رفت آن سوار

Unique profiles
88
Most used tags
#سیمین_بهبهانی, #ذکر__یعنی, #ابراهيم_هادي, #دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد, #علمدار_كميل, #همایون_شجریان
Total likes
93,909
Top locations
Kerman, Iran, بازار تهران, Tehran, Iran
Average media age
543 days
to ratio
13.3
قسمت سوم زندگی نامه ادواردو آنیلی: فعالیت‎‎های ادواردو در ایتالیا ادواردو با اعمال نفوذی که ...
Media Removed
قسمت سوم زندگی نامه ادواردو آنیلی: فعالیت‎‎های ادواردو در ایتالیا ادواردو با اعمال نفوذی که داشت، کانال یک تلویزیون ایتالیا را قانع کرد که یک فیلم مستند راجع به کشور‎های اسلامی بسازد و تهیه‎کنندگی فیلم را نیز خودش بر عهده گرفت‎. در این راستا به ایران هم آمد و بعد هم این فیلم‎ را در تلویزیون ... قسمت سوم زندگی نامه ادواردو آنیلی:
فعالیت‎‎های ادواردو در ایتالیا

ادواردو با اعمال نفوذی که داشت، کانال یک تلویزیون ایتالیا را قانع کرد که یک فیلم مستند راجع به کشور‎های اسلامی بسازد و تهیه‎کنندگی فیلم را نیز خودش بر عهده گرفت‎. در این راستا به ایران هم آمد و بعد هم این فیلم‎ را در تلویزیون به نمایش گذاشت. بعد از نمایش آخرین قسمت با "ایگور من" خبرنگار روزنامه "لاستامپا" درباره اسلام به مناظره نشست. همچنین وقتی کتاب سلمان رشدی منتشر شد، یک ناشر ایتالیایی تصمیم گرفت آن را منتشر کند. ادواردو با شنیدن این خبر به دیدن او رفت و به او به خاطر انتشار این کتاب اعتراض کرد.

دکتر قدیری ابیانه درباره فعالیت­ های وی می­ گوید: "او می‎گفت که نمی‎توانم ببینم به مقدسات من توهین شود و من هیچ حرفی نزنم. وی همچنین در برابر جنایات اسراییل در فلسطین طاقت نمی‎آورد و به نخست‎وزیر و رییس‎جمهوری و حتی سران کشور‎های دیگر زنگ می‎زد و خواستار جلوگیری از این اقدامات می‎شد که من به او گفتم داری با این کار‎ها شهادتت رو جلو می‎اندازی. صهیونیست‎ها دست از سر تو بر نخواهند داشت، از این کار‎ها پرهیز کن". اعمال فشار به ادواردو برای بازگشت به مسیحیت

حسین عبداللهی و محمد اسحاق عبداللهی صمیمی ترین دوستان ایرانی ادواردو، فشارهای وارد شده به ادواردو از سوی خانواده اش را غیرقابل باور توصیف می کنند. حسین عبداللهی می گوید: "ادواردو تحت فشار اقتصادی بسیار زیادی قرار داشت. خانواده آنیلی وی را به صورت کامل از لحاظ اقتصادی تحریم اقتصادی کرده بودند. به گونه ای که وی حتی برای تاکسی سوار شدن پول نداشت." حسین می گوید: "یک روز با ادواردو به نمایندگی هواپیمایی ایران ایر در ایتالیا رفتیم تا برای ادواردو بلیط سفر به ایران تهیه کنیم. کارگزار ایتالیایی شرکت ایران ایر گفت که من نمی توانم برای ادواردو بلیط بخرم. پس از مشاجره بسیار با وی مشخص شد که منشی پدر ادواردو با آن کارمند تماس گرفته بود و به وی دستور داده بود، حق ندارد برای ادواردو بلیط صادر کند." خانواده آنیلی برای آنکه ادواردو را از ارث محروم کنند، سعی زیادی در دیوانه جلوه دادن وی داشتند. به همین منظور وی را در یک بیمارستان روانی بستری کردند که به گفته خود ادواردو همه اعضای آن یهودی بودند. ادواردو می ترسید که در آن تیمارستان وی را تحت درمان های  شستشوی مغزی قرار دهند و حتی یک بار از آنجا فرار کرده بود.
#ادواردو_آنیلی
@cofee_fun
Read more
. . . "بوی سیب"۴ کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود. آب چشمه می درخشید. هوا بوی ریحان می داد. فرخنده ...
Media Removed
. . . "بوی سیب"۴ کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود. آب چشمه می درخشید. هوا بوی ریحان می داد. فرخنده آهسته به مرد نزدیک شد. مرد می خواند:"ابوالفضل خسته,سوار اسبه,راهشم دوره,آبشم شوره." فرخنده از پشت سر چشم های مرد را گرفت و نفسش را توی سینه حبس کرد. مرد انگشت هایش را روی انگشت های فرخنده ... .
.
. "بوی سیب"۴

کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود.
آب چشمه می درخشید.
هوا بوی ریحان می داد.
فرخنده آهسته به مرد نزدیک شد.
مرد می خواند:"ابوالفضل خسته,سوار اسبه,راهشم دوره,آبشم شوره."
فرخنده از پشت سر چشم های مرد را گرفت و نفسش را توی سینه حبس کرد.
مرد انگشت هایش را روی انگشت های فرخنده کشید و گفت:"باز هم جای کفش ها لو رفت!"
.
.
.
فرخنده سوار اسب دایی مصطفی تمام باغ را گشت.
باغ مثل کتاب قصه بود.فرخنده از این صفحه به آن صفحه می پرید.
سر ظهر دوباره کنار همان چشمه رسیدند.
دایی مصطفی جوراب های فرخنده را در آورد و پاهایش را توی آب چشمه گذاشت.فرخنده انگشت هایش را توی آب تکان می داد و حظ می کرد.
.
.
. ...ادامه دارد
.
.
.
التماس دعا .
.
کوچک تر:بهاره نیک خواه آزاد
Read more
Advertisement
<span class="emoji emoji1f50a"></span> به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر ...
Media Removed
به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم در زمان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، شیعیان نیشابور، حقوق شرعی و هدایای خویش را جمع کردند و به شخصی به نام محمّد بن علیّ نیشابوری سپردند تا به دست حضرتش برساند. در هنگام حرکت وی، بانوی بزرگواری ... 🔊 به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم

در زمان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، شیعیان نیشابور، حقوق شرعی و هدایای خویش را جمع کردند و به شخصی به نام محمّد بن علیّ نیشابوری سپردند تا به دست حضرتش برساند. در هنگام حرکت وی، بانوی بزرگواری به نام شطیطه، مبلغ یک درهم و یک قطعه پارچه را به وی داد تا خدمت امام برساند. محمّد ین علیّ نیشابوری گفت: من خجالت می کشم که این وجه ناچیز را به حضرتش تقدیم کنم. شطیطه گفت: خداوند از حقّ خجالت نمی کشد. وقتی نماینده مردم نیشابور به نزد امام رسید، حضرت از میان همه آن اموال، فقط یک درهم و پارچه شطیطه را پذیرفته، مابقی اموال را برگرداندند و فرمودند: سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول و این تکه پارچه از کفن مرا به وی بده تا آن را کفن خود قرار دهد. ضمنا به شطیطه بگو که از هنگام دریافت پول و پارچه کفن، نوزده روز بیشتر زنده نخواهد بود، و به او بگو که من بر جنازه او نماز خواهم خواند.
همانگونه که حضرت فرموده بودند، بی بی شطیطه نوزده روز زنده ماند و سپس از دنیا رفت. شیعیان برای نماز خواندن بر وی جمع شدند. محمّد بن علیّ نیشابوری می گوید: ناگهان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را دیدم که سوار بر شتری گران قیمت تشریف آوردند و با جمعی از شیعیان بر شطیطه نماز خواندند. حضرت در کنار قبر شطیطه حاضر شده و روی قبر وی از خاک قبر حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام پاشیدند. وقتی تدفین شطیطه به پایان رسید، حضرت در هنگام برگشت فرمودند:
«عَرِّفْ أصْحَابَكَ وَ اَقْرِأْهُمْ عَنِّي السَّلامَ، وَ قُلْ لَهُمْ: إنَّنِي وَ مَنْ جَرَى مَجْرَايَ مِنْ أهْلِ الْبَيْتِ لا بُدَّ لَنَا مِنْ حُضُورِ جَنائِزِكُمْ فِي أيِّ بَلَدٍ كُنْتُمْ»( الثّاقب في المناقب، ص445)
«به یارانت اطّلاع بده و به آنها سلام مرا برسان و به ایشان بگو: من و هرکس از اهل البیت که در جایگاه من قرار می گیرند، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم.
Read more
این عکس ، عکس عمارتیست که باعث آشنایی من با Zi شد. هفته ی پیش با Zi داشتیم میرفتیم تهران. مهندس Zi. #آرشیتکت ...
Media Removed
این عکس ، عکس عمارتیست که باعث آشنایی من با Zi شد. هفته ی پیش با Zi داشتیم میرفتیم تهران. مهندس Zi. #آرشیتکت است. یک آرشیتکتِ با سلیقه. #طبیعت_گرد. پاترول سوار. یعنی اصلن به چیز دیگری غیر از #پاترول اعتقاد ندارد. حالا اصلن هرچه که باشد. رفتم پی اش. سوار که شد و راه افتادم ، کوچه پس کوچه ها و خیابان ... این عکس ، عکس عمارتیست که باعث آشنایی من با Zi شد.
هفته ی پیش با Zi داشتیم میرفتیم تهران. مهندس Zi. #آرشیتکت است. یک آرشیتکتِ با سلیقه. #طبیعت_گرد. پاترول سوار. یعنی اصلن به چیز دیگری غیر از #پاترول اعتقاد ندارد. حالا اصلن هرچه که باشد.
رفتم پی اش. سوار که شد و راه افتادم ، کوچه پس کوچه ها و خیابان های پر دست انداز را که به سلامتی پشت سر گذاشتم ، افتادم توی اتوبان. شلوغ بود. #ترافیک_سنگین. Zi عینک دور فلزی جان لنونی اش را با انگشت اشاره از پل رابط بین دو تا گِردی تا مرکز تقارن ابرو ها بالا داد ، سینه اش را صاف کرد گفت الان شنبه عصر است نباید به سمت تهران اینهمه ترافیک باشد. نگاهش کردم گفتم خُب #محرم است. نگاهم کرد. اخم داشت. گفتم خُب تتمه ی عزاداران دارند از شمال برمیگردند. ابرو پراند گفت آهان و لبخند زد. بعد دست کرد توی جیبش یا آن بغل مغل ها یا آن پشت مشت ها و #سیگار و #زیپو را کشید بیرون و آتش کرد بعد من پیچ پخش را چرخاندم که از سر بزنگاه یکهو خواند
من از اونام که عشقمه تو راه عشق فدا بشم. دستی بکش روی سرم که عاشق نوازشم.
من از اونام که با کسی اگرکه همنفس بشم فرقی برام نمیکنه زندونی قفس بشم.

زیر چشمی Zi را نگاه کردم دیدم همینطور دارد با خودش دود میکند و نگاهش به جلو است. اول با خودم گفتم آلبوم را عوض کنم. گفتم احتمالن Zi از اینجور آهنگ ها خوشش نیاید بعد گفتم چرا عوض کنم؟ اگر آهنگ را عوض کنم یعنی سلیقه ی حقیقی خودم را پنهان کرده ام یعنی تظاهر کرده ام به چیز دیگری یعنی خودِ خودِ #خودسانسوری و خودِ خودسانسوری از همه بدتر است. پس آهنگ را عوض نکردم. کمی که رفتیم جلوتر و پل کلاک را رد کردیم و ترافیک جانش گرفته شد دیدم خیلی وقت است که ساکت مانده ایم گفتم حرفی بزنم که از این یخ کردگی دربیاییم. فکر کردم که خدایا چه بگویم که به رضایتت برسم ، دیدم #آواز و #ویولن خوب به هم چسبیده اند گفتم همین از همه بهتر است و درآمدم که : دقت کردی؟ این لامصّب تو صداش یه چیزی داره که تو صدای هیشکی نیست. Zi سرش را تکان داد پرسید حمیراس؟ گفتم آره. باز سرش را تکان داد و هیچی نگفت. بعد همینطور جلو را نگاه کرد و باز زیپو را از آن بغل مغل ها درآورد ، مسلح کرد ، آتش کرد و شروع کرد به دود کردن. تا تهران همینطور رفتیم. کارمان را انجام دادیم. هوا تاریک شد. عزم کردیم که برگردیم کرج. توی اتوبان از هر دری حرف به میان آمد. از درها رفتیم تو از پنجره ها به درآمدیم. آنقدر رفت و آمد کردیم که یکهو از جلوی خانه Zi سر در آوردیم. (مابقی در کامنت اول) @navid_zi
Read more
یروزی ازین شهر میرم شاید همین نزدیکیا تو میگون ساکن بشم شاید انقد دور بشم که حتی تو کوه تیبیدابو تو ...
Media Removed
یروزی ازین شهر میرم شاید همین نزدیکیا تو میگون ساکن بشم شاید انقد دور بشم که حتی تو کوه تیبیدابو تو بارسلونا هم پیدام نکنن یک جایی برای نفس کشیدن برای آه کشین بلند و از ته دل یک جایی که بشه آزادانه فکر کردو عمل کرد به اونچیزی که از تهِ تهِ دل و مغزت جاری میشه. یک جایی کنار کسی که حرف و عملش یکی باشه ای ... یروزی ازین شهر میرم
شاید همین نزدیکیا تو میگون ساکن بشم
شاید انقد دور بشم که حتی تو کوه تیبیدابو تو بارسلونا هم پیدام نکنن
یک جایی برای نفس کشیدن
برای آه کشین بلند و از ته دل
یک جایی که بشه آزادانه فکر کردو عمل کرد به اونچیزی که از تهِ تهِ دل و مغزت جاری میشه.
یک جایی کنار کسی که حرف و عملش یکی باشه
ای کاش بشه که رفت ،رفتن به معنی پا از جایی به جایی دیگر گذاشتن نه بلکه دل کندن از جایی که در آن زاییده شده ای و به جایی میری که شاید قرار است به آن تعلق پیدا کنی.
دلت را مثل کوله ای سوار بر دوشت کنی و بری و
این همان لحظه ناب رشد است
دیگه تهرانو دوست ندارم
دیگه ازین شهر شلوغ خسته ام
سکوت میخوام
یه سکوت سبز
یه آرامش آبی
یه خنده نارنجی شیطون
یک رقص صورتی طناز برای جمعی عاشق
میخوام‌از دود فرار کنم
میخوام‌برم‌سمت دریاهاا
سمت جنگل و کوه و دشت و دمن
حتی کویرو دشت بی آب و علف و زمین پر از حرفو به یه شهر با آب و علف ترجیح میدم.
باید ازین شهر تاریک رفت
باید رفت تا رسید به روشنای روز...
#در_انتظار_بهار
#در_انتظار_فرار
#مهسا_نوشت☘
#عکس_از[email protected]
۹۶/۱۲/۷
Read more
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون ...
Media Removed
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون و سینه چاک و برافروخته انار فریاد بی صداست ترک های پیکرش از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان بسته حنا به پینهء دستان شاخسار در سرزمین گرم،انار آتشین شود یاقوت ... .
شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید.
.
عاشق شده است دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان
بسته حنا به پینهء دستان شاخسار

در سرزمین گرم،انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شُکر است بر زبانش، فی الیل و النهار
آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم ،اما نه بی وضو
دل را به آب میزنم ،اما نه بی گدار

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست آن قیامت عظمی به اختیار

رفت آنچنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه تنگ ،ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به اُحد ماند، استوار

برگشت زخم خورده ،ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام "فاطمه" را میزنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ء تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خونِ این تبار

از کربلا به واقعه فَخ رسیده ایم
از عمق ناگوار ترین ها به ناگوار

محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاریست همچنان
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علیست روی لبِ شیعه آشکار

بیت از هلالی جُغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار.
.
"جان خواهم از خدا نه یکی،بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار"

فرق است ،فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است ،راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از آن دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را می آورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید ،هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هرجا نگاه میکنم آنجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار‌

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم،امیدوار....
.
#سید_حمیدرضا_برقعی
Read more
Advertisement
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست ...
Media Removed
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ... صرف شام با زنی دیگر

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب ...
Media Removed
كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب خود را مهيا كرد و زير آسمان پر ستاره ى بيابان دراز كشيد و چشمانش را بست. . در خواب ديد كه جواهرى در دامنش هست كه نظير ندارد؛ نور آن جواهر، شب تاريك بيابان را روشن كرده بود. ناگهان سكوت صحرا شكست و حِزام ... 🍃
كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب خود را مهيا كرد و زير آسمان پر ستاره ى بيابان دراز كشيد و چشمانش را بست.
.
در خواب ديد كه جواهرى در دامنش هست كه نظير ندارد؛ نور آن جواهر، شب تاريك بيابان را روشن كرده بود. ناگهان سكوت صحرا شكست و حِزام ديد كه اسب سوارى به تاخت سمت او مى آمد.
سوار به او رسيد و گفت:
اى حِزام!
آيا حاضرى اين جواهر گرانبها را به "امير" بفروشى؟!
حِزام، مبهوت جلال و ابهت آن مرد، گفت: من قيمتش را نميدانم.
مرد به او گفت:
آيا حاضرى اين دُرّ ارزشمند را در عوض چيزى بالاتر از درهم و دينار به "امير" بفروشى؟
حزام گفت: آن چيز چيست؟
مرد گفت: براى تو و نسل تو شرافت و سيادت ابدى را تضمين مى كنم.
حزام با خوشحالى جواهر را به آن سوار داد و مرد نيز آن را در پارچه اى پنهان كرد و رفت...
.
.
آفتابِ صحرا همه را از تشنگى زمينگير كرده بود. پرچمدار، جان بر سر مشك آب گذاشت اما حالا روى زمين افتاده بود، خون از چشم و آب از مشك اش جارى بود. دختر حزام با اشك به پسرش نگاه ميكرد كه حالا سر به آغوش مادر تمام خلقت داشت.
خواب پدر تعبير شده بود؛
سلام بر مادرى كه شرافت و سيادت ابدى براى او و نسل او نوشته شد...
.
.
.
#سلام_بر_تو_اى_مادر_ماه_هاى_درخشان
#امضا_ابوالفضل_اشناب
Read more
Advertisement
. . صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم) .... به یقین . مادری دارم بهتر از برگ درخت عشق بر شكم حامله ي فكر ...
Media Removed
. . صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم) .... به یقین . مادری دارم بهتر از برگ درخت عشق بر شكم حامله ي فكر لگد مي كوبيد بايد دست به اقدامي زد بروم خانه ي آفت زده و بي رمق پشت درخت جلوي آينه ي دخترك همسايه تكيه بر پشتي ايمان و سرور بنشينم بغل كركس تنهايي عشق و به تسبيحِ درخت . بشمارم نفسِ خشكِ گلو يك ... .
.
صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم)
....
به یقین
. مادری دارم بهتر از برگ درخت
عشق بر شكم حامله ي فكر لگد مي كوبيد
بايد دست به اقدامي زد
بروم خانه ي آفت زده و بي رمق پشت درخت
جلوي آينه ي دخترك همسايه
تكيه بر پشتي ايمان و سرور
بنشينم بغل كركس تنهايي عشق
و به تسبيحِ درخت
. بشمارم نفسِ خشكِ گلو

يك بغل حسرت بوسيدن لبهاي ترك خورده ي شمع
يك سبد ميوه پر از خواهش نور
چاي جوشيده ي اميد در سيني خواب
. استكان ها لب پر
. قندان بي قند
در دل پنجره ها چالش مرگ
عرق سرد حيات
. و تب گرم تشك
. و لحافي كه در آن كنج اتاق
. انتظار نفس آخر را
. . در پي ريزش عصيان مي جست

سهراب در افسون گل سرخ شناور شده بود. آشنا بود با سرنوشت تر آب. نبض گل ها را مي گرفت. خود را مهيا كرد براي نجات شاخه گلی كه درون قفس سينه ي سوخته اي محبوس بود و آواز چكاوك گدايي مي كرد. او گياهان را در ظلمت مي ديد. آماده شد براي خفه كردن صداي ظلمت وقتي از برگي مي ريزد. فكر روييدن گل در كره اي ديگر به دلش سرازير شد. بساط تنهايي را در كوله ي نقاشي خود ريخت و با تاب و تب راهي آنطرف كوچه ي شب، روبروي پنجره ي منتظر و خسته ي نيلوفر شد و از پله ي سكوي تجلي بالا رفت و سوار بر نردبان محبت روي ديوار سياه اوهام، مشغول ثبت نقش برگي از حس حيات، پر از چشمك و طعنه به نيلوفر شد.

