رفت بود رو ها

Unique profiles
90
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Shiraz University, Tehran, Iran, Mahabad, Iran
Average media age
678.7 days
to ratio
7.3
(اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى ...
Media Removed
(اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى زود فهميدى ما يه فامل داشتيم مثل تو جوون ،خوشگل،هنرمند دير فهميدن همينجورى جلو چشم خانواده اش اب شد اخرم نفله شد يه فاميل ديگه داشتيم پسر جونش ورزشكار، قد بلند، رشيد همينجورى شد عين يه تيكه گوشت ... (اين عكس در ادامه ى داستان پست قبل گذاشته شده )سرش رو در تاييد حرف من تكون ميداد گفت:اره بابا شانس اوردى زود فهميدى ما يه فامل داشتيم مثل تو جوون ،خوشگل،هنرمند دير فهميدن همينجورى جلو چشم خانواده اش اب شد اخرم نفله شد 😳يه فاميل ديگه داشتيم پسر جونش ورزشكار، قد بلند، رشيد همينجورى شد عين يه تيكه گوشت افتاده گوشه خونه اش شوهرشم طاقت نياورد ولشون كرد رفت 😐ولى تو نترسى ها تو درمان ميشى خيالت راحتِِ راحت و خلاصه خانم دكتر حداقل ده تا ديگه داستان از اين دست تعريف كرد كه همه هم در اخر به قول خودش اين بيمارى منجر به نفله شدن مريض شده بود و هر بارم اخرش ميگفت من دلم روشنه تو درمان ميشى و ناگفته پيداست كه ترانه هم از شدت هق هق گريه ضعف كرده بود 😑.و اما اين خانم دكتر در پختن سوهان عسلى تبحر خاصى داشت كه واقعا استادانه بود طعم و مزه ى بينظير در كنار يه خشكى مطلوب كه اصلا به دندونا نميچسبيد ولى هميشه موقع وسپى دادن اينقدر ماجراهاى حاشيه اى تعريف ميكرد كه هيچوقت ما نتونستيم اين دستور رو كامل بگيريم ،تو اون لحظه تنها فكرى كه به ذهنم رسيد همين سوهان عسلى بود رو كردم طرفش و گفتم خانم دكتر اخر رسپى اون سوهان عسلى رو ندادى ها من ميخوام امروز بپزم ،گل از گلش شكفت و شروع كرد با اب و تاب دستور دادن و منم خوشحال و خرسند از موفقيتم در تغيير مسير صحبت ها ،به ادامه ى كار كلاس مشغول شدم
-:عزيزم شكر و اب و عسل و .....وقتى خواستى از سر شعله بردارى كره و زعفرون و...يه هو كه رسيد به اضافه كردن كره حرفش رو قطع كرد و انگار چيزى يادش اومده باشه با هيجان رو كرد طرف ترانه و گفت دخترم تو از اينا درست نكنى تو ديگه بايد سالم غذا بخورى فقط سبزيجات اب پز ميوه ى تازه ،سرخ كردنى شيرينى و كره و غذاى چرب ممنوع ،ما يه فاميل داشتيم نگم براتون از دست پختش برنج درست ميكرد اين هوا قد ميكشيد (كل انگشت اشاره اش رو نشون داد)خورش درست ميكرد بوش تا هفتا محل ميرفت ولى خانمى كه شما باشى جونم برات بگه همه اش كره و روغن حيوونى پاتيل پاتيل اب ميكرد ميريخت رو برنج بعد همينجور كه داشت دستاش رو تاب ميداد و با ملاقه ى خيالى رو ديگ برنج خيالى كره ى داغ ميريخت رو به ترانه و اندوهگين گفت:بنده خدا شوهرش رگاى قلبش گرفت سكته كرد مرد حالا اون شانس اورد كه مرد خودش همين مريضى تو رو گرفت سالها گوشه اسايشگاه افتاده بود تا نفله شد 😑اخر ديدم اينجورى نميشه ترانه ى تقريبا غش كرده رو با زور فرستادم خونه (بقيه در كامنت )
پى نوشت:هفته ى بعد ترانه با جعبه ى شيرينى اومدولى دستور سوهان عسلى همچنان ....
Read more
صف نفت تو پمپ بنزین صدرزاده و استوار با بشکه ها و پیت ها و دبه های رنگارنگ،صدای بمبوهای فلزی و التماس ...
Media Removed
صف نفت تو پمپ بنزین صدرزاده و استوار با بشکه ها و پیت ها و دبه های رنگارنگ،صدای بمبوهای فلزی و التماس از بشکه های رو به اتمام.بخاری های نفتی کاربراتوری توی خونه وقطره ای مدارس.وقتی عکستو تو نفتهای کف کوره میدی یعنی فراموش کرده بودی بعد از باز کردن کاربراتور با اون میله کج که بهش نخی بسته بود بخاری رو ... صف نفت تو پمپ بنزین صدرزاده و استوار با بشکه ها و پیت ها و دبه های رنگارنگ،صدای بمبوهای فلزی و التماس از بشکه های رو به اتمام.بخاری های نفتی کاربراتوری توی خونه وقطره ای مدارس.وقتی عکستو تو نفتهای کف کوره میدی یعنی فراموش کرده بودی بعد از باز کردن کاربراتور با اون میله کج که بهش نخی بسته بود بخاری رو روشن کنی و ناچار به تحمل یک ساعته صدای هو هو بخاری بودی.روزهای جمعه ای که آبگرمکن ها روشن می شد و از دودکش همه خونه ها همچون واتیکان بعداز انتخاب پاپ دود سیاه به هوا میرفت.مشق نوشتن های کنار علاالدین ها،کرم ریختن و مالیدن خط کش و پاک کن به دیواره علاالدین،تکیه پاها به دیواره علاالدین و تحمل سوختن و گرما، چسباندن دستها روی سر چراغ.
سیرجون که گاز کشی شد،خاطرات نفتی و بودار رفت،زمستون وسرما هم رفت.یکسالی بعد از اینکه سیرجان گازکشی شد دانشجو شدم و دوباره بساط نفت و علاالدین و سرمای استخوون سوز یزد.یاد وقتی که با دعوا و مکافات از پمپ بنزین جنب سیلو یزد یک بیست لیتری نفت گرفتیم و اومدیم خونه دیدیم سوراخه.نفتها را خالی کردیم تو قابلمه و پارچ و ماهیتابه.یادش بخیر.
اینجا شهداد است.همین امسال.بازاری که بعد زلزله سال پنجاه و شش متروکه شده و تنها مغازه و کسب دایر آن همین مغازه چراغ سازی بود.بوی نفت میداد مغازه،بوی خاطرات بالا که نوشتم.
#کرمان #شهداد #سیرجان #بازار #نفت #چراغ نفتی #مشق #دانشجو #یزد #گاز #خاطره #نوستالژی # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # #
Read more
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره ...
Media Removed
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم ... قسمت سوم
در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم .تقریبا خشک کردن موهام تموم شده .یه رژلب صورتی که خیلی کم ازش استفاده میکنمو برداشتم و یه لایه زدم روی لبام ،بعد خط چشم کشیدن رفتم سر کمد کفشام،اونیو که میخاستمو پیدا کردم ،یه جفت کفش مشکیه پاشنه بلند ست با لباسام اونا رو پوشیدم،موهامو ریختم دورم و توی ایینه به خودم یه نگاهی انداختم«هی دختر خیلی بدم نشدی»یه لبخند زدمو از توی اتاق اومدم بیرون. صدای جیغو دادای مامانو لوییو میشنیدم،فکنم موضوع بحثشونو بدونم،بازم لویی می خاد اون شلوارکه که عمو کراب براش اورده رو بپوشه و مامان بهش میگه که اون خیلی بیریخته،آه واقعا نمیدونم که چرا اویی اونو اینقد دوس داره .یه سیب از توی یخچال برداشتمو خودمو انداختم روی مبل وسط هال،یه گاز از سیب زدم که صدای چرخوندم کلید توی قفلو شنیدم ساعت۶ بود و بابا این موقع نمیومد ولی در کمال تعجب در باز شد و بابا اومد تو «سلام بابا»«به به سلام بانی یه خوشگل شدی امشب»لپام یکم سرخ شد،بابام با یه جعبه ی بزرگ توی دستش به سمت اشپزخونه میرفت«بابا چی شده امروز اینقد زود اومدی خونه؟»«مثل اینکه تولد بچه هامه هاااا»اینو گفت و رفت توی اشپز خونه و سریع با یه لبخند شیرین اومد بیرون و یه راست رفته توی اتاق خوابشون. همون موقع مامان از توی اتاق لویی اومد بیرون از قیافش معلوم بود که حسابی کلافه شده،مامانم یه تاپ و دامن بلند ساده ولی قشنگ پوشیده بود«اوه مامان خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمت»مامان که تازه متوجه حضور من شد به من با چشمای گرد نگاه کرد«بانیییی!چقدر این لباسا بهت میاد»یه لبخند بزرگ بهش تحویل دادم .زنگ خونه به صدا در اومد،مامان درو باز کرد«کی بود؟»«نایل»مامانم اینو گفت و رفت توی اشپز خونه. یذره خوشحال شدم چون نایل یه پسر بامزه و پر خوره و تقریبا از وقتی که یادم میاد با لویی دوسته،مدتی طول کشید تا بالاخره از پله ها اومد بالا و در زد،درو باز کردم«سلام نایل»«سلام بانی!تولدت مبارک»با لبخند اینو گفت و سر جاش میخکوب شد «اممم.....نایل چیزی شده؟ نمی خای بیای تو؟»«عالی شدی دختر خیلی خوشگل شدی»یه خنده ی ریزی کردم و سرمو انداختم پایین که در اتاق لویی باز شد....
Read more
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون ...
Media Removed
(جنون قسمت چهارم) دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت ... (جنون قسمت چهارم)

دقیقاً غرورم را نشانه گرفته بود و نبایدکم می آوردم.با لکنت گفتم:من بخاطر خودتون میگم,اگه کسی بیاد...نذاشت حرفم تموم بشه,به سمتم اومد و گوشه یقه پیرهنمو گرفت و همونطور که با خودش می کشید و میبرد گفت:خیالت راحت,هیشکی نمیاد.در و محکم بهم کوبید و توی جاده آسفالته ای که به امارت زیبایی ته باغ میرسید براه افتادیم.خونه بسیارزیبا و بزرگی بود با دیوارهای بلند و درختان سر به فلک کشیده.دو طرف راه آسفالته پر بود از درختچه ها و گلهای زینتی زیبا و استخر بزرگی که دقیقا روبروی پله های پهن امارت بود.جلو امارت چهار ستون بلند با گچبریهای زیبا قرار داشت که آدمو یاد کاخهای سلطنتی مینداخت.جلو پله ها ایستاد و بطرف من چرخید و گفت:به دنیای من خوش اومدی بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده با دست اشاره کرد تا همراهیش کنم.در دلم به خودم فحش میدادم که چرا نشناخته با این دختر عجیب پا توی این خونه گذاشتم.با صدای بشکنی که جلو صورتم زده شد بخود اومدم.تازه فهمیدم مثل مجسمه جلو در خشکم زده.وارد سالن بزرگ خونه شدم و از دیدن اونهمه تجملات دهنم باز موند.پرده ها,قابها و مبلمان که با رنگهای قرمز و طلایی که هماهنگی بسیار زیبایی با هم داشتند و کف سرامیکی سفید که مثل برف میدرخشید.جلوم ایستاد و دستشو بطرفم دارز کرد_اسمم پروانس و تو میتونی پری صدام کنی.مردد نگاش کردم و با اکراه باهاش دست دادم.کاری که تاحالا نکرده بودم.گرمی دستش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.انگار همه دنیا رو بمن دادن.با لکنت گفتم:علی هستم.با کلمه خوشبختم دستشو از دستم بیرون کشید و تعارف کرد که بشینم.روی کاناپه ای که بالای سالن بود نشستم.با کلمه الان میام از پلکان کنار سالن بالا رفت.انگار بخود اومده باشم.ذهنم پر از سوال شد.احساس گناه وجدانمو راحت نمیذاشت.با خودم گفتم:دِ پسر تو چت شده؟پسر حاجی رستگار اینجا چکار میکنه؟بی اختیار بیاد جمله آقا جونم افتادم که میگفت:جوون باید از سایه خودشم بترسه,چون شیطان به همه شکلی ظاهر میشه.از یاد آوری اون جمله موهای بدنم سیخ شدن و بدنم شروع کرد به لرزیدن.دستم رفت سمت جیب پیرهنم. همیشه یه قرآن کوچیک تو جیبم میذاشتم.اما نبود... ادامه دارد با سپاس بیکران(مهرا)
Read more
‌ همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است. ...
Media Removed
‌ همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است. مردمی بزرگ شده در دل صحراهای بی‌آب و پُرآفتاب کویر مرکزی ایران که قدر آب و سبزه و حیات را می‌دانند و بر دیده و دل می‌گذارند. آنجا بود که با هنر بی‌بدیل زنان روستایی این مناطق آشنا شدیم، هنری برآمده ...
همه چیز از یک سفر شروع شد، سفری به دل روستاهای نابِ کویری سمنان که فرهنگ و رسوم مردمش هم‌زاد کویر است.
مردمی بزرگ شده در دل صحراهای بی‌آب و پُرآفتاب کویر مرکزی ایران که قدر آب و سبزه و حیات را می‌دانند و بر دیده و دل می‌گذارند.

آنجا بود که با هنر بی‌بدیل زنان روستایی این مناطق آشنا شدیم، هنری برآمده از ذهن‌هایی پر نقش و نگار و زیبابین. سخن از سوزن‌دوزی‌های رنگ‌رنگی است که نقش خیال گل و شاخ و برگ گیاهان روی سفیدی‌ پارچه‌های چلواری بود.

پارچه‌های گلدوزی شده‌‍‌ی زیبایی که در شکل پرده‌ی پنجره‌ها و یا پوششی برای رختخواب‌ها و لباس‌ها رنگین‌کمانی از زیبایی را به خانه‌های روستایی بخشیده بود. نقش چشم‌نواز گل و برگ‌های طراحی شده روی زمینه سفید نگاه هر بیننده‌ای را خواهی نخواهی به خود جلب می‌کرد.

ویژگی این هنر دست‌ساز، مثل بیشتر صنایع‌دستی و هنرهای برآمده از دل زندگی و سلیقه مردمان روستا، کاربردی بودنش است. هنری که نه فقط برای تزئین و آذین‌بندی که بخشی از جزئیات زندگی روزمره و لازم‌شان به حساب می‌آمد و همچنان می‌آید.

این بخشی از هویت و میراث کهن ساکنان این دیار بود اما هنر زیبای آنان هم رو به فراموشی می‌رفت و هم مانایی‌ چندانی نداشت، چرا که هم زنان هنرمند، دست از نخ و سوزن کشیده بودند و هم جنس پارچه‌ها طوری نبود که دوام و ماندگاری بلندی داشته باشد.

از همان‌جا بود که ایده زنده‌کردن و دوام‌بخشی به این طرح و نقش‌های چشم‌نواز به ذهن و خیال ما خطور کرد تا دنیای هزار رنگ و صمیمی گل‌دوزی‌های دستی زنان روستاهای کویر را از روی چلوارهای پنبه‌ای سفید و ساده به گلیم‌های خوش‌بافت رنگارنگ کوچ بدهیم، با طرح همان گل‌ها و انارها و ساقه‌ها و برگ‌ها.

نقش‌های آن گل‌دوزی‌های سنتی که سال‌هاست به دست فراموشی و انقراض سپرده شده بود حالا در طرح و قالبی جدید این بار روی بستر با دوام گلیم‌ها با رنگبندی‌های نو شده و چشم‌نواز به خانه‌ها برگشته است.

گلیم‌های مجموعه مروارید «زییین» الهام گرفته از همان سوزن‌دوزی‌ها و طرح و نقش‌های خوش آب و رنگ است که به دست ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طراحان ما باب سلیقه و نگاه امروزی بازطراحی شده و به دنیای گلیم‌های ایرانی اضافه شده است.
Read more
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر ...
Media Removed
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره. چند روزی بود که یخ ... پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره.
چند روزی بود که یخ ها اب شده بودند و مرغ های شکاری برگشته بودند و دسته جمعی تو اب شیرجه میرفتند و بخت برگشته ای رو به منقار میزدند و میرفتند. پدر بزرگ راه افتاده بود خبرهای بدی رو نقل میکرد. خیلی از ماهی ها پدر بزرگ رو مسخره کرده و گفته هاشو توهم و از سر پیری قلمداد میکردند. گهگاهی تکه های نونی رو در گوشه ای توی اب می افتاد و همه به طرفش هجوم میبردند. پدر بزرگ ما رو صدا میکرد و بر حذرمان میداشت. ان روز نزدیکی های ظهر بود که قایقی پارویی رو به اب انداختند چند مرد داخلش بود و طناب هایی را در طول و عرض استخر پهن کردند. پدر بزرگ داد میزد که همه برید ته استخر. خود را کنار بوته ای از دید پدر بزرگ پنهان کردم. روی طناب چیزی برق میزد به ارامی به ان نزدیک شدم ناگهان تلاطمی در استخر راه افتاد خیلی از ماهی ها به کناری کشیده میشدند من نیز همراه انان بودم. به هم فشرده شدیم و بناگاه از داخل اب بیرون کشیده شدیم تانکر فلزی بزرگی کنار استخر ایستاده بود از بالا استخر دیده میشد از لای شبکه های طوری چند نفری از ماهی ها در اب افتادند من همراه بسیاری دیگر داخل تانکر که پر اب بود ریخته شدیم. چند باری طور رفت و امد داخل تانکر کیپ تا کیپ بودیم، بزرگ و کوچک. تانکر شروع به تکان خوردن کرد. ساعتی بعد در داخل وان بزرگی بودم بی حال و سست، نای نفس کشیدنم نبود. از این ظرف به ان ظرف، از دبه ای به تشتی و گاه در سبدچه هایی که دانه دانه شمرده میشدیم. داخل تشت که بودم مردی با دست مرا برداشت و داخل تنکی شیشه ای انداخت. از داخل تنک میتوانستم بیرون را ببینم پسر بچه ها و دختر بچه هایی که می ایستادند و نگاهم میکردند و گاه دستشان را داخل تنک می کردند تا مرا بگیرند و من از میان دست هایشان فرار میکردم.
نزدیکی های غروب بود. دخترکی که موهای سرش را از دو طرف بسته بودمراد همرا تنگ از زمین برداشت و به آغوش کشید و همراه زنی راه افتاد. شب را کنار پنجره ای که از ان حیاطی پر درخت دیده میشد بسر کردم. دلم هوس استخر و حرف های پدر بزرگ را کرده بود. صبح دخترک مرا روی میز صبحانه گذاشت و با مردی که کنارش نشسته بود گفت: بابا ماهی ها خونه ندارند؟ مرد گفت: همه حیونا خونه دارند، حالا این تنگ هم خونه ماهی است. ..ادامه در کامنت ....
Read more
بسم رب الحسين دبيرستان رياضى و فيزيك على رغم علاقه م انتخاب رشته كرده بودم ولى نمراتم خوب بود و داشتم ...
Media Removed
بسم رب الحسين دبيرستان رياضى و فيزيك على رغم علاقه م انتخاب رشته كرده بودم ولى نمراتم خوب بود و داشتم خودمو براى المپياد رياضى و كنكور آماده مى كردم كه نتيجه ش مقام المپياد پايا و قبولى تو رشته مهندسى پزشكى از دانشگاه دولتى شد ولى من تمام فكرم پى جملاتى كه سال ٨٨ تو مجله اى كه استاد پناهيان مصاحبه كرده ... بسم رب الحسين
دبيرستان رياضى و فيزيك على رغم علاقه م انتخاب رشته كرده بودم ولى نمراتم خوب بود و داشتم خودمو براى المپياد رياضى و كنكور آماده مى كردم كه نتيجه ش مقام المپياد پايا و قبولى تو رشته مهندسى پزشكى از دانشگاه دولتى شد
ولى من تمام فكرم پى جملاتى كه سال ٨٨ تو مجله اى كه استاد پناهيان مصاحبه كرده بودند بود و هى خودآگاه و ناخودآگاه جملاتشون تو ذهنم مرور ميشد
جملاتى كه درباره هنر و حماسه و هنرمندِ حماسه آفرين بود هنرمندى كه با هنرش دين اسلام واقعى رو به سبك خودش بيان كنه تا اينكه دست تقدير كارى كرد كه وارد رشته هنر و دانشجوى دانشگاه هنر تهران شدم و از سال ٩٣ من اتفاقى با هيئتِ دوست داشتنى هنر آشنا شدم كه سخنرانش كسى نبود جز #استاد_پناهيان
حالا به بركت لطف و محبت ارباب شاه حسين جانمون هرسال مثل خواهر برادرهاى هنرمند و واقعى دورهم جمع ميشيم تا با هنر هامون حماسه آفرين باشيم و يكصدا واز ته قلبمون به اربابمون #ونصرتى_لكم_معده ميگيم
امسال بنده هم مثل هرسال به لطف ارباب خادم #هيئت_هنر_دوست_داشتنى_مون هستم امسال بهم مىگفتن خانم معاون ولى شما همون خادم ارباب صدام كنين راحت ترم البته متاسفانه چند روزى مريض بودم ولى اگه ارباب رحيم و كريم قبول كنن همه روزها رو به نام خادمى ثبت كنن 🙏🏻دوستانى كه دوست دارن تو اين دو روز باقى مونده بياين باهم براى اربابمون كم نذاريم
١.تيزر #هيئت_هنر_دوست_داشتنى_ما
٢. نمونه اى از قاب هاى كارگروهمون براى فضا سازى
٣.خداروشكر بخش فروشمون امسال به لطف ارباب خوب بوده اگه اومدين سرى به كارهاى مون تو بخش فروش بزنين
٤. امسال سه روز وركشاپ هم داشتيم كه با استقبال عالى شما عزيزان خستگى ازتنمون رفت
٥.خدا روشكر خادم شمام به لطف شما سرم خيلى خيلى خيلى بالاست
٦.فردا و پس فردا ايشالله همو ببينيم تو #هيئت_هنر
7. براى سلامتى مون و براى سفر اربعينمون و برآورده شدن حاجت ها مون نذر امان زمان صلوات ختم كنيم و صدقه براى مولا كنار بذاريم كه ماه محرم و
صفر مولا...
٨. همه ى اين روضه ها و مقتل ها رو ما شنيديم حالمون حالى به حاليه ولى شنيدن كى بود مانند ديدن آجرك الله يا صاحب العصر و الزمان مارو شريك غم خودتون بدونين و لطفا اين روزا تشنه و عطشان نمونين و كمتر غصه بخورين
@heyathonar @department.of.art.textile @panahiani
Read more
... #سفرنامه_یزد پیرزن آروم نشسته بود کنار سماورش و داشت از دختراش با دوست قدیمش (که البته جای بچه‌ش ...
Media Removed
... #سفرنامه_یزد پیرزن آروم نشسته بود کنار سماورش و داشت از دختراش با دوست قدیمش (که البته جای بچه‌ش رو داشت براش) حرف میزد خونه باصفایی داشت، خونه قدیمی نسبتا بزرگ... و تنها زندگی میکرد... شش سال بود که همسرش رو از دست داده بود و بچه هاشم همه سر خونه زندگی خودشون بودن واسم چای ریخت! اومدم برم ... ...
#سفرنامه_یزد
پیرزن آروم نشسته بود کنار سماورش و داشت از دختراش با دوست قدیمش (که البته جای بچه‌ش رو داشت براش) حرف میزد
خونه باصفایی داشت، خونه قدیمی نسبتا بزرگ... و تنها زندگی میکرد... شش سال بود که همسرش رو از دست داده بود و بچه هاشم همه سر خونه زندگی خودشون بودن
واسم چای ریخت!
اومدم برم داخل، چشمم به یه چیزی افتاد!!!
یه کتابی که رو جلدش عکس معروف امام و نوه‌شون چاپ شده بود ، دقیقا کنار در اتاقش، به دیوار تکیه داده شده بود... چشمش ضعیف بود ولی باز کتابچه هاش رو مرور میکرد
یکم بیشتر توجه کردم، تو اتاق ‌کوچیکش هم عکس قدیمی امام آویزون بود
دلم هُری ریخت پایین
و ذهنم دوباره پر شد از فکر
که چقدر با ایدئولوژی اصلی انقلاب دوریم!!!
مسئولین نظام چجوری میتونن اینقدر خیانت کنن!!! چجوری دلشون میاد؟! چجوری میتونن واقعا؟؟؟
انقلابی که در اصل انقلاب مستضعفین بود، انقلاب پابرهنه ها بود، در اصل برای اونها بود!!! نمیفهمم
اصلا!
خلاصه که روز قیامت برای هرچی جواب پس ندیم، حسابی باید به شهدا و صاحبان این انقلاب برای این وضعیت جواب پس بدیم...
...
پ.ن: انقدر ذهنم شلوغ شد یادم رفت برم کتابو بردارم ببینم چیه موضوعش!!
پ.ن2: خدا کمکون کنه!... و خدا لعنت کنه خیانتکاران به این نظام و این انقلاب رو
....
#میثاق‌ابن‌صبور
Read more
. . اگر بگویی بیا برویم شمال از راه جاده هراز من موهایم را فر می‌ کنم اگر بگویی به سودای ستاره ها شبی در کویر سر کنیم من موهایم را صاف می کنم و اگر مرا به خانه ات دعوت کنی موهایم را باز می گذارم برای آن که تو ببافی شان بگذار وقتی که مقصد تویی این لشگر پریشان را هم دست های خودت در بند کنند.. . . #ملیکا_راد ... .
.

اگر بگویی بیا برویم شمال از راه
جاده هراز
من موهایم را فر می‌ کنم
اگر بگویی به سودای ستاره ها
شبی در کویر سر کنیم
من موهایم را صاف می کنم
و اگر مرا
به خانه ات دعوت کنی موهایم را
باز می گذارم
برای آن که تو ببافی شان
بگذار وقتی که مقصد
تویی
این لشگر پریشان را هم
دست های خودت در بند کنند.. .
.
#ملیکا_راد .
.
.
.
.
.
.

كُلُّ شَيْءٍ يَرْجِعُ إلَي أصْلِه...
و من به #آغوش #تو !

#طاهره_اباذری_هریس .
.
.
.
.

#عزيزم #سلام ؛
شايد بهت خيلى اين جمله رو گفته باشم كه #دوستت_دارم .
اما تابحال به معنىِ اين دو كلمه ى كوتاه فكر كردى؟
دوستت دارم يعنى من بين چند ميليارد آدمِ جور و واجور و خوب و بَد، تورو انتخاب كردم.
دوستت دارم يعنى توى شادى هام كنارم باش و توى غصه هام، منو گرم تر توى آغوشت فشار بده
دوستت دارم يعنى لطفاً قدرِ من رو بدون!
من خودخواهم، اينو مطمئن باش!
#عشق از آدم ها، يك شخصيت خودخواه ميسازه
درست مثل تو! كه من رو فقط واسه خودت ميخواى و رابِطمون رو تمام و كمال!
اما بِدون كه توى اين دنيا، بينِ اين همه آدمِ دورو،
من فقط با يك رو، با روىِ صداقت، با توام!
دوستت دارم يعنى خوشحالم كه من رو روى چشمات گذاشتى و پلك نميزنى!
دوستت دارم يعنى بوى تنت به صورتِ وحشتناكى بهم آرامش ميده
دوستت دارم يعنى ميخوام اونقدر توى بغلت بمونم تا بِميرم!
دوستت دارم يعنى ديوونه ى لحظه هايى ام كه #عاشقانه نگاهم ميكنى و با ترس، ميگى كه "دوستم دارى"
دوستت دارم يعنى مالِ توام...
يعنى مالِ توام، همينقدر مريض و غيرعقلانى،
همينقدر ديوونه وار... .
.
#الى_روشنايى .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد نوشت : این یک #داستان_واقعی است ..... : حرف هایی شنیدم از یک مردی که بی نهایت روزگاری #عاشق بود
عشقی ب سر حد جنون ک ب خاطر این عشق حاضر شد حتی از #جان و #ثروت #خانوادگی و بسیاری مقامات بگذرد
تا به دختری ک اون هم از یک خانواده بسیار متمول تر از خودش بود برسه
با سختی بسیار زیاد ازدواج کردند
بعد #ازدواج بر سر یک مشاجره ، دختر که به نوعی #خانواده اش #رئیس و بالا دست های خانواده پسر و پسر بودند، حرف هایی بسیار تحقیر آمیز به پسر زد و ...
به گفته #پسر اون روز عشقش برای همیشه به اون #دختر از بین رفت
و پسر که مرد بسیار متمولی هم هست از اون روز وارد روابط با #خانم های دیگر شد
و اینگونه به قول خودش دنبال عشق واقعی گشت
کسی ک خودش و خانواده اش رو تحقیر نکنه ! .
.
جالبه بگم این داستان #تحقیر کردن و یا به اصطلاح هر سبک بی احترامی کردن به مردها
#داستان واقعی است ک بارها دیدم آتشین ترین #عشق ها رو هم خاکستر میکنه .
.
.
.
Read more
 # نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی ...
Media Removed
# نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این ... # نویسنده_ناشناس
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.
عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد.
روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد،....
Read more
1️⃣5️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، از دخترم- قسمت دوم من آدم بى ادبى نيستم. هول شدم. يادم رفت #سلام كنم. سلام! ...
Media Removed
1️⃣5️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، از دخترم- قسمت دوم من آدم بى ادبى نيستم. هول شدم. يادم رفت #سلام كنم. سلام! من اسمم... اصلا مگه مهمه؟ مهم اينه كه من الان ١١ سالمه از درس خوندن بدم مياد ولى عاشق آواز خوندنم. خوشم نمياد دستامو لاك بزنم يا با عروسكام بازى كنم. به جاش همش دوس دارم بازى كنم. روى همه چى. ديوار. ... 1️⃣5️⃣
-زمزمه هاى بيدارى، از دخترم-
قسمت دوم
من آدم بى ادبى نيستم. هول شدم. يادم رفت #سلام كنم.
سلام! من اسمم... اصلا مگه مهمه؟ مهم اينه كه من الان ١١ سالمه از درس خوندن بدم مياد ولى عاشق آواز خوندنم. خوشم نمياد دستامو لاك بزنم يا با عروسكام بازى كنم. به جاش همش دوس دارم بازى كنم. روى همه چى. ديوار. كاغذ. سنگ.
به هر حال بايد يه فرقى داشته باشم با بقيه.
اين زير آواز زدن هم حال عجيبيه ها. آدم با وقتى خيلى حالش خوبه آواز ميخونه يا وقتى حالش خيلى خرابه.
خودت تو. وقتى كه عاشق شدى و داشتى از پيش معشوق به خونه برميگشتى وقتى از پنجره ى ماشين يا اتوبوس يا قطار بيرون رو نگاه ميكردى، #آواز نخوندى؟
يا مثلا همون روزى كه همه چيز تموم شد، غروبش، كه داشت بارون ميباريد و شهر رو از داخل قطره هاى بارون رو شيشه نگاه ميكردى.
زمزمه نكردى و آه نكشيدى؟
حالا همش #عشق و عاشقى نيست
خود من يه سال نزديك بود تجديد بشم. ينى فكر ميكردم كه ميشم بعد كارنامه رو گرفتم و ديدم نشدم. همون جا وسط مدرسه جلوى ناظم و مدير زدم زير آواز. طورى كه نزديك بود كارنامه رو از دستم بگيرن و تجديدم كنن.
يا وقتى كه دايى به مادربزرگ گفت ميخوام از ايران برم، مامانى زد زير آواز. رفت داخل اشپزخونه و الكى خودشو با گاز مشغول كرد و با صداى آروم شروع به آواز خوندن كرد، درست يادم نيست كه چى ميخوند.
اما اينو ميدونم كه خيلى دلش گرفته بود.
در واقع آواز اونجا به دادش رسيد. آواز به دادمون ميرسه. وقتى كه داد داريم و نميتونيم داد بزنيم. #تنها چيزى كه ميتونه به دادمون برسه آوازه. براى همين همه ى وقتايى كه نبودى زدم زير آواز #بابا.
Read more
• ساعت سه شده بود، باید بچه های شیفت بعد می‌آمدند تا رواق را تحویل بدهیم و برویم. تا بیایند و شیفت و پرهای بچه‌هایمان را تحویل سرشیفت بعدی بدهم و بعد با بچه ها از رواق بیایم بیرون شده بود حوالی ساعت سه و ربع. قبل از بیرون رفتن از باب المراد، داخل صحن برگشتم سمت ضریح، یک دقیقه‌ای نگاه کردم، مثل همیشه، تا ...
ساعت سه شده بود، باید بچه های شیفت بعد می‌آمدند تا رواق را تحویل بدهیم و برویم. تا بیایند و شیفت و پرهای بچه‌هایمان را تحویل سرشیفت بعدی بدهم و بعد با بچه ها از رواق بیایم بیرون شده بود حوالی ساعت سه و ربع. قبل از بیرون رفتن از باب المراد، داخل صحن برگشتم سمت ضریح، یک دقیقه‌ای نگاه کردم، مثل همیشه، تا کمی باورم شود کجا هستم. بعد سلام دادم و بیرون رفتم. از باب المراد که می‌آمدیم بیرون، دوبار سمت راست میپیچیدیم تا برسیم به صحن سیده‌نرجس، انتهای صحن یک در آهنی کوچک پشت داربست‌هایی که با پارچه سیاه پوشانده شده بودند، قرار داشت که مارا میبرد به محل اسکانمان. تازه تن از لباس‌ها سبک‌تر کرده بودم و میخواستم غذا بخورم که خانم عسگری صدایمان کرد. هرکسی را که شیفت نبود و زمان استراحتش بود. جلسه برای این بود که با رای اکثریت مشخص شود که روز هفتم آبان -یک روز قبل از اربعین- یا روز هشتم آبان -فردای اربعین- برگردیم. معلوم بود که همه دلشان با هشتم است، اصلا با قواعد دیوانگی هم میسنجیدیم ما دلمان پیشتر و بیشتر در گروی هشت بود. ضعف و قوت هر دو گزینه را گفتند و اضافه کردند که عراقی‌ها دوست دارند بیشتر بمانیم. خانم عسگری گفت: «خب هفتمی‌ها؟» یکی، دو نفر دست‌شان را بردند بالا. هنوز وقت شمارش هشتمی ها نشده بود که چند نفر اضافه شدند، یکی هرچه گفته بودیم را به نفرات جدید تر منتقل کرد و حالا وقت خوشمزگی بچه‌ها بود. «خب قبل اربعین میشه رفت، فرداشم هست، شما بخواین بیست و هشت صفرم هستیم و بعد برمیگردیم» جلسه و رای گیری دیگه حالت جدی نداشت، آمدم کمک کنم به خانم عسگری سعی کردم بچه ها را ساکت کنم، گفتم: «خب خب بچه‌ها رای بگیرید زودتر، من خسته‌م میخوام برم غذامو بخورم و بخوابم برای شیفت ساعت هفت، خب بیست و هشت سفر که هیچی، یه گزینه هفتم آبان، یکی هشتم، یکی هم نهم» خانم عسگری گفت: «نهم؟ چی میگی زهرا؟» گفتم: «آره دیگه نهم ربیع جشن ولایتم میگیریم بعد میریم» سر و صدای خوشحال بچه‌ها بلند شده بود دیگه نمیشد از اون جلسه نتیجه‌ای گرفت...
ستاره-ستاره-ستاره
دیشب شب عجیبی برای جمع بالا بود. زهره توی گروه‌مان گفت: «همه‌ش فکر میکنم اومدن خونه‌مون مهمونی و ما خونه نیستیم. » و این همه‌ی حرف و حرفِ همه‌مان بود. ما هشت روز خانه‌ی اماممان بودیم. تجربه ‌ی عمیقی که معنایش تمام زندگی بود. که کاش زندگی‌مان به زندگی‌شان بند شود. آن‌وقت انگار همیشه در خانه‌‌ایم.
ستاره-ستاره-ستاره
توضیح تصویر بالا:
جاهایی که زندگی کردم رو میارم میریزم تو شیشه
بمونه برای دلم برای وقتای تنگیِ‌دلم..
#videobyzein
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . . سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ ...
Media Removed
ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . . سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ آبان . . . یادمه روزی که آوردَمِش خونه ، بَراش نامِه نِوِشتَم ، بالاش هَم نوشتِه بودَم : برایِ گُلَم ، گلِ مَن . . . اون موقِع یه گلِ سَنگ توش کاشته بودَم و روزی چندبار مینشستَم کنارِش و براش آهنگِ ... 🍃

ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . .
سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ آبان . . .

