رفت آن سوار

Unique profiles
51
Most used tags
Total likes
0
Top locations
النجف الاشرف, Nashtarood, Mazandaran, Iran, Lahijan
Average media age
251.8 days
to ratio
13.5
. رفت آن سوار کولی... آهنگ کولی یا صدای همایون شجریان #سنتی #همایون_شجریان .
رفت آن سوار کولی...
آهنگ کولی یا صدای همایون شجریان
#سنتی #همایون_شجریان
<span class="emoji emoji1f50a"></span> به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر ...
Media Removed
به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم در زمان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، شیعیان نیشابور، حقوق شرعی و هدایای خویش را جمع کردند و به شخصی به نام محمّد بن علیّ نیشابوری سپردند تا به دست حضرتش برساند. در هنگام حرکت وی، بانوی بزرگواری ... 🔊 به شیعیان ما بگویید که هر یک از ما اهل بیت، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم

در زمان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، شیعیان نیشابور، حقوق شرعی و هدایای خویش را جمع کردند و به شخصی به نام محمّد بن علیّ نیشابوری سپردند تا به دست حضرتش برساند. در هنگام حرکت وی، بانوی بزرگواری به نام شطیطه، مبلغ یک درهم و یک قطعه پارچه را به وی داد تا خدمت امام برساند. محمّد ین علیّ نیشابوری گفت: من خجالت می کشم که این وجه ناچیز را به حضرتش تقدیم کنم. شطیطه گفت: خداوند از حقّ خجالت نمی کشد. وقتی نماینده مردم نیشابور به نزد امام رسید، حضرت از میان همه آن اموال، فقط یک درهم و پارچه شطیطه را پذیرفته، مابقی اموال را برگرداندند و فرمودند: سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول و این تکه پارچه از کفن مرا به وی بده تا آن را کفن خود قرار دهد. ضمنا به شطیطه بگو که از هنگام دریافت پول و پارچه کفن، نوزده روز بیشتر زنده نخواهد بود، و به او بگو که من بر جنازه او نماز خواهم خواند.
همانگونه که حضرت فرموده بودند، بی بی شطیطه نوزده روز زنده ماند و سپس از دنیا رفت. شیعیان برای نماز خواندن بر وی جمع شدند. محمّد بن علیّ نیشابوری می گوید: ناگهان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را دیدم که سوار بر شتری گران قیمت تشریف آوردند و با جمعی از شیعیان بر شطیطه نماز خواندند. حضرت در کنار قبر شطیطه حاضر شده و روی قبر وی از خاک قبر حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام پاشیدند. وقتی تدفین شطیطه به پایان رسید، حضرت در هنگام برگشت فرمودند:
«عَرِّفْ أصْحَابَكَ وَ اَقْرِأْهُمْ عَنِّي السَّلامَ، وَ قُلْ لَهُمْ: إنَّنِي وَ مَنْ جَرَى مَجْرَايَ مِنْ أهْلِ الْبَيْتِ لا بُدَّ لَنَا مِنْ حُضُورِ جَنائِزِكُمْ فِي أيِّ بَلَدٍ كُنْتُمْ»( الثّاقب في المناقب، ص445)
«به یارانت اطّلاع بده و به آنها سلام مرا برسان و به ایشان بگو: من و هرکس از اهل البیت که در جایگاه من قرار می گیرند، حتماً در تشییع جنازه های شما در هر سرزمینی که باشید، حاضر می شویم.
Read more
Advertisement
. طرح های عمران شهری ناقص و غیر کارشناسی #شهرداری_خرم_آباد . انجام کارهای عمران شهری در خرم آباد به طور معمول به شکلی است که باید منتظر نقص در پروژه و یا دوباره کاری بود که نمونه هایی را معرفی می کنیم . میدان شهدا خرم آباد قرارگیری یکی از نمادهای فراماسونی به عنوان سمبل و یادمان میدان شهدا، ... .
طرح های عمران شهری ناقص
و غیر کارشناسی #شهرداری_خرم_آباد
.
انجام کارهای عمران شهری در خرم آباد به طور معمول به شکلی است که باید منتظر نقص در پروژه و یا دوباره کاری بود که نمونه هایی را معرفی می کنیم
.
میدان شهدا خرم آباد

قرارگیری یکی از نمادهای فراماسونی به عنوان سمبل و یادمان میدان شهدا، دسته گل دیگری است که بدنه غیر کارشناسی شهر به آب داده است، المانی که طرح اصلی آن چینی است، و با فونت انگلیسی عدد 666 معروف به عدد شیطان به وضوح در آن به کار برده شده است
.
میدان آزادی

المانی با جنس نامرغوب و چینی بر اصلی‌ترین
میادین شهر سوار می‌شود!
.
تقاطع غیر همسطح پل شهدا

اولین پروژه، تقاطع غیر هم سطح پل شهدا است، این طرح در حقیقت یک سوتی بزرگ و یک ضرر جبران نشدنی در عمران شهری است، زیر گذری که بعضی ها معتقدند برای یک کانال آب مناسب است، و حتی دکتر قالیباف شهردار تهران در خلال انتخابات ریاست جمهوری و سفر به خرم آباد بعد از مواجه شدن با این شاهکار پوزخندی زده بود و گفته بود این زیر گذر است، عیب این طرح تنگ شدن آن از زمان شروع شیب تا رسیدن به تونل است که این موضوع مسبب بسیاری از تصادفات بوده، هست و خواهد بود
.
پل 9 دی

طرح دوم، پل9 دی است که تنها چند روز بعد از افتتاح به یکباره نشست کرد، و در واقع این پل نبود که شکست بلکه بدنه ضعیف اجرایی شهر، چه خصوصی و چه دولتی بود که ترک برداشت
.
زیرگذر میدان کیو

پروژه بعدی زیر گذر میدان کیو است، طرحی که به علت پیش بینی نکردن دفع سیلاب های شهر، به یکباره در اثر اولین بارندگی به زیر آب رفت، البته این مشکل هم اکنون حل شده است ولی علاج واقعه را باید قبل از وقوع گرفت
.
زیر گذر میدان شمشیر آباد

زیر گذر میدان بسیج یا همان شمشیر آباد، کاری است که شیب خطرناک گردش ماشین در آن سبب شده که به عنوان یک طرح غیر استاندارد و البته حادثه ساز از آن یاد شود و هم اکنون به لطف گذاشتن سرعت گیر، این طرح به حیات خطرناک خود ادامه می دهد
.
زیرگذر میدان شقایق

تفاوت فاحش بین عرض دو باند زیر گذر میدان شقایق #خرم_آباد ، سوتی دیگری در عمران شهری مرکز استان است
.
پل دارایی زاده

جانمایی رمپ معلولین و احاطه کردن یک تیر برق و درخت، کار غیر کارشناسی دیگری است که در پل دارایی زاده و در هر دو سمت آن تکرار شده است
.
هدف از قرار دادن این فیلم و توضیحات رفع نقایص
و مشکلات اصلی شهر خرم آباد است نه حذف نماد و اسم میدان هایی که هویت فرهنگی و بومی لرستان است
.
گردآوری شده توسط محسن یاراحمدی
...................................................................
Read more
<span class="emoji emoji1f49f"></span>روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: <span class="emoji emoji2747"></span>زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان ...
Media Removed
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان ... 💟روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودند: ❇زمانی بر امت من خواهد آمد که خشوع از میانشان خواهد رفت و مرگ ناگهانی فراوان خواهد شد😔 ✴زمانی خواهد آمد که زلزله زیاد خواهد شد و مسلمان جز به کسی که می شناسد سلام نخواهد کرد😔 🅿و زمانی خواهد آمد که هرج رخ خواهد داد یعنی قتل بسیار و مردم به گناهان خویش افتخار خواهند 🅰صحابه رضی الله عنهم پرسیدند یا رسول اللهﷺ چه وقت اینها رخ خواهد داد😔 😔فرمود در آخر الزمان پس آنگاه منتظر قیامت باشید. 😔انگار آن زمان زمان ماست 🌹روزگار غریبیست
پدران و مادران به خوراک و پوشاک فرزندانشان اهمیت میدهند ولی دین و اخلاق را فراموش میکنند😔 🌸روزگار غریبیست
کارمندان در کار خود سستی میکنند به این بهانه که حقوقشان کم است و فراموش کرده اند خداوند در روزی حلال برکت قرار میدهد و درآمد حرام را بی برکت میگرداند😔 💐روزگار غریبیست
دخترها و پسرها با دل وجان به موسیقی و آواز گوش فرا میدهند ولی به محض شنیدن قرآن روی درهم میکشند انگار دچار تنگی نفس شده اند😔 💥نمیدانند دلی که در آن حرام جا گرفته است از شنیدن کلام خدا به تنگ می 🌺روزگار غریبیست
هرآنچه را دلمان میخواهد می خریم و مبلغش هر چقدر باشد عین خیالمان نیست ولی هنگام صدقه دادن جیبهامان را میگردیم تا سکه ای بیابیم تازه با ان مبلغ ناچیز کلی قیافه هم میگیریم😔 🌹روزگار غریبیست
ساعت را برای رفتن سر کار با دقت ضبط میکنیم ولی نماز صبح را فراموش میکنیم😔 🌸روزگار غریبیست
به همدیگر چه راحت دشنام و ناسزا میدهیم و غیبت میکنیم ، فراموش کرده ایم هر حرفی از دهانمان بیرون می آید بلافاصله ثبت خواهد شد😔 💐روزگار غریبیست
از زیادی تصادفات مینالیم و فراموش کرده ایم هنگام سوار شدن دعای سفر بخوانیم😔 🌸 خدایا ما را از شر فتنه ها حفاظت بفرما و بر دین خود ثابت قدم نگه دار و مسلمان از دنیا ببرید.😔😔
Read more
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست ...
Media Removed
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ... صرف شام با زنی دیگر

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب
Read more
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی ...
Media Removed
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی. طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم ... .
گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید )

ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی.
طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی
یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم
آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. ( یادش رفت با لهجه بگه اینو نصف شبی گیر ندید)
گفتند:
سهل است و امتحانش می کنیم
ارسی ها از زیر سرش برمیداریم اگه هشیار بود تابلو خواهد نمودی
مرد که حرفهای آندو شنیده بودی، خود را بخواب زدی
آن دو ارسی ها برداشتندی و مرد به هوس طلا هیچ واکنشی نداشتی
بگفتند پس خوابست. همیان طلا را کنار همان درخت می نهیم

بعد از رفتن آن دو ابرمرد، این کپیده مرد بلند شدی و رفتی تا طلا ها دو دره نمودی

اما اثری ازطلا نبودی و الاغ قصه ی ما تازه بفهمیدی کل داستان برای دزدیدن ارسی اش بودی. آنان را سوار بر موتور در حال فرار و خخخخخخخ گویان بدیدی و چون سره از ناسره تشخیص نمیداد فحشی نثارشان نمودی که علی آقا و هفت جدش را یارای نگاشتن نبودی. خیلی بیتربیت بووود خلاااصه
😄😂😂
Read more
Advertisement
. سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت ...
Media Removed
. سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا موشک پرت می‌کرد سمت دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم ... .
سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا موشک پرت می‌کرد سمت دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم مرغ‌داری دایی مادرم. ما و آن بخش از فامیل‌مان که هنوز زنده مانده بودند. دایی مادرم معتقد بود که مرغ‌داری‌اش قایم شده زیر پونز نقشه‌ای که صدام کوبیده به اتاق کارش. آن را نمی‌بیند. این یکی از جوک‌های رایج آن زمان بود. وقت‌هایی که برق می‌رفت و آژیر می‌کشیدند و ما بچه‌ها مثل ژله توی بغل مادرمان می‌لرزیدیم، این جوک را برای تلطیف فضا می‌گفتند. خب بالطبع هیچ کس هم نمی‌خندید. حتی عروس خاله‌ی مادرم که ساسات خنده‌اش به هیچ بند بود و تَرَک اریب دیوار هم او را می‌خنداند.
این پاراگراف بالا مقدمه‌ی موعظه‌ی دیروز من بود که رفته بودیم سیزده‌بدر. لای دو میلیون نفری که آمده بودند پارک، با یک آقای هشتاد ساله که سبیل داشت و موهایش را رنگ می‌کرد تا چهل ساله به نظر بیاید، به اجبار دمخور شدم. خیلی سریع سلام کرد و عید را تبریک گفت و خودش را معرفی کرد و گفت که سی‌و‌نه سال است که ایران نبوده و بعد هم خیلی پارتیزانی و آریوبرزن‌طور بحث را کشاند به سیاست. حتی فرصت نداد که بهش بگویم من همان‌قدری از سیاست سر درمی‌آورم که پنگوئن از پرواز. بعد هر سرِ خرِ سیاست را کج کرد به سمت جنگ و نتیجه گرفت که آمریکا باید حمله کند به ایران. بعد هم گفت دلم تنگ شده برای دوراهی قلهک.
من دیروز تازه فهمیدم که هنوز آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند که سبیل می‌گذارند، موهای‌شان را رنگ می‌کنند و تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک برایشان راه افتادن یک جنگ است. همین شد که پاراگراف اول را برایش گفتم. بعد هم دو پاراگراف دیگر. با طنز و لطیفه و طوری که مراعات سنش را کرده باشم، خواستم بهش بگویم که جنگ خیلی ماهیت کثیفی دارد. من هشت سال از زندگی و بچگی‌ام را دویست کیلومتری خط مقدم بودم. دقیقا همان سالی که آن آقا پرواز کرده بود آلمان، من به راحتی از روی صفیر موشک‌‎ها، مدلشان را حدس می‌زدم.
ده دقیقه حرف زدیم. ذره‌ای از موضعش عقب‌نشینی نکرد. دو راه بیشتر نداشتم. یا با قابلمه‌ی آش بکوبم توی سرش و جهان را از شر یک جنگ‌طلب بی‌شعور خلاص کنم، یا باهاش خداحافظی کنم و بروم. خب، البته من چون خیلی آش دوست دارم، گزینه‌ی دو را انتخاب کردم. لعنت به هر آدمی که جنگ را تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک می‌داند.
Read more
به ديدن ِ عكس ِ شخصيت هاي تاريخي ِ "بربادرفته"،(اسكارلت اوهارا ، ملاني هميلتون و اشلي ويلكز) ،پرتاب ...
Media Removed
به ديدن ِ عكس ِ شخصيت هاي تاريخي ِ "بربادرفته"،(اسكارلت اوهارا ، ملاني هميلتون و اشلي ويلكز) ،پرتاب شدم به روزهاي نوجواني ِ بيچاره ام! كتاب هاي كهنه ي قرضي با هزار قول و قسم ، كه سالم پس مي دهيم! نوارهاي ويديوييِ بي كيفيت ِسخت به دست آمده ، از فيلم هاي تاريخ سينما،كه تازه روي چشم مان مي گذاشتيم...مجله ... به ديدن ِ عكس ِ شخصيت هاي تاريخي ِ "بربادرفته"،(اسكارلت اوهارا ، ملاني هميلتون و اشلي ويلكز) ،پرتاب شدم به روزهاي نوجواني ِ بيچاره ام! كتاب هاي كهنه ي قرضي با هزار قول و قسم ، كه سالم پس مي دهيم! نوارهاي ويديوييِ بي كيفيت ِسخت به دست آمده ، از فيلم هاي تاريخ سينما،كه تازه روي چشم مان مي گذاشتيم...مجله هاي قديمي كه بوي خاك مي دادند و اگر خوش إقبال مي بوديم و يكي درميان دور نريخته بودندشان، ما را به روزگاري مي بردند كه گرچه از ما خيلي دور نبود ، ولي از ما بسيار دور بود! نوارهاي كاست...گاهي صفحه موسيقي...اينها تمام ِ آن چيزهايي بود كه نسل ِ من را كه تشنه ي ديدن و خواندن و تجربه كردن بود، در آن سال هاي ممنوعيت هاي سفت و سخت، تغذيه مي كرد...ما نوجوانان بيچاره اي بوديم، بي اينترنت و ماهواره و گوشي ِ هوشمند...اما انگار خوشحال تر!
اين سه ، براي نسلِ ما دهه پنجاهي ها، هركدام تعريف ِ گونه اي از عاشقي بودند...ما با بينشِ محدودمان قضاوت شان مي كرديم و راجع بهشان ساعت ها حرف مي زديم...هنوز خيلي از ديالوگ هاي فيلم، با صداي جادوييِ دوبلور هاي شگفت انگيز آن سال ها، توي گوشِ خاطره ام مي پيچد...چه خوب است كه حافظه ي دور ِ خوبي دارم، گاهي مي شود ميان شلوغي ِ كار و روزمره گي، دقايقي سوار بر ماشينِ زمان ِ خاطرات دور، به آن حوالي رفت و سرخوش بازگشت.
پي نوشت :رمان "بربادرفته" ، تنها اثر "مارگرت ميچل"،نويسنده ي آمريكايي ست.در ١٩٣٩ هاليوود فيلمي براساس اين رمان به كارگرداني ويكتور فلمينگ ساخت،كه از پرفروش ترين و پربيننده ترين فيلم هاي تاريخ هاليوود است و جوايز بسياري را هم به خود اختصاص داده است."بربادرفته"همچنين ، يكي از مشهور ترين عاشقانه هاي تاريخ ادبيات جهان است.
عكس از صفحه ي: oldhollywoodfans
# بربادرفته #مارگرت_میچل #دهه_پنجاهیا #هاليوود #تاريخ_سينما #ادبيات_جهان
Read more
Advertisement
آقايان مثلا مسوول! آيا شما گرسنگي كشيده ايد؟ آيا شما درد كشيده ايد؟ آيا شما بي مهري ديده ايد؟ آيا ...
Media Removed
آقايان مثلا مسوول! آيا شما گرسنگي كشيده ايد؟ آيا شما درد كشيده ايد؟ آيا شما بي مهري ديده ايد؟ آيا شما تحقير شده ايد؟ آيا فرزندتان جلويتان پرپر شده و نتوانسته ايد خرج درمانش را بدهيد؟ تا حتي جان دهد! آيا فرزندتان، همسرتان، يا مادرتان شب را با شكم گرسنه خوابيده است و شما از شرمندگي دير به خانه ... آقايان مثلا مسوول!
آيا شما گرسنگي كشيده ايد؟
آيا شما درد كشيده ايد؟
آيا شما بي مهري ديده ايد؟
آيا شما تحقير شده ايد؟
آيا فرزندتان جلويتان پرپر شده و
نتوانسته ايد خرج درمانش را بدهيد؟
تا حتي جان دهد!
آيا فرزندتان، همسرتان، يا مادرتان شب را با شكم گرسنه خوابيده است و شما از شرمندگي دير به خانه رفته ايد تا چشمتان به چشمشان نيفتد؟
قرار بود انقلاب مستضعفين باشد نه شمايي كه خيلي ها را از دين و ايماني هم كه داشتند زده كرديد!
شما كه را مي پرستيد؟ و به كدام دين و آئيني معتقد هستيد؟
بنابر فرمایش امام سجاد(علیه‌السلام)خداوند قسم یاد کرده است که هر کس با شکم سیر بخوابد در حالی که در نزدیکی او مؤمنی گرسنه و بی غذا باشد را نمی‌بخشد.
نكند بهشتتان را هم پيش پيش خريده ايد!
گرچه شما در كاخهايي زندگي مي كنيد كه تا شعاع هزار كيلومتري تان گرسنه اي وجود ندارد و در ماشينهاي ضد گلوله تان از خط ويژه مي گذريد، تا مبادا نه تنتان كه حتي نگاهتان به گرسنه اي گره بخورد، براستي از چه مي ترسيد كه سوار بر چنين مركبهايي مي شويد؟
كه مبادا شما را ترور كنند؟!
نترسيد، اكثر خوبان را همان اول و گاهي هم همين اواخر شهيد كردند و به نامرداني مثل شما كاري ندارند.
پس بدانيد كه هيچ چيز با ظلم نمي ماند!
آنقدر نگذاشتند كه از دردها و مشكلات به جرم سياه نمايي حرفي بزنيم تا كارد به استخوان برسد.
غافل از اينكه اينرا بهانه كرده بودند تا آن
پشت به دزديدنها و فسادشان بپردازند
.
آتش بگير تا كه ببيني چه مي شوم
احساس سوختن به تماشا نمي شود
.
خدايا عاقبت بخيرمان كن
ياحق
سيد روح الله حجازي
😔
شانزدهم مُرد داد ماه نود و هفت

