رفت اون با مادر

Unique profiles
66
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Bandar-E Genaveh, Bushehr, Iran, Iran, Qom, Iran
Average media age
693.4 days
to ratio
13.4
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون ...
Media Removed
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ... . ببخشید دوستان بابت متن امشبم ... .
درد و دل امشب با خدامون ...
به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ...
.
ببخشید دوستان بابت متن امشبم آخه عکس های بانو های قربانی رو دیدم یه لحظه رفتم تو فکر خیلی از انسان بودن شرمم اومد و دلم گرفت ... آخه اینا چه گناهی کردن ... تاوان چی رو دارن به کی پس میدن ... اونا هم مثل خواهر من و تو هستن ... اونا هم کلی رویا و آرزوی رنگی داشتن ... واسه آینده کلی برنامه نا تموم داشتن ... اونا هم مث من و تو با خدا درد و دل میکردن ... اونا هم یه قلب مهربون دارن که به عشق پدر و مادرشون می تپید ... پدری مث من و تو دارن که تا دخترشون از اینور خیابون بره اونور قند تو دلش آب میشد ولی حالا چی .. دخترش چی شده .. خبر بهش دادن زود بیا بیمارستان .. تمام روزگار جلو چشماش سیاه شد .. تمام بدنش لرزید .. پدری که دل و جون این دختر رو بزرگ کرد پدری که حاظره جونشو بده ولی شب که میاد خونه دخترشو تو اتاقش ببینه .. ولی حالا چی .. فکر میکنی وقتی که این پدر اون دختر ناز و مهربونشو با اون وضعیت میبینه حالش چطور میشه .. دختر چی اون که تمام خوشحالی و امیدش بابا مامانش بودن که دیگه بینایی و شنواییش اونقدی ضعیف شده که خیلی کم سو میتونه اونا رو ببینه .. یه لحظه فکر کنیم به وابستگی مادرای خودمون حالا حال مادرشونو کی میدونه چجوریه ؟! مادرش وقتی که دخترش گفت مامان میرم بیرون چیزی لازم داری برات بگیرم ؟ اونم گفت نه جونم آروم و به سلامت برو زود برگرد تنهام .. اونم مثل همیشه گفت چشم و پیشونی مادرشو بوسید و رفت بیرون .. این مادر مهربون تا زمانی که برگرده کلی با تسبیح تو دستش ذکر گفت .. تلفن خونه زنگ خورد مادر مهربون ما برداشت .. از بیمارستان بود .. یه فکر کن به حس و حال مادر که چه آشوبی دنیا و وجودشو گرفت .. به خدا از درک و بیانش ناتونم ..
تو رو خدا زودتر عامل این جنایت رو دستگیر کنید !!!
خودتو جاشون یه دقیقه تصور کن ... خیلی سخته خیلی که تمام آرزو و امید و آینده یه دختر رو دقیقا تو اوج جوونی و امید به زندگی ازش بگیری خیلی ...
خدایا فقط و فقط تو رو داریم تو این دنیا و ازتو کمک میخوایم همین
Read more
آخ آخ... لعنت به رايحه ى گل رز دم در همسايه... ديروز وقتى با مامان خانم كه از ديوار راست ميره بالا، از ...
Media Removed
آخ آخ... لعنت به رايحه ى گل رز دم در همسايه... ديروز وقتى با مامان خانم كه از ديوار راست ميره بالا، از ماشين پياده شديم، از پياده روى همسايه رفتيم سمت خونه، كه سر راه يهو مادر با شتاب برگشت! نزديك بود بزنه دك و دماغ ما رو ناخواسته بياره پايين و دوباره ما رو بفرسته اتاق جراحى! خلاصه ما هم بى اعصاب، گفتيم ... آخ آخ... لعنت به رايحه ى گل رز دم در همسايه... ديروز وقتى با مامان خانم كه از ديوار راست ميره بالا، از ماشين پياده شديم، از پياده روى همسايه رفتيم سمت خونه، كه سر راه يهو مادر با شتاب برگشت! نزديك بود بزنه دك و دماغ ما رو ناخواسته بياره پايين و دوباره ما رو بفرسته اتاق جراحى! خلاصه ما هم بى اعصاب، گفتيم خانمِ قورى (سورى!) خانم چى شده؟؟؟ گفت واى رز رو ببين!!! از اونجايى كه پدربزرگ و مادربزرگ ما رز خيلى دوست داشتن و پدربزرگ چندين رنگ رز تو حياط داشت، ماها هم همه عشق رز شديم! مامانه يه كوچولوشو بو كرد، گفت پانيز بو كن! بو كردم... از اونجايى كه حس بوياييم به شدت ضعيفه، گفتم حس نمى كنم واقعاً! گل بزرگه رو بو كرد، گفت اينو كه مى فهمى! آقا ما هم بى حوصله گرفتيم بوش كرديم، الكى الكى رفتيم تو تونل زمان! يعنى به محض رسيدن بوش به عصب بوياييم، رفتتتتتتتم به حياط خونه ى نيلوفر پدربزرگ! همون بچه اى كه با پدربزرگش مى رفت تو حياط نگاه مى كرد بابا بزرگش چيكار مى كنه و چه جورى مى رسه به گل ها و درختاى ميوه و اون كاج خيلى خيلى بلند اون گوشه كه نسل ها رو به خودش ديده بود، چون هر كى خونه رو كوبيده بود بهش دست نزده بود! هنوزم اون كاج هست! لامذهب اين رز دقيقاً همون بوى رزهاى پدربزرگ رو مى داد، بويى كه از اون موقع تا حالا ديگه نشنيدم، چون رز هلندى و اينا اومد...
Read more
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش ...
Media Removed
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ... .
از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ما رفته خارج من‌رو سننه. اون دلاله و پول داره. مگه حالیت نیست که با 200 تومنی که به مواجب ما اضافه شده، مرگِ موش هم به ما نمیدن که لااقل فکرِ سفرِ آخرتمون باشیم. اوقاتِ تلخمون‌رو مثل همیشه تلخ‌تر کرد. گرونیِ سکه و ارز و کوفت و زهرمار رو انداخت گردنِ من که مثلا از جوونیم هم بی‌عرضه بودم و اگر معلم نشده بودم حالا پیشِ در همسایه آبرویی داشتیم. حرفِ حساب جواب نداشت. از خونه زدم بیرون. الان روی صندلی یک پارک نشستم دور برم جوون‌هایی هستند که با دیدنشون دلم میسوزه. همه مشغولند و دود و دمی راه انداخته‌اند. میخوام هوار بزنم. اما نمیتونم. دچار تیکِ عصبی میشم و یه چشمم می‌پَره. روبه‌رویم دختری نشسته در کنارِ یک مرد، هر دو رنجور و دردمند. نگاه‌مان باهم گره می‌خورد، دخترک با چشم‌های قشنگش چشمکی حواله‌ام می‌کند. یاللعجب اشتباه نمی‌کنم! سن وسالم یادم میره. میرم توی عالمِ هپروت، فکر می‌کنم یعنی هنوز خاطرخواه دارم؟ لبخند می‌زند، من هم شنگول میشم. کمی بعد کنارم می‌نشیند. می‌گوید: بابام جان، اهلی هستی؟ گیج و منگ گفتم: اهلی؟ باز می‌پرسد: اهلِ تَلخَکی هستی؟ خیالت تخت تنها چیزی که گرون نشده، همین متاع ماست. وقتی هاج واج، چهار دست و پا توی گِل وامونده شده بودم، تازه می‌فهمد که با چه هالویی طرف شده. اخم می‌کند و می‌گوید: تو که عرضه هیچی رو نداری پس چرا چشمک میزنی، فکر میکنی زنده‌ای؟ و رفت پیش پسره و من هم که برای بار دوم بی‌عرضه خطابم کرده بودند، رفتم توی دوره خوشِ جوونی که باشتاب گذشت. .

جوون بودم و مثل همه جوونای اون دوره شاد و سرخوش و بی‌خیالِ روزگار. یک روز وقتی از سرِ کار برمی‌گشتم، توی اتوبوسِ دو ریالی شرکتِ واحد چشمم افتاد به یک دختر خانمی که داشت نگاهم می‌کرد. سرخ شدم، داغ شدم و مغزم از کار افتاد. فهمید و با یه لبخند کوچولو، دیوانه‌ام کرد. می‌خواستم جوابش رو بدم، اما کو آن دلِ شیر. ترس امانم را بریده بود.
.
یادِ کرک‌های پشتِ لبم افتادم و فکر کردم مرد شدم. دلم قُرص شد، گرچه خجالت می‌کشدم اما یواشکی به خودم گفتم، بادا باد اگر جوابم‌رو داد باهاش ازدواج می‌کنم. بعد به سرعتِ برق یک چشمکِ جانانه بهش زدم و با لرزه‌ای که به جونم افتاده بود منتظرِ جوابش شدم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
سلام ... . می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین ...
Media Removed
سلام ... . می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین ... راستش وقتی این عکس رو گرفتم تصمیمم این بود که همون شب پستش کنم ولی بنا به دلایلی قسمت نبود یا قسمت نشد حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه عکس مال شبی که پدر و مادر همسرم افطار مهمون خونه ی ما بودن ... سلام ... .
می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین 😉... راستش وقتی این عکس رو گرفتم تصمیمم این بود که همون شب پستش کنم ولی بنا به دلایلی قسمت نبود یا قسمت نشد حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه عکس مال شبی که پدر و مادر همسرم افطار مهمون خونه ی ما بودن ....همسرم با بچه ها رفته بود دنبالشون و منم فرصت کردم سفره رو بچینم و قبل از تاریک شدن هوا یه عکس بگیرم چون اگه همایون کوچولو دور و بر سفره بود اول یه نگاه تیز می کرد ببینه کدوم ظرف از همه مرتب تر و منظم تره اول می رفت سراغ همون که خودش مرتبش کنه 😅...
.
اون روز با کلی ذوق و شوق حیاط و آب و جارو کردم و بساط سفره افطار رو چیدم اما نزدیک اذان هوا ابر شد و بعد هم بارون و ما هم مجبور شدیم بساط سفره رو جمع کنیم بیایم تو خونه ... .
مونده بودم کدوم عکس رو بزارم ... .
Read more
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.... یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر ...
Media Removed
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.... یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست... معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت.... دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه.... ... معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است....
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست... معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت....
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه.... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم....
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم....
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش و میپوشم...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و... معلم اشکهاش و پاک کردو رفت پای تخته و تخته رو پاک کردو نوشت...
یک با یک برابر نیست
خسرو گل سرخی
Read more
اگه نخونين از دست دادين به خدا ...بخونين... معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.... یکی از دانش ...
Media Removed
اگه نخونين از دست دادين به خدا ...بخونين... معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.... یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست... معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت.... دانش آموز با پای لرزون رفت پای ... اگه نخونين از دست دادين به خدا ...بخونين...
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است....
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست... معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست... اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت....
دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه.... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه....
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم....
محسن مثل من 8سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم....
شایان مثل من 8سالشه چرا اون هر 3ماه یک بار کفش میخره و اما من 3سال یه کفش و میپوشم...
حمید مثل من 8سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و... معلم اشکهاش و پاک کردو رفت پای تخته و تخته رو پاک کردو نوشت...
یک با یک برابر نیست
Read more
. امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش . فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا فاطمیه ...
Media Removed
. امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش . فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا فاطمیه وقتی داشتی پرپر میزدی برای #حضرت_زهرا اگر ازت پرسیدن چرا اینجوری میکنی؟ بگو #همسر_علی رو زدن.علی، همسر علی اند ایشون تو میدونی علی کیه؟ ببین وضع #فاطمیه ات فرق میکنه یا نه علی رو ... .
امسال یک #فاطمیه ی متفاوتی داشته باش
.
فاطمیه ی امسال بکش خودت رو برای بی بی دو عالم #فاطمه_الزهرا
فاطمیه وقتی داشتی پرپر میزدی برای #حضرت_زهرا
اگر ازت پرسیدن چرا اینجوری میکنی؟
بگو #همسر_علی رو زدن.علی، همسر علی اند ایشون
تو میدونی علی کیه؟
ببین وضع #فاطمیه ات فرق میکنه یا نه
علی رو #محور_قلبتون قرار بدید یک جورهایی
آخه فرق میکنه امیرالمؤمنین
من این رو دارم بهت میگم که دلت یک موقع غفلت نکنه ها.
ببینید اولیا خدا رو عموما باید دوست داشت ولی من دارم عرض میکنم به شما
آن کسی که در مقامی ویژه قرار داره خود علی ابن ابی طالبه
که در قلب تو باید جایگاه ویژه داشته باشه.
قلبت رو امروز بده دست آقا بگو آقا درستش کن،بسازش برام، بهم برگردون
میترسیدند قدیمی ها اگر میدیدند بچه شان نسبت به علی ابن ابی طالبه آن ارادت و شوریدگی و دیوانگی ای رو که باید داشته باشد ندارد
رفت نزد #امیرالمؤمنین گفت
اقا جون من اونجوری که شما رو دوست دارم و اونجوری که دوست دارم بچه ام شما رو دوست داشته باشد اونجوری نیست ها چی کار کنم؟ آقا فرمودند: عیبی ندارد پسرت رو بیار درستش میکنم
پسرش رو برد پیش امیرالم ؤمنین علی علیه السلام
آقا پسر رو صدا زد به چشمهاش یک نگاه کرد ببینمت پسر
آخ قربون چشمهات برم اقا جان
که به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار افتاب کند
پسره یک نگاه به چشمهای امیرالمؤمنین کرد نمیدونم چی کار کردند امیرالمؤنین باهاش
بعد به پدره فرمود برو درست شد
درست شد؟خراب شد، درست بود داشت زندگی اش رو میکرد
گفت آقاجون چی کار کردی؟چی شد؟
فرمود ببر دیگه درست شد
اومدن خونه سفره ی طعام پهن بود
#مادر گفت بیا غذا بخور
دیدن یک گوشه نشسته زانو بغل گرفته
پدره گفت: پسر پاشو بیا غذاتو بخور
گفت: بابا #دلم_تنگ_شده برای اون آقا
میشه من یک بار دیگه برم اون آقا رو ببینم؟
یا علی دل این بچه ها رو همین امروز خراب کن.
اینجوریه علی ابن ابی طالب محروم نمونی یک وقتی محروم نمونی یک وقتی
ان شاء الله اگر دلمون از سنگه از سنگهای خانه ی کعبه باشه که به احترام مادر مولا شکافته شد. هنوز علی به دنیا نیامده مردم
دیوانه میکنه علی همه رو
والله به خدا ما رو دیوانه نکرده باشه ماها عاقل نیستیم نه آدم نیستیم
اصلا دیوانه کنندست محبت #علی
برو از خودش محبت رو بگیر
مولا در بین #ائمه جایگاه ویژه ای داره در قلب تو هم باید جایگاه ویژه ای داشته باشه
با ذکر مصیبت حسین علیه السلام اگر به این خانواده نزدیک شده ای
با ذکر مصیبت #حسین اگر آتش گرفته ست دلت و وجودت
حسین دست تو را میگیرد به در خانه بابایش علی میبرد
.
#استاد_پناهیان .
Read more
معلم پای تخته نوشت <span class="emoji emoji1f6ab"></span>یک با یک برابر است<span class="emoji emoji1f6ab"></span> یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت،آقا اجازه یک با یک برابر نیست...معلم ...
Media Removed
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت،آقا اجازه یک با یک برابر نیست...معلم که بهش بر خورده بود گفت،بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست،اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت،آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه؛شب وقتی پدر ... معلم پای تخته نوشت 🚫یک با یک برابر است🚫
یکی از دانش آموز ها بلند شد و گفت،آقا اجازه یک با یک برابر نیست...معلم که بهش بر خورده بود گفت،بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست،اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت...دانش آموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت،آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه؛شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما پدر من شبها هر شب من و کتک میزنه...چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی میکنه اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بر دارم برم رو پل کار کنم...؟؟؟محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم...؟؟؟
شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر سه ماه یک بار کفش میخره و اما من سه سال یه کفش و میپوشم...؟؟؟حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و...؟؟؟معلم اشک هاش و پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت ✔یـــــــــک با یــــــــک برابر نــــــــیســـــــــت✔
Read more
{Part3} دسامبر 2012 تیلور، 1 دسامبر در فستیوال جینگل بال در لس آنجلس اجرا داشت. بعد از اجراش به نیویورک ...
Media Removed
{Part3} دسامبر 2012 تیلور، 1 دسامبر در فستیوال جینگل بال در لس آنجلس اجرا داشت. بعد از اجراش به نیویورک پرواز کرد. تیلور و هری در 2 دسامبر، به همراه آرایشگر هری و دختر و شوهرش، به کنترول پارک مرکزی نیویورک رفتن.{ که مطمئنن همتون عکساشو دیدید ولی من بازم گذاشتم به چپ بکشید } بعد از اون غروب، هری ... {Part3}
دسامبر 2012
تیلور، 1 دسامبر در فستیوال جینگل بال در لس آنجلس اجرا داشت. بعد از اجراش به نیویورک پرواز کرد.
تیلور و هری در 2 دسامبر، به همراه آرایشگر هری و دختر و شوهرش، به کنترول پارک مرکزی نیویورک رفتن.{ که مطمئنن همتون عکساشو دیدید ولی من بازم گذاشتم به چپ بکشید }
بعد از اون غروب، هری و تیلور با خانواده ی هری {پدر و مادرش} و اد و چند دوست دیگه در نیویورک شام خوردن{عکسش هست به چپ بکشید}. به نظر میرسید همه تیلور رو دوست دارن. شام خیلی خوب پیش رفت. اونها زمان خیلی خوبی رو باهم داشتن. پدر هری به هری میگه که دوست داره اون دو باهم باشن و اون دختر بسیار دوست داشتنی ای هست و برای اون دو خوشحاله! بر خلاف باور مردم، مادر و پدر هری واقعا تیلور رو دوست داشتن
وان دایرکشن 3 دسامبر در MSG {بزرگترین سالن اجرا} اجرا داشت. در حالی که تیلور در اون شو نبود چون کار های دیگه ای داشت. اون به افتر پارتی دعوت شده بود. تیلور زمان فوق العاده ای رو اونجا داشت. و احتمالا اولین باری بود که مردم تیلور رو طوری دیدن که شب با پسری مونده و تحت تاثیرش قرار گرفته.
Read more
____________________________________ اولامن به هیچ عنوان آدم بی ادبی نیستم....دوما طرف صحبت ...
Media Removed
____________________________________ اولامن به هیچ عنوان آدم بی ادبی نیستم....دوما طرف صحبت من با اون افرادی که از پس خانوادشون برنمیان یعنی همسر یا خواهرشون در مقابل توصیه اونها به رعایت حجاب توجه نمیکنند نیست...من به واسطه تغییرات گسترده در شغلم تقریبا سه ماه است که بیشتر روز در تاکسی ... ____________________________________
اولامن به هیچ عنوان آدم بی ادبی نیستم....دوما طرف صحبت من با اون افرادی که از پس خانوادشون برنمیان یعنی همسر یا خواهرشون در مقابل توصیه اونها به رعایت حجاب توجه نمیکنند نیست...من به واسطه تغییرات گسترده در شغلم تقریبا سه ماه است که بیشتر روز در تاکسی بی ار تی یا مترو و یا در حال رانندگی با ماشین خودم هستم و خدای من شاهده گاهی وقتا بغض گلومو میگیره وقتی خواهرانمو در جامعه میبینم که چجوری هر روز در بی حیایی غرق میشن...والا به خدا به عنوان یک مرد همین جا فرررریییااااددد میزنم و الله قسم با این مدلی که میاید بیرون فقط و فقط وسیله لذت جویی مردها رو مهیا میکنید و به شماها به چشم یک ابزار و وسیله برای رفع نیاز جنسی نگاه میشه نه مثلا به طراحی رنگ موهای شما با مثلا رنگ کیفتون یا کفشاتون

خوهرانم شما با این شرایطی که دلبری میکنید زمینه پاشیدن روابط زن و شوهر های زیادی رو فراهم میکنید...زمینه گسترش گناه رو زیاد میکنید...من از محرم پارسال دوره جدیدی رو در خودسازی شروع کردم و خدا هم کمکم کرد و توفیقات خوبی نصیب من شد...در طول سه ماه گذشته که مدام در خیابان های پایتخت در حال رفت و آمد هستم با این حجم انبوه بی حیایی نمدونم باید چکار کنم سرمو پایین میندازم پاچه های دریدتون اذیتم میکنه