یادمه روزی که آوردَمِش خونه ، بَراش نامِه نِوِشتَم ، بالاش هَم نوشتِه بودَم : برایِ گُلَم ، گلِ مَن . . .
اون موقِع یه گلِ سَنگ توش کاشته بودَم و روزی چندبار مینشستَم کنارِش و براش آهنگِ گلِ سَنگَم م م م گلِ سَنگَم م م م م میخوندَم . . .
عاشقِش بودَم ، یعنی فِک میکَردَم عاشِقِشَم . . ‌
این لباس رو هَم همون موقِع براش دوختَم ، با دستایِ خودَم . . .
یکی دو هَفته که گذشت دیگه کَم تَر براش میخوندَم . . .
آروم آروم دیگه وَقتی از دانشکده برمیگَشتَم اوّل از همه نمیرَفتَم پیشِ اون و قربون صدقه یِ خال خالایِ صورتیش زیرِ نورِ زردِ آفتاب ، نمیرَفتَم . . .
کَم کَم با بالا پایین شدَنایِ احساسَم ، اونَم نَوَسان پیدا میکَرد . . .
با سرد و گرمِ من ، اونَم سرد و گَرم میشُد . . .
هر از گاهی چشمَم بهش میفتاد و میدیدَم پژمردَست ، تَرَک خورده، اوایل یکم آب بهش میدادم و جون می گرفت. . .
کَم کَم این سرد و گرما ، تَرَکا ، بیش تَر و بیش تَر شد . . .
اونقَدر که دیگه هَرچی آب بهش دادَم ، جون نَگرِفت ، انگاری از لابِلایِ هَمون تَرکا می ریخت بیرون . . .
و شِکَست . . .
من " کَم کَم " ندیدمِش و اون " یهو " رفت . . .
وقتی پژمرد خیلی غصّه خوردَم . . .
گاهی به خودَم میگُفتَم بابا خِیلی گلِ حساسّی بود . . .
اما ته دلم میدونِستَم که " مَن " کَم گذاشته بودَم . . .
برایِ گلدونایِ بَعد از اون ،نه لباس دوختَم ، نه نامه نِوِشتَم ، نه حتّی اونقَدر هیجان زده شدم . . .
فقط دوسِشون داشتَم ، همین . . .
و بیشتَر از هَمیشه میفهمیدَم که دوست داشتن یعنی " مراقبت "
یعنی " مسولیّت "
برایِ یه گل نه نامه ارزِش داره ، نه لباس ، نه حتّی اون آهنگِ گلِ سنگم گلِ سنگَم . . .

گل : "آب" میخواد . . .
" نور " میخواد . . .
" کود " میخواد . . .

و همه ی این ها یعنی "زمان"
زمانی که برایِ گلِت صَرف کَردی . . .
یعنی ارزش . . .
یعنی اهمیّت . . .
و این ارزش اون رو دوستداشتنی و دوستداشتنی تَر میکنه . . .

به قولِ شازده کوچولو :
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: 
تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلی اش کرده ای . . .
تو مسؤول گلت هستی . . .

مراقبِ گُلامون باشیم . . .
Read more
#rainy_day #️ #صدایی_از_بهشت معطل نکردم، منتظر هم نشدم آخه ممکن بود یهو بند بیاد هوای بهاریِ دیگه... اخلاقش همینجوریِ... هرجارو نگاه میکردم دلم ضَف میرفت همون چندلحظه‌ی اول کافی بود تا منم چیک چیک کنم دوربین رو آماده کردم بی‌حرکت میموندم تا تصویروصدای خوب بگیرم نگاهم از تصویر ... #rainy_day #☔️
#صدایی_از_بهشت
معطل نکردم، منتظر هم نشدم
آخه ممکن بود یهو بند بیاد
هوای بهاریِ دیگه...
اخلاقش همینجوریِ...
هرجارو نگاه میکردم دلم ضَف میرفت
همون چندلحظه‌ی اول کافی بود تا منم چیک چیک کنم
دوربین رو آماده کردم
بی‌حرکت میموندم تا تصویروصدای خوب بگیرم
نگاهم از تصویر به خودم افتاد
از صورت و لباس و دستها و موهام داشت بارون میچکید
حس کردم منم دارم میبارم
انگار اَبری بودم که لباس تنش کرده
ابری که هروقت باریده بیصدا بوده
ابری که توی لباسش خودش رو قایم میکنه تا با هر صاعقه‌ای مجبور به باریدن نباشه...
توی ابرِ درونم غرق بودم که حضورش رو کنارم حس کردم
موهای خیس و پریشونم رو از صورتم کنار زد
نگاهمون درهم گره خورد
قطره‌ها از ابروهام می‌غلطیدندو از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌هام سر میخوردن
دنیا وایستاد
و من تماشا میکردم
لبخند دلنشینی زدو زمزمه کرد؛
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر #باران باید رفت
فکر را #خاطره را زیر باران باید برد
با همه #مردم_شهر زیر باران باید رفت
#دوست را #زیرباران باید جُست
هر کجا هستم، باشم
#آسمان مالِ من است
پنجره ، فکر ، هوا #عشق
#زمین مالِ من است
#🌧 #شعر #سهراب_سپهری
#دلنوشته 🖋ناهیدمحبی
#دلنوشته_های_من
#سهراب_سپهری
#بارون #بهاری
#اردیبهشت و #دلنوشته_ها
#حس_خوب #عاشقانه
#روزبارانی
#nahidmohebi
#WHPoddlysatisfying
#shortmovie
#فیلم_کوتاه #بارانی
#صدای_بارون
#صدای_عشق
Read more
. پسرک قد شلوار شش جیب مشکی راکه از گمرک خریده بود نتوانسته بود در تهران اندازه کند شلوارش را انداخته ...
Media Removed
. پسرک قد شلوار شش جیب مشکی راکه از گمرک خریده بود نتوانسته بود در تهران اندازه کند شلوارش را انداخته بود روی دوشش و کوچه پس کوچه های نجف را پی خیاط بالا و‌پایین می کرد توی خیالش داشت به حوادث یک ماه پیش فکر می کرد، به کنسولگری ایران در بصره که سوخته بود یا مثلا به آنچه در مورد عراقی ها در مشهد تیتر خبر هاشدو ... .
پسرک قد شلوار شش جیب مشکی راکه از گمرک خریده بود نتوانسته بود در تهران اندازه کند شلوارش را انداخته بود روی دوشش و کوچه پس کوچه های نجف را پی خیاط بالا و‌پایین می کرد توی خیالش داشت به حوادث یک ماه پیش فکر می کرد، به کنسولگری ایران در بصره که سوخته بود یا مثلا به آنچه در مورد عراقی ها در مشهد تیتر خبر هاشدو بعد هم تکذیب
داشت فکر می کرد چرا عراقی ها از دست ما عصبانی هستند
توی همین فکر ها بود که خیاطی را پیدا کرد
ابو علی داشت با تهکم با مرد رو به روی میز خیاطی اش حرف می زد پسرک حتما حدس زده بود که نباید وارد بحث جدی دو مرد بزرگسال و خشمگین عراقی شود
که گوشه ای شلوار به دست منتظر تمام شدن بحثشان بود ابو علی چشمش که به پسرک افتاد بحثش را ول کرد اصلا انگار خودش نبود که چند لحظه قبل داشت داد می کشید از پشت میزش آمد سمت پسرک و شلوارش را گرفت پسرک تمام تلاشش را کرد که با ایما و اشاره توضیح دهد چه می خواهد ابو علی با دقت به حرکات دست پسرک نگاه کرد منظورپسرک را که فهمید شلوار را سریع کوتاه کرد در حال کوتاه کردن شلوار پسرک هی می گفت انت زائر علی راسی و قربان صدقه اش می رفت پسرک شلوارش را که اندازه شده تحویل گرفت خواست خجالت زده نباشد دست کرد تو جیبش که دوباره ابو علی شروع کرد به داد وبی داد این بار جوانک یکی از راه های عصبانی کردن مردان بزرگسال عراقی رافهمید
از مغازه که زد بیرون ابو علی آرام داشت با مرد رو به رویش حرف می زد.
پسرک دیگر داشت به محبتی که بواسطه حسین بین او وهمه زائرهاو عراقی ها شکل گرفته بود فکر می کرد
پسرک داستان منم و این داستان واقعی است.
#زیارت_اربعین #هیئت_هنر #حب_الحسین_یجمعنا #اربعین
Read more
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا ...
Media Removed
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش ... هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.

شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....! چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود!

وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام.....! “

یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“ رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر...
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!!
شهید چمران: چرا؟!
رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.....
شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده!
هِی آبرو بهم میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!
رضا جا خورد!....
... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد!
تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟؟؟
اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت.
... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
رضارو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)
آقای @dorrazahi.ir بر فرض که ۴۵ دقیقه اونجا بودی و کارمند گمرک کلی توهین کرده به شخص شخیص شما ! مگه جنابعالی از شهید چمران بالاتری . مگه از رهبری بالاتری.ما از کارمند گمرک حمایت میکنیم تا هم درس عبرت بشه برای امثال شما هم این رسم جا بیوفته که کسی زیر با حرف زور نره.
Read more
. یک شب سرد دی ماه سال 1348 بود که می‌توانست یک روز عادی باشد اما مسعود ده‌نمکی به دنیا آمد تا ‏این روز ...
Media Removed
. یک شب سرد دی ماه سال 1348 بود که می‌توانست یک روز عادی باشد اما مسعود ده‌نمکی به دنیا آمد تا ‏این روز را تبدیل به یک روز خاص کند. روزی که در تاریخ باید به عنوان روز «پارادوکس» یا «تناقض» یا ‌‏«فشار» از آن نام برده شود.‏ . مسعود ده‌نمکی یک عادت جالبی دارد، اصولا با هرچیزی که مشکل دارد، اصرار به انجام ... .
یک شب سرد دی ماه سال 1348 بود که می‌توانست یک روز عادی باشد اما مسعود ده‌نمکی به دنیا آمد تا ‏این روز را تبدیل به یک روز خاص کند. روزی که در تاریخ باید به عنوان روز «پارادوکس» یا «تناقض» یا ‌‏«فشار» از آن نام برده شود.‏
.
مسعود ده‌نمکی یک عادت جالبی دارد، اصولا با هرچیزی که مشکل دارد، اصرار به انجام آن دارد. مثلا در ‏دهه هفتاد ده‌نمکی مخالف سرسخت مطبوعات بود. مدام با خودش می‌گفت: «یعنی چی که یه چیزی رو ‏انگلیس روباه‌پیر داره، ما هم داشته باشیم؟ پس فرق ما با اونا چیه؟» منظورش مطبوعات بود، در نتیجه با تمام ‏قوا تلاش کرد تا این لکه ننگ را از دامان کشور پاک کند، اما زمانی که متوجه شد، مطبوعات خیلی وقت ‏است وارد ایران شده با خودش گفت: «فکر کردم توی بسته تهاجم فرهنگی جدید اینم بهمون چپوندن! پس ‏حالا که اینجوریه، منم روزنامه می‌خوام!» و در نتیجه رفت و مجوز نشریه گرفت و کارکردهای جدیدی از ‏نشریه را به بزرگان مطبوعات نشان داد. روزنامه‌نگاران همان روزها بود که فهمیدند: «ببین حواست رو جمع ‏نکنی، میام برات!» هم می‌تواند تیتر یک مجلات و روزنامه‌ها باشد.‏
.
ده‌نمکی وقتی کارش با مطبوعات تمام شد، ادامه آن کار را (یعنی هرچه باقی مانده بود) را در سینما انجام ‏داد. او ابتدا مخالف سینما بود، یعنی فیلم‌هایی که به او نشان داده بودند، احتمالا فیلم‌های هیچکاک و فِلینی و ‏ایناریتو و این‌ها نبود، یک سری فیلم دیگر بود و ده‌نمکی هم بر این باور بود که جوانان، اول سینما می‌روند و ‏بعد سیگاری می‌شوند، پس اگر سینما نروند، سیگاری هم نمی‌شوند، پس با پاک کردن مساله اول، که ‏سینماست، می‌توان به مبارزه با اعتیاد پرداخت اما وقتی فهمید که بحث مبارزه با مواد مخدر دست جمشید ‏هاشم‌پور است، عاشق سینما شد.‏ او با ساخت یک سری فیلم مستند ضربه مهلکی به پیکر سینمای مستند زد اما روزی که متوجه شد یک سری ‏شغل‌ها در جهان هستند که اسم‌شان بد است اما درآمد‌شان خوب است، تصمیم به ساخت فیلم کمدی گرفت و ‏اخراجی‌های یک، دو و سه را ساخت. کسی هم نبود به او بگوید عزیزم آن ترمیناتور بود که یک و دو و سه و ‏این‌ها داشت، اخراجی‌ها نهایتا اگر در نقطه صفر می‌ماند می‌توانست اثر موفقی باشد. در اخراجی‌ها او وجه ‏جدیدی از سینمای کمدی را با استفاده از «بوی باقالی!» و... به وودی آلن که تا چند سال پیش فکر می‌کرد ‏مالک شرکت «آچار آلن» است، نشان داد. او همچنین با استفاده از «حسام نواب صفوی» که الویس پریسلی ‏بدل اوست در نقش لوطی، کاری کرد که داش آکل از آن دنیا بگوید
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
 #4 دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم ...
Media Removed
#4 دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم انقدر شوکه نشده بودم . نمیتونستم باور کنم کسی که کمتر از 24 ساعت قبل کنارم بوده الان دیگه نیست . نه برای یک روز یا چند هفته و یا حتی چند سال ! برای همیشه ! تا مدتها حتی لحظه ای فکر به اینکه رفت بدون اینکه بهش ... #4

دقیقا 4 سال و یک روز پیش توی همچین روزی پدربزرگ رفت . صبح آخرین روز سرد آبانِ 93 . هیچوقت توی زندگیم انقدر شوکه نشده بودم . نمیتونستم باور کنم کسی که کمتر از 24 ساعت قبل کنارم بوده الان دیگه نیست . نه برای یک روز یا چند هفته و یا حتی چند سال ! برای همیشه ! تا مدتها حتی لحظه ای فکر به اینکه رفت بدون اینکه بهش بگم چقدر دوسش دارم منو به گریه می انداخت . تمام امروز رو بی حوصله و غمگین توی خلوت خونه، تنهایی نشستم و آهنگ گوش دادم . دلم گرفته بود اما حتی نمیدونستم چرا تا اینکه تقویم رو دیدم . امروز یکم آذر بود و این یعنی دقیقا یک روز بعد از چهارمین سالگرد نبودنش . و من .. بله . فراموش کرده بودم ! درسته که تمام وجودم پر از غم بود ، اما نکته اینجاست که من دلیلش رو فراموش کرده بودم . عجیب نیست؟ هممون یه روز میمیریم . پدربزرگ درحالی که روی صندلی چوبی قدیمی توی اتاقش به تنهایی در حال خوردن صبحانه بود ، رفت . ما حتی نمیدونیم زمان مرگمون کیه . هممون یه روز فراموش میشیم . میتونین تصورش کنین؟ روزی رو که از تمام ذهن ها محو و توی جریانات زمان گم شین؟ حتی فکر بهش زجر آوره .
دلم گرفته و میدونم قرار نیست دوباره ببینمت .. حتی 100 سال دیگه .

Z.h

#پاییز #مرگ #دلتنگی #پدربزرگ
#ig_shutterbugs #photographer #photoart #photography #art #instaphotography #photographylovers #beautiful #instagood #photooftheday #portraitphotography #iran_photographer #ir_aks #ir_akasbashi #ir_ak30 #akas_khone #ak_30 #ir_photo
#عکاس #عکاسی_هنری #عکاسی📷 #عکاسان #عکاسی #عکاس_خونه # #عکاسان_ایرانی
Read more
. . مزد عرق هایی که در راه گریدر(تی.ای.) بودن از استخونم بیرون زده بود و زجرهایی که به جای استاد من باید تحمل می کردم و پشت هم سرکلاس می رفتم و برگه ها رو تصحیح می کردم رو واریز کرده بودند. خبرش که رسید ، عینهو بولت واسه شکوندن رکورد المپیک شلنگ می انداختم و هر سه تا رو یکی می کردم که مبادا این بار نوبت به ... .
.

مزد عرق هایی که در راه گریدر(تی.ای.) بودن از استخونم بیرون زده بود و زجرهایی که به جای استاد من باید تحمل می کردم و پشت هم سرکلاس می رفتم و برگه ها رو تصحیح می کردم رو واریز کرده بودند. خبرش که رسید ، عینهو بولت واسه شکوندن رکورد المپیک شلنگ می انداختم و هر سه تا رو یکی می کردم که مبادا این بار نوبت به اختلاس از بانک ملت برسه و من به مراد نرسیده باشم . با سر تو دهان بانک جاخوش کردم. شوره ی تحقق برنامه های دور و درازی که شب ها تا صبح روی موکت زمخت خوابگاه متصور می شدم به دلم افتاد ، دلم شوری دوست نداشت ، فشارم رفت بالا، با مخ رفتم تو زمین و به زور آب قند رییس بانک سرپا شدم . شماره م رو گرفتم و مشغول بازی با پشمای انگشت کوچیکه دست چپم شدم . مردی (چشم سبز،چهره هم پر از خط خطی های روزگار) میانسال و نمکین لبخند و چهارشونه روی صندلی سمت راستم جاخوش کرد. شاد ، سرحال با خند هاش موتور صحبتاش رو روشن کرد. با شوق از پشت موهای پریشون ، یقه باز هفتیش و سیبیل هیتلریی دوره جوونيش می گفت و جذاب می خندید. خوشحالی رو از چشماش می خوندم . ولی ظاهرا بعد اون زندگی باهاش خوب تا نکرده بود. همینجور که جلوتر می رفت خنده هام محو می شد و بغض پاهای چندش آورش رو توی گلوم جمع می کرد و راه نفسم تنگ تر می شد. بعد ازدواجش خانمش بارادار نمیشه و بعد کلی هزینه و درمون نهایتا بعد کلی سال یه دختر نصیبش میشه ، دختره الان توی بیمارستان منتظر عمله و اومده اینجا که چک سه ماه حقوق معوقه اش رو پاس کنه. چگالی غماش بیشتر از شادیاش بود واسه همین غماش رو تو خودش نگه داشته بود و به جاش چهره اش خندون بود . جارچی من رو صدا زد. شمارمو بهش دادم که توی حال خوبش منم سهمی داشته باشم. چشماش برق زد. رفت .روی صندلی نشست.چک رو نشون داد. حرف زد .برگشت . چک هنوز توی دستش بود . فاصله دهانش تا گوشم یه بند انگشت شد. گفت : "از امتحان خدا خسته شدم، میدونم وقت دارم ولی میتونه برگم رو بگیره؟" نفسم بند اومد. ذهنم پریشون شد تا اومدم جمع و جورش کنم و با منطق دست و پاشکسته خودم بگم که "امتحان سختیه، هر چه بیشتر تحمل کنی بیشتر نصیبت میشه" سمعکس رو از گوشش درآورد و توی جیبش گذاشت. کوله بار غماش رو از پشت در بانک برداشت و رفت . هر چه دورتر می شد توی نظرم بیشتر قد می کشید.اون از اون در به بیرون پر کشید و من این داخل موندم با ذهن مشوشم و کارت بانک ملت و تمامی استدلال و منطق هام.
.
.
.
#پنجشنبه_دانشجویی
Read more
 #روز اول اولین سفر ما طولانی ترین تجربه ی سفرمون بود . بعد از گذر 3 ماه بلاخره تجهیزات طبیعت گردیمون ...
Media Removed
#روز اول اولین سفر ما طولانی ترین تجربه ی سفرمون بود . بعد از گذر 3 ماه بلاخره تجهیزات طبیعت گردیمون تکمیل شد و بلیط اتوبوس به اردبیل رو گرفتیم. کوله ها به حدی سنگین شده بودن که برای بلند کردنشون مجبور بودیم از هم کمک بگیریم بعد از 12 ساعت توی راه موندن صبح به ترمینال اردبیل رسیدم و از اونجا به سمت عباس ... #روز اول

اولین سفر ما طولانی ترین تجربه ی سفرمون بود . بعد از گذر 3 ماه بلاخره تجهیزات طبیعت گردیمون تکمیل شد و بلیط اتوبوس به اردبیل رو گرفتیم. کوله ها به حدی سنگین شده بودن که برای بلند کردنشون مجبور بودیم از هم کمک بگیریم 😰 بعد از 12 ساعت توی راه موندن صبح به ترمینال اردبیل رسیدم و از اونجا به سمت عباس آباد رفتیم . ماشین مارو کنار یه جاده ی خاکی پیاده کرد و گفت که مسیر دریاچه نئور کدوم وره . هوا آفتابی بود و جاده پرشیب . ما شروع کردیم به پیاده روی اما وزن کوله ها واقعا کلافه کننده بود . با گذر چند ساعت پیاده روی هنوز حتی به عباس آباد نزدیک هم نشده بودیم . تقریبا ناامید شده بودیم که دیدیم یه نیسان آبی رنگ داره از جاده میگذره . نگه داشت و گفت که مسیرش طوریه که از دریاچه ی نئور میگذره .با کلی ذوق کوله هامون رو پشت نیسان گذاشتیم و سوار شدیم . بهمون گفت که اهل دشت مغانِ . پرِ ذوق شدم به یاد چهرازی💙 بگذریم از اینکه چقدر آدم خوبی بود و بهمون کمک کرد . وقتی رسیدیم حتی نمیتونستم تصورشم کنم این همه راهو میخواستیم پیاده بیایم 😄 اون سمت دریاچه چادر زدیم که شب رو همونجا بمونیم . هوا که رو به تاریکی رفت از شدت سرما خواستیم آتیش رو روشن کنیم اما نمیشد . چوب پرتراکمی بود که به سختی روشن شد . از حدود ساعت 8 شب کانکسی که اون سمت دریاچه بود با نور به ما اعلام خطر میکرد ( تا نیمه شب ادامه داشت ) که خیلی باعث نگرانی ما شد . بعد از 12 داخل چادر رفتیم و زیراندازها و کیسه خواب هامون رو آماده کردیم . چیزی نگذشته بود که صدای پارس سگ های روستا بلند شد . انگار که میخواستن چیزی رو از روستا دور کنن . اون موجود با صدای عجیب و رد پای بزرگش هرچیزی که بود از روستا دور شد و به سمتی از دریاچه که چادر ما قرار داشت اومد . صداش خیلی بهمون نزدیک شد اما خوشبختانه دوباره دور و دورتر شد . شبِ بی نهایت وحشتناک و سردی بود و تا صبح نتونستیم حتی لحظه ای چشم روی هم بذاریم . پیشنهاد من اینه که اگر میخواید جایی چادر بزنید و شب بمونید و تعدادتون کمه به هیچ وجه جایی نرید که خلوت باشه به خصوص اگر تجربه اولتون هست ! 😳

z.h

#سفرنامه #ایران #ایرانگردی #دریاچه_نئور #خاطره #عشق #سفر #عکاسی #انگیزه #من #شمال #اصفهان #زندگی #آزاد #شب #زیبا #طبیعت #طبیعتگردی #طبیعت_گردی
#iran_aks_mobile #iranian_photography #love #instagood #photooftheday #me #instadaily #nature #nature_lovers #naturephotography
Read more
✍️ بسم الله الرحمن الرحیم <span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f342"></span> شب سردی بود... زن، بیرون میوه‌فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدند. ...
Media Removed
✍️ بسم الله الرحمن الرحیم شب سردی بود... زن، بیرون میوه‌فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدند. شاگرد مغازه، تند تند پاکت‌های میوه را داخل ماشین مشتری‌ها می‌گذاشت و انعام می‌گرفت. زن با خودش فکر می‌کرد، چه می‌شد او هم می‌توانست میوه بخرد و ببرد خانه... رفت نزدیک‌تر، چشمش افتاد به جعبه‌ی ... ✍️ بسم الله الرحمن الرحیم 🌷🍂 شب سردی بود... زن، بیرون میوه‌فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدند. شاگرد مغازه، تند تند پاکت‌های میوه را داخل ماشین مشتری‌ها می‌گذاشت و انعام می‌گرفت. زن با خودش فکر می‌کرد، چه می‌شد او هم می‌توانست میوه بخرد و ببرد خانه... 🌸🍂 رفت نزدیک‌تر، چشمش افتاد به جعبه‌ی چوبی بیرون مغازه که میوه‌های خراب و گندیده داخلش بود. با خودش گفت: چه خوبه سالم‌ترهاش رو ببرم خونه. می‌توانست قسمت‌های خرابِ میوه‌ها را جدا کند و بقیه را به بچه‌هایش بدهد؛ هم اسراف نمی‌شد و هم بچه‌هایش شاد می‌شدند. 🌺🍂 برق خوشحالی در چشمانش دوید، دیگر سردش نبود. زن رفت جلو، نشست پای جعبه‌ی میوه؛ تا دستش را برد داخل جعبه، شاگرد میوه‌فروش گفت: دست نزن ننه! بلند شو و برو دنبال کارت! زن زود بلند شد، خجالت کشید، چند تا از مشتری‌ها نگاهش کردند، صورتش را قرص گرفت، دوباره سردش شد... 🌼🍂 راهش را کشید و رفت. چند قدم بیشتر نرفته بود که خانمی صدایش زد: مادر جان، مادر جان! زن ایستاد، برگشت و به آن زن نگاه کرد. زن، لبخندی زد و به او گفت: اینهارو برای شما گرفتم. سه تا پلاستیک دستش بود، پر از میوه، موز، پرتقال و انار. زن گفت: دستت درد نکند، من مستحق نیستم. 🌹🍂 زن گفت: اما من مستحق هستم، مادر! من مستحقِ داشتنِ شعور انسان بودن و به همنوع توجه کردن و دوست داشتن همه‌ی انسانها و احترام گذاشتن به همه‌ی آنها بی‌هیچ توقعی هستم؛ اگر اینها رو نگیری، دلمو شکستی، جون بچه‌هایت بگیر... 🍀🍂 زن منتظر جواب نماند، میوه‌ها را گذاشت و دور شد. زن ایستاده بود و نگاهش می‌کرد، دوباره گرمش شده بود، با صدای لرزان گفت: پیر شی، خیر ببینی... ✨🍂 حواسمان باشد، این روزها خیلی از همنوعانمان سردشان است، چه می‌شود گرمایی به جان و زندگیشان تقدیم کنیم! 💫🍂 بدانید، هیچ ورزشی برای قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست .
🌹 موفق باشید .
Read more
. ‎قسمت نهم خاطرات کودکی ‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم سه ‎ترم همزمان ...
Media Removed
. ‎قسمت نهم خاطرات کودکی ‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم سه ‎ترم همزمان با کلاس و درس میرفتم اونجا ‎فلوت و بلز یادمون میدادن ‎کتاب نوای بهار ‎خانم زندی معلممون بودن، هاله زندی ‎خیلی شیطون بودم ‎خیلی اذییت میکردم خانم زندی رو ‎گاهی وقتا اینقد از دستم عصبانی میشد ... .
‎قسمت نهم خاطرات کودکی
‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم
سه ‎ترم همزمان با کلاس و درس میرفتم اونجا
‎فلوت و بلز یادمون میدادن
‎کتاب نوای بهار
‎خانم زندی معلممون بودن، هاله زندی
‎خیلی شیطون بودم
‎خیلی اذییت میکردم خانم زندی رو
‎گاهی وقتا اینقد از دستم عصبانی میشد که میگفت برو ته سالن، پشت به کلاس وایسا
‎خیلی خانم مهربونی بود، منم هی سو استفاده میکردم
‎یه بار بهم گفت به خاطر نی نی ای که تو دلمه اینقد اذییتم نکن
‎اینقد خجالت کشیدم...
‎اما کو گوش شنوا...
‎یه خودکار داشتن که روش اسمشون با حروف انگلیسی حک شده بود
‎جنس چوبش هم بلوط بود
‎همیشه واسه یاد گرفتن یه چیزی، از شعر ها و مسخره بازی هایی که واسش درس میکردن استفاده میکردم
‎مثلا نت ها رو این شکلی تو ذهنم سپرده بودم
‎دو، ر ، می، فا، سل، لا، سی ، تو تنبل کلاسی
‎چند دقیقه استراحت میکردیم وسط کلاس
‎چند جلسه مونده بود به تموم شدن کلاس ها، که گفتن کنسرت داریم
‎خانم زندی یه قطعه از حسن کسایی رو خارج از کتاب میخواست اجرا کنیم
‎چهار مضراب ماهور استاد کسایی
‎تنها پسری که انتخاب کرده بودن واسه اجرای این قطعه من بودم
‎دخترا رو فقط چندتاشونو یادم میاد
‎سارا پاکروان، سارا غنی، ثمین و چندتا دیگه
‎استراحت های وسط کلاس ما چندتا میموندیم و تمرین میکردیم با خانم زندی
‎خلاصه، کنسرت برگذار شد و خانم زندی هم راضی بود ازمون
‎یه روز گفتن یه کنسرت دیگه هم داریم
‎آماده شدیم واسه کنسرت بعدی
‎رفتیم واسه اجرا، دیدیم سارا غنی نیومده
‎سارا زایلوفون میزد
‎چیز زیادی از کاربرد این ساز یادم نمیاد
‎اما مثه بلز بود ولی همه چیزش بزرگ تر بود
‎صداشم خیلی بم بود
‎قبل شروع شدن فلوت ها یه ریتم خاصی رو میزد، تو طول آهنگ هم یه سری نت رو میزد
‎خانم زندی نیم ساعت قبل شروع کنسرت اومد سراغ من و ماجرا رو گفت
‎منم تا حالا به این زایلوفون دستم نزده بودم
‎آماده شدمو رفتیم رو سن
‎اول کار که شروع کردم یه ترکمون زدم و نت رو جابجا زدم ولی همون یکی بود تا آخر
‎نا گفته نماند که یه بچه ها بد چش غره ای رفت بهم
‎ولی خدا رو شکر تا آخر دیگه اتفاقی نیفتاد
‎روزای خوبی بود...
‎یادش بخیر...
‎یاد تموم ستاره هایی که پشت بلزم میزد وقتی تمرینامو درست انجام میدادم بخیر... #خاطرات #موسیقی #کنسرت #فلوت #بلز #کلاس #ارف #کانون_پرورش_فکری
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
‍ #پاپوش نوزاد دومیل <span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> . ابتدا 37 دانه سر بندازید رج اول : دانه اول را سرمیل انداخته ...
Media Removed
‍ #پاپوش نوزاد دومیل . ابتدا 37 دانه سر بندازید رج اول : دانه اول را سرمیل انداخته یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک زیر یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک زی رج دوم یا پشت کار دانه ها هرچه بود برعکس می بافیم یعنی زیر ها رو و روها زیر و دانه های ژته را طوری ببافید که سوراخ بیافتد رج سوم دانه اول را ... ‍ #پاپوش نوزاد دومیل
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
.
ابتدا 37 دانه سر بندازید
رج اول : دانه اول را سرمیل انداخته یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک زیر یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک زی
رج دوم یا پشت کار دانه ها هرچه بود برعکس می بافیم یعنی زیر ها رو و روها زیر و دانه های ژته را طوری ببافید که سوراخ بیافتد
رج سوم دانه اول را سرمیل انداخته دانه دوم رو یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک رو یک زیر یک رو یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک رو یک زیر
رج چهارم یا پشت کار دانه ها برعکس
رج پنجم دانه اول و دو و سوم هر چه بود بر عکس کرده میبافیم یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک رو 3 تا زیر یک رو یک ژته 17 دانه از زیر یک ژته یک رو دوتای بعدی هر چه بود برعکس میکنیم
پشت کار تکرار قبلی ها
این کار را تا تعداد سوراخهای ژته به هفت برسه ادامه میدیم
الان باید 65 دانه روی میل داشته باشید
بشمارید اگه این تعداد بود که درست بافتین و ادامه بدید
رج رو را همه از زیر ببافید وپشت کار از رو
رج بعد باید دندان موشی ببافید که بافت دندان موشی به این صورت میباشد
دانه اول را سرمیل انداخته یک ژته دو دانه را با هم یکی کنید یک زیر
همین روند رو تا آخر ادامه بدید
رج پشت کار همه از رو
بعد از این رج یک رج رفت و برگشت ساده بافی میکنیم
که جمعا میشه 6 رج
الان همه باید 65 دانه داشته باشید
که 20 دانه اول رو رکن 25 دانه وسط رو ساده بافی و 20 دانه آخر رو هم باز رکن میبافیم
این کار رو تو 5 رج رفت و برگشت انجام میدیم
یعنی خط های رکن 5 تا باشه
تا جایی بافتیم که 5 تا خط رکن داشتیم
حالا 20 تای ابتدا و انتها سرجای خودشون هستن و به همون ترتیب بافته میشن
اما 25 تای وسط تبدیل میشه به 5 تا
یعنی هر 5 دانه رو با هم میبافیم
رج پشت کار هم مثل قبلی ها میبافیم
در رج بعد باز ابتدا و انتها بافته میشه
5 دانه وسط رو با هم میبافیم و تبدیل به یک دانه میشه
اینم عکس کار
پشت کار هم میبافیم
بعد از این دو رج رفت و برگشت
ساده بافی داریم
اگه نختون نازک هست و دوست دارید ساق کفش بلند بشه دو رج رفت و برگشت ساده ببافید
اما اگه نختون ضخیمه و دوست ندارید ساق بلند بشه یک رج رفت و برگشت ساده بافی انجام بدید
بعد یک رج دندان موشی
و رج آخر هم مث رج قبل از دندان موشی ببافید یعنی اگر دو رج ساده بافتین آخر کار هم دو رج ببافید و اگر یک رج بافتین رج آخر هم یک رج ببافید
من چون نخش نازک بود دو رج رفت و برگشت ساده بافی کردم
که یه خورده بلند بشه
پایان
در آخر هم کار رو کور کنید
.
ادامه در قسمت نظر ها...👇👇
.
@artakava.ir
Read more
ادامه پست قبلی... زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه ...
Media Removed
ادامه پست قبلی... زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه و بارها و بارها تکرار میشه.صبحها به سر کار میرم و شب در ورودی ساختمان رو باز میکنم.تو طبقه سوم با صاحب خانه احوال پرسی میکنم و روز خوشی رو براش ارزو میکنم،با این که روز تمام شده.اون هم خسته نباشید میگه.هیچ ... ادامه پست قبلی...
زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه و بارها و بارها تکرار میشه.صبحها به سر کار میرم و شب در ورودی ساختمان رو باز میکنم.تو طبقه سوم با صاحب خانه احوال پرسی میکنم و روز خوشی رو براش ارزو میکنم،با این که روز تمام شده.اون هم خسته نباشید میگه.هیچ وقت نفهمیدم چرا همیشه تو اون ساعت منتظر من میمونه.شاید اون هم به مرض تنهایی من مبتلا شده.باید یک بار ازش سوال کنم.

