Loading Content...

دختر هستم

Loading...


Unique profiles
94
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Bandar-E Dargahan, Hormozgan, Iran, Iran University of Science and Technology, حرم السيده رقيه ع
Average media age
903 days
to ratio
15.7
... سلام سلام لطفا همراهی کنید تایمم خیلی کمه تا فردا لطفا خانومهای عزیز سرزمینم دخترای گل ایران ...
Media Removed
... سلام سلام لطفا همراهی کنید تایمم خیلی کمه تا فردا لطفا خانومهای عزیز سرزمینم دخترای گل ایران ازتون واقعا یه کمک میخوام لطفا داستان خودتونو با من در میون بذارید کاملا اسرارتون پیش من محفوظه من فقط این اطلاعات رو برای دفاع و مجوز گرفتن اینکه برای ارائه پایان نامه ای میخوام که ثابت کنم ... ...
سلام سلام
لطفا همراهی کنید
تایمم خیلی کمه تا فردا
لطفا خانومهای عزیز سرزمینم
دخترای گل ایران
ازتون واقعا یه کمک میخوام
لطفا داستان خودتونو با من در میون بذارید کاملا اسرارتون پیش من محفوظه
من فقط این اطلاعات رو برای دفاع و مجوز گرفتن اینکه برای ارائه پایان نامه ای میخوام که ثابت کنم در این جامعه زن ها مورد ظلم واقع میشن وعلاوه بر آزار جسمی و جنسی اون آسیب روحی مد نظرمه
لطفا برای محفوظ موندن داستان واطلاعاتتون به استوری بیاید ویا دایرکت بدید
ازتون خواهش میکنم همراهی کنید و دوستانتونو تک کنید
من هم دختر هستم ۲۳ ساله و ارشد رشته حقوق
منتظرتونم
#حمایت_زنانه #جنبش_زنانه #دختران_ایران #حقوق_زنان #امنیت #خشونت_علیه_زنان
Read more
Loading...
الهى و ربى ظلمت نفسى الان كه قدم مى زنم تو اين هواى بارونىِ آبانىِ پاييزى فك ميكنم به خودم يه عاشقى به اعتبار و معناى واقعى كلمه مديون هستم و دچار ظلم بزرگِ عاشق نشدن و بدون عشق زندگى كردنم من كلا آدمى م كه خيلى سخت اعتماد ميكنم به جنس مخالفم ولى واقعا شرايط و جو جامعه و شنيدن آمار عجيب و غريب طلاق تو هم ... الهى و ربى ظلمت نفسى
الان كه قدم مى زنم تو اين هواى بارونىِ آبانىِ پاييزى فك ميكنم به خودم يه عاشقى به اعتبار و معناى واقعى كلمه مديون هستم و دچار ظلم بزرگِ عاشق نشدن و بدون عشق زندگى كردنم
من كلا آدمى م كه خيلى سخت اعتماد ميكنم به جنس مخالفم ولى واقعا شرايط و جو جامعه و شنيدن آمار عجيب و غريب طلاق تو هم سن و سالاى خودم
بى تاثير نيست تو تاخير عاشق شدنم
شايد شمام مثل خيلي از دوستان و دشمنام بهم بگين خب لااقل دوستى رو تجربه كن؟! ولى از اولشم از اين سوسول بازياى دوست دختر ، دوست پسرى و دوست اجتماعى داشتن خوشم نميومد ونمياد البته سر اين قضيه هم تو دانشگاه و هم تو جامعه اذيت شدم و شايد براى خيليا عادى باشه ولى من مدلم اين طوريه
نمى دونم شايد دليل اين همه مقاومت اين بوده كه مى خواستم تمام عشقم رو فقط نصيب يك نفر كنم♥️
نمى دونم شايد تا حالا واقعا فرصت عاشق شدن برام پيش نيومده يا شايد انقدر از بچگى به فكر درس خوندن و پيشرفت كردن و مقام كسب كردن بودم وقت و فرصت عاشقى رو نداشتم يا شايد اصلا عاشق شدن رو بلد نيستم؟!
به قول #نرگس_صرافيان_طوفان " يك بار ديگر برايمان عشق رو معنى كنين" تا من و نسل منم عشق رو ياد بگيريم عاشقى رو بلد شيم
كارگردانان ، نويسندگان، شاعران، ترانه سرايان، خوانندگان، تهيه كنندگان، هنرمندان لطفا كمتر راجع به موضوع خيانت كردن فيلم بسازيد و سناريو و ترانه بنويسيد لطفا عاشقى رو يادمون بدين🙏🏻 اگر عشق
آخرين عبادت ما نيست
پس آمده ايم اينجا
براى كدام درد بى شفا
شعر بخوانيم و باز به خانه برگرديم؟
#سيد_على_صالحى
Read more
با سلام من یه دختر 28ساله هستم. قدم حدود 179 هست وزنم 116 کیلو.میدونم خیلی چاقم.موقعیت اجتماعی خوبی ...
Media Removed
با سلام من یه دختر 28ساله هستم. قدم حدود 179 هست وزنم 116 کیلو.میدونم خیلی چاقم.موقعیت اجتماعی خوبی دارم و رییس یک شرکتم و پدرم هم خیلی ساپورتم میکنه. ولی هیچ پسری نمیاد سمتم. می خوام بدونم آیا پسرا از دخترای چاق متنفرن؟؟! حالا برو بریم کامنت پسرا: ► ادرس بده الان میام ! به همین سوی شب قسم ! کی گفته ... با سلام
من یه دختر 28ساله هستم. قدم حدود 179 هست وزنم 116 کیلو.میدونم خیلی چاقم.موقعیت اجتماعی خوبی دارم و رییس یک شرکتم و پدرم هم خیلی ساپورتم میکنه. ولی هیچ پسری نمیاد سمتم. می خوام بدونم آیا پسرا از دخترای چاق متنفرن؟؟! حالا برو بریم کامنت پسرا: ► ادرس بده الان میام ! به همین سوی شب قسم ! کی گفته تو چاقی , تو نیمه ی گمشده ی خودمی ! ► فداتشم اضافه وزنت بخوره تو سرم ► سرندپیتی من کیه ؟!!!!!! ► عشقم قلبم تیر کشید ، روز دختر مبارک کوشی کجایی تو وای... ► جون مادرت بیا پیوی من دیس لاوم ولی تو بیااا !! ► غلط کرده هر کی متنفره! کسی نبایدم بیاد سراغت تو رضازاده خودمی ► ناموسن تو پول داشته باش من نوکرتم ١١۶ که سهله ۶١١ کیلو باش اصن !!! ► من الان که فکر میکنم تازه میفهمم عاشقت شدم من ا بچگی عاشق آدمای چاق !! بودم
@عزیزم پیوندمون مبارک!!!!! هووووراااا
@فدای عشقم بشم الهی، بچه هامون کدوم مهد ثبت نام کنیم؟
Read more
فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) : داستان از نگاه هری : من آینده رو دیدم . من باید تغییرش بدم . تصمیمم رو گرفتم ...
Media Removed
فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) : داستان از نگاه هری : من آینده رو دیدم . من باید تغییرش بدم . تصمیمم رو گرفتم . جنگ رو فقط با یه خنجر تموم میکنم . خنجری که قراره اون دخترو بکشه . آره درسته ! آینده رو اینجوری عوض میکنم . بدون اینکه کسی بمیره فقط اون دختر میمیره . بقیه گروهش رو هم ول میکنم . فقط به خاطر برادرم ... فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) :
داستان از نگاه هری :
من آینده رو دیدم .
من باید تغییرش بدم .
تصمیمم رو گرفتم .
جنگ رو فقط با یه خنجر تموم میکنم .
خنجری که قراره اون دخترو بکشه .
آره درسته ! آینده رو اینجوری عوض میکنم .
بدون اینکه کسی بمیره فقط اون دختر میمیره .
بقیه گروهش رو هم ول میکنم .
فقط به خاطر برادرم ...
فقط پرتاب یه خنجر و تمام ...
تمرکز کن ...
تو میتونی !
چند قدم اومدم جلو .
برای اینکه فک کنن میخوام صحبت کنم .
خنجرم رو پشتم قایم کردم .
فقط یه فرصت مناسب لازم دارم .
این خنجر باید تو قلب اون دختر فرو بره ...اما...
امیلی جلوم آماده ایستاده بود .
من چشمام رو ریز کردم و تمرکز کردم .
و شروع کردم به صحبت کردن :
« تو مانع کار من شدی و به خودت اجازه دادی که « یه چیز مهمی رو از من بدزدی ! » « ولی من پسش میگیرم فقط با یه پرتاب ...» اون داد زد :
« هیچ وقت !!! »
« هیچ وقت ؟ مطمئنی ؟ ...»
اینو گفتم و خنجر رو در اوردم .
و به سرعت به سمتش پرتاب کردم .
اما یهو ......
#LoversWillDie
سلام
من همون دوست ادمین هستم که پست قبل رو گذاشتم:)
این قسمت رو بهم داد تا بهتون بدم:)
چند ساعت دیگه بعدی رو هم براتون میزارم
روز خوش!
Read more
 #stepbystep #milkshake #میلک_شیک #سبوسدار این لیوانها ترفند جدید من برای خوروندن "میلک شیک ...
Media Removed
#stepbystep #milkshake #میلک_شیک #سبوسدار این لیوانها ترفند جدید من برای خوروندن "میلک شیک بیشتر" به لیاناست! سایزش نه خیلی بزرگه نه خیلی کوچیک. لیوان ها کشیده و بلند هستند و لیانا میتونه نی و لیوان رو به خوبی کنترل کنه بدون اینکه چیزی رو روی میز بریزه. خوبیش به اینه که حتی نیاز نیست لیوان ... #stepbystep #milkshake
#میلک_شیک #سبوسدار

این لیوانها ترفند جدید من برای خوروندن "میلک شیک بیشتر" به لیاناست!
سایزش نه خیلی بزرگه نه خیلی کوچیک. لیوان ها کشیده و بلند هستند و لیانا میتونه نی و لیوان رو به خوبی کنترل کنه بدون اینکه چیزی رو روی میز بریزه. خوبیش به اینه که حتی نیاز نیست لیوان رو تو دست بگیره. فقط نی رو میذاره دهنش و مک میزنه! آخر تنبلیه این دختر! صد درصد کپی برابر اصل مامانشه!!! عاشق این نی های فلزی هستم.
قبل از اینکه مهدی به دنیا بیاد من چند تا ست شش تایی نی شیشه ای با قطر های مختلف تو خونه داشتم. وقتی مهدی دو سالش شد؛ از بس این بچه ... (جهت حفظ تدابیر امنیتی ترجیح میدم این جمله رو تمام نکنم. خودتون جای خالی رو پر کنید) ... تمام نی ها رو ریختم دور.
الان با این نی های فلزی زندگی میکنیم. دو تا برس شیشه شور بلند و باریک فانتزی هم با خود نی ها به فروش میرسید که شستن نی ها رو بسیار سهل و آسان میکنه.
واسه همینه که عاشقشون هستم. دیگه هم اصلا نگران اینکه توی دهن بچه بشکنه؛ نیستم!
خلاصه که من و لیانا و آقای شوهر با این نی ها زندگی میکنیم. مهدی هم با نی های رنگی و خوشگل و فانتزی! بس که روح لطیفی داره!
عکس قبلی رو که گرفتم، تندی اومد نی های فلزی رو با این نی ها عوض کرد و گفت: " مامانی وقتی میخوای عکس بگیری باید صحنه رو زیباسازی کنی. با نی های رنگی. فهمیدی؟!" گفتم: "بله قربان!"
ولی خداییش خوردن این میلک شیک، به خاطر غلیظ بودنش، با نی کاغذی حال نمیده. چه میدونم... البته که زیباسازی حرف اول رو میزنه!!!
Read more
.... . . به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط ...
Media Removed
.... . . به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را و در ... ....
.
.
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را ...
.
.
.
پاز*
ترجمه: احمد شاملو ————————————————————————. گالیا!
#1000
#8001

روی چهارپایه ای نشستم و او کنار من ایستاد. در جوار او زیبایی و سعادتی که ته مزه تلخی داشت را احساس می کردم، ناگهان شروع به صحبت کردن کرد. آرام مثل اینکه جملاتی که قبلا از بر کرده بود را می خواند گفت: "می خواهم چیزی بگویم که شاید برایت تازگی داشته باشد. شاید هم نتوانی و نخواهی بفهمی، اما من مجبورم به تو بگویم زیرا نمی خواهم دختر جوانی مثل تو را فریب دهم. سرنوشت من با سرنوشت این مملکت توام است. برای من خوشبختی انفرادی وجود ندارد، اگر تو بخواهی زندگی خودت رو با مال من پیوند بدهی، بدبخت می شوی." مثل بچه ای که درسش را بلد نیستند، به تته پته افتاد، اما من حوصله ام سر رفت و گفتم: " می دانم، هر چه تو می خواهی بگویی خودم فکرش را کرده ام. می دانم. من شایسته تو نیستم، برای تو جوان هستم، تو همش اش در فکر اینده هستی. اما من هم می خواهم یک آن در تمام عمر خودم لذت زنده بودن را بچشم. این است که آمده ام و ... . می دانم که دودلی من تو را مشکوک کرده است.
فردایی برای من وجود ندارد. با تو تاریک است، بی تو از این هم بدتر است. فایده ندارد حرف نزن!
کاش می دانستی که چه بر سر من آمده.
من خیلی سالخورده تر از آن هستم که سنم نشان می دهد."
.
.
چشم هایش*
بزرگ علوی
Read more
Loading...
[قسمت25] من بادخترهای زیادی رابطه داشتم! تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم ...
Media Removed
[قسمت25] من بادخترهای زیادی رابطه داشتم! تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم که فکر میکنم اوایل چهارده سالگیم محسوب میشد! ازبین تمام اون دخترها برای هیچکدوم به جز هالسی مجبور به این حجم از تظاهر نبودم!اون به هیچ وجه تمایلی به رابطه با پسرها نداره و من تنها پسری هستم که حاضرشدم ... [قسمت25]
من بادخترهای زیادی رابطه داشتم!
تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم که فکر میکنم اوایل چهارده سالگیم محسوب میشد!
ازبین تمام اون دخترها برای هیچکدوم به جز هالسی مجبور به این حجم از تظاهر نبودم!اون به هیچ وجه تمایلی به رابطه با پسرها نداره و من تنها پسری هستم که حاضرشدم برای بازی با اون بشنوم که یک دختر "احمق"خطابم میکنه و با مشت ازش پذیرایی نکنم!
نگاهی به دخترهایی که انگار درحال تماشای فیلم سینماییه جالبی بودن انداختم و بعداز نگاه کوتاهی به هالسی که کنارم نشسته بود و به تنها چیزی که توجه نمیکرد من بودم مقداری از مشروبم رو سرکشیدم و بین سروصدای اهنگی که درحال پخش بود پرسیدم
-میخوای برقصیم؟
-البته که نه!
-چرا نه؟
-از رقص با پسرها لذتی نمیبرم
-اما من دوست پسرتم!!
خندید و بعداز پوک عمیقی به سیگارش با کنایه پرسید:ریلی؟فراموش کرده بودم!!
مطمئنی که ما الان تو رابطه ایم؟
سرتکون دادم:البته که هستم
نگاهم کرد و سرش رو توی گردنم فرو کرد
-اما تو با نگاهت اون دختره میز سمت چپ رو لخت کردی!کدوم پسری وقتی با دوست دخترشه به دخترهای دیگه نخ میده؟؟
لبهامو محکم گاز گرفتم و با فشار دادن دستهام روی کمرش مجبور به موندن توی همون حالت کردم
-ما سه هفته است که وارد رابطه شدیم و تو اجازه ندادی من لمست کنم!اینو میدونی؟
-خب؟؟
-همه ی پسرها به سکس نیاز دارن عزیزم!
تو دقیقا چه زمانی این اجازه رو بهم میدی؟
-نمیخوای بگی که تنها دلیلی که با من وارد رابطه شدی سکسه؟؟
-اوه گاد!معلومه که نه
-پس بازم صبرکن
لبخندی زد و بعد از بوسیدن گونه ام از روی صندلی بلندشد
متقابلا بلند شدم و با ابروی بالا رفته پرسیدم:کجامیری؟
کلاه سوییشرتش رو روی سرش انداخت و جواب داد:ریتا صندلیه روبه روی ما نشسته و من علاقه ای به تحمل نگاه سنگینش ندارم!!
نگاهی به ریتا که تنها کسی که روی میز پنج نفره ی روبه رو نشسته بود انداختم و قبل از خروج از کلاب دستم رو دورگردن هالسی انداختم
عکس العملی نشون نداد و این برای رابطه ی مزخرف ما قدم بزرگی محسوب میشد!!
--------
+گایزمن هرزمان که وقت کنم تایپ و آپ میکنم اما اگه نکردم بدونین که بعدکنکورم آپ میشه-.-♡
Read more
Photo By Giedre Gomes ادامه دو پست قبل و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات ...
Media Removed
Photo By Giedre Gomes ادامه دو پست قبل و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات زده ما چیست؟ چیزی سالها به اشتباه به مغز ایرانی ها نفوذ کرده است، کار خانه برای زن است و بچه ها از دامان زن باید گرفته شوند و اگر کودکی خراب به بار امد زنی باید تاوانش را پس دهد! گویی مردان ما یک تافته ... Photo By Giedre Gomes
ادامه دو پست قبل
و اما وظیفه اصلی پدران امروز جامعه شتابزده و عقب مانده کراوات زده ما چیست؟
چیزی سالها به اشتباه به مغز ایرانی ها نفوذ کرده است، کار خانه برای زن است و بچه ها از دامان زن باید گرفته شوند و اگر کودکی خراب به بار امد زنی باید تاوانش را پس دهد!
گویی مردان ما یک تافته جدابافته اند، شاید خرج خانه را دادن خود یک پروژه سنگین‌ است اما بسیار دیده شده این داستان دراماتیک برای زنان شاغل نیز صدق میکند!
مادرانی که همه کار کودک را به عهده میگیرند، اری همه قبول داریم که مسئولیت زن به خاطر احساسش و نزدیکی بیشتر با کودک اساسی تر است
ولی پرسش بزرگم از شوهران شما این است که شما کجای کارید؟
ما به مرزهای جدیدی وارد میشویم
تورم بی رحم، اعصاب های کم، تحمل های کوتاه، افکار سنتی هنوز درون بسیاری از مردان و زنان ما موش میدواند
دو پست را برای زنانی نوشتم که شاید نادانسته سنگینی مادر بودن را حمل میکنند
من به شما قول میدهم در بسیاری از خانواده های ایرانی حضور مرد در تربیت کودک کمرنگ است
در شب های طولانی بیماری کودک این مادر است که تا صبح بیدار است و چشم هایش را نخواهد بست
گویی اگر من پولی بیاورم از بقیه وظایف مبرا هستم
این داستان ریشه های مرموزی دارد
من روانشناس نیستم ولی به اندازه درکی که از جامعه شناسی دارم، به شما میگویم که مردان ما جایی عجیب راه را اشتباه رفته اند
مسیر بدی که گاهی مقصرش یک والدین دیگر است
انجایی که در کودکی او را شاهزاده مینامند و پسر پسر میگویند و اختیار تام به او میدهند و در کوچه و خیابان و باشگاه ها و خیلی جاهای دیگر ازاد است و دختران ما باید در خانه باشند!
دختر بچه هایی که از ترس نادیده گرفته میشوند و به همان خاله بازی با عروسک هایشان میپردازند!
گویی خودشان هم به مرور راضیند!
لذت کشف زندگی برای مرد است! و دختران ما یاد میگیرند که با ذاتی احساسی خود سرگرم باشند و فقط با فداکاری بچه بزرگ کنند؟
مردان چرا نباید گوشه ای از این وقف باشند؟هستند پدران خوش فهم ولی چند درصد؟
چقدر سعی میکنید شرایط بدنی زنی بعد از زایمان را درک کنید، چقدر مثل این عکس با کودکان خود خلوت میکنید؟
چقدر میتوانید همسرتان را بیش از کودک دوست داشته باشید؟
نه اینکه بگویی من عاشقش هستم ،اخر او مادر فرزندم است!
این یعنی خودش کشک؟
جای بسیاری از مردان در تربیت کودکان خالیست، برخی حتا پوشک بچه را عوض نمیکنند و این کار را زنانه میدانند؟
گویی از پدر بودن، گوگول بابا چطوره را فقط بلدند!
ما عقب ترخواهیم ماند، اگر ندانیم کجای راه را اشتباه رفته ایم
ادامه دارد
امیر شمس
Read more
Loading...
 #italian #lemonade #slushies #اسلاش #لموناد #ایتالیایی http://www.cheftayebeh.ir/2018/08/blog-post_14.html من ...
Media Removed
#italian #lemonade #slushies #اسلاش #لموناد #ایتالیایی http://www.cheftayebeh.ir/2018/08/blog-post_14.html من هشت سال پیش دستور تهیه یه لموناد ایتالیایی (http://www.cheftayebeh.ir/2010/05/blog-post_11.html) رو براتون پست کردم. ببینید اون موقع چی نوشته بودم: "همینطور ... #italian #lemonade #slushies
#اسلاش #لموناد #ایتالیایی

http://www.cheftayebeh.ir/2018/08/blog-post_14.html

من هشت سال پیش دستور تهیه یه لموناد ایتالیایی (http://www.cheftayebeh.ir/2010/05/blog-post_11.html) رو براتون پست کردم. ببینید اون موقع چی نوشته بودم:
"همینطور که قبلا گفتم ایتالیایی ها توی همه چیز ریحون میریزن! اصلا غذاهایی که ریحون داره رو باید درجا حدس بزنید که ایتالیایین. خیلی جالبه که حتی توی نوشیدنیهاشون هم از ریحون استفاده میکنن. قبلا گفتم که یه دختر خوب ایتالیایی همیشه توی یخچالش گوجه و پنیر و ریحون پیدا میشه....اصلا من باید ایتالیایی میشدم! چون سبزی مورد علاقه ام ریحونه... یعنی توی سبزیها ریحونش رو اول میخورم ، بعد که تمام شد میرم سراغ بقیه سبزیها! و اگر هم آقای شوهر دست دراز کنه که سبزی برداره چک میکنم که یه وقت توی مشتش اشتباهی ریحون نرفته باشه! آخه تا وقتی من هستم چه معنی میده یکی دیگه ریحونها رو بخوره؟!... والا!"
وقتی مراجعه کردم به این پست و دیدم که هشت سال پیش چی نوشته بودم؛ تا کلی میخندیدم. آخه ... شرایط هیچ تغییری نکرده و من هنوز همون آدم سابق هستم. در حدی که هفته پیش سر میز ناهار مهدی بلند اعتراض کرد که: "اصلا چرا ما همه اش باید تو سبد سبزی مون فقط ریحون داشته باشیم؟" آقای شوهر جواب داد: " آخه مامانی ریحون دوست داره واسه همین ریحون میخره." مهدی خیلی جدی گفت: "خب آدمهای دیگه ای هم سر سفره وجود دارند"!!! وای جاتون خالی تا کلی میخندیدم! خب به من چه. میخواستن یه مامان دیگه انتخاب کنن!... والا!

شکر 1 لیوان
آب نصف لیوان
ریحان 1 مشت پر
آب لیموی تازه سه چهارم لیوان
یخ 4 لیوان
Read more
چهارشنبه پنج آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span> خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون ...
Media Removed
چهارشنبه پنج آوریل خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ ... چهارشنبه پنج آوریل🍒 خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ و رودخونه هست و ماشین نمیتونه رد بشه،برای بازی بچه ها امن هست و این دختر بچه ها عصر که از مدرسه میان از خونه های اطراف میان و ته کوچه و کنار فضای سبز روبروی خونه ما جمع میشن و با هم بازی میکنن💕 داستانی که من با اینها دارم و میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به یکسال و نیم پیش..ولی قبلش یه خاطره کوچولو از ایران و دوران بچگی براتون بگم..ما تو خونه قدیمی مون وقتی ده دوازده سالم بود یه گربه تو محله مون بود که احتمالا از بس اهالی محل باهاش خوب بودن از شش کیلومتری آدمها هم رد نمیشد و فقط روی دیوار می دیدیمش..تا اینکه یه روز در عالم بچگی تصمیم گرفتم هرجور شده از رو دیوار بیارمش پایین و بهش نزدیک بشم و نازش کنم!!! خلاصه شروع کردم هرروز براش غذا گذاشتن تو حیاط و قدم به قدم بهش نزدیک شدن تا بالاخره باهام دوست شد و اجازه میداد نازش کنم و اقامتش توی خونمون و ماجراهای بعدش که حتی زایمان هم تو خونمون کرد و داستان خیلی خیلی جالب رفاقتش با مادرم و کلی داستانهای باحال دیگه که حالا یه روز براتون تعریف میکنم..ولی داستانم با این دختر بچه ها از یکسال و نیم پیش اینجوری شروع شد که یه روز که از خونه اومدم بیرون و میخواستم برم سرکار، همینکه نشستم تو ماشین(که همونجا هم پارکش میکنم)، یه دونه شکلات رو باز کردم بخورم که همین پیج رو دیدم...صداش زدم و یکی هم دادم به اون...فردای اون روز دوباره همینکه از خونه زدم بیرون و نشستم تو ماشین دیدم پیج دوید اومد و اینبار با خواهرش برای شکلات..خلاصه همینطور هر روز تعداد بچه ها زیادتر میشد تا به ده تا هم رسیده الان..از اون روز به بعد دیگه همیشه موقعی که میرم خرید یه بسته آبنبات هم میخرم برای اینها و میزارم تو ماشین..این آبنباتها ارزونه، مثلا خرجش هفته ای سه چهار پونده، ولی تقریبا هرروز، تا میام می شینم تو ماشین یه صف شبیه همین جلو در ماشین از این دختربچه ها جلو‌ در ماشین تشکیل میشه که با هرکدومشون یه شوخی و بگو بخند و یه آبنبات بهشون میدم و میرن..ارزشش رو‌داره..اینقدر همون چنددقیقه که باهاشون هستم لذتبخشه که نگوووو💕 روزم با خنده وعشق و محبت شروع میشه و این خودش یه دنیا می ارزه... اصلا من نمی دونم تو این دنیا چیزی بهتر از عشق و محبت هم وجود داره بنظر شما؟
Read more
۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر ...
Media Removed
۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد ... ۳۸/۶۰
نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد خودت، اشتباه کرده‌ای. شاید عادلانه باشد. من که هستم که بخواهم قضاوت کنم؟ ‌‌‌
‌‌‌‌
#رادیو_سکوت
#آلیس_آزمن
ترجمه‌ی #ثمین_نبی_پور
#نشر_نون
‌‌
داستان کتاب در مورد دختری به اسم فرانسیسه. دختری در سال‌های آخر دبیرستان که تنها هدفش قبولی تو دانشگاه کمبریجه، دختری فوق‌العاده باهوش و درسخوان. تنها تصویری که دوستاش از فرانسیس دارن، فرانسیسِ مدرسه‌ایه: دختری خرخوان و حوصله‌سربر و کم‌حرف. اما این دختر شخصیتی رنگی‌تر از این حرف‌ها داره.
فرانسیس عاشق یک پادکست اینترنتی تو یوتیوب هست، یک روز متوجه میشه سازنده این پادکست پسریه که اونو دورادور میشناسه. به واسطه این پادکست، دوستی عمیقی بین فرانسیس و آلد شکل میگیره. داستان حول این دوستی و اتفاقات مربوط به این پادکست شکل میگیره... ‌‌
‌‌‌
کتاب در واقع کاملا تینیجریه. به مسائل نوجوانان خیلی خوب پرداخته، به تاثیر اینترنت تو زندگی نوجوان‌ها، روابط بین نوجوان‌ها و والدینشون، دوستی‌ها، گرایش‌های جنسی‌شون (که البته از تیغ سانسور در امون نمونده بود)، مسائل تحصیلی و دانشگاه رفتن. شاید اگه وقتی نوجوان بودم اینو میخوندم خیلی بیشتر دوسش داشتم 😁
کتابِ روونیه و ترجمه‌ی خیلی خوبی داره، به نوجوان‌ها خصوصا اونا که با غولی به نام کنکور دست و پنجه نرم میکنن توصیه‌اش میکنم. ‌‌
امتیازم: ۳ از ۵
‌‌
#radiosilence by #aliceoseman
Read more
اعتراف نخست وزیر هند به دست داشتن عضو حزب حاکم در قتل و تجاوز به دختر ۸ساله کشمیری سرانجام « #نارندرا_مودی» ...
Media Removed
اعتراف نخست وزیر هند به دست داشتن عضو حزب حاکم در قتل و تجاوز به دختر ۸ساله کشمیری سرانجام « #نارندرا_مودی» #نخست_وزیر هند مجبور شد به دست داشتن عضو حزب حاکم این کشور در #قتل و #تجاوز به دختر 8 ساله مسلمان کشمیری اعتراف کند. وی سه ماه پس از قتل این دخترک تصریح کرد: من به همه اطمینان می‌دهم که هیچ مجرمی ... اعتراف نخست وزیر هند به دست داشتن عضو حزب حاکم در قتل و تجاوز به دختر ۸ساله کشمیری

سرانجام « #نارندرا_مودی» #نخست_وزیر هند مجبور شد به دست داشتن عضو حزب حاکم این کشور در #قتل و #تجاوز به دختر 8 ساله مسلمان کشمیری اعتراف کند.
وی سه ماه پس از قتل این دخترک تصریح کرد: من به همه اطمینان می‌دهم که هیچ مجرمی نمی‌تواند از چنگ #قانون فرار کند و باید پاسخگوی جرایم خود باشد.
مودی گفت: من از بروز چنین فاجعه‌ای شرمنده هستم، زیرا این گونه اتفاقات زیبنده یک #کشور پیشرفته نیست.
گفتنی است نور فاطمه دختر هشت ساله #کشمیر ی سه ماه پیش به طور ناگهانی مفقود شد و چند روز بعد جنازه وی در حالی پیدا شد که بارها به این کودک تجاوز صورت گرفته بود.
پس از قتل این #کودک مشخص شد تعدادی از افسران #پلیس، مسئولین و یک نماینده حزب حاکم در قتل وی دست داشته‌اند.
قتل نور فاطمه تاکنون به استعفای تعدادی از نمایندگان ایالت «اتار پرادش» هند منجر شده است.
این در حالی است که طی 28 سال اخیر بیش از 10 هزار مورد تجاوز نظامیان هندی به بانوان در منطقه #مسلمان نشین کشمیر به صورت رسمی ثبت شده است.

