Loading Content...

دم به ساعت بود

Loading...


Unique profiles
83
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Kerman, Iran, Pizza Davood, Gent, Belgium
Average media age
722 days
to ratio
10.1
"آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای ... "آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید
عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای تلخ در سپیده دم به انتظار نشسته بود. مردم خواب بودند. سرمای زمستان کویر استخوان سوز است. کرسی و چراغ‌‌های نفتی اهل خانه را گرم می‌کنند.
شهر خواب بود که زلزله به سراغش آمد. مردم در پایین دست و « #ارگ » در بالای شهر . خشت‌های «ارگ» خاطره تجاوز «آقا محمدخان» را با خود دارند. نخل‌ها تازه کمر از زیر بار خرما راست کرده‌اند. قنات‌‌های «باغ‌شهر» تاریخی بم انگار زودتر خبردار شده‌اند. زمین نقشه‌ی شومی در سر دارد. عقربه‌ها «شش» نشده ایستادند. «سه ربع ساعت از پنج سحر می‌رفت.» بسطامی اما آ‌ن‌طرف‌تر خواب است. « #گلپونه‌‌ها » سحر شده بیدار نمی‌شوند.«غریو اشتران در حفره‌های مرگ کف می‌ریخت» زمین دیگر جای امنی نبود. داشت می‌جنبید. سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. آسمان به زمین دوخته شده بود. ثانیه‌ها به قدر یک عمر طولانی ‌شده بودند. تمام نمی‌شد. جیغ بود، خاک بود و سیاهی. چشم چشم را نمی‌دید. کسی نمی‌دانست چه شده است. خورشید تاب دیدن «بم» را نداشت و پشت کوه گریه می‌کرد. صدای « #بسطامی » در حنجره‌اش خشکید. خشت به خشت «ارگ» متلاشی شد. کمر نخلستان‌های بم شکست. آب از قنات افتاد. از باغ‌شهر خبری نبود. نیمی از شهر قصد بیدار شدن نداشتند. « غلامان در میان کوچه‌های وهم میمردن». زمین مردم را تا جرعه آخر نوشید.
راههای تماس مسدود شده بود. صدای فرماندار از بی‌سیم شنیده می‌شد که با صدا زدن استاندار کرمان می‌گفت:«الله‌اکبر، الله‌اکبر. آقای‌کریمی بم ویران شد. وای وای یاالله یا رسول‌الله. در جغرافیای کشور چیزی به نام بم وجود نداره. آقای کریمی همه دستگاههای اجرایی رو به سمت بم گسیل کنید. صدای من رو از یک تل خاک می‌شنوید. بم ویران شد.»
خبرنگار بودم. بخشی از خانواده‌ام «بم» زندگی‌می‌کردند. راه ۹۰ دقیقه‌ای از کرمان تا بم حدود شش ساعت طول کشید. جاده آسفالت برای انتقال مصدومان به شهر‌های اطراف استفاده می‌شد. مسیر خاکی هم ناهموار . شهر میان گرد، غبار و شیون دفن شده بود. پیدا کردن کوچه و خیابان‌ها دشوار بود. بازماندگان مشغول نجات مردم زیر آوار بودند. قدم به قدم آدم‌ها را می‌دیدی که با هر چه دم دست داشتند، زمین را می‌کندند. زنی گوش‌اش را به زمین چسپانده بود تا صدای عزیزش ... ادامه در اولین کامنت👇🏻
Read more
Loading...
سلام مهربونا ممنون از اینهمه لطفتون نون کرمدار تابه ای .مواد لازم برای خمیر نان:تخم مرغ یک عدد.شیر ...
Media Removed
سلام مهربونا ممنون از اینهمه لطفتون نون کرمدار تابه ای .مواد لازم برای خمیر نان:تخم مرغ یک عدد.شیر نصف لیوان.شکر پنج ق غ.مایه خمیر نصف ق غ.کره بیست و پنج گرم.آرد سفید قنادی حدود دو لیوان مواد لازم برای رومال خمیر:زرده تخم مرغ یک عدد.زعفران دم کره غلیظ دو ق غ.عسل یک ق م...مواد لازم برای کرم زعفرانی:شیر ... سلام مهربونا ممنون از اینهمه لطفتون
نون کرمدار تابه ای .مواد لازم برای خمیر نان:تخم مرغ یک عدد.شیر نصف لیوان.شکر پنج ق غ.مایه خمیر نصف ق غ.کره بیست و پنج گرم.آرد سفید قنادی حدود دو لیوان
مواد لازم برای رومال خمیر:زرده تخم مرغ یک عدد.زعفران دم کره غلیظ دو ق غ.عسل یک ق م...مواد لازم برای کرم زعفرانی:شیر یک لیوان.آرد سفید یک ق غ.نشاسته ذرت یک ق غ .شکر چهار ق غ سرپر.وانیل نوک ق چ.زعفران دم کرده غلیظ یک ق غ
طرزتهیه:ابتدا شیر رو میزلریم روی حرارت تا ولرم رو به داغی بشه اگر سرد باشه یا خیلی داغ خمیر مایه عمل نمیاد بعد خمیر مایه و یک ق غ از شکر رو داخلش میرزیم و هم میزنیم درش رو میزلریم و تو جای گرم قرار میدیم یک ربع زمان میخواد تا روش کاملا پفکی بشه کره نرم شده و شکر رو مخلوط میکنیم بعد بهش تخم مرغ میزنیم و با چنگال میزنیم بعد هم مایه خمیر عمل اومده رو اضافه میکنیم و هم میزنیم در آخر هم آرد رو اضافه میکنیم اول یک و نیم لیوان آرد میزنیم اگر دیدین چسبنده است بازم کم کم بهش آرد اضافه کنید و با دست ورز بدین تو این مرحله حتما دست رو تو آرد بزنید و خمیر ورز بدین تا جایی آرد بزنید که خمیر به دست نچسبه پنج دقیقه خمیر رو ورز بدین و داخل ظرف چرب شده بزارین روی خمیر هم چرب کنید و روش رو بپوشانید و تو جای گرم مدت یکساعت بمونه حجمش دو برابر شده بود آماده است حالا خمیر رو به دو قسمت تقسیم میکنیم‌کف تابه یا قالب رو خوب چرب کنید نصف خمیر رو با وردنه خوب باز کنید و کف تابه بندازین بعد از کرم زعفرانی سرد شده روی خمیر بمالید بعد باقی خمیر رو هم با وردنه باز کنید و روی نون بندازین لبه ها رو خوب فشار بدین با چاقو خطوطی روی نان بندازین و مواد رومال رو مخلوط کنید و با قلمو روی نان بمالید
روش پخت روی گاز :شعله پخش کن رو مدت یک ربع روی شعله متوسط با حرارت ملایم میزلریم داغ بشه بعد تابه رو روش قرار بدین درش رو ببندین مدت نیم ساعت زمان میخواد بپزه بعد این زمان چک کنید اگر روی نون سفت بود آماده است برای برشته شدن روی نون وقتی کامل پخت برش گردانید و بزارین چهار پنج دقیقه روی نون برشته بشه
روش پخت داخل فر.فر رو مدت یک ربع با حرارت ۱۷۰ درجه میزلریم گرم بشه بعد قالب رو داخلش بزارین و بعد نیم ساعت چک‌ کنید اگر روی نون سفت بود آماده است دو دقیقه هم گریل روشن کنید روش برشته بشه
طرز تهیه کرم زعفرانی:ابتدا شیر و نشاسته ذرت و آرد رو مخلوط میکنیم وقتی گلوله های آرد باز شد شکر رو هم اضافه میکنیم و روی حرارت ملایم میزلریم و هم میزنیم تا غلیظ بشه بعد خاموش میکنیم و وانیل و زعفران رو میزنیم
@ashpazi.saeede
Read more
. . وای وای عجب دلبریه<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60b"></span> ‍ ‍ #باقالی_پلو_با_ماهیچه برنج 3 لیوان ماهیچه گوسفند 300 گرم شوید ...
Media Removed
. . وای وای عجب دلبریه ‍ ‍ #باقالی_پلو_با_ماهیچه برنج 3 لیوان ماهیچه گوسفند 300 گرم شوید خشک 3 قاشق غذاخوری باقلا سبز 1 لیوان سیر 5 حبه پیاز 3 عدد زعفران دم کرده 2 قاشق غذاخوری زردچوبه و نمک و فلفل مقدار لازم طرز تهیه طرز تهیه : ماهیچه ها را خوب بشویید ، پیازها را خلالی خرد کنید و با ... .
.

وای وای عجب دلبریه😍😍😋
‍ ‍ #باقالی_پلو_با_ماهیچه

برنج 3 لیوان
ماهیچه گوسفند 300 گرم
شوید خشک 3 قاشق غذاخوری
باقلا سبز 1 لیوان
سیر 5 حبه
پیاز 3 عدد
زعفران دم کرده 2 قاشق غذاخوری
زردچوبه و نمک و فلفل مقدار لازم
طرز تهیه
طرز تهیه : ماهیچه ها را خوب بشویید ، پیازها را خلالی خرد کنید و با مقداری روغن و 2 قاشق غذاخوری کره تفت دهید تا نرم شود ،سپس ماهیچه ها را اضافه کنید. حرارت را کم کنید و در قابلمه را بگذارید و 10 دقیقه اجازه دهید گوشت بپزد و پس از 10 دقیقه گوشت را برگردانید
3 عدد سیر را خرد کنید و اضافه نمایید. کمی فلفل سیاه و کمی زردچوبه روی ماهیچه ها بپاشید. 1 چوب دارچین داخل غذا بیندازید سپس چند لیوان آب اضافه کنید ( دقت کنید که آب روی ماهیچه ها را بپوشاند ) ، با حرارت کم به مدت 3 ساعت اجازه دهید ماهیچه ها بپزند و نرم شوند و آب غذا کشیده شود ( در این مدت زمان اگر لازم بود مقداری آب جوش اضافه کنید ).
در اخر رب را در کمی روغن تفت داده واب اضافی از پخت ماهیچه ها رو از صافی رد کرده و رب رو بهش اضافه میکنیم و کمی اب لیموترش بهش اضافه میکنیم و ماهیچه هارو در سس قرار داده به مدت بیست دقیقه تا خوش طعم تر بشه😋😋😋(من رب نزدم به ماهیچه)
برنج را بشویید و بهمراه چند لیوان اب ، کمی روغن و نمک داخل قابلمه بریزید و روی حرارت متوسط قرار دهید تا برنج بجوشد سپس برنج را با اب ولرم ابکشی کنید. ( برنج را تا حدی بپزید که وقتی دانه برنج را بین دو انگشت میفشارید مغزش کمی خام و اطرافش نرم باشد )
باقالا ها را تمیز کنید و پوست ان را دور بریزید و لپه ها را از هم جدا کنید سپس چند ساعت باقلا را خیس دهید ، داخل ماهیتابه مقداری روغن بریزید و باقلا را همراه با 2 عدد سیر خرد شده ، نمک و فلفل تفت دهید ، پس از اینکه باقلاها کمی نرم شدند شوید و برنج ابکش شده را اضافه کنید و از روی حرارت بردارید.
ته قابلمه روغن بریزید و ته دیگ دلخواه را بچینید ( نان لواش یا سیب زمینی و … ) ، مخلوط برنج و باقلا را داخل قابلمه بریزید و حرارت را زیاد کنید تا برنج شروع به بخار کردن کند. سپس حرارت را کم کنید و 1 لیوان آب مخلوط با مقداری روغن روی برنج بدهید و دم کنی را قرار دهید تا برنج دم بکشد. (من چون باقالی تموم کرده بودم نخود فرنگی ریختم به جاش)
‍.
.
.
كاري از دوست عزيز
@narges.e.s
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> راهکار اول . من جو دوسر رو هیچ‌وقت جدی نگرفته بودم. نمی خوام بگم ازش استفاده نمی‌کردم، اتفاقا برعکس. ...
Media Removed
راهکار اول . من جو دوسر رو هیچ‌وقت جدی نگرفته بودم. نمی خوام بگم ازش استفاده نمی‌کردم، اتفاقا برعکس. برای هر کاری که فکرش رو بکنید جو جز انتخاب‌های اول و آخر من بود. اما اینکه چقدر به درون‌مایه‌ی فهیم‌اش ایمان داشتم... خُب این همیشه برام جای بحث داشت. بین دار و دسته‌ی سالم‌خوارها، جو دو سر ... 🍃
راهکار اول .
من جو دوسر رو هیچ‌وقت جدی نگرفته بودم. نمی خوام بگم ازش استفاده نمی‌کردم، اتفاقا برعکس. برای هر کاری که فکرش رو بکنید جو جز انتخاب‌های اول و آخر من بود.
اما اینکه چقدر به درون‌مایه‌ی فهیم‌اش ایمان داشتم...
خُب این همیشه برام جای بحث داشت.
بین دار و دسته‌ی سالم‌خوارها، جو دو سر به خصوص در صبحانه منزلتی خاص داره.
حرف اول و آخر این جماعت هم این هست که جو آدم رو سیر نگه می‌داره.
سال‌های سال یک خط در میون جو رو وارد صبحانه‌ام می‌کردم و هنوز یک‌ساعت از خوردنش نگذشته بود که ضعف عجیبی من رو می‌گرفت و مجبور می‌شدم تمام آذوقه‌ای که حساب کتاب کرده بودم تا شب بخورم، یکجا و بی‌معطلی روانه‌ی شکمم کنم.
همیشه هم در عجب بودم که چرا سیستم شکمی من متفاوت از دیگرانه. تا اینکه یکماه قبل درِ مذاکره با جودوسر رو باز کردم و بعد از کلی چک و چونه زدن، قول داد اگر یک‌هفته برای صبحانه تحملش کنم، نتیجه‌اش رو ببینم.
حالا نتیجه ای که می‌خوام باهاتون در میون بذارم اینه که، “ جو دو سر رو وارد صبحونه‌تون کنید حتی اگر بعد از گذشت یکماه باز همچنان یک‌ساعت بعد از خوردنش دچار ضعف می‌شید!
در عوض ساعت ۷ شب به بعد چنان احساس پر بودن و سیری بهتون می‌ده که باورش براتون غیرممکنه!”
قبل‌ها زیاد در مورد روش‌های آماده کردن صبحانه با نقش‌آفرینی جودوسر صحبت کردم و به تعداد موهای سر دستور صبحانه به همراه جودوسر پرک توی اینترنت وجود داره اما روش من توی این یک‌ماه این‌ بوده:
اول از همه علاوه بر جودوسر پرک، سبوس جو دو سر بخرید. این از خود ‌جودوسر مهم‌تره!
من یه قاشق سبوس جودوسر، نصف قاشق جودوسر پرک، یه قاشق چایخوری دانه چیاسید و نصف قاشق چایخوری دارچین رو میریزم توی ظرف و کمی آب گرم میریزم روش و ده دقیقه بهش زمان میدم. بعد هم ۵ دقیقه روی اجاق گاز بهش حرارت می‌دم که مثل هلیم بشه.
بعد از اون با پوره سیب و هر میوه دیگه‌ای می‌خورمش.
.
پی‌نوشت اول: اینی که در عکس می‌بینید دقیقا از مقداری که گفتم درست شده و برای من در کنار یه لیوان قهوه به عنوان صبحانه کافیه.
.
پی‌نوشت دوم : راهکارهای کنترل اشتها رو دونه به دونه باهاتون در میون می‌ذارم که قدم به قدم بریم جلو و البته زمان داشته باشید برای امتحان کردن هر راهکار.
لطفا نتیجه رو هم زیر هر پست با دیگران در میون بذارید.
باشد که دسته‌جمعی بر اشتهامون غلبه کنیم!😆
.
Read more
بی ربط نوشت : سلام متاسفانه وضعیت اقتصادی یه جوری شده که داریم بر میگردیم به اوایل دهه شصت به حای ...
Media Removed
بی ربط نوشت : سلام متاسفانه وضعیت اقتصادی یه جوری شده که داریم بر میگردیم به اوایل دهه شصت به حای پوشک و پمپرز بچه ها رو باید با پارچه بست حالا شاید فکر کنید مردم دهه شصت چطوری زندگی میکردن و چطور صرفه جویی میگردن ؟ تو دهه شصت پدر خانواده کش شلوار بچه ش قلی رو در می اورد بعد شلوار راحتی زیر لباس مجلسیش ... بی ربط نوشت :
سلام
متاسفانه وضعیت اقتصادی یه جوری شده که داریم بر میگردیم به اوایل دهه شصت
به حای پوشک و پمپرز بچه ها رو باید با پارچه بست
حالا شاید فکر کنید مردم دهه شصت چطوری زندگی میکردن و چطور صرفه جویی میگردن ؟
تو دهه شصت پدر خانواده کش شلوار بچه ش قلی رو در می اورد بعد شلوار راحتی زیر لباس مجلسیش رو میکرد تو‌جوراب و با کش بالای جورابش میبست صبح میرفت سرکار ظهر می اومد کش میداد بچه ش تا بچه ش کش کنه تو چال عقرب و ضمن شکار عقرب سرگرمی و ورزیده بشن ، یه سه چهار ساعت که عقرب گرفته بودن خسته میشدن می اومدن خونه می دیدن تا خواهر کوچکشون داره گریه میکنه میرفتن نوازشش میکردن دست ری سرش میکشیدن مو هاش با همون کش دم اسبی میبستن همچین که خواهرشون گریه ش تموم شده بی یه کلبوکی تو سقف خونه می اومد باز ای دختر بدبدخت گریه میکرد اینبار با همون کش که تو سر دختر بود پرت میکردن و کلبوک میزدن که تو هوا پرپر میکرد تا می اومد ری زمین ، و این اتفاقات هر روز تکرار میشد تا کش از وسط میکوپس 😐
از این موارد که بگذریم اگر زمانی پول داشتن با همون کش میکردن دور پول ، بعضی پسرا هم که خوشتیپ بیدن کش مثل دستبند دور دست میبستن فقط ای وسط کلاه سر قلی میرفت که به دلیل نداشتن کش همیشه شلوارش و فلون جاش می اومد پایین
دیگر موارد کش چی بود ؟
شاد باشید
Read more
. شنبه پیراهن گوچیِ‌ های‌کپیِ فیکم را به تن کردم و شلوار لی‌وایزِ های‌کپیِ فیکم را پوشیدم و ساعت ...
Media Removed
. شنبه پیراهن گوچیِ‌ های‌کپیِ فیکم را به تن کردم و شلوار لی‌وایزِ های‌کپیِ فیکم را پوشیدم و ساعت رولکسِ ‌های‌کپیِ فیکم را به دست کردم و کفش دلچه اند گابانایِ‌ های‌کپیِ فیکم را به پا. دم در یادم آدم که هوا گرم است و ممکن است عرق کنم، این شد که عطر هرمسِ های‌کپیِ فیکم را روی خودم خالی کردم. سوار مازراتیِ ... .
شنبه

پیراهن گوچیِ‌ های‌کپیِ فیکم را به تن کردم و شلوار لی‌وایزِ های‌کپیِ فیکم را پوشیدم و ساعت رولکسِ ‌های‌کپیِ فیکم را به دست کردم و کفش دلچه اند گابانایِ‌ های‌کپیِ فیکم را به پا. دم در یادم آدم که هوا گرم است و ممکن است عرق کنم، این شد که عطر هرمسِ های‌کپیِ فیکم را روی خودم خالی کردم. سوار مازراتیِ های‌کپیِ فیکم شدم و رفتم به دنبال یک لقمه نان حلال. با گوشی آیفونِ های‌کپیِ فیکم از خودم عکسی گذاشتم توی اینستاگرام و کپشن زدم: «واقعا دیگر حالم دارد از این دنیای های‌کپی فیک به هم می‌خورد. همه‌چیز تقلبی و پوشالی. تا کی باید در این دنیای دروغین و فیک دست و پا بزنم؟ چرا من نمی‌توانم مثل باقی مردم یک دست لباس برند اصل داشته باشم؟ چرا نمی‌توانم یک ماشین خوب سوار شوم؟ چون آقازاده‌ام؟» .

یک‌شنبه

صبح با پدر های‌کپی فیکم جر و بحث شدیدی داشتم. می‌گوید الان تمام مردم عصبانی هستند و زوم کرده‌اند روی خانواده‌ ما و به خاطر این شرایط بحرانی تو هم باید از خیر سفرت به مارماریس بگذری. هر چه گفتم پدر من! من بلیت رزرو کرده‌ام، هتل گرفته‌ام، به خرجش نرفت که نرفت. اهرم فشارش هم این بود که گفتم از آن محل فلان و بهمان ارزی برایم ارز دولتی بگیرد. داشت می‌گرفت که یهو یکي از همکاراش زنگ زد و گفت فلانی حواست جمع باشد که یه کمپینی درست شده به اسم «فرزندت کجاست». تا این را شنید خلقش عوض شد و گفت ارز بی ارز. حالا مجبورم بروم از آن حساب بانکی های‌کپی فیکم برداشت کنم و دلار آزاد بخرم. من که عمرا سفرم را کنسل کنم، به خاطر این مسخره‌بازی‌ها. از آقازادگی چه‌چیزش به من رسیده؟ هیچی. مثلا می‌خواهد چه کند بابا؟ روزی دو میلیون توجیبی‌ام را قطع کند؟ خب قطع کند... من که همیشه روی پای خودم ایستاده‌ام. اصلا نیازی به او ندارم. .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
. وضعیت خوابگاه یه طوری بود که وقتی بعد از چند روز تعطیلات از خونه برمی‌گشتیم، توی انواع خوراکیای ...
Media Removed
. وضعیت خوابگاه یه طوری بود که وقتی بعد از چند روز تعطیلات از خونه برمی‌گشتیم، توی انواع خوراکیای محلی و متنوع غوطه‌ور بودیم. انقدر دست و دلباز می‌شدیم که از اتاقای دیگه هم مهمون می‌آوردیم. حتی سر سفره واسه خوردن به هم تعارف می‌کردیم. ولی این داستان مال سه چهار روز اول بود. از روز پنجم همه احتراما ... .
وضعیت خوابگاه یه طوری بود که وقتی بعد از چند روز تعطیلات از خونه برمی‌گشتیم، توی انواع خوراکیای محلی و متنوع غوطه‌ور بودیم. انقدر دست و دلباز می‌شدیم که از اتاقای دیگه هم مهمون می‌آوردیم. حتی سر سفره واسه خوردن به هم تعارف می‌کردیم. ولی این داستان مال سه چهار روز اول بود. از روز پنجم همه احتراما از بین می‌رفت و تازه خود واقعی‌مون می‌شدیم. از اون روز تو یخچال فقط یه تیکه نون خشک شده پیدا می‌کردی با ته مونده قوطی رب که برای به دست آوردنش ممکن بود همدیگه رو هم تیکه پاره کنیم.‌ تنها چیزی که باهاش ادامه حیات می‌دادیم غذای سلف بود. درسته حجم و ظاهر خوبی نداشت، عوضش طعم خوبی هم نداشت. در واقع مقدار زیادی کافور بود که یه ذره مواد خوراکی بهش چسبیده باشه. ولی چاره‌ای نداشتیم جز این که روی داشته‌هامون حساب کنیم. همون کتلتی که به دمپایی شبیه بود یا قیمه‌ای که بوش تنه به تنه ساعات اوج مصرف دستشویی می‌زد یا ترکیب رویایی سوپ و عدس‌پلو رو می‌خوردیم و خدا رو هزار مرتبه شکر می‌کردیم. فقط جمعه‌ها غذا نمی‌دادن که اونم به سختی با یه نمیرو به شب می‌رسوندیم. البته سعی می‌کردیم دو نفری باهم تو اتاق تنها نمونیم. چون ممکن بود یکی‌مون اون یکی رو بخوره.

همه این سختی‌ها قابل تحمل بود اگر و فقط اگر اتاق بغلی انقدر سوسول و پولدار و شکم‌پرست و گدا نبودن. اصلا این جمله که باید از حال همسایه‌ همیشه گرسنه‌ات با خبر باشی براشون نهادینه نشده بود. یه جوری هر روز غذا می‌پختن که فکر می‌کردی سرآشپز «دانتون ابی» هستن. نمی‌فهمیدیم چطور خوراکیاشون رو مدیریت می‌کنن یا چطوری حاضرن از خوابشون بزنن که غذا درست کنن. متاسفانه هیچ کدوم از ما رو راه نمی‌دادن تو اتاقشون. بچه‌های تیزی بودن. اگه تو کریدور یا آشپزخونه یا حمام باهاشون گرم می‌گرفتی تا شرایط نفوذ رو فراهم کنی، بهت محل نمی‌ذاشتن. حتی یه بار به بهونه سوال درسی یکی از هم‌اتاقیا رو فرستادیم در اتاقشون. ولی ‌بی‌معرفتا دم در سوالش رو جواب دادن و پس فرستادنش.
.
به خاطر همین باعث و بانی اون جمعه کوفتی خودشون بودن. از ساعت 10 صبح بیدار شدن و شروع کردن به رفت آمد بین اتاق و آشپزخونه. بوی پیاز داغ و سبزی تازه و برنج و گوشت - بله درست شنیدید گوشت- همه جا رو گرفته بود. از اونجایی‌که پیچیده‌ترین غذایی که ما تو زندگیمون دیده بودیم استانبولی پلو بود سر درنمی‌آوردیم دارن چیکار می‌کنن. فقط بوی مدهوش‌کننده مواد غذایی داشت هر لحظه کنجکاوتر و حریص‌ترمون می‌کرد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
 #tahchin #kyckling i #tomatsås och #stekta #auberginer #ris #yoghurtröra För recept på #persiskmat ...
Media Removed
#tahchin #kyckling i #tomatsås och #stekta #auberginer #ris #yoghurtröra För recept på #persiskmat besök min blogg: Maryresi.com. . سلام سلام، خوبين؟ صداتون نيومد؟ . .حقيقتش من و چند تا از دوستان رفتيم خونه عزيزى ديدن نوه اش! عصرونه و زنونه، كه زود برگرديم! . نه زنونه شد و نه زود ... #tahchin #kyckling i #tomatsås och #stekta #auberginer #ris #yoghurtröra
För recept på #persiskmat besök min blogg:
Maryresi.com.
.
سلام سلام، خوبين؟ صداتون نيومد؟
😂😂.
.حقيقتش من و چند تا از دوستان رفتيم خونه عزيزى ديدن نوه اش!
عصرونه و زنونه، كه زود برگرديم!
.
نه زنونه شد و نه زود كه ساعت هشت شب برگشتيم خونه ودوستان عززيز را هم با خودمون اورديم خونه امون!
.
از اين مدل مهمونى هاى هول هولكى و صميمى و بى تشريفات كه همه با هم به كارها رسيديم.
.
#تهچين_مريمى كه معرف حضور هست و دستورش را بارها نوشتم. رو هشتگ بزنين مى تونين بخونين.
من الان براى اين #تهچين دو طبقه سه تا زرده باضافه يك تخم مرغ كامل زدم. برنجم پنج تا پيمونه بود. تقريبا يك ليوان ماست و نصف ليوان روغن و اگر ماستتون ترش نيست كمى ابليمو و در اخر كلى زعفرون. همه را با هم حسابى بزنين و با برنج مخلوط كنين و بزارين دم بكشه!
.
.
چون خيلى دير بود از اين مدل براى #مرغ_بادمجان استفاده كردم!
.
.
كمى رب را توى روغن تفت دادم و بادمجانهاى سرخ شده را باضافه گرد ليمو و نمك و فلفل و زعفرون توى تابه چيدم. كمى اب روش و گوجه حلقه شده.
تا #بادمجون يواش بپزه،
دو قاشق ماست
يك قاشق رب
يك قاشق ابليمو
.
.
زردچوبه و زعفرون و نمك و فلفل را هم با مرغ خرد شده، قاطى كردم و توى تابه با حرارت بالا سرخ كردم، كمى رنگ كه گرفت توى فر گذاشتم با حرارت كم كه خشك نشه و روش را كشيدم.
موقع كشيدن غذا مرغها و اب مرغ را كه خيلى كم بود روى بادمجونها ريختم. اينجورى هم سريع #خوارك حاضر شد و هم مرغ حالت گريل و برشته پيدا كرد.
#عدس پلو هم كار دوست عزيزم بود كه بسيار خوشمزه شده بود.
.
تازه حواسم هم بود كه به پسرم هم خبر بدم، اونم با چشمهاى😳😳😆😆
مى گه: مامان شام ساعت ده شب؟؟؟ اخه اينجا خيلى ها پنج و شش شام مى خورند يا نهايت هفت و اصلا شام اين ساعت مرسوم نيست..
.
.
شبتون خوش و روح همه رفتگان شاد!.
در ضمن، تخته ديشب را هم من بردم!
پست قبل ديده شود😂
Read more
Loading...
دختران مو فرفری شاعران خیلی زیادی برای خودشان دارند... من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر ...
Media Removed
دختران مو فرفری شاعران خیلی زیادی برای خودشان دارند... من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم اصلا این موج های ناهموار هیچ رقمه توی کتم نمیرفت. دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد. موهای فر را چه به دلبری... گاهی از دم اسبی های پرفراز و نشیب موهای فرفری ام کلافه میشدم ... دختران مو فرفری
شاعران خیلی زیادی
برای خودشان دارند...
من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم
اصلا این موج های ناهموار هیچ رقمه توی کتم نمیرفت.
دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد.
موهای فر را چه به دلبری...
گاهی از دم اسبی های پرفراز و نشیب موهای فرفری ام کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن در هم میپیچید و مثل اولش میشد.
خواهرم اما موهای صاف و پرپشتی داشت.
برای همین همیشه دلم میخواست موهایش را ببافم.
لذت بخش بود بافتن موهای مرتب و صاف.
اما موهای خودم
دلم برای موهای خودم میسوخت، با زدن انواع و اقسام نرم کننده ها باز هم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان
برایم سخت بود فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خروشان موهایم بگیرم.
برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد.
اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم. فرفری بودنش از همان جا بیشتر به چشم آمد که بلندی اش به کمرم رسید، دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود.
سخت جمع و جورشان میکردم.
میخواستم مثل خیلی ها از زیر چتر موهایم، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم. میخواستم اما نمیشد!
این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!! اما یک روز بارانی
از لا به لای پیچ و تاب موهای باران خورده ام پیدایت شد.
تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بوده ای،
یکی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند.
دختری شبیه من که با دستهات به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی.
میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم
و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری ام شناختی و عاشقم شدی!!
.
دختران مو فرفری
شاعران خیلی زیادی
برای خودشان دارند...😍
.
Read more
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت پنجم خُوووووب! نوبتی هم باشه نوبته جزیره هرمزِ! جزیره هرمز ...
Media Removed
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت پنجم خُوووووب! نوبتی هم باشه نوبته جزیره هرمزِ! جزیره هرمز دیدنی های زیادی داره! خیلی زیاد؛ طوری که ما توو 6 ساعت مداومت و گشتن با کلی عجله و اینا بزور تونستیم بگیم دیدیم همشو! صبح که بیدار شدم قرار بود بزنم ازون جماعت شلوغ بیرون! پنج نفر همپا میخواستم که ... ورق بزنید
#ایرانگردی #هیچهایک قسمت پنجم
خُوووووب! نوبتی هم باشه نوبته جزیره هرمزِ!
جزیره هرمز دیدنی های زیادی داره! خیلی زیاد؛ طوری که ما توو 6 ساعت مداومت و گشتن با کلی عجله و اینا بزور تونستیم بگیم دیدیم همشو!

صبح که بیدار شدم قرار بود بزنم ازون جماعت شلوغ بیرون! پنج نفر همپا میخواستم که بیان باهام جزیره رو بگردیم و من عصر برم سمت بندرعباس؛ یکم شلوغش کردم که امشب کی کجا میره و اینا و وقتی شلوغ شد همه قانع شدن که شب هستیم همینجا (که من کوله نخوام با خودم ببرم و وسایلم رو بذارم باشه اینجا)؛ شلوغی برا حضور اونهمه آدم و مراقبت از وسایل لازم بود :)) خلاصه اونجا با حامی عزیز آشنا شدم. @mrr.hami
یه پسر بسیار آروم و متین و خونگرم، بچه شیرازوو، اهل دل و خوش صحبت. کلی باهم توو اون شش ساعت گردش دور جزیره کیف کردیم.

یه موتور سه چرخ زنگ زدیم اومد و هرمز گردی رو شروع کردیم.

همینجا بگم که شخصا جزیره هرمز رو به دو بخش تقسیم میکنیم: کل جزیره یه طرف، خانه دکتر نادعلیان یه طرف!

