زل را و گرم

Loading...


Unique profiles
10
Most used tags
Total likes
0
Top locations

Average media age
655.5 days
to ratio
.. . من را ببخش به خاطر آن شب...آن شب بارانی که پرستارت با عشوه‌ای گل‌درشت به قصد مشتلقی مقبول قنداقه ...
Media Removed
.. . من را ببخش به خاطر آن شب...آن شب بارانی که پرستارت با عشوه‌ای گل‌درشت به قصد مشتلقی مقبول قنداقه صورتی‌ات را آورد و وقتی گفتم: اینو ببر اتاق نوزادان برو خبر سلامتی مادرش رو بیار شیرینی بگیر همان شب بغض کردم ... همان شبی که مادرت دیر بهوش آمد و توی اتاق نوزادان صورتت را چنگ انداختی و دو نفری به ... ..
.

من را ببخش به خاطر آن شب...آن شب بارانی که پرستارت با عشوه‌ای گل‌درشت به قصد مشتلقی مقبول قنداقه صورتی‌ات را آورد و وقتی گفتم: اینو ببر اتاق نوزادان برو خبر سلامتی مادرش رو بیار شیرینی بگیر همان شب بغض کردم ... همان شبی که مادرت دیر بهوش آمد و توی اتاق نوزادان صورتت را چنگ انداختی و دو نفری به صورت زخمی ات زل زدیم و اشک ریختیم ...من از همان شب از تو شرمنده‌ام... یک بغض ده ساله چسبناک که مثل خشتی خیس بیخ گلویم لانه کرده و نمی‌گذارد توی چشمهایت زل بزنم ...ولی به دامنت قسم هربار توی لیوان هِلوکیتی ات برایم شربت درست کردی نوشیدمت با همه پدرانگی ام ...می‌دانی دختر جان پدر که باشی دلت ضعف می‌رود برای تکه‌های درشت خیار در سالاد شیرازی که حاصل دست دخترت است. دلت ضعف می رود برای عطر بخاری که از اتو‌کردن روسری‌اش زیر پره‌های بینی‌ات می‌رقصد... پدر که باشی مجبوری ببینی و نبینی ... مجبوری ببینی و نبینی رد رژه پاک شده از مهمانی زنانه ظهر را... مجبوری ببینی و نبینی قر دادن‌های یواشکی جلوی آینه را وقتی هندزفری گذاشته‌ای و دلبرا جان جان جان را لب می زنی...پدر که باشی می‌دانی موسیقی هر دانه «بابا»یی که میگویی چقدر پشتش باید پیاده شوی... من برایت کم وقت گذاشتم ... مثل همین دقایقی که دارم این واژه ها را قلمی میکنم... من را ببخش به خاطر نبودنهایم به خاطر سفرهایم ... بیدار خوابی‌هایی که من کشیدم و می‌شد نکشم و تو توی بغلم باشی و نفسهای وانیلی‌ات بازویم را گرم کند... توی این هفت میلیار و‌خرده‌ای نفر تو ‌دختر منی مگر میشود دوستت نداشته باشم ؟ مگر میشود با مو‌ پشت گوش انداختنت توی دلم انار پاره نشود... ببخش اتاقت کوچک است... ببخش اتاقت لوستر ندارد ... من از زلزله هنوز می ترسم ...ببخش بی اجازه توی جانمازت نماز به کمرم می زنم ..من توی سی و‌چند سالگی از این می ترسم که یک روز از پارک برسم خانه و همانطور که کلاه را آویزان میکنم و عصایم را تکیه میدهم مادرت نخودی بخندد و در حین اینکه که چای جلویم میگذارد طوری که هول نکنم بگوید که بله ... بگذریم باباجان ... مخلص کلام پدر که باشی از شنیدن آهنگ شش و هشت : «از تو‌گلخونه ی دنیای» امید هم بغض میکنی... روزت مبارک گلدختر بابا..
#مادختردارها
#یافاطمه_معصومه
#روزدخترمبارک
Read more
Loading...
 #نوشابه #نوستالژی شاید شما یادتان نیاید خانمها که حتما تا همین چند سال قبل شیشه خالی نوشابه ...
Media Removed
#نوشابه #نوستالژی شاید شما یادتان نیاید خانمها که حتما تا همین چند سال قبل شیشه خالی نوشابه را دست میگرفتی میرفتی مغازه محل ، شیشه نوشابه تحویل میدادی ، نوشابه میگرفتی دست خالی و بدون شیشه خالی میرفتی باید دو سه برابر پول نوشابه شیشه ای را حساب میکردی بعضی نوشابه ها داخل یخچال بود و خنک و ... #نوشابه #نوستالژی

