابید..شبخیر!
ماتیلدا بعد از گذاشتن مایلی تو تخت با لبخند گفتو از اتاق خارج شد!
زین سرشو تکون دادو پیش خودش زمزه کرد: ممنونم!
به مایلی نگاه کرد!..یه دختره تپل که موهای بورش تا سر شونه هاشه،اما مژه های بلدش شبیه زینه!..لباس خواب صورتی کمرنگش بالا رفته بودو شکم تپل سفیدش با هر نفس بالا و پایین میشد!
زین دست از دنگاه کردن بهش برداشتو بالش و پتو رو روی زمین گذاشتو خوابید!
با صدای گریه زین از خواب پرید،بلند شد نشست و گیج بود،روی تختو نگاه کرد اما بچه اونجا نبود!
زین: فاک..کجایی؟!
اینو گفتو اونوره تخت رفتو مایلی رو دید که روی زمین نشسته و با دست تپلش پشت سرشو گرفته!
صدای گریم کم شده بود،چون نفسش دیگه داشت میرفت!
زین: خیلی خب باشه..هییسسس،اروم باش!
زین گفتو مایلی رو از زیر بغل گرفتو روی تخت نشوند!
زین: هیییس،گریه نکن...خوب میشی!
با ساده ترین لحن گفتو واقعا هیچ حسی نسبت به گریه های اون دختر بچه مظلوم نداشت!
صدای گریه مایلی بعد از دو سه دیقه قطع شد،اما هنوز لب و لنجش اویزون بودو چشمای سبزش خیس و قرمز بود!
زین: تو..اوم..لالی؟!
زین با گیجی پرسیدو مایلی سرشو تکون داد!
زین: پس چرا حرف نمیرنی؟!
زین گفتو قیافش یجوری شد!(😕)
مایلی حرف نزدو فقط به چشمای زین زل زده بود،زین وسط تخت نشسته بودو با بدبختی به بچه ای که حالا سرشو رو زانوی زین گذاشته
بود نگاه میکرد!
زین: باشه..بگیر بخواب!
زین شونه هاشو انداخت بالا و دستشو زیر چونَش گذاشت!
.
.
توروخدا ببخشید خیلی دیر شد،خیلی درگیر بودم اصن پیج نبودم،ببخشید🙏❤
چه نظر بدین چه ندین عصر و شب بازم میزارم😢❤✌
Read more
مشکل از کیه؟ اگه همه قاتل باشن و من نه مشکل از کیه؟ اگه همه بی اهمیت رد بشن و برن مشکل از کیه؟ یه بار یکی ...
Media Removed
مشکل از کیه؟ اگه همه قاتل باشن و من نه مشکل از کیه؟ اگه همه بی اهمیت رد بشن و برن مشکل از کیه؟ یه بار یکی که الان اون سر دنیاست بم گفت مشکل تو اینه که زیادی اهمیت میدی! من پسرم، با دیدن کلاغ مرده روی زمین اشکم میاد، با دیدن یه گربه له شده تا سه روز شبا تو خواب گریه میکنم، پشت چهارراها بچه های کوچیک رو که ... مشکل از کیه؟
اگه همه قاتل باشن و من نه مشکل از کیه؟
اگه همه بی اهمیت رد بشن و برن مشکل از کیه؟
یه بار یکی که الان اون سر دنیاست بم گفت مشکل تو اینه که زیادی اهمیت میدی!
من پسرم،
با دیدن کلاغ مرده روی زمین اشکم میاد،
با دیدن یه گربه له شده تا سه روز شبا تو خواب گریه میکنم،
پشت چهارراها بچه های کوچیک رو که ببینم اگه پولش تو جیبم باشه میرم یه چی میخرم میدم بشون بخورن اگه نباشه من با خنده های ملتمسانشون گریه میکنم،
من نمیتونم سوسک بکشم چون میبینم که زنده است،
من نمیتونم بگم نه غزه نه لبنان چون نمیتونم نبینم نسل کشی رو،
نمیتونم بگم هم غزه هم لبنان چون نمیتونم نبینم همسایه ای که وقتی میره نونوایی بهش میگه نون دونه ای هشتصده خرد ندارم،هزار حساب میکنم یه نصفه هم میزارم ولی نمیتونه میگه نه همون دویستی رو بدین اگه میشه،چون میدونه هر بار که این دویستی رو نگیره از نون یه شبش داره کم میشه!
تو جو نباشیم،رو موج نباشیم،
بیایید جلوی مراکز سطان کودکان،
بچه ای هفت ساله درمان شده بود تقریبا به خاطر هفتصد تومن اینقدر تاخیر افتاد شیمی درمانیش که سرطانش برگشت بدخیم شد و مرد!
همینقدر ساده،بدون هیچ عفت کلامی،بدون هیچ سانسور کودکی هفت ساله فوت کرد!
مرد یه دختر بچه هفت ساله مرد!
همینقدر ساده!
به خودم میگم!
وقتی حواست به زیر گوشت نیست،
دیوار به دیوارت گشنه میخوابه،
دیوار به دیوارت نمیشه اونی که صدای بالا پایین شدن تختشون برات فانه،
دیوار به دیوارت میشه اونی که اون سر شهر لنگ پول یه هایپ و رد بول من برای سیر کردن زن و بچشه!
ربطی به تمدن نداره،
ربطی به ایرانی و عرب و اروپایی بودن نداره!
انسانیت داره میمیره،
داره میمره که فاصله دو کورس تاکسی تا جایی که من زندگی میکنم نون نداره بخوره من درگیر برطرف کردن هوس بلوبری و توت فرنگی تو زمستونم!
خدا رو قبول دارم یا ندارم؛
خدایی باشه یا نباشه اصلا مهم نیست!
یه جوری زندگی کنم روم بشه زل بزنم تو آیینه بگم مشتی ارزش اکسیژنی که از دنیا گرفتی رو داشتی!
حالا هی حرف هی حرف،
فقط لب و دهن شدیم فقط!
از کی انتظار داریم به قولش عمل کنه وقتی به قولی که به خودمون میدیم هم عمل نمیکنیم!
حسن بیا محمود بره،
سید علی بره هر کی دیگه بیاد،
چه فرق داره!
میخوای کجا رو گل و بل بل کنی؟
کافه که میری تو جهانشهر،اونجاها دو تا بیمارستان توشه یکم برو توشون ببین شاید بفهمی انقلاب کردن مهم تره یا اشکای اون مادری که میگه شده بود شصد و پنجاه فقط پنجاه کم داشتم!
کیفت رو بزار جیبت اون دیگه مرد به همین سادگی!
انقلاب جذابه،قشنگه،خوبه،
فقط یکی یکی،هر چی سر وقتش!
کم اهمیت دادن هنر نیست نیست!
Read more
دوشنبه سوم آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span> وای خدای من، من چقدر این ماه آوریل و مخصوصا ماه بعدی ماه می رو دوست دارم...یعنی این ...
Media Removed
دوشنبه سوم آوریل وای خدای من، من چقدر این ماه آوریل و مخصوصا ماه بعدی ماه می رو دوست دارم...یعنی این دوماه اوج شور و هیجان و گل و شکوفه و آفتاب و تعطیلات و جشنواره های مختلف و اینجور چیزای خوبه..شهر لندن این دوماه آوریل و می، و ماه های بعدی، جون، جولای اگوست و حتی سپتامبر و ماههایی که هوا خوب و آفتابی و ... دوشنبه سوم آوریل🍒 وای خدای من، من چقدر این ماه آوریل و مخصوصا ماه بعدی ماه می رو دوست دارم...یعنی این دوماه اوج شور و هیجان و گل و شکوفه و آفتاب و تعطیلات و جشنواره های مختلف و اینجور چیزای خوبه..شهر لندن این دوماه آوریل و می، و ماه های بعدی، جون، جولای اگوست و حتی سپتامبر و ماههایی که هوا خوب و آفتابی و بهاری و تابستونیه و مردم فرصت میکنن بعد از یه زمستون طولانی و سخت بیان بیرون، توی این شهر هر روز یه جشن و یه جشنواره و بزن بکوبی هست تا آخر تابستون...البته این جشن ها و جشنواره ها در نقاط مختلف شهر و هر منطقه برای خودش یه چیزی داره..مثلا دیروز بکشنبه مسابقات قایق سواری روی رودخونه تایمز بود که با قهرمانی تیم دانشگاه آکسفورد تموم شد و اصلا غوغایی بود توی طول رودخانه تایمز از مرکز لندن تا غرب و پل کینگزتون در نزدیکیهای ما🌺💕 از فردا هم تعطیلات دوهفته ای مدارس شروع میشه که از بزرگترین جشنهای مسیحی هست/شاید هم اصلا بزرگترین جشن...حتی از کریسمس هم بزرگتر و مهمتر/ که جشن «ایستر هالیدی» بهش میگن که به فارسی همون عید پاک هست..این تعطیلات و جشنهای عید پاک معمولا همزمان با عیدنوروز ما و بعد از سیزده ما شروع میشه..نمادهای این عید هم تخم مرغ های رنگی، خرگوش، بره های کوچیک، شکلات و اینجور چیزاس..توی این روز اینها اعتقاد دارن که مسیح بعد از کشته و به صلیب کشیده شدن توسط رومی ها، دوباره زنده شد و از قبر اومد بیرون و عروج کرد به آسمونها..تخم مرغ نماد زندگی دوباره اس و همونطور که جوجه از تخم بیرون میاد و زندگی شروع میشه، توی این فصل هم زندگی و طبیعت شروع دوباره دارند و تداعی عروج و زندگی دوباره مسیح...توی این تعطیلات شما شکلاتهای معروف تخم مرغی رو که بهش «ایستر اگز»میگن همه جا می بینین و اگر خوش شانس باشین هدیه میگیرید..مثل بقیه نمادها از جمله خرگوش و بره که توی عکس یه سری اون رو روبروی برج بیگ بن درمرکز لندن می بینید..ایستر هالیدی جشن رنگها، جشن شکلات، جشن تعطیلات و جشن مخصوصا بچه هاس..دیروز یه خانومی دیدم که مادر سه تا دختر بچه کوچولو بود..غرغر میکرد میگفت چه خبره دو هفته تعطیلات!!! من باید این جونورها رو تو خونه تحمل کنم!!!ولی خب ته دلش هم خوشحال بود که بالاخره تعطیلاته و هوا خوب و هر روز می تونه با بچه ها بره پارک و گردش و از همه مهمتر جشن ایستر هالیدی هست که اگه اینجا زندگی کرده باشید میدونید که حتی اسم «ایستر هالیدی» حال آدم رو خوب میکنه و معنیش آفتاب و گل و شکوفه و شکلات و تعطیلاته... که طبق معمول بازم جای همه شما خالیه💕🌺🐰🌸🇬🇧💕
Read more
دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو ...
Media Removed
دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو پنجره ها میکوبیدم اما همه قفل بود آخه چطور ممکنه ؟ روی زمین افتاده بودم و به نفس نفس افتاده بودم !!! ***** یه پارک روشن ، پر چمن ! یه دختر بچه حدودا 5 سال دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو پنجره ها میکوبیدم اما همه قفل بود آخه چطور ممکنه ؟ روی زمین افتاده بودم و به نفس نفس افتاده بودم !!! ***** یه پارک روشن ، پر چمن ! یه دختر بچه حدودا 5 سال
نشسته بودم كارم انجام بشه يه دختر بچه كوچولو در عين ناباوري صدام كرد #بانو ، برگشتم ديدم دستش يه ...
Media Removed
نشسته بودم كارم انجام بشه يه دختر بچه كوچولو در عين ناباوري صدام كرد #بانو ، برگشتم ديدم دستش يه برگه خط خطي گفتم جان ؟ گفت اين براي تُ بده به دخترت اگه نداري بده به باباي دخترت بگو من كشيدم براش و #سكوت تا ساعتي مرا در خودش گره زد ... #lovequotes #painting نشسته بودم كارم انجام بشه
يه دختر بچه كوچولو در عين ناباوري
صدام كرد #بانو ، برگشتم ديدم دستش
يه برگه خط خطي گفتم جان ؟ گفت اين براي تُ
بده به دخترت اگه نداري بده به باباي دخترت
بگو من كشيدم براش و #سكوت تا ساعتي مرا
در خودش گره زد ... #lovequotes #painting
همه‌ی دختر بچه های دنیا پرنسس باباشونند. همیشه تو همون عالم بچگی جلوی آینه می‌رفتیم و خودمون رو تو لباس بلند سفید با یک تور رو سرمون تصور می‌کردیم. گاهی با کلی نگرانی که یه وقت کسی نبینه و دعوامون کنه، پارچه توری‌های مامان رو برمی‌داشتیم و می‌ذاشتیم روی سرمون و با رژ لب آلبالوییش صورتمون رو قرمز می‌کردیم. ... همه‌ی دختر بچه های دنیا پرنسس باباشونند. همیشه تو همون عالم بچگی جلوی آینه می‌رفتیم و خودمون رو تو لباس بلند سفید با یک تور رو سرمون تصور می‌کردیم. گاهی با کلی نگرانی که یه وقت کسی نبینه و دعوامون کنه، پارچه توری‌های مامان رو برمی‌داشتیم و می‌ذاشتیم روی سرمون و با رژ لب آلبالوییش صورتمون رو قرمز می‌کردیم. هر چی که بود حس و حال خوبی داشت. اما دیگه امروز نگران چیزی نیستیم. امروز روز ماست.

Makeup by #samirasaboori
Special thanks to @whitecherryteam 🍒
Read more
. کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد. چطور می شود زنی ...
Media Removed
. کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد. چطور می شود زنی که با چکش دندان ها و انگشتان یک دختر بچه را له کرده آزاد در شهر بگردد؟!؟ کجای این جهان ایستاده ایم؟ چه فرقی بین او و شوهرش با بیجه است؟ هیچ!بدتر نباشند ، کمتر نیستند! تصویرش را نگاه کنید، این حجم ... .
کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد.
چطور می شود زنی که با چکش دندان ها و انگشتان یک دختر بچه را له کرده آزاد در شهر بگردد؟!؟
کجای این جهان ایستاده ایم؟
چه فرقی بین او و شوهرش با بیجه است؟
هیچ!بدتر نباشند ، کمتر نیستند!
تصویرش را نگاه کنید، این حجم از نا امیدی در صورت یک کودک بی تکرار است.
مرگ چه فرقی می کند با این زنده بودن!
ترسم از کودکانیست که با دستان بسته ، گوشه حیاط های این شهر شب را صبح می کنند و ما بی خبریم!

کاش می شد خوشبختت کنم! به خدا هر کاری لازم باشد می کنم. کاش دخترم بودی...
بمیرم برایت ، بمیرم.
....
artwork: محمد طباطبائی
Read more
After a while, I had a chance to see a wonderful #sunset . Long time, but what a scene! دنیای ما، ...
Media Removed
After a while, I had a chance to see a wonderful #sunset . Long time, but what a scene! دنیای ما، با آمدن اینترنت بزرگ و بزرگ‌تر شد، آنقدر بزرگ که حالا خون آمدن از دماغ دختر بچه‌ای در قلب آفریقا، را هم میتوانستیم رصد کنیم و از آن مطلع بشویم. دنیای ما، کوچک نبود، اما، آمدن شبکه‌های مجازی، آن را ... After a while, I had a chance to see a wonderful #sunset .
Long time, but what a scene!

دنیای ما، با آمدن اینترنت بزرگ و بزرگ‌تر شد،
آنقدر بزرگ که حالا خون آمدن از دماغ دختر بچه‌ای در قلب آفریقا، را هم میتوانستیم رصد کنیم و از آن مطلع بشویم.
دنیای ما، کوچک نبود، اما، آمدن شبکه‌های مجازی،
آن را بزرگ‌تر کرد.
حالا دیگر لازم نبود برای دوست شدن، وقت صرف کنیم،
با فشار یک دکمه دوست می‌شدیم و با فشار دکمه‌ای،
تمام خاطرات دوستی‌مان را مچاله می‌کردیم.
این دنیای بزرگ برای ما، اما،
جز دردسر نداشته است.
تمام وقت و انرژی خود را عموما برای مطلع شدن از اوضاعی، در اینترنت و شبکه‌های مجازی می‌گذرانیم.
برای دنیایی به بزرگی تمام این کره خاکی.
اما باید کوچک‌اش کنم.
دنیای کوچکی به اندازه خودم و چند نفر محدود.
دنیای کوچک و نقلی برای خودم.
Read more
. . شمعدانیها مرا می برند به روزهای کودکی ، به عصرهای کش دار بهار و تابستان در حیاط آب پاشی شده ی خانه، ...
Media Removed
. . شمعدانیها مرا می برند به روزهای کودکی ، به عصرهای کش دار بهار و تابستان در حیاط آب پاشی شده ی خانه، به آغوش مادربزرگ که در ایوان بلندِ خانه کنار بساط چایی اش نشسته، سماورش قل قل میکند و تسبیح در دستانش میچرخد ... به روزهای شاد دختر بچه ای که از ایوانِ کوتاهِ روبه روی مادربزرگ، پایین میپرد، دوچرخه ... .
.
شمعدانیها مرا می برند به روزهای کودکی ،
به عصرهای کش دار بهار و تابستان در حیاط آب پاشی شده ی خانه، به آغوش مادربزرگ که در ایوان بلندِ خانه کنار بساط چایی اش نشسته، سماورش قل قل میکند و تسبیح در دستانش میچرخد ...
به روزهای شاد دختر بچه ای که از ایوانِ کوتاهِ روبه روی مادربزرگ، پایین میپرد، دوچرخه اش را برمیدارد، دوری میزند، از ته دل میخندد و خودش را از آنسوی حیاطِ بزرگ خانه به مادربزرگ می رساند، پله های ایوانِ بلند را دوتا یکی بالا میرود و در آغوش مادربزرگ که حالا دارد قربان صدقه اش می رود،
لحظه ای آرام میگیرد...
#شمعدانیها
.
.
#دلنوشته_ای_برای_کودکیهایم
#بتاریخ_عصر_بیستوششم_فروردین۹۶
#خاطره #دلتنگی_های_بی_مقدمه
.
#عکس_بتاریخ_بهار۹۶
#باغ #اصفهان
#شمعدونی #حوض #کودکی #مادربزرگ #چایی #دلتنگی
Read more
سومين موزيك از آلبوم يك دقيقه ي من ((( دختر بچه ))) به زودي...️ @sadeghkatanbaff @sadeghkatanbaff #حمايت #موزيك_جديد #موزيك #pop #music #ترانه #اهنگ_جدید #موسیقی #موزيك #اهنگ سومين موزيك از آلبوم يك دقيقه ي من ((( دختر بچه )))
به زودي...❤️ @sadeghkatanbaff
@sadeghkatanbaff
#حمايت
#موزيك_جديد
#موزيك
#pop
#music
#ترانه
#اهنگ_جدید
#موسیقی #موزيك
#اهنگ
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد ...
Media Removed
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دا دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دا
Photo By Giedre Gomes ادامه دو پست قبل و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات ...
Media Removed
Photo By Giedre Gomes ادامه دو پست قبل و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات زده ما چیست؟ چیزی سالها به اشتباه به مغز ایرانی ها نفوذ کرده است، کار خانه برای زن است و بچه ها از دامان زن باید گرفته شوند و اگر کودکی خراب به بار امد زنی باید تاوانش را پس دهد! گویی مردان ما یک تافته ... Photo By Giedre Gomes
ادامه دو پست قبل
و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات زده ما چیست؟
چیزی سالها به اشتباه به مغز ایرانی ها نفوذ کرده است، کار خانه برای زن است و بچه ها از دامان زن باید گرفته شوند و اگر کودکی خراب به بار امد زنی باید تاوانش را پس دهد!
گویی مردان ما یک تافته جدابافته اند، شاید خرج خانه را دادن خود یک پروژه سنگین‌ است اما بسیار دیده شده این داستان دراماتیک برای زنان شاغل نیز صدق میکند!
مادرانی که همه کار کودک را به عهده میگیرند، اری همه قبول داریم که مسئولیت زن به خاطر احساسش و نزدیکی بیشتر با کودک اساسی تر است
ولی پرسش بزرگم از شوهران شما این است که شما کجای کارید؟
ما به مرزهای جدیدی وارد میشویم
تورم بی رحم، اعصاب های کم، تحمل های کوتاه، افکار سنتی هنوز درون بسیاری از مردان و زنان ما موش میدواند
دو پست را برای زنانی نوشتم که شاید نادانسته سنگینی مادر بودن را حمل میکنند
من به شما قول میدهم در بسیاری از خانواده های ایرانی حضور مرد در تربیت کودک کمرنگ است
در شب های طولانی بیماری کودک این مادر است که تا صبح بیدار است و چشم هایش را نخواهد بست
گویی اگر من پولی بیاورم از بقیه وظایف مبرا هستم
این داستان ریشه های مرموزی دارد
من روانشناس نیستم ولی به اندازه درکی که از جامعه شناسی دارم، به شما میگویم که مردان ما جایی عجیب راه را اشتباه رفته اند
مسیر بدی که گاهی مقصرش یک والدین دیگر است
انجایی که در کودکی او را شاهزاده مینامند و پسر پسر میگویند و اختیار تام به او میدهند و در کوچه و خیابان و باشگاه ها و خیلی جاهای دیگر ازاد است و دختران ما باید در خانه باشند!
دختر بچه هایی که از ترس نادیده گرفته میشوند و به همان خاله بازی با عروسک هایشان میپردازند!
گویی خودشان هم به مرور راضیند!
لذت کشف زندگی برای مرد است! و دختران ما یاد میگیرند که با ذاتی احساسی خود سرگرم باشند و فقط با فداکاری بچه بزرگ کنند؟
مردان چرا نباید گوشه ای از این وقف باشند؟هستند پدران خوش فهم ولی چند درصد؟
چقدر سعی میکنید شرایط بدنی زنی بعد از زایمان را درک کنید، چقدر مثل این عکس با کودکان خود خلوت میکنید؟
چقدر میتوانید همسرتان را بیش از کودک دوست داشته باشید؟
نه اینکه بگویی من عاشقش هستم ،اخر او مادر فرزندم است!
این یعنی خودش کشک؟
جای بسیاری از مردان در تربیت کودکان خالیست، برخی حتا پوشک بچه را عوض نمیکنند و این کار را زنانه میدانند؟
گویی از پدر بودن، گوگول بابا چطوره را فقط بلدند!
ما عقب ترخواهیم ماند، اگر ندانیم کجای راه را اشتباه رفته ایم
ادامه دارد
امیر شمس
Read more
... من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون ...
Media Removed
... من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون بودم ک از همه ی گروه کوچیکتر بودم و یکی از ادعاهای زندگیم این بود ک بامزه ترینشونم خودشون خوب میدونستن ک شیطون ترینم! سال ها گذشت و حالا من از اون بچه ی شر و شیطون نمیگم بزرگ شدم ک این روزا بیشترین نظرم راجع ... ...
من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون بودم ک از همه ی گروه کوچیکتر بودم و یکی از ادعاهای زندگیم این بود ک بامزه ترینشونم خودشون خوب میدونستن ک شیطون ترینم! سال ها گذشت و حالا من از اون بچه ی شر و شیطون نمیگم بزرگ شدم ک این روزا بیشترین نظرم راجع ب خودم اینه ک بزرگ نشدم و پیر شدم... تو همه این سالا ازاون وقتای شر و شیطونی تااین روزایی ک سختترین روزای زندگیم و دارم میگذرونم و هر مرحلش ی پنیک و شکل عجیب ب خودش میگیره؛ مارال تنها رفیقیه ک بوده و بوده و بوده! تنها رفیقی ک با هر استوری بد میاد میپرسه چطوری و وقتی میگم خوبم میگ .... دروغ نگووو تنها کسی ک استوریای خوب و ریاکشن خوب نشون میده ارزوی خوب میکنه حال خوب میده ک همیشه زبونش ب اصطلاح ب خیر میگرده و وقتی بالاخره قفل زبونتو باز میکنه و دو ساعت داد میزنی سرش نمیگ وای منم همین بدبختم و میگ میفهمم و میفهمه و واقعا میفهمه! نمیگم همش خوب و خوش بوده و عالی بودیم ولی خب خوبیش اینه ک با همه خوبیا و بدیاش رفیق بودیم و رفیق موندیم، و حالا ازاون روزای بچگی و وقت ازاد داشتنای زیادمون ک هرروز و شب باهم بودیم خیلی گذشته و هردومون این روزا مشغول ترینیم ولی مارال هنوزم حواسش ب چیزایی ک باید باشه هست حتی اگر من حواسم نباشه ولی مارال رفیقیه ک همیشه حواسش هست!
Read more
. «آیسل اَمری» دختربچه 5 ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو از توابع شهرستان «مراوه‌تپه» استان گلستان ...
Media Removed
. «آیسل اَمری» دختربچه 5 ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو از توابع شهرستان «مراوه‌تپه» استان گلستان زندگی می‎کند. پدر و مادر آیسل بر اساس باورها و سنت‌هایی که از گذشته در مناطق ترکمن‎نشین حاکم بوده و به دلیل تعصبات و اجبارهای قومیِ همچنان متداول، تن به ازدواج فامیلی غیرمنطقی داده اند. حاصل این ... . «آیسل اَمری» دختربچه 5 ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو از توابع شهرستان «مراوه‌تپه» استان گلستان زندگی می‎کند. پدر و مادر آیسل بر اساس باورها و سنت‌هایی که از گذشته در مناطق ترکمن‎نشین حاکم بوده و به دلیل تعصبات و اجبارهای قومیِ همچنان متداول، تن به ازدواج فامیلی غیرمنطقی داده اند. حاصل این ازدواج دو دختر 7 و 5 ساله است. «آیسا» دختر اولشان با بیماری در ناحیه لگن دست و پنجه نرم کرده و با کمک پلاتین روزگار می‎گذراند. «آیسل» دختر کوچک خانواده هم بصورت ژنتیکی با چشمانی بسته به دنیا آمده است. پیگیری‌های خانواده بخصوص پدر و مادر آیسل برای درمان، تاکنون نتایج امیدوار کننده‎ای در پی داشته و حاصل 3 عمل جراحی که به قیمت از دست دادن سرمایه، بیکار شدن پدرش و تحمل رنج پارک‎خوابی در اطراف بیمارستان‎های تهران بوده، موجب بازگشت امید به زندگی‌شان از طریق بازشدن یکی از چشم‌هایش و بینایی خفیف بوده است. به گفته پزشکان، آیسل 5 ساله برای رسیدن به تنها آرزویش و بدست آوردن بخشی از بینایی خود باید به مرور و همزمان با بالا رفتن سن، چند عمل جراحی انجام دهد که فرآیند این درمان هزینه‎های چند ده میلیون تومانی در پی دارد. این مجموعه عکس حاصل نزدیک شدن عکاس به دنیای قهرمان داستان بوده و تلاش شده دنیای پیرامونی دختر بچه‎ای 5 ساله و ارتباطش با خانواده که در حال حاضر حس تشخیص نور را دارد، از نگاه او نمایش داده شود. آیسل در زبان ترکمن به معنای « زیبا مثل ماه » می‎باشد.
#
Read more
 #happy_birthday Ava #تولدت مبارک #آوا خانوم #دختر گلم لبخند سپیده در بهاران داری پویایی جویبار ...
Media Removed
#happy_birthday Ava #تولدت مبارک #آوا خانوم #دختر گلم لبخند سپیده در بهاران داری پویایی جویبار و باران داری نرمای نسیم و بوی گل و خنده ی باغ داری همه را و بیشماران داری. #دخترم #عشق_بابا #موفرفری #تولد #دختر_بچه #دختر_ایرانی #دختر_کرد #فرزندان #کرمانشاهی #کردستان_ایران ... #happy_birthday Ava
#تولدت مبارک #آوا خانوم
#دختر گلم