#شیعه_ویوز #اخبار_شیعیان_جهان

یکشنبه - ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
الأحد - ٢٨ رجب ١٤٣٩
Sunday - 2018 April 15

همراه باشيد با «شیعه ویوز» جدید ترین اخبار شیعیان جهان در شبكه جهانى امام حسين عليه السلام
Read more
Loading...
از مردی پرسیدند بچه ت را بیشتر دوست داری یا همسرت رو؟ پاسخ جالبی داد: گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ...
Media Removed
از مردی پرسیدند بچه ت را بیشتر دوست داری یا همسرت رو؟ پاسخ جالبی داد: گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه! گفتم یعنی چی؟ گفت من عاشق بچم هستم! همه کارهاش رو دوست دارم، همه افکارش رو و همه حرکاتش رو! همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه... ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم! دختر ... از مردی پرسیدند بچه ت را بیشتر دوست داری یا همسرت رو؟

پاسخ جالبی داد:
گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه!

گفتم یعنی چی؟
گفت من عاشق بچم هستم! همه کارهاش رو دوست دارم، همه افکارش رو و همه حرکاتش رو! همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه... ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم!

دختر زیبای رویاهای من وقتی با من ازدواج کرد زیباترین موها رو داشت، بنابرین الان که بین موهای زیبایش موهای سفید میبینم من اون موهای سفید رو میپرستم.
وقتی با من ازدواج کرد صورتش بسیار زیبا بود حالا که چروکهای صورتش را میبینم من اون خطهای صورتش رو سجده میکنم.
وقتی از دست من عصبانی میشه و سکوت میکنه من اون سکوت رو دوست دارم.
وقتی به خاطر من چندین سال با ناملایمات ساخته من اون ساختنش را دیوانه وار دوست دارم پس من نسبت به همسرم عاقلانه عاشق هستم.

زن هر چقدر هم که بزرگ شود،
همسر شود،
مادر شود،
مادر بزرگ شود،

درونش هنوز هم دختری کوچک چشم انتظار است، انتظار میکشد برای لوس شدن، محبت دیدن، دستی میخواهد برای نوازش، و چشمی برای ستایش، مهم نیست چند ساله شدی، زن که باشی،
دنیای درونت همیشه صورتی است.... روز زن مبارک
Read more
دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه ...
Media Removed
دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه میکنم و می گویم کاش دوباره برگردیم به روزهای خوب ...به جمعه های پر از عشق ...کاش دوباره زهرا برگردد بگوید ثریا دختر همسایمان بود که....رفت که رفت همه ی انچه دلخوشی ساده یمان بود. لعنت به مرز و فاصله ... دلم برای همه ی کسانی که می دانند دوستشان دارم تنگ شده است انقدر که اخر شبها می نشینم به عکس هایمان نگاه میکنم و می گویم کاش دوباره برگردیم به روزهای خوب ...به جمعه های پر از عشق ...کاش دوباره زهرا برگردد بگوید ثریا دختر همسایمان بود که....رفت که رفت همه ی انچه دلخوشی ساده یمان بود. لعنت به مرز و فاصله و دوری
#چرندیات_فروشی_زاویه #داستان_پست_مدرن #هنرهای_تلفیقی #art #post_modern
تا پنجشنبه در نمایشگاه میراث فرهنگی و گردشگری ری. واقع در میدان نماز شهرری. فرهنگسرای ولا . هستم. دوست داشتید بیاید شعری و داستانی بخوانیم.
شماره تلگرام جهت هماهنگی ۰۹۳۵۹۶۹۶۹۰۲
Read more
• در بیروت خیابانی هست به اسم آرمنیا که خیابون کوتاه اما شلوغی‌ست. مخصوصا آخر هفته‌ها. دو طرف خیابان ...
Media Removed
• در بیروت خیابانی هست به اسم آرمنیا که خیابون کوتاه اما شلوغی‌ست. مخصوصا آخر هفته‌ها. دو طرف خیابان پر است از بار و جوانانی که تا نیمه‌های شب در این بارها میگفتند و میخندیدند و می‌نوشیدند. یک شب آخر هفته بود که با حوری نشسته بودیم لب پیشخوان بار و با هم ریز ریز صحبت می‌کردیم. دو پسر اومدن سمت چپ ...
در بیروت خیابانی هست به اسم آرمنیا که خیابون کوتاه اما شلوغی‌ست. مخصوصا آخر هفته‌ها.
دو طرف خیابان پر است از بار و جوانانی که تا نیمه‌های شب در این بارها میگفتند و میخندیدند و می‌نوشیدند.
یک شب آخر هفته بود که با حوری نشسته بودیم لب پیشخوان بار و با هم ریز ریز صحبت می‌کردیم.
دو پسر اومدن سمت چپ من نشستن. یکی پسری بود با چهره‌ی خیلی امروزی. از همین‌ها که ریش دارند و موهای بلندشان را از پشت سر می‌بندند و از صلیب بزرگی که به سینه داشت فهمیدیم مسیحی‌ست. اما دیگری خیلی چهره‌ی آشنایی برای من و حوری داشت. چطوری بگویم... خیلی شبیه ایرانی‌ها بود. ته ریش و پیرهن خاکستری روی شلوار.
نشستن کنار ما و دوتایی دو شات ویسکی سفارش دادن.
چون حوری حلقه دستش بود اصولا در این مواقع پسرها میومدن با من صحبت میکردن. پسر مسیحی مو بلند از همان جمله اول فهمید که ما توریست هستیم. با یک انگلیسی شدیدا عربی پرسید که کجایی هستیم؟
حوری رو نگاه کردم و با نگاه به هم فهموندیم که باز باید بگوییم ایرانی هستیم و منتظر ری اکشنشون باشیم. (بله در لبنان تقریبا اکثر مواقع خیلی استقبال نمی‌کردن از اینکه ما ایرانی هستیم. حداقل تجربه من و حوری این بود) گفتم «ایرانی»
تا فهمید ایرانی هستیم به دوستش گفت: حسین! اینا ایرانی هستن.
به حوری گفتم: اوه اوه! درست حدس زدیم. دوستش ایرانیه و اسمش حسینه.
اومد جلو و خم شد و به انگلیسی شروع کرد صحبت کردن. گفتم من فکر کردم که شما ایرانی هستین.
خندید و گفت «چون شبیه حزب الهی ها هستم؟» گفتم بله
گفت: البته من مدتی هم در گروهشون بودم.
و بعد شروع کردن از ایران تعریف کردن.
گفتم: جالبه که شما اینقدر از ایران میدونی. گفت: بله من عاشق ایرانم. عاشق موسیقی حسین علیزاده هستم. حتی عاشق یک دختر ایرانی هستم. و بعد موبایلش را درآورد و عکس یک دختری به نام شقایق را در فیس بوک بدون فیلترشان به من نشان داد. گفت دو بار هم همدیگر را دیده‌ایم.
پرسیدم: حالا که شما ایران رو دوست دارین میتونم بپرسم چرا اینجا خیلی ایران و ایرانی رو دوست ندارن؟
گفت: علاقه به ایران در لبنان شهر به شهر فرق می‌کند. من خودم زاده‌ی بیروت نیستم. می‌خوای بدونین چرا من ایران را دوست دارم؟ چون من فقط ۶ سال داشتم که لبنان جنگ بود. ۶ سالم بود اما خوب یادم میاد که ما آب نداشتیم برای خوردن. میدونی یک شهر آب نداشته باشه یعنی چی؟ میدونی تو همون بی آبی یک بچه‌ی ۶ ساله تانکر تانکر آب رو در محلشون ببینه که پرچم ایران روی اون تانکرها بوده، چه حسی داره؟ آره به خاطر این من عاشق ایرانم چون ایران ناجی ما بود.
{ادامه در کامنت...} 👇🏻
Read more
Loading...
 #کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه ...
Media Removed
#کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی ... #کپشن_مطالعه_شود
یک
خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی بود از جایم بیرون آمدم و بابا را بیدار کردم؛وقتی کنار بابا زیر پتویش خوب که جاگیر شدم تازه فهمیدم بابا داشتن چقدر خوب است.

دو
در راه فرودگاه امام هستیم
بابا همینطور که مشغول رانندگی_ست می گوید: از جاده شهریار بریم بهتره هم نزدیکتر و هم خلوت تره
پشتی صندلی را می خوابانم و جوابی نمیدهم
شدیدا نگرانم به پرواز نرسم ولی خستگی امانم نمیدهد و خوابم می برد
بین خواب و بیداری هستم که صدای رادیو ماشین قطع می شود!

سه
موقع خداحافظی احساس میکنم تمام تلاشش را می کند که چشمانش خیس نشوند؛البته موفق هم می شود...
.
چهار
قبل از اینکه خوابم ببرد یک نفر از چند صندلی عقب تر با صدای بلند صلواتی نثار روح پر فتوح شهدای مدافع حرم می فرستد و برای سلامتی پدر و مادرشان دعا می کند؛به خداحافظی با بابا فکر می کنم به اینکه چقدر آدم وقتی بابا دارد خیالش راحت است.

پنج
با چندتا از بچه ها پیاده حرکت می کنیم به سمت حرم،در حال گذر از پل عابر پیاده،سید عباس پارکی را نشانمان می دهد و درمی آید که تعدادی از مردم جنگ زده حلب اینجا زندگی می کنند و فقط تامین غذایشان به عهده ارتش است،کنار نرده های پارک دختر بچه ای را می بینم که دارد به ما نگاه می کند.

شش
چشمانش توجهم را به خود جلب کرده
دستی به موهایش می کشم و سلام می کنم و اسمش را می پرسم،قبل از جواب دادن سرش را برمیگرداند به طرف پارک
انگار که بخواهد از پدرش اجازه بگیرد،
پدر از دور لبخندی نثار من و چشمان زیبای دخترک می کند
حالا فاطمه به چشمانم نگاه می کند و با لحجه شیرین کودکانه اش جواب سلامم را می دهد.
#ادامه_در_پست_بعد...
Read more
من یک بی دین هستم... • اگر گرسنه باشی، به تو غذا خواهم داد. • اگر تشنه باشی، به تو آب خواهم داد. • اگر ...
Media Removed
من یک بی دین هستم... • اگر گرسنه باشی، به تو غذا خواهم داد. • اگر تشنه باشی، به تو آب خواهم داد. • اگر سرد ت باشد، به تو گرما خواهم داد. • اگر نیازمند باشی، نیازت را برآورده خواهم کرد. • اگر در دردسر افتاده باشی، کمکت خواهم کرد. من این کارها را به دلیل اینکه پاداشی بگیرم یا از ترس تنبیه شدن انجام نخواهم ... من یک بی دین هستم... • اگر گرسنه باشی، به تو غذا خواهم داد.
• اگر تشنه باشی، به تو آب خواهم داد.
• اگر سرد ت باشد، به تو گرما خواهم داد.
• اگر نیازمند باشی، نیازت را برآورده خواهم کرد.
• اگر در دردسر افتاده باشی، کمکت خواهم کرد.
من این کارها را به دلیل اینکه پاداشی بگیرم یا از ترس تنبیه شدن انجام نخواهم داد.
این کارها را انجام میدهم چون میدانم که کار درست همین است.
استاندارد های عقلی من اینگونه درک میکند، حتی اگر تنها کسی باشم که این کارها را انجام میدهد
- نه به حکم دین کسی را سنگسار میکنم.
- نه اسید میپاشم
- نه حکم قتل کسی را که دین جدیدی انتخاب کرده را صادر میکنم.
- نه خودم را منفجر میکنم تا به بهشت بروم.
- نه حیوانات بی گناه را وحشیانه سر میبرم.
- نه نصف عمرم را در گریه و زاری و درون هیئت ها می گذرانم.
- نه زنان را کمتر از مردان میدانم
- نه خوشی های دنیا را بر خود حرام میدانم.
- نه دختر ۹ ساله را آماده ازدواج میدانم و نه او را مجبور میکنم ۳۰ روز ساعتها گرسنگی و تشنگی بکشد. -نه مخالفانم را حرامزاده و نجس میدانم.
و نه... 󾭉حالا اگر ۰.۰۰۱% هم بهشت و جهنمی وجود داشته باشد و خدا هم به گفته شما عادل باشد. من ظلمی در حق کسی نکردم که بخواهم در جهنم بسوزم... دین من انسانیت
󾬌 󾁁
Read more
داستان از نگاه آلیسا: تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد: _الو ...
Media Removed
داستان از نگاه آلیسا: تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد: _الو ..هنوز بیداری ماهی؟ _اره اخه هیچکی خوابش نمیومد..واسه همسن نشستیم فیلم دیدیم! _فیلم ترسناک؟؟ _نچ..طنز بود! _حدس میزدم.. اخه تو ؟؟فیلم ترسناک؟؟اونم نصفه شب؟؟امکان نداره!! _اخه ... داستان از نگاه آلیسا:
تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد:
_الو ..هنوز بیداری ماهی؟
_اره اخه هیچکی خوابش نمیومد..واسه همسن نشستیم فیلم دیدیم!
_فیلم ترسناک؟؟
_نچ..طنز بود!
_حدس میزدم.. اخه تو ؟؟فیلم ترسناک؟؟اونم نصفه شب؟؟امکان نداره!!
_اخه من مثل تو با چیزای ترسناک فامیل نیستم خخخخ . ولی اگه همچین چیزی اتفاق افتاد تو تاریخ باید ثبت بشه!
_خودم برات ثبتش میکنم.
بعدش خندیدم و شب بخیر گفتمو گوشیرو قطع کردم..
رفتم که بخوابم چون فردا کلی کار داشتم.
داستان به حالت عادی برگشت:
فیلم داشت تموم میشد..منم دیگه مسواک زدم و رفتم پیش بچه ها و گفتم:
_من میرم بخوابم.. لئو تو هم زود بخواب فردا اخرین روز تمرینه..دیگه هم من راحت میشم هم تو..
_باشه الان میرم.
_آفرین پسر خوب^__^
_دنی گفت:بابا هنوز فیلم تموم نشده!!
_به لئو کاری نداشته باش..تو تا صبح بیدار باش..!!(بدبخت پوکر فیس شد) 😁😛 😁😛 😁😛
رفتم لباس خوابمو پوشیدم..یه عکس خرس هم روش داره 😜 صبح که شد یه صبحانه ی مفصل خوردیمو و دوباره رفتیم سر تمرین..
من با کلی ذوق رفتم پیش آلیس 😝
_ سلامممممم چطوری عشقم؟
_خوبم..مرسی!
_چه خبرا؟اون چیه دستت؟؟؟
_هیچ خبر..این لیست بازیکناست.داشتم چک میکردم!
_اهان...راستی لئو هیچی راجب این بازیه خیریه توضیح نداد..تو چیزی میدونی؟
_خب این فقط یه بازیه خیریه نیست یه جور بازی دوستانه هم هست که بین دو تا موسسه خیریه برای بچه ها انجام میشه..یکی از همین خیریه ها مال مسیه..
_خب اون یکی مال کیه؟
یه دفعه یه پسر سبزه با چشمای سبز اومد تو و گفت:
_ببخشید دیر کردم خانم دکتر.!
_نه اشکال نداره...میتونی بری سر تمرین.
بعدش آلیسا روبه من کرد و گفت:اون یکی موسسه خیریه برای ایشون هست!
بعدش پسره اومد جلو و باهام دست داد و گفت:من نیمار جونیور هستم..و شما خانم خوشگل کی باشین؟؟
_ااامممم من ماه عسل هادسون هومز هستم...... 😎😏 ببینم شما همون بازیکن معروف برزلی که تو تیم سانتوس بازی میکنه هستید؟؟؟ 😂😂😂
_بله!! 😝
_چه جالب!!منم دوست دختر لئو مسی هستم(جووون)خوشبختم! 😍
_واقعا؟؟؟ جون من راست میگی ؟؟؟(فکش افتاد زمین)
_بله پس چی فکر کردی... الانم اومدم پیشش تا تنها نباشه! 😜
_ اهان..اوکی..خیله خب من دیگه رفتم سر تمرین.
_ باشه! 😘
_آلیسا یه لبخندی زد و گفت:خوب سر کارش گذاشتیاااا.. 😂
_ما اینیم دیگه 😘 ادمین: @mehrnoosh.j.m
@Mahasal_mh
Read more
Loading...
Drawing by: @bntalz3abii . .من یه دخترم هیچ پسری نمیتونه نهایت عشقمو به رنگ صورتی بفهمه...<span class="emoji emoji1f495"></span> هیچ ...
Media Removed
Drawing by: @bntalz3abii . .من یه دخترم هیچ پسری نمیتونه نهایت عشقمو به رنگ صورتی بفهمه... هیچ پسری نمیفهمه بعد از لاک زدن چه لذتی داره دستتو بگیری عقب و اثر هنریتو نگاه کنی بعد با ذوق واسه خودت دس بزنی... نمیفهمه بعد از رژ قرمز زدن چه لذتیه واسه خودت تو آینه بوس بفرستی... نمیفهمه با لباس ... Drawing by: @bntalz3abii
.
.من یه دخترم
هیچ پسری نمیتونه نهایت عشقمو به رنگ صورتی بفهمه...💕
هیچ پسری نمیفهمه بعد از لاک زدن چه لذتی داره دستتو بگیری عقب و اثر هنریتو نگاه کنی بعد با ذوق واسه خودت دس بزنی...💅
نمیفهمه بعد از رژ قرمز زدن چه لذتیه واسه خودت تو آینه بوس بفرستی...💋💄
نمیفهمه با لباس جدید قر دادن جلو آینه یعنی چی...👚
هیچ پسری نمیفهمه چه کیفی میده وقتی خط چشت صاف در میاد که صد برابر یاد گرفتن پارک دوبل حال میکنی...🙌
هیچ پسری هیچوقت لذت داشتن پیراهن چین چینی....👗
کفش پاشنه بلند...👠👠
یه پاپیون خوشگل رو مو...🎀
یه کیف پر لوازم آرایشی رو درک نمیکنه...👛
نمیفهمه...
پس واسه مسخره کردناش...
جوک درست کردناش ناراحت نشو...
💝من عاشق دختر بودنم هستم 😊
Read more
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون ...
Media Removed
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت ... (جنون قسمت چهارم)

دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت زیبایی ته باغ میرسید براه افتادیم.خونه بسیارزیبا و بزرگی بود با دیوارهای بلند و درختان سر به فلک کشیده.دو طرف راه آسفالته پر بود از درختچه ها و گلهای زینتی زیبا و استخر بزرگی که دقیقا روبروی پله های پهن امارت بود.جلو امارت چهار ستون بلند با گچبریهای زیبا قرار داشت که آدمو یاد کاخهای سلطنتی مینداخت.جلو پله ها ایستاد و بطرف من چرخید و گفت:به دنیای من خوش اومدی بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده با دست اشاره کرد تا همراهیش کنم.در دلم به خودم فحش میدادم که چرا نشناخته با این دختر عجیب پا توی این خونه گذاشتم.با صدای بشکنی که جلو صورتم زده شد بخود اومدم.تازه فهمیدم مثل مجسمه جلو در خشکم زده.وارد سالن بزرگ خونه شدم و از دیدن اونهمه تجملات دهنم باز موند.پرده ها,قابها و مبلمان که با رنگهای قرمز و طلایی که هماهنگی بسیار زیبایی با هم داشتند و کف سرامیکی سفید که مثل برف میدرخشید.جلوم ایستاد و دستشو بطرفم دارز کرد_اسمم پروانس و تو میتونی پری صدام کنی.مردد نگاش کردم و با اکراه باهاش دست دادم.کاری که تاحالا نکرده بودم.گرمی دستش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.انگار همه دنیا رو بمن دادن.با لکنت گفتم:علی هستم.با کلمه خوشبختم دستشو از دستم بیرون کشید و تعارف کرد که بشینم.روی کاناپه ای که بالای سالن بود نشستم.با کلمه الان میام از پلکان کنار سالن بالا رفت.انگار بخود اومده باشم.ذهنم پر از سوال شد.احساس گناه وجدانمو راحت نمیذاشت.با خودم گفتم:دِ پسر تو چت شده؟پسر حاجی رستگار اینجا چکار میکنه؟بی اختیار بیاد جمله آقا جونم افتادم که میگفت:جوون باید از سایه خودشم بترسه,چون شیطان به همه شکلی ظاهر میشه.از یاد آوری اون جمله موهای بدنم سیخ شدن و بدنم شروع کرد به لرزیدن.دستم رفت سمت جیب پیرهنم. همیشه یه قرآن کوچیک تو جیبم میذاشتم.اما نبود... ادامه دارد با سپاس بیکران(مهرا)
Read more
قسمت پنجم ???? اولین کلاسی که داشتم شیمی بود. یکم زود رسیدم سر کلاس کلی جا خالی بود و رفتم پیش یه دختره ...
Media Removed
قسمت پنجم ???? اولین کلاسی که داشتم شیمی بود. یکم زود رسیدم سر کلاس کلی جا خالی بود و رفتم پیش یه دختره بقل دستی نداشت، به نظر دختر با نمکی بود رفتم پیشش نشستم -سلام من دایانام ت:منم تیلور هستم خوشبختم -منم همینطور???? دیدم زین و هری اومدن داخل.. من یه لب قسمت پنجم ???? اولین کلاسی که داشتم شیمی بود. یکم زود رسیدم سر کلاس کلی جا خالی بود و رفتم پیش یه دختره بقل دستی نداشت، به نظر دختر با نمکی بود رفتم پیشش نشستم -سلام من دایانام ت:منم تیلور هستم خوشبختم -منم همینطور???? دیدم زین و هری اومدن داخل.. من یه لب
خدایا شکرت که مادر چنین دختر نازنینی هستم. زیباترینم من با وجود تو مادر شدم.
Media Removed
خدایا شکرت که مادر چنین دختر نازنینی هستم. زیباترینم من با وجود تو مادر شدم. خدایا
شکرت که مادر چنین دختر نازنینی هستم.
زیباترینم من با وجود تو مادر شدم.
جالـب است !!! همہ فکرمیکنند من قوے ترین دختر دنیا هستم ، همہ میگویند تو میتوانے … تو باید درک کنے ...
Media Removed
جالـب است !!! همہ فکرمیکنند من قوے ترین دختر دنیا هستم ، همہ میگویند تو میتوانے … تو باید درک کنے … تو تواناییش را دارے … امروز فریاد میزنم ،من خسته ام…  از این همہ قدرت خسته ام … مےخواهم ،نتوانم ‌… مے خوام ضعیف ترین دُختر دنیا باشم ... مے خواهم،تمام کولہ بارهاے این روزهایہ سخت را از دوشم ... جالـب است !!!
همہ فکرمیکنند من قوے ترین دختر دنیا هستم ،
همہ میگویند تو میتوانے …
تو باید درک کنے …
تو تواناییش را دارے …
امروز فریاد میزنم ،من خسته ام… 
از این همہ قدرت خسته ام …
مےخواهم ،نتوانم ‌…
مے خوام ضعیف ترین دُختر دنیا باشم ...
مے خواهم،تمام کولہ بارهاے این روزهایہ سخت را از دوشم پایین بیــاورم …
رهاشـوم !!!!!
نفس راحتے بکشم ،بگویـم !!!!
دیگـرنمیتوانـــــم ....
دیگـرازمن هیچ نخواهیـــــد !!!!‎
Read more
... و رسيد زمان شهادت جوانترين امام، امامي که لقبش جواد بود و بسان اجدادش، «جود» قطره اي بود از درياي ...
Media Removed
... و رسيد زمان شهادت جوانترين امام، امامي که لقبش جواد بود و بسان اجدادش، «جود» قطره اي بود از درياي کرمش و «علم» غنچه اي بود از دارايي اش. در غريبيِ جوان ترين شمع هدايت، نهمين اختر امامت، همين بس که قاتل او همسرش ام فضل دختر مأمون بود؛ و چه غريبانه جان سپرد. جان عالمي به فدايش. اين امام همام، 16سال ... ... و رسيد زمان شهادت جوانترين امام، امامي که لقبش جواد بود و بسان اجدادش، «جود» قطره اي بود از درياي کرمش و «علم» غنچه اي بود از دارايي اش. در غريبيِ جوان ترين شمع هدايت، نهمين اختر امامت، همين بس که قاتل او همسرش ام فضل دختر مأمون بود؛ و چه غريبانه جان سپرد. جان عالمي به فدايش.

اين امام همام، 16سال امامت کرد، در سن 8 سالگي به امامت رسيد، گويند مگر ممکن است در چنين سني، طفلي امام همگان شود؟
خداي تعالي درباره حضرت يحيي در قرآن کريم فرموده است:(سوره مريم/آيه12)
و ما به يحيي در حالي که کودک بود حکم نبوت را عطا کرديم.

و در آيه ي ديگر در اين سوره در شأن حضرت عيسي چنين مي فرمايد:(سوره مريم/آيه29و30)
(حضرت عيسي در آغوش مادر و در نوزادي چنين گفت:)همانا من بنده خدا هستم که خدا به من کتاب عنايت کرده و مرا نبي قرار داده است.

پس اعطاي نبوت به کودک در مقام تدبير الهي چيزي عجيب نيست و هر آنچه خواهد، آن شود، ملاک الهي سن و سال نيست ملاک، علم و تقواست.

امام جواد(ع):
هر كه به خواستگاري دختر شما آيد و به تقوا و تديّن و امانتداري او مطمئن مي باشيد با او موافقت كنيد وگرنه شما سبب فتنه و فساد بزرگي در روي زمين خواهيد شد.[1]

اي امام زيبايي ها و زيباي عالم خلقت، بااخلاق و بااخلاص ترين موجود هستي! دستمان بگير و هرآنچه صلاحمان در آن است با جود خود به ما عطا فرما.
Read more
بیستم فروردین؛ میلاد بهترین دختر دایی دنیاست ، دختر دایی نگو یه پارچه خانوم... یه همسر خوب یه همکار ...
Media Removed
بیستم فروردین؛ میلاد بهترین دختر دایی دنیاست ، دختر دایی نگو یه پارچه خانوم... یه همسر خوب یه همکار دلسوز و یه مادر عالی. خدا نگهدارش باشه برای همه سالهایی که من هستم و نیستم و سایه اش بالای سر خونواده چهار نفرمون باشه ان شالله... بیستم فروردین؛ میلاد بهترین دختر دایی دنیاست ، دختر دایی نگو یه پارچه خانوم...
یه همسر خوب یه همکار دلسوز و یه مادر عالی.
خدا نگهدارش باشه برای همه سالهایی که من هستم و نیستم و سایه اش بالای سر خونواده چهار نفرمون باشه ان شالله...
🌺🍀🌸🌷🙏👏👏👍👍❤️💙
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی ...
Media Removed
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم ... روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!! پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما میتوانم ثابت کنم که دوستت دارم
دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم .. شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی … چون صدای تو گیراست …. چون جذاب و دوست داشتنی هستی …. چون باملاحظه و بافکر هستی …… چون به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت دوست دارم ……….. به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت نامه بدین شرح بود : عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ….. اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمیتوانم دوستت داشته باشم دوستت دارم چون به من توجه و محبت میکنی …… چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ….. آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟  پس دوستت ندارم اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان ….. هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟ نه …… و من هنوز دوستت دارم … عاشقت هستم .
Read more
 #پارک_فجر #لنگرود . . <span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33c"></span> . من چیزهای زیادی را در زندگی أم از دست دادم ، منطقی یا غیر منطقی أش را نمیدانم ...
Media Removed
#پارک_فجر #لنگرود . . . من چیزهای زیادی را در زندگی أم از دست دادم ، منطقی یا غیر منطقی أش را نمیدانم اما دوستشان داشتم . گاهی آدم چیزهای غیر منطقی را جوری دوست دارد که اگر کسی بفهمد خنده أش تا آخر دنیا کِش می آید و صدایش توی گوش پرندگان هم میپیچد! تازگی ها دلم برای خودم که مٌضحکانه شغل های زیادی ... #پارک_فجر #لنگرود
.
.
🍃🌼 .
من چیزهای زیادی را در زندگی أم از دست دادم ، منطقی یا غیر منطقی أش را نمیدانم اما دوستشان داشتم .
گاهی آدم چیزهای غیر منطقی را جوری دوست دارد که اگر کسی بفهمد خنده أش تا آخر دنیا کِش می آید و صدایش توی گوش پرندگان هم میپیچد! تازگی ها دلم برای خودم که مٌضحکانه شغل های زیادی انتخاب کردم و هرشب درمیان خواب های آشفته أم تمامشان را به پایان رساندم میسوزد ، خبرنگار شدم ، شاعر شدم ، عکاس شدم ، پرستار شدم ،نقاش شدم ، روانشناس شدم ، معلم شدم و این اواخر چقدر دلم میخواست بازیگر تئاتر باشم و گریم های عجیب غریب را تجربه کنم ، مثل عکاس ها لباس هنری بپوشم و دوربین بدست شهر را بگردم..
پدرم میگوید حالا که عکاسی را دوست داری با دوربینِ کوچَکی که برایِ تولدت خریده أم از سوژه هایت عکس بگیر !!
میخندم و میگویم پدرجان دلت خوش است ها ، از نگاه مردم به این دوربین غیرحرفه ای میترسم ، سالِ بعد بهترَش را برایم میخری؟! نگاهم میکند و حتمأ با خودش میگوید چه دختر فانتزی و بنفشی دارم و توی دلَش به من که یک دفتر صد برگ آرزوی غیرمنطقی دارم افتخار میکند ..
به گمانم مادر از داشتنِ من بیشتر خوشحال است... همین چند روز پیش که عینک مادر بزرگ را به چشمَم زدم ، فرقِ موهایم را باز کردم و شال چروکم را روی سرم گذاشتم مادر خندید و گفت دیوانه ی این مسخره بازی هایی دیگر ، حداقل شالت را اتو کن بعد روی سرت بگذار ! و من یادم آمد چقدر از اتو بدم می آید و چه #دخترِ چروک پوشی هستم ، مثل خیلی از هنرمندها که تِز خاص خودشان را برای لباس پوشیدن دارند ،
تِز چروک پوش بودن هم چیز جالبیست ها!!
به مادر گفتم : #هنرمند بودن و تیپ هٌنری به من می آید نه !؟
شوخی یا جدی نمیدانم اما دو بار گفت دیوانه ای عزیزم دیوانه!
من که میدانم چقدر به من افتخار میکند.
راستی اینکه هرجور برنامه ریزی میکنم عمرم برای تجربه ی شغل های مورد علاقه أم کم می آید ، منطقی نیست ، هست؟!
معلوم است که نیست ، فوق فوقش هفتاد سال زنده باشم بیست سال اول و ده سال آخر عمرم که هیچ می ماند چهل سال ..هرجور حساب میکنم کم می آید !!
بعد میگویند آدم ها چرا دیوانه میشوند ... خب معلوم است دیگر !
وقتی یک دفتر صدبرگ آرزو داری و چهل سال فرصت ، نباید دیوانه شوی؟!
اصلأ بیخیال حساب کتاب های دنیا
دفتر صد برگم را میگذارم توی کیفم
لباس هایم را جمع میکنم
خواب هایم را
میگذارم توی مردمک چشمم
میروم که دیوانه خانه ای برای زندگی پیدا کنم !
راستی یادم باشد
عینک مادر بزرگ
و شال چروکم را
حتمأ بردارم
حتمأ!
.
#نازنین_عابدین_پور .
.
📷: @nayereh.tzr
Read more
. . سریال پدر شبکه2 : #ادمین_نوشت حامد پسری مومن و مذهبی حافظ قران که آرمان هایی دارد وحاضر ...
Media Removed
. . سریال پدر شبکه2 : #ادمین_نوشت حامد پسری مومن و مذهبی حافظ قران که آرمان هایی دارد وحاضر است برای حفظ ارزش هایش بدون تردید از پنجره ی کلاس خود را به پایین بیندازد . حامدتهرانی پسر حاج علی تهرانی که از متمکنین و کارخانه داران تهران میباشند . در جریان درگیری با پسر عموی لیلا ؛برای ... .
.
سریال پدر
شبکه2 :

#ادمین_نوشت

حامد پسری مومن و مذهبی
حافظ قران
که آرمان هایی دارد وحاضر است برای حفظ ارزش هایش بدون تردید از پنجره ی کلاس خود را به پایین بیندازد
.

