Loading Content...

زدم بود و که

Unique profiles
85
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Turkey, Ahwaz, Khuzestan, Iran, Fujairah
Average media age
822.4 days
to ratio
15.7
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب ...
Media Removed
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو ... (جنون قسمت ششم)
دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو از هم باز کردم و با تمام انرژی که برام مونده بود هُلش دادم عقب و به سرعت از خونه زدم بیرون.وقتی پایین پله ها رسیدم یه نگاه بهش انداختم که توی چهارچوب در وایساده بود و گفتم:من مال این حرفا نیستم خانوم,ببخشید و شروع کردم دویدن به سمت در باغ.طوری می‌دویدم که دوبار خوردم زمین.وقتی در و باز کردمو خودمو توی کوچه انداختم یه نفس بلند از ته دل کشیدم و دوباره شروع به دویدن کردم.تا خوابگاه سه چهارتا کوچه بیشتر فاصله نبود.از پله ها بالا رفتمو در و باز کردم.بچه ها همگی یه تیکه از حال جمع شده بودن و انگار دنبال چیزی می گشتن.رفتم تو بعد از اینکه سلام کردم خودمو رو کاناپه رها کردم.از اینکه جواب سلاممو ندادن فهمیدم اصلا متوجه اومدنم نشدن.عرق پیشونیمو با کف دست پاک کردم و یه نفس راحت کشیدم.انگار در مورد موضوع مهمی بحث میکردن و خیلی استرس داشتن. خوب نگاشون کردم.چمدون منو واسه چی میگردن؟رو به سعید که دستش تا آرنج تو جیب رویی چمدون بود گفتم:هوی دیوونه!وسایل منو برا چی میگردی؟اما هیچ کدوم اعتنایی نکردن.با عصبانیت رفتم سمتشون که یهو محمد پرید بالا و گفت:آهان!یادم اومد.دو روز پیش شارژ موبایلش تموم شد با موبایل من زنگ زد خونشون.شاید شمارش هنوز باشه.بعد گوشیشو برداشت و در حالی که لیست تماساشو چک می کرد با ذوق گفت:پیداش کردم.همگی کنارش جمع شدن.مجتبی گفت:زود باش شمارشونو بگیر تا به خانوادش اطلاع‌ بدیم.مات و مبهوت وسط اتاق وایساده بودم.محمد گوشیو به طرف مجتبی گرفت و گفت:من نمی تونم,کار خودته.مجتبی گوشیو ازش گرفت و در حالی که ابروهاش در هم بود دستی توی موهاش کشید و با گفتن الو...الو به سمت دیگه اتاق راه افتاد.من اصلا سر از کارشون در نمی آوردم.کنار مجتبی رفتم._الو...سلام حاج آقارستگار؟... من مجتبی دوست علی پسرتون هستم.بله...خیلی ممنون...می خواستم...بهتون خبر بدم که...نه...نه.چیزی نشده فقط یکم حالش خوب نیست...بله بیمارستانه...حالا شما تشریف بیارین... الو...الو...لبشو گاز گرفت و گفت:قطع کرد.داد زدم خیر ندیده این حرفا چیه به آقاجونم گفتی؟اون قلبش ضعیفه.من که سرو مور و گنده اینجام.محمد دستی روی لبش کشید و اومد کنار مجتبی و دستی رو شونش زد.مجتبی اونو بغل گرفت و با هم گریه کردن... ادامه دارد
Read more
سلام عرض شد 🤩خوبید چند سال بود همش دلم میخواست کباب کوبیده بزنم ولی انگار طلسم شده بود و جور درنمیومد ...
Media Removed
سلام عرض شد 🤩خوبید چند سال بود همش دلم میخواست کباب کوبیده بزنم ولی انگار طلسم شده بود و جور درنمیومد بلاخره طلسم شکسته شد یه مقدار گوشت برای خونه خریده بودم ازش جدا کردم گفتم من باید بزنم تا آماده بشه نصف شب شد چون درگیر همبرگر درست کردنم بودم 🤪یکم تناسب رعایت نشد تو سایز چاقالو هم زدمولی برای اولین ... سلام عرض شد 🤩خوبید
چند سال بود همش دلم میخواست کباب کوبیده بزنم ولی انگار طلسم شده بود و جور درنمیومد بلاخره طلسم شکسته شد یه مقدار گوشت برای خونه خریده بودم ازش جدا کردم گفتم من باید بزنم تا آماده بشه نصف شب شد چون درگیر همبرگر درست کردنم بودم 🤪یکم تناسب رعایت نشد تو سایز چاقالو هم زدم😁ولی برای اولین بار به نظرم خیلی خوب بود 😉😝
خلاصه جاتون خالی نتیجه این شد که بهتر از این نمیشد 😋
.
دستور اضافه شد 👇👇
یه توضیحی بدم در اصل این هست مخلوط گوشت گوساله و قلوه گاه گوسفند رو میریزن و از اونجایی که این قسمت همیشه در دسترس نیست من به این صورت درست کردم مطمین باشید خوب میشه منم تجربه اول بود
من مخلوطی از گوشت گوساله و گوسفند و دمبه گوسفند برای چرب و خوش طعم شدنش زدم چون گوشت گوساله ام بدون چربی ب
صدو پنجاه تا دویست گرم گوشت گوسفندی + هفتصد گرم گوشت گوساله + صد گرم دنبه+یه کف دست نه بیشتر نون بربری که من اول خیس دادم تا نرم بشه و آبش رو کشیدم و با چرخ گوشت چرخ کردم بعدش اندازه دویست گرم تا دویست و پنجاه گرم پیاز رو با همون چرخ گوشت چرخ کردم و ریختم تو پارچه ی حریر (پارچه ی تمیز هروی میشه)آبش رو حسابی چلوندم و مواد اضافه کردم ..
آب پیاز رو هم نگه داشتم برای سیخ کشیدن
بهش نمک و یه ق چ کوچیک جوش شیرین و ادویه کباب کوبیده که از عطاری خریدم رو‌ اضافه کردم که خیلی خوشبو می‌کنه و ورز دادم تا یکدست بشه ..
دستم رو بجای آب زدم تو آب پیاز و اول یکم به سیخ زدم و اندازه یه مشت گوشت برداشتم زدم به سیخ خوب‌با دستم مرتبش کردم و در آخر چند خط انداختم روش (دیگه مطمینا دیدید و میدونید منظورم چیه)
بعد سیخ ها رو تو سینی ردیف کردم و گذاشتم تو سوال برای استراحت
من یه ساعت استراحت دادم بعد کباب کردم.
.
.
نکات
من برام پیش نیومد از سیخ بیافته یا خراب بشه ولی تا اونجایی که شنیدم گوشت نباید خیلی کم چرب یا پرچرب باشه
حتما وقتی روی منقل میزارید مرتب پشت رو کنید تا هم خوب بپزه هم فیکس بشه
شنیده بودم آب پیاز هم خوشمزه می‌کنه هم به نریختنش کمک می‌کنه منم بجای اینکه آب به دستم بزنم دستم رو به آب پیاز آغشته میکردم .
تجربه ی کباب زن خانواده امون اینه که خیلی زیاد ورز دادن هم لاستیکی می‌کنه کباب رو
من طبق همین دستور و مقدار پیش رفتم و از نتیجه رضایت کامل داشتم پس اونایی که مثل من می‌ترسیدند ویا...حتما امتحان کنن .
.
.
با مقدار کم هم میتونید درست کنید کافیه گوشت گوساله رو با یه کم گوشت کوشت گوسفندی (مثل من از گوشت سهمیه خورشتی استفاده کنید) با یه چهار انگشت نون و ...مخلوط کنید
@ashpazi.sahar
Read more
. . در اولین اکران عمومی «۱۳ اُکتبر۱۹۳۷» مطرح شد/لوریس چکناواریان: پدرم از سینما داران قدیم ایران ...
Media Removed
. . در اولین اکران عمومی «۱۳ اُکتبر۱۹۳۷» مطرح شد/لوریس چکناواریان: پدرم از سینما داران قدیم ایران بود و من هم تصمیم دارم در یک فیلم بازی کنم اولین اکران عمومی مستند «۱۳ اُکتبر ۱۹۳۷» با حضور لوریس چکناواریان و بکتاش آبتین در شهرکتاب مرکزی برگزار شد به گزارش روابط عمومی شهرکتاب مرکزی، شب گذشته ... .
.

در اولین اکران عمومی «۱۳ اُکتبر۱۹۳۷» مطرح شد/لوریس چکناواریان: پدرم از سینما داران قدیم ایران بود و من هم تصمیم دارم در یک فیلم بازی کنم

اولین اکران عمومی مستند «۱۳ اُکتبر ۱۹۳۷» با حضور لوریس چکناواریان و بکتاش آبتین در شهرکتاب مرکزی برگزار شد
به گزارش روابط عمومی شهرکتاب مرکزی، شب گذشته یکشنبه ۱۱ شهریور اولین اکران عمومی مستند «۱۳ اُکتبر ۱۹۳۷» با جلسه پرسش و پاسخ درخصوص فیلم برگزار شد. در این نشست ابتدا لوریس چکناواریان در خصوص زندگی‌اش گفت: شاید اگر این مستند را حالا از من می‌گرفتند حرف‌های دیگری می‌زدم اما این من در ۶ سال پیش هستم.این فیلم را ۶ سال قبل درباره من ساخته‌اند اما حالا اکران شده است.
رهبر نت‌های مهربان در ادامه به حرف‌هایش علاوه کرد: هرگز دیروز وجود ندارد. فردا شاید بیاید اما دیروز مرده است. امروز بهترین روز برای زندگی است. من به دنیا این‌گونه نگاه می‌کنم و سعی کردم در مستند هم این حس را القا کنم. هر چند که اعتقاد دارم انسان هرگز صد در صد موفق نمی‌شود که اتفاقا خوب هم هست چرا که مجموعه نرسیدن‌ها از ما انسان کامل‌تری می‌سازد. زندگی یعنی اگر یک دو قدم به جلو می.روی حتما یک قدم به عقب برداری. در غیر این‌صورت هرگز موفق نخواهی شد.
او در پایان گفت: در ابتدا من فکر کردم یک مصاحبه ۱۰ دقیقه‌ای است نمی‌دانستم یک فیلم یک ساعتو ده دقیقه‌ای قرار است بسازند اما من بسیار در مقابل دوربین راحت هستم چرا که پدرم از سینماداران قدیم ایران بود. این مستند را هم دوست دارم. اصلا تصمیم دارم یک فیلم هم بازی کنم چرا که اعتقاد دارم حتی اگر بد، انسان باید کارهای درست را تجربه کند. در برنامه‌ام بازی در یک فیلم هم قرار داده‌ام.

بکتاش آبتین نیز در خصوص ساخت مستند توضیح داد: در فیلم «۱۳ اکتبر ۱۹۳۷» تلاش کردیم تا چکناواریان را همانگونه که هست با همان صفا و صمیمت و کودکی درونش نشان بدهیم.» او ادامه داد: «من در زمان ساخت این فیلم و معاشرت با چکناواریان بسیار لذت بردم زیرا او هنرمندی است که با انسان درونش تفاوتی ندارد.»
علاقه‌مندان برای تماشای مستند «۱۳ اُکتبر ۱۹۳۷» می‌توانند به سایت هاشور مراجعه کده و از برنامه‌های اکران این مستند مطلع بشوند.
شهرکتاب مرکزی واقع در خیابان شریعتی، بالاتر از مطهری، نبش کوچه کلاته پیشروترین شهرکتاب ایران است.

#bookcitycentral #bookcity #bookstore #book #books #today #suggest #cafe #tehran #iran
#شهركتاب_مركزى #چکناواریان #استاد #۱۳اکتبر۱۹۳۷ #اولین_اکران #کافه_کتاب #كتابخوانى #پيشنهاد #بازی #تهران #ايران
Read more
. صبح اول وقت بود که تا چشم باز کردم خبر سفر ابدیتون را شنیدم و بلافاصله به لیلی زنگ زدم و ..... . در ...
Media Removed
. صبح اول وقت بود که تا چشم باز کردم خبر سفر ابدیتون را شنیدم و بلافاصله به لیلی زنگ زدم و ..... . در فاصله‌ی حاضر شدن تا رسیدن و رفتن تمام مدت تصاویر و خاطرات خوشی که کنارشون داشتم ‌به ویژه نزدیک شش ماه کار در سریال بیداری که نقش پدر و‌دختر داشتیم، جلوی چشمم اومد.... مراقبت‌ها، مهربانی‌ و‌توجه کاملاً ... .
صبح اول وقت بود که تا چشم باز کردم خبر سفر ابدیتون را شنیدم و بلافاصله به لیلی زنگ زدم و .....
.
در فاصله‌ی حاضر شدن تا رسیدن و رفتن تمام مدت تصاویر و خاطرات خوشی که کنارشون داشتم ‌به ویژه نزدیک شش ماه کار در سریال بیداری که نقش پدر و‌دختر داشتیم، جلوی چشمم اومد....
مراقبت‌ها، مهربانی‌ و‌توجه کاملاً پدرانه که فقط وابسته به ایفای نقش نبود...
امروز دو‌سال از رفتنشون می‌گذره..سفرشون بعد از پرواز پدر خودم‌ بود و این زهر دوری را تلخ‌تر کرد چون با رفتن هر بزرگی که چنین حقی برگردن ما دارد چندین بار غمِ از دست دادن پدر را تجربه می‌کنی...
خدا حافظ احترام بانو و لیلی جان و سایر عزیزانشون باشه.
یادشون گرامی و نگاهشون ‌همیشه به ما بماند.
.
پی‌نوشت:
عکس اول صحنه‌یی از سریال بیداری
عکس دوم چند سال بعد جشن تولدشون در مجله‌ی بخارا به همت اقای دهباشی که کلی خاطره برای‌همگی ما ساخت. .
#داوود_رشیدی #سالمرگ #پدر
#الهام_پاوه_نژاد #بازیگر
Read more
توحید غلامی: می‌گویند بیایید مطالبات را بگیرید اما هیچکس در باشگاه نیست / سپیدرود فصل بعد حال خوبی ...
Media Removed
توحید غلامی: می‌گویند بیایید مطالبات را بگیرید اما هیچکس در باشگاه نیست / سپیدرود فصل بعد حال خوبی نخواهد داشت @Sepidrood_fc این فصل در ۲۳ مسابقه از رقابت‌های سپیدرود بازی کرد و همچون تیم سپیدرود، دو نیم فصل کاملاً متفاوت داشت. توحید غلامی بعد از آمدن علی کریمی جهش خوبی در عملکرد خود داشت و ... توحید غلامی: می‌گویند بیایید مطالبات را بگیرید اما هیچکس در باشگاه نیست / سپیدرود فصل بعد حال خوبی نخواهد داشت

@Sepidrood_fc
این فصل در ۲۳ مسابقه از رقابت‌های سپیدرود بازی کرد و همچون تیم سپیدرود، دو نیم فصل کاملاً متفاوت داشت. توحید غلامی بعد از آمدن علی کریمی جهش خوبی در عملکرد خود داشت و به گواهی کارشناسان فوتبالی بهترین گل فصل را در بازی سپیدرود - سایپا به این تیم زد. او از روزهای سختی می‌گوید که در سپیدرود پشت سر گذاشته و روزهای خوبی را برای این تیم پیش بینی نمی‌کند. با او درباره عملکرد سپیدرود و دعواهای اخیر مالک باشگاه با علی کریمی صحبت کردیم و آنچه در آینده برای تیم پیش خواهد آمد. *نخستین فصل حضور سپیدرود در لیگ برتر، با سختی‌های زیادی همراه بود.
-تیم ما نیم فصل اول شرایط بدی داشت. هم از نظر امکاناتی و هم عملکردی، تیمی دور از انتظار بود. به خاطر مشکلاتی که بازیکنان با مربی وقت داشتند، از ۱۰ بازیکن ۶ نفر از تیم جدا شدند. علاوه بر این باشگاه نتوانست جایگزین‌های مناسبی برای آنها بیاورد. به همین خاطر بود که نتایج ضعیفی گرفتیم. وضعیت‌مان در حد لیگ دو بود. اما رفته رفته شرایط بهبود پیدا کرد. از وقتی آقای روانخواه آمد، شرایط خیلی خوب شد. بعد هم که علی آقای کریمی آمدند که نتایج خیلی خوبی حاصل شد. اگر نتایجی که نیم فصل دوم گرفتیم را در نیم فصل اول هم می‌گرفتیم، قطعاً بالای جدول بودیم. این هم کاملاً نتیجه زحمتی بود که کادرفنی، بازیکنان و هواداران کشیدند چون مسوولان هیچ زحمتی برای این تیم نکشیدند. * حتی بعضی بازیکنان معتقدند که مسوولان بازی تراکتور بدشان نمی‌آمد که تیم سقوط کند
-بله، منتظر بودند که بعد از بازی تراکتور تصمیماتی بگیرند. خدا را شکر آن بازی را توانستیم ببریم اما هیچ یک از مسوولان حتی برای تشکر از زحمات تیم به رختکن هم نیامدند. *کلاً در هفته‌های پایانی که تیم نیاز به پاداش داشت، مسوولان هیچ پاداشی هم ندادند.
-تازه متنی را تنظیم کردند که پاداش‌ها بعد از پایان فصل به بازیکنان تعلق بگیرد. در صورتی که همه تیم‌ها در چنین شرایطی پاداش را همان فردای روز مسابقه به حساب بازیکنان می‌ریزند تا انگیزه و انرژی بگیرند. *گلی که این فصل به سایپا زدی، بهترین گل فصل شد.
-بله، گلم بهترین گل لیگ شد. البته این گل حاصل زحمات کادرفنی و سایر بازیکنان بود. گلی که زدم مقابل مربی سابقم بود. دوست داشتم مقابل علی دایی گل بزنم که خدا را شکر زدم و گل قشنگی هم بود و...
ادامه را در كانال ما مطالعه كنيد.
@sepidrood_fc
Read more
‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت ۶ • ‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی" ‎ این جمله‌ی تلگرامی ...
Media Removed
‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت ۶ • ‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی" ‎ این جمله‌ی تلگرامی می‌خواد بگه در هیچ شرایطی، هیچکس، هرگز از ورزش کردن پشیمون نشده. از گریه نکردن چطور؟ * ‎روزهای پرتشویشی می‌‌گذرونم. شبیه این روزها رو درست ده سال پیش، وقتی یه دانش‌آموز پیزوریِ علوم انسانیِ ... ‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت
۶

‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی"
‎ این جمله‌ی تلگرامی می‌خواد بگه در هیچ شرایطی، هیچکس، هرگز از ورزش کردن پشیمون نشده.
از گریه نکردن چطور؟
*
‎روزهای پرتشویشی می‌‌گذرونم. شبیه این روزها رو درست ده سال پیش، وقتی یه دانش‌آموز پیزوریِ علوم انسانیِ مدرسه فرهنگ بودم تجربه کردم. تمام هم و غمم این بود که توی المپیاد قبول بشم و به نظرم این، همون اتفاقی بود که می‌تونست زندگیم رو از این رو‌ به اون رو بکنه و از من آدمِ خوشبختی بسازه. برای رسیدن به چیزی که به نظرم ارزنده‌ترین هدف دنیا بود، خودم رو به آتش و آب می‌زدم. بولدزوری بودم که بی‌وقفه درس می‌خوند و جلو می‌رفت. ۱۷ساله‌م بود و ‌ دست چپ و راستم رو از هم نمی‌شناختم. توی تهران بی سر وتهی افتاده بودم که فقط یه چیز ازش می‌خواستم: مدال. یه مدال طلا
‎این روزهای ۲۷سالگیم به شدت خودمو یادِ هاجر ۱۷ ساله می‌ندازه؛  سمج و کلافه با نگاه مستقیم. این روزا چیزهایی رو به خاطر میارم که خیلی وقتِ پیش از یاد برده بودمشون، نمازخونه‌ی خوابگاهِ المپیاد ، حیاط دراندردشتش، بوی خرخونی بچه‌های زیست و نجوم،  پیشونی‌های پر از جوش، جوش‌های استرس و بلوغ با هم.
‎ یاد لحظه‌هایی می‌افتم که با ساعت‌ها و دقیقه‌ها دست به یقه بودم برای طولانی‌تر شدن، برای کش اومدن برای بیشتر بیدار موندن، برای بیشتر کار کردن. حرفی که می‌خوام بزنم اینه: توی همون دقیقه‌ها، لحظه‌هایی بود که عمیقا گریه‌م می‌گرفت و دلم می‌خواست بخزم یه گوشه. اما با یه حساب کتاب سرانگشتی، می‌دیدم ۵دقیقه گریستن، ممکنه نیم ساعت از زمان مفیدم رو از بین ببره. قید گریه رو می‌زدم و برمی‌گشتم سرِ کارم

چند روزه که وسط حرف زدن، وسط راه رفتن، موقع تاکسی گرفتن،موقع خوابیدن، دلم می‌خواد بخزم یه گوشه و پنج دقیقه‌ی ناقابل گریه کنم ولی با یه حساب سرانگشتی می‌بینم نه، نمی‌صرفه. به کرختی و خواب‌آلودگی و دماغِ قرمز و چشم پف کرده‌ی بعدش نمی‌ارزه. بیخیال میشم و گریه رو عین تیغ ماهی‌سفید قورت میدم.برمی‌گردم سر کارم

از اینجا که نگاه می‌کنم می‌بینم توی ۱۷سالگیم چه تلاطم بیخودی داشتم.
چند وقت پیش خواهرزاده‌م که از کلاس کاراته برگشته بود، گفت اون مدالتو میدی به من؟ گفتم مال تو. گفت نمی‌خوایش؟ گفتم دیگه نه.

حیفِ گریه‌هایی که خفه‌شون کردیم. اونام حق دارن به گردن دقیقه‌ها و آرزوها.

#حسها
نقاشی ِ @amandaoleander
Read more
. #رستوران ارکیده #جاده_چالوس یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار ...
Media Removed
. #رستوران ارکیده #جاده_چالوس یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار نداشتم تا این حد ارکیده افت کرده باشه و قطعا آخرین باری بود که به این شعبشون سر میزدم برخورد پرسنل خوب بود طبق معمول خیلی شلوغ بود ماست و خیار و نان داغ و سیر جز سرویس هستش قبلا باقالی پلو با گردن اینجا ... .
#رستوران ارکیده #جاده_چالوس
یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار نداشتم تا این حد ارکیده افت کرده باشه و قطعا آخرین باری بود که به این شعبشون سر میزدم
برخورد پرسنل خوب بود
طبق معمول خیلی شلوغ بود
ماست و خیار و نان داغ و سیر جز سرویس هستش
قبلا باقالی پلو با گردن اینجا رو خورده بودم و خیلی راضی بودم میدونستم حجم برنج و گردن خیلی زیاده و برای دو نفر کافیه برای همین فقط یدونه غذا سفارش دادیم با یه چلو ساده
وقتی برنج رو زدم کنار دیدم گردن نصف شده قیمتش هم بیشتر شده 🙄 ۶۸ هزارتومان 😐 حالا حجم و قیمتش به کنار طعمش اصلا خوب نبود نتونسته بودن گردن رو خوب مزه دار کنند با گذشت بعد از ۵_۶ ساعت هنوز حالت تهوع داریم 😥
زیتون پروده از گردوی کهنه درست شده بود و قشنگ مزه گردوی کهنه رو به راحتی میشد فهمید 😔
قلیونش هم اصلا خوب نبود 😕
همونجور هم که میدونید زورشون میاد بهتون فاکتور بدن. یه بچه ۱۲_۱۳ ساله رو هم گذاشته بودن صندوق فاکتور ماکتور هم تو کارش نبود

در مجموع یک باقالی پلو با گردن یک چلو ساده یک زیتون پرورده و دو تا نوشابه و چای و قلیون و مالیات شد ۱۳۴ هزارتومان.
منو و قیمت ها رو هم براتون گذاشتم.
.

#بزن #ناهار #شام #خوشمزه #فست_فود #کافه #کافی_شاپ #آشپزی #چالش_لاغری #تهران #کرج #چالوس #عظیمیه #مهرشهر #جهانشهر #ماهیچه #گردن #شیشلیک
Read more
@atefeh.ghanbarei . #طرز_تهیه_تهدیگ_عاطفه: برنج دو پیمانه ... زرده تخم مرغ دو عدد ... ماست ...
Media Removed
@atefeh.ghanbarei . #طرز_تهیه_تهدیگ_عاطفه: برنج دو پیمانه ... زرده تخم مرغ دو عدد ... ماست چکیده یونانی هم خوبه) هفت ق غ ..... زعفران فراوون و غلیظ ... روغن چهار ق غ ..... نمک ... .پودر هل نصف ق چ یا عرق هل ...گلاب یک ق غ ابتدا اب برنج را با نمک بزارین به جوش بیاد . وقتی شروع به قل زدن کرد ، برنج ... @atefeh.ghanbarei
.
#طرز_تهیه_تهدیگ_عاطفه:
برنج دو پیمانه ... زرده تخم مرغ دو عدد ... ماست چکیده یونانی هم خوبه) هفت ق غ ..... زعفران فراوون و غلیظ ... روغن چهار ق غ ..... نمک ... .پودر هل نصف ق چ یا عرق هل ...گلاب یک ق غ
✔ابتدا اب برنج را با نمک بزارین به جوش بیاد .
✔وقتی شروع به قل زدن کرد ، برنج را در آن بریزید.
✔زمانی برنج را آبکش کنید که وقتی دانه ی برنج را بین دو انگشت فشار میدهید کناره ها له شود و لی وسط برنج یه نقطه ی سفت و سفید باشه و هنوز خام باشه.
✔معمولا برای ته چین کمی برنج را دون تر از همیشه برمیدارن.
✔تخم مرغ را در ظرفی ریخته و با چنگال خوب بزنید تا از هم باز شود ( بیشتر بزنید بهتره)( من یه دونه تخم مرغ زدم چون خیلی با تخم مرغ توی تهدیگ میونه ندارم اما دوتا باشه برنج قالبی برش میخوره)
✔ماست وروغن و زعفرون دم کرده( برای تهچین در مصرف زعفرون کاملا دست و دلباز باشین تقریبا نصف استکان) را هم مخلوط کنید
✔برنج آبکش شده و کمی نمک و فلفل را هم اضافه کنید .و خوب همه مواد را مخلوط کنید.
✔ کف قابلمه نچسب را چرب کنید و  برنج زعفرونی را دخل قابلمه بریزین و با کف قاشق خوب باید فشار بدین تا منسجم بشه .
✔ چهار الی پنج  دقیقه روی حرارت متوسط میزارم و بعد مابقی برنج را روی ان بریزین.دوباره با پشت قاشق فشار بدین تا منسجم بشه.
✔صدای جلیز ولیز روغن رو که شنیدین حرارت رو کم کنید تا با حرارت کم بپزه.حدود یکساعت زمان میبره.
وقتی خنک شد برگردونید.توی قابلمه هم دم کنی میخواد . توی تابه دوطرف واشر تابه رو درمیاربم .
✔مقدار برنج من بیشتر چهار پبمانه بود که  دو پیمانه برنج برای تهدیگ را زعفرونی کردم و مابقی برنج را سفید ساده برداشتم و  روی برنج زعفرونی ریختم .تو تابه رژیمی که واشر تابه رو دراوردم درست کردم و سه چهار دقیقه آخر بعد از اینکه دم کشید برگردوندم تا بخارش گرفته بشه.درش هم بعد از برگرداندن باز باشه یه کمی قلق خاصی داره باید دستتون بیاد ✔فقط قابلمه نچسب باشه توی هر قابلمه ای میشه
میشه در کنار مرغ یا گوشت یا بعضی از خورش ها میتونید از این مدل تهدیگ ها درست کنید. اندازه ها رو برای چهار پیمانه برنج که تهچین میخواهین بزاربن و لابه لاش مرغ داره باید دوبرابر کنید اینا برای دوپیمانه ته چین بود و دوپیمانه دیگه برنج سفید ساده ✔پ.ن : برنجمون طارم دوکشت هست که خیلی قد میکشه خارجی نیست
Read more
. همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط ...
Media Removed
. همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط پوشیده از برف نشست و منتظر ماند. نمی‌دانم انتظار چه چیزی را می‌کشید اما یخ زد. بیدار شدم و دیدم تلویزیون‌مان نیست. به حیاط رفتم. اولین نفری بودم که با انسان یخ‌زده‌ای که دوستم بود مواجه شدم و او دیگر ... .
همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط پوشیده از برف نشست و منتظر ماند. نمی‌دانم انتظار چه چیزی را می‌کشید اما یخ زد. بیدار شدم و دیدم تلویزیون‌مان نیست. به حیاط رفتم. اولین نفری بودم که با انسان یخ‌زده‌ای که دوستم بود مواجه شدم و او دیگر زیبا نبود. به شدت سفت شده بود. کبود به نظر می‌رسید و من به این فکر کردم که مردگان چقدر حال به‌هم‌زن می‌توانند باشند. تازه او فقط یخ زده بود و خبری از پوسیدگی و کرم‌هایی که داخل بدنش پیاده‌روی کنند در کار نبود. هنوز مطمئن نبودم که او واقعا مرده یا زنده است. او را به خانه بردم و جلوی بخاری گذاشتم تا یخش آب شود. به فکرم نرسید که فرش را جمع کنم تا خیس نشود و بعد از مدتی فرش خیلی خیس شد و بوی خاکستر سیگارهایی که طی این چند سال روی فرش ریخته بود و ما با دست آن‌ها را روی فرش پخش می‌کردیم چنان بالا زده بود که کم از بوی جسد گندیده یک انسان نداشت.

