رفت به طرف

Loading...


Unique profiles
92
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Bandar-E Genaveh, Bushehr, Iran, Zanjan, Iran, جنة الله في الارض كربلاء
Average media age
776.3 days
to ratio
3.8
. #ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است: من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر ...
Media Removed
. #ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است: من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر #اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، #ایران زمین می خورد… اما در #مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم. . حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون #غذا بدون #لباس… از ... .
#ستارخان، سردار #مقاومت #آذربایجان و جنبش #مشروطیت نوشته است:
من هیچ وقت #گریه نمی کردم چون اگر #اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، #ایران زمین می خورد…
اما در #مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشک ریختم.
.
حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم…
بدون #غذا
بدون #لباس…
از قرارگاه اومدم بیرون …
چشمم به یک #زن افتاد با یه بچه تو بغلش
دیدم که بچه از بغل #مادر ش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف  و بوته علف…
علف رو از ریشه درآورد و از شدت #گرسنگی شروع کرد #خاک ریشه ها رو خوردن…
با خودم گفتم الان مادر اون #بچه به من #فحش می ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته…
اما مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم…
#خاک_میخوریم_اما_خاک_نمیدهیم…
اونجا بود که اشکم دراومد.
.
منبع: #کتاب گلچین خاطرات ستارخان
.
.
درود بر مادرانی که بخاطر نان و بخاطر #آزادی های وهمی فرزندانشان را #حقیر و #ترسو بار نمی آورند ✊
.
درود بر مادران عزتمند و قوی که #شیرمرد تربیت میکنند ✊
.
درود بر مادران شهدا که به فرزندانشان آموختند جان بدهند اما نگذارند به اسلام آسیبی برسد ✊
.
.
#سالروز_اجرای_قرارداد_ننگین_برجام
#برجام_دوساله_شد 😐
مقاومت! #روحانی #برجام #درخت_برجام
Read more
Loading...
📿 یا رب چه محشری است در این آخرالزمان شد قامت جمیع خلایق ز غم کمان می بارد از چهار طرف غم ز آسمان یک ...
Media Removed
📿 یا رب چه محشری است در این آخرالزمان شد قامت جمیع خلایق ز غم کمان می بارد از چهار طرف غم ز آسمان یک سمت ضعف مذهب و یک سمت قحط نان عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان مولا لک الفداء لک الغوث الامان یا صاحب الولایه دل خلق آب شد عصمت به باد رفت ولایت خراب شد از قاف تا به قاف پر از انقلاب شد از شرق تا به غرب جگرها ... 📿
یا رب چه محشری است در این آخرالزمان
شد قامت جمیع خلایق ز غم کمان
می بارد از چهار طرف غم ز آسمان
یک سمت ضعف مذهب و یک سمت قحط نان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
یا صاحب الولایه دل خلق آب شد
عصمت به باد رفت ولایت خراب شد
از قاف تا به قاف پر از انقلاب شد
از شرق تا به غرب جگرها کباب شد
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
از سختی زمانه گروهی گدا شدند
بعضی ز نان تلخ به دق مبتلا شدند
یک فرقه در به در ز خیال وبا شدند
مجموع کاینات دچار بلا شدند
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
بر باد رفت مذهب و دین وامصیبتا
افسانه گشت شرع مبین وامصیبتا
بگرفته کفر روی زمین وامصیبتا
کی بود حال خلق چنین وامصیبتا
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
پیران سالخورده جوانان تیره بخت
هرگز ندیده اند چنین سالهای سخت
دلها شد از گرانی امسال لخت لخت
بعضی به فکر نان و گروهی به فکر رخت
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
از هیچ سمت راهنمایی نمی رسد
کوریم و عاجزیم و عصایی نمی رسد
آماده ایم جمله بلایی نمی رسد
هر چند عرض بنده به جایی نمی رسد
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
زخم دل فلک زده مرهم پذیر نیست
در فکر ما کسی ز امیر و وزیر نیست
یک تن ز اغنیا به خیال فقیر نیست
افتاده ایم هیچ کسی دست گیر نیست
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
شاطر عبث عبث به کسی نان نمی دهد
قصاب گوشت شیشک لرزان نمی دهد
عطار قند و چای به میزان نمی دهد
بقال روغن و کره ارزان نمی دهد
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
از یاد رفت رسم قوانین انبیا
پامال گشت مصحف و آیات کبریا
رفتند زیر خاک بزرگان و اولیا
منسوخ شد سخاوت و معدوم شد حیا
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مولا لک الفداء لک الغوث الامان
کو یک نفر که یاری دین خدا کند
فکری به حال ملت زار گدا کند
و الخ...
#نسیم_شمال

میوه فروشِ اول ناله کرد که موز ندارم. از بس گران شده برای چه کسی بیارم؟ و یک ربع ساعت زارید.
میوه فروشِ دوم هشت دانه موز را با این فاکتور به من داد.
چند ماه پیش قیمت هر کیلو موز برابر یک دانه‌‌اش در این ایام بود.
متن کامل شعر در کانال بنده.
Read more
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر ...
Media Removed
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل! مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم. قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه. همینطوری مشغول تماشای ... 84:
کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم.
پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل!
مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم.
قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه.
همینطوری مشغول تماشای ویترین بودم که چشمم به یه جفت کفش بچگونه ی گوگولی افتاد.
خیلی کوچیک بود ینی توش دوتا انگشت دستم میرفت فقط! دخترونه هم بود روش گل های خیلی ریز صورتی روشن و تیره داشت. اینقد بامزه و خوشگل بود میخواستم بخورمش :|
کم مونده بود برم توی شیشه که با شنیدن صدای آشنایی آهی کشیدم و برگشتم طرفش.
نایل با خنده گفت: اندازت نمیشه ها!
برگشتم طرف ویترین و چیزی نگفتم. درواقع حرفی نداشتم.
باز ذل زدم به کفشا تا اینکه یهو از دهنم پرید: میخوامش!
کاملا مثل بچه ها کوچولوها کف دوتا دستامو چسبونده بودم و به شیشه ی ویتریون و دلم اونو میخواست! اصلنم نمیدونستم واسه چی! نه بچه دارم نه بچه ای اصن تو یه دوستا و فامیلا هست فقط میخواستمش!
دیدم صداش در نمیاد برگشتم سمتش.
با تعجب بهم خیره شده بود.
-ها چیه؟ خب میخوامش دیگه و میخرمش!
خواستم برم تو که هری اومد و زد به پشت نایل و گفت: بیا بریم این مغازه که پیدا کردیم میخوایم لباس های ست بگیریم برای مراسم بعدی حالا هر چی بود. هی رکسی تو هم بیا نظر بده!
سرمو تکون دادم و هری رفت یکم اونور تو یه مغازه لباس مردونه و پشت سرشم لویی رفت تو.
نایل که عین برج زهرمار وایساده بود اونجا خودم رفتم تو. یه جفت کفش کوچیکه دیگه میذارمش تو قفسه ای چیزی! (زده به سرش:|)
رفتم تو و سلام دادم ولی هیشکی جواب نداد! ای بابا!
یهو صدای باز شدن در اومد که برگشتم دیدم نایله.
برگشتم طرف پیشخوان و نگاهی به اون پشت انداختم و داد زدم: سلام!!
بعد از چند ثانیه صدای پیرزنی از اتاقک بالا اومد: الان میام! یکم صبر کن دخترجون!
خیلی آروم از پله ها پایین اومد همونطور که غر غر میکرد رفت طرف پیشخوان و عینکشو از زیر میز در اورد و زد به چشماش و رو به من گفت: چیزی میخوای؟
لبخندی زدم و گفتم: بله! اون جفت کفش عروسکی رو میخوام که توی ویترین دارین.
پشتش رو کرد به طرفم و تو یه قفسه پر از جعبه دنبال چیزی گشت.
با غر گفت: من خیلی به جای وسایل عادت نکردم، راستش مغازه مال دخترمه امروز نتونست بیاد منو فرستاد.
بعد از چند ثانیه گشتن برگشت و گفت: نمیدونم کجاست!
کامنت:
Read more
اَصبَحتُ زایراً لَکَ یا شحنة النجف بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف تو قبله دعایی و اهل نیاز را روی امید ...
Media Removed
اَصبَحتُ زایراً لَکَ یا شحنة النجف بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف تو قبله دعایی و اهل نیاز را روی امید سوی تو باشد ز هر طرف می بوسم آستانه قصر جلال تو در دیده اشک عذر ز تقصیر ما سلف گر پرده های چشم مرصّع به گوهرم فرش حریم قبر تو گردد زهی شرف خوشحالم از تلاقی خدام روضه ات باشد کنم تلافی عمری که شد تلف ... اَصبَحتُ زایراً لَکَ یا شحنة النجف
بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف
تو قبله دعایی و اهل نیاز را
روی امید سوی تو باشد ز هر طرف
می بوسم آستانه قصر جلال تو
در دیده اشک عذر ز تقصیر ما سلف
گر پرده های چشم مرصّع به گوهرم
فرش حریم قبر تو گردد زهی شرف
خوشحالم از تلاقی خدام روضه ات
باشد کنم تلافی عمری که شد تلف
رو کرده ام زجمله اکناف سوی تو
تا گِریم ز حادثه دهر در کنف
دارم توقع این که مِثال رجای من
یابد ز کلک فضل تو توقیع لا تَخَف
مه به کَلَف ندیده کسی وین عجب که هست
خورشیدوار ماه جمال تو به کلف
بر روی عارفان ز تو مفتوح گشته است
ابواب کنت کنز به مفتاح من عرف
خصم تو سوخت در تب تبت چو بو لهب
نادیده از زبانه قهرت هنوز تف
نسبت کنندگان کف جود ترا به بحر
از بحر جود تو نشناسند غیر کف
رفت از جهان کسی که نه پی بر پی تو رفت
لب پر نفیر یا اسفا دل پر از اسف
جنسیت است عشق و موالات را سبب
حاشا که جنس گوهر رخشان بود خزف
بر کشف سِرّ لَو کشف آن را کجاست دست
کز پوست پا برون ننهادست چون کشف
گردی به دیده رفت و به جَیب صبا نهفت
اهدی اِلی الاحبة اشرف التحف
عیدتون مبارک عزیزان
التماس دعا
گروه مدیریت صفحه دانشگاه تهران
Read more
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد. اما قبلش، باید ...
Media Removed
توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد. اما قبلش، باید خودش را خوب به خدا معرفی کند. تاکید کرده بود که نوشتن آرزوها، فرشته ها را به تکاپو می‌اندازد تا برآورده‌اش کنند. همان موقع، کتاب را انداختم کنار، سررسیدم را باز کردم و نوشتم: خدای مهربان. این لیست ... توی کتابی که عیدی گرفته بودم خواندم آدم برای رسیدن به آرزوهایش باید آن‌ها را بنویسد.
اما قبلش، باید خودش را خوب به خدا معرفی کند.
تاکید کرده بود که نوشتن آرزوها، فرشته ها را به تکاپو می‌اندازد تا برآورده‌اش کنند.
همان موقع، کتاب را انداختم کنار، سررسیدم را باز کردم و نوشتم: خدای مهربان. این لیست آرزوهای مرتضی است.
من همان بچه ای هستم که در هفت سالگی مامان پروانه اش را بردی پیش خودت. به نفع جفت‌مان است، آرزوهایم را براورده کنی.
اول: یک خانه بزرگ می‌خواهم. بعد توضیح دادم که باید آجرهای مرمری داشته باشد و نوشتم که توالت و حمام و آشپزخانه را داخل خانه بساز و مثل خانه خودمان نباشد.

دوم: صد میلیون تومان پول می‌خواهم. بابا می‌گفت «من صد میلیون داشته باشم می‌ذارم بانک، مثل پادشاها زندگی می‌کنم. هی بخاطرِ ده تا یه تومنی با مسافرا دعوا نمی کنم که تهش بگن حرومت باشه.» سوم: ماشین آخرین سیستم که جلویش، پر از دکمه باشد و لازم نباشد مثل تاکسی بابا هر چند کیلومتر یک‌بار، پیاده شویم و توی رادیاتش آب بریزیم.
بعد چند تا آرزوی دیگر را هم نوشتم و سر رسید را جایی قایم کردم که خودم هم یادم رفت.
چند سال بعد، موقع اسباب کشی، وقتی سررسید را دوباره پیدا کردم با خودم گفتم لابد خدا من را یادش رفته، شاید هم دست خطم بد بوده.
یا اصلا نباید به فارسی می نوشتم. تا مدت‌ها، آرزوهایم را جورهای مختلفی می‌گفتم و به روش‌های دیگری خودم را به خدا می‌شناساندم.
بعدها، وقتی اولین حقوقم را گرفتم، وقتی اولین ماشین دست دومم را خریدم، وقتی نخستین خانه زندگی‌ام را اجاره کردم فهمیدم که هیچ آرزویی – نوشته شده توی سررسید یا خواسته شده به وقت فوت کردن شمع کیک تولد، زمان حول حالنای تحویل سال نو یا حتا موقع شهاب بارانِ آسمانِ پرستاره- بدون تلاش برآورده نمی شود.
امسال که دوباره آرزوهایم را می‌نویسم، آخرش از طرف خدا، زیر برگه را امضا خواهم کرد و به خودم خواهم نوشت «اقدامات مقتضی را به عمل آورید.» امیدوارم در سال جدید، مُهر خدا پای همه تصمیمات زندگی‌تان باشد.
سبزه آرزوهایتان، گره نخورد و ماهی قرمزِ دوست داشتن تان، همیشه و همیشه زنده بماند. #مرتضی_برزگر
Read more
 #شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که ...
Media Removed
#شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که در عملیات رمضان به درجه رفیع #شهادت نائل شد. #شهید_علی_نبی_پور فعالیت خبرنگاری خود را از1360 آغاز کرد و در این راه تلاش و کوشش فراوانی را در این راه مقدس به کشور عرضه داشت. این شهید بزرگوار در سنین ... #شهید نبی پور متولد سال 1339 در #تبریز از نخستین شهدای #خبرنگار کشورمان در دوران جنگ تحمیلی است که در عملیات رمضان به درجه رفیع #شهادت نائل شد.

#شهید_علی_نبی_پور فعالیت خبرنگاری خود را از1360 آغاز کرد و در این راه تلاش و کوشش فراوانی را در این راه مقدس به کشور عرضه داشت. این شهید بزرگوار در سنین جوانی از طرف دکتر کمال خرازی(مدیرعامل وقت #ایرنا) به سمت سرپرستی واحد #خبرگزاری #جمهوری_اسلامی_ایران در #یاسوج منسوب شد.

حاج حسین نبی پور در تشریح روز شهادت پسرش گفت: شبی که عملیات رمضان اتفاق افتاد، شهادت علی را احساس کردم و بسیار گریه کردم. آن شب #امام_خمینی(ره) به خوابم آمد و خبر شهادت پسرم را به من داد. فردای آن روز یک سرباز با مافوقش آمدند و خبر شهادت علی را به من دادند.

گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سر نگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
راه بنمایدت که چون باید رفت... پ ن. عکس مربوط به شهید بزرگوار علی صلواتی
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f49d"></span> #قهرمان ماجرای ما، #ادواردو_آنیلی (تنها پسر و وارث مولتی میلیاردر مشهور ایتالیایی سناتور جووانی ...
Media Removed
#قهرمان ماجرای ما، #ادواردو_آنیلی (تنها پسر و وارث مولتی میلیاردر مشهور ایتالیایی سناتور جووانی آنیلی که مادرش یک پرنسس یهودی و پدرش ثروتمندترین مرد آن کشور بود) ، افکار متفاوتی با خانواده خود داشت! او باتمام وجود به دنبال #حقیقت عالم میگشت... و بالاخره یک روز آن را در #کتابخانه #دانشگاه ... 💝 #قهرمان ماجرای ما،
#ادواردو_آنیلی (تنها پسر و وارث مولتی میلیاردر مشهور ایتالیایی سناتور جووانی آنیلی که مادرش یک پرنسس یهودی و پدرش ثروتمندترین مرد آن کشور بود) ،
افکار متفاوتی با خانواده خود داشت!
او باتمام وجود به دنبال #حقیقت عالم میگشت...
و بالاخره یک روز آن را در #کتابخانه #دانشگاه پیدا کرد!! :
.
ادواردو دانشجوی دکترای فلسفه ادیان در دانشگاه پرینستون نیویورک بود. او انجیل و تورات را خوانده بود، اما قانع نشده بود.
در 20 سالگی برحسب اتفاق در کتابخانه دانشگاه چشمش به #قرآن افتاده و چند آیه از آن را می‎خواند و احساس می‎کند این نمی‎تواند کلام بشر باشد!
قرآن را کامل می‎خواند وقاطعانه تصمیم می‎گیرد مسلمان شود؛ بدون این‎که نیاز به مشورت با کسی را احساس کند!!…
.
هرچه بیشتر درباره اسلام #مطالعه میکرد، بیشتر بر عمق وجودش اثرمیگذاشت...
.
💖آنجا که پیامبرش گفت:🔶«اگر خورشید را دردست راست و ماه را در دست چپم بگذارید، از #دین خود برنمیگردم!» را با تمام وجود درک کرد....
او #شیعه شد!
شیعه مولایی که فرمود 🔶تمام دنیاى شما درنزد من خوارتر است از آب بینی بزغاله! ( #نهج_البلاغه ، خطبه 3، ص 270) ، 🔶به خدا سوگند این دنیاى شما در چشم من خوارتر (و بى ارزش‏تر) از استخوان بى گوشت خوکى است که در دست بیمارى جذامى باشد!(حکمت 234 ) ، 🔶همانا این دنیاى شما نزد من خوارتر و پست‏تر است از برگى که در دهان ملخى باشد که آن را میجود!!(خطبه 224 )
و...
.
اوبعد از مسلمان شدن از طرف خانواده طرد شد و پسری که پدرش صاحب چندین کارخانه بزرگ اتومبیل سازی جهان بود( #فیات #فراری #لامبورگینی #مازراتی و...) برای رفت و آمدش حتی کرایه تاکسی هم نداشت!!...
.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد و او از طرف خانواده ،
مجبور به #انتخاب شد
نه فقط انتخاب بین #ثروت و عقیده
بلکه انتخاب بین زنده ماندن و عقیده!!....
.
اوتوانسته بود به آنچنان حقیقتی دست یابد که در این راه حتی حاضر به تقیه نشده و پس از تحمل رنج های فراوان(سه بار بستری شدن در تیمارستان مولتی میلیاردرها برای شستشوی مغزی،  #تحریم شدید اقتصادی وتهمت های گوناگون) ، سرانجام توسط یهودیانی که چشم به اموال خاندان آنیلی داشتند و از طرف دیگر #مسلمان و شیعه شدن «تنهاوارث» این خانواده داغی گران بر سینه شان گذاشته بود ، با توطئه ای در 15نوامبر2000 و در سانسور و بایکوت کامل خبری ، غریبانه و مظلومانه به #شهادت رسید و دفن شد؛
ولی برخلاف میل وتصوردشمنانش نام وآوازه اوجهانی شد...
.‌ #شیعه_واقعی
❤️ #شهید_ادواردو_آنیلی
#edoardo_agnelli
#یا_علی
#در_امتداد_غدیر
#باولایت_تاشهادت
.
Read more
• ‎همه ش با خودم فكر مي كنم اون موقع ها كه خريد آنلاين وجود نداشت، ماهايي كه انقدر درگير كاريم، چجوري ...
Media Removed
• ‎همه ش با خودم فكر مي كنم اون موقع ها كه خريد آنلاين وجود نداشت، ماهايي كه انقدر درگير كاريم، چجوري وسط شلوغياي كار و زندگي و ترافيك خيابونا وقت مي كرديم خريدامونو انجام بديم... خبر خوب براي شماهايي كه مثه من از خريد آنلاين لذت مي برين، باميلو يه جشنواره داره با يه سري جايزه هاي هيجان انگيز، كه تا ...
‎همه ش با خودم فكر مي كنم اون موقع ها كه خريد آنلاين وجود نداشت، ماهايي كه انقدر درگير كاريم، چجوري وسط شلوغياي كار و زندگي و ترافيك خيابونا وقت مي كرديم خريدامونو انجام بديم...
خبر خوب براي شماهايي كه مثه من از خريد آنلاين لذت مي برين، باميلو يه جشنواره داره با يه سري جايزه هاي هيجان انگيز، كه تا ٣١شهريور وقت دارين اپليكيشن #باميلو رو دانلود كنين و با هر خريد امتياز بگيرين.
جايزه هاي جشنواره ي #يك_سال_زندگي_رايگان هم اينا هست:
‎رفت و آمد رايگان: ٢.٤ميليون شارژ هديه از طرف اسنپ به مدت ١سال
‎غذاي رايگان: ٣.٦ميليون شارژ هديه از طرف اسنپ فود به مدت ١سال
‎سفر رايگان: ٢ميليون هديه براي تدارك يك سفر جذاب از طرف اسنپ تريپ
‎مكالمه و اينترنت رايگان: پكيج ١سال مكالمه و اينترنت رايگان از طرف ايرانسل به مدت ١سال
‎خريد رايگان: ٦ميليون تومان كد هديه ي باميلو به مدت ١سال
‎خدمات رايگان: ١.٨ ميليون شارژ هديه به مدت ١سال خدمات آنلاين از طرق كبال ‎براي اطلاعات بيشتر هم پيج باميلو رو چك كنين
@bamilocom
#باميلواپ
#ad
Read more
Loading...
 #ezsuggestion . دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، ...
Media Removed
#ezsuggestion . دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، واسه رنگا، واسه آبی و زرد و نارنجی و سفید، واسه چیزایی که قبلا مثل آب خوردن بود الان به همون راحتی نیست، یوقتایی، یه بهونه هایی لازمه تا بشه یه گریزی زد، به اون روزا، حتی مرور خاطراتشونم غنیمته تو این ... #ezsuggestion
.
دلم تنگ شده راستش خیلی خیلی برای عکاسی، سفر، دوستای جدید، و اتفاقای هیجان انگیز، واسه رنگا، واسه آبی و زرد و نارنجی و سفید، واسه چیزایی که قبلا مثل آب خوردن بود الان به همون راحتی نیست، یوقتایی، یه بهونه هایی لازمه تا بشه یه گریزی زد، به اون روزا، حتی مرور خاطراتشونم غنیمته تو این روزای خاکستری!
مرسی از بامیلو که عکاسی براش بهونه ای شد برای مرور این خاطرات!
.
دوستان بامیلو یکی از خفن ترین مسابقه هایی که تا الان دیدیمو برگزار کرده، ( #جدی ) که من خودمم مشتاق شدم که توش شرکت کنم:
"یک سال زندکی رایگان!" 1 تا 20 شهریور
- اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن
- هر چیزی نیاز داری رو پیدا کن و به راحتی خرید کن
- با هر خرید امتیاز بگیر و یک سال زندگی رایگان برنده شو

با شرکت تو این جشنواره 20 نفر شانس برنده شدن جوایز زیر به مدت یک سال خواهند داشت:
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ
- مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال • جوایز و شارژهای هدیه به صورت ماهیانه برای برنده های خوش شانس ارسال می شود.
نحوه کسب امتیاز:
دانلود اپلیکیشن بامیلو : 1 امتیاز
هر 50 هزار تومان خرید از اپلیکیشن بامیلو : 5 امتیاز
#یک_سال_زندگی_رایگان
#بامیلو
@bamilocom
Read more
"آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای ... "آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید
عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای تلخ در سپیده دم به انتظار نشسته بود. مردم خواب بودند. سرمای زمستان کویر استخوان سوز است. کرسی و چراغ‌‌های نفتی اهل خانه را گرم می‌کنند.
شهر خواب بود که زلزله به سراغش آمد. مردم در پایین دست و « #ارگ » در بالای شهر . خشت‌های «ارگ» خاطره تجاوز «آقا محمدخان» را با خود دارند. نخل‌ها تازه کمر از زیر بار خرما راست کرده‌اند. قنات‌‌های «باغ‌شهر» تاریخی بم انگار زودتر خبردار شده‌اند. زمین نقشه‌ی شومی در سر دارد. عقربه‌ها «شش» نشده ایستادند. «سه ربع ساعت از پنج سحر می‌رفت.» بسطامی اما آ‌ن‌طرف‌تر خواب است. « #گلپونه‌‌ها » سحر شده بیدار نمی‌شوند.«غریو اشتران در حفره‌های مرگ کف می‌ریخت» زمین دیگر جای امنی نبود. داشت می‌جنبید. سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. آسمان به زمین دوخته شده بود. ثانیه‌ها به قدر یک عمر طولانی ‌شده بودند. تمام نمی‌شد. جیغ بود، خاک بود و سیاهی. چشم چشم را نمی‌دید. کسی نمی‌دانست چه شده است. خورشید تاب دیدن «بم» را نداشت و پشت کوه گریه می‌کرد. صدای « #بسطامی » در حنجره‌اش خشکید. خشت به خشت «ارگ» متلاشی شد. کمر نخلستان‌های بم شکست. آب از قنات افتاد. از باغ‌شهر خبری نبود. نیمی از شهر قصد بیدار شدن نداشتند. « غلامان در میان کوچه‌های وهم میمردن». زمین مردم را تا جرعه آخر نوشید.
راههای تماس مسدود شده بود. صدای فرماندار از بی‌سیم شنیده می‌شد که با صدا زدن استاندار کرمان می‌گفت:«الله‌اکبر، الله‌اکبر. آقای‌کریمی بم ویران شد. وای وای یاالله یا رسول‌الله. در جغرافیای کشور چیزی به نام بم وجود نداره. آقای کریمی همه دستگاههای اجرایی رو به سمت بم گسیل کنید. صدای من رو از یک تل خاک می‌شنوید. بم ویران شد.»
خبرنگار بودم. بخشی از خانواده‌ام «بم» زندگی‌می‌کردند. راه ۹۰ دقیقه‌ای از کرمان تا بم حدود شش ساعت طول کشید. جاده آسفالت برای انتقال مصدومان به شهر‌های اطراف استفاده می‌شد. مسیر خاکی هم ناهموار . شهر میان گرد، غبار و شیون دفن شده بود. پیدا کردن کوچه و خیابان‌ها دشوار بود. بازماندگان مشغول نجات مردم زیر آوار بودند. قدم به قدم آدم‌ها را می‌دیدی که با هر چه دم دست داشتند، زمین را می‌کندند. زنی گوش‌اش را به زمین چسپانده بود تا صدای عزیزش ... ادامه در اولین کامنت👇🏻
Read more
<span class="emoji emoji1f535"></span> اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!! <span class="emoji emoji1f53a"></span>روزی روزگاری در روستایی در هند ارباب پولداری به روستایی ...
Media Removed
اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!! روزی روزگاری در روستایی در هند ارباب پولداری به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. ارباب هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ ... 🔵 اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!! 🔺روزی روزگاری در روستایی در هند ارباب پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
ارباب هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر ارباب زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار ارباب ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد. در نبود ارباب شاگرد به روستایی ها گفت: این همه میمون در
قفس وجود دارد! من آنها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت ارباب آنها را به 70 دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده
بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند.
البته از آن به بعد دیگر کسی نه ارباب را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون ... _____
البته این داستان هیچ ربطی به داستان بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و دلار و این
جور چیزها ندارد!!😐
Read more
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه ...
Media Removed
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد ... .
اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد شده؟» گفتم: «یه چیز دیگه می‌خواستم بگم». گفت: «چی؟» هر چه فکر کردم یادم نیامد. از شما چه پنهان حتی نمی‌دانستم آن زن کیست. تا آنجا که یادم می‌آمد هنوز ازدواج نکرده بودم. زن جیغ می‌زد: «نکبتِ بی‌لیاقت! رنگ به این خوبی کجاش بده؟» به هر صورت آن شب دعوای سختی کردم. با زنی که نمی‌دانستم کیست و بر سر موضوعی که نمی‌دانستم چیست. احساس می‌کردم دارد زلزله می‌آید.
.
ساعتی بعد در خیابان پیپ می‌کشیدم و بی‌هدف قدم می‌زدم. مردی که بارانی بلندی پوشیده بود، با قدم‌های تند خودش را به من رساند و گفت: «برنامه امشب اینه که اول یه کم قدم بزنم، بعد برم سینما یه فیلم خوب ببینم، بعد یه نفر رو بکشم و آخر شب هم یه فلافل دو نون بزنم، برم خونه بخوابم». آب دهانم را قورت دادم. کمی سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. گفت: «پیپت رو بده یه پک بزنیم». بهش دادم، زد. گفت: «می‌خوای من رو لو بدی؟» گفتم: «نه به جان مادرم». داد زد: «مطمئنم که من رو لو میدی». پیپ را بردم نزدیک دهانش، گفتم: «بزن آروم شی». گفت: «بده جد و آبادت بزنه. چرا می‌خوای منو لو بدی؟» با ترس گفتم: «کی خواست لوت بده؟!» گفت: «از چشم‌هات معلومه می‌خوای لو بدی». گفتم: «اصلا غلط کردی به من گفتی روانی!». دستش را داخل جیب بارانی‌اش برد و چاقوی تیزی بیرون کشید. مثل سگ فرار کردم. مثل سگ دنبالم می‌دوید. احساس کردم دارد زلزله می‌آید.به کوچه بن‌بستی رسیدم. همه جا تاریک بود. از دیوار بالا رفتم. دیوار عجیبی بود این طرف حدود دومتر با زمین فاصله داشت، آن طرف ته نداشت. از آن طرف که ته نداشت آویزان شده بودم. در فاصله یک متری‌ام مردی از همان دیوار آویزان بود. گفتم: «تو رو خدا نمی‌دونی چه جوری میشه رفت پایین؟» گفت: «این وضعیتی که توش هستیم من رو یاد یه داستان میندازه که شخصیت‌های داستان دقیقا تو همین وضعیت بودن». امیدوارم شدم. گفتم: «خب؟ آخرش چی شد؟ چه کار کردن؟ نجات پیدا کردن؟». گفت: «نه. همه‌شون مردن بدبخت‌ها». احساس کردم دارد زلزله می‌آید.مرد بارانی‌پوش از آن طرف دیوار بالا آمد. روی دیوار ایستاد و زل زد به تخم چشم‌هایم. گفتم: «بدم بزنی آروم شی؟»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Loading...
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ...
Media Removed
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن ... انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن تو گرگ و میش صبح رفتم سمت مزرعه و گاوداری برا دوشیدن شیر گاوها،
ساعت حدود هشت صبح کارام تو دامداری تموم شد و اومدم سمت خونه،خانم بچها هنوز خواب بودن، سریع صبحانه رو اماده کردم و جلدی برگشتم سمت مزرعه برنج برا برداشت شالی، دیدم هنوز کمباین پسر عمم نیومده، تراکتور رو استارت زدم و زمین لخت کنار شالیزار رو شخم و دیکس و اماده کردم و رفتم طرف حوض کنار کلبه چوبی پدر و کیسه ذرتی که دیروز انداخته بودم تو اب تا نم بکشه رو ورداشتم و بزر ذرت رو پاچیدم و بعد با تراکتور کردمشون زیر خاک، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم از دور تراکتور و کمباین و پسر عمه و کارگراش از راه رسیدن،
بعد چند ساعت کوبیدن شالی با کمباین( تو این سه ساعتم یک تریلی تراکتور علوفه و علف هرز با داس برا تغذیه گاوها تو گوشه کنار باغ با دست تراشیدم) سریعا من و پسر عمو تراکتور و برداشتم و زمین تازه لخت شده از شالی رو دوباره اماده نشای دوباره کردیم تا ساعت چهار بعداظهر که دوباره برگشتم سر گاوداری برا دوشیدن گاوها، یه گوساله اسهال داشت یک ساعت طول کشید تا سرم و امپولش رو بزنیم، دیگه هوا تاریک شده بود، رفتم به سگها غذا بدم که دیدم یخچال غذاشون از جیب مبارک منم خالی تره!
با ماشین رفتم چند تا روستا اون طرف تر و براشون غدا خریدم و اوردم دادم بهشون که دیدم یکی از ماده سگها از قفسش بیرون پریده و در رفته، کلی دنبالش گشتم اما پیداش نکردم،
دیگه حالم داشت از خستگی خراب میشد، با موتور چراغ روشن نفهمیدم چطور رسیدم خونه، تا اومدم تو حیاط که برم دوش بگیرم و بدونه شام فقط تخت بگیرم بخوابم دختر کوچولوم #نیلوفر پرید تو بغلم و شروع کرد بوسیدنم و تبریک روز #تولد م !!! اصلا به کل یادم رفته بود!؟! بعد یه دوش گرفتن پرید تو حمام و منو به زور کشوند خونه پدر تا شام رو با خانواده و دور هم بخوریم، بعدشم رفت تو اشپز خونه و هفت هشتا کیک یزدی که امروز تو راه کلاس قرانش با پول تو جیبی که مادرش بهش داده بود خریده بود رو اورد با یک چوب کبریت روش تا سال روزه تولدم رو جشن بگیریم،
درسته امشب فقیرانه ترین جشن تولدی بود که تا بحال تو کل عمرم دیده بودم!؟! اما این بهترین جشن تولد زندگیم بود، در کنار خانوادم،
خدا ره شکر
Read more
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته ...
Media Removed
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد. ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. يکی دو بار از پچ ... پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد.
ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.
يکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکی سر و سری پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشمهای گريان ديدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذيی پاک می کرد.
اين اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخری ها اتفاق عجيب غريبی افتاد. صبح ها آقايی ،پری را می رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمين راه نمی رود.
با اينکه بايگانی کار زيادی نداشت اما پری دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف می رفت، سر ميز دوستانش می ايستاد و اغلب اين جمله را می شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامی داشت يا اثر نيروبخشی روی ديگران می گذاشت.

