Loading Content...

رفت آن روز با

Loading...


Unique profiles
87
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Yazd City _ پاتوق یزدیـــــــــــــــــــا, Heyran, Gilan, Iran, النجف الاشرف
Average media age
738.1 days
to ratio
15.7
. <span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f495"></span> داستان کوتاه ماری كوچولو دختری پنج ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود. یک روز كه با مادرش برای ...
Media Removed
. داستان کوتاه ماری كوچولو دختری پنج ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود. یک روز كه با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک "گردنبند مروارید" پلاستیكی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد. مادر گفت كه اگر دختر خوبی باشد و "قول" بدهد كه اتاقش را هر روز مرتب كند، آن را برایش ... .
💕💕 داستان کوتاه

ماری كوچولو دختری پنج ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود.

یک روز كه با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک "گردنبند مروارید" پلاستیكی افتاد.

از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد.
مادر گفت كه اگر دختر خوبی باشد و "قول" بدهد كه اتاقش را هر روز مرتب كند، آن را برایش می‏خرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید.
ماری به قولش "وفا كرد؛" او هر روز اتاقش را مرتب می‏كرد و به مادر كمك می‏كرد. او گردنبند را خیلی "دوست" داشت و هر جا می‏رفت، آن را با خودش می‏برد.

ماری پدر دوست داشتنی داشت كه هر شب برایش "قصه" می‏گفت تا او بخوابد.

شبی بعد از اینكه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید:
ماری، آیا "بابا" را دوست داری؟
ماری گفت: معلومه كه دوست دارم.

بابا گفت: پس گردنبند مرواریدت را به من بده!
ماری با "دلخوری" گفت: ‏نه! من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسک قشنگ را به شما می‏دهم، باشد؟

بابا لبخندی زد و گفت: آه، نه عزیزم! بعد بابا گونه‏اش را "بوسید" و شب بخیر گفت.
چند شب بعد، باز بابا از ماری "مرواریدهایش" را خواست ولی او "بهانه ه‏ایی" آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد.
عاقبت یك شب دخترک گردنبندش را باز كرد و به بابایش "هدیه" كرد.

بابا در حالی كه با یک دستش مرواریدها را گرفته بود، با دست دیگر از جیبش یک "جعبه قشنگ" بیرون آورد و به ماری كوچولو داد.
وقتی ماری در جعبه را باز كرد، چشمانش از "شادی" برق زد:
خدای من، چه مرواریدهای "اصل" قشنگی!! بابا این گردنبند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند "ارزان" را از او بگیرد و یک گردنبند "پرارزش" را به او هدیه بدهد. *خدا هم خیلی از نعمتهاشو می گیره و در عوض خیلی بهترشو میده....* *پس غصه از دست دادن یه نعمتی رو هیچ وقت نخور.*
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t.me/joinchat/AAAAAEPCiy1xS6DJAU6NGQ
Read more
Loading...
 #پله_داستان_پندآموز . . روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج ...
Media Removed
#پله_داستان_پندآموز . . روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌كرد.از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می‌كرد. تصمیم گرفت ... #پله_داستان_پندآموز .
.

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌كرد.از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می‌كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.

_
_

بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : چقدر باید به شما بپردازم؟. دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازایی ندارد*. پسرك گفت: پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌كنم.

_
_

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
_
_

دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی‌كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه اورا شناخت.  _
_

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

_
_

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن‌را درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
_
_
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند: بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است.

_
_ ﴿مَن جَآءَ بِٱلۡحَسَنَهِ فَلَهُۥ خَیۡرٞ مِّنۡهَا وَهُم مِّن فَزَعٖ یَوۡمَئِذٍ ءَامِنُونَ ٨٩﴾ [النمل: ۸۹]. _
_ «کسانی که کارهای پسندیده انجام می‌دهند، پاداش بهتر و بالاتری از آن خواهند داشت و آنان از هراس آن روز در امانند». _
_

__

#Admin_Goli
Read more
. سالانه هزاران مسلمان از سراسر جهان برای مناسک حج راهی شهرهای مقدس مکه و مدینه می شوند. در سالی که ...
Media Removed
. سالانه هزاران مسلمان از سراسر جهان برای مناسک حج راهی شهرهای مقدس مکه و مدینه می شوند. در سالی که پیش رو گذاشتیم بیش از ۸۵ هزار ایرانی برای حج به عربستان رفتند. در صورتی که امسال هم به نسبت سال گذشته حجاج ایرانی به سفر حج بروند با تعیین نرخ ارز حجاج که ۳۹۰۰ تومن در نظر گرفته شده و سایر مخارج حجاج اعم ... .
سالانه هزاران مسلمان از سراسر جهان برای مناسک حج راهی شهرهای مقدس مکه و مدینه می شوند. در سالی که پیش رو گذاشتیم بیش از ۸۵ هزار ایرانی برای حج به عربستان رفتند.
در صورتی که امسال هم به نسبت سال گذشته حجاج ایرانی به سفر حج بروند با تعیین نرخ ارز حجاج که ۳۹۰۰ تومن در نظر گرفته شده و سایر مخارج حجاج اعم از هزینه هتل و خرید سوغاتی آن هم با نرخ ارز جدید در بازار چیزی در حدود ۲/۶هزار میلیارد تومان خرج خواهند کرد.
علاوه بر حج واجب زائران حج عمره هم سالانه راهی عربستان شده و هزینه های زیادی را متحمل می شوند.
.
⚫️چه بسیارند هاجرانی در زمانه خودمان که با رنج و مشقت فراوان کودکان خود را به دندان گرفته و سعی در سیر کردن شکم آنان دارند.
زن رنج دیده ای که زیر بار سنگین هزینه های خود و فرزندانش کمر خم کرده اما همچنان تلاش می کند و چشم امید دارد که روزی کسانی برای یاری او می شتابند.
‌.
🔴سفره های پر برکت ولیمه که با دانایی و جلوگیری از اسراف جمع شده و در گوشه ای دیگر از شهر به احسان برای این هاجران پهن می شود پسندیده ترین رفتاری است که خشنودی خدا و پاداش آخرت را به ارمغان می آورد.
با اندکی تامل و احسان هر روز می شود به حج رفت...
منبع آمار و ارقام: تجارت نیوز‌‌‌
‌.
سایت صفای سعی :
safayesaay.sosapoverty.org
.
درگاه اینترنتی حمایت نقدی :
donate.sosapoverty.org/mothers
.
شماره کارت به نام جمعیت امام علی(ع)
6104337593919424
‌.
#جمعیت_امام_علی
Read more
. . دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از ...
Media Removed
. . دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از چشمهایش شره می‌کرد و‌ در گونه‌های گُر گرفته اش منتشر می‌شد ... صبح‌ها با مادرش می‌آمد در باغی که اجاره کرده بودیم خرما ظرف می‌کرد...چهار زانو ‌می‌نشست با چادری فلفل‌نمکی که همیشه روی شانه‌هایش ... .
.
دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از چشمهایش شره می‌کرد و‌ در گونه‌های گُر گرفته اش منتشر می‌شد ... صبح‌ها با مادرش می‌آمد در باغی که اجاره کرده بودیم خرما ظرف می‌کرد...چهار زانو ‌می‌نشست با چادری فلفل‌نمکی که همیشه روی شانه‌هایش بود دانه‌دانه با انگشتهایی ترد و نازک خرما در کارتن‌های یک کیلویی ظرف می‌کرد و بعد توی «مادرکارتن»ها می‌چید و غروب مزدش را می‌گرفت و می‌رفت ...پسرکی نوخاسته بودم که تابستان را چون نریانی به چهارنعل تاختن در باغکوچه‌ها می‌گذراندم ... از عشق تعریفی نداشتم ... از زن هم ...زن‌های زندگی‌ام فقط مادرم بودند و ‌دو‌ خواهرم ... برایم مهم شده بود... بی هوا پیش پیرهنم را کاسه می‌کردم پاریز نخلهاها را ( خرماهایی که گاه تکاندن شیطنت میکردند از قاعده ی چادرشب بیرون می‌افتادند) جمع می‌کردم و فقط به او‌ می‌رساندم ... برایم مهم شده بود ... لاکردار بافته زلفش به قاعده‌ی کُنده‌ی لیمو بود گره خورده و‌موجاموج ... یک کرمی که داشتم گرفتن زنبور بود ... زنبورهای خوش شانس نخ به پا بسته می شدند به سنگی و ساقه‌ای و بدشانس‌ها محکوم به مرگ ...آن روز یک زنبور گاوی را با دمپایی‌ام نیم جان کردم دست انداختم از منتهی‌الیه تنش نیشش را بیرون بکشم و‌کیسه زهرش در نور خورشید برق بزند و من کیف کنم ... یک لحظه غفلت کردم نیشم زد همانطور که بی‌زبان را از درد و‌حرص توی مشتم مالیدم و تبدیل شد به یک لکه ی چرب و خیس و لزج نالیدم که: آخ ... مادرش صدا ول داد: زد؟ گفتم :ها ... دختر گفت: دروغ ! گفتم : به امامزاده اسیری ... مادرش مثل تیهو آمد بالا سرم ... جای نیش را‌ مکید تف کرد ... بعد یه مشته یونجه جوید انگشتم را خواباند لای خمیر سبزی که حاصل جویدنش بود گفت: خوف نکن زهرشو میکشه ... بعد رو به دختر گفت: یه چی بده بیخ انگشتشو ببندم زهر نره بالا ... دختر گفت پارچه نداریم ... مادر صدا پر داد: کِشِ موهاتو بده ... لبهایم ترک خورده بود تشنه م بود ... بیرحمانه و آزاد سیلی‌ام می زد: نخواب ... زهر در جانم کم کم منتشر می‌شد ... دنیا خمیری و کشدار شده بود ... کش مو از دور کنده ی پیچاک لیمو واشده بود و‌من تازه متوجه شدم در باغ باد هم می آید ... درد در جانم می‌دوید و‌پلکهایم از سنگینی شدند در خیبر ... آخرین تصویر قبل از بسته شدن قلعه خیبر ...همان موها بودند ...رها و بی کش ... بعد هیچ نفهمیدم ... چشم واکردم روی تخت بیمارستان بودم...دکتر به مادرم گفته بود حساسیت داشته ...کش نبسته بودی پسرت رفته بود ...
Read more
. آنگاه كه آفتاب غروب مايل مي تابد آنگاه كه جيرجيرك ها با صداي بلند مي خوانند آنگاه كه دانه هاي شبنم ...
Media Removed
. آنگاه كه آفتاب غروب مايل مي تابد آنگاه كه جيرجيرك ها با صداي بلند مي خوانند آنگاه كه دانه هاي شبنم روي علف ها مي درخشند آرام راه مي افتم نيمي متكبر، نيمي متواضع مي آيم به آرامي بر همان مسيري گام مي نهم كه پاهاي تو پيموده اين خانه ي خالي را مي جويم جايي كه خاطرات تو اكنون براي آن پيچك از تمام آنها ... .
آنگاه كه آفتاب غروب مايل مي تابد
آنگاه كه جيرجيرك ها با صداي بلند مي خوانند
آنگاه كه دانه هاي شبنم روي علف ها مي درخشند
آرام راه مي افتم
نيمي متكبر، نيمي متواضع مي آيم
به آرامي بر همان مسيري گام مي نهم كه پاهاي تو پيموده
اين خانه ي خالي را مي جويم
جايي كه خاطرات تو اكنون براي آن پيچك
از تمام آنها كه پيش از تو رفته اند عزيزتر است
در دلم محبت شيريني احساس مي كنم
براي گياهان كه حفاظ پنجره ايست
كه تو آن روز از درون آن به من نگاه كردي
عشق بود يا باز شناختِ آنچه مي دانستم
آنگاه كه موقعيت ضعيفم به دست تو بر باد رفت
و دلم تا ابد اسير سوداي شد
زيرا كه پيش از آن در زمان فرعون يا قرن ها بيشتر
در برابر تختت زانو زده بودم
گرچه رويت از من پنهان بود
ليكن پوشش موميايي تابوتت منعم نمي كرد از اين كه
به ديدن تاج گلي كه برايت فرستاده بودم بيايم.
گرچه بين ما هيچ كلامي نبود
احساس مي كردم كه خدا ما را ديده
و آنگاه كه تو مي رفتي قلب هايمان را به هم پيوند زده بود
بگذار ديگران از عشق و ازدواج بگويند
از كالسكه ي عروس و ماه عسل
از درخشش جشن مد روز
اما آيا مي توانند پيوند دو قلب را بفهمند
كه با محبت، هم صحبت و با هم يكي شده اند
قلب هايي كه در عالم گوشت و خون بيگانه بوده اند؟
محبوبم، اشك در چشمانم حلقه مي زند
آنگاه كه در پايان اين سفر، به زيارت در مقابل آرامگاهت مي ايستم
پيش از بازگشت به انجام وضايف روزانه
در اين دنياي زيباي كسل
در اين سكون شب ، دست به دعا بر مي دارم:
تا آنگاه كه بر شيپور رستاخيز مي دمند.
آنگاه كه كشتي زندگي، بادبانش را بسته
آنگاه كه چرخ پيشرفت بشر ايستاده
شايد آنگاه، محبوبم، با تو ملاقات كنم
و با بوسه اي عاشقانه به تو سلام كنم
آنجا كه منتظرم مانده اي...
.
.
شاعر " ريموند چندلر "
و .
ترجمه ي فوق العاده ي " فتح الله جعفري جوزاني" .
.
.
Read more
. . <span class="emoji emoji1f534"></span> در زمان جنگ، خیابان خاوران یک فرش شویی بمبباران شده بود ولی عمل نکرده بود. رفتیم بمب را در آوردیم ...
Media Removed
. . در زمان جنگ، خیابان خاوران یک فرش شویی بمبباران شده بود ولی عمل نکرده بود. رفتیم بمب را در آوردیم همه چیز درست بود، ولی خرج کمکی آن را نزده بود. این چندمین بار بود که بمب می‌افتاد و عمل نمی‌کرد. این موضوع شک برانگیز بود... عمل نکردن این بمب‌ها طبیعی نبود. ذهنم درگیر بود، در راه برگشت به تهران توی ... . .
🔴 در زمان جنگ، خیابان خاوران یک فرش شویی بمبباران شده بود ولی عمل نکرده بود. رفتیم بمب را در آوردیم همه چیز درست بود، ولی خرج کمکی آن را نزده بود. این چندمین بار بود که بمب می‌افتاد و عمل نمی‌کرد. این موضوع شک برانگیز بود...
عمل نکردن این بمب‌ها طبیعی نبود. ذهنم درگیر بود، در راه برگشت به تهران توی همین فکرها بودم. رفتم دفتر ستاری، فرمانده نیروی هوایی.
به ستاری گفتم یه اتفاقی افتاده که خیلی عجیب و غریبه، هشت تا بمب بوده که دو تاش عمل کرده، من الان 6 ست فیوز دارم. تفسیر دقیقش اینه که این پین ها رو نکشیدن و روشون مونده...
جستجو کردیم که این هواپیماها از کجا می‌آیند. فهمیدیم که این هواپیماها از پایگاه شعیبیه عراق می‌آیند.
به این نتیجه رسیدیم که یک گروه بزرگ در این پایگاه دارند کاری می‌کنند که این بمب‌ها عمل نکند، چون با جنگ مخالف بودند و این اتفاق در یک فاصله 30 تا 40 روز در جاهای مختلف کشور تکرار شد.
این قضیه را وقتی فهمیدیم بسیار محرمانه و فوق سری بود تا اینکه در یکی از سخنرانی‌های رسمی، یکی از مسئولان رده بالای کشور آمد و در یک مراسم رسمی پشت تریبون رفت و گفت: اسلام و انقلاب ما بقدری در منطقه و حتی عراق نفوذ کرده که ما توی خود پایگاههای هوایی عراق فلان و بهمان می‌کنیم. کاری می‌کنیم که بمب‌هایشان عمل نمی‌کند!
از آن به بعد عمل نکردن بمب‌ها، اتفاق نیفتاد و عراق خیلی از مناطق ایران و پالایشگاهها را بشدت بمباران کرد و دیگر پین بمب‌ها رویشان نبود.
سه – چهار ماه بعد، پالایشگاه اصفهان را بمباران کردند. بچه‌های ما هم یک میراژ عراقی اف – 1 را زدند. خلبان آن هم با صندلی ایجکت کرد. هواپیما از شعیبیه آمده بود، کنجکاو شدم بروم و آن خلبان عراقی را ببینم.
از مترجم خواستم، ماجرای بمب‌های عمل نکرده را از او بپرسد. خلبان گفت: من نمی‌دونم چی شده ولی چند وقت پیش، صدام یه گروه خیلی زیادی رو توی پایگاه ما اعدام کرد. یه گروه بزرگی رو به جرم خیانت و توطئه علیه صدام اعدام کردند.
ظاهرا آن‌ها گروهی در ارتش عراق بودند که دست به دست هم داده بودند و این کار را می‌کردند. به نظرم حدود 70 نفر در آن ماجرا اعدام شده بودند.
مدتی بعد یک روز ستاری را در پایگاه خودمان دیدم و گفتم: مگر قرار نبود آن موضوع بین خودمان بماند؟... گفت: من توی شورای امنیت ملی این موضوع را مطرح کردم؛ آنوقت این خبر فوق سری رو آوردن توی سخنرانی جلوی همه مردم گفتن... با آن اعلام توی سخنرانی، آن‌ها هم لو رفته بودند و اعدام شده بودند و قضیه هم تمام شده بود.

مرتضی قاضی، خاطرات مرحوم جواد شریفی‌راد
Read more
Loading...
. خیلی پیش آمده آدم شب را تا صبح نخوابد، به دلایل کثیر هم پیش آمده اما من آن شب را فراموش نمیکنم ترک ...
Media Removed
. خیلی پیش آمده آدم شب را تا صبح نخوابد، به دلایل کثیر هم پیش آمده اما من آن شب را فراموش نمیکنم ترک موتور رفیقم حامد نشسته بودم، داشتیم از سینما برمیگشتیم، باد از روبه رو می آمد و صدا به صدا نمیرسید حامد داد زد "علی...تو چقدر نویسندگی برات جدیه؟" همکلاسی فیلمنامه نویسی بودیم صدایش را میشنیدم،اما ... .
خیلی پیش آمده آدم شب را تا صبح نخوابد، به دلایل کثیر هم پیش آمده
اما من آن شب را فراموش نمیکنم
ترک موتور رفیقم حامد نشسته بودم، داشتیم از سینما برمیگشتیم، باد از روبه رو می آمد و صدا به صدا نمیرسید
حامد داد زد
"علی...تو چقدر نویسندگی برات جدیه؟"
همکلاسی فیلمنامه نویسی بودیم
صدایش را میشنیدم،اما یک لحظه تمامِ حواسِ حاضر و غایبم را ریخت به هم و بی اختیار خواستم بلندتربگوید
با فریاد سوالش را تکرار کرد
تا آن روز به این سوال فکر نکرده بودم،
هیچ کجای زندگی ام ربطی به هنر نداشت
دو سالِ تمام هر سه شنبه به بهانه ی دانشگاه از شرکت مرخصی ساعتی گرفته بودم اما میرفتم پیِ نویسندگی!
شب هایی که شیفت بودم تا صبح به ایده ها و شخصیت های کاریزماتیکِ ذهنم فکر میکردم، فیلم های نولان و اسکورسیزی و تارانتینو را با چنان وَلَعی نگاه میکردم که انگار لذتی بالاتر از آن در جهانِ هستی نیست و تنها من کشف اش کرده ام!
وقتی در خرپشته ی ساختمان شرکت آن رمان های قدیمیِ خاک خورده که نمیدانستم برای چه کسی بود راپیدا کردم، انگارگنج یافته بودم
من عاشق بودم
یک عاشق که با معشوقه اش هم کُفْوْ نبود
سه سال بود میرفتم و می آمدم و مینوشتم اما خانواده ام هیچ کدام خبر نداشتند،
وقتی هم که فهمیدند....بگذریم
همیشه فکر میکردم اگر روزی یک جایی خیلی کلیشه ای قرار باشد تشکر کنم از کسانی که حمایتم کردند من چه کسی را دارم بگویم؟
در جوابِ سوالِ حامد، پشت موتور سیگاری آتش زدم و او هم که لب و دهنش یخ بسته بود از سرما دیگر سوالش را تکرار نکرد.
آن شب هم شیفت بودم
یعنی برای دو ساعت مرخصی که بروم سینما تا فیلم های جشنواره را ببینم، شیفتِ شبِ همکارم را گردن گرفته بودم.
تا خود صبح به سوال حامد فکر میکردم
نوشتن کجای زندگیِ من بود؟
پنج صبح بود که گوشی را برداشتم و برای حامد نوشتم
" من آینده ای بدون نوشتن نمیتونم برای خودم تصور کنم پسر، اگه یه روز چیزی غیر از این دیدی بدون جبر روزگار من رو از آرزوهام جدا کرده"
آن شب گذشت، سال ها بعد از آن هم گذشت
لحظات میگذرد و ما حواسمان نیست اتفاقاتی که در گذران زندگی برایمان می افتد، ذره ذره ذوقِ دلمان را کور میکند و این منِ امروزِ هر کدام از ما، که شباهتی به آدمِ پر هیاهوی دیروز ندارد، ساخته و پرورده ی روزهای سختی ست که گذشته است
گذشته است که نه،
گذرانده ایم
به زحمت،به مشقت
به مرارت و محنت و رنج و دردو اندوه
.
این ها که خواندید قسمتی از مقدمه ی "چیزهایی هست که نمیدانی" بود
رفت تا مسیر کتاب شدن را طی کند!
"چیزهایی هست که نمیدانی"قصه های شماست، من تنها راوی آن هستم، یک راوی روانی!

#علی_سلطانی
Read more
. . . . خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثلِ امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پُر شد من به ...
Media Removed
. . . . خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثلِ امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پُر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید؛ «زود بر خواهد گشت.» ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را ... .
.
.
.
خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه .
.
.
#دیباچه #تابستان #امیرهوشنگ_ابتهاج
Read more
Loading...
"بانک زمان" در سوئیس <span class="emoji emoji2705"></span>یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک ...
Media Removed
"بانک زمان" در سوئیس یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. به این جهت؛ ... "بانک زمان" در سوئیس ✅یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد!👈من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم! 🔲این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
✔️در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند! 👈صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
✔️اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
امير عباس زينت بخش.
#marketingandi #بانك_زمان #سوئيس #geneva
Read more
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز ...
Media Removed
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم» مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام ... مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»

مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ » .
👌👌گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست...
.
پ ن: در حق هم دعا كنيد....🙏

#danial_ebadi8 #danialebady #danialebadi #danial_ebady #danial_ebadi #دانيال #دانيال_عبادى
Read more
(یادداشت امیر پوریا برای فیلم شنل در طول جشنواره فیلم فجر) شنل را از دست ندهید! در حالی که تمام بحث ...
Media Removed
(یادداشت امیر پوریا برای فیلم شنل در طول جشنواره فیلم فجر) شنل را از دست ندهید! در حالی که تمام بحث ها بر سر نامزدهای جشنواره و بی اعتنایی هیأت داوران به چند فیلم و عوامل برگزیدۀ آنهاست، این احتمال وجود دارد که از کج بینی های مرحلۀ قبل تر یعنی هیأت انتخاب، غافل بمانیم. یکی از فیلم هایی که جشنواره سی ... (یادداشت امیر پوریا برای فیلم شنل در طول جشنواره فیلم فجر)
شنل را از دست ندهید!
در حالی که تمام بحث ها بر سر نامزدهای جشنواره و بی اعتنایی هیأت داوران به چند فیلم و عوامل برگزیدۀ آنهاست، این احتمال وجود دارد که از کج بینی های مرحلۀ قبل تر یعنی هیأت انتخاب، غافل بمانیم. یکی از فیلم هایی که جشنواره سی و پنجم در بخش مسابقه نپذیرفت و آن را به بخش تشریفاتی «چشم انداز» تبعید کرد، فیلم «شَنل» است؛ ساختۀ دوم حسین کُندری. کارگردانی که سال گذشته فیلم اولش «اینجا کسی نمی میرد» تجربه ای ناکامل با ایده ای قابل توجه بود که در بخش هنر و تجربه بی سر و صدا و بی اقبال انتقادی یا مردمی، اکران شد و رفت. اما فیلم اخیرش که درام پرتعلیقی شبیه داستان های باج گیری و اخاذی بدمن های سیاه و سالوس برخی فیلم-نوآرها دارد، دست کم از دو سوم فیلم های حاضر در بخش مسابقه و حتی نصف فیلم های کاندیدای دریافت جوایز، دقیق تر و درگیرکننده تر است. می خواهم بی آن که با توصیف طولانی تر، گره های مهم فیلمنامه و فیلم را لو بدهم، از همکاران پرشماری که در برج میلاد فیلم ها را می بینند، تقاضا کنم روز نامناسب اکران این فیلم در آن کاخ جشنواره (روز آخر یعنی چهارشنبه ۲۰ بهمن) و ساعت ظهرگاهی نمایش آن را به معنای بی اهمیتی فیلم نگیرید و به تماشای آن بنشینید. دیالوگ نویسی اش از بسیاری مستقیم گویی های آزاردهندۀ فیلم های دیگر (از زیر سقف دودی تا پشت دیوار سکوت تا حتی بدون تاریخ، بدون امضا) دور است؛ شیوۀ پیشبرد قصه در آن با اطلاع رسانی شیرفهم کنندۀ خیلی فیلم ها (از مادری تا آباجان تا حتی ماجرای نیمروز) تفاوت دارد و … رابطه بین شخصیت ها برخلاف انبوهی از فیلم ها (از ماجان تا گشت ۲ تا حتی سد معبر) با تازگی همراه است. فقط به عنوان دو نمونه، نوع دوستی دو کاراکتر صحرا (باران کوثری) و آیدا (بهار کاتوزی) که هم به یکدیگر مهربانی و کمک می کنند و هم مدام مچ یکدیگر را می گیرند و از خجالت هم درمی آیند و کاراکتر طاهر/شعبان/حمید (رضا بهبودی) که از نیرنگ بازترین بدمن های سینمای این سال های ماست، به شدت ذهن و حس تان را درگیر خواهد کرد.
عکس از شیوا بابابیگی
@amiiirpouriiia
Read more
 #<span class="emoji emoji1f3a5"></span> فيلم بعدى فرهادی در ايران/ به گشتن دور دنيا مثل وودي آلن علاقه ندارم . خبرگزارى لاناسيون در گزارشى ...
Media Removed
# فيلم بعدى فرهادی در ايران/ به گشتن دور دنيا مثل وودي آلن علاقه ندارم . خبرگزارى لاناسيون در گزارشى نوشت؛ دو جايزه اسكار فرهادي در فاصله پنج سال به دست آمد؛ اولي در 2012 با «جدايي نادر از سيمين» و دومي هم همين دو سال پيش با «فروشنده». هر چند اسكار چندان جنبه رقابتي ندارد اما فيلمساز ايراني مي‌تواند ... #🎥
فيلم بعدى فرهادی در ايران/ به گشتن دور دنيا مثل وودي آلن علاقه ندارم
.
خبرگزارى لاناسيون در گزارشى نوشت؛ دو جايزه اسكار فرهادي در فاصله پنج سال به دست آمد؛ اولي در 2012 با «جدايي نادر از سيمين» و دومي هم همين دو سال پيش با «فروشنده». هر چند اسكار چندان جنبه رقابتي ندارد اما فيلمساز ايراني مي‌تواند به قرار گرفتن در رتبه‌اي بالاتر از لوييس بونوئل و فرانسوا تروفو افتخار كند
.
او امسال مي‌توانست به اسكار سوم هم البته به نمايندگي از اسپانيا بينديشد كه رقابت را با «همه مي‌دانند» به «قهرمانان» واگذار كرد
.
برنده خرس‌هاي طلايي و نقره‌اي جشنواره برلين چند سال پيش «گذشته» را در فرانسه ساخت اما «همه مي‌دانند» تجربه اول او در توليد فيلمي به زباني جز فارسي با گروه بازيگران و عوامل خارجي است؛ آن هم با حضور ستاره‌هايي چون خاوير باردم و پنه‌لوپه كروز
.
«همه مي‌دانند» مانند چند فيلم اخير فرهادي در بخش مسابقه جشنواره كن رونمايي شد و با اينكه برخلاف «گذشته» و «فروشنده» نصيبي از جوايز نبرد اما با افتخار در افتتاحيه يكي از معتبرترين رويدادهاي سينمايي دنيا روي پرده رفت
.
اصغر فرهادى در گفتگويى كه بهار امسال در حاشيه جشنواره كن در فرانسه انجام شده در پاسخ به سوال «مي‌خواهيد به فيلم ساختن در خارج ادامه بدهيد يا به ايران بازمي‌گرديد؟» به خبرنگار لاناسيون مى گويد:
.
نمي‌خواهم وارد فرآيند ساختن يك فيلم در ايران و يك فيلم در خارج شوم. از سوي ديگر، به گشتن دور دنيا مثل وودي آلن هم علاقه ندارم. آنچه مي‌دانم اينكه به احتمال زياد فيلم بعدي‌ام در ايران مقابل دوربين مي‌رود
.
براي من بسيار مهم و بهتر بگويم حياتي است كه نه تنها در ايران فيلم بسازم، بلكه آنها را در ايران به نمايش بگذارم. از آنجا كه پيشينه همه ما يكي است، واكنش تماشاگران بسيار به احساس من نزديك است. تجربه كار كردن در فرهنگ‌ها و زبان‌هاي مختلف را دوست دارم اما جوهره و ذات من هميشه ايراني مي‌ماند
.
‏≣🅲🅸🅽🅴🅼🅰🅽🅴🆆🆂≣
سينمانيوز | سينماى روز
Read more
Loading...
. | به ما ایراد میگیرند که #چرا این همه می‌آیید مشهد؟ چرا نیاییم؟ آدم تا نفهمد از این‌ها چه گرفته، ...
Media Removed
. | به ما ایراد میگیرند که #چرا این همه می‌آیید مشهد؟ چرا نیاییم؟ آدم تا نفهمد از این‌ها چه گرفته، حق دارد رها کند و برود این‌ور و آن‌ور؛ ولی وقتی که میفهمد از این منابع چه به دست آمده و چقدر راه‌ها نزدیک شده، آن موقع آدم هر کجا که ولش کنند، مثل گربه مرتضی علی علیه‌السلام بر خواهد گشت #اینجا ! من گاهی ... .
| به ما ایراد میگیرند که #چرا این همه می‌آیید مشهد؟

چرا نیاییم؟ آدم تا نفهمد از این‌ها چه گرفته، حق دارد رها کند و برود این‌ور و آن‌ور؛ ولی وقتی که میفهمد از این منابع چه به دست آمده و چقدر راه‌ها نزدیک شده، آن موقع آدم هر کجا که ولش کنند، مثل گربه مرتضی علی علیه‌السلام بر خواهد گشت #اینجا !

من گاهی شده در #قم اگر یک پنجشنبه، جمعه فرصتی باشد، یکی از دوستان ماشین داشته باشد و بگوید بیا برویم مشهد، من حتّی اگر یک هفته قبلش به #مشهد رفته باشم، رویم نمیشود بگویم که نمی‌آیم. حتّی شده در شب، گیر می‌کردیم، راه می‌افتادیم و می‌آمدیم. عصر چهارشنبه از قم حرکت می‌کردیم و می‌آمدیم تهران، ده، دوازده ساعته، با چه بدبختی از آن جاده می‌آمدیم، (با داستان‌ها و وضعیت‌هایی که بماند!) می‌رسیدیم مشهد. دو تا زیارت نکرده، دوباره غروب راه می‌افتادیم برمی‌گشتیم.

چرا آدم این‌طور می‌شود؟
ما، دربدری‌های دیگر را ندیده‌ایم. ما دویست سال #دربدری سلمان را هنوز نفهمیده‌ایم. این است که برایمان سخت است که دو روز در بیابان‌ها برویم.