دور بايد بشوم، دور
نوبت پنجره هاست.
روبرو شب شده است

پيشه ام نقاشي است
پرده اي باز كنم
و به رنگي که به بي رحمي برگ
. و هجوم سرطان طعنه زند، قفسي ساز كنم.

برم روي چنار
. و به پيكار
. با گله ي رم كرده ي برگ
جنگ با هجمه ي مرگ
جنگ با يك گل سرخ
جنگ رنگين سكون و جريان
اشك ها اسلحه ام
رنگ ها تير كماندار دلم

حمله ي بوسه ي نقاش بر شاخه ي ترس
حمله ي باد به احساس هنر:
. قطع يك شاخه ي اميد به دست يك برگ؟
. قطع يك وصل، به جبر تسليم؟!
. قتل يك عشق به فرمان نمو؟!
.
حمله با نيزه ي خونين به رعد باران
حمله ي رنگ به آغوش دروغ
حمله ي تن به تن جان
. به ديوار خرافات زمان
ثبت يك شعر در دفتر مشق پسري آشفته
و رهاسازي ماهي داخل حوض حيات

فتح يك صبح با گره خوردن احساس و گياه
فتح يك شمع به جانبازي يك پروانه
فتح تجديد هم آغوش شدن
رقص ماهي وسط حوضچه ي نقاشي
نصب پرچم
. به روی قله ی بیداری ها...
-------------------------
ادامه در پست بعد

#پاییز
#آخرین_برگ
#داستان_کوتاه
#صدای_پای_آب
#سهراب_سپهری
Read more
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ...
Media Removed
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ايستگاه ... قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.
عرفان نظرآهاری
Read more
مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و ...
Media Removed
مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل ... مایکل اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد.

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد.

در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کیرش خیلی کلفته ! بخوای گوه بخوری جوری ننتو میگاد که هیچوقت یادت نره »

مایکل از بس خایه کرده بود صورتش رنگ کیر شده بود ولی با این حال کیر خود را از شلوارش در آورد و گفت :« تام هیکل باید بیایی بخوریش »

تام هیکل هم از آنجا که کیونی بود (به هیکلش نمیومد ولی خب کیونی بود دیگه تقصیر من که نیست ) یک دست ساک لبنانی برای مایکل زد .

#هیچگاه_دیگران_را_زود_قضاوت_نکنید_و_از_این_کسشرا_:D
#ایکسشر_هپی_اندینگ
#ایکسشر_پندآموز
#xSHER_sina
Read more
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی ...
Media Removed
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا ... .
.
#بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین .
.
برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بیرون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت #شهید_ابراهیم_همت #شهید_همت #سلام_بر_ابراهیم .
.
.
نشسته بودم روی خاک ریز . با دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود. بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
.
"آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی میشود نشانه ی #مردانگی است... واینکه تو با عهدی که با ابوالفضل(ع) بسته ای... وفاداری...
چیست آن عهد؟
مبادا #امام را تنها بگذارید...!" #سید_شهیدان_اهل_قلم
#شهید #سید_مرتضی_آوینی
.
. #حاج_حسین_خرازی .
جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . میری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوشونو که دیدم.» گفتم «خب ؟»گفت « #حاج_حسین شهید شده.»
سالروز ولادت #اسطوره_مردانگی #شهيد_حاج_حسين_خرازي
#دوست_شهید_من #عطر_شهيد #جز_لبخند_چیزی_نگفت
Read more
Advertisement
. باهم رفتيم خونه ي منتظرُالكوبش ماماني كنارِ گورستون ظهيرالدوله كه حالا شده بود خونه ي جديدش. يه ...
Media Removed
. باهم رفتيم خونه ي منتظرُالكوبش ماماني كنارِ گورستون ظهيرالدوله كه حالا شده بود خونه ي جديدش. يه جورايي خونه ي جديدش شده بود همسايه ي خونه ي قديم. وقتي رسيديم به هزار زحمت و هزار و يك زور تونستم قفل زنگ زده ي در رو باز كنم و بشيم وارد حياطي كه ديگه حياط نبود... اون رفت نشست رو پله هايي كه هنوز يادمه وقتي ... .
باهم رفتيم خونه ي منتظرُالكوبش ماماني كنارِ گورستون ظهيرالدوله كه حالا شده بود خونه ي جديدش. يه جورايي خونه ي جديدش شده بود همسايه ي خونه ي قديم. وقتي رسيديم به هزار زحمت و هزار و يك زور تونستم قفل زنگ زده ي در رو باز كنم و بشيم وارد حياطي كه ديگه حياط نبود... اون رفت نشست رو پله هايي كه هنوز يادمه وقتي داشتيم جنازه ي ماماني رو مي برديم از خونه بيرون بابام رو همين پله ها چه جوري خورد زمين و همه چه جوري جيغ زدن و من و اون چه جوري زديم زير خنده... يه كم نگاش كردم بعد رفتم موتور قديمي آقاجون رو از تو انباري آوردم بيرون و شروع كردم دور حياط چرخيدن و آواز خوندن اما اون فقط به عكساي شاعراي مرده اي كه تو دستش بود نگاه مي كرد. گفتم بياييم همين جا بمونيم؟؟؟ گفت روشن نمي شه؟ گفتم نه بنزين نداره... گفت بلد نيستي الكي ننداز گردن بنزين، تو اصلاً نامه هاي ونسان ونگوگ به برادرش تئو قبل از اينكه گوشش رو بِبُره رو خوندي؟ گفتم نه... گفت مگه قرار نشد با هم نيچه رو از چنگال نازي ها نجات بديم؟ گفتم چنگال؟؟؟ الان آخه؟؟؟گفت همه پرت شدن تو مغاك اضطراب. گفتم مغاك يعني چي؟ گفت گودال... گفتم دير نيست به نظرت؟ گفت چرا هميشه بايد راس يه ساعتي قرار بذاريم؟ چرا اينجورين آدما؟ چرا مي گن قرارمون ٩:٣٠؟ چرا مي گن ١١؟ بيا ما ساعت ٧:٠٣ دقيقه قرار بذاريم، بيا مثلا بگيم ٦:٤٩ اونجا باش... خنديدم، گفتم چشم... گفت رهايي تو اينه كه شبيه ديونه ها باشيم، شبيه هم، من تو بشم، تو، تو... گفتم خب؟ گفت خب به جمالت، مي شه منم سوار شم؟ گفتم آره... سوار شد... هُلِش دادم... موتور روشن شد... پرواز كرد... رفت...
#سجادداغستانی
پ ن:
بخشي از نمايشنامه #پس_از_برخورد_جسم_سخت_به_سر
پ ن٢:
ديوانه١:
موتور كه پرواز نمي كنه
ديوانه ٢:
وقتي بنزين نداشته باشه پرواز مي كنه، مثل پرواز ٣٧٠ كه بي بنزين اونقدر رفت، كه رفت
پ ن٣:
پرواز ۳۷۰ هواپیمایی مالزی، پرواز یک هواپیمای بوئینگ ۷۷۷ متعلق به شرکت هواپیمایی مالزی است که در ۸ مارس ۲۰۱۴ از کوالالامپور، پایتخت مالزی، با ۲۳۹ مسافر تبعهٔ ۱۴ کشور گوناگون كه ٢ نفر از آنها ايراني (با پاسپورت مسروقه) بودند، عازم پکن بود اما به دلیل نامعلومی پس از تغییر مسیر، تماس آن با رادار قطع و ناپدید شد.
در تاریخ ۲۴ مارس ۲۰۱۴ نجیب تون رزاق، نخست‌وزیر مالزی گفت براساس داده‌های ماهوارهٔ اینمارست بیش‌تر از هر احتمال دیگری، هواپیما در حال پرواز به سمت جنوب اقیانوس هند بوده و پس از هفت ساعت پرواز و تمام شدن سوختش در همان‌جا سقوط کرده و تمام سرنشینان آن مرده‌اند.
#نمايشنامه #متن #داستانك #نوستالژي #بوئينگ٧٧٧
Read more
آغاز سفر_عشق <span class="emoji emoji1f62d"></span> امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال ...
Media Removed
آغاز سفر_عشق امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری ... آغاز سفر_عشق 😭

امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری

یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند

ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری قمری به درک واصل شد . .
در شب 27 رجب بین امام حسین عليه السلام با حاکم مدینه ولید علیه العنه صحبت هایی شد و او از امام عليه السلام درخواست کرد که با یزید بیعت کند

از جمله فرمایشات امام عليه السلام هم این بود:

فرمودند:
من از راه راست خارج نمی شوم تا حق تعالی آن چه خواهد میان من و آنان حکم نماید
.
✅👈 #امام_صادق عليه السلام می فرماید:

وقتی #سیّدالشّهدا عليه السلام از مدینه بیرون رفت، گروه زیادی از ملائکه بـا علامت های جنگ و بر اسب های بهشتی سوار شده و بر سر راه آن حضرت آمده و پس از عرض ادب و سلام عرض کردند:

ای حجّت خدا بر همه آفریدگان!
همانا خداوند در جاهای بسیاری جدّ تو را بـه وسیله ی ما یاری کرد و اکنون آماده ی یاری تو هستم

امام عليه السلام فرمودند:

اَلمَوعِدُ حُفرَتی وَ بُقعَتی الَّتی اُستَشهَدُ فِیها فَهِیَ کَربَلا، فَاذِا وَرَدتُها فَأتُونی

وعده گاه ما و شما محل قبر من و آرامگاه من است که در آن مکان به #شهادت می رسم آن جا کربلاست

هنگامی که به آن وارد می شوم نزد من آئید . .
.
.
آه آه آه یا مظلومه . .
حضرت_سکینه سلام #الله علیها فرمودند:

شبی سخت تر از ان شب که از ترس و وحشت در نیمه شب از مدینه خارج شدیم بر ما نگذشت

سالار_زینب

عباس از مقابلش امشب تکان نخورد
طوری عنان گرفت که مرکب تکان نخورد
با احتیاط خواهر خود را سوار کرد
طوری که آب در دل زینب تکان نخورد .
السلام_علیک_یا_اباعبدالله
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
Read more
امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟ ۔ ۔ ۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ...
Media Removed
امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟ ۔ ۔ ۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود.از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ي سلمان، ... امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟
۔
۔
۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود.از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ي سلمان، جديت و شتاب کنيد.» ما او را کمک کرديم، او براي حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آورديم، او جنازه ي سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خوانديم و جنازه را دفن نموديم.آن مرد، اميرمؤمنان علي عليه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چيد و قبر را پوشانيد. حضرت علی (ع) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند:
۔
۔
۔

وفدت علی الکریم بغیر زاد * من الحسنات والقلب السلیمی
وحمل زاد اقبح کل شیی * اذا کان الوفود علی الکریمی
۔
۔
۔
۔

ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار اس۔
۔
۔
۔  آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همين موقع به دامنش چسبيدم و گفتم: «اي اميرمؤمنان! چه کسي خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به اين زودي از مدينه) به اينجا آمدي، با اين که فاصله ي راه طولاني است؟)فرمود:« اي اصبغ! از تو پيمان مي گيرم که در صورت آگاهي از اين ماجرا تا زنده هستم به کسي نگويي.»
گفتم: «اي اميرمؤمنان! من قبل از تو مي ميرم.»فرمود:« نه ، عمرت طولاني مي گردد.»گفتم:« بسيار خوب، پيمان مي بندم تا زنده هستي به کسي نگويم.»
فرمود:« اي اصبغ! من هم اکنون در کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوي خانه بازگشتم. در خانه خوابيدم، در عالم خواب شخصي نزد من آمد و گفت: «سلمان از دنيا رفت.» بي درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه براي تجهيز ميت لازم است باخود برداشتم و به سوي مدائن آمدم. خداوند اين راه دور را برايم نزديک کرد و اکنون اينجا هستم. رسول خداصلي الله عليه و آله مرا از اين ماجرا آگاه کرده بود.
اصبغ مي گويد: ديگر علي عليه السلام را نديدم، نفهميدم به آسمان رفت يا به زمين و سپس به کوفه آمدم. صداي اذان مسجد را شنيدم، به مسجد رفتيم، ديديم اميرمؤمنان علي عليه السلام به نماز جماعت ايستاده است. اين بود سرگذشت عجيب آمدن امام علي عليه السلام کنار جنازه ي سلمان.
۔
۔
۔

پ ن: این متن نوشته ای است که از دیرباز اجداد و نیکانان ما به رسم و سنت گذشتگان بر روی سنگ قبرها می نگاشتند
نمونه موردی، عکس: سنگ قبری در گورستان #دارالسلام_شیراز
۔
۔
۔ 📚بحارالانوار

@shiraz404
@shirazioybahal
Read more
Advertisement
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در ...
Media Removed
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد. . چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه ... .
#تقویم_شیعه
.
۲۴ رجب المرجب
.
مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام
.
در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد.
.
چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه با آنان به ابوبكر دادند. ابوبكر با لشكري رفت، ولي چون نظر به پهلوانان آنان نمود فرار كرد و لشكريان هم در پي او باز گشتند. روز بعد پيامبر ص پرچم را به عمر داد و او هم از ترس كشته شدن به ميدان جنگ نرسيده باز گشت.
.
انتخاب علي عليه السلام براي فتح خيبر:
پيامبر ص فرمودند: «فردا پرچم را به مردي مي‌دهم كه حمله هايش را تكرار كند، نه اينكه فرار كند. كسي كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند، و خداوند خيبر را به دست او فتح مي‌كند». همه اصحاب آرزو كردند كه اين مقام و منزلت به آنان واگذار شود.
فرداي آن روز، پيامبر ص فرمود: علي بن ابي طالب ع كجاست ؟ گفتند: چشم دردي دارد كه حركت براي آن حضرت مشكل است. خاتم الانبياء ص فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن اكوع رفت و آن حضرت را آورد. پيامبر ص سر آن حضرت را در بر گرفت و از آب دهان مبارك به چشمان نوراني حضرت علي عليه السلام ماليد و فرمود: «بار الها، زحمت گرما و سرما را از او بردار». پس از آن روز بر علی عليه السلام درد چشم عارض نشد و از گرما و سرما آزرده نگشت.
پيامبر ص زره خود را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر او بست و پرچم به آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: «جبرئيل از سمت راست، ميكائيل از سمت چپ، عزرائيل از پيش رو و اسرافيل از پشت سر، و نصرت خدا بالاي سر، و دعاي من از پشت سر تو است». فرمود: يا علي، مسلماني را بر ايشان عرضه كن.
.
ميدان جنگ خيبر:
آن حضرت رفت، و پس از موعظه و نصيحت عده‌اي براي جنگ با او آمدند. آنان دو نفر از مسلمانان را شهيد كردند. حضرت بر آنها تاخته و آنها را كشتند. آنگاه برادر مرحب با عده‌اي آمدند. حضرت آنها را هم به درك فرستاد.
مرحب كه شجاع بود به خونخواهي آمد.علی عليه السلام چنان با ذوالفقار بر سرش فرود آورد كه شمشير از حلقش گذشت و او را دو نيم ساخت و به خاك انداخت. صداي تكبير مسلمانان بلند شد. عده‌اي از يهود به دفاع آمدند و با مسلمانان به جنگ پرداختند . أمير المؤمنين عليه السلام به مبارزه ادامه داد تا عده‌اي كشته شدند و عده‌اي به قلعه گريختند.
آن حضرت با دست قدرتمند حيدري در قلعه را كند و براي مسلمانان معبر قرار داد تا از خندق عبور كنند.

پ ن:آدرس منابع در کامنت اول👇👇👇
Read more
 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در ...
Media Removed
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد. پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى ... #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر
#بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام
.
در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد.

پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى رفت، ولى چون نظربه #پهلوانان آنان نمود فراركرد و لشكريان هم درپى او بازگشتند.
روز بعد پيامبر پرچم را به عمرملعون داد و اوهم به ميدان جنگ نرسيده ترسید و بازگشت و دیگران را نیزاز خطر کشته شدن میترساند.
پيامبر فرمودند: «فردا پرچم رابه مردى میدهم كه #حمله هايش راتكرار كند، نه اينكه فراركند. كسى كه خدا و پيامبرش را دوست دارد وخدا و پيامبرش هم اورا دوست دارند، وخداوند #خيبر را بدست او فتح میكند». همه #اصحاب آرزو كردند كه اين مقام ومنزلت به آنان واگذار شود.

فرداى آن روز، پيامبرصلی الله عليه وآله زره خود را برمولا #أمیرالمؤمنین علیه السلام پوشانيد و #ذوالفقار را بركمر اوبست وپرچم رابه آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: « #جبرئيل ازسمت راست، #ميكائيل ازسمت چپ، #عزرائيل ازپيش رو، #اسرافيل ازپشت سر و #نصرت_خدا بالاى سر و #دعاى من از پشت سر توست»

آن حضرت رفت وپس ازموعظه و #نصيحت عده اى براى جنگ بااو آمدند. آنان دونفر از مسلمانان راشهيد كردند. أميرالمؤمنين عليه السلام برآنها تاخته و آنهارا كشتند. آنگاه برادر مرحب باعده اى آمدند. حضرت آنها راهم بدرک فرستاد.

#مرحب كه #شجاع آن قبیله بودبا زره وکلاه خودی ازسنگ برای خونخواهى به جنگ آمد. أميرالمؤمنين عليه السلام چنان با ذوالفقار برسرش فرود آورد كه او رابا اسبش دونيم ساخت و بخاک انداخت. ندای ازآسمان بلند شدکه جبرئیل ازبالا و میکائیل ازپایین دستان مولا را بگیرند که اگر ضربه شمشیرعلی برزمین بخورد #زمین را دونیم خواهد کرد.
با دیدن این صحنه صداى #تكبير مسلمانان بلند شد و #یهودیان به قلعه گريختند و درب #قلعه را بستند.

آن حضرت بادست یداللهیِ حيدرى درب قلعه راکه ۴۰مرد جنگی حرکت میدادند از جا كند وبراى مسلمانان #معبر قرارداد و چندين بار مسلمانان رااز روى #خندق به وسيله آن درب عبورداد، بااينكه ازسه روز قبل، آن حضرت #گرسنه بود و بالاخره قلعه خیبرفتح شد.