حامدتهرانی پسر حاج علی تهرانی که از متمکنین و کارخانه داران تهران میباشند
.

در جریان درگیری با پسر عموی لیلا ؛برای دفاع از کارگران بیگناه کارواش #100میلیون تومان چک میکشد(آن هم در حضور لیلا) .

حاج علی تهرانی بعد از اطلاع از دلبستن تک پسرش به لیلا
برای همراهی در جلسه #خواستگاری
.
.

دو شرط عجیب میگذارد

اولا: حامد باید در منزل( #کاخ) پدری سکنا گزیند
دوما: عروس #جهیزیه نیاورد
.
.

با اینکه خودم جوانی مذهبی هستم و همیشه سعی در رفتار و کردارم داشته ام و دارم
اما بااینکه پسرِ پدری #بنز s500  سوار است
و کارخانه و دم دستگاه دارند و زیرآبی نمیرود کاری ندارم
به هرحال فیلم است.... .
.
.
.
اما با شرایط اقصادی کشور اینچنین فیلمنامه هاییی چقدر دل جوانان بیکار مملکتم را آب میکند؟؟!! .
.
.
پسران مومن و مقیدی که برای تشکیل خانواده؛ روز و شب دنبال نان حلال هستند و
چوب خودخواهی مسئولین بی کفایت را میخورند
.
.

حال فیلمی بسازیم که پسرمذهبی درجلوی چشم دختر مورد علاقه اش برای اثبات جوانمردی 100میلیون میدهد... (آقا پسرها پدر کدامتان برای اشتباهتان این مبلغ خرج میکند؟) .
.
خیلی از جوانان مقید و مذهبی کشورم  برای شروع ساده زندگی
نیازمند جهیزیه ی ساده هستند و داغ دلشان تازه میشود... .
.
.
راستی
اکثر کسانی که از صداو سیما نگاه میکنند
وسریال ها را دنبال میکنند
 از کدام طبقه هستند؟؟؟ .
.
.
#میم_میم
یک نگاه انتقادی
.
.
.

لطفا از دایرکت دادن برای تذکر به نوع فعالیت پیج خوداری کنید... .
.
.

پ ن: از دست اندرکاران سریال #پدر تشکر میکنم
Read more
. . #علامه_سيد_محمد_حسين_حسيني_طهراني در مورد نفرت از حكومت #پهلوي مي فرمايند: . . #بسم_الله_الرحمن_الرحيم ...
Media Removed
. . #علامه_سيد_محمد_حسين_حسيني_طهراني در مورد نفرت از حكومت #پهلوي مي فرمايند: . . #بسم_الله_الرحمن_الرحيم . . مرحوم‌ #پدر ما وقتي‌ كه‌ #رضاخان‌ از ايران‌ رفت‌ ، در همان‌ وقتي‌ كه‌ #انگليس ها و #روس ها آمده‌ بودند ، نُقل‌ خريد آورد در منزل‌ ما ، و به‌ اندازه‌اي‌ خوشحال‌ بود كه‌ كم‌ ... .
.
#علامه_سيد_محمد_حسين_حسيني_طهراني در مورد نفرت از حكومت #پهلوي مي فرمايند:
.
.
#بسم_الله_الرحمن_الرحيم .
.

مرحوم‌ #پدر ما وقتي‌ كه‌ #رضاخان‌ از ايران‌ رفت‌ ، در همان‌ وقتي‌ كه‌ #انگليس ها و #روس ها آمده‌ بودند ، 🎂 نُقل‌ خريد آورد در منزل‌ ما ، و به‌ اندازه‌اي‌ خوشحال‌ بود كه‌ كم‌ وقتي‌ من‌ ايشان‌ را آنقدر شاداب‌ ديدم‌ . و سوگند ياد كرد كه‌ چند سال‌ است‌ (يا ده‌ سال‌ است‌) كه‌ يك‌ شب‌ نشد كه‌ من‌ بيايم‌ خانه‌ با فكر راحت‌ بخوابم‌ و اميد داشته‌ باشم‌ كه‌ تا صبح‌ زنده‌ هستم‌ . وضع‌ اينطور بود .
.
.
.
اين‌ قضايا منحصر در #چادر و #حجاب‌ و امثال‌ اينها نبود ، بلكه‌ هدف‌ از بين‌ بردن‌ #قرآن‌ بود ؛ يعني‌ همان‌ حرف‌ نخست‌ وزير و رئيس‌ حزب‌ #سوسياليست‌ انگليس‌ كه‌ #مسيحي‌ ولي‌ #صهيونيزم‌ مسلك‌ بود . كه‌ او واقعاً #استعمار انگليس‌ را در آن‌ وقت‌ جان‌ داد و او مردي‌ بود عجيب‌ ، تاريخش‌ كوبنده‌ است‌ ، كارهايش‌ شكننده‌ و بشر براندازنده‌ است‌ .
اينها بطوري‌ وارد شدند كه‌ دين‌ و ايمان‌ و مذهب‌ و شرف‌ و دختر و پسر و حَميّت‌ و زندگي‌ و مال‌ و ثروت‌ و عزّت‌ و ... همه‌ را بردند .
.
.
.
#وظيفه_فرد_مسلمان_در_احياي_حكومت_اسلام
#علامه_طهرانی
#سيد_هاشم_حداد
#سيد_علي_قاضي #سلسله_جولا
Read more
سلام ظهر آدینه تون بخیر و شاد دوستان لطفا پیج دختر خاله عزیز و هنرمندم رو فالو کنید سپاسگزار محبت ...
Media Removed
سلام ظهر آدینه تون بخیر و شاد دوستان لطفا پیج دختر خاله عزیز و هنرمندم رو فالو کنید سپاسگزار محبت هاتون هستم 🏻🏻 @___saba___j9 با تشکر از استاد علی جلالی سلام ظهر آدینه تون بخیر و شاد
دوستان لطفا پیج دختر خاله عزیز و هنرمندم رو فالو کنید
سپاسگزار محبت هاتون هستم
❤️❤️😘😘💐💐👑👑🙏🏻🙏🏻
@___saba___j9
با تشکر از استاد علی جلالی
. کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و ...
Media Removed
. کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و من آدم معمولی نیستم ؛ من آدمی هستم که خیلی فکر می کنم ، کاری که این روزها کمتر کسی میکند ... می نشینم و ساعت ها و روز ها و هفته ها فکر می کنم ؛ آنقدر فکر می کنم که مریض میشوم ، حالم به هم میخورد ؛ بی اشتها میشوم ؛ ... .
کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و من آدم معمولی نیستم ؛ من آدمی هستم که خیلی فکر می کنم ، کاری که این روزها کمتر کسی میکند ... می نشینم و ساعت ها و روز ها و هفته ها فکر می کنم ؛ آنقدر فکر می کنم که مریض میشوم ، حالم به هم میخورد ؛ بی اشتها میشوم ؛ و حالا فکرش را بکن ؟! بیش از یک هفته گذشته و حتی یک نفر روز تولدت را به یاد نداشت !
امروز هم حال خرابی داشتم ؛ زنگ مشاوره بود ، با کلافگی همه جای کیفم را دنبال دفترچه ام گشتم ، دست آخر ، در جایی که فکرش را نمی کردم ، دفترچه ام را پیدا کردم ، اما حس کردم که دستم علاوه بر آن ، به یک جعبه خورد !
آرام درش آوردم ! زیر میز بازش کردم ؛ خدای من ... و دیگر هیچ !! فوری آنرا سر جایش گذاشتم ؛ دلم گیلی گیلی رفت ؛ یک گردنبند بود ، ...یک گردنبند خیلی معمولی ! اما اگر برای من بوده باشد ؛ برای منی که هیچ چیز به نظرم معمولی نیست ؛ می شود یک گردنبند غیر معمولی!! هجوم فکر و احساسات مختلف نزدیک بود مرا وادار کند که فریاد بزنم ؛ دست خودم نبود ، اما فقط گریه کردم .... و کلی فکر که چه کسی این را در کیف من گذاشته !؟ اصلا از کی اینجا بوده و من ندیده بودم!؟ ... ذهنم فقط و فقط به یک نفر میرسید : «محیا !» محیا ... محیا... محیا....!! آی دخترک دیوانه ؛ من تو را کنار گذاشته بودم ... و وقتی کسی را کنار می گذارم ، یعنی دیگر نمی بینمش !
و من امروز ، تو را دوباره دیدم ؛ جز تو کسی نمی داند که چطور می توان مرا غافلگیر کرد ! تویی که این آدم غیر معمولی را شناخته ای و با این وجود ، همه چیزش را تحمل کردی ... و تو دختر ؛ چقدر صبور بودی ...... !
در روز هایی که حالم از خودم بهم میخورد ، در روز هایی که مادرم می گفت عرضه ی نگه داشتن «یک دوست » را هم نداری ، تو از «دور » مانده بودی ...!
دلم می خواست در آغوشش بکشم . اما پیش خودم دل دل کردم که اگر کار او نباشد چه ؟! ... اما می دانم که هست ! ... این حرف ها را اینجا نوشتم که بخواند ؛ بلاک هست ، ولی می خواند !!! گفتم که ؛ او رفیق یک آدم غیر معمولی است ؛ پس هر کاری که بگویی از او بر می آید !
آهای دریا دل ! از وقتی رفته ای ، صندلی بغل دستی ام را پرت کرده ام ته کلاس  که مبادا کسی جز تو بیاید ... ! هر وقت آمدی ؛ قدمت سر چشم ! صندلی ات را هم از ته کلاس بیاور !!! #دلنوشته_دخترخوب
#دخترخوب

یکشنبه ... ۲۵.۹.۹۷
Read more
کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای ...
Media Removed
کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای برادر شماعی زاده می رقصیدن تا رسیدیم به این شاهکار: ((عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه قهرت پرپرش کرد حالا یک یک تو برکه)) یکی از دخترها جیغ کشید: اینو عوضش نکن! می خوام تا خود تهرون فقط همینو گوش کنم! ... کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای برادر شماعی زاده می رقصیدن تا رسیدیم به این شاهکار: ((عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه
قهرت پرپرش کرد حالا یک یک تو برکه)) یکی از دخترها جیغ کشید: اینو عوضش نکن! می خوام تا خود تهرون فقط همینو گوش کنم! دوس پسرش که پشت فرمون بود گفت: اون برکه ی عشقی که می گه توش پر از قورباغه و مار و سوسکه، جرات داری بری توش؟ دختر گفت: اگه حسن جون بگه می پرم توش.
تا خود پل فردیس فقط همین ترانه رو پلی کردیم و دور از چشم مامورین محترم اون سال ها که هنوز حساسیت خیلی بالایی داشتن حرکات موزون ریزی هم کردیم و به این بیت شاهکار ترانه خندیدم که می گه: ((وقتی قهری با من، من با کی بگردی؟)) می گفتیم یارو چقدر پر رو بوده و همه ی درد عشقش اینه که وقتی طرف قهر کرده کیو پیدا کنه باهاش بره بگرده یه وقت حوصله اش سر نره... ولی اون سال های نمی دونستیم واقعیت پنهان شده در ترانه‌ی شماعی زاده از یه قهوه تلخ روشنفکرانه هم تلخ تره. که اگه می دونستیم حتما کنار جاده می ایستادیم و توی یکی از جیگرکی های کنار جاده چند سیخ دل سوخته می زدیم و به حال خودمون تعمق می‌کردیم. اگه می فهمیدم در پشت ظاهر فداکارانه ی عشق چه خودخواهی عظیمی پنهان شده. این که وقتی کسی بهت می گه دوستت داره چقدر به تنهایی و رنج خودش فکر می کنه و وقتی می گه من بدون تو می میرم دروغ نمی گه، اما درواقع داره به مرگ خودش فکر می کنه نه تو!
برادر شماعی زاده توی این ترانه‌ی جانسوز و عمیق خیلی خوب معجزه ی عشق رو نشون می ده وقتی می‌فرماد: ((تو اگه قهری من که آشتیم)) این قانون نانوشته و گفتمان درونی بیشتر عشق ها ست که وقتی کسی رو خیلی دوس داریم و عمر و علاقه‌مون رو به پاش می ریزیم انگار طرف رو مدیون خودمون کردیم. انگار یه جورایی می‌خوایم به طرف بگیم: خجالت بکش ببین من چه قدر دوستت دارم، ببین من چقدر بدون تو زجر می‌کشم، ببین چقدر تنها هستم... انگار تنهایی و زجر کشیدن ما الزاما تعهدی برای طرف مقابل ایجاد می کنه که اگه بهش عمل نکرد و تسلیم عشق ما نشه باید اسمش رو توی دسته ی آدم بدها بنویسیم و اخلاقا تنبیه اش کنیم. عشق ایثارگرانه ظاهر خیلی زیبا و معصومانه و مظلومانه‌ای داره اما اگه با دقت بهش نگاه کنی می‌بینی پشت این نوع از عشق یه جور خودخواهی سازمان یافته پنهان شده. انگار وقتی با از خود گذشتگی کسی رو دوس داشته باشیم همیشه حق با ما ست و برادر شماعی زاده چه خوب این مفهوم رو بیان می کنه وقتی می فرماد
ادامه در كامنت
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> دو فرشته زميني كه باعث شدن بشم ايني كه هستم و چقدر برام از خودگذشتگي كردن.. نميدونم اگر تو زندگيم ...
Media Removed
دو فرشته زميني كه باعث شدن بشم ايني كه هستم و چقدر برام از خودگذشتگي كردن.. نميدونم اگر تو زندگيم نبودن الان كي بودم و كجا و چه شخصيتي داشتم، اسمم، آزاده، به يادگاري از پدرمه، آزاد.. و چقدر اين اسم تو شخصيت، رفتار و منش من موثر بود.. قبول دارين اسم آدمها خيلي رو شخصيت شون تاثير ميذاره؟ اسم شما چيه ... ➿➿
دو فرشته زميني كه باعث شدن بشم ايني كه هستم و چقدر برام از خودگذشتگي كردن.. نميدونم اگر تو زندگيم نبودن الان كي بودم و كجا و چه شخصيتي داشتم، اسمم، آزاده، به يادگاري از پدرمه، آزاد.. و چقدر اين اسم تو شخصيت، رفتار و منش من موثر بود.. قبول دارين اسم آدمها خيلي رو شخصيت شون تاثير ميذاره؟ اسم شما چيه و چه حسي راجع بهش دارين؟ دوست داشتين اسمتون چي بود؟من هرگز نميتونم اسم ديگه اي رو دوست داشته باشم.. نميدونم شايد بخاطر باند قوييه كه با پدرم ايجاد كرده يا بخاطر معنيش قشنگش؟ پدر من هرگز اهل دروغ گفتن نيست حتي اگر به ضررش باشه و هرگز در برابر بي عدالتي و ظلم و اجحاف سر خم نميكنه.. شايد بهمين خاطر قيد مقام و ثروت و مسند رو زد و عطاي خيلي چيزا رو به لقاش بخشيد.. نه اينكه چون پدرمه ولي واقعا بهش افتخار ميكنم و غرور درست و به جاشو تحسين.. يك قدمي تيمساري خودشو از نيروي هوايي بازخريد كرد و بخاطر حاشيه ها و زد و بندها و خيلي مسائلي كه شايد دلش نخواد عنوان كنم از كارش، شغلي كه عاشقش بود كناره گرفت.. با چهار هزار ساعت پرواز، شركت در هشت سال جنگ و مدرك خلباني بين المللي.. چقدر از دوستها و همكارهاش شهيد شدن، بايكوت شدن و يا از غصه دق كردن.. چيزي كه ازش ياد گرفتم اين بود كه درست زندگي كردن، آزاد و رها بودن ارزشش خيلي بيشتر از خوب و لوكس و رويايي زندگي كردن به قيمت اينه كه بخواي با دروغ و پارتي بازي كنار بياي و نسبت به بي عدالتيها و زد و بندها بي تفاوت باشي.. اگر قطره اي از خون و ژنش در من باشه هرگز راه ديگه اي رو انتخاب نميكنم چون من دختر اون پدرم و بايد راه و سبك و روشش رو تا زنده م سرلوحه زندگيم قرار بدم.. شايد براي ماهايي كه سن پايين زديم بيرون و از صفر شروع كرديم غربت نشيني و كنار اومدن با سختيهاش زياد سخت و بغرنج نباشه ولي پدرها و مادرهايي كه سن بالا، بخاطر آينده و آسايش و آرامش ما درد غربت نشيني و از عرش به فرش رسيدن رو به جون ميخرن واقعا قابل تحسينن.. برام پيش اومده سركارم كه ديدم نسل جديد نسبت به پدر و مادرشون رسپكت ندارن، مثلا از دست و پا شكسته به زبان بيگانه حرف زدنشون خجالت ميكشن و يا از اينكه فرهنگشون با فرهنگ كشوري كه در حال حاضر زندگي ميكنن، فرق ميكنه شاكين و خيلي قصه هاي ديگه.. قدرشون رو بدونيم و يادمون نره بدون وجود اونها، بدون ريسك كردشون و بدون داشتن شون معلوم نبود حال و شرايط الان ما چي بود.. هر وقت خواستيم لب مون رو به شكايت و چشم هامون به قش اومدن و قيافه مون به چروك انداختن بندازيم، يادمون باشه اونا كي بود و چه ابهتي داشتن.. #گپ_خودموني_آزاجون
Read more
. <span class="emoji emoji1f4d6"></span> امروز روز خوبی برای مُردنه؟ حالا درحالی‎که روی لبه‎ی باریک ساختمان شش‎طبقه ایستاده‌ام، این ...
Media Removed
. امروز روز خوبی برای مُردنه؟ حالا درحالی‎که روی لبه‎ی باریک ساختمان شش‎طبقه ایستاده‌ام، این سؤال را از خودم می‌پرسم. خیلی بالا هستم. عملاً بخشی از آسمان شده‎ام. به سنگ‌فرش خیابانِ زیر پایم نگاه می‌کنم و دنیا یک‌وری می‌شود. چشمانم را می‌بندم و از چرخش همه‎چیز لذت می‌برم. شاید این بار انجامش ... .
📖 امروز روز خوبی برای مُردنه؟
حالا درحالی‎که روی لبه‎ی باریک ساختمان شش‎طبقه ایستاده‌ام، این سؤال را از خودم می‌پرسم. خیلی بالا هستم. عملاً بخشی از آسمان شده‎ام. به سنگ‌فرش خیابانِ زیر پایم نگاه می‌کنم و دنیا یک‌وری می‌شود. چشمانم را می‌بندم و از چرخش همه‎چیز لذت می‌برم. شاید این بار انجامش بدهم و بگذارم باد مرا با خودش ببرد. درست مثل شناور‎بودن در استخر خواهد بود، تا این‎که دیگر چیزی وجود نداشته باشد.
اگه امروز نه، پس کِی؟
.
📗 شخصیت‌های اصلیِ داستان دختر و پسری نوجوان با نام‌های تئودور فینچ و وایلت مارکی هستند که هر یک به نوعی از افسردگی رنج می‌برند. فینچ دچار مشکل عدم ثبات در حالات روحی است و همچنین نشانه‌هایی از اختلال دوقطبی دارد. وایلت که به تازگی خواهرش را در تصادف از دست داده، با اندوه و عذاب‌وجدان زیادی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. اولین برخورد نزدیک آن‌ها در صحنه‌ای غیر رمانتیک، بالای برج ناقوس مدرسه اتفاق می‌افتد؛ جایی که هر دوی آن‌ها قصد خودکشی دارند.
.
#جایی‌_که_عاشق_بودیم
#جنیفر_نیون
#فرانک_معنوی
#نشر_میلکان
@milkanpub
@milkanpub
.
✔️ چیزی برای از‌دست‌دادن ندارید، مگر قلب‌تان.
.
📍بهترین رمان عاشقانه‌ی سال ۲۰۱۵ به انتخاب آمازون و تایم
.
.
#کتاب #کتاب_دوست #معرفی_کتاب #کتابها #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #مطالعه #مطالعه_کنیم #کتاب_جالب #پیشنهادکتاب #پیشنهاد_کتاب #رمان #داستان #کتاب_صوتی #کانال_تلگرام #تلگرام #ketab #ketabdoost #book #books #instabook #bookstagram #bookish
Read more
 #شیعه__یعنی <span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> . . <span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است: مردى به همسرش گفت، نزد فاطمه ...
Media Removed
#شیعه__یعنی . . در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است: مردى به همسرش گفت، نزد فاطمه (س) دختر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم برو و سوال كن آيا من از شيعيان وى هستم با خير؟ آن زن (خدمت حضرت رفت) و سوال كرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو: - اگر به دستورات ما عمل مى كنى و از کارهایی که ما نهی ... #شیعه__یعنی
👇👇
.
.
👇👇
در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است:
مردى به همسرش گفت، نزد فاطمه (س) دختر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم برو و سوال كن آيا من از شيعيان وى هستم با خير؟
آن زن (خدمت حضرت رفت) و سوال كرد.
حضرت فرمود: به شوهرت بگو:
- اگر به دستورات ما عمل مى كنى و از کارهایی که ما نهی کرده ایم مى پرهيزى، از شيعيان ما هستى،وگرنه شيعه ما نيستى.
آن زن بازگشت و پاسخ را به شوهرش رساند. مرد گفت: واى بر من! كيست كه هيچ گناه نكند و از خطا دورى كند، بنابراين من در آتش جهنم جاودانه خواهم بود. زيرا كسى كه شيعه(پیروان) آنان نباشد، هميشه در آتش است. آن زن بازگشت و گفتار شوهرش را به فاطمه عليهاالسلام رساند.

حضرت فاطمه فرمود: به او بگو: اين گونه نيست شيعيان ما از برجستگان اهل بهشت هستند، ولى از محبين ما و محبين محبين ما و دشمنان دشمنان ما و هر كسى كه به قلب و زبان تسليم ما باشد، ولى اوامر و نواهى ما را در امورى كه آنان را به هلاكت (و سوء عاقبت) مبتلا مى كند، مخالفت نمايد، وارد بهشت مى شود، اما بعد از آنكه از گناهانشان پاک شوند (يا به واسطه گرفتارى به بلاها و مصائب (در دنيا)، و يا به انواع شدائد و سختيها در عرصه های قيامت، و يا به عذاب جهنم در طبقه بالاى آن) تا اينكه ما به محبت خود، آنان را از جهنم نجات مى دهيم و (در بهشت) به نزد خود مى بريم. [بحارالانوار، ج 68، ص 155، روايت 11.]
.
(خلاصه آنكه: نجات نهايى آنان به واسطه محبت به ماست)
.
. .
.
سند از قرآن؟ 👇👇
(ای پیامبر) بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم(سوره شوری 23)
.
. 👇
بگو: «هر اجر و پاداشی از شما خواسته ام برای خود شماست اجر من تنها بر خداوند است ، و او بر همه چیز گواه است!(سوره سبا 47)
🌹
👇
👇
امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند:
به دستورات خدا عمل کرده و اطاعت کنید و به پشتوانه شفاعت ما گناه نکنید و کیفر خدای بزرگ را کوچک نشمارید، زیرا به برخی از گناهکاران (از محبین) شفاعت ما نمی رسد مگر بعد از اینکه سیصد هزار سال عذاب شوند.!!! .
.
.
(معانی الاخبار،ص288،ح2 ـ بحارالانوار،ج6،ص154،ح9)
.
. 🌹
.
🌹
ان شاءالله از شيعيان واقعی باشیم
🌹
🌹
(منبع حدیث تصویر :بحارالانوار،65/156) 🌹🌹
.
. 🌹🌹
کپی_با_ذکر_صلوات_آزاد
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_لوليك_الفرج
دوستای_خوبتونو_تگ_کنید
Read more
<span class="emoji emoji1f363"></span><span class="emoji emoji1f363"></span> این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند ...
Media Removed
این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند از جمله بلژیکی ها. سه نفر بلژیکی میشناسم که آدمهای فوق العاده خونگرم و جالبی هستند یه خانم مسن و پسرش و یه آقای مسن هشتاد و هشت ساله، این آقای داستان ما حدود شصت و پنج ساله مهاجرت کرده کانادا و بقول ... 🍣🍣
این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند از جمله بلژیکی ها. سه نفر بلژیکی میشناسم که آدمهای فوق العاده خونگرم و جالبی هستند یه خانم مسن و پسرش و یه آقای مسن هشتاد و هشت ساله، این آقای داستان ما حدود شصت و پنج ساله مهاجرت کرده کانادا و بقول خودش تمام این شصت و پنج سال رو پشیمونه که چرا اومده اینجا و یجورایی از کانادا متنفر شده 😉 مرد فوق العاده باسواد و باهوشیه و استاد بازنشسته دانشگاه هست. خانمش نود سالشه و دو ساله آلزایمر گرفته یه دختر داره کاترین که آمریکا زندگی می‌کنه و پسرش هم ونکوور کانادا.
از یه خانواده بسیار مرفه بلژیکی و بقول خودش بورژوآ بوده و جنگ جهانی دلیل اصلی مهاجرتش به کانادا بوده.
داستانهای قشنگی از بچگیش و جنگ برام تعریف می‌کنه که من قشنگ فکر میکنم وسط سریال ارتش سری هستم.
از اینکه چطور تمام فامیل یک شبه سوار ماشین میشند و فرار میکنند به فرانسه و ... هر بار یک جمله از پدرش رو به من یادآوری می‌کنه و میگه بقول پدرم تا آخرین روز از عمرت باید مطالعه کنی و به معلوماتت اضافه کنی و باید حتما چند زبان زنده دنیا رو بتونی صحبت کنی. پدرش به چهار زبان صحبت می‌کرده ولی خودش سه تا و خیلی دوست داره ایتالیایی هم یاد بگیره.
هر هفته یه مقاله جالب که تو روزنامه خونده را برای من کپی میگیره و میاره میگه باید بخونی تا انگلیسیت یادت نره چون اینجا همه فقط فرانسه حرف میزنند و هفته بعد میاد درباره مقاله بحث می‌کنه
خلاصه نقاط مشترکی داریم هر دو کانادایی نیستیم جنگ رو تجربه کردیم اینجا مجبوریم به زبان غیر زبان مادری حرف بزنیم و خیلی هم از سیاست خوشمون میاد و پر چونه ایم 😄. چند وقته پیش بهش گفتم بیوگرافی پدرت رو بنویس و بذار بقیه هم از خواندنش لذت ببرند اولش قبول نمی‌کرد ولی شروع کرد به نوشتن و قراره پنجشنبه پیش‌نویس رو برام بیاره. کلی ذوق کردم و منتظرم.
گفتم بهش تو بنویس من برات کارهای تایپ و هر کمکی دیگه بخوای انجام میدم.
کسی چه می‌دونه شاید فیلمنامه سریال ارتش سری قسمت بعدیش همین باشه.
عکس هم ربطی به کپشن نداره گذاشتم برا کساییکه حوصله خوندن ندارند و فقط عکس دوست دارند.
Read more
. مولانا محمد طیب امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر از ‎ #تجاوز_گروهی یک باند به ۴۱ ‎ #دختر خبر داد که فقط ۳ دختر شکایت کرده اند ! . بقیه شان از ترس آبرو سکوت کردند و فقط یک نفر از سه نفر خواسته معاینه شود ! نمیدانم غمم را چگونه بیان کنم با کدام واژه تا بتوانم عمقش را نشان دهم ..باید واژه ای جدید اختراع کرد ... .
مولانا محمد طیب امام جمعه مسجد جامع نور ایرانشهر از ‎ #تجاوز_گروهی یک باند به ۴۱ ‎ #دختر خبر داد که فقط ۳ دختر شکایت کرده اند !
.
بقیه شان از ترس آبرو سکوت کردند و فقط یک نفر از سه نفر خواسته معاینه شود ! نمیدانم غمم را چگونه بیان کنم با کدام واژه تا بتوانم عمقش را نشان دهم ..باید واژه ای جدید اختراع کرد ...
.
.
ما در عوض خیلی چیزها که نداریم عوضش #امنیت هم نداریم !
.
‏چند نفر از دخترها و پسر بچه های ایران مانده که هنوز بهشان تجاوز جنسی نشده !
.
شما ؟
بله با شما هستم‌ ؟