#چرا_به_مشهد_میرویم؟! چرا نرویم؟!
اگر بدانیم از این بیت چه به ما رسیده، آن‌وقت باور کنید مدهوش می‌شویم. ما هنوز از فضل و عنایتی که این‌ها داشته‌اند در خوابیم و هنوز بیدار نشده‌ایم که ببینیم چه داریم. نمی‌دانیم عنایت‌ها چه بوده و از چه #چشمه هایی سیرابمان کرده‌اند...
هنوز #تشنگی را نچشیده‌ایم و هنوز آنچه که چشیده‌ایم را نمی‌دانیم چقدر ارزش دارد. هنوز نفهمیده‌ایم #اینجا چه بوده که ما از آن نوشیده‌ایم. این است که شاکر هم نیستیم.
.
.
| از گفتگوهای استاد علی صفایی حائری #عین_صاد در شب‌های قدر؛ مشهد مقدس
.
.
📝 اشاره: عادت ایشان این بود که حداقل هر دوماه یک‌بار به مشهد می‌رفت و روز آخر یک ماه و روز اول ماه بعد را در جوار #علی_بن_موسی_الرضا علیه‌السلام می‌گذراند. همچنین ماه مبارک رمضان را در مشهد بود. این #سنت را بسیاری از #شاگردان ایشان نیز ادامه می‌دهند...
.
#دلتنگی
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قد بلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قد بلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

برای هیچ‌کدام‌مان به رغم تلاش‌هایی که در عالم نوجوانی می‌کردیم هیچ نتیجه‌ای حاصل نشده بود تا گاهی اصلا بی‌خیال حتی سلام و علیک با مرجان شویم یا هرچه که هنوز زود بود برای‌مان انگار؛ عاشق شدن.

محمود شده بود انگار بی‌آنکه به ما بگوید یا به خود مرجان وقتی فکر نمی‌کردیم مال این حرف‌ها باشد بعدها که بزرگ‌تر شدیم. مال این حرف‌ها نبود که صورتش سرخ می‌شد اگر در مسیر دبیرستان روبه‌رو می‌شدیم با دخترهای دبیرستان کسری وقتی چیزی می‌گفتیم و آن‌ها هم جواب می‌دادند.

مرجان هم کسری می‌رفت تا محمود به سختی همراه‌مان شود و ما نمی‌دانستیم نمی‌خواهد مبادا مرجان در جمع روبه‌رو باشد وقتی چیزی می‌گفتیم و چیزی می‌شنیدیم.

یک‌بار روبه‌رو شدیم تا دیگر محمود هیچ وقت با ما همراه نشود چهارراه سپه را تا سه راه جمهوری را. بعد از آنکه فرید گفت به به هفت تفنگدار، مرجان آمد جلو و بی‌توجه به این حرف فرید به محمود نگاه کرد و گفت همیشه فکر می‌کردم تو خیلی آدم حسابی هستی. واقعا که!
.
تا برسیم به محله سعید که از آن حرف مرجان عصبانی شده یک‌سره تکرار کرد یعنی ما آدم حسابی نبودیم.

حالا دیگر نه ما با مرجان کاری داشتیم و نه محمود. از آن روز به بعد انگار هر دو یکی دیگر شده باشند و یکی دیگر ماندند تا دبیرستان تمام شود و دانشگاه قبول شویم یا سربازی برویم.

همه دانشگاه قبول شدیم جز محمود که هیچ وقت برنگشت وقتی گفتند اروند او را با خود برد و مادرش، منیر خانم تا روزی که از دنیا نرفت چشم به در بود.

می‌خواستم که از خانه بیرون بروم گفت در را نبند شاید محمود بیاید.

سال‌ها از پایان جنگ گذشته بود و او هنوز منتظر. صدایم کرده بود تا بروم نامه‌هایی که از او مانده بود را بخوانم. خودش خوانده بود.

یکی از آن‌ها را برای مرجان نوشته بود تا آن روز بدانم که از خیلی پیشتر از آنکه مرجان به او بگوید فکر می‌کردم تو خیلی آدم حسابی هستی، عاشقش شده بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست ...
Media Removed
اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد: «با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم ... اشک‌هایش سرازیر بود و از شدت بغض نمی‌توانست حرف بزند. بعد از کمی سکوت تلخ، شروع به صحبت کرد:
«با دست خودم زندگی‌ام را به آتش کشیدم. با شوهرم و بچه‌هایم به خوبی زندگی می‌کردیم، تا اینکه با خانمی دوست شدم؛ او همسایه جدید ما بود. کم کم رفت و آمدمان زیاد شد. بیشتر ساعاتی که شوهرانمان سرکار بودند را با هم می‌گذراندیم.
روزی در خانه نشسته بودیم که صدای تلفن همراه همسرم به صدا در آمد. دوستم گفت: شوهرت گوشی خود را جا گذاشته است. گفتم: نه، او دو تا گوشی دارد. دوستم با شنیدن این حرف شروع به صحبت از خیانت مردان کرد. او می‌گفت: حتما ریگی به کفش شوهرت است که دو تا گوشی گرفته است.
روزهای اول چندان به حرفش اهمیت نمی‌دادم، امّا کم کم تحت تاثیر قرار گرفتم. وقتی همسرم به خانه می‌آمد، سوالات من شروع می‌شد؛ کجا بودی؟ چرا چند دقیقه دیر آمدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
او هم اوایل به سوالاتم با روی خوش جواب می‌داد، امّا پاسخ‌های او، دل پریشان مرا آرام نمی‌کرد؛ برای تمام جواب‌هایش مدرک و دلیل می‌خواستم، تااینکه روزی شوهرم کیسه‌ای که در آن چند مرغ و مقداری روغن و خرما بود، به خانه آورد و از من خواست آن را به خانه دخترخاله‌اش که چند ماه پیش، شوهرش را از دست داده بود ببرم. من هم پذیرفتم.
فردای آن روز، دوستم که از ماجرا با خبر شده بود، به من گفت: این همان ریگ است! شوهرت خواسته تو را با زن دومش آشنا کند. با خودم فکر کردم درست می‌گوید. شوهرم بارها درباره دختر خاله‌اش صحبت کرده و گفته که چقدر دلش برای او می‌سوزد.
من که مثل گلوله آتش شده بودم، تمام مواد غذایی را در سطل آشغال انداختم و به سمت خانه آن زن از همه جا بی خبر رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر کنترلم دست خودم نبود از سرو صدای من، همه همسایه‌ها جمع شدند... .
مدت زیادی نگذشت که به اشتباهم پی بردم، امّا به بهای اینکه دل شوهرم را از دست دادم، محیط آرام خانه را به آشوب کشاندم، آبروی زنی را به خطر انداختم و ثمره همه این‌ها عذاب وجدانی شد که وجودم را به آتش می‌کشید.» بدگمانی
سوءظن و گمان بد بردن نسبت به هر مسلمانی، زشت و ناروا است و نارواتر آنکه این بدگمانی میان زن و شوهر باشد؛ مثلا احیانا زن غذایی را شور كند و یا ظرفى را بشكند و شوهر بگويد: «تو از روى عمد، اين كار را كرده‌اى و غرض و مرضى در كار بوده است.» در صورتى كه همسر بيچاره هيچ غرضى نداشته و به صورت سهوی چنین خطايى را انجام داده است، يا آنكه مرد چند روز به دلیل اضافه کاری، ديرتر به خانه بيايد ولی زن گمان كند که او داماد شده و همسرى ديگر گرفته است.

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #ویذانی #بدبینی #همسر
Read more
Loading...
. دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان ...
Media Removed
. دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند بیرون ازین دو لقمهٔ ... .
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مردمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن
تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس
هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند
بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای مال
با خویشتن به گور نبردند خردلی
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
گویند ازو هنوز که بودست عادلی
ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی
بر خاک رودخانه نباشد معولی
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی
مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل
هر روز باز می‌رویش پیش، منزلی
بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب
خالی نباشد از خللی یا تزلزلی
دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ
آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

آنگه که سر به بالش گورم نهند باز
از من چه بالشی که بماند چه حنبلی
بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل
ناچارش آخریست همیدون که اولی
خواهی که رستگار شوی راستکار باش
تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز
پس واجبست در همه کاری تأملی

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش
باری که بیند و خری اوفتاده در گلی
رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف
با دشمنان خویش که زالی به مغزلی
هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی
خرم کسی شود مگر از موت غافلی
نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود
ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی

حقگوی را زبان ملامت بود دراز
حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی
Read more
زلزله تقریبا" ده ثانیه احساس شد. اما میلیون ها نفر به خیابان ریختند. نیمه برهنه، با دست خالی، بدون ...
Media Removed
زلزله تقریبا" ده ثانیه احساس شد. اما میلیون ها نفر به خیابان ریختند. نیمه برهنه، با دست خالی، بدون سوئیچ ماشین، سند خانه، دسته چک و حتی مدارک شناسایی... میلیون ها نفر همه آن چیزهایی که یک عمر برای داشتن شان جنگیدند، عرق ریختند یا خون دیگران را در شیشه کردند را بدون لحظه ای درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل ... زلزله تقریبا" ده ثانیه احساس شد. اما میلیون ها نفر به خیابان ریختند. نیمه برهنه، با دست خالی، بدون سوئیچ ماشین، سند خانه، دسته چک و حتی مدارک شناسایی... میلیون ها نفر همه آن چیزهایی که یک عمر برای داشتن شان جنگیدند، عرق ریختند یا خون دیگران را در شیشه کردند را بدون لحظه ای درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل را برداشتند و به خیابان زدند... میلیون ها زن طلاهای عزیزشان، چکمه هایی که روزها پاساژها را برای خریدن شان وجب کرده بودند، یخچالی که دوستش داشتند، دکوری که ده بار برای چه جور چیدنش با همسرشان جوری بحث کرده بودند انگار مهمترین اتفاق زندگی است، غذایی که برای پختنش از صبح زحمت کشیده بودند... را از یاد بردند و گریختند.

میلیون ها نفر حتی یادشان رفت کی هستند؟ تا دقایقی پدر و مادر و همسر و فرزند و معشوقه از یادشان رفت. همه آن چیزهایی که یک روز با اطمینان می گفتند امکان نداره یه ثانیه از یادم بره!

هیچکس به فکر این نبود که فلان لباس مارک، فلان کفش گران قیمتش را با خودش بردارد. یا حتی مدرک تحصیلی و حکم انتصاب به عنوان مدیر فلان جای مهم که برایش زیرآب صدها نفر را زده بود، بدون وضو رفته بود صف اول نماز جماعت اداره، حاجی فلانی سفارشش کرده بود ... میلیون ها نفر فقط فرار کردند، از ترس فرو ریختن سقفی که برای خریدنش، برای اجاره کردنش، برای پرداخت قسط هایش روزها و شب ها زحمت کشیده بودند.... از ترس سقفی که بخشی از عمر و سلامتی شان را برای داشتنش حراج کرده بودند.

آن چند دقیقه محشر بود. میزان شجاعت آدم ها، میزان عشق و وفاداری شان به خانواده، میزان ادعاهایشان حداقل به خودشان و اطرافیان شان ثابت شد.

تلخ بود اما آن چند ثانیه را دوست دارم. برای اینکه هزاران بار در ذهنم با آن مواجه شده ام، اینکه تا دقیقه دیگر هیچکدام مان ممکن است نباشیم. اینکه مرگ به اندازه زندگی واقعیت دارد.

درس عبرتی بود برای ما که عبرت نمی گیریم. مایی که بعد از آرام شدن نسبی اوضاع دوباره همان موجودی شدیم که بودیم!
Read more
 #داستانک <span class="emoji emoji1f496"></span> نمی توانستم درک کنم چرا همیشه #پری عاشق مردهای متاهل می شود... وقتی میگویم #عاشق یعنی ...
Media Removed
#داستانک نمی توانستم درک کنم چرا همیشه #پری عاشق مردهای متاهل می شود... وقتی میگویم #عاشق یعنی دقیقا دلباخته و شیفته! نمیشد او را جزء آن دسته زنان جوانی حساب کنم که موریانه خانواده ها می شوند. نه اهل عشوه های سرخ بود نه اهل فکرهای سیاه... دقیقا عاشقی بیچاره و دلتنگ بود که چیزی جز رنج نصیبش نمی شد. ... #داستانک 💖
نمی توانستم درک کنم چرا همیشه #پری عاشق مردهای متاهل می شود... وقتی میگویم #عاشق یعنی دقیقا دلباخته و شیفته! نمیشد او را جزء آن دسته زنان جوانی حساب کنم که موریانه خانواده ها می شوند. نه اهل عشوه های سرخ بود نه اهل فکرهای سیاه... دقیقا عاشقی بیچاره و دلتنگ بود که چیزی جز رنج نصیبش نمی شد. همیشه هم ته ماجرا به اینجا می رسید که یا همسر آن مرد به سراغش می آمد و حقش را می گذاشت کف دستش یا خود آن مرد سعی می کرد او را - با تمام محبت های اغراق آمیز و خفه کننده اش- از سر خود باز کند!
یکبار فکر می کنم همین پارسال بود که پری عاشق یک مرد عکاس شد. هر هفته به آتلیه اش می رفت و یک عکس می انداخت و ... آخرش هم آن عکاس بیچاره مجبور شد یک عکاس خانم استخدام کند. خودش هم رفت مسافرکشی... من میگویم عکاس خانم، اما خود پری می گفت زنش آمده دم و دستگاه را به دست گرفته است!
آخر سر، همین یک هفته پیش بود که سر از کارش در آوردم... لعنتی نمی شود که همه کسانی دوستشان داری هم اسمشان #ایرج باشد، هم متاهل باشند! مچش را گرفتم و قسمش دادم به خاک آقاجان خدابیامرزش که این چه رازی ست ؟!
و گفت...
یک قصه ی آبکی و خاله زنکی... از همان عشقهای سوزانی که همه ما توی دخترانگیهای نوزده - بیست سالگی مان تجربه کرده ایم... .
یک ایرج نامی بود... که دوستم داشت و می مردم برایش... آقاجانم که #ورشکست شد، او هم سرد شد... آقاجانم که مرد، ایرج هم غیب شد...
سر سال آقاجانم... وقتی طلبکارهای ریز و درشت جان را به لبمان رساندند... یک روز که سختم بود در خانه را باز کنم از ترس شرخرها و چکهای برگشتی ... کارت #عروسی ایرج و بانو به دستم رسید...
نمی دانی چه کارت قشنگی بود... رفتم عروسی اش! نمیدانی چه عروس قشنگی بود... اصلا عاشق خودش و زنش و آن ماشین گل زده اش شدم... اصلا من عاشق همه ایرجهای روی زمینم که #دامادی خیلی به شان می آید... آدم حظ می کند از این همه نامردیِ زیبا!!! از این همه بیرحمی ِ دلنشین...
.
.
.
فکر می کنم ما زن ها هیچ وقت نباید عاشق بشویم... چون از آن روز به بعد دنیا برایمان خلاصه می شود در کنج سینه ی یک مرد...
و وای از آن روز اگر آن مرد،
نامرد از آب در بیاید....
دنیا می شود هیچ... .
.
.
#مرجان_خاتون
#داستانک
..
...
برداشت آزادی از این قطعه تلخ و زیبا
👇👇👇👇👇 سیگار های بهمنش را دوست دارم
بوی بد پیراهنش را دوست دارم
گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟
دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!
#نفیسه_بالی .
Read more
Loading...
دست به مایو ممنوع پوریا عالمی «ای آنکه مذاکره شعارت؛ استخر فرح در انتظارت». چند روز پیش که یک بابایی ...
Media Removed
دست به مایو ممنوع پوریا عالمی «ای آنکه مذاکره شعارت؛ استخر فرح در انتظارت». چند روز پیش که یک بابایی یک تابلو وسط یک جایی گرفت دستش و جمله بالا روش نوشته شده بود، همه فکر کردیم از دستشان در رفته! اما پایه تابلو، یک برچسب اموال داشت و خیلی بزرگ توضیح داده بود: داداش، بعد از اینکه به صورت خودجوش این تابلو ... دست به مایو ممنوع
پوریا عالمی «ای آنکه مذاکره شعارت؛ استخر فرح در انتظارت». چند روز پیش که یک بابایی یک تابلو وسط یک جایی گرفت دستش و جمله بالا روش نوشته شده بود، همه فکر کردیم از دستشان در رفته!
اما پایه تابلو، یک برچسب اموال داشت و خیلی بزرگ توضیح داده بود: داداش، بعد از اینکه به صورت خودجوش این تابلو را نشان دادی و کردی توی چشم دوربین، باید تابلو را برگردانی به اموالی، چون صاحاب دارد؛ بی‌صاحاب که نیست برداری ببری خونه. بعد از این کار بود که 60 نفر افتادند به تکذیب که این تهدید نیست. 300 نفر گفتند اصلا ما تابلو نداریم. 500 نفر گفتند ما اصلا خودجوش نداریم؛ داشته باشیم هم نهایتا خودتراش داریم. ‌هزارو300 نفر هم گفتند اصلا آن روز در آنجا هیچ مراسمی برگزار نشده که حالا یک نفر به صورت خودجوش یکی از تابلوهای خودجوش را دستش گرفته باشد! ما هم قبول کردیم؛ یعنی گفتیم به‌هرحال ممکن است از دست هر کسی در برود. بزرگ و کوچک که ندارد.
تا اینکه دیروز ایسنا و روزنامه ایران گزارش دادند که «بر اساس فیلمی که از سخنرانی یک مداح مشهور منتشر شده، وی با اشاره به اقدامات مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی و برنامه‌های دولت حسن روحانی می‌گوید: «اون یارو آخرش در استخر مرد، این یارو هم آخرش در استخر می‌میرد». و از دیروز همه می‌گویند دوباره رئیس‌جمهور رسما تهدید شده! ما اما می‌گوییم اصلا مسئله تهدید و این چیزها نیست. مسئله سُرخوردن است. همه می‌دانیم که سیاست صابونی است که به تن هر سیاست‌مداری خواهد خورد. حالا اگر این صابون کف زمین باشد و یکی پاش برود و سُر بخورد، مقصر صابون است؟ یا آنکه سُر خورده؟ بعد هم الان مشکل همه افرادی که روحانی را دعوت به استخر می‌کنند دقیقا همان مشکلی است که با هاشمی‌رفسنجانی دارند؛ یعنی می‌گویند وسط بحران آب و خشک‌سالی کسی که استخر می‌رود باید پای لرزش هم بنشیند. آیا اگر هاشمی‌رفسنجانی جای استخر می‌رفت پارک ارم یا پارک ملت، کسی با او مشکل داشت؟ پس بهتر است روحانی هم تا اطلاع ثانوی دست به مایو نبرد.
جمع‌بندی: سوفیا... عشقم... یه‌طوری رئیس‌جمهور مملکت را به استخر بفرما می‌زنند که آدم می‌گوید دیگر توی آزادی بیان به خودکفایی رسیده‌ایم و می‌توانیم مازادش را صادر کنیم.
عاشق بی‌زبان تو؛ میدون دوم
روزنامه شرق
#پوریا_عالمی
#روزنامه_شرق
#استخرفرح
#رفسنجانی
#روحانی
Read more
تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها ...
Media Removed
تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها از طرف دوست تن تن ؛چانگ بود که خیلی تن تن و کاپیتان را سرحال آورد و نامه ی دیگری کاملا اوقات کاپیتان را تلخ کرد و فکر کنم می دانید از طرف کی بود....بلبل میلان بیانکا کاستافیورهو همچنین خبر نامه او به شدت ... تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها از طرف دوست تن تن ؛چانگ بود که خیلی تن تن و کاپیتان را سرحال آورد و نامه ی دیگری کاملا اوقات کاپیتان را تلخ کرد و فکر کنم می دانید از طرف کی بود....بلبل میلان بیانکا کاستافیوره😁و همچنین خبر نامه او به شدت غیر منتظره بود....او قرار بود فردایش بیاید آنجا😐کاپیتان منتظر نماند و سریع به نستور دستور داد چمدانش را آماده کند به قول خودش به نفعش بود که عرشه را ترک کند😂که ناگهان صدای زنگ در آمد و تن تن در را باز کرد و نامه ی دیگری آورد
تن تن شروع به خواندن کرد: من نمی توانم هفدهم(فردای آن روز)به آنجا بیام
کاپیتان دوباره جوگیر شد و به خوشحالی به نستور فرمان داد که چمدانش را حاضر نکند اما زود نتیجه گیری کرده بود چون نامه ادامه داشت و ادامه آن می گفت که او قرار شانزدهم به آنجا بیاد😄کاپیتان با عجله از پله ها بالا رفت تا دوباره دستور چیدن چمدانش را صادر کند😁اما امروز از آن روز های بدبیاری کاپیتان بود چون به آخرین پله که رسید مچ پایش بدجوری پیچ خورد🙁
و نتیجه اش گچ گرفتن پایش و دستور گرفتن از دکتر و ماندن در خانه به مدت دو هفته در کنار کاستافیوره بود😐🙁😄😁🤣😉—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
 #رفقای‌عزیزم‌لطفاکامل‌وبادقت‌بخونید بخدا اگر بودی از هیچکدام #دست_بوسی_نمیکردی حتی یک خیابون ...
Media Removed
#رفقای‌عزیزم‌لطفاکامل‌وبادقت‌بخونید بخدا اگر بودی از هیچکدام #دست_بوسی_نمیکردی حتی یک خیابون فرعی یا کوچه به نامت نزدن ️حق می‌دهم به این که جماعت، هیچ تلاشی برای آزادی‌ات نمی‌کنند! دیروز نکردند و امروز هم نمی‌کنند! وزارت خارجه، #سپاه ، شمخانی، ولایتی، #ظریف ، هیچ کس . آزادیِ تو، ... #رفقای‌عزیزم‌لطفاکامل‌وبادقت‌بخونید
بخدا اگر بودی از هیچکدام #دست_بوسی_نمیکردی حتی یک خیابون فرعی یا کوچه به نامت نزدن 😔
⚠️حق می‌دهم به این که جماعت، هیچ تلاشی برای آزادی‌ات نمی‌کنند! دیروز نکردند و امروز هم نمی‌کنند! وزارت خارجه، #سپاه ، شمخانی، ولایتی، #ظریف ، هیچ کس
.
❌آزادیِ تو، حاشیه‌ی امنیت خیلی‌ها را به خطر می‌اندازد! و البته که ما هم ترجیح می‌دهیم تو همان در بند #اسرائیل باشی تا کنج #اوین !! نه در یک جوی نمی‌رفت آبِ تو، با این #روحانی !! هیچ رقمه! و در هیچ موقعیتی! این را همه می‌دانند
.
🔴نمی‌بینی که حتی یک #خیابان درست‌حسابی هم در #پایتخت #جمهوری_اسلامی به نامت نیست؟! نمی‌بینی در فیلمت، هیچ اشاره‌ای نشد به بغضت علیه #بنی_صدر
و بگذار فاش بگویم که هنوز هم در #سپاه، از همه جا مظلوم‌تری! مثل همان روزگار جنگ! آری! مثل همان روزگار جنگ که سرداران شهرستانی، هیچ با تو حال نمی‌کردند! این درست که ناظر بر «زندگی» امکانات #تهران را هیچ کجا ندارد اما ناظر بر «جنگ» قصه فرق می‌کرد! آن‌قدر که حتی تو هم، چوب تهرانی بودن را مکرر خوردی! و هنوز هم داری می‌خوری!
.
بزرگ‌راه وصل‌کننده‌ی شرق و غرب تهران به هم، اگر از شرق تا #مشهد برود و از غرب تا #تبریز، باز هم در هیچ حدفاصلی، نام تو را نمی‌گذارند! و این مهم، #قالیباف و نجفی ندارد
.
🔻🔻اجازه دارم دعا کنم که هیچ وقت آزاد نشوی؟! اجازه دارم هوای اعصابت را داشته باشم؟! اجازه دارم دوست نداشته باشم که مثل روزگار جنگ، مجبور باشی یک روز هم‌لباسی‌هایت را بزنی و دگر روز ملبسین به لباس روحانیت را؟! اجازه دارم تنها و تنها خدایی را بپرستم که شیر را در زنجیر دشمن، بیش‌تر می‌پسندد تا اسارت دوست؟!
.
🚫⚠️ پس همان به متوسل بمانم به سرداری که نیست؛ سرداری در «انتهای افق» که #هرگز_دست_عوضی‌ها_را_نبوسید !!
.
عمدا این متن را جوری نوشتم که جز مادرت، به همه بربخورد! به قول حضرت پرزیدنت که «مرگ بر اسرائیل» روی موشک‌های تولیدی «دولت با تفنگ» را مانع لغو تحریم‌ها خوانده بود، «به جهنم»
.
⛔ سردار! قریب چهل سال است این‌جا نیستی! خیلی چیزها تغییر کرده! بعید می‌دانم سکه‌ات خریدار داشته باشد! دیگر بنی‌صدرها، بنی‌صدرهای چهل سال پیش نیستند! #فرار نمی‌کنند؛ فراری‌ات می‌دهند
.
چقدر #دروغ! چقدر #نفاق! چقدر وعده! چقدر #مصلحت! هر جا هستی، سنگرت را خوب حفظ کن سردار! این‌جا خبری نیست، جز حباب! بیست تومانی‌های آبی جهاد سازندگی را یادت هست؟! کشاورزانش له شدند زیر لاستیکBMWنوادگان امام!
حالا ما اسیرتریم یا تو؟! #حسین_قدیانی
#حاج_احمد_متوسلیان
Read more
این روزها که بگذرد، وقتی همه چیز تمام شود. یک روز من و تو. تنهای تنها می نشینیم کنار هم. تو برای من چای ...
Media Removed
این روزها که بگذرد، وقتی همه چیز تمام شود. یک روز من و تو. تنهای تنها می نشینیم کنار هم. تو برای من چای می ریزی من موهایت را شانه می کنم. می نشینیم کنار هم پاهایمان را دراز می کنیم و تکیه به دیوار خانه ای می دهیم که هیچ زلزله ای مجبورش نکند پشتمان را خالی کند. آن‌روز بین نگاه من و تو هیچ حایلی نیست تنها زلال ... این روزها که بگذرد، وقتی همه چیز تمام شود. یک روز من و تو. تنهای تنها می نشینیم کنار هم. تو برای من چای می ریزی من موهایت را شانه می کنم. می نشینیم کنار هم پاهایمان را دراز می کنیم و تکیه به دیوار خانه ای می دهیم که هیچ زلزله ای مجبورش نکند پشتمان را خالی کند. آن‌روز بین نگاه من و تو هیچ حایلی نیست تنها زلال چشم های تو می ماند و منی که راحت می توانم در اعماقش غرق شوم.  آن‌وقت می شود نشست روی کاناپه و برایت بلند بلند براهنی خواند و سیلویت پیکرت در بخار کتری و نور پنجره ظهر پاییزی با صدای من مثل سرخوش ترین مست کوچه های سال ۵۵ تلو تلو بخورد. می شود دستهای تو را گرفت و در رگ های آبی تنت شناور شد. رگ ها کوچه های تن تبداری است که یکراست به قلب می رسد. می شود رفت و آرام در قلبت در آرامش طپشهای منظمش ضرباهنگ زندگی را پیدا کرد.  این روزها که بگذرد همه خستگی هایمان را مثل کیف مدرسه گوشه ای پرت می کنیم و به کوچه خاکی می زنیم .فارغ از هر چه بود و نباید بود، رها در سر راست ترین خیابان های شهر بی بن بست می رویم و کنار آرامش درخت، گیاه می شویم. سبز می شویم. یکروز این روزها که بگذرد سبز می شویم.

اما اما اما قبل از اینکه این روز ها بگذرد، ما سال ها است که از هم گذشته ایم.
Read more
عید نزدیک است . . . بچه ها را فراموش نکنیم . . #عید #عیدی #فقر #کمک #خیر #شعر #شعر_کوتاه #دوبیتی #مریم_حقیقت ...
Media Removed
عید نزدیک است . . . بچه ها را فراموش نکنیم . . #عید #عیدی #فقر #کمک #خیر #شعر #شعر_کوتاه #دوبیتی #مریم_حقیقت #قلم_در_دست_ما_انگور_میشد #poetry #poem #poet . . مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند. چوپان گفت ما شخص خاصی ... عید نزدیک است .
.
.
بچه ها را فراموش نکنیم .
.
#عید #عیدی #فقر #کمک #خیر #شعر #شعر_کوتاه #دوبیتی #مریم_حقیقت #قلم_در_دست_ما_انگور_میشد #poetry #poem #poet
.
.
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند.
چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم.

مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود گفت این چه نمازی بود.
چوپان گفت بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟
پدرش گفت هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی *به نام خدای آن چوپان ...*
*گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست...* هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند
رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند
درختان میوه خود را نمی خورند
خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند
گل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد *زندگی یعنی در خدمت دیگران* پس اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن
*معجزه زندگی دیگران که باشی* *بی شک کسی معجزه زندگی تو خواهد بود.*
عید نزدیک است و کودکان با دستهای ِکوچکِ خالی چشم انتظار
برآنیم مثل هر سال در صورتی که توفیق الهی همراه شود پلی باشیم بین محبت و کرم شما و لبخند زیبایشان
همقدم میشوید؟
.
.
برای لطف همیاری پیام بفرستید 🙏
Read more
نوشته‌ی محمود بهشتی لنگرودی، معلم زندانی، برای شریف باجور و یارانش دیوارهای اوین بلندتر، سیمانی‌تر ...
Media Removed
نوشته‌ی محمود بهشتی لنگرودی، معلم زندانی، برای شریف باجور و یارانش دیوارهای اوین بلندتر، سیمانی‌تر و لعنتی‌تر شدند وقتی که خبر تراژیک مرگ #شریف_باجورو یارانش به گوشم رسید. ️شریف مردی بود که شرافت خود را در ستیغ کوههای زاگرس، راه بلند رکاب زدن مریوان- تهران و در لهیب شعله های بلوط سوز و زندگی ... نوشته‌ی محمود بهشتی لنگرودی، معلم زندانی، برای شریف باجور و یارانش

دیوارهای اوین بلندتر، سیمانی‌تر و لعنتی‌تر شدند وقتی که خبر تراژیک مرگ #شریف_باجورو یارانش به گوشم رسید. ▪️شریف مردی بود که شرافت خود را در ستیغ کوههای زاگرس، راه بلند رکاب زدن مریوان- تهران و در لهیب شعله های بلوط سوز و زندگی سوز کوهستان های غرب محک زده بود. ▪️در زمانه حرافی های روشنفکرانه ،شریف در اعتراض به کشته شدن یک سگ و در دفاع از توله های آن اعتصاب غذا میکرد، در زمانه ی سلبریتی بازی ها و توریسم زلزله کرمانشاه، شریف تا اعماق زخم های پیرزنان سرپل و ازگله و ثلاث با پای پیاده رفت و ماند و هرگز برنگشت تا یک سلفی از آوار و زلزله از خودش منتشر کند. ▪️کاک شریف خود صلح بود و مهربانی و آشتی و دیگردوستی. ▪️براستی چگونه میتوان با این اندوه بزرگ کنار آمد؟! ▪️شریف شرافت را رکاب میزد، آشتی را صلا میزد و فروتن و به دور از هیاهو به همگان درس ایثار و مهربانی می‌داد. ▪️زندگی و مرگ شریف مصداق راستین ایثار بود و زندگی دوستی و آشتی. ▪️این غم بزرگ را به تمام آزادی خواهان و صلح جویان ایران و بالاخص کردستان و دوستداران محیط زیست و نیز خانواده این قربانیان تسلیت عرض می‌کنم. ▪️به امید روزی که دیگر نه خبری از دیوارهای بلند اوین باشد و نه از لهیب آتش جنگل های بلوط زاگرس... آن روز داستان شرافت و ایثار کاک شریف را در تمام مدارس ایران برای کودکانمان روایت خواهیم کرد.

