زدم که بیدار و

Loading...


Unique profiles
60
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Twickenham, Qeshm, Hormozgan, Iran, Niavaran, Tehran, Iran
Average media age
1105.2 days
to ratio
6.1
 #پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض ...
Media Removed
#پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم! اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره ... #پست_موقت
راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم!

اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره کیش و میاره و اینا من می‌گفتم خب لابد از قدیم پولدار بوده، شما چه می‌دونید! اصلا سلیمان نبی هم سلطان بوده!

بعد گفتن شهردار تهران (که چهار روز هم بیشتر نموند) با یه قطار بنز میره و میاد و تو کاخ گلستان زندگی می‌کنه، گفتم خب شهرداره دیگه، چیکار کنه؟ لابد براش گرفتن

بعد گفتن مشاور خاتمی رفته از فلان کشور حدود صدهزاردلار پیپ خریده برای دفتر، گفتم تو از کجا میدونی؟ لابد از جیب داده!

بعد گفتن فلان وزیر احمدی‌نژاد اینقدر پول تو حساب داره گفتم کار نفت همینه دیگه، خلاصه بگم یهو دیدیم کاخ امام خمینی رو ساختن!

هرچی گفتیم این هیچ ربطی به اون نداره، یهو گفتن خب لابد ضرورت بوده! یهو یاد خودم افتادم! دیدم ای دل غافل! حالا باید با همون سپری مقابله کنم که خودم یه عمری کلفت‌ش کردم!

یادتونه یه روز تو کاخ سعدآباد مهمونی زنانه گرفتن؟ اون روز هرچی تو سرم زدم که شاه و بیرون کردن که یکی دیگه بره جاش بشینه؟! همه گفتن چه اشکالی داره؟! تالار تالاره! حالا تو رو راه نمیدن شاکی شدی؟

کم کم بنز سواری شد فخر! خونه باغ تو فلان جا و بچه‌ها با منزل برن خارج و هزار و یک چیز اینجوری شد طبیعی، مردم هم دفاع میکنن! انگار همه بی حس شدن!

گوش پاک کن که استفاده کردم دیدم یه جورایی حرف‌های خودمه!

من فکر می‌کردم دفاع از یه نفر دفاع از یه آرمانه! بعد متوجه شدم اگه یه فرمانده خیلی ارشد سپاه تو لاکچری ترین خیابون شهرک غرب یه کوچه اختصاصی داشته باشه نه تنها نمیتونه مدافع آرمان باشه بلکه هر روز پسرش رو تو یه پارتی می‌گیرن! اون وقت ما داریم از این دفاع می‌کنیم!

بچه‌ها، تو رو خدا بیاید گوشامون رو پاک کنیم! من هروقت صدای جرینگ جرینگ سکه رو زیاد از گوشه و کنار می‌شنوم یاد کربلا می‌افتم! بیاید اگه نمیتونیم دیگران رو بیدار کنیم لااقل خودمون بیدار بشیم!

من دعوای این ملا رو با اون آقازاده نمیفهمم! ولی صدرالساداتی رو روزای اول زلزله تو قصر شیرین دیدم! این برای من یه ملاک و نشونه‌ست!

پ‌ن
این پست کاملا موقته، اما هرکی خواست اسکرین شات بگیره و هر وقت دوباره اشتباه کردم بهم یادآوری کنه! ممنون

#صدرالساداتی #لاکچری #اشرافی_گری #بچه_مایه_دار #صدرالساداتی_تنها_نیست #پست_موقت_هشتگ_نمیخوا #ومن_الله_التوفیق
Read more
Loading...
. بستنی پاپا تو بهبهان دو تا شعبه داره و اینطور که معلومه کلی طرفدار. شعبه کنار پارک پردیس رو سر زدم. ...
Media Removed
. بستنی پاپا تو بهبهان دو تا شعبه داره و اینطور که معلومه کلی طرفدار. شعبه کنار پارک پردیس رو سر زدم. خیلی تمیز بود و پرسنل خوش برخوردی هم داشت. قیمت‌ها هم به نسبت مناسب بود‌. مثلا جلاتو هر اسکوپ ۱۰۰۰ تومان. این بستنی دبل چاکلت هم ۳۵۰۰ تومان بود که خیلی چسبید و خوشمزه بود. دنبال آدرس یه حلیم فروشی ... .
بستنی پاپا تو بهبهان دو تا شعبه داره و اینطور که معلومه کلی طرفدار.
شعبه کنار پارک پردیس رو سر زدم. خیلی تمیز بود و پرسنل خوش برخوردی هم داشت. قیمت‌ها هم به نسبت مناسب بود‌. مثلا جلاتو هر اسکوپ ۱۰۰۰ تومان. این بستنی دبل چاکلت هم ۳۵۰۰ تومان بود که خیلی چسبید و خوشمزه بود.
دنبال آدرس یه حلیم فروشی خوب بودم. از دو تا جوون پرسیدیم که یکی شون گفت بیا پشت سر من بهت نشون بدم. سوار موتور شد و چند تا خیابون ما رو برد تا رسوندمون در حلیم فروشی. اونجا هم مشغول پخت بودند. رفتم داخل که ببینم حلیمشون با شکر هست یا نمک. یه آقای خونگرمی کلی برامون توضیح داد و در مورد حلیم سنتی بهبهان که با شیره خرما و سرکه پخته میشه گفت. حتی در دیگ ها رو هم باز کرد و بهمون نشون داد.
اگر فردا صبح زود بیدار شدم که حلیم هم‌ میزنم و میرم سمت اهواز.
راستی امروز دو جای خیلی خوب دیگه هم رفتم که تو پست‌های بعدی بهتون نشون میدم.

#شیراز #بهبهان #سفر #غذاگردی #shiraz #shirazfood #behbahan
Read more
من گفتم:خب همه ی اینارو با هم مخلوط کن.. یه کم گذشت دیدم هنوز داره مخلوط میکنه..اون صدای مخلوط کن هم ...
Media Removed
من گفتم:خب همه ی اینارو با هم مخلوط کن.. یه کم گذشت دیدم هنوز داره مخلوط میکنه..اون صدای مخلوط کن هم رو مخم بود..گفتم: _واااای چقدر مخلوط میکنی؟؟؟ _خب بهم نگفتی چقدر مخلوط کنم! _اشکال نداره خب دیگه بسشه! _وایسا ببینم کیسه آرد که هنوز اینجاست!!آرد یادت رفت بریزی؟؟ _اره ....یادم رفت..ببخشید ... من گفتم:خب همه ی اینارو با هم مخلوط کن..
یه کم گذشت دیدم هنوز داره مخلوط میکنه..اون صدای مخلوط کن هم رو مخم بود..گفتم:
_واااای چقدر مخلوط میکنی؟؟؟
_خب بهم نگفتی چقدر مخلوط کنم!
_اشکال نداره خب دیگه بسشه!
_وایسا ببینم کیسه آرد که هنوز اینجاست!!آرد یادت رفت بریزی؟؟
_اره ....یادم رفت..ببخشید الان میریزم...
_از دست تو..اینجوری به هیچ جایی نمیرسیم..پیتزا که خودش خود به خود درست نمیشه!!
_وااای چقدر غر میزنی!!
_تو درست کار کن من قر نمیزنم..
رفتم گوجه فرنگی هارو با قارچ و فلفل دلمه خورد کردم..
سس گوجه رو هم آماده کردم..
لئو هم خمیر رو آماده کرد و با وردنه گردش کردیم..
من با ملاقه سس گوجه رو اروم اروم میریختم رو خمیر و با قلمو پخش میکردم..
چیزایی رو که خورد کرده بودم رو خیلی شیک رو خمیر چیدم و لئو پنیر پیتزاش رو ریخت..
بعدش گذاشتیمش تو فر تا آماده بشه..
لئو کمک کرد و وسایل آشپزخونه رو جمع کردیم.
من رفتم میز رو چیدم و دیدم ساعت هفت شده..
از خستگی رفتم رو مبل نشستم لئو هم کنارم نشست.
دیگه نتونستم بیدار بمونم و سریع خوابم برد....بیدار که شدم دیدم لئو سرمو گذاشته رو پاش.
یه لحظه یه بویی اومد منم ترسیدم پیتزا سوخت باشه..بلند شدم رفتم بهش سر زدم..خداروشکر هنوز چند دیقه مونده بود..
دنی و پینتو از اتاق بیرون اومدن.. و دنی عین این مونگلا اومد تو فر رو سرک کشید و رفت.
من گفتم:
_خب برید بشینید سر میز الان شام رو میارم.
دنی و پینتو نشستن منم سالاد و نوشابه و بقیه چیزارو دادم لئو بچینه رو میز..
پیتزا رو از تو فر دراوردم ..خیلی داغ بود..بعدش بریدمش و بردم رو میز..
بچه ها ازش خوردن و منم گفتم:
_چطور شده بچه ها..دوست دارید؟؟
_دنی:اره عالی شده.
_پینتو:خیلی خوب شده..آفرین..
_ لئو:بد نشده..
_واقعا؟؟
_نه بابا شوخی کردم..عالی شده عزیزم..
_دیگه چیکار کنم دیگه؟؟میدونی که آشپزی تو خونمه
بعدش همه خندیدن..(نمیدونم والا کجاش خندادار بود)
شام تموم شد و خونرو مرتب کردیم و هیچکی خوابش نمی یومد واسه همین هممون نشستیم تا نصفه شب فیلم دیدیم.. و دیگه اون شب اتفاق خاصی نیوفتاد..
(عكس هم به عشق ادمين @mehrnoosh.j.m گذاشته شد❤️)
Read more
 #کلید_اسرار اگه حوصله دارین امروزمو بخونین: صبحا ساعت نمیذارم برای بلند شدن به نظرم هر وقت مغزم ...
Media Removed
#کلید_اسرار اگه حوصله دارین امروزمو بخونین: صبحا ساعت نمیذارم برای بلند شدن به نظرم هر وقت مغزم سیر شه چشمامو باز میکنه تو اتاقم ساعت ندارم از تیک تاکش خوشم نمیاد البته عاشق ساعت مچیم ولی ساعت دیواری نه.... چشمامو باز میکنم صدای بابام میاد این ینی ساعت قبل از شیشو نیمه ندای شیطان درونم میگه ... #کلید_اسرار
اگه حوصله دارین امروزمو بخونین:
صبحا ساعت نمیذارم برای بلند شدن
به نظرم هر وقت مغزم سیر شه چشمامو باز میکنه
تو اتاقم ساعت ندارم از تیک تاکش خوشم نمیاد
البته عاشق ساعت مچیم ولی ساعت دیواری نه....
چشمامو باز میکنم صدای بابام میاد این ینی ساعت قبل از شیشو نیمه
ندای شیطان درونم میگه ارغوان خورشید هنوز بیدار نشده تو میخوای بیدار شی؟
چشمامو میبندم
باز میکنم
گوشیمو نگاه میندازم
چی؟ ده شده؟ چه خبره....
تند تند چایی دم میکنم با دوتا ویفرشکلاتی میخورم
دلم نون تازه میخواد
هوف دیرم شده
چه روز مزخرفیه امروز
چه قدر بی حوصلم... پنجشنبس و مامانم دیر میاد
بابا هم که تا نهه شب آماده باش....
ناهارمو میارم روی میز و اهنگ پلی میکنم و همزمان تو اینستا چرخ میزنم....
گاهی تک فرزندی و بی حوصلگی چه سخته
با نارینم که تازه حرف زدم
مخاطبامو بالاپایین میکنم به هیچکس نمیرسم.....
میرسم ولی خب همه درگیر زندگی و امتحاناشونن با این حالم بهتره حال کسیو نگیرم.... ناهارمو نصفه و نخورده رها میکنم و برمیگردم سر درسم
چقدر بی حوصلم امروز....
اصلا تمرکز ندارم سر حل تستام
هرچی جلوی آینه با خودم حرف میزنم به خودم روحیه میدم هم تاثیر نداره
کاش وقت داشتم یکی از کتابامو با خیال راحت بخونم....
ولی مگه استرس میذاره
کاش هفته ی دیگه وقت کنم براشون
هوا تاریک میشه...
مامان برمیگرده باهم شیر داغ میخوریم و ازروزمون میگیم.... چه خوبه که مامانم کلی بهم گوش میده و درکم میکنه
و باز اتاقم و ریاضی... دو ساعت بعد بابا با پاستیل و شکلات میاد
قبل از سلام یاد حضرت عشق یعنی حافظ میفتم
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
شکلات برهر درد بی درمان دواست
قبل از احوال پرسی سه چهارتا از شیری ها و یه دنتو یه مغز دارو میخورم با چشم بسته یه نفس میکشم...
چه روز خوبیه امروز ....
صدای متعجب مامانم منو از رویای شکلاتیم میاره بیرون که میگه:
معتاده بچم....
😀😀😀
پ ن :روزاتون یهوقشنگ شه... البته شکلات بهونس یه آن اروم گرفتم وقتی یادم اومد دو نفر تو خونمونن که عاشقشونم.... #شکلات #خونواده #مامانیم #پدرجان #دنیای_شکلاتی #ارغوان_نوشت
Read more
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود. حتی یه بار یکی از استادها ...
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی می بینه، ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید، توی اون چند وقتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو خلاف اخلاق یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم:نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیر ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم و از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و از اون به بعد دیگه چیزی واست تازگی نداره!
📷 : niloofar
.
#karaj_30ty
#karaj #alborz
#mehrshahr
#کرج #البرز #مهرشهر
Read more
داستان از نگاه آلیسا: تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد: _الو ...
Media Removed
داستان از نگاه آلیسا: تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد: _الو ..هنوز بیداری ماهی؟ _اره اخه هیچکی خوابش نمیومد..واسه همسن نشستیم فیلم دیدیم! _فیلم ترسناک؟؟ _نچ..طنز بود! _حدس میزدم.. اخه تو ؟؟فیلم ترسناک؟؟اونم نصفه شب؟؟امکان نداره!! _اخه ... داستان از نگاه آلیسا:
تقریبا ساعت دوازه نصفه شب بود..دیدم ماهی هنوز بیداره..زنگ زدم بهش و جواب داد:
_الو ..هنوز بیداری ماهی؟
_اره اخه هیچکی خوابش نمیومد..واسه همسن نشستیم فیلم دیدیم!
_فیلم ترسناک؟؟
_نچ..طنز بود!
_حدس میزدم.. اخه تو ؟؟فیلم ترسناک؟؟اونم نصفه شب؟؟امکان نداره!!
_اخه من مثل تو با چیزای ترسناک فامیل نیستم خخخخ . ولی اگه همچین چیزی اتفاق افتاد تو تاریخ باید ثبت بشه!
_خودم برات ثبتش میکنم.
بعدش خندیدم و شب بخیر گفتمو گوشیرو قطع کردم..
رفتم که بخوابم چون فردا کلی کار داشتم.
داستان به حالت عادی برگشت:
فیلم داشت تموم میشد..منم دیگه مسواک زدم و رفتم پیش بچه ها و گفتم:
_من میرم بخوابم.. لئو تو هم زود بخواب فردا اخرین روز تمرینه..دیگه هم من راحت میشم هم تو..
_باشه الان میرم.
_آفرین پسر خوب^__^
_دنی گفت:بابا هنوز فیلم تموم نشده!!
_به لئو کاری نداشته باش..تو تا صبح بیدار باش..!!(بدبخت پوکر فیس شد) 😁😛 😁😛 😁😛
رفتم لباس خوابمو پوشیدم..یه عکس خرس هم روش داره 😜 صبح که شد یه صبحانه ی مفصل خوردیمو و دوباره رفتیم سر تمرین..
من با کلی ذوق رفتم پیش آلیس 😝
_ سلامممممم چطوری عشقم؟
_خوبم..مرسی!
_چه خبرا؟اون چیه دستت؟؟؟
_هیچ خبر..این لیست بازیکناست.داشتم چک میکردم!
_اهان...راستی لئو هیچی راجب این بازیه خیریه توضیح نداد..تو چیزی میدونی؟
_خب این فقط یه بازیه خیریه نیست یه جور بازی دوستانه هم هست که بین دو تا موسسه خیریه برای بچه ها انجام میشه..یکی از همین خیریه ها مال مسیه..
_خب اون یکی مال کیه؟
یه دفعه یه پسر سبزه با چشمای سبز اومد تو و گفت:
_ببخشید دیر کردم خانم دکتر.!
_نه اشکال نداره...میتونی بری سر تمرین.
بعدش آلیسا روبه من کرد و گفت:اون یکی موسسه خیریه برای ایشون هست!
بعدش پسره اومد جلو و باهام دست داد و گفت:من نیمار جونیور هستم..و شما خانم خوشگل کی باشین؟؟
_ااامممم من ماه عسل هادسون هومز هستم...... 😎😏 ببینم شما همون بازیکن معروف برزلی که تو تیم سانتوس بازی میکنه هستید؟؟؟ 😂😂😂
_بله!! 😝
_چه جالب!!منم دوست دختر لئو مسی هستم(جووون)خوشبختم! 😍
_واقعا؟؟؟ جون من راست میگی ؟؟؟(فکش افتاد زمین)
_بله پس چی فکر کردی... الانم اومدم پیشش تا تنها نباشه! 😜
_ اهان..اوکی..خیله خب من دیگه رفتم سر تمرین.
_ باشه! 😘
_آلیسا یه لبخندی زد و گفت:خوب سر کارش گذاشتیاااا.. 😂
_ما اینیم دیگه 😘 ادمین: @mehrnoosh.j.m
@Mahasal_mh
Read more
Loading...
. در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم. <span class="emoji emoji1f48e"></span> "ماجراى عكس پايين" يا "گاهى براى ما خودِ اين راه، ...
Media Removed
. در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم. "ماجراى عكس پايين" يا "گاهى براى ما خودِ اين راه، مقصد است يك جاده با فراز و نشيب آنچنان كه هست" روزهاى آخر تدريس براى من ٣ماه بعد از زادروزم تولد گرفته و روى كيك شمع ٤٨ سالگى گذاشته بودند. ده سال در محاسبه اشتباه كرده اند. در حقيقت نُه سال و نُه ماه! اين ... .
در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم.
💎 "ماجراى عكس پايين"
يا
"گاهى براى ما خودِ اين راه، مقصد است
يك جاده با فراز و نشيب آنچنان كه هست"
روزهاى آخر تدريس براى من ٣ماه بعد از زادروزم تولد گرفته و روى كيك شمع ٤٨ سالگى گذاشته بودند. ده سال در محاسبه اشتباه كرده اند. در حقيقت نُه سال و نُه ماه!
اين البته يك حُسن داشت.
فهميدم ٤٨سالگى چندان فرقى با ٣٨سالگى نخواهد داشت، نه خيلى بهتر نه خيلى بدتر. فقط ممكن است بعضي چيزها كه امروز در زندگى جريان دارد آن روز جور ديگر باشد ولى خورشيد از همان سمت در مى آيد كه در ٣٨ يا ٢٨سالگى درآمده.
.
💎"ماجراى عكس بالا"
يا
"ماند در كودكىِ شَرّم و هى بازى كرد
خواست تا قهر كند، بُغض كند، ناز نشد"
👇🏼
دوم راهنمايى
شبى كه عكس به دستم رسيد سرم گيج رفت، از شتاب زمان؟ نه!
مثل كسى كه از بالاي يك سُرسُره ى بلند هُلش داده اند پايين، دلم ريخت و سُر خوردم و افتادم به اردىبهشت١٣٧٢.
حس دانش آموزى را داشتم كه بايد كيف مدرسه اش را ببندد و برود به رختخواب.
از هول اينكه بايد فردا از جلوى "آقاى دلدار" رد شوم در حالى كه دستهايش را پشت كمرش زده و دارد با چشمان خشم آلود و سردش عبورم را نگاه ميكند هرّى دلم ريخت.
مات، به عكس خيره شدم.
"دلدار" مرا دوست نداشت، حتى مطمئن بودم از من بدش مى آيد. به هرحال نه چندان سر براه، درعوض بسيار هم شرّ و بدقلق بودم، هرچند باهوش.
مرد داخل عكس "مهدى نوابى" معلم پرورشي بود. دوستش داشتم. مثل خودمان بود.
گفتم به "نوابى" فكر كنم. به چيزهاي خوب.
اين سال بودكه اولين چيز موزونم را نوشتم. "رضوانيان" معلم انشا گفت درباره حقيقت بنويسيد. نظمى ساخته بودم با دغدغه هاى كودكانه. بيست داد و تشويقم كرد.
من و "سازور" در يك نيمكت مىنشستيم. بلند شدم درس جواب بدهم. تا نشستم سوزشي عميق تا بيخ كشاله رانم را سوزاند. پرگارِ سازور بود. داد زدم و معلم ديني با اُردنگى مرا فرستاد پيش "دلدار".
من هم شعر اعتراضى سرودم؛ "آرزو دارم حقيقت رو شود"😄
ظاهراً همه چيز هنوز به "دلدار" ختم مى شود.
در رختخواب غلت زدم.
با دلهره فكر كردم ممكن است صبح كه بيدار شوم ارديبهشت ٧٢ باشد. الان، الان است يا سال ٧٢؟ ياد آن حكيمِ چينى افتادم:
"دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم نمى دانم حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا پروانه ای که خواب می بینم انسانم."
رياضى داشتيم با "صدورى" يا تاريخ با "صالح"!؟
نه ممكن نيست!
نگاه ميكنم به عكس.
سازور، كاشانيان، صميميت، اعلانى... همه قرار است فردا بيايند!؟
اميدوارم بيايند. بهرحال من كه مى روم.
.
Read more
‌ تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین ...
Media Removed
‌ تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین بودم و بی‌حوصله. شب اول غرهامو زدم و گفتم سرم درد میکنه و میخوام بخوابم. همین کار هم کردم. صبح هم زنگ نزدم و مسیج صبح‌بخیر نفرستادم. ظهر بود که زنگ در رو زدی. لوس بودم و پریدم بغلت. گفتی واست جایزه ...
تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین بودم و بی‌حوصله. شب اول غرهامو زدم و گفتم سرم درد میکنه و میخوام بخوابم. همین کار هم کردم. صبح هم زنگ نزدم و مسیج صبح‌بخیر نفرستادم. ظهر بود که زنگ در رو زدی. لوس بودم و پریدم بغلت. گفتی واست جایزه خریدم. یه کارتن سفید کوچیک. اولش فکر کردم ماگه. باز که کردم گلدون رو دیدم. گفتی “گلدونش رو ول کن. گنجیشکش رو ببین چقدر شبیه خودته.”
تمام اون بهار توش گل بود.
...
یکی از ظهرهای داغ تیر بود. دو ساعتی بود که توی جمعه بازار میچرخیدیم. صدای فروشنده‌هایی که ترکی داد میزدن و گاهی کلمه‌ی فارسی میگفتن برای مشتری‌های ایرانی با صدای اذان ترکیب شده بود. نشسته بودم و بین قاشق ‌های قدیمی یک بساط میگشتم که دیدم نیستی. سر چرخوندم و ایستادم. دو قدم اومدم جلو که دیدمت. بین همه‌ی شلوغی‌ها و صورت‌های آدمها دیدمت که بیست متر جلوتر ایستاده بودی. آفتاب توی صورتت بود و لبخند داشتی. حتی رد خیسی عرق روی گردنت هم از اون فاصله دیدم. قدم تند کردم و وقتی رسیدم بهت که کیسه‌ی خرید دستت بود و داشتی باقی پول رو توی کیف پول چرم و سیاه و قدیمیت میذاشتی.
قبل از اینکه بخوام غر بزنم و بگم کجا غیب شدی، گفتی “بیب واسه روتختی جدیدت کوسن خریدم.” و انقدر خوشحال این حرف رو زدی که دست انداختم دور گردنت و گفتم “یهو غیب نشو.”
...
وسط‌های پاییز بود، چند روز قبل از تولدت که رفتیم فری کثیف. خوشم نمیومد از شلوغی اونجا و گفتی شام رو میگیریم و میریم یجای دیگه میخوریم. تنها پیاده شدی که سفارش بدی و وقتی برگشتی در سمت من رو باز کردی و گفتی “بیا تا غذا حاضر میشه بریم این خنزرفروشیه ببینیم چی داره.” داشتم به جاسوئیچی‌ها نگاه میکردم که چشمت خوشبوکننده لوندر رو گرفت. خواستیش با یه بسته ده‌تایی کپسول اضافه. گفتی استخودوس خوبه برای خواب آروم داشتن.
...
اولین برف زمستون همزمان شد با رفتن دوست قدیمی. رفتیم بازار دنبال هدیه ایرونی و ارزون و جای کم‌بگیر که ببره با خودش فرنگ. از راسته فرش فروشها اومده بودیم و بیرون و میخواستیم چایی بخوریم که گرم بشیم. ایستادیم کنج دیواری که ساعت فروشی بود. ویترین رو نگاه میکردی و از خاطره‌ی عقربه‌های شبرنگ ساعت قدیمی مادربزرگت واسم میگفتی. گفتم بخریم اینو؟ گفتی به یه شرط. بالای تخت بزاریش که شب‌ها موبایل نبری توی تخت و با صدای زنگش بیدار بشی.
...
چندتا بهار و تابستون و پائیز و زمستون گذشته؟ همه چیز سرجای خودشه. سر جای خودتی؟
هستی. جسم‌ات نیست.