توو این پست کل جزیره رو سعی میکنم بیارم، پست بعدی اختصاصی به دکتر نادعلیان میپردازم. بشدت از شخصیت این مرد خوشم اومد... به محض ورود به اسکله جزیره هرمز، دمِ دست ترین چیزی که میتونید ببینید، قلعه پرتغالی هاست. جایی که همون فرشهای رنگی با ماسه رنگی درست میکنن. خود قلعه حداقل سه متر زیر شن و ماسه رفته و ارتفاع ش کم شده! و خب تنها چیزایی که ازش باقی مونده یکسری دیوار و برجک نصف نیمه ای هست ازش؛ کسی حال و حوصله مرمت کردنش رو نداره؛ درحقیقت کسی دوست نداره یک یادگار زمان استعمار رو بازسازی کنه؛ توو این بازدید بود که یک گروه از دوستان همنورد و همسفر خوبم رو بصورت کاملا اتفاقی دیدم. مائده، فرزین و حسن و بقیه که برام جدید بودن. اینو یادتون باشه جلوتر بهش میرسیم D:

خب قلعه رو هرطور بود ولش کردیم :)) رفتیم سمت کوه های نمکی؛ جایی که پر از انرژی مثبته؛ خوراک یوگا! و سرشار از آرامش؛ امکان نداره بگین من عصبی میرم اینجا و آروم برنگردین؛ تا این حد خوبه!
ساختار کوه بصورت تیغه ای و تکه تکه هستش که بخاطر شسته شدن اونها توسط بارون هست. شکل و شمایل جالبی داره و توو شب کاملا وحشتناک میشه؛ شب نرید... نقطه بعدی برای دیدن کوه های رنگین کمان بود؛ دره رنگین کمان هم میگن؛ منظورشون چیه: خاک این منطقه بطرز جالبی رنگهای خاصی داره؛ رنگ پایه ای قرمز و بقیه رنگ ها تناژ نزدیک به رنگهای گرم؛ و زنان این جزیره با همین خاکهای رنگی تابلو میکشن و بطریهای ماسه ای که نقش دارند درست میکنن؛
ادامه متن در کامنت اول
Read more
<span class="emoji emoji1f53b"></span> من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره ...
Media Removed
من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت ، دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد ... موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند... گاهی از دم اسبی های پر فراز و نشیب موهای فرفری أم ... 🔻
من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم ،
اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت ،
دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد ...
موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند...
گاهی از دم اسبی های پر فراز و نشیب موهای فرفری أم کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت ، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن درهم میپیچید و مثل اولش میشد... خواهرم اما موهای صاف و پرپشتی داشت ، از آنهایی که وقتی دست رویش میکشیدی حس لمس ابریشم به دستانت هدیه میشد ،
برای همین همیشه دلم میخواست موهایش را ببافم...
لذت بخش بود بافتن موهای مرتب و صاف ...اما موهای خودم...
دلم برای موهای خودم میسوخت ،
با زدن انواع و اقسام نرم کننده ها بازهم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان ،
برایم سخت بود فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خروشان موهایم بگیرم،
برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم،
فرفری بودنش از همان جا بیشتربه چشم آمدکه بلندی أش به کمرم رسید،
دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود...
سخت جمع و جورشان میکردم...
میخواستم مثل خیلی ها از زیر چتری موهایم ، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم...
میخواستم اما نمیشد
این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!!
اما یک روز
از لا به لای پیچ و تاب موهایم پیدایت شد...
تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بودي،
کسی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند،
دختری شبیه من که با دست مهربانت به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی....
میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم
و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری أم شناختی و دوستم داشتي!
......
دختران مو فرفری
شاعران زیادی
برای خودشان دارند...
💃♥️
Read more
. بسم الرب الشهدا . فروردین سال ۷۸ بود کلاس چهارم دبستان بودم زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر ...
Media Removed
. بسم الرب الشهدا . فروردین سال ۷۸ بود کلاس چهارم دبستان بودم زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر گوله کردم اومدم خونه زنگ زدم،کسی در رو باز نکرد! از بالای در پریدم تو حیاط وارد اتاق شدم دیدم مامانم خشکش زده جلو تلویزیون ترسیدم! گفتم چی شده؟ همچنان که داشت گریه میکردگفت: آقای صیاد رو صبح ... .
بسم الرب الشهدا
.
فروردین سال ۷۸ بود
کلاس چهارم دبستان بودم
زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر گوله کردم اومدم خونه
زنگ زدم،کسی در رو باز نکرد!
از بالای در پریدم تو حیاط
وارد اتاق شدم
دیدم مامانم خشکش زده جلو تلویزیون
ترسیدم!
گفتم چی شده؟
همچنان که داشت گریه میکردگفت:
آقای صیاد رو صبح ترور کردن...!
گفتم صیاد کیه؟
هیچی نگفت...
تا ساعت ۱۴ که از اخبار سراسری اعلام کردن:
" #شهید_علی_صیاد_شیرازی صبح امروز در مقابل منزل اش بدست #منافقین کوردل به شهادت رسید"! برای اولین بار بود میدیدمش
چه ابهتی داشت... اونروز ناهار نداشتیم!
رفتم تو کوچه تا این خبر رو به بقیه بچه ها هم بدم
تا بعدازظهر منتظر شدیم تا باباﻡ از سرکار اومد
اونم حال و روز میزونی نداشت
لباس هاش رو عوض کرد و گفت:

حاضر شید بریم در خونه شهید صیاد شیرازی

منم از خدا خواستم جنگی لباس پوشیدم
موتور رو از تو حیاط بردم تو کوچه
منتظر بقیه شدم تا بیان... سوار موتور شدیم و به سمت منزل شهید صیاد حرکت کردیم
خونه شون نزدیکمون بود
سرکوچه رو بسته بودن
موتور رو به یه نرده دم خیابون قفل زدیم
پیاده راه افتادیم
داخل کوچه پر بود از جمعیت
زن و مرد
کوچیک و بزرگ
همه لباس مشکی پوشیده بودن
وسط کوچه مردم شمع روشن کرده بودن

همه در و دیوارها رو پارچه سیاه پوشونده بود... یه شور و حزن مشترکی بین همه مردم بود اونروز

اونشب آخر شب برگشتیم
صبح هم مدرسه نرفتم..! واز اونروز تا حالا یه حس عجیبی نسبت به شهید صیاد شیرازی دارم
حتی وقتی که اتوبان صیاد میرم.. "همیشه دوستت دارم ای شهید"

نثار ارواح طیبه حضرت امام و شهدا، صلوات
Read more
Loading...
#غریبه #قصه #سه_قسمته.سه شب #چیستایثربی ساعت چهار بعداز ظهر جمعه ، تلویزیون داشت یک فیلم تکراری پخش میکرد .در خونه رو زدن.منتظر هیچ کس نبودیم یه اقای جوون پشت در بود.دوستش یه کم عقبتر ، دم دیوارنشسته بود. گفت: باغچه درست میکنیم. گفتم: باغچه ی ما، تازه درست شده!گفت: مجانی درست میکنیم.عجیب ... #غریبه #قصه #سه_قسمته.سه شب #چیستایثربی

ساعت چهار بعداز ظهر جمعه ، تلویزیون داشت یک فیلم تکراری پخش میکرد .در خونه رو زدن.منتظر هیچ کس نبودیم یه اقای جوون پشت در بود.دوستش یه کم عقبتر ،
دم دیوارنشسته بود.
گفت: باغچه درست میکنیم. گفتم: باغچه ی ما، تازه درست شده!گفت: مجانی درست میکنیم.عجیب بود! مجانی؟ نگاهش کردم ،خوش تیپ بود.صورت گونه ای،موی مشکی،چشمان درشت، پوست سبزه.دوستش رنگ پریده بود، از نیمرخ، چهره اش، معلوم نبود، ولی انگار درد میکشید.
پدرم خانه نبودوگفته بود،هرگز غریبه ها را به خانه راه ندهیم!
لحظه ای تردید کردم،تصمیم گیری برای یک دختر ده ساله آسان نیست!جوان دوباره گفت:خواهش میکنم! باغچه خوشگلتری براتون میسازیم. نذر داریم، پولم نمیخوایم.
در را باز کردم،جوان کمک کرد دوستش وارد شود.تازه متوجه شدم که از آستین دوستش خون میچکد ،ولی دیگر برای بستن در ،دیر بود. جوان دید که من ترسیده ام.گفت: ببین، لطفا کسی رو صدا نزن! بهش تیر زدن! هر کار بخوای میکنم، ولی اول ، یه پارچه تمیز میخوام، آب جوش، الکل اگه دارین، یه کارد تیز، کبریت و باند،اگه هست،گفتم:مگه اینجا بیمارستانه؟برید خدا رو شکر کنید سگا بسته ان!وگرنه غریبه میدیدن بابوی خون ،تیکه تیکه تون میکردن.گفت :خانم ،من هیچ راه دیگه ای نداشتم!دوستم داره عذاب میکشه! یاد دوست خودم آرمیتا افتادم که گروه مازیار، شکنجه اش دادند.شیدا و صوفی... گفتم:اون پایین چهار تا پله ست، بعد زیر زمین.دستشویی هم داره.مادرم خونه ست، اگه ببینه اینا رو برمیدارم،کنجکاو میشه، یه کم باید صبر کنید... تشکر کرد و دوستش را به طرف زیرزمین برد.از دور دیدم که دوستش را روی پله ها به کول گرفت.
.به آشپزخانه رفتم.آیفون ما خراب بود. هیچکس هم نمیرفت در را باز کند، برای همین، همیشه من میرفتم.مادرم در اتاقش بود.گفت: کی بود؟گفتم :هیچکی گدا !گفت :
پس چرا آوردیشون تو؟گفتم: یه کم غذا بشون میدم اونام باغچه رو درست میکنن، بعد میرن. مادرم گفت :اوضاع ناامنه .همینجوری هر کسو راه نده !گفتم :باشه!چیزهایی را که مرد خواسته بود،در سینی گذاشتم.دو بشقاب از ناهار ظهرهم کشیدم با یک تنگ آب.روی سینی پارچه ای کشیدم که مادرم نبیند.مادرم گفت: مگه داری برای مهمون، غذا میبری؟گفتم:هر کی درخونه ی آدمو بزنه و بیاد تو، یه جور مهمونه دیگه! نه؟ مادرم گفت:صبر کن! یک جعبه ،روی پارچه گذاشت.گفتم :ایناچیه؟گفت: یه جور مسکنه!تو نخوری!خیلی قویه،بده به اون که بد حال بود، پس از پنجره دیده بود.ادامه داد:دو تا ملحفه ی تمیزم ببر! گفتم :باشه! #ادامه در پست بعد #چیستا_یثربی #فرهاد_مهراد #داستان #واقعی #داستان_واقعی
Read more
مرغ_بریان یکعدد مرغ درسته ؛شکمشو خالی کردم و خوب شستم داخل یه کاسه کمی نمک و فلفل سیاه و پودر سیر و ادویه کاری و آویشن و یک قاشق رب فلفل (میتونید از پودر فلفل قرمز شیرین استفاده کنید) آبلیمو وروغن زیتون مخلوط کردم و همه جای مرغ حتی داخل شکمش رو با این مایه آغشته کردم و روی مرغ وداخلش پیاز و فلفل دلمه ... مرغ_بریان
یکعدد مرغ درسته ؛شکمشو خالی کردم و خوب شستم
داخل یه کاسه کمی نمک و فلفل سیاه و پودر سیر و ادویه کاری و آویشن و یک قاشق رب فلفل (میتونید از پودر فلفل قرمز شیرین استفاده کنید)
آبلیمو وروغن زیتون مخلوط کردم و همه جای مرغ حتی داخل شکمش رو با این مایه آغشته کردم و روی مرغ وداخلش پیاز و فلفل دلمه و هویج خردشده ریختم و چند ساعت یخچال گذاشتم
بعد روی مرغ رو حسابی با سس و زعفران دم کرده مالش دادم وزیر پوست سینه برش زدم و زیر پوستش رو با مایه آغشته کردم و روی ظرف را سلیفون کشیدم
تا صبح گذاشتم یخچال تا خوب مزه دار بشه
ته ظرفی که میخواستم بذارم تو فر رو گوجه فرنگی و پیاز و فلفل و لیمو ترش و هویج حلقه شده چیدم و داخل شکم مرغ رو هم با این سبزیجات پر کردم (از هر سبزی میتونید استفاده کنید)
وپاهای مرغ را بستم وبالهاشو با خلال دندون فیکس کردم وروی ظرف رو فایل آلومینیومی کشیدم و چندتا سوراخ زدم وتو فر ۱۸۰ درجه ۱/۵ساعت گذاشتم تا بپزه (البته به اندازه مرغ بستگی داره مرغ من تقریبا ۱/۵کیلو بود که اگه مرغتون بزرگ بود زمان پخت بیشتر میشه)
هر نیم ساعت مرغ رو خارج کردم وروش کره آبشده کشیدم (اگه دیدید آب مرغ کم شده میتونید یه استکان آب بریزید)
با چاقو امتحان کردم وقتی چاقو راحت وارد گوشت سینه شد وخونابه خارج نشد پختس
وفویل رو خارج کردم و دوباره روی مرغ کره کشیدم و گریل فر را روشن کردم تا روی مرغ برشته بشه
با این روش اصلا مرغ خشک نمیشه فوق‌العاده نرم و ولطیف وخوشمزه وخوش عطر میشه
انشالله درست کنید ولذت ببرید
(اینم بگم که از شانسم پوست مرغ من پاره بود که دوختم😉)
@simin__nahani
Read more
 #مرغ_بریان یکعدد مرغ درسته ؛شکمشو خالی کردم و خوب شستم داخل یه کاسه کمی نمک و فلفل سیاه و پودر سیر ...
Media Removed
#مرغ_بریان یکعدد مرغ درسته ؛شکمشو خالی کردم و خوب شستم داخل یه کاسه کمی نمک و فلفل سیاه و پودر سیر و ادویه کاری و آویشن و یک قاشق رب فلفل (میتونید از پودر فلفل قرمز شیرین استفاده کنید) آبلیمو وروغن زیتون مخلوط کردم و همه جای مرغ حتی داخل شکمش رو با این مایه آغشته کردم و روی مرغ وداخلش پیاز و فلفل دلمه ... #مرغ_بریان
یکعدد مرغ درسته ؛شکمشو خالی کردم و خوب شستم
داخل یه کاسه کمی نمک و فلفل سیاه و پودر سیر و ادویه کاری و آویشن و یک قاشق رب فلفل (میتونید از پودر فلفل قرمز شیرین استفاده کنید)
آبلیمو وروغن زیتون مخلوط کردم و همه جای مرغ حتی داخل شکمش رو با این مایه آغشته کردم و روی مرغ وداخلش پیاز و فلفل دلمه و هویج خردشده ریختم و چند ساعت یخچال گذاشتم
بعد روی مرغ رو حسابی با سس و زعفران دم کرده مالش دادم وزیر پوست سینه برش زدم و زیر پوستش رو با مایه آغشته کردم و روی ظرف را سلیفون کشیدم
تا صبح گذاشتم یخچال تا خوب مزه دار بشه
ته ظرفی که میخواستم بذارم تو فر رو گوجه فرنگی و پیاز و فلفل و لیمو ترش و هویج حلقه شده چیدم و داخل شکم مرغ رو هم با این سبزیجات پر کردم (از هر سبزی میتونید استفاده کنید)
وپاهای مرغ را بستم وبالهاشو با خلال دندون فیکس کردم وروی ظرف رو فایل آلومینیومی کشیدم و چندتا سوراخ زدم وتو فر ۱۸۰ درجه ۱/۵ساعت گذاشتم تا بپزه (البته به اندازه مرغ بستگی داره مرغ من تقریبا ۱/۵کیلو بود که اگه مرغتون بزرگ بود زمان پخت بیشتر میشه)
هر نیم ساعت مرغ رو خارج کردم وروش کره آبشده کشیدم (اگه دیدید آب مرغ کم شده میتونید یه استکان آب بریزید)
با چاقو امتحان کردم وقتی چاقو راحت وارد گوشت سینه شد وخونابه خارج نشد پختس
وفویل رو خارج کردم و دوباره روی مرغ کره کشیدم و گریل فر را روشن کردم تا روی مرغ برشته بشه
با این روش اصلا مرغ خشک نمیشه فوق‌العاده نرم و ولطیف وخوشمزه وخوش عطر میشه
انشالله درست کنید ولذت ببرید
(اینم بگم که از شانسم پوست مرغ من پاره بود که دوختم😉)
Read more
Loading...
. @bread.page . از پیج @elham_ebr59 . . چطور در عرض نیم ساعت عدس پلو بپزیم <span class="emoji emoji1f60f"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span> . . روزتون بخیر ...
Media Removed
. @bread.page . از پیج @elham_ebr59 . . چطور در عرض نیم ساعت عدس پلو بپزیم . . روزتون بخیر دوستان خوبم ، امروز روز خیلی شلوغیه ، از صبح بیرون بودم و وقتی رسیدم خونه باید فکری برای ناهار امیرعلی میکردم . در فریزر رو که باز کردم چشمم افتاد به عدس های پخته شده که از سری قبل که عدس پلو درست کرده ... .
@bread.page
.
از پیج
@elham_ebr59
.
.
چطور در عرض نیم ساعت عدس پلو بپزیم 😏😊
.
.
روزتون بخیر دوستان خوبم ، امروز روز خیلی شلوغیه ، از صبح بیرون بودم و وقتی رسیدم خونه باید فکری برای ناهار امیرعلی میکردم . در فریزر رو که باز کردم چشمم افتاد به عدس های پخته شده که از سری قبل که عدس پلو درست کرده بودم اضافی اومده بود .
سریع برنج رو شستم و یه بند انگشت آب ریختم روش و با شعله متوسط گذاشتم رو گاز ، نمکش رو هم اندازه کردم.
تا برنج جوش بیاد پیاز داغ آماده رو هم از فریزر در آوردم و همراه با گوشت چرخکرده که تو ماکروفر یخ زداییش کردم گذاشتم رو گاز ، در حین سرخ شدن گوشت زردچوبه و فلفل ها و پودر دارچین رو هم اضافه کردم . وقتی گوشت سرخ شد زعفران و خیلی کم آب هم ریختم و گذاشتم گوشت بپزه .
تو این فاصله برنج جوشید و وقتی آبش تموم شد ، عدس و کمی روغن ریختم تو برنج و آروم برنج رو مخلوط کردم و گذاشتم دم کشید .
به همین سرعت ، به همین سادگی و به همین خوشمزگی 😄
.
البته راز سرعت درست کردنش مسلما تو آماده بودن عدس و پیاز داغ بود 😏
.
کپی بدون ذکر پیچ ممنوع 📛 . .
#عدس_پلو_آشپزی_شما
#پلو_آشپزی_شما . .
.لینک کانال تلگرام👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDStHv6b1WSuJs0ow
.
👇👇👇👇
@bread.page
@ashpazi_shoma


Tag photo: #ashpazi_shoma

#insiran #persianfood #persiandessert #persian_foods #persianshot #persianstyle #persiancuisine #persiagram #instapic #insta_persia #insiranian #food
Read more
<span class="emoji emoji1f30f"></span> برخلاف پرواز دفعه قبلمون به #استانبول که همه خانم‌ها بلافاصله حجابشون رو برداشتند، تو این پرواز ...
Media Removed
برخلاف پرواز دفعه قبلمون به #استانبول که همه خانم‌ها بلافاصله حجابشون رو برداشتند، تو این پرواز از بس خانم شیعه #لبنانی و محجبه و #آخوند بود، همون سه تا خانمیم که معلوم بود، می‌خوان راحت باشن به خاطر جو هواپیما، تا دم گیت با #حجاب نصفه نیمه ایرانی بودند! 🚠🚊 آماااا انور گیت، دنیای عجیبی بود! از ... 🌏
برخلاف پرواز دفعه قبلمون به #استانبول که همه خانم‌ها بلافاصله حجابشون رو برداشتند، تو این پرواز از بس خانم شیعه #لبنانی و محجبه و #آخوند بود، همون سه تا خانمیم که معلوم بود، می‌خوان راحت باشن به خاطر جو هواپیما، تا دم گیت با #حجاب نصفه نیمه ایرانی بودند!
🚢🚠🚊
آماااا انور گیت، دنیای عجیبی بود!
از خیلی از کشورهای دنیا برای کار یا تفریح اومده بودند، با پوشش‌های خیلی مذهبی و خیلی راحت و آزاد.
🌱🌿🍃
فرودگاه #رفیق_حریری بیروت، فردوگاه خیلی کوچیکیه و بسیار شلوغ. صف گیت ورودی خیلی شلوغ بود. سوالی که حتما ازتون پرسیدن میشه و باید تو برگه اطلاعات بهش جواب بدین اینکه محل اقامتتون کجاست و ما به توصیه @mahsanemat یه جایی رو الکی بوک کردیم.
راستی در مورد خبری که هفته پیش خبرگزاری‌های رسمی ج.ا.ا اعلام کردند که #مهر_لبنان تو پاس نمیخوره... چرت گفتند!
🎆✨🎇
تو فرودگاه پول رو تو بانک چنچ می‌کنند. هر یک دلار معادل هزار و پانصد لیره لبنانی است.
یه مغازه هم بود که هم اسباب بازی می‌فروخت هم سیم‌کارت که دیشب خراب بود سیستمش و نشد سیم کارت بگیریم و با #اوبر به سمت مقصد بریم.
تاکسی های فرودگاه ۳۵ دلار می‌گرفتند اما ما رفتیم کمی دورتر و با ماشین معمولی و با چک و چونه با قیمت ۱۴ دلار به مقصد رفتیم.
🎥🎬📷
اختلاف زمانی اینجا با تهران یک ساعت و نیمه. ما حدودا ساعت ۱ نیمه شب به خیابان حمرا رسیدیم و تقریبا بیشتر رستوران‌ها باز بودند. ما هم هیچ جایی رو نمی‌شناختم و با ماجراجویی شبانه، خیابونی رو پیدا کردیم که توش چنتا بار بود که استوریش رو دیشب گذاشتم.
🔭🚪🗿
فکر کنم متن طولانی‌ای شد، نه؟!
۰
۰
۰
۰
۰
#بیروت #لبنان #خاورمیانه #سفر #سفرنامه #ماجراجویی #فولکس #غورباغه‌ای #ماشین #زن #خیایان #lebenon #beirut #trip #travel #adventure #asia #middleeaat
Read more
خونه مامانم اینا وقتی دل میگیره بی اختیار سر ماشین میره طرف خونه مامان . مثل همیشه مرتب و منظم با کلی ...
Media Removed
خونه مامانم اینا وقتی دل میگیره بی اختیار سر ماشین میره طرف خونه مامان . مثل همیشه مرتب و منظم با کلی دارو روی میز و داخل میز و .. آفتاب سرظهر تا وسط اطاق خودنمایی میکنه و با چای تازه دم و کشمش و شیرینی ملایم کنارش میتونه حالتو برای یه روز تمام خوش کند .قطره چشمش ساعت پنج ریخته میشه . گله از بیخوابیهای شبانه ... خونه مامانم اینا
وقتی دل میگیره بی اختیار سر ماشین میره طرف خونه مامان . مثل همیشه مرتب و منظم با کلی دارو روی میز و داخل میز و .. آفتاب سرظهر تا وسط اطاق خودنمایی میکنه و با چای تازه دم و کشمش و شیرینی ملایم کنارش میتونه حالتو برای یه روز تمام خوش کند .قطره چشمش ساعت پنج ریخته میشه . گله از بیخوابیهای شبانه که همیشگی هست . گفت تو خیلی اذیتم نکردی روبراهی . راست میگه مامان چون هرگز برای اون دل رنج کشیده اش ، درددل نکردم . خدا رو شکر همه چی را همون بالایی حل میکنه . همنشینی با اشراقیها تعدیلش کرده و اون حالت خشک و جدی خمینیها را کمتر دارد. البته به موقعش جذبه داره ولی واقعا گاهی فکر میکنم فرشته هست . چهل و اندی داشت که بابا رفت . خیلی سخت بود ، ولی هرگز اون زمان شکوه ازش نشنیدم . الانم تکیه گاه خوبیه . بالاترین لذت براش اینه که مرتب بریم پیشش . به جد معتقدم هر کس اذیتش کنه یا ازش دوری کنه یه زمانی روزگار باهاش تلافی میکنه .. مامانِ دیگه توقع زیادی نیست . خونه اش پر از عشق و مهربانیست . عشقم روزت مبارک 🌷🌷
Read more
Loading...
@seyedmohamadmousavi ایران 2 _ 3 اسلوونی خیلی بازی پرهیجان و نزدیکی بود. خسته نباشید به بازیکنان ...
Media Removed
@seyedmohamadmousavi ایران 2 _ 3 اسلوونی خیلی بازی پرهیجان و نزدیکی بود. خسته نباشید به بازیکنان و کادر فنی هر دو تیم . #هیرو جان شما هم خیلی ویژه خسته نباشید تمام مدتی که تو زمین بودید رو واقعا عالی بازی کردید #seyedmohamadmousavi . پ.ن : کیا بازی رو دیدن؟ نظرتون راجع به بازی چی ... @seyedmohamadmousavi
ایران 2 _ 3 اسلوونی
خیلی بازی پرهیجان و نزدیکی بود. خسته نباشید به بازیکنان و کادر فنی هر دو تیم 👏👏💐💐💐
.
#هیرو جان شما هم خیلی ویژه خسته نباشید ❤
تمام مدتی که تو زمین بودید رو واقعا عالی بازی کردید 👌
#seyedmohamadmousavi
.
پ.ن : کیا بازی رو دیدن؟ نظرتون راجع به بازی چی بود؟
من که لذت بردم 😊 فقط چون بازی خیلی طولانی شده بود آخراش داشتم میگفتم نمیشه یکیتون وا بده؟ 😂 (حدود 2 ساعت و 45 دقیقه بازی طول کشید!) ما هم به جای بازیکنا خسته شدیم!
خیلی خیلی خسته نباشید. دم همگی گرم 💐
Read more
. <span class="emoji emoji1f447"></span> <span class="emoji emoji1f447"></span> <span class="emoji emoji1f447"></span>. . هنر دوست عزیز @tata.lifestyle لطفا عکسها را ورق بزنید. . #میگو سوخاری .اول از همه #سیب_زمینی ...
Media Removed
. . . هنر دوست عزیز @tata.lifestyle لطفا عکسها را ورق بزنید. . #میگو سوخاری .اول از همه #سیب_زمینی ها رو خرد کردم،شستم روی پارچه تمیز پهن کردم تا خشک بشن و بعدم توی روغن زیاد سرخ کردم با مقداری نمک. خمیر بنیه "مارک تردک" که مخصوص میگو هم بود پودرش رو طبق دستورش غلظتش رو تا حد ماست چکیده رسوندم ... . 👇 👇 👇. .
هنر دوست عزیز
@tata.lifestyle
لطفا عکسها را ورق بزنید. .
#میگو سوخاری .اول از همه #سیب_زمینی ها رو خرد کردم،شستم روی پارچه تمیز پهن کردم تا خشک بشن و بعدم توی روغن زیاد سرخ کردم با مقداری نمک.
خمیر بنیه "مارک تردک" که مخصوص میگو هم بود پودرش رو طبق دستورش غلظتش رو تا حد ماست چکیده رسوندم .
میگو ها و حلقه های پیاز رو به مدت نیم ساعت توی خمیر استراحت دادم تا ادویه های خمیر بنیه زمان کافی داشته باشن که میگو ها رو مزه دار کنن..
و بعد دونه دونه میگو و پیاز ها رو توی روغن داغ مینداختم با حرارت نسبتا بالا و حدود 2 تا 3 دقیقه هم زمان لازم داشت برای سرخ شدن وقتی طلایی میشدن از روغن خارج میکردم و روی دستمال کاغذی میذاشتم تا روغن اضافیش کشیده شه و برای قارچ های سوخاری هم همین کارو انجام دادم که توی استوری ها میتونید ببینید..
فقط ترتیب سرخ کردنشون رو رعایت کنید چون اگر ترتیبشون اینجوری نباشه شکل ظاهریشون زشت میشه..
#سس_تار_تار که مخصوص میگو هست رو اصلا فراموش نکنید 3 تا خیار شور رو یا رنده بزنید یا ریز خرد کنید کمی گشنیر ساطوری بهش اضافه کنید و 4 قاشق سس مایونز،فلفل،یک عدد سیر رنده شده که دلبخواهیه، بچشید و اگر نمک لازم داشت نمک بزنید و در کنار میگو ها سرو کنید..
برای قارچ سوخاری هم حتما از سس کچاپ استفاده کنید.
#پاستا_پنه_با_سس_آلفردو :
همونطور که توی استوری میبینید یک عدد سینه ی مرغ رو نواری برش دادم و توی تابه با روغن زیتون،دو حبه سبر،فلفل و نمک تفت دادم و بعد از پخته شدن 400 گرم قارچ برش داده رو اضافه کردم و دو تا 3 قاشق آبلیمو به قارچ ها زدم که رنگش تغییر نکنه بعد تفت دادن کنار گذاشتم تو این فاصله آب گذاشتم جوش اومد که نصف بسته پاستا پنه رو اضافه کنم تا پخته شه بعد رفتم سس آلفردو رو درست کردم
#سس_آلفردو :کره رو توی یک تابه آب کردم یک حبه سیر رنده شده همراه با فلفل،نمک،200 گرم خامه،نصف پیمانه پنیر پارمزان رنده شده اضافه کردم و گذاشتم تا زمان سرو روی حرارت کم بمونه..
میتونید همه ی مواد رو با پاستاهایی که آبکش کردیم مخلوط کنید تا به خورد هم برن و با جعفری ساطوری شده روی ظرف رو تزیین کنید..
.
یه نکته رژیمی درباره پاستا ،هرچقدر بیشتر پخته شه کالریه بیشتری از خودش آزاد میکنه اگر با تپلی دارین میجنگید سعی کنید از پاستای دم کشیده خیلی کم استفاده کنید یا سهم خودتون رو دم نکنید تا کالریه کمتری به بدنتون برسونید.
برای دیدن دستورات مشابه هشتک زیر را لمس کنید.
#ماهی_میگو_پرشین_شفز
#پاستا_ماکارونی_پرشین_شفز
#سس_پرشین_شفز
#غذای_ملل_پرشین_شفز
#persian_chefs
Read more
@marjan_rezazadeh #آلبالو_پلو با #جوجه_حلزونی مواد لازم برای 3 نفر: آلبالو 400 گرم شکر 100 ...
Media Removed
@marjan_rezazadeh #آلبالو_پلو با #جوجه_حلزونی مواد لازم برای 3 نفر: آلبالو 400 گرم شکر 100 تا 200 گرم برنج 3 پیمانه سینه مرغ 2 عدد خلال پسته 50 گرم پیاز/سیر/ماست/سس مایونز/آبلیمو/روغن زیتون/زعفران/گلاب نمک/فلفل قرمز و سیاه/زردچوبه/پودر سیر/دارچین/زنجبیل طرز تهیه : آلبالوها ... @marjan_rezazadeh
#آلبالو_پلو با #جوجه_حلزونی

مواد لازم برای 3 نفر:
آلبالو 400 گرم
شکر 100 تا 200 گرم
برنج 3 پیمانه
سینه مرغ 2 عدد
خلال پسته 50 گرم
پیاز/سیر/ماست/سس مایونز/آبلیمو/روغن زیتون/زعفران/گلاب
نمک/فلفل قرمز و سیاه/زردچوبه/پودر سیر/دارچین/زنجبیل
طرز تهیه :
آلبالوها را شسته و دم و هسته آنها را بگیرید و مقداری آلبالو در کاسه ریخته و کمی شکر روی آنها بپاشید و باز آلبالو ریخته و شکر بریزید و تا اتمام مواد تکرار کنید و کاسه را از شب قبل یا چندساعت قبل از پخت در یخچال قرار دهید تا آلبالو آب بیندازد. میزان شکر بستگی به ذائقه شما و ترش بودن آلبالوها دارد.
سینه مرغ را به صورت افقی به دو قسمت تقسیم کنید و هر تکه را به نوارهای یکسانتی برش بزنید.
پیاز و سیر را با یک ملاقه ماست و یک قاشق سس مایونز و مقداری آبلیمو و نمک و ادویه جات و زعفران فراوان مخلوط کنید و تکه های مرغ را از شب قبل یا چند ساعت قبل از پخت داخل این مواد قرار دهید تا مرغ مزه دار شود. یکساعتی که از مزه دار شدن گذشت مقداری روغن زیتون نیز به ظرف اضافه کنید. قبل از پخت هر نوار را رول کنید و با یک خلال دندان فیکس کنید.
آلبالوها را داخل قابلمه ریخته و روی شعله ملایم قرار دهید تا حدود 15 دقیقه بپزند. در طی پخت کف روی آلبالوها را بردارید، بعد از پخت چنانچه آب زیادی باقی مانده بود آلبالوها را جدا کرده در ظرف دیگری بریزید و اجازه دهید آب آلبالوها باز بجوشد و غلیظ تر شود.
مرغ های مزه دار شده حلزونی را در کمی روغن و کره قرار دهید تا با شعله ملایم کمی بپزند و نرم شوند سپس با شعله رو به بالا هر دو سمت را سرخ کنید.
چنانچه قصد تزیین برنج را دارید، برنج را به صورت ساده کته یا آبکش کنید. بعد از پخت در دیس کشیده و با آلبالوها و مرغ و برنج ترکیب شده با زعفران و آب آلبالو تزیین کنید.
یا برنج را آبکش کنید، نان یا سیب زمینی کف قابلمه گذاشته، یک لایه برنج بریزید و یک لایه آلبالو و همین روند را تکرار کنید تا مواد تمام شود، میتوانید آب آلبالو و کمی زعفران را نیز روی هر لایه برنج بریزید و در آخر برنج را دم کنید.
خلال پسته را در گلاب خیس کنید و بعد از نیم ساعت که نرم شدند آبکش کنید و در کمی روغن چند لحظه تفت دهید تا براق شوند و برای تزیین استفاده کنید. میتوانید خلال را به همراه آلبالوها لابلای برنج بریزید تا بپزد.
به جای مرغ میتوانید از گوشت چرخ کرده به صورت قلقلی استفاده کنید.
.
.
‌💜 اگر این رسپی برای شما مفید بود لطفا صلواتی بفرستید. ‌
.
#آلبالوپلو #البالو_پلو #البالو_پلو #آلبالو_پلو_با_مرغ
Read more
. ساعت ۴:۳۰ عصر من پا روی میز در حال چرتی مرغوب دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... . ساعت ۴:۴۵ ...
Media Removed
. ساعت ۴:۳۰ عصر من پا روی میز در حال چرتی مرغوب دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... . ساعت ۴:۴۵ عصر من: انتحاری بریم کافه؟ ه: بریم. م: بریم. من: نیم ساعت دیگه آ.اس.پ. ا: نمی رسم! چه خبرتونه!انقدر بريد دريچه قلبتون گشاد شه! س: می پیچوندم میام... . نیم ساعت و اندی بعد: من، ه، م، ا و س در ... .
ساعت ۴:۳۰ عصر
من پا روی میز در حال چرتی مرغوب

دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... .

ساعت ۴:۴۵ عصر
من: انتحاری بریم کافه؟
ه: بریم.
م: بریم.
من: نیم ساعت دیگه آ.اس.پ.
ا: نمی رسم! چه خبرتونه!انقدر بريد دريچه قلبتون گشاد شه!
س: می پیچوندم میام... .
نیم ساعت و اندی بعد:
من، ه، م، ا و س در کافه مهتاب! .

ساعت ۷ عصر:
نقشه کشیده شد بریم شهر کتاب نیاوران...
قرار من با س دوم دم شهر کتاب...
.
ساعت ۷:۳۰ عصر
نقشه ها نقش بر آب شد!
من در گلستان
س اول در حال تدارک تحرکات فرار فردا
س دوم کنسل شد.
ه و ا حرکت به سمت مقصد نامعلوم و مشکوک...
م بدو بدو منزل و رسیدگی به قهر کننده مهربان.
.

ساعت ۸:۱۰ عصر جین وست
من: آقا این چنده؟
من: آقا اون چنده؟
من: آقا این بهم میاد؟
.

ساعت ۸:۱۳ شب رینگ ... رینگ... رینگ...
من: اِ وا... سلام ش جان... چطوری؟ عیدت مبارک...
ش: شناختی؟
من: مگه میشه یادم بره! .

ساعت ۸:۲۱ شب
ش: کاپشن پوشیدی؟
من: نه، کاپشن برا چی؟
ش: بیق بیق بیق
من: بیق بیق بیق

ساعت ۸:۳۷ نوبهار
من: عطرم جا مونده خونه یه عطر بدید لطفا!

ساعت ۸:۴۵ شب دم سام کافه شهرک!
ش: یه لحظه صبر کن من بیق بیق بیق...
من: حالا چرا؟
ش: خیلی مدلش پاره پوره ای بود گفتم گیر می دن...
من: تو سام کافه؟
ش: کلا دیگه...
.
ساعت ده و اندی شب... من، ش... صحبت از همه چی... چامسکی، مشایخی، باتلر، نجومیان و بابک احمدی و همه و همه... .

ساعت یازده
من: اینجا خونه ما است...
ش: پس در پارکینگ کو؟

ساعت یازده و اندی شب
یک دوست تازه به دوستای خیلی خوبم اضافه شده...
.
ساعت یک شب
من: تو این دیار جز دوستای خوب مگه چیزی هم مونده برام...
Read more
. پیش نوشت: اول. سلام و تشکر از دعاگویی و لطف همه دوستان که کلی کمک بود و حال خوب کن. دوم. معذرت بابت ...
Media Removed
. پیش نوشت: اول. سلام و تشکر از دعاگویی و لطف همه دوستان که کلی کمک بود و حال خوب کن. دوم. معذرت بابت تاخیر. قرار بود زود پست بذارم و از حالم بگم. میخواستم از حال خوب بگم اما نشد. ولی دیگه الان بعد دو هفته (دقیقا دو هفته قبل چنین ساعت هایی زیر تیغ جراحی بودم) لازمه پست رو بذارم. پس بسم الله.. . اپیزود ... .
پیش نوشت:
اول. سلام و تشکر از دعاگویی و لطف همه دوستان که کلی کمک بود و حال خوب کن.
دوم. معذرت بابت تاخیر. قرار بود زود پست بذارم و از حالم بگم. میخواستم از حال خوب بگم اما نشد. ولی دیگه الان بعد دو هفته (دقیقا دو هفته قبل چنین ساعت هایی زیر تیغ جراحی بودم) لازمه پست رو بذارم. پس بسم الله..
.
اپیزود اول. پیش به سوی اتاق عمل🤕😟
ساعت نزدیک هشت شب بود که گفتن تخت سی و یک، حاضر شو برا عمل.
سریع نماز مغرب عشا رو خوندم. بعد هم پوشیدن لباس های مسخره اتاق عمل و ویلچر و همراهی مامان و دخترعمه و تلفن و شروع اشک های بی اختیار و استرس و ذکر آیة الکرسی.
.
اپیزود دوم. آنگاه جراحی😑😦😓
همه خیلی عادی و راحت مشغول کارشون بودن و من هرچی تلاش میکردم آرامشمو حفظ کنم نمیشد. اشک ها بی اختیار میریخت. کلافه بودم. میخواستم زودتر این استرس و درد تموم شه.
دعای خاصی نخونده بودم اما امید داشتم به لطف همه اونا که دعاشون رو فرستاده بودن. هر ذکری که یادم میومد میگفتم. از شهادتین و استغفار تا آیة الکرسی. یا حلیم. یا من اسمه دوا و ذکره شفا. یا صاحب الزمان! الغوث و الأمان. صلوات حضرت زهرا
و یه چیزی که حس خوبی داشت، تیکه:
أنت القوی و أنا الضعیف و هل یرحم الضعیف إلا القوی؟
توی اتاق عمل بود که تازه فهميدم بیهوشی کامل نیست و بی حسی از کمر به پایینه.
تصور متوجه شدن جریان عمل ترس داشت. پارچه رو که جلوم بستن، دستام از ترس و سرما! به شدت تکون میخورد. ولی پاها هیچ حسی نداشت. خوب بود. کمک بیهوشی پرسید: ترسیدی؟ سر رو تکون دادم. گفت: خواب آور میزنم و من یک ساعت از عمل هیچی نفهمیدم.
وقتی بیدار شدم، داشتن بخیه میزدن. ساعتو دیدم، حدود یازده و ربع نیمه شب.
آتل رو که بستن یه کم دکتر باهام حرف زدن و انتقال به ریکاوری.

اپیزود سوم. ریکاوری و برگشت به بخش و خانه☺
تو ریکاوری هر کس یه جور درد و ناله داشت. اول حرکت پام رو دیدم و بعد تازه حس اومد و درد. مسکن گرفتم. اومدن دنبالم. بابا و مامان دم آسانسور منتظر من، با یه لبخند خسته تحویلم گرفتن. نزدیک دو نیمه شب. کلی ها نگران و منتظر خبر بودن. تو بیمارستان یا بیرون. شرمنده شدم و در عین حال خدا رو شکر کردم. توانی نبود. صبح عکس گرفتن، بعدازظهر فیزیوتراپ اومد گفت باید با واکر روزی چندتا چند دقیقه راه بری.
حالت های درد و ضعف تغییر شکل میدن. سوزش و خارش بخیه ها، کلافگی و بی حوصلگی.
یکشنبه ش مرخص شدم.
هر روز تعویض پانسمان. بی خوابی شبانه.
اما چیزی نمونده بخیه ها رو بکشن، الحمدلله
بهترم شکر خدا و خدا رو شاکرم بابت داشتن این همه آدم خووب دور و برم❤
ممنون از شما🌹
Read more
. میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک ...
Media Removed
. میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟ میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ... .
میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟

میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟

میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟

میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟

میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟

میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟

میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. "

میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب !

میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟

میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست !
من این حرف را از خیلی ها شنیده ام عزیز جان ،
از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا همان آخر دنیاست ،
بله ، آخر دنیایی که میگفتند درست همینجاست ،
این آخر دنیا برای هر کسی یک نقطه از زندگی است
و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست
میخواستم همه ی اینها را بگویم ،
اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم
و بعد تبسم کردم
تبسم کردم
و بازهم تبسم کردم ..
همین

#پویان_اوحدی
@pouyanohadi
@iamnacm
Read more
با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، ...
Media Removed
با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، به ساعتهای دلتنگی... و چقدر بی‌اهميت است كه چگونه زنده خواهيم بود، وقتی زندگی، آنگونه كه می‌خواهيم نيست. هر آدمی ممكن است سالها، منتظر گمشده‌اش باشد. و چقدر دردناك می‌شود وقتی، گمشده‌ات سالها ... با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، به ساعتهای دلتنگی... و چقدر بی‌اهميت است كه چگونه زنده خواهيم بود، وقتی زندگی، آنگونه كه می‌خواهيم نيست.
هر آدمی ممكن است سالها، منتظر گمشده‌اش باشد. و چقدر دردناك می‌شود وقتی، گمشده‌ات سالها مقابل چشمانت زندگی كند و تو دم نزنی.
هر صبح كه بيدار می‌شوم، اسمت را صدا می‌زنم و هر بعد از ظهر منتظر آمدنت می‌مانم.
تو را تصور مي كنم كه می‌آيی، لبخند می‌زنی، تن پوشت را در می‌آوری، هوا عطر بهار نارنج می‌گيرد، پشت ميز می‌نشینی و منتظر دَم آمدن دو فنجان چای می‌مانی كه هرگز قسمت نشد با هم بنوشيم.
من مستحق آن بودم كه دوستت بدارم.
كه دوستم بداری.
كه دوستم...
عشق بيماری مهلكی‌ست با عوارض مرگ‌آور، كه نه می‌كُشد و نه التيام می‌پذيرد.
فردای بعد از امروز، خورشيد به آسمان می‌زند، تو خيابان را به جنون می‌كشي و شهر، به تماشايت می‌ايستد. كمی آن طرف‌تر، سايه‌ای به اين فكر می‌كند كه تا كجا می‌شود «دوست داشته» نشد؟
.
من؛ يك روز به خودم می‌آيم و می‌فهمم كه چقدر دوستت داشتم، خيلی بيش از آنكه فكرش را كنم.
حسرتهای بزرگ شايد، آرزوهای كوچكی بودند كه قبل از رسيدن، به زمين افتادند.

اجرا: شهرام برازنده
Read more
 #شله_زرد برنج نیم دانه ایرانی ۱ پیمانه شکر ۲ پیمانه زعفران دم کرده به میزان لازم آب ۸ پیمانه گلاب ...
Media Removed
#شله_زرد برنج نیم دانه ایرانی ۱ پیمانه شکر ۲ پیمانه زعفران دم کرده به میزان لازم آب ۸ پیمانه گلاب ۱/۲ لیوان خلال بادام نصف لیوان کره ۵۰ گرم (به دلخواه) پودر هل در صورت تمایل نصف ق چ . برنج شله زرد بهتره نیم دونه و حتما ایرانی باشه ولی میتونید از برنج کامل هم استفاده کنید فقط کمی زمان پختش بیشتر ... #شله_زرد
برنج نیم دانه ایرانی ۱ پیمانه
شکر ۲ پیمانه
زعفران دم کرده به میزان لازم
آب ۸ پیمانه
گلاب ۱/۲ لیوان
خلال بادام نصف لیوان
کره ۵۰ گرم (به دلخواه)
پودر هل در صورت تمایل نصف ق چ
.
برنج شله زرد بهتره نیم دونه و حتما ایرانی باشه ولی میتونید از برنج کامل هم استفاده کنید فقط کمی زمان پختش بیشتر میشه و حدود یکی دو پیمانه آب بیشتری میبره و یا یک شب قبل از پخت برنج رو خیس کنیم.
برنج و آب رو روی حرارت قرار میدیم تا بجوشه. حرارت رو بعد از به جوش اومدن ملایم کنید تا برنج به آرومی بپزه و خودش رو باز کنه و اصطلاحا شکفته بشه و وا بره.
بعد از حدود یک ساعت که برنج کاملا پخت، شکر رو اضافه میکنیم. میزان شکر معمولاً ۲ تا ۲/۵ برابر میزان برنج هست. پس با ذائقه خودتون شکر رو اضافه کنین.
وقتی شکر کاملاً حل شد، شله زرد کم کم غلیظ میشه و فرصت میدیم شله زردمون جا بیفته. از اینجا به بعد باید مرتب شله زرد رو هم بزنیم که ته نگیره.
حالا زعفران دم کرده رو اضافه میکنیم و باز هم مرتب شله زرد رو هم میزنیم. توی این مرحله اگه مایل بودین ۵۰ گرم کره اضافه کنین و بازم هم بزنین. به نظر من لزومی نداره کالریشو بیش از این بالا ببرین😄 بدون کره هم میشه.
حالا کمی از شله زرد رو تست کنین و ببینین و خوبه یا نه. وقتی به غلظت کافی رسید، ده دقیقه آخر، گلاب ( و در صورت تمایل هل) رو اضافه میکنیم.
و در آخر خلال بادام رو اضافه میکنیم.
شله زرد رو داخل ظرف ریخته وقتی کمی خنک شد و رویه بست با پودر دارچین و خلال پسته و بادام یا غنچه گل محمدی اون رو تزیین میکنیم.
.
پ.ن.۱: در آخرین مراحل پخت برنج اگر احساس کردید آبش کمه میتونید مقداری آب بهش اضافه کنید و اگر هم رقیق بود بذارید تا آب اضافیش بخار بشه. ولی اگه حرارت ملایم باشه در طول پخت، این مقدار آب مناسبه. از اونجایی که شکر با حرارت دیدن کمی آب میندازه بلا فاصله بعد از اضافه کردن شکر مقداری از آب شله زرد بیشتر میشه، پس این نکته رو حتما در نظر داشته باشید و قبلش زیادی آب اضافه نکنید.
پ.ن.۲: میزان غلظت شله زرد باید انقد باشه که اگر مقدار کمی ازش توی بشقاب ریختید کاملا پخش نشه و کمی قوام داشته باشه.
Read more
سلام عزیزای دل <span class="emoji emoji2764"></span> تعطیلات خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتیم هم عید فطر و هم پیروزی تیم فوتبال و هم والیبال و ...
Media Removed
سلام عزیزای دل تعطیلات خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتیم هم عید فطر و هم پیروزی تیم فوتبال و هم والیبال و ... الهی مردم ما همیشه شاد باشن. . . تا حالا شده از صبح تا هفت شب بیرون باشید و شام هم مهمون داشته باشید و وقتی خونه برسید تمام کارا انجام شده باشه؟ حتی دسر و سالاد و ... واقعا اگه بدونین چقدر خودم ... سلام عزیزای دل ❤
تعطیلات خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتیم هم عید فطر و هم پیروزی تیم فوتبال و هم والیبال و ... الهی مردم ما همیشه شاد باشن. ❤
.
.
تا حالا شده از صبح تا هفت شب بیرون باشید و شام هم مهمون داشته باشید و وقتی خونه برسید تمام کارا انجام شده باشه؟ 😍😏
حتی دسر و سالاد و ...😳
واقعا اگه بدونین چقدر خودم خوشحال شدم و به خودم افتخار کردم.
دختر یعنی عشق تمام وجود❤. عاشق این درکشم 😍
غذایی هم تدارک دیده بود که من تاحالا درست نکرده بودم.😂بقدری خوشمزه بود که نگو و نپرس.
اینقدر خودم و مهمونام راضی بودیم گفتم باهاتون به اشتراک بزارم.😍
مرغ پروانه ای و زرشک پلو و میرزا قاسمی و دسر قهوه 😍
.
دستورش رو هم ازش خواستم بنویسه تا باهاتون به اشتراک بذارم 👇
.
.
سلام وقتتون بخیر 💜
برای درست کردن چیکن باترفلای و یا همون مرغ پروانه ای نیاز داریم به مرغ درسته با پوست ، حالا یا جوجه باشه یا مرغ فرقی نمیکنه اما جوجه خوشمزه تره .
قسمت پشت مرغ که ستون فقراتش هست و به گردنش متصل هست رو با چاقو و یا قیچی جدا میکنیم ( البته برای من چون اولین بار بود که با مرغِ درسته مواجه شدم یکم سخت بود ولی شماها حتما راحت انجامش میدید . اگه توضیحات واضح نبود توی یوتیوب طریقه ی بُرش رو با سرچ : butterfly chicken میتونید پیدا کنید 🙈 ) بعد از این که اون قسمت جدا شد با فشار به جناغ سینه مرغ سینه ش رو میشکونیم تا پهن بشه و رون هاشم میاریم به قسمت جلویی .
یک ترکیبی از این مواد درست میکنیم : زعفران دم شده ، آب لیمو ترش ، رنده پوست لیمو ترش ، سیر رنده شده ،پاپریکا ، آویشن ، پودر پیاز ، پودر تخم گشنیز ، پودر فلفل قرمز ، مقدار کمی نعناع خشک و کمی هم زنجبیل ، نمک و فلفل سیاه و .....
هم روی پوست مرغ از این ترکیب میمالیم و هم زیر پوستش . به راحتی پوستش رو میتونید با انگشت بزنید بالا و مواد رو بمالید به زیر پوست مرغ . میتونید شکاف هایی روی مرغ ایجاد کنید و سیر و رزماری و ...‌ توش فرو کنید . دو سه تا پیاز و یک فلفل دلمه هم خرد کردم و مرغ ادویه ای رو توی پیاز و فلفل دلمه ای خوابوندم و شش هفت ساعت گذاشتم توی یخچال .
من توی تابه سرخشون کردم . اول اون طرفی که پوست داشت ( قسمت سینه ) رو توی تابه گذاشتم و زیرشم روغن ریختم. تمام مواد پیاز و فلفل دلمه رو هم ریختم توی تابه . بعد از گذشت چند دقیقه آب میندازه و مرغ توی آب و روغن هم میپزه و هم سرخ میشه . برای برگردوندنشم از دو تا کفگیر کمک میگیریم و به راحتی برمیگردونیم تا طرف دیگه ش هم سرخ بشه .
از مراحلش چند تا عکس موجوده که میدم مامان توی استوری براتون بذاره ❤
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_25 میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_25 میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین باری که مردی رو یادت هست؟ مرگ گاهی سراغ جسمت نمیره، روحت رو می‌گیره، اما تو هنوز ساعت هشت صبح از خواب بیدار می‌شی، راهت رو می‌گیری و میری سمت محل کاری که بیشتر شبیه یک تبعیدگاه جسمی شده. همه ما مردیم ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_25
میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین باری که مردی رو یادت هست؟ مرگ گاهی سراغ جسمت نمیره، روحت رو می‌گیره، اما تو هنوز ساعت هشت صبح از خواب بیدار می‌شی، راهت رو می‌گیری و میری سمت محل کاری که بیشتر شبیه یک تبعیدگاه جسمی شده. همه ما مردیم اما هیچکدوم تاریخ دقیقش رو یادمون نیست. کاش میشد مثل مردن جسم یک سنگ قبر رو هر روز باخودمون می‌کشوندیم تو خیابون تا آدمایی که از کنارمون رد می‌شن بفمن که ما خیلی وقته فقط راه می‌ریم، حرف می‌زنیم، می‌خندیم، گریه می‌کنیم اما زندگی ..... نه... باید آخرش یک جور دیگه تموم شه. من دم مسیحایی عشق رو دیدم. چنان دستی روی سرت می‌کشه که اگر هزار بار هم مرده باشی تمام تلاشت رو می‌کنی تا دوباره زنده شی. به این می‌گن استفاده از شانس مجدد. همه ما این روزها نیاز به یه شانس مجدد داریم تا خودمون رو از قبر این روزمرگی بیرون بکشیم تا یادمون بیفته بعد زمستون می‌تونه هر فصلی باشه؛ فقط بستگی داره تو چی دوست داشته باشی؛ این خاصیت بهاره رفیق. چند وقته تو قبر خودت دفن شدی؟ حواست هست چند وقته با صدای بلند نخندیدی! حواست هست چند وقته کسی بهت نگفته «خجالت بکش، یکم سنگین باش!» ما مردیم. می دونی چند وقته تمام احساست رو ریختی تو اون تلفن کوفتی و یادت رفته این رو باید تنها خرج یک نفر کنی. یک نفری که تو تمام دنیاش باشی و اون تمام دنیات. از آخرین باری که نگران بودی، نگرانت بودن می‌دونی چند وقت گذشته؟ چرا برای سینما رفتن دیگه ذوق نداری؟ کفن دورت رو پاره کن، بذار یکم احساست هوا بخوره. یکم گریه کن. گریه که خجالت نداره... ما با گریه متولد شدیم، با گریه زندگی کردیم، با گریه عزیزامون رو فرستادیم خونه بخت، با گریه خندیدیم، با خنده گریه کردیم، با گریه هم همراهی‌مون می‌کنن بریم به خونه ابدی. اینجا شبیه به گربه نبود، اینجا گریه بود. گریه کن رفیق...
#
می‌خوام این نقابو بذارم کنار
تو بازی یه وقتتایی هم میشه باخت
بذار اعترافم بشه رفتنش
نمیشه با هر آدمی بودو ساخت
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #من #تو #گریه #گریه_کن #قبر #مرگ
عکس و مجسمه از حضرت عشق ♥️
Read more
. . سلام عزیزای دل<span class="emoji emoji2764"></span> . . ببخشید چند وقتیه سرم شلوغ بود و بی حوصله هم بودم در این حد که از هر چی که پختم ...
Media Removed
. . سلام عزیزای دل . . ببخشید چند وقتیه سرم شلوغ بود و بی حوصله هم بودم در این حد که از هر چی که پختم عکس نگرفتم .... این عکسم توی گالریم دیدم که مال چند ماه گذشته ست 😶 . . توپک های مرغ سوخاری . ‌ مرغ چرخ شده نیم کیلو میتونید ترکیبی از سینه و رون استفاده کنید.مرغ باید خام باشه یک عدد پیاز بزرگ رنده ... .
.
سلام عزیزای دل❤
.
.
ببخشید چند وقتیه سرم شلوغ بود و بی حوصله هم بودم در این حد که از هر چی که پختم عکس نگرفتم ....
این عکسم توی گالریم دیدم که مال چند ماه گذشته ست 😶 .
.
🍗توپک های مرغ سوخاری .


مرغ چرخ شده نیم کیلو میتونید ترکیبی از سینه و رون استفاده کنید.مرغ باید خام باشه
یک عدد پیاز بزرگ رنده و آب گرفته شده
دو حبه سیر( خواهشا حذف نکنید 🙄)رنده شده
نصف فلفل دلمه ای سبز رنده شده و آب گرفته شده
زعفرون دم شده دو قاشق غذاخوری
نمک و فلفل و پودر تخم گشنیز و آویشن و دو قاشق آبلیمو
تمام مواد رو با هم مخلوط کنید خوب هم بزنید. بعد داخل یه ظرف آرد بریزید و یه ظرف دیگه پودر سوخاری و داخل یه ظرف دیگه یک عدد تخم مرغ رو به همراه نصف استکان شیر بریزید . از ترکیب به اندازه گردو بردارید و قلقلی کنید و نیم ساعت توی یخچال بذارید سپس ابتدا داخل آرد سپس شیر و تخم مرغ زده شده و بعد داخل پودر سوخاری بزنید و داخل روغن سرخ کنید. 👈 روغن شناور نمیخواد داخل تابه روغن بریزید و تمام قلقلی ها رو بچنید تا سرخ بشه یک طرف که سرخ شد برگردونید تا طرف دیگه سرخ بشه.بعد با سیب زمینی سرخ شده نوش جان کنید. .
.
دوستان ؛ من داخل شیر و تخم مرغ زده شده کمی آویشن و کمی پودر سیر زدم تا بوی تخم مرغ نده. 👉
.
اگه موقع قلقلی کردن بدستتون چسبید کمی آب به دستتون بزنید .
.
👈ایده ی غذاهای خوشمزه بدید که به وجد بیام و درست کنم و بتونم پست بذارم 🙈
Read more
. برای خودمون لحظه‌های خوب بسازیم توی روزایی که خیلی خوش نیستن! مثل ستاره‌های کوچولویی که توی آسمون ...
Media Removed
. برای خودمون لحظه‌های خوب بسازیم توی روزایی که خیلی خوش نیستن! مثل ستاره‌های کوچولویی که توی آسمون سیاهِ شب، برای لحظه‌ای برق می‌زنن و آدم‌ها رو یاد نور می‌ندازن... کیک پختم برای پسرم که یه لحظه هم شده دلش پر از ذوق بشه حتی اگه از شدت مریضی نتونه چیزی ازش بخوره! #کیک پختم برای #همسرم چون می‌دونم ... .
برای خودمون لحظه‌های خوب بسازیم توی روزایی که خیلی خوش نیستن!
مثل ستاره‌های کوچولویی که توی آسمون سیاهِ شب، برای لحظه‌ای برق می‌زنن و آدم‌ها رو یاد نور می‌ندازن...
کیک پختم برای پسرم که یه لحظه هم شده دلش پر از ذوق بشه حتی اگه از شدت مریضی نتونه چیزی ازش بخوره!
#کیک پختم برای #همسرم چون می‌دونم توی این اوضاع مریضی بچه‌ها اصلا انتظارش رو نداره و غافلگیر می‌شه.
البته یه کیک #ساده و دم دستی و کار راه‌انداز !
#کیک_بدون_فر با تابه‌ی رژیمی ❤👍
مواد لازم با واحد پیمانه‌ی استاندارد شیرینی پزی:
تخم مرغ چهار عدد
شکر یک‌پیمانه
ماست شیرین یک پ
روغن دو سوم پ
آرد دو پ
بکینگ پودر یک قاشق مرباخوری
وانیل نوک ق‌چ
گلاب یک ق‌غ
گردو کشمش به میزان دلخواه
ابتدا تخم‌مرغ ها و وانیل و شکر رو با همزن می‌زنیم تا کرمی و کشدار بشن.
بعد به ترتیب ماست و روغن رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
آرد و بکینگ‌پودر رو الک میکنیم و کم‌کم به مواد اضافه می‌کنیم و بعد با همزن می‌زنیم.
لازمه که از قبل ماهیتابه ی رژیمی‌تون رو روی شعله‌پخش کن روی شعله بگذارید تا گرم بشه. و نکته‌ی مهم اینکه حتما واشر ماهیتابه رو در بیاریر تا کیک عرق نکنه.
وقتی داغ شد کفِش رو با روغن چرب کنید و دو تا کاغذروغنی بندازید تهش.
موارد رو توی‌ماهیتابه بریزید و درش رو ببندید.
بعد حدودا نیم ساعت در ماهیتابه رو باز کنید و ببینید دور کیک طلایی شده یا نه؟! اگر شده بود کیک رو برگردونید تا اوتن طرفش هم طلایی بشه. چهار دقیقه کافیه.
همین . به همین سادگی شما صاحب یه کیک خوشمزه می‌شید 😍
#کیک #رسپی
Read more
توی این چند هفته ی اخیر خیلی کم خونه بودم ، یه عالمه بدو بدو و استرس و سورپرایزای مختلف داشت برام این زندگی ...
Media Removed
توی این چند هفته ی اخیر خیلی کم خونه بودم ، یه عالمه بدو بدو و استرس و سورپرایزای مختلف داشت برام این زندگی غیر قابل پیش بینی و من حسابی درگیر بودم .... معمولا سعی میکنم خونرو خودم نظم بدم و به کارام برسم ولی دیدین یه وقتایی زمام کار خونه از دستتون در میره و دیگه هرچقدرم دور خودتون بچرخید نمیتونید اون تمیزی ... توی این چند هفته ی اخیر خیلی کم خونه بودم ، یه عالمه بدو بدو و استرس و سورپرایزای مختلف داشت برام این زندگی غیر قابل پیش بینی و من حسابی درگیر بودم .... معمولا سعی میکنم خونرو خودم نظم بدم و به کارام برسم ولی دیدین یه وقتایی زمام کار خونه از دستتون در میره و دیگه هرچقدرم دور خودتون بچرخید نمیتونید اون تمیزی و نظم رو به خونتون برگردونید؟ یکی از دغدغه های من توی این شرایط اینه که حالا از کجا کمک بگیرم 😫 کیو پیدا کنم که الان بهش بگم فردا سر ساعت دم در خونه باشه🙄
پلاک رو دیگه حتما خیلی هاتون میشناسید ، یه اپلیکیشن سرویس خدمات آنلاین که چند وقتیه کارشون رو شروع کردن و حسابی هم موفق بودن تو زمینه های مختلف 👌 من هم برای این روزای شلوغ پلوغ ازشون کمک گرفتم و واقعا هم راضی بودم .... برام جالب بود که فردای روزی ک من ازشون خدمات گرفتم باهام تماس گرفتن تا به شخصی که فرسناده بودن امتیاز بدم 👌اینجوری نفر بعدی راحت تر میتونه شخص مورد نظرشو انتخاب کنه به نظرم و این خیلی خوبه 😊👌
دیگه خلاصه اینجوری دیگه ایشالا شما هم استفاده کنید و راضی باشید 😊🙏
@pelakservices
#ad
Read more
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ...
Media Removed
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪ ‌ دانشگاه هنر تهران ...
تقریبا یک سال و نیم پیش‌.
این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم
من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪
‌ دانشگاه هنر تهران درس می‌خوندم،‌ رشته‌ی طراحی پارچه /شبانه
و متنفر بودم از چیزی که می‌خوندم.‌

اینجا دم بی‌آرتی عه،‌ اونجا مجتمع نور دستشویی‌های خوبی داره‌
رو به رو بی‌آرتی تو پیاده رو یه سوپری بود‌
اینورش یه دکه‌
جلو‌ترش یه بیخانمان که شبا همیشه همونجا می‌خوابید‌
یکم جلو تر نزدیک دانشگاه نقاشی‌دیواری‌ های باحالی کار کرده بودن ‌
همون اطراف یه نونوایی بود که نوناش آشغال بود‌
بغل دانشگاه ما امیرکبیریا بودن؛ از نظرشون ما هنریا خیلی بچه‌های خفنی بودیم‌
تاکسی ها مستقیم هزار‌تومن میگرفتن‌
از تقاطع انقلاب ولیعصر تاکسی به هفت‌تیر سخت پیدا می‌شد‌
هوا به شدت آلوده بود‌
همه چی به شدت فرق می‌کرد.
Read more
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ...
Media Removed
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪ ‌ دانشگاه هنر تهران ...
تقریبا یک سال و نیم پیش‌.
این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم
من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪
‌ دانشگاه هنر تهران درس می‌خوندم،‌ رشته‌ی طراحی پارچه /شبانه
و متنفر بودم از چیزی که می‌خوندم.‌

اینجا دم بی‌آرتی عه،‌ اونجا مجتمع نور دستشویی‌های خوبی داره‌
رو به رو بی‌آرتی تو پیاده رو یه سوپری بود‌
اینورش یه دکه‌
جلو‌ترش یه بیخانمان که شبا همیشه همونجا می‌خوابید‌
یکم جلو تر نزدیک دانشگاه نقاشی‌دیواری‌ های باحالی کار کرده بودن ‌
همون اطراف یه نونوایی بود که نوناش آشغال بود‌
بغل دانشگاه ما امیرکبیریا بودن؛ از نظرشون ما هنریا خیلی بچه‌های خفنی بودیم‌
تاکسی ها مستقیم هزار‌تومن میگرفتن‌
از تقاطع انقلاب ولیعصر تاکسی به هفت‌تیر سخت پیدا می‌شد‌
هوا به شدت آلوده بود‌
همه چی به شدت فرق می‌کرد.
Read more
اواسط ماه #رمضان بود كه داشتيم از #ملاصدرا تقاطع #شيراز رد ميشيديم. اخراي شب بود و دقيقا بعد از حمله ...
Media Removed
اواسط ماه #رمضان بود كه داشتيم از #ملاصدرا تقاطع #شيراز رد ميشيديم. اخراي شب بود و دقيقا بعد از حمله به مجلس. ييهو با همچين #پديده ي جذابي كنار خيابون مواجه شديم. #كافه خيابوني #آرتين آرتين يه #مسيحي بود كه رستوران داشت. كنارش يكي از دوستانش بود كه از ارمنستان اومده بود و باهم اين كافه رو زده بودن. خيلي ... اواسط ماه #رمضان بود كه داشتيم از #ملاصدرا تقاطع #شيراز رد ميشيديم. اخراي شب بود و دقيقا بعد از حمله به مجلس.
ييهو با همچين #پديده ي جذابي كنار خيابون مواجه شديم.
#كافه خيابوني #آرتين
آرتين يه #مسيحي بود كه رستوران داشت. كنارش يكي از دوستانش بود كه از ارمنستان اومده بود و باهم اين كافه رو زده بودن.
خيلي گله داشت... از زمونه
و علي الخصوص ماها!
جالب بود براش يه تيپ آدم هاي #مذهبي مثل ما اومدن سراغش و ازش دارن قهوه ميخرن اون ساعت ١٢:٣٠ شب. خيلي گفتيم و خنديديم اون شب.
كل اينا رو گفتم، به خاطر اينكه بيشتر حواسمون به اقليت ها باشه. خيلي وقتا در حقشون #ظلم ميكنيم. چه خواسته و چه ناخواسته.
خريد و فروش از غير مسلمون جرم نيست. چطور خيلي از ماها وقت خريدن وسايل خونه كه ميشه، همه لوازم مون كره اي و ژاپني هست، تا به غذا و رستوران ميرسيم( كه از لحاظ شرعي ذبح اسلامي رو هم رعايت ميكنن) اه و پيف ميكنيم كه خريد از #كفار #جايز نيست.
به راستي، اگر ما ادعاي #اسلام ميكنيم و دم از دين محبت و مهرباني ميزنيم، چرا با همطون خودمون ، كه حداقل كسب و كار حلال داره، ازش #حمايت نميكنيم؟
#اسلام #مسيحيت #كافه #آرتين #ون #فولكس #تهران #ايران
#iran #tehran #cafe #artin
Read more
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ...
Media Removed
‌ تقریبا یک سال و نیم پیش‌. این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪ ‌ دانشگاه هنر تهران ...
تقریبا یک سال و نیم پیش‌.
این عکسو محمد حسن‌زاده از شیراز ازم گرفته، از جمله آخرین روزهایی بود که ایران بودم، اتاقم از وسایل خالی شده بود، هر روز با غرهای پی‌آپی بابام سعی می‌کردم تا قبل ساعت ۲ خودمو به دانشگاه برسونم تا کارای اداری انصرافمو انجام بدم
من با رتبه ۶۱۵ و عملی ۹۰‎٪
‌ دانشگاه هنر تهران درس می‌خوندم،‌ رشته‌ی طراحی پارچه /شبانه
و متنفر بودم از چیزی که می‌خوندم.‌

اینجا دم بی‌آرتی عه،‌ اونجا مجتمع نور دستشویی‌های خوبی داره‌
رو به رو بی‌آرتی تو پیاده رو یه سوپری بود‌
اینورش یه دکه‌
جلو‌ترش یه بیخانمان که شبا همیشه همونجا می‌خوابید‌
یکم جلو تر نزدیک دانشگاه نقاشی‌دیواری‌ های باحالی کار کرده بودن ‌
همون اطراف یه نونوایی بود که نوناش آشغال بود‌
بغل دانشگاه ما امیرکبیریا بودن؛ از نظرشون ما هنریا خیلی بچه‌های خفنی بودیم‌
تاکسی ها مستقیم هزار‌تومن میگرفتن‌
از تقاطع انقلاب ولیعصر تاکسی به هفت‌تیر سخت پیدا می‌شد‌
هوا به شدت آلوده بود‌
همه چی به شدت فرق می‌کرد.
Read more
سلام رُفَقا و روز و روزگارتون خوش <span class="emoji emoji1f60a"></span> ارباب ديبا و لَندي خانِ عُظما <span class="emoji emoji1f609"></span><span class="emoji emoji1f601"></span> عكس از كاميارِ مينوكَده عَزيز ...
Media Removed
سلام رُفَقا و روز و روزگارتون خوش ارباب ديبا و لَندي خانِ عُظما عكس از كاميارِ مينوكَده عَزيز 🏼 @kamyar78 آقا، ماه رَمِضون تَموم شُد و ما ديگه از ٧:٣٠ صبح با صُبحانه شَنبه تا پَنجشَنبه، كافه چارسو دَر خِدمَتِتونيم و جمعه ها و روزهايِ تَعطيلِ رَسمي هَم از ٣:٣٠ عصر تا پايان شَب بازيم و بَرقَرار ... سلام رُفَقا و روز و روزگارتون خوش 😊
ارباب ديبا و لَندي خانِ عُظما 😉😁 عكس از كاميارِ مينوكَده عَزيز 😉😁❤️🙏🏼 @kamyar78
آقا، ماه رَمِضون تَموم شُد و ما ديگه از ٧:٣٠ صبح با صُبحانه شَنبه تا پَنجشَنبه، كافه چارسو دَر خِدمَتِتونيم و جمعه ها و روزهايِ تَعطيلِ رَسمي هَم از ٣:٣٠ عصر تا پايان شَب بازيم و بَرقَرار 😊😉 دَر ضِمن منويِِ صُبحانه /عَصرانه ما از ٧:٣٠ صبح تا ١٢ شب سِرو مي شه ، عَلاوه بَر منويِ غذاها و شيريني ها ، قهوه ها و چاي ها و ...... پَس نِگَرانِ تَموم شُدَنِش نَباشيد 😁
ساعاتِ كارِ ما :
شنبه تا پَنجشَنبه : ٧:٣٠ صُبح تا ٢٤
جمعه ها و تَعطيلات رَسمي : ١٥:٣٠ تا ٢٤
ما آخرين سرويس هامون رو ساعت ٢٣:٠٠ و ٢٣:١٥ دَريافت مي كنيم و طِبق قانون و رِوال ساعت ٢٤ خاموشي كامل داريم و تعطيليم 😉 فوتبال ها رو هم بتونيم پَخش كُنيم ، پَخش مي كُنيم ، نَتونيم ، بازَم حالِشو مي بَريم 😊😄، تو رو جونِ اَمواتِتون 🤣 اِفتِخار داديد و تَشريف آورديد ، لَبخَند فَراموشِتون نَشه لُطفاً 😊، كه قانونِ ورود به كافه چارسو با لَبخَند، هيچ وَقت لَغو و فَراموش نَخواهَد شُد و اَگر خُدايِ نَكَرده، لَبخَندِتون رو فَراموش كَرديد و با خودِتون نَياوُرديد 😊 كافه چارسو هيچ گونه مَسئوليتي دَر قِبالِ پَذيرش و پَذيرايي اَز شُما نَخواهَد داشت 😄😉😁 و اَگر لَبخَندِتون به راه و بَرقَرار بود ،قَدَمِتون، سَرِ چِشم 😊 اين رو هَميشه به دوستانِ اَخمو مي گَم ... كه شُما مِهمونِ خونه ماييد، تا زَماني كه به صاب خونه اَخم مي كُنيد و حالِ بَدِتون رو بِهِش مُنتَقِل مي كُنيد، چه طور اِنتِظار مِهمون نَوازي اَزَش داريد و مي خواييد حالِتون خوش تَر و بِهتَر باشه و بِشه ؟! 😊 شُما سَرمايه اَوَليه لَبخَند رو با خودِتون بياريد لُطفاً، ما با سود و حالِ خوش تَر و بِهتَر ، با جوون و دِل دَر خِدمَتيم و اَزَتون پَذيرايي مي كُنيم .
و تو رو خُدا اَگَر نَداشتيد و نَياوُرديد و با هامون دَعوا داشتيد و خواستيد ما رو دَرگيرِ مُشكِلاتِ شَخصي خودِتون بُكُنيد ، حَداقل ، اين حَق رو بَرايِ ما هَم قائل باشيد و بُزُرگواري كُنيد، كه ما هَم اين حَق اِنتِخاب رو داشته باشيم كه نَخواييم و نَتونيم وارِدِ اين اِرتِباط و تَعامُل و داد و سِتَد بِشيم 😊 هَمه ما مُشكلاتِ خودِمون رو داشته و داريم ولي مي تونيم رويِ خوشِ زِندِگيمون رو به هَم نِشون بِديم ، ما تَلاشِمون اين بوده و هَست و ايشاالله خودِش هَم كُمَكِمون كُنه 😊🙏🏼 مُخلِصيم ، بَرقَرار باشيد و دِلخوش و يا حَق 😊😉😁😄❤️🙏🏼🌿
Read more
. از پیج پرتو جان @parto.amiri . . . خب, برای تهیه ی کباب تابه ای مرغ آبدار و معطر, من از نیم کیلو ...
Media Removed
. از پیج پرتو جان @parto.amiri . . . خب, برای تهیه ی کباب تابه ای مرغ آبدار و معطر, من از نیم کیلو مخلوط سینه و ران چرخ کرده استفاده کردم. دو عدد پیاز متوسط رو با یک حبه سیر کوچیک (دلخواه و قابل حذف) رنده کنید. از رنده ی ریز استفاده کنید که کبابتون یکدست بشه. آب پیاز رو بگیرید و به مرغ چرخکرده اضافه ... .
از پیج پرتو جان
@parto.amiri
. . .

خب, برای تهیه ی کباب تابه ای مرغ آبدار و معطر, من از نیم کیلو مخلوط سینه و ران چرخ کرده استفاده کردم.
دو عدد پیاز متوسط رو با یک حبه سیر کوچیک (دلخواه و قابل حذف) رنده کنید. از رنده ی ریز استفاده کنید که کبابتون یکدست بشه. آب پیاز رو بگیرید و به مرغ چرخکرده اضافه کنید. یک مشت جعفری و گشنیز ساطوری و یک مشت فلفل دلمه ای سبز و قرمز خیلی ریز خرد شده, دو قاشق غذاخوری زعفران دم کرده ی غلیظ و یک ق غ پودر سوخاری تند هم بزنید. این یک ق غ پودر سوخاری تند, طعم نیم کیلو مرغ رو تغییر نمیده اما خیلی تردش می کنه و نیازی به افزودن نمک و فلفل و... هم ندارید. اگه نمک بیشتری دوست دارید کمی اضافه کنید اما برای ما که مصرف نمک رو خیلی کم کردیم مناسب بود. همه ی مواد رو با هم ورز بدید (عکس دوم) روی ظرف سلوفون بکشید و بذارید حداقل دو ساعت تو یخچال بمونه. من یک شب تو یخچال استراحت دادم.
تابه ی رژیمی خط دار رو چرب کنید و بذارید کاملا داغ بشه. از روی شعله بردارید و مرغ رو کف ظرف یکنواخت پهن کنید. (عکس سوم) 👈 نکته ی مهم: مایه ی کباب رو نازک پهن نکنید. این کار باعث خشک شدن کباب میشه. مرغ چرخکرده خیلی سریع می پزه پس می تونید ضخیم تر کف تابه پهن کنید. 👈👈 اصلا اصلا اصلا حرارت رو زیاد نکنید. کافیه تابه همون ابتدا داغ بشه. حرارت بالا باعث تبخیر آب مایه کباب و سفت و خشک شدنش میشه. 👈👈👈 به هیچ وجه در تابه رو نبندین چون کباب آب میندازه و خوشرنگ و برشته نمیشه.
وقتی مایه تو چند دقیقه ی اول خودشو گرفت با یک کفگیر تخت, مایه رو به چند قسمت برش بدید. لازمه یکی دو بار شیارها رو با کفگیر عمیق تر کنید تا ردیفهای کباب به هم نچسبن.
وقتی کناره های کباب برشته شدند, وقت برگردوندن هر ردیفه.
بدون گذاشتن در تابه صبر کنید تا اون سمت هم برشته بشه. اگر دیدین روغن کف تابه کمه, پس از برگردوندن کمی روغن از کناره ی تابه اضافه کنید.
اگه تابه رژیمی ندارید, فدای سرتون! تو تابه ی معمولی هم درست میشه. تابه رژیمی فقط روغن کمتری می بره و خطوط عرضی روی کباب میندازه. . .
#كباب_تابه_ای_آشپزی_شما
#کباب_آشپزی_شما . .
لینک کانال تلگرام👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDStHv6b1WSuJs0ow
.
👇👇👇👇
@bread.page
@ashpazi_shoma


Tag photo: #ashpazi_shoma

#insiran #persianfood #persiandessert #persian_foods #persianshot #persianstyle #persiancuisine #persiagram #instapic #insta_persia #insiranian #food #آشپزی #بفرما
Read more
. یه عصر رویایی، اینجا ساحل متـــــل قـــــو ️ . حتما این فیلم رو ببینید . . قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان ... .
یه عصر رویایی، اینجا ساحل متـــــل قـــــو 🌊 🌊 🌊 ❤️❤️❤️
.
حتما این فیلم رو ببینید . .
قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان گل انداخته از خجالت ؟
نمی شد بروی ببینی "لست سین" تلگرامش کی بوده . باید آرزو می کردی شاید یک عروسی یا عزا پیش بیاید که بشود دم در ، بین مهمان ها ، چند لحظه ای دوباره تماشایش کنی .