محمود بهشتی لنگرودی
زندان اوین ۹۷/۶/۳
محمود بهشتی لنگرودی؛ معلمی استوار در دفاع از حقوق صنفى معلمان #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنگ #مين #مريوان
Read more
. <span class="emoji emoji1f539"></span> چرا اسلام #وارونه شده و تاریخي که امروزه برای جوانان أمت مسلمان به #دروغ تدریس میکنند اینگونه ...
Media Removed
. چرا اسلام #وارونه شده و تاریخي که امروزه برای جوانان أمت مسلمان به #دروغ تدریس میکنند اینگونه است: . رسول خدا بدست کفار به شهادت رسیدند️ صدای شیون از خانه عایشه و ابوبکر و عمر بلند شده بود و از ناله های عایشه فرشتگان بهشت و خازنان جهنم گریه میکردند️ . وقت دفن، عایشه و حفصه و فاطمه را آغوش ... .
🔹 چرا اسلام #وارونه شده و تاریخي که امروزه برای جوانان أمت مسلمان به #دروغ تدریس میکنند اینگونه است:
.
🔺رسول خدا بدست کفار به شهادت رسیدند❗️ صدای شیون از خانه عایشه و ابوبکر و عمر بلند شده بود و از ناله های عایشه فرشتگان بهشت و خازنان جهنم گریه میکردند❗️
.
🔺وقت دفن، عایشه و حفصه و فاطمه را آغوش گرفتند اشکای عایشه پیراهن فاطمه را خیس کرده بود❗️
.
🔺بعد از آن نیز عمر با شمشیر و آتش به خانه دختر پیمبر آمد تا از خطرات احتمالی کفار به بیت نبوت جلوگیری و پاسداری کند!
و با آتش برای روشن کردن چراغ خانه فاطمه امد نه آتش زدن خانه فاطمه❗️
امیرالمومنین علیه السلام هم به ابوبکر فرمود:
به هر حال شما سن بالایی دارید، 👈و غدیر نیز مولا به معنی دوست بود،
👈 و خدا و پیامبر نیز شما امت و صحابه را مانند گوسفند رها کردند و رفتند، لذا شما در سقیفه جمع شوید و یک خلیفه برای خدا انتخاب کنید❗️
👈و چه خوب که خودتان خلیفه شوید آقای ابوبکر، لذا علی اولین کسی بود با او بیعت کرد❗️
.
☑️ چند روز بعد هم فاطمه به علت سرما خوردگی در سن ۱۸ سالگی از دنیا رفت❗️
👈 و فرزندش محسن نیز در اثر عدم مراقبتهای صحیح مادر در هنگام باداری از بین رفت،
👈 اما خدا به سبب دعاهای ابوبکر و عمر و عایشه، گناه فاطمه را به علت عدم رعایت حقوق مادری بخشید❗️
.
👈 خدا رحمت کند عایشه را در هنگام عزاداری حضرت محسن بسیار مونس و غمخوار فاطمه بود و هر روز با دستان نهیف و لاغر خود برای فاطمه غذا درست میکرد و با دستان خویش انرا در دهان فاطمه میگذاشت❗️
.
🔺و امیرالمومنین علیه السلام و امام حسن و حسین هم توسط یهود کشته شدند❗️
و بنی امیه و بین عباس هم سالها در جهت نشر اسلام از جان و مال ناموس خود خرج کردند❗️
.
🔺اینگونه همه در کنار هم زندگانی خوشی داشتند❗️
و بین اهل بیت و خاندان رابطه خرمی بود و علی دختر ۳ ساله خود ام کلثوم را به عقد عمر که ۶۰ ساله در آورد!
معصومین هم اسم همه بچه های خود را عمر و عثمان و ابوبکر و معاویه و یزید میگذاشتند از بس که شیفته آنها بودند!
📚 منبع: کتاب های درسی مدارس و منبرهای شیعه نمای خر مقدس ولایتی.
.
🔹حقايق را بايد گفت و بايد دانست:
.
علامه محقق آيت الله سيد علي ميلاني:
👈 اذيتهاي آنها به رسول الله در حال حیات حضرت، و يا بعد از حیات ايشان،
👈 و اذيتهاي آنها نسبت به ائمه،
👈 و - اذيتهاي او نسبت به حضرت صدیقه،
👈 و خروج و جنگ او بر علیه امام زمانشان - يعني اميرالمومنين عليه السلام - كه از جانب خدا اطاعتش بر عايشه واجب بوده،
به هیچ وجه قابل اغماض نیست❗️
👈و حقائق را باید دانست و گفت❗️
.
📚سايت رسمي معظم له:
.
Read more
. . .در ماه‌های پس از آن، فهمیدم چقدر او درست می‌گفته است. دکتر همه چیز بود به جز تنبل! درواقع این مرد ...
Media Removed
. . .در ماه‌های پس از آن، فهمیدم چقدر او درست می‌گفته است. دکتر همه چیز بود به جز تنبل! درواقع این مرد اصلا استراحت نداشت: در سن هشتاد سالگی هنوز چند ساعت در روز با سگش قدم می‌زد، هیزم‌هایش را خودش می‌شکست، چند انجمن را اداره می‌کرد و به باغ وسیع اربابی با عمارت سنگی پیچک‌پوشش رسیدگی می‌کرد. آن طرف ... .
.
.در ماه‌های پس از آن، فهمیدم چقدر او درست می‌گفته است. دکتر همه چیز بود به جز تنبل! درواقع این مرد اصلا استراحت نداشت: در سن هشتاد سالگی هنوز چند ساعت در روز با سگش قدم می‌زد، هیزم‌هایش را خودش می‌شکست، چند انجمن را اداره می‌کرد و به باغ وسیع اربابی با عمارت سنگی پیچک‌پوشش رسیدگی می‌کرد. آن طرف این ساختمان نسبتا بزرگ، خانه نبود فقط مزارع و مراتع و درختستان بود که تا جنگل دوردست تورنی باس امتداد داشت، تا خط سبز و تیر افق. این منطقا سرحدی، روی خط مرزی بین دهکده و جنگل‌ها، کاملاً متناسب ساموئل هایمان بود، مردی که بین دو دنیا رفت و آمد می‌کرد، دنیای انسانی و دنیای حیوانی، با دوستان روستایی‌اش گفت‌و‌گو می‌کرد، بعد همراه سگش برای پیاده‌روی‌های طولانی دونفره رهسپار می‌شد.
.
#عشق_نامرئی
#اریک_امانوئل_اشمیت
#نشر_نگاه
.
برای آشنایی بیش‌تر با این کتاب به کانال تلگرام‌مون سر بزنید.
لینک کانال در بخش بیو @ketabdoost به رنگ آبیه.
.
telegram.me/ketabdoosti
.
#کتاب #کتاب_دوست #معرفی_کتاب #کتابها #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #مطالعه #مطالعه_کنیم #کتاب_جالب #پیشنهادکتاب #پیشنهاد_کتاب #رمان #داستان #کتاب_صوتی #کانال_تلگرام #تلگرام #فروش_کتاب #ketab #ketabdoost #book #books #instabook #bookstagram #bookish
Read more
فردا میبینمت همان جای همیشگی همان ساعت همیشگی همان نیمکت همیشگی من آمدم اما تو... راستی آن روز ...
Media Removed
فردا میبینمت همان جای همیشگی همان ساعت همیشگی همان نیمکت همیشگی من آمدم اما تو... راستی آن روز کسی را دیدم که عجیب شبیه تو بود اول فکر میکردم تویی اما بعد که دیدم دست یک مرد را گرفت و رفت فهمیدم که اشتباه کردم راستی , بعد از این همه سال چرا هنوز نرسیدی؟ هنوز هم بعد از این همه سال منتظرت هستم هنوز ... فردا میبینمت
همان جای همیشگی
همان ساعت همیشگی
همان نیمکت همیشگی
من آمدم اما تو...
راستی آن روز کسی را دیدم
که عجیب شبیه تو بود
اول فکر میکردم تویی
اما بعد که دیدم دست یک مرد را گرفت و رفت
فهمیدم که اشتباه کردم
راستی , بعد از این همه سال چرا هنوز نرسیدی؟

هنوز هم بعد از این همه سال منتظرت هستم
هنوز هم با تو در خیالم حرف میزنم
و خودم را متقاعد میکنم که آن کس که دیدم
نبوده ای
یا شاید هم بوده ای
یا شاید آن مرد , نامرد بود
نکند تو نامرد بودی؟
هیچ پاسخی نمیابم
اما...
من مردانه پای تو ایستاده ام
همان جای همیشگی... 🌹با شاخه گلی پژمرده🌹

#سامیار_یگانه
#samyaryeganeh
Read more
. @tavabin پرسید اگر جمهوری اسلامی نباشد چه کار میکنی؟ گفت فردای براندازی نظام کجا میروی؟ گفتم ...
Media Removed
. @tavabin پرسید اگر جمهوری اسلامی نباشد چه کار میکنی؟ گفت فردای براندازی نظام کجا میروی؟ گفتم من تا آخرین کوچه‌ای که سردرش اسم شهدا باشد میجنگم! تا آخرین کوچه می‌ایستم، گفتم ترجیح میدهم در جمهوری اسلامی بمیرم تا در غیر آن زندگی کنم! ما را از چه می‌ترسانند؟! از مرگی که عاجزانه طلبش میکنیم؟ یا ... .
@tavabin
پرسید اگر جمهوری اسلامی نباشد چه کار میکنی؟
گفت فردای براندازی نظام کجا میروی؟ گفتم من تا آخرین کوچه‌ای که سردرش اسم شهدا باشد میجنگم! تا آخرین کوچه می‌ایستم، گفتم ترجیح میدهم در جمهوری اسلامی بمیرم تا در غیر آن زندگی کنم! ما را از چه می‌ترسانند؟! از مرگی که عاجزانه طلبش میکنیم؟ یا محروم شدن از زندگی‌ای که به اجبار در آن نفس می‌کشیم؟ ما نسلی هستیم که نترسیده! ما به تعداد سال‌های زندگی‌مان تابوت شهید دیده‌ایم! شهید تشییع کرده‌ایم! شاهد بوده‌ایم! تصویر نوجوانی که زیر تانک بعثی‌ها رفت یا جوانی که زیر اتوبوس دراویش ماند را ببین! شاهد است! فاصله‌ی آن دو بیست سال است، او که نانِ حکومت طاغوت خورده بود آنگونه ایستاد و این که نان جمهوری اسلامی را، به این شکل حماسه آفرید..عکس امیر حاج‌امینی را دیده‌ای؟ با آن محاسن به خون خضاب شده‌اش و آن سربند سرخ! عکس محمدحسین حدادیان را دیده‌ای؟ رد گلوله ها را دیده‌ای؟ ما نسلی هستیم که نترسیده،عقب نکشیده.." ما مرگ را زندگی کرده‌ایم .." به آخرین شهیدِ فتح خرمشهر فکر میکنم، او که لابد بعد از شهادتش، بعد از ریخته شدن خونش روی خیابان‌های مقدسِ خونین شهر، حاج احمدکاظمی پشت بیسیم گفت"ما توی شهریم آقا، با هزار و خورده‌ای اسیرِ بعثی" و خرمشهر را خدا آزاد کرد! با خونِ آن شهیدان! آن‌ها که به ظهرِ برافراشتن پرچم فتحِ روی گنبدِ مسجد جامع نرسیدند.. آن‌ها که حتما شب تا به صبح دعا کرده بودند و ظهر به وصال رسیدند! آزادی خودشان از قفسِ تن و آزادی خرمشهر از دشمن.. من فردای براندازی نخواهم بود! چون شب تا صبحش می‌جنگم! تا آخرین قطره‌ی خون.. "من زنده‌ نخواهم ماند" حتی اگر جمهوری اسلامی صبح فردایش جمهوری اسلامی مانده باشد .‌‌. شاید من باید بجنگم، شاید " من نباید زنده بمانم " تا صبح فردایش جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی مانده باشد ..
ولی ما هستیم، ایستاده ایم پای کشوری که حتی آب شربش از بی کفایتی مسئولینش گل شده باشد! یا هوایش برای نفس کشیدن آلوده،
هوا برت ندارد منافق، دشمن!
تا آن روز" ما توی شهریم آقا" ..
.
.
.
غروب آفتاب ، اتوبان آزادگان
۱۹ شوال ۱۴۳۹ هجری غریبی
.
.
.
.
#جمهوری_اسلامی
#بسیجی
#ایستاده
#براندازم
#خرمشهر
#الله
#براندازی
#فتنه
#حدادیان
#پاسداران
#احمد_کاظمی
#الفتح #براندازم
#برانداز
#آزادگان
#لشگر۲۷
#دفاع_ادامه_دارد
Read more
🕊 درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است. پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله... سینه ...
Media Removed
🕊 درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است. پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله... سینه هر کدام از ما را که بشکافند هم بوی خون می دهد هم عطر نفت خاورمیانه! پر از تعصب و طمع. پر از امید، آرزو. پر از پنهانکاری، درست مثل انگورهای خاورمیانه که هم کشمش روزه داران می شوند هم شراب باده نوشان. ... 🕊
درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است.
پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله... سینه هر کدام از ما را که بشکافند هم بوی خون می دهد هم عطر نفت خاورمیانه!
پر از تعصب و طمع. پر از امید، آرزو.
پر از پنهانکاری، درست مثل انگورهای خاورمیانه که هم کشمش روزه داران می شوند هم شراب باده نوشان.
هر دَم و بازدم ما پر از خشم های فروخورده است. بغض های در گلو مانده مثل بچه های فلسطینی که سنگ را آنقدر توی دستشان چرخانده اند که تاول انداخته روی آن پوست نازک؛ نه دل دارند که پرتش کُنند، نه دل می کَنَند که از فکرش رها شوند... زیر پوست ما مثل سوریه پر التهاب است، ناآرام، پر آشوب، مثل بمب های خوشه ای که روی دیوار شعرها و شهرهایشان خراش انداخته.
زیر پوست ما مثل بغداد بوی قهوه عربی می دهد، مثل صحرای عربستان پرعطش است، مثل جنگل های شمال ایران انگار خدا دارد با مه روی صورت آدم نقاشی می کند در هر "چیزی نیست خوبم!" ما، سطل سطل اشک قایم است، مثل مادرهایی که می روند بهشت زهرا و برای پسرها و دخترهایی که جنگ آنها را بلعید مویه می کنند و بعد جلوی دوربین ها می گویند فدای سر ایرانم که پسرم رفت، دخترم رفت.
درون سینه ما دختری کُرد که از چنگ داعش گریخته در میان اشک می خندد و مثل شهرزاد قصه گو آنقدر قصه و غصه دارد که همه پیامبران خاورمیانه را خواب کُند و خودش بیدار بماند و زُل بزند به شب.
به اینکه کی آرامش از راه می رسد؟ کی سر آرام بر بالش می گذاریم، کی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت... کی آن روز از راه می رسد که کمترین سرود بوسه باشد؟ وجود ما آمیزه ای از مستانه های ابراهیم تالیس، ناله های ام کلثوم، ربنای شجریان، آوای عبدالباسط و "چشم من بیا منو یاری بکن" داریوش است.
از داریه و دمبک تا رقص بندری و شمشیرهای عمانی و شوخ چشمان تُرک و عرب.
درون هر کدام از ما خاورمیانه ای است که جنگش تمام نمی شود. شب زیر موشک باران دلتنگی می خوابیم، صبح با لبخند بیدار می شویم که برویم به جنگ سرنوشت... با این همه شاعر راست می گفت خاورمیانه را آفرید از روی چشمانت پرآشوب رنجور خسته زیبا...
.
🖋احسان محمدی
Read more
. #شهیدخبر #شهیدنیوز #شهید_خبر #شهید_نیوز . اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه … در منطقه ی عملیاتی ...
Media Removed
. #شهیدخبر #شهیدنیوز #شهید_خبر #شهید_نیوز . اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه … در منطقه ی عملیاتی والفجر مقدماتی ، بین کانال اول و دوم مشغول کار بودیم . چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم .هر روز صبح زیارت عاشورا می خواندیم و کار راشروع می کردیم .  گره مشکل را ، در کار خود می جستیم . مطمئن ... .
#شهیدخبر
#شهیدنیوز
#شهید_خبر
#شهید_نیوز .

اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه …

در منطقه ی عملیاتی والفجر مقدماتی ، بین کانال اول و دوم مشغول کار بودیم .

چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم .هر روز صبح زیارت عاشورا می خواندیم و کار راشروع می کردیم . 
گره مشکل را ، در کار خود می جستیم .

مطمئن بودیم که در توسل هایمان اشکالی وجود دارد…. آن روز صبح ،کسی که زیارت عاشورا می خواند توسلی پیدا کرده بود به امام رضا “علیه السلام”. شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او . می خواند و همه زار زار گریه می کردیم .

در این میان مداحی ،از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالی برنگرداند …. ما که در این دنیا همه ی خواسته و خواهشمان؛فقط بازگرداندن این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و….. هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر . دیگر داشتیم ناامید می شدیم . خورشید می رفت تا پنهان شود.

آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت ، تکه ای لباس توجهمان را جلب کرد.

همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند،  با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم . 
روزی ای بود که نصیبمان شده بود. شهیدی؛ آرام خفته به خاک .

یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسائی و مدارکش را خارج کنیم، 
در کمال حیرت و ناباوری دیدیم که یک آئینه ی کوچک،که پشت آن تصویری نقاشی از تمثال امام رضا”علیه السلام” نقش بسته ،به چشم می خورد. از آن آئینه هائی که در مشهد،اطراف ضریح مطهر می فروشند.

گریه مان در آمد.همه اشک  می ریختند.

جالب تر و سوزناک تر از همه ،زمانی بود که از روی کارت شناسائی اش فهمیدیم نامش “سید رضا ” است .شور و حال عجیبی بر بچه ها حکمفرما شد. 
ذکر صلوات و جاری شدن اشک ؛ کمترین چیز بود…. شهید را که به شهرستان ورامین بردند،بچه ها رفتند پهلوی مادرش تا سرّ ِ این مسئله را دریابند . مادر بدون اینکه اطلاعی از این امر داشته باشد ،گفت : ” پسر من علاقه و ارادت خاصی به حضرت امام رضا(ع)داشت….
Read more
 #bighanoon #hessamheidary زن متولد این هفته: یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور ...
Media Removed
#bighanoon #hessamheidary زن متولد این هفته: یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور بساط خنده و تفریحی هست و از سر کار گذاشتن دیگران لذت خاصی مي‌برد و می‌تواند مدل راه رفتن و حرف زدن همه اساتید دانشگاهش را تقلید کرده و جمعی را شاد کند. به شدت حواس‌پرت است و نیمی از عمرش را صرف پیدا کردن ... #bighanoon #hessamheidary
زن متولد این هفته:

یک زن سرزنده، بی‌خیال و سیاستمدار که پایه هر جور بساط خنده و تفریحی هست و از سر کار گذاشتن دیگران لذت خاصی مي‌برد و می‌تواند مدل راه رفتن و حرف زدن همه اساتید دانشگاهش را تقلید کرده و جمعی را شاد کند. به شدت حواس‌پرت است و نیمی از عمرش را صرف پیدا کردن کش موهایش کرده و هر بار وقتی آن را پیدا می‌کند، می‌گوید: «اه ... گذاشته بودم اینجا یادم نره ها» و به خودش فحش می‌دهد. سخت‌ترین کار دنیا برایش بیدار شدن از خواب است و اگر شاغل باشد، هر روز با تاخیر به محل کارش می‌رسد ولی با تعریف کردن چندتا خاطره بامزه رییسش را خر می‌کند و از حقوقش کم نمی‌شود. توانایی عجیبی در «حرف بار دیگران کردن» دارد و با نیش و کنایه حرفش را می‌زند و نمی‌گذارد چیزی توی دلش بماند. همچنین از یک روش خاص ارتباطی استفاده می‌کند که در آن پیام‌ها از طریق ابرو برای فرد مقابل ارسال می‌شود. او با استفاده از این سیستم با چند تا حرکت ریز ابرو می‌تواند در ميهمانی‌ها شوهرش را حالی کند که نباید چایی را هورت بکشد. درجه دمای بدنش معمولا در تضاد با بقیه است و وقتی بقیه سردشان است، او گرمش است و برعکس. شدیدا معتقد است که مامان‌ها پسرهای‌شان را بیشتر دوست دارند و حاضر است در این رابطه با هر مامانی مناظره برگزار کند ولی هیچ وقت در مورد رابطه پدرها و دخترهای‌شان حرفی نمی‌زند. صبح‌ها که از خواب پا می‌شود، خودش هم از دیدن خودش تعجب می‌کند و همیشه برایش سوال است که تو این فیلم‌ها چطوری وقتی صبح هم از خواب پا می‌شوند، زیبا و آرایش کرده هستند.

مرد متولد این هفته:

یک مرد احساساتی، حساس و البته وظیفه‌شناس که اشکش به شدت دم مشکش است و حتی با دیدن فیلم‌های اکشن هم به حال آن‌هایی که از دست بروس‌لی و جیسون استاتهام کتک می‌خورند، گریه می‌کند. در نوجوانی علاقه خاصی به آهنگ: «تابستونه فصل سفر به هرجا» داشته و این آهنگ همراه با آهنگ تبلیغ «غوری غوری جون گل کاشتی هر چی که خواستم داشتی» جزو بهترین ترانه‌هایی است که در عمرش شنیده است. در بین اعضای بدنش مثانه‌اش بیشتر از همه مسئولیت‌پذیر و فعال است و وقتی یک لیوان چایی بخورد تا هشت تا لیوان خروجي نگيرد ول کن نیست و به خاطر این موضوع همیشه در راه رفت و برگشت به دستشویی است. در پخت ماکارونی بهترین است و این کار را مانند یک مراسم آیینی با اصول و قوانین خاصی انجام می‌دهد و ته‌دیگ سیب‌زمینی را با خواندن اورادی خاص در ظرف خالی کرده و با عزت و احترام سر سفره می‌گذارد.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
فوق العاده زیبا حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت. همسرش او را تحریک کرد به دریا برود، شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند. مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.قبل از بازگشت به خانه برای آخرین ... فوق العاده زیبا
حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت. همسرش او را تحریک کرد به دریا برود، شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.
مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟
همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.
پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، خاری به انگشتش فرو رفت،درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...
پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
پادشاه به او گفت:آیا مرا میشناسی...!؟
-آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.میخواهم مرا حلال کنی.تو را حلال کردم.می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه گفتی ؟؟؟گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :پروردگارا...او قدرتش را به من نشان داد،تو هم قدرتت را به او نشان بده!
این داستان تاریخی یکی از زیباترین سلاحهای روی زمین را به ما معرفی میکند، این سلاح سلاح دعا است...
بترس از ناله مظلومی که جز خدا یار و مددکاری ندارد...
:
:
☘️اگه گفتین با این انجیرهای نازنین چی میخوام درست کنم ؟
Read more
خیمه #شب #بازی<span class="emoji emoji1f3ad"></span> آن روز از دو تا از دوستانم دعوت كرده بودم كه از #صبح به خانه ما بيايند تا با هم بازي كنيم. ...
Media Removed
خیمه #شب #بازی آن روز از دو تا از دوستانم دعوت كرده بودم كه از #صبح به خانه ما بيايند تا با هم بازي كنيم. بابام، كه خيلي دلش مي خواست ما را سرگرم كند، گفت: بعد از ناهار، به حياط بياييد و خيمه شب بازي تماشا كنيد. بعد از #ناهار به حياط رفتيم. بابام، در گوشه #حياط، يك اتاقك خيمه شب بازي درست كرده بود. جلو ... خیمه #شب #بازی🎭
آن روز از دو تا از دوستانم دعوت كرده بودم كه از #صبح به خانه ما بيايند تا با هم بازي كنيم. بابام، كه خيلي دلش مي خواست ما را سرگرم كند، گفت: بعد از ناهار، به حياط بياييد و خيمه شب بازي تماشا كنيد.
بعد از #ناهار به حياط رفتيم. بابام، در گوشه #حياط، يك اتاقك خيمه شب بازي درست كرده بود. جلو آن هم دو تا نيمكت گذاشته بود.
من و دوستانم روي نيمكتها نشستيم. #پرده خيمه شب بازي كنار رفت و نمايش شروع شد. نمايش دو بازيكن داشت: يك ديو سياه و يك مرد كلاه بوقي. آن دو تا اول با هم حرف زدند. بعد هم دعوايشان شد. كلاه بوقي با چوب زد توي سر ديو سياه. ما خوشحال شديم و من براي كلاه بوقي دست زدم. بعد هم، ديو سياه چوب را از كلاه بوقي گرفت و محكم زد توي سر او. كلاه بوقي بيچاره افتاد و مرد. من آن قدر ناراحت شدم كه تفنگم را برداشتم و با ته آن محكم زدم توي سر ديو سياه. نمي دانستم كه بابام دارد نقش ديو سياه را بازي مي كند و من بابام را زده ام، نه ديو سياه را!
بابام، كه صورتك ديو سياهش شكسته شده بود، از آن پشت دستهايش را دراز كرد. مرا گرفت و خواباند روي لبه دريچه اتاقك خيمه شب بازي. بعد هم، با همان اداهايي كه در خيمه شب بازي درمي آورد، شوخي شوخي مرا كتك زد.
Read more
خر سلطان جنگل شد! خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند! در هنگام توزیع ...
Media Removed
خر سلطان جنگل شد! خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند! در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند. وقتی خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد. کارها خوب پیش ... خر سلطان جنگل شد!

خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند!
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.
وقتی خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد.
کارها خوب پیش می رفت و خر قوانین ششگانه یی وضع کرد
در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از اینها و تخلّف از قانون های ششگانه جرم محسوب و منجر به اشدّ مجازات می شود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
همه ی حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.
بعد از گذشت چندین سال، خر بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
خر گفت:
حالا من به خاطر خرّیت یک چیزهایی ابلاغ کردم،
شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟
Read more
..... خسته ، ساکت نازگل در دل دار آرام و شکیبا پُر ز پُر لبریز ، تنها ... ، وصف خود می داد ، مرداب ...
Media Removed
..... خسته ، ساکت نازگل در دل دار آرام و شکیبا پُر ز پُر لبریز ، تنها ... ، وصف خود می داد ، مرداب . . .در جا . و رود ، رفت پرصدا ، بی جواب باخروش اش گویی ،سایه ای روشن ز فهم ِ مردگی از نا تکانی ، سایش هر ایستایی ، پا به گِل مانی، بر سر ِ هر اآنچه که مرداب ،از خود، داشت باور، گسترانید . کر شد از هرست ... .....
خسته ،
ساکت
نازگل در دل دار
آرام و شکیبا
پُر ز پُر
لبریز ،
تنها ... ،
وصف خود می داد ، مرداب . . .در جا .
و
رود ،
رفت
پرصدا ، بی جواب
باخروش اش گویی ،سایه ای روشن ز فهم ِ مردگی از نا تکانی ، سایش هر ایستایی ،
پا به گِل مانی،
بر سر ِ هر اآنچه که مرداب ،از خود، داشت باور،
گسترانید .
کر شد از هرست این ویرانگی .مات شد مردآب.
ماتِ وصفی نو.
مات فصلی ارشد ،
مات رنگ زردِ ، دم آخر.

مُرده آب،

با حکم ِاعدام باز ،مرد دیگر بار.

از گناهی نا عمد، ناخود خواست،
ضعف مادر زاد شاید،انگار
جهش بی جای یک ژن ،
یا به قول ِ عامّه ، داده ی پروردگار .
جرم نا کرده و دار؟
گفت مرداب
که "من اینجا هستم ....اینچنین ، اینگونه
نه گمان بری بر آورده شده ؛ خواسته ام از عالم ،
نه ، ولی، این شدنم را می پذیرم ، کامل .
نشدم گرچه منی که بود در رویایم
لاکن
نقش در جازدگی را هر که بر من داده
به یقین
او همان است که به تو ،
دوپای رفتن داده...
این تمامِ ناتمام خلق ماست ای دوست، رود
تو مرا می پندار ،
آبِ لش
مرداب .
تو مرا را میگویی
ناتوان و
مرده
کور دل باشم مگر من ،آن روز
که تورا صدا زنم
هرزه
چون که هر لحظه به یک جایی ،
آب ِ هر جا رفته
ای که بی رحمی تو با شاخه
هوار ی تو همش به سر سنگ ب خواب رفته
و رود
رفت
بود باز، ولی،هنوز ،
پهلو به پهلو داده ی مرداب
مرداب خواند
آواز ؛
خسته ام
از ماندن ، خسته ی در جایی
تو اگر رد میشوی از من . گذر کن، گو،
گوشهایم با تو اند
هر چه میخواهی بزن فریاد بر سنگ بر من
هر چه میخواهی ،به جز حرفی از این
بی پایی من ،
من خودم مغموم از آنم . اگه از این ضعف مادر زادیم
و رود
رفت ،
دور ، دور. دورِ دور
رفت رود و ماند مرداب باز ، هنوز، هنوز.هنوزِ هنوز
Read more
یک روز تا شروع کار طلایی‌پوشان در لیگ هجدهم / مروری بر اولین قهرمانی سپاهان؛ یکی از تاریخی‌ترین قهرمانی‌های ...
Media Removed
یک روز تا شروع کار طلایی‌پوشان در لیگ هجدهم / مروری بر اولین قهرمانی سپاهان؛ یکی از تاریخی‌ترین قهرمانی‌های تاریخ فوتبال ایران . ۱۳۸۱-۸۲ /2002/03 تا پیش از سال ۸۲ هیچ تیم غیر تهرانی نتوانسته بود بر تمامیت‌طلبی مرکز‌نشینان چیره شود و جام را از آن شهر خارج کند. سپاهان اما در فصل ۸۱-۸۲ کاری کرد ... یک روز تا شروع کار طلایی‌پوشان در لیگ هجدهم / مروری بر اولین قهرمانی سپاهان؛ یکی از تاریخی‌ترین قهرمانی‌های تاریخ فوتبال ایران .

۱۳۸۱-۸۲ /2002/03

تا پیش از سال ۸۲ هیچ تیم غیر تهرانی نتوانسته بود بر تمامیت‌طلبی مرکز‌نشینان چیره شود و جام را از آن شهر خارج کند. سپاهان اما در فصل ۸۱-۸۲ کاری کرد کارستان و با ترکیبی از بازیکنان باغیرت و با استعداد، مربی‌گری فرهاد کاظمی و مدیریت محمدرضا ساکت فاتح دومین دوره لیگ برتر شد. آن قهرمانی سه هفته مانده به پایان رقابت‌ها با تساوی یک بر یک برابر پرسپولیس در ورزشگاه آزادی به دست آمد تا سپاهان از این حیث هم رکورددار شود .

در آن فصل محرم نویدکیای جوان، لئون استپانیان و ادموند بزیک ستاره‌های خط آتش سپاهان بودند که در اولین فصل حضور سپاهان در ورزشگاه نقش‌جهان کولاک کردند و در پایان هم مشترکاً جام قهرمانی را بالای سر بردند. ادموند بزیک در آن فصل با ۱۳ گل آقای گل شد .

از دیگر نکات تاریخی آن فصل این است که سپاهان پنج بار با استقلال تهران رو‌به‌رو شد و هر پنج بار این تیم را شکست داد .

آن قهرمانی نقطۀ عطفی در تاریخ فوتبال ایران به شمار می‌رفت زیرا برای اولین بار ثابت شد تیمی غیر از سوگلی‌های رسانه‌ها و غیر تهرانی هم می‌تواند بر بام فوتبال ایران بایستد. قطب‌شکنی تاریخی سپاهان، خودباوری و اعتمادبه‌نفس را در ساير تیم‌های غیر تهرانی هم به وجود آورد تا حالا شاهد درخشش آن‌ها و همچنین بازیکنان لژیونر شده از آنها باشیم .

صحنه‌هایی کمتر دیده شده از مراسم قهرمانی آن فصل که در زمان خود بی نظیر بود را مشاهده می‌کنید .