در حالی که میا خیره به من نگاه میکنه روی کاناپه میشینم.دیگه به این خوشامد گویی عادت کردم.اون هر وقت به نوازش یا غذا احتیاج داره میاد سمت من.خب این هم یک نوع دوست داستن هستش.سمت یخچال میرم،باز هم چیزی برای خوردن پیدا نمیشه.سمت کتابخونه میرم و کتاب ناتور دشت رو برمیدارم و دوباره روی کاناپه دست دوم میشینم.برای بار دوم شروع به خوندن این کتاب میکنم.کاش من هم چیزی از دوران نوجوانیم یادم میومد.حتمامن هم تو اون دوره سر کش بودم.خودم که باورم نمیشه.
ساعت رو نگاه میکنم،سه ساعت داشتم کتاب میخوندم.انگار فقط اندازه یک جمله گذشت.صدای میا دراومد.باید برم بهش غذا بدم.
امروز دوباره سر کار،وقتی با ماشین برش چوب کار میکردم.این حس بهم دست داد که دستم رو زیر تیغه کنم.این فکر احمقانست.ولی خب کارهای من هم احمقانست.کمی دستم رو جلو میبرم و بوم…خون تمام دستگاه رو میگیره،صدای فریاد همکارهام نمیزاره صدای خودم رو بشنوم.دستم کمی جلو میره،بادی که از چرخش تیغه بوجود میاد دستم رو کج میکنه و…باز هم دستم رو عقب میکشم.یک آدم روانی میتونه با چند انگشت کمتر زندگی کنه.ولی تحمل دردم زیاد نیست و خون حالم رو بد میکنه.اون مایه قرمز و لزج،خیلی چندش آوره.
از پله های ساختمون بالا میرم.در و دیوار هاش بوی مرگ میده و این منو به هیجان میاره.
به طبقه سوم میرسم ولی خبری از پیرزن نیست.خیره به در نگاه میکنم.چند بار خواستم در بزنم اما فکر کردم شاید خواب باشه.هنوز چند پله بالا نرفته بودم که همسایه در رو باز کرد و باصدای لرزان منو خطاب قرار داد. نمیتونستم کلماتش رو درک کنم.گفت جنازه پیرزن صبح تو خونش پیدا شد.یکی از دوستانش به دیدنش اومده بود،وقتی کسی جواب نداد به پلیس زنگ زد و بعدش… میگفت پیرزن مثل یک فرشته روی تختش دراز کشیده بود.انگار یکی از دلایل زنده موندنم از بین رفت.پیزن آنقدر چاق بود که حتی نمیتونست از پله ها بالا بره و از درد ارتروز رنج میبرد.یک بار گفت تمام زندگیش کار کرده.حتی تا چند سال پیش سر زمین کار میکرد.همیشه فکر میکردم داره شوخی میکنه.احتمالا با واکر زمین رو شخم میزد.
#توهمات_یک_ذهن_مریض
Read more
... خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق ...
Media Removed
... خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق هری شده و هری هم اگه رفت دنیال تیلور یا ناراحت بود فقط از رو مهربونیش بود یه بار کلا از اول ویدیو تا اخرش فقط پسر رو ببینید. هری با کندالم رابطه تبلیغاتی داشت. ولی کجاش شبیه هیلور بوووود؟ هری با کندال ... ...
خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق هری شده و هری هم اگه رفت دنیال تیلور یا ناراحت بود فقط از رو مهربونیش بود 😒 یه بار کلا از اول ویدیو تا اخرش فقط پسر رو ببینید. هری با کندالم رابطه تبلیغاتی داشت. ولی کجاش شبیه هیلور بوووود؟ هری با کندال و کارا و نادین دوسته. تو تولدش هم هر سه شونو با هم دعوت کرد! ولی تیلور رو نه. در صورتی که تیلور و هری همش میگن ما دوستیم باهم. ولی نه هری تو دایره دوستی تیلور هست نه تیلور 😒 پس تیلور با کندال و کارا و نادین فرق داره. هری یه جور دیگه به تیلور نگاه "میکرده". و طبق موزیک ویدیو اون نگاه تنفر نبوده. خیلی جالبه لری شیپرا چون  این ویدیو به نفع لری هستو قبول دارن برای هیلوره ولی بقیه اهنگای رمانتیک تیلور که توش چیزای واضح تر از هیلور میگه رو نه!! اتفاقا ویدیو خیلی به اهنگ ربط داشت. اگه شما از قبل به اهنگ دقت میکردین خودتون میفهمیدین
"I can see the end as it begin"
"Nothing lasts forever"
"Someday when you leave me..."
از اولش میتونستم اخرش رو ببینم. هیچ چیز همیشگی نیست. یه روز وقتی ترکم میکنی... یعنی میدونسته این رابطه هم قرار نیست دووم بیاره. از اول تعیین شده بوده. ولی همه چی برنامه ریزی شده پیش نمیره چون این وسط یه حسی به وجود میاد. و همش به هری میگه اولین شرطم و اخرین درخواستم اینه هیچ وقت منو از یاد نبر. امیدوارم این خاطراتی که باهم داشتیم دنبالت بیان. این اهنگ حتی میتونسته قبل از بهم زدن هیلور هم نوشته شده باشه... حالا که داستان رو میدونین, ازتون میخوام یه بار دیگه هم به اهنگ بلنک اسپیس دقت کنین...
یه چیز دیگه م حواستون باشه ممکنه واقعا ویدیو راجبه هیلور و لری نباشه ها 😐 اخه پریمر اون فیلم خیلی بعد تر از فیلم برداری بوده...
ببخشید پست نمیزارم... حوصله بحث ندارم
اگه بزارم فلش بک میزارم
Read more
(جنون قسمت دوم) چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته ...
Media Removed
(جنون قسمت دوم) چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته بودم پرت می شدم پایین.اما اون بی توجه پله هارو تند تند بالا رفت و ناپدید شد.دوباره عصبانی شدم اما یه حسی بهم می گفت:کارش از روی عمده.روز بعد دقیقا همونجا تنه محکمی بهم زد طوری که هرچی سعی کردم تعادلم ... (جنون قسمت دوم)

چند روز بعد دوباره روی همون پله تنه ای از همون دختر خوردم و اگه میله کنار پله ها رو نگرفته بودم پرت می شدم پایین.اما اون بی توجه پله هارو تند تند بالا رفت و ناپدید شد.دوباره عصبانی شدم اما یه حسی بهم می گفت:کارش از روی عمده.روز بعد دقیقا همونجا تنه محکمی بهم زد طوری که هرچی سعی کردم تعادلم را حفظ کنم نشد و از پنج تا پله سقوط کردم و سرم به لبه پله پایینی خورد.درد خفیفی توی سرم پیچید و یه لحظه چشام سیاهی رفت.با حیرت بهش نگاه کردم.بالای پله ها ایستاده بود و یه لبخند موذیانه روی لبش بود.از جام بلند شدم و لباسهامو تکوندم.هنوز با همون لبخند اون بالا وایساده بود و با غرور به من زل زده بود.سرش داد کشیدم که:دیوونه چته؟چرا اینکارا رو میکنی؟مگه آزار داری؟قهقهه ای سر داد و کمی رو به پایین خم شد و آهسته گفت:دوست دارم بعد با دست بهم اشاره کرد که دنبالش برم.معنی کاراشو نمی فهمیدم.صداش که می گفت:دوست دارم مدام توی سرم تکرار میشد.خوب شد اون موقع کسی اونجا نبود که ما رو ببینه.بی اختیار دنبالش راه افتادم.خرامان خرامان راه میرفت و صدای کفشهای پاشنه بلندش توی سالن می پیچید.نمیدونم چرا هیچ کس اون طرفا نبود.نفسم به شماره افتاده بود و احساس می کردم اصلا انرژی ندارم.کنار سه گوشه دیوار ته راهرو به دیوار تکیه داد و من دو سه قدمیش ایستادم.زیبایی چهره و قد بلند و خوش فرمش واقعا محسور کننده بود.پوست سفید صورتش توی مقنعه سیاه مثل قرص ماه میدرخشید و لبای گرد و قلوه ایش که با رژلب قرمز تندی که زده بود توی صورتش خودنمایی می کرد.چشای عسلی روشن و درشتش و درست توی چشام قفل کرده بود.نمیتونستم از جام تکون بخورم.انگار هیپنوتیزم چشاش شده بودم.با چشای دریده همچنان بهم خیره شده بود و شیطنت از چشاش می بارید.دوباره با صدای لطیفش گفت:دوست دارم.برام قابل باور نبود که اینقدر راحت این جمله رو بیان می کرد.لبام بهم چسبیده بودن و مسخ شده بودم.مات و مبهوت نگاش می کردم و نمی تونستم درست نفس بکشم.آروم به سمتم قدم برداشت و باهام چهره به چهره شد و بعد از مکثی کوتاه گونمو بوسید و به سرعت به طرف خروجی راهرو دوید.صدای تق تق کفشاش توی سرم می پیچید اما مثل مجسمه سرجا خشکم زده بود.داغی بوسش هنوز روی گونم بود و قلبم اونقدر تند میزد که قفسه سینم بالا و پایین میشد.همیشه توی فیلما از این صحنه ها دیده بودم اما باورم نمیشد که خودم یه روز تجربش کنم.به سختی به سمتش چرخیدم و سایشو دیدم که میان نوری که از بیرون می تابید باریک و باریکتر شد تا اینکه ناپدید شد... ادامه دارد
با سپاس(مهرا)
Read more
 #عمارنامه صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی ...
Media Removed
#عمارنامه صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، #زن بسیار با حیایی بود، اما مجبور شده بود بدون #حجاب به این کار مشغول شود! شاهرخ جلوی ... #عمارنامه
صبح یکی از روزها با هم به #کاباره پل #کارون رفتیم.
به محض ورود، نگاه شاهرخ به #گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود.
با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!
در ظاهر، #زن بسیار با حیایی بود، اما مجبور شده بود بدون #حجاب به این کار مشغول شود!

شاهرخ جلوی میز رفت و گفت:
#همشیره!
تا حالا ندیده بودمت!
تازه اومدی اینجا؟

زن خیلی آهسته گفت:
بله!
من از امروز اومدم!

شاهرخ دوباره با تعجب پرسید:
تو اصلاً قیافه ات به اینجور کارها و اینجور جاها نمی خوره!
اسمت چیه؟
قبلاً چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت:
مهین هستم.
شوهرم چند وقته که مُرده!
مجبور شدم که برای #اجاره_خانه و #خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!

شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم فشار می داد!
رگ گردنش زده بود بیرون!
بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با #عصبانیت گفت:
ای لعنت بر این #مملکت کوفتی!
بعد بلند گفت:
همشیره راه بیفت بریم.

مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سرش کرد و با #حجاب کامل رفت بیرون.
بعد هم سوار #ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند.
.
.
مدتی از این ماجرا گذشت.
من هم شاهرخ را ندیدم، تا اینکه یک روز همدیگر را دیدیم.
بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم:
راستی قضیه اون مهین خانم تو چی شد؟
اول درست جواب نمی داد، اما وقتی اصرار کردم گفت:
دلم خیلی براشون سوخت.
اون خانم یه پسر ده ساله به اسم #رضا داشت.
صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود!
من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم.
به مهین خانم هم گفتم تو خونه بمون و بچه ات رو #تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!
.
.
.
#کتاب #شاهرخ 📚
.
.
.
#سردار #شهید #شاهرخ #ضرغام 🌷
#حر_انقلاب
Read more
. كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟ بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را ...
Media Removed
. كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟ بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را باد ميداد و فوت مي‌كرد تا بهتر شوند گفت: «نمي‌دونم. كه چي حالا؟ پاشو به جاي اين كارا اون كهنه‌ها رو بشور». بابا پوفي كرد و گوشي را گذاشت روي ميز و رفت به سمت حمام و تشت كهنه‌ها. از توي حمام داد زد: «هيچي ... .
كي بود مي‌گفت ميت روي زمين نمي‌مونه؟
بابا كه اين را پرسيد، مامان در حالي كه داشت عرق‌سوزهاي من را باد ميداد و فوت مي‌كرد تا بهتر شوند گفت: «نمي‌دونم. كه چي حالا؟ پاشو به جاي اين كارا اون كهنه‌ها رو بشور». بابا پوفي كرد و گوشي را گذاشت روي ميز و رفت به سمت حمام و تشت كهنه‌ها. از توي حمام داد زد: «هيچي ديگه. ميت روي زمين موند ديگه. برق بهشت زهرا قطع شده گويا!» مامان كه حالا با بادبزن حصيري بالاي سرم كوران درست كرده بود گفت: «اي بابا! يعني ديگه حتي نميشه مرد!» بابا گفت: «حالا پوشك چرا نمي‌خري براش؟» مامان گفت: «مي‌ترسم برم دنبالش. يا نيست، يا گرونه. شوخيه مگه؟ 10 تومنم رد كرد لعنتي!» همان‌طور كه صداي چنگ زدن بابا به كهنه‌ها مي‌آمد، صداي فين فينش هم بلند شد. مامان بادبزن را انداخت و در حالي كه زيرلب غر مي‌زد: «چارتا كهنه ميخواد بشوره ها، ببين چه فين فيني راه انداخته». رفت جلوي در حمام. بابا داشت مثل ابر پاييزي گريه مي‌كرد. اينكه مي‌گويم ابر پاييز و نمي‌گويم مثل ابر بهار، براي اين است كه وقتي حال و روز آدم پاييزي باشد ديگر نمي‌تواند مثل ابر بهار گريه كند. بايد مثل ابر پاييز آواز هق هق را سر بدهد. مامان از بابا پرسيد: «چرا گريه مي‌كني؟» بابا دماغش را كشيد بالا و گفت: «كو؟ گريه نمي‌كنم. دارم پياز خُرد مي‌كنم!». مامان چشم‌هايش را گرد كرد و گفت: «وسط تشت و كهنه بچه، پياز رو از كجا آوردي لامصب؟» بابا بلندتر گريه كرد و گفت: «گير نده! من الان دچار مشكل روحي، رواني و اقتصادي‌ام». مامان گفت: «همه همين‌طورن. فكر نكن حالا مشكل خاصي داري و خفني!» بعد هم دوباره برگشت بالاي سرم. نگاهش كه كردم چشم‌هايش اشكي بود و چانه‌اش مي‌لرزيد. بابا هم آن طرف زده بود زير آواز و مي‌خواند: «خدايا مرسي، ما رو آفريدي. اوكي، اوكي!». بعد هم ريتم را عوض كرد و با سوز و گداز خواند: «مرد براي هضم دلتنگي‌هاش، گريه نميكنه، قدم ميزنه». تا بابا اين را خواند مامان زد زير گريه و من و عرق‌سوزها و بادبزن حصيري را رها كرد و رفت سراغ بابا و گفت: «كي گفته گريه نميكنه؟ گريه كن، گريه قشنگه! يا اصلا بيا بگو ای مرد من ای مرد عاشق، کدوم پاییز زمستون رو خبركرد، بذار سر روي شونه‌ام گريه سر كن، بذار باور كنم يه تكيه‌گاهم...» و دوتايي در يك صحنه خيلي رمانتيك كه ممكن است 10 سال يك بار در خانه ما ديده شود، يكديگر را در آغوش گرفتند و كهنه‌ها را لگد كردند و گريه كردند.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
می‌خوام یه اعتراف بکنم! من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر ...
Media Removed
می‌خوام یه اعتراف بکنم! من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره. ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور ... می‌خوام یه اعتراف بکنم!
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره.
ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور بود زنگ خونۀ ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسه ش باز می‌کردم، اونم می گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم.
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو » چایکوفسکی رو بهش یاد می‌داد و اون خوشبختانه این قدر بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره،به هر حال تمرین به بی‌استعدادی چربید و اون کم کم داشت آهنگ رو یاد می‌گرفت.
اما پشت دیوار،حال و روز من چندان تعریفی نداشت،چون می‌دونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ‌ها نخواهد بود!
واسه همین همۀ هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام،یواشکی چند صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتم شون سر جاش.
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود.
روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچۀ قو».شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن،پیرزنه فقط جیغ می‌کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید.
 تنها کسی که این وسط لذت می برد،من بودم،چون می دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت‌ها دست‌کاری شدن.
همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت،هر روز صدای زنگ،هر روز «ممنونم عزیزم» و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مُرد،فکر کنم دق کرد!بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم،ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تک نوازی پیانو گذاشته.
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همۀ آهنگ ها رو هم با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر.یکهو دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه،تن خودمم داشت می‌لرزید؛دریاچۀ قو رو به مضحکی هر چه تموم‌تر با نت‌های قلابی من اجرا کرد،وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می کردن، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم اون آهنگ دریاچه قو نبود!اسمش شده بود «وقتی که یک پسر بچه عاشق می‌ شود.»
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
Read more
مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را ...
Media Removed
مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را يكى يكى در يخچال جا ميدهد و مردى در بالكن جنوبىِ خانه اى كه به شهر پشت كرده ست، سيگارهايش را بهم و چشمانش را به انتهاى آسمان ميدوزد. خانه هاى خالى شده از مهمان، شببه انسان هاى نااميد از دوست داشتن و دوست ... مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را يكى يكى در يخچال جا ميدهد و مردى در بالكن جنوبىِ خانه اى كه به شهر پشت كرده ست، سيگارهايش را بهم و چشمانش را به انتهاى آسمان ميدوزد. خانه هاى خالى شده از مهمان، شببه انسان هاى نااميد از دوست داشتن و دوست داشته شدن، افسرده اند. حرف ها تنها جمله هاى كوتاه اند؛ بشقابا رو بده بذارم تو ماشين/ چراغ پذيرايى رو خاموش مى كنى/ اشغالا رو بذارم بيرون؟/ شلوارك منو نديدى؟.. آدم ها در جملات كوتاه شان خفه مى شوند، آنجا كه "ول كن بيا فردا باهم جمع مى كنيم" يك مرد " با جمله ى " من خوابم نمياد، اينجاها رو جمع و جور كنم ميخوابم" يك زنى خنثى ميشود. درون آدم ها زودتر از خودشون ميميره؛ تشييع جنازه اش فقط عقب مى افته، اما سوگوارى در چشم ها تموم نميشه. آدم ها با تعداد دفعاتى كه درون شون تونسته نميره، زنده اند. شب ها تنهاترين مراسم دلتنگى در صورت هاى نيمه اميدوار و روشن از نور موبايل زير ملافه هاى تابستانى مزخرف اجرا ميشه و صبح هيچ اشتياقى براى رسيدن به شهر به كار و به هيچ هيجانى نيست. آدم ها جراحت هايى عميق و جارى در شهر اند كه هيچ لمسى ديگر خوب شان نمى كند. چراغ آشپزخانه كه خاموش شد، مرد براى اينكه ديالوگى با زن نداشته باشد، خود را به خواب مى زند و زن به پهلو رو به كمد ديوارى و پشت به تمام دوست داشتن ها، پشت به آرزوهايى كه دير شده اند و پشت كرده به مردى كه قرار بود با او به تمام اندوه هايش پشت كند، به خواب مى رود. من اما موسيقى ام را در تاريكى تنهاى اتاقم طنين انداز مى كنم. مدت هاست كه سطرهايم را در جاهايى مخفى از همگان چال مى كنم. نوشتن، يك تنهايى پر از تصويرهاست. نوشتن آغاز اندوه ست، نوشتن يك جشن دلتنگى براى آنهايى ست كه نخواهيم داشت. نوشتن، يك موسيقى آرام از ناآرام ترين روزهاى آدمى ست. من مدت هاست دلتنگ كسى هستم كه اين شهر را در جيب هاى من رها كرده است. من اندوه خانه هاى بعد از مهمانى هاى شبانه ام كه اين شهر را يكروز با تمام شعرهايش تنها گذاشت و رفت. نه نوشتن جواب ميدهد، نه خواب و نه ترانه هايى از بادهاى شمال غرب. براى داشتن شهرى خوشبخت، هر روز خانه اى ميساختيم كه تنهاترين زوج هاى جهان اجاره اش مى كردند. خانه هاى بيشتر، تنهايى هاى بيشترى بود. خانه هايى كه در پنجره هايش شعرى نوشته بوديم: | يكروز كه از اينجا بروى، هيجانم زخمى عميق خواهد برداشت | ارزوروم - بهار ٢٠١٨
Read more
به‌نام‌خدا مدت زمان زیادی بود که دوست داشتم این متن را بنویسم و تجربیاتم را مکتوب کنم، نگران بودم ...
Media Removed
به‌نام‌خدا مدت زمان زیادی بود که دوست داشتم این متن را بنویسم و تجربیاتم را مکتوب کنم، نگران بودم که گذشتن از آن مراحل، نکات ریزِ ماجرا را از خاطرم ببرد، اول تصمیم داشتم برای دوستی که باردار بود این متن را بنویسم و بفرستم بعد تصمیم گرفتم برای عید نوروز این متن را بنویسم و به عنوان عیدی در صفحه‌ام قرار ... به‌نام‌خدا
مدت زمان زیادی بود که دوست داشتم این متن را بنویسم و تجربیاتم را مکتوب کنم، نگران بودم که گذشتن از آن مراحل، نکات ریزِ ماجرا را از خاطرم ببرد، اول تصمیم داشتم برای دوستی که باردار بود این متن را بنویسم و بفرستم بعد تصمیم گرفتم برای عید نوروز این متن را بنویسم و به عنوان عیدی در صفحه‌ام قرار دهم، بعد تصمیم گرفتم برای تولد محمّد، بعد نیمه شعبان، بعد دوباره برای دوستی دیگر، بعد بعد بعد تا رسید به امروز که تخت محمّد از خانه‌مان رفت و من تازه با این حقیقت روبه‌رو شدم که پسرم بزرگ شده و میزان دلتنگی‌ام غیرقابل توصیف است. خداروشکر که احساس وظیفه‌ام نسبت به اشتراک گذاری این تجربیات بالاخره فرصتی به من داد که بنویسم و علاوه بر تجربیاتم حس و حالم را نیز ثبت کنم.
*بخش‌هایی از متن بلندم را اینجا می‌گذارم، فایل پی‌دی‌اف کامل را روی بیان‌باکس گذاشتم و لینک دانلود را در پروفایلم قرار دادم.
تقدیم به همه‌ی مادران بالقوه و بالفعل:
.
چندپیمانه‌تجربه
مادری:
فصل اول: بارداری
بارداری قشنگ‌ترین اتفاق زندگی یک زن است، جمله‌ای تکراری است ولی قول شرف می‌دهم، به عنوان یک مادر، که بعدها، وقتی ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها از بارداری‌تان گذشت تلاش کنید به خاطر بیاورید در بارداری چگونه بودید، وقتی این روزها بگذرد و با خیال راحت بدون ترس از اینکه ناگهان در جمعی، در محلی با نسیم ساده‌ای بویی به شما بخورد و همه محتویات معده تان را بالا بیاورید، وقتی مجبور نباشید شب‌ها، هر نیم ساعت از خواب عمیق بیدار شوید و هِن‌هِن‌کنان به سمت دستشویی یا یخچال بروید، وقتی راحت رکوع و سجده بروید، وقتی کفش‌ها و حلقه‌ی ازدواج و لباس مهمانی قدیمی‌تان اندازه‌تان شد، وقتی لازم نشد در هر مکانی اول نزدیک‌ترین راه به سرویس بهداشتی شناسایی، وقتی... وقتی همه‌ی این وقتی‌ها گذشت، دلتان برای این روزها تنگ می‌شود، برای روزهایی که عزیز دردانه خدا بودید، کسی آن بالا لوس‌تان می‌کرد، لب تر می‌کردید جواب می‌داد، هوای‌تان را بیشتر از همه‌ی عالم داشت، پس عجله نکنید، به خاطر بیاورید «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ» ...
.
#از_مادرانه_ها
#تجربیات_مادرانه
#سزارین
#شیردهی
#روزهای_نخست_مادری
Read more
. آقا مجتبی... . سید بزرگوار اهل ریا نبود . خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران ...
Media Removed
. آقا مجتبی... . سید بزرگوار اهل ریا نبود . خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران قرار نگیره بارها امتحانش کرده بودم به طرق مختلف و صد البته که از کار لذت می بردم خیلی وقتا گاهی از مواقع، سرزده مخصوصا مواقعی که حدس می زدم مشغول تلاوت قرآن روزانه اش است می رفتم و اکثر موارد هم بدونه سروصدا ... .
آقا مجتبی...
.
سید بزرگوار اهل ریا نبود
.
خیلی سعی می کرد کاری که انجام می ده مورد توجه دیگران قرار نگیره بارها امتحانش کرده بودم به طرق مختلف و صد البته که از کار لذت می بردم خیلی وقتا گاهی از مواقع، سرزده مخصوصا مواقعی که حدس می زدم مشغول تلاوت قرآن روزانه اش است می رفتم و اکثر موارد هم بدونه سروصدا داخل مغازه می شدم تا از اون صوت و لحن زیبا و ملکوتی و دلنشینتی که واقعا تاثیرگذار بود فیض ببرم، بهره ایی برم، یک حال عجیبی در هنگام تلاوت قرآن بهش دست می داد و انسان رو با خودش به اعماق کلام خدا می برد. بایه سوز و گدازی و با یه حس و حالی غیر قابل وصف، همراه بود با بغضی آسمانی اشکی شگفت انگیز و حسی واقعا غریب و عجیب.
.
می دونستم که اگه یواشکی و بی سرو صدا وارد نشم ممکن تلاوت قرآن رو ادامه نده یا ازدعای کمیلش برات بگم حتی به جز ۵ شنبه شب ها اینقدر به این دعا علاقمند بود
( می دونی که دعای کمیل رو از قبل از انقلاب حفظ بود)
.
هر وقت که وقت می کرد به هر اندازه که می توانست فرازهایی ازدعای کمیل رو می خواند و اشک می ریخت و با مولای خود راز و نیاز می کرد و در قنوتش هم از آن مناجات ها استفاده می کرد. من مطلع بودم که خیلی از مواقع نمی رفت جایی حتی گاهی که ازش دعوت می کردند تا دعای کمیل بخواند نمی رفت. خیلی اهل احتیاط بود. حتی گاهی نصف شب ها می رفت مغازه به دور از حتی اهل و ایالش با خدای خود به راز و نیاز مشغول می شد. توسل می کرد نماز شب می خواند قرآن تلاوت می کرد. دعای کمیل و دعاهای دیگر می خواند و آن را باعث روز افزون شدن رزق حلال برمی شمرد. کاملا مشخص بود که نماز شبش را هرگز ترک نمی کند. به واقع هر روز و شبش بهتر از روز و شب قبلش بود. آدم از رفتار و کردارش و از آن نورانیت در سیمایش از تواضع در برابر مردم و مؤمنین این رو خوب متوجه می شد من خودم به شخصه به خوبی حس می کردم که یک سیر تکاملی رو آقا سید دارد طی می کند.
.
هر روز بهتر از دیروز و هر روز با خلوص تر از روز قبل و هر روز رئوف تر و مهربان تر به خلق خدا. هر روز با نشاط تر و هر لحظه انقلابی تر از روز قبل و ماههای قبل. حتی خیلی از گلکی هایی را که به ناچار پیش افراد خاصی و امین به زبان می آورد در اون موقع که بی معرفتی های خیلی از اشخاص رو نسبت به خودش انقلاب به امامش به بچه های رزمنده و خانواده های شهدا به خود جبهه و جنگ به آرمان هایی که به خاطرش می جنگید می دید و کلافه اش می کرد وباعث این می شد که شروع می کرد به حرف زدن ولی به خدا اون ماه ها و روزهای آخر همه این ها رو می گفت...
.
#شهید_سید_مجتبی_هاشمی
Read more
چرا رشتی بی غیرت شد!!؟ زمان قاجار که زنها حق رفتن به مدرسه رو نداشتن اولین مردمانی که به دختر هاشون اجازه ...
Media Removed
چرا رشتی بی غیرت شد!!؟ زمان قاجار که زنها حق رفتن به مدرسه رو نداشتن اولین مردمانی که به دختر هاشون اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند، وقتی این خبر به شهر های دیگر رسید، مردمانش میگفتند رشتی ها چقدر بی غیرت هستند که دخترانشان را به مدرسه میفرستن! و این تا الان هنوز مونده! در حالیکه در زمان حمله ... چرا رشتی بی غیرت شد!!؟ زمان قاجار که زنها حق رفتن به مدرسه رو نداشتن اولین مردمانی که به دختر هاشون اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند، وقتی این خبر به شهر های دیگر رسید، مردمانش میگفتند رشتی ها چقدر بی غیرت هستند که دخترانشان را به مدرسه میفرستن!
و این تا الان هنوز مونده!
در حالیکه در زمان حمله خلفای ناحق اعراب به ایران همه جای ایران بزرگ
(ایران،پاکستان،افغانستان، تاجیکستان،ازبکستان،عراق آذربایجان و ارمنستان امروزی)زیر سلطه اعراب رفت غیر از گیلان!
آذرآبادگان شد آذربایجان،
پارس شد فارس،
سپاهان شد اصفهان..
اما غیرت گیلک ها نذاشت گیلان رو جیلان کنند..!!
چرا ترک خر شد !!؟
بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه تبریزیها قیام کردند.شهر توسط شاه و استعمار انگلیس محاصره شد ۶ماه تمام شهر در محاصره بود.قحطی و کمبود غذا بیداد کرد.اما مردم میهن پرست تبریز تسلیم نشدند.پیغام مردم شهربه محاصره کنندگان این بود.غذا تمام شده عیب ندارد یونجه میخوریم.یونجه هم تمام شود برگ درخت میخوریم ولی تسلیم نمیشویم.همه جاپیچید که ترکها خرشدند..!!
افسوس که ما هم دامن زدیم..!!..
Read more
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت ...
Media Removed
از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش. یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ ... از پنجره داشتم بیرونو نگاه میکردم دیدم تو خیابون چندتا بچه ی سیزده چهارده ساله دعواشون شده خیلی راحت دارن به هم فحش ناموس میدن، یاد یه خاطره ای افتادم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش.
یه روز مادرمو خواستن مدرسه بهش گفتن پسرت همکلاسیشو کتک زده. مدیر منو خواست دفتر مدرسه، جلوی مادرم گفت چرا دوستتو زدی؟ هیچی نگفتم، دیدم مادرم خیلی ناراحته پیش خودم گفتم اگه خجالت بکشم و نگم به چه دلیل قانع کننده ای اینکارو کردم متهم میشم! سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم آقای مدیر، فلانی به مادرم فحش زشت داد اگه نمیزدمش بچه ها بهم میگفتن بی غیرت!
مادرم گفت رضا، اگه در جواب فحش زشت دوستت، سکوت می کردی از نظر من بی غیرت نبودی اما الان که باعث شدی مادرت در قبال خشونت تو توضیح بده از نظر من پسر بی غیرتی هستی. بعد به مدیرمون گفت من به پسرم هیچ وقت اجازه ندادم دست رو کسی بلند کنه حتی اگه بهش فحش ناموس بدن!
از اون روز هفت هشت سال گذشت و مادرم از دنیا رفت... هنوز چهلمش نشده بود نشسته بودم تو پارک دوتا پسر از همسن و سالای خودم داشتن از جلوم رد میشدن، هر جفتشون مست بودن، یه دفعه نمی دونم چی شد جلوی همه ی دوستام بهم فحش مادر دادن، باور کنین یه لحظه خون جلوی چشمامو گرفت! اما یاد ناراحتی اونروز مادرم افتادم سرمو انداختم پایین در جوابش گفتم خدا سایه مادر تورو از سرت کم نکنه!
شب رو تختم خوابیده بودم داشتم گریه میکردم که چرا بلند نشدم عصبانیتمو خالی کنم، دیدم خواهرم میگه دم در کارت دارن. رفتم دیدم پسره س! بهم گفت اگه چهارتا فحش ناموس میدادی و چند تا مشت میزدی تو صورتم منم چندتا فحش میدادم و چند مشت میزدم تموم میشد میرفت. اما همین نیم ساعت پیش بهم گفتن کسی بهم اون حرفو زده که عزادار مادرشه اومدم بهت بگم اگه بکشنم هم دیگه فحش مادر به کسی نمیدم حتی اگه مست باشم و مغزم کار نکنه!
اونجا بود که فهمیدم وقتی اونروز مادرم گفت معنی غیرت، خشونت نیست یعنی چی!
الان خیلی میبینم مادرا به بچه هاشون یاد میدن اگه فلانی زد بزنش. کاش بجای اینکه میگفتن تو هم بزن میگفتن نذار بزنتت!
من فکر میکنم خشونت ها بین اقوم و نژادها و مذاهب و انواع جنگها تو دنیای بزرگترها از همین تربیت های کوچیک تو کودکی سرچشمه میگیره. ما غیرت رو به این شکل یاد گرفتیم. یه جاهایی حتی بخاطر بعضی خشونتها تشویق شدیم، بابتش بهمون لقب باغیرت دادن!
Read more
ء همیشه از بچه‌گی خودنویس خیلی دوست داشتم پدرم خودنویس‌های زیادی داشت این یکی به طور خاص خیلی برام ...
Media Removed
ء همیشه از بچه‌گی خودنویس خیلی دوست داشتم پدرم خودنویس‌های زیادی داشت این یکی به طور خاص خیلی برام دوست داشتنی بود از نظر طراحی خلوت بود ، برای دست من خیلی بزرگ یا خیلی کوچیک نبود رنگ طلایی که در خیلی از خودنویس های دیگه به نشانه‌ی ارزشمند بودن استفاده می‌شه توی این‌یکی دیده نمی‌شد (البته یه سری ... ء
همیشه از بچه‌گی خودنویس خیلی دوست داشتم
پدرم خودنویس‌های زیادی داشت
این یکی به طور خاص خیلی برام دوست داشتنی بود از نظر طراحی خلوت بود ، برای دست من خیلی بزرگ یا خیلی کوچیک نبود رنگ طلایی که در خیلی از خودنویس های دیگه به نشانه‌ی ارزشمند بودن استفاده می‌شه توی این‌یکی دیده نمی‌شد (البته یه سری خودنویس‌ها هستن که اون رنگ فقط «رنگ طلایی» نیست، اون خود حضرت طلاست، و بسیار هم گرون هستن) به زبون کوچه‌وبازار به چشم من اضافه کاری نداشت.
بچه‌تر که بودم، به بابام گفتم «این رو می‌شه بدین به من» بابام خیلی با حوصله جوهر رو آورد و طریقه‌ی پر کردن مخزنش رو بهم یاد داد بعد یه جوهر فشنگی آورد و اون رو بهم نشون داد و بهم گفت «هر جوهری توش نریز ذغالش خراب می‌شه» و بعد نحوه‌ی دست گرفتن و نوشتن با خودنویس رو بهم یاد داد و بعد رفت. من موندم و خودنویس پارکری که نوکش F بود و خیلی خیلی دوستش داشتم.
چند روز اول خیلی سعی می‌کردم باهاش بنویسم اما چون نوشتن با خودنویس آدابی داشت که نوشتن با مداد و خودکار نداشت و رعایت این آداب از حوصله‌ی اون بچه خارج بود کم‌کم گذاشته شد روی میز، یه جایی که معلوم باشه اما دیگه تزیینی بود. تزئینی بود تا وقتی دانشگاه تموم شد. دوره‌ی کاری که شروع شد انگار چیزی درونم می‌گفت الان وقته‌شه ، رفتم سراغش و بعد از شستشو و پر کردن جوهر شروع کرد به کار کردن این بار اما توی دستم میرقصید. اینقدر راحت روی کاغذ حرکت می‌کرد که بعضی وقتا به شوق قلم دست گرفتن می‌نوشتم.
چه ایده‌هایی با این قلم نوشته شد چه نامه‌هایی نوشت این خودنویس کجاها رو امضا کرد ..
حتی بعد از امتحان این همه to-do list ها و task manager های مختلف توی موبایل هنوز نوشتن کارای روزانه توی دفتر و تیک زدن کنارشون رو ترجیح می‌دم.
خلاصه بعد از مدتی یادم اومد چند باری از بابام خواسته بودم که بهم خودنویس بده ولی اون‌موقع نداده بود و بهم می‌گفت الان وقتش نیست پسرم .. من که نمی‌فهمیدم، بازهم می‌خواستم ، بعد که گرفتمش ، فهمیدم اون موقع وقتش نبود.
این خودنویس الان نزدیک به سی - سی‌و‌پنج سالشه.
Read more
پاهايم لُخت از مسح وضوی توي حوض ضريح است ...ساعدهايم خيس است، صورتم هم ...پشت لبم قطره‌اي آب وضو مانده ...
Media Removed
پاهايم لُخت از مسح وضوی توي حوض ضريح است ...ساعدهايم خيس است، صورتم هم ...پشت لبم قطره‌اي آب وضو مانده مي‌مكمش...خنكاي رقيقي از مرمرهاي براق می‌دود توي ساقهايم مي‌رسد به قلبم ... بوهای خوب مي آيد...بوي كاهگل باران خورده بوي خوب تي شرت تازه شسته شده در حدفاصل وقتي كه سرت از پايينش برود و از گلدان ... پاهايم لُخت از مسح وضوی توي حوض ضريح است ...ساعدهايم خيس است، صورتم هم ...پشت لبم قطره‌اي آب وضو مانده مي‌مكمش...خنكاي رقيقي از مرمرهاي براق می‌دود توي ساقهايم مي‌رسد به قلبم ... بوهای خوب مي آيد...بوي كاهگل باران خورده بوي خوب تي شرت تازه شسته شده در حدفاصل وقتي كه سرت از پايينش برود و از گلدان يقه‌ات جوانه بزند ... بوي زعفران، چمدان سوغاتی ...بوي عطاري ...بوي وانيل بوي گل سنجد بوي دانه هلي كه توي نقلی تویسرکانی، هربار می‌آیم همينجای توي اين عكس می‌ايستم، دل مي‌دهم به تماشای دروازه بهشتتان... خیلی اهل جلو آمدن نیستم ...بالای سرم هواسازهاي بارگاهتان كريستال‌های يك چلچراغ را به بازي گرفته‌اند و بلورها تيريك تيريك صلوات میفرستند... به شما فكر مي‌كنم به حضورتان توی خاطراتم ... حبابها یکی یکی گردالی میشوند و می‌ترکند، یکی از حبابها خیلی ورم میکند،همان را ادامه میدهم ... میرسم به صبح گرم و چسبناکی كه فرمانده به خطمان كرد و جلو آسايشگاه دانه‌دانه توي كلاهمان را نگاه كرد كه جز اسممان هر چه نوشته باشيم را بهانه كند و اضاف بزند... چند نفري مانده بود به ما برسد . بغل دستی‌ام زد توي پهلويم و با نگاهش گفت: به دادم برس : چشم انداختم توي گودی كلاه شوره بسته اش بدخط نوشته بود آهو ... گفتم خب؟ گفت:اسم عشقمه به گاراج رفتم! خودکار از جيبم درآوردم و قبل آهو نوشتم : «یاضامن» هنوز مطمئن نبودم گل را زده ام یانه ... فرمانده رسید اول توی کلاه من را نگاه کرد رد شد . بعد کلاه رفیقم را، چشم توی چشم شدند . آب دهن فرو نمی‌رفت سکوت بود ... لکه ی چرک کلاغی و ناله‌اش اسمان و سکوت حاکم را چاک داد ... نقاب کلاه را گرفت چند بار کاسه کلاه را کوبید کف دست مخالفش و صدا ول داد : خاک تو سرتون یاد بگیرید یه چی هم می‌نویسین خداپیغمبری بنویسین ... زد رو شونه رفیقم و گفت:کارت خلاف بود ولی امام رضاس حرمت داره... رفت کلاه بعدی ... کله‌ها چرخید رو به هم با پلک‌ها همدیگر را بغل کرده بودیم و صدای نقاره‌خانه توی کله‌ام ول کن نبود ...بغض کرده بودیم جهیدن از جهنم اضاف شوخی نبود ... خلاصه که آقاجان نوشتم بدانید شما دوبار ضامن آهو شدید! یکبار آهویی در دشتهای خراسان و یکبار آهویی محبوس در کاسه کلاه شوره بسته سربازی عاشق در کرمان و حتا ضامن خود شکارچی آهو ... خلاصه آقاجان ما پز شما را میدهیم و روی چک شما چک میکشیم ... این شب تولدتان که بریز و بپاش دارید حواستان به دل ما باشد... توی این بریز و بپاش ها یک دانه دراژه کیکتان هم نصیب من گیوه سوخته باشد با تمام دنیا عوضش نمی کنم ...تصدق علینا...
#مشهدنیستم
Read more
دومین پیشنمایش آپدیت اکتبر در ارتباط با بهسازی کلن، دقایقی پیش منتشر شد. از آپدیت اکتبر با عنوان ورژنی ...
Media Removed
دومین پیشنمایش آپدیت اکتبر در ارتباط با بهسازی کلن، دقایقی پیش منتشر شد. از آپدیت اکتبر با عنوان ورژنی به منظور ایجاد بستر مناسب برای انجام تغییرات بیشتر در آینده یاد شده . . ️ تغییرات و بهسازی های مرتبط با کلن . . • افزایش سایز وار های دوستانه (سی و پنج تایی و‌چهل و پنج تایی) . . • افزایش ... دومین پیشنمایش آپدیت اکتبر در ارتباط با بهسازی کلن، دقایقی پیش منتشر شد. از آپدیت اکتبر با عنوان ورژنی به منظور ایجاد بستر مناسب برای انجام تغییرات بیشتر در آینده یاد شده
.
.
⚫️ تغییرات و بهسازی های مرتبط با کلن
.
.
• افزایش سایز وار های دوستانه (سی و پنج تایی و‌چهل و پنج تایی)
.
.
• افزایش تعداد بیننده ها در اتک های داخل وار از بیست به سی + ده ظرفیت بیشتر برای دوستانتون که از طریق لیست دوستان تماشاچی هستند
.
.
• در حین شروع شدن اتک، حتی در صورت مشاهده بازپخش اتک های قبلی، نوتیفیکیشن دریافت خواهید کرد .
.
• قابلیت تنظیم “حداقل تروفی” برای بیلدر بیس در قسمت تنظیمات کلن ها اضافه خواهد شد
.
.
⚫️ تغییرات ظاهری کلن
.
.
• طراحی مجدد نماد کلن ها و تغییر کاربری و ظاهری رد نماد کلن. با حضور نماد های‌‌ جدید، قابلیت شخصی سازی (کاستومایز کردن) حاشیه نماد کلن ها از بین خواهد رفت و لول کلن ها تعیین کننده آن ها خواهد بود
.
.
• سربازان دونیت شده از ورژن بعدی از طریق راه جنگلی وارد خواهند شد
.
.
⚫️ تغییرات در فعالیت های‌ اجتماعی کلن ها
.
.
• تغییر در بخش جست و‌ جو کلن، لیست کلن ها بر اساس پارامتر هایی مانند فعالیت کلن ها در وار، دونیت و... خواهد ردیف خواهد شد
.
.
• تب مرتبط با چتِ کلن تعداد پلیر های آنلاین رو نمایش خواهد داد
.
.
• لیست دوستان از ورژن بعدی نمایان گر دوستان آنلاینتون خواهد بود
.
.
• قابلیت تماشا اتک دوستاتون از لیست دوستان
.
.
@ClashiranTeam
Read more
از روزی که حاج قاسم خبر دلمان را سوزاند و رفت ، تصمیم گرفتم یک جایی جمعی از هم دوره ای هایش را بعنوان پیشکسوتان خبر جمع کنم و از اونها تقدیر بعمل بیاد که الحمدالله با حمایت دکترعلی عسکری ریاست سازمان این کار درمراسم روز خبرنگار امسال انجام شد البته فقط خدا میداند که تا دقیقه آخر چه سختی هایی کشیدیم تا ... از روزی که حاج قاسم خبر دلمان را سوزاند و رفت ، تصمیم گرفتم یک جایی جمعی از هم دوره ای هایش را بعنوان پیشکسوتان خبر جمع کنم و از اونها تقدیر بعمل بیاد که الحمدالله با حمایت دکترعلی عسکری ریاست سازمان این کار درمراسم روز خبرنگار امسال انجام شد البته فقط خدا میداند که تا دقیقه آخر چه سختی هایی کشیدیم تا بالاخره انجام شد بگذریم در میان پیشکسوتان مستوره خانم افشار هم آمد تا جمع ما را به نام بلند قاسم منور کند چقدر خوشحال شدم مثل قاسم استوار و معنوی است.
پی نوشت:
حاج قاسم خیلی بزرگ تر از آن است که من کوچک ترین از او بنویسم ، آن زمان که در خبر بودم در عنفوان جوانی حاج قاسم بود که بیش از همه گویندگان تحویلم می گرفت با اسم کوچک صدایم می زد تا با او راحت باشم.حدودا سه سال پیش بود که علی ضیاء ازم خواست برای برنامه بعضیا دعوتش کنم خیلی اصرارش کردم در نهایت نپذیرفت خودش هیچی از دلیلش نمی گفت اما معلوم بود دلخوره،آخرین باری که با او صحبت کردم چند ماهی قبل از رفتنش بود و جوی راه افتاده بود که قاسم افشار به خاطر فتنه هشتاد و هشت و حوادث بعد از انتخابات رفته ، بهش گفتم حاج قاسم ما که تو می شناسیم به این شایعه ها می خندیم اما مردم عادی که از نزدیک تو رو نمی شناسند چی ؟ بیا یه بار تو یک برنامه و جلوی این سواستفاده ها رو بگیر ، باز قبول نکرد گفت :"حسین جان تو که خودت می دونی من هرچی دارم از این نظامه و جانم رو هم برای آقا میدم (نقل به مضمون) و به این چیزهای مسخره خودم هم می خندم اما ازم نخواهید بیام چون با خودم عهد کردم نیام."چند ماه بعدش هم از میان ما رفت .روحش شاد مرد بزرگی بود و خوش به سعادتش که دستش همیشه به خیر بود.
#روز_خبرنگار #قاسم_افشار #فرزند_افشار #پیشکسوتان_خبر #فتنه_هشتاد_و_هشت #حضرت_آقا # ریاست_سازمان #دکتر_علی_عسکری #
Read more
. تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این ...
Media Removed
. تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این عکس. تازه معلم شده بودم. فلسفه، منطق و بینش‌دین درس می‌دادم. ده ماهی می‌شد که ازدواج کرده بودم. همسرم و برادرم (@mgh3.14 ) همزمان جبهه بودند ... در یکی از مرخصی‌های چند روزه (از جبهه) رفته بودیم ... .
تقریبا یک ماه دیگه، بعد از تعطیلی مدارس، منتها سی‌و‌پنج سال قبل. آخرای خرداد شصت‌و‌یک بود، این عکس.