عکسی اگر بود مقدس بود و جایش در امن ترین خلوت خانه .
باید سر حوصله ، دور از چشم اغیار ، یواشکی، شاید ،چند دقیقه ای نگاهش کنی و قربان و صدقه اش بروی . اینستاگرام نبود که عکس های سلفی در رنگ بندی های مختلف و عکس های دسته جمعی و سفر و مهمانی رفتن هایش را بشود ببینی .
ما که توی کافه و سینما قرار نمی گذاشتیم .
قرارمان این بود که فلان ساعت توی صف نانوایی با هم باشیم .
یکی توی مردانه بایستد و دیگری زنانه شاید شانس یاری کند و همزمان نوبتمان شد و پیش چشم شاطر، جلوی دخل، چند ثانیه ای کنار هم بایستیم .همین .
تلفن های خانه که سایلنت نمی شدند .
قرارمان این بود که فلان ساعت که همه خواب هستند یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشی دستش باشد و آن یکی دستش روی قطع کن و به محض اینکه زنگ زدی ، زنگ نخورده دستش را بردارد ، مبادا کسی بو ببرد .
تو آرام بگویی : دوستت دارم
و او آرام تر بگوید : منم همینطور

و بعد در سکوت، صدای نفس های همدیگر را بشنوید .

ما شاید آخرین نسلی بودیم که کمتر می دید و بیشتر تخیل می کرد . نسلی که صدا و لبخند را به تیپ و هیکل ترجیح می داد . آخرین نسلی که زود دل می بست و دیر دل می کند . .
. .
عصرتون به شااااادی .
.
Location : Iran, Mazandaran, Motelghoo Dreams City .
Video by : @sajjadsaffari .
#پاریس #متل_قو #رامسر #شمال #مازندران #ایران #دریا #شهسوار #کاسپین #عشق
#north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #shomal #mazandaran #motelghoo #beautiful #city #ramsar #gilan #golestan
Read more
. جنگلهای کلاردشت، در مه🌳️🌧️ . . . حتما این فیلم رو ببینید . . قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد ... .
جنگلهای کلاردشت، در مه🍀🌿🌳💎☁️🌧️
. . .
حتما این فیلم رو ببینید . .
قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان گل انداخته از خجالت ؟
نمی شد بروی ببینی "لست سین" تلگرامش کی بوده . باید آرزو می کردی شاید یک عروسی یا عزا پیش بیاید که بشود دم در ، بین مهمان ها ، چند لحظه ای دوباره تماشایش کنی .

عکسی اگر بود مقدس بود و جایش در امن ترین خلوت خانه .
باید سر حوصله ، دور از چشم اغیار ، یواشکی، شاید ،چند دقیقه ای نگاهش کنی و قربان و صدقه اش بروی . اینستاگرام نبود که عکس های سلفی در رنگ بندی های مختلف و عکس های دسته جمعی و سفر و مهمانی رفتن هایش را بشود ببینی .
ما که توی کافه و سینما قرار نمی گذاشتیم .
قرارمان این بود که فلان ساعت توی صف نانوایی با هم باشیم .
یکی توی مردانه بایستد و دیگری زنانه شاید شانس یاری کند و همزمان نوبتمان شد و پیش چشم شاطر، جلوی دخل، چند ثانیه ای کنار هم بایستیم .همین .
تلفن های خانه که سایلنت نمی شدند .
قرارمان این بود که فلان ساعت که همه خواب هستند یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشی دستش باشد و آن یکی دستش روی قطع کن و به محض اینکه زنگ زدی ، زنگ نخورده دستش را بردارد ، مبادا کسی بو ببرد .
تو آرام بگویی : دوستت دارم
و او آرام تر بگوید : منم همینطور

و بعد در سکوت، صدای نفس های همدیگر را بشنوید .

ما شاید آخرین نسلی بودیم که کمتر می دید و بیشتر تخیل می کرد . نسلی که صدا و لبخند را به تیپ و هیکل ترجیح می داد . آخرین نسلی که زود دل می بست و دیر دل می کند . .
. .
شبتوووووووون بهشـــــت .
Location : Iran 🇮🇷 , Mazandaran, motelghoo kelardasht .
Video by : @shimasoli6994 .
#شمال #مازندران #ایران #شهسوار #کلاردشت #عشق
#north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #shomal #mazandaran #motelghoo #beautiful #city #ramsar #gilan #golestan
Read more
 #albalopolo Heter denna härliga rätt som är egentligen, ris med #hemgjorda #köttbullar och syltade ...
Media Removed
#albalopolo Heter denna härliga rätt som är egentligen, ris med #hemgjorda #köttbullar och syltade körsbär. Det är bären som heter Albalo och är egentligen sura #körsbär och inte den vanliga i butiken. . . تلفن زنگ زد، دوست عزززيزى بود كه ياد من كرده بود، چرا؟ چون البالو خريده بود! از ... #albalopolo
Heter denna härliga rätt som är egentligen, ris med #hemgjorda #köttbullar och syltade körsbär.
Det är bären som heter Albalo och är egentligen sura #körsbär och inte den vanliga i butiken.
.
.
تلفن زنگ زد، دوست عزززيزى بود كه ياد من كرده بود، چرا؟
چون البالو خريده بود!
از كجا؟ اونور استكهلم كه به ما هم دوره!
خلاصه از ايشون لطف كه بره و برام بخره و از من هم تشكر كه نه راه دوره و بى خيال!!
ولى مگه فكر و خيال مريمى اروم گرفت بعد ديدن اون البالوهاى قرمز و خوشمزه!
و از اونجا كه خدا مراد شكم من را بسيار زود مى ده، ديدم كه ميوه فروش محل خودمون البالو اورده... البته نه زياد و نه خيلى ترش از مدل ايران و نه ارزون ولى خوب براى هوسونه من بد نبود!
#البالوپلوى_مريمى
دستور توى هشتگ بالا هست ولى براتون باز هم مى نويسم.
هم وزن البالو شكر روش بريزين و بزارين چند ساعت بمونه، اگر ترشتر دوست دارين كمتر شكر.
بعد بدون اضافه كردن اب، چون خود البالو اب مى اندازه اون را بجوشونين و بعد شعله را كم كنين تا يك ربعى قل بخوره و زياد له نشه!
گوشت قلقلى درست كنين و از مرباى البالو روش بريزين و بزارين حرارت ببينه تا شيرين شه.
پياز داغ هم قاطى شربت و قلقلى ها بريزين.
برنج را ابكش كنين و البالو ها و گوشت را موقع دم كردن با برنج قاطى كنين و بزارين دم بكشه!
.
نكته مريمى: من البالو پلوى قاطى پاتى و شيرين و با گوشت قلقلى دوست دارم، متاسفانه رنگ برنج بعد دم كشيدن كمى قهوه اى مى شه! اگر خيلى مجلسى مى خواين پلوى سفيد درست كنين و مواد رو موقع كشيدن با هم مخلوط كنين.
.
نكته تشكرى: مررسي از دوستانى كه به سوئدى و يا انگليسى كامنت مى گذارن. اينطورى خيلى از سوئدى ها هم مى تونند بيشتر تو گروه ما باشند
Read more
. شب‌های متـــــل قـــــو 🇮🇷 . . . قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان ... .
شب‌های متـــــل قـــــو ❤️🌺🇮🇷📍💙
.
. .
قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان گل انداخته از خجالت ؟
نمی شد بروی ببینی "لست سین" تلگرامش کی بوده . باید آرزو می کردی شاید یک عروسی یا عزا پیش بیاید که بشود دم در ، بین مهمان ها ، چند لحظه ای دوباره تماشایش کنی .

عکسی اگر بود مقدس بود و جایش در امن ترین خلوت خانه .
باید سر حوصله ، دور از چشم اغیار ، یواشکی، شاید ،چند دقیقه ای نگاهش کنی و قربان و صدقه اش بروی . اینستاگرام نبود که عکس های سلفی در رنگ بندی های مختلف و عکس های دسته جمعی و سفر و مهمانی رفتن هایش را بشود ببینی .
ما که توی کافه و سینما قرار نمی گذاشتیم .
قرارمان این بود که فلان ساعت توی صف نانوایی با هم باشیم .
یکی توی مردانه بایستد و دیگری زنانه شاید شانس یاری کند و همزمان نوبتمان شد و پیش چشم شاطر، جلوی دخل، چند ثانیه ای کنار هم بایستیم .همین .
تلفن های خانه که سایلنت نمی شدند .
قرارمان این بود که فلان ساعت که همه خواب هستند یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشی دستش باشد و آن یکی دستش روی قطع کن و به محض اینکه زنگ زدی ، زنگ نخورده دستش را بردارد ، مبادا کسی بو ببرد .
تو آرام بگویی : دوستت دارم
و او آرام تر بگوید : منم همینطور

و بعد در سکوت، صدای نفس های همدیگر را بشنوید .

ما شاید آخرین نسلی بودیم که کمتر می دید و بیشتر تخیل می کرد . نسلی که صدا و لبخند را به تیپ و هیکل ترجیح می داد . آخرین نسلی که زود دل می بست و دیر دل می کند . .
. .
شبتوووووووون بهشـــــت .
.
Location : Iran, Mazandaran, Motelghoo Dreams City .
Video by : @sajjadsaffari
.
Music by @mohsenebrahimzadeh .
#پاریس #متل_قو #رامسر #شمال #مازندران #ایران #محسن_ابراهیم_زاده #شهسوار #عشق
#north #iran #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #shomal #mazandaran #motelghoo #beautiful #city #ramsar #gilan #golestan #mohsenebrahimzadeh #sajjadsaffari
Read more
*** مخاطب این متن خودم هستم. باید می‌نوشتم تا امروز در یادم بماند. خواندنش برای شما شاید اتلاف وقت ...
Media Removed
*** مخاطب این متن خودم هستم. باید می‌نوشتم تا امروز در یادم بماند. خواندنش برای شما شاید اتلاف وقت باشد! * نوشتن هم از آن کارهای شاق است. زمانی آنقدر دلچسب است که دلم می خواهد واژه‌ها را از صفحه بیرون بکشم و دست در دست‌شان برقصم و گاهی دیگر آنقدر عذاب‌آور می‌شود که چشم می‌بندم و هرچه از ذهنم می‌گذرد ... ***
مخاطب این متن خودم هستم. باید می‌نوشتم تا امروز در یادم بماند. خواندنش برای شما شاید اتلاف وقت باشد!
*

نوشتن هم از آن کارهای شاق است. زمانی آنقدر دلچسب است که دلم می خواهد واژه‌ها را از صفحه بیرون بکشم و دست در دست‌شان برقصم و گاهی دیگر آنقدر عذاب‌آور می‌شود که چشم می‌بندم و هرچه از ذهنم می‌گذرد روی کاغذ می‌ریزم تا شاید مشمولِ قانونِ نظم شوند و نسقی پیدا کنند قابل خوانده شدن. صبح با نوشتنِ شاق دست به یقه بودم که صدای «لااله الاالله» از کوچه بلند شد. مثل همیشه‌ی این‌وقت‌ها دست کشیدم از کار تا چند ثانیه‌ای به احترام مرده‌ای که روی دست تشیع می‌شد و من نمی‌دانستم کیست اما لابد توی رفت‌وآمدهای محله یکی دو باری با هم چشم در چشم شده بودیم، سکوت کرده باشم.
هنوز با نوشتن شاق دست به یقه بودم که سَرَکی کشیدم اینجا طبق عادت. توی استوریِ نمی‌دانم کی، تصویری دیدم از دختری زیبا شبنم نام که دیگر نیست؛ که استوری خبر از مرگ او می‌داد. رفتم توی صفحه‌اش چرخ زدم و دیدم که عکاس بود و عکس‌هایش پر از شورِ زندگی. همین! دو ساعت گذشته بود از مرگِ همسایه و حالا مواجهه با دومین مرگِ امروز.

با هر جان کندنی بود گزارش را نوشتم و گذاشتم یکساعتی دم بکشد تا دوباره سروقتش بروم برای ویرایش و تمام. آمدم اینجا و دیدم بهمن (دارالشفایی) عکسِ مجید (ساسانی) را گذاشته با یک کیک تولد جلویش. تعجب کردم از دوستیِ بهمن با مجید و پیش خودم گفتم لابد تولد مجید است. متن زیر عکس را که خواندم خشکم زد. مجید مرده بود. حالا من بودم و تداعیِ یک دورۀ دور. پرتاب شدم به هفده هجده سال قبل؛ به ساختمانِ معاونت فرهنگیِ دانشگاه علوم پزشکی تهران در خیابان قدس. به روزهای دانشجویی و شور و حالِ جشنواره نشریات دانشجویی. مجید را آنجا دیده بودم. لابد افسانه (کامران)، علی (شیخ‌الاسلامی) و شهاب (صابونچی) بیشتر و بهتر از من آن روزها را یادشان هست. حتما آنها بیشتر و بهتر از من مجید را می‌شناختند؛ همان پسرِ تو پُرِ خندانی که پزشک شده بود و بروبیایی داشت و دیگر نیست! تمام این سال‌ها افسانه و شهاب و علی را دیدم گاه و بیگاه اینور و آنور اما مجید را دیگر ندیدم. شاید فقط یکبار در خیابانِ شانزده آذر، شاید. و دیگر نخواهم دید حتی تصادفی در کوچه و خیابان.

روز سنگینی بود. روز غمگینی بود امروز. تلگرام فیلتر شد؟ شد که شد. یک چیز دیگر جایش پیدا می‌شود اما آدم‌هایمان دارند جوانِ جوان می‌میرند، تمام می‌شوند، جایشان را کسی پُر نخواهد کرد.
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، ...
Media Removed
آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دمِ غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آبِ حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد. آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی ... 🍃
آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دمِ غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آبِ حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد. آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی که منتظر مرگ باشن از یه جایی به بعد زندگیش دیگه هیچ چیز قشنگی نداشت، ساعت ها روی صندلی می نشست و به قاب عکس آقاجون نگاه میکرد، آخرم یه روز جسم بی جونشو روی همون صندلی درحالی که قاب عکس آقاجون از دستش افتاده بود پیدا کردن.
آقاجون که مرد عزیز برای کشتن خودش یه مشت قرص رو باهم نخورد، با تیغ رگشو نزد، خودشو از سقف آویزون نکرد اما خودکشی کرد، ازون خودکٌشیا که دل میکَنی از همه ی قشنگیای دنیا و چیزایی که دوسشون داری، ازونا که روزی صدبار به خودت میگی "دیگه بعد از اون هیچ چیز قشنگی تو دنیا وجود نداره "...
کی میدونه که دردِ این خودکشی چقدر بیشتر از مردنِ یهوییه، یهو که میمیری تو یه لحظه همه چی تموم میشه اما وقتی زنده میمونی و ذره ذره واسه مردن و عذاب دادن خودت از دلبستگیا و قشنگیای دنیا میگذری روحت شکنجه میشه، اصلأ تو میدونی چند هزارتا آدم تو این دنیا هستن که به سیم آخر زدن و درحالی که زندن و نفس میکشن خودکشی کردن؟! دلشونو با انتخابِ آدمی که عاشقش نیستن کشتن، روحشونو با بودن کنار کسایی که دوس ندارن، علایقشونو بخاطر فداکاری های اجباری، آیندشونو با نگفتن حرفایی که باید میگفتن...
تو میدونی تهِ همه ی این خودکٌشیا یه لحظه ی عذاب آور هست که توش یه لبخند تلخ تحویل خودت میدی، یه گوشه میشینی و به تموم شدن دنیات نگاه میکنی، درست مثل عزیزجون....
نه تو اینارو نمیدونی ولی من، وقتی به اجبار داشتی میرفتی خودکشی کردنتو دیدم با همون لبخندِ تلخ!
.
#نازنین_عابدین_پور
.....
📷: @nazi_abedinpur
.
.
#گیلان #لنگرود #بیجار #برنج #درو #شالی #شالیزار
Read more
 #قشم #رستوران_قشم ینجا که میام حس و حال خوبی دارم حس میکنم رفتم جنوب والا<span class="emoji emoji1f601"></span>اخه هنوزم باورم نمیشه اینجا ...
Media Removed
#قشم #رستوران_قشم ینجا که میام حس و حال خوبی دارم حس میکنم رفتم جنوب والااخه هنوزم باورم نمیشه اینجا جنوبه و من جنوب زندگی میکنم تو قشم یه زن تنها راحت و بدون حس نگاه سنگین آدمای اینجا میتونه ساعت دوازده شب از ماشینش پیاده بشه و بره رستوران و برای خودش یک ساعت بشینه. من که اومدم تقریبا خلوت بود ولی ... #قشم #رستوران_قشم
ینجا که میام حس و حال خوبی دارم حس میکنم رفتم جنوب والا😁اخه هنوزم باورم نمیشه اینجا جنوبه و من جنوب زندگی میکنم
تو قشم یه زن تنها راحت و بدون حس نگاه سنگین آدمای اینجا میتونه ساعت دوازده شب از ماشینش پیاده بشه و بره رستوران و برای خودش یک ساعت بشینه.
من که اومدم تقریبا خلوت بود ولی کم کم تمام صندلی ها پر شد از زوج ها و خانواده هایی که برای خوردن یه شام سبک محلی به اینجا یعنی رستوران خاله( پشت قلعه پرتغالیها ) اومده بودن
من مخلوط خوراک عنکاس و کولی یا همون کوسه سفارش دادم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود مخصوصا کوسه
کسایی که غذای دریایی دوست دارند حتما خوششون میاد.
اینجا یه اتاق از یه خونه محلیه البته نمیدونم هنوزم اون پشت زندگی میکنن یا نه ولی در کل متوجه نشدم خونه خوله ازین وره یا از اونوره یعنی نمیدونم سمت راستیه خونه خالس یا سمت چپیه 😃
قسمت تراژدی شام امشب من این بود که تا غذام اومد بهش سس زدم اولین لقمه رو که خوردم از شدت تندی فلج شدم یه گربه هم پشت صندلی من انقدر زار زد که جون مادرت یه تیکه عنکاسم به من بده منم قضیه رو کاملا براش توضیح دادم گفتم گربه جون الان عنکاس بخوری اجدادت از یادت میره جون بابات برو میز کناری اونا پیرن عمرا سس تند بخوردن ولی گیر داده بود به من 😭انقدر ناله کرد ول کن منم نبود لامذهب.یه زنه از اون وحشتناکاش از میز پشتی گفت بیا ناز نازی مردم رحم و مروت هم ندارن یه تیکه غذا دیگه چیه که انقدر بی وجدان شدیم😢😢 تا حالا یه گربه اینطوری با آبروتون بازی کرده بود ؟
از فردا هر شب میرم دم رستوران خاله تا گربه رو ببینم از خجالتش در بیام😁
Read more
. . [ده ساعت پایانی سال 1396] دیشب ساعت 12 که تازه رسیدیم بریم بیرون با مامی که گل و سنبل بگیریم توی ...
Media Removed
. . [ده ساعت پایانی سال 1396] دیشب ساعت 12 که تازه رسیدیم بریم بیرون با مامی که گل و سنبل بگیریم توی ماشین بش گفتم 96 برام چجوری بود.. سالی که گذشت حسابی شبیه خاله م بود :)) و تا دلتون بخواد چیزی ریختم دور و بعدشم که دورم خالی شد صدام شروع کرد پیچیدن توی چاردیواریِ خودم... یه لیست نوشتم از آدمایی که ... .
.
[ده ساعت پایانی سال 1396]
دیشب ساعت 12 که تازه رسیدیم بریم بیرون با مامی که گل و سنبل بگیریم توی ماشین بش گفتم 96 برام چجوری بود..
سالی که گذشت حسابی شبیه خاله م بود :)) و تا دلتون بخواد چیزی ریختم دور و بعدشم که دورم خالی شد صدام شروع کرد پیچیدن توی چاردیواریِ خودم...
یه لیست نوشتم از آدمایی که باید قرار بذارم و ببینمشون
و یه لیست از چیزایی که باید حتما بخونم و کارایی که میخوام حتما انجامشون بدم.
ولی خب فعلا یه بی تفاوتی و بیخیالی تومه :)) و استثنائا دارم مفهوم جمله ی توی لحظه زندگی کن رو درک میکنم که ده ساعت پایانی پارسال نداشتمش :))
حتی عکس ام ندارم برای تحویل سال.اس دی کارتم دستمو گذاشته تو حنا دم عیدی :))) درین حد :)
ولی عیب نداره.
اصن شاید با این وضعیتِ همه چی به ضلع شرقیم ، به کل برعکس شه و 97 حسابی سال خوبی از آب در بیاد.
و سال سگ سال مهربون و هواداری بشه.
بقول اون حرفه ایاش ایشالا سالی باشه سرشار از سلامتی و لبخند و عشق برای شما و خانواده :)))
عیدی ام برام بخرین ؛ خیلی دوست دارم.

#صُبِ_نوروزه

#سال_سگ

پ.ن: عکسمم کار راضیه ست که خیلی وقته درستش کرده بود ونشده بود که پستش کنم😍😘
@hosseiniraziiie.artwork

پ.ن2: میگفت تحمل تو برای آدمایی که دوسِت نداشته باشن خیلی سخته امیدوارم تحملم براتون سخت نباشه :)))))
Read more
....بچه که بودیم لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی ...
Media Removed
....بچه که بودیم لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !️ همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من میفته ... ....بچه که بودیم
لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت
یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !☺️ همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من میفته 😃
یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!😉 افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود 😃
من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه ! 😳🤔 وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم
الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم☺️
گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم
تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن😊
یادتون میاد
اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!!😊 یادش به خیر…….. چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه دوستان😘
یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.☺️ یادتون نیست
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون 😃
یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون
کلی هم کیف میکردیم
یادت میاد؟؟؟ 😊
وقتی بچه که بودیم

تلویزیون

با شام سبک

با پنکه شماره ۵

مشق هاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین////////😊 اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت🤗
یادت میاد؟؟؟☺️ وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم
می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم😂
می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم 😃
یادت میاد؟؟؟☺️ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو۶ و کوچکه رو۴😊
یادت میاد؟؟؟☺️ وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی😃
یادت میاد؟؟؟😊 فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه ❤️ یادت میاد؟؟؟😊 در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه😄
یادت میاد؟؟؟😉 اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی☺️ و دهنتو با دستت پاک میکردی😊 *بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی..😃😃 این متن آرامش خوبی به آدم میده
ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴی رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
قدیما شبا بالا پشت بوم میخوابیدیم و ستاره ها رو می شمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود …😃
از سایت آقای حمید رضا نوربخش با کمی تغییر عکس از خودم 🤓
https://telegram.me/majidkarimnejad
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span>یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ ...
Media Removed
یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت . یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه ! همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته ... 🍃یادش بخیر

لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت .

یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !

همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته
یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!! افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود
من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !

وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم
الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم
گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم

تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن

یادتون میاد
اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!! يادش به خير........ چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه دوستان
یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.

یادتون نیست
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون
یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون
کلی هم کیف میکردیم
یادت میاد؟؟؟؟
وقتی کوچیک بودیم
تلویزیون

با شام سبک

با پنکه شماره 5

مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین//////// اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت

یادت میاد؟؟؟ وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم

می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم

می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم

یادت میاد؟؟؟ وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4

یادت میاد؟؟؟ وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی

یادت میاد؟؟؟ فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡

یادت میاد؟؟؟ در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه

یادت میاد؟؟؟ اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی

و دهنتو با دستت پاک میکردی *بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی.

این متن آرامش خوبی به آدم میده

ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴی رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
#قدیما #خاطره #روزگار #دل خوشی #
Read more
یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه ! همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته یادش ... یادش بخیر
لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت
یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !
همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته
یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!
افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود
من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !
وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم
الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم
گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم
تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن
یادتون میاد
اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!!
يادش به خير........ چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه دوستان
یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.
یادتون نیست
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون
یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون
کلی هم کیف میکردیم
یادت میاد؟؟؟؟
وقتی کوچیک بودیم
تلویزیون
با شام سبک
با پنکه شماره 5
مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین////////
اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت
یادت میاد؟؟؟
وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم
می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم
می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم
یادت میاد؟؟؟
وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4
یادت میاد؟؟؟
وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی
یادت میاد؟؟؟
فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡
یادت میاد؟؟؟
در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه
یادت میاد؟؟؟
اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی
و دهنتو با دستت پاک میکردی
*بگذارش به اشتراک تا لبخند رولب همه جاری کنی.
این متن آرامش خوبی به آدم میده
ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴی رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی ...
اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی
Read more
<span class="emoji emoji1f496"></span> من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود فالی از دفتر حافظ که برای دل ...
Media Removed
من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود فالی از دفتر حافظ که برای دل تو زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود... #حسین_منزوی . . . . . . . سلام دوستان گلم بعد از ظهرتون عالییییی ما هم ... 💖
من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم

که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود

فالی از دفتر حافظ که برای دل تو

زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود

گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود

ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود... #حسین_منزوی
. .
.
.
💖
.
.
.

سلام دوستان گلم بعد از ظهرتون عالییییی👌👌👌👌
ما هم که این موقع روز اداره هستیم و ناهار میل کرده پشت میزیم😎 📝📠📎💿📊📋💻📈
گفتم این پست رو بذارم برای عصرونه دست به کار شین برای درست کردن یک کیک لطیف و سبک و خوشمزه 👌😍
ایشون یه #کیک_تارت خوشمزه هستن با طعم لطیف و ملایم کرم کاسترد😏

#کیک_سمولینا_با_رویه_کاسترد

کیک سمولینا با رویه کاسترد

مواد لازم:
آرد سمولینا: 1 پیمانه
پودر نارگیل: سه چهارم پیمانه
تخم مرغ: 2 عدد
روغن مایع: نصف پیمانه
شکر: 1 پیمانه
وانیل: یک چهارم قاشق مرباخوری
شیر: سه چهارم پیمانه
بیکینگ پودر: 1 قاشق سوپخوری

مواد لازم برای کاسترد:
شیر: 2 پیمانه
خامه صبحانه: 1 پاکت 200 گرمی
کاسترد: 3 قاشق غذاخوری
شکر: 4 قاشق غذاخوری
وانیل: یک چهارم قاشق مرباخوری

طرز تهیه:

همه مواد لازم برای خمیر را با هم مخلوط کرده به مدت 4 تا 5 دقیقه خوب بزنید، سپس قالب تارت را چرب کرده و نصف آن را با خمیر پر بپوشانید. فر را با دمای 180 درجه سانتیگراد گرم کرده‌، به مدت 1 ساعت بپزید.
برای تهیه کاسترد همه مواد را با هم مخلوط کرده، روی حرارت هم بزنید تا خودش را بگیرد و قوام پیدا کند.
تارت را از فر خارج کرده، وقتی خنک شد دوباره به قالب تارت بر‌گردانید، کاسترد سرد شده را روی تارت ریخته و در یخچال قرار ‌دهید تا خودش را بگیرد. 💖💖💖👈👈👈راجع به گلها هم قبل از پرسش میگم که نشاسته ای هستن و خوراکی😋( جزء سوغاتیهای برادر جان که چون میدونن من علاقه مندم هر بار جزو خریداشون لوازم قنادی ، قالب و اسانس و ... هم هست😍)
.
.
.
#کیک_کاسترد #کیک_سمولینا #کیک #عصرونه #کاسترد #کیک_با_رویه_کاسترد
Read more
: . اخرین روزی که ترکیه بودیم بهمون گفته بودن ساعت دو ظهر اتوبوس میاد و میره به سمت فرودگاه دیر نکنید ...
Media Removed
: . اخرین روزی که ترکیه بودیم بهمون گفته بودن ساعت دو ظهر اتوبوس میاد و میره به سمت فرودگاه دیر نکنید که از پرواز جا میمونید ما هم رفته بودیم بازار گفتم اخرین لیر هامون رو خرج کنیم یهو یادم اومد که ساعت یک شده زود برگشتیم ساکمون رو جمع کردیم با اتوبوس رفتیم فرودگاه ازمیر پرواز تو فرودگاه امام ... : .

اخرین روزی که ترکیه بودیم بهمون گفته بودن ساعت دو ظهر اتوبوس میاد و میره به سمت فرودگاه دیر نکنید که از پرواز جا میمونید
ما هم رفته بودیم بازار گفتم اخرین لیر هامون رو خرج کنیم

یهو یادم اومد که ساعت یک شده
زود برگشتیم ساکمون رو جمع کردیم با اتوبوس رفتیم فرودگاه ازمیر

پرواز تو فرودگاه امام خمینی نشست
رفتم تو صف باجه ای که مهر ورود رو میزنن

نوبت به من و دوستم رسید
مامور یه نگاهی به ما کرد گفت " خجالت بکشید دو روز رفتید ترکیه خودتون رو گم کردید"
من خو همینجور دچار بُهت شده بودم که این چی میگه و چی شده؟؟ یه نگاهی به خودمون کردیم دیدیم عه با شلوارک اومدیم ایران

گفتم سگ تو شانس حالا یه روز اونجا شلوارک پوشیدیم ها

هیچی دیگه پاسمون رو گرفتن گفتن برید لباس عوض کنید

گفتم اقا لباسامون تو بار هستن

گفتن برید بارتون رو تحویل بگیرید بعد بیاید پاستون رو بدیم

از اونجایی که تو فرودگاه امام دو ساعت طول میکشه تا بارت دستت برسه
رفتم یه دوری بزنم و اب معدنی بگیرم فروشنده گفت " هِلو ولکام تو ایران"

ساکم رو گرفتم رفتم تو نماز خونه که لباس عوض کنم
دم درش یکی داشت نماز میخوند مجبور شدم برم جلوش

تا شلوارک رو خواستم بیارم پایین طرف وسط نماز بلند گفت" الله اککککککبرررر"
نگاهش کردم تو قنوت فریز شده بود
بنده خدا ترسیده بود

گفتم حاجی چیزی نیس

شلوارک رو در اوردم طرف نماز رو شکست کفشاش رو گذاشت زیر بغلش در رفت . . . نمیدونم چش بود

#dezful #ezmir #فرودگاه_امام #تهرام #سفر #ترکیه #
Read more
با رسیدن نرخ سیب زمینی به از قرار هر کیلو پنج هزار تومان، زین پس استفاده از نام این عزیز به عنوان فحش قدغن ...
Media Removed
با رسیدن نرخ سیب زمینی به از قرار هر کیلو پنج هزار تومان، زین پس استفاده از نام این عزیز به عنوان فحش قدغن اعلام می‌شود. یعنی هروقت خواستین بگین( بابا! یارو خیلی سیب زمینیه...) یه لحظه تامل کنین ببینید طرف حدودی چند کیلوئه؟ مثلا اگه به یه آدم هفتاد کیلویی بگید سیب‌زمینی خودتون درجا سیصد و پنجاه هزار ... با رسیدن نرخ سیب زمینی به از قرار هر کیلو پنج هزار تومان، زین پس استفاده از نام این عزیز به عنوان فحش قدغن اعلام می‌شود. یعنی هروقت خواستین بگین( بابا! یارو خیلی سیب زمینیه...) یه لحظه تامل کنین ببینید طرف حدودی چند کیلوئه؟ مثلا اگه به یه آدم هفتاد کیلویی بگید سیب‌زمینی خودتون درجا سیصد و پنجاه هزار تومن روی طرف قیمت گذاشتین که خودش یک‌سوم حقوق یک کارگره.
گلابی هم قبلا از محبوب ترین فحش‌های مردم‌پسند بود که با توجه به نرخ کیلویی بیست،سی هزار تومانی این محصول در روزهای اخیر، الان فحش که نیست هیچی، بلکه نوعی قربان صدقه یا پاچه خواری به حساب می‌آد، به نحوی که یقینا اگه مرحوم خواجه شیراز یا شیخ عجل امروزه در قید حیات بودن به جای چشم نرگس و باده ناب و لب لعل، یک کلام به یارشون می‌گفتن( گلابی)و بچه‌ها هم در مدارس ناچار نبودن اینهمه صنعت کنایه و استعاره یاد بگیرن. خلاصه این روزها اگه یکی بهتون گفت «چطوری گلابی» یا «کجایی سیب زمینی؟»بدونین دوستتون داره، اگه گفت «درخت گلابی من!» یا«گونی‌سیب زمینی عزیزم»بدونین عاشقتون شده و خیلی زود باهاش حالت ازدواجی بگیرید.
خب حالا ممکنه برخی دوستان بگن ما اعصاب صحیحی نداریم دوست داریم گاهی رکیک باشیم و تو خلوت‌مون به یه کسایی که موجب بی‌اعصابی شدن فحش بدیم، حالا که سیب زمینی و گلابی تبدیل به کالاهای لوکس شدن چی بگیم که تخلیه شیم؟ به این دسته از دوستان مژده می‌دم که یک واژه برای (تحقیر) پیدا کردم که به طور جامع و کامل می‌تونه در کوتاه‌ترین زمان ممکن میزان حقارت، خاک بر سری، ذلالت و پستی رو در حد اعلا به بهترین وجه ممکن بیان کنه: (ریال)! شما از این به بعد هرجا خواستی در یک کلام شخصی رو بکوبونی جوری که له‌له شه، بهش بگو:« برو بابا ریااال!» ببین اگه له نشد بیا من بهت یک کیلو سیب زمینی سرخ کرده می دم. این فحش مجهز به تکنولوژی روزه و اختراع خودمه. ویژگیش اینه که اولین فحش تاریخ بشریته که ساعت به ساعت رکیک‌تر می‌شه. یعنی فرضا بلانسبت طرف دیروز به شما گفته:( برو گمشو ریال عوضی!) امروز که شما داری خاطره رو برای دوستت تعریف می کنی، دو برابر دیروز همین موقع مورد توهین قرار گرفتی. هفته بعد رسما بهت تجاوز شده، اینقدر رکیکه!
حال کردین چه فحشی اختراع کردم؟
یه خبر خوب هم برای اون دسته از دوستانی که رد دادن و حالشون با این فحش‌های پاکیزه خوب نمی شه: دوستان خوشبختانه قیمت (کش) هنوز بالا نرفته و این کالا تا این لحظه همون معنی سابق رو داره، تا «کش» هم تبدیل نشده به یک کالای لاکچری و الفاظ استرچ یا کشی، تبدیل به کلمات فاخر نشدن، راحت باشین!
Read more
سلام خوبین که؟ و حالا قصه ی امشب مرد طبق معمول ديروقت ‚ خسته از كار به خونه برگشت. دم در پسر پنج سالشو ...
Media Removed
سلام خوبین که؟ و حالا قصه ی امشب مرد طبق معمول ديروقت ‚ خسته از كار به خونه برگشت. دم در پسر پنج سالشو ديد که چش به راه بود. ظرف غذای یخ شدش رو دستش گرفته بود سلام بابایی یه سوال بپرسم حتما بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ مممم ده تومن پسریهو چهرش رفت تو هم و انگار آب یخ ریختن روش. سرشو بالاکرد ... سلام خوبین که؟
و حالا قصه ی امشب
مرد طبق معمول ديروقت ‚ خسته از كار به خونه برگشت. دم در پسر پنج سالشو ديد که چش به راه بود. ظرف غذای یخ شدش رو دستش گرفته بود
سلام بابایی یه سوال بپرسم
حتما
بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مممم ده تومن
پسریهو چهرش رفت تو هم و انگار آب یخ ریختن روش. سرشو بالاکرد و گفت. میشه پنج تومن بهم قرض بدین
بابا عصبانی گفت احمق گیرآوردی؟ این همه مقدمه چینی کرده تا پول بدم یه اسباب بازي مزخرف جدید بخری؟ اشک تو چشای بچه جم شد و به دستور بابا رفت تو اتاقش بعد یه ساعت مرد وجدان درد گرفت. پسرم پول واسه چی می خواست. خیلی کم پیش میات ازم پول بخاد
تق تق- خوابي پسرم ؟
- نه بابا..بيدارم
- پسرم فک کنم خستگی کارمو سر تو خالی کردم
بوسیدش و پنج تومن بش داد پسر كوچولو مث برق نشست‚ خنديد و فرياد زد : یوهوووو مچچكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس پونصدی مچاله شده در آورد. بابا دوباره عصباني شد : اینهمه پول داشتی بست نبود؟ پسر كوچولو پاسخ داد: اینا پول بستنیهاییه که نخریدم ولی همش پنج تومن بود. الان دیگه ده تومن دارم. بابا میشه اینو بگیری فردا یه ساعت زودتر بیای. خیلی دلم میخاد یه بار باهم شام بخوریم
.....
بیشتر حواسمون به اطرافمون باشه. یکم...
شب آرام
Read more
زهرا با وجود بیماری اش فکر می کرد بخت با او یار بوده. در طبقه بالا پسرکی بستری بود مبتلا به دردی موذی تر ...
Media Removed
زهرا با وجود بیماری اش فکر می کرد بخت با او یار بوده. در طبقه بالا پسرکی بستری بود مبتلا به دردی موذی تر و بیماری عجیبی که دکترها نامش را سندروم اوندین گذاشته بودند. افسانه ها این طور می گفتند که پری او ندین برای مجازات شوهرش او را محکوم کرده بود تا دیگر نتواند خودکار نفس بکشد و همین باعث شد اولین بار که ... زهرا با وجود بیماری اش فکر می کرد بخت با او یار بوده. در طبقه بالا پسرکی بستری بود مبتلا به دردی موذی تر و بیماری عجیبی که دکترها نامش را سندروم اوندین گذاشته بودند. افسانه ها این طور می گفتند که پری او ندین برای مجازات شوهرش او را محکوم کرده بود تا دیگر نتواند خودکار نفس بکشد و همین باعث شد اولین بار که خوابش برد بمیرد. سندروم اوندین، نامی کام زیبا برای یک کابوس. دکترها سنگدل بودند. چون شاعرانگی باید در مورد همه چیز حتی مرگ اعمال می شد. خلاصه هر بار که او به خواب می رفت، جسم صوفیان، مثل شوهر اوندین، نفس کشیدن را از یاد می برد. چون لازم بود هوشیار باشد که بتواند نفس بکشد؛ کودک در هر ثانیه نیاز داشت به شش هایش دستور بدهد که پر و سپس خالی شوند. دم، بازدم. دم، بازدم. نفس میکشم پس هستم. صوفیان شب و روز همچون آدم آهني متصل به دستگاهی زندگی می کرد. آدم آهنی کوچک چهارساله و نیمه ای با شش های شیشه ای.
خلاصه که همیشه بیمارتر از خود آدم هم روی زمین بود و آگاهی از این موضوع باعث می شد همه چیز نسبی به نظر برسد و آدم در نهایت به خودش بگوید بخت با او یار بوده و شاید می توانست کاملا بدتر باشد. دیدن صوفیان که مثل هر پسرک چهار و نیم ساله ای می خندید و بازی می کرد پشت آدم را می لرزاند؛ دیدن او که قهقهه می زد و همزمان لوله های پلاستیکی اش در سوراخهای کوچک بینی اش می رقصید، دیدن او که با شنیدن لطیفه ای از ته دل می خندید، دیدن او که در برابر غروب آفتاب شگفت زده می شد، دیدن او که فریادی از شادی سر می داد وقتی پرستارها یکی دو ساعت او را برای گردش در باغ پایین می بردند، دیدن او که برای صدمین بار تنها مجموعه داستانی را می خواند که بیمارستان در اختیارش می گذاشت. درس زیبای زندگی همین بود که او آنجا آموزش می داد. هر روز. هر شب، قبل از اینکه دستگاه کار شش هایش را تحویل بگیرد تا در مدتی که او خواب می بیند هرگز فراموش نکند نفس بکشد.
به هر حال، زهرا خودش جز یک ابر چیزی نداشت. ●

www.ketabism.com

#کتابیسم #کتاب #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب
#دخترکی_که_ابری_به_بزرگی_برج_ایفل_را_بلعیده_بود #رومن_پوئرتولاس #ابوالفضل_الله_دادی #نشر_ققنوس
Read more
. .برای اینکه بتوانید یک برنامه خوب داشته باشید که بعد از چند روز در اثر فشار زیاد از انجام آن دلسرد ...
Media Removed
. .برای اینکه بتوانید یک برنامه خوب داشته باشید که بعد از چند روز در اثر فشار زیاد از انجام آن دلسرد نشوید و نتوانید انجامش بدهید باید دقت کنید که بلند پروازی نداشته باشید و بر حسب توانایی های خود برنامه ریزی کنید. برای هفته اول و یا دو هفته ی اول مثل سابق درس بخوانید و برنامه ریزی نکنید. انگار اتفاقی ... .
.برای اینکه بتوانید یک برنامه خوب داشته باشید که بعد از چند روز در اثر فشار زیاد از انجام آن دلسرد نشوید و نتوانید انجامش بدهید باید دقت کنید که بلند پروازی نداشته باشید و بر حسب توانایی های خود برنامه ریزی کنید.