#سپاهان #اصفهان #تهران #استقلال #پرسپولیس #لیگ_برتر #فوتبال #ایران #نویدکیا #لئون_استپانیان #ادموند_بزیک #نوستالژی #م_س_ح_ح_ق #نقش_جهان
#Sepahan #Esfahan #Football #Iran #Nostalgia
Read more
خلیلی اردکانی: زمانِ موازی کاری و کلنگ زنی های بدون بازده تمام شد <span class="emoji emoji1f53b"></span>عضو شورای اسلامی شهر کرج گفت که با ...
Media Removed
خلیلی اردکانی: زمانِ موازی کاری و کلنگ زنی های بدون بازده تمام شد عضو شورای اسلامی شهر کرج گفت که با تصویب سند نظام جامع فنی و اجرایی از این پس طرح های عمرانی با اصلاحِ ساختار اجرا می شود. محمدحسین خلیلی اردکانی در گفت و گو باپایگاه خبری مدیریت شهری کرج با اشاره به تصویب سند نظام جامع فنی و اجرایی، ... خلیلی اردکانی: زمانِ موازی کاری و کلنگ زنی های بدون بازده تمام شد 🔻عضو شورای اسلامی شهر کرج گفت که با تصویب سند نظام جامع فنی و اجرایی از این پس طرح های عمرانی با اصلاحِ ساختار اجرا می شود.
محمدحسین خلیلی اردکانی در گفت و گو باپایگاه خبری مدیریت شهری کرج با اشاره به تصویب سند نظام جامع فنی و اجرایی، افزود: با بهره گیری از این سند، طرح های عمرانی با اصلاح ساختار به مرحله اجرا رسیده و صفر تا صد بر روی آن ها نظارت خواهد شد.
وی با اشاره به این که کارگروه هایی برای تنظیم سند نظام جامع فنی و اجرایی شهرداری تشکیل شده است، ادامه داد: لایحه یِ این سند دی ماه سال گذشته به صورت دو فوریت مطرح شد که به دلیل انتخاب شهردار مطرح شدن لایحه در صحن علنی شورا به تعویق افتاد.
رییس کمیته آماده سازی تهیه سند نظام جامع فنی و اجرایی شهرداری کرج با بیان اینکه تا کنون سند فنی و اجرایی و نظام فنی مناسبی برای طرح ها و اقدامات شهرداری کرج وجود نداشته است، عنوان کرد: از مزیت های بهره گیری از این سند می توان به تاثیر به سزای آن در بودجه های عمرانی نام برد، ضمن آن که ابزاری نیز برای نظارت بر پروژه های عمرانی به شمار خواهد رفت.
خلیلی اردکانی با بیان این که اجرای سند نظام جامع فنی و اجرایی به کنترل و نظارت و خروجی مناسب فرآیندهای مالی منجر می شود، یادآور شد: همچنین موازی کاری در اجرای طرح های عمرانی یا کلنگ زنیِ طرح های بدون بازده را نیز از این به بعد شاهد نخواهیم بود.
عضو شورای اسلامی شهر کرج به اقدام شهرداری تهران در خصوص بهره گیری از سند یاد شده اشاره کرد و گفت: طبق کارشناسی های صورت گرفته نواقص سند رفع شده و طرح ارایه شده  طرحِِ تکمیلی تهران خواهد بود.
وی با بیان اینکه طرح سند نظام فنی و اجرایی شهرداری موجب می‌شود که کارکرد بودجه‌های عمرانی بهبود یابد، تاکید کرد: این طرح علاوه بر چگونگی اجرای پروژه‌ها سبب می‌شود که در اجرای پروژه‌ها نیز تصمیم های بهتری گرفته شود.
شفاف سازی اقداماتِ شهرداری، آگاهی عموم مردم نسبت به نحوه انعقاد قراردادهای عمرانی و هزینه کرد آن ها از دیگر مزیت های بهره گیری از سند نظام جامع فنی و اجرایی شهرداری کرج بود که اردکانی به آن ها اشاره کرد.
به گفته این عضو شورا اجرای طرح سند نظام فنی و اجرایی شهرداری کرج در برنامه‌ریزی‌ها و هدف‌گذاری‌های شورای شهر نیز موثر است.
سند نظام جامع فنی و اجرایی از لوایحی بود که روز گذشته در هفتاد و هفتمین جلسه رسمی شورای شهر کرج مطرح و بیش از ی

http://www.kamnanews.ir/news/63504/123

http://sapp.ir/karaj.sh
Read more
محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم ...
Media Removed
محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم پر شور و از کودکی به طبیعت بسیار علاقه‌مند است. دبستان را در مدرسه فردوسی گذراند و در دبیرستان ادبیات خواند. در آن شهر تحت تاثیر نقاش قهوه‌خانه‌ای به نام فانی رو به نقاشی آورد و اولین آثار ... محمدابراهیم جعفری متولد ۱۳۱۹ در شهر بروجرد استان لرستان است. پدرش تاجر و باغدار بود. محمدابراهیم پر شور و از کودکی به طبیعت بسیار علاقه‌مند است. دبستان را در مدرسه فردوسی گذراند و در دبیرستان ادبیات خواند. در آن شهر تحت تاثیر نقاش قهوه‌خانه‌ای به نام فانی رو به نقاشی آورد و اولین آثار خویش را کشید و بعدها معلم هنر دبیرستانش به نام دعوتی مشوق و راهنمای او بود تا جدی تر نقاشی را پی بگیرد. از نوجوانی به شعر گفتن روی آورد و با الهام از طبیعت پیرامونش شعر می گفت. سال پنجم دبیرستان به مدرسه دارالفنون تهران رفت و آنجا با مفاهیم روز ادبیات و نقاشی آشنا شد. عاشق شد و شعرهای عاشقانه سرود. سال ۱۳۳۸ وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد تا نقاشی بخواند. در آنجا در گارگاه علی محمد حیدریان که از موسسین دانشکده هنرهای زیبا و شاگرد کمال الملک بود و محمود جوادی پورحاضر شد. بعدها در کارگاه جوادی پور با محسن وزیری مقدم آشنا شد که باعث رشد او شد و به اتفاق اصغر محمدی و غلامحسین نامی با هم به سفرهای کوتاه و بلند رفتند. در میان دانشجویان هنر آن زمان، جعفری، محمدی و نامی به سه تفنگ‌دار معروف بودند. این سفرها چهل سال ادامه داشت. ..... او می گوید :
نوروز برای کسانی که زندگی را باور دارند هر روز حضور دارد و اگر اینطور نباشد حال چنین افرادی خوب نیست. به همین دلیل من فکر می‌کنم با اینکه ما چهار فصل داریم و در بهار همه چیز برای ما پر از انرژی است اما در زمستان هم وقتی برف همه جا را فراگرفته است باز هم ما یاد بهار می‎افتیم و برای همین باید یاد بگیریم که از هر لحظه زندگی لذت ببریم. من این شعر را همیشه با خودم می‌خوانم که : "برف می‎بارد/ برف می‎بارد/ من پیرتر می‎شوم/ تو زیباتر". به نظر من هر جمله‌ای که ما به کسی می‌گوییم و باعث می‌شود که حال کسی خوب شود نوعی بهار را در میان ما به جریان می‌اندازد. دوست دارم از شعرهای کتابم که هنوز چاپ نشده است یک شعر دیگر برایتان بخوانم: "باغبان سبز شدن را به گیاه نمی‎آموزد/ باغبان نشانی بهار را به دانه/ و نامه باران را به سبزه می‌دهد/ نمی‎توان به پرنده یاد داد که در کویر یا برگ بید لانه بسازد/ من باغبانم/ اگر دانه شوقی در توست/ آن را خواهم رویاند/.
روحش شاد 🌷🌷🌷🌷🌷🍀🍀🍀
Read more
 #bighanoon #amirqobad یکی برایم کامنت گذاشته: گازش رو نگیر. بله؟! مقصر منم که مسیر موفقیتم را مفت ...
Media Removed
#bighanoon #amirqobad یکی برایم کامنت گذاشته: گازش رو نگیر. بله؟! مقصر منم که مسیر موفقیتم را مفت ریخته‌ام روی دایره. همین‌ها را در در یک سمینار شیک و مجلسی برای این دوست عزیز بلغور کرده بودم 100هزار چوغ هم پیاده شده بود. اما من مثل این فوتبالیست‌های ملوسک نیستم که با دو تا کامنت اشکم در بیاید ... #bighanoon #amirqobad
یکی برایم کامنت گذاشته: گازش رو نگیر. بله؟! مقصر منم که مسیر موفقیتم را مفت ریخته‌ام روی دایره. همین‌ها را در در یک سمینار شیک و مجلسی برای این دوست عزیز بلغور کرده بودم 100هزار چوغ هم پیاده شده بود.

اما من مثل این فوتبالیست‌های ملوسک نیستم که با دو تا کامنت اشکم در بیاید و مسیر زندگی‌ام عوض شود. گازش را گرفتم و ماشین را کوبیدم به ماشین همان آقای دراز موقشنگ خوشتیپ مک‌کوئین که جای من منتظر آن مازیار خائن ایستاده بود.

شما هم حتما جایی از زندگی متوجه خیانت‌هایی شده‌اید. برخوردتان با آن آدم خائن چه بوده؟ من به شخصه خیلی مهربان برخورد می‌کنم. مثلا یک‌بار پسرخاله‌‌ام من را لو داد. یک هفته بعد وسط خاله بازی با موزر پدرم یک فرق قشنگ وسط سرش باز کردم. تا آخر تابستان به خاطر محبت من سرش خوب باد خورد.

جیران البته جبران کرد. چون مثل اینکه ته دلش به پسرخاله کراش‌هایی داشت و تابستان دونفره‌شان را خراب کرده بودم. آخر پسرخاله جان با آن سر قناس و طاس خجالت کشیده بود با هم بیرون بروند که بستنی بخورند. ای خاک بر سرها.

بهتر است کمر ماجرا را خاطره‌بازی نشکند. با خشم فراوان و مهار نشدنی ماشین را کوبیدم به ماشین‌شان و مازیار که ساک به دست انتظار داشت بپرد داخل ماشین و مامورهای موزه را بپیچاند، در جا وا رفت. مرتیکه شفته. آدم خائن باشد اما انقدر ماست نباشد.

با خودم گفتم یک بار جستی ملخک؛ دوبار جستی ملخک؛ با رویش ناگزیر چار چه می‌کنی ملخک؟ یک لحظه با من چشم در چشم شد. دوستش هم در اثر تصادف در ماشینش زمینگیر بود. مازیار ساک را انداخت و دست‌هایش را بالا برد که مامورهای موزه یک وقت شلیک نکنند و دقیقه‌ای بعد آن‌ها کنار در موزه قپونی منتظر رسیدن پلیس برای انتقال به بازداشتگاه بودند و من در دفتر رییس موزه شیرموز به بدن می‌زدم که تقویت شوم.

همان‌طور که می‌بینید یک شدن به مقادیر زیادی تلاش و اندکی شانس نیاز دارد. فردای آن روز عکس من در حال شیرموز خوردن در صفحه حوادث چند روزنامه چاپ شد. البته عکس مازیار هم چاپ شد اما صورتش را شطرنجی کرده بودند. همان روزنامه را خریدم و خیلی نامحسوس گذاشتم روی میز سالن که مادر ببیند و کمی به من افتخار کند. اما انگار کافی نبود. .
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
درود بر شما همنوردان گرامی خجالت نکش اگه #ایمیل نداری <span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span>داستان کوتاه<span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span> <span class="emoji emoji1f337"></span> روزی مردی با مشاهده ...
Media Removed
درود بر شما همنوردان گرامی خجالت نکش اگه #ایمیل نداری داستان کوتاه روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت #مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه #مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ... درود بر شما همنوردان گرامی
خجالت نکش اگه #ایمیل نداری 🌷🌷🌷🌷داستان کوتاه🌷🌷🌷 🌷
روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت #مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت.
در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه #مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.

مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد.
تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.

یک روز که با مدیر یک #شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت:
ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: ایمیل ندارم.
مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین.
مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم......!! گاهی نداشته های ما به نفع ماست.
🌸 ما را به دوستان خود معرفی کنید
Https://t.me/Najafi24_Com 🔰🔰🔰🔰🔰🔰🔰
Read more
. یک روز سرد و برفی شد وقت آشنایی با دیدنش گرفتم حس غزلسرایی با دوربین قلبم تا خنده ای به من زد عکسی ...
Media Removed
. یک روز سرد و برفی شد وقت آشنایی با دیدنش گرفتم حس غزلسرایی با دوربین قلبم تا خنده ای به من زد عکسی گرفتم و شد آغاز ماجرایی وقتی که بوسه می زد بر زلف او نسیمی گشتم اسیر زلفش، احساس او رهایی آن روز رفت و فردا، دیدم نشسته تنها از دست من هدر رفت این فرصت طلایی رفتم به او بگویم "من عاشقت شدم" را لرزیدم ... .
یک روز سرد و برفی شد وقت آشنایی
با دیدنش گرفتم حس غزلسرایی

با دوربین قلبم تا خنده ای به من زد
عکسی گرفتم و شد آغاز ماجرایی

وقتی که بوسه می زد بر زلف او نسیمی
گشتم اسیر زلفش، احساس او رهایی

آن روز رفت و فردا، دیدم نشسته تنها
از دست من هدر رفت این فرصت طلایی

رفتم به او بگویم "من عاشقت شدم" را
لرزیدم از نگاهش، گفتم عجب هوایی

من ماندم و نگاهی،افسوس ماند و آهی
او رفت و روی قلبم،جا ماند رد پایی
.
#مجتبی_ناصری_تهرانی
Read more
سال ٨٧ ، ١٥ ساله بودم كه شعر محاوره را شروع كردم و سال ٨٩ اولين ترانه ام با صداي سهيل جامي پخش شد . آن روز ...
Media Removed
سال ٨٧ ، ١٥ ساله بودم كه شعر محاوره را شروع كردم و سال ٨٩ اولين ترانه ام با صداي سهيل جامي پخش شد . آن روز ها يكي از دلخوشي هايم در تهران رفتن به جلسات هفتگي و ماهانه بود ولي ترانه درد داشت و مشخص بود اين راه كه مي رفت به نا كجا بود . ان پيشنهاد كاور موسيقي و ضعف در كلام باعث شد همان سال ها ترانه را با تمام در آمد ها ... سال ٨٧ ، ١٥ ساله بودم كه شعر محاوره را شروع كردم و سال ٨٩ اولين ترانه ام با صداي سهيل جامي پخش شد . آن روز ها يكي از دلخوشي هايم در تهران رفتن به جلسات هفتگي و ماهانه بود ولي ترانه درد داشت و مشخص بود اين راه كه مي رفت به نا كجا بود . ان پيشنهاد كاور موسيقي و ضعف در كلام باعث شد همان سال ها ترانه را با تمام در آمد ها و امتيازات ظاهري مثبتش ترك كنم . امشب كه ماكان بند را در دور همي ديدم و هفته قبل كه بهنام باني تشريف آورده بود ، از جانب دور همي و اپليكيشن مذكورشان برايم دليل دعوت مثل روز روشن بود اما جهل و چَرت و پَرت هايي كه عزيزان گفتند باعث شد نتوانم سكوت كنم . پاپ يعني پاپيولر و مردمي قبول ولي بخدا مردم ما اينقدر كه فكر ميكنيد احمق نيستند اين مردم همان هايي هستند كه روزي استارشان فريدون فرخزاد ها و فرهاد مهراد ها بودند . شايد فرهاد پاپ نميخواند اما پاپ خوان هاي آن دوره هم شعر اردلان سرافراز ها ، ايرج جنتي عطايي ها ، بهمني ها و خيلي هاي ديگر را آواز كردند تا تاريخ بسازند . ياشار خسروي را از سال ها قبل مي شناسم و امير ميلاد نيكزاد هم دوست قديمي و كار درستي بود و هست اما واقعا راهي كه فكر ميكنم مهرزاد اميرخواني و مرحوم مرتضي پاشايي شروع كرد ، آرش و مسيح با پشتيباني مسعود جهاني ادامه داد ، پيدا كردن سطحي ترين و دم دستي ترين رگه عوام كه نه تنها دغدغه نيست بلكه فقط ملودي است و ريتم موسيقي را قتل عام كرد . بزرگترين ضربه در حاشيه بودن امثال عبدالجبار كاكايي و انحصار گرايي امثال روزبه بماني ، مونا برزويي و مرحوم يدالهي بود . به قطع ترانه و موسيقي امروز اگر به خود نيايد و اينستاگرام بخواهد مسير موسيقي را تعيين كند بايد پرونده موسيقي را هرچه زودتر بست . اين بين شايد محسن چاووشي هايي پيدا شود كه شعور داشته باشد و شعر بداند يا اصالتي به نام ايرج پشت احساني باشد ولي به قطع بايد نگران بود . بيشتر از اين از تلويزيون ، رسانه و فضاي موجود كه هر كس و نا كسي را برند مي كنند . در واقع دغدغه اصلي خود هنرمند همان كليد گم شده اي است كه در تمام هنر ها اثري از آن گويا باقي نمانده .
Read more
. روزگاری در انگلستان دختری به نام جین زندگی می‌کرد که عاشق بالارفتن از درختان و کتاب خواندن بود. آرزوی ...
Media Removed
. روزگاری در انگلستان دختری به نام جین زندگی می‌کرد که عاشق بالارفتن از درختان و کتاب خواندن بود. آرزوی بزرگ او این بود که به آفریقا سفر کند و در آنجا با حیوانات وحشی وقت بگذراند. بنابراین یک روز با دفترچه یادداشت و دوربین شکاری خود به تانزانیا پرواز کردتا به طور جدی درباره شامپانزه‌ها در محیط ... .
روزگاری در انگلستان دختری به نام جین زندگی می‌کرد که عاشق بالارفتن از درختان و کتاب خواندن بود.

آرزوی بزرگ او این بود که به آفریقا سفر کند و در آنجا با حیوانات وحشی وقت بگذراند.

بنابراین یک روز با دفترچه یادداشت و دوربین شکاری خود به تانزانیا پرواز کردتا به طور جدی درباره شامپانزه‌ها در محیط طبیعی‌شان مطالعه کند.

در ابتدا نزدیک شدن به شامپانزه‌ها آسان نبود و آنها هر وقت او را می‌دیدند فرار می‌کردند. اما جین هر روز دقیقا در همان زمان و مکان همیشگی به دیدن آنها می‌رفت. سرانجام شامپانزه‌ها اجازه دادند که به آنها نزدیک شود.

اما برای جین نزدیک شدن به شامپانزه‌ها کافی نبود. می‌خواست با آنها دوست شود. نام گله شامپانزه‌ها را که خود نیز عضوی از آن شده بود «گروه موز» گذاشت و همیشه وقتی به دیدن‌شان می‌رفت، به آنها موز ....
.
#داستانهای_خوب_دختران_بلندپرواز
#النافاویلی #فرانچسکاکاوالو 
#امیدسهرابی‌نیک #آرزوگودرزی
#نشرنو
.
برای آشنایی با این کتاب به کانال تلگرام‌مون سر بزنید.
لینک کانال در بخش بیو @ketabdoost به رنگ آبیه.
.
telegram.me/ketabdoosti
.
#کتاب #کتاب_دوست #معرفی_کتاب #کتابها #کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #مطالعه #مطالعه_کنیم #کتاب_جالب #پیشنهادکتاب #پیشنهاد_کتاب #رمان #داستان #کتاب_صوتی #کانال_تلگرام #تلگرام #فروش_کتاب #ketab #ketabdoost #book #books #instabook #bookstagram #bookish
Read more
موسسه شهید زین الدین : یک کارشناسی جامع در مورد توان ایران به بهانه کرار .. با کشف قاره امریکا و سیطره ...
Media Removed
موسسه شهید زین الدین : یک کارشناسی جامع در مورد توان ایران به بهانه کرار .. با کشف قاره امریکا و سیطره استعمار انگلستان و انقلاب صنعتی فرانسه غرب به مثلثی قدرتمندی رسید تا بتواند از گذشته تاریک خود عبور کند و با برتری نظامی بتواند علم را در غرب گسترده کند تا بتوانند احاطه ای گسترده ای در تمام نقاط ... موسسه شهید زین الدین :
یک کارشناسی جامع در مورد توان ایران به بهانه کرار ..
با کشف قاره امریکا و سیطره استعمار انگلستان و انقلاب صنعتی فرانسه غرب به مثلثی قدرتمندی رسید تا بتواند از گذشته تاریک خود عبور کند و با برتری نظامی بتواند علم را در غرب گسترده کند تا بتوانند احاطه ای گسترده ای در تمام نقاط داشته تا به نفع پیشرفت خود استفاده کنند طبیعتا در این بین که ده ها سال میگذرد علوم مختلفی در غرب منسجم شد از جمله نظامی و غیره که با پیدایش عصر الکترونیک و مهاجرت علوم و عالمان شرق به غرب این باعث شد تا قدرت نظامی غرب چکش و اهرم هر پیشرفتی بشود ... در بین تمامی کشورهای مستعمره تا به امروز کشوری نتوانسته استقلال کامل خود را پیدا کند و به نحوی درگیر دخالت غرب هستند در این بین ایران تنها کشوری بود که شعار نه شرقی و نه غربی سر داد خوب طبیعتا تمامی حمایت ها اعم از فروش اسلحه تا سرمایه گذاری و غیره از ایران دفع شد .. طبیعتا فقط این نبوده که ایران فراموش شود بلکه هرلحظه و ثانیه بر دشمنی و تعداد دشمنان ایران افزوده شد و تا به امروز به این حال است ... حال کار برای انقلاب اسلامی نوپای ایران بیش از هر زمان بدتر بود دشمنان زیاد و سنگ اندازی از طرق جنگ تحریم و فشارهای بین المللی و رسانه ای و غیره ... حال ایران به طبع بخاطر این همه دشمنی ها بایست قدرت دفاعی خود را به قدرت قابل اعتمادی میساخت تا جلوی هر قدرتی بتواند حرفی برای دفاع و یا حمله داشته باشد و بر این شد مثلث خود را شکل دهد اگر دهه شصت را شروع ایران در ساخت و بومی سازی ادوات بدانیم باید بگوییم چیزی بالاتر از معجزه بوده است ما بر اساس تجربه هشت سال جنگ شیوه ی جدیدی از تاکتیک رزم و نیاز های ادواتی به نسبت آن را فهمیدیم که آن را با نام تاکتیک جنگ نامتقارن و تبدیل تهدید به فرصت نامیدیم خوب در همان اوایل جنگ دست به کار شدیم و برای این استراتژی یک نیروی رزم جدید پدید آوردیم که آن را سپاه نامیدیم و خود سپاه را نیز به چندین دسته تقسیم نمودیم .. طبیعتا تمام دشمنان ما یک واحد را تا آن روز میشناختند آن هم ارتش بوده ولی با نام گروهی انقلابی به نام سپاه آشنا شدند این دو حلقه نظامی ایران با ارگانی دیگر گره خورد با نام نیروهای غیر ایرانی موافق با ایران به نام جبهه مقاومت ... ایران در اوایل شصت با حساسیت در کار موشکی برای ساخت جلو‌رفت و برای صنایع هوایی و‌زرهی قدرت اورهال را پیش برد و از طرفی از طرق نیروهای متعهد خود را کوچک نکرده و برای همین با این اهرم از بوسنی تا لبنان و عراق و نیجریه و غیره پا پیش گذاشت تا پایان پستا صبور باشید یاعلی
Read more
سرآشپز فریبرزخسروی #سرآشپزفریبرزخسروی #شف_عزتی #مشاوره #راه_اندازی #رستوران #فرودگاه_مهراباد #بست_شف #کته #ته_چین #فسنجان # روزی ...
Media Removed
سرآشپز فریبرزخسروی #سرآشپزفریبرزخسروی #شف_عزتی #مشاوره #راه_اندازی #رستوران #فرودگاه_مهراباد #بست_شف #کته #ته_چین #فسنجان # روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی ... سرآشپز فریبرزخسروی

#سرآشپزفریبرزخسروی #شف_عزتی #مشاوره #راه_اندازی #رستوران #فرودگاه_مهراباد #بست_شف #کته #ته_چین #فسنجان #

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.
یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: ایمیل ندارم
مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین
مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم.. نتیجه: گاهی نداشته های ما به نفع ماست.😉
Read more
شرح دیدار حسن ارفع با محمدعلی‌شاه، پس از خلع از سلطنت در ترکیه. . روزی همراه عمویم علی‌اکبرخان به ...
Media Removed
شرح دیدار حسن ارفع با محمدعلی‌شاه، پس از خلع از سلطنت در ترکیه. . روزی همراه عمویم علی‌اکبرخان به دیدن سفیر ایران، مفخم‌الدوله، رفتیم. او که مرد محترم و متشخصی از مکتب قدیم بود و ظاهراً هنوز دلبستگی زیادی به سلسله‌ی قاجار داشت، از من پرسید آیا میل دارم با محمدعلی‌شاه - که پس از وقوع انقلاب روسیه، ... شرح دیدار حسن ارفع با محمدعلی‌شاه، پس از خلع از سلطنت در ترکیه.
.
روزی همراه عمویم علی‌اکبرخان به دیدن سفیر ایران، مفخم‌الدوله، رفتیم. او که مرد محترم و متشخصی از مکتب قدیم بود و ظاهراً هنوز دلبستگی زیادی به سلسله‌ی قاجار داشت، از من پرسید آیا میل دارم با محمدعلی‌شاه - که پس از وقوع انقلاب روسیه، به استانبول آمده بود - دیداری داشته باشم یا نه. قرار شد مفخم‌الدوله قرار ملاقات را بگذارد. فردای آن روز، هر سه نفرمان به سکونتگاه شاه مخلوع در محله‌ی بِبِک رفتیم. دولت عثمانی کاخ پیشین یکی از شاهزادگان مصری را در اختیارش گذاشته بود. شهاب‌الدوله، وزیر دربار محمدعلی‌شاه، از ما استقبال کرد و چند دقیقه‌ای نزد ما نشست. سپس از اتاق بیرون رفت، دوباره بازگشت، تعظیم بلندبالایی کرد و اعلام داشت: «اعلیحضرت شاهنشاه!» ما فوراً از جا برخاستیم و من چون یونیفرم پوشیده بودم، سلام نظامی دادم. عمویم و سفیر نیز، طبق تشریفات مرسوم دربار، تعظیم کردند. مرد قدکوتاه نسبتاً چاقی با سبیل سیاه کوچک، فراکی بر تن و کلاهی ایرانی بر سر، با گام‌های بلند وارد اتاق شد و دستش را برای بوسیدن دراز کرد. من، همچنان که خبردار ایستاده بودم، با او دست دادم. شاه مخلوغ نشست و به ما هم اشاره کرد که بنشینیم. محضری شاهانه و رفتاری مقتدرانه داشت و با لحن خوشایندی صحبت می‌کرد. سفیر در معرفی من گفت: «ارفع السلطان، پسر پرنس ارفع‌الدوله، سروان ارتش ایران.» شاه بلافاصله از اوضاع ایران، اوضاع آذربایجان، نبرد علیه سمیتقو، قیام لاهوتی و اقدامات سردار سپه پرسید، اما هیچ اشاره‌ای به پسرانش، احمدشاه و محمدحسن‌میرزای ولیعهد، نکرد. من به بهترین وجه ممکن به پرسش‌هایش پاسخ دادم و وقتی توجه و علاقه‌ی بسیار او را به اوضاع کشور دیدم، یاد احمدشاه در سال ۱۲۹۹ افتادم، آن‌گاه که حین شنیدن توضیحات من در باب عملیات نظامی در مازندران، بسیار دلمرده و بی‌حس‌وحال بود.
.
همه‌ی پرسش‌های شاه بسیار دقیق و حساب‌شده بود، چنان‌که احساس کردم از آنچه در ایران می‌گذرد به خوبی باخبر است. پس از حدود یک ساعت گفت‌وگو، از جا برخاست و ما را مرخص کرد. شهاب‌الدوله نیز تا جلو در به بدرقه‌مان آمد. محمدعلی‌شاه بعدها به اروپا رفت و همان‌جا در سال ۱۳۰۴ چشم از جهان فرو بست.
.
.
.
.
.
امروز سالگرد خلع محمدعلی‌شاه از سلطنت و به قدرت رسیدن احمدشاه قاجار است.
.
.
در زمانه‌ی پنج‌شاه، حسن ارفع، ترجمه‌ی مانی صالحی علامه، ویرایش مهدی نوری و علیرضا اسماعیل‌پور، ۵۶۹ صفحه گالینگور رقعی، ۵۸۰۰۰ تومان
Read more
<span class="emoji emoji26bd"></span> مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه ...
Media Removed
مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی ...
مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی مهربان بوده یا اسبی راهوار یا گوسفندی چون بره های مسیح معصوم...یک توپ چهل تیکه اصل رام بود و راهوار و راحت می توانستی روی یک وجب جا سه نفر را جا بگذاری‌، صاحب توپ اما زورگو‌بود، بهترین بازیکن ها را برای خودش بر میداشت و دروازه پشت به نور را بر می داشت و چون مالک توپ بود نمی توانستیم نه بگوییم! هر وقت هم تیمش عقب می افتاد بعد از غر زدن توپش را می زد زیر بغل و میگفت دیرم شده، همینقدر نامرد! توی کتم نمی رفت حرف زور ، با بچه‌های کوچه پول روی هم گذاشتیم یک میکاسای پاکستانی خریدیم هزار و هفتصد تومن ...خوب بود ولی نه به خوبی نسخه ژاپنی اش، مستقل شده بودیم، و این کم لذتی نبود، یک روز که مشغول بازی بودیم در آهنی خانه شان چاک خورد و‌ بر آستانه در پدیدار شد، بی توپ زیر بغل، اهرم قدرتش دیگر کار نمیکرد، نامردی نکردیم بازی اش دادیم، ولی سرتقی ده سالگی نمیگذاشت دریبلهای تحقیر آمیز را از او دریغ کنیم، فهمیده بود بی توپ هیچ است آن روز را بازی کرد و‌ دیگر نیامد به بازی، یک هفته ای مست میکاسای پاکستانی بودیم تا اینکه آن عصر فرا رسید، توی اوج بازی با یک شوت هوایی توپ افتاد توی حیاطشان، در زدیم ، قلبهایمان توی حلقمان بود. دانه ی عرقی نوک بینی‌ام چکید بغل مورچه ای روی زمین . با کف دست عرق کرده ام دوباره در زدم ، دستم بوی آهن زنگ زده گرفت، صدای قلبم را می‌شنیدم، زبانم خشت خیس خورده ای بود توی حلقم ، صدای لخ‌لخ دمپایی ای از پشت در آمد سکوت شد ... سکوتی کشنده ... و‌چند ثانیه بعد چیزی پشت سرمان روی زمین افتاد، کله چرخاندیم لاشه چروک خورده و مچاله ی میکاسای پاکستانی افتاده بود کف کوچه ... دنیا اسلوموشن شده بود، پاهایمان دو ستون سیمانی شده بود که تکان نمی خوردند، دوست پاکستانی ما را زخمی ده سانتی متری ناکار کرده بود... دورش حلقه زدیم و‌گریستیم از عمق جان از تمام دل...بیرون می آمد زنده‌اش نمیگذاشتیم ... گذشت ...دوست پاکستانیمان را کفاشی افغانستانی بخیه کرد و‌یک تیوپ کالباسی رنگ انداختیم تویش و‌دوباره بازی کردیم ولی جای آن زخم ده سانتی متری هنوز چرک میکند... .
(به قلم ادمین)
#kermanshah
#کرمانشاه
Read more
<span class="emoji emoji1f539"></span> دو ترم از دانشگاه میگذشت کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم. سه شنبه ...
Media Removed
دو ترم از دانشگاه میگذشت کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم. سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه. نمیدانم چه سِری بود که سه ... 🔹
دو ترم از دانشگاه میگذشت
کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم.
سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه همه ی بچه ها از فرط خستگی ولو میشدند
اما من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه.
نمیدانم چه سِری بود که سه شنبه ها وقتی آفتاب غروب میکرد بی قراری تمام جانم را میگرفت!
یکی از همین سه شنبه های بی قرار،
بعد از تماس تلفنی با مادرم نشسته بودم کنار پنجره و داشتم با پاکت سیگار هم اتاقی ام بازی میکردم و بین کشیدن و نکشیدن مردد بودم که دیدم تلفن همراهم زنگ میخورد
شماره را با نام کتونی قرمز سیو کرده بودم!
نه اینکه اهل اسم گذاشتن روی آدم ها باشم، نه! فقط وقتی شماره تلفنم را پرسید و بعد تماس گرفت تا شماره اش را داشته باشم، رویِ پرسیدن اسمش را نداشتم!
تلفن را جواب دادم
همانطور که در دانشگاه گفته بود راجع به جزوه درسی و امتحان چند سوال پرسید و بعد از اینکه سوال هایش را جواب دادم گفت:
ببخشید یه سوال دیگه
گفتم خواهش میکنم بفرمایید
یکدفعه پرسید
صدات چرا یه حالیه؟
چند ثانیه مکث کردم....انگار راه ارتباطیِ دلم و مغزم قطع شد، دلم از مغزم فرمان نگرفت، دلم میخواست برای یک نفر حرف بزنم....
گفتم سه شنبه ها عصر که از دانشگاه می آیم خوابگاه بی قرارم...
بدون معطلی گفت شاید دلتنگ خانواده ای
جواب دادم همین الان با مادرم حرف زدم اما همچنان بی قرارم، یک جا بند نمیشوم!
دیگر سوالی نپرسید اما من بی اختیار از حال و هوایم گفتم و گفتم و گفتم و تا غروب کامل خورشید و تاریکی هوا حرف زدم...
بعد از اینکه تلفن را قطع کردم
دیگر خبری از بی قراری نبود...
از هفته ی بعد هر سه شنبه عصر تماس میگرفت و حرف میزدیم
مدتی از این قرار سه شنبه عصرها گذشت!
لا به لای حرف هایمان سکوت میکردیم...
سکوت هایمان بو دار بود! بوی لبخند و شوره دل میداد!
دیگر بی قراری ام از سه شنبه ها شیوع پیدا کرده بود به تمام هفته و هر شب تا حرف نمیزدیم آرام و قرارم نمیگرفت!
یک روز در آلاچیق پشت ساختمان فنی دانشگاه نشسته بودیم که جریان سیو کردن
شماره اش با نام کتونی قرمز را برایش تعریف کردم
تلفن همراهم را گرفت و نام خودش را اصلاح کرد و نوشت قرارِ دل بی قرارم...
نوشت و لپ هایش گل انداخت و بدون اینکه نگاهم کند
گوشی تلفن همراهم را پس داد و راهش را کشید و رفت...
از آن روز به بعد شد قرار دل بی قرارم...
البته که بود، اما آن روز سکوت بو دارش هنگام مکالمه را معنا کرد!
یک سه شنبه که طبق قرار همیشگی مان داشتیم تلفتی حرف میزدیم
گفت میخواهم حقیقتی را فاش کنم
گفتم
Read more
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر ...
Media Removed
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره. چند روزی بود که یخ ... پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره.
چند روزی بود که یخ ها اب شده بودند و مرغ های شکاری برگشته بودند و دسته جمعی تو اب شیرجه میرفتند و بخت برگشته ای رو به منقار میزدند و میرفتند. پدر بزرگ راه افتاده بود خبرهای بدی رو نقل میکرد. خیلی از ماهی ها پدر بزرگ رو مسخره کرده و گفته هاشو توهم و از سر پیری قلمداد میکردند. گهگاهی تکه های نونی رو در گوشه ای توی اب می افتاد و همه به طرفش هجوم میبردند. پدر بزرگ ما رو صدا میکرد و بر حذرمان میداشت. ان روز نزدیکی های ظهر بود که قایقی پارویی رو به اب انداختند چند مرد داخلش بود و طناب هایی را در طول و عرض استخر پهن کردند. پدر بزرگ داد میزد که همه برید ته استخر. خود را کنار بوته ای از دید پدر بزرگ پنهان کردم. روی طناب چیزی برق میزد به ارامی به ان نزدیک شدم ناگهان تلاطمی در استخر راه افتاد خیلی از ماهی ها به کناری کشیده میشدند من نیز همراه انان بودم. به هم فشرده شدیم و بناگاه از داخل اب بیرون کشیده شدیم تانکر فلزی بزرگی کنار استخر ایستاده بود از بالا استخر دیده میشد از لای شبکه های طوری چند نفری از ماهی ها در اب افتادند من همراه بسیاری دیگر داخل تانکر که پر اب بود ریخته شدیم. چند باری طور رفت و امد داخل تانکر کیپ تا کیپ بودیم، بزرگ و کوچک. تانکر شروع به تکان خوردن کرد. ساعتی بعد در داخل وان بزرگی بودم بی حال و سست، نای نفس کشیدنم نبود. از این ظرف به ان ظرف، از دبه ای به تشتی و گاه در سبدچه هایی که دانه دانه شمرده میشدیم. داخل تشت که بودم مردی با دست مرا برداشت و داخل تنکی شیشه ای انداخت. از داخل تنک میتوانستم بیرون را ببینم پسر بچه ها و دختر بچه هایی که می ایستادند و نگاهم میکردند و گاه دستشان را داخل تنک می کردند تا مرا بگیرند و من از میان دست هایشان فرار میکردم.
نزدیکی های غروب بود. دخترکی که موهای سرش را از دو طرف بسته بودمراد همرا تنگ از زمین برداشت و به آغوش کشید و همراه زنی راه افتاد. شب را کنار پنجره ای که از ان حیاطی پر درخت دیده میشد بسر کردم. دلم هوس استخر و حرف های پدر بزرگ را کرده بود. صبح دخترک مرا روی میز صبحانه گذاشت و با مردی که کنارش نشسته بود گفت: بابا ماهی ها خونه ندارند؟ مرد گفت: همه حیونا خونه دارند، حالا این تنگ هم خونه ماهی است. ..ادامه در کامنت ....
Read more
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست ...
Media Removed
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ... صرف شام با زنی دیگر