پ،ن؛
واقعا اين روزها حال خوبي ندارم و نمي دانم چه كنم؟
خسته ام و دلم يه خواب راحت و طولاني مي خواد.
عكسم مربوط به سال ١٣٨١، پشت صحنه اولين فيلم
ويديويي ام؛ سفرنامه خواب، در منطقه همچنان محروم! بازُفت استان چهارمحال و بختياري است.
جواني مان رفت، اما خدا را سپاس كه پدر بقول خودش لقمه حلال بهمان داد تا مبادا مال مردم را بخوريم و آنقدر براي اين مردم زحمت كشيد تا يادمان دهد كه از كسي نترسيم و آزاده باشيم.
#god #خدا #حق #آزاده
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f495"></span> در بین بادیه نشین های قدیم مردی بود مادرش همیشه میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ...
Media Removed
در بین بادیه نشین های قدیم مردی بود مادرش همیشه میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده هنگام کوچ مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم . همسرش قبول کرد. زن مادر شوهرش را گذاشت ... 🍃💕 در بین بادیه نشین های قدیم مردی بود مادرش همیشه میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد
و اين امر مرد را ازار ميداد
فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده
هنگام کوچ مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم . همسرش قبول کرد.
زن مادر شوهرش را گذاشت
و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند.
آنها فقط همین یک کودک را داشتند و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت وقتی مسافتی را رفتند ،ایستادند و مردم همه مشغول استراحت و
غذا خوردن شدند.

مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم
زن گفت او را پیش مادرت گذاشتم
مرد به شدت عصبانی شد
و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد : چون وقتی بزرگ شد ، کاری که تو با مادرت کردی ، او نیز با تو خواهد کرد .
حرف زن مرد را منقلب کرد سوار بر اسبش شد و به سمت مادر و فرزندش رفت.

مرد وقتی رسید دید مادرش، فرزند را بلند کرده و گرگ ها دورآنها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.
مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از آن به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد

انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند
ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند
که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود :
:
#کیک_تولد
#کیک_سفارشی
#کیک_فوندانت
#کیک_تاج
#فوندانت_آیسان
#سفارشات_کیش_پذیرفته_میشود
#crown_cake 🎂
دینا جان تولدت مبارک عزیزم دختر مهربون و دوست داشتنی
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f534"></span> کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری <span class="emoji emoji2666"></span>️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت ...
Media Removed
کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری ️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم. آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد ... ‌ 🔴 کاش حلالمان کنی ✍️ حسین غفوری ♦️از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم.
آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد که میامدی تا پای نیمکت انگار هزار سال گذشت. گفتند در رختکن با بغض گفته‌ای راحت شدم، هم خودم هم هواداران. ♦️روی نیمکت دیگر بازی را نمیدیدی، هزاران فکر در سرت قیقاج میرفت. همان بازیهای اول و یک اشتباه کافی بود تا اسمت در لیست ابدی «بدها» ثبت شود و تا امروز -روز آخر- پاک نشود، اما تو در دفاع چپ، ماهینی در دفاع راست و سید جلال و انصاری محکمترین دفاع را برای پرسپولیس رقم زده بودید، آنهم برای پرسپولیسی که فصل قبلش آنقدر گل خورد که قهرمانی مفت و مسلم از چنگش پرید. انتقادات اما دست از سرت برنداشت. خاصه امسال که با مصدومیتهای کمال و فقدان احمد هافبک دفاعی هم بودی. ♦️محتاط و ترسو و بی‌استعدادت خواندند. انگار که قبلا هافبک دفاعی های پرسپولیس «بوسکتس» و «تونی کروس» بودند. انگار پرسپولیس سالهای سال روی کاکل امثال «سامان آقازمانی» نمی‌چرخید! بخدا اگر چند سال قبل به پرسپولیس می‌آمدی، حلوا حلوایت می‌کردند، اما چون کمال را دیده بودند فقط او به چشمشان می‌آمد، این تماشاگرانِ «کمال طلب!» محاسنت را کسی ندید. برای پرسپولیس که همیشه تاوان اخراجهای بچگانه آقازمانی، کفشگری، مازیار زارع و حتی کمال را میداد کم کارت گرفتن تو موهبت آسمانی بود. اینها را ندیدند. موقعیت ندادنت را ندیدند. هیچکس یادش نمیاید پشت محوطه جریمه خودی خطا داده باشی. اینها را ندیدند. یعنی دیدند اما نادیده‌ات گرفتند. ♦️معلوم نبود جای که را تنگ کرده بودی که اینهمه عرصه را برایت تنگ کردند. یک روز بازی نکردن رضاییان را تقصیر تو میدانستند، یک روز مسلمان را. هیچوقت از خودت دفاع نکردی، هیچوقت نگفتی مگر اینها هم‌پستی من هستند؟ هیچوقت از اینهمه تغییر پست خم به ابرو نیاوردی. ادا و اطفار بلد نبودی، پاک کردن پستهای اینستاگرام و برداشتن عکسهایت با لباس پرسپولیس را نیاموختی. از اول هم اهل دلبری و ۶ نشان دادن و «نمایش تعصب‌» نبودی. روزی که به باشگاه آمدی نگفتی از بچگی پرسپولیس بودم، گفتی به تیمی که در آن بازی میکنم تعصب دارم. حالا شهادت میدهیم که تعصب داشتی. تو در آزمون عرق و تعصب برنده شدی و ما رفوزه. یکبار به خاطر هادی رد شدیم و این بار بخاطر تو. هادی در یک پنجشنبه تلخ رفت، تو هم در این یکی پنجشنبه. کاش حلالمان کنی.
Read more
زندگینامه املشی ختنه معرفی تو پست چهارم فرانکلین در خانه دست به کیر نشتندی و با خایه های بشاش خود ...
Media Removed
زندگینامه املشی ختنه معرفی تو پست چهارم فرانکلین در خانه دست به کیر نشتندی و با خایه های بشاش خود بیلیارد زدندی,ابولاشی بر وی وارد آمد با نگاهی نافذ در چشمان او خیره خیره,لبخندی زیرکانه گوشه لپش نقش بست و چالی تخمی در صورت کیریش نمایان گشت و با صدایی بم مانند گفت باید برید کله اش را از کیر . ناگهان ... زندگینامه املشی
ختنه
معرفی تو پست چهارم
فرانکلین در خانه دست به کیر نشتندی و با خایه های بشاش خود بیلیارد زدندی,ابولاشی بر وی وارد آمد با نگاهی نافذ در چشمان او خیره خیره,لبخندی زیرکانه گوشه لپش نقش بست و چالی تخمی در صورت کیریش نمایان گشت و با صدایی بم مانند گفت باید برید کله اش را از کیر .
ناگهان روح از تن املشی جوان گریخت مات و مبهوت گفت چه میگویی پدر از کِلَش حرف میزنی ماکه لای کِلن هایمان را باز نکردیم ما گردیم می گردیم.
ابولاشی ندا سر داد کص نگو ای ژاژ خاه و سپس بعد از اندکی دندان به دندان کین خاییدن بانگ سر داد و سولاخ خاتون را صدا زد ماری سولی دستپاچه در حالی ک با دستی پشم هایه کسش را میخاراند و با دستی در قابلمه را برداشته بود تا از اوضاع خوراک خایه با خبر شود کار را رها کرد و بر پدر و پسر وارد شد
پدر بانگی کیری براورد که این طفل گریز پای را باید از کیر گرفت
سولاخ خاتون خنده ای به غابت کیری کرد وگف با منشیه مجید سمیعی درمیان گذاشته ووقته دولبری ای از او ستانیده
بعداز کندو کاو با کلو کول کودک بالاخره گبر ادیداس را نگهبان تن کرد سپس به سمت مطب آمد و بر لب مطب نشست همه دل پر از خایه لب پر ز ترس
در مطب املشی کوچک مشغول چک کردن تایم لاین و چانه زنی بر سر قیمت خاله سارا در سکس چت همی بود ناگه از دیدن لاپای منشی به واسطه پاهایش رویه هم راستی عجیب کرد جوری ک نمایان گشت در اظهار و آبرویش ب کص گاو همی رفت بعد از ندا فرشته گونه منشی مبنی بر اینکه نوبت شماست فرانکلین ک کیرش به تشنج ب سر میبرد دولا دولا گشود در را از چارچوب و دکتر را بفرمود سلام و بعد از دیدن تیغه جراحی در دستان پرفسور تخمها پاپیون شد و ب بیرون فرار کرد ابولاشی کودک را ک صدایه عرعرش مطب را تسخیر کرده بود از خایه بلند کرد و به رویه تخت انداخت
پس از معاینه دکتر رخصتی بنمود پرستاران را بر آماده کردن بزمگاه فرانکلین با چشمانی پر ز اشک آواز سر داد پدر گر جنگ خواهی و خون ریختن بگو تا سوار آورم زابلی کمرهاشان خنجر کابلی درین چیتگر به جنگ آوریم خود ایدر زمانی درنگ آوریم ابولاشی
خشمگین شد آسمان تیره گشت پیش چشم آن نامدار و گفت فراموش کردی تو سگزی مگر نیست در آیین من چنین کار تخمکی
_یا پدر فرصتییییییییییییییییی(ای بابا این مهدیارم نمیزاره ا )
همان طور ک ی را در حال کش دادن بود اورا بیهوش کردن و تنش را روی تخت اوریان برق تیغ ها چشمانش را درگسر کرد و بعد از چند لحظه هوشیاریش به گا رفت...
#فرانکلین_املشی۱ #آق_متی
Read more
Advertisement
 #معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز . «پسرک ...
Media Removed
#معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز . «پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل ... #معرفي_كتاب پسري كه مرا دوست داشت اثر بلقيس سليماني از دوست خوبمون @padidehtorabi عزيز
.
«پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: " چقدر پسرتون خوشگل بوده"» [1]
پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های کوتاه ، کوتاه است که با مضامینی چون مرگ و ازدواج نوشته شده اند. این داستان ها که جزو داستان های مینی مال به حساب می آیند از حد یکی دو صفحه تجاوز نمی کنند.
البته با وجود کوتاهی این قصه ها گاه می شود جملات حشو نیز در آن پیدا کرد.
بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را با فضایی وهم آلود نوشته است و خود می گوید تراژدی و طنز در این اثر با هم همراه شده اند.
مضامینی چون عشق، مرگ، ارتباط، و نگاه طنز به جهان دستمایه های این داستان های کوتاه است. بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را در ادامه مجموعه داستان قبلی خود به نام «بازی عروس و داماد» نوشته است.
« بازی عروس و داماد»، « بازی آخر بانو» و « خاله بازی» از کتاب های دیگر بلقیس سلیمانی است که هر یک جوایزی را به خود اختصاص داده اند. شیوه و سبک و سیاق هر کدام از این داستان ها شبیه هم است و تنها مضامین با هم تفاوت می کند.
مجموعه داستان پسری که مرا دوست داشت با زبانی عامیانه و روزمره نوشته شده است و خواننده را به راحتی با خود همراه می کند.
Read more
. دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. بر كناره رود ، دختري زیبا را دیدند که ...
Media Removed
. دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. بر كناره رود ، دختري زیبا را دیدند که لباسي گران قیمت بر تن داشت و چون ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمی خواست هنگام عبور لباسش آسيب ببيند ، منتظر و حيران مانده بود . راهب بزرگتر بي مقدمه رفت و دختر را بر شانه هايش سوار كرد و او را از ... .
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
بر كناره رود ، دختري زیبا را دیدند که لباسي گران قیمت بر تن داشت و چون ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمی خواست هنگام عبور لباسش آسيب ببيند ، منتظر و حيران مانده بود .
راهب بزرگتر بي مقدمه رفت و دختر را بر شانه هايش سوار كرد و او را از عرض رودخانه عبور داد و بر طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
پس از آن راهب ها به مسير خود ادامه دادند، اما راهب دوم كه از اين كار ناراحت ها بود ديگر آرام و قرار نداشت و حتى نمي توانست دعاها و اذكارش را بخواند!
او ساعت ها شکایت می کرد كه این کار درستی نبود، تو با یك زن تماس داشتی، آيا نمی دانی که در حال عبادت و زیارت هستیم؟ این عمل تو درست بر عکس آداب زيارت بود!
راهب بزرگتر زير لب ذكر مي گفت سكوت مي كرد و هيچ پاسخي نمي داد.
راهب كوچك تر دوباره مي گفت كه چه طور به خودت اجازه دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟
باز هم راهبی که دختر جوان را به این طرف رودخانه آورده بود ، سکوت می کرد ، اما بعد از مدتها وقتي ديد دوستش به جاي عبادت و ذكر فقط مشغول اين نگراني است سكوتش را شكست و به او جواب داد: من همان موقع آن دختر را در طرف ديگر رود بر زمین گذاشتم، اما تو ساعت هاست كه داری او را در خيالت حمل می کنی!
#بدون شرح!
Read more
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان ...
Media Removed
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده ... روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده‌رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود، جلب كند.

پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي‌كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده است و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

براي اينكه شما را متوقف كنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.

مرد متأثر شد و به فكر فرو رفت ... برادر پسرك را روي صندلي‌اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد.
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️ در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
#حسین_سلیمانی
#hosseinsoleimani
عکس از سهیل سعادتمندی
@soheilsaadatmandi
Read more
Advertisement
. "حتما بخوانيد وقتى نمى گيرد" خوب يادم مى آيد هر سال تيرماه كودك كه بودم با مامان و بابا سوار ماشين ...
Media Removed
. "حتما بخوانيد وقتى نمى گيرد" خوب يادم مى آيد هر سال تيرماه كودك كه بودم با مامان و بابا سوار ماشين مى شديم و به خيابان ها مى رفتيم. بگذاريد دقيقا تصويرى كه آن موقع ميديدم و نمى دانستم را برايتان بگويم. مى رفتيم جايى از شهر كه هيچوقت نمى رفتيم و مردم را ميديدم كه دسته دسته جمع شده اند و فرياد سر مى دهند. اولها ... .
"حتما بخوانيد وقتى نمى گيرد"
خوب يادم مى آيد هر سال تيرماه كودك كه بودم با مامان و بابا سوار ماشين مى شديم و به خيابان ها مى رفتيم.
بگذاريد دقيقا تصويرى كه آن موقع ميديدم و نمى دانستم را برايتان بگويم. مى رفتيم جايى از شهر كه هيچوقت نمى رفتيم و مردم را ميديدم كه دسته دسته جمع شده اند و فرياد سر مى دهند.
اولها كه ديگر خيلى كودك بودم فكر مى كردم احتمالا جشنى چيزى باشد اما بزرگتر كه شدم و دقت تر كه كردم صداهايشان را شنيدم :
"آزادى، آزادى .."
هنوز نمى فهميدم كه چه مى گويند و چه مى خواهند اما روزى را يادم است كه فهميدم خوشحالى اى دركار نيست. بيشتر به مانند جنگ، فريادها و آتش ها را بخاطر دارم.
آن روز خيلى ترس برايم ملموس بود و وقتى بابا از ماشين پياده شد و به ميان مردم رفت حسى درون وجودم سخت مى خواست كه بابا برگردد خطر را حس مى كردم.
وقتى بابا برگشت و ديد گريه مى كنم برايم توضيح داد كه چرا ريش هايش را بلند كرده و چطور توانسته از اين طريق به ميان اسمشونبرها برود و جوان بيگناهى را نجات دهد
و من فهميدم كه اين مردم دنبال چه بودند.
از آن روزها سالهاى زيادى مى گذرد و الان كه بزرگ شده ام من هم همانند همان آدمها پى آزادى مى گردم.
براستى آزادى يعنى چى؟ آزادى درون اين مرزها -وطن را مى گويم- اين آزادى كه مى گويند ما را تا كجاها خواهد برد؟
من براى آزادى و وطنمان چه كردم؟
به قول پوريا عالمى
من مرد نبودم
تا سينه ام را سپر تو كنم
سينه ام پر از تو بود؟ نبود؟
و هواى آزادى
هواى تو از سرم نمى پريد يا مى پريد؟
#آزادى
Read more
متهم در چنین شهر گل و بلبل، حقیقت متهم مردی و مردانگی مُرد و رفاقت متهم یک زمان تار سبیل مرد بود و قول او ریش سالاری شد و تار سبیلت متهم باغ تا در قبضه‌ی خار و خس و هرزه علف سرو آزادی که می افراشت قامت، متهم شام تاریک و شب هول و سیاهی برقرار آفتاب دشمن دیرین ظلمت متهم ماده ی "اصل برائت" را خدا رحمت ... 📌متهم
در چنین شهر گل و بلبل، حقیقت متهم
مردی و مردانگی مُرد و رفاقت متهم
یک زمان تار سبیل مرد بود و قول او
ریش سالاری شد و تار سبیلت متهم
باغ تا در قبضه‌ی خار و خس و هرزه علف
سرو آزادی که می افراشت قامت، متهم
شام تاریک و شب هول و سیاهی برقرار
آفتاب دشمن دیرین ظلمت متهم
ماده ی "اصل برائت" را خدا رحمت کند
طبق حکم "علم قاضی" کل ملت متهم
متهم در دادگاه عدل ما شاکی شده
شاکی بدبخت، بی جرم و جنایت متهم
پشت پرده اصل کاری خورده است و برده است
آفتابه دزد را آورده : اینت متهم
مثل آن خانم که شب برخاست پاورچین، یواش
جیب آقا را تکانده، صبح کلفت متهم
آنکه می‌پاشد اسید، آزاد می چرخد، ولی
دختر لب غنچه‌ی ابرو دو تا خط متهم
یا که جریان خمینی شهر، یادت هست؟ نه !!
اصل کاری رفت و یک بدبخت پاپت متهم
اولی بر گرده‌ی مردم سوار است و رها
دومی که زیر او آورده طاقت متهم
هشت سال آزگار آقای .... والا چی بگم؟
مملکت را ریخته در هم، پت و مت متهم
شیخ دیشب شیشه‌ی می توی پاکت کرد و برد
خورد می را، شیشه را بشکست و پاکت متهم
از زمانی که پلیس سایبری تاسیس شد
هر که ایمیلی زده یا بوده در چت متهم
دور دنیا کرده حاجی حال و حول و عیش و کیف
ما و یک دیش و ال ان بی و عربست متهم
زاهد و زن های شوهردار و عمری ارتباط
دختر همسایه با من ... نیم ساعت، متهم
او نمازش بی وضو و غسل بود و شد امام
من که شعرم با وضو بود و طهارت، متهم
شعرهای دیگر هالو بگو اصلن به هیچ
با همین شعری که سر تا پا جسارت متهم

