دیر و به من

Loading...


Unique profiles
87
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Dezfool, Khuzestan, Iran, Tehran, Iran, Los Angeles, California
Average media age
1082.4 days
to ratio
7.3
رحمانی: صحبت در مورد گذشته درست نیست هافبک تیم فوتبال سپاهان می گوید که شرایط تیم به طور کلی با سه ...
Media Removed
رحمانی: صحبت در مورد گذشته درست نیست هافبک تیم فوتبال سپاهان می گوید که شرایط تیم به طور کلی با سه سال گذشته متفاوت است. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد ؛ بختیار رحمانی هافبک تیم فوتبال سپاهان در گفتگو با "ورزش سه" در خصوص دیدار دو تیم سپاهان و تراکتورسازی که با تساوی 2 بر 2 خاتمه یافت، به خبرنگار ... رحمانی: صحبت در مورد گذشته درست نیست

هافبک تیم فوتبال سپاهان می گوید که شرایط تیم به طور کلی با سه سال گذشته متفاوت است.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد ؛ بختیار رحمانی هافبک تیم فوتبال سپاهان در گفتگو با "ورزش سه" در خصوص دیدار دو تیم سپاهان و تراکتورسازی که با تساوی 2 بر 2 خاتمه یافت، به خبرنگار گفت: ما نیمه اول موقعیت های زیادی داشتیم که استفاده نکردیم و بچه ها خیلی خو ب بازی کردند. البته تراکتورسازی هم تیم خوبی بود و نیمه دوم سوار بازی بودند. نیمه دوم هم ما موقعیت هایی داشتیم ولی می دانستیم که نیمه دوم با توجه به اینکه ما جلو هستیم، آنها حمله می کنند. بعد از اینکه گل خوردیم گل هم زدیم ولی متاسفانه نتواسنتیم حفظ کنیم.
وی ادامه داد: تیم تراکتورسازی بازیکنان بسیار خوبی دارد و باید هر لحظه منتظر باشی کاری بکنند. البته می توانستیم جلوی شوت آنها را بگیریم که نشد ولی شک نکنید دیگر چنین چیزی اتفاق نمی افتد. تیم فوق العاده ای داریم و همه با هم یک دست و یکدل هستیم.
رحمانی در پاسخ به این سوال که آیا سپاهان می تواند روزهای تلخ سه سال گذشته را فراموش کند، توضیح داد: همه چیز تغییر کرده و مثل چند سال پیش نیست. ما متاسفانه چند بازی در خانه را از دست دادیم وفکر می کنم حقمان برد بود. هر چند شرایط زمین هم خوب نبود. در این زمین می شد این بازی را ببریم ولی اینکه بخواهیم بحث گذشته را بکنیم درست نیست چون تیم ما خیلی بهتر شده و جلوتر هم که برویم هر هفته بهتر می شویم.
هافبک فصل گذشته تیم فوتبال ذوب آهن در مورد شرایط خود و اینکه چه زمانی می تواند به ترکیب اصلی تیم برسد، اظهار داشت: تا هفته سوم چهارم که آمدم آقای قلعه نویی لطف کردند و به من بازی دادند. من تمرینات خوبی قبل از اینکه به تیم اضافه بشوم نداشتم در همه جای دنیا هم وقتی به تیم دیر اضافه می شود، نمی توانی زود به ترکیب برسی. در هفته سوم به شرایط بازی رسیدم و الان شرایط بدنی بسیار خوبی دارم و هر موقع امیرخان صلاح بدانند در خدمت تیم هستم.3 البته مهم موفقیت تیم است. هر جای دنیا شاید از نیمکت نشیی ناراخت بشوند ولی من تلاش می کنم و بچه های ترکیب اصلی هم عالی بازی می کنند. مشکلی با این داستان ندارم وامیدوارم هر چیزی که خیر است و به تیم کمک می کند اتفاق بیافتد.
هافبک تیم سپاهان در مرد کیفیت چمن نقش جهان و تاثیر آن بر نتیجه گیری تیم بیان کرد: این موضوع برای تیم های دیگر هم بود. چمن نقش جهان از کیفیت زمین کم می کرد. تکل که می زنی زمین چاله می شود.
Read more
Loading...
♫♫♫ از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت تفصیر من بوده اگه سر دوراهی دیدمت تقصیر من بوده اگه حرفی ...
Media Removed
♫♫♫ از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت تفصیر من بوده اگه سر دوراهی دیدمت تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر اومدم ... ♫♫♫ از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت
تفصیر من بوده اگه سر دوراهی دیدمت
تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم
خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم
جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم
اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر
اومدم که مال من شی اومدم اما چقدر دیر
من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری
حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
من بی خبر رفتم و تو چیزی نمیدونی ازم
تقصیر تو نیست که الان رو برمیگردونی ازم
انقدر سوال تو سرمه اما نمیپرسم ازت
انگار الان دیوونه ها حالم رو میدونن فقط
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم
جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم
اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر
اومدم که مال من شی اومدم اما چقدر دیر
من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری
حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری....
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
Read more
کلا من میگم دو جنس آدم داریم انگار یک جنس اینن ک بر مبنای منفعت مالی و موقعیتی و اجتماعی و خلاصه بگو بر ...
Media Removed
کلا من میگم دو جنس آدم داریم انگار یک جنس اینن ک بر مبنای منفعت مالی و موقعیتی و اجتماعی و خلاصه بگو بر حسب مادیات تصمیم میگیرن (و جنس دوم و بسیار کم یاب تر از اولی با ارزش هاشونن و ...) یعنی تو بگو به طرف چهار دست و پا شو عرعر کن این ۱۰۰ دلار بگیر میکنه حالا البته قیمت ها فرق داره قبول دارم به اون یکی شاید ... کلا من میگم دو جنس آدم داریم انگار
یک جنس اینن ک بر مبنای منفعت مالی و موقعیتی و اجتماعی و خلاصه بگو بر حسب مادیات تصمیم میگیرن (و جنس دوم و بسیار کم یاب تر از اولی با ارزش هاشونن و ...)
یعنی تو بگو به طرف چهار دست و پا شو عرعر کن این ۱۰۰ دلار بگیر میکنه
حالا البته قیمت ها فرق داره قبول دارم
به اون یکی شاید بگی ۱۰۰۰ دلار به اون یکی بگی ۱۰۰۰۰۰۰ دلار و ...
بحث اینه خلاصه خریدنیه
حتی عقایدش قابل خریده
بگی بیا این گرین کارت لخت شو میشه !
بگی فحش بده به فلان شخصیت یا حتی پشت کن به خانواده ات فلان کارت رو درست میکنم میکنه
اینها هم قیمت دارن ها
یعنی یکی با گرین کارت
اون یکی برای یک کاری ک میخواد
اون یکی برای یک ماشین لوکس ۲۰۱۸
اون یکی برای...
خلاصه همش مادی !
عقاید و شخصیت و خانواده و .... خلاصه حتی خودش و وجودش قابل معامله است !!!
خیلی هامون میگیم اه اه چ کثافتیه شاید
اما دیدم ک میگم
فقط قیمت خیلی ها فرق داره .....
کم کسی است که با دنیا و مادیات پر از رنگ و لعابش معامله نشه ...
و گاهی امتحان خیلی سختی میشه برای بسیاری ...
قضاوت کسی هم نه میکنم و نه قصدش رو دارم
اما چ زیاد دیدیم و چ تاریخ مدام تکرار میشه
و پناه بر خدا ...
.
.
.
.
.
.
.
مثلا
یارو تا دیروز سنگ رهبر و نظام رو به سینه میزد
چرا ؟؟؟
چون میخواست برگرده مملکتش
اما تا بهش گفتن فلان کشور برات پناهندگی جور میکنیم از آوارگی در میای ۱۸۰ درجه چرخید ...
.
.
.
اما متاسفانه تاریخ ثابت کرده حتی دنیا هم از جایی به بعد بد پشت میکنه به اونهایی ک به خاطر به دست آوردنش پا رو ارزش ها هم گذاشتن ...
مثلا فاحشگی انتخاب کرد فلانی ک برسه به پناهندگی فلان کشور
رسید و به کجاها ک نکشید
تنها و بیمار در غربت بی هیچ پول و پناه و امکاناتی ... باز هم پناه بر خدا
از امتحان هاش و اشتباهات ما انسانها در انتخاب هامون که دیر و خیلی دیر گاهی متوجه میشیم ....
.
.
.
Read more
. پلی... مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو... آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟ ... .
پلی...
مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو...
آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟ یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمی‌شد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم. گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی... این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی... بی اختیار این حرف را زدم... این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست... بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد... نفس عمیقی کشید و خوابیدیم... آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم... از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام... هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام... گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را... مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود... شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر، نه...
شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم... بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت... من اما آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت... بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد... خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم... آن شب میخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد... حالا هر شب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد... حالا فهميدم، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد. بايد بیشتر مواظب حرفها بود. که گاهی چقدر زود دیر میشود...
.
#مهدی_احمدوند #mehdiahmadvand ❤
Read more
.... . . در دهکده ی کوهستانی برگ ها در باد خش خش می کنند در دل شب غزالی در آن سوی حاشیه ی رویاها ...
Media Removed
.... . . در دهکده ی کوهستانی برگ ها در باد خش خش می کنند در دل شب غزالی در آن سوی حاشیه ی رویاها فریاد می کشد. میناموتو نو موروتادا* ترجمه احمدپوری ———————————————————————- گالیا! #1035 . بله ... مرد منتظر دختربود، ولی سرش را بالا نیاورد تا نگاه کند خیره به زمین جواب داد تویی دختر، ... ....
.
.
در دهکده ی کوهستانی
برگ ها در باد خش خش می کنند
در دل شب
غزالی

در آن سوی حاشیه ی رویاها فریاد می کشد.

میناموتو نو موروتادا*
ترجمه احمدپوری ———————————————————————- گالیا!
#1035
.
بله ...
مرد منتظر دختربود، ولی سرش را بالا نیاورد تا نگاه کند خیره به زمین جواب داد
تویی دختر، حالت چطوره؟ چقدر زود برگشتی
دختر از اینکه مرد نگاهش نمی کرد احساس راحتی توام با تشویش داشت، کمی پیشانیش را جمع کرد و گفت:
یکسال گذشته، دیگه خیلی دیر هم بود
مرد با چروک های بر پیشانی سر بالا آورد و نگاهی به دخترک کرد و با خنده جواب داد:
پس که اینطور
برای بزرگ شدن چقدر عجله داری،آره یکسال گذشته
دقیقا یکسال
دخترک جواب داد آره یکسال شده و من امروز دیگه بیست و دو سالم شده، دوتا دو کنار هم، چون به اعداد علاقه داری اینو گفتم
- پس که اینطور
آومدی من تولدت رو بهت تبریک بگم یا خبر موسم هانامی رو آوردی امسال شکوفه های ساکورا چقدر زیبا می شن، دلم تنگ شده برای کانتو
نه نه من که همیشه می آومدم تو هم که همیشه اینجا بودی، ماه مارس هم شده و موسم هانامی، تقریبا چیزی عوض نشده، - درست می گی آفرین دختر الان بگو ببینم امروز چه روزیه؟
الان می گم صب کن صب کن
امروز هشت هزار و سی و ششمین روز زندگی هست و روز تولدم،
آفرین دختر، چقدر اعداد رو خوب بلد شدی، ولی این اعداد کمکی بهت نمی کنن اگه واقعا درک درستی از گذران زندگی نداشته باشی در بعضی مواردم باعث آزار آدم هستن چون هیچوقت کم نمی شن و همواره بیشتر و بیشتر و بیشتر می شن و این عدد هی بزرگ و بزرگ تر ولی از یه شماره هایی به بعد آدم دیگه بزرگ نمی شه
چی می شه پس
آدم تا یه سنی بزرگ می شه از اون به بعد دیگه سالخورده می شه
از چه شماره ای به بعد اینطوری می شیم؟
برای هر کسی فرق می کنه بستگی به بزرگی شماره نداره، بستگی به آدم و روزهایی داره که از سر گذرونده
تو الان اون شماره رو رد کردی؟
چرا می پرسی؟
همینطوری
من من مرد نگاهی به خودش و نگاهی به دختر انداخت و به صندلی تکیه داد و جواب داد
نمی دونم شاید مطمئن نیستم
پس چرا گفتی بعد از یه شماره مشخص این اتفاق می افته ؟
من حرف زیاد می زنم تو هم که همشون رو باور نمی کنی، اینم یکی از اونا باورش با خودت
اوووم نشد که
مهم نیست، سال قبل رو یادته که آومده بودی اینجا بیست و یک سالت شده بود چقدر زیبا از بیست رد شدی یادته
آره خب
چرا اینقدر سریع می گی آره تو که فراموشکار خوبی هستی، حداقل کمی صبر کن بعد بگو آره آره
قشنگ معلومه که می خوای بگی حرفت رو بزن
خب حرفت رو بزن
...👇🏻
Read more
ادامه قسمت قبل اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن بعد یهو همشون زدن زیر خنده من با ...
Media Removed
ادامه قسمت قبل اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن بعد یهو همشون زدن زیر خنده من با تعجب گفتم:خنده دار بود؟ مایلی با خنده گفت: تو خیلی مرموزی من:بیخیال...چاره ای نداشتیم،حالا بیاین بشینین ببینیم چیکار باید بکنیم ............ (روز بعد) تا گردن توی کمدم بودم و دنبال یه لباس ... ادامه قسمت قبل
اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن

بعد یهو همشون زدن زیر خنده
من با تعجب گفتم:خنده دار بود؟
مایلی با خنده گفت: تو خیلی مرموزی
من:بیخیال...چاره ای نداشتیم،حالا بیاین بشینین ببینیم چیکار باید بکنیم
............
(روز بعد)
تا گردن توی کمدم بودم و دنبال یه لباس خوب میگشتم...
ولی همه ی لباسام اسپورت بود و به درد قرار نمیخورد
صدای در زدن شنیدمو گفتم:بیا تو
از توی کمد اومدم بیرون و کارولو پشتم دیدم که لبشو اویزون کرده بود و یه لباس دستش بود
خندیدمو گفتم:چی شده؟
کارول:تو باید بری پیش شان و این برای هممون مهمه،و منم...میدونم که تو لباس خوبی برای پوشیدن نداری...
من:هی کشش نده!
کارول:من این لباسمو خیلی دوست داشتم ولی میدمش به تو چون این برای هممون مهمه!
اون لباسو داد بهم و من با دیدنش دهنم باز موند
اون واقعا فوق العاده بود
یه لباس دکلته که تا بالای زانوم بود و مشکی بودو خطای سفید داشت
من:واو...تو واقعا خوش سلیقه ای!
من کارولو محکم بغل کردمو گفتم:مرسی هستی!
از بغلش اومدم بیرونو گفتم:بهتره دیگه حاضر بشم
اون رفت بیرونو من لباسمو پوشیدمو اونو با یه کفش سفید و کیف مشکی ست کردم
موهامو باز گذاشتمو دورم ریختم
از اتاقم رفتم بیرونو دیدم دخترا وایسادن جلوی در
دمی:واو تو...تو عالی شدی
من لبخند زدمو گفتم:سوییچ ماشینو بده تا دیرم نشده
مایلی سوییچو پرت کرد سمتم و من ازشون خداحافطی کردمو رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
یکم دور بود ولی شانس اوردم که ترافیک نبود
بعداز تقریبا نیم ساعت رسیدم و ماشینمو پارک کردم
پیاده شدمو رفتم تو
کافی شاپ طبقه اخر بود
یه مرد قد بلند منو به سمت میزی که رزرو کرده بودم راهنمایی کرد
من شان رو دیدم که به یه جا خیره شده بود
نشستم رو به روش و اون به خودش اومد
شان:اوه سلام
من:ببخشید یکم دیر کردم
سعی کردم یکم خودمو لوس کنم
شان:نه...منم تازه اومدم
اون از سر تا پامو نگاه کردو گفت:خیلی خوشگل شدی
منم خندیدمو موهامو پشت گوشم دادم
من:فکر کنم حالت بهتره مگه نه؟
اون قیافش تغییر کرد و گفت:اره اره یکم بهترم
من:نمیخوای بهم بگی چرا دیشب خوب نبودی؟
اون یکم هول شدو گفت:اممم...نمیدونم...شاید خوابم میومد
کاملا معلوم بود که دروغ میگه
Read more
Loading...
دمی:منظورم ابنه که میتونیم نگهشون داریم و وقتی یه اتفاقی افتاد و بهشون احتیاج پاشتیم ازشون استفاده ...
Media Removed
دمی:منظورم ابنه که میتونیم نگهشون داریم و وقتی یه اتفاقی افتاد و بهشون احتیاج پاشتیم ازشون استفاده میکنیم من:فکر خوبیه دو روز بعد: من یه لباس سفید با کروات مشکی و دامن مشکی و کفش های سفید پوشیده بودم رژ قرمزمو زدمو کیفمو برداشتم از پله ها رفتم پایین دخترا جلوی در دست به سینه وایساده بودن کارا:چه ... دمی:منظورم ابنه که میتونیم نگهشون داریم و وقتی یه اتفاقی افتاد و بهشون احتیاج پاشتیم ازشون استفاده میکنیم
من:فکر خوبیه
دو روز بعد:
من یه لباس سفید با کروات مشکی و دامن مشکی و کفش های سفید پوشیده بودم
رژ قرمزمو زدمو کیفمو برداشتم
از پله ها رفتم پایین
دخترا جلوی در دست به سینه وایساده بودن
کارا:چه عجب حاضر شدی!داریم میریم دادگاه عروسی که نمیریم
من دستامپ بالا بردمو گفتم:معذرت میخوام
سوار ماشین شدیم،مایلی ماشین رو روشن کرد
دمی:ادرس دادگاهو میدونین؟
کارول:اره،مایلی از وکیل پرسید
موبایلمو از توی کیفم در اوردم
یه اس ام ای داشتم
شمارش ناشناس بود
”دیر نکنین ،منتظرتونم😘”
من جوابشو دادم:شما؟
”تونی”
من:اوه این چقد پرروعه!
کارا:کیو میگی؟
من:تونی بهم اسم ام اس داده،اون الان توی دادگاه منتظرمونه!
دمی:چی؟!مکه نگفت دیگه باهامون کاری ندارن
مایلی:بیخیال دیگه رسیدیم،الان میفهمیم
پیاده شدیم و من تونی رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود
ما به سمتش رفتیم
تونی:خوش اومدین خانوما!
من:تو اینجا چیکار میکنی؟!
تونی:اوه!این چه طرز برخورده؟میخواستم ببینمتون
من:باشه حالا که دیدی،دیگه برو
تونی:توی ماشینم میشینم،چون میخوام قیافه ی اون عوضیا رو ببینم
اون سوار ماشینش شد و من به سمت در رفتیم
یه ماشین بزرگ جلوی در وایساد،وقتی در باز شد اون پنج تا اومدن بیرون
عجیبه که اینو میگم ولی دلم براشون سوخت،دیگه مثل قبل سرشونو با غرور بالا نگرفته بودن
کارول:بیاین بریم
ما رفتیم تو و وکیل رو اونجا دیدیم
باهاش سلام و احوال پرسی کردیم و اون گفت:شما باید همه چیز رو بگید،هرچیز‌ کوچیکی که اتفاق افتاده رو هم باید بگید،البته من هیچ شکی ندارم که توی این جلسه اول شما موفق میشین
من:منظورت چیه؟موفقیت؟
یه کسی اسم ما رو صدا زد
ما رفتیم تو و نشستیم
اون پنجتا جلوی قاضی نشستن
قاضی اومد تو و ما بلند شدیم،بعدش اون اشاره کرد که بشینیم
نمیدونم چرا ولی یکم استرس داشتم
قاضی از مایلی خواست که بلند بشه و دلیل شکابت کردنش رو بگه
مایلی:اونا از روز اول با من بدرفتاری کردن،اقای استایلز دوبار سعی کرد که به من تجاوز کنه،حتی بعضی وقتا قصد جونم رو هم میکرد،یه بار منو به دیوار چسبوند و گلومو فشار داد و من داشتم خفه میشدم،اون با این که میدونستن من بیماری قلبی دارم وقتی با ازار و اذیتش باعث شد بیماریم اوج بگیره بدون هیچ توجهی از کنارم گذشت
ما هممون میدونستیم که همه ی چیزایی که اون میگه واقعیت نداره،ولی مجبور بودیم اینا رو بگیم
Read more
کعبی: دوست داشتیم هواداران را خوشحال به خانه هایشان بفرستیم @Sepidrood_fc مدافع باتجربه سپیدرود ...
Media Removed
کعبی: دوست داشتیم هواداران را خوشحال به خانه هایشان بفرستیم @Sepidrood_fc مدافع باتجربه سپیدرود در پایان مسابقه مقابل سایپا مشکلات تیم را عامل باخت سنگین امروز دانست. به گزارش سپيدرود افسى و به نقل از ورزش سه از میکسدزون ورزشگاه دستگردی، حسین کعبی در مورد خوش و بش پیش از بازی و اینکه علی دایی ... کعبی: دوست داشتیم هواداران را خوشحال به خانه هایشان بفرستیم
@Sepidrood_fc
مدافع باتجربه سپیدرود در پایان مسابقه مقابل سایپا مشکلات تیم را عامل باخت سنگین امروز دانست.

به گزارش سپيدرود افسى و به نقل از ورزش سه از میکسدزون ورزشگاه دستگردی، حسین کعبی در مورد خوش و بش پیش از بازی و اینکه علی دایی در گوش او چه گفته که او می خندیده می گوید: علی آقا من را دوست دارد و یکی از رفیق های فابریک که نه داداش من هستند. وظیفه خودم می دانم که از بزرگترم کسب تکلیف کنم و ایشان هر سال یک کلام جالب به من می گویند.

او در مورد اتفاقات پیش فصل و ایجاد دو تیم در یک شهر می گوید: شماها ببینید بازیکنان بابت این موضوع ضرر می کنند و چوبش را این بازیکن ها هستند که می خورند. امروز همه دیدند که خودمان ضرر کردیم و مقصر را بازیکنان می دانند. امروز دوست داشتیم هواداران را خوشحال به خانه هایشان بفرستیم.

وی افزود: همین اتفاقات باعث شد که امروز روز سپیدرود نباشد، با تاخیر حضور خداداد، دیر شروع شدن تمرینات و عدم آمادگی تیم باعث شد که وضعیت همین طور شود. کسی امروز نباید از ما آن هم با 20 روز تمرین کردن توقع می می داشت. در مقابل سایپا 2 ماه بود که تمریناتش را آغاز کرده بود. خب با این شرایط قطعا در آینده هم به مشکل خواهیم خورد. حالا تعطیلی لیگ بعد از هفته چهارم کمکی خوبی برای ما خواهد بود.

از او در مورد صحنه های خطایی که رویش ایجاد شد سوال می شود که او می گوید: بازی تمام شد ولی من واقعیت را می گویم؛ پیش از از دو صحنه ای که روی من خطا شد یک خطا انجام داده بودم که داور باید به من کارت قرمز می داد. البته این را نباید بگویم چون به نفعم نیست اما در آن صحنه هایی که خطا انجام شد واقعا خطا بود، چرا باید من خودم را بی خود به زمین بیاندازم چون متاسفانه روی داور زوم کردند. من به او خسته نباشید می گویم اصلا از دست داور ناراحت نیستم چون لذت فوتبال به همین چیزهاست.

کعبی علت عصبانیت هواداران را چیز دیگری می داند و او در مورد شکستن نیمکت ورزشگاه دستگردی می گوید: اصلا ناراحتی هواداران مربوط به داوری یا بازی نبود و شاید از چیز دیگری ناراحت بودند. شما هیچ صحنه بد و ناراحتی از هواداران سپیدرود ندیدید و مطمئنا این ناراحتی ریشه اش در جای دیگری بوده. اگر اینطور بوده من از شما عذرخواهی می کنم.
@Sepidrood_fc
Read more
Loading...
مهرعلیزاده: حضور من در اصفهان مصادف با دوران انحطاط سپاهان بود استاندار اصفهان با اشاره به مشکلات ...
Media Removed
مهرعلیزاده: حضور من در اصفهان مصادف با دوران انحطاط سپاهان بود استاندار اصفهان با اشاره به مشکلات باشگاه سپاهان گفت: سپاهان اعتبار و ارزش استان اصفهان است و متاسفانه زمانی که من به اصفهان آمدم مصادف شد با دوران انحطاط این باشگاه و طبیعی است که هواداران و مردم اصفهان این گونه برخورد کنند. به ... مهرعلیزاده: حضور من در اصفهان مصادف با دوران انحطاط سپاهان بود

استاندار اصفهان با اشاره به مشکلات باشگاه سپاهان گفت: سپاهان اعتبار و ارزش استان اصفهان است و متاسفانه زمانی که من به اصفهان آمدم مصادف شد با دوران انحطاط این باشگاه و طبیعی است که هواداران و مردم اصفهان این گونه برخورد کنند.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از ایسنا، محسن مهر علیزاده در خصوص نحوه ورود به بحث مسائل و مشکلات باشگاه سپاهان و این که آیا هنوز هم پیگیر مسائل این باشگاه است یا خیر، اظهار کرد: ورزش مقوله بسیار عجیبی است که همه مردم جامعه با آن درگیر هستند. وجود دو تیم ذوب آهن و سپاهان در اصفهان موجب شده تا مردم اصفهان طرفدار یکی از این دو تیم باشند و نسبت به تمام مسائل و موضوعاتی که با این باشگاه در ارتباط است واکنش نشان دهند.
وی افزود: باشگاه سپاهان یکی از پرافتخارترین باشگاههای کشور است که موجب شد به همراه ذوب آهن فوتبال از سیطره استقلال و پرسپولیس خارج شود. اصفهانی‌ها نشان دادند ظرفیت و پتانسیل بالایی در این شهر از نظر عقل، تفکر، خلاقیت و نیروی انسانی وجود دارد.
وی ادامه داد: وظیفه استاندار تنها پرداختن به مسائل سیاسی و پیگیری تعیین قیمت سیب زمینی یا پیاز و دیگر موضوعات نیست. ورزش با نشاط اجتماعی و سلامت مردم و بخش زیادی از جامعه یعنی جوانان در ارتباط است بنابراین باید به عنوان فردی که مسئولیت استان را در تمامی زمینه‌ها بر عهده گرفتم باید به آن ورود می‌کردم والبته ورود من جدای از بحث استاندار به عنوان یک کارشناس ورزش در خصوص وضعیت باشگاه سپاهان احساس کردم که نیاز به تغییرات اساسی دارد.
استاندار اصفهان که در برنامه زنده ورزشی ضربه آزاد اصفهان شرکت داشت، در پاسخ به این که آیا هنوز هم پیگیر مسائل سپاهان است یا خیر، خاطر نشان کرد: به عنوان استاندار اصفهان باید پیگیر تمامی مسائل مرتبط با اصفهان باشم و سپاهان نیز بخشی از آن است. هواداران حتی اگر حرفی هم نمی‌زدند این وظیفه من بود که به چرایی این مساله بپردازم. سپاهان اعتبار وارزش استان اصفهان است و متاسفانه حضور من در اصفهان مصادف با دوران انحطاط آن بود، در واقع بسیار دیر شده بود اما بهرجهت باید تلاش برای ایجاد تغییرات و شرایط مطلوب را شروع می‌کردیم.
مهر علیزاده در خصوص نتیجه سؤال مسابقه هفته قبل برنامه ضربه آزاد که به علل ناکامی سپاهان پرداخته بود، گفت: درست است که بیش از 58 درصد مردم وهواداران خواهان تغییر هیئت مدیره هستند اما دو ضلع دیگر هم که مورد سؤال بوده یعنی کادر مر
Read more
؛ بسم الله و هوالمصور؛ سال ۱٣٩٧ و بهار طبیعت رو خدمت دوستان، یاران و همراهان خودم تبریک عرض میکنم. ...
Media Removed
؛ بسم الله و هوالمصور؛ سال ۱٣٩٧ و بهار طبیعت رو خدمت دوستان، یاران و همراهان خودم تبریک عرض میکنم. بدلیل مشغله فراوان مدتی زیست مجازی من کم شده و به شدت درگیر همزمان برنامه ریزی و آموزش عکاسی در #دانشکده_رسانه_فارس و کار اجرایی در #گروه_عکس_خبرگزاری_فارس بوده و هستم. امروز و امشب وقتی فهمیدم ... ؛
بسم الله و هوالمصور؛
سال ۱٣٩٧ و بهار طبیعت رو خدمت دوستان، یاران و همراهان خودم تبریک عرض میکنم. بدلیل مشغله فراوان مدتی زیست مجازی من کم شده و به شدت درگیر همزمان برنامه ریزی و آموزش عکاسی در #دانشکده_رسانه_فارس و کار اجرایی در #گروه_عکس_خبرگزاری_فارس بوده و هستم.
امروز و امشب وقتی فهمیدم برنامه ای که ماهها پیش به لطف دوستانم در گروه تولید برنامه #مجازیست ضبط شده بود بالاخره قراره پخش بشه، اینقدر دیر بود و وقت کم بود که نشد تبلیغش کنم.
.
قسمت سوم از سری جدید #مجازیست
با موضوع: #عکاسی در فضای مجازی و گفتگوی شیرین عزیزدلم #حامد_عسکری جانم با حقیر، #سید_شهاب_الدین_واجدی انجام شده بود و از همه چیز #عکاسی در #فضای_مجازی گفتیم. از عکسهای مشهورم و گروه و #مجمع_عکاسان_مسلمان گفتیم و ...
.
امشب سوم فرودین ٩٧ ساعت۲۲
و تکرار فردا چهارم فرودین ساعت ٣ بامداد و ۱۵:۳۰ عصر
از #شبکه_افق
خوشحالم که همچنان بنده رو قابل میدانید که دنبالم کنید.
.
.
.
.
.
#عکاس_مسلمان
Read more
|نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من| سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم ...
Media Removed
|نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من| سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم اصلن زود نگذشت، حتی به نظرم دوبرابر طول کشید. از عیدش که اولین عیدِ بدون مامانی بود تا آخرش که برنامه‌ی عروسی ما کلی تغییر کرد. سال پیش : خونمونو عوض کردیم، من تصمیم گرفتم کار تئاتر خیلی کم قبول ... |نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من|
سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم اصلن زود نگذشت، حتی به نظرم دوبرابر طول کشید.
از عیدش که اولین عیدِ بدون مامانی بود تا آخرش که برنامه‌ی عروسی ما کلی تغییر کرد.
سال پیش : خونمونو عوض کردیم، من تصمیم گرفتم کار تئاتر خیلی کم قبول کنم، انتخابات برگزار شد. اولین تجربه‌ی کارگردانی تئاترم روی صحنه رفت، بعد از سال‌ها بازیگری رو دوباره تجربه کردم اونم در مدیوم تئاتر.سفر داخلی به نسبت سال‌های قبل خیلی رفتم (۳ بار کرمانشاه، ۲ بار شمال، ۱ بار ولاشید و ۲ بار شیراز!) قطعن رفتن شیراز بعد از چهارسال یکی از بهترین اتفاقای پارسال واسه من بود، مخصوصن بودن در حافظیه راس ساعت تولدم.
سالی بود که خیلی زیاد طرح و‌ ایده‌های جدید به ذهنم رسید یه بخشیش رو اجرا کردم اما کلیتش موند واسه ۹۷.
زلزله کرمانشاه و تجربه‌ی حضور در منطقه به نمایندگی از کلی دوست مجازی که بهم اعتماد کردن و پولاشونو به من سپردن.
زلزله تهران برای من فکر و خیال و استرس زیادی داشت. اتفاق سانچی هم خیلی تحت‌تاثیرم قرار داد.
تجربه‌ی برنامه‌ریزی مراسم عروسی و سفر گروهی با دوستان مجازی هم خیلی مفید بود.
دوستی دوباره و بعد از سال‌ها با نغمه، آشنایی با ابی، بیشتر شدن دیدارهای دوستانه با آیدا.
چالش‌های جدید و سختی‌ها و فشارهای زیاد در رابطه‌ی شخصی‌مون با فواد که درسته واقعن نفس‌گیر بود اما هم خودمون هم رابطه‌مونو کلی پخته‌کرد.
بی‌پولی زیاد بود و اوضاع اقتصادی کشور افتضاح!، دفتر چندماه چندماه حقوق رو دیر می‌داد و هنوزم که سال جدید شده تسویه نکرده! اما به لحاظ کیفیت کاری بازه‌ی شهریور و مهر از روند کار در آرت‌تاکس خیلی راضی بودم، حیف که نشد اون روند ادامه پیدا کنه شاید سال جدید اتفاقات بهتری بیفته، با این حال همکاری جدی‌تر با خسرو نقیبی برای من خیلی جذاب بود.
الان که خلاصه‌ی پارسال رو نوشتم به این نتیجه رسیدم که سال ۹۶ بیشتر از اینکه سال بدی باشه سال سخت و پر از تجربه‌های متفاوت بود برام.ماه‌های آخرش خیلی سخت‌تر و گاهی غمگین گذشت اما همین سختی‌ها باعث تغییرات جدی و درونی در من شده که به‌نظرم اگه روی پشتکارم کار کنم سال ۹۷ یکی از بهترین سال‌های زندگیم می‌شه. یعنی من می‌خوام که بشه.
پیش به سوی نود و هفتِ خوش‌حال و پر از موفقیت.
.
پی‌نوشت: آلبوم را ببینید به‌جز سفره‌ی هفت‌سین امسال که خودم چیدمش،عکس‌هایی از برخی تجربه‌های نوشته‌شده در یادداشت رو هم براتون گذاشتم.
Read more
Mohsen Yegane Chaqadr Dir از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت تفصیر من بوده اگه سر دوراهی ...
Media Removed
Mohsen Yegane Chaqadr Dir از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت تفصیر من بوده اگه سر دوراهی دیدمت تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم اومدم که پس بگیرم تورو از ... Mohsen Yegane
Chaqadr Dir