لبخند سپیده در بهاران داری
پویایی جویبار و باران داری
نرمای نسیم و بوی گل و خنده ی باغ
داری همه را و بیشماران داری.
#دخترم
#عشق_بابا
#موفرفری #تولد
#دختر_بچه #دختر_ایرانی
#دختر_کرد #فرزندان
#کرمانشاهی
#کردستان_ایران
#موسیقی #موزیک
#آواز #دل_مجنون

#daughter
#curly_hair
#champ
#sing
#my_radio_javan
#musically
#birth #kurd
#iran #setar
#tar #irananmusic
Read more
<span class="emoji emoji2b07"></span>️⁩. فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ...
Media Removed
️⁩. فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ما می‌شود بیست و یک قدم. به حساب قدم‌های دختری هفت‌ساله، چند قدم بیشتر. خانه قاتل که بساط میوه‌فروشی را در حیاطش پهن می‌کرد و به همین هوا اوضاع رهگذران را دید می‌زد، ابتدای کوچه‌ای باریک است و منزل ... ⬇️⁩.
فرزانه شهامت:  یک، دو، سه، چهار، پنج، ... بیست‌و‌یک. از خانه قاتل تا خانه ندا به حساب قدم‌های ما می‌شود بیست و یک قدم. به حساب قدم‌های دختری هفت‌ساله، چند قدم بیشتر. خانه قاتل که بساط میوه‌فروشی را در حیاطش پهن می‌کرد و به همین هوا اوضاع رهگذران را دید می‌زد، ابتدای کوچه‌ای باریک است و منزل ندا، انتهای آن «داوود»، پدر ندا، امضا جمع می‌کند برای اینکه قاتل را در همین محله اعدام کنند بلکه دل‌های بی‌قرارشان قرار بگیرد.

ماجرای روزی را که ندا به قتل رسید، چند بار تعریف می‌کند و هر‌بار با جزئیاتی بیشتر. او نمی‌خواهد باور کند به دختربچه‌اش دست‌درازی شده است. از این قسمت ماجرا طفره می‌رود و می‌گوید منتظر شنیدن حرف‌های قاتل در دادگاه می‌ماند. «ساعت‌ شش عصر بود. از سرِ کار برگشتم. به ندا یک پنج‌هزار‌تومانی دادم و یک زنبیل قرمز. گفتم برو نانوایی. گفت: بابا پانصد تومان دیگر می‌دهی مال خودم باشد؟ دادمش. رفت و نیامد. دلم نگران شد. سر کوچه را نگاه کردم، نبود. فکر کردم شاید نانوایی شلوغ بوده. برادرش را فرستادم پی‌اش. نانوا گفته بود نان را گرفته و رفته. شب شده بود. فامیل را خبر کردیم. بیست‌سی‌نفری افتادیم به گشتن
.
هر‌جا که فکرمان می‌رسید. ساعت حدود نه شب بود گمانم که به پاسگاه خبر دادیم.» «خواهرزاده‌ام پریشان آمد که لباس ندا چه رنگی بوده. گفتم آبی. گفت آمبولانس آمده، مردم نزدیک مسجد جمع شده‌اند. همه‌اش فکر می‌کردم ندا تصادف کرده، یا نهایتا خیال می‌کردم یکی او را دزدیده و چند روز دیگر زنگ می‌زند که فلان‌قدر پول بدهید تا آزادش کنم. اصلا فکرش را نمی‌کردم که کسی دلش بیاید او را بکُشد. آخر ما به کسی بدی نکرده‌ بودیم
.
همسایه‌های کنجکاو برای حرف‌زدن پایه‌اند. «اسمش را گذاشته‌ایم بی‌ناموس». این را جوانی که برای صحبت پیش‌قدم شده است، درباره قاتل می‌گوید: «‌شیره می‌کشید، ولی مجنون نبود. می‌توانی این‌هایی را که دارم می‌گویم رسانه‌ای کنی؟» می‌ پرسی «چرا؟» و جواب می‌دهد: «آدم روی دختر خرُدو تعصب دارد. اگر دنبال هرزگی بود، می‌رفت دنبال اهلش. پیدا‌کردنش سخت نیست. با آن هیکل، چکار داشت به این طفل سیاه‌سر؟»
.
یک‌نفس ادامه می‌دهد: «ما خودمان هزار تا گنده‌بازی کرده‌ایم آبجی، ولی دلمان بار نمی‌دهد به دختر‌بچه اخم کنیم، چه برسد به اینکه... .» زیر لب فحشی می‌دهد و حرف‌هایش را با چهره درهم‌کشیده پی می‌گیرد: «عکس‌های ندا را دیده‌ام. توی دهان بچه، کلی دستمال کاغذی فرو کرده بود که جیغ نکشد...
.
#شهرآرا #مشهد #ندا #افغان #مهاجران_افغان #پدوفیلی
#بدسرپرست_تنهاتر_است
Read more
فسقلی من امروز واکسن چهارماهگی شو زد .خاله فدات بشه تپلی قشنگم #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو ...
Media Removed
فسقلی من امروز واکسن چهارماهگی شو زد .خاله فدات بشه تپلی قشنگم #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی فسقلی من امروز واکسن چهارماهگی شو زد .خاله فدات بشه تپلی قشنگم
#سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید ...
Media Removed
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم.. چند سالی هم باهم بودیم همه چی هم خوب بود دوسم داشت،دوسش داشتم اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای ... خیلی خوشگل نبود
یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم..
چند سالی هم باهم بودیم
همه چی هم خوب بود
دوسم داشت،دوسش داشتم
اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره ک چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه ک تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون
عدسی پخته بود..خودش کلاسش رو نرفته بود ک درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.
یکم شور شده بود
ب شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر گلوم سوخت
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم
میدونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده
اون موقع آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.
یه مدت ک گذشت الکی بهانه گیر شدم
هربار سر یه چیزی ناراحتش می کردم
همه کارم کرد واسه موندنما
امامن دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم
الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من ک هردفعه یه چیز میگفتم و هرروز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود..
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر
با همون تیپ و قیافه
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم ب صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمیشد هنوز نگهش داشته
باشه
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد ک مامان صداش می زد
میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت..
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونا رو قدم می زدن، بدون اینک خسته بشن
اما..
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی ک حتی تو خونه منتظرم باشه
یچیزایی هس ک ادم سالها بعد میفهمه
سالها بعد ک خیلی دیره
خیلی دیره...
Read more
. به تعدادی خانم 25 تا 35 سال. آقای 25 تا 40 سال. دختر بچه و پسر بچه 5 تا 7 سال. جهت بازی در تیزر تبلیغاتی ...
Media Removed
. به تعدادی خانم 25 تا 35 سال. آقای 25 تا 40 سال. دختر بچه و پسر بچه 5 تا 7 سال. جهت بازی در تیزر تبلیغاتی هنکل , خیلی خیلی خیلی زود نیازمندیم , دوستاتونم معرفی کنید لطفن , سپاس مندم _میتونید عکساتونو از طریق تلگرام بفرستین واسمون Telegram.me/iman_danesh .
به تعدادی خانم 25 تا 35 سال.
آقای 25 تا 40 سال.
دختر بچه و پسر بچه 5 تا 7 سال.
جهت بازی در تیزر تبلیغاتی هنکل , خیلی خیلی خیلی زود نیازمندیم , دوستاتونم معرفی کنید لطفن , سپاس مندم
_میتونید عکساتونو از طریق تلگرام بفرستین واسمون
Telegram.me/iman_danesh
. . مي داني هميشه خيلي چيزها را دوست داشتم اما تو اهميت نمي دادي ، من هم به خاطر اينكه از دختر هاي غرغرو ...
Media Removed
. . مي داني هميشه خيلي چيزها را دوست داشتم اما تو اهميت نمي دادي ، من هم به خاطر اينكه از دختر هاي غرغرو متنفر بودم اداي آدم هاي منطقي را در مي آوردم و مدام در ذهنم براي كارهايت دليل مي تراشيدم و دركت مي كردم. من از دوست داشتن هاي زيادي گذشتم ... گذشتم از تمام سالگرد ها و تولدهايي كه تو از يادت مي رفت ! من ... .
.
مي داني هميشه خيلي چيزها را دوست داشتم اما تو اهميت نمي دادي ، من هم به خاطر اينكه از دختر هاي غرغرو متنفر بودم اداي آدم هاي منطقي را در مي آوردم و مدام در ذهنم براي كارهايت دليل مي تراشيدم و دركت مي كردم.
من از دوست داشتن هاي زيادي گذشتم ...
گذشتم از تمام سالگرد ها و تولدهايي كه تو از يادت مي رفت !
من گذشتم از شاخه گل ها و هديه هايي كه تو اهميت نمي دادي .
من گذشتم از تمام شب هايي كه شيشه ي پنجره ي اتاقم را با سنگ نزدي و هي دلم را نيشگون گرفتم كه اين بچه بازي هاي مسخره يعني چه كه تو هوايش را مي كني ؟!
راستش تو هيچ وقت مثل ديوانه ها فرياد نزدي كه دوستم داري
يا حتي وقت هايي كه سردم مي شد كتت را روي دوشم نمي انداختي چون خودت زودتر از من لرزت گرفته بود.
به زبان آوردن اين چيزها خيلي مسخره بود اما هميشه ته دلِ من از همين چيزهاي كوچك خالي بود !
دلِ من خالي بود وقتي توي دعواها مراعاتم را نمي كردي و بعدش مي گفتي در دعوا كه حلوا خيرات نمي كنند ...
تو نفهميدي دوست داشتن يعني وقت هايي كه همه چيز خوب نيست "عزيز دلت " بمانم.
هميشه در دعواها هم من بايد كوتاه مي آمدم تا "منيت" مَردم آسيبي نبيند.
تو خوب بودي ... خيلي خوب ! آنقدر خوب كه بايد همه ي چيزها را درك مي كردم و كوتاه مي آمدم تا قدرت را بدانم.
امروز كه اولين تار موي سفيدم را در آيينه ديدم
حس كردم من در حسرت شنيدن يك " عزيزم ، من تو را ميفهمم " پير شدم ...
من پير شدم و هيچ نوشته ايي از تو روي " در يخچال مان " نديدم.
هيچ شبي با يك شاخه گل به خانه نيامدي .
من هر شب منتظرت بودم كه به خانه بيايي و برايت از تمام روزم بگويم اما تا جمله ي دوم را مي گفتم
صداي خر و پف تو بلند مي شد.
مي داني هيچ كدام از اين ها تقصير تو نيست
براي همين هميشه جز تحسين كلامي از من نشنيدي ...
اما من هميشه دوست داشتم چيزي فراتر از يك رابطه ي شناسنامه ايي با تو داشته باشم .
من دوست داشتم در اتاق خوابمان براي تو ، همان دختر بچه ي بيست ساله بمانم !
من خيلي چيزها آرزو داشتم
اما مادرم هيچ وقت نگفته بود مرد خوب مردي ايست كه اين حس ها را بفهمد ... تو براي خوشبخت شدنم كافي بودي
اما براي اينكه پير نشوم و اين تار مو كمي ديرتر از اين سن و سال در بيايد
كار هاي بيشتري لازم بود ...
❤سلام دخترا خوبین کیک دیشبو براتون گذاشتم راستش چون کیک خیس پیجم زیاده دوست نداشتم پست کنم وفقط قصدم هایلات کردن بودن اما خوب شما خواستید منم اطاعت امر کردم که پست بشه رسپی درهشتک زیر و تا یکساعت دیگه فیلمهای مراحل هایلات میشود 😘😘
#کیک_خیس_شبنم_پز
#کیک_بروانی_شبنم
Read more
. پدر این بچه بر اثر تصادف فوت کرده نیروهای امدادی دارن جسدشو از داخل ماشین بیرون می یارن پلیس داره ...
Media Removed
. پدر این بچه بر اثر تصادف فوت کرده نیروهای امدادی دارن جسدشو از داخل ماشین بیرون می یارن پلیس داره سعی میکنه حواس دختر بچه رو پرت کنه #با_احتیاط_رانندگی_کنیم .
پدر این بچه بر اثر تصادف فوت کرده
نیروهای امدادی دارن جسدشو از داخل ماشین بیرون می یارن
پلیس داره سعی میکنه حواس دختر بچه رو پرت کنه 😔
#با_احتیاط_رانندگی_کنیم
بوژان ؛نیشابور شهریور ؛ یک دختر بچه ی لوس و لج باز است ! همین که از راه می رسد ؛ اضطراب و تشویش را در دل ...
Media Removed
بوژان ؛نیشابور شهریور ؛ یک دختر بچه ی لوس و لج باز است ! همین که از راه می رسد ؛ اضطراب و تشویش را در دل و جانِ آدم هایِ لم داده ی وسطِ تابستان می اندازد ... اصلا انگار خلق شده تا آرامش و خیالِ راحت را از آدم بگیرد ، شبیهِ ناظمِ اخمویِ مدرسه ،،، یا چیزی شبیهِ یک تلنگرِ محکم و نفرت انگیز ، وسطِ یک خوابِ شیرین ... بوژان ؛نیشابور
شهریور ؛
یک دختر بچه ی لوس و لج باز است !
همین که از راه می رسد ؛ اضطراب و تشویش را در دل و جانِ آدم هایِ لم داده ی وسطِ تابستان می اندازد ...
اصلا انگار خلق شده تا آرامش و خیالِ راحت را از آدم بگیرد ،
شبیهِ ناظمِ اخمویِ مدرسه ،،،
یا چیزی شبیهِ یک تلنگرِ محکم و نفرت انگیز ، وسطِ یک خوابِ شیرین و لذت بخش !
من از شهریور ، فقط حساسیت هایِ فصلی اش را به یاد دارم ، با قرص هایِ آنتی هیستامین و چشمانی پف کرده و خواب آلود !
انصافاً ماهِ چندان بدی هم نیست ، اما زیاد هم به دلِ آدم نمی نشیند !
برایِ منی که از خداحافظی بیزارم ، پایانِ تابستان و تعطیلات و این حال و هوایِ جانانه ، می تواند بدترین اتفاقِ ممکن باشد ... !
بالاخره این ته تغاریِ منظم و عجولِ تقویم هم "مامور است و معذور" ،
ولی پایانِ تابستان ، با هیچ توجیهی ، دل انگیز نخواهد شد !
حتی اگر فصلِ بعدی ، فصلِ زیبایِ "پاییز" باشد !