تازه معلم شده بودم. فلسفه، منطق و بینش‌دین درس می‌دادم. ده ماهی می‌شد که ازدواج کرده بودم. همسرم و برادرم (@mgh3.14 ) همزمان جبهه بودند ... در یکی از مرخصی‌های چند روزه (از جبهه) رفته بودیم زاهدان. منزل یکی از اقوام. عکس متعلق به اون چند روز مرخصی‌ست، با نگاهی پر از شعف ...
.
هیچ وقت هیجان وافر اون روزها رو یادم نمی‌ره، وقتی بعد از چند ماه خبری از جبهه می‌رسید. منزل خودمون تلفن نداشت. هر روز عصر باید می‌رفتم منزل مادر خودم یا مادر همسرم بلکه صدای زنگ تلفنی رو بشنوم ... زنگی از پادگان دو‌کوهه، مریوان، اهواز، کردستان ... این زنگ‌ها یعنی واریز شدن همه عشق‌های عالم در قلبم ... در بیشتر زمان‌ها حتی نمی‌دونستیم همسرم یا برادرم دقیقا در کدام سوی جبهه‌ها هستن ... برای جوان‌های این روزها عجیبه اگه بگم که هر بار که برادرم زخمی شد، ما حداقل یک ماه بعد خبردار می‌شدیم و چقدررررررررررر سخته برای خودم که یادآوری بشه که این اتفاق چهار، پنج بار افتاد ... بعد از هر جراحتی تا زمانی که امکان ملاقات در بیمارستان یا منزل پیش می‌آمد، شاید شش ماه !!!
... و ما اٙدْراکٙ ... از آنچه بر دل ما رفت ...
.
ولی چرا امشب رفتم به سال‌های جنگ تحمیلی؟؟؟ جواب دقیق‌ش رو نمی‌دونم. شاید یهو، نمی‌دونم از کجا صدای یکی از مداحی‌های آهنگران (پدر همین آقای آهنگران جوانِ معروف اینستاگرام @m.a.ahangaran) اومد، شایدم تکرار یادهای اون روزها در این روزهای خاص چهاردهم و‌پانزدهم خرداد، همه خاطرات رو بر سرم ریخت ...
.
خدایا صلح و امنیت رو برای همه مردم دنیا برقرار کن ... خدایا ایران و ایرانی رو دوباره به دوران پر از سختی‌های بی‌حدِ جنگ برنگردان.
Read more
. #حسین_جان_نیا_به_کوفه . عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد #مسلم_بن_عقیل ...
Media Removed
. #حسین_جان_نیا_به_کوفه . عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد #مسلم_بن_عقیل رو دستگیر کردند دندانشو شکسته بودند آورده بودند میخواستن سر از بدنش جدا کنن دیدن مسلم داره اشک میریزه عبیدالله ملعون گفت: ها مرد که گریه نمیکنه اومدی دنبال حکومت فکر این چیزاشم ... .
#حسین_جان_نیا_به_کوفه
.
عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد
#مسلم_بن_عقیل رو دستگیر کردند
دندانشو شکسته بودند
آورده بودند میخواستن سر از بدنش جدا کنن
دیدن مسلم داره اشک میریزه
عبیدالله ملعون گفت:
ها مرد که گریه نمیکنه اومدی دنبال حکومت فکر این چیزاشم باید میکردی
#مسلم_ابن_عقیل گفت: بدبخت من برای خودم گریه نمی کنم
من برای اون نامه ای که نوشتم حسین بیاد گریه میکنم
برای اون آقا گریه میکنم
کاش میگفت حسین نیا
مسلم همون موقع داشت برای روضه امام حسین گریه میکرد
برای او گریه میکنم برای خودم گریه نمیکنم
بعد مسلم خبر داشت امام حسین(ع) با زن وبچش داره میاد
آخه امام #احساس_امنیت کرده دیگه
نصف راهو رد شده بودن
از صحرای سوزان عبورکرده بودن
#عجب_مردم_بی_وفایی
هی میگفت من وصیت دارم یک نفر بیاد من وصیت بکنم
هیچ کس نمیرفت جلو
عبیدالله ملعون گفت بدبخت ها خوب برید وصیت کنه
دیگه این میخواد از دنیا بره
میترسیدند
ظاهرا یک نفر رفت از اون نامردها
بعد حضرت مسلم بن عقیل بهش برگشت گفت:
میتونی یک نامه ای بنویسی به حسینم بگی نیاد
اون بدبخت از شدت رذالتش اومد گفت وصیت رو
عبیدالله گفت بیچاره چرا گفتی خب
به تو محرمانه گفته بود
براش اهمیتی نداشت این چیزها
خدا کنه اون بی وفایی مردم کوفه
اون خصلت هیچ وقت در ماها پیدا نشه
حضرت مسلم رو بردن بالای دارالعماره
هنوز خیلی ها باور نمیکردند رذالت دشمن رو
اولین فاجعه ای بود که رخ داد
کاش با #سر_بریده_مسلم بن عقیل کوفه قیام کرده بود کاش
#کوفه_قیام_نکرد
کاش وقتی بدن مسلم بن عقیل رو تو بازار کوفه روی زمین می کشیدند و می بردند کوفه قیام کرده بود کاش
کوفه قیام نکرد
همین موجب شد یک روز کوفه سرهای اباعبادالله الحسین وبچه هاش روبالای نیزه ها مشاهده کنه
بعدش تازه قیام کردن
#کاش_به_موقع_میومدن_میدون
آقا رو تنها نمی گذاشتن
.
#روضه #شب_اول_محرم
#ماه_محرم
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهيانی
.
Read more
. للحق پست نوشت:اینروزها با قشری از مردم مواجهیم که گویی از جنگ برگشتند.متاسفانه عده ای بی توجه به ...
Media Removed
. للحق پست نوشت:اینروزها با قشری از مردم مواجهیم که گویی از جنگ برگشتند.متاسفانه عده ای بی توجه به شرایط کشور و نیازهای همدیگه جوری در حال احتکار جنس توی خونه هاشون هستند که انگاری هفت سال قحطی مصر رو در پیش داریم. . ما هشت سال جنگ رو با همدلی و انصاف و رحم نسبت به همنوع تونستیم پشت سر بذاریم ,با دیدن ... .
للحق پست نوشت:اینروزها با قشری از مردم مواجهیم که گویی از جنگ برگشتند.متاسفانه عده ای بی توجه به شرایط کشور و نیازهای همدیگه جوری در حال احتکار جنس توی خونه هاشون هستند که انگاری هفت سال قحطی مصر رو در پیش داریم.
.
ما هشت سال جنگ رو با همدلی و انصاف و رحم نسبت به همنوع تونستیم پشت سر بذاریم ,با دیدن دردهای همدیگه و مرهم شدن برای اون زخم ها.فعلا نه کاری به مسؤولان دارم و نه عده ای که شکمهاشون از مال حرام به قدری پر شده که اگر معصوم علیه السلام هم انذارشون بده ,گوشی برای شنیدن ندارم, روی صحبتم با خودمونه ما مردم عادی.
.
یادم میاد محرم بود ,پای منبر یک سخنران نشسته بودم, حکایت تکان دهنده ای رو گفت,که خیلی به درد اینروزهای ما میخوره ,ایشون با یک واسطه از یکی از بازاریهای تهران نقل کرد که :
.
پدر من مقلد آیت الله سید احمد خوانساری بود ,یک مرجع تقلید مجسمه زهد و تقوا که معروف بود به سلمان فارسی ایران.
.
پدرم تو کار توزیع لوازم التحریر بود و یک دفعه یک سفر میره چین و چند کانتینر مدادهای قرمز و مشکی رو وارد میکنه ,بعد از وارد کردن این بار نمی دونم چی شد اون جنس مداد تو کشور کمیاب میشه به طوریکه مداد دو ریالی رو میشد تا هشت ریال فروخت.پدر ما اینجا به شک افتاد که نکنه این معامله حروم باشه و از اونجاییکه مقید به احکام کسب و کار بود گفت باید از اقای خوانساری استفتاء کنم.پا شد رفت خدمت ایت الله و شرح ما وقع کرد,آقا فرمودند که می تونید به این قیمت بفروشید اما این کار بی انصافیه.
.
من و بابام خوشحال شدیم که سودی نصیبمون میشه و شرعا هم مشکلی نداره.بابام خداحافظی کرد و وقتی خواست بیاد بیرون آقا صداش زد و اونم برگشت و نشست .اقای خوانساری گفت:ظاهرا شما معنی بی انصافی رو نفهمیدید.شما قصه کربلا رو شنیدید؟.
.
بابام گفت کجاش رو ؟اقا گفت :می دونید که امام حسین رو سربریدند,اما می دونید بی انصافی کجای کار بود ؟اینکه اگر حسین علیه السلام را کشتید دیگه چرا بر پیکر پاکش اسب تازوندید؟چرا کهنه پیراهنش رو بردید؟چرا خیامش رو آتیش زدید؟چرا به حرمش بی حرمتی کردید؟
.
بی انصافی یعنی با اسب بر پیکر حسین فاطمه( ع) تاختن ,حالا بریم ببینیم ما ها کجای زندگیمون بی انصافی کردیم؟اگر کارمندیم ,اگر کاسبیم ,اگر صاحبخونه ایم ,اگر مستأجریم,اگر شاگردیم و اگر استاد و یا در هر لباس و سمتی چه حقیقی و چه حقوقی و مهمتر اگر اینروزها مشغول احتکاریم, انصاف گمشده اینروزهای ماست.
.
قال علي عليه السلام: مَن يَنصِف مِن نفسه لم يَزدهُ اللّه الاّ عِزّاً

#احتکار
#جنگ_اقتصادی
#انصاف
#بهم_رحم_کنیم
Read more
 #کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو ...
Media Removed
#کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل ... #کودکی
ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه.
تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم
با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل و محله بودم.
خرید مهر که میشد با مادرم میرفتیم بهارستان و سپهسالار و شب با کلی خرید برمیگشتیم خونه. رویای خریدهای جدیدم نمیزاشت تا صبح بخوابم و زودتر از همه از خواب بیدار میشدم و حیاط رو میشستم و با کیف و کفش های جدیدم ساعتها تو حیاط راه میرفتم و هیجان اولین روزی رو داشتم که قراره با کیف و کفش جدید برم مدرسه یادمه روزها این کارو تکرار میکردم و خواهرام هم گول جینگول بازی منو میخوردن و با هم طول و عرض حیاط رو قدم میزدیم.
بزرگتر و بزرگتر که شدیم دیگه خریدهام متفاوت شده بود ولی بازم طبق عادت بچگی چشممون دنبال خریدهای اون یکی بود ولی دیگه این یه امتیاز بود و اون اینکه لباسامونو بهم قرض میدادیم برای مدت کوتاه وبا شرط. مثلا اگر کثیف بشه کارت ساخته اس و اینکه حق نداری جایی که من با لباس تو رفتم بیای.
گذشت و گذشت تا هر سه ازدواج کردیم هنوزم دنبال این بودیم که کی چی خریده و پنج شنبه جمعه ها خونه مامانم خریدامونو میاوردیم و بهم نشون میدادیم ناگفته نمونه که اون موقع هم لباس ها بین ما رد بدل میشد جهت جا نماندن از کاروان خانم های خانواده همسر.
اوایل ازدواجم یه روز خواهرم اومد خونمون و قرار بود با هم به مهمونی مشترکی بریم مهمونی خونه خانواده همسرش بود و جشن بود.من رفتم آرایشگاه و موهای فرفریمو سشوار کردم و همه کارا انجام شده بود رسید به انتخاب لباسم.
خواهرم‌نشسته بود لبه تخت و هر لباسی که از کمد من بیرون میومد میگفت
وااااااای اینو نپوش من اینو قبلا پوشیدم آنیتا
من اون روز در انبوه لباسهایی که داشتم در واقع هیچی نداشتم که بپوشم فرصت خرید هم نبود اون روز خواهرم تنهایی به اون مهمانی رفت من موندم با موهای خوشگلم که رو دستم موند.
الانم که نگاه میکنم هنوزم‌ انگار بزرگ نشدیم من هنوزم‌ با تک تک کفش های نویی که میخرم ساعتها تو خونه راه میرم آشپزی میکنم،جارو میکنم،کتاب می خونم و یه عکس از خریدهای جدیدم برای گروه تلگرامی خواهریمون میفرستم و میگم:
_آهای کجایین بیاین
_الو الا
_الو الهام
_کفش و شلوارم جدیده
_لاک رو دارین طرحش من درآوردیه ها خواستین بیان قشم براتون بزنم.
_الو کجایین پس اونا هم مثل همون بچگی میان میگن ما هم میخوایم گاهی هم میگن به به کی میای تهران(نقشه دارن).
Read more
تو محل بهش می گفتیم چوپان دروغگو، هر‌چند که چوپان نبود ولی تا دلتون بخواد دروغگو بود... می رفت امام ...
Media Removed
تو محل بهش می گفتیم چوپان دروغگو، هر‌چند که چوپان نبود ولی تا دلتون بخواد دروغگو بود... می رفت امام زاده صالح و می‌گفت رفتیم شمال! بعد از دریا می گفت،از آب تنی کردن و قدم زدن تو ساحل... از پیچ های جاده کندوان و داد زدن تو تونل... وقتی همه تو محل دوچرخه بازی می کردیم می شست رو پله خونه شون و می‌گفت منم دوچرخه ... تو محل بهش می گفتیم چوپان دروغگو، هر‌چند که چوپان نبود ولی تا دلتون بخواد دروغگو بود... می رفت امام زاده صالح و می‌گفت رفتیم شمال! بعد از دریا می گفت،از آب تنی کردن و قدم زدن تو ساحل... از پیچ های جاده کندوان و داد زدن تو تونل... وقتی همه تو محل دوچرخه بازی می کردیم می شست رو پله خونه شون و می‌گفت منم دوچرخه دارم،فقط تو حیاط بازی می کنم.وقتی می گفتیم بیار بیرون می گفت نه نمیشه! حتی وقتی یه بار دوچرخه م رو بهش دادم تا سوارشه همون لحظه افتاد تا معلوم بشه هیچوقت سوار دوچرخه نشده.تو امتحان های مدرسه ده می گرفت می گفت هیجده شدم،نتایج کنکور که اومد گفت پزشکی سراسری قبول شدم ولی چون از خون می ترسم نرفتم!واسه همین رفت سربازی.
ما به این دروغاش عادت کرده بودیم،برای همین حرفاش رو جدی نمی گرفتیم.ازش بی خبر بودم تا اینکه یه روز وقتی از دانشگاه اومدم بیرون دیدمش، بهش گفتم تو کجا اینجا کجا! گفت یکی که خیلی دوسش دارم اینجا درس می خونه.گفتم اون چی؟ اونم می خوادت؟گفت آره بابا خیلی!ولی اینم یه دروغ دیگه بود چون اون دختر از کنارش رد شد و حتی بهش نگاه هم نکرد...
از اون روزا خیلی می گذره و زندگی بهم ثابت کرده بعضی از دروغ ها واقعا دروغ نیستن. اونا فقط آرزوهاشونو بلند بلند ميگن چون هر آدمی یه دنیایی تو ذهنش داره که اتفاقاتش دقیقا همونی هست که دلش می خواد، اونم حتما یه دنیا برای خودش داشته... دنیایی که تو بچگی رفته شمال و دوچرخه سواری کرده، پزشک بوده و با کسی که عاشقش بوده زندگی می کرده...شاید اون هیچوقت دروغگو‌ نبوده فقط تو دنیای اشتباهی زندگی می کرده... درست مثل خیلی از ما که تو دنیای اشتباهی داریم زندگی می کنیم !!!
#حسین_حائریان
#عصرونه #گل_گاوزبان
Read more
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته ...
Media Removed
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد. ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. يکی دو بار از پچ ... پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد.
ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.
يکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکی سر و سری پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشمهای گريان ديدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذيی پاک می کرد.
اين اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخری ها اتفاق عجيب غريبی افتاد. صبح ها آقايی ،پری را می رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمين راه نمی رود.
با اينکه بايگانی کار زيادی نداشت اما پری دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف می رفت، سر ميز دوستانش می ايستاد و اغلب اين جمله را می شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامی داشت يا اثر نيروبخشی روی ديگران می گذاشت.

اين روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سايه ملايمی روی پلک هايش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دير چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشيد.
سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حيا سراغ پری را می گرفت.

همه انگار در اين شادی رابطه با آنها شريکند. منشی شرکت می گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پری الان مياد، اتاق آقای رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشيده و موهايی بين بور و خرمايي روی صندلی می نشست و به کسي نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمين تا پری بيايد. وقتی پری از اتاق رئيس می آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتی وصف ناپذير می گفت؛ «خوبي الان ميام.» می رفت و کيفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بيرون.

اين حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به ميان می آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستانی عروسی در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتی رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبی در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری 👇🏼👇🏼👇🏼مابقي در كامنت👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
Read more
 #همینجوری ۵۳ اول بچه که بودم توی روستامون یه نفر بود که می یومد عسل هارو از توی کندو ها در ویاورد،همیشه ...
Media Removed
#همینجوری ۵۳ اول بچه که بودم توی روستامون یه نفر بود که می یومد عسل هارو از توی کندو ها در ویاورد،همیشه برام سوال بود که چرا لباس مخصوص این کارو نمی پوشه،زبورا از سر و کولش بالا می رفتن و هیچی نمی گفت،انگار نیشش نمی زدن،اصلا آخ و اوخ هم نمی کرد،تا اینکه یه روز ازش پرسیدم چرا زنبورا شما رو نیش نمی زنن؟ گفت منو ... #همینجوری ۵۳

اول
بچه که بودم توی روستامون یه نفر بود که می یومد عسل هارو از توی کندو ها در ویاورد،همیشه برام سوال بود که چرا لباس مخصوص این کارو نمی پوشه،زبورا از سر و کولش بالا می رفتن و هیچی نمی گفت،انگار نیشش نمی زدن،اصلا آخ و اوخ هم نمی کرد،تا اینکه یه روز ازش پرسیدم
چرا زنبورا شما رو نیش نمی زنن؟
گفت
منو نیش نمی زنن؟
دیوانه ای؟
کی گفته نیش نمی زنن؟
بابامو درآوردن؟
سر تا پام پر جای نیشه؟
برو گمشو اون ور اعصابمو خورد کردی

این جوری بود که تصورات کودکی ما یک به یک به فنا می رفت

دوم
رتبه ی کنکور بنده انقدر درخشان بود که خود کاظم قلم چی شخصا زنگ زد خونمون گفت تو رو به مقدساتت قسم نگو تو آزمون های قلم چی شرکت می کردی

#زنبور_با_کسی_شوخو_نداره
#زنبور_ها_را_آوردند_دیدم
#دو_تا_نقطه_اول_چهارتا_آخر_شش_تا_دندونه_تا_خون_بیاد
#نیک_چیک
#چیک_چیک
#جیک_جیک
#قلم_قولوم_قیلیچ
#به_فرزندان_خود_كما_في_السابق_مبارزه_با_آمريكا_بياموزيد
#و_چه_ميگويم
Read more
قصه اي داريم... ١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم... غزل همون دوستي بود كه سرطان ...
Media Removed
قصه اي داريم... ١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم... غزل همون دوستي بود كه سرطان جانش را گرفت و از پيش ما رفت و از اون سال تا الان از بالا داره همه مارو مي بينه... امير مي خواست نمايشگاه نقاشي برگزار كنه به نفع خيريه... اون نمايشگاه برگزار شد و تمام شد... دو ماه بعدش غزل پرواز كرد ... قصه اي داريم...
١٣٩٠يعني ٧ سال پيش از طريق غزل عزيزم با هم آشنا شديم...
غزل همون دوستي بود كه سرطان جانش را گرفت و از پيش ما رفت و از اون سال تا الان از بالا داره همه مارو مي بينه...
امير مي خواست نمايشگاه نقاشي برگزار كنه به نفع خيريه...
اون نمايشگاه برگزار شد و تمام شد...
دو ماه بعدش غزل پرواز كرد و رفت براي هميشه و همه ما در بُهت و شوك...
زنگ زدم به امير كه خبر بدم گوشي رو كه برداشت و بجاي الو و بله و اينا گفت نگو كه تمام شد و من با گريه بهش گفتم امير، غزل رفت...
و سكوت امير و صداي ناله هاي من پاي تلفن موند و بس...
چهل روز بعدش كه مي شد چهلم غزل و با بَر و بچه ها براش مراسم چهلم گرفتيم...
من روي سن بودم و امير وارد سالن محل برگزاري مراسم چهلم غزل شد و رفت عقب نشست...
مراسم تمام شد و من از سن آمدم پايين رفتم به سمتش... سرش پايين بود و تنها عقب سالن نشسته بود... رسيدم بهش گفتم سلام امير جان...
سرش رو بالا آورد و صورتش سرخ و چشمانش قرمز از اشك هاي ريخته و همو بغل گرفتيم و ي دل سير به ياد دوست مشتركمون اشك ريختيم...
از اون گريه دلچسب ها بود...
تصوير امير در ذهن من هميشه همون قلب طلاييشه و پاك نمي شه...
برقرار باشي و بدرخشي...
#عكس #لحظات #لبخند #زندگي #روزهاي_زندگي #قصه_هاي_زندگي #حس_خوب #حال_خوب #غزل #امير_آقايي #دوستانه #photo #photos #moments #smile #life #lifestyle #daysoflife #storiesoflife #goodmood #goodfeeling #ghazal #amiraghaee #friendship
Read more
. صبح جمعه گرم تابستونيتون بخير . داشتم يه متن رو ميخوندم كه اشكمو درآورد. تلنگر خوبيه كه بفهميم ...
Media Removed
. صبح جمعه گرم تابستونيتون بخير . داشتم يه متن رو ميخوندم كه اشكمو درآورد. تلنگر خوبيه كه بفهميم فرصت باهم بودنها زياد نيست! تاثير گذار و آموزنده بود.كپي ميكنم شما هم بخونيد . ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود.در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت،روغن ... .
صبح جمعه گرم تابستونيتون بخير
.
داشتم يه متن رو ميخوندم كه اشكمو درآورد.
تلنگر خوبيه كه بفهميم فرصت باهم بودنها زياد نيست!
تاثير گذار و آموزنده بود.كپي ميكنم شما هم بخونيد
.
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود.در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت،روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.بابام می گفت:نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم.در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت.هیچ وقت هم بالا نمی اومد.هیچ وقت.دستم چرب بود،شوهرم در را باز کردو دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت.کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد.ما خانواده ی سردونچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمیدکه کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد،اصرار می کرد.آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند من اصلا خوشحال نشدم.خونه نا مرتب بود؛خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم..چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاداما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دیدپرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟گفت:خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.گفت:حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نیست ؟!در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون ك،ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم!پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
ادامه كامنت اول
Read more
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت ...
Media Removed
خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو ... خب جونم براتون بگه که یه روز از اداره تماس گرفتن گفتن آثار شما برای مرحله ی کشوری انتخاب شده بار و بندیلت رو ببند و پاشو برو تهران. و من با کلی استرس رفتم به محل اعزام تا ببینم قراره با چه کسانی همسفر بشم. اولین کسی که باهاش آشنا شدم یلدا بود که در بدو ورود من داشت ادای تارزان رو در میاورد و میگفت اگر با بامبو بریم تهران هم زودتر از قطار میرسیم. ماندانا رو هم از قبل میشناختم و خیلی خوشحال بودم که میبینم توی کارش موفقه.
القصه،اونجا گفته بودن کوپه های قطار از قبل مشخص شده و نمیتونید جا به جا بشید و من با چشمکی به جمع فهموندم: جابه جایی ها با من!
خلاصه بعد از کلی نصیحت و اینا سوار قطار شدیم.یه کوپه ی 4 نفره متشکل از من و یلدا و نگین و حانیه که همیشه 5 نفره بود و شخصیتی به اسم کیانا ملقب به پیانو یا بازنده یا میت همواره توی کوپه ی ما بود و کلا بیرون نمی رفت.(برگشتن هم که کیانا نبود زهرا همیشه پیشمون بود)
خلاصه بعد از اتفاقات قطار و بحث های فلسفی یلدا و نگین (بهش شته میگفتیم) رسیدیم تهران و تازه ماجراها شروع شد. هر روز کلاس و مسابقه با اساتیدی که اسم هاشون رو فقط روی جلد کتاب ها دیده بودیم اما دورادور شاگری شون رو میکردیم.
مسابقه که تموم شد من در کمال شگفتی چهارم کشوری شدم (اصلا راجع به نفرات اول و دوم هییییچ صحبتی نمیکنم دوستان در جریانن کامل😉) و خب ناراحت بودم اما به خودم اومدم و دیدم از این سفر چیزهای زیادی عایدم شده:کلی دوستای خوب و یه کوله بار تجربه
از دوستای جدیدم توی تبریز و قزوین گرفته تا کیش و زابل و از فریادهای متوالی بچه هایی که توی برج میلاد به فواره ها دست زده بودن و داد میزدن:دستمون میلادی شده! تا نگین که شب کلا میومد توی تخت من و علنا من در فضایی به طول 2 متر اما عرض 10 سانت خوابیده بودم و از کیانا و حانیه که ساعت 2 نصفه شب میومدن از همه میپرسیدن:تو زن داری؟ تا ماجراهای ما توی ون اون آقای پیرهن زرده (این خاطره رو به گور میبرم😂)و صبح روز اخر که پشه چشم راستمو نیش زد(😂)همه و همه برام خاطره های قشنگی شدن.
دوستتون دارم بچه ها
عکس ها به ترتیب:
1من در ژست احساسات ملی گرایانه گونه😂
2من و رفقا
3من و آقای نظری که محبت کردن و 478392 تا عکس با من گرفتن
4 من همیشه متفاوت (دلیل چهارم شدن را حدس بزنید مثلا)
5 با استاد حسن زاده ی عزیز که باز هم جایزه ی هانس کریستین اندرسن رو تبریک میگم بهشون
6 با دکتر میر جلال الدین کزازی که در این ثانیه داشتم میگفتم میشه خویش انداز بگیریم؟😂
7 ما پس از رسیدن به شیراز
8 ما در تهران
9 ما در شیراز جان عزیز
10 پایان نامه...
Read more
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. ...
Media Removed
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی ... .
کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی و بی انضباطی و کارهای خارج از قاعده نظام آموزشی بودم. نمره انضباط راهنمایی ام ١٣ یا ١۴ بیشتر نبود.
اول راهنمایی که بودیم موقعی که زنگ آخر رو میزدن ما عین زندونیا که بالاخره آزاد شدن دسته جمعی نعره زنان از کلاس بیرون می رفتیم. تا اینکه خانم ناظم اولتیماتوم جدی داد که وای به حالتون اگه از امروز نعره بزنید. زنگ آخر رو زدن. بچه ها آروم و خیلی رام از کلاس بیرون می رفتن. منم انگار خوشم نیومد رام باشم. پس تنهایی داد زدم: هورا کلاس تعطیل شد! و دویدم. بچه ها هم دنبال من نعره زنان به سمت در کوچه دویدند. تا اینکه ناظم عصبانی منو دید. گفت اون ژاکت زرده بایست! منم می دویدم. یکی از بچه ها گفت ژاکت رو دربیار. اولین بار بود که حس کردم یه چریکم. ژاکت رو دوستم گرفت زیر چادرش قایم کرد. ناظم که تا کوچه دویده بود منو تو سیل جمعیت بچه های خوشحال گم کرد. خانم ناظم! ببخشید حرصت دادم.
کلاس پنجم دبستان یه خانم ناظمی داشتیم مانتو و شلوار اتو کشیده و رنگ روشن میپوشید. عین طاووس تو حیاط موقع زنگ تفریح راه می رفت. واقعا به خط اتوی شلوارش و تمیزی لباسش می نازید. منم در حال بازی و شلوغی تو حیاط پشت پام بالا رفت و با کف کفشم یه مهر گنده روی مانتوی شکری رنگ خانم ناظم زدم. هیچ وقت خشمش رو از یاد نمی برم. الآنم ازش معذرت نمی خواهم چون اون بیش از اندازه لازم خشمگین شد.
باز کلاس پنجم معلم دینی درست جلسه اول باهامون با آب و تاب از فشار شب اول قبر حرف زد، انگار خودش تجربه کرده بود! تصویرسازیش طوری قوی بود که ترسیدیم. ما ده یازده سالمون بود. تقریبا همه مون شب کابوس دیدیم و با گریه از خواب پریدیم. صبح مادرها اومدن مدرسه اعتراض کردند. خانم دینی از جلسه دوم سرمون غر زد که اگه موضوعی بود به خودم می‌گفتین.
#پونه_ندایی
.
When I was 9 years old.
#nostalgia #iran #poonehnedai
Read more
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند ...
Media Removed
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…! یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…! مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…! عکس ... سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…!
مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن...
چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…!
یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…!
مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…!
عکس شاه رو از روی اسکناس‌ها رو درآورده بودن و با خوشحالی بههم نشون میدادن و نمیدونستن عکس شاه اعتبار اون کاغذ‌ها بود…!
تا اون روز هر دلار هفت تا یک تومانی بود …!
تا اون روز هر تومان کلی ریال با ارزش…!
تا اون روز ایران ما قدرت پنجم نظامی جهان بود
تا اون روزحجاب ازاد و حق مادرامون با ما یکی بود
تا اون روز سپاه دانش بود
تا اون روز پیش آهنگی داشتیم
تا اون روز تغذیه رایگان بود !
تا اون روز برای ادامه تحصیل بورسیه از طرف دولت بهت داده میشد!
تا اون روز ورود ما به همه جای کره خاکی ازاد و بدون دردسر بود!
تا اون روز مسلمان در مسجد و عرق خور در میخانه بود!
تا اون روز مادری در انتظار بازگشت فرزندش از جنگ نبود!
تا اون روز پدری بر سر مزار پسر شهیدش نبود
تا اون روز خیابانها رنگی بود !
تا اون روز خواهرامون تو خیابانها امنیت داشتند!
تا اون روز ورزشکارامون مجبور نبودن آبمیوه بفروشن!
تا اون روز روی کسی اسید نپاشیده بودن
تا اون روز به دختری قبل از اعدام تجاوز نکرده بودن!
تا اون روز بچه ۱۷ ساله اعدام نکرده بودن!
تا اون روز پول نفت خرج لبنان و فلسطین و سوریه و عراق نکرده بودن!
تا اون روز ایرانی اعتبار و احترام و اقتدار داشت!