از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت
تفصیر من بوده اگه سر دوراهی دیدمت
تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم
خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم
زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم
جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم
اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر
اومدم که مال من شی اومدم اما چقدر دیر
من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری
حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری ♫♫♫
من بی خبر رفتم و تو چیزی نمیدونی ازم
تقصیر تو نیست که الان رو برمیگردونی ازم
انقدر سوال تو سرمه اما نمیپرسم ازت
انگار الان دیوونه ها حالم رو میدونن فقط
زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم
جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم
اومدم که پس بگیرم تورو از چنگال تقدیر
اومدم که مال من شی اومدم اما چقدر دیر
من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری
حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری
#music #song #songs #melody #hiphop #pop #love #rap #party #موزیک #موسیقی #آهنگ #هیپ_هاپ #ترانه #ملودی #بیکلام #پاپ #عشق #رپ #مهمانی #سرگرمی #رقص #خواننده #تکست #موزیک #آهنگ #محسن_یگانه #Text #mohsen_yegane
Read more
Loading...
گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شد<span class="emoji emoji1f614"></span>ولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشه<span class="emoji emoji1f61e"></span>بیشتر از ۴ ماهه ...
Media Removed
گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شدولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشهبیشتر از ۴ ماهه که روی ۸۰۰تا گیر کردم اگه واقعا فن فیکمو دوست دارین یه کمکی بکنین که پیج بره بالا من بیشتر از همتون دوست دارم وایلدوچون این واقعا اون فن فیکیه که خودم همیشه دوست داشتم بخونم و الان دارم مینویسمشقول ... گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شد😔ولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشه😞بیشتر از ۴ ماهه که روی ۸۰۰تا گیر کردم
اگه واقعا فن فیکمو دوست دارین یه کمکی بکنین که پیج بره بالا😞
من بیشتر از همتون دوست دارم وایلدو😖چون این واقعا اون فن فیکیه که خودم همیشه دوست داشتم بخونم و الان دارم مینویسمش😞قول میدم اگه فالورام به ۹۰۰ برسه انقد زود زود میزارم که حالتون بهم بخوره😂و یه کاری میکنم که بهترین فن فیکی بشه که تو عمرتون خوندید😔💜
ادامه قسمت بعد:
اونا سریع دویدن بیرون
هممون گیج مونده بودیم
من حتی نمیدونستم چی باید بگم
خون داشت به سمت پام سرازیر میشد که عقب تر رفتم
انگار یه چیزی تو مغزم میگفت:خون شما رو برای چیز خوبی نمیخواستن!این یه چیز خطرناکه
من دستمو توی موهام فرو کردمو گفتم:ح..حالا باید چیک...چیکار کنیم؟م..من نمیفهمم برای چی...خو...خون ما رو میخواستن؟
با لکنت میگفتم چون هنوزم میترسیدم
دمی:اونا...اونا خون ما رو برای...برای چیز خوبی نمیخواستن،م..من میترسم
کارول از توی خون ها رد شد و به سمت در رفتو گفت:من دیگه نمیتونم اینجا بمونم شما رو نمیدونم
مایلی داد زد:کارول وایسا شاید...شاید اون بیرون کسی منتظرت باشه تا بیای و اون بکشتت...ت...تو دوستشونو زخمی کردی!
کارول درحالی که اشک از چشماش میومد داد زد:میگی چیکار کنیم؟بشینیم اینجا و هیچ کاری نکنیم؟
امیلی:من فکر کنم بدونم اسم یکی از اونا چیه!از توی جیبش یه کارت افتاد که عکسش روشه،اسمشم کارلوسه!باید به پلیس خبر بدیم
با این حرف امیلی هممون تو فکر فرو رفتیم...
داستان از نگاه کارلوس:
_شما خیلی احمقین!من شمارو انتخاب کردم چون میدونستم کارتونو خوب بلدین
کارلوس:هی باور کن اونی که چشمای سبز داشت خیلی خنگ به نظر میرسید(اوهوی😒درست حرف بزنا😒😂)ولی یهو غافل گیرمون کردو به استیون شلیک کرد
_اون الان کجاس؟
_بردمش پیش یکی از دوستام تا گلوله رو در بیاره
اوه تند تند جلوم راه میرفت و داشت دیوونم میکرد
بالاخره نشست پشت میزش و یهودستشو کوبید روی میز و باعث شد من از جام بپرم!
_من به اون خونا احتیاج دارم میفهمی لعنتی؟!
_خ...خب چرا خون اون پنجتا دختر احمق؟(احمق عمته-_-)
_فقط باید خون اونا باشه،حتی اگه شده اونارو میکشم و خونشونو میگیرم،این چیزیه که مادر پدرشون خواستن!
از حرفاش هیچی نمیفهمیدم!ولی باید گوش میدادم
اون ادامه داد:من زمان زیادی ندارم
اون منظورش از ”زمان زیادی ندارم”چی بود؟واقعا گیج شده بودم
اون با عصبانیت به سمتم برگشتو داد زد:هرجوری که شده باید اون خونای لعنتیو برام بیاری وگرنه خودم میکشمت،فهمیدی؟
Read more
 #bighanoon #shahabpaknegar من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای ...
Media Removed
#bighanoon #shahabpaknegar من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای عاشق شدن است و البته شروع تمام عشق‌های دانشگاهی هم از همین ترم است. شروع این عشق آتشین من دقیقا در جلسه معارفه بود. تنها تعریفی که از دانشگاه در ذهن من شکل گرفته بود، همان فضای سریال «در پناه تو» بود. ... #bighanoon #shahabpaknegar
من در اولین روز دانشگاه عاشق شدم. ترم اول دانشگاه سخت‌ترین ترم برای عاشق شدن است و البته شروع تمام عشق‌های دانشگاهی هم از همین ترم است. شروع این عشق آتشین من دقیقا در جلسه معارفه بود. تنها تعریفی که از دانشگاه در ذهن من شکل گرفته بود، همان فضای سریال «در پناه تو» بود. برای همین با ترکیب لباس حسن جوهرچی، یعنی یک تی‌شرت و یک پیراهن با دکمه‌های باز، وارد اولین محیطی شدم که قرار بود دختر و پسر کنار هم باشند. آن زمان سایز هر آدمی دو-سه شماره بزرگ‌تر از سایز‌های فعلی بود. وقتی به عکس‌های آن روزها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم چند الیورتوییست کنار هم ایستاده‌ایم. من از بچگی خیلی به عشق در یک نگاه اعتقاد داشتم و به همین علت عاشق اولین کسی شدم که با او چشم تو چشم شده بودم.
.
یکی از ویژگی‌های خوب روز اول دانشگاه این است که آدم دوست‌های زیادی پیدا می‌کند و من هم با حمید دوست شده بودم. زمان نهار داشتیم باهم در مورد گزینه‌های ازدواج‌مان صحبت می‌کردیم. من به حمید گفتم که عاشق دختر سبزه‌ای شدم که مانتوی آبی پوشیده بود و حمید هم گفت از دختر گندمگونی خوشش آمده که مانتوی توسی داشته. باهم به این نتیجه رسیدیم که فردا تا دیر نشده برویم سر صحبت را باز کنیم که یک وقت کیس‌مان نپرد.
.
فردای آن روز ساعت هفت صبح با حمید رفتیم در دانشکده ایستادیم تا وقتی اولین معشوق دانشگاهی‌مان می‌آید با یک «سلام» کار را تمام کنیم. آن زمان سلام کردن یک چیزی مثل «نشان دادن» بود در مراسم خواستگاری و با اولین جوابِ سلام، ما «بله» را می‌گرفتیم. حدود ساعت هشت خانم شمشیری را با همان مانتوی دیروزی دیدم که داشت سمت دانشکده می‌آمد. به حمید گفتم «خودشه رسید!» و حمید هم جواب داد «ایول آره!». نزدیک‌تر که شد هر دو با هم سلام کردیم و جواب سلام را هم گرفتیم. بعد هر دو به هم خیره شدیم. حمید به من گفت «تو چرا سلام کردی!». بعد از چند دقیقه بحث متوجه شدیم که من و حمید در تشخیص رنگ مشکل داریم و اسم این رنگ «فیلی» است و هر دو عاشق شمشیری شده‌ایم. از فردای آن روز من و حمید دیگر باهم دوست نبودیم و رقیب عشقی به حساب می‌آمدیم. هر کدام سعی می‌کردیم به نحوی از انحا زودتر به معشوق‌مان سلام کنیم. البته من چاشنی کمیت را بر کیفیت اضافه کردم و با ثبت رکورد 30 سلام موفق و 42 سلام ناموفق در روز، توانستم در دو هفته حمید را از دور خارج کنم. مرحله بعد از سلام کردن برخورد و جمع کردن کتاب‌ها و جزوه‌ها بود. حمید زودتر از من پیش‌قدم شد و یک روز که شمشیری وسط دانشکده ایستاده بود،
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست ...
Media Removed
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم ... اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد:
«با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم می‌گذراندیم.
روزی در خانه نشسته بودیم که صدای تلفن همراه همسرم به صدا در آمد. دوستم گفت: شوهرت گوشی خود را جا گذاشته است. گفتم: نه، او دو تا گوشی دارد. دوستم با شنیدن این حرف شروع به صحبت از خیانت مردان کرد. او می‌گفت: حتما ریگی به کفش شوهرت است که دو تا گوشی گرفته است.
روزهای اول چندان به حرفش اهمیت نمی‌دادم، امّا کم کم تحت تاثیر قرار گرفتم. وقتی همسرم به خانه می‌آمد، سوالات من شروع می‌شد؛ کجا بودی؟ چرا چند دقیقه دیر آمدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
او هم اوایل به سوالاتم با روی خوش جواب می‌داد، امّا پاسخ‌های او، دل پریشان مرا آرام نمی‌کرد؛ برای تمام جواب‌هایش مدرک و دلیل می‌خواستم، تااینکه روزی شوهرم کیسه‌ای که در آن چند مرغ و مقداری روغن و خرما بود، به خانه آورد و از من خواست آن را به خانه دخترخاله‌اش که چند ماه پیش، شوهرش را از دست داده بود ببرم. من هم پذیرفتم.
فردای آن روز، دوستم که از ماجرا با خبر شده بود، به من گفت: این همان ریگ است! شوهرت خواسته تو را با زن دومش آشنا کند. با خودم فکر کردم درست می‌گوید. شوهرم بارها درباره دختر خاله‌اش صحبت کرده و گفته که چقدر دلش برای او می‌سوزد.
من که مثل گلوله آتش شده بودم، تمام مواد غذایی را در سطل آشغال انداختم و به سمت خانه آن زن از همه جا بی خبر رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر کنترلم دست خودم نبود از سرو صدای من، همه همسایه‌ها جمع شدند... .
مدت زیادی نگذشت که به اشتباهم پی بردم، امّا به بهای اینکه دل شوهرم را از دست دادم، محیط آرام خانه را به آشوب کشاندم، آبروی زنی را به خطر انداختم و ثمره همه این‌ها عذاب وجدانی شد که وجودم را به آتش می‌کشید.» بدگمانی
سوءظن و گمان بد بردن نسبت به هر مسلمانی، زشت و ناروا است و نارواتر آنکه این بدگمانی میان زن و شوهر باشد؛ مثلا احیانا زن غذایی را شور كند و یا ظرفى را بشكند و شوهر بگويد: «تو از روى عمد، اين كار را كرده‌اى و غرض و مرضى در كار بوده است.» در صورتى كه همسر بيچاره هيچ غرضى نداشته و به صورت سهوی چنین خطايى را انجام داده است، يا آنكه مرد چند روز به دلیل اضافه کاری، ديرتر به خانه بيايد ولی زن گمان كند که او داماد شده و همسرى ديگر گرفته است.

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #ویذانی #بدبینی #همسر
Read more
Loading...
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه ...
Media Removed
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی ... از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق
عماد خراسانی
You #mustseeiran
#instagram
#wonderful_places for a feature  @instagram #beautifulsky #akasimagazine #1x #mefeatureshoot
#liveoutdoors  #adventure
#beautifuldestinations #ourplanetdaily #Nightsky @thebest_capture @beautifuldestinations @ourplanetdaily @wonderful_places  @IranIsSafe
@gardeshgari_e_iranian  @thebest_capture @campingofficial @ourcamplife @theprintswap
@tourism @skyglowproject @special_shots
@master_shots #nat_geo #special_shots  #nakedplanet @nakedplanet #worldprime @worldprime @aksiine
#amazing_longexpo
#longexposure_shots
#longexposure
@qazvini.city
@qazvingram
@qazvin_foods
@qazvin_tour
@qazvini.ha
@qazvin_bax
@qazvin_beauty
@qazvin.photo
@mr.qazviniii
Read more
. تو با نبود من٬ هیچ چیز ازت کم نمیشه و این زیباترین تشکل دنیاست... چه عجیب که تو باعث میشی قول هام به ...
Media Removed
. تو با نبود من٬ هیچ چیز ازت کم نمیشه و این زیباترین تشکل دنیاست... چه عجیب که تو باعث میشی قول هام به خودم رو فراموش کنم. تو‌ در من پر از حرفهایی هستی که نمیشه زد٬ پر از فاصله و نرسیدن... و همین هاست که تو رو خواستنی میکنن٬ چون من رو رنج میدن. من از عشق های سرپا و تکراری گریزون ام٬ از داستان هایی که تهشون خوشه٬ ... .
تو با نبود من٬ هیچ چیز ازت کم نمیشه و این زیباترین تشکل دنیاست... چه عجیب که تو باعث میشی قول هام به خودم رو فراموش کنم. تو‌ در من پر از حرفهایی هستی که نمیشه زد٬ پر از فاصله و نرسیدن... و همین هاست که تو رو خواستنی میکنن٬ چون من رو رنج میدن. من از عشق های سرپا و تکراری گریزون ام٬ از داستان هایی که تهشون خوشه٬ چون شبیه زندگی واقعی نیست
.
من عاشق اون دستاتم که نمیشه گرفت٬ عاشق اون سلیقه ی خوبت که همه دیر میفهمنش. اینکه نتونم تو رو آرزو کنم٬ نتونم تو رو تصور کنم کنارم٬ اوضاع رو زیباتر میکنه... اینکه آدمها بخندن بهم وقتی مطمئن میگم انتخابم فلانیه٬ خنده هاشون دال بر زیباییه توئه و چی بالاتر از این که همه اعتراف کنن به زیبا بودنت؟
.
من عاشق اینم که مثل بقیه ی آدمها هنوز نفهمیده باشمت٬ یعنی بیشتر از تصورم خوب باشی٬ بیشتر از چیزی باشی که نشون میدی تا غافلگیر شم و بیشتر بنویسمت. چون نیستی٬ من هربار که تو رو مینویسم نوشته هام قشنگتره... چون باید انقدر دست به دست بشه تا اتفاقی برسه به دستت و عشق من به تو اینطور وقتی نیستی٬ دستای یک عالم آدم رو به هم چفت میکنه. این وسط نمیبخشم هرکی رو که وسط خوندن حرفام گریش بگیره٬ چون نوشته ی من غمگین نیست٬ شاده٬ خیلی شاده
.
#امیرعلی_ق
Read more
• سلام=] این فیک واقعا چرت پیش رفت و چرت تموم شد و خودمم میدونم که چقدرم دیر تموم شد و چقد فاصله افتاد بین ...
Media Removed
• سلام=] این فیک واقعا چرت پیش رفت و چرت تموم شد و خودمم میدونم که چقدرم دیر تموم شد و چقد فاصله افتاد بین آپاش.. من واقعا شرمندم و به نظرم دلیلی نیست که برای همچین فیک مزخرفی با این وضعیت بدی که تو آپش پیش اومد نظری دریافت کنم ازتون فقط خواستم تمومش کنم • سلام=] این فیک واقعا چرت پیش رفت و چرت تموم شد و خودمم میدونم که چقدرم دیر تموم شد و چقد فاصله افتاد بین آپاش.. من واقعا شرمندم و به نظرم دلیلی نیست که برای همچین فیک مزخرفی با این وضعیت بدی که تو آپش پیش اومد نظری دریافت کنم ازتون فقط خواستم تمومش کنم
Loading...
@cheshmeh.paris‌ ‌‌ "جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر ...
Media Removed
@cheshmeh.paris‌ ‌‌ "جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر دماغم تکان تکان می‌داد و می‌گفت آخرش، دیر یا زود، اعدام می‌شوم. دون رامون که پشت سرش، روی تخت نشسته بود، به من اشاره می‌کرد که جدی نگیرم، حتی تا آنجا پیش رفت که با انگشتش، معنی‌دار، به پیشانیش زد. گفتم: ... @cheshmeh.paris‌
‌‌
"جوانکی که عینک پنسی داشت گهگاه خوشمزگی‌اش گل می‌کرد و هفت تیرش را درست زیر دماغم تکان تکان می‌داد و می‌گفت آخرش، دیر یا زود، اعدام می‌شوم. دون رامون که پشت سرش، روی تخت نشسته بود، به من اشاره می‌کرد که جدی نگیرم، حتی تا آنجا پیش رفت که با انگشتش، معنی‌دار، به پیشانیش زد. گفتم: اگر تو جای من بودی و من زندانبان بودم، آن وقت می‌دیدی که این‌جور خوشمزگی‌ها خیلی خنک است"
‌‌
گفت‌وگو با #مرگ (شهادتنامه اسپانیا) | آرتور کوستلر | ترجمه نصرالله دیهیمی/ خشایار دیهیمی

#آرتور_کوستلر #داستان_ترجمه #گفت_و_گو_با_مرگ #شهادتنامه_اسپانیا #چشمه_پریس #نشر_نی #معرفی_کتاب #کتاب #پیشنهاد_کتاب #کتاب_خوب #زندگی_نامه
Read more
What’s your favourite meal of the day ?! مهمترین وعده غذایی من وعده صبحانه ست ، حدود ۷ سالی می شه که ...
Media Removed
What’s your favourite meal of the day ?! مهمترین وعده غذایی من وعده صبحانه ست ، حدود ۷ سالی می شه که به این وعده اهمیت می دم و طی این هفت سال هم از اون کلی نتیجه مثبت دیدم ، یکی از اونها دیر تر خوردن وعده نهار و حذف کردن وعده سنگین برای شامه . این صبحانه خیلی راحت درست می شه و برای اون یک عدد اووکادو رسیده رو ... What’s your favourite meal of the day ?!
مهمترین وعده غذایی من وعده صبحانه ست ، حدود ۷ سالی می شه که به این وعده اهمیت می دم و طی این هفت سال هم از اون کلی نتیجه مثبت دیدم ، یکی از اونها دیر تر خوردن وعده نهار و حذف کردن وعده سنگین برای شامه .
این صبحانه خیلی راحت درست می شه و برای اون یک عدد اووکادو رسیده رو له کنین و به اون کمی فلفل سیاه بزنین ، یک ورق ژامبون بوقلمون روی نون تست شده بزارین و اووکادو رو روی اون بمالید بعد از اون خیار خرد یا رنده شده و کمی هم پنیر موزارلا و در کنارش هم تکه ای لایم ( لیمو ی سبز )
شما هم برای خودتون مثل من اینطوری میز صبحانه می چینین ؟!
Read more
. متن زیر برداشتیه از دعای افتتاح به نقل از وبلاگ درگشت وگذارم از عقل به اوهام که بی ربط با این روزها ...
Media Removed
. متن زیر برداشتیه از دعای افتتاح به نقل از وبلاگ درگشت وگذارم از عقل به اوهام که بی ربط با این روزها و خواسته هامون نیست . . ........خدای من ........... . به راستی گذشت تو از گناه ،وپرده پوشیت بر کار زشتم ،و بردباریت در برابر جرم بسیارم ... . که گاهی به خطا و گاهی از روی تعمد کردم ،مرا به طمع انداخت ... .
متن زیر برداشتیه از دعای افتتاح به نقل از وبلاگ درگشت وگذارم از عقل به اوهام که بی ربط با این روزها و خواسته هامون نیست
.
.
........خدای من ...........
.
به راستی گذشت تو از گناه ،وپرده پوشیت بر کار زشتم ،و بردباریت در برابر جرم بسیارم ...
.
که گاهی به خطا و گاهی از روی تعمد کردم ،مرا به طمع انداخت تا از تو درخواست کنم ....
.
چیزهایی را که مستحق آن نیستم و سبب شد که تورا از روی اطمینان بخوانم .................
.
وبا تو انس بگیرم و حاجتم را بخواهم در حالیکه در طلبش هم با ناز به درگاهت می آیم ..
.
واگر حاجتم دیر برآید بواسطه نادانی بر تو اعتراض میکنم در حالیکه شاید دیر شدنش ،
.
برآیم بهتر باشد زیرا تنها تو دانا به سرانجام کارها هستی ........................................
.
پس خدای مهربان من ......
.
براین بنده نادانت رحم کن و احسان زیادت رو بر او ببخش که براستی تو بخشنده و بزرگواری 🙏🙏🙏🙏🙏
_____________________________________________________________________________________________________
.
شام امشب هم کباب نگینی خیلی خوشمزه خودمپز که تقریبا داره به یه رسم هر ساله در خونمون تبدیل میشه یعنی شده شام سه شنبه آخر سال منزل ما 😊😅🍡🍡
.
واما طرز تهیه :یک عدد سینه مرغ بی استخوان رو از وسط نصف کرده و بعد به صورت نوارهای باریک و بلند برش زده و با پیاز خرد شده و زعفران و نمک و کمی روغن مخلوط کرده و به مدت یک تا دو ساعت در یخچال قرار بدین و 200 گرم گوشت چرخ شده رو هم با یک عدد پیاز رنده شده و نمک و زرد چوبه ورز داده و به شکل قلقلی های کوچک دربیارین و بعد نوارهای باریک مرغ رو به دورش پیچیده و از سیخ چوبی عبور داده و در ماهیتابه که با روغن چرب شده با در بسته روی حرارت بزارین تا آب انداخته و پخته شده و بعد از اون هم به روغن بیفته و سرخ بشه ،همین 😊
Read more
. تصمیم بگیر با دل خوشی های ساده معادله پیچیده ی زندگی را دور بزنی در خنده اسراف کن و به غم پشت پا بزن. ...
Media Removed
. تصمیم بگیر با دل خوشی های ساده معادله پیچیده ی زندگی را دور بزنی در خنده اسراف کن و به غم پشت پا بزن. با باران هم آواز شو و بگذار خورشید تنت را لمس کند. به دورهمی دوستانت نه نگو و برای بودن در شادی ها بهانه نیاور؛ گذشته را به دفترخاطراتت بچسبان و از دلخوشی‌های بندانگشتی ساده نگذر. از درخت توت بالا ... .
تصمیم بگیر با دل خوشی های ساده معادله پیچیده ی زندگی را دور بزنی
در خنده اسراف کن و به غم پشت پا بزن.
با باران هم آواز شو و بگذار خورشید تنت را لمس کند.
به دورهمی دوستانت نه نگو و برای بودن در شادی ها بهانه نیاور؛
گذشته را به دفترخاطراتت بچسبان
و از دلخوشی‌های بندانگشتی ساده نگذر.
از درخت توت بالا برو و برای بازی ابرها دست تکان بده.
با سایه ات شکلک بازی کن و در سرزمین تنهایی آواره نباش
خودت را دوست بدار و مثل صبح بعد از باران خنک باش و دلپذیر ...
.
.
سلام دوستان عزیزم
شبتون خوش
امیدوارم حال دلتون عالی باشه تو این اوضاع عااالی مملکت😁
.
.
این عکس را توی منطقه کوهرنگ و آبشار شیخ علیخان گرفتم
یه سری از بچه های دست فروش بساط دستفروشی را رها کرده بودن و توی آب با دمپایی به هم آب میپاشیدن و لذت میبردن
حیف که یه کم دیر جنبیدم و بقیه شون عقب نشینی کرده بودن و تو کادر من جا نشدن 😂
حال خوشش تقدیم شماهاااا
.
امیدوارم در حال حاضر همه تون به شادی این آقا پسر گل باشید 😍
دوستتون دارم و خوشحالیتون آرزوی قلبیمه ✋✋
.
.
چهارمحال بختیاری
کوهرنگ
آبشار شیخ علیخان
.
.
.
.
💎 #turkshutter 💎 #ig_eurasia
💎 #ig_fotografdiyari
💎 #turkobjektif
💎 #photometre
💎 #ig_anatolia
💎 #turklikeben
💎 #ig_world_photos
💎 #perfectturk
💎 #ig_photostars
💎 #anadolugram
💎 #birdunyabircocuk
💎 #turklikeben_people
💎 #colors_of_day2
💎 #igersmood
💎 #ig_objektifdunyasi
💎 #igworld_global
💎 #ir_worldphoto
💎 #worldframeclub
💎 #kings_works
💎 #turkiyedenkadrajlar
💎 #turkportal
💎 #ig_insan
💎 #ir_ig
💎 #ir_aks
💎 #kahvelianlar
💎 #kadrajimizdan
💎 #istanbuldaysam
💎 #clickdynmic
Read more
<span class="emoji emoji1f49b"></span> #no_mokhatab اگر قرار است دیر بیایی بهتر است نیایی دیر آمدنت مثل دیر رسیدن به قطار است من که ...
Media Removed
#no_mokhatab اگر قرار است دیر بیایی بهتر است نیایی دیر آمدنت مثل دیر رسیدن به قطار است من که حالم خوب است خوبه من توهم خوب باش آخرش یک روز یکی می آید شاید قدری از من مهربانتر و بی انتها زیباتر یک نفر که حرفهایت را بفهمد که عشق را همان گونه که تو میخواهی ادا کند یک نفر که با دیدنش دلت بلرزد من ... 💛
#no_mokhatab
اگر قرار است دیر بیایی
بهتر است نیایی
دیر آمدنت مثل دیر رسیدن به قطار است
من که حالم خوب است
خوبه من
توهم خوب باش
آخرش
یک روز یکی می آید
شاید
قدری از من مهربانتر
و بی انتها زیباتر
یک نفر که حرفهایت را بفهمد
که عشق را همان گونه که تو میخواهی ادا کند
یک نفر که با دیدنش دلت بلرزد
من میروم
اما
عاقبت
یک روز
یک نفر می آید
قدری از من مهربان تر
.
.
#دلنوشته
#دل_نوشته
#النازطباطبایی
#شیواطباطبایی
#elnaztabatabaei
#کاش_بارون_بیاد_سیل_چشات_منو_آروم_کنه
Read more
<span class="emoji emoji1f48c"></span> السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی <span class="emoji emoji1f49a"></span> . ما را گدای خوانِ عظیمت نوشته‌اند روزی بگیرِ دستِ ...
Media Removed
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی . ما را گدای خوانِ عظیمت نوشته‌اند روزی بگیرِ دستِ رحیمت نوشته‌اند نامم ز کودکی شده دیوانهٔ رضا ما را ز نوکران قدیمت نوشته‌اند کودکی من از این صحن به آن صحن گذشت مثل پروانه ی در باد رها آقا جان... با همان لهجه پاک پدری میگویم "قربون کفترای صحن ... 💌
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی 💚
.
ما را گدای خوانِ عظیمت نوشته‌اند
روزی بگیرِ دستِ رحیمت نوشته‌اند

نامم ز کودکی شده دیوانهٔ رضا
ما را ز نوکران قدیمت نوشته‌اند

کودکی من از این صحن به آن صحن گذشت
مثل پروانه ی در باد رها آقا جان... با همان لهجه پاک پدری میگویم
"قربون کفترای صحن رضا... "آقاجان .
.
.
شرح عکس‌ها 😉
تو عکس اولی یه نکته‌ی ظریف وجود داره که باید حتمآ دقت کنی تا متوجه بشی اونم اینه که مامانم از پشت چادرمو نگه داشته بالا که رو زمین نکِشه بابامم ازم عکس گرفته 😅😅 آخه من از کودکی وسواس بودم 🙈 به من چه خب اونجا خیس بود میتونستن ازم لبِ حوض عکس نگیرن 😏 آره واسه همین اخلاقشونه که من تُخس بودم 😏 دیر اومدن نخوان عکس بگیرن زود برن باید چادرمم نگه دارن 😂😂 تازه کفشمم قرمزه از بچگی پرسپولیسی بودم 😜😜 ناخنمم کنارِ عکس نادیده بگیرید الان تازه دیدمش 😂😂
تو عکسِ دوم همونجوری که مشاهده میکنید مشغولِ تناولِ بیسکوییت عستم 😋 لدفن از بچه وقتی داره یه چی میخوره عکس نگیرید بعدم بذارید تو آلبومش که الان مجبور بشه با فالووراش به اشتراک بذاره 😂😂 مرسی اَه 😒 اصن یه داری از چی عکس میگیریِ خاصی تو نگاهمه 😆😆
عکسِ سوم هم که معرف حضورتون عستن که بار دومِ میذارمش البته بعد از چهار سال 😬 ولی فک کنم اینجا تازه از خواب بیدار شده بودم چون خشانت از پیکسل پیکسلِ صورتم میباره 😂😂 لدفن از بچه وقتی عصبانیِ عکس نگیرید مرسی اَه 😒
بعدم تصور کنید یه بچه‌ی تُخس مثل من صبح از خواب بیدارش کنن بیارن حرم تازه نذارن کفش‌های تَق‌تَقیِ سیندرلایی‌اشو تو حرم بپوشه دیگه عکسش اخموتر از این نمیشه که 😅😅
خلاصه که همین دیگه از صبح میخواستم این عکس‌های بچگیم تو #حرم_امام_رضا رو بذارم ولی وقت نشد و الان گذاشتم البته هنوز که میلادِ #سلطان تموم نشده پس قبوله 😉😉
ولی چقدر بچگی خوب بود ما همش تمام زیارت مخصوص‌ها رو با هئیت #حاج_منصور میرفتیم مشهد ولی الان فوقش سالی یه بار اگر #امام_رضا بطلبه میریم مشهد 🙁🙁.
.
بازم تفلدِ عیدِ شوما موبالک 🎉💖😍.
.
#فاطمه_کوچولو_فینقیلی
Read more
. دل من دیر زمانی ست که می پندارد «دوستی» نیز گلی ست مثل "نیلوفر" و ناز، ساقه ترد ظریفی دارد بی ...
Media Removed
. دل من دیر زمانی ست که می پندارد «دوستی» نیز گلی ست مثل "نیلوفر" و ناز، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می‌دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازار . . پ.ن: . تا نگذری از جمع به فردی نرسی تا نگذری از خویش به مردی نرسی تا در ره دوست بی سر و پا نشوی بی ... .
دل من دیر زمانی ست که می پندارد «دوستی» نیز گلی ست