#شهرزادوقصه
#shazistory
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f448"></span>قسمت چهارم . مردم نگاهمان نمیکردند.هنوز هم کیف چرمی اش دستش بود.دیشب.دیشب چه کار کرد ام؟فکر میکنم ...
Media Removed
قسمت چهارم . مردم نگاهمان نمیکردند.هنوز هم کیف چرمی اش دستش بود.دیشب.دیشب چه کار کرد ام؟فکر میکنم تا صبح بیدار بودم.شاید هم خواب بودم و خواب میدیدم که بیدارم.یک خواب طولانی که انگار خواب میبینی چشم هایت نیمه باز است و هوشیاری.ناگهان سگی واق زد.سگی نگاهم میکرد.واق میزد.مردم به سگ نگاه میکردند ... 👈قسمت چهارم
.
مردم نگاهمان نمیکردند.هنوز هم کیف چرمی اش دستش بود.دیشب.دیشب چه کار کرد ام؟فکر میکنم تا صبح بیدار بودم.شاید هم خواب بودم و خواب میدیدم که بیدارم.یک خواب طولانی که انگار خواب میبینی چشم هایت نیمه باز است و هوشیاری.ناگهان سگی واق زد.سگی نگاهم میکرد.واق میزد.مردم به سگ نگاه میکردند و رد میشدند.سیگار را زمین انداختم و به دنبال اتوبوس دویدم.میدانستم که سیگاری نیستم.شاید من او را اشتباه گرفته بودم یا او مرا.هنوز هم لباس تو خانه تنم بود و کسی نگاهم نمیکرد.اما صدای واق سگ را میشنیدم.3
به خانه برگشتم.شب بود.گربه زیر پایم خزید.پیرزن جیغ کشید : پسر پسر بازم کن.تو را به خدا بازم کن.
چندین بار صدایم زد و خاموش شد.زنگ در خانه به صدا در آمد.در را که باز کردم او را دیدم.هنوز هم همان لباس ها تنش بود.آمد داخل.انگار که بار ها وارد این خانه شده.روی مبل نشست.من هم کنارش نشستم.خواستم چیزی بیاورم که من را روی مبل نشاند و گفت : خیلی وقت ندارد.
سیگاری روشن کرد و گوشه ی لب هایم گذاشت.پیرزن از گوشه ی اتاق جیغ کشید : پسر.پسر.
او گفت : زنده است؟
گفتم : بله زنده است.چطور؟
گفت : همیشه همینطور جیغ میکشد؟
گفتم : مگر صدایش نمی آید؟
گفت : چرا می آید.اما فکر نمیکردم صدای او باشد.فکر میکردم صدای خودت باشد.
گفتم : یک ذره صدایش کلفت است.مرا یاد آقاجان می اندازد.مثل او سرفه میکند و کاهی جیغ میکشد.
گفت : آقاجان...
طوری گفت آقاجان که انگار بار ها این کلمه را را گفته و به اندازه ی من میشناستش.
گفت : چند سالش است.
گربه خمیازه ای کشید.گفتم : هفتاد.
گفت : هفتاد؟سنش بالاست.چرا نمیمیرد؟
به او زل زدم.خواستم قیافه ی کسی را بگیرم که انگار از حرفی جا خورده اما فقط با خودم گفتم : چرا نمیمیرد؟
4
روی زمین خوابیده بودم.صدای دویدن می آمد.از طبقه ی بالا.مثل صدای پاهایی که دنبال اتوبوس میدوند.طبقه ی بالا خالی بود.میدانم خالی بود.خیلی وقت بود صدایی از آن در نمی آمد.روی زمین افتاده بودم.شاید هم خوابیده بودم.چشم هایم باز بود.مثل زمانی که خواب ببینی بیداری.پیرزن جیغ کشید : پسر پسر.
در اتاقش باز شد در حالی که قیچی خیاطی در دستش بود.به طرفم آمد.قیچی را بلند کرد و محکم روی قلبم فرود آورد.چند بار این کار را تکرار کرد.لباسم پاره پاره شده بود.اما خونی بیرون نریخیت.از رگ هایم خونی بیرون نریخت.مرگ بدون م.رگ.خونی در رگ هایم نبود.پیرزن جا نخورد.بلند شد.خمیده راه میرفت.رفت سمت گربه.گربه را زیر بغل زد و به من نگاه میکرد.گربه واق زد.مثل سگی که امروز واق زد.به من نگاه میکرد و واق میزد و دمش را مثل سگ تکان میداد.
Read more
قسمت آخر ___ بابا شیرعلی وقتی فهمید عروس وارد شده سرش را بلند کرد که دلدار را ببیند، اما انگشت تفکرش ...
Media Removed
قسمت آخر ___ بابا شیرعلی وقتی فهمید عروس وارد شده سرش را بلند کرد که دلدار را ببیند، اما انگشت تفکرش روی یک دسته از زلف های قرضی اش گیر کرد و فرقش یک نیم دور خورد و پشت موهاش آمد جلوی پیشانی اش قرار گرفت.با این وضعیت بابایی برای دید زدن شوکت خانم یا باید کرکره نصب میکرد یا دو تا گیر مشکی از عشقش میگرفت تا ... قسمت آخر
___
بابا شیرعلی وقتی فهمید عروس وارد شده سرش را بلند کرد که دلدار را ببیند، اما انگشت تفکرش روی یک دسته از زلف های قرضی اش گیر کرد و فرقش یک نیم دور خورد و پشت موهاش آمد جلوی پیشانی اش قرار گرفت.با این وضعیت بابایی برای دید زدن شوکت خانم یا باید کرکره نصب میکرد یا دو تا گیر مشکی از عشقش میگرفت تا دید داشته باشد.
شوکت جون که متوجه تغییرات ظاهری بابایی شده بود کمی اخم هایش را توی هم برد، ولی به احترام مجلس دوباره لبخند زد و با قدم هایی پر از ناز با سینی چای به باباجون نزدیک شد.
من همیشه فکر می کردم که امکان اینکه همه ی اتفاق های بد یک جا بیفتد فقط مال فیلم سینمایی هاست. ولی آن لحظه ای که دیدم پسر چهار ساله ی دایی کوچیکه از خواب بیدار شده یادم آدم آبروریزی همیشه از آن چیزی که فکر می کنید به شما نزدیک تر است. پسر دایی اول کمی همه را ورانداز کرد و بعد انگشتش را به سمت بابا گرفت و داد زد: مامانی، باباشیرعلی مو درآورده!!! بعد هم از روی پای مامانش پرید پایین و دوید سمت بابایی و در طرفةالعینی نصف کلاه گیس را از سر داماد بینوا کشید. اما از آنجایی که مامانم برای محکم کاری قسمت های خالی کله ی بابا را چسب اوهوی مبسوطی زده بود، بخش هایی از زلف ها کماکان در جای خود استوار مانده بودند.
برای کمک به پدربزرگ مان باید کاری می کر‌دیم. زن دایی که از شدت شرمساری کاملا قرمز شده بود به سمت پسرش دوید و با قدرت هر چه تمام تر بچه را به سمت خودش کشید. اما از آنجایی که بچه به موهای بابا و موهای بابا به خود بابایی وصل بود باباجون هم با کله به سمت زن دایی کشیده شدند و و از آنجایی هم که جیب شلوار بابا دوبرابر جیب های معولی عرض و طول و عمق داشت توی مسیر کشیدگی گرفت به دسته ی مبل و در یک حرکت تا زانوی مبارک ایشان جر خورد. راستش بعد از دیدن این صحنه من به شدت احساس پیچیدگی در روده کردم و به عنوان آبرومندترین مکان را برای ندیدن افتضاح های موجود حدود یک ساعت در دستشویی شوکت خانم اینا سکنی گزیدم.
دقیقا هم نمی دانم تا آخر مجلس چه اتفاق هایی افتاد. ولی یادم می آید که آخر سر فرامرز دو تا به در دستشویی زد و با حالتی که فکر می کنم تمسخر هک قاطی داشت گفت:
بابا جان را بردن چاکش رو ببندن، چسب بزنن! شما چی؟ میمونید یا تشریف میبرید؟
هر چند که من فرامرز را خیلی دوست داشتم.ولی چون خانواده برایم همیشه حرف اول را می زد،با پا محکم یکی زدم توی در. چشم در چشمش ایستادم، رخت و لباسم را صاف کردم و با صداهایی همچون پلنگی خشمگین،انزجار خودم را از این حرکت شنیع عشقم نشان داده و محل را ترک کردم.
ادامه در کامنت اول
Read more
!چرندیات یک ذهن پریود . با ظهور اینستاگرام نه تنها عکاس درون خیلیا بیدار شد، یه سری شل مغز خود شاعر ...
Media Removed
!چرندیات یک ذهن پریود . با ظهور اینستاگرام نه تنها عکاس درون خیلیا بیدار شد، یه سری شل مغز خود شاعر بین هم از خودشون رونمایی کردن(به کسی برنخوره من خود آنم) چند روز پیش روز جهانی پریود بود!( مبارکا باشه تا باشه از این روزا ،صد سال پریودتر از امسال) شاعرای اینستایی هم دس به کار شدن و شروع کردن به سرودن شما ... !چرندیات یک ذهن پریود
.
با ظهور اینستاگرام نه تنها عکاس درون خیلیا بیدار شد، یه سری شل مغز خود شاعر بین هم از خودشون رونمایی کردن(به کسی برنخوره من خود آنم)
چند روز پیش روز جهانی پریود بود!( مبارکا باشه تا باشه از این روزا ،صد سال پریودتر از امسال) شاعرای اینستایی هم دس به کار شدن و شروع کردن به سرودن

شما به اشعار زیل دل بده:
ای کاش میتوانستم هر روز پریود شوم؛
شاید قسمتی از خون دلهایم را ،
به جوی های برهنه و تشنهٔ غروب
میبخشیدم
شاید!
.
روز جهانی پریود بود
و نگاه غمگین من به تمام
سیکلهایی که هیچ مردی
حوصله گریه هایم را نداشت!
الان ینی تو بین هر سیکل پیش یکی بودی یا چجوریه، اصلا مگه مرض داری همه مردا رو میخوای با سیکلای پریودت زخمی کنی ببینی حوصله گریه هاتو داره؟
شما از جانب من مختارید هر جا از این مدل شعرا دیدین به بدترین شکل ممکن با الفاظ رکیک کامنت بزارین ،شماره کارت دایرکت کنید از خجالتتون در میام ، در مدح پریود سرودن داره اخه ؟شما به مکالمه نه چندان خیالی پایین دل بده عمق فاجعه رو درک میکنی:
خانومه: سلام چطوری؟
پسره: سلام عزیزم چه خبر؟
_ چیه بی حالی؟همش خستگیت واسه منه؟
_ چی شد مگه؟ من که سرحالم
_معلومه خسته ای الکی فیلم بازی نکن
_اصلا خسته نیستم تا ساعت 4 خواب بودم الانم مثل اسب غذا خوردم خیلی ام حالم خوبه
بجای اینکه تا لنگ ظهر بخوابی پاشو برو برای آیندمون کار کن
_دیشب شب کار بودم عزیزم امروز تعطیلم
_ یا همش سر کاری یا اون روزایی که تعطیلی خوابی. منم سگم دیگه آدم نیستم که
_ عزیزم پریودی؟
_ لاشی بازیای خودتُ ننداز گردن پریود بودن من
_آخه خیلی معلومه، اصلا بوش میاد
_ زر مفت نزن خواهشن. من از اونام که وقتی پریود میشم هیچکس نمی فهمه
_منم اتفاقی متوجه شدم وگرنه راست میگی

حالا یه عده نیاین گارد بگیرین که تو زنان و زنانگی ما رو تحقیر کردی ،من با این شرّو ورا مشکل دارم آقا جان

اصلا شما فکر کن جاها عوض میشدُ مردا عادت ماهیانه میشدن
مطمئن باشید که این جریانو یه اتفاق برای به رخ کشیدن واسه همدیگه تبدیل میکردیم،مثلادرباره مدت و مقدار خونی که از مردا میرفت لاف میزدیم
شروع سن قاعدگی رو هم که با جشن و مراسم آئینی و پارتی به نشانه و نماد مردانگی که از واجباته
با حمایت و یارانه دولت نوار بهداشتی همه جا تو همه مکانها اعم از مترو و ایستگاه اتوبوس و سینما و استخر رایگان و در دسترس بود
احتمالا هم خیلیا از نوارهای گرون قیمت واسه اینکه نشون بدن خیلی لاکچرین استفاده میکردن
_دادا نوارت چیه؟ خیلی باحاله
_حاجی بالدار زدم مارک پیرگاردینه