و سالها گذشت از اون روز…

دیگه مردم از شاه بعنوان مَمَد دِماغ یاد نمیکنن
بلکه آه میکشن و میگن خدا بیامرزدش…!
نور به قبرش بباره ایشالله…!
دیگه جان بی‌ارزش شد!
پولها بی‌ارزش شد…!
دلار افسار بريد
برکت هم رفت…!
آب و برقی مجانی نشد!
معنویاتمان هم بر باد رفت…!
رقصیدن جُرم شد…!
زیبایی جُرم شد…!
گردش جُرم شد…!
تفریح جُرم شد…!
لباس جُرم شد…!
آرایش جُرم شد…!
مهمانی جُرم شد…!
خوردن جُرم شد…!
نوشیدن جُرم شد…!
نگاه کرد جُرم شد…!
عشق جُرم شد…!
اعتراض جُرم شد…!
ورزش جُرم شد…!
خنده جُرم شد…!
سر در گریبونیم ما خود کرده‌های بي تدبير.. 37 سال دستاورد انقلاب اسلامي :

۹٠٠٠ پزشك بيكار ،٧ ميليون جوان بيكار ، ۸ میلیون آواره دنیا
ازهر١٠ ازدواج ٦طلاق ،٦ ميليون معتاد. ٦٨% افسردگي ،رسيدن سن فحشا به ١۳ سالگي ، فروش سالانه ١٣ هزار كليه ،٤٢% زير خط فقر
و در اخر ارزش جان مادرمان هم شد نصف بیضه چپ یک آخوند!!
Read more
"آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای ... "آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید
عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای تلخ در سپیده دم به انتظار نشسته بود. مردم خواب بودند. سرمای زمستان کویر استخوان سوز است. کرسی و چراغ‌‌های نفتی اهل خانه را گرم می‌کنند.
شهر خواب بود که زلزله به سراغش آمد. مردم در پایین دست و « #ارگ » در بالای شهر . خشت‌های «ارگ» خاطره تجاوز «آقا محمدخان» را با خود دارند. نخل‌ها تازه کمر از زیر بار خرما راست کرده‌اند. قنات‌‌های «باغ‌شهر» تاریخی بم انگار زودتر خبردار شده‌اند. زمین نقشه‌ی شومی در سر دارد. عقربه‌ها «شش» نشده ایستادند. «سه ربع ساعت از پنج سحر می‌رفت.» بسطامی اما آ‌ن‌طرف‌تر خواب است. « #گلپونه‌‌ها » سحر شده بیدار نمی‌شوند.«غریو اشتران در حفره‌های مرگ کف می‌ریخت» زمین دیگر جای امنی نبود. داشت می‌جنبید. سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. آسمان به زمین دوخته شده بود. ثانیه‌ها به قدر یک عمر طولانی ‌شده بودند. تمام نمی‌شد. جیغ بود، خاک بود و سیاهی. چشم چشم را نمی‌دید. کسی نمی‌دانست چه شده است. خورشید تاب دیدن «بم» را نداشت و پشت کوه گریه می‌کرد. صدای « #بسطامی » در حنجره‌اش خشکید. خشت به خشت «ارگ» متلاشی شد. کمر نخلستان‌های بم شکست. آب از قنات افتاد. از باغ‌شهر خبری نبود. نیمی از شهر قصد بیدار شدن نداشتند. « غلامان در میان کوچه‌های وهم میمردن». زمین مردم را تا جرعه آخر نوشید.
راههای تماس مسدود شده بود. صدای فرماندار از بی‌سیم شنیده می‌شد که با صدا زدن استاندار کرمان می‌گفت:«الله‌اکبر، الله‌اکبر. آقای‌کریمی بم ویران شد. وای وای یاالله یا رسول‌الله. در جغرافیای کشور چیزی به نام بم وجود نداره. آقای کریمی همه دستگاههای اجرایی رو به سمت بم گسیل کنید. صدای من رو از یک تل خاک می‌شنوید. بم ویران شد.»
خبرنگار بودم. بخشی از خانواده‌ام «بم» زندگی‌می‌کردند. راه ۹۰ دقیقه‌ای از کرمان تا بم حدود شش ساعت طول کشید. جاده آسفالت برای انتقال مصدومان به شهر‌های اطراف استفاده می‌شد. مسیر خاکی هم ناهموار . شهر میان گرد، غبار و شیون دفن شده بود. پیدا کردن کوچه و خیابان‌ها دشوار بود. بازماندگان مشغول نجات مردم زیر آوار بودند. قدم به قدم آدم‌ها را می‌دیدی که با هر چه دم دست داشتند، زمین را می‌کندند. زنی گوش‌اش را به زمین چسپانده بود تا صدای عزیزش ... ادامه در اولین کامنت👇🏻
Read more
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها ...
Media Removed
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، ... زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، احساس درد بسيار زيادى داشتم ولى همش تو دلم ميگفتم تحمل كن همه اينا ارزششو داره تو ديگه مادر شدى،
حسين با چشماى قرمز اومد تو اتاق و دستمو گرفت و گفت چطورى بهترى ، گفتم بچه رو ديدى گفت آره خيلى خوشگله و بعد دستهامو بوسيد و از اتاق بيرون رفت، مادرم پيشم بود گفتم حسين كجا رفت گفت رفت اتاق بچه ها، تا فردا ظهر از حسين خبرى نشد من خيلى درد داشتم و مرتب درخواست مسكن ميكردم، مامانم كه هنوز سياهپوش يوسف بود هى دست به موهام ميكشيد و منو ميبوسيد و ميگفت چيزى نيست مهم اين بود كه عمل بشى روز اولش سخته زود خوب ميشى، بهم مسكن زده بودند و خيلى هم خوابم ميومد چشام رو هم بود ولى احساس ميكردم حسين و مامانم با هم پچ پچ ميكنند، با چشماى بسته و با صدايى كه بيشتر شبيه زار بود گفتم پس چرا بچه مو نميارن ، حسين نزديكم اومد و گفت نگران نباش مهناز جان، بچه دو روز زودتر بدنيا اومده و مجبور شدن بزارنش تو دستگاه ،
دكترا و پرستارا مراقبشن تو فقط استراحت كن و دلت شور نزنه،
چيزى نگفتم و به خواب عميقى رفتم، بهم سرم وصل بود و شب اول با كلى درد تموم شد صبح پرستارها اومدن و سرم رو كشيدن و منو از تخت پايين آوردن چه حال بدى داشتم به زور كمى تو اتاق راه رفتم و دوباره به تخت برگشتم پرستار گفت چه موهاى قشنگى دارين لبخند تلخى زدم گفتم مرسى ، بچه مو امروز ميارن ببينم؟!
پرستار گفت بله حتما عزيزم،
موهام بلند بود و دورم ريخته بود كلافه بودم گفتم مامان گل سرم كجاست گفت نميدونم پيداش نميكنم ،
حسين نزديكاى ظهر با يه دسته بزرگ گل مريم اومدپيشم ، گلهارو داد دستم ، چه عطر خنك و خوبى داشتند بوشون كردم و دادم به مادرم حسين دستامو گرفت گفت بهترى، تو چشماى حسين چيزى بود كه منو اذيت ميكرد گفتم چيزى شده كه به من نميگى، مادرم از اتاق بيرون رفت، من لب تخت نشسته بودم آفتاب تا وسطاى اتاق افتاده بود، حسين همونجورى كه كنارم وايساده بود موهامو با دستاش گرفت و بوسيد بعدش گفت -اين موهارو ميبينى، من يه لاقه ازين موهارو با هزارتا بچه تو دنيا عوض نميكنم، - يعنى چى؟؟
- يعنى ارزش تو برام تو زندگى خيلى بيشتر از بچه است - مگه طورى شده ، چرا چيزى بهم نميگين، از ديروز تا حالا كجا بودى ....، در همين موقع دكتر و پرستار 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
. دم يه رستوران واستاده بوديم، از اين رستورانها كه تِيك اِوِي هستن. جلو درش شماره ي فيش هايي كه غذاشون ...
Media Removed
. دم يه رستوران واستاده بوديم، از اين رستورانها كه تِيك اِوِي هستن. جلو درش شماره ي فيش هايي كه غذاشون آماده شده بود رو، مي نوشتن و با بلند گو اعلام مي كردن، مثل بانك ها. شماره ي ٣٨١ ... شماره ي ٣٨٢، و ... كنار ما يه خانواده ي جواني بودن، گويا شماره اشون ٣٩٠ بوده. شماره انداز تا ٣٨٥ رو يكي يكي جلو رفت، بعد ... .
دم يه رستوران واستاده بوديم، از اين رستورانها كه تِيك اِوِي هستن. جلو درش شماره ي فيش هايي كه غذاشون آماده شده بود رو، مي نوشتن و با بلند گو اعلام مي كردن، مثل بانك ها. شماره ي ٣٨١ ... شماره ي ٣٨٢، و ... كنار ما يه خانواده ي جواني بودن، گويا شماره اشون ٣٩٠ بوده. شماره انداز تا ٣٨٥ رو يكي يكي جلو رفت، بعد يهو شد، ٣٨٩، ٣٨٦، ٣٨٨ ... ٣٨٧ ... يهو پسره برگشت به دختره گفت، جلل خالق، همه دارن پيشرفت مي كنن، اين داره پس رفت مي كنه.
با شنیدن این حرف سوالي توي ذهنم ايجاد شد. حالا اون يه شماره انداز بود كه از الگوريتم منظمي پيروي نمي كرد، اما حرف پسره كه مي گفت "همه" دارن پيشرفت مي كنن و منظور از همه انسان ها بودن، برام جالب توجه بود.
چرا همه دارن پيشرفت مي كنن؟ مگه جاده ي زندگي تك مسيره هست؟ اوني كه داره از منظر تو پیشرفت مي كنه، آيا تو مسير خودش هم داره پيشرفت مي كنه؟
بعد از كجا معلوم همه دارن پيشرفت مي كنن، اصلاً تعريف از پيشرفت چيه؟ اين حرفش به اين معني بود كه انسان هميشه رو به تعالي و رشد و پيشرفت گام بر مي داره. هميشه در تلاش براي پيشرفته. پيشرفتِ چي؟ پول؟ جاه؟ مقام؟ جايگاه اجتماعي؟ زندگي بهتر؟ چي؟
از مطالعاتم که بعدتر از اون شب انجام دادم به يك چيز رسيدم، که انسان در جهت حركت به سوي معرفت گام بر مي داره. به قول هگل، <روح جهان> به سوي شناخت بيشتر و بيشتر از خود پيش مي رود. همونطور كه رودخانه به دريا مي رسد، روح جهان هم نهايتا به خودْ آگاهي مي رسد. هر كس كه تاريخ بخواند مي بيند كه تاريخ پيوسته به سمت معرفت و رشد بيشتري گام برداشته است. تاريخ زنجيره ي دراز تامل و تفكر است. هر كس به بررسي عميق تاريخ بپردازد ملاحظه مي كند كه هر فكر معمولاً بر اساس فكرهاي ديگر، فكرهاي قبلاً پيشنهاد شده، پيش مي آيد. ولي به محض آن كه فكري پيشنهاد شد، فكر ديگري آن را نقض مي كند. يعني ميان اين دو نوع تفكر تناقضي روي مي دهد. و اين تناقض را باز فكر سومي فيصله مي دهد -فكر سومي كه حائز بهترين نكات هر دو ديد پيشين است. اين جريان را هگل، فرآيند ديالكتيكي خواند. داي الكت: تو از هر دو نظر الكت يا انتخاب مي كني، و به نظرات مثبت هر كدوم راي مي دي. هگل معتقد بود تاريخ خود نمايانگر اين الگوي ديالكتيكي است. هر بار كسي مي آمد تزي را مطرح مي كرد، كسي آن را با ارائه آنتي تز نفي مي كرد و شخص سومي مي آمد طي فرآيندي دي الكيتي نكات مثبت هر دو را بر مي گزيد و سنتز را ارائه مي كرد. نكته ي پيش رونده ي ماجرا كجا بود؟ آنجا كه سنتز اين شخص خود تزي بود براي نسل هاي بعدي كه آنتي تزي آنرا نقض مي كرد و (ادامه در کامنت)
Read more
. دیروز به ملاقات اش در یکی از آسایشگاه‌های بنیاد جانبازان رفتم. یهویی همه چی جلوی ذهن م رژه رفت. این پیر به کنج قفس زمان افتاده همان خیبر صفری مسئول اطلاعات گردان ضدزره بود. در همان بحبوحه درگیری روزهای اول عملیات کربلای پنج کار گره خورده بود و کربلایی به پا شده بود . نبرد تانک و تن نبرد ناجوانمردانه ... .
دیروز به ملاقات اش در یکی از آسایشگاه‌های بنیاد جانبازان رفتم. یهویی همه چی جلوی ذهن م رژه رفت.
این پیر به کنج قفس زمان افتاده همان خیبر صفری مسئول اطلاعات گردان ضدزره بود.
در همان بحبوحه درگیری روزهای اول عملیات کربلای پنج کار گره خورده بود و کربلایی به پا شده بود .
نبرد تانک و تن
نبرد ناجوانمردانه ای بود .
از قرارگاه به ما ابلاغ شد که وارد منطقه درگیری شویم و به شکار تانک ها بپردازیم ؛ لازمه این کار شناسایی منطقه قبل از حضور نیروها و تجهیزات و تسلیحات می بود.
رو به او کردم که در شجاعت زبان زد بود .
بهش گفتم :
برو منطقه رو شناسایی کن
یه نگاهی به جهنم آتش در منطقه کرد و لبخند به لب رو به من کرد و گفت:
باشه میرم!

رفت و کارش را خوب انجام داد
همه چی مهیای اعزام موشک های ضدزره به خط مقدم بود که ناگهان با صدای انفجار توپ دشمن بخود آمدیم.
پیکر خیبر صفری نقش بر زمین شده در حالیکه قسمتی از مغز او که بر اثر شکافته شدن سرش بر روی زمین پخش شده بود به عقب فرستاده شد.
امیدی به زنده ماندنش نبود .
شب همه مغموم در سنگر زیر نور فانوس مجلس ختمی برایش گرفتیم .
تقدیر الهی بر آن بود که زنده بماند ؛ هر چند که قوه تکلم اش را از دست داده بود .
او گمنام و بی ادعا در آسایشگاه جانبازان شهر اهواز با درد دست و پنجه نرم میکند.
باز هم حکایت تلخ غفلت مسئولین و جوونای شهر نسبت به قهرمان روزهای نه چندان دور درد آور است.

خیبر صفری ها سند گویای هویت یک ملت اند .
تا خیلی زود دیر شود او را در یابیم.
اگر دیده نشوند راه را
گم خواهیم کرد .
گم خواهیم شد.
گم خواهیم شد. . .
#جانباز
#خیبر_صفری
#کربلای_پنج
#دفاع_مقدس
Read more
 #پارت_دوم بازم کسی جواب نداد.این بار از کوره در رفت و نقشه ها رو پرت کرد زمین و از روی میز منشی جامدادی ...
Media Removed
#پارت_دوم بازم کسی جواب نداد.این بار از کوره در رفت و نقشه ها رو پرت کرد زمین و از روی میز منشی جامدادی رو برداشت و کوبیدش به دیوار منشی بیچاره با این حرکت رو به موت بود اما از ترس صداش هم در نمیومد: _که اینطور نمیگین وقتی که از حقوق همتون کم کردم میفهمید یه من ماست چه قدر کره میده. با زدن این حرف با اعصابی ... #پارت_دوم
بازم کسی جواب نداد.این بار از کوره در رفت و نقشه ها رو پرت کرد زمین و از روی میز منشی جامدادی رو برداشت و کوبیدش به دیوار منشی بیچاره با این حرکت رو به موت بود اما از ترس صداش هم در نمیومد:
_که اینطور نمیگین وقتی که از حقوق همتون کم کردم میفهمید یه من ماست چه قدر کره میده.
با زدن این حرف با اعصابی مشوش را اتاقش و در پیش گرفت به محض وارد شدن به اتاق خودش رو روی مبل چرمی اتاق پرتاب کرد امروزش به اندازه کافی به گ*ه کشیده شده بود.لعنتی باز سردرد های عذاب آورش به سراغش اومده بودن سردرد های لعنتیی و عذاب آوری که با هیچ مسکنی خوب نمیشد و تا صبح بیچاره اش می کرد از روی مبل بلند شد و به سمت میزش رفت دکمه ای رو زد تماس که وصل شد بدون اجازه دادن به منشی با لحنی سرد، خشک و خشن گفت:
_یه قهوه ترک برام بیار غلیظ باشه.
بازم بدون اینکه به منشی اجازه حرفی رو بده قطع کرد منشی بیچاره هم عادت کرده بود،تا وقتی که منشی قهوه اش رو بیاره یکی از سیگار های برگ ‌مورد علاقه اش رو از جعبه طلاکاری شده اش بیرون کشید و با فندک زیپو طلایی رنگش که حرف بی (B)بزرگی که با خطی زیبا روش حک شده بود روشن کرد خودش و روی صندلی چرمی پرتاب کرد و پک محکمی به سیگار زد تقریبا نصف سیگارش با همون یه دونه پک رفت.یک دو سه و دود سیگار توی هوا پخش شد دوباره کامی گرفت که با این کام سیگار به فیلترش رسید و باز هم یک دو سه و دود بود که توی هوا پخش شد و اطرافش رو در بر گرفت.
هويت غرورم،به قلم آنا بانو❤️
Read more
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های ...
Media Removed
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید. راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره ... .
امروز داشتم یوتیوب میدیدم
ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید.
راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره خدا باید شبیه هم باشه یا بهتره بگم باید شبیه من باشه. 😁
چیزی که من حدود ۵-۶ سالگی(قبلترش رو یادم نیست)تو ذهنم درباره خدا داشتم،این بود که خدا یه پیر مرد سفید پوش با موها و ریش بلند و پرپشت یه دست سفیده مهربونه که یه کمم اضافه وزن داره.🙆🏻‍♀️ و بزرگه... خیلی بزرگ! خیلی خیلی خیلی بزرگ!!😅
اونقدی که می تونست زمین رو که وسط یه حباب شیشه ای معلقه بغل کنه و تمام روز تماشاش کنه.
و بعضی وقتا مثلا پرنده ها و بارون و باد وارد حباب می کرد که از آسمون سر در می اوردن!
شاید واسه همین من پرنده ها رو خیلی دوست داشتم چون خیال می کردم خدا اونا رو می سازه و بلافاصله مستقیم از آسمون پرتشون می کنه سمت ما!
البته میدونستم جوجه ها از تخم بیرون میان و اونا احتمالا بچه های پرنده هایی بودن که از آسمون فرستاده شده بودن و خیلی مورد علاقه من نبودن!!
بعد به نظرم اینجوری بود که وقتی خدا میخوابید شب می شد و وقتی چشماشو باز می کرد صبح می شد.
در طول روزم کارش این بود که آدمای مختلفو دنبال کنه ببینه چی کم و کسری دارن یا چی میخوان که واسشون فراهم کنه. بعضی وقتا که حوصلش سر می رفت یه کم اذیتشون می کرد و فرشته هارو جمع می کرد که دور هم بخندن😁
گاهی اوقات که عروسک و جوجه و خرگوش از خدا میخواستم و خیلی طول می کشید با خودم میگفتم خب ادمای روی زمین خیلی زیادن شاید امروز خدا وقت نکرده به من برسه واسه همین هر روز صبح که بیدار می شدم دوباره خواستمو میگفتم که اگه نوبتم شد چیزی جا نیوفته یا مثلا اشتباهی اون روز به جای اردک،شکلات نخوام.
چون بالاخره معلوم نبود تا دفعه بعدی که نوبتم میشه چند وقت طول می کشه؟!
تا این که بزرگتر شدم رفتم مدرسه با نجوم آشنا شدم و دینی خوندم و اطلاعاتم بیشتر شد.
و کم کم با تغییرات کوچیک تصورات بچگیم مدام تغییر کرد و آخر سر همه چیز عوض شد.
حالا میدونم که زمین توی یه حباب معلق نیست.
خدا جسم نداره.
و لازم نیست هر روز دنبال آدما راه بیوفته یا اذیتشون کنه.
اما راستش هنوزم اگه بهم بگن خدا رو مجسم کن همون چیزا به ذهنم میرسه .
خدای بچگی شما چه شکلی بود؟
Read more
لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید #زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود ... لطفا بعد دیدن کلیپ کپشن رو بخونید
#زن_قرمزپوش_میدان_فردوسی_تهران🌷
راوی میگوید آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند زنی بزک‌کرده، لاغراندام با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود همه چیزش #سرخ بود کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش.تهرانی ها بهش لقب یاقوت رو داده بودن و با همین اسم صداش میکردن. خودشم از این اسم خوشش میومد. «سال‌ها قبل یه جایی این دختر جوون عاشق پسری بود. پسر رنگ قرمز رو دوست داشت و دختر همیشه برای دیدن اون لباس‌های قرمز می‌پوشید. یه روز که قرار بود همدیگه رو ببینن قرار شد که دختر برای دیدن اون پسر بیاد میدون فردوسی. دختر اون روز هم مثل همیشه قرمز می‌پوشه و می‌آد سر قرار ولی خبری از پسره نمی‌شه. دختر روز بعد هم می‌آد همونجا. و روز بعد، و روز بعد…
می‌گویندسی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد.بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، امروز همان‌جایی که پاساژی ساخته‌اند به پایین میدان نگاه می‌کرد.همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود.او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود
آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید...!.
وقتی خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادندگاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت اسطوره‌ی تهران بود همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را هم نداشتیم .
پ.ن:
ولنتاين گذشت. اما ما مگر کم اسطوره درايران داريم همین یاقوت بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما هست می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان جفت‌جفت یا یکی‌یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شونديادرهرشهري دريکجاي بخصوص و به یاد یاقوت و همه‌ی عاشقان گم‌نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند می‌توان این‌گونه انسانی فرهنگ‌سازی کرد این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. #زن_سرخ_پوش #عشق #ولنتاین #عاشق #زن_سرخ_پوش_میدان_فردوسی
Read more
يكسال از رفتنت ميگذرد عارف جان مهربان ، دلتنگت هستيم و غمگينيم كه چرا از دستت داديم و همسر مهربانت روزها و شبها باتو زندگي ميكند و با خاطراتت ميگذراند و يادت را در دل دوستان و طرفدارانت زنده نگه ميدارد ،هنرمند هيچوقت نميميرد و با آثارش در دل دوستدارانش هميشه زنده است و براي همسر عزيزت هميشه از خدا صبر ... يكسال از رفتنت ميگذرد عارف جان مهربان ، دلتنگت هستيم و غمگينيم كه چرا از دستت داديم و همسر مهربانت روزها و شبها باتو زندگي ميكند و با خاطراتت ميگذراند و يادت را در دل دوستان و طرفدارانت زنده نگه ميدارد ،هنرمند هيچوقت نميميرد و با آثارش در دل دوستدارانش هميشه زنده است و براي همسر عزيزت هميشه از خدا صبر آرزو ميكنم و ميدونم غم عشق و دلتنگي خيلي سخته . دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فردا رو ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت... زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلها زدو رفت
روحت شاد و يادت گرامي عارف مهربان و عزيز
@areflorestani1enasseri
Read more
ما صاحب داریم... - ما صاحب داریم... شب عملیات والفجر هشت بود... باید با عبور از اروند به خط دشمن توی ...
Media Removed
ما صاحب داریم... - ما صاحب داریم... شب عملیات والفجر هشت بود... باید با عبور از اروند به خط دشمن توی فاو می زدیم... کار سختی بود... چون اروند معروف بود به رودخانه ی وحشی، از طرفی کوچکترین اشتباه و سر و صدا باعث میشد عراقی ها متوجه بشن اونوقت عملیات لو می رفت و بچه ها قتل عام می شدند... عراق هم خیالش راحت ... ما صاحب داریم... - ما صاحب داریم... شب عملیات والفجر هشت بود... باید با عبور از اروند به خط دشمن توی فاو می زدیم... کار سختی بود... چون اروند معروف بود به رودخانه ی وحشی، از طرفی کوچکترین اشتباه و سر و صدا باعث میشد عراقی ها متوجه بشن اونوقت عملیات لو می رفت و بچه ها قتل عام می شدند... عراق هم خیالش راحت بود که ایران نمی تونه از اروند عبور کنه... کارشناسان بزرگ خارجی با دیدن اروند گفته بودند محاله کسی بتونه ازش رد بشه... اما اونا ایمان بچه ها رو دست کم گرفته بودند... غواص ها به خط شدند برای ورود به رودخانه و شروع عملیات... فرماندۀ گردان یه طناب آورد و به غواص ها گفت با فاصلۀ مشخص خودتون رو بهم ببندید... همه ی بچه ها طناب رو بستند... فرمانده در کمال تعجب دید نفر اول ستون، یه متر از سر طناب رو رها کرده، بهش گفت : معنی این کارت چیه؟ چرا سر طناب رو به خودت نبستی؟ اون رزمنده نورانی و باصفا سرش رو انداخت پایین و با حالتی بغض آلود گفت: ما صاحب داریم، سر طناب رو رها کردم که صاحبمون امام زمان (عج) بگیره... می خوام آقامون ما رو برسونه اونور رودخونه... حال همه منقلب شد، فضای معنوی عجیبی بود... جالب تر اینکه اون ستون به راحتی از اروند خروشان گذشت... بدون اینکه عراقی ها بفهمند و برای کسی اتفاقی بیفته... (راوی : آقای حسنی از رزمندگان عملیات والفجر)
Read more
Behzad #leitooo <span class="emoji emoji2764"></span>دو سه ساله شدی قرص شب من دنیا ندارم تویی شهر من دیوونه میشم تو به تن من میخوری فقط ...
Media Removed
Behzad #leitooo دو سه ساله شدی قرص شب من دنیا ندارم تویی شهر من دیوونه میشم تو به تن من میخوری فقط تو به درد من نذارم ازم یه تصویر بد با چمدونت بری دستگیره در و بگیری تو بخوای بری یکی بی تو ، یه جایی بشین بدون پهلو من تو محکمه جات اگه بری دورم قرص همه جاست فاصلمون بدون دشمن ماست پس نذار بیاد جمعه ... Behzad #leitooo
❤دو سه ساله شدی قرص شب من
دنیا ندارم تویی شهر من
دیوونه میشم تو به تن من
میخوری فقط تو به درد من
نذارم ازم یه تصویر بد
با چمدونت بری دستگیره در و بگیری تو
بخوای بری
یکی بی تو ، یه جایی بشین
بدون پهلو من تو محکمه جات
اگه بری دورم قرص همه جاست
فاصلمون بدون دشمن ماست پس نذار بیاد❤
جمعه ها به جا مهمونی جلو فیلم زنگ زدیم غذا بیاد
کاش بمونی تو خالی نشه جات
حس بد من جایی نره باهات
تنامون خورد محکم به هم
چون دلامون با هم مکملن
خب چند گرم بزنیم باز
برقصی باهام با یه کمی ناز
صبح یه جا تو من یه وری ساز
بزنم لا به لا موزیکامو
نمیشه نباشی روزی بامو
جایی نگی موندی زوری بامو
یا که یکی بگیره خب روزی جامو
گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
فکر نکن که قراره من با هر حرفی خب راضی شم
میشکونم من قانونارو میدونی که بد عاشق بازیشم
❤یادم اومد اینو باز دیشب که بدونه تو
شاید نشه اصلاً عادی شم
بگو میای آره باز پیشم
تو نباشی دیگه با کی شمع روشن کنم تا روح و قلبا قاطی شن❤
رفتی زدی منو آتیشم
راهم صاف با تو مارپیچم
ببندم من با کی شرط؟
ببازم سریع من شاکی شم
دعوا کنیم واسه صدمین بار
هیچوقت نمیگیم ما بد و بیراه
به در و دیوار چشما زوم
گردنا شل چشم داغون
قرمزه زیر پلکا خون
یکی شده بودن فکرامون
جایی ندیدی تو شبیه بهز
نمیگیری با هر غریبه حس
میمونی تو سرم همیشه حفظ
کسی با تو منو ندیده فس
گوله برفا میرقصن حال منو نپرسین
چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی شل کن سفت کن بینمون اینطوریشو نخواستیم
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
ما که دیگه دادیم رفت تو رو ، حالا هی بحث بکن
گیج رو الکلو ، شیکوندیم هر پلو
همه چیمون شد نصفه کاره
با هم بودیم واسه استفاده
کار داد دستمون باز
اون اخلاق حذب بادت
آره دیگه با این حرف
تو رو ما دادیم رفت
حیف شد لا این برف
دیگه نه من بغل ندارم
گفتی میمونی فقط برا من
حس به آدم تقل ندارم
هم چیم از بس بده باهات
نمیشم من اصلاً وسوسه کار
انگار بودم دربست سر کار
سرم رفته رسماً لب دار
هیچ موقع نه تو زوری نگی بود
دادیم رفت خوبی بدی بود
خوب بود
Read more
صبح وقتی با پدرش برای گرفتن عکس‌هاش وارد اتاق شد، آروم بود. اما همین‌که پدر مشغول انتخاب عکس شد انگار ...
Media Removed
صبح وقتی با پدرش برای گرفتن عکس‌هاش وارد اتاق شد، آروم بود. اما همین‌که پدر مشغول انتخاب عکس شد انگار که یادش اومده باشه چه اتفاقی براش افتاده، جای سوزن سرمی که اون روز زده بود رو روی دستش نگاه کرد و چهره‌ش پر از اخم شد. اثری از سرم روی دستش نبود اما انگار سوزش و دردش تموم نشده بود. طاقتش تموم شد، زد زیر ... صبح وقتی با پدرش برای گرفتن عکس‌هاش وارد اتاق شد، آروم بود. اما همین‌که پدر مشغول انتخاب عکس شد انگار که یادش اومده باشه چه اتفاقی براش افتاده، جای سوزن سرمی که اون روز زده بود رو روی دستش نگاه کرد و چهره‌ش پر از اخم شد. اثری از سرم روی دستش نبود اما انگار سوزش و دردش تموم نشده بود. طاقتش تموم شد، زد زیر گریه و توجه کل اتاق بهش جلب شد. پدرش همونطور که قربون صدقه‌ش می‌رفت جای سوزن روی دست پسرک رو بوسید. آروم‌تر شد، انگار که بوسه پدر تسکینی برای دردش بود.
عصر وقتی پسرک کنار آسانسور آروم ایستاده بود، به پدرش گفتیم:«درد دستش بهتر شده انگار.»
پدر گفت: «بله همه رو مجبور کرده جای سوزن روی دستش رو ببوسن تا دردش خوب بشه!»
دلخوشی‌های کوچیک برای پدران و مادران #محک گاهی در قطع شدن درد و بهتر شدن حال فرزندان‌شون خلاصه می‌شه. برای تبدیل شدن این دلخوشی‌ها به شادی بزرگ #بهبودی، امروز و در هر شرایطی  این قهرمان‌‌های کوچیک رو تنها نذاریم.
_______________________________________
كمك به كودكان مبتلا به #سرطان:
پرداخت از طریق وب سايت محك: ‏
‏www.mahak-charity.org
شماره کارت ملی: ٠٥٩٠-٩٩٥٠-٩٩١١-٦٠٣٧
شماره حساب بانک پارسيان: ٨١٠٤٤٤٤٩
پرداخت از طریق کد تلفن همراه: #٢٣٥٤٠*٧٣٣*
شماره تماس: ٢٣٥٤٠-٠٢١
شماره بازدید از محک: ٢٣٥٠١٢١٠-٠٢١
_______________________________________
The Story of the Boy and the Injection Pain

In the morning when he came to photo printing room with his father he was calm but as soon as his father started to select photos and he could see himself in the photos he was reminded of the day he had had injections, he looked at his hand and frowned. There was no mark of injection on his hand but it was like the pain had not ended. He couldn't stand it and burst into tears. His father kissed the boy's hand while talking kindly to calm him down. Then he was calm as if the father's kiss had soothed his pain. Then they got the photos and left the room.

In the afternoon when we saw him waiting to take the elevator, we told his father:" It seems he feels no pain anymore in his hand"

His father replied:" Yes! But,he made everyone kiss his hand to feel better!" To #MAHAK fathers and mothers, little pleasures mean when the children forget the pain and feel well again. Let's not leave MAHAK alone to change these little pleasures to the great pleasure of recovery.
Read more
. . به گزارش "ورزش سه"، شکست مقابل لهستان در دومین بازی برگشت ایران مقابل این تیم بسیاری از معادلات ...
Media Removed
. . به گزارش "ورزش سه"، شکست مقابل لهستان در دومین بازی برگشت ایران مقابل این تیم بسیاری از معادلات لیگ جهانی را برای کشورمان بر هم زد و تا حد زیادی نظریه سغود را منتفی کرد که دیشب این موضوع کاملا رد شد و ایران به ریو نخواهد رفت. یکی از مجهولات این معادله که واقعا غیر قابل پیش بینی بود رو برگرداندن تعداد ... .
.
به گزارش "ورزش سه"، شکست مقابل لهستان در دومین بازی برگشت ایران مقابل این تیم بسیاری از معادلات لیگ جهانی را برای کشورمان بر هم زد و تا حد زیادی نظریه سغود را منتفی کرد که دیشب این موضوع کاملا رد شد و ایران به ریو نخواهد رفت. یکی از مجهولات این معادله که واقعا غیر قابل پیش بینی بود رو برگرداندن تعداد کثیری از طرفداران ظاهرا پر و پا قرص است که دیگر حالی از والیبال نمی پرسند. در مجموع آمار اصل وفاداری در ایران همیشه دارای نوسات زیادی بوده است و حضور در شبکه های اجتماعی مختلف و جا به جایی رسانه ها یکی از بارزترین نشانه های عدم وفاداری در ایران است.

یک شکست در 8 بازی کافی بود تا دیگر مخاطبان از والیبال هم سیر شوند و کار به جایی برسد که بلیت های بازی با روسیه تا لحظات آخر روی دست فدراسیون بماند. البته فقط تماشاگران این حس را نداشتند بلکه این عدم وفاداری در بین جایگاه هنرمندان، جایگاه مقامات و مسولین هم دیده می شود که دیگر رمقی برای دیدن والیبال ندارند. مثل اینکه این بچه ها فقط باید برد بیاورند و محکوم به پیروزی هستند چون در غیر این صورت تشویق که هیچ، نگاه شان هم نمی کنند. این شدت از تغییر موضع برای بسیاری ها قابل هضم است اما یک خطای ساعد عبادی پور، نخوابیدن اسپک میرزاجانپور، پاس خراب معروف و اشتباهات فردی سایر بازیکنان برای اکثریت قابل هضم نیست.