برای هفته اول و یا دو هفته ی اول مثل سابق درس بخوانید و برنامه ریزی نکنید. انگار اتفاقی نیافتاده است! فقط یک کاغذ و قلم دم دست داشته باشید وهرکاری که انجام میدهید را با تاریخ و زمان انجام آن ثبت کنید. برای مثال اینطور ثبت کنید: “ساعت 1 تا 1:30 ناهار خوردم، 1:30 تا 2:30 خوابیدم، 2:30 تا 4 تلویزیون فلان برنامه را تماشا کردم، 4 تا 5:30 ریاضی خواندم، 6 تا 7 ادبیات خواندم و الی آخر”. برای مدت یک هفته همین روند را حفظ کنید. هرکاری که انجام میدهید را ثبت کنید و خودتان را ملزم به ثبت وقایع کنید!

حالا بعد از یک هفته از عادت های خودتان خبر دارید و میدانید که به طور میانگین چند ساعت در روز درس میخوانید و چقدر از وقتتان را به کارهای دیگر اختصاص میدهید. تمام اینها را به صورت مکتوب در دفترچه ی خود دارید! که در ادامه نحوه ی استفاده از این اطلاعات را توضیح خواهیم داد.

اولویت بندی کارها چه اهمیتی دارد؟

گام بعدی تعیین کردن اولویت کارها بر اساس اهمیت برای رسیدن به هدف است.باید کارها را بر اساس اهمیت آنها درجه بندی کنید، آن دسته از کارها که بالاترین اهمیت را در رسیدن به هدف دارند درجه 1 خواهند بود و سایر کارهایی که اهمیت کمتری دارند در درجات بعدی از اولویت قرار میگیرند.

برنامه ریزی به صورت ماهانه
برای نوشتن برنامه باید از مقیاس بزرگ به کوچک حرکت کنید. اول هدف کلی را تعیین کردید که فرض میکنیم برای مدت یک سال است. در قدم بعدی باید برای هر ماه اهدافی را تعیین کنید (همان اهداف میان مدت) در واقع هدف اصلی را به چند هدف میان مدت تبدیل میکنید. مثلا تعیین میکنید در طی این ماه 3 فصل از درس ادبیات، 2 مبحث از ریاضیات و … را باید مطالعه کنید. بهتر است حجم مطالعه را هم مشخص کنید مثلا 100 صفحه (از صفحه ی x تا صفحه ی Y) از فلان کتاب و …

این کار را بر اساس عاداتی که ثبت کرده اید انجام بدهید و بلندپروازی نکنید. داخل یک برگه پیش بینی خودتان را از یک ماه که پیش رو دارید بنویسید. ممکن است در ابتدا این کار کمی سخت باشد ولی در مدت زمان کوتاهی خواهید توانست حتی فعالیت های یک سال را هم پیش بینی کنید!
.
. #مشاوره_کنکور #برنامه_ریزی
Read more
. دلم ساعت ده شب میخواد که دیرم شده باشه که آژانس بگیرم و بنشینم صندلیه عقب و تمام اضطراب و تشویشم را ...
Media Removed
. دلم ساعت ده شب میخواد که دیرم شده باشه که آژانس بگیرم و بنشینم صندلیه عقب و تمام اضطراب و تشویشم را پرت کنم کنارم همانجا که می توانست مردی نشسته باشد که من تنها نباشم ، به راننده آدرس را بدهم و بگویم از هر مسیری می خواهی برو فقط سوال نپرس ، بعد خودم پنجره را بکشم پایین که باد خودش را بکوبد به صورتم و باز گمان ... .
دلم ساعت ده شب میخواد که دیرم شده باشه که آژانس بگیرم و بنشینم صندلیه عقب و تمام اضطراب و تشویشم را پرت کنم کنارم همانجا که می توانست مردی نشسته باشد که من تنها نباشم ، به راننده آدرس را بدهم و بگویم از هر مسیری می خواهی برو فقط سوال نپرس ، بعد خودم پنجره را بکشم پایین که باد خودش را بکوبد به صورتم و باز گمان کنم از آن طبل های کوبایی هستم و با صدای طبل خودم همانطور که یک گوشه ی ذهنم پنجره های خانه هارا دنبال میکند و از زندگی ها تصویر میسازد ، ذهن دیگرم باز شروع کند با خودم حرف زدن ، که مثلا چه قرار مزخرفی بود ، چه کافه ی خوبی بود ، یا گور بابای شرکت و کار یا اصلا شاید فردا تنها نباشم ، شایدم بد نباشد پیشنهاد فلانی را قبول کنم و یا برسم خانه حوصله ی مسواک زدن ندارم و بعد شروع کنم در مغزم نوشتن و یکهو دلم بخواهد با شخصی حرف بزنم و درست شماره شخصی را از ته گوشی بکشم بیرون که فکرش را هم نمیکند الان اسم من روی گوشیش بیفتد ، اصلا یکی از مهم ترین دلایلی که من ده شب را دوست دارم این است که امکان ندارد جواب تلفنت را ندهند انگار همه ساعت ده منتظرند یک نفر بپرسد خوبی؟ و او شروع کند به درد و دل و دم آخر که رسیدم به راننده بگویم انتهای کوچه باز است تا غصه ی دنده عقب رفتنش را نخورد من خوب می دانم غصه های کوچک هم آدم را پیر میکند.
سارا
Read more
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین ...
Media Removed
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع ... ۰
Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari.
October, 2018.
.
آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع می‌کند و لب‌هایشان مثل قاچ هندوانه به لبخند باز می‌شود.
کار ما، در شیفت هفت تا یازده صبح، در رواق امام هادی حرمین عسکریین، مواجهه با آن روی دم صبحی آدم‌ها بود.
.
زائری خسته و دور از وطن که شبی کنار امامانش صبح کرده را، باید بیدار میکردیم تا برود و  پتوی امانتی‌اش را تحویل دهد، یا از کاروانش جا نماند و ما هم  در این خلوت ترین ساعت‌هایش در ایام اربعین به نظافت رواق بپردازیم .
.
من غالبا با عنوان سرشیفت، دو شیفت انتهایی شب یکی هفت تا یازده شب و یازده تا سه صبح را تجربه کرده بودم. و آن صبح، اولین شیفتی که موظف بودم، زائر های خسته ای که غالبا تا صبح چشم برهم نگذاشته بودند را بیدار کنم، کاری از آن سخت‌تر در نظرم نبود. اکثر زائرها رفته بودند. اما بیدار کردن همان اندک آدمهایی که انجا بودند، کار راحتی نبود.
.
گروهی تا صدایشان میکردی، انگار در بازی کودکانه‌ای خوابیده باشند کار به نوازش کردن و تکان دادنشان نمی‌رسید، سریع چشم بازمی‌کردند و در جایشان مینشستند. عذرخواهی میکردیم بابت اینکه بیدارشان میکنیم اما توضیح می‌دادیم اگر پولی که امانت داده ‌اید را می‌خواهید باید بروید و پتو را تحویل بدهید. گروه دوم آینه مجسم خودم بودند و وقت بیدار کردنشان دلم برای مامان و بابایم به خاطر تمام سال‌هایی که از خواب بیدارم کردند کباب شد. چند بار اول که اصلا انگار نه انگار صدایشان کرده ای. بعد مینشستم و همانطور که نرمی سر انگشتانم را بر روی گونه‌شان می‌کشیدم و اگر سنشان بیشتر بود میگفتم مامان‌جان -این را از فائزه یاد گرفته بودم، از حاج‌خانومی که من می‌گفتم محبت‌آمیزتر بود- و اگر جوان بود میگفتم «عزیزم باید بیدار شید پتو رو تحویل بدید.» آن‌وقت کم کم چشم باز میکرد توضیح می‌دادم که قضیه چیست، باشه ای میگفت و الان بلند می‌شوم و بعد که دوباره بهش سر میزدم مطمئن بودم آن حرف ها را در خواب زده. و گروه سومی که میانه‌ی خوبی نداشتند با اینکه کسی از خواب بیدارشان کند.
.
کاش امروز مبارک ترین میلاد شما بر ما باشد. شما بیایی، بیدارمان کنی، همه بدخلقی‌های اول بیداری و غرغرهایمان را به لبخندی بخری، دستمان را بگیری، پا به پایمان بری تا زینتت باشیم ما شیعه‌های دور مانده از اصل و امام خویش، دور مانده از تنها امام حی خویش!
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_نوزدهم من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_نوزدهم من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک بودم. به نظرم این حروف ذات‌شون شبیه ظاهرشون نیست. وقتی یک صدا دچار چندگانگیه ظاهری می‌شه و خودش هم نمی‌دونه که باید چه شکلی روی کاغذ ظاهر بشه تا همه صاحب حرف رو مسخره نکنن، این یعنی دو رویی. من چطور ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_نوزدهم
من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک بودم. به نظرم این حروف ذات‌شون شبیه ظاهرشون نیست. وقتی یک صدا دچار چندگانگیه ظاهری می‌شه و خودش هم نمی‌دونه که باید چه شکلی روی کاغذ ظاهر بشه تا همه صاحب حرف رو مسخره نکنن، این یعنی دو رویی. من چطور می تونستم احساس زبون بستم رو بدم دست این حروف و کلمات تا به تو بفهمونن چقدر دوستت دارم یا چقدر دوصتط دارم یا چغدر دوسطت دارم یا چقدر برام مهمی یا چغدر برام محمی.الان درست یک ماه شده که شب‌ها می‌خوابم اما خواب نمی‌بینم. از خواب بیدار می‌شم، می‌بینم پام خواب رفته. تکونش میدم و می‌کوبمش به در و دیوار تا شاید شبیه روزای اولش بشه اما همه چی زمان می‌بره رفیق. مادربزرگ که فوت کرده بود تا یک ماه هر روز تلفن خونمون زنگ می‌خورد و پشت خط یکی بود که از خواب دیشبش برای مامان می‌گفت. راستش یک شب منم خوابش رو دیدم اما انقدر این داستان کلیشه‌ای شده بود که برای مامان تعریف نکردم. به نظر من آدما وقتی خواب می‌بینن یعنی هنوز آرزو و رویا دارن، یعنی هنوز میشه به فردا امیدوار بود اما امان از وقتی که بخوابی و شش ساعت بعد خسته از خواب بیدار شی و منتظر یک روز تکراری دیگه باشی. البته در واژگان من تکرار یعنی عاشق تو بودن و سر همین بود که هر مشکلی که پیش می‌اومد صبر میکردم تا یکم با خودت دودوتا چهارتا کنی و بعد بهم زنگ بزنی. تو تونسته بودی ظرف مدت کوتاهی به تکراری‌ترین آدم زندگیم تبدیل بشی و من به این تکرار معتاد بودم. یک روز هر جوریی بود آمار عطرت رو گرفتم و پیداش کردم. قبل خواب از کمد درش میاوردم، سه خط روی بالشم می‌کشیدم و تا سرم می‌رفت روی بالش همش رو اسنیف میکردم و از اون لحظه همه رویاها با بهترین شکل ممکن جلوی چشمام حرکت می کردن و فکر کنم سر همین بود که موقع خواب رویاهام ته می‌کشید و شاید خستگی بعد از خواب هم نتیجه شش ساعت ندیدنت بود. مادربزرگ می گفت به هر چیزی که در طول روز فکر کنی شب خوابش رو می‌بینی و منم یک روز آنقدر به مادربزرگ فکر کردم تا خوابش رو دیدم. این روزا صبح تا شب به تو فکر می‌کنم اما وقتی می‌بینم استاد گند زدن به رابطه‌های عاشقانه، هنوز تو رو داره، مطمئن می‌شم که دارم خواب می‌بینم و اینجاست که حق می‌دم مغزم در طول 24 ساعت دلش بخواد چند ساعتی استراحت کنه. عشق یک نوع اعتیاده به بودن به خواستن به داشتن که باید صابونش خوب کشیده بشه به تنت تا بکشی و یادت بره حروف الفبا قصه دوست دارن یا غصه.
#شهاب_دارابیان #شب #خواب #قرص_خواب #تو #یادداشت
Read more
Walking toward a clear destiny. اینجا عراق است، نزدیکی های طویرج . ساعت دوازده شب شده و در جاده اصلی ...
Media Removed
Walking toward a clear destiny. اینجا عراق است، نزدیکی های طویرج . ساعت دوازده شب شده و در جاده اصلی کمتر کسی می گذرد. سر لجبازی حنیف با مدیر گروه -که ما شاخیم‌‌ و می خواهیم شب هم به راه رفتن ادامه دهیم - در سوز سرمای عراقی با دو خروار چمدان جریمه حیران مانده ایم که چه کنیم. موکب ها پرشده اند و جایی برای ... Walking toward a clear destiny.
اینجا عراق است، نزدیکی های طویرج .
ساعت دوازده شب شده و در جاده اصلی کمتر کسی می گذرد. سر لجبازی حنیف با مدیر گروه -که ما شاخیم‌‌ و می خواهیم شب هم به راه رفتن ادامه دهیم - در سوز سرمای عراقی با دو خروار چمدان جریمه حیران مانده ایم که چه کنیم. موکب ها پرشده اند و جایی برای خوابیدن نیست و ماشینی هم که رد نمی شود. پاها هم عمراً نای رفتن ندارند.
دلم نیامده بود حنیف را تنها بگذارم . کمی هم ماجراجویی درونم زنده شده بود و حالا فقط به خودم فحش می دادم.
"گشنمه.چه کنیم به نظرت؟ "این را حنیف در حالی می پرسد که برای مقابله با سرما ، پالتوی زنانه ای را هم از بین چمدان ها پیدا کرده و پوشیده. به جای "نمی دانم" می گویم "چه می دانم " و حنیف را که مثل پنگوئن با پالتوی زنانه ی بلند تا زانویش به سمت موکب روشنی در دوردست می رود تماشا می کنم. من هم پا می شوم به سمت آتشی می روم که آنسوتر برپاست و چندنفری دورش نشسته اند. یکی شان پوست ش تیره می زند که احتمالا باید هندی باشد . هللو می کنم و از کجایی و تو یکی چرا این موقع شب اینجایی . آن یکی عراقی ست و از اطراف است .صحبت که گرم می شود کاروانی از کانادایی ها هم سر می رسند. شب برایشان راحت تر است تا روز که همه ش سوژه شوند. به یکی شان که ریش بلند طلایی دارد می گویم.سلام. از کجایی؟ مونترآل؟ من مونترآل دوست زیاد دارم.
اسمش جرمی است.(بعدها در توئیتر پیدایش کردم. عجب مبلّغ فعالی ست. آی دی اش : T_I_Perspective)
سر صحبت از مشخصات راه باقیمانده باز می شود. پسرهندی هم وارد دیالوگ می شود و جوان عراقی هم کلیاتی را می فهمد. جرمی از اوضاع کار و دانشگاهش می گوید و اینکه تا‌کی اینجایند.
پسران گرم صحبت‌اند. نور آتش روی صورت های خسته از راهشان افتاده و تفاوت رنگ ها کمتر حس می شود.

حرارت صاحب مسیر ، ما را خوشرنگ کرده بود.انگار حسین، داستان زندگی ما را برای هم خواندنی کرده بود.

کمی بعد جابجا می شویم که حنیف هم بیاید بنشیند ، با چند تکه نان گرم در دستش. @hanif1373

#گره_پنجم : گره کمربند رزم ، وقتی برای شیرین ترین خدمت به کمر غلام سیاه محکم می شد.
دقایقی پیش گفته بودند تو آزادی که بروی.
اما گفته بود:خب قبول که من نسبم ضعیف است و رنگم سیاه است و بوی خوبی ندارم ؛اما مولای رو سپیدکننده ام را که تنها نمی گذارم!
طوری سخن کرده بود که دم آخری خیلی دعای امام بدرقه اش شود.

نقل است آن جنازه ها که کس و کاری داشتند زودتر دفن شدند.
اما تا چندروز بگذرد و کسی بیاید غلام عاشق را هم دفن کند ، بوی خوش بدنش کل صحرا را گرفته بود.
#جناب_جون
Read more
. سلام عزیزان. یکم صحبت کنیم راجع به مدت زمان غذاهایی که میپزیم و زمانی که براش درنظر میگیریم و چه ...
Media Removed
. سلام عزیزان. یکم صحبت کنیم راجع به مدت زمان غذاهایی که میپزیم و زمانی که براش درنظر میگیریم و چه کار کنیم تا اخرین لحظه غذامون گرم بمونه و ته دیگ ترد وخوشمزه باشه؟؟ این سوال خیلی از دوستان بود. . . برای درست کردن لوبیا پلو برای شش نفر یک ساعت زمان لازمه از تهیه مواد تا زمان تفت دادن مواد نیم ساعت ... .
سلام عزیزان.
یکم صحبت کنیم راجع به مدت زمان غذاهایی که میپزیم و زمانی که براش درنظر میگیریم و چه کار کنیم تا اخرین لحظه غذامون گرم بمونه و ته دیگ ترد وخوشمزه باشه؟؟ 👆این سوال خیلی از دوستان بود.👆
.
.

برای درست کردن لوبیا پلو برای شش نفر یک ساعت زمان لازمه از تهیه مواد تا زمان تفت دادن مواد نیم ساعت تا چهل دقیقه هم برای دم کشیدن پلو.
هنگامی که برنج رو دم میکنید اگه زیرش نون یا سیب زمینی میزارید وقتی برنجتون دم کشید شعله گاز رو تا جایی که امکان داره کم کم کنید تا برنج هم گرم بمونه و هم ته دیگتون نرم نشه تا زمان سرو.
اگه بعد از دم کشیدن برنج شعله رو خاموش کنید و نیم ساعت بعد برنجو بکشید ته دیگ نرم و شل میشه پس به این نکته دقت داشته باشید. 👆
.
.

من این میز رو برای چهار نفر چیدم.
وقتی لوبیاپلو اماده شد و دم کشید قبل از اومدن مهمون میز و چیدم چون مهمونام خودی بودن من برای هر کدوم پرسی کشیدم و برای همه ته دیگ گذاشتم که نکنه حق کسی ضایع بشه🙈
از قبل بشقابا و ظرف ها رو آماده روی میز چیدم و ترشی و زیتون رو توی ظرف ریختم و شربت رو درست کردم و داخل لیوان ها ریختم تا وقتی مهمونا اومدن برای ناهار فقط یخ داخلش بریزم . شربتم که ترکیبی از آب و شکر و آبلیموی تازه و مقداری زعفرون دم شده بود .(امتحان کنید مطمئنم خوشتون میاد)
.
.
.
ته دیگ سیب زمینی دوست دارید یا نون ؟؟؟ 😋
.
.
مواد لوبیا پلو 👇
گوشت چرخ شده300 گرم
پیاز متوسط دوعدد
لوبیا سبز 600 گرم
رب گوجه سه قاشق
گوجه رنده شده سه عدد
نمک و فلفل و زردچوبه و دارچین و زعفرون و درصورت تمایل کمی زیره(ادویه بستگی به ذائقه خانواده داره میتونید کم یا زیاد کنید.)
ابتدا پیاز رو خرد کنید داخل مقداری روغن تفت بدید تا کمی طلایی بشه گوشت رو اضافه کنید و تفت بدید به گوشت و پیاز زردچوبه بزنید وقتی تفت خورد نمک و فلفل و زردچوبه بزنید رب رو اضافه کنید کمی تفت بدید تا خوش رنگ بشه گوجه رو اضافه کنید و بعد لوبیای تفت داده شده رو بریزید و هم بزنید در ظرف رو یک ربع بزارید تا با گوجه کمی لوبیا و گوشت بپزه و مزه ها به خورد هم بره ادویه ها رو آخر اضافه کنید تا عطرش رو حفظ کنه.برای خوش عطر شدن ادویه میتونید داخل یه تابه کوچیک ادویه رو تفت بدید همینکه بوش دراومد خاموش کنید. (راستی بعد از اینکه گوشت وپیاز تفت خورد میتونید نصف یک عدد فلفل دلمه رو نگینی خرد کنید وبا مواد کمی تفت بدید)
Read more
دو روز از اون موضوع میگذره . من اومدم خونه ولی نمیتونم زیاد حرکت کنم . بهشون گفتم ک کی این کارو کرده ...
Media Removed
دو روز از اون موضوع میگذره . من اومدم خونه ولی نمیتونم زیاد حرکت کنم . بهشون گفتم ک کی این کارو کرده ولی تا موقه ای ک مدرک نداشته باشن نمیتونن صنم رو دستگیر کنن .. امروز پلیس اومد تا صحنه جرم یا همون اتاقمو خوب بگرده و انگشت نگاری کنه تا مجرم معلوم شه ... پلیسا چاقویی ک صنم باهاش اون کارو کرد رو از زیر تخت ... دو روز از اون موضوع میگذره .
من اومدم خونه ولی نمیتونم زیاد حرکت کنم .
بهشون گفتم ک کی این کارو کرده ولی تا موقه ای ک مدرک نداشته باشن نمیتونن صنم رو دستگیر کنن .. امروز پلیس اومد تا صحنه جرم یا همون اتاقمو خوب بگرده و انگشت نگاری کنه تا مجرم معلوم شه ... پلیسا چاقویی ک صنم باهاش اون کارو کرد رو از زیر تخت پیداش کردن .. ......
3 روز گذشت .. مجرم ینی همون صنم رو دستگیر کردن .. حال من بهتر شده ولی کاملا خوب نیستم .. از قیافه کارانویر میشه خیلی خوب فهمید حالش خیلی بده .. اون روز ک صنم لو رفت ..
کارانویر خیلی عصبی بود .. شاد هم فلا گم و گور شده و معلوم نیست کجاست ... .......
صدای در اتاق رو شنیدم و از خواب بیدار شدم .. کارانویر اومد تو و کنارم رو لبه ی تخت نشست ..
- بهتری ؟
به سختی میتونستم صحبت کنم . - ا ا اره ... خوبم .. - چیزی میخوای برات بیارم ؟ - آب .. - باشه ........
ساعت 1 صبح رو نشون میداد .
کارانویر اروم کمکم کرد بخوابم .. و خودشم کنارم خوابید ... ......
صبح با صدای عمو ک با ملایمت داشت بیدارم میکرد بیدار شدم .. - پاشو خانم کوچولو من .. اروم چشامو باز کردم .
لبخندی زد و پیشونیمو بوسید.. نگاهی به پشت سرش انداختم
کارانویر با لبخند ملایمی دم در وایساده بود .. عمو : بهتر شدی ؟
سرمو به معنی اره تکون دادم .. - خدارو شکر .. سرشو انداخت پایین و بغض کرد ..
Read more
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها ...
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی می بینه، ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید، توی اون چند وقتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو خلاف اخلاق یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم:نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیر ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم و از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و از اون به بعد دیگه چیزی واست تازگی نداره!
📷 : niloofar
.
#karaj_30ty
#karaj #alborz
#mehrshahr
#کرج #البرز #مهرشهر
Read more
 #HBD <span class="emoji emoji1f388"></span> افتخار می‌کنیم... به تمامِ نقش‌هایی که برای لحظه‌لحظه‌اشان زحمت کشیدی و آنها را با شوق و ...
Media Removed
#HBD افتخار می‌کنیم... به تمامِ نقش‌هایی که برای لحظه‌لحظه‌اشان زحمت کشیدی و آنها را با شوق و عشق برای مردمِ سرزمینِ عزیزت؛ بازی که نه، زندگی کرده‌ای...️ افتخار می‌کنیم... به دیدنِ هزارباره‌ی فیلم‌هایی که برای آنها خندیدی، دویدی، خستگی‌ کشیدی، شب‌بیداری‌ها را پشتِ سر گذاشته‌ای و حتی ... #HBD 🎈
افتخار می‌کنیم...
به تمامِ نقش‌هایی که برای لحظه‌لحظه‌اشان زحمت کشیدی و آنها را با شوق و عشق برای مردمِ سرزمینِ عزیزت؛ بازی که نه، زندگی کرده‌ای...❤️ افتخار می‌کنیم...
به دیدنِ هزارباره‌ی فیلم‌هایی که برای آنها خندیدی، دویدی، خستگی‌ کشیدی، شب‌بیداری‌ها را پشتِ سر گذاشته‌ای و حتی ساعت‌ها گریسته‌ای...❤️ افتخار می‌کنیم...
به عکس‌هایت که بی‌تردید نه تنها تصویرِ زمینه‌ی موبایل‌هایمان، بلکه زیباترین و مهم‌ترین تصویرِ زمینه‌ی حک‌شده در قلب‌هایمان است...❤️ افتخار می‌کنیم...
به ساعت‌ها ایستادن در صفِ خریدِ بلیط‌ِ فیلم‌هایت برای تماشای درخششت و تعریفِ پر از شوقِ بازی‌ِ بی‌نظیرت برای همه...❤️ افتخار می‌کنیم...
به مهربانیِ بی حد و مرزت که بی‌شک بارها مردمِ سرزمینت را با عشق، موردِ لطف و محبت قرار دادی، همان مهربانی‌‌ای که باعث شده حتی در لحظاتِ شادی و غم‌‌، با حرفی، کامنتی، لایک‌هایی، یا حتی پُستی، هوای ما را داشته باشی و لبخند به لبهایمان بیاوری...❤️ افتخار می‌کنیم...
به جوایزی که با اشکِ شوق آن‌ها را گرفتی و در گوشه‌ای از قلبت، آن‌ها را جا دادی...
حتی به جوایزی که از تو دریغ شد اما با عشق و توکل، صبوری کردی و دم نزدی...❤️ افتخار می‌کنیم...
به قوی بودنت که در لحظاتِ سختِ زندگی‌ات، محکم و بدونِ ترس، مثلِ کوه در برابرِ سختی‌ها ایستادی و به ما آموختی که خداوند با صابران است...❤️ آری...
اینک ما افتخار می‌کنیم به لقبی که سالهاست کنارِ اسم‌هایمان است...
به «النازی» بودنمان که بزرگترین افتخارِ زندگیِ تک تکمان بوده و هست و خواهد بود...✌️❤️
و عهد بستیم که در تمامِ لحظاتِ زندگی‌ات، با افتخار هوادار و همراه و دوستدار و عاشقت بمانیم...👊❤️
عهدی که شکستنِ آن محال‌ترین کارِ جهان خواهد بود... جانِ جانانِ النازی‌ها تولدت مبارك🎆🎂🎁🎊🎉❤
@elnazshakerdoost
#elnazshakerdoost
#من_هوادار_الناز_شاکردوست_هستم
#النازشاکردوست_تک_سوپراستار_خانم_سینمای_ایران
Read more
#رفیق_موفرفریت_روتگ_کن . من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت ، دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد ... موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند... گاهی از دم اسبی ... #رفیق_موفرفریت_روتگ_کن😍❤💗🙈
.
من از اینکه موهای فری داشتم همیشه متنفر بودم ،
اصلأ این موج های ناهموار و حلقه های کج و معوج هیچ جوره توی کتم نمیرفت ،
دلم موی صاف میخواست که پر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد ...
موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند...
گاهی از دم اسبی های پر فراز و نشیب موهای فرفری أم کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت ، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن درهم میپیچید و مثل اولش میشد... خواهرم اما موهای صاف و پرپشتی داشت ، از آنهایی که وقتی دست رویش میکشیدی حس لمس ابریشم به دستانت هدیه میشد ،
برای همین همیشه دلم میخواست موهایش را ببافم...
لذت بخش بود بافتن موهای مرتب و صاف ...اما موهای خودم...
دلم برای موهای خودم میسوخت ،
با زدن انواع و اقسام نرم کننده ها بازهم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان ،
برایم سخت بود فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خروشان موهایم بگیرم،
برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم،
فرفری بودنش از همان جا بیشتربه چشم آمدکه بلندی أش به کمرم رسید،
دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود...
سخت جمع و جورشان میکردم...
میخواستم مثل خیلی ها از زیر چتری موهایم ، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم...
میخواستم اما نمیشد
این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!!
اما یک روز
از لا به لای پیچ و تاب موهایم پیدایت شد...
تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بودي،
کسی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند،
دختری شبیه من که با دست مهربانت به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی....
میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم
و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری أم شناختی و دوستم داشتي!
دختران مو فرفری
شاعران زیادی
برای خودشان دارند
.
.
👑 #میکائیل💕 .
#رفیق_موفرفریتوتگ_کن_پست_روتقدیمش_کن😍
.
.
📱@mikilove351 📷
Read more
. شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه ...
Media Removed
. شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه وقفي اش روي كاشي هاي لاجوردي بنويسد : فيه رجالٌ يُحِبّونَ اَن يُطهَّروا ... فكرش را هم نمي كرد سال ها بعد پسركي سياهسوخته و لاغرمردني از بم سوداي كسب علم دين به سرش بزند و گوشه نشين حجره شماره ٩ شود. صبح ... .
شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه وقفي اش روي كاشي هاي لاجوردي بنويسد : فيه رجالٌ يُحِبّونَ اَن يُطهَّروا ... فكرش را هم نمي كرد سال ها بعد پسركي سياهسوخته و لاغرمردني از بم سوداي كسب علم دين به سرش بزند و گوشه نشين حجره شماره ٩ شود. صبح ها را مُغني الاديب و مختصرالمعاني و سيوطي و منطق مظفر بخواند و عصرها شريعتي و سروش و مطهري و درباره عقل مرتضي مرديها... چه سالهايي بود ...سالهايي كه دلم مي خواست شيخ مرتضا انصاري بشوم و هيچكس نبود به من بگويد آيا اين طلبه سياهسوخته با آرزوي شيخ انصاري اجازه دارد به سينما برود و فيلم قرمز فريدون جيراني را ببيند يا نه ؟ طلبه اي كه قاچاقي آلبوم دهاتي شادمهر را با واكمن سوني گوش ميكرد و بعد براي اينكه بشورد ببرد نيلوفرانه افتخاري را ... بعد نيم ساعت به اذان صبح بيدار ميشد و مي خواست با صد تا الهي العفو نافله اش هم ساده بگم دهاتي ام را بشورد و هم يارا يارا گاهي را... توي همان حجره شماره نه بود كه بوف كور صادق هدايت خواند و چند شب صداي خنده ي چندش آور پيرمرد خنزر پنزري توي كله اش دلش را ريش ميكرد ... خدا ميداند چندبار اين طلبه ي نوجوان دلش با موسيقي صداي زنهايي كه زنگ ميزدند به تلفن مدرسه و استخاره مي خواستند مالش رفت و با استغفراللهي حباب صدا را تركاند. زن را بلد نبود ... كل خيابانهاي كرمان را با دوچرخه فونيكس چيني اش ركاب زده بود و خدايا عاشقان را باغم عشق آشنا كن افتخاري را با صداي دورگه سن بلوغ زمزمه ميكرد...همان سالها بود كه وي اچ اس تايتانيك آمد و او در حسرت ديدنش سوخت ... و هنوزا تايتانيك را نديده است... من آن سالها را دلتنگم ... دلم براي حامد توي اين عكس تنگ شده ... حامدي كه حواسش به دلش بود . مهار دلش دستش بود... هنوز اگر چيزي ته خورجينم مانده باشد پس انداز همان سالهاست ... همان سالهاي روضه هاي پنج شش نفره و روزه هاي پنج شنبه ها... همان حافظ خواندنهاي عصرگاهي روي پله دم حجره و همان احمدعزيزي خواندنها: عقل آهن پاره ي ما را ببين... خدايا من از تو دور شده ام ... دنيا اقيانوسي است لايتناهي و دورم پر از كوه يخ ... من يكي از همان مسافران تايتانيكم كه دنبال تخته پاره ايست كه نجات پيدا كند... من را برگردان به همان سالها به سالهاي گل و كاشي و سنگفرش ... به سالهاي دائم الوضو بودن ... به سالهايي كه پستهايم را توي دفتري قفل دار مي نوشتم و فقط تو برايم كامنت ميگذاشتي... خدايا من ويروسي شده ام ... هنگ ميكنم ... من را به تنظيمات كارخانه برگردان .
Read more
منزل خیلی اصرار کرد که این داستان رو ننویسم ولی نتونستم. رفتیم خیابان‌ نوفلوشاتو که بریم رستوران ...
Media Removed
منزل خیلی اصرار کرد که این داستان رو ننویسم ولی نتونستم. رفتیم خیابان‌ نوفلوشاتو که بریم رستوران ریرا. درِ رستوران ریرا رو باز کردیم دیدیم یه طرفش بوی ماهی میاد، یه طرفش بوی سیگار، فقط یه طرفش بود که رو به پنجره بود و بوی گندی ازش نمی‌آمد. به آقاهه گفتیم ما بشینیم اونجا؟ گفت آخه اونجا ماله چهار نفره ... منزل خیلی اصرار کرد که این داستان رو ننویسم ولی نتونستم.