ادامه در کامنت
علی راد ۹۶/۳/۱۱
Read more
<span class="emoji emoji1f538"></span> عقربه های ساعت از جایشان تکان نمی خوردند نه ... انگار قرار نبود صبح شود انگار خورشید آن شب برای ...
Media Removed
عقربه های ساعت از جایشان تکان نمی خوردند نه ... انگار قرار نبود صبح شود انگار خورشید آن شب برای اولین بار با معشوقه اش شب را می‌گذراند و دوست نداشت از خواب بیدار شود در خانه قدم می زدم ، یک چشم به ساعتی که انگار خواب زمستانی رفته بود و یک‌چشم به کوله پشتی که پُر از هله هوله بود. بعد از چند ماه نوبت بچه ... 🔸
عقربه های ساعت از جایشان تکان نمی خوردند
نه ... انگار قرار نبود صبح شود
انگار خورشید آن شب برای اولین بار با معشوقه اش شب را می‌گذراند و دوست نداشت از خواب بیدار شود
در خانه قدم می زدم ، یک چشم به ساعتی که انگار خواب زمستانی رفته بود و یک‌چشم به کوله پشتی که پُر از هله هوله بود.
بعد از چند ماه نوبت بچه های کلاس چهارم الف شده بود که به اردوی تفریحی بروند
چشم هایم‌خواب را بوسیده بود و گذاشته بود کنار
در ذهنم مدام حرف های دوستانم که قبل از ما به آن اردو رفته بودند تکرار می شد « با همه ی دنیا فرق‌دارد »
از یک‌هفته قبل از اردو کارم شده بود رویا ساختن ، درس و مشق و ‌زندگی تعطیل شده بود و فقط‌ رویا بود
خورشید بالاخره دِل کنده بود و سر قرار آمده بود
سوار اتوبوس شده بودیم و منتظر بودم تا به جایی که با همه ی دنیا فرق دارد برسم
انتظار برای رسیدن به چیزی که مدت هاست به آن فکر می‌کنی انتظار سختی بود
رسیدیم ولی ... تمام ذهنیت و رویاهایم‌خراب شد
نه اینکه جای بدی باشد ... نه
سرسبز بود ، رودخانه داشت ، محل بازی و‌سرگرمی داشت ولی اصلا چیزی که در ذهنم ساخته بودم نبود
در ذهنم بیش از حد بزرگش کرده بودم
تمام دوستانم از آن اردو لذت بردند و خوش گذراندند ولی من نتوانستم
چون من بیش از حد در ذهنم آنجا را بزرگ‌ کرده بودم
اگر رویا نمی ساختم به چشمم زیباتر می آمد و لذت می بردم
داستان ما با بعضی از آدم های زندگیمان هم همین است
فکر می‌کنیم « با همه ی دنیا فرق دارد »
مدام به آن ها فکر می کنیم و رویا می سازیم
زندگی را تعطیل می‌کنیم و فقط رویا می سازیم
در ذهنمان برنامه ریزی می‌کنیم تا وقتی انتظار به پایان رسید چه کار کنیم
ولی گاهی بعد از یک انتظار سخت ، بعد از مدت ها بی خوابی و‌ رویا سازی وقتی به دستشان می آوریم می فهمیم آن چیزی که فکر می‌کردیم نبودند
نه اینکه خوب نباشند ... نه
فقط بیش از حد بزرگشان کرده ایم
آنقدر زیاد که حالا از بودنشان ، از داشتنشان لذت نمی بریم
🎈❤️🎈
| #حسین_حائریان |
Read more
Loading...
. صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش. یاس چند سال پیش ازدواج ...
Media Removed
. صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش. یاس چند سال پیش ازدواج کرده. یادم نیست چطور و از کجا بهم آدرس داد که رفته بودم خونه‌شون. شوهرش رو هم دیدم که با مردی که یه بار تو بیداری اتفاقی توی عکس دوتایی پروفایل یاس جایی دیده بودم فرق داشت؛ به هر حال تو خواب مرد خوب و ... .
صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش.
یاس چند سال پیش ازدواج کرده.
یادم نیست چطور و از کجا بهم آدرس داد که رفته بودم خونه‌شون.
شوهرش رو هم دیدم که با مردی که یه بار تو بیداری اتفاقی توی عکس دوتایی پروفایل یاس جایی دیده بودم فرق داشت؛ به هر حال تو خواب مرد خوب و خونگرمی بود.
گفتم می‌دونی چند ساله ندیدمت؟ گفت از اون سال که از تهران اومده بودی و اومدی خونه‌مون. گفتم نه چند سال بعدش، روز کنکور هم دیدمت. تو حیاط که خیلی نشناختیم.
خلاصه به ناهار رسیدیم و من با خودم در جدل بودم که چطوری بگم نمی‌تونم غذاهاتون رو بخورم چون گیاهخوارم که یه لحظه فهمیدم دارم خواب می‌بینم و نزدیکه ساعتم زنگ بزنه. زور زدم تو همون دنیا بمونم و کاملاً بیدار نشم و یواشکی و یه چشمی زنگ ساعتمو جلوجلو قطع کنم تا بیدارم نکنه اما به هر حال نشد و از اونجا جدا شدم و دیدم یه وری توی رختخوابمم و خبری از یاس و خونه‌اش نیست.
یاس همکلاسی سه سال دوره‌ی ابتدایی‌ام بود که اینجا بودم و بعدش که برگشتم تهران، تا چند سال بعد هم در ارتباط بودیم ولی بعد دیگه خبری از هیچ کدوممون نشد.
یهو دلم براش تنگ شد. یاس توی خواب خوشبخت بود که امیدوارم توی بیداری هم همینطور باشه.
.
Read more
یک روزَمی که بوی شانه­ ی تو خواب می­بردم !معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی تو شانه بزن! هنگامه­ی منی من دست­های تو را با بوسه­هایم تـُک می­زدم من دست­های تو را در چینه­‌ دانم مخفی نگاه داشته­ام تو درگلوی من مخفی شدی صبحانه­ ی پنهانی منی وقتی که نیستی من چشم­ های تو راهم درچینه ­دانم مخفی نگه ... یک روزَمی
که بوی شانه­ ی تو
خواب می­بردم
!معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی تو شانه بزن!
هنگامه­ی منی
من دست­های تو را با بوسه­هایم تـُک می­زدم
من دست­های تو را در چینه­‌ دانم مخفی نگاه داشته­ام
تو درگلوی من مخفی شدی
صبحانه­ ی پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشم­ های تو راهم درچینه ­دانم مخفی نگه داشته ­ام
نحرم کنند اگر همه ببینند که تو نگاه گلوگاه پنهان منی
آواز من از سینه­ ام که بر می­ خیزد از چینه ­دانم قوت می­گیرد
می­ خوانم می­ خوانم می­ خوانم تو خواندن منی
باران که می­ وزد سوی چشمانم
باران که می­ وزد باران که می وزد،
تو شانه بزن! باران که می
یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمم
اگرتو مرانبینی من کیستم که ببینم؟
من نیستم که ببینم،نمی­ بینمم
معشوق جان به بهارآغشته ­ی منی
اگر تو مرا نبینی من هم نمی ­بینمم
آهو که عور روی سینه­ی من می­افتد
آهو که عور آهو که عور
آهو که او، او او که آ او او تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می­افشاند
برریش من وعور روی سینه­ ی من او او می­افتد
و شیر می­خورد می­گوید
توشیر بیشه­ ی بارانی منی منی و می‌افتد
افتادنی که مرا می‌افتد
هنگامه‌ی منی هنگامه‌ی منی-که مرا می‌افتد
!آغشته­ ی منی معشوق جان به بهارآغشته­ ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم
می­خوانم می­ خوانم می­ خوانم
اگر تومرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم می­ خوانم
خونم را بلند می­کنم به گلوگاهم
می­خوانم خونم را مثل آوازی می­خوانم
نحرم کنند اگر همه می­بینند
که تو نگاه گلوگاه پنهان منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی،
من هم نمی ­بینمم من هم نمی­ خوابانمم
!زانو بزن بر سینه ­ام! توشانه بزن!
!پاهای توچون فرق بازکرده
ازسر زیبایی به درون برگشته
بر سینه ­ام تو شانه بزن زانو
من پشت پاشنه­ هایت را
چون میوه ­ی دو قلو می­ بوسم می­ بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق
جداگانه می­ خوابانم بیدار می­شوی می­خوابانم
ببین!تو مرا ببین تا ته ببین!
زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی­بینمم
!باوسعت نگاه برگشته به درون،
به درون برگشته ، تا ته ببین! توشانه بزن!
!اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم نمی­ بینمم
اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچ گاه نمی­خوابم از هوش می­روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می­روم
افتادنی که مرا می­ افتد
هنگامه­ ی منی که می ­افتد
معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی،
منی،منی که مرا می­افتد
و می روم از هوش می منی
اگر تو مرا تو شانه بزن زانو!
منی از هوش می و..
.
#رضا_براهنی
صوت کامل و‌ فیلم‌کامل با صدای شاعر این شعرماندگار
در کانال تلگرام
Read more
Moscow, Fifa World Cup خب ما دیروز ساعت دوازده از هتلمون تو سن‌پترزبورگ چک‌اوت کردیم، چمدونها رو ...
Media Removed
Moscow, Fifa World Cup خب ما دیروز ساعت دوازده از هتلمون تو سن‌پترزبورگ چک‌اوت کردیم، چمدونها رو سپردیم دستشون و رفتیم یه جایی برای استراحت و ریلکس کردن، چون این سفر خیلی فشرده و پر برنامه‌ست، حتما باید چند روز یه بار استراحت کرد، وگرنه دووم نمیاریم.😎 . شب هم چمدون ها رو از هتل برداشتیم و رفتیم ... Moscow, Fifa World Cup
خب ما دیروز ساعت دوازده از هتلمون تو سن‌پترزبورگ چک‌اوت کردیم، چمدونها رو سپردیم دستشون و رفتیم یه جایی برای استراحت و ریلکس کردن، چون این سفر خیلی فشرده و پر برنامه‌ست، حتما باید چند روز یه بار استراحت کرد، وگرنه دووم نمیاریم.😜😎
.
شب هم چمدون ها رو از هتل برداشتیم و رفتیم سوار قطار عادی روسیه شدیم که از سن‌پترزبورگ تا مسکو ده ساعت راه داره، اما چون نصفه شب بود، تقریبا همشو خوابیدیم. بلیط قطارها رو یک ماه پیش رزرو کردیم، که با فن‌آیدی مجانیه، ولی حتما باید رزرو بشه، چون جاها پر میشه.
.
بین شهرها قطار سریع‌السیر و پرواز هم هست که دیگه اونا مجانی نیست و باید بخرین. بسته به شرایط ممکنه تا دویست دلار هم قیمتش بشه. ولی ما چون پنج تا جابجایی داریم، با همین مجانی‌ها میریم و میاییم 😅👍🏻.
.
حدود دوازده ساعت تو مسکو هستیم، چمدونها رو میذاریم تو لاکر ایستگاه قطار و یه چرخی تو شهر میزنیم و شب میریم سمت کازان، برای بازی بعدی ایران، تو استوری ها براتون میذارم 😉✋🏻.
.
عکس هم طرفدار لهستانی هستن که امروز تو مسکو بازی دارن، پسره شبیه یکیه، نمیدونم کی! 🤣 راستی مسکو واقعا قشنگه! و منم دارم از هیجان سفر تلف میشم، این سفر متفاوت ترین و پرهیجان ترین سفر عمرمه تا الان!
.
راستی صبح از خواب بیدار شدیم و سفارت اسپانیا ایمیل داده بود که ویزاهاتون حاضره! یه جیغ زدم در حد لالیگا که هم قطاری هامونم فهمیدن 😅😆😂❤
.
بچه‌ها سوالی دارین، زیر این پست بنویسین که کم‌کم جواب بدم 🌿 مرسی از این همه لطفتون تو دایرکتها، احساس میکنم یه عالمه دوست در کنار من سفر میکنن ❤️😍
.
#مسکو #روسیه #روسیه_نامه #جام_جهانی_نامه
#جام_جهانی_روسیه #جام_جهانی #جام_جهانی_۲۰۱۸ #fifaworldcuprussia #fifaworldcup2018
#russia #moscow
Read more
Loading...
قرار بود شبهای زیادی را تا صبح بیدار بمانیم ستاره ها را بشماریم ساحل را قدم بزنیم نیمه های شب که نسیم‌ خنک از دریا وزید سرمایی بودن مرا بهانه کنیم و آتش روشن کنیم و از هم اگر ناراحتی ای داریم در آتش بسوزانیم قرار بود فخر بفروشیم به دریا تو موج موهایم را که زیباتر از امواج اوست و من قلبت را که وسیع ... قرار بود شبهای زیادی را تا صبح بیدار بمانیم
ستاره ها را بشماریم
ساحل را قدم بزنیم
نیمه های شب که نسیم‌ خنک از دریا وزید سرمایی بودن مرا بهانه کنیم
و آتش روشن کنیم
و از هم اگر ناراحتی ای داریم در آتش بسوزانیم
قرار بود فخر بفروشیم به دریا
تو موج موهایم را که زیباتر از امواج اوست
و من قلبت را که وسیع تر از تمام امپراطوری اوست
و طلوع خورشید را که دیدیم در آغوش هم به خواب رویم
خواستم بگویم
امشب را تنها صبح کردم
ستاره شمردم
اتاقم را قدم زدم
نسیم خنک که از پنجره‌ی سمت جنگل امد خودم را با پتو پوشاندم
غم از تو در دلم خواهد ماند
چون که بلد نیستم آتش بسازم
و اینک در انتظار طلوع خورشید
برایت می‌نویسم که بدانی من وفای به عهد کرده ام و
حالا نوبت توست.
پای آخرین قرارمان بمان.
میشود یک شب دیگر را تو به یادم سحر کنی؟
.
.
📷 #میکائیل⭐
.
. 🆔 @mikilove351 🌎
. .
#پیشنهادوانتقادهاتون_دایرکت_پذیرامیباشم_باکمال_میل_پاسخگوهستم 😊
Read more
. . روایت #ازدواج #عاشقانه #شهید_چمران : غاده دختر یه خانوادهٔ مرفه بود و پدرش بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می‌کرد تقریبا همه مخالفِ ازدواجش با مصطفی بودند و می‌گفتند:دیوونه شدی غاده؟ این مرد (چمران) بیست سال از تو بزرگتره... همه اش توی جنگه . پول نداره. همرنگ ما نیست.حتی شناسنامه نداره... روزی ... .
.
روایت #ازدواج #عاشقانه #شهید_چمران :
غاده دختر یه خانوادهٔ مرفه بود و پدرش بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می‌کرد
تقریبا همه مخالفِ ازدواجش با مصطفی بودند و می‌گفتند:دیوونه شدی غاده؟ این مرد (چمران) بیست سال از تو بزرگتره... همه اش توی جنگه . پول نداره. همرنگ ما نیست.حتی شناسنامه نداره...
روزی که مصطفی رفت خواستگاری ، مادر غاده بهش گفت: شما می دونی این دختری که می خوای باهاش ازدواج کنی ، چطور دختری است؟ این دختر صبح که از خواب بیدار میشه ، وقتی میره مسواک بزنه ، تا برگرده عده ای تختش رو مرتب کرده اند، لیوان شیرش رو جلوی در اتاقش آورده و قهوه اش رو آماده کرده اند. شما نمی تونی با این دختر زندگی کنی. شما نمی تونی براش مستخدم بیاری.. مصطفی خیلی آرام این حرفها رو گوش داد و گفت: من نمی تونم براش مستخدم بگیرم، اما قول میدم تا زنده ام وقتی بیدار شد تختش رو مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه اش رو روی سینی بیارم دم تختش... غاده میگه: مصطفی تا وقتی شهید شد اینطوری بود. وقتی هم بهش می گفتم چرا اینکارو می کنی؟ می گفت: به مادرتون قول دادم تا زنده ام اینکار رو کنم
.
مهریه ام یک جلد کلام الله مجید بود و تعهد داماد به اینکه مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. اولین دختری بودم که در صور چنین مهریه ای داشت. برای مردم و خانواده ام عجیب بود
.
دو ماه بعد از ازدواج دوستش گفت: غاده! تو از خواستگارهات خیلی ایراد می گرفتی. این بلنده ، این کوتاه است؛ پس چطور زن دکتر شدی که سرش مو نداره...
غاده گفت: مصطفی کچل نیست، اشتباه میکنی...
دوستش فکر می کرد غاده دیوونه شده که بعد از این همه مدت نفهمیده چمران مو نداره.... غاده اون روز اومد خونه. در رو باز کرد و تا چشمش افتاد به مصطفی ، شروع کرد به خندیدن. مصطفی گفت: چرا می خندی؟ غاده گفت: مصطفی! تو کچلی؟ نمی دونستم ... وقتی امام موسی صدر قضیه رو فهمید گفت: مصطفی!تو چیکار کردی که غاده تو رو ندید...
غاده میگه این همه مدت محو زیبایی باطنی مصطفی شده بودم و ظاهرش رو نمیدیدم...
.
غاده میگه آخرین بار که مصطفی می‌خواست بره منطقه، اسلحه‌ اش رو آماده کردم و با آب سرد دادم دستش. مصطفی گرفت و گفت: «تو دخترِ خیلی خوبی هستی...» صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق رو زدم ، چراغ اتاق روشن و یهو خاموش شد‌‌‌... انگار یقین کردم مصطفی بره شهید میشه... دویدم و کلت کمری‌ام رو برداشتم ... نیتم این بود تیر بزنم به پاهای مصطفی تا نره و برام بمونه اما تا برگشتم، مصطفی رفته بود رفت و شهید شد...
.
.
.
.
#عشق قطعا ساختنیه با اخلاق
و حتمنی کشتنیه با بی اخلاقی
Read more
. هنوز خوب به خاطر دارم آن شب را تا صبح بیدار بودم یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد ...
Media Removed
. هنوز خوب به خاطر دارم آن شب را تا صبح بیدار بودم یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود برعکس تمام هم سن و سال هایم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم ولی آن دوچرخه فرق داشت بدجور دلم را برده بود بی اغراق زیباترین دوچرخه ... .
هنوز خوب به خاطر دارم
آن شب را تا صبح بیدار بودم
یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد
چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود
برعکس تمام هم سن و سال هایم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم
ولی آن دوچرخه فرق داشت
بدجور دلم را برده بود
بی اغراق زیباترین دوچرخه ی دنیا بود
با تزیین های ساده ولی عجیب زیبا
دوچرخه را خریدم
ولی هنوز دوچرخه سوار شدن را بلد نبودم
دوچرخه را دست می‌گرفتم و به کوچه میرفتم ولی دوچرخه سواری نمی کردم
تابستان تمام شد
دوچرخه هم مثل خیلی از وسایل بازی دیگر تا تمام شدن مدرسه ها و تابستان بعدی به انبار کوچ کرد
در تمام این مدت به دوچرخه ام سر می زدم
وقتی کسی نبود یواشکی با کلی استرس در حیاط دوچرخه سواری می کردم
کم کم دوچرخه سواری را یاد گرفتم
منتظر تابستان بودم تا به تمام دوستان و هم سن و سال هایم نشان بدهم که چه دوچرخه سوار ماهری شده ام
نیمه های خرداد بود
امتحان آخر هم تمام شده بود و داشتم با خوشحالی به سمت خانه می دویدم
مستقیم به انباری رفتم ولی دوچرخه نبود که نبود
من دوچرخه سواری را یواشکی یاد گرفته بودم و‌ همه فکر می‌کردند دوچرخه سواری بلد نیستم ، فهمیدم دوچرخه ام‌را به یکی از هم سن و سال هایم که دوچرخه دوست داشته ولی قدرت خریدش را نداشته بخشیده اند
چون فکر می کردند من نمی توانم از آن استفاده کنم
نشستم روی پله‌ های انباری و فقط اشک ریختم
راستش را بخواهید تنها دوست داشتن کافی نیست
اگر ‌به وقتش دوست داشتن را بلد نباشی ، دوست داشتن را نشان ندهی او‌ را از دست خواهی داد
بعد از آن دیگر هیچوقت دوچرخه سوار نشدم
هیچوقت به هیچ دوچرخه ای حتی فکر نکردم
دلیلش مشخص است وقتی چیزی را که دوست داری از دست می دهی دیگر نمی توانی برایش جایگزین پیدا کنی
من فقط همان دوچرخه را دوست داشتم
.
#دوچرخه #حس #خوب #دوست_داشتن #از دست دادن
Read more
Loading...
. "مهمون داریم چه مهمونی"! نیمااا اومده و داریم کلاه قرمزی‌ای که تو کل عید ندیده بودیم رو می‌بینیم ...
Media Removed
. "مهمون داریم چه مهمونی"! نیمااا اومده و داریم کلاه قرمزی‌ای که تو کل عید ندیده بودیم رو می‌بینیم و درس زندگی می‌گیریم :دی #دلبرین_خانه . شاید فک کنین با اِهِن و تُلُپِ تمام میاد که روز جمعه‌ای ناهار رو تنها نباشم و نباشه و ناهارِ خونگی بخوره؛ ولی اشتباه شما همینجاست بلا سوخته‌ها! میاد که ... .
"مهمون داریم چه مهمونی"!
نیمااا اومده و داریم کلاه قرمزی‌ای که تو کل عید ندیده بودیم رو می‌بینیم و درس زندگی می‌گیریم :دی
#دلبرین_خانه
.
شاید فک کنین با اِهِن و تُلُپِ تمام میاد که روز جمعه‌ای ناهار رو تنها نباشم و نباشه و ناهارِ خونگی بخوره؛ ولی اشتباه شما همینجاست بلا سوخته‌ها!
میاد که در عرض سه سوت ناهارشو بخوره و با اسباب بازیش بازی کنه.
[بازی مورد علاقه‌ش رو تموم کرده و این بازی جدیدش رو زیاد دوس نداره‌. بهش گفتم مشخصه بازیتو دوس نداری. وگرنه عمرا فقط یه ربع بیس دقیقه روشنش کنی.]
.
پ.ن: می‌گم می‌خوام یه دونه از این دستگاهای Move بگیرم با یه دیسکِ Just Dance. میگه بعد دیگه عمرا بیای سر کار :))))
پ.ن بعدی: جمعه‌ی پیش هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم که زنگ زدم به نیما گفتم من بازی Mario قارچ‌خور می‌خوااام. نیما هم تو خوابِ مطلق گفت: ای ول می‌گیریم. بعد خودم جواب دادم: سونی که ماریو نداره‌. نینتندو داره :( بعدشم قط کردم :))) نیما ازم متنفر بود بخاطر بی اهمیت‌ترین زنگِ تاریخ!
ولی من همچنان در غمِ عشقِ قارچ خورِ سیبیلو دارم می‌سوزم :(
Read more
این مهسا ربیعی رو که میبینید، قسمت یاری کرد و بعدِ عمری دیدیمش، مهمونِ شام بودم<span class="emoji emoji1f64b"></span>🏻‍♀️ تا نشستیم ...
Media Removed
این مهسا ربیعی رو که میبینید، قسمت یاری کرد و بعدِ عمری دیدیمش، مهمونِ شام بودم🏻‍♀️ تا نشستیم دورِ میز و خواستیم فیضِ دستپختِ مامانشو ببریم، گفت انگلیس چه جوریاس؟! و نذاشت من یه لقمه غذا بخورم! فقط نوشابه میخوردم که صدام صاف بشه موقعِ سخنرانی! خلاصه که شب شد و خوابیدیم و صُب شد و بیدار شدیم و ... این مهسا ربیعی رو که میبینید،
قسمت یاری کرد و بعدِ عمری دیدیمش،
مهمونِ شام بودم🙋🏻‍♀️
تا نشستیم دورِ میز و خواستیم فیضِ دستپختِ مامانشو ببریم، گفت انگلیس چه جوریاس؟! و نذاشت من یه لقمه غذا بخورم! فقط نوشابه میخوردم که صدام صاف بشه موقعِ سخنرانی!
خلاصه که شب شد و خوابیدیم و صُب شد و بیدار شدیم و صبونه‌ی رنگ و وارنگ چید،
همین که اولین لقمه رو گرفت، زدم رو شونش گفتم کلن از زندگیت چه خبر؟! با جزئیات بگو!
هیچی دیگه، انتقام جو باشید تو زندگیتون 🤷🏻‍♀️
Read more
همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون ...
Media Removed
همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون خوب بود، یه دستی هم تو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه چی اول میشدیم. راه میرفتیم، گردن افراشته این ور حیاط به اون ور، تو بگی اگه انقده محل به دنیا میذاشتیم. یادته؟ یادت ... همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون خوب بود، یه دستی هم تو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه چی اول میشدیم. راه میرفتیم، گردن افراشته این ور حیاط به اون ور، تو بگی اگه انقده محل به دنیا میذاشتیم. یادته؟ یادت رفته از بس دیگه نبودیم.
جوون اول آسایشگاه بودیم. تا دلبر اومد. گفتیم خب منطقیه دیگه. یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوشگل عین ماه، مام که اونجور، باید عاشقش شیم دیگه. اومد قبل اینکه سلام کنه، گفتیم شمایلت چه نیکوست. خندید گفت مال شما بیتره. رفت. هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟ گفت دلبر که جان فرسود از او. گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت اسممه. رفت. عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم میرود.

از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم، نشستیم رو به روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم، رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت. راه رفتیم رو ریل، نی لبک که مهره های پشت، کودکانه توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود، تو گرما سرما، شبان و روزا، پشت خط موزاییکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمه شبا، قمر ها، عقرب ها، دو سیگار یه کبریتا، تورم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی اما نحسی افتاده بود. هر چی آب می جُستیم تشنگی گیرمون می اومد واسه چی!؟ تو فهمیدی؟

آخر یه روز رفتیم دمش بش گفتیم ببخشید چته؟ گفت : ها چطوری چی با منی؟ گفتیم بابا صاحب حُسن در وفا کُش خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم تو که اولی نیستی، ولی ارزش نداره، نرفت تو خرجش هی اونورو نیگا میکرد، فک کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریه است، نکنه موی ما حالا مد نیست. نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم، نکنه اون بیت اخری زیادی بوده، نکنه میخاد قیمتو زیاد کنه، نکنه دیوونه است، نکنه یه چیزایی هست ما نمیدونیم. یادته اون روز تو راهرو زدی تو گوشم جمشید؟ گفتی بیدار شو از خواب ادم ساده خبری نیست. شبش رفتیم تو اتاق کردیمش تو قاب گذاشتیم بالا طاقچه

حبیب بالاخره ما یه رفیق بیشتر نداریم که. باس گوش میکردیم دیگه. سختم بودا ولی کردیم. دیگه بوسیدیم گذاشتیم کنار، کنار که نه رو طاقچه. اما خب نمیشد دیگه. هی میدیدیمش. یه وجب اسایشگاه ست یا خبرشو میشنیدیم. در و بی در هی هوایی میشدیم. جمشید از روت خجالت میکشم، قولمو شکستم، روم نشد بت بگم، ده بار رفتم نیگاش کردم. تازه اینکه چیزی نیست حرفم باش زدم. جریحه دار جوابمو نداد. دیگه نگفتم بت اینارو....
#مستر_چ
Read more
دیشب تا چهار صبح بیدار بودم آخرین پروژه کلاس پنجشنبه شب هام رو تموم کنم. ساعت نه صبح فرستادم برای استادم ...
Media Removed
دیشب تا چهار صبح بیدار بودم آخرین پروژه کلاس پنجشنبه شب هام رو تموم کنم. ساعت نه صبح فرستادم برای استادم و پرونده درس سخت این کوارتر رو بستم. صبح که میرفتم سر کار، میدونستم علی امشب دیر میاد خونه.. سریع قرار مدار یه شب دخترونه رو گذاشتم. امروز برای شوی یه خیریه کوچیک تو سیاتل باید خودمون رو آماده ... دیشب تا چهار صبح بیدار بودم آخرین پروژه کلاس پنجشنبه شب هام رو تموم کنم. ساعت نه صبح فرستادم برای استادم و پرونده درس سخت این کوارتر رو بستم.
صبح که میرفتم سر کار، میدونستم علی امشب دیر میاد خونه..
سریع قرار مدار یه شب دخترونه رو گذاشتم.
امروز برای شوی یه خیریه کوچیک تو سیاتل باید خودمون رو آماده میکردم.
وقت ناهار جای غذا خوردن، لایو گذاشتم و علاوه بر اینکه کلی کیف کردم، دو تا درس بزرگ هم از لایو خودم گرفتم.
چقدر عاشق این یادگیری های مجازی ام.
تا ۵ سر کار بودم و بعد مریم و بهار و دوست چینیش اومدن دنبالم.
رفتیم رستوران ایرانی شام زدیم، دلی از عزا درآوردیم.
کنار آب قدم زدیم.
رفتیم یه کافه نشستیم و چای و ماکارون خوردیم.
حرف بستنی شد و همگی دیدیم تا نهایت توانمون سیریم.😄
بعد از خداحافظی من پالت گوش کنان اومدم به سمت خونه.
علی هنوز نرسیده.
ساعت از ده شب گذشته
آشپزخونه شلوغ پلوغه
ظرف های نشسته سه روز شلوغ رو هم تلنبار شده.
زدم کانال رادیو مورد علاقه ام
همین که دستکش دست کردم که شروع کنم ظرف ها رو شستن، دیدم ساعت خوبیه به وقت ایران که پست بذارم و از این روز خوبم بگم.