در بازی امشب بازیکنان همان بازیکنانی هستند که آمریکا را 3 بر صفر آن هم 2 بار شکست دادند، زمین همان زمینی است که زیر پای حریفان از ازدیاد جمعیت می لرزید و لیگ همانی است که ما برایش اعتبار و احترام قائلیم اما تنها چیزی که عوض شده نگاه آن مردمی است که دیگر بلیت والیبال را نمی خرند، برای دیدن بازی از تلویزیون مرخصی نمی گیرند و برای تشویق تیم ملی هیچ انگیزه ای ندارند. این بار اگر برعکس همیشه بازیکنان تیم ملی بخواهند تماشاگران را نقد کنند چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
____________________
پ.ن:اینجاس ک هوادارای واقعی خودشونو نشون میدن و هوادارنماها هم معلوم میشه کیا هستن👀💁
.
.
.
#volleyball
#iran
Read more
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق ...
Media Removed
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ... يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ها دور. زن بودن، به يادآوردن بود يا فراموشى؟ هنوز تصميم نگرفته بود.
دو- عصرها داشتند رو به بهار مى رفتند. شب ها اما هنوز زمستان اند. جيب بارانى قهوه اى اش را كه مى گشت، دست هايش بوى توتون مى گرفت. دير مى آمد، زود مى رفت. مردهاى فرارى از زن و خانه، دير به خانه مى آيند. مدت ها جلوى آينه ريش هايش را نگاه مى كرد. اتفاقات تلخ از آينه ها شروع مى شوند. آنجا كه آدم ها، بيشترين مواجه با خود را دارند.
سه- ما از كى سه نفر بوديم؟ پنجره را كه باز كرد، پشت بام خانه روبرويى پر از آلو و گوجه هاى پهن شده بر نيازمندى هاى همشهرى بود. انگار كه نيازهاى اين شهر را مى توان در پژو ٢٠٦ متاليك نقره اى و يا دفتر با سند ادارى در شهرك غرب يا پخش عمده ران مرغ در پونك خلاصه كرد. اين شهر انقدر مرده كه با ارديبهشت هم بهارش نخواهد آمد.
چهار- چقدر بهمن ماه امسال را دوست داشت. هم برف داشتيم و هم باران و هم يار. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ ( تندس مزخرف ترين جمله ى تمام سال ها را اين جمله خواهد گرفت). مى دانم. آدمى آنقدر مى خواهد كه زير سنگينى خواسته هايش دفن شود. كوچه خلوت ست. دو تا سنگك با دو رويه كنجد و كمى پنير ليقوان. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ (زهرمار)
پنج- سر به سر آدمهايى كه تنهايى را ترجيح ميدهند، نگذاريد. مثل سكانس فيلم باشگاه بازندگان كه مى گفت: يه سرى آدما مى تونند ٦٠ سال با يه نفر زندگى كنند. بعضى ها هم نمى تونند. خيلى ساده ست.
شش- همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
می‌نشست پشت میزش و
برای همه‌ی عاشقان درگذشته‌اش می‌نوشت که دلتنگشان است.
همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
خودش می‌شد / خایمه سابینس ؛ محسن عمادی.
هفت- شعرها را از يخچال برداشت. شوهرش باز دير آمده بود. سيگارش را جلوى پنجره روشن كرد. پشت بام تاريك بود. زنش خوابيده بود. نيازمندى ها را از كيف اش درآورد. تنهايى دو نفره. ١٤٧ متر. با تمام وسايل و مبله

مهاباد/زمستان ٩٦
Read more
. راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا ...
Media Removed
. راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپانِ یکی از چمدان‌ها کرد و تا کانادا آورد؛ هر چند تا چند سال یک جلدش را به عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی توالت که من دستم راحت‌تر برسد و آن یکی‌اش را هم مامان هل داده ... .
راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپانِ یکی از چمدان‌ها کرد و تا کانادا آورد؛ هر چند تا چند سال یک جلدش را به عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی توالت که من دستم راحت‌تر برسد و آن یکی‌اش را هم مامان هل داده بود زیر بالشت بابا که دسی بل خرو‌پف شب‌هایش را کم کند ولی تمام این مسائل چیزی از عشق و ارادت ما نسبت به شکر فارسی کم نمی‌کرد.

اما مهم‌تر از علاقه به فارسی، این علاقه ما به عربده کشیدن به زبان فارسی بود که اوضاع را برایمان کمی متفاوت‌تر از بقیه می‌کرد. یعنی از روزی که رسیدیم و از وقتی بابا فهمیده بود که در مجامع عمومی کسی متوجه نمی‌شود دقیقا چی‌ها به هم می‌گوییم و موضوع بحث‌مان چیست، ملانصرالدین درونش فعال شد و شروع ‌كرد به نقد و بررسی طنازانه فضا و آدم‌های اطراف. مامان هم که انگار موتورش را زده باشند هی با یک دست می‌زد روی سینه‌اش و قربان صدقه هنر بابا می‌رفت و هی با صدای بلند هار هار می‌خندید و تازه از ما هم می‌خواست که درحمایت از این حرکت فرهنگی بابا غش و ضعف کنیم.

یادم هست دو هفته‌ای بود که در آپارتمان کوچک‌مان ساکن شده بودیم. آخر هفته بود و مامان دلتنگ وطن و فک و فامیل. طفلکی نشسته بود یک گوشه، سرش را تکیه داده بود به دیوار و در حالی که داشت یک تربچه قرمز را با حسرت توی دستش می‌چرخاند، صدایش را لوله بخاری‌طور انداخته بود توی گلو با بغض غریبی برایمان می‌خواند: «وطن پرنده پر در خووون، وطن شکفته گل در خون...» تا اینکه خدا رو شکر بابا از راه رسید و رفت کنارش نشست و گفت: «قربون ضخامت صدات شم من، نشینی یه وقت غصه بخوری ها! پاشو رخت و لباست رو عوض کن، منم یه ماهی‌تابه کتلت درست می‌کنم، با خیارشور گوجه و نون باگت، اوووف! می‌ریم تو همین پارک می‌شینیم می‌‌خوریم، ملت رو سوژه می‌کنیم می‌خندیم!» مامان پا شد و بابا رفت که کتلت‌ها را سرخ کند. اگر یادتان باشد ما کلا توی هر شرایط مناسبتی کتلت می‌خوریم و حالا بسته به موقعیت، طرح و نقش کتلت‌مان فرق می‌کرد. خلاصه که همگی حاضر شدیم و بابا کتلت‌های گرد وسط سوراخ‌دار طرح پیک‌نیک با مخلفات لازم را گذاشت توی ظرف و راه افتادیم به سمت پارک.
محله ما یک پارک کوچک با تعدادی وسایل بازی داشت که معمولا محل اتراق ما بود. ما نشستیم روی زیلو، دانیال رفت روی سرسره و تاب مشغول بازی شد و مامان هم هر از گاهی با یک لهجه غلیظ فینگلیشی بلند داد می‌زد: دنی! دنی! کام هییِر!

در همین حال و احوال بود که بابا سوژه‌اش را پیدا کرد.

بقیه در کامنت اول👇
Read more
#my_birthday #29farvardin از دوهفته به تولدم، با تمام توان مقاومت میکنم🤨 در برابر چی! در برابر کی! نمیدونم🤔 خب منطقیه یک سال دیگه گذشته و باخودم یه حساب کتاب سرانگشتی میکنم و میگم ای دل غافل 🤕 روبروی من ایستاد زل زد توی چشمام ولی پشتِ نگاهم رو میدید لبهاشو کمی حرکت داد چشماش خیس ... #my_birthday 🍰🌸 #29farvardin
از دوهفته به تولدم، با تمام توان مقاومت میکنم🤨
در برابر چی!
در برابر کی!
نمیدونم🤔
خب منطقیه
یک سال دیگه گذشته و باخودم یه حساب کتاب سرانگشتی میکنم و میگم ای دل غافل 🤕

روبروی من ایستاد
زل زد توی چشمام
ولی
پشتِ نگاهم رو میدید
لبهاشو کمی حرکت داد
چشماش خیس شد
صدای خَش‌دارش از بین لبهاش گوشم رو پُرکرد
-سیگار داری؟
از درون، مثل آتیش سیگار میسوخت
لبه‌ی پاکت سیگاری که از جیب پیرهنش بیرون زده بود رو با دو انگشت بیرون کشیدم
در پاکت رو باز کردم
آخرین نخ سیگارو از پاکت درآوردم
بین دولبِ خسته‌ش گذاشتم
توی پاکت یه فندکم بود
صدای سنگ فندک شعله‌ای رو بیدار کرد
و قطره‌ اشکی از چشم خیره ماندش چکید
صدای سوختن توتون سیگار
توی گوشم پیچید
و چشماش پشتِ دود سیگار محو شد
به سمت حوض رفت
کفشهاشو درآورد
لبه‌ی حوض نشست
و پاهاش رو توی حوض گذاشت
شاید درونش برای دمی خاموش بشه
شاید آروم بگیره
آخه این عادی نیست
که... آدم شب تولدش فیلم #طعم_گیلاس ببینه!
#دلنوشته 🖋ناهیدمحبی
پ.ن: ازخانواده‌ام عزیزم که دارایی‌های معنوی و حامی من هستن و دوستان عزیزم از صمیم قلبم سپاسگزارم🙏🏻🌸💕🌷
#جشن_تولد #یکسال_دیگه_هم_گذشت
#تولد #آرزوهای #شیرین
#۲۹فروردین
#دلنوشته_های_من #دلنوشته_ها
#nahidmohebi #delneveshte #honar
#داستان_کوتاه
Read more
چهارشنبه ها در بی قانون انار ___ «ملاقات با آقای مو هویجی» راستش احترام به زبان فارسی از همان اول ...
Media Removed
چهارشنبه ها در بی قانون انار ___ «ملاقات با آقای مو هویجی» راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ی ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپان یکی از چمدان ها کرد و تا کانادا آورد هر چند تا چندسال یک جلدش را یه عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی ... چهارشنبه ها در بی قانون
انار
___
«ملاقات با آقای مو هویجی»
راستش احترام به زبان فارسی از همان اول توی خانه ی ما از اوجب واجبات بود. جوری که حتی موقع مهاجرت بابا یک نسخه دوجلدی شاهنامه را زورچپان یکی از چمدان ها کرد و تا کانادا آورد هر چند تا چندسال یک جلدش را یه عنوان نیم پله گذاشته بودیم زیر روشویی توالت که من دستم راحت تر برسد و آن یکی اش را هم مامان هل داده بود زیر بالشت بابا که دسی بل خرو‌پف شب هایش را کم کند ، ولی تمام این مسایل چیزی از عشق و ارادت ما نسبت به شکر فارسی را کم نمی کرد.
اما مهم تر از علاقه به فارسی، این علاقه ی ما به عربده کشیدن زبان فارسی بود که اوضاع را برایمان کمی متفاوت تر با بقیه می کرد. یعنی از روزی که رسیدیم و از وقتی بابا فهمیده بود که در مجامع عمومی کسی متوجه نمی شود دقیقا چی ها به هم می گوییم و موضوع بحث مان چیست، ملانصرالدین درونش فعال میش و شروع می کرد به نقد و بررسی طنازانه ی فضا و آدم های اطراف. مامان هم کانهو موتورش را زده باشند هی با یک دست می زد روی سینه اش و قربان صدقه ی هنر بابا می رفت و هی با صدای بلند هار هار می خندید و تازه از ما هم می خواست که درحمایت از این حرکت فرهنگی بابا غش و ضعف کنیم.
یادم هست دو هفته ای بود که در آپارتمان کوچک مان ساکن شده بودیم. آخر هفته بود و مامان دلتنگ وطن و فک و فامیل. طفلکی نشسته بود یک گوشه، سرش را تکیه داده بود به دیوار و در حالی که داشت یک تربچه قرمز را با حسرت توی دستش می چرخان، صدایش را لوله بخاری انداخته بود توی گلو با بغض غریبی برایمان میخواند: «وطن پرنده ی پر در خووون، وطن شکفته گل در خون..» تا اینکه خدا رو شکر بابا از راه رسید و رفت کنارش نشست و گفت: قربون ضخامت صدات شم من، نشینی یه وقت غصه بخوری ها! پاشو رخت و لباست رو عوض کن، منم یه ماهیتابه کتلت درست می کنم، با خیارشور گوجه و نون باگت، اوووف! می ریم تو همین پارک میشینیم می خوریم، ملت رو سوژه می کنیم می خندیم!
مامان پا شد و بابا رفت که کتلت ها سرخ کند. اگر یادتان باشد ما کلا توی هر شرایط مناسبتی کتلت ی خوریم و حالا بسته به موقعیت، طرح و نقش کتلت مان فرق میکرد. خلاصه که همگی حاضر شدیم و بابا کتلت های گرد وسط سوراخ دار طرح پیک نیک با مخلفات لازم را گذاشت توی ظرف و راه افتادیم به سمت پارک.
محله ی ما یک پارک کوچک با تعدادی وسایل بازی داشت که معمولا محل اتراق ما بود. ما نشستیم روی زیلو، دانیال رفت روی سرسره و تاب مشغول بازی شد و مامان هم هر از گاهی با یک لهجه غلیظ فنگلیشی بلند داد می زد: دنی ! دنی! کام هییِر!
ادامه در کامنت اول...
Read more
. آن مهاجم گل‌زن کاربلد، آن که آخرش هم نیامد 90، آن فوتبالیست جنگنده، آن بعد از باخت‌ها شرمنده، آن ...
Media Removed
. آن مهاجم گل‌زن کاربلد، آن که آخرش هم نیامد 90، آن فوتبالیست جنگنده، آن بعد از باخت‌ها شرمنده، آن بازیکن تیم رویال شارلوا، آن معروف به سلطان بغل پا، آن دندان‌هایش قوی همچون سوارز، آن که رفت خارج و داد عوارض، آن تک به تک شدن‌هایش عالی، آن که چون رفت همه ‌گفتند جایش خالی، آن در رقابت با طارمی و آزمون، ... .
آن مهاجم گل‌زن کاربلد، آن که آخرش هم نیامد 90، آن فوتبالیست جنگنده، آن بعد از باخت‌ها شرمنده، آن بازیکن تیم رویال شارلوا، آن معروف به سلطان بغل پا، آن دندان‌هایش قوی همچون سوارز، آن که رفت خارج و داد عوارض، آن تک به تک شدن‌هایش عالی، آن که چون رفت همه ‌گفتند جایش خالی، آن در رقابت با طارمی و آزمون، آن هر سه گل که می‌زد یکی اشانتیون، آن همه عکس‌هایش با دهان باز، آن پاس گل‌هایش کارساز، آن در سودای گاو طلایی، شیخنا و مولانا کاوه رضایی (کثر ا... گله) از اکابر مهاجمان بود و شماره نه آبی‌پوشان بود و ادب و تواضع به غایت داشت و بسیار مشایخ و کبار دیده بود و خدمت مجید جلالی کرده بود و او همان است که که شیخ علی منصور چون به استقلال پیوست، در منزلت مقامش گفت: «یه خرید شیک و جنتلمن کردیم» رحمه ا... علیه.

نقل است که با استقلال رابطه عاطفی داشت و جدایی برایش سخت بود. پس چون خواست به اروپا رفتن، استقلال گفت: «کاوه نرو، اگه بری نمی‌گن تیمش لژیونر داشت. می‌گن مدیرعاملش بی‌عرضه بود نتونست یه بازیکن رو نگه داره» و کاوه بغض کرده بود و می‌گفت: «استقلال تو خیلی تیم خوبی هستی ولی ما به درد هم نمی‌خوریم» و عکس‌هایش را پس داد و خاطراتش را برداشت و رفت. پس چون استقلال شکست عشقی خورد تا چند هفته از تو اتاق بیرون نمی‌آمد و مهدي يراحي گوش می‌کرد و پیوسته می‌گفت: «هرجای دنیایی دلم اونجاااااست».
.
نقل است که از شاگردان شیخ علی‌منصور بود و در مکتب او درس‌ها گرفته بود. کاوه را گفتند: «مهم‌ترین درسی که از منصوریان گرفتی چه بود؟» گفت: «این که بیشتر اعظم وقتم رو تو بیزینس خودم پردازش کنم و همیشه فرشینگ داشته باشم».
.
آورده‌اند که چون به بلژیک رفت، او را گفتند: «از فوتبال چه دانی؟» زود توپ در دست گرفت و اوت دستی بلند پرتاب کرد و این از افضل تکنیک‌های ایرانی بود. بلژیکی‌ها چون ضرب دستش دیدند زود قراردادش امضا کردند.

او را گفتند: «تو این همه سر به زیر و رضايیان این همه سر به هوا، چه تفاوت با هم دارید؟» گفت: «رامین یه ایان بیشتر داره» و قارت قارت و ایح ایح خندید.
.
او را گفتند: «زندگی با یک والیبالیست چگونه است؟» گفت: «اگه گردنت درد نگیره مشکل دیگه‌ای نداره» گفتند: «تا حالا خانومت از دستت عصبانی شده؟» گفت: «عصبانی که می‌شه ولی خوبیش اینه که سرعتی زنه... تا بیاد دردت بگیره تموم شده». رحمه‌ا... علیه.
Read more
, تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون <span class="emoji emoji2665"></span>️ <span class="emoji emoji1f609"></span> به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧ #جاتون_خالی ...
Media Removed
, تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧ #جاتون_خالی ، #چلوخورشت_قورمه_سبزي #چلوخورشت_فسنجان #دلمه #كالباس #سالاد_اندونزی #دسر_انبه #دسر_طالبی ، هر سوالي داشتين بفرماييد ️ ________________________ بله بله حواسم هست!!! ... ,
تنها عكس نصف و نيمه از ميز شام ِمهموني، تولد موژان جون ♥️ 😉
به تاريخ پنجشنبه ٢٨تير٩٧
#جاتون_خالی ،
#چلوخورشت_قورمه_سبزي
#چلوخورشت_فسنجان
#دلمه
#كالباس
#سالاد_اندونزی
#دسر_انبه
#دسر_طالبی ،
هر سوالي داشتين بفرماييد 😉❤️
________________________
بله بله حواسم هست!!! دسر طالبي و انبه رو پست خواهم كرد☺️به روي چشم 🙌🏻😉
________________________
من هميشه دسرها رو هم روي ميز شام ميزارم .... ديگه اينجوريم ديگه چه كار كنم!؟😄😉
________________________
در مورد برنامه ريزي براي مهموني عرض كنم خدمتتون كه من هميشه از چند روز قبل از مهماني برنامه ريزي ميكنم و غذاهايي كه ميخوام بپزم و موادي كه نياز دارمو روي كاغذ مينويسم بعد براي همه روزهاي قبل از مهموني كارش رو مشخص ميكنم كه چه كارهايي بايد تو چه روزي انجام بشه
به عنوان نمونه براي اين مهموني من اول هفته همه برنامه ها و كارهامو نوشتم ، علت انتخاب غذاهام هم ميزان علاقه مهمونام به غذاها بود، خوشبختانه اين روزها هم ساعت كار ٦ تا ٢ هست و عصرها كه ميامدم براحتي به كارهام ميرسيدم
برنامه: سه شنبه كه از اداره اومدم مواد دلمه رو آماده كردم و شب دلمه رو پيچيدم و تو قابلمه چيدم و گذاشتم تو يخچال و آخر شب هم كيك رو پختم و وقتي كاملا خنك شد كاملا سلفون پيچيدم دورش و گذاشتم تو يخچال، ،
چهارشنبه :بعد از اداره رفتم همه خريدهام مثل ميوه، سبزيجات ، يه سري وسيله براي پذيرايي و ... خريدم و اومدم خونه، اول از همه دسرهام رو آماده كردم و گذاشتم تو يخچال، بعد كالباس رو درست كردم و خنك شد گذاشتم يخچال
پنجشنبه: صبح زود حدود ساعت ٧ هر دو تا خورشت رو بار گذاشتم، بعد كيك رو خامه كشي كردم و گذاشتم يخچال، بعد دسرها رو از قالب در آوردم و تزيين كردم و رفت تو يخچال، كالباس رو برش زدم و چيدم تو ظرف،بعد هم ظرف و ظروف پذيرايي و سرو غذا رو آماده كردم و چيدم، خونه تميز بود(زحمت نظافت خونه رو يه خانم محترمي ميكشن) ولي يه بررسي كلي هم به نظافت خونه كردم ، حدوداي ساعت ٢ قابلمه دلمه رو گذاشتم بپزه، سالاد رو آماده كردم و ميوه ها رو شستم و تقريبا از ساعت ٤ كاري نداشتم، برنج هم خيس كرده بودم تا ساعت ٧ دم بزارم
بعد هم خودم حاضر شدم و يه سري ريزه كاريهايي كه مونده بود رو انجام دادم
....
سعي كردم اجمالي همه كارها و ترتيبشون رو عرض كنم البته خودتون در جريانيد كه يه سري خرده كاريهاي وقت گير هم هست
تو اين سالها بيشترين سوالي كه ازم ميشه همين برنامه ريزي با وجود شاغل بودنم هست و بهمين دليل لازم دونستم كه يكبار و يك مورد رو خدمتتون عرض كنم ...😉☺️
Read more
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! ...
Media Removed
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه... امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. ... جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.!
تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه...
امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. کتاب خوندم، تفریح کردم، آهنگ گوش دادم، فیلم دیدم اما حالم خوب نشد. زدم بیرون. خورشید میخندید! باد سوت میزد و درخت میرقصید و گنجشک هم بهم لبخند دندونی میزد! گفتم تو دلم این دیگه فرق داره با بقیه جمعه ها...اما...
رفتم سر خیابون. دیدمش. زیاد پیر نبود اما موهای سفیدی که لا به لای موهاش سرک کشیده بود رو مخم بود حسابی. قیافش یه طور خسته درد کشیده ای بود...نه از اونا که دوساعت بخوابی رفع شه! انگار باید میخوابید برای همه عمر! سوار دوچرخه بود و داشت راهشو میرفت. انگار اصن تو دنیا نبود. همه چیز سریع اتفاق افتاد..در یه ماشینه یهو باز شد و آقاهه محکم خورد بهش و...افتاد. دستش درد گرفته بود اما نه آخ گفت و نه داد زد. همونجور دستشو گرفته بود و فقط کمی اخماش تو هم شد. انگار انقدر درد کشیده بود تو زندگیش که دیگه این دردا براش جایی نداشت.
زنه هول از ماشین پیاده شد و پرسید:"آقا حالت خوبه؟ معذرت میخوام." میترسید دعوا بشه. اما آقاهه فقط نگاه کرد و زیر لب، خواهش میکنمی گفتو ...
رفت...
رفت و نگاه منم با خودش تو اون غروب خاکستری روز جمعه ای برد...
انگار نه کسی اومده بود و نه رفته بود...
Read more
. <span class="emoji emoji25c0"></span>و حالا بقیه ماجرا. <span class="emoji emoji1f60a"></span> به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) ...
Media Removed
. و حالا بقیه ماجرا. به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) دعا کردم و از کلیسا زدیم بیرون. انگار رو ابرها راه میرفتم، سبک شده بودم، هم نذرمو ادا کرده بودم، هم بیشتر از قبل به نیروی مصلحت کائنات ایمان آورده بودم، به این که کاری که باید انجام بشه، در بهترین ... .
◀و حالا بقیه ماجرا. 😊 به اون جا رسیدیم که من شمعو روشن کردم، برای سلامتی همیشگی مادرم (و بقیه خانواده) دعا کردم و از کلیسا زدیم بیرون. 😍 انگار رو ابرها راه میرفتم، سبک شده بودم، هم نذرمو ادا کرده بودم، هم بیشتر از قبل به نیروی مصلحت کائنات ایمان آورده بودم، به این که کاری که باید انجام بشه، در بهترین زمان و مکان خودش انجام خواهد شد. ✌
◀برگشتیم به محل اقامت گروه. شب که میخواستیم برگردیم تهران، جناب سرپرست گروه، @reza.hazraty دید که یه چیز گنده از دوچرخه‌ش (که من هنوزم اسمشو یاد نگرفتم) نیست! 😮 خیلی گشتیم ولی نبود. خودش یادش اومد که کنار کلیسا وقتی این قومبولی رو عوض میکرده، گذاشته کنار ماشین، و از اونجا به بعدو دیگه یادش نیست. 🤔 خواستیم برگردیم، دیدیم دیروقته، تازه شایدم اونجا نذاشته باشه، یا شایدم بُرده باشن. 🤔 یه فکری به ذهنم رسید! عکسی که از در کلیسا گرفته بودم، باز کردیم. اسم و شماره خادم کلیسا روش بود! ✌😬 توی سری قبل عکسا میتونین ببینین، منتها موقع آپلود توی اینستا کیفیتش اومده پایین. شانس آوردیم شماره‌ش از توی دوربین خوانا بود. ✌ بهش زنگ زدیم، رفت اونجا رو دید، نبود. گفت غروب شده، همه رفتن خونه‌هاشون. صبح بقیه روستا رو میگردم و خبر میدم. 😐 ما هم برگشتیم سمت تهران، چون هم دیروقت بود و فرداش بچه‌ها میخواستن برن سر کار، هم باید چهارصد کیلومتر میرفتیم و برمیگشتیم، هم اگر میرفتیم، شب بود و نمیتونستیم خوب بگردیم. 😐 اینم بگم این قومبولی همون موقع حدود یه تومن قیمتش بود، الآن که دیگه خدا میدونه چند شده. 😐😅
◀ توی راه برای #حضرت_مریم یه شمع نذر کردم که ایشالا قومبولی دوچرخه پیدا بشه. 😇 فردا صبحش خبر رسید که پیدا شده. ✌ هورا! 😂
◀من پیش خودم داشتم برنامه میچیدم که دوباره بریم #چناقچی، که من نذرمو بدم، ولی آقای حضرتی عزیز، یه دفعه و بلافاصله بعد از این برنامه و با دوچرخه‌ش سر از روسیه و #جام_جهانی درآورد! ⚽😂 جریان نذرو بهش گفتم، ایشون هم همون جا توی یکی از کلیساهای روسیه شمعو به نیابت از من روشن کرد. 🕯😇
◀ خلاصه این که شاید همیشه جریان زندگی اون جوری که ما میخوایم یا پیش‌بینی میکنیم، پیش نره، ولی امیدوارم همیشه به بهترین نحو پیش بره و همیشه برای هممون سرشار از خیر و شادی باشه. 😇✌
Read more
. دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو ...
Media Removed
. دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو تابه کباب لقمه های ظهر روی نون با جعفری و کره گرم می‌شدن، هنوز هوا گرم بود، صدای پنکه از سالن خونه می‌اومد تو آشپزخونه ، من سیر له می‌کردم که بریزیم لای پلو، ثریا تو اتاق دراز کشیده بود . از پنجره نور ... .
دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو تابه کباب لقمه های ظهر روی نون با جعفری و کره گرم می‌شدن، هنوز هوا گرم بود، صدای پنکه از سالن خونه می‌اومد تو آشپزخونه ، من سیر له می‌کردم که بریزیم لای پلو، ثریا تو اتاق دراز کشیده بود .
از پنجره نور ماشین‌ها که رد می‌شدن پیدا بود، موبایل رو کانتر بود و یه سلکشنی پلی شده بود که توش ، همه چی بود، گوگوش و ابی و داریوش، یهو یه جز که معلوم نبود اون وسط چیکار می‌کنه! اما درست بود...
یه حرف هایی می‌زدیم که فقط همون شب می‌زدیم، دیگه هم نمی‌زنیم، یه غم‌هایی رو به هم گفتیم که اصلا تا حالا نگفته بودیم، پابرهنه راه می‌رفت و از یخچال یه چیزهایی بر‌می‌داشت و می‌ریخت تو تابه، کدو ها رو حلقه کرد ریخت کنار کباب ها و گفت: زمینی بریم باکو بشینیم لب خزر!
لای پنجره رو باز کرد باد پیچید تو، بوی کته بلند شده بود، کباب ها داغ شدند، ابی داد می‌زد، هلو انجیری‌ها ریز شدن برای تو سالاد، من به بیرون نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چه ساده خوشبختم.
.
.
عکس یک تکه از شبی‌ست که به من یادآوری کرد باید شکر کرد و شکر...
.
#عکس_می‌گیرم_که_یادم_نرود
Read more
<span class="emoji emoji1f342"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji1f342"></span> عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: ...
Media Removed
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موهای حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود. - ... 🍂🍁🍂
عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موهای حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقع ها این شکلی نبود مادر که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستای مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقع ها دوست داشتنو دون میکردن تو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد.... .

#رنگ_بپاش_به_زندگيت 🌈
Read more
همیشه واسم سوال بود آدم ها چرا میرن ... اصلا اگه قرار به رفتن باشه چرا میان ...‌‌ بدتر از اون اینکه چرا ...
Media Removed
همیشه واسم سوال بود آدم ها چرا میرن ... اصلا اگه قرار به رفتن باشه چرا میان ...‌‌ بدتر از اون اینکه چرا خیلیاشون بعد از رفتن پشیمون میشن و دوست دارن برگردن ... هیچکس مثل اون نمی تونست جواب این سوال هارو بده ... کسی که تمام زندگیش تو‌ رفت و آمد بود ... تو‌ شک‌ بین خواستن و نخواستن ... بین بودن و نبودن ...‌ ... همیشه واسم سوال بود آدم ها چرا میرن ... اصلا اگه قرار به رفتن باشه چرا میان ...‌‌ بدتر از اون اینکه چرا خیلیاشون بعد از رفتن پشیمون میشن و دوست دارن برگردن ... هیچکس مثل اون نمی تونست جواب این سوال هارو بده ... کسی که تمام زندگیش تو‌ رفت و آمد بود ... تو‌ شک‌ بین خواستن و نخواستن ... بین بودن و نبودن ...‌ یه برزخ کامل بین بهشت و جهنم ...
یه بار وسط درد و دلاش درست جایی که قله ی خاطره هاش بود پریدم وسط حرفشو گفتم با خودت چند چندی؟! بالاخره می خوای باهاش باشی یا نه؟ دوسش داری یا نه؟! یه نفس عمیق کشید و گفت نمی دونم! مسخره بود ... مگه میشه آدم احساسش رو نسبت به کسی ندونه ...‌‌ شده بود ...اون واقعا نمی دونست ... چشماش رو انداخت رو صفحه ی گوشیشو گفت : بچه بودم ... سنم رو نمی گما ، تجربه م رو میگم ... وقتی رفتم گفتم سرم گرم میشه ، دلم گرم میشه ... کم‌کم خاک‌ میشه هر چی بوده ... یکی میاد یکی میره ...‌نمی دونستم خاطره ارتش یک نفره ست ... زورش خیلی زیاده ... نگاش کردم و گفتم خب چرا برگشتی؟! دوباره گفت نمی دونم ...
ولی این بار می‌دونست ... عادت کرده بود به بودنش ... به داشتنش ... نمی تونست کسی رو کنارش ببینه ...‌‌با آینده و زندگیِ خودش و یارش گل یا پوچ بازی می‌کرد ... واسه همین بی رحمانه یه برزخ ساخته بود ... برزخی که هیچ راهی به بهشت نداشت ... فقط رفتن به جهنم‌ رو به تاخیر می نداخت ...
صداش کردم‌ ولی نشنید ... تو فکر و خیالات بود ...‌ یعنی اینبار داشت به چی فکر می‌کرد ؟!!!!به موندن ... به رفتن ... به برگشتن
#حسین_حائریان
#بازیچه_دیگران_نباشیم✌🌹
Read more
. . بعد از آن همه اصرارهای خاله ها، ضجِّه های عمه ها و مویه عموها، توصیه های حکیمانه مَمَد و پس گردنی های پدر، سر سوزن تحقیقِ لوکال و گلوبال از برای رفع تکلیف، مهم ترین انتخاب زندگی حقیر به زعم بقیه، توسط همان "بقیه" رقم خورد و این "دارالعلم" قرعه ای بود که به نامِ من دیوانه زدند. بعد از قبولی هم مَمَد ... . .

بعد از آن همه اصرارهای خاله ها، ضجِّه های عمه ها و مویه عموها، توصیه های حکیمانه مَمَد و پس گردنی های پدر، سر سوزن تحقیقِ لوکال و گلوبال از برای رفع تکلیف، مهم ترین انتخاب زندگی حقیر به زعم بقیه، توسط همان "بقیه" رقم خورد و این "دارالعلم" قرعه ای بود که به نامِ من دیوانه زدند. بعد از قبولی هم مَمَد با آن گنجینه عظیم خِرَدِ خویش مرا تنها نگذاشت و مدام تکرار می کرد " میدونی، سخت ترین مرحله زندگیت همین کنکورِ **** بود که گذشت، بعد از این موفقیت ها پشت هم به طرفت سُر میخوره. بعدِ این حتی اگه خودت هم بخوای نمیتونی آدم ناموفقی بشی "یا اینکه" دانشگاه عینهو قیف برعکسِ از سوراخ اولی که وارد شدی، خارج شدنت آسونه " و یه پکیج کامل از بیانات گهربار، خدا بیامرز با این که سیکل داشت، خیلی میدونست! نهایتا منِ کمترین به این بهشت برین و نهایت آرزوها گام نهادم! گامی که در ابتدا رو به عقب بود! ترم ها پشت هم به سرعت منقضی می شدند که از دستم در رفت و نتونستم روی "هشت" تمومش کنم و هر کدام را با اندک اختلافی از مشروطی "نیِر میس" می کردم، گاهی هم از جهت ایجاد غرور در مجالس شبانه یمان خودم را مشروطی میخواندم و اعتباری می خریدم ! شب ها از خوابگاه مفتح شهر رو می دیدم و روزها از همان شهر خوابگاه مفتح رو ! به جرات می تونم بگم که تاریخ هم خاطرات لبریز از شور و هیجان و بالا و پایین های دوره کارشناسی من را فراموش نخواهد کرد (نوشابه را باز میکنم) . و در آخر سنت حسنه آبیاری تشک ها بعد از گذر تابستان، جمعه های تسلط روده کوچک بر روده بزرگ، تخم مرغ های غیبی، عصرهای سرریز از بام الهیات، شب های خاموش مفتح، جشن پتوهای شبانه، ساختمان حال بهم زن پردیس، کلاس های عمومی دو ظهر، مسیر رصد خانه (نه خودش) و تمام خاطرات جذاب را در یک پارچه ابریشمی (که مبادا ترک بردارند...) می پیچم و در صندوقچه قدیمی مادربزرگم جاش میدم که هر وقت دل، هوای خاطرات خوب گذشته رو کرد، صندوقچه رو سفره کنم! .
.
🎓 پ.ن: "مَمدِ" زمانه ات را بشناس و یک مشت سنگین مهمونش کن!
.
.
🎓 پ.ن: این کلیپ "ریپست"ی از همون خاطرات قدیمی تر که توسط @emrankarimizade @mahdii_karimii تهیه شده بود. .
Read more
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، ...
Media Removed
ورق بزنید #ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، و تنها در خود؛ جایی که خودتی با خدای خودت؛ و سکوتی که بعد از چند دقیقه میتونه دیوانه کننده باشه... شب رو روی شن ها، درون چادر و با صدای امواج خوابیدم؛ و صبح ساعت هشت با نور خورشید بیدار شدم. آرووم ترین ... ورق بزنید
#ایرانگردی #هیچهایک قسمت چهارم
در جزیره هرمز بودم؛ اسمش روشه، جزیره؛ جدا شده، دورافتاده، و تنها در خود؛ جایی که خودتی با خدای خودت؛ و سکوتی که بعد از چند دقیقه میتونه دیوانه کننده باشه... شب رو روی شن ها، درون چادر و با صدای امواج خوابیدم؛ و صبح ساعت هشت با نور خورشید بیدار شدم. آرووم ترین و راحت ترین خوابی که میشد داشت.
بساط صبحانه و چای رو آماده کردیم.

یک نکته رو بگم؛ من کلا زندگی م با چایی میگذره؛ روز من وقتی شروع میشه که چایی بخورم؛ و کلا ممرضا قبل و بعد از چایی متفاوته؛ تا این حد یعنی!

صبحانه رو که خوردیم با حمله ناجوانمردانه ی مگس ها مواجه شدیم؛ دیوانه کننده بود! و خب زدیم به آب، آب زلال و تمیز و جایی ساکت و آروم. وسط شنا کردن بودیم که یادمون افتاد نهار چی بخوریم؟! مگه شکم میذاره آروم باشیم :)) ممد بوشهری رفت بساط ماهیگیری ش رو آورد. یه قلّاب که با نخ ماهیگیری دور یه تیکه چوب بود رو آورد؛ بوشهری ها بهش میگن "خِیط". برا طعمه هم شب قبل چندتا خرچنگ زده بودیم. یه چندتا ماهی کوچیک گرفتیم ولی خب قابل خوردن نبود. آب هم کم کم داشت جزر میشد و عقب میرفت. و خب چیزی گیرمون نیومد.

دیگه مجبور شدم از استعدادهای نهفته آشپزی م کمک بگیرم :)) ممد برنج آورده بود، کنسرو لوبیا هم بود؛ کته زدیم با خورشت لوبیا! گشنه باشین انصافا میچسبه :)) در انتهای این روز یه گروه به ما اضافه شدن و تقریبا ساحلی که سه نفر سه تا چادر زدیم پر شد از چادر؛ نزدیک به چهل تا چادر!!! منم برا آرامش برنامه ریزی کردم نه شلوغی و جشن و اینا؛ دیگه خیلی شاکی شدم؛ اما وقتی چندتا از آدمای باحال و مشتی دیدم تونستم حال گرفتگی اون شلوغی رو با حضور آدمای شاد و باحال تغییر بدم.

اون شب برنامه سفرم هم بطور کل تغییر کرد و کنسل شد؛ و تصمیم گرفتم حداقل بعد از دو روز هرمز بودن فردا رو برم جایی که کسی نتونه این سکوت رو ازم بگیره.

پ.ن: اون نقطه های رنگی ک توو عکس بعد از فیلم هست چادرهای ماست.