مثل "نیلوفر" و ناز،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می‌دارد

جان این ساقه نازک را دانسته بیازار
. 🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚
. پ.ن:
.
تا نگذری از جمع به فردی نرسی

تا نگذری از خویش به مردی نرسی

تا در ره دوست بی سر و پا نشوی

بی درد بمانی و به دردی نرسی

ابوسعید ابوالخیر
🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃💚
.
#رفیقانه
#بی_تو_هرلحظه_مرا_بیم_فروریختن_است
#باید_به_تو_زنجیرکنم_بنددلم_را
#جانی_و_جهانی
#خوب_چون_عطر_گل_یاسمنی
Read more
. . یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین... مهربان باشم، با مردم شهر و ...
Media Removed
. . یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین... مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به ... .
.
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین...
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی..
.
.
#فريدون_مشيرى
Read more
دلم میخواست به‌وقت سال ۱۳۳۲، زنی بیست و هشت ساله بودم و در میانسالی نویسنده‌ای که رفقایش شهیدثالث ...
Media Removed
دلم میخواست به‌وقت سال ۱۳۳۲، زنی بیست و هشت ساله بودم و در میانسالی نویسنده‌ای که رفقایش شهیدثالث و دانشور و شاملو و براهنی و... بودند دلم میخواست به وقت سال ۱۹۰۰، زنی بیست و چند ساله بودم در قلب آمریکا. یک کلکسیونر عکس که عکس‌های استگیلیتز و وستون و استایکن و... را میخرید و آخرش هم توی چهل سالگی یکی ... دلم میخواست به‌وقت سال ۱۳۳۲، زنی بیست و هشت ساله بودم و در میانسالی نویسنده‌ای که رفقایش شهیدثالث و دانشور و شاملو و براهنی و... بودند
دلم میخواست به وقت سال ۱۹۰۰، زنی بیست و چند ساله بودم در قلب آمریکا. یک کلکسیونر عکس که عکس‌های استگیلیتز و وستون و استایکن و... را میخرید و آخرش هم توی چهل سالگی یکی از همین‌ غول‌های عکاسی عاشقش میشد.
دلم میخواست به وقت سال ۱۹۴۵، زنی سی ساله بودم در قلب پاریس که با دوربین لایکا ۳۵ میلیمتری عکاسی میکرد و شب‌‌ها توی کافه با همینگوی و پیکاسو و مودیلیانی و... قهوه میخورد.
دلم میخواست به وقت سال ۱۹۸۹، موسیقیدانی پنجاه ساله بودم که در نهم نوامبر، فارغ از هیاهوی مردم یکشنبه غم‌انگیز را می‌‌نواخت و به تاریخ فکر میکرد.
دلم میخواست..‌‌.
من چند سالی دیر به دنیا آمده‌ام، خیلی هم دیر...
Read more
. . . یکی از استراتژی های مشخص من در راه اندازی این صفحه از اینستاگرام، به اشتراک گذاری این تجربه است ...
Media Removed
. . . یکی از استراتژی های مشخص من در راه اندازی این صفحه از اینستاگرام، به اشتراک گذاری این تجربه است که زندگی انسان می تواند جنبه های مختلف داشته باشد و الزاما" زندگی آن چیزی نیست که خود را در حصار آن قرار داده ایم. متاسفانه زندگی برخی از ما به پایان می رسد، بی آن که زندگی کردن را آغاز کرده باشیم. چه آن ... .
. .
یکی از استراتژی های مشخص من در راه اندازی این صفحه از اینستاگرام، به اشتراک گذاری این تجربه است که زندگی انسان می تواند جنبه های مختلف داشته باشد و الزاما" زندگی آن چیزی نیست که خود را در حصار آن قرار داده ایم. متاسفانه زندگی برخی از ما به پایان می رسد، بی آن که زندگی کردن را آغاز کرده باشیم. چه آن که دوستان فراوانی را می بینم که چون در جایگاه مدیر یک سازمان قرار گرفته اند یا به هر روی، به جایگاه اجتماعی هرچند کوچکی دست یافته اند، بیش از پیش خود را در قفس هنجارها و محدودیت های جامعه می بینند و گاه ناخواسته و به این بهانه، حتا اطرافیان را از مشاهده ی لبخند یا برخورد گرم اجتماعی خود محروم می سازند چه برسد به آن که دنبال ابعاد مختلف زندگی باشند. .
.
با این مقدمه، آن چه برای انجام کار کشاورزی به خود قول داده بودم، صرفا" کار کشاورزی نبود. بلکه کشف یک تجربه یا یک جنبه ی جدید از زندگی بود که به واسطه ی محبت و دوستی ابراهیم و محمد فرخیان در خوزستان انجام شد و همین جا از این عزیزان سپاسگزاری می کنم. من اگر به هر شیوه ای از زیبایی هایی گیاهان پوشیده از شبنم در صبحگاه شهرهای دزفول و شوش، طاقت فرسایی کار کشاورزی، تازگی هم‌صحبتی با کارگران کشاورز، لذت خوردن کاهوی تازه بر سرِ زمین، حس بی نظیر دوری از تکنولوژی و طعم نان محلیِ آغشته به شیربرنج اشتراکی متعلق به همه کارگران در یک سطل بزرگ صحبت کنم، قادر نخواهم بود احساس نابِ تجربه شده ام را منتقل کنم. .
.
سن و سال من متناسب با این شعر عالی جناب سعدی است که: «برف پیری می نشیند بر سرم... همچنان طبعم جوانی می کند»... اما جوان امروز باید سرشار از جاه طلبی، آمال و آرزو باشد. بخواهد شاخ به آسمان بزند و یک لحظه آرام ننشیند. هنوز هم دیر نیست!
.
.
#جوانی #پیری #کشاورزی #احمدرضا_نخجوانی #نخجوانی
.
.
پ.ن. در راستای رویکرد تجربه کردن زندگی، تجریه ی دیگری را امسال آغاز کرده ام که در انتظار به بار نشستن آن هستم و امیدوارم بتوانم پس از موفقیت طی هفته های آینده به اشتراک بگذارم.
Read more
بدون توجه به حرفی که زد دوباره تکرار کردم : ببین من باید اون اتاق رو ببینم ! چند لحظه ایی سکوت کرد و با ...
Media Removed
بدون توجه به حرفی که زد دوباره تکرار کردم : ببین من باید اون اتاق رو ببینم ! چند لحظه ایی سکوت کرد و با حالت کنجکاوانه ایی پرسید : چرا میخوای ببینی؟میدونی ممکنه حالتو بدتر کنه ؟ ..جواب دادم: اگر قرار باشه قاتل شناخته بشم و حکم دادگاه قطعی بشه ،امیدی به زنده بودن نیست ،برای همین قبل صادر شدن حکم باید اون ... بدون توجه به حرفی که زد دوباره تکرار کردم : ببین من باید اون اتاق رو ببینم !
چند لحظه ایی سکوت کرد و با حالت کنجکاوانه ایی پرسید : چرا میخوای ببینی؟میدونی ممکنه حالتو بدتر کنه ؟ ..جواب دادم: اگر قرار باشه قاتل شناخته بشم و حکم دادگاه قطعی بشه ،امیدی به زنده بودن نیست ،برای همین قبل صادر شدن حکم باید اون اتاق رو برای اخرین بار ببینم ..!سرشو تکون داد و تایید کرد و گفت : تا بعد از ظهر میتونم مجوزش رو بگیرم احتمالا،تو باید استراحت کنی ...
نگاهمو ازش گرفتم و به دیوار رو به رو زل زدم .دوباره شروع کرد به حرف زدن اما من دیگه نمی شنیدم،یک لحظه به شب و روزهایی که کنار باران داشتم فکر کردم .به آخرین باری که دیدمش توی اون اتاق ،به عشقی بهش داشتم و دارم ،بدون اون زندگی کردن کار خیلی سختیه ،بدون عشق راه رفتن ، بدون عشق نفس کشیدن، بدون عشق فکر کردن کار خیلی سختیه.
دکتر فکر می کرد حرف هاشو گوش می کنم برای همین پرسید : پس قبوله دیگه اره ؟
منم بدون اینکه به جملاتی که گفته توجه کرده باشم جواب دادم : اره قبوله !
از جاش بلند شد و رفت .
قرار شد تا بعد از ظهر اجازه بازدید از اتاق باران رو بگیره ..ساعت بالا سرم رو نگاه کردم .ساعت 11 قبل ظهر بود
میتونستم توی این اتاق تا بعد از ظهر صبر کنم ؟اگه اجازه بازدید ندن چی ؟ اون وقت شاید دیگه خیلی دیر بشه ..
پرستار وارد اتاق شد بهش نگاه کردم ، دوست داشتم ازش بپرسم تو هم باور می کنی من بیمار روانی ام ؟
و حتما با یک لبخند تصنعی مزخرف و با یک جواب امید وار کننده میگفت : نه اصلا ، کی گفته عزیزم !
من از ترحم متنفرم . بدون اینکه چیزی بگه یک سرنگ بهم تزریق کرد و گفت : آرام بخشه ، کمک می کنه راحت تر بخوابی .
لعنتی .....!
درست مثل بازیگر هایی که بار اولشونه دارن فیلم بازی می کنن حرف میزد .
خوبی آرام بخش اینه که باعث میشه تا چند ساعت همه چیز برات بی ارزش بشه .
گذر زمان هم فهمیده نمی شه .
پلک هام روی هم رفت ،همه جا تاریک شد ، همون تاریکی که صبح تجربش کرده بودم با این تفاوت که این دفعه یک نوری ته این تاریکی دیده میشد .
میدونستم خوابم .کنجکاوانه به سمت اون نور رفتم .هر قدمی که برمیداشتم اون نور بیشتر و بیشتر میشد ،کف پاهام خنک بود ،دست هامو نمی تونستم حرکت بدم انگار با چیزی بسته بودنشون اما توی تاریکی دیده نمی شد اون چیز چیه !؟
#محمدرضا_حسین_پور
#رقص_باران (بخش اول)
#قسمت_سیزدهم
@M_H_H_P
_____________________________________________
لینک کانال داخل بیو اینستاگرام
Read more
وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان ...
Media Removed
وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان مرا به ناکجا می کشاند و درست نمی فهمم اولین کلمه از کجا آمده و جمله کجا تمام می شود. همین چند سال پیش که هنوز تلفن ها هوشمند نشده بودند و اینترنت سرعتی نداشت و مانیتور ها یک وجب بزرگ عقبه داشتند، آن وقت ... وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان مرا به ناکجا می کشاند و درست نمی فهمم اولین کلمه از کجا آمده و جمله کجا تمام می شود. همین چند سال پیش که هنوز تلفن ها هوشمند نشده بودند و اینترنت سرعتی نداشت و مانیتور ها یک وجب بزرگ عقبه داشتند، آن وقت ها که اینترنت رفتن صدای دیریرینگ می داد و دوازده به بعد به حساب اینکه تلفن اشغال نشود می رفتی و هرکسی در عالم مجازی برای خودش پاتوقی داشت به اینترنت می رفتم و بیشتر از همه چیز درگیر وبلاگ شدم و اسم خودم را هم گذاشتم وبلاگ نویس! این طور شد که کم کم وارد فضای شخصی نویسی شدم و یادداشت های بیشمار ناشناسی را می خواندم. آن وقت ها این طور بود که آدم ها هر چه داشتند را با اسمی مستعار می ریختند روی دایره و خیلی ها چراغ خاموش می آمدند و می خواندند و می رفتند و یا نظری می نوشتند با نام یا بی نام و یا با آدرس یا بی آدرس. شاید همین مجازی بودن منفعل هم نسلی های مرا در فضایی قرار می داد که به دور از اینکه صدایشان بلند شود خود را خالی کنند. کم کم این فضا عام تر و عام تر شد و آدم ها نقاب برداشتند و شدند خودشان و نه نام مستعارشان. هیجان گذشته کم شد، شاید آن موقع ها ممکن بود مدت زیادی نوشته های کسی را بخوانی که ندانی چه ‌شکلی ست و اهل کجاست و حتی پسر است یا دختر. آدم ها خود خود بی سانسور درونشان را بیرون می ریختند.
اما حالا آن شهر مجازی دیگر شکل قدیم نیست دیگر مانیتور ها دنباله ندارند کسی برای کامپیوترش میز نمی خرد و کسی سراغ کارت اینترنت نمی رود. حالا که همه چیز به این سرعت عوض شده مجازی بودن و حقیقی بودن ادغام شده و جاده مه آلود اینترنت هر روز حقیقی تر از قبل می شود و واضح تر. من و نام مستعارم مانده ایم در این میان مستاصل و درمانده! گاهی بعضی دوستان اسم اینستام رو می پرسند روم نمیشه بگم و خودم تایپ می کنم بعد که می بیند با لهجه ای که بی شباهت به این هایی که تازه فارسی یاد گرفته اند با تردید می خواند وبلاگ نویس؟! و لبخند می زنم... اما حالا برای عوض کردن نام خیلی دیر است. راستش دوست نداشتم هیچ وقت دوست و آشنا در این صفحه باشند، مرز دنیای مجازی و حقیقی من زیاد است و هر کسی نباید از این فاصله رد ‌شود و راستش را بخواهی برای همین خیلی وقت ها می شود که خودم را سانسور می کنم و پیش خودم می گویم هیس جای این حرف اینجا نیست! چیزی که خلاف اصل نوشتن است. خواستم بگویم ممکن است نوشته هایم را از اینجا کوچ دهم و حتی قسمتی از خودم را. اینجا برای من به همین شکل، موزه گونه و آرام آرام نفس می کشد.
Read more
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ، عزیز میشود ! یک لحظه آفتاب در هوای سرد ، غنیمت میشود! خدا در مواقع ...
Media Removed
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ، عزیز میشود ! یک لحظه آفتاب در هوای سرد ، غنیمت میشود! خدا در مواقع سختیها ، تنها پناه میشود ! یک قطره نور در دریای تاریکی ، همه‌ی دنیا میشود … یک عزیز وقتیکه از دست رفت ، همه کس میشود … پاییز وقتیکه تمام شد ، به نظر قشنگ و قشنگتر میشود ! و ما همیشه دیر متوجه میشویم ... وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ،
عزیز میشود !
یک لحظه آفتاب در هوای سرد ،
غنیمت میشود!
خدا در مواقع سختیها ،
تنها پناه میشود !
یک قطره نور در دریای تاریکی ،
همه‌ی دنیا میشود …
یک عزیز وقتیکه از دست رفت ،
همه کس میشود …

پاییز وقتیکه تمام شد ،
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود !
و ما همیشه دیر متوجه میشویم !
" قدر داشته‌هایمان را بدانیم …
چرا که خیلی زود ، دیر میشود ...
.
.
سلااااام و صد سلام به روی ماه همگی تون دوستای گلم 🙋‍♀️🙋‍♀️
خوب و خوشید شکر خدا؟
دلتنگ و قدردان محبت تکتونم و البته شرمنده که جوابگوی دایرکتها نبودم تو این مدت ... ممنونم که به یادم هستید و مثل همیشه به من محبت دارید ...
منم شکر خدا خوبم و همونطور که قبلنم گفتم فقط تصمیم به دوری از دنیای مجازی گرفتم 🙈
.
پ ن: این عکس هم فقط به جهت یه چاق سلامتی با شما عزیزانم بود و هیچ ارزش و اعتبار دیگه ای نداره ... همون طور که میبینید بدون هیچ قر و فر خاصی 😎
یه شب خوب در کنار دوستای خوبم ❤
#خورش_قیمه #زرشک_پلو #مرغ_شکم_پر #سالاد_ماکارونی #بورانی #زیتون_پرورده .
.
مراقب خودتون باشید زیاد 😉✋
.
روز و روزگارتون بر وفق مراد ❤
Read more
 #داستان_زیبا_و_آموزنده . چهار محصل یک #هفته قبل از امتحان پایان سال به #مسافرت رفتند و با دوستان ...
Media Removed
#داستان_زیبا_و_آموزنده . چهار محصل یک #هفته قبل از امتحان پایان سال به #مسافرت رفتند و با دوستان خود در #شهر دیگری به خوش گذرانی پرداختند. وقتی به شهر خود بازگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ #امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است، بنابراین تصمیم گرفتند که ب #ا استاد ... #داستان_زیبا_و_آموزنده
.
چهار محصل یک #هفته قبل از امتحان پایان سال به #مسافرت رفتند و با دوستان خود در #شهر دیگری به خوش گذرانی پرداختند.
وقتی به شهر خود بازگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ #امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است، بنابراین تصمیم گرفتند که ب #ا استاد صحبت کنند و علت تاخير را برای او توضیح دهند.
آنان به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه بازگشت تاير #ماشین مان پنچر شد و از آن جایی که در منطقه دور افتاده بوديم، مدت زمانی طول کشید تا کسی را برای کمک بیابیم و به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم...
استاد پذیرفت که آنان روز بعد امتحان بدهند.
روز بعد استاد آنان را برای امتحان به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی داد.
آنان به اولین سوال نگاه کردند که (5) نمره داشت... سوال خیلی ساده بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورق را برگرداندند تا به سوالي که (95) نمره داشت پاسخ بدهند سوال این بود:
كدام تاير ماشینتان پنچر شده بود؟!
و چون فکر اینجای کار را نمیکردند و هماهنگی نکرده بودند جواب اين سوال را در تناقص با يكديگر دادند!
و در نتیجه از امتحان مردود شدند!
.
✔ #صداقت، تنها امتحانی است که در آن نمی توان تقلب کرد!!!
#سرمشق_الهی
دوستان خودتون رو تگ کنید!
و با معرفى صفحه ى سرمشق الهی به دوستان خود در ثواب نشر مطالب سهيم باشيد ◀از پست های قبل هم دیدن بفرمایید
#الحمداالله_علی_کل_نعمته،
#استغفرالله_من_کل_ذنب،
#اعوذ_بالله_من_کل_شر،
#و_اسئل_الله_من_کل_خیر
Read more
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است ...
Media Removed
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» کلافه گفت: «می‌ترسم دیر برسیم. کاش قبل از راه افتادن مسیر رو چک می‌کردی که به این ترافیک نخوریم». «میل» دنده ... .
نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» کلافه گفت: «می‌ترسم دیر برسیم. کاش قبل از راه افتادن مسیر رو چک می‌کردی که به این ترافیک نخوریم». «میل» دنده عوض کرد و گفت: «خودت که ماشالا همیشه اون گوشی دستته، یه نگاهی به راه مینداختی!» نیریش پشت چشم نازک کرد و گفت: «نه که خیلی هم به حرف‌ها و مسیریابی‌های من گوش میدی! خوبی شما مردا اینه که اگه یه جایی گم بشین و گفته باشن این دور و بر دره است، حتما باید خودتون برین و پرت بشین پایین تا ببینین راست میگن یا نه! حاضر نیستین از احدی مسیر رو بپرسین». میل توجهی نکرد و گفت: «به جای متلک گفتن یه آهنگ از این بنده خدا بذار ببینم اصلا کی هست که این‌قدر پول بلیت دادیم بریم کنسرتش. حتی اسمش رو هم تا حالا نشنیدم ولی به خاطر تو حاضر شدم بیام، باز بگو ما لجبازیم!»
.
نیریش فلش را به ضبط ماشین وصل کرد و گفت: «به خاطر من نیومدی، اومدی ازش فیلم و عکس بگیری بذاری اینستا مسخره‌اش کنی، مگه من نشناسمت!» دکمه پلی ضبط را زد. میل چهره‌اش را در هم کشید و گفت: «خدا وکیلی حیف پول برق که بدیم برای دانلود رایگان شبانه آهنگش، بعد این‌قدر پول دادیم برای کنسرتش؟ خدا ازت نگذره!» نیریش که حس گرفته بود گفت: «این‌قدر غر نزن، بهتر از اون آهنگ‌هاییه که خودت گوش میدی، نیم ساعت طول میکشه تا خواننده دهنش رو باز کنه و سه ربع طول میکشه تا دهنش رو ببنده!» میل دنده را خلاص کرد و با عصبانیت نگاهی به نیریش انداخت و گفت: «اگه این خواننده‌های امروزی بتونن یکی از اون تحریرها رو اجرا کنن، همین الان میرم با تک تکشون سلفی میگیرم تا اوج ارادتم رو بهشون نشون بدم». نیریش پوزخندی زد و گفت: «بی‌خیال، سلفی با آدم معروفا فقط رو تخت بیمارستان میچسبه! الان که همون خواننده‌های عشقت هم به زور نمایش و رقص نور و آوردن بازیگرهای معروف دارن کنسرت برگزار میکنن بلکه چهار نفر بیان!» میل شیشه را پایین کشید و گفت: «هرچی باشه اونا توی کنسرت‌هاشون واقعا می‌خونن، این‌همه پول بلیت نمی‌گیرن که نوار پخش کنن و لب بزنن که حتی همون رو هم خراب کنن و فالش بخونن و بعد مردم رو قسم بدن که شتر دیدی ندیدی!».
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
این گروه خیلی عزیز و بی ادعا و کنار هم و بیصدا کار کرد. کنارمان آدم های نازنینی قرار گرفتن که جاشون تو ...
Media Removed
این گروه خیلی عزیز و بی ادعا و کنار هم و بیصدا کار کرد. کنارمان آدم های نازنینی قرار گرفتن که جاشون تو این عکس خالی هستش. کسانی که عاشقانه و به دور از قرار داد های رایج و باب شده امروز، من و ما رو همراهی کردند. این روزها ، روزهای پایانی نمایش است و من هر چه فکر می‌کنم احساس می کنم که همه این تیم را عاشقانه دوست ... این گروه خیلی عزیز و بی ادعا و کنار هم و بیصدا کار کرد. کنارمان آدم های نازنینی قرار گرفتن که جاشون تو این عکس خالی هستش. کسانی که عاشقانه و به دور از قرار داد های رایج و باب شده امروز، من و ما رو همراهی کردند. این روزها ، روزهای پایانی نمایش است و من هر چه فکر می‌کنم احساس می کنم که همه این تیم را عاشقانه دوست دارم و خوشحال ام که بلند آن را می گویم.
#دیر_راهبان #تئاتر_شهر #سالن_چهارسو #ساعت_۲۰:۳۰
@panteaghadirian @mohsenouri @miladmoaayeri @salmansalehii @reza_davoodvandi @mohammadvalizadegan @hamidreza.refahi @hamoun___seyedi @mohammadmesgarii @aidinolfat @goliii.golshan @avafayyaz @alizhian @miladmojarad @amroabadi
Read more
... غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می ...
Media Removed
... غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت برای تماشا خوش آمدی راه نجاتم ار شب گیسوی دوست نیست ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود منت ... ...
غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجاتم ار شب گیسوی دوست نیست
ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق! ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

#فاضل_نظری / @fazelnazarii
Read more
. یه چرخه است. یه روزهایی خیلی خوب پیش میریم و همه چیز خوبه و آخر شب یا اخر هفته میگیم چقدر پربار بودیم. ...
Media Removed
. یه چرخه است. یه روزهایی خیلی خوب پیش میریم و همه چیز خوبه و آخر شب یا اخر هفته میگیم چقدر پربار بودیم. هر روز صبح سر ساعت مورد نظرمون بیدار میشیم. سه جلسه باشگاه در هفته رو می ریم و تمام کارهای دانشگاه و محل کار هم خوب پیش میره. ولی یه وقتهایی هم خوب پیش نمیره. میگم که یه چرخه است. اکثر وقت ها هم یه اتفاقی ... .
یه چرخه است. یه روزهایی خیلی خوب پیش میریم و همه چیز خوبه و آخر شب یا اخر هفته میگیم چقدر پربار بودیم. هر روز صبح سر ساعت مورد نظرمون بیدار میشیم. سه جلسه باشگاه در هفته رو می ریم و تمام کارهای دانشگاه و محل کار هم خوب پیش میره. ولی یه وقتهایی هم خوب پیش نمیره. میگم که یه چرخه است. اکثر وقت ها هم یه اتفاقی پیش میاد که همون باعث این بهم خوردن روند مثبت کاری ما میشه. مثل یه سفر یا یکی دو شب پشت هم دیر خوابیدن… مثلا همین که دیشب به خاطر بازی اسپانیا دیرخوابیدم امروز انرژیم مثل همیشه نیست. تو اینجور مواقع من با این بی حسی نمی جنگم. اگر بی حس هستم یا اگر همه چیز خوب پیش نمیره یا اگه اصلا ذهنم هیچ کارایی نداره خب نداره. به جاش اون روز یا نصف روز رو استراحت میکنم. کتاب داستان میخونم و میذارم که همونطوری پیش بره. تا اون حس بی حالی از بین بره. ولی نه اینکه بشه چند روز یا یک هفته. اما فردا صبحش دوباره شروع میکنم. نمیذارم اگر طبق برنامه پیش نرفت بگم من همیشه همین هستم و برنامه ریزیم خوب نیست
.

نکته مهم اینکه برمیگردم به عقب و نگاه میکنم ببینم اون موقع که کارهام خوب پیش میرفت چطوری بودم.منظورم جزییات خیلی ریزه. چه کفشی می پوشیدم چه عطری استفاده میکردم و اصلا موهام رو با کش محکم می بستم یا نه!‌ دوباره همون کارو میکنم. اثری که شرایط مشابه شخصی پیش میاره معجزه میکنه. تو یه لحظه حال خوب و انرژی رو پیش میاره
.

یکی دیگه از چیزهایی که باعث میشه انرژیم پایین بیاد اینکه ناخودآگاه شروع کنم به مقایسه!‌مثلا بگم خب فلانی اون کشور هست و انقدر موفقه. من اسمش رو گذاشتم سم !‌ واقعا این فکر و تمرکز روی نتیجه سمه!‌ لذت بردن از تلاش هامون قشنگ ترین هدیه ای هست که می تونیم به خودمون بدیم. این ماییم که داریم تلاش می‌کنیم! تغییر ذهنیت و نگرش،اصلی ترین نتیجه ای هست که میخوایم از این تلاش بگیریم
.

یه موضوع مهمی هم که بهش دقت میکنم وقتی تمام فکرهای منفیمو میذارم کنار و شرایط مشابه به وجود میارم اینه که می نویسم چه کارهایی قراره امروز انجام بدم و اون کارها در راستای هدفی هست که دارم. اینارو که دونه دونه انجام میدم حس اینو دارم که من کنترل وقت و زندگیم رو دارم نه اینکه اون هرطوری میخواد منو پیش ببره. این حس نوشتن و مدیریت خیلی قشنگه مثلا الان میدونستم که نیم ساعت وقت میذارم و این پست رو می نویسم و بعدش قراره چه کتابی رو بخونم و در موردش بنویسم
.
در مورد مسج‌هاتون دستور وافل رو به فارسی روی گوگل نوشتم و اولین سایتی که اومد درست کردم و به شدت راحته، قالبم هم تفال هست و از هایپر استار باکری خریدم.
Read more
بانوی اساطیر غزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كه سرانجام به دریا بزنم دل هشدار ...
Media Removed
بانوی اساطیر غزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كه سرانجام به دریا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علم مرایای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد ... بانوی اساطیر غزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كه سرانجام به دریا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست
صاحب نظرم علم مرایای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست
قد قامتی افراز كه طوبای من اینست

همراه تو تا ناب ترین آب رسیدن
همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست

دیوانه به سودای پری از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
كولاكم و برفم همه فردای من اینست

#حسین_منزوی☘
Read more
Amir Shams سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود 4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ...
Media Removed
Amir Shams سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود 4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ای، فانتزی، رویایی، تنهایی من گذشت 4 سال با تمام فراز و فرودش با تمام شوق ها و شورها و اخیرا با تمام ریپورت ها و نامردمی ها! این روزها حتا هشتگ های پیج من نیز حذف شده اند! هشتگ هایی که به معرفی ارتیست ... Amir Shams
سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود
4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ای، فانتزی، رویایی، تنهایی من گذشت
4 سال با تمام فراز و فرودش
با تمام شوق ها و شورها
و اخیرا با تمام ریپورت ها و نامردمی ها!
این روزها حتا هشتگ های پیج من نیز حذف شده اند!
هشتگ هایی که به معرفی ارتیست ها فیلم ها و موسیقی ها میپرداخت!
#Fineartphgmusic
#Fineartphgmovie
میبینید 😊این گویا حاصل کار فرهنگی در ایران است!
بگذریم

سوال مهمی از شما عزیزان دارم
یک سوال بسیار مهم
سوالی که میخواهم حتما جواب بدهید؟
حتا اگر تا به حال اهل کامنت گذاشتن نبودید
شما چرا عضو پیج من هستید؟
چرا امیر شمس و فاین ارت فتوگرافی اش را دنبال میکنید؟
چرا او را تشویق میکنید
چون عکاس هستم؟ چون برای عکس ها مینویسم؟
چون اجتماع را خارج از ارت ندیدم؟
چون برای ناگفته ها میرنجم؟ چون معلم هستم؟
چون استاد دانشگاه بوده ام؟
چون شاید از تجربیات و اطلاعات شخصیم نوشتم
چون فکر کردید بیکارم؟
چون توانستید اینجا حرف بزنید؟ چون جرات نوشتن دارم
چون میتوانم بر خلاف جهت شنا کنم؟
چون از قصاوت ها نمیترسم؟
چون عاشق هم نوعان هنر دوستم هستم؟
چون یک دیوانه هستم
دلایل دیگری دارید؟
شاید بدون دلیل هستید، شاید هم از من خوشتان نیاید، طبیعیست، همه نباید از شخصیت یا بیان هنرمندی خشنود باشند، ولی هنوز اینجا هستید؟
من خواننده یا هنر پیشه یا چهره تلوزیونی نیستم
من به دنبال تبلیغات و معروفیت چیپ نیستم و نبودم
فقط عکاسی کرده ام و از علایقم نوشتم
نه! به دنبال تعریف و تمجید نیستم، شما ماه هاست به من لطف داشته اید
فقط
میخواهم بدانم دلایل اصلی شما چیست!
بعد از 4 سال با بیش از 200 هزار همراه و طرفدار و هنر دوست، میخواهم از شما بشنوم
به عنوان یک عکاس، و عکس باز، مشتاق خواندن کامنت های شما هستم
امشب و با تمام ذهن مشغولم، میخواهم تمام کامنت ها و حتا دایرکت های شمارا کامل بخوانم، تا جایی که بتوانم
امشب ادمین پیجم نیست و من هستم و شما
روزها دیر میشوند
لطفا بنویسید، گاهی باید بیشتر فکر کرد، شاید در میان این کامنت ها و دایرکت ها، جواب سوال هایم را یافتم
راستی سهم یک هنرمند در زندگی چیست
ما و شما ارتیست هایی که اینجا هستیم کجای داستان این جنگل بزرگیم؟
ما که با چند خط کتاب و یک موسیقی راضی هستیم
پس چرا ازار میبنییم؟

اری، گاهی ناگفته ها گفته نمیشود و گاهی همه اش نوشته میشود

هر چه پیش رود و هر جا باشم
عاشق خواهم ماند

از فردا تا یک هفته فقط از اثار عکاسی خودم برای شما منتشر میکنم
درود

امیر شمس
عکاس
23 تیر 97
@amirshamsofficial
Read more
... ما از این شهرِ غریب ِ بی تفاوت کوچ کردیم از رفیقا زخم خوردیم تا یه روزی بر نگردیم خونه مون رو دوشِمونه ما یه آهِ دوره گردیم ما واقعا با هم چه کردیم ما غنیمت ها ی بی رویای این جنگای سردیم زندگیمون کو؟!ببین ما کشته های بی نبردیم بی خبر از حالِ هم آواره ی دنیای دردیم ما واقعا با هم چه کردیم تلخه ... ...
ما از این شهرِ غریب ِ بی تفاوت کوچ کردیم
از رفیقا زخم خوردیم تا یه روزی بر نگردیم
خونه مون رو دوشِمونه ما یه آهِ دوره گردیم
ما واقعا با هم چه کردیم

ما غنیمت ها ی بی رویای این جنگای سردیم
زندگیمون کو؟!ببین ما کشته های بی نبردیم
بی خبر از حالِ هم آواره ی دنیای دردیم
ما واقعا با هم چه کردیم