برم تا علی نیومده ظرف ها رو بشورم😬

راستی نماز روزه ها تون یا هر نوع خلوت با خدا و یا دنیای خودتون قبول
.
برای من رمضان یادآور روزهای دلنشین کنار خانوادمه🌱🍃
امیدوارم برای شما هم خوش خاطره باشه
Read more
سلام مهربونترین ها از اینکه من رو با لایک و نظراتتون حمایت میکنید ممنونم<span class="emoji emoji1f337"></span> و اما دستور این کیک مواد ...
Media Removed
سلام مهربونترین ها از اینکه من رو با لایک و نظراتتون حمایت میکنید ممنونم و اما دستور این کیک مواد لازم ۶ نفر و بیشتر ٢ عدد تخم مرغ ۸ قاشق غذاخورى آرد سفید ۶ قاشق غذاخورى روغن مايع ۱۰ قاشق غذاخورى شير ۱ قاشق غذاخورى بکینگ پودر ۲ قاشق غذاخورى پودرکاکائو ۸ قاشق غذاخورى شکر ... سلام مهربونترین ها
از اینکه من رو با لایک و نظراتتون حمایت میکنید ممنونم🌷
و اما دستور این کیک
مواد لازم

۶ نفر و بیشتر

٢ عدد تخم مرغ

۸ قاشق غذاخورى آرد سفید

۶ قاشق غذاخورى روغن مايع

۱۰ قاشق غذاخورى شير

۱ قاشق غذاخورى بکینگ پودر

۲ قاشق غذاخورى پودرکاکائو

۸ قاشق غذاخورى شکر دانه ریز

۱/۲ قاشق چاى خورى وانیل

نوك قاشق چاى خورى نمك

طرز تهیه

۱ ساعت

آرد و نمك و بكينگ پودر و شكر و پودر كاكائو رو مخلوط كردم و دوبار الک کردم. بعد تخم مرغ ها و وانيل رو بهش اضافه کردم با همزن دستى (يا همزن برقى يا چنگال) خوب هم زدم حالا روغن مایع و شیر رو به مواد قبلی اضافه کردم دوباره هم زدم. داخل قالبم رو چرب کردم و تا نصف قالب مواد کیک رو ریختم

داخل قابلمه ای به اندازه ۵ سانت آب ریختم و قالب رو داخل قابلمه گذاشتم حرارت ملايم رو روشن کردم تا وقتى كه آب بجوش بیاد و اطراف كيك شروع به بالا اومدن بكنه. بعد در قابلمه رو با دمکن گذاشتم تا یک ربع با حرارت کم بپزه. بعد از یک ربع حرارت رو خاموش کردم، تا ۱۰ دقیقه در قابلمه رو برنداشتم وگرنه پف کیک میخوابه. بعد درش رو برداشتم و قالب رو خارج کردم. وقتی خنک شد کیک رو از قالب جدا کردم ❤💛❤💛❤💛❤💛❤💛❤💛❤💛
مرگ انسان زمانی است که

نه شب بهانه‌ای برای خوابیدن دارد  نه صبح دلیلی برای بیدار شدن

زندگیتون پراز دلیل‌های زیبا

شبتون پر از آرامش و عاشقانه
نظرای انرژی زاتون رو چشم به راهم امیدوارم دریغ نکنید و با نظراتتون خوشحالم کنید😍😍😍
.
دوستتون دارم
Read more
استقبال تشییع شهید تو نارمک بود، با این که ایام تعطیلات نوروز بود، اما خیلی جمعیت اومده بودن. چند ...
Media Removed
استقبال تشییع شهید تو نارمک بود، با این که ایام تعطیلات نوروز بود، اما خیلی جمعیت اومده بودن. چند روز قبلش یکی از مادران شهدا از شمال زنگ زده بود و میگفت خواب پسر شهیدم رو دیدم... میخواست بره گفتم مادر عجله داری؟؟!! چیزی شده؟ بهم گفت بچه ها جمع شدن، داریم میریم تشییع یه شهید به نام علی_خلیلی ... از ... استقبال
تشییع شهید تو نارمک بود، با این که ایام تعطیلات نوروز بود، اما خیلی جمعیت اومده بودن. چند روز قبلش یکی از مادران شهدا از شمال زنگ زده بود و میگفت خواب پسر شهیدم رو دیدم... میخواست بره گفتم مادر عجله داری؟؟!! چیزی شده؟ بهم گفت بچه ها جمع شدن، داریم میریم تشییع یه شهید به نام علی_خلیلی ... از خواب بیدار شدم زنگ زدم به آشنا هامون تو تهران و کرج. وقتی خبرش رو شنیدم بغضم گرفت... شهدا هوای همدیگرو دارن... کاش هوای مارو هم داشته باشن...
آره... بیشتر جمعیتی که اومده بودن این شهدا بودن که حضور داشتند و چشمای کور ما اونارو نمیدید... به خودمون بیایم... حداقل ترک یه گناه... امروز پرونده ی اعمالمون رو دادن دست امام زمان... همه خوب میدونیم که وقتی دیدن آقا خندیدن؟ خوش حال شدن؟ بهمون افتخار کردن یا این که به حالمون گریه کردن؟؟
یه_کاری_کن_نشم_دلیل_گریه_هات...
یه_کاری_کن_نشم_دلیل_طول_غیبتت...
Read more
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، ...
Media Removed
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود تو خالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بد بین، کینه دار، عقده دار، بی‌تاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو، یعنی ... ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود تو خالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بد بین، کینه دار، عقده دار، بی‌تاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو، یعنی هیچ!
ای آزادی، به مهر تو پرورده‌ام، ای آزادی، قامت بلند و آزاد تو، مناره زیبای معبد من است، ای آزادی، کبوتران معصوم و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه مژده‌ها و همه پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند.
ای آزادی، کاش با تو زندگی میکردم، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم، می‌گفتم، حس میکردم، بودم.
ای آزادی من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هرچه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم.
ای آزادی، مرغک پر شکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان‌ها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفست را می‌شکستم و در هوای پاک بی‌ابر و بی‌غبار بامدادی پروازت می‌دادم.
دکتر على شریعتی
Read more
زیر نور ماه زیبا سایه گرگا روی دیوار رقص مرگو نشون میده کل شهره بامن بیدار آسمون قدمت زدم آبروت ...
Media Removed
زیر نور ماه زیبا سایه گرگا روی دیوار رقص مرگو نشون میده کل شهره بامن بیدار آسمون قدمت زدم آبروت یه طرفش منم روزگار ورقت زدم احمق بگو هدفت منم پات رو پاتو لم دم شومنت چنتا مث تو قلاده بریدن؟ کتاب به دست خطاشو جوییدن پاهات خسته از بس که دوییدن سنگین ، رو دوشت بگیر فریادمو گوشش بگیر دنیارو ... زیر نور ماه زیبا
سایه گرگا روی دیوار
رقص مرگو نشون میده
کل شهره بامن بیدار
آسمون قدمت زدم
آبروت یه طرفش منم
روزگار ورقت زدم
احمق بگو هدفت منم
پات رو پاتو لم دم شومنت
چنتا مث تو قلاده بریدن؟
کتاب به دست خطاشو جوییدن
پاهات خسته از بس که دوییدن
سنگین ، رو دوشت بگیر
فریادمو گوشش بگیر
دنیارو تو کوشش ببین
صبرو توی رویش ببین
همه میخوان که پاشون بمونی
تو هم همیشه باشون یجوری
وقتی مردی خاطره میشی
قدر منو وقتی زندم بدونید
چندسالی به اضطراب گذشت
من هنوز به خنده هات خوشم
دست تو دستیم عین باد و شب
من خوشحاله این فصل نا خوشم
Read more
پدر آروم به سمت من اومد، خیلی تمیز و شیک شده بود همون ژیله ای رو پوشیده بود که من براش بافته بودم !! صورتم ...
Media Removed
پدر آروم به سمت من اومد، خیلی تمیز و شیک شده بود همون ژیله ای رو پوشیده بود که من براش بافته بودم !! صورتم رو بوشید، ریش هاش مثل سوزن رفت به صورتم با شوخی گفتم : وای آقا جون.. پدر خندید ، این بار صورتش رو بیشتر مالید به صورتم انگار شوخی اش گل کرده بود ! بوسیدمش خیلی دلم براش تنگ شده بود گفت باید برم ! چنگ زدم ... پدر آروم به سمت من اومد، خیلی تمیز و شیک شده بود همون ژیله ای رو پوشیده بود که من براش بافته بودم !!
صورتم رو بوشید، ریش هاش مثل سوزن رفت به صورتم با شوخی گفتم : وای آقا جون.. پدر خندید ، این بار صورتش رو بیشتر مالید به صورتم انگار شوخی اش گل کرده بود !
بوسیدمش خیلی دلم براش تنگ شده بود گفت باید برم ! چنگ زدم لباس اش رو گرفتم گفتم نمی ذارم بری . گفت : الآن هواپیمام میرسه باید برم . من به گریه افتادم سفت لباسش رو گرفته بودم ، هق هق گریه می کردم وقتی بیدار شدم خیس عرق بودم من بودم و تاریکی و بستر تنهایی ام . چشمامو باز کردم موبایلمو پیدا کردم ساعت خدود دو و نیم نصفه شب بود ، پدر رفته بود انگار هواپیماش رسیده بود و باهاش رفته بود پدر جون خیلی دلتنگ ات بودم " مرسی که اومدی "
Read more
سلام دوستای گلم بعدازظهر جمعه اتون با خانواده عزیزتون تا الان به خیر و خوشی باشی اعتراف میکنم امروز ...
Media Removed
سلام دوستای گلم بعدازظهر جمعه اتون با خانواده عزیزتون تا الان به خیر و خوشی باشی اعتراف میکنم امروز که تنها بودم تا لنگ ظهر خوابیدم اونم یه خواب خیلی قشنگ باعث شد تغصیر من نبود خیلی خوابش شیرین بود برای همین اصلا دلم نمیخواست بیدار بشم تا خواب از بین بره این عکسی هم گذاشتم دقیقا همون خوابی بود که دیدم ... سلام دوستای گلم بعدازظهر جمعه اتون با خانواده عزیزتون تا الان به خیر و خوشی باشی
اعتراف میکنم امروز که تنها بودم تا لنگ ظهر خوابیدم اونم یه خواب خیلی قشنگ باعث شد تغصیر من نبود خیلی خوابش شیرین بود برای همین اصلا دلم نمیخواست بیدار بشم تا خواب از بین بره این عکسی هم گذاشتم دقیقا همون خوابی بود که دیدم فقط جاش فرق میکرد پیشنهاد میکنم حتما حتما پاراسل امتحان کنید فوق‌العاده هست در حدی که بعد ها خوابش میبینید وااااااااای چقدر حرف زدم هفته خیلی خوبی براتون آرزو میکنم برای منم هفته خیلی خوبیه بعدا باهاتون در میون میزارم حتما
Read more
دیروز وقتی اسم سال رو شنیدم اولش زدم زیر خنده به خاطر بیشعوری مسئولین بعدش واقعا دلم به اقا سوخت این ...
Media Removed
دیروز وقتی اسم سال رو شنیدم اولش زدم زیر خنده به خاطر بیشعوری مسئولین بعدش واقعا دلم به اقا سوخت این دومین سال نیست که داره اسم سال رو اقتصاد میذاره چندمین ساله یادتونه اسم سال اقتصاد و فرهنگ بود،مدیریت جهادی،اقتصاد مقاوتی حالا اینم امسال،چقدر این مسئولین ما الاغ تشریف دارن،طرف امریکایی میفهمه ... دیروز وقتی اسم سال رو شنیدم
اولش زدم زیر خنده به خاطر بیشعوری مسئولین
بعدش واقعا دلم به اقا سوخت این دومین سال نیست که داره اسم سال رو اقتصاد میذاره چندمین ساله یادتونه اسم سال اقتصاد و فرهنگ بود،مدیریت جهادی،اقتصاد مقاوتی حالا اینم امسال،چقدر این مسئولین ما الاغ تشریف دارن،طرف امریکایی میفهمه اقتصاد مقاومتی یعنی چی اونوقت مسئولین بیشعور ما نمیفهمن،البته میفهمن خودشون رو زدن به نفهمی
میگن کسی که خوابیده رو میشه بیدار کرد
اما کسی که خودش رو زده به خواب رو نه
Read more
. این ماه رمضون هم تموم شد.. خدایا همین امشب بار مارو سبک کن .. . . #شعر_آیینی #سید_حجت_بحرالعلوم چشمم ...
Media Removed
. این ماه رمضون هم تموم شد.. خدایا همین امشب بار مارو سبک کن .. . . #شعر_آیینی #سید_حجت_بحرالعلوم چشمم به راه آمدن یار مانده است از نیمه شب گذشته و بیدار مانده است گفتم که بار خویش سبک تر کنم نشد وقتم تمام می شود و بار مانده است در را نبند ، پشت در خانه ات هنوز یک چند تا گدای گرفتار مانده ... .
این ماه رمضون هم تموم شد..
خدایا همین امشب بار مارو سبک کن ..
.
.
#شعر_آیینی
#سید_حجت_بحرالعلوم

چشمم به راه آمدن یار مانده است
از نیمه شب گذشته و بیدار مانده است

گفتم که بار خویش سبک تر کنم نشد
وقتم تمام می شود و بار مانده است

در را نبند ، پشت در خانه ات هنوز
یک چند تا گدای گرفتار مانده است

با اینکه از قدیم بدهکار میشود
اینجا گدا هنوز طلبکار مانده است

چشمی به هم زدم رمضان هم تمام شد
رویم ز شرم جانب دیوار مانده است

گرچه وداع با رمضان می رسد به عید
قلب شکسته باز عزادار مانده است

اری وداع لحظه ی تلخ جدایی است
حالا کجا رود دلم انگار مانده است
.
.
.
.
.
وای از دل سکینه و وای از دل رباب
بغضی شکسته در دل اشعار مانده است

سید حجت
مرداد -93
.
.
.
.
.
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله
#یا_حسین_علیه_السلام
#وداع
#شب_جمعه
#ماه_رمضان
#ماه_شوال
#سید_حجت
#اشعار_آیینی
#سید_حجت_بحرالعلومی_طباطبایی
#مشهد_مقدس
#اللهم_صل_علی_محمد_وال_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#وعده_ی_ما_کربلا
#التماس_دعا
Read more
. همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط ...
Media Removed
. همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط پوشیده از برف نشست و منتظر ماند. نمی‌دانم انتظار چه چیزی را می‌کشید اما یخ زد. بیدار شدم و دیدم تلویزیون‌مان نیست. به حیاط رفتم. اولین نفری بودم که با انسان یخ‌زده‌ای که دوستم بود مواجه شدم و او دیگر ... .
همخانه‌ای زیبایم وقتی مرد که هنوز سرمای زمستان تمام نشده بود. قبل از طلوع آفتاب بدون لباس وسط حیاط پوشیده از برف نشست و منتظر ماند. نمی‌دانم انتظار چه چیزی را می‌کشید اما یخ زد. بیدار شدم و دیدم تلویزیون‌مان نیست. به حیاط رفتم. اولین نفری بودم که با انسان یخ‌زده‌ای که دوستم بود مواجه شدم و او دیگر زیبا نبود. به شدت سفت شده بود. کبود به نظر می‌رسید و من به این فکر کردم که مردگان چقدر حال به‌هم‌زن می‌توانند باشند. تازه او فقط یخ زده بود و خبری از پوسیدگی و کرم‌هایی که داخل بدنش پیاده‌روی کنند در کار نبود. هنوز مطمئن نبودم که او واقعا مرده یا زنده است. او را به خانه بردم و جلوی بخاری گذاشتم تا یخش آب شود. به فکرم نرسید که فرش را جمع کنم تا خیس نشود و بعد از مدتی فرش خیلی خیس شد و بوی خاکستر سیگارهایی که طی این چند سال روی فرش ریخته بود و ما با دست آن‌ها را روی فرش پخش می‌کردیم چنان بالا زده بود که کم از بوی جسد گندیده یک انسان نداشت.

فرش را به حیاط بردم تا بشورمش. اقدامی ناگهانی بود اما نیاز به تمرکز داشتم و نیمی از فرش هم خیس بود و شستنش اولین ایده‌ای بود که برای تمرکز کردن به ذهنم رسید. هرچند اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم اولین ایده این بود که با ژست‌های عجیب و غیراخلاقی با بدن نیمه یخ‌زده همخانه‌ای عکس بگیرم اما پشیمان شدم و سعی کردم به مفهوم انتزاعی اخلاق فکر کنم. بعد از آن ذهنم به سمت مسئولیت‌پذیری رفت و نهایتا ایده شستن فرش پررنگ شد. زمین هنوز برفی بود اما هوا بدون برف. شستن فرش چندین ساعت زمان برد. خیلی خسته شدم اما هنوز کارم تمام نشده بود و خشک کردن فرش مانده بود. در خانه با سشوار سعی کردم تا خشکش کنم. چند ساعت مشغول این کار بودم و کاملا ماجرای همخانه‌ای را فراموش کرده بودم. شب شده بود. سشوار سوخت. در حالی‌که فرش آنچنان خشک نشده بود. عصبی شدم و لگدی به دیوار زدم. در واقع بیشتر شبیه به جفتک بود. چون در حالتی شبیه به حالت چهارپایان مشغول خشک کردن فرش بودم. در همین لحظه صدای زمین خوردن چیزی به گوشم رسید. یخ دوستم کاملا آب شده بود و با سر روی کف سیمانی خانه افتاد.
.
قبل از اینکه به سمتش بروم به سختی خودش را از زمین کند و نشست. با چشمانی خمار و صورتی کبود به من زل زد و گفت: «خونه چقدر خیسه» و من ماجرا را برایش تعریف کردم. پتویی دورش انداختم و فلاسکی پر از چای را کنارش گذاشتم و بعد شروع کردم به حرف زدن.
.
- از این به بعد قبل از خواب در رو قفل کنیم
.
- تا دوباره همچین اتفاقی نیفته؟
.
- نه. تا بعد از تلویزیون بقیه وسایلمون رو ندزدن
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
روايتى از دکتر انوشه: <span class="emoji emoji1f495"></span>خانمم همیشه میگفت دوستت دارم<span class="emoji emoji2764"></span>️ من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... ازهمان ...
Media Removed
روايتى از دکتر انوشه: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم️ من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند ... روايتى از دکتر انوشه: 💕خانمم همیشه میگفت دوستت دارم❤️
من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...
همیشه شیطنت داشت.
ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،
من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی... گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خداکنه تا صبح نباشی...
بی اختیار این حرف را زدم.. این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست... بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...
نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم... از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!! همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه... شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم .. بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد... حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد... حالا فهميدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد
Read more
. از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش ...
Media Removed
. از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش لب‌به‌لب..." . آقای اخوان! کلماتِ به بلوغ نرسیده‌ی من کجا و باغِ‌ارغنون شما کجا، سبیل‌های بی‌اعتبار و مرده‌ی من کجا و موهای در آزادی شسته‌شده‌ی شما کجا... با تمام بی‌اعتماد‌به‌نفسی نشد که ... .
از آخر دفتر شروع کردم تا به آخر شاهنامه نزدیکتر باشم، آنجا که شما گفتید:"لبریز از خموشی و از خویش لب‌به‌لب..."
.
آقای اخوان!
کلماتِ به بلوغ نرسیده‌ی من کجا و باغِ‌ارغنون شما کجا، سبیل‌های بی‌اعتبار و مرده‌ی من کجا و موهای در آزادی شسته‌شده‌ی شما کجا...
با تمام بی‌اعتماد‌به‌نفسی نشد که ننویسم. چون ادای دِین به شما نماز بزرگیست که انگار موسایی بی‌عصا در کوه طور تمامش را در سجده می‌خواند.
.
چند دقیقه بیشتر وقتتان را نمی‌گیرم. موضوع از این قرار است که شبِ‌من بود و روز رفتنِ شما. همین چهارم شهریور که هرچند لباس تابستان را به زور پوشیده ولی بوی پاییزی ناکام دهانش را پُر کرده‌است.
.
شب بود و من مثل روزِ‌روشن خواب دیدم که مرا اصلا نمی‌بیند. مثل یک دوربین فیلمبرداری قدیمی روی یک سه‌پایه‌ی کهنه که از وجودِ بی‌وجود خودش خجالت می‌کشد کنار اتاقش ایستاده بودم و هر تصویر بی‌کیفیتی را بی‌کیفیت‌تر از آن چیزی که بود نگاه می‌کردم.
تمام خوشبختی و بی‌تفاوتی او در قاب نگاه من جا شده بود ولی تمام دلتنگی من مگسی بود که حتی جرات نمی‌کرد روی لبه‌ی جام شراب او بنشیند.
مثل یک فیلم سه‌ساعته تمام خواب را بی‌منت در خودم ضبط کردم تا بعدها با هر اکرانش بمیرم.
موهایش کوتاه بود اما من بلندتر از همیشه و سیاه‌تر از شب‌های بی‌ستاره‌ی کویر می‌دیدمشان.
.
از خواب که بیدار شدم سکوت هم بیدار شد و گلویم را محکم گرفت.
خواستم آهنگی گوش کنم یا شعری بخوانم یا با لیوان چای پررنگی زخمم را ببندم ولی نشد. به ناچار زخمم را محکم به خودم بستم و تا "خیابان سراب" کشاندم.
ناامیدتر از "باغ نومیدان" و ناامیدتر از همیشه به "دیدار" روبه‌روی درِ خانه‌ی فراموش‌شده‌ی شما ایستادم و "لحظه دیدار نزدیک است" را با صدای خودتان خواندم.
انگار گلویم سازی بود که تمام سیم‌هایش پاره شده و کلماتش خون‌آلود بیرون می‌‌ریزند.