اون ور نگاه میکنم یجور دیگه از آینه ماشین استفاده میکنم یجور دیگه.خلاصه تو تاکسی تو مترو تو بی آرتی خلاصه تو همه ی ابعاد زندگی مومنانه ما ،شما ها در حال فسق و فجور هستید و اما من یک تار موهمسر محجبه ام را به هزار هزار شماها نمیدهم ... و اما سوال از برادر یا پدر یا همسران شما...خداوکیلی چجوری خواهر ،مادر یا همسرتونرو به حراج میگذارید😐😕😐اا
Read more
. آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷.. پس از دعای ...
Media Removed
. آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷.. پس از دعای فرج پشت صحنه دیشب پخش می شود علیخانی در پلاتوی اول می گوید:بسم الله الرحمن الرحیم..سلام میکنم به روی ماه هموطنان عزیزم..نوش جونتون ثانیه به ثانیه این ماهِ عزیز ..ممنون از همه محبت ها و دقتِ شما،که ... .
آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97..
.
لطفا ورق بزنید..
.
شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷..
پس از دعای فرج پشت صحنه دیشب پخش می شود
علیخانی در پلاتوی اول می گوید:بسم الله الرحمن الرحیم..سلام میکنم به روی ماه هموطنان عزیزم..نوش جونتون ثانیه به ثانیه این ماهِ عزیز ..ممنون از همه محبت ها و دقتِ شما،که برای من و همکارانم ارزش داره
نکته ی شما کاملا درسته،الهی شکر که شاید خیلی ها براشون این موضوع دغدغه نیس؛اما این موضوعات باید راجبش حرف زده بشه تا اگاهی داده بشه به مردم
تذکر دیروز من این بود که مراقب شنیدن و تماشای بچه ها باشید که حرفه ای بود اما حضور آرمیتا در برنامه واقعا از روی ناچاری بود چون به هیچ عنوان راضی نمی شد روی صحنه نباشه و حریفِ بچه نشدیم،در پشت صحنه ی ما هم کودک آزار نداریم! نکته ی شما در مورد حضور آرمیتا کاملا دقیق و درست بود
تیتراژ ابتدایی برنامه با صدای بهنام بانی طنین انداز می شود..
.
دد پلاتوی دوم علیخانی می گوید: از همه ی بچه ها که برای تیتراژ اول و دوم زحمت کشیدند تشکر می کنم .. از روزبه بمانی نازنین و عزیز بهنام بانی مسعود جهانی حامد برادران و آرش و مسیح دو برادر عزیز تشکر می کنم.
سپس در مورد حامیان مالیِ برنامه توضیح داد و در ادامه گفت:با حضور شما برنامه امروز رو آغاز می کنیم
وارد صحنه ی ماه عسل می شود.. "قصه فاطمه"
طبق صحبت های دیشب ، قصه ی فاطمه و پدر و مادرش امشب دنبال می شود و فاطمه مهمان بخش اولِ برنامه است
فاطمه درمورد حضورش در ماه عسل گفت:خیلیا با من مخالفت کردند که چرا رفتی و خیلیا تشویقم کردن.
از زندگی خانوادگی اش پیش از فوت برادرش گفت:وقتی برادرم بود خانواده ی خوبی داشتیم مشکلات مالی و خانوادگی بود اما خانواده وجود داشت؛برادرم با موتور تصادف کردند و از دنیا رفت،بعد از فوت برادرم مادر خیلی اذیت شد و پدرم مصرفش رو ادامه داد و مارو رها کرد!فامیل تا یه مدتی کمک کردند و بعد از مدتی رها کردند؛تا جایی که هیچ کس حتی جواب تلفن منو مادرم رو نمی داد
من اون زمان ۲۰ ۲۱سالم بود و فکر می کردم چرا بابا رفت و کجا رفت..دنبالش رفتم اما قدرت انجام کاری رو نداشتم.. بعد از تولد اولین پسرم بابا کلا مارو ترک کرد و برنگشت.
بخش دوم بعد از آیتم مربوط به زندگی فاطمه و پدرش ، پدر به صحنه ماه عسل اضافه خواهد شد.
.
telegram.me/ehsanalikhanighabile
.
#احسان_علیخانی
#ماه_عسل
#ماهعسل
#ماه_رمضان
#رمضان97
#شبکه3
#افطار
#سحر
#ماه
#عسل
#احسان
#علیخانی
#تیتراژ
#تيتراژ_ماه_عسل
#بهنام_بانی
#مسیح
#ارش
#آرش
#مسیح_آرش
#مسیح_ارش
#روزبه_بمانی
.
#ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#asal
Read more
Part 39: شیش ماه بعد داستان از زبان راوی: الکس بعد از رفتن تیلور روز به روز لاغر و لاغرتر و افسرده ...
Media Removed
Part 39: شیش ماه بعد داستان از زبان راوی: الکس بعد از رفتن تیلور روز به روز لاغر و لاغرتر و افسرده تر و افسرده میشد. تیلور براش خیلی بیشتر از یه پرستار بود. یه خواهر؟ یا شایدم یه مادر! کسی که بعد از مادرش تنها کسی بود که تونسته بود الکس تونسته بود دوسش داشته باشه. اون غذا میخورد،اما فقط به مقداری ... Part 39:
شیش ماه بعد
داستان از زبان راوی:
الکس بعد از رفتن تیلور روز به روز لاغر و لاغرتر و افسرده تر و افسرده میشد.
تیلور براش خیلی بیشتر از یه پرستار بود.
یه خواهر؟
یا شایدم یه مادر!
کسی که بعد از مادرش تنها کسی بود که تونسته بود الکس تونسته بود دوسش داشته باشه.
اون غذا میخورد،اما فقط به مقداری که زنده بمونه!
تحرک داشت؟فقط به اندازه ای که دیوونه نشه!
اما بشنویم از هری که تظاهر میکرد خوبه اما از درون داغون بود.
اون حسی که هری نسبت به اون دختر دیوونه داشت خیلی با حسی که به همسرش داشت فرق داشت!
حسدمیکرد همون لحظه ای که احساسشو به اون فهمید اون دختر گذاشت و رفت!
اما بهتره یه کلمه بهتر پیدا کنیم....
اون نرفت!
بلکه غیب شد.
مثل این بود که هیچ اثری از دختری به اسم تیلور سویفت تو دنیا وجود نداره و تنها نشانی که ازش مونده خاطراتشه!
بعد از اون روز‌ تیلور با یه یادداشت اونجا رو ترک کرد تا غیب بشه!
ولی آیا هری میتونه اونو پیدا کنه تا قبل از اینکه دیر بشه بهش بگه چه حسی دربارش داره!؟
Read more
روزنامه ی طنز بی قانون پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت ________ «من و مامان و غذاهای درخواستی» آدم ...
Media Removed
روزنامه ی طنز بی قانون پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت ________ «من و مامان و غذاهای درخواستی» آدم ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می کنند مورد استقبال قرار می گیرند و همه دل شان می خواهند یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم . مثلا روز اول سفر ... روزنامه ی طنز بی قانون
پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت
________
«من و مامان و غذاهای درخواستی»
آدم ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می کنند مورد استقبال قرار می گیرند و همه دل شان می خواهند یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم . مثلا روز اول سفر مامانم آمد پیشم و ازم پرسید دخترم به مبارکی حضورت می خواهیم برات مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک های از سیخ آویزان تدارک ببینیم. گفتم آخه چه کاریه! حالا دور هم یه چی می خوریم معده مون شاد شه. گفت پس خودت بگو دلت می خواهد چه غذایی برایت درست کنم. گفتم قرمه سبزی. در جا جواب داد: به جان خودت همین دیروز سبزی ش رو تموم کردیم . گفتم اصلا ع‍‍‍‍یب نداره که. قیمه هم گزینه ی مناسبیه.رفت و یه سری تو کابینت ها کشید و اومد گفت شرمنده تم که قوطی لپه مون همین امروز خالی شده.. دیگه خواستم دلش نشکنه گفتم غمت نباشه . ماکارونی بپز برام با ته دیگ سیب زمینی که اسیرشم. اما تا اومدم از جا پاشم یکی زد شونه م گفت: مامان قربونت، نه اینکه فکر کنی قصد و غرض شخصی در کار باشه ها! ولی الان نگاه کردم دیدم دو تا سیب زمینی مونده داریم تو سبد. یکی ش جوونه زده، اون یکی کپک. دیگه صرفا به دلیل حفظ احترام بین مادر و فرزند خشمم رو فرو خوردم و گفتم: حله مادر. یه املت گوجه ای درست کن با سنگک و پیاز بزنیم دور هم، که بابام از اون ور خونه داد زد: شرمنده هاا! ولی این سنگکی سر کوچه مون همین پریروزا جمع کرده رفته به جاش ابزار یراقی زدن. خلاصه شب اول که ما نون فریزری و پنیر خوردیم با پیاز واسه مزه. ولی مامان تا آخر شب همچنان تاکید داشت که دخترم، باز هم اگه فردا چیز خاصی میل داری تعارف نکنی ها ، بگو تا خودم برات می پزم.
Read more
. آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی ...
Media Removed
. آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ‌گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم. مثلا روز اول سفر، مامانم آمد پیشم و گفت دخترم به مبارکی حضورت می‌خواهیم برايت مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک‌های ... .
آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ‌گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم. مثلا روز اول سفر، مامانم آمد پیشم و گفت دخترم به مبارکی حضورت می‌خواهیم برايت مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک‌های از سیخ آویزان تدارک ببینیم. گفتم آخه چه کاریه! حالا دور هم یه چی می‌خوریم معده‌مون شاد شه. گفت پس خودت بگو دلت می‌خواهد چه غذایی برایت درست کنم.

گفتم قرمه سبزی. در جا جواب داد: به جان خودت همین دیروز سبزیش رو تموم کردیم. گفتم اصلا ع‍‍‍‍یب نداره که. قیمه هم گزینه مناسبیه. رفت و یه سرك تو کابینت‌ها کشید و اومد گفت شرمنده‌تم که قوطی لپه‌مون همین امروز خالی شده... دیگه خواستم دلش نشکنه گفتم غمت نباشه. ماکارونی بپز برام با ته دیگ سیب‌زمینی که اسیرشم. اما تا اومدم از جا پاشم یکی زد شونه‌ام گفت: مامان قربونت، نه اینکه فکر کنی قصد و غرض شخصی در کار باشه ها! ولی الان نگاه کردم دیدم دو تا سیب زمینی مونده داریم تو سبد. یکیش جوونه زده، اون یکی کپک.

دیگه صرفا به دلیل حفظ احترام بین مادر و فرزند خشمم رو فرو خوردم و گفتم: حله مادر. یه املت گوجه‌ای درست کن با سنگک و پیاز بزنیم دور هم، که بابام از اون ور خونه داد زد: شرمنده هاا! ولی این سنگکی سر کوچه‌مون همین پریروزا جمع کرده رفته به جاش ابزار یراقی زدن.

خلاصه شب اول که ما نون فریزری و پنیر خوردیم با پیاز واسه خوشمزگيش. ولی مامان تا آخر شب همچنان تاکید داشت که دخترم، باز هم اگه فردا چیز خاصی میل داری تعارف نکنی ها، بگو تا خودم برات می‌پزم.
Read more
 #پسر تپل امشب من🤗 و ادامه ی #زایمان در قدیم وقتی با تمام اون کارایی که در پست قبل گفتیم زایمان انجام ...
Media Removed
#پسر تپل امشب من🤗 و ادامه ی #زایمان در قدیم وقتی با تمام اون کارایی که در پست قبل گفتیم زایمان انجام نمیشد در اين‌صورت عقيده داشتند که زائو در دوران #حاملگى خود قسم ناحق خورده و اکنون اين عمل ناپسند پاپيچ او شده 🤔 براى رفع اون مقدارى خرما بين گدايان تقسيم مى‌کردند و در این بین مردی از اهل خانه بالاى ... #پسر تپل امشب من🤗 و ادامه ی #زایمان در قدیم
وقتی با تمام اون کارایی که در پست قبل گفتیم زایمان انجام نمیشد در اين‌صورت عقيده داشتند که زائو در دوران #حاملگى خود قسم ناحق خورده و اکنون اين عمل ناپسند پاپيچ او شده 🤔
براى رفع اون مقدارى خرما بين گدايان تقسيم مى‌کردند و در این بین مردی از اهل خانه بالاى بام رفته اذان مى‌گفت و ساکنان آن حدود و عابرينى که از کوچه مى‌گذشتند چون صداى اذان بى‌وقت را مى‌شنیدند، مى‌فهمیدند که زنى در حال زادن است دعا مى‌کردند که زودتر فارغ بشه🤗
وقتی لحظهٔ وضع حمل فرا میرسيد قابله کاملاً مراقبت میکرد که بچه روى خشت فرود آيد تا در اولين لحظهٔ حيات، طفل با خاک آشنا شود زيرا معتقد بودن آدمیزاد از خاک آفريده شده، جاى او در خاک است و پس از مردن نيز به خاک خواهد رفت.
پس از آنکه #طفل به دنيا میومد ماما بچه را در مجمعه روى خاکسترها قرار میداد و بند جفت را مى‌کشید تا جفت خارج شود. اگر جفت خارج نمی شد آنوقت قليانی به زائو میداد و به او مى‌گفت محکم در قليان فوت کند.
پس از آنکه #جفت بيرون میآمد چند سوزن به آن میزد و آنرا در گوشهٔ اطاق مى‌گذاشت تا اگر بدقدم و بدچشم به اطاق زائو وارد شد نحوست و بديمنى او به جفت بخورد و بعد هم بطور پنهانی در خاک دفن میکردند.
در این حین مادر #زائو کاچى را که از روغن فراوان اعلا و آرد و شکر و #زعفران درست کرده بود به زائو میخوراند.
سپس قابله عمل ناف‌بري را شروع میکرد.
بعد از عمل ناف‌برى ماما مقدارى نمک سائيده در لگنی که پر از آب ولرم بود میریخت و بچه را مى‌شست. استعمال نمک براى آن بود که گوشت بدن طفل سفت و ضد عفونی شود و به اندک چيزى فساد نپذيرد و بچه هم بانمک و خوش‌سيما گردد.
سپس #بچه را #قنداق کرده و براى حفظ جان او از صدمهٔ آل با قيچى یا کاردى که ناف نوزاد را بريده بود دورتادور #رختخواب زائو خط مى‌کشید.
تا ده روز زائو استراحت میکرد و روز دهم به حمام میرفت، در این مدت قابله هر روز به خانه زائو مى‌رفت و نوزاد را تر و خشک میکرد و تعليمات لازم را براى مراقبت از نوزاد به زائو و کسان او میداد.
روز سوم به دستور وى هشت مثقال روغن کرچک و چهار مثقال روغن بادام شيرين به زائو مى‌دادند تا بخورد و هرگونه ثقل يا سنگينى که در معده و روده‌هاى او باشد پاک و يا به قول عوام سر دل او سبک شود.
#ماما #ماما_مشاور #زایمان #سزارین #کودک #نوزاد #سیسمونی #جفت
#بارداری #medical #pregnancy #baby #girl #boy #
#تهران 9092305149
#شهرستان 9099070656
#مشاوره #مامایی #نغمه اولین #مشاوره_تلفنی_مامایی
Read more
یک *بنویس دیگه! ■چی بنویسم؟ *بنویس دیروز چه خوابی دیدی ■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟ *خب یه چیز دیگه بنویس ■مثلا چی؟ *مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی ■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم *پس از ... یک
*بنویس دیگه!
■چی بنویسم؟
*بنویس دیروز چه خوابی دیدی
■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟
*خب یه چیز دیگه بنویس
■مثلا چی؟
*مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی
■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم
*پس از علی بنویس! علی دادمان

دو
راست می‌گی! همین دو سال پیش بود که مادرش تسلیم شد. یادته؟! یکی از بیمارستان زنگ زد گفت مادر علی گفته خدایا پسرم رفتنیه، رفتنش رو آسون کن! شب بیست و یکم بود. فردا علی آروم آروم رفت. حتما یادته! هنوز دو سال نشده بابا

سه
*خب دعا کن
■دعای من که به جایی نمیرسه
*میرسه
■اگه میرسید که علی الان اینجا بود

چهار
روی شیب تخت لم داده و چشم دوخته به غروب!

مورفین دارد کم کم اثر میکند:« تو به کی مشکوکی؟ من که میگم اون پسر ریشوئه بود که پیرهن یاسی پوشیده بود، همونی که اون شب اومد پیش بچه ها نشست، همون پسره که چایی نمیخورد، اون شب قدر بود که من حالم بد شد و زودتر اومدم بالا؟! همون»

انگار داشته توی فکرش با من صحبت میکرده و حالا منتظر است من تایید کنم، سرم را به نشان گیجی تکان میدهم، دوباره شروع میکند:« همون بود دیگه، وگرنه بقیه رو که میشناختیم، "خدا" حتما همون بود! دیدی چقدر شوخی میکرد؟ من از اول میدونستم خدا خیلی شوخی میکنه. من مطمئنم! اگه شوخی نمیکرد که ما اینهمه درد و تحمل نمیکردیم. خدا شوخی میکنه که ما طاقت میاریم. اون شبم اومد که حال ما بهتر بشه، وگرنه علی همون شب باید میرفت...» انگار که برق‌ام گرفته باشد!

اول بر و بر نگاه‌اش می‌کنم، بعد دست می‌گذارم روی گونه گل انداخته‌اش. تب ندارد! شاید اثر مورفین است. سرش را می‌چرخاند و توی صورت‌ام چشم تنگ می‌کند و دوباره به حرف می‌آید:« هذیون می.گم؟ یعنی من جنبه مورفین ندارم؟ بیخیال! نگو که ندیدیش! همونی که اومد وسط جمع نشست! ببین من کاری به بقیه ندارم، هرکی هرچی میخواد بگه، من شک ندارم خدا علی رو به خاطر ما شفا داد، واسه ما که نه، به خاطر این همه که براش دعا کردن، خواست آروم بشیم، میخواست اول بلندش کنه که ما دل بکنیم، بعد ببرتش! اون شبم اومد با ما خوش و بش کرد و سر به سرمون گذاشت که دق نکنیم! وگرنه حالا من و تو مرده بودیم. بخدا حالم خوبه! نشون به اون نشون که تو ده دقیقه پیش داشتی راجع به فوتبال حرف میزدی»

نه! من فقط راجع به فوتبال فکر می‌کردم.

پنج
■گناه کردم
*میبخشه!
■خیلی زیاد!
*میبخشه!
■نبخشه چی؟
*اینو دیگه نمی‌بخشه!

پ‌ن
التماس دعا

#شب_قدر #رسم_برادری #با_کریمان_کارها_دشوار_نیست #امام_علی_ع #ومن_الله_التوفیق
Read more
البته اينرو بايد بگم كه من باكانسپت زندگى رايگان موافق نيستم. حتى زندگى رايگان در منزل پدر و مادر ولى با مديريت هزينه ها خيلى موافقم. "باميلو" يك مسابقه ترتيب داده كه در اون بيست نفر شانس برنده شدن دارن كه ميتونه براى يكسال بعضى از هزينه ها ى زندگى رو تقبل كنه. اين مسابقه تا ۳۱ شهریور ادامه داره - اپلیکیشن ... البته اينرو بايد بگم كه من باكانسپت زندگى رايگان موافق نيستم. حتى زندگى رايگان در منزل پدر و مادر ولى با مديريت هزينه ها خيلى موافقم. "باميلو" يك مسابقه ترتيب داده كه در اون بيست نفر شانس برنده شدن دارن كه ميتونه براى يكسال بعضى از هزينه ها ى زندگى رو تقبل كنه.
اين مسابقه تا ۳۱ شهریور ادامه داره
- اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن
- هر چیزی نیاز داری رو پیدا کن و به راحتی خرید کن
- با هر خرید امتیاز بگیر و یک سال زندگی رایگان برنده شو
و اما جوايز
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ - مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال • جوایز و شارژهای هدیه به صورت ماهیانه برای برنده های خوش شانس ارسال می شود.
نحوه کسب امتیاز:
دانلود اپلیکیشن بامیلو : 1 امتیاز
هر 50 هزار تومان خرید از اپلیکیشن بامیلو : 5 امتیاز
به قول اونور آبيها گود لاك 👍🏻😉
#بامیلو
#بامیلواپ
#یک_سال_زندگی_رایگان
#picassomo
پ.ن. اين يك پست تبليغاتيست
Read more
. . روایت #ازدواج #عاشقانه #شهید_چمران : غاده دختر یه خانوادهٔ مرفه بود و پدرش بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می‌کرد تقریبا همه مخالفِ ازدواجش با مصطفی بودند و می‌گفتند:دیوونه شدی غاده؟ این مرد (چمران) بیست سال از تو بزرگتره... همه اش توی جنگه . پول نداره. همرنگ ما نیست.حتی شناسنامه نداره... روزی ... .
.
روایت #ازدواج #عاشقانه #شهید_چمران :
غاده دختر یه خانوادهٔ مرفه بود و پدرش بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می‌کرد
تقریبا همه مخالفِ ازدواجش با مصطفی بودند و می‌گفتند:دیوونه شدی غاده؟ این مرد (چمران) بیست سال از تو بزرگتره... همه اش توی جنگه . پول نداره. همرنگ ما نیست.حتی شناسنامه نداره...
روزی که مصطفی رفت خواستگاری ، مادر غاده بهش گفت: شما می دونی این دختری که می خوای باهاش ازدواج کنی ، چطور دختری است؟ این دختر صبح که از خواب بیدار میشه ، وقتی میره مسواک بزنه ، تا برگرده عده ای تختش رو مرتب کرده اند، لیوان شیرش رو جلوی در اتاقش آورده و قهوه اش رو آماده کرده اند. شما نمی تونی با این دختر زندگی کنی. شما نمی تونی براش مستخدم بیاری.. مصطفی خیلی آرام این حرفها رو گوش داد و گفت: من نمی تونم براش مستخدم بگیرم، اما قول میدم تا زنده ام وقتی بیدار شد تختش رو مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه اش رو روی سینی بیارم دم تختش... غاده میگه: مصطفی تا وقتی شهید شد اینطوری بود. وقتی هم بهش می گفتم چرا اینکارو می کنی؟ می گفت: به مادرتون قول دادم تا زنده ام اینکار رو کنم
.
مهریه ام یک جلد کلام الله مجید بود و تعهد داماد به اینکه مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. اولین دختری بودم که در صور چنین مهریه ای داشت. برای مردم و خانواده ام عجیب بود
.
دو ماه بعد از ازدواج دوستش گفت: غاده! تو از خواستگارهات خیلی ایراد می گرفتی. این بلنده ، این کوتاه است؛ پس چطور زن دکتر شدی که سرش مو نداره...
غاده گفت: مصطفی کچل نیست، اشتباه میکنی...
دوستش فکر می کرد غاده دیوونه شده که بعد از این همه مدت نفهمیده چمران مو نداره.... غاده اون روز اومد خونه. در رو باز کرد و تا چشمش افتاد به مصطفی ، شروع کرد به خندیدن. مصطفی گفت: چرا می خندی؟ غاده گفت: مصطفی! تو کچلی؟ نمی دونستم ... وقتی امام موسی صدر قضیه رو فهمید گفت: مصطفی!تو چیکار کردی که غاده تو رو ندید...
غاده میگه این همه مدت محو زیبایی باطنی مصطفی شده بودم و ظاهرش رو نمیدیدم...
.
غاده میگه آخرین بار که مصطفی می‌خواست بره منطقه، اسلحه‌ اش رو آماده کردم و با آب سرد دادم دستش. مصطفی گرفت و گفت: «تو دخترِ خیلی خوبی هستی...» صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق رو زدم ، چراغ اتاق روشن و یهو خاموش شد‌‌‌... انگار یقین کردم مصطفی بره شهید میشه... دویدم و کلت کمری‌ام رو برداشتم ... نیتم این بود تیر بزنم به پاهای مصطفی تا نره و برام بمونه اما تا برگشتم، مصطفی رفته بود رفت و شهید شد...
.
.
.
.
#عشق قطعا ساختنیه با اخلاق
و حتمنی کشتنیه با بی اخلاقی
Read more
. #ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است: من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر ...
Media Removed
. #ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است: من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر #اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، #ایران زمین می خورد… اما در #مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم. . حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون #غذا بدون #لباس… از ... .
#ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است:
من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر #اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، #ایران زمین می خورد…
اما در #مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
.
حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم…
بدون #غذا
بدون #لباس…
از قرارگاه اومدم بیرون …
چشمم به یک #زن افتاد با یه بچه تو بغلش
دیدم که بچه از بغل #مادر ش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف  و بوته علف…
علف رو از ریشه درآورد و از شدت #گرسنگی شروع کرد #خاک ریشه ها رو خوردن…
با خودم گفتم الان مادر اون #بچه به من #فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته…
اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم…
#خاک_میخوریم_اما_خاک_نمیدهیم…
اونجا بود که اشکم دراومد.
.
منبع: #کتاب گلچین خاطرات ستارخان
.
.
درود بر مادرانی که بخاطر نان و بخاطر #آزادی های وهمی فرزندانشان را #حقیر و #ترسو بار نمی آورند ✊
.
درود بر مادران عزتمند و قوی که #شیرمرد تربیت میکنند ✊
.
درود بر مادران شهدا که به فرزندانشان آموختند جان بدهند اما نگذارند به اسلام آسیبی برسد ✊
.
.
#سالروز_اجرای_قرارداد_ننگین_برجام
#برجام_دوساله_شد 😐
مقاومت! #روحانی #برجام #درخت_برجام
Read more
مادر شدن و مادر بودن رو با تو تجربه کردم اومدی و شدی همه ی دنیام،حالا از اون روزها هفت سال میگذره،خیلی ...
Media Removed
مادر شدن و مادر بودن رو با تو تجربه کردم اومدی و شدی همه ی دنیام،حالا از اون روزها هفت سال میگذره،خیلی زود... مرد کوچک من،قشنگم،هفت سالگیت مبارک۹۵/۳/۴ + از ته دلم برات سعادت و خوشبختی آرزو میکنم میخوام به همیه ی رویاهای دور و نزدیکت برسی:-) از خوراکیارو هم یادم رفت عکس بگیرم،خوردیم تموم شد، ... مادر شدن و مادر بودن رو با تو تجربه کردم
اومدی و شدی همه ی دنیام،حالا از اون روزها هفت سال میگذره،خیلی زود...
مرد کوچک من،قشنگم،هفت سالگیت مبارک۹۵/۳/۴
+ از ته دلم برات سعادت و خوشبختی آرزو میکنم میخوام به همیه ی رویاهای دور و نزدیکت برسی:-)
از خوراکیارو هم یادم رفت عکس بگیرم،خوردیم تموم شد، بعد یادم اومد:-[ پ ن: کار قشنگیه که به جای تولد بچه ات،سالگرد مادر شدن خودت رو تبریک بگن،به من که خیلی چسبید:-* #تولدت_مبارک #عشقم #مرد_کوچک_من #هفت_سالگی #تم #آبی #کادو #کیک #بادکنک #کاردستی #فرفره
Read more
مادرم به خاطر نابه‌سامانی روحی مجبور شد دو شب و سه روز در بیمارستان بستری بشه. بیدادِ مرگ پدرم او رو ...
Media Removed
مادرم به خاطر نابه‌سامانی روحی مجبور شد دو شب و سه روز در بیمارستان بستری بشه. بیدادِ مرگ پدرم او رو رها نمیکنه. پدرم دستگیر شد بدون هیچ مدرک و گواهی. پدرم از پیش ما رفت بدون اینکه چیزی روشن بشه. امروز مادرم مجبوره جدایی از فرزندانش رو هم تحمل کنه. ممنوع‌الخروجی‌اش ادامه بیدادِ مرگِ همسرشه. چرا باید ... مادرم به خاطر نابه‌سامانی روحی مجبور شد دو شب و سه روز در بیمارستان بستری بشه. بیدادِ مرگ پدرم او رو رها نمیکنه. پدرم دستگیر شد بدون هیچ مدرک و گواهی. پدرم از پیش ما رفت بدون اینکه چیزی روشن بشه. امروز مادرم مجبوره جدایی از فرزندانش رو هم تحمل کنه. ممنوع‌الخروجی‌اش ادامه بیدادِ مرگِ همسرشه. چرا باید یک مادر... یک همسر... یک انسان با چنین خشونتی روبه‌رو بشه و ــ از اون مهم‌تر ــ چرا باید ترس از خشونت‌های آتی سایه بر زندگی‌مون بندازه. از کجا میشه بی‌داد رو به داد تبدیل کرد؟