#نرگس_صرافیان_طوفان ❤
#bartareenha
Read more
#withgalaxy #memory #travel . دختر بچه‌ای که مقعنه سفیدش از پشت پایین رفته بود و با کتاب خودش رو باد میزد به مامانش گفت "میدونی فرق لحظه و ثانیه چیه؟! " و بدون اینکه منتظر جواب شه گفت " یه ثانیه دقیقا یه ثانیه است اما یه لحظه میتونه خیلی طولانی باشه! تو کتاب خوندم!" مادرش گوشی به دست و بدون اینکه نگاهش ... #withgalaxy #memory #travel
.
دختر بچه‌ای که مقعنه سفیدش از پشت پایین رفته بود و با کتاب خودش رو باد میزد به مامانش گفت "میدونی فرق لحظه و ثانیه چیه؟! " و بدون اینکه منتظر جواب شه گفت " یه ثانیه دقیقا یه ثانیه است اما یه لحظه میتونه خیلی طولانی باشه! تو کتاب خوندم!" مادرش گوشی به دست و بدون اینکه نگاهش کنه سر تکون داد و گفت "پس برا همینه صدات میکنم میگی یه لحظه!"
دیدم راست میگه. یه لحظه هایی بوده برای من که تمام خاطرات یک سفر، یک شهر، آدم‌ها و اتفاقات رو تو خودش جا داده. یه لحظه بوده و انقدر جزییات داشته که باید تقسیم بر ثانیه‌ها بشه تا بتونم مرورش کنم و از مرورش لذت ببرم.
مثل این ویدیو که اتفاقی اسلوموشن گرفتم و حالا که نگاهش میکنم لحظه ای از سفرم در مونترال میبینم که میتونه تصویر کاملی از اون روزها باشه. از کفش و عینکی که دیگه ندارمشون، پیرهنی که حالا جای مانتو تو تهران تنم میکنم تا میوه‌های تابستونی و نوشیدنی‌هایب که مزشون رو خوب به یاد دارم، سگی که شاید دیگه نتونم براش تیکه چوبی رو پرتاب کنم که دوان دوان بره و برگرده، صدای موزیکی که اون لحظه داشتم گوش میدادم، آفتابی که تو گرماش دارز کشیدم و آدم‌هایی که خاطره باهاشون ساختم و شاید دیگه نبینمشون. همشون در یک لحظه! یک لحظه‌ی طولانی در مرور خاطرات.
مرور خاطرات بی شک برای من قسمت جذابی از سفره
Read more
 #bighanoon #hassangholamalifard روی صندلی روبه‌رویم نشسته و گاه زیر لب برای خودش آواز می‌خواند. ...
Media Removed
#bighanoon #hassangholamalifard روی صندلی روبه‌رویم نشسته و گاه زیر لب برای خودش آواز می‌خواند. من چشم‌هایم را بسته‌ام اما می‌دانم که چشم‌های مهربانش را به من دوخته. صندلی‌اش کمی قژ قژ می‌کند و سپس صدای او می‌پیچد توی گوش‌هایم: «میخوای یکم برای خواهرت درد دل کنی دلت وا شه؟» همان‌طور که چشم‌هایم ... #bighanoon #hassangholamalifard
روی صندلی روبه‌رویم نشسته و گاه زیر لب برای خودش آواز می‌خواند. من چشم‌هایم را بسته‌ام اما می‌دانم که چشم‌های مهربانش را به من دوخته. صندلی‌اش کمی قژ قژ می‌کند و سپس صدای او می‌پیچد توی گوش‌هایم: «میخوای یکم برای خواهرت درد دل کنی دلت وا شه؟» همان‌طور که چشم‌هایم را بسته نگه داشته‌ام، می‌گویم: «زبونم به درد دل گفتن نمیچرخه!» نفسی عمیق می‌کشد. نفسش بوی گل رُز می‌دهد، انگار که یک دشت پر از رُزهای رنگارنگ توی سینه‌اش دارد. می‌پرسد: «دلت میخواد برگردی به کودکیت؟» بی‌آنکه پاسخش را بدهم به کودکی‌هایم می‌روم. خود را میان باغ سیب می‌بینم. ایستاده‌ام روبه‌روی یک درخت سیب و زل زده‌ام به سیبی زرد که گونه‌هایش همچون گونه‌های دختر بچه‌ای زیبارو به سرخی می‌زند. صدای خواهرم می‌پیچد توی گوش‌هایم: «کجایی؟» پاسخ می‌دهم: «توی باغ سیب، توی همون باغ سیبی که روبه‌روی خونه‌مون بود... یادته؟» حرفی نمی‌زند. دست دراز می‌کنم تا برایش سیب بچینم. اما دستم به سیب نرسیده که مردی سیاه و چاق دستم را پس می‌زند و سیب را از روی شاخه می‌چیند. صدای جیغِ سیب می‌پیچد توی باغ. درخت‌ها شاخه‌های‌شان را در خود جمع می‌کنند و سیب‌ها یکی یکی می‌گندند. صندلی دوباره قژ قژ می‌کند. خواهرم می‌پرسد: «دلت میخواد همون‌جا بمونی؟» سر تکان می‌دهم و همان‌طور که پلک‌هایم را روی چشم‌ها می‌فشارم می‌گویم: «نه، دلم نمیخواد بازم بچه بشم... تو هم قول بده که سیب نشی!» می‌زند زیر خنده. صدای قژ قژ صندلی‌اش بیشتر می‌شود. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را بگشایم و خنده‌اش را تماشا کنم، اما نه، هنوز نمی‌توانم توی چشم‌هایش نگاه کنم. همان‌طور که می‌خندد، می‌گوید: «هیشکی نمیتونه مثل تو من‌رو بخندونه... تو بهترین داداش دنیایی». بی‌اختیار لبخندی ناشیانه می‌زنم. انگار که بخواهد دستم بیندازد، می‌گوید: «نگاش کن! این چه لبخندیه آخه؟ بهت یاد ندادن چطوری لبخند بزنی که دلبر بشی؟» می‌گویم: «نه!» خنده‌اش بند می‌آید، با مهربانی می‌گوید: «خودم بهت یاد میدم عزیز دلم... اما باید چشم‌هات رو باز کنی». نمی‌خواهم چشم‌هایم را بگشایم. دلم می‌خواهد پشت پلک‌های بسته‌ام به تماشای آن سیاهی عمیق و ژرفی بنشینم که انتها ندارد و گاهی نوری سفید و غریب در گوشه‌ای از آن زاده می‌شود و پشت پلک‌هایم می‌رقصد. هنگامی که چشم‌هایم را زیاد می‌بندم، آن تاریکیِ بی‌انتها ناگهان پر از نقاطی نورانی‌ می‌شود که گاه جرقه می‌زنند و تصویری محو را نشانم می‌دهند. آن‌وقت پشت پلک‌هایم شبیه پرده‌ای بزرگ می‌شود و .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇👇
Read more
سلام و درود به دعوت دانشگاه شهید بهشتی و وزارت بهداشت و خیریه لبخند در مراسمی شرکت کردم که اهداف سازنده ای در راستای جراحی فک و صورت و همینطور جراحی یکی از کودکان تحت پوشش خیریه مهرلیلا که فک و چانه این بچه باید تحت عمل سنگینی قرار بگیره که فقط دستگاهی که لازمه برای این جراحی ۹۰ میلیون تومان قیمتشه به ... سلام و درود به دعوت دانشگاه شهید بهشتی و وزارت بهداشت و خیریه لبخند در مراسمی شرکت کردم که اهداف سازنده ای در راستای جراحی فک و صورت و همینطور جراحی یکی از کودکان تحت پوشش خیریه مهرلیلا که فک و چانه این بچه باید تحت عمل سنگینی قرار بگیره که فقط دستگاهی که لازمه برای این جراحی ۹۰ میلیون تومان قیمتشه به غیر از هزینه های پروتز و جراحی و اتاق عمل و به لطف دوستانم در وزارت بهداشت و متخصصین و تیم پزشکی به لطف خدا انشالله انجام میشه و این دختر بچه عزیزم بهبودیش حاصل میشه امین 🙏
#لیلا_بلوکات #خیریه_مهر_لیلا #دانشگاه_شهید_بهشتی #خیریه_لبخند
Read more
كودكى دختر بچه اى كه تمام دغدغه و دنيايش جمع كردن گلبرگ و پوشيدن دامن پفى و گذاشتن تاج است و جهانش برق ...
Media Removed
كودكى دختر بچه اى كه تمام دغدغه و دنيايش جمع كردن گلبرگ و پوشيدن دامن پفى و گذاشتن تاج است و جهانش برق برقى و پر از تمناست كودكى
دختر بچه اى كه تمام دغدغه و دنيايش جمع كردن گلبرگ و پوشيدن دامن پفى و گذاشتن تاج است و جهانش برق برقى و پر از تمناست🌸
امنیت چیست؟ ////// <span class="emoji emoji274c"></span>بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در ...
Media Removed
امنیت چیست؟ ////// بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی ... امنیت چیست؟
//////
❌بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
❌پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
////////
❌اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود! ❌واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا! ///////
❌واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید که از چهار ماهگی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!
////////
❌پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!

آگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود!!
////////// کانال آنسوی سیاست.
Read more
سلام وقت بخیر متاسفانه با خبر شدیم دختر بچه ی یکی از دوستان عزیز دچار بیماری شده و از عهده ی درمان و ...
Media Removed
سلام وقت بخیر متاسفانه با خبر شدیم دختر بچه ی یکی از دوستان عزیز دچار بیماری شده و از عهده ی درمان و مخارجش هم‌بر نمیاد.تا الان به کمک جمعی از دوستان و خیرین مبلغ هفده میلیون تومان جمع شد و ده میلیون تومان برای ادامه ی عمل جراحی و مخارجش لازمه.دوستان خیر اگه از دستتون بر میاد کمک کنید تا ان شالله هزینه ... سلام
وقت بخیر
متاسفانه با خبر شدیم دختر بچه ی یکی از دوستان عزیز دچار بیماری شده و از عهده ی درمان و مخارجش هم‌بر نمیاد.تا الان به کمک جمعی از دوستان و خیرین مبلغ هفده میلیون تومان جمع شد و ده میلیون تومان برای ادامه ی عمل جراحی و مخارجش لازمه.دوستان خیر اگه از دستتون بر میاد کمک کنید تا ان شالله هزینه ی درمان این طفل معصوم‌ محیا بشه و سلامتیشو بدست بیاره دست بکار بشید.در ضمن جهت صحت و سقم ماجرا میتونم شما رو وصل کنم به پدر این بچه تا مدارک و ملزومات پزشکی ایشون رو تقدیم کنه.هرکس به وسع خودش قدمی برداره.
یاعلی
شماره کارت جهت کمک:
۶۰۳۷۹۹۷۱۱۴۳۱۱۸۰۷
بانک ملی.بنام حقیر(علیرضا هادیپور)
در ضمن ریز به ریز جزئیات از طریق اینستاگرام اطلاع رسانی خواهد شد
Read more
به او توجه کنید شاید در زمانی که از او غافل هستید ؛ مشغول بازی با عروسک های خود میشود اما این کار دختر بچه ...
Media Removed
به او توجه کنید شاید در زمانی که از او غافل هستید ؛ مشغول بازی با عروسک های خود میشود اما این کار دختر بچه کوچک شما را از لحاظ رفتاری تبدیل به یک زن بالغ و مستقل میکند. پس از لحظه لحظه های دختر تان غافل نشوید . چند تا باباي اينطورى ميشناسين؟ . . : unkown به او توجه کنید شاید در زمانی که از او غافل هستید ؛ مشغول بازی با عروسک های خود میشود اما این کار دختر بچه کوچک شما را از لحاظ رفتاری تبدیل به یک زن بالغ و مستقل میکند. پس از لحظه لحظه های دختر تان غافل نشوید .
چند تا باباي اينطورى ميشناسين؟
.
.
📷: unkown
در وجود من زنی است که در تمام خیانت هایی که دیده هنوز هم دنبال عشق حقیقی میگردد.. در وجود من مردی است ...
Media Removed
در وجود من زنی است که در تمام خیانت هایی که دیده هنوز هم دنبال عشق حقیقی میگردد.. در وجود من مردی است که بغض هایش را با قدم زدن روی جدول زیر تیر های برق شهر میشکند.. در وجود من پیر زنیست که هنوز هم دغدغه اش شالگردن زمستانی است که مبادا در مقابل سرمای هوا یخ بزند.. در وجود من پیر مردیست که هنگام عصبانیت ... در وجود من زنی است
که در تمام خیانت هایی که دیده
هنوز هم دنبال عشق حقیقی میگردد..
در وجود من مردی است
که بغض هایش را با قدم زدن روی جدول زیر تیر های برق شهر میشکند..
در وجود من پیر زنیست
که هنوز هم دغدغه اش شالگردن زمستانی است
که مبادا در مقابل سرمای هوا یخ بزند..
در وجود من پیر مردیست
که هنگام عصبانیت به کور ترین نقطه خیره میشود
و خودش را به نشنیدن میزند..
در وجود من دختر بچه ایست
که هنوز هم هر چیز رنگی در اوج ناراحتی دیوانه اش میکند..
در وجود من پسر بچه ایست
که هنگامی مهر بیخیالی بر گردنش میزنند پشت میکند
و در خلوتش به خیال تمام بیخیالی های دنیا اشک میریزد..
در وجود من لشکری آدم در تمام سن و سال جمع شده اند
تا مبادا کم بیاورم،
تا نکند خدای نکرده بشکنم،
تا نکند..
.
.

سلام سلام خوبین بعدازظهر تیری ماهتون قشنگ
چندتا بادمجون کدو که دیگه رده فسیل شدن رو تو یخچال گذرونده بودن همش رو مخم رژه میرفتن که تصمیم گرفتم یه غذا رژیمی درست کنم تو رده های همین یتیمچه خودمونه با اسمی قرتی واربه نام #رتاتوی
اما ازاونجا که من اصلا این وجترینهارو(گیاه خوارها) درک نمیکنم وتجربه قبلی نشون داده بود بدون گوشت مزه خاصی نداره لابه لای سبزیجات کوفته قل قلی گذاشتم باسیر فراوان این غذا اینش خوبه یخچال تکونی باحالی داره هرچی سبزی داشتید روبه فسیلیته بزنید پیازو هویج و...هم میشه زد
این غذا فرانسویه ولی گوشت نمیزارن اونا
با اضافه شدن گوشت بازم دخملک نخورد وگفت خواهشا گول قرتی واراین غذاهارو نخور غذای چرب چیلیه ایرانی بپز اما منوهمسری دوست داشتیم نسبت به غذاهای بیمزه رژیمی این عالی بود رسپی رو کامنتا میزارم مراحلم که استوری هایلاتم میکنم
#راتاتوی #راتاتوی_گوشت_سبزیجات #خوراک_گوشت_سبزیجات_شبنم #راتوتی_شبنم
Read more
. به عنوان یه ایرانی به اصغر فرهادی افتخار میکنم و امیدوارم روز به روز موفقیتای ایرانیا در دنیا بیشتر ...
Media Removed
. به عنوان یه ایرانی به اصغر فرهادی افتخار میکنم و امیدوارم روز به روز موفقیتای ایرانیا در دنیا بیشتر و بیشتر بشه🇮🇷.این خبر خوب رو حتما شنیدین اما من یکم با جزئیات براتون توضیح میدم. همه می‌دانند (اسپانیایی: Todos Lo Saben; انگلیسی: Everybody Knows)، فیلمی در ژانر تریلر روان‌شناختی به نویسندگی ... .
به عنوان یه ایرانی به اصغر فرهادی افتخار میکنم و امیدوارم روز به روز موفقیتای ایرانیا در دنیا بیشتر و بیشتر بشه🇮🇷.این خبر خوب رو حتما شنیدین اما من یکم با جزئیات براتون توضیح میدم.
همه می‌دانند (اسپانیایی: Todos Lo Saben; انگلیسی: Everybody Knows)، فیلمی در ژانر تریلر روان‌شناختی به نویسندگی و کارگردانی اصغر فرهادی است. این فیلم که هشتمین فیلم بلند فرهادی است به زبان اسپانیایی ساخته شده و بازیگرانی همچون خاویر باردم و همسرش پنه‌لوپه کروز اهل اسپانیا و ریکاردو دارین اهل آرژانتین در آن ایفای نقش می‌کنند
همه می‌دانند» نخستین بار در جشنواره فیلم کن ۲۰۱۸ اکران خواهد شد و به عنوان فیلم افتتاحیه نیز به نمایش درخواهد آمد. «همه می‌دانند» دومین فیلم اسپانیایی زبانی است که در تاریخ جشنواره بین‌المللی فیلم کن به عنوان فیلم افتتاحیه انتخاب شده‌است.این فیلم از فردای روز افتتاحیه جشنواره فیلم کن یعنی چهارشنبه، نهم ماه مه در سینماهای فرانسه اکران می‌شود. «همه می‌دانند» را دو کمپانی «ممنتو» و «مورنا» تهیه کرده‌اند. این فیلم سومین همکاری میان فرهادی و کمپانی ممنتو پس از فیلم‌های «گذشته» و «فروشنده» است.
اصغر فرهادی تحقیق و نوشتن داستان «همه می‌دانند» را از حدود ۵ سال پیش در اسپانیا آغاز کرد اما ایده فیلم همه می‌دانند به یکی از سفرهای اصغر فرهادی در ۱۲ سال پیش به اسپانیا بازمی‌گردد؛ زمانی که اصغر فرهادی برای سفری به جنوب اسپانیا رفت و در آن زمان، گروگان‌گیری یک دختر اسپانیایی سبب شده بود تا تصاویر این دختر بچه در سراسر شهر پخش شود. او از این جریان برای نوشتن سناریو هشتمین اثر بلند سینمایی خود الهام گرفت. فرهادی می‌گوید در ساخت این فیلم، از راشومون اثر آکیرا کوروساوا، تأثیر زیادی گرفته‌است.
————————————————————
#fashionsandwich #fashionsandwichbybahar #asgharfarhadi #cannesfilmfestival #cannes #cannes2018 #everybodyknows #iraniandirector #proudtobepersian
Read more
 # روح سرگردان ماری کینگ # شهر تاریخی اِدینبِرگ ، اسکاتلند در زیر شهر قرون وسطایی ادینبرگ ، مجموعه‌ای ...
Media Removed
# روح سرگردان ماری کینگ # شهر تاریخی اِدینبِرگ ، اسکاتلند در زیر شهر قرون وسطایی ادینبرگ ، مجموعه‌ای از کوچه‌ها و خیابان‌های زیرزمینی قرار گرفته ، که از تاریخچه‌ای شوم و ناگوار برخوردارند ، در قرن هفدهم قبل از نام گذاری این خیابان به بن بست ماری کینگ ، جایی بود که قربانیان مبتلا به طاعون را در آنجا ... # روح سرگردان ماری کینگ #
شهر تاریخی اِدینبِرگ ، اسکاتلند
در زیر شهر قرون وسطایی ادینبرگ ، مجموعه‌ای از کوچه‌ها و خیابان‌های زیرزمینی قرار گرفته ، که از تاریخچه‌ای شوم و ناگوار برخوردارند ، در قرن هفدهم قبل از نام گذاری این خیابان به بن بست ماری کینگ ، جایی بود که قربانیان مبتلا به طاعون را در آنجا قرنطینه کرده تا در انزوا و دور از چشم بقیه جان بسپارند ، درست 370 سال از این حوادث میگذرد ، ولی مردم جهت بازدید از این مکام شوم میآیند و فقط بخاطر دیدن روح ماری کینگ خشمگین ،
ماری کینگ دختر بچه کوچکی بود که در سال 1645 توسط والدینش به اینجا آورده شده ، تا دور از چشم بقیه بمیرد ،
درست بعد از مرگ ماری کینک ، حوادث های ناگواری رخ داد ، مأمورینی که بیماران مبتلا به طاعون را به این بن بست میاوردند ، مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند ، دست و پای آنان گرفتار شده و روی زمین کشیده میشدند ، بدون اینکه طرف مقابل خود را ببینند ، دیگر کسی از مأمورین حاضر نبود بیماری رو به این بن بست بیاورد و تصمیم بر این شد ، محل جمع آوری بیماران را تغییر دهند ،
روح ماری کینگ آرام شده ، دیگر مثل سابق به کسی آسیب نمیرساند ،
افرادی که جهت بازدید و بالا بردن آدرنالین خون خود هستند ، به این بن بست مخوف میایند ، قبلأ کاملأ توجیح شده و تمام اطلاع رسانی ها قبل از ورود ، توسط مسئولین داده میشود ، آزمایشات جسمانی انجام شده تا از سلامتی فرد بازدید کننده مطمئن شوند ، این مراحل کلأ طی ۳۰ دقیقه صورت میگیرد ،
در بدو ورود ممکن است احساس کنید که دست کسی به نرمی لمس‌تان می‌کند یا حتی بدتر ، ناگهان دست و پای‌تان توسط نیروهای ناپیدا کشیده شوند ،  این کارها فقط میتواند زیر سر روح ماری کینگ باشد ، دختر کوچکی که دل خوشی از این بن بست ندارد ، صدای ناله های انسانی که بوضوح شنیده میشود ، این صداها بقدری وحشتناک است که گفته میشود ، اینان کسانی بودند که در زمان طاعون به بدترین شکل ممکن جان داده اند ،
علاقه مندان زیادی جهت بازدید از این مکان شوم راهی ادینبرگ میشوند ، مسئولین این مرکز به هیچ وجه اجازه تردد کمتر از پنج نفر را به مراجعه کنندگان نمیدهند . ( جهت اطلاعات بیشتر با ذکر نام ماری کینگ به سایت مراجعه کنید )
Read more
<span class="emoji emoji274c"></span>بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی ...
Media Removed
بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ... ❌بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
❌پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود! ❌اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود! ❌واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا! ❌واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید که از چهار ماهگی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود! ❌پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!

آگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود! .
Read more
مرد ها و تمام بغض هاي فرو خورده شان تمام رنج هاي نگفته شان تمام سنگيني دنيا به روي شانه هايي كه روزي ...
Media Removed
مرد ها و تمام بغض هاي فرو خورده شان تمام رنج هاي نگفته شان تمام سنگيني دنيا به روي شانه هايي كه روزي از آن پسر بچه اي بوده به يكباره مرد ميشوند و تمام دنياي زني قهرمان بدون رقيب دختر بچه اي پدر ميشوند، تمام قلب خانواده اي... فرشته هاي بدون بال! بهشت آنها در ذره ذره روح زنان زندگيشان است بهشت زير ... مرد ها و تمام بغض هاي فرو خورده شان
تمام رنج هاي نگفته شان
تمام سنگيني دنيا به روي شانه هايي كه روزي از آن پسر بچه اي بوده
به يكباره مرد ميشوند و تمام دنياي زني
قهرمان بدون رقيب دختر بچه اي
پدر ميشوند،
تمام قلب خانواده اي...
فرشته هاي بدون بال!
بهشت آنها در ذره ذره روح زنان زندگيشان است
بهشت زير پايشان نيست
بهشت را ساخته اند با تمام مردانگي شان
روزت مبارك عشق من
💕💕💕💕💕
روز مرد و بخصوص پدر رو به همه اقايون تبريك ميگم، خدا براي خانواده هاتون نگهتون داره پسران، پدران و همسران عزيز☺️🙏🏻💗
Read more
 #پايتخت، چه چفت و بست داستاني عالي داشته باشد و چه آبكي و سرهم بندي شده ساخته شده باشد، بيش از هر برنامه ...
Media Removed
#پايتخت، چه چفت و بست داستاني عالي داشته باشد و چه آبكي و سرهم بندي شده ساخته شده باشد، بيش از هر برنامه اي در تلويزيون طرفدار دارد. اين واقعيت است و قبول كردن و نكردن ما هم تغييري در اين واقعيت ايجاد نمي كند. من نه مي خواهم اين سري سريال پايتخت را نقد كنم و نه به صدا و سيما خرده بگيرم كه چرا معلوم نيست با خودش #چند_چند ... #پايتخت، چه چفت و بست داستاني عالي داشته باشد و چه آبكي و سرهم بندي شده ساخته شده باشد، بيش از هر برنامه اي در تلويزيون طرفدار دارد. اين واقعيت است و قبول كردن و نكردن ما هم تغييري در اين واقعيت ايجاد نمي كند. من نه مي خواهم اين سري سريال پايتخت را نقد كنم و نه به صدا و سيما خرده بگيرم كه چرا معلوم نيست با خودش #چند_چند است و صحنه رقص محلي شب پخش شده را در بازپخش سانسور مي كند و نويسنده كه اعتراض مي كند، نام نويسنده را از تيتراژ حذف مي كند كه ديگر #غلط_زيادي نكند. اين يك بام و دو هوا ها اگر نبود كه وضعيت صدا و سيما اين نبود. مشكل من با مطرح شدن بحث #ازدواج_سن_پايين در اين مجموعه است. در مجموعه اي كه طرفدران بسياري دارد و بسياري #دختر_بچه ها هم به ديدن آن مي نشينند. چرا، با كدام منطق چنين #فرهنگ غلط و منحطي را تبليغ مي كنيد؟ مگر همين حالا آمار #طلاق خيلي پايين است كه مي خواهيد چند ده درصدي هم به آن اضافه كنيد؟ به ازدواج به چه شكلي نگاه مي كنيد؟ بنيان خانواده برايتان دستگاه جوجه كشي است؟ كه #بچه_ها را به ازدواج تشويق مي كنيد تا بلكه فرزندآوريي داشته باشند و رشد جمعيت شتاب بگيرد؟ ما فقط به جمعيت نياز داريم؟ به تخصص و توانش نياز نداريم؟ #فرزند_طلاق درست كردن هم هنر جديدتان شده؟ مرگ بر آمريكا سر مي دهيد، بدهيد، #ترامپ را ختنه كننده مي سازيد، بسازيد، از سازمان #اوج همين ها بايد دربيايد، اما به خاطر هر چه كه به آن ايمان داريد و نداريد #فرهنگ_منحط ازدواج در سن پايين را تبليغ نكنيد. دست از سر اين حيطه برداريد. #پايتخت #سازمان_اوج #ازدواج_سن_پايين #يك_بام_و_دو_هوا
Read more
. در مراسم ننگین روز زن که با حضور شهردار ننگین تهران در برج میلاد برگزار شد، متأسفانه هشت دختر بچه‌ی ...
Media Removed
. در مراسم ننگین روز زن که با حضور شهردار ننگین تهران در برج میلاد برگزار شد، متأسفانه هشت دختر بچه‌ی هشت ساله اقدام به عمل شنیع دس دسی و نانای کردند که این عمل وقیحانه باعث خسارات جبران ناپذیری به ناموس مسلمانان شد. . به همین مناسبت تعداد بسیار کثیری بالغ بر بیست خواهر با تجمع مقابل شهرداری تهران ... .
در مراسم ننگین روز زن که با حضور شهردار ننگین تهران در برج میلاد برگزار شد، متأسفانه هشت دختر بچه‌ی هشت ساله اقدام به عمل شنیع دس دسی و نانای کردند که این عمل وقیحانه باعث خسارات جبران ناپذیری به ناموس مسلمانان شد.
.
به همین مناسبت تعداد بسیار کثیری بالغ بر بیست خواهر با تجمع مقابل شهرداری تهران خشم و نفرت و انزجار خود را از دو سه تا چیزی که تا حالا نشان نداده بودند نشان دادند. این بیست خواهر که شامل هفت مادر، هشت خرده خواهر و پنج خواهر بعد از این بودند، همچنین پلاکاردهایی با خود حمل و نقل کردند که متأسفانه بدلیل نامفهوم بودن سطح ادبیات فارسی روی آن کسی متوجه خواسته آنان نشد.
.
این افراد درحالیکه پلیس لزومی نمی‌دید به آنها حمله و سپس آنها را به “محل مناسبی” منتقل کند، با شعارهای اعتراضی خود خواستار شنیده شدن صدای اعتراض خود شدند. آنها درحالیکه برای شنیده شدن هرچه بیشتر حدوداً جیغ می‌کشیدند موفق شدند صدای اعتراض خود را جوری بشنوانند که همسایه‌ها تمام پنجره‌ها را ببندند.
.
به همین مناسبت دادستان کل کشور به دادستان کل تهران دستور داد جنایت نانای این بچه‌ها “به قید تسریع” رسیدگی بشود. قید تسریع به قیدی گفته می‌شود که اگر پرونده مربوط به اسیدپاشی یا قرائت و ترتیل و کلاً ترتیب قرآن مجید نباشد بلافاصله به پرونده وارد می‌شود.
.
در حال حاضر از آنجا که جمهوری اسلامی باید همه چیزش با تمام آدم‌های دیگر فرق داشته باشد، روز زن به‌جای هشت مارس در روز ولادت فاطمه زهرا برگزار می‌شود که این خود بزرگترین ضربه‌ای بوده که توسط واحد خواهران به جائی زده شده.
Read more
مردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قنج می رود را یک جور خاص دوست دارم آن هایی که تمام گل های دخترک گل فروش ...
Media Removed
مردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قنج می رود را یک جور خاص دوست دارم آن هایی که تمام گل های دخترک گل فروش را یک جا می خرند آن هایی که آرزو دارند فرزندشان دختر باشد... آنها عجیب خواستنی هستند انگار به خودشان ایمان دارند که دل هیچ دختری را نشکسته اند یا شاید هم عاشق دختری شده اند که پدرش را بیشتر از ... مردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قنج می رود را یک جور خاص دوست دارم
آن هایی که
تمام گل های دخترک گل فروش را یک جا می خرند
آن هایی که
آرزو دارند فرزندشان دختر باشد...
آنها عجیب خواستنی هستند
انگار به خودشان ایمان دارند که دل هیچ دختری را نشکسته اند
یا شاید هم عاشق دختری شده اند
که پدرش را بیشتر از جانش دوست دارد
من این مردها را یک جور خاص دوست دارم... #بنوتي_نرجس_متى_تاتين_الى_هذه_الدنيا
Read more
سلام عزيزان شبتون بخير عزيزي مهمونم بودن كه نميدونم چي صداش كنم خاله، خواهر، دوست همدممم نميدونم ...
Media Removed
سلام عزيزان شبتون بخير عزيزي مهمونم بودن كه نميدونم چي صداش كنم خاله، خواهر، دوست همدممم نميدونم چي شايدم همه اينا اونقدري بگم كه بچه كه بودم اونقدر تاب دوريشو نداشتم كه باهاش ميرفتم مدرسه يه گوشه مينشستم تا درسشو با تمام صبوري بده و بعد با هم برگرديم ️ ميدونم اون موقعي كه تو دانشجو بودي و من يه ... سلام عزيزان شبتون بخير
عزيزي مهمونم بودن كه نميدونم چي صداش كنم خاله، خواهر، دوست همدممم
نميدونم چي شايدم همه اينا اونقدري بگم كه بچه كه بودم اونقدر تاب دوريشو نداشتم كه باهاش ميرفتم مدرسه يه گوشه مينشستم تا درسشو با تمام صبوري بده و بعد با هم برگرديم ❤️
ميدونم اون موقعي كه تو دانشجو بودي و من يه دختر بچه پنج شش ساله شايد خريدن يه عروسك اوازخون كه گريه هم بكنه واسه يه دانشجو سنگين بوده ولي تو هر دفعه با يه چيزي منو غافلگير ميكردي تمام روزاي كودكيم با حضور شما به يادموندني شد دوست دارم يه دنيا خاله جاااااانم❤️❤️ #شام #دورهمي #باقالی_پلو #خوراك_گردن #سالادماکارونی #مرغ_شکم_پر #ماست_خیار #سبزي_خوردن #سالادبار #سالاد_لبو #سالاد_ماكاروني #persianfood #ashpazi_shoma #ashpazi_irani #ashpazi_khanegi #instagram #instafood #dinner
Read more
چشمانم ضعیف شده بودند و دیگر یاریم نمی کردند قطرات آبی که از چشمانم چکیده بود را با انگشتان لرزان و ...
Media Removed
چشمانم ضعیف شده بودند و دیگر یاریم نمی کردند قطرات آبی که از چشمانم چکیده بود را با انگشتان لرزان و ضمختم پاک کردم. نگاهم را از دعوای زن و مردی ک روی نیمکت پارک نشسته بودند برداشتم و باز هم به آن دو نگاه کردم. دخترک موهای طلایی و رنگ شده اش را رو صورتش ریخته بود و جوانک به گونه ای کنارش نشسته بود که گویا نمیخواهد ... چشمانم ضعیف شده بودند و دیگر یاریم نمی کردند
قطرات آبی که از چشمانم چکیده بود را با انگشتان لرزان و ضمختم پاک کردم. نگاهم را از دعوای زن و مردی ک روی نیمکت پارک نشسته بودند برداشتم و باز هم به آن دو نگاه کردم. دخترک موهای طلایی و رنگ شده اش را رو صورتش ریخته بود و جوانک به گونه ای کنارش نشسته بود که گویا نمیخواهد از او دل بکند. او را بیاد آوردم. دختر ۱۶ ساله ای که با موهای خرمایی و گیس شده اش در حیاط مشغول نقاشی بود. خاطرم نیست که او را یک دست و تمیز دیده باشم. همیشه چهره سفید و همچون ماهش پر بود از رد رنگهای روغنی. انگار که او بوم بود و آن رنگها اثری هنری. آستن هایش را تا آرنج بالا میزد تا لباس های گل گلی و زیبایش که مادرش می دوخت رنگی نشوند. اما دستان بلورین و سفیدش غرق در رنگهای متفاوت می شد. پدر من هم نقاش بود. او هم همیشه نقاشی می کرد. ولی هیچ وقت یادم نمی آید که رنگی شده باشد. نهایتش یکی دوتا نقطه کوچک از دستانش. ولی او... خودش را، نقاشیش را، من را ... همه را غوطه ور در رنگها می کرد. از تمام طیف های رنگی که وجود داشت. فکر کنم من تنها پسر دنیا می بودم که فرق بین صورتی کمرنگ و صورتی چرک و گلبهی را می فهمید. اما میان این همه رنگ، یک رنگ بود که همیشه مرا مجذوب خود می کرد. آنقدر مجذوب که مانند دیوانه ها هر روز باید تماشایش می کردم. مانند معتادها هر روز باید به آن رنگ خیره می شدم و نئشه. قهوه ایه موهای او خودش یک رنگ جدا بود. یک رنگ که هیچ نمونه دیگری از آن وجود نداشت. خدا فقط این رنگ را مخصوص او آفریده بود. یا شاید هم مخصوص من که اینگونه دیوانه اش شدم.
صدای خنده دختر بچه ای از خاطرات شیرین خارجم کرد. به او که با موهای فر و قهوه ای می دوید خیره شدم. واقعا زیبا بود. ولی هنوز به موهای او نمی رسید. باز هم چشمم خیس شده بود. اما این بار نه از پیری و ضعف جسمانی. بلکه از یاد و فراغ او...
چقدر خوب بود پیری و سوغاتش. #آب_مروارید را می گویم. می گذارد راحت گریه کنی بدون آنکه کسی بپرسد چه شده...
به کمک عصای چوبیم بلند شدم و راه رفتم. بوی نم خاک و سبزه در بینی ام می پیچید. دخترک هنوز میخندید و در پارک می دوید. آن زن و شوهر هم هنوز دعوا می کردند و آن دو جوان هنوز در گوش هم نجواهای عاشقانه می خواندند. و من هم هنوز به او فکر می کردم. به اینکه هیچ وقت نداشتمش... ❤سیده زهرا موسوی❤
۱۱ مرداد ۱۳۹۶
ساعت ۲:۴۲ بامداد
#به_وقتِ_بی _وقتی نظرتون ؟!😀
Read more
سلام این آقارو اکثراً میشناسیم من که از بچگی باهاش خاطره دارم وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا ...
Media Removed
سلام این آقارو اکثراً میشناسیم من که از بچگی باهاش خاطره دارم وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا و تصویر و توضیحات جالبش میدیدم و تو سرم رویای رسیدن به همچون جایی و بودن جای اون آقارو که حتی اسمشم نمیدونستمو، داشتم شغل مورد علاقم همین بود همین که برم تو دل حیات وحش و ساعت ها و روزها و ماه ها زندگی ... سلام
این آقارو اکثراً میشناسیم
من که از بچگی باهاش خاطره دارم
وقتایی که مستندهای حیات وحشو با صدا و تصویر و توضیحات جالبش میدیدم و تو سرم رویای رسیدن به همچون جایی و بودن جای اون آقارو که حتی اسمشم نمیدونستمو، داشتم
شغل مورد علاقم همین بود
همین که برم تو دل حیات وحش و ساعت ها و روزها و ماه ها زندگی و رفتار حیوانات رو از نزدیک بررسی کنم و بتونم از نزدیک خیلیاشونو لمس و نوازش کنم و روزامو در کنار اونا بگذرونم…
هر بار با دیدن مستندهاش کلی خیال پردازی میکردم و از آفریقا و ساوان تا جنگلهای آمازون و استرالیا سفر میکردم و گونه های جانوری مختلفو از نزدیک میدیدم و بررسی میکردم و تو عشقم غرق میشدم…
بچه بودم و فکر میکردم این کارارو دامپزشکا انجام میدن!
براهمین هرکی ازم میپرسید دوس داری چیکاره بشی؟ میگفتم دامپزشک!
روزا گذشت و بزرگ شدم و فهمیدم این کار دامپزشک نیست، ولی نمیدونستم کار کیه، تو رسیدن به عشق و هدفم شکست خوردم و سرخورده زندگیمو ادامه دادم…
بازم مستندهای این آقارو میدیدم ولی با افسوس و بدون رویاپردازی…
تا چندماه پیش، تو سن ۲۸سالگی، بالاخره فهمیدم از چه راهی میشه مسیر مورد علاقمو برم!
راهشو با کمک خدا پیدا کردم و دوباره کل وجودم سرشار از عشق و خواستن شد…
حالا بازم مستندهای آقای اتنبرو رو نگاه میکنم…
ولی اینبار بازم مثل بچگیام با رویاپردازی و عشق و علاقه و امید
اینبار میدونم اسم این آقا دیوید اتنبروئه
اینبار با دانش بیشتر، دانش اینکه تقریبا میدونم شروع این راهو از کجا باید رفت
گرچه نمیدونم مسیرم چیه و به کجا و کی میرسم، ولی همین قدم اول و شروعش برام سرشار از عشق و خواستنه…
هنوز وارد راه مورد علاقم نشدم، ولی همین که میدونمش برام قدِ یه دنیا انرژی و انگیزه و امید ایجاد کرده…
به خاطرش از خدا خیلی ممنونم…

از آقای دیوید اتنبرو هم باید ممنون باشم،
کسی که یه عمر زندگیشو (بالای ۶۰سال) با عشق، برای ساخت برنامه های مستندی گذاشت که یه دختر بچه از یه کشور خیلی دور برنامه هاشو ببینه و به عشق و هدف وجودیش پی ببره و با تمام بالا پایین های زندگیش، بالاخره یه روزی با کمک خدا راه ورود بهشو پیدا کنه…

ورود من به این مسیر، نمیدونم امسال باشه یا سال دیگه یا حتی چندسال دیگه، ایناش مهم نیست
حتی اینم مهم نیست که هیچ دید و ذهنیتی نسبت به مسیر پیش روم و آیندم و سختیاش ندارم
مهم اینه که با تمام وجودم میخوامش و این راهیه که حاضرم کل عمر و زندگی و حتی جونمو براش بزارم…

امیدوارم خدا کمکم کنه و از شما هم میخوام لطف کنید و برام دعا کنید
مرسی 🙏

#DavidAttenborough
#Wildlife
#Environment
Read more
جان فورد در سال 1956 فیلمی ساخت با نام جویندگان که بعدها توسط کارگردانان بسیاری از آن الگو برداری شد ...
Media Removed
جان فورد در سال 1956 فیلمی ساخت با نام جویندگان که بعدها توسط کارگردانان بسیاری از آن الگو برداری شد و توسط بسیاری از کارگردانان چون استیون اسپیلبرگ , مارتین اسکورسیزی , جورج لوکاس , ژان لوک گدار , جان میلیوس و پال شریدر یکی از تاثیر گذارترین فیلمهایی بوده است که آنها دیده اند و هرکدام به گونه ای در ... جان فورد در سال 1956 فیلمی ساخت با نام جویندگان که بعدها توسط کارگردانان بسیاری از آن الگو برداری شد و توسط بسیاری از کارگردانان چون استیون اسپیلبرگ , مارتین اسکورسیزی , جورج لوکاس , ژان لوک گدار , جان میلیوس و پال شریدر یکی از تاثیر گذارترین فیلمهایی بوده است که آنها دیده اند و هرکدام به گونه ای در آثارشان به این فیلم ادای دینی کرده اند.داستان فیلم راجع به یک بازگشته ی جنگ داخلی است که در سفری تلاش می کند تا برادرزاده اش را از قبلیه ی سرخپوست ها نجات دهد.
داستان فیلم بر اساس رخدادی حفیفی ساخته شده است.در سال 1836 کومانچی ها دختری به نام سینتیا آن پارکر را می ربایند و او را بزرگ می کنند تا به فرزند پسر قبیله را بزرگ کند.
ذر سکانسی که ایتن (جان وین) سخنرانی می کند و راجع به کشفیات و خاک کردن لوسی صحبت می کند , سکانس به این دلیل که وارد باند (سمیول جانستون کلیتون) نیاز به اصلاح صورتش داشت به بیش از یک برداشت نیاز بود.جان وین در اولین برداشت کارش را به خوبی انجام داد اما به دلایلی عجیب دوربین از کار افتاد.جان فورد به شدت عصبی از اپراتور دلیل خرابی دوربین را پرسید و درست در همان موقع که اپراتور در حال پاسخ دادن بود دوربین دوباره به کار افتاد.البته مشکل از دوربین نبود , این باند بود که دوربین را از برق کشیده بود تا ریش تراشش را وصل کند.عوامل هیچ وقت به فورد این موضوع را نگفتند چرا که آسیب فیزیکی که ممکن بود به باند برسد می ترسیدند.سال ها بعد , بعد از مرگ باند , فیلمبردار آن صحنه به فورد موضوع را در یک مراسم هالیوودی گفت.می گویند فورد رنگش پریده است و زبانش بند آمده است.
از رخدادی های دیگر در طول فیلمبرداری یکی از بچه های قبیله ی ناواحو مریض میشود و جان وین از هواپیمای شخصی اش استفاده می کند تا دختر بچه را به بیمارستان بفرستد.به همین دلیل قبیله ی ناواجو به او لقب "مردی با عقاب غول آسا" داده اند.در اواسط فیلمبرداری نیز عقربی فورد را نیش میزند.
هچنین دیوید لین برای ساخت لورنس عربستان مدام این فیلم را تماشا می کرد تا بتواند برای فیلمبرداری از فضاهای باز از این فیلم کمک بگیرد.
ژآن لوک گدار این فیلم را چهارمین فیلم بزرگ آمریکا نام داد.گذار به دلیل عقاید راستی جان وین از او متنفر بود اما به گفته ی خودش هربار که دبی کوچولو را در آغوش جان وین میبیند او را میبخشد.
وینس گیلیگان کارگردان و خالق سریال برکینگ بد بسیار تحت تاثیر پایان بندی این فیلم بوده است.
این فیلم در لیست 301 فیلم برتر تاریخ رتبه ی 172 را کسب کرده است.همچنین جزو 1001 فیلمی است که باید قبل از مرگ دید.
Read more
. . سلام ایام شهادت نازدانه حضرت سیدالشهد(ع)است این عکس خیلی دلمو وزیرورو کرد وبا الهام گرفتن ...
Media Removed
. . سلام ایام شهادت نازدانه حضرت سیدالشهد(ع)است این عکس خیلی دلمو وزیرورو کرد وبا الهام گرفتن ازش این چهارپاره رو نوشتم دختر بچه های شهدا فیض ببرن یاعلی . بهترین روز زندگانی من روزدیدارماست باورکن من وتو روبروی هم هستیم عشق تکرار ماست باورکن . ازتو وازخدا چه پنهان که شب به شب ... .
.

سلام
ایام شهادت نازدانه حضرت سیدالشهد(ع)است
این عکس خیلی دلمو وزیرورو کرد وبا الهام گرفتن ازش این چهارپاره رو نوشتم
دختر بچه های شهدا فیض ببرن
یاعلی
.

بهترین روز زندگانی من
روزدیدارماست باورکن
من وتو روبروی هم هستیم
عشق تکرار ماست باورکن
.

ازتو وازخدا چه پنهان که
شب به شب بی قرار می خوابم
وقتی آغوش مهربانت نیست
روی سنگ مزار می خوابم
.

هرزمانی من ازتو پرسیدم
مادرم گفت که سفررفتی
باتومن آشتی نخواهم کرد
گله دارم که بی خبر رفتی
.

خندهایت نرفته ازیادم
گریه های مرا تماشا کن
مثل بازی کودکانه مان
دخترت رادوباره پیداکن .

چقدر با صدای زمزمهٌ
یارقیه به پات خوابیدم
معنی روضه ای که می خواندی
تازه امروزخوب فهمیدم
.

یاد دارم محرم هرسال
گریه کردی به ناله افتادی
با نگاهی به گوشواره من
یاد داغ سه ساله افتادی
.

گفتی از شعله ها وحوریه اش
تاکه دستت رسید برمویم
ازخجالت کشیدم آن لحظه
آستین را روی النگویم
.

گفتی ازدوری پدرتب کرد
مردم شهر شام خندیدند
بچه ها درخرابه جمع شدند
به لباسش مدام خندیدند
.

گفتی آخر به دیدنش آمد
از روی عرش نیزه ها بابا
مثل آن سر که قول داد ،توهم
دیدن دخترت بیا بابا
.