آقای اخوان!
دوست داشتم مثل شفیعی کدکنی با شما رفیق باشم، دوشادوش شما. دوست داشتم به خانه‌ی شما می‌آمدم ، تخمه خربزه تف می‌‌دادم و تا سحر پای سوگ "از این اوستا" به خودم سیلی می‌زدم. دوست داشتم در خیابان سراب با شما قدم می‌زدم و از مهِ سنگین عشق گلایه می‌کردم و شما می‌گفتید: "باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست".
حضرت #اخوان_ثالث!
کاش رفیق شما بودم.
.
.

#جلال_حاجی_زاده
Read more
چرا ما با اینهمه تنوع غذایی همیشه نمیدونیم غذا چی درست کنیم؟!؟!؟!<span class="emoji emoji1f604"></span> از صبح که بیدار میشیم (گاهی هم ...
Media Removed
چرا ما با اینهمه تنوع غذایی همیشه نمیدونیم غذا چی درست کنیم؟!؟!؟! از صبح که بیدار میشیم (گاهی هم از شب قبل) فکرمون درگیره 🧐 شمام اینطوری هستین؟؟؟ خلاصه که با رویت شدن چندتا هویج تو یخچال، امروز مون مزین شد به هویج پلو من به ازای هرپیمانه برنج یه دونه هویج متوسط رو از دندونه ریز رنده رد کردم و با ... چرا ما با اینهمه تنوع غذایی همیشه نمیدونیم غذا چی درست کنیم؟!؟!؟!😄
از صبح که بیدار میشیم (گاهی هم از شب قبل) فکرمون درگیره 🧐
شمام اینطوری هستین؟؟؟
خلاصه که با رویت شدن چندتا هویج تو یخچال، امروز مون مزین شد به هویج پلو
من به ازای هرپیمانه برنج یه دونه هویج متوسط رو از دندونه ریز رنده رد کردم و با کمی کره تفت دادم ، رشته های نازک هویج طی این فرایند نازکتر و کمرنگتر میشن ، من نمیخواستم هویجها زیاد مشخص باشه بهمین خاطر ریز رنده کردم شما میتونین درشت تر رنده کنین یا اینکه مقدار هویج رو هم بیشتر بریزین. برنج رو کمی زودتر از همیشه آبکش کرده و هویج رو لابلاش ریخته و دم میکنیم ، تو بعضی از دستورات دیدم که به هویج شکر یا پودر هل یا آبلیموی تازه و ... اضافه میشه ولی من چیزی نریختم.
مرغها رو هم شستم و کمی نمک پاشیدم و‌ گذاشتم تو آبکش تا آبش بره ، بعد توی مقدار مناسبی روغن دوطرفشو سرخ کردم ، بعدش روغن اضافه رو خالی کردم و یه قاشق رب گوجه فرنگی رو همراه با کمی فلفل قرمز پودری به یه لیوان آب اضافه و ‌هم زدم تا یکدست بشه و ریختم روی مرغ ، یه تیکه هم چوب دارچین و گذاشتم با در بسته و رو حرارت ملایم بپزه و آبش غلیظ بشه ، درانتها هم نمک رو اندازه و نصف استکان هم زعفرون دم شده اضافه کردم.

هفته تون شاااااادِشاد 🙏🏻😊
Read more
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی ...
Media Removed
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم . ... .
چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم
.
تمام ما آدم ها یه جاهایی خسته میشیم یا کم میاریم یا اصل هدف رو فراموش میکنیم و اصلا میگیم چرا شروع کردم؟ یا من دارم چیکار میکنم و ولش کن بذار زندگی کنم و مگه چقدر زنده هستم که از زندگی لذت نبرم. ولی خب واقعیت اینه که این جور فکرها وقتی دو هفته توی سر آدم هست فقط یه جور خود گول زدنه و فرار از اینکه کاری که باید انجام نشده
.

چند روزه که دارم به این فکر میکنم که چطوری اون استارت رو محکم تر از همیشه بزنم و دوباره شروع کنم. انرژیم کمه یعنی مثل همیشه نیست.در این حد که صبح ساعت رو خاموش میکنم و میخوابم دوباره! رساله ام به یه ایراد اساسی خورده و یه نقص درست حسابی بهش وارده که باید درستش کنم و بدجوری ترس به دلم انداخته. زمان میخواد و تمرکز و پشتکار. در کنارش زبان رو باید یه جهش اساسی بهش بدم و بسه دیگه این سطحی که هستم و باید بهتر بشه. خب من کار هم میکنم و زمان مفید روزم داره برای کار کردن از بین میره. خدارو شکر که یه روز در هفته نمیرم سر کار ولی خب بازم نمیتونه بدون پشتکار خودم تاثیر درستی روی روند کاریم بذاره
.

امروز بالاخره به این نتیجه رسیدم که از همون حرفی که اول متن زدم استفاده کنم و وقتی میگم رطب خورده نمیاد بگه به دیگران که خرما نخورین پس منم باید به دوستای سوشال مدیام قول بدم که میخوام چیکار کنم و روزهایی که عملی شد بگم شد و به خودم جایزه بدم که خب معلومه قهوه و کافه رفتنه (مثلا یه قهوه از برندی که همیشه فکر قیمتشو میکنم برای هر دو روز موفقیت یه صبح جایزه بدم به خودم) روزهایی که نشد هم اعتراف کنم که نشد و به جاش برای خودم مجازات بذارم .

حالا !‌ من باید صبح ها دو ساعت روی رساله کار کنم(یعنی ۴ صبح بیدار شم) و شب ها هم یک ساعت زبان بخونم. برنامه رو هم فلکسیبل میذارم که اگر صبح نشد شب باید جبرانش کنم. اگر هم شب نشد جریمه اش اینه که باید توی همون هفته ساعت هارو جبران کنم و آخر هفته تایم پر شده باشه. خب قضیه چهارشنبه تا جمعه هم که کار نمیکنم متفاوته و باید هرچی در توانمه انجام بدم. این عکس رو صبح گرفتم ولی هنوز به این نتایج و اعتراف نرسیده بودم
.
کار سختیه قولی که دارم میدم ولی قرار ما اعترافات روزانه من با شما و شما ناظر کار من #منم_باتو_میجنگم_بریسا
Read more
‌ ‌ ایستاده بودم پشت در و التماس می‌کردم‌ یک نفر این در قفل شده‌ را باز کند. رهگذران بی‌خیال می‌گذشتند ...
Media Removed
‌ ‌ ایستاده بودم پشت در و التماس می‌کردم‌ یک نفر این در قفل شده‌ را باز کند. رهگذران بی‌خیال می‌گذشتند و من ضجه می‌زدم که پیرمرد چند روزیست تنها مانده در خانه... کسی بیایید این‌ در را باز کند. داد می‌زدم به گمان خودم اما صدایی نبود... قلبم‌ سنگین و‌سنگین‌تر می‌زد و استیصال از چشمانم می‌بارید... ...

ایستاده بودم پشت در و التماس می‌کردم‌ یک نفر این در قفل شده‌ را باز کند. رهگذران بی‌خیال می‌گذشتند و من ضجه می‌زدم که پیرمرد چند روزیست تنها مانده در خانه... کسی بیایید این‌ در را باز کند. داد می‌زدم به گمان خودم اما صدایی نبود... قلبم‌ سنگین و‌سنگین‌تر می‌زد و استیصال از چشمانم می‌بارید... ‌

از صدای کوبیدن قلبم بیدار شدم؛ چشمانم قفل شده بود به سیاهی سقف و نفس‌هایم کوتاه و سنگین بود... دلشوره‌ی کابوسی که می‌دیدم بازگشت به وجودم و نشستم لب تخت... ساعت پنج و نیم است، دستم می‌رود سمت موبایل که‌ پیام بدهم به‌ محیا بپرسم «حال بابایی چطور است » که‌ نیمه راه، حافظه لعنتی به خودش می‌آید... ناگهان سنگین‌ترین دیوار روی سرم‌ خراب می‌شود، حال که را می‌خواهی بپرسی وقتی پیرمرد ماه‌هاست که رفته است...

‌حالم شبیه لحظه‌ایست که‌ روبه‌روی ساختمان دانشکده نشستم در ماشین و زهیر سعی می‌کرد‌ یک‌جور آرامی‌ بهم بفهماند که رفته... حالم شبیه لحظه‌ایست که هواپیما نشست در فرودگاه امام... شبیه صبح روز بعد، کمی مانده به تشییع که در آغوش بابا به هق‌هق افتادم... نشسته‌ام گوشه تخت، در پنج و نیم صبحی نُه ماه دیرتر و دانه‌های اشک از روی صورتم سر می‌خورند و می‌افتند روی زمین... یک حفره خالی گوشه دلم‌ تیر می‌کشد؛ مرگ چه شوخی تلخیست...
Read more
<span class="emoji emoji1f534"></span>نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم... نمیدانم ...
Media Removed
نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم... نمیدانم چه شد که #سرنوشت مرا به این راه پر از #عشق رساند ؛ نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد ؛ . ولی ️بدون شک شیر حلال #مادرم ، #لقمه_حلال پدرم و #انتخاب_همسر در آن اثر داشته است... . (قسمتی از وصیتنامه #شهید_محسن_حججی ... 🔴نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...
نمیدانم چه شد که #سرنوشت مرا به این راه پر از #عشق رساند ؛ نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد ؛
.
⬅ولی ️بدون شک شیر حلال #مادرم ، #لقمه_حلال پدرم و #انتخاب_همسر در آن اثر داشته است...
.
💖(📝قسمتی از وصیتنامه #شهید_محسن_حججی )
.
💖 #همسر #شهید_حججی :
🔴شب #خواستگاری آقامحسن از من خواسته بود در مسیری حرکت کنم که سعادت و #شهادت را به دنبال داشته باشد ؛
عقد بودیم که خیلی اتفاقی به این فکر افتادم پیشنهاد رفتن و پیوستن به #سپاه را به او بدهم. ابتدا گفتند باید فکر کنم اما بعد از گذشت مدتی کوتاه، جواب‌ مثبت دادند و گفتند که بله من مشتاقم و مسیرم را پیدا کردم. بعد هم رفتند دنبال کارهای استخدام و از سال ۹۳ عضو رسمی این نهاد شد... آقامحسن بعد از آنکه وارد سپاه شد عصرها به کتابفروشی مؤسسه #شهید_حاج_احمد_کاظمی می‌رفت و پولی را که از قِبَل این کار به دست می‌آورد، برای #اردوهای_جهادی به مناطق محروم کنار می‌گذاشت...
.
🔴این اواخر در فضای مجازی از نظر #فرهنگی بسیار فعال بود،مخصوصا نسبت به صحبت‌های رهبر انقلاب دغدغه خاصی داشت ؛ می‌گفت وقتی که آقا فرموده‌اند: «جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است» ،تکلیف ما را در انجام کار فرهنگی روشن کرده‌اند. ما نباید این عرصه را خالی بگذاریم. شب‌هایی بود که تا صبح بیدار می‌ماند، #کتاب می‌خواند یا روی بیانات #حضرت_آقا کار می‌کرد و نکات مهم را داخل سایت یا کانال‌ موسسه می‌گذاشت...
.
🔴درمورد رفتن به سوریه هیچ وقت نگفتم نرو! بلکه برعکس، همیشه سعی کردم مشوق اصلی‌اش در این راه باشم. بار دوم حتی با اینکه تازه بچه دارشده بودیم ساک سفرش را خودم بستم و اتیکتی که روی آن نوشته بود« #جون_خادم_المهدی» را به لباسش زدم!...
.
🔴من همه جا گفته‌ام #همسر من قطعا به خاطر شیرپاکی که خورد و نان حلالی که سر سفره پدرشان بود، به این مقام رسید و البته خودش هم به حق #امام_حسین (ع) را شناخت و نسبت به مقام ایشان معرفت پیدا کرد...
.
🔴دغدغه آقا محسن برای #تربیت علی چه قبل از #تولد و چه بعد از تولد خیلی زیاد و عجیب بود. روی لقمه‌ای که می‌خوردیم خیلی حساس بود. حتی در دوران بارداری من خیلی حواسش بود هرجایی نروم و هرچیزی را نخورم. خمسش را به موقع می‌داد و رد مظالم هم پرداخت می‌کرد. به شدت روی #بیت_المال و #حق_الناس حساس بود و دقت عمل داشت....
.
.
❤ #همسر_یعنی_همسفر_تا_بهشت ❤
.
💖 #روز_ازدواج مبارک 💖
#زندگی_به_سبک_شهدا
#زندگی_اسلامی_ایرانی
.
.
Read more
. امروز از این دونات‌های شکلاتی خوردم و حداقل دو درجه زیباتر شدم! نان فانتزی سپید هر بسته ۵۰۰۰ ...
Media Removed
. امروز از این دونات‌های شکلاتی خوردم و حداقل دو درجه زیباتر شدم! نان فانتزی سپید هر بسته ۵۰۰۰ تومان بلوار ستارخان، بعد از خیابان ولیعصر پی‌نوشت: به تازگی طعم‌های جدیدِ آب میوه‌ از چند برند مختلف رو تست کردم‌. ترکیباتی عجیب و ماجراجویانه با بسته بندی و طراحی‌های زیبا. اما به یک نتیجه‌ای ... .
امروز از این دونات‌های شکلاتی خوردم و حداقل دو درجه زیباتر شدم!

نان فانتزی سپید
هر بسته ۵۰۰۰ تومان
بلوار ستارخان، بعد از خیابان ولیعصر

پی‌نوشت: به تازگی طعم‌های جدیدِ آب میوه‌ از چند برند مختلف رو تست کردم‌. ترکیباتی عجیب و ماجراجویانه با بسته بندی و طراحی‌های زیبا. اما به یک نتیجه‌ای رسیدم.
اینکه دوستان در آزمایشگاه از هر چی طعم دهنده و اسانس ته انبار مونده قاطی میکنند، بعد که ترکیب جدید ساخته شد ازش میخورند ببینند مزه چه چیزهایی ازش به ذهن‌ می رسه؟ ترکیبات هم هرچه عجیب تر، خلاقانه‌تر!
بعد مثلا روی پک میزنند آب هویجِ درختی، زنجفیل نارس، چغندر چِغِر، بادمجان بَد بَدن و پسته بد دهن با پالپ!
قبل از مصرف هم خوب تکان دهید تا بیدار بشه!
یا للعجب...
یکی از بدترین طعم‌هایی هم که خوردم ترکیب بلوبری و انار بود، دقیقا طعم گندیدگی میداد. من هم هِی خوردم گفتم شاید طعمش عوض بشه، شاید ما نمی فهمیم، شاید خوب بشه، الان خوشمزه میشه، دِ خوشمزه شو لعنتی ...
خودم رو گول زدم تا پولی که داده بودم هدر نرفته باشه، ولی نشد که نشد.
خلاصه این طعم رو، در هر یخچالی دیدید سریع از اون محل متواری بشید‌ که طعم و شکلِ بسته‌‌بندی کاندوم رو روی قوطی های آب میوه پیاده سازی کردند و میخواهند در حلقمان فرو کنند. .
.
.
. #شیراز #دونات #شکلات #خوشمزه #بزن #shiraz #shirazfood #foodies #sweets
Read more
 #یک_شب_تنهایی_من #قشم #شماعی_زاده #دوست #زن #آزادی # تنها بودم قرار بود دوستم شب بیاد پیشم یه ...
Media Removed
#یک_شب_تنهایی_من #قشم #شماعی_زاده #دوست #زن #آزادی # تنها بودم قرار بود دوستم شب بیاد پیشم یه پسر هشت ساله داره کارای خونه رو که کردم این میز ساده رو چیدم منتظرش بودم بیاد شام بریم بیرون راستش ماهی چند روز دوست ندارم آشپزی کنم و به خودم استراحت میدم مخصوصا اگه تنها باشم شده با یه سیب زمینی سرخ کرده ... #یک_شب_تنهایی_من
#قشم #شماعی_زاده
#دوست #زن #آزادی #
تنها بودم قرار بود دوستم شب بیاد پیشم یه پسر هشت ساله داره کارای خونه رو که کردم این میز ساده رو چیدم منتظرش بودم بیاد شام بریم بیرون راستش ماهی چند روز دوست ندارم آشپزی کنم و به خودم استراحت میدم مخصوصا اگه تنها باشم شده با یه سیب زمینی سرخ کرده خودمو سیر میکنم فقط گاهی برای تنهایی خودم میز حسابی میچینم اونم زمانی که چندین روز قراره تنها باشم. باید سفارش روز بعد مشتریمو از انبار خارج میکردم و میاوردم خونه که ارسال کنم به دوستم زنگ زدم باهاش هماهنگ کردم که نیاد پشت در بمونه رفتم دنبال کارم ولی مثل همیشه همه چی دیدم و قیمت کردم آخر کار خودمو انجام دادم موقع برگشتن دوتا نون بربری کنجدی برای صبحانه خریدم رسیدم خونه دیدم گوشیم خاموش شده به دوستم زنگ زدم گفت اومده پشت در و برگشته کلی نازشو کشیدم که دوباره برگرده.برگشت و سه تایی رفتیم رستوران فطایر شام خوردیم اونجا هم کلی حرف زدیم من نزاشتم پسرش احساس تنهایی کنه هر طور شده یه جوری وارد بحثش میکردم یا سکوت میکردم که حرف بزنه از رستوران اومدیم بیرون یه آهنگ از شماعی زاده دانلود کرده بودم:
توخورشید منی من آفتابش
تو ماه روشنی من مهتابش
گلی که کاشتی درقلبم بپا
نکنه بدی با اشکم آبش
تو رو می خوام وگرنه یار بسیار
گلی مخوام وگرنه خار بسیار
گلی می خوام که در سایه اش باشم
وگرنه سایه ی دیوار بسیار
صدای ضبط رو بلند کردیم و دوتایی با صدای بلند این آهنگ نیمه مسخره اما خاطره انگیز دهه شصتی رو خوندیم و گوش کردیم از قبل مجتمع ستاره آهنگ شروع شد تا سیتی یک و سیتی دو بعدش سینما دریا و دوباره سیتی دو و سیتی یک
آهنگ که تموم شد یه حال خیلی خوبی داشتیم و برگشتیم خونه چای و میوه خوردیم و از همه چیز حرف زدیم پسرش هم پی اس بازی میکرد و به نظر میومد از شبی که با دوتا دیونه گذرونده بدش نیومده تا ساعت سه صبح بیدار بودیم
دوستم گفت امشب خیلی خوش گذشت
گفتم ما خوش گذروندیم
خیلی ساده
با یه دور تو شهر زدن و یه آهنگ قدیمی ولی واقعا خوش گذشت.
زنا نیاز دارن گاهی فقط حتی چند ساعت بدون مسولیت و بدون فکر کردن به همه چی فقط برای خودشون و حال و هوای اون لحظه شون باشن و این حس حتما با پول خرج کردن و سفر و خرید ارضا نمیشه
گاهی خیلی ساده تر از این حرفهاست و ما یادمون رفته.
پی نوشت: اون رومیزی زرد یه پارچه بود از بازار قدیم خریدم
سوزن دوزی روی حریره با قیچی دورشو شکل دادم و شمع زدم که نخ کش نشه تو بازار قدیم قشم پارچه های قشنگی میشه به عنوان رومیزی و گاهی کوسن خرید حتما قرار نیست لباس بشن🤗
Read more
. یه روز که از خواب بیدار میشم میبینم چهل و هفت سالمه اونموقع ترکیب شده دل و مغز باهم میبینم رویامو ...
Media Removed
. یه روز که از خواب بیدار میشم میبینم چهل و هفت سالمه اونموقع ترکیب شده دل و مغز باهم میبینم رویامو آتیش زدم صورتمو آب میزنم یه سیگار بعد فندک از آهنگای جوونیم فستیوال جمع کردم چه میدونم سورنا و بی باک،بهرام و پوتک و... دستمو کردم لای موهام دیدم چه کَمَن و آروم پوک زدم و پر کردم شکممو با دود جلو ... .
یه روز که از خواب بیدار میشم میبینم چهل و هفت سالمه
اونموقع ترکیب شده دل و مغز باهم
میبینم رویامو آتیش زدم
صورتمو آب میزنم
یه سیگار بعد فندک
از آهنگای جوونیم فستیوال جمع کردم
چه میدونم سورنا و بی باک،بهرام و پوتک و...
دستمو کردم لای موهام دیدم چه کَمَن
و آروم پوک زدم و پر کردم شکممو با دود
جلو آینه،چطوری نادون؟
من دیدم با چشمام که مدیره شرکتم
ساعتو نگاه کردم چیزی نمونده تا جلسه شروع شه هنوز خیابونا شلوغه
حدودِ یه ساعت بعد شروع کردم به همه سلام کردن و حاضر
حاضری باورم کنی نگاهِ بُرَندَش
حتی آهن هم برید
چشمای پر از شک من به علاوه ی موهای بور اون مساویه بیست و نُه سالِ پیش روزای خوبِ من
مرسی که هستی
فکر میکردم تو کل جهانی من استیوِن هاوکینگ
میشناسمت مثل ما چند نفر رو زمینن
چند ماه بعد هم ازدواج کرد منم زود پریدم و رفتم از اینجا
.
رویا دنیا کُلِش ازم افتاد
افتاد
افتاد با اشک سیگار تف هام
وقتی غرق میشد توو باد،کشتی هام توو آب
کجا بودین ببینین؟
.
قدیما نه ولی الان که راضی ام
سوارِ ماشینم،تنها
توو فکر اینم کل صندلی هاشو بردارم
تا هرکی دید بفهمه خودم خواستم
توو آینه ی ماشین خودمو میبینم
شبیه آدم با کلاسام
هروقت که بخوام میرم سر خاک بابام
انقدر دست و پا میزنم و خود خوری میکنم تا که حرف بزنه باهام
بابا..
تا من میرم آب میارم روی این سنگو بشورم تو هم بلند شو به خودت برس
میخوایم باهم کشتی بگیریم کارایی که نکردیم
میخوایم باهم بخندیم همو بزنیم
خودت داری میبینی چهل و هفت سالمه
میخوایم باهم سیگار بکشیم
نگو نمیدونستی،ترم هفت کارشناسی برج نُه سال نود و هفت من سیگاری شدم
آخه میدونی لذت بخشه
ولی با تو کشیدن یه حال دیگه ای داره
جوابی نَشِنیدم
چند کلمه هم نه
منم جمع کردم رفتم
توو این فکر که سی و دو تا برگردم عقب
زمان شوخی بردار نیست
توو این هَوالی بودم که دیدم ولیعصرم
سَرِ کوچه ی چمن
رفتم بالا رسیدم به ونک
کم کم فهمیدم که زندگی مثل ولیعصر یه طرفس
از کل دنیا مونده یه در ازم...
🚪🗝️
-کجایی پسر تولدت مبارک...
--داشی تولدت مبارک...
---تولدت مبارک...
----بابا مارو تحویل نمیگیری مشتی...
-----ساعت دهه کجایی ما نگرانت شدیم...
------بابا ما ترسیدیم نگرانت شدیم...
-------مبارک باشه...
...
.
رویا،دنیا...
.
مرسی از اونایی که براشون ارزش داشتم و یادشون بود و تبریک گفتن💗
مرسی از اونا که میدونستن و یادشون نبود😉اینکه یادت نباشه بعده اینکه طرف خودش گفت تولدم بوده و تو تازه تبریک بگی هیچ ارزشی نداره
اونا هم که کلا نمیدونستن هم که هیچی و مرسی😄
.
#دیروز_روز_تولدم_بود #۲آذر #خدا #آذر #47 #21
Read more
یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های ...
Media Removed
یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های نون‌ وپنیر هر روزم که واسه زنگ تفریحام میزاشتی تو‌کیفم،مثل بستن بندای کفشم که یاد نمیگرفتم،مثل کلاهی که روزای سرد زمستونی میذاشتی رو سرم و قیطونای دورشو‌میبستی و شالگردن رو هم روش دوتا دور محکم میدادی ... یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های نون‌ وپنیر هر روزم که واسه زنگ تفریحام میزاشتی تو‌کیفم،مثل بستن بندای کفشم که یاد نمیگرفتم،مثل کلاهی که روزای سرد زمستونی میذاشتی رو سرم و قیطونای دورشو‌میبستی و شالگردن رو هم روش دوتا دور محکم میدادی که سرما نخورم یه وقت،مثل شب عیدی که تا صبح بیدار موندی و اون لباس موهر صورتی رو بافتی و‌دونه دونه رج به رج برامون مروارید گذاشتی،مثل بوی شیرینی که هر سال پر میشه تو‌خونه،وشیرینی هایی که من میبردم زیر پتو،مثل دم پایی که شب امتحان جغرافی خوردم و دونه دونه سوالا رو باهاش حفظ کردم،مثل تلاشت واسه پیدا کردن بهترین مدرسه واسم،مثل شبایی که تو بیمارستان بیدار موندی وچنگایی که از استیصال تو خواب و بیداری رو گردن برفی نازنینت زدم و صدات در نیومد،مثل نیمه های هر شب که بیدارت میکردم‌و‌واسم آب میاوردی مثل اشکت روز عقدم تو محضر،مثل وسواست موقع خریدن پارچه های دم‌کنی جهازم،مثل بودنت ،مثل سرم که همیشه روی پاهات ارامش میگیره،مثل تو مامان دوست داشتنی من که قلبم به بودنت وصله که هیچکس و هیچ چیز نمیتونه مثل تو بشه واسم دوستت دارم روزت مبارک دوست داشتنی همیشگی زندگی من♥️ #مامان
Read more
صبح که بیدار شدم برهنه تو آغوش اسد بودم اسد چشماش باز بود و نگاهم میکرد ... اسد : وای خدایا صنم دیگه مال ...
Media Removed
صبح که بیدار شدم برهنه تو آغوش اسد بودم اسد چشماش باز بود و نگاهم میکرد ... اسد : وای خدایا صنم دیگه مال من شده بود از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم ، چشماشو باز کرد .. بهش لبخند زدم و لبمو رو لبش گزاشتم و بوسیدمش . اسد : صبح بخیر خانومم صنم : صبح بخیر عشقم صن صبح که بیدار شدم برهنه تو آغوش اسد بودم اسد چشماش باز بود و نگاهم میکرد ... اسد : وای خدایا صنم دیگه مال من شده بود از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم ، چشماشو باز کرد .. بهش لبخند زدم و لبمو رو لبش گزاشتم و بوسیدمش . اسد : صبح بخیر خانومم صنم : صبح بخیر عشقم صن
تصویر اول چیه ؟! استاد مریم ملازاده یزدی اثر پروانه‌ای ((پروانه های مورف ابی)) نام پدیده‌ای است ...
Media Removed
تصویر اول چیه ؟! استاد مریم ملازاده یزدی اثر پروانه‌ای ((پروانه های مورف ابی)) نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیارهٔ زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات ... تصویر اول چیه ؟! استاد مریم ملازاده یزدی
اثر پروانه‌ای ((پروانه های مورف ابی)) نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود.
این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیارهٔ زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود. 📐🌀⚡هر کاری که امروز ما انجام میدیم در یک زمانی و در یک جایی تاثیر خودش رو خواهد گذاشت
این تاثیر بیشترین قدرتش از نیت و انگیزه ما شکل میگیره و باقیموندش از تاثیرات محیط .
این که تاثیر خوب بزاریم یا بد این دست خودمونه...! ما مسئول تک تک کارایی که میفهمیم و انجام میدیم یا نمیدیم هستیم
اشاره شد
از شروع یک صبح که چرا از خواب بیدار بشیم و دانشگاه بریم و سر کار بریم
و چرا پول در بیاریم و کجا خرج کنیم شروع میشه
چطور رانندگی کنیم
چطور و به چه نیتی لباس بپوشیم
به چه نیتی تن صدامون رو عکض کنیم
به چه نیتی . حتی یه ماشین جلو تر دختر یا پسره یه سر گاز بدی تا بهش نزدیک بشی ...
نفس هایی که میکشیم
همه و همه رو مسئولیم که در اینده چه تاثیری خواهد گذاشت ... چطور شب راحت سرمو روی بالشتم بزارم؟