تلخه اما
با هم نبودیم
ما آدمای
شهرِ حسودیم
خسته از کابوس رفتن
دور از اون روزای روشن
بی تفاوت زیرِ این سقفِ کبودیم

پس بدین فرصتِ خنده هامو
پس بدین شادی توو صدامو
پس بدین قلبِ عشق آشنامو
لا اقل پس بدین
گریه هامو

تلخه اما
با هم نبودیم
ما آدمای
شهرِ حسودیم
خسته از کابوسِ رفتن
دور از اون روزای روشن
بی تفاوت زیر این سقفِ کبودیم

#شهر_حسود
خواننده #علی_زندوکیلی
ترانه #حسین_غیاثی
آهنگساز #علیرضا_افکاری
تنظیم کنند #اشکان_آریا

پانوشت : این ترانه رو براساس ملودی جناب افکاری نوشتم
خیلی در مورد اینکه مضمونش چی باید باشه با هم حرف زدیم و مشورت کردیم.
چند روز بعد از فوت
#ناصر_ملک_مطیعی بزرگ بود
و مدام تصویر سیاه و سفیدی از گریه های جناب #بهروز_وثوقی جلوی چشمم بود تصویری که در هیچ فیلمی نبود.
و به گمشده ای فکر می کردم که می تونه زخم های جسم و روحمون رو خوب کنه
و از هر طرفی که می رفتم
به کلمه #عشق می رسیدم
کلمه ای که در این ترانه هم دیر پیداش
می کنید
می تونید اجرای جانانه ی این ترانه رو با صدای علی زندوکیلی عزیز از تمام سایت ها و همچنین کانال تلگرام من بشنوید
@alizandevakili
@mahmood.shobeiri
@ashkanariaofficial
@musicema
@vossoughi_behrouz
@nassermalekmotiei
Read more
با سلام خدمت دوستان مهربانم ، از یکایک شما عزیزان بابت محبت فراوانی که همیشه نسبت به من و آندره ی عزیزم ...
Media Removed
با سلام خدمت دوستان مهربانم ، از یکایک شما عزیزان بابت محبت فراوانی که همیشه نسبت به من و آندره ی عزیزم داشته و دارید و برایم تبریک روز مادر و سال نو فرستادید ، بی نهایت سپاسگزارم ، امیدوارم لایق باشم . منو ببخشید که به دلیل شلوغی روزهای عید و تعداد بالای دایرکت ها ، دیر جواب گو شدم . سالی پر از امید و سلامتی ... با سلام خدمت دوستان مهربانم ، از یکایک شما عزیزان بابت محبت فراوانی که همیشه نسبت به من و آندره ی عزیزم داشته و دارید و برایم تبریک روز مادر و سال نو فرستادید ، بی نهایت سپاسگزارم ، امیدوارم لایق باشم . منو ببخشید که به دلیل شلوغی روزهای عید و تعداد بالای دایرکت ها ، دیر جواب گو شدم .
سالی پر از امید و سلامتی و دلی شاد ، برای تک تک شما هموطنانم ، چه در داخل و چه در خارج از کشور از ایزد مهر خواهانم .
دوستدار همیشگی شما
شراره دولت آبادی (آرزومانیان)
#شراره_دولت_آبادی
Read more
‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری #دلتنگی_مادر خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم ...
Media Removed
‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری #دلتنگی_مادر خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم به گریه و دلتنگی تبدیل شد ... از مادر گرامی #شهید_مسعود_عسگری هم معذرت میخام که با خوندن این خاطره دلتنگی مسعود چند برابر شد چون خاطرات اون موقع رو تداعی کرد... قرار نبود اینگونه باشد ولی چه کنم ... ‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری
#دلتنگی_مادر

خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم به گریه و دلتنگی تبدیل شد ...
از مادر گرامی #شهید_مسعود_عسگری هم معذرت میخام که با خوندن این خاطره دلتنگی مسعود چند برابر شد چون خاطرات اون موقع رو تداعی کرد...
قرار نبود اینگونه باشد ولی چه کنم که شروعش با من است پایان با اوست... جلسه قبلی که کنسل شد به مسعود گفتم بریم برای ادامه کار؟ گفت بریم. رسیدیم خدمت فرمانده محترم استاد خلبان فتحی نژاد
سلام و علیک و... ایشون گفتن خسته نباشید خب چه کردید...؟ شروع کردیم توضیح دادن و مسعود رفت پای تخته وایت برد کارها رو بنویسه📝 ؛ تلفن من زنگ زد گوشی رو برداشتم گفتم بفرمایید... یه خانم بود سلام و احوالپرسی کرد و گفت کجایی...؟
گفتم شما...؟ با عصبانیت گفت بیشعووووور حالا مادرتم نمیشناسی...😡؟
گفتم ببخشید اشتباه گرفتید قطع کردم. اومدم گوشی رو بزارم رو میز خشکم زد😳😵 گوشی رو اشتباه جواب داده بودم آخه گوشی من و #مسعود کاملا شبیه هم بود🙈 ، نوکیا آبی دو سیم کارت.
گفتم واویلااااا😱😵 مسعود گفت چی شده!!؟ گفتم مسعود سوتی دادم شدید🙈🙈🙈 گفت چرا...؟ گفتم گوشی تو رو اشتباهی جواب دادم آبروم رفت مادرت بود🙈🙈🙈 چقدرم شاکی بود.
یه مکثی کرد و گفت عیب نداره😉.
جلسه تموم شد سوار ماشین شدیم به #مسعود گفتم:
آقای برادر!! چرا خونه اطلاع نمیدی نگران میشن به بنده خداها یه اطلاعی بده کجایی... گفت: باشه، فهمیدم نمی خواد در موردش صحبت کنیم...
چند وقت بعد #مسعود با بچه ها با ماشین رفته بودن قشم برای غواصی و روزی که قرار بود برگردن دیر کرده بودن #مادر_مسعود هم نگران بود می بینه خیلی زمان گذشته زنگ میزنه به فرمانده. حاجی ام میگه دارن میان تا عصر میرسن. مسعود می رسه تهران و میره خونه و متوجه میشه که مادرش به فرمانده زنگ زده 😳 ناراحت میشه😔 و از خونه میزنه بیرون... برگشت گردان منم خبر نداشتم چی شده. مادرشم می بینه گوشی رو جواب نمیده میره از وسایلای مسعود شماره منو پیدا میکنه و زنگ میزنه به من، منم گوشی همراهم نبود، گوشی رو برداشتم دیدم چندتا تماس بی پاسخ دارم. به #مسعود گفتم این شماره ها رو می شناسی چند بار زنگ زدن بهم.
گفت: شماره خونه ما و برادرم محسنِ بیخیال...
منم از ترسم جرات نمی کردم زنگ بزنم خونشون. سوار موتور شد گفت یه کاری دارم برمیگردم.
بعد از حدود یه ساعت یه پیامک برام اومد که نوشته بود:
سلام من #مادر_مسعود هستم چند بار زنگ زدم جواب ندادید لطفا جواب بدید...
نگرانی و ناراحتی😔 کاملا از پیام مشخص بود و خیلی حالم گرفته
ادامه در کامنت...
#بدرالدین
Read more
خب ببخشید بچه ها یه خورده دیر شد من از صبح داشتم مینوشتم و با سه تا برنامه عکسارو درست کردم و بعد با مهرنوش ...
Media Removed
خب ببخشید بچه ها یه خورده دیر شد من از صبح داشتم مینوشتم و با سه تا برنامه عکسارو درست کردم و بعد با مهرنوش هماهنگ کردم کلی طول کشید..امیدواریم خوشتون بیاد..نظر یادتون نره و لایکا زیاد باشه!! داستان از نگاه نیمار: رفتم تو زمین تمرین... گفتم اول یه سر به لئو بزنم و یکم سر به سرش بزارم...رفتم سمتش حواسش ... خب ببخشید بچه ها یه خورده دیر شد من از صبح داشتم مینوشتم و با سه تا برنامه عکسارو درست کردم و بعد با مهرنوش هماهنگ کردم کلی طول کشید..امیدواریم خوشتون بیاد..نظر یادتون نره و لایکا زیاد باشه!! داستان از نگاه نیمار:
رفتم تو زمین تمرین... گفتم اول یه سر به لئو بزنم و یکم سر به سرش بزارم...رفتم سمتش حواسش به من نبود یه دفعه زدم رو شونش و گفتم:
_سلام داش مسی! تبریک میگم!! 😘
_وای نیمار کوفت بگیری ترسیدم! درضمن تبریک دیگه واسه چی؟ 😏
_بابا داشتم میومدم دوست دخترتو دیدم..چه خوشگلم هست..خوش سلیقیااا ولی دوست دختر من بهتره..(با خنده و چشمک 😜😝 )
لئو همینجوری حاج و واج منو نگاه میکرد و بعدش گفت:
_آهان..ماه عسلو میگی؟ خب اون فقط دوستمه..هنوز...
وسط حرفش گفتم:گرفتم دادا..حالا بعدا حرف میزنیم بریم سر تمرین.. 😁 _ باشه بریم!
داستان به حالت عادی برگشت:
من داشتم با گوشیم ور میرفتم که دیدم تمرین بچه ها تموم شده...گوشیمو خاموش کردم و کیفمو برداشتم و از آلیساخدافظی کردم.
لئو اومد و سوار ماشین شدیم و گفتم:
_خب چه خبرا؟
_هیچی!خبر خاصی نیست!
_اها..راستی نیمار رو دیدم!! آلیسا گفت اون یکی خیریه مال اونه! ماشاالله با این سن کمش خیلی ثروت داره مگه نه؟
_اره..هم بازیکن خوبیه و هم معروفه.
_عجب!
یه کم دیگه حرف زدیم و رسیدیم خونه و لباسامونو عوض کردیم و ناهار خوردیم..بعدش من رفتم تو اتاقم نشستم پای گوشیم..نیم ساعت بعد اومدم بیرون و ببینم لئو چیکار میکنه.
اونم نشسته بود پای تلوزییون با دنی و پینتو.
منم کاری نداشتم انجام بدم..موهام یه زره چرب شده بود واسه همین رفتم حموم.. لئو بهم حوله و شامپو داد(البته نو بوداااا مخصوص مهمونا 😁 )
تو حموم همش آهنگای مایلی سایرس و کیتی پری رو میخوندم..(اصن یه وضی 😝 )
اومدم بیرون موهامو خشک کردم..عصرونه خوردم دیگه تا شب پای گوشیم بودم...شب شد لئو واسه شام استیک با سبزیجات درست کرده بود(بلهههه خودش درست کرده بود..آشپزی بلده 😍 😍) سر شام یه هو فوضولیم گل کرده بود..ازش پرسیدم:
_ لئو؟؟ 😍
_بله؟ 😝
_تا حالا عاشق شدی؟؟ 😜😝
_یه خورده نگام کرده و گفت:خب...نه والا ولی قبلا با یکی دوست بودم ولی رابطمون زیاد طول نکشید.. و جدا شدیم
_نه منظورم این نبود...یعنی این که تا حالا از یکی خوشت اومده..یا مثلا بوسیدیش؟؟
_نه چطور؟؟
_هیچی همینجوری پرسیدم..
_آره جون خودت! 😏
_به جان خودم 😁
بعدش دنی و پینتو به ما میخندیدن.
خلاصه میز جمع کردیمو و زود خوابیدیم.. @Mahasal_mh
@Mehrnoosh.j.m
#Dreamandlove__mahasal
Read more
من ۷ صبح بیدار شدم و الان سر کارم شما هم بیدار بشین زودتر و به زندگیتون برسین ( خطاب به اونایی که دیر از خواب بیدار میشن ) روز خوبی رو برای همه اتون آرزو میکنم #شهره_سلطانی #لقمه_شو #روزهای_خوب #آرزوهای_قشنگ #حرف های_قشنگ پی نوشت ؛ میشه با یه جمله و یه آرزوی قشنگ حال همدیگه رو خوب کرد ، به جای ... من ۷ صبح بیدار شدم و الان سر کارم شما هم بیدار بشین زودتر و به زندگیتون برسین 😉😃( خطاب به اونایی که دیر از خواب بیدار میشن )
روز خوبی رو برای همه اتون آرزو میکنم 🙏🌹
#شهره_سلطانی #لقمه_شو #روزهای_خوب #آرزوهای_قشنگ #حرف های_قشنگ
پی نوشت ؛ میشه با یه جمله و یه آرزوی قشنگ حال همدیگه رو خوب کرد ، به جای این همه حرف های کینه توزانه و متلک . پس حرف های قشنگ بزنیم
Read more
چقدر استعداد داریم توی استان بوشهر ازمدرسه جلالی ثابت تا میثم وفایی، ولید صفری،جمالی،، حق پرست وغضنفر، علیزاده، پوربهی، طاهر حیدری، جهانبخت، احمد پوربهی،، ،بعنام سرتلی زاده و جانبازی،، وخیلی ازمدارس دیگه که من حضور ذهن ندارم قصد بی ادبی ندارم اگر نامی از قلم افتاده.. ببخشید،،گرفته تاگناوه، ... چقدر استعداد داریم توی استان بوشهر ازمدرسه جلالی ثابت تا میثم وفایی، ولید صفری،جمالی،، حق پرست وغضنفر، علیزاده، پوربهی، طاهر حیدری، جهانبخت، احمد پوربهی،، ،بعنام سرتلی زاده و جانبازی،، وخیلی ازمدارس دیگه که من حضور ذهن ندارم قصد بی ادبی ندارم اگر نامی از قلم افتاده.. ببخشید،،گرفته تاگناوه، وریگ و دیلم، تادشتستان ودشتی.. و تنگستان و چغادک،، دیر و کنگان چقدر فوتبالیست داریم.. برای چه سرمون لای برف گذاشتیم و میگویم فوتبالیست نداریم... قبول تون دارم از اینکه بوشهرگاز،، نفت، نیروگاه، شیلات، وهزاران پروژه بزرگ دنیا نداره،، درسته شهرمحرومی ست به گفته.شما ودوستان .. ولی آقایان کت وشلواری زیادی دراین شهر داریم.. یک روزی تکان بخورید روی میزهایی که بهش چسبیدید وخیال میکنید همیشه به شما وفادار خواهد ماند وتا ابد برای شما میماند... بروید استعداد یابی کنید وثروت این شهر خرج چهارتا پابرهنه کنید که کفش ندارند نه صدملیون میدهید بهترین خواننده همراه گروه برای اجرا در استادیوم خالی دعوت میکنید و فقط خودتون لذت میبرید... تمرین تیم نونهالان رضاجلالی ثابت
Read more
. . دیشب ،کمی مریض بودم ، و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود، گوشی اصلی ام،خاموش بود. وقتی ...
Media Removed
. . دیشب ،کمی مریض بودم ، و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود، گوشی اصلی ام،خاموش بود. وقتی روشن کردم ، در کمال تعجب دیدم،دهها نفر که میدانستند، من اینجا ، از آنتن تلویزیون محرومم ، پیام داده اند : . . . . " #کریم میخواد پنالتی بزنه !."... و من میدانستم " گل " خواهد شد ! . . . #ویدیو ... . .

دیشب ،کمی مریض بودم ،
و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود،
گوشی اصلی ام،خاموش بود.

وقتی روشن کردم ، در کمال تعجب دیدم،دهها نفر که میدانستند، من اینجا ، از آنتن تلویزیون محرومم ، پیام داده اند :
. .
.
. " #کریم میخواد پنالتی بزنه !."...
و من میدانستم " گل " خواهد شد !
.
.
.

#ویدیو ی پست پیش را ، قبل از شروع بازی با پرتغال ، گذاشته بودم و میبینید که با "کریم انصاری فرد " ، آغاز و تمام میشود...
.

پس میدانستم !
.
.

کلی پیام ، دایرکت ، اس ام اس!
.
.
.
.
فکر نمیکنم به خانواده ی خود #کریم_انصاری_فرد، انقدر پیام داده باشند !

اولا ممنونم !
.
.

دوما حساسیت مرا روی او حس کرده بودید ،
شاید یک موج کوچک بود که با دیدنش ، به من منتقل شد و گفتم :
او برای ما #گل میزند... من قبلا ، اصلا نمیشناختمش ، ولی با دیدنش ، نام و رزومه اش را از شما پرسیدم و بعد مدام عکسها و فیلمهایش ، در استوری و کانال من بود ! چون میدانستم او ، تنها کسی است که در این جام ، قرار است برای ما ، گل بزند! یک حس بود، شبیه یک شهود کوچک!
اما به آن حس ، اطمینان داشتم! و جالب اینکه تصادفا در شعر پست پیش هم، رستم دیر،وارد کارزار میشود! چه تصادفی!
.
.
مرسی کریم خان انصاری فرد که دل خیلیها را شاد کردی☺
.
.
.
.
.

اما یکی از عزیزانم ، آخر بازی داشت گریه میکرد :

گفت : با اختلاف یک امتیاز ،صعود نکردیم !... .
.

در دل گفتم :
خدایا چقدر ما #ایرانیها رنج کشیده ایم و آسیب دیده ایم !
.

چقدر این سالها ، بد آوردیم که اکنون ، انقدر به این صعود ، امید بسته بودیم ...نسل من ، معنی ناکامی را میداند و معنی کامیابی واقعی را که در تلاش زیبای #انصاری_فرد ها ، #بیرانوند ها ، و بقیه عزیزان ، نمود مییابد....
.
.
. و در #ادامه_دادن...
. .

من همیشه یاد گرفته ام منتظر بمانم ، بجنگم و پیش روم....
.
.
.
.نسل جوان ، اما خسته است ! و شاید اصلا کل
#ایران_خسته_است !
.
. یک اتفاق خوب میخواهد !....یک تحول اساسی و درست.... گرچه این صعود حق ما بود ، اما خیلی چیزهای دیگر و مهمتر هم حق ما بوده و هست....
.

#اصلا_زندگی_حق_ما_بود!
که دارد روز به روز ، تمام میشود!
.
.
.
خدا خودش نظر لطفی ، به وضعیت مردم ایران داشته باشد... خیلی #بد گرفتاریم ...بااین وجود تمام بچه های #فوتبالی خسته نباشند...
#عزیزانم

#چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#چیستا
#فوتبال_روسیه
#روسیه_2018
#جام_جهانی_فوتبال
#پرتغال
#جام_جهانی
#chista_yasrebi #novelist
#psychologist
#russia_2018
#footbal
#world_cup_2018
#portegual #Iran
.

@chista_yasrebi.2پیج دوم من
Read more
دقیقاً یکسال، ۳۶۵ روز شد که روی ماهتون رو از نزدیک ندیدم و نبوسیدمتون. . . . پارسال پروازم از تهران ...
Media Removed
دقیقاً یکسال، ۳۶۵ روز شد که روی ماهتون رو از نزدیک ندیدم و نبوسیدمتون. . . . پارسال پروازم از تهران به آمستردام و از اونجا به دیترویت و بعدم بالتیمور بود. پرواز اول تاخیر داشت و وقتی رسیدم شیپول خیلی دیر بود، تمام مسیر رو دویدم تا به تابلوی اطلاعات پرواز برسم. نوشته بود گیت بسته‌س. دویدم به سمت اطلاعات ... دقیقاً یکسال، ۳۶۵ روز شد که روی ماهتون رو از نزدیک ندیدم و نبوسیدمتون. .
.
.
پارسال پروازم از تهران به آمستردام و از اونجا به دیترویت و بعدم بالتیمور بود. پرواز اول تاخیر داشت و وقتی رسیدم شیپول خیلی دیر بود، تمام مسیر رو دویدم تا به تابلوی اطلاعات پرواز برسم. نوشته بود گیت بسته‌س. دویدم به سمت اطلاعات و شرایط رو توضیح دادم. که پروازم همین الان نشسته و اگر ممکنه مطمئن بشم چمدون‌هام سوار هواپیما نشن بدون من. چند دیقه که گذشت وسط هماهنگی‌ها و سوالای من درباره پرواز بعدی و شرایط رفتن بهم گفت میتونی بری ولی اون سر فرودگاهه و باید خیلی سریع بدویی تا برسی. دوباره دویدم تا رسیدم به گیت امنیتی و بررسی‌های مفصل‌شون برای سوار هواپیمایی به مقصد آمریکا شدن (تدابیر امنیتی گاهی بر اساس مقصد فرق داره). به مسئول پرواز قبل از سوار شدن گفتم سعی کنن مطمئن بشن چمدونام با همین پرواز باهام میان. چند ساعت بعد وارد فرودگاه دیترویت و برای اولین بار این قاره شدم. دیگه خیالم راحت بود که دارم میرسم و جا نمی‌مونم. زنگ زدم با مامان بابا صحبت کردم. یکم چرخیدم و کتاب گوش دادم. پرواز بعد تا بالتیمور. و چمدون آخرم که هر چی منتظر موندم نیومد تا با فاصله‌ی چند دیقه از آخرین چمدون، خسته و تنها اومد روی نقاله. فرودگاه بالتیمور شلوغ بود، منم خسته و له از ۲۴ ساعت پرواز، به لطف اینترنت مجانی فرودگاه و داشتن اپ اوبر از چند سال پیش تو سوییس، یه ماشین گرفتم مستقیم به مقصد خونه‌ای که سه روز پیشش قراردادشو امضا کرده بودم. از محله‌های نه چندان خوشایند کنار بیمارستان و دانشگاه‌مون رد شدیم و ساختار شهری بالتیمور (و اولین تجربه‌ی من از آمریکا) چقدر با شهرای اروپایی فرق داشت... رسیدم خونه و کلید در واحدم آماده نبود. نگهبان با بی‌اعصابی اومد بالا درو برام باز کنه. وارد شدم و دیدم علیرغم مبله بودن مثل اروپا مبله نیست، یعنی تخت هست ولی بالش و ملافه و اینجور چیزا نیست. چمدونا رو گذاشتم یه گوشه و دوباره با اوبر رفتم والمارت، ۶ عصر بود و من داشتم از خستگی و گشنگی تلف می‌شدم. دست تنها همه‌ی ملزومات اولیه، کاسه بشقاب و پتو و سطل و چی و چی رو گرفتم برگشتم خونه. همه رو چیدم. چمدونا رو باز کردم. و گرفتم خوابیدم که فردا ۸ صبح برای جلسه‌ی توجیهی دانشجوهای بین‌المللی دانشگاه باشم. جلسه‌ای که امروز برگزار شد و این‌بار به عنوان عضو پنل درباره‌ی فرهنگ آکادمیک دانشگاه برای ورودی‌های جدید صحبت کردم.
خیلی راحته یادمون بره زندگی کردن رو توی این سرعت سرسام‌آور زندگی و روزها.
Read more
توصیه های این زن 83 ساله را جدی بگیرید<span class="emoji emoji2757"></span>️ در این جا نامه ای آورده ام که یک زن ۸۳ ساله به یکی از دوستانش نوشته ...
Media Removed
توصیه های این زن 83 ساله را جدی بگیرید️ در این جا نامه ای آورده ام که یک زن ۸۳ ساله به یکی از دوستانش نوشته است. نامه را بخوانید و توصیه های او را قبل از این که دیر شود جدی بگیرید. آخرین سطر نامه را که بسیار تاثیربرانگیز است روی کاغذ بنویسید و جایی جلوی چشمتان بگذارید. “برتای عزیز” مدتی است بیشتر مطالعه ... توصیه های این زن 83 ساله را جدی بگیرید❗️ در این جا نامه ای آورده ام که یک زن ۸۳ ساله به یکی از دوستانش نوشته است. نامه را بخوانید و توصیه های او را قبل از این که دیر شود جدی بگیرید. آخرین سطر نامه را که بسیار تاثیربرانگیز است روی کاغذ بنویسید و جایی جلوی چشمتان بگذارید. “برتای عزیز”
مدتی است بیشتر مطالعه می کنم و کمتر گردگیری می کنم.
در حیاط نشسته ام و بدون این که نگران علف های هرز باغچه باشم از منظره باغچه لذت می برم.
وقت بیشتری را با خانواده و دوستانم می گذرانم و کمتر کار می کنم.
زندگی باید الگوی تجربیات برای دوست داشتن باشد نه برای تحمل کردن.
من سعی دارم این لحظات را دریابم و آن ها را گرامی بدارم.

هیچ چیزی را ذخیره یا پس انداز نمی کنم
و از ظروف گران قیمتم در هر مناسبتی استفاده می کنم.
بهترین لباسم را در فروشگاه میپوشم. نظر من این است که هر چه ظاهر بهتری داشته باشم فروش بهتری هم خواهم داشت.

عطر خاصم را برای مناسبت های خاص کنار نمی گذارم بلکه آن را در محیط کار و فروشگاه ها هم استفاده می کنم.

یکی از این روزها کنترلم را روی توانایی هایم از دست می دهم.
پس اگر چیزی امروز ارزش گفتن، شنیدن و عمل کردن دارد می خواهم امروز بگویم، بشنوم و عمل کنم.

اگر مردم بدانند که شاید فردا وجود نداشته باشند امروز چه کارهایی انجام می دهند؟
فکر می کنم به یکی از اعضای خانواده یا یکی از دوستانشان زنگ می زنند. شاید هم با یکی از دوستان قدیمی تماس بگیرند و از او بابت کدورت ها عذرخواهی کرده و صلح کنند.
شاید هم به یک رستوران چینی بروند و بهترین غذای مورد علاقه شان را سفارش دهند. نمی دانم این ها فقط حدس و گمان من است.

اگر می دانستم وقتم محدود است انجام ندادن همین چیزهای کوچک مرا عصبانی می کرد.
عصبانی برای ننوشتن نامه ای که همیشه دوست داشتم بنویسم.
عصبانی برای نگفتن جمله “دوستت دارم” به همسر و فرزندانم.

من سخت تلاش میکنم، نه برای این که چیزی را برگردانم یا ذخیره کنم، بلکه برای این که خنده و شادی را به زندگی ام بیاورم.

هر صبح که چشم هایم را باز می کنم به خودم می گویم امروز همه چیز خاص است. هر روز، هر دقیقه و هر نفسی که میکشم هدیه ای از طرف خداوند به من است.

شاید زندگی ما آن موسیقی که می خواستیم نباشد اما تا زمانی که زنده هستیم می توانیم با موسیقی زندگی برقصیم.

آیا شما هم به زندگی به دید رقابت نگاه می کنید؟
Read more
سلام وقتتون بخیر. میدونم دیر شده ولی گفتنش خالی از لطف نیست... هنگامی که خبر شهادت حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) را به مولاى متقیان رساندند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) از شنیدن این خبر ناگوار غش کرد و با صورت به زمین خورد، چون به هوش آمد، فرمود: «بمن العزاء یا بنت محمد» اى دختر رسول خدا! به ... سلام
وقتتون بخیر.
میدونم دیر شده ولی گفتنش خالی از لطف نیست... هنگامی که خبر شهادت حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) را به مولاى متقیان رساندند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) از شنیدن این خبر ناگوار غش کرد و با صورت به زمین خورد، چون به هوش آمد، فرمود: «بمن العزاء یا بنت محمد» اى دختر رسول خدا! به چه کسى در این مصیبت تسلیت باید گفت، «کنت بک اتعزى ففیم العزاء من بعدک؟»، اى سیدة النساء من اندوه و غمم را به تو تسلى مى‏‌دادم، بعد از تو به چه کسى خود را تسلیت دهم و با اشک چشم و سوز دل این گونه می‌خواند:

لکل اجتماع من خلیلین فرقة و کل الذى دون الفراق قلیل

میان هر دو دوست فراقی هست و هر چیز دیگر که غیر از فراق دوست باشد تحملش آسان است.

و ان افتقادى فاطمة بعد احمد دلیل على ان لا یدوم خلیل

و اینکه من فاطمه(سلام الله علیها) را پس از احمد(صلی الله علیه وآله) از دست داده‌ام، دلیل بر آن است که دوست در این دنیا دوام نمی‌یابد.

و باز امام علی(علیه السلام) این چنین غم‌انگیز ادامه می‌دهد:

حبیب لیس یعدله حبیب / و ما لسواه فی قلبی نصیب

دوستی که معادل وی دوستی نیست و برای غیر او در قلب من بهره‌ای نیست.

حبیب غاب عن بصری و جسمی / ولکن عن فؤادی ما یغیب

محبوبی که از چشم و از جسم من غائب شد، ولی هرگز از قلب من این دوست غائب نمی‌شود.

این مرثیه امام علی(علیه السلام) در سایر کتب اهل سنت هم روایت شده است.