محمدرضاعالی پیام-هالو
شهریور 94 - زندان رجایی شهر ✅ @mrhalloo
Read more
... ابرِ سرمایه‌دار می‌آید برف دارد کنار می‌آید قلبِ سنگینِ من شمرده بزن عشق روزی به کار می‌آید مرز ...
Media Removed
... ابرِ سرمایه‌دار می‌آید برف دارد کنار می‌آید قلبِ سنگینِ من شمرده بزن عشق روزی به کار می‌آید مرز می‌گُستراندم آن‌جا که صحبت از مرزبان خطا باشد ما دوتا... ما دو... ما دو نیمکُره مرزمان خطّ استوا باشد عهد بستم که بعدِ هر شلیک رو به آغوشِ من فرار کنی عهد بستی که بادبانت را روی تابوتِ ... ...
ابرِ سرمایه‌دار می‌آید
برف دارد کنار می‌آید
قلبِ سنگینِ من شمرده بزن
عشق روزی به کار می‌آید

مرز می‌گُستراندم آن‌جا که
صحبت از مرزبان خطا باشد
ما دوتا... ما دو... ما دو نیمکُره
مرزمان خطّ استوا باشد

عهد بستم که بعدِ هر شلیک
رو به آغوشِ من فرار کنی
عهد بستی که بادبانت را
روی تابوتِ من سوار کنی

فکر کردم غروب می‌بینم
بازیِ اسب‌های اَبلَق را
گفتم امسال جشن می‌گیریم
خودکشی‌های ناموفق را

باز دریاچه‌ای به ساحل زد
سرکشید استکان تنها را
رفت بالا و آن‌قدَر بارید
راه، دزدید راهزن‌ها را

میروَم در سکوتِ ساده‌ی شب
گُم کنم این‌همه هیاهو را
هیچکس باورش نخواهد شد
بغضِ غول چراغ جادو را

مطمئنّم شکسته‌های تو در
اثری ماندگار می‌آید
قلبِ سنگینِ من! شمرده بزن!
عشق روزی به کار می‌آید!
.
#میثم_بهاران
.
#شعر #عشق #عاشقانه
Read more
Advertisement
<span class="emoji emoji26d4"></span>️کاش حلالمان کنی . ✍️ حسین غفوری . <span class="emoji emoji1f537"></span><span class="emoji emoji1f536"></span> از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. ...
Media Removed
️کاش حلالمان کنی . ✍️ حسین غفوری . از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم. . آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. ... ⛔️کاش حلالمان کنی
.
✍️ حسین غفوری
.
🔷🔶 از زمین که بیرون می‌آوردنت انگار که خودت حالی‌ات شده بود. دستگیرت شده بود که ای دل غافل باز رباط داده‌ای! دستت را حایل صورتت کرده بودی که لابد بارانی شدنت را نبینیم.
.
آن پاس لعنتی را که میدادی حتما زانویت صدا داد که با خودت گفتی تمام شد محسن خانه‌نشین شدی. سوار برانکارد که میامدی تا پای نیمکت انگار هزار سال گذشت. گفتند در رختکن با بغض گفته‌ای راحت شدم، هم خودم هم هواداران.
.
🔰 روی نیمکت دیگر بازی را نمیدیدی، هزاران فکر در سرت قیقاج میرفت. همان بازیهای اول و یک اشتباه کافی بود تا اسمت در لیست ابدی «بدها» ثبت شود و تا امروز -روز آخر- پاک نشود، اما تو در دفاع چپ، ماهینی در دفاع راست و سید جلال و انصاری محکمترین دفاع را برای پرسپولیس رقم زده بودید، آنهم برای پرسپولیسی که فصل قبلش آنقدر گل خورد که قهرمانی مفت و مسلم از چنگش پرید. انتقادات اما دست از سرت برنداشت. خاصه امسال که با مصدومیتهای کمال و فقدان احمد هافبک دفاعی هم بودی.
.
♻️ محتاط و ترسو و بی‌استعدادت خواندند. انگار که قبلا هافبک دفاعی های پرسپولیس «بوسکتس» و «تونی کروس» بودند. انگار پرسپولیس سالهای سال روی کاکل امثال «سامان آقازمانی» نمی‌چرخید! بخدا اگر چند سال قبل به پرسپولیس می‌آمدی، حلوا حلوایت می‌کردند، اما چون کمال را دیده بودند فقط او به چشمشان می‌آمد، این تماشاگرانِ «کمال طلب!» محاسنت را کسی ندید. برای پرسپولیس که همیشه تاوان اخراجهای بچگانه آقازمانی، کفشگری، مازیار زارع و حتی کمال را میداد کم کارت گرفتن تو موهبت آسمانی بود. اینها را ندیدند. موقعیت ندادنت را ندیدند. هیچکس یادش نمیاید پشت محوطه جریمه خودی خطا داده باشی. اینها را ندیدند. یعنی دیدند اما نادیده‌ات گرفتند.
.
🔶🔷 معلوم نبود جای که را تنگ کرده بودی که اینهمه عرصه را برایت تنگ کردند. یک روز بازی نکردن رضاییان را تقصیر تو میدانستند، یک روز مسلمان را. هیچوقت از خودت دفاع نکردی، هیچوقت نگفتی مگر اینها هم‌پستی من هستند؟ هیچوقت از اینهمه تغییر پست خم به ابرو نیاوردی. ادا و اطفار بلد نبودی، پاک کردن پستهای اینستاگرام و برداشتن عکسهایت با لباس پرسپولیس را نیاموختی. از اول هم اهل دلبری و ۶ نشان دادن و «نمایش تعصب‌» نبودی. روزی که به باشگاه آمدی نگفتی از بچگی پرسپولیس بودم، گفتی به تیمی که در آن بازی میکنم تعصب دارم. حالا شهادت میدهیم که تعصب داشتی. تو در آزمون عرق و تعصب برنده شدی و ما رفوزه. یکبار به خاطر هادی رد شدیم و این بار بخاطر تو. هادی در یک پنجشنبه تلخ رفت، تو هم در این یکی پنجشنبه. کاش حلالمان
Read more
 #bighanoon #alizarandooz به گزارش خبرنگار بخش حوادث روزنامه، صبح امروز عده‌ای سارق مسلح در حالی‌که ...
Media Removed
#bighanoon #alizarandooz به گزارش خبرنگار بخش حوادث روزنامه، صبح امروز عده‌ای سارق مسلح در حالی‌که سوار بر یک خودرو بودند در یکی از اتوبان‌های شهر، اقدام به تیراندازی کردند. خودروی حامل پولی که نزدیک خودروی این سارقان بود، برای اینکه به مردم آسیبی نرسد، ناگهان وسط اتوبان توقف کرد. با مشاهده ... #bighanoon #alizarandooz
به گزارش خبرنگار بخش حوادث روزنامه، صبح امروز عده‌ای سارق مسلح در حالی‌که سوار بر یک خودرو بودند در یکی از اتوبان‌های شهر، اقدام به تیراندازی کردند. خودروی حامل پولی که نزدیک خودروی این سارقان بود، برای اینکه به مردم آسیبی نرسد، ناگهان وسط اتوبان توقف کرد. با مشاهده این صحنه یکی از سارقان سرش را از خودرو بیرون آورد و گفت: «داداش حرکت کن! راه رو بستی... کی با شما کار داره؟ ما دنبال اون ماشین حمل کله و پاچه‌ایم! بفرما... این قدر دیر جنبیدی که در رفت!» به گزارش خبرنگار ما این دومین بار در چند روز اخیر است که سارقان برای دزدیدن محموله‌های کله و پاچه اقدام می‌کنند. دو روز قبل هم عده‌ای سارق قصد داشتند با زدن تونل وارد یک کله‌پزی شوند که در اثر اشتباه در جهت‌یابی، وارد یک مغازه جواهرفروشی شدند و نقشه‌شان ناکام ماند! لازم به ذکر است که در حال حاضر کله و پاچه گران‌ترین غذای جهان است که حتی کسانی که 40 سال قبل الکی ایش و ویش می‌کردند که کله و پاچه خیلی غذای بی‌ریختیه، حاضرند برای خوردن یک عدد پاچه، حتی بدون آرایش و کله صبح که از خواب بیدار می‌شوند، از چهره‌شان در اینستا لایو بگذارند! .

رییس فرهنگستان ادب و هنر فارسی اعلام کرد از این به بعد کلیه کلماتی که با پیشوند «شکن» در ادبیات فارسی رایج بوده، از کتاب‌ها و منابع مختلف، حذف می‌شود! ایشان از کلماتی مثل قند شکن، گردو شکن، فندق شکن، شکر شکن، هیزم شکن و قفل‌شکن نام برد و گفت: «همان طور که در فرهنگ ایرانی ما دل شکستن هنر نمی‌باشد، به نظر اعضای این فرهنگستان، بقیه شکستن‌ها هم نه تنها هنر نیست بلکه در مواردی خلاف هم هست؛ درست مثل استفاده از فیلتر شکن!» ایشان در پاسخ به سوال خبرنگاری که درباره سرنوشت برخی اشعار شعرای معروف که در آن‌ها از چین و شکن زلف یار سخن به میان آمده است، گفت: «این ابیات هم به مرور اصلاح خواهند شد و با جایگزین کردن پیام‌رسان‌های داخلی در آن‌ها دیگر نیازی به استفاده از شکن و شکستن نیست. مثلا بیت: شرح شکن زلف خم اندر خم جانان/ کوته نتوان کرد که این قصه دراز است. به این صورت اصلاح می‌شود: شرح سروش زلف اندر دلستر جانان/ کوته نتوان کرد که این پیام‌رسان خیلی پرکاربر است!» .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
بسم الله . . گوش کن ساده بگویم که ترا می خواهم گر چه دیر امده ام گر چه همه بی گاهم همه یک سو و تو یک سو  ...
Media Removed
بسم الله . . گوش کن ساده بگویم که ترا می خواهم گر چه دیر امده ام گر چه همه بی گاهم همه یک سو و تو یک سو  چه بگویم دیگر تا بدانی که چه اندازه ترا می خواهم؟ قلعه و میمنه و میسره بر هم زده ام  تا سوار تو چه بازی بکند با شاهم خواهمت چیدن از شاخه ی جادو اما گویدم دست که از دامن او کوتاهم با تو رازی است که ... بسم الله
.
.
گوش کن ساده بگویم که ترا می خواهم
گر چه دیر امده ام گر چه همه بی گاهم

همه یک سو و تو یک سو  چه بگویم دیگر
تا بدانی که چه اندازه ترا می خواهم؟

قلعه و میمنه و میسره بر هم زده ام
 تا سوار تو چه بازی بکند با شاهم

خواهمت چیدن از شاخه ی جادو اما
گویدم دست که از دامن او کوتاهم

با تو رازی است که می کاهدت  اینک این من
رازدار تو بگو من نه کم از یک چاهم؟

خندقی بین من و توست کمک کن شاید
پر کنیم این خلا  این فاصله ها را با هم

من در این عشق نهادم قدم و خواهم رفت
تا به پایانش اگر راهم  اگر بی راهم

نه به خود می روم این ره که کسی می بردم
شاید آن من من دیگر من نا اگاهم............ .
#حسین_منزوی
#استاد_حسین_منزوی
________________________________________________________
.

خوشبختی از نگاه هرکسی،
معنایی متفاوت دارد.
اما از نظر من
آدم‌هایی خوشبختند که عشق
به موقع به سراغشون بیاد... .
#سیمین_دانشور

#این_داستان_به_نام_تو_اینجا_تمام_شد
Read more
ماجرای تولد بیست وشش سالگی ام... . طبق هماهنگی و کسب اجازه شب ششم فروردین با جانشین محترم یگان انتظامی ...
Media Removed
ماجرای تولد بیست وشش سالگی ام... . طبق هماهنگی و کسب اجازه شب ششم فروردین با جانشین محترم یگان انتظامی محل خدمتم .. افسر نگهبان محترم ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح به بنده اجازه خروج از یگان و حرکت به سمت شیراز را داد. فاصله زاهدان تا شیراز حدود هزار و سیصد کیلومتر است که طی کردن این مسیر با اتوبوس حدود شانزده ... ماجرای تولد بیست وشش سالگی ام...
.

