Loading Content...

رفت این ی ما

Unique profiles
92
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Rasht, Iran, Sanandaj, Iran, Niavaran, Tehran, Iran
Average media age
828.5 days
to ratio
10.1
🤔فهمیدی فلان هنرپیشه به رحمت خدا رفت؟ اووه بابا خیلی عقبی! نیم ساعت پیش خبرش درومده! دیدی تو مجلس ...
Media Removed
🤔فهمیدی فلان هنرپیشه به رحمت خدا رفت؟ اووه بابا خیلی عقبی! نیم ساعت پیش خبرش درومده! دیدی تو مجلس اون نماینده به وزیر چی گفت؟ دلار چقدره؟ مرغ گرون شد. یارو رو که 1000 میلیارد بدهی بانکی داشت گرفتن. این جملات شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ اینها برشی از حرفهای هر روز و همه روز ما هستند. درواقع ... 🤔فهمیدی فلان هنرپیشه به رحمت خدا رفت؟ اووه بابا خیلی عقبی! نیم ساعت پیش خبرش درومده!
دیدی تو مجلس اون نماینده به وزیر چی گفت؟
دلار چقدره؟
مرغ گرون شد.
یارو رو که 1000 میلیارد بدهی بانکی داشت گرفتن.
این جملات شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ اینها برشی از حرفهای هر روز و همه روز ما هستند. درواقع این حرفها متن زندگی ما شده اند. زندگی همه ی ما متأثر از این اخبار است و چون تعدادشان مرتباٌ در حال افزایش است بخش زیادی از هوش و حواس ما اسیر آنها شده است.
ما ایرانیها بر طبق براوردهای گوناگون در زمره ی ملل کمتر اهل مطالعه و خواندن هستیم. اما اگر هرکداممان برشی به اشتغالات روزمره ی خود بزنیم کم نمی خوانیم. همه ی ما مرتباٌ در حال رصد اخبار و وقایع هستیم. مرتباٌ از این کانال به آن کانال تلگرام یا پرسه در سایر شبکه های اجتماعی و سایتهای خبری و خبرواره ای. پس ما می خوانیم اما مفید نمی خوانیم. برای یک ایرانی که مرتب در نگرانی از آینده به سر می برد و در بستر یک جامعه ی ناآرام و پر تب و تاب سیر می کند خواندن از سر ترس است و نگرانی. برای اینکه ببیند چه می شود؟ که چه می گوید؟ آیا درست می شود یا نه؟ گران می شود؟ کم می شود؟ دعوا می شود؟ برکنار می شود؟ محاکمه می شود؟ مچش گرفته می شود؟ فشار بیشتر می شود؟ ووو
تصور کنید اگر ایرانی یک رایانه هم می بود نه یک انسان، حافظه اش باید مدام درگیر اطلاعات آنی می شد و ظرفیتش در دریافت اطلاعات تفصیلی کاهش می یافت. ما به کم مطالعه کردن متهمیم اما هنگامی که ما را با ژاپن، سوئد، فنلاند و انگلیس مقایسه می کنند، این مؤلفه را نمی سنجند، که آنها چقدر نگران فردا هستند و از سر نگرانی وقتشان به مطالعه ى اخبار، که کم ارزش ترین نوع اطلاعات در جهان امروز محسوب می شود، می گذرد و ما چقدر.
خواندن یک ایرانى از سر نگرانی است و خواندن یک ژاپنی یا آلمانی از سر نیاز به دانستن و یا وسیله ای برای پرکردن اوقات فراغت. اصولاٌ داشتن استرس و مشغله ی ذهنی فراوان اجازه ی تمرکز بر خواندن یک متن طولانی و با آن ماندن را نمی دهد. حواس، پرت هزاران موضوع و مشکل می شود.
شاید سالها باید بگذرد تا ما تک تک آسیبهایی که به فرهنگ و رفتار ایرانیان از بابت نداشتن یک زندگی کم دغدغه و بدون استرس و نگرانی، خورده است را بشناسیم و بفهمیم. ما در تمام این دوران فقط در تحریم، ستیز یا چالش نبوده ایم. ما فرصتهای یاد گرفتن، بزرگ شدن، با مهارت شدن و شکوفا شدنمان را فدا کرده ایم. اکنون می شود درستتر داورى كرد که چرا ایرانیان اهل علم و و اندیشه، نخبگان، دانشجویان ممتاز، المپیادیها،
بقیه 👇👇👇👇
Read more
. سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران... به نظرتون ...
Media Removed
. سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران... به نظرتون کارخوبیه؟؟ کیا موافقن؟؟؟کیامخالف؟؟؟؟ اکثردانشجویان مخالف بودن!!! بعضی ها میگفتن:کارناپسندیه....نبایدبیارن... بعضی ها میگفتن:ولمون نمیکنن ...گیردادن به چهارتا استخوووون..ملت ... . سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران... به نظرتون کارخوبیه؟؟ کیا موافقن؟؟؟کیامخالف؟؟؟؟ اکثردانشجویان مخالف بودن!!! بعضی ها میگفتن:کارناپسندیه....نبایدبیارن... بعضی ها میگفتن:ولمون نمیکنن ...گیردادن به چهارتا استخوووون..ملت دیوونن!!" بعضی ها میگفتن:آدم یادبدبختیاش میفته!!! تااینکه استاد درس روشروع کرد ولی خبری ازبرگه های امتحان جلسه ی قبل نبود...همه ی ما سراغ برگه هایمان رو گرفتیم .....ولی استاد جواب نمیداد... یکی ازدانشجویان باعصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟؟شما مسئول برگه های مابودی؟؟؟ استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شماهستم... استاد گفت:من برگه هاتون رو گم کردم؟؟؟ونمیدونم کجاگذاشتم؟؟؟ همه ی دانشجویان شاکی شدن؟ ؟؟ استادگفت:چرا برگه هاتون رو میخواین؟ گفتیم:چون واسشون زحمت کشیدیم...درس خوندیم...هزینه دادیم...زمان صرف کردیم... هرچی که دانشجویان میگفتن ...استاد روی تخته مینوشت... استادگفت:برگه های شمارو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی ازدانشجویان رفت و بعدازچنددقیقه بابرگه های ما برگشت ... استاد برگه ها رو گرفت وتیکه تیکه کرد...صدای دانشجویان بلندشد... استادگفت:الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین!!!!چون تیکه تیکه شدن!!!! دانشجویان گفتن:استاد برگه هارو میچسبونیم... برگه ها رو به دانشجویان داد...وگفت:شما ازیک برگه A4 نتونستید بگذرید ...وچقدرتلاش کردید تا پیداشدن... پس چطورتوقع دارید مادری که بچه اش رو بادستای خودش بزرگ کرد ...وفرستاد جنگ... الان منتظره همین چهارتااستخونش نباشه... بچه اش ومیخواد حتی اگه خاکسترشده باشه... چنددقیقه همه جا سکوت حاکم شد!!!!!! وهمه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن...!!!! تنها کسی که موافق بود .... دختـــــــرشهیـــــــدی بودکه سالها منتظر باباشه!!!!
.
#الهم_صل_علی_محمد_و_ال_محمدوعجل فرجهم
Read more
. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من مُلدم واسه این آخهههه وااااااااای من ضعف کردم براش آخههههه ینی از وقتی برام فرستادن دارم قربون صدقه‌اش میرم آخه مگه داریم نی‌نی انقدر خوشگل و عشق؟؟؟ قربونِ اون سینه زدنت عزیزدلمممم واااای وااااای ... .
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من مُلدم واسه این آخهههه 😍😍😍😍
وااااااااای من ضعف کردم براش آخههههه 😍😍😍😍😍😍😍
ینی از وقتی برام فرستادن دارم قربون صدقه‌اش میرم 😍😍😍😍😍😍 آخه مگه داریم نی‌نی انقدر خوشگل و عشق؟؟؟😍😍😍😍
قربونِ اون سینه زدنت عزیزدلمممم 😍😍😍😍
واااای وااااای وااااااای منم که نی‌نیِ پسرررررر دوست ینی دلم ضعف رفت براش 😍😍😍😍😍
ان‌شاءالله زیر سایه‌ی ارباب پیرغلام بشی عسل 😍😍😍😍
خدایااااا تورو خدااااااا اللهم الرزقنا به همه‌ی ما از این عشقولیاااااااااااا 😍😍😍😍😍😍😍
#من_از_کودکی_عاشقت_بوده_ام ❤
Read more
پیچ و خم ها برای کاروان اهمیت ندارد، چون هدف همواره ثابت است. ... 17 هرگز نمی توانیم درباره زندگی ...
Media Removed
پیچ و خم ها برای کاروان اهمیت ندارد، چون هدف همواره ثابت است. ... 17 هرگز نمی توانیم درباره زندگی دیگران قضاوت کنیم، چون هر کس رنجها و درماندگی های خودش را دارد.. .. 18 لحظاتی هست که جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از آن دوری کنیم. تنها زمانی دلیلش را می فهمیم که بر آن غلبه کرده باشیم.. .. 19 هر ... پیچ و خم ها برای کاروان اهمیت ندارد، چون هدف همواره ثابت است.
...
17 هرگز نمی توانیم درباره زندگی دیگران قضاوت کنیم،
چون هر کس رنجها و درماندگی های خودش را دارد..
..
18 لحظاتی هست که جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از آن دوری کنیم.
تنها زمانی دلیلش را می فهمیم که بر آن غلبه کرده باشیم..
..
19 هر چیز در زندگی بهایی دارد؛
این آن چیزی است که مبارزین روشنایی می کوشند بیاموزند..
..
20 زمانی که ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم
احساس می کنیم که آنها بخشی از زندگی ما هستند
و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند
و اگر آن گونه که آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند...
...
21 کسی که به سفر عادت دارد، می داند که همیشه لحظه ای فرا می رسد که باید رفت...
..
22 افرادی که با ما هم عقیده هستند به ما آرامش می دهند
و افرادی که مخالف با عقیده ی ما هستند ، به ما دانش !..
.. من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟! برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،..! انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …....
....
Read more
. <span class="emoji emoji1f557"></span> 08:08 به وقت امام هشتم طبق عادت هرسال تابستونا چند روزی رو مهمون امام مهربونیا میشیم، امسال دوستی ...
Media Removed
. 08:08 به وقت امام هشتم طبق عادت هرسال تابستونا چند روزی رو مهمون امام مهربونیا میشیم، امسال دوستی به پدرم گفت پرچم روی گنبد طلای آقا و پارچه ی روی ضریحشون ماهی یک بار عوض میشه و هر ماه این خود امام رضاست که با اون پرچم مهمون خونه ها میشه،دیروز پستچی یه بسته برامون اورده بود از مشهد، وقتی بازش کردیم ... .
🕗 08:08 به وقت امام هشتم
طبق عادت هرسال تابستونا چند روزی رو مهمون امام مهربونیا میشیم، امسال دوستی به پدرم گفت پرچم روی گنبد طلای آقا و پارچه ی روی ضریحشون ماهی یک بار عوض میشه و هر ماه این خود امام رضاست که با اون پرچم مهمون خونه ها میشه،دیروز پستچی یه بسته برامون اورده بود از مشهد، وقتی بازش کردیم فکرشو نمیکردیم این بار مهمون خونه ی ما باشه من که می دونم همه اینا کار توئه
اگه همه جهان هم بگن نه، من که می دونم همه اینا کار توئه.
آدم خیلی مذهبی نیستم
به تقلید و دستور تو مهم ترین و عاشقانه ترین ارتباط زندگیم یعنی ارتباط با خدای خودم هیچ اعتقادی ندارم
ن مسلمونم نه مسیحی نه یهودی نه زرتشتی..من هم مسلمونم هم مسیحی هم یهودی هم زرتشتی چون یاد گرفتم عشق بی حد و مرز و بی قید و شرط حرف اول و آخر خداست، #اینو هم از کسی یاد گرفتم که با #صداش خاطره دارم و قول داده بودم هرجای خوبی دلم رفت اونو دوستاش رو هم یاد کنم مثل همین پرچم امام رضا،از حالا تا ابد اگه چیزی از معنویت نصیبم بشه با شماها تقسیمش میکنم
@benyaminmusic
.
ولی هرکسی که باشم با هر اعتقادی دیوونه وار عاشق کسیم که مهربونیاش و معجزه هاشو با چشمای خودم دیدم امام رضا..حضرت عشقه خودعشقه❤
باوری که ریشه ای باشه، خواستنی که واقعی باشه، ایمانی که محکم باشه، قربی که نزدیک باشه، قلبی که به شور و باشور بتپه، عقلی که در صراط درست باشه، دلی که مهر و انصاف رو بشناسه..شدنی میکنه هر ناممکنی رو
چون اینها رقم میزنه تمامیت نگاه خدا و معصومین رو برای لحظه به لحظه زندگیمون،امام رضا خبر از دل پدرم داشت که این ماه مهمون خونمون شد
یا امام رضا
بی قیدو شرط دوستت دارم
چه آرزوم براورده بشه، چیه نشه
_____
# به قول بنیامین جان :
#تو_که_اخر_گره_مو_وا_می_کنی ..
_____
# پرچم خیلی بزرگِ من تاش کردم❤
.
Read more
دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود عشق آبستن شد و دگر پرده نبود پسر اما مغرور:این منم مرد زمین تو خودت ...
Media Removed
دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود عشق آبستن شد و دگر پرده نبود پسر اما مغرور:این منم مرد زمین تو خودت خواسته ای عشق یعنی همین دخترک مادر شد و پسر حاشا کرد دخترک هیچ نگفت نگهی بالا کرد و سپرد دست خدا بعد از این زندگی اش دخترک آه کشید آه از سادگی اش پسر از او گذشت رفت از آن شهر و دیار دخترک تنها ماند شهر ... دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود
عشق آبستن شد و دگر پرده نبود
پسر اما مغرور:این منم مرد زمین
تو خودت خواسته ای عشق یعنی همین

دخترک مادر شد و پسر حاشا کرد
دخترک هیچ نگفت نگهی بالا کرد
و سپرد دست خدا بعد از این زندگی اش
دخترک آه کشید آه از سادگی اش
پسر از او گذشت رفت از آن شهر و دیار
دخترک تنها ماند شهر بی یاور و یار
زاده شد فرزندش نام او شد هستي
بی نهایت معصوم بی نهایت زیبا
بی کس و بی همراه با تمام سختی
ساخت دنیای خویش پر شد از خوشبختی
دخترش رعنا شد پاک و بی آلایش
هدیه ی خوب خدا یک بغل آرامش
چند سالی گذشت آن پسر بابا شد
صاحب دختری تخس و بی پروا شد
از وجود دختر کل شهر ارضا شد
باز هم عدل خدا با سند امضا شد

پسر قصه ی ما فهمید خیلی زود
علت بدبختی و غم او چه بود
یادش آمد آن روز آه آن دختر پاک
که زمین گرد است و چرخش این افلاک…!
Read more
یادش به خیر کاملا بداهه اجرا کردیم اثر همشهری جاودان یادم داریوش رفیعی رو. شب به گلستان تنها منتظرت بودم.نمیدونم چرا سلیقه ی موسیقی مخاطبان فقط دوبس دوبس می پسنده اما اگر قرار بر اجرا داشته باشم حتما هر بار چند تایی از این دل ترانه های عاشقانه رو اجرا خواهم کرد. به نظر من راه برون رفت از این وضعیتِ ... یادش به خیر
کاملا بداهه اجرا کردیم اثر همشهری جاودان یادم داریوش رفیعی رو.
شب به گلستان تنها منتظرت بودم.نمیدونم چرا سلیقه ی موسیقی مخاطبان فقط دوبس دوبس می پسنده اما اگر قرار بر اجرا داشته باشم حتما هر بار چند تایی از این دل ترانه های عاشقانه رو اجرا خواهم کرد.
به نظر من راه برون رفت از این وضعیتِ هر کی پر هیاهوتر موفقتر همین آثار با شکوه و صمیمی موسیقی گذشته ی ما و یا آثاری از این دست است.
نظر شما چیه؟
#ahooraiman_singer_poet
#ahooraiman
#ahoora_iman
#iraniansinger
#iranianpoet
#احسان_احمدی
#مهدی_دریانی
#هادی_شیرین_طبع
#حماد_گلچهر
#محمد_اسدی
#آراد_یادگارفرد
#اهورا_ایمان
#داریوش_رفیعی
#شب_به_گلستان_تنها_منتظرت_بودم
#بم
Read more
متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز ...
Media Removed
متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتم فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره وجدان تا آخره این داستان سرابه فهمیدم کبابی آثاره ثوابه به محتاج فقط بگم که بازار خرابه فهمیدم گناه میتونه یکی دوروزه عادی شه حتی معنوی ترینا ... متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم

حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک

تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتم

فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره

وجدان تا آخره این داستان سرابه

فهمیدم کبابی آثاره ثوابه

به محتاج فقط بگم که بازار خرابه

فهمیدم گناه میتونه یکی دوروزه عادی شه

حتی معنوی ترینا تو یک لحظه مادی شه

یادگرفتم که تخریب کنم ، تا یه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه

یادگرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم

درد دلارو بشنومو وقت دعوا همون درد دلاشونو مسخره کنم

تو دل یک شهر پر از فازهای منفی راه های مخفی

پُره خطر مارهای افعی

ایستادی تو چهار راه تردید ، درگیری

که سکوت کنم و مظلوم تر شم اجازه بدم همه از روم رد شن

یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

نگو مسئله رو واکنش باز

خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت

رود بودم سد شدم

روز بودم شب شدم

خوب بودم رد شدم

و بد شدم

نسل به نسل خون به خون

این بین ما میچرخه اینو خوب بدون

ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم

تو به من من به اون اون به اون

مگه خودم خیر دیدم

جواب خودمو خیر میدم

اونکه داشت میدید که دارم از بین میرم

پیک میزد بعد مزه میل میکرد

هی ایزد ، خودت شاهدمی

حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق

قبول کن دفاع تو این مورد وارده

منم بد نبودم ولی خودت یادته اونروزی رو که وایساده بودم تو صف کُپُن

دیدم یارو پشت بنز خَف ِ کُپُل

نشسته بود یه قول بیریخت که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت

تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه

دیدم اونکه کنارشه دوست دخترمه

منو دید ولی من غریبه بودم

با همون مانتو که من خریده بودم

اینهمه تو عشق دادی اونم پاداشت

رفت با همونی که آویزون از باباشه

یه اعتصاب نهار یه اعتراض مامان ینی بنز دمه دره یه پاپیونم بالاش

لفظ میاد که روش حساب کنن

میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم

خیلی خودساختس همون بنزم از باباش خرید از دم قسط ماهی هزار تومن

ولی ، من قرض کردم تا برات خرج کردم

من کف خیابونو برات فرش کردم

من واسه ی داشتن تو نذر کردم

من ، تورو یه فرشته فرض کردم

من با تنهایی ، تو با تنهایی که تورو ولت میکنن تو اوج تنهایی

تو اون شهر پُر نقاب

تو با اون بخواب

من با قرص خواب

اگه بپرسم اون کیه که باهاشی بهم میگی با لبخند بابا اونکه داداشیمه

هه ، همون داداشیا دوشیدنت

لباسو کندن و تورو پوشیدنت

گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی

تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی

ای.. تو که حرفات تا این روز دروغه

یه...
Read more
✍↯çp Ąžąđ↯✍ دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود عشق آبستن شد........ پسر اما مغرور:این منم مرد زمین تو ...
Media Removed
✍↯çp Ąžąđ↯✍ دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود عشق آبستن شد........ پسر اما مغرور:این منم مرد زمین تو خودت خواسته ای عشق .....یعنی همین دخترک مادر شد و پسر حاشا کرد دخترک هیچ نگفت نگهی بالا کرد و سپرد دست خدا بعد از این زندگی اش دخترک آه کشید آه از سادگی اش پسر از او بگذشت رفت از آن شهر و دیار دخترک ... ✍↯çp Ąžąđ↯✍ دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبود
عشق آبستن شد........
پسر اما مغرور:این منم مرد زمین
تو خودت خواسته ای عشق .....یعنی همین

دخترک مادر شد و پسر حاشا کرد
دخترک هیچ نگفت نگهی بالا کرد
و سپرد دست خدا بعد از این زندگی اش
دخترک آه کشید آه از سادگی اش
پسر از او بگذشت رفت از آن شهر و دیار
دخترک تنها ماند
شهر بی یاور و یار
زاده شد فرزندش نام او شد لیلا
بی نهایت معصوم بی نهایت زیبا
بی کس و بی همراه با تمام سختی
ساخت دنیای خودش پر شد از خوشبختی
دخترش رعنا شد پاک و بی آلایش
هدیه ی خوب خدا یک بغل آرامش
چند سالی گذشت آن پسر بابا شد
صاحب دخترکی تخس و بی پروا شد
از وجود دختر کل شهر ارضا شد
باز هم عدل خدا با سند امضا شد

پسر قصه ی ما فهمید خیلی زود
علت بدبختی و غم او ز چه بود
یادش آمد آن روز آه... آن دختر پاک
که زمین گرد است و چرخش این افلاک
Read more
. #جان_سخت ! تیم ملی فوتبال ما در روسیه همان کاری را کرد که از ایران توقع می‌رفت. این عملکرد تحسین ...
Media Removed
. #جان_سخت ! تیم ملی فوتبال ما در روسیه همان کاری را کرد که از ایران توقع می‌رفت. این عملکرد تحسین برانگیز موجب شکل گیری قضاوتی جهانی پیرامون واقعیات ایران امروز و بر اساس استعدادها و توانمندیهای ملی ما شد. نه تحریم «نایک» و نه تیم «پرستاره اسپانیا» هیچکدام نتوانست کوچکترین تردیدی در میان ... .
#جان_سخت !
تیم ملی فوتبال ما در روسیه همان کاری را کرد که از ایران توقع می‌رفت.
این عملکرد تحسین برانگیز موجب شکل گیری قضاوتی جهانی پیرامون واقعیات ایران امروز و بر اساس استعدادها و توانمندیهای ملی ما شد.
نه تحریم «نایک» و نه تیم «پرستاره اسپانیا» هیچکدام نتوانست کوچکترین تردیدی در میان یوزپلنگان شجاع و پرانگیزه ایرانی در افتخار آفرینی ایجاد کند. ایرانیان هم در سراسر دنیا با هر سلیقه و شکل و قیافه و رفتار، یک صدا و یکپارچه تابلویی زیبا و دیدنی از وحدت ملی خود را به نمایش گذاردند.
اگر لایی وحید امیری به پیکه و سانتر زیبای او که با ضربه سر دیدنی مهدی طارمی تکمیل شد، داخل چارچوب قرار می‌گرفت، در تاریخ فوتبال ماندگار می شد.
به دلیل علاقه ای که به چند گانه ی سینمایی "جان سخت" دارم نام این تصویر را جان سخت گذاشتم.
ستاره‌های بزرگ و گران قیمت دنیا ، نمی توانند توپ را از زیر پای بچه های ما بیرون بکشند.
صحنه‌ای که بیرانوند پاهای بچه ها را بلند میکند تا توپ را بردارد دیدنی و شیرین است.
راهبرد "مقاومت" همیشه کارآمد واثر بخش است.
.
.
***پی نوشت***
.
اسلام ، زبان فارسی و ملیت سه مولفه مهم وحدت ملی در جمهوری اسلامی است.
به نظر می‌رسد ظرفیت بالای وطن دوستی و عرق ملی که می‌تواند به بهانه‌های مختلف و فرصت‌های تکرار شدنی، پشتوانه اتحاد ملی و همبستگی عمومی مردم باشد، کمتر از حد واقعی خود مورد توجه قرار می‌گیرد.
این مؤلفه مهم و فراگیر، نه تنها مزاحم و یا رقیب مؤلفه‌های دیگر نیست، بلکه زمینه و بستر مؤثری برای رشد و تقویت دیگر عرصه‌های ملی است.
شادی پس از یک پیروزی ملی هم موهبتی الهی است که خداوند به ملت ارزانی می‌کند.
در نوع بروز و ظهور شادی مردم هم خیلی وسواس نباشیم. مردم، «در هم» شادی می‌کنند!
ذره بین سخت گیری را در پیدا کردن عوامل تفرقه و دشمنی ملت با یکدیگر به کار بگیریم تا آسیبی به مملکت وارد نشود.
.
#فوتبال #جام_جهانی #ایران #اسپانیا #وحید_امیری #پیکه #لایی #شادی #طارمی #دو_قطبی_ممنوع #ضرغامی #سید_عزت_الله_ضرغامی
Read more
رهبرم اخم کند... قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به دریای دل اربابم... قایق از خشم پر است... ودل ...
Media Removed
رهبرم اخم کند... قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به دریای دل اربابم... قایق از خشم پر است... ودل از نفرت تکفیری ها... قصه ی فهمیده... باز تکرار کنم؟؟؟ نه دگر این باردعوا... به سر سربند نیست... همه سربندها... نام یافاطمه است... نشود تکرار باز عاشورا... خیمه ها اینبار جایش امن است... علم ... رهبرم اخم کند...
قایقی خواهم ساخت...
خواهم انداخت به دریای دل اربابم...
قایق از خشم پر است...
ودل از نفرت تکفیری ها...
قصه ی فهمیده...
باز تکرار کنم؟؟؟
نه دگر این باردعوا...
به سر سربند نیست...
همه سربندها... نام یافاطمه است...
نشود تکرار باز عاشورا...
خیمه ها اینبار جایش امن است...
علم عباس هم...
دست نیکوی گل سرسبد فاطمه است...
رهبرم خامنه ایست...
رهبرم سید و اولاد علی است...
رهبرم اخم کند...
به خدا مادرتان داغ شما می بیند...
حاج همت رفته....
کاظمی دیگر نیست...
پدرموشک ایران هم رفت...
لیک از عالم غیب...
باز با ما هستند‌.‌‌..
حاج قاسم هم هست...
که سلیمانی کرد همه دنیا را فتح...
همه ی ما هستیم‌‌‌...
کور خواندید اگر...
باز هم فکر کنید...
که علی تنهاست...
نامه های بیعت با مسلم...
همه اش ایرانیست...
همه با خون خود امضا کردیم...
خاک پای پسر زهراییم...
باز دنیا انگار...
تشنه ی خون شده است...
هوس رویش لاله کرده...
دور تا دور ضریح عباس...
خون شیعه ز گرفتاری تن خسته شده...
وقت آنست که آزاد شود از رگ ها...
رهبرم اخم نکن...
به خدا اذن دهی...
شیعه با خون خودش میشورد...
همه ی لشکر کفر...
Read more
------------- امروز برای یه صبحانه ی دیر هنگام با تیم ادمین ها رفتیم کافه فرند ( دوست ) قبلا رفته ...
Media Removed
------------- امروز برای یه صبحانه ی دیر هنگام با تیم ادمین ها رفتیم کافه فرند ( دوست ) قبلا رفته بودم و عاشق محیط داخلی و دیزاین کافه فرند هستم .اینکه میشه صبحانه رو قسمتی که میز و صندلی چیدن صرف کرد و برای نشستن و صحبت و البته قلیون کشیدن اون قسمت که مبلمان چیدن رفت . به سلیقه اشون برای انتخاب موزیک ... -------------
امروز برای یه صبحانه ی دیر هنگام با تیم ادمین ها رفتیم کافه فرند ( دوست )
قبلا رفته بودم و عاشق محیط داخلی و دیزاین کافه فرند هستم .اینکه میشه صبحانه رو قسمتی که میز و صندلی چیدن صرف کرد و برای نشستن و صحبت و البته قلیون کشیدن اون قسمت که مبلمان چیدن رفت . به سلیقه اشون برای انتخاب موزیک هم احسنت میگم 😊😊😊😊😊
سفارش صبحانه ی ما امروز :
املت جاده ای
صبح بخیر نیویورک یا صبحانه ی آمریکایی
پیتزای پنیر و گردو
و
سرویس چای ویژه بود .

مدت زمان آماده شدن سفارش ها ۱۵ دقیقه بود که کاملا نرمال و قابل قبوله و از اون بهتر این بود که تمام سفارش ها هم زمان سرو شد .

صبح بخیر نیویورک یه پرس صبحانه ی کامل و خیلی سنگین بود که من وافلش رو واقعا دوس داشتم .😋😋😋😋😋 البته چون سیستمشون صبح رو نداشت به جاش صبح بخیر بارسلون نوشتن

املت جاده ای واقعا خوشمزه بود و طعم خوب و نوستالژی املت کافه رستوران های بین جاده ای رو تداعی میکرد .
و از همه بهتر و بهتر و بهتر پیتزای پنیر و گردو بود که جدا آدم از طعم و مزه اش لذت میبره .
باریستای کافه جناب پیمان هم لطف کردن و ما رو به آب هندوانه طبیعی و لته با آرت عالی مهمان کردن .
برای جناب ندایی و همسرشون که مدیریت محترم کافه فرند هستند آرزوی موفقیت روز افزون داریم .💐💐💐💐💐💐
Read more
گاهی دلت میگیره. هوات سنگین میشه. خودت هم نمیدونی چی شده. احساس میکنی دنیا به آخر رسیده و نا امید به ...
Media Removed
گاهی دلت میگیره. هوات سنگین میشه. خودت هم نمیدونی چی شده. احساس میکنی دنیا به آخر رسیده و نا امید به همه ی تلاش ها و زحمتهایی که کشیدی نگاه میکنی و حسرت میخوری. ولی همه ی ما آدمهای به اندازه ی تجربه هامون سرمایه هستیم. سرمایه های این کره ی خاکی. همیشه جایی برای یک شروع تازه هست. باید بلند شد و لبخند ... گاهی دلت میگیره. هوات سنگین میشه. خودت هم نمیدونی چی شده.
احساس میکنی دنیا به آخر رسیده و نا امید به همه ی تلاش ها و زحمتهایی که کشیدی نگاه میکنی و حسرت میخوری.
ولی همه ی ما آدمهای به اندازه ی تجربه هامون سرمایه هستیم. سرمایه های این کره ی خاکی.
همیشه جایی برای یک شروع تازه هست. باید بلند شد و لبخند زد ، بخشید و دوباره راه رفت.
راه تازه، شروع تازه!
خدایا با توکل به نام اعظم تو:
بسم الله الرحمن الرحیم.
__________________________
عکس: من و یک دختر زیبا به نام مهربانو . @m._maamouri @gholamereza.ahmadi
عکاس: @f.daneshpazhooh
Read more
‌ تا حالا کارائوکه رفتین؟ من نرفته بودم. ولی یه شب تو یالتا دوتا دوست پیدا کردیم و ما رو بردن کارائوکه /karaoke/ و دیدم که عجب چیز باحالیه و چقد خوش می‌گذره. ‌ یه کافه بود که روی هر میزش یک تبلت بود. از توش آهنگی که می‌خوای رو سرچ می‌کنی، و هروقت نوبتت شد پیش‌خدمت برات یک میکروفون میاره، آهنگت بدون ...
تا حالا کارائوکه رفتین؟ من نرفته بودم. ولی یه شب تو یالتا دوتا دوست پیدا کردیم و ما رو بردن کارائوکه /karaoke/ و دیدم که عجب چیز باحالیه و چقد خوش می‌گذره.

یه کافه بود که روی هر میزش یک تبلت بود. از توش آهنگی که می‌خوای رو سرچ می‌کنی، و هروقت نوبتت شد پیش‌خدمت برات یک میکروفون میاره، آهنگت بدون صدای خواننده‌ش پخش میشه و تو باید خواننده‌ش بشی. متن آهنگ روی یک مانیتور جلوی چشمات رژه میره و تو می‌خونی و حس می‌کنی یه راک‌استار خفنی.