فکرکنم هنوز طعم تجاوز جنسی را در سیستم جمهوری اسلامی در یکی از کوچه پس کوچه‌های سیستمی که قرار بود ما را به مقام انسانیت برساند ، تجربه نکرده‌اید !
.
هر اتفاق بدی که افتاد با گفتن جمله من سیاسی نیستم از کنارش رد شدید
 نتیجه اش را امروز نمی بینید ؟
.
اشکال ندارد .
باز هم سکوت کنید
.
باز هم #سکوت‌ کنید
.
تا تجاوز جنسی هم مثل تجاوزهای دیگری که در این چهل سال به حقوقمان شده همگانی شود !
سکوت تا کی ؟ .
شما را نمی دانم اما اگر برای یکی از اعضای خانواده من اتفاق بیوفتد تمام قد ازش حمایت میکنم ، فریاد میزنم و اطلاع رسانی میکنم تا متجاوز به سزای عملش برسد !
.
یادمان باشد قربانی شدن ننگ نیست .
‏تجاوز را فریاد بزنید و متجاوزین را رسوا و دنیا را برایشان نا امن کنید،سکوت دیروز ما و شما حاصل فاجعه های امروز است .
سکوت نکنید ... .
.
#دختران_ایرانشهر
#ایرانشهر
#سیستان_و_بلوچستان
#ایران
Read more
شعر شماره یک : الهی بابای یه دختر بشی * تو پا تو این خونه گذاشتی رفیق سفره ی ما نمک نداشت ،نون داشت راهش ...
Media Removed
شعر شماره یک : الهی بابای یه دختر بشی * تو پا تو این خونه گذاشتی رفیق سفره ی ما نمک نداشت ،نون داشت راهش اگه تا آسمون نمیرفت تا پشت بوم برااااات ، نَردِبون داشت خورشیدو از چشمای کی گرفتی من که خودم رو به غروب بودم بغض چشامو دیده بودی من که تو حسرت روزای خوب بودم مسافری گریه شگون نداره یه سوز سردی ... شعر شماره یک : الهی بابای یه دختر بشی *
تو پا تو این خونه گذاشتی رفیق
سفره ی ما نمک نداشت ،نون داشت
راهش اگه تا آسمون نمیرفت
تا پشت بوم برااااات ، نَردِبون داشت
خورشیدو از چشمای کی گرفتی
من که خودم رو به غروب بودم
بغض چشامو دیده بودی من که
تو حسرت روزای خوب بودم
مسافری گریه شگون نداره
یه سوز سردی تو تنم پیچیده
تهوع نداشتنت شبیه
آتیش شده تو پیرهنم پیچیده
حرمت نون و نمکو ولش کن
دنیا که این چیزا سرش نمیشه
قصه رو صد بار توی آینه گفتم
میخنده میگه باورش نمیشه

از ما گذشت از تب تندت اما
بترس،خیلی زود عرق میکنه
خدا خودش جای خودش نشسته
پاره کنی ورق ورق میکنه

دفتر سرنوشتتو سفت بچسب
اه نمیکشم که پر پر بشی
روزی هزار بار دعات میکنم
الهی بابای یه دختر بشی

وای به روزگار دختراتون
وای به روزگار دختراتون....
@shirinjandardoost

الوعده وفا .... طبق صحبت های قبلی مون مبنی بر انتشار آثار خوب دوستان شاعرم ، برای شروع اثری از شیرین جانداردوست عزیز که امیدوارم به زودی شاهد انتشار کتابش باشیم انتخاب شد ... امیدوارم بتونیم با نقد سازنده، کمک و دلگرمی خوبی برای دوستانِ دیگر شاعرمون باشیم . تعدادی شعر به دستم رسیده و همچنان منتظر دریافت آثار شما جانان به آدرس ایمیلی که در صفحه درج شده هستم . با احترام . #رویا_ابراهیمی
Read more
 #شهرکتاب_اصفهان لنا بهترین دوست من، و البته یک دختر است. این را تا حالا بهش نگفته‌ام. جرئتش را ندارم، ...
Media Removed
#شهرکتاب_اصفهان لنا بهترین دوست من، و البته یک دختر است. این را تا حالا بهش نگفته‌ام. جرئتش را ندارم، چون نمی‌دانم من هم بهترین دوست او هستم یا نه. گاهی اوقات فکر می‌کنم هستم، گاهی هم فکر می‌کنم نیستم. بستگی دارد. اما به هر حال به این موضوع فکر می‌کنم. ۱۷هزار تومان #نشرپرتقال #اصفهان #شهرفرهنگ ... #شهرکتاب_اصفهان
لنا بهترین دوست من، و البته یک دختر است. این را تا حالا بهش نگفته‌ام. جرئتش را ندارم، چون نمی‌دانم من هم بهترین دوست او هستم یا نه. گاهی اوقات فکر می‌کنم هستم، گاهی هم فکر می‌کنم نیستم. بستگی دارد. اما به هر حال به این موضوع فکر می‌کنم.
۱۷هزار تومان
#نشرپرتقال
#اصفهان #شهرفرهنگ #شهرکتاب #شهر_کتاب #کتاب #معرفی_کتاب #کودک_نوجوان
Read more
~ نگرانم كه بعدِ رفتن تو خنده هامون به قاب برگرده تا درستش كنم جدايي رو اونكه رفته، خرااااب برگرده . واسه ...
Media Removed
~ نگرانم كه بعدِ رفتن تو خنده هامون به قاب برگرده تا درستش كنم جدايي رو اونكه رفته، خرااااب برگرده . واسه رفتن دروغ لازم نيست رو لبت حرفِ مفته مي دونم قبلِ رفتن سكوت كن #دختر حرف هاتو نگفته مي دونم! . من يه عمره كه پات وايسادم کی نشست زير پات و گرگت كرد؟! از منی تو، نذار تنهاشم از منی كه تو ... ~
نگرانم كه بعدِ رفتن تو
خنده هامون به قاب برگرده
تا درستش كنم جدايي رو
اونكه رفته، خرااااب برگرده
.
واسه رفتن دروغ لازم نيست
رو لبت حرفِ مفته مي دونم
قبلِ رفتن سكوت كن #دختر
حرف هاتو نگفته مي دونم!
.
من يه عمره كه پات وايسادم
کی نشست زير پات و گرگت كرد؟!
از منی تو، نذار تنهاشم
از منی كه تو رو بزرگت كرد!
.
نگرانم برات وقتی كه
تو به دستاى ديگه تن میدی
گريه اى كه به ياد تو هستم!
#بوسه ای كه به ياد من میدی
.
خاطراتى كه با مرور زمان
تا ابد توىِ قاب مي مونه
ساعتت بعدِ من بگو دختر
توو اتاقِ کی خواب می مونه؟!
.
نگرانم كه وقتِ برگشتن
با يه حالِ خراب برگردى
من نپرسم كه چي شده! اما
با
يه دنيا
جواب
برگردى...
~
#احمداميرخليلى
~
[ مکالمه امروز:
+چه خبر؟ کجاهایی؟
-سلامتی! همین گوشه هام
توو خودم...
+توو خودت نباش!
- توو خودم راحتم تنها جاییه که هیشکی کاری به کارم نداره...]
Read more
 #dariushfarziaee « دخترم روزت مبارک » بیشتر نگران روزهای دیگرت هستم که سرنوشت چگونه برایت رقم خواهد ...
Media Removed
#dariushfarziaee « دخترم روزت مبارک » بیشتر نگران روزهای دیگرت هستم که سرنوشت چگونه برایت رقم خواهد خورد آرزوهایم با تو قد میکشند پس برخیز تا به آنها برسم️ پی نوشت : روز دختر را به همه دختران شجاع و پاک و مهربان کشورم تبریک میگویم #داريوش_فرضيايي #عموپورنگ #روز_دختر_مبارک #dariushfarziaee « دخترم روزت مبارک »
بیشتر نگران روزهای دیگرت هستم که سرنوشت چگونه برایت رقم خواهد خورد
آرزوهایم با تو قد میکشند
پس برخیز تا به آنها برسم❤️❤️❤️
پی نوشت :
روز دختر را به همه دختران شجاع و پاک و مهربان کشورم تبریک میگویم🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#داريوش_فرضيايي #عموپورنگ #روز_دختر_مبارک
️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد. یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ... ♦️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.

یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک‌ یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید:
"از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
باتلر گفت، "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد:
"طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم."
کلام او به روح و جانم امید بخشید #drahmadhellat
Read more
. من یه دختـر ایرانیم... موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه.... بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ ...
Media Removed
. من یه دختـر ایرانیم... موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه.... بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ صورتم میاد کوتاهیِ قدمُ با پاشنه هایِ بیست سانتی جبران نمیکنم من حسرتِ بینی عملی و لب های پروتزیِ کسی رو نمیخورم من خـودمم یه خودِ ساده.... من عوض نمیکنم سادگیُ اصالتِ چهره امُ باهیـــچ افزودنیِ ... .
من یه دختـر ایرانیم...
موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه....
بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ صورتم میاد
کوتاهیِ قدمُ با پاشنه هایِ بیست سانتی جبران نمیکنم
من حسرتِ بینی عملی و لب های پروتزیِ کسی رو نمیخورم
من خـودمم
یه خودِ ساده....
من عوض نمیکنم سادگیُ اصالتِ چهره امُ باهیـــچ افزودنیِ مجاز و غیـر مجازی....
من یه دختر ایرانی ام
محتاجِ نگاهُ توجه یا لرزیدنِ دلی برایِ پروتزِ لب ها و گونه های برجسته م نیستم....
من بنده یِ عشقم و زاده یِ مهــر
و خودمُ همینطور که هستم
با همه ی بدی هاوخوبی ها
کمی ها و کاستی ها دوست دارم....
من دنیایِ ساده و خالی از عشقای الکی و رنگارنگمُ
با شلوغیُ زرق و برقِ زندگی هایِ پوچِ بقیه عوض نمیکنم....
قهرمانِ زندگیِ من
مادرمه
کسی که نجابتو پاکی رو از نگاهش میشه خـوند
و زن بـودن رو میشه ازش یاد گرفت....
قهرمانِ من دختـ !ــری که یادش رفته آدمه و نه عروسک
 دختری که جونش برایِ توجه دیگران در میـره نیست
قهرمانِ من دست تو دستِ پسرایِ شهر نمیچـرخه....
من یه دخـتر ایرانی ام
و هنوز برایِ کوله و کتونی و دامن هایِ گل گلــی جـون میدم و مـردِ رویاهام یه آغوشِ امن داره، نـه یه ماشیـنِ گرم...
منم یه دختر ایرانی ام ولی هنوز گم نکردم سادگیُ لا به لایِ خوشگلیایِ افراطی.... #فاطمه_صابری_نیا .
Photo by: @zahra.ghezlou
.
#اصفهان_عکس #اصفهانیا #اصفهانی #اصفهان

#esfahan #isfahan #esfahanziba #iranian_photography #ig_iran #instapersian #honar_dostan #aks_baran #_ax_honari #travelmagazin #traveling #iranian_photography #travelmagazi #ir_ig #ig_today #ig_mood #aks__khass #iranemoon #lenzak #ig_iran #am_iranaks #axxkhas #instaesfahan #fashion #streetlife #beautyblogger #stylish
Read more
آفرینگان منتشر کرد؛ با خودم می‌گويم نشستن كنار يک بز خيلی هم بد نيست. او بوی گند می‌دهد، اما باهام ...
Media Removed
آفرینگان منتشر کرد؛ با خودم می‌گويم نشستن كنار يک بز خيلی هم بد نيست. او بوی گند می‌دهد، اما باهام مهربان است و فكر نكنم برايش مهم باشد كه كنارش بشينم. نرمی و گرمی بدن اين بز مرا ياد روزهايی می‌اندازد كه كنار آتش بخاری به مامان می‌چسبيدم و به قصه‌هايی كه برايم می‌خواند گوش می‌دادم؛ قصه‌هايی كه عاشقشان ... آفرینگان منتشر کرد؛
با خودم می‌گويم نشستن كنار يک بز خيلی هم بد نيست. او بوی گند می‌دهد، اما باهام مهربان است و فكر نكنم برايش مهم باشد كه كنارش بشينم. نرمی و گرمی بدن اين بز مرا ياد روزهايی می‌اندازد كه كنار آتش بخاری به مامان می‌چسبيدم و به قصه‌هايی كه برايم می‌خواند گوش می‌دادم؛ قصه‌هايی كه عاشقشان بودم. شال پشمی قرمزم را دور سرم مي‌پيچم تا بلايی سر موهايم نيايد؛ گونه‌ام را به بز می‌چسبانم و چشم‌هايم را می‌بندم. قطره اشكی راهش را از بين مژه‌هايم پيدا می‌كند و به پايين سرازير می‌شود.
قطره اشک را كه حالا به كنار دهانم رسيده می‌ليسم و می‌گويم: «دخترِ احمق!»
اين بار به خودم دلداری نمی‌دهم.
پچ‌پچ كنان به كليه‌های بز می‌گويم: «نشون می‌دم كه دختر شجاعی هستم. كاری می‌كنم كه مامان بهم افتخار كنه.»
#سه‌شنبه‌های_ققنوس_با_کوذکان_و_نوجوانان
Read more
۰ برای شنیدن چند کلمه مثل الو، چرا حرف نمیزنی و مگه مرض داری بارها نگاه سنگین آقا منوچهر بقال محل را ...
Media Removed
۰ برای شنیدن چند کلمه مثل الو، چرا حرف نمیزنی و مگه مرض داری بارها نگاه سنگین آقا منوچهر بقال محل را به جان خریده بود. آن کلمات، آن صدا و آن چند لحظه شنیدن‌ها تمام آن چیزی بود که برای زنده ماندن نیاز داشت. آخری‌ها سکه را در حلقوم تلفن فشار نداده چند جمله پرت و پلا میگفت که یعنی آنور خط کسی هست و صدایش را میشنود. ... ۰
برای شنیدن چند کلمه مثل الو، چرا حرف نمیزنی و مگه مرض داری بارها نگاه سنگین آقا منوچهر بقال محل را به جان خریده بود. آن کلمات، آن صدا و آن چند لحظه شنیدن‌ها تمام آن چیزی بود که برای زنده ماندن نیاز داشت. آخری‌ها سکه را در حلقوم تلفن فشار نداده چند جمله پرت و پلا میگفت که یعنی آنور خط کسی هست و صدایش را میشنود. بعد پنهانی سکه را برمیداشت و میرفت پشت پنجره‌ی اتاق دختر سوت میزد یا آواز میخواند:
۰
ای عشقِ عزیییز هرچه هستی من بنده‌ی درگاه تو هستم/تا یک قدمی به مرگ مانده ای عشق هواخواه تو هستم
۰
بعضی روزها هم که آقا منوچهر بدجوری گُه مرغی بود ناچار میرفت مخابرات و منتظر میماند. داخل کابین که میشد تنش یخ میکرد. دستهاش عرق میکرد و قلبش ناجور میکوبید به در و دیوار سینه‌اش. تمام نشانه‌های بالینی عاشقی را که بروز میداد گوشی را برمیداشت. با هر شماره که میگرفت یک تار مویش رنگ میباخت. میترسید، خوشحال بود و عمیقا غصه داشت. الو را که میشنید بازدمی جانانه پس میداد. طوری که انگار میخواهد بگوید عشق من زندگی بدون تو برایم ممکن نیست.
۰
چقدر دلم برای آن روزها که شنیدن صدای یک نفر به سادگی نشستن در خانه و دو سه تا لمس ساده گوشی نبود تنگ شده.
۰
این ماشین زمان کِی اختراع میشه؟!
Read more
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی ...
Media Removed
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی کوتاه کردند. خواهر نرگس به روزنامه شهروند گفته در فرهنگ کردها اگر زنی اشتباه خیلی بزرگی کند موهای او را کوتاه می‌کنند که معنای خیلی بدی می‌دهد. همچنین نرگس چهارسال پیش از ساختمانی ۴ طبقه سقوط می‌کند ... ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند

چند روز پیش مسوولان یک مدرسه موهای دختری به نام نرگس را با قیچی کوتاه کردند. خواهر نرگس به روزنامه شهروند گفته در فرهنگ کردها اگر زنی اشتباه خیلی بزرگی کند موهای او را کوتاه می‌کنند که معنای خیلی بدی می‌دهد. همچنین نرگس چهارسال پیش از ساختمانی ۴ طبقه سقوط می‌کند که او را دچار ضربه روحی و استرس دائمی می‌کند. وضعیت روحی که منجر به ریزش موهای او می‌شود و خانواده‌اش برای تثبیت وضیعت روحی نرگس دوسال طول درمان می‌گیرند و به شهرهای مختلف سفر می‌کنند تا نرگس بهتر شود. برخورد مسوولان مدرسه و هجوم به نرگس برای قیچی کردن موهایش او را دچار شوک عصبی شدید کرده و به بیمارستان کشانده است.
نرگس قشنگ و عزیز ما
من هر روز خطاب به سوفیا که گل سر سبد زندگی من است نامه می‌نویسم و از اوضاع جهان گله می‌کنم. اما امروز این نامه را من – که مهمترین میدون جهان هستم – و سوفیا با هم برای تو می‌نویسیم:
نرگس جان
تو از دست مسوولان شوکه شدی و ناراحتی. ولی باید خوشحال باشی که در این سن کم با مسوولان مواجه می‌شوی. اگر جای ما بودی و بی‌خبر از همه جا بزرگ شده بودی و بعد می‌دیدی بیشتر مسوولان هیچ مسوولیتی ندارند چی کار می‌کردی؟
دختر مو مشکی
بابا – مامان ما الکی می‌گفتند آدم وقتی بزرگ بشود غصه‌های کودکی‌اش یادش می‌رود. ما این حرف را تایید نمی‌کنیم. آدم وقتی بزرگ بشود این قدر غصه‌های بزرگتری می‌ریزد سرش که وقت نمی‌کند به غصه‌های کودکی‌اش فکر کند. اما تو خوشحال باش که مسوولان زحمتکش طوری تو را غصه دادند که دیگر غصه‌های باقی عمر به چشمت نمی‌آید! و کیف دنیا را خواهی کرد.
گیسو کمندی جان
تو شاید از قیچی ترسیدی. اما قیچی که ترس ندارد. باید به قیچی عادت کنی. باز خدا را شکر که تو موهات بلند بوده و موهات را ناظم مدرسه‌تان قیچی کرده. اگر مثل من زبانت دراز بود چی؟
مو شبق
راستش را به تو بگویم؟ من حس می‌کنم مارمولکم. چون تا حالا هزار بار دمم را قیچی کرده‌اند ولی هر دفعه بعد از یک مدت دم درمی‌آورم و حرفم را می‌زنم.
نرگس خانوم
ناف قیچی را به خاورمیانه بریده‌اند. موهات، دمت، زبانت. بعدها همین قیچی می‌خورد به آثاری که می‌نویسی و می‌سازی. به کلماتت به تصاویرت به صدات. عادت کن به قیچی. قیچی را صدا کن آبنبات‌قیچی و نگذار تلخی‌اش به جانت بنشیند تا ابد.
دختر کوچولوی بزرگ
آدم خیلی باید پدرش دربیاید تا بزرگ شود. تنها شانس آسیب‌هایی که آدم در کودکی می‌بیند این است که یکهو بزرگ می‌شود. یکهو پیر می‌شود. یکهو جهاندیده می‌شود. عیبش چیست؟ عیبش این است که...
✂️
ادامه در کامنت اول
#پوریا_عالمی
Read more
سلام هما هستم از #ساری . 17 سالم بود که با پسری به اسم نیما #آشنا شدم اوایل #دوست_دختر #دوست_پسر بودیم ...
Media Removed
سلام هما هستم از #ساری . 17 سالم بود که با پسری به اسم نیما #آشنا شدم اوایل #دوست_دختر #دوست_پسر بودیم ولی بعد از مدتی به یه #عشق تبدیل شد هردو #وابسته و #دلبسته هم شدیم دو سه سالی گذشت و نیما عازم #خدمت شد قرار ازدواجمون بعد از تموم کردن سربازیش بود نمیتونست خدمت کنه دلیلش هم من بودم دو سه باری #فراری ... سلام هما هستم از #ساری .
17 سالم بود که با پسری به اسم نیما #آشنا شدم اوایل #دوست_دختر #دوست_پسر بودیم ولی بعد از مدتی به یه #عشق تبدیل شد هردو #وابسته و #دلبسته هم شدیم دو سه سالی گذشت و نیما عازم #خدمت شد قرار ازدواجمون بعد از تموم کردن سربازیش بود نمیتونست خدمت کنه دلیلش هم من بودم دو سه باری #فراری شد و اینطور شد که خدمتش رو تو 4 سال تموم کرد وقتی که برگشت به هزار مکافات #نامزد کردیم همه چی خوب بود...
تا اینکه دیدم تغییر کرد از این رو به این رو شد دوستام دلیلش رو بهم گفتن.. اون با یکی دیگه دوست شده بود و با من کات کرد و همه چی بهم خورد.. خیلی براش راحت بود من موندم سرکوفت های #خانواده و #حسرت موقعیت های از دست رفته...
یه حرف دارم به #پسرا... راحت با دل یه دختر #بازی نکنید ب #خدا پس میدید..
#لعنت به این #سرنوشت من
ممنونم پیج و سایت ناکامان... #غمگین #احساسی #دلنوشته #ناکامان #تنهایی #دلتنگی #دلتنگی #متن_غمگین
Read more
سلام دوستان عزيزم اين هم از برش خورده كيك پلنگى پست قبل ، گفتم حالا كه خدمت رسيدم يه ريزه هم دلنوشته ...
Media Removed
سلام دوستان عزيزم اين هم از برش خورده كيك پلنگى پست قبل ، گفتم حالا كه خدمت رسيدم يه ريزه هم دلنوشته بنويسم براتون اميدوارم بپسندين ، روزها خيلى سريع مى گذشتند و خانواده هر دو طرف مهياى عروسى ميشدن، عروسى قرار بود منزل خواهر همسرجان كه خيلى بزرگ بود گرفته بشه، خانمها داخل خونه و آقايون تو ... سلام دوستان عزيزم
اين هم از برش خورده كيك پلنگى پست قبل ، گفتم حالا كه خدمت رسيدم يه ريزه هم دلنوشته بنويسم براتون اميدوارم بپسندين ،
💚💚💚💚
روزها خيلى سريع مى گذشتند و خانواده هر دو طرف مهياى عروسى ميشدن،
عروسى قرار بود منزل خواهر همسرجان كه خيلى بزرگ بود گرفته بشه، خانمها داخل خونه و آقايون تو حياط ،
اون وقتها اينجورى بود كه اصلا در اينگونه موارد از عروس سوال نميكردن كه دوست دارى عروسى رو كدوم سالن يا هتل برگزار كنيم، عروس فقط اگه خطش خوب بود ميدادن كارتهاى عروسى رو تند و تند پر كنه،
بيشتر اقوام پدرم عروسيشون رو تو خونه و يا سالن چلوكبابى جشن ميگرفتن، و اينكه رسم داشتن پول جمع كنند،
يعنى بعد از شام عروسى موقع خداحافظى يه نفر دم درسالن پشت ميز مى نشست و دفتر و دستكى داشت، پدر يا بزرگتر هر خانواده مبلغى پول بابت هديه به صندوق عروسى كمك ميكردند و فرداش هم كه پاتختى بود خانمها يه كادو از قبيل ساعت، سماور ، ظروف بلور و ازين جور خرت و پرت ها ميزدن زير بغلشون و ميرفتن مراسم پاتختى،
هر چى ميوه و شيرينى از عروسى مونده بود ميخوردن و اونقدر ميرقصيدن و پا ميزدن تا نفسى براشون باقى نمونه،
همه اينها با اونچه كه من براى ازدواجم تصورش رو ميكردم فرق داشت،
من يه مراسم خلوت و شاعرانه تو يه باغ زيبا رو دوست داشتم ، دوست داشتم روى ميزها با گل و شمع تزيين بشه و موزيك زنده ،،،،،
زهى خيال باطل
تازه تا همينجاشم خوشحال بودم كه فرزند دختر خانواده هستم و تو عروسى دختر اقوام پدرى ام پول جمع نميكنندو آبرومون حفظ ميشه،
پدرم هر عروسى كه ميرفت و به صندوق عروسى پول پرداخت ميكرد وقتى ميديد مادرم ميگه اين چه رسم بديه شماها دارين در جواب ميگفت اتفاقا خيلى هم رسم خوبيه اونموقع كه تو عروسى پسرت، آقا زاهد كلى پول جمع شد متوجه محسنات اين رسم ميشى ، فاميلاى ما اتحاد دارن اينكار اتحادمون رو نشون ميده، هر وقت اينو ميگفت ياد اتحاد جماهير شوروى ميوفتادم و خنده ام ميگرفت ، ولى مادر هميشه ميگفت من اگه عروسى زاهد زنده بودم نميزارم با اين رسم هاى مسخره اتون آبروريزى راه بندازين ،
پدر به تبعيت از رسوم فاميلهاشون اون زمان يه رسم ديگه هم داشتند كه من از همه جا بيخبر كه اكثر اوقات غرق در رمانهاى ر. اعتمادى بودم نميدونستم كه قراره تو عروسى من اين رسم رو بجا بيارن و اون هم رسم شير بها بود،
يعنى اگر پدرى شيربها نميگرفت يا كمتر از مظنه حساب ميكرد فاميلها ميگفتن اين چه كارى بود كردى چرا رسم رو زير پا گذاشتى، خلاصه هر چى بيشتر بهتر.....
پى نوشت: اصلا شماها ميدونين شير بها چى هست؟؟؟
Read more
part_6 اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه! - زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت ...
Media Removed
part_6 اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه! - زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت بشه،اونم یه دختر...زین تو وقتی مادرتو از دست دادی ده سالت بود!..حداقل تو اونو دیدی،وقتی اون نبود من رو داشتی،من همیشه پشتت بودم و هستم...اما به این فکر کن اون دختر کسی رو نداره،مادرشو از دست داده ... part_6
اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه!
- زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت بشه،اونم یه دختر...زین تو وقتی مادرتو از دست دادی ده سالت بود!..حداقل تو اونو دیدی،وقتی اون نبود من رو داشتی،من همیشه پشتت بودم و هستم...اما به این فکر کن اون دختر کسی رو نداره،مادرشو از دست داده و حتی اونو ندیده و پدری داره که اونو نمیخواد!
زین سرش هنوزم پایین بود،احساس گرما کرد،از کنار شومینه بلند شدو ژاکت هری رو پس داد!
زین: بهتره برم خونه! - پس فردا دادگاه داریم،باید باشی،با دوستام هماهنگ شده،تو همون جلسه اول هضانت رو به تو میدن!
زین: بابا...من که گفتم،من ازون بچه نگه داری نمیکنم!
- قرار نیست پیش تو باشه،منو ماتیلدا از پسش بر میایم!
زین از حرف پدرش تعجب کرد،ابروهاش بالا رفتو گفت: این خوبه!..من دیگه باید برم،خدافظ!
هری: بعدا بهتون زنگ میزنم بابا،خدافظ!
هری صمیمانه خدافظی کردو پشت سر زین از خونه خارج شد!
هری: بابا رو ناراحت کردی!
زین: بیخیال هارولد،مثل پیرزنا نباش!
هری خندیدو زد پشت سر زینو هردو سوار ماشین شدن!
.
.
زین: باورم نمیشه که یه دختر تا این پیله و سیریش باشه!
زین با بدبختی گفتو به انا اشاره کرد که توی ماشینش نشسته بود!
هری: وات د فاک؟؟اون خونه و خانواده نداره؟!
زین: فعلن که نداره!..اول تو پیاده شو،برو درو باز کن،بعد من با دو میام تو خونه!
هری خندیدو گفت: اوه مای گاد،زین مالیک مثل دزدا از دست یه دختر فرار میکنه!
اینو گفتو با خنده از ماشین پیاده شد،در خونه زین رو باز کردو با سر به زین اشاره داد تا از ماشین پیاده شه،انا از شیشه ماشینش به زین زل زده بودو منتظر پیاده شدنه زین بود،زین اروم از ماشین پیاده شدو با دو پرید تو خونه و درو محکم پشت سرش بست!
.
.
با چه عملیاتی رفتن تو خونه😐😂
اگه چشم نزنم،خداروشکر داریم خوب پیش میریم😐مرسی😙❤
نظر و لایک لطفا!🙏
Read more
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب ...
Media Removed
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول ... این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است ❤️❤️❤️❤️
Read more
. خب من هیچ وقت راجع به هیچ قضیه ای که مربوط به سلبرتی‌ها باشه نمی نویسم ولی الان داشتم فکر میکردم گفتم ...
Media Removed
. خب من هیچ وقت راجع به هیچ قضیه ای که مربوط به سلبرتی‌ها باشه نمی نویسم ولی الان داشتم فکر میکردم گفتم چند خطی که تو ذهنم هست رو با شما شریک بشم . به نظر من مگان زیباست، زیبایی خیلی فرمول پیچیده ای نداره، همین که وقتی به صورت دختری نگاه میکنی و جذبت میکنه یا لبخند که میزنه چشماش برق میزنه و دندون های مرتبش ... .
خب من هیچ وقت راجع به هیچ قضیه ای که مربوط به سلبرتی‌ها باشه نمی نویسم ولی الان داشتم فکر میکردم گفتم چند خطی که تو ذهنم هست رو با شما شریک بشم
.
به نظر من مگان زیباست، زیبایی خیلی فرمول پیچیده ای نداره، همین که وقتی به صورت دختری نگاه میکنی و جذبت میکنه یا لبخند که میزنه چشماش برق میزنه و دندون های مرتبش به نمایش در میاد یعنی زیباست. حالا وارد این بحث نمیشم که معیارهای من برای زیبایی خیلی ساده تر از پرنسسیه که توی عکس هست
.
من معتقدم کار درستی نیست که استوری بنویسیم دختره ی مطلقه ی سیاه زشت چه شانسی داشت. مگان نه زشته نه سیاه بودنش عیبه نه اینکه طلاق گرفته و فرزند طلاقه ایراد! اینها جریان زندگیه. همینجا ذهنیت کلی خودم رو می نویسم : جنتلمن مثل همین شاهزاده،مردیه که به گذشته دختری که می‌بینه کاری نداشته باشه، به اتفاق‌های زندگیش هم کاری نداشته باشه، مهم اون آدمیه که الان رو به روش ایستاده و باهاش آشنا شده
.
اینکه شانس آورده رو هم قبول ندارم. چندین فصل در سریالی به مهمی سوتز بازی میکرد و بهترین لباس‌های جورجیو آرمانی رو تنش میکرد. من که دختر هستم هر بار مگان در نقش دانشجو یا وکیل ظاهر میشد دلم میخواست ببینم امروز چی پوشیده و چه استایلی داره و چطوری حرکت می‌کنه و آهسته به جای سلام بامتانت میگه هِی!
.