علی شکاری

#شعر
#چهارپاره
#حضرت رقیه(س)
#شام
#خرابه
#شهدا
#دخترشهید
#حرم
#کربلا
#جانم آقا
#یاحسین(ع)
#دخیلک یا سیدتی رقیه(س)
#alishekari.m
Read more
‎«« ماه مبارک رمضان »» ‎زندگی با بد و خوبش شکل یک بازیه اما ... ‎در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید . ‎_آقا این بسته نون چند؟!؟ ‎فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! ‎پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: ‎نمیشه کمتر حساب کنی؟!؟ ‎توی اون لحظه توقع شنیدن هر جوابی ... ‎«« ماه مبارک رمضان »»
‎زندگی با بد و خوبش شکل یک بازیه اما ...
‎در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید .
‎_آقا این بسته نون چند؟!؟
‎فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
‎پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
‎نمیشه کمتر حساب کنی؟!؟
‎توی اون لحظه توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که بشنوم !!!
‎نه، نمی شه !!!
‎ پیرمرد، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرد بسته ی نونو سر جاش گذاشتو از مغازه خارج شد!!!
‎ شیکستم...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم فقط نگاه کردم.
‎از نگاه غمگینش، فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
‎ ... ‎این مبلغ بینهایت ناچیزو پرداخت کردم !!!
‎به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نونو بهش برسون! از مغازه زدم بیرون.
‎پیرمرد به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شد، که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
‎چه حس قشنگی بود...
.
‎اون روز به نیمه رسید...
‎یه دختر بچه که تقریبا هفت تا هست سال داشت . ‎با لبخند به سمتم اومد
‎ازم فال میخری؟
‎ لپشو گرفتمو گفتم چند؟
‎_فالی دو هزار تومن
‎ کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
‎با ناراحتی بهش گفتم، اصلا پول ندارم!
‎با جوابی که ازش شنیدم، خودم بخاطره اتفاقی که امروز افتاد، داخله سوپر مارکتو می گم
‎توو خودم غرق شدم...
‎_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!!
‎ این جملش چند بار توی ذهنم بازخونی شد،
‎_یه فال مهمون من باشید !!! ‎از اینهمه تفاوت بین آدمها تعجب کردم .
‎ یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
‎که صاحب یه مغازه ی لوکس توو خیابان ولیعصر نزدیکایه پارک ساعی داخله شهر تهران بود
‎از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت، درسته کارش بود، اما می تونست طوری رفتار کنه که حداقل پیرمرد توو خودش نشکنه و شاید با برخورد مناسب و یا با کلمات زیبا، طوری صحبت کنه که با شیکستن غرورش ( پیرمرد ) مغازرو ترک نکنه .
‎حالا یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم از دو هزار تومنش می گذشت شاید بخاطره سنش یا هر چیز دیگه، نمی دونم ...... ‎اما شاید این اتفاق های کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
‎"مرام و معرفت نه به سنه، نه به دارائی و نه به سطح سواد !!!
‎معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
‎ ‎ امیدوارم، از ته دلم می خوام و از خدای خودم، که صاحب قلب بزرگ دستش هیچوقت خالی نباشه که با قلب پاک و بخشندش دنیارو گلستون کنه.
‎دوستون دارم
‎علیرضا رحمانی🍂
Read more
. در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، ... .
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛

_آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:

نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.

از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!

یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!

پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!

چه حس قشنگی بود... .

اون روز گذشت... شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛

دايي ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

_فالی دو هزار تومن!

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!

با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم... _اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!! بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛

_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!

صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل

که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود

از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت

اما

یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... .

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که "مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه "کاش صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن" .
🔴 لطفا جهت تعيين وقت و پرسش سوالات خود فقط با موبايل بنده تماس بگيريد ٠٩١٢١١١٥١٧٨
Read more
<span class="emoji emoji2728"></span>﷽<span class="emoji emoji2728"></span> دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی را به‌طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست ...
Media Removed
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی را به‌طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته را لطفاً بهم بدین، اینم پولش.» بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات ... ✨﷽✨ دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی را به‌طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته را لطفاً بهم بدین، اینم پولش.» بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به‌عنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد!
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.» دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلات‌ها را بردارم، می‌شه شما بهم بدین؟» بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟» دخترک با خنده‌ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!» خیلی از ما آدم بزرگ‌ها، حواسمان به اندازه‌ی یک بچه کوچک هم جمع نیست که بدانیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدم‌ها و وابستگی‌های اطراف‌شان بزرگتر است.!.
Read more
چهارشنبه پنج آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span> خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون ...
Media Removed
چهارشنبه پنج آوریل خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ ... چهارشنبه پنج آوریل🍒 خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ و رودخونه هست و ماشین نمیتونه رد بشه،برای بازی بچه ها امن هست و این دختر بچه ها عصر که از مدرسه میان از خونه های اطراف میان و ته کوچه و کنار فضای سبز روبروی خونه ما جمع میشن و با هم بازی میکنن💕 داستانی که من با اینها دارم و میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به یکسال و نیم پیش..ولی قبلش یه خاطره کوچولو از ایران و دوران بچگی براتون بگم..ما تو خونه قدیمی مون وقتی ده دوازده سالم بود یه گربه تو محله مون بود که احتمالا از بس اهالی محل باهاش خوب بودن از شش کیلومتری آدمها هم رد نمیشد و فقط روی دیوار می دیدیمش..تا اینکه یه روز در عالم بچگی تصمیم گرفتم هرجور شده از رو دیوار بیارمش پایین و بهش نزدیک بشم و نازش کنم!!! خلاصه شروع کردم هرروز براش غذا گذاشتن تو حیاط و قدم به قدم بهش نزدیک شدن تا بالاخره باهام دوست شد و اجازه میداد نازش کنم و اقامتش توی خونمون و ماجراهای بعدش که حتی زایمان هم تو خونمون کرد و داستان خیلی خیلی جالب رفاقتش با مادرم و کلی داستانهای باحال دیگه که حالا یه روز براتون تعریف میکنم..ولی داستانم با این دختر بچه ها از یکسال و نیم پیش اینجوری شروع شد که یه روز که از خونه اومدم بیرون و میخواستم برم سرکار، همینکه نشستم تو ماشین(که همونجا هم پارکش میکنم)، یه دونه شکلات رو باز کردم بخورم که همین پیج رو دیدم...صداش زدم و یکی هم دادم به اون...فردای اون روز دوباره همینکه از خونه زدم بیرون و نشستم تو ماشین دیدم پیج دوید اومد و اینبار با خواهرش برای شکلات..خلاصه همینطور هر روز تعداد بچه ها زیادتر میشد تا به ده تا هم رسیده الان..از اون روز به بعد دیگه همیشه موقعی که میرم خرید یه بسته آبنبات هم میخرم برای اینها و میزارم تو ماشین..این آبنباتها ارزونه، مثلا خرجش هفته ای سه چهار پونده، ولی تقریبا هرروز، تا میام می شینم تو ماشین یه صف شبیه همین جلو در ماشین از این دختربچه ها جلو‌ در ماشین تشکیل میشه که با هرکدومشون یه شوخی و بگو بخند و یه آبنبات بهشون میدم و میرن..ارزشش رو‌داره..اینقدر همون چنددقیقه که باهاشون هستم لذتبخشه که نگوووو💕 روزم با خنده وعشق و محبت شروع میشه و این خودش یه دنیا می ارزه... اصلا من نمی دونم تو این دنیا چیزی بهتر از عشق و محبت هم وجود داره بنظر شما؟
Read more
. همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم ...
Media Removed
. همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم واسه کمک اونجا باشم ولی خب نشد که بشه.. . دیروز بود، حدود ساعت 12 ظهر نزدیک ایستگاه پنج توچال سر دره "ابراهیم بیک" با یه گروه چهارنفره بودم که صدای جیغ و داد از وسط دره شنیده شد. صدایی که یه لحظه بلند ... .
همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم واسه کمک اونجا باشم ولی خب نشد که بشه..
.
دیروز بود، حدود ساعت 12 ظهر نزدیک ایستگاه پنج توچال سر دره "ابراهیم بیک" با یه گروه چهارنفره بودم که صدای جیغ و داد از وسط دره شنیده شد.
صدایی که یه لحظه بلند میشد و سریع میخوابید..اول فکر کردیم مسخره بازیه..با یکی از بچه ها یکم پایین رفتیم تا تونستیم ببینیمشون..داد زدیم چی شده، با اینکه خیلی ضعیف میشنیدیم چی میگن
گفتن کمک.."ما بچه ایم"..
جمله ای که همه جوره داره از دیروز داره کبابم میکنه و برام کابوس شده،
خلاصه سریع دویدیم و دره رو رفتیم پایین توی یه مسیر کاملا بیراهه دیدییم یه پسر بچه و یه دختر بچه گریون و یه مرد چهل پنجاه ساله که دراز به دراز رو زمین افتاده اونجان..دختر بچهه گفت داشتیم میومدیم که یهو بابام افتاد روی زمین.
هرکاری فکرشو بکنید کردیم تنفس و ماساژ که فقط برگرده..ولی انگار دیر شده بود.
یکم بعد کوهنوردای دیگم رسیدن و کلی تلاش کردیم زنگ بزنیم واسه کمک..ولی نه آنتنی بود و نه رسیدگی ای.
دوتا از همنوردا بچه هارو بردن به ایستگاه دو و سه نفر دیگه واسه کمک منتظر موندیم..بعد از حدود سه ساعت سه نفر امداد کوهستان در حالی که اون نقطه از مقرشون که ایستگاه 5 بود فقط نیم ساعت فاصله داشت بالاخره رسیدن. (که بعد فهمیدیم دلیل دیر اومدنشون این بوده که فرماندشون بشون دستور حرکت نداده و تایم ناهار هم بوده)
..
سرد و کبود شده بود..روی برنکارد گذاشتیمش و با مصیبت زیاد از دره رسوندیمش به مسیر کوهنوردی..با اینکه با آفرود تا اونجا میشد اومد ولی از ماشین خبری نبود..هرچی گفتیم اقا ماشین، میگفتن ماشینا دیسکاش صافن،
بالاخر تو برف و بدبختی اون شرایط رسوندیمش به ایستگاه دو و بعد هم بام و پاسگاه توچال و خونواده شوک زده و مصیبت دیدش که اونجا بودن.
.
پ.ن1) نحوه رسیدگی اورژانس، آتش نشانی، امداد کوهستان در یک جمله: "اینجا ایران است"
پ.ن2) توی عکس سوم میتونید فرقونی رو ببینید که نقش هلی کوپتر رو از نزدیکی ایستگاه 5 تا ایستگاه 2 بازی کرد.
پ.ن3) اول صبح سه تا ون گشت ارشاد و کلی نیرو دم گیشه بلیط فروشی بام واسه گیر دادن به مردم گذاشته بودن و اون بالا وضعیت امداد رسانی توی توچالی که ادعا میکنن باامکانات ترین کوه شمال تهرانه این بود. "اینجا ایران است"
پ.ن4) مرگ الکی ترین مقوله دنیاست. یکم به خودمون بیایم، همین.
Read more
مادري دختر بچه فلجش رو آورده در مسير زائران امام حسين تا زوار پاهاشونو بمالند به پاي دختر بچه ميكشي مرا حسين انگار خود دختر بچه داره التماس ميكنه كه خاك پاشونو بهش بمالند اي كاش حسين جان براي تو باشيم #ياحسين #حسين #جان #كربلا #اربعين #پياده_روي #اعتقاد #ى #ا #ح #س #ي #ن #عراق #زوارالحسين #اميري #حسين #و #نعم #الامير # مادري دختر بچه فلجش رو آورده در مسير زائران امام حسين تا زوار پاهاشونو بمالند به پاي دختر بچه ميكشي مرا حسين انگار خود دختر بچه داره التماس ميكنه كه خاك پاشونو بهش بمالند اي كاش حسين جان براي تو باشيم #ياحسين #حسين #جان #كربلا #اربعين #پياده_روي #اعتقاد #ى #ا #ح #س #ي #ن #عراق #زوارالحسين #اميري #حسين #و #نعم #الامير #
. دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته ...
Media Removed
. دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه ... .
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
.
مَوْلا ىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الرّازِقُ وَاَ نَا الْمَرْزُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ اِلا الرّازِق
#سرمشق_الهی
دوستان خودتون رو تگ کنید!
و با معرفى صفحه ى سرمشق الهی به دوستان خود در ثواب نشر مطالب سهيم باشيد
◀از پست های قبل هم دیدن بفرمایید
#الحمداالله_علی_کل_نعمته،
#استغفرالله_من_کل_ذنب،
#اعوذ_بالله_من_کل_شر،
#و_اسئل_الله_من_کل_خیر
Read more
ازدواج یا ارتباط جنسی با کودکان ممنوع <span class="emoji emoji1f448"></span> نَه به ازدواج کودکان <span class="emoji emoji1f448"></span> نه به ارتباط جنسی با کودکان <span class="emoji emoji1f448"></span> ازدواج کودکان ...
Media Removed
ازدواج یا ارتباط جنسی با کودکان ممنوع نَه به ازدواج کودکان نه به ارتباط جنسی با کودکان ازدواج کودکان آزار جنسی. لطفا بخوانید با سلام و خسته نباشید در تحریر الوسیله امام (ه) در قسمت ازدواج , ازداوج کردن با کودکان زیر 9 سال با اذن پدر اجازه داده شده حتی اگراین کودکان شیرخواره باشند, البته برای ... ازدواج یا ارتباط جنسی با کودکان ممنوع 👈 نَه به ازدواج کودکان 👈 نه به ارتباط جنسی با کودکان 👈 ازدواج کودکان آزار جنسی.
👇لطفا بخوانید
با سلام و خسته نباشید
در تحریر الوسیله امام (ه) در قسمت ازدواج , ازداوج کردن با کودکان زیر 9 سال با اذن پدر اجازه داده شده حتی اگراین کودکان شیرخواره باشند, البته برای بنده و بسیاری از مسلمانان این موضوع سخت باورش مشکل است که پایه و سند چنین اجازه ای مختوش نباشد ,
از عزیزی در سایت پاسخگو سوال کردم اگر میشد که ماخذ های این حکم را بالعینه میدیدم بسیار عالی میشد , که ایشان(جناب اکبری)فرمودند برای جواب مستند به شما نامه بنویسم, بنابر این اگر ممکن است بفرمایید حضرت امام(ره) و احتمالا حضرات ایات اعظامی محترم دیگری که ازدواج با کودکان شیر خوار را در موارد استثنایی مجاز دانستند بر پایه و چه روایت و حدیث معتبری این اجتهاد را کرده اند .2- همچنین مگر رضایت دختر برای ازدواج شرط نیست؟ مگر این سنت پیامبر گرامی نیست پس چطور میشود این سنت را شکست و با بچه ای که هیچ فهم و اراده ای از خود ندارد ازدواج کرد. ایا این ظلمی به اینده این کودک نیست؟ اگر ممکن است هر چه زودتر پاسخ این دو سوال را با ماخذ مرحمت بفرمایید. چرا که بنده خود باید جواب چند مسیحی و کافران دیگر که به این مورد گیر داده اند را بدهم . قبلا از شما متشکرم

با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز
خواندن عقد ازدواج با دختر بچه کوچک براي ايجاد محرميت ، با اجازه ولي او در صورتي که ازدواج براي دختر مصلحت داشته باشد و موجب اذيت دختر نباشد ،جايز است. البته نزديکي با دختر پيش از سن بلوغ حرام است.

#کودکان #مسایل_کودکان
#تجاوز #ازدواج_با_کودکان
#ازدواج_با_کودکان_ممنوع
#من_از_کودکان_حمایت_میکنم_🙋
#سعید_خراطها
#دکتر_سعید_خراطها
#children_issues
#children #i_suport_children🙋 #saeed_kharatha
Read more
؛ بسم الله و هوالمصور؛ #زیبا_مثل_ماه #آیسل_اَمری دختربچه ۵ ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو ...
Media Removed
؛ بسم الله و هوالمصور؛ #زیبا_مثل_ماه #آیسل_اَمری دختربچه ۵ ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو از توابع شهرستان «مراوه‌تپه» استان گلستان زندگی می‎کند. پدر و مادر آیسل بر اساس باورها و سنت‌هایی که از گذشته در مناطق ترکمن‎نشین حاکم بوده و به دلیل تعصبات و اجبارهای قومیِ همچنان متداول، تن به ازدواج ... ؛
بسم الله و هوالمصور؛
#زیبا_مثل_ماه
#آیسل_اَمری دختربچه ۵ ساله‌ای ‌است که در روستای قوچه سو از توابع شهرستان «مراوه‌تپه» استان گلستان زندگی می‎کند. پدر و مادر آیسل بر اساس باورها و سنت‌هایی که از گذشته در مناطق ترکمن‎نشین حاکم بوده و به دلیل تعصبات و اجبارهای قومیِ همچنان متداول، تن به ازدواج فامیلی غیرمنطقی داده اند.
حاصل این ازدواج دو دختر ٧ و ۵ ساله است. «آیسا» دختر اولشان با بیماری در ناحیه لگن دست و پنجه نرم کرده و با کمک پلاتین روزگار می‎گذراند. «آیسل» دختر کوچک خانواده هم بصورت ژنتیکی با #چشمانی_بسته به دنیا آمده است.
پیگیری‌های خانواده بخصوص پدر و مادر آیسل برای درمان، تاکنون نتایج امیدوار کننده‎ای در پی داشته و حاصل ٣ عمل جراحی که به قیمت از دست دادن سرمایه، بیکار شدن پدرش و تحمل رنج پارک‎خوابی در اطراف بیمارستان‎های تهران بوده، موجب بازگشت امید به زندگی‌شان از طریق بازشدن یکی از چشم‌هایش و بینایی خفیف بوده است.
به گفته پزشکان، آیسل ۵ ساله برای رسیدن به تنها آرزویش و بدست آوردن بخشی از بینایی خود باید به مرور و همزمان با بالا رفتن سن، چند عمل جراحی انجام دهد که فرآیند این درمان هزینه‎های چند ده میلیون تومانی در پی دارد.
این مجموعه عکس حاصل نزدیک شدن عکاس به دنیای قهرمان داستان بوده و تلاش شده دنیای پیرامونی دختر بچه‎ای ۵ ساله و ارتباطش با خانواده که در حال حاضر حس تشخیص نور را دارد، از نگاه او نمایش داده شود.
#آیسل در زبان ترکمن به معنای « #زیبا_مثل_ماه » می‎باشد.
*عکاس این مجموعه دوست خوبم #مهدی_بلوریان از عکاسهای خوب در #خبرگزاری_فارس هست که من چند ماهی است توفیق خدمت کنار ایشون رو دارم.
شماره حساب جهت کمک به درمان #آیسل: 6104337952472036 به نام «مولام بردی نوری»، دایی آیسل.
شما رو به دیدن کل مجموعه عکس دعوت میکنم:
fna.ir/blgq4y
.
.
.
.
.
#عکاس_مسلمان #عکاسی_مستند
#سید_شهاب_الدین_واجدی
#گروه_عکس_خبرگزاری_فارس
Read more
جهان را بدون ناخن های لاک زده، بدون گل سر، بدون لباس های پفی و رنگی تصور کن... خدا دختر را آفرید.. دختر ...
Media Removed
جهان را بدون ناخن های لاک زده، بدون گل سر، بدون لباس های پفی و رنگی تصور کن... خدا دختر را آفرید.. دختر جهان را برای خدا زیبا کرد ۱۱ اکتبر، روز جهانی دختر بچه ها مبارک🏻‍♀️ #دختر #دختر_بچه #اکتبر #جهان جهان را بدون ناخن های لاک زده، بدون گل سر، بدون لباس های پفی و رنگی تصور کن... خدا دختر را آفرید..
دختر جهان را برای خدا زیبا کرد🌸

۱۱ اکتبر، روز جهانی دختر بچه ها مبارک👱🏻‍♀️💝
#دختر #دختر_بچه #اکتبر #جهان
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی ...
Media Removed
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه ... در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!
معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
الهي كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن"
Read more
مهم نیست اهل کجا باشی! مهم‌ اینه که بچه‌های خودشون رو توی بهترین سیستم‌های آموزشی‌شون می‌ذارن، که بچه از شروع به‌دست گرفتن ساز، سختی رو لمس کنه، تا هر روز که از سن‌ش میگذره و برای کشور و مردم‌ش افتخارآفرینی میکنه، شیرینی لذت برنده شدن و جایزه گرفتن از دست بهترین‌ سولیست‌های دنیا رو بیشتر بفهمه ... مهم نیست اهل کجا باشی!
مهم‌ اینه که بچه‌های خودشون رو توی بهترین سیستم‌های آموزشی‌شون می‌ذارن، که بچه از شروع به‌دست گرفتن ساز، سختی رو لمس کنه، تا هر روز که از سن‌ش میگذره و برای کشور و مردم‌ش افتخارآفرینی میکنه، شیرینی لذت برنده شدن و جایزه گرفتن از دست بهترین‌ سولیست‌های دنیا رو بیشتر بفهمه و برای رسیدن به جایگاهی بالاتر تلاش کنه...
☺️
کشور ما برای بچه‌های ما چی‌کار کرد؟ ما برای کودکان‌مون چی‌کار کردیم؟ برای دختر بچه‌ها و پسر بچه‌های مظلومی که هر کدوم‌شون میتونن جای این فسقلی باشن!
براش همه‌جوره بسیار هزینه کردن، کاراکترایزش کردن، بهش موسیقی رو یاد دادن تا بیاد این اجرای خوب رو انجام بده. مطمئنن بهش یاد دادن که با بقیه باید متفاوت باشی و این ارزش تو رو بیشتر می‌کنه!!
.
اگر دولتی این اهمیت رو در هنر نمی‌فهمه، به نظرم ما باید هرجور شده برای رشد بچه‌هامون تلاش کنیم. اینو از صمیم قلب به پدر و مادرها پیشنهاد می‌کنم.
.
یکی از برنده‌های مشترک مقام اول بخش نوجوانان مسابقات منوهین (یکی از بزرگ‌ترین تک‌نوازهای دنیا) - سوییس - ۲۰۱۸
پ.ن: اون یکی برنده‌ هم یه دختر بچه‌ی شرقیه که حتمن می‌خوام ازتون ویدیوهاشون رو کامل در یوتوب ببینید.
#christianli #menuhincompetition2018 #باید_یاد_بگیریم
Read more
بچه که بودم یه عروسک داشتم که عاشقش بودم... یه روز تو خیابون عروسکم از دستم افتاد و یه دختر بچه ی دیگه ...
Media Removed
بچه که بودم یه عروسک داشتم که عاشقش بودم... یه روز تو خیابون عروسکم از دستم افتاد و یه دختر بچه ی دیگه اونو برداشت بوسش کرد و بهش گفت مامانت مواظب تو نبود؟ چرا تو رو انداخت زمین! من خواستم عروسکمو ازش بگیرم ولی اون بهم ندادش مامانامون وقتی این صحنه رو دیدن تصمیم گرفتن بقیه راهو با هم باشیم تا شاید اون ... بچه که بودم یه عروسک داشتم که عاشقش بودم... یه روز تو خیابون عروسکم از دستم افتاد و یه دختر بچه ی دیگه اونو برداشت بوسش کرد و بهش گفت مامانت مواظب تو نبود؟
چرا تو رو انداخت زمین!
من خواستم عروسکمو ازش بگیرم ولی اون بهم ندادش
مامانامون وقتی این صحنه رو دیدن تصمیم گرفتن بقیه راهو با هم باشیم تا شاید اون دختر عروسکمو بر گردونه
۱ساعت تو خیابون گشتیم ولی اون دختر عروسکمو بر نگردوند
آخرش مادر اون دختر گفت میشه پول این عروسکو بگیرید و عروسک به دختر من بدین
مامان منم منو بوسید و گفت نه خانم دختر من عروسکشو هدیه داد به دختر شما
ولی اونا هیچوقت نفهمیدن من به عروسکم وابسته بودم و دوسش داشتم
من فقط یه لحظه حواسم نبود و عروسکم از دستم افتاد و بجای خودم یکی دیگه برش داشت
مراقب عروسکاتون باشید... 💛:)
Read more
<span class="emoji emoji1f538"></span>مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه <span class="emoji emoji1f539"></span>ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون ...
Media Removed
مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ... 🔸مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه 🔹ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم .
شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه ی اسلامی به هم نریزه ؟! 🔹جواب مدیر به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت و فرداش با دوستش اومد. مدیر گفت: پس چرا ولی خودتو نیاوردی ؟مگه نگفتم ولی خودت رو بیار ؟ 🔹دانش آموز گفت: این ولی منه دیگه . مدیر عصبانی شد و گفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟
دانش آموز گفت: نشد دیگه، اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست؟ ------------- #پی_نوشت:

رفقا!
🎊عید غدیر رو هر جور شده ، جشن بگیریم... حتی به اندازه زدنِ یه پرچم توی کوچه‌مون ... یا ریسه کشیدن یا گذاشتن یه کاسه شیرینی توی مغازه یا دم در خونه و ...
اینکه توی روایات اینهمه ثواب نقل شده برا جشن گرفتنِ عید غدیر و اطعام دادن در این روز ، بخاطر اینه که ما غدیر رو فراموش نکنیم ...
اگه همون قدر که برا حفظ و پاسداشتِ محرم و صفر تلاش کردیم، برا #غدیر مایه می‌ذاشتیم ، #شیعه اینقدر مظلوم نبود ... #مبلغ_غدیر_باشیم
#غدیر_سند_روشن_ولایت
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#میانمار_تنهاست
#داره_میاد_دوباره_باز_بوی_محرم
Read more
... The Story of a little girl who hadnt traveled without his father before , and his father was aware ...
Media Removed
... The Story of a little girl who hadnt traveled without his father before , and his father was aware that its hard for her . Ruqayyah #OfHussain سالها داستان دخترسه ساله ی امام را روی منبر گفته بود و با مردم سوخته بود. اما می گفت از آن روز که دختردار شده ، خواسته مسافرت کوتاهی برود ، دم رفتن ... ... The Story of a little girl who hadnt traveled without his father before ,
and his father was aware that its hard for her .
Ruqayyah #OfHussain
سالها داستان دخترسه ساله ی امام را روی منبر گفته بود و با مردم سوخته بود.