My mom was hospitalized for two nights and three days. She was suffering from anxiety attacks. The violence of the death of her husband doesn't leave her. My father was arrested without a shred of evidence. He died without us knowing for what reason. Four months have passed and we are still in the dark. Today, my mom is forced to be separated from her own children. Her travel ban is the continuation of the violence of her husband's death. Why should a mother, a spouse, a human being face such violence, and -- more importantly -- why should fear of possible violences cast such shadow on our lives. Where should we find the peace of justice within the violence of injustice?
#bringmaryamhome #kavousseyedemami #کاووس_سیدامامی
Read more
 #داستان #به_لیمو #قسمت_اول <span class="emoji emoji1f49a"></span><span class="emoji emoji1f49a"></span><span class="emoji emoji1f49a"></span><span class="emoji emoji1f49a"></span> حیاط خونه ی مادربزرگ ،بهاروتابستون همیشه بوی شکوفه های لیمو ...
Media Removed
#داستان #به_لیمو #قسمت_اول حیاط خونه ی مادربزرگ ،بهاروتابستون همیشه بوی شکوفه های لیمو می داد. همیشه می گفت تابستون شکل اصغرآقامون می ده و بهار هم که من بودم.وعاشق درخت لیموش بود.وسط حیاط یک حوض داشت که همیشه پراز ماهی های قرمز بود و دورتا دورش هم گلدونهای رنگی.می گفت آخه اصغر آقا هروقت ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_اول
💚💚💚💚 حیاط خونه ی مادربزرگ ،بهاروتابستون همیشه بوی شکوفه های لیمو می داد.
همیشه می گفت تابستون شکل اصغرآقامون می ده و بهار هم که من بودم.وعاشق درخت لیموش بود.وسط حیاط یک حوض داشت که همیشه پراز ماهی های قرمز بود و دورتا دورش هم گلدونهای رنگی.می گفت آخه اصغر آقا هروقت ازسرکاربرمی گرده.می آد و توی حوض دستاشومی شوره باید یک زیبایی باشه ،باید بوی گل بیاد تا خستگیش بره بیرون وهمونجا پای حوض تموم گرفتگی بدنش رو به آب می سپرد.ودور و اطرافشونگاه کنه و ببینه که من با لب خندون ،حوله به دست ایستاده باشم وبگم خسته نباشی .بعدش هم کتش رو به من بده و بگه درمونده نباشی نازخاتونم.مادربزرگ می گفت بهارها و پاییز ها که هوا نه سرد بود و نه گرم ما نهارمون رو روی میز توی حیاط زیر همون درخت لیمو می خوردیم.روزایی که اصغر اقا خسته وبی رمق بود.ازهمون صبح که می رفت بیرون،میدونستم که اصغرآقا خیلی خسته س.به دلم گواه بود.انگارمنم با اون بودم.برای همین،سفره ی نهار وشربت به لیموش روآماده می کردم ومی دونستم ساعت یک خونه س...
.
. #نویسنده: #راحل_ظ .
.
.
.
🍀☘🌿
#لیمو #مادربزرگ #پدربزرگ #گل #عشق #مادر #گلستان #حوض #بوشهر #بوشهریا #صفا #عهدوپیمان #خندان #دوستداشتن #تابستان #بهار #داستان_ما_در_زمین
Read more
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود ...
Media Removed
وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه واسه خونه ی مصیب ... وقتی بهت نگاه می کنم منو با خودت می‌بری به روزایی که پر بود از شوق و ذوق عید من و تو و لباسایی که مثل هم بود تو بقچه ای که تو خونه ی مادر بسته می شد و خونه ی مادربزرگ باز می شد بعد باهم راه میفتادیم تو محله تا عید رو ببریم تو خونه ها آخ که چه قدر دلم تنگ شده واسه اون روزا
واسه آقابزرگ جوجو بابا ننه
واسه خونه ی مصیب عمه بتول عمو حاجی عمو عباس
واسه تشتک محله ی بالا واسه قالیخونه واسه شرابه واسه ی همه ی چیزایی که باتو برام زیباتر بود
واسه دعواهامون واسه آشتی هامون واسه ی دست به یکی کردنامون
تو قدیمی ترین رفیق من بودی من و تو باهم رویاهامونو ساختیم تو رویاهامون شعر بود موسیقی بود تئاتر بود اما دوری نبود اما ناکامی نبود
قرار نبود یکیمون برسه و اون یکی نه
من میدونم توو فکر تو چی میگذره من خلاقیت تورو دیدم از همون بچگی وقتی تو تنها کسی بودی که تو جمع شش نفره ی ما زودتر از همه جای آجیلای شب عیدو پیدا می کردی
حالام هفت روز از عید گذشته دوباره به ما کمک کن بهروز
من همه چیز رو گم کردم من شادی هامو گم کردم هرچی میگردم آقابزرگ و جوجو و ننه و بابا رو پیدا نمی کنم
حتما دلیلی داره که تو شب هفتم عید به دنیا اومدی
من میدونم دلیلش چیه
بهار
شادی
باهم بودن
هفت
عدد تکامل
جمعه
تعطیلی
بهار و هفتم
یعنی حلقه ی وصل
حلقه ی وصل ما همه .
.
.
آخ داشت یادم می رفت بهروز
تولدت مبارک
پیرتر شدی اما خوشحالم که برادری و رفاقتمون هم پیرتر شده
.
.
.
راستی یه چیزی روز اول بهار هم تولد پاییز خونه ی ما بود به پاییز هم تبریک میگم یه پست طوفانی بهش بدهکارم باشه به موقعش .
.
.
#تولدت_مبارک_بهروز_جان
#هفتم_عید
#بهروز_رحیمی
#تولدت_مبارک_پاییز_جان
#اول_فروردین
#بازم_هوامو_داشته_باش_و
#کودکی
#شادی_اموات_صلوات
#مهدی_رحیمی_زمستان
Read more
. یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ...
Media Removed
. یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ببینم  شیخ یه نگاش کرد دید اهل دله.. شیخ فرمود فلانی چهل شب شبی صدبار این آیه را بخوان «رب ادخلنی مدخل صدق....» شب چهلم آقایت را می بینی... عارف میگه رفتم چهل شب شبی صدبار این ایه رو خوندم.چهل شب گذشت ... .
یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ببینم 
شیخ یه نگاش کرد دید اهل دله..
شیخ فرمود فلانی چهل شب شبی صدبار این آیه را بخوان «رب ادخلنی مدخل صدق....»
شب چهلم آقایت را می بینی...
عارف میگه رفتم چهل شب شبی صدبار این ایه رو خوندم.چهل شب گذشت و شب چهلم خبری نشد.
همه خوابیدیم.نصف شب دیدم صدام میکنن از خواب بیدار شدم دیدم این صدا رو زن و بچه نمیشنون اومدم توی کوچه دیدم اقا حجت ابن الحسن توی کوچه ایستادن اما پوشیه زده و به نورش کل کوچه روشنه
حضرت فرمود:فلانی تو فکر میکنی ما بچه های مادرمون زهرا(س)را نمیتونیم غذا بدیم.
حضرت این را فرمود و رفت.
گفتم:عجب بعد چهل روز و چهل شب در به دری و ذکر و یک عمر دنبال آقا بودن امشب هم که آقا را دیدیم آقا اینکارو با ما کرد.
صبح اومد محضر شیخ رجبعلی خیاط و ماجرا را تعریف کرد.
شیخ گفت:میدونی علت چیه؟؟
گفتم:نه!!
شیخ گفت:عطار یادته دیروز صبح یه بچه یتیم علویه سید اومد در مغازه ات گفت مادرم خواسته یه صابون بدید بچه ها رو بشورم بعدا پولش را میارم و تو از جای دیگری ناراحت بودی یه داد زدی سر این بچه و گفتی:
برو بینم بابا...مادر تو هم فقط مغازه ما رو بلده ....
دل اون بچه سید رو شکستی..
و این بود که آقا هم شب بهت فرمود:فلانی تو فکر میکنی ما بچه های مادرمون زهرا(س)را نمیتونیم غذا بدیم. .. .
حواسمون به رفتارا و کارامون باشه که آقا حواسش به رفتارو کارامون هست. ‌.
محمد_نبی_الله
#علی_ولی_الله
#فاطمه_زهرا
#حسن_ابن_علی
#حسین
#سید_الساجدین
#ابوالفضل_عباس
#المهدی
# #علی_اکبری
#علی_اصغر
#آجرك_الله_امام_زمان
#_موسی_کاظم
#جعفر_صادق
#محمد_تقي
#يا_باب_الحوايج
#اللهم_عجل_لوليك_فرج
#دعای_فرج
#شهید
#علي_نقي
#مدافعان_حرم
#کربلا
#یا_زینب
#فرج
#ظهور
#گل_نرگس
#یاقائم_آل_محمد
#یاصاحب_الزمان
#یا_بقية_الله .
#ابا_صالح
#جمعه
Read more
. بعضیا یجوری منت پست گذاشتنشون و خانواده خاصی بودنشونو میزارن انگار دارن شاطری میکنن 4 ماهه حفوق ...
Media Removed
. بعضیا یجوری منت پست گذاشتنشون و خانواده خاصی بودنشونو میزارن انگار دارن شاطری میکنن 4 ماهه حفوق نگرفتن. اقا منت سر کی میزاری مرتضی؟ با فالورای خریداری شده؟ ببند برو اقا جان پست نزار تو بری نمیگن عه این پیج چرا بست چرا رفت تازه خوشحالم میشن. مرتضی هواداری با منت نمیخواد اونقدر هوادار داره که ... .
بعضیا یجوری منت پست گذاشتنشون و خانواده خاصی بودنشونو میزارن انگار دارن شاطری میکنن 4 ماهه حفوق نگرفتن.
اقا منت سر کی میزاری مرتضی؟
با فالورای خریداری شده؟
ببند برو اقا جان پست نزار تو بری نمیگن عه این پیج چرا بست چرا رفت تازه خوشحالم میشن. مرتضی هواداری با منت نمیخواد اونقدر هوادار داره که با پیج بی پیج بیان کنارش.
ماه های پیش دختر و پدر کانادایی که مادرشون فقط ایرانی بود اومده بودن سر مزار مرتضی اونم وقتی که دختر اصلا انگلیسی زبان بود.
مرتضی سراسر دنیا هوادار داره احتیاجی به یه مشت هوادار نمای اذیت کن نداره که راه به راه مثل یه شو من بخوان جلب توجه کنن و حاشیه درست کنن.
اگه دوسش داری بی منت بمون اگه نداری جمع کن برو چرا منت میزاری سر مرتضی؟
طرف اومده پست گذاشته چرا مادرش جمعه رفته سر خاک شنبه که هوادارا میان نیومده. مادر طفلی شب تولد قلبش گرفته بود اواسط مجلس اومد یه گوشه اونقدر حالش بد بود که دکترش گفته نباید تو جمعیت و جای شلوغ باشه بعد انتظار دارن با اون حال بیاد وسط گرما که تو ببینیش؟
خجالت نمی‌کشید؟ هرچقدرم ماها داغدار باشیم اندازه خانوادش نیستیم پس یکم حجب و حیا داشته باشیم و درخواستای مسخره نکنیم
Read more
. . . عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: ...
Media Removed
. . . عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود. - ... .
.
.
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد..! .
.
#نازنین_هاتفی
Read more
تقديم به مادر عزيزم <span class="emoji emoji2764"></span>️ . . . به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم میگن:جانم! و هروقت صدامون ...
Media Removed
تقديم به مادر عزيزم ️ . . . به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم میگن:جانم! و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها؟ به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند از یک مادر نگهداری کنند! به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون ... تقديم به مادر عزيزم ❤️
.
.
.
به سلامتی همه مامانایی که هروقت صداشون کنیم
میگن:جانم!
و هروقت صدامون می کنن،میگیم:چیه؟ها؟

به سلامتی مادرایی که می تونند تا 10 تا فرزندشونا
نگهداری کنند اما 10 فرزند نمی تونند
از یک مادر
نگهداری کنند!

به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاد بچه هاشون دادند ،
ولی تو پیری
بچه هاشون خجالت میکشند
ویلچرشون
رو هل بدند!

به سلامتی مادری که وقتی غذا سرسفره کم میاد ،اولین کسی که از اون غذا
دوست نداره خودشه!

به سلامتی مادر
تنها کسی که وقتی شکمشو لگد می زدم
از شدت شوق می خندید!

به سلامتی
مادرکه دیوارش
ازهمه کوتاه تره !!!!!
خدایا اگه مادرامون هستند برامون حفظشون کن واگرنیستند خدایا مهمان توهستند
پس خیالم راحته که میزبانشون همه چی تمامه!هرکی مادرشو دوست داره کپى کنه
،به سلامتیه مادرم"