رفتیم خیابان‌ نوفلوشاتو که بریم رستوران ریرا. درِ رستوران ریرا رو باز کردیم دیدیم یه طرفش بوی ماهی میاد، یه طرفش بوی سیگار، فقط یه طرفش بود که رو به پنجره بود و بوی گندی ازش نمی‌آمد. به آقاهه گفتیم ما بشینیم اونجا؟ گفت آخه اونجا ماله چهار نفره و الآنم اینجا شلوغ میشه، شما بیاین بشینین این وسط سالن که هم نصفه بوی ماهی رو داشته باشی هم نصف بوی گه سیگار رو. گفتیم نه پس ما میریم! گفت عه چرا؟ گفتیم آخه الان شلوغ میشه ما میریم که خلوت بشه! حالا ساعت یازده شب بودا! کی میخواست شلوغ بشه خدا می‌دونه. گفت وایسید من براتون حالا یه جا پیدا میکنم، گفتیم باشه. اون رفت جا پیدا کنه ما هم آمدیم بیرون.

همینکه آمدیم بیرون دیدیم ته کوچه یه نیمچه چراغی روشنه و یک سری جانوران انسان-نما در حال تردد و تناول هستن به انضمام تعداد متعددی گربه که دائما در حال جفت گیری و جیغ و داد بودن. با اینکه شب بود و تاریک بود و کوچه تنگ بود و ظاهر کوچه جفنگ بود، به منزل گفتم بیا بریم ببینیم چیه اونجا. رفتیم جلوتر و دیدیم یه مغازه‌ی خیلی کوچیک در حدی که برای ورود بهش باید سرمو خم میکردم، جولوش چندتا صندلی پلاستیکی و یکسری میزای درب و داغون گذاشتن و پنج شیش نفر هم وسط کوچه نشستن دارن پیتزا میخورن. یه آقای میانسال و قد بلند با موهای جو گندمی هم دم در مغازه وایساده بود و مردم رو نگاه میکرد و اگر کسی سوال شرعی داشت جواب سوالاشو میداد.

ما اول فکر کردیم از این ساندویچ مگزی فروشیاس ولی همون آقای مو گندمی گفت نه اشتباه فکر نکنید، اینجا فقط پیتزا داره! پرسیدم اسمش چیه گفت پیتزا داوود! گفتم عه کلیمی هستید؟ گفت نه خیلیم مسلمونیم. اونا که جهودن اسمشون دیویدِ! پیش خودم گفتم عجب!

یه نگاه به منزل کردم دیدم چشماش داره میخنده، گفتم بریم تو گفت بریم. رفتیم تو دیدیم توی یه فضای شیش متری، چهارتا میز گذاشتن و یه یخچال پر از کالباس‌های متحدالشکل و سه تا آشپز که سیبیل هر کدوم از او یکی کلفت تر و چهره‌ی هر کدوم از اون یکی خسته‌تر بود. مشتریا هم به استثنای دوتا خانم که بیرون وسط کوچه نشسته بودن، همه تو مایه‌های جبار سینک بود. خیلی ترسیده بودم ولی دیگه دیر شده بود و نمیشد پا پس بکشیم. ولی آماده بودم که اگه اتفاقی افتاد سریع با پلیس صد و ده تماث بگیرم... #هموطن #به_خانه_برگرد بیا تا #ایرانمان را #باهم #آبادتر بسازیم.

#minimaliran #foodart #insiran #instairanian #ig_captures #insta_iran #igerpersia #iranshots #ig_persia #iranpx #ipixell #irpics #ig_iran_ #aksdastan #aks_baran #harfeak
Read more
دو هفته پیش که آنی بهم زنگ زد که داره عروسی میکنه مثل این بچه لوس ها نشستم زار زدم، هیچوقت فکر نمیکردم ...
Media Removed
دو هفته پیش که آنی بهم زنگ زد که داره عروسی میکنه مثل این بچه لوس ها نشستم زار زدم، هیچوقت فکر نمیکردم دختر چشم درشت کوچک خاطرات بچگی من که هم راز و همدلم بود لباس عروسی بپوشه و من نباشم واسش ذوق کنم برقصم بخندونمش و در کنارش شادی کنم. همیشه چشم های درشت آنی از دوری، خوشحالی و غم من پر از اشک شد و من خندیدم و ... دو هفته پیش که آنی بهم زنگ زد که داره عروسی میکنه مثل این بچه لوس ها نشستم زار زدم، هیچوقت فکر نمیکردم دختر چشم درشت کوچک خاطرات بچگی من که هم راز و همدلم بود لباس عروسی بپوشه و من نباشم واسش ذوق کنم برقصم بخندونمش و در کنارش شادی کنم. همیشه چشم های درشت آنی از دوری، خوشحالی و غم من پر از اشک شد و من خندیدم و گفتم آنی اشکت دم مشکته.  ساعت ها تو حیاط خونه مامان بزگ مینشستیم و از عاشق شدن های بچگونمون واسه هم میگفتیم امروز که واسم عکس تو لباس عروس فرستاد وسط قطار زدم زیر گریه  و واسه خودم آبرو نذاشتم باورم نمیشد عین بچه ها شده بودم خاک به سرم آب بینیم هم راه افتاده بود همه نگام میکردن یکی گفت مردها همشون همینن ارزش نداره گریه نکن 😳 ! نمیدونم از کی تا حالا انقدر احساساتی شدم که حتی تو مکان عمومی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ! اشک دم مشکی شدم رفت !
حنایییییی دخترخاله قشنگم عاشقتم امیدوارم خوشبخت بشی خوش قلب ترین چشم درشت رو زمین 👭
Read more
نمیدونم چند سالم بود ، یا از چند سالگی شروع شد <span class="emoji emoji1f47c"></span>🏻<span class="emoji emoji1f47c"></span>🏻<span class="emoji emoji1f47c"></span>🏻 ساعت بلد نبودم ، فقط میدونستم هوا که تاریک بشه برمیگردی ...
Media Removed
نمیدونم چند سالم بود ، یا از چند سالگی شروع شد 🏻🏻🏻 ساعت بلد نبودم ، فقط میدونستم هوا که تاریک بشه برمیگردی ! گاهی دم در حیاط منتظرت میموندم ، گاهی رو پله های ایون ! هوا ام که سرد بود تو راه رو رژه میرفتم تابرسی چه قرار شیرینی بود نمیدونم وقتی خونه میرسیدی چقد خسته بودی یا اون روز چی گذشته بود بهت ... نمیدونم چند سالم بود ، یا از چند سالگی شروع شد 👼🏻👼🏻👼🏻 ساعت بلد نبودم ، فقط میدونستم هوا که تاریک بشه برمیگردی !
گاهی دم در حیاط منتظرت میموندم ، گاهی رو پله های ایون !

هوا ام که سرد بود تو راه رو رژه میرفتم تابرسی 😍💐 چه قرار شیرینی بود نمیدونم وقتی خونه میرسیدی چقد خسته بودی یا اون روز چی گذشته بود بهت
فقط همین رو میدونم که هیچ وقت محبتت رو ازم دریغ نکردی ❤️ ❤ ❤️ بابا جونم اگه بدونی چقدر قشنگ بودن اون لحظه هایی که تو دستای گرم و مهربونت تاب میخوردم . 😍😍😍 نمیدونم این قرارمون از کی شروع شده بود و از کی عادت داده بودی به دستای پر مهرت فقط میدونم از وقتی بزرگ شدم دیگه همه چی تموم شد !
بزرگ که شدم ، حواسم به ساعت رفت و تاریکی هوا رو ندیدم حواسم رفت به دفتر و کتاب و اعداد و ارقام و ندیدم که چه اتفاقی داره میوفته !
بزرگ که شدم دیگه تاب ام ندادی ، بزرگ که شدم خیلی چیزا عوض شد ! بابا جونم کاش کوچولو میموندم و بزرگ نمیشدم
کاش عقربه های ساعت گیر میکرد تو همون لحظه ها ، تو همون دقایقی که ساعت بلد نبودم ❤️ ❤️ ❤️
Read more
قهرمانم... تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار ...
Media Removed
قهرمانم... تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار كردي، خيلي وقتها بعد از پروازهاي طولاني كه گاه بيشتر از سي وشش هفت ساعت بود،درست همون موقع كه همه تو استراحت بودند تو به بچه هاي مصدوم رسيدگي كردي...خيلي وقتها از تايم استراحتت گذشتي و براي مصدوميت ... قهرمانم...
تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار كردي، خيلي وقتها بعد از پروازهاي طولاني كه گاه بيشتر از سي وشش هفت ساعت بود،درست همون موقع كه همه تو استراحت بودند تو به بچه هاي مصدوم رسيدگي كردي...خيلي وقتها از تايم استراحتت گذشتي و براي مصدوميت كسايي جز بچه هاي تيم كه اصلاً وظيفه اي در قبالشون نداشتي وقت صرف كردي، خيلي وقتا بيشتر از وظيفه يه پزشك تيم كار كردي،همه اينا فقط يه دليل داره، اونم اينكه انسانيت تو وجودت به قشنگترين شكل معني شده...و من افتخار ميكنم به داشتن همسري چون تو... تو اين ١٨ ماهي كه مهرسا رو خدا بهمون داده ميدونم چقدر واست سخت بود تحمل دوري پاره تنت اونم نه يك هفته ، بلكه هفته هايي كه گاه به ماه هم كشيده ميشد و من فقط ميدونم كه چي بهت گذشت تو همه ي اين روز و شباي دلتنگي...
و در قبال همه اين از خود گذشتگي ها خيلي وقتا به اون چيزي كه حقت بود نرسيدي ولي بخاطر عشقي كه به كارت داشتي دم نزدي و ادامه دادي و حالا شايد فقط خداي بزرگ از دل مهربونت خبر داره كه چرا ديگه نتونستي ادامه بدي....
به هر حال هر تصميمي كه گرفتي مطمئنم درست ترين تصميمه و من بهش احترام ميزارم و مطمئنم تو راه جديدي كه قصد داري در پيش بگيري موفق تر از قبل خواهي بود چون خدا هميشه با تو و قلب مهربونته ...
Read more
 #lobiapolo Ris blandad med köttfärs och haricot verts. . فكر كنم سريعترين #لوبياپلو عمرم را امروز ...
Media Removed
#lobiapolo Ris blandad med köttfärs och haricot verts. . فكر كنم سريعترين #لوبياپلو عمرم را امروز درست كردم! . به پسر و عروس امروز ساعت چهار قول لوبيا پلو داده بودم. يهويى يك ديدار با دوستان محترمى پيش اومد و صبح از خونه زديم بيرون...... چون خيلى خيلى خوش گذشت چايى از شماره يك به شماره هشت ... #lobiapolo
Ris blandad med köttfärs och haricot verts. .
فكر كنم سريعترين #لوبياپلو عمرم را امروز درست كردم!
.
به پسر و عروس امروز ساعت چهار قول لوبيا پلو داده بودم.
يهويى يك ديدار با دوستان محترمى پيش اومد و صبح از خونه زديم بيرون......
چون خيلى خيلى خوش گذشت چايى از شماره يك به شماره هشت و نه رسيد😂😂🙈🙈.
.
ساعت دو نيم بود كه خداحافظى كرديم، سر راه گوشت چرخ كرده خريدم و بى خيال گوشت تكه اى كه از فريزر بيرون گذاشته بودم شدم.
سه و ربع خونه بوديم!
.
تو كترى اب جوش اوردم
اقاى همسرى را به لوبيا خرد كردن گذاشتم! 🙈🙈🙈 لوبياها بلانچ و پخته بود.
توى ماهيتابه گوشت چرخ كرده را با بالاترين حرارت سرخ كردم.
نمك و فلفل و زعفرون و دارچين توى گوشت زدم.
لوبيا ها را هم توى همون گوشت سرخ كردم در اخر كه اب گوشت كشيده شد.
رب را هم ريختم و همه را تفت دادم .
.
برنج را با كمى زرد چوبه پختم. اب كش كردم و با مايه لوبيا پلو مخلوط كردم.
حالا اين وسط سيب زمينى هم كم داشتم و به جاش كف قابلمه كدو حلقه شده زدم.
سه و سى و پنج دقيقه برنج دم شد.

ساعت چهار و پنج دقيقه غذا كشيده شد!
.
عروس جان عاشق لوبيا پلوى پر گوشت هست، مگه مى شه مادر شوهر بد قولى كنه براش!
.
جاى همگى خالى، تو استورى ببينين كلى هم براتون فيلم گرفتم.

#لوبيا_پلو_مريمى
Read more
. سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه ...
Media Removed
. سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه مانور دادند، چنانکه وقتی به آخرین ستیغ رسیدند قدری از ساعت سه گذشته بود. باد دم‌به‌دم شدت می‌گرفت، شلاق‌کش برف را دورشان می‌پیچاند و نفس‌شان بند می‌آمد؛ در تمام این مدت چیزی نخورده بودند و ناچار بودند ... .
سرباز‌ها که از ده رد شدند، یکراست رفتند کوهستان. از تپه‌ها و دره‌ها و جنگل‌ها گذشتند و در طول راه مانور دادند، چنانکه وقتی به آخرین ستیغ رسیدند قدری از ساعت سه گذشته بود. باد دم‌به‌دم شدت می‌گرفت، شلاق‌کش برف را دورشان می‌پیچاند و نفس‌شان بند می‌آمد؛ در تمام این مدت چیزی نخورده بودند و ناچار بودند در بازگشت دو برابر راه‌پیمایی کنند. همه می‌دانستند هر‌کس عقب بیفتد سخت تنبیه می‌شود، با این‌حال شش نفر عقب ماندند. چون این مشق خاصی بود برای آزمایش تاثیرات توأمان گشنگی، خستگی و سرما، امکان جا ماندن پیش‌بینی شده بود و تیمی پزشکی در پی آنان می‌آمد. اما وقتی پزشکیاران به گروهان رسیدند، معلوم شد فقط پنج جامانده در پایگاه‌اند. انگار یک سرباز ناپدید شده بود.

برشی از «سرباز رویا» داستانی از کوبو آبه، ترجمه‌ی مهدی غبرایی. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره شهریورماه داستان همشهری ببینید.

عکاس: Guy Catling

#داستان_همشهرى
#کوبو_آبه
#مهدی_غبرایی

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
, تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون <span class="emoji emoji2665"></span>️ <span class="emoji emoji1f609"></span> به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧ #جاتون_خالی ...
Media Removed
, تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧ #جاتون_خالی ، #چلوخورشت_قورمه_سبزي #چلوخورشت_فسنجان #دلمه #كالباس #سالاد_اندونزی #دسر_انبه #دسر_طالبی ، هر سوالي داشتين بفرماييد ️ ________________________ بله بله حواسم هست!!! ... ,
تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون ♥️ 😉
به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧
#جاتون_خالی ،
#چلوخورشت_قورمه_سبزي
#چلوخورشت_فسنجان
#دلمه
#كالباس
#سالاد_اندونزی
#دسر_انبه
#دسر_طالبی ،
هر سوالي داشتين بفرماييد 😉❤️
________________________
بله بله حواسم هست!!! دسر طالبي و انبه رو پست خواهم كرد☺️به روي چشم 🙌🏻😉
________________________
من هميشه دسرها رو هم روي ميز شام ميزارم .... ديگه اينجوريم ديگه چه كار كنم!؟😄😉
________________________
در مورد برنامه ريزي براي مهموني عرض كنم خدمتتون كه من هميشه از چند روز قبل از مهماني برنامه ريزي ميكنم و غذاهايي كه ميخوام بپزم و موادي كه نياز دارمو روي كاغذ مينويسم بعد براي همه روزهاي قبل از مهموني كارش رو مشخص ميكنم كه چه كارهايي بايد تو چه روزي انجام بشه
به عنوان نمونه براي اين مهموني من اول هفته همه برنامه ها و كارهامو نوشتم ، علت انتخاب غذاهام هم ميزان علاقه مهمونام به غذاها بود، خوشبختانه اين روزها هم ساعت كار ٦ تا ٢ هست و عصرها كه ميامدم براحتي به كارهام ميرسيدم
برنامه: سه شنبه كه از اداره اومدم مواد دلمه رو آماده كردم و شب دلمه رو پيچيدم و تو قابلمه چيدم و گذاشتم تو يخچال و آخر شب هم كيك رو پختم و وقتي كاملا خنك شد كاملا سلفون پيچيدم دورش و گذاشتم تو يخچال، ،
چهارشنبه :بعد از اداره رفتم همه خريدهام مثل ميوه، سبزيجات ، يه سري وسيله براي پذيرايي و ... خريدم و اومدم خونه، اول از همه دسرهام رو آماده كردم و گذاشتم تو يخچال، بعد كالباس رو درست كردم و خنك شد گذاشتم يخچال
پنجشنبه: صبح زود حدود ساعت ٧ هر دو تا خورشت رو بار گذاشتم، بعد كيك رو خامه كشي كردم و گذاشتم يخچال، بعد دسرها رو از قالب در آوردم و تزيين كردم و رفت تو يخچال، كالباس رو برش زدم و چيدم تو ظرف،بعد هم ظرف و ظروف پذيرايي و سرو غذا رو آماده كردم و چيدم، خونه تميز بود(زحمت نظافت خونه رو يه خانم محترمي ميكشن) ولي يه بررسي كلي هم به نظافت خونه كردم ، حدوداي ساعت ٢ قابلمه دلمه رو گذاشتم بپزه، سالاد رو آماده كردم و ميوه ها رو شستم و تقريبا از ساعت ٤ كاري نداشتم، برنج هم خيس كرده بودم تا ساعت ٧ دم بزارم
بعد هم خودم حاضر شدم و يه سري ريزه كاريهايي كه مونده بود رو انجام دادم
....
سعي كردم اجمالي همه كارها و ترتيبشون رو عرض كنم البته خودتون در جريانيد كه يه سري خرده كاريهاي وقت گير هم هست
تو اين سالها بيشترين سوالي كه ازم ميشه همين برنامه ريزي با وجود شاغل بودنم هست و بهمين دليل لازم دونستم كه يكبار و يك مورد رو خدمتتون عرض كنم ...😉☺️
Read more
سلام دوستان عزیزمممم <span class="emoji emoji1f64b"></span> خوب هستید ؟ خوش هستید ؟ ایام به کام <span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> امروز براتون دستور یکی از پلوهای محلی ...
Media Removed
سلام دوستان عزیزمممم خوب هستید ؟ خوش هستید ؟ ایام به کام امروز براتون دستور یکی از پلوهای محلی و سنتی شهر شیراز رو می گذارم امیدوارم درست کنید و از طعمش در کنار عزیزانتون لذت ببرید کلم پلو شیرازی مواد لازم برنج : 3 پیمانه کلم قمری خرد شده : 500 گرم سبزی کلم پلو خرد شده : 500 گرم ( شوید، تره، ... سلام دوستان عزیزمممم 🙋
خوب هستید ؟ خوش هستید ؟
ایام به کام 😍😍
امروز براتون دستور یکی از پلوهای محلی و سنتی شهر شیراز رو می گذارم 😉امیدوارم درست کنید و از طعمش در کنار عزیزانتون لذت ببرید 🌹

کلم پلو شیرازی
مواد لازم
برنج : 3 پیمانه
کلم قمری خرد شده : 500 گرم
سبزی کلم پلو خرد شده : 500 گرم ( شوید، تره، ترخون، ریحان )
نمک ؛ ادویه و زردچوبه : به مقدار لازم
ادویه پلویی : 1 قاشق غذا خوری
زعفران : مقداری
روغن : مقداری
پیاز : 1 عدد
آبلیمو یا آبغوره : 1/2 پیمانه
مواد لازم كوفته ریزه
گوشت چرخ كرده : 500 گرم
آرد نخود چی : 2 قاشق غذا خوری
پیاز : 2 عدد
روغن، نمک ، فلفل ؛ ادویه و زرد چوبه : به مقدار لازم
( طرز تهیه کوفته ریزه )
پیاز را روی گوشت چرخ كرده رنده‌ می کنیم و آرد نخودچی ؛ زردچوبه ؛ فلفل ؛ ادویه و نمک را اضافه کرده خوب ورز می دهیم از گوشت به اندازه یک فندق برداشته کف دست گرد کرده و در کمی روغن سرخ‌ می كنیم و کنار می گذاریم .
( طرز تهیه )
برنج را از 2 ساعت قبل به همراه کمی نمک خیس کرده کنار می گذاریم .پوست کلم را می گیریم خلال می کنیم شسته و درون قابلمه می ریزیم یک تا دو لیوان لیوان آب به آن اضافه می کنیم و با شعله متوسط می گذاریم تا کلم ها کمی نرم شوند پیاز را خرد کرده در روغن تفت می دهیم بعد از اینکه کلم ها نرم شدند آنها را به پیاز اضافه می کنیم نمک ؛ زردچوبه ؛ ادویه ؛ را اضافه می کنیم خوب تفت می دهیم هنگام تف دادن کلم و پیاز وقتی آب کلم رو به اتمام بود نصف استکان آبغوره یا آب لیمو به آن اضافه کنید کمی تف دهید تا به خورد کلم رفته و کلم را طعم دار کند و درحین تفت دادن می توانید زعفران هم اضافه کنید .سبزی را پس از اینکه پاک کردیم خوب شسته و خرد می کنیم برنج را آبکش کرده و سبزی را در صافی با آن مخلوط نموده کف قابلمه کمی روغن ریخته ته دیگ مورد علاقه می گزاریم ( کاهو ؛ برگ کلم ؛ نان یا سیب زمینی ) سپس یک لایه برنج یک لایه کلم و کوفته تا مواد تمام شود لایه آخر برنج باشد در آخر روی پلو ادویه پلویی و زعفران می ریزیم و دمکن گذاشته و به مدت ۲۰ دقیقه می گزاریم تا پلو دم بکشد من وقتی پلو بخار کرد روی آن کمی آبروغن می ریزم پس از دم کشیدن به همراه سالاد شیرازی سرو می کنیم . نوش جان : آزاده
#کلم_پلو #شیرازی #شیرازیا #خونگی #خودمپز #بزن #بفرما #بهبه
#instapic #foodsagram #foodart #naranj_v_toranj #persianfood #yummy #yummyfood #delish #delicious #hommemade #lunchtime #ashpaziha #ashpazbashi #_mazeh_ #ashpazi_modern #ashpazi_melal #fidilio #foodphotography
Read more
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز ...
Media Removed
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت ندهولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا ... سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر
مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت نده😂ولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا تو نیم ساعت هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم،خدا رو شکر کیک داشتیم ،خامه قنادی رو از فریزر در اوردم سه قاشق ازش کندم و بهمراه ۲ قاشق پنیر خامه ای ریختم تو میکسر بعد یه لایه از روی کیکم بردیم و ۱ قاشق نسکافه رو تو سه چهار قاشق آبجوش حل کردم و روی کیک دادم بعد از کرم پنیری روش مالیدم و اون لایه رویی کیک رو که بریده بودم رو تخته خرد کردم و ریختم روی کرم پنیری ،یخورده هم پودر نسکافه روش پاشیدم و یه مشت آلبالو از فریزر در اوردم چیدم روش به ساعت نگاه کردم ۴دقیقه به ۵ بود و من۴ دقیقه فرصت داشتم چای دم کنم ، تا چای سازو زدم و آبجوش ریختم تو قوری برقا رفت به ساعت نگاه کردم دیدم دقیقا ساعت پنجه با خودم گفتم چقدر همه چیزمون سر وقت و ان تایمه دریغ از ۱دقیقه تاخیر حداقل میذاشتید چایم دم بکشه بعد😂
*آیا برقا راس ساعت ۷ اومد؟ خیر
*آيا هوسم برطرف شد؟ تا حدودي😂
*اینقدر لایک های پست قبل کم بود که دیگه رقبت نکردم پست بعدیشو که درباره خمیر و ادویه گرم ماسالا بود بذارم
Read more
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت ...
Media Removed
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش. یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ ... از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش.
یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ هیچی نگفتم، دیدم مادرم خیلی ناراحته پیش خودم گفتم اگه خجالت بکشم و نگم به چه دلیل قانع کننده ای اینکارو کردم متهم میشم! سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم آقای مدیر، فلانی به مادرم فحش زشت داد اگه نمیزدمش بچه ها بهم میگفتن بی غیرت!
مادرم گفت رضا، اگه در جواب فحش زشت دوستت، سکوت می کردی از نظر من بی غیرت نبودی اما الان که باعث شدی مادرت در قبال خشونت تو توضیح بده از نظر من پسر بی غیرتی هستی. بعد به مدیرمون گفت من به پسرم هیچ وقت اجازه ندادم دست رو کسی بلند کنه حتی اگه بهش فحش ناموس بدن!
از اون روز هفت هشت سال گذشت و مادرم از دنیا رفت... هنوز چهلمش نشده بود نشسته بودم تو پارک دوتا پسر از همسن و سالای خودم داشتن از جلوم رد میشدن، هر جفتشون مست بودن، یه دفعه نمی دونم چی شد جلوی همه ی دوستام بهم فحش مادر دادن، باور کنین یه لحظه خون جلوی چشمامو گرفت! اما یاد ناراحتی اونروز مادرم افتادم سرمو انداختم پایین در جوابش گفتم خدا سایه مادر تورو از سرت کم نکنه!
شب رو تختم خوابیده بودم داشتم گریه میکردم که چرا بلند نشدم عصبانیتمو خالی کنم، دیدم خواهرم میگه دم در کارت دارن. رفتم دیدم پسره س! بهم گفت اگه چهارتا فحش ناموس میدادی و چند تا مشت میزدی تو صورتم منم چندتا فحش میدادم و چند مشت میزدم تموم میشد میرفت. اما همین نیم ساعت پیش بهم گفتن کسی بهم اون حرفو زده که عزادار مادرشه اومدم بهت بگم اگه بکشنم هم دیگه فحش مادر به کسی نمیدم حتی اگه مست باشم و مغزم کار نکنه!
اونجا بود که فهمیدم وقتی اونروز مادرم گفت معنی غیرت، خشونت نیست یعنی چی!
الان خیلی میبینم مادرا به بچه هاشون یاد میدن اگه فلانی زد بزنش. کاش بجای اینکه میگفتن تو هم بزن میگفتن نذار بزنتت!
من فکر میکنم خشونت ها بین اقوم و نژادها و مذاهب و انواع جنگها تو دنیای بزرگترها از همین تربیت های کوچیک تو کودکی سرچشمه میگیره. ما غیرت رو به این شکل یاد گرفتیم. یه جاهایی حتی بخاطر بعضی خشونتها تشویق شدیم، بابتش بهمون لقب باغیرت دادن!
Read more
طبق قراري كه هيچ موقع به زبان نيامده بود، هميشه منتظرش بودم...حول و حوش ساعت ٥ بعدازظهر، با ظاهري بدون ...
Media Removed
طبق قراري كه هيچ موقع به زبان نيامده بود، هميشه منتظرش بودم...حول و حوش ساعت ٥ بعدازظهر، با ظاهري بدون تغيير و هميشگي ، با شال بافتني كه زمستان و تابستان از گردنش آويزان بود و نميدانم چرا مرا ياد لحاف چهل تيكه مي انداخت، و از همه مهم تر لبخندي محجوب، وارد ميشد ... به نشانه سلام ، سري با لبخند تكان ميداد ... طبق قراري كه هيچ موقع به زبان نيامده بود، هميشه منتظرش بودم...حول و حوش ساعت ٥ بعدازظهر، با ظاهري بدون تغيير و هميشگي ، با شال بافتني كه زمستان و تابستان از گردنش آويزان بود و نميدانم چرا مرا ياد لحاف چهل تيكه مي انداخت، و از همه مهم تر لبخندي محجوب، وارد ميشد ...
به نشانه سلام ، سري با لبخند تكان ميداد و مستقيم ميرفت سر جاي خودش، ميز دو نفره اي كنار پنجره... حتي سفارشش هم مال خود خودش بود ، يك فنجان چاي ِ به قول خودش خون كفتري و يك شكلات تلخِ عيار بالا
اصلا همين هميشگي بودن و خاص بودن همه چيزش بود كه مرا دلبسته اش كرد...تا آنجا كه به خاطرش حتي از چرت بعدازظهرم ميزدم تا به موقع سركار حاضر باشم و خودم چاي اش را دم كنم و فنجانش را جلويش بگذارم و عاشقانه ترين جملات را از زبانش بشنوم :عطر و طعم چاي شما را هيچ جا ندارد، چقدر رنگ قرمز به شما مي آيد ، چقدر چاي خوب دم كشيده و ...كم كم شروع كردم به خيالبافي، به اينكه بالاخره كي و با چه ترفندي سرصحبت را با من باز ميكند، از كجا شروع ميكند، صدايش ميلرزد يا نه ، نگاهش به نگاهم خواهد بود يا خجل و رو به پايين و چه و چه و چه...
روياهايم ادامه داشت تا روزي كه ساعت پنج عصر ميز دو نفره خالي ماند ...بدون آنكه روز و تاريخ خاصي باشد، بدون آنكه اتفاق خاصي از قبل افتاده باشد، بدون كوچكترين نشانه اي...چند روز اول اميدم را حفظ كردم، خيالم را تسلي ميدادم و مثل قبل مراسم خواستگاري اش از خودم را توي ذهنم ميچيدم
اما خب تلخي واقعيت انگار از شكلاتها هم بالاتر زده بود...
بارها با خودم همه چيز را دوره كردم ، كلمات و لحنم را...، فنجان هايي كه برايش چاي برده بودم بالا و پايين كردم، شايد لب پر بودند و خوشش نيامده بود، شايد شكلاتها عيارشان خوب نبود ، شايد چاي جديدِ كافه عطر هميشگي را نداشت...اما دريغ از كوچكترين نشانه اي از اين رفتن بي موقع
تا اينكه يك روز بي هوا ، براي زنده نگه داشتن يادش، حوالي ساعت پنج روي صندلي اش نشستم، دستم را زير چانه ام زدم ،مدل نشستنش را تمرين كردم ، زاويه سرم...و خب، يوريكا ...يافتم
جواب سوالم انگار در قرارگيري درست سر و زاويه نگاهم بود، نگاهي كه امتدادش به آن سوي پنجره و خيابان، به دختر جوان كاموا فروشي كه در همسايگي كافه مان بود و چند روز پيش شيريني نامزدي اش را برايمان آورده بود، ميرسيد... . .

متن و عكس از : فاطمه عرفاني .

متن برگزيده ي كارگاه نويسندگي كتابدوني
.
اين كارگاه تحت نظارت سركار خانم نيلوفر لاري پور برگزار مي شود.

