رفت آن سوار

Unique profiles
83
Most used tags
#سیمین_بهبهانی, #ذکر__یعنی, #ابراهيم_هادي, #علمدار_كميل, #دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد, #bighanoon
Total likes
125,113
Top locations
في كربلاء, Dusit Thani Abu Dhabi, Tehran, Iran
Average media age
617.5 days
to ratio
11.5
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی ...
Media Removed
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای ... .
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
.
#همایون_شجریان #کولی
پ.ن:میشه با این اهنگ مُرد:))))
.
.
.
.
.
#photography #photography_aks #axehaftom #persian_pictures #harfeakas #deepfeelingsmp #best_photograph #iranian_photography #nikon #jense_negah #honar_pics #akkas_bashii #fineartphg #nikon_photos #ir_bnw #ir_aks #aksiine #akas_khoone #ghasran #ir_photographers_club #pixiran #nikonnofilter #nikonusa
Read more
..........لبخند رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار ...
Media Removed
..........لبخند رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه چشم سياه چادر با اين چراغ مرده رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي چشمان مهربانش يک قطره ناسترده در گيسوي ... ..........لبخند

رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه
چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي
چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوي تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
اين شب نداشت ــ آري ــ الماس خرده خرده

بازي کنان زگويي خون مي فشاند و مي گفت
روزي سياه چشمي سرخي به ما سپرده

مي رفت و گرد راهش از دود آه تيره
نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سوداي همرهي را گيسو به باد دادي
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
#سیمین_بهبهانی
پ.ن لبخند شما چند سانت است؟؟؟ یکی از عوامل ام. اس افسردگی است. با لبخند خود به مبارزه ام. اس رفته و آن را به اشتراک بگذارید
پ.ن عصر آدینه ی خوبی داشته باشید
Read more
Advertisement
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه ... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
Read more
........صلاحیت رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار ...
Media Removed
........صلاحیت رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه چشم سياه چادر با اين چراغ مرده رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي چشمان مهربانش يک قطره ناسترده در گيسوي ... ........صلاحیت

رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه
چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي
چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوي تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
اين شب نداشت ــ آري ــ الماس خرده خرده

بازي کنان زگويي خون مي فشاند و مي گفت
روزي سياه چشمي سرخي به ما سپرده

مي رفت و گرد راهش از دود آه تيره
نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سوداي همرهي را گيسو به باد دادي
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
#سیمین_بهبهانی
پی نوشت: احمقانه ترین اشتباهی که امکان دارد یک آدم در زندگی اش بکند
این است که...
پیش خودش فکر کند
کسی که یک بار به او ضربه زده؛
دوباره این کار را نخواهد کرد!

پی نوشت: بعد از اتفاقات سال 88 تنها یک چیز را میدانم، آقایان حسابی از مردمان این سرزمین می ترسند، این رد صلاحیت ها نشان از ترس دیکتاتورها دارد. اما تاریخ برای هیچ دیکتاتوری درس عبرت نبوده، کافیست نگاهی به سرنوشت هیتلر ها و صدام حسین ها بیندازیم. همین
Read more
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت و گرد راهش از دود آه تیره نیلوفرانه ... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده ٢٨ تيرماه سالروز تولد سيمين بهبهاني
Read more
رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟ رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی دستان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت ... رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
دستان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده ..
Read more
Advertisement
. . رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده . کولی کنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
. . رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده . کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده . رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده . می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده . سودای همرهی را گیسو به ... .
.
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
.
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
.
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
.
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
.
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
.
.
.
#سیمین_بهبهانی
.
.
.
Read more
. (سودای همرهی را گیسو به باد داده) رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟ رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی دستان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای ... . (سودای همرهی را گیسو به باد داده)
رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
دستان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده ..
#شجریان #موسیقی #آتش #دریا #کولی
#گردشگر #شمال #خزر #همایون_شجریان
#گیسو #صدا #موج #دریاچه
Read more
Advertisement
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره نا سترده #سیمین_بهبهانی #همایون_شجریان #کولی #عشق #زندگی برای ... .
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره نا سترده
#سیمین_بهبهانی
#همایون_شجریان
#کولی
#عشق #زندگی
برای دیدن کلیپ کامل به کانال تلگرام عشق و زندگی که آدرس آن در بیو پرفایل هست مراجعه کنید
http://tlgrm.me/love_and_life
#instalove #instalife #instagood
Read more
 #سيمين_بهبهانى می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی ...
Media Removed
#سيمين_بهبهانى می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #mohammadrezalotfi #ostadlotfi #maestro #ostad #persianmusic #tar #setar #lotfi #استادلطفى #محمدرضالطفى #آواےشیدا #اسطوره #سيمين_بهبهانى
می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
#mohammadrezalotfi #ostadlotfi #maestro #ostad #persianmusic #tar #setar #lotfi #استادلطفى #محمدرضالطفى #آواےشیدا #اسطوره
... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده ...
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار كولي، با خود ترا نبرده.........
Media Removed
رفت آن سوار كولي، با خود ترا نبرده......... رفت آن سوار كولي،
با خود ترا نبرده.........
Advertisement
رفت آن سوار كولى...
Media Removed
رفت آن سوار كولى... رفت آن سوار كولى...
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
Media Removed
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده.... ..
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده....
شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
رفت آن سوار كولى...
Media Removed
رفت آن سوار كولى... رفت آن سوار كولى...
Advertisement
رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده
Media Removed
رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده
... رفت آن سوار
Media Removed
... رفت آن سوار ... رفت آن سوار
. رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده / شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده .
Media Removed
. رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده / شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده . .
رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده /
شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده .
Advertisement
. . . سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده . .
Media Removed
. . . سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده . . .
.
.
سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى
رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده
.
.
رفت آن سوار ، كولي با خود تو را نبرده
Media Removed
رفت آن سوار ، كولي با خود تو را نبرده رفت آن سوار ، كولي
با خود تو را نبرده
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
Media Removed
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده.... ..
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده....
شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
دربندسر با همايون جانِ شجريان روزى كه خيلى هم سرد نبود پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده
Media Removed
دربندسر با همايون جانِ شجريان روزى كه خيلى هم سرد نبود پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده دربندسر
با همايون جانِ شجريان
روزى كه خيلى هم سرد نبود
پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده
دريافت كليپ ازكانال . رفت آن سوار کولی، با خود تورا نبرده.... آهنگ كاملش داخل كانال هست 🏻 🎈دريافت كليپ ازكانال🎈
.
رفت آن سوار کولی، با خود تورا نبرده....
آهنگ كاملش داخل كانال هست 👌🏻🙅
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
Media Removed
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده 🌚
Media Removed
رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده 🌚 رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده
🌚
. سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #سیمین_بهبهانی
Media Removed
. سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #سیمین_بهبهانی .
سودای همرهی را
گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود
یک تار مو نبرده

#سیمین_بهبهانی
روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت: خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن! خداوند ...
Media Removed
روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت: خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن! خداوند خطاب به او فرمود: به کنار چشمه برو،خود را در میان گیاهان مخفی کن و نگاه کن چه حوادثی در آنجا رخ می دهد! حضرت موسی این کار را کرد و به نظاره ی چشمه پرداخت. در همان لحظه سواری به کنار آب آمد ،لباس ... روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت:
خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن!

خداوند خطاب به او فرمود:
به کنار چشمه برو،خود را در میان گیاهان مخفی کن و نگاه کن چه حوادثی در آنجا رخ می دهد!

حضرت موسی این کار را کرد و به نظاره ی چشمه پرداخت.
در همان لحظه سواری به کنار آب آمد ،لباس خود را در آورد و آب تنی کرد و سپس لباس بر تن کرد و رفت.
اما کیسه ی پول های خود را جا گذاشت.

کودکی کنار چشمه آمد و کیسه ی پول را برداشت و رفت.حضرت موسی شاهد بود که در همان لحظه کوری به کنار چشمه آمد و آنجا نشست.
در همین لحظه سوار به دنبال کیسه ی خود بازگشت و چون کیسه را نیافت،از کور پرسید:
آیا تو کیسه ی پول مرا ندیدی؟

کور که از هیچ چیز اطلاع نداشت ،اظهار بی خبری کرد.

سوار،باچند ضربه،کور را از پا در آورد و او را کشت و گریخت.

حضرت موسی بعد از این واقعه عرض کرد:
خدایا!این چه حادثه ای بود که به من نشان دادی؟
حکمت هرچی بود این گونه بود که فرد بی گناه کشته شد!!! خداوند فرمود:ای موسی!پدر این کودک مدت ها نزد مرد اسب سوار، کار کرده بود و دقیقا آنچه در کیسه بود،حق او بود که مرد اسب سوار از پرداخت آن خودداری کرده بود.
اینک کودک وارث پدر است که از این راه به حق خود رسید.
اما آن کور که تو دیدی در جوانی پدر آن سوار کار را به قتل رسانده بود و اکنون با حکمت و عدالت به سزای عمل خود رسید

نتیجه گیری:
هر کاری که در این جهان انجام بشه چه خوب چه بد نتیجه ی آن را چه زود چه دیر خواهیم گرفت
پس از این حکایت زیبا می فهمیم خداوند چقدر توانا و داناست پس از دانایی او شک نداشته باشیم چون تنها اوست که می داند و چه میگذرد
.
.
برای دریافت مطالب میتونین به کانال تلگرام ملحق شین ♥
.
.
#admin_Taha
Read more
. #اعیاد_شعبان مبارک تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع) سید بحرالعلوم ...
Media Removed
. #اعیاد_شعبان مبارک تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع) سید بحرالعلوم رحمت الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه اُفتاد، در بین راه راجع به این مسئله که گریه بر سیدالشهدا علیه السلام گناهان را می‎آمرزد فکر می‎کرد، همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به ... .
#اعیاد_شعبان مبارک

تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع)

سید بحرالعلوم رحمت الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه اُفتاد، در بین راه راجع به این مسئله که گریه بر سیدالشهدا علیه السلام گناهان را می‎آمرزد فکر می‎کرد، همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد بعد پرسید : "جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته‎ای؟ اگر مسئله علمی است بفرمائید شاید من هم اهل باشم.
سید عرض کرد در این باره فکر می‎کنم که چطور می‎شود خدایِ تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان حضرت سید الشهداء علیه السلام می‎دهد ، مثلاً برای یک قطره اشک گناهانشان آمرزیده می‎شود؟!
آن سوار عرب فرمود:تعجّب نکن.من برای شما مثالی می‎آورم تا مشکل حل شود، پادشاهی به همراه درباریان خود به شکار می‎رفت، در شکارگاه از لشکریان دور شد و آنها را گم کرد. به سختی فوق العاده‎ای اُفتاده و بسیار گرسنه شده بود تا این که چشمش به خیمه‌ای افتاد، وارد آن خیمه شد، در آن سیاه چادر، پیر زنی را با پسرش دید، آنها در گوشه خیمه بُز شیردهی داشتند و از راه مصرف شیر این بز زندگی خود را می‎گذراندند، وقتی سلطان وارد شد او را نشناختند ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریدند و کباب کردند، چون چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند.
سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد از ایشان جدا شد و هر طوری بود خودش را به درباریان رساند و جریان را برای اطرافیان نقل کرد، در نهایت از ایشان سؤال کرداگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم چه عملی باید انجام بدهم ؟
یکی از حضّار گفت: خوب است پادشاه بر اساس کرامتشان در ازای آن یک بز، به او صد گوسفند بدهند. دیگری گفت : صد گوسفند و صد اشرفی به او بدهید. نفر سوم گفت:...
.
وزیر اعظم که از همه حکیم‌تر بود، گفت: جناب سلطان شما اگر بخواهید جبران کنید باید #کل_سلطنت و #تاج و #تخت و #دارای‌تان را به ایشان بدهید که تازه آن وقت مقابله به مثل کرده‌اید و بدون هیچ لطف اضافه‌ای فقط محبت‌شان را جبران نموده‌اید چرا که آنها هر چه را داشتند به شما تقدیم کردند و شما هم باید آنچه دارید به آنها تقدیم کنید.
بعد سوار عرب به سید فرمود:حالا جناب بحر العلوم حضرت سید الشهداء علیه السلام هر چه از مال و منال و اهل و عیال و سر و پیکر داشت، همه را در راه خدا داد. پس اگر خداوند به سیدالشهدا علیه السلام این همه مقام بدهدجای تعجب نیست.
سپس سوار عرب از نظرغایب میشود و بحرالعلوم میفهد که او امام زمان(عج) بوده است

#شیخ_محمد_دغانلو
شب تولد #امام_حسین
هیات عمه سادات
Read more
. ادامه داستان-۱ . : از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم! خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر ... .
ادامه داستان-۱
.
: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.” مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد. .
ادامه داستان...
Read more
«ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)» ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه ...
Media Removed
«ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)» ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد، در بین راه راجع به این مسئله، که گریه بر امام حسین(ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخصی عرب سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد، بعد پرسید:جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ... «ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)»
ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد، در بین راه راجع به این مسئله، که گریه بر امام حسین(ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخصی عرب سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد، بعد پرسید:جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟
سید بحرالعلوم فرمود:
ـ در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای متعال این همه ثواب به زائران و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهدا(ع) می دهد مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت برمی دارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامة عملش نوشته می شود و برای هر یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره اش آمرزیده می شود؟
آن سوار عرب فرمود:
ـ تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.ـ سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت، در شکارگاه از همراهیانش دور افتاده و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد، در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید، آنان در گوشة خیمه عنیزه ای «بز شیرده» داشتند و از راه مصرف شیر آن، زندگی خود را می گرداندند.وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولی به خاطر پذیرایی از مهمان آن بز را سر بریده و کباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند.سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد از ایشان جدا شد و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد.
در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.
دیگری که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید.یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.
سلطان گفت: هر چه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام، چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.
ـ بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمی تواند به سیدالشّهدا(ع) بدهد، پس هر کاری که می تواند انجام می دهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش، به زوّار و گریه کنندگان آن حضرت، در جایی عنایت می کند در عین حال این ها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.
«برگرفته از عبقری الحسان،ص 136»...
Read more
. #از_خلقت_تا_حجت چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، ...
Media Removed
. #از_خلقت_تا_حجت چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، #نوح به سوی تنور آمد و با مقداری گل روی تنور را پوشانید و آن را بست تا وقتی همه ی مردم و حیوانات سوار کشتی شدند و تعداد یاران و اهل بیت نوح را هشت تا هشتاد نفر گفته اند که هشتاد نفر قول قوی تر است. آن گاه نوح ... .
#از_خلقت_تا_حجت
چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، #نوح به سوی تنور آمد و با مقداری گل روی تنور را پوشانید و آن را بست تا وقتی همه ی مردم و حیوانات سوار کشتی شدند و تعداد یاران و اهل بیت نوح را هشت تا هشتاد نفر گفته اند که هشتاد نفر قول قوی تر است.

آن گاه نوح به طرف #تنور رفت و سرپوس گلی را برداشت
در این موقع خورشید تیره و تار گشت و بارانی سیل آسا بارید و چشمه های زمین جوشید، آن وقت خداوند متعال دستور داد که سوار #کشتی شوید .
.
{[روياروييِ نوح و قومش هم چنان ادامه داشت] تا هنگامي كه فرمان ما فرا رسيد و تنور فوران كرد، گفتيم: از هر [نوع حيواني] يك زوج دوتايي و نيز خاندانت و آنان را كه ايمان آورده اند، در كشتي سوار كن مگر كسي كه پيش تر فرمان غرق شدن را بر ضد او لازم كرده ايم. و جز اندكي همراه او ايمان نياوردند.هود_۴۰}
{و نوح گفت: در آن سوار شويد كه حركت كردنش و لنگر انداختنش فقط به نام خداست، يقيناً پروردگارم بسيار آمرزنده و مهربان است.هود_۴۱}

منابع:
۱-قصص یا داستان های شگفت انگیز قرآن از حاج آقا علی,آقا زاهدی گلپایگانی
۲-قصه های قرآن و انبیا از نعمت الله جزایری
۳-کلیات احادیث قدسی از شیخ حر عاملی
Read more
<span class="emoji emoji1f534"></span>چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... <span class="emoji emoji1f539"></span>ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی ...
Media Removed
چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی عصر (ارواحنا فداه) سيد بحرالعلوم (اعلی الله مقامه) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله، كه گريه بر امام حسين (سلام الله علیه) گناهان را مى آمرزد، فكر مى كرد. همان وقت ... 🔴چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... 🔹ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی عصر (ارواحنا فداه) سيد بحرالعلوم (اعلی الله مقامه) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله، كه گريه بر امام حسين (سلام الله علیه) گناهان را مى آمرزد، فكر مى كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربى كه سوار بر اسب است به او رسيد و سلام كرد. بعدپرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرورفته اى؟ و در چه انديشه اى؟ اگر مساله_علمى است بفرماييد شايد من هم اهل باشم؟
سيد بحرالعلوم فرمود:
در اين باره فكر مى كنم كه چطور مى شود خداى تعالى اين همه ثواب به زائرين و گريه كنندگان بر حضرت سيدالشهداء (سلام الله علیه) مى دهد،
مثلا در هر قدمى كه در راه زيارت برمى دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مى شود و براى يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مى شود؟
آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن! من براى شما مثالى مى آورم تا مشكل حل شود. سلطانى به همراه درباريان خود به شكار مى رفت. در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سختى فوق العاده اى افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اى را ديد و وارد آن خيمه شد، در آن سياه چادر پيرزنى را با پسرش ديد، آنان در گوشه خيمه عنيزه اى (بز شيرده) داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگى خود را مى گرداندند.
وقتى سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولى به خاطر پذيرايى از مهمان، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگرى براى پذيرايى نداشتند، سلطان شب را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و به هر طورى كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براى اطرافيان نقل كرد. در نهايت از ايشان سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازى پيرزن و فرزندش راداده باشم، چه عملى بايد انجام بدهم؟ - يكى از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهيد. - ديگرى كه از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفى بدهيد. - يكى ديگر گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد.

سلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام، چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند، من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.

بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سيدالشهداء (سلام الله علیه) هرچه از مال و منال و اهل و عيال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد.
التماس دعا🙏. @attarishams
Read more
 #bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای ...
Media Removed
#bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای روباه بی‌دست و پا، خجالت بکش. چرا نشستی؟ پاشو، پاشو که اگه بلند شی می‌تونی یه ماهه بنز بخری!». . روباه که به صحت عقل آن مرد شک کرده بود گفت: «عزیزم من دست و پا ندارم، چطوری پاشم؟! فرضا هم که پاشدم، بدون ... #bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon
یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای روباه بی‌دست و پا، خجالت بکش. چرا نشستی؟ پاشو، پاشو که اگه بلند شی می‌تونی یه ماهه بنز بخری!».
.
روباه که به صحت عقل آن مرد شک کرده بود گفت: «عزیزم من دست و پا ندارم، چطوری پاشم؟! فرضا هم که پاشدم، بدون دست و پا بنز به چه کارم میاد مرد حسابی؟».
.
مرد که به این راحتی‌ها دست از کار نمی‌کشید گفت: «خب پس اگه دوست داری یه ماهه دست و پا درآری پاشو با من بیا بریم شرکت که بهت توضیح بدم».
.
روباه گفت: « اِی کلک! تو کار نتورک مارکتینگی، نه؟».
.
مرد که دید سوتی داده، خودش را زد به آن راه و گفت: «نه، نه، اصلا. کی گفته؟ نه نه!».
.
روباه گفت: «خب حالا، استرس نگیر. اینجا شلوار نداریم بدیم عوض کنی. آروم باش!».
.
مرد که سرتق‌تر از این حرف‌ها بود رفت آن‌طرف روباه ایستاد و گفت: «من فقط به خاطر خودت می‌گم. تا کی می‌خوای مثل بدبختا بیفتی اینجا؟ اگه یه توک پا با من بیای شرکت، یادت میدم چطور پول دراری و با پولت یه ماهه بنز بخری و بعد با بنزت بری روباهای بی دست و پای دیگه رو سوار کنی، در معیت هم برید برای پلنگا بوق بزنید و هار هار بخندید. باید کیف کنی تو زندگی».
.
روباه که دیگر به کل از او ناامید شده بود گفت: «مهندس! دکتر! نمی‌تونم. نمیام. اصلا اگه راست می‌گی بنز خودت کو؟».
.
مرد گفت: «بیا بریم شرکت نشونت بدم! داره اونجا پول می‌شمره!».
.
روباه پس از آن چیزی نگفت، فقط یک چهره پوکرفیس از خودش به نمایش گذاشت و به دوربین زل زد.
.
مرد که روباه را زیرک‌تر از آنچه فکر می‌کرد دید، گفت: «قانع نمیشی، نه؟».
.
روباه گفت: نه!.
.
پس مرد رفت سراغ حربه آخر. لذا یک سیب از توی جیبش درآورد و رو به روی روباه گرفت و گفت: «این سیبو می‌بینی؟».
.
روباه گفت: بله
.
مرد گفت: «پس پاشو بیا بریم شرکت تا یادت بدم چطوری پول دراری و یه ماهه بنز بخری».
.
روباه ناگهان دچار تحولی عظیم شد و همراه با مرد به شرکت رفت و بعد از ورود به شرکت در را پشت خود بستند. به همین دلیل ما نتوانستیم ادامه داستان را بفهمیم.
نتیجه: سیب، درمان هر دردی است. روزی یک عدد سیب بخورید.
Read more
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، ...
Media Removed
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد ... سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سـيـد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهداء(ع) مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهداء (ع) هرچه از مال و منال و اهـل و عـيـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خـدائيش را نمي تواند به سيدالشهداء (ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش ، به زوار و گريه كنندگان آن حضرت ، درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود، از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص, متوجه شد که او حضرت مهدی (عج) است...
.
.
#حسینی باشیم و خیلی #مواظب #حق_الناس و واجبات دینی باشیم..
Read more
سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بین راه راجع به این ...
Media Removed
سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بین راه راجع به این مساله , که گریه بـر امـام حسین (ع ) گناهان را می آمرزد, فکر می کرد. همان وقت متوجه شد که شخص عربی که سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام کرد. بعدپرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای ؟ اگر مساله ... سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد.
در بین راه راجع به این مساله , که گریه بـر امـام حسین (ع ) گناهان را می آمرزد, فکر می کرد.
همان وقت متوجه شد که شخص عربی که سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام کرد.
بعدپرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای ؟ اگر مساله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم ؟ سـیـد بـحرالعلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائریـن و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهداء (ع ) می دهد? آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن ! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.
سـلـطـانـی بـه همراه درباریان خود به شکار می رفت .
در شکارگاه از همراهیانش دور افتاد و به سـخـتی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد.
خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد.
در آن سیاه چـادر, پیرزنی را با پسرش دید
آنان در گوشه خیمه ﺑﺰ ﺷﻴﺮ ﺩﻫﻲ داشتند و از راه مصرف شیر این بز, زندگی خود را می ﮔﺬﺭاﻧﺪﻧﺪ
وقـتی سلطان وارد شد, او را نشناختند, ولی به خاطر پذیرایی از مهمان , آن بز را سربریده و کباب کردند.
سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد, از ایشان جدا شد و خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد
واز ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش راداده باشم , چه عملی باید انجام بدهم ؟ یکی از حضار گفت : به او صد گوسفند بدهید.
دیگری که از وزراء بود, گفت : صد گوسفند و صد اشرفی بدهید
یکی دیگر گفت : فلان مزرعه را به ایشان بدهید.
سـلطان گفت : هر چه بدهم کم است , زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام .
چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.
من هم باید هرچه را که دارم به ایشان بدهم.
بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم , حضرت سیدالشهداء (ع ) هرچه از مال و منال و اهـل و عـیـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد, نباید تعجب نمود, چون خدا که خـدائیش را نمی تواند به سیدالشهداء (ع )بدهد, پس هر کاری که می تواند, انجام می دهد, یعنی با صـرف نظر از مقامات عالی خودش , به زوار و گریه کنندگان آن حضرت , درجاتی عنایت می کند
در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.
چون شخص عرب این مطالب را فرمود, از نظر سید بحرالعلوم غایب شد
ﻣﻨﺒﻊ : اﻟﻌﺒﻘﺮﻱ اﻟﺤﺴﺎﻥ ج 1، ص 119، س 11.
#اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم #اللهم_عجل_لوليك_الفرج
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span> سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، ...
Media Removed
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد ... 👇
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سـيـد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهداء(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهداء (ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهداء(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
گریه با معرفت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد،مواظب حق الناس باشیم
.
منبع👇
Read more
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ <span class="emoji emoji1f449"></span> . . سيد بحرالعلوم ...
Media Removed
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ . . سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره ... .
گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ 👉
.
.
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سيد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهدا(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهدا(ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهدا(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
منبع👇
Read more
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ <span class="emoji emoji1f449"></span> . . سيد بحرالعلوم ...
Media Removed
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ . . سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره ... .
گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ 👉
.
.
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سيد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهدا(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهدا(ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهدا(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
منبع👇
Read more
<span class="emoji emoji2705"></span>كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)<span class="emoji emoji1f490"></span>از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت ...
Media Removed
كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ... ✅كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)💐از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ترس زبانم بند آمد و هر چه خواستم بگويم: آقا! جلو نرويد؛ نتوانستم و ايستادم. ولي ديدم امام با كمال بي ‌اعتنايي جلو رفت!آن حيوان آمد كنار راه ايستاد و بنا كرد رو به امام(علیه السلام)  همهمه كردن؛مثل اينكه از امام(علیه السلام)  حاجتي مي ‌طلبد.ديدم جلوتر آمد و پريد به سمت استر و دست‌ها‌ي خود را روي كفل استر گذاشت و دهان خود را مُحاذي[مقابل]گوش امام(علیه السلام)  آورد و همهمه كرد. من خيلي ترسيدم.پس از لحظاتي از استر پايين آمد و كنار جادّه رو به امام ايستاد. امام با اشاره‌ي دست به او فهماند كه برو. او باز همهمه‌اي كرد و رفت!من پس از اينكه از حال وحشت درآمدم؛ به امام(علیه السلام)  عرض كردم:آقا! جريان چه بود؟!ايشان فرمودند: ماده‌ي اين شير در حال زايمان است؛آمده بود از من مي ‌خواست دعا كنم مادر و بچّه‌اش سالم بمانند. من هم دعا كردم و گفتم: تا برسي خدا شير بچّه‌ي سالمي به تو خواهد داد.او دعا كرد و گفت:خداوند ما را بر اولاد تو و دوستان تو مسلّط نگرداند.[بحارالانوار جلد چهل و هشت صفحه پنجاه و هفت ]آري؛ يك حيوان درّنده مي ‌تواند در حدّ خودش امام را بشناسد و بداند از او چه بخواهد امّا اين انسان پر ادّعا نتواند در حدّ انساني خويش امام(علیه السلام)  را بشناسد و نداند از او چه بخواهد؟!✅برگرفته از سخنان حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی حفظ الله تعالی
Read more
ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و ...
Media Removed
ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود مي‌گويند: بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود. گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيلي‌خيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً ... ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد
هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود مي‌گويند:
بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود.
گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيلي‌خيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً تاجر اين قاطر را موقعي سوار مي‌شد كه به مسافرت‌هاي دور مي‌رفت، آن هم با زين و برگ و لگام و جل‌هاي مخمل و ابريشم، البته تاجر مجبور بود قبل از هر مسافرت او را پيش نعل‌بند ببرد و نعلش را تازه كند.
تصادفاً روز و روزگاري اين حيوان با آن همه تجملات دور و برش و ناز و نوازشي كه مي‌ديد نگذاشت كه نعل‌بند به پاهايش نعل بزند و چند نفر از غلامان را هم لگد زد. تاجر كه خيلي قاطرش را دوست مي‌داشت قصه را براي دوستش گفت.
دوستش گفت: «هيچ ناراحتي ندارد. كار آسان است» آن وقت دوست تاجر با همراهي او به مزبله‌اي رفتند، در آنجا الاغي را ديدند كه از فرط باركشي خسته و پير شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگي داشت مي‌مرد. به دستور دوست تاجر، غلام‌‌ها او را به دكان نعل‌بندي بردند كه قاطر با آن طمطراق در آنجا بود.
دوست جهان‌ديده تاجر، پيش رفت و جلو چشم قاطر كه از فيس و افاده مي‌خواست پر در بياورد گوش خر را گرفت و به قاطر گفت: «ساكت باش، فروتني كن، بسه ديگه! مگه پدر تو نمي‌شناسي؟ بدجنسي و بدذاتي كافيه!» قاطر از ديدن پدر و شناختن او خجل و شرمسار شد و ارام و معقول گذاشت نعلش كنند.
#مثلستان #پارسي #ايران #ضرب_المثل #پدرش #پيش #چشمش
Read more
... بسم رب الحجة یا صاحب الزمان گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ... اما #روح که زوال ندارد... آن ...
Media Removed
... بسم رب الحجة یا صاحب الزمان گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ... اما #روح که زوال ندارد... آن هم اگر #روح_خدا باشد... آقا جان درست است که سربازت از بینمان رفت اما #اجازه_نمیدهیم عده ای او را #تحریف کنند گرچه هوای شهرمان از نفس هایش بی بهره است... اما فرزندانش هنوز زنده اند... هنوز ... ...
بسم رب الحجة

یا صاحب الزمان
گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ...
اما #روح که زوال ندارد...
آن هم اگر #روح_خدا باشد...
آقا جان درست است که سربازت از بینمان رفت
اما #اجازه_نمیدهیم عده ای او را #تحریف کنند
گرچه هوای شهرمان از نفس هایش بی بهره است...
اما فرزندانش هنوز زنده اند...
هنوز کسانی هستند که یادشان نرفته که:
"ما برای #خربزه قیام نکردیم..."
هنوز هستند کسانی که با وجود سختی ها و مشکلات، آرمان های انقلاب را به باد فراموشی نسپرده اند...
هنوز هستند کسانی که:
انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشند...
هنوز هستند کسانی که خون خود را ارزشمندتر از راه تو نمیدانند...
هنوز هم هستند کسانی که #اسلام_آمریکایی را میشناسند و  عاشق #اسلام_ناب_محمدی اند...
با آنکه بعضی خیانت کردند به راهش...
با آنکه بعضی ، دل بریدند از این راه...
با آنکه بعضی خود را به دروغ پیشگام این راه جا زدند...
با آنکه بعضی از قبال این راه ، میلیاردر شدند...
با آنکه بعضی از #مسئولین مانور تجمل گذاشتند و #جت_اسکی_سوار شدند....
با آنکه بعضی سعی در رواج #اشرافی_گری داشتند...
با آنکه بعضی #کاخ_نشین شدند...
با آنکه بعضی برای  امام روح الله #کاخ ساختند...
با آنکه بعضی خواستند با ظالم بسازند...
با آنکه بعضی دست دوستی به طرف #شیطان_بزرگ دراز کردند...
با آنکه بعضی مرگ بر آمریکا را فراموش کردند...
اما هنوز هم منتظران نفس میکشند... هنوز هم منتظرانت به خون مستکبران تشنه اند...
هنوز هم مرگ بر آمریکا و اسرائیل ،از قلب دلدادگان راهت میجوشد...
آقا... با چه زبانی بگوییم؟...
مردم تشنه اند... تشنه...
#نمی_آیی؟؟؟
.
.
.
پ.ن1: پست نیمه شعبان طور با تاخیر و چهاردهم خرداد
پ.ن2: جملات بالا رو مستقل از هم بخونید
.
.
#نحن_ابناء_الخمینی
#نحن_ابناء_روح_الله
#یا_صاحب_الزمان_ادرکنی
#یادآوری_امام_به_موسسه_امام
#بصیرت
#امام_خامنه_ای
#امام_و_امت
#چهارده_خرداد
#امام_خمینی
#آرمان_های_امام_راحل
Read more
سلام بابایی ما هم راهی شد<span class="emoji emoji1f495"></span> هشتگ دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی .خدایا مواظب همه بابایی ...
Media Removed
سلام بابایی ما هم راهی شد هشتگ دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی .خدایا مواظب همه بابایی های دنیا باش بسم االله الرحمان الرحیم . کوتی‌کوتی رفته بود پارک. چه پارک شلوغی! اول سُرسُره بازی کرد، بعد سوار چرخ‌فلک شد. اما وقتی از چرخ‌فلک پیاده شد آن قدر گیج شده بود که بابا و مامانش ... سلام
بابایی ما هم راهی شد💕
هشتگ دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
.خدایا مواظب همه بابایی های دنیا باش😌

بسم االله الرحمان الرحیم
.
کوتی‌کوتی رفته بود پارک.
چه پارک شلوغی!
اول سُرسُره بازی کرد، بعد سوار چرخ‌فلک شد.
اما وقتی از چرخ‌فلک پیاده شد آن قدر گیج شده بود که بابا و مامانش را ندید.
که یادش رفت بابا و مامانش کجا نشستند.
برای پیدا کردن آنها راه افتاد.
این طرف رفت، آن طرف رفت.
شش دور، دور حوض وسط پارک چرخید.
شش لیوان اشک ریخت و اشک ریخت و اشك ريخت.
شش بار فکر کرد بابا و مامانش او را دوست ندارند. «سلام کوچولو، چرا گریه می‌کنی؟» این نگهبان پارک بود که دست روی سرش می‌کشید.
کوتی‌کوتی گفت: «بابا و مامان من گم شدند. شما آنها را پیدا نکردید؟»
شنید: «هاهاها! تو گم شده‌ای یا آنها؟»
گفت: «آنها گم شده‌اند. من که اینجا هستم.»
نگهبان گفت: «هاهاها! حرفت درسته. حالا با من بیا تا پیدايشان کنم. گريه هم نكن.»
کوتی‌‌کوتی را به دفتر پاک برد. یک بستنی برایش خرید و گفت: «اسمت چیه عزیزم؟»
کوتی‌کوتی بستنی را لیس زد و گفت: «چه خوشمزه‌است.»
نگهبان با خنده گفت: «هاهاها. نوش‌جان. حالا بگو اسمت چیه؟»
کوتی‌کوتی گفت: «خیلی خوشمزه‌است. از کجا خریدی؟»
نگهبان گفت: «از دکه. حالا بگو اسمت چیه؟ می‌خواهم توی بلندگو اسمت را بگویم.»
کوتی‌کوتی لیس دیگری به بستنی زد و گفت: «بی‌خیال، بگو این بستنی قیمتش چند است؟»
نگهبان که می‌دانست پدر و مادر کوتی‌کوتی دربه‌در دنبال بچه‌شان می‌گردند، بلندگو را روشن کرد.
«یک بچه هزارپا پیدا شده...»
بعد فکر کرد باید نشانی بدهد، باید رنگ لباس و کفش او را بگوید.
«یک بچه‌هزارپا پیدا شده. لباس او آبی است. کفش‌هایش قرمز، زرد، سبز، بنفش، صورتی خال‌خالی، مشکی راه‌راه، قهوه‌ای روشن، آبی چهارخانه...»
و زد توی کلة خودش: «وای! چقدر کفش! تو را به خدا یکی بیاید این بچه را ببرد!»
یک مرتبه در باز شد و پدرو مادر کوتی‌کوتی پریدند توی دفتر.
«کوتی‌کوتی!»
«کوتی کوتی! حالت خوبه، بابا؟»
کوتی‌کوتی از دیدن آنها خوشحال شد، ولی انگار بستنی خوشمزه‌تر بود.
گفت: «می‌شود دوباره گم شوید؟ من باز هم بستنی می‌خواهم.»
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span>كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام) از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت ...
Media Removed
كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام) از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم. ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من ... 💠كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)

از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.

ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ترس زبانم بند آمد و هر چه خواستم بگويم: آقا! جلو نرويد؛ نتوانستم و ايستادم. ولي ديدم امام با كمال بي ‌اعتنايي جلو رفت!آن حيوان آمد كنار راه ايستاد و بنا كرد رو به امام(علیه السلام)  همهمه كردن؛مثل اينكه از امام(علیه السلام)  حاجتي مي ‌طلبد.ديدم جلوتر آمد و پريد به سمت استر و دست‌ها‌ي خود را روي كفل استر گذاشت و دهان خود را مقابل گوش امام(علیه السلام)  آورد و همهمه كرد.
من خيلي ترسيدم.پس از لحظاتي از استر پايين آمد و كنار جادّه رو به امام ايستاد. امام با اشاره‌ي دست به او فهماند كه برو. او باز همهمه‌اي كرد و رفت!من پس از اينكه از حال وحشت درآمدم؛ به امام(علیه السلام)  عرض كردم:

آقا! جريان چه بود؟!ايشان فرمودند: ماده‌ي اين شير در حال زايمان است؛آمده بود از من مي ‌خواست دعا كنم مادر و بچّه‌اش سالم بمانند. من هم دعا كردم و گفتم: تا برسي خدا شير بچّه‌ي سالمي به تو خواهد داد.او دعا كرد و گفت:خداوند ما را بر اولاد تو و دوستان تو مسلّط نگرداند. 💠بحارالانوار،جلد48،صفحه‌ي57، حديث67.