فرش را به حیاط بردم تا بشورمش. اقدامی ناگهانی بود اما نیاز به تمرکز داشتم و نیمی از فرش هم خیس بود و شستنش اولین ایده‌ای بود که برای تمرکز کردن به ذهنم رسید. هرچند اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم اولین ایده این بود که با ژست‌های عجیب و غیراخلاقی با بدن نیمه یخ‌زده همخانه‌ای عکس بگیرم اما پشیمان شدم و سعی کردم به مفهوم انتزاعی اخلاق فکر کنم. بعد از آن ذهنم به سمت مسئولیت‌پذیری رفت و نهایتا ایده شستن فرش پررنگ شد. زمین هنوز برفی بود اما هوا بدون برف. شستن فرش چندین ساعت زمان برد. خیلی خسته شدم اما هنوز کارم تمام نشده بود و خشک کردن فرش مانده بود. در خانه با سشوار سعی کردم تا خشکش کنم. چند ساعت مشغول این کار بودم و کاملا ماجرای همخانه‌ای را فراموش کرده بودم. شب شده بود. سشوار سوخت. در حالی‌که فرش آنچنان خشک نشده بود. عصبی شدم و لگدی به دیوار زدم. در واقع بیشتر شبیه به جفتک بود. چون در حالتی شبیه به حالت چهارپایان مشغول خشک کردن فرش بودم. در همین لحظه صدای زمین خوردن چیزی به گوشم رسید. یخ دوستم کاملا آب شده بود و با سر روی کف سیمانی خانه افتاد.
.
قبل از اینکه به سمتش بروم به سختی خودش را از زمین کند و نشست. با چشمانی خمار و صورتی کبود به من زل زد و گفت: «خونه چقدر خیسه» و من ماجرا را برایش تعریف کردم. پتویی دورش انداختم و فلاسکی پر از چای را کنارش گذاشتم و بعد شروع کردم به حرف زدن.
.
- از این به بعد قبل از خواب در رو قفل کنیم
.
- تا دوباره همچین اتفاقی نیفته؟
.
- نه. تا بعد از تلویزیون بقیه وسایلمون رو ندزدن
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
_چقدر کم حرف شدی . +حوصله ندارم . _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه . +بعد از این همه مدت ...
Media Removed
_چقدر کم حرف شدی . +حوصله ندارم . _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه . +بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم . _واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم . +اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی! . _آره خب عوض شدن ... _چقدر کم حرف شدی
.
+حوصله ندارم
.
_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه
.
+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
.
_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم
.
+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!
.
_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ
.
_مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی
.
+نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو
.
_پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .
.
این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!
دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم
در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .
سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.
رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .
خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .
پشت همان برگه نوشته بود
"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"
با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .
نیمکت کناری ام را نگاه کردم
پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.
که دل در دلش نبود .
که عشق را باور کرده بود.. .
یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .
سردم شد
من آن روزها را باور کرده بودم
یاد حرف های آخرش افتادم
بازوهایم را سفت چسبیدم
گریم چهره ام به هم ریخت...
Read more
سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم. قسمت ۵۱: تقریبا ...
Media Removed
سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم. قسمت ۵۱: تقریبا از محل مهمونی خیلی دور شده بودیم. پاول کتش رو برای این که من سردم نشه رو دوشم انداخت.من داشتم همین طور به راه رفتن ادامه می دادم که حس کردم پاول از راه رفتن دست برداشت به پشت برگشتم و دیدم اون حدودا ... سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم.
قسمت ۵۱:
تقریبا از محل مهمونی خیلی دور شده بودیم. پاول کتش رو برای این که من سردم نشه رو دوشم انداخت.من داشتم همین طور به راه رفتن ادامه می دادم که حس کردم پاول از راه رفتن دست برداشت به پشت برگشتم و دیدم اون حدودا سه فوت از من دور تر ایستاده بود "خب فکر کنم باید شروع شروع کنیم" من فکر حق اون باشه که یک شانس دیگه بهش داده شه رفتم جلوی روش ایستادم و با دیدن این که من عصبی نیستم چشمای اون نرم شد "من فکر کنم…"،"هیلی" صدای شارلوت باعث شد حرفم نیمه تموم بمونه و پاول یه آه از ناراحتی کشید "میشه بیای" پاول چشم غره رفت "من برمیگردم تو برو" اون سرش رو تکون داد و از اون جا رفت شارلوت اومد پیشم و گفت"خب من نمی دونم باید چه طور کادوی لیام رو بدم خب می دونی وقتی تنهاییم یا جلوی همه خب خانواده اونا پولدارن و شاید کادوی من بی چیز باشه و آبروم بره" اومد جلو تر و رو به روش ایستادم "نه این طور فکر…آییییییی" تموم بدنم به درد در اومد خیلی زیاد بود بیش تر از زیاد من نمی تونم این رو تحمل کنم دوباره داد زدم "چی شد هیلی چی شد" اون با چشای نگرانش این رو بهم گفت ولی من نتونستم این رو تحمل کنم و روی زانو هام افتادم و با دستام وزن خودم رو نگه داشتم سرم رو آوردم بالا و شارلوت جیغ زد و گفت "چشات چرا این رنگین" آخرین چیزی که فهمیدم درد شدید بود، آخرین چیزی که دیدم ماه بود که کامل بود و جیغ شارلوت و بعد سیاهی.
*****************
در حار دویدن بودم شارلوت رو جلوی چشمام می دیدم که داشت از دست من فرار می کرد اما چرا ناگهان پرتاب شدم روی شارلوت و صدای جیغش بالا رفت و…
با صدای جیغ خفیفی که تو ذهنم نگوا می شد از خواب پریدم همون لحظه حس کردم یکی نشست رو تخت اون باربارا بود که خیلی نگران بود و چشماش بد جور قرمز بود طوری که انگار چند ساعته که داره گریه می کنه "تو حالت خوبه" وقتی به دوروبرم نگاه کردم اول نفهمیدم کجام اما بعد فهمیدم تو اتاق پاولم و یک ملافه دورم کشیده شده بود و حس کرد که زیر اون ملافه لخت هستم و واقعا هم بودم"باربی من چرا لختم؟" اون سرش رو گذاشت بین و با صدایی خسته و خواب آلود گفت"بهتره بری یک دوش بگیری منم برات لباس می ذارم بعد بیا پایین تا در مورد دیشب حرف بزنیم" و تا خواستم ازش سوال بپرسم اون از اتاق رفت بیرون منم ملافه رو از رو خودم زدم کنار و دیدم بدنم خاکی شده و چند تا برگ گل روی ملافه بود یعنی چی شده؟ سرم درد می کرد رفتم داخل حموم اتاق پاول و دوش رو باز کردم /ادامه کامنت اول/
Read more
... داری نمی آیی. این را بلاتکلیفیِ من می گوید و موکا ی امروز صبح که قهوه اش اسپرسو نبود، نسپرسو بود. ...
Media Removed
... داری نمی آیی. این را بلاتکلیفیِ من می گوید و موکا ی امروز صبح که قهوه اش اسپرسو نبود، نسپرسو بود. کافه چی گفت "دستگاه اسپرسومون باید بره سرویس" و من لبخند زدم ، از آن لبخندهایی بی دلیل که یعنی مهم نیست. چرا لبخند زدم ؟ چرا نگفتم می شود قلب مرا هم ببرید همراه با دستگاه اسپرسوتان سرویس کنید، چند وقتی ... ...
داری نمی آیی. این را بلاتکلیفیِ من می گوید و موکا ی امروز صبح که قهوه اش اسپرسو نبود، نسپرسو بود. کافه چی گفت "دستگاه اسپرسومون باید بره سرویس" و من لبخند زدم ، از آن لبخندهایی بی دلیل که یعنی مهم نیست. چرا لبخند زدم ؟ چرا نگفتم می شود قلب مرا هم ببرید همراه با دستگاه اسپرسوتان سرویس کنید، چند وقتی ست سخت نفس می کشم.
کافه چی زن بود ، کمی چاق و کتابخوان ، با ظاهری خوش برخورد و از آنجایی که هیچ مشتری ای نداشت خودش پشت یکی از میزها نشسته بود و کتاب "چشمهایش" را می خواند، با ورود من بلند شد و از من دعوت کرد جای خودش بنشینم، گفت خنک ترین جای کافه است و از گرما شکایت کرد، من پشت خنک ترین میز کافه نشستم و فکر کردم حالا که تو داری نمی آیی همان بهتر که گرم باشد هوا، اما در ظاهر با کافه چی موافقت کردم، به کافه چی ربطی نداشت که من از زمستان بی تو می ترسم، می ترسم از اینکه برف سنگینی ببارد و من هی سر بخورم لا به لای خنده هایم و تو نباشی که دستهایم را بگیری ، که حواست باشد به نیفتادنِ من.
به کافه چی ربطی نداشت که من می ترسم از اینکه دیگر کسی سر به هوا خطابم نکند.
به کافه چی ربطی نداشت که من پشت زنانگیِ پنهانم که تنها برای تو آشکار بود حالا هی باید قول های مردانه بدهم تا قوی به نظر برسم.
به کافه چی .... کافه چی موکا ی نسپرسو دارم را با لبخند مشتری پسندش سرو کرد و به رسم ادب یک نوش جان گفت و پشت میز دیگری در کافه نشست از بیکاری که شاید خیلی هم خنک نبود.
تو داری نمی آیی، این بلاتکلیفیِ من نمی تواند بی دلیل باشد و موکا ی امروز صبح که نسپرسو دار بود، اما طعمش هیچ فرقی با موکا ی اسپرسو دار نداشت، کافه چی گفت "کیفیتش بهترِ و گرون تر،اما من همون قیمت براتون حساب می کنم" و من لبخند زدم....
راستی می دانی چند وقت است ناخنهایم رنگ لاک را به خود ندیده اند؟؟؟؟؟!!!!!!
(سین.شین )
#سین_شین #سمیرا_شکوری #سمیراشکوری
#samirashakouri #samirashakoori
Read more
اینستاگرام؛ لباس جدید پادشاه دوستی دارم که اصلا اهل دنیای مجازی نبوده و نیست. دنیای پاک و روشن و ...
Media Removed
اینستاگرام؛ لباس جدید پادشاه دوستی دارم که اصلا اهل دنیای مجازی نبوده و نیست. دنیای پاک و روشن و حقیقی خودش را دارد. اما چند وقت پیش نمی‌دانم چطور شده بود که اینستاگرام روی گوشی‌اش نصب کرده بود و دیدم پستی گذاشته. کنجکاو بودم اولین پستش را درباره چیست و ببینم که این مدل آدم، چه عکسی در اینستاگرام ... اینستاگرام؛ لباس جدید پادشاه

دوستی دارم که اصلا اهل دنیای مجازی نبوده و نیست. دنیای پاک و روشن و حقیقی خودش را دارد. اما چند وقت پیش نمی‌دانم چطور شده بود که اینستاگرام روی گوشی‌اش نصب کرده بود و دیدم پستی گذاشته. کنجکاو بودم اولین پستش را درباره چیست و ببینم که این مدل آدم، چه عکسی در اینستاگرام ممکن است بگذارد. دیدم نوشته‌ای گذاشته و این‌طور شروع کرده بود: «متاسفم که اولین پستم اینقدر تلخه ولی گشتی اینجا زدم و چیزی ندیدم جز دروغ و دروغ و دروغ...»
غافلگیر شده بودم. این دوستم همیشه بی‌ترس و باصراحت حقیقت را می‌گفت اما این دفعه این رک‌گویی‌اش خیلی گزنده و تلخ بود. اولش چند پاسخ در مخالفت با حرفش در ذهنم شکل گرفت و گفتم دیگر دارد اغراق می‌کند، ولی ته دلم می‌دانستم راست می‌گوید. انگار یک کودک دانا پیدا شده بود و پریده بود وسط آن همه عکس‌های زیبا و گفته بود این پادشاه لباسی به تن ندارد، این چیزی که به نمایش گذاشتید راست نیست، حقیقی نیست!

پذیرفتنش سخت است اما باید قبول کنیم در جامعه ما که در فضای حقیقی هم چندان حقیقی نیستیم و تعارف و خودنمایی و ریا در زندگی واقعی ما کم نیست، عجیب نیست که فضای مجازی تا این حد دور از حقیقت زندگی باشد. اینجا در اینستاگرام همه بهترین پدر و مادر و همسر دنیا را دارند. اکثرا موفق و خوشحالند و روزگار بر وفق مرادشان است. پیج‌های پرطرفداری که حالا صاحبانشان سلبریتی شده‌اند با عکس‌های پررنگ و لعاب و زندگی‌های بی‌نقص دائم دارند فقط یک روی سکه زندگی را نمایش می‌دهند. گاهی هم البته می‌گویند ما از مشکلاتمان چیزی نمی‌گوییم تا شما ناراحت نشوید، اما حقیقت این است که اتفاقا خیلی هم کسی از مشکلات آن‌ها ناراحت نمی‌شود و این البته ربطی به بدخواهی و بدجنسی ندارد. چون مثل این است که همه سرجلسه یک آزمون باشند و بعد یک سری بفهمند که برگه‌شان پر از سوالات سخت و معادلات چندمجهولی است، اما برگه دیگران فقط چند سوال آبکی و آسان دارد. اگر آن دیگران هم راستش را بگویند که آن‌ها هم معادلات سخت خودشان را دارند همه راضی خواهند بود که در این آزمون بزرگ تنها نیستند.

اینکه به هم نشان دهیم زندگی هیچ‌کس یک‌قطبی نیست و دو قطب خوب و بد، سخت و آسان و شاد و غمگینش برای همه هست، همان لباس حقیقی ست که فقط تعداد کمی ‌در شبکه‌های اجتماعی به تن دارند. تلخ است اما اکثر ما ترجیح می‌دهیم همراه این نمایش قلابی باشیم، نه آن روی سکه را ببینیم و نه نشان کسی بدهیم و به روی خودمان نیاوریم که این پادشاه لباس ندارد... #خودشناسی #خود_حقیقی #دروغ #اینستاگرام #
Read more
پورقاز: تیم ما تهاجمی‌ترین تیم لیگ برتر است مدافع سپاهان با عملکرد خوبش تا به اینجای لیگ نشان داده ...
Media Removed
پورقاز: تیم ما تهاجمی‌ترین تیم لیگ برتر است مدافع سپاهان با عملکرد خوبش تا به اینجای لیگ نشان داده که می‌خواهد دوباره پیراهن تیم ملی را به تن کند. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از روزنامه خبرورزشی، عزت‌الله پورقاز که فصل گذشته در بازی با پرسپولیس به شدت مصدوم شد و بعد از آن به دلیل حضور کج‌دار ... پورقاز: تیم ما تهاجمی‌ترین تیم لیگ برتر است
مدافع سپاهان با عملکرد خوبش تا به اینجای لیگ نشان داده که می‌خواهد دوباره پیراهن تیم ملی را به تن کند.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از روزنامه خبرورزشی، عزت‌الله پورقاز که فصل گذشته در بازی با پرسپولیس به شدت مصدوم شد و بعد از آن به دلیل حضور کج‌دار و مریز در ترکیب تیم، تیم ملی و جام جهانی ۲۰۱۸ را از دست داد بازگشت اثرگذاری به ترکیب سپاهان داشته است. دو گل در دو هفته پیاپی نشان می‌دهد که عزت دوباره نیت به بازگشت به اردوی تیم ملی دارد. 
او در این باره می‌گوید: بی‌تعارف ابتدا باید از امیر قلعه‌نویی تشکر کنم. قرارداد من با تیم سپاهان تمام شده بود و اگر نگاه گذشته وجود داشت شاید مجبور به ترک تیم می‌شدم، اما امیر قلعه‌نویی آمد، از من حمایت کرد و روحیه داد و حالا خودم را پیدا کرده‌ام و از این بابت خوشحالم و البته معتقدم دعای خیر پدر و مادرم همیشه همراه من است. 
عزت در مورد بازی خوب و وجدآور سپاهان- تراکتورسازی می‌گوید: تیم ما در ۵ بازی ۱۰ گل زده و این نشان می‌دهد تیم ما تهاجمی‌ترین تیم لیگ برتر است. این به خاطر نگاهی است که سرمربی تیم به بازیکنان القا کرده. روحیه ما روحیه برتری‌طلبی است و وارد زمین می‌شویم که تهاجمی بازی کنیم. حالا اگر در اجرای این ایده‌ها خوب عمل نمی‌کنیم باید بیشتر تمرین کنیم و ایراد از ما بازیکنان است. اینکه من در دو هفته پیاپی گل زده‌ام به خاطر همین روحیه است. البته ضرباتی که من زدم حاصل تلاش همه بازیکنان بود. گل من در بازی با تراکتورسازی اصلاً به من نچسبید به این خاطر که در پایان بازی ما از رسیدن به سه امتیاز مسابقه باز ماندیم. 
پورقاز در خصوص اینکه آیا برای حضور دوباره در اردوی تیم ملی، امید دارد یا نه؟ گفت: قطعاً امیدوار هستم. من از کی‌روش همیشه امیدوار بودن را یاد گرفته‌ام. اینکه همیشه برای بودن در فوتبال باید زحمت بکشم و مبارزه می‌کنم. اگر به اردوی تیم ملی برگردم بیشترین کمک را به من امیر قلعه‌نویی کرده است، به خاطر اعتمادی که به من کرد و به خاطر تاکتیکی که برای بازی برگزیده است. از حضور در این تیم لذت می‌برم و امیدوارم باز هم بتوانم برای سپاهان خوب بازی کنم و مردم اصفهان را خوشحال کنم. 
عزت در پایان در پاسخ به این سؤال که چطور بعد از مصدومیت شدید و خط خوردن از تیم ملی روحیه خود را برای درخشش در لیگ برتر حفظ کرده است؟
Read more
"Monday again" ساعت رو گذاشته بودم که راس شش صبح زنگ بخوره. و یکی هم روی شش و ده دقیقه. یکی هم درست پنج ...
Media Removed
"Monday again" ساعت رو گذاشته بودم که راس شش صبح زنگ بخوره. و یکی هم روی شش و ده دقیقه. یکی هم درست پنج دقیقه بعدش. از لحظه‌ی بزور از زیر پتو در اومدن تا شستن صورت، روشن کردن کتری برقی و پوشیدن لباس های رسمی فقط پونزده دقیقه وقت داشتم. صبحونه رو شب قبل آماده میکردم و فقط آبجوش رو توی لیوان دردار با قهوه ... "Monday again"
ساعت رو گذاشته بودم که راس شش صبح زنگ بخوره. و یکی هم روی شش و ده دقیقه. یکی هم درست پنج دقیقه بعدش. از لحظه‌ی بزور از زیر پتو در اومدن تا شستن صورت، روشن کردن کتری برقی و پوشیدن لباس های رسمی فقط پونزده دقیقه وقت داشتم. صبحونه رو شب قبل آماده میکردم و فقط آبجوش رو توی لیوان دردار با قهوه ی آماده میریختم و باید راس ساعت شش و چهل وهفت دقیقه اتوبوس رو میگرفتم. دوشنبه‌ها که روز اول هفته بود و معمولا دو روز تعطیلات قبلش به شب بیداری و مهمونی و فیلم دیدن گذشته بود، بیداری های سخت تری داشت. انقدر سخت که هر دوشنبه صبح از زندگیم خسته میشدم!
اون دوشنبه هم با قیافه عبوس به راننده اتوبوس سلام کردم، یه جرعه قهوه تلخ خوردم و یک گاز به ساندویچ نون و پنیرم زدم و به آهنگ‌های تکراری گوش دادم تا دو دقیقه مونده به ساعت هفت صبح به محل کارم سیدم. کارت ورودی رو زدم تا به شکل رسمی روزمره و زندگی یه مهندس که دلش هیچ وقت نمیخواست مهندس باشه رو شروع کنم!
اون روز تو دفتر تولد یکی از کارمندا بود. کارمندی مسن با بیشترین سابقه کار. طبق معمول هر ماه که یکی متولد میشد، به شکل روتین، یک کیک شکلاتی بدون خامه و گردو و بادوم که کسی حساسیت نداشته باشه خریده میشد و بعد ساعت ناهار، لیوان‌های قهوه از آشپزخونه بیرون می‌اومد، کارمندا دور تا دور میز معاشرت وسط شرکت حلقه میزدن و شعر تولدت مبارک سوئدی رو میخوندن و چهار هورای غیرواقعی برای متولد میگفتن و بعد پخش میشدن و پشت میزهای کارشون کیک و قهوه میخوردن.
اونروز من رفتم سر میز متولد و بهش تبریک گفتم و یه برگه پست‌ایت صورتی رنگی که به فارسی روش نوشته بودم "تولدت مبارک" رو بهش دادم. حتی این کار رو هم تو اون چند ماه از روی روتین انجام میدادم و تقریبا رو میز بیشتر بچه ها دستخط فارسی من به یادگار مونده بود! سر صحبت باز شد و من ازش پرسیدم:چطور سی ساله اینجا و توی این شرکت کار میکنی و خوشحال و با انرژی هستی و من از تمام حرفاش فقط یک جمله رو شنیدم. "اگه کارت رو دوست داشته باشی، همه چی عوض میشه "
و من این کارم رو دوست نداشتم!
اون روز هم طبق معمول بعد کار سری به مرکز شهر زدم. جایی که حقوقم رو کم‌کم به مغازه دار ها و برندها تقدیم میکردم که شاید افسرگیم با خرید کم شه! و پشت ویتیرن یه مغازه یه تی شرت رو دیدم:
دوباره دوشنبه!
برای من زیر تی شرت اون روزها صورتک ناراحت و افسرده ای دلشت که دیده نمیشد. تی شرت رو خریدم و اون دوشنبه آخرین دوشنبه ای بود که به سر کار رفتم!
تی شرتی که حالا تو سفر قدیمی و پاره اما همراه با صورتک خوشحالیه که دیده نمیشه!
Read more
کلی برای این دسرم وقت گذاشتم ولی رنگای لایه دوم و سوم خیلی بهم نزدیک بود و توی عکس یکی شدن و اونطوری که ...
Media Removed
کلی برای این دسرم وقت گذاشتم ولی رنگای لایه دوم و سوم خیلی بهم نزدیک بود و توی عکس یکی شدن و اونطوری که میخواستم نشد ۹ بار این لیوانا رو با قالب کاپ کیک تو یخچال گذاشتم و درآوردم یعنی در اصل نه لایه هست،عکس رو ورق بزنید و عکس مراحلشم ببینید، دسرم دسر پاناکوتا هست که خودم بهش رنگ خوراکی زدم وهر لایه رو ... کلی برای این دسرم وقت گذاشتم ولی رنگای لایه دوم و سوم خیلی بهم نزدیک بود و توی عکس یکی شدن و اونطوری که میخواستم نشد😞
۹ بار این لیوانا رو با قالب کاپ کیک تو یخچال گذاشتم و درآوردم یعنی در اصل نه لایه هست،عکس رو ورق بزنید و عکس مراحلشم ببینید،
دسرم دسر پاناکوتا هست که خودم بهش رنگ خوراکی زدم وهر لایه رو که ریختم حدود ۷ الی ۸ دقیقه لیوانا رو با قالب کاپ کیک تو فریزر گذاشتم و بعد از اینکه بست لایه بعدی رو ریختم.
مواد لازم:
شیر نیم لیتر (دو ونیم پیمانه)
پودر ژلاتین ۲ قاشق غذاخوری سرپر
خامه صبحانه ۱ بسته
شکر ۱ لیوان
وانیل نصف قاشق چایخوری
طرز تهیه :
برای پاناکوتا نیم لیتر شیر رو با ۲ قاشق غذاخوری پودر ژلاتین مخلوط کردم و گذاشتم روی حرارت ملایم و مدام هم زدم تا خوب حل شود.
۱ بسته خامه صبحانه رو هم با ۱ لیوان شکر و نصف قاشق چایخوری وانیل قاطی کردم و روی حرارت ملایم گذاشتم تا شکر در خامه حل شود ولی باید مواظب باشیم خامه نجوشد.
بعد از اینکه شکر حل شد خامه را از روی حرارت برداشتم وشیری که پودر ژلاتین درآن حل شده رو به مخلوط خامه اضافه کردم وبا قاشق هم زدم و مواد رو تو چهار تا ظرف ریختم و یکیش همونجوری سفید موند و به بقیه رنگ زرد و نارنجی اضافه کردم و لایه لایه تو شیشه ها ریختم و لایه آخر هم ژله ی پرتقال هست.
.
.

کاری از کدبانوی باسلیقه
@ashpazi.shayli
Read more
یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم، ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون ...
Media Removed
یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم، ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون رو دوست دارم و راهشون رو تقدیر میکنم، اما زمان یه چیز هایی رو هی به من نشون میده و ثابت میکنه. #شهرام_حقیقت_دوست یکی از اون هنرمند هایی که بارها من رو شگفت زده کرده، مثلا ۱۳ سال پیش وقتی من با دست شکسته ... یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم،
ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون رو دوست دارم و راهشون رو تقدیر میکنم، اما زمان یه چیز هایی رو هی به من نشون میده و ثابت میکنه.
#شهرام_حقیقت_دوست یکی از اون هنرمند هایی که بارها من رو شگفت زده کرده، مثلا ۱۳ سال پیش وقتی من با دست شکسته سریال کاراگاهان رو بازی کردم، و‌ یهو تلفنم زنگ خورد و یه صدای ویژه گفت من شهرام حقیقت دوست هستم و من پشت فرمون جیپ بودم و به سختی میشنیدم و ذوق زده شده بودم، فکر کن یه بازیگر تو این درجه اینقدر بلند و بزرگ فکر کنه که زنگ بزنه به یک بدلکار ساده و بگه بازیت خوب بود،
و این شد که در طی این ۱۳ سال تو کارهای مختلف وقتی میشنویدم اقای حقیقت دوست هم هست کلی خوشحال میشدم و بیشتر ذوق میکردم، حتی توی تمرین یک سریال ۳ ماه شانس این رو داشتم که هر روز لذت ببرم کنار یک بازیگر کار درست باشم،کسی که میخوام بگم به معنی واقعی هنرمند و آرتیست، و همیشه من رو شگفت زده میکنه،
وقتی اصلا منتظر نبودم و حتی مشتاق بودم که اجرای #خاموشی_دریا رو برم ببینم باز یهو تلفنم زنگ بخوره و صدای باحال و با انرژی آقای حقیقت دوست باشه که من رو دعوت کنه به دیدن نمایش.
و اینکه بری یک نمایش بسیار بسیار ویژه رو ببینی و یک جای خاص نمایش اینقدر خوب باشه که من از ذوقم همچین با مشت زدم رو پام که الان موقع نوشتن هنوز پام درد میکنه.
یه آرتیست خوش انرژی کار درست .
یه گروه خوب نمایش خوب و پر مفهوم. . راستی من اصلا نمیخوام بگم خیلی تاتری هستم و‌این فازا، و من کاملا یه تماشاچی معمولی هستم، اما این کار به شدت همه چیزش چفت و جور، و درجه یک، اینقدر که از دید یه تماشاچی معمولی که بنده باشم خیلی خفن بود.😁 دلیل اینکه این نیش تا اینجا باز شده همه این حرف ها و خیلی چیزای دیگه است😁
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز ...
Media Removed
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت ندهولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا ... سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر
مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت نده😂ولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا تو نیم ساعت هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم،خدا رو شکر کیک داشتیم ،خامه قنادی رو از فریزر در اوردم سه قاشق ازش کندم و بهمراه ۲ قاشق پنیر خامه ای ریختم تو میکسر بعد یه لایه از روی کیکم بردیم و ۱ قاشق نسکافه رو تو سه چهار قاشق آبجوش حل کردم و روی کیک دادم بعد از کرم پنیری روش مالیدم و اون لایه رویی کیک رو که بریده بودم رو تخته خرد کردم و ریختم روی کرم پنیری ،یخورده هم پودر نسکافه روش پاشیدم و یه مشت آلبالو از فریزر در اوردم چیدم روش به ساعت نگاه کردم ۴دقیقه به ۵ بود و من۴ دقیقه فرصت داشتم چای دم کنم ، تا چای سازو زدم و آبجوش ریختم تو قوری برقا رفت به ساعت نگاه کردم دیدم دقیقا ساعت پنجه با خودم گفتم چقدر همه چیزمون سر وقت و ان تایمه دریغ از ۱دقیقه تاخیر حداقل میذاشتید چایم دم بکشه بعد😂
*آیا برقا راس ساعت ۷ اومد؟ خیر
*آيا هوسم برطرف شد؟ تا حدودي😂
*اینقدر لایک های پست قبل کم بود که دیگه رقبت نکردم پست بعدیشو که درباره خمیر و ادویه گرم ماسالا بود بذارم
Read more
. پلی... پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم ... .
پلی...
پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.» تکه ای از ژامبون لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟» لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد. هشت سال گذشته بود.
.
#مرتضی_برزگر
#بهنام_بانی #behnambani
.
کانال تلگرام ما رو دنبال کنید.
لینک عضویت در بیو ❤
Read more
86: در ویلا رو باز کردم و رفتم تو. دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام ...
Media Removed
86: در ویلا رو باز کردم و رفتم تو. دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام میکرد! وایسادم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم. هری اومد بالا و نفس نفس زنان گفت: رکسان؟... چی... شد؟؟؟ سعی کردم صدام نلرزه و آروم گفتم: گفتم که سردم شد. هری دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ببین اگه موضوع ... 86:
در ویلا رو باز کردم و رفتم تو.
دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام میکرد!
وایسادم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم.
هری اومد بالا و نفس نفس زنان گفت: رکسان؟... چی... شد؟؟؟
سعی کردم صدام نلرزه و آروم گفتم: گفتم که سردم شد.
هری دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ببین اگه موضوع آهنگیه که...
سریع گفتم: نه نه اون نیست!
هری چشاشو چرخوند و گفت: بیخیال منو که نمیتونی گول بزنی! من خودم با این آهنگ یاد خیلیا میوفتم، اصلا نباید ناراحت بشی! این شغل ماست. اگه بخوایم سر هر اجرایی یا کنسرتی اشکمون در بیاد که نمیشه! باید قوی باشیم!
سرمو گرفتم بالا و لبخندی زدم.
هری خندید و با دستش صورتمو پاک کرد و گفت: برو بشور صورتتو شبیه گودزیلا شدی!
زدم تو بازوشو خندیدم.
داشتم میرفتم طرف دستشویی که هری گفت: تو میتونی رکسان؛ بهش عادت میکنی.
لبخند ملیحی زدم و رفتم توی دستشویی. *********
*فردا صبح*
عینک آفتابیمو زدم و حوله و کتابمو زدم زیر بغلم و رفتم از ویلا بیرون.
رسیدم به ساحل.
وسایلمو گذاشتم رو میز کوچیک کنار تخت و روی تخت خوابیدم.
روی تخت کناری النور دراز کشیده بود و هرازگاهی بچه ها رو تشویق میکرد.
پسرا به اضافه ی سم داشتن والیبال بازی میکردن.
سم و لویی و لیام تو یه تیم و زین و هری و نایل هم توی یه تیم.
از الان میگم که تیم سم برده چون هم دختره هم پسرا ازش حساب میبرن هم کلا کارش خوبه دیگه :|
آیپادمو از جیب شلوارکم دراوردم و هدفونمو گذاشتم تو گوشم.
دیشب به حرفای هری فکر کردم.
حق با اونه. نباید اینقد ضعف از خودم نشون بدم. کسی چه میدونه همین چند دقیقه ی دیگه چه اتفاقی میوفته؟
داشتم آهنگ گوش میدادم و کتاب میخوندم که صدای داد و هوار بلند شد!
کتابو گرفتم پایین و هدفون رو از تو گوشم کندم.
همونطور که حدس میزدم بازیشون تموم شده بود و تیم سم برد!
لویی و لیام، سم رو بالا گرفته بودن و دور زمین چرخوندنش! (با اون قد و هیکل:/)
نایل و هری سرافکنده به بهم نگاه میکردن و زین هم اخم کرده بود.
پسرا سم رو گذاشتن زمین و سم توپ رو گرفت بغلش و گفت: هیچوقت یه خانوم رو دست کم نگیر جواد!
زین شونه هاشو بالا انداخت و گفت: بهت سخت نگرفتم! مگرنه عمرا اگه اون سرویس آخرت جواب میداد.
سم ضربه ای به توپ زد و گفت: فعلا که جواب داد جوادییی!
زین چشاشو چرخوند و آخرش تک خنده ای کرد و داد زد: کی میاد بریم تو آب؟
همشون جز لیام بالا و پایین پریدن و آخرشم مثل دلقکا شیرجه زدن تو آب!
غرق نشن حالا :|
النور بلند شد و تاپشو که زیرش بیکینیش بود رو دراورد و داد زد: پس من چی؟
کامنت:
Read more
... نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم... یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم... اصلا ...
Media Removed
... نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم... یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم... اصلا مگر قدیمها چه داشت که الان دلتنگش بشوم؟! یک مشت آدم جنگزده ی #خسته و #عصبی شده بودند اختیاردارمان، که خودشان هم نمیدانستند #تعصب چه چیزی را دارند؟! شهری نیمه خرابه #خانه مان شده بود و احتکارخوارها ... ...
نه که دلم بخواهد به #گذشته برگردم...
یا چیز مهم و خاصی را توی روزهای قدیمی جا گذاشته باشم...
اصلا مگر قدیمها چه داشت که الان دلتنگش بشوم؟!
یک مشت آدم جنگزده ی #خسته و #عصبی شده بودند اختیاردارمان، که خودشان هم نمیدانستند #تعصب چه چیزی را دارند؟!
شهری نیمه خرابه #خانه مان شده بود و احتکارخوارها مجال نمیدادند #زندگی مردم سروسامان بگیرد...
بچگیهایمان توی زورکی بزرگ شدنمان گذشت...
توی توقعی که از عقل خاممان داشتند...
توی سختیهایی که تحملش آسان نبود و میگفتند باید #قناعت کرد و با زندگی #کارمندی بابا ساخت و به کم حرف بودنش و خیلی چیزهای دیگر #افتخار کرد...
.
.
زندگی جنگزدگی چیزی کم داشت...
و حالا بعد از سالها...
نه که دلم برای گذشته و #کودکی تنگ شده باشد... نه...
ولی...
یک حس تلخ کنج #دلم دارد بدجور اذیتم میکند...
با خودم میگویم
کاش... گذشته یک طور دیگر بود...
دلم برایش تنگ نشده ولی
غصه بچگیهایم را میخورم...
مخصوصا دلم زمانی برای آن دختربچه میسوزد
که شبها از #خدا میخواست زودتر بزرگش کند...
حالا که زنی بزرگ شده ام خوب میدانم...
بزرگ شدن فقط دردهای بزرگتر دارد...
دلم برای آن #دخترک که هیچ وقت از ته دل نخندید و همیشه درد گنگی توی چشمانش بود خیلی میسوزد...
کاش بزرگ نمیشد...
کودکی نکرده... جوانی نکرده... به پیری مایل شده و زندگی... چیزی جز گذران ورقهای تقویم لابه لای تصمیم گیریهای چند تن خودخواه و حریص
نبوده و نیست...
.
.
.
.
ما دهه شصتی ها
خیلی وقت است که پشت دیوار احتکار و اختلاس و اختلاف طبقاتی
آه سرد حسرت میکشیم
کاش یک نفر عقلش به حرفی که زدم، میرسید
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
داستان #بیست_و_پنج_سالگی قسمت اول . امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی ...
Media Removed
داستان #بیست_و_پنج_سالگی قسمت اول . امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی که از آن ترسیده بودم. اما حالا خوبم و سبک تر از همیشه... عارضم به خدمتتان مطابق معمول این یکی هم داستان دارد، که قضیه برمی گردد به دوران دبیرستان و یک معلمی که هیچ دوستش نداشتم! شر و شیطان بودم عجیب ... داستان #بیست_و_پنج_سالگی
قسمت اول
.
امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی که از آن ترسیده بودم. اما حالا خوبم و سبک تر از همیشه...
عارضم به خدمتتان مطابق معمول این یکی هم داستان دارد، که قضیه برمی گردد به دوران دبیرستان و یک معلمی که هیچ دوستش نداشتم! شر و شیطان بودم عجیب اما معلم های که درسشان را دوست داشتم بسیار، اذیت شان می کردم گاهی اما احترام می گذاشتم همیشه و خودشان هم می دانستند که دوستشان دارم، به همین خاطر جزو شاگردان متوسط رو به خوب بودم. و در این میان معلم های ادبیات حسابشان جدا بود! مثل یک بره رام بودم پای درسشان، شعرها را پیش پیش حفظ می کردم و درس ها را جلو جلو می خواندم، حتی گاهی دوبار، همان حول و حوش شهریور که کتاب ها را می گرفتیم، اول کتاب ادبیات را می خواندم سرتاسر، بعد در طول سال هم همین طور. به همین جهت شاگرد خوبی بودم برای معلم های ادبیات. سر هر کلاسی زیاد حرف می زدم با بغل دستی و جلویی و عقبی، می جنبیدم، وول می خوردم، از سر کلاس در می رفتم، مسخره بازی در می آوردم، بچه ها را علیه امتحان جلسه ی بعد می شوراندم اما این یکی... ابدا! معلم های خوش صدا و مهربان و حافظ بلدِ ادبیات اگر می گفتند بیا کل کتاب را امتحان بده، یا همه ی شعرها را از بر بخوان، صدبار از روی داستان کباب غاز یا چه می دانم کلبه ی عمو تم روخوانی کن یا حتی بنویس، لب از لب باز نمی کردم، سر کلاس هم که یا گوشم به صدای خوب معلم ادبیاتمان بود یا در خیالات داستان های کتاب ادبیات و شعرها و شاعرهایش.
همه ی دوران راهنمایی و دبیرستان به این احوالات خوش گذشت، اما در این بین، پیش دانشگاهی بودم ، معلم ادبیاتی داشتیم که در نگاه اول اصلاً خوشم نیامد از او... زخمت بود و بداخلاق، هیچ شعرها را خوب نمی خواند، هی می گفت معنی شعر بنویسید زیر هر بیت، داستان هم می گفت برای هر بیت، هرچند که دوست داشتم این کار را اما یکبار که گفتم شعر را باید خودمان بفمیم نه اینکه شما دیکته کنید، خندید... چه بدم آمد از او...
.
.... ادامه دارد
Read more
[قسمت24] -تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده ...
Media Removed
[قسمت24] -تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده میشه احمقه! کلمات ازاردهنده اش بدون توقف از بین لبهاش خارج میشد و ذهنم برای پیداکردن کلمه ای تاثیرگذار در تلاش بود -چراسعی نمیکنی بودن با پسر رو امتحان کنی؟ -چه دلیلی برای اینکار وجود داره؟ نگاهی ... [قسمت24]
-تو یه احمقی لیام!فقط پسرای احمق عاشق دخترهای لزبین میشن!مناسب ترین صفتی که برای تو استفاده میشه احمقه!
کلمات ازاردهنده اش بدون توقف از بین لبهاش خارج میشد و ذهنم برای پیداکردن کلمه ای تاثیرگذار در تلاش بود
-چراسعی نمیکنی بودن با پسر رو امتحان کنی؟
-چه دلیلی برای اینکار وجود داره؟
نگاهی به سیگار لابه لای انگشت هاش که هنوز سالم و استفاده نشده بود انداختم و با بیخیالی شونه هامو بالاانداختم
-کسب تجربه!
نیشخندی زد و سیگار رو به لبهاش نزدیک کرد:و با چه کسی؟با تو؟؟؟
لبهامو جمع کردم و سیگار رو ازبین لبهاش بیرون کشیدم:از طرز تلفظ "تو؟" خوشم نیومد!اره من!مشکلی هست؟
-البته که هست!!
سیگار جدیدی از توی پاکت بیرون اورد و بدون حرف روشنش کرد
روی پس زمینه ی آبیه فندکش حرف Hحکاکی شده بود و خب..جالب بود!
-پس من فقط برای کسب تجربه ی رابطه با پسر باید با تو باشم لیام؟
-برای مدتی!شاید تا یک یا دو ماه؟
-فکرمیکنم گفتی که بهم علاقه داری!!
سریع جواب دادم:دارم
-یه پسر عاشق تایمی رو برای بودن با دختری که دوستش داره تعیین نمیکنه!
لبهامو گاز گرفتم تو واقعا یه احمقی لیام!!
سعی کردم گندی که زده بودم رو جمع کنم پس با لبخند بزرگی که خودم هم احمقانه بودنش رو میفهمیدم گفتم:من فقط نمیخوام به خاطر احساسات خودم به تو فشار بیارم بیبی!!
پوکی به سیگارش زد و سرتکون داد:اوکی!
من قبول میکنم که با تو وارد رابطه بشم..فقط برای کسب تجربه!!!
لبخند دندون نمایی زدم و دستم رو پشت کمرش کشیدم:بهترین انتخاب رو کردی عزیزدلم!
-ببخشید؟گزینه ی بیشتری برای خلاص شدن از دست تو پیدا نکردم!
نگاه کوتاهی به اخم هام انداخت و بلند خندید:فقط داشتم شوخی میکردم لیام!
-تو توی شوخی کردن افتضاحی
لبخند زد و سرتکون داد:احتمالاهستم
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و صورتم رو جلو بردم به سرعت متوجه ی کاری که میخواستم انجام بدم شد و بدون ریکشنی توی چشمهام زل زد
لبهامو جلو بردم و لبهاشو کوتاه بوسیدم
لبهاش مزه ی قهوه میداد ومن این رو به قهوه ای که توی کافه نوشیده بود نسبت دادم!مخالفت نکردنش برای تماس لبهامون برای بوسیدن دوباره اش تحریکم کرد
که با فشرده شدن شدید لب پایینم بین دندوناش سریع عقب رفتم و با اخم غلیظی دستم رو روی لبم قرار دادم:چه غل..
بدون اینکه فرصتی برای تکمیل کردن جمله ام بده به سمت در رفت و بلند جواب داد:بهتره اروم پیش بری لیام!برای بار اول همون قدر کافی بود!!
اجازه دادم از اتاق خارج شه و بعد تمام کلماتی که احتمالا هیچوقت جلوی خودش به زبون نخواهم اورد رو داد زدم
اون یه روانیه!!
-------
+قسمت بعدو احتمالا بعد کنکورم اپ میکنم-.-
Read more
چندروز پیش با دوستی اتفاقی دیدار کردم.از خاطره ای مشترک گفتیمو خندیدیم.بد ندیدم در حد گنجایش پست ...
Media Removed
چندروز پیش با دوستی اتفاقی دیدار کردم.از خاطره ای مشترک گفتیمو خندیدیم.بد ندیدم در حد گنجایش پست تعریفش کنم. خاطره مربوط به چند سال پیشه.اونزمان کارمند نهاد ریاست جمهوری بودم.زمان محمود. روز ملاقات مردمی دولت و مردم بود.اونهم در ساختمان امنیتی شهید رجایی (ساختمان دفتر رئیس جمهور).پنج ... چندروز پیش با دوستی اتفاقی دیدار کردم.از خاطره ای مشترک گفتیمو خندیدیم.بد ندیدم در حد گنجایش پست تعریفش کنم.