ادامه در پست بعدی... #ایرانگردی #کوله_گردی #هیچهایک #بوشهر #جزیره #هرمز #بندرعباس #ممدتریپس
Read more
. گاهی یه دختر چقدر تنهاس! لحظه ای باید معشوقه باشه لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده لحظه ای ام باید ...
Media Removed
. گاهی یه دختر چقدر تنهاس! لحظه ای باید معشوقه باشه لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده لحظه ای ام باید کُلِ تنهایی و درداشو مردونه به دوش بکشه.. کاش میشد به خیابون رفت دردا رو مردونه دود کرد بی هیچ مزاحمی.. بی هیچ نگاه بدی.. بی هیچ قضاوتی.. و گاهی چقدر خسته کننده میشن اینهمه نقش های مختلف .. و ... .
گاهی یه دختر چقدر تنهاس!
لحظه ای باید معشوقه باشه
لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده
لحظه ای ام باید کُلِ تنهایی و درداشو مردونه به دوش بکشه..
کاش میشد به خیابون رفت
دردا رو مردونه دود کرد
بی هیچ مزاحمی..
بی هیچ نگاه بدی..
بی هیچ قضاوتی..
و گاهی چقدر خسته کننده میشن اینهمه نقش های مختلف ..
و عمق تنهایی بیشتر و بیشتر میشه !
کاش ‌کسی بود که مردونه درک میکرد و تکیه گاه میشد..
#مروارید_سیفی .
.
.
بهترین تعرفه تبلیغات در پیج عشق شکلاتی
.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
.
‏@eshgh_e_shokolati
‏@eshgh_e_shokolati
‏@eshgh_e_shokolati
.
#عشق_شکلاتی #عشق #شکلاتی #حس #خوب #خاص #عاشقانه #عاشقانه_ها #عاشقانه_های_من #خوشمزه #بهبه #تگ_کن_عشقتو #تگ_فالو_لایک_کامنت_یادتون_نره #تگ_کن_دوستاتم_ببینن
Read more
فصل ۸/قسمت ۲(قسمت ۶۴) : داستان از نگاه راوی : همه چیز تو جنگ برای امیلی و گروهش سخت تر میشد . انگار ...
Media Removed
فصل ۸/قسمت ۲(قسمت ۶۴) : داستان از نگاه راوی : همه چیز تو جنگ برای امیلی و گروهش سخت تر میشد . انگار هر چیز و هر کسی بر علیهشونه ! هنوز کسی از مرگ نایل خبر نداشت . تا اینکه لویی در حال جنگ ، جسد بی جون نایل رو ، روی برف ها پیدا کرد . بدون هیچ مکثی به سرعت به سمت نایل دوید . وقتی که بدن بی جون نایل رو دید . با ... فصل ۸/قسمت ۲(قسمت ۶۴) :
داستان از نگاه راوی :
همه چیز تو جنگ برای امیلی و گروهش سخت تر میشد .
انگار هر چیز و هر کسی بر علیهشونه !
هنوز کسی از مرگ نایل خبر نداشت .
تا اینکه لویی در حال جنگ ،
جسد بی جون نایل رو ، روی برف ها پیدا کرد .
بدون هیچ مکثی به سرعت به سمت نایل دوید .
وقتی که بدن بی جون نایل رو دید .
با زانو هاش روی زمین افتاد.
سرش رو تو دستاش گرفت و بلند کرد .
با دیدنش چند قطره اشک از چشماش سرازیر شد .
بعد از چند لحظه لویی داشت هق هق گریه میکرد .
ولی میدونست اگه همین طوری اونجا بشینه ، کشته میشه .
واسه همین خودشو جمع کرد و نایل رو به ارومی گذاشت رو زمین .
و برای همیشه ازش خداحافظی کرد .
از سرجاش بلند شد و ایستاد .
وقتی برگشت ....
کسی رو جلوش دید .
و بعدش درد شدیدی رو تو سینه اش احساس کرد .
چند قدم به سمت عقب رفت .
سرش رو اورد پایین و خنجری که تو قلبش فرو رفته بود ، رو دید .
تمام توانشو جمع کرد و اون خنجر رو در اورد .
و به سمت همون مرد پرتاب کرد .
اون خنجر دقیقا به قلبش فرو رفت .
لویی برای اخرین بار لبخند زد .
و روی زمین کنار نایل افتاد .
برای اخرین بار گفت :
« حالا بازم همدیگه رو میبینیم نایل »...
#LoversWillDie
قسمت بعدی = ۶۰ لایک و ۶۷۰ فالورز
Read more
"بِسم رب الشهدا والصديقين" . . همرا يكي از رفقا آمد اتاقم.نشستيم روي صندلي و گرم صحبت شديم.وسط ...
Media Removed
"بِسم رب الشهدا والصديقين" . . همرا يكي از رفقا آمد اتاقم.نشستيم روي صندلي و گرم صحبت شديم.وسط صحبت،مصطفي بلند شد رفت پشت كامپيوتر.يك كليپ گذاشته بودم روي صفحه ي كامپيوتر،مادر شهيدي بود كه بعد از ٢٥ سال استخوانزهايدپسرش را برايش آورده بودند.كنار تابوت نشسته بود.استخوان ها را برميداشت،ناز ... "بِسم رب الشهدا والصديقين"
.
.
همرا يكي از رفقا آمد اتاقم.نشستيم روي صندلي و گرم صحبت شديم.وسط صحبت،مصطفي بلند شد رفت پشت كامپيوتر.يك كليپ گذاشته بودم روي صفحه ي كامپيوتر،مادر شهيدي بود كه بعد از ٢٥ سال استخوانزهايدپسرش را برايش آورده بودند.كنار تابوت نشسته بود.استخوان ها را برميداشت،ناز مي كرد و مي بوسيد.
صداي هاي هاي گريه آمد.ساكت شديم.بلند شدم رفتم طرف مصطفي.كليپ را نگاه مي كرد و اشك مي ريخت.
.
پ.ن:
مادر شهيد غمي دارد به وسعت تاريخ...
تاريخي كه هرچه سراغرازي دارد
مديون اشك اوست...
.
.
براي رسيدن مادران شهدا به حوائجشون
#صلوات
#نحن_قادمون
#ما_ايستاده_ايم
#ما_همه_مصطفي_ايم #شهید #احمدی_روشن #مصطفی #احمدی #روشن
#مصطفی_احمدی_روشن #مصطفی_روشن
#هسته_ای #دانشمند #ما_همه_مصطفاییم
#راه_ما #راه_روشن #معاونت_بازرگانی
#معاونت_بازرگانی_سایت_نطنز
#mostafaahmadiroshan
#mostafa_ahmadi_rosan
#mostafa_ahmadiroshan
#معبر_سایبری_روشن
دنبال كننده هاي محترم مرحمت كنيد و دوستانتون رو تگ كنيد
#در_پناه_حق
Read more
. روی رکاب مینی بوس ایستاده بود . بچه ها یکی یکی از کنارش رد میشدند ، می رفتند بالا . سر و صدا و خنده ...
Media Removed
. روی رکاب مینی بوس ایستاده بود . بچه ها یکی یکی از کنارش رد میشدند ، می رفتند بالا . سر و صدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود . . انگار نه انگار که می خواستند بروند جنگ . همه هستن ؟ کسی جا نمانده ؟ برادرا چیزی رو فراموش نکردین ؟ . غلامرضا خیلی جدی گفت : برادر احمد ما لیوان آب خوریمون جا مونده ، اشکالی ... .
روی رکاب مینی بوس ایستاده بود .
بچه ها یکی یکی از کنارش رد میشدند ،
می رفتند بالا .
سر و صدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود .
.
انگار نه انگار که می خواستند بروند جنگ .
همه هستن ؟ کسی جا نمانده ؟
برادرا چیزی رو فراموش نکردین ؟
.
غلامرضا خیلی جدی گفت :
برادر احمد ما لیوان آب خوریمون جا مونده ، اشکالی نداره ؟ .
دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا
احمد لبخند زد و به راننده گفت :
بریمـ ...
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
حرف دل؛
.
شهدا...
چقدر "هیچی بودن" واسه بقیه ...
چقدر خودشونو "هیچی" میدیدن...
.
#_رفقا یادمون نره
#_شهدا و #_شهادت شنیدنی نیست
.
اگه #_مَردِ_راهیمـ پس #_بسمـ_الله...
.
باید تلاش کرد نباید به حرف باشه فقط...
باید پای #_اعتقاداتمون ، پای #_ارزشامون وایسیمـ و واسه ترویجش قدمـ برداریمـ!!!
.
مثلا شما #_خواهرمـ...
اگه تو گرمای تابستون #_چادرتُ محکمـ سر کنی و
با افتخار سر کنی
میشه #_شهادت
میشه دوس داشتن شهید شدن... #_حاج_احمد_متوسلیان...
.
.
شادی روح رفیق و همراه شهیدمون
صلوات + وعجل فرجهمـ
Read more
91: داد زدم: چی؟!؟!؟!؟! اونم داد زد: ایرلند!!!!!! طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم ...
Media Removed
91: داد زدم: چی؟!؟!؟!؟! اونم داد زد: ایرلند!!!!!! طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم و خم شدم و گفتم: چی چی؟!؟!؟! اونم نامردی نکرد و خم شد و توی گوشم بلند داد زد: ایرلننندددد!!!!!!!!!! صداش تو گوشم سوت زد و سریع دستمو گرفتم روی گوشم. آخ آخ آخ! گوشم رسما ترکید! اومد جلو و گفت: خوبی؟ همونطور ... 91:
داد زدم: چی؟!؟!؟!؟!
اونم داد زد: ایرلند!!!!!!
طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم و خم شدم و گفتم: چی چی؟!؟!؟!
اونم نامردی نکرد و خم شد و توی گوشم بلند داد زد: ایرلننندددد!!!!!!!!!!
صداش تو گوشم سوت زد و سریع دستمو گرفتم روی گوشم.
آخ آخ آخ! گوشم رسما ترکید!
اومد جلو و گفت: خوبی؟
همونطور که انگشتم رو کرده بودم تو گوشم گفتم: اگه میزان آسیب دیدگی به پرده ی گوشم رو فاکتور بگیریم... آره خوبم تو خوبی؟ :)
خندید و گفت: خب مسخره بازی رو ول کن برو وسایلت رو جمع کن!
با اخم نگاش کردم و گفتم: نایل تو شوخیت گرفته؟
جدی گفت: نه واقعا برای جفتمون بلیط گرفتم. نیگا!
بعدم از توی جیبش دوتا بلیط دراورد و انداخت روی میز.
یکیش رو برداشتم و خوندمش.
با تعجب گفتم: چی؟! امروز؟! برو بابا!
بعدم بلیط رو انداختم سر جاش.
نایل چشاشو چرخوند و گفت: بیخیال دیگه!
نفسمو بیرون دادم و سعی کردم کنترل خودمو حفظ کنم و گفتم: ببین! تولدته، خب مبارک باشه اومدی هم گفتم. قرار بود باهم باشیم آره ولی چون تو گفتی میری ایرلند قرار شد بعدا جشن بگیریم، با اینکه من خیلی دوست دارم همین امشب باشه و باهم باشیم ولی... نمیشه! سورپرایزم کردی واقعا هم ممنون... اما من نمیتونم بیام!
پکر گفت: آخه چرا؟
یکم این پا و اون پا کردم و گفتم: نمیام دیگه ولش کن!
کلافه گفت: تا دلیل منطقی نیاری ول کنش نیستم!
دستی به صورتم کشیدم. آخه دلیل من فقط برای خودم منطقیه! میدونم اگه بگم قبول نمیکنه پس نمیگم! :/ به جاش پا فشاری میکنم!
داد زدم: ننننممممیییییااااااااامممممم!!!!!!
خیلی خونسرد گفت: مگه دست خودته؟!
-آره پاهای خودمه میتونم نیام!!!
چشاشو ریز کرد و گفت: الان نشونت میدم!
بعدم اومد طرفم.
اخم کردم و گفتم: چی کا...
ولی نذاشت حرفمو کامل بزنم و یهو بلندم کرد و منو عین گونی انداخت رو شونش! :|
داد زدم: بذارم زمیییین!
خندید و رفت سمت پله ها و گفت: که پاهای خودته؟ خودم میبیرمت!
چندتا مشت زدم رو کمرش و جیغ زدم: بابا دلم سوراخ شد بذار منو زمیییینننن!!!
ولی اصن انگار نه انگار دارم هنجرمو پاره میکنم! :/
اما من تسلیم نمیشم!
رسید به اتاقم که قبل از اینکه بره توش پاهامو باز کردم و گذاشتم کنار در و مانع رفتن به اتاق شدم!
داد زدم: نمیااااام ناااییللل اصن راه نداااررهههه!!!
حالا اون هل میداد و منم محکم تر پاهامو ثابت نگه میداشتم!
داد زد: دختر ول کن پاتو الان میشکنه!!
محکم تر پامو نگه داشتم و گفتم: بهتر! اونوقت نمیریم!
کامنت:
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span> استادم @babakborzouyeh حدودا هشت سال پیش بهم گفت قبل ازینکه ازدواج کنی حتما چنتا کشور برو، زندگی ...
Media Removed
استادم @babakborzouyeh حدودا هشت سال پیش بهم گفت قبل ازینکه ازدواج کنی حتما چنتا کشور برو، زندگی آدمای دیگرو ببین، با فرهنگ جاهای دیگه آشنا شو، خر نشی همینجوری ازدواج کنیا! اون موقع این حرف خیلی برام مسخره اومد اما الان که سال‌هاست تو ایران سفر می‌کنم و دو سالیه که جدی سفر خارجی میرم، می‌بینم ... 📷
استادم @babakborzouyeh حدودا هشت سال پیش بهم گفت قبل ازینکه ازدواج کنی حتما چنتا کشور برو، زندگی آدمای دیگرو ببین، با فرهنگ جاهای دیگه آشنا شو، خر نشی همینجوری ازدواج کنیا!

اون موقع این حرف خیلی برام مسخره اومد اما الان که سال‌هاست تو ایران سفر می‌کنم و دو سالیه که جدی سفر خارجی میرم، می‌بینم این حرف چقدر کاربردی و مفیده.

البته با وضع دلار و تلاطم وضعیت اقتصادی کشور عزیزمون ایران انجام این کار خیلی سخت شده.
🌏🌎🌍
از بیروت براتون بگم؛ طی این دو روزی که ما اینجا بودیم تجربه‌های متفاوت و جالب زیادی داشتیم.
مثلا قبل از سفر نگرانی‌های زیادی داشتیم؛ ترس از امنیت بزرگترینش بود، اینکه شب تو خیابون میشه رفت؟ پولمون رو نزنن؟ شب کجا بمونیم؟ رستوران کجا بریم؟
اینکه واقعا لبنان شهر گرونیه؟
🚢🚗🚠
۱. لبنان مترو نداره.
۲. اوبر قیمت نسبتا مناسبی داره. تاکسی هم هست و مدام براتون از همه طرف بوق می‌زنن اما خب گرونه.
۳. مثل تاکسی‌های ایران که چند نفرو سوار می‌کنن هم هست که اسمش سرویسه.
۴. اتوبوس مثل تهران نیست اما میگن یه اتوبوس‌هایی هست که یه مسیرهایی رو می‌ره.
۵. بیروت خیلی کوچیکه و پیاده روی بهترین راه برای رفتن به مقصد‌های مختلفه.
۶. هزینه غذا گفتند که گرونه ولی ما تا امروز تونستیم خیلی به صرفه وعده‌های غذاییمون رو کنترل کنیم.
۷. تو همه محله‌ها نیروهای نظامی حضور دارند و این به معنای جو نظامی و امنیتی نیست.
۸. شب‌ها میشه تو خیابون پیاده‌روی کرد و خطری شمارو تهدید نمی‌کنه.
۹. شهر به نسبت خلوته و سرصدای زیادی رو حس نمی‌کنید.
۱۰. بیروت رو میشه تو سه روز گذشت و خیلی خوبه که شهرای نزدیک و اطراف رو هم ببینید.
🌻🌾🌱
اگه هر سوالی دارید، کامنت بذارید. در اولین فرصت جواب میدم.
۰
۰
باز هم براتون از لبنان خواهم نوشت :)
۰
۰
۰
#بیروت #لبنان #خاورمیانه #سفر #سفرنامه #ماجراجویی #فولکس #زن #مرد #دریا #ساحل #عروس #خیایان #lebanon #beirut #trip #travel #adventure #asia #middleeaat #inatagram
Read more
قديما كه باختن هم جزئي از فوتبال بود ماها به بازي برگشت اعتقاد عجيبي داشتيم...نفهميديم چي شد يهو افتاديم ...
Media Removed
قديما كه باختن هم جزئي از فوتبال بود ماها به بازي برگشت اعتقاد عجيبي داشتيم...نفهميديم چي شد يهو افتاديم تو يه سياره ديگه وسط مردمي كه فقط برد ميشناسن يهو تو چند سال چي به روز هواداري اومد كه با چنگ و دندون تيمشو مي برد بالا و بالاتر؟ چي شد كه يهو هوادار نظرش ارجح تر شد به مربي؟؟؟ ادعاييد فقط ... قديما كه باختن هم جزئي از فوتبال بود
ماها به بازي برگشت اعتقاد عجيبي داشتيم...نفهميديم چي شد يهو
افتاديم تو يه سياره ديگه
وسط مردمي كه فقط برد ميشناسن
يهو
تو چند سال
چي به روز هواداري اومد كه با چنگ و دندون تيمشو مي برد بالا و بالاتر؟
چي شد كه يهو هوادار نظرش ارجح تر شد به مربي؟؟؟
ادعاييد فقط
همتون ميگيد ما از قديم فوتبال ديديم؟؟؟
ديديد و يادتون نيست سلطان با اصلانيان و سلماني و معدنچي چه ميكرد؟؟؟؟
حتي كاويانپور و جمشيدي؟!!
واقعا ديديد؟؟؟؟ بعيده به خدا
كي ما رو حرفش حرف زديم؟؟؟
فكر كرديد هر سال با سلطان جام ميگرفتيم؟؟؟يا همه دربي ها رو ميبرديم؟؟؟
وقتي هاشمي نسب رو بيرون كرد آخ گفتيم؟؟؟ اسطوره ها تو تيم بودن و ما هم ميباختيم هم گل ميخورديم!!! مثل الان
مثل بعدها... عوض نميشه فوتبال و قوانينش
اونيكه عوض شده شماييد
و چه تاسف بار... از لحظه اي كه هواداري جاشو بده به سهم خواهي!!!! فاتحه اش خونده است
من فوتبال حاليم نميشه
چون حاليم نميشه معتقدم نظر،نظر سرمربيه
هم زمان سلطان اينطور بودم
هم زمان استانكو
هم يورگن گده
هم..... الانم همينم
اين روش منه
اتفاقا بعد از تماشاي لايوهاي زيباي بعضيا بيشتر هم در اين راه حامي سرمربيم.
اين نظر من و روش منه
رو اعصابته ؟؟؟ گزينه آنفالو در اينستاگرام براي همچين روزي پيش بيني شده
دوست و غريبه نداره برام
براي حفظ مجازيا
پرسپوليس حقيقي رو كنار نميذارم!
كاش كمتر هوادار داشتيم
اما مردتر و پايه تر
نه اونا كه فقط برا جشن قهرماني و سلفياش ،هوادارن
القصه
هر كي امشب از پيجم رفت
در رو هم پشت سرش ببنده
با بلاك كردنم
سپاس
❤️پرسپوليس❤️
Read more
. انگار یه لایه غبار نشسته بود رو وجودم روزها سپری میشدن و بیتاب بودم بیتاب از عدمِ درکِ درست جهانم بیتاب از لایه هایی که یکی پس از دیگری رو وجودم مینشستن و ذره ذره گردوغباری بودکه احاطه م میکرد . از یه دعوت شروع شد که با خیر و نیکی این دعوت رو پذیرا باش . سوسوی حضورت رو بازهم دیدم چراغی درونم ... .
انگار یه لایه غبار نشسته بود رو وجودم
روزها سپری میشدن و بیتاب بودم
بیتاب از عدمِ درکِ درست جهانم
بیتاب از لایه هایی که یکی پس از دیگری رو وجودم مینشستن
و ذره ذره گردوغباری بودکه احاطه م
میکرد
.
از یه دعوت شروع شد
که با خیر و نیکی این دعوت رو پذیرا باش
.
سوسوی حضورت رو بازهم دیدم
چراغی درونم روشن شد
قطره ای چکید
و لایه ای رو شست
قطره هاچکیدن
و لایه های بی شماری بود که می رفت
.
فقط خودمون رو از این زمین نجات ندیم
،
خودمون رو از جهان های بی شمارِ خود نبودن ها نجات بدیم
،
دعوت هایی که نشونه رحمت ن
دور نیستن
.
.
.
سدره
Read more
این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر... فرهاد این قصه،با درد هم بستر شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا داغ ...
Media Removed
این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر... فرهاد این قصه،با درد هم بستر شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا داغ جدایی موند رو قلب کاهگل ها... این کاهگل ها بود یک روز کوه سخت حالا به سم عشق،معتادن و بدبخت یک روز با سیگار،یک روز با تریاک این قلب سنگی شد،آغشته ی صد چاک این تب به تن چسبید،یک عمر بالا بود دل ... این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر...
فرهاد این قصه،با درد هم بستر
شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا
داغ جدایی موند رو قلب کاهگل ها...
این کاهگل ها بود یک روز کوه سخت
حالا به سم عشق،معتادن و بدبخت
یک روز با سیگار،یک روز با تریاک
این قلب سنگی شد،آغشته ی صد چاک
این تب به تن چسبید،یک عمر بالا بود
دل ها پر از درده،عشق آنفولانزا بود!
میسوخت و میلرزید،از داغ میگفت آه...
مثل صدای اون مظلوم کرمانشاه...
آبان چه بی مهره،مهرم به دل خشکید
تا گریه ی مجنون تو داغ لیلا دید
اینجا پر از فرهاد،اینجا پر از تلخی
شیرین ما گم شد،تو سایه ی سردی
این خونه بیماره،این خونه تب کرده
لرزیدنش حقه،کاش لیلی برگرده... مسعود مهراد
چهارشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۶
ساعت :۱۶:۵۹
.
پ.ن:مظلوم کرمانشاه....تسلیت
پ.ن: هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد،کاهی به دست باد...زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن: ممنون از استاد کاوه امین
.
#مسعود_مهراد #مسعودمهراد #masoodmehrad #masoodme #کرمانشاه #کرمانش_آه #قصرشیرین #قصر_بی_شیرین #زلزله #تب #لرز #قیصرامین_پور #بیمار #عشق #درد #لیلی #فرهاد #مجنون #شیرین #تلخ #آنفولانزا #ایران #تسلیت #سیگار #تریاک #کاهگل #خاموش #خاکستر
Read more
از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی ...
Media Removed
از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی که زیباترین لحظه هارو باهاشون سپری کردی ...شبیه یک رویا که می رسد از راه تو تا رسیدی ستاره ای افتاد از دریاها گذشتی رها شدی در باد دیدمت، بوییدمت، بوسیدمت در خواب... رها شدن در درنادئون و لمس ... از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی که زیباترین لحظه هارو باهاشون سپری کردی ...شبیه یک رویا که می رسد از راه
تو تا رسیدی ستاره ای افتاد
از دریاها گذشتی رها شدی در باد
دیدمت، بوییدمت، بوسیدمت در خواب...
رها شدن در درنادئون و لمس دلپذیر انگشت های مهرداد مهدی بر کلاویه های آکاردئون و نغمه های ویولن آسوی دوست داشتنی، نغمه های زندگی
و لوریس چکناواریان و شهرام ناظری
من او بُدم من او شدم
با او بُدم بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم...
و زیباتر، همنوایی نت های حسین علیزاده با صدای همیشه سبز و گرم مرتضی احمدی و جادوی آیدا، یگانه همدم احمد شاملوی بزرگ
...یه وقتی بود تو این ده، دلا پر از امید بود
پیرَن آسمونش تنگ شبام سفید بود
رسم و مرام مردمش یه رنگی بود یه رنگی
هر کی مث خودش بود نه رومی بود نه زنگی
آوَخ ازون باغ و بهار و مستی
آوَخ ازون شبای می پرستی
و.... عباس کیارستمی بزرگ
وقتی آمد
آمد
وقتی بود
بود
وقتی رفت
بود

_ پ. ن : فارغ از همه ی این دلبستگی ها، زیباترین شهر #شهر_من_بجنورد
#فروغ #علیرضا_قربانی
#درنادئون #مهرداد_مهدی #آسو_کهزادی
#لوریس_چکناواریان #شهرام_ناظری
#سرمست #محمد_معتمدی
#کلاغ_سفید #دالبند #دال_بند
#غمنومه_فريدون #حسین_علیزاده #مرتضی_احمدی #آیدا_شاملو #احمد_شاملو #کتاب_کوچه
#عباس_کیارستمی
Read more
 #عیدنوروز97 روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه ...
Media Removed
#عیدنوروز97 روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه اطرافیان که میگفتن خدارو چه دیدی شاید بچه سوم دختر بشه،تصمیم گرفتن مجدد بچه دار بشن.اونموقع ها هم دستگاه سونو گرافی که جنسیت بچه رو معلوم کنه نبود.خلاصه بعد نه ماه چشم انتظاری خاله جان بیمارستان ... #عیدنوروز97
روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه اطرافیان که میگفتن خدارو چه دیدی شاید بچه سوم دختر بشه،تصمیم گرفتن مجدد بچه دار بشن.اونموقع ها هم دستگاه سونو گرافی که جنسیت بچه رو معلوم کنه نبود.خلاصه بعد نه ماه چشم انتظاری خاله جان بیمارستان رامسر با امضای پدر من بستری شد چون شوهر خاله عزیز که بدلیل شرایط کاری که در شهر دیگری بود نمیتونست بیاد.به گفته مامان که رفتم بچه رو تحویل بگیرم وقتی گفتن بچه پسره 😳😣😕 مامان گفت بازم پسر؟پرستار اونجا گفت مگه بچه چندمه؟گفت دو تا بچه دیگه بدنیا اومدن هردو بچه اول هستن و دختر.میخوای جابجا شون کنم؟هنوز خونواده هاشون خبر ندارن😲
مادرجان بنده حس خاله بودنش گل کرد و گفت نه نه اصلا حرفشم نزن😍🙅.رفت در جا بچه رو بغل کرد و ما رو یه عمر اسیر و گرفتار کرد😕اونم چه اسیر و گرفتاری.
ما هم همچنان خونه منتظر یه خبر از جنسیت بچه😶😩.خلاصه وقتی خبر به ما رسید همه با قیافه غمگین و ناراحت گفتیم بازم پسر؟😳😣😩بدون شک نود و نه درصد آدمها بعد از شنیدن جنسیت بچه همین دو کلمه رو تکرار کردن.یک ماه هم این گل پسر با مامانش و داداشاش خونه ما موندن.یه بچه که مدام گریه میکرد.خدا میدونه چقدر بغلش کردیم و لالایی خوندیم براش .
الان #صابرقصه ما مرد شده دانشگاه رفت سربازی رو تموم کرد.
یادتونه بالا نوشتم مامان یه عمر با عوض نکردنش مارو اسیر و گرفتار کرد.آره خداییش، اسیر و گرفتار خنده هاش کرد.خاطرات تعریف کردنش و روده بر شدن ماها به حدی که اشک از چشامون سرازیر میشه.این تعطیلات شبها تا دو،سه نصفه شب مینشستیم و برامون از خاطرات سربازی میگفت و میخندیدیم.مگه داریم آدم به این طنازی؟یه خاطره رو برای بار پنجم هم تعریف کنه باز خنده دار هست.
پ.ن :یه وقتهایی از خدا چیزی یا کسی رو میخوایم که قسمت ما نمیشه و برعکسش نصیبمون میشه ولی بعد از سالها نتیجه اونو میبینیم.صابر از اونهاست که همه از تولدش ناراحت شدیم و الان شده قلب ما.نبودنش توی جمع مون هیچ صفایی نداره و بودنش یه دنیا شادی رو به ارمغان میاره.
چه خوب شد که بدنیا اومدی عزیز دل آبجی #صابر.صابر اینستا نداره برای دل خودم نوشتم
Read more
• يادداشتي بر استخوانِ حامد رحمتي منتشر شده در روزنامه ي شاخه ي سبز/چهارشنبه ١٨ بهمن • " ایمان ...
Media Removed
• يادداشتي بر استخوانِ حامد رحمتي منتشر شده در روزنامه ي شاخه ي سبز/چهارشنبه ١٨ بهمن • " ایمان بیاورید به استخوان / که روزی در محاق فروخواهد رفت / ایمان بیاورید به استخوان / که مثل برف سفید است / ایمان بیاورید به استخوان / که تیر می کشد " 120 آشنایی با شعر حامد رحمتی بر می گردد به کتاب عکاس دوره گرد ...
يادداشتي بر استخوانِ حامد رحمتي
منتشر شده در روزنامه ي شاخه ي سبز/چهارشنبه ١٨ بهمن