در مورد ما این حس توهمی بیش نبود ولی این دختر واقعن یک سوپراستار بود. یک استعدادِ کشف‌نشده که وقتی رو صحنه می‌رفت همه‌‌ی کافه‌نشین‌ها هیچ، همه‌ی کافه‌نشین‌ها نگاه.






‌ ‌‌ #جام_جهانی_سیزدهم ‌

‌ #جام_جهانی #روسیه۲۰۱۸ #سفر #سفرنامه #سفرنویس #بلاگر #سفرزندگی #روسیه #کریمه #یالتا
#yaltasummerjam #yalta #crimea
Read more
متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو ...
Media Removed
متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتن فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره وجدان تا آخر این داستان سرابه فهمیدم کبابی آثار ثوابه به محتاج فقط بگم که بازار خرابه فهمیدم گناه میتونه یکی دو روزه عادی شه حتی معنوی ترین ها تو یک ... متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم
حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک
تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتن
فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره
وجدان تا آخر این داستان سرابه
فهمیدم کبابی آثار ثوابه
به محتاج فقط بگم که بازار خرابه
فهمیدم گناه میتونه یکی دو روزه عادی شه
حتی معنوی ترین ها تو یک لحظه مادی شه
یاد گرفتم که تخریب کنم
تا اگه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه
یاد گرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم
درده دلارو بشنوم و وقته دعوا همون درده دلاشونو مسخره کنم
تو دله یک شهر پر از فاز های منفی
راه های مخفی پره خطر مار های افعی
ایستادی تو چهار راه تردید
دیرگیری که سکوت کنم و مظلوم تر شم
اجازه بدم همه از روم رد شن
یا بشم یه نامرد که با طبیعت
خودشو وفق داد با مرگ آدمیّت
نگو مسئله رو وا کنش باز
خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت
رود بودم سد شدم روز بودم شب شدم خوب بودم رد شدم
و بد شدم…
نسل به نسل خون به خون
این بین ما میچرخه اینو خوب بدون
ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم
تو به من من به اون اون به اون
مگه خودم خیر دیدم
جوابه خودمو خیر میدم
اون که داشت می دید که دارم از بین میرم
پیک میزد بعد مزه میل میکرد
هی ایزد…
خودت شاهدمی
حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق
قبول کن که دفاع تو این مورد وارده
منم بد نبودم ولی خودت یادته
اون روزی رو که وایستاده بودم تو صف کپن
دیدم یارو پشت بنزه خفه کُپل
هه
نشسته بود یه غول بی ریخت
که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت
تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه
دیدم اون که کنارشه دوست دخترمه
منو دید ولی من غریبه بودم
با همون مانتو که من خریده بودم
این همه تو عشق دادی اونم پاداشت رفت
با همونی که آویزون از باباشه
یه اعتصاب ناهار یه اعتراض مامان
یعنی بنز دمه دره یه پاپیون هم بالاش
لفظ میاد که روش حساب کنن
میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم
خیلی خود ساختس
همون بنزم از باباش خریده از دم قسط ماهی هزار تومن
ولی من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتنت نذر کردم
من تورو یه فرشته فرض کردم
من با تنهایی
تو با تنهایی که تورو ول میکنن تو اوج تنهایی
تو این شهر پر نقاب تو با اون بخواب
من با قرص خواب …
اگه بپرسم اون کیه که باهاشی
بهم میگی با لبخند بابا اون که داداشیمه
هه ..
همون داداشیا دوشیدنت
لباسو کندن و تورو پوشیدنت
گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی
تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی
ای تو که حرفات تا اینروز دروغه
یه تو زردی که حتی نیمروت دو روئه
گفتی بر میگرده بازم خامش میکنم
گفتی ببخشید ؛ حله خواهش میکنم
بعده شیش سال درای دل
Read more
شعر رو حتمااااااااااا بخونیییییید . . <span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span> <span class="emoji emoji1f343"></span> #چه‌بگویم‌حرمےنیست #ضـریحےهـم‌نیست #چندخط‌روضه #ـ<span class="emoji emoji1f494"></span> . . غزلی ...
Media Removed
شعر رو حتمااااااااااا بخونیییییید . . #چه‌بگویم‌حرمےنیست #ضـریحےهـم‌نیست #چندخط‌روضه #ـ . . غزلی از حرمت ساخته‌ام با «مثلا» گرچه خاک است روی قبر تو ؛ اما مثلا ... . گنبدِ زرد تو خورشید شده می‌تابد نور می‌گیرد از آن ؛ گنبدِ خضرا مثلا چه ضریحی شده کارِ هنرِ فرشچیان ! جنسِ ... شعر رو حتمااااااااااا بخونیییییید
.
.
🌺🍃
🍃
#چه‌بگویم‌حرمےنیست
#ضـریحےهـم‌نیست
#چندخط‌روضه
#ـ💔
.
.
غزلی از حرمت ساخته‌ام با «مثلا»
گرچه خاک است روی قبر تو ؛ اما مثلا ...
.
گنبدِ زرد تو خورشید شده می‌تابد
نور می‌گیرد از آن ؛ گنبدِ خضرا مثلا

چه ضریحی شده کارِ هنرِ فرشچیان !
جنسِ هر پنجره‌اش هست ، مُطلّا مثلا

چقدَر پارچه‌ی سبز ، گره خورده به آن
می‌کنی باز ، تمام گره‌ها را مثلا

خادمانت همه دورِ سرمان می‌گردند
ما عزیزیم ، در این صحنِ مُعلّا مثلا

تشنه‌ها مست شوند از مِیِ سقاخانه
ساقیِ میکده هم «حضرت سقا» مثلا

هیئتی شکل گرفته‌ست ، میان حرمت
نام هیئت شده «یا حضرت زهرا» مثلا

روضه‌خوانی وسطِ صحن ، حکایت می‌خواند
قصه‌ی کوچه‌ای از شهر تو ؛ حالا مثلا ...
.
مادری با پسرش رد شده از آن ؛ اما ...
هیچ کس راه نبسته‌ست بر آنها مثلا

دست نامردِ کسی هم وسط کوچه نبود
چادری خاک نخورده‌ست ، در آنجا مثلا

مادرِ قصه‌ی ما رفت ، صحیح و سالم
وَ نپوشاند ، رخ از دیده‌ی مولا مثلا

بعدِ مجلس همه رفتند ، زیارت کردند
تربتِ حضرت زهرا شده پیدا مثلا ...
.
.
#بـرابن‌تیمیه‌ملـعون‌لعنت‌
#هشتم‌شوال‌المڪرم
#سالروزتخـریب‌بقیع
#تسلیت‌باد
#هشت_شوال
#مابقیع‌رامیسازیم
#ماامت_حسنیم 🍃
🌺🍃 @emamhasani_ha
Read more
. بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان ...
Media Removed
. بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد #سیف_فرغانی . کار اشتباه اینه که گول بخوری و بری پیامرسان داخلی نصب کنی! . کار اشتباه اینه که بگی میرم تام‌تام، واتس‌اپ، لاین، وایبر، فلان ... . کار اشتباه اینه که بگی دیگه ... .
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
#سیف_فرغانی
.
کار اشتباه اینه که گول بخوری و بری پیامرسان داخلی نصب کنی!
.
کار اشتباه اینه که بگی میرم تام‌تام، واتس‌اپ، لاین، وایبر، فلان ...
.
کار اشتباه اینه که بگی دیگه تو تلگرام فعالیت نمیکنیم، تو اینستا ما رو دنبال کنین.
.
کار درست اینه که فیلترشکن نصب کنی، تو همون تلگرام، با همون رویه، به همون صورت ادامه بدی.
.
امروز که با فیلترشکن آنلاین بودم، از چند جهت راحت بودم.
یک این که دیگه نگران بسته شدن یا نشدن تلگرام نبودم، هر اتفاقی میفتاد من وصل بودم.
دو این که راحت بین تلگرام و توییتر و سایر اپلیکیشن‌ها سوییچ میکردم و نیاز نبود واسه یه سری اپا VPN بزنم و بعد از کارم قطعش کنم.
سه این که با هر کی کار داشتم تماس صوتی گرفتم و تلگرامی صحبت کردم. چون اونا هم فیلترشکن زدن و همه آزاد شدن.
چهار این که هر کی گفت اینستا هم داره فیلتر میشه گفتم به درک!!
.
یه فیلرشکن مناسب پیدا کنین و حداقل تو حوزه‌ی اینترنت خودتون رو خلاص کنین.
.
امیدوارم تو همه‌ی موارد راه حل فیلترشکن بود. پوشش خانم‌ها، استادیوم، رفتار پلیس، آزادی بیان و ...
.
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
.
یا علی
.
Read more
غریبه خواننده : سیاوش قمیشی ترانه سرا : مسعود فردمنش مسـافـر شهـر غمـی غریبی مثل خودمی تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه دوست داری درد و دل كنی دلــت گـرفتـه از همـه غـریبه تووی غــربت نگی چی شد محبت بگـی میـگن دیـوونه اسـت حرفاش چه بچه گونه است تقصیــر آدمـا نیسـت این همه ... غریبه

خواننده : سیاوش قمیشی
ترانه سرا : مسعود فردمنش

مسـافـر شهـر غمـی
غریبی مثل خودمی

تو صورتت پر از غمه
غصه داری یه عالمه

دوست داری درد و دل كنی
دلــت گـرفتـه از همـه

غـریبه تووی غــربت
نگی چی شد محبت

بگـی میـگن دیـوونه اسـت
حرفاش چه بچه گونه است

تقصیــر آدمـا نیسـت
این همه درد دوا نیست

آبِ وُ نـون و نفــس
كجا اومدی تو قفس

تو هم مث ِهمه‌ی ما ها
سـر دو راهی مـوندی و

دل رو به دریاها زدی
گفتی غریبی بهتـره

واسه همه در به درا
این دیگه راه ِآخـره

توو شك و تووی تردید
چشمات كجا رو می دید

#غریبه
#سیاوش_قمیشی
#مسعود_فردمنش

@ghomayshi
به ما در کانال تلگرام نیز بپیوندید(لینک کانال در بیو
Read more
معذرت می خواهم خبری تازه رسیده ست مرا گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز خواهرم جیغ کشید و غش ...
Media Removed
معذرت می خواهم خبری تازه رسیده ست مرا گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز خواهرم جیغ کشید و غش کرد و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده رسم دیرین این است، ما بدان جا برویم، سوگواری بکنیم" عهد ... معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز
من که در حیرتم از کرده ی این مردم ...
مردم زنده کش مرده پرست !!!
کاش باور بکنیم ، زندگی همهمه امدن و رفتن ماست . کاش بیدار شویم ، خوب اندیشه کنیم . معنی واقعی امدن و رفتن چیست ؟
کاش انسان باشیم .......
Read more
 #غلامرضا_طریقی ♡ این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده ...
Media Removed
#غلامرضا_طریقی ♡ این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است بی شک آن شیخ که از چشم تو ... #غلامرضا_طریقی ♡
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی....
Read more
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن ...
Media Removed
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست. ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم ... علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست.
ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم انقدر میبوسمت وای چ بهشتی بشه اون جهنم) ک دیدم بعد از چند دقیقه جواب داد ( اگه فکر میکنی کسی ب فکرت نیست اشتباهه یکی هست ک همیشه ب یادته)
هیچی دیگ منم افتادم تو کارش . بعد از کلی اس دادن و کلی بگو بخند ی روز ک داییم رفته بود سر کار رفتم خونشون ک کلی باهم دردو دل کردیمو بعدش من رفتم . تا ی روز داییم رفت تهران واسه کارش. ب من زنگ زد رفتم پیشش. هیچی دیگ بعد از کلی بگو بخند خلاصه کم کم همدیگرو بغل کردیمو بوس و لب دیگ خیلی خوش گذشت تا این ک گفت بریم رو تخت.
رفتیم اونجا کم کم لختش کردم . شرو کردم خوردن سینه هاش هیچی دیگ کم کم اومدم پایین تا رسیدم ب شکم بعد کوس. دیدم موها زده انگار تا الان دست نخورده بود گفتم این دایی ما چیکار میکرد تا الان پس ،هیچی دیگ بهم گفت اون کیرش کوچیکه نمیتونه منو خوب ارضا کنه. منم بعد از کلی خوردنش کم کم شرو کردم ک باهاش سکس کنم.
خیلی تنگ بود . گفت فقط اروم دردم میاد منم اروم اروم کردم تو تا ته کیرمو بردم تو ک ی نفس عمیقی کشید شرو کردم تقه زدن.
یکم کردم بعد گفتم برگرد از پشت گفت ن خیلی تنگه نمیتونم . بعدش اون ب گوشش خیلی حساس بود منم ک میدونستم شرو کردم ب خوردن گوشش ک یهو شل شد .
هیچی دیگ کیرمو ک گذاشتم رو کونش ی اهی کشید و منم اروم اروم کردم تو . هیچی دیگ سکسمون ک تموم شد با هم رفتیم حموم همدیگرو شستیم اومدیم بیرون ی اب میوه شیرینیه توپ خوردیم و من رفتم خونم.
از اون موقع هم خیلی مواظبشم ک هرز نپره .
Read more
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است مثــل من باغچـــــه ...
Media Removed
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد خبـــــر از ... این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است
مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است
بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است
عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است
عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است
ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی

#gholamrezatarighi
#gholamreza_tarighi
#farnas366
Read more
واااااي كه چقدر اين شعر زيباست لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعا خواب بودم، خواب ...
Media Removed
واااااي كه چقدر اين شعر زيباست لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعا خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/ تا میان گور رفتم دل گرفت/ قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/ روی من خروارها از خاک بود/ وای، قبر من چه وحشتناک بود! بالش زیر سرم از سنگ بود/ غرق ظلمت، سوت و کور تنگ ... واااااي كه چقدر اين شعر زيباست
لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعا

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/
بی نهایت خسته و افسرده ام/
تا میان گور رفتم دل گرفت/
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/
روی من خروارها از خاک بود/
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود/
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
ناله می کردم ولیکن بی جواب/
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/
لرزه بر اندام من افتاده بود/
هر چه کردم سعی تا گویم جواب/
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/
از سکوتم آن دو گشته خشمگین/
رفت بالا گرزهای آتشین/
قبر من پر گشته بود از نار و دود/
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر/
نام اربابان خود یک یک ببر/
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/
گوش گویا نامشان نشنیده بود/
نامهای خوبشان از یاد رفت/
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو/
کارهای نیک و زشتت را بگو/
هر چه می کردم به اعمالم نگاه/
کوله بارم بود مملو از گناه/
کارهای زشت من بسیار بود/
بر زبان آوردنش دشوار بود/
چاره ای جز لب فرو بستن نبود/
گرز آتش بر سرم آمد فرود/
عمق جانم از حرارت آب شد/
روحم از فرط الم بی تاب شد/
چون ملائک نا امید از من شدند/
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
نا امید از هرکجا و دل فکار/
می کشیدندم به خِفّت سوی نار/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
مردی آمد از تبار آسمان/
دیگران چون نجم و او چون کهکشان/
صورتش خورشید بود و غرق نور/
جام چشمانش پر از خمر طهور/
چشمهایش زندگانی می سرود/
درد را از قلب انسان می زدود/
بر سر خود شال سبزی بسته بود/
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/
کِی به زیبائی او گل می رسید/
پیش او یوسف خجالت می کشید/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده/
گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
Read more
نامه ی استاد حمید مصدق به فروغ فرخزاد تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی مـــن به چه دلهره ...
Media Removed
نامه ی استاد حمید مصدق به فروغ فرخزاد تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه ســــیب رادزدیدم ! باغبــــان ازپی مــــن تند دوید ســــیب دندان زده را دست تودید غضب آلــــود به من کردنـــگاه ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک و ... نامه ی استاد حمید مصدق به فروغ فرخزاد

تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی

مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه

ســــیب رادزدیدم !

باغبــــان ازپی مــــن تند دوید

ســــیب دندان زده را دست تودید

غضب آلــــود به من کردنـــگاه

ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک

و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست

که درگـــوش من آرام آرام

خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم

ومن اندیشه کــنان

غرق این پنــــدارنم

که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .

پاسخ فروغ فرخزاد

مـــن بــه توخنـــدیدم

چــون کــه میدانســـتم

تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه

ســیب رادزدی

پـــدرم ازپـــی توتند دوید

ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه

پـــدرپـــیرمـــن است.

مـــن به توخنـــدیدم

تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم

بـــغض چشـــمان تـــولیـــک

لرزه انداخت به دستان من و

ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک

دل مـــن گفت : بــــرو

چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد

گریــــه تلخ تـــورا... ومـــن رفتم وهنوز سالهاست

که درذهـــن من آرام آرام

حیرت وبغــــض توتکرارکنان

میــــدهد آزارام

ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم

کـــه چه میشد

اگـــرباغچه خانـــه ی ما

ســـــیب نداشـــت!
#طراحی
#تمرین_برای_حال_خوب #چای_البالو #گل_من
#انرژی_مثبت
Read more
‌ استقلال فدای جام جهانی و کی روش شد‌...‌ ‌‌ #گردش_روزگار‌ ‌ پ.ن : همه ی ما عاشق کاوه هستیم ، کاوه ...
Media Removed
‌ استقلال فدای جام جهانی و کی روش شد‌...‌ ‌‌ #گردش_روزگار‌ ‌ پ.ن : همه ی ما عاشق کاوه هستیم ، کاوه برای پیشرفت رفت اما... اما نحوه رفتن کاوه که در مسیر اسطوره شدن بود(کمتر بازیکنی در اولین سال حضورش در استقلال تا این حد محبوب می شود) همه ی ما را کمی شوکه و ناراحت کرد!‌‌ ‌ هر چند قطعا با درخششی که ...
استقلال فدای جام جهانی و کی روش شد‌...‌
‌‌
#گردش_روزگار‌

پ.ن : همه ی ما عاشق کاوه هستیم ، کاوه برای پیشرفت رفت اما...
اما نحوه رفتن کاوه که در مسیر اسطوره شدن بود(کمتر بازیکنی در اولین سال حضورش در استقلال تا این حد محبوب می شود) همه ی ما را کمی شوکه و ناراحت کرد!‌‌

هر چند قطعا با درخششی که کاوه داشت حق او حضور در جام جهانی بود
Read more
. ادامه ی مصاحبه مفصل سرجیو راموس با رادیو کوپه: _گل فینال لیسبون: "پاداش دوران فوتبالی من بود، ...
Media Removed
. ادامه ی مصاحبه مفصل سرجیو راموس با رادیو کوپه: _گل فینال لیسبون: "پاداش دوران فوتبالی من بود، اتلتیکویی ها برای قهرمانی آماده بودند اما گل من باعث شد تیم قهرمان تغییر کند. اما صادقانه بگویم، من ترجیح می دهم گل نزنم ولی فاتح لیگ قهرمانان شوم، اگر یک فوتبالیست باشید باید افتخارات تیمی بیشتری ... .
ادامه ی مصاحبه مفصل سرجیو راموس با رادیو کوپه:

_گل فینال لیسبون: "پاداش دوران فوتبالی من بود، اتلتیکویی ها برای قهرمانی آماده بودند اما گل من باعث شد تیم قهرمان تغییر کند. اما صادقانه بگویم، من ترجیح می دهم گل نزنم ولی فاتح لیگ قهرمانان شوم، اگر یک فوتبالیست باشید باید افتخارات تیمی بیشتری نسبت به افتخارات فردی داشته باشید ؛اگر غیر از این بود و برای عناوین فردی تلاش می کردم یک تنیسور می شدم."
.

_بی بی سی: "با بی بی سی گاهی اوقات خوب بودیم و گاهی اوقات بد، اما تیم حریف و سیستم تاکتیکی می تواند ایده ی ما را برای فینال تغییر دهد."
.

_آینده: "دوست دارم که در مادرید بازنشسته شوم و هرگز نمی خواهم خودم در باشگاهی بجز رئال مادرید ببینم. روزی که با انگیزه ی کمی بیدار شوم میفهمم که وقت خداحافظی رسیده و این به من انرژی و انگیزه می دهد که تا آن روز به پیروزی ادامه رهم."
.

_نیمار: "خیلی وقته صبحت از نیمار می کنیم. از لالیگا رفت تا سطح جدیدی را تجربه کند. در رئال راه همیشه به روی چنین بازیکنانی باز است. فوتبال چیزی شبیه چرخ و فلک است. بالا و پایین می روید. می توانی عبور کنی از هر چیزی لذت ببری و سعی کنی چیزهای خوب را یاد بگیری."
.

_زیدان: "بحث در مورد سرمربی همیشه باز است. در رئال مادرید حس ناعادلانه ای نسبت به سرمربی وجود داره و نتایجی که می گیرد نا عادلانه است. ظاهرا زیدان نتایج خوبی گرفته است. می داند چگونه رختن را مدیریت کند و ما می دانیم که او رهبر یک کشتی است. امیدوارم پایدار باشد و دوام زیادی داشته باشد. میتوانیم پیروز باشیم .امروز این حس وجود ندارد چون غیر قابل پیش بینی است ولی فکر میکنم که از پس آن برمی آییم."
.
.
.
Mikesadeqi
.
.
#realmadridfarsi #realmadrid #halamadrid #aporla13
Read more
دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش ...
Media Removed
دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش چند تا کلاس هم برگزار می شد. بچه ها این را دوست داشتند. یک روز حاج آقای پیشنماز گفت که هرروز این دهه خاص یک گروه است. روز قاسم را دست خالی برنگردید. ما نفهمیدیم دست خالی برنگشتن یعنی چه حالتی. اما شهاب ... دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش چند تا کلاس هم برگزار می شد. بچه ها این را دوست داشتند. یک روز حاج آقای پیشنماز گفت که هرروز این دهه خاص یک گروه است. روز قاسم را دست خالی برنگردید.
ما نفهمیدیم دست خالی برنگشتن یعنی چه حالتی. اما شهاب - که عمویش مداحی می کرد -بعد از زنگ ورزش به تیم ده نفره مان پیشنهادی داد که به نظرمان خوب بود.
گفت که یک دسته عزا می گیریم در خیابان آبشار و آخرش هم می رویم حسینیه قاطی باقی دسته ها. سریع هم تقسیم کار کرد که خودش مداح ، قوامی طبل و سراج هم -که پدرش تابستان ژاپن بوده - میکروفون‌بخرد.
فقط این وسط زریبافان و نوچه هایش زیر بار نرفتند که پرچم را حمل کنند چون می خواستند با زور زیادشان طبل بزنند .
شهاب بهشان گفت که فرقی نمی کند و به نیت است . زریبافان گفت که اگر به نیت است پس سراج پرچم را بگیرد و من طبل بزنم. شهاب گفت نمی شود تو تا بحال طبل نزده ای و خراب می کنی .بحث بالا گرفت .
زریبافان با عصبانیت گفت حالا که اینجور است نمی آید و با نوچه هایش رفتند.

نیامدن زریبافان و یارانش اتفاق خوبی نبود. دسته ی مان همین طوری ش کم تعداد بود چه برسد بدون آنها .
دسته ی شش نفره ، غروب فردایش از خیابان آبشار به سمت حسینیه ی معزی ها راه افتاد . به جز دو تا خانم کنار خیابان - که بعداً لو رفت مادر و خاله ی قوامی بوده اند - کسی درطول راه همراهی مان نکرد و صرفاً چندتا مغازه دار بیرون آمدند و کمی سینه زدند . شهاب هم می خواند و هم پرچم را تکان می داد . امری که نویز بدی ایجاد می کرد و لذا وسط راه بلندگو را هم بیخیال شد.

دسته ی شش نفره به آخر راه رسیده بود. تا قبل ورود به حسینیه - که اسم زیبای شما ، حسین، بر برگه ی سفید خاطراتمان ثبت شود -یک بار دیگر دودمه را دادیم :
"ای شده در باور تو مرگ احلی من عسل
سوی میدان میروی حی علی خیر العمل!
بلند گفتیم : "حسین "
و از میان دودهای اسفند ، قاطی بزرگتر ها وارد حسینیه شدیم .
ء
#گره_ششم : گره بازوبند وصیت، وقتی با شتابِ نوجوانی باز شود.
دادش به دست عمو. عمو گریه کرده بودند و بعد اذن میدان داده بودند .
پایش حتی به رکاب نمی رسید .اما اسب را به سیاق علوی ها تاخت و رفت.
کمی بعد فریادش را همه شنیدند .گفته بود"عمو جان!"
یعنی که فقط بیا کمکم!
عمو رفت.
غبار شد.
صدای شمشیر زیاد شد .
جان به لب رسید.
غبار فرو نشست
..
دیدند پادشاهی بالای سر دردانه ای ایستاده و دارد‌ امانت برادر را با‌حسرت نگاه می کند
در خوابی ناز ، شیرین‌تر از عسل.
Read more
‌ همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است. ...
Media Removed
‌ همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است. مردمی بزرگ شده در دل صحراهای بی‌آب و پُرآفتاب کویر مرکزی ایران که قدر آب و سبزه و حیات را می‌دانند و بر دیده و دل می‌گذارند. آنجا بود که با هنر بی‌بدیل زنان روستایی این مناطق آشنا شدیم، هنری برآمده ...
همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است.
مردمی بزرگ شده در دل صحراهای بی‌آب و پُرآفتاب کویر مرکزی ایران که قدر آب و سبزه و حیات را می‌دانند و بر دیده و دل می‌گذارند.

آنجا بود که با هنر بی‌بدیل زنان روستایی این مناطق آشنا شدیم، هنری برآمده از ذهن‌هایی پر نقش و نگار و زیبابین. سخن از سوزن‌دوزی‌های رنگ‌رنگی است که نقش خیال گل و شاخ و برگ گیاهان روی سفیدی‌ پارچه‌های چلواری بود.

پارچه‌های گلدوزی شده‌‍‌ی زیبایی که در شکل پرده‌ی پنجره‌ها و یا پوششی برای رختخواب‌ها و لباس‌ها رنگین‌کمانی از زیبایی را به خانه‌های روستایی بخشیده بود. نقش چشم‌نواز گل و برگ‌های طراحی شده روی زمینه سفید نگاه هر بیننده‌ای را خواهی نخواهی به خود جلب می‌کرد.

ویژگی این هنر دست‌ساز، مثل بیشتر صنایع‌دستی و هنرهای برآمده از دل زندگی و سلیقه مردمان روستا، کاربردی بودنش است. هنری که نه فقط برای تزئین و آذین‌بندی که بخشی از جزئیات زندگی روزمره و لازم‌شان به حساب می‌آمد و همچنان می‌آید.

این بخشی از هویت و میراث کهن ساکنان این دیار بود اما هنر زیبای آنان هم رو به فراموشی می‌رفت و هم مانایی‌ چندانی نداشت، چرا که هم زنان هنرمند، دست از نخ و سوزن کشیده بودند و هم جنس پارچه‌ها طوری نبود که دوام و ماندگاری بلندی داشته باشد.

از همان‌جا بود که ایده زنده‌کردن و دوام‌بخشی به این طرح و نقش‌های چشم‌نواز به ذهن و خیال ما خطور کرد تا دنیای هزار رنگ و صمیمی گل‌دوزی‌های دستی زنان روستاهای کویر را از روی چلوارهای پنبه‌ای سفید و ساده به گلیم‌های خوش‌بافت رنگارنگ کوچ بدهیم، با طرح همان گل‌ها و انارها و ساقه‌ها و برگ‌ها.

نقش‌های آن گل‌دوزی‌های سنتی که سال‌هاست به دست فراموشی و انقراض سپرده شده بود حالا در طرح و قالبی جدید این بار روی بستر با دوام گلیم‌ها با رنگبندی‌های نو شده و چشم‌نواز به خانه‌ها برگشته است.

گلیم‌های مجموعه مروارید «زییین» الهام گرفته از همان سوزن‌دوزی‌ها و طرح و نقش‌های خوش آب و رنگ است که به دست ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طراحان ما باب سلیقه و نگاه امروزی بازطراحی شده و به دنیای گلیم‌های ایرانی اضافه شده است.
Read more
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا ...
Media Removed
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش ... هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.

شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....! چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود!

وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام.....! “

یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“ رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر...
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!!
شهید چمران: چرا؟!
رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.....
شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده!
هِی آبرو بهم میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!
رضا جا خورد!....
... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد!
تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟؟؟
اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت.
... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
رضارو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)
آقای @dorrazahi.ir بر فرض که ۴۵ دقیقه اونجا بودی و کارمند گمرک کلی توهین کرده به شخص شخیص شما ! مگه جنابعالی از شهید چمران بالاتری . مگه از رهبری بالاتری.ما از کارمند گمرک حمایت میکنیم تا هم درس عبرت بشه برای امثال شما هم این رسم جا بیوفته که کسی زیر با حرف زور نره.
Read more
دوستان خوبم می بینید ؟! هنرمندان قدیمی ما ، اساتید ما چطور یکی پس از دیگری ما رو تنها گذاشته و با این سیاره ...
Media Removed
دوستان خوبم می بینید ؟! هنرمندان قدیمی ما ، اساتید ما چطور یکی پس از دیگری ما رو تنها گذاشته و با این سیاره و آدم های زمینی خداحافظی میکنند ؟ سومین ناصر خان هم در این یکسال پرواز کرد و رفت به دنیای پاکی ها . اول ناصر فرهودی عزیز ، دوم ناصر چشم آذر دوست داشتنی و سوم ، ناصر ملک مطیعی استاد بزرگوار ، آقا مهدیِ ... دوستان خوبم می بینید ؟! هنرمندان قدیمی ما ، اساتید ما چطور یکی پس از دیگری ما رو تنها گذاشته و با این سیاره و آدم های زمینی خداحافظی میکنند ؟
سومین ناصر خان هم در این یکسال پرواز کرد و رفت به دنیای پاکی ها . اول ناصر فرهودی عزیز ، دوم ناصر چشم آذر دوست داشتنی و سوم ، ناصر ملک مطیعی استاد بزرگوار ، آقا مهدیِ اوستا کریم ، آقا مهدی پاشنه طلا ، آقا کریم ابر مرد ، آقا فرمونِ قیصر و صدها فیلم و شخصیت دیگه با بازی ماندگار او .
حیف ، حیف از نااهلانی که هیچوقت قدر این اسطوره ها را ندانسته و نمیدانند . ناصر چشم آذر به صدا و سیما رفته و او را راه ندادند . فوت ناصر ملک مطیعی را تلویزیون تکذیب کرده و از پخش مصاحبه ی او در یک برنامه ی تلویزیونی جلوگیری میکنند و اجازه ی برگزاری مراسم در تالار وحدت ندادند . چه باید گفت ؟! فقط میتونم بگم از این همه تعصب و بی فرهنگی داره حالم به هم میخوره .. دوستان باید همگی ، مخصوصاً دوستان و همکاران هنرمندم ، یک پارچه شده و تلویزیون را تحریم کنیم . من که خودم دو ساله تلویزیون را تحریم کرده و کار نمیکنم . مراکز و جاهایی که با هنرمندان خود چنین رفتاری دارند ، باید به انزوا و پستو فرستاده شوند چون از انسانیت بویی نبرده و لایق همکارانم نیستند. ‌ ناصر ملک مطیعی عزیزم ، پرواز شما را به سمت دنیای پاکیها تبریک گفته و خوشحالم که از این روزگار نامرد ، رهایی پیدا کردید . اینجا جای امثال شما نیست . فقط عدم حضور امثال شما بالای سر ما ، باعث روز به روز تنهاتر شدن ما و خلاءِ هنری سینمای ایران است . فوت اسطوره ی نازنین ناصر ملک مطیعی عزیز را به همه ی هموطنان و همکاران عزیزم تسلیت میگویم .
پاینده باشید
دوستدار همه ی شما
شراره دولت آبادی (آرزومانیان)
Read more
<span class="emoji emoji1f538"></span>مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه <span class="emoji emoji1f539"></span>ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون ...
Media Removed
مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ... 🔸مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه 🔹ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم .
شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه ی اسلامی به هم نریزه ؟! 🔹جواب مدیر به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت و فرداش با دوستش اومد. مدیر گفت: پس چرا ولی خودتو نیاوردی ؟مگه نگفتم ولی خودت رو بیار ؟ 🔹دانش آموز گفت: این ولی منه دیگه . مدیر عصبانی شد و گفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟
دانش آموز گفت: نشد دیگه، اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست؟ ------------- #پی_نوشت:

رفقا!
🎊عید غدیر رو هر جور شده ، جشن بگیریم... حتی به اندازه زدنِ یه پرچم توی کوچه‌مون ... یا ریسه کشیدن یا گذاشتن یه کاسه شیرینی توی مغازه یا دم در خونه و ...
اینکه توی روایات اینهمه ثواب نقل شده برا جشن گرفتنِ عید غدیر و اطعام دادن در این روز ، بخاطر اینه که ما غدیر رو فراموش نکنیم ...
اگه همون قدر که برا حفظ و پاسداشتِ محرم و صفر تلاش کردیم، برا #غدیر مایه می‌ذاشتیم ، #شیعه اینقدر مظلوم نبود ... #مبلغ_غدیر_باشیم
#غدیر_سند_روشن_ولایت
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#میانمار_تنهاست
#داره_میاد_دوباره_باز_بوی_محرم
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> <span class="emoji emoji1f534"></span> صحبت های دکتر علی شریعتی در مورد جلال آل احمد . . <span class="emoji emoji1f536"></span> بعد از مرگ جلال آل احمد، من این حالت روحی خاص ...
Media Removed
صحبت های دکتر علی شریعتی در مورد جلال آل احمد . . بعد از مرگ جلال آل احمد، من این حالت روحی خاص را پیدا کردم که هنوز روحم از عزای او بیرون نیامده; کسی که به سراغ ما آمد اما زود رفت، کسی که در قله ی عمرش ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، ناگهان به سراغ آنچه مردم همواره در آن بودند و ... 🍃
🔴 صحبت های دکتر علی شریعتی در مورد جلال آل احمد
.
.
🔶 بعد از مرگ جلال آل احمد، من این حالت روحی خاص را پیدا کردم که هنوز روحم از عزای او بیرون نیامده; کسی که به سراغ ما آمد اما زود رفت، کسی که در قله ی عمرش ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، ناگهان به سراغ آنچه مردم همواره در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، آمد. جرئت کرد و به سراغ ما آمد; جرئت کرد، و این جرئتش برای ما ارزش دارد. از اینکه به کهنه گرایی، به اُمُل بودن و به قدیمی بودن متهمش کنند، نترسید.
.
.
🔷 او جرئت کرد و برخلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش ساخته و پرداخته شده بود، گستاخی کرد و به سراغ ما آمد، [به سراغ] این جبهه، این فکر و این ایده آلی که همواره در آرزویش بودیم; ولی معمولاً متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که در آن ایمان ها، عشق، ارزش ها و حادثه های بزرگ و تجربه های بزرگ انسانی وجود دارد، دست عده ای است که ارزش نگهداریش، عرضه کردنش و دادنش را به نسل بعدی و معرفی کردنش را در دنیا ندارند، زیرا منجمدند، کهنه اند، موروثی اند و این فرهنگ عظیم، دست آنها درست مثل گنجینه های بسیار بزرگ زیرزمینی در دست یک قوم بدوی است.
.
.
🔶 اما نبوغ هامان، ارزش های فکریمان، قلم هامان، هنرمندهامان، نویسنده هامان، کسانی که دنیا را می شناسند، ارزش ها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند و با جامعه زمان آشنایی دارند، به عنوان تجددمآبی از این فرهنگ دور شده اند، یا بیگانه شده اند، یا فرهنگ را آنچنان که قشر منحط می فهمد، فهمیده اند; بنابراین کنارش گذاشتند. و جلال که از آن قطب به سوی مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما آمد، هنوز دو، سه قدم بیشتر برنداشته بود اما قدم هایی بود بسیار تکان دهنده، طلیعه ی چیز تازه ای، طلیعه ی عنوان طرح تازه ای بود; این چیز تازه برگشتن روشنفکر بود به میان مردم، به راستی.
.
.
.
📚 برگرفته از کتاب #چه_باید_کرد ، بخش #راه_سوم ، صص ۱۶۶ - ۱۶۴
.
.
.
دوم آذرماه، نود و پنجمین زادروز جلال آل احمد گرامی باد.
.
.
.
برای دیدن پستهای بیشتر و سفارش کتاب به کانال ما در تلگرام بپیوندید.
لینک در بیو 👆👆👆
.
.
#مجموعه_آثار_20 #دکتر_علی_شریعتی #سخنان_و_جملات_شریعتی #جلال_آل_احمد #آل_احمد #جلال
@doctor_alishariati
Read more
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه ...
Media Removed
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟ چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟ اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟ انگار سازنده تلگرام میدانست قرار است سالها بعد، روزی یک غریبه ... روزی باید تمام شود
این مجازی بودن هایمان !
چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟
چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟
چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟
اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟
انگار سازنده تلگرام میدانست
قرار است سالها بعد،
روزی یک غریبه یِ فراموش شده
از طریقِ آی دی دوباره بیاید
پیدایت کند
و از نو دوباره شکستن را امتحان کنی !
انگار این سازنده بد بخت کلِ عقده هایش را گذاشت
برایِ نسل هایِ دور ..
گذاشت برایِ فاصله گرفتن هایِ مان !
گذاشت برایِ دروغ هایمان ،
اِدیت را به آن اضافه کرد !
گذاشت برایِ پنهان شدن هایِ مان (لست سین ریسنتلی) را اضافه کرد ...
گذاشت ...
روزی باید رفت !
باید از اینستاگرام،
تلگرام،
فِیسبوک یا حتی واتساپ هم برایِ همیشه خداحافظی کرد
روزی باید زندگی ات را برداری
دِلَت را به دریا بزنی
و با همان نوکیایِ ساده شروع به زندگی کنی !
لعنتی !
انگار همین یک اپیلکشن ساده میدانست قرار است تظاهر به دوست داشتن کنیم و
قلبِ آبی را به آن اضافه کرد !
انگار حرف هایِ ما را از قبل زده بود
که وقتی دلش گرفت
یا دیگر از طرف خسته شد:
Last seen a long time a go
را بالایِ پُروفایلِ دیگری بِبینیم !
اگر سازنده یِ بیچاره میدانست
کسی که فقط با عکس هایِ او زندگی میکند
چه دردی میکشد
وقتی آن 6 کلمه ای ساده یِ باور نکردنی را میبیند
روزی چند بار میمیرد
خودش شروع میکرد
به آپدِیتِ دوباره یِ تلگرام !
یا اصلاً شاید دیگر .. انگار باید رفت ..
جایی که نه گوشی آنتِن دهد ،
نه خبری از وای فای یا فعال کردنِ موبایل دِیتا باشد ! :) 🙂

#ReDesingn
#حانیه_صادقی
Read more
مامانم یک مامان بزرگ داشت به نام زهرا. زنی بود بسیار مقاوم که سرد و گرم روزگار را بیش از دیگران حس کرده ...
Media Removed
مامانم یک مامان بزرگ داشت به نام زهرا. زنی بود بسیار مقاوم که سرد و گرم روزگار را بیش از دیگران حس کرده بود . بسیار جدی و مستبد بود ، کمتر پیش می آمد کسی را دوست داشته باشد ولی معدود افرادی که دوست داشت صمیمانه در حقشان جان فشانی می کرد‌ . از نوه ها مامان من را دوست داشت و از نتیجه ها ، شکر خدا ما شانس این را داشتیم ... مامانم یک مامان بزرگ داشت به نام زهرا. زنی بود بسیار مقاوم که سرد و گرم روزگار را بیش از دیگران حس کرده بود . بسیار جدی و مستبد بود ، کمتر پیش می آمد کسی را دوست داشته باشد ولی معدود افرادی که دوست داشت صمیمانه در حقشان جان فشانی می کرد‌ . از نوه ها مامان من را دوست داشت و از نتیجه ها ، شکر خدا ما شانس این را داشتیم که نور دیدگانش محسوب شویم. پیرزن خمیده شده بود ، چین و چروک های صورتش از حد گذشته بود . دست ها و انگشتانش را هرگز فراموش نمی کنم با آنکه بسیار فرتوت بودند اما زیبایی خود را حفظ کرده بودند . انگشتان بلند با ناخن های برجسته . و اما آن عینک گربه یی عنابی که به چشم می زد و با کش شلوار دور سرش محکم می کرد. هنوز که به او فکر می کنم بوی حلوا در مشام می پیچد . هر هفته پنج شنبه حلوا می پخت و تا وقتی که کاملا از دست و پا نیفتاد این کار را ادامه داد . امکان نداشت فراموش کند. بیشتر مردهای زندگی اش را در اوج جوانی از دست داده بود. برادر هایش، همسرش ،پسر جوانش . خدا خودش را رحمت کند امروز از کله ی سحر از نظرم دور نمی شود ولی قطعا بوی حلوا از این خانه بیرون نخواهد رفت. ما زنده ها را هم فراموش می کنیم چه رسد به اموات .
یادم می آید مامانم وقتی کار داشت من و برادرم را نزد او می گذاشت . یکی از کارهایی که می کرد این بود که پسته ها را می شکست و در دهانش می گذاشت ، خوب می جوید تا نرم شود ، سپس از دهانش خارج می کرد و ترکیبی از بزاق دهان و پسته را در دهان ما می گذاشت تا احتیاجی به جویدن نباشد و ما فقط زحمت بلعیدن را به خود بدهیم. با اینکه جلال و جبروت داشت ولی ما را تا این حد دوست داشت و ما شانس این را داشتیم که مورد عنایت ایشان قرار بگیریم. در ضمن بعد از خوردن بزاق و پسته گوش و جان می سپردیم به قصه ی نمکی. یادش گرامی ،همیشه می خواند : هفت در و بستی نمکی، یه در و نبستی نمکی.
Read more
❆﷽❆ . . برای همسر #شهید_حججی <span class="emoji emoji2935"></span> #خودت_را_به_کاروان_برسان خواهرم: این روزها همه جا حرف از ...
Media Removed
❆﷽❆ . . برای همسر #شهید_حججی #خودت_را_به_کاروان_برسان خواهرم: این روزها همه جا حرف از شما و شهید شماست.. . آنگونه که در خاطرات شما و همرزمان شهیدتان شنیده ایم، ایشان دوست داشتند که نحوه ی شهادتشان چون مادر سادات "حضرت زهرا" و "سید الشهدا (ع)" باشد؛ و چه اجابت شیرینی که خود میدانید ... ❆﷽❆
.
.
برای همسر #شهید_حججی ⤵

#خودت_را_به_کاروان_برسان

خواهرم:
این روزها همه جا حرف از شما و شهید شماست..
.
آنگونه که در خاطرات شما و همرزمان شهیدتان شنیده ایم،
ایشان دوست داشتند که نحوه ی شهادتشان چون مادر سادات "حضرت زهرا" و "سید الشهدا (ع)" باشد؛
و چه اجابت شیرینی که خود میدانید و ما هم میدانیم،
که شهادتشان روایتی دیگر از عاشورا بود و روضه ی پهلوی شکسته..
🔼تاریخ به یاد دارد که با دخت پیامبر چه کردند!
🔼تاریخ به یاد دارد که با پسر پیامبر چه کردند!
🔼اما دردی که اهل بیت را از واقعه ی عاشورا بیشتر میسوزاند،
اسارت عمه ی سادات ،
هتک حرمت ها به اهل بیت حضرت ،
زخم زبان ها ،
زخم زبان ها
وامان از زخم زبان ها..
خواهرم...
در جایی از زبان خود شما شنیدم که با صلابت و اقتدار گفتید که :
"(محسن سرش رفت که روسری نرود..)"
ولی امان از زخم زبان ها...
همانکه با پول دولتها و حمایت رسانه های غربی،
کمپین #چهارشنبه_های_سفیدش ،
جشن و شادی بزرگی برای مردان و پسرانی است که چاشنی خستگی ناشی از ترافیک تهران،
میتواند نگاه به راست و چپی باشد که بانوانی دست به دست هم داده اند،
تا خود را بزک کرده و یک نمایشگاهی برای رفع خستگی و لذت آقایان در روزهای چهارشنبه بسازد؛
که ای کاش برای دفاع از حقوق واقعی بانوان عفیف و نجیب ولیکن کم حجابی که رهبری دغدغه ی آنها را سالهاست بیان میکند به پا میخواست

که اینچنین زخم زبان میزند بر دل شما...
که همان جمله ی حضرت زینب در دربار یزید برای آنان بس که فرمودند:
یزید!
هر کید و مکر که داری بکن،
هر کوشش که خواهی بنمای،
هر جهد که داری به کار گیر،
به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی،
وحی ما را نتوانی از بین ببری
به نهایت ما نتوانی رسید
هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود،
رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،
‌در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.1
.
.
↩و اما چه تسلای خاطری بود دل نوشته همسر #شهید_بلباسی خطاب به شما:
"خوب گوش کن
بین هیاهوی شهر
هنوز جرس شتران به گوش می آید.
بانگ الرحیل کاروان را میشنوی؟
راس حسین بروی نیزه جلودار شده و زینب و اهل حرم به دنبالش
خودت را به کاروان برسان
به زنان و اطفال حرم...
به آنها که زیر سایه ی سر حسین و زلف پریشانش گام برمیدارند
عقیله ی بنی هاشم برایت آغوش گشوده.
بین آن چادر سوخته،
دل داغدارت را رها کن...
الرحیل
الرحیل "
.
✔مارا دعا کن بحق شهیدتان که دعایش اجابت شد
.
🔺پ.ن :منبع 1 : ابومخنف،مقتل الحسین.اولین مقتل سالار شهیدان.مترجم سید علی محمد موسوی.ص393

#آتش_به_اختیار
Read more
• در روضه دلش همیشه طوفانی بود در عشق حسین بن علی فانی بود دلسوخته ی مصائب کربوبلا میرزا حسن غریق ...
Media Removed
• در روضه دلش همیشه طوفانی بود در عشق حسین بن علی فانی بود دلسوخته ی مصائب کربوبلا میرزا حسن غریق زنجانی بود #احسان_معبودی • این رباعی رو سال نودوسه وقتی مرحوم #استاد_حاج_جواد_حسینی از مرحوم غریق برام تعریف کرده بود نوشتم. صد حیف که هم استاد حسینی و هم #میرزا_حسن_غریق_زنجانی در گمنامی ...
در روضه دلش همیشه طوفانی بود
در عشق حسین بن علی فانی بود
دلسوخته ی مصائب کربوبلا
میرزا حسن غریق زنجانی بود
#احسان_معبودی

این رباعی رو سال نودوسه وقتی مرحوم #استاد_حاج_جواد_حسینی از مرحوم غریق برام تعریف کرده بود نوشتم.
صد حیف که هم استاد حسینی و هم #میرزا_حسن_غریق_زنجانی در گمنامی تمام از روزگار تلخ صدرنگ خداحافظی کردند.

این شعر رو امیر عزیز ( #امیر_سلیمانی)برام خوند، به خاطر اینکه بتونم منتشرش بکنم تایپش کردم.

ای ساقی گلچهره بده باده ی گلبیز
مستم کن از آن ساغر پی در پی لبریز
جاوید نشد دهر چو بر خسرو و پرویز
کو شوکت جمشید چه شد صولت چنگیز
زان جام که خوردند رسد قسمت ما نیز

روزی بدرد گرگ اجل پیرهن ما
چندی نکشد نشنوی از کس سخن ما
یا کوزه گران کوزه کنند از بدن ما
یا خشت سر خم شود از خاک تن ما
یا نقش به دیوار و یا فرش به دهلیز

سروی که در افتاد چه بالا و چه پایین
رختی که به هم سوخت چه بی رنگ و چه رنگین
آبی که فرو ریخت چه بی طعم و چه شیرین
آن تیشه که بشکست چه باریک و چه سنگین
روحی که ز تن رفت چه کاشان و چه تبریز

زان پیش که آید به سر این مدت معدود
تا هستی من گردد از این مرحله نابود
شاید نشده ملک بدن یکسره مفقود
چینم ز گلستان زمانه گل مقصود
زان گل که شود از گل فردوس دلاویز

در میکده دانم نه مکان است و نه جایم
دریوزه صفت رو به در میکده آیم
کن همچو مرا مست ندانم سر و پایم
باشد که رخی بر قدم یار بسایم
بازار محبت کنم از آتش می تیز

افسوس که ره بر چمن راز ندارم
در گلشن دانش پر پرواز ندارم
در اوج هنر قوه ی شهباز ندارم
پروانه صفت سوزم و آواز ندارم
مبهوتم از این فکر و تمنای غم انگیز

هر سو نگرم هستی رندان و حریفان
در بحر مناقب همه در کشتی عرفان
غواص مثل غوطه زنان همچو نهنگان
دامن همه پر از دُر و لؤلؤ و مرجان
مستغرق دریای مقالند گهرریز

دل برده ز من دلبر خوشرنگ و شمایل
فرد است در ایجاد به هر حسن و خصایل
خوبان همه تکمیل از آن دلبر کامل
در محفل امکان رخ او شمع محافل
در گلشن وحدت قد وی سرو دلاویز

تنها نه منم عاشق آن دلبر طناز
بل ذی نفسانند از این عشق سر افراز
خود نامدگان و شدگانند هم آواز
جمله به «غریقند» در این مرحله همراز
جان بهر نثار قدمش خوانده به تجویز

میرزا حسن غریق زنجانی
Read more
. سالهاست به هر طرف که تو اداره میشینم عکس شون روی دیوار روبروست. تو هر شرایطی به این عکس که نگاه کردم ...
Media Removed
. سالهاست به هر طرف که تو اداره میشینم عکس شون روی دیوار روبروست. تو هر شرایطی به این عکس که نگاه کردم بار دلم سبک شده. الانم که بعد تولد مهنا اداره نمی رم باز یادشون به خونه ی ما در رفت و آمده. هربار که اتفاقی برای مهنا افتاده از زردی چند روزه گی ش تا الان، هربار به حسین آقای خرازی توسل کردم... حاجت گرفته ... .
سالهاست به هر طرف که تو اداره میشینم عکس شون روی دیوار روبروست. تو هر شرایطی به این عکس که نگاه کردم بار دلم سبک شده.
الانم که بعد تولد مهنا اداره نمی رم باز یادشون به خونه ی ما در رفت و آمده.
هربار که اتفاقی برای مهنا افتاده از زردی چند روزه گی ش تا الان، هربار به حسین آقای خرازی توسل کردم...
حاجت گرفته ام.
به شهدا توسل کنید حرفشون پیش خدا برو ست.
هشت اسفند سالگرد شهادت #شهید_حسین_خرازی
Read more
‌ موضوعی که همیشه ما باهاش درگیر هستیم و درون خودمون باهاش می‌جنگیم، «خواستن‌ها و نخواستن‌ها» ست. همه‌ی ...
Media Removed
‌ موضوعی که همیشه ما باهاش درگیر هستیم و درون خودمون باهاش می‌جنگیم، «خواستن‌ها و نخواستن‌ها» ست. همه‌ی ما تو برهه‌ای از زندگی‌مون درگیرِ “کاری که دوستش نداریم و داره اذیتمون می‌کنه”، “دوستی که از رفت و آمد باهاش احساس خوبی نداریم”، “رابطه‌ای که فرسایشی شده و حالِ خوبی نداره”، “رشته‌ی درسی ...
موضوعی که همیشه ما باهاش درگیر هستیم و درون خودمون باهاش می‌جنگیم، «خواستن‌ها و نخواستن‌ها» ست.
همه‌ی ما تو برهه‌ای از زندگی‌مون درگیرِ “کاری که دوستش نداریم و داره اذیتمون می‌کنه”، “دوستی که از رفت و آمد باهاش احساس خوبی نداریم”، “رابطه‌ای که فرسایشی شده و حالِ خوبی نداره”، “رشته‌ی درسی که خوشمون نمیاد”، “شهری که توش زندگی می‌کنیم اما آزار دهنده‌‌ست” و و و... هستیم. هزاران اتفاق کوچیک و بزرگی که برای همه در زندگی هست.

اما تا کجا باید با این شرایط کنار اومد و خودمون رو وفق بدیم بهش؟ چه موقع باید خودمون رو از اون موقعیت بکشیم بیرون و تغییر بدیم؟
Read more
گرگ عاشق آهویی شد تمام دندان هایش را کشید تا اورا نخورد، آهوی او رفت... حالا او مانده و بره هایی ک ...
Media Removed
گرگ عاشق آهویی شد تمام دندان هایش را کشید تا اورا نخورد، آهوی او رفت... حالا او مانده و بره هایی ک به او میخندند...! این است رسم زندگانی آدمها شبیه حرف هایشان نیستند ساده لوح نباش!! هیچکس، دیگری را، برای چیزی ک هست دوست ندارد! علاقه ی ما انسانها به هم، از نیازهایمان شروع میشود، نیازهایی ... گرگ عاشق آهویی شد
تمام دندان هایش را کشید تا اورا نخورد،
آهوی او رفت...
حالا او مانده و بره هایی ک به او میخندند...!
این است رسم زندگانی
آدمها شبیه حرف هایشان نیستند
ساده لوح نباش!!
هیچکس،
دیگری را،
برای چیزی ک هست
دوست ندارد!
علاقه ی ما انسانها به هم،
از نیازهایمان شروع میشود،
نیازهایی ک شاید روزی،
آدم دیگری،
پاسخ بهتری،
برایشان داشته باشد...!
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم... . السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین... من به جا ماندن از این قافله عادت ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم... . السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین... من به جا ماندن از این قافله عادت کردم... و شما را فقط از دور زیارت کردم... نوش جانش بشود، هرکه حرم رفت، حسین... خودمانیم ولی گاه حسادت کردم... . باز.... نشدم لایق دیدار یه هم ریخته ام... آقا جان... می دونم خوب نیستم... ولی ... بسم الله الرحمن الرحیم...
.

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین...
من به جا ماندن از این قافله عادت کردم...
و شما را فقط از دور زیارت کردم...
نوش جانش بشود، هرکه حرم رفت، حسین...
خودمانیم ولی گاه حسادت کردم...
.
باز....
نشدم لایق دیدار یه هم ریخته ام...
آقا جان...
می دونم خوب نیستم...
ولی با همه بدیام از ته قلبم دوستتون دارم...
و تا آخرین نفس ان شا الله...
انی سلم لمن سالملکم و حرب لمن حاربکم...
به حق علی اکبرتون واسه عاقبت به خیری همه جوونای و انسان ها دعا بفرمایید....
می دونم خوب نیستم...
ولی امیدم به عشق و مهر شماست...
با تموم قلبم امید دارم که...
می دونم که...
با کریمان کار ها دشوار نیست....
.
اولین دعای همه ی ما ان شا الله :
اللهم عجل لولیک الفرج
.
خواهرای بزرگوار که از دوستان من هستند می خوام که حلال بفرمایند و التماس دعا دارم...
Read more
۰ یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو ...
Media Removed
۰ یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو جایی بود پشت دور تا دور ساختمان مدرسه. راهرو جایی بود که حس ماجراجویی ما را قلقلک میداد. از آن دختر حذر میکردم. یکبار اتفاقا وقتی داشتم از دستشویی می‌آمدم بیرون با آن هیبت هرکولی‌اش جلویم سبز شد. ... ۰
یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو جایی بود پشت دور تا دور ساختمان مدرسه. راهرو جایی بود که حس ماجراجویی ما را قلقلک میداد. از آن دختر حذر میکردم. یکبار اتفاقا وقتی داشتم از دستشویی می‌آمدم بیرون با آن هیبت هرکولی‌اش جلویم سبز شد. داشت یخمک صوتی میخورد. چه پرسید یا چه گفت یادم نیست. فقط تا به خودم آمدم دیدم لبهای یخمکیِ صورتیِ کلفت و بدقواره‌اش به لب‌هایم خورد و در رفت. خِفتم کرده بود. ساکت ننشستم. به ناظم گفتم. اولین دختری نبودم که این را گفته. یکبار هم در مینی بوس مدرسه داشتیم میرفتیم سینما و من که همیشه دلم عجیب برای دخترهای تنهای کلاس و کلا مدرسه میسوخت، با یکی از آن‌ها هم کلام شدم. دردسرتان ندهم تا برسیم مدرسه دست من را گرفت و فکر کردم لابد نشانه دوستی ست و یکهو ماچ گذاشت روی دستم و درجا درآمد که: تایتانیک! آن موقع فیلم تایتانیک تازه در ایران مُد شده بود و جوانک‌ها تیشرت طرح جک میپوشیدند و دخترها در راهرو از صحنه‌های فیلم میگفتند. حالم بهم خورد. هم از خودم. هم از آن دختر. هم از تمام محدودیت‌هایی که یک دختر را به آنجا رسانده بود. دستم را کشیدم و دیگر با او حرف نزدم. بارها و بارها در خیابان و تاکسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌م. مثل باقی هم جنسانم. شش هفت ساله بودم که رفته بودیم مراسم عقد کنان. با مامان رفتم دستشویی و موقع برگشت داماد صدایم زد، یک لحظه دست مامان را رها کردم. گفت بیا شکلات بهت بدهم. کات. برگشتم نشستم پیش مامان. برایش تعریف کردم. مو به مو. داماد تا میتوانست کتک خورد. فرداش همه میگفتند نه خدا رو شکر چیزی نشده. من هم دلم آرام گرفته بود که گویا چیزی نشده. چیزی که نشده بود را نمیفهمیدم اما چیزی که شده بود هرگز از ذهنم پاک نشد هر چقدر کوچک هرچقدر کوتاه.
۰
حرف زدن ترس نداره. اگه هم داره بهتره با ترسمون روبرو شیم. شکست یک آدم متجاوز، متعارض و بیمار درد رو التیام میده.
Read more
<span class="emoji emoji270b"></span> #اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شعبان رسید ؛ آمد و رفت و نیامدی پس کِی تمام می شود این انتظارِ ما شعبان ...
Media Removed
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شعبان رسید ؛ آمد و رفت و نیامدی پس کِی تمام می شود این انتظارِ ما شعبان نیامدی، رمضان کن عنایتی بگذار پا به چشمِ من ای روزه‌دارِ ما @BeitolAbbasTV ✋ #اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج

شعبان رسید ؛ آمد و رفت و نیامدی
پس کِی تمام می شود این انتظارِ ما
شعبان نیامدی، رمضان کن عنایتی
بگذار پا به چشمِ من ای روزه‌دارِ ما 🌿 @BeitolAbbasTV
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی ...
Media Removed
. گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید ) ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی. طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم ... .
گویند پارسایی به بوستانی وارد شدی تا لختی استراحت کند... ( حرف لام فتحه داره هاااع بلاک نکنید )

ارسی هایش ( کفش) را زیر سر نهادندی و کپیدی.
طولی نکشید که دو رعنا قامت نیکو سیرت وارد شدی
یکی از اون دو نفر گفتی: همیان طلا را پشت آن درخت بنهیم
آن یکی گفتی: نه اوسکول آن رجل کپیده بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره. ( یادش رفت با لهجه بگه اینو نصف شبی گیر ندید)
گفتند:
سهل است و امتحانش می کنیم
ارسی ها از زیر سرش برمیداریم اگه هشیار بود تابلو خواهد نمودی
مرد که حرفهای آندو شنیده بودی، خود را بخواب زدی
آن دو ارسی ها برداشتندی و مرد به هوس طلا هیچ واکنشی نداشتی
بگفتند پس خوابست. همیان طلا را کنار همان درخت می نهیم