درحالی که زنی بعد از هر بار کل کل و جر و بحث با همسرش در هنگام تنهایی به یاد نگاه با محبت یا بوسه ای که در جوانی اش به او زدم می افتد و مدام با خود بگوید ,شاید اگر همسر او((دوست قدیمی ام )) شده بودم خیلی بهتر میشد .... و این یعنی شکست من در این دنیا در برابر خود ...... در اسلاید دوم کلیپ پروفسور سمیعی در برنامه دور همی درباره خوشبختی یک فرد صحبت میکند که به نکته عالی اشاره میکنه :
اگر مسئولیتت رو درست انجام بدی نسبت به خودت و اونچه که میدونی و میفهمی دیگه عذاب وجدان نداشته باشی و بتونی شب اروم بخوابی همین یعنی خوش بختی ...
با خودت نگی چه بلایی سر فلانی اوردم
چه کاری با فلانی کردم که شاید هیچ وقت نفهمه
و ...... اگر از دیدگاه مذهبو دینی بخوایم به یکی از مهمترین اتفاقات امروز جامعه ((دوستی دخترو پسر ))نگاه کنیم
میبینیم تاثیر دوستی با جنس مخالف اون هم با دیدگاه موضوعی عادی و غریزی بسیار زیاد هست
که از شدت گستردگی اون نیاز به نقشه و مسیر داره که داریم روش کار میکنیم
اما قطعه ای از این دریا ی عظیم از تاثیرات که با یکی از اساتید چندی پیش گفت و گو میکردم من رو بسیار ریز تر کرد در این موضوع
خاطراتی که افراد برای هم میسازند !

خاطراتی که مابرای هم میسازیم به شدت مسئول اونها هستیم
خب چرا ؟! چطور ؟خاطره که طعم و به قول معروف نمکه داستانه ؟!!!
....
Read more
چهارشنبه بیست و شش آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span>چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..<span class="emoji emoji2744"></span>️همونطور که توی عکس ...
Media Removed
چهارشنبه بیست و شش آوریلچند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست ... چهارشنبه بیست و شش آوریل🍒چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..❄️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم⛄️☔️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست و چهار درجه هم شد و بقول انگلیسیها شده بود «نایس اند وورم» ولی یهو یه جبهه هوای نمیدنم کم فشار بود،پر فشار بود، چی بود که اومد و دوباره من این دو روز رفته ام تو کاپشن و کلاه و لباس زمستونی...البته ماه آوریل همیشه اینجا همینجوره و الاکلنگی بین زمستون و تابستون گیج و ویجه و ممکنه هر طرفی بره..یادمه شش هفت سال پیش یه روز تو همین ماه آوریل(اواسط اردیبهشت) صبح قرار بود برای کاری برم شمال لندن به شهر «سنت آلبان»(از طریق اتوبان ام تونتی فایو)..صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم و پنجره رو که باز کردم یهو دیدم باغچه و گاردن پشت خونه سفید و پوشیده از برف بود!!!! اونم توی اردیبهشت!!! که خب البته استثنا بود ولی اتفاق افتاد..اخبار رو چک کردم دیدم اتوبان ام تونتی فایو بسته اس..منم سریع زنگ زدم و قرارمو کنسل کردم و برگشتم تو رختخواب و خواب نوشین بامداد رحیل😴😂💕این انگلیسیها و کشورشون طراحی و دیزاین شدن که شب و روز مثل سیل هم که بارون بیاد، همه چی اوکی باشه و آخ هم بقول معرف نگن،..ولی نه برای برف!!مثل کانادا و سوئد و اینجور جاها...کوچکترین برفی که اینجا بیاد همه چی«استند استیل» میشه و متوقف و از حرکت می ایسته...فرودگاهها، جاده ها و حتی اتوبوسهای داخل شهر...تا چی بشه دومرتبه برگردن به سرویس!!یعنی طاقت حتی نیم سانت برف هم ندارن این ملت... بنظر من اگر کشوری خواست با اینا بجنگه،بجای بمبارون،اگه کاری کنن که اینجا برف بیاد و برفبارونشون کنن، نتیجه بهتری میگیرن..جالبه کشور به این مدرنی طاقت یک اینچ برف رو نداره... الان هم شمال انگلستان و اسکاتلند هم امروز شنیدم کلی برف اومده💕آهان راستی، گفتم جبهه کم فشار و پرفشار، یادم افتاد همون سالها که ایران بودم، هفده هجده سال پیش مثلا، تلویزیون ایران تازه یادگرفته بود وضعیت آب و هوا رو با مجری های مخصوص و کارشناس و باتصویر کامپیوتری بگن و دوتا خانوم بودن که یه روز درمیون میومدن و اخبار آب و هوا رو میگفتن...اون خانوما یکیشون چاق و تپل بود و اون یکی لاغر مردنی... ما اسم اون خانوم چاقه رو گذاشته بودیم خانومه پرفشار، اون خانوم لاغره رو خانومه کم فشار..ههههه😂😂 یادشون بخیر.. الان یادشون افتادم... نمیدونم الان هنوز اون خانوم کم فشار و پرفشار هستن یا نه
Read more
در دنیا چرخیدم و چرخیدم تا فهمیدم کسی بدون هیچ توقعی برایم قدمی نخواهد بر داشت. کسی بی هیچ انتظاری به من محبت نخواهد کرد. اولین حسی که به خاطر می آورم به مادر داشتم این بود که تنها دست او بود که گرم بود و با نرمی دست کوچک مرا می گرفت. تنها یک نفر نیمه شب ها که در خواب پتو از رویم کنار می رفت بالای سرم می آمد و مرا ... در دنیا چرخیدم و چرخیدم تا فهمیدم کسی بدون هیچ توقعی برایم قدمی نخواهد بر داشت. کسی بی هیچ انتظاری به من محبت نخواهد کرد. اولین حسی که به خاطر می آورم به مادر داشتم این بود که تنها دست او بود که گرم بود و با نرمی دست کوچک مرا می گرفت. تنها یک نفر نیمه شب ها که در خواب پتو از رویم کنار می رفت بالای سرم می آمد و مرا می پوشاند. وقتی بیمار می شدم وقت و بی وقت بیدار می شد و با دارو و یک استکان آب بالای سرم می آمد و داروی مرا به من می داد. اولین کسی بود که به محض آموختن الفبا با اشتیاق برایم کتاب و مجله می خرید و مرا با عالم خواندن و فکر کردن آشنا کرد. زنی که بیرون از خانه معلم بود،مدیر مدرسه بود، اما سی سال کمتر استراحت کرد تا ما راحت تر باشیم. تنها کسی بود که نسبت به شیطنت های کودکیم، سرکشی نوجوانیم و غرور جوانیم صبور بود. هنوز هم گاهی که در خانه نیست احساس تنهایی می کنم. کسی که از زمان مدرسه رفتن تا همین چندوقت پیش که قبل از طلوع خورشید برای انجام طرح پایان نامه ام باید از خانه بیرون می زدم، تا همین روزها که صبح زود می روم سر کار، همیشه با یک استکان چای و دو خرمای بدون هسته منتظرم است تا تشنه از خانه بیرون نروم. بعد از ظهرها که خسته و گرسنه و دیرتر از همه از دانشگاه یا محل کار به خانه می رسم نمی تواند به خواب بعد از ظهرش ادامه دهد و با چشمانی خواب آلود بر می خیزد و غذایم را گرم می کند. او برایم آشناترین و نزدیک ترین بوده است همیشه. تنها اوست که وقتی دلم از ناملایمت ها گرفتست به عظمت و ملایمت همیشگیش فکر می کنم، همان ملایمت دست هایش در کودکیم. همان سادگی همیشگیش که بدون هیج توقعی برایم هر کاری می تواند می کند... و بی صدا در اتاقم اشک می ریزم. مثل همین حالا که این کلیپ را می بینم اما به خاطر سفر از خانه دور شده ام...
#مادر
Read more
بابت تاخیر ببخشید بچه ها...<span class="emoji emoji1f647"></span><span class="emoji emoji1f647"></span>. بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که ...
Media Removed
بابت تاخیر ببخشید بچه ها.... بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که بیاد ولی گفت دلش میخواد اینجا کار کنه و بعد تعطیلات همدیگرو ببینیم...برای همین منم خدافظی کردمو و رفتم تو ماشین نشستم..نیکی هم که با پرویی تمام جلو پیش لئو نشست و منم عقب نشستم. رسیدیم خونه و من رفتم ... بابت تاخیر ببخشید بچه ها...🙇🙇. بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که بیاد ولی گفت دلش میخواد اینجا کار کنه و بعد تعطیلات همدیگرو ببینیم...برای همین منم خدافظی کردمو و رفتم تو ماشین نشستم..نیکی هم که با پرویی تمام جلو پیش لئو نشست و منم عقب نشستم.
رسیدیم خونه و من رفتم طبقه بالا و سریع وسایلامو جمع کردم.💼
رفتم پایین و لئو پرسید:«اماده ای؟؟» منم گفتم:«آره چه جورم»🙌
بعدش داشتم میرفتم پایین که دیدم نیکی هم داره دنبالمون میاد!!😲
رفتم کنار دیوار به لئو گفتم:
_نکنه میخوای این دخترو هم با خودمون ببریم؟؟؟🙅
_بابا این خودش جهانگرده!! گفت میخوام برم ایتالیا منم گفتم با ما بیاد!!
_اوه چه تصادفی!! منم باور کردم!😁
_به جان خودم راست میگم 😳
_باشه مهم نیست بریم دیگه😉
از پله ها رفتم پایین و این دفعه خودم جلو نشستم😆 و دنی هم اومد..قبل از اینکه برم تو هواپیما برگشتم پشت سرمو نگاه کردمو و با همه چیز خداحافظی کردم و رفتم 😢
کل روز نیکی و لئو با هم حرف میزدن از خاطراتشون میگفتن و میخندیدن😒
خداروشکر دنی بود..نشستم باهاش فیلم دیدم و با گوشیامون بازی کردیم..دنی جوک های بی مزه می گفت ولی چون خودش میخندید منم خندم میگرفت😁😂
دیگه نزدیکای سه نصفه شب بود که آلیسا اس داد:💬💬📱
_تو هنوز انلاینی؟؟ 򜠽򜠽򜠊_خودتم که هنوز بیداری!!!😁
_من فرق دارم!😄
_چه فرقی؟؟؟😏
_من دکترم!😂😂😂📋
_بله در جریانم😃
_بقیه خوابن؟
_لئو و نیکی اینقدر حرف زدن خوابشون برد و دنی هم از اسکل بازی بازی😅
_تو هم طبق معمول مث جغدای آمازون بیدار موندی😂😂😂😂
_اوهوم😂😂
_خب برو بخواب دیگه..مواظب عشقت هم باش😂😂💓
_باش..شب بخیر..موووچ مووچ😘😘💋💋
_مووووووووچ موووووچ😘😘💋💋💋
صبح خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم رسیدیم ایتالیا و به همون قایق همیشگیمون رفتیم و استحرات کردیم..من به سارا زنگ زدم 📞و خبر دادم که رسیدیم و اونم مارو واسه فردا دعوت کرد خونه جدیدش😆😆😆
کل بعد از ظهر رو تو شهر چرخیدیم و بعدش تو استخر قایق شنا کردیم🌊🌊
اون روز خیلی خوش گذشت و شب که شد دیگه کم کم خوابیدیم..امروز دیگه نیکی کم تر رو مخ بود منم جوابشو نمیدادم اونم اصلا سمتم نمی اومد😂
به لئو شب بخیر گفتم اونم همینطور😍🙌
بعدش دیگه با خیال راحت سرمو گذاشتم رو بالش و بعد نیم ساعت بلاخره خوابم برد🌙
Read more
. یه چاقو بِدم دستِ قصّابِ توی سرم ببُرّه زبون دو تا بچّه‌ی سِرتقو که توو من یه عمره دارن زندگی می‌کنن گوشام ...
Media Removed
. یه چاقو بِدم دستِ قصّابِ توی سرم ببُرّه زبون دو تا بچّه‌ی سِرتقو که توو من یه عمره دارن زندگی می‌کنن گوشام کر شد از این‌همه گریه و نق‌نق و… یه پارو بدم دستِ اون زن که توو قلبمه که کوره، ندیده نه دریا رو، نه قایقو نه می‌خواد تکونش بدم، از روی ماسه‌ها نه از موج خیسه، نه بس می‌کنه هق هقو یه انبارِ ... .
یه چاقو بِدم دستِ قصّابِ توی سرم
ببُرّه زبون دو تا بچّه‌ی سِرتقو
که توو من یه عمره دارن زندگی می‌کنن
گوشام کر شد از این‌همه گریه و نق‌نق و…
یه پارو بدم دستِ اون زن که توو قلبمه
که کوره، ندیده نه دریا رو، نه قایقو
نه می‌خواد تکونش بدم، از روی ماسه‌ها
نه از موج خیسه، نه بس می‌کنه هق هقو

یه انبارِ کاهم که هی زیر و روم می‌کنن
یه روزی یکی سوزنش توو تنم گم شده
یکی که خودم بوده، با گوشت و استخون
که با رفتنش پوستم، پیرهنم گم شده
یه ساعت ببندم به سلّول خاکستریم
که هم قبلاً و حال و هم بعدنم گم شده

یه سیلی زدم توی گوشم که بیدار شم
یه دریا رو ریختم توو چشمام، تا وا بشن
دو تا کاسه خون دستِ قصّاب و زن کوره و
باید خوابای بد توی پوستم جا بشن

بیا سوزنو توی لبهام فرو کن، بدوز
دیگه بسّمه شب، می‌خوام لال شم تا یه روز…

فاطمه اختصاری
Read more
تهران-شمال پیاده (روز سوم) صبح که بیدار شدیم و مشغول صبحانه بودیم صدای عبور چندتا آدمو از کنار چادر ...
Media Removed
تهران-شمال پیاده (روز سوم) صبح که بیدار شدیم و مشغول صبحانه بودیم صدای عبور چندتا آدمو از کنار چادر شنیدیم، سوال که کردیم فهمیدیم بله ما باید از آب عبور کنیم، خلاصه جمع و جور کردیم و زدیم به آب، دیگه مسیرو گرفتیم به دندون تا اینکه از دور روستای یالرود رو دیدیم، تو یالرود یه وانت پیکان گرفتیم و رفتیم ... تهران-شمال پیاده (روز سوم)
صبح که بیدار شدیم و مشغول صبحانه بودیم صدای عبور چندتا آدمو از کنار چادر شنیدیم، سوال که کردیم فهمیدیم بله ما باید از آب عبور کنیم، خلاصه جمع و جور کردیم و زدیم به آب، دیگه مسیرو گرفتیم به دندون تا اینکه از دور روستای یالرود رو دیدیم، تو یالرود یه وانت پیکان گرفتیم و رفتیم بلده، از اونجا هم یه راننده خیلی باحال مارو برد تا کجور، توی کجور خرید کردیم و آماده رفتن به جنگل شدیم، اونجا هم سوار وانت یکی از بچه های کجور به نام محمود شدیم، تو راه کلی باهاش گپ زدم و کلی اطلاعات گرفتم، متوجه شدم مردم کجور همه شون کورد هستن و حدود ۴۰۰ سال پیش تبعید شدن به کجور، بعد از ۱۵ کیلومتر رسیدیم به معدن ذغال سنگ نهرودبار که ابتدای جنگل نوردی ما بود، نهار رو زدیم و راه افتادیم، اینجا دیگه زیباترین قسمت سفر بود، همه جا سبز، همه جا زندگی، همه چی زیبا و... یه چند ساعتی رفتیم تا رسیدیم به یه محل مناسب برای چادر زدن و شب مانی و ...
Read more
برشی از «چرا یول براینر مریض شد؟» روایت سروش صحت از ترک سيگار. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد ...
Media Removed
برشی از «چرا یول براینر مریض شد؟» روایت سروش صحت از ترک سيگار. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد در بخش «درباره زندگی» شماره اسفند و فروردين ماه داستان همشهری ببينيد. در خیابان‌های خلوت شب قدم زدم و سعی کردم به هرچیزی جز سیگار فکر کنم ولی به هیچ چیزی جز سیگار فکر نکردم. یادم آمد دوستم که می‌خواست ... برشی از «چرا یول براینر مریض شد؟» روایت سروش صحت از ترک سيگار. متن كامل اين زندگی‌نگاره را می‌توانيد در بخش «درباره زندگی» شماره اسفند و فروردين ماه داستان همشهری ببينيد.