اين روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سايه ملايمی روی پلک هايش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دير چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشيد.
سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حيا سراغ پری را می گرفت.

همه انگار در اين شادی رابطه با آنها شريکند. منشی شرکت می گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پری الان مياد، اتاق آقای رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشيده و موهايی بين بور و خرمايي روی صندلی می نشست و به کسي نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمين تا پری بيايد. وقتی پری از اتاق رئيس می آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتی وصف ناپذير می گفت؛ «خوبي الان ميام.» می رفت و کيفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بيرون.

اين حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به ميان می آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستانی عروسی در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتی رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبی در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری 👇🏼👇🏼👇🏼مابقي در كامنت👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
Read more
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه ...
Media Removed
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟ چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟ اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟ انگار سازنده تلگرام میدانست قرار است سالها بعد، روزی یک غریبه ... روزی باید تمام شود
این مجازی بودن هایمان !
چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟
چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟
چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟
اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟
انگار سازنده تلگرام میدانست
قرار است سالها بعد،
روزی یک غریبه یِ فراموش شده
از طریقِ آی دی دوباره بیاید
پیدایت کند
و از نو دوباره شکستن را امتحان کنی !
انگار این سازنده بد بخت کلِ عقده هایش را گذاشت
برایِ نسل هایِ دور ..
گذاشت برایِ فاصله گرفتن هایِ مان !
گذاشت برایِ دروغ هایمان ،
اِدیت را به آن اضافه کرد !
گذاشت برایِ پنهان شدن هایِ مان (لست سین ریسنتلی) را اضافه کرد ...
گذاشت ...
روزی باید رفت !
باید از اینستاگرام،
تلگرام،
فِیسبوک یا حتی واتساپ هم برایِ همیشه خداحافظی کرد
روزی باید زندگی ات را برداری
دِلَت را به دریا بزنی
و با همان نوکیایِ ساده شروع به زندگی کنی !
لعنتی !
انگار همین یک اپیلکشن ساده میدانست قرار است تظاهر به دوست داشتن کنیم و
قلبِ آبی را به آن اضافه کرد !
انگار حرف هایِ ما را از قبل زده بود
که وقتی دلش گرفت
یا دیگر از طرف خسته شد:
Last seen a long time a go
را بالایِ پُروفایلِ دیگری بِبینیم !
اگر سازنده یِ بیچاره میدانست
کسی که فقط با عکس هایِ او زندگی میکند
چه دردی میکشد
وقتی آن 6 کلمه ای ساده یِ باور نکردنی را میبیند
روزی چند بار میمیرد
خودش شروع میکرد
به آپدِیتِ دوباره یِ تلگرام !
یا اصلاً شاید دیگر .. انگار باید رفت ..
جایی که نه گوشی آنتِن دهد ،
نه خبری از وای فای یا فعال کردنِ موبایل دِیتا باشد ! :) 🙂

#ReDesingn
#حانیه_صادقی
Read more
Loading...
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت سوم اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار ...
Media Removed
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت سوم اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار گذاشت فردا #صبح شد، يك ساعت دو ساعت سه ساعت هى بشينى و هى نياد. هى فكر كنى نكنه گفته پس فردا صبح يا هفته ى ديگه؟ بلند بشى بعد شيش ساعت راهتو كج كنى كتابخونه كه نكنه داره دنبال #معجزه بين كتابا و ديوارا ... 1️⃣4️⃣
-زمزمه هاى بيدارى، پرستار-
قسمت سوم
اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك بلوار قرار گذاشت
فردا #صبح شد، يك ساعت دو ساعت سه ساعت هى بشينى و هى نياد. هى فكر كنى نكنه گفته پس فردا صبح يا هفته ى ديگه؟
بلند بشى بعد شيش ساعت راهتو كج كنى كتابخونه كه نكنه داره دنبال #معجزه بين كتابا و ديوارا گير كرده باشه
يك هفته، دو هفته، پونزده، شونزده، هفده روز يهو دنيا رو سرت خراب بشه ببينى يه اعلاميه مسخره زدن رو اعلانيه دانشكده كه جوان ناكام فلانى. ينى ميخوام بهت بگم من از اون روز گم شدم از همون روز لعنتى همه چى براى من واستاد بى حركته بى حركت.
مثل اون فيلمه كه طرف توش ميگفت بعد مرگت يه روز چشماتو باز ميكنى و ميبينى تو همين اتاق با همين ادماى دور برتى اون وقت ميفهمى كه بردنت جهنم
ينى ميخوام بهت بگم دنيا هنوز #خوشگلياشو داره
همه ى ما يه جا يه كاره ناتموم داريم همه ى ما يه جا گير كرديم همه ى ما يه جا يه طورى گير كرديم ينى ميخوام بهت بگم اين ما نيستيم كه اينجاييم. ينى اين من خود من نيست. يكى ديگه اس. اون يكى خيلى سال پيش يه جا واستاده. ينى ميخوام بهت بگم كافه و كتابخونه و اعلاميه ترحيم بهونه اس. بايد ببينى تو كجاى #ماجرا واستادى؟
حالا كجا ماجرايي؟
يه بار ته قصه نوشتى پايان نفهميدى چى شد پايان رو پاك كردى و اومدى سر خط حالا چى ميخواى بگى؟
حرف نزدن، #چشم هاى وا مونده خيره به سقف و دست و پاى افليج و همه و همه #بهانه اس. بگو كجاى كارى؟
ينى ميخوام بهت بگم زنت رفت دخترت رفت زندگيت رفت جوونيت رفت، اما تو الان اينجايى. به چى گير كردى؟
قصه ات؟ قصه ات چيه؟
ميدونى ينى ميخوام بهت بگم #رهاش كن بره رييس
فقط همين
{شب بود بيابان بود زمستان بود
بوران و سرماى فراوان بود
#يارم در اغوشم هراس بود...}
Read more
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون ...
Media Removed
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت ... (جنون قسمت چهارم)

دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت زیبایی ته باغ میرسید براه افتادیم.خونه بسیارزیبا و بزرگی بود با دیوارهای بلند و درختان سر به فلک کشیده.دو طرف راه آسفالته پر بود از درختچه ها و گلهای زینتی زیبا و استخر بزرگی که دقیقا روبروی پله های پهن امارت بود.جلو امارت چهار ستون بلند با گچبریهای زیبا قرار داشت که آدمو یاد کاخهای سلطنتی مینداخت.جلو پله ها ایستاد و بطرف من چرخید و گفت:به دنیای من خوش اومدی بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده با دست اشاره کرد تا همراهیش کنم.در دلم به خودم فحش میدادم که چرا نشناخته با این دختر عجیب پا توی این خونه گذاشتم.با صدای بشکنی که جلو صورتم زده شد بخود اومدم.تازه فهمیدم مثل مجسمه جلو در خشکم زده.وارد سالن بزرگ خونه شدم و از دیدن اونهمه تجملات دهنم باز موند.پرده ها,قابها و مبلمان که با رنگهای قرمز و طلایی که هماهنگی بسیار زیبایی با هم داشتند و کف سرامیکی سفید که مثل برف میدرخشید.جلوم ایستاد و دستشو بطرفم دارز کرد_اسمم پروانس و تو میتونی پری صدام کنی.مردد نگاش کردم و با اکراه باهاش دست دادم.کاری که تاحالا نکرده بودم.گرمی دستش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.انگار همه دنیا رو بمن دادن.با لکنت گفتم:علی هستم.با کلمه خوشبختم دستشو از دستم بیرون کشید و تعارف کرد که بشینم.روی کاناپه ای که بالای سالن بود نشستم.با کلمه الان میام از پلکان کنار سالن بالا رفت.انگار بخود اومده باشم.ذهنم پر از سوال شد.احساس گناه وجدانمو راحت نمیذاشت.با خودم گفتم:دِ پسر تو چت شده؟پسر حاجی رستگار اینجا چکار میکنه؟بی اختیار بیاد جمله آقا جونم افتادم که میگفت:جوون باید از سایه خودشم بترسه,چون شیطان به همه شکلی ظاهر میشه.از یاد آوری اون جمله موهای بدنم سیخ شدن و بدنم شروع کرد به لرزیدن.دستم رفت سمت جیب پیرهنم. همیشه یه قرآن کوچیک تو جیبم میذاشتم.اما نبود... ادامه دارد با سپاس بیکران(مهرا)
Read more
پست تکمیلی متن تکراری توضیحی برای پست قبل #دولت و جناب #روحانی چند سال از #قدرت و توان و انرژی و اعصاب و طاقت و تحمل و ظرفیت کشور رو گذاشت برای #توافق_با_شیطان و بستن با #کدخدا گفت دارم با #جواد_ظریف یک کاری میکنم که همه بگید آخ جون #برجام رفت و اومد نشست و پاشد هی گفت از فواید و عواید و برکات برجام #ظریف ... پست تکمیلی
متن تکراری
توضیحی برای پست قبل

#دولت و جناب #روحانی چند سال از #قدرت و توان و انرژی و اعصاب و طاقت و تحمل و ظرفیت کشور رو گذاشت برای #توافق_با_شیطان و بستن با #کدخدا
گفت دارم با #جواد_ظریف یک کاری میکنم که همه بگید آخ جون #برجام

رفت و اومد نشست و پاشد هی گفت از فواید و عواید و برکات برجام

#ظریف میخندید و میگفت داریم نزدیک میشیم به برجام
#عراقچی هم میگفت یک متنی نوشتیم که عمرا نقض نشه برجام

#رهبر میگفت بابا طرف دشمن ماست ، من خوشبین نیستم به برجام
#هاشمی میگفت عیب نداره امضای کری تضمینه برای برجام

همش گفتند اگر #توافق نشه کلی ضرر میکنیم درجا
طوری که تمام مسائل کشور رفت تحت الشعاع برجام

#جهانگیری نشست توی مناظرات #انتخابات
گفت من آنم که ، ملت ایران مگه یادتان نیست #حسن_روحانی کرده برجام

بجای دوا و درمون یک قرص خواب آور دادند به اقتصاد بیمار کشور
گفتن فعلا بخواب بعد پا میشی قوی میشی معجزه میشه با برجام

تمام تصمیمات و خدمات #وزیر_راه ختم شد به برجام
قطار و ناوگان حمل و نقل عمومی و اوضاع #کامیون_داران و باربری ها و قیمت بلیط ها و اوضاع #مسکن_مهر و مسکن اجتماعی و همه و همه موند روی زمین واسه خاطر برجام
استیضاح کله پا شد فقط به دلخوشی و هوای رسیدن هواپیما های حاصل برجام

قبل اینکه ترامپ بیاد یک جفتک بزنه زیر برجام
تمام قراردادهای وزیر نفت جایی بسته نشد جز زیر چادر برجام
توتال نامرد عهد شکن دوباره شد ناجی نفت ما توی #پسابرجام
باز دوباره با اولین اخم #امریکا گذاشت و در رفت ، گفت انگار هنوز معلوم نشده تکلیف برجام

تمام تصمیمات وزیر اقتصاد و بانک مرکزی شد تحت تاثیر #دلار های آزاد نشده و #تحریم های رفع نشده و سوئیفت های باز نشده ، که حاج #حسن_روحانی گفته بودند یکجا و در همان روز نخست درست میشه بعد برجام

اولش میگفتند همه مسئولیتش با ماست برجام
حالا میگن به ما چه برید سراغ اونی که گفت باشه قبول برید واسه برجام
اصلا هم انگار نه انگار طرف شرط گذاشته بود برای پذیرش برجام

خلاصه که زندگی و #معیشت مردم شد برجام
عاقبت و سرنوشت یک ملت رو گره زدند به برجام
اینم سرانجام و فرجام برجام

#روحانی_مچکریم
#رکود #اعتراض #اعتصاب #نارضایتی
Read more
Loading...
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند ...
Media Removed
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…! یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…! مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…! عکس ... سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…!
مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن...
چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…!
یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…!
مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…!
عکس شاه رو از روی اسکناس‌ها رو درآورده بودن و با خوشحالی بههم نشون میدادن و نمیدونستن عکس شاه اعتبار اون کاغذ‌ها بود…!
تا اون روز هر دلار هفت تا یک تومانی بود …!
تا اون روز هر تومان کلی ریال با ارزش…!
تا اون روز ایران ما قدرت پنجم نظامی جهان بود
تا اون روزحجاب ازاد و حق مادرامون با ما یکی بود
تا اون روز سپاه دانش بود
تا اون روز پیش آهنگی داشتیم
تا اون روز تغذیه رایگان بود !
تا اون روز برای ادامه تحصیل بورسیه از طرف دولت بهت داده میشد!
تا اون روز ورود ما به همه جای کره خاکی ازاد و بدون دردسر بود!
تا اون روز مسلمان در مسجد و عرق خور در میخانه بود!
تا اون روز مادری در انتظار بازگشت فرزندش از جنگ نبود!
تا اون روز پدری بر سر مزار پسر شهیدش نبود
تا اون روز خیابانها رنگی بود !
تا اون روز خواهرامون تو خیابانها امنیت داشتند!
تا اون روز ورزشکارامون مجبور نبودن آبمیوه بفروشن!
تا اون روز روی کسی اسید نپاشیده بودن
تا اون روز به دختری قبل از اعدام تجاوز نکرده بودن!
تا اون روز بچه ۱۷ ساله اعدام نکرده بودن!
تا اون روز پول نفت خرج لبنان و فلسطین و سوریه و عراق نکرده بودن!
تا اون روز ایرانی اعتبار و احترام و اقتدار داشت!

و سالها گذشت از اون روز…

دیگه مردم از شاه بعنوان مَمَد دِماغ یاد نمیکنن
بلکه آه میکشن و میگن خدا بیامرزدش…!
نور به قبرش بباره ایشالله…!
دیگه جان بی‌ارزش شد!
پولها بی‌ارزش شد…!
دلار افسار بريد
برکت هم رفت…!
آب و برقی مجانی نشد!
معنویاتمان هم بر باد رفت…!
رقصیدن جُرم شد…!
زیبایی جُرم شد…!
گردش جُرم شد…!
تفریح جُرم شد…!
لباس جُرم شد…!
آرایش جُرم شد…!
مهمانی جُرم شد…!
خوردن جُرم شد…!
نوشیدن جُرم شد…!
نگاه کرد جُرم شد…!
عشق جُرم شد…!
اعتراض جُرم شد…!
ورزش جُرم شد…!
خنده جُرم شد…!
سر در گریبونیم ما خود کرده‌های بي تدبير.. 37 سال دستاورد انقلاب اسلامي :

۹٠٠٠ پزشك بيكار ،٧ ميليون جوان بيكار ، ۸ میلیون آواره دنیا
ازهر١٠ ازدواج ٦طلاق ،٦ ميليون معتاد. ٦٨% افسردگي ،رسيدن سن فحشا به ١۳ سالگي ، فروش سالانه ١٣ هزار كليه ،٤٢% زير خط فقر
و در اخر ارزش جان مادرمان هم شد نصف بیضه چپ یک آخوند!!
Read more
دوستان خوبم اگه شیطون رفت تو جلدتون و خواستین همچین کار ناجوانمردانه ای بکنید چند نکته س که باید بهتون ...
Media Removed
دوستان خوبم اگه شیطون رفت تو جلدتون و خواستین همچین کار ناجوانمردانه ای بکنید چند نکته س که باید بهتون آموزش بدم (بی خیال اگه شما هم مثله من سی سال حالا یکم بالا یا پایین سن دارید و مثله من گمون میکنید که همچی رو در مورد یه رابطه میدونید خب اشتباه کردید چون به اندازه همه آدما راه واسه آچمز کردن هست) آموزش ... دوستان خوبم اگه شیطون رفت تو جلدتون و خواستین همچین کار ناجوانمردانه ای بکنید چند نکته س که باید بهتون آموزش بدم (بی خیال اگه شما هم مثله من سی سال حالا یکم بالا یا پایین سن دارید و مثله من گمون میکنید که همچی رو در مورد یه رابطه میدونید خب اشتباه کردید چون به اندازه همه آدما راه واسه آچمز کردن هست)
آموزش :
1-توجه داشته باشین که از این روش فقط واسه آدمای خیلی عوضی استفاده کنید!
2-خیلی یه دفعه طرف رو بلاک کنید و هیچ راه دسترسی واسش نزارین که حتی وقتی شوک شد نتونه دلیلش رو ازتون بپرسه
مزیت :
اگر آموزش شماره 2رو بخوبی اجرا کنید حتی اگر گزینه شماره 1رو در نظر نگرفته باشین یا حتی اشتباه کرده باشین و طرفتون اونقدر عوضی نبوده باشه که لیاقت این برخورد رو داشته باشه طرف میره تو خلسه!! یعنی چی؟! خب یعنی اینکه طرف چند روزی رو باخودش درگیری پیدا میکنه به فکر فرو میره و واقعا تصور میکنه یه عوضیه که همچین برخوردی باهاش شده
معایب :
بیخیال انتظار نداشته باشین هیچکاری بدون معایب باشه خب اینم معایب خاص خودش رو داره
1-خب واقعا هیچکس اینقدر عوضی نیست که لیاقت همچین برخوردی رو داشته باشه (حداقل تو اطرفیان من تا الان کسی با همچین مشخصاتی پیدا نشده)
2-خب برادر و خواهر من دوران خلسه هم تموم میشه و طرف ازش میاد بیرون بعدش از اونجایی که خداییش هرکسی از میزان عوضی بودن خودش بطور تقریبی آگاهه اگه در موردش اشتباه کرده باشی یا آگاهانه چنین ظلمی رو بهش روا داشتی خب طرف میخنده بعله میخنده از برخوردی که باهاش شده ، و در هنگام خنده به تو فکر میکنه که چطور همچین کاری باش کردی خب اگه یکم پوست کلفت هم باشه حتی از دستت ناراحتم نمیشه
Read more
#SUPREMACY @TrioJoubran & #Roger_Waters & Mahmoud Darwish تاریخ، تعداد مردگان‌اش را رُند می‌کند هزار و یک نفر، تبدیل می‌شود به هزار نفر گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است: یک جنین خیالی، یک گهواره‌ی خالی کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود "هوا" بود که می‌خندید، گریه می‌کرد، بزرگ می‌شد "خلاء" ... #SUPREMACY
@TrioJoubran & #Roger_Waters & Mahmoud Darwish
تاریخ، تعداد مردگان‌اش را رُند می‌کند
هزار و یک نفر، تبدیل می‌شود به هزار نفر
گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است:
یک جنین خیالی، یک گهواره‌ی خالی
کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود
"هوا" بود که می‌خندید، گریه می‌کرد، بزرگ می‌شد
"خلاء" بود که از پله‌ها پایین می‌دوید و به طرف باغ می‌رفت
در میان صف، جایی برای "هیچ کس" بود...
| هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد - ویسواوا #شیمبورسکا ، #ملیحه_بهارلو |
Read more
آقای ربیعی وزیر کار و نماینده از طرف دولت بابت پیگیری خدمه های کشتی نفتکش ایرانی به چین رفت.به امید ...
Media Removed
آقای ربیعی وزیر کار و نماینده از طرف دولت بابت پیگیری خدمه های کشتی نفتکش ایرانی به چین رفت.به امید خبر خوب آقای ربیعی وزیر کار و نماینده از طرف دولت بابت پیگیری خدمه های کشتی نفتکش ایرانی به چین رفت.به امید خبر خوب
. فقیر نگاهی کرد ، #مرد زیر گرمای بی رحم آفتاب کار می کرد ، جلو رفت #مرد دستی به پیشونیش کشید ، لبخند ...
Media Removed
. فقیر نگاهی کرد ، #مرد زیر گرمای بی رحم آفتاب کار می کرد ، جلو رفت #مرد دستی به پیشونیش کشید ، لبخند زد ، نون جویی رو آورد و به طرف فقیر گرفت - سلام ، حتما گرسنه ای ، بیا این نونُ با هم بخوریم فقیر نونُ گرفت ، دوتا گاز زد دید نمیتونه بخوره ! خیلی سفتِ +‌ شما چجوری این نونُ میخورید ؟! - میندازم تو کاسه آب ... .
فقیر نگاهی کرد ، #مرد زیر گرمای بی رحم آفتاب کار می کرد ، جلو رفت
#مرد دستی به پیشونیش کشید ، لبخند زد ، نون جویی رو آورد و به طرف فقیر گرفت
- سلام ، حتما گرسنه ای ، بیا این نونُ با هم بخوریم
فقیر نونُ گرفت ، دوتا گاز زد دید نمیتونه بخوره ! خیلی سفتِ
+‌ شما چجوری این نونُ میخورید ؟!
- میندازم تو کاسه آب نم بکشه ...
فقیر مات و مبهوت با خودش فکر کرد نون جو همینطوریش تلخ مزه ست ، تازه وقتی هم نم بکشه بدتر میشه
#مرد انگار حرف دلش رو شنید ، گفت
- یه آقایی رو میشناسم ، برو در خونه اون آقا
.
.
در زد
وارد شد
#آقا با مهربانی ازش پذیرایی کرد
موقع رفتن فقیر با خجالت گفت
- آقا ، یه پرس غذا هم میدی با خودم ببرم برای یه باغبون ؟ خیلی دلم براش سوخت .. هیچی نداشت
+ این مرد باغبون کجاست ؟
- تو نخلستان ...
اشک از چشمای #آقا روان شد
+ این سفره ، سفره همون باغبونه !
.
.
مرد ، مولا علی ع و آقا ، حضرت امام حسن ع ...
.
.
« یک حاکم تویی که ستاره ها اشک میریزند برای وصله های جامه ات
یک حاکم این هایی که صفرهای حقوق نجومیشان خون میکند به دل تمام مستضعفان ....
.
سلام وارث ذوالفقار .... اینجا همه چشم ب راه عدالت نشسته ایم ، میشود بیایی ؟! »
.
#ابوتراب
#و‌ماادراک‌ماالابوتراب ..
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
.
Read more
‌‌‌‌‌‌ رهبرانقلاب: #قیام_مردم_قم صف‌بندیِ دو دستگاه محاسباتی، صف‌بندی دو نظام معرفتی، صف‌بندی دو الگوی تحلیلی در مقابل یکدیگر را نشان داد: یکی نظام معرفتی لیبرال‌دموکراسیِ دروغینِ پای‌درگِل غربی، یکی نظام معرفتیِ توحیدیِ اسلامی؛ تقابل دو دستگاه پیش‌بینی و تقویم و محاسباتی را نشان ... ‌‌‌‌‌‌
رهبرانقلاب: #قیام_مردم_قم صف‌بندیِ دو دستگاه محاسباتی، صف‌بندی دو نظام معرفتی، صف‌بندی دو الگوی تحلیلی در مقابل یکدیگر را نشان داد: یکی نظام معرفتی لیبرال‌دموکراسیِ دروغینِ پای‌درگِل غربی، یکی نظام معرفتیِ توحیدیِ اسلامی؛ تقابل دو دستگاه پیش‌بینی و تقویم و محاسباتی را نشان داد: آن دستگاه محاسباتی آمریکا که ایران را آن جور میبیند با آن محاسبات اوّل کار آمریکایی‌ها که سنای آمریکا در اوّلین ماه‌های پیروزی انقلاب، ایران را  #تحریم کرد و بنا را بر این گذاشتند که تا پنج ماه دیگر، شش ماه دیگر، انقلاب اسلامی از بین خواهد رفت -این محاسبات آنها است- این هم دستگاه محاسباتی نظام اسلامی که #امام_بزرگوار گفت «صدای خُرد شدن استخوانهای مارکسیسم را دارم می‌شنوم» و یک سال بعد، دو سال بعد، همه‌ی دنیا صدای خُرد شدن این استخوانها را شنیدند؛ مسئله این است. غرب در مقابل یک چنین پدیده‌ای قرار گرفته است؛ پدیده‌ی انقلاب اسلامی. یک طرف انبوهی از ابزارهای چشم‌پُرکن مادّی -از نظامی و سیاسی و پولی و امثال اینها- و یک طرف یک قدرت نوظهور معرفتی و تمدّنی، پُرانگیزه، پُرتحرّک، آینده‌نگر که میداند چه کار میخواهد بکند، میداند چه کار باید بکند و کجا میخواهد برود؛ اینها در مقابل هم قرار گرفته‌اند. ۹۷/۱۰/۱۹
‌‌
🚩 جهت مشاهده ساير ويديوهای مربوط به سخنرانی رهبرانقلاب در دیدار مردم قم به هشتگ زیر مراجعه کنید:
#دیدار_مردم_قم
__
#khamenei
#rahbar
#khamenei_ir
#supremeleader
#خامنئي_دات_آي_آر
#رهبر
#خامنه_ای
#آرامش_امت
#الخامنئي
#رهبری
Read more
<span class="emoji emoji1f3ac"></span> در صورت عدم اكران در آبان ماه / " خوب، بد، جلف " نوروز ٩٦ اكران مى شود . از ابتدای سال تا کنون تکلیف ...
Media Removed
در صورت عدم اكران در آبان ماه / " خوب، بد، جلف " نوروز ٩٦ اكران مى شود . از ابتدای سال تا کنون تکلیف همه فیلم ‌هایی که پیش‌بینی می‌شد فروش خوبی داشته باشند، روشن شده به جز "خوب بد جلف" فیلم اول پیمان قاسم ‌خانی در مقام کارگردان. این فیلم روند بسیار کندی را برای گرفتن پروانه نمایش و روی پرده رفتن طی کرده ... 🎬
در صورت عدم اكران در آبان ماه / " خوب، بد، جلف " نوروز ٩٦ اكران مى شود
.
از ابتدای سال تا کنون تکلیف همه فیلم ‌هایی که پیش‌بینی می‌شد فروش خوبی داشته باشند، روشن شده به جز "خوب بد جلف" فیلم اول پیمان قاسم ‌خانی در مقام کارگردان. این فیلم روند بسیار کندی را برای گرفتن پروانه نمایش و روی پرده رفتن طی کرده است. محسن چگینی تهیه‌کننده این فیلم در گفت‌وگو با آی سینما از احتمال اکران این فیلم‌ در آبان‌ماه یا حتی نوروز خبر می‌دهد.
.
"خوب بد جلف"به کارگردانی پیمان قاسم‌خانی و تهیه‌کنندگی مشترک عبدالله اسکندری و محسن چگینی، آذرماه سال گذشته پروانه ساخت گرفت و دی‌ماه 94 نیز جلوی دوربین رفت که فيلمبردارى آن تا فروردین‌ 95 طول کشید؛ این فیلم اردیبهشت ‌ماه به شورای پروانه نمایش ارائه شد و بالاخره پروانه نمایش آن پس از انجام اصلاحات اول شهریورماه صادر شد.
.
پیش از این پیمان قاسم‌خانی دلیل تاخیر اکران این فیلم را به جز اتفاقاتی که در شورای پروانه نمایش افتاد کمی هم تنبلی سازندگان دانسته و ابراز امیدواری کرده بود "خوب بد جلف" مهرماه اکران شود، اما با آمدن مهرماه هم خبری از این فیلم نشد.
.
محسن چگینی تهيه كننده فيلم درباره زمان اكران می‌گوید: این فیلم مشکل خاصی ندارد، اما چون یک فیلم کمدی است مهرماه همزمان با ماه محرم برای اکران آن مناسب نیست. شاید در ماه صفر (آبان‌ماه) برای اکران این فیلم اقدام کنیم اما هنوز چیزی قطعی نیست.
.
از طرف دیگر با توجه به این که ماه ‌های دی و بهمن نیز اغلب زمان پرفروشی به حساب نمی‌آیند از چگینی می‌پرسیم ممکن است اکران این فیلم به نوروز موکول شود که این ‌طور می‌گوید: زمان اکران فیلم احتمالا تا یک هفته دیگر مشخص می‌شود، اما اگر آبان‌ماه این اتفاق نیافتد احتمالا باید در نوروز به دنبال اکران آن باشیم.
.
حمید فرخ ‌نژاد، پژمان جمشیدی، سام درخشانی، مانی حقیقی، ویشکا آسایش، مجید مظفری، رضا رویگری، نسیم ادبی، رضا کریمی، نیوشا ضیغمی، آزاده صمدی، مهراب قاسمخانی، امیر مهدی ژوله، حسین پاکدل، على اوجى و بهاره رهنما از جمله بازیگران فیلم "خوب، بد، جلف" هستند.
.
عكس: محمد بدرلو
@pejmanjamshidi
#pejman_jamshidi
#pezhmanjamshidi
#pejmanjamshidi
#پژمان_جمشيدى
Read more
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی ...
Media Removed
نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه ... نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.
براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
"خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است.
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
‌ #ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت: همان ...
Media Removed
‌ #ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت: همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون یک اتفاقی که باعث شد دورش را خط بکشم را می‌تونم تعریف کنم: . سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودیم، اما هنوز اکران ...
#ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت:

همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون یک اتفاقی که باعث شد دورش را خط بکشم را می‌تونم تعریف کنم:
.
سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودیم، اما هنوز اکران نشده بود و کسی مطلقا من را نمی‌شناخت. دعوت شدم به برنامه‌ای در شبکه جام‌جم، سر جمع ده دقیقه؛ به عنوان استعداد نوجوان. برنامه زنده بود و در ساختمان شبکه دو ضبط می‌شد. سینمایی بود و مهمان‌های دیگری هم داشت.
.
سر ساعت رسیدم ساختمان شبکه دو. حراست بانوان جلوم رو گرفت که پالتوت کوتاهه؛ تا زیر زانو بود. برق ناخن هم داشتم. گفتن نمیشه بری. گفتم من اینجا کار نمی‌کنم و مهمانم. گفتن خیر نمیشه. از طرف برنامه یکی آمد دنبالم و اصرار و التماس که می‌شه تا خونه بری و مقنعه سر کنی؟ متاسفانه بچه بودم و گفتم چشم. تا خونه رفتم و برگشتم. راهم دادن.
.
پشت صحنه منتظر نوبت آنتن بودم که آقایی آمد. در حالی که لبخند عریضش تا بناگوش رفته بود، گفت ترانه خانم محیط اینجا سینما نیستا، لطفا جلوی دوربین رفتی نخند؛ لبخند بزن، ولی کامل نخند. بالاخره رفتیم جلوی دوربین. دو سوال جواب دادم دیدم مجری خانم چشم و ابرو میاد: از پشت صحنه اشاره می‌کنن خانم علیدوستی پا رو نندازه رو پاش.
.
پاییز بود. زدم بیرون و خیابان الوند رو عصبی و پیاده پایین آمدم. نیم ساعت هم توی برنامه نبودم، ولی نصف روز تحقیر شدم. عهد کردم هرگز دیگه پام رو اونجا نذارم. در این ۱۸ سال بارها تو مصاحبه‌هام اینو گفتم که تلویزیون نخواهم رفت و از طرف همکارانم و گاهی مردم انتقادهایی هم بود.
.
مثلا سال ۸۶ به خاطر مصاحبه‌ای با یک ماهنامه سینمایی و حرف‌هایی که ضد تلویزیون زدم، نام من از تیزر فیلم کنعان که آن موقع اکران بود، حذف شد. سر و صدایی هم شد و جناب ضرغامی آمد وسط که اشتباه شده و غیره.
.
همه اینها به کنار. منظور این نیست که سینما این سال‌ها بی‌سانسور بوده. گوش چسب زدن در سینما هم هست. کوک زدن شال و روسری به همه لباس ... اونقدر قصه زیاده که حوصله آدم از گفتنش سر میره. ولی همین فیلم‌های فضای بازتر سینما هم با سانسور و بی‌سانسور گاهی پشت در توقیف ماندن یا هیچ وقت رنگ پرده را ندیدن. پس سانسور در زندگی یکی مثل من مانعی دائمی و سرنوشت سازه. همیشه هم بوده.
.
#taranehalidoosti
Read more
 #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک ...
Media Removed
#داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه پیش خودم گفتم کاش جای ... #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز
چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید
تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون
گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم

رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه
پیش خودم گفتم کاش جای بادکنک دوتا شورتِ نخی برام میگرفت

اومدم ت ماشین نشستم دیدم بجای صد هزار ریال ،ده هزار ریال کارت کشیدم
سریع از ماشین پیاده شدم رفتم مابقی پولِ طرف رو دادم

گذشت و گذشت تا امروز

دو ساعت پیش جلویِ بانک شهرِ شعبه نازی آباد وایسادم، اومدم ببینم چقد موجودی دارم که یه خانمِ جوان بهم گفت
آقا عابر بانکم مساله پیدا کرده لطف میکنید این هفتصد هزارتومن رو بگیری و از کارتتون برای مادر بزرگم بنام سعیده طرشتی همون مبلغ رو کارت به کارت کنید
اول مِن مِن کردم و پیش خودم گفتم پارسا، نگاه به ادکلن و تیپش نکن ،نکنه تراول هاش قلابی باشه

کاری ندارم، تا به خودم اومدم مسخِ بویِ ادکلنش شدمو،هفتصد تومن رو زدم به کارتِ مادر بزرگش
و هفتصد هزار دستی ازش گرفتم

گفتم خانمِ زیبا نکنه تراولا قلابیه
گفت:بخدا اصله
 تراولهایی که اونا هم بوی خوشِ عطر میدادندرو کمی توی نور گرفتم و تا حدودی خیالم راحت شد که اصله و خدافزی کردم

جلدی اومدم طلا فروشیِ رفیقم و پولهارو با دستگاهی که داشت چک کردم و خیالم راحت تر شد

اومدنی رفیقم از تایلند خبر داد پارسا انقد نیومدی که #دلار شد ۶۰۰۰ هزار تومن
گفتم چی میگی😔

در این بین صدایِ اس ام اس گوشیم بلند شد
یه نگاهی به حسابم انداختم و متوجه شدم بجای هفتصد هزارتومن،هفتاد هزار تومن واسه اون خانم زدم
بخدا راس میگم

اولش گفتم فردا میرم هر طور شده از طریق همون بانکی که پولوو کارت به کارت کردم،شماره کارتِ طرف رو پیدا میکنم
اما یهو نمیدونم چرا نیشم تا بناگوش باز شد
پولهایِ خوشبو رو نگاهی کردم و وارد شیرینی فروشیِ بالدی بال شدم

یک کیلو شیرینی تر خریدم و باز خندیدم😈

گاه پیش خود فکر میکنم اگر دولتمردانم با چنین شتابی در به فلاکت رساندن مردم پیش روند
تا چند سال آینده جانمازی  در هیچ خانه ای یافت می نَشود
#پارسا_احمد
#پی_نوشت:بادکنکِ هلیومی فقط چند ساعت دوام آورد و گیر کرد به شاخه درخت و بِ..ا رفت.
پولم احتمالا واریز نکنم🤔

شبتون به مهر♡

#amazing #naturelover #tagstagram #liveoutdoors #travelgram #sunset #traveler #igtravel #bestvacations #instagram #akkas #nature #عکاسی #همدان #ایران #natural #land #gilan #photography #aks #natureaddict #comeseegilan #top_masters #محیط_زیست #عکاسان_ایرانی #جنگل_نوردی #
Read more
هیچی دیگه اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن و تا سی و یک شهریور ((زمان تا این تاریخ تمدید شده)) خریداتو از بامیلو انجام بده و به ازای هر پنجاه هزار تومن خرید پنج امتیاز بگیر و شانس برنده شدنتو ببر بالا 🏼 ۲۰ نفر این شانس رو می تونن داشته باشن 🏼 - رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای ... هیچی دیگه اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن و تا سی و یک شهریور ((زمان تا این تاریخ تمدید شده)) خریداتو از بامیلو انجام بده و به ازای هر پنجاه هزار تومن خرید پنج امتیاز بگیر و شانس برنده شدنتو ببر بالا 👍🏼
۲۰ نفر این شانس رو می تونن داشته باشن 👇🏼
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تريپ - مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال • جوایز و شارژهای هدیه به صورت ماهیانه برای برنده ها ارسال می شه
نحوه کسب امتیاز:
دانلود اپلیکیشن بامیلو : 1 امتیاز
هر 50 هزار تومان خرید از اپلیکیشن بامیلو : 5 امتیاز

#بامیلو
#بامیلواپ
#یک_سال_زندگی_رایگان
@bamilocom
Read more
بعضى وقتا بين كار يا قبل خواب اينستامو كه چك ميكنم اگر وقت زياد داشته باشم يه سرى هم به Home اينستا ...
Media Removed
بعضى وقتا بين كار يا قبل خواب اينستامو كه چك ميكنم اگر وقت زياد داشته باشم يه سرى هم به Home اينستا ميزنم ... هرروز يه سرى آدم عجق وجق جديد پيدا ميشن كه براى ديده شدن كاراى عجيب غريب ميكنن پسرا روسرى سرشون ميكنن ميرقصن صداى دخترونه در ميارن و اسم اين كارارو گذاشتن هنر و خودشون رو هنرمند و كمدين ... بعضى وقتا بين كار يا قبل خواب اينستامو كه چك ميكنم
اگر وقت زياد داشته باشم يه سرى هم
به Home اينستا ميزنم ...
هرروز يه سرى آدم عجق وجق جديد پيدا ميشن كه
براى ديده شدن كاراى عجيب غريب ميكنن
پسرا روسرى سرشون ميكنن
ميرقصن
صداى دخترونه در ميارن و اسم اين كارارو گذاشتن هنر
و خودشون رو هنرمند و كمدين ميدونن !
دخترا ولنگ و باز تر از قبل از انقلاب شدن
يعنى من چيزايى كه الان تو ايران دارم ميبينم
نه تو دوبى و تركيه ديدم
نه تو اروپا اينجورى كسى فكر ميكرد كه لاكچريه !
حتما فيلم اين مهمونياى شلوغ رو ديدين كه اكثرا تِم هم داره ميدونستين اين مهمونيا بليطيه ؟
الان كه تابستون و ويلاهاى اجاره اى استخر دار هم اضافه شده نفرى ٥٠ تا ١٠٠ تومن ميدى ميرى تفريح ميكنى !
تو استخر با تاپ و شلوارك يا بعضى موارد ديگه با مايو
لاى پسرا پشت به دوربين 🤔✌🏼📸
اين واقعا اسمش لاكچرى و تفريح كردنه ؟
يا محدوديت و افراط زيادى كه تو ايران بوده
حالا كم كم داره تبديل ميشه به تفريط ؟
نسل جوون ما شدن يه سرى دختر و پسر كه سر تا پا عقده دارن كه خودشون رو ثروتمند و غوطه ور تو پارتى و مهمونى و خوشگذرونى نشون بدن و متاسفانه خيليا رو من ميبينم كه طرف ميگه فلانى كه تو اينستا از اين فيلما ميزاره خيلى پولداره 🙄
حالا طرف يا شيشه فروشه يا دختر ترانسفر ميكرده دوبى
يا ميگن فلان دختره از اون خانواده درس حسابى پولداراس
( كلا يعنى معيار درس حسابى بودن رو پول ميدونن )
حالا بيا به اينا بگو كه اين خانوما و مدلا و بلاگرا قبلا دوبى
رفت و آمد داشتن و الان مقصد جديدشون تركيه ست ✈️💰
نميدونم
اما فكر ميكنم هر كسى هر جور كه دوس داره ميتونه زندگى كنه و خب اين اصل آزادى و دموكراسيه و تو همه جاى دنيا
شما همچين آدم هايى رو ميبينى
كيم كارداشيان نه هنرمنده نه خواننده ست نه بازيگر
نه ورزشكاره ، رسما هيچى نيست فقط به خاطر اندامش
يكى از ثروتمند ترين و تاثير گزارترين خانم هاى دنياست
پس مورد توجه بودن اينجور آدما مختص ايران نيست
ولى وقتى ميبينم اكثر جامعه جوون ما داره ميره به اين سمت كه الگوشون شدن اين آدما خيلى نگران نسل هاى بعدى
و آينده اينجا ميشم
هرجورى كه حساب كنى انگار همه چيز از همه نظر
جورى تنظيم شده كه در آينده نه چندان دور
ايران تبديل بشه به يه ويرانِ با ساكنينى عقب مونده از فرهنگ
Read more
<span class="emoji emoji1f530"></span>اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : <span class="emoji emoji1f534"></span>دوربین عموجان : <span class="emoji emoji1f53b"></span>اولین بار که دیدمش خیلی برايم ...
Media Removed
اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : دوربین عموجان : اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى ... 🔰اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : 🔴دوربین عموجان : 🔻اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. 🔻 وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى كرد با آيفون اين روز ها ،بر گردنش مى انداخت ،كلى خاطر خواه پیدا می کرد . 🔻القصه منم از بچگی طبق معمول تمام پسر بچه ها علاوه بر بالا رفتن از دیوار صاف گزینه های دیگه ای هم برای شیطنت درنظرداشتم که یكى از آنهاکنجکاوی درمورد ابزار وآلات جدید بود به همين خاطر ،بدجوری عاشق این دوربین شده بودم. 🔻 اولین بار فکر مى كنم ،پنج ياشش سالم بود كه دل به دريا زدم و نوميدانه از عموجان خواستم كه اجازه دهددوربينش راببينم.منى كه دست كم منتظر يك پس گردنى بودم وقتى ديدم كه عمو جان با مهربانى تمام بند دوربين را ازگردنش باز كرد وبه گردن من آويزانش كرد از تعجب هاج واج مانده بودم. 🔻هنوز بعد از گذشت آن همه سال ،از به يادآوردن پسركى كه با دوربين هم قد خودش آن طرف و اين طرف مى رفت خنده ام مى گيرد.
🔻 اين داستان ادامه پیداکرد هروقت که از عمو جان تقاضاى دوربين میکردم نه نمیگفت و من هم روز به روز بیشترعاشق دوربین ودنیای زیبایی که از دريچه لنزش مى شد ديد ،مى شدم واین عشق ادامه پیداکردتا اینکه سالها بعداولین دوربین خودم را خریدم . 🔰اپیزود دوم:(داخلی)اتاق کار،زمان : صبح : 🔴عموجان رفت 🔻صبح سركار بودم که گوشیم زنگ خورد .به قول حامدبرادرم همیشه ازتلفنهای بی موقع تنم میلرزد ،ازميان هق هق گریه های خواهربزرگم فقط اين را فهميدم که عمورفت خیلی ناگهانی هم رفت ومن را وبا داستان دوربین خاطره انگیرش تنها گذاشت . 🔰اپیزود سوم : (خارجی) مکان:آرامگاه عموجان،زمان :ظهر 🔴عطر بهارنارنج : 🔻همه جا را عطر بهارنارنج پرکرده بود عمو را كه به خاك سپرديم باز هم عطر بهار نارنج همه جا را پرکرده بود. 🔻عموجان بود و يك دوربین زیبا كه يك جهان زيبايى را ثبت مى كرد وحالا عمو جان نبود و به جايش يك بغل عطر بهار نارنج بود كه لابد مى خواست عمو را با عطرش ماندگار كند.
🔻بر حسب غريزه دلم مى خواست آن لحظه ها را ثبت كنم ،اما راستش از نگاه آدمهامیترسيدم نگاههايى كه شايد عموجان براى فرار از سنگينى اشان ،به دريچه و دنياى ديگر پناه برده بوددريچه اى كه جهان را زيباترمى ديداگر چه از آن روز عكسى ثبت نكردم اما بعد از اين عطربهارنارنج ،براى من نشان از مردى خواهد بودكه در جانم ماندگار است .

به قلم : #شهرام_ترابی
Read more
دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی ...
Media Removed
دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند ... دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند و صدای خنده و به هم خوردن ظرف‌ها و لیوان‌ها می‌آمد. در را اگر باز می‌کردم یک پله پائین‌تر به خیابان شن‌ریزی شده و باغ و ضیافت جاری در آن می‌رسیدم. اما لباس مناسبی نداشتم و نمی‌رفتم. بیرون را که نگاه کردم سایه‌ی آدمی را دیدم که دست‌هایش را دو طرف صورتش گرفته بود تا توی اطاق را از پنجره بهتر ببیند. اشاره کرد که بیایم تو؟ اشاره کردم که بیاید... و آمد. بلند بالا بود و چند سالی بزرگ‌تر از من و خوش‌لباس و آراسته و خوشرو. با مهربانی خم شد و نقاشی مرا با دقت تماشا کرد. راهنمایی کردم که صورت شوپن است کار دلاکروا. اخم کرد که چرا از این‌ها می کشی؟ گفتم پس چه بکشم؟ گفت پس فردا می‌روم به سوئیس. برایت نامه می‌نویسم و می‌گویم. و رفت بیرون. اسمش داریوش شایگان بود و با خواهرش یگانه – که «یه گوش» صدایش می‌زدیم – به میهمانی‌های پسرخاله و دخترخاله‌ام می‌آمدند و پدرش دوست نزدیک شوهرخاله‌ام بود. وقتی رفت، کمی بعد دوباره برگشت و توی اطاق را دوباره با دقت نگاه کرد. نور چراغ خیابان باغ پشتش را روشن کرده بود و صورت و اندامش پرهیبی شده بود مرموز و وهمناک و سایه‌ی گسترده‌اش، مرا و نقاشی‌ام را یکسره پوشاند... و هنوز هم از پس شصت و پنج سال پوشانده است و تا به امروز، همچنان زیر همان سایه‌ی عظیم و باشکوه مانده ام... که مانده ام... که مانده ام.
Read more
. داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ ...
Media Removed
. داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ خیره به نقطه‌ای مبهم. سیگارش هم توو جاسیگاری بَرا خودش دود می‌کرد. هنوز توو آسمان بود که صدایی شبیه برخورد سنگ‌ریزه و فلز‌ کشیدش آوردش پایین و دوباره بُرد نشاندش پشتِ میز. سیگارش به فیلتر رسیده ... .
داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی

نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ خیره به نقطه‌ای مبهم. سیگارش هم توو جاسیگاری بَرا خودش دود می‌کرد. هنوز توو آسمان بود که صدایی شبیه برخورد سنگ‌ریزه و فلز‌ کشیدش آوردش پایین و دوباره بُرد نشاندش پشتِ میز. سیگارش به فیلتر رسیده خاموش شده بود. صدای سنگ‌ریزه مقطَّع و یک‌بَند تکرار می‌شد. انگار کسی روی شیشه ضرب گرفته باشد. از جاش پا شد، از در اتاق رفت بیرون، توو بالکن. روو نرده‌ی فلزیِ بالکنْ مرغ دریایی کوچکی نشسته بود و یک‌ریز با نوک‌اَش، مثلِ دارکوب، به نرده می‌زد. انگار بخواهد مُرس بزند و حامل پیامِ مهمی باشد. ذوق‌زده، گل از گل‌اَش شکفت، چشم‌هاش از خوش‌حالی برق زد؛ انگار همدم یافته باشد. بعد، برقِ چشم‌هاش رفت، و جاشْ تعجب و حیرت نشست. شهر، نه دریا داشت نه رودخانه که مرغ دریایی هم داشته باشد!
به تعجب و حیرت‌اَش میدان نداد و آرام رفت سمتِ پرنده. پرنده از حرکت نماند، پَر هم نزد برود آسمان، گم و ناپیدا شود و مرد هم فکر کند خواب دیده است. همان‌طور به نرده نوک می‌زد، و هرازگاهی چشم می‌گرداند مرد را می‌سُکید. مرد نزدیک‌تر شد و دست‌هاش را از دو طرف باز کرد بُرد جلو، خودش هم کمی خَمید. شبیه کفتربازهای حرفه‌ای که بخواهند روو پشت‌بامْ کفترغریبه‌ای را بگیرند از آنِ خود کنند. آرام، قدم‌به‌قدم پیش رفت، و به‌آنی پرنده را گرفت، کشید توو آغوش‌اَش؛ و سریع برگشت رفت توو اتاق. پرنده هیچ توش و تقلّایی برای فرار نکرد، فقط هم‌چنان به عادت قبل، سرش را عقب جلو می‌کرد و به هوا نوک می‌زد. مرد، رهاش کرد میانِ اتاق و نشست به تماشایش. پرنده راه می‌رفت و به هرچه می‌رسید بِش نوک می‌زد؛ حتا به مرد که داشت خیره بِش نگاه می‌کرد. کمی بعد، مرد - ذوق‌زده و خوش‌خوشان - شروع کرد اَدای پرنده را در‌آوردن. پرنده از حرکت ماند. مرد خمیده‌خمیده راه ‌رفت و به هرچه ‌رسید بِش نوک ‌زد. حتا به مرغ دریایی که داشت خیره بِش نگاه می‌کرد. بعد، همان‌طور از در اتاق رفت بیرون، توو بالکن؛ و جَست زد نشست روو نرده‌های فلزی و بِهِ‌شان نوک زد، یک‌ریز و مقطّع. بعد، به هوا نوک زد، روو به شهری که نه دریا داشت نه رودخانه.
هرکه از خیابان می‌گذشت می‌ایستاد، سر بالا می‌کرد می‌دیدش و به دیگری نشان‌اَش می‌داد. کم‌کم ازدحام شد. خیابان جای سوزن‌انداز نداشت. مردم با حیرت و خوش‌حالی بالکنِ خانه‌ی مرد را نگاه می‌کردند، و با انگشت نشان‌اَش می‌دادند. مرد اما بی‌توجه، فقط هوا را نوک می‌زد، و گاهی دست‌هاش را از دو سو باز می‌کرد می‌بست. مثلِ بال زدن...👇ادامه در كامنت
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
• قبل از سفر این خبر رو هم بدم که بامیلو که معرف حضور هست، یک مسابقه راه انداختن بیا و ببین. جایزه‌هاشون ...
Media Removed
• قبل از سفر این خبر رو هم بدم که بامیلو که معرف حضور هست، یک مسابقه راه انداختن بیا و ببین. جایزه‌هاشون رو که شنیدم خیلی جالب بود برام و قرار شد به شما هم خبر بدم و شما هم به بقیه... خیلی راحته شرکت در مسابقه. اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کنین و با هر خرید امتیاز کسب کنین! حالا جایزه ها: - رفت و آمد رایگان: ...
قبل از سفر این خبر رو هم بدم که بامیلو که معرف حضور هست، یک مسابقه راه انداختن بیا و ببین. جایزه‌هاشون رو که شنیدم خیلی جالب بود برام و قرار شد به شما هم خبر بدم و شما هم به بقیه...
خیلی راحته شرکت در مسابقه. اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کنین و با هر خرید امتیاز کسب کنین!
حالا جایزه ها:
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب - مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال
.
تا ۲۰ شهریور مهلت دارین و ۲۰ نفر هم برنده میشن
برای اطلاعات بیشتر و نحوه امتیاز گیری به صفحشون مراجعه کنین @bamilocom
#تبلیغ
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
البته اينرو بايد بگم كه من باكانسپت زندگى رايگان موافق نيستم. حتى زندگى رايگان در منزل پدر و مادر ولى با مديريت هزينه ها خيلى موافقم. "باميلو" يك مسابقه ترتيب داده كه در اون بيست نفر شانس برنده شدن دارن كه ميتونه براى يكسال بعضى از هزينه ها ى زندگى رو تقبل كنه. اين مسابقه تا ۳۱ شهریور ادامه داره - اپلیکیشن ... البته اينرو بايد بگم كه من باكانسپت زندگى رايگان موافق نيستم. حتى زندگى رايگان در منزل پدر و مادر ولى با مديريت هزينه ها خيلى موافقم. "باميلو" يك مسابقه ترتيب داده كه در اون بيست نفر شانس برنده شدن دارن كه ميتونه براى يكسال بعضى از هزينه ها ى زندگى رو تقبل كنه.
اين مسابقه تا ۳۱ شهریور ادامه داره
- اپلیکیشن بامیلو رو دانلود کن
- هر چیزی نیاز داری رو پیدا کن و به راحتی خرید کن
- با هر خرید امتیاز بگیر و یک سال زندگی رایگان برنده شو
و اما جوايز
- رفت و آمد رایگان: 2.4 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال
- غذای رایگان: 3.6 میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال
- سفر رایگان: 2 میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ - مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل
- خرید رایگان: 6 میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال
- خدمات رایگان: 1.8 میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرق کبال • جوایز و شارژهای هدیه به صورت ماهیانه برای برنده های خوش شانس ارسال می شود.
نحوه کسب امتیاز:
دانلود اپلیکیشن بامیلو : 1 امتیاز
هر 50 هزار تومان خرید از اپلیکیشن بامیلو : 5 امتیاز
به قول اونور آبيها گود لاك 👍🏻😉
#بامیلو
#بامیلواپ
#یک_سال_زندگی_رایگان
#picassomo
پ.ن. اين يك پست تبليغاتيست
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
. - پل واکر که در مجموعه فیلم‌های سریع و خشمگین نقش برایان اوکانر را بازی می‌کرد، در صفحه‌ی توییترش ...
Media Removed
. - پل واکر که در مجموعه فیلم‌های سریع و خشمگین نقش برایان اوکانر را بازی می‌کرد، در صفحه‌ی توییترش خود را "معتاد به آدرنالین" معرفی کرده بود. این بهترین توصیف برای واکر بود چون حین فیلمبرداری فیلم‌های سریع و خشمگین ترجیح می‌داد بسیاری از بدلکاری‌های نقش اوکانر را هم خودش انجام بدهد . - دوران ... .
- پل واکر که در مجموعه فیلم‌های سریع و خشمگین نقش برایان اوکانر را بازی می‌کرد، در صفحه‌ی توییترش خود را "معتاد به آدرنالین" معرفی کرده بود. این بهترین توصیف برای واکر بود چون حین فیلمبرداری فیلم‌های سریع و خشمگین ترجیح می‌داد بسیاری از بدلکاری‌های نقش اوکانر را هم خودش انجام بدهد
.
- دوران بازیگری واکر در سینما از سال ۱۹۸۶ با فیلم کمدی – ترسناک «هیولا در قفسه» آغاز شد. حضور واکر در سالهای بعد در سینما موفقیت چندانی برای او به همراه نداشت تا اینکه در سال ۱۹۹۸ با بازی در فیلم «ملاقات با دیدلز» توانست تا حدودی نام خود را بر سر زبانهای بیندازد. واکر در فاصله کوتاهی پس از اکران این فیلم در چندین فیلم در نقش مکمل ظاهر شد تا اینکه در سال ۲۰۰۱ موفق به حضور در فیلم اکشن «سریع و خشمگین» در مقابل ون دیزل شد. فیلمی که با فروش خیره کننده در گیشه باعث شهرت روز افزون واکر شد و ساخت دنباله های متعدد برای این فیلم ، جای پای وی را به عنوان یک بازیگر مستعد مطرح کرد
.
- در سالهای بعد واکر فارغ از حضور در مجموعه فیلمهای دنباله دار «سریع و خشمگین» ، در چندین اثر ارزشمند از جمله «پرچم پدران ما» به کارگردانی کلینت ایستوود و «هشت درجه زیر صفر» حضور پیدا کرد که به اعتبار جایگاه بازیگری وی افزود. در سال ۲۰۱۰ هم در مجموعه‌ای تولیدی از شبکه‌ی نشنال جئوگرافیک به ساحل مکزیک رفت تا در برنامه‌ی شکار کوسه‌های سفید شرکت کند
.
- همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که در حدود ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر ۳۰ نوامبر ۲۰۱۳ واکر به همراه دوستش راجر روداس از مراسم خیریه مرتبط با قربانیان طوفان هایان خارج می‌شود. اندکی پس از ترک محل با پورشه کاررا جی‌تی قرمز رنگ روداس، راننده کنترل خودرو را از دست می‌دهد و پس از برخورد با تیر چراغ برق و درخت در والنسیا سانتا کلاریتا، کالیفرنیا خودرو منفجر شده و در آتش می‌سوزد. در پی آن کلانتری بخش لس آنجلس خبر مرگ دو تن را گزارش می‌دهد. پس از آن ایمی ون ایدن مدیر تبلیغات واکر خبر فوت او را تایید می‌کند. کلانتری بخش لس آنجلس سرعت را دلیل اصلی حادثه اعلام کرده است. و این پایانی شوکه کننده و بهت‌آور زندگی پل واکر بود.. او اکنون در آرامگاه فارست لان مموریال پارک آرامیده است
.
- پل واکر در سال ۲۰۰۱ از طرف مجله "پیپل" به عنوان یکی از پنجاه شخص زیبای جهان برگزیده شد و جالبه بدانید معمولاً علاقه ای نداشت که خودش را بر پرده سینما ببیند. او یک راننده اتومبیل حرفه ای بود
.
- پل واکر دوست داشتنی اگه در قید حیات بود امروز ۴۵ ساله می شد❤️🙏🌹
===========
#PaulWalker #45th #HBD
#CinemaNewss_HBD
Read more
تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها ...
Media Removed
تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها از طرف دوست تن تن ؛چانگ بود که خیلی تن تن و کاپیتان را سرحال آورد و نامه ی دیگری کاملا اوقات کاپیتان را تلخ کرد و فکر کنم می دانید از طرف کی بود....بلبل میلان بیانکا کاستافیورهو همچنین خبر نامه او به شدت ... تن تن و کاپیتان از یک هواخوری برگشته بودند و تن تن نامه های رسیده را برای کاپیتان می خواند یکی از آنها از طرف دوست تن تن ؛چانگ بود که خیلی تن تن و کاپیتان را سرحال آورد و نامه ی دیگری کاملا اوقات کاپیتان را تلخ کرد و فکر کنم می دانید از طرف کی بود....بلبل میلان بیانکا کاستافیوره😁و همچنین خبر نامه او به شدت غیر منتظره بود....او قرار بود فردایش بیاید آنجا😐کاپیتان منتظر نماند و سریع به نستور دستور داد چمدانش را آماده کند به قول خودش به نفعش بود که عرشه را ترک کند😂که ناگهان صدای زنگ در آمد و تن تن در را باز کرد و نامه ی دیگری آورد
تن تن شروع به خواندن کرد: من نمی توانم هفدهم(فردای آن روز)به آنجا بیام
کاپیتان دوباره جوگیر شد و به خوشحالی به نستور فرمان داد که چمدانش را حاضر نکند اما زود نتیجه گیری کرده بود چون نامه ادامه داشت و ادامه آن می گفت که او قرار شانزدهم به آنجا بیاد😄کاپیتان با عجله از پله ها بالا رفت تا دوباره دستور چیدن چمدانش را صادر کند😁اما امروز از آن روز های بدبیاری کاپیتان بود چون به آخرین پله که رسید مچ پایش بدجوری پیچ خورد🙁
و نتیجه اش گچ گرفتن پایش و دستور گرفتن از دکتر و ماندن در خانه به مدت دو هفته در کنار کاستافیوره بود😐🙁😄😁🤣😉—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
(اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى ...
Media Removed
(اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى زود فهميدى ما يه فامل داشتيم مثل تو جوون ،خوشگل،هنرمند دير فهميدن همينجورى جلو چشم خانواده اش اب شد اخرم نفله شد يه فاميل ديگه داشتيم پسر جونش ورزشكار، قد بلند، رشيد همينجورى شد عين يه تيكه گوشت ... (اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى زود فهميدى ما يه فامل داشتيم مثل تو جوون ،خوشگل،هنرمند دير فهميدن همينجورى جلو چشم خانواده اش اب شد اخرم نفله شد 😳يه فاميل ديگه داشتيم پسر جونش ورزشكار، قد بلند، رشيد همينجورى شد عين يه تيكه گوشت افتاده گوشه خونه اش شوهرشم طاقت نياورد ولشون كرد رفت 😐ولى تو نترسى ها تو درمان ميشى خيالت راحتِِ راحت و خلاصه خانم دكتر حداقل ده تا ديگه داستان از اين دست تعريف كرد كه همه هم در اخر به قول خودش اين بيمارى منجر به نفله شدن مريض شده بود و هر بارم اخرش ميگفت من دلم روشنه تو درمان ميشى و ناگفته پيداست كه ترانه هم از شدت هق هق گريه ضعف كرده بود 😑.و اما اين خانم دكتر در پختن سوهان عسلى تبحر خاصى داشت كه واقعا استادانه بود طعم و مزه ى بينظير در كنار يه خشكى مطلوب كه اصلا به دندونا نميچسبيد ولى هميشه موقع وسپى دادن اينقدر ماجراهاى حاشيه اى تعريف ميكرد كه هيچوقت ما نتونستيم اين دستور رو كامل بگيريم ،تو اون لحظه تنها فكرى كه به ذهنم رسيد همين سوهان عسلى بود رو كردم طرفش و گفتم خانم دكتر اخر رسپى اون سوهان عسلى رو ندادى ها من ميخوام امروز بپزم ،گل از گلش شكفت و شروع كرد با اب و تاب دستور دادن و منم خوشحال و خرسند از موفقيتم در تغيير مسير صحبت ها ،به ادامه ى كار كلاس مشغول شدم
-:عزيزم شكر و اب و عسل و .....وقتى خواستى از سر شعله بردارى كره و زعفرون و...يه هو كه رسيد به اضافه كردن كره حرفش رو قطع كرد و انگار چيزى يادش اومده باشه با هيجان رو كرد طرف ترانه و گفت دخترم تو از اينا درست نكنى تو ديگه بايد سالم غذا بخورى فقط سبزيجات اب پز ميوه ى تازه ،سرخ كردنى شيرينى و كره و غذاى چرب ممنوع ،ما يه فاميل داشتيم نگم براتون از دست پختش برنج درست ميكرد اين هوا قد ميكشيد (كل انگشت اشاره اش رو نشون داد)خورش درست ميكرد بوش تا هفتا محل ميرفت ولى خانمى كه شما باشى جونم برات بگه همه اش كره و روغن حيوونى پاتيل پاتيل اب ميكرد ميريخت رو برنج بعد همينجور كه داشت دستاش رو تاب ميداد و با ملاقه ى خيالى رو ديگ برنج خيالى كره ى داغ ميريخت رو به ترانه و اندوهگين گفت:بنده خدا شوهرش رگاى قلبش گرفت سكته كرد مرد حالا اون شانس اورد كه مرد خودش همين مريضى تو رو گرفت سالها گوشه اسايشگاه افتاده بود تا نفله شد 😑اخر ديدم اينجورى نميشه ترانه ى تقريبا غش كرده رو با زور فرستادم خونه (بقيه در كامنت )
پى نوشت:هفته ى بعد ترانه با جعبه ى شيرينى اومدولى دستور سوهان عسلى همچنان ....
Read more
یک سال زندگی مجانی ! آسون خرید کنید 🛒 با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔 . با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید: . @bamilocom رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال ... یک سال زندگی مجانی !

آسون خرید کنید 🛒
با هر خرید امتیاز بگیرید و یک سال زندگی رایگان برنده بشین 🤔
.
با شرکت تو این جشنواره شما هم می تونین یکی از ۲۰ برنده خوش شانس باشید و به مدت یک سال از خدمات زیر رایگان استفاده کنید:
. @bamilocom
رفت و آمد رایگان: ۲.۴ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ برای یک سال 😎🚗
غذای رایگان: ۳.۶ میلیون تومان شارژ هدیه از طرف اسنپ فود برای یک سال 😎🍔
سفر رایگان: ۲ میلیون تومان هدیه برای تدارک یک سفر جذاب از طرف اسنپ تریپ 😎✈️
مکالمه و اینترنت رایگان: پکیج یک سال مکالمه و اینترنت رایگان از طرف ایرانسل 😎📱
خرید رایگان: ۶ میلیون تومان کد هدیه بامیلو برای یک سال 😎🛒
خدمات رایگان: ۱.۸ میلیون تومان شارژ هدیه برای یک سال خدمات آنلاین از طرف کبال 😎🛠
@bamilocom

به وب سایت بامیلو سربزنید 🤗
www.bamilo.com
همینطور در صفحه اینستاگرام بامیلو هم اطلاعات بیشتری میتونید کسب کنید:
@bamilocom
@bamilocom
@bamilocom
Read more
. با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی ...
Media Removed
. با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی بود. با خستگی تمام چمدان‌هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی‌های سالن فرودگاه می‌آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی‌اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله‌های ... .
با اینکه مامان و بابا خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند ولی کارهای برادرم همیشه و همه جا باعث آبروریزی بود. با خستگی تمام چمدان‌هایمان را تحویل گرفته بودیم و داشتیم از پله برقی‌های سالن فرودگاه می‌آمدیم پایین که داداش کوچیکه بازی‌اش گرفت. با سرعت شروع کرد به پایین دویدن و دوباره بالا آمدن از پله‌های روبه‌رو. مامان دستپاچه شد و سعی کرد از لابه‌لای جمعیت رد شود بلکه بتواند دانیال را متوقف کند. اما طفلکی نه اینکه چاق باشد هاا!! ولی حجم و ابعادش جوری بود که بالا تنه‌اش رد شد و پایین تنه‌اش همان جا کنار من و بابایی ماند که البته بعد از چند ثانیه با دو تا تکان آن را هم رد کرد و با سرعت به جلو رفت. توی دلم داشتم به دانیال فحش می‌دادم و با چشم مسیر حرکت مامان را دنبال می‌کردم. ناگهان متوجه آقای بسیار قوی‌هیکلی شدم که درست پشت به پشت مامان مشغول راه رفتن است. هر چه مامان سرعتش را بیشتر می‌کرد آقای هیکلی خطرناک هم تندتر راه می‌رفت. بابا خیلی حواسش نبود و داشت طبق دستورات شوهرخواهر آقای خسروی با موبایلش مسیر فرودگاه تا نزدیک‌ترین هتل را چک می‌کرد. سعی کردم مامان را در تیررس نگاهم نگه دارم. لعنتی این وسط اثری از دانیال هم نبود. به سرعتم اضافه کردم و تقریبا به فاصله سه چهارمتری مامان و مرد خطرناک رسیدم. اوضاع از آنچه فکرش را می‌کردم خیلی خطرناک‌تر بود. آقای مذکور علاوه بر اینکه به حالت خم شده و نزدیک به مامان راه می‌رفت حالا چیزهایی هم با صدای بلند می‌گفت. فکر کنم خود مامان هم متوجه خطری که تهدیدش می‌کرد شده بود. ولی از شدت استرس بدون اینکه به اخطارها توجه کند با سرعت داشت به مسیرش ادامه می‌داد. مرد خشمگین حالا دیگر به مامان چسبیده بود و با فریادهای بلند به او می‌گفت: نمی‌دونم چی چی*!! نمی‌دونم چی چی*!! استاپ! استاپ!
.
دست بابا را کشیدم و گفتم: بابایی! مامان در خطره! باید نجاتش بدیم. اون آقاهه مماس با مامان داره بهش فحش میده.
.
بابا سرش را از توی موبایل در آورد و با بی‌حوصلگی و حالت گیج و منگی دنبال مامان گشت. اما با دیدن صحنه پیش رو یکهو رگ غیرتش از جا در رفت و با حالت باورنکردنی عربده‌کشان خودش را به آقای هیکلی رساند و از بغل خودش را روی طرف انداخت و گفت: هوی عمو؟ شی ایز مای ناموس! و بدون معطلی یک مشت محکم حواله چانه مرد کرد. البته هنوز مشت روی لپ طرف منعقد نشده ضربت مشابهی هم زیر چشم بابا فرود آمد. وسط این ماجراها نمی‌دانم دانیال یهو از کجا پیدایش شد و چون اوضاع را هیجان‌انگیز دید از فاصله معینی ایستاد، دست‌هایش را مدل موتور گازی کرد
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
‌‌‌‌‌‌ رهبرانقلاب: #قیام_مردم_قم صف‌بندیِ دو دستگاه محاسباتی، صف‌بندی دو نظام معرفتی، صف‌بندی دو الگوی تحلیلی در مقابل یکدیگر را نشان داد: یکی نظام معرفتی لیبرال‌دموکراسیِ دروغینِ پای‌درگِل غربی، یکی نظام معرفتیِ توحیدیِ اسلامی؛ تقابل دو دستگاه پیش‌بینی و تقویم و محاسباتی را نشان ... ‌‌‌‌‌‌
رهبرانقلاب: #قیام_مردم_قم صف‌بندیِ دو دستگاه محاسباتی، صف‌بندی دو نظام معرفتی، صف‌بندی دو الگوی تحلیلی در مقابل یکدیگر را نشان داد: یکی نظام معرفتی لیبرال‌دموکراسیِ دروغینِ پای‌درگِل غربی، یکی نظام معرفتیِ توحیدیِ اسلامی؛ تقابل دو دستگاه پیش‌بینی و تقویم و محاسباتی را نشان داد: آن دستگاه محاسباتی آمریکا که ایران را آن جور میبیند با آن محاسبات اوّل کار آمریکایی‌ها که سنای آمریکا در اوّلین ماه‌های پیروزی انقلاب، ایران را  #تحریم کرد و بنا را بر این گذاشتند که تا پنج ماه دیگر، شش ماه دیگر، انقلاب اسلامی از بین خواهد رفت -این محاسبات آنها است- این هم دستگاه محاسباتی نظام اسلامی که #امام_بزرگوار گفت «صدای خُرد شدن استخوانهای مارکسیسم را دارم می‌شنوم» و یک سال بعد، دو سال بعد، همه‌ی دنیا صدای خُرد شدن این استخوانها را شنیدند؛ مسئله این است. غرب در مقابل یک چنین پدیده‌ای قرار گرفته است؛ پدیده‌ی انقلاب اسلامی. یک طرف انبوهی از ابزارهای چشم‌پُرکن مادّی -از نظامی و سیاسی و پولی و امثال اینها- و یک طرف یک قدرت نوظهور معرفتی و تمدّنی، پُرانگیزه، پُرتحرّک، آینده‌نگر که میداند چه کار میخواهد بکند، میداند چه کار باید بکند و کجا میخواهد برود؛ اینها در مقابل هم قرار گرفته‌اند. ۹۷/۱۰/۱۹
‌‌
🚩 جهت مشاهده ساير ويديوهای مربوط به سخنرانی رهبرانقلاب در دیدار مردم قم به هشتگ زیر مراجعه کنید:
#دیدار_مردم_قم
__
#khamenei
#rahbar
#khamenei_ir
#supremeleader
#خامنئي_دات_آي_آر
#رهبر
#خامنه_ای
#آرامش_امت
#الخامنئي
#رهبری
Read more
. سلام! . #امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن حالا من #دل_رحمی امام صادق(ع) رو بگم یک خانمی بود نشسته ...
Media Removed
. سلام! . #امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن حالا من #دل_رحمی امام صادق(ع) رو بگم یک خانمی بود نشسته بود بالا سر گاو مردش گریه میکرد گاوش در راه تلف شده بود امام صادق(ع) مثل یک رهگذر ناشناس داشتن عبور میکردن برگشتن فرمودن: خانم چرا گریه میکنی؟ گفت: همه هستی من این گاو بود که از دنیا رفته آقا ... .
سلام!
.
#امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن
حالا من #دل_رحمی امام صادق(ع) رو بگم
یک خانمی بود نشسته بود بالا سر گاو مردش گریه میکرد
گاوش در راه تلف شده بود
امام صادق(ع) مثل یک رهگذر ناشناس داشتن عبور میکردن
برگشتن فرمودن: خانم چرا گریه میکنی؟
گفت: همه هستی من این گاو بود که از دنیا رفته
آقا برگشتن فرمودن:خب یعنی مشکلت همین یک گاوه؟؟
گفت:آره!
فرمود:اگه این گاوت زنده بشه دیگه گریه نمیکنی؟!
گفت:تو ما رو مسخره کردی؟ این که دیگه زنده نمیشه!!
(آقا هی دنبال دل اونه که دلش شکسته)
گفت:حالا اگه گاوت زنده بشه دیگه گریه نمیکنی؟
راوی میگه:من دیدم آقا یک پایی به اون گاو زدن و گاو به اذن خدا بلند شد!
آقا فرمود:دیگه مشکلات حل شدن؟!
گفت:آقا خیلی ممنون!
آقا یک دفعه خودش رو در جمعیت گم کرد و رفت....
دیگه طرف حتی آقا رو پیدا نکرد که بخواد تشکر کنه!
اینجوریه امام صادق اگه کسی پیشش بیاد دلش شکسته باشه،دلش رو شفا میده.
امام صادق یک اشاره ای هم به دل من بکن
مگه یک مال و دارایی چقدر ارزش داره؟
دل ما رو بیدار کن
از امروز ما آدم بشیم
ما هم دوست داریم بچه خوبی بشیم....
Read more
. #امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن برید از امام صادق(ع) امروز تقاضا کنید آقا کمکمون کنن یک نفر سر ...
Media Removed
. #امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن برید از امام صادق(ع) امروز تقاضا کنید آقا کمکمون کنن یک نفر سر راه امام صادق(ع) گریه میکرد حالا من #دل_رحمی امام صادق(ع) رو بگم یک خانمی بود نشسته بود بالا سر گاو مردش گریه میکرد گاوش در راه تلف شده بود آقا امام صادق(ع) مثل یک رهگذر ناشناس داشتن عبور میکردن برگشتن ... .
#امام_صادق(ع) خیلی مهربون بودن
برید از امام صادق(ع) امروز تقاضا کنید آقا کمکمون کنن
یک نفر سر راه امام صادق(ع) گریه میکرد
حالا من #دل_رحمی امام صادق(ع) رو بگم
یک خانمی بود نشسته بود بالا سر گاو مردش گریه میکرد
گاوش در راه تلف شده بود
آقا امام صادق(ع) مثل یک رهگذر ناشناس داشتن عبور میکردن
برگشتن فرمودن: خانم چرا گریه میکنی؟
خدا نکنه کسی متأثر و دلشکسته سر راه امام صادق(ع) بشینه
مگه همینجوری امام صادق از کنارش رد میشه
گفت: همه هستی من این گاو بود که از دنیا رفته
راوی میگه من داشتم ایشون رو نگاه میکردم
آقا برگشتن فرمودن:خب یعنی مشکلت همین یک گاوه
گفت:آره
فرمود:اگه این گاوت زنده بشه دیگه گریه نمیکنی؟
گفت:تو ما رو مسخره کردی؟ این که دیگه زنده نمیشه
آقا هی دنبال دل اونه که دلش شکسته
گفت:حالا اگه گاوت زنده بشه دیگه گریه نمیکنی؟
راوی میگه:من دیدم آقا یک پایی به اون گاو زدن و گاو به اذن خدا بلند شد
آقا فرمود:دیگه مشکلاتت حل شدن؟
گفت:آقا خیلی ممنون
راوی میگه آقا یک دفعه خودش رو در جمعیت گم کرد و رفت
دیگه طرف پیدا نکرد که از آقا بخواد زیاد تشکر کنه
اینجوریه امام صادق اگه کسی پیشش بیاد دلش شکسته باشه
آقا دلش رو شفا میده
آقا امام صادق یک اشاره ای هم به دل من بکن
مگه یک مال و دارایی چقدر ارزش داره؟
دل ما رو بیدار کن
از امروز ما آدم بشیم
ما هم دوست داریم بچه خوبی بشیم
بنده خوبی بشیم
در پرونده اعمال ما بنویسن از اون روز شهادت،دیگه این عوض شد
چی میشه ما هم آدم بشیم؟
#ما_هم_دل_داریم
حال من یک چیزی بگم که شستشو میده روح انسان رو
امیدوارم استفاده کنید
خیلی اثرش عجیبه خیلی
یک کسی از دوستان امام صادق ( ع ) ازشون پرسید
آقا امام صادق(ع)اخلاقشون اینجوری بود
هر کسی رو میدید
من اینجوری برداشت کردم از بیش از هفتاد روایت
اصلا احساس میکنم امام صادق اینجوری بودن
برداشتم اینجوریه
هر کسی از دوستانشون رو میدیدن
میفرمودن: خب از کربلا چه خبر؟
یکی از دوستان امام صادق(ع) اهل بصره بود
آقا فرمودن خب نزدیکی شما، کربلا میری؟
گفت:آره آقا گاهی میرم
آقا فرمود:چرا زیاد نمیری؟
گفت:آقا نمیشه دشمنان مانع اند
فرمود:عیبی نداره
یادی از حسین ما میکنی یا نه؟
گفت: بله آقا
اصلا تربیت کننده شیعه ست
بعد فرمودن:جزئیات #مصیبت_عاشورا رو یادت میاری؟
گفت:آره آقا
آقا فرمود:گریه هم میکنی؟
گفت:آره آقا انقدر گریه میکنم خانوادم میفهمن دوباره یاد #کربلا افتادم
بعد میگه امام صادق خودش افتاد به گریه
انقدر گریه کرد
بعد فرمودن خدا رحمت کنه اشک چشمت رو که برای امام حسین ریختی
اصلا امام صادق ما رو #روضه ای بار آوردن
.
#استاد_پناهیان
.
Read more
🗓 پنجشنبه ۱۴ تیرماه ١٣٩٧ <span class="emoji emoji1f4dd"></span> جیب‌های آقا برای خودش حکم‌هایی داشت. پول این جیب با آن یکی جیب قضیه‌اش فرق ...
Media Removed
🗓 پنجشنبه ۱۴ تیرماه ١٣٩٧ جیب‌های آقا برای خودش حکم‌هایی داشت. پول این جیب با آن یکی جیب قضیه‌اش فرق می‌کرد. یکبار در خیابان چهارمردان، از مجلس ختمی برمی‌گشتیم. دیدم آقا دست کردند داخل جیبشان و یک مقدار وجه نقد را در آوردند و توی دست گرفتند. کسی هم آنجا نبود و کوچه خلوت بود. همین‌طور کوچه‌پس‌کوچه‌ها ... 🗓 پنجشنبه ۱۴ تیرماه ١٣٩٧ 📝 جیب‌های آقا برای خودش حکم‌هایی داشت. پول این جیب با آن یکی جیب قضیه‌اش فرق می‌کرد. یکبار در خیابان چهارمردان، از مجلس ختمی برمی‌گشتیم. دیدم آقا دست کردند داخل جیبشان و یک مقدار وجه نقد را در آوردند و توی دست گرفتند. کسی هم آنجا نبود و کوچه خلوت بود. همین‌طور کوچه‌پس‌کوچه‌ها را جلو آمدیم تا سر کوچه‌ای که می‌رفت به طرف مسجد آقا، یکی از آقایان را دیدم. با ریش‌های بلند و سفید، چهره‌اش به نظرم آشنا آمد. آقا پول را دادند به آن مرد. پول‌های توی جیب آقا از قبل مشخص شده بود که باید دست کی برسد یا خرج چی بشود. (براساس خاطره یکی از همراهان) ذکرها فرشته‌اند، ص۴٠. 🔻مناسبت‌ها:
🔹روز قلم
🔹روز شهرداری و دهياری

#آیت_الله_بهجت
#بهجت_العارفين
#سالنامه_العبد
#العبد_محمد_تقي_البهجة
#bahjat
#bahjat_ir
#bahjat_com
Read more
. . یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون ...
Media Removed
. . یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون اگه میشه تشریف بیار کلانتریه محل کارم ما هم گفتیم باشه رفتیم کلانتری دم در اتاقش یه پیرمرد چهارشونه و هیکلی وایساده بود از دور میدیدمش تیکه زده بود به دیوار مشت های بزرگش رو گره کرده بود , با خودش ... . .

یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون اگه میشه تشریف بیار کلانتریه محل کارم
ما هم گفتیم باشه

رفتیم کلانتری
دم در اتاقش یه پیرمرد چهارشونه و هیکلی وایساده بود از دور میدیدمش

تیکه زده بود به دیوار مشت های بزرگش رو گره کرده بود , با خودش حرف میزد , خیلی عصبانی بود و منو زیر چشمی نگاه میکرد تا رسیدم دم در اتاق طرف , در زدم کسی جواب نداد برگشتم که زنگی بزنم به یارو

پیرمرده که خون چشماش رو گرفته بود با یه خشم وحشتناک و صدای کلفتش گفت تو مهدی هستی اره خودشی؟؟؟؟؟ با ترس و لرز گفتم نه اقا!!مهدی چه صیغه ایی هست؟! نشستم رو صندلی راهرو دم در زنگ زدم به طرف گفت بمون دارم میام

پیرمرده هی راه میرفت بالاسرم ,سرش رو گه گاهی میزد تو دیوار و به مهدی فحش میداد

منم که جفت کرده بودم فقط دعا دعا میکردم زود این یارو بیاد
طرف اومد سلام کردیم رفتیم داخل
دو دقیقه از حرفمون نگذشته بود که یهو پیرمرده پرید تو اتاق گفت من خو میدونم این مهدیه باید اینو بکشششششم !!!!!!! من خودم هم دیگه داشتم شک میکردم نکنه اسمم مهدیه؟! این دوستمون از اون ور میز پرید جلوش رو گرفت اقا این مهدی نیست بخدا برو بیرون تا صدات کنم
مونده بودم این مهدیِ دجال چه بلایی سر پیرمرده اورده بود که میخواست بکشش . دوستون گفت یه دقیقه برو بیرون من مشکل اینو حل کنم بعد راحت به حساب کتابمون برسیم

گفتم باشه

پیرمرده رفت داخل من اومدم بیرون

ولی صداشون میومد
پیرمرد : جناب سروان من خو میدونم خودشه بزار همین جا خفه ش کنم دیه ش رو نقدی میدم!!! من که اب دهنم از ترس نمیرفت پایین

سروان : مگه مسخره بازیه یکی رو بکشی مرد حسابی, اصلا این اقا اون نیست

بعد سروان منو صدا کرد
اقای مصطفی نویدکیا
با ترس و لرز رفتم داخل , بله ؟

سروان ; هیچی میخواستم نشون بدم اسم شما مهدی نیست!