خاطره مربوط به چند سال پیشه.اونزمان کارمند نهاد ریاست جمهوری بودم.زمان محمود.
روز ملاقات مردمی دولت و مردم بود.اونهم در ساختمان امنیتی شهید رجایی (ساختمان دفتر رئیس جمهور).پنج شنبه بود و بیشتر کارمندها نبودند.
شخصی به اسم کوهستانه آمد گفت بیابریم توساختمون رجایی کمکم باش.رفتم.قراربود اتاقهای ساختمان رو ببینیم تا متناسبترینه اونهارو با جمعیت ملاقات کنندهء هر وزیر انتخاب کنیم و روی درب اسمش رو بزنیم.هنوز شروع نکرده بودیم که ایشون احضارشد و رفت.
یکی از کارمندای ارتباط مردمی که همسن خودم بود آمدکمک.چه کمکی. ظاهرا از جو و فضا ترسیده بود.گفت داداش من جفت کردم.خودت میتونی اوک کنی؟گفتم استرست طبیعیه.آره.فقط همراهم باش تک نباشم.راه افتادیم یک به یک درب اتاقو دفاترو میزدم و ابعاد دفاترو با جمعیت احتمالی ملاقات کنندهء وزرا،ذهنی میسنجیدیم و نامش رو روی دربها میزدیم.
به دفتر رئیس جمهور رسیدم.آقای صفار(معاونت یکی از بخشها) دم درب بود.سریع جلو اومدو بند کرد بما که این کاره شما نیستو فلانو غیره.رفت تمامه برچسبهارو عوض کرد.
دوستم رنگش پریده بود.
باوجود مقام ایشون هرجالازم بود تذکرمیدادم که:آقا اینجا کوچیکه یا اینطبقه برای پیرا سخته و..اما ایشون کاره خودشو میکرد.روی لیست شماره اتاقهارو نوشتو گفت ببر دم ورودی بزن.زودهم رفت.
بیست دقیقه تا اومدن وزرا و مردم مونده بود.
داشتیم میرفتیم که دیدم دوان دوان آقای کوهستانه اومدو گفت اینجاها چیه برچسب زدین.همش بده و..
گفتم درفشانی صفاربود.گفت وللش.عوضش کنین.
استرس هرلحظه بیشتر میشد.همجا پراز نیروهای حفاظت بود.من بسرعت مشغول شدم..
قبل از اتمام کار، وزرا و مردم ریختند.
آدرس هم دم درب نبود.دوستم فقط نفس عمیق میکشید.
سریع لیست آدرسهارو زدم به بورد ورودی،اما چند وزیر باهمراهانشون زودتر واردشده و درطبقات دنبال اتاقشون میگشتن.
ماهم تو ساختمون بدنبال وزرای گیج بودیم که آدرس بدیم . دوست همراهم رنگ به چهره نداشت.با هر وزیری هم که نزدیک میشد رنگ به رنگ میشد. دربین شلوغی وزیری بدون دقت به بورد راه افتاد به سمت بالا.صدا زدم استاد آدرس بدم یا با جی پی اس خودتون میرین.هیئت همراه خندیدن. دوستم تحمل این شوخی رو نداشت.فشارش افتاد.رفت نشست. وزیر اومدوگفت خب بفرماکجاباید برم.آدرس دادم رفت.

دیگه وزیر و نماینده ای نمونده بود.داشتیم یه نفس راحت میکشیدیم که دیدیم آقای صفار با چهره ای برافروخته داره میاد.دوستم تا دیدش باز رنگش پرید به پیشونیش زدو باز نشست..
Read more
 #<span class="emoji emoji1f3a5"></span> پالتوت کوتاهه؛ برق ناخن دارى؛ بايد بری مقنعه هم سر کنی؛ جلوی دوربین رفتی نخند؛ علیدوستی پاش رو ...
Media Removed
# پالتوت کوتاهه؛ برق ناخن دارى؛ بايد بری مقنعه هم سر کنی؛ جلوی دوربین رفتی نخند؛ علیدوستی پاش رو نندازه روی پاش/ دلايل ترانه علیدوستی براى عدم حضور در صداوسیما . ترانه علیدوستی با انتشار توئيتى از دلایلش براى عدم حضور در صداوسیما پس از ١٨ سال گفت: . ”سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودم اما ... #🎥
پالتوت کوتاهه؛ برق ناخن دارى؛ بايد بری مقنعه هم سر کنی؛ جلوی دوربین رفتی نخند؛ علیدوستی پاش رو نندازه روی پاش/ دلايل ترانه علیدوستی براى عدم حضور در صداوسیما
.
ترانه علیدوستی با انتشار توئيتى از دلایلش براى عدم حضور در صداوسیما پس از ١٨ سال گفت:
.
”سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودم اما هنوز اکران هم نشده بود و کسی مطلقا من رو نمی‌شناخت، دعوت شدم به برنامه‌ای در شبکه جام جم، سرجمع ده دقیقه، به عنوان استعداد نوجوان. برنامه زنده بود و در ساختمان شبکه دو ضبط می‌شد. سینمایی بود و مهمونهای دیگه هم داشت. سرساعت رسیدم ساختمون شبکه ۲. حراست بانوان جلوم رو گرفت که پالتوت کوتاهه. تا زیر زانوم بود. برق ناخن هم داشتم. گفتن نمیشه بری. گفتم من اینجا کار نمیکنم، مهمونم. خیر. نمیشه. از طرف برنامه یکی اومد دنبالم. اصرار و التماس که میشه تا خونه بری مقنعه سر کنی؟ متاسفانه بچه بودم، گفتم چشم، تا خونه رفتم و برگشتم. راهم دادن.
.
پشت صحنه منتظر نوبت آنتنم بودم که یه آقایی اومد درحالی که لبخند عریضش تا بناگوش رفته بود گفت ترانه خانم محیط اینجا سینما نیستا، لطفا جلوی دوربین رفتی نخند. لبخند بزن ولی کامل نخند. بالاخره رفتیم جلوی دوربین. دو سوال جواب دادم دیدم مجری خانم چشم و ابرو میاد: از پشت صحنه اشاره میکنن علیدوستی پاش رو نندازه روی پاش.
.
پاییز بود. زدم بیرون خیابون الوند رو پیاده و عصبی اومدم پایین. نیم ساعت هم تو برنامه نبودم ولی نصف روز تحقیر شدم. عهد کردم هرگز دیگه پام رو نذارم اونجا. و نگذاشتم. در این ۱۸ سال بارها تو مصاحبه‌هام اینو گفتم که تلویزیون نخواهم رفت و از طرف همکارانم و گاهی مردم انتقادهایی هم بود.“
.
‏≣🅲🅸🅽🅴🅼🅰🅽🅴🆆🆂≣
سينمانيوز | سينماى روز
Read more
.تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده . . . - نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ...
Media Removed
.تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده . . . - نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود. گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود. مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟ سکوت کردی. گفتی برو! فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی. نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت ... .تا آخرش بخونيد آدمو تکون میده .
.
.
- نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.
همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!
نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…
منم ابلیس!
Read more
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. ...
Media Removed
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش ... یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید
Read more
هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم من اینجا توی بالکن ...
Media Removed
هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم من اینجا توی بالکن توی هوای گرم تابستون ایستاده بودم نور رو میدیم و همچنین جشن و لباس های توپی میدیم چه جوری راهت رو از میون جمعیت پیدا می کردی و اومدی و گفتی سلام همش یه ذره رو یادمه که تو رومئوی من بودی و پرم همش ... هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت
من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم
من اینجا توی بالکن توی هوای گرم تابستون ایستاده بودم
نور رو میدیم و همچنین جشن و لباس های توپی
میدیم چه جوری راهت رو از میون جمعیت پیدا می کردی
و اومدی و گفتی سلام
همش یه ذره رو یادمه
که تو رومئوی من بودی
و پرم همش می گفت جلو نرو ژولیت(نزدیکش نرو)
و من کنار پلکان گریه می کردم
التماست می کردم که نرو
و می گفتم
رومئو من رو ببر یه جایی که تنها باشیم
من منتظرت می موندم تنها کاری که موند انجام بدم فرار کردن بود
تو پرنس بودی و من پرنسس
این قصه ی عشقمون عزیزم فقط بگو آره
پس من میام توی باغچه تا تورو ببینم
با آروم می مونیم چون اونا اگه بفهمن با همیم ما رو می کشن
پس چشم هات رو ببند
بیا برای یه مدتی از این شهر بریم بیرون
تو رومئوی من بودی
و پدرم همیشه میگفت نزدیکش نشو ژولیت
ومن کنار پلکان گریه می کردم
التماست می کردم که نرو
و می گفتم
منو ببر یه جایی که بتونیم تنها باشیم
من منتظرت می مونم
تنها کاری که موند انجام بدم فرار کردن بود
تو پرنس بودی و من پرنسس
این قصه ی عشقمونه عزیزم فقط بگو آره
رومئو منو نجات بده اونا می خوان بهم بگن که چطوری احساس کنم
این عشق خیلی سخته اما واقعیه
پس نترس و ما موفق میشیم و از این بهران رد شیم
این قصه ی عشقمونه عزیزم فقط بگو آره
من دیگه از انتظار خسته شدم
متعجبم که تو یه بارم شده جرت این اطراف نمیای
این به من به تو بود و تو رفتی
وقتی که باهات آشنا شدم بیرون از شهر و من گفتم
رومئو منو نجات بده من خیلی احساس تنهایی می کنم
من منتظرت میمونم اما تو هیچوقت نمیای
این افکار منه نمیدونم دیگه چ فکری بکنم
اون روی زمین زانو میزنه و حلقشو در میاره و میگه
باهام ازدواج کن ژولیت نیازی نیست که تو تنها باشی
من عاشقتم و این چیزیه که هر دومون واقعا میدونیم
من با پدرت حرف زدم برو لباس هات روبپوش
این قصه ی عشق ما بود عزیزم فقط کافیه بگی آره
چون ما خیلی جوون بودیم وقتی اولین بار همو دیدم
Read more
 #پنجشنبه‌ها‌باخانواده‌آنلاین . ⁠⁣آلبالوهای تازه‌ی تپل آبدار برای ویار زنِ باردار زمستان ...
Media Removed
#پنجشنبه‌ها‌باخانواده‌آنلاین . ⁠⁣آلبالوهای تازه‌ی تپل آبدار برای ویار زنِ باردار زمستان بود و من شیش ماهه بار‌دار بودم. هوس آلبالو زده بود به سرم؛ اونم آلبالوی تپل و آب‌دار، نه آلبالو خشکه که حالم بد می‌شد بهش فکر کنم. با این حال، هر چیز ترشی می‌دیدم می‌کردم تو دهنم، بلکه هوسم بخوابه: لواشک، ... #پنجشنبه‌ها‌باخانواده‌آنلاین
.
⁠⁣آلبالوهای تازه‌ی تپل آبدار برای ویار زنِ باردار
زمستان بود و من شیش ماهه بار‌دار بودم. هوس آلبالو زده بود به سرم؛ اونم آلبالوی تپل و آب‌دار، نه آلبالو خشکه که حالم بد می‌شد بهش فکر کنم. با این حال، هر چیز ترشی می‌دیدم می‌کردم تو دهنم، بلکه هوسم بخوابه: لواشک، قره قروت، تمبر هندی، آلوچه.
آخر سر یه شب زدم زیر گریه که: «من آلبالو می خوااام».علی اومد اشکام رو پاک کرد. دست گذاشت روی شکمم و گفت: «بابایی، والله الآن تو دنیای ما زمستونه و آلبالو پیدا نمی‌شه. دنیا بیا، آخر بهار می‌خرم با مامان بخور. مامان آلبالو، تو شیر آلبالو».
بعد به من نگاه کرد و پرسید: «رضایت داد؟»سرم را دادم بالا که: «نه!»سرش را خاراند. راه رفت. فکر کرد.
یه دفعه داد زد: «انسیه!»دو متر پریدم هوا: «ها؟ چیه؟» ترسیدم.گفت: «هیچی»رفت توی اتاق و یه تلفن زد.
بعد کاپشن‌پوشیده، آمد بیرون و پرسید: «دو ساعت تنها بمونی نمی‌ترسی؟»گفتم: «نه!»اومد جلو، دست گذاشت روی شکمم و گفت: «ترسم نداره؛ پسر بابا پیشته دیگه». رفت سمت در.پرسیدم: «کجا؟ شبه، برفه».گفت: «نگران نباش. زود برمی‌گردم».
و رفت....
@khanevadeonline
@khanevadeonline
⁣⁣@khanevadeonline
Read more
سلام : . لطفا متن رو تا انتها بخونید <span class="emoji emoji1f447"></span>🏾 . دیروز استوری زدم با عنوان " سیل ویرانگر نقدینگی " . خلاصه ...
Media Removed
سلام : . لطفا متن رو تا انتها بخونید 🏾 . دیروز استوری زدم با عنوان " سیل ویرانگر نقدینگی " . خلاصه صحبت یک فرض بود ، این که فرض کنیم ما مردم 99% از نقدینگیمون رو نگه داریم و 1% از اون رو بدیم به یک فرد مطمئن ، با اون یک درصد چکارا میشه کرد ، و مثال آوردم که مثلا زندگی ۲۵۰۰۰۰ یتیم کشور رو میشه ۱۲ سال تامین ... سلام :
.
لطفا متن رو تا انتها بخونید 👇🏾 .
دیروز استوری زدم با عنوان " سیل ویرانگر نقدینگی "
.
خلاصه صحبت یک فرض بود ، این که فرض کنیم ما مردم 99% از نقدینگیمون رو نگه داریم و 1% از اون رو بدیم به یک فرد مطمئن ، با اون یک درصد چکارا میشه کرد ، و مثال آوردم که مثلا زندگی ۲۵۰۰۰۰ یتیم کشور رو میشه ۱۲ سال تامین کرد!.
و نتیجه گرفتم بی همتی و کمی هم تعلق زیاد ما به پوله که ویرانگره ، ویرانگرتر از سیل نقدینگی سرگردان.
.
.
امروز میخوام یک داستان واقعی و نه فرضی رو براتون بگم .📖
.
یک خانم کارمند طرحی رو مطالعه و شروع کرده به اسم
🍞 "طرح نان آوران"🍞
و گروهی رو تشکیل داده از اطرافیان و دوستانش به نام "باران مهربانی" از اونها خواسته پول خوردهای بی استفاده شون رو توی صندوقهای نان بندازن ، ژتونهای چوبی نان ساخته ، به مدارس ، مساجد و معتمدین محله های فقیر نشین سری زده و لیست کودکانی که خانواده هاشون در پایین ترین سطح معاشند رو تهیه کرد و ژتونها رو بین اونها تقسیم کرده ، سراغ نانوایی هایی در محله رفته و با اونها که حاضر به همکاری بودن موافقت کرده که هر کس با این ژتون اومد به اندازه هزار تومن نون بهش بدین و . . . .
.
.
پ.ن۱ : این اطلاع رسانی برای دریافت وجه نیست برای دعوت به نشر امید و بیداریه .
پ.ن۲ : خطاب به اونایی که به همه چیز نقد دارن ، نون کمترین سطح نیاز معیشتیه و تامینش تنبل پروری نیست
.
پ.ن۳ : با پول خوردایی که سوپری هم دیگه نمیگیره از ما هم میشه کار بزرگ کرد ، با اون یک درصد چه کارا که نمیشه کرد.
.
پ.ن ۴ : یکی از نانواییها گفته من به هر ژتون هزار و پونصد تومن نون میدم .
.
این و چندین طرح دیگه در "باران مهربانی" همین الان داره انجام میشه و به کمک من و شما نیازی نداره 👈🏾 به باران مهربانی های خودمون فکر کنیم 🌹🌹🌹
.
پست موقت
__________________________________________
#باران_مهربانی
#پرسشگری
#نگاه_به_درون
#پویش_یک_درصد
#سیل_نقدینگی
#پویش۱درصد
#ایران
#نان_آوران
Read more
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه ...
Media Removed
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ... ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... ... ‍ بسم رب الشهید
يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ
#نقل_خاطره
نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ...😔😢 ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... موقع رفتنشون بود. اتوبوس اومد منو مهرداد مثل همیشه رفتیم بالا واسه بگو بخند با بچه ها، راننده اتوبوس که یه فرد ضعیف و کوتاه قامتی بود بخاطر این که بار بچه ها زیاد بود هی داد بیداد میکرد که من جا ندارم و ماشین خراب میشه و... یه فرد قد بلند و هیکلی جلوش وایساده بود ولی یه گوشش در بود یه گوشش دروازه خیلی با متانت وایساده بود . من به (پای)؟مهرداد زدم گفتم پاشو بریم حال این راننده اتوبوسه رو بگیرم زیاد داد و بیداد میکنه این نمیدونه اینا کی هستن و کجا دارن میرن هیچکدوم بچه ها هم بهش چیزی نمیگن. مهرداد گفت ول کن الآن حاج علی(فرماندمون) میاد یه وقت به ما یچی میگه. به مهرداد گفتم این آقا هیکلیه رو نگاه کن با این قد و هیکل چرا نمیزنه تو گوش راننده؟ همینطوری وایساده، انگار نه انگار.
من اومدم پایین قرآن و آب و برداشتم وایسادم دم مینی بوس . خلاصه بچه ها باکلی بگو بخند رفتن و ما موندیم و خودمون با کلی اعصاب خوردی و با فکر اینکه میرن چند وقت دیگه برمیگردن. دریغ از این که بچه ها رفتن که رفتن...
با بچه ها جمع شدیم کل حیاط و محوطه گردان و ریختیم بیرون و شروع کردیم به مرتب کردن فک کنم بیست، بیست و پنج روز وایسادیم مردونه کار کردیم و گردان و ترگل مرگل کردیم به امید اینکه بچه ها اومدن گردان و دیدن خستگی جهاد و جنگ از تنشون بره بیرون.
روز تاسوعا بود، فرمانده وقت گردان که در نبود حاجی مسئولیت برعهده اون بود زنگ زد گفت کجایی؟ خودتو برسون گردان خبر #شهادت دو پرستو که #امین_کریمی و #حاج_عبدالله_باقری بودن رسیده که هر دو از پاسدارای سپاه انصار هستن که #حاج_عبدالله از محافظای خیلی خوب که مدتی حفاظت دکتر احمدی نژاد و برعهده داشت و #امین_کریمی که از چک خنثی بود، فردای اون روز که داشتم عکس این دو شهید و رو تویوتا نصب میکردم دیدم عههه😳🤔 این همون آقای رشید و هیکلییه که اون روز جلوی اتوبوس کنار راننده بود و بهش چیزی نگفت ، همین #شهید_عبدالله_باقریه .خیلی تو فکر فرو رفتم که چقدر اخلاصش بالا بود و هدفش بزرگ بود که اصلا کارای حاشیه ای به چشمش نمی اومد و فهمیدم که بعضی وقتا شیرم باشی نباید به چیزای کوچیک اهمیت بدی خلاصه همه داغون شدیم چند وقت بعد تو گردان خواب بودیم صبح یهو
ادامه در کامنت...
Read more
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست ...
Media Removed
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ... صرف شام با زنی دیگر

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب
Read more
چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده رفتی و پنجره را میخ زدم، وا ...
Media Removed
چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده رفتی و پنجره را میخ زدم، وا نشود تحت عنوان "سَرَک" هیچ سری جا نشود! بارها پشت همین شیشه توهّم زده‌ایم بارها خر شده‌ایم و به زمین سُم زده‌ایم! دُورِ آزادی‌مان بود، عذابش کردی خانه آبادی‌مان بود، خرابش کردی سهم من ... چند وقتی ست که بیداریِ مان خوابیده
رفته‌ای! ساعت دیواریِ مان خوابیده

رفتی و پنجره را میخ زدم، وا نشود
تحت عنوان "سَرَک" هیچ سری جا نشود!

بارها پشت همین شیشه توهّم زده‌ایم
بارها خر شده‌ایم و به زمین سُم زده‌ایم!

دُورِ آزادی‌مان بود، عذابش کردی
خانه آبادی‌مان بود، خرابش کردی

سهم من از تو دو تا چشم به در دوخته است
نیستی! داغ تو یک درد پدرسوخته است

سهم من از تو زنی بود که تنها مانده
نیمه‌ی گمشده اش توی کمد جا مانده

دو نفس مانده که روح از تن من دور شود
تو نبودی و زنت رفت گم و گور شود

سوختم، آب شدم، حال مرا می‌فهمی؟
کارتُون خواب شدم، حال مرا می‌فهمی؟

از همان درد که زخمت به زبانم افتاد
رفتنت گاوِ دو سر بود و به جانم افتاد!

مرد شو! نعره بزن، جیغ بکش، مشت بزن
سَنَدم را ببر امضا کن و انگشت بزن .. "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر"
و همانطور که از داغ تو آدم‌کُش‌تر ... خفه‌ام توی سُرَنگی، به تو تزریق شوم
یا که با حالت آغوش تو تطبیق شوم

پشت هر ساز، عروسک شدم و رقصیدم
سر جالیز مترسک شدم و رقصیدم

بی تو رقصیدم و این درد تباهم می‌کرد
رفتی و مردک همسایه نگاهم می‌کرد

رفتی و از بغلم پیرهنت را بردند
رفتم و داد زدم: آااای، زنت را بردند!

جای هر لحظه که باید بغلت میکردم
به غلطناک ترین نحو، غلط میکردم

تو که پروانه شدی ، کاش مرا شمع کنی
ریختم توی بساطت که مرا جمع کنی

کنج دیوار نشستم برسی در بزنی
که بیایی به سرم یک گُل دیگر بزنی

روزگارم شده کابوس غمت را دیدن
نیمه شب، زیر پتو، یاد تو را مرگیدن

گر چه تا آخر این درد تحمل کردم
رفتی و خاک شدم! سبز شدم! گل کردم!

#محبوبه_بصری
Read more
. پرده اول طرفای ظهر بود که تلفن زنگ خورد، دکتر فلانی! درخواست حضور در ساعتی مقرر در مکانی مشخص. وقتی ...
Media Removed
. پرده اول طرفای ظهر بود که تلفن زنگ خورد، دکتر فلانی! درخواست حضور در ساعتی مقرر در مکانی مشخص. وقتی گفتم نمیتونم و فردا باید مادر رو ببرم برای یک کار درمانی، جوابی که شنیدم این بود. بابا دکتر این بهانه ها که قدیمی شده!! خیلی ساده به زعم ایشون من داشتم دروغ می گفتم! پرده دوم صدای بوق دستگاه ... .
پرده اول
طرفای ظهر بود که تلفن زنگ خورد، دکتر فلانی!
درخواست حضور در ساعتی مقرر در مکانی مشخص.
وقتی گفتم نمیتونم و فردا باید مادر رو ببرم برای یک کار درمانی، جوابی که شنیدم این بود.
بابا دکتر این بهانه ها که قدیمی شده!!
خیلی ساده به زعم ایشون من داشتم دروغ می گفتم!

پرده دوم
صدای بوق دستگاه بارکد خوان روی اجناسی که از سوپر مارکت خریده بودم به گوش می رسید. فروشنده تند تند داشت به کارش ادامه می داد. حساب شد. کارت رو کشید.احساس کردم یکی از کالاهارو حساب نکرد. فاکتور رو در حال خروج از مغازه داشتم چک میکردم که دیدم درست حدس زدم. برگشتم بگم که کم حساب کردید که پیش دستی کرد و گفت مهندس!! یه جنستونو حساب نکردم! تشریف نبرید!
گفتم بله منم برگشتم که همینو بگم!
با لحنی عجیب گفت واقعا؟؟!
توی چشماش نگاه کردم و گفتم...
نه!
با یه حس پیروزمندانه کارت رو کشید و حساب کرد.
اومدم بیرون...
خیلی ساده از نظر فروشنده من داشتم دروغ میگفتم..
.
.
با خودمون چیکار کردیم؟!
.
Read more
85: داشتم گیتارمو کوک میکردم که دیدم بقیه رسیدن و نشستن روی صندلی ها و سنگ ها. زین به کمک لویی آتیش ...
Media Removed
85: داشتم گیتارمو کوک میکردم که دیدم بقیه رسیدن و نشستن روی صندلی ها و سنگ ها. زین به کمک لویی آتیش رو روشن کرد. من بین سم و آلی نشسته بودم و کنار آلی هم لیام و بعدش لویی و النور و نایل و هری و زین و آخرشم سم. لیام پتویی که اورده بود رو دور خودشو آلی پیچوند. سم از توی ژاکتش یه بسته مارشمالو دراورد و گفت: ... 85:
داشتم گیتارمو کوک میکردم که دیدم بقیه رسیدن و نشستن روی صندلی ها و سنگ ها.
زین به کمک لویی آتیش رو روشن کرد.
من بین سم و آلی نشسته بودم و کنار آلی هم لیام و بعدش لویی و النور و نایل و هری و زین و آخرشم سم.
لیام پتویی که اورده بود رو دور خودشو آلی پیچوند.
سم از توی ژاکتش یه بسته مارشمالو دراورد و گفت: دارارارام!
هری پوکر بهش نگاه کرد و گفت: بعد اینارو به چی بزنیم دقیقا؟
زین یه دونه زد تو شونه ی هری که کنارش بود و گفت: احمق فکر همه جاشو کردیم.
بعدم چن تا تیکه چوب رو که قایم کرده بود رو کرد و همه مشغول به سیخ کشیدن مارشمالو ها شدن جز من! از بچگی با اینا مشکل داشتم! میخوردم حالت تهوع بهم دست میداد :|
به کوک کردن گیتارم ادامه دادم که هری گفت: خب خانوم نوازنده! آهنگ درخواستی هم میزنین؟
سرمو اوردم بالا و پوکر نگاش کردم و گفتم: نخیر آهنگ های خودمو میزنم!
همه اووییی کشیدن و لیام دست زد و گفت: بزن!
لبخندی پر از استرس زدم و دوباره نگاهی به ورقه ی شعرم کردم. کامل شده ولی مطمئن نیستم بتونم آهنگی که هنوز ظبطش نکردم رو اجرا کنم.
با صدای النور از فکر اومدم بیرون: رکسی؟ خوبی؟
سرمو تکون دادم و گفتم: آره آره... فقط اگه گند زدم عذر میخوام چون تازه تمومش کردم.
لویی النور رو بغل کرد و گفت: ما قبولت داریم دختر... فقط مثل کنسرتا جیغ نزن!
همشون خندیدن و من با پوکری روی قیافم موندم.
نایل گفت: شروع کن دیگه.
نگاهی بهش کردم. لبخندی زد و با چشماش به گیتارم اشاره کرد.
نفسی کشیدم و آب دهنمو قورت دادم و شروع کردم:
I think the universe is on my side
Heaven and Earth have finally aligned
Days are good and that's they way it should be
You sprinkle stardust on my pillow case
It's like a mooning brushed across my face
Nights are good and that's the way it should be
سرمو گرفتم بالا ادامه دادم:
You make me sing 'oohh la la laa'
You make a girl go 'oohh oohh'
I'm in love, love
Did you see that shooting star tonight?
Were you dazzled by the same constellation?
Did you and Jupiter conspire to get me?
I think you and the Moon and Neptune got it right
'Cause now I'm shining bright, so bright
Bright, so bright
میتونستم لبخند رو صورت همشون رو ببینم و احساس کنم ولی چیزی که اذیتم میکرد این بود که دوست داشتم شعری رو که برای کسی نوشتم توی روش بخونم اونم وقتی که جلومه ولی نمیتونم حتی توی چشماش نگاه کنم.. پس سرمو انداختم پایین
And I see colors in a different way
You make what doesn't matter fade to grey
کامنت:
Read more
. به به ببین کی از کمپینگ بررررگشت با یه دنیا لذت با یه دنیا عشق و البته کلی عکس<span class="emoji emoji1f601"></span>.... فقط باید دوساعت ...
Media Removed
. به به ببین کی از کمپینگ بررررگشت با یه دنیا لذت با یه دنیا عشق و البته کلی عکس.... فقط باید دوساعت با ذوق بنویسم یاااااااا ابولفضل...(میدونید که چطوری میگم) تجربه بینظیری بود .... با اتوبوس رفتیم ولی از یجا به بعد داستان آفرودی شد حالا بگو چی بقیه بچه ها با نیسان آبی اومدن و تنها مرجانشون ... .
به به ببین کی از کمپینگ بررررگشت با یه دنیا لذت با یه دنیا عشق و البته کلی عکس😁....
فقط باید دوساعت با ذوق بنویسم یاااااااا ابولفضل...(میدونید که چطوری میگم😁)
تجربه بینظیری بود ....
با اتوبوس رفتیم ولی از یجا به بعد داستان آفرودی شد😁
حالا بگو چی بقیه بچه ها با نیسان آبی😂 اومدن و تنها مرجانشون سوار جیپ شد😂.... البته تو اون صحنه فکر کنم بقیه چشم دیدنمو نداشتن😁😁
نگم براتون که از شوق داشتم جان خود را از دست میدادم😁
جیپ یه خواسته دنیوی منه که عاشقشممممم
.حالا بقیه عکسارو استوری میزااارم ببینید چه کررردم😂😁
.
ماشین لیدرای محلیمون بود...
راننده باحال😅با حالااااا ....😐😆
یکی ا ز لیدرا که جلو نشست DJ بود(هر آهنگیم گذاشت هی من غر زدم)😁😂
و اما لیدر عقبی😒 هر لحظه گفت دختر بشین میوفتی منم خیره سرررر 😁
خلاصه کلی اذیتشون کردم😂
از همینجا ازتون کلی تشکر میکنمممم💙
و اما از شرکت جیپ عزیزم کلی تشکر میکنم واسه این سازت ننه😁
@jeep Hats off to you!! and...such a fantastic car!!😍😄 with special tanx to you guys❤
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> هووویاامیرالمومنین <span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> روزی یاران امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام در مسجد ...
Media Removed
هووویاامیرالمومنین روزی یاران امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام در مسجد جامع کوفه گرد هم آمده و علی علیه السلام بر آنان خطبه می خواند. در این بین حضرت با دست مبارکش به هوا اشاره نمود و با خشم سخنانی فرمود. ناگاه ابری به طرف حضرتش آمد و حضرت با عمار بر آن سوار شده و غایب شدند، ... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
هووویاامیرالمومنین
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 روزی یاران امیرالمومنین
علی بن ابی طالب علیه السلام در مسجد جامع کوفه گرد هم آمده و علی علیه السلام بر آنان خطبه می خواند. در این بین حضرت با دست مبارکش به هوا اشاره نمود و با خشم سخنانی فرمود. ناگاه ابری به طرف حضرتش آمد و حضرت با عمار بر آن سوار شده و غایب شدند، ساعتی بعد آمدند.

امیر مومنان علی علیه السلام بالای منبر قرار گرفته و به ایراد خطبه شقشقیه پرداخت.