طبق هماهنگی و کسب اجازه شب ششم فروردین با جانشین محترم یگان انتظامی محل خدمتم .. افسر نگهبان محترم ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح به بنده اجازه خروج از یگان و حرکت به سمت شیراز را داد.
فاصله زاهدان تا شیراز حدود هزار و سیصد کیلومتر است که طی کردن این مسیر با اتوبوس حدود شانزده ساعت زمان میبرد. برنامه جشن تولد ساعت نه شب بود و من می بایست به هر شکل ممکن قبل از ساعت نه خودم را به شیراز می رساندم.
اولین اتوبوس زاهدان شیراز ساعت دو نیم ظهر زاهدان را ترک می کرد که عملا ساعت پنج صبح هشتم مرا شیراز میرساند لذا تنها چاره ای که داشتم دل بستن به مسیر و همراه شدن با مسافران راه بود.
با تاکسی خودم را به پلیس راه رساندم حدود نیم ساعت بعد یک ماشین پژو که یک پدر و پسر بلوچ سرنشین آن بودند مرا سوار کردند و تا ایست و بازرسی نصرت آباد در فاصله صد پنجاه کیلومتری زاهدان بردند.
آنجا با دوستان بلوچم خداحافظی کردم و منتظر پیدا شدن همسفر دیگری ماندم. پس از حدود بیست دقیقه یک.پژو تک سرنشین آمد که عازم یزد بود و میتوانستم تا کرمان همسفر او باشم.
حمزه(راننده پژو)در کار تولید پارچه بود برای سر زدن به اقوام به خاش رفته بود و حالا پس از چند ساعت رانندگی خود را به نصرت آباد رسانده بود.حمزه از اهالی اهل سنت یزد بود و با اینکه اصالت بلوچ داشت اما مدت هابود که ساکن یزد بود و دیگر کاملا یزدی شده بود. مسیر نصرت آباد تا بم را در میان کویر و شن های روان طی کردیم و ساعت ده صبح به بم رسیدیم.
من که از خستگی حمزه اطلاع داشتم پیشنهاد کردم که تا کرمان من رانندگی کنم. مسبر بم تا کرمان را با با بیشترین سرعت ممکن طی کردیم و ساعت دوازده و سی دقیقه به پلیس راه باغین در فاصله بیست کیلومتری بعد از کرمان رسیدیم و از همسفر یزدی خداحافظی کردم.
از خوش شانسی زیاد من ده دقیقه بعد از رسیدنم به باغین اتوبوس کرمان شیراز از راه رسید که می توانست مرا ساعت هشت شب به شیراز برساند.
با خوشحالی تمام با اتوبوس همراه شدم.البته راننده محترم در بدو ورودم تلاش کرد که کرایه سی و پنج تومانی را از بنده چهل و پنج تومن بگیرد که با هوشیاری امت حزب الله ناکام ماند.خخخ
ساعت هشت وسی دقیقه شب لحظه ای که با خستگی زیاد از اتوبوس پیاده شدم هوای بهاری شیراز و بوی بهار نارنج به استقبالم آمدند. مشامم پر از بوی گل های بهاری شد و تمام خستگی چندماه مرزبانی و سفر طولانی از تنم در رفت و با شادی و انرژی خودم را سر وقت به جشن تولد بیست و شش سالگی ام رساندم.
سالی سرشار از شادی و سلامتی را برای دوستانم آرزو میکنم.
Read more
قسمت هفتم<span class="emoji emoji1f494"></span> ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه<span class="emoji emoji263a"></span> معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ ...
Media Removed
قسمت هفتم ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود. به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم... رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا ... قسمت هفتم💔
ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا...
-اوه باشه☺
معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود.
به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم...
رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا اودم پایین تا کلاسامو پیدا کنم همون لحظه انگشت یکی دیگه هم خورد به انگشتم.!!!
ل: اوه متاسفم
-مشکلی نیست لوک😊
ل: فکر کنم کلاسامون یکیه
-اره
ل:میشه پیس هم بشینیم؟
-اممم چرا که نه!
ل:پس منتظرتم
منم یه لبخند بهش زدم و بهم چشمک زد
اون پسر اون واقعا جذابه..
ولی کسی نمیتونه جای زین و واسم بگیره..
ولی اون الان یه زندگی جدیدو شروع کرده و منو یادش رفته شاید اصلا دوست دختر داشته باشه...
واقعا دوست نداشتم به این فکر کنم که دوست دختر داشته باشه..
خب دیگه برم سر کلاس
رفتم سر کلاس لوک منتظرم بود رفتم پیشش نشستم....
همش نگاهم به زین بودم و اصن به درس گوش نمیدادم زنگ خورد... این زنگ اخر بود وسایلم و جمع کردم...
داشتم میرفتم یه صدای اشنا شنیدم..
ز: ببخشید خانوم
برگشتم زین بود.. خیلی سخت بود که بشنوم داره بهم میگه خانوم واسه همین
-دیانا هستم
ز:دایانا؟ یکم اسمتون اشناست قیافتونم خیلی برام اشناس
حرف زین کامل نشد که لوک اومد گفت : چیزی شده؟
ز: نه هیچی بای
-بای
ل:هی دایان تو ماشبن داری ؟ -اممم نه!! ل:میتونم برسونمت
-اوه نه نیازی نیست
ل: هی کاام ان برسونمت دیگه باشه؟
-باشه
رفتیم تو پارکینگ کالج زین ام اونجا بود یه نگاه بهم کرد بعد یه لبخند زد و رفت..
ل: اینه سوار شو...
(این قسمت خوب بود؟ خیلی لایکا و کامنتا کم شده😢 بخدا امروز میخواستم پیجو ببندم ولی یه ندایی اومد گفت که اینکارو نکن منم نکردم 😂تروخدا فقط نخونید! لایک و کامنت هم بزارید دیگههه 😞‌مررسیی لاو یو گایز☺😘😘 کاور خوبه؟😁😅 ادامه: 45 likes
Read more
. از ميان رويا آمده بود .روى پرده ى سينما حال و هواى كلاسيك هاى هاليوود را زنده مى كرد . آفاق كه بود در ...
Media Removed
. از ميان رويا آمده بود .روى پرده ى سينما حال و هواى كلاسيك هاى هاليوود را زنده مى كرد . آفاق كه بود در فيلم نرگس از پس كوچه هاى جنوب شهر تهران و از ميان فقر چنان عاشقانه عبورت مى داد كه نفهمى اينهمه زشتى ،گرسنگى و دزدى و خيانت از كجا آمده!؟ مهم او بود كه تنت را مى لرزاند وقتى بستر براى هم آغوشى معشوقش با ديگرى ... .
از ميان رويا آمده بود .روى پرده ى سينما حال و هواى كلاسيك هاى هاليوود را زنده مى كرد .
آفاق كه بود در فيلم نرگس از پس كوچه هاى جنوب شهر تهران و از ميان فقر چنان عاشقانه عبورت مى داد كه نفهمى اينهمه زشتى ،گرسنگى و دزدى و خيانت از كجا آمده!؟ مهم او بود كه تنت را مى لرزاند وقتى بستر براى هم آغوشى معشوقش با ديگرى پهن مى كرد .
در سرب اما نگاه التماسش تو را و مرا و همه را با او سوار قايقِ كوچ مى كرد و از حقيقت فرارى مى داد .انگار كه نه ،واقعا حقيقت چشمان او بود كه متهم بود به تيفوس و نداشت .كه به جرم يهودى بودن از خودى و ناخودى ،بد مى ديد .دلت مى لرزيد يا قلبت مى ايستاد در آن آخرين التماسش براى ماندن كنار عشقش،نمى دانم .هنوز مانده ام همانجا در همان اسكله كه مى رفت تا پرده ى آخرش باشد كه اى كاش نبود كه هر پرده از حضور او حال و هواى ديگر داشت .
خاطره ى بچه هاى هنرهاى دراماتيك مشترك بود .از نگاه همه ى آنها زيباروى فريبنده اى در دانشكده شان بود كه نامش فريماه بود.
جمعه نوشته هاى من به كسانى كه دوستشان مى دارم در اين سال نو با تو آغاز مى شود كه مسحورم كردى با بازى و نگاه و زيباييت و حيف كوتاه بود تعداد حضورت اما خوب كه ماندگار ،فريماه فرجامى نازنين سينماى ما .
خداوند حفظت كند دوست داشتنى زيباروى❤️💋
تينا پاكروان
#فريماه_فرجامي
#جمعه_نوشته
Read more
وقتی به دوران تحصیلم فکر می کنم از حجم بی پایان زمان های سپری شده در سرویس ها سرگیجه می گیرم فکرش را ...
Media Removed
وقتی به دوران تحصیلم فکر می کنم از حجم بی پایان زمان های سپری شده در سرویس ها سرگیجه می گیرم فکرش را بکنید؟ چند میلیون ساعت از زندگیمان را علاوه بر خود کلاس ها، در مسیر دانشگاه و مدرسه تلف کردیم؟ و از این همه عمر باد رفته چقدر خاطرات حوصله سر بر برایمان باقی مانده؟ چه انتظار های بی پایانی داشتیم برای ... وقتی به دوران تحصیلم فکر می کنم از حجم بی پایان زمان های سپری شده در سرویس ها سرگیجه می گیرم

فکرش را بکنید؟ چند میلیون ساعت از زندگیمان را علاوه بر خود کلاس ها، در مسیر دانشگاه و مدرسه تلف کردیم؟ و از این همه عمر باد رفته چقدر خاطرات حوصله سر بر برایمان باقی مانده؟
چه انتظار های بی پایانی داشتیم برای رسیدن و تمام شدن!

خب برای من تنها خاطرات خوش سرویس ها بر می گردد به دوران پیش دبستانیم
و این سازه ی زرد و نارنجی ای که می بینید نمونه ای ایست ناشیانه شبیه سازی شده از یکی از ده ها و شاید صدها سازه ی پفکی ای که من و نوشین _همراه و همبازیه همیشگی ام در سرویس پیش دبستانی_ در طول مسیر بازگشت به خانه با همدیگر می ساختیم

پفک ها را یکی یکی بر می داشتیم و با کمک گرفتن از تف _در نهایت دقت_ آنها را به یکدیگر می چسباندیم

و زمانی که سازه ی ساخته شده به اندازه ی کافی رضایتمان را جلب می کرد شروع می کردیم به خوردنش
یادت می آید نوشین؟
وای... عجب دورانی بود

یا مثلا دوتایی حضانت دوقلوهای سه ساله ای که هر از گاهی در سرویس مان بودند را به عهده می گرفتیم. دو نفری می نشستیم دوسر صندلیه دو نفره ی مان و بچه ها را می نشاندیم بین خودمان. در طول مسیر تو به بچه ها می رسیدی و من رقبا را می تاراندم که از گوشه کنار هجوم می آوردند، تا بچه هایمان را با خود ببرند
راستی اسمشان چه بود نوشین؟ من دیگر یادم نمی آد، تو چه طور؟
یادت هست نوشین؟ من و تو آخرین نفر هایی بودیم که از سرویس پیاده می شدیم؟
یادت می آید که همیشه وقتی نزدیک خانیمان می رسیدیم این شعر را بلند می خواندیم و دست می زدیم و روی صندلی ها بالا و پایین می پریدیم: "رسیدیم و رسیدیم... کاشکی نمی رسیدیم، تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم"
و هر بار راننده سرمان داد می زد که آرام بگیریم؟
ما ولو می شدیم روی صندلی، تو نخودی می خندیدی و من دلم از خوشحالی غش می رفت؟
راستی نوشین چرا هیچ وقت از خواندن این شعر خسته نشدیم؟
چرا سرویس پیش دبستانی اینقدر خوشگذشت؟
چرا در طول زندگیمان فقط در این سرویس بود که دوست داشتیم نفر آخر باشیم و اصلا "کاشکی نمی رسیدیم؟" ه

نوشین من دیگر یادم نمی آید. پیش دبستانی که تمام شد چرا دیگر ندیدمت؟ با اینکه خانیمان فقط دو کوچه فاصله داشت؟

راستش را بخواهی من از آن دوره خاطرات محو زیادی در ذهنم مانده که دلم می خواهد بنشینم با تو در موردشان صحبت کنم
توچه طور نوشین؟

این روزها کجایی؟
چه کار می کنی؟

می خواهم یک بار دعوتت کنم کافه ای جایی بنشینیم گپ بزنیم
موافقی؟

ارادتمندت
دوستی از زمان های خیلی دور
آرش
Read more
در شگفت از این غبار بی سوار خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم آبها از آسیاافتاده ، لیک باز ما با موج و توفان مانده ایم هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟ باز می گویند : فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای ... در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آبها از آسیاافتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود م . امید (اخوان ثالث)
Read more
یک استاد و دانشمند سرشناس نقل می کند: در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گذراندن ...
Media Removed
یک استاد و دانشمند سرشناس نقل می کند: در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گذراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای می گذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوب دستش را تکان می داد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ... یک استاد و دانشمند سرشناس نقل می کند:
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گذراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم. یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای می گذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوب دستش را تکان می داد و به سمت ما میدوید، در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را
می شناختند،ماشین را نگه داشتیم،
چوپان به ما رسید و نفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…در بین راه چوپان گفت که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است…
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده مرموزانه کردیم و به هم گفتیم:
چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…به خانه چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود، ادامه در کامنت 👇🏻
☘️
☘️ ☘️
☘️
Read more
 #bighanoon #mortezaghadimi عشقمان، سوار موتور هوندا 125 باک‌برجسته شدن، بود و گاز دادن تا چالوس، ...
Media Removed
#bighanoon #mortezaghadimi عشقمان، سوار موتور هوندا 125 باک‌برجسته شدن، بود و گاز دادن تا چالوس، بی‌توقف و جیغ و سوت زدن توی تونل و ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن و خندیدن، قبل و بعد پیچ‌ها. . می‌ایستادیم و قول می‌دادیم و حتی فحش می‌گذاشتیم مبادا کسی جلو بزند یا سبقت بگیرد. چند دقیقه می‌رفتیم و کافی ... #bighanoon #mortezaghadimi
عشقمان، سوار موتور هوندا 125 باک‌برجسته شدن، بود و گاز دادن تا چالوس، بی‌توقف و جیغ و سوت زدن توی تونل و ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن و خندیدن، قبل و بعد پیچ‌ها.
.
می‌ایستادیم و قول می‌دادیم و حتی فحش می‌گذاشتیم مبادا کسی جلو بزند یا سبقت بگیرد. چند دقیقه می‌رفتیم و کافی بود یکی از آن عقب یا از وسط‌ها، معکوس بکشد و صدای اگزوز را بریزد توی پیچ‌های تمام‌نشدنی جاده تا بقیه هم گاز بدهیم دنبال او. آن سال‌ها موتورسیکلت‌ها محدود به چند مدل بودند که شاخ همه آن‌ها سوزوکی 250 بود که همه نداشتند و بعدها به دلیل شتاب اولیه‌ای که داشت منع تردد پیدا کرد که بهانه و دلیل کیف‌قاپی بود. تقریبا همه سوزوکی 250‌ها باک قرمز داشتند و تک و توک مشکی که خیلی بیشتر توی چشم بود و حتما دخترپسندتر.

بعدها موتور تریل KMX جایش را گرفت با اون صدای نرم دوست داشتنی‌اش که داشتنش برای خیلی‌ها که عشق موتور بودند یک حسرت بود. تریل یاماها DT هم همان دوران آمد اما KMX چیز دیگری بود و کاری را می‌کرد که شاید پورشه یا بی‌.ام.‌و می‌کند با یک چراغ زدن به روبه‌رو.

از دیگر موتورهای آن دوران، وسپا را همه به خاطر دارند که اغلب راست کار فرش‌فروش‌ها بود. سوزکی 80 و یاماها 80 دو مدل کوچکی بود که حتی برخی نوجوان‌ها هم داشتند، بی داشتن گواهینامه. یاماها 100 که در روستاها زیاد بود و مورد توجه بناها و کشاورزها. جاوا، موتور دو سیلندر خفنی که نمونه‌هایش را شاید در فیلم‌های مرتبط با مواد مخدر و قاچاق دیده باشید. در سیستان و بلوچستان و نقاط کویری و شهرستان‌ها خیلی زیاد بود. کاوازاکی 125 هم موتور جذابی شد که بعد از همه این‌ها آمد و شتاب خوبی داشت و این موتور هم برای کیف‌قاپی زیاد استفاده می‌شد.
.
اما در کنار همه این‌ها، چند مدل دیگر مثل تریل باک شتری که بیشتر در جبهه استفاده می‌شد، یاماها 400 که به ببری معروف بود و خیلی هم کم بود یا موتورهای گازی چون رکس و بعدها براوو، هوندا 125 رایج‌ترین بود و البته که به اندازه خودش هم محبوب. برای ما که بود؛ هرچند دل‌مان برای سوزوکی 250 می‌رفت. خصوصا بعد از آن روزی که جلوی ساختمان ابیض توی خیابان ابوسعید ایستاده بودیم و یک 250 تک چرخ زد و موهای طلایی ترکش چون آبشار به زمین نزدیک شد.
.
پریدن روی موتورها و گاز دادن تا رسیدن به آن دو هیچ فایده‌ای نداشت چراکه تا از یک به دو بزنیم خال شده بودند و رفته بودند. مثل وقت‌هایی که معکوس می‌کشیدیم توی جاده چالوس و می‌رفتیم تا به تونل بعدی برسیم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇👇
Read more
سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم ...
Media Removed
سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم عشق هم مثل یک بیماری است،دارومیدهند،میخورد،خوب می شود وقتی گفتند پدرش شمشیر را از رو بسته وتهدید کرده میکشمش،شک کردم مرض اش خوش خیم باشد.مادرش که غش کرد مطمئن شدم بیماری اش لاعلاج است .مادرش ... سنی نداشتم که گفتند عاشق شده.آن هم عاشق پسر ریقو مفلس همسایه.من که از عشق وعاشقی چیزی نمیفهمیدم،فکرکردم عشق هم مثل یک بیماری است،دارومیدهند،میخورد،خوب می شود وقتی گفتند پدرش شمشیر را از رو بسته وتهدید کرده میکشمش،شک کردم مرض اش خوش خیم باشد.مادرش که غش کرد مطمئن شدم بیماری اش لاعلاج است .مادرش توی همان اه وناله کردن ها،زیر لب گفته بود پسرهمسایه اش غلطش راکرده .داماد من باید پولدارباشد .سرش به تنش بیارزد واصیل زاده باشد...ازهمان آرزوها که همه ی مادرها دارند دیگر...شاهزاده سوار بر ادب سفید ورویاهای کودکانه...
جلسه ها شروع شد.جلسه هایی شبیه جلسه های خانه دایی جان ناپلئون .عمه وخاله ودایی وعمو نشستند دور هم،برای پیداکردن یک راه حل مناسب .هرکس یک چیزی گفت و راه چاره ای پیشنهاد کرد.
یکی مسخره کرد ((عشق سیری چند؟؟))
یکی پوزخند زد گرسنگی نکشیده تاعشق یادش برود...یکی دیگرهمانطور که سیب اش را پوست میکندسرش راتکان داد که"هزارچراغ داردو بیراه میرود،بگذارتا بیوفتد وببیند سزای خویش)) تنهاکسی که پشت فامیل عاشق ما ایستاد،بابا بودگفت:حسرت بدترین چیز عالم است،بگذارید برود وتجربه کند.."
شورگذاشتند ورای گیری کردند بابا برنده شد... آن فامیل ما هم رفت تاتجربه کرد.گشنگی هم کشید وعاشقی یادش رفت.
اما حالا وقتی ازآن روزهاحرف میزند توی چشمانش حسرت نیست.خودش میگوید تجربه ی تلخی بود،فوق العاده زخم خوردم وحقیرشدم.ای کاش به حرف بزرگترها که تجربه داشتند گوش میدادم،پشیمانم،اشتباه کردم،اما به قول بابا هر چه بود "تلختر از حسرت نیست....
Read more
رفت آن سوار،كولي! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاريكيِ فشرده كولي ! كنار آتش رقص شبانه ...
Media Removed
رفت آن سوار،كولي! با خود تو را نبرده شب مانده است و با شب تاريكيِ فشرده كولي ! كنار آتش رقص شبانه ات كو؟ شادي چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟ رفت آن سوار،كولي!
با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب
تاريكيِ فشرده
كولي ! كنار آتش
رقص شبانه ات كو؟
شادي چرا رميده؟
آتش چرا فسرده؟
وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک ...
Media Removed
وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک روز پادشاه همراه وزیرش سوار اسب شد و برای شکار به صحرا رفت تا آهویی شکار کند. آهو زرنگ و تیزرو بود. هر چه پادشاه تیر انداخت، به آهو نخورد. شاه و وزیرش با اسب دنبال آهو تاختند و ساعت ها آهو را دنبال کردند، ... وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود

یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک روز پادشاه همراه وزیرش سوار اسب شد و برای شکار به صحرا رفت تا آهویی شکار کند. آهو زرنگ و تیزرو بود. هر چه پادشاه تیر انداخت، به آهو نخورد. شاه و وزیرش با اسب دنبال آهو تاختند و ساعت ها آهو را دنبال کردند، اما اگر تو در کف دست من مویی می بینی، آن ها هم آهو را دیدند حتی به گرد پای آهو هم نرسیدند. انگار آهو یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.
شاه و وزیرش خسته و کوفته رفتند و رفتند تا به روستایی سرسبز و آباد رسیدند باغ های آن روستا پر درخت بود و بر شاخه های درخت ها میوه های بسیاری سنگینی می کرد. پادشاه و وزیرش کنار جوی آبی، زیر درخت میوه ای نشستند تا کمی خستگی در کنند. اهالی ده از آمدن شاه و وزیرش خبردار شدند و به کدخدا خبر دادند که: «چه نشسته ای که ده ما میزبان شاه و وزیر شده است!»
کدخدا اهالی ده را جمع کرد، به هر کدام دستوری داد و هنوز یک ساعت بیشتر از رسیدن شاه و وزیر به آن ده نگذشته بود که یکی برای آن ها غذا آورد، یکی شربت آورد، یکی کباب آورد و چند نفری هم ساز و دهل زنان به حضور میهمانان ده رفتند و به خوبی از آن ها پذیرایی کردند.
با اینکه شاه و وزیرش به علت از دست دادن شکار و دویدن دنبال آهو ناراحت و خسته بودند، از دیدن آن ده خوش آب و هوا و پر نعمت و آن پذیرایی شاهانه خوشحال شدند و شکار آهو را فراموش کردند. شاه و وزیر، بعد از آنکه حسابی خستگی شان در رفت، راه افتادند و از آن ده آباد دیدن کردند. شاه رو به وزیرش کرد و گفت: «فکر نمی کردم وسط این بر بیابان، روستایی به این آبادی و خوش آب و هوایی وجود داشته باشد.»
وزیر گفت: « حتماً این ده کدخدای خوبی دارد و مردمش اهل قانون و حساب و کتاب هستند.»
شاه گفت: «رعایت قانون و کدخدای خوب، چه ربطی به درختان پر میوه و آب و هوای خوب دارد؟»
وزیر گفت: «یک سال به من فرصت بدهید تا در عمل جواب شما را بدهم.»
شاه قبول کرد. وزیر رو کرد به اهالی و گفت: «شاه از دیدن روستای آباد و پربرکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هر یک از شما اهالی این روستا، آدم های با فهم و شعوری هستید. به همین دلیل، شاه دستور داده است که اهالی با فهم و شعور این روستا را به حال خودشان بگذاریم و کدخدا را از بالای سرشان برداریم. از امروز به بعد، همه ی شما کدخدایید.»
اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال  شدند.
شاه و وزیرش بار و بندیل خودشان را جمع کردند و با اسب هایشان به طرف قصرشان برگشتند.