آري؛ يك حيوان درّنده مي ‌تواند در حدّ خودش امام را بشناسد و بداند از او چه بخواهد امّا اين انسان پر ادّعا نتواند در حدّ انساني خويش امام(علیه السلام)  را بشناسد و نداند از او چه بخواهد؟! برگرفته از سخنان حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی
@safirehedayat
Read more
تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست ...
Media Removed
تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست کرایه دریافت کند که وقتی به پشت ماشین نگاه کرد.....آقای شارله را بیهوش دید....تن تن که به طبقه ی پایین رسیده بود....دید که همان خرده های ریز بلوری آنجاست..... تن تن از راننده پرسید که آیا در مسیر ... تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست کرایه دریافت کند که وقتی به پشت ماشین نگاه کرد.....آقای شارله را بیهوش دید....تن تن که به طبقه ی پایین رسیده بود....دید که همان خرده های ریز بلوری آنجاست.....
تن تن از راننده پرسید که آیا در مسیر صدای شکستن شیشه شنیده است؟یا نه؟آن راننده جواب داد که در مسیر دقیقا چه پیش آمده است....تن تن به راننده گفت که به طبقه ی بالا برود و همه چیزی را برای دوپن و دوپنت تعریف کند....... روز ها همینجوری می گذشت.....گوی های شیشه ای قربانی های بیشتری می گرفتند تا اینکه هفتمین عضو باقی ماند.........
یک روز صبح که کاپیتان هادوک روزنامه میخواند....پروفسور تورنسل روزنامه را گرفت و خواند:پروفسور برگاموت؟!آخرین عضو هیأت هفت نفری پروفسور برگاموته؟اون یکی از دوستانمه به شما هم معرفیش میکنم....….
تن تن گفت:این همون نیست که مومیایی راسکارکاپاک تو خونه ی اونه؟
پروفسور گفت:نه برعکس خیلی هم مهربونه......در بچگی هامون به او می گفتیم هرکولس......چون خیلی قوی بود.......
و به ملک پروفسور برگاموت رفتند....و با هم دیگر احوال پرسی کردند و ناگهان صدای تیر شنیدند و تن تن در باغ به دنبال شلیک کننده رفت....اما در واقع صدای ترکیدن تایر های ماشین کاپیتان بود....بنابراین آنها مجبور شدند شب را آنجا بمانند....اما ناگهان بارون گرفت و نوری درخشان و زرد رنگ به درون اتاق آمد و دور صندلی پروفسور تورنسل چرخید و آن را به هوا برد....وسایل روی میز را پخش و پلا کرد و در آخر به قفسه مومیایی خورد و آن را ناپدید کرد....اگر گفتید آن نور از کجا آمد؟!😉😅😆😐😊🤔 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> هووویاامیرالمومنین <span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> منقذ ابن اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین ...
Media Removed
هووویاامیرالمومنین منقذ ابن اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند. من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب ... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
هووویاامیرالمومنین
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
منقذ ابن اصبغ اسدی گوید:
در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) بودم.
امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند،
در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند.
من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم.
امام (علیه السلام)پرسیدند: چه شده است؟
عرض کردم: شتر چیزی دیده که اینگونه بی تابی می کند.
امام نگاه کردند و فرمودند:
درنده ای است. سپس ذوالفقار را برداشت و چند قدم جلو رفت. آن درنده شیری بود و چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران سر در پیش انداخت.
امام دست دراز کرد و موی گردن شیر را گرفت و فرمود:
مگر نمی دانی که من اسدالله و ابوالاشبال (پدر شیران کوچک) و حیدرم.
قصد شترم را نمودی؟
در این هنگام شیر به زبان فصیح عرض کرد:
یا امیرالمومنین، هفت روز است که شکاری به دستم نیامده و گرسنگی بی طاقتم کرده است. از دور شبح شما را دیدم. خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و گوشت دشمنان شما را حلال کرده است.
امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد:
یا ولی الله، گرسنگی، گرسنگی. امام دست برآورد و فرمود:
خداوندا، به حق محمد و آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) او را روزی ده. در همان حال بود که چیزی نزد شیر آمد و شیر به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟
گفت: کنار رود نیل.
فرمود: اینجا چه میکنی؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمده ام. در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم. حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند.
چون اجازه گرفت
عرض کرد: یا امیرالمومنین، در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان نامی از اهل شام که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشه راه می کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.
وقتی به قادسیه رسیدیم در میان مردم غوغایی بود که می گفتند: سنان نامی ازاهل شام را شیری خورد 📚 تحفة المجالس، ص۸۴
هدیه به آستان حضرت زهرا(س)
Read more
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . ...
Media Removed
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهار راه عارف ایستاده ... ..
از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم . با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند من اصلاً نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم.
تا من را دید از موتور پیاده شد مرا در آغوش کشید.
چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد حقوق گرفتی؟! گفتم نه هنوز نگرفتم ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب ویک دسته اسکناس در آورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم خودت احتیاج داری.
گفت: این قرض الحسنه است . هروقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
#حلال_مشكلات
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
عكس از :
@Sadat_m313
Read more
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . ...
Media Removed
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهار راه عارف ایستاده ... ..
از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم . با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند من اصلاً نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم.
تا من را دید از موتور پیاده شد مرا در آغوش کشید.
چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد حقوق گرفتی؟! گفتم نه هنوز نگرفتم ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب ویک دسته اسکناس در آورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم خودت احتیاج داری.
گفت: این قرض الحسنه است . هروقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
#حلال_مشكلات
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
عكس از :
@Sadat_m313
Read more
>>>>>>>><<<<<<<< شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای ...
Media Removed
>>>>>>>><<<<<<<< شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت ، کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی دو تا از کلوچه های پاکت ... >>>>>>>><<<<<<<<
شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت ، کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد! زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مسئله را نادیده گرفت و به مطالعه کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ادامه داد.در همین حال دزد بی چشم روی کلوچه، پاکت او را خالی می کرد! زن با گذشت زمان لحظه به لحظه خشمگین تر می شد! او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم!!! در همین حال هر کلوچه ای که زن از پاکت برمی داشت ، مرد نیز یکی بر می داشت! وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود، زن متحیر ماند که چه کند.مرد در حالی که تبسمی بر چهره داشت ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد و در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد، نصفه دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد! زن نصفه کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید: اوه! این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه بی ادب هم تشریف دارد! او حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد! زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد، به همین خاطر وقتی که پرواز او را اعلام کردند، از ته دل نفس راحتی کشید.سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند، راه خود را گرفت و رفت.زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت.سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقی مانده را نیز به اتمام برساند.دستش را توی کیفش برد که ناگهان از تعجب در جای خود میخکوب شد! پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!!! زن با یاس و نا امیدی ، نالان به خود گفت: پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و من این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! دیگر برای عذر خواهی دیر شده بود.به خاطر این قضاوت نابجا حزن و اندوه سراپای وجود زن را فراگرفت و فهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است!!!
گاهی شرایط به گونه ای است که واقعیت طور دیگری به نظر میرسد.هرگز در مورد مسایل پیش داوری عجولانه نکنیم.
Read more
 #مشکلات همه جا هستند. مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند ...
Media Removed
#مشکلات همه جا هستند. مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند خانه اش را ترک کند و سر کارش برود، چهار تن از مشتریانش که مشکلاتی داشتند از راه درو به او تلفن زدند. هر یک از آنها می خواستند که او با هواپیما خودش را به آنها برساند و مشکلشان را حل کند. سرانجام لباس پوشید ... #مشکلات همه جا هستند.

مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند خانه اش را ترک کند و سر کارش برود، چهار تن از مشتریانش که مشکلاتی داشتند از راه درو به او تلفن زدند. هر یک از آنها می خواستند که او با هواپیما خودش را به آنها برساند و مشکلشان را حل کند. سرانجام لباس پوشید و به آشپزخانه رفت. آنجا هم دو نفر دیگر به او زنگ زدند. این بار تلفنها محلی بود. مرد به زنش گفت که صبحانه نمی خورد، از خانه بیرون رفت و سوار تاکسی شد.” بسیار خوب، برویم.” راننده ی تاکسی پرسید:” کجا می خواهید بروید؟” و مرد جواب داد:” مهم نیست، هر جا که بروم مشکلی انتظار مرا می کشد.” آیا اتفاق افتاده گاهی وقتها چنین احساسی داشته باشید؟ به هر جا که نگاه می کنید مشکلی می بینید. کسی از مشکلات زندگی معاف نیست. داشتن #پول سبب نمی شود که کسی مشکلی نداشته باشد. #موقعیت_اجتماعی، #استعداد یا #شغل خوب هم مانع از بروز مسئله و مشکل نمی شود. ملکو مفوربز می گوید:” اگر شغل بدون دردسری داشته باشید، اصولا شغلی ندارید.” به هر #آدم زنده و مرده ای که توجه کنید متوجه می شوید که مشکلاتی داشته است. از مشکلات نمی توان فرار کرد. اگر انسان هستید و نفس می کشید، با مشکل روبه رو خواهید شد. باید به خاطر بسپاریم:
( برداشت ما از مشکل است که #موفقیت یا #شکست ما را رقم می زند، نه خود مشکل.) #آلفرد_مونتاپرت می گوید:” اکثریت موانع و مشکلات را می بینند، فقط معدودی هستند که به هدفها توجه دارند. تاریخ، موفقیت گروه اخیر را ثبت می کند و در این میان حسرت نصیب گروه اول می شود.” یکی از دلایل اینکه حل مشکل برای بعضیها سخت است این است که ما اغلب به مشکل نزدیک تر از آن هستیم که بتوانیم آن را درک کنیم. چان گالزوردی می گوید:” آرمان گرایی به نسبت مستقیم با فاصله ای که ما از مشکل داریم افزایش می یابد.” با کمی عقب ایستادن و فاصله گرفتن، بهتر می توانید #مشکل را حل کنید و این چشم انداز بهتر نه تنها به شما کمک می کند که برداشت بهتری درباره ی مشکل پیدا کنید، بلکه به شما کمک می کند مشکل را به #سهولت بیشتری از میان بردارید.”
Read more
روایت فوق العاست! حتما بخونید! . منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه ...
Media Removed
روایت فوق العاست! حتما بخونید! . منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه السلام بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند. من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه شتر مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه ... روایت فوق العاست! حتما بخونید!
.
منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه السلام بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند.
من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه شتر مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم. حضرت امیر پرسیدند: چه شده است؟ عرض کردم: شتر چیزی دیده که اینگونه بی تابی می کند.
امام فرمود درنده ای است. سپس ذوالفقار را برداشت و چند قدم جلو رفت.
آن درنده شیری بود و چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران سر در پیش انداخت. امام المتقین دست دراز کرد و موی گردن شیر را گرفت و فرمود: مگر نمی دانی که من اسدالله و ابوالاشبال "پدر شیران کوچک" و حیدرم؟ قصد شترم را نمودی؟
در این هنگام شیر به زبان فصیح عرض کرد یا امیرالمومنین، هفت روز است که شکاری به دستم نیامده و گرسنگی بی طاقتم کرده است. از دور شبح شما را دیدم. خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و گوشت دشمنان شما را حلال کرده است.
حضرت مهربانانه به شیر دست می کشید و بعد فرمود: خداوندا، به حق محمد و آل محمد او را روزی ده.
در همان حال بود که چیزی نزد شیر آمد و شیر به خوردن مشغول شد. امام فرمود: مسکن تو کجاست؟ گفت: کنار رود نیل. فرمود: اینجا چه میکنی؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمده ام. در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم. حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند. چون اجازه گرفت عرض کرد: یا امیرالمومنین، در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان اهل شامی که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشه راه می کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.
منقذ گوید: حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ از این واقعه تعجب نمودی؟ بدان خدایی که دانه را می رویاند و خلق را می آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا به من تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به گمراهی می افتند "یعنی میگویند علی خداست!"
به قادسیه رسیدیم. درحالی که اذان صبح بود در میان مردم غوغایی بود که می گفتند: سنان اهل شامی را شیری خورد و استخوان های بدنش را نشان دادند. من واقعه سخن گفتن شیر با امام را به مردم گفتم! مردم از امیرالمؤمنین تبرک می جستند!
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
.
📚تحفة المجالس صفحه ۸۴
.
.
💟 قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام 💟
Read more
هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند ...
Media Removed
هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند را در کارنامه فیلمسازی‌اش دارد. او دوره فیلمسازی را زیر نظر اصغر فرهادی و شهرام مکری گذرانده است و امسال با اولین ساخته سینمایی‌ بلندش در بخش غیررقابتی هنر وتجربه سی و پنجمین جشنواره  فیلم فجر حضور ... هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند را در کارنامه فیلمسازی‌اش دارد. او دوره فیلمسازی را زیر نظر اصغر فرهادی و شهرام مکری گذرانده است و امسال با اولین ساخته سینمایی‌ بلندش در بخش غیررقابتی هنر وتجربه سی و پنجمین جشنواره  فیلم فجر حضور دارد. فیلم«چشم‌ها» فیلمی تک لوکیشن است که زندگی یک زن را روایت می‌کند. با مهران مهدویان درباره هنر وتجربه واولین ساخته سینمایی‌اش گفت‌وگو کرده‌ایم.
__فیلم سینمایی«چشم‌ها»  داستان خاص و فرم ویژه‌ای دارد. این داستان چگونه شما را درگیر کرد و چه شد که به سراغ ساخت آن رفتید؟
__اولین چیزی که من را مجاب کرد که به سراغ ساخت فیلم «چشم‌ها» بروم فرم و ساختار آن بود. ایده از آنجایی آمد که زنی را دیدم که از ماشینی پیاده شد و به سمت ماشین دیگری رفت و سوار آن شد. همین. همانجا به نظرم آمد که چه رازی و قصه‌ای بین این دو ماشین نهفته است. چه دلیلی زن را از یک ماشین به ماشین دیگر منتقل کرده یا زن در کدام ماشین حال بهتری دارد؟ جرقه فیلم از همین جا آغاز شد. باید برای آن زن قصه‌ای پیدا می‌کردم و برای هر کدام از ماشین‌ها یک دلیل و یک قصه . بعد از چند بار بازنویسی همه خودروها را حذف کرم و به یک خودرو رسیدم ، یعنی خودروی همان زن. حالا باید تمامی ایده‌ها و قصه را حول محور همان زن گسترش می‌دادم و ماجرای اصلی فیلم را در یک لوکیشن که همان خودرو است روایت می‌کردم..............................
http://www.aecinema.ir/پیدا-کردن-سرمایه‌گذار-و-تهیه‌کننده-ن/
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
#کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
#اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
#دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
- آلـبـأرت 71 مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان شـوي شـوي و استـوعبت الوضع ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت ...
Media Removed
- آلـبـأرت 71 مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان شـوي شـوي و استـوعبت الوضع ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت و تـذكرت كلامها لـ قـصي مـروى بـقهر هـمست ؛ احـسن يـستاهـل اصلا ي اصـير زوجته ي اصير عـدوته وحده من هالثنتين قـآمت لـبرا و كان واقف مع حـسام حـسام يناظر قصي بقهر و متنرفز منه مرا ؛ لـيه تـقول لمـروى ... - آلـبـأرت 71
مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان
شـوي شـوي و استـوعبت الوضع
ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت و تـذكرت كلامها لـ قـصي
مـروى بـقهر هـمست ؛ احـسن يـستاهـل اصلا ي اصـير زوجته ي اصير عـدوته وحده من هالثنتين
قـآمت لـبرا
و كان واقف مع حـسام
حـسام يناظر قصي بقهر و متنرفز منه مرا ؛ لـيه تـقول لمـروى انك تحبها و بعد مده ترجع و تكشف زواجك ليه ابي اعرف ؟
قـصي ؛ هـذآ الي كاتبه ربك بـتعترض عليه
حـسام بعصبيه ؛ مـو من حقك تقول لها احبك و تهرب و ترجع مع زوجتك و تعاملها بـكل برود
قـصي بحده ماله خلق مشاكل و تعبان ؛ الزم حـدودك ي حسام ع الاقل انا م صرت مثلك رسايل و هدايا و مكالمات كله كلمه و مرا وحده م املتها فيني ولا علقتها و سبق وقلت لها الله يوفقك و يكتب لك الي فيه الخير
حـسام سكت وش يـقول بعد
دخل قبل يكبر الموضوع او يحقق قصي معه
جت له مـروى و تحس دقات قلبها سريعه بـيعذبها هذا ولا ايش نـقطة ضعفها شـعره كـثيف و ناعم يجنن ؛ قـصي
نـآظرها بتعجب و رفع حاجب ؛ خـير
مـروى ؛ آسـمع لآ تـفكر اني رجـعت عن كـلآمي بـعد م عـرفت ان آلي تـزوج اصـآيل سـلمآن
قـصي اخذ نـفس ؛ بـعد ساعة انتـظرك هنا بـيكون كـلهم مـشو انتي تـعالي
مـروى ؛ لاخـير آجـلس هنا بـروحي امي مـاراح تـرضى
قـصي ؛ قـولي لها معي عـهود
مـروى عطته نظره و مشـت لداخل
كـآن مـعطيها ظهره خذ جواله و شماغه مع الطاقيه و العقال و طلع
راح لـ آلغـرفه الي حـجزها
خـذ شـور يريح اعصابه
طلع لابس بجامته شـرب قـهوته عـشان يـصـحصح شـوي
فـتح الدولاب و بـدلته مـوجـوزه خذها ولبسها
قـميص ابيض فخم و جـميل مرآ مـبرز عضلاته و عرضه ، مشمر اكمآم آلقـميص لعند نـص ذراعه
و بـنطلون رسمي اسـود ضيق من تحت كان شكله جميل
خصـوصا ان جسم قـصي رياضي و معضل
و جـزمه جـلد سوده و ساعة فخمه فضيه و سوار جلدي بخرز بني
رجع شـعره لورها بشكـل انيـق
بـخ من عـطره و نـزل بقـهوته تحت بعيد عن القاعه داخل الفـندق '
'
فـضت القـآعة الكـل مـشى و يـفكرو مـروى تنـتظر عـهود وتمـشي مع قـصي جآلـسه بـغرفة آلـعروس و تـحس بـطفش فـضيع
استـغربت دخـول خـآدمه ؛ مـروى ؟
مـروى مسـتغربه ؛ ايـه خـير فـيه شـي
الخـدآمه حـطت الكـيس ع الطآوله ؛ الـبسيه و آنزلي مثل م قال لك السيد قـصي
مـروى ؛ طيب '
٣٠٠ كومنت 💜🌞
Read more
. .....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند ...
Media Removed
. .....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند بامن حرف زدند و من گریه می کردم آقای گلمکانی که از داوران بودند و اولین نفری بودند که گفتند سیمرغ مال تو بوده با من صحبت کردند. تلخ ترین تصویر در حوزه کاری من همان ساعت های نزدیک اختتامیه است که پیرهن ... .
.....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند بامن حرف زدند و من گریه می کردم آقای گلمکانی که از داوران بودند و اولین نفری بودند که گفتند سیمرغ مال تو بوده با من صحبت کردند.
تلخ ترین تصویر در حوزه کاری من همان ساعت های نزدیک اختتامیه است که پیرهن و کتم اتو شده روی در ماند و فقط داداشم و علی سرابی که خانه ما بودند این تصویر را دیدند. چه کسی می داند سه ساعت بر من و رضا درمیشیان و #باران_کوثری چه گذشت؟
آن شب تئاتر شکلک کیومرث مرادی بود و جواد عزتی لطف کرد و قرار بود شبی که من جایزه میگیرم جای من بازی کند بعد از این اتفاقات کیومرث مرادی گفت نمی شود و باید بیایی بازی کنی من را سوار ماشین کرد و من را که اشک می ریختم برد روی سن و آنجا بود که همه چیز یادم رفت. آن شب تشویق شدم اما نه در اختتامیه جشنواره فجر بلکه روی سن تئاتر
#سینماتیکت
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مُرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
مجموعه همان هميشگي سيد سعيد صاحب علم بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) . . . ایستادی ...
Media Removed
مجموعه همان هميشگي سيد سعيد صاحب علم بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) . . . ایستادی که ببینی باز؟باغبانی که نوبهار ندید؟ يا کسی راکه مرگ بوسیده؟جز غم از دست روزگار ندید حال و روزم شبیه چوپانی ست که سر از ناکجا در آورده گله اش روی ریل جاماند و چشم راننده قطار ندید مثل ... مجموعه همان هميشگي
سيد سعيد صاحب علم
بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) .
.
.