بی منت بزرگم کرد
بی منت مهربونیاشو خرجم کرد
بی منت عمرشو به پام ریخت
بی منت خوابشو زد تا من راحت بخوابم
بی منت غذا درست کرد جلوم گذاشت
بی منت لباسامو شست
بی منت قربون صدقم رفت
بی منت آرزوهاشو باهام تقسیم کرد
بی منت لباسامو اتو کرد
بی منت به حرفام گوش داد
بی منت بهترینارو برام خواست
Read more
عشق رویایی پارت چهارده راکش رفت و موزیک گذاشت همه داشتن میرقصیدن اهیل غرق صنم و زیباییش شده بود دست ...
Media Removed
عشق رویایی پارت چهارده راکش رفت و موزیک گذاشت همه داشتن میرقصیدن اهیل غرق صنم و زیباییش شده بود دست و پاشو گم کرده بود تقریبا سه ساعتی میسد که داشتن میرقصیدن ساعت سه نصفه شب بود همه خسته بودن و رو مبل ولو شده بودن اما صنم و اهیل پای قولشون بودن و داشتن میرقصیدن حتی پاهاشون تاول زده بود اما اصلا دردش حس ... عشق رویایی پارت چهارده
راکش رفت و موزیک گذاشت همه داشتن میرقصیدن اهیل غرق صنم و زیباییش شده بود دست و پاشو گم کرده بود تقریبا سه ساعتی میسد که داشتن میرقصیدن ساعت سه نصفه شب بود همه خسته بودن و رو مبل ولو شده بودن اما صنم و اهیل پای قولشون بودن و داشتن میرقصیدن حتی پاهاشون تاول زده بود اما اصلا دردش حس نمیشد اخه اونا عشقشون خیلی بزرگ بود تقریبا روی تمام اهنگ ها رقصیدن شاد،غمیگن،رپ،پاپ،هندی،خارجی همه جو رقصی داشتن.
توی هند
مدیر دانشگاه به پدر و مادرای اینا زنگ زده بود و گفته بود که تقریبا یه هفته هست که دانشگاه نیومدن به پدر صنم هم گفته بود
اسد:بزار این دختره بیاد هند دیگه نمیزارم بره
همه پدرا و مادرا شاکی شدن
مدیر:لطفا به همه بگو فردا یه جلسه هست باید بیان
معاون:فقط به پدر و مادرای اون اکیپ؟
مدیر:اره بگو سریع بیان.
نجما یه خواهر داشت به اسم آرتی که وقتی تمام اینارو شنید زنگ زد به نجما و تما ماجرا رو تعریف کرد
نجما با عصبانیت گوشی رو زمین کوبوند همه از حرکت نجما ترسیدن اخه اون سردستشون بود
نجما:چه خبرتونه؟همه بیاین یه موضوع مهمی پیش اومده
پیمان:چی شده خانم؟
نجما:هیات مدیره به اکیپ ما شک کردن و مادر و پدرامون فردا توی دانشگاه جلسه دارن.
زویا:اصلا برام مهم نیست من که خونمون رو ترک میکنم نجما میشه خونتو واسه ما بدبختا که خانوادمون دوسمون ندارن اجاره بدی؟
نجما:اجاره؟حرفشم نزن این خونه ی خودتخ زویا از حرفت عصبانی شدم
زویا:اختیار داری.اسد تو حاضری با عشقت توی این عمارت زندگی کنی؟
اسد دو دل شده بود نه تنها اسد بلکه همه دودل شده بودن
اسد:البته ولی اگر پیدامون کنن چی؟
نجما:اینجا یه جای متروکه هست و کسی مارو پیدا نمیکنه و خودمم تصمیم دارم با عمران اینجا بمونم
راحت:من و حیا هم میمونیم
صنم:سحر اجی ما میمونیم دیگه مگه نه؟
سحر:البته با عشقامون و همه تصمیم گرفتن که بمون.
#ساهیل_درداستان
چطور بود؟کامنت
Read more
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است. یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست........معلم ...
Media Removed
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است. یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست........معلم که بهش بر خورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست........ اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت........ دانش آموز با پای لرزون پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه علی هم ... معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است.
یکی از دانش آموزها بلند شد و گفت:
آقا اجازه یک با یک برابر نیست........معلم که بهش بر خورده بود گفت:
بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست........ اگه ثابت نکنی پیش بچه ها به فلک میبندمت........ دانش آموز با پای لرزون پای تخته و گفت:
آقا من هشت سالمه علی هم هشت سالشه......... شب وقتی پدر علی میاد خونه با علی بازی می کنه اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه.
چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه میره تو کوچه بازی می کنه اما من بعداز مدرسه باید برم ترازومو بردارم برم رو پل کار کنم....... محسن مثل من هشت سالشه چرا از خونه محسن همیشه بوی برنج میاد اما ما همیشه شب ها گرسنه می خوابیم.......... شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر سه ماه یک بار کفش میخره و اما من سه سال یه کفش می پوشم........... حمید مثل من هشت سالشه چرا همیشه بعداز مدرسه با مادرش میرن پارک اما من باید برم پاهای مادر مریضم و ماساژ بدم و........... معلم اشکهایش را پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت یک با یک برابر نیست
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> وسطاي سالاي دانشگاه بود و من هر روز بايد پنج صبح بيدار ميشدم كه برم يه شهر ديگه و به كلاساي هشت صبم ...
Media Removed
وسطاي سالاي دانشگاه بود و من هر روز بايد پنج صبح بيدار ميشدم كه برم يه شهر ديگه و به كلاساي هشت صبم برسم، روزي سه ساعت از وقتم صرف رفت و اومد ميشد.. بچه هام خيلي كوچيك بودن و يه سري همكلاسي ايراني به پستم خورده بودن كه تنها چيزي كه براشون مهم نبود نكهداشتن حرمت نون و نمك بود و سر سوزن رفاقت و معرفت.. من ... ➿➿
وسطاي سالاي دانشگاه بود و من هر روز بايد پنج صبح بيدار ميشدم كه برم يه شهر ديگه و به كلاساي هشت صبم برسم، روزي سه ساعت از وقتم صرف رفت و اومد ميشد.. بچه هام خيلي كوچيك بودن و يه سري همكلاسي ايراني به پستم خورده بودن كه تنها چيزي كه براشون مهم نبود نكهداشتن حرمت نون و نمك بود و سر سوزن رفاقت و معرفت.. من بي تجربه، صفر كيلومتر و مادر ترزا بدجور تو اين هيرو بير همه چيم قاطي شده بود و نميدونستم دارم چيكار ميكنم فقط غريزه اي ميرفتم جلو.. دلم ميخواست دل همه رو به دست بيارم و بخاطرش زندگي كردن و لذت بردن از بودنم رو فراموش كرده بودم.. فكر ميكردم خوشبختي يعني دورت شلوغ باشه و همه دوستت داشته باشن، حالا به هر قيمتي.. هر هفته مهموني، شيش جور غذا، ميز از تجريش تا ميدون آزادي، سنگ صبوري و خوردن غصه اره اوره شمسي كوره و اجراي نقش فردين محل.. وقت هم نمي كرديم دونه دونه اينارو بذاريم زير ذره بين تا كه ببينيم اين قوم ابوالهل به جز مليت ايراني چي چيشون با ما مشتركه.. هيچوقت يادم نميره يه روز حس كردم نفسم ديگه بالا نمياد، از همه طرف زير فشار بودم.. رفتم پيش دكتر خونوادگيمون كه شد فرشته زندگيم و قانون بالن و وزنه ها رو بهم ياد داد.. از اون روز سالها ميگذره و شناختن وزنه هاي "اضافي" و باز كردن و پرت كردن شون براي من خيلي طول كشيد، ولي سبك شدم، اوج گرفتم، آروم شدم، هر چي فاصله من از اين وزنه هاي افتاده رو خاك بيشتر شد خودمو بيشتر شناختم، قوي تر شدم و غرور شكسته م ترميم شد.. ياد گرفتم كه حتي اگر دورم خلوت باشه ميتونم احساس كامل بودن و رضايت داشته باشم.. كه قرار نيست همه آدمهاي دنيا از من خوششون بياد.. كه بخاطر غربت و تنهايي به هر ننه قمري چراغ سبز نشون ندم.. كه خوشبختي يعني بودن با اون چند انگشت شماري كه تو رو همون جوري كه هستي ميخوان، نه كمتر نه بيشتر.. وزنه هاي "اضافي" تون رو پيدا كنين.. اوج گرفتن شما يعني اوج گرفتن همسر، فرزندان و مهمترين آدمهاي زندگيتون.. چرا كه آدمي كه خودش بال و پرش بسته شده باشه هرگز بتونه سكوي پرش كسي باشه.. قرار نيست ما قهرمان زندگي همه آدمهاي دنيا باشيم.. قراره ما قهرمان زندگي اول خودمون و بعد آدمهاي مهم زندگيمون باشيم.. يه روزي من بي تجربه و صفر كيلومتر دلم ميخواست براي همه آدمها مادري كنم ولي به مرور زمان ياد گرفتم، با مادري كردن درست براي بچه هاي خودم ميتونم به جاي راضي كردن يه ملت طلبكار و ناراضي، دو نفر شهروند كار درست به جامعه تحويل بدم.. اينم بگم اينجور تغيير تحول هاي اساسي مستلزم زمان، صبر و انرژيه و اولين قدمش داشتن يه اراده آهنين.. #azajoon
Read more
نمیدونم اصلا چرا دارم اینارو اینجا میگم . شاید واس اینکه با دنیام ک شکل هیچ کس نیس آشنا بشین یا قدر مادراتون ...
Media Removed
نمیدونم اصلا چرا دارم اینارو اینجا میگم . شاید واس اینکه با دنیام ک شکل هیچ کس نیس آشنا بشین یا قدر مادراتون رو بیشتر بدونین.. ببین؟ خیلی قدرت میخاد یه پسر جوون تنها بیاد سر خاک مادرش شاید درک نکنی ولی اینجا تنها نقطه ایی ک احساس ضعف میکنم . حس میکنم یه آدم خیلی ضعیفم . حتی وقتی ب این سنگ سفید داشتم نزدیک ... نمیدونم اصلا چرا دارم اینارو اینجا میگم . شاید واس اینکه با دنیام ک شکل هیچ کس نیس آشنا بشین یا قدر مادراتون رو بیشتر بدونین.. ببین؟ خیلی قدرت میخاد یه پسر جوون تنها بیاد سر خاک مادرش شاید درک نکنی ولی اینجا تنها نقطه ایی ک احساس ضعف میکنم . حس میکنم یه آدم خیلی ضعیفم . حتی وقتی ب این سنگ سفید داشتم نزدیک میشدم ضربان قلبم رفت بالا.. مادر ک نداشته باشی هیچ کس نمیخادت . هر کی هم ادعای خواستنتو کنه فیکه . تنها کسی ک واقعا دوسم داشت مادرم بود. منو هیچ مشکلی نمیتونه شکست بده ولی اینجا ..... من ب اون دنیا و بهشت و جهنم و هیچ قدرتی هیچ اعتقادی ندارم . اما اگه وجود داشته باشه پس احتمالا میبینمش.. اگه باشه ارزو میکنم همین الان بمیرم .. چون از وقتی رفت من تبدیل ب یه سنگ شدم . و البته تنها... نمیدونم چیو باور کنم ؟ نعرهای ظهر یا ک گریهای شب کنار عکس مادر. بدون مونس . نمیدونم این عشقه یا ک فاجعست .. یهو دیدی ما هم جان ب جان تسلیم کردیم ب خودش آخر ................
Amir hooshmand
Read more
داستان واقعي كه در يك كشور عربية اتفاق افتاده راوي ميگه دوستي داشتم كه مثل يك برادر بوديم در حاثه ...
Media Removed
داستان واقعي كه در يك كشور عربية اتفاق افتاده راوي ميگه دوستي داشتم كه مثل يك برادر بوديم در حاثه تصادف دوستم از دنيا ميره خلاصه ميگم... اين دوست من فريب خورده بود سايتي راه اندازي كرده بود سايت هاي مبتذل (s)نعوذ باالله رفته بود با يكي از شركتها شيطاتين انس كه مردم رو گمراه ميكنن وفريبش دادن ... داستان واقعي
كه در يك كشور عربية اتفاق افتاده
راوي ميگه دوستي داشتم كه مثل يك برادر بوديم
در حاثه تصادف دوستم از دنيا ميره
خلاصه ميگم...
اين دوست من فريب خورده بود سايتي راه اندازي كرده بود سايت هاي مبتذل (s)نعوذ باالله
رفته بود با يكي از شركتها شيطاتين انس كه مردم رو گمراه ميكنن وفريبش دادن و سه سال مشترك شده وگروه هاي درست كرده بود كه تمام براي مردم اتوماتيك ميره يعني شركت براي اين شخص فيلم هاي مبتذل ميرفته و اونم براي تمام گروه ها سند اتوماتيك ميره
وخوشحال بود كه عجب كاري و عجب تجارتي!!!
واين جوان از دنيا ميره😞
ودوستش ميگه من در حالي كه نعشي بر دوشم بود و در دلم داشتم گريه ميكردم و ميسوختم وكسي از حال من با خبر نبود😭
كه اين دوست من الان بر روي شانه هاي منه به سوي قبرستان ميره به سوي منزلت اخرتش
مادرش ميگه هر شب تو خواب ميديدم كه چند نفر از بچه ها هرشب بر روي قبر پسرم ادرار ميكردند ترسيده بود و رفت اب خريده بود تو مساجد به عنوان صدقه جاريه براش اب خريده بود اما اون مسكين هر روز براش صدقه ميداد و دعا ميكرد
اما مادر مسكين و داغ ديده نميدانست پسرش چه كاري كرده و چه بلايي بر سر خودش اورده😭
ميگفت هركاري كرديم نميتونستيم رمزش باز كنيم و نميشد ببنديم و قفلش كنيم وبراي گروه ها ارسال نشه وجلوي اين فحشا را بگيريم وبا رئيس شركت اصلي با آن شيطان بزرگ وآن ابليس بزرگي كه جوان هاي ديگر را گمراه ميكرد پيدا كرديم حرف زديم و گفت متاسفانه از دست من كاري ساخته نيست وبايد صاحب خود حساب باشه و سه سال قرار داد داره و بعد سه سال خودش اين قرار داد بسته ميشه
لااله الا الله😭
سه سااااال
سه سال بايد اين فيلم هاي مبتذل براي گروه ها دست به دست بشه و اون در قبرش بخوابه و سه سال بايد اين گناها رو در قبرش تحمل كنه؟؟؟؟
لااله الا الله چه گناهي و چه اشتباهي از اين بالاتر ...
ادامه دارد...
Read more
وقتی به این مناطق می رویم کیف می کنیم . می گیم چه هوای خوبی چه جای با صفای ولی این جور نیست . بچه های مدرسه ...
Media Removed
وقتی به این مناطق می رویم کیف می کنیم . می گیم چه هوای خوبی چه جای با صفای ولی این جور نیست . بچه های مدرسه رو باید سوار همچین وسیله پر خطری بشن تا به مدرسه که اون پایین است بروند مادر همراه آنها صبح زود پیاد می روند . دوباره مادر باید بره فرزندشو بیار . رفت و آمد بسیار سخته . در این آبادی ها که کم هم نیست بخاطر ... وقتی به این مناطق می رویم کیف می کنیم . می گیم چه هوای خوبی چه جای با صفای ولی این جور نیست . بچه های مدرسه رو باید سوار همچین وسیله پر خطری بشن تا به مدرسه که اون پایین است بروند مادر همراه آنها صبح زود پیاد می روند . دوباره مادر باید بره فرزندشو بیار . رفت و آمد بسیار سخته . در این آبادی ها که کم هم نیست بخاطر ارتفاعات ضربان قلب سریع تر کار می کنه چون در کوه سخته رفت و آمد و دریچه قلبشان گشاد میشه به گفته اهل آبادی زود فوت می کنیم ... حالا خدا را شکر کنیم به خاطر نعمت های که به ما داده و قدرشو نمی دانیم . راه رفتن روی زمین صاف نعمت بزرگیه...
Read more
To be honest, I was going to do something like top ten pictures of the year, but I ended up going up and ...
Media Removed
To be honest, I was going to do something like top ten pictures of the year, but I ended up going up and down in my #instagram feed... در نتیجه بهتر به نظر رسید که یه چیزی پست کنم که خودم هیچ ایده ای ندارم چیه و کجا و کِی گرفتم! سال #1396... باید بگم قبل از اینکه بهش برسیم، یه سال غول و مزخرفی بود برای من ... To be honest, I was going to do something like top ten pictures of the year, but I ended up going up and down in my #instagram feed... در نتیجه بهتر به نظر رسید که یه چیزی پست کنم که خودم هیچ ایده ای ندارم چیه و کجا و کِی گرفتم!
سال #1396... باید بگم قبل از اینکه بهش برسیم، یه سال غول و مزخرفی بود برای من به شخصه. همون طور که تمام کسانی که کنکور دارند میدونند، یکی از چیزهایی که بیشتر آدم ها اول #دبیرستان حساب می‌کنند، سالیه که #کنکور میدن. و من از این سال وحشت داشتم... این سال... با تمام بدی هاش، چیزهای خوبی هم داشت!
بزارید از اول بریم.
خب توی این سال، بهارش، دبیرستان ما... تمام شد. وای که چقدر زود گذشت و چه سال آخرش با تمام سختی هاش شیرین بود. سالی بود که صمیمیت و تلاش همه ی معلم ها بیشتر به چشم میومد، با اینکه قبلاً هم خیلی زحمت میکشیدند ولی این دفعه میدیدیمش. واقعا ممنونم از تک تکتون. میدونم قبلا هم شاید تشکر کرده باشم، ولی باز هم ممنونم. (خا حالا... میدانم میانگین زیادی تشکر میکنم! ولی یکی #مادر و #پدر آدم، یکی #معلم هایی که آدم دوست داره، هیچ وقت نمیتونه به اندازه ی کافی تشکر کنه ازشون). توی این #بهاری که گذشت، من یکی از مرد های مهم زندگیم رو از دست دادم. #پدربزرگم. اولین کسی که این قدر بهم نزدیک بود و رفت. یهو. و طبق معمول همیشه، من در جریان هیچی نبودم و (ببخشید ولی) به خاطر کنکور مزخرف، دیر بهم گفتن. شاید بخواهید بگید چه جوری یه نفر میتونه این قدر نفهم باشه که نفهمه یه همچنین چیزی رو؟! باید بگم که... بعضی وقتها نمیخوای یه سری چیزها رو بفهمی.. #enough_of_tears now.
میریم به امتحانات زیبای #خرداد... آخ. و این فکر که آیا قبول میشیم یه سری از این امتحانات رو یا نه! این قدر به عرفان رسیده بودیم ما اون آخر ها!
با فکرشون هم آدم استرس میگیره! (ببخشید کلمات رکیک استفاده میکنم ولی) (نکبت! اَه! ایشه!) و #کادوی تولدی که باید اون زمان میدادم ولی هنوز دستمه! (یعنی رکورد زد توی رو دست موندن این کادوعه!) اگه خستگی شدید، بریم پست بعد.
ها؟ خسته نشدید؟
من چی کنم؟! من خسته شدم! مگه دست شماست که بریم #پست بعدی یا نه؟!؟! اینقدر بدم میاد یکی این جوری کَشْک میشه! اَه!
#بهار #سال_نو #خلاصه
Read more
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده ...
Media Removed
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد... بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌. سفره رو سه نفره چیدم،..‌ ... .
ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود،
که باید حتما ثبت میشد...
ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد...
بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌.
سفره رو سه نفره چیدم،..‌ با ظرفهای صورتی که به عشق نیلا صورتی خریدمشون..‌‌.
شمع رو تو جاشمعی که خودش پارسال تو #ایکیا انتخاب کرد و گاهی داخلش تولد بازی میکرد روشن کردم، و یه قلب قرمز آی لاو یو هم داخلش گذاشتم....
راستی....‌
دیروز عصر یه خوابِ عرفانی قشنگی دیدم...
میگن روحِ از دست رفته ها پیشمون هستن،اما چون از یه فرکانس دیگه هستن،ما درک نمیکنیم،اما اگه بلد باشیم میتونیم حسش کنیم،برا من هم دیروز تو خواب این اتفاق افتاد،
تو اتاق خوابمون،خواب بودم که دیدم...‌
من تو آشپزخونم،...یهو یه صدا از اتاق اومد،رفتم تو اتاق گفتم نیلا مامان تو اینجایی؟!یهو تو خواب احساس کردم که یه نیرویی منو میشکونه بالا و من لحظاتی تو خواب رفتم تو هوا و بعد احساس بی حسی توبدن، که وقتی هوشیار شدم،همون بی حسی رو تو بدنم احساس کردم و دعا کردم....
اون حس رفت...‌ اما دعام برآورده شد...
خدایا شکرت و نیلاجانم ممنونم ازت،فرشته ی قشنگم...
تو نیستی..
اما حضورت کاملا تو زندگیِ ما معلوم و مشخصه
تا ابد دوستت دارم و افتخار میکنم مادرِ فرشته ای چون تو بودم...
.
دوستان سرویس ظرفهام #ایکیا هست،چند وقت پیش از بازار ستاره قشم،خریدم..
البته این سرویس ها هجده تایی هست،من دیس و کاسه بزرگ و کوچیکهاشو جدا خریدم،،کاسه بزرگ و کوچیکش مارک ایکیا نیست،اما دیس ایکیاست...‌
.
اون پشت هم بورانی اسفناجِ ک برای اولین بار درست کردم،اسفناج رو آب پز کردم و با گوشت کوب دستی له کردم و نمک و نعنا زدم و دوحبه سیر رنده کردم داخلش و بعد ماست ریختم و آماده ی سرو شد
نوش جان...
جوجه هارو هم از شب قبل با پیاز حلال شدهو نمک و ماست و یه قاشق روغن مایع وزردچوبه و کمی رنگ غذا و فلفل سیاه و کاری و آویشن و پودر سیر و دارچین مزه دار کردم و امروز ظهر جاتون خالی سیخ زدیم و کباب کردیم تو منقل...
.
دیزاین نهایی هم بخاطر دیرنشدنِ ناهار عجله ای شد،سفره نامرتبِ مهم برام ثبتِ خاطره ش بود💖🙏
.
الی جونم جات خالی،یادت کردیم
مریم جان، انشاالله بزودی باهم میریم بیرون،شرمنده اگه نینیه تو دلت هوس کرد،ببخش گلم...
.
پری جونم اولین بار اسم ایکیا رو ازت شنیدم،یادش بخیر .
@pari_kianii .
.سمیرا جون دیگه قسمت شد،بقیه ی اون ظرفهارو هم خریدم...😍یادش بخیر اون شب،بازم بیا پیشم
@samirab1386
۹۷.۲.۱۷
Read more
. گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک ...
Media Removed
. گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک شهریور؟ همین که شام دم دستی داریم به این خوش عطری، همین که عطر زعفرون ناهار هنوز خودش رو لا به لای دونه‌های برنج حفظ کرده و موقع گرم کردنِ دوباره برای شام با زیرکی خودش رو وارد لا و لوهای آشپزخونه میکنه، ... .
گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک شهریور؟ همین که شام دم دستی داریم به این خوش عطری، همین که عطر زعفرون ناهار هنوز خودش رو لا به لای دونه‌های برنج حفظ کرده و موقع گرم کردنِ دوباره برای شام با زیرکی خودش رو وارد لا و لوهای آشپزخونه میکنه، همین که بادمجون‌ها از گرم شدن دوباره له شده و طعمش از ترکیب با گوجه و فلفل سیاه عمیق‌تر شده... اصلا چه حسی قشنگ‌تر از اینکه برنج رو با قابلمه کوچیکش سر سفره آوردیم، مثال وقت‌هایی که برنج نه انقدر زیاده که برای ناهار فردا بمونه و نه انقدر کم كه اصلا از ظهر نمونده باشه
.
در این شب‌های «ضیافت به طعم باقیمانده ناهار»، ما به زیباترین حالت ممکن سه نفری چند قاشق از کنارش می‌خوریم و این بار نه کم میاد و نه زیاد بس که اندازه است همین چند قاشق برنج. امشب که سبزی خوردن تازه هم داریم و نون تافتونی که زیر قابلمه برنج گذاشتیم تا در همون یکی دو دقیقه گرم بشه، اصلا از قوانین نانوشته‌ ی خونه ی ما همین گرم کردن تیکه نون توی سفره در زیر قابلمه غذاست. صحبت بابا که تموم شد دوباره به سفره نگاه کردم، یاد حرف مادرم افتادم که گفت عکس‌ نگیر، دلم قنج رفت و گفتم آذر خانم ببین این حجم از سادگی و اصالت رو ، بیین چقدر همه‌چیز قشنگه، مثل تو‌ که قشنگ‌ترینی، مثل دامن گلدارت، مثل تو که امروز همسایه ی ناشناخته اون سمت خیابون رو با چمدون از پشت پنجره آشپزخونه دیدی و برای بدرقه سفرش آیة الکرسی خوندی...
Read more
۳۶ سال پیش در، ۴ فروردین ۶۱ گمش کردیم، برای همیشه... اون با سرعت نور رفت به ملاقات خدا، ما جا موندیم ...
Media Removed
۳۶ سال پیش در، ۴ فروردین ۶۱ گمش کردیم، برای همیشه... اون با سرعت نور رفت به ملاقات خدا، ما جا موندیم ازش... ۳۶ سال است که مادر بزرگم چشم انتظار حداقل پیکر همسرش است. و مادر بابا حاجی هم با همین انتظار چشم از دنیا بست... #بابا_حاجی ۳۶ سال پیش در، ۴ فروردین ۶۱ گمش کردیم، برای همیشه...
اون با سرعت نور رفت به ملاقات خدا، ما جا موندیم ازش...
۳۶ سال است که مادر بزرگم چشم انتظار حداقل پیکر همسرش است.
و مادر بابا حاجی هم با همین انتظار چشم از دنیا بست...
#بابا_حاجی
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت ...
Media Removed
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش. یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ ... از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش.
یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ هیچی نگفتم، دیدم مادرم خیلی ناراحته پیش خودم گفتم اگه خجالت بکشم و نگم به چه دلیل قانع کننده ای اینکارو کردم متهم میشم! سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم آقای مدیر، فلانی به مادرم فحش زشت داد اگه نمیزدمش بچه ها بهم میگفتن بی غیرت!
مادرم گفت رضا، اگه در جواب فحش زشت دوستت، سکوت می کردی از نظر من بی غیرت نبودی اما الان که باعث شدی مادرت در قبال خشونت تو توضیح بده از نظر من پسر بی غیرتی هستی. بعد به مدیرمون گفت من به پسرم هیچ وقت اجازه ندادم دست رو کسی بلند کنه حتی اگه بهش فحش ناموس بدن!
از اون روز هفت هشت سال گذشت و مادرم از دنیا رفت... هنوز چهلمش نشده بود نشسته بودم تو پارک دوتا پسر از همسن و سالای خودم داشتن از جلوم رد میشدن، هر جفتشون مست بودن، یه دفعه نمی دونم چی شد جلوی همه ی دوستام بهم فحش مادر دادن، باور کنین یه لحظه خون جلوی چشمامو گرفت! اما یاد ناراحتی اونروز مادرم افتادم سرمو انداختم پایین در جوابش گفتم خدا سایه مادر تورو از سرت کم نکنه!
شب رو تختم خوابیده بودم داشتم گریه میکردم که چرا بلند نشدم عصبانیتمو خالی کنم، دیدم خواهرم میگه دم در کارت دارن. رفتم دیدم پسره س! بهم گفت اگه چهارتا فحش ناموس میدادی و چند تا مشت میزدی تو صورتم منم چندتا فحش میدادم و چند مشت میزدم تموم میشد میرفت. اما همین نیم ساعت پیش بهم گفتن کسی بهم اون حرفو زده که عزادار مادرشه اومدم بهت بگم اگه بکشنم هم دیگه فحش مادر به کسی نمیدم حتی اگه مست باشم و مغزم کار نکنه!
اونجا بود که فهمیدم وقتی اونروز مادرم گفت معنی غیرت، خشونت نیست یعنی چی!
الان خیلی میبینم مادرا به بچه هاشون یاد میدن اگه فلانی زد بزنش. کاش بجای اینکه میگفتن تو هم بزن میگفتن نذار بزنتت!
من فکر میکنم خشونت ها بین اقوم و نژادها و مذاهب و انواع جنگها تو دنیای بزرگترها از همین تربیت های کوچیک تو کودکی سرچشمه میگیره. ما غیرت رو به این شکل یاد گرفتیم. یه جاهایی حتی بخاطر بعضی خشونتها تشویق شدیم، بابتش بهمون لقب باغیرت دادن!
Read more
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ...
Media Removed
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن ... انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن تو گرگ و میش صبح رفتم سمت مزرعه و گاوداری برا دوشیدن شیر گاوها،
ساعت حدود هشت صبح کارام تو دامداری تموم شد و اومدم سمت خونه،خانم بچها هنوز خواب بودن، سریع صبحانه رو اماده کردم و جلدی برگشتم سمت مزرعه برنج برا برداشت شالی، دیدم هنوز کمباین پسر عمم نیومده، تراکتور رو استارت زدم و زمین لخت کنار شالیزار رو شخم و دیکس و اماده کردم و رفتم طرف حوض کنار کلبه چوبی پدر و کیسه ذرتی که دیروز انداخته بودم تو اب تا نم بکشه رو ورداشتم و بزر ذرت رو پاچیدم و بعد با تراکتور کردمشون زیر خاک، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم از دور تراکتور و کمباین و پسر عمه و کارگراش از راه رسیدن،
بعد چند ساعت کوبیدن شالی با کمباین( تو این سه ساعتم یک تریلی تراکتور علوفه و علف هرز با داس برا تغذیه گاوها تو گوشه کنار باغ با دست تراشیدم) سریعا من و پسر عمو تراکتور و برداشتم و زمین تازه لخت شده از شالی رو دوباره اماده نشای دوباره کردیم تا ساعت چهار بعداظهر که دوباره برگشتم سر گاوداری برا دوشیدن گاوها، یه گوساله اسهال داشت یک ساعت طول کشید تا سرم و امپولش رو بزنیم، دیگه هوا تاریک شده بود، رفتم به سگها غذا بدم که دیدم یخچال غذاشون از جیب مبارک منم خالی تره!
با ماشین رفتم چند تا روستا اون طرف تر و براشون غدا خریدم و اوردم دادم بهشون که دیدم یکی از ماده سگها از قفسش بیرون پریده و در رفته، کلی دنبالش گشتم اما پیداش نکردم،
دیگه حالم داشت از خستگی خراب میشد، با موتور چراغ روشن نفهمیدم چطور رسیدم خونه، تا اومدم تو حیاط که برم دوش بگیرم و بدونه شام فقط تخت بگیرم بخوابم دختر کوچولوم #نیلوفر پرید تو بغلم و شروع کرد بوسیدنم و تبریک روز #تولد م !!! اصلا به کل یادم رفته بود!؟! بعد یه دوش گرفتن پرید تو حمام و منو به زور کشوند خونه پدر تا شام رو با خانواده و دور هم بخوریم، بعدشم رفت تو اشپز خونه و هفت هشتا کیک یزدی که امروز تو راه کلاس قرانش با پول تو جیبی که مادرش بهش داده بود خریده بود رو اورد با یک چوب کبریت روش تا سال روزه تولدم رو جشن بگیریم،
درسته امشب فقیرانه ترین جشن تولدی بود که تا بحال تو کل عمرم دیده بودم!؟! اما این بهترین جشن تولد زندگیم بود، در کنار خانوادم،
خدا ره شکر
Read more
<span class="emoji emoji1f342"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji1f342"></span> عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: ...
Media Removed
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موهای حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود. - ... 🍂🍁🍂
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موهای حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقع ها این شکلی نبود مادر که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستای مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقع ها دوست داشتنو دون میکردن تو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد.... .

#رنگ_بپاش_به_زندگيت 🌈
Read more
زنی که خونش همیشه تمیزه؛ اون یه زن دیوونه نیست، یه زن تمیزه! زنی که خوب بلد غذا درست کنه، اونم یه زن دیوونه ...
Media Removed
زنی که خونش همیشه تمیزه؛ اون یه زن دیوونه نیست، یه زن تمیزه! زنی که خوب بلد غذا درست کنه، اونم یه زن دیوونه نیست، یه آشپز خوبه. زنی هم که خوب بچه هارو بزرگ کنه،یه مادر مهربونه، ولی در عین حال یه زن دیوونه نیست. یه بار "ماریا" داشت غذا درست می کرد. اون حتی بلد نبود از هر ماده ای چقدر باید توی ظرف بریزه. ... زنی که خونش همیشه تمیزه؛ اون یه زن دیوونه نیست، یه زن تمیزه!
زنی که خوب بلد غذا درست کنه، اونم یه زن دیوونه نیست، یه آشپز خوبه.
زنی هم که خوب بچه هارو بزرگ کنه،یه مادر مهربونه، ولی در عین حال یه زن دیوونه نیست.
یه بار "ماریا" داشت غذا درست می کرد. اون حتی بلد نبود از هر ماده ای چقدر باید توی ظرف بریزه. بعد در حینی که داشت غذارو روی شعله اجاق هم میزد، یهو رفت سمت پنجره. با اینکه گوشه ی دامنش پاره شد ولی به کارش ادامه داد. اونقدر از لبه ی پنجره کش اومد تا تونست یه پَر جامونده ی پرنده رو از لابه لای برگای درخت جدا کنه.
بعد اونو آورد و داد به "مت". پیشونیشو بوسید و شروع کرد به خندیدن. اون پَر رو گذاشته بود پشت گوش "مت". زل زد تو چشمای "مت" و بهش گفت: "شرط می بندم تا حالا هیچ زنی همچین هدیه ی قشنگی رو بهت نداده سرخ پوستِ قشنگِ من..."
"مت" شروع کرد به خندیدن. و غذا داشت می‌سوخت. اونا اصلا اهمیت نمی دادن. صدای خنده هاشون تا ...
راستش یه زن دیوونه،فقط می تونه یه زن دیوونه باشه !
و تو با وجود غذای سوخته و یه پَر بی ارزش، بتونی ساعت ها باهاش بخندی و شاد باشی.
#حمید_جدیدی
.
.
.
#چيز_شكلات_نارگيل_نداپز
پنير ماسكارپونه يك بسته ٢٠٠ گرمي
خامه صبحانه ٢٠٠ گرم
خامه قنادي ٢٠٠ گرم ( خامه شيرين هست ديگه من شكر نزدم و احتياجي به فرم دادنش نيس به صورت همون يخ زده كه از فريزر در ميارين اضافه كنيد )
شكلات تخته اي ١٠٠ گرم ( بن ماري كنيد )
ژلاتين ٢ ق غ ( با نصف ليوان اب بن ماري كنيد )
پودر نارگيل ٥٠ گرم
شكلات چيپسي ١٠٠ گرم
كيك براوني ( آماده استفاده كردم)
وانيل ١ ق چ
خامه فرم گرفته به مقدار لازم
اين دستور ٦ تا ازين ليوان ها بهم داد
پنير و خامه و خامه قنادي و وانيل رو با هم زن ميزنيم تا يكدست بشه سپس شكلات تخته اي كه بن ماري كرده بوديم ( از حرارت افتاده باشه ) كم كم اضافه ميكنيم با هم زن ميزنيم سپس ژلاتين ( بنماري شده از حرارت افتاده باشه ) اضافه هم زن رو خاموش ميكنيم و پودر نارگيل و شكلات چيپسي و اضافه ميكنيم و با ليسك هم ميزنيم تا مخلوط شه
من ته ليوان ها ازين كيك هاي برواني استفاده كرده ( ازين بسته بنديا كه سوپر ماركت ها دارن ) سپس مايه چيزكيك و داخل قيف يه بار مصرف ريختم داخل ليوان روي كيك ها پايپ كردم يك ساعت داخل يخچال استراحت دادم بعد روش و خامه فرم گرفته با ماسوره 2D زدم
شكر لازم نداره اين چيزكيك چون خامه قنادي و شكلات تخته اي شيرين هستن
Read more
به نام خالقه من خدایه وطنم ایران یاسر بینام خاک مشتیا و لوتیا بود مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون اون ...
Media Removed
به نام خالقه من خدایه وطنم ایران یاسر بینام خاک مشتیا و لوتیا بود مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون اون زمان که دنیا دسته شیران بودو تا چشم کار میکرد اسمش ایران بود نمیخوام که پا تاریخ بشونمت یا هر چی که میدونی رو با ریتم بخونم هی یا بگم از گذشتمو افتخار کنم یا بگم چجوری صاحب اعتبار شدم ولی بد ... به نام خالقه من خدایه وطنم ایران
یاسر بینام
خاک مشتیا و لوتیا بود
مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون
اون زمان که دنیا دسته شیران بودو
تا چشم کار میکرد اسمش ایران بود
نمیخوام که پا تاریخ بشونمت
یا هر چی که میدونی رو با ریتم بخونم هی
یا بگم از گذشتمو افتخار کنم
یا بگم چجوری صاحب اعتبار شدم
ولی بد نیست بدونی وقتی تپه خاک بودید
ما داشتیم بزرگترین امپراطوری
تو که کشورت رو۴۰ سال پیش خودم ساختم
پس با چه رویی ادعا رو خلیج میکنی!!
نه بد نیست بدونی اجداد محجوبم
وقتی درگیر فکرایه ژرف بودن
اون زمان که بودیم مهد فرهنگو هنر
مرده هایه پدراتون رو درخت بودن
درگیر جنگ شدیم سالها بارها
از مغولایه وحشی تا بعثیا و یارهاش
و جنگی که همیشه ایيم پا خورِ اون
جنگ با خودمون
ما نسبت به همدیگه بیخیال شدیم
واسه هم رفیقه نیمه راه شدیم
همه خوبیارو از دل پاک کردیم
۳ هزار میلیاردو زیر خاک کردیم
فک میکردم واسه اینکه خدامو ببینم
باید ویزایه کشور عربی بگیرم
ولی هر چی کعبه تواف کردم شد
سلاح تو دست قاتلایه بی رحم
تو این منطقه ی چالشو رکود كه
پر سگایه داعشو سعودِ
نه من همه پولامو عرق میکنم
ولی نمیدم به سعودي و وهبی بخورن
ایران مادر امیر کبیره ایران زادگاه مرداي دلیره
ایران مادر شیرزنایی که نسخشون هیچ موقع زمین ندیده
ایران مادر امیر کبیره ایران زادگاه مردانه دلیره
ایران مادر دلسوزیه که از غمه بچه هاش موهاش سفیده