بعد از رفتن آن دو ابرمرد، این کپیده مرد بلند شدی و رفتی تا طلا ها دو دره نمودی

اما اثری ازطلا نبودی و الاغ قصه ی ما تازه بفهمیدی کل داستان برای دزدیدن ارسی اش بودی. آنان را سوار بر موتور در حال فرار و خخخخخخخ گویان بدیدی و چون سره از ناسره تشخیص نمیداد فحشی نثارشان نمودی که علی آقا و هفت جدش را یارای نگاشتن نبودی. خیلی بیتربیت بووود خلاااصه
😄😂😂
Read more
. . قسمت دوم دختر خالم صحبتی باهاش کرد و بمنم گفت همه شرطهاتو قبول داره نگاهی کردبهمو گفت شبنم خوب ...
Media Removed
. . قسمت دوم دختر خالم صحبتی باهاش کرد و بمنم گفت همه شرطهاتو قبول داره نگاهی کردبهمو گفت شبنم خوب برم به خاله بگم و رفت سراغ مامانم بعداینکه جریانو به مامانم گفت دیدم که مامانم میگه شبنم خیلی بچس نه خیلی زوده..علی پسرخیلی خوبیه فامیلمم هست همجور ه شرایطش برازدواج خوبه اما شبنم بچس یدونه دخترمه ... .
.
قسمت دوم
دختر خالم صحبتی باهاش کرد و بمنم گفت همه شرطهاتو قبول داره نگاهی کردبهمو گفت شبنم خوب برم به خاله بگم و رفت سراغ مامانم
بعداینکه جریانو به مامانم گفت دیدم که مامانم میگه شبنم خیلی بچس نه خیلی زوده..علی پسرخیلی خوبیه فامیلمم هست همجور ه شرایطش برازدواج خوبه اما شبنم بچس یدونه دخترمه وراه دوره شهرستان وای نه!!!! وهی یکی درمیون این جملشو بین حرفاش تکرارمیکرد..چندروز گذشتو فشار و هی زنگ زدن علی به دخترخالم که من دارم استخدام میشم ازشرایط استخدام ازدواجه کی بیایم(که بیشتر بهانه بود)
آی دل غافل خبر نداشت مامانم بشدت رد میکنه دخترخالم گفته بود که مامانم اصلا راضی نیست بخاطر سنم ولی یه راه هست که امتحان میکنه مامانمو راضی کنه اون راه هم صحبت با داییمه که میتونه مامانمو متقاید کنه علی که شنیده بود مامانم مخالفه و تنهاراه رضایت داییمه ازطرفیم خیالش ازمن راحت بودکه اوکیم و نه نمیگم که برپدر مادرش بدشه رفته بود بخانوادش گفته بود که من فلانیومیخام میگفت خواهرو زنداداش بزرگم جا خوردن وقهرکردن چرابمانگفتی و فلان !!! بعدم رو مخ باباش رفته بود که زنگ بزنه به داییم که خواهر زاده پدرشه که داییم خانوادمو راضی کنن بعدا خودش تعریف میکرد که انقدر استرس داشتم شبا حیاط زیر درخت هلو میخوابیدم و خداخدا میکردم مثل فیلم جلو چشمم بودی ازچیزی که میترسیدم سرم اومده بود ازاولشم میترسیدم سنتو بهانه کنن بچه ای که کردن واقعاهم بچه بودی تا قبلش میگفتم من شانسمو امتحان کنم اره شد بهتر نشدهم قسمت نبوده بیشترهم احتمال میدادم نه بگن ولی بعد نه گفتن دیگه نمیگفتم قسمتم نه بوده فکرنمیکردم انقدربرام سنگین باشه وهمش دنبال راهی بودم که خانوادتو راضی کنم تا معصوم(دخترخالم)گفت که مسعود(دایی من پسر عمه علی) میتونه راضیشون کنه زود رفتم جریانوبه خانواده گفتم و اصرار میکردم که زنگ بزنید مسعود بابام که خیلی خوشحال بود تماس گرفت ..خلاصه بعد دو هفته داییم اومد خونه ی ما و رفتن حیاط نشستن و صحبت کردن حالا چیشد چی گفت مامانمو قانع کرد نمیدونم اما اینو خوب میدونم که خانواده مادری من دخترزود شوهر نمیدن اگر خاله ها و داییم سن کوچیک منو نادیده میگرفتن بخاطر اولیتهای اخلاقی علی بود 🌹سلام دوستان ادامه داستان درکامنتها هست..این دسرابرای تولد ابجی یکی ازدوستامه شب شاعت دوزنگزده برای فرداشبنم دسر درست میکنی منم ظهرفرداش بازور خامه فرمی پیداکردم #دسر_عربی #ترامیسو
هست گرچه ترامیسویه شب بمونه یخچال خشمزه ترمیشه اماخوب شد..راستی شمعها تزیینن شمع واقعی نیستن #ترامیسو_شبنم
Read more
حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در خواب ...
Media Removed
حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در خواب دیده بودم ، تمام جغرافیایت را بلدم ! به حرف هایم شک نکن ، خواب های من حکم جبرئیل را دارند ، تنها برای وحی یک معجزه به سراغم می آیند . و حالا یقین دارم تو ، زیباترین معجزه ی این اطرافی ... . . #سلامتی_رفیق ... حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در خواب دیده بودم ، تمام جغرافیایت را بلدم !
به حرف هایم شک نکن ، خواب های من حکم جبرئیل را دارند ، تنها برای وحی یک معجزه به سراغم می آیند .
و حالا یقین دارم تو ، زیباترین معجزه ی این اطرافی ... .
.
#سلامتی_رفیق
#مجازی
#خدا
#همین_حوالیه
#نگران_نباش
#همیشه
#هواتو_داره
#روزگارتون_پر_از_اتفاق_های_قشنگ_دلنشین🍃🍂🍁🍀🌿🌷🌸💮🌹🌺🌻🌾🍃🍂🍁🍀🌿🌷🌸🌸💮🌺🌻🌻🌾🍃🍂🍁🍀🌿💐🌸🌹🌺🌻🌾🍃🍂🍁🍀🌿🌷💮🌺🌾🍃🍂🍂🍁🌿🌿💮🌹🌻🌻🌼🌾🍃🍃🍂🍁🍀🌿🌷🌻🌼🌾🍃🍂🍁🍀🌿🌷💮🌺🌻🌼🌾
Read more
♡ حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در ...
Media Removed
♡ حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در خواب دیده بودم ، تمام جغرافیایت را بلدم ! به حرف هایم شک نکن ، خواب های من حکم جبرئیل را دارند ، تنها برای وحی یک معجزه به سراغم می آیند . و حالا یقین دارم تو ، زیباترین معجزه ی این اطرافی ... #عاشقانه #دلسپرده ...
حوصله ات که سر رفت ، به ایوان خانه ی ما بیا .. من مدت هاست که منتظر صدای قدم های توام زیرا آمدن تو را در خواب دیده بودم ، تمام جغرافیایت را بلدم !
به حرف هایم شک نکن ، خواب های من حکم جبرئیل را دارند ، تنها برای وحی یک معجزه به سراغم می آیند .
و حالا یقین دارم تو ، زیباترین معجزه ی این اطرافی ... #عاشقانه
#دلسپرده
#دل_را_به_خدا_بسپار
#فاطمه_کوهساری
@del3porde
Read more
 #کتاب #فرازمند #رشت . برده و برده داری اگر از ذهن ها دور شده اما هرگز در هیچ کجای جهان از بین نرفته و ...
Media Removed
#کتاب #فرازمند #رشت . برده و برده داری اگر از ذهن ها دور شده اما هرگز در هیچ کجای جهان از بین نرفته و نخواهد رفت، فقط از شکلی به شکلی دیگر، بی هیچ تغییری به حیات خود ادامه می دهد و همان راه همیشگی خود را با قساوت بیشتر ،در ظاهری مجلل اما می پیماید. از میان همه ی ما بردگان ، این رمان از دو زن روایت می کند ؛ زنانی ... #کتاب #فرازمند #رشت
.
برده و برده داری اگر از ذهن ها دور شده اما هرگز در هیچ کجای جهان از بین نرفته و نخواهد رفت،
فقط از شکلی به شکلی دیگر، بی هیچ تغییری به حیات خود ادامه می دهد و همان راه همیشگی خود را با قساوت بیشتر ،در ظاهری مجلل اما می پیماید.
از میان همه ی ما بردگان ، این رمان از دو زن روایت می کند ؛
زنانی که تصمیم های سختی می گیرند.
فرار!
فرار از برده بودن.
#راه_آهن_زیرزمینی راهی ست در خیال دو زن آمریکایی که به سرزمین های دیگری می اندیشند،
اما زنان در دنیای کنونی از میان این راه ها به کجا خواهند رسید و چه سرنوشتی در انتظارشان است؟
سرزمین های آزاد آیا حقیقتاً وجود دارد یا که شکلی دیگر از برده داری در آن ها در جریان است ؟ .
#کولسون_وایت_هد با این رمان ،هوشمندانه واقع گرایی و تمثیل را درآمیخته و خشونت برده داری و مصائب فرار از آن را به خوبی نشان داد به گونه ای که رمان اش مستحق دریافت #جایزه_پولیتزر در بخش رمان گردید.
.
#چاپ_اول_بهار۹۷ #کوله_پشتی/۳۲۷ صفحه/رقعی/شومیز/۲۵۰۰۰ تومان
.
#آزادی #برده #برده_داری #سزمین_های_آزاد
Read more
. خانه را کردم خرابه شوق از این خانه رفت خانه ی بی یار را باید که از بطنش شکست . دل به راه افتاد ولی این ...
Media Removed
. خانه را کردم خرابه شوق از این خانه رفت خانه ی بی یار را باید که از بطنش شکست . دل به راه افتاد ولی این جای پایت را نجست خسته از راه و سفر در گوشه ای تنها نشست . با خودش درگیر شد دیوانه شد از طول راه با کمی خوردن زمین هرگز دو پایش را نبست . ما کلاغ بودیم همین طاووس تو بودی یار بد هرکه میخواهد ... .
خانه را کردم خرابه
شوق از این خانه رفت
خانه ی بی یار را باید
که از بطنش شکست
.
دل به راه افتاد ولی
این جای پایت را نجست
خسته از راه و سفر
در گوشه ای تنها نشست
.
با خودش درگیر شد
دیوانه شد از طول راه
با کمی خوردن زمین
هرگز دو پایش را نبست
.
ما کلاغ بودیم همین
طاووس تو بودی یار بد
هرکه میخواهد تورا
تاوان راهش یک دل است
.
#نیمانفری
.
یه تشکر خیلی عمیق میکنم از آقا سعید دهقان که این عکس رو از پنج ساله پیش پیدا کرد و برام فرستاد.نمیدونم عکس رو دقیق کی گرفت ولی یکی از برادرای دهقان بود❤️❤️❤️❤️❤️
Read more
⁠⁣<span class="emoji emoji2049"></span> در چه ارتفاعی می‌توان انحنای زمین را مشاهده کرد؟ <span class="emoji emoji2705"></span> از ماجراجویی‌های بالن‌های هوای گرم گرفته تا ...
Media Removed
⁠⁣ در چه ارتفاعی می‌توان انحنای زمین را مشاهده کرد؟ از ماجراجویی‌های بالن‌های هوای گرم گرفته تا عکس‌های سقوط آزاد رکوردشکن «فلیکیس بائومگارتنر»، همه‌ی ما با عکس‌هایی که اصطلاحا از «لبه‌ی فضا» گرفته شده‌اند آشنایی داریم؛ عکس‌هایی که در آن‌ها به‌وضوح می‌توان انحنای زمین را مشاهده کرد. البته ... ⁠⁣⁉ در چه ارتفاعی می‌توان انحنای زمین را مشاهده کرد؟ ✅ از ماجراجویی‌های بالن‌های هوای گرم گرفته تا عکس‌های سقوط آزاد رکوردشکن «فلیکیس بائومگارتنر»، همه‌ی ما با عکس‌هایی که اصطلاحا از «لبه‌ی فضا» گرفته شده‌اند آشنایی داریم؛ عکس‌هایی که در آن‌ها به‌وضوح می‌توان انحنای زمین را مشاهده کرد. البته استفاده از عبارت لبه‌ی فضا برای چنین عکس‌هایی اغراق است، زیرا حتی بائومگارتنر که برای پرش خود تا ارتفاع سی‌ونه‌کیلومتری سطح زمین بالا رفت، هنوز فاصله‌ی زیادی تا ارتفاع صدکیلومتری سطح زمین داشت که به طور رسمی، فضا از آن‌جا آغاز می‌شود.
اگر به پرسش خود بازگردیم، حتی مسافران پروازهای هواپیمای کنکورد هم می‌توانستند انحنای زمین را مشاهده کنند که نشان می‌داد فاصله گرفتن تا ارتفاع 3/18 کیلومتری از سطح زمین هم برای این کار کافی است. خلبانان و خدمه‌ی پروازهایی که در ارتفاعات پایین‌تر پرواز می‌کنند، گاه ادعا کرده‌اند آن‌ها هم انحنای زمین را دیده‌اند، اما بدگمانی‌های وجود دارد که آن‌ها تحت تأثیر اعوجاج نوری ناشی از پنجره‌ی هواپیما چنین ادعایی مطرح می‌کنند.
برای پایان بخشیدن به شایعات در این زمینه، دکتر «دیوید لینچ» از شرکت مشاوره‌ی نوری «Thule Scientific» بررسی‌ای با جزئیات کامل انجام داد که نتایج آن در مجله‌ی «Applied Optic» در سال 1387 به چاپ رسید. براساس تجزیه‌وتحلیل‌های انجام‌شده، او نتیجه گرفت مشاهده‌ی انحنای زمین تنها در ارتفاعات بالاتر از 7/10 کیلومتری سطح زمین امکان‌پذیر است. به عبارت دیگر، تنها با ارتفاع گرفتن به اندازه‌ی اندکی بیش از 10درصد آستانه‌ی فضا می‌توان انحنای سیاره را به خوبی مشاهده کرد.

#به_من_بگو_چرا
#فضا #زمین #دانستنی #دانستنی_ها #دانستنیها #هوا_فضا #کره_زمین #جالب
Read more
ابد و یک روزِ ما، همین فردا است اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و ...
Media Removed
ابد و یک روزِ ما، همین فردا است اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و نه کمتر. به اندازه ی فرصتی که کیروش برای ساختن تیمی میخواست که امروز با نمایشهای حماسی اش دست یک ملت را می گیرد و می فرستد توی خیابان تا گوشمان از بوق ماشین ها کر شود و پایکوبی مان زمین را بلرزاند تا بعد از ... ابد و یک روزِ ما، همین فردا است

اگر میتوانستم، زمان را به عقب می بردم، به نود و نه روز پیش، نه بیشتر و نه کمتر. به اندازه ی فرصتی که کیروش برای ساختن تیمی میخواست که امروز با نمایشهای حماسی اش دست یک ملت را می گیرد و می فرستد توی خیابان تا گوشمان از بوق ماشین ها کر شود و پایکوبی مان زمین را بلرزاند تا بعد از بیست سال جشن ملی بگیریم و برای یک شب هم که شده با بردن قهرمان آفریقا این بار ما شادترین مردم دنیا باشیم، یا اینکه درست مثل لحظه گل به اسپانیا جوری از زمین به آسمان بپریم که حداقل برای چندثانیه هم که شده طعم رسیدن به یک رویای زیبا را بچشیم و دست کم برای چند لحظه آدرنالین خون مان بالای بالا باشد، بالاتر از نرخ ارز و دلار و قیمت سکه، تا تیم ملی برای چند ساعت خلاص مان کند از حال آشوبمان، خالی مان کند از فکر جنگ و سیاست و تحریم و ترامپ و هر چیز لعنتی که قلب این ملت را می شکند. حالا دوباره میخواهم برگردم به همان گزاره اول، همان نود و نه روز  برنامه آماده سازی که از دست رفت، به همان روزهایی که حال کیروش و عجز و لابه اش و جار و جنجال هایش برای از دست رفتن این زمان را کسی نمی فهمید،حالا بهتر دلیل حال آن روز کیروش را می فهمیم که چرا وقتی برنامه 99 روزه اش آب رفت و سی روزه شد او زمین و زمان را بهم ریخت، کارلوس آن روز زمین و زمان را به هم ریخت برای آنکه میخواست زمین و زمان را از اسپانیا بگیرد، آن موقع پرخاشگر بود و کنترلش را از دست داد برای اینکه میخواست تمام ستاره های اسپانیا را درون زمین کنترل کند، حیف از آن زمان ها که از دست رفت و برنامه ای که درست اجرا نشد و روزهایی که سپری شد. روز هایی که بزرگترین دغدغه کیروش پرش بلند مدافعان به اندازه پروازهای رونالدو و کاستا بود ودغدغه برخی ها گذاشتن پست های جنجالی و ایجاد حاشیه هایی که خنجر از پشت بودند به تیم ملی و بازیکنانش. روزهایی که به جای همراهی با مربی تیم ملی با او مقابله می کردند که مگر می شود چهل روزه رونالدو ساخت...
خوب یا بد آن روز ها گذشت و به امروز رسیدیم. امروز که از همیشه امیدوارتریم. تیم پرستاره ای نداریم، اما...
.
ادامه در کامنت...
.
.
#allforteammelli #teammelli #fifaworldcup2018 #تیم_ملی #worldcup #جام_جهانی
Read more
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت ...
Media Removed
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم! . . اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید! . . ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان ... حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت:
.
جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم!
.
.
اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید!
.
.
ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان را بگیرید تا دیگر با سوءاستفاده از محبوبیت خود، رأی و شکم مردم را یک‌جا ندزدند!
.
.
ثالثا لطف کنید و خستگی خود را پای همه‌ی مردم ننویسید! رابعا لطف کنید و شعار بی‌خود ندهید!
.
.
خیلی از اوضاع شاکی هستید، بیایید از یک‌جا شروع کنیم ناظر بر اصلاح امور و تحقق بیشتر عدل!
.
.
در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، آقای قالیباف، آقای روحانی را معطوف به خانه‌ی رئیس قوه‌ی مجریه، متهم به رانت و ویژه‌خواری کرد! بیایید با بهره از نفوذی که دارید، از قوه‌ی قضائیه بخواهید ضمن رسیدگی به کم و کیف این موضوع، یا قالیباف را به علت اهانت به روحانی، محکوم کنند یا خانه‌ی شیخ‌حسن را از وی بگیرند!
.
.
ما پرویز پرستویی نیستیم و اساسا بازیگر مقابل شما در هیچ فیلمی نیستیم! والله بخشی از گرفتاری‌های جامعه، سر همین است که امثال حضرت‌عالی، با ما مردم هم بازی می‌کنید! من حالا بنا ندارم در این مختصر، اشاره به مصداق کنم که چگونه هم از توبره می‌خورید و هم از آخور اما گیرم لازم باشد علیه همه‌ی این ۴۰ سال، رسما انقلاب کرد!
.
.
قبول کنید شما، نه مردش هستید و نه اهلش! من اما بی‌هیچ هراسی و خیلی هم منطقی، از قاضی‌القضات مملکت خواهانم یا قالیباف را بیندازد زندان به علت توهین وقیحانه به رئیس‌جمهور و یا رئیس‌جمهور را به علت ویژه‌خواری در تهیه‌ی مسکن! و شما جناب کیانیان! همان به فیلم بازی کنی و جامعه را فیلم خودت نکنی! آخرش هم شما و حاج‌کاظم و عباس، صحیح و سالم ماندید اما هنوز هم جانباز شیمیایی دارد درد می‌کشد! حضرت شاسی‌بلند! جوری از این ۴۰ سال ننال که کأنه ۳۰ سالش را با گاز خردل در سینه سپری کرده‌ای!
.
.
ادای قهرمان را درآوردی و پولت را گرفته‌ای و پزت را داده‌ای و کلی هم خاطره تعریف کرده‌ای از رفاقتت با رهبر مشهدی ۳۰ سال از همین ۴۰ سال! و مادر من در همه‌ی این مدت، همسر شهید بود و برنج هم می‌خریدیم، بودند همسایگانی که زخم‌زبان سهمیه بزنند به ما! شگفتا!
.
.
گریه‌ی ما را هم تو می‌کنی! و داد ما را هم تو می‌زنی! سخنانت فیلم خوبی بود! پفک خوردیم و کلی خندیدیم! حالا این‌ها را ول کن! خیلی اگر ذله شدی از این ۴۰ سال، بیا و عوض حرف کیلویی، متین و مستند، خواهان محاکمه‌ی یکی از این ۲ گردن‌کلفت شو! روحانی یا قالیباف! مردش هستی؟!
Read more
. باکس آفیس: «آسیایی‌های پولدار دیوانه» گیشه آمریکا را فتح کردند! . - این هفته ما در صدمین قسمت از گزارش ویدیویی باکس آفیس فیلم رومانتیک کمدی «آسیایی‌های پولدار دیوانه» به کارگردانی «جان ام. چو» را داریم که صدر جدول را به خود اختصاص داده است. این فیلم ۳۰ میلیون دلاری با کسب ۲۵ میلیون دلار در ... .
🌟باکس آفیس: «آسیایی‌های پولدار دیوانه» گیشه آمریکا را فتح کردند!
.
- این هفته ما در صدمین قسمت از گزارش ویدیویی باکس آفیس فیلم رومانتیک کمدی «آسیایی‌های پولدار دیوانه» به کارگردانی «جان ام. چو» را داریم که صدر جدول را به خود اختصاص داده است. این فیلم ۳۰ میلیون دلاری با کسب ۲۵ میلیون دلار در جریان افتتاحیه‌ خود و ۳۵ میلیون دلار در سه روز نخست، به موفقیت بزرگی دست پیدا کرد
.
- بعد از گذشت نزدیک به یک ربع قرن، این نخستین بار است که یکی از استودیوهای اصلی هالیوود فیلمی را تماما با حضور عوامل و بازیگران آسیایی تولید می‌کند. محصول جدید برادران وارنر واکنش تحسین‌آمیز اغلب منتقدان را به دنبال داشته، تا جایی‌که در سایت نظرسنجی راتن تومیتوز به ۹۳% رای مثبت دست یافته است
.
- در رده‌ی دوم جدول اکشن کوسه‌ای «مگ» با بازی جیسون استاتهام در دومین هفته اکرانش موفق به کسب ۲۱ میلیون دلار و در مجموع ۸۳ میلیون دلار در گیشه آمریکا شد. کل فروش جهانی این محصول چینی-امریکا پس از دو هفته اکران از مرز ۳۱۴ میلیون دلار فراتر رفته است
.
- تازه‌اکران بعدی اما «۲۲ مایل» است که کارش را با کسب ۱۳ میلیون شروع کرد که افتتاحیه‌ی متوسطی حساب می‌شود. این فیلم، یک اکشن اولد اسکول ستاره‌محور است و حکم یکی از ساخته‌های پیتر برگ را دارد که مارک والبرگ در نقش اصلی‌اش ظاهر شده است. سازندگان «۲۲ مایل» امیدوار بودند به زودی تولید دنباله‌های این فیلم اکشن را در دستور کار قرار دهند اما با توجه افتتاحیه نه چندان درخشانی که داشته باید منتظر ماند و دید تهیه‌کنندگان «سونی» چه تصمیمی در این‌باره اتخاذ خواهند کرد
.
- «ماموریت غیرممکن: فال‌اوت» هم در رده چهارم جدول قرار گرفت، که این هفته از مرز ۵۰۹ میلیون دلار فروش جهانی عبور کرد. این فیلم بعد از ۲۴ روزی که از اکرانش می‌گذرد، ۱۸۱ میلیون دلار در گیشه‌ی خانگی فروخته است. این در حالی است که «فال‌اوت» تازه از سی و یکم آگوست در چین روی پرده می‌رود و اگر اتفاق غیرمنتظره‌ای در بازار چین برای «فال‌اوت» نیافتد، این فیلم می‌تواند به اولین فیلم بالای ۷۰۰ میلیون دلاری کروز تبدیل شود
.
- در رده پنجم گیشه این هفته درام تاریخی ماجراجویانه «آلفا» ساخته آلبرت هیوز قرار دارد. این فیلم بعد از سه روز اکران افتتاحیه موفق به کسب ۱۰ میلیون دلار درآمد شده است. حتی با وجود نقدهای قوی، انتظار می‌رفت این فیلم که از هیچ ستاره‌ای بهره می‌برد به چنین سرنوشتِ بدی دچار شود. آلفا با ۵۱ میلیون دلار بودجه تهیه شده است
----------------
#CrazyRichAsians #TheMeg #MissionImpossible
#CinemaNewss_BoxOffice
Read more
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت سوم _________ القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر ...
Media Removed
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت سوم _________ القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر و ماست و دوغ و پنیر مش ماشالله بیشتر و بیشتر شد و مرد رنج کشیده ی قصه ی ما شد مش ماشالله بی درد. یکی از همین روزها بود که زن ماشالله بی درد، مرغای محله رو خبرکرد، پاشید واسه شون یه چنگ چینه، گفت زود بخورید ... «جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد»
قسمت سوم
_________
القصه! روزها همین طور گذشت و گذشت و برکت شیر و ماست و دوغ و پنیر مش ماشالله بیشتر و بیشتر شد و مرد رنج کشیده ی قصه ی ما شد مش ماشالله بی درد.
یکی از همین روزها بود که زن ماشالله بی درد، مرغای محله رو خبرکرد، پاشید واسه شون یه چنگ چینه، گفت زود بخورید خروس نبینه، وقتی که چرا ش رو پرسیدن مرغا! گفتش حرف مفت نزنید،جلسه فمنیستیه!
همه دور هم نشستند و زن ماشالله درباب حفظ اندام و سایز دور کمر سخنرانیا کرد و آخر سر هم گفت که اگه دو اندازه ی این تخم هاتون رو کوچیکتر تحویل بدید، هم این جوری از عقب پهن نمیشید هم شیتیل تون پیش ما محفوظه.
خلاصه که در انتهای جلسه توافق انجام گرفت و قرار به این شد که در ازای زایمان تخم مرغ های سایز کوچیکتر و تعداد بالاتر،کل مرغ ها هفته ای یه بار برای دون خوری و حال و هول دیداری با خروس لاری معروف دو محله اون ورتر داشته باشن.
چندماه به همین منوال گذشت و تا اینکه بالاخره مش ماشالله با مشورت زنش اون زیرپله ی خاطره انگیز رو فروخت و رفت تو مغازه دونبش پاساژ لاکژری محله شون نمایندگی محصولات ژاله رو گذاشت. ازاون ور زن مش ماشالله هم مرغاش رو مجبور به یه مهاجرت اجباری به جوجه کبابی سرکوچه کرد. واسه خروس هم ماجرای خیانت مرغا رو گفت جوری که خروس بدبخت درجا هاراگیری کرد و شد شام همون شب مش ماشالله اینا.
بعدش هم نشست زیر پای مشتی که این خونه بوی غم گرفته، بوی ماتم گرفته، باس بریم پنت هاس بگیریم دل مون وا شه! وقتی هم مش ماشالله پرسید مگه پنت هاس بو نمیده، یه عشوه یه وری اومد و جواب داد: بو هم میده مشی جونم! برام یه پنت هاس بخر با پیف پاف شنل صورتی!
خلاصه که مش ماشالله و خونواده بدون بار و بنه ی اضافه جمع و جور کردند و رفتند توی یه آپارتمان چهارصد و پنجاه متری سکونت گزدیدند و مش ماشالله شد مشی جون و زنش هم میس مشی!
یکی دو سال به خوشی و خرمی اومد و رفت تا اینکه دختر مش ماشالله استخونی ترکوند و منزل شد محل ورود و خروج خواستگاران.
Read more
ما کِی مُردیم !!! می‌گن وقتی کلاغی می‌میره، بقیه کلاغ‌ها دنبال علت مُردنش می‌گردن که نکنه یکی دیگه، ...
Media Removed
ما کِی مُردیم !!! می‌گن وقتی کلاغی می‌میره، بقیه کلاغ‌ها دنبال علت مُردنش می‌گردن که نکنه یکی دیگه، به مرگش دچار شه. کلاغ‌ها یاد گرفتن‌ با هم حرف بزنن، یاد گرفتن رفیق بمونن توو خوشی و ناخوشی. با همون قارقاره ساده که از نظره ما مسخره هم هست ‌. اون وقت ما، این همه کلمه داریم، این همه زبون، و بیشتر از ... ما کِی مُردیم !!!
می‌گن وقتی کلاغی می‌میره، بقیه کلاغ‌ها دنبال علت مُردنش می‌گردن که نکنه یکی دیگه، به مرگش دچار شه.
کلاغ‌ها یاد گرفتن‌ با هم حرف بزنن، یاد گرفتن رفیق بمونن توو خوشی و ناخوشی. با همون قارقاره ساده که از نظره ما مسخره هم هست ‌. اون وقت ما، این همه کلمه داریم، این همه زبون، و بیشتر از هفت میلیارد آدم و این‌طور مُردیم ؟!؟ جنازه‌های متحرک بی‌رحم و کور، که انگار دیگه قرار نیست قلب همو ببینیم و دست افتاده‌ها رو بگیریم و کمی، فقط کمی مهربونتر‌ باشیم...
من احساس خطر می‌کنم از این همه بی‌معرفتی ‌. از این چسب‌ها و برچسب‌ها که عادت کردیم تُف کنیم رو هم .
کِی
رحم ؟!؟ انصاف؟ !؟ لبخند؟!؟ از بینِ ما رفت؟!؟
کی به ما گفت اول جیب خودتو پُرکن .
به فکر دنیات باش و گور بابای بقیه ؟!؟
رفتم دکتر، گفتم آقا من از راه رفتن توی خیابون می‌ترسم.
خیلی از ما، بو می‌دیم.
بوی کافور.
بوی سدر.
بوی تعفن.
مثل دختری که مانتوش سبزه جلو بازم هست،که هشت سال پیش، با کلام کسی که دوستش نداشته، مُرده.
بقال محل ما، مغازش بزرگتر شده، اما خودش بیست سال پیش به رحمت خدا رفته. تن‌ماهی یک‌سال پیشو با قیمت امروز می‌فروشه چون دلار کشیده بالا، و فرداها ناچاره خودش همین تن رو گرونتر بخره و گرنه باید کرکره‌ مغازشو بکشه پایین،‌ بدون اینکه تصویر خودشو نگاه کنه .
بدون اینکه بدونه چند تا کِرمه خونی لای سبیلشه.
شاید یادش رفته جامعه، خوده ماییم.
همین هزارتومن، کرایه‌ی اضافه ست .
همین تکه‌ی سوخته نون.
همین متنه من.
دکتر می‌گه برو مسافرت پسر جون.
به این چیزها فکر نکن.
قرص‌هاتو دوتا بخور.
شب‌ها برام جوک می‌فرسته !!!
میگه، مگه گفتن مملکتو تو بسازی؟!؟ می گم
مگه تک تک آدم‌ها مهم نیستن
می گم
ما باید جمع شیم دور هم حرف بزنیم
یا مسیح باشیم که مرده‌‌هامونو زنده کنیم !؟!
یا به گور بخوابونیمشون به شهادتینی، حمد و سوره‌ای .
دکتر
می‌نویسه باز که شروع کردی.
و بعد کلیپی برام می‌فرسته که، با دو طرحه لبخند که می‌گه کمتر فلسفه بخون. قرص‌هاتم بکن سه تا....
امیدوارم
کور نباشد
کسیکه میبینه
اما خودشو جایه نابینا جا می زنه .
( دل )
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
. آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷.. پس از دعای ...
Media Removed
. آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷.. پس از دعای فرج پشت صحنه دیشب پخش می شود علیخانی در پلاتوی اول می گوید:بسم الله الرحمن الرحیم..سلام میکنم به روی ماه هموطنان عزیزم..نوش جونتون ثانیه به ثانیه این ماهِ عزیز ..ممنون از همه محبت ها و دقتِ شما،که ... .
آغاز پنجمین قاب از ماه عسل 97..
.
لطفا ورق بزنید..
.
شروع پنجمین قابِ ماه عسل ۹۷..
پس از دعای فرج پشت صحنه دیشب پخش می شود
علیخانی در پلاتوی اول می گوید:بسم الله الرحمن الرحیم..سلام میکنم به روی ماه هموطنان عزیزم..نوش جونتون ثانیه به ثانیه این ماهِ عزیز ..ممنون از همه محبت ها و دقتِ شما،که برای من و همکارانم ارزش داره
نکته ی شما کاملا درسته،الهی شکر که شاید خیلی ها براشون این موضوع دغدغه نیس؛اما این موضوعات باید راجبش حرف زده بشه تا اگاهی داده بشه به مردم
تذکر دیروز من این بود که مراقب شنیدن و تماشای بچه ها باشید که حرفه ای بود اما حضور آرمیتا در برنامه واقعا از روی ناچاری بود چون به هیچ عنوان راضی نمی شد روی صحنه نباشه و حریفِ بچه نشدیم،در پشت صحنه ی ما هم کودک آزار نداریم! نکته ی شما در مورد حضور آرمیتا کاملا دقیق و درست بود
تیتراژ ابتدایی برنامه با صدای بهنام بانی طنین انداز می شود..
.
دد پلاتوی دوم علیخانی می گوید: از همه ی بچه ها که برای تیتراژ اول و دوم زحمت کشیدند تشکر می کنم .. از روزبه بمانی نازنین و عزیز بهنام بانی مسعود جهانی حامد برادران و آرش و مسیح دو برادر عزیز تشکر می کنم.
سپس در مورد حامیان مالیِ برنامه توضیح داد و در ادامه گفت:با حضور شما برنامه امروز رو آغاز می کنیم
وارد صحنه ی ماه عسل می شود.. "قصه فاطمه"
طبق صحبت های دیشب ، قصه ی فاطمه و پدر و مادرش امشب دنبال می شود و فاطمه مهمان بخش اولِ برنامه است
فاطمه درمورد حضورش در ماه عسل گفت:خیلیا با من مخالفت کردند که چرا رفتی و خیلیا تشویقم کردن.
از زندگی خانوادگی اش پیش از فوت برادرش گفت:وقتی برادرم بود خانواده ی خوبی داشتیم مشکلات مالی و خانوادگی بود اما خانواده وجود داشت؛برادرم با موتور تصادف کردند و از دنیا رفت،بعد از فوت برادرم مادر خیلی اذیت شد و پدرم مصرفش رو ادامه داد و مارو رها کرد!فامیل تا یه مدتی کمک کردند و بعد از مدتی رها کردند؛تا جایی که هیچ کس حتی جواب تلفن منو مادرم رو نمی داد
من اون زمان ۲۰ ۲۱سالم بود و فکر می کردم چرا بابا رفت و کجا رفت..دنبالش رفتم اما قدرت انجام کاری رو نداشتم.. بعد از تولد اولین پسرم بابا کلا مارو ترک کرد و برنگشت.
بخش دوم بعد از آیتم مربوط به زندگی فاطمه و پدرش ، پدر به صحنه ماه عسل اضافه خواهد شد.
.
telegram.me/ehsanalikhanighabile
.
#احسان_علیخانی
#ماه_عسل
#ماهعسل
#ماه_رمضان
#رمضان97
#شبکه3
#افطار
#سحر
#ماه
#عسل
#احسان
#علیخانی
#تیتراژ
#تيتراژ_ماه_عسل
#بهنام_بانی
#مسیح
#ارش
#آرش
#مسیح_آرش
#مسیح_ارش
#روزبه_بمانی
.
#ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#asal
Read more
لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود در ...
Media Removed
لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود هرکس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست ای بر پدرت دنیا آن باغ ... لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد
آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود
هرکس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند
من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند
یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست
دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست
ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو
دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو
بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود
تنها خطر ممکن اطراف سماور بود
از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن
یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن
یک هستی سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا مشغول خودم بودم
هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت
صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم
حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم
آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود
پشت در آرامش طوفان شدیدی بود
آن خاطره های خشک در متن عطش مانده
آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده
اما منه امروزی کابوس پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است
نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را
با جهد چه جادویی بستند دهانم را
من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است
وضعیت امروزم آینده ی مجنون است
سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن
ای بغض پُر از عصیان این بار صبوری کن
من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست
عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست
پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست
تقویم به دست خویش بند کفنش را بست
او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد
هوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد
لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه ما میکشت لب منهدمم میکرد
آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود
تنها سر من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینن تا طالع من این است
در پیچ و خم گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گُرگ هی چشم چرانیدم
محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم
این خاصیت عشق است باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم
هرچند که بی لنگر هرچند که بی فانوس
حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس
کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت
بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم
Tagesh kon ❤️
Read more
چهارشنبه ها- روزنامه ی بی قانون «انار» قسمت چهارم: مصایب سفر ____ هیچ کدام مان فکر نمی کردیم ...
Media Removed
چهارشنبه ها- روزنامه ی بی قانون «انار» قسمت چهارم: مصایب سفر ____ هیچ کدام مان فکر نمی کردیم مسیر سفر این همه طولانی باشد. راستش تا آن موقع طولانی ترین مسیر مسافرتی ما خانه ی عمو هوشنگ در اسفراین بود که تازه آن جا را هم همیشه با وانت روباز عمه صدیقه این ها دسته جمعی می رفتیم و تا می امدیم خسته شویم ... چهارشنبه ها- روزنامه ی بی قانون
«انار»
قسمت چهارم:
مصایب سفر
____
هیچ کدام مان فکر نمی کردیم مسیر سفر این همه طولانی باشد. راستش تا آن موقع طولانی ترین مسیر مسافرتی ما خانه ی عمو هوشنگ در اسفراین بود که تازه آن جا را هم همیشه با وانت روباز عمه صدیقه این ها دسته جمعی می رفتیم و تا می امدیم خسته شویم نوبت تخلیه ی یکی دوتایمان میشد و خلاصه سرویس بهداشتی پیدا می کردیم و توقفی می کردیم و چای توت خشکی می نوشیدیم و خستگی از تن می بردیم گازش را می گرفتیم تا دست به آب بعدی.
اما این سفر همه جوره همه چیزش فرق داشت. اولین سفر خارجی ما با تمام استرس ها و اضطراب هایش باید سفر منحصر بفرد مزخرفی می بود.
مطابق شرط و شروط اولیه من در صندلی بغل پنجره نشستم. شنیده بودم که صندلی کنار پنجره کیفی دارد که نشستن لبه ی وانت عمه صدیقه اینها ندارد. قصدم این بود که تمام مدت بیرون را نگاه کنم و به مراحل جدیدی از کشف و شهود جغرافیایی برسم.
دانیال هم مثل همیشه بغل دست من نشست. صندلی سوم هم مال مامان شد. بابا هم با فاصله ی اندکی در ردیف وسط کنترل کننده ی اوضاع روحی و جسمی ما بود.
خلاصه اینکه همه نشستیم و آماده ی پرواز شدیم. بابا هم بعد از چهل و سه باری که کمربندهای ما را چک کرد توسط مهماندارها سرجایش نشانده شد. یعنی اگر کادر پرواز کمی دیرتر به داد ما می رسیدند قطعا به دلیل خفگی ناشی از فشار کمربند تمام کرده بودیم. هواپیما پرید. بابا چسبید به صندلی و مامان تند و تند شروع کرد به دعا خواندن. دانیال هم انگاری که دکمه اش را زده باشند به خواب عمیقی فرو رفت. این وسط من ماندم و یک پنجره و دنیایی که زیر پایم داشت کوچک و کوچک تر می شد. کم کم احساس کردم دلم ضعف می رود و محتویات معده ام دارند وسطی بازی می کنند. این احساس را یک بار دیگر هم وقتی با بچه های دایی هوشنگ رفته بودیم سینما دو هزار تجربه کرده بودم. سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و با چشم های بسته بقیه ی سفر را دنبال کنم. دیدن هر چیزی حالم را بد می کرد. اصلا فکر نمی کردم نگاه کردن به زمین از آن ارتفاع انقدر تجربه ی مزخرفی باشد . هنوز چشم هایم بسته بود و در تلاش بودم که نخود لوبیاهای آشی را که ظهر خورده بودم به آرامش دعوت کنم که یکهو بوی غلیظ کلم پخته ای تمام مشامم را پر کرد. شنیده بودم که در هواپیما شام و ناهار می دهند ولی حداقل انتظارم یک ساندویچ کتلت یا یک بشقاب ماکارونی با سس خرسی بود. بخاطر همین با همان چشمان بسته گفتم: مرسی مرسی! من میل ندارم.
ادامه در کامنت اول...
#قصه_ی_انار
Read more
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت ...
Media Removed
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد . مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو ... .
رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد .
مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو و قرمه تمیز می کردند حسابی شلوغ میشد ، دیگر چه برسد به وقت هایی که رقی خانم نذر آش رشته داشت !! شوهر رقی خانم هم آدم بسازی بود . با اینکه خود رقیه خانم آدم پر جنب و جوشی بود ، شوهرش یک راننده ساکت و آرام بود و به کسی کاری نداشت . شش روز هفته کار می کرد و فقط پنجشنبه ها خانه می ماند؛ احتمالا هر مرد دیگری بود بنای شکایت و اعتراض می گذاشت «که زن ! بگذار یک روز هم در آسایش باشیم!» اما او ، به گوشه ای دور از غوغای زنان محل می خزید و سیگارش را آتش میزد .
این هفته هم خانه ی رقی خانم آشوبی به پا بود . قرار بود پسر بزرگش را راهی خدمت سربازی کند. زنان محل از هفت صبح نخود و لوبیا و عدس پاک می کردند و دیگ ها را توی حیاط جا به جا می کردند . هرچند که نمی توان از حرف های خاله زنکی زنان بیکار محل چشم پوشی کرد ، اما اینکار به افتخار و احترام رقی خانم که حالا سنی از او گذشته بود ، دست از غیبت کردن کشیدند و از خاطرات بچگی پسرش گفتند . مثلا زری خانم می گفت پسرت چهار بار شیشه ی ما را شکسته و شما هم هیچ وقت پولش را ندادید!
اعظم خانم هم می گفت پسرم و پسرت زنگ خانه ی همسایه ها می زدند و در می رفتند .  خلاصه همه ،چیزی می گفتند و می خندیدند . دست آخر ؛ بعد از پخش کردن آش رشته در محل ، نوبت بدرقه ی سعید «پسر رقی خانم » شد .
پدرش با همان طمانینه ی خاص و همیشگی ، پسرش را در آغوش کشید و چیزی زیر گوشش گفت . بعد هم اشاره کرد که «تو ماشین منتظرم » و رفت .
سعید ماند و مادرش !! آنقدر یکدیگر را تنگ در آغوش کشیدند و گریه کردند که حد نداشت . رقی خانم از وسایل توی ساک پسرش می گفت ؛ از جای لباس هایش، از جای خوراکی ها ...
حول و حوش ساعت سه بعد از ظهر بود که سعید و پدرش رفتند .
ما هم به خانه هایمان برگشتیم و رقی خانم ماند تنها ... فردای آن روز خبر رسید که رقی خانم در خانه اش سکته کرده و عمرش را داده به ما . خاطرات پس از آن روز را به درستی به یاد ندارم ؛ یادم هست  آنقدر جا خوردم که تصمیم گرفتم خاطرات خوب آش پختن های رقی خانم را به خاطر بسپارم و شاید باورتان نشود که حالا پس از گذشت بیست سال ، هیچ چیز از مراسم خاکسپاری همسایه قدیمی مان به خاطر ندارم ...
.
#دخترخوب
#دلنوشته_دخترخوب
۹.۶.۹۷
Read more
پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی ...
Media Removed
پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی دادم راستش از تمامی خبرها و رونمایی ها در جریان نیستم اما همینکه از آن روز تا به امروز دل شما دوستانم را به قدرت جدید نیروی هوایی خوشحال نگه داشتم و امروز صدق گفته خود را میبینم بسیار خوشحالم این یکی ... پنج اسفند و قبل و بعد از آن به شما دوستان وعده خبرهای خوشی در پایان تابستان نود و هفت درباره ی نیروی هوایی دادم راستش از تمامی خبرها و رونمایی ها در جریان نیستم اما همینکه از آن روز تا به امروز دل شما دوستانم را به قدرت جدید نیروی هوایی خوشحال نگه داشتم و امروز صدق گفته خود را میبینم بسیار خوشحالم این یکی دو ماه اخیر نبوده ام و میدانم بسیار دلخورید بنده را ببخشید بخاطر کم کاری اینکه خودم در این عرصه هستم و چیزهایی بدانم سخت است برایم که با شما به اشتراک نزارم اما تقریبا چندین هفته ای هست که اجازه فعالیت در فضای مجازی از بنده به طور جد گرفته شده است سخت بود همان زمان بازگو کنم اما دوستان کشور به سمت مراحل بسیار حساسی رفته که طبیعتاً عذر بندرو خواستند بنده با همان توان گذشته هستم شاید در کنارت نباشم اما قلبم پیش شماست مطمئن باشید تلاشم برای رفع این محدودیت است تا حداقل با شما هم سخن بمانم ... مجلات زیادی به بنده درخواست همکاری دادن پیج های رسمی سفارت خانه ها مجلات نظامی غربی و حتی پیج های جاسوسی زیادی در فالوورهای بنده رو به ازدیاد رفت و صلاح مسئولین سکوت بنده هست بهرحال امید را زنده نگه دارید دشمن برای ماه ها و یکی و دو سال آتی برنامه های زیادی چیده اما ما هم فیوزشان را با قدرت نمایی های جدید میسوزانیم هم تمام مشکلات را حل و پرچم را به فرزند فاطمه خواهیم رساند ... دل همه ی ما از این روزهای کشور خون است از اقتصاد و رانت و غیره ... هر روز میشنویم و کلنجار میرویم تنها جای اعتراض یک هم خون و هم وطن من دیگر جایی در صدا و سیمای کشورش ندارد و همه در اینستاگرام و تلگرام محصور شده ایم اینجا هم حرفمان به گوش کسی نمی‌رود پس مثل همیشه یک چیز را میگویم حتی همه هم بد شدند تو ایمانت را حفظ کن خداوند عاشق صبر کنندگان است .. به زودی دست الهی کارهای عجیبی می‌کند یا علی
Read more
🌎 ما آدم ها یادمان رفت که زندگی چیز دیگری بود زندگی بالا رفتن از پله ی کمال بود زندگی، مفهومی فراتر ...
Media Removed
🌎 ما آدم ها یادمان رفت که زندگی چیز دیگری بود زندگی بالا رفتن از پله ی کمال بود زندگی، مفهومی فراتر از جیب ها بود چیزی به جز این خونریزی ها ،به جز مرز ها و جنگ ها. تصاحب این همه برای چه؟ برای چند سال؟ در آخر همه ی ما با دستانی پُر از هیچ خواهیم رفت و کسی نشنید که انسانی تاج و تختش را با خود به دیدار ... 🌎
ما آدم ها یادمان رفت
که زندگی چیز دیگری بود
زندگی بالا رفتن از پله ی کمال بود
زندگی، مفهومی فراتر از جیب ها بود
چیزی به جز این خونریزی ها
،به جز مرز ها و جنگ ها.
تصاحب این همه برای چه؟
برای چند سال؟
در آخر همه ی ما
با دستانی پُر از هیچ خواهیم رفت
و کسی نشنید که انسانی
تاج و تختش را با خود
به دیدار "نور" بُرد..!
..
#سپهر_آهنگی .
.
.
photo: @alierabi_artwork
#_ax_honari_
caption: @sepehr.ahangi ❤️لينك كانال: در بيو پيج❤️
. ‎اپلیکیشن صنعت عکاسی مرجع کامل عکاسان و علاقه مندان به عکاسی.
‎دانلود رایگان از بازار و سیب اپ
@sanateakkasi
Read more
*** این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ ...
Media Removed
*** این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ فوتبال است. دستِ آقای تماشاچی یک چاقو است. آن طرفی‌ها هم که دارند رَجَز می‌خوانند... * بچه بودیم و بعدازظهرهای گرم تابستان توی کوچه با بچه‌های همسایه بازی می‌کردیم؛ فوتبال یا گرگم به هوا. یکی ... ***
این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ فوتبال است. دستِ آقای تماشاچی یک چاقو است. آن طرفی‌ها هم که دارند رَجَز می‌خوانند...
*
بچه بودیم و بعدازظهرهای گرم تابستان توی کوچه با بچه‌های همسایه بازی می‌کردیم؛ فوتبال یا گرگم به هوا. یکی از همسایه‌ها پیر بود، بداخلاق بود. توپ‌مان اگر توی خانه‌اش می‌افتاد با چاقو می‌آمد توی کوچه و توپِ پلاستیکی را جلوی چشمِ ما پاره می‌کرد، زیرلب بدوبیراه می‌گفت و می‌رفت. خشن‌ترین تصویر کودکی‌ام، تصویر اوست با چاقویی در دست و توپِ شکم‌پاره‌ی ما. حالا تصور کنید که یکی از ما عشقِ بازی‌ها خودش چاقو دست بگیرد و برود توی صحنه‌ی بازی و... چه شدیم؟
عکس: خبرآنلاین
Read more
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا . ☘☘☘☘☘ . پنجشنبه ی گذشته رفتیم جنگل ...
Media Removed
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا . ☘☘☘☘☘ . پنجشنبه ی گذشته رفتیم جنگل ابر عکسهای خوبی هم گرفتم ولی هر چه کردم تو این چند روز گذشته پستش کنم نتونستم وقتی اینستا رو باز می کردم و پستهای مربوط به هموطنای جنوب کشورم رو می دیدم و استوریهای جمع آوری آب معدنی و .... . دست و ... ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا .
☘☘☘☘☘
.
پنجشنبه ی گذشته رفتیم جنگل ابر عکسهای خوبی هم گرفتم ولی هر چه کردم تو این چند روز گذشته پستش کنم نتونستم وقتی اینستا رو باز می کردم و پستهای مربوط به هموطنای جنوب کشورم رو می دیدم و استوریهای جمع آوری آب معدنی و ....😔😔
.
دست و دلم دیگه به پست گذاشتن نمی رفت ... .