ایستادی که ببینی باز؟باغبانی که نوبهار ندید؟
يا کسی راکه مرگ بوسیده؟جز غم از دست روزگار ندید
حال و روزم شبیه چوپانی ست که سر از ناکجا در آورده
گله اش روی ریل جاماند و چشم راننده قطار ندید
مثل سربازی ام که بعد از پاس وقت توزیغ نامه ها خوشحال
داخل صندوقش نگاهی کرد و هیچ چیز جز غبار ندید
پدری خسته ام که شب هنگام وعده با بچه دزد ها دارد...
دست از پا دراز تر برگشت هیچ کس را سر قرار ندید
حس این روز های من شبیه بوفه داری کنار جاده است
چانه اش روی دست خشکیده راه را دید و یک سوار ندید
داغ من را دقیق تر بشناس ناخدایی که ماند در ساحل
نه که از موج بترسد نه...عرشه را سخت و استوار ندید
ایستادی که ببینی باز؟آن که از من سراغ داری رفت
آن که از من سراغ داری مرد آن که در خویش اقتدار ندید
@artsandstudent

#سيد_سعيد_صاحب_علم
#همان_هميشگي
#شعربايدشعرباشد
#شعرمعاصر
#poem #lyrics #sherbayadsherbashad
Read more
... .. .. .. از جبهه برمی گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه ...
Media Removed
... .. .. .. از جبهه برمی گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی برم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خونه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت با خودم ... ...
..
..
..
از جبهه برمی گشتم.
وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود.
به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر
الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی برم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خونه برادرم
اما او هم وضع خوبی نداشت
با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند. من اصلا نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد
خیلی خوشحال شدم. تا من را دید از موتور پیاده شد، مرا در آغوش کشید. چند دقیقه ای صحبت کردیم.
وقتی خواست برود اشاره کرد: حقوق گرفتی؟! گفتم نه، هنوز نگرفتم، ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس درآورد.
گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم، خودت احتیاج داری
گفت: این قرض الحسن است. هر وقت حقوق گرفتی پس میدی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد.
تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتیم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
..
..
..
ابراهيم ...
شنيده ام دستگير همه بودي
دست ما را هم بگير ...
از شر وسوسه هاي شيطان ...
..
#دوست_شهيد_من
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
Read more
. بوی اسب می دهی بوی شیهه ، بوی دشت بوی آن سوار را او که رفت و هیچ وقت برنگشت... . (عرفان نظرآهاری)
Media Removed
. بوی اسب می دهی بوی شیهه ، بوی دشت بوی آن سوار را او که رفت و هیچ وقت برنگشت... . (عرفان نظرآهاری) .
بوی اسب می دهی
بوی شیهه ، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت...
.
(عرفان نظرآهاری)
باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! <span class="emoji emoji1f539"></span> این جملات را با دقت بخوانید: . . . <span class="emoji emoji1f538"></span> «راهپیمایی ۹ دی‌ماه ...
Media Removed
باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! این جملات را با دقت بخوانید: . . . «راهپیمایی ۹ دی‌ماه در سال ۸۸ با فراخوان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در واکنش به اعتراضات بعد از انتخابات سال ۸۸ انجام شد و این موضوع مطرح شد که در آن زمان به تاسوعا و عاشورای حسینی و ساحت حضرت امام حسین(ع) توهین شد. دوستان ... باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! 🔹 این جملات را با دقت بخوانید: .
.
.
🔸 «راهپیمایی ۹ دی‌ماه در سال ۸۸ با فراخوان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در واکنش به اعتراضات بعد از انتخابات سال ۸۸ انجام شد و این موضوع مطرح شد که در آن زمان به تاسوعا و عاشورای حسینی و ساحت حضرت امام حسین(ع) توهین شد. دوستان انقلابی به میدان آمدند و پایانی بر فتنه ۸۸ بود. مقام معظم رهبری در آن مقطع با تعریف فتنه، بیان کردند عده‌ای می‌آیند در لباس دوست و کارهایی انجام می‌دهند که در باطن دشمن هستند و از آن سوءاستفاده می‌کنند ضمن اینکه برخی از دشمنان نیز با لباس دوست این کارها را انجام می‌دهند و ما باید مراقب باشیم. با بصیرت و راهنمایی‌های مقام معظم رهبری، فتنه سرکوب و موقعیت‌سنجی مردم موجب شد اختلافات لطمه‌ای به انقلاب نزند. در آن زمان کشورهای فتنه‌گر خارجی نیز روی آن موج سوار شدند و عملاً اختلافات را به‌ سمتی می‌بردند که انقلاب زیر سؤال می‌رفت...» .
.
.
🔹 این سخنان را امروز، فرزند ارشد راس فتنه و کودتای سال ۸۸ (هاشمی رفسنجانی) در پایان سی‌ودومین جلسه شورای شهر تهران در جمع خبرنگاران گفته است. .
.
🔸 برخی رسانه ها همسو با فتنه، تلاش کرده اند تا اصالت ان سخنان محسن هاشمی را زیر سئوال ببرند و ادعا کرده اند وی این سخنان را سرپایی گفته و رسانه ها در انتشار آن عجله کرده اند و بعد، همین رسانه ها متنی را به عنوان گفتگوی وی منتشر کرده اند که هیچ تفاوتی با متن قبلی ندارد! .
🔹 برخی رسانه ها هم این سخنان را با آب و تاب نقل کرده اند اما به خود زحمت نداده اند تا بپرسند که چرا محسن هاشمی در طول هشت سال گذشته چنین موضعی را اتخاذ نکرد! چرا در حالی که پدرش تا آخرین لحظه عمرش، حاضر به ادای واژه "فتنه" نبود، حالا فرزند ارشدش، صراحتا از فتنه بودن آشوب های سال ۸۸ سخن می گوید؟ .
.
.
🔸 محسن هاشمی می گوید که عده ای در آن مقطع آمدند و در لباس دوست، کارهای دشمن پسند کردند. خب سئوال این است که این عده چه کسانی بودند؟ غیر از پدر شما که با نامه بدون سلام و السلام به رهبر انقلاب، انقلاب مخملین را کلید زد و خبر از دود آتش خشم احزاب و برخی از مردم داد! غیر از مادر شماست که مردم را به خیابان کشی دعوت کرد! غیر از خواهر شماست که زیر پل کالج همراه با فتنه گرانی بود که شعار جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه سر می دادند! غیر از برادر شماست که سه سال به انگلیس پناه برد و به دنبال راهکاری برای اعمال تحریمهای بیشتر بود! غیر از بیتی بود که چهار نهاد امنیتی، در بررسی ریشه فتنه و کودتای سال ۸۸ .
ادامه در کامنت ها
Read more
. . اين تو، اين هم "جانم"، كه ميشود ضميمه ى چند حرفىِ نامَت! حالا با هر به زبان آوردنِ اسمت، هزار بار جانم برايت ميرود! #علی_قاضی_نظام . . . "دوستت دارم" مثلِ اولين حسِ گرمِ لمسِ دستانت همانقدر آرام،همانقدر شرمگين و همانقدر پُرشور من تو را تا به ابد همانقدر بی نظير دوست خواهم داشت . . . . روزی ... .
.
اين تو،
اين هم "جانم"، كه ميشود ضميمه ى چند حرفىِ نامَت!
حالا با هر به زبان آوردنِ اسمت،
هزار بار جانم برايت ميرود!

#علی_قاضی_نظام
.
.
. "دوستت دارم"
مثلِ اولين حسِ گرمِ لمسِ دستانت
همانقدر آرام،همانقدر شرمگين
و همانقدر پُرشور
من تو را تا به ابد
همانقدر بی نظير
دوست خواهم داشت
.
.
.
.

روزی حضرت سلیمان(ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه‌ گندمی را با خود به طرف دریا حمل می‌کرد.
سلیمان(ع) همچنان به او نگاه می‌کرد که در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورجه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان(ع) مدتی به فکر فرو رفت و شگفت زده شد، ناگاه دید قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد ولی دانه گندم را همراه نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید، و سرگذاشت او را پرسید.
مورچه گفت: «ای پیامبرخدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می‌کند که نمی‌تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می‌کنم و خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا نزد آن کرم ببرد.
قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می‌برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه‌ گندم را نزد او می‌گذارم و سپس باز می گردم به دهان قورباغه، سپس در آب شنا کرده و مرا به بیرون از آب دریا می‌اورد و دهانش را باز می‌کند و من از دهان او خارج می شوم.»
سلیمان(ع) به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری، آیا سخنی از او شنیده‌ای؟
مورچه گفت: آری او می‌گوید «یا من لا ینسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه برزقک، لا تنس عبادک المومنین برحمتک» ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی‌کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن. 💕يا من ارجوه لكل خير💕
.
.
.
.
.
.
بعدنوشت : و خدایی که بی شک مهربانترین مهربانان است و بدون تردید کافی برای بندگانش
یک حدیث سالها قبل دیده بودم
میگفت :
انسان، با نيّت خوب و اخلاق خوب، به تمام آنچه در جستجوى آن است، از زندگی خوش و امنيت محيط و روزى زياد، دست مى يابد.[غررالحكم، ح ۱۰۱۴۱] .
.
.
و چ قدر دیدم
که انسان ها با همین دوتا به چ ها میرسند و چ قدر باز دیدیم که با نیت و اخلاق بد به کجاها .
.
.
یادمون نره
خدای رحیم بر همگان مرحمت داره
اما خیلی اوقات این خودماییم که خودمون رو در جریان های مثبت عالم و یا منفی سوار میکنیم
Read more
 #بسم_الله_الرحمن_الرحيم . . ...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. ...
Media Removed
#بسم_الله_الرحمن_الرحيم . . ...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. دوش كه به خواب رفتم مردى را در خواب ديدم كه نه بلند بود نه كوتاه، و از نهايت حسن و بهاء نمى ‏توانم توصيف كنم. او راه مى‏رفت و اطراف او را هاله‏ وار جماعتى احاطه كرده بودند. و جلوى اين جماعت مردى بر اسبى ... #بسم_الله_الرحمن_الرحيم .
.
...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. دوش كه به خواب رفتم مردى را در خواب ديدم كه نه بلند بود نه كوتاه، و از نهايت حسن و بهاء نمى ‏توانم توصيف كنم. او راه مى‏رفت و اطراف او را هاله‏ وار جماعتى احاطه كرده بودند. و جلوى اين جماعت مردى بر اسبى سوار بود كه دم اسب او چند بافت داشت، و اين مرد تاجى بر سرش بود كه چهار گوشه داشت، و بر هر گوشه جواهرى رخشان بود كه در ظلمات شب هر كدام مسافت سه روز راه را روشن مى ‏كرد.
.
.

پرسيدم: آن مرد كه دور او را گرفته‏اند كيست؟ گفتند: #محمّد بن عبداللـه خاتم النبيّين است.
.
پرسيدم كه اين سوار كه در جلو مى‏رود كيست؟ گفتند: #أميرالمؤمنين علىّ بن أبى‏طالب است.
.
.
آنگاه بر آسمان نظر افكندم ديدم ناقه‏ اى از نور، و بر آن هودجى است و در هوا حركت مى‏كند.
.
.
گفتم: اين از آنِ كيست؟ گفتند: از آنِ #خَديجَه بنت خُوَيلِد و #فاطمه #زهراء
.
.
گفتم: آن جوان كيست؟ گفتند: حضرت حسن مجتبى.
.
.
گفتم: اين جماعت و اين هودج همگى به كجا مى‏روند؟ گفتند كه شب جمعه است و همگى به زيارت كشته شده به تيغ ستم، سيّد الشّهداء حسين بن على به كربلا مى‏روند.
.

آنگاه متوجّه هودج شدم، ديدم #رقعه ‏هائى از آن به زمين مى‏ريزد و بر روى هر يك از آنها نوشته است: .
#أمانٌ_مِنَ_النّارِ لِزُوّارِ الحُسَينِ عليه السّلام فى لَيلَة الجُمُعَة؛ .
.[امان از جانب پروردگار است براى زائرين حسين عليه السّلام در #شب_جمعه از آتش دوزخ]
.
.
آن وقت هاتفى ندا كرد ما را كه: آگاه باشيد كه ما و شيعيان ما در درجه عاليه ‏اى در بهشت قرار خواهيم داشت! اى سليمان! من از اين مكان مفارقت نمى‏ كنم تا روح از بدنم مفارقت كند.
.
.
مرحوم شيخ نورى گويد كه: مرحوم طُرَيحى آخرِ اين خبر را چنين نقل كرده است كه آن شيخ گفت: ناگاه ديدم رقعه ‏هائى از بالا به زمين مى‏ريزد. سؤال‏ كردم كه چيست؟ گفتند كه: اين رقعه ‏هاى امان است براى زوّار حسين عليه السّلام در شب جمعه. من يكى از آنها براى خود طلب كردم. گفتند: اين رقعه‏ها حقّ تو نيست! تو مى‏گوئى زيارت حسين بدعت است! هرگز از اين رقعه‏ ها نخواهى يافت تا آنكه زيارت كنى حسين عليه السّلام را و اعتقاد كنى به فضل و شرافت او!
.
.
.

پس من از خواب بيدار شدم و هراسان بودم، و در همان ساعت قصد زيارت سيّد خودم حسين عليه السّلام را نمودم!
.
.
________________________________
.
.
#علامه_سيد_محمد_حسين_حسيني_طهراني
#العرفان #كربلاء_المقدسة .
.
___________________________________
.
.
بي شك گذاي خانه ات آقا شود حسيــن
.
.
Read more
. . صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام ...
Media Removed
. . صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش برقرار بود تا این‌که مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند ... .
.
صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود.
بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش برقرار بود تا این‌که مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند.
یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.
اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکارش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها، یک ساعت پیش در آن‌جا از دنیا رفت. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم؛ نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.

بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.

#استفان_کاوی
.
.
قضاوت زودهنگام معمولا با اشتباه صورت می‌گیرد و باعث پشیمانی می‌شود؛ زیرا وقتی می‌خواهید به‌سرعت نتیجه‌گیری کنید، مغز شما نمی‌تواند تمام ابعاد مساله را تحلیل و بررسی نماید و دچار خطا خواهید شد
.
.
اومده ميگه مهسا قرار بود من صدو هشتاد بزنم ازم عكس بگيري❤️❤️
از سري عكس هاي #اي_واي_من
Read more
سلام و شب بخیر خدمت دوستان ,همراهان و همنوردان محترم و عزیز و خداقوت و خسته نباشید به همنوردان حاضر ...
Media Removed
سلام و شب بخیر خدمت دوستان ,همراهان و همنوردان محترم و عزیز و خداقوت و خسته نباشید به همنوردان حاضر در برنامه اجرا شده جنگل نوردی و پیمایش کجور به سیسنگان ( نوشهر استان مازندران) مورخه 18 19 8 96 کل مسافت طی شده : 24.4 کیلومتر ارتفاع نقطه شروع حرکت : 1380 متر ( کجور) ارتفاع نقطه پایانی (روستای ملاکلا) ... سلام و شب بخیر خدمت دوستان ,همراهان و همنوردان محترم و عزیز و خداقوت و خسته نباشید به همنوردان حاضر در برنامه اجرا شده جنگل نوردی و پیمایش کجور به سیسنگان ( نوشهر استان مازندران) مورخه 18 19 8 96
کل مسافت طی شده : 24.4 کیلومتر
ارتفاع نقطه شروع حرکت : 1380 متر ( کجور)
ارتفاع نقطه پایانی (روستای ملاکلا) : 130 متر
تصاویر بالا متعلق به برنامه ذکر شده به راهنمایی جناب آقایان اکبر صالحی و علی محمودی تعداد نفرات شرکت کننده در برنامه 13 نفر. ( پیمایش مسیر روز اول همراه بود با یک روز پیمایش در مه و باران مسیر و در ادامه شب مانی در دالان بهشت در کنار آبشار و حوضچه های زیبای آن روز دوم بیدار شدن در ساعت 6 صبح و حرکت در ساعت 8 و در ادامه طی مسیر تا روستای ملا کلا و رسیدن به دریاچه آبیدر( ملاکلاه ) و سوار شدن به ماشین در ساعت 16 و حرکت به سمت نوشهر جاده چالوس کرج و در ادامه رسیدن به شهریار در ساعت 2330 دقیقه
هزینه برنامه 57 هزار تومان
راه را باید رفت , نشستن و تماشا کردن آن احساس را ندارد , لذت آن خستگی بعد ازطی نمودن راه تازه نمایان می شود .
امید واریم از دیدن این تصاویر لذت لازم را ببرید.
کانال گروه کوهنوردی دوستانه
برای مشاهده ادامه تصاویر به کانال تصاویر کلی برنامه های گروه کوهنوردی دوستانه مراجعه بفرمائید. با تشکر
@shahriyarran1393
Read more
من آدمی ام که ماشین برام مهم نیست. نه اینکه دوست نداشته باشم، چرا خیلی هم دوست دارم ولی تو اولویتم نیست. ...
Media Removed
من آدمی ام که ماشین برام مهم نیست. نه اینکه دوست نداشته باشم، چرا خیلی هم دوست دارم ولی تو اولویتم نیست. یه خاطره می خوام براتون تعریف کنم از نحوه دید خیلی ها به ماشین. یه ماشین تویوتا کمری پوکیده ای دارم که سرکار مرتب با اون میرم. تا میخوره گازش میدم، میکوبونمش به در و دیوار، آشغال میریزم توش، سالی ... من آدمی ام که ماشین برام مهم نیست. نه اینکه دوست نداشته باشم، چرا خیلی هم دوست دارم ولی تو اولویتم نیست. یه خاطره می خوام براتون تعریف کنم از نحوه دید خیلی ها به ماشین.
یه ماشین تویوتا کمری پوکیده ای دارم که سرکار مرتب با اون میرم. تا میخوره گازش میدم، میکوبونمش به در و دیوار، آشغال میریزم توش، سالی ماهی یه بارم نمی شورمش فقط در حدی که جلو دیدم رو نگیره. کلا جوریه که همه فکر می کنن صد در صد شیشه هاش مخفیه در صورتی که یه درصد هم نیست.
معمولا آخر هفته ای گاهی که میخوام مثلا سانتال مانتال باشم با اون یکی ماشین دیگه که باکلاسه و تر و تمیزه میرم. حالا کاری به اسم و رسم و مدل اون یکی ماشین نداشته باشین.
یه آخر هفته از سر کار داشتم برمیگشتم خونه که هوس یه آبجو تگری کردم با همین ماشین کمری بودم.
اون روز کلا روز گندی بود با اعصاب خورد بر می گشتم خونه از سر کار. ساعت پنج بعدازظهر بود. اون باری که معمولا میرم اون ساعت رو آبجو نصف قیمت میده من هم دنبال اینجور چیزا.
خلاصه سر ماشین رو شکوندم و پیچیدم طرف بار لوکا اول جمیرا. ماشین رو هم دادم تحویل والت پارکینگ از همینا که ماشینت رو دم در ازت میگیرن خودشون میبرن پارک می کنن.
خلاصه هیشکی حاظر نمی شد بیان ماشینم رو ببرن. تا اینکه به زور و فحش و فضیحت دادم تحویل یکیشون و رفتم.
یه دو تا آبجو زدم چ برگشتم ماشین رو بردارم. منتظر شدم و دیدم کمری ما مثل یه رخش پشت سر یه لامبورگینی و جلو یه رنج روور دارن میارنش.
حالا همه ملت هم چارچیشی نگاه می کردن ببینن کدوم بدبخت خدازده ای میره سوار این ماشینه میشه. من هم با گردنی افراشته و سینه ای ستبر خرامان رفتم سمت ماشین.
یارو سریع ماشین رو نگه داشت و کلا رفت.
همین که سوار شدم خدا براتون بد نخواد، ماشین بو ان و گوه گرفته بود. یارو تنها کاری که نکرده بود توش نریده بود.
من هم سریع گازش رو گرفتم رفتم جلوتر نزدیکای دریا پارک کردم، خیلی شیک پیاده شدم تا بوی ماشین بره.
و رفتم گوشه ای و با حالتی از سرخوشی بعد آبجو تگری به افق و دوردست ها خیره شدم.
#خاطره #آبجو #لاکچری #زندگی #عشق
#life #photooftheday
Read more
برشی از «پس از رويا» روايت فرشته احمدی از مواجهه با خود. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد در بخش ...
Media Removed
برشی از «پس از رويا» روايت فرشته احمدی از مواجهه با خود. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد در بخش «درباره زندگی» شماره آذرماه داستان همشهری ببينيد. دو تا بودم. دو شقه، یکی در مشرق و یکی در مغرب. دو تا که با هم سر ناسازگاری داشتند و چشم دیدن هم را نداشتند؛ یکی که می‌آمد، آن یکی می‌رفت. دخترِ عاقلِ ... برشی از «پس از رويا» روايت فرشته احمدی از مواجهه با خود. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد در بخش «درباره زندگی» شماره آذرماه داستان همشهری ببينيد.
دو تا بودم. دو شقه، یکی در مشرق و یکی در مغرب. دو تا که با هم سر ناسازگاری داشتند و چشم دیدن هم را نداشتند؛ یکی که می‌آمد، آن یکی می‌رفت. دخترِ عاقلِ آینده‌نگرِ درسخوان فقط در خلوت پیدایش می‌شد و کاری به کار بقیه نداشت. در تمام سال‌های مدرسه آن یکی بود که جولان می‌داد. همان که موهایش را پسرانه می‌زد، بلوز و شلوار می‌پوشید و تا دیروقت توی کوچه بود به دوچرخه‌سواری و فوتبال و تیروکمان‌بازی و به بقیه می‌گفت جن‌هایی کوچک دارد که کارهایش را برایش انجام می‌دهند، درس‌هایش را حاضر می‌کنند، مشق‌هایش را می‌نویسند، کاردستی‌هایش را می‌سازند، کارنامه‌اش را پر می‌کنند از نمره‌ی بیست و بعدها هم قرار است بروند کنکور بدهند و رتبه‌ی بیست‌ودو را برایش بیاورند. پس خودش می‌توانست با خیال راحت مثل پسرها بی‌خیال باشد، حرف‌های بد بزند، به لباسش اهمیت ندهد، به همه‌چیز بخندد، همه را مسخره کند، سوار تخته‌هایی چرخدار ‌شود که برای درست کردن‌شان کلی ابزار لازم داشت و در پایان کار دست‌هایش از تریشه‌های چوب و ضرب اشتباهی چکش و میخ زخم‌و‌زیلی می‌شدند.
عکس: #ناصر_بخشی
#داستان_همشهری
#فرشته_احمدی

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. سهم آنها حتی یک پل نیست در #نروژ، دولت این کشور موظف است برای کودکان مدرسه ای مقاطع اول تا دهم دبیرستان، اگر فاصله خانه تا مدرسه بالای ۴ کیلومتر است سرویس مدرسه تهیه کند، اگر مسیر رفت و آمدشان، دره ای داشته باشد، رودخانه ای در میان راه باشد، سنگلاخی باشد و یا از میان کوه و جنگل عبور کند، فاصله حتی ... .
سهم آنها حتی یک پل نیست

در #نروژ، دولت این کشور موظف است برای کودکان مدرسه ای مقاطع اول تا دهم دبیرستان، اگر فاصله خانه تا مدرسه بالای ۴ کیلومتر است سرویس مدرسه تهیه کند، اگر مسیر رفت و آمدشان، دره ای داشته باشد، رودخانه ای در میان راه باشد، سنگلاخی باشد و یا از میان کوه و جنگل عبور کند، فاصله حتی اگر ۵۰۰ متر هم باشد، تو بگو ۱۰ قدم هم باشد، دولت موظف است آنها را از درب خانه تا مدرسه هر روز ببرد و بیاورد.
من با چشم های خود دیده ام روستایی با تنها ۴ خانوار در نقطه ای دور افتاده در میان آبهای آب دره ای دور دست، هر روز صبح قایق های دولتی کودکان را از اسکله سوار می کردند، به مدرسه می بردند و عصرها دوباره به خانه بر می گردانند.