در خیابان‌های خلوت شب قدم زدم و سعی کردم به هرچیزی جز سیگار فکر کنم ولی به هیچ چیزی جز سیگار فکر نکردم. یادم آمد دوستم که می‌خواست سیگار را ترک کند مدتی سیگار خاموش می‌کشید، می‌گفت از نظر روانی همین که سیگار را بین لب‌هایش می‌گذارد آرام می‌شود، به‌نظرم فکر خوبی بود. از اولین بساط سیگارفروشی که دیدم یک نخ خریدم و بی‌آن‌که روشنش کنم بین لب‌هایم گذاشتم و راه افتادم. به سیگار خاموش پک‌های عمیق می‌زدم. این کار واقعا آرامم کرد. دیگر دلم سیگار نمی‌خواست. از کنار سیگارفروش بعدی که رد شدم سیگار را روشن کردم. مطمئن بودم یک کام بگیرم دیگر نخواهم کشید، فقط می‌خواستم این هوس لعنتی رهایم کند. یک پک عمیق زدم و همه‌چیز درست شد. همان‌جا کنار خیابان نشستم و هفت نخ سیگار پشت سر هم کشیدم.

به خانه که برگشتم مادرم هنوز بیدار بود. نگاهم کرد ولی نه چیزی پرسید و نه چیزی گفت. کاش نکشیده بودم.

#داستان_همشهری
#سروش_صحت

كانال ماهنامه داستان همشهری
Telegram.me/dastanmag
Read more
. امروز بد از خواب بیدار شدم، همه‌ش فکر به کارایی که باید تا شب انجام می‌شد و بعدشم که چشمم رو تو یه اتاق ...
Media Removed
. امروز بد از خواب بیدار شدم، همه‌ش فکر به کارایی که باید تا شب انجام می‌شد و بعدشم که چشمم رو تو یه اتاق شلوغ و به هم ریخته باز کردم که باید همون روز اول مرتب می‌شد و تنها کاری که می‌کردم این بود که نگاه شون می‌کردم و بدتر اعصاب خوردی لپ تاپ رو روشن کردم و نت تموم شده بود تا شارژ کردم و کارای ثبت نام سامانه ... .
امروز بد از خواب بیدار شدم، همه‌ش فکر به کارایی که باید تا شب انجام می‌شد و بعدشم که چشمم رو تو یه اتاق شلوغ و به هم ریخته باز کردم
که باید همون روز اول مرتب می‌شد و تنها کاری که می‌کردم این بود که نگاه شون می‌کردم و بدتر اعصاب خوردی
لپ تاپ رو روشن کردم و نت تموم شده بود تا شارژ کردم و کارای ثبت نام سامانه رو انجام دادم و مدام نگاه به ساعت که دیر شد و...
آخرش با عصبانیتِ پشت تلفن تموم شد
یه لحظه انگار قفل کردم و فقط به اتاق بیشتر به هم ریخته شده نگاه می‌کردم و خیلی بی هوا زدم‌ زیر گریه
پیغام می‌داد و نمی‌خواستم جواب بدم
آخرش نوشت الان که دیگه بهتری، اون مال نیم ساعت پیش بودا...
این عکس رو گذاشتم که یادم بمونه یه چیزایی تو زندگی هست نمیتونی انکارش کنی، نمیتونی نادیده ش بگیری
تو بدترین لحظه ها هم هست و یادت میاره که تنها نیستی
عشق
از هر چیز دیگه ای قوی ترِ
🍁🍁
ممنون بابت کار قشنگ و باکیفیتتون، از داشتنش لذت می‌برم
@greeenidea
Read more
با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به ...
Media Removed
با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به شیشه میزد! پنجره رو باز کردم، سلام کرد و با صدای حزین و آروم و دلنشینی رو به من گفت : میتونم یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم: بله...حتما... گفت : روی درخت توی حیاط با تعدادی از گنجشکای محل یه مجلس روضه گرفتیم...! ... با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به شیشه میزد!
پنجره رو باز کردم، سلام کرد و با صدای حزین و آروم و دلنشینی رو به من گفت :
میتونم یه خواهشی ازت کنم؟
گفتم:
بله...حتما...
گفت : روی درخت توی حیاط با تعدادی از گنجشکای محل یه مجلس روضه گرفتیم...! میشه بیای برای ما روضه بخونی؟
گنجشکا هرکدومشون یه مشتی گندم نذری هم آوردن...!
گفتم : من که روضه خونی بلد نیستم، اصلا صدای خوبی هم ندارم...!!
دوباره و سه باره خواهش کرد...
قبول کردم!
رفتم توی حیاط...همشون ساکت شدن!
همون گنجشک اومد در گوشم گفت : میشه روضه حضرت علی اصغر بخونی؟
گفتم : باشه چشم...
گفت: یه خواهشی دارم
باصدایی لرزون و گرفته و آرووم گفت:
میشه نگی که به علی اصغر آب ندادن؟!!
بگو آب دادن ولی خیلی کم آب دادن...!!!
گفتم : خب آب ندادن...!
خواهش کرد...مونده بودم چی بگم!!
روضه رو شروع کردم و در تکاپوی گفتن و نگفتن
وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد

مادر به جای آب ، ز شرم تو آب شد

بیهوده پا به سینه ی من میزنی مکوش

پیش لبان خشک تو دریا سراب شد

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات

اما لبم ز تاول رویت کباب شد

وقتی عمود خیمه ی عباس را کشید

گفتم رباب : خیمه عمرت خراب شد

از چشمهای حرمله پیداست فکر چیست

مادر دعا نکرده ای و مستجاب شد... سرم رو ک بلند کردم دیدم تمام گنجشکا جون دادن و پای درخت افتادن... شنیده بودم مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد اما...
و چه زیبا غرق در روضه شدند...! محرم که بشی، دلت رو که براش صفا بدی، خونه ی دلت رو که از هرچی غیر حسین باشه خالی کنی اونوقت با چشمت میبینی،قبل از اینکه با گوش بشنوی...!
Read more
🖤 • • بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا • ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم • نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم • بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت ... 🖤


بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا

ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم

نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم

بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت میاد؟!
بگم هااااا تازه هر چی بدرد نخوره از شکمتم برات بیرون میارم کوچیکش میکنم دلتم بخواد تو هم بگی تقصیر مامانته غذاهای خوشمزه درست میکنه شکمم بزرگ شده

ی ساله برات قهر نکردم تو هم شب تا نازم نکشی بوسم نکنی از دلم در نمی آوردی نمیخوابیدی

ی ساله که صبح از خواب بیدار شدم مامان بهم نگفت که دیشب تو باباتو اذیت کردی سر به سرش گذاشتی ولی بابات آروم قرار نداشت گفت شاید حرفی زده ناراحت شدی میبوسیدت تو خواب و من ذوق مرگ میشدم

ی ساله که تو دیگه موقع هایی که خوابم سنگین میشد مامان چاره ام نمیکرد نماز صبح بیدارم کنه نیومدی بالا سرم با بوس و ناز بگی بابا فاطی جان پاشو نماز صبحت بخون بعد دوباره بگیر بخواب

بابا ی ساله برام ترانه دختر بابا نخوندددددددی و من جلو داداشا ذوق مرگ بشم که داری برام میخونی و بگم چقد گناه دارین بابا براتون نمیخونه😭😭😭 •
هیچوقت روز آخر رفتنت که چقد آروم بودی یادم نمیره

لحظه ای که اومدم تو سرد خونه تمام صداهای دورو برمو برا خودم خفه کردم تنها گوشامو گذاشتم رو قلبت که بفهمم واقعا این دکترای احمق راست میگن ؟؟بخدا که مثه همیشه که سرم میذاشتم رو قلبت نفست تو گوشم پیچید اما همه گفتن که تو دیگه نیستی ..

بخدایی که تو رو برد تو آسمونا همون شب تا صبح بیدار بودم که از بیمارستان خبر بیارن بگن تو زنده ای

حتی لحظه آخری که خواستن بزارنت تو قبر باز سرم گذاشتم رو قلبت شاید زنده شدی •
و عمیق بوس پیشونیت کردم بازم باورم نمیشد که تو دیگه نیستی

وچقد تلخه اون لحظه ای که گفتم آخه چطور دلت میاد بابامو خاک کنی چطور دلت میاد رو بابام رفیقته خاک بریزی با چ نگاه تلخ و غم انگیزی رفیقت بهم نگاه کرد وسرش انداخت پایین😭

بخدا رسمش نبود اینقد زود تنهامون بزاری بری

تا کی باید بگم ی سال دیگه هم گذشت ؟

بابا کی روزی میرسه باز هم باهم تو اون دنیا کنار هم باشیم 😞😞😞 •
کاش این ی سال همش خواب باشم و تو واقعا باشی ...
Read more
بخشی از کتاب: «داشت خوابم میبرد ... دیدم اگه این خواب باشه و توی این خواب، خوابم ببره، تازه وقتی از ...
Media Removed
بخشی از کتاب: «داشت خوابم میبرد ... دیدم اگه این خواب باشه و توی این خواب، خوابم ببره، تازه وقتی از اون خواب دومی بیدار بشم، توی این اولی ام ... و تازه باید از این یکی هم بیدار بشم» در نظراتی که روی این کتاب نوشتند چرخی زدم و یکی، جمله‌ای نوشته بود که به نظرم خیلی درست آمد، این کتاب ۱۱۰ صفحه حجم دارد و ... بخشی از کتاب:
«داشت خوابم میبرد ... دیدم اگه این خواب باشه و توی این خواب، خوابم ببره، تازه وقتی از اون خواب دومی بیدار بشم، توی این اولی ام ... و تازه باید از این یکی هم بیدار بشم»

در نظراتی که روی این کتاب نوشتند چرخی زدم و یکی، جمله‌ای نوشته بود که به نظرم خیلی درست آمد، این کتاب ۱۱۰ صفحه حجم دارد و چندصدصفحه حرف.
از نظر ساختار نثر کتاب ساده و روان است و نویسنده به خوبی از ایجاز در آن بهره برده. اصلا گول زبان ساده‌ی آن را نخورید، شاید در برخورد اول «گاوخونی» قصه‌ای ساده مثل بقیه قصه‌ها به نظر بیاید، اما این کتاب از نظر ساختاری بی‌نقص است. سبک نوشتاری داستان شبیه سیال ذهن است و هرچه به آخر کتاب نزدیک می‌شویم این گمان شدت می‌یابد و داستان سیر زمانی و مکانی خود را از دست می‌دهد، جایی که دیگر تمییز خواب و بیداری و رویا و واقعیت بسیاری مشکل است و شما در بستری از افکار راوی شناور می‌شوید.
کاری که جعفر مدرس صادقی در «گاوخونی» کرده و آن را تبدیل به یک شاهکار می‌کند، تشخص‌بخشیدن و اسطوره‌سازی از یک پدیده بومی است. اصفهان شاید در نظر ما یک شهر باشد اما فی‌نفسه ما، درون ما یا کل جهان است. زاینده‌رودی که نماد باروری و‌ تولد دوباره است، آبی که هر روز تن پدر را می‌شوید و پاک می‌کند و از وقتی که پدر نرفت آب‌تنی، دق کرد و مرد. و در نهایت گاوخونی‌ای که زاینده‌رود را در خود می‌بلعد و به وحدت و سکون می‌رسد. گاوخونی‌ای که به قول پدر «همه‌ی زندگی ما تو این باتلاقه، هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو».
پدر پشت میز نمرد، در گاوخونی غرق شد. اقای گلچین هم. همه در گاوخونی غرق می‌شوند. وسط لاله‌زار تهران هم ایستاده باشی، آب زاینده‌رود حتی در خواب هم به تنت خورده باشد آخرش روزی در انتها، گاوخونی منتظرت است.
این‌ها شاید در خارج از کتاب صرفا یک شهر، رودخانه و باتلاق معمولی باشند اما در کتاب با ما سخن می‌گویند و از روی دیگر خود حرف می‌زنند.
دیک دیویس، شاعر و نویسنده انگلیسی٬ در مقدمه‌ای که بر ترجمه انگلیسی این کتاب نوشته به تاثیرپذیری نویسنده از سبک روایت ادبیات غرب و تلفیق آن با برداشتش از ادبیات کلاسیک و بومی ایران اشاره می‌کند و «گاوخونی» را یک شاهکار می‌نامد. تلفیقی که منجر به الگویی مختص «گاوخونی» شده‌ است.
ادامه در كامنت اول
Read more
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت ...
Media Removed
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش ... ✍️:
🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش سفر رد شدن از زیر قرآن بود، مامان طی مراسمی آن را می گرفت بالای چارچوب در و یکی یکی مان را از زیر آن رد می کرد. این کار تضمینی بود برای یک سفر خوب و امن، این طوری خیال خودش را راحت می کرد که همگی مان زنده و سالم به مقصد خواهیم رسید. از شمال سر سبز که خارج می شدیم، من زل می زدم به آسفالت داغ جاده. همیشه در دور دست ها دنبال دریاچه ی کوچکی می گشتم که در سفر قبل آن را دیده بودم. ماشین فِس فِس کنان به سمت دریاچه می رفت و عجیب بود که هیچوقت به آن نمی رسید، عجیب تر اینکه انقدر مشغول پیدا کردن آن دریاچه می شدم که زیبایی های جاده را نمی دیدم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. بعد از آن با لذت بیشتری پی سراب می گشتم و با دیدنش ذوق بیشتری می کردم، انگار آشنای عزیزی را دیده باشم، از جا بلند می شدم و با انگشت نشانش می دادم و داد می زدم:« سراب،سراب...»یادم نیست چند سال است سراب ندیده ام، یادم نیست آخرین بار کِی و توی کدام جاده آن را دیده ام، اما یک چیز را خوب می دانم، توی زندگی هر کداممان سرابی هست که اجازه نمی دهد زیبایی های زندگی را ببینیم، آنقدر ما را به خودش مشغول کرده که یادمان می رود هدف از سفر زندگی چه بوده و چه هست. بدتر از همه گاهی خود آن سراب می شود هدف زندگی مان...امروز جایی خواندم:« اگر کسی دوستتان ندارد و ترک تان کرده، اگر اشک شما را در آورده و شما جزو اولویت هایش نیستید، اگر خودش را بالاتر از شما میداند و سرکوفت میزند و از تیپ و قیافه و اندام شما ایراد می گیرد، اگر با اخلاق تان مشکل دارد، برای شما وقت ندارد، برای شما پول ندارد، برای شما حوصله ندارد، شما را از دیگرانِ زندگیش پنهان می کند،به شما احساس حقارت می دهد، با شما احساس حقارت می کند، به شما حس سربار بودن می دهد...» « او » همان سراب است. (مريم سميع زادگان)........سلام شبتون بخیر دوستان خوبم 🌺💐🌹
Read more
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ...
Media Removed
انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن ... انقدر خسته و له و داغون بودم که اصلا قصد شام خوردن رو هم نداشتم،از دیشب که خانم خونه بیمار شد تا بیمارستان ببرمش و دکتر و نسخه و دارو و امپول و غیره... و بیاییم خونه ساعت شد چهار و نیم صبح، مادر خانمم کنار بچها خوابش برده بود بیدار شد و رفت خونش، سریع بدونه فوت وقت لباس کار پوشیدم و با موتور هندای چراغ روشن تو گرگ و میش صبح رفتم سمت مزرعه و گاوداری برا دوشیدن شیر گاوها،
ساعت حدود هشت صبح کارام تو دامداری تموم شد و اومدم سمت خونه،خانم بچها هنوز خواب بودن، سریع صبحانه رو اماده کردم و جلدی برگشتم سمت مزرعه برنج برا برداشت شالی، دیدم هنوز کمباین پسر عمم نیومده، تراکتور رو استارت زدم و زمین لخت کنار شالیزار رو شخم و دیکس و اماده کردم و رفتم طرف حوض کنار کلبه چوبی پدر و کیسه ذرتی که دیروز انداخته بودم تو اب تا نم بکشه رو ورداشتم و بزر ذرت رو پاچیدم و بعد با تراکتور کردمشون زیر خاک، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم از دور تراکتور و کمباین و پسر عمه و کارگراش از راه رسیدن،
بعد چند ساعت کوبیدن شالی با کمباین( تو این سه ساعتم یک تریلی تراکتور علوفه و علف هرز با داس برا تغذیه گاوها تو گوشه کنار باغ با دست تراشیدم) سریعا من و پسر عمو تراکتور و برداشتم و زمین تازه لخت شده از شالی رو دوباره اماده نشای دوباره کردیم تا ساعت چهار بعداظهر که دوباره برگشتم سر گاوداری برا دوشیدن گاوها، یه گوساله اسهال داشت یک ساعت طول کشید تا سرم و امپولش رو بزنیم، دیگه هوا تاریک شده بود، رفتم به سگها غذا بدم که دیدم یخچال غذاشون از جیب مبارک منم خالی تره!
با ماشین رفتم چند تا روستا اون طرف تر و براشون غدا خریدم و اوردم دادم بهشون که دیدم یکی از ماده سگها از قفسش بیرون پریده و در رفته، کلی دنبالش گشتم اما پیداش نکردم،
دیگه حالم داشت از خستگی خراب میشد، با موتور چراغ روشن نفهمیدم چطور رسیدم خونه، تا اومدم تو حیاط که برم دوش بگیرم و بدونه شام فقط تخت بگیرم بخوابم دختر کوچولوم #نیلوفر پرید تو بغلم و شروع کرد بوسیدنم و تبریک روز #تولد م !!! اصلا به کل یادم رفته بود!؟! بعد یه دوش گرفتن پرید تو حمام و منو به زور کشوند خونه پدر تا شام رو با خانواده و دور هم بخوریم، بعدشم رفت تو اشپز خونه و هفت هشتا کیک یزدی که امروز تو راه کلاس قرانش با پول تو جیبی که مادرش بهش داده بود خریده بود رو اورد با یک چوب کبریت روش تا سال روزه تولدم رو جشن بگیریم،
درسته امشب فقیرانه ترین جشن تولدی بود که تا بحال تو کل عمرم دیده بودم!؟! اما این بهترین جشن تولد زندگیم بود، در کنار خانوادم،
خدا ره شکر
Read more
بعدش کمک کردم میز صبحانه رو چیدیم و رفتم تو اتاق دنی.. مث گاو خوابیده بود..من بدبختم با کلی لگد و آب ...
Media Removed
بعدش کمک کردم میز صبحانه رو چیدیم و رفتم تو اتاق دنی.. مث گاو خوابیده بود..من بدبختم با کلی لگد و آب بلاخره تونستم از حالت بیهوشی درش بیارم و تازه با کلی بدبختی دیگه از تخت کشیدمش بیرون..در تمام این مدت داشتم میخندیدم و اونم فحش میداد..منم گفتم ..تلافی اون دفعه که منو بیدار کردی بلاخره از تخت اومد ... بعدش کمک کردم میز صبحانه رو چیدیم و رفتم تو اتاق دنی..
مث گاو خوابیده بود..من بدبختم با کلی لگد و آب بلاخره تونستم از حالت بیهوشی درش بیارم و تازه با کلی بدبختی دیگه از تخت کشیدمش بیرون..در تمام این مدت داشتم میخندیدم و اونم فحش میداد..منم گفتم ..تلافی اون دفعه که منو بیدار کردی 😄
بلاخره از تخت اومد پایین و داشت میرفت دستشویی..منم یه لگد محکم زدم پشتش(به قول آلیسا نیم متر پایین کمر 😄😃 )
بعدش فرار کردم و رفتم پیش لئو و اونم ازم پرسید:
_کلی سر و صدا شنیدم..داشتی دنی رو بیدار میکردی؟؟!! 😳 😂 _اره لندهور بیدار نمیشد...منم تلافی اون دفعه رو کردم. 😉
_خوب کردی. 😂 خلاصه دنی هم اومدو و همگی صبحانه خوردیم و بعدش گوشی خونه زنگ خورد.. لئو جواب داد و بعدش گفت :
_آقای لورد(مسئول بزگزاری بازی دیروز) گفتش دستگاهمون یه مشکلی داشته پول رو از حسابتون برنداشته واسه همین باید دوباره تشریف بیارین 😅
خلاصه حاضر شدیم و رفتیم استادیوم..وقتی رسیدیم لئو رفت کاراشو انجام بده منم بیرون در تو راهرو وایساده بودم..یه دفعه آلیسا دیدم و گفتم:
_سلام عشقم! چرا هنوز اینجایی؟
_سلام عزیزم..والا کلی کار داشتم الانم وسایلامو جمع کردم بردم تو ماشینم..تو واسه چی اینجایی؟
_زنگ زدن گفتن دستگاهمون خراب بوده باید دوباره بیاید..
_پس فکر کنم نیمارم هم اومده! 😅😑
_آره لابد الان اون توعه! 😋
همینجوری که وایساده بودیم یه خانومه داشت میومد سمت ما تقریبا قد بلندی داشت و لاغر بود با چشم و موهای مشکی..انگار دنبال کسی میگشت! 😲
یه دفعه اومد سمت ما و گفت:
_ببخشید شما میدونید لئو مسی کجاست؟؟ _جانم؟؟؟؟؟؟؟؟شما؟؟؟؟؟ 😳
_چرا تعجب کردین؟؟ اصن ببینم شما کی هستید..؟؟؟
_منم پوزخندی زدم و با افتخار گفتم :دوست دخترشون هستم.. جناب عالی کی باشین؟؟؟
_اوه عزیزم..منم مدیر برنامه هاش هستم! 😶😋
_ولی فکر میکردم پدرش مدیر برنامه هاشه؟؟
_اره..ولی فقط برای کارای خیلی خیلی مهم حضور دارن وگرنه منم مدیر برنامه هاش هستم!
منم اومدم جوابشو بدم که آلیسا گفت:
_خب خانم مدیر برنامه هاش!! خدممتون عرض کنم که خیلی دیر رسیدید چون الان دیگه کارشون تموم میشه و همه با هم میریم تعطیلات! 😡 _ببخشید ولی شما کی باشین که با لئو بخای بری تعطیلات! 😡 _من کیم؟؟ خنده ای کرد و گفت:بنده دکتر شخصیشون هستم!! 😃
داشتیم همش بحس میکردیم که لئو اومد بیرون...وقتی اون زنرو دید گفت:
_وااااای نیکی...بعدش پریدن هم دیگرو بغل کردن.. 😨😱😨😓
منو و آلیسا در حالت پوکر فیس نگاشون میکردیم 😔
منم گلومو صاف کردمو و گفتم:
بقيه كامنت اول!
Read more
داستان #بیست_و_پنج_سالگی قسمت اول . امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی ...
Media Removed
داستان #بیست_و_پنج_سالگی قسمت اول . امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی که از آن ترسیده بودم. اما حالا خوبم و سبک تر از همیشه... عارضم به خدمتتان مطابق معمول این یکی هم داستان دارد، که قضیه برمی گردد به دوران دبیرستان و یک معلمی که هیچ دوستش نداشتم! شر و شیطان بودم عجیب ... داستان #بیست_و_پنج_سالگی
قسمت اول
.
امروز بیست و پنج ساله از خواب بیدار شدم، همان بیست و پنج سالگی که از آن ترسیده بودم. اما حالا خوبم و سبک تر از همیشه...
عارضم به خدمتتان مطابق معمول این یکی هم داستان دارد، که قضیه برمی گردد به دوران دبیرستان و یک معلمی که هیچ دوستش نداشتم! شر و شیطان بودم عجیب اما معلم های که درسشان را دوست داشتم بسیار، اذیت شان می کردم گاهی اما احترام می گذاشتم همیشه و خودشان هم می دانستند که دوستشان دارم، به همین خاطر جزو شاگردان متوسط رو به خوب بودم. و در این میان معلم های ادبیات حسابشان جدا بود! مثل یک بره رام بودم پای درسشان، شعرها را پیش پیش حفظ می کردم و درس ها را جلو جلو می خواندم، حتی گاهی دوبار، همان حول و حوش شهریور که کتاب ها را می گرفتیم، اول کتاب ادبیات را می خواندم سرتاسر، بعد در طول سال هم همین طور. به همین جهت شاگرد خوبی بودم برای معلم های ادبیات. سر هر کلاسی زیاد حرف می زدم با بغل دستی و جلویی و عقبی، می جنبیدم، وول می خوردم، از سر کلاس در می رفتم، مسخره بازی در می آوردم، بچه ها را علیه امتحان جلسه ی بعد می شوراندم اما این یکی... ابدا! معلم های خوش صدا و مهربان و حافظ بلدِ ادبیات اگر می گفتند بیا کل کتاب را امتحان بده، یا همه ی شعرها را از بر بخوان، صدبار از روی داستان کباب غاز یا چه می دانم کلبه ی عمو تم روخوانی کن یا حتی بنویس، لب از لب باز نمی کردم، سر کلاس هم که یا گوشم به صدای خوب معلم ادبیاتمان بود یا در خیالات داستان های کتاب ادبیات و شعرها و شاعرهایش.
همه ی دوران راهنمایی و دبیرستان به این احوالات خوش گذشت، اما در این بین، پیش دانشگاهی بودم ، معلم ادبیاتی داشتیم که در نگاه اول اصلاً خوشم نیامد از او... زخمت بود و بداخلاق، هیچ شعرها را خوب نمی خواند، هی می گفت معنی شعر بنویسید زیر هر بیت، داستان هم می گفت برای هر بیت، هرچند که دوست داشتم این کار را اما یکبار که گفتم شعر را باید خودمان بفمیم نه اینکه شما دیکته کنید، خندید... چه بدم آمد از او...
.
.... ادامه دارد
Read more
قسمت اول <span class="emoji emoji1f494"></span> (فلش بک به بچگی) م:دایانا مامان بیدار شو عزیزم -یکم دیگه بخواابم م:نه دیگه الان ظهره، ...
Media Removed
قسمت اول (فلش بک به بچگی) م:دایانا مامان بیدار شو عزیزم -یکم دیگه بخواابم م:نه دیگه الان ظهره، اگه میخوای بری بیرون با دوستات بازی کنی پس زود بیدار شو. -باااشه الان بیدار میشم. م: پس من برم صبحونه رو حاظر کنم. -باشه مامان جونم. از تخت بلند شدم قیافم شنبه زامبی تو کارتون اسکوبی دو شده بود! موهامو ... قسمت اول 💔 (فلش بک به بچگی)
م:دایانا مامان بیدار شو عزیزم
-یکم دیگه بخواابم
م:نه دیگه الان ظهره، اگه میخوای بری بیرون با دوستات بازی کنی پس زود بیدار شو.
-باااشه الان بیدار میشم.
م: پس من برم صبحونه رو حاظر کنم. -باشه مامان جونم.
از تخت بلند شدم قیافم شنبه زامبی تو کارتون اسکوبی دو شده بود!
موهامو شونه کردم. موهاای من خیلی خیلی بلندن و اونا قهوه این. موهامو بستم و گل سرم رو به موهام زدم. و رفتم دست و صورتمو شستم. اون عروسکم که مثه خواهرم بود و برداشتم و رفتم پایین تا صبونه بخورم.اممممم به به شکلات صبونه😋😋
خواستم سر میز بشینم که صدای زنگ در اومد.
-مامان من درو باز میکنم
درو باز کردم
ز: سلام
-هی چطوری زین؟
ز:اممم خوبم میای حیاط ما بازی کنیم؟
-من دارم صبونه میخورم..
ز: باشه پس هر وقت خوردی بیا دنبالم
-باشه
م:باربارا عزیزم کیه؟
-زین
م:بگو بیاد تو
-زین؟ زین کجا رفتی ؟؟ دم خونشون بود بدو بدو رفتم دستشو گرفتم و کشوندمش سمت خونمون که در رومون بسته شد :\
زنگ زدم
مامان با یه لبخند درو باز کرد
رفتیم تو
م:خب بچه ها بیاین صبونه
ز:من صبونه خوردم
-باشه پس به صبونه من دست نزن!
م: این چه حرفیه عزیزم؟ باشه پسرم هر جور خودت مایلی....
(راستشو بگید به نظرتون داستان خوبه؟ راستی گایز بگم که سه چهار قسمت اول همون فلش بک به بچگیه😉لطفا همه ی دوستاتونو تگ کنید مرسی😘) #brokenheart_fanfic
Read more
 #birthday #portrait #32 #travel امروز بر اساس حساب کتاب‌های قراردادی سی و دو ساله شدم. نه از این ...
Media Removed
#birthday #portrait #32 #travel امروز بر اساس حساب کتاب‌های قراردادی سی و دو ساله شدم. نه از این موضوع خوشحالم و نه ناراحت. نه میترسم و نه سرخوشم. صبح در جای عجیبی بیدار شدم که تا چند ثانیه اول نمیدونستم کجام و چرا اینجام. دیشب هم عجیب‌ترین ساعت‌های زندگیم رو در اخرین دقایق سی و یک سالگی گذروندم. ... #birthday #portrait #32 #travel
امروز بر اساس حساب کتاب‌های قراردادی سی و دو ساله شدم. نه از این موضوع خوشحالم و نه ناراحت. نه میترسم و نه سرخوشم. صبح در جای عجیبی بیدار شدم که تا چند ثانیه اول نمیدونستم کجام و چرا اینجام. دیشب هم عجیب‌ترین ساعت‌های زندگیم رو در اخرین دقایق سی و یک سالگی گذروندم. از کوچه‌ای با کوله ام زدم بیرون. هدفنم رو گذاشتم و آهنگی که دوست نداشتم گوش میدادم. شهر شلوغ بود و تعطیلات آخر هفته باعث شده بود آدم ‌ها از حالت روزمره خارج بشن. با موسیقی متن توی گوشم از کنار دو دختر جوون مست با لباس‌های کوتاه و براق رد شدم و به راننده تاکسی که داشت سعی میکرد خوشبختی با دو مسافر مست رو به خودش هدیه بده و سوارشون کنه خیره شدم. سرم رو چرخوندم و مرد بی خانمانی با سگش کاغذی رو دستش گرفته بود و کمک میخواست. من هیچ‌وقت به بی خانمان‌ها کمک نمیکنم اما دست کردم تو جیبم و هر چی اسکناس داشتم بهش هدیه دادم. شاید داشتم با شب تولدی که گفتم هیچ حسی بهش ندارم می‌جنگیدم. قدم زدم و بالاخره سنگینی کوله فشار آورد. توی صف پشت آدم‌های سرخوش شهر ، یه آب معدنی و یه قهوه سفارش دادم و پشت میز‌ غریبه ای تو یه شهر غریبه تو یه قاره غریبه نشستم و تلخی قهوه رو با آب یخ پایین دادم و بالاخره موزیک تو گوش‌هام رو دوست داشتم و با آب و قهوه، پشت میز ارزون پلاستیکی یک سال جدید قراردادی تو زندگیم رو تحویل کردم و صبح روز بعد پنجاه کیلومتر خارج شهر روی تخت بزرگی تو اتاقی روشن با پنجره ای رو به طبیعت بیدار شدم و سی و دو شروع شد.