مردم به حضرتش گفتند: ای امیرمومنان ،
خداوند چنین توانایی آشکاری را به تو عنایت فرموده با این حال شما مردم را به جنگ معاویه فرا می خوانید؟ خداوند آنان را با مجاهده و جنگ با کفار ، منافقان ، ناکثان ، قاسطان ، و مارقان به پرستش و بندگی خویش وادار نموده است.
سوگند به خدا اگر بخواهم همین دست کوتاه را در این زمین پهناور شما دراز می کردم و در شام به سینه معاویه
می زدم و از موی سبیل یا ریش او می کندم.

در این حال حضرت دست مبارکش را دراز کرد و سپس برگرداند در حالی که مقدار زیادی مو در آن بود.

پس از مدتی از شام خبر رسید : در همان روزی که حضرت دست مبارکش را به طرف شام دراز کرده بود، معاویه از تخت خود سرنگون شده و بیهوش شده بود،

آنگاه که حالش خوب می شود می بیند از سبیل و ریشش مقداری مو کنده شده است. 📚
مدینة المعاجر ، ج ۱ ، ص ۴۷۶ ، ح ۳۱۲
بحارالانوار ، ج ۵۷ ، ص ۳۴۶ ، ح ۳۶
القطره ، ج ۲ ، ص ۳۲۰-۳۲۱ ، ح ۵۵/۸۷۲
هدیه به آستان
حضرت رقیه خاتون (س)
یاعلی
یاعلی
یاعلی
#امیرالمومنین
#امیرالمؤمنین
#لا_امیرالمومنین_الا_علی
#حیدریون
#حیدر
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
#عایشه_فی_النار
#حیدر_بنگر_چه_بارگاهی_دارد
#علی_مع_الحق_و_الحق_مع_علی
#علی_ولی_الله
#یا_رفیق_من_لا_رفیق_له
#أهل_البيت_عليهم_السلام
#امام_حسنی_ام
#امام_حسن_مجتبی
#کریم_اهل_بیت
#امام_حسن
#بر_عایشه_لعنت
#یا_زهرا
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان ...
Media Removed
راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان بلند مینوشتیم.. این مسابقه بین تمام مدارس منطقه مون بود.. منم که پایه ی مسابقه و رقابت شرکت کردم کاملا یادمه در مورد چه موضوعی نوشتم حتی بعضی جمله هامو یادمه! تو اون مسابقه من نفر اول شدم️ (هنوزم که ... 💜
راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان بلند مینوشتیم.. این مسابقه بین تمام مدارس منطقه مون بود.. منم که پایه ی مسابقه و رقابت😝 شرکت کردم کاملا یادمه در مورد چه موضوعی نوشتم حتی بعضی جمله هامو یادمه! تو اون مسابقه من نفر اول شدم✌️ (هنوزم که دربارش حرف میزنم یجوریم میشه😻) اون موقع اوضاع آموزش پرورش از اینی که الان هستم بدتر بود! اصلا حالیش نبود به بچه ی دوازده سیزده ساله باید چه جایزه ای بده! حدس میزنین جایزه م چی بود؟؟؟ یه کیف خیلی بزرگِ چرم مشکی زشت بی ریخت بیشعور میمون 😑😑 هنوزم ازون کیف متنفرمممم!! تا یه چند سالی از نوشتن خبری نبود تا سال آخر دبیرستان، که ته همه کتابام یه چیزایی مینوشتم! حتی یه شعر طنز گفتم درباره کلاسمون ُ ماجراهای میزای آخر کلاس😝 ولی یه روز همشونو از بین بردم😐 دوباره قلمو گذاشتم کنار تا سال سوم دانشگاه👀 دانشگامون یه نشریه ی باحال داشت که من گاهی برای ستون آسمانی ها تلخیص میکردم یواش یواش گول مدیر مسئول نشریه رو خوردم ُ :) تا به خودم اومدم دیدم شدم طنز نویس نشریه دانشجویی💪 زدم تو گوش لیسانس و فارغ شدم از تحصیل ولی همچنان مینوشتم.. ولی از یه زمانی به بعد دیگه ننوشتم! حالا یکی دو سالی ازون اِستُپ گذشته.. دوباره یجوریمه😌 بنویسم باز ؟؟؟☺✏🌱
#Canon #photo #picture
#photography #camera
Read more
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده ...
Media Removed
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟ با یه چشمی که به زور باز شده چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم تا بلاخره قفلش باز شد ، خب هیچ خبری نیست...! تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها... گوشی رو گذاشتم ... .
اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟
با یه چشمی که به زور باز شده
چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم
تا بلاخره قفلش باز شد ،
خب هیچ خبری نیست...!
تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها...
گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم دو لقمه صبحونه خوردم و سریع لباسامو پوشیدم که راهی کار بشم...
از خونه زدم بیرون و ضبط ماشین خود به خود آهنگ نصف و نیمه ای که دیشب موقع برگشتن به خونه گوش میدادم رو پخش کرد: (سیاه چشمون قسم خوردی که جز مال من نباشی ، قسم خوردی که اینجور غافل از حال من نباشی...) هوا اول صبحی بعد از چند روز عالی بود ولی یه چیزی برام کم داشت ، یه چیزی مثل یه تماس یا یه پیام از کسی که منتظرشم...
یه چیزی که روزمو بسازه تا آخر شب ، ولی خب خبری نبود ، سر کار رسیدم سرم خلوت بود یه چند بار عکسشو نگاه کردم و طاقت نیوردم و
_ پیام دادم که : سلاااام صبحت به خیییییر
_زودی جواب داد: سلااااام چقدر حلال زاده همین الان داشتم برات پیام میفرستادم
_گفتم : مقسییییی جانا (برا دلبری "ر" رو "ق" میگم بهش...)
_گفت: هنوز زبونت گیر میکنه؟
_گفتم: ما همیشه جلو شما لکنت زبون میگیریم...
_گفت: نفرمایید استاد واژه
_گفتم میفغمایم : صبح دل انگیزیست با شما...
پیام داد ، پیام دادم ، آخر با روزت پر از شادی و تشکر تموم شد ، ولی تازه برا من یه شروع بود شروع یه روز خیلی خوب که یه آدم مهربون برام ساخت ..
خیلی دلم میخواد همیشه یه کسی حداقل یه روز همه ی آدمارو بسازه طوری که تموم اون روز لبخند رو لباشون باشه
طوری که وقتی به هم برسیم با کلی لبخند سلام علیک کنیم و آخرش با لبخند خداحافظی کنیم ، آرزوی همه آدما مگه چیه جز یه روز خوب و عالی و به دور از اخم و بد خلقی و ناراحتی، همه ما روز خوب یه کسی هستیم اگه یادش کنیم ، یادش کنیم با یه پیام صبح به خیر با یه تماس اول صبح که "عزیزم روزت به خیر" باور کنید آرزوی آدما همینه یه روز خوش با اونی که دوستش دارن ، همین....
.
.
.

#سعید_هلیچی
______
Read more
آبمیوه ملس معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان معجون با آب توت فرنگی، بستنی، ...
Media Removed
آبمیوه ملس معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان معجون با آب توت فرنگی، بستنی، موز، مغز و تشکیلات و اینا بود. خوشمزه و سنگین. همینطور آب میوه استوایی که در واقع بیشتر تکه های میوه بود. ترکیبی از موز، آناناس، انبه،سیب و آلوورا. پی نوشت یک: یه زمانی معجون ممنوع بود. یعنی اسمش ... آبمیوه ملس

معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان
آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان

معجون با آب توت فرنگی، بستنی، موز، مغز و تشکیلات و اینا بود. خوشمزه و سنگین. همینطور آب میوه استوایی که در واقع بیشتر تکه های میوه بود. ترکیبی از موز، آناناس، انبه،سیب و آلوورا.

پی نوشت یک:
یه زمانی معجون ممنوع بود. یعنی اسمش و فروشش خلاف سنگین حساب میشد. تفکرش هم این بود که چون پتانسیل آدمیزاد رو بالا میبره ذاتا خطرناکه! الله اکبر به این همه تخیل و نبوغ!
حالا شاید طرف می‌خواست معجون بخوره بره اسباب کشی کنه‌ها! ولی خُب دیگه.

پی نوشت دو:
بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم که داستان دوستی یه لک لک با روباه بود.
روباه لک لک رو مهمون کرده بود و برای اینکه لک لک نتونه زیاد غذا بخوره، سوپ رو توی بشقاب ریخته بود. اون بیچاره هم بخاطر نوک بلندش نمی تونست توی بشقاب نوک بزنه و بخوره!
با این لیوانِ تکه های میوه و نی‌ که برای خوردنش گذاشته بودند یاد اون داستان افتادم.
چون هر چی زور زدم تکه‌های سیب و آناناس از نی بالا نیومد که نیومد. پی نوشت سه:
از من بگریزید که دیوانه ام امشب
با من منشینید که معجون زدم امشب

معالی آباد، نبش کوچه ۱۱

#معجون_میزنی؟ #اسباب_کشی_داریم_بخدا #پس_چرا_دوبنده_پوشیدی؟ #میخوام_برم_رو_تشک #کشتی_گیرم #خسته_نباشی_دلاور #خدا_قوت_پهلوان #شیراز #میوه #معجون #بزن #خوشمزه #shiraz #shirazfood
Read more
. . یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون ...
Media Removed
. . یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون اگه میشه تشریف بیار کلانتریه محل کارم ما هم گفتیم باشه رفتیم کلانتری دم در اتاقش یه پیرمرد چهارشونه و هیکلی وایساده بود از دور میدیدمش تیکه زده بود به دیوار مشت های بزرگش رو گره کرده بود , با خودش ... . .

یه سری برای یه بنده خدایی ویدیو ساختیم طرف نظامی بود بعد گفت برا تسویه فرصت نمیکنم بیام دفترتون اگه میشه تشریف بیار کلانتریه محل کارم
ما هم گفتیم باشه

رفتیم کلانتری
دم در اتاقش یه پیرمرد چهارشونه و هیکلی وایساده بود از دور میدیدمش

تیکه زده بود به دیوار مشت های بزرگش رو گره کرده بود , با خودش حرف میزد , خیلی عصبانی بود و منو زیر چشمی نگاه میکرد تا رسیدم دم در اتاق طرف , در زدم کسی جواب نداد برگشتم که زنگی بزنم به یارو

پیرمرده که خون چشماش رو گرفته بود با یه خشم وحشتناک و صدای کلفتش گفت تو مهدی هستی اره خودشی؟؟؟؟؟ با ترس و لرز گفتم نه اقا!!مهدی چه صیغه ایی هست؟! نشستم رو صندلی راهرو دم در زنگ زدم به طرف گفت بمون دارم میام

پیرمرده هی راه میرفت بالاسرم ,سرش رو گه گاهی میزد تو دیوار و به مهدی فحش میداد

منم که جفت کرده بودم فقط دعا دعا میکردم زود این یارو بیاد
طرف اومد سلام کردیم رفتیم داخل
دو دقیقه از حرفمون نگذشته بود که یهو پیرمرده پرید تو اتاق گفت من خو میدونم این مهدیه باید اینو بکشششششم !!!!!!! من خودم هم دیگه داشتم شک میکردم نکنه اسمم مهدیه؟! این دوستمون از اون ور میز پرید جلوش رو گرفت اقا این مهدی نیست بخدا برو بیرون تا صدات کنم
مونده بودم این مهدیِ دجال چه بلایی سر پیرمرده اورده بود که میخواست بکشش . دوستون گفت یه دقیقه برو بیرون من مشکل اینو حل کنم بعد راحت به حساب کتابمون برسیم

گفتم باشه

پیرمرده رفت داخل من اومدم بیرون

ولی صداشون میومد
پیرمرد : جناب سروان من خو میدونم خودشه بزار همین جا خفه ش کنم دیه ش رو نقدی میدم!!! من که اب دهنم از ترس نمیرفت پایین

سروان : مگه مسخره بازیه یکی رو بکشی مرد حسابی, اصلا این اقا اون نیست

بعد سروان منو صدا کرد
اقای مصطفی نویدکیا
با ترس و لرز رفتم داخل , بله ؟

سروان ; هیچی میخواستم نشون بدم اسم شما مهدی نیست!

من : چه بدبختی گرفتمون امروز ؟؟! اقا ما میریم بعدا میایم برا حساب کتاب
پیرمرده : دیدی گفتم خودشه؟ چرا میخواد بره ها؟؟! مگه برا پولش نیومده بود؟؟ خلاصه اصلا یه وضعیتی بود تا اومدیم بیرون

در کل اصلا به هیچ دلیلی برا حساب کتاب به کلانتری نرید یا اگه میرید سعی کنید اسمتون مهدی نباشه یا اگه اسمتون مهدی بود کسی صداتون کرد جواب ندید

اصلا یکی از دلایلی که من الان زندم اینکه که اسمم مهدی نیست,

مهدی نباشید . .

پ ن : عکس ها مربوط به یه موزیک ویدیویه بختیاریه
. .

#dezful #دزفول #tehran # #مهدی_نباشید #
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
. چند شب پیش بود که حالم خیلی خوش نبود، تب داشتم و قرص خورده بودم. نیمه‌های شب بود که از خواب بیدار شدم. صدای اذان درخشان آقاتی سکوت شب رو شکونده بود. پنجره‌ها باز بودن، یه نسیم ملایمی میومد و پرنده‌ها با یه شوق خاصی می‌خوندن. خواب از سرم پریده بود و مبهوت صدای اذان بودم و داشتم به این فکر میکردم که چرا ... .
چند شب پیش بود که حالم خیلی خوش نبود، تب داشتم و قرص خورده بودم. نیمه‌های شب بود که از خواب بیدار شدم. صدای اذان درخشان آقاتی سکوت شب رو شکونده بود. پنجره‌ها باز بودن، یه نسیم ملایمی میومد و پرنده‌ها با یه شوق خاصی می‌خوندن. خواب از سرم پریده بود و مبهوت صدای اذان بودم و داشتم به این فکر میکردم که چرا پرنده‌های محله‌ی ما شبا هم میخونن. ساز رو از روی زمین برداشتم، کوک ِ تُرک داشت. توی همون حال و هوا یه چند جمله زدم. احساس می‌کردم دارم بهتر از همیشه ساز می‌زنم. خلاصه که لحظه‌ی پاک و عزیزی بود و حال و هوای درخشان و غریبی رو تجربه میکردم....
دیشب خیلی فکر کردم تا شاید جمله هایی که اون شب زدم یادم بیاد، نیومد؛ ولی به یاد اون احوالات یه چند جمله‌ای ساز زدم. .
پی نوشت : یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفآءٌ ... :))
.
#کوشا_وحدتی #تار
Read more
لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک ...
Media Removed
لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود ... لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای

ادامه دارد...
Read more
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد ...
Media Removed
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ ... همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده
ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ زدم از اونجايي كه جواب نداد شايد برأي اولين بار از جواب ندادن بيشتر از هميشه نگران شدم همچنان حال دلم خراب بود نميدونم چرا اون روز بيش از ١٠ بار به عادل زنگ زدم تا ساعت ٥ شد و پيش خودم گفتم ديگه امكان نداره تا ٨ كه تمرين تموم بشه جوابگو باشه اما همچنان دلواپس و نگران😞
به خونه برگشتم و وقتی در باز کردم دیدم عادل حواس پرت من تلفن همراهشو رو جاکفشی جا گذاشته بود یه کم آروم شدم اما با گذشت دقایقی نگرانی به سراغم آمد مثل اینکه این آشوب دست از سر من برنمیداره ساعت دقیق یادم نیست اما بین ۷ تا ۷:۳۰ عصر بود با صدای زنگ گوشی دلم و قلبم ریخت اما نمیدونستم چه چیزی در انتظارم بود انور خط عادل بود گفت کجایی گفتم خونه دارم میام خونه قبل از اینکه بگم خداحافظ قطع کرده بود
من فقط تا برسه خدا خدا می‌کردند صدا صدای همیشگی نبود دلواپسی من از صبح حتما بی دلیل نبود کنار اریو دراز کشیدم که با بغل کردنش کمی آروم بشم تلگرام به طبق عادت باز کردم پیام آمده بود خبر دیدی خبر چه خبری لینک زدم
عادل غلامي از تيم ملي اخراج شد😱😰
باور نميكردم منتظر بودم عادل بِه خونه برسه مگر ميشه عادل هنوز به خونه نرسيده چطور ممكن بود متهم به قتل هم قبل از إعدام برايش دادگاه تشكيل ميدهند.
اما بايد مثل هميشه قوي باشم آنقدر گريه كردم كه مبادا جلو عادل كم بيارم هميشه من به اون تكيه كردم الان زماني كه اون نياز به شونه قوي داره براي تكيه كردن عادل رسيد بينمون جز نگاه هيچ چيز ديگه رد و بدل نشد گفتم عادل جان گوشي جا گذاشتي خبر ديدي گفتم چه اتفاقي افتاد اما جز سكوت چيزي از عادل نشنيدم سكوتي كه بلندترين فريادها من ازش شنيدم وقتي خبر ديد تعجب تو صورتش نمايان شد بهش نگفتم افرين به تو بلكه گفتم تو نبايد أين كار ميكردي حتی خطا از تو هم بود يا نبود باید می ایستادی همونطور که همیشه گفتن تو برای این پست (سرعتی)کوتاهی اما تو به دنیا نشون دادی كه هوش واليبالي مهمتر از قد اما من ميدونستم كه تو وقتي عصباني هستي محيط ترك ميكني ان شب براي من و تو طولانيترين شب عمرمون بود و اينكه اون ١ ماهو نيم چه سخت به ما گذشت و حالا امروز تو خسته هستي اما هميشه اماده من به تو و تصميم تو احترام ميزارم
با غيرترين 🙏🏻❤️💪🏻
Read more
وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید ...
Media Removed
وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید روی زمین و تمام وجودش پر از ترس و اضطراب بود (بعد از گذشت یک سال هنوزم با تغییر هر کدوم از پارامترای زندگی عادیش همون‌طوری هراسون می‌شه طفلک)، و هنوزم نمی‌دونم چرا این بلا سرش اومده. چون خودشو روی ... وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید روی زمین و تمام وجودش پر از ترس و اضطراب بود (بعد از گذشت یک سال هنوزم با تغییر هر کدوم از پارامترای زندگی عادیش همون‌طوری هراسون می‌شه طفلک)، و هنوزم نمی‌دونم چرا این بلا سرش اومده. چون خودشو روی زمین می‌کشید بخشایی از پاش زخم شده بود، مثانه ش متورم و کلیه‌هاش ملتهب بود چون نمی‌تونست ادرار کنه. از شانس خوبش خیلی نزدیک یه بیمارستان دامپزشکی بود و همون شب بردیمش همون‌جا و یه سری اقدامات اولیه مثل سونوگرافی و تزریق آنتی بیوتیک براش انجام شد. اون اوایل پروسه درمان و نگهداریش سخت بود؛ باید پوشک می‌شد، مرتب داروی تقویتی می‌خورد، چند روز یه بار کورتون براش تزریق می‌شد. گاهی ناچار می‌شدم با خودم ببرمش محل کارم و چون توی ماشین بود بهش سر می‌زدم و غذا و داروش رو می‌دادم. پیش حاذق ترین دامپزشکا بردمش و از همون اول خیلی به خوب شدنش امیدوار بودم، چون می‌گفتن کاملن فلج نیست و پاهاش تا حدی حس داره و به محرکهای درد پاسخ میده. بعضیا هم می‌گفتن بخوابونش (یعنی با یه آمپول مخصوص که دامپزشکا برای خلاص کردن حیوون از درد و رنج دارن، راحتش کنیم) استدلالشون این بود که هم حیوون اذیت می‌شه هم خودت. با این‌که تو اوج گرفتاریای شخصیم بودم ولی نمی‌تونستم چنین تصمیمی بگیرم. انگاری زندگی پیامش این بود که: آهای! خیلی خودتو جدی نگیر! رها کن و بیا یه کم به این کوچولو عشق بده تا دریچه‌های قلبت باز بشه. دکتر فرخ رضا کبیر که واقعن یکی از مهربونترین و حاذق ترین دامپزشکاییه که می‌شناسم، خیلی به من و کیشان کمک کرد، واقعن دمش گرم خدا خیرش بده. هنوزم پاهای کیشان همون‌طورین و برای دفع ادرار و مدفوعش به من وابسته‌س ولی خیلی سرحال تر و قویتره و برای من سمبل خستگی ناپذیری و استقامته و من هنوز امیدوارم یه روز خوب بشه.
این روزا وقتی کنارم می‌خوابه و تو خواب دست و پاش می‌پره همه‌ش از خودم می‌پرسم؛ یعنی داره چه خوابی می‌بینه؟ شاید خواب می‌بینه که یه یوزه و داره تو بیابونا با سرعت نور می‌دوه و گرد و خاک می‌کنه یا خواب می‌بینه که یه ببره تو جنگل و آزادانه قدرتنمایی و شکار می‌کنه. کسی چه می‌دونه شاید تو زندگیای بعدیش با کالبد یه یوز یا یه ببر به دنیا بیاد و یه شب که تو قلب طبیعت وحشی دست و پاش تو خواب در حال پریدنه، خواب ببینه که تو یکی از زندگیای گذشته ش یه روزگاری یه گربه ی فلج بوده و با یه فواد توی یه آپارتمان وسط یه شهر شلوغ زندگی می‌کرده ... کسی چه می‌دونه!؟
#کیشان #گربه #پیشی #رؤیا #دوستی #استقامت
Read more
Part 35 - الکس گفت: مرد؟<span class="emoji emoji1f601"></span><span class="emoji emoji1f603"></span> نبضشو گرفتم و گفتم: متاسفانه هنوز زندست<span class="emoji emoji1f629"></span> -ینی اگه ولش کنیم میمیره؟ -اوممم ...
Media Removed
Part 35 - الکس گفت: مرد؟ نبضشو گرفتم و گفتم: متاسفانه هنوز زندست -ینی اگه ولش کنیم میمیره؟ -اوممم فک نکنم -پس باید یه کاری کنیم که بمیره هر چی سریع تر بهتر -خب چی کار کنیم؟ -میتونیم ببریمش بیمارستان بلند شدم و زدم رو شونه الکس و گفتم: آورین آورین حقا که به خودم رفتی!*-* الکس ... Part 35
- الکس گفت:
مرد؟😁😃
نبضشو گرفتم و گفتم:
متاسفانه هنوز زندست😩
-ینی اگه ولش کنیم میمیره؟
-اوممم فک نکنم😪
-پس باید یه کاری کنیم که بمیره هر چی سریع تر بهتر😰😰😰
-خب چی کار کنیم؟😢
-میتونیم ببریمش بیمارستان😆😆
بلند شدم و زدم رو شونه الکس و گفتم:
آورین آورین حقا که به خودم رفتی!*-*
الکس آروم گفت:
سه،دو.....
و بعد داد زد:
یکککککک
و دو تایی به طور شدید زدیم زیر گریه و شروع کردیم به عربده کشیدن که هری داره میمیره😢😣😤
و باید بگم که خیلی تاثییر گذار بود و همه ریختن تو اتاق:)
منم اون وسط غش کردم واسه خودم😂😂😂
الکس هم جیغ بنفش میزد
باید این جیغا رو یاد بگیرم به درد میخوره😆
یکی هی میزد تو سرش میگفت:
این یکی دیگه را غش کرده😱
خلاصه سرتونو درد نیارم بردنمون بیمارستان
اونم با امبولانسسسس😍😍😍
همیشه دوس داشتم مثل این فیلما تو آمبولانس باشم😄😄
و اینم بگم وسط راه دیدم خیلی نگرانم شدن خود به خود پاشدم✌=|
تا پاشدم گفتم:
خری کووش وااای اگه زنده بمونه چی😭😭😭😭یعنی منظورم اینه که اگه بمیره چیکار کنیمممم کیو اسکل کنیممم😭😭😭😭ای وای خدا😭
بعدشم دویدم از ماشین(آمبولانس؟=|) زدم بیرون
تا رفتم دم پذیرش شروع کردم به جیغ زدن
-کوجیغغغغ شجیغغغغغ مجشعغغغغغغ حبمنبجیشغغغغغغ
اون دختره هم که اونجا بود گفت:
خفه میشی یا خفت کنم؟:|
انتهای راهرو سمت چپ(مثل فیلم ایرانیا😂✌)
-وا از کجا فهمیدی با کی کار دارم؟😱
-چون کارت دقیقا شبیه اون دختره بود که دو دقیقه پیش اینجا بود.-.
یه پوزخند زدم و گفتم:
Talex power😏😏😏💪💪
و بعدشم به سمت انتهای راهرو شتافتم:]
#crazygirl_fanfic
Read more
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر ...
Media Removed
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد: _آقا میشه کمک کنید? پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت: _اهل حال هستی??😈 دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید : _یعنی چی?? پسر خنده ای سرداد و گفت : _هیچی ... تا آخرش بخون لطفا
جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد
. دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
_آقا میشه کمک کنید?
پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
_اهل حال هستی??😈
دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
_یعنی چی??
پسر خنده ای سرداد و گفت :
_هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
_چی??
_من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا
دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...🙈
(از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:
_با من چیکار کردی?
یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:
_هیچ فقط دیگه دختر نیستی.
همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:
_فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته
سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم
_چی??
_خب...خب حالا که همه چی تموم شده
_خب
_خب اینکه...چیزه...یعنی
_بگو دیگه اه
_خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??
بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...
یه لحظه شیطون اومد سراغم:
_فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:
_خانوم میخوای برسونمت??
سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:
_صبر کن وایسا...
از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه. (از زبان حمید)
اولین بار که دیدمش در خونه ی دوستم بود.تا منو دید خودشو جمعوجور کرد.یه سلام کوتاه کرد و رفت.از ا
Read more
خوب سلام دوستای خوبم <span class="emoji emoji1f49c"></span> قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم. اواخر پاییز سال 94بود. ...
Media Removed
خوب سلام دوستای خوبم قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم. اواخر پاییز سال 94بود. بم دایرکت دادن که توی یه کار فیلم کوتاه به گروه کمک کنم و یکی از نقشاشون رو بازی کنم. یه پلاتو بود تو خیابون کریمخان ساعت 6_7شب منم یه سال بود عمل کرده بودم. تمرین شروع شد و گاهی مجبور بودیم روی زمین ... خوب سلام دوستای خوبم 💜
قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم.
اواخر پاییز سال 94بود. بم دایرکت دادن که توی یه کار فیلم کوتاه به گروه کمک کنم و یکی از نقشاشون رو بازی کنم. یه پلاتو بود تو خیابون کریمخان ساعت 6_7شب منم یه سال بود عمل کرده بودم. تمرین شروع شد و گاهی مجبور بودیم روی زمین بشینم ولی من نمیتونستم. محمد حسین هم صدابردار کار بود که تو تمرین دادن به کارگردان کمک میکرد اون روز حس کرده بود من بهش سلام نکردم و کلی از من بدش اومده بود و توی تمرین اذیتم کرد...
خلاصه از جزئیات پلاتو میگذرم میرسم قرار دوم توی کافه توی بلوار کشاورز توی پارک کنارش داشتیم سیگار میکشیدیم و حرف میزیدیم که باز محمد شروع کرد اذیت کردن من و سیگارشم پرت کرد تو صورتم. گفته بود نقطه ضعفش دست زدن به سر و گردنشه منم پاشدم دست زدم به گردنش. چشتون روز بد نبینه چنان دست منو پیچوند که خدا میدونه...
خلاصه بچه های اکیپشون کلا وحشی بودن و ترسناک و زشت و چاخان گو...
رفتیم سر لوکیشن. حالا لوکیشن کجاس؟ خونه محمد حسین اینا. کاری ندارم رسیدم داشت چی میخورد و چقدر زد منو و اذیتم کرد... موقعه استراحت شد آهنگ گذاشته بودیم،ازش خواهش کردم من یه آهنگ بذارم و اوکی داد منم آهنگ one last goodbye ازanathemaرو گذاشتم و حال محمد کلی گرفته شد و رفت تو اتاقش.
دیدم هیچ کدوم از دوستاش نرفتن پیشش، گفتم شاید نباید رفت، ازشون پرسیدم نباید رفت پیشش؟! گفتن نه میتونی بری.
رفتم تو اتاق داشت گیتار میزد.
گفتم یه دقیقه نزن من یه بغل دارم بغل شفا بخش (اصلا فکرشو نمیکردم باهم اوکی شیم) یکم بغلش کردم و بعد نشستم کنار تختش فالش زدنای گیتارشو گوش دادم.
خودش میگه ازهمون موقعه عاشقم شده 😜
خلاصه چند روز گذشت و....
بقیشو تو یه پست دیگه میگم 💕
#آشنایی_ایماژ_و_کیا
Read more
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای ...
Media Removed
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو ... (جنون قسمت هفتم)

چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو میون دستاش گرفت-سعید آروم پرسید:چی شد؟مجتبی آه سردی کشید و گفت:دارن میان تهران-مثل جرقه رو آتیش پریدم وسط و داد زدم دیوونه ها چکار می کنید؟محمد اشکهاشو پاک کرد و در حالی که پا میشدگفت:من میرم بیمارستان‌.مجتبی دستشو گرفت و گفت:صبر کن همگی با هم میریم.-خدایا اینا چی می گن؟زانوهام قدرت نگه داشتن وزنم و نداشتن,دلم بد جوری شور میزد.داد زدم چرا یکی به من نمیگه چی شده؟فقط من غریبه ام؟سعید صورتش و توی دستاش پنهون کرد و گفت:باورم نمیشه...کاش حالش خوب بشه...علی حیفه.از ترس به دیوار تکیه دادم.مگه میشه من؟من که اینجام.حول برم داشت نکنه من مُردم.از ترس زبونم بند اومده بود و عین بید میلرزیدم.پس دختره چی؟اونکه منو می‌دید.قوت قلبی گرفتم-حتما دارن باهام از این شوخیای بی مزه که مد شده می‌کنن.آره تلفنی که زدن هم الکی بوده.برای اینکه تلافی کنم خیز برداشتم و یه سیلی محکم زدم تو صورت سعید اما انگار نه انگار.بیشتر لجم گرفت و ایندفه محکمتر زدم اما اصلا هیچ عکس‌العملی نشون نداد.ترس همه وجودم و در بر گرفت.با لکنت گفتم:بچه ها شوخی خوبی نیستا!لطفا تمومش کنید بعد با قهر از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه دختره.در باز بود.رفتم داخل...همه جا تاریک بود.از راه آسفالته گذشتم,از دیدن نوری که از شیشه های کوچیک و مربعی به بیرون می تابیداخمم باز شد و از پله ها بالا رفتم و چندتا تقه به در زدم... ادامه دارد
باسپاس بیکران از همراهی شما دوستان گلم(مهرا)
Read more
<span class="emoji emoji1f3ac"></span> دلیل قهر #ترانه_علیدوستی با صدا و سیما ترانه علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با #صدا_و_سیما را ...
Media Removed
دلیل قهر #ترانه_علیدوستی با صدا و سیما ترانه علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با #صدا_و_سیما را توضیح داد. . ترانه علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت: . همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون ... 🎬
دلیل قهر #ترانه_علیدوستی با صدا و سیما