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب
Read more
*** دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها ...
Media Removed
*** دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها را توی کامیونت سوار کرده بودند. ابراهیم اصغرزاده سخنران بود و بالای کامیونت داشت حرف می‌زد. آن پایین سروصدا بود و شور و شعار. من بالای کامیونت بودم. عضو شورای عمومی بودم و برای دفتر تحکیم عکاسی ... ***
دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها را توی کامیونت سوار کرده بودند. ابراهیم اصغرزاده سخنران بود و بالای کامیونت داشت حرف می‌زد. آن پایین سروصدا بود و شور و شعار. من بالای کامیونت بودم. عضو شورای عمومی بودم و برای دفتر تحکیم عکاسی می‌کردم. وسطِ سخنرانی ابراهیم اصغرزاده بود که انصار حزب‌الله آمدند. جمعیت پراکنده شدند و ما ماندیم بالای کامیونت و جمعیتِ عصبیِ انصار آن پایین. نیروی انتظامی هم حایل شده بود بین‌مان. تضمین دادند که اگر کامیونت را خالی کنیم کاری با ما ندارند. اول از همه علی افشاری پایین رفت و بعد نوبت من بود که بروم. از آن بالا درست پیشِ پایِ جناب سرهنگی که آن روزها چهره‌اش برای ما دانشجویانِ سیاسی آشنا بود پایین پریدم. با عصبانیت توی صورتم داد زد که: دختر! تو آن بالا چه می‌کردی؟ علی افشاری جایِ من جواب داد و بعد نمی‌دانم چطور شد که از حلقه‌ی انصار حزب‌الله خشمگین بیرون رفتم و از کوچه‌پس‌کوچه‌های میدان توحید به خانه رسیدم....
آن روزها پُر بودیم از امید. شک نداشتیم که آینده از آنِ ماست. فاتحِ تاریخ بودیم در خیال‌مان. دست‌مان اگر می‌رسید به همایون کاتوزیان می‌گفتیم که دکتر! تمام شد آن کوتاه‌مدتیِ جامعه‌ی ایران،که ما آمده‌ایم که بمانیم! و حالا بیست سال بعد از آن روز؟ با خاطره زندگی می‌کنیم و تشویشِ آینده داریم.
Read more
 #ذکر__یعنی #آرامش__یعنی <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> خداوند در سوره آل عمران میفرماید :<span class="emoji emoji1f447"></span> بسم_الله_الرحمن_الرحيم: <span class="emoji emoji1f53d"></span> 172)كساني ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #آرامش__یعنی خداوند در سوره آل عمران میفرماید : بسم_الله_الرحمن_الرحيم: 172)كساني كه (در نبرد احد) پس از آن كه زخم برداشته بودند دعوت خدا و پيامبر (او) را اجابت كردند. براي كساني از آنان كه نيكي و پرهيزگاري كردند، پاداشي بزرگ است. 173) اینها(مومنان) کسانی بودند که ... #ذکر__یعنی
#آرامش__یعنی
🌹
🌹
خداوند در سوره آل عمران میفرماید :👇 بسم_الله_الرحمن_الرحيم:
🔽

172)كساني كه (در نبرد احد) پس از آن كه زخم برداشته بودند دعوت خدا و پيامبر (او) را اجابت كردند. براي كساني از آنان كه نيكي و پرهيزگاري كردند، پاداشي بزرگ است.
173) اینها(مومنان) کسانی بودند که ( بعضی از ) مردم ، به آنان گفتند: «مردم [ لشکر دشمن ] برای ( حمله به ) شما اجتماع کرده اند از آنها بترسید!» اما این سخن ، بر ایمانشان افزود و گفتند:"حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیل،" «خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست.» 🌹
174) به همین جهت ، آنها ( از این میدان ، ) با نعمت و فضل پروردگارشان ، بازگشتند در حالی که هیچ ناراحتی به آنان نرسید و از رضای خدا ، پیروی کردند و خداوند دارای فضل و بخشش بزرگی است. 🌹
175) این فقط شیطان است که پیروان خود را ( با سخنان و شایعات بی اساس ، ) می ترساند. از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید! 🔽
🔽
🔽 🔽
🔽
تفسیر برهان : 🔽ابي رافع مي گويد: اين آيه در شأن حضرت علي عليه السلام نازل شده است و شأن نزول آن اين است كه: در روز دوم جنگ اُحُد، علي عليه السلام مسلمانان را ندا داد و آنها او را اجابت كردند و علي عليه السلام به همراه هفتاد مرد با علَم مهاجرين، در جلوي لشكر به حركت در آمد تا به «حمراء الاسد» برسد و دشمن را بترساند. حمراء الاسد، بازاري است كه سه ميل از مدينه فاصله دارد. سپس در روز جمعه به مدينه بازگشت. در آن روز، ابوسفيان از مدينه خارج شد و رفت تا به روحاء رسيد. در آن جا، معبد خزاعي را ديد و از او پرسيد: خبر تازه چه داري؟ او اين شعر را برايش خواند: از فرط سر و صداي فراوان، نزديك بود مركبم از بين برود؛ چرا كه اسباني چون ابابيل، در روي زمين به پيش مي تازند. اسباني كه شيراني شرزه را با خود حمل مي كنند كه به هنگام نبرد، انسان­هايي كوتاه قامت و ناتوان و بي سلاح نيستند. ابوسفيان به قافله اي از قوم عبد قيس گفت: به محمد بگوييد كه من بزرگان شما را كشتم و به اين هدف باز مي گردم تا شما را ريشه كن كنم. و باز پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعمَ الْوَكِيلُ» ابو رافع، روايت كرده است كه علي عليه السلام، اين سخن را گفته است و سپس آيه «الّذين قَالَ لَهُمُ النَّاسُ ، 173 آل عمران » نازل شده است.(مناقب، ج 1، ص 194) 🔽
🔽
🌹
🌹
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
کپی_با_ذکر_صلوات
Read more
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه ...
Media Removed
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی ... .
مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی مهربان بوده یا اسبی راهوار یا گوسفندی چون بره های مسیح معصوم...یک توپ چهل تیکه اصل رام بود و راهوار و راحت می توانستی روی یک وجب جا سه نفر را جا بگذاری‌، صاحب توپ اما زورگو‌بود، بهترین بازیکن ها را برای خودش بر میداشت و دروازه پشت به نور را بر می داشت و چون مالک توپ بود نمی توانستیم نه بگوییم! هر وقت هم تیمش عقب می افتاد بعد از غر زدن توپش را می زد زیر بغل و میگفت دیرم شده، همینقدر نامرد! توی کتم نمی رفت حرف زور ، با بچه‌های کوچه پول روی هم گذاشتیم یک میکاسای پاکستانی خریدیم هزار و هفتصد تومن ...خوب بود ولی نه به خوبی نسخه ژاپنی اش، مستقل شده بودیم، و این کم لذتی نبود، یک روز که مشغول بازی بودیم در آهنی خانه شان چاک خورد و‌ بر آستانه در پدیدار شد، بی توپ زیر بغل، اهرم قدرتش دیگر کار نمیکرد، نامردی نکردیم بازی اش دادیم، ولی سرتقی ده سالگی نمیگذاشت دریبلهای تحقیر آمیز را از او دریغ کنیم، فهمیده بود بی توپ هیچ است آن روز را بازی کرد و‌ دیگر نیامد به بازی، یک هفته ای مست میکاسای پاکستانی بودیم تا اینکه آن عصر فرا رسید، توی اوج بازی با یک شوت هوایی توپ افتاد توی حیاطشان، در زدیم ، قلبهایمان توی حلقمان بود. دانه ی عرقی نوک بینی‌ام چکید بغل مورچه ای روی زمین . با کف دست عرق کرده ام دوباره در زدم ، دستم بوی آهن زنگ زده گرفت، صدای قلبم را می‌شنیدم، زبانم خشت خیس خورده ای بود توی حلقم ، صدای لخ‌لخ دمپایی ای از پشت در آمد سکوت شد ... سکوتی کشنده ... و‌چند ثانیه بعد چیزی پشت سرمان روی زمین افتاد، کله چرخاندیم لاشه چروک خورده و مچاله ی میکاسای پاکستانی افتاده بود کف کوچه ... دنیا اسلوموشن شده بود، پاهایمان دو ستون سیمانی شده بود که تکان نمی خوردند، دوست پاکستانی ما را زخمی ده سانتی متری ناکار کرده بود... دورش حلقه زدیم و‌گریستیم از عمق جان از تمام دل...بیرون می آمد زنده‌اش نمیگذاشتیم ... گذشت ...دوست پاکستانیمان را کفاشی افغانستانی بخیه کرد و‌یک تیوپ کالباسی رنگ انداختیم تویش و‌دوباره بازی کردیم ولی جای آن زخم ده سانتی متری هنوز چرک میکند...
#هزینه_سازش
#همدلی
#ظلم
#کودکی
#چیه_این_فوتبال_اصلا
Read more
. #امام_علی_علیه‌_السلام #غدیر #رباعی . جبریل مکرر این صلا را سر داد بلغ، بلغ... ندا به پیغمبر ...
Media Removed
. #امام_علی_علیه‌_السلام #غدیر #رباعی . جبریل مکرر این صلا را سر داد بلغ، بلغ... ندا به پیغمبر داد فرمان خداست: بر سر دست بگیر آن دست که در رکوع انگشتر داد . چون صبح الست، عهد دیرینه گرفت قرآن مجسم، به روی سینه گرفت فرمود: علی از من و، من از علی‌ام آیینه به روی دست آیینه گرفت . آن روز که ... .
#امام_علی_علیه‌_السلام
#غدیر
#رباعی .
جبریل مکرر این صلا را سر داد
بلغ، بلغ... ندا به پیغمبر داد
فرمان خداست: بر سر دست بگیر
آن دست که در رکوع انگشتر داد
.
چون صبح الست، عهد دیرینه گرفت
قرآن مجسم، به روی سینه گرفت
فرمود: علی از من و، من از علی‌ام
آیینه به روی دست آیینه گرفت
.
آن روز که خم، به دست دو دریا رفت
فردوس به خاک‌بوسی صحرا رفت
فریاد فلک به «اِکفِیانی» برخواست
تا دست محمد و علی بالا رفت
.
خورشید طلوع کرده از لبخندش
نور است و هزار رشته در پیوندش
دیدند در آسمان دستان رسول
دست علی است و یازده فرزندش
.
در آینه مهر و مه، شکوفایی کرد
دستان علی، بلند بالایی کرد
آن روز خداوند، خودش از مردم
با سورۀ «مائده» پذیرایی کرد
.
بت‌خانۀ شرک را شکستی ای دست
بر خندق جهل، راه بستی ای دست
هر جا که نشان «فوق ایدیهم» بود
معنای «ید الله» تو هستی ای دست
.
«والعصر» که آیه آیۀ آن به علی
می‌خورد قسم، به دین به قرآن به علی
«اِنسانَ لَفی خُسر» بود دشمن او
باید که بیاوریم «ایمان» به علی
.
در سجدۀ شکر آفتاب افتاده
جای قدم ابوتراب افتاده
عمری‌ست که از حلاوت نام علی
حتی دهن کویر آب افتاده
.
سرچشمۀ روشن حیات است غدیر
عطر ملکوت صلوات است غدیر
گرچه به بلندای شکوهش نرسیم
کوتاه‌ترین، راه نجات است غدیر
.
#میثم_مؤمنی_‌نژاد
.
#شعر_شیعه
Read more
‍ ⁠⁣<span class="emoji emoji1f4a0"></span>"بانک زمان" در "سوئیس" قسمت ۱: <span class="emoji emoji1f539"></span>یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: ...
Media Removed
‍ ⁠⁣"بانک زمان" در "سوئیس" قسمت ۱: یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. ... ‍ ⁠⁣💠"بانک زمان" در "سوئیس"
قسمت ۱: 🔹یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. 🔸به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! کار او مراقبت از یک پیرزن 87 ساله بود! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم! 🔹این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است 🔸داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند! 🔹طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند! 🔸در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند! 🔹صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرزن سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرزن و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد! 🔸اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است! 🔹ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
@i_m_travel
Read more
خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان ...
Media Removed
خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت بـــه ... خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
#حضرت_حافظ
Read more
در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست ...
Media Removed
در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! ... در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود.
طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد!
من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!

این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد!
وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند.
بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده!
من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند.
داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
او به محض بهبودی، دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند!✌️ ادامه در كامنت اول
Read more
ابد و یک روزِ ما، همین فردا است اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و ...
Media Removed
ابد و یک روزِ ما، همین فردا است اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و نه کمتر. به اندازه ی فرصتی که کیروش برای ساختن تیمی میخواست که امروز با نمایشهای حماسی اش دست یک ملت را می گیرد و می فرستد توی خیابان تا گوشمان از بوق ماشین ها کر شود و پایکوبی مان زمین را بلرزاند تا بعد از ... ابد و یک روزِ ما، همین فردا است

اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و نه کمتر. به اندازه ی فرصتی که کیروش برای ساختن تیمی میخواست که امروز با نمایشهای حماسی اش دست یک ملت را می گیرد و می فرستد توی خیابان تا گوشمان از بوق ماشین ها کر شود و پایکوبی مان زمین را بلرزاند تا بعد از بیست سال جشن ملی بگیریم و برای یک شب هم که شده با بردن قهرمان آفریقا این بار ما شادترین مردم دنیا باشیم، یا اینکه درست مثل لحظه گل به اسپانیا جوری از زمین به آسمان بپریم که حداقل برای چندثانیه هم که شده طعم رسیدن به یک رویای زیبا را بچشیم و دست کم برای چند لحظه آدرنالین خون مان بالای بالا باشد، بالاتر از نرخ ارز و دلار و قیمت سکه، تا تیم ملی برای چند ساعت خلاص مان کند از حال آشوبمان، خالی مان کند از فکر جنگ و سیاست و تحریم و ترامپ و هر چیز لعنتی که قلب این ملت را می شکند. حالا دوباره میخواهم برگردم به همان گزاره اول، همان نود و نه روز  برنامه آماده سازی که از دست رفت، به همان روزهایی که حال کیروش و عجز و لابه اش و جار و جنجال هایش برای از دست رفتن این زمان را کسی نمی فهمید،حالا بهتر دلیل حال آن روز کیروش را می فهمیم که چرا وقتی برنامه 99 روزه اش آب رفت و سی روزه شد او زمین و زمان را بهم ریخت، کارلوس آن روز زمین و زمان را به هم ریخت برای آنکه میخواست زمین و زمان را از اسپانیا بگیرد، آن موقع پرخاشگر بود و کنترلش را از دست داد برای اینکه میخواست تمام ستاره های اسپانیا را درون زمین کنترل کند، حیف از آن زمان ها که از دست رفت و برنامه ای که درست اجرا نشد و روزهایی که سپری شد. روز هایی که بزرگترین دغدغه کیروش پرش بلند مدافعان به اندازه پروازهای رونالدو و کاستا بود ودغدغه برخی ها گذاشتن پست های جنجالی و ایجاد حاشیه هایی که خنجر از پشت بودند به تیم ملی و بازیکنانش. روزهایی که به جای همراهی با مربی تیم ملی با او مقابله می کردند که مگر می شود چهل روزه رونالدو ساخت...
خوب یا بد آن روز ها گذشت و به امروز رسیدیم. امروز که از همیشه امیدوارتریم. تیم پرستاره ای نداریم، اما...
.
ادامه در کامنت...
.
.
#allforteammelli #teammelli #fifaworldcup2018 #تیم_ملی #worldcup #جام_جهانی
Read more
. آقا مجتبی... . سید بزرگوار اهل ریا نبود . خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران ...
Media Removed
. آقا مجتبی... . سید بزرگوار اهل ریا نبود . خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران قرار نگیره بارها امتحانش کرده بودم به طرق مختلف و صد البته که از کار لذت می بردم خیلی وقتا گاهی از مواقع، سرزده مخصوصا مواقعی که حدس می زدم مشغول تلاوت قرآن روزانه اش است می رفتم و اکثر موارد هم بدونه سروصدا ... .
آقا مجتبی...
.
سید بزرگوار اهل ریا نبود
.
خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران قرار نگیره بارها امتحانش کرده بودم به طرق مختلف و صد البته که از کار لذت می بردم خیلی وقتا گاهی از مواقع، سرزده مخصوصا مواقعی که حدس می زدم مشغول تلاوت قرآن روزانه اش است می رفتم و اکثر موارد هم بدونه سروصدا داخل مغازه می شدم تا از اون صوت و لحن زیبا و ملکوتی و دلنشینتی که واقعا تاثیرگذار بود فیض ببرم، بهره ایی برم، یک حال عجیبی در هنگام تلاوت قرآن بهش دست می داد و انسان رو با خودش به اعماق کلام خدا می برد. بایه سوز و گدازی و با یه حس و حالی غیر قابل وصف، همراه بود با بغضی آسمانی اشکی شگفت انگیز و حسی واقعا غریب و عجیب.
.
می دونستم که اگه یواشکی و بی سرو صدا وارد نشم ممکن تلاوت قرآن رو ادامه نده یا ازدعای کمیلش برات بگم حتی به جز ۵ شنبه شب ها اینقدر به این دعا علاقمند بود
( می دونی که دعای کمیل رو از قبل از انقلاب حفظ بود)
.
هر وقت که وقت می کرد به هر اندازه که می توانست فرازهایی ازدعای کمیل رو می خواند و اشک می ریخت و با مولای خود راز و نیاز می کرد و در قنوتش هم از آن مناجات ها استفاده می کرد. من مطلع بودم که خیلی از مواقع نمی رفت جایی حتی گاهی که ازش دعوت می کردند تا دعای کمیل بخواند نمی رفت. خیلی اهل احتیاط بود. حتی گاهی نصف شب ها می رفت مغازه به دور از حتی اهل و ایالش با خدای خود به راز و نیاز مشغول می شد. توسل می کرد نماز شب می خواند قرآن تلاوت می کرد. دعای کمیل و دعاهای دیگر می خواند و آن را باعث روز افزون شدن رزق حلال برمی شمرد. کاملا مشخص بود که نماز شبش را هرگز ترک نمی کند. به واقع هر روز و شبش بهتر از روز و شب قبلش بود. آدم از رفتار و کردارش و از آن نورانیت در سیمایش از تواضع در برابر مردم و مؤمنین این رو خوب متوجه می شد من خودم به شخصه به خوبی حس می کردم که یک سیر تکاملی رو آقا سید دارد طی می کند.
.
هر روز بهتر از دیروز و هر روز با خلوص تر از روز قبل و هر روز رئوف تر و مهربان تر به خلق خدا. هر روز با نشاط تر و هر لحظه انقلابی تر از روز قبل و ماههای قبل. حتی خیلی از گلکی هایی را که به ناچار پیش افراد خاصی و امین به زبان می آورد در اون موقع که بی معرفتی های خیلی از اشخاص رو نسبت به خودش انقلاب به امامش به بچه های رزمنده و خانواده های شهدا به خود جبهه و جنگ به آرمان هایی که به خاطرش می جنگید می دید و کلافه اش می کرد وباعث این می شد که شروع می کرد به حرف زدن ولی به خدا اون ماه ها و روزهای آخر همه این ها رو می گفت...
.
#شهید_سید_مجتبی_هاشمی
Read more
*چوپان* مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه کسی بر مرده های ...
Media Removed
*چوپان* مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند. چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام ... *چوپان*

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند.
چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم.

مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود گفت این چه نمازی بود.
چوپان گفت بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟
پدرش گفت هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی *به نام خدای آن چوپان ...*
*گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست...* هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند
رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند
درختان میوه خود را نمی خورند
خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند
گل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد *زندگی یعنی در خدمت دیگران* پس اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن
*معجزه زندگی دیگران که باشی* *بی شک کسی معجزه زندگی تو خواهد بود.* #سجاد_رحیمی
Read more
چکیده ای ازوصیت نامه شهیدمحمدرضادهقان بسم الله الرحمن الرحیم " وفدیناه بذبح عظیم" و او را به قربانی ...
Media Removed
چکیده ای ازوصیت نامه شهیدمحمدرضادهقان بسم الله الرحمن الرحیم " وفدیناه بذبح عظیم" و او را به قربانی بزرگی بازخریدیم. سوره مبارکه صافات آیه ۱۰۷ اینجانب محمدرضا دهقان امیری فرزند علی در سلامت کامل روانی و جسمی و در آرامش کامل شهادت می دهم به یگانگی حضرت حق و شهادت می دهم به دین مبین اسلام و قرآن ... چکیده ای ازوصیت نامه شهیدمحمدرضادهقان

بسم الله الرحمن الرحیم "
وفدیناه بذبح عظیم" و او را به قربانی بزرگی بازخریدیم. سوره مبارکه صافات آیه ۱۰۷

اینجانب محمدرضا دهقان امیری فرزند علی در سلامت کامل روانی و جسمی و در آرامش کامل شهادت می دهم به یگانگی حضرت حق و شهادت می دهم به دین مبین اسلام و قرآن و نبوت خاتم الانبیاء حضرت محمد(ص) و امامت امیرالمومنین حیدر کرار علی ابن ابی طالب(ع) و یازده فرزند ایشان که آخرینشان حضرت حجت قائم آل محمد(عج) برپا کننده عدل علوی در جهان و منتقم خون مادرسادات خانوم فاطمه زهراء(س) می باشد. ( اللهم عجل لولیک الفرج)
با سلام بر همه ی دوستان، آشنایان و اقوام و ... این حقیر از همه ی شما عزیزان تقاضای حلالیت دارم. و تشکر می کنم از پدر و مادر عزیزتر از جانم که تمام تلاش خود برای نشان دادن راه سعادت به فرزندشان انجام دادند و این حقیر حتی نتوانستم قدر کوچکی از این فداکاری ها را پاسخ دهم. از این دو بزرگوار حلالیت می خواهم و از صمیم قلب نیازمند دعایشان هستم.

و تشکر می کنم از برادر عزیزم و امیدوارم که شهادت و روحیه جهادی را سرلوحه خود قرار دهی و همچنین خواهر عزیزم و حامی همیشگی من که نهایت لطف را بر من داشته است و من فقط با بدی پاسخش را دادم امیدوارم هم اکنون نیز دعایت را از برادرت دریغ نکنی و همیشه به یادش و زینب گونه پایداری کنی.

از همه دوستان دانشگاه و مسجد و استادان و مربیانم و... در خواست حلالیت دارم و از شما دوستان___
می خواهم این حقیر را از دعای خیرتان محروم نفرمایید و اگر کوتاهی کردم در حق شما عزیزان به بزرگواری خود عفو کنید و از حقی که بر گردنم دارید درگذرید.

بر اساس آیه مبارکه ۱۵۶ سوره بقره: "الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون" آنها که هرگاه مصیبتی به آنها می رسد صبوری کنند و گویند ما ازآن خداییم و به سوی او باز می گردیم.
صبر را سرلوحه کار خود قرار دهید و مطمئن باشید که هرکس از این دنیا خواهد رفت و تنها کسی که باقی می ماند خداوند متعال است، اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانوم زینب کبری(س) کوچک تر است، روضه اباعبدالله و خانوم زینب کبری فراموش نشود و حقیقتا مطمئن باشید که تنها با یاد خداست که دلها آرام می گیرد.
قال الحسین( ع):
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی
اگر دین محمد تداوم نمی یابد مگر با کشته شدن من، پس ای شمشیرها مرا دربر بگیرید.
بالهایم هوس با تو پریدن دارد
بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد
من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد
Read more
. خورشیدِ روزهای رفتگی تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق، پلک میزنم و کاسه ى چشمانم با اولین ...
Media Removed
. خورشیدِ روزهای رفتگی تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق، پلک میزنم و کاسه ى چشمانم با اولین قطره پر میشود . کبریت می کشم . فسیلِ پنج انگشت افتاده بر فسیلِ گیسوانی آشفته افتاده بر دیواره ی غار. انگار مردی از قرن ها قبل بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد زمان بر دیواره ی غار شکست خورده ... .
خورشیدِ روزهای رفتگی
تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق،
پلک میزنم
و کاسه ى چشمانم با اولین قطره پر میشود .
کبریت می کشم
.
فسیلِ پنج انگشت
افتاده بر فسیلِ گیسوانی آشفته
افتاده بر دیواره ی غار.
انگار
مردی از قرن ها قبل
بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد
زمان
بر دیواره ی غار شکست خورده است
و باد...
.
کبریت میکشم
.
کتیبه ها در آتش عرق کرده اند
و گل ها از درد بر دیوار
سایه های برجسته میاندازند.
شیرها که در ایوان قدم می زدند
برای ابد به سَر ستون ها گریختند.
آتش
هر چه روشنتر
خاموشتر میکرد...
.
کبریت میکشم
.
آخرین چشم ها را درآورده
و چشم ها به هم خیره اند
چشم ها با هم حرف می زنند
و کرمان
با آن همه چشم
نمیتواند گریه کند
.
کبریت میکشم
.
خون می پاشد به کاشی ها
می چرخد در پاشویه
می رود به لوله ی رگ ها...
زنده می شود حمام!
بلند می شود
مشت می کوبد بر کاشیان
خون می پاشد به شعله ی کبریت... .
کبریت میکشم .
تاریک روشن است،
قندیل ها، انگشت های زمستانند بر گلوی درختان
تاریک روشن است
و بوته ای لابه لای درخت ها یخ زده
بوته ای که حرف می زد، راه می رفت،تفنگ می کشید
و آنقدر پرنده در سر داشت
که جنگل صدایش میکردند...
.
کبریت میکشم
.
سیاهکل
سیاهتر از آن بود که روشن شود
.
کبریت میکشم!
کبریت میکشم!
کبریت میکشم!...
.
خزر، سیگارش را با آن روشن می کند!
خزر که آن روز آمده بود...
خزر که ریخته بود
خزر که در فنجان ها
خزر که در چشم ها
خزر که بر آستین ها...
خزر که شور
که شوریده
خزر که شوره زده بر لباسِ این همه سال.
خزر در خیابان
خزر با خیابان
خزر با موهایی از خزه
خزر با موهایی از لجن
خزرکه ماهی شد که می لغزید از ماشین به ماشین
خزر که می خشکید از اتاق به اتاق.
خزر با خیابان
خزر با موهای مشکیِ بُلند
خزر
با موهای روسیِ بلُند
.
"بلند شو دیگه خزر
تا کسی نیومده از اتاق برو بیرون!"
خزر همینطور که ملافه را به خودش می پیچید،
به نقشه ی روی دیوار خیره بود
گفت: " می دونی گروس؟
احساس میکنم این مرز
خطیه که دورِ یه جسد کشیدن."
بعد بلند شد وُ رفت تو حموم
همون جا پشت در وایساد
همون جا پشت در،
صدای موج می اومد...
.
#گروس_عبدالملکیان
Read more
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت ...
Media Removed
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد . مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو ... .
رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد .
مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو و قرمه تمیز می کردند حسابی شلوغ میشد ، دیگر چه برسد به وقت هایی که رقی خانم نذر آش رشته داشت !! شوهر رقی خانم هم آدم بسازی بود . با اینکه خود رقیه خانم آدم پر جنب و جوشی بود ، شوهرش یک راننده ساکت و آرام بود و به کسی کاری نداشت . شش روز هفته کار می کرد و فقط پنجشنبه ها خانه می ماند؛ احتمالا هر مرد دیگری بود بنای شکایت و اعتراض می گذاشت «که زن ! بگذار یک روز هم در آسایش باشیم!» اما او ، به گوشه ای دور از غوغای زنان محل می خزید و سیگارش را آتش میزد .
این هفته هم خانه ی رقی خانم آشوبی به پا بود . قرار بود پسر بزرگش را راهی خدمت سربازی کند. زنان محل از هفت صبح نخود و لوبیا و عدس پاک می کردند و دیگ ها را توی حیاط جا به جا می کردند . هرچند که نمی توان از حرف های خاله زنکی زنان بیکار محل چشم پوشی کرد ، اما اینکار به افتخار و احترام رقی خانم که حالا سنی از او گذشته بود ، دست از غیبت کردن کشیدند و از خاطرات بچگی پسرش گفتند . مثلا زری خانم می گفت پسرت چهار بار شیشه ی ما را شکسته و شما هم هیچ وقت پولش را ندادید!
اعظم خانم هم می گفت پسرم و پسرت زنگ خانه ی همسایه ها می زدند و در می رفتند .  خلاصه همه ،چیزی می گفتند و می خندیدند . دست آخر ؛ بعد از پخش کردن آش رشته در محل ، نوبت بدرقه ی سعید «پسر رقی خانم » شد .
پدرش با همان طمانینه ی خاص و همیشگی ، پسرش را در آغوش کشید و چیزی زیر گوشش گفت . بعد هم اشاره کرد که «تو ماشین منتظرم » و رفت .
سعید ماند و مادرش !! آنقدر یکدیگر را تنگ در آغوش کشیدند و گریه کردند که حد نداشت . رقی خانم از وسایل توی ساک پسرش می گفت ؛ از جای لباس هایش، از جای خوراکی ها ...
حول و حوش ساعت سه بعد از ظهر بود که سعید و پدرش رفتند .
ما هم به خانه هایمان برگشتیم و رقی خانم ماند تنها ... فردای آن روز خبر رسید که رقی خانم در خانه اش سکته کرده و عمرش را داده به ما . خاطرات پس از آن روز را به درستی به یاد ندارم ؛ یادم هست  آنقدر جا خوردم که تصمیم گرفتم خاطرات خوب آش پختن های رقی خانم را به خاطر بسپارم و شاید باورتان نشود که حالا پس از گذشت بیست سال ، هیچ چیز از مراسم خاکسپاری همسایه قدیمی مان به خاطر ندارم ...
.
#دخترخوب
#دلنوشته_دخترخوب
۹.۶.۹۷
Read more
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در ...
Media Removed
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد. . چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه ... .
#تقویم_شیعه
.
۲۴ رجب المرجب
.
مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام
.
در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد.
.
چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه با آنان به ابوبكر دادند. ابوبكر با لشكري رفت، ولي چون نظر به پهلوانان آنان نمود فرار كرد و لشكريان هم در پي او باز گشتند. روز بعد پيامبر ص پرچم را به عمر داد و او هم از ترس كشته شدن به ميدان جنگ نرسيده باز گشت.
.
انتخاب علي عليه السلام براي فتح خيبر:
پيامبر ص فرمودند: «فردا پرچم را به مردي مي‌دهم كه حمله هايش را تكرار كند، نه اينكه فرار كند. كسي كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند، و خداوند خيبر را به دست او فتح مي‌كند». همه اصحاب آرزو كردند كه اين مقام و منزلت به آنان واگذار شود.
فرداي آن روز، پيامبر ص فرمود: علي بن ابي طالب ع كجاست ؟ گفتند: چشم دردي دارد كه حركت براي آن حضرت مشكل است. خاتم الانبياء ص فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن اكوع رفت و آن حضرت را آورد. پيامبر ص سر آن حضرت را در بر گرفت و از آب دهان مبارك به چشمان نوراني حضرت علي عليه السلام ماليد و فرمود: «بار الها، زحمت گرما و سرما را از او بردار». پس از آن روز بر علی عليه السلام درد چشم عارض نشد و از گرما و سرما آزرده نگشت.
پيامبر ص زره خود را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر او بست و پرچم به آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: «جبرئيل از سمت راست، ميكائيل از سمت چپ، عزرائيل از پيش رو و اسرافيل از پشت سر، و نصرت خدا بالاي سر، و دعاي من از پشت سر تو است». فرمود: يا علي، مسلماني را بر ايشان عرضه كن.
.
ميدان جنگ خيبر:
آن حضرت رفت، و پس از موعظه و نصيحت عده‌اي براي جنگ با او آمدند. آنان دو نفر از مسلمانان را شهيد كردند. حضرت بر آنها تاخته و آنها را كشتند. آنگاه برادر مرحب با عده‌اي آمدند. حضرت آنها را هم به درك فرستاد.
مرحب كه شجاع بود به خونخواهي آمد.علی عليه السلام چنان با ذوالفقار بر سرش فرود آورد كه شمشير از حلقش گذشت و او را دو نيم ساخت و به خاك انداخت. صداي تكبير مسلمانان بلند شد. عده‌اي از يهود به دفاع آمدند و با مسلمانان به جنگ پرداختند . أمير المؤمنين عليه السلام به مبارزه ادامه داد تا عده‌اي كشته شدند و عده‌اي به قلعه گريختند.
آن حضرت با دست قدرتمند حيدري در قلعه را كند و براي مسلمانان معبر قرار داد تا از خندق عبور كنند.