این عکس و این آدمکی که یه دوست شاید خیالی و همسفرم بوده رو میذارم اینجا تا شاید همیشه شونزده اردیبهشت نود و هفت برام به یادگار بمونه. یک سال و یک روز بزرگتر و هزار راه مونده‌. ما سرخوشان مست...
Read more
‌ واقعا دود از کنده بلند میشه ‌ ‌ ساعت ۶:۳۰ تلفنم زنگ میخوره آیدینه، میسد کال میشه ولی بیدار میشم، ...
Media Removed
‌ واقعا دود از کنده بلند میشه ‌ ‌ ساعت ۶:۳۰ تلفنم زنگ میخوره آیدینه، میسد کال میشه ولی بیدار میشم، درواقع ۶ با زنگ موبایلم بیدار شدم و دوباره خوابم برده. با بدن‌درد میشینم رو تخت تو دلم میگم "عجب خریتی کردم گفتم امروز صبح زود بریم عکاسی، دیروز از صبح شرکت، بعدم ۳ تا ۸ کلاس و پیاده رفتن تا خونه و نیمه ...
واقعا دود از کنده بلند میشه


ساعت ۶:۳۰
تلفنم زنگ میخوره آیدینه، میسد کال میشه ولی بیدار میشم، درواقع ۶ با زنگ موبایلم بیدار شدم و دوباره خوابم برده.
با بدن‌درد میشینم رو تخت تو دلم میگم "عجب خریتی کردم گفتم امروز صبح زود بریم عکاسی، دیروز از صبح شرکت، بعدم ۳ تا ۸ کلاس و پیاده رفتن تا خونه و نیمه گرمازده شدن" واقعا در لحظه پشیمون بودم و گفتم، "آخه کی این موقع صبح میره پارک عکاسی"

ساعت ۶:۴۰
زنگ می‌زنم به آیدین:
سلام من بیدارم، دارم میام.

ساعت ۷:۳۰ پارک نیاوران
شروع کردیم به عکاسی و تقریبا فریم‌هایی که می‌خواستیم رو گرفتیم. یه آقایی که به نظرم ۳۰ سالی از من بزرگ‌تر بود اومد کنارمون، گفت:
"مزاحم عکاسیتون نمیشم، یکم این کنار نرمش میکنم"
تو دلم گفتم، "با توجه به سنش احتمالا یکم نرمش‌های متداول میان‌سال‌ها رو انجام میده و دیگه پیچیده‌ترینش شاید پنج دقیقه درجا زدن باشه" درواقع بعدش یکم از خودم بدم اومد. چون دور و ورم رو نگاه کردم دیدم من فکر میکردم این موقع صبح همه خوابن و بی‌حال. یه تعداد خوبی خانم و آقای میان‌سال و پیر و جوان داشتن خیلی سفت ورزش می‌کردن. اصولی، حرفه‌ای، با انرژی.

همین‌طوری که داشتم فکر می‌کردم یهو انگار یه منظره‌ای حباب فکرم رو ترکوند، درواقع چشمام یهو فوکس کرد و دیدم سه چهار دقیقست که زل زدم به هند‌استند این آقا، کل مدتی که فکر می‌کردم برعکس رو دستهاش ایستاده بود، بدون اینکه لحظه‌ای تعادلش بهم بخوره.

آدم میره تو فکر، خیلی اراده و فکر و جسم آماده‌ای می‌خواد، خیلی همت و پشتکار میخواد، خیلی امید به زندگی می‌خواد، اول صبح بری پارک هنداستند بزنی اونم تو سنی که همه به بهانه بچه‌داری و نوه‌داری قطر شکمشون رو توجیه می‌کنن.

ساعت ۱۴:۰۰
ناهارمو خوردم و نوشتن این کپشن هم تموم شده، دارم به این فکر میکنم که از فردا، هر روز صبح زود بیدار شم و مثل این آقا دنیارو ببینم، سخته، ولی زورمو می‌زنم. باید دوباره صبح‌ها ورزش کنم، چون باور دارم جریان زندگی و روحیم با ورزش خیلی رو‌به‌راه‌تره.

#motivation #life #inspiration #will #target #healthylifestyle #healthy
Read more
‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت ۶ • ‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی" ‎ این جمله‌ی تلگرامی ...
Media Removed
‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت ۶ • ‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی" ‎ این جمله‌ی تلگرامی می‌خواد بگه در هیچ شرایطی، هیچکس، هرگز از ورزش کردن پشیمون نشده. از گریه نکردن چطور؟ * ‎روزهای پرتشویشی می‌‌گذرونم. شبیه این روزها رو درست ده سال پیش، وقتی یه دانش‌آموز پیزوریِ علوم انسانیِ ... ‎حس‌هایی که نمی‌شود نوشت
۶

‎"هیچ وقت از یه جلسه ورزشی که رفتی پشیمون نمیشی"
‎ این جمله‌ی تلگرامی می‌خواد بگه در هیچ شرایطی، هیچکس، هرگز از ورزش کردن پشیمون نشده.
از گریه نکردن چطور؟
*
‎روزهای پرتشویشی می‌‌گذرونم. شبیه این روزها رو درست ده سال پیش، وقتی یه دانش‌آموز پیزوریِ علوم انسانیِ مدرسه فرهنگ بودم تجربه کردم. تمام هم و غمم این بود که توی المپیاد قبول بشم و به نظرم این، همون اتفاقی بود که می‌تونست زندگیم رو از این رو‌ به اون رو بکنه و از من آدمِ خوشبختی بسازه. برای رسیدن به چیزی که به نظرم ارزنده‌ترین هدف دنیا بود، خودم رو به آتش و آب می‌زدم. بولدزوری بودم که بی‌وقفه درس می‌خوند و جلو می‌رفت. ۱۷ساله‌م بود و ‌ دست چپ و راستم رو از هم نمی‌شناختم. توی تهران بی سر وتهی افتاده بودم که فقط یه چیز ازش می‌خواستم: مدال. یه مدال طلا
‎این روزهای ۲۷سالگیم به شدت خودمو یادِ هاجر ۱۷ ساله می‌ندازه؛  سمج و کلافه با نگاه مستقیم. این روزا چیزهایی رو به خاطر میارم که خیلی وقتِ پیش از یاد برده بودمشون، نمازخونه‌ی خوابگاهِ المپیاد ، حیاط دراندردشتش، بوی خرخونی بچه‌های زیست و نجوم،  پیشونی‌های پر از جوش، جوش‌های استرس و بلوغ با هم.
‎ یاد لحظه‌هایی می‌افتم که با ساعت‌ها و دقیقه‌ها دست به یقه بودم برای طولانی‌تر شدن، برای کش اومدن برای بیشتر بیدار موندن، برای بیشتر کار کردن. حرفی که می‌خوام بزنم اینه: توی همون دقیقه‌ها، لحظه‌هایی بود که عمیقا گریه‌م می‌گرفت و دلم می‌خواست بخزم یه گوشه. اما با یه حساب کتاب سرانگشتی، می‌دیدم ۵دقیقه گریستن، ممکنه نیم ساعت از زمان مفیدم رو از بین ببره. قید گریه رو می‌زدم و برمی‌گشتم سرِ کارم

چند روزه که وسط حرف زدن، وسط راه رفتن، موقع تاکسی گرفتن،موقع خوابیدن، دلم می‌خواد بخزم یه گوشه و پنج دقیقه‌ی ناقابل گریه کنم ولی با یه حساب سرانگشتی می‌بینم نه، نمی‌صرفه. به کرختی و خواب‌آلودگی و دماغِ قرمز و چشم پف کرده‌ی بعدش نمی‌ارزه. بیخیال میشم و گریه رو عین تیغ ماهی‌سفید قورت میدم.برمی‌گردم سر کارم

از اینجا که نگاه می‌کنم می‌بینم توی ۱۷سالگیم چه تلاطم بیخودی داشتم.
چند وقت پیش خواهرزاده‌م که از کلاس کاراته برگشته بود، گفت اون مدالتو میدی به من؟ گفتم مال تو. گفت نمی‌خوایش؟ گفتم دیگه نه.

حیفِ گریه‌هایی که خفه‌شون کردیم. اونام حق دارن به گردن دقیقه‌ها و آرزوها.

#حسها
نقاشی ِ @amandaoleander
Read more
. چند شب پیش بود که حالم خیلی خوش نبود، تب داشتم و قرص خورده بودم. نیمه‌های شب بود که از خواب بیدار شدم. صدای اذان درخشان آقاتی سکوت شب رو شکونده بود. پنجره‌ها باز بودن، یه نسیم ملایمی میومد و پرنده‌ها با یه شوق خاصی می‌خوندن. خواب از سرم پریده بود و مبهوت صدای اذان بودم و داشتم به این فکر میکردم که چرا ... .
چند شب پیش بود که حالم خیلی خوش نبود، تب داشتم و قرص خورده بودم. نیمه‌های شب بود که از خواب بیدار شدم. صدای اذان درخشان آقاتی سکوت شب رو شکونده بود. پنجره‌ها باز بودن، یه نسیم ملایمی میومد و پرنده‌ها با یه شوق خاصی می‌خوندن. خواب از سرم پریده بود و مبهوت صدای اذان بودم و داشتم به این فکر میکردم که چرا پرنده‌های محله‌ی ما شبا هم میخونن. ساز رو از روی زمین برداشتم، کوک ِ تُرک داشت. توی همون حال و هوا یه چند جمله زدم. احساس می‌کردم دارم بهتر از همیشه ساز می‌زنم. خلاصه که لحظه‌ی پاک و عزیزی بود و حال و هوای درخشان و غریبی رو تجربه میکردم....
دیشب خیلی فکر کردم تا شاید جمله هایی که اون شب زدم یادم بیاد، نیومد؛ ولی به یاد اون احوالات یه چند جمله‌ای ساز زدم. .
پی نوشت : یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفآءٌ ... :))
.
#کوشا_وحدتی #تار
Read more
. پلی... مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو... آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟ ... .
پلی...
مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو...
آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟ یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمی‌شد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم. گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی... این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی... بی اختیار این حرف را زدم... این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست... بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد... نفس عمیقی کشید و خوابیدیم... آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم... از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام... هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام... گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را... مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود... شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر، نه...
شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم... بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت... من اما آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت... بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد... خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم... آن شب میخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد... حالا هر شب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد... حالا فهميدم، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد. بايد بیشتر مواظب حرفها بود. که گاهی چقدر زود دیر میشود...
.
#مهدی_احمدوند #mehdiahmadvand ❤
Read more
همه ما وقتی از خواب بیدار میشیم دو تا گزینه سر راهمون هست : یا بلند شیم و آرزوهامونو به واقعیت تبدیل کنیم یا دوباره بخوابیم و آرزوهامونو خواب ببینیم. اگر رزمنده میشی مثل ملیحه مردی مبارزه کن ! 🦁🦁 @mali_mardi ویدیو جدیدی که برای این قهرمان خفن زدم. #mma #iran #malimardi Music : @eminem lose yourself همه ما وقتی از خواب بیدار میشیم دو تا گزینه سر راهمون هست :
یا بلند شیم و آرزوهامونو به واقعیت تبدیل کنیم یا دوباره بخوابیم و آرزوهامونو خواب ببینیم.
اگر رزمنده میشی مثل ملیحه مردی مبارزه کن ! 🦁🦁 @mali_mardi ویدیو جدیدی که برای این قهرمان خفن زدم. #mma #iran #malimardi
Music : @eminem lose yourself
Loading...