اما می گفت از آن روز که دختردار شده ، خواسته مسافرت کوتاهی برود ،
دم رفتن دختر دستش را محکم دورش حلقه کرده ،
داستان جور دیگری می سوزاندَش .

#گره_سوم : گره سنگین زنجیر وقتی از پای دختر بچه باز شود که بنشیند روی خاک و استراحت کند .
وقتی چشمش به زخم ها بیفتد .وقتی بخواهد به پدر نشانشان دهد . وقتی پدر را بخواهد. وقتی پدر را...
#حضرت_رقیه
Read more
امسال روز اربعين در حرم سيدالشّهدا دقيقاً رو به روى ضريح مطّهر امام حسين يه جاى فوق العاده خوب گيرم ...
Media Removed
امسال روز اربعين در حرم سيدالشّهدا دقيقاً رو به روى ضريح مطّهر امام حسين يه جاى فوق العاده خوب گيرم اومد. بعد از قرائت زيارت و خواندن نماز براى هر كسى كه به عقلم ميرسيد و همه كسانى كه التماس دعا گفته بودن و يادشون بودم و خدا ميدونه همه همراهان بزرگوار اين صفحه، يواش يواش ميخواستم بلند شم و برم تا جا ... امسال روز اربعين در حرم سيدالشّهدا دقيقاً رو به روى ضريح مطّهر امام حسين يه جاى فوق العاده خوب گيرم اومد.
بعد از قرائت زيارت و خواندن نماز براى هر كسى كه به عقلم ميرسيد و همه كسانى كه التماس دعا گفته بودن و يادشون بودم و خدا ميدونه همه همراهان بزرگوار اين صفحه،
يواش يواش ميخواستم بلند شم و برم تا جا براى بقيه زائرين باز بشه كه چشمم افتاد به جوانى با يه دختر بچه ى كوچولوى خواب تو بغل
همينطورى سرگردون دورُ اطراف رو نگاه ميكرد
دستم رو بلند كردم و با اشاره گفتم بيا جاى من بشين
لبخند رضايتى زد و آومد
بلند شدم كه بشينه
-پرسيدم زيارت رفتى؟
.گفت:با اين بچه؟
-گفتم:بده من برات نگهش دارم برو زيارت كن برگرد
بدون يك لحظه ترديد بچه رو گذاشت تو بغلم
و گفت خدا خيرت بده دمت گرم،زود ميام
-گفتم ميشه زود نيايى؟
.با تعجب پرسيد چراااا!؟؟
-گفتم دلم براى بچه ام تنگ شده،اين كوچولو رو به جاى پسرم بغل ميكنم تا دلم آروم بشه.
لبخندى زد و خواست بره
- پرسيدم رسيدى چيزى نميخواى؟شايد بچه دزد باشم😄
.قيافت به همه چى ميخوره الّا بچه دزد،اونم تو حرم امام حسين😐
-نظر لطفتونه 😰
ديدم كمى هوا سرده
چفيه ام رو از گردنم باز كردم و انداختم روش (اين چفيه رو از مدينه خريدم و باهاش به زيارت ١٣ معصوم مشرف شده ام)
يه ساعتى جوجه همين طورى مثل فرشته ها روى پام خواب بود و من فقط تماشاش كردم
و از اين همه معصوميت و زيبايى انرژى گرفتم و مثل هميشه كه هر بچه اى رو در آغوش ميگيرم سه تا اية الكرسى و هفت تا حمد براى سلامتى و عاقبت به خيريش خواندم و بهش فوت كردم
تا اين كه باباش اومد و تشكر كرد و برداشتُ بردش.
راستى كسى نميدونه اين جوجه كيه؟
(در اربعين اجازه ميدن گوشى را داخل ببرى)
Read more
part_4 زین پنبه رو روی دستش گذاشتو از اتاق اومد بیرون! هری: درد میکنه؟ هری به زین گفتو باهم نشستن ...
Media Removed
part_4 زین پنبه رو روی دستش گذاشتو از اتاق اومد بیرون! هری: درد میکنه؟ هری به زین گفتو باهم نشستن روی صندلی های کلینیک! زین: نه فقط یکم میسوزه! زین گفتو استین سوییشرتش رو کشید پایین! زین: ما چرا اینجا نشستیم؟! هری: بابا سفارش کرده تا یک ساعت دیگه جواب ازمایش رو میدن! زین: خوبه،هرچه زودتر ... part_4
زین پنبه رو روی دستش گذاشتو از اتاق اومد بیرون!
هری: درد میکنه؟
هری به زین گفتو باهم نشستن روی صندلی های کلینیک!
زین: نه فقط یکم میسوزه!
زین گفتو استین سوییشرتش رو کشید پایین!
زین: ما چرا اینجا نشستیم؟!
هری: بابا سفارش کرده تا یک ساعت دیگه جواب ازمایش رو میدن!
زین: خوبه،هرچه زودتر از شر این مسخره بازی خلاص شم بهتره!
زین با حرص گفتو هری خندید،همون موقع یه دختر بچه تپل با یه پسر که تقریبا همسن زین بود از اتاق بیرون اومدن!..هری با ارنجش به زین زدو به دختر بچه اشاره کرد!
هری: هی پسر،اونجارو!
زین به بچه نگاه کردو دهنشو کج کرد!
زین: چقدر رو مخه این بچهه،تپلِ خیکی!
هری خندیدو گفت: ممکنه بچه خودت باشه!
زین چشماشو چرخوندو گفت: الان مطمن شدم این بچه من نیست!..خداروشکر!
هری برای دختر بچه دست تکون دادو زین برگشت طرفش!
زین: چه غلطی داری میکنی؟!
هری: خفه شو اون خیلی بامزه اس..ولی بنظرت اون پسره کی عه؟!
زین شونه هاشو انداخت بالا و گفت: چمیدونم!..حتما باباشه!
اینو گفتو پوزخند زد!
هری: دیونه!
هری گفتو خندید،زین دستشو پشت گردنش کشیدو گفت: من گرسنمه،نمیشه بریم یچیزی بخوریم بعدش دوباره برگردیم؟!
.
.
- اقای مالیک؟!
یکی از کارکنای کلینیک اسم زین رو صدا کردو زین و هری طرف بخشی رفتن که جواب ازمایشا رو میدن!
پاکت تو دسته زین بود و زین بهش نگاه میکرد!
هری: قراره همینجوری نگاش کنی؟!
زین به هری نگاه کردو دوباره به پاکت نگاه کردو اروم بازش کرد،اروم کاغذو باز کردو شروع کرد به خوندن!
.
.
گفتم زین گاوه: تپل خیکی😐😑
بی ادب :| نظر خیلی کمه!
لایکا هم بیاین راجع بهش حرف نزنیم :|
Read more
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد ...
Media Removed
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دانم در آن لحظات دنیا در نگاهش چگونه جلوه می کرد شاید ... دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دانم در آن لحظات دنیا در نگاهش چگونه جلوه می کرد شاید خود را در آن گستره ی کوه و دشت و هم همه ی آدم ها تنها و بی پناه می دید که اینگونه بی تاب شده بود. خوب که گریه هایش اوج گرفت و جهان در دیدگان زیبایش تیره و تار شد ، پدر بزرگ با موهای سپید و کم پشت و چین های فراوان در صورت با لبخندی زیبا و مهربان از پشت شمشادها بیرون آمد و بر زمین زانو زد و آغوشش را باز کرد تا واکنش دختر بچه را که تا حد مرگ ترسیده بود ببینید و گویا انتظار داشت دخترک دوان دوان به سوی او بشتابد و در آغوش او پناه بگیرد . اما دخترک رفتاری در پیش گرفت تا آقاجون دیگر فکر اینکه برای تفریح پشت شمشادها پنهان شود را در سر نپروراند.
دخترک وقتی آغوش باز پدر بزرگ را دید و آن لبخند ملیحیش را دوید و دوید و همین که به او نزدیک شد سیلی محکمی به گوش آقا جون نهاد و با گریه گفت: ((دیگه اینکار را نکن. ))
Read more
چیزی برای گفتن نیست... #بچه #نوازد #دختر #دختربچه #تک_دختر #بچه‌_ناز #خوشروخانوم #خوش_خنده #baby ...
Media Removed
چیزی برای گفتن نیست... #بچه #نوازد #دختر #دختربچه #تک_دختر #بچه‌_ناز #خوشروخانوم #خوش_خنده #baby #babygirl #avin @avin8865 چیزی برای گفتن نیست... #بچه #نوازد #دختر #دختربچه #تک_دختر #بچه‌_ناز #خوشروخانوم #خوش_خنده
#baby #babygirl #avin @avin8865
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور ...
Media Removed
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی، قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود... یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند... این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش ... برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری،
توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی،
قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود...
یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند...
این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش توی محل کار نگهداری کنه.
اره میدونم اداره جای این کارا نیست
اما حتما مجبور شده بود
حواسم بهش بود، تمام سعیش رو میکرد یه موقع کارش عقب نیفته
آدم خوب رو از حرکات سر و دست و گردن میشه شناخت...
یه دختر بچه یکی دو ساله رو با لباس زمستونی صورتی تصور کن، بچه ها همشون شیرینن، خواستنی ان، این بچه هم تو دل برو بود، هر کس میومد داخل نگاهش که میکرد لبخند مینشست روی لبش
یه مقدار سرما خورده بود
توی اون چند دقیقه ای که اونجا بودم با چشمای خودم دیدم که مادرش با چه سختی داروهاش رو میداد و ازش مراقبت میکرد
خیره شدم به چشمهای مهربون و پاک اون دختر بچه
میدونی به چی فکر میکردم؟
به اینکه بیست سال دیگه این بچه این روزا رو یادش نمیاد
اون شبایی که باعث بی خوابی مادرش شده
اون نه ماه که راحتی رو ازش سلب کرده...
هزار تا چیز دیگه
اینارو یادش میاد؟ نمیاد!
آخه پریشب یه دختر بیست ساله دیدم توی همین میدون ولیعصر داشت با یه لحن بد سر مادرش غر میزد که
اه، مامان اینجا میدونه، دوتا چهارراه بعدی باید پیاده میشدیم، اونجا میشه چهارراه ولیعصر....
من ذوق رو توی چشمای مادرش دیدم که حالش خوب بود از اینکه با دخترش اومده بیرون...
کسی که ذره ذره آب شده تا اون بچه ذره ذره قد بکشه....
خیلی دلم خواست از اون دختر بپرسم اگه با دوستاتم بیرون میومدی از پیاده روی دوتا چهارراه عصبانی میشدی یا خوشحال؟
از کجا میدونی؟ شاید مامانت دلش میخواست چهارقدم باهات راه بره...نگاهت کنه
حواست هست رفیق؟
میترسم یه وقتی به خودمون بیاییم که دیر شده... 👤علی سلطانی
سلام ظهرتون بخیر دوستان گرامی 🙏🌺💐🌹
Read more
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور ...
Media Removed
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی، قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود... یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند... این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش ... برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری،
توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی،
قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود...
یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند...
این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش توی محل کار نگهداری کنه.
اره میدونم اداره جای این کارا نیست
اما حتما مجبور شده بود
حواسم بهش بود، تمام سعیش رو میکرد یه موقع کارش عقب نیفته
آدم خوب رو از حرکات سر و دست و گردن میشه شناخت...
یه دختر بچه یکی دو ساله رو با لباس زمستونی صورتی تصور کن، بچه ها همشون شیرینن، خواستنی ان، این بچه هم تو دل برو بود، هر کس میومد داخل نگاهش که میکرد لبخند مینشست روی لبش
یه مقدار سرما خورده بود
توی اون چند دقیقه ای که اونجا بودم با چشمای خودم دیدم که مادرش با چه سختی داروهاش رو میداد و ازش مراقبت میکرد
خیره شدم به چشمهای مهربون و پاک اون دختر بچه
میدونی به چی فکر میکردم؟
به اینکه بیست سال دیگه این بچه این روزا رو یادش نمیاد
اون شبایی که باعث بی خوابی مادرش شده
اون نه ماه که راحتی رو ازش سلب کرده...
هزار تا چیز دیگه
اینارو یادش میاد؟ نمیاد!
آخه پریشب یه دختر بیست ساله دیدم توی همین میدون ولیعصر داشت با یه لحن بد سر مادرش غر میزد که
اه، مامان اینجا میدونه، دوتا چهارراه بعدی باید پیاده میشدیم، اونجا میشه چهارراه ولیعصر....
من ذوق رو توی چشمای مادرش دیدم که حالش خوب بود از اینکه با دخترش اومده بیرون...
کسی که ذره ذره آب شده تا اون بچه ذره ذره قد بکشه....
خیلی دلم خواست از اون دختر بپرسم اگه با دوستاتم بیرون میومدی از پیاده روی دوتا چهارراه عصبانی میشدی یا خوشحال؟
از کجا میدونی؟ شاید مامانت دلش میخواست چهارقدم باهات راه بره...نگاهت کنه
حواست هست رفیق؟
میترسم یه وقتی به خودمون بیاییم که دیر شده... 👤علی سلطانی

#مادر
Read more
‍ دختر بچه بعد از دیدن سریال پایتخت : دختر : بابایی داعش دختر بچه هارو میدزده؟ بابا : اره بابایی ...
Media Removed
‍ دختر بچه بعد از دیدن سریال پایتخت : دختر : بابایی داعش دختر بچه هارو میدزده؟ بابا : اره بابایی اونا خیلی آدمای بدی هستن خیلی... دختر : بابا برا همین تو و مامان به من نگا میکردین گریه میکردین موقع فیلم دیدن؟ بابا : آره دخترم.ولی ما نمیزاریم کسی تورو بدزده دختر : بابا اگه یوقت تو نبودی چی؟مگه ... ‍ دختر بچه بعد از دیدن سریال پایتخت :

دختر : بابایی داعش دختر بچه هارو میدزده؟

بابا : اره بابایی اونا خیلی آدمای بدی هستن خیلی... دختر : بابا برا همین تو و مامان به من نگا میکردین گریه میکردین موقع فیلم دیدن؟

بابا : 😔 آره دخترم.ولی ما نمیزاریم کسی تورو بدزده
دختر : بابا اگه یوقت تو نبودی چی؟مگه نگفتی حضرت رقیه هم وقتی باباش نبود آدم بدا بردنشون؟؟؟ پدر : دخترم😭 اونا عموشون حضرت ابولفضل رو نداشتند. اما تو آروم بخواب که عموهایی مثل حضرت ابولفضل داری بهشون میگن مدافع حرم... #لبیک_یا_زینب #مدافعان_حرم
#ما_نمرده_ایم_که_ایران_جای_حرامی_شود ✌️🇮🇷✌️
Read more
پرده اول: دختر بچه ای درون چاهی با دهانه تنگ افتاده. از دست کسی کاری بر نمیاد دختر لاغر اندامی داوطلب ...
Media Removed
پرده اول: دختر بچه ای درون چاهی با دهانه تنگ افتاده. از دست کسی کاری بر نمیاد دختر لاغر اندامی داوطلب میشود۰ بار اول موفق نمیشود فرصت دیگری میخواهد اینبار موفق میشود ‌دختر بچه را از چاه خارج کند پدر بچه قطعه زمینی به او اهدا میکند و تماشاگران موضوع از تلویزیون مبلغ پنج هزار دلار برایش جمع آوری میکنند. پرده ... پرده اول:
دختر بچه ای درون چاهی با دهانه تنگ افتاده. از دست کسی کاری بر نمیاد دختر لاغر اندامی داوطلب میشود۰ بار اول موفق نمیشود فرصت دیگری میخواهد اینبار موفق میشود ‌دختر بچه را از چاه خارج کند پدر بچه قطعه زمینی به او اهدا میکند و تماشاگران موضوع از تلویزیون مبلغ پنج هزار دلار برایش جمع آوری میکنند.
پرده دوم:
اسماء زحمتكش دختر ورزشكار بوشهرى در حال بازگشت به خانه بدليل نبودن پل هوايى در سانحه تصادف جان به جان آفرين تسليم مى كند.
شوربختانه بايد حادثه اى رقم بخورد تا همگى به هوش شويم، درست كه اينك هر چه گفته شود نوشدارويى است بعد از مرگ قهرمان اما جلوى ضرر هر جا گرفته شود، منفعت است. براى از دست ندادن اسماء هاى ديگر همين امروز بايد دست به كار شد.
پرديس پروردگار پناهگاهش ...
.
پ.ن: اين پست شامل دو ويدئو است.
Read more
 #ادامه_پست_قبل هفت صدای اذان را می شنوم،سید عباس که با عجله قدم برمی دارد بسمت راست اشاره می کند ...
Media Removed
#ادامه_پست_قبل هفت صدای اذان را می شنوم،سید عباس که با عجله قدم برمی دارد بسمت راست اشاره می کند و می گوید:بازار شام... . هشت وارد حیاط حرم می شوم آرام قدم برمی دارم چشمان دختر بچه آواره سوری هنوز جلوی چشمم است،به خودم می آیم بجز چند کودک که در حال بازی هستند کسی را در اطرافم نمی بینم . نُه ضریح ... #ادامه_پست_قبل
هفت
صدای اذان را می شنوم،سید عباس که با عجله قدم برمی دارد بسمت راست اشاره می کند و می گوید:بازار شام...
.
هشت
وارد حیاط حرم می شوم آرام قدم برمی دارم چشمان دختر بچه آواره سوری هنوز جلوی چشمم است،به خودم می آیم
بجز چند کودک که در حال بازی هستند کسی را در اطرافم نمی بینم
.
نُه
ضریح را تار می بینم...
.
دَه
آنقدر تعدادمان کم است که نماز جماعت را کنار ضریح می خوانیم،بعد از نماز مشغول زیارت می شوم
تقریبا همه خارج می شوند.سید فؤاد خادم افغانی حرم صدایم می کند و می گوید:بقیه اش را بذار فردا میخوام در را قفل کنم...
.
یازده
عقب عقب میروم که از صحن خارج شوم
هنوز به در نرسیده ام که چراغ ها را خاموش می کنند...
.
دوازده
به ساعت موبایلم نگاه میکنم...19:15

سیزده
اشک امانم را بریده خودم را دلداری می دهم،اینجا که خوبه وسطِ شهره چراغ های اطراف حیاط روشنه بچه های حزب الله حواسشون هست،مگه شب تو بیابون تنها گم شده آخه اینجوری گریه می کنی؟مگه کتکش زدن؟مگه گوشوارشو...مگه روسریشو...مگه...
.
چهارده
در راه برگشت از کنار پارک عبور می کنم،از پله های پل عابر پیاده بالا میروم،نگاهم به فاطمه می افتد که در حال بازی کردن است و پدرش صدایش می کند
از پله ها که پایین می آیم به این فکر میکنم که وقتی بابا باشد دختر بچه حتی در تاریکی هم با خیال راحت مشغول بازی می شود!