بقیه درکامنت نوشته شده
👇🏻👇🏻
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب ...
Media Removed
كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب خود را مهيا كرد و زير آسمان پر ستاره ى بيابان دراز كشيد و چشمانش را بست. . در خواب ديد كه جواهرى در دامنش هست كه نظير ندارد؛ نور آن جواهر، شب تاريك بيابان را روشن كرده بود. ناگهان سكوت صحرا شكست و حِزام ... 🍃
كاروانيان تمام روز را در مسير بودند و همگى بسيار خسته. "حِزام" نيز وسايل را زمين گذاشت، بستر خواب خود را مهيا كرد و زير آسمان پر ستاره ى بيابان دراز كشيد و چشمانش را بست.
.
در خواب ديد كه جواهرى در دامنش هست كه نظير ندارد؛ نور آن جواهر، شب تاريك بيابان را روشن كرده بود. ناگهان سكوت صحرا شكست و حِزام ديد كه اسب سوارى به تاخت سمت او مى آمد.
سوار به او رسيد و گفت:
اى حِزام!
آيا حاضرى اين جواهر گرانبها را به "امير" بفروشى؟!
حِزام، مبهوت جلال و ابهت آن مرد، گفت: من قيمتش را نميدانم.
مرد به او گفت:
آيا حاضرى اين دُرّ ارزشمند را در عوض چيزى بالاتر از درهم و دينار به "امير" بفروشى؟
حزام گفت: آن چيز چيست؟
مرد گفت: براى تو و نسل تو شرافت و سيادت ابدى را تضمين مى كنم.
حزام با خوشحالى جواهر را به آن سوار داد و مرد نيز آن را در پارچه اى پنهان كرد و رفت...
.
.
آفتابِ صحرا همه را از تشنگى زمينگير كرده بود. پرچمدار، جان بر سر مشك آب گذاشت اما حالا روى زمين افتاده بود، خون از چشم و آب از مشك اش جارى بود. دختر حزام با اشك به پسرش نگاه ميكرد كه حالا سر به آغوش مادر تمام خلقت داشت.
خواب پدر تعبير شده بود؛
سلام بر مادرى كه شرافت و سيادت ابدى براى او و نسل او نوشته شد...
.
.
.
#سلام_بر_تو_اى_مادر_ماه_هاى_درخشان
#امضا_ابوالفضل_اشناب
Read more
. . . "بوی سیب"۴ کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود. آب چشمه می درخشید. هوا بوی ریحان می داد. فرخنده ...
Media Removed
. . . "بوی سیب"۴ کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود. آب چشمه می درخشید. هوا بوی ریحان می داد. فرخنده آهسته به مرد نزدیک شد. مرد می خواند:"ابوالفضل خسته,سوار اسبه,راهشم دوره,آبشم شوره." فرخنده از پشت سر چشم های مرد را گرفت و نفسش را توی سینه حبس کرد. مرد انگشت هایش را روی انگشت های فرخنده ... .
.
. "بوی سیب"۴

کنار یک چشمه ,مردی کنار اسبش نشسته بود.
آب چشمه می درخشید.
هوا بوی ریحان می داد.
فرخنده آهسته به مرد نزدیک شد.
مرد می خواند:"ابوالفضل خسته,سوار اسبه,راهشم دوره,آبشم شوره."
فرخنده از پشت سر چشم های مرد را گرفت و نفسش را توی سینه حبس کرد.
مرد انگشت هایش را روی انگشت های فرخنده کشید و گفت:"باز هم جای کفش ها لو رفت!"
.
.
.
فرخنده سوار اسب دایی مصطفی تمام باغ را گشت.
باغ مثل کتاب قصه بود.فرخنده از این صفحه به آن صفحه می پرید.
سر ظهر دوباره کنار همان چشمه رسیدند.
دایی مصطفی جوراب های فرخنده را در آورد و پاهایش را توی آب چشمه گذاشت.فرخنده انگشت هایش را توی آب تکان می داد و حظ می کرد.
.
.
. ...ادامه دارد
.
.
.
التماس دعا .
.
کوچک تر:بهاره نیک خواه آزاد
Read more
. . صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم) .... به یقین . مادری دارم بهتر از برگ درخت عشق بر شكم حامله ي فكر ...
Media Removed
. . صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم) .... به یقین . مادری دارم بهتر از برگ درخت عشق بر شكم حامله ي فكر لگد مي كوبيد بايد دست به اقدامي زد بروم خانه ي آفت زده و بي رمق پشت درخت جلوي آينه ي دخترك همسايه تكيه بر پشتي ايمان و سرور بنشينم بغل كركس تنهايي عشق و به تسبيحِ درخت . بشمارم نفسِ خشكِ گلو يك ... .
.
صدای پای آخرین برگ (قسمت دوم)
....
به یقین
. مادری دارم بهتر از برگ درخت
عشق بر شكم حامله ي فكر لگد مي كوبيد
بايد دست به اقدامي زد
بروم خانه ي آفت زده و بي رمق پشت درخت
جلوي آينه ي دخترك همسايه
تكيه بر پشتي ايمان و سرور
بنشينم بغل كركس تنهايي عشق
و به تسبيحِ درخت
. بشمارم نفسِ خشكِ گلو

يك بغل حسرت بوسيدن لبهاي ترك خورده ي شمع
يك سبد ميوه پر از خواهش نور
چاي جوشيده ي اميد در سيني خواب
. استكان ها لب پر
. قندان بي قند
در دل پنجره ها چالش مرگ
عرق سرد حيات
. و تب گرم تشك
. و لحافي كه در آن كنج اتاق
. انتظار نفس آخر را
. . در پي ريزش عصيان مي جست

سهراب در افسون گل سرخ شناور شده بود. آشنا بود با سرنوشت تر آب. نبض گل ها را مي گرفت. خود را مهيا كرد براي نجات شاخه گلی كه درون قفس سينه ي سوخته اي محبوس بود و آواز چكاوك گدايي مي كرد. او گياهان را در ظلمت مي ديد. آماده شد براي خفه كردن صداي ظلمت وقتي از برگي مي ريزد. فكر روييدن گل در كره اي ديگر به دلش سرازير شد. بساط تنهايي را در كوله ي نقاشي خود ريخت و با تاب و تب راهي آنطرف كوچه ي شب، روبروي پنجره ي منتظر و خسته ي نيلوفر شد و از پله ي سكوي تجلي بالا رفت و سوار بر نردبان محبت روي ديوار سياه اوهام، مشغول ثبت نقش برگي از حس حيات، پر از چشمك و طعنه به نيلوفر شد.

دور بايد بشوم، دور
نوبت پنجره هاست.
روبرو شب شده است

پيشه ام نقاشي است
پرده اي باز كنم
و به رنگي که به بي رحمي برگ
. و هجوم سرطان طعنه زند، قفسي ساز كنم.

برم روي چنار
. و به پيكار
. با گله ي رم كرده ي برگ
جنگ با هجمه ي مرگ
جنگ با يك گل سرخ
جنگ رنگين سكون و جريان
اشك ها اسلحه ام
رنگ ها تير كماندار دلم

حمله ي بوسه ي نقاش بر شاخه ي ترس
حمله ي باد به احساس هنر:
. قطع يك شاخه ي اميد به دست يك برگ؟
. قطع يك وصل، به جبر تسليم؟!
. قتل يك عشق به فرمان نمو؟!
.
حمله با نيزه ي خونين به رعد باران
حمله ي رنگ به آغوش دروغ
حمله ي تن به تن جان
. به ديوار خرافات زمان
ثبت يك شعر در دفتر مشق پسري آشفته
و رهاسازي ماهي داخل حوض حيات

فتح يك صبح با گره خوردن احساس و گياه
فتح يك شمع به جانبازي يك پروانه
فتح تجديد هم آغوش شدن
رقص ماهي وسط حوضچه ي نقاشي
نصب پرچم
. به روی قله ی بیداری ها...
-------------------------
ادامه در پست بعد

#پاییز
#آخرین_برگ
#داستان_کوتاه
#صدای_پای_آب
#سهراب_سپهری
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی. خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی ... #عروسها_در_صور_میمیرند
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی.
خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی هم دوزانو نشسته بودیم مقابل یک دیوار گچی سفید.توی راهروی طبقهٔ دوم مدرسه که دوطرفش کلاس‌های پنجره‌دار نورگیر بود،روی موکت قرمز،همهٔ مدرسه،ساکت،پرهیجان.
برق‌ها خاموش شد،تاریکی زل زد توی چشم‌هامان.از پشت سر،صدای خرخر چرخیدن نقاله دستگاهی می‌آمد که بعد‌هاصدایش زدیم آپارات؛باریکه‌ای نور از جلویش می‌پاشید روی دیوار.غبارهای مدرسه توی این باریکهٔ نور می‌رقصیدند.شگفت‌زده بودیم،تا وقتی روی دیوار نام فیلم نقش بست:افق
*
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پسربچه‌های دور و برم؛سرخوش از تصرف اسکلهٔ اَلْاُمَیِّه،سرخوش از کشتار عراقی‌های لعنتیِ توی فیلم،سرخوش از زمزمهٔ ترانهٔ حماسی«بمیرید بمیرید» و هراسان از سکانسی که عراقی‌ها با چنگک کوفتند به سینه غواص ایرانی و از آب به اسارت گرفتندش.حس می‌کردیم شوری آب دریا را روی زخم‌های چنگکی که فرورفته بود به سینهٔ ما.
اما من،هنوز،مدت‌ها پس از پایان فیلم،نشسته با بغضی که شرم داشت بشکند وسط آن همه پسربچه،خیره بودم به دیوار.جایی از دیوار که آن پرستار جوان توی فیلم با آن مقنعه بلند مشکی چانه‌دار که تا روی برجستگی سینه‌هایش پایین آمده بود-توی چادرمشکی ساده‌اش،شبیه‌ترین زن به دختری‌های توی آلبوم مادرهامان-با اناری بزرگ در دست روی نیمکت آن باغ کوچک بیمارستان منتظر برگشتن همسرش بود.همسری که چنگک،سینه‌اش را شکافت و پیکرش را عراقی‌ها به دریا انداختند.
من هنوز،گاهی او را می‌بینم که منتظر نشسته تا مردش برگردد.یکی از همان جوان‌های ریشو با موی روی گونه؛یکی از همان‌ها که وقتی سربند سرخ می‌بستند،حجله شهادت سرکوچه‌های محله‌هامان برای داشتن عکسی ازشان بی‌تاب می‌شد.
کاش می‌شد برگشت به آن مدرسه،دیوار را شکافت،رفت روی آن‌ نیمکت نشست و برای زن روضه خواند؛بس که در فیلم‌ بی‌مویه،بی‌شِکوه،در سکوت رفت وقتی همه سرخوش از پیروزی بودیم و کسی حواسش نبود،زنی به دلتنگی او دارد شهر را ترک می‌کند.کیفش را برداشت،روی پل اهواز سوار‌ ماشینی شد،نگاهی به ما کرد و رفت؛وقتی باد دامن چادرش را به اهتزاز درآورده بود.گویی‌ به‌دنیاآمده بود عاشق مردی شود که هیچ‌گاه برنمی‌گردد.زنانی که میراثشان از جهان،انتظار است.
*
بیروت،شبی که خیره بودیم به دریا.وقتی باد،مدیترانه را می‌آورد پیش ما.شاید،اشک‌ آن‌ها که یادگاری در دریا دارند.
Read more
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در ...
Media Removed
. #تقویم_شیعه . ۲۴ رجب المرجب . مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام . در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد. . چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه ... .
#تقویم_شیعه
.
۲۴ رجب المرجب
.
مناسبت روز:فتح خيبر به دست امير المؤمنين عليه السلام
.
در اين روز در سال ۷ ه‌ در جنگ خيبر مرحب به دست أمير المؤمنين عليه السلام كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد.
.
چون پيامبر ص به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براي مبارزه با آنان به ابوبكر دادند. ابوبكر با لشكري رفت، ولي چون نظر به پهلوانان آنان نمود فرار كرد و لشكريان هم در پي او باز گشتند. روز بعد پيامبر ص پرچم را به عمر داد و او هم از ترس كشته شدن به ميدان جنگ نرسيده باز گشت.
.
انتخاب علي عليه السلام براي فتح خيبر:
پيامبر ص فرمودند: «فردا پرچم را به مردي مي‌دهم كه حمله هايش را تكرار كند، نه اينكه فرار كند. كسي كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند، و خداوند خيبر را به دست او فتح مي‌كند». همه اصحاب آرزو كردند كه اين مقام و منزلت به آنان واگذار شود.
فرداي آن روز، پيامبر ص فرمود: علي بن ابي طالب ع كجاست ؟ گفتند: چشم دردي دارد كه حركت براي آن حضرت مشكل است. خاتم الانبياء ص فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن اكوع رفت و آن حضرت را آورد. پيامبر ص سر آن حضرت را در بر گرفت و از آب دهان مبارك به چشمان نوراني حضرت علي عليه السلام ماليد و فرمود: «بار الها، زحمت گرما و سرما را از او بردار». پس از آن روز بر علی عليه السلام درد چشم عارض نشد و از گرما و سرما آزرده نگشت.
پيامبر ص زره خود را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر او بست و پرچم به آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: «جبرئيل از سمت راست، ميكائيل از سمت چپ، عزرائيل از پيش رو و اسرافيل از پشت سر، و نصرت خدا بالاي سر، و دعاي من از پشت سر تو است». فرمود: يا علي، مسلماني را بر ايشان عرضه كن.
.
ميدان جنگ خيبر:
آن حضرت رفت، و پس از موعظه و نصيحت عده‌اي براي جنگ با او آمدند. آنان دو نفر از مسلمانان را شهيد كردند. حضرت بر آنها تاخته و آنها را كشتند. آنگاه برادر مرحب با عده‌اي آمدند. حضرت آنها را هم به درك فرستاد.
مرحب كه شجاع بود به خونخواهي آمد.علی عليه السلام چنان با ذوالفقار بر سرش فرود آورد كه شمشير از حلقش گذشت و او را دو نيم ساخت و به خاك انداخت. صداي تكبير مسلمانان بلند شد. عده‌اي از يهود به دفاع آمدند و با مسلمانان به جنگ پرداختند . أمير المؤمنين عليه السلام به مبارزه ادامه داد تا عده‌اي كشته شدند و عده‌اي به قلعه گريختند.
آن حضرت با دست قدرتمند حيدري در قلعه را كند و براي مسلمانان معبر قرار داد تا از خندق عبور كنند.

پ ن:آدرس منابع در کامنت اول👇👇👇
Read more
 #bighanoon روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، ...
Media Removed
#bighanoon روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، خستگی بر او غلبه کرد با خود گفت: شتران همه بی‌بارند، دور از عقل نباشد که من سوار بر یکی از آن‌ها باشم. آنگاه، بر هوشمندی خود آفرین گفت و سوار بر یکی از آن‌ها شد و باقی شتران را بشمرد. دید 9 شتر در پس و پیش دارد. ... #bighanoon
روزی شتربانی 10 شترِ خود را پیش کرد و عزم رفتنِ به صحرایش کرد، چون چند زمانی راه پیمود، خستگی بر او غلبه کرد با خود گفت: شتران همه بی‌بارند، دور از عقل نباشد که من سوار بر یکی از آن‌ها باشم. آنگاه، بر هوشمندی خود آفرین گفت و سوار بر یکی از آن‌ها شد و باقی شتران را بشمرد. دید 9 شتر در پس و پیش دارد. گفت: من 10 شتر داشتم، یکی دیگر کجا رفت؟ پیاده شد و در بیابان به جست‌وجو پرداخت، چون از شتر نشانی نیافت، افسرده دل بازگشت و دوباره شتران را شمارش کرد. خوش دل شد، چون فکر کرد گم گشته، باز آمده و اکنون 10 شتر دارد. خرسند و خشنود سفرش را از نو آغاز کرد. در طی مسیر، باز میلش کشید و بر شتری دیگر سوار شد و برای آسایش خیال باری دیگر شتران را بشمرد. باز 9 شتر دید. نگرانی به سراغش آمد، دعایی زمزمه کرد و به خود و اطرافش فوتی کرده و پیاده شد و به دنبال شتر، راه آمده را برگشت ولی اثری از شتر نیافت. نفرین کنان بر اقبالِ بد خویش به‌سوی شترانش آمد. اما دگر بار نفراتش همان 10 بودند. سبحان‌ا... گویان و حیران و پریشان احوال این عمل را چندین بار تکرار کرد و سرانجام هر چه فکر کرد عقلش به جایی که باید برسد، نرسید فقط به این نتیجه رسید و باخود گفت: که اگر پیاده بروم و شترانِ من 10 باشند، بهتر از آنست که سواره روم وشترانم، 9 باشند. .