دیروز خواهرم همایون رو چند ساعتی برد بیرون منم از فرصت استفاده کردم و به یه سری کارای عقب افتاده رسیدم وقتی نوبت به حیاط خونه رسید تقریبا نیم ساعتی به اذان مغرب مونده بود شیر آب رو باز کردم و سر شلنگ رو گذاشتم تو باغچه ی شمعدونیا این روزا امکان نداشته که چشمم به آب باشه و یادم پیش مردم جنوب و خرمشهر نباشه وقتی بچه ی کوچیک داری احتیاجت به آب چند برابره شرمم میشد از این که باغچه ی خونه من آب می خورد و اونوقت مادر پسر کوچولو یا دختر کوچولویی تو خرمشهر برای رفع احتیاجات اولیه ی بچه اش به آب دسترسی نداشته باشه ....حیاط رو مثل خیلی از وقتهای دیگه جارو کردم و فقط گلها رو آب دادم وقتی کارم تموم شد صدای اذان هم بلند شد .... .
خدایا خودت کمک کن به همه ی ما کمک کن .
☘☘☘☘☘☘☘
پی نوشت اول : امروز عصر رفتیم بسطام روی تابلویی که کنار مزار #بایزید_بسطامی قرار داشت نوشته بود :
.
الهی تا باتوام بیشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه .
بالاخره قسمت شد عکسی بگیرم و کپشنی بنویسم که به حال و هوای این روزهام نزدیک باشه .
ممنونم که پستهای گاه و بیگاه منو می بینید و با حضورتون دلیل بودنم هستین تو این فضای ......😔
Read more
. جدیدترین سوژه، محسن فروزان و نوشتن طومار ! . . آقای فروزان برو دنبال تمرینت تمرکزت.نشستی همه ...
Media Removed
. جدیدترین سوژه، محسن فروزان و نوشتن طومار ! . . آقای فروزان برو دنبال تمرینت تمرکزت.نشستی همه ی سایت هارو خوندی چارتا مطلب پیدا کنی بزاری استوری که ثابت کنی بهترین گلر ایرانی؟ . . ما اول فصل بهت اعتماد کردیم گفتیم پشتتیم تموم شد رفت،الان هی خودت حاشیه دربیار. مثلا برا بخشیدن یا نبخشیدن ... .
جدیدترین سوژه، محسن فروزان و نوشتن طومار !
.
.
آقای فروزان برو دنبال تمرینت تمرکزت.نشستی همه ی سایت هارو خوندی چارتا مطلب پیدا کنی بزاری استوری که ثابت کنی بهترین گلر ایرانی؟
.
.
ما اول فصل بهت اعتماد کردیم گفتیم پشتتیم تموم شد رفت،الان هی خودت حاشیه دربیار.
مثلا برا بخشیدن یا نبخشیدن طلبت از استقلال چه لزومی داشت تو اینستاگرام کاری بکنی؟؟
.
.
بعدشم الان همه تعصب دارن،دوست ندارن بازیکنی که از تیمشون پول میگیره حتی اسم باشگاه دیگه ای هم بیاره.
چرا خودتو میزنی به اون راه،استقلال با نفت آبادان یکیه برا ما؟
تورو قرآن حرف الکی نزن.
داداش هر چی توضیح بیشتر بدی،بیشتر خراب میکنی.تو ۴تا سیو درست درمون بکنی همه برات گلوشونو جر میدن،دیگه این توضیح ها مهم نیست.
.
.
یه همتی کن پیجتو دی اکتیو کن،راحت فوتبالتو بازی کن.
حالا هی مورد پشت مورد.
بعدشم این غرورت ما رو به فنا میده ها!
دو صفحه نوشتی ،سه صفحه توضیح دادی بهترین گلر ایرانی!
و اینکه اخباری رو گلری معرفی کردی که به زور پیج و خبرنگار میخواد بیاد تیراختور خیلی کار کثیفیه!
شخصا با اومدن اخباری در این برهه مخالفم ولی اینکه شما بخوای برای نداشتن رقیب یکی رو ضعیف جلوه بدی درست میشی مثل زمان استقلال که شدی گلر سوم !
.
.
بزرگوار جان عزیزت فکرت به فوتبالت باشه ،ول کن این کارای بچه گانه رو!
الان نشستی که نزاری اخباری بیاد که رقیب نداشته باشی؟
ترسو نباش! رقابت همه جا هست
Read more
. اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده <span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب ...
Media Removed
. اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده ️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/ هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/ سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/ خسته بودم هیچ کس یارم نشد/ زان میان یک تن خریدارم نشد/ نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/ ترس بود و ... .
اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده 🙏❤️❤️❤️❤️❤️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
حرف آخر را چنین با من زدند: عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟! صاحب روز قیامت آمده/ گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/ من کجا و دیدن روی حسین (ع)/ گفت: آزادش کنید این بنده را/
خانه آبادش کنید این بنده را/
اینکه این جا این چنین تنها شده/
کام او با تربت من وا شده/
هرچه باشد او برایم بنده است/
او بسوزد، صاحبش شرمنده است/
در مرامم نیست او تنها شود/
باعث خوشحالی اعدا شود/
آری آری، هرکه پا بست من است/
نامه ی اعمال او دست من است/
دلتون شكست مارم دعا كنيد
ايشالاااااا همه مريضا شفا پيدا كنند ♥️
Read more
. گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک ...
Media Removed
. گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک شهریور؟ همین که شام دم دستی داریم به این خوش عطری، همین که عطر زعفرون ناهار هنوز خودش رو لا به لای دونه‌های برنج حفظ کرده و موقع گرم کردنِ دوباره برای شام با زیرکی خودش رو وارد لا و لوهای آشپزخونه میکنه، ... .
گفت مادر از این سفره عکس نگیر. باخودم گفتم چی بیشتر از این میخوایم برای شام سر شب یکی از شب‌های خنک شهریور؟ همین که شام دم دستی داریم به این خوش عطری، همین که عطر زعفرون ناهار هنوز خودش رو لا به لای دونه‌های برنج حفظ کرده و موقع گرم کردنِ دوباره برای شام با زیرکی خودش رو وارد لا و لوهای آشپزخونه میکنه، همین که بادمجون‌ها از گرم شدن دوباره له شده و طعمش از ترکیب با گوجه و فلفل سیاه عمیق‌تر شده... اصلا چه حسی قشنگ‌تر از اینکه برنج رو با قابلمه کوچیکش سر سفره آوردیم، مثال وقت‌هایی که برنج نه انقدر زیاده که برای ناهار فردا بمونه و نه انقدر کم كه اصلا از ظهر نمونده باشه
.
در این شب‌های «ضیافت به طعم باقیمانده ناهار»، ما به زیباترین حالت ممکن سه نفری چند قاشق از کنارش می‌خوریم و این بار نه کم میاد و نه زیاد بس که اندازه است همین چند قاشق برنج. امشب که سبزی خوردن تازه هم داریم و نون تافتونی که زیر قابلمه برنج گذاشتیم تا در همون یکی دو دقیقه گرم بشه، اصلا از قوانین نانوشته‌ ی خونه ی ما همین گرم کردن تیکه نون توی سفره در زیر قابلمه غذاست. صحبت بابا که تموم شد دوباره به سفره نگاه کردم، یاد حرف مادرم افتادم که گفت عکس‌ نگیر، دلم قنج رفت و گفتم آذر خانم ببین این حجم از سادگی و اصالت رو ، بیین چقدر همه‌چیز قشنگه، مثل تو‌ که قشنگ‌ترینی، مثل دامن گلدارت، مثل تو که امروز همسایه ی ناشناخته اون سمت خیابون رو با چمدون از پشت پنجره آشپزخونه دیدی و برای بدرقه سفرش آیة الکرسی خوندی...
Read more
. من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن #بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام ...
Media Removed
. من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن #بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام زمانمون رو بر گردونیم بزرگترین ثوابها و گناهها در عرصه سیاسته مهمترین نمود عقل چیه؟ مقدار سیاسی بودنه سیاسی حسین حسین بگو یکجوری یا حسین بگو که به درد بشریت بخوره . دهه اول محرم #سیاسی_ترین_دهه ... .
من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن
#بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت
بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام زمانمون رو بر گردونیم
بزرگترین ثوابها و گناهها در عرصه سیاسته
مهمترین نمود عقل چیه؟ مقدار سیاسی بودنه
سیاسی حسین حسین بگو
یکجوری یا حسین بگو که به درد بشریت بخوره
.
دهه اول محرم #سیاسی_ترین_دهه سال است
.
#امام_خمینی(ره) می فرمودند: #اسلام همه اش #سیاست است
سیاست شغل انبیاست
اسلام سیاستش بیشتر از معنویاتش است
.
ان شاء الله که دهه اول #محرم دهه پرباری برای ما باشد
شاید ما اگر بپذیریم که دهۀ اول محرم یا هفته اول محرم را #هفته امر به معروف و نهی از منکر قرار دهیم
طبیعتاً  این هفته #سیاسی ترین هفتۀ سال خواهد بود
چون #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر اولا سیاسی است
این که ما با شنیدن امر به معروف و نهی از منکر یاد بی حجاب و مسائلی از این دست می افتیم، این ناشی از اشتباه ما در دینداری است
امر به معروف و نهی از منکر اول به مسائل کلان مربوط می شود
بعد به مسائل جزئی تر
#اباعبدالله الحسین (ع) که فرمودند:
« اُرِیدُ اَن آمِر بِالمَعروفِ وَ اَنهَی عَنِ المُنکَرِ»
یک حرکت سیاسی انجام دادند و جلو رفتند که از یارانشان-که البته بی وفا شدند- برای کوبیدن #قدرت سیاسی باطل کمک بگیرند
.
ما نه تنها باید سیاسی شویم، بلکه باید سیاست را کنترل کنیم
نگذاریم سیاست به هر راهی که دلش می خواهد برود
بلکه باید از دین در عرصه سیاست به گونه ای استفاده کنیم که موجب سعادت فردی و اجتماعی ما شود
در این شرایط بیشترین نور را هم می گیریم
دین ما را جوری بار می آورد که آدم های باهوش و حساسی نسبت به اطرافمان باشیم.
دین ما را منفعل بار نمی آورد بلکه فعال بار می آورد
یک عالم ربانی شاگردش را صدا کرد و فرمود:
#همسایه تو چند روز است #گرسنه است بعد تو اسمت را شاگرد امام جعفر صادق (ع) و پیرو #امیرالمومنین (ع) گذاشته ای؟!
گفت :من خبر نداشتم
فرمود: اگر خبر داشتی که نابودت کرده بودم من الان صدایت کردم که بگویم
#چرا_خبر_نداشتی! تو دینداری؟!
این یعنی #دین به ما می گوید حواست باشد، تمام تکلیفی که داری، جلوی پایت و سر راهت نیست
باید سرت را بگردانی تا تکالیفت را پیدا کنی
اینجا کار سخت می شود
اهل بیت علیهم السلام به این سادگی نمی گویند شما از ما نیستید ولی یک جایی که خیلی راحت این حرف را زدند اینجاست:
از ما نیست کسی که هر روز صبح خودش را محاسبه نکند
این یعنی ما باید دنبال روزنه های نفوذ #شیطان بگردیم
امشب #استغفار کنیم
برای فردا صبح به #خدا توکل و به اهل بیت توسل کنیم که مبادا گمراه شویم
.