اینکه آرایشش کمه یا زیاد رو نمیشه با ایران مقایسه کرد چون معیار فرق میکنه. من آرایش نمیکنم ولی خیلی دخترها هستن که دوست دارن و از اونجایی که در خاورمیانه سبک آرایش متفاوته نمیشه گفت وای چه ساده است! بله مگان مثل تمام ملکه های اروپایی ساده است و این سادگی زیباییش رو چند برابر کرده مثل پرنسس دایانا. اینکه کک و مک های صورت خودش رو نشون بده یه جور اصالته و قشنگش کرده چون سادگی برای عامه در اون فرهنگ، هویت و اصالته! مثل اقلیتی از ما
.
زندگی برای همه ما پر از اتفاقات غیر منتظره است، مگان مارکل در سریال مهمی بازی میکنه، نقشش به متانت و آهسته صحبت کردنش شخصیت بیشتری میده، به خاطر سلبرتی بودنش وارد آدم‌هایی از یه سطح دیگه میشه و امروز عروس خاندان سلطنتیه. برای اون دختر در این سطح پیش میاد و برای یه دختر دیگه در سطح خودش. میخوام بگم توی خونه با مادرش در یه شهر دور افتاده امریکا نبود که بگیم شانس داشت، جریانی بود که در مسیرش قرار گرفته بود، اگر شاهزاده انگلیسی باهاش ازدواج نمیکرد یه میلیاردر فرانسوی باهاش آشنا میشد .
جمع بندی اینکه انسا‌ن‌ها با هر صورتی زیبا هستن و هر رنگ پوستی آفریده ی خداست و قسمت دست خداست ولی ما باید بهترین ورژن خودمون باشیم تا بهترین پیش بیاد
Read more
از مردی پرسیدند بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت را ؟ پاسخ جالبی داد گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ...
Media Removed
از مردی پرسیدند بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت را ؟ پاسخ جالبی داد گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه گفتم یعنی چی ؟ گفت من عاشق بچم هستم همه کارهاش رو دوست دارم همه افکارش رو وهمه حرکاتش رو همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم دختر زیبای ... از مردی پرسیدند بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت را ؟
پاسخ جالبی داد
گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه
گفتم یعنی چی ؟
گفت من عاشق بچم هستم همه کارهاش رو دوست دارم همه افکارش رو وهمه حرکاتش رو همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه
ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم

دختر زیبای رویاهای من وقتی با من ازدواج کرد :
زیباترین موها رو داشت بنابرین الان که بین موهای زیبایش موهای سفید میبینم من اون موهای سفید رو می پرستم وقتی با من ازدواج کرد:
صورتش بسیار زیبا بود حالا که چروکهای صورتش را می بینم من اون خطهای صورتش رو سجده میکنم وقتی از دست من عصبانی میشه و سکوت میکنه من اون سکوت رو دوست دارم
وقتی به خاطر من چندین سال با نا ملایمات ساخته من اون ساختنش را دیوانه وار دوست دارم پس من نسبت به همسرم عاقلانه عاشق هستم ❤❤❤❤❤❤
Read more
Hi my friends !!!<span class="emoji emoji2764"></span> درود بر شما دوستان خوب و گرامی ام ، مهربانان جان<span class="emoji emoji1f496"></span> پوزش میخوام از نبودم کنار بودن ...
Media Removed
Hi my friends !!! درود بر شما دوستان خوب و گرامی ام ، مهربانان جان پوزش میخوام از نبودم کنار بودن گرم و پر مهرتون مدتیست دچار بیماری شده ام و به دنبال مشکلات زیاد زندگی هستم. همتون رو تا روزی که هستم دوست خواهم داشت و به مهروزی به شما دوستان به راستی خوب و مهربانم به زمین و به تمام انسانیت و کاینات ... Hi my friends !!!❤
درود بر شما دوستان خوب و گرامی ام ، مهربانان جان💖
پوزش میخوام از نبودم کنار بودن گرم و پر مهرتون 💕
مدتیست دچار بیماری شده ام و به دنبال مشکلات زیاد زندگی هستم.
همتون رو تا روزی که هستم دوست خواهم داشت و به مهروزی به شما دوستان به راستی خوب و مهربانم به زمین و به تمام انسانیت و کاینات ادامه خواهم داد و بهتون قول میدم که همچنان در راه رسیدن به هدفم استوار خواهم بود 😊☺😍
با گذاشتن این پست قبل از هر چیز خواستم بگم که من هستم و با دلگرمی ها و حمایت های شما خوبان ، هم به امید خدا بیشتر براتون در مورد ایران و مردمان ایرانی تبار عزیز مخصوصا همتباران گرانقدر کوردم مطلب خواهم گذاشت و هم اینکه بیشتر از همیشه امیدوار خواهم بود به انسانیت و به زندگی زیبا💜💜💜
دوم اینکه مثل همیشه بهتون رو انداختم و زحمت میدم ، ازتون میخوام با باورها و اعتقادات زیبا ، پاک و خالصانتون اول از همه برای تمام بیماران دنیا ،آوارگان ، بی پناهان ، یتیمان ، گرفتاران در بند و هرکی هر گیر و گرفتی داره طلب شفا و رفع بلا و گرفتاری بکنید و آخر از همه برای این دوست کوچیکتون هم دعا کنید که بیماری و مشکلات زندگی و هر چیز دیگه منو از آرزوی قلبیم و روح ذاتی خودم یعنی دختر بودن و دختر شدنم مایوس و محروم نکنه و بتونم بجنگم تا رسیدن به خود واقعیم😊☺
دوسدار همه ی شما خوبان ،هورا !! 😘😘😍❤💕💖💕
با سپاس و درود فراوان
Read more
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات ...
Media Removed
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد ... دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد می کرد به آن دو اعتماد کردم .
گربه نره و روباه مکار از پینوکیو خواستند که ساعت را به روباه مکار بدهد تا آن را به خانه ببرد و نشان پدرش دهد تا همانند این ساعت را برایش بخرد. پینوکیو که حسابی توسط آن دو خام شده بود بی درنگ ساعت را از دستش باز کرد و کف دست گربه نره گذاشت و گربه نره با مهربانی گفت: امروز که پنج شنبه است ، شنبه صبح ساعت را برایت می آوریم.
آن روز با دستانی تهی از ساعت به خانه برگشتم خوبیش این بود که دیگر مجبور نبودم برای نمایش دادن ساعت مثل چوب خشک و با غرور راه بروم، تا خانه را شلنگ تخته انداختم و مثل همیشه شاد و شنگول به خانه رسیدم و تا صبح شنبه اسمی از ساعت نبردم تا اهل منزل پا پیچم نشوند.
شنبه صبح به عشق ساعت به مدرسه رفتم و سر صف ایستادم تا دختر که مسئول صف بود با همراه دوستش با لبخند به من نزدیک شدند ‌. خوب که جلو آمد نگاهی لطیف به چشمانم انداخت و گفت: می شود ساعتی که پنج شنبه انداخته بودی به من بدهی تا به پدرم نشان دهم که همانند او را برایم بخرد....‌
من که مثل ماست کم چرب وا رفته بودم گفتم: ولی من ساعت را به تو داده بودم . دختر به سرعت دوستش را پیش کشید و گفت: این هم شاهد است که ساعت را به من ندادی......
خلاصه از من گفتن و از آن ها انکار کردن .
این شد که هرگز رنگ آن ساعت را ندیدم .
البته درس هم نگرفتم و همچنان پینوکیو هستم که حواسش به گربه نرها و روباه مکارها نیست.
Read more
. الان که ماجرای «فرزندت کجاست» داغ شده، لازم دیدم خودافشاگری مختصری انجام بدهم. من یک پسر و دو دختر ...
Media Removed
. الان که ماجرای «فرزندت کجاست» داغ شده، لازم دیدم خودافشاگری مختصری انجام بدهم. من یک پسر و دو دختر دارم که ور دل مادرشان هستند و نمی‌دانم مادرشان در حال حاضر به کدام خری دل بسته و روی چه کسی کراش دارد، ولی هنوز من را ملاقات نکرده. در نتیجه مجبورم به جای پاسخ سوال «فرزندت کجاست»، به این مساله جواب بدهم ... .
الان که ماجرای «فرزندت کجاست» داغ شده، لازم دیدم خودافشاگری مختصری انجام بدهم. من یک پسر و دو دختر دارم که ور دل مادرشان هستند و نمی‌دانم مادرشان در حال حاضر به کدام خری دل بسته و روی چه کسی کراش دارد، ولی هنوز من را ملاقات نکرده. در نتیجه مجبورم به جای پاسخ سوال «فرزندت کجاست»، به این مساله جواب بدهم که «فرزند هستم، کجام».
.
من در خانواده‌ای مرتضوی دیده به جهان گشودم. بر خلاف بسیاری از مرتضوی‌ها، از همان عنفوان نوزادی به رانتخواری علاقه داشتم، به طوری که در سن هفت ماهگی با دیدن شیشه شیر صدایی شبیه «یایت» در می‌آوردم که شباهت عجیبی به کلمه رانت داشت.

چند سال بعد، اولین رانت تحصیلی من در همان کلاس اول ابتدایی شکل گرفت. به این شکل که زنگ می‌زدم به منزل آن یکی همکلاسی‌ام که بر حسب اتفاق فامیلی‌اش مرتضوی بود و می‌گفتم: «منزل مرتضوی؟ مرتضوی هست؟... مرتضوی هستم» و اسباب خنده مخاطب را بدون نیاز به اینکه قصد شوخی داشته باشم فراهم می‌کردم و شخصیتی نمک‌پاش در ذهن دیگران خلق می‌کردم.

همان‌طور که می‌دانید، همه ایران دارای مرتضوی است، همه هم به جز ما یک کاره‌ای هستند. به همین منظور، هر بار که سفر می‌رویم، دیگر نیازی به هتل نیست. مثلا می‌رویم مشهد، زنگ خانه شهردار سابق را می‌زنیم، می‌گوییم «سلام آقای مرتضوی، مرتضوی هستیم.» و می‌رویم بالا و چندروزی مزاحم می‌شویم تا بالاخره متوجه شوند ما جزو مرتضوی‌های اصولگرا نیستیم و بریزندمان توی کوچه؛ یا می‌رویم یزد، خودمان را مرتضوی معرفی می‌کنیم و به این شکل می‌توانیم بدون صف، از آثار تاریخی دیدن کنیم، چون بلافاصله صف خالی می‌شود.

در جامعه هنری هم همین‌طوری راهم را باز کردم. اولین بار که می‌خواستم با عرض معذرت به کلاس موسیقی بروم، وارد یک آموزشگاه شلوغ و پرطرفدار شدم و گفتم: «سلام. مرتضوی هستم، فامیل آقا بیژن.» کلی تحویلم گرفتند و من را گذاشتند در اولویت ثبت نام. البته یکی از عزیزان وسط شیرینی آوردنش پرسید «کدوم آقا بیژن؟» که زیر لب جواب دادم «بنفشه‌خواه» ولی خوشبختانه نشنید.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. درباره استوریها: یکی از روشهای زوج درمانی استعاره‌ای(متافوریک) استفاده از روش «ده کوپن برای ...
Media Removed
. درباره استوریها: یکی از روشهای زوج درمانی استعاره‌ای(متافوریک) استفاده از روش «ده کوپن برای ازدواج» است. فرض کنید ده کوپن دارید و با آنها می‌توانید ویژگیهای همسرتان را مشخص کنید. کوپن‌ها را چطور خرج می‌کنید؟ دوستان جواب را دادند و تعدادی از آنها را منتشر کردم. عذرخواهی میکنم از عزیزانی ... .
درباره استوریها:
یکی از روشهای زوج درمانی استعاره‌ای(متافوریک) استفاده از روش «ده کوپن برای ازدواج» است. فرض کنید ده کوپن دارید و با آنها می‌توانید ویژگیهای همسرتان را مشخص کنید. کوپن‌ها را چطور خرج می‌کنید؟
دوستان جواب را دادند و تعدادی از آنها را منتشر کردم. عذرخواهی میکنم از عزیزانی که نتونستم پاسخشون رو بذارم چون نزدیک هزار پیام داشتم و امکانپذیر نبود.
اما قسمت دوم داستان این است که حالا در مورد خودمان پاسخ بدهیم:
فرض کنید کسی تصمیم به ازدواج با شما دارد. او ده کوپن دارد که می‌خواهد خرج کند. اگر چه چیزهایی بخواهد شما دارید؟ مثلا می‌توانید اینگونه جواب بدهید:
دختر- ۲۲ ساله
به اندازه سه کوپن متعهد هستم
به اندازه دو کوپن خانواده خوبی دارم
به اندازه یک کوپن به سکس علاقه دارم
به اندازه دو کوپن با شعور هستم
به اندازه یک کوپن پول دارم.
به اندازه یک کوپن مهربان هستم.
لطفا برای حفظ رازداری فقط دایرکت بفرستید تا بتوانم بدون ذکر نام منتشر کنم.
توجه: فقط پاسخهایی منتشر می‌شود که هر دو قسمت جواب داده شود. دوستانی که قسمت اول را جواب دادند لطفا دوباره دو قسمت را با هم جواب دهند طوری که در یک صفحه باشد و بتوان اسکرین شات گرفت.
در پست بعدی توضیح خواهم داد که این بازی چه کمکهایی به ما خواهد کرد.
Read more
*** خوشبخت ترینم که نیازم به کسی نیست چون ریزه خور سفره ی دربار رقیه ام ... . . #شاه‌بانو‌یارقیه #میزنم‌روضتُ‌جارو‌یارقیه #کلب‌آستان‌تو‌هستم #زده‌ام‌پیش‌تو‌زانو‌یارقیه . . روز ...
Media Removed
*** خوشبخت ترینم که نیازم به کسی نیست چون ریزه خور سفره ی دربار رقیه ام ... . . #شاه‌بانو‌یارقیه #میزنم‌روضتُ‌جارو‌یارقیه #کلب‌آستان‌تو‌هستم #زده‌ام‌پیش‌تو‌زانو‌یارقیه . . روز دختر بر دختر ارباب عزیزمون مبارک . بی بی جان روزت مبارک . . ۲۴ تیر ۱۳۹۷ سیده‌رقیه سلام‌‌الله‌علیها ... ***
خوشبخت ترینم که نیازم به کسی نیست
چون ریزه خور سفره ی دربار رقیه ام ...
.
.
#شاه‌بانو‌یارقیه
#میزنم‌روضتُ‌جارو‌یارقیه
#کلب‌آستان‌تو‌هستم
#زده‌ام‌پیش‌تو‌زانو‌یارقیه
.
.
روز دختر بر دختر ارباب عزیزمون مبارک 🌷
.
بی بی جان روزت مبارک ❤
.
.
۲۴ تیر ۱۳۹۷
سیده‌رقیه سلام‌‌الله‌علیها ، دمشق
.
.
#سوریه #دمشق #حرم #رقیه #زینب #سیده_زینب #سیده_رقیه #دختر #عشق #یادگاری #ضریح
*
Read more
. همه ى ما اين شانس رو نداريم كه: تا آخر عمر با مادرمون باشيم: برامون بخنده، محبت كنه، قربون صدقه ...
Media Removed
. همه ى ما اين شانس رو نداريم كه: تا آخر عمر با مادرمون باشيم: برامون بخنده، محبت كنه، قربون صدقه مون بره، برامون دعا كنه، خلاصه حواسش بهمون باشه… اما: يه كسايى جاشون رو توى قلب مون سبز نگه مى دارن، يادشون رو برامون زنده نگه مى دارن، هميشه مواظبت هستن، فراموشت نمى كنن… مثل: مثل دختر كه براى ... .
همه ى ما اين شانس رو نداريم كه:
تا آخر عمر با مادرمون باشيم:
برامون بخنده، محبت كنه، قربون صدقه مون بره، برامون دعا كنه، خلاصه حواسش بهمون باشه…

اما:
يه كسايى جاشون رو توى قلب مون سبز نگه مى دارن، يادشون رو برامون زنده نگه مى دارن،
هميشه مواظبت هستن، فراموشت نمى كنن…
مثل:
مثل دختر كه براى مادر، مادرى كنه ، دوستت باشه، رفيق و همراهت باشه ، همه جورِ هواتو داشته باشه،
رويا جونم مرسى كه هستى ، تا وقتى نفس ميكشم عاشقت هستم…
#الهى_خوشبخت_و_عاقبت_بخير_بشى
#الف_پاك_نهاد
#بهونه #دختر
#روز_دختر_مبارك
#دلتنگى
#سالگرد
#آسمانى_شدن_مادر
#مادرم_روحت_شاد
Read more
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی ...
Media Removed
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟ فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود ... دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟
باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟
شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟
فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود
یا بازی کردن با غذای سلف وقتی دلم برای "آن چه گذشت"های مامانی تنگ میشه که از مهمونی های شلوغ آخر هفته باقی میموند
یا تنهایی دیدن انیمیشن های باقی مونده لپ تاپم در حالی که دلم برای سخنرانی های کسری و پارسا موقع دیدنشون تنگ میشه
همه اینا داره زهرای جدیدی میسازه😊
گاهی اینقدر ضعیف میشم که با کوچیکترین حرف آدمای اینجا اشک توی چشمام جمع میشه
و گاهی اینقدر قوی که بهشون لبخند میزنم و به راهم ادامه میدم
حتما میپرسین :" با خودت چند چندی؟" در جوابش باید بگم
نه به پای بی رحمی آدمای جدید زندگیم میذارمش نه محیط بزرگی که واردش شدم
زهرا فراز ۱۸ ساله باید مثل ۱۸ ساله ها رفتار کنه
باید راهشو ادامه بده و بزرگ شه نه؟
تهران.. تهران.. همیشه شیفته ی این شهر بودم.. هنوزم هستم حتی با لایه دود غلیظی که از نمای کلاس زبان معلومه..
راستش جایی که الان هستم رو دوست دارم ؛ این که قراره ۴ سال بعد مهندس خط و سازه های ریلی بشم ؛این که توی علم و صنعت درس میخونم !
و فکر کنم همه ی اینا اونقدری ارزش داشته باشه که حتی تنها قدم بردارم😊
🍁🍁🍁
پی نوشت : دروغ چرا اون قدرا هم که سیاه‌نمایی میکنم تنها نیستم ، من بابایی،مامانی، کسری و پارسا رو دورادور دارم! @_rozhin29_ رو دارم !و #BTOVIXX رو! 😊
پی نوشت ۲: پست هام به اندازه ی قبل رنگ و روی قشنگی نداره ..ببخشید اگه حوصله-تون رو سر میبرم 😊
🍁🍁🍁
#عکس_خوابگاهی_چی_میگه؟ 😂
Read more
. از مردی پرسیدن بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت رو پاسخ جالبی داد : گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ...
Media Removed
. از مردی پرسیدن بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت رو پاسخ جالبی داد : گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه گفتم یعنی چی ؟ گفت من عاشق بچم هستم همه کارهاش رو دوست دارم همه افکارش رو وهمه حرکاتش رو همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم دختر زیبای ... .
از مردی پرسیدن بچه ات را بیشتر دوست داری یا همسرت رو
پاسخ جالبی داد :

گفت بچم رو عاشقانه دوست دارم ولی زنم رو عاقلانه
گفتم یعنی چی ؟
گفت من عاشق بچم هستم همه کارهاش رو دوست دارم همه افکارش رو وهمه حرکاتش رو همه چیزش برام زیباست حتی اگر برای دیگران بد باشه
ولی همسرم را عاقلانه دوست دارم

دختر زیبای رویاهای من وقتی با من ازدواج کرد زیباترین موها رو داشت بنابرین الان که بین موهای زیبایش موهای سفید میبینم من اون موهای سفید رو می پرستم وقتی با من ازدواج کرد صورتش بسیار زیبا بود حالا که چروکهای صورتش را می بینم من اون خطهای صورتش رو سجده میکنم وقتی از دست من عصبانی میشه و سکوت میکنه من اون سکوت رو دوست دارم . وقتی به خاطر من چندین سال با نا ملایمات ساخته من اون ساختنش را دیوانه وار دوست دارم پس من نسبت به همسرم عاقلانه عاشق هستم زن هر چقدر هم که بزرگ شود ، همسر شود ، مادر شود ، مادر بزرگ شود ،

درونش هنوز هم دختری کوچک چشم انتظار است ،انتظار می کشد برای لوس شدن ، محبت دیدن دستی میخواهد برای نوازش ، و چشمی برای ستایش مهم نیست چند ساله شدی ، زن که باشی ،دنیای درونت همیشه صورتی ست
💚💙❤💛💚💜
.
.
.
Read more
، من کی هستم؟؟؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من ...
Media Removed
، من کی هستم؟؟؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام من همسری مهربان و مادری فداکار هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا به چاپ می رساند من ضعیفه هستم وقتی ریش سفیدهای ... ، من کی هستم؟؟؟ من دوشیزه مکرمه هستم
وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود

من مرحومه مغفوره هستم
وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام

من همسری مهربان و مادری فداکار هستم
وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا به چاپ می رساند

من ضعیفه هستم
وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند

من بی بی هستم
وقتی نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند

من مامی هستم
وقتی دختر نوجوانم پیش دوستانش مرا درجشن تولدش صدا میزند

من مادر هستم
وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم در مورد تربیت بچه ها

من زنیکه هستم
وقتی مرد بیگانه برای رانندگی ام تذکر میدهد

من مامانی هستم
وقتی بچه هایم خرم می کنند

یک کدبانوی تمام عیار هستم
وقتی شوهرم در حال خوردن دست پخت من است

من در ماه اول عروسی ام
خانم کوچولو ، عروسک ، ملوسک ، خانمی ، عزیزم ، عشق من ، پیشی ، قشنگم ، عسل هستم

دامادم به من وروره جادو می گوید
حاج آقا مرا والده آقا مصطفی صدا می زند

من مادر فولادزره هستم
وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم

واقعا من کی هستم؟؟؟
Read more
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز ...
Media Removed
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ... دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ... شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست..
💕
Read more
. . هر چی ک داری و هر چی ک نداری دنیا پر از آدم هایی است ک اونچه تو داری رو ندارند و اونچه تو نداری رو ...
Media Removed
. . هر چی ک داری و هر چی ک نداری دنیا پر از آدم هایی است ک اونچه تو داری رو ندارند و اونچه تو نداری رو دارند !!! و این قانون نانوشته و زیبایی است ک همه ما رو ولو با نیازهامون به هم گره میزنه توی زمین خدا بسیاری هستند که تو دقیقا همون کسی هستی ک برای کامل کردن پازل زندگی شون نیازی یکی دست های قوی و بزرگی ... .
.
هر چی ک داری
و هر چی ک نداری
دنیا پر از آدم هایی است ک اونچه تو داری رو ندارند
و اونچه تو نداری رو دارند !!!
و این قانون نانوشته و زیبایی است ک همه ما رو ولو با نیازهامون به هم گره میزنه
توی زمین خدا بسیاری هستند
که تو دقیقا همون کسی هستی ک برای کامل کردن پازل زندگی شون نیازی
یکی دست های قوی و بزرگی داره اما برای نوازش موهاش به دست های ظریف و کوچیک نیاز داره
و دیگری قلب مهربونی داره ک برای آرامش دنیای پر آشوب دیگری نیاره .
.
.
.
.
یک ویدئو قشنگی دیروز دیدم
دختری ک یک دستش قطع بود و پسری ک پا نداشت
با هم شریک شده بودند
داشته ها و نداشته هاشون رو !
شاید اگر اون دختر و پسر توقع فرد کامل و سالمی رو هر کدوم می کردند همیشه محکوم به تنهایی و حال بد میشدند ! اما حتما با یک ارزیابی صحیح و درست اول نسبت به خودشون و بعد تعدیل خواسته هاشون و هماهنگ سازی شرایط و نگاه عاقلانه در کنار هم به تکامل خودشون رسیدن ....
.
.
.
کامل شدن پس شاید اولین قدمش در درون خودمون باید اتفاق بیوفته
کی هستم ؟
نقاط قوت و ضعفم چیست ؟
چه نیازهایی دارم ؟
چه امکانات و افراد و شرایط و ....
خلاصه عاقلانه تر گاها باید نگاه کنیم ....
مثلا ممکنه من یک نوجوان هجده ساله و دم کنکور در یک روستا هستم و عاشق یک خانم دکتر ۳۵ ساله در لس آنجلس شدم
از طرفی یک دختر همسایه شانزده ساله هم هست که چشم های زیبایی داره و صاحب نگاه های گرمیه بهم و همین طور دست هایی مهربان که بوی نان گرمشون همیشه وسط حیاط خانه ما پررررره ....
تو کدوم رو انتخاب می کردی ؟
و چرا ؟؟؟
.
.
.
.
عالم رویا و سقف خیال کسی را تخریب نباید کرد و هیچ خیالبافی رو نباید هم محکوم کرد اما از عقل تا رویا فاصله همیشه زیاده ....
و خوشبختی حقیقی اونقدر که منوط به زاویه نگاه ماست شاید به هیچ چیز دیگه ای مربوط نباشه ...
تو چی فکر میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
من ک فکر میکنم کنار اون دختر شانزده ساله لبخندها می توست عمیق تر و از عمق دل بلندتر باشه تا کسی که شاید حتی به عنوان یک دوست ساده هم قبولم نکنه !! .
.
Read more
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از ...
Media Removed
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی. بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با ... .
اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی.
بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با دیدنش هر مردی هورمون هاش بالا و پایین می شد و باهاش رویاپردازی می کرد. و درسته که شیطنت های خاص خودش رو داشت و با این و اون زیاد گرم می گرفت. ولی به نظر دختر بدی نمی اومد! جدی میگم. حداقل با من یکی خیلی محترمانه رفتار می کرد. اصلا من و اون در کل سه چهار بار بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم. یک بار فقط واسه سفت کردن شیر حموم خونه ش ازم کمک خواست. یکی دو بار هم ازم پماد گرفت، از همین پمادها که گرم می کنه، می گفت عضلات پشت کمرش تو استخر می گیره و باید حتما ماساژ بده تا خوب شه. همین! تموم صحبت من و اون دختر همین بود و بینمون هیچ اتفاقی نیفتاد. نمی خوام دست پیش رو بگیرم پس نیفتم اما چرا شما فکر می کنید که همه مردها مثل همن؟ چرا فکر می کنید که جنس مذکر حاضره با هر زن و دختر غریبه ای رابطه داشته باشه؟
البته نمیگم من پاک و منزه هستم و تا حالا از این رابطه ها نداشتم، داشتم! نمیگم چون من به مذهب اعتقاد دارم، چون من کتاب های زیادی رو از ادبیات کلاسیک خوندم، چون من باخ و شوپن و موتزارت گوش میدم به دور از هر اشتباهی هستم و تا حالا دنبال اون کارها نرفتم، رفتم! من هم مثل هر مرد دیگه ای یه شب به سرم زد با یه غریبه باشم و خوش بگذرونم.اما آخرش، همون وقتی که دم و دستگاهت آروم میگیره و می خوای احساس آرامش کنی، حالم از خودم بهم خورد. باورت میشه؟ نسبت به اتاقم، لباسم، و تختم احساس تنفر داشتم. حتی دچار وسواس شده بودم، روزی چند بار می رفتم حموم تا عطر تن اون غریبه رو از خودم پاک کنم. تو که من رو خوب می شناسی، می دونی که من عاشق عطر زنونه ام. می دونی که چقدر از حس کردن عطر زن ها و دخترها تو خیابون لذت می برم.
ولی عطر و بوی تن آدم ها روی تخت خواب بحثش جداست.من نمی تونم کسی رو که عاشقش نیستم، کسی رو که واسم یه غریبه ست در آغوش بگیرم و بوکنم. باور کن نمی خوام ادای آدم خوب ها رو در بیارم ولی اون تجربه تلخ باعث شد بفهمم همبستر شدن بدون دوست داشتن، بدون عشق، چندش آور وحال بهم زنه. حالا هرچقدر طرف میخواد خوشگل باشه، خوش هیکل باشه، وقتی خودش و عطرش رو دوست نداشته باشی، رابطه باهاش افسرده ات می کنه.
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین
امیدوارم این کتاب نیز به زودی منتشر شود
Read more
 #قنبر جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت: عمو جان من عاشق ...
Media Removed
#قنبر جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت: عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری . پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من میپذیرم. شاه گفت: در شهر بدي ها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری، آنوقت دختر ... #قنبر

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود .
جوان نزد عمو رفت و گفت:
عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری .
پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من میپذیرم.
شاه گفت: در شهر بدي ها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری، آنوقت دختر از آن تو. جوان گفت: عمو جان این دشمن تو نامش چیست؟
گفت: بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند. جوان فوراً اسب را زین کرده با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها شد.
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوانی عربی درحال باغبانی و بیل زدن است. نزدیک جوان رفت گفت: ای مرد عرب تو علی را میشناسی؟
گفت: تو را با علی چکار است؟
گفت: آمده ام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است.
گفت: تو حریف علی نمی شوی.
گفت: مگر علی را میشناسی؟
گفت: آری هرروز با او هستم و هرروز او را میبینم.
گفت: مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم؟
گفت: قدی دارد به اندازه ی قد من، هیکلی هم هیکل من.
گفت: اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست.
مرد عرب گفت: اول باید بتوانی مرا شکست دهی تا علی را به تو نشان بدهم. چه برای شکست علی داری؟
گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان.
گفت: پس آماده باش.