این قصه را بی کم وکاست معلمی بازنشسته برایم تعریف کرد که حالا پس از 40 سال خستگی از تدریس باید برای عینک و عصا یا برای سمعک و دندانِ عاریه سرِ پیری مسافرکشی کند. غرض از نقلِ داستانش این بود که: چون پرایدش دیگر فرمانش را نمی‌برد قصدِ فروشش را می‌کند اما دوربین‌های جور واجور و افسرانِ جریمه خودش را که هیچ پدرش را هم در گور به صُلابه کشیده‌اند و جریمه‌های بی‌خودی و با‌خودی‌اش بیشتر از قیمتِ به قولِ خودش ابو طیاره‌اش شده است. حالا وامانده می‌گفت: ما زنده‌ایم، اما مدت‌هاست که فراموش‌مان کرده‌اند. از من پرسید: اگر بی‌خیالِ عصا و دندان و عینک شوم و مثلِ همان شتربان‌، بقیه عمر را که دیگر چیزی از آن باقی نمانده پیاده طی کنم‌، بهتر از آن نیست که سوار باشم اما طلب‌هایم 9 و بدهی‌هایم 10 باشد؟
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
جادوگر قبیله سیاه پوست بابااوروم ها به تن تن التماس می کرد تا زندگی اش را به او ببخشد آخر او با تام(یکی ...
Media Removed
جادوگر قبیله سیاه پوست بابااوروم ها به تن تن التماس می کرد تا زندگی اش را به او ببخشد آخر او با تام(یکی از افراد آلکاپون)دست به یکی کرده بود تا تن تن را بکشد؛دلیل شان هم برای کشتن تن تن این بود که جادوگر فکر می کرد تن تن محبوبیت او را در بین مردم قبیله اش دزدیده است و تام هم نمی خواست که تن تن مانع نقشه های رئیسش ... جادوگر قبیله سیاه پوست بابااوروم ها به تن تن التماس می کرد تا زندگی اش را به او ببخشد آخر او با تام(یکی از افراد آلکاپون)دست به یکی کرده بود تا تن تن را بکشد؛دلیل شان هم برای کشتن تن تن این بود که جادوگر فکر می کرد تن تن محبوبیت او را در بین مردم قبیله اش دزدیده است و تام هم نمی خواست که تن تن مانع نقشه های رئیسش آلکاپون شود؛تن تن التماس های جادوگر را پذیرفت و به او صدمه ای نزد و رفت که تام را پیدا کند؛
اما وقتی دنبال تام می گشت زیر درختی ایستاد و دوربر را نگاه کرد غافل از اینکه تام بالای آن درخت بود و اورا می پایید تام ضربه ای به سر تن تن زد و اورا بیهوش کرد ودست و پایش را بست....تام به سمت درختی رفت که بالای رودخانه ای قرار داشت و این رودخانه هم پر از تمساح بود او تن تن را به آن درخت بست و اورا ترک کرد تمساح ها دور تن تن جمع شدند؛تن تن نمیدونست که نجات پیدا میکند یا نه؛
تا اینکه یک کشیش سوار بر قایق از راه رسید و با قنداق تفنگش از تمساح ها یک پذیرایی حسابی کرد و همه ی آنها روی آب شناور ماندندو به این ترتیب تن تن نجات یافت😉😁😅😐😄😄
—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟ ۔ ۔ ۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ...
Media Removed
امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟ ۔ ۔ ۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود.از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ي سلمان، ... امیرالمومنین روی قبر سلمان چه نوشتند؟
۔
۔
۔  اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود.از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ي سلمان، جديت و شتاب کنيد.» ما او را کمک کرديم، او براي حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آورديم، او جنازه ي سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خوانديم و جنازه را دفن نموديم.آن مرد، اميرمؤمنان علي عليه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چيد و قبر را پوشانيد. حضرت علی (ع) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند:
۔
۔
۔

وفدت علی الکریم بغیر زاد * من الحسنات والقلب السلیمی
وحمل زاد اقبح کل شیی * اذا کان الوفود علی الکریمی
۔
۔
۔
۔

ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار اس۔
۔
۔
۔  آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همين موقع به دامنش چسبيدم و گفتم: «اي اميرمؤمنان! چه کسي خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به اين زودي از مدينه) به اينجا آمدي، با اين که فاصله ي راه طولاني است؟)فرمود:« اي اصبغ! از تو پيمان مي گيرم که در صورت آگاهي از اين ماجرا تا زنده هستم به کسي نگويي.»
گفتم: «اي اميرمؤمنان! من قبل از تو مي ميرم.»فرمود:« نه ، عمرت طولاني مي گردد.»گفتم:« بسيار خوب، پيمان مي بندم تا زنده هستي به کسي نگويم.»
فرمود:« اي اصبغ! من هم اکنون در کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوي خانه بازگشتم. در خانه خوابيدم، در عالم خواب شخصي نزد من آمد و گفت: «سلمان از دنيا رفت.» بي درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه براي تجهيز ميت لازم است باخود برداشتم و به سوي مدائن آمدم. خداوند اين راه دور را برايم نزديک کرد و اکنون اينجا هستم. رسول خداصلي الله عليه و آله مرا از اين ماجرا آگاه کرده بود.
اصبغ مي گويد: ديگر علي عليه السلام را نديدم، نفهميدم به آسمان رفت يا به زمين و سپس به کوفه آمدم. صداي اذان مسجد را شنيدم، به مسجد رفتيم، ديديم اميرمؤمنان علي عليه السلام به نماز جماعت ايستاده است. اين بود سرگذشت عجيب آمدن امام علي عليه السلام کنار جنازه ي سلمان.
۔
۔
۔

پ ن: این متن نوشته ای است که از دیرباز اجداد و نیکانان ما به رسم و سنت گذشتگان بر روی سنگ قبرها می نگاشتند
نمونه موردی، عکس: سنگ قبری در گورستان #دارالسلام_شیراز
۔
۔
۔ 📚بحارالانوار

@shiraz404
@shirazioybahal
Read more
آغاز سفر_عشق <span class="emoji emoji1f62d"></span> امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال ...
Media Removed
آغاز سفر_عشق امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری ... آغاز سفر_عشق 😭

امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری

یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند

ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری قمری به درک واصل شد . .
در شب 27 رجب بین امام حسین عليه السلام با حاکم مدینه ولید علیه العنه صحبت هایی شد و او از امام عليه السلام درخواست کرد که با یزید بیعت کند

از جمله فرمایشات امام عليه السلام هم این بود:

فرمودند:
من از راه راست خارج نمی شوم تا حق تعالی آن چه خواهد میان من و آنان حکم نماید
.
✅👈 #امام_صادق عليه السلام می فرماید:

وقتی #سیّدالشّهدا عليه السلام از مدینه بیرون رفت، گروه زیادی از ملائکه بـا علامت های جنگ و بر اسب های بهشتی سوار شده و بر سر راه آن حضرت آمده و پس از عرض ادب و سلام عرض کردند:

ای حجّت خدا بر همه آفریدگان!
همانا خداوند در جاهای بسیاری جدّ تو را بـه وسیله ی ما یاری کرد و اکنون آماده ی یاری تو هستم

امام عليه السلام فرمودند:

اَلمَوعِدُ حُفرَتی وَ بُقعَتی الَّتی اُستَشهَدُ فِیها فَهِیَ کَربَلا، فَاذِا وَرَدتُها فَأتُونی

وعده گاه ما و شما محل قبر من و آرامگاه من است که در آن مکان به #شهادت می رسم آن جا کربلاست

هنگامی که به آن وارد می شوم نزد من آئید . .
.
.
آه آه آه یا مظلومه . .
حضرت_سکینه سلام #الله علیها فرمودند:

شبی سخت تر از ان شب که از ترس و وحشت در نیمه شب از مدینه خارج شدیم بر ما نگذشت

سالار_زینب

عباس از مقابلش امشب تکان نخورد
طوری عنان گرفت که مرکب تکان نخورد
با احتیاط خواهر خود را سوار کرد
طوری که آب در دل زینب تکان نخورد .
السلام_علیک_یا_اباعبدالله
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
Read more
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو ...
Media Removed
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم. یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری ... قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم.
یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری زیر پیراهن نبود و فرصت کرده بود لباس مرتب تری بر تن کند موبایل خود را از جیب بیرون آورد و به پلیس زنگ زد. چند دقیقه ای نگذشته بود که پلیس با آن نور تابان چراغ هایش در محل حاضر شد بعد از کمی گفتگو و شنیدن ماجرا پسر را سوار بر ماشین کرد و آژیری کشید و با همان نورهای آبی و قرمز دور شد ، فکر می کنم مرد همانجا ماند و با دیگران گفتگو می کرد ، من به خانه برگشتم و آنقدر تصویر کودک و سرنوشت مبهمش را در ذهن مرور کردم که دیگر هیچ صدایی اعم از صدای یخچال و کولر به گوشم نمی رسید آنقدر بی خواب شدم که توفیق پیدا کردم طلوع زیبای خورشید را ببینم چه ماجراهایی که از پس این روزها و شب ها سر بر نمی کشد .
سر درد امانم را بریده بود چای ساز را روشن کردم و پس از جوش آمدن آب در فنجان ریختم و با بی حوصلگی چای کیسه ای را در آن بالا و پایین می کردم که صدای جیغ بنفش کارم را متوقف کرد. صدا از پله ها بود زنی در حالی که شیون می کرد و کمک می خواست از طبقه ی چهارم می دوید تا شاید کسی به فریادش برسد ، به طبقه ی اول که رسید از چشمی دیدم که از سر رویش خون می چکد در را گشودم و زن خود را به درون افکند ، رد خون که از بالا تا پایین نمایان بود درب منزل ما قطع شده بود . زن گوشه ای نشست درب را بستم ثانیه ای بعد صدای کوبیدن به درب شنیده شد همان مرد دیشب در آستانه ی درب ایستاده بود نگاهی کرد، فکر کنم در دلش گفت: ((باز این بختک خودش را انداخت وسط!)) ولی هیچ نگفت، راهش را کشید و رفت.
زنِ خون آلود مادر همان پسر نوجوان بود گویا در عقد موقت این مرد بود. زن نزدیک پنجاه سال داشت زیبا بود و مرد سی سال . زن با گریه گفت: دیشب درب را قفل کرد تا پسرم به خانه نیاید و خودش آمد تا او را به باد کتک بگیرد و کاری از من ساخته نبود .

آن وقت یادم نیست زن چه تصمیمی گرفته بود برای ادامه ی زندگی آن طور که می گفت: پولی در بساط نداشت نمی دانم چقدر مجبور بود تا این شرایط را تحمل کند . ولی آنچه که خودم درک کردم این بود که خیلی وقت ها خیلی از آدم ها خیلی از کارها را از سر ناچاری انجام می دهند و ما خیلی از وقت ها خیلی از آدم ها را همینجوری قضاوت می کنیم.

پایان
Read more
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی ...
Media Removed
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا ... .
.
#بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین .
.
برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بیرون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت #شهید_ابراهیم_همت #شهید_همت #سلام_بر_ابراهیم .
.
.
نشسته بودم روی خاک ریز . با دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود. بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
.
"آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی میشود نشانه ی #مردانگی است... واینکه تو با عهدی که با ابوالفضل(ع) بسته ای... وفاداری...
چیست آن عهد؟
مبادا #امام را تنها بگذارید...!" #سید_شهیدان_اهل_قلم
#شهید #سید_مرتضی_آوینی
.
. #حاج_حسین_خرازی .
جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . میری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوشونو که دیدم.» گفتم «خب ؟»گفت « #حاج_حسین شهید شده.»
سالروز ولادت #اسطوره_مردانگی #شهيد_حاج_حسين_خرازي
#دوست_شهید_من #عطر_شهيد #جز_لبخند_چیزی_نگفت
Read more
روزی یكی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن علیه السلام بر اسبی سوار است ، شروع كرد او را مورد لعنت ...
Media Removed
روزی یكی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن علیه السلام بر اسبی سوار است ، شروع كرد او را مورد لعنت قرار دهد اما امام علیه السلام چیزی به او نگفت . وقتی بدگوئی او به پایان رسید آن حضرت جلو رفت و بر او سلام كرد و خندید و فرمود: ای پیرمرد گمان می كنم در اینجا غریب باشی و شاید اشتباه گرفته ای . اگر از آنچه گفتی ... روزی یكی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن علیه السلام بر اسبی سوار است ، شروع كرد او را مورد لعنت قرار دهد اما امام علیه السلام چیزی به او نگفت . وقتی بدگوئی او به پایان رسید آن حضرت جلو رفت و بر او سلام كرد و خندید و فرمود: ای پیرمرد گمان می كنم در اینجا غریب باشی و شاید اشتباه گرفته ای . اگر از آنچه گفتی طلب عفو كنی تو را می بخشیم و اگر از ما در خواستی داشته باشی عطا خواهیم كرد، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی می كنیم و اگر كاری داشته باشی برای تو انجام می دهیم ، اگر گرسنه باشی تو را سیر خواهیم كرد و اگر عریان باشی تو را خواهیم پوشاند، اگر نیازمند باشی تو را غنی می كنیم و اگر مسكن بخواهی تو راجای خواهیم داد، اگر هر حاجتی داری بر آورده می كنیم و اگر مسافری به سوی ما بیا و اثاث خود را نزد ما بگذار و مهمان ما باش تا وقت رفتن آنها را به تو باز می گردانیم زیراما جای وسیع و مال فراوان داریم . وقتی آن مرد این سخنان امام علیه السلام را شنید گریه كرد و گفت : اشهدانك خلیفه اللّه فی ارضه ، اللّه اعلم حیث یجعل رسالته (شهادت می دهم كه تو خلیفه خدا در زمین او هستی خدا بهتر می داند كه رسالتش را در چه كسی قرار دهد) تا به حال تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا در نزد من بودید اما الان تو بهترین خلق خدا نزد من می باشی و اثاث و لوازم خود را به منزل آن حضرت برد و تا زمانی كه درمدینه بود مهمان آن حضرت بود و از معتقدان به محبت او گردید.
#کریم #اهل_البیت❤
#امام_حسن_مجتبی❤
#یاحسین❤
Read more
 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در ...
Media Removed
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر #بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام . در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد. پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى ... #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#بیست_و_چهارم_رجب_فتح_خیبر
#بازگشت_جناب_جعفر_طیار علیه السلام
.
در روز ۲۴رجب در سال ۷هجری قمری مصادف با هشتم آذر سال ۷هجری شمسی #قلعه_خيبر به دست مولا فتح شد.

پيامبرصلى الله عليه وآله درجنگ خيبر، ابتدا پرچم رابراى مبارزه به ابوبكرملعون دادند. ابوبكر بالشكرى رفت، ولى چون نظربه #پهلوانان آنان نمود فراركرد و لشكريان هم درپى او بازگشتند.
روز بعد پيامبر پرچم را به عمرملعون داد و اوهم به ميدان جنگ نرسيده ترسید و بازگشت و دیگران را نیزاز خطر کشته شدن میترساند.
پيامبر فرمودند: «فردا پرچم رابه مردى میدهم كه #حمله هايش راتكرار كند، نه اينكه فراركند. كسى كه خدا و پيامبرش را دوست دارد وخدا و پيامبرش هم اورا دوست دارند، وخداوند #خيبر را بدست او فتح میكند». همه #اصحاب آرزو كردند كه اين مقام ومنزلت به آنان واگذار شود.

فرداى آن روز، پيامبرصلی الله عليه وآله زره خود را برمولا #أمیرالمؤمنین علیه السلام پوشانيد و #ذوالفقار را بركمر اوبست وپرچم رابه آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: « #جبرئيل ازسمت راست، #ميكائيل ازسمت چپ، #عزرائيل ازپيش رو، #اسرافيل ازپشت سر و #نصرت_خدا بالاى سر و #دعاى من از پشت سر توست»

آن حضرت رفت وپس ازموعظه و #نصيحت عده اى براى جنگ بااو آمدند. آنان دونفر از مسلمانان راشهيد كردند. أميرالمؤمنين عليه السلام برآنها تاخته و آنهارا كشتند. آنگاه برادر مرحب باعده اى آمدند. حضرت آنها راهم بدرک فرستاد.

#مرحب كه #شجاع آن قبیله بودبا زره وکلاه خودی ازسنگ برای خونخواهى به جنگ آمد. أميرالمؤمنين عليه السلام چنان با ذوالفقار برسرش فرود آورد كه او رابا اسبش دونيم ساخت و بخاک انداخت. ندای ازآسمان بلند شدکه جبرئیل ازبالا و میکائیل ازپایین دستان مولا را بگیرند که اگر ضربه شمشیرعلی برزمین بخورد #زمین را دونیم خواهد کرد.
با دیدن این صحنه صداى #تكبير مسلمانان بلند شد و #یهودیان به قلعه گريختند و درب #قلعه را بستند.

آن حضرت بادست یداللهیِ حيدرى درب قلعه راکه ۴۰مرد جنگی حرکت میدادند از جا كند وبراى مسلمانان #معبر قرارداد و چندين بار مسلمانان رااز روى #خندق به وسيله آن درب عبورداد، بااينكه ازسه روز قبل، آن حضرت #گرسنه بود و بالاخره قلعه خیبرفتح شد.