اما در #ایران دختران و پسران خردسال شهرستان لردگان چهار محال و بختیاری از روی رودخانه با سیم بکسل خود را آویزان می کنند و با اضطراب و ترسی جانکاه خود را به آن سوی رودخانه می رسانند. حتما دیده اید که گاهی انگشت های دستشان هم میان قرقره و سیم بکسل گیر می کند و وقتی به آن سوی رودخانه می رسند گاهی یک انگشت یا دو انگشت یا بیشتر، از دست های کوچک آنها قطع شده است.. در جمهوری بدهکاران هزاران ملیاردی بانکی، در کشور ژن های خوب و آقازادگان ۲۳ پستی، کسی دلش به حال کودکان لردگان نمی سوزد، سهم آنها از این سرزمین حتی، یک پل برای عبور از میان دره ها و رودخانه ها نیست.

هاتف خالدی

کانال هبوط دل را دنبال کنید(لینک کانال در بیو)
Read more
. وصیت لقمان . لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان ...
Media Removed
. وصیت لقمان . لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت: - معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى ... .
وصیت لقمان
.
لقمان حکیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت:
- معناى کلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد کم عاطفه را ببین که خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت:
سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟
گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حرکت کرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است که فرزند را خوب تربیت نکرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى که بهتر این بود که پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینکه پسر بى ادب است به خاطر اینکه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد کرده اند
لقمان گفت: سخن اینها را نیز شنیدى ؟
گفت: بلى !
لقمان فرمود:
- اکنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شکند اگر یکى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟
فرزند عرض کرد: بلى !
- لقمان گفت: حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مرکب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینکه از حیوان استفاده نمى کنند سرزنش کردند.
در این هنگام لقمان به فرزندش گفت:
- آیا براى انسان به طور کامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع کن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا که این کار آسانى بوده و سعادت دنیا و آخرت در همین است .
.
@ghando_namak
.
http://telegram.me/ghando_namak
.
فالو کنید
ممنون میشم
#متن #جالب #خوشگل #aks #فان #جنوب #جک #نفس #جذاب #شیراز #لایک #فروشگاه #اینستاگران #طهران #بوشهر #تو #tanz
Read more
لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر ...
Media Removed
لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : - معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى . لقمان از او خواست ... لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : - معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى . لقمان از او خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل بهمراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت : - سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟ گفت : بلى ! - پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حركت كرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است كه فرزند را خوب تربیت نكرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر این بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینكه پسر بى ادب است به خاطر اینكه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند لقمان گفت : سخن اینها را نیز شنیدى ؟ گفت : بلى ! لقمان فرمود: - اكنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شكند اگر یكى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟ فرزند عرض كرد: بلى ! لقمان گفت : حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینكه از حیوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند!
در این هنگام لقمان به فرزندش گفت : - آیا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى همه مردم وجود دارد؟
بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع كن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا در دروازه را میشه بست اما در دهن مردم را نمیشه بست!

تقديم به شما دوستان و ياران
فقط كمتر از يك دقيقه
يكشنبه ٩٤/٤/٢١
#١دقيقه #فقط_كمتر_از_يك_دقيقه #حرف #مردم #زندگي #موفقيت #پند #آرامش #رضاي_خدا #لقمان_حكيم #لقمان #only1minute #lovelife #success #thanksgod
Read more
هر وقت لایک رسید بالای۱۰۰ادامه شو میزارم وضع لایکا افتضاحه . . . قسمت اول تونل وحشت.. سالها ...
Media Removed
هر وقت لایک رسید بالای۱۰۰ادامه شو میزارم وضع لایکا افتضاحه . . . قسمت اول تونل وحشت.. سالها پیش در شهر سن دیگو از ایالات متحده پسربچه فقیری در روبروی شهر بازی در زیر باران ماه نوامبر مشغول گلفروشی بود. روز شکرگذاری بود و همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. پسرک که فرانک نام داشت با حسرت به بچه ... هر وقت لایک رسید بالای۱۰۰ادامه شو میزارم
وضع لایکا افتضاحه
.
.
.
قسمت اول
تونل وحشت.. سالها پیش در شهر سن دیگو از ایالات متحده پسربچه فقیری در روبروی شهر بازی در زیر باران ماه نوامبر مشغول گلفروشی بود. روز شکرگذاری بود و

همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. پسرک که فرانک نام داشت با حسرت

به بچه هایی که همراه پدر و مادرشان با شادی به شهر بازی میرفتند نگاه میکرد.

از شدت سرما نوک دماقش سرخ شده بود و میلرزید.هیچکسی ازش گل نمیخرید.

تا اینکه یک ماشین گرون قیمت کنارش ایستاد و از پشت پنجره یک زن خوشرو

با شادی گفت: تنکسگیوینگ مبارک پسر کوچوله من کل گلارو میخرم.

پسرک از شدن خوشحالی داشت در پوست خود نمیگنجید.

و دسته گلو به آن زن داد و زن هم چند دلار بهش داد و با لبخندی خداحافظی کرد و رفت.

فرانک با شادی و با تمام قدرت اسکناسها رو در دستش مچاله کرد و بسمت شهر بازی

قدم برداشت. همان لحظه صدایی از آنور خیابان بگوشش رسید:

هی فرانک کجا میری؟

فلیپ که یجورایی صاحب کارش بود و پولایی که جمع میشد و میگرفت و در عوض

یک جای کوچک مثل یه زیر زمین به بچه هایی مثل فرانک میداد.

فرانک که به آروزش نزدیک شده بود و نمیخواست کسی مانعش بشه شروع به دویدن

کرد و فلیپ هم با عجله بدنبالش دوید اما صدای مهیب ترمز یک ماشین بگوش رسید.

فرانک با تردید و عجله نگاهی به پشت سرش کرد و جسد غرق خون فلیپو دید.

نفس راحتی کشید و به داخل شهر بازی رفت.

زرق و برق چرخ و فلک او را جذب کرد چرخ فلکی که همیشه از دور میدیدش

و همیشه آرزوی سوار شدنش را داشت حالا به آروزش رسیده بود و سوار بر آن

تمام شهر رو میدید خلاصه تمام پولش رو خرج کرد و نصف وسایل شهر بازی رو سوارشد.

تا اینکه به نزدیک در خروجی رسیده بود که صدای جیغ بچه هایی که کنار

یک قطار کوچک و زیبا ایستاده بودند توجهش رو جلب کرد: نه مامان میترسم من نمیامو... در بالای سر آنجا یک قسمت تپه مانندی بود که بروی تابلویی که جلوی ورودیش

آویزون شده بود نوشته بود: تونل وحشت!

فرانک که احساس غرور میکرد و میخواست برتری خودش رو نصبت به

آن بچه ها ثابت کنه با افتخار به سمت آن قطار گام برداشت و خواست سوار بشه

که یادش افتاد دیگر پولی برایش نمانده. اما نمیتوانست دل از آن تونل جالب بکند.

یواشکی و دور از چشم دیگران از در ورودی تونل داخل شد و بروی ریلها

آرام قدم برداشت درو دیوار آنجا پوشیده از تار عنکبوت با چراغونی و پوشیده از

اسکلت و تابوت بود. فرانک بمدت چند دقیقه کوتاه بروی ریلها قدم زد تا اینکه صدای

حرکت قطار بروی ریل اورا بخود آورد اما دیگه دیر شده بود ..
ادامه داره
Read more
يك دريا بود پر از آدم هاي در حال غرق و چند كشتي هم كه داشتند غريق ها را نجات مي دادند. يك كشتي بود كه از همه ...
Media Removed
يك دريا بود پر از آدم هاي در حال غرق و چند كشتي هم كه داشتند غريق ها را نجات مي دادند. يك كشتي بود كه از همه بزرگ تر و سريع تر بود،برعكس همه كشتي ها منتظر بودند تا غريق ها خودشان را به آنها برسانند ، دنبال غريق ها مي رفت و به هر كس كه ميرسيد مي گفت سوار شو بني بشر. بعضي ها سوار مي شدند و بعضي ها سوار مي شدند و بعضي ... يك دريا بود پر از آدم هاي در حال غرق و چند كشتي هم كه داشتند غريق ها را نجات مي دادند.
يك كشتي بود كه از همه بزرگ تر و سريع تر بود،برعكس همه كشتي ها منتظر بودند تا غريق ها خودشان را به آنها برسانند ، دنبال غريق ها مي رفت و به هر كس كه ميرسيد مي گفت سوار شو بني بشر.
بعضي ها سوار مي شدند و بعضي ها سوار مي شدند و بعضي ها نه.
به من كه رسيد گفت سوار شو بني بشر
گفتم اين همه غريق!مگر كشتي شما چقدر جا دارد
گفت اين كشتي حسين است به اندازه تمام آدمهايي كه تا كنون روي زمين بوده اند و آنهايي كه مي خواهند بيايند جا دارد.
گفتم چطور ارتفاع كشتي زياد است چطور سوار شوم؟
گفت بخواه،از عمق دل بخواه،و زماني كه خواستي سوار شده اي!
هر چه سعي كردم از عمق دل بخواهم نشد
گفت از مادرش بخواه .
ناگهان موجي رسيد و من را بلند كرد و روي عرش كشتي پياده كرد.
سكان دار كشتي دست نداشت، و فرياد ميزد همه را سوار كنيد محرم نزديك است و بايد حركت كنيم به سمت ساحل كربلا.
از آن كسي كه به من گفته بود سوار شو پرسيدم اسم شما چيست؟
گفت من جُون هستم و آن يكي عابس و آن برير و آن پيري كه كنار سكاندار است حبيب.
گفتم اينهايي كه دارند بادبان ها را مهيا ميكنند چه؟
گفت نوكران حسين،همان هايي كه در دنيا هيئت ها را آماده ميكنند.
______
كيست در اين انجمن محرم عشق اي غيور
ما همه بي غيرتيم،آينه در كربلاست
____
#محرم_دارد_ميرسد
#بوي_اسپندش_را_مي_شود_استشمام_كرد
Read more
سلام نرم نرمک میرسد بهار....خوشبحال روزگار . بسم الله الرحمان الرحیم . علی کوچولو قفس کوچکش را به حیاط آورد. قفس، پر بود از فیل های کوچولو! علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت. فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده! » اما علی کوچولو دیگر علف نداشت. احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر ... سلام
نرم نرمک میرسد بهار....خوشبحال روزگار
.
بسم الله الرحمان الرحیم
.

علی کوچولو قفس کوچکش را به حیاط آورد. قفس، پر بود از فیل های کوچولو!
علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت. فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده! »

اما علی کوچولو دیگر علف نداشت. احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر از علف بود.
علی کوچولو گفت: « خوب شد که علف آوردید. فیل هایم سیر نشده بودند. »
احمد و رضا، علف ها را روی زمین ریختند. علی کوچولو هم درِ قفس را باز کرد. بچه فیل ها بیرون آمدند. تند و تند علف خوردند و بزرگ شدند. بعد، گفتند: « ما دیگر باید برگردیم پیش پدر و مادرمان! » علی کوچولو اَخم کرد.
احمد به او گفت: « ناراحت نشو. آن ها نمی توانند این جا بمانند. »
رضا هم گفت: « تازه، دلشان برای پدر و مادرشان تنگ شده! »
بچه فیل ها گفتند: « اما ما راه رسیدن به شهرمان را بلد نیستیم! ... » علی کوچولو و احمد و رضا هم نمی دانستند شهر فیل ها کجاست.

آن ها سوار سه تا از فیل ها شدند و به دنبال هم به راه افتادند. توی کوچه، هر کس آن ها را دید، گفت: « فیلِ بچه ها، یادِ هندوستان کرده! »
علی کوچولو راه هندوستان را بلد بود. آن ها از کنار ماشین ها و ساختمان های بلند گذشتند. از کنار باغ ها و رودها و کوه ها گذشتند تا به هندوستان رسیدند.
فیل ها تا پدر و مادرشان رادیدند، کوچک شدند. با خوش حالی به طرف آن ها دویدند.
علی کوچولو به احمد و رضا گفت: « حالا باید برگردیم! » احمد پرسید: « چه طوری؟ »
یکی از فیل های بزرگ جلو آمد و گفت: شما بچه های ما را آوردید. من هم شما را به شهرتان می رسانم.
علی کوچولو و احمد و رضا سوار فیل بزرگ شدند. فیل به راه افتاد. رفت و رفت و رفت و ... یک مرتبه علی کوچولو داد زد: « رسیدیم!... » و چشم هایش را باز کرد!
مادر علی کوچولو کنارش نشسته بود. پرسید: « رسیدید؟ کجا رسیدید؟ حتما باز هم خواب دیده ای! »

علی کوچولو گفت: « آره، مادر. دیدم که من و احمد و رضا رفتیم به هندوستان و برگشتیم!»
بعد هم با خوشحالی از جایش بلندش شد. او می خواست برود، به احمد و رضا خبر بدهد که با هم به هندوستان رفته اند و برگشته اند.
Read more
تاه سگ باهوش و قصاب داستان کوتاه زیبا و آموزنده قصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف ...
Media Removed
تاه سگ باهوش و قصاب داستان کوتاه زیبا و آموزنده قصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از جلوی مغازه دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید کاغذ را از سگ گرفت روی کاغذ نوشته بود لطفا ۱۲ عدد سوسیس و یه ران گوسفند به من بدین ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود قصاب که ... تاه سگ باهوش و قصاب
داستان کوتاه زیبا و آموزنده
قصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد
حرکتی کرد که از جلوی مغازه دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید
کاغذ را از سگ گرفت
روی کاغذ نوشته بود لطفا ۱۲ عدد سوسیس و یه ران گوسفند به من بدین ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت
سگ هم کیسه را گرفت و حرکت کرد
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد
قصاب هم با تعجب و دهانی باز  به دنبالش راه افتاد
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند
اتوبوس که به ایستگاه آمد سگ جلوی اتوبوس رفت و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره جلوی آن رفت و شماره اش را چک کرد.اتوبوس درست بود و سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد
پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد
اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد
قصاب هم سریع پیاده شد و به دنبالش راه افتاد
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید
گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید
این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید
و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است
این باهوش ترین حیوانی هست که من تا به حال دیدم
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت : تو به این می گی باهوش؟
این سومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !
Read more
فرمانده نیروی انتظامی بناب خبرداد: ماجراي ربوده شدن پسر ۱۴ ساله بنابی و اخاذی ۴ میلیارد ریالی نصر: ...
Media Removed
فرمانده نیروی انتظامی بناب خبرداد: ماجراي ربوده شدن پسر ۱۴ ساله بنابی و اخاذی ۴ میلیارد ریالی نصر: فرمانده نیروی انتظامی بناب از ناکامی ربایندگان پسر ۱۴ ساله برای اخاذی چهار میلیارد ریالی از خانواده وی خبر داد. به گزارش نصر ، رمضان اللهوردیان چهارشنبه با اعلام این خبر تصریح کرد: شایان پسر ... فرمانده نیروی انتظامی بناب خبرداد:
ماجراي ربوده شدن پسر ۱۴ ساله بنابی و اخاذی ۴ میلیارد ریالی

نصر: فرمانده نیروی انتظامی بناب از ناکامی ربایندگان پسر ۱۴ ساله برای اخاذی چهار میلیارد ریالی از خانواده وی خبر داد.

به گزارش نصر ، رمضان اللهوردیان چهارشنبه با اعلام این خبر تصریح کرد: شایان پسر ۱۴ ساله بنابی در آخرین روزهای سال ۹۴ وقتی که از مغازه پدرش قصد بازگشت به منزل را داشت، سوار یک دستگاه تاکسی می شود و وقتی متوجه می شود که سرنشینان این تاکسی ناشناس هستند به فکر خارج شدن از آن می افتد ولی با دربهای بدون دستگیره مواجه شده و تلاش وی با بیهوشی از طرف افراد ناشناس ناکام می ماند.

وی افزود: بعد از چند روز آدم ربایان طی تماس تلفنی با اولیای فرد ربوده شده اعلام کردند که در قبال اخذ مبلغ ۴ میلیارد ریال حاضر به آزادی فرزند آنها هستند و در غیر این صورت جان وی در خطر است و بعد از اخذ گزارش ربوده شدن این پسربچه مراتب در دستور کار کارآگاهان نیروی انتظامی قرار گرفت و با انجام اقدامات اطلاعاتی و با همکاری سربازان گمنام امام زمان(عج) محل اختفای آدم ربایان شناسایی شد.

اللهوردیان یادآور شد: با هماهنگی مسئولین قضایی مشخص شد این فرد به یکی از شهرهای شرقی کشور انتقال داده شده است که با اعزام گروهی از کارآگاهان زبده دایره آگاهی به شهرستان مورد نظر و با همکاری پلیس آگاهی آن شهرستان مأموران پس از انجام کارهای اطلاعاتی محل دقیق اختفاء شناسایی و سپس در یک اقدام ضربتی فرد ربوده شده را آزاد کردند.

فرمانده نیروی انتظامی بناب همچنین با بیان اینکه این افراد با طرح و نقشه قبلی اقدام به آدم ربایی کرده بودند؛ گفت: در این عملیات ۴ نفر آقا و دو نفر خانم دستگیر و پس از انجام تشریفات قانونی فرد ربوده شده به سلامت به آغوش گرم خانواده بازگشت.

اللهوردیان در خصوص نحوه ربوده شدن این فرد توسط افراد ناشناس اظهار کرد: آدم ربایان پس از شناسایی محل رفت و آمد این پسر با استفاده از یک دستگاه تاکسی که از شهرهای دیگر به بناب انتقال داده شده بود، او را تحت عنوان مسافر سوار نموده و پس از آن وی را مورد ربایش قرار می دهند و به یکی از شهرهای شرقی کشور منتقل می کنند.

این افسر انتظامی به خانواده ها توصیه کرد مراقب رفت و آمد فرزندان خود بوده و در مسیر رفت و آمد آنها را زیر نظر داشته باشند و در صورتی که با افراد مشکوک مواجه شدند موضوع را سریعاً به اطلاع پلیس ۱۱۰ برسانند تا پلیس با اقدامات لازم از بروز چنین کارهایی جلوگیری کند.