بنیامین بهادری @benyaminmusic عزیز هم توی آلبوم ۹۳ خودش این شعر و مرثیه خانم فاطمه زهرا رو به خوبی اجرا کرده .
دوستانی که این آهنگ‌رو میخوان میتونن از بیو دانلو کنن...
البته کار تیم ترانه نوشت هم عالی بود توی این کار...
@taranenevesht اجرتون با فاطمه زهرا ..........................
التماس دعا
Read more
part_7 یک روز از جلسه دادگاه گذشته بودو زین اصلا براش مهم بود و واقعا به این قضیه فکر نمی کرد...فردا ...
Media Removed
part_7 یک روز از جلسه دادگاه گذشته بودو زین اصلا براش مهم بود و واقعا به این قضیه فکر نمی کرد...فردا روزی بود که قرار بود بچه اش رو بیارن اما کمترین اهمیتی برای زین نداشت،اون به فکر خوش گذرونی بود و با دوستاش توی رستوران نشسته بودو شام میخورد! لویی: من دیگه سیر شدم! لویی گفتو صندلیشو از میز فاصله ... part_7
یک روز از جلسه دادگاه گذشته بودو زین اصلا براش مهم بود و واقعا به این قضیه فکر نمی کرد...فردا روزی بود که قرار بود بچه اش رو بیارن اما کمترین اهمیتی برای زین نداشت،اون به فکر خوش گذرونی بود و با دوستاش توی رستوران نشسته بودو شام میخورد!
لویی: من دیگه سیر شدم!
لویی گفتو صندلیشو از میز فاصله داد،اون پایه ترین دوست زینه،توی دبیرستان،زمانی که زین سال اول بود و لویی سال سوم بود باهم اشنا شدن!زین هر گندی ام بزنه،بنظر لویی اشکالی نداره چون اونا تا حدی تو یه جبهه ان و هم دستن!
نایل: ولی من هنوز گرسنمه!
لیام خندیدو دستشو به پشت گردنش کشید،غذای اونم تموم شده بود!
لویی: تو بخور من چیکاره تو دارم؟!
نایل شونه هاشو انداخت بالا و به غذا خوردن ادامه داد،نایل و زین یه ویژگی مشترک داشتن،این بود که خیلی خونسرد و بی تفاوت بودن،نایل و زین از دوران دبیرستان دوست شدن،زین همیشه حواسش به نایل هست چون بنظرش نایل واسه این دنیا زیادی خوبه!..اما لیام،شاید بین این پنج نفر،عاقل تر از همه لیامه،اون خیلی محافظه کاره و معمولا حواسش به زین هست چون میدونه زین به راحتی خودشو تو دردسر میندازه!..اونو زین از وقتی پونزده ساله بودن همو میشناختن و هم سنن!
پسرا از رستوران بیرون اومدن و سوار ماشین لویی شدن!
لویی: خب کجا بریم؟!
هری: بابا گفته منو زین بریم اونجا!
زین که صندلی جلو نشسته بود،ابروهاشو داد بالا و برگشت طرف هری و گفت: اونوقت چرا؟!
هری شونه هاشو داد بالا و گفت: حتما چون فردا...
زین: بیخیال هری،کی اهمیت میده؟!..بریم کلاب واتسون؟!
زین گفتو به پسرا نگاه کرد!
لیام: بهتر نیست امشب نریم اونور؟!..بریم پارک ساحلی فوتبال بازی کنیم!
نایل: منکه میگم برگردیم رستوران یه چیزی سفارش بدیم!
نایل با بیخیالی گفتو زین خندید!
لویی: چیکار کنم؟!پارک ساحلی یا واتسون؟!
زین چپ چپ به لیام نگاه کردو ابروهاشو طبق عادت بالا داد!
لیام: خیلی خب،برو واتسون!
.
.
زین چپ چپ نگاه میکنه😐لیام باید به حرفش گوش کنه!..مجبوره!!!میفهمین؟!مجبوووور!
کامنتا و لایکا اومد پایین!😑
بعد میگین چرا دیر به دیر میزارید!😑🎈
Read more
یه نفر با گریه گفت یادش بخیر ما تو این را‌ه مردنو بلد شدیم یکی گفت فرهادو بیدارش کنید از کنار قصر شیرین ...
Media Removed
یه نفر با گریه گفت یادش بخیر ما تو این را‌ه مردنو بلد شدیم یکی گفت فرهادو بیدارش کنید از کنار قصر شیرین رد شدیم یکی زیر لب می‌پرسید از خودش منو میشناسه هنوزم دخترم ؟ به یکی گفتم کی چش به راهته ؟ گفت اگه نمرده باشه مادرم یاد اون دقیقه افتادم که شب وسط این جاده دورمون زدن چشم ما به روبرومون خیره ... یه نفر با گریه گفت یادش بخیر
ما تو این را‌ه مردنو بلد شدیم
یکی گفت فرهادو بیدارش کنید
از کنار قصر شیرین رد شدیم
یکی زیر لب می‌پرسید از خودش
منو میشناسه هنوزم دخترم ؟
به یکی گفتم کی چش به راهته ؟
گفت اگه نمرده باشه مادرم
یاد اون دقیقه افتادم که شب
وسط این جاده دورمون زدن
چشم ما به روبرومون خیره بود
ما رو از سنگر پشت سر زدن
با خودم گفتم کی باورش میشه
چی گذشت به نسل ما تو این مسیر
نسلی که یا تو حریق جاده سوخت
یا شبیه من بهش گفتن اسیر
سیلی از خاکستر خاطره‌ها
منو از میونه‌های جاده برد
به خودم که اومدم‌ دیدم پدر
پیش پام با سر رو خاک کوچه خورد
مادرم سکه و نقل می‌ریخت سرم
رو سر یه دونه بچه‌ش‌ پسرش
وقتی که چشمم به اسم کوچه خورد
تازه فهمیدم چی اومده سرش
موج مرده‌ یه حس گمشده
تنمو به سمت خونه می‌کشید
از کنار هر‌کسی رد می‌شدم
سوت خمپاره به گوشم می‌رسید
یکی می‌گفت آخرش باید بگیم
یکی می‌گفت امشبو امون بده
من فقط زیر لبم یه جمله بود
لیلی بسه‌ خودتو نشون بده
گفتم حتما‍ مثل وقت رفتنم
تو اتاق من توی خونه‌ی ماست
نه تو خونه بود نه توو اتاق من
به پدر گفتم پدر لیلی کجاست
مادرم وقتی شنید چشماشو بست
پدرم با گریه رو زمین نشست
زیر لب آهسته گفت دیر اومدی
اون دیگه محرم یک مرد دیگست
لیلی حس کردم گلوله‌های جنگ
همشون یه جا توو این شقیقه خورد
از همون لحظه به هم محرم شدید
آخه مردت تازه اون دقیقه مرد
مث هرشب باز تو گوشم این صداست
تو برو‌‌ تو برو‌ تو برو
لیلی امانت دست ماست
گوشه‌ی دارالمجانین پنج دی
یه نفر به من بگه لیلی کجاست

#روزبه_بمانی
Read more
دیر زمان بود که میخواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم کیفیت هایی هست که من ندارم ولی دلم میخواست که ...
Media Removed
دیر زمان بود که میخواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم کیفیت هایی هست که من ندارم ولی دلم میخواست که میداشتم اما راهش انگار پیدا نمیشود ! میدانی ، گرفتار میشوم اگر بنا به گفت و گو باشد . دیر شده ! اما چیزی کم نشده، باید به تو مینوشتم که تمام آن روزها و شبها را یادم هست . جنون و بیقراریِ بی انتها را یادم ... دیر زمان بود که میخواستم به هزار بهانه برای تو بنویسم
کیفیت هایی هست که من ندارم ولی دلم میخواست که میداشتم
اما راهش انگار پیدا نمیشود !
میدانی ، گرفتار میشوم اگر بنا به گفت و گو باشد .
دیر شده ! اما چیزی کم نشده، باید به تو مینوشتم که تمام آن روزها و شبها را یادم هست .
جنون و بیقراریِ بی انتها را یادم هست .
جنون هست ، البته دلتنگی هم هست !
اصلاً انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم..
باید برای تو مینوشتم که قدردانِ همه ی آن دوستی و جنون و دلتنگی هستم.
آدمی به فرد میمیرد و تنها به جمع است که معنا دارد ،
و من جمع را یادم هست ، قدرش را میدانم ، گیرم سال تا سال دهانم به گفتنش باز نشود .
زمستان رو به افول است و بعید میدانم شبی برفی ببارد تا تو صبحِ روزِ بعدش باشی ،
بهار از راه خواهد رسید و به من میفهماند عشق ، جنونی آنیست..
Read more
. توی دوره های سخت زندگیم فهمیدم که نباید به کار خدا سخت گرفت. زندگی رو مثل یه بازی سرگرم کننده در کنار ...
Media Removed
. توی دوره های سخت زندگیم فهمیدم که نباید به کار خدا سخت گرفت. زندگی رو مثل یه بازی سرگرم کننده در کنار تلخی ها و لحظات غمگینش دیدم که به طرز عجیبی لذت‌بخش و زیباست، فقط به شرطی که با این چشم ببینیم که هرچه پیش میاد قطعا دست خدا درونش هست. ما تلاش میکنیم، زحمت میکشیم و برای هدف هامون میجنگیم. اما شدن یا ... .
توی دوره های سخت زندگیم فهمیدم که نباید به کار خدا سخت گرفت. زندگی رو مثل یه بازی سرگرم کننده در کنار تلخی ها و لحظات غمگینش دیدم که به طرز عجیبی لذت‌بخش و زیباست، فقط به شرطی که با این چشم ببینیم که هرچه پیش میاد قطعا دست خدا درونش هست. ما تلاش میکنیم، زحمت میکشیم و برای هدف هامون میجنگیم. اما شدن یا نشدنش از قدرتی بالاتر از توان ماست. میخوام بگم بُعدِ اول قضیه یه جور هوشیاری و آگاهی از حضور خداست و اینکه همه چیز در این کائنات کبیر دست به دست هم داده و این دنیای اطراف من و مخصوص به خودم به وجود اومده. با چیزی که پیش میاد نمیجنگم با چیزی که برخلاف میل من هست دعوا نمیکنم. نمیگم چرا ماشینم پنچر شد. نمیگم چرا به این مترو نرسیدم. همه چیز در بهترین شکل ممکن در حال طراحی هست و من درون این جریان حرکت میکنم و همون لحظه رو باور میکنم
.
باور به لحظات!‌ چه جمله قشنگی شد و خودم هم از خوندنش لذت بردم. باور دارم که باید دیر وارد اتوبان همت بشم، باور دارم که باید به قطار بعدی برسم، شاید قراره درون اون قطار چیزی یاد بگیرم یا کسی رو ببینم، شاید هزار تومن از روزی یه بنده دیگه‌ای در دست من بوده که باید راس یه ساعتی به اون مقصد برسم، یعنی لحظه که داره پیش میره باید اینطوری پیش بره چون من خودم رو عضو این جهان میدونم. اینجا به بُعدِ دوم رسیدم: هوشمندی جهان
.
من نظام هستی رو باور کردم اما جهان چی؟ اون هم هوشمنده. چه هوشمندیِ باعظمتی زيباتر از نظم خسوف اوایل همین ماه آگوست. جهانی که تمام اتفاق هاش بهم ربط داره و ناظر بر همه این اتفاقات خداوند یکتاست. این جهان هم آگاهه و میدونه من چی میخوام و باز زمین و آسمون بهم گره میخوره تا من رو به سمت چیزی که میخوام ببره یا اگر خواست خدا در این قضیه نیست من رو از اون جهت دور کنه. مثالِ برخورد آدم ها كه سال‌هاست برای من معنادار شده اما جدیدا برخورد با پادکست رو هم اتفاقی نمیدونم و مطمئنم باید اون مبحث رو گوش میکردم که در زندگی من قرار گرفته. حتی وقتی رساله می‌نویسم با تمام سلول های وجودم و انگشتانم که تایپ میکنه باور دارم من باید در این جهت حرکت میکردم که الان اینجام و میدونم آینده هم به همین رساله گره میخوره و پیش میره
Read more
. خنديديد نه؟ بله خب شيرين زباني بچه‌ها همیشه دل آدم را ضعف می‌برد، دروغ چرا خودم هم وقتی فیلم را ضبط میکردم خندیدم، امروز گالری‌ام را مرور میکردم به این ویدئو رسیدم، یکهو دلم ریخت، با یک فاصله گذاری ساموئل بکتی... پرت شدم یک جایی وسطهای تاریخ در دمشق در خرابه بگذریم ...قصه این بود که در قرارداد بازیشان ... .
خنديديد نه؟ بله خب شيرين زباني بچه‌ها همیشه دل آدم را ضعف می‌برد، دروغ چرا خودم هم وقتی فیلم را ضبط میکردم خندیدم، امروز گالری‌ام را مرور میکردم به این ویدئو رسیدم، یکهو دلم ریخت، با یک فاصله گذاری ساموئل بکتی... پرت شدم یک جایی وسطهای تاریخ در دمشق در خرابه بگذریم ...قصه این بود که در قرارداد بازیشان امیرحسین و باران شده بودند داعشی و نیکان و‌نازنین(نانا) شده بودند مدافع حرم ...داعشی‌ها بزرگتر بودند، رفته بود ساز و برگ جنگ بچینند و بمیرم که این دو جوجه نه زور جنگیدن داشتند نه تاکتیکی که دورشان بزنند... نیکان یکدفعه میگوید نانا بیا فرار کنیم توی سرم حاج محمود می خواند علیکن بالفرار... پذیرایی خانه ام میشود کربلا... بوی خیمه سوخته میپیچد زیر پره های بینی ام ...لعنت به من حتما باید اد امروز این ویديو را ببینم ؟ ویدئو را ببینم و پذیرایی خانه ام بشود شب بیابان و مبل چرکمرد بشود بوته‌هایی که میشود پشتشان پناه گرفت؟ ساعت هم که یک شب است ... خانه من کف‌ش مفروش بود خطری این بچه ها را تهدید نمیکرد خاری کف خانه نبود... خودم هم نرفتم که سیلی شان بزنم ! جای تازیانه هم دوربین دستم بود! از صبح این ویدئو را میبینم و بغض میکنم ... داعشی وجود نداشت بمبی هم در کار نبود ، خانه ما هم خرابه نبود، من هم مهربان بودم ولی وقتی به زور بغلشان کردم بیارمشان بیرون جفتشان به گریه افتادند که الان داعشی ها می آیند ما را مثل سارانیکای پایتخت میکشند ... من بلد نیستم روضه بخوانم ، اصلا به من چه خودتان بروید روضه و امشب دق کنید ... امشب که داشتم میرفتم روضه باران یک جوری گفت مراقب خودت باش که دلم ریخت... باباهای دختر دار امشب که روضه میروید یا بگویید دیر می آیید یا نمیگویید حداقل تلفنتان را زود جواب بدهید شاید دخترتان دلش برایتان شور بیافتد فکرش هزار راه برود ... الا لعنت الله علی القوم الظالمین ...
#رقیه
#یاس_کبود
#سه_ساله_با_زن_فرق_داره
#گل_سر
Read more
<span class="emoji emoji270b"></span>🏼لطفا مطالعه کنید . . به لطف اینستاگرام و دیگر برنامه ها از اخبار خوب و به ویژه تلخ به زودی باخبر ...
Media Removed
🏼لطفا مطالعه کنید . . به لطف اینستاگرام و دیگر برنامه ها از اخبار خوب و به ویژه تلخ به زودی باخبر می شویم. درگذشت پیشکسوتی دیگر ، جناب محمد عبادی عزیز که از صدایشان بسیارخاطره داریم.بوشوک، میتی کامان و ... اما چرا بسیای از این بزرگان را بعد از مرگشان می شناسیم . حالا وقتی می گوییم بهرام زند، ... ✋🏼لطفا مطالعه کنید
.
.
به لطف اینستاگرام و دیگر برنامه ها از اخبار خوب و به ویژه تلخ به زودی باخبر می شویم.
درگذشت پیشکسوتی دیگر ، جناب محمد عبادی عزیز که از صدایشان بسیارخاطره داریم.بوشوک، میتی کامان و ...
اما چرا بسیای از این بزرگان را بعد از مرگشان می شناسیم .
حالا وقتی می گوییم بهرام زند، محمد عبادی، عباس کیارستمی همه آنان را می شناسیم.
اما دیر نیست؟!
.
سرمان گرم افرادی است که کوچکترین ارزش و تاثیری در زندگی ما، در تاریخ کشور ، در ادبیات ، فرهنگ ، هنر و‌سیاست ندارند که هیچ ،مخربشان نیز هستند.
اکسپلور اینستاگرام تاسفی عمیق ایجاد میکند. کار هر روز من بلاک کردن چندین صفحه است از این دست.
از بی ریشه گانی که در استانبول ،هر روز، بخشی اززندگی بیهوده و شخصی شان را برای عموم به نمایش میگذارند .
دیر نیست به جای وحید خزاعی ، هنرمندان و بزرگانی را دنبال کنیم که با تعداد بسیار محدودی فالوور ، افسرده ، به این خیالند که از یاد رفتند و فردا نوبت آنهاست.
بهشان انگیزه دهیم ، مهر دهیم کاری که خوب میدانیم و ریشه در فرهنگمان دارد. نمی دانید چقدر کم توقعند .
به خودمان و آنان حس خوب دهیم.
اینان سرمایه های کشورمان هستند، نه .....
❤️
.
.
با اسطوره ها شوخی نکنیم ، بگذاریم قهرمان ما بمانند.

#محمدعبادی #دوبلور #احمق_ها_را_معروف_نکنیم
Read more
گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول<span class="emoji emoji1f447"></span>🏾 * هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه ...
Media Removed
گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول🏾 * هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه تیم ملی بودی و به نوعی بخشی از تمرینات پیش فصل ماریتیمو را از دست دادی اما لیگ را به عنوان دروازه بان اصلی شروع کردی. در این باره صحبت می کنی؟ از این بابت واقعا خداراشاکر هستم و همیشه سعی کردم که تمام ... گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول👇🏾
* هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه تیم ملی بودی و به نوعی بخشی از تمرینات پیش فصل ماریتیمو را از دست دادی اما لیگ را به عنوان دروازه بان اصلی شروع کردی. در این باره صحبت می کنی؟

از این بابت واقعا خداراشاکر هستم و همیشه سعی کردم که تمام تلاشم را بکنم که خیلی نخواهم به اتفاقات فکر کنم. دوست دارم روی هدفم تمرکز کنم و هدفم این بود که امسال نفر اول دروازه تیمم باشم. -مسیری که طی این چند سال داشته ای مسیری موفقیت آمیز است. از لیگ سه پرتغال تبدیل به دروازه بان اول ماریتیمو در لیگ برتر شدن... بله این ادامه مسیری است که از سال گذشته داشتم و امسال هم اتفاقات خوبی برایم افتاد. سال قبل من از بازی در یک کاپ شروع کردم بعد در کاپ دیگر هم فرصت بازی به من رسید و سپس توانستم در لیگ در ترکیب اصلی تیمم قرار بگیرم. این فصل من به خاطر حضور در جام جام جهانی و زمان استراحتم کمی دیر تمریناتم را شروع کردم ضمن اینکه یک مصدومیت جزئی داشتم و دوست داشتم این مصدومیت رفع شود که بدنسازی را شروع کنم. به همین خاطر یک مقدار دوری از تمرینات بیشتر طول کشید اما با توجه به اینکه سرمربی ماریتیمو عوض شده بود احتیاج داشت من را ببیند و خداراشکر توانستم خودم را در تمرینات نشان بدهم و در اولین بازی رسمی در جام حذفی که  سه بر صفر بردیم عملکرد خوبی داشتم و  از آنجا بود که توانستم اعتماد مربی جدیدم را به دست بیاوردم.
Read more
... قوانینی که برای کسب موفقیت در روابط عاطفی خود باید وضع کنید قسمت اول ادامه در پست بعدی: ۱. هرگز ...
Media Removed
... قوانینی که برای کسب موفقیت در روابط عاطفی خود باید وضع کنید قسمت اول ادامه در پست بعدی: ۱. هرگز فحش ندهید فحش دادن و کاربرد واژه‌های ناپسند نشانه‌ی تحقیر طرف مقابل است. هرچه بعد از آن عذرخواهی کنید، آن عبارت‌ها از حافظه‌ی فرد پاک نمی‌شود. مطمئن باشید کلمه‌های نیش‌دارتان دیر یا زود در جدل ... ...
قوانینی که برای کسب موفقیت در روابط عاطفی خود باید وضع کنید قسمت اول ادامه در پست بعدی:
۱. هرگز فحش ندهید
فحش دادن و کاربرد واژه‌های ناپسند نشانه‌ی تحقیر طرف مقابل است. هرچه بعد از آن عذرخواهی کنید، آن عبارت‌ها از حافظه‌ی فرد پاک نمی‌شود. مطمئن باشید کلمه‌های نیش‌دارتان دیر یا زود در جدل یا بحث دیگری تکرار و باعث آزار طرف مقابل خواهد شد. پس نسبت‌دادن کلمه‌ها و عبارت‌های ناپسند به طرف مقابل را از دایره‌ی عادت‌هایتان خارج کنید.
۲. تهدید نکنید؛ شرط و شروط نگذارید
جمله‌هایی مثل «جرئت رفتن نداری!» یا «تو نمی‌تونی بدون من زندگی کنی!» باعث می‌شود طرف مقابل خود را در موقعیت تصمیم‌گیری بین ماندن و رفتن ببیند؛ درحالی‌که ممکن است راه‌حلی میانه برای مشکل وجود داشته باشد. تهدیدهای شرطی مانند «اگه فلان کار رو بکنی/نکنی، من هم بهمان کار رو می‌کنم/نمی‌کنم» روش خوبی برای کاشتن بذر تردید به آینده‌ی این رابطه در طرف مقابل است! تهدید کردن به‌ندرت منجر به تغییرهای مثبت می‌شود؛ به‌ویژه اگر فرد، نگرانِ تکرارِ چندباره‌ی آنها باشد.
۳. حرف نامزد یا همسر قبلی را پیش نکشید
هیچ‌ چیز آزاردهنده‌تر از مقایسه‌‌شدن با شریک عاطفی پیشین نیست؛ این برای وادار کردن فرد به گذر از خط قرمز کافی‌ است. جمله‌هایی مانند «نباید ازش جدا می‌شدم…» یا «باید با اون ازدواج می‌کردم…» خیلی سنگدلانه‌ هستند.
۴. حساب‌کشی نکنید؛ به‌ویژه برای مسائل جزئی
جمله‌ای مثل «اون چه کادوی الکی‌ای بود که ۳ سال پیش برام گرفتی!» نشانه‌ی بی‌ملاحظگی است و هیچ کمکی به حل مسائل زمان حال نمی‌کند. بر حال تمرکز کنید. اینکه طرف مقابل بتواند در برابر چیزی که باید ماه‌ها یا سال‌ها قبل مطرح می‌شده از خودش دفاع کند، هم دشوار و هم غیرمنصفانه‌ است. چه کسی به‌خاطر می‌آورد که ۳ سال پیش گرفتار چه مسئله‌ای بوده یا بر پایه‌ی چه باورها و احساساتی هدیه‌ی تولد خریده است.
۵. حکم صادر نکنید
عبارت‌های مانند «تو همیشه…» یا «تو هیچ‌وقت…» احساسات افراد را جریحه‌دار می‌کنند، زیرا هر دو طرف می‌دانند چنین حکم‌هایی درست نیستند. «تو هیچ‌وقت از لباسی که می‌پوشم تعریف نمی‌کنی» یا «هیچ‌وقت به حرف‌هام و مشکلاتم گوش نمی‌دی» معمولا درست نیستند! طرف مقابل قطعا «از لباس‌تان تعریف کرده» و «به درد دل‌تان گوش داده»؛ شما هم این را می‌دانید. هرچند ممکن است به‌اندازه‌ی کافی این کارها را نکرده باشد. بهتر است احساس‌تان را این‌طور بیان کنید: «وقتی از من تعریف می‌کنی،‌ حس خوبی دارم!» یا «ممکنه چند دقیقه به من توجه کنی، می‌خوام درباره‌ی مشکلم توی محل کار صحبت کنم».
ادامه دارد....
Read more
. تودنیای ادمها شبیح قوطی حلبی روغن شده بودم که با تمام زخمهای که روی تنم بود و از اتش درون میسوختم ,بازهم صورتم سرخ نگه میداشتم واز حرارت وجودم اطرافیانم گرم ولی دیگه الان در یک دنیای دیگه زندگی میکردم, که مهم نبود در موردم چه فکری میکنن و حالا اون داشت خودش در من نگاه میکرد, اشکی ریخت گفت انسانها عجب ... .
تودنیای ادمها شبیح قوطی حلبی روغن شده بودم که با تمام زخمهای که روی تنم بود و از اتش درون میسوختم ,بازهم صورتم سرخ نگه میداشتم واز حرارت وجودم اطرافیانم گرم ولی دیگه الان در یک دنیای دیگه زندگی میکردم, که مهم نبود در موردم چه فکری میکنن و حالا اون داشت خودش در من نگاه میکرد, اشکی ریخت گفت انسانها عجب موجودات عجیبی هستن از وقتی که بدنیا میان و به شعور جمعی میرسن مدام در اینه های مختلف دارای تصاویر و شخصیتهای متفاوتی میشن تا شاید روزی به خوشحالی برسن وخودشون پیدا کنن, عاشق خودشون بشن و ماندگار بشن , غافل از اینکه زندگی خیلی کوتاه و تا به خودت بیای دیگه اینه ای هم پیدا نمیشه که تورو خوشحال کنه
, دیگه خیلی دیر شده بود و اخرین لحظات عمرش سپری میکرد , ودرحالی که برس رو به تارموهای سفیدش میکشید و چروک های صورتش زخمهای عمیقی رو براندام من نمایان میکرد وچشمانش خیس از اشک شده بود,تمام سعی خودم کردم  که نمایانگر زیباترین تصویر زندگیش از زمان در کنار من بودن باشم و به روزگاری رفتیم که در اون پاک و زلال,,, مثل جیوه بودواینه که دراون من خودم پیدا کردم وبه جاودانگی عشق رسیدم, به لحظه ای که بوسه ای بر لبهای سرخ, طعم کهکشان دارش زده بودم ,,,گونه هاش بازهم در گذر از اون لحظه سرخ شد, لبخند ملیح وخوشایندی از درک کردن اون لحظه روی صورتش نشست وجای گرم بوسه ای رو برتن من باز گذاشت , اما بااین  تفاوت که الان من تبدیل به اینه ی شده بودم پراز عشق هنوزهم تنها برای او بیرون از دنیای ادمها - وحالا اون هم دیگه برای همیشه درکنار من بود...
مهدیا
Read more
. دوستان ارجمندم همانطور به آگاهیتان رسید از فردا آلبوم ایران توسط شرکت پست به دست هموطنان خواهد ...
Media Removed
. دوستان ارجمندم همانطور به آگاهیتان رسید از فردا آلبوم ایران توسط شرکت پست به دست هموطنان خواهد رسید هموطنان در تهران فردا و هموطنان عزیز شهرستانی به دلیل بعد مسافت نهایتا تا روز شنبه بسته های خود را تحویل خواهند گرفت و به دلیل جلوگیری از کپی اثر فردا پخش سراسری توسط شرکت ایران گام وفروش دیجیتال ... .
دوستان ارجمندم همانطور به آگاهیتان رسید از فردا آلبوم ایران توسط شرکت پست به دست هموطنان خواهد رسید هموطنان در تهران فردا و هموطنان عزیز شهرستانی به دلیل بعد مسافت نهایتا تا روز شنبه
بسته های خود را تحویل خواهند گرفت
و به دلیل جلوگیری از کپی اثر فردا پخش سراسری توسط شرکت ایران گام وفروش دیجیتال اثر نیز توسط سایت بیپ تیونز انجام خواهد پذیرفت.
روش پیش خرید که برای اولین بار با همراهی شرکت پست انجام گرفت آلبوم با بهای ویژه و همراهی تمبر ایران من به منازل شما ارسال خواهد شد در این مسیر چالش های بسیاری وجود داشت که با همراهی دوستان در تولید و شرکت پست از سر راه برداشته شد و همین چالش ها دلیل دیر کرد چند روزه در تحویل اثر شد.
در همینجا از همراهی مردم شریف سرزمینم از روز آغاز ضبط این پروژه تا فردای انتشار نهایت تشکر را دارم
و امیدواریم در تجربه بعد این اندک موانعی که باعث دیر کرد چند روزه ما شد از سر راه برداشته شود
شاد و پیروز و سر بلند باشید
.
.
.
#ایران‌من
#همایون_شجریان
#سهراب_پورناظری
#ایران
#homayounshajarian
#sohrabpournazeri
Read more
. #شهریار #غزل #تورکی #صدای_خوب #آذری . . اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری گج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری . گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس باتمیش گولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری . بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده ر گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری . یاتمیش ... .
#شهریار #غزل #تورکی #صدای_خوب #آذری
.
.
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
.
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش گولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری
.
بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده ر
گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری
.
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

#استاد_شهریار
بخشی از غزل ایشان
.
.
.
ترجمه ی همان میزان بخش از غزل

همه شب با شمارش ستارگان به انتظار یار نشسته ام
یار دیر کرده است و باز هم شب به نیمه رسیده است
.
چشمها خیره اند، نه سیاهی دیده میشود و نه حتی صدایی به گوش می رسد
گوشم فرو رفته است و به چه وزوزی افتاده است

چون پرنده ای بیدارم ! در حالیکه میخواند و گاهی ناله سر میدهد
گاهی هم او با لالایی باد هوش از سرش میرود

همه خوابند و تنها خدا و من بیداریم
از من پایین مرتبه تر کسی نیست و از او هم بالاتر هم
.
.
خواننده
@nahidebabashli
یاحق
Read more
. زمانی چند نفر سخت به حكيمى (استاد معنوى)توهین کردند و ناسزا گفتند. . حكيم در سکوت گوش داد و گفت: آیا چیز بیشتری برای گفتن دارید؟ من باید به موقع به دهکده ی دیگر بروم. مردم در آنجا منتظرم هستند! آن چند نفر سخت متعجب شدند و گفتند: ما چیزی برای گفتن نداریم. ما فقط به تو فحش میدهیم. حكيم خندید ... .
زمانی چند نفر سخت به حكيمى (استاد معنوى)توهین کردند و ناسزا گفتند.
.
حكيم در سکوت گوش داد و گفت:
آیا چیز بیشتری برای گفتن دارید؟
من باید به موقع به دهکده ی دیگر بروم.
مردم در آنجا منتظرم هستند!
آن چند نفر سخت متعجب شدند و گفتند:
ما چیزی برای گفتن نداریم.
ما فقط به تو فحش میدهیم.
حكيم خندید و گفت:
برای اینکار، قدری دیر آمدید!
باید حداقل ده سال زودتر می آمدید.
اکنون من آنقدر احمق نیستم.
شما میتوانید توهین کنید، این آزادی شماست.
ولی اینکه من آنرا بپذیرم یا نه، این آزادی من است...
و من نمیپذیرم !
و سپس گفت:
در دهکده قبلی که بودم ، مردم با شیرینی به استقبالم آمدند،
من از آنها تشکر کردم و گفتم :
من به شیرینی نیاز ندارم و نمیخورم.
فکر میکنید آنان با شیرینی ها چه کردند؟
یکی پاسخ داد:
شیرینی ها را با خود به خانه هایشان برده اند.
حكيم گفت:
حالا شما نیز توهین هایتان را با خود به خانه هایتان ببرید. من توهین های شما را قبول نمیکنم.
راه دیگری ندارید.
باید با خودتان ببرید!
.
پ ن حميرا :
معمولا كدوهاى هالوين را با نقاشيهاى ترسناك تزيين مى كنن🕸🕷🕸🕷🐞☠️💀🦇🕸🕷🦗🐜
.
اما من مدل خودم ، گل و بوته مى كشم 😂🌹🎨
.
چقدر امروز سرگرم شدم ، فقط با يك كدو 🎃 و يك تكه سنگ و رنگ آكريليك 🎨
.
مديتيشن ؛ ورزش ؛ كاردستى
روزتان زيبا و شاد
Read more
لطفا مطالعه بفرمایید بخشهایی از وصیتنامه : اینجانب محمدهادی ذوالفقاری وصیت می‌کنم که من را ...
Media Removed
لطفا مطالعه بفرمایید بخشهایی از وصیتنامه : اینجانب محمدهادی ذوالفقاری وصیت می‌کنم که من را در ایران دفن نکنند، اگر شد ببرند امام رضا(ع) طواف بدهند و برگردانند و در نجف و سامرا و کربلا و کاظمین طواف بدهند و در وادی‌السلام دفن کنند. دوست دارم نزدیک امام باشد و تمام مستحبات انجام شود. در داخل ... لطفا مطالعه بفرمایید

بخشهایی از وصیتنامه :

اینجانب محمدهادی ذوالفقاری وصیت می‌کنم که من را در ایران دفن نکنند، اگر شد ببرند امام رضا(ع) طواف بدهند و برگردانند و در نجف و سامرا و کربلا و کاظمین طواف بدهند و در وادی‌السلام دفن کنند.
دوست دارم نزدیک امام باشد و تمام مستحبات انجام شود. در داخل و دور قبر من سیاهی بزنند و دستمال گریه مشکی و غیره مثل تربت بگذارند.
داخل قبر من مثل حسینیه شود و اگر شد جایی که سرم می‌خورد به سنگ لحد، یک اسم حضرت زهرا(س) بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(س)
بالای سر من روضه و سینه‌زنی بگیرند و موقع دفن من پرچم بالای قبرم قرار بگیرد و در زیر پرچم من را دفن کنید. زیاد یاحسین(ع) بگویید و برای من مجلس عزا نگیرید، چون من به چیزی که می‌خواستم رسیدم. برای امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) مجلس بگیرید و گریه کنید.
روی سنگ قبرم اسم من را نزنید و بنویسید که اینجا قبر یک آدم گناه کار است. یعنی العبد الحقیر المذنب و یا مثل این. پیراهن مشکی هم بگذارید داخل قبر.
وصیتم به مردم ایران این است که مشکلات خارج کشور بیشتر از داخل کشور است، قدر کشورمان را بدانند و پست سر ولی فقیه باشند.
با بصیرت باشند چون همین ولی فقیه است که باعث شده ایران از مشکلات بیرون بیاید.
از خواهران می‌خواهم که حجابشان را مثل حجاب حضرت زهرا(س) رعایت بکنند، نه مثل حجاب‌های امروز، چون این حجاب‌ها بوی حضرت زهرا(س) نمی‌دهد.
از برادرانم می‌خواهم که غیر حرف آقا حرف کس دیگری را گوش ندهند. جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست، الان دو جهاد در پیش داریم، اول جهاد نفس که واجب‌تر است زیرا همه چیز لحظه آخر معلوم می‌شود که اهل جهنم هستیم یا بهشت .
من که عمرم رفت و وقت را از دست دادم. تا به خودم آمدم دیدم که خیلی گناه کردم و پل‌های پشت سرم را شکسته‌ام و راه برگشت ندارم.
بچه‌های ایران و عراق، من دیر فهمیدم و خیلی گناه و کارهای بیهوده انجام دادم و یکی از دلایلی که آمدم نجف به خاطر همین بود که پیشرفت کنم.
نجف شهری است که مثل تصفیه‌کُن است که گناه‌ها را به سرعت از آدم می‌گیرد و جای گناهان ثواب می‌دهد. این مولای ما خیلی مهربان است.
دنیا رنگ گناه دارد، دیگر نمی‌توانم زنده بمانم. انشاءالله امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) و امام رضا(ع) در قبر می‌آیند... والسلام
Read more
تظاهر به خوشبختی دردناک تر از تحمل بدبختی است . . . گراتن پاستا<span class="emoji emoji1f35d"></span> موادلازم ماکارونی فرمی( ترجیحا ...
Media Removed
تظاهر به خوشبختی دردناک تر از تحمل بدبختی است . . . گراتن پاستا موادلازم ماکارونی فرمی( ترجیحا پیچی) پنیر پیتزا(درصورت دلخواه) آویشن 1 قاشق مربا خوری(به دلخواه) مواد میانی : یک عدد پیاز بزرگ یک سوم سینه مرغ رب گوجه 2 قاشق غذا خوری نمک و ادویه مواد برای سس بشامل : کره یک عدد کوچک آرد ... تظاهر به خوشبختی دردناک تر از تحمل بدبختی است . . .
گراتن پاستا🍝