#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهیانی
.
Read more
. من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن #بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام ...
Media Removed
. من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن #بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام زمانمون رو بر گردونیم بزرگترین ثوابها و گناهها در عرصه سیاسته مهمترین نمود عقل چیه؟ مقدار سیاسی بودنه سیاسی حسین حسین بگو یکجوری یا حسین بگو که به درد بشریت بخوره . دهه اول محرم #سیاسی_ترین_دهه ... .
من ندیدم تا حالا در #هیأتی بگن
#بحث_اخلاقی_نکن حوصلمون سر رفت
بگو چه جوری #کار_سیاسی کنیم، #امام زمانمون رو بر گردونیم
بزرگترین ثوابها و گناهها در عرصه سیاسته
مهمترین نمود عقل چیه؟ مقدار سیاسی بودنه
سیاسی حسین حسین بگو
یکجوری یا حسین بگو که به درد بشریت بخوره
.
دهه اول محرم #سیاسی_ترین_دهه سال است
.
#امام_خمینی(ره) می فرمودند: #اسلام همه اش #سیاست است
سیاست شغل انبیاست
اسلام سیاستش بیشتر از معنویاتش است
.
ان شاء الله که دهه اول #محرم دهه پرباری برای ما باشد
شاید ما اگر بپذیریم که دهۀ اول محرم یا هفته اول محرم را #هفته امر به معروف و نهی از منکر قرار دهیم
طبیعتاً  این هفته #سیاسی ترین هفتۀ سال خواهد بود
چون #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر اولا سیاسی است
این که ما با شنیدن امر به معروف و نهی از منکر یاد بی حجاب و مسائلی از این دست می افتیم، این ناشی از اشتباه ما در دینداری است
امر به معروف و نهی از منکر اول به مسائل کلان مربوط می شود
بعد به مسائل جزئی تر
#اباعبدالله الحسین (ع) که فرمودند:
« اُرِیدُ اَن آمِر بِالمَعروفِ وَ اَنهَی عَنِ المُنکَرِ»
یک حرکت سیاسی انجام دادند و جلو رفتند که از یارانشان-که البته بی وفا شدند- برای کوبیدن #قدرت سیاسی باطل کمک بگیرند
.
ما نه تنها باید سیاسی شویم، بلکه باید سیاست را کنترل کنیم
نگذاریم سیاست به هر راهی که دلش می خواهد برود
بلکه باید از دین در عرصه سیاست به گونه ای استفاده کنیم که موجب سعادت فردی و اجتماعی ما شود
در این شرایط بیشترین نور را هم می گیریم
دین ما را جوری بار می آورد که آدم های باهوش و حساسی نسبت به اطرافمان باشیم.
دین ما را منفعل بار نمی آورد بلکه فعال بار می آورد
یک عالم ربانی شاگردش را صدا کرد و فرمود:
#همسایه تو چند روز است #گرسنه است بعد تو اسمت را شاگرد امام جعفر صادق (ع) و پیرو #امیرالمومنین (ع) گذاشته ای؟!
گفت :من خبر نداشتم
فرمود: اگر خبر داشتی که نابودت کرده بودم من الان صدایت کردم که بگویم
#چرا_خبر_نداشتی! تو دینداری؟!
این یعنی #دین به ما می گوید حواست باشد، تمام تکلیفی که داری، جلوی پایت و سر راهت نیست
باید سرت را بگردانی تا تکالیفت را پیدا کنی
اینجا کار سخت می شود
اهل بیت علیهم السلام به این سادگی نمی گویند شما از ما نیستید ولی یک جایی که خیلی راحت این حرف را زدند اینجاست:
از ما نیست کسی که هر روز صبح خودش را محاسبه نکند
این یعنی ما باید دنبال روزنه های نفوذ #شیطان بگردیم
امشب #استغفار کنیم
برای فردا صبح به #خدا توکل و به اهل بیت توسل کنیم که مبادا گمراه شویم
.
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهیانی
.
Read more
چهارشنبه ها در بی قانون انار ___ «ملاقات با آقای مو هویجی» راستش احترام به زبان فارسی از همان اول ...
Media Removed
چهارشنبه ها در بی قانون انار ___ «ملاقات با آقای مو هویجی» راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ی ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپان یکی از چمدان ها کرد و تا کانادا آورد هر چند تا چندسال یک جلدش را یه عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی ... چهارشنبه ها در بی قانون
انار
___
«ملاقات با آقای مو هویجی»
راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ی ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپان یکی از چمدان ها کرد و تا کانادا آورد هر چند تا چندسال یک جلدش را یه عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی توالت که من دستم راحت تر برسد و آن یکی اش را هم مامان هل داده بود زیر بالشت بابا که دسی بل خرو‌پف شب هایش را کم کند ، ولی تمام این مسایل چیزی از عشق و ارادت ما نسبت به شکر فارسی را کم نمی کرد.
اما مهم تر از علاقه به فارسی، این علاقه ی ما به عربده کشیدن زبان فارسی بود که اوضاع را برایمان کمی متفاوت تر با بقیه می کرد. یعنی از روزی که رسیدیم و از وقتی بابا فهمیده بود که در مجامع عمومی کسی متوجه نمی شود دقیقا چی ها به هم می گوییم و موضوع بحث مان چیست، ملانصرالدین درونش فعال میش و شروع می کرد به نقد و بررسی طنازانه ی فضا و آدم های اطراف. مامان هم کانهو موتورش را زده باشند هی با یک دست می زد روی سینه اش و قربان صدقه ی هنر بابا می رفت و هی با صدای بلند هار هار می خندید و تازه از ما هم می خواست که درحمایت از این حرکت فرهنگی بابا غش و ضعف کنیم.
یادم هست دو هفته ای بود که در آپارتمان کوچک مان ساکن شده بودیم. آخر هفته بود و مامان دلتنگ وطن و فک و فامیل. طفلکی نشسته بود یک گوشه، سرش را تکیه داده بود به دیوار و در حالی که داشت یک تربچه قرمز را با حسرت توی دستش می چرخان، صدایش را لوله بخاری انداخته بود توی گلو با بغض غریبی برایمان میخواند: «وطن پرنده ی پر در خووون، وطن شکفته گل در خون..» تا اینکه خدا رو شکر بابا از راه رسید و رفت کنارش نشست و گفت: قربون ضخامت صدات شم من، نشینی یه وقت غصه بخوری ها! پاشو رخت و لباست رو عوض کن، منم یه ماهیتابه کتلت درست می کنم، با خیارشور گوجه و نون باگت، اوووف! می ریم تو همین پارک میشینیم می خوریم، ملت رو سوژه می کنیم می خندیم!
مامان پا شد و بابا رفت که کتلت ها سرخ کند. اگر یادتان باشد ما کلا توی هر شرایط مناسبتی کتلت ی خوریم و حالا بسته به موقعیت، طرح و نقش کتلت مان فرق میکرد. خلاصه که همگی حاضر شدیم و بابا کتلت های گرد وسط سوراخ دار طرح پیک نیک با مخلفات لازم را گذاشت توی ظرف و راه افتادیم به سمت پارک.
محله ی ما یک پارک کوچک با تعدادی وسایل بازی داشت که معمولا محل اتراق ما بود. ما نشستیم روی زیلو، دانیال رفت روی سرسره و تاب مشغول بازی شد و مامان هم هر از گاهی با یک لهجه غلیظ فنگلیشی بلند داد می زد: دنی ! دنی! کام هییِر!
ادامه در کامنت اول...
Read more
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت ...
Media Removed
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو ... خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو بریم تهران هم زودتر از قطار میرسیم. ماندانا رو هم از قبل میشناختم و خیلی خوشحال بودم که میبینم توی کارش موفقه.
القصه،اونجا گفته بودن کوپه های قطار از قبل مشخص شده و نمیتونید جا به جا بشید و من با چشمکی به جمع فهموندم: جابه جایی ها با من!
خلاصه بعد از کلی نصیحت و اینا سوار قطار شدیم.یه کوپه ی 4 نفره متشکل از من و یلدا و نگین و حانیه که همیشه 5 نفره بود و شخصیتی به اسم کیانا ملقب به پیانو یا بازنده یا میت همواره توی کوپه ی ما بود و کلا بیرون نمی رفت.(برگشتن هم که کیانا نبود زهرا همیشه پیشمون بود)
خلاصه بعد از اتفاقات قطار و بحث های فلسفی یلدا و نگین (بهش شته میگفتیم) رسیدیم تهران و تازه ماجراها شروع شد. هر روز کلاس و مسابقه با اساتیدی که اسم هاشون رو فقط روی جلد کتاب ها دیده بودیم اما دورادور شاگری شون رو میکردیم.
مسابقه که تموم شد من در کمال شگفتی چهارم کشوری شدم (اصلا راجع به نفرات اول و دوم هییییچ صحبتی نمیکنم دوستان در جریانن کامل😉) و خب ناراحت بودم اما به خودم اومدم و دیدم از این سفر چیزهای زیادی عایدم شده:کلی دوستای خوب و یه کوله بار تجربه
از دوستای جدیدم توی تبریز و قزوین گرفته تا کیش و زابل و از فریادهای متوالی بچه هایی که توی برج میلاد به فواره ها دست زده بودن و داد میزدن:دستمون میلادی شده! تا نگین که شب کلا میومد توی تخت من و علنا من در فضایی به طول 2 متر اما عرض 10 سانت خوابیده بودم و از کیانا و حانیه که ساعت 2 نصفه شب میومدن از همه میپرسیدن:تو زن داری؟ تا ماجراهای ما توی ون اون آقای پیرهن زرده (این خاطره رو به گور میبرم😂)و صبح روز اخر که پشه چشم راستمو نیش زد(😂)همه و همه برام خاطره های قشنگی شدن.
دوستتون دارم بچه ها
عکس ها به ترتیب:
1من در ژست احساسات ملی گرایانه گونه😂
2من و رفقا
3من و آقای نظری که محبت کردن و 478392 تا عکس با من گرفتن
4 من همیشه متفاوت (دلیل چهارم شدن را حدس بزنید مثلا)
5 با استاد حسن زاده ی عزیز که باز هم جایزه ی هانس کریستین اندرسن رو تبریک میگم بهشون
6 با دکتر میر جلال الدین کزازی که در این ثانیه داشتم میگفتم میشه خویش انداز بگیریم؟😂
7 ما پس از رسیدن به شیراز
8 ما در تهران
9 ما در شیراز جان عزیز
10 پایان نامه...
Read more
‌ یک هفته‌ی پیش همسایه زنگ در رو زد و گفت "یه بچه گربه‌ی بی‌مادر چند روزه اینجاست. ما نمی‌رسیم ازش مراقبت ...
Media Removed
‌ یک هفته‌ی پیش همسایه زنگ در رو زد و گفت "یه بچه گربه‌ی بی‌مادر چند روزه اینجاست. ما نمی‌رسیم ازش مراقبت کنیم. اگر می‌خواید بیاید برش دارید". سما هم رفت آوردش. خیلی کوچولو بود و کثیف. نازش می‌کردی دستت سیاه می‌شد. این خودش یه نشونه‌ای بود از اینکه مدتیه مامان نداشته که اینقدر کثیف شده. رفتیم دکتر ...
یک هفته‌ی پیش همسایه زنگ در رو زد و گفت "یه بچه گربه‌ی بی‌مادر چند روزه اینجاست. ما نمی‌رسیم ازش مراقبت کنیم. اگر می‌خواید بیاید برش دارید".
سما هم رفت آوردش. خیلی کوچولو بود و کثیف. نازش می‌کردی دستت سیاه می‌شد. این خودش یه نشونه‌ای بود از اینکه مدتیه مامان نداشته که اینقدر کثیف شده. رفتیم دکتر و کمی داروی تقویتی گرفتیم، با قرص و شامپوی ضد قارچ، چون پوستش قارچی شده بود. دکتر گفت "برای خودتون هم از این شامپو بخرید، چون قارچش به انسان واگیر داره، اما اگر سیستم ایمنی بدن‌تون قوی باشه نمی‌گیرید". از اولی که اومد، از آدم نترسید. خیلی بغلیه و همه‌ش دنبالت میاد که یا بازی کنه یا بیاد بغلت. اولین گربه‌ایه که دیدم تلاش می‌کنه با بچه‌های کوچیک بازی کنه 😻 برای خودش کاراکتریه.
با این حال ما یه سفر دیگه در پیش داریم و نمی‌تونیم ازش مراقبت کنیم. از طرفی هم اینقدر بغلیه و به هر آدمی اعتماد می‌کنه، که دیگه نمی‌شه ولش کرد بیرون. یک مامان بابای بغلی گربه دوست می‌خواد. ولی فعلا تا قارچش خوب شه، پیش خودمون می‌مونه 😊

پ.ن. اسمش فعلا هست نارنگی، هرچند که عمو سما از دیروز جی‌جی صداش می‌کنه 😻 جی‌جی حدید؟ 😁
Read more
. چو ناکس به ده کد خدایی کند کشاورز باید گدایی کند در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک ...
Media Removed
. چو ناکس به ده کد خدایی کند کشاورز باید گدایی کند در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن ، کشور آزاد و اباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود، آزار کس پیشانیان همه بنده ی ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت ... .
چو ناکس به ده کد خدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن ، کشور آزاد و اباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود، آزار کس پیشانیان

همه بنده ی ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما ؟

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان ؟

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار ؟
خرد را فکندیم این سان ز کار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما ؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز ، خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کد خدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

فردوسی

#فردوسی #ایران #شعر #شاهنامه #فارسی #ایرانی
#mehrdadezzati #tbt #musician #mountains #metal #thrashmetal #متال #heavymetal #metalhead #rock #musician #music #guitar #band #albumoftheday #tbt #thrash #powermetal #heavymetal #metalband #guitarporn #art #راک
#گیتاریست #موزیک #گروهایرانی
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span>من از کودکی عاشقت بوده‌ام از زمان این عکس و تا الان و تا هر وقت حتی بعد از مرگ که تو یعنی شما درخت ...
Media Removed
من از کودکی عاشقت بوده‌ام از زمان این عکس و تا الان و تا هر وقت حتی بعد از مرگ که تو یعنی شما درخت هستی و من برگ و برگ نمی‌ریزد و نمی‌رقصد و نمی‌رزمد و نمی‌میرد الا پای درخت سلم لمن سالمکم خامنه‌ای حرب لمن حاربکم خامنه‌ای هیهات! ما از جنگ در رکاب تو یعنی شما خسته نمی‌شویم و علمای ... 🌹من از کودکی
عاشقت بوده‌ام
از زمان این عکس
و تا الان
و تا هر وقت
حتی بعد از مرگ
که تو
یعنی شما
درخت هستی
و من برگ
و برگ
نمی‌ریزد
و نمی‌رقصد
و نمی‌رزمد
و نمی‌میرد
الا پای درخت
سلم لمن سالمکم خامنه‌ای
حرب لمن حاربکم خامنه‌ای
هیهات!
ما از جنگ
در رکاب تو
یعنی شما
خسته نمی‌شویم
و علمای اسلام
می‌خواهند به داد اسلام برسند
یا نرسند
اگر پدران ما
برای دفاع از خمینی
از مراجع
استخاره گرفتند
ما هم
برای دفاع از تو
یعنی شما
در بیوت را
دق‌الباب می‌کنیم
آقاجان!
ما خوانندگان رند حافظیم
و فقط
یک «بیت» می‌شناسیم؛
#بیت_رهبری
نه!
با مصراع بی‌بصیرتی
غزل نمی‌توان سرود
ما سلیمان صرد نیستیم
که تازه غروب عاشورا
بیفتیم به یاد امام عاشورا
زنده باد قایق عاشورا
که هنوز در اروند است
زنده باد نسیم حمید
و سحر دوکوهه
و جنون جزیره
و رمل‌های فکه
و طلایه‌داران طلائیه
و خاک شلمچه
و چفیه‌ی تو
یعنی شما
و دولت اگر کار نمی‌کند
لابد گناه شما
بگذار قَدرت را ندانند
ما که می‌دانیم قصه چیست
ما که می‌دانیم تو
یعنی شما
چرا این‌قدر امیدواری
ما دولت را می‌بینیم
و تو
یعنی شما
دولت یار را
و نور را
و موسم ظهور را
بگذار عالم و آدم
دشمن و دوست
دانسته و ندانسته
با عداوت و بلاهت
امید ما را به تو
یعنی شما
نشانه بروند
که ما
شک کنیم
به رهبری رهبرمان
اشتباه می‌کنند
آری!
«اشتباه» یعنی این
نه اشتباهی که مسئولین می‌کنند
و تو
یعنی شما
می‌گویی؛
«اشتباه کردم!»
ما زنده بودیم
هنگام آن‌همه تذکر
و زنده می‌مانیم
به کوری چشم شب‌پرستان
و می‌نویسیم
تا رسوا کنیم
ظلمت مذاکره را
با یزید
برای عمرسعد
ری
اصلا گندم ندارد
به روح سیدالکریم
آقاجان!
جنگ بالا گرفته
اما نه آن‌قدر که بچه‌ها قیچی شوند
و ما بچه‌های بیت تو هستیم
و از این غزل خوش‌خوان ولایت
جایی نخواهیم رفت
عباس به ما یاد داده
که تضمین نیست
وعده‌ی شمر
پاره‌کردنی است
کُلفت‌های شیطان بزرگ
بروند رنگ ریش‌شان را
با پرچم انگلیس
ست کنند
ما هماهنگ
با آهنگ علمداریم
با خنده‌های خرازی
در شرق ابوالخصیب
با مارش روایت فتح
با همین نگاه تو
یعنی شما
در همین عکس
لعنت بر معایب مسئولین
که محاسن شما را
زود سپید کرد
ما اما
قول داده‌ایم
به خمینی
که تنها نگذاریم
تنها یادگارش را
و مایه‌ی دل آرامش را
یعنی
تعصبی داریم به شما
که از قضا
کورکورانه نیست
نه!
ما کارگزاران نیستیم
که هاشمی را بپرستیم
هاشمی مرد!
خدا رحمتش کند
اگر بکند
ما خدا را می‌پرستیم
همان خدای ۹ دی را
همان خدا
که همیشه‌ی خدا
دست قدرتش را
نشان‌مان می‌دهی
آقاجان!
لذتی دارد
جنگ در رکاب تو
یعنی شما
آتش بیشتر
لذت بیشتر...
#حسین_قدیانی
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f491"></span><span class="emoji emoji1f48d"></span>۹۷۰۱۰۲۴<span class="emoji emoji1f48d"></span><span class="emoji emoji1f491"></span> بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن ...
Media Removed
۹۷۰۱۰۲۴ بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن به عشق واقعی لذت بخش نیستمیخوام از لحظه ای بگم كه همش عاشقونه بود مثل همه ی لحظه های عاشقونه و زيبايی كه تو اين شش سال داشتيم و داريم و اگه میخواستم همه ی اين لحظه ها رو ثبت كنم هزاران صفحه ميشد كاش هميشه ... ‌ 💑💍۹۷۰۱۰۲۴💍💑
بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن به عشق واقعی لذت بخش نیست💕میخوام از لحظه ای بگم كه همش عاشقونه بود مثل همه ی لحظه های عاشقونه و زيبايی كه تو اين شش سال داشتيم و داريم و اگه میخواستم همه ی اين لحظه ها رو ثبت كنم هزاران صفحه ميشد كاش هميشه مجال اين بود كه خودم رو و دوست داشتنم رو اونطوری كه هست تموم و كمال مینوشتم و بيانش میكردم.نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری بنویسم فقط میتونم بگم اینقد حس عجیبی دارم که هنوزم باورم نشده بعد شش سال عشق و دوستی به هم رسیدیم و مال هم شدیم💑نمیدونم چجوری باید از حس و حال روز عقدمون بگم،از چیا بگم از لرزش دستامون موقع امضا کردن و فراموش کردن امضای خودم😀و گرفتن نفسم موقه ی بله گفتن از تموم فکرایی که موقه ی خطبه خوندن تو سرم میگذشت،تموم این شش سال جلوی چشمم گذشت و فقط خداروشکر میکردم.فقط میتونم آرزو کنم که انشالله تموم عاشقا این لحظه ی شیرین وصالُ تجربه کنن واقعا قابل وصف نیست.توی یه اطاق پر از آدم که همه با لبخندای مهربونشون به ما دو تا خیره شدن،ما دوتا من و مصطفی مهربونم💑روی یه مبل قشنگ کنار هم جلوی یه سفره ی قشنگ روبروی همه نشستیم.عشقم کنارم مثل ماه شده مثل همیشه چشماش معصومه😍اولین لحظه که از آرایشگاه اومدم بیرون وقتی چشممون بهم افتاد شوق رو تو چشمای قشنگش دیدم.وقتی گفت خانومم چه خوشکل شدی یه نفس راحت از ته دل کشیدم ولی خودش نمیدونس دلم براش چه قنجی رفت وقتی لحظه اول تو کت شلوار دومادی دیدمش مثل همیشه شیک و جذاب شده بود برای من مثل یه شاهزاده بود منم بهش گفتم تو هم ماه شدی😍تو راه دستمو تو دستش گرفت و گفت دیدی بالاخره به هم رسیدیم،دیدی میگفتم ما مال همیم این حرفاش دلگرمم کرد،مثل همیشه بهم گفت محکم باش با اعتماد به نفس کامل با هم میریم تو محضر.بعد شش سال کنار هم نشسته بودیم و قرآن کریم تو دستمون بود و تو دلمون آروم میخوندیمش همهمه زیاد بود ولی هر دو صدای قلبمونو میشنیدیم من یه بغض کوچولویی ته صدام بود که تو گفتن جملم معلوم شد.بالاخره بعد از شش سال وقتش رسید.لحظه ای که من و عشقم تو تموم این سال ها بارها براش ذوق کرده بودیم با هم،یه لحظه شکوهمند برای هر زوج عاشقی،این برای ما لحظه مقدس به هم رسیدن بود💕حالا میتونیم برای همه دنیا داد بزنیم من و تو حالا دیگه واقعا ما شدیم💕
💑💍 @mostafa.khodamehri 💍💑 #شش_سال #عشق #عشقم #عشق_جان #عشق_همیشگیمی #عشق_همیشگی #عشق_همیشگیم #عشق_همیشگیمی😘 #عشق_همیشگی_من #عقد #ازدواج #جشن_عقد #جشن_عقد💍 #همسر #همسرم #همسر_جان
Read more
دقیقا بعد از نیما و شاملو و فروغ توقع ما از شعر نو بالا رفت. دیگر متن موزون بی‌فایده راضی‌مان نمی‌کرد، ...
Media Removed
دقیقا بعد از نیما و شاملو و فروغ توقع ما از شعر نو بالا رفت. دیگر متن موزون بی‌فایده راضی‌مان نمی‌کرد، همین شد که شعر خودش را بالا کشید. ادبیات روی دوش هدایت و گلشیری و براهنی و ساعدی و گلستان و... اگر پا نمی‌گذاشت هنوز پاورقی‌خوان بودیم. یکی شبیه اردشیر محصص و کامبیز درمبخش لازم بود که توقع ما از طراحی ... دقیقا بعد از نیما و شاملو و فروغ توقع ما از شعر نو بالا رفت. دیگر متن موزون بی‌فایده راضی‌مان نمی‌کرد، همین شد که شعر خودش را بالا کشید. ادبیات روی دوش هدایت و گلشیری و براهنی و ساعدی و گلستان و... اگر پا نمی‌گذاشت هنوز پاورقی‌خوان بودیم. یکی شبیه اردشیر محصص و کامبیز درمبخش لازم بود که توقع ما از طراحی به روشنگری و عملی روشنفکری برسد. نقاشی نیاز به جلیل ضیاپور و حسین کاظمی و پزشک‌نیا و بهمن محصص و مارکو گرگوریان و بهجت صدر و ایران درودی داشت که از مکتب کمال‌الملکی گذر کنیم. موسیقی حتما واروژان و بیات و ابی و فرهاد و فروغی و نامجو را لازم داشت که خودمان را دوره نکنیم. سینما حتما شهید ثالث و کیارستمی و مهرجویی و فرهادی را می‌خواست که به اثرمان توجه شود نه خاستگاه خاورمیانه‌ای‌مان. دانش نیاز به میرزاخانی داشت که وارد معادلات جهانی شویم...
و حالا یک نفر به نام «تیم ملی فوتبال» لازم بود که بفهمیم دوره‌ی روپایی زدن گذشته و جهان را گروه‌ها و تیم‌ها و همدلی‌ها و اجتماع محترم من‌ها - یعنی «ما» - پیش می‌برد.
چیزی که بیش‌تر سیاستمداران ما از درک آن عاجزند.

اما، ما، بیایید دست از من و منم‌منم برداریم، بیایید پناه ببریم به ساختن زیرساخت‌های این جامعه‌ی متزلزل. بیایید به کودکان‌مان بیاموزیم که برد و باخت بازی است و اصل زندگی در کنار هم است. بیاموزیم که شکل هم شدن و رقابت بی‌فایده برای اول شدن و شاگرد اول بودن و بهترین بودن و قشنگ‌ترین بودن و باهوش‌ترین بودن و چه و چه، سم جامعه‌ی ماست. که این مکتب «من‌ستایی» سبب شده طبیعت را به نفع سود شخصی‌مان از بین ببریم، اقتصاد جمعیت را به نفع سود شخص از بین ببریم، آزادی مردم را به نفع آرامش شخص از بین ببریم...
بیایید بیاموزیم که همه‌ی ما یک تیم هستیم و احقاق حقوق شهروندی مساله‌ای کاملا سیاسی و از بالا به پایین نیست. احقاق حقوق شهروندی یعنی من و تو بپذیریم ما با هم برابریم. که بفهمیم مسوولیت این جامعه با مسوولانی نیست که از مریخ آمده‌اند، آنها تا دیروز فامیل و همسایه و همکلاس و همبازی ما بودند و امروز بلد نیستند به نفع جمع فکر کنند چون یاد گرفته‌اند و تربیت شده‌اند، مثل همه‌ی ما، که روپایی بزنند و حواس‌شان به گل‌هایی نیست که به دروازه‌ی مردم زده می‌شود.
ما یک تیم باید بسازیم که فردا را بتوانیم بسازیم. فوتبال همیشه غیر تیمی ما ثابت کرد تیم شدن و تیم بودن، آدم را «قوی»، «حرفه‌ای» و «بهتر» می‌کند؛ طوری که برد و باخت مهم نباشد اگر «خوب» و «زیبا» و «هماهنگ» بازی کرده باشیم
⬇️⬇️
ادامه در کامنت
#جامعه‌شناسی #من_ستایی #آموزش_کودکان #فوتبال
Read more
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در ِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما ...
Media Removed
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در ِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در ِ این خانه ی تنها زد و رفت دل ِ تنگش سر ِ گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ ِ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش ... آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در ِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در ِ این خانه ی تنها زد و رفت

دل ِ تنگش سر ِ گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ ِ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت ِ پا بر هوس دولت ِ دنیا زد و رفت

بس که اوضاع ِ جهان در هم و ناموزون دید
قلم ِ نسخ برین خط ِ چلیپا زد و رفت

دل ِ خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل ِ من بود به تنگام ِقفس
ناله ای در غم ِ مرغان ِ هماوا زد و رفت. ============================= #ایران
#تهران
#میثم_کریمی
Read more
#خواب_گل_سرخ #هشتادونه #چیستایثربی #موزیک #دیوید_گرت #باغ_مخفی #david_garrett #secret_garden .دهانم پراز خون بود! وقتی که دیوار ریخت،همه زخمی شدیم ،ولی نه زخمهایمان رامیفهمیدیم، نه دردشان را.دیگر غروب شده بود،ملافه سفیدی را ، تا شانه هایش روی او انداخته بودند. دمرو خوابیده ... #خواب_گل_سرخ #هشتادونه #چیستایثربی
#موزیک #دیوید_گرت
#باغ_مخفی

#david_garrett
#secret_garden
.دهانم پراز خون بود! وقتی که دیوار ریخت،همه زخمی شدیم ،ولی نه زخمهایمان رامیفهمیدیم، نه دردشان را.دیگر غروب شده بود،ملافه سفیدی را ، تا شانه هایش روی او انداخته بودند. دمرو خوابیده بود.شانه هایش لخت بودند،تکان نمیخوردند ورنگ برنزه ی زیر آفتاب راداشتند.ملافه تمیزبود، حتی یک لکه خون یالکه دیگر درهیچ ناحیه اش دیده نمیشد.نفس عمیقی کشیدم
.حتی نمیتوانستم گریه کنم!
.ماموری آمدوگفت:
خانم شماباید یه چیزی بخورید!گفتم:برید.من خوبم!
بهترین روز ماه عسلمو دارم میگذرونم.اماچرا این روز،تمام نمیشد؟انگار قرنهابود که محسن از من خداحافظی کرد و رفت.حامد وارد خانه ما شد وبه من حمله کرد.مینا، نجاتم داد،من به کارناوال آمدم و همه این ماجراها!
.
بالای سرش نشسته بودم وفکرمیکردم ازتمام وجود عاشقانه اش،تنهاچیزی راکه دوست داشت به عنوان هویتش از او باقی بماند ، از زیر ملافه بیرون بود."کفشهای اسکیتش!" کفشهای اسکیت، زیر ملافه جای نگرفته بود.آنهارا در پایش میدیدم.صدای خنده ی وحشتناکی از پشت سرم شنیدم!صدای مریم بود.به پلیسها ،التماس کرده بود که برای خداحافظی او را به اینجابیاورند.مامور پلیسی باعصبانیت به اوگفت:چرامیخندی زن؟!مریم باخنده احمقانه ای ادامه داد:چون خیلی خرم!
.مامورپلیس گفت:شک داشتی؟!
مینا رابیمارستان برده بودند،ازحال رفته بود،از وضعیتش خبرنداشتم.همه اینها بالاتر از تحمل یک دختر هفده ساله بود. مادرم،پیش خواهرش بود، ودنیا یک سقف کوتاه بود که روی سر همه ی ما،آوار شده بود!
همه، انگار،زیر آوار زلزله ای مانده بودیم! زنده، ولی بینفس!نمیدانستیم دیگر با زندگیمان چه کنیم؟ولی
میدانستیم که دیگر،هرگز ازجابلندنخواهیم شد!هرگز مثل گذشته نخواهیم بود.مامور پلیس گفت: شناسایی کردین؟خودشه! همسرتونه؟گفتم:من حتی ملافه روکنار نزدم!وقتی دیوار با اون همه خاک وگل ریخت،چشمام کور شد،دهنم پرخون!به هوش که اومدم،شما ملافه، روش انداخته بودین.اما این کفشها،کفشهای خودشه!گفت:باید ببینیدش.صورتشو،دستاشو،البته یه کم دردناکه!چون دستاشو با آتیش سیگار سوزوندن!گفتم:هیس!اینجا نه،خواهش میکنم یه جای رسمیتر!حداقل پزشک قانونی!
میخوام دوستاشم باشن،حداقل مربیشم باشه!اینطور غریب نه! اون قهرمانشون بود،گفت:
خانم،شماهمسرشین!لان ازمادرشم بهش نزدیکترین،فقط شما میتونید برگه تشخیص هویت رو امضا کنید.درذهنم،صدها نفر اسکیت میکردند.
.مانا نه،غریبانه نه!
او بهترین بود و مستحق این زیرزمین کثیف نیست!
_مانا؟
_کیه؟محسنم تویی؟
و دیگر ، سکوت بود و سکوت ...
Read more
کار کردن انسان را شاد میکند. در کشورهایی که آمار بیکاری بالاست ، آدمها و بخصوص جوانان آن ،افسرده و ...
Media Removed
کار کردن انسان را شاد میکند. در کشورهایی که آمار بیکاری بالاست ، آدمها و بخصوص جوانان آن ،افسرده و پرخاشگر میشوند. انسان برای نقش داشتن در زندگی و بانشاط بودن، به کاری نیاز دارد که استعدادها و تواناییهای او را به چالش بطلبد ، امروزه نبود شغل مناسب یا کار کردن در حیطه ای که علاقه و حرفه و تحصیلات ما ... کار کردن انسان را شاد میکند.
در کشورهایی که آمار بیکاری بالاست ، آدمها و بخصوص جوانان آن ،افسرده و پرخاشگر میشوند.
انسان برای نقش داشتن در زندگی و بانشاط بودن، به کاری نیاز دارد که استعدادها و تواناییهای او را به چالش بطلبد ، امروزه نبود شغل مناسب یا کار کردن در حیطه ای که علاقه و حرفه و تحصیلات ما نیست، از جامعه ی ما آدمهای خسته ی روحی ساخته است...
مسولان!

#برای_جامعه_کار_ایجاد_کنید!
بخصوص
#جوانان که باید از نظر مالی ،مستقل شوند تا زندگی تشکیل دهند.

اگر این کار را نکنید ،از نظر #روانشناسی_اجتماعی یک #هشدار در راه است. نیروی خلاق و سازنده ای که باید برای #کار_مفید ،صرف شود ،جهت تخریب خود فرد ،پرخاشگری و زد و خوردهای خیابانی به کار خواهد رفت.... شخصیت انسانها را تخریب نکنید!
. مسولان......خودتان شغل دارید. گاهی چند شغله هستید! به فکر حرمت خانواده هایی باشید که شرمنده ی یکدیگرند و هیج کدام شغلی ندارند یا کاری مناسب توانایی هایشان و در شان خودشان.. #شما_جوابگو_هستید! .
..و اگر در این مورد ،سریع اقدام نکنید ،نیروی کار در وجود هزاران جوان و میانسال ،به اعتراض و ویرانی میانجامد که کاملا طبیعی است.
.
.
.
نامش #فتنه نیست !
فقط تصور کنید خودتان هیچ کاری نداشته باشید ، حقوق و بیمه ی معتبر نداشته باشید و یا دستمزدتان منصفانه نباشد ! بدیهی است که مقابل خانواده تان ،حس شرمندگی دارید ! و عصبانی هستید!
.
.
.

همین اکنون هم دیر است...
کارد به استخوان رسیده است .
پارتی و رابطه ، فقط برای عده ای خاص و نور چشمی است.
اکثر مردم در رنجند.
.. #تحریم ها و تورمها کمر مردم قشر متوسط و ضعیف را شکسته است.
.

این حق مردم ما نیست!
.
.
احساس بیفایده بودن ، پوچی و افسردگی در زندگی ، حق هیچکس نیست !
...حتی کهنسالان محترم جامعه که احساس بدی دارند این روزها ، نه از بیکاری..از دیدن درد جوانان و خودشان و ناتوانیشان برای تغییر چیزی !

#مردم_را_دریابید
#هم_وطن_را_آزار_ندهیم

#چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#چیستا
#روانشناس_تربیتی
#روانشناسی_جامعه
#روانشناسی_سلامت
#بیکاری #عصیان
#کار_مناسب #حقوق
#شغل
#جامعه_بیهدف_پرخاشگر_میشود
#متخصصان #مدرسان #درمان
#chista_yasrebi #psychologist #work
#non_workers #workers
Read more
... #تیله‌_بازی ... بشر برخاست بشر سخن گفت بشر راه رفت بشر به خیالش رسید و فهمید • بشر انسان ...
Media Removed
... #تیله‌_بازی ... بشر برخاست بشر سخن گفت بشر راه رفت بشر به خیالش رسید و فهمید • بشر انسان است یا انسان بشر ؟ آدم انسان است یا انسان آدم ؟ • آینه را ببین که ما چه غریبیم و چه هیچ ندادن با تکاملی ناچیز با کمالی ناکامل با فهمی نفهم و خشابی پُر از سوال و چشمانی تیله‌‌ای • بی پاسخ بی ... ...
#تیله‌_بازی
...
بشر برخاست
بشر سخن گفت
بشر راه رفت
بشر به خیالش
رسید و فهمید

بشر انسان است
یا انسان بشر ؟
آدم انسان است
یا انسان آدم ؟

آینه را ببین
که ما چه غریبیم
و چه هیچ ندادن
با تکاملی ناچیز
با کمالی ناکامل
با فهمی نفهم
و خشابی پُر از سوال
و چشمانی تیله‌‌ای

بی پاسخ
بی جواب
و چه راز‌هایی
و چه اسراری
که هرگز
فاش نخواهند شد

انسان ناتوان است
با دستانی کوتاه
و انگشتانِ ضعیف
که به حقایق
نخواهند رسید

عاجز و گنگ
مات و مبهوت
از چراهای هستی
که انتها کجاست ؟!