بعداز فتح خیبر به پیامبر خبردادند که جناب #جعفر بن ابیطالب عليهماالسلام برادر أميرالمؤمنين عليه السلام از حبشه به مدینه بازگشت.
چنان رسول خدا علیه و آله السلام خوشحال شدند که فرمودند نمیدانم بیشتر از فتح خیبر خوشحال باشم یا از برگشتن جعفر و به استقبال او رفتند.
.
#برعمروابوبکر_لعنت
#پست_مشترک
Read more
*** دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها ...
Media Removed
*** دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها را توی کامیونت سوار کرده بودند. ابراهیم اصغرزاده سخنران بود و بالای کامیونت داشت حرف می‌زد. آن پایین سروصدا بود و شور و شعار. من بالای کامیونت بودم. عضو شورای عمومی بودم و برای دفتر تحکیم عکاسی ... ***
دومین سالگرد دوم‌ خرداد بود. دفتر تحکیم وحدت توی پارک لاله تجمع اعلام کرده بود. بلندگوها و تراکت‌ها را توی کامیونت سوار کرده بودند. ابراهیم اصغرزاده سخنران بود و بالای کامیونت داشت حرف می‌زد. آن پایین سروصدا بود و شور و شعار. من بالای کامیونت بودم. عضو شورای عمومی بودم و برای دفتر تحکیم عکاسی می‌کردم. وسطِ سخنرانی ابراهیم اصغرزاده بود که انصار حزب‌الله آمدند. جمعیت پراکنده شدند و ما ماندیم بالای کامیونت و جمعیتِ عصبیِ انصار آن پایین. نیروی انتظامی هم حایل شده بود بین‌مان. تضمین دادند که اگر کامیونت را خالی کنیم کاری با ما ندارند. اول از همه علی افشاری پایین رفت و بعد نوبت من بود که بروم. از آن بالا درست پیشِ پایِ جناب سرهنگی که آن روزها چهره‌اش برای ما دانشجویانِ سیاسی آشنا بود پایین پریدم. با عصبانیت توی صورتم داد زد که: دختر! تو آن بالا چه می‌کردی؟ علی افشاری جایِ من جواب داد و بعد نمی‌دانم چطور شد که از حلقه‌ی انصار حزب‌الله خشمگین بیرون رفتم و از کوچه‌پس‌کوچه‌های میدان توحید به خانه رسیدم....
آن روزها پُر بودیم از امید. شک نداشتیم که آینده از آنِ ماست. فاتحِ تاریخ بودیم در خیال‌مان. دست‌مان اگر می‌رسید به همایون کاتوزیان می‌گفتیم که دکتر! تمام شد آن کوتاه‌مدتیِ جامعه‌ی ایران،که ما آمده‌ایم که بمانیم! و حالا بیست سال بعد از آن روز؟ با خاطره زندگی می‌کنیم و تشویشِ آینده داریم.
Read more
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی ...
Media Removed
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد: روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی ... شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری)
.
سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد:

روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی (علیه السلام) صدای جانگدازی شنید، دریافت که شخص دردمندى با سوز و گداز در کنار کعبه دعا می‌کند و با گریه و زاری خواسته‌اش را از خدا می‌طلبد. حضرت علی (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام) فرمود: نزد این مناجات کننده برو و ببین کیست و او را نزد من بیاور! امام حسن (علیه السلام) نزد او رفت، دید جوانی بسیار غمگین با آهی پرسوز و جانکاه مشغول مناجات است، فرمود: اى جوان، امیر المومنین (علیه السلام) تو را می‌خواهد ببیند، دعوتش را اجابت کن. جوان لنگان لنگان با اشتیاق وافر به حضور علی (علیه السلام) آمد، حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: حاجتت چیست؟ جوان گفت: حقیقت این است که من به پدرم آزار می‌رساندم ، و او مرا نفرین کرده و اکنون نصف بدنم فلج شده است. امام علی (علیه السلام) فرمود: چه آزاری به پدرت رسانده‌ای؟ جوان عرض کرد: من جوانی عیاش و گنهکار بودم ، پدرم مرا از گناه نهی می‌کرد، من به حرف او گوش نمی‌دادم ، بلکه بیشتر گناه می‌کردم، تا روزى مرا در حال گناه دید باز مرا نهى کرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبی برداشتم طوری به او زدم که بر زمین افتاد و با دلی شکسته برخاست و گفت: اکنون کنار کعبه می‌روم و تو را نفرین می‌کنم. کنار کعبه رفت و نفرین کرد. نفرین او باعث شد نصف بدنم فلج گردد. در این هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. سپس ادامه داد: بسیار پشیمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زاری از او معذرت خواهی کردم، و گفتم: مرا ببخش برایم دعا کن. پدرم مرا بخشید و حتى حاضر شد که با هم به کنار کعبه بیاییم و در همان نقطه‌اى که نفرین کرده بود، دعا کند تا سلامتى خود را باز یابم. با هم به طرف مکه رهسپار شدیم، پدرم سوار بر شتر بود، در بیابان ناگاه، شترم رم کرد و پدرم را بین دو صخره بر زمین زد و از دنیا رفت. امیر المومنین (علیه السلام) فرمود: خداوند از تو راضی می‌شود اگر پدرت از تو راضی بوده است. جوان عرضه داشت: به خدا قسم همین گونه است (پدرم از من راضی‌ بود). امیر المومنین (علیه السلام) برخاسته و چند رکعت نماز خواند و میان خود و خدایش دعاهایی خواند و فرمود: ای مبارک بایست. آن جوان [مبارک] ایستاد و راه رفت و سلامتیش به او بازگشت.
.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #شهادت_عبدالله_محض_وآل_حسن علیهم السلام #عید_قربان . در روز ...
Media Removed
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #شهادت_عبدالله_محض_وآل_حسن علیهم السلام #عید_قربان . در روز دهم ذیحجه سال ۱۴۵ هجری قمری مقارن با ۱۲ اسفند سال ۱۴۱ هجری شمسی جناب #عبدالله_محض پسر #حسن_مثنى و نوه امام حسن مجتبى عليهم السلام در سن ۵۷ سالگى همراه با جمعى از برادران و پسر عموهاى خود از اولاد و احفاد ... #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شهادت_عبدالله_محض_وآل_حسن
علیهم السلام
#عید_قربان
.
در روز دهم ذیحجه سال ۱۴۵ هجری قمری مقارن با ۱۲ اسفند سال ۱۴۱ هجری شمسی جناب #عبدالله_محض پسر #حسن_مثنى و نوه امام حسن مجتبى عليهم السلام در سن ۵۷ سالگى همراه با جمعى از برادران و پسر عموهاى خود از اولاد و احفاد #امام_مجتبی علیه السلام در زندان منصور دوانيقى ملعون به شهادت رسيدند.

زندان آنان به گونه اى بود كه روز و شب در آن مشخص نبود.
برادران عبدالله محض حسن و ابراهيم بودند، مادر اين دو بزرگوار حضرت #فاطمه_کبری بنت الحسين عليهماالسلام بود.
بعضى از اين بزرگواران مثل #ابراهيم_بن_حسن زنده دفن شدند. بعضى ديگر از بنی الحسن هنگامى كه داخل خانه بودند سقف را روى آنها خراب كرد و شهيد شدند. مرقد #آل_حسن عليهم السلام در هاشميه نزديك بغداد است، كه مشهور به قبور سبعه است.

منصور به خاطر عداوت خاصى كه با اهل بيت عليهم السلام داشت، مدتى قبل از شهادت آن بزرگواران، در سال۱۴۴ دستور داد #سادات_حسنی عليهم السلام را با غل و زنجير بر گردن و پا، بر مركبهاى چموش و بدون روانداز سوار كرده به ربذه ببرند. آنان را با اين حال در مقابل آفتاب با بدن برهنه در مقابل منصور نگه داشتند. جناب عبدالله محض خطاب به منصور فرمود: «آيا ما در روز بدر با اسراى شما چنين كرديم»؟ اين كلام بر منصور گران آمد و برخاست و رفت. هنگامى كه آن بزرگوار را با اين حال از مدينه بيرون مى بردند، #امام_صادق عليه السلام از پس پرده اى به آنان نگاه كرد و آنقدر گريست كه اشك بر محاسن شريفش جارى شد و فرمود: به خدا قسم بعد از اين جماعت حرمتى براى خداوند حفظ نكرده اند.

مراقد المعارف ج۲ ص۱۵
مقاتل الطالبين ص۱۴۴
المعقبين من ولد الامام امير المؤمنين عليه السلام ص ۱۲۳
.
#پست_مشترک
Read more
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! ...
Media Removed
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه... امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. ... جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.!
تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه...
امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. کتاب خوندم، تفریح کردم، آهنگ گوش دادم، فیلم دیدم اما حالم خوب نشد. زدم بیرون. خورشید میخندید! باد سوت میزد و درخت میرقصید و گنجشک هم بهم لبخند دندونی میزد! گفتم تو دلم این دیگه فرق داره با بقیه جمعه ها...اما...
رفتم سر خیابون. دیدمش. زیاد پیر نبود اما موهای سفیدی که لا به لای موهاش سرک کشیده بود رو مخم بود حسابی. قیافش یه طور خسته درد کشیده ای بود...نه از اونا که دوساعت بخوابی رفع شه! انگار باید میخوابید برای همه عمر! سوار دوچرخه بود و داشت راهشو میرفت. انگار اصن تو دنیا نبود. همه چیز سریع اتفاق افتاد..در یه ماشینه یهو باز شد و آقاهه محکم خورد بهش و...افتاد. دستش درد گرفته بود اما نه آخ گفت و نه داد زد. همونجور دستشو گرفته بود و فقط کمی اخماش تو هم شد. انگار انقدر درد کشیده بود تو زندگیش که دیگه این دردا براش جایی نداشت.
زنه هول از ماشین پیاده شد و پرسید:"آقا حالت خوبه؟ معذرت میخوام." میترسید دعوا بشه. اما آقاهه فقط نگاه کرد و زیر لب، خواهش میکنمی گفتو ...
رفت...
رفت و نگاه منم با خودش تو اون غروب خاکستری روز جمعه ای برد...
انگار نه کسی اومده بود و نه رفته بود...
Read more
. قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی ...
Media Removed
. قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی می‌کرد. از کوه بالا رفت و به معبد ده هزار شمع رسید. آن‌جا راهبِ نگهبان پیش‌آمدگی صخره‌ای را نشانش داد که «موکپو»ی فرزانه، ملقب به نور تنها، در آن زندگی می‌کرد. تنها راه رسیدن به آن‌جا سوار شدن در یک ... .
قاره‌اش را عوض کرد و رهسپار کوه‌های مقدس «کونلون» در تبت شد، جایی‌که مردی به نام «نور تنها» زندگی می‌کرد. از کوه بالا رفت و به معبد ده هزار شمع رسید. آن‌جا راهبِ نگهبان پیش‌آمدگی صخره‌ای را نشانش داد که «موکپو»ی فرزانه، ملقب به نور تنها، در آن زندگی می‌کرد. تنها راه رسیدن به آن‌جا سوار شدن در یک سبد حصیری بود که بر فراز مغاکی دوهزار متری از طنابی آویخته بود. «استاد موکپو آن‌جا تنها زندگی می‌کند؟» «خیلی تنها. هفته‌ای یک بار با سبد برایش آذوقه می‌فرستیم.» «می‌توانم به دیدنش بروم‌؟» راهب نگهبان گفت: «به هیچ‌وجه! نور تنها باید در سکوت و آرامش به مراقبه بپردازد.» «می‌توانم پنج هزار دلار بدهم.» راهب گفت: «خب در این صورت... بجنبید، سوار سبد شوید!» برش «دانشمند» داستانی از استفانو بنی، ترجمه‌ی حانیه اینانلو. متن کامل این داستان را می‌توانید در شماره‌ی مردادماه داستان همشهری ببینید.

عکس: stephen sheffield
#داستان_همشهرى
#استفانو_بنی
#حانیه_اینانلو

کانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود . ماری نزد او آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت : منزل من آن سوی ...
Media Removed
می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود . ماری نزد او آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت : منزل من آن سوی آب است . بنا به دلایلی به این سو آمده ام . می توانم خواهش کنم کمک کنی تا به آن طرف بروم ؟ من شنا کردن نمی دانم . اگر مرا بر پشت خود سوار کنی و به آن طرف ببری ، یک عمر ممنون تو خواهم بود ! قورباغه گفت : من حرفی ندارم ... می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود . ماری نزد او آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت : منزل من آن سوی آب است . بنا به دلایلی به این سو آمده ام . می توانم خواهش کنم کمک کنی تا به آن طرف بروم ؟ من شنا کردن نمی دانم . اگر مرا بر پشت خود سوار کنی و به آن طرف ببری ، یک عمر ممنون تو خواهم بود !
قورباغه گفت : من حرفی ندارم ، اما اگر تو را کول کردم و در میان آب ناگهان تو هوس کنی و مرا نیش بزنی ، آن وقت چه کنم؟!
مار گفت : امکان ندارد ، من اینقدر نمک نشناس باشم ! نه ممکن نیست من چنین کاری کنم !
قورباغه قبول کرد و مار بر پشت او سوار شد .کمی که از کنار برکه دور شدند ، ناگهان مار بی اراده نیش خود را برپشت قورباغه فرو کرد ! قورباغه فریاد بر آورد : دیدی نامردی کردی؟!
مار نیش دوم را چاشنی کرد و قورباغه طاقت نیاورد و به زیر آب رفت . مار در زیر آب دست و پا می زد .
قورباغه که هنوز نیم نفسی داشت ، فریاد بر آورد : ای بد طینت در چه حالی؟!
مار گفت : دارم غرق می شوم!
قورباغه گفت :
رفتن زیر آب نه از غرض است
ترک عادت موجب مرض است
مار هم درجواب گفت :
نیش مار نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است
پ.ن ۱:
صد رحمت به مار...اونقدر که در این دوره زمانه حرکات و رفتار و حرفهای بعضی ها نیش داره و زهرش به جان آدم می نشینه.

پ.ن ۲ :
خودمون باشیم و برای خودمون زندگی کنیم و ادا در نیاریم...وقتی اینطوری زندگی کنیم حتی اگر نتونیم تاثیری روی دیگران بگذاریم حداقلش اینه که خیالمون از خودمون راحته که عمر رو به بطالت نگذروندیم.

پ.ن ۳:
همه مردم با هر عقیده ای که دارند محترمند و آزاد.
اگر قراره به راهی که فکر می کنیم درسته دعوتشون کنیم باید با زبان ملاطفت و از در مهربانی وارد بشیم‌نه از راه زور و غرور.

پ.ن ۴:
وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا

بندگان حقیقی خداى بخشنده كسانى‏ اند كه روى زمين به نرمى و بدون غرور گام برمى دارند و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مى‏ دهند(سوره فرقان ۶۳)