من : چه بدبختی گرفتمون امروز ؟؟! اقا ما میریم بعدا میایم برا حساب کتاب
پیرمرده : دیدی گفتم خودشه؟ چرا میخواد بره ها؟؟! مگه برا پولش نیومده بود؟؟ خلاصه اصلا یه وضعیتی بود تا اومدیم بیرون

در کل اصلا به هیچ دلیلی برا حساب کتاب به کلانتری نرید یا اگه میرید سعی کنید اسمتون مهدی نباشه یا اگه اسمتون مهدی بود کسی صداتون کرد جواب ندید

اصلا یکی از دلایلی که من الان زندم اینکه که اسمم مهدی نیست,

مهدی نباشید . .

پ ن : عکس ها مربوط به یه موزیک ویدیویه بختیاریه
. .

#dezful #دزفول #tehran # #مهدی_نباشید #
Read more
آدم پنجاهم | حبيب مرد به بسته شدن در چشم دوخت ، سكوت شد ، دوباره صدا روان شد ، اى كاش عشق را زبان سخن بود ...
Media Removed
آدم پنجاهم | حبيب مرد به بسته شدن در چشم دوخت ، سكوت شد ، دوباره صدا روان شد ، اى كاش عشق را زبان سخن بود ، مرد داشت با تصورش ور مى رفت انگشتانى كه به تار گيتار بند مى شد مثل باد ، اى كاش ... ، به طرف ميز زن رفت ، استكان كمر باريك را برنداشته بود كه چشمش به كاغذ مچاله شده افتاد ، چروك كاغذ را باز كرد ، خواند ، اشك ريخت ... آدم پنجاهم | حبيب
مرد به بسته شدن در چشم دوخت ، سكوت شد ، دوباره صدا روان شد ، اى كاش عشق را زبان سخن بود ، مرد داشت با تصورش ور مى رفت انگشتانى كه به تار گيتار بند مى شد مثل باد ، اى كاش ... ، به طرف ميز زن رفت ، استكان كمر باريك را برنداشته بود كه چشمش به كاغذ مچاله شده افتاد ، چروك كاغذ را باز كرد ، خواند ، اشك ريخت ، برخاست بر روى پاهاى ناتوان شده اش ، به سقف نگريست ، به سمت در يورش برد ، به خلوتى جاده خيره شد ، فرياد كشيد ، مردم را ، مردم را ، خدا را، ماشين قرمز رنگ پيچ جاده را پيچيد و صداى موزيكش پيچ را پر كرد " يار دبستانى من ، دختر نوار پارچه اى به مچ راننده خيره شد به چشمان مرد ، مرد هنوز داشت فرياد مى كشيد ، دختر شست دستش را نشان داد كه يعنى موافقم ، دختر هم فرياد كشيد به اميد آينده بهتر اوووووو، مرد خم شد زانو زد ، كف دستش ساييد به زمين سخت، آدم است ديگر مشت مى كوبد بر ديوار، بر ديوار، بر هستيش شايد باز شود درِ حسِ وا مانده اش بر آدميتش ، خدا كجاست در يافت او از آدميت ، حس كرد كف دستش خيس شده است از خونش ، دستى بر شانه اش نشست " حبيب ، مرد ، چت شده باز ؟ حبيب هق هق كرد بر دستان روى شانه اش ، تا كى من نامه خداحافظى مرگ بخونم تو اين دخمه ى دم پيچ ؟ مگر زندگى كجا تمام شده كه آدم ها اين قدر زود به زود رويش را مى بوسند براى آخرين بار ؟ مگر من چقدر آدمم كه تحمل اين همه خدا حافظى رو داشته باشم ؟ حبيب حرف نزد و هق هق هم نكرد آسمان باريد
پ . ن : آى آدم ها
Read more
محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی ...
Media Removed
محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه  بچه ها را به خود ... محـو سخـنان حـاج همـت بـودم که در صـبحگاه لشـگر با شـور و هیـجان و حـرکات خاص سر و دستـش مشـغول سخــنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه  بچه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم.»
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.» حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب.»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات.»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد،همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره.»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند..
.
#شهید
#همت
Read more
وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک ...
Media Removed
وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک روز پادشاه همراه وزیرش سوار اسب شد و برای شکار به صحرا رفت تا آهویی شکار کند. آهو زرنگ و تیزرو بود. هر چه پادشاه تیر انداخت، به آهو نخورد. شاه و وزیرش با اسب دنبال آهو تاختند و ساعت ها آهو را دنبال کردند، ... وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران می شود

یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که وزیر با عقل و هوشی داشت. یک روز پادشاه همراه وزیرش سوار اسب شد و برای شکار به صحرا رفت تا آهویی شکار کند. آهو زرنگ و تیزرو بود. هر چه پادشاه تیر انداخت، به آهو نخورد. شاه و وزیرش با اسب دنبال آهو تاختند و ساعت ها آهو را دنبال کردند، اما اگر تو در کف دست من مویی می بینی، آن ها هم آهو را دیدند حتی به گرد پای آهو هم نرسیدند. انگار آهو یک قطره آب شده بود و رفته بود توی زمین.
شاه و وزیرش خسته و کوفته رفتند و رفتند تا به روستایی سرسبز و آباد رسیدند باغ های آن روستا پر درخت بود و بر شاخه های درخت ها میوه های بسیاری سنگینی می کرد. پادشاه و وزیرش کنار جوی آبی، زیر درخت میوه ای نشستند تا کمی خستگی در کنند. اهالی ده از آمدن شاه و وزیرش خبردار شدند و به کدخدا خبر دادند که: «چه نشسته ای که ده ما میزبان شاه و وزیر شده است!»
کدخدا اهالی ده را جمع کرد، به هر کدام دستوری داد و هنوز یک ساعت بیشتر از رسیدن شاه و وزیر به آن ده نگذشته بود که یکی برای آن ها غذا آورد، یکی شربت آورد، یکی کباب آورد و چند نفری هم ساز و دهل زنان به حضور میهمانان ده رفتند و به خوبی از آن ها پذیرایی کردند.
با اینکه شاه و وزیرش به علت از دست دادن شکار و دویدن دنبال آهو ناراحت و خسته بودند، از دیدن آن ده خوش آب و هوا و پر نعمت و آن پذیرایی شاهانه خوشحال شدند و شکار آهو را فراموش کردند. شاه و وزیر، بعد از آنکه حسابی خستگی شان در رفت، راه افتادند و از آن ده آباد دیدن کردند. شاه رو به وزیرش کرد و گفت: «فکر نمی کردم وسط این بر بیابان، روستایی به این آبادی و خوش آب و هوایی وجود داشته باشد.»
وزیر گفت: « حتماً این ده کدخدای خوبی دارد و مردمش اهل قانون و حساب و کتاب هستند.»
شاه گفت: «رعایت قانون و کدخدای خوب، چه ربطی به درختان پر میوه و آب و هوای خوب دارد؟»
وزیر گفت: «یک سال به من فرصت بدهید تا در عمل جواب شما را بدهم.»
شاه قبول کرد. وزیر رو کرد به اهالی و گفت: «شاه از دیدن روستای آباد و پربرکت شما خیلی خوشحال شده است. فکر می کنم هر یک از شما اهالی این روستا، آدم های با فهم و شعوری هستید. به همین دلیل، شاه دستور داده است که اهالی با فهم و شعور این روستا را به حال خودشان بگذاریم و کدخدا را از بالای سرشان برداریم. از امروز به بعد، همه ی شما کدخدایید.»
اهالی روستا از این که این همه مورد توجه شاه و وزیر قرار گرفته بودند، خوشحال  شدند.
شاه و وزیرش بار و بندیل خودشان را جمع کردند و با اسب هایشان به طرف قصرشان برگشتند.

بقیه درکامنت نوشته شده
👇🏻👇🏻
Read more
. كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟ بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را ...
Media Removed
. كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟ بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را باد ميداد و فوت مي‌كرد تا بهتر شوند گفت: «نمي‌دونم. كه چي حالا؟ پاشو به جاي اين كارا اون كهنه‌ها رو بشور». بابا پوفي كرد و گوشي را گذاشت روي ميز و رفت به سمت حمام و تشت كهنه‌ها. از توي حمام داد زد: «هيچي ... .
كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟
بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را باد ميداد و فوت مي‌كرد تا بهتر شوند گفت: «نمي‌دونم. كه چي حالا؟ پاشو به جاي اين كارا اون كهنه‌ها رو بشور». بابا پوفي كرد و گوشي را گذاشت روي ميز و رفت به سمت حمام و تشت كهنه‌ها. از توي حمام داد زد: «هيچي ديگه. ميت روي زمين موند ديگه. برق بهشت زهرا قطع شده گويا!» مامان كه حالا با بادبزن حصيري بالاي سرم كوران درست كرده بود گفت: «اي بابا! يعني ديگه حتي نميشه مرد!» بابا گفت: «حالا پوشك چرا نمي‌خري براش؟» مامان گفت: «مي‌ترسم برم دنبالش. يا نيست، يا گرونه. شوخيه مگه؟ 10 تومنم رد كرد لعنتي!» همان‌طور كه صداي چنگ زدن بابا به كهنه‌ها مي‌آمد، صداي فين فينش هم بلند شد. مامان بادبزن را انداخت و در حالي كه زيرلب غر مي‌زد: «چارتا كهنه ميخواد بشوره ها، ببين چه فين فيني راه انداخته». رفت جلوي در حمام. بابا داشت مثل ابر پاييزي گريه مي‌كرد. اينكه مي‌گويم ابر پاييز و نمي‌گويم مثل ابر بهار، براي اين است كه وقتي حال و روز آدم پاييزي باشد ديگر نمي‌تواند مثل ابر بهار گريه كند. بايد مثل ابر پاييز آواز هق هق را سر بدهد. مامان از بابا پرسيد: «چرا گريه مي‌كني؟» بابا دماغش را كشيد بالا و گفت: «كو؟ گريه نمي‌كنم. دارم پياز خُرد مي‌كنم!». مامان چشم‌هايش را گرد كرد و گفت: «وسط تشت و كهنه بچه، پياز رو از كجا آوردي لامصب؟» بابا بلندتر گريه كرد و گفت: «گير نده! من الان دچار مشكل روحي، رواني و اقتصادي‌ام». مامان گفت: «همه همين‌طورن. فكر نكن حالا مشكل خاصي داري و خفني!» بعد هم دوباره برگشت بالاي سرم. نگاهش كه كردم چشم‌هايش اشكي بود و چانه‌اش مي‌لرزيد. بابا هم آن طرف زده بود زير آواز و مي‌خواند: «خدايا مرسي، ما رو آفريدي. اوكي، اوكي!». بعد هم ريتم را عوض كرد و با سوز و گداز خواند: «مرد براي هضم دلتنگي‌هاش، گريه نميكنه، قدم ميزنه». تا بابا اين را خواند مامان زد زير گريه و من و عرق‌سوزها و بادبزن حصيري را رها كرد و رفت سراغ بابا و گفت: «كي گفته گريه نميكنه؟ گريه كن، گريه قشنگه! يا اصلا بيا بگو ای مرد من ای مرد عاشق، کدوم پاییز زمستون رو خبركرد، بذار سر روي شونه‌ام گريه سر كن، بذار باور كنم يه تكيه‌گاهم...» و دوتايي در يك صحنه خيلي رمانتيك كه ممكن است 10 سال يك بار در خانه ما ديده شود، يكديگر را در آغوش گرفتند و كهنه‌ها را لگد كردند و گريه كردند.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
* #نگاه_امروز * . . . . . . . درباره نویسنده: . در نوشته‌های اولیه گابریل گارسیا مارکز تاثیر ...
Media Removed
* #نگاه_امروز * . . . . . . . درباره نویسنده: . در نوشته‌های اولیه گابریل گارسیا مارکز تاثیر فاکنر مشهود است. البته او بعد‌ها سبک خود را پیدا کرد که به «رئالیسم جادویی» معروف شد. مارکز را اغلب با “صد سال تنهایی” و “عشق سالهای وبا” می‌شناسند. رمان ساعت شوم به نسبت رمان ساده تری نسبت به “صد سال ... * #نگاه_امروز * .
.
.
.
.
.
.

درباره نویسنده: .
در نوشته‌های اولیه گابریل گارسیا مارکز تاثیر فاکنر مشهود است. البته او بعد‌ها سبک خود را پیدا کرد که به «رئالیسم جادویی» معروف شد. مارکز را اغلب با “صد سال تنهایی” و “عشق سالهای وبا” می‌شناسند. رمان ساعت شوم به نسبت رمان ساده تری نسبت به “صد سال تنهایی” و “عشق سالهای وبا” است و برای شروع آشنایی با نگاه مارکز کتاب مناسبی است.
.
.
.

درباره کتاب: . .
.

گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۶۱ میلادی رمان “ساعت شوم” را نوشت که جایزه ادبی کلمبیا را نصیبش کرد. کتاب، داستان زندگی روزمره یک شهر و شهروندانش را روایت می‌کند که در آن کشیش و شهردار شهر هر کدام سعی دارند مردم را به شیوه خود رهبری کنند. .
.
.
.

داستان: .
.
.
از پلکان که پایین آمدند و پا به حیاط گذاشتند چراغ‌ها روشن شد. سربازهای تازه وارد زیر لامپ‌های کثیفی که خرمگس‌ها دورشان چرخ می‌خوردند، لیموناد می‌نوشیدند.
شهردار توی حیاط، که هنوز چنتایی گودال آب بدبو در آن دیده می‌شد از یک طرف به طرف دیگر می‌رفت و می‌آمد. با صدای پدرانه برای‌شان توضیح داد که ماموریت‌شان آن است که دوتادوتا سر چهارراه‌های اصلی نگهبانی بدهند و اجازه دارند به طرف هرکس، خواه زن، خواه مرد که از فرمان ایست پس از سه اخطار سرپیچی کند، شلیک کنند. سفارش کرد که شهامت و کاردانی از خودشان نشان بدهند. پس از نیمه شب برایشان غذا می‌آورند. سپس اظهار امیدواری کرد که به یاری پروردگار بی آن‌که حادثه‌ای پیش بیاید، موضوع حل شود و ساکنان شهر نیز خودشان پی می‌برند که چطور از تلاش‌های مقامات برای برقراری نظم قدردانی کنند. .
.
.
.
.

#ساعت_شوم
#گابریل_گارسیامارکز
#ترجمه #احمدگلشیری
#چاپ_هفتم
۳۳۸ صفحه
قیمت ۱۱۰۰۰ تومان
جلدشومیز
#نشرنگاه #negahpub
#موسسه_انتشارات_نگاه‌
.
.
.
Read more
#بهلول_و_شکستن_سر_استاد روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید : من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم ! یک اینکه می گوید : خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در ... #بهلول_و_شکستن_سر_استاد

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!! ز خدا بخواهیم خوبی هایمان یادمان بماند  و آنگاه تلاش کنیم بر انجامشان و زشتی ها رابه ما نشان دهد تا سعی کنیم بر ترکشان

خدایا اهدنا الصراط المستقیم
قول میدهیم ایّاک نعبد و ایاک نستعین

#حسین_رفیعی
#خدا
#بهلول
#رمضان
Read more
 #bighanoon من رو گذاشت سمت چپ زمین رو به آفتاب و خودش با لباس عیدش رفت سمت راست. ضربه‌ها رو محکم و ...
Media Removed
#bighanoon من رو گذاشت سمت چپ زمین رو به آفتاب و خودش با لباس عیدش رفت سمت راست. ضربه‌ها رو محکم و هوایی می‌زد. گفتم: «یه مقدار پایین‌تر داداش! تو فضای تنگ و بسته که نمی‌شه بلندپروازی کرد.»گفت: «من به روش خودم بازی می‌کنم، تو هم به روش خودت، ببینیم کی می‌بره!» گفتم: «این بازی که برد و باخت نداره. ... #bighanoon
من رو گذاشت سمت چپ زمین رو به آفتاب و خودش با لباس عیدش رفت سمت راست.

ضربه‌ها رو محکم و هوایی می‌زد. گفتم: «یه مقدار پایین‌تر داداش! تو فضای تنگ و بسته که نمی‌شه بلندپروازی کرد.»گفت: «من به روش خودم بازی می‌کنم، تو هم به روش خودت، ببینیم کی می‌بره!» گفتم: «این بازی که برد و باخت نداره. ما فقط داریم پاس می‌دیم به هم. نه توری هست، نه خطی روی زمینه، نه قاعده و قانونی.» همچنان تصور داشت؛ هر چی بیشتر به توپ ارتفاع بده، زرنگ‌تره. همون‌طور که پیش‌بینی می‌شد توپ بالای درخت گیر کرد. گفتم: «این هم از روش‌ات!» گفت: «ایراد از روش شماست که خوب نمی‌پری.» مثل کسی که خودش رو به سرعت رسونده، گفت: «نگران نباش! الآن می‌آرمش پایین.» چندتا سنگ به طرف توپ پرت کرد و جاذبتا برگشت تو سر خودش. گفت: «با این تجهیزاتی که ما داریم، بهتر از این نمی‌شه. اگه جای لباس ورزشی‌ات یه طناب می‌آوردی، الآن وضع ما این نبود.» مثل آدم‌هایی که کنترل اوضاع رو به دست گرفتند، دستش رو زد زیر چونه‌اش و چشم‌هاش رو باریک کرد. گفت: «باید یه چیز بزرگ‌تر پرت کنیم.» این‌دفعه راکت‌اش رو پرت کرد و اون هم بالای درخت گیر کرد. گفتم: «جان من بی‌خیال شو! سرت داره خونریزی می‌کنه. بریم حداقل جا رو بدیم به دو نفر که صلاحیت بازی دارند.» حرفم رو نشنیده گرفت و رفت اره‌برقی آورد. گفتم: «امروز روز طبیعته حسام! نه خشونت علیه طبیعت.» درخت رو آورد پایین و توپ هم سُر خورد و رفت تو کانال فاضلاب. مایوس نشد. پرید تو کانال و لحظه‌ای بعد در عین ناباوری با توپ برگشت. فریاد زد: «پیداش کردم!» حضار تشویق‌اش کردند و غریو جیغ و هورا سر دادند. من هم همراهی کردم، مثلا نفهمیدم یه توپ زاپاس تو جیبش بوده.
Read more
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان ...
Media Removed
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده ... روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده‌رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود، جلب كند.

پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي‌كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده است و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

براي اينكه شما را متوقف كنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.

مرد متأثر شد و به فكر فرو رفت ... برادر پسرك را روي صندلي‌اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد.
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️ در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
#حسین_سلیمانی
#hosseinsoleimani
عکس از سهیل سعادتمندی
@soheilsaadatmandi
Read more
_ <span class="emoji emoji1f4a0"></span> بســـــــــم الله الرحمن الـــــــــــرحیم <span class="emoji emoji1f4a0"></span> _ شکــــــــــست منتظران صـــــــــالح ...
Media Removed
_ بســـــــــم الله الرحمن الـــــــــــرحیم _ شکــــــــــست منتظران صـــــــــالح (ع) _ از امام صادق (ع) نقل است که فرمود: (صالح پیامبر مدتی از انظار قومش دور بود و آن هنگام که غیبت کرد جوانی رعنا و زیبا با ریشی پرپشت وچهار شانه بود ، و آن هنگام که دوباره به سوی مردم خود بازگشت او را ... _
💠 بســـــــــم الله الرحمن الـــــــــــرحیم 💠
_
شکــــــــــست منتظران
صـــــــــالح (ع)
_
📌 از امام صادق (ع) نقل است که فرمود:
(صالح پیامبر مدتی از انظار قومش دور بود و آن هنگام که غیبت کرد جوانی رعنا و زیبا با ریشی پرپشت وچهار شانه بود ، و آن هنگام که دوباره به سوی مردم خود بازگشت او را به قیافه نشناختند ومردم آن زمان برسه طبقه تقسیم شدند. یک گروه منکر که اصلا ً از حرف خود باز نمی گشتند ، و گروه دوّم که شک داشتند و گروه سوّم که یقین داشتند او باز می گردد ، و هنگامی که بازگشت در ابتدا به سراغ طبقه دوّم و اهل شک رفت ولی آنها او را نپذیرفتند و بعد به سراغ گروه اوّل رفت ؛ آنها نیز او را مسخره کردند و گفتند که صالح فرد دیگری است پس از آن به سراغ گروه سوّم رفت. به او گفتند که ما به تو ایمان می آوریم و می دانیم که خداوند بر همه چیز تواناست ولی ما نیز دلایلی داریم که بوسیله آن دلایل که آسمانی بوده می توانیم منجی را بشناسیم ، صالح گفت: که من آورنده آن ناقه ام ، گفتند : راست مى گوئى ، آیا می توانی نشانه های آن را به ما بدهی ؟ گفت: که این ناقه یک روز از آب می خورد و روز بعد شمائید که می توانید از آن آب بنوشید گفتند : ما به تو ایمان می آوریم ، و در اینجاست که قرآن می فرمود :
_
📖 (أن صالحاً مرسل من ربه ) (فقال : أهل اليقين) (إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا (وهم الشكاك والجحّاد ) إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ) (الأعراف:75- 76)
_
(مؤمنان جواب دادند بلى ما بر اين عالم و مطمئنيم ما بى هيج شك و آئينى كه از طرف خدا بر او فرستاده شده ايمان داريم * متكبران بى ايمان گفتند ما هم بى هيچى شك به آنچه شما ايمان داريد كافريم )
_
📚(کمال دین ج 1ص 168 )
Read more
-متن رو نخونید طولانیه!!! قضاوت نکنین قضاوت نکنین قضاوت نکنین و باز هم میگم قضاوت نکنین مثل همیشه نگاه کنین یک ویدئو یا یک عکس رو ،تاسف بخورید ،شاید اشکی از چشماتون چکه کرد و تمام، به همین سادگی لازم نیست کاری کنید. با این حرکتتون مشکل اون حل شد رفت. به شخصه از طرف هرکی که اینگونه مشکلاتش رو با ... -متن رو نخونید طولانیه!!!
قضاوت نکنین
قضاوت نکنین
قضاوت نکنین
و باز هم میگم قضاوت نکنین
مثل همیشه نگاه کنین یک ویدئو یا یک عکس رو ،تاسف بخورید ،شاید اشکی از چشماتون چکه کرد و تمام، به همین سادگی لازم نیست کاری کنید. با این حرکتتون مشکل اون حل شد رفت. به شخصه از طرف هرکی که اینگونه مشکلاتش رو با تاسف و اشک حل میکنید از شما کمال تشکر را به عمل می آورم.
چیزی که تو این ویدئو داره اتفاق میافته، میلیونها بار ببخشید کم گفتم میلیاردها بار و خیلی بدتر، مزخرفتر و شدیدتر داره در اطرافتون اتفاق میافته اما هنوز هم به راهتون ادامه بدین انگار نه انگار که اتفاقی در حال رخ دادنه. همچیز عادی و طبق برنامه است.
هرچقدر فک میکنم میخوام ببینم انسانیت رو با چه چیزی معاوضه کردین ، با چه ارزشی فروختین . هر چی میگردم پیدا نمیکنم. ینی اینقد مفت فروختینش!!! تا جایی که یادم میاد مردم اموالشون رو اینقدر ارزون نمیفروختن اما عجیبه!!! اگه تا اینجای متن رو خوندین و به این نتیجه رسیدین که برین به این فرد کمک کنید خیر در اشتباهید منظور من این نیست. تمام درخواست من اینه تفکراتتون رو تغییر بدین. انسانیت خودتون رو دوباره برین پس بگیرین به هر بهایی شده. بزرگترین داراییهاتون رو بفروشید ولی انسانیتتون رو برگردونید.
آدم سالهاست داره راه رو اشتباه میره و هنوزم داره توی راه اشتباهش با سرعت میتازه و هر لحظه به سرعت اشتباه خودش اضافه میکنه.
باش اصلا نمیخواد انسانیتتون رو پس بگیرید به حال خودتون باشید لذت دنیای به اصطلاح مدرنتون رو ببرید( تجاوز، قتل، برتری جنسیتی، نگاه به زن به عنوان یک وسیله، خار شمردن زن، جنگ، دعوا، فحش، سنگسار،نژادپرستی و... به راستی کجای این جهانتون مدرنه؟؟ حتما وسایلی که برای انجام این کارها استفاده میکنید مدرنه) ولی فقط به کسی که میپرستید، به کسی که دوستش دارید، عاشقشید(!!!!!!!!...) قضاوت نکنین. لطفا.
#انسان!!!
Read more
‌<span class="emoji emoji1f31f"></span> @mehdiyarrahi ‌ "صحنه پیوسته بجاست" ‌‌ وقتی مهدی یراحی در کنسرت گیتار به دست می‌گیرد حدس میزنیم ...
Media Removed
@mehdiyarrahi ‌ "صحنه پیوسته بجاست" ‌‌ وقتی مهدی یراحی در کنسرت گیتار به دست می‌گیرد حدس میزنیم قرار هست آهنگ "از خودت خبر بیار" را همخوانی کنیم. بعد از تمام شدن این قطعه در #کنسرت ۲۶ مرداد، هنوز گیتار به دست مهدی یراحی بود اما دیگر کسی حدس نمیزد قرار هست چه آهنگی اجرا شود. وقتی شروع به نواختن ... ‌🌟 @mehdiyarrahi ‌
"صحنه پیوسته بجاست"
‌‌
وقتی مهدی یراحی در کنسرت گیتار به دست می‌گیرد حدس میزنیم قرار هست آهنگ "از خودت خبر بیار" را همخوانی کنیم.
بعد از تمام شدن این قطعه در #کنسرت ۲۶ مرداد، هنوز گیتار به دست مهدی یراحی بود اما دیگر کسی حدس نمیزد قرار هست چه آهنگی اجرا شود.
وقتی شروع به نواختن گیتار کرد، ملودی آشنایی از دل خاطره‌ها بیرون کشیده شد...و ترانه آغاز شد.
《یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب
سه تا پری نشسته بود》
میخکوب شدن حاضران در کنسرت از این سورپرایز زیاد طول نکشید و مردم با اجرای بی‌نظیر و پرانرژی مهدی یراحی از آهنگ پریا زنده‌یاد #حبیب_محبیان همراه شدند که به یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کنسرت تبدیل شد.
همچنان که تصاویر حبیب عزیز بر نمایشگر انرژی می‌بخشید، دوست‌داران او آهنگ پریا را در کنسرت مهدی یراحی همخوانی می‌کردند. همخوانی‌ای که با حضور خودش بر روی صحنه در این خاک ممکن نشد...
پس از اجرا ویدئویی از پسر آقای حبیب، #محمد_محبیان، پخش شد که نتوانسته بود در کنسرت حضور داشته باشد و از طریق این ویدئو از این حرکت مهدی یراحی برای قدردانی از حبیب عزیز در کنسرت تشکر کرد.
مهدی یراحی بعد از اجرا از حبیب گفت؛ از حبیب که زلال بود و مظلومانه رفت، آن طرف که بود انگ‌هایی به او می‌زدند و این طرف هم مظلوم واقع شد اما در حافظه موسیقی ایران برای همیشه ماندگار ماند. او گفت در هیچ زمانی ایدئولوژی نمی تواند هنر را شکست دهد بلکه فقط می تواند از هنر بهره ببرد و گاهی نیز محدودش کند اما هرگز نمی تواند هنر را شکست دهد.
مهدی یراحی سپس از #شاملو یاد کرد که همیشه شیفته‌ی آثار و شخصیت او بوده و در آخر از جای خالی دوست عزیزمان، پریا جان، یاد کرد و اجرای آهنگ پریا را به او تقدیم کرد.⚘

چت‌هایمان را جستجو می‌کنم تا به روز فوت حبیب محبیان برسم و پیام‌هایمان را دوباره بخوانم. پریا نوشته بود "حبیب اینجا هم تو غربت بود"
حالا نه حبیب محبیان هست و نه پریا
ما مانده‌ایم و غربت
و موسیقی که تسکین دردهاست
و #مهدی_یراحی که هنر، انسانیت و معرفت را بر روی صحنه می‌برد. ❤

"خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"
‌‌

[ ویدئوهای مختلف رو نگاه کردیم هیچکدوم به پای حس و حال زنده این اجرا نمیرسید. کیفیت و جذابیت اجرای زنده مهدی یراحی رو با ویدئوهای ضبط شده نمیشه انتقال داد. در نهایت فیلم ارسالی از آقای مجید دهقان رو انتخاب کردیم و در کانال هم به صورت کامل قرار میگیره و ازشون سپاسگزاریم]
🌹 @majiddehghan74
Read more
. <span class="emoji emoji274e"></span>بابت انتشار این عکس ها ببخشید<span class="emoji emoji1f614"></span> #ورق_بزنید <span class="emoji emoji2139"></span> #پست_روز_شهادت به سوی قربانگاه . . <span class="emoji emoji2714"></span>زمان ...
Media Removed
. بابت انتشار این عکس ها ببخشید #ورق_بزنید #پست_روز_شهادت به سوی قربانگاه . . زمان مطالعه 3دقیقه .... . . . در سحرگاه سی‏ ویكم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. . . . از در و دیوار،‌ازجبهه ... .
❎بابت انتشار این عکس ها ببخشید😔
#ورق_بزنید

ℹ #پست_روز_شهادت

به سوی قربانگاه
.
. ✔زمان مطالعه 3دقیقه .... .
.
.