جهان دایره است
و دور میزند
و میچرخد
و طی میکند
و هی تکرار
و هی دوباره
و هی همچنان

پایان بی‌معناست
و اتمام مجهول
و آخر در مِه
و جاده میرود
و میرود
و همچنان میرود

شاید که روزی
ارابه‌ی خدایان
گذرش‌ افتاد
و از اینجا رد شد

شاید روزی خدایان
به جاده‌ی فرعی‌مان
بپیچند و بیایند
و سری به ما بزنند

شاید‌ که آنها
بدانند و بفهمند
شاید که آنها
پاسخ‌مان باشند

و شاید جهان‌ ما
تیله‌ای باشد
در دستان‌شان
و با ما بازی میکنند

کیهان سَر ندارد
چه برسد به ته
و اتوبانی‌ست
بدونِ مقصد

دایره‌ی ما
یک تیله‌ی
آبی‌ست
یک تیله‌ی
خاکی‌ست

که دور میزند
که میچرخد
که طی میکند
که هی تکرار
که هی دوباره
که هی همچنان

مرز ها را خط بزن
و خوب بیین
که ما چه هیچیم
که ما چه پوچیم

و این تیله
تنها تیله نیست
اولین هم نیست
آخرین هم نیست
زمین تنها نیست
انسان تنها نیست

آینه را ببین
که ما چه غریبیم
با فهم‌ِ پوچ‌مان
که به خیال میدانیم
که در توهمِ دانستن
در حالِ دم و بازدم

باز ادامه میدهیم
و ادامه میدهیم
در کاوش
در جستجو
به دنبالِ تیله‌
تیله های آبی
تیله‌های خاکی
برای تیله‌بازی ...
...
#اهورا_کاکتوس
...
#کاکتوس #شعر #شاعر #هنر #هنرمند #تیله #جهان #هستی #کیهان #فرا_انسان #فرا_زمینی #کهکشان #آفرینش
...
#Ahoora_Kactoos #Kactoos #Cactus #Cacti #Poem #Poet #World #Galaxy #Kactoosology #Art #Artist #Earth #Galactic #Marble #UFO
...
Read more
. 1-با عینک ری بن زرشکی خوانده ست درسی راجع به گاو مشکی خوانده ست اخلاق تمام عاشقان را بلد است معشوقه ...
Media Removed
. 1-با عینک ری بن زرشکی خوانده ست درسی راجع به گاو مشکی خوانده ست اخلاق تمام عاشقان را بلد است معشوقه ی ما دامپزشکی خوانده ست . . 2-تو ماه زلالی و کمان ابرویی من اند مرامم و صداقت گویی مشکل حل است عصر یک سر برویم تا دفتر ازدواج دانشجویی . . 3-تنها غزل کلاسمان بود و رفت انگار که اهل آسمان بود ... .
1-با عینک ری بن زرشکی خوانده ست
درسی راجع به گاو مشکی خوانده ست
اخلاق تمام عاشقان را بلد است
معشوقه ی ما دامپزشکی خوانده ست
.
.
2-تو ماه زلالی و کمان ابرویی
من اند مرامم و صداقت گویی
مشکل حل است عصر یک سر برویم
تا دفتر ازدواج دانشجویی .
.

3-تنها غزل کلاسمان بود و رفت
انگار که اهل آسمان بود و رفت
دلتنگ شدم برایش آموزش گفت
او ترم گذشته میهمان بود و رفت .
.

4-شب گریه و بغض این دل پیر بس است
یک قلب که بیش نیست ، یک تیر بس است
لاک یاسی مال نوازشگرهاست
دستان تو را لاک غلط گیر بس است
.
.

5-آزردن این همه طرفدار چرا؟
بر دلشدگان این همه آزار چرا؟
عکسی از ما به جزوه هایت حک کن
نقاشی نیکبخت و گلزار چرا؟ .
.

6- هم ریمل چشم و سایه اش کم شده است
هم بستن روسری ش محکم شده است
از برکت عمره های دانشجویی
این ترم فرشته خانم آدم شده است
.
.
.
#شعر_طنز
#دانشجویی
#دانشجو
.
.

#شعر_عاشقانه #شعر #متن #متن_عاشقانه #آغوش #عاشق #شاعر #عاشقانه #حرف #دل #عکس_نوشته #غزل #معشوقه #دوستت_دارم #فرشته #ازدواج_دانشجویی
Read more
آغاز سفر_عشق <span class="emoji emoji1f62d"></span> امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال ...
Media Removed
آغاز سفر_عشق امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری ... آغاز سفر_عشق 😭

امشب شب خروج کاروان امام_حسین عليه السلام از #مدینه به مکّه است (مصادف با 28رجب سال 60 هجری قمری

یکی از مفاد صلح #امام_حسن عليه السلام این بود که معاویه علیه العنه و العذاب برای خود جانشینی انتخاب نکند

ولی پیمان شکنی کرده و برای یزید حرام زاده بیعت گرفت و در نیمه رجب سال 60 هجری قمری به درک واصل شد . .
در شب 27 رجب بین امام حسین عليه السلام با حاکم مدینه ولید علیه العنه صحبت هایی شد و او از امام عليه السلام درخواست کرد که با یزید بیعت کند

از جمله فرمایشات امام عليه السلام هم این بود:

فرمودند:
من از راه راست خارج نمی شوم تا حق تعالی آن چه خواهد میان من و آنان حکم نماید
.
✅👈 #امام_صادق عليه السلام می فرماید:

وقتی #سیّدالشّهدا عليه السلام از مدینه بیرون رفت، گروه زیادی از ملائکه بـا علامت های جنگ و بر اسب های بهشتی سوار شده و بر سر راه آن حضرت آمده و پس از عرض ادب و سلام عرض کردند:

ای حجّت خدا بر همه آفریدگان!
همانا خداوند در جاهای بسیاری جدّ تو را بـه وسیله ی ما یاری کرد و اکنون آماده ی یاری تو هستم

امام عليه السلام فرمودند:

اَلمَوعِدُ حُفرَتی وَ بُقعَتی الَّتی اُستَشهَدُ فِیها فَهِیَ کَربَلا، فَاذِا وَرَدتُها فَأتُونی

وعده گاه ما و شما محل قبر من و آرامگاه من است که در آن مکان به #شهادت می رسم آن جا کربلاست

هنگامی که به آن وارد می شوم نزد من آئید . .
.
.
آه آه آه یا مظلومه . .
حضرت_سکینه سلام #الله علیها فرمودند:

شبی سخت تر از ان شب که از ترس و وحشت در نیمه شب از مدینه خارج شدیم بر ما نگذشت

سالار_زینب

عباس از مقابلش امشب تکان نخورد
طوری عنان گرفت که مرکب تکان نخورد
با احتیاط خواهر خود را سوار کرد
طوری که آب در دل زینب تکان نخورد .
السلام_علیک_یا_اباعبدالله
اللهم_عجل_لولیک_الفرج
Read more
کوه نوردی ی جمله ی کلیدی داره که همش تکرار می شه، ´چ غلطی کردم`! بعد از دوندگی شب آخر برای خرید کفش و بقیه ...
Media Removed
کوه نوردی ی جمله ی کلیدی داره که همش تکرار می شه، ´چ غلطی کردم`! بعد از دوندگی شب آخر برای خرید کفش و بقیه ی مایحتاج کوه و یک ساعت خوابیدن هنوز چشام باز نشده بود ک این جمله ی کلیدی ناخودآگاه اومد رو زبونم، چ غلطی بود که کردم! ساعت ۳ و نیم بود که از خواب ِ ناز از خوابِ جان دل کندم، طبق معمول همیشه یک سری کار هست ... کوه نوردی ی جمله ی کلیدی داره که همش تکرار می شه، ´چ غلطی کردم`! بعد از دوندگی شب آخر برای خرید کفش و بقیه ی مایحتاج کوه و یک ساعت خوابیدن هنوز چشام باز نشده بود ک این جمله ی کلیدی ناخودآگاه اومد رو زبونم، چ غلطی بود که کردم!
ساعت ۳ و نیم بود که از خواب ِ ناز از خوابِ جان دل کندم، طبق معمول همیشه یک سری کار هست که باید صبح انجام بشه.
تو مینی بوس به زور سعی می کنیم ی پوزیشن راحت برای خواب پیدا کنیم، هم من هم مجتبی. مجتبی کنار من نشسته، هر دومون افراد جدید گروه هستیم. خوشبختانه مازیار مزاحم خواب کسی نمی شه، فکر کنم بخاطر صعود مراعات می کرد، تو گل گشت ها نمی زاره کسی بخوابه.
مسیر رفت تو خواب و بیداری زود گذشت، فدراسیون کوهنوردی رودبارک پیاده شدیم. از اینجا تا نقطه ی شروع مسیر کوهنوردی رو باید با ماشین های کرایه ای فدراسیون می رفتیم. نیسان، پاترول، جیپ و تویوتا.
راننده ی ما از همه سریع تر می رفت، عمرا اجازه نمی داد کسی ازش سبقت بگره، هیجان خوبی داشت. تویوتاش منو یاد کردستان می انداخت، تویوتا تو کردستان حکمِ نیسون خودمونو داره.
بعد از ۷۰ دقیقه کوبونده شدن تو ماشین رسیدیم به ابتدای مسیر کوهنوردی. هنوز چند دقیقه از کوه پیمایی نگدشته بود که جمله معروفه دوباره اومد تو ذهنم! ابتدای مسیر برام سخت بود، فکر اینکه تا کجا می تونم ادامه بدم خیلی زود اومد سراغم، مکالمه ی ذهنیم زیاد شد. اما بعد چند دقیقه همه چی بهتر شد.
بعد از ۲و نیم ساعت در حالی که فکر می کردم یک ساعت دیگه تو راه باشیم با صحنه بالا روبرو شدم، کمپ حصارچال علم کوه، مقصد اول ما. تعطیلی آخر هفته مهمونای زیادی برای علم به همراه داشت...
(خسته شدم نمی خوام دیگه بنویسم!!)
Read more
همین الان که داری این متنو می خونی انسانی از دنیا رفت !!! انسانی به دنیا امد !!! انسانی، گریست انسانی، ...
Media Removed
همین الان که داری این متنو می خونی انسانی از دنیا رفت !!! انسانی به دنیا امد !!! انسانی، گریست انسانی، خندید دنباله چطور می شه که این اتفاقها توو جریانه نیستم !!! چون تا بوده همین بوده . می رم سراغه چرخه ی زمان، از لحظه هائی می گم که ما داریم کناره هم زندگی می کنیم . فقطو فقط، کارمون شده چوب کردن ... همین الان که داری این متنو می خونی
انسانی از دنیا رفت !!!
انسانی به دنیا امد !!!
انسانی، گریست
انسانی، خندید
دنباله چطور می شه که این اتفاقها توو جریانه نیستم !!!
چون تا بوده همین بوده .
می رم سراغه چرخه ی زمان، از لحظه هائی می گم که ما داریم کناره هم زندگی می کنیم .
فقطو فقط، کارمون شده چوب کردن لایه پره های دوچرخه ای که همنوعمون، برادرمون، همشکلمون، دوستمون، ... سواره، انگار که خوردن زمینه طرفه مقابلمون برای ما یه برد حساب می شه .
همیشه رنگه مادیاتو برای خودمون انتخاب می کنیم !!!
چرا مادیات ؟!؟
چون رنگش، رنگه هوسه
مادیات بد نیست، اما مثله من ها، رنگشو بد کردن !!!
کسیکه رنگه مادیاتو قبول می کنه به هر رنگی در می آد، اون رنگیو قبول کرده که بخاطرش هزارتا شکل می شه، چون خودشو پیدا نکرده، فقط برای یه رنگ، به بدیترین شکل تغییر می کنه !!!
حالا دوره ی ما نه، همیشه همینطور بوده
رنگه پول بیشترین رنگه قابله قبول برای تغییره حالتمون محسوب می شده .
جای اینکه به نگفته های همدیگه گوش، دل بدیم و تصمیم بگیریم، برای مدل زندگیه آدمه در حال سکوت برنامه ریزی می کنیم .
برای اینکه عدالت توو جریان نیست !!!
بدون اینکه بدونیم این سکوت شاید از درد تلخه زندگیش باشه، برای معنی سکوت راهی نداریم برای همین به حرفه هیچکس بها نمی دیم چون خودمون می خوایم لحضه هامون تلخ نشه، پس گوره پدره آدمه ساکت به جهنم زندگیش تلخه . 
ثانیه های زندگیو برای شاد بودن و مثلا خوشبختیه خودمون برنامه ریزی می کنیم بی توجه که خودمون تو باتلاقی فرو رفتیم که هر ثانیش دور تر از زندگی، و سخت داریم تو این باتلاق فرو می ریم که دیگه چشمامونم نمی بینه اما خودمونو تلسکوپ معرفی می کنیم .
بارها از خودم پرسیدم، این نظم که وجود داره توو عالمه خلقت چرا در مقابله معرفت، حکم نشده که ناخدا گاه انجام بشه و عجیبتر که دسته خودمونم هست اما دنباله اجرا کردنشم نیستیم !!!
متاسفانه زمانی شده مثله همه ی دوران ها
کسیکه پول داره نوعه نفخه رودشم مقدس می شه اما کسیکه پول نداره، ادبشم جز وظایفه اصلیه روزانش به حساب می آد !!!
زیاد اینستاگرام به من اجازه نمی ده متن بنویسم اینجا هم که می خوام حرف دل بزنم یه جا جلومو می گیره که دیگه کافیه بیشتر حق نداری بنویسی اما اگر می خوای عکسو فیلم بزاری هر جور دوستداری یه کار کن به چشم بیای !!!
درسته، از اولم واسه همین منظور بوجود امد !!!
پس
حرفه آخر
علی شریعتی می گه
عشق بارها تکرار می شه اما دوست داشتن مقدس تره .
اما نظره شخصیه من عشق درسته بارها تکرار می شه پس دوست داشتنم به همون اندازه تکرار می شه اما اگه عشق
Read more
غیر محرمانه‌ها - یک روایت شخصی - اواسط ده‌ی هفتاد بود . همه چیز با امروز به طرز شگفت‌انگیزی فرق می‌کرد و من نیز هم ، که نوجوانی داشت از سر و رویم بالا می‌رفت و تنها رفیق آن روزهایم یک رادیو ضبط نمی‌دانم چه مارکی بود که آن هم خراب شد و رفته بود پی کارش . اما به لطف عزیزانم چند صباح بعد این ضبط دو کاسته‌ی آی‌وا ... غیر محرمانه‌ها - یک روایت شخصی -
اواسط ده‌ی هفتاد بود . همه چیز با امروز به طرز شگفت‌انگیزی فرق می‌کرد و من نیز هم ، که نوجوانی داشت از سر و رویم بالا می‌رفت و تنها رفیق آن روزهایم یک رادیو ضبط نمی‌دانم چه مارکی بود که آن هم خراب شد و رفته بود پی کارش . اما به لطف عزیزانم چند صباح بعد این ضبط دو کاسته‌ی آی‌وا به خانه‌ی ما آمد . می‌دانید نوار کاست در خانه‌ی ما کم نبود از سخنرانی‌های پیش از انقلاب که برای پدر و عموها و دایی‌ها و کلن بزرگ‌تر‌ها بود ، تا نوارهای کپی شده‌ی استاد شجریان و شهرام ناظری که برای برادرم بود و از عمو سیبیلوی دوست داشتنی در میدان انقلاب می‌خریدشان و گاهی هم لذت شنیدنشان قسمت من هم می‌شد و از یک جایی به بعد نوارهای من که نگویم برایتان با چه بدبختی تهیه‌شان می‌کردم و با چه مشقت‌هایی از آن‌ها نگهداری می‌کردم که اگر صدایش به گوش کسی می‌رسید غوغایی به پا می‌شد .
آن سال‌ها همه چیز عجیب بود . انگار لذتش چندین برابر بود هر چیز ، از بس که نبود .
بگذریم خلاصه که این نوارها و آن کتاب‌ها ممنوعه‌های هر روزه‌ی من ، حالا ، در همین روزهای اول فروردین بعد از هفده ، هجده سال رو به رویم نشسته‌اند دارند به من لبخند می‌زنند که چه کردیم رفیق .

پ.ن۱: عمو سیبیلوی جانم هنوز هم هست ‌دارد CD و نوار کاست می‌فروشد و آرشیو جانانه‌ای از آن کاست‌های کپی ده‌ی شصت دارد .
پ.ن۲: عاشق روزهایی هستم که این روزهایم را ساختند .
‌پ.ن۳: پنهان کاری ، کار خوبی نیست ولی خب حال می‌دهد بعضی وقت‌ها .
پ.ن۴: غذای دریایی دوست ندارم اما عاشق ماهی قزل‌آلا هستم .
#اسماعيل_باستاني
Read more
رفت این عکس رو اورد و گفت؛ آقامون وقتی این شکلی بودم منو دید و عاشقم شد!<span class="emoji emoji1f60d"></span> ذوق از چشماش میبارید. عکسو گرفتم ...
Media Removed
رفت این عکس رو اورد و گفت؛ آقامون وقتی این شکلی بودم منو دید و عاشقم شد! ذوق از چشماش میبارید. عکسو گرفتم و گفتم چقدر خوشگل بودی! هنوزم هستی️ پرسیدم چند تا فرزند داری؟ گفت ۷ تا دختر دارم یه دونه پسر، سی تا نوه هم دارم! وقتی میان اینجا کل هفت تا اتاق اینجارو پر میکنن، فک نکن همیشه اینجا انقدر خلوته ها... ... رفت این عکس رو اورد و گفت؛ آقامون وقتی این شکلی بودم منو دید و عاشقم شد!😍 ذوق از چشماش میبارید. عکسو گرفتم و گفتم چقدر خوشگل بودی! هنوزم هستی❤️ پرسیدم چند تا فرزند داری؟ گفت ۷ تا دختر دارم یه دونه پسر، سی تا نوه هم دارم! وقتی میان اینجا کل هفت تا اتاق اینجارو پر میکنن، فک نکن همیشه اینجا انقدر خلوته ها... .
مریم خانوم وقتی دید داریم از در خونه‌ش عکس میگیریم دعوتمون کرد داخل خونه و ماهم از خدا خواسته رفتیم داخل. گفت برین بالا داخل خونه رو ببینین 😍 تا ما محو خوشگلی خونه شده بودیم رفت برامون چایی اورد و یه کاسه شیرینی هم از تو کمدش کشید بیرون و گفت ؛ بخورین، تبرکه! دو روزه از مشهد اومدم! 😍
از سلیقه و خوشگلی خونه‌ش که تعریف کردم دستمو گرفت برد تو یه اتاق کوچیک (عکس چهارم) گفت این رویی سماور و طاقچه‌ها همه واسه جهازمه هااا...😍
همه جای خونه‌ش بوی عشق میداد. عشق به شوهر مرحومش که ازش یه عکس سه در چهار قدیمی سیاه سفید داشت و گذاشته بود بک گراند صفحه گوشی نوکیای قدیمیش. عشق به بچه‌هاش، به پسرش که تو منطقه آزاد کار میکرد، به دختراش، به نوه‌ش که تهران دکتر بود و بخاطر اونا فارسی یاد گرفته بود.❤️
عشق به ما، که مسافر چند دقیقه‌ای خونه‌ش شدیم و وقتی دید انقدر اونجارو دوست داریم میخواست نگهمون داره.. ❤️
قصه‌ی این خونه، قصه‌ی عشقه...
.
.
.
#صحرا_میره_سفر
#ماکو_نامه_صحرا .
.
The story of this house is love. the house owner ‘Maryam khanom’ when saw we loved her house, invited us into the house. there is full of love, full of positive energy... she loved her husband who died 4 years ago. she loved her children and grandchildren.. and she loved us..❤️at this picture you can see photo from many years ago, when she was young and pretty and his husband fell love with her!
.
.

#ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
Read more
سلام ... . می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین ...
Media Removed
سلام ... . می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین ... راستش وقتی این عکس رو گرفتم تصمیمم این بود که همون شب پستش کنم ولی بنا به دلایلی قسمت نبود یا قسمت نشد حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه عکس مال شبی که پدر و مادر همسرم افطار مهمون خونه ی ما بودن ... سلام ... .
می دونم ماه رمضون تموم شده و شما هم فراوون تو این ماه عکس افطار و سحر دیدین و لایک کردین و ...نکردین 😉... راستش وقتی این عکس رو گرفتم تصمیمم این بود که همون شب پستش کنم ولی بنا به دلایلی قسمت نبود یا قسمت نشد حیفم اومد اینجا یادگاری نمونه عکس مال شبی که پدر و مادر همسرم افطار مهمون خونه ی ما بودن ....همسرم با بچه ها رفته بود دنبالشون و منم فرصت کردم سفره رو بچینم و قبل از تاریک شدن هوا یه عکس بگیرم چون اگه همایون کوچولو دور و بر سفره بود اول یه نگاه تیز می کرد ببینه کدوم ظرف از همه مرتب تر و منظم تره اول می رفت سراغ همون که خودش مرتبش کنه 😅...
.
اون روز با کلی ذوق و شوق حیاط و آب و جارو کردم و بساط سفره افطار رو چیدم اما نزدیک اذان هوا ابر شد و بعد هم بارون و ما هم مجبور شدیم بساط سفره رو جمع کنیم بیایم تو خونه ... .
مونده بودم کدوم عکس رو بزارم ... .
Read more
بخشهایی از شعر عالی بانو #سیمین_بهبهانی باصدای #همایون_شجریان . چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم ناشکیباست چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم خیالت گر چه عمری یار من بود امیدت گر چه در پندار من بود بیا امشب ... بخشهایی از شعر عالی بانو #سیمین_بهبهانی
باصدای
#همایون_شجریان .

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم
***** چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم ازغم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

برگرفته از شعر بانو
#سیمین_بهبهانی .
.
.
یکی از شاعرانی که پس از انقلاب ، آثارش به
دردناکترین ترین شکل ، زیر تیغ ممیزی رفت و مجوز چاپ کتاب نمیگرفت! در حالیکه بانو #دانشور و بقیه ، آثارشان را چاپ میکردند و این مشکل ، در شخصیت قاطع و مستقل بانو بهبهانی ، ریشه داشت... او نه از کسی میترسید ، نه به کسی یا جایی وابسته بود!
.
.
#بزرگان_ادبیات_ایران را #بشناسیم !

متن شعر کامل بانو.

شعر بالا از ترانه همایون شجریان را،از نت برداشتم،چون غلط داشت !بخشی از شعر اصلی بانو بهبهانی را که جامیشود ،مینویسم.

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست .
پر از عطر شقایقهای خودروست.

#بقیه شعر جانشد

بانو میگوید : .

برای مردم می نویسم و نمی خواهم مخاطب شعرم را تنها یک گروه خاص تشکیل بدهند

ازاین رو بهترین شیوه بیانی را در ساده نویسی یافتم

و در شعر و نثر همواره سعی کردم که از زبان پاکیزه ای استفاده کنم و سخن ام را پیچیده نکنم.

روحش نور

#غزلسرایان
#عاشقان #شاعران_ایرانی
.
. #چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#چیستا

#chista_yasrebi
#novelist #poet #playwright
#chistayasrebi

#simin_behbahani #iranian_poet
@chista_yasrebi.2پیج دوم من
.
.
.
.
.
.
Read more
. تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور ...
Media Removed
. تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور هستند ). . . از دیشب تا حالا آقایون کولاک کردند و از اون گوشه کنارا مرتب داره تو پست ها سر و کله هاشون پیدا میشه ! . دقیقا انگار آب تو لونه ی مورچه ها ریختند !! ایکاش زودتر پست میذاشتیم .🤔 . تو ... .
تقدیم به فالوئر نه ، آقایون فلاور سفره خونه ( بخدا میدونیم فالوئر درسته اما همگی فالوئرهای ما فلاور 🌺 هستند ).
.
.
از دیشب تا حالا آقایون کولاک کردند و از اون گوشه کنارا مرتب داره تو پست ها سر و کله هاشون پیدا میشه ! 🌺
.
دقیقا انگار آب تو لونه ی مورچه ها ریختند !! 😂😂 ایکاش زودتر پست میذاشتیم .🤔😉😁
.
تو خونه ی ما تندترین فلفل سهم آقای خونه ست . البته نه از باب بدجنسی که از سر محبت و سپاس ! 😁😂
.
این فلفل های سبز تازه رو تو تجریش میفروختند . ترفند جدیدی برای خرید فلفل یاد گرفتم که بهتون یاد میدم وگرنه میمونه رو دست تون .
.
من عاشق فلفل شیرین شمالم . اصلا فلفل چیه ، خیار بگو !! قبلنا که میخواستم فلفل شیرین بخرم به فروشنده میگفتم : فلفلا تند که نیستند ؟!! من ساده چه میدونستم این مرد رند الان فلفلای تندو میخواد به اسم فلفل شیرین بهم بندازه !! نگو حواسم هم نبوده و طرف از چشم ها و قیافه ای که موقع گفتن “تند” بخود میگرفتم تا آخرش میخوند !😫
.
اما میاوردم خونه میدیدم تنده . البته همش سهم آقای همسر میشد .
.
جدیدا یاد گرفتم بهشون رکب میرنم ! 😂😂 قیافه خیلی بی خیال به خودم میگیرم 🙂و میگم : این فلفلاتم که شیرینه بابا !!!😉🤭🙄😁 از ترس اینکه مبادا نخرم . مجبور میشه راستشو بگه !! بندو آب میده و لاکردار میگه : تند نگو . آتیش بگو !! عینهو موتور جت میسوزی !!! 🙄🙊🤔🤨😳🤨 بی معرفت !! اونوقت منم میگم : پس مال خودت !! 🙄 من فلفل شیرین میخواستم !!!!! 😂😂😂😂😂😂😂
.
.
آدم زیاد که بره بازار ، میشه بچه ی بازار ! میشه یه پا بازاری !!! قواعد بازار حکم میکنه که زبونشون رو یاد بگیری . 😁
.
.
آقایون خوشامدید . لطفا تو کامنتها شرکت کنید و هرجا لازمه اطلاعات بدید و ما رو از نظرات تون آگاه کنید . سپاسگزار حضورتون هستیم . 🌺🙏🌺🙏 .
.
فقط اگه یه وقت طبق عادت همیشگی دستمون رفت روی آیکون های ❤️😍💋به بزرگی خودتون ببخشید !!😂😂😂 منظوری نداریم و طبق عادته !! چشمامونم که خوب نمی بینه !! 😁😂 قبلا بگم که ما سابقه مون یه کم بده مبادا سوتفاهم پیش بیاد ! 🙈هرچند که جای مادر و خواهرتون هستیم . خدا مادر و خواهرتون رو حفظ کنه و همیشه تن تون سالم باشه . 🌺🙏😍
.
.
.
امضاء : بچه ی کف بازار 😂 ( بقول یکی از فلاورامون 😉😂🙏🌺)
.
.
لطفا روش تشخیص فلفل تند و شیرین رو بنویسید . 🙏
بنظر من فلفل های عضلانی و پررنگ تند هستند اما گاهی درست درنمیاد . .
.
#فلفل_سفره_خونه #میوه_و_سبزی_سفره_خونه #سفره_خونه #sofrehkhune
Read more
کافه‌ی الهام پاوه‌نژاد! همین عبارت کافی بود تا دوست‌دارن شایعه و حاشیه‌ساز دست به کار شوند. عبارت ...
Media Removed
کافه‌ی الهام پاوه‌نژاد! همین عبارت کافی بود تا دوست‌دارن شایعه و حاشیه‌ساز دست به کار شوند. عبارت تبلیغاتی «کافه‌ی الهام پاوه‌نژاد» برای نمایش «کافه پولشری» با بازی و کارگردانی او که برای دومین بار روی صحنه می‌رفت، برای او دردسرساز شد تا جایی که تمام زحمات و کمک‌های او به همشهریان کرمانشاهی ... کافه‌ی الهام پاوه‌نژاد!
همین عبارت کافی بود تا دوست‌دارن شایعه و حاشیه‌ساز دست به کار شوند. عبارت تبلیغاتی «کافه‌ی الهام پاوه‌نژاد» برای نمایش «کافه پولشری» با بازی و کارگردانی او که برای دومین بار روی صحنه می‌رفت، برای او دردسرساز شد تا جایی که تمام زحمات و کمک‌های او به همشهریان کرمانشاهی زلزله‌زده‌اش را بهانه‌ای برای جمع‌آوری پول و اختلاس دانستند و گفتند: پاوه‌نژاد با پول‌های مردم کافه زده!
پیش از نوشتن درباره‌ی خود اثر این‌ها را نوشتم چون الهام عزیز در پایان نمایش از همه‌ی با برای پایان این حاشیه‌ی احمقانه کمک خواست. کافه‌ی مجموعه شهرزاد متعلق به این مجموعه است و پاوه‌نژاد تنها به مدت محدود از این فضا برای اجرای نمایش‌ش استفاده می‌کند.
من که سری قبل اجراها در کافه‌ی تئاتر شهر به دلیل مشغله‌های کاری آن را ندیده‌بودم، چند شب پیش تماشا رفتم.اجرایی متفاوت و صمیمانه که الهام پاوه‌نژاد با قدرت بازیگری‌اش ساعاتی با تماشاگران از فاصله خیلی نزدیک ارتباط می‌گرفت، برایشان کیک و‌ قهوه می‌آورد و از زبان زنی‌ به نام «پولشری» با آن‌ها درد‌‌و‌دل می‌کرد. از جسارت‌های نداشته، حسرت‌های همیشه و تنهایی بی‌انتهایش که این‌روزها همه‌ی ما آن را احساس می‌کنیم، می‌گفت. با اینکه روی چهارپایه‌های کافه نشسته بودم و گاهی دید مناسب نداشتم اما حتی یک لحظه ساعت را نگاه نکردم. نمایش ساده و بی‌ادعایی بود، کارگردانی ظریف و غلوه نشده و استفاده مناسب از فضای محدود کافه با میزانسن‌های متنوع رئالیستی که تماشاگر را میخکوب می‌کرد. به نظرم جذاب‌ترین بخش‌های نمایش خواندن شعر‌های پولشری بود و مهم‌ترین تلنگر آن جمله (نقل به مضمون)«بیایید به داستان‌های هم گوش دهیم». نمایشی در ستایش عشق و آزادی به دور از زرق و برق متداول تئاترهای تجاری. گرچه نمایشنامه ضعف‌های زیادی داشت و از ابتدا پایان آن قابل حدس بود اما شیوه اجرایی و بازی الهام پاوه‌نژاد این نمایش را به اثری قابل‌قبول و‌دوست‌داشتنی تبدیل کرده است.
سه شب بیشتر تا پایان این نمایش نمانده و می‌توانید بلیت آن را از سامانه تیوال تهیه کنید. اگر بلیت پیدا نکردید حواستان باشد چنانچه این کار مجدد تمدید شد به دیدنش بروید.
📷 @amirrezarayati
پی‌نوشت: این عکس قشنگ نشون می‌ده چقد چاق شدم! اما دلیلی نداره خجالت بکشم و عکس رو آپ نکنم، برای دوستانی می‌گم که تا یه کیلو‌چاق می‌شن کل اعتماد به نفس‌شون می‌ره زیر سوال!
#الهام_پاوه_نژاد #کافه_پولشری #تئاتر
Read more
... هوشنگ ابتهاج: آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت  درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست ...
Media Removed
... هوشنگ ابتهاج: آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت  درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد  تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت  قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت  گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و ... ...
هوشنگ ابتهاج:
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد 
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت 
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت 
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی 
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید 
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول 
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس 
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