پ ن:آدرس منابع در کامنت اول👇👇👇
Read more
. رفیق عزیز ما که معرفت‌آموز ما بود، بعد از بیست روز به خاک وطن برگشت و در خاک آرام گرفت. عادل کریمیان ...
Media Removed
. رفیق عزیز ما که معرفت‌آموز ما بود، بعد از بیست روز به خاک وطن برگشت و در خاک آرام گرفت. عادل کریمیان برای من و بسیاری از ما همیشه چراغ روشن معرفت، حسن خلق، مهربانی و بی‌آزاری خواهد بود. او با قلب سلیمش در این جهان ناسازگار غنیمت بود، اما روزگار بخیل بر ما نپسندید که از چشمه زلال معرفتش بیش از این بنوشیم. ... .
رفیق عزیز ما که معرفت‌آموز ما بود، بعد از بیست روز به خاک وطن برگشت و در خاک آرام گرفت. عادل کریمیان برای من و بسیاری از ما همیشه چراغ روشن معرفت، حسن خلق، مهربانی و بی‌آزاری خواهد بود. او با قلب سلیمش در این جهان ناسازگار غنیمت بود، اما روزگار بخیل بر ما نپسندید که از چشمه زلال معرفتش بیش از این بنوشیم. این روزها مدام ترجیع‌بند پر از ماتم سعدی برای سعد بن ابو‌بکر در ذهنم می‌چرخد. انگار همه آن بیت‌ها برای عادل سروده شده است. با تغییر کوچکی به نام عادل باد:

پس از مرگ جوانان گل مماناد
پس از گل، در چمن بلبل مخواناد

به حسرت در زمین رفت آن گل نو
صبا بر استخوانش گل دماناد

به تلخی رفت از دنیای شیرین
زلال کام در حلقش چکاناد

سرآمد روزگار عادل ما
خداوندش به رحمت دررساناد

جزای تشنه مردن در غریبی
شراب از دست پیغمبر ستاناد

عادل جان!
یاد تو همیشه با من است. همیشه در بهترین جای دلم، آشیان توست. همان‌جای عزیزی که مرحوم پدرم در آنجاست. آنجایی که هر شب به یاد تو و پدرم به خواب خواهم رفت و به یاد تو و پدرم از خواب بیدار می‌شوم. روز قیامت نزدیک است. پس دیدار ما هم دور نیست.
به امید آن دیدار نزدیک هستم، می‌دانم تو هم خواهی بود
دیدار ما به قیامت ای رفیق عزیز معرفت‌آموز
خاک بر تو خوش باد
.
.
Read more
 #Tasooa ritual in #India in the memory of loyal commander. #Abbas #ofhussain. در کشور هند فرقه ...
Media Removed
#Tasooa ritual in #India in the memory of loyal commander. #Abbas #ofhussain. در کشور هند فرقه ها و رنگهای مختلفی هر روز و هرمکان از جایی سر بر می آورند . اسطوره هایی که برای هرکدام قصه یا‌ افسانه ای نقل شده است . مناسکی که به دنبال نقطه ی آرام قابل اتکایی در دنیای غیر قابل اتکایند. در سرزمین هفتاد ... #Tasooa ritual in #India in the memory of loyal commander. #Abbas #ofhussain.
در کشور هند فرقه ها و رنگهای مختلفی هر روز و هرمکان از جایی سر بر می آورند .
اسطوره هایی که برای هرکدام قصه یا‌ افسانه ای نقل شده است . مناسکی که به دنبال نقطه ی آرام قابل اتکایی در دنیای غیر قابل اتکایند.
در سرزمین هفتاد و دو ملت ، تجمع تاسوعای شیعیان نه تنها کم رنگ نشده ، که باشکوه تر هم شده.
بردن نام حضرت عباس ، برایشان شیرین است . آنقدری که بعد نماز جماعت های روزانه هم متوسل به ایشان بشوند و عَلَم دست شان در خیلی از مساجدشان نصب است.

حق دارند .خجالت‌آن‌روز شما سربلندشان کرده. از آن روز ، تاریخ دید که به شما می توان خیلی تکیه کرد . با دست پرقدرتی که هوایشان‌را دارد و کم نمی گذارد .
دستی که نخواهد پرچم دین به زمین بیفتد و فقط اگر
قطع شد ،
خدا پرچمش را بگیرد و برای همیشه بلند نگهش دارد.

#گره_نهم : گره بند مشک . آن دم که پای شریعه محکم می بستشان تا خدای نکرده عمو این دم آخری شرمنده ی بچه ها نشود .

سرداری با لب خشکش بسم الله گفت و زد به دل نخلستان
...
رفت که به افسانه ها طعم واقعیت بدهد.
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dc"></span>شهیدشاهرخ ضرغام(حُرانقلاب)<span class="emoji emoji1f4dc"></span> . . <span class="emoji emoji1f4dd"></span>زندگینامه: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نام ...
Media Removed
. شهیدشاهرخ ضرغام(حُرانقلاب) . . زندگینامه: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نام : شاهرخ ضرغام نام پدر : صدرالدین تاریخ تولد : ۱۳۲۸ محل تولد : تهران تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359 محل شهادت : آبادان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از ... .
📜شهیدشاهرخ ضرغام(حُرانقلاب)📜
.
. 📝زندگینامه:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام : شاهرخ ضرغام
نام پدر : صدرالدین
تاریخ تولد : ۱۳۲۸
محل تولد : تهران
تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359
محل شهادت : آبادان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌺از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد.
شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی روزگار را سپری کرد .
🌹در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می گرفت. چه خوب پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کرد.
.
. 🌺قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و...همه دست به دست هم داد.انسانی بوجود آمدکه کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و...
.
.
🌺پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا!
اشک می ریخت و برای فرزندش دعا می کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان(عج) قرار بده . دیگران به او می خندیدند. اما او می دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی توانست بکند الا دعا.
همیشه می گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده!
زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت. تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد.
بهمن ۵۷ بود. شب و روز می گفت: فقط امام، فقط خمینی
.
.
🍃 ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می داد. از همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد.
.
🍃درهمان روز های اول جنگ ازهمه جلوتر ا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند
.
.
🍃آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائک همراه شد
.
.
🍃شاهرخ پروازی داشت تا بی نهایت.
در هفدهم آذر پنجاه و نه دشتهای شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد.پروازی باجسم وجان.کسی دیگر او را ندید،حتی پیکرش پیدا نشد.
.
.
🌷می گویند مفقود الاثر، اما نه، او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. همه را، هیچ چیزی از او نماند.نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر.خدا هم دعایش رامستجاب کرد.
اما یاد او زنده است.نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمام ایرانیان. او سرباز ولایت بود. مرید امام بود. مرد میدان عمل بود و اینها تا ابد زنده اند.🌷
.
.
🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ و َآلِ مُحَمَّد و َعَجِّلْ فَرَجَهُم🌹
Read more
 #قرارداد_کرسنت چیست؟ ماجرای #کرسنت به صورت خلاصه اینگونه است که در زمان وزارت آقای #بیژن_زنگنه ...
Media Removed
#قرارداد_کرسنت چیست؟ ماجرای #کرسنت به صورت خلاصه اینگونه است که در زمان وزارت آقای #بیژن_زنگنه در دولت #سیدمحمد_خاتمی، #قراردادی با کشور #امارات بسته می شود که به مدت بیست و پنج سال، #گاز ترش ایران جهت تصفیه به قیمتی (به ادعای نماینده های مجلس بعد) پایین به امارات فروخته شود در آن سالها، افراد ... #قرارداد_کرسنت چیست؟
ماجرای #کرسنت به صورت خلاصه اینگونه است که در زمان وزارت آقای #بیژن_زنگنه در دولت #سیدمحمد_خاتمی، #قراردادی با کشور #امارات بسته می شود که به مدت بیست و پنج سال، #گاز ترش ایران جهت تصفیه به قیمتی (به ادعای نماینده های مجلس بعد) پایین به امارات فروخته شود
در آن سالها، افراد مختلفی از جمله #حسن_روحانی دبیر وقت شورای عالی امنیت ملی، این قرارداد را مخالف #منافع_ملی دانستند و خواستار لغو آن شدند.
با روی کار آمدن #دولت_نهم، #وزارت_نفت از انجام تعهدات این قرارداد خودداری کرد و پس از شکایت امارات به دادگاه #لاهه، وزارت نفت اسنادی مبنی بر دریافت #رشوه توسط #مهدی_هاشمی از شرکت کرسنت برای عقد این قرارداد با وزارت نفت ایران را به دادگاه ارائه داد. با ارائه این اسناد در مراحل اولیه دادگاه، رأی به نفع ایران صادر شده بود و در صورتی که رأی نهایی نیز به نفع ایران صادر می شد، می رفت که قرارداد کأن لم یکن تلقی شود.لکن شخصی که مهدی هاشمی رفسنجانی بنام وی حساب سازی کرده بود و به انگلیس پناهنده شده بود، قبل از شهادت در دادگاه مبنی بر رشوه دادن شرکت کرسنت مفقود می شود و تا به امروز نیز نشانی از وی در رسترس نیست.
با روی کار آمدن دولت یازدهم، حسن روحانی که خود روزی از مدعیان بروز فساد در این پرونده بود، در اقدامی عجیب بیژن زنگنه را برای وزارت نفت معرفی کرد و به همین جهت دولت ناچار به #عدم_پیگیری پرونده #فساد کرسنت شد، چرا که در صورت اثبات این فساد، متهم شماره یک آن وزیر نفت دولت روحانی بود
دادگاه لاهه آنگونه که وزیر صنعت معدن و تجارت گفته بود، ایران را به پرداخت حداقل #۱۸_میلیارد_دلار (معادل ۵۴ هزار میلیارد تومان) جریمه بعلاوه انجام مفاد قرارداد ( #فروش گاز به قیمتی بسیار پایین به شرکت کرسنت) کرد.
⛔چند روز قبل نیز #وزیر_ارشاد اعلام کرده بود بنا به مسایل مرتبط با امنیت هیچ رسانه ای نباید این موضوع را به اطلاع مردم برساند (که به همین علت از مجلس #کارت_زرد دریافت کرد). مبادا که بر عملکرد و فساد مسؤولین وقت مطلع شده و به اختلاس ها و دزدیها و فساد هایشان اعتراض نمایند.
و این فسادیست که در نتیجه آن و با رأی دادگاه لاهه، علاوه بر ۲۵ سال #تاراج گاز ایران توسط امارات، باید حدود ۵ الی ۱۵ برابر پولی را که در #قرارداد_ژنو با #تعطیلی تقریبا کل فعالیت های هسته ای کشورمان دریافت کردیم به عنوان جریمه بپردازیم
Read more
. . نام فیلم : The Commuter – رفت و آمد . ژانر: اکشن، جنایی، درام . مدت زمان: 105 دقیقه . سال اکران ...
Media Removed
. . نام فیلم : The Commuter – رفت و آمد . ژانر: اکشن، جنایی، درام . مدت زمان: 105 دقیقه . سال اکران : 2018 . كيفيت:BrRip 1080p ,720p x264 / x265 HEVC . زبان : انگلیسی . کارگردان: Jaume Collet-Serra . نویسنده: Byron Willinger , Philip de Blasi . بازیگران: Liam Neeson, Vera Farmiga, ... .
.
نام فیلم : The Commuter – رفت و آمد
.
ژانر: اکشن، جنایی، درام
.
مدت زمان: 105 دقیقه
.
سال اکران : 2018
.
كيفيت:BrRip 1080p ,720p x264 / x265 HEVC .
زبان : انگلیسی
.
کارگردان: Jaume Collet-Serra
.
نویسنده: Byron Willinger , Philip de Blasi
.
بازیگران: Liam Neeson, Vera Farmiga, Patrick Wilson
.
امتیاز منتقدین: 56 از 100
.
IMDB : 6.6 از 10 | .
خلاصه داستان: رفت و آمد (The Commuter) که می توان آن را با نام قطار رفت و آمد نیز یاد کرد، جدیدترین فیلم با بازی ستاره ی سری فیلم های تیکن یعنی “لیام نیسون” می باشد که از تاریخ جمعه 22 دی 1396 اکران آن در آمریکا استارت خورده است. داستان فیلم در مورد کارمندی به نام مایکل (با بازی لیام نیسون) می باشد که در واقع فروشنده ی بیمه است و هر روز مسیر خانه تا سرکارش را با قطار طی می کند. در یک روز به ظاهر معمولی، مایکل متوجه مورد مشکوکی در قطار می شود که بعد از تماس غریبه ای ، مایکل به این مسافر شک می کند و هر طور شده می بایست هویت این شخص را کشف کند. همانطور که او با زمان مسابقه می دهد تا هر چه زودتر هویت این فرد را کشف کند، متوجه یک برنامه ی مرگبار در حال شکل گیری می شود که او را ناخواسته وارد یک توطئه جنایتکارانه قرار می دهد و اگر عجله نکند جان او و تمامی مسافران قطار در خطری بزرگ قرار دارد. این فیلم با بودجه ای 30 میلیون دلاری ساخته شده است و ژاومه کویت-سرا کارگردانی آن را برعهده داشته است.
Read more
داستان فوق العاده زیبا و عبرت آموز حتما بخوانید سه برادر مردی را نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند ...
Media Removed
داستان فوق العاده زیبا و عبرت آموز حتما بخوانید سه برادر مردی را نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند و گفتند اين مرد پدرمان را کشته است. امام علی (علیه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از باغ پدر اينها کرد پدرشان ... داستان فوق العاده زیبا و عبرت آموز حتما بخوانید

سه برادر مردی را نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند و گفتند اين مرد پدرمان را کشته است.

امام علی (علیه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از باغ پدر اينها کرد پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان زدم و او مرد.

امام علی (علیه السلام)فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت بدهيد.
پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی به جا گذاشته پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود.

اميرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را مي کند؟

آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين مرد.

اميرالمومنين (علیه السلام) فرمودند: ای ابوذر آيا ضمانت اين مرد را مي کنی؟

ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين

فرمود: تو او را نمي شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش مي کنم يا اميرالمومنين.

آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپری شد...و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد اجرا نشود...سرانجام آن مرد اندکی قبل از اذان مغرب آمد و در حاليکه خيلی خسته بود، به نزد اميرالمومنين (علیه السلام) آمد وعرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون تسلیم فرمان شما هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (علیه السلام) فرمودند: چه چيزی باعث شد تا برگردی درحاليکه مي توانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسيدم که "وفای به عهد" از بين مردم برود.

اميرالمومنين(علیه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسيدم که "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم برود.

پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم... اميرالمومنين (علیه السلام) فرمود: چرا؟

گفتند: مي ترسيم که "بخشش و گذشت" از بين مردم برود.

درود بی پایان خداوند بر امیرالمؤمنین

و اما من اين پيام را برای شما فرستادم تا "دعوت به خير" از ميان مردم نرود .

كتاب قضاوتهاي حضرت علي(علیه السلام)
Read more
#گردنه_حیران . کیا اینجا رفتن؟!؟!؟ . . . سلاااااااااام روز زیبای شهریور همگی بخیر دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا ... #گردنه_حیران
.
کیا اینجا رفتن؟!؟!؟
. .
.
سلاااااااااام روز زیبای شهریور همگی بخیر
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست خدا سكوتش را شكست و گفت :
عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یك روز دیگر باقیست.
بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد.

خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید.
روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان یك روز زندگی كرد
اما در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت
كسی كه هزار سال زیسته بود

امیدوارم شما هم زندگی کنید به معنی واقعی و انقد . . . .
.
.
Location :Iran🇮, heyran .
. 📸 #Iran #Mazandaran #Sari #lake #waterlily #by #gopro #hero4 #goprooftheday #goprohero5 #selfie #goprohero #irantravel #goproiran #beautiful #nature #amazing #blue #sky #flowers #autumn #fall #goprophotography_ #goprophotography #goprouniverse #irantravel #tourism_iran
Read more
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم ...
Media Removed
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش ...
رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش سوخته بود. همان جا بود که لختی با او تنها و همکلام شدم. کنار خاک سردی که قرار بود رفیق چهل ساله عباس آقا را در آغوش کشد. یک عالم گله داشت، یک سینه پر از درد. می‌گفت که ناصرخان «دق» کرد. دق کرد از این جور بی‌انتها. از این ستم که همه ما جماعت ورزشی‌نویس را بی تاب و بی قرار کرده. می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. ناگهان گفت: «داش‌علی! باورت میشه من هنوز بیمه ندارم؟ هنوز بعد از ده‌ها سال سیاه کردن کاغذهای سپید بازنشستگی ندارم؟ مگر ناصر داشت؟ مگر بقیه بزرگترهای ما دارند؟»
عباس آقا عبدالملکی آن «روزِ سیاه» قفل از زبان گشوده بود. از جفاهایی می‌گفت که همه ورزش و اهالی ورزش در حق ما جماعت ورزشی‌نویس روا داشته‌اند. دلش پر بود. راست هم میگفت وقتی می‌پرسید: «کجایند آنها که قلم ناصرخان نردبان ترقی‌شان شد؟» قلم خودش هم نردبان صعود خیلی‌ها بود. اما آنها چون از نردبان بالا رفتند، نه تنها صاحب نردبان را تکریم نکردند بلکه سنگش هم زدند. سهمش از «سفره چند هزار میلیارد تومانی ورزش» را که ندادند هیچ، حقش از کارش را هم خوردند.
عباس آقا عبدالملکی وقتی از ظلم‌ها و ظالم‌ها گفت، ناگهان حرف آخر را هم زد: «همین روزها نوبت من است. دیگر توان ادامه ندارم. به ته خط رسیده‌ام. شاید هم آمدم همین جا کنار رفیق چهل ساله‌ام خوابیدم، شاید آن روز این دردها تمام شود...» گفتم: «عباس‌آقا! بیخیال... انشاالله ۱۲۰ سال با عزت زندگی کنید» گفت: «دیگه نمیتونم، دیگه نمیکشه این تن و جانم...»
آن روز گذشت، و گذشت تا رسیدیم به دم «تحویل سال» ۹۶ ، همین چند روز قبل. از جوار بارگاه ثامن الحجج برای عباس آقا پیامک تبریک فرستادم. در پاسخ از بیماری‌اش گفت و از تحملی که تمام شده. گفت داش‌علی! دعا کن....
حالا خبر رسیده که عباس آقا هم رفت. پاره‌ای دیگر از تنِ ما ورزشی‌نویسان رفت. حالا لابد سهمش می‌شود یک تکه از قطعه نام‌آوران. او رفت، با سینه‌ای پر از درد. اما با آبرو. او رفت، با یک دنیا گله. اما با شرف. او رفت، با کوله‌باری از رنج. اما با سربلندی. او از تبار شریفان بود، از قبیله عاشقان. شریف زندگی کرد و عاشقانه قلم زد. از او این عشق و شرافت تا ابد در ذهن ما یادگار است. ‌
#عباس_عبدالملکی #عبدالملکی #ورزشی_نویس #روزنامه_نگار #سردبیر
Read more
همیشه به بلندی شب یلدا می خندیدم بلند ، طولانی ، ماندگار فقط برای یک دقیقه… چقدر خندیدم برای این ...
Media Removed
همیشه به بلندی شب یلدا می خندیدم بلند ، طولانی ، ماندگار فقط برای یک دقیقه… چقدر خندیدم برای این یک دقیقه… اما آن روز که بار سفر بسته بودی وگفتم یک دقیقه بیشتر بمان و تو گفتی وقت تنگ است ، کوله بار باید بست ، باید رفت… آن روز فهمیدم این یک دقیقه های غریبانه چه غوغایی میکنند . یک دقیقه با تو بودن ، چقدر ... همیشه به بلندی شب یلدا می خندیدم
بلند ، طولانی ، ماندگار
فقط برای یک دقیقه…
چقدر خندیدم برای این یک دقیقه…
اما آن روز که بار سفر بسته بودی وگفتم یک دقیقه بیشتر بمان
و تو گفتی وقت تنگ است ، کوله بار باید بست ، باید رفت…
آن روز فهمیدم این یک دقیقه های غریبانه چه غوغایی میکنند .
یک دقیقه با تو بودن ،
چقدر بلند ، طولانی و ماندگار است…
چقدر گریستم برای این یک دقیقه …
.
لبخندت برقرار ، محفلت گرم ، شادی ات همیشگی

یلدایت مبارک
#celebrate #joy #closure #Guest # party #invited #laughing #dance #night #jashn @TagsUpLikes #جشن #شادی #تعطیلی #مهمانی #مهمان #مهمانی #پارتی #دعوت #خنده #رقص #شب #یلدا
شب اول یلدا 96، مرسی از این که تشریف آوردید.
Read more
<span class="emoji emoji1f530"></span>اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : <span class="emoji emoji1f534"></span>دوربین عموجان : <span class="emoji emoji1f53b"></span>اولین بار که دیدمش خیلی برايم ...
Media Removed
اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : دوربین عموجان : اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى ... 🔰اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : 🔴دوربین عموجان : 🔻اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. 🔻 وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى كرد با آيفون اين روز ها ،بر گردنش مى انداخت ،كلى خاطر خواه پیدا می کرد . 🔻القصه منم از بچگی طبق معمول تمام پسر بچه ها علاوه بر بالا رفتن از دیوار صاف گزینه های دیگه ای هم برای شیطنت درنظرداشتم که یكى از آنهاکنجکاوی درمورد ابزار وآلات جدید بود به همين خاطر ،بدجوری عاشق این دوربین شده بودم. 🔻 اولین بار فکر مى كنم ،پنج ياشش سالم بود كه دل به دريا زدم و نوميدانه از عموجان خواستم كه اجازه دهددوربينش راببينم.منى كه دست كم منتظر يك پس گردنى بودم وقتى ديدم كه عمو جان با مهربانى تمام بند دوربين را ازگردنش باز كرد وبه گردن من آويزانش كرد از تعجب هاج واج مانده بودم. 🔻هنوز بعد از گذشت آن همه سال ،از به يادآوردن پسركى كه با دوربين هم قد خودش آن طرف و اين طرف مى رفت خنده ام مى گيرد.
🔻 اين داستان ادامه پیداکرد هروقت که از عمو جان تقاضاى دوربين میکردم نه نمیگفت و من هم روز به روز بیشترعاشق دوربین ودنیای زیبایی که از دريچه لنزش مى شد ديد ،مى شدم واین عشق ادامه پیداکردتا اینکه سالها بعداولین دوربین خودم را خریدم . 🔰اپیزود دوم:(داخلی)اتاق کار،زمان : صبح : 🔴عموجان رفت 🔻صبح سركار بودم که گوشیم زنگ خورد .به قول حامدبرادرم همیشه ازتلفنهای بی موقع تنم میلرزد ،ازميان هق هق گریه های خواهربزرگم فقط اين را فهميدم که عمورفت خیلی ناگهانی هم رفت ومن را وبا داستان دوربین خاطره انگیرش تنها گذاشت . 🔰اپیزود سوم : (خارجی) مکان:آرامگاه عموجان،زمان :ظهر 🔴عطر بهارنارنج : 🔻همه جا را عطر بهارنارنج پرکرده بود عمو را كه به خاك سپرديم باز هم عطر بهار نارنج همه جا را پرکرده بود. 🔻عموجان بود و يك دوربین زیبا كه يك جهان زيبايى را ثبت مى كرد وحالا عمو جان نبود و به جايش يك بغل عطر بهار نارنج بود كه لابد مى خواست عمو را با عطرش ماندگار كند.
🔻بر حسب غريزه دلم مى خواست آن لحظه ها را ثبت كنم ،اما راستش از نگاه آدمهامیترسيدم نگاههايى كه شايد عموجان براى فرار از سنگينى اشان ،به دريچه و دنياى ديگر پناه برده بوددريچه اى كه جهان را زيباترمى ديداگر چه از آن روز عكسى ثبت نكردم اما بعد از اين عطربهارنارنج ،براى من نشان از مردى خواهد بودكه در جانم ماندگار است .

به قلم : #شهرام_ترابی
Read more
#جاده_بهشت . . سلاااااااااام روز زیبای بهاری همگی بخیر . . دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمین ... #جاده_بهشت
.
.
سلاااااااااام روز زیبای بهاری همگی بخیر . .
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست خدا سكوتش را شكست و گفت :
عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یك روز دیگر باقیست.
بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد.

خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید.
روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان یك روز زندگی كرد
اما در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت
كسی كه هزار سال زیسته بود

امیدوارم شما هم زندگی کنید به معنی واقعی و انقد . . . .
.
.
Location :Iran🇮, mazandaran
.
.
Video by @sajjadsaffari 📸

#spring #Iran #Mazandaran #Sari #lake #waterlily #by #gopro #hero4 #goprooftheday #goprohero5 #selfie #goprohero #irantravel #goproiran #beautiful #nature #amazing #blue #sky #flowers #autumn #fall #goprophotography_ #goprophotography #goprouniverse #irantravel #tourism_iran
Read more
. حمید گودرزی با یک سوپرایز، امشب به تلویزیون می آید . بیست و‌ یکمین قسمت از مسابقه جذاب و مهیج #پنج_ستاره ، امشب و هم زمان با عید غدیر، در حالی به روی آنتن خواهد رفت که حمید گودرزی مجری این مسابقه میزبان یکی از پزشکان بنام و مطرح، دکتر مسعود صابری خواهد بود. . «پنج ستاره» در فصل جدید خود که از هفته ... .
حمید گودرزی با یک سوپرایز، امشب
به تلویزیون می آید
.
بیست و‌ یکمین قسمت از مسابقه جذاب و مهیج #پنج_ستاره ، امشب و هم زمان با عید غدیر، در حالی به روی آنتن خواهد رفت که حمید گودرزی مجری این مسابقه میزبان یکی از پزشکان بنام و مطرح، دکتر مسعود صابری خواهد بود.
.
«پنج ستاره» در فصل جدید خود که از هفته های پیش آغاز شده است با میزبانی حمید گودرزی روی آنتن شبکه پنج می رود و در آن شرکت کنندگان به ۱۹ سوال مسابقه پاسخ خواهند داد و برنده جایزه بزرگ ۵۰ میلیون تومانی مسابقه خواهند شد.
.
«پنج ستاره» پس از آغاز پخش تلویزیونی خود با استقبال بی نظیر مخاطبان همراه شده است تا جایی که شبکه های دیگر تلویزیون اقدام به تولید برنامه های مشابه #پنج_ستاره نموده اند که تا این لحظه با سکوت تولیدکنندگان این مسابقه همراه بوده است.
.
«پنج ستاره» ، هر هفته ، پنج‌شنبه و جمعه؛ ساعت ۲۱ از شبکه پنج سیما به روی آنتن می رود و تکرار آن روز بعد ساعت ۳۰ دقیقه بامداد و ۱۴ خواهد بود.
#رویاهات_رو_خودت_بساز
.
@fivestar.tv
@hamidgoodarZi
Read more
روز: يگانه راه نيايش خداوند، خوش و خرم بودن است. لزومي ندارد نيايش كلامي باشد. كلمات چنان بي خاصيت ...
Media Removed
روز: يگانه راه نيايش خداوند، خوش و خرم بودن است. لزومي ندارد نيايش كلامي باشد. كلمات چنان بي خاصيت و تهي هستند كه نمي توانند بار نيايش را بر دوش كشند. تو بايد با وجودت خدا را نيايش كني نه با ذهنت. هر تار وجودت بايد در نيايش به ارتعاشي شادمانه در آيد. هر سلول وجودت بايد در نيايش به رقص درآيد. در حقيقت تو ... روز:
يگانه راه نيايش خداوند، خوش و خرم بودن است. لزومي ندارد نيايش كلامي باشد. كلمات چنان بي خاصيت و تهي هستند كه نمي توانند بار نيايش را بر دوش كشند. تو بايد با وجودت خدا را نيايش كني نه با ذهنت. هر تار وجودت بايد در نيايش به ارتعاشي شادمانه در آيد. هر سلول وجودت بايد در نيايش به رقص درآيد. در حقيقت تو بايد خود نيايش شوي. تنها آنگاه عبادت مي كني. آنگاه هيچ چيزي گفته نمي شود و همه چيز گفته مي شود. لازم نيست به معبد و مسجد بروي. هر جا كه هستي خوش باش- بدان جهت كه خدا تو را براي بودن برگزيده است. بدان جهت كه خدا تو را آفريده و به تو فرصتي براي زندگي داده است. فرصتي براي ديدن زيباييهاي عالم، ديدن اين هستي رازآلود. فرصتي براي جزيي از هستي شدن، در آن شركت جستن، از آن جرعه اي نوشيدن و مست شدن. كلمات بسيار سنگين هستند و سنگيني اشان آنها را به زمين مي كشد. كلمات نمي توانند از زمين فراتر روند. فقط خوش و خرم بودن در سكوت است كه مي تواند به واقعيت نهايي رخنه كند. پس خوش و خرم و شادمان باش و هرگاه كه هوس نيايش كردي به رقص و آواز در آي. همه چيز را در مورد خدا فراموش كن. مساله خدا را خطاب نمودن يا با خدا گفت و گو كردن مطرح نيست- اين كاملا بي معناست. به خدا چه مي توان گفت؟ و فقط با رقصيدن مي توان آري گفت نه با هيچ كلمه اي. كلمات بسيار نارسا و محدود هستند. براي استفاده در اين دنيا مناسب اند اما همين كه بسوي دنياي ديگر روان شوي، دنياي فراسو، كاملا بي معنا و بي ربط مي شوند.