در سحرگاه سی‏ ویكم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود.
.
.
.
از در و دیوار،‌ازجبهه وشهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سكوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناك بودند.
شهیدچمران، یكی دیگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی كند. اینك او خود به قربانگاه می‏رفت
او به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت ‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات كرد.
.
. برای آخرین‏بار یكدیگر را بوسیدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسید.... همه رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ایرج رستمی را به آنها تبریك و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، .
.
.
گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.» خداوند ثابت كرد كه او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و به همة سنگرها سركشی نمود و در خط مقدم، در نزدیك‏ترین نقطه به دشمن، پشت خاكریزی ایستاد و به رزمندگان تأكید كرد كه از این نقطه كه او هست،
دیگر كسی جلوتر نرود
چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره باریدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. .
یارانش از او فاصله گرفتند
خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد
تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏های دیگر صورت و سینة دو یارش را كه در كنارش ایستاده بودند،

شكافت و فریاد و شیون رزمندگان به آسمان برخاست
. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود.
.
. شاید در آن اوقات، همانطوری كه خود آرزو كرده بود، حسین(ع) بر بالینش آمده بود
و سکوت قبل از رفتنش برای این بود...
.
.
.
شادی ارواح طیبه ی شهدا
صلوات🌷🌷🌷🌷
Read more
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی ...
Media Removed
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد: روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی ... شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری)
.
سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد:

روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی (علیه السلام) صدای جانگدازی شنید، دریافت که شخص دردمندى با سوز و گداز در کنار کعبه دعا می‌کند و با گریه و زاری خواسته‌اش را از خدا می‌طلبد. حضرت علی (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام) فرمود: نزد این مناجات کننده برو و ببین کیست و او را نزد من بیاور! امام حسن (علیه السلام) نزد او رفت، دید جوانی بسیار غمگین با آهی پرسوز و جانکاه مشغول مناجات است، فرمود: اى جوان، امیر المومنین (علیه السلام) تو را می‌خواهد ببیند، دعوتش را اجابت کن. جوان لنگان لنگان با اشتیاق وافر به حضور علی (علیه السلام) آمد، حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: حاجتت چیست؟ جوان گفت: حقیقت این است که من به پدرم آزار می‌رساندم ، و او مرا نفرین کرده و اکنون نصف بدنم فلج شده است. امام علی (علیه السلام) فرمود: چه آزاری به پدرت رسانده‌ای؟ جوان عرض کرد: من جوانی عیاش و گنهکار بودم ، پدرم مرا از گناه نهی می‌کرد، من به حرف او گوش نمی‌دادم ، بلکه بیشتر گناه می‌کردم، تا روزى مرا در حال گناه دید باز مرا نهى کرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبی برداشتم طوری به او زدم که بر زمین افتاد و با دلی شکسته برخاست و گفت: اکنون کنار کعبه می‌روم و تو را نفرین می‌کنم. کنار کعبه رفت و نفرین کرد. نفرین او باعث شد نصف بدنم فلج گردد. در این هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. سپس ادامه داد: بسیار پشیمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زاری از او معذرت خواهی کردم، و گفتم: مرا ببخش برایم دعا کن. پدرم مرا بخشید و حتى حاضر شد که با هم به کنار کعبه بیاییم و در همان نقطه‌اى که نفرین کرده بود، دعا کند تا سلامتى خود را باز یابم. با هم به طرف مکه رهسپار شدیم، پدرم سوار بر شتر بود، در بیابان ناگاه، شترم رم کرد و پدرم را بین دو صخره بر زمین زد و از دنیا رفت. امیر المومنین (علیه السلام) فرمود: خداوند از تو راضی می‌شود اگر پدرت از تو راضی بوده است. جوان عرضه داشت: به خدا قسم همین گونه است (پدرم از من راضی‌ بود). امیر المومنین (علیه السلام) برخاسته و چند رکعت نماز خواند و میان خود و خدایش دعاهایی خواند و فرمود: ای مبارک بایست. آن جوان [مبارک] ایستاد و راه رفت و سلامتیش به او بازگشت.
.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
☘حیات<span class="emoji emoji1f340"></span> <span class="emoji emoji1f33a"></span>١٤،١٥،١٦ خرداد ٩٧<span class="emoji emoji1f33a"></span> 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت ...
Media Removed
☘حیات ١٤،١٥،١٦ خرداد ٩٧ 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت : ٧:٠٠ صبح ١٤ خرداد مكان حركت : ترمينال زنجان ⏱زمان بازگشت : قبل از 9 شب ١٦ خرداد ميزان پياده روي : روز اول : 4ساعت روز دوم : 6ساعت روز سوم:2 ساعت پیاده روی روز اول کفی و روبه پایین و روز ... ☘حیات🍀 🌺١٤،١٥،١٦ خرداد ٩٧🌺 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت : ٧:٠٠ صبح ١٤ خرداد 🏢مكان حركت : ترمينال زنجان ⏱زمان بازگشت : قبل از 9 شب ١٦ خرداد 🚶🚶ميزان پياده روي🚶🚶 :
روز اول : 4ساعت🚶

روز دوم : 6ساعت🚶

روز سوم:2 ساعت🚶 🚶پیاده روی روز اول کفی و روبه پایین و روز دوم شیب رو به پایین خواهد بود.

شرح برنامه:
راس ساعت ٧:٠٠صبح حرکت از زنجان ،سپس ساعت 11 حرکت با نیسان 🚙 آبی به سمت ییلاق دیزاب،پياده روي تا ييلاق 🏕 شبمانی در ییلاق گرده سایه 🌄ساعت 6 صبح ١٥ خرداد حركت به طرف جنگل ⛺️ساعت 18 عصر رسیدن به محل شبمانی
روز سوم حرکت به طرف اتوبوس و باز گشت به زنجان رسیدن به زنجان قبل از ساعت 21
تعهدات گروه:
🚌 وسیله ی رفت و برگشت
(رفت :ميني بوس هيوندايي و برگشت :اتوبوس
🚙 نیسان آبي
📑بيمه
👲راهنما
🎒وسايل مورد نياز( به عهده ي گردشگر)
🍗تمام و عده هاي غذايي
💊داروهاي شخصي
🎒كوله پشتي 👞كفش كوهنوردی نیمساق
🎿باتوم
🏕چادر
📏زیر اندار یکنفره
🏕کیسه خواب
👕لباس مناسب فصل (لباس گرم و پانچو)
💶هزينه ي برنامه:

110000 تومان

مهلت ثبت نام : تا ظهر روز پنجشنبه ١٠ خرداد
نحوه ى ثبت نام
واريز مبلغ به شماره کارت
6219861027585891
بنام شهرام فداکار
و ارسال کد رهگيرى, کد ملى, ش ش و نام کامل و برنامه مورد نظر به ٠٩١٢٢٤٢٥٣١٣
ثبت نام صرفا در صورت ارسال كد رهگيري و اطلاعات كامل انجام خواهد شد
اطلاعات بیشتر در مورد منطقه و نحوه اجرای برنامه
09122425313
@cometohayat
Read more
☘حیات<span class="emoji emoji1f340"></span> <span class="emoji emoji1f33a"></span>١٣،١٤،١٥ خرداد ٩٧<span class="emoji emoji1f33a"></span> 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت ...
Media Removed
☘حیات ١٣،١٤،١٥ خرداد ٩٧ 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت : ٧:٠٠ صبح ١٣ خرداد مكان حركت : ترمينال زنجان ⏱زمان بازگشت : قبل از 9 شب 15 خرداد ميزان پياده روي : روز اول : 4ساعت روز دوم : 6ساعت روز سوم:2 ساعت پیاده روی روز اول کفی و روبه پایین و روز ... ☘حیات🍀 🌺١٣،١٤،١٥ خرداد ٩٧🌺 🌳پیمایش مسیر زیبای ییلاقی آب بر زنجان به جنگل گشت رودخان فومن🌲 ⏲زمان حركت : ٧:٠٠ صبح ١٣ خرداد 🏢مكان حركت : ترمينال زنجان ⏱زمان بازگشت : قبل از 9 شب 15 خرداد 🚶🚶ميزان پياده روي🚶🚶 :
روز اول : 4ساعت🚶

روز دوم : 6ساعت🚶

روز سوم:2 ساعت🚶 🚶پیاده روی روز اول کفی و روبه پایین و روز دوم شیب رو به پایین خواهد بود.

شرح برنامه:
راس ساعت ٧:٠٠صبح حرکت از زنجان ،سپس ساعت 11 حرکت با نیسان 🚙 آبی به سمت ییلاق دیزاب،پياده روي تا ييلاق 🏕 شبمانی در ییلاق گرده سایه 🌄ساعت 6 صبح 14خرداد حركت به طرف جنگل ⛺️ساعت 18 عصر رسیدن به محل شبمانی
روز سوم حرکت به طرف اتوبوس و باز گشت به زنجان رسیدن به زنجان قبل از ساعت 21
تعهدات گروه:
🚌 وسیله ی رفت و برگشت
(رفت :ميني بوس هيوندايي و برگشت :اتوبوس
🚙 نیسان آبي
📑بيمه
👲راهنما
🎒وسايل مورد نياز( به عهده ي گردشگر)
🍗تمام و عده هاي غذايي
💊داروهاي شخصي
🎒كوله پشتي 👞كفش كوهنوردی نیمساق
🎿باتوم
🏕چادر
📏زیر اندار یکنفره
🏕کیسه خواب
👕لباس مناسب فصل (لباس گرم و پانچو)
💶هزينه ي برنامه:

110000 تومان

مهلت ثبت نام : تا ظهر روزپنج شنبه ۱۰ خرداد
نحوه ى ثبت نام
واريز مبلغ به شماره کارت
6219861027585891
بنام شهرام فداکار
و ارسال کد رهگيرى, کد ملى, ش ش و نام کامل و برنامه مورد نظر به ٠٩١٢٢٤٢٥٣١٣
ثبت نام صرفا در صورت ارسال كد رهگيري و اطلاعات كامل انجام خواهد شد
اطلاعات بیشتر در مورد منطقه و نحوه اجرای برنامه
09122425313
@cometohayat
Read more
‌ حاج #جعفر_جهروتی_زاده : ‌ در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا ...
Media Removed
‌ حاج #جعفر_جهروتی_زاده : ‌ در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هر کس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام #سه_راهی_مرگ بود که هر کس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر 25 کربلا- ...
حاج #جعفر_جهروتی_زاده :

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هر کس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام #سه_راهی_مرگ بود که هر کس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر 25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی‌ست. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هر کس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله‌ای گفت که هیچوقت یادم نمی‌رود:
«مثل اینکه خدا ما را طلبیده»... ‌
بعد از رفتن حاجی من با یک نفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقی‌ها هنوز به شدت بمباران می‌کردند. رفتیم جایی که نیرو‌ها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و #یا_زهرا می‌گفتند و صدای ناله‌شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب. ‌
جنازه عراقی‌ها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل‌آلود شده بود. بچه‌ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه‌ها را از همین آب گل‌آلود پر می‌کردند و می‌خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد. قمقمه بچه‌ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آن‌ها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می‌کرد. ما نمی‌توانستیم از این خط جلو‌تر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب. ‌
وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آنجا فکری به حال خط مقدم بکند در‌‌ همان سه راهی مرگ به شهادت می‌رسد.
پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد.‌‌
همان خطی که حدود یک ماه لحظه‌ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.
صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد.
اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است.
بی‌خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی‌سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده‌‌ همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد.
جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد.

#شهید_همت #شهید_محمد_ابراهیم_همت #شهید #محمد_ابراهیم_همت #همت #جزیره_مجنون #خیبر #اسفند

دلتنگی من با همیشه فرق داره ،،
ترس من از نبودنت تغییر کرده ،،،
Read more
جذاب و خواندنی! نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست ...
Media Removed
جذاب و خواندنی! نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد ... جذاب و خواندنی!

نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد.
نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند،اما ممکن بود نقاش بر حسب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود،مرد به سرعت قلمویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد.نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند.اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.
براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند.گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم: "خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است. خدایا به خاطر مهربانیت شکر. 🌷🌷🌷 🌷
Read more
ب نظرم عشق طعم چایی میده اون لحظه که کنار پنجره رو به خیابون نشستی تا با خودت خلوت کنی داری رفت و آمد ...
Media Removed
ب نظرم عشق طعم چایی میده اون لحظه که کنار پنجره رو به خیابون نشستی تا با خودت خلوت کنی داری رفت و آمد مردم رو نگاه میکنی، بازی گوشی بچه گربه ها، بچه های کوچیک که از مدرسه تعطیل شدن بعد بگی کاش میشد برگردم به بچگیم تو ذهنت بچگیتو مرور میکنی تو همین حالو هوا یه عطر آشنای دلنشین رو توام با عطر چای حس کنی ... ب نظرم عشق طعم چایی میده
اون لحظه که کنار پنجره رو به خیابون نشستی تا با خودت خلوت کنی
داری رفت و آمد مردم رو نگاه میکنی، بازی گوشی بچه گربه ها، بچه های کوچیک که از مدرسه تعطیل شدن
بعد بگی کاش میشد برگردم به بچگیم
تو ذهنت بچگیتو مرور میکنی
تو همین حالو هوا یه عطر آشنای دلنشین رو توام با عطر چای حس کنی که داره نزدیک و نزدیکتر میشه
توی ذهنت درگیر اون هیاهو مدرسه و بچگیاتی که یدفعه يكي رو شونه ات ميزنه میگه بسه دیگه یکمم به من توجه کن
به طرف صدا که برمیگردی
اون لحظه خندت میگیره. از شوق و ذوقش با خودت میگی نه هیچوقت نمیخوام دوباره برگردم به بچگیم. میخوام فقط این لحظه ها باشن تو باشی و من و این چای
سلام عصرتون بخیر، اوضاع و احوالتون خوبه؟؟؟؟سینیِ خوشگلمو دیدین؟؟؟؟خب آخه عشق جان برام سوغاتی آورده نمیتونم پٌز ندم ک😬🙈😅
Read more
تفاوت خواب مامان وبابا : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و ...
Media Removed
تفاوت خواب مامان وبابا : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ” مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ... تفاوت خواب مامان وبابا :

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند
که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ”
مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ،
آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت
و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی ” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.” سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،
با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،
ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد ، گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد
واين است تفاوت خواب مادرو پدر
بهشت زبر پاي مادران نيست بلكه بهشت خانه ايست كه مادرم در ان است
مادری رو به فرزندش کرد و او را نصیحت کرد:😣😣📝
فرزندم:
روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...ودر کارها یم غیر منطقی!!
در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی.😭😖
هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛
هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛
پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم.😓😓
سلامتی مادر
Read more
یک روزی بجای دوستم رفتم مغازه سوپری که سر ظهریه مشتری وارد مغازم شد.... قیافشو ندیدم،فقط دیدم رفت ...
Media Removed
یک روزی بجای دوستم رفتم مغازه سوپری که سر ظهریه مشتری وارد مغازم شد.... قیافشو ندیدم،فقط دیدم رفت سمت طبقه اون سمت مغازه و یه بسته نمک برداشت... حواسم به دخل و پول های تو صندوق بود که بسته نمک رو گذاشت رو ترازو و گفت: آقا بی زحمت اینو حساب کنید... سرم رو بالا گرفتم...خودش بود... یه لحظه چشام سیاهی ... یک روزی بجای دوستم رفتم مغازه سوپری که سر ظهریه مشتری وارد مغازم شد....
قیافشو ندیدم،فقط دیدم رفت سمت طبقه اون سمت مغازه و یه بسته نمک برداشت...
حواسم به دخل و پول های تو صندوق بود که بسته نمک رو گذاشت رو ترازو و گفت: آقا بی زحمت اینو حساب کنید...
سرم رو بالا گرفتم...خودش بود...
یه لحظه چشام سیاهی رفت...
به بچه تو بغلش نگاه کردم...
جفتمون خیره به هم...مات و مبهوت‌‌‌...
زبونش به پته پته افتاد
پرسید خوبی؟؟؟گفتم:هی شکر
نفسی میره و میاد،تو خوبی؟؟
اسم این خانوم کوچولو چیه ؟؟؟
چقدر مثل خودت نازه...
گفت: همون اسمی که قرار بود بزاریم رو گذاشتم دیگه...
بغض کردم...
گفتم ولی ما خیلی قرارا داشتیماا...
گفت:چرا
گفتم چرا چی؟؟
گفت: چرا بعد این که ازت جدا شدم دیگه نیومدی سراغم....
چرا منو به حال خودم ول کردی که الان حال و روز زندگیم این باشه....
بسته نمک رو برداشتم...
چهار طرفش رو پاره کردم و ریختم رو ترازو...
گفت: اع چیکار میکنی
گفتم :میبینی این نمک رو،بعد رفتنت همینجوری از هم پاچیدم...
همینجوری تموم وجودم ترکید...
گفت: خب مگه من مرده بودم،خودم دوباره هواتو داشتم،دوباره بال و پرت میدادم
گفتم: این بسته نمک رو جمع کن
هر طرف نمک رو میگرفت که جمع کنه یه طرف دیگه نمک میریخت....
هر کاری کرد نتونست بسته نمک رو جمع کنه
یه نگاه تو چشمای من کرد...
گفت الهی بمیرم ....
زد زیر گریه....
منم پا به پاش گریه کردم...
گفتم بسه دیگه زشته اشکاتو پاک کن الان مشتری دیگه میاد...
رفت و یه بسته دیگه نمک برداشت....
گفتم این همه چیز
چیز دیگه ای نمیخوای؟
گفت نه فقط همین...
گفتم اره والا... اون زمانا هم خیلی چیزا داشتم که میتونستی ببینی و ازم بگیری... اما ندیدی و نگرفتی که هیچ،فقط نمک رو زخمم پاشیدی....
داشت از مغازه میرفت بیرون...
گفتم: وایسا وایسا
رفتم سمت یخچال بستنی...
دو تا بستنی برداشتم و دادم بهش ...
بستنی رو نگاه کرد و دوباره اشک ریخت
یه نگاه بهم کرد و با بغض گفت
هنوزم میدونی من چه بستنی دوست دارم؟؟
گفتم :آره....
من هنوزم میدونم چی دوست داری...
من هنوزم میدونم چه عطری میزنی...
من هنوزم میدونم چه رنگی دوست داری...
من هنوزم میدونم چه بستنی دوست داری
من هنوزم عاشقتم..
من هنوزم عاشقتم.
.
. 👑 #میکائیل💕
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
.
✅ #دوستان_خودرا_برای_مشارکت_بیشتر_به_این_پیج_معرفی_کنید😊🙏
Read more
(جنون قسمت دوم) چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته ...
Media Removed
(جنون قسمت دوم) چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته بودم پرت می شدم پایین.اما اون بی توجه پله هارو تند تند بالا رفت و ناپدید شد.دوباره عصبانی شدم اما یه حسی بهم می گفت:کارش از روی عمده.روز بعد دقیقا همونجا تنه محکمی بهم زد طوری که هرچی سعی کردم تعادلم ... (جنون قسمت دوم)

چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته بودم پرت می شدم پایین.اما اون بی توجه پله هارو تند تند بالا رفت و ناپدید شد.دوباره عصبانی شدم اما یه حسی بهم می گفت:کارش از روی عمده.روز بعد دقیقا همونجا تنه محکمی بهم زد طوری که هرچی سعی کردم تعادلم را حفظ کنم نشد و از پنج تا پله سقوط کردم و سرم به لبه پله پایینی خورد.درد خفیفی توی سرم پیچید و یه لحظه چشام سیاهی رفت.با حیرت بهش نگاه کردم.بالای پله ها ایستاده بود و یه لبخند موذیانه روی لبش بود.از جام بلند شدم و لباسهامو تکوندم.هنوز با همون لبخند اون بالا وایساده بود و با غرور به من زل زده بود.سرش داد کشیدم که:دیوونه چته؟چرا اینکارا رو میکنی؟مگه آزار داری؟قهقهه ای سر داد و کمی رو به پایین خم شد و آهسته گفت:دوست دارم بعد با دست بهم اشاره کرد که دنبالش برم.معنی کاراشو نمی فهمیدم.صداش که می گفت:دوست دارم مدام توی سرم تکرار میشد.خوب شد اون موقع کسی اونجا نبود که ما رو ببینه.بی اختیار دنبالش راه افتادم.خرامان خرامان راه میرفت و صدای کفشهای پاشنه بلندش توی سالن می پیچید.نمیدونم چرا هیچ کس اون طرفا نبود.نفسم به شماره افتاده بود و احساس می کردم اصلا انرژی ندارم.کنار سه گوشه دیوار ته راهرو به دیوار تکیه داد و من دو سه قدمیش ایستادم.زیبایی چهره و قد بلند و خوش فرمش واقعا محسور کننده بود.پوست سفید صورتش توی مقنعه سیاه مثل قرص ماه میدرخشید و لبای گرد و قلوه ایش که با رژلب قرمز تندی که زده بود توی صورتش خودنمایی می کرد.چشای عسلی روشن و درشتش و درست توی چشام قفل کرده بود.نمیتونستم از جام تکون بخورم.انگار هیپنوتیزم چشاش شده بودم.با چشای دریده همچنان بهم خیره شده بود و شیطنت از چشاش می بارید.دوباره با صدای لطیفش گفت:دوست دارم.برام قابل باور نبود که اینقدر راحت این جمله رو بیان می کرد.لبام بهم چسبیده بودن و مسخ شده بودم.مات و مبهوت نگاش می کردم و نمی تونستم درست نفس بکشم.آروم به سمتم قدم برداشت و باهام چهره به چهره شد و بعد از مکثی کوتاه گونمو بوسید و به سرعت به طرف خروجی راهرو دوید.صدای تق تق کفشاش توی سرم می پیچید اما مثل مجسمه سرجا خشکم زده بود.داغی بوسش هنوز روی گونم بود و قلبم اونقدر تند میزد که قفسه سینم بالا و پایین میشد.همیشه توی فیلما از این صحنه ها دیده بودم اما باورم نمیشد که خودم یه روز تجربش کنم.به سختی به سمتش چرخیدم و سایشو دیدم که میان نوری که از بیرون می تابید باریک و باریکتر شد تا اینکه ناپدید شد... ادامه دارد
با سپاس(مهرا)
Read more
یک روز مردی برای تعمیر پشت بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت مرد مصالح ساختمانی را از پشت الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد. مرد نمی دانست که الاغ از پله بالا میرود ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید هر کاری ... 🔴یک روز مردی برای تعمیر پشت بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت مرد مصالح ساختمانی را از پشت الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد.
مرد نمی دانست که الاغ از پله بالا میرود ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید😲 هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیامد.
مرد الاغ را رها کرد و به خانه آمد تا استراحت کند. در همین موقع دید که الاغ روی پشت بام بالا و پایین می پرد...حالا ادامه ی داستان رو بشنوید👆🏼👆🏼
Read more
عقیل برادر #حضرت علی (ع) برای اینکه حقوقش را زیاد کند از ایشان دعوت کرد که به خانه اش برود. روزی حضرت ...
Media Removed
عقیل برادر #حضرت علی (ع) برای اینکه حقوقش را زیاد کند از ایشان دعوت کرد که به خانه اش برود. روزی حضرت علی (ع) به خانه برادر نابینایش رفت. #عقیل خوراک مختصری تهیه و، وضع خانه و زندگی سخت و فقیرانه خود را به حضرت علی (ع) نشان داد و عرض کرد: این حقوقی که از بیت المال می گیرم کم است و جواب مخارجم را نمی ... عقیل برادر #حضرت علی (ع) برای اینکه حقوقش را زیاد کند از ایشان دعوت کرد که به خانه اش برود. روزی حضرت علی (ع) به خانه برادر نابینایش رفت. #عقیل خوراک مختصری تهیه و، وضع خانه و زندگی سخت و فقیرانه خود را به حضرت علی (ع) نشان داد و عرض کرد: این حقوقی که از بیت المال می گیرم کم است و جواب مخارجم را نمی دهد، خواهش می کنم به من پول بیشتری بپرداز!
حضرت فرمودند: معلوم می شود مال زیادی داری که دیگران را مهمان می کنی، سپس حضرت میله آهنی را داغ کرد و آن را به طرف عقیل دراز کرد، عقیل فکر کرد حضرت می خواهد پولی به او بدهد، با خوشحالی دستش را دراز کرد که پول را بگیرد، اما عقیل از داغی میله دستش را عقب کشید و گفت: برادر چه می کنی! می خواهی مرا بسوزانی!
حضرت فرمودند: تو که از آتشى که مخلوق روشن کرده است می ترسی، چگونه من از آتش جهنم ترس نداشته باشم و ناله نکنم؟ تو که تاب تحمل آتش دنیا را نداری چگونه حاضر می شوی که برادرت در آتش دوزخ بسوزد؟ در استفاده از #بیت المال هیچ فرقی میان تو و دیگران نیست. بالاخره عقیل تحمل نیاورد و به دربار معاویه به شام رفت تا از او کمک بگیرد.
Read more
هُوَالعَلیم . . . . كَلَّا إِنَّ الْإِنْــسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهـــُ اســــــْتَغْــــنَى إِنَّ ...
Media Removed
هُوَالعَلیم . . . . كَلَّا إِنَّ الْإِنْــسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهـــُ اســــــْتَغْــــنَى إِنَّ إِلَى رَبِّـــكَ الرُّجْــعَى #سوره_علق . . . . پِـی نِوشـت #تناقض_در_آخر_آلزمــان قـالَ مُــــــــــولاناوسَیُــــدناألامام الحُسَـین (عَــــــلیه آلاف ... هُوَالعَلیم
.
.
.
.
كَلَّا إِنَّ الْإِنْــسَانَ لَيَطْغَى
أَنْ رَآهـــُ اســــــْتَغْــــنَى
إِنَّ إِلَى رَبِّـــكَ الرُّجْــعَى
#سوره_علق
.
.
.
.
🍇پِـی نِوشـت🍇
#تناقض_در_آخر_آلزمــان
قـالَ مُــــــــــولاناوسَیُــــدناألامام الحُسَـین
(عَــــــلیه آلاف تــــــــحیـــــةِ وَالثَــــــناء)
عده ای دراثرآشفتگی عقیدتی ونابسامانی
دســـته ای ازشماازدســته ای دیگر #برائت
جوید،وبرخی ازشمابرچــهره بـــرخی دیگر
#اب_دهن بیفـــکند،وگروهی ازشمابه #کفر
گروه دیـــگر شهادت دهد وبــــعضی ازشــما
دیگر را #لعن فرســـتدپس درآن زمان خـیری
نیست وهمـــــه خیرهادرآن زمان جمع است
#قائم_آل_محمد قــــیام کندوهمـــه بدی ها
وافکارپلـــــیدودرگیـری ها راخنثی میـــــکند
منبع؛عقدالدرر؛ص۶۳
.
.
.
.
.
📃مِض٘ـرابُ القَلَــم٘📃
عـــزّتی داریم در شهر جنون کز راه دور
سنگ می آید به استقبال ما از هر طرف
#غنی_کشمیری
.
.
.
.
.
#حاصل_اوقات_ما_رفت_به_باد_فنا
#ما_را_به_این_سخت_جانی_محال_بود
#ز_کودکی_به_جوانی_روبه_پیری_ام
#زخم_میخوریم_ونیزه_میفروشیم
#آه_از_آن_ساعتی_که_با_تن_چاک_چاک
#اللهم_یحفضنا_من_شر_حاسدو_الحسد
#چه_میکنی_با_دل_شوریده_ی_من
#السلام_علیک_یا_مقروع_بالقضیب
#سلوک_الی_الله_فی_باب_الحسین
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج_بحق_حسین
#الامان_فـــــــی_شّر_فتن_آخــــرالزمان
#صل_الله_علیک_یا_اباعبدالله
#کربلاء
#گودالیــــم_ما
Read more
️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد. یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ... ♦️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.

یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک‌ یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید:
"از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
باتلر گفت، "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد:
"طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم."
کلام او به روح و جانم امید بخشید #drahmadhellat
Read more
دیدار معشوق با وضو صبح یک روز سرد پاییزی بود و بچه ها توی ماشین آماده رفتن به میدان مین برای پاکسازی اما راننده هر چه تلاش می کرد ماشین روشن نمی شد . امیر ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که به سرعت بیرون می پرید با خنده گفت : من می دونم چرا روشن نمی شه , صبر کنید تا من وضو بگیرم. بچه ها خندیدند و راننده هم ... 🌹دیدار معشوق با وضو🌹
صبح یک روز سرد پاییزی بود و بچه ها توی ماشین آماده رفتن به میدان مین برای پاکسازی اما راننده هر چه تلاش می کرد ماشین روشن نمی شد . امیر ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که به سرعت بیرون می پرید با خنده گفت : من می دونم چرا روشن نمی شه , صبر کنید تا من وضو بگیرم.
بچه ها خندیدند و راننده هم ناخداگاه دست از تلاش برداشت . لحظه ای بعد امیر که وضو گرفته بود سوار شد و به راننده گفت حالا استارت بزن , راننده هم با خنده و ناباورانه استارت زد و در کمال تعجب ماشین این بار خیلی راحت روشن شد و در میان گرد و خاکی که ایجاد کرده بود به طرف میدان مین رفت و البته این آخرین باری بود که بچه ها صورت خندان شهید امیرحسین بابائی پور را می دیدند و او با وضو به دیدار حق شتافت.

قسمتی از کتاب مجموعه خاطرات "شبیخون" چاپ انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سال 1367
🌹شهید بسيجي امیر حسین بابائی پور
محل شهادت : عین خوش
تاریخ شهادت : 1361/9/17
#تخریبچی_شهید_امیرحسین_بابائی_پور
#گردان_تخریب
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_بحق_الزینب
Read more
قسمت هفتم<span class="emoji emoji1f494"></span> ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه<span class="emoji emoji263a"></span> معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ ...
Media Removed
قسمت هفتم ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا... -اوه باشه معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود. به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم... رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا ... قسمت هفتم💔
ن:راستی آخر هفته تولد هریه حتما بیا...
-اوه باشه☺
معلم اومد بعد کلی شِرووِر گفتن زنگ خورد منو نایل از هم جدا شدیم چون کلاسامون دیگه باهم نبود.
به جاش این زنگ با هری و لیام و تیلر و فکر کنم لوک هستم...
رفتم ببینم کلاسم کجاست.. انگشت اشارم و به طرف برنامه ی کلاسا رو دیوار کشیدم و از بالا اودم پایین تا کلاسامو پیدا کنم همون لحظه انگشت یکی دیگه هم خورد به انگشتم.!!!
ل: اوه متاسفم
-مشکلی نیست لوک😊
ل: فکر کنم کلاسامون یکیه
-اره
ل:میشه پیس هم بشینیم؟
-اممم چرا که نه!
ل:پس منتظرتم
منم یه لبخند بهش زدم و بهم چشمک زد
اون پسر اون واقعا جذابه..
ولی کسی نمیتونه جای زین و واسم بگیره..
ولی اون الان یه زندگی جدیدو شروع کرده و منو یادش رفته شاید اصلا دوست دختر داشته باشه...
واقعا دوست نداشتم به این فکر کنم که دوست دختر داشته باشه..
خب دیگه برم سر کلاس
رفتم سر کلاس لوک منتظرم بود رفتم پیشش نشستم....
همش نگاهم به زین بودم و اصن به درس گوش نمیدادم زنگ خورد... این زنگ اخر بود وسایلم و جمع کردم...
داشتم میرفتم یه صدای اشنا شنیدم..
ز: ببخشید خانوم
برگشتم زین بود.. خیلی سخت بود که بشنوم داره بهم میگه خانوم واسه همین
-دیانا هستم
ز:دایانا؟ یکم اسمتون اشناست قیافتونم خیلی برام اشناس
حرف زین کامل نشد که لوک اومد گفت : چیزی شده؟
ز: نه هیچی بای
-بای
ل:هی دایان تو ماشبن داری ؟ -اممم نه!! ل:میتونم برسونمت
-اوه نه نیازی نیست
ل: هی کاام ان برسونمت دیگه باشه؟
-باشه
رفتیم تو پارکینگ کالج زین ام اونجا بود یه نگاه بهم کرد بعد یه لبخند زد و رفت..
ل: اینه سوار شو...
(این قسمت خوب بود؟ خیلی لایکا و کامنتا کم شده😢 بخدا امروز میخواستم پیجو ببندم ولی یه ندایی اومد گفت که اینکارو نکن منم نکردم 😂تروخدا فقط نخونید! لایک و کامنت هم بزارید دیگههه 😞‌مررسیی لاو یو گایز☺😘😘 کاور خوبه؟😁😅 ادامه: 45 likes
Read more
آهیل زد آینه ی اتاق شکست بعد با سرعت از اتاق آمد بیرون رفت سراغ پیمان منم دنبالش رفتم آهیل دست پیمان ...
Media Removed
آهیل زد آینه ی اتاق شکست بعد با سرعت از اتاق آمد بیرون رفت سراغ پیمان منم دنبالش رفتم آهیل دست پیمان محکم گرفتم گفتم عوضی تو چه کار کردی تو عاشق صنم شدی هان گم شو از این خونه بیرون دستش گرفتم پرت کرد م بیرون صنم از پنجره پیمان دیدم که سرش خون میاد رفتم در باز کردم آوردمش تو خونه نشوندمش روی مبل بعد رفتم وسایل ... آهیل زد آینه ی اتاق شکست بعد با سرعت از اتاق آمد بیرون رفت سراغ پیمان منم دنبالش رفتم
آهیل دست پیمان محکم گرفتم گفتم عوضی تو چه کار کردی تو عاشق صنم شدی هان گم شو از این خونه بیرون دستش گرفتم پرت کرد م بیرون
صنم از پنجره پیمان دیدم که سرش خون میاد رفتم در باز کردم آوردمش تو خونه نشوندمش روی مبل بعد رفتم وسایل پانسمان آوردم پی شونی را پستم
پیمان ول کن صنم بزار برم الان آهیل میاد ولم کن
صنم نه صبر کن سرت داره خون میاد یکدفعه آهیل آمد چپ چپ نگاه کرد وجلوی خاله داد زد گفت فردا طلاقت میدم با پیمان ازواج کن داشت به طرف در می رفت دنبالش دیدم آهیل صبر کن اشتباه می کنی رفت و در کوبید بهم منم پشت در نشستم و کلی گریه کردم که
Read more
. . #ذهن و زيرنوشت مهم. . تعريفتون از ذهن چيست؟ هر كس بر اساس نگاهش از ذهن تعريفي دارد. در مجموع ...
Media Removed
. . #ذهن و زيرنوشت مهم. . تعريفتون از ذهن چيست؟ هر كس بر اساس نگاهش از ذهن تعريفي دارد. در مجموع تعريفش مي شود: ذهن يك فرآيند انتزاعي از داده ها و اطلاعات و ظرف تحليل است كه انسان آنرا مي سازد! يعني شما بر اساس نگاهت به دنيا و اطرافت، آجرهاي ساخت ذهنت را روي هم مي گذاري. بنابراين ما محصور نگاه ... .
.
#ذهن
و زيرنوشت مهم.
.
تعريفتون از ذهن چيست؟
هر كس بر اساس نگاهش از ذهن تعريفي دارد.
در مجموع تعريفش مي شود:
ذهن يك فرآيند انتزاعي از داده ها و اطلاعات و ظرف تحليل است كه انسان آنرا مي سازد!
يعني شما بر اساس نگاهت به دنيا و اطرافت، آجرهاي ساخت ذهنت را روي هم مي گذاري.
بنابراين ما محصور نگاه و تصورات خود هستيم.
يعني شما فكر مي كنيد كه همه چيز را مي دانيد. در حالي كه چيزهايي را مي دانيد كه خودتان آنها را ساختيد.
از همين رو مي باشد كه دين مبين اسلام انسان را دعوت به نگاه خارجي مي كند.
يعني نظر به آيات الهي. دار و درخت و كوه و دريا و آسمان و فضا و كالبد انسان و غيره. مي گويد ببينيد و تدبر و تفكر كنيد و در واقع ذهن خود را بسته نسازيد بلكه باز بسازيد.
كار سختي نيست. فقط بايد از خر نخوت پياده شد. غرور نداشت و رفت دنبال كشف. با دقت نگاه كرد و فكر كرد و ذهن را ساخت.
.
زيرنوشت: مهم:
ما شيعه ها، ناآگاه ترين انسانهاي روي كره زمين هستيم. چون واقعا نمي دانيم كه چه چيزهايي داريم. آيا ارزش يك حديث از امام صادق يا امام رضا را مي دانيم؟ اصلا مي رويم ببينيم آنها چه گفتند؟ آيا مي دانيم معارف عميق انساني كه غربي ها با كلي فشار به خود نمي فهمند، امام معصوم با يك جمله كوتاه بيان كرده😀؟ نه، نمي دانيم!
به طرف ميگي كه: فلان چيز را خواندي؟ يا فلان كار را كردي؟ ميگه كه نه! من مذهبي نيستم!😀
سي يا چهل سال از خدا عمر گرفته و نميدونه كه رفتن دنبال حقايق ربطي به دين و مذهب نداره. واقعا ما چطور رشد كرديم؟ چه كرديم؟! اصلا از انسانيت خود چه استفاده ايي كرديم. جز پرورش جنس و جسم، چه كرديم؟! اين همه معارف و گنج در اختيار ما مي باشد، چرا استفاده نمي كنيم؟!
.
با صراحت مطلبي را بيان كردم. اميدوارم ناراحتي به همراه نداشته باشد.
Read more
در حمام‌های آن دوره، دلاک نقش بسیار مهمی برای نظیف و تمیز کردن مشتری ایفا می‌کردند و برخی از رجال و اعیان ...
Media Removed
در حمام‌های آن دوره، دلاک نقش بسیار مهمی برای نظیف و تمیز کردن مشتری ایفا می‌کردند و برخی از رجال و اعیان دلاک مخصوصی داشتند که با خود به حمام می‌بردند. پس از اینکه مشتریان در خزینه خود را می‌شستند، نوبت به کیسه‌کشی می‌رسید که ابتدا دلاک لنگ خشکی را که به مناسبت فصول سال داشت برای مشتری پهن کرده و لنگ ... در حمام‌های آن دوره، دلاک نقش بسیار مهمی برای نظیف و تمیز کردن مشتری ایفا می‌کردند و برخی از رجال و اعیان دلاک مخصوصی داشتند که با خود به حمام می‌بردند. پس از اینکه مشتریان در خزینه خود را می‌شستند، نوبت به کیسه‌کشی می‌رسید که ابتدا دلاک لنگ خشکی را که به مناسبت فصول سال داشت برای مشتری پهن کرده و لنگ دیگری را زیر سر مشتری می‌گذاشتند. مقدمه کیسه‌کشی، مشتمال بود که شروع می‌شد. در آغاز ظرفی از جنس مس با دهانه‌ای ناودانی به نام دولچه که درونش آب گرم بود بر سر و تن مشتری ریخته، سپس دلاک با فشار دست‌هایش، بدن مشتری را می‌مالاند. سپس رگ قولنجش را می‌شکست و چندین بار گردنش را به طرف سمت چپ و راست می‌چرخاند تا آنجا که کم‌کم خستگی و کوفتگی مشتری بیرون می‌آمد و حالت سستی او را دربر می‌گرفت و آماده برای مشتمال و نرمش کامل می‌شد.
.
بعضی از مشتریان علاوه بر مشتمال، کیسه‌کشی می‌خواستند. کیسه همان‌طور که از نامش پیداست کیسه‌ای بود به اندازه دست، بافته از پشم مانند گلیم نازک یا جاجیم که قبل از استعمال آن را برای اینکه نرم‌تر باشد روی شعله آتش گرفته و در آب گرم مالیده و به دست می‌گرفتند. بعد از مشتمال، دلاک باز یکی، دو دولچه آب بر سر و بدن مشتری می‌ریخت سپس با کیسه او را می‌شست که از پشت بدن آغاز می‌شد تا به گردن و دست‌ها می‌رسید و سپس مشتری را به پشت خوابانده سینه و شکم و پاهایش را کیسه می‌کشید و سپس مشتری می‌رفت و خود را آب می‌کشید و از حمام خارج می‌شد.
.
پ ن : خیلیا در باره لوکیشن پرسیدن اینجا حمام زمرد خیابان منوچهری 🤭
پ ن 2 : عکس با موبایل ثبت شده🤗
.
کیا تجربه ی حموم بیرونه دارن؟!😬
.
Photo By : @mohammadpanahpouri
Read more
ساعت ۰۳ :۹۱ مارش ایرانی( یوهان اشتراوس) ۱۰ اردیبهشت ماه، به یاد برادرانم افسر وظیفه، محمدعلی مواجی ...
Media Removed
ساعت ۰۳ :۹۱ مارش ایرانی( یوهان اشتراوس) ۱۰ اردیبهشت ماه، به یاد برادرانم افسر وظیفه، محمدعلی مواجی (خرمشهر ۱۳۶۱ - بوشهر ۱۳۳۴) و درجه‌دار وظیفه، محمدحسن مواجی (خرمشهر ۱۳۶۱ - بوشهر ۱۳۳۷) خانم روستوک در یک آپارتمان قدیمی دههٔ ۱۹۲۰ میلادی زندگی می‌کرد. خانه‌ای که نمای بیرونی آن ویژگی خاص معماری ... ساعت ۰۳ :۹۱ مارش ایرانی( یوهان اشتراوس)

۱۰ اردیبهشت ماه، به یاد برادرانم افسر وظیفه، محمدعلی مواجی (خرمشهر ۱۳۶۱ - بوشهر ۱۳۳۴) و درجه‌دار وظیفه، محمدحسن مواجی (خرمشهر ۱۳۶۱ - بوشهر ۱۳۳۷)

خانم روستوک در یک آپارتمان قدیمی دههٔ ۱۹۲۰ میلادی زندگی می‌کرد. خانه‌ای که نمای بیرونی آن ویژگی خاص معماری آن دوره را داشت. سطحی برآمده و فرورفته با آجرهای قهوه‌ای تیره‌رنگ، پنجره‌های بزرگ سفید مشبک و درِ ورودی چوبی بزرگ قهوه‌ای .
ما طبقهٔ بالای او زندگی می‌کردیم. خانم روستوک، علی‌رغم سن هشتاد و چند ساله‌اش، قبراق بود. قدی متوسط داشت، با موهای کوتاه مجعد سفید، صورتی گرد با چشمانی آبی که با عینکی قهوه‌ای رنگ احاطه شده بود. تازه تصمیم گرفته بود که دوچرخه‌سواری را به‌دلیل احتیاط کنار بگذارد. رشتهٔ موسیقی خوانده بود و تمام عمرش پیانو تدریس کرده بود. پسرم آخرین شاگرد او بود. بی‌جهت نبود که شخصیتی باز داشت؛ او دنیا‌دیده بود، با تجاربی خاص. به کشورهای زیادی سفر کرده بود، حتی ایران. مشتاق هند بود و در سن هشتادسالگی ساز هندی «سیتار» را یاد گرفته بود. بی‌تحرکی و سکون را نمی‌شناخت و سرشار از زندگی بود. عشق و ناکامی‌اش را با تمام وجود تجربه کرده بود و سال‌ها بود که با دنیای موسیقیش زندگی می‌کرد.
اگر شبی هوس شب‌نشینی می‌کرد، مرا صدا می‌زد که با هم گپ بزنیم. کف چوبی اتاق پذیرایی‌اش با فرش‌های ایرانی و هندی مزین شده بود. گوشه‌ای از آن پیانو قرارداشت که بر روی آن تعدادی از سازهای کشورهای مختلف را گذاشته بود. کنار پیانو مبل مخملی با طرح‌های خاکستری و قهوه‌ای بود که من همیشه بر روی آن می‌نشستم. خانم روستوک بر روی یک صندلی راحتی می‌نشست و با جام شرابی که در دستش بود، با اشتیاق از کشورهایی که دیده بود، تعریف می‌کرد و من هم با خاطرات او به دور دنیا سفر می‌کردم. ملموس‌ترین خاطراتش برای من، سفرش در دوران دانشجویی با هم‌کلاسی‌هایش به ایران بود. به تهران، اصفهان و شیراز سفر کرده بود. عکس‌ها و نقشه‌های این سه شهر را نگه داشته بود. با لبخند از رفتنش به شاه چراغ با چادر تعریف می‌کرد.
با هم از جنگ هم صحبت می‌کردیم. ازچهرهٔ زشت و کریه آن. از برادرهایمان می‌گفتیم. عزیزان از دست رفته مان. برادرش در جنگ جهانی دوم قربانی فاشیسم شده بود. وقتی به او گفتم که برادرم علی موسیقی «مارش ایرانی» از یوهان اشتراوس را خیلی دوست داشت، با ذوق به طرف قفسهٔ کتاب‌هایش رفت و نُت آن را پیدا کرد.
بفیه متن در کامنت
Read more
. بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم . با همین مطلب میشه فهمید که : آیا اینهایی که دم از وحدت شیعه ...
Media Removed
. بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم . با همین مطلب میشه فهمید که : آیا اینهایی که دم از وحدت شیعه و سنی میزنند در کشورمون ، بفکر خودشون هستند تا . . زکریا ابن آدم قمي می گوید: در خدمت امام رضا علیه السّلام بودم که امام جواد علیه السّلام را که در سن کمتر از چهار سال بودند آوردند ، آن امام با دست خود ... .
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
.
با همین مطلب میشه فهمید که :
آیا اینهایی که دم از وحدت شیعه و سنی میزنند در کشورمون ، بفکر خودشون هستند تا
.
.
✅زکریا ابن آدم قمي می گوید:
در خدمت امام رضا علیه السّلام بودم که امام جواد علیه السّلام را که در سن کمتر از چهار سال بودند آوردند ، آن امام با دست خود به زمین زد و سر مبارک را به طرف آسمان بالا کرد و در فکر فرو رفت.
⭐ امام رضا علیه السّلام فرمودند : جانم به فدایت ، در چه امری این قدر فکر میکنی؟
امام جواد علیه السّلام عرض کردند : در آن مصائبی است که نسبت به مادرم فاطمه سلام اللّه علیها روا داشته شد ، به خدا سوگند آن دو را از قبر بیرون می آورم و آتش میزنم و آن گاه خاکستر آنها را به باد و سپس خاکستر را به دریا می دهم.
🌟 امام رضا علیه السّلام آن حضرت را نزدیک به خود نمود و بین دو چشمش را بوسه زد و فرمود:تو لایق امامت هستی.
.
📚بحارالانوار ج ۵۰ ص ۵۹
📚دلائل الأمامه ص ۲۱۲
.
.
. . . تا به مقام و جایگاهشون آسیبی نرسه یا واقعا بفکر این هستند که بین مسلمونا نزاعی صورت نگیره که البته این روش درست نیست که کلام خدا و آل اللّه رو پنهان کنیم و نزنیم که مثلا نزاع نشه.
.
ولی حیف که نه تنها حرفی نمیزنند ، بلکه عکسشم عمل کردند که اگر کسی خواست میگم.
.
چرا پنهان می کنید؟ چرا می ترسید که بگین؟ چرا با افکار و رفتار خودتون جامعه شیعه رو هدایت می کنید نه با فرامین اهل بیت علیهم السّلام و قرآن و دین ؟؟؟
.
.
تبریک عرض می کنم ولادت امام و ولادت شش ماهه ارباب رو
پدر و مادرم به فداشون
.
.
.
.
.
Read more
. اول از همه این نکته را عرض کنم که انتخاب بازیکن توسط سرمربی کاملا سلیقه ای است و هر مربی میتواند هر ...
Media Removed
. اول از همه این نکته را عرض کنم که انتخاب بازیکن توسط سرمربی کاملا سلیقه ای است و هر مربی میتواند هر کس که صلاح میداند را دعوت کند چرا که خود میبایست پاسخگوی عملکرد تیمش در پایان تورنومنت باشد در ثانی زمان ثابت کرده که پیج ما همواره نه تنها از تیم ملی بلکه از شخص کارلوس کی روش حمایت کامل کرده و همچنین ... .
اول از همه این نکته را عرض کنم که انتخاب بازیکن توسط سرمربی کاملا سلیقه ای است و هر مربی میتواند هر کس که صلاح میداند را دعوت کند چرا که خود میبایست پاسخگوی عملکرد تیمش در پایان تورنومنت باشد
در ثانی زمان ثابت کرده که پیج ما همواره نه تنها از تیم ملی بلکه از شخص کارلوس کی روش حمایت کامل کرده و همچنین بارها با منتقدان مغرض و گاهی هتاک مقابله کرده است،پس چند خطی انتقاد دلسوزانه نباید غیر منصفانه قلمداد شود.
واما اصل مطلب...
آقای کیروش دلیل دعوت نکردن جلال حسینی را سن این بازیکن و همچنین فرصت دادن به جوان ها عنوان کردند که میتواند تا حد زیادی قابل قبول باشد.
اما در فوتبال حرفه ای آیا غیر از این است که میتوان از بازیکنی که آماده و سرحال باشد تا هر سنی استفاده کرد؟ چه بسا تجربه اش در تنگنا ها دست تیم را بگیرد(مثال های بین المللی اش مارکز در مکزیک،کیهیل در استرالیا،برونو الوز در پرتغال و...)
.
کارلوس عزیز دلیل دعوت نکردن از غفوری را بازی نکردن وی در پست تخصصی اش یعنی دفاع راست در تیم باشگاهیش عنوان کردند،
اما باید گفت آقای کیروش تعداد بازی هایی که غفوری وینگر به میدان رفت به انگشتان یک دست هم نمیرسد
آیا وریا محق تر بود یا رامین رضاییان که فصلی فاجعه بار را در بلژیک گذراند؟ ویا انصاریفردی که شما به عنوان وینگر راست فراخواندید چند بازی تجربه حضور در این پست را دارد؟ اگر همان ۴-۵بازی(شاید کمتر) غفوری در وینگر راست او را از نظر شما تبدیل به وینگر کرده آیا به عنوان بازیکن همان پست هم از کریم کارایی بهتری نداشت؟ آن هم با خصوصیات دفاعی عالی و تکنیک ،جنگندگی و سرعت ویرانگر در هنگام حمله(کریم هیچکدام از آنها را ندارد)
.
سرمربی دوست داشتنیه تیم ملی ایران درباره عدم دعوت از حسین حسینی فرمودند که تعداد بازی وی ایشان را قانع نکرده!
از ایشان باید پرسید آیا ۲۵ بازی و ثبت رکورد بیشترین کلین شیت تاریخ برای شناخت استعداد حسینی کافی نبود؟
آیا تعداد بازیهای زیاد بیرانوند در تیم ملی و باشگاهش برای فهمیدن اینکه بیرو در حد و اندازه های دروازه تیم ملی نیست کافی نبود؟ ویا امیر عابدزاده صرفا به خاطر کدام عملکرد خوب به فهرست نهایی راه یافته و آیا تعداد بازی هایش در ماریتیمو بیشتر از حسینی در لیگ ایران و لیگ قهرمانان بوده؟
.
درباره ی کاوه رضایی هم باید گفت که قطعا عملکردش در تیم دوم لیگ بلژیک بسیار بهتر از عملکرد امسال گوچی بوده!
.
در نهایت بازهم تاکید میکنیم که انتخاب بازیکن حق آقای کیروشه ولی انتقاد به ایشان به معنای دشمنی نیست ،مخصوصا از طرف ما که همیشه حامی بودیم و هستیم😉
.
توهین=بلاک
Read more
خدا رحمت کند آقای ابوترابی را... سال 79 برای خواندن دعای عرفه با جمع کثیری از مردم اندیمشک به مرز خسروی ...
Media Removed
خدا رحمت کند آقای ابوترابی را... سال 79 برای خواندن دعای عرفه با جمع کثیری از مردم اندیمشک به مرز خسروی رفتیم تا به کربلا نزدیکتر باشیم به قصر شیرین که رسیدیم ،در ترافیک سنگین گرفتار شدیم. توی این شلوغی و ترافیک اتوبوس ها ناگهان هم همه شد و عده از اتوبوس پایین رفتند وقتی از پنجده بیرون رو نگاه کردم ... خدا رحمت کند آقای ابوترابی را... سال 79 برای خواندن دعای عرفه با جمع کثیری از مردم اندیمشک به مرز خسروی رفتیم تا به کربلا نزدیکتر باشیم
به قصر شیرین که رسیدیم ،در ترافیک سنگین گرفتار شدیم. توی این شلوغی و ترافیک اتوبوس ها ناگهان هم همه شد و عده از اتوبوس پایین رفتند وقتی از پنجده بیرون رو نگاه کردم دیدم عموی مادرم که آزاده بودند به همراه دایی حمید به سمت سیدی دویدند و او را در آغوش کشیدند. موجی از جمعیت راه افتاد.
تا خواستم ببینم چه خبر شده سیدی را دیدم که وارد اتوبوس شد و گفت دوستان من ادامه مسیر را با بچه های اندیمشک می آیم و بعد نگاهی به داخل اتوبوس انداخت که کجا بنشیند.
نوجوانی 14 ساله را دید که سر بند یازهرا بسته و در حالی که تصویر امام و رهبری را بر سینه دارد به او خیره شده است.به طرف او رفت و در حالی که نوجوان در فکر با خود میپرسید این سید کیست؟! این همه دوست و عاشق که دنبالش بودند از او چه میخواستند؟ نکند مقام مهمی است؟ و ... بود که سید به او سلام کرد و با او دست داد.به محض اینکه سید دست پسر راگرفت او را کشید و دستانش را بوسید.
پسر گیج و سر درگم...
فقط توانست در جواب سید را در آغوش کشد و شانه هایش را ببوسد.
مسیر کوتاه بود اما دو ساعتی طول کشید...
دو ساعت درس ایثار
دو ساعت درس عشق.
دو ساعت با ابوترابی....
روزی تکرار نشدنی در زندگیم که هنوز حسرت لحظه به لحظه آن را میخورم.
Read more
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، ...
Media Removed
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» ... یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
Read more
رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم ، غلت زدم ، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم ، چشمهایم ...
Media Removed
رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم ، غلت زدم ، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم ، چشمهایم را بستم و دنباله ی خیالات خودم را گرفتم . این رشته هایی که سرنوشت تاریک ، غم انگیز ، مهیب و پر از کیف مرا تشکیل می داد . آنجایی که زندگی با مرگ به هم آمیخته می شود و تصویرهای منحرف شده به وجود می آید ، میلهای ... رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم ، غلت زدم ، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم ، چشمهایم را بستم و دنباله ی خیالات خودم را گرفتم . این
رشته هایی که سرنوشت تاریک ، غم انگیز ، مهیب و پر از کیف مرا تشکیل می داد . آنجایی که زندگی با مرگ به هم آمیخته می شود و تصویرهای منحرف شده به وجود
می آید ، میلهای کشته شده ی دیرین ، میلهای محو شده و خفه شده دوباره زنده
می شوند و فریاد انتقام می کشند . در این وقت از طبیعت و دنیای ظاهری کنده
می شدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود شوم . چند بار با خودم تکرار کردم:
" مرگ، مرگ ... کجایی ؟ " همین به من تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
#هدایت
#زنده_بگور
Read more
فصل ۸/قسمت ۱(قسمت ۶۳) : داستان از نگاه راوی : هری داد میزنه و شروع جنگ رو اعلام میکنه... هر دو گروه ...
Media Removed
فصل ۸/قسمت ۱(قسمت ۶۳) : داستان از نگاه راوی : هری داد میزنه و شروع جنگ رو اعلام میکنه... هر دو گروه به طرف هم هجوم اوردن . همه به هم حمله کردن . ولی ... هری و لیام روبه روی هم سر جاشون وایساده بودن . وسط جنگ ... هر لحظه قطرات خون بیشتری رو اون برف سفید ریخته میشد . خنجر هایی که قطره های خون ازشون چکه ... فصل ۸/قسمت ۱(قسمت ۶۳) :
داستان از نگاه راوی :
هری داد میزنه و شروع جنگ رو اعلام میکنه...
هر دو گروه به طرف هم هجوم اوردن .
همه به هم حمله کردن .
ولی ...
هری و لیام روبه روی هم سر جاشون وایساده بودن .
وسط جنگ ...
هر لحظه قطرات خون بیشتری رو اون برف سفید ریخته میشد .
خنجر هایی که قطره های خون ازشون چکه میکرد .
فریاد هایی که از روی درد زده میشد .
همشون نشانه هایی از شکست برای امیلی و گروهش بود .
برف دوباره شروع به باریدن کرد.
این بار با شدت بیشتری میومد.
که این جنگ رو برای هر دو طرف سخت تر میکرد .
نایل توی جنگ همزمان با سه نفر میجنگید.
ولی این وحشتناک بود...
چون نایل دیگه نمی تونست در برابر اون سه نفر مقاومت کنه .
کم کم ضعیف تر میشد .
ولی تمام توانشو جمع کرد و یکی از خنجراشو به سمت قلب یکیشون پرتاب کرد .
اما ....
در همون لحظه نفر دوم از فرصت استفاده کرد و ...
خنجرش رو تو قلب نایل فرو کرد .
نایل چند قدم به سمت عقب رفت و...
فریادی از روی درد کشید .
و با زانو روی زمین افتاد ....
دستش رو اورد بالا و اون خنجر رو به سختی از تو سینه اش در اورد .
خنجر رو انداخت زمین .
و بعد خودش افتاد رو زمین .
چشماش رو به ارومی برای همیشه بست .......
#LoversWillDie
پ.ن ۱ : این فصل اخرین فصله این داستانه !
پ.ن ۲ : اخرین کاور چطوره ؟
Read more
"خر ما از كرّگى دم نداشت مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود. برای ...
Media Removed
"خر ما از كرّگى دم نداشت مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود. برای كمك كردن دُم خر را گرفت و زور زد! دُم خر از جای كنده شد. فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده! مرد برای فرار به كوچه‌ای دوید ولی بن بست بود. خود را در خانه‌ای انداخت. زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته ... "خر ما از كرّگى دم نداشت
مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود.
برای كمك كردن دُم خر را گرفت و زور زد!
دُم خر از جای كنده شد.
فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده!
مرد برای فرار به كوچه‌ای دوید ولی بن بست بود.
خود را در خانه‌ای انداخت.
زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود و چیزی می‌شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند در ترسید و بچه اش سِقط شد.
صاحب خانه نیز با صاحب خر همراه شد.
مرد گریزان بر روی بام خانه دوید. راهی نیافت ، از بام به كوچه‌ای فرود آمد كه در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را در انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود.
مرد بر آن پیرمرد بیمار افتاد ، چنان كه بیمار در جا مُرد.
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد!
مرد، به هنگام فرار ، در سر كوچه ای با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. تکه چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع پیوست!
مرد گریزان ، به ستوه از این همه ،خود را به خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاكی خلوت كرده بود.
چون رازش را دانست ، چارۀ رسوایی را در طرفداری از او یافت و وقتی از حال و حكایت او آگاه شد ، مدعیان را به داخل خواند.
نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت : این مسلمان یك چشم مرا نابینا كرده است.
قصاص طلب میكنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نصف بیشتر نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یك چشم گرفت! وقتی یهودی سود خود را در انصراف از شكایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محكوم شد!
جوان پدر مرده را پیش خواند.
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرده است.
به طلب قصاص او آمده‌ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش زندگی بیمار نصف ارزش شخص سالم است.
حكم این است كه پدر او را زیرهمان دیوار بخوابانیم و تو بر او فرودآیی ، طوری كه یك نیمه ی جانش را بگیری!
جوان صلاح دید که گذشت کند ، اما به سی دینار جریمه ، بخاطرشكایت بی‌مورد محكوم شد!
نوبت به شوهر آن زن رسید كه از وحشت سقط کرده بود ، گفت : قصاص شرعی هنگامی جایز است كه راه جبران مافات بسته باشد.
حال می‌توان آن زن را به حلال عقد این مرد درآورد تا كودک از دست رفته را جبران كند.
برای طلاق آماده باش!
شوهرش فریاد میزد و با قاضی جدال می‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دوید.
قاضی فریاد داد : بایست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر كه می‌دوید فریاد زد
میروم مردانی بیاورم
که شهادت بدن خر من از کرگی دم نداشت😂
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم پرفسور کربن صف جمعیت را شکافت و با خوشحالی به طرف میزبان خود که از استادان ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم پرفسور کربن صف جمعیت را شکافت و با خوشحالی به طرف میزبان خود که از استادان بنام دانشگاه تهران بود رفت و پس از سلام و احوالپرسی اولین سؤال او درباره دیدار با علامه بود . میزبان که از اشتیاق پرفسور به این ملاقات مطلع بود او را مطمئن کرد که قرار به قوت خود باقی است و علامه قول داده ... بسم الله الرحمن الرحیم