شاید شما یادتان نیاید
خانمها که حتما

تا همین چند سال قبل شیشه خالی نوشابه را دست میگرفتی میرفتی مغازه محل ، شیشه نوشابه تحویل میدادی ، نوشابه میگرفتی
دست خالی و بدون شیشه خالی میرفتی باید دو سه برابر پول نوشابه شیشه ای را حساب میکردی

بعضی نوشابه ها داخل یخچال بود و خنک و اماده سر کشیدن ، بعضی توی جعبه بیرون مغازه گرم گرم

مغازه دار نخ کنار دستش را بالا میکشید و میرسید به دربازکن
در بازکن در دستش بود و به چشمانت زل میزد و میپرسید : میخوری یا میبری

مجردان تشنه لب میخوردند و متاهلان به یاد چشمان منتظر زن و فرزند میگفتند نه ، میبرم

این وسط نخاله هایی هم پیدا میشدند که بی توجه به چشم انتظاران داخل منزل ، میگفتند یکی را باز کن میخورم بقیه را میبرم
و می ایستاد آرام ارام و قورت قورت نوشابه اش را سر میکشید و اجناس مغازه را برانداز میکرد

یک سوال اساسی دیگر هم بود
زرد یا مشکی

عجب حق انتخابی

هر دو نوشابه بودند و هر دو در یک نوع شیشه
اما این کجا و ان کجا
یکی با طعم پرتقالی و آن یکی کولا

پرتقال را همگی میشناختیم اما #کولا را نه ، فقط میخوردیم پیدا و پنهان اروقش را میزدیم

عروسی که میشد برای خودش یک #انتخابات بود
زرد بود و مشکی ، دوغ یا سون آپ

اما دعوای اصلی بین همان زرد و مشکی
زرد یا مشکی را که میگرفتی فقط تا قبل از باز کردن نوشابه حق تعویض داشتی
باز که میشد دیگر باید #تا_انتها میخوردی
باز کردنش هم کار هر کسی نبود ، یا در بازکن میخواست یا قاشق و یا یک حرفه ای کله خراب که از دندانهایش سیر شده

بعضی از شرکت ها هم زیر تشتک نوشابه مینوشتند مجانی
اگر شانست میزد و نوشابه مجانی گیرت می آمد که دیگر نور علی نور بود و خوش خوشانت
میرفتی تشتک را میدادی و نوشابه را میگرفتی و د بخور ، خدا را بنده نبودی از لذت خوردن #نوشابه_مجانی

نوشابه برای خودش ابهتی داشت ، هنوز نه سرطان زا بود و نه چاق کننده
پادشاهی میکرد برای خودش وسط سفره عزا و میز عروسی
ابرو داری میکرد کنار قیمه و قرمه و عدس پلو
وقتی در جیب میزبان از پول خریدن مرغ و کباب خبری نبود