جوان خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی؟ پس آماده باش.
شمشیر را از نیام کشید. سپس گفت: نام تو چیست؟
مرد عرب جواب داد: عبداللّه. پرسید: نام تو چیست؟
گفت: فتاح. و با شمشیر به عبداللّه حمله کرد. عبداللّه در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد، به زمین زد و خنجر او را به دست گرفت و بالا بُرد. ناگاه دید از چشمهای جوان اشک می آید. گفت: چرا گریه میکنی؟ جوان گفت: من عاشق دختر عمویم بودم. آمده بودم تا سر علی را برای عمویم ببرم تا دخترش را به من بدهد، حالا دارم به دست تو کشته میشوم...
مرد عرب جوان را بلند کرد. گفت: بیا این شمشیر، سر مرا برای عمویت ببر.
پرسید: مگر تو که هستی؟ گفت: منم اسداللّه الغالب، علی بن ابیطالب. كه اگر من بتوانم دل بنده ای از بندگان خدا را شاد کنم، حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود...
جوان بلند بلند شروع به گریه کرده به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی...
بدین گونه بود که "فتاح" شد "قنبر" غلام علی بن ابیطالب. بحارالانوار ج 🌹
♻️
♻️♻️
Read more
. #گزارش_تصويري <span class="emoji emoji1f4f7"></span> . #هيئت_ديوانگان_دوبانوي_دمشق #سينه_زنان_اكلاب_الحسين_عليه_السلام بانواي ...
Media Removed
. #گزارش_تصويري . #هيئت_ديوانگان_دوبانوي_دمشق #سينه_زنان_اكلاب_الحسين_عليه_السلام بانواي ؛ #كربلايي_امير_كرمي منبر: شيخ محمدرضا اشرف كاشاني با نواي : امير كرمي عرفان کرمی كانال تلگرام : T.me/dobanoyedameshgh اينستاگرام ويدئو : @dobanoyedameshgh_video 🌐 سامانه ... .
#گزارش_تصويري 📷
.
#هيئت_ديوانگان_دوبانوي_دمشق
#سينه_زنان_اكلاب_الحسين_عليه_السلام
بانواي ؛ #كربلايي_امير_كرمي

منبر: شيخ محمدرضا اشرف كاشاني
با نواي : امير كرمي عرفان کرمی
كانال تلگرام : T.me/dobanoyedameshgh 📲

اينستاگرام ويدئو : @dobanoyedameshgh_video 🌐

سامانه پيامك : (١٠٠٠٠٣١٥٦٩٦٩) 📩
.
أشهــــــدُ أن علــــــیاولــــــي اللّــــــه
🌺🌿🌸🌿🌿🌸🌸🌿🌿🌸🌿🌺 مرحوم علامه امینی رحمه الله می‌نویسند :
شمس الدین ابوالخیر دمشقی شافعی در کتاب خود به نام أنسی المطالب فی مناقب علی بن ابی طالب می گوید
لطیف ترین و برجسته ترین طریقی که تا به حال برای حدیث غدیر دیده ام آن است که استادم به سلسله سند خود از بکر بن احمد قصری نقل می کند که

فاطمه معصومه دختر امام کاظم علیه السلام ، از فاطمه دختر امام صادق علیه السلام ، از فاطمه دختر امام باقر علیه السلام ، از فاطمه دختر امام زین العابدین علیه السلام ، از فاطمه دختر امام حسین علیه السلام ، از امّ الکلثوم دختر أمیرالمؤمنین علیه السلام ، و او هم از حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها
نقل می کنند که أنَسِيتُمْ قَوْلَ رَسُولِ اللّه صلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ ، مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوُلاهُ ، وَ قَوْلُهُ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ، أنْتَ مِنِّى بِمَنْزِ لَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى ؟! آیا فراموش کردید که رسول خدا در روز غدیرخم فرمودند هر کس که من مولای او هستم علی نیز مولای اوست ؟!
و آیا فراموش کردید که رسول خدا فرمودند منزلت علی در نزد من مانند منزلت هارون نزد موسی است ؟!
📚الغدیر ۱ / ۳۸۵ . ‏@dobanoyedameshgh 🌺🌿🌸🌿🌿🌸🌸🌿🌿🌸🌿🌺
اللــــــهمَّ عَجّــــــل لِوَلیــــــکَ الفَــــــرَج 🌷الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَامِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ عَلیِّ بنِ أَبِی طالِب وَ الْأَئِمَّةِ الْمَعصومیٖن عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ🌷 کپی با ذکر منبع بلامانع میباشد.
Read more
سوال: سلام، دانشجو ترم یک هستم و به یک دختر خانم که حدودا کمتر از یک سال از من بزرگتر است علاقمندم سن ما ...
Media Removed
سوال: سلام، دانشجو ترم یک هستم و به یک دختر خانم که حدودا کمتر از یک سال از من بزرگتر است علاقمندم سن ما حدود 18تا19 سال است و به ایشان محبت زیادی دارم و این کار موجب اذیت شدن ایشان در بین دوستان می شود. حال من از چه طریقی می توانم این وضعیت را بهبود بخشیم و به ازدواج ختم کنم؟ با عرض سلام و احترام به شما کاربر ... سوال: سلام، دانشجو ترم یک هستم و به یک دختر خانم که حدودا کمتر از یک سال از من بزرگتر است علاقمندم سن ما حدود 18تا19 سال است و به ایشان محبت زیادی دارم و این کار موجب اذیت شدن ایشان در بین دوستان می شود. حال من از چه طریقی می توانم این وضعیت را بهبود بخشیم و به ازدواج ختم کنم؟

با عرض سلام و احترام به شما کاربر گرامی

پاسخ اجمالی:

تنها راه برای بهبود بخشیدن این قضیه، در جریان گذاشتن عشق و علاقه خود با خانواده تان و جویا شدن نظرات آنها می باشد. در نهایت هم از یک نفر واسطه کمک بگیرید تا قضیه علاقه شما نسبت به آن دختر خانم را پیگیری کند تا در صورت تناسب و همخوانی اقدام به خواستگاری کنید.

پاسخ تفصیلی:

کاربر محترم؛ اگر شما به این دختر خانم علاقه مند هستید، می توانید وی را به عنوان یک گزینه برای ازدواج در نظر بگیرید؛ ولی همان طور که بیان کردید ابراز علاقه شما به این طریق باعث اذیت شدن خود این دختر در بین دوستانش می شود.
تنها راه برای بهبود کردن این وضعیت این است که تا آماده شدن شرایط ازدواج از تعمیق روابط و برقراری ارتباط دوستانه با او پرهیز کنید و شایسته است خانواده خودتان را در جریان عشق و علاقه تان بگذارید و آنها را در جریان قرار دهید و نظر آنها را جویا شوید، تا زودتر به نتیجه برسید و در صورت فراهم شدن شرایط ازدواج، برای خواستگاری و ازدواج اقدام کنید. این طوری به صورت هدفمند می توانید صبر کنید و تکلیف تان مشخص می شود. البته قبل از هر چیز باید معیارها و ملاک های ازدواج را با این دختر را تطبیق دهید و در صورت تناسب و همخوانی اقدام به خواستگاری کنید. پس در این راستا شما باید اول با خانواده تان در لفافه حرف بزنید که اصلا فضای معنوی خانه ی شما تحمل اضافه شدن یک نفر دیگر را دارد یا نه، بعد در رابطه با معیار ها حرف بزنید، بعدش هم یک نفر را پیدا کنید که از دختر خانم بپرسد (خواهر-مادر-همسر دوست متاهل ولی ترجیحا خودتان اقدام نکنید) البته می دانیم که مطرح کردن این قضیه با خانواده سخت است ولی این را بدانید که بحث زندگی در میان می باشد آن هم نه فقط خودت بلکه آینده ی دو نفر و دو تا خانواده هست.
کاربر محترم در مورد یک سال بزرگتر بودن این دختر خانم هم باید توجه داشته باشید، این اختلاف سنی با وجود شرایطی مضر نیست و بزگتر بودن سن دختر، معیار اساسی خوشبختی نمی باشد. در صورتی که:
1. ظاهر اندام و چهره دختر، این بزرگتر بودن را نشان ندهد.
2. دختر دارای تمام معیارها و کفویتهای یک انتخاب مناسب باشد.

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #دوستی #همسر_خوب #همسر #زندگی_خوب #عشق #ابراز_علاقه #دانشگاه
Read more
. ممنونم از پیام و تماس های همدردی و لطف و محبت بی کران تان ،خوشحالم دوستان غیر مجازی و مجازی مهربانی ...
Media Removed
. ممنونم از پیام و تماس های همدردی و لطف و محبت بی کران تان ،خوشحالم دوستان غیر مجازی و مجازی مهربانی مثل شما دارم و قدردان همتون که انقدر ماه هستید دلسوز و نگران من نباشید من خوشبخترین دختر ایران زمین هستم من آناهیتا دری دختر سید ضیاالدین دری هستم شاید همین جمله برای خوشبخت بودن کافی باشه ولی ... .
ممنونم از پیام و تماس های همدردی و لطف و محبت بی کران تان ،خوشحالم دوستان غیر مجازی و مجازی مهربانی مثل شما دارم و قدردان همتون که انقدر ماه هستید 🙏🙏🌹🌹🌹
دلسوز و نگران من نباشید
من خوشبخترین دختر ایران زمین هستم
من آناهیتا دری دختر سید ضیاالدین دری هستم
شاید همین جمله برای خوشبخت بودن کافی باشه
ولی من سالها دختر مردی بودم که عاشقانه به من عشق ورزید مثل یک پرنسس پادشاهی کردم به دور از عقده وکمبود با اعتماد بنفس زیاد بزرگ شدم تا20 سالگی شبها کنار پدر خوابیدم(تا سالها می‌گفت چرا نمیای دیگه پیش من بخوابی میگفتم بابا دیگه بزرگ شدم )
درس عشق و محبت و انسانیت و نجابت را از او آموختم
از دانشگاه سینما و سیاست و ادبیات و شعر و آواز فارغ‌التحصیل شدم
از او زیاد آموختم او یک پدر نبود جای ده ها پدر بود
کمیت مهم نیست کیفیت مهمه
درسته که زود بود بره ولی توشه ی 40 سال آینده ی منو تامین کرد و رفت با عشق بیکرانش به من و مادرم و برادرانم
من خیلی خوشبختم خیلی ،که خدا این فرصتو به من داد که داشتن همچین پدری و تجربه کنم...
Read more
 #شب_سوم_محرم #شب_عاشورای_خیلیا #اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است #یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است #اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ #اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است #دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود . . #سوزناک‌حتمااا‌بخوانید<span class="emoji emoji1f614"></span><span class="emoji emoji1f494"></span> #شب‌سوم‌محرم #حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها #٣١٥ـ قافله ...
Media Removed
#شب_سوم_محرم #شب_عاشورای_خیلیا #اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است #یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است #اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ #اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است #دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود . . #سوزناک‌حتمااا‌بخوانید #شب‌سوم‌محرم #حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها #٣١٥ـ قافله ... #شب_سوم_محرم
#شب_عاشورای_خیلیا
#اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است
#یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است
#اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ
#اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است
#دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود
.
.
#سوزناک‌حتمااا‌بخوانید😔💔
#شب‌سوم‌محرم
#حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها
#٣١٥ـ

قافله رفته بود و من بيهوش
روي شن زارهاي تفتيده
ماه با هر ستاره اي مي گفت:
بي صدا باش! تازه خوابيده

قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده

قافله رفته بود و من بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب، ناتوان ز فريادي
ماه گفت اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بود و دلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند

قافله رفته بود و مي ديدم
مي رسد يك غريبه از آن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست و گفت:
دخترم ، مادر تو زهرايم

ز بس که طعنه از هرکس شنیدم
که از این زندگی کردن بریدم
لباسم پاره بود و بین کوچه
ز دختر ها خجالت میکشیدم

من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دست ساربان هستم
کعب نی ها مدام میگویند
دست و پا گیر کاروان هستم

دختر حرمله چه مغرور است
به من از بام دست تکان میداد
او خبر دار شده یتیم شده ام
پدرش را به من نشان میداد ▪️شاعر: #وحید_قاسمی .
.
#امام_حسنی_ها .

در شب سوم محرم در کربلای معلی دعاگوییم
Read more
<span class="emoji emoji1f49f"></span>داستان کوتاه <span class="emoji emoji1f4a0"></span> روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم<span class="emoji emoji1f49d"></span> ... من شیفته ...
Media Removed
داستان کوتاه روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم ... من شیفته زیبایی و جذابیت این دختر و جادوی چشمانش شده ام. 🏼 پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین ... 💟داستان کوتاه 💠 روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم💝 ... من شیفته زیبایی و جذابیت این دختر و جادوی چشمانش شده ام. 👸🏼 پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند 😍 اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم‌تراز تو نیست و تو نمیتوانی خوشبختش کنی💞، او باید به مردی مثل من تکیه کند. 😧 پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!! 👥 پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. ⚖ قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند ...⁉️ 🔮 قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی💕 او شد و گفت این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است ♨️ پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند. 🕵 وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر. 👑 امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!! 🗣 بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد!! ⚡️ و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر، پسر، قاضی، وزیر و امیر بدنبال او🏃، ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند.🕳 ❓ دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!! 🎀 من دنیا هستم!! ... من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان، معرفت و انسانیت شان غافل میشوند. 🎈 و حرص طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر ⚰ گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند!!!!!
Read more
بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی ...
Media Removed
بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر ... بخوانید... روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت:
دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم
من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام،
پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟
پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند، پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!

پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند
وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!! بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با اوازدواج خواهم کرد!!
و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر؛ پسر ؛قاضی ؛وزیر و امیر بدنبال او، ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند
دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!!
من دنیا هستم!! من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان ، معرفتشان غافل میشوند و حرص و طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمیرسند...
Read more
. من کیستم؟ من «دوشيزه مکرمه» هستم،وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. ...
Media Removed
. من کیستم؟ من «دوشيزه مکرمه» هستم،وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست ... .
من کیستم؟
من «دوشيزه مکرمه» هستم،وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند
توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه
گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه»
هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت
در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري
اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر
به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و
سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام
ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط،بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي
شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي
هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را
بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و
شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق
ارثم را بگيرند..
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي
کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک
مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش
در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم
مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به
آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و
کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به
من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي
از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق
من در فريادهاي شبانه شوهرم،
وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي
سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم
. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و
آن مي جنگم.
.
پ.ن:من بودن هاي دردناك شيرين
Read more
خرابم کرد پسرکی نان آور خانواده است مقنعه سر می کند . . . می گوید وقتی دختر هستم مردم برای ساز زدنم ...
Media Removed
خرابم کرد پسرکی نان آور خانواده است مقنعه سر می کند . . . می گوید وقتی دختر هستم مردم برای ساز زدنم بیشتر پول می دهند خرابم کرد
پسرکی نان آور خانواده است

مقنعه سر می کند . . .

می گوید وقتی دختر هستم مردم برای ساز زدنم بیشتر پول می دهند
سوسن رشیدی دختر کوچ نشین عشایر کرمانشاه با تمام سختیها از حبس خانگی خانواده اش بگیر تا طی کردن مسیر ...
Media Removed
سوسن رشیدی دختر کوچ نشین عشایر کرمانشاه با تمام سختیها از حبس خانگی خانواده اش بگیر تا طی کردن مسیر سه ساعته برای رسیدن به باشگاه و...توانست 11 دوره قهرمان کیک بوکسینگ زنان ایران شود. هر بژی گیان🏼🏼🏼🏼🏼🏼 ماجرای دختر عشایری که قهرمان جهان شد قهرمان کیگ بوکسینگ ... سوسن رشیدی دختر کوچ نشین عشایر کرمانشاه با تمام سختیها از حبس خانگی خانواده اش بگیر تا طی کردن مسیر سه ساعته برای رسیدن به باشگاه و...توانست 11 دوره قهرمان کیک بوکسینگ زنان ایران شود.
هر بژی گیان👊👊👊👊👊👊👊👊👊👊👊💪🏼💪🏼💪🏼💪🏼💪🏼💪🏼👏👏👏👏👏👏👏👏👏🙏🙏🙏🙏🙏🙏 ماجرای دختر عشایری که قهرمان جهان شد

قهرمان کیگ بوکسینگ ایران گفت: دختران عشایر توانایی افتخارآفرینی جهانی و آسیایی را دارند.
به گزارش "ورزش سه"، سوسن رشیدی اکنون نامی آشنا در عرصه ورزش کشور محسوب می شود . دختری از عشایر غیور که سالها سختی را برای رسیدن به هدف که همانا پرداختن به ورزش برای سلامتی و قهرمانی بود ،سپری کرد و اکنون عشایر به بانوی قهرمان خود افتخار می کند. بانویی که 9 بار قهرمان کیگ بوکسینگ ایران شده است.

او سالها در کنار زندگی روزمره و هیجان و جذابیت زندگی در دشت و صحرا و البته سختی هایی که متحمل شده است ،با عشق و علاقه ورزش را در برنامه های روزانه و زندگی خود قرار داده بود تا جاییکه علیرغم مخالفت های مرسوم برای ورزش یک دختر عشایر وارد عرصه رقابتی و قهرمانی هم شد و اکنون او بانویی است از عشایر پرافتخار ایران با 9 قهرمانی در کیگ بوکسینگ.

سوسن رشیدی با پایگاه خبری وزارت ورزش گفت و گو کرده که متن آن را در ادامه می خوانید. *‌ شما با قهرمانی در کیگ بوکسینگ به نامی مشهور در عرصه ورزش ایران تبدیل شدید؛این سیر زندگی با عشایر تا قهرمانی در یک رشته رزمی چگونه سپری شد؟

من با افتخار می گویم عشایر هستم . متولد سال 1371 هستم و همیشه با افتخار از اینکه در ایل زندگی کردم صحبت می کنم . زندگی من همچون دیگر عشایر سپری می شد با این تفاوت که من از هفت سالگی به ورزش علاقمند شدم . ان موقع البته بیشتر دویدن را دوست داشتم اما برای من رشته های رزمی واقعا جذابیت داشت و خیلی مهم بود .این علاقمندی هم به مرور زمان در من بوجود آمده بود . وقتی برای گذراندن امتحانات پایان سال در ماه خرداد به خانه اقوام در شهر می رفتم فیلم می دیدم و تلویزیون تماشا می کردم و علاقمندی رشته های رزمی در من بیشتر شد و با توجه به فیلم های بروسلی واقعا با علاقه کیگ بوکسینگ را انتخاب کردم . البته که در آن ........ http://www.varzesh3.com/news/1468261/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF
Read more
. من زاده پائیزم...<span class="emoji emoji1f341"></span> من دختری از تبار پائیزم با احساساتی پائیزی...دختری که مثل پائیز جانش را میدهد ...
Media Removed
. من زاده پائیزم... من دختری از تبار پائیزم با احساساتی پائیزی...دختری که مثل پائیز جانش را میدهد برای کسی که بهارش باشد...دل این دختر مانند برگهای پائیزی نازک است و زود میشکند...آری من دختر پائیزم...با تمام خلق و خوهای پائیزی...مثل پائیز گاهی غمگینم و گاهی شاد...من دختر پائیزم...پائیزی ... .
من زاده پائیزم...🍁
من دختری از تبار پائیزم با احساساتی پائیزی...دختری که مثل پائیز جانش را میدهد برای کسی که بهارش باشد...دل این دختر مانند برگهای پائیزی نازک است و زود میشکند...آری من دختر پائیزم...با تمام خلق و خوهای پائیزی...مثل پائیز گاهی غمگینم و گاهی شاد...من دختر پائیزم...پائیزی که برگهایش را یعنی تمام دارایی اش را میریزد به پای بهارش...من دختری هستم از تبار پائیز...دختری که بسیار دل نازک است...کافی ست دلش بشکند...دختر پائیز خیلی کم گریه میکند اما گریه هایش مثل پائیز سوز دارد...درد دارد...گریه هایش پر از غم است...
من اینگونه ام همانند پائیز...
آری من دختر پائیزم...🍁
Read more
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای ...
Media Removed
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ... .
این متن فوووووق العادس

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی ...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود .
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم .
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند ❤
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید...
تئودور داستایوفسکی

عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است❤
Read more
<span class="emoji emoji2b55"></span>️ جملات کاربردی انگلیسی در مورد اطلاعات شخصی و ازدواج 1- کجا متولد شدی؟ <span class="emoji emoji1f530"></span> Where were you born? 2- ...
Media Removed
️ جملات کاربردی انگلیسی در مورد اطلاعات شخصی و ازدواج 1- کجا متولد شدی؟ Where were you born? 2- در شیکاگو متولد شدم. I was born in Chicago. 3- در شیکاگو متولد شدم اما در تهران بزرگ شدم. I was born in Chicago but I was brought up in Tehran. 4- کی متولد شدی؟ When were you born? 5- ... ⭕️ جملات کاربردی انگلیسی در مورد اطلاعات شخصی و ازدواج

1- کجا متولد شدی؟
🔰 Where were you born?

2- در شیکاگو متولد شدم.
🔰 I was born in Chicago.

3- در شیکاگو متولد شدم اما در تهران بزرگ شدم.
🔰 I was born in Chicago but I was brought up in Tehran.

4- کی متولد شدی؟
🔰 When were you born?

5- در سال 1970 متولد شدم.
🔰 I was born in 1970.

6- روز تولدت کی است؟/ چه روزی متولد شدی؟
🔰 When’s your birthday?

7- دوم سپتامبر است.
🔰 It’s September 2nd.

8- متاهلید؟
🔰 Are you married?

9- بله هستم./خیر مجردم.
🔰 Yes, I am./ No, I’m single.

10- طلاق گرفته ام.(یا همسرم را طلاق داده ام.)
🔰 I’m divorced.
11- زن بیوه (زنی که شوهرش فوت شده باشد.)
🔰 widow.

12- مرد بیوه ( مردی که زنش فوت شده باشد.)
🔰 widower.

13- من بیوه هستم.
🔰 I’m a widow/ widower.

14- ما زن و شوهریم.
🔰 We’re husband and wife.

15- کی ازدواج کردید؟
🔰 When did you get married?

16- چند سال است ازدواج کرده ای/ کرده اید؟
🔰 How long have you been married?

17- برادرم با یک دختر اسپانیایی ازدواج کرد.
🔰 My brother married a Spanish girl/ got married to Spanish girl.

18- برادرم زن اسپانیایی دارد.
🔰 My brother is marries to a Spanish girl.

19- با من ازدواج می کنی؟
🔰 Will you marry me?

20- جان و مری زوج تازه ازدواج کرده ای هستند.
🔰 John and Mary are a newly-married couple.

21- نامزد بودن.
🔰 Be engaged to.

22- آلیس نامزد تام است.
🔰 Alice is engaged to Tom.

23- نامزد مونث 🔰 Fiancee’

24- نامزد مذکر
🔰 Fiance’

25- آن دختر نامزد برادرم است.
🔰 That girl is my brother’s fiancee’

26- تام از پت تقاضای ازدواج کرده است.
🔰 Tom has proposed to pat./ Tom has asked pat to marry him.

27- او پارسال طلاق گرفت.
🔰 She got divorced last year.

28- جیم زنش را طلاق داد.
🔰 Jim divorced his wife.