#هوشنگ_ابتهاج
#علی_برات_نژاد
#خوشنویسی
#نستعلیق
#شعر_ناب
#ابیات_ناب
#Calligraphy
Read more
لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید #زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود ... لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید
#زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران🌷
راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش.تهرانی ها بهش لقب یاقوت رو داده بودن و با همین اسم صداش میکردن. خودشم از این اسم خوشش میومد. «سال‌ها قبل یه جایی این دختر جوون عاشق پسری بود. پسر رنگ قرمز رو دوست داشت و دختر همیشه برای دیدن اون لباس‌های قرمز می‌پوشید. یه روز که قرار بود همدیگه رو ببینن قرار شد که دختر برای دیدن اون پسر بیاد میدون فردوسی. دختر اون روز هم مثل همیشه قرمز می‌پوشه و می‌آد سر قرار ولی خبری از پسره نمی‌شه. دختر روز بعد هم می‌آد همونجا. و روز بعد، و روز بعد…
می‌گویندسی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد.بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، امروز همان‌جایی که پاساژی ساخته‌اند به پایین میدان نگاه می‌کرد.همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود.او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود
آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید...!.
وقتی خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادندگاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت اسطوره‌ی تهران بود همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را هم نداشتیم .
پ.ن:
ولنتاين گذشت. اما ما مگر کم اسطوره درايران داريم همین یاقوت بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما هست می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان جفت‌جفت یا یکی‌یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شونديادرهرشهري دريکجاي بخصوص و به یاد یاقوت و همه‌ی عاشقان گم‌نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند می‌توان این‌گونه انسانی فرهنگ‌سازی کرد این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. #زن_سرخ_پوش #عشق #ولنتاین #عاشق #زن_سرخ_پوش_میدان_فردوسی
Read more
95/12/17 23:25 رنگ ز رخ پریده ی ما را کسی ندید این مرغ پرکشیده ی ما را کسی ندید چون دود در سیاهی شب ...
Media Removed
95/12/17 23:25 رنگ ز رخ پریده ی ما را کسی ندید این مرغ پرکشیده ی ما را کسی ندید چون دود در سیاهی شب گم شد از نظر خواب ز سرپریده ی ما را کسی ندید بسیار صید جسته که آمد به جای خویش اما دل رمیده ی ما را کسی ندید پنهان ز چشم غیر به کنجی گریستیم اشک به رخ دویده ی ما را کسی ندید اغیار محو چاک گریبان او شدند پیراهن ... 95/12/17
23:25
رنگ ز رخ پریده ی ما را کسی ندید
این مرغ پرکشیده ی ما را کسی ندید

چون دود در سیاهی شب گم شد از نظر
خواب ز سرپریده ی ما را کسی ندید

بسیار صید جسته که آمد به جای خویش
اما دل رمیده ی ما را کسی ندید

پنهان ز چشم غیر به کنجی گریستیم
اشک به رخ دویده ی ما را کسی ندید

اغیار محو چاک گریبان او شدند
پیراهن دریده ی ما را کسی ندید

خاری که رفته بود به پا زود چاره شد
خار به دل خلیده ی ما را کسی ندید

گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت
گل های تازه چیده ی ما را کسی ندید

مانند نخل موم که بندد ثمر به خود
یک میوه ی رسیده ی ما را کسی ندید

دامان تر به اشک ریا پاک شسته شد
کالای آبدیده ی ما را کسی ندید

دیوان عمر را دو سه روزی ورق زدیم
ابیات برگزیده ی ما را کسی ندید...
..
#محمد_قهرمان
.
.
.
📷@alimotamen
.
#کپی_با_ذکر_منبع
.
.
.
.
#love_gram_ #love
#شعر #متن #عکس #عکاسی
Read more
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت اول _____ یکی بود یکی نبود۰ زیر گنبد کبود توی یک شهر بی در ...
Media Removed
«جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد» قسمت اول _____ یکی بود یکی نبود۰ زیر گنبد کبود توی یک شهر بی در و پیکر خیلی بزرگ، در یکی از محله های پایین شهر، ته یه کوچه بن بست یه مش ماشالله بود که با زن و یه دختر و دو تا پسرش زندگی می کرد. مش ماشالله قصه ی ما زیرپله ی کوچیکی تو بازارچه ی محل داشت که توش تخم مرغ و شیر و کشک ... «جهازبرون دختر مش ماشالله بی درد»
قسمت اول
_____
یکی بود یکی نبود۰ زیر گنبد کبود توی یک شهر بی در و پیکر خیلی بزرگ، در یکی از محله های پایین شهر، ته یه کوچه بن بست یه مش ماشالله بود که با زن و یه دختر و دو تا پسرش زندگی می کرد. مش ماشالله قصه ی ما زیرپله ی کوچیکی تو بازارچه ی محل داشت که توش تخم مرغ و شیر و کشک و دوغ و گهگاهی هم پنیر می فروخت. بیزینس مش ماشالله زیر شاخه ای از خوداشتغالی هایی های خویش سرمایه ای محسوب میشد که منابعش رو چهارتا مرغ و یک دونه خروس خونه ش و گاو پسرعموش مش حسن تامین می کردند. قوت لایموت مش ماشالله و خونواده ش هم از همون محصولات مغازه بود. یعنی پسرای خونه طی سال ها انقدر تخم مرغ خورده بودند که بدون مترجم تو حیاط با جوجه خروس های محل یه قل دو‌قل بازی می کردند. گذشت و گذشت تا دختر مش ماشالله مریض شد و وقتی بردنش دکتر، دکتر گفت که دچار هیپرکلوسمی شده .مش ماشالله که خیلی آدم خر تعصبی بود عربده ای زد و گفت که همین الان میره و این هیپرکلسمی پدرصلواتی که این بلا رو سر دخترش آورده قرمه قیمه می کنه۰ اما وقتی دکتر بهش گفت که این مساله در اصل یک عارضه بر اثر مصرف کلسیم زیاده و نیاز به پرخاشگری های بی ناموسی نیست کمی آروم گرفت.
بعد از اون روز مش ماشالله و زنش کلی فکر کردن که چطور میشه در اون برهه ی حساس کنونی و اقتصاد مقاومتی موجود مصرف شیر و کشک رو کاهش بدن و بجاش اقلام لاکژری رو روی سفره بیاورند۰ مش ماشالله قصه ی ما هر چه فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید، ولی از اون جایی که همسرش زن دنیا دیده و در مواردی پاچه ورمالیده ای هم بود یکهو از جا بلند شد و رفت از توی حموم یه تشت آب آورد و ریخت تو دبه ی شیر و گفت که فلان به فلان دکتر هم کرده! بفرما! این تشت آب رو قاطی شیر می کنیم ویتامین کلسیمش هم کم میشه، میره پی کارش مشتی جونم!
مش ماشالله که عاشق همین زبل بازی های زنش بود دور از چشم بچه ها یک ماچ آبداری از خال زیر لپش کرد و در دل به زکاوت این زن احسنت و آفرین فرستاد. خلاصه یه دو هفته ای شیر آب قاطی دار به بچه دادن و به جای کشک و ماست هم تخم های دو زرده برایش نیمرو کردن تا اینکه آثار هیپرکلوسمی از بدن رنجور دختر ناپدید شد و در عوض کلسترولش زد بالای پونصد۰
و این قصه ادامه دارد۰۰
Read more
امروز از عهدی که مدتهاست در دل با خودم بسته ام پرده برمیدارم! به خاطر خودم،به خاطر تو و بخاطر دخترکی ...
Media Removed
امروز از عهدی که مدتهاست در دل با خودم بسته ام پرده برمیدارم! به خاطر خودم،به خاطر تو و بخاطر دخترکی که تمامم را مدیون حضورش هستم. امروز بلند فریاد خواهم کشید و قسم خواهم خورد که آقایان،خانم ها،اساتید،بزرگان،سران مافیای تئاتر...به اندک شرفی که برایم مانده قسم می خورم که استخوان پایتان را خرد ... امروز از عهدی که مدتهاست در دل با خودم بسته ام پرده برمیدارم! به خاطر خودم،به خاطر تو و بخاطر دخترکی که تمامم را مدیون حضورش هستم.
امروز بلند فریاد خواهم کشید و قسم خواهم خورد که آقایان،خانم ها،اساتید،بزرگان،سران مافیای تئاتر...به اندک شرفی که برایم مانده قسم می خورم که استخوان پایتان را خرد خواهم کرد.قسم می خورم که کاری خواهم کرد  تا ادیپ وار چشم هایتان را برای همخوابگی با مادرتان تئاتر از حدقه بیرون بکشید...
قسم می خورم که ویران خواهم کرد کلبه ی وقیحانه ای را که ساخته اید!
نعیمی ها،معجونی ها،جمشیدی ها،کوثری ها،شهبازی ها،طالبی نژاد ها،برهانی مرند ها،رحمانیان ها،رهنما ها،قادری ها،دژاکام ها،سرسنگی ها،تیوال ها،نت برگ ها،تیک ایت ها و خانواده ی محترم مافیای تئاتر!!!هرزه های تن فروشی که زندگی و جوانی و استعداد ده ها و صد ها جوان را در بهترین سالهای جوانی و سرزندگی شان از آنها گرفتید! به بی رحمانه ترین شکل حذف خواهید شد!بت هایتان خواهد شکست و نوچه هایتان به کلاس های درس بر می گردند.
امروز قسم خوردم که یا از پا درتان میآورم و یا پاهایم را بشکنید،تحقیرم کنید،نابودم کنید،له کنید،بیچاره ام کنید!!!
این بیمار خانه را باید سوزاند،باید از نو ساخت.کثافت ها باید به خانه هایتان بازگردید.باید!!! جماعت روشنفکر زده ی دهن گشاد بس نیست این همه حرف زدن ها؟ بس نیست ور ور ور وراجی در کافه های تاریک و به گه کشیدن هرچه که میتوانید به گه بکشید؟؟؟
لعنتی ها چرا به شما بر نمی خورد؟ چرا عذاب نمی کشید؟ چرا فریاد نمی زنید؟ دِ بی غیرت ها کپل های گند گرفته تان را تکانی بدهید.اعتراض کنید.حقتان را بگیرید!!! رضای ثروتی عزیز،تنها مردی که در این کثافت بازار بجای همه ی ما فریاد کشید، چندی پیش گفت که از ایران خواهد رفت و قبل رفتن همه جا را می سوزاند.
نه!مخالفم.ما همه جا را به آتش می کشیم،در همین آتش خواهیم سوخت،خاکستر خواهیم شد و همچون ققنوس از میان خاکستر خود به دنیا خواهیم آمد... ما سپاه خواهیم شد
ما با فساد خواهیم جنگید
ما فراموش نخواهیم کرد
ما نخواهیم بخشید
ما از ویرانی نمی ترسیم
زیرا ساختن را بلدیم
منتظرمان باشید!

۳.۶.۱۳۹۴ خورشیدی
ارشک میم سین
پایه گذار جنبش "دهُ ده دغیغهُ چند صانیه"
Read more
"شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد" بارها گفته‌ام، #فوتبال را دوست دارم چون همان زندگی است.پر از شبهای ...
Media Removed
"شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد" بارها گفته‌ام، #فوتبال را دوست دارم چون همان زندگی است.پر از شبهای خوب و بد. گاهی سرخوش و رقصنده در باد، گاهی سرافکنده و سر در جیب مراقبت فرو برده. گاهی سرشار از غرور، گاهی شرمسار خویش و دیگران. گاهی خوب،گاهی بد،گاهی زشت! شبهایی هست که سرمستی و شبهایی که بی‌قرار. ... "شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد"
بارها گفته‌ام، #فوتبال را دوست دارم چون همان زندگی است.پر از شبهای خوب و بد. گاهی سرخوش و رقصنده در باد، گاهی سرافکنده و سر در جیب مراقبت فرو برده.
گاهی سرشار از غرور، گاهی شرمسار خویش و دیگران. گاهی خوب،گاهی بد،گاهی زشت!
شبهایی هست که سرمستی و شبهایی که بی‌قرار. دیشب ورزشگاه #المپیک_رم روی خوش سکه بود. طلوع دوباره‌ی #جالوروسی در میدانی که #ال_کاپیتانو نه بازیگرش که تماشاگرش بود. " #توتی " در سکو و " #دروسی"در میدان. گلادیاتور همیشه در #رم ماند تا چنین شبی را تجربه کند اما سرنوشت این خوشبختی را برای گلادیاتور کوچک، دروسی، رقم زد. پیش چشمان میلیاردها نفر. سه گل برای بازکردن دروازه‌های بهشت. رم دیگر شهر بی‌دفاع نبود.گویی سزار به فتح بارسلون درآمده بود.شبی پر از جشن و سرمستی. اما انگار شب شراب نیرزد به بامداد خمار.
در تورین، هفته‌ی پیش از این،مادریدی‌ها به فتح میخانه ها درآمدند. زدند و رقصیدند و با این خیال پیمانه زدند که وقتی لشگر کهکشانی‌ها درتورین چنین کند در سرزمین مادری چه بر سر #بانوی_پیر خواهد آورد.
هفته‌ی بعد اما اسب تروای تورین،برای اعاده حیثیت به دل سانتیاگو برنابئو زد.با الهام از برادران رومی.که هر اتفاقی شدنی است اگر تخیلش کنی و بعد باورش که این خیال، اتفاق فردا می‌تواند باشد.و شد . یعنی چیزی نمانده بود بشود اگر مافیای قضاوت، حذف همزمان دو غول اسپانسری جهان را خسرانی برای یوفا نمی‌دانست. وقتی کیه‌لینی پس از پنالتی مشکوک با انگشتانش به بازیکنان رئال نشان داد که پول داده‌اند،همه‌ی تورین ههمدلش بودند. #بوفون دوست داشتنی که به علت اعتراض اخراج شد رویای خوش سه گل تبدیل به کابوس شد. مادرید در چنگ سربازان تورین بود اگر خدایگان، و نه رئالی‌ها، می‌گذاشتند.
ایتالیای سرشکسته از عدم حضور در مسکو در دوشب پیاپی سر بلند کرد. غول بیمار کمی خودش را تکان داد تا اروپا یادش بماند قبل از فراز رئال و بارسا، غولهای سرزمین چکمه، فاتحان بی‌چون و چرای قاره‌ی سبز بودند. اما اینبار خدایگان نمی‌خواستند در دو شب پیاپی لالیگا از یوفا رانده شود و اسپانسرها بمانند و حوضشان.
بوفون مثل بودای کوچک از فوتبال رفت. #باجو ی دوست داشتنی هم مثل اسطوره‌ی چارچوبها با اشک رفت. مثل #زیدان پس از سرشاخ شدنش با #ماتراتزی. مثل موشک ایرانی در شب سیاه جام‌حذفی. پرنده‌ها یک به یک رفته‌اند و مجبوریم پرواز را به خاطر بسپریم،هرچند پرنده‌های ما مردنی نیستند. تا هستیم و تا آلزایمر لعنتی سراغمان نیامده است.
#buffon #juventus #real_madrid #de_rossi #barcelona #champions_league
Read more
‌ سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران... به ...
Media Removed
‌ سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران... به نظرتون کارخوبیه؟؟ کیا موافقن؟؟؟کیامخالف؟؟؟؟ . . اکثردانشجویان مخالف بودن!!!بعضی ها میگفتن:کارناپسندیه....نبایدبیارن.. بعضی ها میگفتن:ولمون نمیکنن ...گیردادن به چهارتا استخوووون..ملت ...
سرکلاس بودیم استاد ازدانشجویان پرسید:این روزها شهدای زیادی رو پیدامیکنن ومیارن ایران...
به نظرتون کارخوبیه؟؟
کیا موافقن؟؟؟کیامخالف؟؟؟؟
.
.
اکثردانشجویان مخالف بودن!!!بعضی ها میگفتن:کارناپسندیه....نبایدبیارن..
بعضی ها میگفتن:ولمون نمیکنن ...گیردادن به چهارتا استخوووون..ملت دیوونن!!"
بعضی ها میگفتن:آدم یادبدبختیاش میفته!!!
.
.
تااینکه استاد درس روشروع کرد ولی خبری ازبرگه های امتحان جلسه ی قبل نبود...همه ی ما سراغ برگه هایمان رو گرفتیم .....ولی استاد جواب نمیداد...یکی ازدانشجویان باعصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟؟شما مسئول برگه های مابودی؟؟؟ استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شماهستم...
استاد گفت:من برگه هاتون رو گم کردم؟؟؟ونمیدونم کجاگذاشتم؟؟؟ همه ی دانشجویان شاکی شدن؟؟؟ استادگفت:چرا برگه هاتون رو میخواین؟ گفتیم:چون واسشون زحمت کشیدیم...درس خوندیم...هزینه دادیم...زمان صرف کردیم...
هرچی که دانشجویان میگفتن ...استاد روی تخته مینوشت... 🌷استادگفت:برگه های شمارو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟

یکی ازدانشجویان رفت و بعدازچنددقیقه بابرگه های ما برگشت ...
استاد برگه ها رو گرفت وتیکه تیکه کرد...صدای دانشجویان بلندشد..
استادگفت:الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین!!!!چون تیکه تیکه شدن!!!!
دانشجویان گفتن:استاد برگه هارو میچسبونیم... برگه ها رو به دانشجویان داد...وگفت:شما ازیک برگه آچارنتونستید بگذرید
...وچقدرتلاش کردید تا پیداشدن... پس چطورتوقع دارید مادری که بچه اش رو بادستای خودش بزرگ کرد ...وفرستاد جنگ...
الان منتظره همین چهارتااستخونش نباشه...
بچه اش ومیخواد حتی اگه خاکسترشده باشه...
چنددقیقه همه جا سکوت حاکم شد!!!!!!
وهمه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن...!!!! تنها کسی که موافق بود ....
فرزند شهیـــــــدی بودکه سالها منتظر باباشه!!!!
.
🌹شادي روحشان صلوات + وعجل فرجهم🌹
Read more
• سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ...
Media Removed
• سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ساختمان هم باشد و دیوار به دیوار آدم زندگی کند. تصور قدیمی و اصیلی که پیش از مستاجر شدن داشتم بر پایه‌ی تصویری بنا شده بود که در فیلم و سریال‌ها از صاحبخانه‌های تیپیکال ارائه می‌شد؛ مرد یا زنی قلدرمآب ...
سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ساختمان هم باشد و دیوار به دیوار آدم زندگی کند. تصور قدیمی و اصیلی که پیش از مستاجر شدن داشتم بر پایه‌ی تصویری بنا شده بود که در فیلم و سریال‌ها از صاحبخانه‌های تیپیکال ارائه می‌شد؛ مرد یا زنی قلدرمآب و بی‌رحم که تا پشت در خانه‌ی مستاجر قدم‌رنجه می‌کند و با منت پاکت حاوی اجاره‌بها را تحویل ‌می‌گیرد، پشت چشمی نازک کرده و یادآور ‌می‌شود که رفت و آمدهای وقت و بی‌وقتِ مشکوک را برنمی‌تابد. دست آخر هم تاکید میکند فلان رفیقی که دیروقت می‌آید و موتورش را دم در زنجیر می‌کند باید از خانه پابُر شود، در غیر این صورت در پلان بعدی اسباب و اثاث را زیر باران، وسط کوچه می‎شود یافت.
صاحبخانه‌ی ما آنوری است. عکس پروفایلش هم عکس آنوری‌هاست. برای شوهرم پیام‌های آنوری می‌فرستند و شوهرم نیز در جوابش استیکرهای آنوری می‌فرستد. ما عقیده داریم که هرچقدر بیشتر شبیه به او باشیم احتمال بیشتری وجود دارد که سر سال به بهانه‌ی ازدواج پیش‌بینی نشده پسرش‎ یا فروش و تبدیل به احسن کردن خانه‌اش، بلندمان نکند. از طرفی همین صاحبخانه، مدیر ساختمان هم است. هر بار توی لابی ساختمان با او مواجه می‌شوم، مدلِ آنوری‌ها باهاش چاق سلامتی می‌کنم و توی دلم می‌گویم: چرا با دیدن من یاد دختری، خواهری، کسی نمی‌افتی؟ چرا دلت به رحم نمی‌آید. منتظرم درست در همان لحظه دست کند از توی جیبش یک عکس قدیمیِ زرد شده بیرون بیاورد و بگوید: " این را می‌بینی؟ اسمش ماهچهره بود...". این اتفاق نمی‌افتد. من، صاحبخانه‌ام را یاد عشق قدیمی‌اش نمی‌اندازم و با دیدنم هیچ رشته‌ی الفتی در دلش نمی‌جنبد. عوضش می‌گوید: "به مهندس سلام برسان" که معنای تلویحی‌اش این است: "واریز شارژ اول ماه را به همسرت یادآوری کن" می‌گویم "سلامت باشید" که معنای ضمنی‌اش چیزهای دیگری است.
گاهی هم پیش آمده که با دیدن مدیر/صاحبخانه، به جای اینکه دکمه‌ی آسانسور را بزنم نرده را گرفته و از مسیر پست و هموار راه پله به خانه میروم. اعتراف می‌کنم در پس این حرکت، عطوفتی کودکانه پنهان است که در صدد دریافت تایید و تحسین مدیر ساختمان ،له‌له زنان خودش را از طبقات بالا می‌کشد؛ کودک درونم می‌خواهد به او بفهماند که مراقب خانه‌اش هست، هوای در و دیوار را دارد، خط خطی نمی‌کند، میخ به قلبشان نمی‌کوبد و برای چند طبقه‌ی ناقابل، مزاحم آسانسورش نمی‌شود. گمان می‌کنم مدیر/صاحبخانه با طمانینه یه این رفتار نمره‌ی قبولی می‌دهد و جلوی اسممان یک علامت به علاوه می‌گذارد +
Read more
ای وای به یکباره کجا رفت دُلار یک پیک زد و توی فضا رفت دُلار در دست ِ حسن بود که شد پاره نَخش چون بادکنک ...
Media Removed
ای وای به یکباره کجا رفت دُلار یک پیک زد و توی فضا رفت دُلار در دست ِ حسن بود که شد پاره نَخش چون بادکنک توی هوا رفت دُلار گفتید به ما که می‌کِشیمَش به صَلیب عیسی شد و تا پیش خدا رفت دُلار در سال هزار و سیصد و پنجاه و _ شش-هفت، زمانی که رضا رفت، دُلار _ هر واحدش اندازه ی ده تومان بود سالِ نود و هفت ... ای وای به یکباره کجا رفت دُلار
یک پیک زد و توی فضا رفت دُلار

در دست ِ حسن بود که شد پاره نَخش
چون بادکنک توی هوا رفت دُلار

گفتید به ما که می‌کِشیمَش به صَلیب
عیسی شد و تا پیش خدا رفت دُلار

در سال هزار و سیصد و پنجاه و _
شش-هفت، زمانی که رضا رفت، دُلار _

هر واحدش اندازه ی ده تومان بود
سالِ نود و هفت بِ...گا رفت دُلار

نزدیک ِچهل سال به طول انجامید
تا شیش هزار پلّه را رفت دلار

تایش نزدیم و داخل جیب نرفت
لوله شد و در پاچه ی ما رفت دُلار

دیشب پدرم نرخِ شما را که شنید
سکته زد و بعدش به کُما رفت، دُلار!

می خواهی از این جهان چه دیگر آقا؟
دیگر عجله نکن، نیا، رفت دُلار

#محمود_برزین
Read more
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری ...
Media Removed
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش... تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود... خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش... طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود... یه روز از اتاق اومد بیرون ... بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد...
با هیچکی حرف نمیزد...
صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش...
تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود...
خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش...
طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود...
یه روز از اتاق اومد بیرون و دید مادرش جا نماز آورده که نماز بخونه...
کلی بهش خندید...
گفت مادر بعد یه عمر تازه یادت افتاده نماز بخونی...
تو هر وقت از خدا چیزی میخوای تازه یادت میفته نماز بخونی...
خونه و ماشین و زندگی همه چی داری دیگه چی میخوای...
خلاصه کلی بهش طعنه زد و تیکه انداخت....
مادر دلش شکست اما سکوت کرد...
دیگه نزدیکای صبح دخترک هنوز بیدار بود و داشت آهنگ گوش میداد و اشک میریخت
پاشد که بره یه لیوان آب بخوره...
دید مادر تو سجدست...
پیش خودش گفت نگاه کن این مادر ما رو چه جوّی گرفته پنج صبح بیدار شده داره نماز میخونه...
یکم که رفت جلوتر صدای زمزمه مادر رو شنید که داشت تو سجده اشک میریخت و با خدای خودش درد و دل میکرد...
آروم نشست پشت سر مادر تا حرفاشو گوش بده و تا ببینه مادر چی میخواد از خدا تا فردا حرفای مادر رو سوژه کنه...
مادر میگفت خدایا من هیچی تو این زندگی جز لبخند دخترم نمیخوام...خدایا تو رو به بزرگیت قسم حال دختر من خوب بشه دیگه هیچی ازت نمیخوام...غم و غصه های دخترم رو بنداز به جون من...خدایا حال دختر من خوب بشه من تا آخر عمرم نذر میکنم...
هی میگفت و هی اشک میریخت...
اشک تو چشمای دختر جمع شد و دلش ترکید...
رفت سرشو گذاشت کنار سر مادر و اونم سجده کرد و هی مادر میگفت خدایا هی دختر میگفت مادرم منو ببخش...
از فردای اون روز قسم خورد که تا وقتی زندست بخاطر هیچ احدالناسی بخاطر هیچ بی لیاقتی که از زندگیش رفت دیگه غصه نخوره که اینجوری دل مادر آتیش بگیره...
هوای مامانا رو داشته باشید...
اونا میبینن غصه های شما رو
به روتون نمیارن...
تو تنهاییاشون میبارن و پیر میشن...
حیفه...
حیفه...
به والله قسم حتی یک قطره اشک بخاطر کسی از چشمای مادر بیفته حیفه...
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #هوای_مادرهاتون_روداشته_باشید😢🙏
Read more
چهارشنبه ها در بی قانون قصه ی انار قسمت ششم: تلاش برای به دست آوردن یک لقمه نان _ هتل که رسیدیم تقریبا ...
Media Removed
چهارشنبه ها در بی قانون قصه ی انار قسمت ششم: تلاش برای به دست آوردن یک لقمه نان _ هتل که رسیدیم تقریبا همه نیمه بیهوش بودیم. راستش اصلا نفهمیدم چطور مسیر را آمدیم، کجا جا گرفتیم و کی خوابیدیم. ولی یادم هست که نزدیک غروب بپر که با ضعف و بی حالی شدیدی از خواب بیدار شدم. مامان روی تخت، بالای سرم نشسته ... چهارشنبه ها در بی قانون
قصه ی انار
قسمت ششم: تلاش برای به دست آوردن یک لقمه نان
_
هتل که رسیدیم تقریبا همه نیمه بیهوش بودیم. راستش اصلا نفهمیدم چطور مسیر را آمدیم، کجا جا گرفتیم و کی خوابیدیم. ولی یادم هست که نزدیک غروب بپر که با ضعف و بی حالی شدیدی از خواب بیدار شدم. مامان روی تخت، بالای سرم نشسته بود و داشت کتلت های توی کوله پشتی اش را با دقت از توی ظرف در می آورد و برایمان ساندویچ درست می کرد. خوردن ساندویچ کتلت توی سفر در خانواده ی ما یک سنت قدیمی بود که نسل اندر نسل جریان داشت. فرق هم نمی کرد این سفر پشت وانت تا اسفراین باشد یا بعد ازپرواز لوفتانزا به کانادا. با اینکه بوی مشميز کننده ی کتلت پیچش معده ام را شدیدتر می کرد ولی در آن شرایط چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد مامان نداشتم. لقمه را برداشتم و به برگه پیازی که از بغل ساندویچم زده بیرون نگاه بی میلی انداختم. این جور که معلوم بود بابا شامش را چندساعتی زودتر خورده بود و حالا داشت دور اتاق راه می رفت. راستش بابا خیلی ادم استرسی و درگیری نبود که اینجور حرکات عصبی از خودش نشان بدهد. پیش خودم گفتم لابد فشار اتفاق های این مدت خیلی بوده که طفلکی را به این روز در آورده. همان جور دراز کشیده کلی قربان صدقه اش رفتم و بهش افنخار کردم. اما هنوز حالت افتخارم در درونم شکل نگرفته بود که دیدم بابا عینهو شصت تیر از جلویم رد شد و به سمت دستشویی رفت و در را بسته و نبسته برایمان سمفونی پر وپیمانی را اجرا کرد. وسط کار هم با صدای بلند فریاد کشید:
نخورید اون کتلت های لامصب رو! مسمومه.
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. با این وضع دیگر باید می رفتیم ویک دل سیر غذای خارجی نوش جان می کردیم. یک همبرگر چندلایه با یک رویه ضخیم پنیر آب شده. درست مثل همان هایی که توی تبلیغ های خارجی گاز می زنند و داغ یک گازش را به دل بیننده می گذارند.
بابا که برگشت هنوز حال و احوال خوشی نداشت. لباس هایمان را عوض کردیم و به نزدیک ترین غذافروشی نزدیک هتل رفتیم. منوی روی میز پر بود از انواع و اقسام خوشمزه های وسوه انگیز. بابا گفت برای اینکه توی دردسر نیفتیم یکی از ساندویچ ها را انتخاب کنیم و همگی با هم همان یک مدل را بگیریم. با آنکه دلم آن دبل برگر با سیب زمینی و خیارشور و سس و پنیر و تخم مرغ اضافه را می خواست، ولی قبول کردم هماهنگ با بقیه غذایم را بخورم.
ادامه در کامنت اول..
Read more
نالد به حال زار من امشب سه‌تار من این مایه‌ی تسلی شب‌های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من ...
Media Removed
نالد به حال زار من امشب سه‌تار من این مایه‌ی تسلی شب‌های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشه‌ی غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و ناله‌ی سه‌تار شب تا سحر ترانه‌ی این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر، خنجر ... نالد به حال زار من امشب سه‌تار من این مایه‌ی تسلی شب‌های تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه‌ی غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله‌ی سه‌تار شب تا سحر ترانه‌ی این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر، خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلـــف تو با ما چنــین نبـــود ای مایه‌ی قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بی‌وفا روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود ســـیاه دلی وام میـــکنی خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمـــع فرومرد و همــچنان بیدار بود دیده‌ی شب‌زنده‌دار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمـــــر در شــرار محـــبت گداختـــم تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
من شهریار ملک سخن بودم و نبود جز گوهر سرشک در این شهریار من
Read more
Loading...
Load More