مثه دوره جاهلی که میزنه زیرش
خودمون اسطوره میسازیمو میپرستیمش
باید بریزم همه ای این خاکو به سرم
تقصیر خودم بوده هر چی اومده به سرم
تا دیدن اتحادمون طاعون گرفت رفت
اومدن رو دیوارامون با خون نوشتن
اگه میخوای حکومت باشه تو دستات
عربو سیر عجمو گشنه نگه دار
و اون قلم فروش که هیچی نیست تویی
تهدید به سیاست پوپولیست شدی
رسمه نظام بردگی اینه اونا دیکته میکنن توام بنویس فوری
همونایی که شیرامون شره ای کردن
تا شغلا تو شهر مثه شیرا بگردن
من ساده بودم به گور میدویدم اونا سوخته تریاکو با پول میخریدن
اينجوري دشمنا شدن سوارجهلم
و جهل ناصرالدین شاهایه احمق
من تحقیر شدم با یه وام یه سیلی جاش
نفتو گازمونو بردن اسیر اونا
سالها از دنیا منو تردم کردن
که تو الان جنون قدرت برداشتی
ولی نه من هنوز پیشه تو سر خم کردم
نه تو دست از اون غرور کهنت برداشتی
(madaraaneh) #persiangulf
Read more
ميتونم ساعتها و روزها بشينم و بازى شما رو تماشا كنم. يكروز داشتم با يكى از دوستان خيلى ثروتمندم صحبت ميكردم. اونوقت هنوز بچه نداشتم. بهم گفت پيكى بچه هاى هركس تمام دارايى اون شخص هستن و اينرو وقتى كه بچه دار شدى ميفهمى. شنيدن اين حرف از كسى كه دارايى بسيار زيادى داشت و خيلى هم سرش تو حساب و كتاب بود برام ... ميتونم ساعتها و روزها بشينم و بازى شما رو تماشا كنم. يكروز داشتم با يكى از دوستان خيلى ثروتمندم صحبت ميكردم. اونوقت هنوز بچه نداشتم. بهم گفت پيكى بچه هاى هركس تمام دارايى اون شخص هستن و اينرو وقتى كه بچه دار شدى ميفهمى. شنيدن اين حرف از كسى كه دارايى بسيار زيادى داشت و خيلى هم سرش تو حساب و كتاب بود برام جالب بود. تا اينكه خدا نيوان رو به ما داد و من اين موضوع رو با تمام وجودم درك كردم. فقط يك نكته رو دوست دارم بگم. مادر تمام باور و وجود كودك است و ما مردان بايد اين موضوع رو درك كنيم كه احترام و تكريم همسر در حقيقت تأثير مستقيم بر روى فرزندانمون و تربيت و رشد اونها داره. هرچقدر كه مادر فرزند ما در آسايش بيشترى باشه ما فرزند قويتر و سالمترى خواهيم داشت ❤️
.
مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز به بالین نرم تست

پیوسته در هوای تو چشمم به جستجوست
هرلحظه با خیال تو جانم به گفتگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی‌تو روز

دائم حریم قدس تو احساس می‌کنم
احساس قدس آن دم انفاس می‌کنم

موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست

مادر به قصه‌های تو می‌خفت غصه‌ها
می‌رفت چشم و گوش به دنبال قصه‌ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق می‌گریست

صد قصه عشق بودی و می‌خواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای توست
فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

این راز آن حدیث که نقل از پیمبر است
جنت نهاده زیر قدم‌های مادر است
شعر از زنده ياد شهريار
#picassomo #niwan #mother #daddy #family #baby #son
@shabnamshahrokhi 😘😍
Read more
. تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این ...
Media Removed
. تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این عکس. تازه معلم شده بودم. فلسفه، منطق و بینش‌دین درس می‌دادم. ده ماهی می‌شد که ازدواج کرده بودم. همسرم و برادرم (@mgh3.14 ) همزمان جبهه بودند ... در یکی از مرخصی‌های چند روزه (از جبهه) رفته بودیم ... .
تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این عکس.

تازه معلم شده بودم. فلسفه، منطق و بینش‌دین درس می‌دادم. ده ماهی می‌شد که ازدواج کرده بودم. همسرم و برادرم (@mgh3.14 ) همزمان جبهه بودند ... در یکی از مرخصی‌های چند روزه (از جبهه) رفته بودیم زاهدان. منزل یکی از اقوام. عکس متعلق به اون چند روز مرخصی‌ست، با نگاهی پر از شعف ...
.
هیچ وقت هیجان وافر اون روزها رو یادم نمی‌ره، وقتی بعد از چند ماه خبری از جبهه می‌رسید. منزل خودمون تلفن نداشت. هر روز عصر باید می‌رفتم منزل مادر خودم یا مادر همسرم بلکه صدای زنگ تلفنی رو بشنوم ... زنگی از پادگان دو‌کوهه، مریوان، اهواز، کردستان ... این زنگ‌ها یعنی واریز شدن همه عشق‌های عالم در قلبم ... در بیشتر زمان‌ها حتی نمی‌دونستیم همسرم یا برادرم دقیقا در کدام سوی جبهه‌ها هستن ... برای جوان‌های این روزها عجیبه اگه بگم که هر بار که برادرم زخمی شد، ما حداقل یک ماه بعد خبردار می‌شدیم و چقدررررررررررر سخته برای خودم که یادآوری بشه که این اتفاق چهار، پنج بار افتاد ... بعد از هر جراحتی تا زمانی که امکان ملاقات در بیمارستان یا منزل پیش می‌آمد، شاید شش ماه !!!
... و ما اٙدْراکٙ ... از آنچه بر دل ما رفت ...
.
ولی چرا امشب رفتم به سال‌های جنگ تحمیلی؟؟؟ جواب دقیق‌ش رو نمی‌دونم. شاید یهو، نمی‌دونم از کجا صدای یکی از مداحی‌های آهنگران (پدر همین آقای آهنگران جوانِ معروف اینستاگرام @m.a.ahangaran) اومد، شایدم تکرار یادهای اون روزها در این روزهای خاص چهاردهم و‌پانزدهم خرداد، همه خاطرات رو بر سرم ریخت ...
.
خدایا صلح و امنیت رو برای همه مردم دنیا برقرار کن ... خدایا ایران و ایرانی رو دوباره به دوران پر از سختی‌های بی‌حدِ جنگ برنگردان.
Read more
اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار ...
Media Removed
اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار زمین فوتبال منتظر می مانند اما اینها نشسته اند که سوار ماشین خدمات فرودگاهی شوند سمت راست مادر جان است وسمت چپی دوست تازه مادر اینجای حرفشان رسیدم که مادر سوال کرد تنها هستید؟ دوستش توضیح داد خدا ... اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار زمین فوتبال منتظر می مانند
اما اینها نشسته اند که سوار ماشین خدمات فرودگاهی شوند سمت راست مادر جان است وسمت چپی دوست تازه مادر
اینجای حرفشان رسیدم که مادر سوال کرد تنها هستید؟ دوستش توضیح داد خدا که هست و وقتی خدا باشه تنها نیستم.
ایرانی بود و چند تایی دوست و فامیل در نجف داشت . می رفت #زیارت_اربعین
اون روزی که علی حیاتی می گفت چند نفری هم از #هیئت_هنر هستند که همراه سفر هوایی من و مادر جان اند لیست را بالا و پایین می کردم که دست تنها نباشم حتی شاید پیش خودم تقسیم کردم که این چند مرد همراهمان هر کدام چه کمکی کنند من روی خودم و چند مرد همراهم حساب کرده بودم و هرچه تعداد زائر ها بیشتر می شد بیشتر استرس می گرفتم و دوست مادرجان به خدا برای سفرش به #کربلا
من چقدر کم و کوچک دیدم و دوست تازه مامان چقدر بزرگ و بلند
#حب_الحسین_یجمعنا #پیاده_روی_اربعین #کاروان_لبیک
Read more
. این کتاب رو که خوندم، کلمات هجوم آوردند، مثل عفونتی سر باز کردند و پاتک زدند به روح و روانم. زبان ...
Media Removed
. این کتاب رو که خوندم، کلمات هجوم آوردند، مثل عفونتی سر باز کردند و پاتک زدند به روح و روانم. زبان هان کانگ، زبان فاصله است و با زبان فاصله از دوری نوشته، از غیابی که در اون به سر می‌بریم و به اون مبتلاییم. قصه کتاب حول اشیای سفیدی می‌چرخه که در فرهنگ کره جنوبی نشانگر عزاداری هست و شاید به همین دلیل ... .
این کتاب رو که خوندم، کلمات هجوم آوردند، مثل عفونتی سر باز کردند و پاتک زدند به روح و روانم.
زبان هان کانگ، زبان فاصله است و با زبان فاصله از دوری نوشته، از غیابی که در اون به سر می‌بریم و به اون مبتلاییم.

قصه کتاب حول اشیای سفیدی می‌چرخه که در فرهنگ کره جنوبی نشانگر عزاداری هست و شاید به همین دلیل عنوان «کتاب سپید» برای این کتاب انتخاب شده. او از همه چیزهای سفیدی که به نوزاد مربوط هست، صحبت می‌کنه؛ چیزهایی مثل بند لباس، شیر، نمک، برنج، استخوان و در نهایت مِه که مرگ نوزاد رو نشون میده.

این کتاب در واقع یک اتوبیوگرافی‌ هست که به طور پراکنده به مرگ خواهر کوچک نویسنده، که دو ساعت پس از تولد از دنیا رفت، صحبت میشه.
کانگ البته جلوه زیبایی به دو ساعت فرصت زندگی و حتی مرگ‌ خواهرش می‌بخشه.
و قصه تولد هم از زاویه دید مادرِ ۲۲ ساله روایت میشه که مجبور شده قبل از تکامل نوزادش رو به دنیا بیاره.

پ.ن۱: خانم هان کانگ برای کتاب «گیاهخوار» (کتاب اول‌شون) به همراه دبرا اسمیت، مترجم انگلیسی کتاب برنده جایزه بوکر بین‌المللی سال ۲۰۱۶ شدند. (پیش‌تر در کتابخوار، «گیاهخوار» رو هم معرفی کردیم.)
پ.ن۲: کتاب دیگری هم از این نویسنده با نام « #اعمال_انسانی» با ترجمه #علی_قانع در نشر چترنگ چاپ شده که داستانش مربوط به تظاهرات دانشجویی کره در اواخر دهه ۱۹۸۰ است. درواقع نسخه اصلی این رمان در سال ۲۰۱۶ چاپ شد. در این رمان گوانگجو در سال ۱۹۸۰ به تصویر کشیده میشه و در جنجال‌های سرکوب خیزش‌های دموکراتیک اون دوره، یک پسربچه به دنبال جنازه دوستش، یک روح به دنبال بدن خودش و یک کشور ستم دیده دنبال آزادی می گردند.

پ.ن۳: برای خوندن گزیده‌هایی از این کتاب، می‌تونید مثل همیشه استوری‌ها رو‌ دنبال کنید.
_
عنوان: #کتاب_سپید
نویسنده: #هان_کانگ
مترجم: #مژگان_رنجبر
@mojgan__ranjbar
ناشر: چترنگ
@chatrangpublication
#کتابخوار
#کتابخوار_ادبیات_کره
#نشر_چترنگ
Read more
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری ...
Media Removed
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش... تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود... خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش... طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود... یه روز از اتاق اومد بیرون ... بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد...
با هیچکی حرف نمیزد...
صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش...
تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود...
خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش...
طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود...
یه روز از اتاق اومد بیرون و دید مادرش جا نماز آورده که نماز بخونه...
کلی بهش خندید...
گفت مادر بعد یه عمر تازه یادت افتاده نماز بخونی...
تو هر وقت از خدا چیزی میخوای تازه یادت میفته نماز بخونی...
خونه و ماشین و زندگی همه چی داری دیگه چی میخوای...
خلاصه کلی بهش طعنه زد و تیکه انداخت....
مادر دلش شکست اما سکوت کرد...
دیگه نزدیکای صبح دخترک هنوز بیدار بود و داشت آهنگ گوش میداد و اشک میریخت
پاشد که بره یه لیوان آب بخوره...
دید مادر تو سجدست...
پیش خودش گفت نگاه کن این مادر ما رو چه جوّی گرفته پنج صبح بیدار شده داره نماز میخونه...
یکم که رفت جلوتر صدای زمزمه مادر رو شنید که داشت تو سجده اشک میریخت و با خدای خودش درد و دل میکرد...
آروم نشست پشت سر مادر تا حرفاشو گوش بده و تا ببینه مادر چی میخواد از خدا تا فردا حرفای مادر رو سوژه کنه...
مادر میگفت خدایا من هیچی تو این زندگی جز لبخند دخترم نمیخوام...خدایا تو رو به بزرگیت قسم حال دختر من خوب بشه دیگه هیچی ازت نمیخوام...غم و غصه های دخترم رو بنداز به جون من...خدایا حال دختر من خوب بشه من تا آخر عمرم نذر میکنم...
هی میگفت و هی اشک میریخت...
اشک تو چشمای دختر جمع شد و دلش ترکید...
رفت سرشو گذاشت کنار سر مادر و اونم سجده کرد و هی مادر میگفت خدایا هی دختر میگفت مادرم منو ببخش...
از فردای اون روز قسم خورد که تا وقتی زندست بخاطر هیچ احدالناسی بخاطر هیچ بی لیاقتی که از زندگیش رفت دیگه غصه نخوره که اینجوری دل مادر آتیش بگیره...
هوای مامانا رو داشته باشید...
اونا میبینن غصه های شما رو
به روتون نمیارن...
تو تنهاییاشون میبارن و پیر میشن...
حیفه...
حیفه...
به والله قسم حتی یک قطره اشک بخاطر کسی از چشمای مادر بیفته حیفه...
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #هوای_مادرهاتون_روداشته_باشید😢🙏
Read more
. اون دختر ساعت شیش صب بلند شد ؛ مث بقیه روزا حتی چشاشو مالید و رفت تو سالن . مادرش با تعجب نگاش نکرد ؛ به ...
Media Removed
. اون دختر ساعت شیش صب بلند شد ؛ مث بقیه روزا حتی چشاشو مالید و رفت تو سالن . مادرش با تعجب نگاش نکرد ؛ به هیچ وجه احتمال اتفاقی که قرار بود بیافته رو به خودش نداده بود . از خونه ساکت ، صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی زیر دندون کسی میومد. دختر که ساعت شیش صب ینی چهل و پنج دیقه زودتر از هر روز از خواب بیدار شده ... .
اون دختر ساعت شیش صب بلند شد ؛ مث بقیه روزا حتی چشاشو مالید و رفت تو سالن . مادرش با تعجب نگاش نکرد ؛ به هیچ وجه احتمال اتفاقی که قرار بود بیافته رو به خودش نداده بود . از خونه ساکت ، صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی زیر دندون کسی میومد. دختر که ساعت شیش صب ینی چهل و پنج دیقه زودتر از هر روز از خواب بیدار شده بود رفت تو آشپزخونه. کارد دسته بلندو برداشت. به تیغه ی تازه نفسش به نگا انداخت و با خودش فک کرد : کارخونه چاقوسازی هیچوخ تو عمرش فک نمیکرد همچین چاقویی چیزی به جز گوشتای تازه ی گوسفندو تیکه تیکه کنه. اما خود چاقو بلند پرواز بود. مثلن یکی از فکراش پاره کردن شکم پدرش تو یه صب پاییزی بود. اون چاقو نمیخواس ممولی باشه و خودش میدونس با یه حرکت اضافه به زودی تبدیل میشه به آلت قتاله و چن ماه بعد ردشو بغل اتوبان پیدا میکنن.
دختر قدم زنان به سمت پدر رفت ؛ دستاشو پشت سرش نگه داشته بود و توش یه چیزی قایم کرده بود. پدرش بی توجه بهش بلند بلند از مملکتش انتقاد میکرد. مادر یه نگا به دخترشون انداخت و لابد با خودش فک کرد پشت سرش ، خرگوش صورتیشو قایم کرده و میخواد لباس جدیدی که براش دوخته رو نشونشون بده. تلویزیون خاموش بود و بیدار بودن آدما تو صب به اون زودی و صدای خورد شدن ساقه طلایی همه حاکی ازین بود که قراره اتفاق بدی بیافته.
دختر چاقو رو از پشتش در آورد ، بعد چن سال دوری از خونه ، این اولین بار بود که به پدرش انقد نزدیک میشد. تو چشای دختر اثری از خشم ، ناراحتی یا حتی چیز بی موردی مث تسلیم نبود. دختر موهاشو باز گذاشته بود ، یه دمپایی پشمی پاش بود و پاچه یکی از شلواراش لول خورده بود و بالا مونده بود. دختر چاقو رو نگا کرد. بعد زل زد به پدرش و تو یه ثانیه به سمتش هجوم برد.
قلب آدم جای چیاس ؟ کجا قلبو ساختن برا اینکه کسی توش چاقو بزنه ؟ قلب مرد پاره شد و ازش خاطره ی غروبی که دختر برا اولین بار از رو تاب افتاده بود ریخت بیرون ، خاطره شیر نسکافه ای که دختر برا پدرش آماده کرده بود اما به دیوارا پاشیده شد.
مادرش حتی نیم خیز نشد ، خیلی سال بود خواب چنین لحظه ای رو میدید. به چشاش دختری که تا اون روز فقد توش دلهره و ترس دیده بود خیره شد. دختر چاقورو انداخت رو فرش. لکه های خونو حتی میشد رو اثاث آشپزخونه که تو قضیه نقشی نداشتن ، دید. دختر گف تموم شد. فرشارو باید بدیم قالیشویی!
جوابی نیمد. مادرش بازم از جاش بلند نشد. دختر برگشت به اتاقش. تو تختش دراز کشید، خرگوش صورتیشو بغل کرد و آروم تو دلش آرزو کرد که کاش وختی خوابش برد ، ادامه ی همون خواب شیرین دیشبو ببینه.
Read more
. @saerin . #سوپاپ_اطمینان! . جماعتی داریم که #علاقه خاصی به #باقالی و سیر کردن تو باقالیا دارن! کلا ...
Media Removed
. @saerin . #سوپاپ_اطمینان! . جماعتی داریم که #علاقه خاصی به #باقالی و سیر کردن تو باقالیا دارن! کلا همیشه مسایل اساسی و جدی براشون در #اولویت آخره و میگردن دنبال کم اهمیت ترین مسایل و دورش سینه میزنن! . باور کنین اگه مساله بین #خلیج_فارس، لغو #کنسرت یا سرفه #شجریان باشه اینا خلیج فارسو ... .
@saerin
.
#سوپاپ_اطمینان!
.
جماعتی داریم که #علاقه خاصی به #باقالی و سیر کردن تو باقالیا دارن!
کلا همیشه مسایل اساسی و جدی براشون در #اولویت آخره و میگردن دنبال کم اهمیت ترین مسایل و دورش سینه میزنن!
.
باور کنین اگه مساله بین #خلیج_فارس، لغو #کنسرت یا سرفه #شجریان باشه اینا خلیج فارسو فراموش میکنن و #دغدغه شون میشه سرفه استاد!
.
مرد حسابی میخوان با #مادر_تحریم_ها پدرتون رو دربیارن!
پایین تا بالای مملکتتو شستن گذاشتن کنار!
بهتون گفت #ملت #تروریست!
دوزار آبنباتی که در قبال کلی سرمایه #مملکت بهتون داده بودن هم به باد رفت!
حالا فقط #خلیج_عربی گفتنش بهتون برخورد؟
حالا مثلا اگه دفعه دیگه این یارو بگه خلیج فارس همه چی حله؟
چیزایی که به باد دادین مهمتر بود یا اون یه کلمه؟!
.
حالا مثلا اگه #ترامپ خفه شه بقیه شون پسر خاله هاتونن که کاری به کارتون نداشته باشن؟
.
چرا همش تو همه چی دنبال #ژیگول بازی و ادا درآوردنین؟!
آدم واکنش های احساسیتون رو که میبینه حس میکنه هنوز تو دوران دبیرستان موندین که جلو مدرسه دخترونه تک چرخ میزدین واسه جلب توجه!
.
این واکنش هاتون فقط یه پیام برا اونا میتونه داشته باشه!
اینکه ملتی بسیار #احساسی و دور از #منطق هستیم که میشه با طرح مسایل درجه دوم و تحریک احساساتمون منابع و سرمایه هامون رو در سایه ش چپاول کرد!
.
پ.ن؛
حاکمی کشوری را #اشغال کرد به وزیر خود گفت قوانینی تنظیم کن تا دهن این ملتو سرویس کنیم !
فردای آن روز وزیر قوانین را خواند…

1. #مالیات 3 برابر فعلی
2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
3. شاه صاحب جان و مال همه #مردم است
4. #آروغ زدن ممنوع!

شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟!
وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است ، بعدا متوجه معنی آن خواهید شد !