پدر پسر ربوده
Read more
<span class="emoji emoji1f6a9"></span>با کشتی نوح تا کشتی حسین (ع) <span class="emoji emoji1f6a9"></span> . <span class="emoji emoji1f4a5"></span>شاخصه های قوم نوح #آمپریسم (اصالت تجربه) #قسمت_هفتم . <span class="emoji emoji1f6a9"></span>قرآن ...
Media Removed
با کشتی نوح تا کشتی حسین (ع) . شاخصه های قوم نوح #آمپریسم (اصالت تجربه) #قسمت_هفتم . قرآن کریم در مورد نشانه‎های رسیدن عذاب الهی می‎فرماید: . . «کار نوح و قومش بدین ترتیب مى گذشت، تا آن گاه که فرمان ما در رسید و از آن #تنور به نشانه فرارسیدن عذاب، آب فوران کرد، به نوح گفتیم: از هر حیوانى ... 🚩با کشتی نوح تا کشتی حسین (ع) 🚩
.
💥شاخصه های قوم نوح
#آمپریسم (اصالت تجربه)
#قسمت_هفتم
. 🚩قرآن کریم در مورد نشانه‎های رسیدن عذاب الهی می‎فرماید: .
.
«کار نوح و قومش بدین ترتیب مى گذشت، تا آن گاه که فرمان ما در رسید و از آن #تنور به نشانه فرارسیدن عذاب، آب فوران کرد، به
نوح گفتیم: از هر حیوانى دو تا، یک نر و یک ماده، در آن کشتى حمل کن و نیز خانواده ات ـ مگر آن کسى که پیش تر وعده ما مبنى بر غرق شدن او به اثبات رسیده است ـ و نیز کسانى را که ایمان آورده اند در کشتى سوار کن و جز عده اى اندک با او به خدا ایمان نیاورده بودند.»
🍀«هود۴۰» .
➕از آیه بالا در می‎یابیم که #پس از وقوع نشانه‎های طوفان، حضرت نوح مامور به جمع‎آوری جفت‎های حیوانات شده‎.
📌یعنی فرصتی قابل توجه میان وجود نشانه‎های طوفان تا وقوع طوفان اصلی که همان امر الهی است وجود داشته‎است. .
❌با این وجود قوم او باز هم ایمان نیاورند و سوار کشتی نشدند چون با استناد به حواس مادی خود، وقوع طوفان را ناممکن می‎دونستند. 😕 .
🔻قرآن کریم در خصوص گستردگی طوفان نوح و واکنش قوم او در قبال این طوفان می‎فرماید: .

و کشتى، آنان را در میان امواجى کوه پیکر به پیش مى برد، و نوح پسرش را که در کنارى دور از کشتى بود ندا داد که:
اى پسرک من، با ما به کشتى سوار شو و با کافران مباش که غرق خواهى شد.
«هود۴۲» .
پسر گفت:
به زودى بر #کوهى که مرا از این آب در امان دارد جاى مى گیرم. نوح گفت:
امروز براى مردم هیچ نگهدارنده اى از عذاب خدا نیست، جز براى کسانى که خدا بر آنان رحمت آورده و به آنان توفیق ایمان داده و با ما در کشتى سوار شده اند. و موج میان آن دو حایل شد و پسر از غرق شدگان بود. «هود۴۳»
. .
🔴🔵در توضیح آیه ۴۳ که واکنش پسر نوح به عنوان #نماینده_تفکر_قوم او در قبال عذاب الهی بودش گویای اینکه عقل فیزیکی و مادی می‎گوید
برای مصون ماندن در برابر سیل باید به منطقه‎ای #مرتفع رفت 😏
و پسر نوح هم با تکیه بر همین دیدگاه، از سوار شدن در کشتی نجات پدرش سر باز می‎زنه اما به دلیل وجود قدرتی بالاتر از محسوسات و عقل مادی، دچار عذاب الهی می‎ شه.
.
ادامه دارد..
.

برگرفته از سخنان استاد :
#رائفی_پور
روایت عهد۲۹
.
🍀🍀🍀
#خط_امام_زمان
تگ‌ کنید رفقاتونو
اجازه بدید اوناهم خط امام زمانی شن🙏🍀.
Read more
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت نه،هرگز!همسریم را سزاوار نیستی.تو ...
Media Removed
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت نه،هرگز!همسریم را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا و فرمانش را نادیده گرفتی.به پدرت پشت کردی!به پیمانش نیز..غرورت،غرقت کرد! دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوه ها! پسر نوح گفت:اما ... پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت نه،هرگز!همسریم را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا و فرمانش را نادیده گرفتی.به پدرت پشت کردی!به پیمانش نیز..غرورت،غرقت کرد!
دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت:اما آنکه غرق میشود خدا را خالصانه تر صدا میزند! تا آن که بر کشتی سوار است.من خدایم را لا به لای طوفان یافتم.در دل مرگ و سهمگینی سیل!
دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار می آید.در آن هول و هراس که تو گرفتار شدی هر کفری به دل ایمان می شود! آنچه تو بهش رسیدی ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت:آن ها که بر کشتی سوارند، امن اند و خدایی کجدار و مریض دارن که به بادی ممکن است از دستشان برود.من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیده ام که با چشمان بسته می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش میکنم خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آنرا از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت:باری،تو سرکشی و گناه کاری،گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید،خندید،خندید وگفت: شاید آن که صبارت عصیان را دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی دارد، فرصت بخشیده شدن را هم داده باشد.
دختر هابیل سکوت کرد وسکوت کرد و آنگاه گفت: شاید، شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته شده باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر! مجال آزمون و خطا نیست.
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن، به شاخه هایش.پیش از آن که دستهای این درخت به نور برسد،پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت! راه من،راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است. راه تو مطمئن تر است دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت.....
دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سال هاست که منتظر است. و در تمامی این سال ها با خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم
Read more
سلام بسم الله الرحمان الرحیم. . صبح لاکی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون دوید و از پله ها پایین ...
Media Removed
سلام بسم الله الرحمان الرحیم. . صبح لاکی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون دوید و از پله ها پایین آمد و به آشپزخانه رفت. مامان و مامان بزرگ داشتند صبحانه می خوردند. مامان لاکی گفت : چه خبره ؟ خیلی سر حالی. » لاکی پرسید : یعنی نمی دونین امروز چه روزیه ؟ بابا چشمکی به مادر زد و گفت : بذار فکر کنم. یه روز ... سلام

بسم الله الرحمان الرحیم.
.
صبح لاکی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون دوید و از پله ها پایین آمد و به آشپزخانه رفت. مامان و مامان بزرگ داشتند صبحانه می خوردند. مامان لاکی گفت : چه خبره ؟ خیلی سر حالی. » لاکی پرسید : یعنی نمی دونین امروز چه روزیه ؟ بابا چشمکی به مادر زد و گفت : بذار فکر کنم. یه روز خاص ، روز پدر ؟ ! » مامان پرسید : روز مادر ؟ ! لاکی گفت : نه ، نه ، تولد منه ! یادتون رفته ؟ ! مامان دستی به سر لاکی کشید و گفت : چطور ممکنه ما فراموش کنیم ؟ تو لاکی یکی یکدونه مایی امروز عصر می خواهیم برایت جشن بگیریم. لاکی پرسید : خب من سه تا دوست دارم کدوم رو دعوت کنم ؟ بابا گفت : می تونی هر سه تا دوستت رو دعوت کنی. بابا گفت: «حالا ما باید بریم سر کار ولی اول توی کمد رو نگاه کن. اون جا یه چیز خیلی خوب پیدا می کنی که مال توئه. لاکی در کمد جعبه بزرگی را دید که کادو شده بود. آن را بیرون آورد و دید که یک چهارچرخه قرمز براق است. لاکی خیلی خوشحال شد و مامان و مامان بزرگ و بابا را بغل کرد ولی دوباره ایستاد و سرش را پایین انداخت. مامان پرسید : باز چی شده ؟ لاکی گفت : دلم می خواهد امروز با چهارچرخه ام بازی کنم اما من سه تا دوست دارم. حالا چه کار کنم ؟ پدر و مادرش گفتند حتما یه راهی پیدا می کنی و رفتند سر کار. لاکی به مامان بزرگ کمک کرد تا اتاق را تزیین کنند. آن روز عصر خاری ، هاپو و گوگولی آمدند تا همراه لاکی تولدش را جشن بگیرند. هر کدام از آن ها هدیه ای کوچک آورده بود. مامان بزرگ به آن ها کمک کرد تا صندلی بازی کنند یا با چشم بسته همدیگر را پیدا کنند. بعد لاکی کادوهایش را باز کرد و همه نشستند تا کیک بخورند. گوگولی پرسید : برای تولدت کادو گرفتی ؟ لاکی گفت : مامان و بابام یه چهارچرخه قرمز برای خریدن. گوگولی پرسید : می شه چهارچرخه ات رو ببینم ؟ لاکی چهارچرخه را آورد و نشان داد و گفت : کاشکی هر کدوم مون یکی داشتیم. گوگولی گفت : خب ، نوبتی سوار می شیم. خاری گفت: مثل بازیای دیگه نوبت می ذاریم. لاکی گفت : فکر خوبیه، شما سوار شین من و خاری شما رو هل می دیم. آن روز بعد از ظهر چهار دوست بقیه وقت شان را نوبتی سوار چهارچرخه شدند و به همه آن ها خیلی خوش گذشت.
آن شب وقتی مامان لاکی او را به تخت برد گفت : به لاکی خسته من خوش گذشت ؟ لاکی گفت : بهترین جشن تولدم بود. بازی کردن با دوستام خیلی خوب بود. مامان پرسید : با چهارچرخه چی کار کردید ؟ لاکی جواب داد : نوبتی سوار شدیم. مامان پرسید : خب ، چه احساسی داشتی؟
گفت:خوشحالم که نوبتی بازی کردیم.و بعد خوابید.
Read more
<span class="emoji emoji2705"></span>امام حسن (علیه السلام) پياده به حجّ مي ‌رفتند <span class="emoji emoji1f33a"></span>چند جمله‌اي هم از حالات حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)‌ ...
Media Removed
امام حسن (علیه السلام) پياده به حجّ مي ‌رفتند چند جمله‌اي هم از حالات حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)‌ بشنويم كه مي ‌فرمايند :(اِنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ كانَ إذا حَجَّ حَجَّ ماشياً)؛«وقتي كه حضرت امام حسن مجتبي (علیه السلام)مكّه مي ‌رفتند؛پياده مي ‌رفتند». در بعضي روايات آمده ... ✅امام حسن (علیه السلام) پياده به حجّ مي ‌رفتند 🌺چند جمله‌اي هم از حالات حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)‌ بشنويم كه مي ‌فرمايند :(اِنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ كانَ إذا حَجَّ حَجَّ ماشياً)؛«وقتي كه حضرت امام حسن مجتبي (علیه السلام)مكّه مي ‌رفتند؛پياده مي ‌رفتند». در بعضي روايات آمده است:(وَ رُبَّما يَمْشِي حافياً)؛«گاهي هم پيش مي‌آمد كه پابرهنه اين راه را طيّ مي‌ كردند».در حالي كه اسب‌ها و شترها، خالي از راكب مي ‌رفتند،آن حضرت پياده و پابرهنه به حجّ مي ‌رفتند. در يكي از سفرها خدمتشان عرض شد، اين كساني كه همراه شما هستند، توانايي راه رفتن ندارند و از شما حيا مي ‌كنند كه سوار شوند و شما پياده باشيد. چه خوب است كه شما هم سوار بشويد تا آنها هم سوار شوند. فرمودند: نه، سوار نمي ‌شوم! ولي راهم را از آنها جدا مي‌ كنم كه آزاد باشند و سواره بروند. ما هم از راه خودمان پياده مي‌ رويم. مقداري كه راه رفتند پاي مباركشان ورم كرد. ✅افرادي تقاضا كردند حال كه پايتان ورم كرده، سوار شويد.فرمودند: نه، من سوار نمي ‌شوم! ولي سر راهمان به شخص سياه‌ پوستي برمي ‌خوريم كه روغني همراهش هست. آن روغن را از او بخريد؛چون براي پاي من نافع است.كسي گفت: آقا سر راه ما منزلي نيست كه به كسي بر بخوريم.فرمود: چرا! به همين زودي مي ‌رسيم و او را مي ‌بينيم. مقداري كه راه رفتند،ديدند انسان سياه ‌پوستي از دور پيدا شد.فرمود: برويد، روغني همراه دارد،در دادن پولش هم سخت گيري نكنيد؛ هر چه پول خواست به او بدهيد و بخريد.كسي رفت و به آن غلام سياه گفت: شما روغني همراه داريد؟ گفت: بله! ولي شما از كجا فهميده‌ايد و براي چه مي ‌خواهيد؟ گفتند: براي امام حسن مجتبي(علیه السلام).تا شنيد، گفت، پس خودم را به حضور اقدسشان ببريد.خودش آمد و گفت: آقا! من از ارادتمندان شما هستم و افتخار مي‌ كنم كه از اين روغن به پايتان بماليد و نافع به حالتان باشد؛ پولي هم نمي ‌خواهم.فقط يك دعا از شما مي ‌خواهم.دعا بفرماييد خدا به من پسري بدهد كه سالم و محبّ شما اهل بيت باشد.چون وقتي من مي ‌آمدم زنم در حال وضع حمل بود مي ‌خواهم وقتي برمي ‌گردم هر دو را سالم ببينم. امام دعا كرد و فرمود: وقتي برگردي خواهي ديد زنت به سلامت وضع حمل كرده و فرزندت پسر و سالم است و از دوستان و شيعيان ما خواهد بود. ✅برگرفته از سخنان حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی
@safirehedayat
Read more
. روایتی جالب از سفر حجت‌الاسلام "مجتبی خامنه ای" به مشهد به گزارش جهان، محمد سعید احدیان مدیر ...
Media Removed
. روایتی جالب از سفر حجت‌الاسلام "مجتبی خامنه ای" به مشهد به گزارش جهان، محمد سعید احدیان مدیر مسئول روزنامه خراسان نوشت:"پرواز که نشست منتظر بودیم درهای هواپیما باز شود. میان مردم حاج آقا مجتبی پسر آقا را دیدم که با آقای بروجردی همکارشان همراه بودند. میان مردم پیاده شدند. فکر کنم خیلی ها کنجکاو ... .
روایتی جالب از سفر حجت‌الاسلام "مجتبی خامنه ای" به مشهد

به گزارش جهان، محمد سعید احدیان مدیر مسئول روزنامه خراسان نوشت:"پرواز که نشست منتظر بودیم درهای هواپیما باز شود. میان مردم حاج آقا مجتبی پسر آقا را دیدم که با آقای بروجردی همکارشان همراه بودند. میان مردم پیاده شدند. فکر کنم خیلی ها کنجکاو بودند ببینند که آیا ایشان با خودروی اختصاصی پاویون می روند یا نه. با شناختی که داشتم می دانستم جوابش چیست اما چون فاصله داشتیم این جواب را شخصا ندیدم. درهای اتوبوس که باز شد تا پیاده شویم من و خیلی های دیگر جواب را دیدیم؛ ایشان هم بین مردم از اتوبوس پیاده شدند. حالا دیگر من هم کنجکاو شده بودم ببینم ایشان کجا و با چه خودرویی سوار می شود. به پائین پله ها که رسیدند آقای بروجردی از ایشان جدا شد، چون خودروی پلاک قرمز وی پایین پله ها منتظر بود. از نظر من طبیعی بود که حاج آقا مجتبی هم همانجا سوار خودرو شود یعنی اگر من جای ایشان بودم چنین عمل می کردم اما دیدم ایشان رفت سمت جایی که خودروهای عادی می آیند مسافران شان را پیاده می کنند و مردم سوار تاکسی می شوند.

فردی که کنار ایشان بود و من فکر می کردم محافظ است با علاقه و شوری ویژه در حالی که مصافحه می کرد از ایشان خداحافظی کرد. تازه فهمیدم شخصی از مردم است که فرصت را غنیمت دانسته و خیلی راحت هم کلام فرزند رهبر انقلاب شده است.

حاج آقا مجتبی بعد از خداحافظی با وی جایی که همه، مسافرانشان را پیاده و سوار می کنند، سوار خودروی پژو 405 بدون شیشه دودی شد و رفت و من با خود گفتم بی خود نیست که هیچ کس برای مردم، "آقا" نمی شود، چون هیچ کس مثل "آقا" و تربیت شدگان توسط  ایشان #مردمی نمی شود."
#هاشمی_رفسنجانی
#آقازاده
#بابای_ماست_خامنه_ای
#ولی_امر_مسلمین
#رهبری
#مجتبی_خامنه_ای
.
.
وای عکس آقا رو نگاه کنین....
خنده هاشون ب آدم امید اتفاقای قشنگ میده...
خدایا سایشون تا ظهور حضرت حجت روی سرمون باشه ان شاالله...
.
Read more
<span class="emoji emoji1f613"></span>اصغر آواره <span class="emoji emoji1f613"></span> <span class="emoji emoji2705"></span>در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها ...
Media Removed
اصغر آواره در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند... و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت ... 😓اصغر آواره 😓 ✅در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره "
اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید.تا اینجا داستان را داشته باشید!
در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت..حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا علی همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم.وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه میبردند!
کنجکاو شد و به سمت آنها رفت...پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است!تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست....مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟!حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟
همه گفتند: نه! مگه کیه این؟
حاجی گفت: این همون اصغر آواره است.مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟!و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی....گفت: سالها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت
سوار اتوبوس که شدم دیدم.... وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد...
ترسیدم و گفتم: یا امامحسین (ع) اگه این مردبخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود، اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید... چه کنم؟!
خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم...
اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی ..ادامه پست بعدی👈
Read more
. #یادبود_شهرکتاب_آنلاین . 2 دسامبر (11 آذر)، سال روز درگذشت رومن گاری . یکی از آن بلیط‌های ...
Media Removed
. #یادبود_شهرکتاب_آنلاین . 2 دسامبر (11 آذر)، سال روز درگذشت رومن گاری . یکی از آن بلیط‌های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار پرداخته باشی می‌توانی هرقدر دلت خواست به هر قطاری سوار شوی و در اروپا به هر کجا که خواستی تشریف ببری. طرف به قدری قطار عوض کرده بود که مخش معیوب شده بود. آخر می‌خواست ... .
#یادبود_شهرکتاب_آنلاین
.
2 دسامبر (11 آذر)، سال روز درگذشت رومن گاری
.
یکی از آن بلیط‌های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار پرداخته باشی می‌توانی هرقدر دلت خواست به هر قطاری سوار شوی و در اروپا به هر کجا که خواستی تشریف ببری. طرف به قدری قطار عوض کرده بود که مخش معیوب شده بود. آخر می‌خواست بلیطش حرام نشود. آنقدر خط عوض کرده بود که دیگر نمی‌توانست یک جا آرام بگیرد. اگر باگ، که همیشه در شاشگاه راه آهن زوریخ پلاس بود، او را آنجا ندیده بود یارو باز سوار قطار شده و به حرکت خود ادامه داده بود. آن قدر می‌رفت و می‌رفت که عاقبت مجبود می‌شدند به ضرب تیر متوقفش کنند. فهمیده بود که چند هفته بیشتر از مدت اعتبار بلیطش باقی نمانده و همین دیوانه‌اش کرده بود. از فرط اضطراب داشت غش می‌کرد و باگ تا سرحد بیهوشی کتکش زده بود. وگرنه طرف می‌خواست به قطار سریع السیری سوار شود و به ونیز برود.
- خداحافظ گری کوپر
.
کتاب های گاری در فروشگاه اینترنتی شهرکتاب:
.
#یادبود #شهرکتاب #شهرکتاب_اینترنتی #کتاب #رومن_گاری
#book #bookcity #shahreketabonline
Read more
رومن گاری،خداحافظ گاری کوپر ۔ ۔ ۔ ۔ «یکی از آن بلیط‌های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار ...
Media Removed
رومن گاری،خداحافظ گاری کوپر ۔ ۔ ۔ ۔ «یکی از آن بلیط‌های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار پرداخته باشی می‌توانی هرقدر دلت خواست به هر قطاری سوار شوی و در اروپا به هر کجا که خواستی تشریف ببری. طرف به قدری قطار عوض کرده بود که مخش معیوب شده بود. آخر می‌خواست بلیطش حرام نشود. آنقدر خط عوض کرده ... رومن گاری،خداحافظ گاری کوپر
۔
۔
۔
۔ «یکی از آن بلیط‌های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار پرداخته باشی می‌توانی هرقدر دلت خواست به هر قطاری سوار شوی و در اروپا به هر کجا که خواستی تشریف ببری. طرف به قدری قطار عوض کرده بود که مخش معیوب شده بود. آخر می‌خواست بلیطش حرام نشود. آنقدر خط عوض کرده بود که دیگر نمی‌توانست یک جا آرام بگیرد. اگر باگ، که همیشه در شاشگاه راه آهن زوریخ پلاس بود، او را آنجا ندیده بود یارو باز سوار قطار شده و به حرکت خود ادامه داده بود. آن قدر می‌رفت و می‌رفت که عاقبت مجبود می‌شدند به ضرب تیر متوقفش کنند. فهمیده بود که چند هفته بیشتر از مدت اعتبار بلیطش باقی نمانده و همین دیوانه‌اش کرده بود. از فرط اضطراب داشت غش می‌کرد و باگ تا سرحد بیهوشی کتکش زده بود. وگرنه طرف می‌خواست به قطار سریع السیری سوار شود و به ونیز برود.»خداحافظ گاری کوپر ۔
۔
۔
۔

امروز سالگرد وفات رومن گاری نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان،فرانسوی است.(زاده ۸ مه ۱۹۱۴ - درگذشته ۲ دسامبر ۱۹۸۰)رومن گری در ۲ دسامبر ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش در سال ۱۹۷۹ با شلیک گلوله‌ایی به زندگی خود خاتمه داد.
Read more
امروز چهارمین پل معلق سیاره سبز هشتاد ساله می شود! به پاس داشت این اتفاق امروز (14 بهمن) ویژه برنامه ...
Media Removed
امروز چهارمین پل معلق سیاره سبز هشتاد ساله می شود! به پاس داشت این اتفاق امروز (14 بهمن) ویژه برنامه جشن هشتاد سالگی پل سفید در ساعت 16 تا 18 برگزار خواهد شد که شامل حرکت نمادین آتشنشانان، دوچرخه سواران، اسب سواران با لباس محلی، دونده ها، قایقرانان، حرکت نمایشی با جت اسکی و معرفی پهنه آبی خواهد ... امروز چهارمین پل معلق سیاره سبز هشتاد ساله می شود!