موادلازم
ماکارونی فرمی( ترجیحا پیچی)
پنیر پیتزا(درصورت دلخواه)
آویشن 1 قاشق مربا خوری(به دلخواه)

مواد میانی :
یک عدد پیاز بزرگ
یک سوم سینه مرغ
رب گوجه 2 قاشق غذا خوری
نمک و ادویه

مواد برای سس بشامل :
کره یک عدد کوچک
آرد دو قاشق غذا خوری
شیر یک لیوان کوچک

اول سینه مرغ را داخل آب جوش انداخته و بهش یک قاشق زرد چوبه میزنیم تا مرغ خوب آبپز شه
در همین هنگام پیاز رو به صورت خلالی خورد کرده و تو روغن تفت میدیم
مرغ های پخته شده رو ریش ریش میکنیم و با پیازا سرخ میکنیم و نمک و ادویه میزنیم و بعد رب میزنیم و 5دقیقه دیگه سرخ میکنیم
ماکارونی ها رو تو آب میریزیم تا خوب نرم شه
تقریبا 15 دقیقه (نگران نباشید اگه هم بیشتر شد اتفاقی نمی افته چون ماکارونی فرمی دیر شل میشه)
حالا نوبت سس بشامله
یه کره رو داخل یه ظرف روی گاز میذاریم تا آب شه و میزاریم خنک شه بعد آرد ها رو میریزیم و مخلوط میکنیم. در آخر شیر رومیریزیم و خوب صافش میکنیم و میزاریم روی شعله و
هم میزنیم تا غلیظ بشه . غلظتش مثل فنی باشه
چون امکان داره گوله بشه من با همزن هم میزنم
یه ظرف پیرکس رو چرب میکنیم و کفش یه ردیف ماکارونی و بعد یه ردیف مرغ تا ظرف پر شه وسطاش پودر آویشنو کچاپ هم بریزید (به دلخواه میتونید ذرت شیرین هم وسطش بریزید.خوشمزه میشه )
. یه مقدار جا برای سس بشامل و پنیر هم بزارید
در آخر پنیر رو بریزید و روی اون سس بشامل بریزید
سر ظرف رو ببندید و داخل فر بذارید
تقریبا بعد از نیم ساعت آماده است . هنگام بیرون آوردن ، در ظرف رو بردارید و به مدت 3 دقیقه گریل رو روشن کنید تا روش طلایی بشه
و با سالاد فصل نوش جان کنید
اصلا فک نکنید کار سختیه منم اول همین فکرو میکردم.خیلی خوشمزه شده بود
نوش جونتون😋
Read more
روزگار طولانی بودن عمر انسان یک تاریخ است. این روزها دیرزیستی تبدیل به یک خواسته شده و حتی پای علم ...
Media Removed
روزگار طولانی بودن عمر انسان یک تاریخ است. این روزها دیرزیستی تبدیل به یک خواسته شده و حتی پای علم را برای این میل باز کرده است. از این تاریخ که ما در اختیار داریم چقدر آن را به میل و اراده خود و برای بودن صرف می‌کنیم. بشر در روی زمین سرمایه‌های زیادی در اختیار دارد که تقویم عمر را با این ثروت می‌تواند ... روزگار طولانی بودن

عمر انسان یک تاریخ است. این روزها دیرزیستی تبدیل به یک خواسته شده و حتی پای علم را برای این میل باز کرده است. از این تاریخ که ما در اختیار داریم چقدر آن را به میل و اراده خود و برای بودن صرف می‌کنیم. بشر در روی زمین سرمایه‌های زیادی در اختیار دارد که تقویم عمر را با این ثروت می‌تواند به اختیار خود تغییر دهد. من در روی این زمین داشته‌های زیادی دارم که مرا سرمایه‌دار بزرگی کرده است. خانواده و دوستان و سرزمین و آسمان و زمین که به من تعلق دارد. این‌ها در کنار خدایی که هست آن اندازه ارزش دارد که زشتی و پلشتی روی زمین مرا از بودن بیزار نمی‌کند. با این فکر می‌شود دیر زیستی را فراموش کرد. چون مرگ موهبتی است که یک تاریخ به نام عمر را با آرامش تمام می‌کند. جایی خواندم که یک بزرگی درباره مرگ گفته است « حس آرامش بعد از مرگ برای آنها که می‌میرند چنان شیرین است که آدم با خود خواهد گفت کاش زودتر به این آرامش می‌رسیدم» راز این آرامش بودن است که باید صدایش کنیم. کسی به من گفت وقتی تنها می‌شوم فقط می‌توانم خدا را صدا کنم. خدایی که در همین نزدیکی است.
#شهرام_کرمی #شهرام_کرمی #
Read more
. باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد ...
Media Removed
. باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد آفریدی که ما اگه خودمون بهش اعتقاد داشتیم الان کوه ها رو جا به جا کرده بودیم چه برسه به اهداف آکادمیک یا بهبود زندگی که داریم. باور به اینکه من میتونم درس بخونم و سخت ترین مباحث رو یاد بگیرم. باور به ... .
باور به خودمون بزرگ ترین کاری هست که در حق خودمون می تونیم انجام بدیم. خداوند در وجود ما قدرت و استعداد آفریدی که ما اگه خودمون بهش اعتقاد داشتیم الان کوه ها رو جا به جا کرده بودیم چه برسه به اهداف آکادمیک یا بهبود زندگی که داریم. باور به اینکه من میتونم درس بخونم و سخت ترین مباحث رو یاد بگیرم. باور به اینکه منم میتونم به زبان دیگه ای صحبت کنم. باور به اینکه من می تونم بلاگ خوبی داشته باشم و از طریقش با آدم هایی که شبیه من هستن و تفکراتشون جالبه آشنا بشم. باور به هرچیزی انقدر قدرتمنده که هیچ نیرویی در این جهان نمیتونه جلوش رو بگیره
.

بارها اینجا نوشتم که من کارشناسی دانشگاه آزاد بودم و میخواستم حتما بیام دانشگاه تهران. این یه مثال بسیار ساده است ولی برای این میگم که ملموسه. من اینو باور کردم و خودم رو دیدم و براش زحمت کشیدم. من باور کردم که باید فرانسه یاد بگیرم و صحبت کنم. با تمام وجودم بهش اعتقاد داشتم که من میتونم یاد بگیرم. خیلی ها همون موقع سر کلاس هم از من با استعدادتر بودن ولی شاید بعد از سه ترم رها کردن ولی من باور داشتم که میتونم یاد بگیرم و ممتد ادامه دادم. جدیدترین تجربه من در رابطه با همین باور یه نرم افزاری بود که فکر میکردم هیچ وقت برای رساله ام یاد نمیگیرم و وقتی امروز صبح به جواب رسیدم یه لحظه گفتم دیدی ۵ هفته است که باور کردی و یه بار دیگه شد
.

حرفم اینه که خیلی وقتها موفقیت از اون تفکر خود ما شکل میگیره. اگه من مدام به خودم بگم خب من اگه بخونم که دکترا قبول نمیشم، خب من اگه دکترا قبول شم که سر کار نمیرم، خب من اگه سر کار برم که پولدار نمیشم و این روند رو تا ساعت ها میتونم براتون بنویسم. ولی آخرش به چه نتیجه ای میرسیم؟ هیچی!‌ واقعا به هیچی و این هیچی هیچ وقت باعث نمیشه زندگی ما عوض بشه. من اگر هر روز هم از انگیزه بگم ولی تا جایی که اون باوری که ازش حرف میزنم وجود نداشته باشه این حرف ها چند ساعت اثر داره و ازبین میره
.
پس همین امشب یا هر وقت که این پست رو می خونین ببینین چیکار میخواین تو زندگی بکنین که نشده! همون رو روی یه کاغذ یا دفترچه بنویسین و در کنارش بنویسین چیا توی فکر شماست که مانع این باور شده . همون ها دقیقا در محدوده ذهن ماست که هیچ قدرت واقعی هم نداره و فقط میتونه دست بذاره روی باور ما به موفق شدن. همون هارو بذاریم کنار و هر وقت اومد توی ذهنمون بگیم من به این فرآیند و اینکه به نتیجه میرسم ایمان دارم. دیر و زود داره ولی شدنیه. اصلا تا الان کی این زندگی رو پیش برده؟ از این به بعد هم به بهترین شکل پیش می‌بره
Read more
هیچکس نیست دقیقا هیچکس،و تو خیلی دیر میفهمی که برای هیچکس های زیادی عمرتو‌ تلف کردی...شاید بی دلیل ...
Media Removed
هیچکس نیست دقیقا هیچکس،و تو خیلی دیر میفهمی که برای هیچکس های زیادی عمرتو‌ تلف کردی...شاید بی دلیل نیست که من و فروغ فرخزاد روح و احساسمان در هم تنیده و گره خورده میباشد،چرا که از عمق جان من شعر و سخن گفته است همچو این متن زیر(که میشود این متن را بسط داد نصبت به عشق و محبوب،یا هر نوع دوستی و حتی رفاقت،لزوما ... هیچکس نیست دقیقا هیچکس،و تو خیلی دیر میفهمی که برای هیچکس های زیادی عمرتو‌ تلف کردی...شاید بی دلیل نیست که من و فروغ فرخزاد روح و احساسمان در هم تنیده و گره خورده میباشد،چرا که از عمق جان من شعر و سخن گفته است همچو این متن زیر(که میشود این متن را بسط داد نصبت به عشق و محبوب،یا هر نوع دوستی و حتی رفاقت،لزوما مربوط به عشق بین فروغ و همسرش نیست.میشود بسطش داد به عشق های که به هر شخصصصصص از اطرافیانمان داریم....،اين آخرين حرف من است.تو را مجبور نمي كنم.تو آزادي خيلي هم آزادي.اگر مرا دوست نداري،اگر نمي خواهي با من زندگي كني من هم اصراري ندارم.مثلي است معروف كه مي گويند (براي كسي بمير كه برايت تب كند)من تا اين درجه مي توانستم به تو كمك كنم و كردم.من تا آنجا كه قادر بودم به تنهايي در راه رسيدن به هدف و مقصودم يعني(تو) كوشش كردم.حال وقتي تو را نسبت به زحماتي كه كشيده ام حق ناشناس و بی تفاوت مي بينم،بيش از اين در مقابل تو نمي توانم پايداري كنم.من هم شخصيتي دارم و به شخصيت خودم فوق العاده علاقه مندم و هرگز حاضر نيستم آن را از دست بدهم.من تا اين حد حاضر شدم خودم را در مقابل تو كوچك نمايم،يعني اين عشق تو بود كه مرا وادار مي كرد از همه چيز حتي از شخصيت خودم هم بگذرم.ولي بيش از اين نمي توانم و شئونات و حيثيات خانوادگي من به من اجازه نمي دهد باز هم به تو اصرار كنم. نه!تو اگر مرا دوست داشته باشي مي آيي و هردو در كنار هم زندگاني نويني آغاز مي كنيم ولي اگر نه نمي خواهي و مايل نيستي، ميتواني صريحاً بگويي و من جز اينكه با يك دنيا حسرت و ناكامي از تو چشم بپوشم و در تمام مدت سعادت تو و همسر آينده ات را از خدا بخواهم كار ديگري ندارم.اگر مي تواني مرا فراموش كني،فراموش كن.من نه تنها به تو اعتراض نمي كنم بلكه به خودم اين حق را نمي دهم كه اصلا بگويم چرا؟چرا؟چون مرا دوست نداري
Read more
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد ...
Media Removed
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف ... .
چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف شده. يعني الان از اين ماجرا دو روايت هست. یک روایت میگه به زهرا نعمتی گفتن پاشو برو نهار بازیت ساعت دوئه و خانم نعمتی که رفته یکهو فهمیدن همین الان مسابقه است و دیر رسیده. حالا مشخص نیست مسئول تیم که این اشتباه رو کرده مشکلش چی بوده؟ ساعتش هنوز به وقت ایران بوده و روي جاکارتا تنظیمش نکرده بوده؟ اینترنت موبایلش به شبکه ایران وصل بوده، سایت مسابقات فیلتر بوده، نتونسته برنامه مسابقات رو دانلود کنه؟ یا شاید فکر کرده اندونزی بغل پاتایاست رفته بوده ترمینال ببینه بلیت دارند یا نه؟ شايد هم اینستاگرامش رو باز کرده و انقدر عکس سمانه پاکدل و هادی کاظمی دیده ، همه جا باباشاه رو می‌دیده.

روایت دیگه‌ اين حادثه هم میگه خود ورزشکار حواسش نبوده و رفته سرویس بهداشتی و 30 ثانیه دیر به خط شروع رسیده و مسابقه رو از دست داده. پژمان منتظری هم توی جام جهانی رفته بود سرویس بهداشتی و سیدمجید حسینی به جاش وارد زمین شد و منتظری سر همون دستشویی رفتن، بازی کردن تو جام جهانی رو از دست داد. در اینجا جا داره چند تا روانشناس استخدام بشن و به جای اینکه به بازیکنا بگن استرس نداشته باشید، بگن یک ذره استرس داشته باشید. گاهی با خودتون بگید من الان کجام؟ اینها رو کی کرده مسئول ما؟ به مسئولتون بگید من الان آن نیستم شما آنی؟ حواست هست ساعت چند مسابقه داریم؟ یا مادر چند تا از ورزشکارها رو بفرستید همراه کاروان. هم از ساعت هشت شب انقدر میگن بگیر بخواب فردا مسابقه داری که هم مشکل قلیون کشیدن ساعت دوی شب تو لابی هتل تیم‌ها حل میشه، هم انقدر میگن ساعت فلان یادت نره تو ورزشگاه فلانجا باشی که بازیکن از پنج صبح رو تشک بازی کله پاچه رو با نون بربری ترید می‌کنه.

مشکلاتی از این دست در حالی پیش میاد که توی بعضی از فدراسیون‌ها فقط پسرخاله نگهبان جلو در فدراسیون الان تهران مونده و همراه کاروان نرفته جاکارتا. مازیار ناظمی هم گفته ما یک‌سری از خبرگزاری‌ها و سایت‌های خارجی رو گشتیم ولی هیچ جا این خبر رو کار نکرده بودند و چرا خبرگزاری‌های داخلی روش کار کردند. در همین زمینه باید بگیم یک مقدار برنامه‌های طنز و استنداپ کمدی‌های خارجی رو نگاه کنید چنین اخباری معمولا توی این جور برنامه‌ها کار میشه.
Read more
دوستان سلام ... با این که من اینقدر بی معرفتی کرده بودم و دیر به دیر میام اینجا ولی شماها اینقدر با معرفتین ...
Media Removed
دوستان سلام ... با این که من اینقدر بی معرفتی کرده بودم و دیر به دیر میام اینجا ولی شماها اینقدر با معرفتین و مهربون که پست قبلی حسابی شرمنده ی همتون شدم ممنونم که نوشته های ناقص و یک خط در میون منو می خونید و این همه نسبت به من لطف دارین ... . شاید بعضی دوستان سلام ... با این که من اینقدر بی معرفتی کرده بودم و دیر به دیر میام اینجا ولی شماها اینقدر با معرفتین و مهربون که پست قبلی حسابی شرمنده ی همتون شدم ممنونم که نوشته های ناقص و یک خط در میون منو می خونید و این همه نسبت به من لطف دارین ... . شاید بعضی
 #پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh سلام سلام راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه ...
Media Removed
#پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh سلام سلام راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه ولی حیفم اومد این تجربه خوشمزه دیشب رو باهاتون درمیون نذارم داستان ازین قراره که چند وقت پیش تو یه برنامه آموزش آشپزی (شبکه fatafeat) یه مدل پای آموزش دادن که فیلینگش سبزی و تخم مرغ و ... بود ولی ... #پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh
سلام سلام
راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه 😁😁😁
ولی حیفم اومد این تجربه خوشمزه دیشب رو باهاتون درمیون نذارم
داستان ازین قراره که چند وقت پیش تو یه برنامه آموزش آشپزی (شبکه fatafeat) یه مدل پای آموزش دادن که فیلینگش سبزی و تخم مرغ و ... بود ولی اینکه سبزیش چی بود و دستور خمیر و بقیه جزییاتش رو یادداشت نکردم و یادم نمیاد ولی دیروز یهویی به ذهنم رسید همون کوکو سبزی خوشمزه خودمون رو تبدیل به پای کنم و فکر کردم که عجب نابغه ای هستم من ولی همین که پای کوکو سبزی رو در گوگل سرچ کردم فهمیدم که نبوغم یک مقدار دیر عمل کرده خلاصه مهم نتیجست که عااااالی بود، واقعا جای همتون خالی
برای دستور خمیر به سایت شف طیبه سر زدم
عبارت( پای گوشت کارگاه آشپزسازی) رو سرچ فرمودم
مواد کوکو سبزی رو هم مثل همیشه آماده کردم و روی خمیری که پنج دقیقه تو فر پخته بود ریختم و به مدت یک ساعت با دمای ۱۸۰ درجه گذاشتم داخل فر تا بپزه
البته ممکنه این زمان بر حسب نوع فر کم و زیاد بشه
مقدار تخم مرغ کوکو سبزی هم نباید کم باشه
مثلا من برای ۲۵۰ گرم سبزی سه تا تخم مرغ گذاشتم
به نظرم برای مهمونیا عاااالیه چون میره داخل فر و زحمت سرخ کردن رو نداره و تازه سالم تره و برای خودش یه جور تنوعه، باور بفرمایید 😉
تازه دو تا اسلایسشو هم برای صبح نگه داشتم که با چایی حساااابی چسبید

موفق باشید مهربوناااااااا 🌹🌹🌹🌹
Read more
... یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش ...
Media Removed
... یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به ... ...
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ... #فريدون #مشيري
Read more
⚜️<span class="emoji emoji1f446"></span>🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد <span class="emoji emoji1f449"></span>🏻🎞<span class="emoji emoji1f4f2"></span> عزیزم سلام من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی ...
Media Removed
⚜️🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد 🏻🎞 عزیزم سلام من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام!! پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ، یک آرزو بیشتر ندارم “ همه این ها را که برشمردم را پس بدهم . در عوض ... ⚜️👆🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد 👉🏻🎞📲
عزیزم سلام

من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام!!
پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس !
اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ،
یک آرزو بیشتر ندارم “
همه این ها را که برشمردم را پس بدهم .
در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم ، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول میدهم که چای را
نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.....‎
مریم عزیزم ؛
این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت ، عجله دارند ....
که نگاهِ مادر ؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند
و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله ، بسیاری را در دامنه جای میگذارند ! ‎مریم عزیزم ،
من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم’ من پشیمانم. ‎مریم جان ....بگذار جوانترها را نصیحتی کنم "‎
در بالای قلّه ها... و آن سوی ابرها... خبری نیست ،
هر چه هست در دامنه زندگی شماست.... 🍂☕️
متن برگرفته از پيج 👇🏻
@saratan.ir
#بردلنشسته ي زیبا از دکتر سعید مهرپور فوق تخصص جراحي ستون فقرات ورئیس بیمارستان دکتر شریعتی خطاب به همسر تازه ازدست رفتشون دكتر مریم غریب دوست
#روح_همه_رفتگانمان_غرق_در_نور_آرامش_ابدي 🥀🙏🏻
@mehrpour_saeed

اين متن رو بارها خوندم و بارها....
#اندكي_تامل
#پاييز #غروب #زيبايي #عشق #هنر #دوست_داشتن
#روانشناسي #مهارتهاي_ارتباطي #سواد_عاطفي
#ناگهان_زود_دیر_میشود
شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد ....
#photo 📲مطهره
#mustseeiran #love #sunset #autumn #photography ✅و بودن هامان را قدر بدانيم.... نبودن هامان همين نزديكيست #خوب_من
❤️☕️
Read more
. ورق بزنید . یک‌سال‌و‌نیم پیش از من خواست تا بی‌تعارف بهش بگم اگر تصویرسازی رو شروع کنه امیدی هست؟ از ...
Media Removed
. ورق بزنید . یک‌سال‌و‌نیم پیش از من خواست تا بی‌تعارف بهش بگم اگر تصویرسازی رو شروع کنه امیدی هست؟ از اونجایی که خودش خواست بی‌تعارف نظرم‌رو بگم و من تقریبا آدم رُکی هستم، گفتم من صلاح نمی‌دونم و فکر می‌کنم در تخصص خودش زمان بذاره بهتره(یعنی خیلی مؤدبانه گفتم وقت خودت‌رو تلف نکن). چهار‌ماه ... .
ورق بزنید
.
یک‌سال‌و‌نیم پیش از من خواست تا بی‌تعارف بهش بگم اگر تصویرسازی رو شروع کنه امیدی هست؟
از اونجایی که خودش خواست بی‌تعارف نظرم‌رو بگم و من تقریبا آدم رُکی هستم، گفتم من صلاح نمی‌دونم و فکر می‌کنم در تخصص خودش زمان بذاره بهتره(یعنی خیلی مؤدبانه گفتم وقت خودت‌رو تلف نکن).
چهار‌ماه پیش هم دوباره حرفش به میون اومد و من اینبار استقبال کردم. البته باید اعتراف کنم اصلا انتظار نداشتم از کسی که شغلش نویسندگی‌ست و تجربه‌ای در تصویرسازی نداره به این زودی‌ها کار قابل توجهی ببینم. پدرام به من ثابت کرد پشتکار می‌تونه تو دهنی بزرگی به استعداد باشه.
من همیشه به زبان این حرف رو قبول داشتم ولی در عمل به این حرف نرسیده بودم.
استعداد فقط راه رو هموارتر می‌کنه و لزوما نمی‌تونه به قدرت پشتکار و علاقه تاثیرگذار باشه. ای کاش همون یک‌سال‌ونیم پیش علاقه رو توی چشماش کشف کرده بودم.
.
پ.ن: نظرم درباره استعداد و پشتکار خیلی شخصیه و برای شروع بعضی کارها هیچوقت دیر نیست.
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
باز هم من، به بیان ادامه ماجراجویی‌های «لوئیسا کلارک» پس از وقایع اتفاق افتاده در کتاب‌های «من پیش ...
Media Removed
باز هم من، به بیان ادامه ماجراجویی‌های «لوئیسا کلارک» پس از وقایع اتفاق افتاده در کتاب‌های «من پیش از تو» و «پس از تو» می‌پردازد. لوئیسا وارد نیویورک شده تا زندگی جدیدی را شروع کند. او با آغاز کارش در منزل «لئونارد گوپنیک» و همسر جوانش «اگنس» قدم به دنیای ثروتمندان می‌گذارد. دنیایی که زندگی و ... باز هم من، به بیان ادامه ماجراجویی‌های «لوئیسا کلارک» پس از وقایع اتفاق افتاده در کتاب‌های «من پیش از تو» و «پس از تو» می‌پردازد.
لوئیسا وارد نیویورک شده تا زندگی جدیدی را شروع کند. او با آغاز کارش در منزل «لئونارد گوپنیک» و همسر جوانش «اگنس» قدم به دنیای ثروتمندان می‌گذارد. دنیایی که زندگی و تجارب جدیدی برایش به ارمغان دارد و کیلومترها دور از «سم»، طی رفت و آمدهایی که با خانواده‌های اعیان نیویورکی پیدا می‌کند، با شخصی به نام «جاش» آشنا می‌شود. «جاش» کسی است که تمامی خاطرات گذشته از عشق ناکامش، «ویل» را برایش تداعی می‌کند و...
جوجو مویز (Jojo Moyes) سال‌ها در زمینه روزنامه‌نگاری فعالیت داشته است. اما از سال دوهزار و دو و با انتشار اولین رمانش، پناه گرقتن از باران؛ نویسندگی شغل دائم او شد و فقط گاهی مقالاتی برای دیلی تلگراف می‌نویسد. از آثار شناخته شده مویز می‌توان به کتاب من پیش از تو اشاره کرد.
در بخشی از کتاب باز هم من (Still Me) می‌خوانیم:
«سم من عاشقتم. لحظه‌اى دوست ندارم رابطه‌مون به هم بخوره. اما فقط اینو گفتم تا بهت بگم که من در مقابل کسى که ابراز علاقه مى‌کنه چه واکنشى نشون مى‌دم. اما تو چطور رفتار مى‌کنى. این‌طور که به نظر مى‌رسه، دوست ندارى اصل موضوع رو درک کنى.»
«نه. تو این موقع شب زنگ زدى تا به من بگى که اگه من کتابى که همکارم بهم داده رو بخونم کار بدى انجام دادم و دارم به تو خیانت مى‌کنم. اما اگه تو برى مهمونى و با دوستات تا دیر وقت بیرون باشى، کار خوبیه و به من وفادارى.»
«سم من حالم خوب نبود فکر کردم که دارى بهم خیانت مى‌کنى.»
«تو حالت خوب نیست چون هنوز درگیر اون عشقتى که در این دنیا نیست. الان نیویورکى چون اون دوست داشت که تو اونجا باشى. نمى‌فهمم چرا این‌قدر به کتى‌ حسادت مى‌کنى، الان برات مسئله‌اى نیست که من زمان زیادى هم با دونا سپرى مى‌کنم.
Read more
"سالگرد همچراغی.چهار سال از آن روز گذشت... از جشن ساده ی ما با مهمانان انگشتشمارش. از ما که - بی لباسهای ...
Media Removed
"سالگرد همچراغی.چهار سال از آن روز گذشت... از جشن ساده ی ما با مهمانان انگشتشمارش. از ما که - بی لباسهای عروس و دامادی مرسوم - زیر سایش کله قندها به عاقد می خندیدیم. از یکی شدن دستهامان که همچنان به دهان نمی رسند اما یکدیگر را گرفته اند چرا که می دانند عشق همیشه حرف آخر را می زند. چهار سال است که پا به پای ... "سالگرد همچراغی.چهار سال از آن روز گذشت... از جشن ساده ی ما با مهمانان انگشتشمارش. از ما که - بی لباسهای عروس و دامادی مرسوم - زیر سایش کله قندها به عاقد می خندیدیم. از یکی شدن دستهامان که همچنان به دهان نمی رسند اما یکدیگر را گرفته اند چرا که می دانند عشق همیشه حرف آخر را می زند. چهار سال است که پا به پای منی و چراغ راهم. همدست من شدی، همراه و همدغدغه ام، ... شریک تلخ و شیرینی این چهارسال بودی و . ممنون برای تک تک دقایق این سالها که در آسان و سختهایش کنار من بودی. ممنون برای عشقت، مهرت، صبوری ات، برای تیمار این ابر آسیمه سر که جز باریدن نمی داند. تنها نوازشهای تو این گرگ سرگردان را از زوزه هایش نجات می دهد، تنها عطر تو نمی گذارد راه بازگشت از این جنگل تو در تو را گم کنم. مرا ببخش به خاطر همه ی نداشته هایم، به خاطر بلاتکلیفی و ممنوع الهمه چیزی دیر سالم، به خاطر فقر و دردی که با خود دارم. به خاطر این دستهای خالی که دامنت را رها نمی کند. تو تعبیر تمام خواب های من بودی و بدون شناختنت این زندگی ارزش تجربه کردن نداشت. مغرورم به دستهای تو در دستم. دوستت می دارم
#zihamid
Read more
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت ...
Media Removed
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم ... .
خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم سه بار جلوی دوربین قرار گرفتم! بار اول ده سال پیش بود که سر مزار مادربزرگم فیلم می‌گرفتن و سه ثانیه از منم هست که توش دستم تا آرنج توی دهنمه و دارم حلوایی که خوردم رو تمیز می‌کنم! دومیش یه فیلم کوتاه درباره فیلم آپارتمان (بیلی وایلدر) بود که خودم ساختم، که چون کسی حاضر نشد توش بازی کنه، مجبور شدم خودم بازی کنم! برای همین توی اون سکانسها مجبور شدم دوربین رو روی طاقچه بذارم تا فیلم بگیره! (چون آخه فیلمبردار هم نداشتم! نمی‌دونم کلا چرا کسی حاضر نبود همکاری کنه باهام!) ولی خب فیلم بازخوردهای بشدت مثبتی برام داشت. یادمه وقتی به جشنواره فیلم جوان فرستادم، آقای تارخ که داور بود فقط یک سوال ازم پرسید: «که اصلا فیلم آپارتمان بیلی وایلدر رو دیدی؟» سومین تجربه‌م هم توی همین خندوانه بود که در حد شش ثانیه جلوی دوربین آقای کریمی توی اتاق اعترافات بودم و نقشم فقط این بود که فکر می‌کردم این اتاق توالت فرنگیه و دنبال دستمال توالت می‌گشتم! که یادمه وقتی بابام دید، گفت: «ای کاش فقط به نویسندگی بسنده کنی! بذار وقتی مُردی حداقل بتونیم الکی ادعا کنیم آدم عمیقی بودی!»
.
ولی از این مسائل که بگذریم، بنظرم نویسنده‌ها خیلی طفلکی‌ان... بذارید چند تا از تجارب خندوانه‌ایم رو بگم براتون:
.
یه بارم حس کردم یکی از بچه‌ها از متنی که نوشتم یه کم ناراحته! حالا چرا این حسو داشتم؟ چون آدمی که دور اول، اول شده بود، دور دوم با متنِ من که در مورد شایسته سالاری بود، نفرِ آخر شد! رفتم گفتم آقا من عذر میخوام. نمی‌دونستم موضوع اینقدر حساسه که نصفش پخش میشه فقط! گفت: کاش میذاشتی آدمای شایسته‌تر در جایگاهت باشن، ای کاش عوض نوشتنِ اون متن، از خودت شروع می‌کردی!
.
سر استنداپ نجات سهیل غلامرضاپور مادرم گفت مهرداد سهیل خیلی بامزه‌س، اگه حذف بشه آق والدینت می‌کنم! گفتم مادرِ من، دیر گفتی، سهیل ضبط شد و اتفاقا حذف شد! ما نمی‌دونستیم سهیل قراره استنداپ نجات اجرا کنه، متن آماده نکردیم! که مامانم گفت: شاید بخاطر همین رفتاراته که بابات چند ساله از خونه بیرونت کرده و جواب سلامت رو هم نمیده! حالم ازت بهم می‌خوره!
.
یکی از نقاط درخشان کاریم سر استنداپ یک چهارم نهایی محمد معتضدی بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
<span class="emoji emoji1f60a"></span> برداشت چای در رانکوه و شیشارستان املش . یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، ...
Media Removed
برداشت چای در رانکوه و شیشارستان املش . یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست ... 😊
برداشت چای در رانکوه و شیشارستان املش
.
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......
#landscaping #instatravel #ig_naturepictures #iran🇮🇷 #ig_naturelovers #ig_naturesbest #wonderfull #wonderfulplaces #gilan_varena #gilantoor #gilan_rasht #irantravel #travelphoto #springday #musteseeiran
#shomaliha #naturephotography
#travelworld #املش #beautifull #mustseeguilan
#بهار #چای #باغ #rasht_official #naturephotography #gilanjan #colors_of_day #tree_brilliance #phototraveling
Read more
 #bighanoon #maryamaghayee مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا ...
Media Removed
#bighanoon #maryamaghayee مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا قرار است برود صفا سیتی، آن هم بدون من. منی که تازه 6 ماهم تمام شده، از زبان افتاده‌ام، پوشکم را دیر به دیر عوض می‌کنند و شیر خشکم جیره‌بندی شده است. مامان بعد از بازی با پرتغال چنان گریه و زاری در خانه راه ... #bighanoon #maryamaghayee
مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا قرار است برود صفا سیتی، آن هم بدون من. منی که تازه 6 ماهم تمام شده، از زبان افتاده‌ام، پوشکم را دیر به دیر عوض می‌کنند و شیر خشکم جیره‌بندی شده است. مامان بعد از بازی با پرتغال چنان گریه و زاری در خانه راه انداخت تا بابا راضی شد چند روزی را بدون مامان و با من سر کند. حالا هم بچه به بغل روبه‌روی زنش نشسته و چمدان جمع کردنش را دید می‌زند.
.
مامان رو کرد به بابا و گفت: «اگه می‌رفتی سر کار الان یکی-دو دلار بیشتر پول داشتم واسه سفر» بابا جواب داد: «اولا که هیچکی نرفته مغازه‌اش، دوما دیگه شیراز که دلار نمیخواد!» مامان که انگار تازه دوزاری‌اش افتاده و دارد سوتی می‌دهد، گفت: «اوم، آره، نه، منظورم این بود که الان دیگه با توجه به دلار باید بفهمیم میتونیم پوشک بخریم یا نه!» بابا پس کله‌اش را خاراند و گفت: «آهان، راست میگی...» ولی می‌دانستم که ذهنش درگیر هزینه زیاد سفر مامان و حجم پولی است که دارد می‌برد. شک کرده بود نکند شیراز جایش را به استانبول داده باشد ولی همه شواهد شیراز را نشان می‌داد. در همین فکرها بود که زنگ در آپارتمان را زدند. مامان بی‌توجه به صدا چمدان را بیشتر پر می‌کرد. پیراهن و دامن و کفش و... را ست می‌کرد و می‌چپاند توی چمدان. بابا همان‌طور من به بغل در را باز کرد. همسایه طبقه بالایی‌مان بود. زوج جوانی که به نظر خیلی شیطان بلا می‌آمدند و سر و صدای‌شان زیاد بود. آن‌قدر که با خودم فکر می‌کردم چرا از سایت سفارش نمی‌دهند یک بچه مثل من با ذکاوت برای‌شان بیاورد که با هم دوست جونی شویم. اگر می‌شد به بابا می‌گفتم تا آدرس همان سایتی که می‌گپید من را از آنجا خریده را بهشان بدهد شاید اینطوری بتوانیم یک خواب راحت داشته باشیم. خلاصه خانم همسایه طبقه بالایی با سر و شکلی متفاوت از همیشه با یک ظرف بزرگ کیک قرمز جلو در بود. بابا کیک را گرفت و گفت: «به‌به؛ پس شما هم دختردار شدید. مبارکه. ایشالا مث دختر ما قند و نبات باشه براتون». خانم همسایه که داشت لپ‌های من را از دو طرف ورز می‌داد و ادا در می‌آورد با همان لحن نرم و نازک گفت: «نخیر، کیک جشن طلاقمه. خواستم به رسم صبر و تحملتون برای این چند وقت تشکر کرده باشم». بابا با چشم‌های گشاد گفت: «مهریه چی شد؟» همسایه خانم گفت: «گرفتم تا دونه آخر. به علاوه خونه». بعد یک ماچ محکم چسباند روی لپم و رفت. همچین که بابا در را بست و برگشت با مامان چشم در چشم شد. مامان گفت: «مهریه‌اش به تو چه؟» بابا گفت: «باید میدیدیش.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Farmer # dad # garden # tea # working # این کار و این شغل در زمان خیلی نه چندان دور بخش اصلی زندگی من و بیشتر مردم ( شفت ، فومن ) بود ولی از سال هشتاد کم کم این صنعت کشاورزی روز به روز با مشکلاتی سو مدیریتی و با بی کفایتی و تصمیم گیری غلط و نداشتن تخصص کاملا این بخش از کشاورزی ( چای ) از رونق اقتصادی افتاد و به جایی ... Farmer # dad # garden # tea # working #
این کار و این شغل در زمان خیلی نه چندان دور بخش اصلی زندگی من و بیشتر مردم ( شفت ، فومن ) بود ولی از سال هشتاد کم کم این صنعت کشاورزی روز به روز با مشکلاتی سو مدیریتی و با بی کفایتی و تصمیم گیری غلط و نداشتن تخصص کاملا این بخش از کشاورزی ( چای ) از رونق اقتصادی افتاد و به جایی رسید که امروز فعالیت در بخش کشاورزی شاید کمتر از بیست درصد باشد تنها دلیل اصلی برخورد خیلی بد با کشاورزان در کارخانجات چای. دیر پرداخت کردن پول به کشاورزان و از همه بدتر ارزان خریدن و بازی کردن با روح روان کشاورز که با تمام عشق امید این محصول به کارخانجات تحویل میدهد.
هر وقت به شهرم به روستای خودم و مجاور نگاه میکنم میبنم نیاز به بمب اتم نیست چرا که اینجا کاملا نابود شده بدون اینکه بمبی در کار باشد یا سلاح شیمایی وقتی آموزش پرورش کاملا بی ارزش شده تمام مدرسه ها شاگرد نزول پیدا کرده و خیلی ها بسته شده کشاورزی بی ارزش شده و دلالان سود میبرند. دو نسل بعد از ما چه چیزی امروز براش ذخیره شده که بخواهد ادامه حیاط دهد.
گیلان #شفت #فومن #ماسوله #ماسال # قعله رودخان #
Read more
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که ...
Media Removed
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود شاید ... دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن ،هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم،تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
.
.
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
Read more
@@@ . . . بسم الله الرحمن الرحیم اولین غزل محرم الحرام ۱۴۴۰ هجری . . جانم به آن سری که به نی رفت ...
Media Removed
@@@ . . . بسم الله الرحمن الرحیم اولین غزل محرم الحرام ۱۴۴۰ هجری . . جانم به آن سری که به نی رفت و تن نداشت در سر هوای کعبه و حاجی شدن نداشت جانم حسین! آنکه منیت در او نبود آنگونه مست و واله «او» شد که «من» نداشت دور از وطن چگونه بخوانم حسین را؟ گیتی از آن اوست، از این رو وطن نداشت هم خانه ... @@@
.
.
.
بسم الله الرحمن الرحیم
اولین غزل محرم الحرام ۱۴۴۰ هجری
.
.
جانم به آن سری که به نی رفت و تن نداشت
در سر هوای کعبه و حاجی شدن نداشت
جانم حسین! آنکه منیت در او نبود
آنگونه مست و واله «او» شد که «من» نداشت
دور از وطن چگونه بخوانم حسین را؟
گیتی از آن اوست، از این رو وطن نداشت
هم خانه رباب برایش بهشت بود
هم لحظه ای تعلق خاطر به زن نداشت
اصلاح کرد امت اسلام را حسین
چون باوری به رسم و رسوم کهن نداشت
اسلام که به ماذنه ها سینه چاک داشت
اما میان معرکه ها سینه زن نداشت
اسلام سنتی که به جز لخته های خون
چیزی میان حجره برای حسن نداشت
آری خلیل هیمنه کفر را شکست
اما به دست تیشه سنت فکن نداشت
یک مرد بود در همه تاریخ و غیر او
کس جرئت مبارزه با این سنن نداشت
با خون او سلامت اسلام بیمه شد
ارباب جای سالم اگر در بدن نداشت
دندان او شکست ولی هیچکس جز او
از بهر کفر پاسخ دندان شکن نداشت
چیزی برای خویش نمیخواست هیچگاه
سلطان جن و انس به تن یک کفن نداشت
آری کفن نداشت ولی پیرهن که بود
عریان چرا شد؟ آه چرا پیرهن نداشت؟
پیراهنی که قسمت شمر و سنان شود
ای مادر حسین! دگر دوختن نداشت
موی مجعدی که به دیر و تنور رفت
زینب به نیزه دید که چین و شکن نداشت
.
.
#پیمان_طالبی
#محرم
Read more
. قصه مادری که بدجنس بود و داد نمیزد پرادیپ رفته سفر. صبح ساعت یازده شروع کرد غرغر و نق‌نق که اصلا برای ...
Media Removed
. قصه مادری که بدجنس بود و داد نمیزد پرادیپ رفته سفر. صبح ساعت یازده شروع کرد غرغر و نق‌نق که اصلا برای چی اسم منو کلاس شنا نوشتی؟ من متنفرم از شنا. برگشتم گفتم مانیشا, اینجوری میکنی که بعد دیر بشه نریم کلاس؟ گفت آره. اما نق‌نق بدتر شد. یهو برگشتم گفتم: ‌ "یکی‌بود یکی نبود. یه روز مانیشا تنبلیش میامد ... .
قصه مادری که بدجنس بود و داد نمیزد
پرادیپ رفته سفر. صبح ساعت یازده شروع کرد غرغر و نق‌نق که اصلا برای چی اسم منو کلاس شنا نوشتی؟ من متنفرم از شنا. برگشتم گفتم مانیشا, اینجوری میکنی که بعد دیر بشه نریم کلاس؟ گفت آره. اما نق‌نق بدتر شد. یهو برگشتم گفتم:

"یکی‌بود یکی نبود. یه روز مانیشا تنبلیش میامد بره کلاس شنا. با خودش فکر کرد من هی نق میزنم دیر بشه و نریم. بعد شروع کرد نامه عصبانی نوشت به مامانش که تو مامان بدی هستی. مطمئن بود مامانش دعواش میکنه و بعد مانیشا گریه میکنه و بعد حسابی دیر میشه. عالی بود! اما...هرکاری کرد مامان بدجنسش داد نمیزد!!!..." ‌
و خلاصه روز رو کردم یه بازی که هرکاری مانیشا میکرد مامان داد نمیزد! مانیشا که اول میخواست مامانش رو عصبانی کنه کم‌کم اصلا نگران مامانش شد که نکنه خراب شده! هر دگمه دادش رو فشار میداد به جای داد صدای قورباغه و پوف‌پوف میداد! نکنه دگمه داد و بیدادش باطری تموم کرده؟ نکنه مونیخ جا مونده؟ چکار کنه این مامان بیچاره بدون داد زدن؟
خلاااصه, جونم براتون بگه آخر روز معلوم شد که مامان گوشش که چرک کرده بوده دگمه‌هاش همه خراب شدن و فقط دگمه مهربونی و دگمه راه رفتنش کار میکنن. ‌‌

انقدر این نقش بازی کردن خوب کار کرد که فکر کنم بگم کلا دگمه خرابه تا پرادیپ برگرده. نشسته کلی فکر کرده از من نگهداری کنه بعد هی میگفت ماست بخر, اوت بخر من جدی نمیگرفتم. امروز خریدم این پارفه‌ها رو تنهایی درست کرده که بیا بخور داد زدنت خوب بشه 😂. واقعا خوشمزه بود. گفتم بیام ثبت کنم اولین باری که واقعا من نشستم مانیشا از روی ویدیو غذای واقعی درست کرد و داد من خوردم. مادرهای با بچه‌های سه ساله طاقت بیارین. ظاهرا به آینده امیدی هست. ☺️
#مانيشا
#مانیشامردادشش‌ساله‌میشه
پ.ن. اپلیکیشن یه دقه اینستال کردم این حاشیه رو بنویسم. مانیشا کلاس شنا دوست داره. فوتبال مثلا دوست نداشت دیگه نمیره. اما - از پدر نقل میکنم🙂- ما وزیری‌ها کلا اینرسیمون بالاست. خسته‌ایم. اینه که از بچگی ترجیح میدیم نشسته اعتراض کنیم تا اینکه پاشیم حرکت کنیم حتی به طرف کلاسی که دوست داریم. حالا شما ببینین چقدر وجدان کاری داریم که باز همه با تعهد هر روز میریم سر کار و کار هم میکنیم:))
#نکات_تربیت_تجربه
Read more
Bon Sai سلام درسته که معمولا من خیلی دیر به دیر و کم سری به اینستا میزنم و میام اینجا ولی اون به این معنا ...
Media Removed
Bon Sai سلام درسته که معمولا من خیلی دیر به دیر و کم سری به اینستا میزنم و میام اینجا ولی اون به این معنا نیست که دوستان رو فراموش کردم و یا به یادشون نیستم خیر اصلا اینطور نیست کثرت کار و مشغله سعادت بودن در جمع دوستان رو از من گرفته فقط همین اصلا مگر بی یاد دوست میشه زندگی کرد یا اگر هم وقتی گذروندیم میشه ... Bon Sai
سلام درسته که معمولا من خیلی دیر به دیر و کم سری به اینستا میزنم و میام اینجا ولی اون به این معنا نیست که دوستان رو فراموش کردم و یا به یادشون نیستم خیر اصلا اینطور نیست کثرت کار و مشغله سعادت بودن در جمع دوستان رو از من گرفته فقط همین اصلا مگر بی یاد دوست میشه زندگی کرد یا اگر هم وقتی گذروندیم میشه بهش گفت زندگی نه من که فکر نمیکنم دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست،
دل که تنگ است برو خانه دوست... شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست.. دل که تنگ است برو خانه دوست.. خانه اش خانه توست...
باز گفتم
خانه دوست کجاست؟
گفت پیدایش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
صبح امروز کسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ:
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت، رفيق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد

پ.ن. بن سای یک شیوه تربیت گیاهه که اونو در اندازه کوچک نگه میدارن ولی با حفظ صفات گیاه اصلی ان شاءالله در آینده و پست های بعدی بیشتر ازش حرف میزنم
Read more
. @bread.page . از پیج @najmebanoo2 . . سلام طرز تهیه سوهان کنجدی کنجد خام یک لیوان عسل3قاشق ...
Media Removed
. @bread.page . از پیج @najmebanoo2 . . سلام طرز تهیه سوهان کنجدی کنجد خام یک لیوان عسل3قاشق غذاخوری شکر 2قاشق غذاخوری گردو به دلخواه من نریختم کنجد رو روی حرارت باقاشق چوبی تفت میدیم تا طلایی بشه،شکر و عسل رو روی حرارت گذاشته و آروم هم میزنیم تا شکر حل بشه و دوسه تا جوش بزنه،کنجد رو ... .
@bread.page
.
از پیج
@najmebanoo2
.
.
سلام
طرز تهیه سوهان کنجدی
کنجد خام یک لیوان
عسل3قاشق غذاخوری
شکر 2قاشق غذاخوری
گردو به دلخواه من نریختم
کنجد رو روی حرارت باقاشق چوبی تفت میدیم تا طلایی بشه،شکر و عسل رو روی حرارت گذاشته و آروم هم میزنیم تا شکر حل بشه و دوسه تا جوش بزنه،کنجد رو اضافه میکنیم و هم میزنیم تا در وسط ظرف جمع بشه از روی حرارت برداشته و گردوی خرد شده رو اضافه میکنیم .
پشت سینی رو چرب کرده موادمون رو روش میریزیم و با پشت قاشق یا پالت که چربش کردیم مواد رو روی سینی تا جایی که میشه پهن و نازک میکنیم.
با یه چاقوی تیز به اندازه دلخواه روش خط میندازیم و یه ساعت میزاریم یخچال تا خودشو بگیره بعد خردش میکنیم.
بینهایت خوشمزه اس و با دست جدا میشه و سفت نیست و به دندان نمی چسبه توی ظرف دردار توی یخچال نگهداری کنید.
. .
اینم دستور دومی
پشت زیک
پشتِ زیک یا سوهان کنجدی مازندرانی، یه نوع شیرینی محلی مخصوص شمال در مازندرانی است که با کنجد و شکر درست میشود و مفید برای فعالیت های فکر ، زیراسرشار از فسفر مفید برای مغز است .
علت نامگذاریش به خاطر پرنده ای است به نام زیک که محل زندگیش در شمال ایران می باشد.رنگ بال و پرش دقیقا مثل همین شیرینی می‌باشد.
مواد لازم ؛؛؛؛؛
1 پیمانه شکر
1 پیمانه کنجد بو داده شده
1 قاشق کره یا روغن
طرز تهیه:؛؛؛؛
شکر را در ظرفی بریزید وروی حرارت خیلی ملایم ذوب کنید تا کاراملی شود.مراقب باشید حرارت زیاد نباشد تا شکر بسوزد در ضمن موقع ذوب کردن شکر از کنار گاز نروید مدام شکر را هم بزنید .وقتی شکر کامل اب شد کنجد وکره را هم اضافه کرده ومخلوط کنید.و مدام هم بزنید تا کنجد و شکر به خورد هم بروند .
از اینجا سرعت عمل خیلی مهم است چون دیر بجنبید، پشت زیک خشک و کلفت و غیر قابل استفاده میشود .
ترکیب را پشت سینی چرب شده یا تخته چوبی چرب شده بریزید وبا وردنه یا هاون چرب شده روی آن را صاف کنید.اونقدر با هاون بکوبید یا با وردنه بکشید تا لایه شکلاتی نازک باشد وقتی نازک شد پشت زیک را داغ داغ باچاقوبرش بزنید و از هم ارام و با خونسردی جدا کنید ،چون این شیرینی موقع جدا کردن بسیار شکننده است.و از زیبایی میافتد .
پشت زيك رو ميتونيد با چاي ميل كنيد.
دستور از محبوبه جان عزیزم
. .
#سوهان_آشپزی_شما
#سوهان_کنجدی_آشپزی_شما . . .
لینک کانال تلگرام👇👇👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEDStHv6b1WSuJs0ow
.
👇👇👇👇
@bread.page
@ashpazi_shoma


Tag photo: #ashpazi_shoma

#insiran #persianfood #persiandessert #persian_foods #persianshot #persianstyle #persiancu
Read more
. مرحله یک: امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) ...
Media Removed
. مرحله یک: امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) اصرار می‌کرد که مامان بزار برم، خوش می‌گذره، بزار برم دیگه با نارضایتی قبول کردم و گفتم شرط داره. چه شرطی؟ راس ساعت ۱۰ خونه باشی. باشه مامان، قبول. ولی ساعت ۱۱ اومد خونه و‌باهاش دعوام شد. مرحله ... .
مرحله یک:
امروز تولد دوستش بود و با وجودیکه من و پدرش مخالف رفتنش بودیم( چون جو تولد اصلا خوب نبود) اصرار می‌کرد که مامان بزار برم، خوش می‌گذره، بزار برم دیگه با نارضایتی قبول کردم و گفتم شرط داره.
چه شرطی؟
راس ساعت ۱۰ خونه باشی.
باشه مامان، قبول.
ولی ساعت ۱۱ اومد خونه و‌باهاش دعوام شد.
مرحله دو:
چرا این ساعت اومدی؟
مامان نمی‌خواستم دیر بیام، تولد طول کشید خب.
یعنی چی تولد طول کشید؟؟ من شرط گذاشتم و تو قول دادی که ساعت ۱۰ خونه باشی!
ببخشید مامان😞
چیو‌ ببخشم؟ هیچی بلد نیستی، بلد نیستی رو قولت باشی. هیچ کاری تو زندگیت نمی‌کنی، دائم که پای گوشی هستی! تا دیر وقت که بیداری! درس که نمی‌خونی! اون از وضع خراب دوستات! آخه می‌خوای چی بشی تو‌ زندگی!
مرحله سوم:
چه ربطی داره این حرفارو می‌زنی! الان تابستونه و دوست ندارم درس بخونم. می‌خوام بیدار بمونم تا دیر وقت فیلم ببینم!
حق نداری بیدار بمونی. به پدرت میگم!
( یا خدا! پدر هم که وارد شود کلی هم حرف اونجا هست)

مرحله چهارم:
الان به غیر از مسئله یک ساعت دیر اومدن که می‌تونست با تمرکز روی گفتگو در همون مورد حل شود کلی مسئله دیگر اضافه شده که نتیجه‌ای جز اعصاب خوردی برای کل اعضای خانواده ندارد.
یعنی یک انحراف کوچک از مسئله اصلی، خانواده را برد به جاده خاکی و هل داد تو باتلاق😞.
کمک
آی کمک
دیگه الان؟ الان که تو باتلاق افتادید می‌گید کمک؟
خب کمی زودتر اقدام می‌کردید تو باتلاق نمی‌افتادید.
........…………………
آرام و راحت باشید 😃😃همیشه فرصت رشد هست.
چه کار کنیم اینجور مواقع؟
یک.
بهتر است تمرکزِ گفتگو روی دیر آمدن باشد نه اینکه بریم سراغ درس و‌دوست و خواب و...
دو.
قبول دارم که سخت است در آن لحظه متوجه باشید که فرزندتان ویژگی‌ها و توانمندی‌های خوبی دارد ولی آگاهی از توانمدی‌هایش می‌تواند برای حالِ رابطه‌تان و‌ مدیریت هیجانی آن لحظه خوب باشد.
از قبل فهرستی از توانمندی‌هایش را بدانید و به خودتان یادآوری کنید تا در این لحظه او را موجودی بی‌فایده،‌ لاابالی، بی‌قید و کلافه کننده نبینید. .............
حداقل سه ویژگی و توانمندی فرزند شما چیست؟

#فرزند_پروری_یک_علم_است
#نوجوان #فرزندپروی #سید_مجتبی_حسینی_نیا
#دردسر_والدین #نوجوان_مشکل‌دار #مسئله #نوجوان_مسئله‌دار
Read more
 #تجدیدچاپ * . . . . . دیر آمدی دلبر من! دیر آمدی تو تازه در آغاز طلوعی و من واپسین‌پرتو غروب ...
Media Removed
#تجدیدچاپ * . . . . . دیر آمدی دلبر من! دیر آمدی تو تازه در آغاز طلوعی و من واپسین‌پرتو غروب احتضارم دیر آمدی دلبر من! دیر آمدی… . . . در این مجموعه‌ی برگزیده سعی شده از همه‌ی دوران‌ها و همه‌ی سبْک‌های متفاوت شعری شاعر، آثاری آورده شود و برای نخستین بار نمایی جامع از شعر شیرکو بی‌کس در ... #تجدیدچاپ * .
.
.
.
.

دیر آمدی دلبر من!
دیر آمدی
تو تازه در آغاز طلوعی و
من واپسین‌پرتو غروب احتضارم
دیر آمدی دلبر من!
دیر آمدی…
.
.
.
در این مجموعه‌ی برگزیده سعی شده از همه‌ی دوران‌ها و همه‌ی سبْک‌های متفاوت شعری شاعر، آثاری آورده شود و برای نخستین بار نمایی جامع از شعر شیرکو بی‌کس در زبان و ادبیات فارسی در دسترس خواننده قرار گیرد.

و سرانجام اینکه #شیرکوبی_کس در حقیقت، همه‌ی تاریخ و فرهنگ و فولکلور چندهزارساله‌ی ملت و میهن‌اش را به شکلی نو و با نگاه و دیدگاهی جهانی در شعرهایش بازسرایی کرده و در همان حال گوشه‌ی چشمی هم به تاریخ و فرهنگ جهان دارد. شعرهای او با تمام وجود از ژرفای دل دریایی‌اش برآمده و از این‌رو بر دل جهانیان نشسته است. او در همان حال، زیباترین تعبیرات شاعرانه را در مورد دلبر به کار می‌گیرد و همواره در دل شعرهای اجتماعی و سیاسی‌اش گوشه‌ی نگاهی به عشق دارد...
.
.
.

#شعرمعاصر
#مجموعه_اشعارنگاه
#شیرکوبی_کس
گزینش، گردآوری و بازسرایی: 
#رضاکریم_مجاور
۹۲۰ صفحه
جلدسخت
۷۰۰۰۰ تومان
#تجدیدچاپ
#چاپ_دوم
#موسسه_انتشارات_نگاه‌
#نشر‌نگاه #negahpub .
.
.
Read more
سلام دوستان عزیز و گل! شعری بر وزن و مضمون شعر معروف استاد شهریار ( آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا...) ...
Media Removed
سلام دوستان عزیز و گل! شعری بر وزن و مضمون شعر معروف استاد شهریار ( آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا...) . تقدیم به دوستان. . . . . . آمدی جانم بقربانت ولی دیر آمدی. وقت تکفین من و تکرار تکبیر آمدی. آرزوی رفته بر بادم: ‌چه پیش آمد بگو. از چه رو دیدار این دلداده ی پیر آمدی. ؟ آمدی مرهم گذاری یا که زخم ... سلام دوستان عزیز و گل!
شعری بر وزن و مضمون شعر معروف استاد شهریار ( آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا...) . تقدیم به دوستان. . . . . . 🌾 آمدی جانم بقربانت ولی دیر آمدی.
وقت تکفین من و تکرار تکبیر آمدی.

آرزوی رفته بر بادم: ‌چه پیش آمد بگو.
از چه رو دیدار این دلداده ی پیر آمدی. ؟

آمدی مرهم گذاری یا که زخم تازه ای؟
نوش دارویی و یا با نیش شمشیر آمدی؟
تشنه کامم کردی و گفتی سرابم من سراب.
اینک اما بر سرم با کاسه ی شیر آمدی

در جوانی درد عشقم را نکردی چاره‌ای.
این دو روز مانده ی عمرم به تدبیر امدی؟
در میان دام خود کردی رهایم بس نبود.؟
بار دیگر بی وفا از بهر تحقیر آمدی؟! رفتی و گفتی که ما را قسمت و تقدیر نیست.
لابد اکنون در پی تغییر تقدیر آمدی!

رفتی و چشمان من پشت سرت دریا گریست.
آنقدر ماندی که دریا گشته تبخیر آمدی. رفتی اما چهره ات در چشم من جا مانده بود.
روز و شب زیبای من، هر دم به تصویر آمدی.

گفته بودم میروی اما پشیمان میشوی.
منتظر بودم ولی خیلی به تأخیر آمدی.
آمدی ای بی وفا، بخشیدمت منشین برو.
گر برای خواهش و غفران تقصیر آمدی.
یاد ایام جوانی زنده شد اما چه سود.
بعد یک عمری که من گشتم زمینگیر آمدی.

عشق جمشيد جمی دیر آمدی، دیر آمدی.
وقت تکفین من و تکرار تکبیر آمدی.
Read more
<span class="emoji emoji1f469"></span>‍<span class="emoji emoji1f3a4"></span><span class="emoji emoji2764"></span> هزاران هزار نمونه انسانی دور و بر ما هستند که بهمون ثابت کنند سن شناسنامه ای ابدا قابل اعتنا نیست ...
Media Removed
هزاران هزار نمونه انسانی دور و بر ما هستند که بهمون ثابت کنند سن شناسنامه ای ابدا قابل اعتنا نیست و به درد همون شناسنامه می خوره ... اگه گفتین چرا ؟؟ چون سن واقعی شما بر مبنای عملکرد و سلامت بافت ها و اندام هاتون سنجیده میشه که بهش میگیم سن بیولوژیک... پس خیلی به شناسنامه ها کاری نداشته باشید ... 👩‍🎤❤
هزاران هزار نمونه انسانی دور و بر ما هستند که بهمون ثابت کنند سن شناسنامه ای ابدا قابل اعتنا نیست و به درد همون شناسنامه می خوره ...😊
اگه گفتین چرا ؟؟😉
چون سن واقعی شما بر مبنای عملکرد و سلامت بافت ها و اندام هاتون سنجیده میشه که بهش میگیم سن بیولوژیک... پس خیلی به شناسنامه ها کاری نداشته باشید و ببینید وجود واقعی تون چند سالشه ؟
و بدونید هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست....
پس هر کاری قلب تون میگه انجام بدید ❤😊
بگذارید کنار این کلیشه های مزخرف مثل از من گذشته.... سر پیری معرکه گیری ..... از سنش خجالت نمی کشه و .... برای من زشته و .....
.
زندگی کنید تا روزی که زنده هستید 💥💥💥👩‍🎤👩‍🎤
.
#زندگی #زندگی_سالم #زندگی_کن #عاشقانه #سن #سن_بیولوژیک #سن_من #به_قلبت_گوش_کن
Read more
: : مامان همیشه میگه : چای باید خوب دم بکشه تا عطر و رنگ واقعیشو بفهمی ... زود برش داری ، عطر و رنگش ...
Media Removed
: : مامان همیشه میگه : چای باید خوب دم بکشه تا عطر و رنگ واقعیشو بفهمی ... زود برش داری ، عطر و رنگش اصل نیست دیر برداری میجوشه ! چای اگه بجوشه که خوردنی نیست ! ولی اگه دم بکشه ، بشینی کنارِ ایوون ، بارون بزنه ، فنجونتو بگیری دستت ، گرماشو حس کنی ، اونوقته که لذت داره ... دوست داشتنم همینه ... عجله ... :
:
مامان همیشه میگه :
چای باید خوب دم بکشه
تا عطر و رنگ واقعیشو بفهمی ...
زود برش داری ، عطر و رنگش اصل نیست
دیر برداری میجوشه !
چای اگه بجوشه که خوردنی نیست !
ولی اگه دم بکشه ، بشینی کنارِ ایوون ، بارون بزنه ، فنجونتو بگیری دستت ، گرماشو حس کنی ، اونوقته که لذت داره ...
دوست داشتنم همینه ...
عجله نکن ، لفتش هم نده
بذار خوب دم بکشه ...
:
:

مریم_قهرمانلو
:
----------------------------------
:
سلاااااام....تو روابطتتون با عزیزانتون...با کسی که واستون مهمه و دوستش داریناااااا....عجله نکنین...لفتشم ندین...هر چیزی به اندازه و به موقع....بلههههههه....اینجوریااااستتتت....✌🏻👊🏼👌🏼😌🙃🙂
:
:
پ . ن : الان میگین ادم چایی خور همه چی رو با چایی میسنجه...😋😃🙃....والاااا تقصیر من نیست ...تقصیر این مریم خانم قهرمانلوه...☝🏻☝🏻☝🏻🙄😄😅👋👌🏼...جااان خودممم
-------------------------------
:
رامسر جانم....☺️😍
Read more
اصلا دنبال تو میگردم کجایِ این شهر ایستاده ای؟! . . . درود و صبح دیرتون بخیرباشه. *دوستان ...
Media Removed
اصلا دنبال تو میگردم کجایِ این شهر ایستاده ای؟! . . . درود و صبح دیرتون بخیرباشه. *دوستان گلم تسلیت این ایام و التماس دعا دارم* این #کیک یهویی و دیر وقت دیشب دیروقت بعد کلی کار و #سفارش بنظرم رسید که میتونه یک #صبحانه عالی با چای دبش و تازه دم باشه. بله بنده اول در خدمت خانواده ام البته اینو ... اصلا
دنبال تو میگردم
کجایِ این شهر

ایستاده ای؟!
.
.
.
درود و صبح دیرتون بخیرباشه. *دوستان گلم تسلیت این ایام و التماس دعا دارم*
این #کیک یهویی و دیر وقت دیشب دیروقت بعد کلی کار و #سفارش بنظرم رسید که میتونه یک #صبحانه عالی با چای دبش و تازه دم باشه.
بله بنده اول در خدمت خانواده ام
البته اینو گفتم قابل توجه دوستان خیلی خیلی عزیزی که نگران اینن که من از خانواده کم میذارم یا از توجه به فرزندانم بخاطر کارم غافل شدم درحالیکه خانواده برای من در اولویته و دلیل انتخاب کار خانگی برای رسیدگی بیشتر به خانه و عزیزانمه پس قبل از اینکه در زندگی دیگران سرک بکشیم و قضاوتشون کنیم بهتره کنارشون باشیم قوت قلبشون باشیم نه اینکه با تیری زهرآگین دلشون بشکنیم. 👈👈👈👈بیایم زود قضاوت نکنیم👉👉👉
#کیک_کدوحلوایی
مواد لازم:
آرد: 2 پیمانه
پودر دارچین: 2 ق چایخوری
بیکینگ پودر: 3 ق چایخوری
تخم مرغ: 3 تا
پوره کدو حلوایی : 1 پیمانه
گردوی خرد شده: 50 گرم
شکر: 200 گرم
ماست: 3 ق سوپخوری
روغن مایع: 1 پیمانه
نمک: یک هشتم ق چایخوری
طرز پخت:
خب مواد رو بیرون یخچال گذاشتم...فر رو روی 180 روشن می کنیم..قالب رو چرب و آرد پاشی می کنیم یا از روغن جدا کننده استفاده می کنیم..آرد و بیکینگ پودر و نمک رو با هم مخلوط و 3 بار الک می کنیم..من یکم جوز هندی هم توش رنده کردم
تخم مرغها و شکر و دارچین رو با همزن زدم
حالا ماست و روغن مایع رو اضافه می کنید
پوره کدو حلوایی رو هم مخلوط می کنیم با مواد (200 گرم کدوی خام رو اگه اینجوری بپزین 1 پیمانه پوره کدو بهتون میده
 آرد رو کم کم روی مواد الک می کنیم و هم می زنیم با لیسک و آرام
در انتها گردوی خرد شده رو اضافه می کنی
...مایه کیک رو توی قالب می ریزیم و به مدت 40 دقیقه یا تا زمانی که تستر تمیز از داخل کیک بیرون بیاد توی فر می ذاریم
بعد از اینکه کیک خنک شد از قالب خارج کنین..من دوو نیم شب این کیک از فر درآوردم
خوش عطر و خوشرنگ
اینم از بافتش مشخصه تو عکس
خلاصه که کیک خوشمزه ایه که هم میشه ساده و با پودر قندی که روش الک کنین سرو بشه...هم با خامه قنادی زده شده
نوش جان
با دستور هانی شف عزیز
@hani_hskh .
.
.
دوستان گلم انواع #کیک های خوشمزه و خاص در هشتم
#کیک_خونگی_بهار
انواع غذا و شیرینی ها در هشتم های مربوطه با پسوند بهار یا بهاربانو سرچ کنید.
Read more
روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها ...
Media Removed
روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها و شادمانی‏ها از داخل خانه به وضوح به گوش می‏رسید و هر عابری را متوجه خود می‏ساخت. ناگهان کنیزکی از خانه بیرون آمد تا خاکروبه را خالی نماید. امام علیه‏السلام از آن کنیز پرسید: « صاحب این خانه ... روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها و شادمانی‏ها از داخل خانه به وضوح به گوش می‏رسید و هر عابری را متوجه خود می‏ساخت.
ناگهان کنیزکی از خانه بیرون آمد تا خاکروبه را خالی نماید. امام علیه‏السلام از آن کنیز پرسید: « صاحب این خانه عبد و بنده است یا آزاد؟ » کنیزک گفت: « این چه سؤالی است؟ صاحب این خانه، آزاد و حر است. » امام علیه‏السلام فرمود: « صدقت لو کان عبدا خاف من مولاه » « آری! درست گفتی! اگر بنده بود از مولای خود می‏ترسید و این چنین به فسق و فجور نمی‏پرداخت. »
کنیز به خانه برگشت. « بشر » که بر روی سفره شراب و صدها گناه دیگر نشسته بود پرسید: « ای کنیز! چرا دیر کردی؟ »
کنیز جریان را تعریف نمود و از سخنانی که بین او و امام علیه‏السلام رد و بدل گشت، بشر را آگاه نمود. ناگهان بشر، پای برهنه بیرون دوید و خود را به امام علیه‏السلام رسانید و گریه بسیار کرد و ضمن اظهار شرمندگی، عذرخواهی فراوان نمود.
آری « بشر » مقصود امام علیه‏السلام را به نیکی دریافت و از اعمال زشت خویش توبه نمود و به دست ولایت تامه امام علیه‏السلام به سعادت جاودانی دنیا و آخرت نائل گشت.
از آن‏جا که او هنگام توبه، پابرهنه بود، به او « بشر حافی » گفتند. (حافی یعنی پابرهنه)

آری آزاد بودن افتخار نیست
ننگ است
باید بنده بود
باید #وابسته بود
#وابسته_حق
گرچه اونهایی که ادعای آزادی میکنند هم وابسته اند #وابسته_باطل
همچون بشر
وابسته مالی، وابسته فکری، وابسته.... #وابسته_نظامم

منهاج الکرامه فی معرف الامامة، علامه حلی - الکنی و الألقاب، محدث قمی، ج 2
Read more
 #bighanoon #mortezaghadimi پانی جون در حال معرفی افعالی است که فعل بعد از آن‌ها با ing می‌آید نه ...
Media Removed
#bighanoon #mortezaghadimi پانی جون در حال معرفی افعالی است که فعل بعد از آن‌ها با ing می‌آید نه با to و به همین منظور روی تخته می‌نویسد: . I enjoy dancing. I enjoy to dance is wrong. Would you mind closing the door? Would you mind to close the door? is wrong. Tom suggested going to the ... #bighanoon #mortezaghadimi
پانی جون در حال معرفی افعالی است که فعل بعد از آن‌ها با ing می‌آید نه با to و به همین منظور روی تخته می‌نویسد:
.
I enjoy dancing.