29- نمی خواهم طلاق بگیریم.
🔰 I don’t want to get a divorce.
Read more
. ۱۹ سال پیش این دختر خندون به دنیا اومد و من رو به مقام دایی بودن نائل کرد، باورش سخت بود برای منی که یه ...
Media Removed
. ۱۹ سال پیش این دختر خندون به دنیا اومد و من رو به مقام دایی بودن نائل کرد، باورش سخت بود برای منی که یه دایی ۱۲ ساله شده بودم ولی هر روز توی مدرسه به هم‌کلاسی‌هام پز می‌دادم که من دایی هستم و شما نیستید. ‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌ چقدر زود گذشت، من الان یک دایی ۳۱ ساله هستم و اون دختر کوچولو برای خودش خانم دانشجوی ۱۹ ... .
۱۹ سال پیش این دختر خندون به دنیا اومد و من رو به مقام دایی بودن نائل کرد، باورش سخت بود برای منی که یه دایی ۱۲ ساله شده بودم ولی هر روز توی مدرسه به هم‌کلاسی‌هام پز می‌دادم که من دایی هستم و شما نیستید.
‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چقدر زود گذشت، من الان یک دایی ۳۱ ساله هستم و اون دختر کوچولو برای خودش خانم دانشجوی ۱۹ ساله‌ی خندون خونه‌ی ما شده ‌ ‌‌‌ ‌‌‌
تولدت مبارک مارال کوچولو @maral.mashkoori
Read more
<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji1f474"></span>🏼🌳 Old is Gold 2 اگر دیدی قدیم جوانی بر درختی تکیه کرده مخصوصا با کلاه و عصا بدان عاشق نشده اما ...
Media Removed
🏼🌳 Old is Gold 2 اگر دیدی قدیم جوانی بر درختی تکیه کرده مخصوصا با کلاه و عصا بدان عاشق نشده اما در جستجوی چندمین زنه مشغول صحبت با عمو جعفر بودم که اومد نزدیک ما و گفت چی میگی دخترم!؟ اهل کجایی؟ داشتم میگفتم خوزستانی ام، بسرعت گفت از اونجا برام یه زن پیدا کن!؟ 🤣 عمو جعفر خندید گفت زشته، ... 💙👴🏼🌳
Old is Gold 2
اگر دیدی قدیم جوانی بر درختی تکیه کرده
مخصوصا با کلاه و عصا
بدان عاشق نشده اما در جستجوی چندمین زنه
مشغول صحبت با عمو جعفر بودم
که اومد نزدیک ما و گفت چی میگی دخترم!؟
اهل کجایی؟
داشتم میگفتم خوزستانی ام، بسرعت گفت از اونجا برام یه زن پیدا کن!؟ 😳😂🤣😱
عمو جعفر خندید گفت زشته، به ایشونم میگی؟ چه خبرته؟
دقیقا یادم نیست ۲تا زن داشت و میخواست سومی رو بگیره، یا ۳تا داشت هوس چهارمی در سر داشت...
عمو قدرت خان خسروی
۸۲ساله، ۲تا دختر و ۵تا پسر داشت!
برای من جالبتر از چندزن داشتنش، یه چیز دیگه بود، خان‌دایی عمو جعفر بودُ باغ متعلق به هردوتاشون بود!
بهش گفتم عمو قدرت چرا اینهمه زن گرفتی ( آخه فضولی مگه دختر!؟)🤔😉
گفت چرا نگیرم، سرحالم، پهلوونم، قدبلندم، قوی ام، پولدارم، خوشتیپم، خوشگلم، جوونم (عاشق پیرمرد پیرزنایی هستم که اینطوری از خودشون تعریف میکنن، با اینکه نزدیک به یک قرن از عمر و زندگیشون سپری شده ولی بازم میگن ما جوونیم- بعد ما جوونا همش میگیم پیریم، حوصله نداریم، خسته ایم، توان نداریم)😡
گفتم بر منکرش لعنت، ماشالله خیلی خوشتیپی، چشمهای قشنگی هم داری (از نزدیک سگ داشت چشاش، خیلی هم تنومند و قوی بود) ولی من براتون زن پیدا نمیکنم، خوب نیست چندتا زن دارید، به سهم خودتون راضی باشید 😂😅
داشت چپ چپ نگاهم میکرد که عمو جعفر گفت، خدا یکی، زن هم یکی 👍🏼👏🏼
منم گفتم احسنت، این درسته و سه تایی خندیدیم!
خلاصه کلی حرف زدیم و هر عکسی که میخواستم ازش بگیرم اخم میکرد و زول میزد توی دوربین یا با اخم به افق نگاه میکرد، بهش گفتم خوب بخند عمو، گفت خوب توام زن پیدا کن... ول کن نبود، منم فقط میخندیدم😂😅
عکسهاشو که نشونش دادم چقدر خوشحال شد، حیف که گوشیش هوشمند نبود براش بفرستم عکسش رو 😞
حیف تنظیمات اینستا سایز عکسهارو خراب میکنه، یه عکس تمام قد میخواستم ازش بذارم، که نصف میشد، با اینکه اینم ناقص شده!💙👴🏼🌳
۱۹ اَمرداد ۹۷
#امرداد #بروجرد #باغ #سفر #عکاسی_مستند #عکاسی_مستند_اجتماعی #پیرمرد #پدربزرگ #بابابزرگ #گفتگو #انرژی_مثبت #زندگی_زیباست #زندگی_خوب #زندگی_کن #عکاسی #documentaryphotography #lifeisbeautiful #oldman #vsco #vscocam #grandpa #grandfather
Read more
حتما بخونید نامش روشه!، #فضای #مجازی ! نه پدری داره؟نه مادی؟ نه صاحابی؟ دنیایی که هر موجودی به ظاهر ...
Media Removed
حتما بخونید نامش روشه!، #فضای #مجازی ! نه پدری داره؟نه مادی؟ نه صاحابی؟ دنیایی که هر موجودی به ظاهر انسان با هر نوع بیماری روحی روانی و هر نوع کمبود عاطفی در دوران کودکی ویا بلاهایی که تو بچگی به سرش اوردن در جسته و بدنی بزرگ شده و وارد دنیایی بی حد و مرز شده که هر طور دوست داشته باشه میتونه تو اون جولان ... حتما بخونید
نامش روشه!، #فضای #مجازی ! نه پدری داره؟نه مادی؟ نه صاحابی؟ دنیایی که هر موجودی به ظاهر انسان با هر نوع بیماری روحی روانی و هر نوع کمبود عاطفی در دوران کودکی ویا بلاهایی که تو بچگی به سرش اوردن در جسته و بدنی بزرگ شده و وارد دنیایی بی حد و مرز شده که هر طور دوست داشته باشه میتونه تو اون جولان بده،
دو سال پیش زمانی که روزنامه معروف گاردین انگلیس صفحه شخصیم( @[email protected] ) رو به عنوان بهترین و برترین صفحه پارسی زبان در انیستاگرام معرفی کرد خیل عظیمی از روزنامها و مجلات و شبکه های تلوزیونی و دوستان و اشنایان ازم می پرسیدن که راز موفقیت توی روستایی با کمترین مدرک تحصیلی و با داشتن شغل چوپانی و کشاورزی ، دلیل پیشرفت و معروفیت و محبوبیتت در فضای مجازی چی بوده؟؟
از اون زمان این سوال برای خودم هم پیش اومد که چه دلیلی میتونه وجود داشته باشه تا من چوپان در این فضای بی کران با داشتن ملیونها کاربر صفحه ایی نسبتا پر مخاطب داشته باشم؟؟
بعد هاخوب که فکر کردم دلیلش رو یک چیز دونستم!! و اون نمیتونست چیزی باشه جز ؛ سادگی و بی ریا بودن و خودم با هر انچه خودم هستم و دارم بودن و درو و کلک نبودن و دوستار و عاشق محیط زیست دوره ورم و طبعیت و حیواناتی که دارم باهاشون زندگی میکنم بوده باشه، چه دلیل دیگری برای بالا اومدن و میشرفت به غیر از این!؟
اما از دو سال پیش فعالیتم رو تو فضای مجازی شاید حدود نود درصد کمتر کردم،خیلی ها بهم پیام دادن و هنوزم دارن میدن، یا زمانی که می بینمشون که چرا انقدر کم رنگ و به دور از صفحه و فضای مجازی ؟ که حتی دو ساله نتنها فالور و طرفدارهای صفحم بیشتر نشد که روز به روز هم داره پایین ترم میاد،(هر چند این چیز زیاد مهمی نیست)،دلیلش رو میدونید؟ بخاطر اینکه دو سه ساله که بلانصبت شما دوستان ، انقدر خر و الاغ و دلقک صفحشون زیاد شده و وارد این فضا شدن که بنده هر وقت وارد این فضا میشم انگار وارد تویله خر و الاغ مزرعه خودمون شدم با این فرق که تعداد خر و الاغ تو استبل ملیونها برابر شدش! شما تصور چنین صحنه ایی رو تو ذهنتون بکنید !ایا میتونید در چنین مکان و فضایی احساس ارامش یا پیشرفت یا درک بهتری از زمان مکان و دنیایی که در اون هستیم و قدمی برای بهتر کردنش انجام بدین؟ ایا ممکنه؟
من پدر مادر و خواهر و همسر و دو دختر کوچیک دارم، خانوادم رو خیلی بیشتر از جانم دوست دارم،و دوستانم نزدیکم از خلقیاتم با خبرن که چقدر ادم غیرتی و ناموس پرستی هستم، حاضرم هزاران بار بمیرم اما کسی به خانوادم فحاشی نکنه؟
اما افسوس و هزاران افسوس از زمانی که وارد این فضا شدم..
این هم نمونش
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم . طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم . طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ " رسیدیم به " تورو خدا شما راجع به قشرمذهبی فیلم و سریال نسازید! " بچه حزب اللهی که حماقت جزء لاینفک رفتارهاشه شده قهرمان سریال! ؛ موقع حضور نامحرم، وسط یک محیط عمومی! که براحتی میتونه هرکار دیگه ... بسم الله الرحمن الرحیم .

طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ "
رسیدیم به " تورو خدا شما راجع به قشرمذهبی فیلم و سریال نسازید! "
بچه حزب اللهی که حماقت جزء لاینفک رفتارهاشه
شده قهرمان سریال! ؛ موقع حضور نامحرم، وسط یک محیط عمومی! که براحتی میتونه هرکار دیگه ای مثل داد زدن یا کنارزدن دختر یا فرار کردن از در یا صدا زدن حراست کنه، خودش رو از پنجره پرت میکنه بیرون و به خودش آسیب میزنه! .

بچه حزب اللهی که حقش رو میخورن و به ناحق
کلانتری میبرنش و ایشون خیلی شیک زیر بار حرف زور میره! و تازه مبلغ گزافی هم بابت این زورگویی
میده! در صورتی که تو دین ما پره از نمونه های مبارزه با زورگویی و ایستادن دربرابر ظلم!
نه اینکه یک مبلغی هم بدی تا زورگوییشون رو تایید کنی!! .

بچه حزب اللهی که به شیربرنج گفته برو کنار من هستم! طوری که انگار به بازیگرش گفتن اگه هرجا باهات داشتن حرف میزدن عین بهت زده ها و شل و وارفته و ماست! نگاهشون نکنی امتیاز این سکانسو از دست میدی!
.

البته نمایش حماقت توی این سریال فقط برای قشرمذهبی نیست. خداروشکر تو قشر غیر مذهبیش هم شاهد حماقتها و حرکات عجیب و غریب هستیم..
مثلا دختری که غرور و نجابت ذاتی خودش رو زیرپا میزاره و بارها به پای پسر میفته برای ازدواج باهاش!!
و بعد کارگردان و نویسنده انتظار دارن ما انتهای سکانسی که دختر در ذلیل ترین و حقیرترین حالت ممکن به پسر التماس میکنه، اشک شوق تو چشمامون حلقه بزنه!
یا موقعی که داره توی ماشین پدر اون پسر، ضجه میزنه، ما براش کف بزنیم!
اینم از الگوسازی برای دخترهای جامعه! .

مورد بعدی توی نمایش اشرافیت خانواده ی مذهبیه!
توی کامنتهای یک پیج دیدم بعضیها گفته بودن که از این جهت خوبه که بالاخره یه بار دیدیم مذهبیا توی سریال بدبخت و بیچاره نیستن!
سوال اینجاست.. آیا لزوما ثروت ، شانیت میاره؟! آیا برای نمایش آدم حسابی و باکلاس بودن یک آدم، حتما باید ماشین چندصد میلیونی نشون بدیم؟ .

خلاصه که آنچه خوبان دارند ، این سریال همه جوره یکجا داره! .

یکم نچسبه! همین!
شاید تنها دلیلش نمایش غیرواقعی از زندگی باشه!
نه نقش غیر مذهبیش واقعیه، نه مذهبیش، نه پدرش، نه مادرش و......... همه نقشها با غلو همراهه و با واقعیت فاصله داره..... .
#سریال_پدر
#لیلا_و_حامد
Read more
سلام من میزبانِ این #مهمونی هستم هه تو این مهمونی خبری از غریبه و #غیبت و #دروغ نیست ولی در عوض پُر ...
Media Removed
سلام من میزبانِ این #مهمونی هستم هه تو این مهمونی خبری از غریبه و #غیبت و #دروغ نیست ولی در عوض پُر از #عشق و #شعر و #آهنگ و #حقیقت امیدوارم بهتون خوش بگذره سپاس هوا اینجا چِقَد دِلگیره و دل سیره انگار و یه بارونی دِلَم میخواد چِقَد تنها بَده هرجا میرم غم پیشَمه و من یه مهمونی دِلَم میخواد یه ... سلام
من میزبانِ این #مهمونی هستم
هه
تو این مهمونی خبری از غریبه و #غیبت و #دروغ نیست
ولی در عوض پُر از #عشق و #شعر و #آهنگ و #حقیقت
امیدوارم بهتون خوش بگذره
سپاس

هوا اینجا چِقَد دِلگیره و دل سیره انگار و یه بارونی دِلَم میخواد
چِقَد تنها بَده هرجا میرم غم پیشَمه و من یه مهمونی دِلَم میخواد
یه مهمونی پُر از مَردای مَشتی نورِ شمع و دخترِ خوش‌رو
دِلَم همدَم میخواد یه بدنِ زیبا قوی سالم تَنِ خوش‌بو

یه مهمونی پُرِ #پاکی ، پُر از #لبخند و #آبادی
یه مهمونی که رو کِیکِش نوشته باشه ، #آزادی
یه مهمونی پُرِ نور و ، پُر از موسیقیِ زنده
یه مهمونی پُر از #رقص و پُر از #اَکتای #زیبای یه #خواننده

هوا اینجا چِقَد دِلگیره و دل سیره انگار و یه بارونی دِلَم میخواد
چِقَد تنها بَده هرجا میرم غم پیشَمه و من یه مهمونی دِلَم میخواد

خُب
امیدوارم که تا اینجای مهمونی بِهتون خوش گذشته باشه
میخوام این قِسمَتشو یِکم براتون چالِشی‌تر کنم که
رویاپردازی کرده باشیم اما یه وقت از #واقعیت دور نشده باشیم
ممنون

زَدَن بُردَن همه ، عِشقَمو ایمانو
پُر از خاک و پُر از مِه کردن ایرانو
شِکستن قلبَمو ، تو منو دریاب
که زَدَن بُردن همه چیزِ منو ، اونورِ دریا
زَدَن از ریشه خوشبختیمو انگاری
هَمَش دود و دَم و حرفای اجباری
چِقَد غمگین شده ، #شب‌های بی‌رویا
زَدَن بُردن همه چیزِ منو ، اونورِ #دنیا

هوا اینجا چِقَد دِلگیره و دل سیره انگار و یه بارونی دِلَم میخواد
چِقَد تنها بَده هرجا میرم غم پیشَمه و من یه مهمونی دِلَم میخواد

میدونی
من اَصَن دنبالِ این نیستم که کی میاد چی میگه کی میره
من فقط دنبالِ اینم که اتفاق هر چی که هست #واقعی باشه و بتونه هَمَمون رو یه مرحله ببره #بالاتر
هه
این اتفاق میتونه حتی یه مهمونی باشه
یه مهمونیِ #ساده

دِلَم یه #جشنِ #واقعی میخواد ، بدونِ دو رویی و بَدی
یه مهمونی دِلَم میخواد که توش ، تو هم #شب بمونی و نَری
دِلَم میخواد ببینم که یِکَم ، میگذره #خوش لحظه
یه مهمونی پُرِ از تو و اون ، لب‌های خوش‌مزه

هوا اینجا چِقَد #دِلگیره و دل سیره انگار و یه #بارونی دِلَم میخواد
چِقَد تنها بَده هرجا میرم #غم پیشَمه و من یه مهمونی دِلَم میخواد
یه مهمونی پُر از مَردای مَشتی #نورِ #شمع و دخترِ خوش رو
دِلَم همدَم میخواد یه بدنِ زیبا #قوی #سالم تَنِ خوش بو
💫🌟💎🗝💟🕉☯️🦁🏆👑
Read more
. از صفحه‌ی @_nasim.nik_ . <span class="emoji emoji1f4cc"></span>قسمتی از کتاب: با دیدن رنگ های درهم برهم موهای هالی که در نور زرد و قرمز ...
Media Removed
. از صفحه‌ی @_nasim.nik_ . قسمتی از کتاب: با دیدن رنگ های درهم برهم موهای هالی که در نور زرد و قرمز برگ ها می درخشید، فهمیدم آنقدر عاشقش هستم که خودم را از یاد ببرم، همینطور ناامیدی هایی را که برآمده از احساس بدبختی بودند و خشنود باشم که چیزی دارد اتفاق می افتد که خوشحالش می کند. . خلاصه کتاب: کتاب ... .
از صفحه‌ی @_nasim.nik_
.
📌قسمتی از کتاب:
با دیدن رنگ های درهم برهم موهای هالی که در نور زرد و قرمز برگ ها می درخشید، فهمیدم آنقدر عاشقش هستم که خودم را از یاد ببرم، همینطور ناامیدی هایی را که برآمده از احساس بدبختی بودند و خشنود باشم که چیزی دارد اتفاق می افتد که خوشحالش می کند. .
📌خلاصه کتاب:
کتاب از زبان مردی که نویسنده ی چندان معروفی نیست نوشته شده که به خانه کوچکی در نیویورک نقل مکان می کند و همسایه اش یک دختر زیبا و جوان است که می گویند هنر پیشه بوده است. دختر شخصیت عجیبی دارد که رفته رفته نویسنده عاشقش می شود اما رابطه ی آن دو بیشتر شبیه به دو دوست است. یک جور عشق یک طرفه و بعد ماجراهای دیگر...
.
.
.
📌نظر من درباره کتاب:
به نظرم هالی شخصیت آزاد و عجیبی داشت. از اینکه در زمان حال زندگی می کرد خیلی خوشم میومد اما کارهایی که می کرد بیشترشان غیر منطقی بودند و تضاد این شخصیت با ظاهر زیبایی که داشت خودش یک موجود دوست داشتنی می ساخت که به نظرم نویسنده هم به همین خاطر عاشقش شد.
داستان خیلی ساده پیش می رود...از دیدار های یهویی و بعد کنجکاوی در ارتباطات شروع می شود و بعد هم صمیمیت دو همسایه به دوستی و بعد عشق یک طرفه به هالی تبدیل می شود. اما داستان به طور غیر منتظره ای مثل اینکه نویسنده بخواهد یک دفعه تمامش کند از مسیر عاشقانه خارج می شود و هالی را درون ماجرای پیچیده ای پرت می کند تا پایان کتاب درست مثل شخصیت هالی غیر منطقی و یهویی باشد.
توصیفات کتاب قشنگ هستند اما خود داستان خیلی جذاب نیست...در جاهایی شخصیت های بی سرو تهی وارد داستان می شوند و حرف های بی سروتهی می زنند که اصلا چیزی ازشون نفهمیدم و بیشتر شبیه پراکنده گویی های ذهن نویسنده بود. احساس می کنم خود نویسنده هم هنوز هالی را نشناخته بود!
ولی من همه ی کتاب منتظر اون صبحانه در تیفانی بودم که اصلا اتفاق نیوفتاد. به نظرم اسم کتاب اصلا به موضوع داستان نمیومد😅
تازه اونجایی بیشتر ازش ناامید شدم که فهمیدم تیفانی یه مغازه ی جواهر فروشیه😂
اما خب در کل کتاب خوب متوسطی بود. من بهش ⭐️⭐️⭐️ میدم. باید فیلمشم ببینم شاید بیشتر تحت تاثیر قرار بگیرم. .
.
.
پ.ن: کتابایی که می خونم رو توی این هشتگ می تونید ببینید.
#کتاب_هایی_که_نسیم_میخواند .
.
صبحانه در تیفانی، ترومن کاپوتی، بهمن دارالشفایی، جیبی، ۱۴۴ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
.
برای خرید کتاب‌های ماهی، می‌توانید به دیجیکالا، سایت نشر یا کتابفروشی‌ها سر بزنید.
.
http://nashremahi.com/node/873
Read more
. 7ماهه ها با هوش ترند!!!!!!!!!!!! ‏ این‌جا نشسته‌ام و نمی‌دانم...، دردی شبیه درد شدن، سنتز دستی ...
Media Removed
. 7ماهه ها با هوش ترند!!!!!!!!!!!! ‏ این‌جا نشسته‌ام و نمی‌دانم...، دردی شبیه درد شدن، سنتز دستی به زندگی/ که نمی‌کردی/در من/تمام شب نفس‌ات را کز دریا و پیرمرد، من و ساحل، دختر که سعی کرده خودش باشد حسی شبیه سخت پریشان‌ام، تنهایی عمیق شب مارکز من سعی می‌کنم که خودم باشم، ((تو در درون گم شده‌ام ... .
7ماهه ها با هوش ترند!!!!!!!!!!!!

این‌جا نشسته‌ام و نمی‌دانم...، دردی شبیه درد شدن، سنتز
دستی به زندگی/ که نمی‌کردی/در من/تمام شب نفس‌ات را کز
دریا و پیرمرد، من و ساحل، دختر که سعی کرده خودش باشد
حسی شبیه سخت پریشان‌ام، تنهایی عمیق شب مارکز
من سعی می‌کنم که خودم باشم، ((تو در درون گم شده‌ام هستی)) هی فکر می‌کنم که تو را.../هستم/هی سعی می‌کنم که تو را...هرگز
اصلا ً کجای وحشت اقیانوس تف شد جنین خستگی‌ام افسوس-
هرگز نخواستی و نفهمیدم، یعنی تمام پنجره‌ها مأیوس...
یعنی نمی‌شود بروم از تو دل‌واپس‌ام که باز نباشی و
بال و پری به وسعت آزادی در تارهای حنجره‌ام محبوس- - می‌ماند آه این شب تکراری تا خلسه‌های مبهم بیداری
در من صدای منتشری/پر زد/از من هجوم وحشت یک کابوس
دختر به چشم‌های تو محدود است، زن سعی می‌کند که خودش باشد
دستی تمام پنجره‌ها را بست، زن سعی می‌کند که خودش باشد
خاتون شعرهای پریشانی، تلخندهای حسرت مردانی
کهcome fill me..the ..see you last ،زن سعی می‌کند که خودش باشد
جاده شروع سخت سفر برگرد، هی تکه تکه تکه فرو رفتن
انگشت‌های زخمی هی بن‌بست، زن سعی می‌کند که خودش باشد
زن سعی می‌کند که خودش باشد اما به چشم‌های تو محدود است
در من هزار مرده که می‌میرد، در من هزار زنده که هی رود است
دارد تمام می‌شود این کابوس، اسکیزو فرنی غزل‌آلوده
زنجیرهای روح مرا بردار،این مرده سخت منتظرت بوده
#مریم_حقیقت
#literature #poem #short_poem #poems #poetry #writer #clerk #author #love_poem #lyric_poem #ادبیات #شعر #غزل #مریم_حقیقت #شیراز #قلم #حافظیه #گریه #تنهایی #درد #یک_نفر_آدمم_و_چند_نفر_غمگینم
Read more
. هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer ...
Media Removed
. هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer before dawn را دیده‌ام. یک فیلم کاملا روانی و مریض بر اساس یک ماجرای واقعی. یک بوکسور انگلیسی به علت حمل مواد مخدر در تایلند بازداشت شده و راهی یکی از خفن‌ترین زندان‌ها می‌شود که زندانی‌هایی با بدن‌هایی ... .
هر کدام از بچه‌های کلاس قرار است درباره فیلمی که برای این جلسه دیده‌اند حرف بزنند. من فیلم a prayer before dawn را دیده‌ام. یک فیلم کاملا روانی و مریض بر اساس یک ماجرای واقعی. یک بوکسور انگلیسی به علت حمل مواد مخدر در تایلند بازداشت شده و راهی یکی از خفن‌ترین زندان‌ها می‌شود که زندانی‌هایی با بدن‌هایی یکسره تتو شده دارد هر کاری با هر کسی که دوست داشته باشند می‌کنند. از گرفتن او تا کشتن او. حالا این بوکسور جوان و سفید باید تلاش کند که او را نه بگیرند و نه بکشند. وسط‌های تعریف کردن فیلم هستم که مریم خانم می‌گوید لامصب این چه فیلمی هست که دیدی. خودش «همه داغش را دوست دارند» را دیده بود تا کلی بخندیم. می‌خواهم ادامه ندهم و فقط پایان فیلم را بگویم که موبایل پانی‌جون زنگ می‌خورد و با تکان دادن سر که یعنی ببخشید تلفن فوری است و باید جواب بدهم شروع می‌کند به فارسی و انگلیسی صحبت کردن.

Hi honey…yes…yes

ببین عمه‌جان من دارم پیگیری می‌کنم. من مهرداد را دوست دارم.

No… no… I haven’t found her.

عمه‌جان من با سلیقه مهرداد آشنا هستم. یک دختر کول و باحال و صبور.

از ادامه صحبت‌هایش متوجه می‌شویم که پانی‌جون برای پسرعمه‌اش که در لاس‌وگاس زندگی می‌کند و سیتی‌زن آمریکاست دنبال یک دختر کول و باحال و صبور برای ازدواج می‌گردد.

بلافاصله بعد از اینکه صحبتش با عمه تمام شد و قطع کرد، خانم منشی در کلاس را باز کرد و آمد داخل کلاس و گفت:

کول و باحال و صبور.

وقتی سونیا شرایط را این طور دید از روی صندلی بلند شد و گفت:

وا. کول و باحال و صبور ندیدی عزیزم.

وقتی سودابه شرایط را این‌طور دید او هم بلند شد و گفت برید کنار برید کنار، کول و باحال و صبورتون اومد.

پانی‌جون که تا حالا چیزی نگفته بود همین که خواست جواب خانم منشی و سونیا و سودابه را بدهد سیامک هم با صدایی کمی نازک شده گفت: «آقا ما هم هستیما».
.
پانی‌جون که کلافه شده بود گفت چی میگید آخه؟ شما که نمی‌ونید. بعد موبایلش را برداشت و عکس یک جوان روی ویلچر را در آورد و به ما نشان داد و گفت:
.
This is Mehrdad. Are you still cool?
.
با دیدن عکس مهرداد انگار که آب سردی روی همه ریخته باشد گفت: «مهرداد توی جنگ آمریکا و عراق صدمه دیده و مادرش اصرار داره ازدواج کنه ولی خودش قبول نمی‌کنه».
.
خانم منشی پرسید چرا قبول نمی‌کنه؟
.
پانی‌جون با یک مکث تقریبا طولانی جواب داد چون نمی‌تونه بچه‌دار بشه.
.
خانم منشی که متوجه منظور پانی‌جون نشده بود گفت چه اشکالی داره؟ خب بچه‌دار نمی‌شیم.
.
پانی جون جواب داد:

No…no… he can not.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. من یه دختـر ایرانیم... موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه.... بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ ...
Media Removed
. من یه دختـر ایرانیم... موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه.... بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ صورتم میاد کوتاهیِ قدمُ با پاشنه هایِ بیست سانتی جبران نمیکنم من حسرتِ بینی عملی و لب های پروتزیِ کسی رو نمیخورم من خـودمم یه خودِ ساده.... من عوض نمیکنم سادگیُ اصالتِ چهره امُ باهیـــچ افزودنیِ ... .
من یه دختـر ایرانیم...
موهام تیره است و چشمام روشنیش خدادادیه....
بینی ام کمی بزرگه اما به گردیِ صورتم میاد
کوتاهیِ قدمُ با پاشنه هایِ بیست سانتی جبران نمیکنم
من حسرتِ بینی عملی و لب های پروتزیِ کسی رو نمیخورم
من خـودمم
یه خودِ ساده....
من عوض نمیکنم سادگیُ اصالتِ چهره امُ باهیـــچ افزودنیِ مجاز و غیـر مجازی....
من یه #دختر_ایرانی ام
محتاجِ نگاهُ توجه یا لرزیدنِ دلی برایِ پروتزِ لب ها و گونه های برجسته م نیستم....
من بنده یِ عشقم و زاده یِ مهــر
و خودمُ همینطور که هستم
با همه ی بدی هاوخوبی ها
کمی ها و کاستی ها دوست دارم....
من دنیایِ ساده و خالی از عشقای الکی و رنگارنگمُ
با شلوغیُ زرق و برقِ زندگی هایِ پوچِ بقیه عوض نمیکنم....
قهرمانِ زندگیِ من
مادرمه
کسی که نجابتو پاکی رو از نگاهش میشه خـوند
و زن بـودن رو میشه ازش یاد گرفت....
قهرمانِ من دختـ !ــری که یادش رفته آدمه و نه عروسک
 دختری که جونش برایِ توجه دیگران در میـره نیست
قهرمانِ من دست تو دستِ پسرایِ شهر نمیچـرخه....
من یه دخـتر ایرانی ام
و هنوز برایِ کوله و کتونی و دامن هایِ گل گلــی جـون میدم و مـردِ رویاهام یه آغوشِ امن داره، نـه یه ماشیـنِ گرم...
منم یه دختر ایرانی ام ولی هنوز گم نکردم سادگیُ لا به لایِ خوشگلیایِ افراطی.... #فاطمه_صابری_نیا . .