بعداز فتح خیبر به پیامبر خبردادند که جناب #جعفر بن ابیطالب عليهماالسلام برادر أميرالمؤمنين عليه السلام از حبشه به مدینه بازگشت.
چنان رسول خدا علیه و آله السلام خوشحال شدند که فرمودند نمیدانم بیشتر از فتح خیبر خوشحال باشم یا از برگشتن جعفر و به استقبال او رفتند.
.
#برعمروابوبکر_لعنت
#پست_مشترک
Read more
<span class="emoji emoji1f49f"></span>روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: <span class="emoji emoji2747"></span>زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان ...
Media Removed
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان ... 💟روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: ❇زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد😔 ✴زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد😔 🅿و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان خویش افتخار خواهند 🅰صحابه رضی الله عنهم پرسیدند یا رسول اللهﷺ چه وقت اینها رخ خواهد داد😔 😔فرمود در آخر الزمان پس آنگاه منتظر قیامت باشید. 😔انگار آن زمان زمان ماست 🌹روزگار غریبیست
پدران و مادران به خوراک و پوشاک فرزندانشان اهمیت میدهند ولی دین و اخلاق را فراموش میکنند😔 🌸روزگار غریبیست
کارمندان در کار خود سستی میکنند به این بهانه که حقوقشان کم است و فراموش کرده اند خداوند در روزی حلال برکت قرار میدهد و درآمد حرام را بی برکت میگرداند😔 💐روزگار غریبیست
دخترها و پسرها با دل وجان به موسیقی و آواز گوش فرا میدهند ولی به محض شنیدن قرآن روی درهم میکشند انگار دچار تنگی نفس شده اند😔 💥نمیدانند دلی که در آن حرام جا گرفته است از شنیدن کلام خدا به تنگ می 🌺روزگار غریبیست
هرآنچه را دلمان میخواهد می خریم و مبلغش هر چقدر باشد عین خیالمان نیست ولی هنگام صدقه دادن جیبهامان را میگردیم تا سکه ای بیابیم تازه با ان مبلغ ناچیز کلی قیافه هم میگیریم😔 🌹روزگار غریبیست
ساعت را برای رفتن سر کار با دقت ضبط میکنیم ولی نماز صبح را فراموش میکنیم😔 🌸روزگار غریبیست
به همدیگر چه راحت دشنام و ناسزا میدهیم و غیبت میکنیم ، فراموش کرده ایم هر حرفی از دهانمان بیرون می آید بلافاصله ثبت خواهد شد😔 💐روزگار غریبیست
از زیادی تصادفات مینالیم و فراموش کرده ایم هنگام سوار شدن دعای سفر بخوانیم😔 🌸 خدایا ما را از شر فتنه ها حفاظت بفرما و بر دین خود ثابت قدم نگه دار و مسلمان از دنیا ببرید.😔😔
Read more
Advertisement
روزی روزگاری عقربی می خواست از رودخانه ای عبور کند تا به دیدار خانواده اش در آن سوی رودخانه برود . وقتی ...
Media Removed
روزی روزگاری عقربی می خواست از رودخانه ای عبور کند تا به دیدار خانواده اش در آن سوی رودخانه برود . وقتی عقرب دور و برش را خوب نگاه کرد قورباغه ای را دید و فکری به ذهنش رسید . قورباغه را صدا زد و گفت : سلام آقای قورباغه ، من عقرب هستم و می خواهم از رودخانه بگذرم تا به دیدار خانواده ام بروم . لطف می کنی مرا پشت ... روزی روزگاری عقربی می خواست از رودخانه ای عبور کند تا به دیدار خانواده اش در آن سوی رودخانه برود .
وقتی عقرب دور و برش را خوب نگاه کرد قورباغه ای را دید و فکری به ذهنش رسید . قورباغه را صدا زد و گفت : سلام آقای قورباغه ، من عقرب هستم و می خواهم از رودخانه بگذرم تا به دیدار خانواده ام بروم . لطف می کنی مرا پشت خود سوار کنی و به آن سوی رودخانه ببری ؟ این تنها راه عبور من از رودخانه است .
قورباغه نگاهی به عقرب انداخت و گفت : شرمنده ام نمی توانم چنین کاری بکنم عقرب پرسید : آخر چرا ؟
قورباغه پاسخ داد : برای این که تو عقرب هستی و عقرب ها قورباغه ها را نیش می زنند . هنوز نیمی از راه را طی نکرده ایم که مرا نیش خواهی زد و مرا در آب غرق خواهی کرد .
عقرب نگاهی به قورباغه انداخت و گفت : اما آقای قورباغه ، تو با آن مغز کوچکت فکر نمی کنی که اگر من در بین راه تو را نیش بزنم ، خودم به همراه تو در آب غرق خواهم شد ؟ بنابراین من هرگز چنین کاری نخواهم کرد .
قورباغه که کمی گیج شده بود ناچار پاسخ داد : بسیار خوب ، بیا پشت من سوار شو . آنگاه درون آب شیرجه زد و شروع به شنا کردن به آن سوی رودخانه کرد .
لازم به گفتن نیست که هنوز نیمی از راه طی نشده بود که عقرب قورباغه را نیش زد . قورباغه که از این کار عقرب شگفت زده شده بود ، در حالی که در آب غوطه می خورد به سوی عقرب بازگشت و گفت : اصلا نمی توانم باور کنم چرا این کار را کردی ؟ تو که می دانستی با مرگ من خودت نیز از بین خواهی رفت .
عقرب شونه هاشو تکون داد و گفت : ذات من همینه نمی تونم کاریش کنم ....... ذات من اینه !!
Read more
. سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت ...
Media Removed
. سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا موشک پرت می‌کرد سمت دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم ... .
سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا موشک پرت می‌کرد سمت دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم مرغ‌داری دایی مادرم. ما و آن بخش از فامیل‌مان که هنوز زنده مانده بودند. دایی مادرم معتقد بود که مرغ‌داری‌اش قایم شده زیر پونز نقشه‌ای که صدام کوبیده به اتاق کارش. آن را نمی‌بیند. این یکی از جوک‌های رایج آن زمان بود. وقت‌هایی که برق می‌رفت و آژیر می‌کشیدند و ما بچه‌ها مثل ژله توی بغل مادرمان می‌لرزیدیم، این جوک را برای تلطیف فضا می‌گفتند. خب بالطبع هیچ کس هم نمی‌خندید. حتی عروس خاله‌ی مادرم که ساسات خنده‌اش به هیچ بند بود و تَرَک اریب دیوار هم او را می‌خنداند.
این پاراگراف بالا مقدمه‌ی موعظه‌ی دیروز من بود که رفته بودیم سیزده‌بدر. لای دو میلیون نفری که آمده بودند پارک، با یک آقای هشتاد ساله که سبیل داشت و موهایش را رنگ می‌کرد تا چهل ساله به نظر بیاید، به اجبار دمخور شدم. خیلی سریع سلام کرد و عید را تبریک گفت و خودش را معرفی کرد و گفت که سی‌و‌نه سال است که ایران نبوده و بعد هم خیلی پارتیزانی و آریوبرزن‌طور بحث را کشاند به سیاست. حتی فرصت نداد که بهش بگویم من همان‌قدری از سیاست سر درمی‌آورم که پنگوئن از پرواز. بعد هر سرِ خرِ سیاست را کج کرد به سمت جنگ و نتیجه گرفت که آمریکا باید حمله کند به ایران. بعد هم گفت دلم تنگ شده برای دوراهی قلهک.
من دیروز تازه فهمیدم که هنوز آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند که سبیل می‌گذارند، موهای‌شان را رنگ می‌کنند و تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک برایشان راه افتادن یک جنگ است. همین شد که پاراگراف اول را برایش گفتم. بعد هم دو پاراگراف دیگر. با طنز و لطیفه و طوری که مراعات سنش را کرده باشم، خواستم بهش بگویم که جنگ خیلی ماهیت کثیفی دارد. من هشت سال از زندگی و بچگی‌ام را دویست کیلومتری خط مقدم بودم. دقیقا همان سالی که آن آقا پرواز کرده بود آلمان، من به راحتی از روی صفیر موشک‌‎ها، مدلشان را حدس می‌زدم.
ده دقیقه حرف زدیم. ذره‌ای از موضعش عقب‌نشینی نکرد. دو راه بیشتر نداشتم. یا با قابلمه‌ی آش بکوبم توی سرش و جهان را از شر یک جنگ‌طلب بی‌شعور خلاص کنم، یا باهاش خداحافظی کنم و بروم. خب، البته من چون خیلی آش دوست دارم، گزینه‌ی دو را انتخاب کردم. لعنت به هر آدمی که جنگ را تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک می‌داند.
Read more
... ابرِ سرمایه‌دار می‌آید برف دارد کنار می‌آید قلبِ سنگینِ من شمرده بزن عشق روزی به کار می‌آید مرز ...
Media Removed
... ابرِ سرمایه‌دار می‌آید برف دارد کنار می‌آید قلبِ سنگینِ من شمرده بزن عشق روزی به کار می‌آید مرز می‌گُستراندم آن‌جا که صحبت از مرزبان خطا باشد ما دوتا... ما دو... ما دو نیمکُره مرزمان خطّ استوا باشد عهد بستم که بعدِ هر شلیک رو به آغوشِ من فرار کنی عهد بستی که بادبانت را روی تابوتِ ... ...
ابرِ سرمایه‌دار می‌آید
برف دارد کنار می‌آید
قلبِ سنگینِ من شمرده بزن
عشق روزی به کار می‌آید

مرز می‌گُستراندم آن‌جا که
صحبت از مرزبان خطا باشد
ما دوتا... ما دو... ما دو نیمکُره
مرزمان خطّ استوا باشد

عهد بستم که بعدِ هر شلیک
رو به آغوشِ من فرار کنی
عهد بستی که بادبانت را
روی تابوتِ من سوار کنی

فکر کردم غروب می‌بینم
بازیِ اسب‌های اَبلَق را
گفتم امسال جشن می‌گیریم
خودکشی‌های ناموفق را

باز دریاچه‌ای به ساحل زد
سرکشید استکان تنها را
رفت بالا و آن‌قدَر بارید
راه، دزدید راهزن‌ها را

میروَم در سکوتِ ساده‌ی شب
گُم کنم این‌همه هیاهو را
هیچکس باورش نخواهد شد
بغضِ غول چراغ جادو را

مطمئنّم شکسته‌های تو در
اثری ماندگار می‌آید
قلبِ سنگینِ من! شمرده بزن!
عشق روزی به کار می‌آید!
.
#میثم_بهاران
.
#شعر #عشق #عاشقانه
Read more
. رفت آن سوار کولی... آهنگ کولی یا صدای همایون شجریان #سنتی #همایون_شجریان .
رفت آن سوار کولی...
آهنگ کولی یا صدای همایون شجریان
#سنتی #همایون_شجریان
رفت آن سوار،كولي! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاريكيِ فشرده كولي ! كنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
رفت آن سوار،كولي! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاريكيِ فشرده كولي ! كنار آتش رقص شبانه ات كو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ رفت آن سوار،كولي!
با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب
تاريكيِ فشرده
كولي ! كنار آتش
رقص شبانه ات كو؟
شادي چرا رميده؟
آتش چرا فسرده؟
 #نمایشگاه_کتاب_تهران_۹۶ پس از اینکه بیشتر ماه ژوئن را در خانه حبس بودیم، به این نتیجه رسیدم که الان ...
Media Removed
#نمایشگاه_کتاب_تهران_۹۶ پس از اینکه بیشتر ماه ژوئن را در خانه حبس بودیم، به این نتیجه رسیدم که الان وقت آن است که من و فرانک از این وضعیت خلاص شویم. یادداشتی روی سینی ناهار می‌می گذاشتم که روی آن نوشته شده بود: «می‌شه سوئیچ ماشین رو ازتون قرض بگیرم؟» گاهی من و فرانک سوار ماشین مرسدس می‌شدیم و از کامپیوترم ... #نمایشگاه_کتاب_تهران_۹۶
پس از اینکه بیشتر ماه ژوئن را در خانه حبس بودیم، به این نتیجه رسیدم که الان وقت آن است که من و فرانک از این وضعیت خلاص شویم. یادداشتی روی سینی ناهار می‌می گذاشتم که روی آن نوشته شده بود: «می‌شه سوئیچ ماشین رو ازتون قرض بگیرم؟» گاهی من و فرانک سوار ماشین مرسدس می‌شدیم و از کامپیوترم فیلم می‌دیدیم و تظاهر می‌کردیم که در درایوین۱۰۴ هستیم. تازه، از آن به‌عنوان ماجراجویی‌های خیالی نام می‌بردیم، البته، از وقتی آنجا بودم ندیدم کسی دست به آن ماشین بزند. پنجره‌ها را کثافت گرفته بود و برگ‌های خشک و گل‌آلود زیر چرخ‌هایش جمع شده بود و به‌نظر می‌رسید که زمانی طولانی از آخرین‌باری که حرکت کرده، گذشته است. از فرانک پرسیدم: «تا حالا راه هم رفته؟» «بله، البته خودش نه؛ یعنی مثل پیانو که خودش آهنگ می‌زنه نه. من خودم از طرفدارهای این فناوری‌ام؛ ولی مادرم به اتومبیل‌هایی که اتومات رانندگی می‌کنند زیاد علاقه نداره، جوریه که حتی برام اسب هم نمی‌خره.» وقتی من و فرانک داشتیم بیسکویت بعد از ناهارمان را می‌خوردیم می‌می از دفتر کارش بیرون آمد. فرانک با چنان سرعتی از روی صندلی‌اش پرید که صندلی روی زمین افتاد و با چنان قدرت و توانی خود را در آغوش مادرش پرتاب کرد که می‌می تلوتلوخوران چند قدمی عقب رفت.

می‌می گفت: «مراقب باش، فرانک! این نوارچسب‌های سیاه رو از کجا آوردی؟»
Read more
این عکس حدودا مال هجده سال پیشه. اونموقع من بیست و یک سال داشتم. با کله ای که به قول مادرم بوی قرمه سبزی ...
Media Removed
این عکس حدودا مال هجده سال پیشه. اونموقع من بیست و یک سال داشتم. با کله ای که به قول مادرم بوی قرمه سبزی می داد. در خانه فرهنگ فدک یه ان. جی او. راه انداخته بودیم. گروه تئاتر داشتیم. نقد فیلم می کردیم. مجله داخلی در می اوردیم و مهمتر از همه تریبون آزاد داشتیم و بحث های سیاسی می کردیم. اونموقع من خیلی تند ... این عکس حدودا مال هجده سال پیشه. اونموقع من بیست و یک سال داشتم. با کله ای که به قول مادرم بوی قرمه سبزی می داد. در خانه فرهنگ فدک یه ان. جی او. راه انداخته بودیم. گروه تئاتر داشتیم. نقد فیلم می کردیم. مجله داخلی در می اوردیم و مهمتر از همه تریبون آزاد داشتیم و بحث های سیاسی می کردیم. اونموقع من خیلی تند بودم و رادیکال. مجری جلسه ها بودم و اغلب یه پام اونور خط قرمز بود.
کسی که توی عکس کنارم نشسته دکتر کُردی دبیر ان.جی. او. بود. عمدتا نقش ترمز رو برامون بازی می کرد. بهم می گفت: "سر هیچی جونتو از دست می دی ها. اینجور که تو می ری میان هم خودت هم کل ان.جی.او رو جمع می کنن"
سالها بعد دوره خاتمی و دوم خرداد تموم شد. احمدی نژاد شد رییس جمهور و کل بساط ان. جی. اوها جمع شد و فرهنگسراها شد شبیه هر چیزی جز فرهنگسرا. پخش و پلا شدیم و هر کی رفت سراغ زندگیش. دیگه از آقای کردی خبر نداشتم تا همین دیشب که بهم گفتن سوار هواپیمای تهران_یاسوج بوده... بی اختیار یاد حرفی که بهم زده بود افتادم" سر هیچی جونتو از دست می دی ها".... سر هیچی جونش رو از دست داد. نتونست برای اون هواپیما نقش ترمز رو بازی کنه. که نذاره بپره.
و من که با خودم می گم کاش هنوز کله ام بوی قرمه سبزی می داد. می رفتم سر اونایی که خریدن هواپیما رو مسخره می کردن و می گفتن "هسته ای را دادیم تا چهار تا هواپیما بخریم" داد می زدم و می گفتم ...
ولی حیف نمی تونم چیزی بگم آقای کردی سالها پیش ترمزم رو کشیده. دیگه جربزه داد زدن ندارم.
Read more
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده ... #cycling in #lutdesert #shahdad #heritage site #unesco #kerman ...
Media Removed
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده ... #cycling in #lutdesert #shahdad #heritage site #unesco #kerman #iran #kalut #desert #WorldHeritage #cycle #bike #goodfeeling #lovetheworld #شهداد #کرمان رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده ... #cycling in #lutdesert #shahdad #heritage site #unesco #kerman #iran #kalut #desert #WorldHeritage #cycle #bike #goodfeeling #lovetheworld #شهداد #کرمان
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی ...
Media Removed
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی. طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم ... .
گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید )

ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی.
طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی
یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم
آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. ( یادش رفت با لهجه بگه اینو نصف شبی گیر ندید)
گفتند:
سهل است و امتحانش می کنیم
ارسی ها از زیر سرش برمیداریم اگه هشیار بود تابلو خواهد نمودی
مرد که حرفهای آندو شنیده بودی، خود را بخواب زدی
آن دو ارسی ها برداشتندی و مرد به هوس طلا هیچ واکنشی نداشتی
بگفتند پس خوابست. همیان طلا را کنار همان درخت می نهیم

بعد از رفتن آن دو ابرمرد، این کپیده مرد بلند شدی و رفتی تا طلا ها دو دره نمودی

اما اثری ازطلا نبودی و الاغ قصه ی ما تازه بفهمیدی کل داستان برای دزدیدن ارسی اش بودی. آنان را سوار بر موتور در حال فرار و خخخخخخخ گویان بدیدی و چون سره از ناسره تشخیص نمیداد فحشی نثارشان نمودی که علی آقا و هفت جدش را یارای نگاشتن نبودی. خیلی بیتربیت بووود خلاااصه
😄😂😂
Read more
 #معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز . «پسرک ...
Media Removed
#معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز . «پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل ... #معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز
.
«پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: " چقدر پسرتون خوشگل بوده"» [1]
پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های کوتاه ، کوتاه است که با مضامینی چون مرگ و ازدواج نوشته شده اند. این داستان ها که جزو داستان های مینی مال به حساب می آیند از حد یکی دو صفحه تجاوز نمی کنند.
البته با وجود کوتاهی این قصه ها گاه می شود جملات حشو نیز در آن پیدا کرد.
بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را با فضایی وهم آلود نوشته است و خود می گوید تراژدی و طنز در این اثر با هم همراه شده اند.
مضامینی چون عشق، مرگ، ارتباط، و نگاه طنز به جهان دستمایه های این داستان های کوتاه است. بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را در ادامه مجموعه داستان قبلی خود به نام «بازی عروس و داماد» نوشته است.
« بازی عروس و داماد»، « بازی آخر بانو» و « خاله بازی» از کتاب های دیگر بلقیس سلیمانی است که هر یک جوایزی را به خود اختصاص داده اند. شیوه و سبک و سیاق هر کدام از این داستان ها شبیه هم است و تنها مضامین با هم تفاوت می کند.
مجموعه داستان پسری که مرا دوست داشت با زبانی عامیانه و روزمره نوشته شده است و خواننده را به راحتی با خود همراه می کند.
Read more
. روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ...
Media Removed
. روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده ... .
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