به پاس داشت این اتفاق امروز (14 بهمن) ویژه برنامه جشن هشتاد سالگی پل سفید در ساعت 16 تا 18 برگزار خواهد شد که شامل حرکت نمادین آتشنشانان، دوچرخه سواران، اسب سواران با لباس محلی، دونده ها، قایقرانان، حرکت نمایشی با جت اسکی و معرفی پهنه آبی خواهد بود.

معرفی پل سفید:
پروژه‌ی ساخت پل معلق یا پل سفید اهواز از سال ۱۳۱۲ کلید خورد. آن موقع تنها پلی که روی رودخانه‌ی کارون ساخته شده بود، پل فلزی راه‌آهن مشهور به پل سیاه بود که راه‌آهن سراسری را به بندر امام خمینی (بندر شاپور آن زمان) وصل می‌کرد. ۱۷ خرداد ۱۳۱۲ قرارداد ساخت این پل بین میرزا علی‌خان منصور، وزیر طرق و شوارع ایران و اسکار لیندال، نماینده یک شرکت سوئدی سونسکاانتر پرناداکتی پولاکت منعقد بسته شد. هزینه‌ی ساخت پل معلق ۵ میلیون و ۷۸۰ هزار ریال برآورد شده بود که پرداخت آن به‌عهده‌ی بانک ملی ایران بود.مصالح و لوازم ساختمان پل از طرف شرکت سنتاب پس از تایید رسمی سفارت ایران در استکلهم به کشور سوئد داده شد.

اوایل مهر ماه سال ۱۳۱۳ بود که موقعیت مکانی پل روی کارون تعیین شد. یک مهندس آلمانی همراه با همسرش مسوولیت اجرایی ساخت پل را برعهده گرفتند.

تا تیر ماه سال ۱۳۱۴ ساخت پایه‌های پل معلق به پایان رسیده بود. کار به‌خوبی پیش می‌رفت تا نوبت به سوار کردن هلالی‌ دوم پل رسید. انگلیسی‌هایی که در شرکت نفت آن زمان کار می‌کردند، لوازمی دراختیار سازنده‌ی پل قرار داده بودند که برای نصب قوس‌های پل استفاده می‌شد. درست در همین مرحله از کار، انگلیسی‌ها جرثقیل و لوازم را پس گرفتند. شرایط به ترتیبی شد که مهندس آلمانی در اثر ناراحتی نیمه‌تمام ماندن پل دق کرد و از دنیا رفت.

خوشبختانه همسر او ناامید نشد و کار ساخت پل را ادامه داد. او با وسایل ابتدایی که آن زمان دراختیار داشت، و با استفاده از چند دوبه به جای جرثقیل، قوس دوم را هم بر اسکلت پل سوار کرد. و این‌گونه بود که پل معلق آماده‌ی بهره‌برداری شد.
.
🌐Ahvaz1400.ir
📺tlgrm.me/Ahvaz1400
.
#اهواز #پل_سفید #اهوازیها #جشن #پل_معلق
#ahvaz #ahvaz1400 #sefidbridge #whitebride
Read more
شب هنگام، خانمی در میدان آزادی تهران سوار یک مسافرکش شخصی شد که مسافر دیگری هم داخل آن بود. وقتی به ...
Media Removed
شب هنگام، خانمی در میدان آزادی تهران سوار یک مسافرکش شخصی شد که مسافر دیگری هم داخل آن بود. وقتی به سمت مقصد حرکت کردند، کمی جلوتر آن یکی مسافر پیاده شد. چند دقیقه بعد مسافرکش به سمت بیابان تغییر مسیر داد و آن خانم مورد تعرض راننده قرار گرفت و اموالش نیز به سرقت رفت. او پس از آن که از چنگال راننده ... شب هنگام، خانمی در میدان آزادی تهران سوار یک مسافرکش شخصی شد که مسافر دیگری هم داخل آن بود.

وقتی به سمت مقصد حرکت کردند، کمی جلوتر آن یکی مسافر پیاده شد.
چند دقیقه بعد مسافرکش به سمت بیابان تغییر مسیر داد و آن خانم مورد تعرض راننده قرار گرفت و اموالش نیز به سرقت رفت.

او پس از آن که از چنگال راننده مسافرکش‌نما رها شد، در تاریکی مسیری را در پیش گرفت تا این که به یک اتومبیل با دو سرنشین مرد رسید و ماجرا را تعریف کرد و از آنها کمک خواست.

اما وقتی سوار خودرو شد، آن دو نیز به سمت یک گاوداری رفتند و در آنجا به او تجاوز کردند.

این خانم در یک شب از سوی سه مرد مورد عرض قرار گرفت، چون سوار مسافرکش شخصی شده بود. ⚠️ سوار مسافرکش‌های شخصی نشوید!

موضوع امنیت شخصی را به شوخی نگیرید!

یک لحظه چشمان خود را باز می‌کنید و می‌بینید که اسیر متجاوزان و گروگان‌گیران شده‌اید.

@farvartish.rezvaniyeh
Read more
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ...
Media Removed
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز ... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.»گفت : «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد، ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم». ___________ سروش صحت
همیشه عشق پیروزه......
Read more
دوستان و همراهان عزیز این یک تبلیغ کوتاه و موقت هست . . اگر مایل هستین ادامه مطلب رو بخونید . . . همراهان ...
Media Removed
دوستان و همراهان عزیز این یک تبلیغ کوتاه و موقت هست . . اگر مایل هستین ادامه مطلب رو بخونید . . . همراهان خوب دهه شصتی به حمایتتون نیاز داریم این پیج جدید خود ادمین هست . با فالو کردن و معرفی به دوستانتون ما را حمایت کنید . . داستانی به نقل از سروش صحت " بازیگر و کارگردان توانمند ایران " . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . صبح ... دوستان و همراهان عزیز این یک تبلیغ کوتاه و موقت هست .
.
اگر مایل هستین ادامه مطلب رو بخونید .
.
.
همراهان خوب دهه شصتی به حمایتتون نیاز داریم این پیج جدید خود ادمین هست .
با فالو کردن و معرفی به دوستانتون ما را حمایت کنید .
.
داستانی به نقل از سروش صحت " بازیگر و کارگردان توانمند ایران "
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت :نه .......ادامه داستان را در پیج زیر بخوانید .
.
@short.stories.informative
@short.stories.informative
@short.stories.informative
.
.
.
@short.stories.informative
@short.stories.informative
@short.stories.informative
Read more
خاطره ای از امیر خلبان بالگرد محمود بابایی در یکی از عملیات‌ها قرار بود پل مارد را تخریب کنیم به همین ...
Media Removed
خاطره ای از امیر خلبان بالگرد محمود بابایی در یکی از عملیات‌ها قرار بود پل مارد را تخریب کنیم به همین منظور دو بالگرد کبری با همراهی یک بالگرد نجات 214 قصد داشتیم عراقی ها را دور بزنیم تا با پدافند آنها روبرو نشویم. به حدود 3 مایلی مارد، در امتداد خط مقدم به سمت شمال گردش کردیم هنوز 2 دقیقه از حرکت ... خاطره ای از امیر خلبان بالگرد محمود بابایی
در یکی از عملیات‌ها قرار بود پل مارد را تخریب کنیم به همین منظور دو بالگرد کبری با همراهی یک بالگرد نجات 214 قصد داشتیم عراقی ها را دور بزنیم تا با پدافند آنها روبرو نشویم.
به حدود 3 مایلی مارد، در امتداد خط مقدم به سمت شمال گردش کردیم
هنوز 2 دقیقه از حرکت ما به سمت جنوب نگذشته بود که ناگهان ناصر فریاد زد: محمود! روی سر عراقی‌ها هستیم
بر اساس نقشه هنوز زمان داشتیم تا به خط مقدم عراق که در شمال خرمشهر احداث کرده بود برسیم. اما آن‌ها تغییر موقعیت داده و ما اکنون بالای سر آن‌ها بودیم. و جالب اینجاست که روی نیروهای تدارکات آنها بودیم.
سربازان در حال استراحت بودند و نفرات بیرون از سنگرها با لباس راحتی تردد می‌کردند. توپ‌های پدافندی بدون نفر در جای خود رها شده و تا چشمکار می‌کرد وانت و کامیون آذوقه و مهمات در آن نقطه بود! آن قدر این لقمه چرب و نرم بود که ماموریتمان یادمان رفت! آتش‌بازی را آغاز کردیم. توپ 20 میلی‌متری را به کار انداخته و به سراغ تک تک سنگرها رفتیم و حساب نفرات درون سنگرها را رسیدیم. 
توپ کبرا از بیرون صدای وحشتناکی دارد. همین صدا باعث شد تا تعداد زیادی از نفرات عراقی کپ کرده و روی زمین دراز بکشند و کار ما را راحت‌تر کند. همانطور به همراه ناصر مشغول انهدام سنگرها، کامیون‌ها و وانت‌های آذوقه و مهمات بودیم که یک دفعه متوجه شدم یک اتوبوس از میان دیگر ادوات بیرون آمد، سمت عراق را گرفت و تمام نفراتی که هنوز ما به خدمتشان نرسیده بودیم به سمت اتوبوس می‌دویدند و یکی یکی سوار می شدند. وضعیت این نفرات که به سمت اتوبوس می‌دویدند با توجه به غافلگیری شدید بسیار جالب و خنده‌دار بود. تعداد زیادی با زیرپوش سفید و بقیه با دمپایی، با هر مشقتی بود خود را به اتوبوس رسانده و سوار شدند. 
همین که اتوبوس شروع به حرکت کرد، من خطاب به کمک خلبان خودم فریاد زدم:‌«جهان! اتوبوس» گفت: «دارمش! عجله نکن». ما اصولا برای هر هدفی از موشک «تاو» استفاده نمی‌کردیم و اما اینبار فرق میکرد.
بعد از شلیک تاو، از اتوبوس به جز چند تکه، چیزی باقی نمانده بود.
خلاصه تمام تسلیحاتمان را خالی کردیم بجز چند فشنگ برای برگشتن.
نژادتقی گفت:محمود! هوای من را داشته باش، می‌خواهم بنشینم!» گفتم: «برو! دارمت!» نژاد تقی به زمین نشست و کمک خلبانش، مقدمی، بلافاصله با اسلحه بیرون پرید ما در هر بالگرد برای مواقع اضطراری، یک کلاش قنداق تاشو داشتیم. مقدمی به سراغ چند سنگر رفت و خیلی خونسرد آنجا را پاکسازی کرد و با چند اسیر و چند اسلحه غنیمتی به بالگرد بازگشت.
منبع سنترالکلوپ
Read more
 #bighanoon پيرمرد‌‌ روی کمرش تپه‌ای د‌‌اشت که از تمام‌ِ قوزی‌های د‌‌نيا خميد‌‌ه‌تر و زشت‌تر نشانش ...
Media Removed
#bighanoon پيرمرد‌‌ روی کمرش تپه‌ای د‌‌اشت که از تمام‌ِ قوزی‌های د‌‌نيا خميد‌‌ه‌تر و زشت‌تر نشانش می‌د‌‌اد‌‌. بچه‌ که بود‌‌ مثل باقی بچه‌ها اند‌‌امی معمولی د‌‌اشت و حتی قد‌‌ بلند‌‌تر از باقی هم سن و سالانش بود‌‌. 11 سالش بود‌‌ که گاو نشست روی صورت د‌‌ايی‌ کوچکش و خفه‌اش کرد‌‌. ماد‌‌رش توی ... #bighanoon
پيرمرد‌‌ روی کمرش تپه‌ای د‌‌اشت که از تمام‌ِ قوزی‌های د‌‌نيا خميد‌‌ه‌تر و زشت‌تر نشانش می‌د‌‌اد‌‌. بچه‌ که بود‌‌ مثل باقی بچه‌ها اند‌‌امی معمولی د‌‌اشت و حتی قد‌‌ بلند‌‌تر از باقی هم سن و سالانش بود‌‌. 11 سالش بود‌‌ که گاو نشست روی صورت د‌‌ايی‌ کوچکش و خفه‌اش کرد‌‌. ماد‌‌رش توی مراسم ختم از هوش رفت و مجبور شد‌‌ او را غلند‌‌وش کند‌‌ و تا د‌‌رمانگاه ببرد‌‌ش. موقع مراسم سوم و هفتم و چهلم هم همين آش بود‌‌ و همين کاسه. وقتی به د‌‌رمانگاه ‌می‌رسيد‌‌ مهره‌های کمرش می‌سوختند‌‌. مد‌‌تی گذشت. يک روز د‌‌ايی وسطی‌اش با موتور سيکلت رفت زير تريلی و به د‌‌و عنصر اکسيژن و هيد‌‌روژن تبد‌‌يل شد‌‌. توی مراسم ختم و سوم و هفتم و چهلم‌ِ اين يکی هم ماد‌‌رش مد‌‌ام از هوش ‌می‌رفت و مجبور ‌می‌شد‌‌ غلند‌‌وشش کند‌‌ و تا د‌‌رمانگاه ببرد‌‌ش. هنوز آبِ کفن‌ِ د‌‌ايي وسطی خشک نشد‌‌ه بود‌‌ که عمه‌اش را عقرب نيش زد‌‌ و فاتحه. سر‌ِ مراسم ختم و باقی مراسمات هم ماد‌‌رش طبق معمول هی از هوش می‌رفت و او مجبور می‌شد‌‌ غلند‌‌وشش کند‌‌ و برساند‌‌ش به د‌‌رمانگاه. سال‌ِ عمه که تمام شد‌‌ عموي ارشد‌‌ش را برق گرفت و به ذرات غبار تبد‌‌يل شد‌‌. سر مراسم اين يکی هم ماد‌‌رش همان بی‌هوشی‌های مد‌‌امش را د‌‌ر برنامه‌اش گنجاند‌‌ و سوار بر کول‌ِ پسرش راهی د‌‌رمانگاه می‌شد‌‌. آنقد‌‌ر قوم و خويش د‌‌اشتند‌‌ که هر د‌‌و سه ما‌ه يکبار يکی‌شان ريق رحمت را سر می‌کشيد‌‌ و با اين حال چيزی از تعد‌‌اد‌‌شان کم نمی‌شد‌‌. انگار مرد‌‌ه‌هایشان پس از مرگ د‌‌ر جسمی د‌‌يگر حلول می‌کرد‌‌ند‌‌ و می‌رفتند‌‌ ته‌ِ صف! 20‌ساله که شد‌‌ کمرش خميد‌‌ه بود‌‌. قوزی نه چند‌‌ان کوچک بين کتف‌هايش د‌‌رآمد‌‌ه بود‌‌. د‌‌ر همان آغاز 20 سالگی‌اش کشمش پريد‌‌ توی گلوی ماد‌‌ربزرگش و او را خفه کرد‌‌. پس ماد‌‌رش طبق معمول همان اقد‌‌امات هميشگی را د‌‌ر امر‌ِ بی‌هوشی مبذول د‌‌اشت و راکب بر غلند‌‌وش وی راهی د‌‌رمانگاه می‌شد‌‌. وقتی اقوام د‌‌يد‌‌ند‌‌ که پسر د‌‌ر امر‌ِ غلند‌‌وش کرد‌‌ن‌ِ ماد‌‌رش حرفه‌ای شد‌‌ه تصميم گرفتند‌‌ تا غشی‌های خود‌‌شان را نيز سوار او کنند‌‌، پس هر کسی که ميان مراسم ختم از هوش می‌رفت پسر را صد‌‌ا می‌زد‌‌ند‌‌‌، لش‌ِ شخص‌ِ بی‌هوش را روی گُرد‌‌ه‌اش می‌اند‌‌اختند‌‌ و بعد‌‌ هم مثل يابوی بارکش بر کپلش می‌کوبيد‌‌ند‌‌ که برو!
به 30‌سالگی که رسيد‌‌ تعد‌‌اد‌‌ د‌‌فعاتی که کسی را غلند‌‌وش کرد‌‌ه و به د‌‌رمانگاه رساند‌‌ه بود‌‌ش از تمام باری که قاطرها و چهارپايان‌ِ آنجا حمل کرد‌‌ه بود‌‌ند‌‌ بيشتر بود
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
- <span class="emoji emoji1f695"></span> صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ...
Media Removed
- صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ... - 🚕
صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.

چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد، ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم». @soroushsehat | پس کجایی
-
#سروش_صحت
#تاکسی
#داستانک
Read more
داستان راننده اتوبوس و مسافر هیکلی و ندادن بلیط . مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح ...
Media Removed
داستان راننده اتوبوس و مسافر هیکلی و ندادن بلیط . مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری ... داستان راننده اتوبوس و مسافر هیکلی و ندادن بلیط
.

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.
او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد.
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد.
در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!»
پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!
.
شب همگی خوش
یاحق💓
Read more
مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و ...
Media Removed
مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل ... مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد.

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد.

در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کیرش خیلی کلفته ! بخوای گوه بخوری جوری ننتو میگاد که هیچوقت یادت نره »

مایکل از بس خایه کرده بود صورتش رنگ کیر شده بود ولی با این حال کیر خود را از شلوارش در آورد و گفت :« تام هیکل باید بیایی بخوریش »

تام هیکل هم از آنجا که کیونی بود (به هیکلش نمیومد ولی خب کیونی بود دیگه تقصیر من که نیست ) یک دست ساک لبنانی برای مایکل زد .

#هیچگاه_دیگران_را_زود_قضاوت_نکنید_و_از_این_کسشرا_:D
#ایکسشر_هپی_اندینگ
#ایکسشر_پندآموز
#xSHER_sina
Read more
.. .. آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی ...
Media Removed
.. .. آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس ... ..
..
آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس می برد و می آوردشان. من اما، همیشه توی ایستگاه اتوبوس سه راه امین حضور، چشم انتظار اتوبوسی می نشستم که راننده اش موقع سوار شدن می گفت: بلیط نداری سوار نشو! و من همیشه بلیط داشتم. یک بلیط پنج تومانی که لای انگشتان عرق کرده ام، مچاله شده بود.

جای من مدرسه علوی نبود. اسم من را باید توی یکی از همان دبستان های شوش- مولوی می نوشتند. همانجا که اگر توی خط نمی ایستادی، ترکه آلبالوی آقای رحیمی پشت ران های لاغرت را خط می انداخت. نه اینکه بروم توی مدرسه ای که روانشناس دارد، آدم حسابی دارد، معاون کوفت دارد و مسئول زهر مار. آخر من چه می دانستم هر چیزی که جلویم می گذارند، پس فردا آتو می شود. من فقط یک بچه بودم. بچه ای که حسرت داشت. بچه ای که نمی دانست توی برگه آرزوها باید چه بنویسد. بچه ای که نمی دانست گول حرف بزرگ تر ها را نباید بخورد. من گول خوردم. بازی ام دادند. گفتند هر چه آرزو داری توی این برگه بنویس. خیالت هم راحت، دست کسی به آرزوهایت نمی رسد.