ترانه علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با #صدا_و_سیما را توضیح داد.
.
ترانه علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت:
.
همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون یک اتفاقی که باعث شد دورش را خط بکشم را می‌تونم تعریف کنم:
.
سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودیم، اما هنوز اکران نشده بود و کسی مطلقا من را نمی‌شناخت. دعوت شدم به برنامه‌ای در شبکه جام‌جم، سر جمع ده دقیقه؛ به عنوان استعداد نوجوان. برنامه زنده بود و در ساختمان شبکه دو ضبط می‌شد. سینمایی بود و مهمان‌های دیگری هم داشت.
.
سر ساعت رسیدم ساختمان شبکه دو. حراست بانوان جلوم رو گرفت که پالتوت کوتاهه؛ تا زیر زانو بود. برق ناخن هم داشتم. گفتن نمیشه بری. گفتم من اینجا کار نمی‌کنم و مهمانم. گفتن خیر نمیشه. از طرف برنامه یکی آمد دنبالم و اصرار و التماس که می‌شه تا خونه بری و مقنعه سر کنی؟ متاسفانه بچه بودم و گفتم چشم. تا خونه رفتم و برگشتم. راهم دادن.
.
پشت صحنه منتظر نوبت آنتن بودم که آقایی آمد. در حالی که لبخند عریضش تا بناگوش رفته بود، گفت ترانه خانم محیط اینجا سینما نیستا، لطفا جلوی دوربین رفتی نخند؛ لبخند بزن، ولی کامل نخند. بالاخره رفتیم جلوی دوربین. دو سوال جواب دادم دیدم مجری خانم چشم و ابرو میاد: از پشت صحنه اشاره می‌کنن خانم علیدوستی پا رو نندازه رو پاش.
.
پاییز بود. زدم بیرون و خیابان الوند رو عصبی و پیاده پایین آمدم. نیم ساعت هم توی برنامه نبودم، ولی نصف روز تحقیر شدم. عهد کردم هرگز دیگه پام رو اونجا نذارم. در این ۱۸ سال بارها تو مصاحبه‌هام اینو گفتم که تلویزیون نخواهم رفت و از طرف همکارانم و گاهی مردم انتقادهایی هم بود.
.
مثلا سال ۸۶ به خاطر مصاحبه‌ای با یک ماهنامه سینمایی و حرف‌هایی که ضد تلویزیون زدم، نام من از تیزر فیلم کنعان که آن موقع اکران بود، حذف شد. سر و صدایی هم شد و جناب ضرغامی آمد وسط که اشتباه شده و غیره.
.
همه اینها به کنار. منظور این نیست که سینما این سال‌ها بی‌سانسور بوده. گوش چسب زدن در سینما هم هست. کوک زدن شال و روسری به همه لباس ... اونقدر قصه زیاده که حوصله آدم از گفتنش سر میره. ولی همین فیلم‌های فضای بازتر سینما هم با سانسور و بی‌سانسور گاهی پشت در توقیف ماندن یا هیچ وقت رنگ پرده را ندیدن. پس سانسور در زندگی یکی مثل من مانعی دائمی و سرنوشت سازه. همیشه هم بوده.
.
#خبرنگار_هنر
#taranehalidoosti #artreporter #art_reporter
Read more
. از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به ...
Media Removed
. از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به نظرم بهترین درس بود ،دوران هنرستان همیشه نقاشیام برای نمایشگاه مدرسه انتخاب میشد . کلاس پنجم دبستان بودم که اولین لباسم و دوختم (البته با کمک مادر هنرمندم) اول راهنمایی برای خودم یه کیف دوختم که ... .
از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به نظرم بهترین درس بود ،دوران هنرستان همیشه نقاشیام برای نمایشگاه مدرسه انتخاب میشد . کلاس پنجم دبستان بودم که اولین لباسم و دوختم (البته با کمک مادر هنرمندم) اول راهنمایی برای خودم یه کیف دوختم که هرجا میرفتم هیشکی باور نمیکرد که خودم درستش کرده باشم.
وقتی میخواستم انتخاب رشته کنم و تصمیمم هنرستان شد با مخالفت شدید خانواده روبرو شدم ،کل تابستونم خراب شد بخاطر این موضوع چون ریاضی و تجربی کلاس بیشتری داشت (دکتر ،مهندس میشدی بعدش) که البته خیلیا این رشته هارو تو دبیرستان انتخاب کردن و تو دانشگاهم یه رشته مسخره خوندن و آخرشم یه کارمند ساده شدن ولی عوضش خانواده هاشون تو دوران دبیرستان با افتخار به فامیل پز دادن که بچه شون ریاضی و تجربی خونده😂
خوب البته من در آخر مهندس شدم چون رشته معماری و انتخاب کردم و بعدش دکوراسیون داخلی ولی اگر برمیگشتم به گذشته شاید انتخابش نمیکردم و یه رشته هنری تر مثل نقاشی و انتخاب میکردم . یه مدت تو رشته خودم کار کردم ولی من آدمی نیستم که برای کسی کار کنم و دستور بگیرم بعد کشیده شدم به سمت عکاسی و فکر کردم آره این کار مورد علاقمه . ولی الان جونم براتون بگه که جوری عاشق این کارمم و با عشق برای شما کیف درست میکنم که وقتی یه کیف تموم میشه و نگاش میکنم تمام خستگیا از تنم بیرون میره و الان مامان و بابام بهم افتخار میکنن که شغل خودم و دارم و الان دارم کارآفرینی میکنم . میخوام به مادر پدرای عزیز بگم که بذارید بچه هاتون چیزی رو که دوست دارن و عاشقشن رو دنبال کنن. لازم نیست حتما دانشگاه برن یا یه رشته خفن بخونن ،بذارید وقتی درسشون تموم شد با عشق کار کنن . از بچگی به زور تمام کلاسای دنیا نفرستیدشون ،وقتی چند ماه یه کلاس میرن و معلوم میشه نه هیچ علاقه ای بهش دارن و نه هیچ استعدادی از اون کلاس بیاریدشون بیرون ،وقتی به موسیقی علاقه نداره و دوست داره فوتبالیست بشه بزار بشه .مطمعن باشید که وقتی یه کاری رو با علاقه و عشق انجام بده ،انقدر پیشرفت میکنه که کلییی بهش افتخار میکنی🌸🙏🏼
.
.
پ.ن : تاحالا هیچ وقت انقدر حرف نزده بودم 😂
انقدر حرف زدم کلاسم دیر شد .خدافظ😁
Read more
. از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش ...
Media Removed
. از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش لب‌به‌لب..." . آقای اخوان! کلماتِ به بلوغ نرسیده‌ی من کجا و باغِ‌ارغنون شما کجا، سبیل‌های بی‌اعتبار و مرده‌ی من کجا و موهای در آزادی شسته‌شده‌ی شما کجا... با تمام بی‌اعتماد‌به‌نفسی نشد که ... .
از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش لب‌به‌لب..."
.
آقای اخوان!
کلماتِ به بلوغ نرسیده‌ی من کجا و باغِ‌ارغنون شما کجا، سبیل‌های بی‌اعتبار و مرده‌ی من کجا و موهای در آزادی شسته‌شده‌ی شما کجا...
با تمام بی‌اعتماد‌به‌نفسی نشد که ننویسم. چون ادای دِین به شما نماز بزرگیست که انگار موسایی بی‌عصا در کوه طور تمامش را در سجده می‌خواند.
.
چند دقیقه بیشتر وقتتان را نمی‌گیرم. موضوع از این قرار است که شبِ‌من بود و روز رفتنِ شما. همین چهارم شهریور که هرچند لباس تابستان را به زور پوشیده ولی بوی پاییزی ناکام دهانش را پُر کرده‌است.
.
شب بود و من مثل روزِ‌روشن خواب دیدم که مرا اصلا نمی‌بیند. مثل یک دوربین فیلمبرداری قدیمی روی یک سه‌پایه‌ی کهنه که از وجودِ بی‌وجود خودش خجالت می‌کشد کنار اتاقش ایستاده بودم و هر تصویر بی‌کیفیتی را بی‌کیفیت‌تر از آن چیزی که بود نگاه می‌کردم.
تمام خوشبختی و بی‌تفاوتی او در قاب نگاه من جا شده بود ولی تمام دلتنگی من مگسی بود که حتی جرات نمی‌کرد روی لبه‌ی جام شراب او بنشیند.
مثل یک فیلم سه‌ساعته تمام خواب را بی‌منت در خودم ضبط کردم تا بعدها با هر اکرانش بمیرم.
موهایش کوتاه بود اما من بلندتر از همیشه و سیاه‌تر از شب‌های بی‌ستاره‌ی کویر می‌دیدمشان.
.
از خواب که بیدار شدم سکوت هم بیدار شد و گلویم را محکم گرفت.
خواستم آهنگی گوش کنم یا شعری بخوانم یا با لیوان چای پررنگی زخمم را ببندم ولی نشد. به ناچار زخمم را محکم به خودم بستم و تا "خیابان سراب" کشاندم.
ناامیدتر از "باغ نومیدان" و ناامیدتر از همیشه به "دیدار" روبه‌روی درِ خانه‌ی فراموش‌شده‌ی شما ایستادم و "لحظه دیدار نزدیک است" را با صدای خودتان خواندم.
انگار گلویم سازی بود که تمام سیم‌هایش پاره شده و کلماتش خون‌آلود بیرون می‌‌ریزند.

آقای اخوان!
دوست داشتم مثل شفیعی کدکنی با شما رفیق باشم، دوشادوش شما. دوست داشتم به خانه‌ی شما می‌آمدم ، تخمه خربزه تف می‌‌دادم و تا سحر پای سوگ "از این اوستا" به خودم سیلی می‌زدم. دوست داشتم در خیابان سراب با شما قدم می‌زدم و از مهِ سنگین عشق گلایه می‌کردم و شما می‌گفتید: "باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست".
حضرت #اخوان_ثالث!
کاش رفیق شما بودم.
.
.

#جلال_حاجی_زاده
Read more
یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم. یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی ...
Media Removed
یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم. یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی نگی از دستم خارج بود ولی لامسب تا ریسک نکنی و از حد راحت طلبیت خارج نشی موفق نمیشی. خلاصه آخر شب بود که باید کارهای فجیره رو از فرداش استارت می زدم. همون موقع با پیمان رفتیم گرگین رو برداشتیم زدیم به سمت ... یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم.
یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی نگی از دستم خارج بود ولی لامسب تا ریسک نکنی و از حد راحت طلبیت خارج نشی موفق نمیشی.
خلاصه آخر شب بود که باید کارهای فجیره رو از فرداش استارت می زدم. همون موقع با پیمان رفتیم گرگین رو برداشتیم زدیم به سمت فجیره. ساعت حول و حوش ۱۲ رسیدیم و تصمیم گرفتیم کنار دریا تا صبح بخوابیم. ناگفته نماند که پیمان همه اش نگران موهاش بود که خراب میشه.
خلاصه خیلی حال داد کنار دریا با صدای موج خوابیدن. گرگین چون بار اولش بود دریا می اومد با هر موجی سیخ می شد و مثلا که چه خبره.
صبح شد و ما رفتیم سمت کار. به هر سختی بود تو دو سه روز استارت کار رو زدم و راه اندازی اولیه اش رو انجام دادم جوری که شرکت کلی حال کرد.
تو این چند روزه خواب و خوراک درستی نداشتیم، راننده ها عاصی بودن، پیمان حالش از کوه و سنگ و شن دیگه به هم میخورد. خیلی سخت گذشت ولی تونستم انجامش بدم و این برای خودم خیلی مهم بود چون کاری رو انجام دادم که خیلی بزرگ تر از من و شرکت بود. و باعث شد تجربه زیادی کسب کنم.
من اعتقاد دارم موفقیت و ثروت یک شبه به دست نمیاد. پی ریزی دقیق و درست و قوی ای میخواد. پشت سر هر انسان موفق، کوهی از تجربه، ریسک و تلاش وجود داره که خیلی از ماها اون کوه رو نمی بینیم و دوست داریم یک شبه راه صد ساله رو بریم غافل از اینکه همچین شبی وجود نداره.
یکی دیگه از رموز موفقیت به نظر من، مغرور نشدن و منم منم نزدنه. خیلی از ماها با یک موفقیت خیلی کوچک سریع جو زده میشیم و فکر می کنیم که واقعا خبریه ولی باید این رو بدونیم که همیشه موفقیت در کمین انسان های ساکت و پر تلاشه.
هدفی معین و دقیق در زندگی نیز می تونه یک انگیزه و عامل پیشرفت باشه.
من عامل موفقیت یک شرکت یا سازمان رو در یک نفر که مدیر اونه نمی دونم بلکه حتی اون آبدارچی و نظافت چی رو هم دخیل در اون موفقیت می دونم، البته منکر مدیریت صحیح و دقیق اون سازمان و شرکت نیستم، یک سازمان خوب و موفق قطعا یک مدیریت قوی هم داره. ولی موفقیت از آنِ اون شرکته نه یک شخص.
به امید موفقیت روز افزون برای تک تکمون.
شبتون زیبا
#عکس #ساحل #فجیرة #زندگی #عشق
#fujeirah #work #success #love #dog #life
Read more
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه ...
Media Removed
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد و ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به ... يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد
و
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچکس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می‌توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. .
ادامه در كامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
 #سفرنامه_ترکیه_مونا ... دوستان یک سری دایرکت داشتم که خیلی سوال های مشترک داشتم سعی میکنم توی این ...
Media Removed
#سفرنامه_ترکیه_مونا ... دوستان یک سری دایرکت داشتم که خیلی سوال های مشترک داشتم سعی میکنم توی این چند تا پست به همش جواب بدم، باز هم اگه سوالی بود لطفن زیر این پست ها ازم بپرسین تا جواب بدم ... هفته اول سفر اگر ازم درمورد مردم ترکیه میپرسیدن میگفتم مردم ترکیه قطعن از مردم ایران ادم های مهربون تری ... #سفرنامه_ترکیه_مونا ...
دوستان یک سری دایرکت داشتم که خیلی سوال های مشترک داشتم سعی میکنم توی این چند تا پست به همش جواب بدم، باز هم اگه سوالی بود لطفن زیر این پست ها ازم بپرسین تا جواب بدم ...
هفته اول سفر اگر ازم درمورد مردم ترکیه میپرسیدن میگفتم مردم ترکیه قطعن از مردم ایران ادم های مهربون تری هستند؛ اما یک روز که توی یک کافه بین راهی داشتیم قهوه میخوردیم یک اقای راننده ترانزیت بسیار خوشتیپ همراه با پدرشون به کافه اومدن و چون خیلی خوب انگلیسی صحبت میکردن کلی گپ زدیم، وقتی از مهربونی مردم ترکیه گفتم گفت مردم ترکیه برای غریبه ها مهربون هستند و خودشون با خودشون اینقدر مهربون نیستند، درست مثل مردم ایران یادمه یه بار منم این حرف را به یه توریست فرانسوی گفتم البته بعد هم عذاب وجدان شدم که دختر برای چی رازهای درون گروهی کشور را به غریبه ها لو میدی🤭 اما همیشه هر کشوری که با کسانی که به ایران اومدن حرف زدم اولین و بلدترین چیزی که گفتن محبت و مهربانی مردم ایران بود.
حالا بعد از یک ماه نه بصورت مطلق اما چیزی که من دیدم این بود که مردم ترکیه از مردم ایران مردمان شادتر؛ مهربونتر، آرامتر و در رفاه بیشتری هستند.
بعد از دیدن حدود هفده تا شهر و حدود ده تا روستا در ترکیه و گذروندن وقت در آنها میگم شهرها و روستاهای ترکیه بسیار تر و تمیز تر و در رفاه تری هست نسبت به شهرها و روستاهای کوچک ایران.
مردم ترکیه خیلی آشغال میریزن و مردم تمیزی نیستند اما دولت بسیار خوب همه جا را تمیز نگه میداره و تو خیابون ها اصلن آشغال نمیبینی.
با اینکه مردم ترکیه مخصوصن بافتی را که ما دیدیم بسیار بافت سنتی و مرد سالاری داره اما حکومت به شدت با این مرد سالاری مبارزه میکنه مثلن حتی یک تابلو ندیدم که عکس دختر و پسر، خانم و آقا، پیرزن و پیرمرد در کنار هم نباشه و فقط آقا باشه همه عکس ها در کنار هم در حالی که دست هم را گرفتن.
آقایون ترک چشم های بسیار بسیار پاکتری نسبت به آقایون ایرانی دارن(شرمنده در کل منظورمه). دقیقن مثل ایران هرچی از شهرهای بزرگ دور میشی مردم مهربان تر میشن بارها ما را به صرف چای به خونشون دعوت کردن؛ چند باز تو قهوه خونه ها مارا مهمان کردن، چندین بار به خاطر مهمان بودن بهمون تخفیف دادن.
#sanlıurfa #van #mardin #adana #mersin #ankara #konya #kapadokya #cappadocia #amasia #samsun #trabzon #turkey #mona #shervin
#شانلی_اوفله #وان #ماردین #آدنا #مرسین #قونیه #کاپادوکیا #کاپاتوکیا #کاپادوکیه #آنکارا #آماسیا #آماسیه #سامسون #صامسون
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span> شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . <span class="emoji emoji1f539"></span> شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر ...
Media Removed
شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در ... 💠 شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام
.
🔹 شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در بر داشت. نزدیک نبی صلی الله علیه و آله شد و نبی پشت بر کعبه داشت. گفت: یا رسول الله! دعا کن برای من به مغفرت. حضرت نبی صلی الله علیه و آله فرمودند: سعی تو بی‌فایده است. چون برفت، نبی صلی الله علیه و آله با من گفت: یا ابا الحسن! شناختی؟ گفتم: نه. گفت: این لعین ابلیس است. امیر المومنین علیه السلام گفت: پس دویدم تا به او رسیده، بر زمینش زدم و بر سینه‌اش نشستم و دست در حلقش نهادم تا خفه‌اش کنم. گفت: مکن یا ابا الحسن که مرا خدا تا وقت معلوم مهلت داده است. به خدا قسم یا علی من دوستت می‌دارم و هیچ کس تو را دشمن نداشت، مگر آنکه با پدر او در مادرش شریک شدم؛ پس زنازاده شد. پس من خندیدم و رهایش کردم.
.
📚 عیون اخبار الرضا علیه السلام، تالیف شیخ صدوق، جلد ۲، صفحه ۷۷، چاپ منشورات الشریف الرضی
.
📃 اسکن روایت:
🌐 http://bit.ly/2LBK04C
📃 پوستر:
🌐 http://bit.ly/2AjR95g
.
◾️ همچنین شیخ عماد الدین طبری رحمه الله می‌نویسد:
.
✍ علی بن نصر المعروف به ابی الحسن البغدادی الحنفی (از علمای اهل سنت عمری) ایراد کرد در تصنیف خویش که رسول صلی الله علیه و آله روزی در طواف گاه بود پیری پیش رسول آمد کلاه پشمین بر سر نهاده و عصا در دست گرفته و لباس پشمین پوشیده سلام کرد و گفت: یا رسول الله از برای من استغفار کن تا خدای تعالی بر من رحمت کند. رسول صلی الله علیه و آله فرمود: ای ملعون از پیش من برو که عمل تو ضایع شده و تو از اهل دوزخی. چون آن پیر از خدمت رسول بیرون رفت علی علیه السلام گفت: یا رسول الله هرگز کسی از خدمت تو محروم بیرون نرفت از ارباب حاجات چرا این پیر را منکوب باز گردانیدی؟ رسول فرمود: یا علی او ابلیس است طرید حضرت عزت جلت قدرته. علی در عقب ابلیس دوید تا او را بکشد ابلیس چون دید که علی قصد او کرد دویدن گرفت و بیفتاد. علی به او برسید بر سینه او نشست تا او را بکشد، ابلیس خنده کرد در روی علی. علی گفت: ای ملعون چرا خندیدی. گفت: تو مرا نتوانی کشتن که من از منتظرانم اما تو را بشارت خوش دهم عظيم از سینه من برخیز. علی برخاست. ابلیس گفت: یا علی از دشمنان تو هیچکس با زن خود صبحت نکند الا که من با او شریک باشم.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
‌ #ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت: همان ...
Media Removed
‌ #ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت: همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون یک اتفاقی که باعث شد دورش را خط بکشم را می‌تونم تعریف کنم: . سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودیم، اما هنوز اکران ...
#ترانه_علیدوستی دلیل عدم همکاری‌اش با صدا و سینما و خاطره‌اش از آن را تعریف کرد و در توییتر نوشت:

همان طور که گفتم با صداوسیما همکاری نداشته‌ام که خاطره‌ای ازش داشته باشم. فقط همون یک اتفاقی که باعث شد دورش را خط بکشم را می‌تونم تعریف کنم:
.
سال ۷۹، اولین فیلمم رو بازی کرده بودیم، اما هنوز اکران نشده بود و کسی مطلقا من را نمی‌شناخت. دعوت شدم به برنامه‌ای در شبکه جام‌جم، سر جمع ده دقیقه؛ به عنوان استعداد نوجوان. برنامه زنده بود و در ساختمان شبکه دو ضبط می‌شد. سینمایی بود و مهمان‌های دیگری هم داشت.
.
سر ساعت رسیدم ساختمان شبکه دو. حراست بانوان جلوم رو گرفت که پالتوت کوتاهه؛ تا زیر زانو بود. برق ناخن هم داشتم. گفتن نمیشه بری. گفتم من اینجا کار نمی‌کنم و مهمانم. گفتن خیر نمیشه. از طرف برنامه یکی آمد دنبالم و اصرار و التماس که می‌شه تا خونه بری و مقنعه سر کنی؟ متاسفانه بچه بودم و گفتم چشم. تا خونه رفتم و برگشتم. راهم دادن.
.
پشت صحنه منتظر نوبت آنتن بودم که آقایی آمد. در حالی که لبخند عریضش تا بناگوش رفته بود، گفت ترانه خانم محیط اینجا سینما نیستا، لطفا جلوی دوربین رفتی نخند؛ لبخند بزن، ولی کامل نخند. بالاخره رفتیم جلوی دوربین. دو سوال جواب دادم دیدم مجری خانم چشم و ابرو میاد: از پشت صحنه اشاره می‌کنن خانم علیدوستی پا رو نندازه رو پاش.
.
پاییز بود. زدم بیرون و خیابان الوند رو عصبی و پیاده پایین آمدم. نیم ساعت هم توی برنامه نبودم، ولی نصف روز تحقیر شدم. عهد کردم هرگز دیگه پام رو اونجا نذارم. در این ۱۸ سال بارها تو مصاحبه‌هام اینو گفتم که تلویزیون نخواهم رفت و از طرف همکارانم و گاهی مردم انتقادهایی هم بود.
.
مثلا سال ۸۶ به خاطر مصاحبه‌ای با یک ماهنامه سینمایی و حرف‌هایی که ضد تلویزیون زدم، نام من از تیزر فیلم کنعان که آن موقع اکران بود، حذف شد. سر و صدایی هم شد و جناب ضرغامی آمد وسط که اشتباه شده و غیره.
.
همه اینها به کنار. منظور این نیست که سینما این سال‌ها بی‌سانسور بوده. گوش چسب زدن در سینما هم هست. کوک زدن شال و روسری به همه لباس ... اونقدر قصه زیاده که حوصله آدم از گفتنش سر میره. ولی همین فیلم‌های فضای بازتر سینما هم با سانسور و بی‌سانسور گاهی پشت در توقیف ماندن یا هیچ وقت رنگ پرده را ندیدن. پس سانسور در زندگی یکی مثل من مانعی دائمی و سرنوشت سازه. همیشه هم بوده.
.
#taranehalidoosti
Read more
اول از همه ی سلام بکنم به همه دوستان و آشنایان<span class="emoji emoji1f60a"></span>سلام قبل از همچی امیدوارم که همیشه خوش باشید سلامت اول ...
Media Removed
اول از همه ی سلام بکنم به همه دوستان و آشنایانسلام قبل از همچی امیدوارم که همیشه خوش باشید سلامت اول از تابستون شروع میکنم که به خلاصه ترین شکلش فقط میگم igl2017 و رسیدن به بزرگترین خواسته سال پیش البته میشه گفت سال تحصیلی پیش 🤓 و رسیدن به یک سوم همون لاست لاو که تو بیو هستکه تو عکس دومیه بعد از اینا ... اول از همه ی سلام بکنم به همه دوستان و آشنایان😊سلام
قبل از همچی امیدوارم که همیشه خوش باشید سلامت
اول از تابستون شروع میکنم که به خلاصه ترین شکلش فقط میگم igl2017 و رسیدن به بزرگترین خواسته سال پیش البته میشه گفت سال تحصیلی پیش 🎓🤓 و رسیدن به یک سوم همون لاست لاو که تو بیو هست😊که تو عکس دومیه
بعد از اینا دیگه باید مثل اینکه برم سراغ عکس اول
خب بله دیگه بازم یسال دیگه و یه تولد دیگه
مرسی از اونایی که تبریک گفتن🤔😕😤 که البته از دوست همیشه انتظار بیشتره اما بازم بیخیالش میشم و فقط میگم دستشون درد نکنه واقعا😏
و یسری حرفا که باید بزنم
میگن یه پادشاهی بوده که یه شاهین داشته،یروز میزنه بیرون کنار یرودخونه میخواسته آب بخوره که هربار ظرفو پر میکرده شاهینه هی میزده میریخته میگه الان اگه من کاری نکنم میگن از پس یه شاهینم برنمیاد.میزنه شاهینرو میکشه و بعد تازه میفهمه یمار سمی تو آب مرده و آب سمی بوده 😌
میخواستم اینو بگم که یه دوست همیشه دوسته حتی اگه کاراش برنجونه مارو و هر کاری از روی خشم محکوم به شکسته و اینکه میگن هر آنچه از دوست رسد نیکوست
پس منم روی همین حساب میکنم و میگم که حتما نیکوست دیگه☺
و آرزو میکنم به خواستتون برسید و باهاش آرامش ابدی داشته باشید و اینکه همیشه هر کاریو که فکر میکنین درسته رو انجام بدید و قبول کنید که خواست شما بوده و به حرف مردم توجه نکنید. اگه از نظر اونا بده حداقل یدرصد امکان داره که اونا اشتباه کنن. و اینکه حقیقتو بکار ببرید حتی اگه محکوم به بی ادبی و حتی دچار برباد داده شدن سر سبز برای زبان سرخ بشید.
خیلی حرف زدم دیگه باید تموم کنم
بهترینهارو برای همه آرزو میکنم و بقول یه دوست رفاقتاس که میمونه
شاد و سلامت باشید و چندتا چیز یادتون باشه
حرفتونو بزنید در هر شرایط
انسان باشید
سختترین لحظه صعود نزدیکترین جا به قلس
همیشه همچی اونجوری که میخواید پیش نمیره و هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
و ببخشید و فراموش کنید البته من بخند و فراموش کن رو بیشتر دوست دارم😅
خیلی حرف زدم البته لازم بود ممنون که اهمیت دادید و خوندید
کتاب بخونید
عشق و انسانیت از یادتون نره 😘😘😘✋
Read more
 #پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh سلام سلام راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه ...
Media Removed
#پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh سلام سلام راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه ولی حیفم اومد این تجربه خوشمزه دیشب رو باهاتون درمیون نذارم داستان ازین قراره که چند وقت پیش تو یه برنامه آموزش آشپزی (شبکه fatafeat) یه مدل پای آموزش دادن که فیلینگش سبزی و تخم مرغ و ... بود ولی ... #پای #کوکو #سبزی #cheftayebeh
سلام سلام
راستش هیچوقت فکر نمی کردم صدمین پستم پای کوکو سبزی باشه 😁😁😁
ولی حیفم اومد این تجربه خوشمزه دیشب رو باهاتون درمیون نذارم
داستان ازین قراره که چند وقت پیش تو یه برنامه آموزش آشپزی (شبکه fatafeat) یه مدل پای آموزش دادن که فیلینگش سبزی و تخم مرغ و ... بود ولی اینکه سبزیش چی بود و دستور خمیر و بقیه جزییاتش رو یادداشت نکردم و یادم نمیاد ولی دیروز یهویی به ذهنم رسید همون کوکو سبزی خوشمزه خودمون رو تبدیل به پای کنم و فکر کردم که عجب نابغه ای هستم من ولی همین که پای کوکو سبزی رو در گوگل سرچ کردم فهمیدم که نبوغم یک مقدار دیر عمل کرده خلاصه مهم نتیجست که عااااالی بود، واقعا جای همتون خالی
برای دستور خمیر به سایت شف طیبه سر زدم
عبارت( پای گوشت کارگاه آشپزسازی) رو سرچ فرمودم
مواد کوکو سبزی رو هم مثل همیشه آماده کردم و روی خمیری که پنج دقیقه تو فر پخته بود ریختم و به مدت یک ساعت با دمای ۱۸۰ درجه گذاشتم داخل فر تا بپزه
البته ممکنه این زمان بر حسب نوع فر کم و زیاد بشه
مقدار تخم مرغ کوکو سبزی هم نباید کم باشه
مثلا من برای ۲۵۰ گرم سبزی سه تا تخم مرغ گذاشتم
به نظرم برای مهمونیا عاااالیه چون میره داخل فر و زحمت سرخ کردن رو نداره و تازه سالم تره و برای خودش یه جور تنوعه، باور بفرمایید 😉
تازه دو تا اسلایسشو هم برای صبح نگه داشتم که با چایی حساااابی چسبید

موفق باشید مهربوناااااااا 🌹🌹🌹🌹
Read more
. واقعا آن روز برایم سوال بود که چرا راننده سرویس‌مان با من آن‌طور برخورد کرد. روز اول سال تحصیلی بود. ...
Media Removed
. واقعا آن روز برایم سوال بود که چرا راننده سرویس‌مان با من آن‌طور برخورد کرد. روز اول سال تحصیلی بود. چندتايی توی سرویس مدرسه چپيده بودیم و داشتیم به خانه برمی‌گشتیم که تلفن همراه آقای راننده زنگ خورد. انگشتش را به حالت مرموزی گذاشت روی هندزفری بلوتوثی که به گوشش زده بود و بعد از چند ثانیه گفت: «چشم ... .
واقعا آن روز برایم سوال بود که چرا راننده سرویس‌مان با من آن‌طور برخورد کرد. روز اول سال تحصیلی بود. چندتايی توی سرویس مدرسه چپيده بودیم و داشتیم به خانه برمی‌گشتیم که تلفن همراه آقای راننده زنگ خورد. انگشتش را به حالت مرموزی گذاشت روی هندزفری بلوتوثی که به گوشش زده بود و بعد از چند ثانیه گفت: «چشم خانوم». با خونسردی و یک لبخند ترسناک از توی آینه نگاهی به من کرد، سرعتش را کم کرد و با یک حرکت سریع فرمان کنار خیابان ایستاد و به من گفت که پیاده شوم. فکر کردم که حتما هنوز مسیر را بلد نیست، بنابراین با مهربانی به او گوشزد کردم که هنوز به خانه‌مان نرسیده‌ایم اما او با عصبانیت تکرار کرد که سریع‌تر از ماشین او گورم را گم کنم وگرنه جور دیگری برخورد می‌کند؛ بنابراین من سریع گورم را از ماشینش گم کردم بیرون و گوشه خیابان منتظر تاکسی ایستادم.

فردای آن روز هم با استفاده از وسایل نقلیه عمومی به مدرسه رفتم و سریع به قصد شکایت از رفتار زشت آقای راننده وارد دفتر خانوم ناظم شدم. تا شروع به حرف زدن کردم، فهمیدم که او در جریان همه چیز قرار دارد. آن «خانوم» که دستور پایین انداختن من وسط راه را صادر کرده بود، خانوم ناظم بود. نمی‌فهمیدم چرا، احساس می‌کردم اسیر یک باند مخوف شده‌ام که دختران جوان را وسط راه از سرویس‌های‌شان پیاده می‌کند.

خانوم ناظم که چهره بهت‌زده من را دید، گفت که خودم را جمع کنم و این‌قدر قیافه مظلوم به خودم نگیرم چون همه چیز تقصیر خودم است. ماجرا از این قرار بود که روز حادثه، بعد از اینکه سوار شده و راه افتاده بودیم، خانوم ناظم دخلش را چک کرده و متوجه شده بود که من هنوز پول سرویس را نداده‌ام. بنابراین فوری تلفن را برداشته و دستور داده بود من را از ماشين بيرون بیندازند و اگر لازم شد به زور متوسل شوند حواس‌شان باشد آسيب جدی نبينم.

تقصیر خودم بود. پول سرویس را همراهم آورده بودم اما یادم رفته بود تحویل دهم، بنابراین فرآیند ثبت نام کامل نشده بود. بعد از آن اتفاق هم تصمیم گرفتم از سرویس استفاده نکنم چون از راننده‌اش خاطره‌ خوبی نداشتم.