تفسیر کوتاه این داستان:
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
.
Read more
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. ...
Media Removed
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند. باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر ... مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."
بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.
برگرفته از #کتاب #بال_هایی_برای_پرواز نوشته: #نوربرت_لايتنر
Read more
سال شصت و دو، #صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت ...
Media Removed
سال شصت و دو، #صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز چهارمي -ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا #موشک پرت می‌کرد سمت #دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار ... سال شصت و دو، #صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان.
تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی.
صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز چهارمي -ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا #موشک پرت می‌کرد سمت #دزفول.
این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم مرغ‌داری دایی مادرم. ما و آن بخش از فامیل‌مان که هنوز زنده مانده بودند.
دایی مادرم معتقد بود که مرغ‌داری‌اش قایم شده زیر پونز نقشه‌ای که صدام کوبیده به اتاق کارش. آن را نمی‌بیند.
این یکی از جوک‌های رایج آن زمان بود. وقت‌هایی که برق می‌رفت و آژیر می‌کشیدند و ما بچه‌ها مثل ژله توی بغل مادرمان می‌لرزیدیم، این جوک را برای تلطیف فضا می‌گفتند. خب بالطبع هیچ کس هم نمی‌خندید.حتی عروس خاله‌ی مادرم که ساسات خنده‌اش به هیچ بند بود و تَرَک اریب دیوار هم او را می‌خنداند.
این پاراگراف بالا مقدمه‌ی موعظه‌ی دیروز من بود که رفته بودیم #سیزده‌_بدر. لای دو میلیون نفری که آمده بودند پارک، با یک آقای هشتاد ساله که سبیل داشت و موهایش را رنگ می‌کرد تا چهل ساله به نظر بیاید، به اجبار دمخور شدم. خیلی سریع سلام کرد و عید را تبریک گفت و خودش را معرفی کرد و گفت که سی‌و‌نه سال است که ایران نبوده و بعد هم خیلی پارتیزانی و آریوبرزن‌طور بحث را کشاند به #سیاست. حتی فرصت نداد که بهش بگویم من همان‌قدری از سیاست سر درمی‌آورم که پنگوئن از پرواز. بعد هر سرِ خرِ سیاست را کج کرد به سمت جنگ و نتیجه گرفت که آمریکا باید حمله کند به ایران. بعد هم گفت دلم تنگ شده برای دوراهی #قلهک.
من دیروز تازه فهمیدم که هنوز آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند که سبیل می‌گذارند، موهای‌شان را رنگ می‌کنند و تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک برایشان راه افتادن یک #جنگ است. همین شد که پاراگراف اول را برایش گفتم. بعد هم دو پاراگراف دیگر.
با طنز و لطیفه و طوری که مراعات سنش را کرده باشم، خواستم بهش بگویم که جنگ خیلی ماهیت کثیفی دارد.
من هشت سال از زندگی و بچگی‌ام را دویست کیلومتری خط مقدم بودم. دقیقا همان سالی که آن آقا پرواز کرده بود آلمان، من به راحتی از روی صفیر #موشک‌‎ ها، مدلشان را حدس می‌زدم.
ده دقیقه حرف زدیم. ذره‌ای از موضعش عقب‌نشینی نکرد. دو راه بیشتر نداشتم. یا با قابلمه‌ی آش بکوبم توی سرش و جهان را از شر یک #جنگ‌_طلب بی‌شعور خلاص کنم، یا باهاش خداحافظی کنم و بروم. خب، البته من چون خیلی آش دوست دارم، گزینه‌ی دو را انتخاب کردم. لعنت به هر آدمی که جنگ را تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک می‌داند.
#فهيم_عطار
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f534"></span> کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری <span class="emoji emoji2666"></span>️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت ...
Media Removed
کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری ️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم. آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد ... ‌ 🔴 کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری ♦️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم.
آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد که میامدی تا پای نیمکت انگار هزار سال گذشت. گفتند در رختکن با بغض گفته‌ای راحت شدم، هم خودم هم هواداران. ♦️روی نیمکت دیگر بازی را نمیدیدی، هزاران فکر در سرت قیقاج میرفت. همان بازیهای اول و یک اشتباه کافی بود تا اسمت در لیست ابدی «بدها» ثبت شود و تا امروز -روز آخر- پاک نشود، اما تو در دفاع چپ، ماهینی در دفاع راست و سید جلال و انصاری محکمترین دفاع را برای پرسپولیس رقم زده بودید، آنهم برای پرسپولیسی که فصل قبلش آنقدر گل خورد که قهرمانی مفت و مسلم از چنگش پرید. انتقادات اما دست از سرت برنداشت. خاصه امسال که با مصدومیتهای کمال و فقدان احمد هافبک دفاعی هم بودی. ♦️محتاط و ترسو و بی‌استعدادت خواندند. انگار که قبلا هافبک دفاعی های پرسپولیس «بوسکتس» و «تونی کروس» بودند. انگار پرسپولیس سالهای سال روی کاکل امثال «سامان آقازمانی» نمی‌چرخید! بخدا اگر چند سال قبل به پرسپولیس می‌آمدی، حلوا حلوایت می‌کردند، اما چون کمال را دیده بودند فقط او به چشمشان می‌آمد، این تماشاگرانِ «کمال طلب!» محاسنت را کسی ندید. برای پرسپولیس که همیشه تاوان اخراجهای بچگانه آقازمانی، کفشگری، مازیار زارع و حتی کمال را میداد کم کارت گرفتن تو موهبت آسمانی بود. اینها را ندیدند. موقعیت ندادنت را ندیدند. هیچکس یادش نمیاید پشت محوطه جریمه خودی خطا داده باشی. اینها را ندیدند. یعنی دیدند اما نادیده‌ات گرفتند. ♦️معلوم نبود جای که را تنگ کرده بودی که اینهمه عرصه را برایت تنگ کردند. یک روز بازی نکردن رضاییان را تقصیر تو میدانستند، یک روز مسلمان را. هیچوقت از خودت دفاع نکردی، هیچوقت نگفتی مگر اینها هم‌پستی من هستند؟ هیچوقت از اینهمه تغییر پست خم به ابرو نیاوردی. ادا و اطفار بلد نبودی، پاک کردن پستهای اینستاگرام و برداشتن عکسهایت با لباس پرسپولیس را نیاموختی. از اول هم اهل دلبری و ۶ نشان دادن و «نمایش تعصب‌» نبودی. روزی که به باشگاه آمدی نگفتی از بچگی پرسپولیس بودم، گفتی به تیمی که در آن بازی میکنم تعصب دارم. حالا شهادت میدهیم که تعصب داشتی. تو در آزمون عرق و تعصب برنده شدی و ما رفوزه. یکبار به خاطر هادی رد شدیم و این بار بخاطر تو. هادی در یک پنجشنبه تلخ رفت، تو هم در این یکی پنجشنبه. کاش حلالمان کنی.
Read more
<span class="emoji emoji26d4"></span>️کاش حلالمان کنی . ✍️ حسین غفوری . <span class="emoji emoji1f537"></span><span class="emoji emoji1f536"></span> از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. ...
Media Removed
️کاش حلالمان کنی . ✍️ حسین غفوری . از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم. . آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. ... ⛔️کاش حلالمان کنی
.
✍️ حسین غفوری
.
🔷🔶 از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم.
.
آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد که میامدی تا پای نیمکت انگار هزار سال گذشت. گفتند در رختکن با بغض گفته‌ای راحت شدم، هم خودم هم هواداران.
.
🔰 روی نیمکت دیگر بازی را نمیدیدی، هزاران فکر در سرت قیقاج میرفت. همان بازیهای اول و یک اشتباه کافی بود تا اسمت در لیست ابدی «بدها» ثبت شود و تا امروز -روز آخر- پاک نشود، اما تو در دفاع چپ، ماهینی در دفاع راست و سید جلال و انصاری محکمترین دفاع را برای پرسپولیس رقم زده بودید، آنهم برای پرسپولیسی که فصل قبلش آنقدر گل خورد که قهرمانی مفت و مسلم از چنگش پرید. انتقادات اما دست از سرت برنداشت. خاصه امسال که با مصدومیتهای کمال و فقدان احمد هافبک دفاعی هم بودی.
.
♻️ محتاط و ترسو و بی‌استعدادت خواندند. انگار که قبلا هافبک دفاعی های پرسپولیس «بوسکتس» و «تونی کروس» بودند. انگار پرسپولیس سالهای سال روی کاکل امثال «سامان آقازمانی» نمی‌چرخید! بخدا اگر چند سال قبل به پرسپولیس می‌آمدی، حلوا حلوایت می‌کردند، اما چون کمال را دیده بودند فقط او به چشمشان می‌آمد، این تماشاگرانِ «کمال طلب!» محاسنت را کسی ندید. برای پرسپولیس که همیشه تاوان اخراجهای بچگانه آقازمانی، کفشگری، مازیار زارع و حتی کمال را میداد کم کارت گرفتن تو موهبت آسمانی بود. اینها را ندیدند. موقعیت ندادنت را ندیدند. هیچکس یادش نمیاید پشت محوطه جریمه خودی خطا داده باشی. اینها را ندیدند. یعنی دیدند اما نادیده‌ات گرفتند.
.
🔶🔷 معلوم نبود جای که را تنگ کرده بودی که اینهمه عرصه را برایت تنگ کردند. یک روز بازی نکردن رضاییان را تقصیر تو میدانستند، یک روز مسلمان را. هیچوقت از خودت دفاع نکردی، هیچوقت نگفتی مگر اینها هم‌پستی من هستند؟ هیچوقت از اینهمه تغییر پست خم به ابرو نیاوردی. ادا و اطفار بلد نبودی، پاک کردن پستهای اینستاگرام و برداشتن عکسهایت با لباس پرسپولیس را نیاموختی. از اول هم اهل دلبری و ۶ نشان دادن و «نمایش تعصب‌» نبودی. روزی که به باشگاه آمدی نگفتی از بچگی پرسپولیس بودم، گفتی به تیمی که در آن بازی میکنم تعصب دارم. حالا شهادت میدهیم که تعصب داشتی. تو در آزمون عرق و تعصب برنده شدی و ما رفوزه. یکبار به خاطر هادی رد شدیم و این بار بخاطر تو. هادی در یک پنجشنبه تلخ رفت، تو هم در این یکی پنجشنبه. کاش حلالمان
Read more
متهم در چنین شهر گل و بلبل، حقیقت متهم مردی و مردانگی مُرد و رفاقت متهم یک زمان تار سبیل مرد بود و قول او ریش سالاری شد و تار سبیلت متهم باغ تا در قبضه‌ی خار و خس و هرزه علف سرو آزادی که می افراشت قامت، متهم شام تاریک و شب هول و سیاهی برقرار آفتاب دشمن دیرین ظلمت متهم ماده ی "اصل برائت" را خدا رحمت ... 📌متهم
در چنین شهر گل و بلبل، حقیقت متهم
مردی و مردانگی مُرد و رفاقت متهم
یک زمان تار سبیل مرد بود و قول او
ریش سالاری شد و تار سبیلت متهم
باغ تا در قبضه‌ی خار و خس و هرزه علف
سرو آزادی که می افراشت قامت، متهم
شام تاریک و شب هول و سیاهی برقرار
آفتاب دشمن دیرین ظلمت متهم
ماده ی "اصل برائت" را خدا رحمت کند
طبق حکم "علم قاضی" کل ملت متهم
متهم در دادگاه عدل ما شاکی شده
شاکی بدبخت، بی جرم و جنایت متهم
پشت پرده اصل کاری خورده است و برده است
آفتابه دزد را آورده : اینت متهم
مثل آن خانم که شب برخاست پاورچین، یواش
جیب آقا را تکانده، صبح کلفت متهم
آنکه می‌پاشد اسید، آزاد می چرخد، ولی
دختر لب غنچه‌ی ابرو دو تا خط متهم
یا که جریان خمینی شهر، یادت هست؟ نه !!
اصل کاری رفت و یک بدبخت پاپت متهم
اولی بر گرده‌ی مردم سوار است و رها
دومی که زیر او آورده طاقت متهم
هشت سال آزگار آقای .... والا چی بگم؟
مملکت را ریخته در هم، پت و مت متهم
شیخ دیشب شیشه‌ی می توی پاکت کرد و برد
خورد می را، شیشه را بشکست و پاکت متهم
از زمانی که پلیس سایبری تاسیس شد
هر که ایمیلی زده یا بوده در چت متهم
دور دنیا کرده حاجی حال و حول و عیش و کیف
ما و یک دیش و ال ان بی و عربست متهم
زاهد و زن های شوهردار و عمری ارتباط
دختر همسایه با من ... نیم ساعت، متهم
او نمازش بی وضو و غسل بود و شد امام
من که شعرم با وضو بود و طهارت، متهم
شعرهای دیگر هالو بگو اصلن به هیچ
با همین شعری که سر تا پا جسارت متهم