#كتابدوني #كتاب #كتابخواني #داستان
#استاد_نيلوفر_لاري پور

@niloufarlaripour
@ketabdoni2
Read more
من هیچ وقت، و توی هیچ شرایطی، تا به حال سورپرایز نشده بودم.. تا اینکه پانزدهم مرداد ماه ساعت2:50 دقیقه ...
Media Removed
من هیچ وقت، و توی هیچ شرایطی، تا به حال سورپرایز نشده بودم.. تا اینکه پانزدهم مرداد ماه ساعت2:50 دقیقه بامداد دو تا رفیق خیلی گل که همیشه و هر روز توی تهران کنار هم هستیم، زنگ میزنن و میگن -کجایی؟؟ ما الآن دم خونتون هستیم، بیا پایین بریم یه دوری بزنیم. + چی دارید میگید؟؟ من رامسرم الآن تهران نیستم ... من هیچ وقت، و توی هیچ شرایطی، تا به حال سورپرایز نشده بودم..
تا اینکه پانزدهم مرداد ماه ساعت2:50 دقیقه بامداد دو تا رفیق خیلی گل که همیشه و هر روز توی تهران کنار هم هستیم، زنگ میزنن و میگن -کجایی؟؟ ما الآن دم خونتون هستیم، بیا پایین بریم یه دوری بزنیم.
+ چی دارید میگید؟؟ من رامسرم الآن تهران نیستم که، دارم کم کم میخوابم.
- رامسر هم باشی فرقی نمیکنه بیا دم در بریم یه دوری لب دریا بزنیم اصلا.
مگه داریم همچین رفیق هایی توی دنیا؟؟ که حاضر بشن بخاطر دو ساعت ملاقات از تهران بیان رامسر و بهت ثابت کنن که هرجایی که باشی وقتی ما رفیقتیم تنها نیستی...
من برای اولین بار توسط کمال رضوی و محسن شفیعی سورپرایز شدم.
و این لحظه انقدر برای من با ارزش بود که حس و حال سفر دیگه احساس نمیشد.
فقط حسرت این به دلم موند که چرا از این لحظه سه نفره عکس نگرفتیم...
شاید بخاطر هیجان بیش از حد من بود که همه چی رو جز شما عزیزان فراموش کردم...
❤ ❤ ❤
۹۷/۵/۱۵
#رفیق #دوست #❤
Read more
. <span class="emoji emoji25c0"></span> میگما... <span class="emoji emoji1f60f"></span> مگه اول اکتبر #روز_جهانی_قهوه نبوده؟ <span class="emoji emoji2615"></span> پس چرا ملت امروز جوّ قهوه گرفته بودشون؟!؟ <span class="emoji emoji1f605"></span> . <span class="emoji emoji25c0"></span> ...
Media Removed
. میگما... مگه اول اکتبر #روز_جهانی_قهوه نبوده؟ پس چرا ملت امروز جوّ قهوه گرفته بودشون؟!؟ . گفته بودم من چند سال پیش به خاطر خوردن بیش از حد قهوه و شکلات، #آی_بی_اس گرفتم؟ 😐 راستش شبا بیدار میموندم که واسه ارشد درس بخونم. واسه این که خوابم نبره، مرتب #قهوه میخوردم. واسه این که ضعف نکنم هم، ... .
◀ میگما... 😏 مگه اول اکتبر #روز_جهانی_قهوه نبوده؟ ☕ پس چرا ملت امروز جوّ قهوه گرفته بودشون؟!؟ 😅
.
◀ گفته بودم من چند سال پیش به خاطر خوردن بیش از حد قهوه و شکلات، #آی_بی_اس گرفتم؟ 😐 راستش شبا بیدار میموندم که واسه ارشد درس بخونم. واسه این که خوابم نبره، مرتب #قهوه میخوردم. واسه این که ضعف نکنم هم، همش #شکلات میخوردم. 😅 خلاصه یهو به خودم اومدم، دیدم امعاء و احشام ریخته بهم. 😐 ازون بدتر این بود که دکترا نمیتونستن این مشکل ساده رو تشخیص بدن. 😐 دیگه نگم براتون که پیش چندتا متخصص رفتم و یکیشون که نمیخوام آبروشو ببرم، گفت باید عملت کنم و بیست سانت روده کوچیکتو ببرم و بندازم دور! 😐 آخرش خودم از گوگل فهمیدم چِم شده! ✌ یه هفته قهوه و شکلات و چایی نخوردم، خوب شدم! 😉😁
.
◀ آیا شما روشی بهتر از این که توی عکسا گذاشتم، بلدین که قهوه‌مون حسابی کف مف کنه؟! 😉 از همینا که ملت میگن فوم!! 😂 (همون foam بابا!)
.
◀ به عنوان یه عاشق سینه‌چاک قهوه اعلام میکنم؛ ایها الناس! قهوه خوردن کلاس نداره! ول کنین بابا. 😂
.
◀ بازم به عنوان یه قهوه‌باز زخم خورده، اعلام میکنم؛ خوششششمزه‌ترین قهوه زندگیمو توی #نوش_آباد ِ #کاشان خوردم! ☕😍👌 قهوه‌ای که دم کردنش هفت ساعت طول میکشه و شیرینیش اینقدر متعادله که هر کی با هر سلیقه‌ای طعمشو میپسنده. 👌☕😍
.
◀ بچه‌ها تکخوری نکنین و هر جا توی تهران بلدین که قهوه ترک خوب میفروشن، بگین ما هم بریم بگیریم. ☕😁 در مورد بقیه انواع قهوه اعتراف میکنم که بلد نیستم چی به چیه و همشو آماده میخورم. 😁☕
.
◀ یه قهوه دیگه هم داریم که خیلی خوشمزه‌ست، خودمم درست میکنم ولی خودمم هنوز نمیدونم مال #بروجرد ه، یا #بیرجند یا #بجنورد ! 😁 چون دارچین داره، خیلی خوشمزه‌ست. 👌☕😍
.
◀ دیگه کپشن جا نداره در مورد قهوه غزل‌سرایی کنم. 😅
۱۳۹۷/۰۷/۱۰
Read more
. سلام بر همراهان همیشگی رادیو زرشک. من از خواب و کار و زندگیم زدم و پاسخگوی شما هستم. بفرمایید روی ...
Media Removed
. سلام بر همراهان همیشگی رادیو زرشک. من از خواب و کار و زندگیم زدم و پاسخگوی شما هستم. بفرمایید روی ایر. . (نیم ساعت بعد) . عجیبه، یعنی دوستان هیچ سوالی ندارید؟ یعنی دیگه اینقدر ادعاتون میشه که جوابگوی همه سوالات خودتون هستید؟ . (20دقیقه بعد) . خب از اونجایی که شما خیلی گستاخ شدین و سوال ... .
سلام بر همراهان همیشگی رادیو زرشک. من از خواب و کار و زندگیم زدم و پاسخگوی شما هستم. بفرمایید روی ایر.
.
(نیم ساعت بعد)
.
عجیبه، یعنی دوستان هیچ سوالی ندارید؟ یعنی دیگه اینقدر ادعاتون میشه که جوابگوی همه سوالات خودتون هستید؟
.
(20دقیقه بعد)
.
خب از اونجایی که شما خیلی گستاخ شدین و سوال نمی‌پرسید خودم وارد بحث می‌شم. به هرحال آنتن زنده این اداواطوارها رو برنمی‌تابه. والا.
.
شما بچه کوچیک نداری که دلت خوشه زنگ نمی‌زنی، خبر نداری گرونی تا پوشک بچه‌ هم نفوذ کرده! شما پدر یه بچه دو ساله نیستین که بدونین با هر زوری که بچه میزنه چه فشاری به جیب من میاد!
.
مجبوریم بهش کشک بدیم، که هم کلسیمش بیشتره، هم شکمش سفت بشه و داستان نشه. حالا خواهشا مدافعین حقوق کودکان نیان بگن که من قد کلم‌بروکلی آب‌پز هم شعور رفتار با کودک رو ندارم. آقا جان ندارم. پول ندارم. اینقدر به من فشار نیارید وگرنه اون موقع که من بچه می‌آوردم شما کجا بودین؟ یه مجری جزء رادیو هستم. حقوق هم هر چهار ماه یک بار میدن. شما هم که خودتون رو نه بدتر از شکمِ بچه من سفت کردید، یه تماس نمی‌گیرید. تابستونه، این بچه هم افتاده روی دور آلو و انجیر خوردن، مجبور شدم وام ازدواج برادرمو ازش بگیرم، بزنم به پوشک این بچه. اصلا یه هیراد پخش کنید، اعصاب ندارم.
.
- سلام ننه، خوبی گند‌ه‌دوز؟ چرا بچه رو با کهنه پوشک نمی‌کنید؟ این قرتی بازیا چیه دیگه؟
.
گنده‌دوز: من هم سلام عرض می‌کنم. دلتون خوشه‌ها مادرجان. این بچه تا دیروز پوشک خارجی با فیلتر نانوی تهویه هوا استفاده می‌کرده، پوشکش از یه پراید بیشتر امکانات داشت، حالا انتظار دارید بهش کهنه ببندیم؟ کل سیستم بچه قهر میکنه که با این روش. مگه مثل ما بزرگ شدن که بهمون گونی هم می‌بستن باهاش انس می‌گرفتیم؟ این آخریا که مادرم دمِ پاچه‌ها شلوارمون کِش بسته بود که هرچی خروجی داریم دم پاچمون گیر کنه. انتظاری داریدهااا. بعد هم ما قول دادیم به عقب برنگردیم!
.
- سلام جناب گنده‌دوز. داداش خب پوشکش نکن. بذار یاد بگیره خودش رو کنترل کنه و هرجایی کارشو نکنه. واسه آینده‌اش هم خوبه. یه دفعه دیدی پس فردا یه پست مهم دولتی گرفت...
.
گنده‌دوز: دوست عزیز متاسفانه خط رو خط شد. تلفن شما قطع شد. بعد هم مرد حسابی من چطوری به بچه دو ساله یاد بدم خودش رو کنترل کنه؟ والا خود من با 40 سال سن هنوز استرس می‌گیرم ایزی‌لایف استفاده می‌کنم، دیگه چه برسه به اون بچه. .
بقیه در کامنت اول 👇
Read more
سلام مهربونا<span class="emoji emoji1f64b"></span>‍♀️<span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span> خیلی وقته میخوام سوال هایی که در مورد ته دیگ میشه رو در موردش پست بذارم ولی واقعا ...
Media Removed
سلام مهربونا‍♀️ خیلی وقته میخوام سوال هایی که در مورد ته دیگ میشه رو در موردش پست بذارم ولی واقعا فرصتش پیش نمی اومد، امروز دیدم پست جدید ندارم و بهترین فرصت برای پست برنجی ته دیگیه . . تو خونه ما همه عاشق ته دیگ هستن خصوصا پدرم اینکه مامان من همیشه ته دیگای درجه یکی درست میکرد (الان فقط برای ... سلام مهربونا🙋‍♀️😘😘😘 خیلی وقته میخوام سوال هایی که در مورد ته دیگ میشه رو در موردش پست بذارم ولی واقعا فرصتش پیش نمی اومد، امروز دیدم پست جدید ندارم و بهترین فرصت برای پست برنجی ته دیگیه😄 .
.
تو خونه ما همه عاشق ته دیگ هستن خصوصا پدرم😍 اینکه مامان من همیشه ته دیگای درجه یکی درست میکرد (الان فقط برای وقتی مهمون دارن ته دیگ میذاره چون مراقب سلامتی پدرجانه) تو خونه ما در حالت معمول برنج همیشه به صورت کته درست میشه و از اونجایی که نمیشده ته دیگ نون یا سیب زمینی براش گذاشت مامانم خلاقیت به خرج داده و به اصطلاح خودش کته رو قابلمه به قابلمه میکرده😉 یعنی برنج کته رو به روش معمول میپخت آب برنج که کشیده میشد برنج رو برمیگردوند توی یه قابلمه دیگه که ته دیگم براش گذاشته بود اینکه ما همیشه ته دیگ فرد اعلا داشتیم و گاها سرش دعوا و خون و خون ریزیم میشد🤣🤣
.
.
برنج رو خوب بشورید و به ازاء هر چند پیمانه که برنج داشتید آب بهش اضافه کنید دو پیمانه هم بیشتر بریزید یعنی اگر ۴ پیمانه برنج شستید، روشو با ۶ پیمانه آب پر کنید، قابلمه رو روی حرارت بذارید، نمک و روغن یا کره رو هم به برنج اضافه کنید و اجازه بدید آب جوش بیاد، بعد حرارت رو کم کنید تا کاملا آبش تبخیر بشه، اون کف های ایجاد شده روی آب رو هم بگیرید بهتره، توی یه قابلمه با گنجایش مناسب دو سه قاشق روغن بریزید، یک قاشق زعفران دم کرده اضافه کنید، در صورت دلخواه کمی کنجد بپاشید، حالا هم میتونید انواع نان رو به عنوان ته دیگ بچینید هم برش های سیب زمینی یا سیب زمینی رنده شده آب گرفته یا کاهو، پیاز حلقه شده، چوب شور، کورن فلکس و...... اگر سیب زمینی ورقه شده رو انتخاب کردید دقت کنید ورقه های سیب زمینی خیلی باریک یا خیلی کلفت نباشند ضخامتشون حدود نیم سانت باشه کافیه، اگر ته دیگ نون لواش میذارید هم بهتره دو لایه باشه که ضخامتش بیشتر بشه، ته دیگ مورد نظرتونو کف قابلمه بچینید، اگر سیب زمینی بود حتما روشون نمک بپاشید، بعد هم برنجی که آبش کشیده شده رو آروم بریزید رو ته دیگ در قابلمه رو ببندید و قابلمه رو روی شعله بذارید، زیر قابلمه حتما از شعله پخش کن استفاده کنید که ته دیگتون طلایی و خوش رنگ بشه، ابتدای کار شعله زیاد باشه بعد از چند دقیقه حرارت رو کاملا ملایم کنید، برای ته دیگ سیب زمینی حرارت متوسط رو به بالا باشه نباید خیلی کمش کنید وگرنه نمیپزه، بعد از حدود نیم ساعت پلوتون با ته دیگ درجه یک حاضره و میتونید نوش جان کنید😊🤩
.
.
.
هر دو عکس از آرشیو و مربوط به عکس های کتابمه😉
.
. .
#ته_دیگ_معجزه_چاشنی #آشپزی_ایرانی #پلوی_ایرانی
Read more
. همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم ...
Media Removed
. همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم واسه کمک اونجا باشم ولی خب نشد که بشه.. . دیروز بود، حدود ساعت 12 ظهر نزدیک ایستگاه پنج توچال سر دره "ابراهیم بیک" با یه گروه چهارنفره بودم که صدای جیغ و داد از وسط دره شنیده شد. صدایی که یه لحظه بلند ... .
همین چنوقت پیش بود که بعد از اون حادثه و گم شدن اجساد توی دنا آرزو میکردم که ای کاش شرایط بودو میتونستم واسه کمک اونجا باشم ولی خب نشد که بشه..
.
دیروز بود، حدود ساعت 12 ظهر نزدیک ایستگاه پنج توچال سر دره "ابراهیم بیک" با یه گروه چهارنفره بودم که صدای جیغ و داد از وسط دره شنیده شد.
صدایی که یه لحظه بلند میشد و سریع میخوابید..اول فکر کردیم مسخره بازیه..با یکی از بچه ها یکم پایین رفتیم تا تونستیم ببینیمشون..داد زدیم چی شده، با اینکه خیلی ضعیف میشنیدیم چی میگن
گفتن کمک.."ما بچه ایم"..
جمله ای که همه جوره داره از دیروز داره کبابم میکنه و برام کابوس شده،
خلاصه سریع دویدیم و دره رو رفتیم پایین توی یه مسیر کاملا بیراهه دیدییم یه پسر بچه و یه دختر بچه گریون و یه مرد چهل پنجاه ساله که دراز به دراز رو زمین افتاده اونجان..دختر بچهه گفت داشتیم میومدیم که یهو بابام افتاد روی زمین.
هرکاری فکرشو بکنید کردیم تنفس و ماساژ که فقط برگرده..ولی انگار دیر شده بود.
یکم بعد کوهنوردای دیگم رسیدن و کلی تلاش کردیم زنگ بزنیم واسه کمک..ولی نه آنتنی بود و نه رسیدگی ای.
دوتا از همنوردا بچه هارو بردن به ایستگاه دو و سه نفر دیگه واسه کمک منتظر موندیم..بعد از حدود سه ساعت سه نفر امداد کوهستان در حالی که اون نقطه از مقرشون که ایستگاه 5 بود فقط نیم ساعت فاصله داشت بالاخره رسیدن. (که بعد فهمیدیم دلیل دیر اومدنشون این بوده که فرماندشون بشون دستور حرکت نداده و تایم ناهار هم بوده)
..
سرد و کبود شده بود..روی برنکارد گذاشتیمش و با مصیبت زیاد از دره رسوندیمش به مسیر کوهنوردی..با اینکه با آفرود تا اونجا میشد اومد ولی از ماشین خبری نبود..هرچی گفتیم اقا ماشین، میگفتن ماشینا دیسکاش صافن،
بالاخر تو برف و بدبختی اون شرایط رسوندیمش به ایستگاه دو و بعد هم بام و پاسگاه توچال و خونواده شوک زده و مصیبت دیدش که اونجا بودن.
.
پ.ن1) نحوه رسیدگی اورژانس، آتش نشانی، امداد کوهستان در یک جمله: "اینجا ایران است"
پ.ن2) توی عکس سوم میتونید فرقونی رو ببینید که نقش هلی کوپتر رو از نزدیکی ایستگاه 5 تا ایستگاه 2 بازی کرد.
پ.ن3) اول صبح سه تا ون گشت ارشاد و کلی نیرو دم گیشه بلیط فروشی بام واسه گیر دادن به مردم گذاشته بودن و اون بالا وضعیت امداد رسانی توی توچالی که ادعا میکنن باامکانات ترین کوه شمال تهرانه این بود. "اینجا ایران است"
پ.ن4) مرگ الکی ترین مقوله دنیاست. یکم به خودمون بیایم، همین.
Read more
هوّالرّزاق کاچی یک دسر ایرانی است که به علت دارا بودن آرد و کره وشکر دارای انرژی زیادی می باشد از این ...
Media Removed
هوّالرّزاق کاچی یک دسر ایرانی است که به علت دارا بودن آرد و کره وشکر دارای انرژی زیادی می باشد از این دسرمی توان برای سفره های افطاری استفاده کرد. طرز تهیه کاچی مواد لازم برای پخت کاچی برای ۶ الی ۸ نفر: آرد گندم یک پیمانه آب سه پیمانه کره یاروغن جامدصدوپنجاه گرم گلاب یک چهارم پیمانه زعفران ... هوّالرّزاق
کاچی یک دسر ایرانی است که به علت دارا بودن آرد و کره وشکر دارای انرژی زیادی می باشد از این دسرمی توان برای سفره های افطاری استفاده کرد.
طرز تهیه کاچی
مواد لازم برای پخت کاچی برای ۶ الی ۸ نفر:
آرد گندم یک پیمانه
آب سه پیمانه
کره یاروغن جامدصدوپنجاه گرم
گلاب یک چهارم پیمانه
زعفران ساییده شده یک قاشق چایخوری سرصاف
شکر یک پیمانه سرخالی
خلال بادام یک قاشق غذاخوری(دلخواه)
خلال پسته و بادام برای تزیین
طرز تهیه :
کاچی به روشهای مختلف تهیه میشه این یکی از روش هاست برای تهیه کاچی ابتدا شکر را همراه با آب بر روی حرارت ملایم میگذاریم تا شکر آب شده و مواد کمی غلیظ شوند.در آخر گلاب را اضافه کرده و از روی حرارت بر میداریم تا عطر گلاب از بین نرود.
در ظرفی دیگر آرد را در کره یاروغن جامدکمی تَف میدهیم تا خامی آرد از بین رفته و طلایی شود.
شیره بدست آمده در مرحله اول را به آرد اضافه کرده و به مدت ۱۵ دقیقه کامل و سریع هم میزنیم. سپس خلال بادام و زعفران را اضافه کرده کمی هم زده تا مواد مخلوط شوند.
در این مرحله کاچی باید جا بیفتد یک دم کنی در قابلمه گذاشته و روی حرارت بسیار بسیار کم و ترجیحا بر روی شعله پخش کن کاچی را به مدت نیم ساعت دم کرده و پس از آماده شدن در ظرف مناسب کشیده و با کمی خلال پسته وبادام و یا کمی پودر دارچین یامواد دلخواه آن را تزیین نمایید.
چند نکته:
اگر کاچی شما سفت بود کمی آب به آن اضافه کنید . غلظت کاچی باید مانند ماست چکیده باشد.
در دستور سنتی کاچی از نبات به جای شکر و از روغن حیوانی به جای کره استفاده میشود.
پ ن ‌:کاچی، هوسونه درخواستیِ شکیلاخانم که خودشونم در پختش کمک کردند مچکرم جوجه کوچیکه🐥پ ن دوم‌ :ما اینجا ارد گندم نداشتیم از ارد سفید استفاده کردیم طعمشم خوب شد جای دوستان گرامی خالی پ ن اخر:من کلاً عاشق رنگ بنفش و یاسیَم مادر نازنینم هم خیلی این رنگو‌دوست داشتند روحشان شاد🙌🏻 #کاچی #افطاری #ماه_رمضان #رمضان_كريم #ارد #شکر #زعفران #گلاب #بنفش #رنگ_بنفش
Read more
آدم پنجاه و پنجم | مقصود ساعت شش صبح بود ، با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم ، امروز چندمین روز از چندمین ...
Media Removed
آدم پنجاه و پنجم | مقصود ساعت شش صبح بود ، با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم ، امروز چندمین روز از چندمین ماه بود ، یا نه چندمین بار بود ، آره چندمین بار بود داشتم خوابت را می دیدم ، لابد الان می گویی به من چه که چندمین بار بوده ، یادم است همان موقع ها هم همش همین هارو می گفتی ، من هی اخبار بی بی سی و‌چی می دانم ها ... آدم پنجاه و پنجم | مقصود
ساعت شش صبح بود ، با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم ، امروز چندمین روز از چندمین ماه بود ، یا نه چندمین بار بود ، آره چندمین بار بود داشتم خوابت را می دیدم ، لابد الان می گویی به من چه که چندمین بار بوده ، یادم است همان موقع ها هم همش همین هارو می گفتی ، من هی اخبار بی بی سی و‌چی می دانم ها را برایت می گفتم و تو فقط می گفتی به من چه و آنقدر به من چه هایت زیاد شد که منم دیگر به هیچ خبری گوش نکردم ، آدمیزاد است دیگر نفسش به نفس دیگری بند است ، یادت می آید همین لیلا خانم همسایه یک روز آمده بود خانه شان دیده بود شوهرش گاز را باز کرده به روی خودش و سگش و‌هردو با هم توی آشپزخانه رفتند که رفتند تو گفتی باز به من چه !! سگشان را دوست داشتی اما باز گفتی به من چه !!! وای که چقدر طول کشید که بفهمم به من چه هایت با هم فرق دارند یکی یعنی دوستت دارم و یکی یعنی متنفرم !! اصلا همین به هم چه هایت آن قدر زیاد بود که همین لیلا خانم هم وقتی تو را دید با آن مردک نیامد چیزی بگوید گفت به من چه ! اینها را بعد ترها گفت همان روزی که آمدند مرا ببرند، هنوز صورت ماهور که توی راه پله وایستاده بود یادمه ، هر روز تو زنگ میزدی میامدند مرا می بردند با تو اما آن روز مرا بردند بی تو چون به پای خودت نمی توانستی بیایی ! لیلا خانم تو پاگرد دم خانه شان مرا که دید گفت کاش بهت می گفتم که کار به اینجا نمی کشید اما مثل خود زنت گفتم به من چه ! من رسیدم دم ماشین پلیس و تو‌را بردند طرف آمبولانس با ملحفه سفید به سر ، باز صدای زنگ موبایل ، اینجا که صدای موبایل نمی آید اینجا منم و چهار تا دیوار سیمانی !
پ . ن : آی آدم ها
Read more
"خر ما از كرّگى دم نداشت مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود. برای ...
Media Removed
"خر ما از كرّگى دم نداشت مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود. برای كمك كردن دُم خر را گرفت و زور زد! دُم خر از جای كنده شد. فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده! مرد برای فرار به كوچه‌ای دوید ولی بن بست بود. خود را در خانه‌ای انداخت. زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته ... "خر ما از كرّگى دم نداشت
مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود.
برای كمك كردن دُم خر را گرفت و زور زد!
دُم خر از جای كنده شد.
فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده!
مرد برای فرار به كوچه‌ای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت.
زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می‌شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند در ترسید و بچه اش سِقط شد.
صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد.
مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت ، از بام به كوچه‌ای فرود آمد كه در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد ، چنان كه بیمار در جا مُرد.
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد!
مرد، به هنگام فرار ، در سر كوچه ای با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. تکه چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع پیوست!
مرد گریزان ، به ستوه از این همه ،خود را به خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاكی خلوت كرده بود.
چون رازش را دانست ، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حكایت او آگاه شد ، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت : این مسلمان یك چشم مرا نابینا كرده است.
قصاص طلب میكنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یك چشم گرفت! وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شكایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محكوم شد!
جوان پدر مرده را پیش خواند.
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرده است.
به طلب قصاص او آمده‌ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است.
حكم این است كه پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی ، طوری كه یك نیمه ی جانش را بگیری!
جوان صلاح دید که گذشت کند ، اما به سی دینار جریمه ، بخاطرشكایت بی‌مورد محكوم شد!
نوبت به شوهر آن زن رسید كه از وحشت سقط کرده بود ، گفت : قصاص شرعی هنگامی جایز است كه راه جبران مافات بسته باشد.
حال می‌توان آن زن را به حلال عقد این مرد درآورد تا كودک از دست رفته را جبران كند.
برای طلاق آماده باش!
شوهرش فریاد میزد و با قاضی جدال می‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.
قاضی فریاد داد : بایست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر كه می‌دوید فریاد زد
میروم مردانی بیاورم
که شهادت بدن خر من از کرگی دم نداشت😂
Read more
. @bread.page . از پیج بیتا جان @ashpazi.bita . . . #مربا_سیب_گلاب سیب ریز 1 کیلو آب 3 لیوان شکر ...
Media Removed
. @bread.page . از پیج بیتا جان @ashpazi.bita . . . #مربا_سیب_گلاب سیب ریز 1 کیلو آب 3 لیوان شکر 3 تا 5 لیوان (من سه لیوان شکر ریختم ) گلاب چوب دارچین زعفران دم کرده به مقدار لازم برای تهیه این مربا ابتدا داخل ظرف بزرگی آب می ریزیم و نصف لیوان آبلیمو به آن اضافه کرده، کنار می گذاریم. سیبها ... .
@bread.page
.
از پیج بیتا جان
@ashpazi.bita .
.
.
#مربا_سیب_گلاب
سیب ریز 1 کیلو
آب 3 لیوان
شکر 3 تا 5 لیوان (من سه لیوان شکر ریختم )
گلاب چوب دارچین زعفران دم کرده به مقدار لازم
برای تهیه این مربا ابتدا داخل ظرف بزرگی آب می ریزیم و نصف لیوان آبلیمو به آن اضافه کرده، کنار می گذاریم.
سیبها را پوست گرفته که البنه با پوست هم میتونید درست کنید. با پوست زمان پخت بیشتر می شود.

از ته سیب ها به کمک یک چاقوی نازک داخل سیب کرده ودانه هایش را در می آوریم طوری که سوراخ کوچکی ته سیب ها بوجود آید و همچنین دم سیب ها جدا نشود.
بعد سیب ها را داخل ظرف محتوی آب و آبلیمو می گذاریم تا سیاه نشود.
3 لیوان آب 3 لیوان شکر را داخل قابلمه که بهتر است لعابی باشد می ریزیم و روی شعله می گذاریم تا شکر حل شود من از یه چوب دارچین هم استفاده کردم. وقتی چند جوش زد آب سیب ها را خالی می کنیم و سیب ها را داخل شیره می ریزیم.
با شعله کم می گذاریم سیب ها پخته و شیره قوام بیاید. در این حین کف روی سیب ها را تا حد ممکن می گیریم.
نیم ساعت تا 45 دقیقه بسته به میران شعله، زمان برای پخت لازم است که این زمان برای سیب هایی پوست نگرفته بیشتر می شود.
برای خوش رنگ تر شدن مربا در مراحل آخر پخت به آن مقداری زعفران که از قبل دم کرده ایم اضافه می کنیم.
همچنین برای معطر شدن مربا نصف لیوان گلاب در مراحل پایانی پخت اضافه کنید.اگه از چوب دارچین استفاده نکنید رنگ مربا عسلی تر خواهد بود

کپی بدون ذکر منبع ⛔️ .
.
.
#مربا_سیب_گلاب_آشپزی_شما
#مربا_آشپزی_شما . .
.لینک کانال تلگرام👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDStHv6b1WSuJs0ow
.
👇👇👇👇
@bread.page
@ashpazi_shoma


Tag photo: #ashpazi_shoma

#insiran #persianfood #persiandessert #persian_foods #persianshot #persianstyle #persiancuisine #persiagram #instapic #insta_persia #insiranian #آشپزی #food
Read more
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش ...
Media Removed
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن! لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته ... سلام

روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم.

علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن!

لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته همه میگن چرا چرا

اصلن نمیگم(میگم ولی اولش یه کم ناز میکنم! شما کوتاه نیاید)

باشه بابا میگم

راستش خبرنگارها مثل این عکس، زندگی پر ماجرایی دارن، یعنی داشتن! آخه اون موقع تلکس و اینا دم دست هرکسی نبود و خبرنگاری که تو دفتر مینشست کاسب نمیشد

بعد آدم هرچی مینوشت سیر نمیشد! مجبور میشد واسه بقیه هم که نخوندن تعریف کنه و اون بدبختی که این تعریفات روزانه و حوصله سر بر رو هر روز باید میشنید خانواده بود! حالا همسر و ننه بابا و خواهر برادر فرقی نداشت

شاید بگید باحاله! ولی وقتی هر روز با اشتیاق دو ساعت و نیم یه چیز بیمزه براتون تعریف کنن بعد سه ماه زده میشین

حالا ما یه خبرنگاری داشتیم که خیلی نادر بود! یعنی هم خودش نادر بود هم اسمش

اون زمان ما با فارس تو کل کل سرعت بودیم. یه روز اومد تو تحریریه و یه خبری داد که دندون همه ریخت! یعنی کف کرده بودیم! بعد رفتیم سر کار خودمون

فارس بعد از ظهر خبر رو گذاشت تیتر یک سایت! ما کلی مسخره کردیم که ببین خبری که صبح داشتیم رو اینا الان تیتر یک کردن

ولی هرچی گشتیم خبر رو روی سایت خودمون پیدا نکردیم. از نادر که پرسیدیم گفت خبر رو بهتون گفتم دیگه!

شورای تحریریه سه تا نظر داشتن، محمدجواد میگفت یک ماه مرخصی بدون حقوق اجباری! هوشمند میگفت بهش بفهمونیم که شغل ما صرفا فهمیدن و برای هم تعریف کردن خبر نیست، ولی من میگفتم بزنیمش!

قرار شد اول بزنیمش که قشنگ فرمت بشه، بعد در طول یک ماه مرخصی بدون حقوق، از اول ویندوزش رو نصب کنیم

الانم کاناداست! حالا چرا به جای مغزها فرار کرده خود مغز هم نمیدونه

ترانه مربوطه
قر تو خبرش فراوونه نمدونه کجا بخونه
همینجا همینجا

پ‌ن یک
قلم خبرنگار مثل یه شمشیر تیزه، مواظب مردم باشید

پ‌ن دو
همیشه یک خبرنگار می‌مانم

پ‌ن سه
قدرت خبر مثل مار روی دوشته! یا برات میکشه، یا میکشتت

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #خبرنگار #مهدی_شادمانی #قهرمان #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_خبر_مرگت_رو_تیتر_یک_بزنم #یاد_همه_رفته_ها_بخیر #قلم_من_توتم_من_است #پس_چرا_میفروشیش #قلم_به_مزد #حق_التحریر #مار #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_اجازه_ندارد_راجع_به_رییس_جمهور_بنویسد #حرف_مردم #ومن_الله_التوفیق
Read more
فارس - کوهمره سرخی تنگه دم اسب یکی از بهترین سفرهایی بود که داشتم؛ با طبیعتی بکر ، رفیقایی عالی، روزی ...
Media Removed
فارس - کوهمره سرخی تنگه دم اسب یکی از بهترین سفرهایی بود که داشتم؛ با طبیعتی بکر ، رفیقایی عالی، روزی پر ماجرا.... در کنار آرمان بودن همیشه خوشی های خودش رو داره، چه برسه هم سفرت هم باشه... خب اول کار با کوه پیمایی شروع شد همراه با مناظری زیبا از بالای تنگه ( بگذریم ازینکه ریه های ما به سختی همراهی ... فارس - کوهمره سرخی
تنگه دم اسب
یکی از بهترین سفرهایی بود که داشتم؛ با طبیعتی بکر ، رفیقایی عالی، روزی پر ماجرا....
در کنار آرمان بودن همیشه خوشی های خودش رو داره، چه برسه هم سفرت هم باشه... خب اول کار با کوه پیمایی شروع شد همراه با مناظری زیبا از بالای تنگه ( بگذریم ازینکه ریه های ما به سختی همراهی میکرد ) بعد از ۲ ساعت کوه پیمایی به اولین آبشار رسیدیم و همه لش کردیم، هنوز با همه ایاق نشده بودیم ولی صمیمیت خاصی حاکم بود. بعد از استراحت کوتاهی شروع به طی کردن طول تنگه کردیم؛ قرار بود ۱۰ ساعت آینده رو تو اون آب یخ قدم بزنیم و از شیرجه ها و بالا و پایین رفتنامون لذت ببریم. شیرجه زدیم، آب تنی کردیم، لیز خوردیمو کلی لذت میبردیم. همراه با اون بچه ها و اون منظره های زیبا همه چیز عالی شده بود. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه ابی پاش پیچ خوردو لاگ اوت شد. لیدر تور با ۵ ۶ تا از بچه ها مجبور بودن عقب تر از همه با سرعت پایین تر بیان که بتونن ابی رو به بالا برسونن. البته منم تا مرز لاگ اوت رفتم ولی عذاب وجدان اینکه سرعت رو کمتر کنمو بقیه رو اذیت؛ سعی کردم جور خودمو بکشم ( البته که بچه ها خیلی کمک کردن ) . هرجور بود باید تور خودشو به بالا میرسوند که با هم کاری همه با هم بعد از یه وانت سواری، تونستیم برسیم به اتوبوس. تازه نگرانی ها بابت ابی و تیم همراه شروع شده بودو همه مضطرب بودن. ساعت طرفای ۱۰ شب بود که ابی و تیم همراه تونستن برسن بالا و همه خوشحال شدیم.
بعد از اون همه خستگی و استرس، شام دشت ارژن کمک شایانی به رفع خستگی و گرسنگی بنده کرد😁 ( البته که منو آرمان نای بالا آوردن قاشق رو نداشتیم به گفته شاهدین عینی).
یه روز پر فراز نشیب بود که خوشی این سفر به این بالا و پایین هاش بود. روزی سراسر لذت و خاطره برای من.
بوشهری ها @we.tours رو دنبال کنینو تو یه سفر باشون هم سفر شینو لذت ببرین از لحظه های خوبی که براتون میسازن.
۱۳۹۶/۵/۲۰
Read more
 #lax med pesto #ris med kryddörter och saffran <span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span>. وقتى كه يهويى ساعت هشت شب تصميم به مهمون دعوت كردن ...
Media Removed
#lax med pesto #ris med kryddörter och saffran . وقتى كه يهويى ساعت هشت شب تصميم به مهمون دعوت كردن براى شب بعد مى كنى بايد سريع فكر كنى كه چطور برنامه ريزى كنى، كه هم فردا صبحش به كار برسى و هم سفره خونه ات رنگين باشه! البته مهمانهاى عززيز و مهربون ازم قول گرفتند كه يك مدل بيشتر درست نكنم و من هم به قولم ... #lax med pesto #ris med kryddörter och saffran 🌺🌸. وقتى كه يهويى ساعت هشت شب تصميم به مهمون دعوت كردن براى شب بعد مى كنى بايد سريع فكر كنى كه چطور برنامه ريزى كنى، كه هم فردا صبحش به كار برسى و هم سفره خونه ات رنگين باشه!
البته مهمانهاى عززيز و مهربون ازم قول گرفتند كه يك مدل بيشتر درست نكنم و من هم به قولم عمل كردم.
همون شب وقتى خونه رسيدم، برنج را ابكش كردم و در پلو پز ريختم كه وقتى از سر كار بعد از ظهر مى يام فقط برنج را دم كنم.
كوكو سبزى و ماست و خيار و شيرينى زبان را هم همون شبونه ديدين كه درست كردم.
ديروز صبح كه از خواب بيدار شدم، ميز را چيدم، روى ميز پذيرايى هم ميوه و اجيل و پيش دستى و غيره را حاضر كردم.
ديروز ساعت تقريبا چهار خونه رسيدم، دخملى زحمت كشيده بود و #ماهى_سالمون_مريمى را همونطور كه بهش ياد داده بودم درست كرده بود و سالاد را هم درست كرده بود و بعد سر كار رفته بود.
تا اومدن مهمانها يك ساعت وقت داشتم كه اون هم به دم كردن برنج و پخت ماهى، درست كردن طالبى مدل دار و مرتب كردن خودم و خونه گذشت. صد البته كه مهمانى وسط هفته كمى برنامه ريزى دقيق ترى مى خواهد ولى وقتى مهمان عزيز باشد و وقت تنگ...... نبايد سخت گرفت.
هدف ديدن هم و با هم بودن هست و دگر هيچ....❤
غذا: #سبزى_پلوى_مريمى #سالاد #سالاد_زيتون #ماست_خیار #ترشى #كوكو #كوكو_سبزى_مريمى #كوكو_سبزى
🌸🌺
دستور #ماهى_سالمون_مريمى هم در هشتگ هست و هم در كانال گذاشتم
Read more
 # دو سه هفته پيش طبق وقتي كه يك ماه قبلش گرفته بوديم، رفتيم مطب دندونپزشكي از متخصص هاي بنام و مطرحِ ...
Media Removed
# دو سه هفته پيش طبق وقتي كه يك ماه قبلش گرفته بوديم، رفتيم مطب دندونپزشكي از متخصص هاي بنام و مطرحِ اينجا.وقتمون ساعت ٥:٤٥ بود. تا ساعت ٧ هربار كه رفتم و پرسيدم كِي نوبتمون ميشه؟ منشي جواب ميداد؛بايد بشينين. خانم فلاني صدا ميكنه. اين خانم فلاني هم منشي داخلي اتاق دكتر بود كه ميومد بيرون و نگاه ميكرد ... #
دو سه هفته پيش طبق وقتي كه يك ماه قبلش گرفته بوديم، رفتيم مطب دندونپزشكي از متخصص هاي بنام و مطرحِ اينجا.وقتمون ساعت ٥:٤٥ بود. تا ساعت ٧ هربار كه رفتم و پرسيدم كِي نوبتمون ميشه؟ منشي جواب ميداد؛بايد بشينين. خانم فلاني صدا ميكنه. اين خانم فلاني هم منشي داخلي اتاق دكتر بود كه ميومد بيرون و نگاه ميكرد به بيمارها و صدا ميكرد. يه بار كه بيرون اومد از مقر فرمانرواييش، رفتم و گفتم: عزيزم كِي نوبتمون ميشه؟ گفت: بين مريضي ها بايد بشينن مريضامون از دوماه پيش وقت گرفتن! گفتم: ببخشيد منم دقيقا يك ماه پيش وقت گرفتم. بين مريض كدومه؟! ديد كه ضايع شده خيلي بي تفاوت رو كرد به منشي و شروع كرد به حرف زدن با اون. اين وسط يه آقايي هم شروع كرد به اعتراض كه وقتي نمي تونين سر وقت مريض رو بفرستين داخل چرا وقت ميدين؟ از ساعت ٦ منتظرم. نيم ساعت، ٥٠ دقيقه اينور و اونو قابل قبوله نه ديگه اين همه و يك ساعت و ...؟ ولي بازم هيچ فايده اي نداشت. نگم واستون از سالن انتظار با ٤ تا مبل و يه خروار آدم سرپا!!! هستي و ماني حسابي كلافه شده بودن و كاملا از درس و كارهاشون عقب مونده بودن. ساعت شد ٨ و ربع. ديگه كفرم حسابي سراومد. رفتم پيش منشي و وقتي بازم جواب داد: خانم فلاني صدا ميكنن گفتم. ببخشيد اين خانم كه مياد صورت آدما رو نگاه ميكنه و صدا ميكنه. من كه نه ليستي دستش مي بينم و نه دفترچه اي كه از روي اون نوبت ها رو بدونه. جطور ميفهمه؟ رو پيشوني مون نوشته نوبتمون؟ بعدشم من گفتم ما فقط براي معاينه و مشاوره وقت گرفتيم.اينهمه وقت و زمانمون رو هدر دادين احترام به مريض و مشتري هم كه هيچ. اينهمه آدم و ٤ تا دونه صندلي؟ والا همه چي پول نيست. كمتر حرص پول داشته باشن و كمترنوبت بدين كه بتونين جوابگو باشين. گرچه جواب اينهمه انتظار بيفايده م نميشه ولي ويزيت رو لطفا برگردونين. ميرم. بعد از كلي اين پا و اون پا كردن واسه جور كردن پول ويزيت و بدون كلامي عذرخواهي، خسته و عصباني و كلافه اومديم بيرون. همونجا و دم همون ساختمون به هستي و ماني گفتم: "بچه ها ديدين خيلي اذيت شدين. ميخوام بهم يه قول بدين. هررر كاره اي شدين، دكتر، معلم، مهندس، كارمند... هرچي بودين بهترين باشين و با وجدان كار كنين. از الان تا تهِ دنيا راضي نيستم و نميشم ازتون اگه توي كارتون به مردم احترام نذارين و فقط به پول فكر كنين و بخاطر پول بقيه رو نبينين. قول ميدين؟ اگه دنيا پول داشته باشين ولي يه نفر هم مثل امروز ما ازتون راضي نباشه و با رضايت بهتون پول نده، اثرش تو زندگي تون مي مونه" دستم رو فشار دادن و ساكت به راه رفتن ادامه داديم...
Read more
. ۱. آخرین بار دو سال قبل دیده بودمش. مهم نبود. حتی اگر ده سال هم می‌گذشت باز کافی بود با لحن مخصوص خودش ...
Media Removed
. ۱. آخرین بار دو سال قبل دیده بودمش. مهم نبود. حتی اگر ده سال هم می‌گذشت باز کافی بود با لحن مخصوص خودش بگوید:«سلام. شما خوبین؟» که بدون سر بلند کردن از روی یادداشتهای مراجع قبلی، بشناسمش. صدای مخصوص خودش که شبیه سوباسای فوتبالیست‌هاست را بعید است هیچوقت فراموش کنم. همان‌قدر راسخ و پراُمید، همان‌قدر ... .
۱. آخرین بار دو سال قبل دیده بودمش. مهم نبود. حتی اگر ده سال هم می‌گذشت باز کافی بود با لحن مخصوص خودش بگوید:«سلام. شما خوبین؟» که بدون سر بلند کردن از روی یادداشتهای مراجع قبلی، بشناسمش. صدای مخصوص خودش که شبیه سوباسای فوتبالیست‌هاست را بعید است هیچوقت فراموش کنم. همان‌قدر راسخ و پراُمید، همان‌قدر زیر و شفاف. تعجب کرد که چرا از دیدنش سورپرایز نشده‌ام. دو سالِ قبل، بعد از یک سال روان‌درمانی ناگهان غیبش زده بود. بی هیچ توضیحی. آخرین جلسات را یادم نرفته. بحث در مورد وحید بود. پسرِ سبزه‌ی جنوبی که نقاش و فیلسوف بود و زیاد هم از روانشناسی می‌دانست. به شهره گفته بودم دارد اشتباهات گذشته را تکرار می‌کند. وحید شاید انسان خوبی باشد ولی به هزاران دلیل تو را دوست ندارد. آن روزها شهره عصبانی بود. من هم عصبانی بودم. او از اینکه چرا با این رابطه مخالفم. من از اینکه چرا خودش را دوست ندارد. او از اینکه فکر می‌کرد فکر می‌کنم جذاب نیست. من از اینکه چرا جذابیت‌های بی‌پایان خودش را نمی‌بیند.
۲. یک ساعت برای تعریف کردن همه این دو سال کوتاه بود. دخترک این را می‌دانست و شروع کرد به روش خاص خودش، که در این دو سال ذره‌ای تغییر نکرده بود، تند تند همه ماجراها را تعریف کردن:«اون روزا حالم بد بود. فک می‌کردم با همه رابطه‌هام مخالفید و فک می‌کنین لیاقت رابطه رو ندارم. تو خونه مشکلات زیاد بود. وحید قشنگ حرف می‌زد. گفت روانکاوت داره بهت توهین می‌کنه. خلسه‌وار به حرفاش گوش می‌کردم و نمی‌تونستم بهش جواب بدم. گفت دارین بهم کلک می‌زنین. گفت من همیشه کنارتم. نمی‌خوام بهت آسیب برسونم یا گولت بزنم. برای همین مث پسرای دیگه الکی قول ازدواج نمی‌دم. از صداقتش خوشم اومد. اولین کسی بود که منو برای خودم می‌خواست. گفت من ازت نمی‌خوام باهام سکس داشته باشی. فقط دوست باشیم. مث دو تا انسان. حرفاش متقاعد کننده بود. گفت آدمهای سمی رو باید از خودم دور کنم. بابام. مامانم. شما»
پرسیدم:«حالا چی شد که بعد از دو سال پیشم اومدی؟»
«همه چیز عالی بود. به شما نیازی احساس نمی‌کردم. وحید فوق‌العاده بود. کم‌کم بهش وابسته شدم. شش ماهِ اول از عمرم حساب نشد. هر کس ما رو می‌دید حسرت می‌خورد. ولی وحید کم حوصله شد. من وابسته‌تر. خودم ازش خواستم رابطمون نزدیکتر بشه. شنیده بودم پسرها با سکسِ خوب وابسته میشن. اما بی‌فایده بود. شروع کرد به ایراد گرفتن از من. از بدنم، اخلاقم و همه چیزهایی که روزی تحسین می‌کرد، عیب گرفت. باز جنگیدم. تلاش کردم. تا شش ماه قبل. . .»
ادامه در کامنت اول
Read more
. کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها ...
Media Removed
. کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها یا فرز بودنش به وجدم می‌آورد. مشعوف می‌شدم. گاهی مسافت زیادی را می‌رفتم تا به آبگیر دم‌جنبانک‌ها برسم. تهِ خیابان، آنجا که بیابان شروع می‌شد، آن ورِ بیابان، وقتی بارانِ محکمی می‌بارید آبگیرها ... .
کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها یا فرز بودنش به وجدم می‌آورد. مشعوف می‌شدم. گاهی مسافت زیادی را می‌رفتم تا به آبگیر دم‌جنبانک‌ها برسم. تهِ خیابان، آنجا که بیابان شروع می‌شد، آن ورِ بیابان، وقتی بارانِ محکمی می‌بارید آبگیرها به‌راه بودند که ماها بهشان می‌گفتیم «چاهک». آنجا دورتادور چاهک‌ها، توسی می‌شد از وفورِ دم‌جنبانک‌ها و این من را عاشق می‌کرد. یک ناتورالیسمی را توی من نطفه می‌انداخت که بعدها وقتی بزرگ تر شدم برای «درک طبیعی اشیا» کمکم می کرد. یک حرکتی توی من راه می‌انداخت که برایم از هزار تفریح دیگر مرغوب‌تر بود. یکسره پاییدنِ «سار»های زمستان هم کم شیرین نبود. سخت هم بود، ولی به جُستنِ تخم‌های سبزآبی‌شان توی تنهٔ درخت‌ها می ارزید. همان موقع ها مادرم قسمم داده بود که از جمع کردن تخم‌های رنگی سارها دست بکشم. اعتقاد داشت دست کردن توی لانهٔ سار بچه را کج‌خلق می‌کند. همین که به دور از توپ و بچه ها راهیِ دشت های نزدیک خانه می شدم و ساعت‌ها به چیزهای طبیعی نگاه می کردم نگرانش می کرد. یک جور کج خلقی بود از نظرش که از بیابان ها و بوته ها برده بودم. ولی هرچه بود تخم های سارها برایم ارزنده بودند و خیالِ نوجوانی ام می‌گفت می‌شود کنار ریگ‌های رنگی یا صدف‌ها نگهشان داشت. ولی حق با مادر بود آن مهره‌های شکننده را هیچکس نمی‌توانست نگه دارد، جز سارِ ماده آن هم برای ۲۳ روز آن هم اگر باران تند نمی شد.
این اتصال مشاهده به خیال، ارمغان کودکی ام بود. یک یلگی ای داشتم از عقل مئال اندیش که دلم بعضی وقت ها برایش لک می زند. عقل آن موقع ها برایم تکمیل نشده بود یک نشئگی داشتم که زمان تویش تعریفی نداشت دیر شدن معنی ای نداشت مکان یا دور شدن از خانه از آن محدوده ای که مادر برایم تعیین کرده بود، معنی ای نداشت. چه قدر عنصر تازه بیرون از خانه کشف می کردم.
.
.
.
.
.
.
.
#از_روزهای_رفته_حکایت
#دم_جنبانک
#سار
#سیر
#سفر
#کودکی
Read more
.سلام ظهرتون به خیر عزیزان. سوالی که تعداد زیادی از شما دوستای گلم داشتین برای تهدیگ برنج بود .اگر ...
Media Removed
.سلام ظهرتون به خیر عزیزان. سوالی که تعداد زیادی از شما دوستای گلم داشتین برای تهدیگ برنج بود .اگر برنج رو آبکش کردین که خودتون استادین . زمانی وقت آبکش کردنه که وقتی یه دونه برنج رو بین دوانگشت فشار میدین اطرافش نرم باشه و وسطش به اندازه ی نقطه ی سفید هنوز خام و سفت باشه آبکش کنید . بعد هم روغن و زردچوبه ... .سلام ظهرتون به خیر عزیزان.
سوالی که تعداد زیادی از شما دوستای گلم داشتین برای تهدیگ برنج بود .اگر برنج رو آبکش کردین که خودتون استادین .
زمانی وقت آبکش کردنه که وقتی یه دونه برنج رو بین دوانگشت فشار میدین اطرافش نرم باشه و وسطش به اندازه ی نقطه ی سفید هنوز خام و سفت باشه آبکش کنید . بعد هم روغن و زردچوبه و زعفرون کف قابلمه بریزید و در نهایت آب و روغن داغ روی برنج بدین. .
..و اما برنج کته .
.
...من روش خودم حتما میگم براتون .
.شما کدبانو ها ی گلم اگر دوس داشتین روش خودتون رو بنویسین تا همه استفاده کنند .ممنونم
. .طرز_تهیه_تهدیگ
.