جارچیان قوانین را اعلام کردند
ملت گفتند این که جان و مال ما از آن شاه باشد توجیه دارد چون ایشان صاحب #قدرت است ؛ ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم !؟
مردم برای اینکه از امر شاه نافرمانی کرده باشند در کوچه و پسکوچه آروغ می زدند و می گریختند!
.
جلسات شبانه آروغ برگزار میکردند و هر گاه آروغ می زدند احساس میکردند که کاری #سیاسی انجام میدهند!
.
شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی که گفتی را میفهمم!
چون باعث شده که هیچکس به سه قانون اول توجهی نکند!
.
#معین_ثائر
.
@moieen_saaer
Read more
♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ : بسلامتی پسری که به عشقش گفت...دیشب با دوستم رفته بودم قلیون سرا.... روبروی ...
Media Removed
♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ : بسلامتی پسری که به عشقش گفت...دیشب با دوستم رفته بودم قلیون سرا.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشق دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم ... ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ♤ღ
: بسلامتی پسری که به عشقش گفت...دیشب با دوستم رفته بودم قلیون سرا.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشق دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم ..... .....خیـــــــلی پستی........ بسلامتی پسری که اسم عشقش رو تو بازوش خالکوبی کرده بود....
اما غافل از اینکه عشقش اسمش رو اشتباهی بهش گفته. .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
سلامتی پسری که از داداش عشقش کتک خورد ...
عشقش ازش پرسید :چرا توهم کتکش نزدی؟ سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:اخه چشماش شبیه تو بود ... هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی اونایی که قلبشون ی ویلای اختصاصی واسه ی نفره ...
نه یه هتل بی ستاره واسه هر رهگذر ... .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی دخترا که همیشه حال پسرا رو میگیرن.
ولی بهترین های زندگیشون مردن (بابا و داداش و مرد زندگی)
به سلامتی پسرا که هر چقدر هم پرچم دخترا رو بیارن پایین.
بازم جونشون رو برای سه نفر میدن (مامان و آبجی و زن زندگی)
.
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی اونایی که هزارتا خاطــــــــــــــــرخواه دارن
ولی دلشون گیرِ یه بــــــــــــــــــــــــ ی معرفته !
.
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی خودم!….چرا شو نپرس: اشـــــــــــکت در میاد!!!!
.
.
.
.
مربی خوبی بود….خوب بازی ام داد….!!!! .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی معلمی که امتحان میگیره نه انتقام... .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
سلامتی اون ♥️ مادر پیری ♥️ که
که دلش هوای بچه شو را کرده
ولی بلد نیست شمارشو بگیره
دلش میگیره و بغض میکنه ... .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی پسری که
گفت :من توزندگیم فقط دنبال یه دختر میوفتم
اونم دخترخودمه وقتی تازه داره راه رفتن یادمیگیره... .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
سلامتی اونایی که دقایقی که بهشون فک می کنیم ..
خیلی بیشتر اَ دقایقی ِ که باهاشون زندگی کردیم .... .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
به سلامتی اونایی که دلشون مث ورقه شاگرد تنبلا پاک و سفیده ! .
.
هــــــــــــی روزگار...!
.
.
سلامتی مادری که پیراهن بچشو با دست کوک میزنه و میگه:
ببین اصلا پیدا نیس . . . .
.
هـــــــ
Read more
سلام دوستان چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم، امروز ...
Media Removed
سلام دوستان چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم، امروز يكى از قاليچه هاى خونه كه خيلى وقت بود ميخواستم بشورم رو همسرجان زحمتشو كشيدن و شستن، البته من هم كلى كمكشون كردم و شلنگ گرفتم و موقع لوله كردن فرش رفتم روش وايسادم تا آب فرش دربياد، غروب كه اومديم ... سلام دوستان
چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم،
امروز يكى از قاليچه هاى خونه كه خيلى وقت بود ميخواستم بشورم رو همسرجان زحمتشو كشيدن و شستن، البته من هم كلى كمكشون كردم و شلنگ گرفتم و موقع لوله كردن فرش رفتم روش وايسادم تا آب فرش دربياد،
غروب كه اومديم بشينيم خستگى دركنيم برقا رفت، منم بساط كاهو سكنجبين رو كه شديدأ همسرجان عاشقش هستند رو به فضاى باز انتقال دادم،
آقا ما بچه كه بوديم، هر وقت فرشهامون احتياج به شستن پيدا ميكرد قاليشويى جزء وظايف اصليمون تو خانواده بود، با مادر و خواهر برادرا با فرچه و كاسه ميوفتاديم به جون فرش و بقول فردوسى پور چه ميكرديم با فرش،
از روز اولشم تميز تر ميشد، شب هم از فرط خستگى شام نخورده خوابمون ميبرد، دم مامان هاى قديم گرم كه بچه هارو جون سخت بار آوردن، و كلى وظيفه به گردنشون گذاشتن،
بچه هاى بزرگ تو خونه وظايف بيشترى داشتند يكيش خود من، هم مامور خريد بودم، پرستار بچه، معلم سرخونه، آب حوضكشى، برف پارو كنى، پذيرايى از مهمانها و كلى كار ديگه كه در اين مقوله نمى گنجد هم از وظايف هميشگى اين حقير بود، وظايف به اينجاها ختم نميشد،
تازه در مورد حوادث هم اعم از زمين خوردن و زخمى شدن بچه كوچيكا يا موندن دست و پاشون لاى در، سوختن سماور، تموم شدن نفت بخارى، شكستن ظرف و ليوان، باز موندن در كوچه، گم شدن اشياء و خيلى چيزاى ديگه مقصر اصلى شناخته ميشدى و توسط مادر، پدر و يا ننه توبيخ ميشدى كه وقت وقوع حادثه كجا بودى و چرا حواست رو جمع نكردى،
آخ چه روزهايى داشتيم با همه سختى هاش دلم اون روزا رو ميخواد،
شبتون خوش دوستاى گل گلى نازم، دوستتون دارم❤️
پى نوشت: قابل توجه دوستان عزيزم ، قاليچه رو با آب لوله كشى نشستيم با آب غير آشاميدنى بود
Read more
part_5 هری: من نمیفهمم چرا مثل دختر فراریا یهو از کلینیک زد بیرون!..حتی صبر نکرد من باهاش بیام!..منو ...
Media Removed
part_5 هری: من نمیفهمم چرا مثل دختر فراریا یهو از کلینیک زد بیرون!..حتی صبر نکرد من باهاش بیام!..منو اونجا تنها گذاشت! هری توی سالن برای اقای مالیک توضیح دادو زین از تو دستشویی طبقه پایین صداشون رو میشنید! تو اینه به خودش نگاه کرد! «لعنتی این خیلی زوده...نه زین،نه پسر تو تازه اوله جوونیته!..اون ... part_5
هری: من نمیفهمم چرا مثل دختر فراریا یهو از کلینیک زد بیرون!..حتی صبر نکرد من باهاش بیام!..منو اونجا تنها گذاشت!
هری توی سالن برای اقای مالیک توضیح دادو زین از تو دستشویی طبقه پایین صداشون رو میشنید!
تو اینه به خودش نگاه کرد!
«لعنتی این خیلی زوده...نه زین،نه پسر تو تازه اوله جوونیته!..اون بچه تو نیست تو قرار نیست نگه اش داری!..تو خودتو درگیر نمیکنی!»
این جمله هارو تو اینه به خودش گفتو تند تند به صورتش اب میزد،تا بالای سینه اش خیس شده بود و فکش داشت میلرزید!
هوای سرد هم حالش رو بدتر کردو وقتی به تیشترت خیسش باد میخورپ،باعث میشد لرزش فکش بیشتر شه!
از دستشویی بیرون اومدو از توی سالن دیده میشد!
هری: اها بلاخره تشریف او....زین!
با دیدن زین تو اون وضع،حرفشو قطع کردو طرفش رفت،دستشو گرفتو جلوی شومینه نشوندش و ژاکت خودشو رو شون زین انداخت!
- زین؟پسرم خوبی؟!
زین اروم سرشو تکون داد!
ماتیلدا: زین اگر میخوای بگم یکی از اتاقای طبقه بالا رو برات اماده کنن که...
زین: لازم نیست!
زین سریع گفتو اقای مالیک با شرمندگی به ماتیلدا نگاه کرد،اما اون مثل همیشه به اقای مالیک لبخند زدو بهش اطمینان داد که ناراحت نشده!
زین خودشو جلوی شومینه جمع کرده بودو به کفشاش نگاه میکرد!
زین: بابا اون...بچه من نیست!من نمیخوامش!
زین هنوزم به کفشاش و زمین نگاه میکردو بین حرفاش نفس میکشید!
- پسرم من حمایتت میکنم،نگران نباش!
زین: من نمیخوام،من واقعا اون بچه رو نمیخوام!
زین بطرف پدرش برگشتو اینو گفتو بعدش ملتمسانه به هری نگاه کرد!
هری: ولی زین..اون دختر..
زین: این چهارسال کجا بوده؟!ازین به بعدم همونجا باشه!
- حالا که دیدیش،دلت میاد پسش بزنی؟!
زین: بابا من هیچ حسی نسبت بهش ندارم!
- ببین،اون بچه مادر نداره،وقتی به دنیا میومد مادرش رو از دست داد،با مادربزرگش و داییش زندگی می کرده این چهارسال...حالا جک میخواد ازدواج کنه و نگه داریه اون بچه سخت شده!..این مسئولیت به گردن توعه!
زین یکم فکر کردو به کفشاش زل زد،شاید از تهه قلب دلش سوخت برای دختر کوچیک بی مادری که امروز دید،شاید خودشو جای اون گذاشت،زین خوب میدونست بی مادری خیلی سخته!..اما بازم این حس نظر زین رو عوض نکرد،اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه!
.
.
لایکا خیلی هم زیاده اصن :|
پدر بچه هم که زینه :|💓
نظر و لایک😙❤
Read more
 #روایتگری_شهدا سلام در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران ...
Media Removed
#روایتگری_شهدا سلام در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران براتون بگم: . *مادرِ #شهیدحسن_صفرزاده حسن دانشجوی پزشکی بود و تک پسر خانواده رفت جبهه و شد چون توی معرکه ی جنگ شهید شده بود ، نیازی به غسل و کفن نداشت و با همون لباس خونی دفنش کردند وقتی شهید ... #روایتگری_شهدا
سلام
در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران براتون بگم:
.
*مادرِ #شهیدحسن_صفرزاده
حسن دانشجوی پزشکی بود و تک پسر خانواده رفت جبهه و شد
چون توی معرکه ی جنگ شهید شده بود ، نیازی به غسل و کفن نداشت و با همون لباس خونی دفنش کردند
وقتی شهید رو گذاشتند توی قبر ، مادرش گفت : خودم می خوام برم توی قبر و برای بچه ام تلقین بخونم
مادر وارد قبر شد. تا دستاش رو گذاشت روی سینه ی پسرش ، دید سینه اش پر از خون لخته شده است
مادر میگه: اون لحظه جگرم آتش گرفت. سرم رو آوردم بالا تا به خاطر این درد داد بزنم
اما یهو چشمم خورد به پدر و مادرها ، و جوونایی که بالای قبر ایستاده بودند...
با خودم گفتم: اگه من الان از غصه داد بزنم، دلِ پدر و مادرها خالی بشه و بچه هاشون رو نفرستن جبهه ، یا اگه داد بزنم و این جوونا بترسن و دیگه نرن جبهه از اسلام دفاع کنن ، فردای قیامت جواب این گناه رو چی بدم...
بغضم رو فرو خوردم . سرم رو بردم کنار گوش پسرِ شهیدم و آروم گفتم: عزیزم برو! فقط سلام منو به حضرت زینب(س) برسون ... زینب(س) خودش مادر شهیده ، می دونه من چی کشیدم...
.
*مادرِ #شهیدغلامحسین_توسلی
شب بود که غلامحسین اومد خونه . بهم گفت: مادر برا خداحافظی اومدم ... اون شب برا پسرم ماهی پلو درست کرده بودم. غلامحسین اومد سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. اما دیدم توی فکره ... علت رو که پرسیدم گفت: مادر! امشب من پیش شما ماهی می خورم ، فردا ماهی ها منو می خورن ...
پسرم رفت و فردا توی خلیج فارس به دست آمریکایی ها شهید شد ... و هنوز جنازه اش برنگشته ...
.
+ پی نوشت:
دیگه هیچی نمیگم رفقا
فقط برا ام البنین های کشورمون دعا کنین...
.
راوی: #سید_محمد_علی_موسوی_زاده
آدرس پیج: @musavi.zade
.

#راوی #طلبه #ام_البنین #مادرشهید #شهید
Read more
زمان ما سه تا مقطع تحصيلى بود ابتدايى راهنمايى دبيرستان، كلاس پنجم و ششم رو تو يه سال ميخونديم و ميرفتيم ...
Media Removed
زمان ما سه تا مقطع تحصيلى بود ابتدايى راهنمايى دبيرستان، كلاس پنجم و ششم رو تو يه سال ميخونديم و ميرفتيم مدرسه راهنمايى، يعنى بايد مدرسه عوض ميكرديم، وقتى وارد مدرسه راهنمايى شدم احساس ميكردم خيلى بزرگ شدم و تو راه مدرسه وقتى بچه هاى ابتدايى رو ميديدم ، حس بزرگ شدن در من بيشتر نمود پيدا ميكرد، برعكس ... زمان ما سه تا مقطع تحصيلى بود ابتدايى راهنمايى دبيرستان،
كلاس پنجم و ششم رو تو يه سال ميخونديم و ميرفتيم مدرسه راهنمايى، يعنى بايد مدرسه عوض ميكرديم،
وقتى وارد مدرسه راهنمايى شدم احساس ميكردم خيلى بزرگ شدم و تو راه مدرسه وقتى بچه هاى ابتدايى رو ميديدم ، حس بزرگ شدن در من بيشتر نمود پيدا ميكرد،
برعكس دوران ابتدايى كه كل سال با يك معلم بوديم، براى هر درسى معلم جداگانه داشتيم و اين تنوع چقدر برام جالب بود،
اون سال كتابهامو جلد هم نكردم و به مادرم گفتم ديگه بچه نيستم كه كتابامو كادو پيچ كنم ، فقط اسممو با خودكار روى جلد كتابهام نوشتم، يه كلاسور هم خريدم تا وقتايى كه درسهامون سبكه فقط كلاسور بگيرم دستم مثل مدل دانشگاهياى اون دوره،
سرم خيلى باد داشت، همون روزاى اول دوتا دوست خوب پيدا كردم افسانه و مرضيه،
يكى دو ماه از شروع مدرسه ها نگذشته بود كه ناظم پشت بلندگو اعلام كرد كه كلاسهاى غيردرسى گذاشتن و هركس دوست داره ميتونه تو اين كلاسها ثبت نام كنه و رشته مورد علاقش رو جدى تر دنبال كنه، من و دوستام بدو رفتيم سمت دفتر مدرسه كه پنجره اش به حياط بود و ديديم چندتا كلاس گذاشتن رشته كاراته، رقص، خطاطى، مرضيه گفت همين سه تا كلاسه فقط ،
من كه نميام بابام اجازه نميده تو مدرسه بمونم من و افسانه يه چشمك بهم زديم و رفتيم دفتر و تو كلاس رقص ثبت نام كرديم البته قرار شد چند روز بعد تست بديم و اگر قبول شديم معلم رقص باهامون كار كنه، وقتى به مادرم گفتم گفت كار خوبى كردى رقصت خوب ميشه به خواهراتم ياد ميدى ،فقط ننه نفهمه ، گفتم پس روزايى كه دير ميام خونه چى، ننه ميفهمه، مادر گفت ميگم رفتى كلاس خط، مگه هميشه بايد راستشو بگيم ، بعدش هر دو غش غش خنديديم،
چند روز بعد اولين كلاس رقص بود و من و افسانه با خوشحالى رفتيم براى تست رقص، تو بيست نفرى كه تست داديم سه نفر انتخاب شديم من و افسانه و سهيلا ،
تست رو خانم ناظم ازمون گرفت و گفت فردا مربى رقص مياد براى تعليم،
فردا شد و ما سه نفر تو اتاق كوچك بغل دفتر منتظر مربى ، روى صندلى نشسته بوديم كه ناظم وارد اتاق شد و پشت سر ايشون يه آقاى فوكول كراواتى اتو كشيده با كلاس، ناظم گفت ايشون آقاى ذكى همسر بنده و مربى رقص شما هستن، و ازين به بعد با شما كار ميكنند، من و بچه ها به هم نگاه كرديم و آب دهنمونو قورت داديم،
آقاى ذكى رفت سراغ ضبطى كه روى ميز بود و مشغول امتحان كردن ضبط صوت شد،
من و افسانه و سهيلا به هم نگاه ميكرديم و بدجورى تو معذوريت مونده بوديم، آقاى ذكى يه آهنگ از مهستى گذاشتن و روى صندلى چوبى 👇🏻
Read more
. . .سلام به همراهان عزيزم . . .كيك كشمشي و گردويي . .ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ...
Media Removed
. . .سلام به همراهان عزيزم . . .كيك كشمشي و گردويي . .ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ببره البته فقط اون بزرگ رو. .طرز تهيه در اين هشتگ . #طرز_تهيه_كيك_ساده_اسفنجي_سامانتا_فود . . ****************************************** . . #خاطرات_حج_تمتع_سامانتا_فود [١] . . . ... .
.
.سلام به همراهان عزيزم .
.
.كيك كشمشي و گردويي
.
.ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ببره
البته فقط اون بزرگ رو. .طرز تهيه در اين هشتگ👇👇
. #طرز_تهيه_كيك_ساده_اسفنجي_سامانتا_فود .
.
******************************************
.
. #خاطرات_حج_تمتع_سامانتا_فود [١]
.
.
. با گذاشتن عكس مدينه م يه سري خاطرات حج تمتع برام زنده شد گفتم برا شما هم بگم و خالي از لطف نيست . زماني كه ما اسم نوشتيم بريم مكه، دختر دوميم تازه به دنيا اومده بود و چند ماهش بود و بخاطر بچه ها وقتي نوبت مون شد كه بريم ، چندين بار عقب انداختيم تا اينكه سال ٨٧ يهويي همه چي جور شد و قسمت شد ما بريم
اون موقع دخترم دوميم ديگه كلاس سوم دبستان ميرفت و دختر برزگمم اول دبيرستان بود
خب چون من و همسرم از خانواده مون دور بوديم و هميشه بچه ها با خودمون بودند و اينجوري نبود كه برفرض مثال يكساعت بذارم خونه دوست و آشنايي برم دكتر يا خريدي بكنم خلاصه هميشه در هر شرايطي همراه خودمون بودند مثلاً يه بار مامانم( خدابيامرز) از اهواز اومده بود تهران پيش ما
من و همسرم رفتيم خريد و دختر بزرگم كه پنج شش سالش بود ، پيش مامانم گذاشتيم ، و خريد ما فكر كنم حدوداً دو ساعتي طول كشيد
اينطور كه مامانم تعريف ميكرد ، ميگفت دخترت با حرفاش منو نگران كرد و ماشاالله عين آدم برزگا يه چيزاي ميگفت كه من تنم ميلرزيد و صلوات ميفرستادم
هي به مامانم ميگفت مامان بزرگ چرا مامان بابام نيومدن ، چرا انقدر طول كشيد من اين خونه و زندگي بدون اونا نميخوام ديگه خلاصه يه كلي از اين حرفاي بزرگ 😳.....
.
.
حالا با اينهمه وابستگي
ما چطور ميخواستم از دوتا دخترا دل بكنيم و يكماه مكه برم .
.خلاصه خدا كمك كرد و خواهر بزرگترم اومد يكماه پيش دخترام موند
خب يه مادر هميشه نگرانيهاي خودش رو داره بچه ها سرما نخورن و مريض نشن واز اين نگراني ها هميشه دنبال يه مادر هست .
.شب خداحافظي رسيد وااااي چقدر سخت بود دختر بزرگم بيدار بود ولي دومي چون دبستاني بود زود ميخوابيد رفتم توي اتاقش آروم بوسش كردم تا بيدار نشه وقتي باباش رفت بوسش كنه يهويي از خواب بيدار شد😱 .
.ادامه در پست بعدي .
.
.
Read more
<span class="emoji emoji1f6b2"></span> داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی ...
Media Removed
داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی که بعد از چند روز و به موقع پشیمون میشه و بعد از معرفی خودش به پلیس، تمام طلاها رو به صاحبش برمیگردونه… کار پسندیده و آموزنده‌ای که تمام ادیان هم اینکارو والا دونستن و باید الگوی بقیه بشه . کاش ... 🚲
داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی که بعد از چند روز و به موقع پشیمون میشه و بعد از معرفی خودش به پلیس، تمام طلاها رو به صاحبش برمیگردونه… کار پسندیده و آموزنده‌ای که تمام ادیان هم اینکارو والا دونستن و باید الگوی بقیه بشه
.
کاش داستان همین‌جا ختم بخیر میشد و مجرم رو فقط به حبس محکوم میکردن، ولی فراموش کرده بودم که ما توی ایران زندگی می‌کنیم و طبق قوانین کشور اسلامی ما این شخص با وجود نداشتن شاکی خصوصی و توبه کردن و معرفی خودش به پلیس، باید «اعدام» بشه… یعنی ته تمام مجازات‌ها و مرگ طرف… این اعدام بدون فوت وقت و در سریع‌ترین زمان ممکن، امروز صبح چهارشنبه ۲۹ فروردین ماه ۹۷ صورت گرفت و جان این جوان به خاطر قوانین … ما که هیچ عدالتی در اون نیست گرفته شد
.
بدترین حالت ماجرا زمانی اتفاق افتاد که مادر و برادر این جوون از چند روز پیش به هر دری زدن که جلوی اعدام گرفته بشه و دیروز که زمانش بود انجام نشد، مادر که فکر میکرد پسر جوونش دیگه اعدام نمیشه، از تمام مسئولین ربط و بی‌ربط تشکر کرد بابت بخشش پسرش و غافل از اینکه چند ساعت بعد خبر اعدام رو بهش میدن و ملت قراره از اعدام و جنازه‌ش فیلم بگیرن و با خوشحالی واسه هم بفرستن و در نهایت له کردن این زن
.
اتفاقات این چند روز یه تلنگر زد به مجرم‌ها که هیچ وقت فکر توبه و پشیمونی نکنید و هرچی دزدیدین نوش جونتون… اختلاس و دزدی‌های میلیاردی که از سمت مسئولین و نزدیکاشون انجام میشه هم شامل قوانین کشوری نمیشه و خیالشون راحت باشه و اون‌ها باید به عشق و حالشون برسن چون مجازات فقط واسه عادی‌هاست
.
پ‌ن: اصلا نتونستم عکسی از اون جوون یا مادرش بذارم، چون واقعا دلم سوخت برای مادرش و جوانی‌ای که با اشتباه کوچیک و قانون مسخره، بالای دار رفت…
پ‌ن۲: باید قوانین برای همه دزدی ها عادلانه برگزار بشه و بین خودی و نا خودی فرق نذارن و از طرفی حبسهای طولانی جایگزین اعدام بشه
پ‌ن۳: تنفرم هر روز از این اوضاع بیشتر میشه و امیدی که دیگه گم و گور شده