پرفسور کربن صف جمعیت را شکافت و با خوشحالی به طرف میزبان خود که از استادان بنام دانشگاه تهران بود رفت و پس از سلام و احوالپرسی اولین سؤال او درباره دیدار با علامه بود . میزبان که از اشتیاق پرفسور به این ملاقات مطلع بود او را مطمئن کرد که قرار به قوت خود باقی است و علامه قول داده است که در سفر اخیرش از قم به تهران پذیرای پرفسور شود
ساعتها برای پرفسور کربن بسختی می گذشت . گفتگو و مباحثه با حکیمی الهی، متفکری بزرگ، مفسری بی نظیر، عارفی شیدا و فیلسوفی عالیقدر چون علامه طباطبایی کار ساده ای نبود . او خوب می دانست که این دیدار و گفتگو تا چه حد در قوت بخشیدن به دریافتهایش و رفع ابهاماتش مؤثر است چرا که پی برده بود اطلاعاتی که مستشرقین از اسلام در میان غربیان پراکنده اند همه از میان سخنان اهل سنت جمع آوری شده حتی اطلاعاتی که در خصوص مذاهب و فرق مختلف اسلامی در میان غربیان رایج بود به نقل از علمای اهل سنت بود و یقین داشت که به همین دلیل شیعه بخصوص شیعه امامیه بدرستی به جهانیان معرفی نشده است . او برخلاف بسیاری از مستشرقین گذشته بر آن بود که مذهب تشیع یک مذهب حقیقی و اصیل است .

غروب همانروز در منزل دکتر جزائری استاد دانشگاه تهران در محوطه روشنی از باغ، زیر درختهای سرو بلند و در فضایی خنک که از پاشیدن آب فواره های حوض ایجاد می شد دو شخصیت سرشناس از شرق و غرب عالم گرم گفت و گو بودند . این جلسات گفت و گو تا پانزده سال پس از آن دیدار ادامه داشت . مترجم این گفتگوی تاریخی دکتر حسین نصر استاد فلسفه دانشگاه تهران بود .

ان شاءالله ادامه دارد.......
.

#علامه_طباطبایی
#علامه_طباطبائی
#هانری_کربن
Read more
فصل ۸/قسمت ۵(قسمت ۶۷) : داستان از نگاه راوی : هری خنجر رو به سرعت به طرف امیلی پرتاب کرد . اما یهو .... یهو ...
Media Removed
فصل ۸/قسمت ۵(قسمت ۶۷) : داستان از نگاه راوی : هری خنجر رو به سرعت به طرف امیلی پرتاب کرد . اما یهو .... یهو لیام داد زد و دوید و جلوی امیلی پرید . اون خنجر به قلب لیام فرو رفت . و همون لحظه لیام از درد روی زمین افتاد . امیلی جیغ کشید و کنارش نشست . داستان از نگاه امیلی : لیام روی زمین افتاد . نه نه نه ... فصل ۸/قسمت ۵(قسمت ۶۷) :
داستان از نگاه راوی :
هری خنجر رو به سرعت به طرف امیلی پرتاب کرد .
اما یهو ....
یهو لیام داد زد و دوید و جلوی امیلی پرید .
اون خنجر به قلب لیام فرو رفت .
و همون لحظه لیام از درد روی زمین افتاد .
امیلی جیغ کشید و کنارش نشست .
داستان از نگاه امیلی :
لیام روی زمین افتاد .
نه نه نه .....
من جیغ کشیدم و کنارش نشستم .
زبونم بند اومده بود .
نمی تونستم تکون بخورم .
صحنه ای که جلوم بود رو نمی تونستم باور کنم .
خنجری که تو قلب لیام بود رو نمی تونستم باور کنم .
من نمی تونستم ....
سرش رو گذاشتم رو پاهام .
چند تا اشک از گونه هام سرازیر شد .
اون هنوز نفس میکشید و داشت بهم نگاه میکرد .
یهو متوجه شدم هری هم بالا سر لیام وایساده .
دیگه هیچی برام مهم نبود .
واسه همین فقط نگاش کردم .
داستان از نگاه هری :
نه ... نه !!! من چی کار کردم !.... نشستم کنار لیام .
داشتم گریه میکردم .
لیام سرش رو برگردوند به طرف من .
اروم در حالیکه صداش میلرزید بهم گفت :
« ه...هری !»
« لیام ... من ..باهات چی کار ...کردم ! ... چرا ...»
.
در حالیکه هق هق گریه میکردم گفتم .
« من ... من متاسفم ! ... نمی خواستم اینطوری ب...»
لیام حرفمو قطع کرد :
« نه ...د..دیگه ... مهم نیست ...» ....
#LoversWillDie
پ.ن : دو سه قسمت دیگه مونده !
امشب تمومش میکنم :)
Read more
. این کتاب داستانی زیبا و هیجان انگیز از عشق، رقابت و شجاعت است. در توضیحات پشت جلد کتاب آمده است: «مدی مارچ، به عنوان نوزاد یتیمی که پشت درهای یتیم‌خانه رها شده، مجبور است برای زندگی بجنگد، بنابراین وقتی به مزرعه فیوفارم می‌رود و از طرف فرانک براکنبری و خانواده‌اش مورد استقبال قرار می‌گیرد، این ... .
این کتاب داستانی زیبا و هیجان انگیز از عشق، رقابت و شجاعت است. در توضیحات پشت جلد کتاب آمده است: «مدی مارچ، به عنوان نوزاد یتیمی که پشت درهای یتیم‌خانه رها شده، مجبور است برای زندگی بجنگد، بنابراین وقتی به مزرعه فیوفارم می‌رود و از طرف فرانک براکنبری و خانواده‌اش مورد استقبال قرار می‌گیرد، این برخورد را شروعی دوباره برای خود فرض می‌کند. کار کردن در مزرعه سخت هست، اما وقتی برای اولین بار در زندگی باور می‌کند مایکل، پسر مزرعه‌دار واقعا عاشق اوست، حتی کینه‌ی خدمتکارِ خانه، خانم تروبریج، نمی‌تواند خوشبختی او را خدشه‌دار کند. زمستان سختی، مزرعه را نابود و زندگی برانکبری‌ها را تهدید می‌کند. به نظر می‌آید همه‌چیز از دست رفته است تا این‌که مدی، ایده‌ای را مطرح می‌کند که می‌تواند همه‌ی آن‌ها را از فقر نجات دهد اما...» در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: «ضرورت این کار را می‌دانست ولی نمی‌توانست بر نابودی گل‌های زیبا افسوس نخورد. با بی‌میلی، برگشت و فرانک را که به طرف پایین مزرعه می‌رفت، دنبال کرد و نگاهش را از فرش رنگارنگ گل‌ها که تا آن جایی که چشم کار می‌کرد، گسترده شده بود، برگرفت.»
.
دختر گل لاله
مارگارت دیکنسون
سودابه قیصری
نشر آموت
قیمت: ۳۸۰۰۰ تومان
.
.
#شهرکتاب #شهرکتاب_قم #کتاب #نشر_آموت #ایران #رمان #qombookcity
Read more
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب ...
Media Removed
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را ... .
هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را فشار می داد و پیسسسس...در باز می شد...و بعد دوباره با فشار یک دکمه در جادویی بسته می شد.نه.راه نداشت.حتما باید بزرگ که شدم راننده ی خط بیست و چهار بشوم...تا سالهای سال تقریبا تا ته دبیرستان مشتری خط بیست و چهار بودم.مدت ها بود که دیگر سودای راندنش را نداشتم اما رفاقتمان کماکان پابرجا بود.یادم می آید این سالهای آخر یهو تمام ناوگان اتوبوس ها نوسازی شد و اتوبوسها حسابی ترگل ورگل شدند....تمیزتر..کم صداتر...صندلیهای راحت تر...و با همان درها و دکمه های جادویی...بالای در این اتوبوس های نو جمله ای نوشته بود که هنوز که هنوز است بعد از سالها دست از سرم بر نمی دارد...
.
warning : the door is opening inside
.
هشدار : در به طرف درون باز می شود. .
و عجب...انگار رفیقم ، خط بیست و چهار تمام گفتنی ها را در یک جمله برایم خلاصه کرده بود.انگار این رابطه ی عاشقانه ی چندین ساله به او این احساس امنیت را داده بود که حرف دلش را به رفیقش بزند....
رفیق...هر جا هستی خوش باشی و چرخهایت برایت بچرخد....دمت گرم.
حالا بعد از هزارسال که از آن روزها گذشته مطمئنم که حق با تو بود.حق حسابی با تو بود... که

هشدار : در به طرف درون باز می شود⚘ .

عکس ،دو روز پیش ، غروب دلگیر خندوانه.
Read more
داستان <span class="emoji emoji1f613"></span>اصغر آواره <span class="emoji emoji1f613"></span> <span class="emoji emoji2705"></span>در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها ...
Media Removed
داستان اصغر آواره در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند... و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره! انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده ... داستان 😓اصغر آواره 😓 ✅در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره "
اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را میشناختند...
و چون کسی را نداشت و بیکس بود بهش می گفتند اصغر آواره!
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید.
تا اینجا داستان را داشته باشید!
در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.
خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت....
حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا علی همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم.
وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه میبردند!
کنجکاو شد و به سمت آنها رفت...
پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟
یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است!
تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست....
مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟!
حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟
همه گفتند: نه! مگه کیه این؟
حاجی گفت: این همون اصغر آواره است.
مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟!
و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی....(ادامه)
Read more
. تقریبا ۱۰ روز است که از تصادف ما می‌گذرد. داشتیم از محضر برمی‌گشتیم و مهر طلاق‌مان خشک نشده بود که ...
Media Removed
. تقریبا ۱۰ روز است که از تصادف ما می‌گذرد. داشتیم از محضر برمی‌گشتیم و مهر طلاق‌مان خشک نشده بود که وسط اتوبان چمران چپ کردیم. من 1300تا سکه مهریه‌ام را در جا گرفته بودم و می‌خواستم با پولش بروم کانادا. شهروز هم قرار بود با عشق سابقش بعد از طلاق فرار کند و بروند شمال. اما بر خلاف نقشه‌های‌مان من و شهروز ... .
تقریبا ۱۰ روز است که از تصادف ما می‌گذرد. داشتیم از محضر برمی‌گشتیم و مهر طلاق‌مان خشک نشده بود که وسط اتوبان چمران چپ کردیم. من 1300تا سکه مهریه‌ام را در جا گرفته بودم و می‌خواستم با پولش بروم کانادا. شهروز هم قرار بود با عشق سابقش بعد از طلاق فرار کند و بروند شمال. اما بر خلاف نقشه‌های‌مان من و شهروز هر دوتای‌مان توی بیمارستان و توی یک اتاق بستری شدیم. به هوش که آمدیم دیدیم هنوز با هم زیر یک سقفیم با این تفاوت که دیگر نمی‌توانیم تکان بخوریم و یکی‌مان از دست آن یکی بزند بیرون. آقای دکتر آمد توی اتاق و با خودکارش زد به کف پای شهروز. شهروز هم زد زیر گریه و گفت: «حس نمی‌کنم آقای دکتر... پای لعنتیمو حس نمی‌کنم» دکتر از بالای عینکش نگاهش کرد و گفت: «چون پات توی گچه اسکل! فیلم زیاد میبینی؟» بله شهروز فیلم زیاد می‌دید و اگر زندگی‌اش را فیلم می‌کردند نهایتا می‌شد یکی از فیلم‌های گیشه قدرت‌ا... صلح میرزایی. دکتر از کنارش رد شد و به طرف من آمد و گفت: «چشمات اذیتت نمیکنه؟» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «آقای دکتر این چه حرفیه من مُهر طلاقم خیسه هنوز» شهروز پشتش را کرد و گفت: «نه بابا خشک شد. به من ربط نداره دیگه. راحت باش دکتر»! دکتر نگاهی به جفت‌مان کرد و گفت: «چی می‌گید؟! با مغز رفتی توی شیشه ممکنه به چشمات آسیب رسیده باشه» آمد جلو و خودکارش را کشید کف پایم و خندیدم. گفت: «میفهمی الان؟!» گفتم: «نه دکتر ولی شوخیتون بامزه‌اس با پای گچ‌دار» مچ پایم را بلند کرد و گفت: «نه این یکی گچ نیست. فلج شدی» شهروز برگشت و به همدیگر زل زدیم. خودش بود که بعد از طلاق اصرار کرد من را برساند. صورتش سرخ شد و اشک توی چشم‌هایش را از این طرف اتاق می‌توانستم ببینم. جعبه دستمال کاغذی کنار تختش را برداشت. نفس عمیقی کشید و جعبه را محکم پرت کرد سمتم و داد زد: «اوخ اوخ دیگه نمیتونی جا خالی بدی زرنگ خانم!» عشق من و شهروز از اولش هم خاص بود. واقعیتش به ما گفتند عشق بعد از ازدواج شکل می‌گیرد و پخته می‌شود. ما هم روی این حساب با هم ازدواج کردیم و رفتیم زیر یک سقف. شب اول نشستیم همدیگر را نگاه کردیم و دیدیم فایده ندارد. حوصله‌مان بدجور سر رفته بود و بلند شدیم رفتیم بیرون بستنی موزی با شکلات خوردیم و شهروز گفت احتمالا از فردا دیگر عشق بعد از ازدواج‌مان شکل می‌گیرد. یک ماه گذشت و ما هر شب حوصله‌مان سر می‌رفت و می‌رفتیم بیرون بستنی موزی با شکلات می‌خوردیم و عشقی شروع نمی‌شد که یک روز بستنی فروش کل ظرف بستنی موزی را پرت کرد توی سطل آشغال پشت سرمان و گفت
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
 #چهارشنبه_های_روایتی #پای_منبر_امام_حسن #امام_حسنى_بودن_رسم_است_نه_اسم #امام_مهربانی . . ابن ...
Media Removed
#چهارشنبه_های_روایتی #پای_منبر_امام_حسن #امام_حسنى_بودن_رسم_است_نه_اسم #امام_مهربانی . . ابن عبّاس ضمن حدیثی حکایت کند: روزی جمعی از بنی امیه در محلّی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت. و امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه عدّه ای از بنی هاشم از آن محلّ ... #چهارشنبه_های_روایتی
#پای_منبر_امام_حسن
#امام_حسنى_بودن_رسم_است_نه_اسم
#امام_مهربانی
.
.
ابن عبّاس ضمن حدیثی حکایت کند:
روزی جمعی از بنی امیه در محلّی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت.
و امام حسن مجتبی علیه السلام به همراه عدّه ای از بنی هاشم از آن محلّ عبور می کردند، مرد شامی به دوستان خود گفت: این ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می کنند؟!
گفتند: او حسن، پسر علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می باشند.
مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علی هستی؟!
حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلی.
مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟
حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟!
مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی و دین نداری.
در این لحظه، یکی از همراهان حضرت سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش بر زمین ساخت.
امام حسن علیه السلام فورا عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.
پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگی و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.
بعضی از اصحاب به حضرت مجتبی علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتی در حقّ او شود.
حضرت فرمود: من ناموس و آبروی خود و دوستانم را با مال دنیا خریداری کردم.
همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامی رفت، به طور مکرّر از او می شنیدند که می گفت: روی زمین کسی بهتر و محبوب تر از حسن بن علی علیهما السلام وجود ندارد.
.
.
.
#دوستان_را_کجا_کنی_محروم
#تو_که_با_دشمنان_نظر_داری
#کریم_یعنی_حسن_علیه_السلام
#امام_حسنی_ها
Read more
کشتن مرحب خیبری توسط امیرالمؤمنین علیه السلام: حضرمي شافعي روايتي را در كتاب سيرة خود چنين نقل مي ...
Media Removed
کشتن مرحب خیبری توسط امیرالمؤمنین علیه السلام: حضرمي شافعي روايتي را در كتاب سيرة خود چنين نقل مي كند: قال الراوي: فإذا نحن بعلي قد أقبل وما كنا نرجوه، فقالوا: هاهو يشتكي عينيه، فدعاه وبصق في عينيه، فبرأ لوقته، حتي كأن لم يكن به وجع، ثم أعطاه الراية، فتقدم إلي الحصن، فأشرف عليه رجل من اليهود، ... کشتن مرحب خیبری توسط امیرالمؤمنین علیه السلام:
حضرمي شافعي روايتي را در كتاب سيرة خود چنين نقل مي كند:
قال الراوي: فإذا نحن بعلي قد أقبل وما كنا نرجوه، فقالوا: هاهو يشتكي عينيه، فدعاه وبصق في عينيه، فبرأ لوقته، حتي كأن لم يكن به وجع، ثم أعطاه الراية، فتقدم إلي الحصن، فأشرف عليه رجل من اليهود، فقال: من أنت ؟، قال: أنا علي، قال: علوتم الآن ورب موسي وهارون، فبرز له رئيسهم مرحب، فضرب ترس علي فطرحه، فتناول علي بابا كان عند الحصن فتترس به، ثم ضرب رأس مرحب فقتله، ثم كان الفتح علي يديه، ولم يزل الباب بيد علي رضي الله عنه إلي أن انقضي القتال، ثم طرحه. قال أبو رافع [ مولي رسول الله صلي الله عليه وسلم: فلقد رأيتني ثامن ثمانية نجهد أن نقلب ذلك الباب فلم نقلبه.

راوي گويد: طولي نكشيد كه علي عليه السلام را مشاهده كرديم همگان گفتند: چشمانش درد مي كند او را بياوريد پيامبر صلي الله عليه و اله او را صدا زد و از آب دهان خود، به چشمان دردناك علي عليه السلامماليد و دعايش نمود، چشمان علي عليه السلام در همان وقت خوب شد و درد ساكت گشت، پيغمبر خدا پرچم را به علي داد. حضرت به طرف قلعه رفت كه با مردي از يهودي روبرو شد. يهودي گفت: كيستي. حضرت فرمود: من علي هستم يهودي تا اين حرف را شنيد گفت شما الان به پروردگار موسي و عيسي قسم پيروزيد.تا اينكه مرحب رئيسشان خود را بر علي عليه السلام نشان داد كه ضربتي زد و سپر حضرت از دستش افتاد علي عليه السلام به طرف در قلعه رفته و آن را از جا كنده و به عنوان سپر قرار داد سپس با زدن ضربتي بر فرق مرحب او را كشد و فتح با دست حضرت بود كه و در اين مدت در قلعه در دستش بود تا اينكه جنگ تمام شد سپس در را بر زمين انداخت ابو رافع گويد: هشت نفر بوديم هرچقدر تلاش كرديم تا آن را برگردانيم نتوانستيم

الحضرمي الشافعي، محمد بن عمر بحرق منوفاي: 930هـ، حدائق الأنوار ومطالع الأسرار في سيرة النبي المختار، ج1، ص338، اسم المؤلف:، دار النشر: دار الحاوي - بيروت - 1998م، الطبعة: الأولي، تحقيق: محمد غسان نصوح عزقول
#امیرالمؤمنین
#مرحب_خیبری
#خیبر
#اهل_سنت
#شجاعت
#قدرت
#امام_علی
Read more
@@@ ٠ #شب_جمعه به عشق شهيد #حسين_معزغلامي ٠ ٠ يك طرف معركه يزيد و سنان بود سوى دگر لشكر امام ...
Media Removed
@@@ ٠ #شب_جمعه به عشق شهيد #حسين_معزغلامي ٠ ٠ يك طرف معركه يزيد و سنان بود سوى دگر لشكر امام زمان بود ٠ از دل لشكر حسين رفت به ميدان حضرت زينب به راه او نگران بود ٠ زد به خطر، روبهان به واهمه گفتند: ببر بيان بود يا كه شير ژيان بود؟ ٠ ياد محرم به سينه داشت و مى رفت چون كه حسينم خود از حسين چيان ... @@@
٠
#شب_جمعه
به عشق شهيد #حسين_معزغلامي
٠

٠
يك طرف معركه يزيد و سنان بود
سوى دگر لشكر امام زمان بود
٠
از دل لشكر حسين رفت به ميدان
حضرت زينب به راه او نگران بود
٠
زد به خطر، روبهان به واهمه گفتند:
ببر بيان بود يا كه شير ژيان بود؟
٠
ياد محرم به سينه داشت و مى رفت
چون كه حسينم خود از حسين چيان بود
٠
سينه خود را سپر نمود وليكن
باز دلش پيش جمع سينه زنان بود
٠
واقعه تغيير كرد و حرمله اين بار
مقصد تيرش گلوى مرثيه خوان بود
::
تازه جوانان! به افتخار شهيدم
كل بكشيد، اين شهيدْ تازه جوان بود
٠
قيمت خون جوان به مهلكه چند است؟
قيمت خون جوان من كه گران بود
٠
#پيمان_طالبي
@shahid_hosein_gholami
Read more
. پنجمین قاب ماه عسل 97.. . حس خوب این قاب .. . با گزارش تصویری و نوشتاری لحظه به لحظه ی این قاب هم ...
Media Removed
. پنجمین قاب ماه عسل 97.. . حس خوب این قاب .. . با گزارش تصویری و نوشتاری لحظه به لحظه ی این قاب هم همراه قبیله باشید.. . آقای شاهدی پدر فاطمه در ابتدا از برنامه ماه عسل و علیخانی تشکر کرد ، از قصه ی زندگی اش گفت:مسافرکشی می کردم قبل از ازدواج فاطمه هیج وقت جلوی خانواده م مصرف نمی کردم و بعد از ازدواج ... .
پنجمین قاب ماه عسل 97..
.
حس خوب این قاب ..
.
با گزارش تصویری و نوشتاری لحظه به لحظه ی این قاب هم همراه قبیله باشید..
.
آقای شاهدی پدر فاطمه در ابتدا از برنامه ماه عسل و علیخانی تشکر کرد ، از قصه ی زندگی اش گفت:مسافرکشی می کردم قبل از ازدواج فاطمه هیج وقت جلوی خانواده م مصرف نمی کردم و بعد از ازدواج فاطمه داشتم همه چی رو خراب می کردم و برای همین گذاشتم و رفتم
آغاز مصرفِ من از ۱۳ ۱۴ سالگی بود دایی مادرم مصرف کننده بود و من یواشکی از بساطش برمی داشتم و مصرف می کردم و پدرم مشروب می خورد و من با سرنگ مشروب از شیشه بر می داشتم و می خوردم،تا وقتی که ازدواج کردم و خانمم اصلا متوجه نشد و اولین بار از بوی داخل ماشین فهمید!
اما با وجود مصرفم حواسم به بچه ها بود و کم نمیذاشتم براشون
با دوستام پول روی هم میذاشتیم و موادِ صنعتی می خریدیم و مصرف می کردیم تا وقتی که شهرام(پسرم) از بین ما رفت،کسی که ستون و حامیِ من بود از دستم رفت کمرم شکست توی زندگیِ من انفجاری رخ داد و همه چی از هم پاشید و همسرم خیلی شرایط بحرانی رو تحمل می کرد اما من چون اجبار به مصرف داشتم به جای اینکه کنارشون باشم رهاشون کردم و رفتم ..
از عروسی دخترش گفت:شب عروسی دخترم مجلس رو ترک کردم تا مصرف کنم!
و آخرشب عروسی به دخترم گفتم تا اینجا من تونستم و بودم و از این به بعد دیگه خودتی و زندگیت و من نیستم ، بابا بی بابا! و من رفتم . ت
علیخانی پرسید: روزی که رها کردی و رفتی براتون مهم نبود چه بلایی سر دختر و همسرت میاد؟؟
_اصلا برام مهم نبود،غرقِ مواد شده بودم!

فاطمه از شرایط خونه بعد از ترک کردن پدر گفت:مادر به فامیل گفته بود خونه ما نیان چون خجالت می کشه و مرد نداریم تو خونه..
تا روزی که اثاث خونه مادرم رو ریختن بیرون و چند ماه مامان توی کانکس زندگی کرد و خبری از بابا نبود .
من خیلی سختی کشیدم و کسی نمی تونه درک کنه که چرا من نتونستم ول کنم و برم؛یک طرف بابا و طرف دیگه قضیه مادرم بود .
مادرم رو تهدید کردم که اگر بابا رو پیدا نکنی و برنگردونی من زندگیمو با همسرم بهم می زنم! مادرم رفت و بابا رو پیدا کرد خیلی التماس کرد و غرورشو شکوند اما بابا برنگشت! .
telegram.me/ehsanalikhanighabile
.
#احسان_علیخانی
#ماه_عسل
#ماهعسل
#ماه_رمضان
#رمضان97
#شبکه3
#افطار
#سحر
#ماه
#عسل
#احسان
#علیخانی
#تیتراژ
#تيتراژ_ماه_عسل
#بهنام_بانی
#مسیح
#ارش
#آرش
#مسیح_آرش
#مسیح_ارش
#روزبه_بمانی
.
#ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#asal
#mah_asal
#ramazan
#ehsan
#alikhani
#maheasal
#mahasal
Read more
Loading...
Load More
Loading...