محمدرضاعالی پیام-هالو
شهریور 94 - زندان رجایی شهر ✅ @mrhalloo
Read more
سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم ...
Media Removed
سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم عشق هم مثل یک بیماری است،دارومیدهند،میخورد،خوب می شود وقتی گفتند پدرش شمشیر را از رو بسته وتهدید کرده میکشمش،شک کردم مرض اش خوش خیم باشد.مادرش که غش کرد مطمئن شدم بیماری اش لاعلاج است .مادرش ... سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم عشق هم مثل یک بیماری است،دارومیدهند،میخورد،خوب می شود وقتی گفتند پدرش شمشیر را از رو بسته وتهدید کرده میکشمش،شک کردم مرض اش خوش خیم باشد.مادرش که غش کرد مطمئن شدم بیماری اش لاعلاج است .مادرش توی همان اه وناله کردن ها،زیر لب گفته بود پسرهمسایه اش غلطش راکرده .داماد من باید پولدارباشد .سرش به تنش بیارزد واصیل زاده باشد...ازهمان آرزوها که همه ی مادرها دارند دیگر...شاهزاده سوار بر ادب سفید ورویاهای کودکانه...
جلسه ها شروع شد.جلسه هایی شبیه جلسه های خانه دایی جان ناپلئون .عمه وخاله ودایی وعمو نشستند دور هم،برای پیداکردن یک راه حل مناسب .هرکس یک چیزی گفت و راه چاره ای پیشنهاد کرد.
یکی مسخره کرد ((عشق سیری چند؟؟))
یکی پوزخند زد گرسنگی نکشیده تاعشق یادش برود...یکی دیگرهمانطور که سیب اش را پوست میکندسرش راتکان داد که"هزارچراغ داردو بیراه میرود،بگذارتا بیوفتد وببیند سزای خویش)) تنهاکسی که پشت فامیل عاشق ما ایستاد،بابا بودگفت:حسرت بدترین چیز عالم است،بگذارید برود وتجربه کند.."
شورگذاشتند ورای گیری کردند بابا برنده شد... آن فامیل ما هم رفت تاتجربه کرد.گشنگی هم کشید وعاشقی یادش رفت.
اما حالا وقتی ازآن روزهاحرف میزند توی چشمانش حسرت نیست.خودش میگوید تجربه ی تلخی بود،فوق العاده زخم خوردم وحقیرشدم.ای کاش به حرف بزرگترها که تجربه داشتند گوش میدادم،پشیمانم،اشتباه کردم،اما به قول بابا هر چه بود "تلختر از حسرت نیست....
Read more
آدم چهل و نهم | بهار زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور ...
Media Removed
آدم چهل و نهم | بهار زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور نيست تخيلاتش را بدوزد براى دلگرمى دوست ناپيدايش سيما با گوشى ، با خودش گفت بهتر ! بذار نداند مگر دانستن چه دردى را از او دوا مى كند ! سيما گذاشت و رفت به اميد اتوپيايش در ناكجا و او ماند ، صدا را شنيد "من عاشق ... آدم چهل و نهم | بهار
زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور نيست تخيلاتش را بدوزد براى دلگرمى دوست ناپيدايش سيما با گوشى ، با خودش گفت بهتر ! بذار نداند مگر دانستن چه دردى را از او دوا مى كند ! سيما گذاشت و رفت به اميد اتوپيايش در ناكجا و او ماند ، صدا را شنيد "من عاشق چشمت شدم " ! آدم است ديگر گمانش اين است كه داشتن مركب واجب است بر رسيدن اما زمانى مى يابد كه مركب نمى خواهد عاشقى ، اگر مى خواست كه سيما شيشش مى خواند بر ديگر اعدادش، اصلا بذار سيما هم بداند كه وقتى او رفت من ماندم و ندانستم عمر رفت و من ماندم و حسرت هايش و در نهايت بزرگترين حجم نه را روانه على كردم كه هر روز دم اورژانس مى ايستاد چه شيفت بود و چه نبود ! زن داشت با خودش وامى كاويد ، صدا برخاست " وقتى ابد چشم تو را پيش از ازل مى آفريد " چيست آدمى ؟ كاويد ،اصلا اين جا چه مى كرد؟ صبح زده بود بيرون بى دليل ، اصلا بى دليلى خود دليل است براى زيست ، سه بار بى آرتى پيوسته سوار شده بود و زمانى از آفتاب ظهر گذشته بود كه فهميده بود كجاست ، كنج عاشقى على با او در قهوه خانه سر راهى سر جاده ، هوشش ، ذهنش همه دار و ندارهايش جمع شده بود در سه كنج قهوه خانه ، بهتر كه سيما فكر مى كند من همه چى دارم ! على رفت و ديگر بر نگشت و من سركش گمانم اين بود كه اگر مى دانست موقعى كه مرا مى بيند چه بپوشد عاشق تر است ! حالا من مانده ام و مرد خوش پوش ترى چون دقت كرده بود و اصلن اهميت نداشت كه شعر بفهمد ! آنها كه فهميده اند كجاى جهان را گرفته اند ، اصلن شاعرها چه بارى برداشته اند از سنگينى جهان ! اشكش چكيد بر دستكشش در روزهاى سرد پايان سال ، كاويد ، كاش مى توانستم به سيما بگويم كه بيا صادق باشيم بر بختمان كه باختيم بخت را به خوش رويان بى بخت " وقتى شيطان به نامم سجده كرد " صدا مى خواند ، حالا او مانده بود و بار كلمات كه عقلش را به سخره گرفته ، شاعرى روبرويش آمد در ذهنش كه به مرگ داشت مى خنديد اما به كلمات نه ، به واژه ها سجده كرده بود و فرياد مى كشيد من بار جهان را به زمين خواهم نهاد چون كلمات را به دوش دارم اهالى ، صدا پيچيد " عالم زمينى تر شد و آدم به آدم سجده كرد " اشكش چكيد دوباره ، قهوه چى از دور گفت : چاى بيارم بازم براتون خانم ؟ جوابى از زن بر نخاست اما از جا برخاست ، در را باز كرد قهوه چى داشت زير لب غر مى زد : ميگن ديشب تو همين جاده يه كاميون زده به يه ماشين ، امروز ميگن صاب ماشينه شاعر بوده ، خانوم شاعرا چى كاره ان ، خانوم ؟ صدا طنين انداخت : من عاشق چشمت شدم
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مُرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند ...
Media Removed
هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند را در کارنامه فیلمسازی‌اش دارد. او دوره فیلمسازی را زیر نظر اصغر فرهادی و شهرام مکری گذرانده است و امسال با اولین ساخته سینمایی‌ بلندش در بخش غیررقابتی هنر وتجربه سی و پنجمین جشنواره  فیلم فجر حضور ... هنروتجربه- کامبیز حضرتی: مهران مهدویان پیش از ساخت فیلم «چشم‌ها» ساخت ۸ فیلم کوتاه و یک مستند بلند را در کارنامه فیلمسازی‌اش دارد. او دوره فیلمسازی را زیر نظر اصغر فرهادی و شهرام مکری گذرانده است و امسال با اولین ساخته سینمایی‌ بلندش در بخش غیررقابتی هنر وتجربه سی و پنجمین جشنواره  فیلم فجر حضور دارد. فیلم«چشم‌ها» فیلمی تک لوکیشن است که زندگی یک زن را روایت می‌کند. با مهران مهدویان درباره هنر وتجربه واولین ساخته سینمایی‌اش گفت‌وگو کرده‌ایم.
__فیلم سینمایی«چشم‌ها»  داستان خاص و فرم ویژه‌ای دارد. این داستان چگونه شما را درگیر کرد و چه شد که به سراغ ساخت آن رفتید؟
__اولین چیزی که من را مجاب کرد که به سراغ ساخت فیلم «چشم‌ها» بروم فرم و ساختار آن بود. ایده از آنجایی آمد که زنی را دیدم که از ماشینی پیاده شد و به سمت ماشین دیگری رفت و سوار آن شد. همین. همانجا به نظرم آمد که چه رازی و قصه‌ای بین این دو ماشین نهفته است. چه دلیلی زن را از یک ماشین به ماشین دیگر منتقل کرده یا زن در کدام ماشین حال بهتری دارد؟ جرقه فیلم از همین جا آغاز شد. باید برای آن زن قصه‌ای پیدا می‌کردم و برای هر کدام از ماشین‌ها یک دلیل و یک قصه . بعد از چند بار بازنویسی همه خودروها را حذف کرم و به یک خودرو رسیدم ، یعنی خودروی همان زن. حالا باید تمامی ایده‌ها و قصه را حول محور همان زن گسترش می‌دادم و ماجرای اصلی فیلم را در یک لوکیشن که همان خودرو است روایت می‌کردم..............................
http://www.aecinema.ir/پیدا-کردن-سرمایه‌گذار-و-تهیه‌کننده-ن/
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
#کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
#اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
#دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
- آلـبـأرت 71 مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان شـوي شـوي و استـوعبت الوضع ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت ...
Media Removed
- آلـبـأرت 71 مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان شـوي شـوي و استـوعبت الوضع ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت و تـذكرت كلامها لـ قـصي مـروى بـقهر هـمست ؛ احـسن يـستاهـل اصلا ي اصـير زوجته ي اصير عـدوته وحده من هالثنتين قـآمت لـبرا و كان واقف مع حـسام حـسام يناظر قصي بقهر و متنرفز منه مرا ؛ لـيه تـقول لمـروى ... - آلـبـأرت 71
مـصدوم كـيف و قـصي و سـلمان
شـوي شـوي و استـوعبت الوضع
ابتسمت براحه و ما اسرع م كـشرت و تـذكرت كلامها لـ قـصي
مـروى بـقهر هـمست ؛ احـسن يـستاهـل اصلا ي اصـير زوجته ي اصير عـدوته وحده من هالثنتين
قـآمت لـبرا
و كان واقف مع حـسام
حـسام يناظر قصي بقهر و متنرفز منه مرا ؛ لـيه تـقول لمـروى انك تحبها و بعد مده ترجع و تكشف زواجك ليه ابي اعرف ؟
قـصي ؛ هـذآ الي كاتبه ربك بـتعترض عليه
حـسام بعصبيه ؛ مـو من حقك تقول لها احبك و تهرب و ترجع مع زوجتك و تعاملها بـكل برود
قـصي بحده ماله خلق مشاكل و تعبان ؛ الزم حـدودك ي حسام ع الاقل انا م صرت مثلك رسايل و هدايا و مكالمات كله كلمه و مرا وحده م املتها فيني ولا علقتها و سبق وقلت لها الله يوفقك و يكتب لك الي فيه الخير
حـسام سكت وش يـقول بعد
دخل قبل يكبر الموضوع او يحقق قصي معه
جت له مـروى و تحس دقات قلبها سريعه بـيعذبها هذا ولا ايش نـقطة ضعفها شـعره كـثيف و ناعم يجنن ؛ قـصي
نـآظرها بتعجب و رفع حاجب ؛ خـير
مـروى ؛ آسـمع لآ تـفكر اني رجـعت عن كـلآمي بـعد م عـرفت ان آلي تـزوج اصـآيل سـلمآن
قـصي اخذ نـفس ؛ بـعد ساعة انتـظرك هنا بـيكون كـلهم مـشو انتي تـعالي
مـروى ؛ لاخـير آجـلس هنا بـروحي امي مـاراح تـرضى
قـصي ؛ قـولي لها معي عـهود
مـروى عطته نظره و مشـت لداخل
كـآن مـعطيها ظهره خذ جواله و شماغه مع الطاقيه و العقال و طلع
راح لـ آلغـرفه الي حـجزها
خـذ شـور يريح اعصابه
طلع لابس بجامته شـرب قـهوته عـشان يـصـحصح شـوي
فـتح الدولاب و بـدلته مـوجـوزه خذها ولبسها
قـميص ابيض فخم و جـميل مرآ مـبرز عضلاته و عرضه ، مشمر اكمآم آلقـميص لعند نـص ذراعه
و بـنطلون رسمي اسـود ضيق من تحت كان شكله جميل
خصـوصا ان جسم قـصي رياضي و معضل
و جـزمه جـلد سوده و ساعة فخمه فضيه و سوار جلدي بخرز بني
رجع شـعره لورها بشكـل انيـق
بـخ من عـطره و نـزل بقـهوته تحت بعيد عن القاعه داخل الفـندق '
'
فـضت القـآعة الكـل مـشى و يـفكرو مـروى تنـتظر عـهود وتمـشي مع قـصي جآلـسه بـغرفة آلـعروس و تـحس بـطفش فـضيع
استـغربت دخـول خـآدمه ؛ مـروى ؟
مـروى مسـتغربه ؛ ايـه خـير فـيه شـي
الخـدآمه حـطت الكـيس ع الطآوله ؛ الـبسيه و آنزلي مثل م قال لك السيد قـصي
مـروى ؛ طيب '
٣٠٠ كومنت 💜🌞
Read more
. .....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند ...
Media Removed
. .....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند بامن حرف زدند و من گریه می کردم آقای گلمکانی که از داوران بودند و اولین نفری بودند که گفتند سیمرغ مال تو بوده با من صحبت کردند. تلخ ترین تصویر در حوزه کاری من همان ساعت های نزدیک اختتامیه است که پیرهن ... .
.....آن شب و بعد از اینکه ما را از جوایز کنار گذاشتند. حالم بد بود خانم #بنی_اعتماد که مثل مادرم هستند بامن حرف زدند و من گریه می کردم آقای گلمکانی که از داوران بودند و اولین نفری بودند که گفتند سیمرغ مال تو بوده با من صحبت کردند.
تلخ ترین تصویر در حوزه کاری من همان ساعت های نزدیک اختتامیه است که پیرهن و کتم اتو شده روی در ماند و فقط داداشم و علی سرابی که خانه ما بودند این تصویر را دیدند. چه کسی می داند سه ساعت بر من و رضا درمیشیان و #باران_کوثری چه گذشت؟
آن شب تئاتر شکلک کیومرث مرادی بود و جواد عزتی لطف کرد و قرار بود شبی که من جایزه میگیرم جای من بازی کند بعد از این اتفاقات کیومرث مرادی گفت نمی شود و باید بیایی بازی کنی من را سوار ماشین کرد و من را که اشک می ریختم برد روی سن و آنجا بود که همه چیز یادم رفت. آن شب تشویق شدم اما نه در اختتامیه جشنواره فجر بلکه روی سن تئاتر
#سینماتیکت
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> #ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین ...
Media Removed
#ذکر__یعنی #ذکر_یونسیه وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا ... 👇🌹👇🌹👇🌹👇
#ذکر__یعنی
#ذکر_یونسیه
🌹
🌹
وقتی که حضرت یونس علیه السلام از قوم خود نا امید شد از بین آن ها رفت و سوار کشتی شد،بعد از مدتی دریا متلاطم شد و اهل کشتی تصمیم گرفتند یک نفر را به داخل دریا بیندازند تا بار کشتی سبک شود و از غرق شدن نجات یابند،قرعه به نام حضرت یونس افتاد،وقتی حضرت یونس را به دریا انداختند نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و یونس زندانی شکم نهنگ شد وقتی که ناراحتی یونس را فرا گرفت خدا را به ذکر فوق یاد کرد و خداوند هم او را نجات داد و فرمود هر کسی در ناراحتی من را با ذکر (لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین) بخواند او را نجات خواهم داد:همان گونه که در آیه بعد می فرماید:
ما دعاى او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه مؤمنان را نجات مى‏ دهیم(سوره انبیاء آیه 87،88)
🌹
🌹
پیامبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلّم): هر بیمار مسلمانى كه این دعا را بخواند، اگر در آن بیمارى (بهبودى نیافت و) مرد پاداش شهید به او داده مى شود و اگر بهبودى یافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزیده شده است.
🌹
🌹
🌹
( منبع : www.yon.ir/Zekry)
(حدیث تصویر :( خصال شیخ صدوق ج1 / 241 باب احادیث چهارگانه) 🌹
🌹
کپی_ازاد_با_ذکر_صلوات
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
اللهم_عجل_الولیک_الفرج
دوستانتون_رو_تگ_کنید
Read more
. بوی اسب می دهی بوی شیهه ، بوی دشت بوی آن سوار را او که رفت و هیچ وقت برنگشت... . (عرفان نظرآهاری)
Media Removed
. بوی اسب می دهی بوی شیهه ، بوی دشت بوی آن سوار را او که رفت و هیچ وقت برنگشت... . (عرفان نظرآهاری) .
بوی اسب می دهی
بوی شیهه ، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت...
.
(عرفان نظرآهاری)
مجموعه همان هميشگي سيد سعيد صاحب علم بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) . . . ایستادی ...
Media Removed
مجموعه همان هميشگي سيد سعيد صاحب علم بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) . . . ایستادی که ببینی باز؟باغبانی که نوبهار ندید؟ يا کسی راکه مرگ بوسیده؟جز غم از دست روزگار ندید حال و روزم شبیه چوپانی ست که سر از ناکجا در آورده گله اش روی ریل جاماند و چشم راننده قطار ندید مثل ... مجموعه همان هميشگي
سيد سعيد صاحب علم
بابت ايراد تايپي پوزش مي خواهيم (هيچ كس را سر قرار نديد) .
.
.

ایستادی که ببینی باز؟باغبانی که نوبهار ندید؟
يا کسی راکه مرگ بوسیده؟جز غم از دست روزگار ندید
حال و روزم شبیه چوپانی ست که سر از ناکجا در آورده
گله اش روی ریل جاماند و چشم راننده قطار ندید
مثل سربازی ام که بعد از پاس وقت توزیغ نامه ها خوشحال
داخل صندوقش نگاهی کرد و هیچ چیز جز غبار ندید
پدری خسته ام که شب هنگام وعده با بچه دزد ها دارد...
دست از پا دراز تر برگشت هیچ کس را سر قرار ندید
حس این روز های من شبیه بوفه داری کنار جاده است
چانه اش روی دست خشکیده راه را دید و یک سوار ندید
داغ من را دقیق تر بشناس ناخدایی که ماند در ساحل
نه که از موج بترسد نه...عرشه را سخت و استوار ندید
ایستادی که ببینی باز؟آن که از من سراغ داری رفت
آن که از من سراغ داری مرد آن که در خویش اقتدار ندید
@artsandstudent

#سيد_سعيد_صاحب_علم
#همان_هميشگي
#شعربايدشعرباشد
#شعرمعاصر
#poem #lyrics #sherbayadsherbashad
Read more
... .. .. .. از جبهه برمی گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه ...
Media Removed
... .. .. .. از جبهه برمی گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی برم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خونه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت با خودم ... ...
..
..
..
از جبهه برمی گشتم.
وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود.
به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر
الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی برم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خونه برادرم
اما او هم وضع خوبی نداشت
با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند. من اصلا نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد
خیلی خوشحال شدم. تا من را دید از موتور پیاده شد، مرا در آغوش کشید. چند دقیقه ای صحبت کردیم.
وقتی خواست برود اشاره کرد: حقوق گرفتی؟! گفتم نه، هنوز نگرفتم، ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس درآورد.
گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم، خودت احتیاج داری
گفت: این قرض الحسن است. هر وقت حقوق گرفتی پس میدی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد.
تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتیم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
..
..
..
ابراهيم ...
شنيده ام دستگير همه بودي
دست ما را هم بگير ...
از شر وسوسه هاي شيطان ...
..
#دوست_شهيد_من
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
Read more
 #بسم_الله_الرحمن_الرحيم . . ...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. ...
Media Removed
#بسم_الله_الرحمن_الرحيم . . ...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. دوش كه به خواب رفتم مردى را در خواب ديدم كه نه بلند بود نه كوتاه، و از نهايت حسن و بهاء نمى ‏توانم توصيف كنم. او راه مى‏رفت و اطراف او را هاله‏ وار جماعتى احاطه كرده بودند. و جلوى اين جماعت مردى بر اسبى ... #بسم_الله_الرحمن_الرحيم .
.
...... گفت: اى مرد! مرا ملامت مكن كه من از حقّانيّت اهل بيت خبرى نداشتم. دوش كه به خواب رفتم مردى را در خواب ديدم كه نه بلند بود نه كوتاه، و از نهايت حسن و بهاء نمى ‏توانم توصيف كنم. او راه مى‏رفت و اطراف او را هاله‏ وار جماعتى احاطه كرده بودند. و جلوى اين جماعت مردى بر اسبى سوار بود كه دم اسب او چند بافت داشت، و اين مرد تاجى بر سرش بود كه چهار گوشه داشت، و بر هر گوشه جواهرى رخشان بود كه در ظلمات شب هر كدام مسافت سه روز راه را روشن مى ‏كرد.
.
.

پرسيدم: آن مرد كه دور او را گرفته‏اند كيست؟ گفتند: #محمّد بن عبداللـه خاتم النبيّين است.
.
پرسيدم كه اين سوار كه در جلو مى‏رود كيست؟ گفتند: #أميرالمؤمنين علىّ بن أبى‏طالب است.
.
.
آنگاه بر آسمان نظر افكندم ديدم ناقه‏ اى از نور، و بر آن هودجى است و در هوا حركت مى‏كند.
.
.
گفتم: اين از آنِ كيست؟ گفتند: از آنِ #خَديجَه بنت خُوَيلِد و #فاطمه #زهراء
.
.
گفتم: آن جوان كيست؟ گفتند: حضرت حسن مجتبى.
.
.
گفتم: اين جماعت و اين هودج همگى به كجا مى‏روند؟ گفتند كه شب جمعه است و همگى به زيارت كشته شده به تيغ ستم، سيّد الشّهداء حسين بن على به كربلا مى‏روند.
.

آنگاه متوجّه هودج شدم، ديدم #رقعه ‏هائى از آن به زمين مى‏ريزد و بر روى هر يك از آنها نوشته است: .
#أمانٌ_مِنَ_النّارِ لِزُوّارِ الحُسَينِ عليه السّلام فى لَيلَة الجُمُعَة؛ .
.[امان از جانب پروردگار است براى زائرين حسين عليه السّلام در #شب_جمعه از آتش دوزخ]
.
.
آن وقت هاتفى ندا كرد ما را كه: آگاه باشيد كه ما و شيعيان ما در درجه عاليه ‏اى در بهشت قرار خواهيم داشت! اى سليمان! من از اين مكان مفارقت نمى‏ كنم تا روح از بدنم مفارقت كند.
.
.
مرحوم شيخ نورى گويد كه: مرحوم طُرَيحى آخرِ اين خبر را چنين نقل كرده است كه آن شيخ گفت: ناگاه ديدم رقعه ‏هائى از بالا به زمين مى‏ريزد. سؤال‏ كردم كه چيست؟ گفتند كه: اين رقعه ‏هاى امان است براى زوّار حسين عليه السّلام در شب جمعه. من يكى از آنها براى خود طلب كردم. گفتند: اين رقعه‏ها حقّ تو نيست! تو مى‏گوئى زيارت حسين بدعت است! هرگز از اين رقعه‏ ها نخواهى يافت تا آنكه زيارت كنى حسين عليه السّلام را و اعتقاد كنى به فضل و شرافت او!
.
.
.

پس من از خواب بيدار شدم و هراسان بودم، و در همان ساعت قصد زيارت سيّد خودم حسين عليه السّلام را نمودم!
.
.
________________________________
.
.
#علامه_سيد_محمد_حسين_حسيني_طهراني
#العرفان #كربلاء_المقدسة .
.
___________________________________
.
.
بي شك گذاي خانه ات آقا شود حسيــن
.
.
Read more
باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! <span class="emoji emoji1f539"></span> این جملات را با دقت بخوانید: . . . <span class="emoji emoji1f538"></span> «راهپیمایی ۹ دی‌ماه ...
Media Removed
باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! این جملات را با دقت بخوانید: . . . «راهپیمایی ۹ دی‌ماه در سال ۸۸ با فراخوان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در واکنش به اعتراضات بعد از انتخابات سال ۸۸ انجام شد و این موضوع مطرح شد که در آن زمان به تاسوعا و عاشورای حسینی و ساحت حضرت امام حسین(ع) توهین شد. دوستان ... باید پرسید آقای محسن هاشمی، چرا حالا ؟! 🔹 این جملات را با دقت بخوانید: .
.
.
🔸 «راهپیمایی ۹ دی‌ماه در سال ۸۸ با فراخوان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در واکنش به اعتراضات بعد از انتخابات سال ۸۸ انجام شد و این موضوع مطرح شد که در آن زمان به تاسوعا و عاشورای حسینی و ساحت حضرت امام حسین(ع) توهین شد. دوستان انقلابی به میدان آمدند و پایانی بر فتنه ۸۸ بود. مقام معظم رهبری در آن مقطع با تعریف فتنه، بیان کردند عده‌ای می‌آیند در لباس دوست و کارهایی انجام می‌دهند که در باطن دشمن هستند و از آن سوءاستفاده می‌کنند ضمن اینکه برخی از دشمنان نیز با لباس دوست این کارها را انجام می‌دهند و ما باید مراقب باشیم. با بصیرت و راهنمایی‌های مقام معظم رهبری، فتنه سرکوب و موقعیت‌سنجی مردم موجب شد اختلافات لطمه‌ای به انقلاب نزند. در آن زمان کشورهای فتنه‌گر خارجی نیز روی آن موج سوار شدند و عملاً اختلافات را به‌ سمتی می‌بردند که انقلاب زیر سؤال می‌رفت...» .
.
.
🔹 این سخنان را امروز، فرزند ارشد راس فتنه و کودتای سال ۸۸ (هاشمی رفسنجانی) در پایان سی‌ودومین جلسه شورای شهر تهران در جمع خبرنگاران گفته است. .
.
🔸 برخی رسانه ها همسو با فتنه، تلاش کرده اند تا اصالت ان سخنان محسن هاشمی را زیر سئوال ببرند و ادعا کرده اند وی این سخنان را سرپایی گفته و رسانه ها در انتشار آن عجله کرده اند و بعد، همین رسانه ها متنی را به عنوان گفتگوی وی منتشر کرده اند که هیچ تفاوتی با متن قبلی ندارد! .
🔹 برخی رسانه ها هم این سخنان را با آب و تاب نقل کرده اند اما به خود زحمت نداده اند تا بپرسند که چرا محسن هاشمی در طول هشت سال گذشته چنین موضعی را اتخاذ نکرد! چرا در حالی که پدرش تا آخرین لحظه عمرش، حاضر به ادای واژه "فتنه" نبود، حالا فرزند ارشدش، صراحتا از فتنه بودن آشوب های سال ۸۸ سخن می گوید؟ .
.
.
🔸 محسن هاشمی می گوید که عده ای در آن مقطع آمدند و در لباس دوست، کارهای دشمن پسند کردند. خب سئوال این است که این عده چه کسانی بودند؟ غیر از پدر شما که با نامه بدون سلام و السلام به رهبر انقلاب، انقلاب مخملین را کلید زد و خبر از دود آتش خشم احزاب و برخی از مردم داد! غیر از مادر شماست که مردم را به خیابان کشی دعوت کرد! غیر از خواهر شماست که زیر پل کالج همراه با فتنه گرانی بود که شعار جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه سر می دادند! غیر از برادر شماست که سه سال به انگلیس پناه برد و به دنبال راهکاری برای اعمال تحریمهای بیشتر بود! غیر از بیتی بود که چهار نهاد امنیتی، در بررسی ریشه فتنه و کودتای سال ۸۸ .
ادامه در کامنت ها
Read more
 #مشکلات همه جا هستند. مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند ...
Media Removed
#مشکلات همه جا هستند. مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند خانه اش را ترک کند و سر کارش برود، چهار تن از مشتریانش که مشکلاتی داشتند از راه درو به او تلفن زدند. هر یک از آنها می خواستند که او با هواپیما خودش را به آنها برساند و مشکلشان را حل کند. سرانجام لباس پوشید ... #مشکلات همه جا هستند.