چند روز بعد خانوم ناظم من را صدا کرد توی دفتر و گفت: «اون روز که راننده وسط راه پیاده‌ات کرد رو یادته؟» خیلی مهربان شده بود، حدس زدم که می‌خواهد به خاطر رفتار آن روزِ خودش و آقای راننده از من عذر خواهی کند. من هم لبخند زدم و گفتم: «بله خانوم، یادمه» لبخندش عمیق‌تر شد و نگاه مهربان و پرسشگرش را به من دوخت و گفت: «هزینه‌ اون نصف مسیری که اون روز از سرویس استفاده کردی رو کی تسویه می‌کنی گلم؟»
Read more
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه ...
Media Removed
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد ... .
اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد شده؟» گفتم: «یه چیز دیگه می‌خواستم بگم». گفت: «چی؟» هر چه فکر کردم یادم نیامد. از شما چه پنهان حتی نمی‌دانستم آن زن کیست. تا آنجا که یادم می‌آمد هنوز ازدواج نکرده بودم. زن جیغ می‌زد: «نکبتِ بی‌لیاقت! رنگ به این خوبی کجاش بده؟» به هر صورت آن شب دعوای سختی کردم. با زنی که نمی‌دانستم کیست و بر سر موضوعی که نمی‌دانستم چیست. احساس می‌کردم دارد زلزله می‌آید.
.
ساعتی بعد در خیابان پیپ می‌کشیدم و بی‌هدف قدم می‌زدم. مردی که بارانی بلندی پوشیده بود، با قدم‌های تند خودش را به من رساند و گفت: «برنامه امشب اینه که اول یه کم قدم بزنم، بعد برم سینما یه فیلم خوب ببینم، بعد یه نفر رو بکشم و آخر شب هم یه فلافل دو نون بزنم، برم خونه بخوابم». آب دهانم را قورت دادم. کمی سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. گفت: «پیپت رو بده یه پک بزنیم». بهش دادم، زد. گفت: «می‌خوای من رو لو بدی؟» گفتم: «نه به جان مادرم». داد زد: «مطمئنم که من رو لو میدی». پیپ را بردم نزدیک دهانش، گفتم: «بزن آروم شی». گفت: «بده جد و آبادت بزنه. چرا می‌خوای منو لو بدی؟» با ترس گفتم: «کی خواست لوت بده؟!» گفت: «از چشم‌هات معلومه می‌خوای لو بدی». گفتم: «اصلا غلط کردی به من گفتی روانی!». دستش را داخل جیب بارانی‌اش برد و چاقوی تیزی بیرون کشید. مثل سگ فرار کردم. مثل سگ دنبالم می‌دوید. احساس کردم دارد زلزله می‌آید.به کوچه بن‌بستی رسیدم. همه جا تاریک بود. از دیوار بالا رفتم. دیوار عجیبی بود این طرف حدود دومتر با زمین فاصله داشت، آن طرف ته نداشت. از آن طرف که ته نداشت آویزان شده بودم. در فاصله یک متری‌ام مردی از همان دیوار آویزان بود. گفتم: «تو رو خدا نمی‌دونی چه جوری میشه رفت پایین؟» گفت: «این وضعیتی که توش هستیم من رو یاد یه داستان میندازه که شخصیت‌های داستان دقیقا تو همین وضعیت بودن». امیدوارم شدم. گفتم: «خب؟ آخرش چی شد؟ چه کار کردن؟ نجات پیدا کردن؟». گفت: «نه. همه‌شون مردن بدبخت‌ها». احساس کردم دارد زلزله می‌آید.مرد بارانی‌پوش از آن طرف دیوار بالا آمد. روی دیوار ایستاد و زل زد به تخم چشم‌هایم. گفتم: «بدم بزنی آروم شی؟»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
🏴 من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم ...
Media Removed
🏴 من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم بتونم امشب برم هر چی میگشتم همه دهه اول بود همینطور تو اینستا میگشتم دیدم یه پیجی پرسیده تاحالا "هیئت هنر" رفتین یا نه؟ واسم عجیب بود خودش و یه سری هم که رفته بودن تو استوری ازش تعریف کرده بودند رفتم ... 🏴
من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم
کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت
همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم بتونم امشب برم
هر چی میگشتم همه دهه اول بود
همینطور تو اینستا میگشتم دیدم یه پیجی پرسیده تاحالا "هیئت هنر" رفتین یا نه؟
واسم عجیب بود خودش و یه سری هم که رفته بودن تو استوری ازش تعریف کرده بودند
رفتم تو پیجش خیلی خوب بود فهمیدم دانشجو های هنر دانشگاه هنر با هم این تشکیلات رو درست کردن و از ادمین ادرس و ساعت شرو گرفتم و زنگ زدم به عزیز دل و پایه ترین@zeynabnad
و خلاصه رسیدیم
فقط میشه گفت برای من به شخصه معرکه بود
اولش که وارد میشیم یه راهرو با کارای هنریشون بعدم نمایشگاه کوچولو با وسایل جذاب، چایی تو استکان شیشه ای خلاصه اول کاری من کلی ذوق کردم و کلیییییی انرژی مثبت از در و دیوارش میچکید
اصلا همه چیزش خاص بود وقتی رفتیم داخل روضه شرو شد بعد مداحی بعد شعر خوانی بعدم سخنرانی
هر کسی تو مداحی و روضه سلیقه ی خاصی داره این دقیقا همون چیزی بود که من از مداح و روضه خوان میخواستم
بعدم شعر خوانی که منو چند متر از زمین جدا کرد
بعدم که حاج اقا پناهیان که نیازی به تعریف نیست
بعدشم که فهمیدم امشب شب دومش بود و هشت شب دیگه میتونم داشته باشمش قشنگ روزمو ساخت

من خیلی با رفتن به اونجا حال دلم خوب شد پیشنهاد میکنم حال دلتون رو خوب کنید
Read more
بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ...
Media Removed
بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ناشدنی، همچنان که کابوس هایم عذابی بود ناگفتنی . ولی یک کابوسی داشتم که بارها و بارها تکرار می شد و این اواخر هم بار دیگر به سراغم آمد. آنچه در خواب می دیدم ، پیرزنی بود بدجنس و گوژپشت با موهای سپید و ژولیده ... بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ناشدنی، همچنان که کابوس هایم عذابی بود ناگفتنی . ولی یک کابوسی داشتم که بارها و بارها تکرار می شد و این اواخر هم بار دیگر به سراغم آمد. آنچه در خواب می دیدم ، پیرزنی بود بدجنس و گوژپشت با موهای سپید و ژولیده ، صورتی داشت چروکیده با خال های سیاه گوشتی که موهای زبر و ضخیم از آنها بیرون زده بود . پیرزن به جای دهان پوزه داشت. همیشه یک چاقو در دست راستش می دیدم. پیرزن بسیار چابک بود. نمی دانم چرا همیشه مرا دنبال می کرد و هرچه می دوید از نفس نمی افتاد . من با تمام توان پا به فرار می گذاشتم و همیشه فکر می کردم اگر کفش هایم را از پا بِکَنم سرعتم بیشتر می شود. با پاهای برهنه می دویدم از شهر می گذشتم و به کوه پناه می بردم ولی پیرزن دست بردار نبود من داخل یک غار مخفی می شدم و پیرزن سر می رسید با لبخندی سرشار از شرارت به من نزدیک می شد و من تسلیم می شدم . وقتی چاقویی که در دست راستش بود را بالا می برد من از خواب می پریدم.
سال ها گذشت من خیلی بزرگ شدم و پیرزن کابوس هایم را از یاد بردم ولی او هنوز مرا فراموش نکرده بود. چندی پیش دوباره به سراغم آمد . من هنوز بچه بودم ، باز هم کفش هایم را هنگام دویدن از پا در آوردم و به همان غار در کوهستان پناه بردم و باز هم پیرزن مرا پیدا کرد و با چاقویی که در دست راستش بود مرا تهدید کرد ولی این بار من مقاومت کردم از زیر دستان پیرزن گریختم او دوباره مرا به چنگ آورد و با چاقویی که همیشه همراهش بود گوشت مرا درید ولی من باز هم فرار کردم اینبار از لبخند پیرزن خبری نبود او سرشار از خشم شده بود و فریاد می زد : ((چه غلط ها)) ، ولی من می خندیدم و با پاهای برهنه از غار بیرون زدم . ماه با تمام توان می درخشید و من سرشار از غرور می دویدم . پیرزن در غار جا ماند ، شاید هم از پی من می دوید ولی من نمی خواستم به پشت سرم نگاه کنم.
Read more
. نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت ...
Media Removed
. نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت "اول آبان ماه" که غدد #اشکی وی شروع به فعالیت کردن. انگار که یه کلونی #میکروب حمله کرده به چشمهای گرامی! در حالی که... فقط وی حالش خوب نبود. اینکه کی دقیقا تموم شد هم در جریان نیستم.. شاید دیروز بود، ... .
نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت "اول آبان ماه" که غدد #اشکی وی شروع به فعالیت کردن. انگار که یه کلونی #میکروب حمله کرده به چشمهای گرامی! در حالی که... فقط وی حالش خوب نبود.
اینکه کی دقیقا تموم شد هم در جریان نیستم..
شاید دیروز بود، و شاید یه روز قبلش.
روزهایی که حال من، حال همیشگی نبود و من غیرقابل تحمل تر از همیشه. درک نکردن و نفهمیدن اینکه بقیه تو چه وضعیتی هستند هم این بازی کثیف رو، کثیف تر میکرد.
ولی داشتم فکر میکردم که طی یکسال اخیر، چی شد دقیقا؟ کی بودم من پارسال و الان کی هستم دقیقا؟
دختری که همیشه سرش رو بلند میکرد که الگوی زندگیش رو ببینه، الان باید سرش رو بالا نگه داره به خاطر شخصیت خودش و توانایی های خودش. دیگه حق نداره -ته ذهنش حتی- مقایسه کنه و قضاوت کنه.
دختری که ادبیات عاشقانه فارسی، #مولانا و #نظامی رو به خاطر صرف کردن زمان با یکی دیگه شروع کرد، الان همه ی اونها رو تنها میخونه و سعی میکنه صدای کسی که همیشه میگفت "خوش خط باش" رو توی ذهنش تداعی کنه که داره اون نوشته رو میخونه.
میخواستم بگم: شاید این یکسال، جزو سخت ترین سال های عمرم بوده باشه..
ولی به این نتیجه رسیدم که نه، دو سال اخیر جزو سخت ترین سالهای عمرم بود.
و قطعاً دردهای بزرگتری هم میچِشَم در #آینده. چون منطقش همینه. مرحله که میره بالاتر، بازی همیشه سخت تر میشه. اگه نشه، بازی خوبی نیست!
اَه! بازهم زدم جاده خاکی!
هدف کلا این بود که از همه بروبکس تشکر و معذرت خواهی کنم که... آقا! شماها این همه من روز اذیت میکنید، من نمیتونم اذیتتون کنم؟!؟ ایشههه!
مرسی تحمل کردید ها، ولی حقتون هم بود تمام مردم آزاری هایی که کردم! (وی فرار میکند...) ( #گربه به این نازی دیده بودید آخه؟!)
Read more
 # نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی ...
Media Removed
# نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این ... # نویسنده_ناشناس
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.
عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد.
روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد،....
Read more
. ‎قسمت ششم خاطرات کودکی ‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه ...
Media Removed
. ‎قسمت ششم خاطرات کودکی ‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه پدربزرگم کار میکردم ‎یه کارگاه تراشکاری داشت با چهار پنج تا کارگر ‎قرار بود بشینم پشت دریل و یه سری واشر که تعدادش خیلی زیاد بود رو پخ بزنم و بابت هر یه دونه قطعه مزد بگیرم ‎یا به قول معروف قرار بود ... .
‎قسمت ششم خاطرات کودکی
‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه پدربزرگم کار میکردم
‎یه کارگاه تراشکاری داشت با چهار پنج تا کارگر
‎قرار بود بشینم پشت دریل و یه سری واشر که تعدادش خیلی زیاد بود رو پخ بزنم و بابت هر یه دونه قطعه مزد بگیرم
‎یا به قول معروف قرار بود کنتراتی بام حساب کنه
‎پخ زدن، همون گرفتن تیزیه لب قطعس
‎رفتم نشستم سر کارم، آهنگم تو گوشم و کار میکردم
‎ظهر که شد، نهارو خوردیم و یه استراحتی کردیم و دوباره مشغول کار شدیم
‎آقای مرادیان که سرکارگرمون بود و همه کارای فنی کارگاه به عهده اون بود، اومد که قطعه های منو چک کنه تا ببینه درست انجام میدم کارمو یا نه
‎کنار دریل، سه تا ظرف یا به قول خودمون استمبولی قطعه بود
‎یکیش قطعه های پخ نخورده بود که باید کاراشو میکردم،
‎یکی دیگه قطعه هایی بود که خودم کاراشو انجام داده بودم،
‎آخری هم یه ظرف بزرگ بود که قطعه های کامل رو ریخته بودن اون تو و آماده تحویل بود
‎قرار بود من عصر به عصر قطعه هایی که خودم زدم رو بشمرم و تحویل بدم تا حقوقمو بگیرم...
‎حالا از عمق فاجعه دور نشیم
‎خلاصه، چندتاشو نگاه کرد و ظرفی که من پخ هاشو زده بودم رو زرتی ریخت تو ظرفی که از قبل کارگرای دیگه کاراشو کرده بودن
‎منم نشمرده بودم قطعه هامو
‎چشتون روز بد نبینه
‎ما یه بغضی کردیم و سرمونو انداختیم پایین و از کارگاه رفتیم بیرون
‎انگار نه انگار ما رفته بودیم اونجا که حوصلمون سر نره تو تابستون
‎نه دنبال پولی بودیم نه هیچی
‎ولی اون لحظه خودمو یه بچه فقیر زیر بارون تصور کردم که یه مرد پولدار با یه ماشین شاسی بلند با سرعت از کنارم رد شده و تموم هیکل منو با گل یکی کرده 😂😂
‎یادش بخیر
‎هنوز گاهی اوقات که یادش میوفتم خندم میگیره ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
(جنون قسمت هشتم) چندتا تقه به در زدم.پروانه در و باز کرد و با لبخند ملیحی سلام کرد...بدون هیچ حرفی ...
Media Removed
(جنون قسمت هشتم) چندتا تقه به در زدم.پروانه در و باز کرد و با لبخند ملیحی سلام کرد...بدون هیچ حرفی پرسیدم:تو منو می بینی؟لبخند زد طوری که سفیدی دندوناش پیدا شد و با سر تایید کردبعد از جلو در کنار رفت و گفت:بفرمائید.با خودم گفتم:درست حدس زدم,همش شوخی بوده...ازش تشکر کردم و داشتم برگشتم که صدام کرد-علی ... (جنون قسمت هشتم)
چندتا تقه به در زدم.پروانه در و باز کرد و با لبخند ملیحی سلام کرد...بدون هیچ حرفی پرسیدم:تو منو می بینی؟لبخند زد طوری که سفیدی دندوناش پیدا شد و با سر تایید کردبعد از جلو در کنار رفت و گفت:بفرمائید.با خودم گفتم:درست حدس زدم,همش شوخی بوده...ازش تشکر کردم و داشتم برگشتم که صدام کرد-علی آقا...با خودم گفتم:دوباره شروع کرد.برگشتم اما به صورتش نگاه نمی کردم.دوباره گفت:لطفا صبر کن.قدمی به عقب برداشتم و گفتم:فقط می خواستم از چیزی مطمئن بشم که شدم,ببخشیدکه مزاحمتون شدم.خدافظ-بالحن غمناکی گفت:از چی مطمئن شدی بنده خدا؟جواب دادم:هیچی.چندتا از دوستام یه شوخی مسخره راه انداختن . تظاهر می کنن من و نمی بینن...می خوان فک کنم مُردم.دوباره برگشتم که با جمله ای که شنیدم سر جا خشکم زد.-شوخی نکردن,اونا واقعا نمیتونن ببیننت.با وحشت برگشتم و با چشای از حدقه بیرون زده بهش زل زدم-یعنی چه؟نکنه توام همدستشونی؟آهی کشید و گفت:نه...منم مثل توام...در حالی که از ترس چونم میلرزید و نفسم بالا نمی اومد گفتم:دروغه!شما می خواین من و سکته بدین؟به سمتم اومد و گفت:کل زندگی میتونه یه دروغ بزرگ باشه اما مرگ...وسط حرفش پریدم و داد زدم:من زندم...مگه نمی بینی؟با آرامشی که بیشتر اعصابم و بهم می‌ریخت,رفت و روی اولین پله نشست.آه سردی کشید و جواب داد:البته وضعیت تو هنوز معلوم نیست...دو تا پله پایین رفتم که بتونم صورتشو ببینم و پرسیدم:چطور؟گوشه چشمی بهم انداخت-تو به کما رفتی و معلوم نیست زنده می مونی یا نه.احساس کردم دیگه رو پاهام بند نیستم.سرم گیج میرفت.با حالت نا امیدی کامل همونجا نشستم.افکارم اونقدر بهم ریخته بود که نمی فهمیدم چی درسته و چی نادرست.با صدایی که به سختی از گلوم خارج میشد,پرسیدم:جسدم کجاست؟اومد کنارم نشست و گفت:بیمارستان‌...قبلا فیلمایی مثل این دیده بودم.قطره اشکی آروم از گونم پایین چکید.بیشتر دلم بحال آقاجون و عزیز سوخت که روزی که می اومدم با چه امید و آرزویی نگام میکردن...آقاجونم برای اینکه من بتونم بیام دانشگاه ماشینش و چندتا از النگوای عزیز فروخت.خداجونم آخه چرا؟یهو یه جرقه تو ذهنم زده شد.یه چیزی درست نبود.رو کردم به پروانه و پرسیدم:پس چرا یادم نمیاد,چه اتفاقی برام افتاده.چطوری به کما رفتم؟نکنه امروز که مهمون تو بودم یه بلایی سرم اوردی؟چشای پر اشکش و که دیدم سکوت کردم که گفت:امروز از پله ها افتادی.یادت نیست؟آب دهنمو قورت دادم و گفتم: اونکه مال چهارروز پیشه.سرم ضربه خورد اما چیزیم نشد.خنده تلخی کرد و گفت:نه فقط چند ساعته... ادامه دارد
باسپاس از شما خوبان(مهرا)
Read more
@megan_massacre (tattoo artist) on working with Zayn حرف های مگان مسیکر تتوی ارتیست شخصی زین که ...
Media Removed
@megan_massacre (tattoo artist) on working with Zayn حرف های مگان مسیکر تتوی ارتیست شخصی زین که یکی از بهترین و گرون ترین تتو ارتیست های نیویورکه : " زین هم مثل بقیه مشتری هام منو پیدا کرد. اولین تتویی که براش انجام دادم اسم پدرش ، یاسر ، پشت گوشش بود. بعد از اون ما تتوی بال ها روی سینه اش رو کاملا کاور ... @megan_massacre (tattoo artist) on working with Zayn
حرف های مگان مسیکر تتوی ارتیست شخصی زین که یکی از بهترین و گرون ترین تتو ارتیست های نیویورکه :
" زین هم مثل بقیه مشتری هام منو پیدا کرد. اولین تتویی که براش انجام دادم اسم پدرش ، یاسر ، پشت گوشش بود. بعد از اون ما تتوی بال ها روی سینه اش رو کاملا کاور کردیم ، چندتا شکل های هندسی و یه نوشته هایی روی دستش... اون تتوی های زیادی داره و سخته که همشو یادت بمونه.
درواقع من ارتیست تمام تتوهاش نیستم ، یه نفر از استودیوی Grit N Glory به اسم Janic Danger هم یه ماندالای بزرگ روی سرش کشید.
پر احساس ترین تتویی که براش زدم چشم های جیجی حدید روی سینه‌اش بود. نه تنها دلنشین بود بلکه تنها تتوی واقعی بود که زدیم ، و من تتوهای واقع گرایی رو دوست دارم. خیلی کار خوبی بود چون جیجی هم اونجا بود و من جوهر تتو رو با چشماش مقایسه میکردم. خیلی لذت بخش بود که یه نسخه عینی دقیق از جزئیات چهره ی اون روی بدن یه نفر دیگه زنده میشه.
در کل کار کردن با زین لذت بخشه و اون معمولا راجب چیزی که میخواد یه ایده ای داره ولی به من بعنوان یک متخصص اعتماد میکنه و آزادی هنری بهم میده که این خیلی با ارزشه. شاید بنظر بیاد که اون دیگه جای زیادی برای تتو شدن نداره ، ولی داره. پس من خیلی هیجان زدم که ببینم دفعه بعد میخواد روی چی کار کنه."
پ.ن : چرا اسم جیجی میاد رم میکنید ، کامنتارو بستم خیلی بی جنبه اید 😐❤

#ZaynMalik #zayn
Read more
قسمت چهارم در اتاق لویی باز شدو.....باورم نمیشه که این لوییه،قیافش توی هم بود فکنم دلیلش لباسش باشه،یه ...
Media Removed
قسمت چهارم در اتاق لویی باز شدو.....باورم نمیشه که این لوییه،قیافش توی هم بود فکنم دلیلش لباسش باشه،یه لباس لی(کاور)وشلوار جین که خیلی باحالش کرده بود موهاشم داده بود بالا. سرش پایین بود تا سرشو بالا اورد نیشش تا ته باز شد و دوید سمت نایل.... [داستان از نگاه لویی کمی قبل تر] «مامان من نمی خام ... قسمت چهارم
در اتاق لویی باز شدو.....باورم نمیشه که این لوییه،قیافش توی هم بود فکنم دلیلش لباسش باشه،یه لباس لی(کاور)وشلوار جین که خیلی باحالش کرده بود موهاشم داده بود بالا. سرش پایین بود تا سرشو بالا اورد نیشش تا ته باز شد و دوید سمت نایل....
[داستان از نگاه لویی کمی قبل تر]
«مامان من نمی خام ن/م/ی/خ/ا/م»«اخه کی با شلوارک تولد گرفته؟»«خب من می خام بگیرم»«این از اون حرفاست»اَه مامان همیشه مجبورم میکنه که لباسایی رو که دوس ندارمو بپوشم«لویی من میرم بیرون بیام ببینم عوض نکردی دعوامون میشه»«اخه چرا من باید اینو بپوشم،مامان من خیر سرم دیگه بزرگ شدم»«اره خیر سرت با این سلیقت،زود باش»اَه هنوزم که هنوزه باید توی این سن از مامانم اطاعت کنم.اون لباسه لیه کذاییو(؟)پوشیدم شلوارمم عوض کردم و توی اینه به خودم نگاه کردم،نمیدونم چرا ولی اصلا با خودم حال نکردم. جلوی ایینه با موهام ور رفتم تا بالاخره درست شدن،در اتاقمو که باز کردم خیلی خوشحال شدم چون نایلو دم در دیدم،دویدم سمتش و به طرز مسخره‌ای بغلش کردم«چه طوری نایلررررر!»تقریبا داد زدم اونم خندید و اروم زد تو سرم. نگاهم به بانی افتاد که با چشمای گرد نگاهم میکرد«چیه بانی؟»«هیچی!لباست بهت میاد»یه لبخند زدم و ....تازه متوجه تیپش شدم،اون عالی شده بود «میبینم که بالاخره یه تیپ درستو حسابی زدی»شونه هاشو بالا انداخت و یه اخم خفیفی کرد «خیلی بهت میاد»نگاهم کرد و یه لبخند خوشگل زد. «خواهر برادر میشه ول کنین چاپلوسیو؟»یه چشم غره به نایل رفتم و بالشتک روی مبلو برداشتم و کوبوندم توی سرش «اِااااِاا اینجوریاست؟»نایل اینو گفت و اون یکی بالشتکو برداشت و شروع کرد به زدن من،جنگ بالشتیمون شروع شد..... اولش خیلی جالب نیس ولی بعدا جالب میشه:(
#fan_fiction_why_him4
Read more
قسمت نهم: دیشب شب خوبی بود،با دوست پولدار جدید لویی هم اشنا شدم.به جرئت میتونم بگم که قیافش حرف نداشت،فقط ...
Media Removed
قسمت نهم: دیشب شب خوبی بود،با دوست پولدار جدید لویی هم اشنا شدم.به جرئت میتونم بگم که قیافش حرف نداشت،فقط نمیدونم که چرا تاحالا تو کالج ندیده بودمش. وارد کالج شدم و به سمت کلاسم حرکت کردم. ه:خانوم تریمبل! رومو کردم اونور،هری بود و داشت به سرعت میدوید سمتم.یه جعبه گرفت سمتم و لبخند زد _امممم...این ... قسمت نهم:
دیشب شب خوبی بود،با دوست پولدار جدید لویی هم اشنا شدم.به جرئت میتونم بگم که قیافش حرف نداشت،فقط نمیدونم که چرا تاحالا تو کالج ندیده بودمش.
وارد کالج شدم و به سمت کلاسم حرکت کردم.
ه:خانوم تریمبل!
رومو کردم اونور،هری بود و داشت به سرعت میدوید سمتم.یه جعبه گرفت سمتم و لبخند زد
_امممم...این چیه؟
ه:جبران دیشب!
چشمام گرد شده بود،جعبه رو اروم ازش گرفتم و باز کردم.وایییی خدا یه گردنبند ستاره ای که روش پر از نگین های ریز خوشگل بود،عالی بود غیر توصیف با دهن باز به هری نگاه کردم
ه:اممم زشته؟
_چییی؟زشت؟؟؟این عالیه باید خیلی گرون باشه نه؟
ه:هر چی که هست!
سرشو انداخت پایین..
ه:امیدوارم خوشت اومده باشه.
_وایی خدا،من میگم عالیهههه!
ه:اوه کلاسا الان شروع میشن منم یکم کار دارم.خدافظ
تمام اینا رو سریع گفت و دوید سمت کلاس،داد زدم:خدافظ کادوت عالی بود
دوتا دست با ضرب اومد روی شونه هام،از جا پریدم
_هی نایل منو ترسوندی!
ن:هری چی کارت داشت؟
_کادوی دیشبو داد،خیلی پولداره نه؟
نایل فقط با اخم سرشو تکون داد
_میشه اینو برام ببندی؟
ن:البته!
پشتمو کردم بهش،موهامو زد کنار وگردنبندو بست.
_ممنون!اوه من باید برم الان کلاس شروع میشه.خدافظ!
ن:خدافظ
«داستان از نگاه نایل»
با لویی وارد کالج شدیم
ل:نایل،من یه کاری دارم،بعدا میام!
_چه کاری کلک؟
ل:با دوست دخترم قرار دارم می خام بهش انگشتر اللللماااس بدم و ازش خاستگاری کنم امیدوا.....
_باشه بابا باشه،فهمیدم که به من ربطی نداره!من میرم سر کلاس تو هم بعد بیا!
لو نیقشو برام باز کردو رفت.
از دور هریو دیدم که داشت میدوید سمت یکی!خواستم صداش کنم که....دیدم هری جلوی بانی ایساد،سر جام میخکوب شدم و فقط از دور نگاه میکردم.هری یه جعبه به بانی دادو بانی ذوق مرگ شد.مکالمشون خیلی طول نکشید بعدم هری رفت و صدای بانی که با صدای بلند گفت:خدافظ،کادوت عالی بود
رفتم سمتش و دستامو گذاشتم روز شونش..
ب:هی نایل منو ترسوندی!
_هری چی کارت داشت؟
ب:کادوی دیشبو داد، خیلی پولداره نه؟
یعنی پولدار بودن هری اینقد واسش مهمه؟اخم کردم و سرمو به معنای اره تکون دادم،اخه زیاد دیده بودم که هری با ماشینای گرون و بعضی مواقع هم با راننده میاد کالج.
ب:میشه اینو برام ببندی؟
یه نگاه به گردنبند توی دستش انداختم،حتما خیلی گرون بود،حس خیلی بدی بهم دست داد،من که این همه مدت بانیو می شناسم یه بارم براش کادویی به این گرونی نخریدم،ولی هری...:(
_البته!
پشتشو کرد بهم،موهای بلندشو زدم کنار و گردنبندو براش بستم.
ب:ممنون!اوه من باید برم الان کلاس شروع میشه،خدافظ
خیلی پکر شدم
_خدافظ
(کامنت👇)
Read more
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره ...
Media Removed
قسمت سوم در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم ... قسمت سوم
در حال خشک کردن موهامم و همون شلوارک و همون بلیزی که مامان گفته بود تنمه،اَه حالم ازش بهم میخوره شلوارک تا روی رونامه،بلیز مشکیمم بی استینه و به گردنم اویزونه .دارم به درسام فکر میکنم امسال سال اخر کالجه و می خام برای اخرین سال بترکونم،لویی که عین خیالشم نیست من حتی از اوضاع درسیش خبر ندارم .تقریبا خشک کردن موهام تموم شده .یه رژلب صورتی که خیلی کم ازش استفاده میکنمو برداشتم و یه لایه زدم روی لبام ،بعد خط چشم کشیدن رفتم سر کمد کفشام،اونیو که میخاستمو پیدا کردم ،یه جفت کفش مشکیه پاشنه بلند ست با لباسام اونا رو پوشیدم،موهامو ریختم دورم و توی ایینه به خودم یه نگاهی انداختم«هی دختر خیلی بدم نشدی»یه لبخند زدمو از توی اتاق اومدم بیرون. صدای جیغو دادای مامانو لوییو میشنیدم،فکنم موضوع بحثشونو بدونم،بازم لویی می خاد اون شلوارکه که عمو کراب براش اورده رو بپوشه و مامان بهش میگه که اون خیلی بیریخته،آه واقعا نمیدونم که چرا اویی اونو اینقد دوس داره .یه سیب از توی یخچال برداشتمو خودمو انداختم روی مبل وسط هال،یه گاز از سیب زدم که صدای چرخوندم کلید توی قفلو شنیدم ساعت۶ بود و بابا این موقع نمیومد ولی در کمال تعجب در باز شد و بابا اومد تو «سلام بابا»«به به سلام بانی یه خوشگل شدی امشب»لپام یکم سرخ شد،بابام با یه جعبه ی بزرگ توی دستش به سمت اشپزخونه میرفت«بابا چی شده امروز اینقد زود اومدی خونه؟»«مثل اینکه تولد بچه هامه هاااا»اینو گفت و رفت توی اشپز خونه و سریع با یه لبخند شیرین اومد بیرون و یه راست رفته توی اتاق خوابشون. همون موقع مامان از توی اتاق لویی اومد بیرون از قیافش معلوم بود که حسابی کلافه شده،مامانم یه تاپ و دامن بلند ساده ولی قشنگ پوشیده بود«اوه مامان خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمت»مامان که تازه متوجه حضور من شد به من با چشمای گرد نگاه کرد«بانیییی!چقدر این لباسا بهت میاد»یه لبخند بزرگ بهش تحویل دادم .زنگ خونه به صدا در اومد،مامان درو باز کرد«کی بود؟»«نایل»مامانم اینو گفت و رفت توی اشپز خونه. یذره خوشحال شدم چون نایل یه پسر بامزه و پر خوره و تقریبا از وقتی که یادم میاد با لویی دوسته،مدتی طول کشید تا بالاخره از پله ها اومد بالا و در زد،درو باز کردم«سلام نایل»«سلام بانی!تولدت مبارک»با لبخند اینو گفت و سر جاش میخکوب شد «اممم.....نایل چیزی شده؟ نمی خای بیای تو؟»«عالی شدی دختر خیلی خوشگل شدی»یه خنده ی ریزی کردم و سرمو انداختم پایین که در اتاق لویی باز شد....
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده... از هیجان نمیتونستم بخوابم! ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده... از هیجان نمیتونستم بخوابم! زنگ زدم دوستم و گفتم بعد از اینکه جواب خودتو خوندی. برای من هم بزن. (اینترنت نداشتیم ) زنگ زد و با ذوق گفت: حاااانیه!! چه رشته ای میخواستی؟!!! داد زدم: وااای روانشناسی ؟! گفت: مبارکه! دو روز تموم ... بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده...
از هیجان نمیتونستم بخوابم!
زنگ زدم دوستم و گفتم بعد از اینکه جواب خودتو خوندی. برای من هم بزن. (اینترنت نداشتیم )
زنگ زد و با ذوق گفت: حاااانیه!! چه رشته ای میخواستی؟!!! داد زدم: وااای روانشناسی ؟! گفت: مبارکه!
دو روز تموم هرکی زنگ زد و هرکی پرسید چی قبول شدی، میگفتیم: روانشناسی بالینی...
خوشحال و ذوق زده بودم...چون دقیقا " همون چیزی که میخواستم " اتفاق افتاده بود.
تا اینکه بعداز دوروز، مامان فرصت کرد جواب کنکورم رو پرینت بگیره تا داشته باشیم.
و همین شد اول مصیبت و غم و غصه های من! :
" چی؟!! اینکه روانشناسی خالی نوشته! "
برای اطمینان رفتم کدرشته رو چک کنم، و وقتی
کد رو دیدم دنیا روی سرم آوار شد!!
من روانشناسی کودکان استثنائی قبول شده بودم!
در حالیکه به همه دوستان و اقوام و آشناها گفته بودیم بالینی قبول شدم! و درحالیکه هیچ اطلاعی از این رشته نداشتم!
نشستم روی زمین و های های گریه کردم!
حالم انقد بد بود که هیچ صدایی نمیشنیدم! و هیچی نمی دیدم! کم اتفاقی نیفتاده بود! اون چیزی که من میخواستم نشده بود ،این کم چیزی نیست!!! بابا و مامان چندساعت بعد هماهنگ کردن و من رو بردن پیش آشنایی که روانشناس بود. و ایشون توضیح داد که چه رشته خوبی قبول شدم.اما ته دلم باز راضی نبود! .

حالا بعد از گذشت شش سال، با اطمینان کامل میگم که اگر به عقب برگردم ، نه یک بار، که هزاران هزار بار دیگه همین رشته رو انتخاب خواهم کرد!!
و حالا بعد از گذشت شش سال ، خدا یک اصل بزرگ روتوی زندگی بهم یاد داده، اون هم این که: . " عَسَىٰٓ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَىٰٓ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ " .

همه ی چیزهایی که ما فکر میکنیم خوبن، شاید درواقعیت برای ما خوب نباشن! و همه ی چیزهایی که فکرمیکنیم بده و دوستشون نداریم، شاید برای ما بهترین باشن! .

سرنوشتمون رو بسپاریم به اونی که وجودمون رو ازش هدیه گرفتیم...
.

کی بهتر از خدا میدونه چی صلاح ماست و چی برای ما خوبه؟! ......
______________________
.

یکشنبه نهم اردیبهشت ماه، سال هزار و سیصد و نود و هفت
@rezvan139631 یک دنیا ممنونتم
@khanzadeh_mary دست بوسم
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شانزدهم میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شانزدهم میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا رو جمع کردن چون اونا هم از تنهایی و کسادی بازار این روزای آدم‌های مجازی خسته شدن. از آخرین باری که پرده اتاق رو زدم کنار و به حیاط نگاه کردم، چند ماهی می‌گذره. فکر کنم دی‌ماه بود، چند روز بعد از تولدم. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_شانزدهم
میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا رو جمع کردن چون اونا هم از تنهایی و کسادی بازار این روزای آدم‌های مجازی خسته شدن.

از آخرین باری که پرده اتاق رو زدم کنار و به حیاط نگاه کردم، چند ماهی می‌گذره. فکر کنم دی‌ماه بود، چند روز بعد از تولدم. تولدی که مثل هر سال تو تنهایی برگزار شد و باز هم هیچ آدمی هیچ یادگاری‌ای برای باقی‌مونده‌ی این روزای مزخرف نذاشت. اون روزا هنوز صاحبخانه تصمیم نگرفته بود روبه‌روی پنجره اتفاقم یک اتاق بسازه تا تنها منظره اتاق سی‌متریم، پوشه و یک مشت لوازم‌تحریر بدرد نخور بشه. همیشه با حسرت به حیاط نگاه می کردم و گاهی نگاهم دیوار حیاط رو رد می‌کرد و می‌خورد به دیوار خونه آقای سینمای دهه 40 و 50. همش با خودم فکر می‌کردم که صبح‌های خونه بهروز وثوقی با چهل سال پیش چقدر متفاوت شده. همش به اتفاقات توی خونه فکر می‌کردم و دست به مقایسه‌ی همه چیز با زندگی 30 متری خودم می‌زدم. خیلی وقته ساعت اتاق رو از دیوار برداشتم، یک پرده کلفت به پنجره زدم تا تک‌تک ثانیه‌های جوونی رو فراموش کنم تا یادم بره که چند روز از اومدنم گذشته و چند روز و چند ماه و چند سال دیگه باید این زندگی مزخرف رو تحمل کنم. با خودم فکر می‌کنم که این تکنولوژی لعنتی چه به سر زندگیمون اورده که هیچ چیز مزه و معنی گذشته رو نداره. چند ساله دیگه هیچ کسی به تلفن خونه زنگ نمی‌زنه و دیگه خبری از فو‌ت فوت کردن پشت تلفن نیست تا باباها اخماشون بره تو هم وتا چند ساعت با اخم به دخترشون نگاه کنن. تا پسره خونه داد بزنه «مامان خانم تحویل بگیر، چقدر گفتم نذار با این دختره بره پارک؛ من یک چیزی می‌دونم که می‌گم.» از اون طرف دختر بدبخت هم به هزار تا اتفاق قشنگ فکر کنه و شب رو با این امید بخوابه که پسر دیلاق فوت‌فوتی، شاهزاده‌ رویاهاشه و همین روزا با یک پیکان لاستیک دور سفید میاد سراغش و قراره زندگیش رو از این رو به اون رو بکنه. نسل ما همین دلخوشی‌ها رو داشت اما اونم گرفتن.