من پینوکیو بودم. زود خر می شدم. خر شدم و نوشتم "من آرزو دارم یک دوچرخه قرمز داشته باشم تا حداقل از مدرسه تا خانه را پا بزنم و پول بلیط اتوبوس را از بوفه مدرسه ساندویچ کالباس بخرم" چمیدانستم بقیه می نویسند آرزویشان سلامتی پدر و مادر است. چمیدانستم بقیه منتظر ظهور امام زمانند. کف دستم را که بو نکرده بودم. فردای آن روز پدرم را خواستند مدرسه و برگه آرزوهایم را گذاشتند کف دستش. شبش یک دوچرخه قرمز دست دوم توی حیاط خانه قدیمی مان بود و پدری که توی اتاق رژه می رفت و زیر لب می گفت: همه بچه ها آرزوی سلامتی پدر مادرشون رو دارن. اون وقت توله ما .. دو چرخه ام را صبح یک روز جمعه و درست آن موقعی که سرم را کرده بودم توی پنجره نانوایی بربری که بگویم "آقا دو تا نان خاشخاشی لطفا" دزد برد. بدون اینکه بداند، همه آرزوهای پسرک جنوب شهری را ربوده است. بدون اینکه بداند این فقط یک دوچرخه نبود. سلامتی پدر و مادر بوده و انتظار ظهور امام زمان.

از آن روز دیگر سوار هیچ دو چرخه ای نشدم. به هیچ اتوبوسی بلیط ندادم و هر روز و هر شب به این فکر می کردم که اگر توی برگه آرزوها می نوشتم سلامتی پدر و مادرم لا اقل این ها را دزد نمی برد....
#donyaye_ideal
Read more
یه روز با چند تا از دوستانم سوار تاکسی بودیـم و داشتیم با هم از هر دری صحبت می کردیم که راننـده ی تاکسی ...
Media Removed
یه روز با چند تا از دوستانم سوار تاکسی بودیـم و داشتیم با هم از هر دری صحبت می کردیم که راننـده ی تاکسی هم وارد بحث شد و برای اینکه ما رو نصیحــت کنه گفت : حدودا سی سال قبل وقتی که جوون بودم ، توی محلمون یک زن جوان و بسیار زیبا زندگی می کــرد!تو محل پیچیده بود زن ناجوریه علی رغم اینکه شوهر هم داشـت!منم تو عالم ... یه روز با چند تا از دوستانم سوار تاکسی بودیـم و داشتیم با هم از هر دری صحبت می کردیم که راننـده ی تاکسی هم وارد بحث شد و برای اینکه ما رو نصیحــت کنه گفت : حدودا سی سال قبل وقتی که جوون بودم ، توی محلمون یک زن جوان و بسیار زیبا زندگی می کــرد!تو محل پیچیده بود زن ناجوریه علی رغم اینکه شوهر هم داشـت!منم تو عالم جوونی وسوسه شدم که هر طور شده باهاش رابطه داشته باشم!وموفق هم شدم!یه روز وقتی که شوهــرش نبود رفتم خـونش و مشغول خوش و بش کردن بودیم که در خونه شو زدند!زن فوری خودش رو جم و جور کرد و رفت دم در ؛ شوهرش اومده بود!من حسابی ترسیده بودم اما زن با خونسردی رو به شوهرش گفت : حاجی امـروز آبگـوشت داریم برو چـند تا نون بخـر و بـیا! شوهرش رفت و من هم با هزار ترس و لرز از خونه زدم بیرون!از اون روز سالها گذشت،ازدواج کرده بودم و یه تاکسی خریدم و روزگار میگذروندم. یه روز که زیاد حالم خوب نبود تصمیم گرفتم زود برم خونه همین که در را زدم ، زنم اومــد در خونه و گفت:تویی!حالا که زود اومدی برو چند تا نون بخر وبیا برای ناهار آبگوشت داریم!نمیدونم چرا یه دفعه پشتم لرزید! جمله اش دقیــقا شبیه جمله ی سی سـال قبل اون زن بود ، ناگهان خاطره ی اون روز در ذهنم تداعی شد و دلم آشوب شد.ناخودآگاه رفتم توتاکسی نشستم و منتظر شدم!درعين بهت و ناباوری بعد از لحظاتی دیدم جوانی از خانه ام بیرون زد!دنیا جلوی چشمم تیره و تار شده بود!صداش زدم و گفتم : سوار شو!جوان که حسابی ترسیده بودگفت : تو کی هستی؟گفتم : سوار شو تا بهت بگم .وقتی سوار شد، گفتم : من شوهر همون زنی هستم که الآن باهاش مشغول بودی ! از ترس شروع به لرزیدن کرد.تا اومد حرف بزنه گفتم : نترس ، حقم بود و خاطره ی دوران جوونیمو واسش تعریف کردم و گفتم : تو هم منتظر چنین روزی باش ! بعد از این قضیه چند وقتی خیلی داغون بودم زنم رو طلاق دادم......
مراقب کارهایی که می کنید باشید!تاوان خیلی از کارهامون رو تو همین زندگی باید پس بدیم.خدایا ببخش ما رو به خاطر گناهانی که لذتش رفته اما مسئولیتش مونده....
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت!! ......... زندگي، بازي بومرنگ‌هاست؛ انديشه‌ها، كردارها و سخنان ما دير يا زود با دقت شگفت‌آوري به سوي ما بازمي‌گردند.💐🌷🌸🌹🌺
Read more
اینک که زمین و آسمان می گرید، از ماتم عسکری جهان می گرید؛ جا دارد اگر شیعه خون گریه کند، چون مهدی صاحب ...
Media Removed
اینک که زمین و آسمان می گرید، از ماتم عسکری جهان می گرید؛ جا دارد اگر شیعه خون گریه کند، چون مهدی صاحب الزمان می گرید؛ . . سالروز پرپر شدن یازدهمین گل بوستان امامت و ولایت را به فرزند عزیزشان حضرت صاحب الزمان(عج)، رهبر معظم انقلاب اسلامی امام خامنه ای (مدظله) . و شما عزیزان تسلیت عرض مینمایم. . . ... اینک که زمین و آسمان می گرید، از ماتم عسکری جهان می گرید؛

جا دارد اگر شیعه خون گریه کند، چون مهدی صاحب الزمان می گرید؛
.
.
سالروز پرپر شدن یازدهمین گل بوستان امامت و ولایت را به فرزند عزیزشان حضرت صاحب الزمان(عج)، رهبر معظم انقلاب اسلامی امام خامنه ای (مدظله)
.
و شما عزیزان تسلیت عرض مینمایم.
.
. شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال ۲۶۰هجری نوشته اند .در کیفیت شهادت آن امام بزرگوار آمده است :
.
.
فرزند عبیدالله بن خاقان گوید روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا – یعنی حضرت امام حسن عسکری – رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد .
.
.
خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، .
.
امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . .
.
بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گردیده . .
.
پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را – که عموما اطبای مسیحی و یهودی در آن زمان بودند – امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند .
.
.
و این کارها را برای آن می کردند که آن زهری که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته ،
.
.
پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال ۲۶۰ ه . ق آن امام مظلوم در سن ۲۹سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . .
.
بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد … تا دو سال تفحص احوال او می کردند … . این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او – از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) می پیوست ، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان(عج) – همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد .
.
.
بدین جهت به بهانه های مختلف در خانه حضرت عسکری علیه السلام رفت و آمد
Read more
<span class="emoji emoji1f53b"></span>مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. ...
Media Removed
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: ... 🔻مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.
روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.» ⭐️پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!⭐️ ۹۵/۵/۲۱
Read more
. آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی ...
Media Removed
. آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس می ... .
آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس می برد و می آوردشان. من اما، همیشه توی ایستگاه اتوبوس سه راه امین حضور، چشم انتظار اتوبوسی می نشستم که راننده اش موقع سوار شدن می گفت: بلیط نداری سوار نشو! و من همیشه بلیط داشتم. یک بلیط پنج تومانی که لای انگشتان عرق کرده ام، مچاله شده بود.

جای من مدرسه علوی نبود. اسم من را باید توی یکی از همان دبستان های شوش- مولوی می نوشتند. همانجا که اگر توی خط نمی ایستادی، ترکه آلبالوی آقای رحیمی پشت ران های لاغرت را خط می انداخت. نه اینکه بروم توی مدرسه ای که روانشناس دارد، آدم حسابی دارد، معاون فلان دارد و مسئول بیسار دارد. آخر من چه می دانستم هر چیزی که جلویم می گذارند، پس فردا آتو می شود. من فقط یک بچه بودم. بچه ای که حسرت داشت. بچه ای که نمی دانست توی برگه آرزوها باید چه بنویسد. بچه ای که نمی دانست گول حرف بزرگ تر ها را نباید بخورد. من گول خوردم. بازی ام دادند. گفتند هر چه آرزو داری توی این برگه بنویس. خیالت هم راحت، دست کسی به آرزوهایت نمی رسد.

من پینوکیو بودم. زود خر می شدم. خر شدم و نوشتم "من آرزو دارم یک دوچرخه قرمز داشته باشم تا حداقل از مدرسه تا خانه را پا بزنم و پول بلیط اتوبوس را از بوفه مدرسه ساندویچ کالباس بخرم" چه میدانستم بقیه می نویسند آرزویشان سلامتی پدر و مادر است. کف دستم را که بو نکرده بودم. فردای آن روز پدرم را خواستند مدرسه و برگه آرزوهایم را گذاشتند کف دستش. شبش یک دوچرخه قرمز دست دوم توی حیاط خانه قدیمی مان بود و پدری که توی اتاق رژه می رفت و زیر لب می گفت: همه بچه ها آرزوی سلامتی پدر مادرشون رو دارن. اون وقت توله ما .... دو چرخه ام را صبح یک روز جمعه و درست آن موقعی که سرم را کرده بودم توی پنجره نانوایی بربری که بگویم "آقا دو تا نان خاشخاشی لطفا" دزد برد. بدون اینکه بداند، همه آرزوهای پسرک جنوب شهری را ربوده است. بدون اینکه بداند این فقط یک دوچرخه نبود. سلامتی پدر و مادر بوده

از آن روز دیگر سوار هیچ دو چرخه ای نشدم. به هیچ اتوبوسی بلیط ندادم و هر روز و هر شب به این فکر می کردم که اگر توی برگه آرزوها می نوشتم سلامتی پدر و مادرم لا اقل این ها را دزد نمی برد. با اینکه مادرم را قبل از این ها خدا برده بود.
مرتضی برزگر
#نوستالژی #گچ #تخته_سیاه #کودکی
Read more
سواره ها و پیاده ها با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم… از سر و روی راننده مثل باران عرق می ریخت. دوستم ...
Media Removed
سواره ها و پیاده ها با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم… از سر و روی راننده مثل باران عرق می ریخت. دوستم عابرینی را که در وسط خیابان راه می رفتند نشان داد و گفت: این ها را خوب نگاه کن… انگار دارن توی پیاده رو های شانزلیزه قدیم میزنن. من هم در تایید حرف های دوستم گفتم: اسم خودشان را هم آدمهای متمدن گذاشتن…. ... سواره ها و پیاده ها
با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم… از سر و روی راننده مثل باران عرق می ریخت.

دوستم عابرینی را که در وسط خیابان راه می رفتند نشان داد و گفت: این ها را خوب نگاه کن… انگار دارن توی پیاده رو های شانزلیزه قدیم میزنن.

من هم در تایید حرف های دوستم گفتم: اسم خودشان را هم آدمهای متمدن گذاشتن…. تاکسی مقدار دیگه ای رفت، یکنفر که می خواست از اتوبوس پیاده شود چیزی نمانده بود زیر تاکسی برود! .

راننده محکم روی ترمز زد و مسافرین مثل اینکه به حضور بزرگان رسیده اند تعظیم کنان دو سه بار جلو و عقب رفتند. دوستم به شخصی که نزدیک بود زیر تاکسی برود گفت: آقا چرا جلویت را نگاه نمی کنی ؟

قبل از اینکه یارو جوابی بدهد راننده گفت: ه…ه…و…ش…ش، یابو!… تاکسی دوباره راه افتاد… دوستم گفت: وقتی ما راه رفتن بلد نیستیم چه انتظاری داریم؟

دنباله حرف دوستم من هم گفتم: تا نظم و ترتیب را یاد نگیریم به هیچ جایی نمی رسیم!

خانم جوان و زیبایی که دست بچه اش را گرفته بود بدون توجه به چراغ قرمز و اخطار پلیس راهنمایی از پیاده رو وارد خیابان شد، وقتی از جلوی تاکسی ما گذشت گلگیر ماشین به باسن خانم خورد، خانم روزی زمین دراز کشید و مثل کسی که می خواهد عکس یادگاری بگیرد با یک ژست رمانتیک روی زمین نشسته و ما را نگاه می کرد و به گمانم فحش می داد. راننده دنده را عوض کرد و گازش را گرفت و رفت و می گفت اگر ده بیست تا از اینها را ماشین ها زیر کنن و جریمه نشوند بقیه راه رفتن را یاد می گیرند. که ناگهان مسافر بغل دستی داد کشید: هووووش ش ش حیوان حواست کجاست؟ دوستم به گمان اینکه مسافر بغل دستی به او فحش می دهد گفت: چخه !!… بعد که فهمید مسافر بغل دستی به یکی از عابران فحش داده، رفیق بنده هم وانمود کرد که به شخصی که بی هوا پرید جلوی ماشین فحش داده است. راننده گفت کوچکشان یکجور… بزرگش هم یه جور دیگه…

من و دوستم از تاکسی پیاده شدیم، خانه ی ما چند کوچه آن طرف تر بود.

دوستم کنار من راه می رفت… هنوز دو سه قدم از تاکسی دور نشده بودیم… ناگهان مثل اینکه کسی لنگ او گرفت از زمین بلند کرد و دو متر آنطرف تر به زمین زد. راننده تازه شاکیست و به ما می گوید که مردیکه از جان خودت سیر شده ای به درک… برای ما شر درست نکن. و بعد دوباره سوار تاکسی شد و رفت. دوستم می گفت: دوست عزیز اینها تقصیر ندارند… قصی اون هاس که به اینها گواهینامه دادن. که ناگهان ماشینی به سرعت داشت به سمت ما می آمد… نمیدانم تا به حال برایتان پیش آمده توی پیاده روی شلوغ دو نفر که از روبرو می آیند و هر دو عجله دارند ادامه در كامنت اول🙂
#iamlennon😏
Read more
از دیدگاه روان شناسی و انسان شناسی، شخصیت هر فردی در ۳ دوره هفت سال اولیه زندگی خود ساخته میشود و شخصیتش شکل میگیرد. هفت سال اول که فرد کلا در اختیار خانواده است. هفت سال دوم که شخصیت فرد در حال شکل گیریست و هفت سال سوم که بعد از آن دیگر نمیتواند پندارها و باورها و شخصیت خود را تغییر دهد آن نهال کوچک درخت ... از دیدگاه روان شناسی و انسان شناسی، شخصیت هر فردی در ۳ دوره هفت سال اولیه زندگی خود ساخته میشود و شخصیتش شکل میگیرد. هفت سال اول که فرد کلا در اختیار خانواده است. هفت سال دوم که شخصیت فرد در حال شکل گیریست و هفت سال سوم که بعد از آن دیگر نمیتواند پندارها و باورها و شخصیت خود را تغییر دهد آن نهال کوچک درخت تنومندی خواهد شد.
محمدرضا شاه در هفت سال زندگی خود به سوئیس رفت، وقتی که در ۲۰ سالگی به ایران بازگشت، یک ایرانی بود اما با فرهنگ بیگانه از مردم ایران!!
شاه یک سوئیسی شده بود! راه رفتنش نگاه کردنش دست دادنش! کسی صدای بلند شاه را هرگز نشنید، او آرام و با وقارحرف میزد. او سواد داشت، میخواست همه با سواد شوند. او بهداشت را دوست داشت، سپاه بهداشت را به روستا ها فرستاد. شاه کشتی گیر نبود، تنیس بازی میکرد! او زورخانه نمیرفت اسکی میکرد! شاه دروغگو تبود، شاه کلاهبردار نبود.
او حتا وقتی که از ایران رفت، به کسی توهین نکرد! سوئیسی ها اهانت نمیکنند، آرام از کنار هم میگذرند! شاه با وقار رفت...
شاه یک صفت دیگر هم یاد گرفته بود، او قدرشناس بود. از کوروش میگفت، از شاه شاهان. او از پدرش میگفت که برای او و من چه کرد. شاه هرگز من نگفت همیشه ما میگفت و او رفت...
اما من که بودم؟ هرگز بلیط اتوبوس نخریدم! یا پشت اتوبوس رفتم مدرسه یا در شلوغی بدون بلیط سوار شدم! من دروغ گفتم و تقلب کردم تا در امتحان قبول شدم! من ایرانی میدانستم اگر کلاه کسی را بر ندارم، کلاه من را برمیدارند! من کلاهبردار شدم! من خیابان یکطرفه را میرفتم تا زودتر به مقصد برسم! من در ظهر عاشورا ۴ تا قابلمه چلو خورشت قیمه میگرفتم!! من به دزدی، قانون شکنی، کلاهبرداری و همه رذائل اخلاقی نام "زرنگی" گذاشتم و به آن افتخار کردم!!
و من ومن ومن ایرانی بودم و او که رفت برای من ایرانی ۲۰۰ سال زود آمده بود...
Read more
. مامان جون خياط بود. نه از آن خياط هاى بلوز و دامن دوز. از آن خياط هاى كت و شلوار دوز كه همه جا روى سرشان ...
Media Removed
. مامان جون خياط بود. نه از آن خياط هاى بلوز و دامن دوز. از آن خياط هاى كت و شلوار دوز كه همه جا روى سرشان مى گذاشتنش. از آقا هوشنگ كه جدا شد، رفت طبقه ي هشتم پلاسكو، توى كارگاه آقا رضا مشغول به كار شد. آقا رضا را از سال ها قبل و كوچه برلن مى شناخت. همان زمان ها كه آقا رضا اولين مزون لباس عروسش را باز كرده بود ... .
مامان جون خياط بود. نه از آن خياط هاى بلوز و دامن دوز. از آن خياط هاى كت و شلوار دوز كه همه جا روى سرشان مى گذاشتنش.
از آقا هوشنگ كه جدا شد، رفت طبقه ي هشتم پلاسكو، توى كارگاه آقا رضا مشغول به كار شد.
آقا رضا را از سال ها قبل و كوچه برلن مى شناخت.
همان زمان ها كه آقا رضا اولين مزون لباس عروسش را باز كرده بود و بعد از آن مزون باب همايون و بعد هم رفت تبريز و آنجا هم آخرين شعبه ى مزون لباس عروس را باز كرد و در آخر هم رفت سراغ كت شلوار دوزى پلاسكو.
به هر حال مامان جون كارش را پيش آقارضا شروع كرد و ماه به سال نرسيده، شد سرپرست كارگاه. تعريف مى كرد هر سال شب چله كه تمام مى شد، ساعت كارش تا دوازده شب طول مى كشيد. بعد هم با آن كت و دامن به روزش از پلاسكو خارج مى شد و بدون اينكه آب از آب تكان بخورد و يا كسى با كلامش يادآور زن بودنش بشود، اولين تاكسى را سوار مى شد و مى رفت خانه.
مى گفت اين تا ديروقت كار كردن درست تا يك ساعت قبل از سال تحويل ادامه داشت و بعد هم در كارگاه را مى بستند و كارگرها با جيب پر پول و جعبه ى شيرينى راهى خانه هايشان مى شدند تا سال را در كنار خانواده و سفره ى هفت سين تحويل كنند.
مامان جون "پلاسكو" را يك جورى "پلاسكو" مى گفت كه انگار خانه اش بود.
خودِ خودِ خانه اش.
حالا تمامِ امروز، من به كسانى فكر مى كردم كه ديگر "پلاسكو" را نمى توانند جورى "پلاسكو" بگويند كه گويى خانه شان است. من امروز به كارگرهايى فكر مى كردم كه ديگر جيب هايشان شب عيد پر پول نخواهد بود و يا حتى نيستند كه سال را در كنار خانواده و سفره ى هفت سين تحويل كنند.
من امروز تمامِ فكرم در پى كارگرها و آتشنشانانى بود كه زير آوار ماندند... زير آوار مانده اند...
من امروز...
.
Read more
Loading...
Load More