ابتدا برنج را از سه ساعت قبل  با آب سرد خیس کرده و خوب میشوریم تا ابش شفاف و زلال بشه .و خیس میکنیم اگر یادتون رفت برنج خیس کنید و عجله داشتین با آب جوش و داغ یه ربع خیس بدین ویا اب ولرم یک ساعت .. فقط موقع  شستن برنج را چنگ نزنید چون برنج خرد میشه و میشکنه. .
بعد برنج را توی قابلمه میریزیم و آب به اندازه ای که بند انگشت اشاره را داخل اب برنج فرو می بریم ، طوری که به اندازه ی یک بند انگشت آب روی سطح برنج قرار گرفته باشه.

برای چهار پیمانه برنج پنج پیمانه آب میریزم.البته برنج امسال و پارسال متفاوته یه بار امتحان کنید دستتون میاد.

برای هر یک پیمانه برنج  میشه یک پیمانه اب بعلاوه ی  یک چهارم لیوان آب.
و هر پیمانه نصف ق چ نمک ( میران نمک دلخواهه) ... وقتی برنج شروع به قل زدن کرد دو سه قاشق کره توی برنج میزارم.( اگر کره دوس ندارین روغن بریزین )
اولش حرارت متوسط باشه ( کم نباشه) اصلا هم نزنید.
وقتی دیدین سطح اب  برنج داره تموم میشه دو سه بار هم بزنید .
بعدش وقتی هنوز  کمی آب ته قابلمه مونده و هنوز برنج خشک نشده قابلمه را جابه جا میکنم .توی یه قابلمه حالا پلوپز یا هر قابلمه نچسب کمی روغن و زعفرون  و زردچوبه میریزیم و بعد برنج را با همون آبی که توش هست برمیگردونیم . ( اگر بخواهی قالبی دربیاد خیلی کم با ته قاشق فشار بدین که به هم بچسبه نه زیاد که برنج خمیر بشه)
و روی حرارت میزاریم با دم کنی اولش حرارت متوسط رو به بالا باشه ده دقیقه و بعد متوسط رو به کم .
.شما هر تهدیگی که دوس دارین میتونید بزارین .مثلا نون . سیب زمینی و کنجدی . کاهو. تهچینی( مخلوط دو ق ماست و زعفرون . روغن . یه دونه زرده تخم مرغ البته زرده دلخواه)
.
البته روش خیلی از شما هم مثل من بود مرسی دوستای خوبم🙏👍
@atefeh.ghanbarei
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> زندگی در خانه‌های کاهگلی روستای شوک اشکورات گیلان . قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ...
Media Removed
زندگی در خانه‌های کاهگلی روستای شوک اشکورات گیلان . قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده ... 💜
زندگی در خانه‌های کاهگلی روستای شوک اشکورات گیلان
.
قدیم ها اگر عاشق می شدی و دلت هوای دیدن داشت ، تلگرام که نبود بروی عکس های پروفایلش را ببینی . باید یادت می آمد فلان مهمانی یا فلان سیزده به در با کدام جمله تو خندیده ؟ در کدام کنج خانه یا سر کدام کوچه اتفاقی ، نگاهتان با هم تصادف کرده ، بعد لبخند زده اید و صورتتان گل انداخته از خجالت ؟
نمی شد بروی ببینی "لست سین" تلگرامش کی بوده . باید آرزو می کردی شاید یک عروسی یا عزا پیش بیاید که بشود دم در ، بین مهمان ها ، چند لحظه ای دوباره تماشایش کنی .

عکسی اگر بود مقدس بود و جایش در امن ترین خلوت خانه .
باید سر حوصله ، دور از چشم اغیار ، یواشکی، شاید ،چند دقیقه ای نگاهش کنی و قربان و صدقه اش بروی . اینستاگرام نبود که عکس های سلفی در رنگ بندی های مختلف و عکس های دسته جمعی و سفر و مهمانی رفتن هایش را بشود ببینی .
ما که توی کافه و سینما قرار نمی گذاشتیم .
قرارمان این بود که فلان ساعت توی صف نانوایی با هم باشیم .
یکی توی مردانه بایستد و دیگری زنانه شاید شانس یاری کند و همزمان نوبتمان شد و پیش چشم شاطر، جلوی دخل، چند ثانیه ای کنار هم بایستیم .همین .
تلفن های خانه که سایلنت نمی شدند .
قرارمان این بود که فلان ساعت که همه خواب هستند یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشی دستش باشد و آن یکی دستش روی قطع کن و به محض اینکه زنگ زدی ، زنگ نخورده دستش را بردارد ، مبادا کسی بو ببرد .
تو آرام بگویی : دوستت دارم
و او آرام تر بگوید : منم همینطور

و بعد در سکوت، صدای نفس های همدیگر را بشنوید .

ما شاید آخرین نسلی بودیم که کمتر می دید و بیشتر تخیل می کرد . نسلی که صدا و لبخند را به تیپ و هیکل ترجیح می داد . آخرین نسلی که زود دل می بست و دیر دل می کند
.
#MustSeeIran #گل #eshkevar #شمال #kelachay #ra6t #de_chereh #eshkevarat #اشکور
#rasht_official #ir_shomal #shomal_photo #aksiine #akas_khoone
#RashtGasht #gilDoost #beautiful_iran #شوک #shomal_photo
#رودسر #gilantoor #iyalat_gilan #tourismgilan #gile_zan
Read more
. سلام دوستان در نظر سنجی سوال کردم «شما نسبت به چند سال پیش که اینستاگرام نداشتید، میزان رضایت تون ...
Media Removed
. سلام دوستان در نظر سنجی سوال کردم «شما نسبت به چند سال پیش که اینستاگرام نداشتید، میزان رضایت تون از زندگی بیشتر شده یا کمتر؟» فکر کنم بد نباشه نگاهی به پاسخ ها بندازیم و اون ها رو بررسی کنیم. اول هم خوبه تشکر کنم از اینکه در این نظر سنجی شرکت کردید و پاسخ دادید. پیشنهادم اینه که از این نظرسنجی حسن ... . سلام دوستان

در نظر سنجی سوال کردم «شما نسبت به چند سال پیش که اینستاگرام نداشتید، میزان رضایت تون از زندگی بیشتر شده یا کمتر؟» فکر کنم بد نباشه نگاهی به پاسخ ها بندازیم و اون ها رو بررسی کنیم. اول هم خوبه تشکر کنم از اینکه در این نظر سنجی شرکت کردید و پاسخ دادید. پیشنهادم اینه که از این نظرسنجی حسن استفاده رو بکنیم و هر کدام از ما بر اساس وضعیت و نسبت خودمون با اینستاگرام، یک بهره ای ازش ببریم.

پاسخ این نظر سنجی، چهل-شصت به سمت گزینه ی «کمتر» تمایل داره.

خیلی از دوستان، دلیل اینکه گزینه ی «کمتر» رو زدند این بود که زندگی خودشون رو با عکس های دیگران مقایسه می کنند و این، باعث سرخوردگی شون می شه. قبلا که اینستاگرام نبود، شاید ما اغلب، با آدمهایی مراوده داشتیم که شبیه خودمون بودن. در سطح خودمون بودن. وضعیت اقتصادی شون زیاد با ما فاصله نداشت. اما الان به راحتی با چند کلیک، وارد زندگی افرادی می شیم که فاصله های نجومی با ما دارن. اونقدری که حتی تا آخر عمر هم شاید حتی نتونیم با پول ماشین مون، فقط یک ساعت شبیه ساعت اونها بخریم.

بعضی از دوستان، مشکل شون با اینستاگرام این بود که وقت زیادی ازشون می گیره که قبلا می تونست صرف کارهای مفید تر مثل مطالعه بشه اما الان در صفحات آدمهای مختلف هدر می ره. شاید هم به طور کامل هدر نره، اما به هر حال احساس شون این بوده که قبلا همین وقت، خیلی مفید تر می گذشته.

بعضی دوستان، از طریق اینستاگرام با افرادی آشنا شدند که براشون مفید بوده و در زندگی شون تاثیر مثبت داشته. این دوستان تاکید کردن که با فالو کردن افراد مثبت مراقب هستند کمترین انرژی منفی رو از این فضا بگیرن و بیشتر، براشون حس های خوب داشته. حتی برای بعضی ها خیلی بیشتر از حس خوب. بعضی دوستان تاکید کردند روحیه انقلابی شون تقویت شده، چند نفر حجاب شون بهتر شده، بعضی ها ایمان شون قوی تر شده. خدا رو شکر. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اینستاگرام تونسته تاثیرات حقیقی روی یک عده بذاره و به جای مقایسه ها و حسرت خوردن ها، بهترین بهره رو از این فضا بردن.

برای عده ای هم این فضا محل معرفی کسب و کار یا توانایی هاشون بوده که به همین دلیل، براشون مفید بوده.

و خب در نهایت، میزان رضایت از زندگی بعضی دوستان، هیچ ربطی به اینستاگرام نداشته و در نظرسنجی شرکت نکردن چون نه بیشتر شده نه کمتر.

بازم ممنونم که نظراتتون رو گفتید. ترجیح می دم قبل از اینکه یک پست دیگه بذارم و چند تا نکته رو بگم، شما اگر حرفی صحبتی هست بفرمایید.
Read more
 #سفر_تنگ_دم_اسب دم اسبی که بار دوم بود که رفتمو باز برام تازگی داشت. به قول آرمان حدود ده ساعت چالش ...
Media Removed
#سفر_تنگ_دم_اسب دم اسبی که بار دوم بود که رفتمو باز برام تازگی داشت. به قول آرمان حدود ده ساعت چالش با طبیعت رو تجربه میکنی. دو ساعت کوه پیمایی و بعد آبنوردی و پیمایش تنگه. هیچ چیز نمیتونه جای آرامش طبیعت رو بگیره. ویدئو هارو ببینین. مرسی وی تور. @we.tours -------------- 97.4.18 #سفر_تنگ_دم_اسب
دم اسبی که بار دوم بود که رفتمو باز برام تازگی داشت. به قول آرمان حدود ده ساعت چالش با طبیعت رو تجربه میکنی.
دو ساعت کوه پیمایی و بعد آبنوردی و پیمایش تنگه.
هیچ چیز نمیتونه جای آرامش طبیعت رو بگیره.
ویدئو هارو ببینین.
مرسی وی تور.
@we.tours --------------
97.4.18
درود به همه عزيزان خوبين خوشين <span class="emoji emoji270b"></span>️ چه خبرا ؟؟؟!! پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با ...
Media Removed
درود به همه عزيزان خوبين خوشين ️ چه خبرا ؟؟؟!! پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با صداي موبايل بيدار شدم،شماره ناشناس بود ،برداشتم و ديدم يه خانم به زبان تركي شروع به صحبت كرد ،يه كم منگ بود سعي كردم حواسمو جمع و جور كنم ،گفت از مخابرات اروميه زنگ ميزنم ، ازون شركت هاي وابستش البته ،شروع ... درود به همه عزيزان خوبين خوشين ✋️
چه خبرا ؟؟؟!!
پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با صداي موبايل بيدار شدم،شماره ناشناس بود ،برداشتم و ديدم يه خانم به زبان تركي شروع به صحبت كرد ،يه كم منگ بود سعي كردم حواسمو جمع و جور كنم ،گفت از مخابرات اروميه زنگ ميزنم ، ازون شركت هاي وابستش البته ،شروع كرد به توضيح دادن يه سري حرف ها اونم با سرعت خيلي بالا ،گفتم خانوم من متوجه نشدم اللن چي ميخواي ،گفت شما كاريت نباشه فقط به من يه أدرس بده لطفا ،گفتم بابت چي ،من ساكن تهرانم ،گفت اروميه كسي. را نداري !؟
گفتم چرا خونه مادرم هست
گفت خوب بگو بنويسم
گفتم اخه واسه چي ؟؟!!من سيم كارت نمي خوام هاااا
گفت اي بابا خانوم مي خوام سند موبال تو بفرستم هزينشم ميشه بيست و پنج تومان
خلاصه من تو همون حالت منگي ادرس را دادم،بعد قطع كردن با خودم گفتم چه سندي !!من كه گوشيم صفر بود و از خود مخابرات خريده بودم ،اين خانومه چي گفت !!؟؟🤔🤔 ديروز عصر ديدم گويشم داره زنگ ميخوره و برداشتم و ديدم پيك موتوري ادرس دقيق ميخواد ،گفتم بهش ديروز زنگ زده بودن و اول بگو ببينم چي اوردي ؟؟گفت نمي دونم !!!
خلاصه سرتونو درد نيارم خواهرم ميره دم در ،از همونجا پيش موتور سوار بهم زنگ زد گفت تو سيم كارت خواسته بودي ؟؟!!گفتم نه ،گفتن واسه من سند ميارن ،گفت اين مرده هم سي تومان پول ميخواد ،گفتم گوشي را بده به مرده
بهش گفتم من ديروز گفتم كه سيم كارت نمي خوام واسه چي دروغ گفتين ،چرا فرستادين !!؟؟
گفتم برگردون بده به خانومه ،باورتون نميشه يهو موتور سواري كه ادعا ميكرد نمي دونست توش چيه گفت خانوم اگه اين خط را تحويل نگيري خط أصليتو هم قطع ميكنن و شروع كرد به تهديد كردن من !!؟؟؟
اماااا خواهر من ميگه شماره خانومه را بگير من باهاش حرف بزنم ،كلي با خواهرم بحث ميكنه كه خواهرتون خودش ادرس داده و اگه تحويل نگيره خطش را قطع ميكنيم بياد بيفته دنبال امورمشتركين و علاف بشه
خواهرم من هم به پيك موتوري ميگه زودتر بگو اون خانومه كي هست ،اسمشو بگو من ببينم چطوري حق داره تهديد كنه ،من عليه اون شكايت مي كنم و پدرشو در ميادن
پيك موتوري كه اينو مي شنوه به شدت ميترسه و مي گه خانوم ببخشيد من غلط كردم تو را خدا كاري نكن ،من خيلي بدبختم و از نون خوردن منو ننداز 😔🤔
خلاصه اينم از داستان دو روزه من كه واقعا در تعجبم واقعا داره چه اتفاقاتي مي افته تو اين مملكت گل و بلبل !!؟؟
من هميشه حواسم خيلي جمع ميشه نمي دونم اصلا چطور شد كه اين اتفاق افتاد ؟؟!!واقعا مي دونين جريان چيه؟؟!!!
#دروغ #حيله #دولتمردان #دروغگو #مخابرات #ننگ_ما
Read more
پست جدید پژمان جــ<span class="emoji emoji2764"></span>ــان سلام به لطف آفريدگار از پنجشنبه ١٥ مهرماه ٩٥ ، يازدهمين نمايش زندگيم رو ...
Media Removed
پست جدید پژمان جــــان سلام به لطف آفريدگار از پنجشنبه ١٥ مهرماه ٩٥ ، يازدهمين نمايش زندگيم رو اجرا ميكنم.با يك گروه فوق العاده و كلي بازيگر دوست داشتني كه اكثرا دانشجوهاي اين عرصه ان و يكي از يكي پر تلاش تر و عزيز تر.در طول اين سه سال حتي يك روز هم دست از تلاش براي يادگيري و بهتر شدن برنداشتم.بين ... پست جدید پژمان جــ❤ــان
سلام
به لطف آفريدگار از پنجشنبه ١٥ مهرماه ٩٥ ، يازدهمين نمايش زندگيم رو اجرا ميكنم.با يك گروه فوق العاده و كلي بازيگر دوست داشتني كه اكثرا دانشجوهاي اين عرصه ان و يكي از يكي پر تلاش تر و عزيز تر.در طول اين سه سال حتي يك روز هم دست از تلاش براي يادگيري و بهتر شدن برنداشتم.بين جماعتي كه برخي از اون ها هنر رو در حد ارث خانوادگي ، مال خود ميدونن.دوستان هنرمندي كه در تمام اين سه سال از هيچ قضاوت و بي حرمتي در قبال حضور من ، فروگذار نكردين روي صحبتم با شماست ؛ من پژمان جمشيدي بطور بسيار اتفاقي و به دليل اعتماد به برادران قاسم خاني وارد اين عرصه شدم ، اما تصميم به موندن دارم چرا كه با تمام وجود اعتقاد دارم وسعت هنر به اندازه وسعت قلب تمام انسان هاي دنياست ، قضاوت بين من و شما بمونه به عهده تاريخ.ممنونم از تك تك كارگردان هايي كه در طول اين سه سال با انتخابشون پاي من ايستادن ، چه در تصوير و چه در تئاتر.با تمام قضاوت هايي كه به خاطر حضور من شدن ولي دم نزدن. قضاوت هايي از قبيل كارگردان هاي گيشه دوست و پول پرست يا انتخابي براي گرفتن اسپانسر و چه چه چه ! من به كار كردن با تك تكتون افتخار ميكنم و تا زنده ام مديون فداكاري شما خواهم بود.با نهايت احترام در عرصه اي كه از اكثر اهاليش احترامي نديدم ، ميمونم و اين بار با حكومت نظامي روي صحنه ميام.نمايشي كه يازدهمين حضورم روي صحنه است و يازده عدد زندگي منه و اين رو به فال نيك ميگيرم.دست همه هنرمندان واقعي رو ميبوسم و در اين راه از هيچ تلاشي دريغ نخواهم كرد.
دوستدار شما
پژمان
خريد بليط نمايش حكومت نظامي از فردا ساعت ١٢ ظهر از سايت تيوال
عكس از مهدي آشنا
❤ @pejmanjamshidi ❤
#pezhmanjamshidi
#pejman_jamshidi
#pejmanjamshidi
#پژمان_جمشيدى 😍💖😍💖😍💖😍
موفق باشي بهترینِ من 😍😘😍
Read more
۰ از هفت سالگی توی آب بودم. در آب قد کشیدم. دوست پیدا کردم. بازی کردم. خندیدم و البته گریه کردم بسیار. ...
Media Removed
۰ از هفت سالگی توی آب بودم. در آب قد کشیدم. دوست پیدا کردم. بازی کردم. خندیدم و البته گریه کردم بسیار. هفت سالگی من یعنی زمانی که اهواز یک استخر روباز برای خانم‌ها داشت، استخر موج. آخر فاز سه کوروش. جایی که بعدش زمین خاکی بود و بعدترش کارون. جایی که یک محله تمام میشد. روزهای شیرین کودکی من در تابستان‌های ... ۰
از هفت سالگی توی آب بودم. در آب قد کشیدم. دوست پیدا کردم. بازی کردم. خندیدم و البته گریه کردم بسیار. هفت سالگی من یعنی زمانی که اهواز یک استخر روباز برای خانم‌ها داشت، استخر موج. آخر فاز سه کوروش. جایی که بعدش زمین خاکی بود و بعدترش کارون. جایی که یک محله تمام میشد. روزهای شیرین کودکی من در تابستان‌های داغ اهواز با آب خنک موج شیرین‌تر می‌شد. آفتاب میزد فرق سرمان و کلاهای پلاستیکی‌مان آتش میشد. همان لحظه که سُر میخوردیم و سرمان میرفت زیر آب به کل لذت‌های دنیایی می‌ارزید. اولین مربی من یعنی کسی که شنا را یادم داد اسمش مریم بود. مریم جون. زنی زیبا، ظریف و بسیار مهربان. بزرگتر که شدم خانم جزایری مدیر استخر موج تیم استخرش را راه اندازی کرد. من هم عضو تیم شدم. مربی تیم خانم حسن زاده بود. زنی با جثه‌ای کوچک، موهایی فر و سرعتی باورنکردنی در شنا. بی اغراق یک طول استخر را از عمیق تا طناب (جداکننده‌ی کم عمق از عمیق) با سه دست کرال میرفت. کششی عجیب در آب داشت. من هرگز مثل او نشدم. اما شناگر خوبی بودم. دومین مربی تیم اِلا بود. زنی درشت اندام، جذاب، مهربان و در عین حال بسیار بد اخلاق که الگوی من در استایل شنایم بود زمانی که اصلاح تکنیک میکردیم و هر کس استایل خودش را پیدا میکرد. الا جون صدایش میکردیم. تمرینات ما هر روز ظهر بود. این بار دیگر استخر سر بازی وجود نداشت و ما در سر پوشیده تمرین میکردیم. همان موج. بالای استخر یعنی درست مشرف به تمام مجموعه یک تریای بزرگ بود با شیشه‌هایی سرتاسری که بعد از چند ساعت شنا پاتوق دلچسب ما بود برای سوخت گیری. تن‌هامان از پنج شش کیلومتر شنا کردن داغ بود و معده‌هامان خالیِ خالی. خیس زیر باد کولر گازی تریا مینشستیم و همبرگرهای فوق العاده خوشمزه‌ی زنی را میخوردیم که تریا را اداره میکرد. اسمش از یادم رفته. خوش تیپ بود و باحال. همیشه هم یک شلوارک جین پایش بود و پاهای گندمی‌اش با موزیک‌های تُرکی که گوش میداد خوب همخوانی داشت. عاشق چلیک بود. مثل من! یک روز دم دمای غروب که تمرین تیم تمام شده بود و داشتیم بازی میکردیم، با دو مثل همیشه میخواستم بپرم توی آب و سرم به آب نرسیده در هوا معلق بزنم که به لبه‌ی استخر نرسیده سُر خوردم و با چانه خوردم زمین و زیر چانه‌م دو سانتی پاره شد... ۰

۰
ادامه دارد... #ahvaz #اهواز
Read more
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش ...
Media Removed
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود وقتی رسیدیم ... روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم
بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی!
فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود
وقتی رسیدیم راهنماییمون کردن سمت میزمون، روی میز یه عالمه گل بود و یه کیک که روش نوشته بود:
دخترم مبارکه!حالم خیلیییییی خوب بود،رفتم توو بغلش و محکم بوسش کردم و گفتم مرسی مرسی مررررسی
نشستیم سر میز و بابا شروع کرد به حرف زدن،گفت:خیلی خوبه که رشته ای که دوس داری توو دانشگاهی که دوس داری قبول شدی از حالا اتفاقای جدیدی توو زندگیت میفته از حالا دیگه تو خودتی و خودت
دانشگاه مث مدرسه نیست که کلاست جدا باشه از پسرا توو دانشگاه ممکنه یه پسر بغل دستت بشینه یا لازم باشه توو محوطه باهاش راجع به درست حرف بزنی من خیالم از تو راحته پس سعی کن طوری رفتار کنی که خیال خودت هم راحت باشه
گفت ممکنه توو دانشگاه از کسی خوشت بیاد و دلت براش بره اما باید سعی کنی یادت بمونه که توو دانشگاه فقط باید حواست به درس باشه که زحمتات هدر نره...و خیلی حرفای دیگه آخرم یه دستبند بهم هدیه داد که روش نوشته بود دوست دارم...
توو اون سالهایی که توو دانشگاه بودم اون دستبند همیشه توو دستم بود و هروقت دلم میلرزید به دستبندم نگاه میکردم و میگفتم:منم دوست دارم بابا...
شاید همین کارای بابا باعث شد که هر اتفاقی که میفتاد و بهش میگفتم و هیچ وقت هیچی رو ازش مخفی نمیکردم
الان اینجایی که نشستم رو به روم یه دختر و پسر نشستن که دختره داره راجع به مقدار مشروبی که میخوره و مست نمیشه و اتفاقایی که توو شمال که دانشگاهشه، براش میفته میگه اینکه چه جوری باباشو میپیچونه و با پسرا توو شمال میگرده
این آقایی هم که باهاشه بهش گفت:
یه کیش بریم باهم،هتل بگیریم یا خونه؟
دختره گفت هتل که حتما باید بگیریم چون باید به بابام مدارکشو نشون بدم
پسره هم گفت باشه رزرو میکنیم نشون بده بعد کنسل میکنیم...
حالم یه جوریه،دارم فکر میکنم بچه شون در آینده چه جوری میپیچونتشون
به بابام فکر میکنم که چقدر راهشو درست رفت و به خودم که آیا میتونم مادری بشم که بچه م بهم دروغ نگه یا نه؟
#آریانامیر
#کیک_تولد_سفارشات_کیش
#کیک_دخترونه
#کیک #کیف #رژلب #لاک
#کیک_فوندانت
تلفن ثبت سفارش واتساپ
09173683236
Read more
. سلام به دوستان گلم وقت به خیر خیلی درخواست داشتیم برای آموزش نان جو امروز میخوام براتون یک دستور عالی ...
Media Removed
. سلام به دوستان گلم وقت به خیر خیلی درخواست داشتیم برای آموزش نان جو امروز میخوام براتون یک دستور عالی نون سبوس دار با بافت نرم و بسیار عالی بزارم سبوس جو نصف لیوان- ارد گندم دو لیوان- پورد خمیر مایه نصف یک ق غ - نمک دو ق چ- شیر یک سوم لیوان- روغن مایع پنج ق غ - شکر یک ق غ سر خالی- اب ولرم نصف پیمانه-تخم مرغ ... . سلام به دوستان گلم وقت به خیر خیلی درخواست داشتیم برای آموزش نان جو امروز میخوام براتون یک دستور عالی نون سبوس دار با بافت نرم و بسیار عالی بزارم

سبوس جو نصف لیوان- ارد گندم دو لیوان- پورد خمیر مایه نصف یک ق غ - نمک دو ق چ- شیر یک سوم لیوان- روغن مایع پنج ق غ - شکر یک ق غ سر خالی- اب ولرم نصف پیمانه-تخم مرغ یک عدد
ابتدا اب ولرم رو با پودر خمیر مایه مخلوط کنید یک ربع بزارین عمل بیاد ، بعد تخم مرغ و شیرو نمک و شکر و روغن را مخلوط کرده و بعد مایع خمیر عمل اومده رو اضافه کنید و حسابی هم بزنید و بعد سبوس را اضاف کرده و با قاشق هم برنید بعد یک پیمانه ارد گندم را ریخته و هم بزنید و بعد کم کم و با قاشق بقیه ارد را اضاف کنید بیشتر از این ارد اضاف نکنید اگه زیاد ارد ب خورد خمیر بره نون بافت سنگین و خمیری پیدا میکنه.اگر خمیر کمی چسبناک بود ایراد نداره بعد موقع کار دست رو چرب کنید خمیر منم چسبناک‌بود .روی خمیر را حسابی بپوشانید و در جای گرمی قرار دهید بعد از دو ساعت خمیر عمل اومده و حجمش دو برابر شده دوباره دست خود را چرب کرده و ورز دهید . خمیر رو به سه قسمت تقسیم کنید و با دست به کف قالب ک کمی چرب شده انتقال بدید و صاف کنید به صورت گرد میتونید تو هر قالبی که کیک یا پیتزا درست میکردید درست کنید یا اینکه کلا خمیر رو توی سینی فر پهن کنید من تو قالب بیست در سی گذاشتم حتما گف قالب رو چرب کنید بعد ک خمیر رو پهن کردید روی نون رو با سفیده تخم مرغ رومال کنید و مغز یا سبزیجات خشک بریزید
روش پخت روی گاز :شعله پخش کن رو مدت یک ربع روی شعله متوسط با حرارت ملایم میزلریم داغ بشه بعد تابه رو روش قرار بدین درش رو ببندین اگر با تابه معمولی درست میکنید دم کنی بزارین دم کنی بزارین بعد بیست دقیقه آماده است
روش پخت داخل فر.فر رو مدت یک ربع با حرارت ۱۸۰ ب ترین گرم بشه بعد قالب نون رو داخلش بزارین بعد بیست دقیقه چک کنید اگر رروی نان سفت بود آماده است و چند دقیقه ای گریل رو روشن کنید
Read more
چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده رفتی و پنجره را میخ زدم، وا ...
Media Removed
چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده رفتی و پنجره را میخ زدم، وا نشود تحت عنوان "سَرَک" هیچ سری جا نشود! بارها پشت همین شیشه توهّم زده‌ایم بارها خر شده‌ایم و به زمین سُم زده‌ایم! دُورِ آزادی‌مان بود، عذابش کردی خانه آبادی‌مان بود، خرابش کردی سهم من ... چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده
رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده

رفتی و پنجره را میخ زدم، وا نشود
تحت عنوان "سَرَک" هیچ سری جا نشود!

بارها پشت همین شیشه توهّم زده‌ایم
بارها خر شده‌ایم و به زمین سُم زده‌ایم!

دُورِ آزادی‌مان بود، عذابش کردی
خانه آبادی‌مان بود، خرابش کردی

سهم من از تو دو تا چشم به در دوخته است
نیستی! داغ تو یک درد پدرسوخته است

سهم من از تو زنی بود که تنها مانده
نیمه‌ی گمشده اش توی کمد جا مانده

دو نفس مانده که روح از تن من دور شود
تو نبودی و زنت رفت گم و گور شود

سوختم، آب شدم، حال مرا می‌فهمی؟
کارتُون خواب شدم، حال مرا می‌فهمی؟

از همان درد که زخمت به زبانم افتاد
رفتنت گاوِ دو سر بود و به جانم افتاد!

مرد شو! نعره بزن، جیغ بکش، مشت بزن
سَنَدم را ببر امضا کن و انگشت بزن .. "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر"
و همانطور که از داغ تو آدم‌کُش‌تر ... خفه‌ام توی سُرَنگی، به تو تزریق شوم
یا که با حالت آغوش تو تطبیق شوم

پشت هر ساز، عروسک شدم و رقصیدم
سر جالیز مترسک شدم و رقصیدم

بی تو رقصیدم و این درد تباهم می‌کرد
رفتی و مردک همسایه نگاهم می‌کرد

رفتی و از بغلم پیرهنت را بردند
رفتم و داد زدم: آااای، زنت را بردند!

جای هر لحظه که باید بغلت میکردم
به غلطناک ترین نحو، غلط میکردم

تو که پروانه شدی ، کاش مرا شمع کنی
ریختم توی بساطت که مرا جمع کنی

کنج دیوار نشستم برسی در بزنی
که بیایی به سرم یک گُل دیگر بزنی

روزگارم شده کابوس غمت را دیدن
نیمه شب، زیر پتو، یاد تو را مرگیدن

گر چه تا آخر این درد تحمل کردم
رفتی و خاک شدم! سبز شدم! گل کردم!

#محبوبه_بصری
Read more
Loading...
Load More
Loading...