پ.ن: ادامه در کامنت اول...
عکس: حیاط‌مون
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #بهروز_وثوقی #خونه #فردوسی #جواب_تلفن #کیوسک #تلفن #قدیمیها
@vossoughi_behrouz
Read more
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! ...
Media Removed
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه... امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. ... جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.!
تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه...
امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. کتاب خوندم، تفریح کردم، آهنگ گوش دادم، فیلم دیدم اما حالم خوب نشد. زدم بیرون. خورشید میخندید! باد سوت میزد و درخت میرقصید و گنجشک هم بهم لبخند دندونی میزد! گفتم تو دلم این دیگه فرق داره با بقیه جمعه ها...اما...
رفتم سر خیابون. دیدمش. زیاد پیر نبود اما موهای سفیدی که لا به لای موهاش سرک کشیده بود رو مخم بود حسابی. قیافش یه طور خسته درد کشیده ای بود...نه از اونا که دوساعت بخوابی رفع شه! انگار باید میخوابید برای همه عمر! سوار دوچرخه بود و داشت راهشو میرفت. انگار اصن تو دنیا نبود. همه چیز سریع اتفاق افتاد..در یه ماشینه یهو باز شد و آقاهه محکم خورد بهش و...افتاد. دستش درد گرفته بود اما نه آخ گفت و نه داد زد. همونجور دستشو گرفته بود و فقط کمی اخماش تو هم شد. انگار انقدر درد کشیده بود تو زندگیش که دیگه این دردا براش جایی نداشت.
زنه هول از ماشین پیاده شد و پرسید:"آقا حالت خوبه؟ معذرت میخوام." میترسید دعوا بشه. اما آقاهه فقط نگاه کرد و زیر لب، خواهش میکنمی گفتو ...
رفت...
رفت و نگاه منم با خودش تو اون غروب خاکستری روز جمعه ای برد...
انگار نه کسی اومده بود و نه رفته بود...
Read more
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه ...
Media Removed
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی ... .
مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی مهربان بوده یا اسبی راهوار یا گوسفندی چون بره های مسیح معصوم...یک توپ چهل تیکه اصل رام بود و راهوار و راحت می توانستی روی یک وجب جا سه نفر را جا بگذاری‌، صاحب توپ اما زورگو‌بود، بهترین بازیکن ها را برای خودش بر میداشت و دروازه پشت به نور را بر می داشت و چون مالک توپ بود نمی توانستیم نه بگوییم! هر وقت هم تیمش عقب می افتاد بعد از غر زدن توپش را می زد زیر بغل و میگفت دیرم شده، همینقدر نامرد! توی کتم نمی رفت حرف زور ، با بچه‌های کوچه پول روی هم گذاشتیم یک میکاسای پاکستانی خریدیم هزار و هفتصد تومن ...خوب بود ولی نه به خوبی نسخه ژاپنی اش، مستقل شده بودیم، و این کم لذتی نبود، یک روز که مشغول بازی بودیم در آهنی خانه شان چاک خورد و‌ بر آستانه در پدیدار شد، بی توپ زیر بغل، اهرم قدرتش دیگر کار نمیکرد، نامردی نکردیم بازی اش دادیم، ولی سرتقی ده سالگی نمیگذاشت دریبلهای تحقیر آمیز را از او دریغ کنیم، فهمیده بود بی توپ هیچ است آن روز را بازی کرد و‌ دیگر نیامد به بازی، یک هفته ای مست میکاسای پاکستانی بودیم تا اینکه آن عصر فرا رسید، توی اوج بازی با یک شوت هوایی توپ افتاد توی حیاطشان، در زدیم ، قلبهایمان توی حلقمان بود. دانه ی عرقی نوک بینی‌ام چکید بغل مورچه ای روی زمین . با کف دست عرق کرده ام دوباره در زدم ، دستم بوی آهن زنگ زده گرفت، صدای قلبم را می‌شنیدم، زبانم خشت خیس خورده ای بود توی حلقم ، صدای لخ‌لخ دمپایی ای از پشت در آمد سکوت شد ... سکوتی کشنده ... و‌چند ثانیه بعد چیزی پشت سرمان روی زمین افتاد، کله چرخاندیم لاشه چروک خورده و مچاله ی میکاسای پاکستانی افتاده بود کف کوچه ... دنیا اسلوموشن شده بود، پاهایمان دو ستون سیمانی شده بود که تکان نمی خوردند، دوست پاکستانی ما را زخمی ده سانتی متری ناکار کرده بود... دورش حلقه زدیم و‌گریستیم از عمق جان از تمام دل...بیرون می آمد زنده‌اش نمیگذاشتیم ... گذشت ...دوست پاکستانیمان را کفاشی افغانستانی بخیه کرد و‌یک تیوپ کالباسی رنگ انداختیم تویش و‌دوباره بازی کردیم ولی جای آن زخم ده سانتی متری هنوز چرک میکند...
#هزینه_سازش
#همدلی
#ظلم
#کودکی
#چیه_این_فوتبال_اصلا
Read more
شاید از دور خیلی ساده به نظر برسه ، بزرگ شدن بچه ها ... اما فقط این مادر و پدر هستن ، که می فهمن چی‌ میشه تا بچه هاشون قد می‌کشن ... من این حس و بارها و بارها تجربه کردم و برای بچه های کوچک جلسه اول کلاس پایه ، تو‌ روز های بزرگ شدنشون ایستادم و با افتخار دست زدم ... تشویق شون کردم ... و هوادارشون شدم ... از گلنار ... شاید از دور خیلی ساده به نظر برسه ، بزرگ شدن بچه ها ... اما فقط این مادر و پدر هستن ، که می فهمن چی‌ میشه تا بچه هاشون قد می‌کشن ...
من این حس و بارها و بارها تجربه کردم و برای بچه های کوچک جلسه اول کلاس پایه ، تو‌ روز های بزرگ شدنشون ایستادم و با افتخار دست زدم ... تشویق شون کردم ... و هوادارشون شدم ... از گلنار که اولین شاگرد کلاس های گروهی من بود و زودتر از بقیه قد کشید و بزرگ شد و خیلی جاها شانه به شانه برای پروژه ها و‌ماژان زحمت کشید ...و تمام آدمهایی که ماژان رو کنار هم ساختن که اسم هاشون اینجا جا نمیشه ... تا همه ی بچه هایی که این روزها می شینن پشت میز جلسه اول کلاس پایه ... همونجایی که با هم عهد می‌کنیم که قد بکشیم و تلاش کنیم ... مفید باشیم و عاشق و برای هدفمون بجنگیم ... دقیقا سر یک نقطه مشترک میخ اول رو ‌محکم می‌کوبیم ... برای روزهای خوبِ خدا ...❤️🙏🏻
آخرین باری که تو این روزها برای درخشش بچه ها بغض کردم و به تلاش کردن هاشون افتخار کردم ... همین چند روز ‌پیش بود ... اون هم بعد از دیدن این ‌ویدئو ...📸
شایداز نگاه بعضی ها ساده و پر از ایراد ، اما برای من دلپذیر و خاطره انگیز بود ، برای بچه هایی که بزرگ شدنشون رو دیده بودم ... ایرادات و‌ مشکلاتشون لمس‌کرده بودم و می‌دونستم که چقدر عاشق بزرگ شدن اند و این شد بهترین تبریک امسال بابت روز جهانی "عکاسی" و نه "عکاس" ...😊
و اما تصمیم امشب من ... که نوشتنش بعد از این حس های خوب و خاطره انگیز برام سخته ... ولی بسیار لازم ...
اون هم خداحافظی از دنیای "تدریس عکاسیه" نمی‌دونم برای چند وقت ، چند روز و یا چند سال ...
اما این یک تصمیم مهم برای منی که خیلی خسته ام و نیاز به استراحت دارم ... بسیار لازمه ... مدتی نبودن و‌کمتر بودن نیاز روحی‌منه و‌تصمیمی که مدتهاست دارم بهش فکر‌می‌کنم ...
به امید روزهای خوب‌ و خاطره انگیز ...🎊
فعلا خداحافظ ...✋🏻
شب اول،تصمیم اول💪🏻
#بزرگترين_تيم_عكاسى_ايران
🎞📼🎬پی‌نوشت : ممنون از شانا شهیدی درجه یک‌ برای تربیت تدوینگران آینده که همه زحمت کلاس های تدوین رو‌ی دوش اش هست ...
@shanashahidi
@mazhan.group
Read more
. بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟ . شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. ... .
بعضی روزا انگار زمان متوقفه. درد و رنج‌ها و غصه‌های روزهای عادی رو حس نمی‌کنی. مگه چند روز از این مدلیا پیش میاد؟ مگه چقدر می‌شه آدم برای یه روز همه دغدغه‌هاش رو بذاره پشت در؟
.
شاید ده روز هم از اون پست زندگی موازی و عکس خونه‌های ایده آلمون نگذشته؛ من پا گذاشتم تو خونه‌ای که خیلی نزدیک بود بهش.. من به نشونه‌ها خیلی اعتقاد دارم.
من به نظریه‌ی "شش درجه‌ی جدایی" هم خیلیییییی اعتقاد دارم. (همون نظریه که می‌گه بین شما و هرررر آدمی که تو ذهنتون میاد، تنها شش نفر فاصله‌ست و یا در طول عمرتون به اون شش نفر برمی‌خورین و به اون آدم تو ذهنتون می‌رسین، یا ممکنه تا الآن فقط یکی دوتاش رو دیده باشین و هنوز راه باشه..)
#6degreesofseperation
.
دیروز انقدر بورژوآ بود که اصن نگم!
یه طرف نیما از اورجین‌های مختلف دنیا قهوه دم می‌کرد، یه طرف سارا از جمع الهام می‌گرفت و قطعه موسیقی می‌ساخت، یه طرف راجع به انواع کاج در دنیا مطالعه می‌کردن.
و من احساس می‌کردم باید با تمام حواسم، گوش و چشم و لامسه و .. حتی دوربین همه چیز رو جذب کنم. چون یه روز خاصه که از زندگی عادی دوره. من پامو که بذارم بیرون، دیگه دنیا انقدر پرفکت نیست.
("این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه وسرمایه دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً ازاشراف‌زادگی."
به این دلیل گفتم بورژوآ که یکی از معانی این کلمه به قدرتی که از علم و آموزش میاد تعلق داره و واقعا همه در مورد مسائلی حرف می‌زدیم که توش علم داشتیم. و منظور من تنها همین بخش بود و قشنگ می‌شه که به منظور من اهمیت بدین نه تصورات خودتون.)
.
تو راه برگشت با نیما حرف می‌زدیم که، ما چیزی که تقریبا خیلی به دنیای ایده‌آل تو ذهنمونه رو دیدیم و لمس کردیم و زندگی کردیم. حالآ می‌دونیم چقدر باید کار کنیم تا بهش برسیم. حالآ تکلیفمون با خودمون مشخص‌تره..
و از این لذت می‌بریم که زندگیمون هر روز داره شکل بیشتری می‌گیره و یه آینده‌ی نامعلوم که عین پازل می‌مونه، چجوری قطعه قطعه‌هاش رو باهم پیدا می‌کنیم.
.
من پونصد میلیون عکس گرفتم از این خونه تا بعدا یادم بمونه حرفش رو زدم و به چشم دیدم و چقدر بعدها برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
(البته که برای عکس گرفتن اجازه هم گرفتم.)
و شاید فک کنین هر پونصد میلیونش رو شیر نمی‌کنم و چشماتون خون نمیاد، که باید بگم #هارهورهیر!
.
دلم برای اون سگ گنده‌های دلبر تنگ شده.
ببینین کی بی‌جنبه‌ترین دختر عالم هستیه؟
Read more
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد ...
Media Removed
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد. اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم دوستی که مثل خانوادم بود. دوستی که بهش اعتماد داشتم. تو مدرسه ... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم.

ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد.

خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد.
اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم
دوستی که مثل خانوادم بود.
دوستی که بهش اعتماد داشتم.

تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود.

چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد.
یادم نمیاد سر چی.
یادم نمیاد کی مقصر بود.

فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم.
وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد.

کاری به توپ نداشت. اومد که زخمم رو بزنه.

زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم.ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه.

از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست.

نذار بفهمه چی نابودت می کنه..شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! دردت رو واسه خودت نگه دار.

میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد
Read more
<span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f495"></span> دو ماه ﺩﯾﮕﺮ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ! ﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩ، ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻗﺪﺭﯼ ﻋﺎﺩﯼ! ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ...
Media Removed
دو ماه ﺩﯾﮕﺮ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ! ﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩ، ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻗﺪﺭﯼ ﻋﺎﺩﯼ! ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﺸﻤﻤﺎﻥ ﭘﯽ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ... اﻓﺴﻮﺱ! با ﻓﮑﺮ ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ با ﻓﮑﺮ ﺑﻬﺎﺭ، ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺟﺸﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ، ﻋﯿﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ؛ ﺑﺎ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺳﭙﯿﺪتر! زندگی ... 💕💕 دو ماه ﺩﯾﮕﺮ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ!

ﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩ،
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ
ﻭ ﻗﺪﺭﯼ ﻋﺎﺩﯼ!

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﺸﻤﻤﺎﻥ ﭘﯽ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ... اﻓﺴﻮﺱ!

با ﻓﮑﺮ ﭘﺎﯾﯿﺰ،
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ با ﻓﮑﺮ ﺑﻬﺎﺭ،
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.

ﺟﺸﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ،
ﻋﯿﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ
ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ؛
ﺑﺎ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺳﭙﯿﺪتر!

زندگی منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند،
قدر لحظات را بدانید

نهار و عصرانه یه روز تعطیلی باب میل آقای خونه😍☺ #لازانیا #کیک_کشمش_گردو #خونگی #خوشگذرونی😍 #خوشمزه #ادینه #دورهمی #زمستان_96

دستور کیکـ کشمش و گردویی

اول سه تا تخم مرغ رو با ی لیوان شکر وکمی وانیل هم زدم بعدش یه لیوان شیر دو قاشق ماست خامه ای و یه لیوان روغن اضافه کردم مخلوط که شد دولیوان ارد رو با دو ق غ ب پ اضافه کردم البته کم کم .بعدش نصف لیوان گردوی خرد شده رو با ی لیوان کشمش که کشمشارو با دو ق غ ارد مخلوط کرده بود تا ته نشین نشن ریختم داخل کیک و ریختمـ داخل قالی چرب شده ودر فر از قبل گرم شده به مدت چهل دقیقه با حرارت ۱۸۰قرار دادم

پ ن :برای راحت جدا شدن کیک از قالب ی ق م کره رو با ی ق غ روغن مایع و ی ق م ارد مخلوط کردم مایع رقیقی بدست اومد اوتو با فرچه کلا به قالبم زدم در حدی که خوب چرب شد وکیک راحت مثل اب خوردن ازش جدا شد☺
Read more
‌<span class="emoji emoji1f60d"></span> جاده ها را برای رفتن ساخته اند جاده ای را میشناسم که بی دلیل راهش را سد کردند که مبادا آنکه دوستش ...
Media Removed
جاده ها را برای رفتن ساخته اند جاده ای را میشناسم که بی دلیل راهش را سد کردند که مبادا آنکه دوستش دارند برود و سالها جاده در حسرت یک تردد سادّه جان داد!! مانع ها را برداشتم بدون واهمه از اینکه شاید دیگر دوستم نداشته باشد...‌ جاده نفس عمیقی کشید و منتظر شمردن صدای گام های مسافر بود... روی مرز ... ‌😍
جاده ها را برای رفتن ساخته اند
جاده ای را میشناسم که بی دلیل راهش را سد کردند
که مبادا آنکه دوستش دارند برود
و سالها جاده در حسرت یک تردد سادّه جان داد!!
مانع ها را برداشتم
بدون واهمه از اینکه شاید دیگر دوستم نداشته باشد...‌
جاده نفس عمیقی کشید و منتظر شمردن صدای گام های مسافر بود...
روی مرز رفتن و ماندن ایستاد
نه مانعی بود و نه اصراری
اینجا آزادی حکم میداد...‌
و دلم که با تمام وجود تمام خوبی ها را برایش می خواست و میگفت: در انتهای جاده کسی منتظر اوست.
به این "شک" نکن...‌
با دلم میخواستم که رفتنش را به تماشا بنشینم...‌
اولین باری بود که دلم میخواست او بال بگشاید و در فراسوی آسمان خویش پرواز کند...‌
و جاده
که التماس میکرد بگذار برود
آن سوی این قدم گاه ممتد کسی به انتظار او نشسته است...‌
اولین باری بود که دستهایش را نگرفته بودم تا اندک وابستگی هم اگر بود فراموش شود...‌
راه جاده را که در پیش گرفت...‌
دور که شد...‌
فریاد زدم و دست تکان دادم که مراقب خودت باش
و دوباره راه جاده را سد کردم
درست ست دیگر کسی وجود نداشت که بخواهد برود
امّا
"من" نمیخواستم که او برگردد..
#نیلدا_ملکی
Read more
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی ...
Media Removed
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام. نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من ... .
من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام.
نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من انقلاب. شب پشت پنجره می بارید و شانه های من از باران سرفه می‌کرد. وسط نشر «چتر»  تاب می خوردم، گیج از بوی کتاب و اسامی کسانی که دوستشان دارم. هوس غزل کردم.دیوان حافظ را برداشتم، چشمانم را بستم، به نیت همیشگی صفحه ای باز کردم و نگاهم را به غزل دادم :«منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالوده‌ام به بددیدن/ وفا کنیم و ملامت...» داشتم ابیات را با بغض برای خودم می‌خواندم که در همان کنج، صدایی پیر با سینه‌ای عطشناک آرام بغلم کرد  و گفت: «شانه ات مجابم می کند در بستری که عشق تشنگی‌ست/ زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد/ در بستری که عشق مجابش کرده است...» حافظ را بوسیدم و سر جایش گذاشتم ، گوش‌هایم را به شعر گره زدم. بدنم از رحم مادر گرم‌تر شده بود. به متصدی کتاب‌فروشی گفتم:« می‌شه صدای این شعرو بیشتر کنید.» گفت:« آلبوم «ققنوس در باران»، احمد شاملو... هر وقت بارون می‌آد این آلبوم‌و پخش می‌کنم، اولین بار زیر بارون از دستای زیبای یه عشق هدیه گرفتمش.» انگار کلید خاطراتش را  فشار داده باشم، انگار دلش مثل من گرفته بود و آماده باریدن. نمی‌دانستم خودم را در گندمزار گرم و گیرای شاملو گم کنم یا حرف‌های آن مرد کتابفروش عاشق... پولم کم بود ولی همانجا تصمیم گرفتم با اتوبوس به مشهد برگردم و لی تمام  آلبوم‌های شاملو را  داشته باشم.  آلبوم «باغ آینه» ، «کاشفان فروتن شوکران»، «ابراهیم در آتش»، «در آستانه» و ... .

صـدای احمد شاملو برای من مثل «ساعت صفر عاشقی»است. دوست دارم به اندازه عشق میان شاملو و آیدا کسی را دوست داشته باشم و بلند بلند برایش نامه بنویسم.
هر بار مادرم به من زنگ می زند، می پرسد:« پس تو کی می‌خوای این صدای گریه دارو از پیشواز گوشیت برداری؟ یعنی چی قشعریره درد؟» کاش می توانستم به مادرم بگویم «قشعریره درد در لطمه جان»، یعنی نبودن خودش، یعنی نبودن عشق، یعنی همین روزهای ما که به زنجیر زنجره می ماند.

آن شب بارانی ولیعصر ، همان‌طور که داشتم برای بار هزارم شعر«شانه‌ات مجابم می کند» را... . ... ادامه در کامنت اول
.

#جلال_حاجی‌_زاده
#احمد_شاملو #آیدا
Read more
پاییز هم تموم شد. این دفعه خیلی برام عجیب تموم شد. با همه سال‌ها فرق داشت. یه جورایی دلم‌ گرفته. چرا ...
Media Removed
پاییز هم تموم شد. این دفعه خیلی برام عجیب تموم شد. با همه سال‌ها فرق داشت. یه جورایی دلم‌ گرفته. چرا که امسال اونجور که باید و شاید پاییز رو ندیدم و‌ ازش استفاده نکردم. کمتر دست به دوربین شدم. کمتر تو‌خلوت خودم تو‌ پاییز عاشقانه‌های غمگین زدم و خوندم و کمتر عاشقانه بود. اما پاییز امسال خیلی برام مهم ... پاییز هم تموم شد. این دفعه خیلی برام عجیب تموم شد. با همه سال‌ها فرق داشت. یه جورایی دلم‌ گرفته. چرا که امسال اونجور که باید و شاید پاییز رو ندیدم و‌ ازش استفاده نکردم. کمتر دست به دوربین شدم. کمتر تو‌خلوت خودم تو‌ پاییز عاشقانه‌های غمگین زدم و خوندم و کمتر عاشقانه بود. اما پاییز امسال خیلی برام مهم بود و هیچ موقع فراموشش نمیکنم. چون بهترین اتفاقها برام افتاد و هیچ‌وقت فراموشش نمیکنم.
خداحافظ پاییز عزیزم. همیشه بهم خوب کردی و بهترین فصل بودی. دل تو‌ دلم نیست که سال دیگه بشه و دوباره باهات عشق کنم. 🍁🍁🍂🍂♥️♥️♥️
.
یلداتون مبارک عشق‌ها. قدر یک دقیقه بیشتر کنار هم رو بدونید. دلتون خوش‌ و لبتون خندون 😘🍁🌹
.
#fall #autumn #paeiz #selfie #selfportrait #portrait #photo #yalda #shabeyalda #azar #december #goodbye #colors #autumnstyles #beautiful #month #season #winteriscoming #iran #tehran
Read more
<span class="emoji emoji1f436"></span> <span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji1f3c3"></span>🏻@kayvan_the_runner ・・・ چرا در ماراتن برلین می‌دوم و از شما می‌خواهم که به خاطرش پول بدهید؟! ...
Media Removed
🏻@kayvan_the_runner ・・・ چرا در ماراتن برلین می‌دوم و از شما می‌خواهم که به خاطرش پول بدهید؟! (لینک صفحه کمک مالی در بیو) واقعیت قضیه این است که من به خاطر خودم می‌دوم. از دویدن لذت می‌برم. نه اینکه فقط روحیه‌ام بهتر بشود یا جلوی چاق شدنم را بگیرد، بلکه همان دقایقی که می‌دوم برایم لحظات لذبخشی ... 🐶 ❤️🏃🏻@kayvan_the_runner ・・・
چرا در ماراتن برلین می‌دوم و از شما می‌خواهم که به خاطرش پول
بدهید؟! (لینک صفحه کمک مالی در بیو)
واقعیت قضیه این است که من به خاطر خودم می‌دوم. از دویدن لذت می‌برم. نه اینکه فقط روحیه‌ام بهتر بشود یا جلوی چاق شدنم را بگیرد، بلکه همان دقایقی که می‌دوم برایم لحظات لذبخشی است. در حدی که اگر هوا خوب باشد و تحت فشار تمرین نباشم، کیلومترهای آخر را آرامتر می‌دوم تا دویدنم دیرتر تمام شود!

اما این وضعیت امروز است. از اول اینطور نبود. اوایل دویدن برایم کار دشواری بود. برای اولین بار که از خانه زدم بیرون تا بدوم، نتوانستم حتی ۲ کیلومتر بدوم. خسته شدم. به نفس نفس افتادم. اصلا بلد نبودم بدوم! نه کفش مناسب داشتم. نه مسیر درستی انتخاب کرده بودم. نه حتی سرعتم مناسب بود.

به مرور این وضعیت تغییر کرد. خیلی آرام، فاصله‌های دویدنم طولانی‌تر شد. تا اینکه موفق شدم ۵ کیلومتر بدوم. برای مدتی هفته‌ای دو بار ۵ کیلومتر می‌دویدم. یک روز تصمیم گرفتم که مرز ۵ کیلومتر را رد کنم. به خودم فشار آوردم و ۷ کیلومتر دویدم. آنقدر خسته شدم که دو هفته به خودم استراحت دادم. بماند که احساس قهرمانی المپیک هم داشتم.

آن روزها چندان از دویدن لذت نمی‌بردم. تلاش چندانی هم نمی‌کردم. تا اینکه سگم، وایکیکی در ابتدای سال ۲۰۱۷ درگذشت. تحمل مرگ وایکیکی آسان نبود. دویدن، به خلوت ویژه‌ای تبدیل شد برای تحمل این اتفاق دردآور. به یاد او می‌دویدم. و تلاش می‌کردم تا نبودش را تحمل کنم.

مدتی بعد از مرگ وایکیکی برای نخستین بار در نیمه‌ماراتن پراگ (یک رقابت ۲۱ کیلومتری) شرکت کردم و با دشواری تا پایان مسابقه دویدم. در پایان مسابقه، از خستگی نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. یکماهی از مرگ وایکیکی گذشته بود و یاد و هیجان پایان آن مسابقه دشوار حسابی احساساتی‌ام کرده بود. همان لحظه تصمیم گرفتم که یاد وایکیکی را به کارهای خوب بیشتری پیوند بزنم. با دویدن. و کمک به پناهگاه سگهای بی‌پناه.

پناهگاه وفا، عملا همراه مناسب فرین و من بود برای این کار. به یاد وایکیکی به این پناهگاه کمک کردیم و آنها هم به بهترین شکل از این کمکها استفاده کردند. نتیجه فوق العاده بود. این تجربه عالی موجب شد تا تصمیم بگیرم به قصد جمع‌آوری کمک برای این پناهگاه در ماراتن برلین شرکت کنم. و از همان روزها تمرین را شروع کردم.

حالا که این متن را می‌نویسم، تنها ۲۰ روز تا ماراتن برلین مانده. از امروز کمپین جمع‌آوری کمک به پناهگاه وفا را آغاز می‌کنم. در لینکی که در کامنتها می‌گذارم ساکنین خارج از کشور میتوانند به پناهگاه وفا کمک کنند.
Read more
۰ دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها ...
Media Removed
۰ دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها هنوز میپرسن کی ازدواج میکنی؟ بعضی‌ها که ازدواج رو ریخت و پاش و خرج زیاد و لباس دست و پا گیر پوشیدن میدونن. ازدواج ما ساده، کافی و زیبا بود. من استرس داشتم که تو الان میای و من رو توی لباس قشنگم که خاله ... ۰
دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها هنوز میپرسن کی ازدواج میکنی؟ بعضی‌ها که ازدواج رو ریخت و پاش و خرج زیاد و لباس دست و پا گیر پوشیدن میدونن. ازدواج ما ساده، کافی و زیبا بود. من استرس داشتم که تو الان میای و من رو توی لباس قشنگم که خاله افسانه با عشق برام دوخته بود میبینی و آیا بالاخره میگی زیبا شدی یا نه. آرایشگاه نرفتم، همیشه دوست داشتم مثل همیشه باشم چنین روزی. خودم خودم رو درست کنم. تو اومدی اما حرفی نزدی. احتمالا از ذوقت. ازت پرسیدم لباسم قشنگه؟ گفتی خیلی. خیلی قشنگ بود. هیچوقت لباس ماکسی نپوشیده بودم. اون روز هم لباسم کوتاه بود با تورهای ظریفی که دور کمر و روی بازوهام تاب خورده بود. من مثل همیشه از پشت سفره‌ی زیبا و منحصر به فرد عقدم که خودم چیده بودم سعی در مدیریت کارها داشتم. فریبای عزیزم یه دستش دوربین بود و یه دستش سینی چای. مامان خوشحال بود و زیباتر از همیشه.جای فروز خالی بود. رفتم که امضا کنم، عمو نادر صدام کرد، گفت بسم الله بگو. گفتم. نگران ذغال‌های اسفند بودم. من همیشه عاشق بوی اسفند بودم. بله رو که گفتم اشک میریختم. هر اشکم دلیل خاص خودش رو داشت. یکیش نبودن بابا. یکیش خوشحالی از بودن خالصانه‌ی خانواده‌م. بله رو که گفتم یکی اسفند دود کرد و دنا نقل پاشید. یکیش خورد تو سرم و کلی خندیدم. بله رو که گفتم دود اسفند رفت تو سقف و صدای آژیر دراومد. دایی سعید گفت کِلِ الکترونیکی بود! عاقد گفت صبر کنین هنوز مونده. حلقه که داشتم میذاشتم توی انگشتت یکی گفت اون دست راسته! راست میگفت. بعد حلقه‌ی خودمُ خودم برداشتم و داشتم میذاشتم توی انگشتم که یهو یادم افتاد تو باید بذاری برام! کِل زدم. حلقه رو که گذاشتم توی دستت کل زدم. حلقه رو که گذاشتی توی انگشتم کل زدم. عسل خوردی کل زدم. عسل خوردم هم. فرداش خاله افسانه گفت من خیلی کِل زدم برات. خاله سهیلا هم. نه توری بالای سر ما بود و نه تشریفات خاصی داشتیم. همه چیز ساده بود مثل خودمون. یه ازدواج کوچیک و قشنگ بعد از کلی غصه و شکست و دلخوری، خونه‌ی مادرجون با بزرگترهامون و موزیکی که از لپتاپ پخش میشد. یادمون نبود عکس دو نفره بگیریم. عکس‌ها همه دِلی بودن و راحت. دو سال گذشته، امروز نیستی. توی راه هم نیستی. توی آفیس داری کار میکنی. میدونم وقتی کار میکنی فکر ساختن مزرعه نیروی محکرته. ممنونم که اینهمه سختی رو تحمل میکنی عزیزم. آرزو میکنم نهال‌های مزرعه‌ زود قد بکشن و تو از صبح مشغول رسیدگی به بادمجون و فلفل و گوجه باشی. منم شیر گاو بدوشم و به وسعت مزرعه برقصم.
Read more
قلعه‌نویی: از پرسپولیس پیشنهاد دو میلیون دلاری داشتم سرمربی تیم سپاهان با اشاره به پیشنهادی که ...
Media Removed
قلعه‌نویی: از پرسپولیس پیشنهاد دو میلیون دلاری داشتم سرمربی تیم سپاهان با اشاره به پیشنهادی که سال ها پیش از پرسپولیس داشت، گفت: آن زمان که رویانیان مدیرعامل پرسپولیس به من پیشنهاد دو میلیون دلاری برای حضور در این تیم داد. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از مهر، امیر قلعه نویی درباره ... قلعه‌نویی: از پرسپولیس پیشنهاد دو میلیون دلاری داشتم