پانزده
سخت ذهنم درگیر است
کاش حداقل عمو عباس بود...
.
#السلام_علیک_یا_رقیه_بنت_الحسین
#السلام_علیک_یا_زینب_کبری_سلام_الله_علیها
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله
#خانم_جان_بطلب😭
#سه_سال_طفل_تو_بودن_هزار_سال_گذشت
Read more
. دختر بچه که بودم کفش های پاشنه دار مامان را می پوشیدم و از این سمت خونه به اون سمت خونه راه می رفتم. اون ...
Media Removed
. دختر بچه که بودم کفش های پاشنه دار مامان را می پوشیدم و از این سمت خونه به اون سمت خونه راه می رفتم. اون هم مرتب تکرار می کرد : بچه جان می خوری زمین آخر با این کفش ها. عاشق کفشهای تق تقی بودم. ما بهش می گفتیم تق تقی و صدای تق و تقش موقع راه رفتن احساس بزرگی بهمون می داد. هیجده سالم که شد و رفتم سر کار اولین چیزی ... .
دختر بچه که بودم کفش های پاشنه دار مامان را می پوشیدم و از این سمت خونه به اون سمت خونه راه می رفتم. اون هم مرتب تکرار می کرد : بچه جان می خوری زمین آخر با این کفش ها. عاشق کفشهای تق تقی بودم. ما بهش می گفتیم تق تقی و صدای تق و تقش موقع راه رفتن احساس بزرگی بهمون می داد. هیجده سالم که شد و رفتم سر کار اولین چیزی که با اولین حقوقم خریدم یک کفش تق تقی بود، دیگه اندازه ی پاهام بود و لف لف نمی کرد. خیلی طول نکشید تا راه رفتن با کفشی با پاشنه ی هفت سانت و بعد هم ده سانت و دوازده سانت رو یاد گرفتم. حتی خیلی هم طول نکشید که یاد گرفتم با یک کفش ده سانت ساعتها سرپا باشم و توی مهمونی ها برقصم. انگار که یک اصالتی به زنانگی می ده. ولی دیگه هیچوقت اون حال و هوای تق تقی ها را نداشت. فقط یک کفش بود و یک زنانگی، همان زنانگی که هر دختر بچه ای با آرزوش آروم آروم بزرگ می شه و توی رویاهاش چقدر برای زن بودن خودش نقشه می کشه. زندگی آنچنان آدمی را گیج خودش می کنه که خیلی وقتها یادش میره زنانگی امروزش ، همون رویای دیروزش بوده. شاید هم تقصیر زندگی نیست، ما عادت داریم تمام تقصیرها را به گردن زندگی می ندازیم. تقصیر خود ماست، ما فراموشکاریم، رویاهامون رو خیلی زود فراموش می کنیم و تمام زنانگی و مردانگی هائی که یه روزی آرزوش رو داشتیم.
من هنوز هم عاشق کفشم. هنوز هم هر وقت حالم بد باشه می رم برای خودم یک جفت کفش می خرم و مدتها با اون خوشحالم . شاید که کودک درون من ، هنوز در رویای یک کفش تق تقیه !
نوشته ی: #پرنيان
Read more
. شرح ۱ ؛ روز 15 مرداد ماه جاده اراک به بروجرد 5 کیلومتری بروجرد راننده تریلر ولوو ترمز بریده زده به ...
Media Removed
. شرح ۱ ؛ روز 15 مرداد ماه جاده اراک به بروجرد 5 کیلومتری بروجرد راننده تریلر ولوو ترمز بریده زده به سه تا ماشین وانت پیکان سواری پیکان و رنو ساندرو خوشبختانه تا این لحظه کشته نداشته وانت و پیکان سرنشین نداشتن کنار جاده بودن سرنشینان ساندرو زنده بودن ولی حالشون خوب نبود راننده تریلی هم حالش خوب ... .
شرح ۱ ؛
روز 15 مرداد ماه جاده اراک به بروجرد 5 کیلومتری بروجرد راننده تریلر ولوو ترمز بریده زده به سه تا ماشین وانت پیکان سواری پیکان و رنو ساندرو
خوشبختانه تا این لحظه کشته نداشته وانت و پیکان سرنشین نداشتن کنار جاده بودن سرنشینان ساندرو زنده بودن ولی حالشون خوب نبود راننده تریلی هم حالش خوب نبود
.
شرح ۲ ؛
در پی برخورد زنجیره ای چهار خودروی سواری ساندرو ، وانت پیکان، سواری پیکان و تریلی در کیلومتر ۵ محور بروجرد به اراک سه سرنشین خودروی ساندرو که خانم بودند در دم جان باختند ،در این حادثه چهار نفر هم مصدوم شدند که سرنشین وانت پیکان و یک دختر بچه از خودروی ساندرو که بیهوش بود توسط عوامل جمعیت به بیمارستان چمران بروجرد انتقال داده شدند، و دو مصدوم دیگر توسط عوامل اورژانس انتقال داده شدند
سه نفر فوتی ، خانم مسن تقریبا ۶۰_۷۰ ساله
خانم جوان ۳۰_۳۵ ساله
دختر بچه حدودا ۱۰ ساله
دو نفر انتقالی توسط جمعیت
راننده وانت و دختر بچه تقریبا ۱۵ ساله ( بیهوش )
دو نفر هم انتقالی توسط اورژانس
در مجموع ۸ نفر حادثه دیده
..
.
پ,ن و نتیجه ؛ در شرح ۲ خودرو بجای ساندرو! رانا ذکر شده بود که من اصلاح کردم, بخاطر همین اشتباه به متن دوم شک دارم.
ضمنا این چندمین و چندهزارومین باری هستش که خودروی سنگین ترمز میبره یا هرچی! و بقیه رو له میکنه!! اگر فرسوده یا نامرغوب هستن نباید استفاده بشن!!! به هرحال خودشون مسوول جان بقیه هستند و باید پاسخگو باشند.
Read more
دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو ...
Media Removed
دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو پنجره ها میکوبیدم اما همه قفل بود آخه چطور ممکنه ؟ روی زمین افتاده بودم و به نفس نفس افتاده بودم !!! ***** یه پارک روشن ، پر چمن ! یه دختر بچه حدودا 5 ساله رو تاب نشسته و یه مرد داره هلش میده ، صدای خنده میاد ... دود به سرفه انداخته بودم حرارت آتیش خیلی زیاد بود !! نگران خودم نه نگران بچم بودم تقلا میکردم به درو پنجره ها میکوبیدم اما همه قفل بود آخه چطور ممکنه ؟ روی زمین افتاده بودم و به نفس نفس افتاده بودم !!! *****
یه پارک روشن ، پر چمن ! یه دختر بچه حدودا 5 ساله رو تاب نشسته و یه مرد داره هلش میده ، صدای خنده میاد ! چهره مردی که روی تابه واضح تر میشه اون اسده .. همونطور که دست دختر کوچولو رو گرفته میاد سمتم و میگه : زیا امروز خیلی بازی کرده خستست ولی باباش خسته تره هردومون بهت نیاز داریم تا خستگیمون در بره صنم *****
اسد :
همش دلم شور میزد که صنم بلایی سرش نیاد !! آهیل خیلی عصبی بود یعنی ممکن بود صنمو اذیت کنه ؟ رفتم سمت اونجا ولی دیدم خونه داره میسوزه دوییدم تو خونه و صنم و آوردم بیرون .. یکم بعد آهیل اومد و با دیدن اون وضعیت خشکش زد . صنمو با هر زحمتی بود صنمو به بیمارستان رسوندم بردنش تو بخش مراقبت های ویژه ... صنم :
چهره نگران اسد و صداهای مبهم و بعدش دیگه چیزی حس نکردم !!!!
*****
دختر بچه اومد سمتم و گفت مامان جونم باید برم
صنم : نه زیا نرو مامان و بابارو تنها نزار
زیا : مامان جونم من میرم اما نگران نباش بابا مراقبته اون تنهات نمیزاره مامان جونم میدونم میخواستی چیزایی که نداشتی رو بهدمن بدی ولی بجای دادن به من اونارو به خودت بده خودت خوشحال باش مامان جونم
-زیا منم میخوام باهات بیام
-اگه بیای بابا جونم تنها میمونه
دختر 5 ساله رفت و تو نو محو شد...
__________
ممنونم از ادمین خوبمون @hend1380 که این قسمتو اون نوشت وگرنه اگه میخواستم خودم بنویسم که بخاطر حال خرابم راستانو خراب میکردم حالم خوب نی داغونم😭
Read more
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر ...
Media Removed
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره. چند روزی بود که یخ ... پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره.
چند روزی بود که یخ ها اب شده بودند و مرغ های شکاری برگشته بودند و دسته جمعی تو اب شیرجه میرفتند و بخت برگشته ای رو به منقار میزدند و میرفتند. پدر بزرگ راه افتاده بود خبرهای بدی رو نقل میکرد. خیلی از ماهی ها پدر بزرگ رو مسخره کرده و گفته هاشو توهم و از سر پیری قلمداد میکردند. گهگاهی تکه های نونی رو در گوشه ای توی اب می افتاد و همه به طرفش هجوم میبردند. پدر بزرگ ما رو صدا میکرد و بر حذرمان میداشت. ان روز نزدیکی های ظهر بود که قایقی پارویی رو به اب انداختند چند مرد داخلش بود و طناب هایی را در طول و عرض استخر پهن کردند. پدر بزرگ داد میزد که همه برید ته استخر. خود را کنار بوته ای از دید پدر بزرگ پنهان کردم. روی طناب چیزی برق میزد به ارامی به ان نزدیک شدم ناگهان تلاطمی در استخر راه افتاد خیلی از ماهی ها به کناری کشیده میشدند من نیز همراه انان بودم. به هم فشرده شدیم و بناگاه از داخل اب بیرون کشیده شدیم تانکر فلزی بزرگی کنار استخر ایستاده بود از بالا استخر دیده میشد از لای شبکه های طوری چند نفری از ماهی ها در اب افتادند من همراه بسیاری دیگر داخل تانکر که پر اب بود ریخته شدیم. چند باری طور رفت و امد داخل تانکر کیپ تا کیپ بودیم، بزرگ و کوچک. تانکر شروع به تکان خوردن کرد. ساعتی بعد در داخل وان بزرگی بودم بی حال و سست، نای نفس کشیدنم نبود. از این ظرف به ان ظرف، از دبه ای به تشتی و گاه در سبدچه هایی که دانه دانه شمرده میشدیم. داخل تشت که بودم مردی با دست مرا برداشت و داخل تنکی شیشه ای انداخت. از داخل تنک میتوانستم بیرون را ببینم پسر بچه ها و دختر بچه هایی که می ایستادند و نگاهم میکردند و گاه دستشان را داخل تنک می کردند تا مرا بگیرند و من از میان دست هایشان فرار میکردم.
نزدیکی های غروب بود. دخترکی که موهای سرش را از دو طرف بسته بودمراد همرا تنگ از زمین برداشت و به آغوش کشید و همراه زنی راه افتاد. شب را کنار پنجره ای که از ان حیاطی پر درخت دیده میشد بسر کردم. دلم هوس استخر و حرف های پدر بزرگ را کرده بود. صبح دخترک مرا روی میز صبحانه گذاشت و با مردی که کنارش نشسته بود گفت: بابا ماهی ها خونه ندارند؟ مرد گفت: همه حیونا خونه دارند، حالا این تنگ هم خونه ماهی است. ..ادامه در کامنت ....
Read more
 #الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
#الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به ... #الهی العفو
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> ۱.‏با مادر معتادش زندگی میکرد. رو دست و تنش آثار سوختگی پیدا کردم. مادره روزا می‌فرستادش سر کار، ...
Media Removed
۱.‏با مادر معتادش زندگی میکرد. رو دست و تنش آثار سوختگی پیدا کردم. مادره روزا می‌فرستادش سر کار، شبا اجاره‌ش میداد... این سرنوشت یه دختر بچه‌ی ۱۱ ساله‌س! . ۲.پدرش مواد مصرف می‌کرد و به شدت کتکش میزد،وقتی رفت کمپ ترک اعتیاد، فرستادیمش خونه عموش. اونجا بهش تجاوز شد. فرستادیمش بهزیستی. وقتی ... 💜
۱.‏با مادر معتادش زندگی میکرد. رو دست و تنش آثار سوختگی پیدا کردم. مادره روزا می‌فرستادش سر کار، شبا اجاره‌ش میداد...
این سرنوشت یه دختر بچه‌ی ۱۱ ساله‌س!
.
۲.پدرش مواد مصرف می‌کرد و به شدت کتکش میزد،وقتی رفت کمپ ترک اعتیاد، فرستادیمش خونه عموش. اونجا بهش تجاوز شد. فرستادیمش بهزیستی. وقتی پدرش برگشت، بهزیستی دوباره فرستادش خونه. بعدها فهمیدیم تو بهزیستی هم مورد آزار قرار گرفته!
.
۳.‏حاشیه نشین بودن و مهاجر غیرقانونی محسوب میشدن. برای تجاوز به دخترشون شکایت کردن. بهشون گفتن اصلا شما اینجا بودنتون غیرقانونیه. رد مرز کردنشون. همینقدر مظلوم....
.
۴.‏شش ماهش بود. تست اعتیادش مثبت بود!
.
۵.یکی از شاگردام بی‌نهایت زیبا بود،  میگفت می‌خواد دکتر بشه تا مریضی باباشو خوب کنه. ‏یه روز دیگه نیومد سر کلاس. پدرش نتونسته بود پول مواد رو بده، به جاش دخترشو داده بود به ساقی. یک سال بعد شاگردمو بچه به بغل با صورت کبود دیدم. تازه ۱۴ سالش شده بود....
.
۶.‏ یکی از دوستان مدد کار تعریف می‌کرد:
"گفتن اطلاعاتشو بده برا ‎ #سمینار_کودک_آزاری
نیم ساعت گوشی تو دستم بود و نمیدونستم از کجای داستان یه دختری که دوبار از پدرش حامله شده باید شروع کنم"
.
۷. بهش میگم چرا وقتی شوهر معتادت بچه تو شکنجه میداد به پلیس نگفتی؟ گفت یه بار گفتم با تعهد ولش کردن منو بچه‌مو باهم شکنجه کرد!
.
۸.نه ماهه باردار بود، شیشه میکشید و یک بارم برای سلامت جنین دکتر نرفته بود. بچه‌ش معتاد به دنیا اومد.۲۰ روز بیمارستان بستری بود تا خوب شه. پرستار می‌گفت دردی که میکشه مثل درد خماری یه بزرگساله!
.
۹.پدر به نوزادش متادون میداد که خوابش ببره، نوزادو بغل کنه ببره گدایی!
.
۱۰.‏دادگاه چطور به پدری که بدن دخترش رو موقع مصرف موادش میسوزونه و میگه از بوی کباب خوشم میاد! بارها و بارها حضانت میده؟
.
۱۱. ‏از ٩٠٠ پرونده ثبت شده تجاوز درچند سال گذشته حدود ٤٠درصد آمار تجاوز به زنان و ٦٠درصد مربوط به لواط است كه عليه كودكان زير١٥سال صورت گرفته است.اين آمار نشان ميدهد آزارجنسي كودكان در ايران رواج بالايي دارد.
.
 ۱۲.خشونت علیه زنان با کودک آزاری ارتباط مستقیم داره........
.
#اهورا_فروزان
.
پ.ن:
کودک آزاری انواع مختلف داره. آزار کلامی و روانی تا تجاوز و اعتیاد و کار کودک.
با آشنایی با این موضوع جلوی اتفاقاتی مثل آتناها و بنیتاها رو بگیرید.
می‌تونید در ‎ #سمینار_کودک_آزاری شرکت کنید یا به دوستانتون اطلاع بدید
(۲۸ و ۲۹ بهمن. ساعت ۱۰-۱۸)
دانشکده داروسازی دانشگاه تهران
.
به دلیل محدودیت کاراکتر متن کامل رو میتونید در #کانال بخونید💜
Read more
دلم ضعف میره واست کوچولو #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی ...
Media Removed
دلم ضعف میره واست کوچولو #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی #دخمل دلم ضعف میره واست کوچولو
#سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی #دخمل
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور... فدا چشمای قشنگت بشم کوچولوی ...
Media Removed
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور... فدا چشمای قشنگت بشم کوچولوی دوست داشتنی #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم ... به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور...
فدا چشمای قشنگت بشم کوچولوی دوست داشتنی

#سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی #دخمل
Read more
جوجه کوچولو <span class="emoji emoji1f423"></span> #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم ...
Media Removed
جوجه کوچولو #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی جوجه کوچولو 🐣
#سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی
دارکوب (۱۳۹۶) . "دارکوب" داستان مادری معتاده که برای بدست آوردن دخترش تلاش میکنه . فیلمنامه ...
Media Removed
دارکوب (۱۳۹۶) . "دارکوب" داستان مادری معتاده که برای بدست آوردن دخترش تلاش میکنه . فیلمنامه ای وجود نداره ، فقط طرحی کلی از یه ایده است که اون هم با دیدن چند نمونه از یه معضل اجتماعی(فروش بچه) بوجود اومده . ساختار و روایت سردرگم فیلم مانع ارتباط و همراهی مخاطب با داستان میشه . هیچ کدوم از شخصیت ... دارکوب (۱۳۹۶)
.
"دارکوب" داستان مادری معتاده که برای بدست آوردن دخترش تلاش میکنه
.
فیلمنامه ای وجود نداره ، فقط طرحی کلی از یه ایده است که اون هم با دیدن چند نمونه از یه معضل اجتماعی(فروش بچه) بوجود اومده
.
ساختار و روایت سردرگم فیلم مانع ارتباط و همراهی مخاطب با داستان میشه
.
هیچ کدوم از شخصیت ها به پرداخت و گسترش مناسبی نرسیدن ولی سارا بهرامی بدون این شخصیت پردازی ها هم هنر بازیگری خودش رو اثبات میکنه ، بقیه بازیگرها هم بازی بدی ارائه نمیدن
.
فیلمبرداری به اثر گذاری بازی ها کمک میکنه و نماهای مناسبی رو انتخاب میکنه
.
اصرار بی مورد کارگردان برای تکرار بعضی صحنه ها(دختر بچه ، فروشگاه و ...) ریتم فیلم رو میگیره و کشمکش رو از بین میبره
.
عدم توجه کارگردان ، باعث ایجاد ناهماهنگی و ایرادهای زیادی در دیالوگ ها شده بود که بعضا حتی باعث لو رفتن داستان هم میشد
.
پ.ن: "دارکوب" با دقت و کار بیشتر روی فیلمنامه میتونست فیلم بهتری باشه
.
#woodpecker #mahnazafshar #sarabahrami #aminhayaei #jamshidhashempoor #hadihejazifar #negarabedi #نقدفیلم #نقد_فیلم
#دارکوب #فیلم_دارکوب #مهنازافشار #سارابهرامی #امین_حیایی #جمشیدهاشمپور #هادی_حجازی_فر #نگارعابدی #بهروزشعیبی
Read more
فیلم سینمایی دارکوب هم اکنون در سینماهای کشور. در این فیلم حس مادرانه دو مادر را میبینین، زن معتادی که سختی هایی دارد و زنان کارتن خواب این جامعه. در کنار همه این غصه ها برای من بیشتر دختر بچه مهم بود باران ! بچه ها قربانی میشوند یادمون باشه اونها نسل آینده این خاک هستند... فیلم سینمایی دارکوب هم اکنون در سینماهای کشور.

در این فیلم حس مادرانه دو مادر را میبینین، زن معتادی که سختی هایی دارد و زنان کارتن خواب این جامعه.
در کنار همه این غصه ها برای من بیشتر دختر بچه مهم بود
باران !
بچه ها قربانی میشوند
یادمون باشه
اونها نسل آینده این خاک هستند...
 #باران_کوکی #barancookie #کیک #کیکتولد #کیک<span class="emoji emoji1f382"></span> #کیک_دخترونه #کیک_فوندانتی #کیک_سفارشی #کیک_خاص ...
Media Removed
#باران_کوکی #barancookie #کیک #کیکتولد #کیک #کیک_دخترونه #کیک_فوندانتی #کیک_سفارشی #کیک_خاص #کیک_تولد_دخترانه #کیک_تولد_دختر #کیک_تولد_دخترونه😙 #کیک_تولد_دخترونه_شیک_خوشمزه #کیک_تولد_دختر_بچه #باران_کوکی #barancookie
#کیک #کیکتولد #کیک🎂 #کیک_دخترونه #کیک_فوندانتی #کیک_سفارشی #کیک_خاص #کیک_تولد_دخترانه #کیک_تولد_دختر #کیک_تولد_دخترونه😙 #کیک_تولد_دخترونه_شیک_خوشمزه #کیک_تولد_دختر_بچه
آقای امیرعلی دانایی‌ عزیز هم به کمپین محسنین پیوست @amiralidanaei یه پسر بچه رومیشناسم که هیچ ...
Media Removed
آقای امیرعلی دانایی‌ عزیز هم به کمپین محسنین پیوست @amiralidanaei یه پسر بچه رومیشناسم که هیچ وقت آرزو نکرده مداد رنگی‌ داشته باشه حتی حاضره دفتر نقاشیش هم بفروشه فقط پدر زمین گیرش تو خونه بمونه. یه دختر بچه رو میشناسم که هیچ وقت گًل سر نداشته فقط عشقش اینه مو هاش رو شونه کنه تا هفته ای یک بار بره ... آقای امیرعلی دانایی‌ عزیز هم به کمپین محسنین پیوست
@amiralidanaei

یه پسر بچه رومیشناسم که هیچ وقت آرزو نکرده مداد رنگی‌ داشته باشه حتی حاضره دفتر نقاشیش هم بفروشه فقط پدر زمین گیرش تو خونه بمونه. یه دختر بچه رو میشناسم که هیچ وقت گًل سر نداشته فقط عشقش اینه مو هاش رو شونه کنه تا هفته ای یک بار بره دیدن پدرش که برای بدهی زندانه. یه پسر بچه رو میشناسم که به جای پدرش کار میکنه که موقع کار مجروح شده و زمین گیر. تو هم این جور بچه ها رو می‌شناسی ؟! اره اینا یتیم نیستن و خدا نکنه هیچ وقت یتیم باشن هر چند پدر مادر شون شرمنده این جور بچه ها هستن.
#خدا_هیچ_کس_رو_شرمنده_بچه_هاش_نکنه
پی نوشت:
کلاً دویست و هفتاد هزار کودک هستن که یتیم نیستن ، اما پدر مادرشون به هر دلیلی‌ توانایی اداره کردن شون ندارن. برای ما ایرانی ها چیزی نیست ، خیلی‌ کار های بزرگ تر انجام دادیم.
طرحی به اسم محسنین هست که شما رو بدون هیچ واسطه ای به طور مستقیم به این بچه ها وصل میکنه ! هر کس، هر چند نفر که دوست داشت !
نیت کنید و عدد دو را به سی‌ هزار و سی و سه‌ - سی و ‌ سه بفرستید, یا از طریق سایت محسنین دات ای ‌ ار ثبت نام کنید.