مردی در نیویورک زندگی می کرد و صبحی زود از خواب بیدار شد و پیش از اینکه بتواند خانه اش را ترک کند و سر کارش برود، چهار تن از مشتریانش که مشکلاتی داشتند از راه درو به او تلفن زدند. هر یک از آنها می خواستند که او با هواپیما خودش را به آنها برساند و مشکلشان را حل کند. سرانجام لباس پوشید و به آشپزخانه رفت. آنجا هم دو نفر دیگر به او زنگ زدند. این بار تلفنها محلی بود. مرد به زنش گفت که صبحانه نمی خورد، از خانه بیرون رفت و سوار تاکسی شد.” بسیار خوب، برویم.” راننده ی تاکسی پرسید:” کجا می خواهید بروید؟” و مرد جواب داد:” مهم نیست، هر جا که بروم مشکلی انتظار مرا می کشد.” آیا اتفاق افتاده گاهی وقتها چنین احساسی داشته باشید؟ به هر جا که نگاه می کنید مشکلی می بینید. کسی از مشکلات زندگی معاف نیست. داشتن #پول سبب نمی شود که کسی مشکلی نداشته باشد. #موقعیت_اجتماعی، #استعداد یا #شغل خوب هم مانع از بروز مسئله و مشکل نمی شود. ملکو مفوربز می گوید:” اگر شغل بدون دردسری داشته باشید، اصولا شغلی ندارید.” به هر #آدم زنده و مرده ای که توجه کنید متوجه می شوید که مشکلاتی داشته است. از مشکلات نمی توان فرار کرد. اگر انسان هستید و نفس می کشید، با مشکل روبه رو خواهید شد. باید به خاطر بسپاریم:
( برداشت ما از مشکل است که #موفقیت یا #شکست ما را رقم می زند، نه خود مشکل.) #آلفرد_مونتاپرت می گوید:” اکثریت موانع و مشکلات را می بینند، فقط معدودی هستند که به هدفها توجه دارند. تاریخ، موفقیت گروه اخیر را ثبت می کند و در این میان حسرت نصیب گروه اول می شود.” یکی از دلایل اینکه حل مشکل برای بعضیها سخت است این است که ما اغلب به مشکل نزدیک تر از آن هستیم که بتوانیم آن را درک کنیم. چان گالزوردی می گوید:” آرمان گرایی به نسبت مستقیم با فاصله ای که ما از مشکل داریم افزایش می یابد.” با کمی عقب ایستادن و فاصله گرفتن، بهتر می توانید #مشکل را حل کنید و این چشم انداز بهتر نه تنها به شما کمک می کند که برداشت بهتری درباره ی مشکل پیدا کنید، بلکه به شما کمک می کند مشکل را به #سهولت بیشتری از میان بردارید.”
Read more
. . صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام ...
Media Removed
. . صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش برقرار بود تا این‌که مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند ... .
.
صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک‌سوم اتوبوس پر شده بود.
بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش برقرار بود تا این‌که مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند.
یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.
اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکارش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها، یک ساعت پیش در آن‌جا از دنیا رفت. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم؛ نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.

بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.

#استفان_کاوی
.
.
قضاوت زودهنگام معمولا با اشتباه صورت می‌گیرد و باعث پشیمانی می‌شود؛ زیرا وقتی می‌خواهید به‌سرعت نتیجه‌گیری کنید، مغز شما نمی‌تواند تمام ابعاد مساله را تحلیل و بررسی نماید و دچار خطا خواهید شد
.
.
اومده ميگه مهسا قرار بود من صدو هشتاد بزنم ازم عكس بگيري❤️❤️
از سري عكس هاي #اي_واي_من
Read more
. . اين تو، اين هم "جانم"، كه ميشود ضميمه ى چند حرفىِ نامَت! حالا با هر به زبان آوردنِ اسمت، هزار بار جانم برايت ميرود! #علی_قاضی_نظام . . . "دوستت دارم" مثلِ اولين حسِ گرمِ لمسِ دستانت همانقدر آرام،همانقدر شرمگين و همانقدر پُرشور من تو را تا به ابد همانقدر بی نظير دوست خواهم داشت . . . . روزی ... .
.
اين تو،
اين هم "جانم"، كه ميشود ضميمه ى چند حرفىِ نامَت!
حالا با هر به زبان آوردنِ اسمت،
هزار بار جانم برايت ميرود!

#علی_قاضی_نظام
.
.
. "دوستت دارم"
مثلِ اولين حسِ گرمِ لمسِ دستانت
همانقدر آرام،همانقدر شرمگين
و همانقدر پُرشور
من تو را تا به ابد
همانقدر بی نظير
دوست خواهم داشت
.
.
.
.

روزی حضرت سلیمان(ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه‌ گندمی را با خود به طرف دریا حمل می‌کرد.
سلیمان(ع) همچنان به او نگاه می‌کرد که در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورجه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان(ع) مدتی به فکر فرو رفت و شگفت زده شد، ناگاه دید قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد ولی دانه گندم را همراه نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید، و سرگذاشت او را پرسید.
مورچه گفت: «ای پیامبرخدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می‌کند که نمی‌تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می‌کنم و خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا نزد آن کرم ببرد.
قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می‌برد، و دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه‌ گندم را نزد او می‌گذارم و سپس باز می گردم به دهان قورباغه، سپس در آب شنا کرده و مرا به بیرون از آب دریا می‌اورد و دهانش را باز می‌کند و من از دهان او خارج می شوم.»
سلیمان(ع) به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری، آیا سخنی از او شنیده‌ای؟
مورچه گفت: آری او می‌گوید «یا من لا ینسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه برزقک، لا تنس عبادک المومنین برحمتک» ای خدایی که رزق و روزی مرا در درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی‌کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن. 💕يا من ارجوه لكل خير💕
.
.
.
.
.
.
بعدنوشت : و خدایی که بی شک مهربانترین مهربانان است و بدون تردید کافی برای بندگانش
یک حدیث سالها قبل دیده بودم
میگفت :
انسان، با نيّت خوب و اخلاق خوب، به تمام آنچه در جستجوى آن است، از زندگی خوش و امنيت محيط و روزى زياد، دست مى يابد.[غررالحكم، ح ۱۰۱۴۱] .
.
.
و چ قدر دیدم
که انسان ها با همین دوتا به چ ها میرسند و چ قدر باز دیدیم که با نیت و اخلاق بد به کجاها .
.
.
یادمون نره
خدای رحیم بر همگان مرحمت داره
اما خیلی اوقات این خودماییم که خودمون رو در جریان های مثبت عالم و یا منفی سوار میکنیم
Read more
روایت فوق العاست! حتما بخونید! . منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه ...
Media Removed
روایت فوق العاست! حتما بخونید! . منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه السلام بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند. من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه شتر مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه ... روایت فوق العاست! حتما بخونید!
.
منقذ ابن اصبغ اسدی گوید در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین علیه السلام بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند.
من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه شتر مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم. حضرت امیر پرسیدند: چه شده است؟ عرض کردم: شتر چیزی دیده که اینگونه بی تابی می کند.
امام فرمود درنده ای است. سپس ذوالفقار را برداشت و چند قدم جلو رفت.
آن درنده شیری بود و چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران سر در پیش انداخت. امام المتقین دست دراز کرد و موی گردن شیر را گرفت و فرمود: مگر نمی دانی که من اسدالله و ابوالاشبال "پدر شیران کوچک" و حیدرم؟ قصد شترم را نمودی؟
در این هنگام شیر به زبان فصیح عرض کرد یا امیرالمومنین، هفت روز است که شکاری به دستم نیامده و گرسنگی بی طاقتم کرده است. از دور شبح شما را دیدم. خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و گوشت دشمنان شما را حلال کرده است.
حضرت مهربانانه به شیر دست می کشید و بعد فرمود: خداوندا، به حق محمد و آل محمد او را روزی ده.
در همان حال بود که چیزی نزد شیر آمد و شیر به خوردن مشغول شد. امام فرمود: مسکن تو کجاست؟ گفت: کنار رود نیل. فرمود: اینجا چه میکنی؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمده ام. در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم. حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند. چون اجازه گرفت عرض کرد: یا امیرالمومنین، در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان اهل شامی که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشه راه می کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.
منقذ گوید: حیران شدم که امام فرمود: ای منقذ از این واقعه تعجب نمودی؟ بدان خدایی که دانه را می رویاند و خلق را می آفریند، اگر از معجزاتی که رسول خدا به من تعلیم داده، ظاهر کنم مردم به گمراهی می افتند "یعنی میگویند علی خداست!"
به قادسیه رسیدیم. درحالی که اذان صبح بود در میان مردم غوغایی بود که می گفتند: سنان اهل شامی را شیری خورد و استخوان های بدنش را نشان دادند. من واقعه سخن گفتن شیر با امام را به مردم گفتم! مردم از امیرالمؤمنین تبرک می جستند!
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
.
📚تحفة المجالس صفحه ۸۴
.
.
💟 قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام 💟
Read more
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی ...
Media Removed
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای ... .
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
.
#همایون_شجریان #کولی
پ.ن:میشه با این اهنگ مُرد:))))
.
.
.
.
.
#photography #photography_aks #axehaftom #persian_pictures #harfeakas #deepfeelingsmp #best_photograph #iranian_photography #nikon #jense_negah #honar_pics #akkas_bashii #fineartphg #nikon_photos #ir_bnw #ir_aks #aksiine #akas_khoone #ghasran #ir_photographers_club #pixiran #nikonnofilter #nikonusa
Read more
>>>>>>>><<<<<<<< شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای ...
Media Removed
>>>>>>>><<<<<<<< شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت ، کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی دو تا از کلوچه های پاکت ... >>>>>>>><<<<<<<<
شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعت به پروازش مانده بود.او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت ، کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد! زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مسئله را نادیده گرفت و به مطالعه کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ادامه داد.در همین حال دزد بی چشم روی کلوچه، پاکت او را خالی می کرد! زن با گذشت زمان لحظه به لحظه خشمگین تر می شد! او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم!!! در همین حال هر کلوچه ای که زن از پاکت برمی داشت ، مرد نیز یکی بر می داشت! وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود، زن متحیر ماند که چه کند.مرد در حالی که تبسمی بر چهره داشت ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد و در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد، نصفه دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد! زن نصفه کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید: اوه! این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه بی ادب هم تشریف دارد! او حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد! زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد، به همین خاطر وقتی که پرواز او را اعلام کردند، از ته دل نفس راحتی کشید.سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند، راه خود را گرفت و رفت.زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت.سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقی مانده را نیز به اتمام برساند.دستش را توی کیفش برد که ناگهان از تعجب در جای خود میخکوب شد! پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!!! زن با یاس و نا امیدی ، نالان به خود گفت: پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و من این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! دیگر برای عذر خواهی دیر شده بود.به خاطر این قضاوت نابجا حزن و اندوه سراپای وجود زن را فراگرفت و فهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است!!!
گاهی شرایط به گونه ای است که واقعیت طور دیگری به نظر میرسد.هرگز در مورد مسایل پیش داوری عجولانه نکنیم.
Read more
رفت آن سوار كولى...
Media Removed
رفت آن سوار كولى... رفت آن سوار كولى...
دربندسر با همايون جانِ شجريان روزى كه خيلى هم سرد نبود پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده
Media Removed
دربندسر با همايون جانِ شجريان روزى كه خيلى هم سرد نبود پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده دربندسر
با همايون جانِ شجريان
روزى كه خيلى هم سرد نبود
پ ن : رفت آن سوار كولى با خود تو را نبرده
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
Media Removed
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده.... ..
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده....
شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
رفت آن سوار ، كولي با خود تو را نبرده
Media Removed
رفت آن سوار ، كولي با خود تو را نبرده رفت آن سوار ، كولي
با خود تو را نبرده
. . . سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده . .
Media Removed
. . . سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده . . .
.
.
سوداى همرهى را ، گيسو به باد دادى
رفت آن سوار و با خود يك تار مو نبرده
.
.
. رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده / شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده .
Media Removed
. رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده / شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده . .
رفت آن سوار كولي ، با خود تو را نبرده /
شب مانده است و با شب ، تاريكي فشرده .
... رفت آن سوار
Media Removed
... رفت آن سوار ... رفت آن سوار
رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده
Media Removed
رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده رفت آن سوار كولي با خود تو را نبرده/ شب مانده است و با شب تاريكي فشرده
رفت آن سوار كولى...
Media Removed
رفت آن سوار كولى... رفت آن سوار كولى...
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
Media Removed
.. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده.... شب مانده است و باشب تاریکی فشرده.... ..
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده....
شب مانده است و باشب تاریکی فشرده....
رفت آن سوار كولي، با خود ترا نبرده.........
Media Removed
رفت آن سوار كولي، با خود ترا نبرده......... رفت آن سوار كولي،
با خود ترا نبرده.........
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
Media Removed
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده ...
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
 #سيمين_بهبهانى می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی ...
Media Removed
#سيمين_بهبهانى می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #mohammadrezalotfi #ostadlotfi #maestro #ostad #persianmusic #tar #setar #lotfi #استادلطفى #محمدرضالطفى #آواےشیدا #اسطوره #سيمين_بهبهانى
می رفت گردِ راهش از دودِ آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
#mohammadrezalotfi #ostadlotfi #maestro #ostad #persianmusic #tar #setar #lotfi #استادلطفى #محمدرضالطفى #آواےشیدا #اسطوره
. رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره نا سترده #سیمین_بهبهانی #همایون_شجریان #کولی #عشق #زندگی برای ... .
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره نا سترده
#سیمین_بهبهانی
#همایون_شجریان
#کولی
#عشق #زندگی
برای دیدن کلیپ کامل به کانال تلگرام عشق و زندگی که آدرس آن در بیو پرفایل هست مراجعه کنید
http://tlgrm.me/love_and_life
#instalove #instalife #instagood
Read more
. (سودای همرهی را گیسو به باد داده) رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟ رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی دستان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای ... . (سودای همرهی را گیسو به باد داده)
رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
دستان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده ..
#شجریان #موسیقی #آتش #دریا #کولی
#گردشگر #شمال #خزر #همایون_شجریان
#گیسو #صدا #موج #دریاچه
Read more
. . رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده . کولی کنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
. . رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده . کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده . رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده . می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده . سودای همرهی را گیسو به ... .
.
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
.
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
.
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
.
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
.
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
.
.
.
#سیمین_بهبهانی
.
.
.
Read more
رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟ رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی دستان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت گرد راهش از دود آه تیره نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت ... رفت آن سوار , کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
دستان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده ..
Read more
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده می رفت و گرد راهش از دود آه تیره نیلوفرانه ... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده ٢٨ تيرماه سالروز تولد سيمين بهبهاني
Read more
........صلاحیت رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار ...
Media Removed
........صلاحیت رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه چشم سياه چادر با اين چراغ مرده رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي چشمان مهربانش يک قطره ناسترده در گيسوي ... ........صلاحیت

رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه
چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي
چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوي تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
اين شب نداشت ــ آري ــ الماس خرده خرده

بازي کنان زگويي خون مي فشاند و مي گفت
روزي سياه چشمي سرخي به ما سپرده

مي رفت و گرد راهش از دود آه تيره
نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سوداي همرهي را گيسو به باد دادي
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
#سیمین_بهبهانی
پی نوشت: احمقانه ترین اشتباهی که امکان دارد یک آدم در زندگی اش بکند
این است که...
پیش خودش فکر کند
کسی که یک بار به او ضربه زده؛
دوباره این کار را نخواهد کرد!

پی نوشت: بعد از اتفاقات سال 88 تنها یک چیز را میدانم، آقایان حسابی از مردمان این سرزمین می ترسند، این رد صلاحیت ها نشان از ترس دیکتاتورها دارد. اما تاریخ برای هیچ دیکتاتوری درس عبرت نبوده، کافیست نگاهی به سرنوشت هیتلر ها و صدام حسین ها بیندازیم. همین
Read more
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی ...
Media Removed
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی چشمان مهربانش یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه ... رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
Read more
دريافت كليپ ازكانال . رفت آن سوار کولی، با خود تورا نبرده.... آهنگ كاملش داخل كانال هست 🏻 🎈دريافت كليپ ازكانال🎈
.
رفت آن سوار کولی، با خود تورا نبرده....
آهنگ كاملش داخل كانال هست 👌🏻🙅
رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده 🌚
Media Removed
رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده 🌚 رفت آن سوار کولى با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکى فشرده
🌚
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . ...
Media Removed
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهار راه عارف ایستاده ... ..
از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم . با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند من اصلاً نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم.
تا من را دید از موتور پیاده شد مرا در آغوش کشید.
چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد حقوق گرفتی؟! گفتم نه هنوز نگرفتم ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب ویک دسته اسکناس در آورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم خودت احتیاج داری.
گفت: این قرض الحسنه است . هروقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
#حلال_مشكلات
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
عكس از :
@Sadat_m313
Read more
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ <span class="emoji emoji1f449"></span> . . سيد بحرالعلوم ...
Media Removed
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ . . سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره ... .
گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ 👉
.
.
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سيد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهدا(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهدا(ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهدا(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
منبع👇
Read more
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . ...
Media Removed
.. از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهار راه عارف ایستاده ... ..
از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم . اما مشغول فکر الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم . با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند من اصلاً نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم.
تا من را دید از موتور پیاده شد مرا در آغوش کشید.
چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد حقوق گرفتی؟! گفتم نه هنوز نگرفتم ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب ویک دسته اسکناس در آورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم خودت احتیاج داری.
گفت: این قرض الحسنه است . هروقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلاتم را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
#حلال_مشكلات
#علمدار_كميل
#ابراهيم_هادي
#دوستاي_داش_ابرام_رو_تگ_كنيد
عكس از :
@Sadat_m313
Read more
..........لبخند رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار ...
Media Removed
..........لبخند رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه چشم سياه چادر با اين چراغ مرده رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي چشمان مهربانش يک قطره ناسترده در گيسوي ... ..........لبخند

رفت آن سوار کولي با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

کولي کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه
چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردي
چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوي تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
اين شب نداشت ــ آري ــ الماس خرده خرده

بازي کنان زگويي خون مي فشاند و مي گفت
روزي سياه چشمي سرخي به ما سپرده

مي رفت و گرد راهش از دود آه تيره
نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سوداي همرهي را گيسو به باد دادي
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده
#سیمین_بهبهانی
پ.ن لبخند شما چند سانت است؟؟؟ یکی از عوامل ام. اس افسردگی است. با لبخند خود به مبارزه ام. اس رفته و آن را به اشتراک بگذارید
پ.ن عصر آدینه ی خوبی داشته باشید
Read more
تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست ...
Media Removed
تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست کرایه دریافت کند که وقتی به پشت ماشین نگاه کرد.....آقای شارله را بیهوش دید....تن تن که به طبقه ی پایین رسیده بود....دید که همان خرده های ریز بلوری آنجاست..... تن تن از راننده پرسید که آیا در مسیر ... تاکسی ای جلوی در توقف کرد و تن تن رفت که سوار شود.....آقای مارک شارله بود....راننده ی تاکسی میخواست کرایه دریافت کند که وقتی به پشت ماشین نگاه کرد.....آقای شارله را بیهوش دید....تن تن که به طبقه ی پایین رسیده بود....دید که همان خرده های ریز بلوری آنجاست.....
تن تن از راننده پرسید که آیا در مسیر صدای شکستن شیشه شنیده است؟یا نه؟آن راننده جواب داد که در مسیر دقیقا چه پیش آمده است....تن تن به راننده گفت که به طبقه ی بالا برود و همه چیزی را برای دوپن و دوپنت تعریف کند....... روز ها همینجوری می گذشت.....گوی های شیشه ای قربانی های بیشتری می گرفتند تا اینکه هفتمین عضو باقی ماند.........
یک روز صبح که کاپیتان هادوک روزنامه میخواند....پروفسور تورنسل روزنامه را گرفت و خواند:پروفسور برگاموت؟!آخرین عضو هیأت هفت نفری پروفسور برگاموته؟اون یکی از دوستانمه به شما هم معرفیش میکنم....….
تن تن گفت:این همون نیست که مومیایی راسکارکاپاک تو خونه ی اونه؟
پروفسور گفت:نه برعکس خیلی هم مهربونه......در بچگی هامون به او می گفتیم هرکولس......چون خیلی قوی بود.......
و به ملک پروفسور برگاموت رفتند....و با هم دیگر احوال پرسی کردند و ناگهان صدای تیر شنیدند و تن تن در باغ به دنبال شلیک کننده رفت....اما در واقع صدای ترکیدن تایر های ماشین کاپیتان بود....بنابراین آنها مجبور شدند شب را آنجا بمانند....اما ناگهان بارون گرفت و نوری درخشان و زرد رنگ به درون اتاق آمد و دور صندلی پروفسور تورنسل چرخید و آن را به هوا برد....وسایل روی میز را پخش و پلا کرد و در آخر به قفسه مومیایی خورد و آن را ناپدید کرد....اگر گفتید آن نور از کجا آمد؟!😉😅😆😐😊🤔 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span>كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام) از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت ...
Media Removed
كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام) از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم. ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من ... 💠كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)

از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.

ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ترس زبانم بند آمد و هر چه خواستم بگويم: آقا! جلو نرويد؛ نتوانستم و ايستادم. ولي ديدم امام با كمال بي ‌اعتنايي جلو رفت!آن حيوان آمد كنار راه ايستاد و بنا كرد رو به امام(علیه السلام)  همهمه كردن؛مثل اينكه از امام(علیه السلام)  حاجتي مي ‌طلبد.ديدم جلوتر آمد و پريد به سمت استر و دست‌ها‌ي خود را روي كفل استر گذاشت و دهان خود را مقابل گوش امام(علیه السلام)  آورد و همهمه كرد.
من خيلي ترسيدم.پس از لحظاتي از استر پايين آمد و كنار جادّه رو به امام ايستاد. امام با اشاره‌ي دست به او فهماند كه برو. او باز همهمه‌اي كرد و رفت!من پس از اينكه از حال وحشت درآمدم؛ به امام(علیه السلام)  عرض كردم:

آقا! جريان چه بود؟!ايشان فرمودند: ماده‌ي اين شير در حال زايمان است؛آمده بود از من مي ‌خواست دعا كنم مادر و بچّه‌اش سالم بمانند. من هم دعا كردم و گفتم: تا برسي خدا شير بچّه‌ي سالمي به تو خواهد داد.او دعا كرد و گفت:خداوند ما را بر اولاد تو و دوستان تو مسلّط نگرداند. 💠بحارالانوار،جلد48،صفحه‌ي57، حديث67.

آري؛ يك حيوان درّنده مي ‌تواند در حدّ خودش امام را بشناسد و بداند از او چه بخواهد امّا اين انسان پر ادّعا نتواند در حدّ انساني خويش امام(علیه السلام)  را بشناسد و نداند از او چه بخواهد؟! برگرفته از سخنان حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی
@safirehedayat
Read more
سلام بابایی ما هم راهی شد<span class="emoji emoji1f495"></span> هشتگ دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی .خدایا مواظب همه بابایی ...
Media Removed
سلام بابایی ما هم راهی شد هشتگ دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی .خدایا مواظب همه بابایی های دنیا باش بسم االله الرحمان الرحیم . کوتی‌کوتی رفته بود پارک. چه پارک شلوغی! اول سُرسُره بازی کرد، بعد سوار چرخ‌فلک شد. اما وقتی از چرخ‌فلک پیاده شد آن قدر گیج شده بود که بابا و مامانش ... سلام
بابایی ما هم راهی شد💕
هشتگ دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
.خدایا مواظب همه بابایی های دنیا باش😌

بسم االله الرحمان الرحیم
.
کوتی‌کوتی رفته بود پارک.
چه پارک شلوغی!
اول سُرسُره بازی کرد، بعد سوار چرخ‌فلک شد.
اما وقتی از چرخ‌فلک پیاده شد آن قدر گیج شده بود که بابا و مامانش را ندید.
که یادش رفت بابا و مامانش کجا نشستند.
برای پیدا کردن آنها راه افتاد.
این طرف رفت، آن طرف رفت.
شش دور، دور حوض وسط پارک چرخید.
شش لیوان اشک ریخت و اشک ریخت و اشك ريخت.
شش بار فکر کرد بابا و مامانش او را دوست ندارند. «سلام کوچولو، چرا گریه می‌کنی؟» این نگهبان پارک بود که دست روی سرش می‌کشید.
کوتی‌کوتی گفت: «بابا و مامان من گم شدند. شما آنها را پیدا نکردید؟»
شنید: «هاهاها! تو گم شده‌ای یا آنها؟»
گفت: «آنها گم شده‌اند. من که اینجا هستم.»
نگهبان گفت: «هاهاها! حرفت درسته. حالا با من بیا تا پیدايشان کنم. گريه هم نكن.»
کوتی‌‌کوتی را به دفتر پاک برد. یک بستنی برایش خرید و گفت: «اسمت چیه عزیزم؟»
کوتی‌کوتی بستنی را لیس زد و گفت: «چه خوشمزه‌است.»
نگهبان با خنده گفت: «هاهاها. نوش‌جان. حالا بگو اسمت چیه؟»
کوتی‌کوتی گفت: «خیلی خوشمزه‌است. از کجا خریدی؟»
نگهبان گفت: «از دکه. حالا بگو اسمت چیه؟ می‌خواهم توی بلندگو اسمت را بگویم.»
کوتی‌کوتی لیس دیگری به بستنی زد و گفت: «بی‌خیال، بگو این بستنی قیمتش چند است؟»
نگهبان که می‌دانست پدر و مادر کوتی‌کوتی دربه‌در دنبال بچه‌شان می‌گردند، بلندگو را روشن کرد.
«یک بچه هزارپا پیدا شده...»
بعد فکر کرد باید نشانی بدهد، باید رنگ لباس و کفش او را بگوید.
«یک بچه‌هزارپا پیدا شده. لباس او آبی است. کفش‌هایش قرمز، زرد، سبز، بنفش، صورتی خال‌خالی، مشکی راه‌راه، قهوه‌ای روشن، آبی چهارخانه...»
و زد توی کلة خودش: «وای! چقدر کفش! تو را به خدا یکی بیاید این بچه را ببرد!»
یک مرتبه در باز شد و پدرو مادر کوتی‌کوتی پریدند توی دفتر.
«کوتی‌کوتی!»
«کوتی کوتی! حالت خوبه، بابا؟»
کوتی‌کوتی از دیدن آنها خوشحال شد، ولی انگار بستنی خوشمزه‌تر بود.
گفت: «می‌شود دوباره گم شوید؟ من باز هم بستنی می‌خواهم.»
Read more
... بسم رب الحجة یا صاحب الزمان گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ... اما #روح که زوال ندارد... آن ...
Media Removed
... بسم رب الحجة یا صاحب الزمان گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ... اما #روح که زوال ندارد... آن هم اگر #روح_خدا باشد... آقا جان درست است که سربازت از بینمان رفت اما #اجازه_نمیدهیم عده ای او را #تحریف کنند گرچه هوای شهرمان از نفس هایش بی بهره است... اما فرزندانش هنوز زنده اند... هنوز ... ...
بسم رب الحجة

یا صاحب الزمان
گرچه جسم روح الله از میانمان رفت ...
اما #روح که زوال ندارد...
آن هم اگر #روح_خدا باشد...
آقا جان درست است که سربازت از بینمان رفت
اما #اجازه_نمیدهیم عده ای او را #تحریف کنند
گرچه هوای شهرمان از نفس هایش بی بهره است...
اما فرزندانش هنوز زنده اند...
هنوز کسانی هستند که یادشان نرفته که:
"ما برای #خربزه قیام نکردیم..."
هنوز هستند کسانی که با وجود سختی ها و مشکلات، آرمان های انقلاب را به باد فراموشی نسپرده اند...
هنوز هستند کسانی که:
انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشند...
هنوز هستند کسانی که خون خود را ارزشمندتر از راه تو نمیدانند...
هنوز هم هستند کسانی که #اسلام_آمریکایی را میشناسند و  عاشق #اسلام_ناب_محمدی اند...
با آنکه بعضی خیانت کردند به راهش...
با آنکه بعضی ، دل بریدند از این راه...
با آنکه بعضی خود را به دروغ پیشگام این راه جا زدند...
با آنکه بعضی از قبال این راه ، میلیاردر شدند...
با آنکه بعضی از #مسئولین مانور تجمل گذاشتند و #جت_اسکی_سوار شدند....
با آنکه بعضی سعی در رواج #اشرافی_گری داشتند...
با آنکه بعضی #کاخ_نشین شدند...
با آنکه بعضی برای  امام روح الله #کاخ ساختند...
با آنکه بعضی خواستند با ظالم بسازند...
با آنکه بعضی دست دوستی به طرف #شیطان_بزرگ دراز کردند...
با آنکه بعضی مرگ بر آمریکا را فراموش کردند...
اما هنوز هم منتظران نفس میکشند... هنوز هم منتظرانت به خون مستکبران تشنه اند...
هنوز هم مرگ بر آمریکا و اسرائیل ،از قلب دلدادگان راهت میجوشد...
آقا... با چه زبانی بگوییم؟...
مردم تشنه اند... تشنه...
#نمی_آیی؟؟؟
.
.
.
پ.ن1: پست نیمه شعبان طور با تاخیر و چهاردهم خرداد
پ.ن2: جملات بالا رو مستقل از هم بخونید
.
.
#نحن_ابناء_الخمینی
#نحن_ابناء_روح_الله
#یا_صاحب_الزمان_ادرکنی
#یادآوری_امام_به_موسسه_امام
#بصیرت
#امام_خامنه_ای
#امام_و_امت
#چهارده_خرداد
#امام_خمینی
#آرمان_های_امام_راحل
Read more
ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و ...
Media Removed
ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود مي‌گويند: بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود. گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيلي‌خيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً ... ضرب المثل بايد پدرش را پيش چشمش آورد
هرگاه آدم نانجيب و بدذاتي با تكبر و سركشي و غرور خودنمايي كند و باعث آزار اين و آن بشود مي‌گويند:
بايد باباشو پيش چشمش آورد تا آدم بشود.
گويند: تاجر ثروتمندي قاطري داشت، كه اين حيوان در اثر تغذيه كامل و مواظبت كافي غلامان تاجر، خيلي‌خيلي فربه و چاق شده بود و مخصوصاً تاجر اين قاطر را موقعي سوار مي‌شد كه به مسافرت‌هاي دور مي‌رفت، آن هم با زين و برگ و لگام و جل‌هاي مخمل و ابريشم، البته تاجر مجبور بود قبل از هر مسافرت او را پيش نعل‌بند ببرد و نعلش را تازه كند.
تصادفاً روز و روزگاري اين حيوان با آن همه تجملات دور و برش و ناز و نوازشي كه مي‌ديد نگذاشت كه نعل‌بند به پاهايش نعل بزند و چند نفر از غلامان را هم لگد زد. تاجر كه خيلي قاطرش را دوست مي‌داشت قصه را براي دوستش گفت.
دوستش گفت: «هيچ ناراحتي ندارد. كار آسان است» آن وقت دوست تاجر با همراهي او به مزبله‌اي رفتند، در آنجا الاغي را ديدند كه از فرط باركشي خسته و پير شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگي داشت مي‌مرد. به دستور دوست تاجر، غلام‌‌ها او را به دكان نعل‌بندي بردند كه قاطر با آن طمطراق در آنجا بود.
دوست جهان‌ديده تاجر، پيش رفت و جلو چشم قاطر كه از فيس و افاده مي‌خواست پر در بياورد گوش خر را گرفت و به قاطر گفت: «ساكت باش، فروتني كن، بسه ديگه! مگه پدر تو نمي‌شناسي؟ بدجنسي و بدذاتي كافيه!» قاطر از ديدن پدر و شناختن او خجل و شرمسار شد و ارام و معقول گذاشت نعلش كنند.
#مثلستان #پارسي #ايران #ضرب_المثل #پدرش #پيش #چشمش
Read more
<span class="emoji emoji2705"></span>كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)<span class="emoji emoji1f490"></span>از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت ...
Media Removed
كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ... ✅كرنش شير درّنده در مقابل امام كاظم(علیه السلام)💐از راوي به نام بطائني نقل است كه مي‌گويد: در خدمت امام كاظم(علیه السلام)  از مدينه به سمت مزرعه‌اي كه در خارج شهر داشتند حركت كرديم.ايشان سوار بر استري بود و من سوار بر درازگوشي. ناگهان در بين راه شير مهيب درّنده‌اي پيدا شد و سر راه ما ايستاد!من از ترس زبانم بند آمد و هر چه خواستم بگويم: آقا! جلو نرويد؛ نتوانستم و ايستادم. ولي ديدم امام با كمال بي ‌اعتنايي جلو رفت!آن حيوان آمد كنار راه ايستاد و بنا كرد رو به امام(علیه السلام)  همهمه كردن؛مثل اينكه از امام(علیه السلام)  حاجتي مي ‌طلبد.ديدم جلوتر آمد و پريد به سمت استر و دست‌ها‌ي خود را روي كفل استر گذاشت و دهان خود را مُحاذي[مقابل]گوش امام(علیه السلام)  آورد و همهمه كرد. من خيلي ترسيدم.پس از لحظاتي از استر پايين آمد و كنار جادّه رو به امام ايستاد. امام با اشاره‌ي دست به او فهماند كه برو. او باز همهمه‌اي كرد و رفت!من پس از اينكه از حال وحشت درآمدم؛ به امام(علیه السلام)  عرض كردم:آقا! جريان چه بود؟!ايشان فرمودند: ماده‌ي اين شير در حال زايمان است؛آمده بود از من مي ‌خواست دعا كنم مادر و بچّه‌اش سالم بمانند. من هم دعا كردم و گفتم: تا برسي خدا شير بچّه‌ي سالمي به تو خواهد داد.او دعا كرد و گفت:خداوند ما را بر اولاد تو و دوستان تو مسلّط نگرداند.[بحارالانوار جلد چهل و هشت صفحه پنجاه و هفت ]آري؛ يك حيوان درّنده مي ‌تواند در حدّ خودش امام را بشناسد و بداند از او چه بخواهد امّا اين انسان پر ادّعا نتواند در حدّ انساني خويش امام(علیه السلام)  را بشناسد و نداند از او چه بخواهد؟!✅برگرفته از سخنان حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی حفظ الله تعالی
Read more
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ <span class="emoji emoji1f449"></span> . . سيد بحرالعلوم ...
Media Removed
. گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ . . سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره ... .
گریه ی با شناخت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد، #مواظب_حق_الناس_باشیم_ 👉
.
.
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين(ع)گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سيد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهدا(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهدا(ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهدا(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
منبع👇
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span> سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، ...
Media Removed
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد ... 👇
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را ميآمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سـيـد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهداء(ع)مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهداء (ع)هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خداییش را نمي تواند به سيدالشهداء(ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش،به زوار و گريه كنندگان آن حضرت،درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود،از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص,متوجه شد که او حضرت مهدی(عج) است.
.
.
گریه با معرفت،وگرنه عمرسعد ملعون هم گریه کرد،مواظب حق الناس باشیم
.
منبع👇
Read more
. سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #سیمین_بهبهانی
Media Removed
. سودای همرهی را گیسو به باد دادی رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده #سیمین_بهبهانی .
سودای همرهی را
گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود
یک تار مو نبرده

#سیمین_بهبهانی
سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بین راه راجع به این ...
Media Removed
سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بین راه راجع به این مساله , که گریه بـر امـام حسین (ع ) گناهان را می آمرزد, فکر می کرد. همان وقت متوجه شد که شخص عربی که سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام کرد. بعدپرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای ؟ اگر مساله ... سید بحرالعلوم (رضوان الله تعالى عليه ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد.
در بین راه راجع به این مساله , که گریه بـر امـام حسین (ع ) گناهان را می آمرزد, فکر می کرد.
همان وقت متوجه شد که شخص عربی که سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام کرد.
بعدپرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای ؟ اگر مساله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم ؟ سـیـد بـحرالعلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائریـن و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهداء (ع ) می دهد? آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن ! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.
سـلـطـانـی بـه همراه درباریان خود به شکار می رفت .
در شکارگاه از همراهیانش دور افتاد و به سـخـتی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد.
خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد.
در آن سیاه چـادر, پیرزنی را با پسرش دید
آنان در گوشه خیمه ﺑﺰ ﺷﻴﺮ ﺩﻫﻲ داشتند و از راه مصرف شیر این بز, زندگی خود را می ﮔﺬﺭاﻧﺪﻧﺪ
وقـتی سلطان وارد شد, او را نشناختند, ولی به خاطر پذیرایی از مهمان , آن بز را سربریده و کباب کردند.
سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد, از ایشان جدا شد و خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد
واز ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش راداده باشم , چه عملی باید انجام بدهم ؟ یکی از حضار گفت : به او صد گوسفند بدهید.
دیگری که از وزراء بود, گفت : صد گوسفند و صد اشرفی بدهید
یکی دیگر گفت : فلان مزرعه را به ایشان بدهید.
سـلطان گفت : هر چه بدهم کم است , زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام .
چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.
من هم باید هرچه را که دارم به ایشان بدهم.
بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم , حضرت سیدالشهداء (ع ) هرچه از مال و منال و اهـل و عـیـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد, نباید تعجب نمود, چون خدا که خـدائیش را نمی تواند به سیدالشهداء (ع )بدهد, پس هر کاری که می تواند, انجام می دهد, یعنی با صـرف نظر از مقامات عالی خودش , به زوار و گریه کنندگان آن حضرت , درجاتی عنایت می کند
در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.
چون شخص عرب این مطالب را فرمود, از نظر سید بحرالعلوم غایب شد
ﻣﻨﺒﻊ : اﻟﻌﺒﻘﺮﻱ اﻟﺤﺴﺎﻥ ج 1، ص 119، س 11.
#اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم #اللهم_عجل_لوليك_الفرج
Read more
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، ...
Media Removed
سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد. همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد. و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد ... سيد بحرالعلوم به سمت سامرا در حرکت بود در راه به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد.
و پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟
سـيـد بـحرالعلوم فرمود:چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر سيدالشهداء(ع) مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره به او داده میشود و براي يك قطره اشك تمام گناهان کوچک و بزرگش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود:تعجب نكن!براي شما مثالي مي آورم.
سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت .
در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي زیادی افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اي را ديد و وارد آن شد.
در آن خیمه، پيرزني را با پسرش ديد.