I enjoy to dance is wrong.

Would you mind closing the door? Would you mind to close the door? is wrong.

Tom suggested going to the cinema. Tom suggested to go to the cinema is wrong.
.
او می‌خواهد یک‌سری فعل دیگر را معرفی کند که فعل بعد از آن‌ها با ing می‌آید که خانم منشی با استرس و اضطراب وارد می‌شود و می‌گوید ببخشید بچه‌ها شما فیلترشکن چی استفاده می‌کنید.

پانی‌جون که می‌داند اگر جوابش را ندهیم ول‌کن نخواهد بود، خودش می‌گوید من فیلترشکن ندارم بعد رو به ما می‌کند.

سیامک می‌گوید سایفون، من می‌گویم شادوساکس، مریم خانم می‌گوید اولتراسرف و مرجان هم گفت یوگا.

خانم منشی انگار که تیرش به سنگ خورده باشد، گفت: همه این‌ها را دارم. نمیفرسته داره دیر میشه، داره دیر میشه.

مریم خانم وقتی دید خانم منشی این همه عجله داره پرسید چی داره دیر میشه که خانم منشی گفت: نامزدم عکس مراسم عروسی شاهزاده هری و مگان مارکل را توییت کرده و زیرش نوشته «نگاه کنید عروس یعنی این. ساده و بدون آرایش و با کک و مک حتی».
.
باید منشنش کنم اگه عروس کک و مک‌دار دوست داره مادرش رو بفرسته لندن خواستگاری. پا نشه بیاد نیاورون.

وقتی این حرف را زد، مرجان گفت مگه شما نیاورون می‌نشینید که خانم منشی گفت: نزدیک نیاورون هستیم.

پانی جون که همین‌طور منتظر بود تا خانم منشی برود، گفت:
.
ok. Nobody has any new anti‌filter.

خانم منشی در را محکم بست تا پانی جون به ادامه گرامر بپردازد و بنویسد:
.
stop, finish, miss, avoid, imagine, risk and practice are verbs that are followed by ing.

بعد رو کرد به ما تا هرکدام‌مان یک مثال با افعال نوشته شده روی تخته بزنیم.
.
مریم خانم گفت:

I stopped using my phone before bed.
.
سیامک هم گفت:

I stopped smoking cigarette.
.
نوبت من بود مثال بزنم که خانم منشی گریان وارد کلاس شد و شروع کرد به حرف زدن اما متوجه نمی‌شدیم چه می‌گوید.

پانی جون دستش را گرفت بنشیند روی صندلی خودش تا کمی آرام شود.

آرام که شد گفت واقعا آدم این‌قدر بی‌جنبه. من باهاش شوخی کردم و حالا جواب داده باشه. اتفاقا من هم منتظر بهانه بودم مادرم را بفرستم لندن خواستگاری. شما هم همون‌جا نیاورون منتظر باش تا شاهزاده سوار بر اسب سفیدت بیاد دنبالت.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
From Iran 🇮🇷 #amirazizilove 🤗 1/1/97 (happy New Year) هیتلر موسلینی استالین ناپلئون همه احمق بودند! کدام مرد عاقلی بجای بافتن موی معشوقه اش عمرش را صرف جنگ میکند ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼﻱ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻛﺘﺎﺏ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ… براتون سالی بدون جنگ ،حادثه، ... From Iran 🇮🇷
#amirazizilove 🌷🤗 1/1/97 (happy New Year)

هیتلر موسلینی استالین ناپلئون همه احمق بودند!

کدام مرد عاقلی بجای بافتن موی معشوقه اش عمرش را صرف جنگ میکند ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼﻱ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻛﺘﺎﺏ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ…

براتون سالی بدون جنگ ،حادثه، اتفاق بد و سالی پر از شادی ، بوسه و عشق و شادی آرزو می کنم😘
#poetry #poet #poem #instapoetry #lovely #words #writer #writing #follow #متن #عاشقانه #زیبا #نوشته‎ #military_love #سال_نو_مبارک #iran

بیایید برای هم دعا کنیم
دعا کنیم برای جاودانگی مهر مادر
همیشه سبز ماندن نگاه خسته ی پدر...
سلامتی همسر و خواهر و برادر و فرزند
برای دل دوستانمان دعای روشنی کنیم...
دعا کنیم برای قلب مهربان همسایه...
دعا کنیم برای تمام بیمارانی که چشم به خدای الشافی دوخته اند.
دعا کنیم برای تمام آنانی که سفره خالیشان را به حرمت مهربانی خدایشان شکر میگویند!
دعا کنیم برای دل کودکانی که جای خالی پدر گوشه سفره هفت سینشان به چشم میخورد اما لبخند میزنند برای دل مادر و به پاس شکر خدایشان.
دعا کنیم هیچ پدر و مادری در این شب عید شرمنده نگاه اشک آلود فرزندش نشود
و دعا کنیم برای تمام کسانی که این روزها زیر بار جنگ و بی عدالتی ها هنوز لبخند میزنند به امید لطف خدایشان
و بعد...
دعا کنیم برای دلمان تا همیشه آبی بماند و لبریز از عشق به دیگران!
یادمان نرود دنیا در گذر است جایی برای شستشوی دلمان از تمام غصه ها و کدروت ها پیدا کنیم... گاهی چه زود دیر میشود... امیدوارم نوروزی که پیش رو دارید....آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی.
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست و برخی دوستدار.
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل ،
رسیده نشوی. و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی .
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد .
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی، هر چند خرد بوده باشد ،
و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی" این مال من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است

و در پایان اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی.
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید ،
یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق
Read more
#چرا_گرفتید_چرا_آزاد_کردید پیش نوشت در مورد انتشار کلیپ و کلیپهای مشابه ، یا نباید واکنش نشان داد و باید سکوت کرد یا باید مطلب را عنوان و از #مسئولان نامسئول مطالبه کرد در حالت اول که هیچ ، حاصل همین است که میبینیم به جاهای باریکتر از این هم میکشد ، دیر یا زود اما در حالت دوم در این مورد ، یا باید ... #چرا_گرفتید_چرا_آزاد_کردید
پیش نوشت
در مورد انتشار کلیپ و کلیپهای مشابه ، یا نباید واکنش نشان داد و باید سکوت کرد
یا باید مطلب را عنوان و از #مسئولان نامسئول مطالبه کرد
در حالت اول که هیچ ، حاصل همین است که میبینیم
به جاهای باریکتر از این هم میکشد ، دیر یا زود
اما در حالت دوم در این مورد ، یا باید بدون تیزر مورد مطرح میشد ، که انوقت دوستان خودشان برای پیدا کردن تیزر تلاش میکردند و آن را میدیدند ، یا تلاش نکرده و باید در ذهن خود با حدس و تصور به نتیجه برسند
و یا اجبارا کلیپ را نشر دهیم و بشود انچه خیلی هم مشتاق به آن نیستیم .

به اسم تمرین #تئاتر آن هم از نوع #کمدی_موزیکال یکسال زدند و خواندند و چرخیدند و رقصیدند

نوش جانشان ، #جمهوری_اسلامی است و #آزادی !

حالا هم رسید به وقت اجرا برای عموم #مردم
همین نمایش رویای شب تابستان از ویلیام شکسپیر
کارگردان #مریم_کاظمی و تهیه کننده امیرحسین شفیعی که از اوایل شهریور اجرای خود را در #تئاتر_شهر شروع کرد

چند شب هم اجرا کردند و نوشته های #شکسپیر را خط به خط اجرا کردند که یک وقت خدایی نکرده چیزی از قلم نیوفتد

که چون اینجا جناب شکسپیر گفته زن باید با مرد برقصد پس میرقصند و چون اینجا گفته زن باید بخواند پس بخواند و چون اینجا گفته همه برقصند همه برقصند و چون اینجا چنین و چنان گفته پس چنین و چنان

که مثلا عین خواسته نویسنده اجرا شود
اصلا هم کاری ندارند #خدا و پیغمبر و #دین و احادیث خودشان چه گفته که محض رضایتشان یکی دو خط از ماجرا را هم طبق دستورات ایشان اجرا کنند

بهرصورت
نوش جانشان ، جمهوری اسلامی است و آزادی !

اینهمه اجرا کردند و به ادعای همین جماعت مثلا اهل هنر آخر الامر بخاطر این تیزر بالا کار کارگردان و رییس تیاتر شهر به بازداشت کشید
جیغهای بنفش و سبز بلند شده و زنان این صنف گیسو افشان کردند و امثال جناب پرویز پرستویی مثل تمام این چند ماه گذشته پیراهن درید که ای داد و بیداد ، من که نمیدانم چه شده و چرا بازداشت شدند ولی باید آزادشان کنید و این حرفها

خلاصه اینکه طبق انتظار ازاد شدند
با یک وثیقه دویست سیصد میلیونی

پ ن
جناب مسئول ، وقت خواب
چندین شب اجرا کردند و شما شب اخر یادتان افتاد شما حقوق میگیرید برای همین نظراتها ؟
اصلا حالا که بازداشت کردید چرا به این سرعت آزادشان کردید ؟
اگر بنا به تذکر بود تذکر میدادید ، بدون بهانه برای هوچی گری هوچی گران
اگر بنا به بازداشت است ، درست و حسابی و با اطلاع رسانی ، دادگاه و سوال جواب فقط برای عوام است ؟

رسما شده بدعت ، جیغ های بنفش و حمایتهای صنفی
و ساعتی بعد کوتاه امدن #قانون
Read more
<span class="emoji emojia9"></span> Vivian Maier گاهی به این زن فکر میکنم به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد ...
Media Removed
Vivian Maier گاهی به این زن فکر میکنم به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد اما داستان زندگی و عکس هایش همچنان برای ما جذاب است زنی که بیش از 40 سال را به عنوان پرستار بچه ها سپری کرد و عکس های خیابانی جالبی را در شیکاگو و نییورک ثبت نمود اری اکثر اثارش در چمدان ها و جعبه هایش پیدا ... © Vivian Maier
گاهی به این زن فکر میکنم
به عکاس ناشناخته ای که اگر چه خیلی دیر و بعد از مرگ شناخته شد اما داستان زندگی و عکس هایش همچنان برای ما جذاب است
زنی که بیش از 40 سال را به عنوان پرستار بچه ها سپری کرد و عکس های خیابانی جالبی را در شیکاگو و نییورک ثبت نمود
اری اکثر اثارش در چمدان ها و جعبه هایش پیدا شد
کسی نمیدانست که یک پرستار بیش از 150 هزار عکس را در بیش از 40 سال مخفی کرده است
او سلفی های بسیاری از خود گرفته، اکثرا در شیشه های خیابان، ساده بوده و هیچ وقت لبخندی به لب ندارد
گویی میدانسته که دنیا نیز کاری با او نداشت
اما همچنان به عکاسی ادامه داده است
عکس گرفته، بسیار و زیاد
عکاسی از محله های متوسط و کودکان خیابانی و کوچه ها خلوت
کادرهایش کمی شبیه دنوا عکاس مشهور فرانسویست
اما ارامش و راز نگاهش در تمام سلفی های او مرا شگفت زده میکند
تا با حال ایا با خود فکر کرده اید که چگونه میتوان 40 سال با شوق در سراسر دنیا عکس گرفت و انها را مخفی کرد!
یک عشق ذاتی و یک سکوت طولانی!
عکس های که شاید باور نکنید تازه از سال 2007 در نت منتشر شده بود
روزی که با اثارش اشنا شدم را هنوز به یاد دارم
گاهی عمیقا به این زن فکر میکنم
زنی که پرستاری از بچه ها را ادامه داده و دوربینش را از خود جدا نکرده بود
شگفتا
ایا دوست داشت که روزی شناخته شود و یا فکر میکرد فقط باید این صحنه ها را ثبت کند؟
ایا اصلا اهمیت میداده که این عکس ها جهانی را مشتاق میکند و یا فقط در پی ثبت روزمرگیست؟
مقام هنرمند اینجا به چالش کشیده میشود!
به راستی ایا هنر عکاس نمایش شکوه چالش های ذهنی خود و منتشر کردن برای مخاطبین بسیار است و یا درک محیط اطراف و عشق به کادر کردن انها و تماشایشان در دنیای کوچک شخصی
این عکس ها گاهی خود هنر را نیز به چالش عمیقی فرو میبرد
ویویان مایر را دوست داشته باشید، چون بدون دیده شدن و برای ثبت واقعی لحظات عکس میگرفت
کاش میتوانستم چند روزی با او همراه شوم
در همان کوچه های سالها ی دور
در شیکاگو
راستی او در تمام این 40 سال درگیر چه انگیزه ای بوده است
کمی به او و اثارش فکر کنید
هنرمندان بسیاری هستند که میتوانند روزها فکر مارا درگیر کنند
اری
گاهی عمیقاً به او می اندیشم
به کسی که من جز اساتید لحظه نگاریش میدانم
زنی که تنها خود بودن را امتحان میکرد و دنیا را از دریچه چشمان خود کافی میدید!

اینها وارثان عکاسی حقیقی بودند
عکاسانی که نه برای دیده شدن بلکه برای نگریستن واقعی شات میزدند
چه خوب که بیندیشیم و ببینیمشان

نوشته اریجینال امیر شمس
مدرس هنر عکاسی
مرداد
@amirshamsofficial
#vivianmaier
Read more
تفاوت‌های بسیاری در طرز برقراری ارتباط بین زنان و مردان وجود دارد، اما حتی اگر شما و همسرتان روابط ...
Media Removed
تفاوت‌های بسیاری در طرز برقراری ارتباط بین زنان و مردان وجود دارد، اما حتی اگر شما و همسرتان روابط موفقی داشته باشید، باز هم در مواقع استرس‌زا ممکن است در برقراری ارتباط با مشکلاتی روبرو شوید. بنابراین، اینگونه مواقع برقراری ارتباط درست از اهمیت ویژه ای برخوردار است، چرا که عدم موفقیت در ارتباط ... تفاوت‌های بسیاری در طرز برقراری ارتباط بین زنان و مردان وجود دارد، اما حتی اگر شما و همسرتان روابط موفقی داشته باشید، باز هم در مواقع استرس‌زا ممکن است در برقراری ارتباط با مشکلاتی روبرو شوید.

بنابراین، اینگونه مواقع برقراری ارتباط درست از اهمیت ویژه ای برخوردار است، چرا که عدم موفقیت در ارتباط درست، باعث بروز سوءتفاهم ها، جریحه دار شدن احساسات، احساس تنهایی، و انزواطلبی می‌شود و روابط همسران را به کدورت می‌کشاند. برای مقابله با بروز چنین مشکلاتی، راه‌های زیر را پیشنهاد می‌کنیم:

1- تا حد امکان به خود مسلط باشید و آرامش خود را حفظ کنید.

در استرس‌های شدید، ممکن است اضطراب داشته باشید، عصبانی شوید، بترسید، یا غمگین شوید(یا همه اینها و حتی بیش از اینها) و همسر شما هم حال و روزی بهتر از شما نداشته باشد. داد و بیداد کند، لحن عصبانی و تند حرف زدن شما می‌تواند در همسرتان هم چنین احساسی را تقویت کند و حتی او را برای دفاع از خود وادار به تقلید رفتار شما نماید.

2- احساس خود را در کمال احترام ابراز کنید.

همسرتان را برای احساسی که دارید سرزنش نکنید. برای مثال، بجای اینکه بگویید: "تو منو با دیر اومدن هات روانی میکنی! اینقدر بی مسئولیتی حتی زحمت یه تماس هم به خودت نمیدی بگی من دیر میام! " از این جمله استفاده کنید:"وقتی دیر میکنی و با من تماس نمی‌گیری بگی دیر می‌رسی نگران می‌شم." به احساسات همسرتان هم احترام بگذارید.

3- مهارتهای خوب گوش کردن را تمرین کنید.

بدون اینکه حرف او را قطع کنید، به او گوش کنید و برای اینکه از درک درست منظور او مطمئن شوید، با عبارات خودتان حرف او را تکرار کنید.

4- اگر لازم می‌بینید، با هم بیرون بروید.

اگر شما و همسرتان خیلی آزرده‌اید و نمی‌توانید با احترام و آرامش به گفتگو ادامه دهید، قدری به خود استراحت دهید. وقتی هردو آرام‌تر شدید، به ادامه مکالمه برگردید.

5- درباره خوبی ها هم مانند مشکلات صحبت کنید.

فراموش نکنید از همسرتان با رفتار و با کلام‌تان تشکر و قدردانی کنید. به او ابراز علاقه کنید و به او بگویید دوستش دارید. مهارت‌های ارتباطی غیر کلامی مانند در آغوش کشیدن و گرفتن دست او را حتما به کار گیرید.

6- گاهی نظر مخالف را بپذیرید.

گاهی همسران باید برای تصمیم به انجام دادن یا انجام ندادن کاری با هم به توافق برسند؛ مثلا ممکن است در یک بحران مالی، لازم است برای فروش یک قطعه طلا به توافق برسند.

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #دوستی #همسر_خوب #همسر #زندگی_خوب #همسر #عشق #احساسات #گفتگو #صحبت #
Read more
هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن! هر جا ...
Media Removed
هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن! هر جا هستی لبخند یادت نره . . . قطعا اینروزا وضع پیش آمده ی اقتصادی همه دنبال یه راه واسه کسب درآمد هستن، به معجزه اعتقاد داشته باشید و به قدرت دستهای خودتون، اینروزا همه باید به هم کمک کنیم، با طبع منم ... هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن!
هر جا هستی لبخند یادت نره 🍃🌺🍃🌺🍃 . . . قطعا اینروزا وضع پیش آمده ی اقتصادی همه دنبال یه راه واسه کسب درآمد هستن، به معجزه اعتقاد داشته باشید و به قدرت دستهای خودتون، اینروزا همه باید به هم کمک کنیم، با طبع منم ترجیج میدم بیشتر همدل و همراه باشم در اینراه ، آموزشگاه ما این امکان رو به شما میده که، بتونید با کمترین هزینه و بدون صرف وقت در رفت و آمد ، خیلی آسون آموزشهایی رو که میخواید دریافت کنید، و از طریق اونها واسه خودتون یه منبع درآمد و یه شغل خونگی داشته باشید، 👈تمام قیمتها رو پایین آوردیم، تا همه بتونن شرکت کنن، لیست تخفیفها رو تو کانال ببینید
ما سی و شش تا پکیج یا همون کارگاه آموزشی داریم، به عنوان مثال کارگاه شماره ی یک شیرینی های خشک و تربیسکوییت هست یا مثلا کارگاه شماره ی دو، کیکهای عصرانه و کافیشاپی و همینجوری تا.......... کارگاه سی و شش که گل مدرن هست 😊
کارگاه های ما همیشگیه و منقضی نمیشه
همشون آماده ن و برای ثبت نام هیچ محدودیت زمانی هم ندارید، هر زمان بعد از واریز هزینه سریعا اد میشید به کارگاه اموزش وقتی اد شدید تمام ایتم ها وآموزشهای مربوط به اون کلاس رو یکجا دریافت میکنید ودیگه هر وقتی که فرصت داشتید میتونید اموزشها رو مرور کنید و درست کنید
حتی اگر بعد از یکسال باشه، بازم امکان رفع اشکال انلاین هم دارید

واسه شروع هیچ وقت دیر نیست
کافیه بخوای و به قدرتی که در وجودت داری ایمان بیاری
کاری که من سالها پیش کردم، با وجود تمام سختیها ، الان تمام قد کنار هنرجوهام ایستادم و میدونم که همشون میتونن، چون من با اون شرایط تونستم 💪
. 🌺🌺🌼🌺🌼
Read more
. اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم ...
Media Removed
. اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را ... .
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
.
.
.
براى عشق🍃
Read more
... # غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می ...
Media Removed
... # غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت برای تماشا خوش آمدی راه نجاتم ار شب گیسوی دوست نیست ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود منت ... ...
#
غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجاتم ار شب گیسوی دوست نیست
ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق! ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

#فاضل_نظری / @fazelnazarii
Read more
امروز میخوام آموزش دو مدل سوهان کنجدی رو بذارم که خودم چند وقت پیشا درستش کردم و عاشقشون شدم جفتشون ...
Media Removed
امروز میخوام آموزش دو مدل سوهان کنجدی رو بذارم که خودم چند وقت پیشا درستش کردم و عاشقشون شدم جفتشون رومیذارم واستون من اون کمرنگه رو بیشتر دوسش داشتم و همینجا دستورش رو میذارم شمام امتحان کنید نظرتونو بگید طرز تهیه سوهان کنجدی کنجد خام یک لیوان عسل3قاشق غذاخوری شکر 2قاشق غذاخوری گردو به دلخواه ... امروز میخوام آموزش دو مدل سوهان کنجدی رو بذارم که خودم چند وقت پیشا درستش کردم و عاشقشون شدم جفتشون رومیذارم واستون من اون کمرنگه رو بیشتر دوسش داشتم و همینجا دستورش رو میذارم شمام امتحان کنید نظرتونو بگید
طرز تهیه سوهان کنجدی
کنجد خام یک لیوان
عسل3قاشق غذاخوری
شکر 2قاشق غذاخوری
گردو به دلخواه من نریختم
کنجد رو روی حرارت باقاشق چوبی تفت میدیم تا طلایی بشه،شکر و عسل رو روی حرارت گذاشته و آروم هم میزنیم تا شکر حل بشه و دوسه تا جوش بزنه،کنجد رو اضافه میکنیم و هم میزنیم تا در وسط ظرف جمع بشه از روی حرارت برداشته و گردوی خرد شده رو اضافه میکنیم .
پشت سینی رو چرب کرده موادمون رو روش میریزیم و با پشت قاشق یا پالت که چربش کردیم مواد رو روی سینی تا جایی که میشه پهن و نازک میکنیم.
با یه چاقوی تیز به اندازه دلخواه روش خط میندازیم و یه ساعت میزاریم یخچال تا خودشو بگیره بعد خردش میکنیم.
بینهایت خوشمزه اس و با دست جدا میشه و سفت نیست و به دندان نمی چسبه توی ظرف دردار توی یخچال نگهداری کنید.
‍ اینم دستور دومی
پشت زیک
پشتِ زیک یا سوهان کنجدی مازندرانی، یه نوع شیرینی محلی مخصوص شمال در مازندرانی است که با کنجد و شکر درست میشود و مفید برای فعالیت های فکر ، زیراسرشار از فسفر مفید برای مغز است .
علت نامگذاریش به خاطر پرنده ای است به نام زیک که محل زندگیش در شمال ایران می باشد.رنگ بال و پرش دقیقا مثل همین شیرینی می‌باشد.

مواد لازم ؛؛؛؛؛
1 پیمانه شکر
1 پیمانه کنجد بو داده شده
1 قاشق کره یا روغن
طرز تهیه:؛؛؛؛ شکر را در ظرفی بریزید وروی حرارت خیلی ملایم ذوب کنید تا کاراملی شود.مراقب باشید حرارت زیاد نباشد تا شکر بسوزد در ضمن موقع ذوب کردن شکر از کنار گاز نروید مدام شکر را هم بزنید .وقتی شکر کامل اب شد کنجد وکره را هم اضافه کرده ومخلوط کنید.و مدام هم بزنید تا کنجد و شکر به خورد هم بروند .
از اینجا سرعت عمل خیلی مهم است چون دیر بجنبید، پشت زیک خشک و کلفت و غیر قابل استفاده میشود .
ترکیب را پشت سینی چرب شده یا تخته چوبی چرب شده بریزید وبا وردنه یا هاون چرب شده روی آن را صاف کنید.اونقدر با هاون بکوبید یا با وردنه بکشید تا لایه شکلاتی نازک باشد وقتی نازک شد پشت زیک را داغ داغ باچاقوبرش بزنید و از هم ارام و با خونسردی جدا کنید ،چون این شیرینی موقع جدا کردن بسیار شکننده است.و از زیبایی میافتد .
پشت زيك رو ميتونيد با چاي ميل كنيد.
گوارای وجود💐💐💐💐💐دستور از محبوبه جان عزیزم
Read more
. ۱. آقای دکتر! منم یه توانی دارم. همش توجیه و انکار! دانیال به جای اینکه اشتباهاشو قبول کنه فقط توجیه ...
Media Removed
. ۱. آقای دکتر! منم یه توانی دارم. همش توجیه و انکار! دانیال به جای اینکه اشتباهاشو قبول کنه فقط توجیه و انکار می‌کنه. شب ولنتاین نیم ساعت سر خیابون منو الاف نگه داشته، میگه ماشینو داداشم دیر آورده تقصیر من نیست! (فرناز - بیست و هفت ساله ) ۲. دكتر ميخواستم بدونم تو اين آخرين فرصتم چه كارهايي انجام ... .
۱. آقای دکتر! منم یه توانی دارم. همش توجیه و انکار! دانیال به جای اینکه اشتباهاشو قبول کنه فقط توجیه و انکار می‌کنه. شب ولنتاین نیم ساعت سر خیابون منو الاف نگه داشته، میگه ماشینو داداشم دیر آورده تقصیر من نیست! (فرناز - بیست و هفت ساله )
۲. دكتر ميخواستم بدونم تو اين آخرين فرصتم چه كارهايي انجام بدم؟ اون دو صفحه اي كه بهتون دادم اشكالات رفتاريم توش هست، خودم خيلي تلاش ميكنم كه رفعشون كنم ، اما گاهي اشتباه ميكنم، شما راست ميگين من تمرينم كمه ، اما چطوري بيشتر تمرين كنم ؟ خودم ميدونم تمام اون مشكلات خوب نيستن، ميخوام ديگه جزيي از وجودم نباشن تا فرناز راضی باشه و حال منم بهتر بشه. ميخوام تو سال نود و هفت كم اشتباه تر ، عاقلانه و پخته تر رفتار كنم ، ميخوام تا روز موعود حداقل به يه موفقيت نسبي تو اصلاح كارام رسيده باشم. (دانیال - سی ساله)
۳. اواسط مهرماه اولین جلسه‌مان با دانیال و فرناز بود. از آن روز هر دو هفته جلسه داشتیم. روزهایی که قرار بود بیایند، اسپری و ادکلن ممنوع بود. حیف بود بوی دیگری قاطی انتخابِ بی‌نظیر آنها در گُزینش عطر شود. بدون شک دانیال و فرناز بااستعدادترین آدمها در شناخت و انتخاب عطر هستند. فرناز همیشه سمت راست و کمی نزدیکتر و دانیال کمی دورتر می‌نشینند و شما می‌توانید اول عطر سرد و سبک فرناز و کمی بعد عطر تندتر و مردانه‌ی دانیال را همچون نت‌های اول و دوم یک اِدوپرفیوم فرانسوی در کافه‌ای دنج و رو به خیابان در نزدیکی رودِ سِن، احساس کنید. فرناز شاکی‌ست که دانیال چرا نمی‌داند کجا و چگونه باید واکنش مناسب را نشان دهد. شش ماه وقت داده تا دانیال خودش را اصلاح کند. در این شش ماه سه نفری تلاش کردیم. بیش از همه دانیال. من دستِ لرزانش را دیده‌ام زمانی که ناشیانه روی شانه‌ی فرناز کشیده می‌شد تا آرامش کند. من پلک زدن‌های مضطربانه‌ش را وقتی نگران می‌شود فرناز او را برای آخرین اشتباهش هرگز نبخشد، زیر چشمی پاییده‌ام. و نگاه نااُمیدِ عاشقش را وقتی فرناز به‌خاطر حواسپرتی سرش داد می‌زند، دیده‌ام. نمی‌توانم همه اینها را نادیده بگیرم و حکم به پایان رابطه بدهم.
۴. امروز سیزده فروردین است. روزی که قرار بود فرناز برای ادامه رابطه تصمیم نهایی را بگیرد. امیدوارم تصمیم فرناز، به پاسِ عشق و تلاش بی‌شائبه اما گاهی بی‌نتیجه‌ی دانیال، تداوم این رابطه باشد. یادتان هست شعار همیشگی‌مان برای مشکلات رابطه چیست؟ «ما رابطه‌های خراب شده را تمام نمی‌کنیم، درست می‌کنیم»
پ.ن. فرناز و دانیال هر دو اینجا را می‌خوانند، چیزی هست بخواهید به آنها بگویید؟
Read more
Loading...
Load More
Loading...