2_30003333

#امیرعلی_دانایی‌ #کمپین_محسنین #کودکان_نیازمند #حمایت_از_کودکان_بی_سرپرست_و_بد_سرپرست #امیرعلی #دانایی‌ #آقای_خاص_سینما
Read more
. . <span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span> . #يا_لطيف🦋 #الحمدلله_علي_كل_حال<span class="emoji emoji1f49c"></span> . پسر بچه وَقتي زمين ميخوره، پاميشه... سَريع ...
Media Removed
. . . #يا_لطيف🦋 #الحمدلله_علي_كل_حال . پسر بچه وَقتي زمين ميخوره، پاميشه... سَريع شَلوارشو ميتكونه... ميخَنده و ميگه هيچيم نشد بابايي... نگران نشي...هيچيم نشد... ... وَلي اَمان از لحظه اي كه دختر بچه اي زَمين بخوره... انقد ميمونه تو هَمون حالَت... گريه ميكنه... تا ... .
.
🌸🌺🌸🌺🌸
.
#يا_لطيف🦋
#الحمدلله_علي_كل_حال💜
.
پسر بچه وَقتي زمين ميخوره،
پاميشه...
سَريع شَلوارشو ميتكونه...
ميخَنده
و ميگه هيچيم نشد بابايي...
نگران نشي...هيچيم نشد...
...
وَلي اَمان از لحظه اي كه دختر بچه اي زَمين بخوره...
انقد ميمونه تو هَمون حالَت...
گريه ميكنه...
تا باباييش بياد،
بَغلش كنه...
نازش كنه...
اَشكاشو پاك كنه...
آرومش كنه...
وَ بهش بگه:
عَزيزدلم هيچي نشده دلبرِ بابا...
نَبينم اشكاتو...
بابايي اينجاس ديگه گريه نكن...
...
...
وَ...
آن هَم يك سه ساله دختر......!!!
.
.
#پيشكشِ_پاهايِ_كوچك_و_زخمي_ات_دلربايِ_حُسين🦋
.
🦋🌸قشنگ ترينارو براي هم بخوايم🌸🦋
الهي خدا تَوان بده با اين روزها و كارا و گرما بتونيم همه روزه هامونو بگيريم😩
يهويي ميشه آخرين روز...
كاش قدرِ لحظه لحظه هاشو بدونيم🤗💜
.
.
شنبه ٢٩ارديبهشت ماهِ سالِ ٩٧🦋
سومِ رمضان🦋
.
#٢٦_روز_مانده_از_دلبرترين_ماهِ_خدا🌸
.
Read more
همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه ...
Media Removed
همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه سفرمون انتخاب شد اما کار به جایی رسید که وقتی رفته بودیم #زاهدان ، تو بازار که هرکدوم از بچه ها تو یه مغازه داشتن خرید میکردن و من رو یه صندلی یه گوشه نشسته بودم و هایپ میخوردم که بتونم پاشم راه برم، هرکدوم ... همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه سفرمون انتخاب شد اما کار به جایی رسید که وقتی رفته بودیم #زاهدان ، تو بازار که هرکدوم از بچه ها تو یه مغازه داشتن خرید میکردن و من رو یه صندلی یه گوشه نشسته بودم و هایپ میخوردم که بتونم پاشم راه برم، هرکدوم هرچی میخواست بگیره صدا میزد ماااادری ! بیا اینو ببین! ... میرفتم تو مغازه و فروشنده ها چشاشون گرد میشد که چطوری من با این سن و سال مادر اینام😂... البته همه شون تو این عکس نیستنا. چند تاشون تو این سفر همراهمون نبودن❤️ خلاصه که این حس مادری نسبت به این دخترا در من انقدر زیاد شده که هرجایی میریم چشمم بهشونه و دوس دارم مراقبشون باشم و نذارم خم به ابروشون بیاد. حالا نمیدونم چقد موفق شدم ولی میدونم تلاشمو واسه خوشحالیشون میکنم🌸
.
.
امروز که #روزدختره به این فکر میکنم که ما دخترا، هرچقدرم بزرگ شیم، ازدواج کنیم و بچه دارم بشیم، باز واسه مادر پدرامون همون دختر بچه همیشه ایم.😘 تو این روز که مامانم با کلی ذوق بهم تبریکش گفت، فقط دلم میخواست بپرم تو بغلش مث بچگیام و حس کنم تو امن ترین اغوش دنیام.همونجایی که همیشه میگن ادم فقط تو بغل مامانش تنها نیست. خدا همه مادر پدرارو واسه مون حفظ کنه و اونایی هم که پیشمون نیستن، نگاهشون و چشمشون همیشه به زندگیمون باشه... 💚
امروز روز ماست، فارغ از هرچیز خط وخط کش و نگاه جنسی به این روز هست، فارغ از هر فکر و هر برداشتی، هر زنی توی این دنیا، اولین نقشی که توی این زندگیش ایفا کرده، نقش دختر بودنه. پس کسیو ازین روز جدا نمیکنم و به همه ی خانوم هایی که از خودمون باشیم تا مادر و مادربزرگهامون، این روز رو تبریک میگم که اگه نبودیم، نه حیاتی بود، نه رنگی، نه اینهمه شعر و قصه، نه عاشقی و ترانه ... 💖
Read more
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه ... .
.
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
❤🌹سلام شب خوش
نماز روزهاتون قبول درگاه حق این روزهای عزیز منم ازدعاتون بی نصیب نکنید
#جوجه_لبنانی
براتون هشتک میزنم که رسپیشو ببنید فقط اینسری رو زغال کباب شده و همسرپزه حتی پلو😊😋
#جوجه_کباب_لبنانی_شبنم
Read more
"دختر قشنگم.. از فردا شب ديگه بهم نگو بابا... بگو عشقم، عزيزم، شوهرم..."... اسپرم هاي هفت پشت ...
Media Removed
"دختر قشنگم.. از فردا شب ديگه بهم نگو بابا... بگو عشقم، عزيزم، شوهرم..."... اسپرم هاي هفت پشت بعد از من را ميخشكاند غم ِصداي دختر بچه اي كه نميخواهد پدر خوانده اش را شوهر خطاب كند. كلاه شرعي بر سر ِآلت هاي سيخ خود ميگذارند و ميگويند: "حكم خدااااااااس...خلاف شرع نميكنم كه"... "دختر قشنگم..
از فردا شب ديگه بهم نگو بابا...
بگو عشقم، عزيزم، شوهرم..."...
اسپرم هاي هفت پشت بعد از من را ميخشكاند
غم ِصداي دختر بچه اي كه نميخواهد
پدر خوانده اش را شوهر خطاب كند.
كلاه شرعي بر سر ِآلت هاي سيخ خود ميگذارند
و ميگويند: "حكم خدااااااااس...خلاف شرع نميكنم كه"...
. شیردختر تربیت کنید ؛ ولی اجازه ندید که اینجوری یک وقت دستاش رو داغون کنه ! . البته احتمال داره که درختش هم سخت‌جون نباشه. .. *برای حمایت از #رزم‌آنلاین ، حتما پستامون رو لایک‌ کنید. . #رزم_آنلاین #رزمی #بوکس #بچه_رزمی_کار #دختر_بچه #بچه #کودک #دختر #درخت #razmonline #martialarts ... .
🎥 شیردختر تربیت کنید ؛ ولی اجازه ندید که اینجوری یک وقت دستاش رو داغون کنه ! 😊👌👏💪👊👊
.
🔻البته احتمال داره که درختش هم سخت‌جون نباشه.
..
*برای حمایت از #رزم‌آنلاین ، حتما پستامون رو لایک‌ کنید.
.
#رزم_آنلاین #رزمی #بوکس #بچه_رزمی_کار #دختر_بچه #بچه #کودک #دختر #درخت
#razmonline #martialarts #box #boxing #boxer #kidboxer #boxerkid #tree
Read more
@ پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته.عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته.خاله گفت: مادرت آن ستاره ...
Media Removed
@ پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته.عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته.خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پر نورِ کنارِ ماه است.دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته.عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی. چه قدر سریع با مسئله کنار آمد.دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. ... @
پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته.عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته.خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پر نورِ کنارِ ماه است.دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته.عمه گفت: آفرین، چه
بچه ی واقع بینی. چه قدر سریع با مسئله کنار آمد.دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن‏جا ابتدا خاک گور مادر را صاف می‏کرد، بعد آن را آبپاشی می‏کرد و کمی با مادرش حرف می‏زد.هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می‏ریخت، به پدر گفت: چرا مادرم سبز نمی‏ شود؟

#بلقیس_سلیمانی
#روز_درختکاری
Read more
ازقوی بودن خسته ام$ دلم یک شانه میخواهد تکیه دهم به آن بی خیال همه دنیا ودلتنگی هایم را ببارم...... #درد_دل دختر ...
Media Removed
ازقوی بودن خسته ام$ دلم یک شانه میخواهد تکیه دهم به آن بی خیال همه دنیا ودلتنگی هایم را ببارم...... #درد_دل دختر بچه :دوست دارم پسر بچه :مثل آدم بزرگا؟ دختر بچه :نه راستکی #حقیقت_تلخ #واقعيت #درد_دل نوشته هایم را میخوانی و میگویی چه زیبا راستی دردهای آدم زیبایی دارد؟؟ #واقعيت #حقیقت_تلخ ... ازقوی بودن خسته ام$
دلم یک شانه میخواهد
تکیه دهم به آن
بی خیال همه دنیا
ودلتنگی هایم را ببارم...... #درد_دل
دختر بچه :دوست دارم
پسر بچه :مثل آدم بزرگا؟
دختر بچه :نه راستکی

#حقیقت_تلخ #واقعيت #درد_دل
نوشته هایم را میخوانی و میگویی چه زیبا
راستی دردهای آدم زیبایی دارد؟؟ #واقعيت #حقیقت_تلخ #درد_دل
Read more
ديشب بطور اتفاقى با دختر بچه چهارساله اى از روسيه روبرو شدم كه به هفت زبان دنيا صحبت ميكنه و خواندن بلده از اونجايى كه لطف خدا شامل حال ما شده و يك دختر كوچولو بزودى به جمع خانواده ما ميپيونده، ديدن اين دختر زيبا و با استعداد جذابيت خاصى داشت. راستى شايد در بچه ها قابليتهاى زيادى نهفته باشه كه ما از اونها ... ديشب بطور اتفاقى با دختر بچه چهارساله اى از روسيه روبرو شدم كه به هفت زبان دنيا صحبت ميكنه و خواندن بلده 😍 از اونجايى كه لطف خدا شامل حال ما شده و يك دختر كوچولو بزودى به جمع خانواده ما ميپيونده، ديدن اين دختر زيبا و با استعداد جذابيت خاصى داشت. راستى شايد در بچه ها قابليتهاى زيادى نهفته باشه كه ما از اونها غافل باشيم! براى پى بردن به قابليتهاى كودكان بايد با اونها وقت صرف كنيم و اونها رو بشناسيم و به بارور شدن استعدادهاشون كمك كنيم
اميدوارم شما هم از ديدن اين كوچولو لذت ببريد
😍😍😍❤️
Read more
یه دختر داریم شاه نداره... #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر ...
Media Removed
یه دختر داریم شاه نداره... #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی #دخمل یه دختر داریم شاه نداره...
#سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقل #جیگیلی #دخمل
صبح امروزم با عکس سوگل خانم شروع شد چه روزی باشه امروز بمب انرژیه عشقم.الهی خاله فدا تو بشه که انقدر ...
Media Removed
صبح امروزم با عکس سوگل خانم شروع شد چه روزی باشه امروز بمب انرژیه عشقم.الهی خاله فدا تو بشه که انقدر نازی کوچولو مردم واست که #سوگل #دختر #عشق #جیگر #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه ... صبح امروزم با عکس سوگل خانم شروع شد چه روزی باشه امروز بمب انرژیه عشقم.الهی خاله فدا تو بشه که انقدر نازی کوچولو مردم واست که
#سوگل #دختر #عشق #جیگر #سوگل #جوجه #زندگی #عزیزدلم #کوچولو #نفس #جوجو #دختر #بچه #ناز #جیگر #فسقلی #جونم # #عزیزم #عاشقانه #عشق #ملوس #کوچولوها #دردونه #نازگل #دختر_بچه #عمر #عسل #چوری #لپ_گلی #دخترم #قشنگ #فسقلی #جیگیلی #موش_موشی❤
Read more
قابل توجه #کودکان ی که ظاهرشان باعث تحریک می شود!!! 😑😶😐 . #نیره_عابدین_زاده #معاون_دادستان خراسان ...
Media Removed
قابل توجه #کودکان ی که ظاهرشان باعث تحریک می شود!!! 😑😶😐 . #نیره_عابدین_زاده #معاون_دادستان خراسان رضوی که با خبرجلوگیری از ازدواج دختر بچه نه ساله به شهرت رسیده فرموده اند : ظاهر شیک بچه‌ها عامل محرک کودک آزارها است. نیره عابدین زاده، معاون دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان رضوی گفت: "در ... قابل توجه #کودکان ی که ظاهرشان باعث تحریک می شود!!! 😑😶😐
.
#نیره_عابدین_زاده #معاون_دادستان خراسان رضوی که با خبرجلوگیری از ازدواج دختر بچه نه ساله به شهرت رسیده فرموده اند :
ظاهر شیک بچه‌ها عامل محرک کودک آزارها است.
نیره عابدین زاده، معاون دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان رضوی گفت: "در بخش زیادی از پرونده های کودک آزاری، لباس ها و پوشش و ظاهر شیک بچه ها عامل محرک برای کودک آزارها است!
.
.
.
🤔 😐 😑
How do you feel about this cartoon?
.
Please mention your friends 🙏🏻💞
.
By: marzie khani zadeh #مرضیه_خانی_زاده
@caricators
. #انتقاد #Cartoon #هنر #طنز #Iran #Protest #Art #کارتون #Social #اجتماعی #Sad #کاریکاتور #طنز #فقر #Caricature #Humorous #فساد #ایران #فقر #کودکان_کار #خشونت #لایحه_حمایت_از_کودکان_و_نوجوانان #کودک_آزاری #تجاوز
Read more
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو ...
Media Removed
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت". ‌ نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" ...
از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت".

نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" اما دقیقا اولین لحظاتی که حضرت پشت سر آدمها حاضر شد و شروع کرد به رقصیدن و با لذت نگاه کردن طرفدارهاش یهو دلم لرزید، ولی تحت کنترل بودم.

ضربه رو وقتی خوردم که اولین #سورپرایز انجام شد و آدمها دونه دونه شروع کردن به جیغ شادی کشیدن و بغل کردن ابی. قلب آدمم که از سنگ نیست، نرم میشه، ول می‌کنه خودشو. بعدم مگه میشه ایرانی باشی ابی رو دوست نداشته باشی یا یه جای مغزت با یکی از آهنگاش عجیب خاطره نداشته باشی؟

کار رسید به یکی که از شدت #هیجان حتی جرات نداشت برگرده پشت سرشو نگاه کنه، انقدر انرژی از اون "صدای زنده" و "حس حضور" پشت سرش دریافت کرد که زد زیر گریه، اونجا منم ترکیدم، نمیدونم فک کنم دقیقه سه چهار بود، تا ته تهش مثل یه بچه منم #اشک ریختم، حالا اشکه با خنده و شعف همراهه‌ها، ولی اشکه. ‌

از دیشب تو فکرم که چرا، یعنی این چی داشت که هممون باهاش ترکیدیم؟ درسته که ابی رو خیلی دوست داریم، اما من میگم اکثرش حضور ابیه اما همش نیست. یه بخشیش یه چیزیه که سالها از ما گرفتن، یعنی گفتن جیزّه، حرومه، ایجاد گناه می‌کنه، هورموناتون بیسار می‌شه، خیلی ساده اون چیزه "محبت" ئه.

چیزی که دیدیم محبت بدون چشم‌داشت یه سری طرفدار بود، یه پسر بچه، دختر بچه، مرد و زن بزرگ، حتی یه خانم محجبه با دیدن ابی، طوری از خود بیخود میشن که قربون صدقش می‌رن و بغلش میکنن. من تو اون بغلها چیزی جز محبت و آشتی ندیدم. ما یادمون رفته بغل کنیم همو، یادمون رفته دست همو بگیریم، یادمون رفته به جای فحش دادن پشت فرمون همو بفهمیم، از بس که بهمون گفتن محبت جیزه و گفتن بگو مرگ بر همه.

کار عجیبی لازم نیست بکنیم، کوچیکش اینه که از فردا یکم بدون دلیل باهم مهربون‌تر باشیم. من هر وقت اول صبح به یکی که عصبانیه با لبخند و بفرمایید پشت فرمون راه می‌دم، یا وقتی پیادم به یه کاسب یا دست فروش با انرژی سلام می‌کنم، یا به یه رفتگر خسته‌نباشید میگم، کیفیت روزم عوض میشه، چون میلیون برابرش تا شب بهم برمی‌گرده، این گریه‌هه یه جورایی جمع این ذره‌های انرژی مثبتیه که میتونستیم به هم بدیم و دریغش کردیم. ازین به بعد، کمتر دریغ کنیم.

پ.ن: اگر کلیپ رو ندیدین میتونین توی کانال من ببینین، توی تلگرام سرچ کنین ShareTheJoy

#موبایلگرافی
Read more
شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس پشت ...
Media Removed
شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس پشت اون پرده ها، يه حياط بود، با چراغ هاى روشن دو تا دختر بچه هستند كه دستشون توى دهنشونه، دارن انگشتشون رو ميمكن يك بچه هم دهنش وا مونده، محو شده جلوى عكس توى نور بي رحم فلاش كاناپه ها اون عقب، روي ... شما در اين تصوير به كدام خاطره و شب هاى زندگى تان وصل مى شويد، حال و احوال رو "خوب خراب" مى كنه اين عكس
پشت اون پرده ها، يه حياط بود، با چراغ هاى روشن

دو تا دختر بچه هستند كه دستشون توى دهنشونه، دارن انگشتشون رو ميمكن
يك بچه هم دهنش وا مونده، محو شده جلوى عكس توى نور بي رحم فلاش

كاناپه ها اون عقب، روي هم چيدن تا جا باز بشه واسه خواب

رديف بالش ها و تشك ها و ملافه ها

رد خيسى و رطوبت روى تشكچه يكى از كاناپه ها

ما درست وسط اين اتاق پذيرايى بود كه خيلى چيزها رو داشتيم از دست مى داديم

ما نسل همين فضاهاى فشرده بوديم كه به خلوت خودخواسته رسيد،
تقديم به آن "ستون هاى گچى معروف وسط اتاق ها"
شما هم بنويسيد تا دم خواب

يك بچه هم شيشه شير به دهنشه
Read more
 #کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه ...
Media Removed
#کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی ... #کپشن_مطالعه_شود
یک
خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی بود از جایم بیرون آمدم و بابا را بیدار کردم؛وقتی کنار بابا زیر پتویش خوب که جاگیر شدم تازه فهمیدم بابا داشتن چقدر خوب است.

دو
در راه فرودگاه امام هستیم
بابا همینطور که مشغول رانندگی_ست می گوید: از جاده شهریار بریم بهتره هم نزدیکتر و هم خلوت تره
پشتی صندلی را می خوابانم و جوابی نمیدهم
شدیدا نگرانم به پرواز نرسم ولی خستگی امانم نمیدهد و خوابم می برد
بین خواب و بیداری هستم که صدای رادیو ماشین قطع می شود!

سه
موقع خداحافظی احساس میکنم تمام تلاشش را می کند که چشمانش خیس نشوند؛البته موفق هم می شود...
.
چهار
قبل از اینکه خوابم ببرد یک نفر از چند صندلی عقب تر با صدای بلند صلواتی نثار روح پر فتوح شهدای مدافع حرم می فرستد و برای سلامتی پدر و مادرشان دعا می کند؛به خداحافظی با بابا فکر می کنم به اینکه چقدر آدم وقتی بابا دارد خیالش راحت است.

پنج
با چندتا از بچه ها پیاده حرکت می کنیم به سمت حرم،در حال گذر از پل عابر پیاده،سید عباس پارکی را نشانمان می دهد و درمی آید که تعدادی از مردم جنگ زده حلب اینجا زندگی می کنند و فقط تامین غذایشان به عهده ارتش است،کنار نرده های پارک دختر بچه ای را می بینم که دارد به ما نگاه می کند.

شش
چشمانش توجهم را به خود جلب کرده
دستی به موهایش می کشم و سلام می کنم و اسمش را می پرسم،قبل از جواب دادن سرش را برمیگرداند به طرف پارک
انگار که بخواهد از پدرش اجازه بگیرد،
پدر از دور لبخندی نثار من و چشمان زیبای دخترک می کند
حالا فاطمه به چشمانم نگاه می کند و با لحجه شیرین کودکانه اش جواب سلامم را می دهد.
#ادامه_در_پست_بعد...
Read more
• نایل دیشب در اجراش یه دختر بچه رو موقع اجرای slow hands آورد رو صحنه و باهاش رقصید <span class="emoji emoji1f60d"></span> . SO CUTE Niall ...
Media Removed
• نایل دیشب در اجراش یه دختر بچه رو موقع اجرای slow hands آورد رو صحنه و باهاش رقصید . SO CUTE Niall performing Slow Hands with a little fan last night! #FlickerWorldTourAllentown #flickerworldtour . -Mahdiye
نایل دیشب در اجراش یه دختر بچه رو موقع اجرای slow hands آورد رو صحنه و باهاش رقصید 😍
.
SO CUTE
Niall performing Slow Hands with a little fan last night! #FlickerWorldTourAllentown
#flickerworldtour .
-Mahdiye
Loading...
Load More