آنان بز شيرده ای داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند.
آنها سلطان را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند.
سلطان شب را آنجا خوابيد و روز بعد، هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي آنها نقل كرد.
و از ايشان پرسید: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را بدهم ، چه عملي بايد انجام بدهم؟
شخصی گفت:به او صد گوسفند بدهيد.
ديگري گفت:صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد.
يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. و ...
سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام .
چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.
من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهداء (ع) هرچه از مال و منال و اهـل و عـيـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خـدائيش را نمي تواند به سيدالشهداء (ع)بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش ، به زوار و گريه كنندگان آن حضرت ، درجاتي عنايت مي كند.
در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند.
.
چون شخص اين مطالب را فرمود، از نظر سيد غايب شد و بعد از رفتن آن شخص, متوجه شد که او حضرت مهدی (عج) است...
.
.
#حسینی باشیم و خیلی #مواظب #حق_الناس و واجبات دینی باشیم..
Read more
 #bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای ...
Media Removed
#bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای روباه بی‌دست و پا، خجالت بکش. چرا نشستی؟ پاشو، پاشو که اگه بلند شی می‌تونی یه ماهه بنز بخری!». . روباه که به صحت عقل آن مرد شک کرده بود گفت: «عزیزم من دست و پا ندارم، چطوری پاشم؟! فرضا هم که پاشدم، بدون ... #bashgahtanzpardazanjavan #bighanoon
یکی روبهی دید بی‌دست و پای، بنابراین جلو رفت و گفت: «ای روباه بی‌دست و پا، خجالت بکش. چرا نشستی؟ پاشو، پاشو که اگه بلند شی می‌تونی یه ماهه بنز بخری!».
.
روباه که به صحت عقل آن مرد شک کرده بود گفت: «عزیزم من دست و پا ندارم، چطوری پاشم؟! فرضا هم که پاشدم، بدون دست و پا بنز به چه کارم میاد مرد حسابی؟».
.
مرد که به این راحتی‌ها دست از کار نمی‌کشید گفت: «خب پس اگه دوست داری یه ماهه دست و پا درآری پاشو با من بیا بریم شرکت که بهت توضیح بدم».
.
روباه گفت: « اِی کلک! تو کار نتورک مارکتینگی، نه؟».
.
مرد که دید سوتی داده، خودش را زد به آن راه و گفت: «نه، نه، اصلا. کی گفته؟ نه نه!».
.
روباه گفت: «خب حالا، استرس نگیر. اینجا شلوار نداریم بدیم عوض کنی. آروم باش!».
.
مرد که سرتق‌تر از این حرف‌ها بود رفت آن‌طرف روباه ایستاد و گفت: «من فقط به خاطر خودت می‌گم. تا کی می‌خوای مثل بدبختا بیفتی اینجا؟ اگه یه توک پا با من بیای شرکت، یادت میدم چطور پول دراری و با پولت یه ماهه بنز بخری و بعد با بنزت بری روباهای بی دست و پای دیگه رو سوار کنی، در معیت هم برید برای پلنگا بوق بزنید و هار هار بخندید. باید کیف کنی تو زندگی».
.
روباه که دیگر به کل از او ناامید شده بود گفت: «مهندس! دکتر! نمی‌تونم. نمیام. اصلا اگه راست می‌گی بنز خودت کو؟».
.
مرد گفت: «بیا بریم شرکت نشونت بدم! داره اونجا پول می‌شمره!».
.
روباه پس از آن چیزی نگفت، فقط یک چهره پوکرفیس از خودش به نمایش گذاشت و به دوربین زل زد.
.
مرد که روباه را زیرک‌تر از آنچه فکر می‌کرد دید، گفت: «قانع نمیشی، نه؟».
.
روباه گفت: نه!.
.
پس مرد رفت سراغ حربه آخر. لذا یک سیب از توی جیبش درآورد و رو به روی روباه گرفت و گفت: «این سیبو می‌بینی؟».
.
روباه گفت: بله
.
مرد گفت: «پس پاشو بیا بریم شرکت تا یادت بدم چطوری پول دراری و یه ماهه بنز بخری».
.
روباه ناگهان دچار تحولی عظیم شد و همراه با مرد به شرکت رفت و بعد از ورود به شرکت در را پشت خود بستند. به همین دلیل ما نتوانستیم ادامه داستان را بفهمیم.
نتیجه: سیب، درمان هر دردی است. روزی یک عدد سیب بخورید.
Read more
<span class="emoji emoji1f534"></span>چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... <span class="emoji emoji1f539"></span>ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی ...
Media Removed
چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی عصر (ارواحنا فداه) سيد بحرالعلوم (اعلی الله مقامه) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله، كه گريه بر امام حسين (سلام الله علیه) گناهان را مى آمرزد، فكر مى كرد. همان وقت ... 🔴چگونه میشود با یک قطره اشک روضه، همه گناهان بخشیده شود... 🔹ماجرای تشرف علامه بحرالعلوم به محضر ولی عصر (ارواحنا فداه) سيد بحرالعلوم (اعلی الله مقامه) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله، كه گريه بر امام حسين (سلام الله علیه) گناهان را مى آمرزد، فكر مى كرد.
همان وقت متوجه شد كه شخص عربى كه سوار بر اسب است به او رسيد و سلام كرد. بعدپرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرورفته اى؟ و در چه انديشه اى؟ اگر مساله_علمى است بفرماييد شايد من هم اهل باشم؟
سيد بحرالعلوم فرمود:
در اين باره فكر مى كنم كه چطور مى شود خداى تعالى اين همه ثواب به زائرين و گريه كنندگان بر حضرت سيدالشهداء (سلام الله علیه) مى دهد،
مثلا در هر قدمى كه در راه زيارت برمى دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مى شود و براى يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مى شود؟
آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن! من براى شما مثالى مى آورم تا مشكل حل شود. سلطانى به همراه درباريان خود به شكار مى رفت. در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سختى فوق العاده اى افتاد و بسيار گرسنه شد.
خيمه اى را ديد و وارد آن خيمه شد، در آن سياه چادر پيرزنى را با پسرش ديد، آنان در گوشه خيمه عنيزه اى (بز شيرده) داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگى خود را مى گرداندند.
وقتى سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولى به خاطر پذيرايى از مهمان، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگرى براى پذيرايى نداشتند، سلطان شب را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و به هر طورى كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براى اطرافيان نقل كرد. در نهايت از ايشان سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازى پيرزن و فرزندش راداده باشم، چه عملى بايد انجام بدهم؟ - يكى از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهيد. - ديگرى كه از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفى بدهيد. - يكى ديگر گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد.

سلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام، چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند، من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود.

بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سيدالشهداء (سلام الله علیه) هرچه از مال و منال و اهل و عيال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد.
التماس دعا🙏. @attarishams
Read more
. #از_خلقت_تا_حجت چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، ...
Media Removed
. #از_خلقت_تا_حجت چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، #نوح به سوی تنور آمد و با مقداری گل روی تنور را پوشانید و آن را بست تا وقتی همه ی مردم و حیوانات سوار کشتی شدند و تعداد یاران و اهل بیت نوح را هشت تا هشتاد نفر گفته اند که هشتاد نفر قول قوی تر است. آن گاه نوح ... .
#از_خلقت_تا_حجت
چون همسر نوح باخبر شد سراسیمه به سمت نوح دوید و به او جوشیدن آب از تنور را خبر داد، #نوح به سوی تنور آمد و با مقداری گل روی تنور را پوشانید و آن را بست تا وقتی همه ی مردم و حیوانات سوار کشتی شدند و تعداد یاران و اهل بیت نوح را هشت تا هشتاد نفر گفته اند که هشتاد نفر قول قوی تر است.

آن گاه نوح به طرف #تنور رفت و سرپوس گلی را برداشت
در این موقع خورشید تیره و تار گشت و بارانی سیل آسا بارید و چشمه های زمین جوشید، آن وقت خداوند متعال دستور داد که سوار #کشتی شوید .
.
{[روياروييِ نوح و قومش هم چنان ادامه داشت] تا هنگامي كه فرمان ما فرا رسيد و تنور فوران كرد، گفتيم: از هر [نوع حيواني] يك زوج دوتايي و نيز خاندانت و آنان را كه ايمان آورده اند، در كشتي سوار كن مگر كسي كه پيش تر فرمان غرق شدن را بر ضد او لازم كرده ايم. و جز اندكي همراه او ايمان نياوردند.هود_۴۰}
{و نوح گفت: در آن سوار شويد كه حركت كردنش و لنگر انداختنش فقط به نام خداست، يقيناً پروردگارم بسيار آمرزنده و مهربان است.هود_۴۱}

منابع:
۱-قصص یا داستان های شگفت انگیز قرآن از حاج آقا علی,آقا زاهدی گلپایگانی
۲-قصه های قرآن و انبیا از نعمت الله جزایری
۳-کلیات احادیث قدسی از شیخ حر عاملی
Read more
«ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)» ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه ...
Media Removed
«ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)» ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد، در بین راه راجع به این مسئله، که گریه بر امام حسین(ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخصی عرب سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد، بعد پرسید:جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ... «ارزش گریه بر امام حسین(ع) از زبان امام عصر(عج)»
ـ سید بحرالعلوم ره به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد، در بین راه راجع به این مسئله، که گریه بر امام حسین(ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخصی عرب سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد، بعد پرسید:جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟
سید بحرالعلوم فرمود:
ـ در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای متعال این همه ثواب به زائران و گریه کنندگان بر حضرت سیدالشهدا(ع) می دهد مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت برمی دارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامة عملش نوشته می شود و برای هر یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره اش آمرزیده می شود؟
آن سوار عرب فرمود:
ـ تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.ـ سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت، در شکارگاه از همراهیانش دور افتاده و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد، در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید، آنان در گوشة خیمه عنیزه ای «بز شیرده» داشتند و از راه مصرف شیر آن، زندگی خود را می گرداندند.وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولی به خاطر پذیرایی از مهمان آن بز را سر بریده و کباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند.سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد از ایشان جدا شد و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد.
در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.
دیگری که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید.یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.
سلطان گفت: هر چه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام، چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند.
ـ بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمی تواند به سیدالشّهدا(ع) بدهد، پس هر کاری که می تواند انجام می دهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش، به زوّار و گریه کنندگان آن حضرت، در جایی عنایت می کند در عین حال این ها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.
«برگرفته از عبقری الحسان،ص 136»...
Read more
. ادامه داستان-۱ . : از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم! خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر ... .
ادامه داستان-۱
.
: از من خواسته بود که روز عروسی‌مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست‌هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می‌شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می‌شد، مهم نیست چه حقه‌ای به کار ببره.” مدت‌ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست‌هایم گرفتم. هر دو مثل آدم‌های دست و پاچلفتی رفتار می‌کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می‌رفت و دست می‌زد و می‌گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می‌بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم‌هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی‌دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت‌تر شده بودیم، می‌توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت‌ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال‌هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه‌ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست‌هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی‌اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می‌گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می‌گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان‌تر می‌شد. با خودم گفتم حتماً عضله‌هایم قوی‌تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می‌کرد. .
ادامه داستان...
Read more
. #اعیاد_شعبان مبارک تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع) سید بحرالعلوم ...
Media Removed
. #اعیاد_شعبان مبارک تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع) سید بحرالعلوم رحمت الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه اُفتاد، در بین راه راجع به این مسئله که گریه بر سیدالشهدا علیه السلام گناهان را می‎آمرزد فکر می‎کرد، همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به ... .
#اعیاد_شعبان مبارک

تشرف #سید_بحرالعلوم خدمت امام زمان(عج) و مقام #سیدالشهدا(ع)

سید بحرالعلوم رحمت الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه اُفتاد، در بین راه راجع به این مسئله که گریه بر سیدالشهدا علیه السلام گناهان را می‎آمرزد فکر می‎کرد، همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد بعد پرسید : "جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته‎ای؟ اگر مسئله علمی است بفرمائید شاید من هم اهل باشم.
سید عرض کرد در این باره فکر می‎کنم که چطور می‎شود خدایِ تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان حضرت سید الشهداء علیه السلام می‎دهد ، مثلاً برای یک قطره اشک گناهانشان آمرزیده می‎شود؟!
آن سوار عرب فرمود:تعجّب نکن.من برای شما مثالی می‎آورم تا مشکل حل شود، پادشاهی به همراه درباریان خود به شکار می‎رفت، در شکارگاه از لشکریان دور شد و آنها را گم کرد. به سختی فوق العاده‎ای اُفتاده و بسیار گرسنه شده بود تا این که چشمش به خیمه‌ای افتاد، وارد آن خیمه شد، در آن سیاه چادر، پیر زنی را با پسرش دید، آنها در گوشه خیمه بُز شیردهی داشتند و از راه مصرف شیر این بز زندگی خود را می‎گذراندند، وقتی سلطان وارد شد او را نشناختند ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریدند و کباب کردند، چون چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند.
سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد از ایشان جدا شد و هر طوری بود خودش را به درباریان رساند و جریان را برای اطرافیان نقل کرد، در نهایت از ایشان سؤال کرداگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم چه عملی باید انجام بدهم ؟
یکی از حضّار گفت: خوب است پادشاه بر اساس کرامتشان در ازای آن یک بز، به او صد گوسفند بدهند. دیگری گفت : صد گوسفند و صد اشرفی به او بدهید. نفر سوم گفت:...
.
وزیر اعظم که از همه حکیم‌تر بود، گفت: جناب سلطان شما اگر بخواهید جبران کنید باید #کل_سلطنت و #تاج و #تخت و #دارای‌تان را به ایشان بدهید که تازه آن وقت مقابله به مثل کرده‌اید و بدون هیچ لطف اضافه‌ای فقط محبت‌شان را جبران نموده‌اید چرا که آنها هر چه را داشتند به شما تقدیم کردند و شما هم باید آنچه دارید به آنها تقدیم کنید.
بعد سوار عرب به سید فرمود:حالا جناب بحر العلوم حضرت سید الشهداء علیه السلام هر چه از مال و منال و اهل و عیال و سر و پیکر داشت، همه را در راه خدا داد. پس اگر خداوند به سیدالشهدا علیه السلام این همه مقام بدهدجای تعجب نیست.
سپس سوار عرب از نظرغایب میشود و بحرالعلوم میفهد که او امام زمان(عج) بوده است

#شیخ_محمد_دغانلو
شب تولد #امام_حسین
هیات عمه سادات
Read more
روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت: خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن! خداوند ...
Media Removed
روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت: خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن! خداوند خطاب به او فرمود: به کنار چشمه برو،خود را در میان گیاهان مخفی کن و نگاه کن چه حوادثی در آنجا رخ می دهد! حضرت موسی این کار را کرد و به نظاره ی چشمه پرداخت. در همان لحظه سواری به کنار آب آمد ،لباس ... روزی حضرت موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت:
خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن!

خداوند خطاب به او فرمود:
به کنار چشمه برو،خود را در میان گیاهان مخفی کن و نگاه کن چه حوادثی در آنجا رخ می دهد!

حضرت موسی این کار را کرد و به نظاره ی چشمه پرداخت.
در همان لحظه سواری به کنار آب آمد ،لباس خود را در آورد و آب تنی کرد و سپس لباس بر تن کرد و رفت.
اما کیسه ی پول های خود را جا گذاشت.

کودکی کنار چشمه آمد و کیسه ی پول را برداشت و رفت.حضرت موسی شاهد بود که در همان لحظه کوری به کنار چشمه آمد و آنجا نشست.
در همین لحظه سوار به دنبال کیسه ی خود بازگشت و چون کیسه را نیافت،از کور پرسید:
آیا تو کیسه ی پول مرا ندیدی؟

کور که از هیچ چیز اطلاع نداشت ،اظهار بی خبری کرد.

سوار،باچند ضربه،کور را از پا در آورد و او را کشت و گریخت.

حضرت موسی بعد از این واقعه عرض کرد:
خدایا!این چه حادثه ای بود که به من نشان دادی؟
حکمت هرچی بود این گونه بود که فرد بی گناه کشته شد!!! خداوند فرمود:ای موسی!پدر این کودک مدت ها نزد مرد اسب سوار، کار کرده بود و دقیقا آنچه در کیسه بود،حق او بود که مرد اسب سوار از پرداخت آن خودداری کرده بود.
اینک کودک وارث پدر است که از این راه به حق خود رسید.
اما آن کور که تو دیدی در جوانی پدر آن سوار کار را به قتل رسانده بود و اکنون با حکمت و عدالت به سزای عمل خود رسید

نتیجه گیری:
هر کاری که در این جهان انجام بشه چه خوب چه بد نتیجه ی آن را چه زود چه دیر خواهیم گرفت
پس از این حکایت زیبا می فهمیم خداوند چقدر توانا و داناست پس از دانایی او شک نداشته باشیم چون تنها اوست که می داند و چه میگذرد
.
.
برای دریافت مطالب میتونین به کانال تلگرام ملحق شین ♥
.
.
#admin_Taha
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> هووویاامیرالمومنین <span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> منقذ ابن اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین ...
Media Removed
هووویاامیرالمومنین منقذ ابن اصبغ اسدی گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) بودم. امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند، در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند. من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب ... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
هووویاامیرالمومنین
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
منقذ ابن اصبغ اسدی گوید:
در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمومنین (علیه السلام) بودم.
امام سوار شتری شدند و برای کار مهمی به روستایی رفتند،
در اثنای راه در جایی فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند.
من نیز افسار شتر را داشتم. یک مرتبه گوش های شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم.
امام (علیه السلام)پرسیدند: چه شده است؟
عرض کردم: شتر چیزی دیده که اینگونه بی تابی می کند.
امام نگاه کردند و فرمودند:
درنده ای است. سپس ذوالفقار را برداشت و چند قدم جلو رفت. آن درنده شیری بود و چون صدای امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران سر در پیش انداخت.
امام دست دراز کرد و موی گردن شیر را گرفت و فرمود:
مگر نمی دانی که من اسدالله و ابوالاشبال (پدر شیران کوچک) و حیدرم.
قصد شترم را نمودی؟
در این هنگام شیر به زبان فصیح عرض کرد:
یا امیرالمومنین، هفت روز است که شکاری به دستم نیامده و گرسنگی بی طاقتم کرده است. از دور شبح شما را دیدم. خجل که خدای تعالی بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و گوشت دشمنان شما را حلال کرده است.
امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد:
یا ولی الله، گرسنگی، گرسنگی. امام دست برآورد و فرمود:
خداوندا، به حق محمد و آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) او را روزی ده. در همان حال بود که چیزی نزد شیر آمد و شیر به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست؟
گفت: کنار رود نیل.
فرمود: اینجا چه میکنی؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمده ام. در آنجا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم. حال اجازه رفتن می خواهم که دو پسر و جفتی دارم که از من بی خبرند.
چون اجازه گرفت
عرض کرد: یا امیرالمومنین، در این سفر به قادسیه می روم و از گوشت سنان نامی از اهل شام که از دشمنان شماست و در جنگ صفین گریخته، توشه راه می کنم. امام دعا کرد و شیر رفت.
وقتی به قادسیه رسیدیم در میان مردم غوغایی بود که می گفتند: سنان نامی ازاهل شام را شیری خورد 📚 تحفة المجالس، ص۸۴
هدیه به آستان حضرت زهرا(س)
Read more
Loading...
Load More