شب:
مخاطب عشق شخص خاصي نيست. تو فقط عشق بورز و بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد. عشق هيچ ارتباطي با روابط شخصي ندارد. عشق بايد چون رايحه باشد. گل همواره رايحه اش را مي پراكند، چه كسي بداند چه نداند. حتي در دوردست ترين مناطق هيماليا كه رفت و آمدي وجود ندارد هزاران گل مي شكفند و رايحه مي پراكنند. عشق بايد كيفيت وجود تو باشد. عشق بورز تا روزي خود عشق شوي. نه حتي عاشق، ‌بلكه خود عشق. آن روز. روز رازگشايي بزرگ است، ‌روزي كه قطره در دريا نيست شود و دريا شود.

دانش

بايد به ياد داشت كه دانش، خرد نيست و نمي تواند باشد. دانش عليه خرد است و مانع بيداري خرد مي شود. دانش، سكه اي تقلبي است؛ ‌تظاهر مي كند كه مي داند. در حاليكه هيچ چيز نمي داند؛‌ ولي مي تواند انسان را فريب دهد. اين موضوع چنان ظريف و نهان است كه اگر فرد واقعا هوشمند نباشد، ‌نمي تواند حقيقت آن را تشخيص دهد. در عين حال،‌ اين فريب بسيار ريشه دار است و از دوران كودكي، ‌در ما شرطي شده است. دانستن يعني اندوختن؛‌ گردآوردن اطلاعات و جزييات. دانستن شما را تغییر نمیدهد
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji1f535"></span> [باز نشر] . زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند.... . پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد ...
Media Removed
[باز نشر] . زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند.... . پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد زانتی و تمام خاطره‌هایش، از آن تعصب تا گریه‌ها و شادی‌ها، خاطرات هرگز نخواهند سوخت، نخواهند مُرد، هیچ انسانی فراموش نخواهدکرد خدای نراتزوری را، آن مرد خوشتیپ و دستانش را، که جام‌ها لمس می‌کرد ... ⚫🔵
[باز نشر]
.
زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند....
.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد زانتی و تمام خاطره‌هایش، از آن تعصب تا گریه‌ها و شادی‌ها، خاطرات هرگز نخواهند سوخت، نخواهند مُرد، هیچ انسانی فراموش نخواهدکرد خدای نراتزوری را، آن مرد خوشتیپ و دستانش را، که جام‌ها لمس می‌کرد و بالای سر می‌برد، با غرور با زیبایی‌ها در کنار آن خنده و شادی‌ها، و هیچکس به فراموشی نمی‌سپارد آن اشک‌های خداحافظی را، هرگز؛ هرگز زانتی از یاد نخواهد رفت، چه با گذر یک روز چه گذر سال‌ها، حتی قرن‌ها، خدای اَفعی‌ها افسانه شد و جاودانه ، همان گریه آمدند و رفتن‌ها.
.
زانتی و گذر زمان ؛ گذری که خدای بزرگ عاشق او شد....
.
یک جوان آرژانتینی بود؛ با بیست و دو سال سن که راهی شهر میلان شد، در ورزشگاه جوزپه مه آتزا به همگان معرفی شد اما آن روز فقط حدود سه هزار در مراسم معارفه بودند، تصور بر اینکه او زمانی دلربای آن‌ها باشد بسیار سخت بود، زمانی که پیراهن آبی و راه راه مشکی را بر تن کرد خودش هم فکر بر این نمی‌کرد نوزده سال بر لباس خود وفادار بماند، خدای‌افعی‌ها باشد، رهبر نراتزوری توصیف شود حتی بسیاری جلو او تعظیم کنند و ایزد خطابش کنند.
حتی چیزی بالا تر از رویای‌ او.. و آرزوهای دوران کودکی‌اش که بعد از بَنایی کردند با پدرش بر آن فکر می‌کرد؛ او قول داده بود بهترین باشد اما قولی برمعشوقه شدنش در جوزپه مه آتزا نداده بود.
.
اولش ترس داشت ، استرس در دلش مانند آتشفشان موج می‌زد، به مادرش زنگ زد، گفت که می‌ترسد، دوست دارد به خانه بازگردد اما مادرش آرزوهایش را برایش مرور کرد و زانتی ثانیه‌به‌ثانیه آرام تر می‌شد، همان‌طور که دقیقه به دقیقه در دل هواداران نراتزوری محبوب می‌شد حتی محبوب تر از دقایق قبل تر.
.
او خودش را اثبات کرد، در عبور از فصل ها و قطعا گل فوق العاده او در فینال جام یوفا در سال 98 مقابل لاتزیو آن هم در دیدگاه پنجاه هزار طرفدار دو تیم در پارک‌دوپرنس که با چشمان خود شلیک زیبای او را دیدند و ستایش کردند آن جوانی که در آن لحظه بیست و پنج سالگی خود را سپری می‌کرد.
.
ادامه دارد...
_
#Inter_Iran
Read more
<span class="emoji emoji1f495"></span> داستان کوتاه #نیت مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیدا کردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر ...
Media Removed
داستان کوتاه #نیت مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیدا کردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به ... 💕 داستان کوتاه

#نیت
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیدا کردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....
فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،باز کردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هر چه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مرد ثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد و پسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین و مهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چند سال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t
Read more
روزي كه با ديدن جناب #عليرضا_بهشتي_شيرازي شروع شود، آن روز منبع انرژي خواهي بود. چند ماه پيش كه #زي_پو ...
Media Removed
روزي كه با ديدن جناب #عليرضا_بهشتي_شيرازي شروع شود، آن روز منبع انرژي خواهي بود. چند ماه پيش كه #زي_پو تازه منتشر شده بود و به دفتر #روزنه رفتم با ايشان گپ مي زدم و آقاي بهشتي از كساد بودن بازار كتاب مي گفتند، ميان حرف هايشان گفتند:"خانوم بيگدلي! الان همين كتاب شما، اگر ٣٠٠ تا ازش فروش رفت، من براتون ... روزي كه با ديدن جناب #عليرضا_بهشتي_شيرازي شروع شود، آن روز منبع انرژي خواهي بود. چند ماه پيش كه #زي_پو تازه منتشر شده بود و به دفتر #روزنه رفتم با ايشان گپ مي زدم و آقاي بهشتي از كساد بودن بازار كتاب مي گفتند، ميان حرف هايشان گفتند:"خانوم بيگدلي! الان همين كتاب شما، اگر ٣٠٠ تا ازش فروش رفت، من براتون پپسي باز مي كنم"خنديدم و گفتم :"اين حرف يادتان بماند"، امروز دفتر #روزنه بودم، آمار فروش را گرفتم و حدس اتفاق هاي بعدش ساده است، جفت پا، جلوي در اتاق آقاي #بهشتي ايستادم كه #پپسي ام را بدهد، اين بار آقاي بهشتي خنديدند و گفتند:"باشه،قبول، فعلا طلبتون" حالا من مانده ام و پپسي اي كه طلبكارم و لطف همه شما دوستان كه كتاب را خريديد. البته مي دانم آقاي بهشتي در خوش قولي دومي ندارند و به پپسي ام خواهد رسيد. #روزنه #زي_پو #جناب_بهشتي #پپسي😃😃😃😃😃
Read more
<span class="emoji emoji1f451"></span> . بهمون بگید که این شعر رو چقدر دوست داشتین. با تگ کردن دوستانتون اونها رو به خوندن و لذت بردن ازین ...
Media Removed
. بهمون بگید که این شعر رو چقدر دوست داشتین. با تگ کردن دوستانتون اونها رو به خوندن و لذت بردن ازین شعر سپید زیبا دعوت کنید. . خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثلِ امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پُر شد . من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید؛ «زود بر خواهد گشت.» . ابری آهسته به ... 👑
.
بهمون بگید که این شعر رو چقدر دوست داشتین.
با تگ کردن دوستانتون اونها رو به خوندن و لذت بردن ازین شعر سپید زیبا دعوت کنید.
.

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
.
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
.
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
.
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
.
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه .
.
👑 #هوشنگ_ابتهاج
@hushang_ebtehaj
.
ادمین:
@sanali_zg .
.
⚜صفحه دوم ما
@cafeehooonar
.
.
.
بهترین ابیات و اشعار در کانال تلگرام شاهبیت
لینک در بیو...
Read more
 #تماس_خدا رو رد نکن<span class="emoji emoji1f609"></span><span class="emoji emoji1f605"></span> . <span class="emoji emoji1f4cc"></span>یک روز مردی<span class="emoji emoji1f468"></span> از همسرش<span class="emoji emoji1f469"></span> پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔 همسرش گفت: نه شوهر پرسید: ...
Media Removed
#تماس_خدا رو رد نکن . یک روز مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔 همسرش گفت: نه شوهر پرسید: چرا؟🤔 همسر گفت: خیلی #خسته_ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم. شوهر گفت: درست است خسته ای اما نمازت را بخوان قبل از اینکه بخوابی! . فردای آن روز شوهر به قصد یک سفر بازرگانی شهر را ترک ... #تماس_خدا رو رد نکن😉😅
.
📌یک روز مردی👨 از همسرش👩 پرسید نمازت را خوانده ای؟🤔
همسرش گفت: نه
شوهر پرسید: چرا؟🤔
همسر گفت: خیلی #خسته_ام تازه از کار برگشتم و کمی استراحت کردم.😞
شوهر گفت: درست است خسته ای اما نمازت را بخوان قبل از اینکه بخوابی!
.
فردای آن روز شوهر به قصد یک سفر بازرگانی💼 شهر را ترک کرد، همسرش چند ساعت پس از پرواز🛬 با شوهرش تماس گرفت تا احوالش را جویا شود، اما شوهر به تماسش پاسخ نداد،
چندین بار پی در پی زنگ زد اما شوهر گوشی را برنداشت،
همسر آهسته آهسته نگران شد و هر باری که زنگ میزد پاسخ دریافت نمی‌کرد
#نگرانی اش افزون تر می‌شد،
اندیشه ها و #خیالات طولانی در ذهن اش بود که نکند اتفاقی برای او افتاده باشد،
چون شوهرش به هر سفر که می‌رفت همزمان با فرود آمدنش به مقصد تماس می‌گرفت
اما حالا چرا جواب نمیداد؟
خیلی ترسیده بود گوشی را برداشت و دوباره تماس گرفت به امید اینکه صدای شوهرش را بشنود، اما این بار شوهر پاسخ داد و شوهرش گوشی راه برداشت.
همسرش با صدای لرزان پرسید: رسیدی؟
شوهرش جواب داد:
بله الحمدلله به سلامت رسیدم.
همسر پرسید: چه وقت رسیدی؟
شوهر گفت: چهار ساعت قبل، همسر با عصبانیت گفت😠😤: چهار ساعت قبل رسیدی و به من یک زنگ هم نزدی؟😡😡
شوهر با خون سردی گفت:
خیلی خسته بودم و کمی استراحت کردم، همسر گفت: مگر می‌مردی که چند دقیقه را صرف میکردی و جواب منو میدادی؟
مگه #من_برایت_مهم_نیستم ؟
شوهر گفت: چرا که نه عزیزم تو برایم مهم هستی.
همسر گفت: مگر صدای زنگ را نمی‌شنیدی؟🤔☹️
شوهر گفت: می‌شنیدم.
زن گفت: پس چرا پاسخ نمیدادی؟🤔☹️
شوهر گفت: دیروز تو هم به زنگ پروردگار پاسخ ندادی،
به یاد داری؟ که تماس پروردگار (اذان) را بی پاسخ گذاشتی؟
چشمان همسر از اشک حلقه زد 😭و پس از کمی سکوت گفت: بله یادم است،
ممنون که به این موضوع اشاره کردی...
معذرت می‌خواهم! 😞😞
شوهر گفت: نه عزیزم از من معذرت خواهی نکن، برو از پروردگار طلب مغفرت کن....😊
.
✨بلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَالْآخِرَةُ خَیرٌ وَ أَبْقَى
✨شما #دنیا را ترجیح می‌دهید، در حالی که #آخرت بهتر و پایدارتر است!
.
📖سوره اعلی، آیات 16،17
.

دوره #شوق_نماز
#نماز_اول_وقت
#داستان_نماز #داستان_آموزنده
#نماز #چگونه_یک_نماز

پیـش بـہ سـوے خــ❤️ــدا
Telegram.me/tarkgonah
Read more
. بیداد رفت لاله بر باد رفته را یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟ گر سوزد استخوان جوانان، شگفت نیست تب ...
Media Removed
. بیداد رفت لاله بر باد رفته را یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟ گر سوزد استخوان جوانان، شگفت نیست تب موم سازد آهن و پولاد تفته را عادل کریمیان برای من و بسیاری دیگر فقط یک دوست نبود. منبع الهام و صفا بود. او در جمع همه ما رفقا، قله‌نشین بود و ما با همه ویژگی‌ها و تنوع اخلاقی که داشتیم، در دامنه او ... .
بیداد رفت لاله بر باد رفته را
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟

گر سوزد استخوان جوانان، شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

عادل کریمیان برای من و بسیاری دیگر فقط یک دوست نبود. منبع الهام و صفا بود. او در جمع همه ما رفقا، قله‌نشین بود و ما با همه ویژگی‌ها و تنوع اخلاقی که داشتیم، در دامنه او بودیم.
حالا دست بی‌معرفت روزگار همین قله‌نشین ما را برداشت و با خود برد. آن هم به غریبانه‌ترین صورت ممکن: در غربت آمریکا و در تنهایی او به منزل رسید و بار گذاشت.

این غم بزرگ کمرم را شکست
کمر بسیاری از ما را شکست
کوه از قله فروریخت و همه آن آوار بر سر ما ریخت

مثل همیشه فاجعه ناگاه در رسید
آوار هیچ وقت کسی را خبر نکرد

در این غم عظیم برای پدر و مادر عزیزش، خواهرش و همسرش صمیمانه آرزوی صبر می‌کنم و در پیشگاه خدای بزرگ گواهی می‌دهم که در تمام نوزده سالی که با عادل رفیق بودم، از او به اندازه دانه خردلی دلخور نشدم و دعا می‌کنم که خدای بزرگ با رحمتش از او پذیرایی کند که عادل با قلب سلیمش شایسته آرامش و رحمت است.

از امروز تا روز واقعه‌ی خودم، غم بزرگی را بر شانه‌ام حمل می‌کنم و هنوز نمی‌دانم با این همه دلتنگی عظیم چه کنم؟

عادل جان!
این جهان مسخره که از کف رفت و آن همه کری‌های فوتبالی ما به تلخ‌ترین شکل ممکن ناتمام ماند
امیدوارم که در قیامت دیدار ما تازه شود
من به امید آن روز هستم، تو هم باش
.
.
Read more
 #bighanoon #mehrdadnaeimi بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر ...
Media Removed
#bighanoon #mehrdadnaeimi بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر که شش ماهه به دنیا آمد.  در مدرسه سال اول را جهشی خواند و جلوتر رفت اما سال دوم را تجدید شد و دوباره برگشت به حالت نورمال و همه چی مساوی شد... وقتی بچه بود یک‌بار مادرش دخترعمویش را نشان داد و گفت بیاید با ... #bighanoon #mehrdadnaeimi
بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر که شش ماهه به دنیا آمد.  در مدرسه سال اول را جهشی خواند و جلوتر رفت اما سال دوم را تجدید شد و دوباره برگشت به حالت نورمال و همه چی مساوی شد... وقتی بچه بود یک‌بار مادرش دخترعمویش را نشان داد و گفت بیاید با هم خاله بازی کنید.... مثلا تو شوهر شقایقی! حالا بعد از سی سال هنوز که هنوزه بهرام پیگیر شقایق است و بی خیالش نمی‌شود. شقایق از دست بهرام روانی شده و به فیلیپین مهاجرت کرده اما هر هفته ایمیل عاشقانه‌ای از بهرام دریافت می‌کند!
بهرام برای رسیدن به شقایق با خدا عهد بست که دو هزار تومان به یک پیرزن کمک کند و در عوض خدا عشقش را به جان شقایق بیندازد. وقتی به پیرزن کمک کرد، ناگهان حس کرد نیکوکارترین و بهترین آدم دنیا است. آنقدر از این حس خوشش آمد که فکر کرد برود وام بگیرد تا همه‌اش را بین دستفروش‌ها پخش کند تا احساس مفید بودن کند. وقتی برای وام درخواست کرد، جوگیر شد و چهار برابرش را نذر کرد تا وام به نامش بیفتد. از فردایش می‌رفت شمع روشن می‌کرد و ساعتها چهار دست و پا می‌نشست و چشمهایش را می‌بست و به سوی بانک انرژی منفی می‌فرستاد تا بلکه وام جور نشود! آنقدر ادامه داد که دچار سوء تغذیه شد... پزشکی به او گفت برای بهبود زخم معده، باید تُرب سیاه و اسفناج مصرف کند، روز بعد رفت تره‌بار و از هر کدام ده کیلو خرید. تا یک هفته یخچال را که باز می‌کرد اسفناج را که هی پژمرده‌تر می‌شد نگاه می‌کرد و با شرمندگی لبخندی می‌زد و می‌گفت: حالا خبرتون می‌کنم! مجبور شد یک دیگ آش بپزد و تنهایی بخورد. که باعث شد در کمال ناباوری، در سی سالگی سه سانت قد بکشد. اصلا همین رشد کردنش هم از جوگیری بود. در همان نوجوانی با یکی کل انداخت و خیلی زود به دو متر قد رسید. برای همین در مدرسه همیشه او را موقع دعوا جلو می‌انداختند... بهرام هم با اینکه تکنیک‌های دعوا را بلد نبود اما جوری جلو می‌رفت که انگار طرف بعثی عراقی است! و البته هیچکس هم گول هیکلش را نمی‌خورد و بهرام هم مثل یک مرد کتک می‌خورد... همین‌جور هی کتک می‌خورد تا اینکه تماشای بازیهای المپیک ریودوژانیرو باعث شد برود در باشگاه بدنسازی ثبت‌نام کند، همان روز اول داشت خودش را گرم می‌کرد که دختری وارد باشگاه شد، بهرام هالتر را روی چهارصد و هشتاد کیلوگرم تنظیم کرد، که خب آن روز بهرام را به بیمارستان رساندند و تازه در پذیرش بیمارستان بود که بهرام فهمید او نامش سعید است و فقط موهایش بلند است. کلا وقتهایی که دختر می‌دید باید
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
 #bighanoon #monazare یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا ...
Media Removed
#bighanoon #monazare یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا همه خانواده‌ها وقتی ساعت 10 صبح بیدار می‌شوند، باباهای‌شان از پنج صبح تا بوق سگ دنبال یک تکه نان گم شده‌اند اما گم شدن بابای ما فرق داشت. جایش خالی شده بود و حفره عمیقی توی خانه‌مان ساخته بود. نه اینکه ... #bighanoon #monazare
یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا همه خانواده‌ها وقتی ساعت 10 صبح بیدار می‌شوند، باباهای‌شان از پنج صبح تا بوق سگ دنبال یک تکه نان گم شده‌اند اما گم شدن بابای ما فرق داشت. جایش خالی شده بود و حفره عمیقی توی خانه‌مان ساخته بود. نه اینکه فکر کنید دارم احساسی حرف می‌زنم ها! واقعا قسمت خودش توی تختخوابش را بریده بود و با خودش برده بود. انگار که دور بابا را قالب زده باشند و از جا کنده باشند. همان‌قدر دقیق جای خودش را دور بُر کرده بود و رفته بود. هم روی تختش، هم روی مبلی که همیشه روی آن لم می‌داد و لیوان چایش را هورت می‌کشید. لیوانش را هم با خودش برده بود. همیشه می‌گفت یک روز از دست‌تان فرار می‌کنم و می‌روم اما چون همیشه ما خنده‌مان می‌گرفت، نهایتش تا سر کوچه می‌رفت و با یک نان سنگک برمی‌گشت خانه و در حالی‌که یک تکه نان را لوله می‌کرد و می‌گذاشت گوشه دهانش، قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، با دهان پر می‌گفت: «دهنتون‌رو ببندید، لازم نکرده معذرت بخواید!» واقعیتش بابا خیلی دوست داشت پدر باجذبه‌ای باشد. یکی دو بار هم خشونت به خرج داده بود اما تنها چیزی که نصیبش می‌شد صدای خنده ما بود. دست خودمان نبود اما نمی‌توانستیم جدی‌اش بگیریم. مامان که جای سوراخ شده‌اش را دید، زد زیر گریه و بالشت پشت سرش را پرت کرد سمت‌مان و گفت تقصیر ماست. بیراه هم نمی‌گفت. نشستیم لبه سوراخی که بابا بریده بود تا فکرمان را روی هم بگذاریم و بفهمیم کجا رفته. از آن آدم‌هایی نبود که حرکت‌های خطرناک بزند و تا جایی که یادم است، خطرناک‌ترین کاری که ازش سر زده بود این بود که یک روز رفته بود سر کار و تا عصر گوشی‌اش را خاموش کرده بود و وقتی که با یک جعبه شیرینی توی دستش رسید خانه و گفت: «حالا منم زیاده‌روی کردم، بیاید دهنتون‌رو شیرین کنید» تازه فهمیدیم از صبح تلفنش را روی‌مان خاموش کرده. به رویش نیاوردیم. ما اصلا آن روز بهش زنگ نزدیم اما خودش تا همین چند وقت پیش فکر می‌کرد گودی زیر چشم ما به خاطر ضربه روحی آن روزش است. اما مامان می‌گفت این حرکتش بی‌سابقه و مقداری نمادین بوده. دوباره خنده‌مان گرفت كه با پشت دستش کوبید توی‌دهان‌مان. مامان دو شب پیش را یادمان انداخت که بابا نشسته بود جلوی‌ تلویزیون و گفت چرا یک روز دوستان‌مان را نمی‌بریم پارک تا مجسمه ساخته شده از پدر قهرمان‌مان را نشان‌شان بدهیم و دوباره بحث آن مجسمه لعنتی وسط آمد. همان مجسمه از بابا که توی یکی از پارک‌های شهر نصب شده و گاهی باور می‌کند واقعا .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید #زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود ... لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید
#زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران🌷
راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش.تهرانی ها بهش لقب یاقوت رو داده بودن و با همین اسم صداش میکردن. خودشم از این اسم خوشش میومد. «سال‌ها قبل یه جایی این دختر جوون عاشق پسری بود. پسر رنگ قرمز رو دوست داشت و دختر همیشه برای دیدن اون لباس‌های قرمز می‌پوشید. یه روز که قرار بود همدیگه رو ببینن قرار شد که دختر برای دیدن اون پسر بیاد میدون فردوسی. دختر اون روز هم مثل همیشه قرمز می‌پوشه و می‌آد سر قرار ولی خبری از پسره نمی‌شه. دختر روز بعد هم می‌آد همونجا. و روز بعد، و روز بعد…
می‌گویندسی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد.بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، امروز همان‌جایی که پاساژی ساخته‌اند به پایین میدان نگاه می‌کرد.همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود.او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود
آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید...!.
وقتی خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادندگاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت اسطوره‌ی تهران بود همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را هم نداشتیم .
پ.ن:
ولنتاين گذشت. اما ما مگر کم اسطوره درايران داريم همین یاقوت بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما هست می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان جفت‌جفت یا یکی‌یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شونديادرهرشهري دريکجاي بخصوص و به یاد یاقوت و همه‌ی عاشقان گم‌نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند می‌توان این‌گونه انسانی فرهنگ‌سازی کرد این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. #زن_سرخ_پوش #عشق #ولنتاین #عاشق #زن_سرخ_پوش_میدان_فردوسی
Read more
. دو مغز متفکر والیبال و فوتبال ساکن در خاورمیانه شباهت های فوق العاده ای با یکدیگر دارند. . - شبیه ...
Media Removed
. دو مغز متفکر والیبال و فوتبال ساکن در خاورمیانه شباهت های فوق العاده ای با یکدیگر دارند. . - شبیه ترین فرد به سعید معروف، شاید در این روزها ژاوی هرناندز، کاپیتان سابق بارسلونا و حال حاضر السد قطر باشد. چهره ای محبوب در ورزشگاه های ایران که در سه حضور قبلی خود در فوتبال ایران بارها از سوی هواداران ... .
دو مغز متفکر والیبال و فوتبال ساکن در خاورمیانه شباهت های فوق العاده ای با یکدیگر دارند.
.
- شبیه ترین فرد به سعید معروف، شاید در این روزها ژاوی هرناندز، کاپیتان سابق بارسلونا و حال حاضر السد قطر باشد. چهره ای محبوب در ورزشگاه های ایران که در سه حضور قبلی خود در فوتبال ایران بارها از سوی هواداران ایرانی مورد تشویق قرار گرفته است.
.
- مانند سعید معروف که از ستاره های رشته ی ورزشی خود قامت و فیزیک کوچک تری دارد، اما با استفاده از هوش سرشارش، همچنان به درخشیدن ادامه می دهد و ضمن بستن بازوبند کاپیتانی، نفر اول تیم خود محسوب می شود.
.
- هر دو چهره به اندازه ای تاثیر گذار و موثر هستند که مهار آن ها کلید اصلی موفقیت تیم های حریف است و البته به دلیل هوش سرشار، کنترل این دو بازیکن در زمین مسابقه تقریبا در شرایط عادی غیر ممکن است!
.
- برای به یاد آوردن صحنه های کلیدی این دو بازیکن نیازی به حافظه قوی نداریم و آخرین نمایش های هر دو بازیکن مملو از صحنه هایی است که هوش فوق العاده هر دو نفر را ثابت می کند.
.
- دفاع یک نفره ی معروف و پاس تک دست او در دیدار با قطر در امتیاز ۲۴ که اجازه نداد بازی ایران برابر قطر گره بخورد یا جای خالی فوق العاده ی او در امتیازات پایانی دیدار با کره جنوبی که تیم حریف را مبهوت کرد، لحظات ماندگار دو نمایش آخر نابغه ی والیبال ایران است.
.
- صحنه هایی که ژاوی نیز مشابه آن را با پاس پشت پای خود در نیمه ی اول برابر استقلال و پاس گل دوم السد در نیمه ی دوم دیدار با استقلال رقم زد.
.
- استقلال و پرسپولیس در دو تقابل قبلی خود با السد، توانستند با بازی فیزیکی و عصبی کردن ژاوی این بازیکن را تا اندازه ی زیادی از مسیر بازی خارج کنند.
.
- شبیه به این نقشه را بارها بازیکنان تیم های مختلف، مانند کورک در تیم ملی لهستان یا زایتسف در تیم ملی ایتالیا، با عصبی کردن معروف انجام داده اند تا با از کار انداختن مغز تیم ایران به نتیجه ی مطلوب دست پیدا کنند.
.
- ژاوی هر چند این روزها در سال های پایانی فعالیت خود در قطر دور از فضای رقابتی به درخشیدن ادامه می دهد، اما معروف به تازگی قصد عزیمت به ایتالیا کرده و فصل آینده در لیگ ایتالیا به میدان خواهد رفت تا دوباره در سطح بالای این کشور خود را برای ادامه ی فعالیت حرفه ای، آماده کند.
.
- کاپیتان معروف، چند روز دیگر باید تیمش را در دیدارهای جهانی رهبری کند و با توجه به فرم خوب خود و البته اسکلت جدید تیم ملی، امید زیادی به درخشش در این رقابت ها دارد.
.
منبع: ورزش سه
.
.
.
۹۶.۰۶.۱۵
Read more
تن تن و کاپیتان و پروفسور؛ کاستافیوره بلبل میلان را به عنوان مهمان در مارلین اسپایک پذیرفته بودند ولی ...
Media Removed
تن تن و کاپیتان و پروفسور؛ کاستافیوره بلبل میلان را به عنوان مهمان در مارلین اسپایک پذیرفته بودند ولی آمدن کاستافیوره از همان روز اول برای کاپیتان بدبیاری آورده بود در ابتدا،که کاستافیوره خبر آمدنش را داده بود،کاپیتان بیچاره می خواست فرار کند و برای مدتی از خانه برود.....اما هنگامی که می خواست ... تن تن و کاپیتان و پروفسور؛ کاستافیوره بلبل میلان را به عنوان مهمان در مارلین اسپایک پذیرفته بودند
ولی آمدن کاستافیوره از همان روز اول برای کاپیتان بدبیاری آورده بود
در ابتدا،که کاستافیوره خبر آمدنش را داده بود،کاپیتان بیچاره می خواست فرار کند و برای مدتی از خانه برود.....اما هنگامی که می خواست از پله ها بالا برود حواسش به پله شکسته نبود و افتاد.
دوباره از پله ها بالا رفت اما وقتی به آخری رسید،
آآآآآآآآآآآآخ......مچ پایش بدجوری پیچ خورد و مجبور شدند دکتر خبر کنند😐
و دکتر هم گفت که کاپیتان باید دو هفته ای استراحت مطلق کند و دیگر اینکه فردا برای گچ گرفتن پایش می آید😕
گذشته از آن،کاستافیوره برای کاپیتان یه طوطی آورده بود،و خب برای یک فرد پاشکسته که نباید تکان بخورد این بدترین هدیه بود😐😐
پس از گذشت چند روز، کاپیتان بیچاره روانی شد و به تن تن گفت که برایش یک صندلی چرخ دار بیاورد که فوقش بتواند کمی تو حیاط گردش کند....و دقیقا همان روز بود که آن سوتفاهم بزرگ پیش آمد؛از پاریس فلش برای مصاحبه با کاستافیوره آمده بودند....آنها کاپیتان و کاستافیوره را باهم دیدند و خیال کردند که خبرهایی در راهه😁
بنابراین،درموردش از پروفسور پرسیدند؛البته همانطور که می دانید پروفسور خوب نمی شنود و به این ترتیب پروفسور هم چند تا حرف بی ربط زد و فردای آن روز در روزنامه پاریس فلش نوشته بود که، کاستافیوره و کاپیتان قصد ازدواج دارند و همین برای خرد کردن اعصاب کاپیتان کافی بود😅😁😂😉😐🤣
—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993
Read more
. بركه نيلوفر ابي ، ساري <span class="emoji emoji1f33e"></span><span class="emoji emoji1f33e"></span><span class="emoji emoji1f33e"></span>🚣🚣🚣<span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f338"></span> . . سلاااااااااام عصر زیبای بهاری همگی بخیر . . دو روز مانده به ...
Media Removed
. بركه نيلوفر ابي ، ساري 🚣🚣🚣 . . سلاااااااااام عصر زیبای بهاری همگی بخیر . . دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت ... . بركه نيلوفر ابي ، ساري 🌾🌾🌾🚣🚣🚣🌸🌸
. .
سلاااااااااام عصر زیبای بهاری همگی بخیر . .
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد.
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست خدا سكوتش را شكست و گفت :
عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یك روز دیگر باقیست.
بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد.

خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید.
روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان یك روز زندگی كرد
اما در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت
كسی كه هزار سال زیسته بود

امیدوارم شما هم زندگی کنید به معنی واقعی و انقد . . . .
.
@motelghoo
.

#summer #Iran #Mazandaran #Sari #lake #waterlily #by #gopro #hero4 #goprooftheday #goprohero5 #selfie #goprohero #irantravel #goproiran #beautiful #nature #amazing #blue #sky #flowers #autumn #fall #goprophotography_ #goprophotography #goprouniverse #irantravel #tourism_iran
Read more
فرزندان شما به خاطر اخلاق تند شما دروغگو میشوند و گرنه هیچ کودکی دروغگو به دنیا نیامده ريموند بيچ ...
Media Removed
فرزندان شما به خاطر اخلاق تند شما دروغگو میشوند و گرنه هیچ کودکی دروغگو به دنیا نیامده ريموند بيچ مى گويد: دختر جوانى را مى شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است او هنگامى كه هفت سال داشت هر روز به كلاس درس مى رفت پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پايان درس نيز خودش دنبال او مى رفت خلاصه اين ... فرزندان شما به خاطر اخلاق تند شما دروغگو میشوند
و گرنه هیچ کودکی دروغگو به دنیا نیامده
ريموند بيچ مى گويد:
دختر جوانى را مى شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است او هنگامى كه هفت سال داشت هر روز به كلاس درس مى رفت پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پايان درس نيز خودش دنبال او مى رفت خلاصه اين زن مسئول تربيت اين كودك بود.
در آن زمان ، شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات كتبى طبقه بندى مى شدند و شاگرد اول و دوم و... معين مى شد.
دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى شد، با پرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى گفت : چند شدى ؟ رو به رو مى شد.
هرگاه او مى توانست بگويد: اول يا دوم كار درست بود. اما يكبار اتفاق افتاد كه سه نوبت پى در پى ، اين بچه ، شاگرد سوم شد و بايد گفت كه رتبه سوم ميان بيست و پنج نوآموز به راستى جاى تحسين دارد. پرستارِ او ، دو بار اول بردبارى كرد، اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند. در حاليكه بچه از وحشت دچار بهت شده بود، فرياد زد:پس اين شاگرد سومى تو پايان ندارد؟
فردا بايد اول شوى ! مى شنوى ؟! اول ! بايد شاگرد اول بشوى ! اين امر سخت و جدى در تمام آن روز فكر دخترك را به خود مشغول كرد و فردا هم در مدرسه دچار همين غم و وحشت بود.
تمام دقت و توجهش را آن روز در انجام تكاليف و دروسش به كار برد. اما او آن روز ، بار ديگر شاگرد سوم شناخته شد و امروز ديگر اين مصيبت و بلاى عظيمى بودهنگامى كه زنگ آخر را زدند، پرستار دم در كلاس در كمين اين طفلك ايستاده بود. همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: چه خبر؟ دخترك كه دل گفتن حقيقت را در خودش نديد، پاسخ داد: اول شدم !و به اين گونه دروغگويى او آغاز شد بسیاری از پدرها و مادرها به همين گونه رفتار مى كنند و به اين ترتيب بار سنگين گناهكارى و مسووليت دروغگويى فرزندان را به دوش مى گيرند.
#والدين_بخوانند
:
#کیک_لاته #Late_cake
دو پاکت خامه صبحانه + دو بسته کرم کارامل + دو بسته دریم ویپ ( یا ۶۰ گرم پودر خامه ) ۸ عدد مکعبات پنیر کیبی + ( یا یک بسته ماسکارپونه ) یک چهارم پیمانه شیرعسلی + یک چهارم پ شیر سرد + یک عدد پودر میکس قهوه لاته ( یا هر قهوه که دارید ) با همزن برقی میزنیم تا مواد یکدست و کرمی بشه کنار میذاریم .
بک عدد پودر میکس قهوه داخل یک لیوان شیر ولرم حل کرده یکی یکی بیسکویت کافی جو داخل شیر قهوه میزنیم و کف پیرکس یک لایه میچینیم سپس یک لایه کرم میذاریم بهمین ترتیب تا آخر،آخرین لایه کرم باشه سپس یک بسته بیسکویت کافی جو پودر میکنیم روی کرم پخش میکنیم سلفون میکشیم داخل یخچال میذاریم
Read more
.. لیگ دهم را بخوبی یادمان است .زمانی که استاد استیلی سعی داشت به هوای تکرار نتایج تیم قطبی ،تیمی کم ...
Media Removed
.. لیگ دهم را بخوبی یادمان است .زمانی که استاد استیلی سعی داشت به هوای تکرار نتایج تیم قطبی ،تیمی کم ستاره اما منسجم ببندد ،اما تلاش او منجر به جمع شدن بازیکنانی متوسط دور هم در پرسپولیس شد. عدم کار صحیح و اصولی و عدم اماده سازی پیش فصل و بدنسازی مناسب سبب شده بود که تیم علاوه بر ثبت نتایج متوسط و ضعیف ... ..
لیگ دهم را بخوبی یادمان است .زمانی که استاد استیلی سعی داشت به هوای تکرار نتایج تیم قطبی ،تیمی کم ستاره اما منسجم ببندد ،اما تلاش او منجر به جمع شدن بازیکنانی متوسط دور هم در پرسپولیس شد.
عدم کار صحیح و اصولی و عدم اماده سازی پیش فصل و بدنسازی مناسب سبب شده بود که تیم علاوه بر ثبت نتایج متوسط و ضعیف با انبوهی از مصدومیت ها و البته محرومیت ها دچار شود.
پرسپولیس در جام حذفی و در اصفهان پس از مدتها فوتبالی زیبا ارائه کرد و با گذر از ذوب آهن به دور بعد صعود کرد و از قضا رقیب کیسه در مرحله ی بعد شده بود
همان برهه بود که مصدومیت بازیکنان کلیدی تیم و همچنین محرومیت انضباطی تعدادی از بازیکنان سبب شد تا دست مربی تیم برای بازیها خالی باشد
در همین اثنی ، جناب فتح ا... زاده با لابی کثیف خود
درحالی که برنامه آن هفته ی لیگ رسما چند روز قبل هم اعلام شده بود
تاریخ دربی حذفی را تغییر داد و درست به زمانی اورد که تیم ،فقیر از همان بازیکنان متوسط و معدود ستاره های حاضر در تیم شده بود،زیرا معتقد بود این بهترین فرصت برای خلق نتیجه ای تاریخی و گرفتن انتقام شش تایی ها و ثبت نامش در تاریخ بود،لابی فتل جواب داد
سازمان لیگ در اقدامی کثیف با تغییر برنامه قبلی لیگ و جام حذفی بازی های پرسپولیس و کیسه را به زمان دیگری موکول کرد تا تنها جام حذفی در ان دور را برگزار کند و سایر بازی های حذفی را مطابق تاریخ اعلام شده ی قبلی برگزار کرد.
اعتراض پرسپولیسی ها مقابل لابی فتل به جایی نرسید و نهایتا دربی 73برگزار شد،پرسپولیس به سختی یازده بازیکن اصلی اش را جور کرده بود وبجز دو گلر روی نیمکت و یک یا دوبازیکن دیگر سایر نفراتش روی نیمکت را از بین تیم های پایه اش انتخاب کرده بود نود دقیقه با دست خالی جلوی کیسه مقاومت کرد اما نهایتا توان بدنیشان تحلیل رفت و کیسه با تعویض های خود توانست از این ضعف استفاده کند و در وقت های اضافه به گل برسد و سپس در ضد حملات نتیجه را نهایتا سه صفر به نام خود به اتمام برساند .
البته بعدها مشخص شد تست دوپینگ کیسه کشا مثبت اعلام شده و کل تیم از جک تری دی استفاده کرده بودند که ب بهانه درگیر بودن بازیکنان کیسه در تیم ملی و تحت الشعاع قرارگرفتن نتایج ملی، ماجرا مسکوت ماند
خب تیمی که در گذشته اینگونه به ان پروبال داده شده معلوم است حال چون تمریناتش را دیر شروع کرده و خواستار تعویق سوپر جام شده ،وقتی با درخواستش موافقت نمیکنند ، طلبکار میشود و تازه تهمت جانبداری هم می زندد
حقیقت اینست که بدعادت شده اند و اگر مثل قبل جانبداریشان را نکنند و رقبا را برایشان نکوبند ناراضی میشوند
Read more
Regrann from @meysam_zlf -. . #با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟ اگر آن روز ...
Media Removed
Regrann from @meysam_zlf -. . #با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟ اگر آن روز که ساواک گرداگرد خمینی بت شکن را گرفته بود و زخم زبان میزد که سربازانت کجااند؟ و روح خدا فرمود سربازان من در گهواره اند! روح آیزنهاور و کارتر خبردار میشد که روزی سربازان در گهواره خمینی،طومار 2500 ... Regrann from @meysam_zlf -.
.

#با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟
اگر آن روز که ساواک گرداگرد خمینی بت شکن را گرفته بود و زخم زبان میزد که سربازانت کجااند؟
و روح خدا فرمود سربازان من در گهواره اند!
روح آیزنهاور و کارتر خبردار میشد که روزی سربازان در گهواره خمینی،طومار 2500 سال رژیم ‌شاهنشاهی را در هم می‌پیچند،و دیگر نه ژاندارمی دارند و نه کاپیتولاسیون و نه سفارتخانه و نه سفیری!
او را که هیچ، هواپیماش را هم که هیچ، دودمانش را در آسمان میزدند!
تا سالها بعد روح لینکلن و جرج واشنگتن در گور به خود نلرزد،که وقتی پترائوس چهار ستاره پیام یکی از همین سربازان خمینی را خواند،که در آن نوشته شده بود:
"من،!قاسم سلیمانی،سیاست‌های ايران را در عراق، لبنان،غزه و افغانستان تدوين مي كنم!"
خمینی را نگاه داشت،همان که محمد ص را با تار عنکبوتی در غار نگاه داشته بود!
قرن هاست که تاریخ انتظار این سربازان را میکشد!
چه شد فتح سه روزه صدام با آمریکا؟
مگر چند ساعته کویت را نگرفت بدون آمریکا؟
کجا رفت از نیل تا فرات رایس؟برخورد تمدن های هانتینگتون؟
هلال شیعه کسینجر،پایان دنیا فوکویاما؟
از نیل تا فرات که هیچ از هرات و پنج شیر و صنعا تا لاذقیه و سامرا،
آب نمیخوردند مگر با اجازه قاسم سلیمانی آن سرباز در گهواره خمینی!
حسن طهرانی مقدم کابوس شب های یهود که و وصیت کرد بر سنگ مزارم بنویسید اینجا مدفن کسی است که میخواست اسرائیل را نابود کند!
سرباز در گهواره خمینی بود که کرور کرور سجیل و رعد و عماد ساخت،تا تلاویو و حیفا را از حالا شخم خورده بدانند و التماس کنند که فقط بگویید تهدید نکنند!
روی دیوار های خرمشهر نوشته بودند،آمدیم تا بمانیم،اما این
حسن باقری،احمد متوسلیان،صیاد شیرازی، سربازان در گهواره خمینی بودند،که کارستانی کرد که حالا در زادگاه صدام عکس امام را بالا میرود!
تمام شد آن دوران که آواکس هایتان بر سر غواص های خمینی فرود می آمد و آنها را،دست بسته زنده به گور میکرد،خردل میخوردند و تن به تانک میجنگیدند!
حالا باید برای کشتن سربازهای سید علی آخرین نسل عمود پرواز های لاکهید مارتین،تا یمن،نیجریه و سوریه پرواز کنند!
گذشت زمان بزن در رو که سربازان خمینی در شلمچه و خرمشهر شهید میشدند!
سربازان خامنه ای در خانطومان و قنیطره و حلب میجنگند و به گفته خودتان،7تریلیون دلار هزینه ایجاد داعش را پودر میکنند و شهید میشوند که نزدیکترین جاهاست به قبله اول!
و چه نزدیک است فتح آخر!
این سربازان در گهواره خمینی بودند که با دست خالی بر هم زدند تمام نظم نوین جهانیتان را!
با سربازان درون گهواره خامنه
Read more
پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی ...
Media Removed
پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی دادم راستش از تمامی خبرها و رونمایی ها در جریان نیستم اما همینکه از آن روز تا به امروز دل شما دوستانم را به قدرت جدید نیروی هوایی خوشحال نگه داشتم و امروز صدق گفته خود را میبینم بسیار خوشحالم این یکی ... پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی دادم راستش از تمامی خبرها و رونمایی ها در جریان نیستم اما همینکه از آن روز تا به امروز دل شما دوستانم را به قدرت جدید نیروی هوایی خوشحال نگه داشتم و امروز صدق گفته خود را میبینم بسیار خوشحالم این یکی دو ماه اخیر نبوده ام و میدانم بسیار دلخورید بنده را ببخشید بخاطر کم کاری اینکه خودم در این عرصه هستم و چیزهایی بدانم سخت است برایم که با شما به اشتراک نزارم اما تقریبا چندین هفته ای هست که اجازه فعالیت در فضای مجازی از بنده به طور جد گرفته شده است سخت بود همان زمان بازگو کنم اما دوستان کشور به سمت مراحل بسیار حساسی رفته که طبیعتاً عذر بندرو خواستند بنده با همان توان گذشته هستم شاید در کنارت نباشم اما قلبم پیش شماست مطمئن باشید تلاشم برای رفع این محدودیت است تا حداقل با شما هم سخن بمانم ... مجلات زیادی به بنده درخواست همکاری دادن پیج های رسمی سفارت خانه ها مجلات نظامی غربی و حتی پیج های جاسوسی زیادی در فالوورهای بنده رو به ازدیاد رفت و صلاح مسئولین سکوت بنده هست بهرحال امید را زنده نگه دارید دشمن برای ماه ها و یکی و دو سال آتی برنامه های زیادی چیده اما ما هم فیوزشان را با قدرت نمایی های جدید میسوزانیم هم تمام مشکلات را حل و پرچم را به فرزند فاطمه خواهیم رساند ... دل همه ی ما از این روزهای کشور خون است از اقتصاد و رانت و غیره ... هر روز میشنویم و کلنجار میرویم تنها جای اعتراض یک هم خون و هم وطن من دیگر جایی در صدا و سیمای کشورش ندارد و همه در اینستاگرام و تلگرام محصور شده ایم اینجا هم حرفمان به گوش کسی نمی‌رود پس مثل همیشه یک چیز را میگویم حتی همه هم بد شدند تو ایمانت را حفظ کن خداوند عاشق صبر کنندگان است .. به زودی دست الهی کارهای عجیبی می‌کند یا علی
Read more
 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در ...
Media Removed
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد. پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى ... #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر
#بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام
.
در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد.

پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى رفت، ولى چون نظربه #پهلوانان آنان نمود فراركرد و لشكريان هم درپى او بازگشتند.
روز بعد پيامبر پرچم را به عمرملعون داد و اوهم به ميدان جنگ نرسيده ترسید و بازگشت و دیگران را نیزاز خطر کشته شدن میترساند.
پيامبر فرمودند: «فردا پرچم رابه مردى میدهم كه #حمله هايش راتكرار كند، نه اينكه فراركند. كسى كه خدا و پيامبرش را دوست دارد وخدا و پيامبرش هم اورا دوست دارند، وخداوند #خيبر را بدست او فتح میكند». همه #اصحاب آرزو كردند كه اين مقام ومنزلت به آنان واگذار شود.

فرداى آن روز، پيامبرصلی الله عليه وآله زره خود را برمولا #أمیرالمؤمنین علیه السلام پوشانيد و #ذوالفقار را بركمر اوبست وپرچم رابه آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: « #جبرئيل ازسمت راست، #ميكائيل ازسمت چپ، #عزرائيل ازپيش رو، #اسرافيل ازپشت سر و #نصرت_خدا بالاى سر و #دعاى من از پشت سر توست»

آن حضرت رفت وپس ازموعظه و #نصيحت عده اى براى جنگ بااو آمدند. آنان دونفر از مسلمانان راشهيد كردند. أميرالمؤمنين عليه السلام برآنها تاخته و آنهارا كشتند. آنگاه برادر مرحب باعده اى آمدند. حضرت آنها راهم بدرک فرستاد.

#مرحب كه #شجاع آن قبیله بودبا زره وکلاه خودی ازسنگ برای خونخواهى به جنگ آمد. أميرالمؤمنين عليه السلام چنان با ذوالفقار برسرش فرود آورد كه او رابا اسبش دونيم ساخت و بخاک انداخت. ندای ازآسمان بلند شدکه جبرئیل ازبالا و میکائیل ازپایین دستان مولا را بگیرند که اگر ضربه شمشیرعلی برزمین بخورد #زمین را دونیم خواهد کرد.
با دیدن این صحنه صداى #تكبير مسلمانان بلند شد و #یهودیان به قلعه گريختند و درب #قلعه را بستند.

آن حضرت بادست یداللهیِ حيدرى درب قلعه راکه ۴۰مرد جنگی حرکت میدادند از جا كند وبراى مسلمانان #معبر قرارداد و چندين بار مسلمانان رااز روى #خندق به وسيله آن درب عبورداد، بااينكه ازسه روز قبل، آن حضرت #گرسنه بود و بالاخره قلعه خیبرفتح شد.

بعداز فتح خیبر به پیامبر خبردادند که جناب #جعفر بن ابیطالب عليهماالسلام برادر أميرالمؤمنين عليه السلام از حبشه به مدینه بازگشت.
چنان رسول خدا علیه و آله السلام خوشحال شدند که فرمودند نمیدانم بیشتر از فتح خیبر خوشحال باشم یا از برگشتن جعفر و به استقبال او رفتند.
.
#برعمروابوبکر_لعنت
#پست_مشترک
Read more
 #شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که ...
Media Removed
#شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که در عملیات رمضان به درجه رفیع #شهادت نائل شد. #شهید_علی_نبی_پور فعالیت خبرنگاری خود را از1360 آغاز کرد و در این راه تلاش و کوشش فراوانی را در این راه مقدس به کشور عرضه داشت. این شهید بزرگوار در سنین ... #شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که در عملیات رمضان به درجه رفیع #شهادت نائل شد.

#شهید_علی_نبی_پور فعالیت خبرنگاری خود را از1360 آغاز کرد و در این راه تلاش و کوشش فراوانی را در این راه مقدس به کشور عرضه داشت. این شهید بزرگوار در سنین جوانی از طرف دکتر کمال خرازی(مدیرعامل وقت #ایرنا) به سمت سرپرستی واحد #خبرگزاری #جمهوری_اسلامی_ایران در #یاسوج منسوب شد.

حاج حسین نبی پور در تشریح روز شهادت پسرش گفت: شبی که عملیات رمضان اتفاق افتاد، شهادت علی را احساس کردم و بسیار گریه کردم. آن شب #امام_خمینی(ره) به خوابم آمد و خبر شهادت پسرم را به من داد. فردای آن روز یک سرباز با مافوقش آمدند و خبر شهادت علی را به من دادند.

گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سر نگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
راه بنمایدت که چون باید رفت... پ ن. عکس مربوط به شهید بزرگوار علی صلواتی
Read more
. این روزها بدجور قلبم و روحم پیش آقای یدالله صمدی کارگردان بزرگ با اون موهای سپید و صورت مهربانشونه... در ...
Media Removed
. این روزها بدجور قلبم و روحم پیش آقای یدالله صمدی کارگردان بزرگ با اون موهای سپید و صورت مهربانشونه... در شیراز که پدرم بستری شد چند روز بعد آقای صمدی و دختر نازنین و داماد عزیزشون را دیدیم و آشنا شدیم از آن روز آشنایی ,پشت در اتاق عمل های پدرانمون با هم گریه کردیم به هم دلداری دادیم تمام آن لحظات سخت ... .
این روزها بدجور قلبم و روحم پیش آقای یدالله صمدی کارگردان بزرگ با اون موهای سپید و صورت مهربانشونه...
در شیراز که پدرم بستری شد چند روز بعد آقای صمدی و دختر نازنین و داماد عزیزشون را دیدیم و آشنا شدیم از آن روز آشنایی ,پشت در اتاق عمل های پدرانمون با هم گریه کردیم به هم دلداری دادیم تمام آن لحظات سخت و طاقت فرسا را به عشق و امید همدیگر گذراندیم شدیم یک خانواده که از صبح تا شب از پله های بیمارستان با هم می‌رفتیم بالا و پایین..
آرزو داشتیم که پدرانمون با هم از پله های بیمارستان پایین بیان و مرخص بشن...
که پدرم رفیق نیمه راه شد و رفت...
و ماندیم و آرزوی سلامتی هر ثانیه و هر لحظه برای آقای صمدی عزیزمان مرد بزرگ سینما با فیلم ها و سریال های برجسته و خدمات بسیار بزرگی که در زمان ریاستشون در خانه سینما و کانون کارگردانان در حق اهالی سینما انجام دادند
ای کاش زودتر روحیه ام بهتر شود تا بتونم دوباره محیط شیراز و بیمارستان را ببینم و کنار آقای صمدی عزیز بنفشه دخترشون و همسر مهربانش یا بهتر بگم خواهر و برادر های جدید اما قلبن خیلی قدیمی باشم تا این دوره نقاهت بعد از عمل هم با روحیه خوب بگذرونند چون خوب می‌دونم مهمترین چیز برای بیمار و همراهانش همدلی و توجهه
کاش بتونم زودتر بیام پیشتون و همون‌طور که شما کنارمون بودین کنارتون باشم💓💓💓
@banafsheh_samadi
@saeedkariimii
#یدالله_صمدی
Read more
و همه رُجعت می‌کنند؛ همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح،عهد خواندند. همهٔ آن‌ها که چهل سه‌شنبه،زیر ستیغ آفتاب و هجوم سرمای استخوان‌سوز،در جمکران،میانهٔ حمد،صد بار‌ تو را واسطه گرفتند و با خدا عهد بستند که:«ایاکَ نَعبُدُ و ایاک نَستعین» همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح جمعه،از آغوش یار بیرون زدند،از گرمای ناگزیر ... و همه رُجعت می‌کنند؛
همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح،عهد خواندند.
همهٔ آن‌ها که چهل سه‌شنبه،زیر ستیغ آفتاب و هجوم سرمای استخوان‌سوز،در جمکران،میانهٔ حمد،صد بار‌ تو را واسطه گرفتند و با خدا عهد بستند که:«ایاکَ نَعبُدُ و ایاک نَستعین»
همهٔ آن‌ها که چهل‌صبح جمعه،از آغوش یار بیرون زدند،از گرمای ناگزیر بستر،از شیرینی رویا،از همهٔ غیر تو گسستند تا بپیوندند به جماعتی که با حزنی ممتد،ندبه می‌کردند:«اَیْنَ..اَیْنَ»و اعتراف می‌کردند:«عَزیزٌ عَلَیَّ..عَزیزٌ عَلیَّ»
و ما و همهٔ آن‌ها که برگشته‌اند
به صحن مسجدالحرام خواهیم ریخت
و رسانه‌ها ثبت خواهند کرد،شلوغ‌ترین تراکم جمعیتی جهان را در حطیم.
و چاووش‌خوانان ما دِعبِل‌ها،فَرَزدَق‌ها،محتشم‌ها،ناظم‌البَکّاها،مصیبت‌خوان‌ها و پیرغلام‌ها خواهند بود.
آن روز،سیدی از میان ما پیش خواهد آمد،در دستانش،مجمعی از طلاست،پر از گل‌های خوش‌عطر جهان و میانش،رختی از لطیف‌ترین و روشن‌ترین پارچهٔ دست‌دوزِ جهان.می‌آوریم تا شما را از عزا درآوریم.
حتم دارم،آخرین روضه را با شما خواهیم خواند و با اشک،کعبه را از بت‌های دور و برش خواهیم شست؛
و من دلم می‌خواهد قاآنی پیش بیاید و با صدایی مردانه،تو گویی چون زینب در مسجد شام،برایتان بخواند:
«بارد چه؟خون! که؟دیده! چه‌سان؟روز و شب! چرا؟
از غم! کدام غم؟غمِ سلطان اولیا
نامش که بُد؟حسین! زِ نژاد که‌؟از علی
مامش که بود؟فاطمه‌ جدش که‌؟مصطفی!
چون شد؟شهید شد! به کجا؟دشت ماریه
کی‌؟عاشر محرم پنهان‌؟نه! برملا
شب کشته شد؟نه!روز چه هنگام‌؟وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش؟نی نی از قفا
سیراب کشته شد؟نه! کس آبش ‌نداد؟داد!
که؟شمر! از چه چشمه‌؟ز سرچشمهٔ فنا
مظلوم شد شهید؟بلی! جرم داشت؟‌نه!
کارش چه بُد؟ هدایت‌، یارش‌ که بُد؟خدا
این ظلم را که کرد؟یزید! این یزید کیست‌؟
زاولاد هند، از چه کس‌؟از نطفهٔ زنا!
میر سپه که بُد؟عمر سعد! او برید؟
حلق عزیز فاطمه نه! شمر بی‌حیا
خنجر برید حنجر او را نکرد شرم
کرد! از چه پس برید؟نپذیرفت ازو قضا
کس کشته شد هم از پسرانش‌؟بلی دو تن
دیگر که نه! برادر دیگر که اقربا
دیگر پسر نداشت‌؟چرا داشت آن که بود
سجاد!چون بُد او به غم و رنج مبتلا
ماند او به کربلای پدر؟ نی!به شام رفت
با عز و احتشام‌؟نه! با ذلت و عنا
تنها؟نه! با زنان حرم؛نامشان چه بود؟
زینب،سکینه،فاطمه،کلثوم بینوا
کس بود همرهش‌؟بلی! اطفال بی‌پدر
دیگر که بود؟تب!که نمی‌گشت ازو جدا
از زینب و زنان چه به‌جا مانده بد؟دو چیز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا»
و کعبه،پر می‌شود از هق‌هق شما
و ما فریادزنان:بس کن شاعر!
عزیز فاطمه از دست رفت
*
مبارک باد،آغاز امامتتان حضرت آقا
Read more
خانمی یک طوطی گران قیمت خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند، او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت ...
Media Removed
خانمی یک طوطی گران قیمت خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند، او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی ... خانمی یک طوطی گران قیمت خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند، او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب مشکل همین است. به محض این که شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مُرد. صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد : چرا، درست قبل از مردنش رو به من کرد و با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟! داستان زندگی برخی از ما هم همینطوره، متن و اصل نیازها و زندگی را فراموش کرده ایم و فقط نظر به حاشیه ها دوخته ایم! اگر سرگرم ظواهر زندگی و تجملات شویم، لذت بردن از زندگی و اصل زندگی را فراموش می کنیم و فرصت عمر را از دست می دهیم. 📆
Read more
پانزده سالم بود. با دوستم شاد و خوشحال منتظر تاکسی بودیم برویم کتابخانه که یک دفعه سر و کله‌ش پیدا شد. ...
Media Removed
پانزده سالم بود. با دوستم شاد و خوشحال منتظر تاکسی بودیم برویم کتابخانه که یک دفعه سر و کله‌ش پیدا شد. پاترول گشت‌ارشاد. هر دو ترسیده و هول کرده دستمان رفت طرف روسری‌هامان. پاترول جلوی پای ما توقف کرد. مردی که نشسته بود کنار راننده قیافه‌ی ترسناکی داشت یا من خیال می‌کنم؟ فحش داد یا حالا بعد این همه ... پانزده سالم بود. با دوستم شاد و خوشحال منتظر تاکسی بودیم برویم کتابخانه که یک دفعه سر و کله‌ش پیدا شد. پاترول گشت‌ارشاد. هر دو ترسیده و هول کرده دستمان رفت طرف روسری‌هامان. پاترول جلوی پای ما توقف کرد. مردی که نشسته بود کنار راننده قیافه‌ی ترسناکی داشت یا من خیال می‌کنم؟ فحش داد یا حالا بعد این همه سال دارم خیال می‌کنم که فحش داد؟ چنگ انداخت و روسری من را کشید جلو و گفت برید گم شید خانه‌هاتان یا من خیال می‌کنم؟ بگذارید ببینم! نه! ناخودآگاه من سعی کرد البته. زورش را زد این صحنه را پاک کند از ذهنم. چونکه دریافت من با هیچکس در این سالها از آن حرفی نزدم. با خودش گفت این از آن خاطره‌هاست که باید گورش را گم کند. ولی هر چه قدر زور زد نشد که نشد. ناخودآگاه من هیچ غلطی نتوانست بکند جز اینکه عبارت "کرامت انسانی" را چسباند به این خاطره و از آن روز هربار این عبارت را می‌شنوم آن صحنه به روشنی همان روز جلوی چشمم ظاهر می‌شود. #مرجان_شیرمحمدی #گشت_ارشاد #کرامت_انسانی #زنان #دختران #سرزمین #ایران
Read more
<span class="emoji emoji1f497"></span>حتما حتما حتمااااااا بخونید<span class="emoji emoji1f497"></span> درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است. پر از شر، شور، شراب، خدا، ...
Media Removed
حتما حتما حتمااااااا بخونید درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است. پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله... سینه هر کدام از ما را که بشکافند هم بوی خون می دهد هم عطر نفت خاورمیانه! پر از تعصب و طمع. پر از امید، آرزو. پر از پنهانکاری، درست مثل انگورهای خاورمیانه که هم کشمش روزه داران ... 💗حتما حتما حتمااااااا بخونید💗 درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است.
پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله... سینه هر کدام از ما را که بشکافند هم بوی خون می دهد هم عطر نفت خاورمیانه! پر از تعصب و طمع. پر از امید، آرزو.
پر از پنهانکاری، درست مثل انگورهای خاورمیانه که هم کشمش روزه داران می شوند هم شراب باده نوشان. هر دَم و بازدم ما پر از خشم های فروخورده است.
بغض های در گلو مانده مثل بچه های فلسطینی که سنگ را آنقدر توی دستشان چرخانده اند که تاول انداخته روی آن پوست نازک؛ نه دل دارند که پرتش کُنند، نه دل می کَنَند که از فکرش رها شوند... زیر پوست ما مثل سوریه پر التهاب است، ناآرام، پر آشوب، مثل بمب های خوشه ای که روی دیوار شعرها و شهرهایشان خراش انداخته.
زیر پوست ما مثل بغداد بوی قهوه عربی می دهد، مثل صحرای عربستان پرعطش است، مثل جنگل های شمال ایران انگار خدا دارد با مه روی صورت آدم نقاشی می کند در هر "چیزی نیست خوبم!" ما، سطل سطل اشک قایم است، مثل مادرهایی که می روند بهشت زهرا و برای پسرها و دخترهایی که جنگ آنها را بلعید مویه می کنند و بعد جلوی دوربین ها می گویند فدای سر ایرانم که پسرم رفت، دخترم رفت

درون سینه ما دختری کُرد که از چنگ داعش گریخته در میان اشک می خندد و مثل شهرزاد قصه گو آنقدر قصه و غصه دارد که همه پیامبران خاورمیانه را خواب کُند و خودش بیدار بماند و زُل بزند به شب.
به اینکه کی آرامش از راه می رسد؟ کی سر آرام بر بالش می گذاریم، کی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت... کی آن روز از راه می رسد که کمترین سرود بوسه باشد؟ وجود ما آمیزه ای از مستانه های ابراهیم تالیس، ناله های ام کلثوم، ربنای شجریان، آوای عبدالباسط و "چشم من بیا منو یاری بکن" داریوش است.
از داریه و دمبک تا رقص بندری و شمشیرهای عمانی و شوخ چشمان تُرک و عرب. درون هر کدام از ما خاورمیانه ای است که جنگش تمام نمی شود.
شب زیر موشک باران دلتنگی می خوابیم، صبح با لبخند بیدار می شویم که برویم به جنگ سرنوشت... با این همه شاعر راست می گفت:

خاورمیانه را آفرید
از روی چشمان شرقی ات ،
پرآشوب
رنجور
خسته
زیبا..
Read more
Loading...
Load More
Loading...