#نه_به_اعدام #نه_به_خشونت #عدالت_نامساوی
Read more
کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، ...
Media Removed
کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، دیوار بغلی بتول خانم و ابراهیم اقا،، ته کوچه اقا شاکری و خونوادش،،، فرهاد و مادرش که با هم سیگار میکشیدن،،، سر ظهری صدای دعوای اذر با شوهرش،، روبروی ما راضیه خانم ،با حیاط بزرگ و مراسماشون،وضعشون ... کوچه تنگه،،، یادش به خیر،،، این پنجره رو به کوچه باریک،کوچه اتاقمونه کوچه پر از خاطرات بعد سی سال،، دیوار بغلی بتول خانم و ابراهیم اقا،، ته کوچه اقا شاکری و خونوادش،،، فرهاد و مادرش که با هم سیگار میکشیدن،،، سر ظهری صدای دعوای اذر با شوهرش،، روبروی ما راضیه خانم ،با حیاط بزرگ و مراسماشون،وضعشون خوب بود ولی دخترش شهره همیشه تابستونا باغالی رو سینی میفروخت،،بهش میگفتیم،شهره سیاه،قر بده بیا،
امیر رشتی و مادر وسواسش ،،
عالیه خانم ،پسرش رفت ژاپن، یوسف داداشش موتور تعمیر میکرد،سه تا خواهر داشتن ،کوچیکه ،مریم خیلی بازیگوش بود
همیشه میومد از اتاق ما اویزون میشد و دید میزد،و با نیشگون تنبیه میشد الان شدخانم موقر و دوستداشتن
حجت جیگرکی و دایی معتادش همیشه بوی چربی سوخته رو تو محل براه میکرد،
عبدالله دوست داداشم که لاغر بود وهمیشه تو دعواها کتک میخورد،،
لیدا خانم و خانواده میرزایی همسایه بغلی مون بودن،،
اخوند محل که غیر غانونی عقد میکرد و بعد هاخلع لباس شد،
فرح خانم سر کوچه مادر دوستم بهرام بود،خونشون یه دالون باریک داشتو یه اتاق کوچیک،دستشویی پله میخورد میرفت پایین،ترسناک بود،پدربزرگش دمپایی میفروخت با چرخ دستی،، همیشه فکر میکردم مگه مردم چقدر دمپایی میپوشن؟؟
حمید دوستم و همکلاسیم همسایه دیگمون بودن،حمید با مادربزرگش زنگی میکرد که خدماتی مدرسمون هم بود،ولی هیچوقت نفهمیدم پدر و مادر حمید کجان،، اقای ابراهیمی که تو درمونگاه کار میکرد وتنها زندگی میکرد،همیشه ازش میترسیدیم بچه های محل،
داوود پسر لاغری بود که حیات بزرگی داشتن و برامون همیشه زالو میاورد تا ما روشون نمک بریزیم،،
و خیلی چیزای دیگه،
از کوچه ای که پر بود از خونه های بزرگ و کوچیک و حتی اتاق عین ما،،
وقتی از اونجا نقل مکان کردیم،خیلی خوشحال بودم که خودمون خونه بزرگ داریم
بدترین خاطره از اون کوچه اعدام جعفر بود و شیرین ترین خاطره عروسی هلن دخترلیدا خانم بود،،
الان با اینهمه تغییر و رفتن حوض های وسط حیاط،،نشستن زنان تو کوچه عین یه خانواده،مهر وصفا،و جایگزین شدن برج ها و اپارتمان ها
هنوز خونه خاله جون و کوچه تنگه وخونه خدا بیامرز بتول خانم و شادروان ابراهیم اقا،سر سختانه مقاوت کردن
ملاقات امروزم با خاطرات حس عجیبی داشت،
وحید.ج
Read more
. قرار بود ۱۲ آبان به دنیا بیاد، ترم اول دانشگاه بودم، برای ۱۱ ام بلیط گرفتم که لحظه تولدش اونجا باشم همون ...
Media Removed
. قرار بود ۱۲ آبان به دنیا بیاد، ترم اول دانشگاه بودم، برای ۱۱ ام بلیط گرفتم که لحظه تولدش اونجا باشم همون روز به دنیا اومد، من لحظه تولدش ندیدمش یه حس خاصی داشتم، یه حس جدید من خودم عاشق خاله هام بودم، یه جورایی مادر دوم هستن برام، هر سه تاشون مهربون، خیالم راحته اگه هیچ جا برای رفتن نداشته باشم اونجا ... .
قرار بود ۱۲ آبان به دنیا بیاد، ترم اول دانشگاه بودم، برای ۱۱ ام بلیط گرفتم که لحظه تولدش اونجا باشم
همون روز به دنیا اومد، من لحظه تولدش ندیدمش
یه حس خاصی داشتم، یه حس جدید
من خودم عاشق خاله هام بودم، یه جورایی مادر دوم هستن برام، هر سه تاشون مهربون، خیالم راحته اگه هیچ جا برای رفتن نداشته باشم اونجا رو دارم که برم
نمیدونستم خاله خوبی میشم براش یا نه، تو این ۶ سال همونقدر که با هم بازی کردیم با هم دعوا کردیم، بحث ‌کردیم 😀😀
از اون دعواهایی که وقتی عصبانی میشد خنده م می‌گرفت اخرش، خواهرم میگفت مریضی سر به سرش میزاری
باورم نمیشه اینقدر زود بزرگ شد
از همون وقتی که به دنیا اومد، متناسب با سنش براش کتاب می‌خریدم، خواهرم میگفت حتی موقعی که هنوز نمیتونست حرف بزنه، می‌رفت کتابش رو می‌آورد و با اشاره میگفت برام کتاب بخون

همین یه خواهر زاده رو دارم
خیلی دلتنگش هستم و فقط نوشتن آرومم می‌کرد
Read more
. . <span class="emoji emoji27a1"></span>️<span class="emoji emoji27a1"></span>️<span class="emoji emoji27a1"></span>️ورق بزنید <span class="emoji emoji1f4a5"></span>دوستای خوب کودکویی! قرار بود هرچند وقت یکبار جاهایی رو معرفی کنیم که واسه ...
Media Removed
. . ️ورق بزنید دوستای خوب کودکویی! قرار بود هرچند وقت یکبار جاهایی رو معرفی کنیم که واسه بچه ها جذاب و هیجان انگیز باشه و خانواده ها هم بتونن در کنار بچه ها وقت بگذرونن . این هفته تصمیم گرفتیم بریم به مجموعه ی هیومن پارک و دکترلند هیومن پارک و دکتر لند دو مجموعه ی تفریحی و علمی هستند که برای ... .
.
➡️➡️➡️ورق بزنید
💥دوستای خوب کودکویی!
قرار بود هرچند وقت یکبار جاهایی رو معرفی کنیم که واسه بچه ها جذاب و هیجان انگیز باشه و خانواده ها هم بتونن در کنار بچه ها وقت بگذرونن .
👪 این هفته تصمیم گرفتیم بریم به مجموعه ی هیومن پارک و دکترلند
هیومن پارک و دکتر لند دو مجموعه ی تفریحی و علمی هستند که برای اولین بار در ایران در منطقه دارآباد تهران راه اندازی شده اند. هیومن پارک بزرگترین تم پارک بدن انسان در خاورمیانه است که در اون سفری اسرار آمیز به درون بدن انسان رو تجربه می کنید.
در کنار هیومن پارک مجموعه دکترلند واقع شده، که دیدنش میتونه خیلی آموزنده و جالب باشه.
پس فقط کافیه که دست فرزندانتون رو بگیرید و به هیومن پارک و دکتر لند بیایید تا در کنار آب و هوای لذت بخش پارک دارآباد از محیط جذاب علمی این دو مجموعه لذت ببرید!
تا حالا از این مجموعه بازدید کردید؟
.
🙋شما هم می تونید به تیم #با_کودکو_کجا_بریم بپیوندین و جاهای باحال شهرتون رو که میشه با بچه ها رفت با کودکویی های دیگه به اشتراک بذارین و معرفی کنین.
.

#کودک #کودکو #کودک_من #مادر_کودک #مادرانه #خرید_آنلاین #خرید_آسان #فروشگاه_اینترنتی #سیسمونی_کودک #سیسمونی_نوزاد #سیسمونی_خاص #نوزادی #نوزاد_سیسمونی_عروسک #بارداری #نوزاد #ارسال_فوری #کودک_من #پدرانه #پدر #دخترانه #پسرانه #با_کودکو_کجا_بریم #آخرهفته #کجابریم #آخرهفته_کجا_بریم #هیومن_پارک #دکتر_لند
ثبت سفارش از طریق سایت
‏ www.koodakoo.com
_______________________________________
کودکو فقط یک فروشگاه اینترنتی نیست،کودکو یک راه حل است
Read more
. <span class="emoji emoji1f300"></span>چند متر زندگی... . در مسیر جاده‌ی ایوان-ایلام، بر بام روستا ،چادری خودنمایی می‌کنه که ما رو ...
Media Removed
. چند متر زندگی... . در مسیر جاده‌ی ایوان-ایلام، بر بام روستا ،چادری خودنمایی می‌کنه که ما رو به یاد تعطیلات نوروز در مناطق کُردنشین میندازه؛ با این تفاوت که این چادر دائمیه! و قراره سرپناه مادر و دختری باشه که شش ساله بدون مَرد خونواده، زندگی رو سپری می‌کنن... مردی که می‌تونست در راه زندگی، ... .
🌀چند متر زندگی...
.
در مسیر جاده‌ی ایوان-ایلام، بر بام روستا ،چادری خودنمایی می‌کنه که ما رو به یاد تعطیلات نوروز در مناطق کُردنشین میندازه؛ با این تفاوت که این چادر دائمیه! و قراره سرپناه مادر و دختری باشه که شش ساله بدون مَرد خونواده، زندگی رو سپری می‌کنن... مردی که می‌تونست در راه زندگی، پدر مهربونی برای مریم و تکیه‌گاه محکمی برای همسرش باشه؛ اما بیراهه‌ی اعتیاد رو در پیش گرفت و اونقدر اسیر موادمخدر شد که مادر مریم مجبور به طلاق شد.
مادر مریم بعد از جدایی از همسرش، ناگزیر به خونه‌ی پدری برگشت. خونه‌ای که فقط یک اتاق داشت و مادر مریم به‌ناچار در حیاط خونه، چادری برپا کرد که پناه بی‌پناهی خودش و دخترش باشه؛ چادری با یک موکت و دو پتو، چند قابلمه و بشقاب؛ و یخچالی که از طریق کمک‌های مردمی براشون تهیه شده بود...
پای درددل مادر مریم نشستیم. از سختی‌های روزگار برامون گفت. از دردها و رنج‌هایی که با لحظه لحظه‌ی زندگیش عجین شده بود. از این در و اون در زدن و آخر به جایی نرسیدن... از مشکلات چادری که خونه‌ش بود، سرپناه‌ش بود، تمام زندگیش بود...
از سختی تهیه غذا و لباس برای مریم، هر بار که از مریم حرف می‌زد بغض راه گلوش رو می‌بست و پشت‌بندش سکوتی پر از درد...
از دردسرهای هر فصل برامون گفت. از سوز و سرمای زمستونی که بدون وسایل گرمایشی سر شد. از گرمای تابستونی که در پیش داره و دغدغه‌ی حفاظت از مریم در برابر مهمون‌های ناخونده مثل مار و عقرب که گاه و بی‌گاه به چادرشون سر می‌زنن... از کوران غم‌ها‌و سختی‌های زندگیش گفت؛ ولی مشکلاتش به اینجا ختم نمی‌شد. فقط لابه‌لای این همه درد و این همه رنج، خودش و سلامتیش رو فراموش کرده بود؛ یا دست کم اولویتش نبود...
از بیماریش پرسیدیم؛ مشکوک به سرطان بود و باید سریع بررسی می‌شد؛ ولی هزینه‌های رفت و آمد و ویزیت‌ها مجال پیگیری مداوم رو گرفته بود...
تنها ترسش این بود که مبادا مریم تنها پناهشو، تنها تکیه‌گاهشو از دست بده... و مریم که از چشماش پیدا بود که می‌فهمید مادرش داره از چی حرف می‌زنه... مادر مریم می‌گفت آرزوهای زیادی برای دخترش داره؛ مثلا اینکه مریم به دانشگاه بره یا اینکه اونو تو لباس عروس ببینه؛ اما گویا قبل از همه‌ی این آرزوها باید این روزها به فکر حفظ جون دخترش باشه...
.
🏠می‌خواهیم با همت شما عزیزان اتاقی را برای مریم و مادرش بسازیم.
جهت ساخت اتاقی پر از نور و امید همراهمان باشین... #جمعیت_امام_علی
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه ...
Media Removed
تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه و بعد از شام روي تخت دراز كشيدم و از لاي پنجره به ستاره هاي دل آسمون نگاه كردم.. به خواستگارهاي قبليم، به عكس العملهاي خودم؛ اين چرا شلوارش انقدر گشاده؟؟ اون چرا سيگار ميكشه؟؟ اين چرا تو عكس خانوادگي ... ➿➿
تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه و بعد از شام روي تخت دراز كشيدم و از لاي پنجره به ستاره هاي دل آسمون نگاه كردم.. به خواستگارهاي قبليم، به عكس العملهاي خودم؛ اين چرا شلوارش انقدر گشاده؟؟ اون چرا سيگار ميكشه؟؟ اين چرا تو عكس خانوادگي پيراهن قرمز تنشه؟؟ اون همونه كه تقريبا با خيلي از دخترها مراوده داشته؟؟ اين چرا همه ش من من ميكنه؟؟ اصلا مگه از من خسته شدين؟؟ ياد يكيشون افتادم كه عليرغم كم سنيم تابوشكني كردم وقتي هزار اومدن و اصرار، منم بعد از غر و اشك و تهديد مفصل پيش پدربزرگ كه محرم اون روزهاي من بود رفتم دم محل كارش و گفتم: ميتونم باهاتون حرف بزنم؟ من قصد ازدواج ندارم!! ادامه بحث هر بهانه اي اوردم از درس، بلد نبودن خونه داري، آماده نبودن جهيزيه و.. فقط گفت: چشم.. اصلا شما با همين مانتو روسري بيا!! اصلا من غذا درست ميكنم.. آخرسر گفتم: منو ببخشيد، شما خيلي خوبين و آرزوي هر دختر ولي نيمه گم شده من نيستين.. ساكت شد و بعد از اون لحظه ديگه نديدمش نه خودش رو نه خواهر و مادر سه پيچش رو.. هربار كه اسم ازدواج ميومد حس بدي پيدا ميكردم.. اينكه بال و پرم بسته شه.. مسئوليت.. جدا شدن از پدر و دنياي قشنگي كه داشتم.. دنيايي كه جور ديگه ايش برام وجود نداشت.. حالا چِه م شده بود.. چرا چشمهاش از تو ذهنم بيرون نميرفت.. تا حتي لقمه نون بربري گرفتنش سر عصرونه هم برام جالب بود.. انگاري يه آدم فضائي ديده باشم.. خنده هاش.. آرامش و شوخ طبعيش.. متكا رو روي سرم فشار دادم و با فرستادن يك فاتحه براي مادرم سعي كردم ذهنم رو منحرف كنم و بخوابم.. بعد از گذشت زمان و سر موعد مقرر با زندايي رفتيم پياده روي.. يه جايي ازش جدا شدم و نشستم روي نيمكت محوطه.. رفت و بعد از مدتي برگشت با لبهايي آويزون.. گفت: ميگه گفته: نه.. سنش كمه.. به من نميخوره.. با يه غرور دخترانه و لجبازطوري گفتم: بهتر.. من كه از اولش گفتم نه.. هر چند ته دلم حرف ديگه اي شنيده ميشد يه چيزهايي تو مايه هاي "به.. ما يه عمر به عالم و آدم گفتيم نه، بعد حالا.. لا اله الا الله" زندايي خنديد و گفت: شوخي كردم ديوانه.. گفته كه اگر ميشه يكبار ديگه همو ببينين و با هم حرف بزنين.. تنهايي.. نظرت چيه؟؟ همچنان عصباني بودم و با بيتفاوتي گفتم: حرف رو ميتونيم بزنيم، هر چند كه من قصد ازدواج ندارم.. زندايي خنديد و گفت: از دست تو آزاده، بيا بريم.. و با هم به ادامه پياده رويمون ادامه داديم هرچند كه فكر من ديگه با من نبود.. براي اولين بار توي زندگيم قافيه بازي رو باخته بودم.. #احمد_آزاده
Read more
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که ...
Media Removed
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود شاید ... دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن ،هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم،تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
.
.
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
Read more
 #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک ...
Media Removed
#داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه پیش خودم گفتم کاش جای ... #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز
چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید
تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون
گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم

رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه
پیش خودم گفتم کاش جای بادکنک دوتا شورتِ نخی برام میگرفت

اومدم ت ماشین نشستم دیدم بجای صد هزار ریال ،ده هزار ریال کارت کشیدم
سریع از ماشین پیاده شدم رفتم مابقی پولِ طرف رو دادم

گذشت و گذشت تا امروز

دو ساعت پیش جلویِ بانک شهرِ شعبه نازی آباد وایسادم، اومدم ببینم چقد موجودی دارم که یه خانمِ جوان بهم گفت
آقا عابر بانکم مساله پیدا کرده لطف میکنید این هفتصد هزارتومن رو بگیری و از کارتتون برای مادر بزرگم بنام سعیده طرشتی همون مبلغ رو کارت به کارت کنید
اول مِن مِن کردم و پیش خودم گفتم پارسا، نگاه به ادکلن و تیپش نکن ،نکنه تراول هاش قلابی باشه

کاری ندارم، تا به خودم اومدم مسخِ بویِ ادکلنش شدمو،هفتصد تومن رو زدم به کارتِ مادر بزرگش
و هفتصد هزار دستی ازش گرفتم

گفتم خانمِ زیبا نکنه تراولا قلابیه
گفت:بخدا اصله
 تراولهایی که اونا هم بوی خوشِ عطر میدادندرو کمی توی نور گرفتم و تا حدودی خیالم راحت شد که اصله و خدافزی کردم

جلدی اومدم طلا فروشیِ رفیقم و پولهارو با دستگاهی که داشت چک کردم و خیالم راحت تر شد

اومدنی رفیقم از تایلند خبر داد پارسا انقد نیومدی که #دلار شد ۶۰۰۰ هزار تومن
گفتم چی میگی😔

در این بین صدایِ اس ام اس گوشیم بلند شد
یه نگاهی به حسابم انداختم و متوجه شدم بجای هفتصد هزارتومن،هفتاد هزار تومن واسه اون خانم زدم
بخدا راس میگم

اولش گفتم فردا میرم هر طور شده از طریق همون بانکی که پولوو کارت به کارت کردم،شماره کارتِ طرف رو پیدا میکنم
اما یهو نمیدونم چرا نیشم تا بناگوش باز شد
پولهایِ خوشبو رو نگاهی کردم و وارد شیرینی فروشیِ بالدی بال شدم

یک کیلو شیرینی تر خریدم و باز خندیدم😈

گاه پیش خود فکر میکنم اگر دولتمردانم با چنین شتابی در به فلاکت رساندن مردم پیش روند
تا چند سال آینده جانمازی  در هیچ خانه ای یافت می نَشود
#پارسا_احمد
#پی_نوشت:بادکنکِ هلیومی فقط چند ساعت دوام آورد و گیر کرد به شاخه درخت و بِ..ا رفت.
پولم احتمالا واریز نکنم🤔

شبتون به مهر♡

#amazing #naturelover #tagstagram #liveoutdoors #travelgram #sunset #traveler #igtravel #bestvacations #instagram #akkas #nature #عکاسی #همدان #ایران #natural #land #gilan #photography #aks #natureaddict #comeseegilan #top_masters #محیط_زیست #عکاسان_ایرانی #جنگل_نوردی #
Read more
‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری #دلتنگی_مادر خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم ...
Media Removed
‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری #دلتنگی_مادر خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم به گریه و دلتنگی تبدیل شد ... از مادر گرامی #شهید_مسعود_عسگری هم معذرت میخام که با خوندن این خاطره دلتنگی مسعود چند برابر شد چون خاطرات اون موقع رو تداعی کرد... قرار نبود اینگونه باشد ولی چه کنم ... ‍ #نقل_خاطره_از_شهید_مسعود_عسگری
#دلتنگی_مادر

خاطره ای که میخواستم با حالت طنز و خنده بنویسم به گریه و دلتنگی تبدیل شد ...
از مادر گرامی #شهید_مسعود_عسگری هم معذرت میخام که با خوندن این خاطره دلتنگی مسعود چند برابر شد چون خاطرات اون موقع رو تداعی کرد...
قرار نبود اینگونه باشد ولی چه کنم که شروعش با من است پایان با اوست... جلسه قبلی که کنسل شد به مسعود گفتم بریم برای ادامه کار؟ گفت بریم. رسیدیم خدمت فرمانده محترم استاد خلبان فتحی نژاد
سلام و علیک و... ایشون گفتن خسته نباشید خب چه کردید...؟ شروع کردیم توضیح دادن و مسعود رفت پای تخته وایت برد کارها رو بنویسه📝 ؛ تلفن من زنگ زد گوشی رو برداشتم گفتم بفرمایید... یه خانم بود سلام و احوالپرسی کرد و گفت کجایی...؟
گفتم شما...؟ با عصبانیت گفت بیشعووووور حالا مادرتم نمیشناسی...😡؟
گفتم ببخشید اشتباه گرفتید قطع کردم. اومدم گوشی رو بزارم رو میز خشکم زد😳😵 گوشی رو اشتباه جواب داده بودم آخه گوشی من و #مسعود کاملا شبیه هم بود🙈 ، نوکیا آبی دو سیم کارت.
گفتم واویلااااا😱😵 مسعود گفت چی شده!!؟ گفتم مسعود سوتی دادم شدید🙈🙈🙈 گفت چرا...؟ گفتم گوشی تو رو اشتباهی جواب دادم آبروم رفت مادرت بود🙈🙈🙈 چقدرم شاکی بود.
یه مکثی کرد و گفت عیب نداره😉.
جلسه تموم شد سوار ماشین شدیم به #مسعود گفتم:
آقای برادر!! چرا خونه اطلاع نمیدی نگران میشن به بنده خداها یه اطلاعی بده کجایی... گفت: باشه، فهمیدم نمی خواد در موردش صحبت کنیم...
چند وقت بعد #مسعود با بچه ها با ماشین رفته بودن قشم برای غواصی و روزی که قرار بود برگردن دیر کرده بودن #مادر_مسعود هم نگران بود می بینه خیلی زمان گذشته زنگ میزنه به فرمانده. حاجی ام میگه دارن میان تا عصر میرسن. مسعود می رسه تهران و میره خونه و متوجه میشه که مادرش به فرمانده زنگ زده 😳 ناراحت میشه😔 و از خونه میزنه بیرون... برگشت گردان منم خبر نداشتم چی شده. مادرشم می بینه گوشی رو جواب نمیده میره از وسایلای مسعود شماره منو پیدا میکنه و زنگ میزنه به من، منم گوشی همراهم نبود، گوشی رو برداشتم دیدم چندتا تماس بی پاسخ دارم. به #مسعود گفتم این شماره ها رو می شناسی چند بار زنگ زدن بهم.
گفت: شماره خونه ما و برادرم محسنِ بیخیال...
منم از ترسم جرات نمی کردم زنگ بزنم خونشون. سوار موتور شد گفت یه کاری دارم برمیگردم.
بعد از حدود یه ساعت یه پیامک برام اومد که نوشته بود:
سلام من #مادر_مسعود هستم چند بار زنگ زدم جواب ندادید لطفا جواب بدید...
نگرانی و ناراحتی😔 کاملا از پیام مشخص بود و خیلی حالم گرفته
ادامه در کامنت...
#بدرالدین
Read more
. یه روز وسطای ترم یه دختر ترم پایینی رو آوردن تو اتاق ما و گفتن هم‌اتاقی جدیدتونه. اتاق ما همیشه جهنم ...
Media Removed
. یه روز وسطای ترم یه دختر ترم پایینی رو آوردن تو اتاق ما و گفتن هم‌اتاقی جدیدتونه. اتاق ما همیشه جهنم بود. پر از لباس و کتاب و ظرف و زباله. هر روز باید یه ساعت تلی از لجن رو کنار می‌زدی تا مقنعه یا جورابت رو پیدا کنی. ظرفا هم وقتی شسته می‌شد که دیگه چیزی برای استفاده نمونده باشه. فقط اگه قرار بود مادر یا ... .
یه روز وسطای ترم یه دختر ترم پایینی رو آوردن تو اتاق ما و گفتن هم‌اتاقی جدیدتونه. اتاق ما همیشه جهنم بود. پر از لباس و کتاب و ظرف و زباله. هر روز باید یه ساعت تلی از لجن رو کنار می‌زدی تا مقنعه یا جورابت رو پیدا کنی. ظرفا هم وقتی شسته می‌شد که دیگه چیزی برای استفاده نمونده باشه. فقط اگه قرار بود مادر یا خواهرِ دهن‌لق یکیمون بیاد اونجا اتاق رو تمیز می‌کردیم. اون روز فریده که در رو باز کرد با وحشت جیغ کشید و رفت عقب. بعد پرسید اینجا بمب انداختن؟ به خاطر این سوال نابه‌جاش تخت بالایی رو بهش دادیم. نمیدونیم فریده عذاب ما بود یا ما عذاب فریده. ولی نرفت. یه کم سرخ شد و با سر انگشتای پاش به زحمت خودش رو رسوند به نردبون و رفت بالا. فردا صبح همه رفتیم سر کلاس و فریده رو با اون وضعیت جا گذاشتیم. ولی ظهر که برگشتیم همه چی عوض شده بود. هر کدوم در رو باز می‌کردیم اول فکر می‌کردیم اشتباه اومدیم و دو دقیقه که می‌گذشت تازه می‌فهمیدیم چی شده‌. فریده همه اتاق رو تمیز کرده بود. ظرفا رو شسته بود. حتی کمدامون رو که باز می‌کردیم لباسای تا شده‌مون بهمون چشمک میزدن. حتی از باغچه خوابگاه گل کنده بود و گذاشته بود تو شیشه مربا كه یه بوی جادویی داشت. خیلی شرمنده شدیم. انگار اتاق دو دستی فریده رو بغل کرده بود که یه وقت ما بیرونش نکنیم. التماس رو تو چشمای دیواراش می‌دیدیم.
.
به همین خاطر فریده رو آوردیم پایین و یه تخت بهش دادیم. مهتاب براش بستنی خرید. بعد ازش خواستیم از خودش تعریف کنه. اونم گفت که وسواسیه و براش تحمل این وضعیت سخته. گفت که این کاریه که دوست داره و ما نباید شرمنده باشیم. به خاطر آدرنالینی که اون شب بهمون تزریق کرد و از همه مهم‌تر چایی تازه دمی که بهمون داد خامش شدیم. گفتیم خوب حتما وسواسش در حدیه که ما کفشامون رو بیرون از اتاق در بیاریم. یا وقتی از دستشویی میایم با دمپایی تا وسط اتاق نیایم. گفتیم درست میشه. مریم روان‌شناسی خونده اصلاحش میکنه. گفتیم به وضعیت عادت میکنه و اگر هم عادت نکرد مشکل خودشه. گفتیم ماکسیمم ظرفا رو باید سه روز یه بار بشوریم، سگ خور، می‌شوریم. خیلی حرفا زدیم که بعدا فهمیدیم همه‌اش چرت و پرت بوده. وقتی خواستیم بخوابیم استکانا رو جمع کرد که ببره بشوره ولی ما که شرمنده زحماتش بودیم از دستش گرفتیم و خودمون رفتیم شستیم. این آغاز نفوذ فریده توی روحمون بود. فرداش موقع رفتن سر کلاس هر چی که مینداختیم رو زود برمی‌داشتیم که فریده دولا نشه برداره.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
#خواب_گل_سرخ #قسمت۸۸ #چیستایثربی پلیس ماراصدا زد:باید با مابیاین!گفتم:من نمیتونم.شوهرمو آوردن اینجا،من بدون شوهرم نمیام.این زن،همسایه ماست.آدرسمو داره.نوبتم که شد میام!_اونجادیگه کسی نیست خانم.دو تامامور گذاشتیم.گفتم :هست!هست!وناگهان چنان بغضم ترکید که پلیس دیگر،چیزی نگفت.فقط ... #خواب_گل_سرخ #قسمت۸۸ #چیستایثربی
پلیس ماراصدا زد:باید با مابیاین!گفتم:من نمیتونم.شوهرمو آوردن اینجا،من بدون شوهرم نمیام.این زن،همسایه ماست.آدرسمو داره.نوبتم که شد میام!_اونجادیگه کسی نیست خانم.دو تامامور گذاشتیم.گفتم :هست!هست!وناگهان چنان بغضم ترکید که پلیس دیگر،چیزی نگفت.فقط گفت،خبرم میکنند.
مادرم رادر آغوش کشیدم وگفتم:
خواهش میکنم بامینا برید خونه خاله،به هرحال مادر شما،یکی بوده.هیچکی فامیل نمیشه.دلخوریها رو فراموش کنید.مادر رفت،ناگهان برگشت،مرادرآغوش گرفت، بوسید،گریست وگفت:دخترم..
دختر بیچاره من.اینم از عروسیت!آنهارفتند پلیس به مامورها گفت:حواستون باشه!زنگ زدیم خانمو بیارید.وارد زیرزمین شدم.پلیس گفت:نمیشه برید اون تو.گفتم:شوهرم اینجا بوده.حسش میکنم!
فکر کنیدداداش خودتونو،اینجاشکنجه دادن!
یکی گفت:درک میکنیم خانم،ولی مادقیق گشتیم.حتما بردنش!خبرچین دارن.گفتم:شما هم بیاین!زیرزمین پربودازبوی لجن،ادرار،استفراغ،خون،لخته هایی که نمیدانستیم چیست!گفت:مطمئنی آوردنش اینجا؟گفتم:همه بچه ها دیدن،میشناختنش،ولی خروجشو،نه!_هیچی به شما نگفت؟ گفت:کارفوری پیش اومده ورفت.
من میترسم!هر وقت میترسم،آواز میخونم،وگرنه از حال میرم.ببخشید،میشه بخونم؟گفتن:جای خواهرما.اگه کمکتون میکنه.گفتم:بله!"تو که دست تکون میدی، به ستاره جون میدی"یکیشان گفت:چرا اون مریم خانم،برای پدر بچه ش،اصلا ناراحت نبود؟گفتم :بلایی سر محسن اورده باشن،زنده نمیمونه.گفت: به اون دختر میگفت:محسن زرنگه!با اسکیتش،از دیوارم رد میشه!ازهر قفسی!
ناگهان یادم افتاد،محسن قبل رفتن،کفش اسکیتش را برداشت که زودتر برسد،حمله حامد باعث شده بود، یادم برود.گفتم:"وقتی چشمات هم میاد،دو ستاره کم میاد"بااسکیت از دست اینا که نمیشه فرار کرد عشقم..داشتم میافتادم،دستم را به دیوار گرفتم! یکیشان جلو آمد.خوب نیستید؟
با وحشت گفتم:دستم!
گفت:چی؟گفتم:خیس شد!این دیوار خیسه!گفت:زیر زمینه!گفتم.نه،ببینین!گچ وگل تازه س.دستش راروی دیوار گذاشت وگفت:آره،خیسه!اینوتازه گل گرفتن،به دیوار کوبیدیم،توخالی بود!به دیگری گفت:زودباش.زنگ بزن آتش نشانی!
گفتم:یعنی اون تو،کسی رو زنده به گورکردن؟شوهرمنو گذاشتن جرز دیوار؟نفس!خدایانفس!نفسم درنمیاد.
گفت:مهدی!برو یه میله پیداکن!اگه زنده گذاشته باشنش تو دیوار ،دیگه دیره، یاخدا !
آنها،باکلنگ، من،بادست و ناخن ،دیوار خیس راچنگ میزدیم.میکندیم وخاک بر سرمان میریخت!"گم میشم تو جنگل خواب!"ناگهان یکی گفت:دیگه نزن.اینجاست!خانم شمابرید بالا!داد زدم:محسن گفتی همه جاباهمیم!دیوار راچنگ میزدم،لگد میزدم.مامورعقبم کشید.دیوار ریخت.
"دلم یه مرداب"
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span>+<span class="emoji emoji1f4f1"></span> <span class="emoji emoji2b1b"></span> مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد ...
Media Removed
+ مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت . ... 📝+📱
⬛ مادران مظلوم شهدا

سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت
.
پله های حیاط رو بسمت اتاق بالا رفتم و وارد شدم، برامون پیش دستی و آجیل گذاشته بود، همینطور یه ریز دعا میکرد، پیرزن باصفای شهر بوشهر، مادر #شهید_ماهینی فرمانده جنگ‌های نامنظم، همان مادر مالک اشترِ زمان
.
خونه‌اش خلوت، دیوار به دیوارِ ساحل شلوغ بوشهر و دلش پر سوز از مردمی که فراموشکار شدن، میگفت علیرضام برا اسلام رفت جون داد، حالا بعضیا اصن یادشون نیست برا چی انقلاب کردیم، یادشون رفته قرارمون چی بود، لباس چسبیده به بدن و سر برهنه زن‌ها دلش رو آتیش زده بود، بی غیرتی و بی مسئولیتی بعضی مدیرا دل‌خون‌ترش کرده بود، با خودم فکر میکنم که #وای_به_حال_ما... چه کردیم با این مادرای مظلوم... چی میخوایم بگیم اگه اون دنیا شکایت کنن
.
پسرش تو وصیتنامه‌اش بهش گفته بود: "مادر عزیزم! اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود، تو نیز باید به #میدان_جنگ بیایی. اکنون که آنجا هستی، طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند. مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات‌بخش اسلام بر عهده شماست" اما حالا باید برید و روحیه این مادر رو ببینید... آه که قلبم از آهش سوخت وقتی تو هیاهوی شهر از امام ره میگفت، از پسر شهیدش، از آرزوهاش برا کشورش، از عشق به مردمش، سوختم از اینکه بد کردیم... آره، ما مردم بد کردیم
.
پ.ن.یک. جلو خونه‌اش تو ساحل یه سیرک بزرگ چادری زده بودن، سر و صدا و رقص نور و... نمیدونم کسی به فکر دل کوچیک این مادر بود که نشکنه

پ.ن.دو. کاش میتونستم برم سمت دریا، تا دلم میخواست داد بزنم، بغض هام رو

پ.ن.سه. قاب عکس شهیدش، تو دیوار روبروش بود، حتما تو تنهایی باهاش حرف میزد، نه با قاب، صد البته با خودش

پ.ن.چهار. حرفی نیست دیگه، اما تا دلت بخواد بغض... هست
Read more
. پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های ...
Media Removed
. پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های واحد بغلی ما بودند و حدود ده دوازده سالی می‌شد که از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده بودند. مادر رافائل هم حدود پنج سال می‌شد که به جمع آن‌ها اضافه شده بود. هر چند مامان رافائل یه کلمه انگلیسی بلد نبود ... .
پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های واحد بغلی ما بودند و حدود ده دوازده سالی می‌شد که از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده بودند. مادر رافائل هم حدود پنج سال می‌شد که به جمع آن‌ها اضافه شده بود. هر چند مامان رافائل یه کلمه انگلیسی بلد نبود و بالطبع ما هم ایتالیایی نمی‌فهمیدیم، ولی روابط فرهنگی‌مان باعث شده بود که خلا زبان جایش را با چیزهای دیگری پر کند. مثلا اینکه یک بار مامان رافائل برای ما یک ظرف اسپاگتی خارجی با طعم اوراگانو و سس پستو فرستاد و در عوضش مامان هم دو روز بعدش یک قابلمه ماکارونی چرب با ته‌دیگ سیب‌زمینی برایشان برد و تاکید هم کرد؛ تازه! یو شوود ترای ایت ویت سس خرسی! و یک جوری غیرمستقیم بهشان ثابت کرد که رو دست ماکارونی رب گوجه آریایی هنو هیچکی نیومده داداش!
.
دو سه ماهی نگذشته بود که از بد حادثه مامان رافائل سکته کرد و ویلچر نشین شد. پیرزن طفلکی که تا آن موقع یک جا بند نبود، حالا باید صبح تا عصر يك گوشه می‌نشست تا پرستارش همه کارهایش را انجام دهد.
.
تا اینکه یک روز تقریبا سر صبح بود که با سر و صدای مامان رافائل از خواب بیدارشدیم. همه می‌دانستیم که آن ساعت کسی خانه نیست. ولی علی‌القاعده می‌بایستی پرستار آنجا باشد. با این حال کنجکاو شدیم و هر چهارتایی گوش‌هایمان را چسباندیم به دیوار تا بهتر متوجه قضایا شویم. اما وقتی صداها بلندتر شد بیشتر نگران شدیم. مامان گفت که بهتر است با خود رافائل تماس بگیریم ولی بابا تاکید می‌کرد که خودمان یک جوری حلش می‌کنیم. به خاطر همین با چهار،پنج تا حرکت رفت و برگشت درب ورودی واحد را شکست و عینهو‌ لاک پشت‌های نینجا معلق زنان وارد خانه شد.
.
طبق چیزی که انتظار داشتیم پیرزن بیچاره یک گوشه نشسته بود و بلند بلند تکرار می کرد «ایل باانیو، ایل باااانیو»
.
بابا در همان حالت نیم خیز به صورت مامان رافائل خیره شد و بعد انگار که یکهو چیزی کشف کرده باشد، پرید پای ویلچر و گفت: الساندرو نستا، جیانلوکا پالیوکا! بعد هم با حالت عاقل اندر سفیهی به ما گفت: بنده خدا حوصله‌اش سر رفته، داره اعضاي اصلی تیم ملی ایتالیا رو واسه خودش یادآوری می‌کنه! بذار کمکش کنیم...
.
هنوز بابا داشت توضیح میداد که پیرزن بیچاره دوباره گفت: ایل بانیو!
.
و بابا هم که خوشش آمده بود برگشت و به من نگاهی کرد و پرسید؛ اون ژیگول مو بلنده کی بود پنالتی رو تو فینال خراب کرد؟! هاان، آهان، باجیو.. حاج خانم، روبرتو باجیو!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک ...
Media Removed
نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا. یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند. همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان. گوش‌دردش می‌افتد به من. مثل راننده‌ای که شبانه،زیر ... نشسته‌ایم دور هم؛همهٔ ما مردهای سی‌سالگی‌ردکرده‌‌.از این دورهمی‌های ناگهان و بی‌تکرار.ته یک سفر کوتاه پرماجرا.
یکی‌مان یک‌هو روی دندان کرسی‌اش را می‌مالد و چشم‌هایش را به نشان تیرکشیدن،ریز می‌کند.
همگی هجوم می‌بریم سمت خاطرات دردهامان.
گوش‌دردش می‌افتد به من.
مثل راننده‌ای که شبانه،زیر سیلاب باران،روی فرمان افتاده تا از ورای تلوتلوخوردن برف‌پاک‌کن‌ها،چیزکی از پیش رویش ببیند،جاده را می‌شکافم و پیش می‌روم و خاطره آرام‌آرام پیش چشمم سبز می‌شود:
-«برادرکوچیکم گوش‌درد گرفت.نمی‌دونم تجربه‌ش کردین یا نه!چیز کوفتیه.حوله داغ می‌کردیم می‌ذاشتیم روی گوشش.لاله‌گوشش رو می‌مالیدیم.اون‌وقتا مث حالا نبود بروفن و فک‌وفامیلش ریخته باشه توی بازار.نمی‌دونم چه‌مون بود ولی درد تا سرسام نمی‌شد دست‌به‌مسکن نمی‌شدیم».
رفقا در سکوت گوش می‌دهند.گاهی این‌وسط کسی به ته‌ماندهٔ قهوهٔ فنجانش لبی می‌زند و کسی هم صفحهٔ توییترش را بالاپایین می‌کند.
خاطره در ذهنم آنقدر بی‌تاب است که گاه از کلمات پیش می‌افتد:
-«یه‌بنده‌خدایی گفت دود سیگار برای گوش‌درد خوبه.اونم توی خونهٔ ما که کلا یه‌زیرسیگاری چینی دورکنگره‌ای داشتیم.از اونا که کفِش عکس لیلی و مجنون مینیاتور شده.بابا رفت از پیردمرد همسایهٔ خونه‌روبه‌رویی یه‌نخ سیگار گرفت.اومد،با این فندک‌اجاق‌گازا سرش رو آتیش کرد و بعد از وسط گرفت بین انگشتاش».
و بعد ادای سیگاردست‌گرفتن بابا را درمی‌آورم.سیگاری‌های جمع لبخند می‌زنند.هرچه پیش می‌روم،اندوهی درونم ریشه می‌دهد.پدر را می‌بینم که چقدر جوان‌ است.توی آن زیرپیراهنی سفید ارزان‌قیمت،ازهمیشه تپل‌تر به‌نظر می‌رسد.نشسته وسط اتاق آن خانه‌ قدیمی‌مان.روی همان موکت‌هایی که با قیر چسبانده بودیمشان به زمین.دور و برش حلقه زده‌ایم.پدر راست نشسته،بی همهٔ تکیدگی‌‌ این‌روزهایش.چقدر موهای سرش مشکی‌ است.
دودسیگار را که می‌کشد توی دهانش،می‌افتد به سرفه.مادر می‌خندد.پدر چقدر خوشگل چهارزانو نشسته.خبری از لک‌های پیری روی دست‌هایش نیست.همان عینک دسته‌کائوچویی روی چشم‌هایش است که روزی،یک‌جایی،جا گذاشت.
پدر،لپ‌هایش را بادشده نگه می‌دارد،داداش را جلو می‌کشد و دود را داخل گوشش فوت می‌کند.نصف دودها از دوطرف دهانش بیرون می‌زنند.چشم‌های پدر به اشک نشسته و من در کنارش.دست می‌گذارم روی شانه‌های پدر،دوباره دود سیگار را می‌کشد توی دهانش،میان سرفه و اشک و گریه‌های داداش‌کوچیکه،چشم‌هایش می‌خندند.دودها را فوت می‌کند،صورتش در میان دود محو می‌شود،مادر هم،خانه هم.
دلم برای پدرم تنگ می‌شود؛
ناگهان.
همین.
Read more
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام ...
Media Removed
سلااااام ژرمن شپردااا، سلاااام بتمن هااا، سلام سوپر من هااا، سلااام رابین، سلااام کت وومن ، سلاااام گرازای اهلیی، سلااام کرگدن های آلباینو. سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :)) ظهر بخير خرس قلمبه های من ، ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا . كلي دلم براتون تنگ شده بود چي؟ صدا نمياد ... سلااااام ژرمن شپردااا،
سلاااام بتمن هااا،
سلام سوپر من هااا،
سلااام رابین،
سلااام کت وومن ،
سلاااام گرازای اهلیی، 🐗
سلااام کرگدن های آلباینو.
سلام تويي كه عاشق پامرانين بو فيسي مثل من :))
ظهر بخير خرس قلمبه های من 😁،
ظهر بخیر پیشی خسته تپلااا 😍
.
كلي دلم براتون تنگ شده بود 🙈
چي؟ صدا نمياد ...
آهان دل شمام تنگ شده بود برام؟
من قربون اون دل مهربونتون برم ❤️
.
امروز ميخوام يه اصطلاح آس قديمي رو
كنم براتون كه كلي كاربرد داره هنوزم
.
اون قديم نديما زوجی نو خانمان، در مورد برنامه های آینده شون، ایضا" صاحب فرزند شدن با هم اختلاط میکردند.
صحبتها ادامه داشت تا به اینجا رسید که دختره ، فکر مادر شدن و مخاطرات بعدش از ذهنش گذشت...
.
دختره: آقاااااااا نبااات؛
اگر بچه دار شدییییییممممم، (آب دهانش را غورت می‌دهد)؛
اونوقت اگر بچه مون رفت بیرون از خونههههههههه؛
اگر از خونه دور شددددددد؛
اگر رفت بالای پل و افتاد توی رودخونهههههههه (اشک در چشمانش حلقه می‌زند و هق میزند)؛
(با صدایی بریده بریده)؛ اگه زبونم لال، دور از جونش، اگه هیچکس نبود نجاتش بده و بچه رو آب برد؛ چه خاکی بریزیم سرمون؟😳
.
(آقا نبات دستانش را باز كرده و با لبخند رو به همسرش ميگويد:
كااام هيِر بيبي و او را بين بازوانش به آغوش كشانده و بوسه اي بر پيشاني وي روانه ميكند و با صداي خسته هميشگي اش زير گوشش ميگويد :
Cross that bridge when you come to it babe.
.
در مورد چنین موقعیتهایی و موارد مشابه ضرب المثلی داریم در انگلیسی که می‌فرماید:👇
☝🏻Cross that bridge when you come to it.
.
☝🏻وقتی روی پل رفتی، از روش رد شو.
Meaning and usage:
Deal with a problem if and when
it becomes necessary, not before.
.
مفهوم و کاربرد:
یعنی وقتی با یک مشکل مواجه شدی، و یا لازم بود با یک مساله روبرو شو، نه قبلش.
.
مثال:👇
👧🏻Koli : What if the flight is delayed?
👦🏻Nabi :I'll cross that bridge when I come to it.
.
👧🏻کلثوم: اگر هواپیما تاخیر داشت چی؟
👦🏻نبات: اگر چنین موقعیتی پیش آمد، اون موقع باهاش مواجه میشم و بهش فکر میکنم. نه از حالا که نه به داره، نه به باره!
—---------------
عزيزاي دلم توجه داشته باشين كه ميتونيد تمامي مطالب اينستاگرام و تلگرام ما رو به صورت آرشيو شده و كامل در قالب فايل PDF مرتب و خيلي شكيل از طريق سايت دريافت كنيد تا هميشه و همه جا مطالب ما رو در دسترس داشته باشين و بتونين به راحتي استفاده و مرور كنيد.
💕💛💕💛💕💛💕
آدرس سايت براي تهيه آرشيو:
www.englishpersian.ir
Read more
ادامه پارت قبلی : هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه ...
Media Removed
ادامه پارت قبلی : هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه خوب باشه قشنگم .. برگشم برم که یهو با چهره خشک شده اسد مواجه شدم !! با بغض نگاهم میکرد . صنم : ا .. س .. د -ح .. حال بچت خوبه ؟؟ چند وقتشه ؟ -تو از کجا میدونی ؟؟؟؟؟؟؟ -حیا بهم گفت . آهیل پدر خوبی میشه براش ای ... ادامه پارت قبلی :

هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه خوب باشه قشنگم .. برگشم برم که یهو با چهره خشک شده اسد مواجه شدم !! با بغض نگاهم میکرد . صنم : ا .. س .. د -ح .. حال بچت خوبه ؟؟ چند وقتشه ؟
-تو از کجا میدونی ؟؟؟؟؟؟؟
-حیا بهم گفت . آهیل پدر خوبی میشه براش
ای کاش میتونستم بهش بگم این بچه اونه !! اما بغضی که راه گلومو بسته بود مانع میشد .. اسد رفت و منو با یه دنیا غم تنها گذاشت ...
شب - خونه آهیل :

آهیل : صنم حاضری عزیزم ؟
- به من نگو عزیزم.
-اه . حالا خوبه ... اصن وللش
رفتیم مهمونی که دوست آهیل ترتیب داده بود !! بین اون همه جمعیت نکاهم به نگاه یکیشون دوخته شد .. اسد اینجا چیکااااار میکنههه ؟؟؟؟ اونم همش به من نگاه میکرد موقع رقص بود . اسد بهم پیشنهاد رقص داد و منم قبول کردم . دستاشو رو کمرم قفل کرد .. هر لحظه بیشتر سرشو تو گردنم فرو میبرد ، اینکه اون دستای آرامش بخشش داره لمسم میکنه بهترین حس دنیا بود.
اسد : صنم ای کاش دختر من بود نه آهیل
یهو آهیلو دیدم که منو از اسد جدا کرد .. همه داشتن نگاهمون کرد آهیل از موهام کشیدو محکم زد تو صورتم .. اسد چشماش قرمز شده بود محکم آهیلو هل داد اونورو دد زد : عوضی چه غلطییییییی میکنی ؟؟؟؟؟ از مادر زاییده نشده رو صنم من دست بلند کنه و زنده بمونه تو اون عقل کوچیکت حتی نمیگنجه زنت حاملست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهیل از اونجا با عصبانیت رفت .. گوشه لبم خون میومد اسد با نگرانی برگشت طرفم : خوبی صنم ؟؟؟؟؟ ببخشید تقصیر من بود .
- نه اسد اشکالی نداره ..
یهو آهیل با عصبانیت اومد و بازومو گرفتو تو گوشم زمزمه کرد : ماشینو روشن کردم راه بیفت تا بزور نبردمت .
با آهیل رفتم !! همش دلم پیش اسد بود !!! صنم : آهیل میخوام بهش بگم به اسد میگم پدر این بچست
-تو چه غلطی میخوای بکنی ؟ -همین که شنیدی..!!
خواستم برم بیرون اما آهیل نزاشت منم گفتم فردا حتما به اسد میگم شب رو کاناپخ خوابم برده بود که بوی دودو حس کردم وااای خدای من آتیییییییش؟؟کمکککککککک
Read more
دل نوشته : ————————————————————————امروز اسباب کشی داشتم ، مشغول باز کردن جعبها بودم که داخل یه ...
Media Removed
دل نوشته : ————————————————————————امروز اسباب کشی داشتم ، مشغول باز کردن جعبها بودم که داخل یه صندوق کوچیک این مدال رو پیدا کردم ، که آخرین مدال شنای من در رشته کرال سینه (۵۰متر سرعتی ) زمانی که سرباز بودم ، مدال طلای نیروی زمینی (سال ۸۱)، وقتی اومدم خونه با خوشحالی ، که به پدرم نشون بدم چون چند وقتی ... دل نوشته : ————————————————————————امروز اسباب کشی داشتم ، مشغول باز کردن جعبها بودم که داخل یه صندوق کوچیک این مدال رو پیدا کردم ، که آخرین مدال شنای من در رشته کرال سینه (۵۰متر سرعتی ) زمانی که سرباز بودم ، مدال طلای نیروی زمینی (سال ۸۱)، وقتی اومدم خونه با خوشحالی ، که به پدرم نشون بدم چون چند وقتی بود که پدرم کسالت داشتن و برای احوال پرسی مهمون داشتیم ، صبر کردم که بعدش این کارو انجام بدم(ای کاش صبر نمی کردم ) ، اما بعد از رفتن مهمانها پدر ...... . پدر از پیش ما رفت تا در روزگاری دیگر همدیگر رو ملاقات کنیم ، قسمت نشد که خوشحالشون کنم .
در کل می خواستم اینرو یاد اور شما دوستانم بشم که از لحظات زندگیتون همونطور که دوست دارین لذت ببرین ، هر چیزی که به واسطه اون باعث میشه احساس سر خوشی بهتون دست بده انجام بدین و قدر داشتن پدر و مادر رو بدونید ، لحظه ای در اغوش بگیرین اونها رو و عاشقانه دستهایشان را ببوسید. شاید لحظه ای بعد ، دیر باشه 🙏🏿❤️🙏🏿
Read more