" ایمان بیاورید به استخوان / که روزی در محاق فروخواهد رفت / ایمان بیاورید به استخوان / که مثل برف سفید است / ایمان بیاورید به استخوان / که تیر می کشد " 120
آشنایی با شعر حامد رحمتی بر می گردد به کتاب عکاس دوره گرد که مجموعه ی خوبی نبود اما شکلِ شعری داشت که در مسیر تکوین بود . شکل رنج هایی که شاعر می کشید و می تراشید تا پیکر زیبایی از شعر بسازد . این رنج ها مدتی بعد به کتاب " ماهی سرخ بند نمی آید " منتهی شد که در مقایسه با عکاس دوره گرد شعرهای قابل قبولی داشت . هر چند شعرها همچنان در مسیر رفت بود و نیاز به تراشیدن و ممارست بیشتر داشت که امروز این رنج ها عظیم شده اند و استخوان دار . آنقدر تراشیده شده اند که شکلِ شعر گرفته اند . شکلِ " استخوان" .
کتاب استخوان ، شعر استخوان داری ست . تجربه ای که در جریان شعر آزاد امروز بی شک قابل قبول و خوانش می باشد . نه از سادگی و بی مایه گی ساکت و اخته است و نه اداهای زبانی و روشنفکری دارد . شعری که حد خودش را می داند و شاعری که جنس حرف هایش را می شناسد . ایراد اساسی شعر امروز شاعرانی هستند که حرف خودشان را نمی زنند . یا مطلقا حرفی برای گفتن ندارند و یا اطوارهای شاعری مانع گفتن آن می شود . اما رحمتی پیکر تراش قابلی ست که شعر خودش را می سازد و حرف خودش را می زند .
" من / سنگ تراشی غمگینم / بازوانت را با اندوه / چشم هایت را / با تردید می تراشم " 8
چیزی که در شعرهای این کتاب تاثیر بیشتری دارد عشق نیست بلکه نگاهِ اجتماعی شاعر در شعرهاست . از این رو شعرهای دفتر دوم و سوم درخشان تر جلوه میکنند . شعر سکوی پرتاب است و تم عاشقانه ی دفتر اول شعرهای این کتاب را از این سکو کمی دور می کند . نه اینکه رومنس شعر نیست چراکه زیباترین شعرهای جهان شعرهای عاشقانه می باشد . اما در اینجا مسئله ی شاعر عشق نیست و نگاه رحمتی پیرامون مسائل اجتماعی زیباتر و موشکافانه تر عمل می کند . حتی حرف عاشقانه ی شاعر وقتی آمیخته با زخم و انسانیت است ، وقتی پیرامون اجتماع تعریف می شود قابل لمس تر و زیباتر خواهد بود .
" چشم هایت / زنی آواره است / و سرباز ناتو / به زخم هایت / تجاوز می کرد آن شب / چشم هایت / مهاجران جنگ است / در اعماق دریا / در شکاف سقف / و دیوار زندان " 12 (ادامه در كامنت اول)
Read more
اقا لایک نکردی نکردی ولی بخون .............. دخترک گل فروش کنار همه ماشین ها رفت تا اینکه بتونه گلهاش ...
Media Removed
اقا لایک نکردی نکردی ولی بخون .............. دخترک گل فروش کنار همه ماشین ها رفت تا اینکه بتونه گلهاش رو بفروشه ، اقا تورو خدا یه شاخه گل بخر برای خانومت ببر اقا تورو خدا ، جون بچت ولی هیچی گیرش نیومد جز نگاه های تحقیر امیز راننده ها ، همینطوری ک بغض گلوشو گرفته بود نگاهش ب اون طرف خیابون افتاد .... چشمهای ... اقا لایک نکردی نکردی ولی بخون .............. دخترک گل فروش کنار همه ماشین ها رفت تا اینکه بتونه گلهاش رو بفروشه ، اقا تورو خدا یه شاخه گل بخر برای خانومت ببر اقا تورو خدا ، جون بچت ولی هیچی گیرش نیومد جز نگاه های تحقیر امیز راننده ها ، همینطوری ک بغض گلوشو گرفته بود نگاهش ب اون طرف خیابون افتاد .... چشمهای پر تمنای راننده ها رو به یه خانوم ک کنار خیابون وایساده بود رو دید ک هی مبگفتن خانوم چند ؟! دخترک تو دلش گفت اخه اون خانوم ک گل هم نمیفروشه ؟! دخترک از اون لحظه همش منتظره اینه که بزرگ بشه ......
Read more
سال 2008 : داستان از نگاه تیلور : What makes you so beautiful Is you don't know how beautiful you ...
Media Removed
سال 2008 : داستان از نگاه تیلور : What makes you so beautiful Is you don't know how beautiful you are To me you're not trying to be perfect Nobody's perfect but you are To me It's how you take my breath away {...} داشتیم باهم میخوندیم که سلنا اومد و گفت سل : اه اه اه اه اصلا این اهنگ که دارین ... سال 2008 :
داستان از نگاه تیلور :
What makes you so beautiful
Is you don't know how beautiful you are
To me
you're not trying to be perfect
Nobody's perfect but you are
To me
It's how you take my breath away {...}
داشتیم باهم میخوندیم که سلنا اومد و گفت
سل : اه اه اه اه اصلا این اهنگ که دارین میخونین ریتم نداره داره حالم بهم میخوره {..} سلنا داشت کلی غر غر میکرد و جاستین بهش اخم کرده بود و زیر لب یه چیزایی میگفت به نظر میاد یه کاسه ای زیر نیم کاسس
سلنا ادامه میداد : واقعا افتضاح بود مخصوصا صدای تو زرافه
من : میمون جون کی از تو نظر خواست
سلنا : هیییی تیلور خانم اومدی خونه دوس پسرم چند روز پیشم با بچه بازیت ابروشو بردی حالا هم داری با من یکی به دو میکنی ! قصدت چیه ؟
من : یه رازه ..
جاستین : وای بستونه دخترا سلنا ازت خواهش میکنم دیگه برو خونت
سلنا خیلی بهش بر خورد و رفت کیفش رو از رو کاناپه برداشت و رفت سمت جاس و بغلش کرد و بلند گفت " خداحافظ عزیزم " اما بعد از اینکه سل به جاس گفت عزیزم قیافه ی جاس تغیر کرد انگار خیلی از این کلمه بدش اومد !
سال 1960 :
داستان از نگاه کیتی :
خیلی عصبانی شدم از پیش این دخترای لوس بلند شدمو رفتم دنبال اون پسره ی دروغگو بگردم تا پیداش کردم دستشو گرفتمو کشوندمش یه جای خلوت و هلش دادم سمت دیوار و دستاش رو محکم گرفتم و چسبوندم به دیوار و اون چیزایی که بالای انگشتاس انگار شیشس یادم نمیاد انسان ها چی بهش میگن ولی هرچی که هست فروش کردم تو دست و از درد سرجاش میخ کوب شد
پسره : وا !! دختره ی وحشی مگه تو گربه ای چنگ میندازی ؟
من : پسره ی آشغال .. عوضی فکر کردی خیلی زرنگی ؟؟من کل دنیا رو سر کار گذاشتم و تاحالا هیچ کس نتونسته منو سرکار بزاره یا بتونه تو دلش بهم بخنده .. و حالا تو منو سرکار گذاشتی چرا بهم گفتی اسمت آندرس ؟؟ تا خیلی دیر نشده جوابم رو بده مگر نه پشیمون میشی ؟؟ پسره :باشه بابا من پشیمونم اون فقط یه شوخی بود اما فقط در مورد اسمم من واقعا پسر دوک مسکوم و اسمم لوکه !! و باید بگم دختر واقعا ازت خوشم اومده مخصوصا این حرکاتت .. .............................
خب کی فکرشو میکرد آندره لوک از گروه 5sos هست؟ البته عکسش تو کاور بود اما به هر حال ..
راستی با عرض پوزش وای فای من دوباره مشکل داره الان یه قسمت دیگه میزارم اما قول نمیدم آپ شه..
بفرمایید الانم نصفشو آپ نکرده بود شانس اوردم کپی کرده بودمش ..
Read more
 #Repost @azajoon ・・・ از بچگيم روي يه سري چيزا خيلي حساس بودم... مثلن يادمه فيلم مگس رو كه ديدم تا يه ...
Media Removed
#Repost @azajoon ・・・ از بچگيم روي يه سري چيزا خيلي حساس بودم... مثلن يادمه فيلم مگس رو كه ديدم تا يه هفته گياهخوار شدم... لامصب چش و چار آقاهه رفت تو حلقش... يا اون اوائل ازدواجمون وقتي حاج احمد سر ميز غذا از جراحي هاش و دندوني كه رفته تو لثه داره از دماغ طرف ميزنه بيرون ميگفت من قاشق چنگالمو ميذاشتم ... #Repost @azajoon ・・・
از بچگيم روي يه سري چيزا خيلي حساس بودم... مثلن يادمه فيلم مگس رو كه ديدم تا يه هفته گياهخوار شدم... لامصب چش و چار آقاهه رفت تو حلقش... يا اون اوائل ازدواجمون وقتي حاج احمد سر ميز غذا از جراحي هاش و دندوني كه رفته تو لثه داره از دماغ طرف ميزنه بيرون ميگفت من قاشق چنگالمو ميذاشتم بغل بشقابم و مثل يك جغد فقط نگاش ميكردم.. البته اون نگاه جغدي فقط مال اوائل بودا و موقغي كه بنده تازه عروس بودم و خجالتي.. بعدش ديگه رك و روراست گفتيم حاجي، جان من روزي سه بار، از اين چيزا يك ساعت قبل از غذا، سر ميز غذا و نيم ساعت بعد از صرف و هضمش تعريف نكن دل و روده مون ريخت به هم... ديگه همون شد... تا اينكه آلوچه هام بزرگ شدن و زدن تو خط تعريف امروز دوستم خورد زمين دستش كج شد و پاش قطع شد و چشمش دراومد... كه مام هي نفس عميق كشيديم و دندونامونو به هم فشار داديم و حاج احمدم هي از زير ميز زرت و زرت زد بهشون و با چشم و ابرو كه هيس مامانتون داره غذا ميخوره!!! هرچند هنوزم فيلماي كركثيف ميبينم ولي كلي رو خودم كار كرده ام... ديگه بلدم چيو كي ببينم... فقط ديشب وقتي بعد از يعالمه درس خوندن ساعت دو نصفه شب، هوسونه يه كوچولو قرمه سبزي دبش گرم كردم و وسطاش بودم نميدونم چرا اون آقاهه نامرد وسط كوه و برف و اسكي رفت تو چادر اون يكي آقاهه و با تبر زرت زد طرفو پوكوند... ديگه نخوردم... يادم افتاد رژيمم.. حالا با همه اين داستانا تصور كنين سر ميز صبونه م... نه هر چيزيها.. صبونه.. عشق.. بعد چشمم ميفته به آكواريوم و اون ماهي سفيده رو ميبينم... واي ددم... يك چيز درازي ازش آويزونه... نميدونم روده شه... مري شه.. دمبشه... بالشه.. شماره دوئشه.... واي واي واي.. به زور و با يه قلپ گنده قهوه تلخ اون لقمه رو ميدمش پايين... به خودم ميگم: اين صبونه س ميفهمي؟؟ صبونه... ماهي كه نيست... و خودم از خودم خوشم مياد و با يه نفس عميق و فكري مثبت ميرم سراغ صرف ادامه عشق.... همه تلاشم اينه كه سمت اون آكواريوم لعنتي نيگا نكنم... اصلا و ابدا... چه كاريه... والا... مشغول حال كردن با صداي معينم كه هي ميگه: ننه ننه ننه... نگام ميچرخه سمت لب پنجره... واي ننه... باورم نميشه... اونروز كه حاج احمد با سوسك پلاستيكيه بچه ها منو ترسوند و من با جيغي فراي بنفش پرتش كردم اونور... افتاد رو صندلي... ادوين فرداش رفت بشينه رو همون صندلي... قلبش اومد تو حلقش و من غش كردم از خنده... اونم اخم كرد و گذاشتش اونور... اون اونور لب پنجره بود... هيچي ديگه... قلپ گنده كه سهله ديگه با بيلم نميشه قورتش داد... بيخيال صبونه... ما رفتيم...
Read more
. حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم هرکی غریبه تحویل بگیره دیگه هیچکس از ما نگه ...
Media Removed
. حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم هرکی غریبه تحویل بگیره دیگه هیچکس از ما نگه ما کجا امام موسی بن جعفر کجا ما رفتیم جلسه #روضه_آقا، آقا به من نگاه می‌کنند نمی‌کنند نگی این رو ها میگه بعد از #شهادت امام صادق علیه السلام مذهب و مکتب های مختلف ایجاد شده همه خونه عبدالله پسر ... .
حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم
هرکی غریبه تحویل بگیره
دیگه هیچکس از ما نگه ما کجا امام موسی بن جعفر کجا
ما رفتیم جلسه #روضه_آقا، آقا به من نگاه می‌کنند نمی‌کنند
نگی این رو ها
میگه بعد از #شهادت امام صادق علیه السلام مذهب و مکتب های مختلف ایجاد شده
همه خونه عبدالله پسر امام صادق رو نشون دادن
رفتم اونجا چند تا سوال ازش پرسیدم
دیدم بابا این اصلاً گیجه دیگه دادش در اومد گفت من که اینها رو نمیدونم
اومدم بیرون، گفتم نه اینا امام من نیستم
توو کوچه یک گوشه نشستم در مدینه
گفتم خدایا پیشه مرجئه برم؟! پیشه زیدیه برم؟! چند تا رو همینجوری اسم بردم
پیش کی برم؟! پیش کی برم آخه امام من کجاست
یه پیرمردی اومد مقابل من
گفت بلند شو با من بیا
اولش احتیاط کردم گفتم اینا جاسوسهای حاکم ظالم هارون الرشیدن
اشاره کرد بیا
من رو برد در یک خانه‌ای
اشاره کرد اینجا برو
من وارد شدم
یک غلامی در رو باز کرد به روی من خوش آمد گفت
من رفتم خدمت امام موسی بن جعفر علیه السلام
آقا فرمود نه پیش مرجئه برو نه پیشه زیدیه برو پیش هیچکس
بیا پیش من
گفتم آقا شما امام من هستید؟
آقا فرمود: من چیزی بهت نمیگم خدا باید دل تو رو #هدایت کنه
فهمیدم یک جور دیگر باید سوال کنم
گفتم آقا امام شما کیه؟
آقا فرمودند: من امام ندارم
فهمیدم خود ایشون امامند
انقدر قلبم یک دفعه به حضرت روشن شود
سؤالام رو پرسیدم، عالی جواب دادن
روی دست و پای حضرت افتادم ابراز ارادت کردم
حضرت فرمودند: بخوای از #صمیم_دل خدا دستت رو میگیره میاره در خونه ما
ای امام موسی بن جعفر ما هم می‌خوایم تو رو
دور افتادیم ازت
کاش امروز واقعاً میتونستیم یکسر #حرم امام موسی بن جعفر بریم
واقعاً آدم رو بغل میگیرن ها
همه #روضه_اباالفضل که میخونن میگن رفت برای لبهای تشنه بچه های امام حسین به شهادت رسید
نسبت اباالفضل العباس با بچه های لب تشنه امام حسین چه جوریه؟!
نسبت امام موسی بن جعفر با شیعیان همین جوریه
#فدای_ما_شدن_حضرت
حضرت خودشون می فرمایند: خدا غضب کرده بود به شیعیان
من را مخیر کرد من خودم رو انداختم جلو
خدایا بلا رو به من برسون
من گوشه زندان سندی ابن شاهک گوشه زندان غضب تو رو تحمل می کنم اما شیعیانم بگذار راحت باشند
حالا اینها کم کم درست خواهند شد
ای خدا چقدر امام موسی بن جعفر زحمت ما را کشیدند
در زندان تاریک حضرت رو زندانی کردند
چه اذیت‌ها که حضرت بخاطر ما نشدند
.
#شهادت_امام_کاظم #باب_الحوائج #عکس_نوشته_استاد #استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهيانی
.
#کلیپ #تصویری در کانال تلگرام پناهیانی
https://telegram.me/panahiani
.‌
Read more
اینجا نوزده سالمه خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی ...
Media Removed
اینجا نوزده سالمه خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی که دیگه به طور کلی جمع کردیم و با علی اومدیم امریکا میفتم، قلبم از غم اون موقع هام به درد میاد. دوره های سردرگمی، تغییر مسیر و گمراهی چنگ میزدم اینور اونور یکی رو پیدا کنم راهنماییم کنه، چند تا راه بذاره ... اینجا نوزده سالمه
خنده هام رو نبینید، دلم آشوبه
هر موقع که یاد این مقطع از عمرم و ۲۶ سالگیم، زمانی که دیگه به طور کلی جمع کردیم و با علی اومدیم امریکا میفتم، قلبم از غم اون موقع هام به درد میاد.
دوره های سردرگمی، تغییر مسیر و گمراهی
چنگ میزدم اینور اونور یکی رو پیدا کنم راهنماییم کنه، چند تا راه بذاره جلوم بگه حالا ببین کدوم به تو و زندگیت میخوره!
بی انصافیه بگم نبودند این افراد. بودند، ولی کافی نبودند و مشوقی هم نداشتم.
(از کله هزار رنگم میشه فهمید چه گیجی میزدم اون موقع😂)
خیلی هاتون دوستم دارید و نگران من هستید. میگید گلشید خسته داری میشی! مرسی. عاشقتونم که به فکرم هستید❤️
خستگی فیزیکی مثل امروز گاهی سخت میکنه روند زندگی رو، ولی باور کنید انرژی که میگیرم از اینکه به سهم و اندازه خودم راه رو کمی برای شما روشن تر میکنم، تمام خستگی ها رو میشوره میبره.🍃
خود من خیلی مواقع نه تنها مشوق نداشتم که برعکس جلودارنده هم داشتم برای رسیدن به آرزوهام.
ولی به معجزه تشویق، روحیه دادن و راه رو نشون دادن برای زایش استعداد های آدمی ایمان دارم.😁
#زایش 😀
بچه ها من خسته تر شم و یا احساس کنم سخت شده ادامه برام و دیگه انقدر این کارها برام جذاب نیست حتما توقف میکنم، چون کاملا دلی و عشقیه این راهم و هیچ منتی بر هیچ کسی جز حال دادن به خودم نیست.
ولی ته دلم یه صداییه که میگه گلشید به روزی فکر کن که صدها آدم به آرزوهاشون رسیدند و تو نقش کوچیکی برای این رسیدن ها داشتی.
یه صداییه مه میگه گلشید تصورش رو بکن، اگر این اطلاعات درست و تجربه ها رو که به فالورهات از طریق افراد حرفه ای میدی، اگر تو همین سن این عکس داشتی، چقدر زندگیت بی دغدغه تر بود.
الان راضیم
ولی راهی که میشد آسون تر رفت و رو خیلی سخت و دشوار و با انرژی چند برابر طی کردم.

لندن، تابستون ۱۳۸۶
Read more
. میگه: مرنجان دلم را که این ببر زخمی طالعش خشم و خوشمه! میگم: ببخشید! جسارت نباشه‌ها ولی فکر کنم ستون ...
Media Removed
. میگه: مرنجان دلم را که این ببر زخمی طالعش خشم و خوشمه! میگم: ببخشید! جسارت نباشه‌ها ولی فکر کنم ستون رو اشتباه اومدین. اون ستون حسام حیدریه. میگه: ای وای! عذر می‌خوام شرایط یه جور قمر در چناره که آدم نمی‌دونه از کدون ستون بالا بیاد از کدوم پایین بره. . داشت می‌رفت. یه حال خسته‌ای داشت. گفتم: یه ... .
میگه: مرنجان دلم را که این ببر زخمی طالعش خشم و خوشمه! میگم: ببخشید! جسارت نباشه‌ها ولی فکر کنم ستون رو اشتباه اومدین. اون ستون حسام حیدریه. میگه: ای وای! عذر می‌خوام شرایط یه جور قمر در چناره که آدم نمی‌دونه از کدون ستون بالا بیاد از کدوم پایین بره.
.
داشت می‌رفت. یه حال خسته‌ای داشت. گفتم: یه لیوان آب حالا با ما می‌خوردین. این ستون و اون ستون نداره. میگه: از این ستون به اون ستون شدیم و فرجی نشد. میگم: الان یه ماه می‌شه یکی اومده از این ستون بالا مثل کنه چسبیده ول هم نمی‌کنه. میگه: اون دختر تپله که پایین پله‌ها نشسته بود رو نمی‌گی که؟ میگم: اوه! یعنی نزدیکه؟ نیاد ما رو با هم ببینه؛ بیچاره‌ام می‌کنه!
.
میگه: زن و زندگی داری ما رو عاطل و باطل خودت کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟ شما مردا چقدر وقیح شدین دیگه! میگم: نه بابا! زن که نه! یه زندگی داشتم واسه خودم. الان اصن نمی‌دونم چی هستم و کجام. میگه: اوه اوه! از این ناله داغونام که بلدی بلا! دستت رو ببینم. میگم: یاور کف بینی رو هم استاد کردی؟ فکر می‌کردم فقط طالع‌بینی و ستاره‌شناسی می‌کنی. من اعتقادی ندارم.
.
میگه: می‌ترسی یه چی بگم کفت ببره؟ میگم: مگه من شیر پاستوریزه تاریخ گذشته‌ام کفم ببره! میگه: نه شما شیر ژیان دشتی فقط با این سر و کله نمی‌دونم به چن‌تا آهوی دشت زنگاری قراره راضی شی.
.
میگم: ای بابا! کف دستی که مو نداره، بیا بکن! کو آهو؟ میگه: پس اون تپله چیه؟ میگم: توی اون آهویی‌ات دیدی شما؟ هرچی دیدی مال خودت. نمی‌شه بری طالع اون رو یه جور ببینی که سرنوشتش رو یه جا دیگه ببافه؟ میگه: خرج داره. میگم: خرجشو میدم. میگه:‌ تو خرجشو بده بودی اون الان پایین کاسه به دست دنبال کیسه کردن ماست مردم نبود.
.
میگم: آخه تازگی زده تو پلنگی خرجش زیاد شده. از این پلنگ عریضام هست. غل خوردنش هم خرج داره لامصب. شما یه قیمت بده حالا. میگه: به دلار جهانگیری ۱۰۰ تومان. میگم: این نرخا نیست. نخوردیم نون گندم؛ ولی دختره همین سر خیابون می‌گفت فالی ۱۲ تومان. میگه: داداش اون فال گردوست. گردوشم ازُت زیاد داره. از همین آشغالا می‌خوری رنگت داره زرد میشه و چشمات پر از تباهی و تاریکیه. همین فرمون بری دو وعده دیگه اون راهی که قرار بود به روت باز شه، یه جور بسته می‌شه که دیگه با پر سیمرغ هم گشایشی پیش نمیاد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
خيلي هاتون راجع به جاي بخيه ها مي پرسيد، كه چجوري ميشه كمترين نشانه ايي ازشون بمونه. اول بذاريد نظر ...
Media Removed
خيلي هاتون راجع به جاي بخيه ها مي پرسيد، كه چجوري ميشه كمترين نشانه ايي ازشون بمونه. اول بذاريد نظر كلي خودم رو بگم بعد بريم سراغ راه حل ها. به نظر من، "زخمهاي" ما، در واقع تجربيات ما هستن. نشون دهنده اينن كه ما از يك "بحران" گذر كرديم، و جاي اين زخمها ممكنه كه آزاردهنده و يادآوري روزهاي سخت باشن، اما ... خيلي هاتون راجع به جاي بخيه ها مي پرسيد، كه چجوري ميشه كمترين نشانه ايي ازشون بمونه.
اول بذاريد نظر كلي خودم رو بگم بعد بريم سراغ راه حل ها. به نظر من، "زخمهاي" ما، در واقع تجربيات ما هستن. نشون دهنده اينن كه ما از يك "بحران" گذر كرديم، و جاي اين زخمها ممكنه كه آزاردهنده و يادآوري روزهاي سخت باشن، اما در واقع نشانه مقاومت ما در برابر دردها هستن.
ميدونم حالا شايد بعضي بگيد كه خب زشته، توي لباس معلومه، همه ميبينن چه فكري ميكنن و اين حرفها، اما من شخصا هرگز تلاش در جهت پوشوندن جاي بخيه هام نداشتم، خيلي خيلي زياد هم بهشون افتخار ميكنم. زخمهاي من، داستان زندگي منن، و حتي اگر جاشون از سطح بدنم از بين بره از ذهن و قلبم نميرن كه. پس مفتخر باشيد، شما يك و يا چندين جنگ رو بُرديد...زخمها فقط و فقط مدال افتخارن و نه بيماري.
.
خيلي ها از اينكه شريك زندگيشون از ديدن بخيه ها ناراحت بشه و يا بدشون بياد ميگن، بله اين واقعيتيست، بعضي ها طاقت "ديدن" ندارن، اما اين مشكل شما نيست و سعي در جهت حلش نكنيد. انسانها يا با شرايط كنار ميان و با مهربونيشون دردهاي شما رو التيام ميدن و يا صحنه رو ترك ميكنن...چه بسا تعداد معدودي هم وسط شيمي درماني شريك زندگيشون تركشون كرده. در هر حال، مقصر شما نيستيد. با خودتون و زخمهاتون، از هر مدلي، مهربون باشيد. .
خب، حالا چيزايي كه من استفاده مي كردم براي بخيه هام، وازلين و روغن Bio Oil بود كه واقعا جاي بخيه عمل سينه ام رو خوبِ خوب كرد. حالا براي جايه بخيه پورتم، چون خيلي بهش توجه نكردم و جاش بصورت برآمدگي مونده دكتر چسب مخصوص بخيه و جاي زخم معرفي كرده، كه تقريبا تمام مدت ميزنم اينها رو. حتي ميشه باهاش حمام هم رفت. اين چسب ها براي جاي عمل سزارين، سوختگي، و كلا جاي بخيه خوبه.
حتما هم نبايد اين مارك باشه، فقط مهمه كه حاوي سيليكان باشه. مطمينم در ايران هم نوعي از اين محصولات موجودن. اگر ميشناسيد و يا روشي براي بهبود بخيه ها داريد، زير همين پست بنويسيد تا همه استفاده كنن.
ماچ به زخمهاتون.💋😍
Read more
<span class="emoji emoji1f338"></span> سلام خوبید؟ حتما خیلی هاتون از پودینگ های آماده استفاده میکنید، به جای اون ازین به بعد خودتون پودینگ ...
Media Removed
سلام خوبید؟ حتما خیلی هاتون از پودینگ های آماده استفاده میکنید، به جای اون ازین به بعد خودتون پودینگ درست کنید، چون مواد اولیش کم هستش و به دلخواه خودتون قابل تغییره و بیست دقیقه ای هم آماده میشه. . #پودینگ_آلبالو شیر: 2 لیوان، نشاسته ذرت: 2 قاشق و نیم، کره: 25 گرم، شکر: یک سوم لیوان، آب آلبالو(یا ... 🌸
سلام خوبید؟
حتما خیلی هاتون از پودینگ های آماده استفاده میکنید، به جای اون ازین به بعد خودتون پودینگ درست کنید، چون مواد اولیش کم هستش و به دلخواه خودتون قابل تغییره و بیست دقیقه ای هم آماده میشه.
.

#پودینگ_آلبالو
شیر: 2 لیوان، نشاسته ذرت: 2 قاشق و نیم، کره: 25 گرم، شکر: یک سوم لیوان، آب آلبالو(یا شربت آلبالو یا پوره آلبالو): نصف لیوان
طرز تهیه:
همه ی مواد به جز کره رو باهم مخلوط کرده و خوب هم میزنیم تا یکدست بشن، بعد روی حرارت ملایم گذاشته و مرتب هم میزنیم تا به غلظت برسه ، وقتی مواد غلیظ شد و بوی خامی نشاسته از بین رفت، کره رو اضافه کرده و از روی حرارت برداشته و در ظرف های مورد نظرمون میریزیم.
حدود سه ساعت داخل یخچال قرار داده و بعد سرو میکنیم.
*مقدار شکر بستگی به این داره که شما از شربت استفاده میکنید یا آب آلبالو. میتونید وقتی مواد در حال غلیظ شدن بود مزش رو امتحان کنید و به دلخواه شکر اضافه کنید.
*میتونید نصف از مواد رو بدون زدن آلبالو و با اضافه کردن وانیل درست کنید ، تا پودینگ دورنگ وانیلی و آلبالویی داشته باشید.
*میتونید از میوه های دیگه مثل موز، هلو و توت فرنگی و یا انواع آبمیوه ها استفاده کنید.
*اگر میخواید پودینگ قالبی داشته باشید مقدار نشاسته رو نصف قاشق بیشتر کنید.
*میتونید خامه صبحانه هم اضافه کنید، خوشمزه تر میشه ولی پرکالری تر😉
#دسرهای_سمانه
Read more
ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم.... صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر ...
Media Removed
ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم.... صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر از همه بیدار شده بود و داشت میز صبحانه رو میچید..رفتم پیشش و گقتم: _صبح بخیر _صبح بخیر چه زود بیدار شدی _والا من بار اولمه هشت صبح پامیشم ولی انگار تو هر روز این موقع بیدار میشی _اره بخاطر اینکه ... ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم....
صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر از همه بیدار شده بود و داشت میز صبحانه رو میچید..رفتم پیشش و گقتم:
_صبح بخیر😃
_صبح بخیر چه زود بیدار شدی😊
_والا من بار اولمه هشت صبح پامیشم ولی انگار تو هر روز این موقع بیدار میشی😁
_اره بخاطر اینکه نه ماه از سالو زود پامیشم تا برم تمرین😆
_اهان..خب پس بیا الانم بریم تمرین..البته تمرین صبگاهی😅😅
_باشه وایسا الان میام.😉
رفتیم روبه روی هم وایسادیم و اون هر کاری میکرد منم انجام میدادم۰🙋🙌🙆🙏🙍🙇
_تقریبا یه ربع گذشت منم با تمرینای سختی که لئو میداد داشتم میمردم😰
بعدش یه حرکت انجام داد منم همش غلط انجام میدادم😆اونم گفتش:
_اینجوری نیست..داری غلط میری😁
_خب چیکار کنم😂
اومد جلو دیستامو گرفت..راست راستمو برد چپ و دست چپمو برد راست..پای چپ سمت راست و پای راست چپ...بعدش باید میپریدم و دست وپامو جابجا میکردم😂
خلاصه یه دفعه پریدم.. و چون دستامو گرفته بود تعادلمو از دست دادم و با کله افتادم رو لئو😜😜😍
دستامو و پامون گره خورد بود بهم ..اصن یه وعض ناجوری بود 😳دیگه خندمونم گرفته بود نمیتونستیم پاشیم😂😂
ببا کلی بدبختی خودمونو جمع و جور کردیم و بعدش لئو گفت:
_خب بسه دیگه تمرین😄
_اوهوم😅
چند دیقه بعد نیکی و دنی بیدار شدن و نشستیم با هم صبحانه خوردیم و بعدش خدمکارای تو قایق دو خانم بودن اسم یکیشون مونا بود که موهاش قهوه ای بود با چشمای خرمایی و اون یکی اسمش ایزابل بود که موهاش طلایی بود با چشمای سبز☺
اومدن میز رو جمع کردن😊
منم رفتم رو مبل نشستم و لئو هم کنارم نشست بعد دستشو انداخت رو شونم😏
نیکی اومد اون طرف لئو نشست😒 دنی هم دراز کشیده بود رو مبل😂
من گفتم: _حوصلم سر رفت یه اهنگ بزارم؟😁
_لئو گفت باشه😉
رفتم یه اسپیکر اوردم و گوشیمو وصل کردم بهش و اهنگ This is how we do کیتی پری پخش کردم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
بعدش دنی خود به خود موتورش روشن شد و از جاش بلند شد و اومد دست منو گرفت و با هم عین اسکلا رقصیدیم😂😂 لئو و نیکی میخندیدن و منم رفتم به زور از مبل جداشون کردم و اونا هم میرقصیدن البته من برای اینکه لئو خجالت نکشه و یخش آب بشه دستشو گرفتم و آروم آروم میرقصیدیم😜😍
دیگه اهنگا تمومو شدن و ما هم کم کم خسته شدیم و نشستیم و مونا و ایزابل برامون شربت اوردن😝
گوشیم زنگ خورد سارا بود و جواب دادم:
_الو؟
_الو و کوفت.😠 دیوث مگه بهت نگفتم امروز بیا خونم؟؟؟؟
_اخه هنوز ساعت دوازده هم نشده تازه آدرس هم ندادی😁
_خب ساعتش مهم نیست درضمن اگه گوشیتو
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span>+<span class="emoji emoji1f4f1"></span> <span class="emoji emoji2b1b"></span> مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد ...
Media Removed
+ مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت . ... 📝+📱
⬛ مادران مظلوم شهدا

سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت
.
پله های حیاط رو بسمت اتاق بالا رفتم و وارد شدم، برامون پیش دستی و آجیل گذاشته بود، همینطور یه ریز دعا میکرد، پیرزن باصفای شهر بوشهر، مادر #شهید_ماهینی فرمانده جنگ‌های نامنظم، همان مادر مالک اشترِ زمان
.
خونه‌اش خلوت، دیوار به دیوارِ ساحل شلوغ بوشهر و دلش پر سوز از مردمی که فراموشکار شدن، میگفت علیرضام برا اسلام رفت جون داد، حالا بعضیا اصن یادشون نیست برا چی انقلاب کردیم، یادشون رفته قرارمون چی بود، لباس چسبیده به بدن و سر برهنه زن‌ها دلش رو آتیش زده بود، بی غیرتی و بی مسئولیتی بعضی مدیرا دل‌خون‌ترش کرده بود، با خودم فکر میکنم که #وای_به_حال_ما... چه کردیم با این مادرای مظلوم... چی میخوایم بگیم اگه اون دنیا شکایت کنن
.
پسرش تو وصیتنامه‌اش بهش گفته بود: "مادر عزیزم! اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود، تو نیز باید به #میدان_جنگ بیایی. اکنون که آنجا هستی، طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند. مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات‌بخش اسلام بر عهده شماست" اما حالا باید برید و روحیه این مادر رو ببینید... آه که قلبم از آهش سوخت وقتی تو هیاهوی شهر از امام ره میگفت، از پسر شهیدش، از آرزوهاش برا کشورش، از عشق به مردمش، سوختم از اینکه بد کردیم... آره، ما مردم بد کردیم
.
پ.ن.یک. جلو خونه‌اش تو ساحل یه سیرک بزرگ چادری زده بودن، سر و صدا و رقص نور و... نمیدونم کسی به فکر دل کوچیک این مادر بود که نشکنه

پ.ن.دو. کاش میتونستم برم سمت دریا، تا دلم میخواست داد بزنم، بغض هام رو

پ.ن.سه. قاب عکس شهیدش، تو دیوار روبروش بود، حتما تو تنهایی باهاش حرف میزد، نه با قاب، صد البته با خودش

پ.ن.چهار. حرفی نیست دیگه، اما تا دلت بخواد بغض... هست
Read more
........ رمق نداشت. پاهایش پیش نمی‌رفت و دهنش عین کاه خشک شده بود. سنگینی تنش را روی عصا انداخت و گوشه ...
Media Removed
........ رمق نداشت. پاهایش پیش نمی‌رفت و دهنش عین کاه خشک شده بود. سنگینی تنش را روی عصا انداخت و گوشه گوشه‌ی دهنش را دنبال ذره‌ای خیسی گشت. چیزی ندید. خس‌خس‌کنان گفت: تو رو به دو دست بریده‌ی آقا تاب بیار. لرزلرز دستهایش کم شد. نفس داغ و بریده‌اش را به داخل کشاند و حرکت کرد. عصا ناز آورد. کنترلش کرد ... ........
رمق نداشت. پاهایش پیش نمی‌رفت و دهنش عین کاه خشک شده بود. سنگینی تنش را روی عصا انداخت و گوشه گوشه‌ی دهنش را دنبال ذره‌ای خیسی گشت. چیزی ندید. خس‌خس‌کنان گفت: تو رو به دو دست بریده‌ی آقا تاب بیار.
لرزلرز دستهایش کم شد. نفس داغ و بریده‌اش را به داخل کشاند و حرکت کرد. عصا ناز آورد. کنترلش کرد و گفت:دیگه چیزی نمانده
چراغ نئون داروخانه چشمک می‌زد. خندید و گفت: عزیزکم تاب بیار. پول دارو جور شد و تا چند دقیقه‌ی دیگه راحت می‌شی.
از پله ها بالا رفت. مثل بچه‌ها ذوق‌زده، پول‌های خورد و نسخه را روی پیشخوان گذاشت. داروخانه‌چی همان‌طور که با اکراه پول‌ها را می‌شمرد و گفت: رفتی گدایی؟
خجالت‌زده سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
داروخانه‌چی پول‌ها را به طرفش سراند و گفت: خیلی کمه!
مرد با التماس گفت: دیشب که گفتی با این‌قدر درست می‌شه!
داروخانه‌چی خنده‌ی زشتی کرد و گفت: اون دبشب بود، پیری. شاید تا برگردی گرون‌تر بشه .
اشک در چشم‌های مرد غلغل کرد و گفت : نمی‌شه نصفشو بدی، اون بیچاره درد شدیدی داره؟
داروخانه‌چی پول‌ها را در کیسه‌ای ریخت و گفت: نه! وای که چه حرصی دارین! نمی‌فهمم دو روز کم‌تر و بیشتر چه تفاوتی داره؟
مرد چرخید و بدون ان‌که پول‌ها را بردارد از داروخانه بیرون رفت.
.... #ایران #تهران #صبحگاه #پیری #امید #زندگی #عشق #عکاسان_ایران #موبایلگرافی #نان #نان‌آور #کانون_عکاسان_ایران #عکاسخانه #جامعه #عکاسی📷 #انجمن_عکاسان_ایران #عکس
#iran #tehran #oldman #people #ig_kerman #rangkhand #play #Iran_aks_mobile #akas_khoone #photo #teravel #amaturism_photographers moobilegraphy_ir #m0bilegraphy #mobailegeraphy.ir
Read more
سلام خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش. قسمت ۴۹: پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می ...
Media Removed
سلام خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش. قسمت ۴۹: پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می دیم" من شمع ها رو روشن کردم و رو زمین نشستم پاول هم درست رو به روی من نشست دست های همه دیگه رو گرفتیم و شروع کردیم به خوندن ورد. We want to eliminate this spell ما می خواهیم این طلسم رو از بین ببریم همون ... سلام
خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش.
قسمت ۴۹:
پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می دیم" من شمع ها رو روشن کردم و رو زمین نشستم پاول هم درست رو به روی من نشست دست های همه دیگه رو گرفتیم و شروع کردیم به خوندن ورد.
We want to eliminate this spell
ما می خواهیم این طلسم رو از بین ببریم
همون دفعه اول باد سردی بهمون خورد اما من حس بدی پیدا کردم چشمام هنوز بسته بود و پاول ناگهان داد زد "هیلی بس کن چشمات رو باز کن" چشمام رو باز کردم و همون لحظه حس کردم روی دستم چیزی افتاد وقتی به دستم نگاه کردم قطره خون رو دیدم دستم رو کشیدم رو صورتم و دیدم از دماغم داره خون میاد "آماندا درست می گفته تو برای این ضعیفی تو نمی تونی بیا باید بری خونه"،"اما ما باید انجامش بدیم" پاول اومد رو به روم و گفت"یعنی بذارم جلوی چشمام بمیری" کمکم کرد که پاشم و از اون جا من رو آورد بیرون. وقتی از اون جا اومدم بیرون همون گرگ جلوم بود یا بهتره بگم پدرم پاول با ترس کنارم ایستاده بود اما اون گرگ ناگهان عصبانی شد و دقیقا به پاول زول زده بود ولی بعد حس کردم نگاهش برگشت و داشت پشت من رو نگاه می کرد من هم حس کردم کسی پشت سرم ایستاده و برگشتم اما کسی نبود و اون گرگ به پشت سرم دوید و از ما دور شد من هم بدون این به پاول نگاه کنم از اون جا رفتم یعنی پاول هم دنبالم اومد درسته ما به اندازه ده دقیقه بدون این که من باهاش دعوا کنم حرف زدیم اما من هنوز کاراش رو یادمه و دروغاش و نمی تونم ببخشمش "هیلی تو می خوای بازم شروع کنی …باشه من متاسفم من نباید دروغ می گفتم اما فقط یک شانس دیگه یعنی اون رو هم نمی تونم داشته باشم" البته که اون ذهنم رو خوند ولی من الان باید چی بگم "باشه اگه چیزی نداری بگی من میرم اما فردا تو مهمونی لیام باید جوابش رو بهمن بگی" دوباره ذهنم رو خوند "در هر حال ممکنه اون حسی که باعث میشه تو از من بخوای تا ببخشمت واقعی نباشه اما باشه…پس بای" رفتم داخل خونه یک راست رفتم تو اتاقم ساعت سه صبح شده بود پس گرفتم خوابیدم.
**************
موبایلم رو میز کنار تختم داشت ویبره می رفت موبایلم رو برداشتم شارلوت بود."بعله!" ،"تو هنوز خوابی …حالا هر چی من بهت نیاز دارم هیلی میشه بیای خونمون من امشب باید بدر خشم خودت که می دونی پس بیا خونمون زود منتظرم" و گوشی رو قطع کرد مگه ساعت چنده به ساعت نگاه کردم وای ساعت ۱۱ هست زود پریدم تو حموم و در عرض ۱۰ دقیقه حموم کردم(خب بیچاره حق داره ۱۰ دقیقه برای دخترا خیلی کمه:/) زود لباسام رو پوشیدم /ادامه کامنت اول/
Read more
‍ ‌ به استحمام مردم دقت خاصی داشت . یک بار به من گفت : ‌ « دقت کن ، این روستایی ها هفته ای یک بار استحمام ...
Media Removed
‍ ‌ به استحمام مردم دقت خاصی داشت . یک بار به من گفت : ‌ « دقت کن ، این روستایی ها هفته ای یک بار استحمام کنن . » ‌ خندیدم و گفتم :‌ ‌« برادر احمد ، به ما چه مربوطه ! »‌ گفت : ‌ ‌« چی چی به ما چه مربوطه ؟ به ما ربط داره ، خوب هم ربط داره . اینها باید هفته ای یه روز استحمام کنن و شما باید براین امر نظارت داشته باشی ... ‍ ‌
به استحمام مردم دقت خاصی داشت . یک بار به من گفت : ‌
« دقت کن ، این روستایی ها هفته ای یک بار استحمام کنن . » ‌
خندیدم و گفتم :‌
‌« برادر احمد ، به ما چه مربوطه ! »‌
گفت : ‌
‌« چی چی به ما چه مربوطه ؟ به ما ربط داره ، خوب هم ربط داره . اینها باید هفته ای یه روز استحمام کنن
و شما باید براین امر نظارت داشته باشی . حتی بچه هاشون هم باید استحمام کنن .
حالا زنان شون رو که نمی تونیم بفهمیم می رن حمام یانه ، ولی بقیه شون رو
حتما چک کنین . »

آن موقع در آبادی ها و روستاهای کردستان دوچیز نبود . یکی حمام شخصی

و دیگری توالت شخصی . توالت ها همه توی مساجد بود واگر کسی می خواست به آنجا برود از سر آبادی می آمد وبه مسجد می رفت .

به دستور حاج احمد ، شورای ده را جمع کردیم و به آنها گفتیم که همه باید بلا استثا

به حمام بروند . بعد هم برای اینکه نظارت جدی داشته باشیم ، پزشک امدادگر محور را می فرستادیم توی ده که مردم را به بهانه ی مریضی تست کند و به آنها بگوید که اگر به حمام نروید بیماری های واگیردار شیوع پیدا می کند .

یک بار از حاج احمد پرسیدم : ‌
‌« برادر احمد ، ما که رفتیم و دستور شما رو اجرا کردیم . اما علت این همه پافشاری شما برای استحمام مردم دهاتی و روستایی چیه ؟ »

گفت :
‌« اینجا وقتی که بین بدن کثیف و بدن تمیز فرق قائل بشن ، فرق لباس تمیز و لباس کثیف رو بدونن ، اونوقت می تونن بفهمن فکر کثیف با فکر تمیز چه فرقی داره !
بدن فکر کومله و دمکرات تمیزه یا کثیف . مَثل اینها مثل بچه ای می مونه که توی شکم مادره ، هی پاشو می کشی بیرون ، می گه نمی خوام بیام بیرون .
فکر می کنه همه ی دنیا اون جاست ، اما وقتی میاد بیرون وبا دنیای جدید آشنا
می شه ، تازه می فهمه کی به کیه ! »

‌جهت سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلواتـــــ
Read more
Loading...
Load More