#حسین_رفیعی
#گیلان
#رشت
#لاهیجان
#سیاهکل
#لنگرود
#رودسر
#انزلی
Read more
<span class="emoji emoji2747"></span>️ اتفاقی عجیب، در پیگیری پرونده قتل دختر ۲۲ ساله، معلوم شد او دخترِ پدرش نیست! <span class="emoji emoji25fd"></span>️شب 20 دی ماه سال 91 ...
Media Removed
️ اتفاقی عجیب، در پیگیری پرونده قتل دختر ۲۲ ساله، معلوم شد او دخترِ پدرش نیست! ️شب 20 دی ماه سال 91 زن میانسالی به پلیس آگاهی تهران رفت و از ناپدید شدن دخترش خبر داد. ️وی گفت: ظهر امروز دختر 22 ساله ام به نام یاسمن بیرون رفت و دیگر برنگشت. ️پلیس به سراغ همکلاسی های یاسمن رفت و به پرس و جو پرداخت. ... ❇️ اتفاقی عجیب، در پیگیری پرونده قتل دختر ۲۲ ساله، معلوم شد او دخترِ پدرش نیست!
◽️شب 20 دی ماه سال 91 زن میانسالی به پلیس آگاهی تهران رفت و از ناپدید شدن دخترش خبر داد.
◽️وی گفت: ظهر امروز دختر 22 ساله ام به نام یاسمن بیرون رفت و دیگر برنگشت.
◽️پلیس به سراغ همکلاسی های یاسمن رفت و به پرس و جو پرداخت. به این ترتیب مشخص شد دختر جوان آخرین بار با پسر 25 ساله ای به نام حمیدرضا که هم دانشکده ای اش بود قرار ملاقات داشت.
◽️با افشای این ماجرا پسرجوان بازداشت شد. ◽️من سوار ماشین یاسمن شدم و از او خواستم پیش از رفتن به کافی نت، مقابل یک آبمیوه فروشی در خیابان اندرزگو توقف کند. چون افسرده بودم پس از خریدن آب پرتقال ، در یکی از لیوانها سم سیانور ریختم تا خودکشی کنم.
◽️اما آب میوه آغشته به سم را اشتباهی به یاسمن دادم. دختر جوان بلافاصله پس از نوشیدن آب پرتقال جان سپرد .
◽️پس از اعتراف های تکان دهنده پسر دانشجو پلیس جنازه را در جاده سوهانک پیدا کرد. به این ترتیب حمید رضا پای میز محاکمه ایستاد.
◽️در آن جلسه پدر و مادر یاسمن برای قاتل دخترشان حکم قصاص خواستند. 🔶در پایان جلسه هیات قضایی حمیدرضا را به اعدام،شلاق و زندان محکوم کرد. اما در آن میان پزشکی قانونی در گزارشی عجیب اعلام کرد DNA به دست آمده از بقایای جنازه با DNA پدر و مادر وی مطابقت ندارد. به این ترتیب تحقیقات پزشکی قانونی وارد فاز جدیدی شد.
◽️در گزارش بعدی روشن شد DNA یاسمن با مادرش مطابقت داشته است.همین ماجرا موجب اختلافات گسترده بین پدر و مادر دختر قربانی و جدایی آنها از یکدیگر شد.
#پرونده_کیفری #پرونده_جنایی #وکیل_جنایی #وکالت #wakilmodafe #vakil #vakilmodafe #
www.wakilmodafe.com
Read more
تن تن و کاپیتان به اصرار پروفسور به سیلداویا رفته بودند پروفسور در آنجا در مرکز تحقیقاتی اتمی اسپروج ...
Media Removed
تن تن و کاپیتان به اصرار پروفسور به سیلداویا رفته بودند پروفسور در آنجا در مرکز تحقیقاتی اتمی اسپروج کار می کرد او قرار بود موشکی را بسازد که به ماه برود و کاپیتان و تن تن و ولف(دستیار پروفسور) قرار بود همسفر او باشند....البته می دانید که کاپیتان اصلا با این سفر موافق نبود چند وقتی می شد که آنجا بودند ... تن تن و کاپیتان به اصرار پروفسور به سیلداویا رفته بودند پروفسور در آنجا در مرکز تحقیقاتی اتمی اسپروج کار می کرد او قرار بود موشکی را بسازد که به ماه برود و کاپیتان و تن تن و ولف(دستیار پروفسور) قرار بود همسفر او باشند....البته می دانید که کاپیتان اصلا با این سفر موافق نبود چند وقتی می شد که آنجا بودند و کارها پیش می رفت اما متاسفانه پروفسور مجبور به منفجر کردن موشک قبلی شد چون به دست تبهکاران افتاده بود.....تا اینکه بعد از چند ماه موشک بعدی تقریبا آماده شده بود و آن موقع وقت امتحان لباسها بود و اولین نفر هم کاپیتان بود اما متاسفانه اولین آزمایش چندان خوب پیش نرفت و دستگاه رادیویی کاپیتان قطع شد و توی لباسش پر از موش آزمایشگاهی بود که یادشان نمانده بود از لباس درشان بیاورند؛
همین کاملا برای قاطی کردن کاپیتان کافی بود او پروفسور را غاز چرون خطاب کرد😄 و پروفسور خونش به جوش آمد و کاپیتان و تن تن را سوار ماشین چیپ کرد و به محل موشک برد و پرسید لابد ایناهم غازچرونیه؟!؟!
اما از بخت بد وقتی پروفسور وارد موشک شد و جاهای مختلف آن را نشان می داد از یکی از دریچه های زیر پایش سقوط کرد و حافظه اش را از دست داد😐آقای باکستر گفت که او حتما باید خوب بشود چون تنها کسی ست که راز موتور هسته ای را می داند؛کاپیتان راه های بامزه ای را برای شوک دادن به تورنسل امتحان کر‌د....اما کاپیتان دوباره قاطی کرد و گفت:فکر میکنی خوشم میاد غاز بچرونم؟!
خب،کاپیتان کار خودش را کرد به این میگن یه شوک حسابی😉😁😄😐🤣😅
—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
آدم چهل و نهم | بهار زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور ...
Media Removed
آدم چهل و نهم | بهار زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور نيست تخيلاتش را بدوزد براى دلگرمى دوست ناپيدايش سيما با گوشى ، با خودش گفت بهتر ! بذار نداند مگر دانستن چه دردى را از او دوا مى كند ! سيما گذاشت و رفت به اميد اتوپيايش در ناكجا و او ماند ، صدا را شنيد "من عاشق ... آدم چهل و نهم | بهار
زن هر چه گشت نتوانست گوشيش را پيدا كند در وانفساى كيفش ! فكر كرد ، چه بهتر كه مجبور نيست تخيلاتش را بدوزد براى دلگرمى دوست ناپيدايش سيما با گوشى ، با خودش گفت بهتر ! بذار نداند مگر دانستن چه دردى را از او دوا مى كند ! سيما گذاشت و رفت به اميد اتوپيايش در ناكجا و او ماند ، صدا را شنيد "من عاشق چشمت شدم " ! آدم است ديگر گمانش اين است كه داشتن مركب واجب است بر رسيدن اما زمانى مى يابد كه مركب نمى خواهد عاشقى ، اگر مى خواست كه سيما شيشش مى خواند بر ديگر اعدادش، اصلا بذار سيما هم بداند كه وقتى او رفت من ماندم و ندانستم عمر رفت و من ماندم و حسرت هايش و در نهايت بزرگترين حجم نه را روانه على كردم كه هر روز دم اورژانس مى ايستاد چه شيفت بود و چه نبود ! زن داشت با خودش وامى كاويد ، صدا برخاست " وقتى ابد چشم تو را پيش از ازل مى آفريد " چيست آدمى ؟ كاويد ،اصلا اين جا چه مى كرد؟ صبح زده بود بيرون بى دليل ، اصلا بى دليلى خود دليل است براى زيست ، سه بار بى آرتى پيوسته سوار شده بود و زمانى از آفتاب ظهر گذشته بود كه فهميده بود كجاست ، كنج عاشقى على با او در قهوه خانه سر راهى سر جاده ، هوشش ، ذهنش همه دار و ندارهايش جمع شده بود در سه كنج قهوه خانه ، بهتر كه سيما فكر مى كند من همه چى دارم ! على رفت و ديگر بر نگشت و من سركش گمانم اين بود كه اگر مى دانست موقعى كه مرا مى بيند چه بپوشد عاشق تر است ! حالا من مانده ام و مرد خوش پوش ترى چون دقت كرده بود و اصلن اهميت نداشت كه شعر بفهمد ! آنها كه فهميده اند كجاى جهان را گرفته اند ، اصلن شاعرها چه بارى برداشته اند از سنگينى جهان ! اشكش چكيد بر دستكشش در روزهاى سرد پايان سال ، كاويد ، كاش مى توانستم به سيما بگويم كه بيا صادق باشيم بر بختمان كه باختيم بخت را به خوش رويان بى بخت " وقتى شيطان به نامم سجده كرد " صدا مى خواند ، حالا او مانده بود و بار كلمات كه عقلش را به سخره گرفته ، شاعرى روبرويش آمد در ذهنش كه به مرگ داشت مى خنديد اما به كلمات نه ، به واژه ها سجده كرده بود و فرياد مى كشيد من بار جهان را به زمين خواهم نهاد چون كلمات را به دوش دارم اهالى ، صدا پيچيد " عالم زمينى تر شد و آدم به آدم سجده كرد " اشكش چكيد دوباره ، قهوه چى از دور گفت : چاى بيارم بازم براتون خانم ؟ جوابى از زن بر نخاست اما از جا برخاست ، در را باز كرد قهوه چى داشت زير لب غر مى زد : ميگن ديشب تو همين جاده يه كاميون زده به يه ماشين ، امروز ميگن صاب ماشينه شاعر بوده ، خانوم شاعرا چى كاره ان ، خانوم ؟ صدا طنين انداخت : من عاشق چشمت شدم
Read more
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که ...
Media Removed
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود شاید ... دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن ،هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم،تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
.
.
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
Read more
سوار شدم. قشنگ و زیبا بود. دهنه در دستم شکوه دیگری داشت. غلام‌حسین درباره‌ی دهنه و تسمه‌ای که در دستم ...
Media Removed
سوار شدم. قشنگ و زیبا بود. دهنه در دستم شکوه دیگری داشت. غلام‌حسین درباره‌ی دهنه و تسمه‌ای که در دستم بود توضیحاتی داد که یک کلمه‌اش را هم نفهمیدم، از بس هیجان داشتم. نمی‌دانم چگونه حال و احوالم را در آن لحظات بخصوص توصیف کنم. همانند کودکی که شعله‌های رقصان آتش جذبش می‌کند و همزمان وحشت و ترس هم دارد. ... سوار شدم. قشنگ و زیبا بود. دهنه در دستم شکوه دیگری داشت. غلام‌حسین درباره‌ی دهنه و تسمه‌ای که در دستم بود توضیحاتی داد که یک کلمه‌اش را هم نفهمیدم، از بس هیجان داشتم. نمی‌دانم چگونه حال و احوالم را در آن لحظات بخصوص توصیف کنم. همانند کودکی که شعله‌های رقصان آتش جذبش می‌کند و همزمان وحشت و ترس هم دارد. بالاخره زندگی باید از جایی شروع شود. حرکت کردم. فکر می‌‌کنم کمی هم ژست گرفته بودم. اسب آن‌قدر آهسته می‌رفت که گویی می‌خواست سوار خود را به چوبه‌ی اعدام بسپارد. هیجان داشتم. از این‌همه تک و لُک دلگیر نبودم. باید خودم را در سربالایی‌ها و سرازیری‌ها روی زین حفظ می‌کردم.

برشی از «آپالوزا» روایت امین فقیری از اولین تجربه‌ی اسب‌سواری‌اش. متن کامل این زندگی‌نگاره را می‌توانید در بخش «درباره زندگی» شماره تیرماه داستان همشهری ببینید.

عکس: Lee Deigaard
#داستان_همشهرى
#امین_فقیری
Read more
حرف دل 80 میلیون نفر... نامه شاهین نجفی به پسر شاه★★ (خوندن این نامه کمتر از 5 دقیقه وقت میبره ولی اطلاعات ...
Media Removed
حرف دل 80 میلیون نفر... نامه شاهین نجفی به پسر شاه★★ (خوندن این نامه کمتر از 5 دقیقه وقت میبره ولی اطلاعات زیادی داخلشه)★★ درود بر آریامهر شاهنشاه ایران به پدرت سلام برسان و بگو هنوز راه آهن ایران جزو پر رفت وآمد ترین راه آهن های دنیاست فقط قطار هایمان کمی کهنه اند راستش را بخواهی بعد از نپال داریم ... حرف دل 80 میلیون نفر... نامه شاهین نجفی به پسر شاه★★
(خوندن این نامه کمتر از 5 دقیقه وقت میبره ولی اطلاعات زیادی داخلشه)★★ درود بر آریامهر شاهنشاه ایران

به پدرت سلام برسان و بگو هنوز راه آهن ایران جزو پر رفت وآمد ترین راه آهن های دنیاست
فقط قطار هایمان کمی کهنه اند راستش را بخواهی بعد از نپال داریم از قدیمی ترین واگن ها ی جهان استفاده میکنیم!

راستی یادت هست زمانی که پدرت شاه شد مردم ما سوار بر شتر بودند؟
زمانی که تو از ایران میرفتی پیشرفته ترین جنگنده دنیا یعنی همان F14 زیر پای ایرانی ها بود! 
جنگنده ایی که در اهمیت آن همین بس که پس از 40 سال هنوز پیشرفته ترین با ارزش ترین وگرونترین سلاح نیرو های مسلح ایران است.

راستی ارتش ما دیگر جزو پنج ارتش قدرتمند جهان نیست. بلکه جزو ده ارتش فرسوده دنیاست.

راستی یادت می آید زمانی که داشتی میرفتی شتر سواران ایران سوار بوئینگ747 بودند؟
هواپیمایی که در اهمیت اون همین بس که در تمام دنیا فقط امریکن ایر و ایران ایر توانایی خریدش را داشتند!

راستی توپولف هایی که اون زمان وارداتشان را ممنوع کردی الان پس از 40 سال در ایران میپرند و هر از چند گاهی یکیشون سقوط میکنه!

راستی دیگر ایرانی ها بهترین اتوموبیل های دنیارو سوار نمیشن
راستی پیکان رو یادته؟
طرح چراغاشو عوض کردیم یکم خوشگل تر شده میخایم بعد 50 سال بازم سوارش بشیم
دستت درد نکنه ماشین خوبی بود.

راستی زراد خانه های هسته ایی رو که ساختی یادته؟
میخایم بعد از 40 سال ازشون استفاده کنیم اما 5 1نمیزاره 
5 1نمیدونی چیه؟
یچیزیه که اون موقع 3 بود آمریکا انگلیس ایران!

راستی یادته جشن دوهزارو پونصد ساله داشتی؟ که به دنیا نشون بدی مهد تمدن بشری حکومت هخامنشی و کورش بزرگه؟
الان اسم کورش و تمدن هخامنشی از تقویم و تاریخ حذف شده بجاش روز غزه گذاشتن!

راستی اسرائیل بعد رفتنت مردم غزه رو کشت و دیوار حائل رو خراب کرد چون دیگه تو نبودی که بهش بگی ژاندارم منطقه نمیزاره با کسی جنگ کنی!
فقط همین نیست بعد از ازبین رفتن ژاندارم منطقه عراق به ایران و کویت حمله کرد آمریکا به عراق افغانستان پاکستان سوریه حمله کرد
عربستان به یمن امارات به اردن!

راستی امارات شیخ نشین یادته؟
الان شده قطب بزرگ تجاری اقتصادی آسیا! راستی شرم دارم بگم بیشترین فاحشه خونه دنیا رو بعد تایلند و مالزی داره 
و بدتر اینکه 70درصد دختران روسپی گرش ایرانین!

راستی چند روز پیش تلوزیون رسمی مالزی اعلام کرد 50 درصد دخترای روسپی گرش ایرانی اند درمورد کشور های دیگه این آمار بین هفت تا هجده درصده!

#iran
Read more
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون ...
Media Removed
. شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید. . عاشق شده است دانه به دانه هزار بار دل خون و سینه چاک و برافروخته انار فریاد بی صداست ترک های پیکرش از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان بسته حنا به پینهء دستان شاخسار در سرزمین گرم،انار آتشین شود یاقوت ... .
شعری بسیار زیبا به اسم ((انار)) بخونید و لذت ببرید.
.
عاشق شده است دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خونِ دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهنِ خزان
بسته حنا به پینهء دستان شاخسار

در سرزمین گرم،انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شُکر است بر زبانش، فی الیل و النهار
آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم ،اما نه بی وضو
دل را به آب میزنم ،اما نه بی گدار

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست آن قیامت عظمی به اختیار

رفت آنچنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه تنگ ،ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به اُحد ماند، استوار

برگشت زخم خورده ،ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام "فاطمه" را میزنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ء تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خونِ این تبار

از کربلا به واقعه فَخ رسیده ایم
از عمق ناگوار ترین ها به ناگوار

محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاریست همچنان
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علیست روی لبِ شیعه آشکار

بیت از هلالی جُغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار.
.
"جان خواهم از خدا نه یکی،بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار"

فرق است ،فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است ،راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از آن دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را می آورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید ،هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هرجا نگاه میکنم آنجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار‌

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم،امیدوار....
.
#سید_حمیدرضا_برقعی
Read more
 #bighanoon #shahinghadiani در سریال وست ورلد که تاکنون دو فصل آن پخش شده افراد با قطار به یک شهر شبیه‌سازی ...
Media Removed
#bighanoon #shahinghadiani در سریال وست ورلد که تاکنون دو فصل آن پخش شده افراد با قطار به یک شهر شبیه‌سازی شده قدیمی می‌روند و با ربات‌های شبیه انسان مدتی را زندگی می‌کنند. در اینجا سناریوی پیشنهادی برای فصل سوم سریال آمده است. فردی با هواپیما وارد یک شهر مدرن می‌شود. قبل از فرود در فرودگاه ... #bighanoon #shahinghadiani
در سریال وست ورلد که تاکنون دو فصل آن پخش شده افراد با قطار به یک شهر شبیه‌سازی شده قدیمی می‌روند و با ربات‌های شبیه انسان مدتی را زندگی می‌کنند. در اینجا سناریوی پیشنهادی برای فصل سوم سریال آمده است.

فردی با هواپیما وارد یک شهر مدرن می‌شود. قبل از فرود در فرودگاه در بلندگو اعلام می‌شود که چرخ‌های هواپیما باز نشده و ممکن است سقوط کنیم. سرانجام بعد از ساعت‌ها وارد فرودگاه می‌شود و قصد دارد پول خود را به پول مردم این شهر تبدیل کند که متوجه می‌شود خرید و فروش پول در این شهر غیرمجاز شده است. همین طور که در فرودگاه می‌چرخد فردی به وی نزدیک می‌شود. _پیس پیس پولت‌رو میخای چنج کنی؟ بیا اینجا. پولت رو بنداز تو سطل آشغال برو تو محوطه فرودگاه، میله پرچم رو که دیدی سه قدم برو جلو از زیر سنگ پولت‌رو بردار. چیز دیگه هم غیرمجاز خواستی هست! +مثلا چی؟ _بیا باید عملی نشونت بدم.

صحنه بعد مسافر در تاکسی فرودگاه: ربات عزیز من از محوطه فرودگاه به این ور یه کم حالم خوش نیست یادم نیست کجا میرم هر وقت رسیدیم نگه دار. _ربات کیه؟ +اوه. یادم رفت من ربات بودم یا شما؟ _برو پایین رسیدیم.

مسافر پیاده می‌شود ولی متوجه می‌شود که هوا آلوده است و خوب نمی‌تواند نفس بکشد. سعی می‌کند با مرکز کنترل بازی به صورت اینترنتی تماس بگیرد. گوشی پیام می‌دهد که رجیستر نشده است. گوشی را به یک موتوری می‌دهد تا برایش درست کند. موتوری در افق محو می‌شود. گوشی دیگری را می‌خرد تا با مرکز اینترنتی تماس برقرار کند اما متوجه می‌شود سایت مرکز فیلتر شده است. به دنبال راهی برای برقراری تماس می‌گردد که همان دلالِ پول فرودگاه را می‌بیند. _فیلترشکن میخوای؟ +آره دستت درد نکنه فقط یه چیزی... دیگه عملیش رو نمیخوام. فیلترشکن را نصب می‌کند ولی می‌فهمد شارژ ندارد. گوشی را شارژ می‌کند و شماره می‌گیرد به محض اینکه الو می‌گوید اس‌ام‌اسی برای گوشی می‌آید. 80 درصد حجم بسته شما مصرف شده است. مشغول صحبت با مرکز بازی می‌شود. _الو مرکز انگار تنظیم بعضی از ربات‌ها خراب شده، بعضی‌هاشون علی‌الخصوص یکیشون خیلی خوبه همگی بگید براوو... ولی بعضی‌هاشون با خودشونم درگیرند. هوا آلوده شده دارم خفه میشم. مرکز: صبر کنید بررسی می‌کنیم... همه چیز طبیعیه. شما الان کجا هستید؟ _ همون شهر شبیه سازی شده که همه‌مون می‌رفتیم. +نه عزیزم انگار هواپیما رو اشتباه سوار شدی و جای دیگه رفتی یعنی به عبارت دیگه الان شما به فنا رفتی. _وای بدبخت شدم اگر اونجا نرفتم که خیلی به فنا رفتم، الان به کجا رفتم؟؟
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more