سرمربی تیم سپاهان با اشاره به پیشنهادی که سال ها پیش از پرسپولیس داشت، گفت: آن زمان که رویانیان مدیرعامل پرسپولیس به من پیشنهاد دو میلیون دلاری برای حضور در این تیم داد.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از مهر، امیر قلعه نویی درباره خبر حضورش در پرسپولیس و پیشنهاد محمد رویانیان به وی گفت: این جزو اسرار زندگی ام بود و نمی خواستم آن را باز کنم . سال ۹۲ آقای رویانیان مدیرعامل پرسپولیس بود و فوتبال به او ظلم کرد. آن سال نیم فصل اول در استقلال بودم و رویانیان پیشنهاد دو میلیون دلاری به من داد. من، رویانیان و امیری مدیرعامل نساجی در جریان این موضوع بودیم.
وی افزود: این رقم بالایی بود و رکورد لیگ را می شکست. به رویانیان گفتم همه دوست دارند مربی پرسپولیس شوند. پرسپولیس تیم بسیار بزرگی است. همین الان هم تماشاگران بزرگی دارد. به رویانیان گفتم اگر در استقلال یک نفر هم مرا دوست داشته باشد، به خاطر آن یک نفر به پرسپولیس نمی آیم. رویانیان از من تشکر کرد و گفت رسم پهلوانی هنوز هست.
سرمربی سپاهان درباره معیارهای بازی های تدارکاتی تیم ملی هم تاکید کرد: خود من یکسال تجربه کار در تیم ملی را داشتم. آن زمان اولین کاری که کردم به کیومرث هاشمی که کمی از او دلخور هستم گفتم یک مربی وقت می خواهد تا کارش را انجام بدهد. اولین چیزی که مربی لازم دارد، زمان است تا اهدافش را پیاده کند.
قلعه نویی با بیان اینکه کارلوس کی روش در ایران هشت سال فرصت داشته است، تاکید کرد: آن زمان که در تیم ملی بودیم، ما درگیر جام ملتها بودیم و با همان بازیکنان هم به این رقابتها رفتیم. بلافاصله تیم ب ایران را هم تشکیل دادیم که در اردن قهرمان شد. اهداف ما چهار ساله بود.
وی ادامه داد: همان موقع نامه ای به فدراسیون زدم که «فیفا دی‌ها» را تا دو سال آینده رزرو کنید و بهتر است برنامه ای بچینید که با ۲۰ تیم برتر جهان بازی کنیم. این وظیفه ما بود و دنبالش هم رفتیم. فدراسیون شرایط خوبی نداشت ولی یک بازی با مکزیک انجام دادیم. آنها حتی هزینه های ما را دادند و بهترین پرواز را برای ما گرفتند. یک تورنمنت هم در امارات بود که رفتیم. اگر شما بخواهید تحت هر شرایطی می شود بازی های خوبی انجام داد.
سرمربی سابق تیم ملی یادآور شد: یک سئوال دارم. مگر شرایط ارتباطات بین المللی ما خوب نیست؟ چرا والیبال ما اینقدر خوب برنامه ریزی می کند و بهترین بازی ها را انجام می دهد؟ خب این تیم هم برای ایران است.
ادامه در کامنت ...
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> مهراد هم‌دانشگاهیم بود. هم درسش خوب بود هم اخلاقش. برای دیده شدن نیازی به جلب توجه نداشت! قد و قواره ...
Media Removed
مهراد هم‌دانشگاهیم بود. هم درسش خوب بود هم اخلاقش. برای دیده شدن نیازی به جلب توجه نداشت! قد و قواره و شخصیتش جوری بود که هرجا می‌رفت، ناخودآگاه حواس همه رو پرت خودش می کرد. همیشه شاد و پر انرژی بود. هنوز اولین باری که دیدمش خوب یادمه. آخرای ترم اولم بود. همون وقتی که تو سالن نشسته بود و هول هولکی ... 💜
مهراد هم‌دانشگاهیم بود. هم درسش خوب بود هم اخلاقش.
برای دیده شدن نیازی به جلب توجه نداشت! قد و قواره و شخصیتش جوری بود که هرجا می‌رفت، ناخودآگاه حواس همه رو پرت خودش می کرد. همیشه شاد و پر انرژی بود.
هنوز اولین باری که دیدمش خوب یادمه. آخرای ترم اولم بود. همون وقتی که تو سالن نشسته بود و هول هولکی با بچه ها درس می‌خوند که بره سر میان ترم ولی تا لحظه ی آخر دست از شوخی برنمیداشت!
همینجوری که داشت برای دوستش درس توضیح میداد سرشو آورد بالا و نگاهش افتاد به من..
خندید... خندیدم.... همین!
می‌گفتن ترم آخره. بعد از مدتی فهمیدیم همسایه ایم. خونه هامون باهم دوتا خیابون فاصله داشت. از اون به بعد بود که با هم رفتیم. با هم اومدیم.
کسی نفهمید چرا نصف درسای ترم آخرشو حذف کردکه  یک ترم اضافی تر بمونه، ولی کم‌کم شوخیای دوستامون شروع شد!
همه فهمیده بودن چه خبره جز خودمون دوتا.ولی خیلی طول نکشید که شوخی شوخی جدی شد...
.
دنیا خیلی قشنگه وقتی کسی که دوستش داری دوستت داره! کنارش خوشحال بودم، آرامش داشتم، بیشتر وقتمون رو باهم بودیم، وقتی هم که نبود همه ی حواسش پیشم بود. تنها چیزی که نگرانم می‌کرد تفاوت فرهنگی و خانواده هامون بود! ولی با تمام وجود دوسم داشت و من اینو با تک تک سلول هام حس می‌کردم...
.
موضوع داشت خیلی جدی میشد که یه لحظه حس کردم حتما با هم به مشکل می خوریم. حس کردم کنار یکی دیگه خوشبخت تره
آدم وقتی جوون تره فکر میکنی همیشه یکی پیدا میشه که دوسش داشته باشه، همیشه یکی هست که با بودنش حس خوب بیاره... ولی خیلی سال باید بگذره تا بفهمی فقط همون یه نفر بوده. فقط همون یه بار.... همین شد که زدم زیر همه چی!
میدونستم بعد از این همه مدت همینطوری ول نمیکنه بره.............................
#اهورا_فروزان
💜
به دلیل محدودیت کاراکتر ادامه ی داستان رو میتونید تو #کانال بخونید. لینک در قسمت بیو
#شبتون_بخیر
Read more
. _گِله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟ _میخوای بکن میخوای نکن... تمام امیدم به کیروش بود_استغفرالله_که معجزه کند و فوتبال، اخبار گند این روزها را بشورد ببرد در اعماق اقیانوس های دور، آنقدر دور که نفهمیم که از بیخ وجود داشته اند. حذف که شدیم زدم زیر گریه و گفتم: حالا چی کار کنیم رضا؟ انگار کن همه چیز ... .
_گِله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟
_میخوای بکن میخوای نکن...
تمام امیدم به کیروش بود_استغفرالله_که معجزه کند و فوتبال، اخبار گند این روزها را بشورد ببرد در اعماق اقیانوس های دور، آنقدر دور که نفهمیم که از بیخ وجود داشته اند.
حذف که شدیم زدم زیر گریه و گفتم: حالا چی کار کنیم رضا؟
انگار کن همه چیز در گرو مسابقه ای بود که تمام شد.
غم مثل خوره، پیش رونده است. تمام امید و آرزو و روشنی را یکی یکی از کار می اندازد جوری که نایِ بلند شدن نداشته باشی. من نه نای بلند شدن داشتم نه انگیزه اش را، نه که الان داشته باشم ولی قطعاً دیروز نداشتم.
"دیروز" که انگار یک روز است میان تونل تاریک تاریخ؛ در یک جهان موازی که توش هیچ غمی نیست، آمد و رفت، جوری که زمان متوقف شد و چرتکه ی عمر من تغییری نکرد.
روزهایی که روی عمرمان حساب نمی شوند روز تولد ما هستند نه روزهایی که حسابشان می کنیم.
#تولد_بازی
Read more
. <span class="emoji emoji1f447"></span> <span class="emoji emoji1f447"></span> <span class="emoji emoji1f447"></span>. . هنر دوست عزیز @negin.foodstories با عرض سلام و وقت بخیر خدمت تک تک شما خوبان و همراهان همیشگیم<span class="emoji emoji1f64b"></span>🏻‍♀️<span class="emoji emoji1f60d"></span>. بورک ...
Media Removed
. . . هنر دوست عزیز @negin.foodstories با عرض سلام و وقت بخیر خدمت تک تک شما خوبان و همراهان همیشگیم🏻‍♀️. بورک پختم که واقعا با خوردنش دوباره به #ترکیه رفتم و مروری شد بر خاطرات شیرینم که اونجا گذرند. طرز تهیه #بورک : اول از همه بگم من این بورک رو یکی در میون گوشت و سیبزمینی درست کردم. برای ... . 👇 👇 👇. .
هنر دوست عزیز
@negin.foodstories
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت تک تک شما خوبان و همراهان همیشگیم🙋🏻‍♀️😍.
بورک پختم که واقعا با خوردنش دوباره به #ترکیه رفتم و مروری شد بر خاطرات شیرینم که اونجا گذرند.
طرز تهیه #بورک :
اول از همه بگم من این بورک رو یکی در میون گوشت و سیبزمینی درست کردم. برای بورک سیبزمینی ۳ عدد سیبزمینی رو آب پز کردم و سپس با گوشت کوب و یا چنگال به کردم و بهش نمک فلفل سیاه و پاپریکا زدم و توی یه ماهیتابه ۱ عدد پیاز رو تفت دادم و سپس بهش ۱ ق غ خ رب گوجه زدم و تفت دادم سپس به اندازه ۱ مشت جعفری خورد شده بهش اضافه کردم یه تفت کوچولو که خورد سیبزمینی هارو بهش اضافه کردم و خوب هم زدم همشون یکدست که شدن زیر اجاق رو خاموش کردم. حالا نوبت میرسه به مواد گوشتی، برای تهیه این مواد به اندازه ۵۰۰ گرم گوشت چرخ کرده رو با ۱ عدد پیاز چرخ شده و نمک و فلفل و زردچوبه و پاپریکا خوب ورز دادم و توی مقدار کمی روغن تفت دادم خوب که تفت خورد بهش ۱ ق غ خ رب گوجه اضافه کردم و خوب مخلوطشون کردم و زیر اجاق رو خاموش کردم .
حالا برای سس روی بورک توی یه کاسه ۱ عدد تخم مرغ ۱ لیوان شیر و ۱ فنجان روغن مایع و ۱ ق چ خ بکینگ پودر رو به خوبی هم زدم و سس آماده شد. و حالا نوبت میرسه به آماده سازی بورک، برای این بورک من از خمیر یوفکای آماده استفاده کردم؛ خمیر رو روی میز پهن کردم و با فرچه از سس آماده شده روی سطح یوفکا مالیدم و مواد سیبزمینیرو به صورت یک خط در یک درازا روش ریختم و یوفکارو از بغل ها به داخل پیچیدم و سپس لوله شکل دراوردم و توی ظرف فر گذاشتم سپس همین کارو دوباره انجام دادم ایندفعه روش مواد گوشتی ریختم و رول کردم و توی ظرف چیدم به همین شکل یکی در میون این کارو انجام دادم و در آخر از سس باقیمانده روی تمامی بورک های داخل ظرف ریختم و به همه جاش پخش کردم و روش سیاه دانه ریختم و توی فر که از قبل با دمای۱۹۰ درجه گرم شده بود به مدت ۳۰ دقیقه گذاشتم پخت و روش طلایی و برشته شد.
برای دیدن دستورات مشابه هشتک زیر را لمس  کنید.
#غذای_ملل_پرشین_شفز
#شکم_پر_پرشین_شفز
___________________
Tag your photos with 👇.
#persian_chefs
___________________
Read more
قسمت ششم گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک ...
Media Removed
قسمت ششم گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک به گوش می رسید ولی بسیار گنگ و مبهم بود. احساس کردم صدا از کنار پنجره ی همان اتاقی که در آن نماز می خواندم به گوش می رسد . خود را بی درنگ به پشت پنجره رساندم و یک ماشین سفید رنگ زانتیا نظرم را به خود جلب کرد ، ... قسمت ششم

گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک به گوش می رسید ولی بسیار گنگ و مبهم بود. احساس کردم صدا از کنار پنجره ی همان اتاقی که در آن نماز می خواندم به گوش می رسد . خود را بی درنگ به پشت پنجره رساندم و یک ماشین سفید رنگ زانتیا نظرم را به خود جلب کرد ، ماشین خاموش بود ولی کاملا مشخص بود که اشخاصی در آن حضور دارند که در آن ساعت از نیمه شب کاملا مشکوک بود. نمی دانستم باید بیرون بروم یا نه ، معلوم نبود چه پیشامدی در حال رخ دادن بود باید فکر می کردم و بی گدار به آب نمی زدم. تقریبا تمام چراغ های خانه ها خاموش بود که حکایت از خواب آرام ساکنانش داشت گویا هیچ کس این صداها به گوشش نمی رسید آخر هر چه بود در نزدیکی من در حال رخ دادن بود و شاید کسی چیزی نمی شنید.در حال دودوتاچهارتا کردن بودم که فریادی همراه با ناله از همان خودرو بلند شد که صددرصد یقین حاصل کردم که صدای یک پسر بچه است . پویش های ذهنی ام خود به خود متوقف شد ، با همان چادر گل گلی مغز پسته ای به طرف در شتافتم و یک جفت دمپایی به پا کردم و خود را به محل مورد نظر رساندم. مردی در صندلی راننده نشسته بود و پسر بچه ای نه ساله که کاملا تکیده بود در کنارش. متوجه حضور من نشدند .مرد که قوی هیکل و جوان به نظر می رسید به قصد کشتن کودک را کتک می زد.

ادامه دارد
Read more
<span class="emoji emoji1f534"></span>نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم... نمیدانم ...
Media Removed
نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم... نمیدانم چه شد که #سرنوشت مرا به این راه پر از #عشق رساند ؛ نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد ؛ . ولی ️بدون شک شیر حلال #مادرم ، #لقمه_حلال پدرم و #انتخاب_همسر در آن اثر داشته است... . (قسمتی از وصیتنامه #شهید_محسن_حججی ... 🔴نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...
نمیدانم چه شد که #سرنوشت مرا به این راه پر از #عشق رساند ؛ نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد ؛
.
⬅ولی ️بدون شک شیر حلال #مادرم ، #لقمه_حلال پدرم و #انتخاب_همسر در آن اثر داشته است...
.
💖(📝قسمتی از وصیتنامه #شهید_محسن_حججی )
.
💖 #همسر #شهید_حججی :
🔴شب #خواستگاری آقامحسن از من خواسته بود در مسیری حرکت کنم که سعادت و #شهادت را به دنبال داشته باشد ؛
عقد بودیم که خیلی اتفاقی به این فکر افتادم پیشنهاد رفتن و پیوستن به #سپاه را به او بدهم. ابتدا گفتند باید فکر کنم اما بعد از گذشت مدتی کوتاه، جواب‌ مثبت دادند و گفتند که بله من مشتاقم و مسیرم را پیدا کردم. بعد هم رفتند دنبال کارهای استخدام و از سال ۹۳ عضو رسمی این نهاد شد... آقامحسن بعد از آنکه وارد سپاه شد عصرها به کتابفروشی مؤسسه #شهید_حاج_احمد_کاظمی می‌رفت و پولی را که از قِبَل این کار به دست می‌آورد، برای #اردوهای_جهادی به مناطق محروم کنار می‌گذاشت...
.
🔴این اواخر در فضای مجازی از نظر #فرهنگی بسیار فعال بود،مخصوصا نسبت به صحبت‌های رهبر انقلاب دغدغه خاصی داشت ؛ می‌گفت وقتی که آقا فرموده‌اند: «جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است» ،تکلیف ما را در انجام کار فرهنگی روشن کرده‌اند. ما نباید این عرصه را خالی بگذاریم. شب‌هایی بود که تا صبح بیدار می‌ماند، #کتاب می‌خواند یا روی بیانات #حضرت_آقا کار می‌کرد و نکات مهم را داخل سایت یا کانال‌ موسسه می‌گذاشت...
.
🔴درمورد رفتن به سوریه هیچ وقت نگفتم نرو! بلکه برعکس، همیشه سعی کردم مشوق اصلی‌اش در این راه باشم. بار دوم حتی با اینکه تازه بچه دارشده بودیم ساک سفرش را خودم بستم و اتیکتی که روی آن نوشته بود« #جون_خادم_المهدی» را به لباسش زدم!...
.
🔴من همه جا گفته‌ام #همسر من قطعا به خاطر شیرپاکی که خورد و نان حلالی که سر سفره پدرشان بود، به این مقام رسید و البته خودش هم به حق #امام_حسین (ع) را شناخت و نسبت به مقام ایشان معرفت پیدا کرد...
.
🔴دغدغه آقا محسن برای #تربیت علی چه قبل از #تولد و چه بعد از تولد خیلی زیاد و عجیب بود. روی لقمه‌ای که می‌خوردیم خیلی حساس بود. حتی در دوران بارداری من خیلی حواسش بود هرجایی نروم و هرچیزی را نخورم. خمسش را به موقع می‌داد و رد مظالم هم پرداخت می‌کرد. به شدت روی #بیت_المال و #حق_الناس حساس بود و دقت عمل داشت....
.
.
❤ #همسر_یعنی_همسفر_تا_بهشت ❤
.
💖 #روز_ازدواج مبارک 💖
#زندگی_به_سبک_شهدا
#زندگی_اسلامی_ایرانی
.
.
Read more
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش ...
Media Removed
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود وقتی رسیدیم ... روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم
بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی!
فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود
وقتی رسیدیم راهنماییمون کردن سمت میزمون، روی میز یه عالمه گل بود و یه کیک که روش نوشته بود:
دخترم مبارکه!حالم خیلیییییی خوب بود،رفتم توو بغلش و محکم بوسش کردم و گفتم مرسی مرسی مررررسی
نشستیم سر میز و بابا شروع کرد به حرف زدن،گفت:خیلی خوبه که رشته ای که دوس داری توو دانشگاهی که دوس داری قبول شدی از حالا اتفاقای جدیدی توو زندگیت میفته از حالا دیگه تو خودتی و خودت
دانشگاه مث مدرسه نیست که کلاست جدا باشه از پسرا توو دانشگاه ممکنه یه پسر بغل دستت بشینه یا لازم باشه توو محوطه باهاش راجع به درست حرف بزنی من خیالم از تو راحته پس سعی کن طوری رفتار کنی که خیال خودت هم راحت باشه
گفت ممکنه توو دانشگاه از کسی خوشت بیاد و دلت براش بره اما باید سعی کنی یادت بمونه که توو دانشگاه فقط باید حواست به درس باشه که زحمتات هدر نره...و خیلی حرفای دیگه آخرم یه دستبند بهم هدیه داد که روش نوشته بود دوست دارم...
توو اون سالهایی که توو دانشگاه بودم اون دستبند همیشه توو دستم بود و هروقت دلم میلرزید به دستبندم نگاه میکردم و میگفتم:منم دوست دارم بابا...
شاید همین کارای بابا باعث شد که هر اتفاقی که میفتاد و بهش میگفتم و هیچ وقت هیچی رو ازش مخفی نمیکردم
الان اینجایی که نشستم رو به روم یه دختر و پسر نشستن که دختره داره راجع به مقدار مشروبی که میخوره و مست نمیشه و اتفاقایی که توو شمال که دانشگاهشه، براش میفته میگه اینکه چه جوری باباشو میپیچونه و با پسرا توو شمال میگرده
این آقایی هم که باهاشه بهش گفت:
یه کیش بریم باهم،هتل بگیریم یا خونه؟
دختره گفت هتل که حتما باید بگیریم چون باید به بابام مدارکشو نشون بدم
پسره هم گفت باشه رزرو میکنیم نشون بده بعد کنسل میکنیم...
حالم یه جوریه،دارم فکر میکنم بچه شون در آینده چه جوری میپیچونتشون
به بابام فکر میکنم که چقدر راهشو درست رفت و به خودم که آیا میتونم مادری بشم که بچه م بهم دروغ نگه یا نه؟
#آریانامیر
#کیک_تولد_سفارشات_کیش
#کیک_دخترونه
#کیک #کیف #رژلب #لاک
#کیک_فوندانت
تلفن ثبت سفارش واتساپ
09173683236
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_هجدهم
#روز_قلم
سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی باهاش اشک ریخیتم و گاهی چنان بلند بلند خندیم که مامان از کنارمون با تعجب رد شده و یک جوری نگاه مون کرده که انگار دیوونه دیده. من عاشق شدم و چند وقته که دستم به شعر نوشتن نمیره، من ذاتا تلخ نویسم و شاید این رو از مادربزرگ خدا بیامرزم به ارث بردم که همیشه در حال نگاه کردن به تلخی های زندگیش بود. من حتی عاشقانه هام سیاه و تلخه. من زخم خوردم. فکر کن سه بار زندگیت رو بزاری برای آدم‌هایی که خودشون اومدن و خودشون رفتن. آدمایی که تا اومدی به موندشون عادت کنی، دیدی جا تره و بچه نیست و تا اومدی به رفتنشون عادت کنی، دیدی که دوراشون رو زدن و برگشتن. خداییش شما جای من بودید دچار پارادکس‌های شخصیتی نمی‌شدید؟ داستان من با داستان‌های پلیسی فرق داشت، نه سر داشت نه ته. نه رئال بود و نه سورئال. نه اکشن بود نه عاشقانه. ژانر بود اما تو هیچ کدوم از ژانرهایی که تا به حال دیدم و خوندم جا نمیشد. خیلی سخته سه بار یک رمان رو بنویسی پاره کنی بریزی دور. خیلی سخته شخصیت‌هایی که تو سروشکل بهشون دادی از داستان هات فرار کنن و به اول شخص زندگی افرادی تبدیل بشن و تو رو مجبور کنن که از این به بعد از زاویه سوم شخص بهشون نگاه کنی؛ چراکه اگر راوی اول شخص بشه چنان بلایی سرشون میاره که همه آدم‌هایی که اون رو می‌خونن ندیده ازش متنفر بشن. من استاد اغراق بودم. فقط کافی بود از یکی بد بگم تا همه آدم‌هایی که من رو می‌شناختن ازش متنفر بشن یا یک جوری ازشون تعریف کنم که طرف روزی سه باز زنگ بزنه تا بخواد شخصیت اول زندگیم رو ببینه. زن‌ها معمولا عصبی که میشن یا موهاشون رو کوتاه می کنن و یا یک گوشه می‌شینن و شروع می کنن به لاک زدن به ناخن‌هاشون و مردها معمولا تو چنین شرایطی یه سیگار دستشون می‌گیرن و انقدر از این ور به اون ور می‌رن که سر خودشون هم گیج میره؛ اما من واقعا نه توان راه رفتن داشتم و نه روم می‌شد، انگشتهای لاک خوردم رو به کسی نشون بدم. راستش چند باری لاک خریدم و ده تا انگشتم رو لاک زدم اما آب از آب تکون نخورد؛ تنها چاره من این بود که یادداشت‌هایی رو بنویسم که نه قراره کتاب بشن و نه قراره هیچ روزنامه‌ای دست به انتشارشون بزنه.
#شهاب_دارابیان
#روز_قلم #یادداشت
عکس:
@afsoonabbac
Read more
. این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود ... .
این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود 😍😍 البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود و تو راه وسطِ پل پارک‌وی یهو چراغِ باطریش روشن شد و سریع زنگ زدم به بابام که چراغ باطریش روشن شده من الان چیکار کنم؟؟😱😱 و بعد از کلی بدبختی و خاموش کردن چراغ و ضبط ماشین و کلی استرس بالاخره برگشتم خونه و از خیر لواسون رفتن گذشتم دیگه کلوچه برام ماشین نشد 😭😭😭😭 ینی از همون روز افتاده گوشه کوچه و هرازگاهی فقط این پلیس‌های گشت میان زنگ خونه رو میزنن که این ماشین مال شماست؟؟ چون مشکوکه آخه پلاکاشم کندیم 😂😂😂 و اینکه هرکی‌ام اومد دوربزنه تو کوچه یه نوازشش کرد دیگه 😣😣😣 بی‌عدبای بی‌تربیت 😑😑😑
خلاصه که من الان سه ساله ماشین ندارم 🙁🙁🙁 تازه چون هم‌رنگ کلوچه بود و شکل کلوچه بود اسمشو کلوچه گذاشته بودم 😋 انقدر باهاش خاطره‌های خوب و بد دارم که خدا میدونه چهار پنج بار باهاش رفتم قائمشهر و یکی دوبار رفتم قم 😍 دانشگاه هم که دیگه نگم براتون چقدر منو تا کرج (دانشگاه خوارزمی) همراهی کرد 😅😅 البته دوستام بیشتر از خودم باهاش خاطره دارن مخصوصاً وقتی میخواستیم بریم دانشگاه بچه‌ها میومدن ایستگاه متروی شریف من میرفتم دنبالشون باهم میرفتیم دانشگاه از همون اولم میگفتن پرستوووو بذار 😂😂 البته اون موقع تتلو آدم‌تر از الان بود 😆😆 خلاصه که کلوچه‌ی کیتی‌طوری پنج‌سال همه‌جا با من بود ولی الان رفیق نیمه‌راه شده بی‌عدب 😒😒
کلوچه اصن ازت توقع نداشتم 😑.
.
لوکیشن هم که #شمرون جانِ 😍
اصن نمیدونم شاعر گفته یا نه ولی خب من میگم (کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون عست و خاطراتش 😍❤)
البته یادمه اینجا داشتم از خونه خاله جان (خاله‌ی پدرجان جان) برمیگشتم یهو حس فیلم گرفتنم گل کرد و تهِ تهِ رَمِ گوشیم جا خوش کرده بود و مال سال نود و سه‌اس فک کنم 🤔😂
درباره آهنگم که از همون آهنگاس که تو سی‌دی پرستو بود و همیشه تو ماشین پِلی بود 😆
حالا با این اوصاف اگر صلاح میدونید یه گلریزان ترتیب بدین واسه من ماشین بخرید تا مجبور نباشم انقدر ماشینِ پدربزرگ بنده‌خدام رو دودَر کنم 🙈🙉🙊😅😅.
.
Read more
 #withgalaxy #moscow #russia یکی از جذاب‌ترین اتفاقات سفر برام وقتیه که میخوام یه کار غیر روتین ...
Media Removed
#withgalaxy #moscow #russia یکی از جذاب‌ترین اتفاقات سفر برام وقتیه که میخوام یه کار غیر روتین سفری انجام بدم. مثلا تو بولیوی فیلم بولیویایی در سینما دیدن با اینکه هیچی از زبون نفهمیدم و بعد فیلم فهمیدم کارگردان جلوم نشسته بوده، یا به جشن تولد یه آدم غریبه رفتن تو کلمبیا که کیک کوک و چای میخوردن ... #withgalaxy #moscow #russia
یکی از جذاب‌ترین اتفاقات سفر برام وقتیه که میخوام یه کار غیر روتین سفری انجام بدم. مثلا تو بولیوی فیلم بولیویایی در سینما دیدن با اینکه هیچی از زبون نفهمیدم و بعد فیلم فهمیدم کارگردان جلوم نشسته بوده، یا به جشن تولد یه آدم غریبه رفتن تو کلمبیا که کیک کوک و چای میخوردن و منو مجبور کردن به فارسی شعر بخونم!
روسیه اما دلیلش جام‌جهانی بود و من هم همراه بازی‌ها و شادی‌ها.. تا اینکه بالاخره در مسکو گفتم برم و کمی از فضای تور و پرچم و توپ و توریست‌های فوتبالی دور شم و در روسیه تجریه آرایشگاه رفتن داشته باشم. همین بود که آدرسی از دوست مسکوییم گرفتم که برم پیش اولگا نامی که یه آرایشگاه در جنوب مسکو داشت. با مترو و اتوبوس خودم رو رسوندم و دیدم خانوم اولگا گویا در سالن رو بسته و رفته سفر. موهام وضعیتی بود و ذهنم آماده کوتاهی و همین شد که رفتم خودم یجا پیدا کنم و تو یه مال دربه‌در دنبال آرایشگاه بودم و داشتم از فروشنده‌ای میپرسیدم که کسی از پشت زد روی شونم. دیدم پسر جوون روسی با لهجه روسی و به انگلیسی گفت: من میتونم موهاتو کوتاه کنم. زدم زیر خنده و اونم خندید گفت: نه نه دیوونه نیستم. من آرایشگرم. و یه کانال یوتوب دارم که ویدیوهای کوتاه کردن و استایل دادن‌هام هست. خیلی دوست داشتم ویدیو از یه خارجی بگیرم و الان که حرفاتونو شنیدم گفتم شانسم رو امتحان کنم! میشه من موهاتو کوتاه کنم، فیلم بگیرم و تو مدلم باشی؟!
-

دو ساعت بعد و در ساعت نه شب، من با پسر روسی که رفته بود همکارش که مسئول فیلم گرفتن بود رو اورده بود، رفتیم طبقه سوم یه ساختمون قدیمی. ( راستش این تیکه بالا رفتن از پله‌ها یکم استرس گرفته بودم:)) و بعد با باز شدن در و دیدن استودیو و صندلی و آیینه ها بازی شروع شد.
پسر روسی بالای سر من مو کوتاه میکرد و به روسی به دوربین پسر دیگه توضیح میداد. -موهای خیلی کوتاه شده‌ی من، شام بعد از سلمونی مهمون آرایشگر و رسوندنم در هاستل, از اتفاقات شبی در مسکو بود که من از دو پسر روس داستان عاشقی، ازدواج، کار و کانال و هدف‌ها و آرزوهاشون رو شنیدم. حالا هم تجربه کوتاهی مو در شش کشور مختلف دنیا رو در پرونده دارم!
Read more
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ...
Media Removed
. دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و... دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه یعنی ... .
دیشب همینطور که داشتم سخنرانی ترامپ رو می‌دیدم و زیرنویس شبکه که قیمت دلار و سکه بود رو میخوندم، ته دلم خالی می‌شد
استرس، اینکه حالا چی میشه،خونه، ادامه تحصیل، علایقم، آرزوهام و...
دیروقت بود و ترجیح دادم یه کم قدم بزنم
وقتی به خونه رسیدم یه لحظه ذهنم رو آروم کردم و با خودم گفتم: چته عاطفه
یعنی چی این فکرا، مگه خودت همیشه نمی‌گفتی فکر کردن به این چیزا چه دردی رو دوا می‌کنه جز اینکه لذت اون لحظه رو ازت می‌گیره...
روبروی آینه ایستادم و به خودم لبخند زدم بعد فکر کردم دلار بشه دو برابر این چیزی که الان هست چیکار می‌کنم؟
کاری از دست من بر نمیاد، نه مسوول هستم نه کاره ای
کاری که از دست من برمیاد، لذت بردن از زندگی هست، امید داشتن، لبخند زدن، کارایی که دوست دارم انجام بدم و حالم رو خوب می‌کنه و به قیمت دلار و سکه هیچ ربطی نداره
یه لحظه دلم برای پدرم تنگ شد، همیشه برام از امید و خوشبختی و آرامش حرف زده، چقدر الان دیدن لبخندش آرومم می‌کنه
سعی کنید دور و برتون آدمای مثبت اندیش و باانگیزه باشه، مگه چند بار زندگی می‌کنیم.
و آخرش با خودم گفتم:«اون خدایی که تا الان همه جوره هوام رو داشته، از این به بعد هم خواهد داشت...»
.
مشهد، باغ گیاه شناسی
Read more
. متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی ...
Media Removed
. متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی نسل من گذاشت. صادق صندوقی در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. در سکوت و تنهایی. در دوره‌ای که نه فتوشاپ بود و نه جلوه‌های کامپیوتری صندوقی تصاویری ارائه می‌کرد که در نوع خودش بی‌نظیر بود و چنان شوری در ... .
متاسفم که خبر درگذشت مرد بزرگی را می‌دهم که با طرح جلد‌های جذاب و بی‌نظیرش تاثیر بزرگی در کتاب‌خوانی نسل من گذاشت. صادق صندوقی در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت. در سکوت و تنهایی. در دوره‌ای که نه فتوشاپ بود و نه جلوه‌های کامپیوتری صندوقی تصاویری ارائه می‌کرد که در نوع خودش بی‌نظیر بود و چنان شوری در تصویر می‌آفرید که هر بیننده ای را مجاب می‌کرد کتاب را بخرد. ناشران در دوره‌ای بر سرش دعوا داشتند و ستاره‌ی تصویرگران نسل خودش شده بود. مینیاتور کار می‌کرد و روزی که من و افشین صادقی‌زاده مهمانش بودیم چنان با شور و عشق از نقاشی‌هایش...مینیاتورهایش...و حتا کاریکاتورهایش سخن می‌گفت که ما را به وجد آورده بود.با آن‌که کمرش خمیده شده بود و درد می‌کرد همچنان قلم در دست داشت و خوابیده نقاشی می‌کرد. یادم می‌آید که هفده هجده‌سال بیشتر نداشتم که در دفترِ کارِ نقاشی‌های کتاب‌های درسی توی خیابان ایرانشهر پیشش رفتم. کلی چیز یادم داد.که از قلم فلزی استفاده کنم...که روی کاغذ کالک نقاشی کنم...که امضایم را واضح بزنم...که به آینده‌ی من بسیار امیدوار است... که کاریکاتور را جدی بگیرم...! مهربان بود و آن‌چه می‌دانست برایم با دست و دلبازی بسیار شرح می‌داد و سخاوتمندانه رازهای طراحی را برایم افشا می‌کرد. یادم می‌آید همان روز گفت سمت جمهوری میروی؟می دانستم کاری آنورها دارد و الکی گفتم بله. گفت پس این کار من را هم پیش فلان ناشر ببر. اورژینال کارش را دستم داد. روی مقوای فابریانو با گواش طرح جلدی از کتابی که شبیه کتاب‌های ژول ورن بود کشیده شده بود ... آن امضای خاص و بی‌نظیرش پایین کارش بود و با سلیقه‌ای خاص کاغذ پوستی‌ای نیز بر رویش چسبانده شده بود. از ذوق دیدن اصل کار استاد در پوست نمی‌گنجیدم. کار را با سلام و صلوات زیر بغل زدم و به آدرسی که داده بود در کوچه پس کوچه های جایی در جمهوری بردم. لذت و حلاوت آن دیدار...آن دیدن اصل کار ایشان و بغل کردن کارشان و بردن تا مسیری سال‌ها مرا به جلو هل می‌داد. راستش را بخواهید هیچ کس قدر او را آنچنان که باید ندانست... حتا خودش! یادش گرامی #صادق_صندوقی
Read more
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی ...
Media Removed
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم ... .
چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم.
توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم و نمی توانستم بیشتر از جلوی پایم ببینم. انگار دختر دیگری هم در اتاق آن‌طرفی بود که از حرف هایی که بعدا بازجو زد فهمیدم ادمین یکی از پیج های فیسبوک است. پیجی که تعدادی از شعرهای من و موزیک هایی با شعر من را نیز در آن قرار داده بود.چندین روز من را تحت فشار قرار داده بودند تا مسئولیت پیج را بپذیرم. اما متعلق به من نبود و طبعا قبول نکرده بودم. حالا انگار آن دختر را دستگیر کرده بودند و احتمالا با چشمبند نشانده بودندش روی صندلی تا اعتراف کند. بعدها فهمیدم س.ت است. می شناختمش. مهربان و محترم بود. دقیق یادم نمی آید بازجو چه می گفت و چه سوالاتی به تناوب از ما دوتا می پرسید که من شروع کردم به گریه کردن. آهسته. صدایی برایم نمانده بود. فکر می کنم سی روزی گذشته بود که توی انفرادی بودم. بازجو از دختر سوالی پرسیده بود و بعد جواب دختر را با طعنه و کنایه به من می گفت. من گریه بودم و حرفی نمی زدم. بعد به دختر گفت «ببین اینم داره به حرفات می خنده! تو چقدر بدبختی که حتی اینی هم که ازش شعر گذاشتی توی پیجت، داره بهت می خنده!»
الان که خاطره به ذهنم آمده می گویم باید بلند، جوری که س هم می شنید داد می زدی که من نمی خندم! باید حداقل بلند می شدی و این یک جمله را می گفتی! باید داد می زدی تا آن دختر طفل معصوم، زیر آن فشار عصبی وحشتناک و ترسِ از محیط و دستبند و بازجوها اینجوری تحقیر نشود، اینجوری خرد نشود. اما من انگار دیگر مثل روزهای اول نبودم. نه جانی برایم مانده بود و نه امیدی. نه می دانستم کی این دلهره تمام می شود و نه در انتهایش نور روشنی برایم بود. مثل زنی که می داند بچه توی شکمش مرده، نشسته بودم و زیر چادر گل گلی‌ام گریه می کردم. بعد هم مرا برگرداندند سلولم و گمان کنم مدتی بعد س آزاد شد. بعد از آن هیچ خبر، اسم یا اثری از او ندیدم. اما چند روزی است که این فکر آزارم می دهد که آن لحظه، س چه حالی شده است؟ آیا حرفهای بازجو را باور کرده؟ می دانم که تحت تاثیر فضا و موقعیت ترسناک اوین، روحیه آدم اینقدر ضعیف می شود که هر چیزی را از هر کسی و درباره هر کسی باور می کند. اما کاش کاش می توانستم فقط برای چند ثانیه برگردم توی آن اتاقک کوچک و تاریک اوین و به او بگویم که دروغ های بازجوها را باور نکن!
Read more
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته ...
Media Removed
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟! خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم ... روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب
خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟!
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم رفت بگم ... مثه خیلی وقتای دیگه ...
حواس نمیذاره واسه آدم آخه اون چشمات ...
اونجا که دسته ی چمدونِ داغونِ زوار در رفته ی خاطراتتو محکم گرفتی توو دستت و راه افتادی
که بری
که دور شی ازم
که جا بذاری منو
من دیدم زیپ چمدون باز بود
دیدم خاطراتمون پشتِ هم از توو چمدون میفتن رو زمین و تو حواست نیست که داری جاشون میذاری و من حالا باید جورِ اونا رو هم بکشم
خواستم بگم : دیوونه حواست کجاست؟!
بیا خاطراتی که جمع کرده بودی بردار ببر با خودت ، من از پس همین مخِ خودم بربیام بسه ...
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم به قد و بالات و برانداز کردم کشیدیِ اندامتو از زاویه ی پشتِ سرت
همه تن چشم شدم و حرفم یادم رفت ...
به جای تمامِ چیزایی که توو مغزم واست ردیف کرده بودم زیر لبی گفتم : فَتَبارَک الله اَحسَن الخالِقین ...
اون لحظه که دستت نشست رو دستگیره ی در و در با یه صدای جیر جیرِ ناله مانندِ ناراحت باز شد
خواستم بگم : دو تا چیکه روغن بزن به این لولا های بدبخت که انقدر سر و صدا به پا نکنن ...
خواستم بگم امّا دیدم جدی جدی فاصله داره زیاد میشه
زیر لبی گفتم : دیگه صدای در و دیوارم از دستِ این دیوونه بازیای ما دراومده ...
کجا رو داری بری آخه؟!
چقدر میخوای دور بشی از من؟!
من که هرجا بری بیخِ ریشتم ...
درِ خونه عربده کشید
خودشو کوبید به چارچوب
محکم ...
انقدر که دلِ شیشه های پنجره لرزید ...
رفتی دیگه
درم کوبیدی پشتِ سرت
از این عادتا نداشتی که ...
رفتی و من نشستم کف خونه بغل کردم خاطره های جا مونده ازت رو ...
چیدمشون سرِ جاهاشون
حرمت داره خاطره ...
حرمت داره عشق ...
حرمت داره حس ...
حرمت داره ...
حرمت شکن نبودی تو!
بی حواس بودی یه کم ...
فقط اینکه حواست پیِ کی بود رو نمیدونم ...
خلاصه که خواستم بگم : رفتی ولی هستی ...
تو ، توو عمیق ترین نقطه ی قلبِ منی ...
میگیری چی میگم؟!
Read more
Loading...
Load More