Photo by : @artsamanbanoo__ .
. #من_یک_اصفهانی_هستم #من_یک_اصفهانی_ام
#اصفهان_عکس #اصفهانیا #اصفهانی

#esfahan #isfahan # #iranian_photography #ig_iran #instapersian #honar_dostan #aks_baran #_ax_honari #ig_worldphoto #ir_ig #ig_today #ig_mood #akskhass #iranemoon #lenzak #ig_iran #instapersian #am_iranaks # #ig_worldphoto #ir_ig #ig_today #ig_mood #aks__khass # .
.
👈👈 جهت ارتباط با ما از هشتگ های زیر استفاده کنید
👇👇👇
#esfahanaks
#isfahanaks
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span> به رویای صادقه ایمان دارید؟ تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ ...
Media Removed
به رویای صادقه ایمان دارید؟ تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ •___________________________________• برا منکه دوسه تا از خواب هام به واقعیت پیوسته زیباترین و قشنگترینش رو میخوام تو صفحم ثبتش کنم •___________________________________• شب ... 😍 به رویای صادقه ایمان دارید؟
تا حالا شده خوابی ببینید که همون روز یا چند وقت بعدش همون خواب اتفاق بیفته؟ •___________________________________•

برا منکه دوسه تا از خواب هام به واقعیت پیوسته
زیباترین و قشنگترینش رو میخوام تو صفحم ثبتش کنم 😌 •___________________________________•

شب چهارشنبه قبل خواب ،‌دلگرفته ودلتنگ بودم و با بابا مثه هر شب حرف زدم و فاتحه فرستادم و بهش گفتم بی معرفت میدونی ی هفته شده نیومدی تو خوابم فاتحه براش فرستادم و خوابیدم •___________________________________•

تو ماشین بودم ی صحنه باور نکردنی انگار تیکه ای از بهشت بود
ی پل بزرگ که زیرش زیباترین دریای دنیا و قشنگترین جنگل دنیا بود
.
گفتم بابا اینجا چقد قشنگه .
بابای نورانیم گفت آره ببین چقد خدا زیبایی داره چقد قشنگه .
من محو زیبایی اون صحنه بودم .
.
و برا ی لحظه سبزی مورد علاقم دیدم گفتم بابا ی لحظه صبر کن برم بچینمش گفت نه بابا اینجا خطرناکه میترسم بیفتی صبر کن بریم جلوتر
.
جلوتر برام نگه داشت گفت بابا اوناش برو بچینش
.
رفتم پایین فقط ی شاخه بود تو دلم گفتم هنر کردی این ی شاخه به چه دردم میخوره .
که ی دفعه ی سبزی فروشی سر راهم قرار گرفت گفت صب کن خودم برات ی دسته بزرگ میدم .
اسمش علی آقا بود وقتی فهمید من دختر کی هستم اومدم پول بهش بدم گفت نه پول چیه این حرفا چیه که میزنی دختر .
میخوام خودم برم این دسته سبزی رو بدم بابات و ببوسمش دلتنگشم
.
بیدارشدم...
.
رفتم سرخاک و برای بابا هم تعریف کردم
.
خوشحال بودم از اینکه حرفامو شنید و اومد تو خوابم و اون صحنه زیبا رو دیدم
.
تو یه مسیری من دقیقا همون رنگ دریای قشنگ رو دیدم...
.
و به ی جایی رسیدم که این سبزی مورد علاقم ی قسمت از تپه ی عالمه بود .
فقط گفتم خدایا شکرت چیزی که تو خواب دیدم ...
.
من اسم دقیق این سبزی نمیدونم فقط خیییلی دوسش دارم
تو هر منطقه ای ی اسمی داره
تقریبا شبیه شوید با این تفاوت شوید نازکتره
.
سبزی خودرویی که بعداز بارش های زمستانی تو کوه های جنوب رویش میکنند
.
اسم هایی که من شنیدم:بِسباس و اُم یَلوُ
اگه شما میدونید اسم دقیقش چیه برام بنویسید😊
.
امروز پنجشنبه است و فاتحه و صلواتی بفرستیم برای تمام عزیزانی که بینمون نیستن😔
روحتون شاد🙏🏻🖤 .
Read more
قسمت هفتم<span class="emoji emoji1f494"></span> ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه<span class="emoji emoji263a"></span> معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ ...
Media Removed
قسمت هفتم ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود. به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم... رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا ... قسمت هفتم💔
ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا...
-اوه باشه☺
معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود.
به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم...
رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا اودم پایین تا کلاسامو پیدا کنم همون لحظه انگشت یکی دیگه هم خورد به انگشتم.!!!
ل: اوه متاسفم
-مشکلی نیست لوک😊
ل: فکر کنم کلاسامون یکیه
-اره
ل:میشه پیس هم بشینیم؟
-اممم چرا که نه!
ل:پس منتظرتم
منم یه لبخند بهش زدم و بهم چشمک زد
اون پسر اون واقعا جذابه..
ولی کسی نمیتونه جای زین و واسم بگیره..
ولی اون الان یه زندگی جدیدو شروع کرده و منو یادش رفته شاید اصلا دوست دختر داشته باشه...
واقعا دوست نداشتم به این فکر کنم که دوست دختر داشته باشه..
خب دیگه برم سر کلاس
رفتم سر کلاس لوک منتظرم بود رفتم پیشش نشستم....
همش نگاهم به زین بودم و اصن به درس گوش نمیدادم زنگ خورد... این زنگ اخر بود وسایلم و جمع کردم...
داشتم میرفتم یه صدای اشنا شنیدم..
ز: ببخشید خانوم
برگشتم زین بود.. خیلی سخت بود که بشنوم داره بهم میگه خانوم واسه همین
-دیانا هستم
ز:دایانا؟ یکم اسمتون اشناست قیافتونم خیلی برام اشناس
حرف زین کامل نشد که لوک اومد گفت : چیزی شده؟
ز: نه هیچی بای
-بای
ل:هی دایان تو ماشبن داری ؟ -اممم نه!! ل:میتونم برسونمت
-اوه نه نیازی نیست
ل: هی کاام ان برسونمت دیگه باشه؟
-باشه
رفتیم تو پارکینگ کالج زین ام اونجا بود یه نگاه بهم کرد بعد یه لبخند زد و رفت..
ل: اینه سوار شو...
(این قسمت خوب بود؟ خیلی لایکا و کامنتا کم شده😢 بخدا امروز میخواستم پیجو ببندم ولی یه ندایی اومد گفت که اینکارو نکن منم نکردم 😂تروخدا فقط نخونید! لایک و کامنت هم بزارید دیگههه 😞‌مررسیی لاو یو گایز☺😘😘 کاور خوبه؟😁😅 ادامه: 45 likes
Read more
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز ...
Media Removed
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می ... روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود. این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد. لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟! و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد : دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است.... 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 ادامه در کامنت 👇🏻👇🏻👇🏻 #کیک_شکلاتی_تلخ … رسپی در کامنت 👇🏻
Read more
وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین و اشتباه ترین حرف های ممکن اینه که مثلا ... ...
Media Removed
وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین و اشتباه ترین حرف های ممکن اینه که مثلا ... بی خیال بابا مگه آدم قحطه اصلا حیف تو نبود ؟ ... یا بگی؛ اینا همش یه تجربه است . یا بگی؛ دختر های امروزی فلانن پسرهای امروزی فلانن عشق هم عشق های قدیم بابا اینا رو خودش هم میدونه ، این حرفها رو خودش ... وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ، بدترین و اشتباه ترین حرف های ممکن اینه که مثلا ... بی خیال بابا مگه آدم قحطه
اصلا حیف تو نبود ؟ ... یا بگی؛ اینا همش یه تجربه است .
یا بگی؛ دختر های امروزی فلانن
پسرهای امروزی فلانن
عشق هم عشق های قدیم
بابا اینا رو خودش هم میدونه ، این حرفها رو خودش هم به خودش زده پدر و مادر و نزدیکانش هم هزار بار توی سرش زدن
به جای این حرفا ، بغلش کن بگو :
شاید نفهمم چقدر ولی میبینم داری عذاب میکشی.
حق داری ناراحت باشی ، از دست دادن یک نفر که دوستش داری، چه خوب، چه بد، سخته، شکست در یک رابطه چه درست، چه اشتباه، دردناکه؛
من نمیتونم چیزی رو تغییر بدم ولی کنارت هستم. بیا حرفهات رو به من بزن.
بیا گریه هات رو روی شانه های من بکن. بیا به من تکیه کن. کنارت میمونم تا باز حالت خوب بشه .من رفیقت هستم. رفیقت .
.
دستاشو بگیر . بگذار خوب گریه کنه . دوستت فقط احتیاج به یک دوست داره ... همین !
.
#نیکی_فیروزکوهی
Read more
دختر خاله عزیزم تولدت مبارک<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji1f38a"></span><span class="emoji emoji1f382"></span><span class="emoji emoji1f490"></span><span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji1f478"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ خودت میدونی چقدر دوستت دارم و همیشه در سختی ها و مشکلات در کنارت ...
Media Removed
دختر خاله عزیزم تولدت مبارک️ خودت میدونی چقدر دوستت دارم و همیشه در سختی ها و مشکلات در کنارت هستم و به فکرت هستم برایت بهترین و شادترین ها رو آرزو می کنم امیدوارم هم در درسها و هم در کلیه مراحل زندگیت موفق و سربلند باشی و میخوام بدونی همیشه دوستانی هستند که شاید متوجه آنها نباشی ولی دلشان ... دختر خاله عزیزم تولدت مبارک❤️🎊🎂💐👑👸❤️
خودت میدونی چقدر دوستت دارم و همیشه در سختی ها و مشکلات در کنارت هستم و به فکرت هستم
برایت بهترین و شادترین ها رو آرزو می کنم امیدوارم هم در درسها و هم در کلیه مراحل زندگیت موفق و سربلند باشی
و میخوام بدونی همیشه دوستانی هستند که شاید متوجه آنها نباشی ولی دلشان با توست و اصلا به افکار منفی و کسانی که از موفقیت تو ناراحت میشوند فکر نکن
تو حتما موفق و سربلند میشوی
مطمئن باش
#تولدت_مبارک #دخترخاله_جان
#امیرکبیر
#دانشگاه_اصفهان
#دلتنگی
#دوستان_خوب
#موفقیت ❤️🎊💐🎂💐🎊❤️
Photo by: Mary.jly @1golabatoon
Read more
متن بروشور نمايشگاه “ فيلم هايي كه نساختم " ٠٠٠ از زمانی که به یاد دارم ، شنیدن قصه، خواندن کتاب و کشیدن نقاشی حال مرا خوب می كرد . وقتی غمگین و دلشکسته بودم، وقتی حوصله ي آدمهای اطرافم را نداشتم، حتی وقتی از شوق زندگی لبریز می شدم ، نقاشی می کشیدم . در کنار خرید تمبرو کتاب ، خرید وسایل نقاشی بخش عمده ... متن بروشور نمايشگاه “ فيلم هايي كه نساختم "
٠٠٠ از زمانی که به یاد دارم ، شنیدن قصه، خواندن کتاب و کشیدن نقاشی حال مرا خوب می كرد .
وقتی غمگین و دلشکسته بودم، وقتی حوصله ي آدمهای اطرافم را نداشتم، حتی وقتی از شوق زندگی لبریز می شدم ، نقاشی می کشیدم .
در کنار خرید تمبرو کتاب ، خرید وسایل نقاشی بخش عمده ی پول تو جیبی مرا از آن خود می کرد.
از انجا که چند بار در مسابقات نقاشی دردوره راهنمایی و دبیرستان اول شده بود م ، تصمیم گرفتم در دانشگاه ، نقاشی بخوانم ؛ اما نمی دانستم برای قبول شدن در کنکور نقاشی باید به کلاس طراحی بروم!
برای همین به جای رشته نقاشی در رشته معماری قبول شدم که بیش از طراحی ، بر ریاضیات استوار بود . معماری خواندم ودر ادامه سینماگر شدم اما ِمهر نقاشی با من ماند تا نزدیک به چهل سال بعد ؛ که دوباره شروع کردم.
داستان از جایی شروع شد که شروع به نوشتن یک رمان با شخصیت محوری یک خانم نقاش کردم ؛ اما هر چه می نوشتم ، دخترداستان من نقاش نمی شد و معمار از کار در می امد !

فکر کردم اگر نقاشی بکشم دختر قصه را بهتر درک می کنم . برای همین وسایل نقاشی خریدم و با جستجو در اینترنت و یادگیری تکنیک اکرلیک شروع به نقاشی کردم.

چند ماه بعد ، رمان را کنار گذاشتم و همانند دوران کودکی و نوجوانی شروع به نقاشی کردم . اتفاقی افتاده بود ! شوقی از درون مرا تشویق به ادامه راه می کرد ؛ تا جایی که حتی بر روی دیوار خانه دوستان ، خانه خودمان و اشیا مختلف که ظاهرا کارآیی خود را از دست داده بودند هم نقشی می کشیدم . نقش هایی ، اززیبایی پیرامون ، زخم های روحم ، مهربانی خانواده کوچکم و البته قصه زنان جامعه ، که رنج روح و جسمشان را بر من می گشودند.

هر تابلوی این نمایشگاه داستانی دارد و چون من سینماگری قصه گو هستم ، همانند فیلم ، برای نمایش هر قصه ، متناسب با محتوی و موضوع ان ، روش و تکنیک متفاوتی برگزیدم. با این حساب ، نقاشی های من، بر اساس آموزه ها ، تکنیک و روش مشخصی ندارند و راه خود را می روند ؛ اما از روحی واحد سرچشمه گرفته شده اند . روح من .
و چرا که نه !
تهمینه میلانی»
اولین نمایشگاه نقاشی من در گالری ایوان
الهیه . خیابان مهدیه . خیابان جبهه . خیابان لسانی . بن بست حمید . شماره یک
مراسم افتتاح نمایشگاه: روز جمعه ۱۶ شهریور بود و تا جمعه ٢٣ شهريور ادامه دارد .

ساعت ۵ تا ۸ بعد از ظهر
روز شنبه گالری تعطیل است .
فردا منتظرتان هستم .
Read more
 #dance #life #alanwatts این ویدیو رو سال‌ها پیش دیده بودم. ویدیو دختر فلسطینی که پدرش اصرار میکند ...
Media Removed
#dance #life #alanwatts این ویدیو رو سال‌ها پیش دیده بودم. ویدیو دختر فلسطینی که پدرش اصرار میکند خجالت نکشد و برود برقصد. نوازنده خیابانی با سازش قطعه‌ی زیبایی می‌نوازد، دخترک کمی تعلل میکند و بعد دمپایی‌هایش را وسط رقص به گوشه‌ای از خیابان پرتاب میکند تا شهر را بهم بریزد. ویدیو را که میبینم ... #dance #life #alanwatts
این ویدیو رو سال‌ها پیش دیده بودم. ویدیو دختر فلسطینی که پدرش اصرار میکند خجالت نکشد و برود برقصد. نوازنده خیابانی با سازش قطعه‌ی زیبایی می‌نوازد، دخترک کمی تعلل میکند و بعد دمپایی‌هایش را وسط رقص به گوشه‌ای از خیابان پرتاب میکند تا شهر را بهم بریزد.
ویدیو را که میبینم هم شاد میشوم هم غمگین. انگار دلم میخواهد من جای دخترک باشم. همینقدر خجالتی، همینقدر بی‌پروا‌. و همینطور کسی هلم دهد وسط یک رقص. بدون شروع و پایان. بدون لباسی که برای این کار دوخته شده و بدون تماشاچی جدی و بدون منتقد.
بعد هم یاد آلان واتز و سخنرانی‌ "زندگی یک سفر نیست " می‌افتم که زندگی رو بجای یه سفر با شروع ، پایان و هدف، به موسیقی و به رقص تشبیه میکند و دلم میگیرد که انقدر زندگی، همین رقص کوتاه ،رو جدی گرفته‌م و دنبال هدف هستم و گاهی یادم میرود مسئول خوب و خوشحال نگه داشتن خودم، فقط خودم هستم -

پ.ن .ویدیو اول رقص از ریماست که از همان‌سالها زندگی‌ش به عنوان یک زنِ رقاصِ فلسطینیِ مهاجر دنبال میکنم.
@rimabaransii
ویدیوهای بعدی هم صحبت‌های آلان واتز است که ترجمه فارسی‌ش رو پیدا نکردم. کسی با زیرنویس فارسی اگه داره لطف میکنه بفرسته. اگه هم خواستین ویدیوهاش رو سرچ کنین و با زیر نویس ببینین کافیه سرچ کنین:
Alan watts , Life is not a journey
Read more
دقیقا زندگی ما سوژه ی #فیلم #دیگران است. مافکر میکنیم دیگرانی در زندگی ما،دخالت و حضور دارند،در حالیکه ماهم دیگران عده ای هستیم! روح زن جن گیر در تن دختر مرده ی نیکل کیدمن ظاهر میشود. نیکل نمیداند خودش ، از شدت استرس و افسردگی بعد از جنگ ، خودش و بچه هایش را کشته و به طرف دخترش یا همان دختر مرده اش ، ... دقیقا زندگی ما سوژه ی #فیلم #دیگران است.

مافکر میکنیم دیگرانی در زندگی ما،دخالت و حضور دارند،در حالیکه ماهم دیگران عده ای هستیم!
روح زن جن گیر در تن دختر مرده ی نیکل کیدمن ظاهر میشود. نیکل نمیداند خودش ، از شدت استرس و افسردگی بعد از جنگ ، خودش و بچه هایش را کشته و به طرف دخترش یا همان دختر مرده اش ، هجوم میبرد و فکر میکند یک روح شیطانی، بچه راتسخیر کرده است!در حالیکه درست بر عکس ،پیرزن جن گیر که روح احضار میکند، زنده است و در جسم دختر نیکل کیدمن میرود که ببیند،روح این اموات چرا خانه را ترک نمیکنند؟و چه میخواهند که در خانه مانده اند؟و ساکنان جدید خانه را میترسانند!
#جنگ مرده ها و زنده ها!
مرده های دوست داشتنی! نیکل کیدمن و دو فرزندش با سه مستخدم که فقط مستخدمان،ماجرا را میدانند و نیکل، نمیداند که مرده است و حتی بچه هایش!
حالا تلگرام را #فیلتر میکنند... بعد در روزنامه همشهری امروز، وزیر ارتباطات گفته:امنیت تلگرامهای داخلی را ابدا تضمین نمیکنیم و هشدار داده !
دیگرانی شاید صداهای ما را در تلگرام گوش میدهند!
به عکسهای خصوصیمان خیره میشوند،نوشته و چتهایمان را میخوانند!تمام شماره های آشنایانمان را در اختیار دارند و قصه های من نویسنده را که برای ناشر فرستاده ام،زودتر از شما میخوانند !

الان احتمالا آخر" خواب گل سرخ" زیر چاپ را هم میدانند! و ویس پریشب مرا به عزیزی شنیده اند و چقدر دستم انداخته اند !و مانده اند چقدر ما دیگران حرف میزنیم و درباره ی همه چیز اظهار نظر میکنیم و عاشق میشویم!
.
عاشق سردارها و بی سرها !
بالاخره تکلیف ما را روشن کنید!
مادیگرانیم یا آنها؟!
.
شبیه این فیلم شد که!
.نیکل میگوید :تو دختر من نیستی و پیرزن جنگیر جای او میگوید : چرا خودمم! دچار بحران هویت شده ایم !من با یکی دارم درددل میکنم ،یکی دیگر روی خطم می آید و جوابم را میدهد ! و میگوید :از این حرفها در تلگرام نزن !
.

قسم میخورم واقعیست ! .از شوک داشتم سکته میکردم !من موقع دیدن فیلم "دیگران" در سینما سپیده تهران،اصلا نترسیدم ! اما در تلگرام داخلی خودمان، وحشت کردم ! .
کانالم به حال تعلیق در آمده ! .

عده ای مدام ، روی اکانت تلگرام من ، قدم میزنند و فکر میکنند، من مزاحم آنها هستم ، که وارد ملکشان شده ام!
آقا این ملک من است! .
او عشق من است! آن فایل کتاب من است !من دیگران آنها نیستم! آنها دیگران منند ! .
مثل اینکه برعکس شده و بخاطر پیامهای نیمه شبم به دوستم ، باید از دیگران ، عذر خواهی هم بکنم !موضوع چیست آقایان؟!
تمام کنید این فیلترینگ مسخره را !
#چیستایثربی #چیستا_یثربی #چیستا
#theothers
Read more
. #شهیدنیوز #شهیدخبر . پس از انتشار خبر کسب رتبه اول کنکور بدون سهمیه دختر جانباز فرید ملکی در ...
Media Removed
. #شهیدنیوز #شهیدخبر . پس از انتشار خبر کسب رتبه اول کنکور بدون سهمیه دختر جانباز فرید ملکی در پست اخیر شهید نیوز، این جانباز سرافراز در زیر پست کامنت به این شرح گذاشت: سلام اخوی این دختر خانم دختر بنده که جانباز 45 درصد هستم میباشد بدون سهمیه بلکه با تلاش شبانه روزی خودش که 14 ساعت درس میخواند ... .
#شهیدنیوز
#شهیدخبر .

پس از انتشار خبر کسب رتبه اول کنکور بدون سهمیه دختر جانباز فرید ملکی در پست اخیر شهید نیوز، این جانباز سرافراز در زیر پست کامنت به این شرح گذاشت:
سلام اخوی این دختر خانم دختر بنده که جانباز 45 درصد هستم میباشد بدون سهمیه بلکه با تلاش شبانه روزی خودش که 14 ساعت درس میخواند موفق شد روزی که بهش گفتم برات نامه بگیرم با حالت غضب و ناراحتی با من برخورد کرد که خودم پشیمان شدم در حال قضاوت نکنید ایشان همبنجوری از کودکی حجاب داشتند به لطف خدا و دعایی که رهبرم در هنگام عقد اینجا در حق من کردند خداوند به رهبرم طول عمر بدهد و از تمام بلایا محفوظ گرداند
.
#پدر #دختر #کنکور #سهمیه #جانباز
.
@shahidnews
Read more
[قسمت27] -ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟ هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت ...
Media Removed
[قسمت27] -ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟ هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت دادم و باخنده ی مسخره ای جواب دادم:مشکلش چیه؟ نیدین جوری رفتار میکرد که انگار هالسی کنارمن و روبه روی اون وجود خارجی نداره و این منو میترسوند -حتی از فاصله ی خیلی دور هم میشه متوجه ی این موضوع شد که ... [قسمت27]
-ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟
هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت دادم و باخنده ی مسخره ای جواب دادم:مشکلش چیه؟
نیدین جوری رفتار میکرد که انگار هالسی کنارمن و روبه روی اون وجود خارجی نداره و این منو میترسوند
-حتی از فاصله ی خیلی دور هم میشه متوجه ی این موضوع شد که اون لزبینه!
فکرمیکردم دلیل کات کردنت بامن موهای کوتاه و رفتارهای تقریباپسرونه امه و حالا چی میبینم؟دوست دختر تو یه لزبین به تمام معناس!!من تورو میشناسم هالسی
تقریبا تمام دخترهای لزبین شهر به تو علاقه و احساس دارن و خدای من!تو با لیام دوستی!!لیامی که همه اونو به لاشی بودن و دخترباز بودن میشناسن و البته که خیلی ها روی اون کراش دارن!
این یه ترکیبه باورنکردنیه!هردوی شما دختر بازهای حرفه ای ای هستید اینطورنیس؟؟
قبل ازاینکه من جوابهایی که برای بیان کردن اماده کرده بودم رو به زبون بیارم هالسی جواب داد:مشکلش چیه؟
تموم دخترهای شهر اطلاعی از رابطه ی ما ندارن،اگه تودهنت رو بسته نگه داری!
نیدین باعصبانیت خندید:من چندروز پیش درمورد اینکه لیام با یه دختر خیلی متفاوت رابطه داره شنیدم و البته که تعجب اور نبود چون لیام تموم دخترهای معمولی و غیرمعمولی رو به تخت خواب کشونده اما اینکه تو..تو خودت کسی هستی که دخترا رو..
جلو رفتم و انگشتم رو توی هوا تکون دادم:محض اطلاعت ما هنوز باهم سکس نداشتیم نیدین!
چشمهای نیدین بزرگتر از این نمیشد
-باور نمیکنم!
انگشتهای هالسی روی کمرم قرار گرفت
-و ما اهمیتی به اینکه تو باور نمیکنی نمیدیم عزیزم!
به هرحال..موهای بانمکی داری!
لبخند و اون چشمکی که هالسی توی اون لحظه به نیدین زد حس دخترمعصوم و بیچاره ای که بهش خیانت شده رو به من وارد کرد ومن تنها با کشیدن دست هالسی به سمت ماشین این حس مزخرف رو ازبین بردم!یامسیح!!من عقلمو از دست دادم!چطورممکنه انقدر بعدشنیدن تعریف اون از یکی ازدوست دخترهای قبلی خودم انقدر احساس مزخرفی کنم؟
-چرا ساکتی لیام؟دلت برای دوست دختر بانمکت تنگ شده بود و حالا تو فکرشی؟
-البته که نه!!
زیرچشمی نگاهش کردم و طوری که انگار تصمیمی برای بلندبیان کردن افکار ذهنیم ندارم زمزمه کردم:ما عجیب ترین رابطه ی دنیا رو داریم!
-میتونیم کات کنیم!
-اوه نه ممنون!!
صدای خنده اش که از نادرترین اتفاقاتی بود که میشد دید توی ماشین پیچید
-توجالبی لیام!حداقلش اینه که اولین واخرین پسری که برای تجربه باهاشم خوش قیافه و باحاله!!
-قطعا هستم!شنیدی که نیدین چی گفت
-اینکه تو یه لاشی به تمام عیار هستی؟
اخم کردم و با غرغرجواب دادم
-جمله ی بعدش!
-اینکه دختربازی؟
-لعنت بهت!
Read more
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز ...
Media Removed
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی ... دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد

و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .

به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم

و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم

و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

ارنستو چه گوارا
Read more
هميشه فقط ي خط فاصله بود بين من و بابام با همديگه شوخي ميكرديم و من دختر گِنا ش بودم ( لامرديا ميدونن ...
Media Removed
هميشه فقط ي خط فاصله بود بين من و بابام با همديگه شوخي ميكرديم و من دختر گِنا ش بودم ( لامرديا ميدونن يعني چي ) گاهي انقدر لجباز ميشدم جلوش ك كار ب دعوا ميكشيد و گاهي وقتا قهر . دختر باشي و بابايي خيلي خوبه تا وقتي بابات شبا مياد تو خونه و نون رو ميزاره وسط سفره و كنار هم روز ها رو ميگذروني . اما دختر بابايي ... هميشه فقط ي خط فاصله بود بين من و بابام
با همديگه شوخي ميكرديم و من دختر گِنا ش بودم ( لامرديا ميدونن يعني چي ) گاهي انقدر لجباز ميشدم جلوش ك كار ب دعوا ميكشيد و گاهي وقتا قهر . دختر باشي و بابايي خيلي خوبه تا وقتي بابات شبا مياد تو خونه و نون رو ميزاره وسط سفره و كنار هم روز ها رو ميگذروني .
اما دختر بابايي باشي و از بدو تولدت بابات ي پاش شهرستان باشه ي پاش مجلس ، اين وسط درس هم بخونه ديگه وقتي نداره تا لوس بازياي دختر بابا رو تماشا كنه و دختر بابا بزرگ ميشه و دلش خوش ب اين ك باباش فقط باباي خودش نيست باباي خيلي از ادماييه ك بهش نياز دارن و داره كمكشون ميكنه .
بزرگ ميشي ، عروس ميشي و ميشي خانوم خونه ي اقا ، ولي هنوز تو دلت دختر بابايي و نگاهت ب باباس ك هنوز دوست داره مرد باشه براي همه . ب همه لبخندبزنه و كار كنه .
يك سال و نيم پيش ك رفتم لامرد براي انتخابات و حرفاي مردمش رو در مورد بابام ميشنيدم تازه بيشتر بابام رو شناختم تازه فهميدم اون روزايي ك تو خونه نبود و ما تنها ، بابام چكار ميكرد و كجا بود ....
اما اين روزا ، دلم ميگيره . از ادمايي ك ب هر نحوي نبودن بابامو تنهايي ماها رو نديده و نشناخته ، نديد ميگيرن و با حرفاشون دل ادمو ميلرزونن .
ي چالشي بود براي قدرداني #قدردان_باشیم
قدر دون حضورت و كارهات و زحماتت هستم بابا
روزت مبارك
روز مرد ب همه ي مردهاي زمونه ك مردونه حلال زندگي ميكنن مبارك و جاي باباهايي ك رفتن خالي
Read more
دختر داشتن یعنی زندگیت رنگي میشه! دختر داشتن یعنی كلي عروسک ریز و درشت دختر داشتن یعنی یه کشو پر ...
Media Removed
دختر داشتن یعنی زندگیت رنگي میشه! دختر داشتن یعنی كلي عروسک ریز و درشت دختر داشتن یعنی یه کشو پر ازگل سرهای رنگی رنگی در یک کلام دختر داشتن یعنی عشق... ازت ممنونم که دخترم شدی، که خیالمو راحت کردی که تاوقتی هستم ،مونس وهمدمی دارم... #دختر #دختر_داشتن #مانا #تولدت_مبارک #سگ_بهترين_دوست_بشريت دختر داشتن یعنی زندگیت رنگي میشه!

دختر داشتن یعنی كلي عروسک ریز و درشت

دختر داشتن یعنی یه کشو پر ازگل سرهای رنگی رنگی

در یک کلام دختر داشتن یعنی عشق... ازت ممنونم که دخترم شدی،
که خیالمو راحت کردی
که تاوقتی هستم
،مونس وهمدمی دارم...
#دختر #دختر_داشتن #مانا #تولدت_مبارک #سگ_بهترين_دوست_بشريت
... کپشنو بخون لطفا . سلام رفقا من حقیرِ کمترین، خاک پاتون، #حمید_مرادی نه آدم #سیاسی هستم و نه #سیاستمدار ولی بخدای احد و واحد قَسَم، به تمامی مقدسات عالم سوگند؛ این حرف زدنا، وعده وعید دادنا، رأی جمع کردنا و #دروغ گفتنا فردا روزی در محضر دادگاه عدل الهی جواب پس دادن داره. والله همین ... ...
📝کپشنو بخون لطفا
.
✋سلام رفقا
👤من حقیرِ کمترین، خاک پاتون، #حمید_مرادی نه آدم #سیاسی هستم و نه #سیاستمدار
📌ولی بخدای احد و واحد قَسَم، به تمامی مقدسات عالم سوگند؛ این حرف زدنا، وعده وعید دادنا، رأی جمع کردنا و #دروغ گفتنا
🔎فردا روزی در محضر دادگاه عدل الهی جواب پس دادن داره. والله همین امروزم محاکمه و سین جیم و بازخواست و استیضاح داره
.
🔑آقای "الف" و خانم "ب" دیگر مدیرانی که کمر به نابودی #اقتصاد و #مردم_ایران بستین
💰اگه ازتون بپرسیم #قیمت_دلار چند؟ میگین: الان... یا الان؟
💸کدوم #ماشین_اقتصاد ؟ کدوم #سهام_عدالت ؟ کدوم #ثبات_اقتصادی ؟ #مازا_فازا
.
📈به برکت سؤ مدیریت برخی مسئول نمایان؛ ببینین #نرخ_تورم و #رکود_اقتصادی به کجا رسیده؟
.
⏳فقرا هر روز فقیرتر میشنو اغنیا هر روز غنی تر. قدیما هرکی خیلی ندار بود میگفتن: حالا شب یه لقمه نونِ خالی میخوره؛ دِحالا همون #نون_خالی رم بعضیا نمیتونن بخورن بخدا. #دلار از مرز یازده هزار تومن گذشت، #سکه رسید به چهار میلیون. #کالای_ایرانی ام که ... بگذریم.
.
🔊اینایی که میگمو لطفا تصوّر کن
💡آقا... طرف با شصت و هفت سال سن آبرو داره، صورتشو با سیلی سرخ نگه داشته، کارگر روز مُزد و باغبون فضای سبزِ با برجی یک میلیونو دویست که با وام و کسوراتش خالصی پونصد و پنجاه دستشو میگیره؛ حالا #بنده_خدا مستأجره تو یه قوطی کبریت، دوتا دختر دم بخت و یه پسر #دیالیزی داره، زنشم داره با #آرتروز گردن و دست؛ رخت شویی و نظافت خونه های اعیونی شهرو میکنه برا سنّار سه شای که کمک خرج خونه و دوا دکترش بشه و قص علی هذا، تو این #گرونی و #تورم چیکار کنه؟! بره بالای #پل_چمران قدم بزنه و بعدشم سوژه #اخبار بشه؟
😢به کجا قراره برسیم؟
📚راهکار چیه؟
.
📝شما بنویسین لطفا؛ من کم اوردم بخدا
Read more
Loading...
Load More
Loading...