پ ن
این پست را گذاشتم تا بعضی کامنتهای زیر پست قبلی را بشورد ببرد پایین
آن همه فحش و بد و بیراه حیف است در گلو بماند و خدایی نکرده سر دیگران خالی شود
باید برود پایین ، پایین پایین پایین
Read more
وقتی دوستان یهویی می آفرینند <span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span> عجیب شبیه داستان‌ها دوستت دارم...<span class="emoji emoji1f4d3"></span> . دوست دارم همه‌ی حرف‌هایت ...
Media Removed
وقتی دوستان یهویی می آفرینند عجیب شبیه داستان‌ها دوستت دارم... . دوست دارم همه‌ی حرف‌هایت را چندبار تکرار کنی ... . نه که حواس‌پرت باشم ها نه! فقط صدایت را دوست دارم ... . عجیب شبیه داستان‌ها دوستت دارم انقدر عجیب که اگر بشنوی خنده‌ات می‌گیرد ! _مثلا ؟؟! مثلا وقتی زنگ می‌زنی و می‌گویی ... وقتی دوستان یهویی می آفرینند 👆👆👆👆👆👆 عجیب شبیه داستان‌ها دوستت دارم...📓
. دوست دارم همه‌ی حرف‌هایت را چندبار تکرار کنی ...
. نه که حواس‌پرت باشم ها نه!
فقط صدایت را دوست دارم ...🎼
. عجیب شبیه داستان‌ها دوستت دارم
انقدر عجیب که اگر بشنوی خنده‌ات می‌گیرد !
_مثلا ؟؟!
مثلا وقتی زنگ می‌زنی و می‌گویی : خوبی؟!
دوست دارم اصلا خوب نباشم 🙊
هول شوی و مدام تکرار کنی :
چرا جانم ؟ چیزی شده عزیزم ؟ بیام دنبالت ؟ 🙈
یا مثلا وقتی می‌گویی آسمان چقدر زیباست ...
. دوست دارم زل بزنم در چشمانت و بگویم کو ؟ اصلا هم زیبا نیست! .بعد لبانت را آویزان کنی و بگویی :
اه ؟ چرا دیگه... ببین چقدر خوشگله ... درست مثل چشای تو خوشگله !👀
. هی من کوتاه نیایم و هی تو توضیح دهی .. .😌
مثلا قول بدهیم اگر تا آخر هفته باران بارید باید تا آخر خیابان را هفت بار بدون چتر برویم و برگردیم👫☔️
. بعد من مثل ِ تلویزیون ندیده‌ها ،
پنج روز تمام زانو بزنم جلو‌اَش و دست به دامن تمام اخبار ِ هواشناسی شوم تا شاید برای خیابان ِ ما باران ببارانَند و ما عشق درو کنیم !❤
یا وقتی که هوا گرم می‌شود و می‌گویی :
پنجره رو باز می‌کنی ؟🌁
انقدر خودم را به نشنیدن بزنم تا خودت بلند شوی
غر زنان قدم از قدم برداری به سمت پنجره بروی ....
زیر چشمی به پیراهن آبی‌ چارخانه اَت زل بزنم و زیر لب بگویم :‌ آخ قربان ِ غر زدن هایت 😚
_اصلا من که پیراهن آبی ندارم ...
_مثلا دیگه!😛
_دیوانه!!!😆
_جان ِ دل دیوانه ؟!👼😌 (بزارین بدون دلیل بهتون خوش بگذره و این ینی خود خودددد زندگی 🌹نورزتان پر از خوشبختی 1396/1/9)
Read more
. اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی ...
Media Removed
. اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی سفید و یك سوت كه از روی مقنعه دور گردنش انداخته بود، آمد سر كلاس. با اینكه می‌دانست می‌شناسیمش، دوباره خودش را به طور كامل معرفی كرد و بعد از آن گفت: «بچه‌ها جون، ما هیچ فشاری واسه ورزش روی شما نمی‌ذاریم. ... .
اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی سفید و یك سوت كه از روی مقنعه دور گردنش انداخته بود، آمد سر كلاس. با اینكه می‌دانست می‌شناسیمش، دوباره خودش را به طور كامل معرفی كرد و بعد از آن گفت: «بچه‌ها جون، ما هیچ فشاری واسه ورزش روی شما نمی‌ذاریم. از اونجایی كه حیاط مدرسه هم كوچیكه و همتون موقع ورزش كردن توش جا نمی‌شید، من پیشنهاد می‌كنم نصفتون بمونید تو كلاس كارهای عقب‌مونده‌تون رو انجام بدید، بقیه هم از تو انباری یك توپ بردارن و برن تو حیاط ورزش‌های توپی مورد علاقه‌شون رو انجام بدن. هفته بعد هم جای دوتا گروه عوض می‌شه كه خدایی نكرده حق كسی ضایع نشه». وقتی از ایشان پرسیدیم كه امتحان پایان ترم به چه شكل برگزار می‌شود، او بعد از چند دقیقه فكر گفت: «نفری 30 تا دراز نشست بزنید خوبه؟» ما هم گفتیم «خوبه» و نصف‌مان از كلاس خارج شدیم.
.
من در دسته دو قرار گرفتم و بنابراین به انباری رفتیم تا توپ بیاوریم. اما جز یک توپ كثیف و كم‌باد كه پوستش از چندین جا كنده شده بود چیزی ندیدیم. توپ را به دبیرِ پرورشی سابق و ورزش فعلی نشان دادیم و گفتیم «با این توپ نمیشه ورزش كرد، یه بهترش رو نداریم؟» او توپ را گرفت و با تمام قدرتش آن را كوبید روی زمین، وقتی توپ سه چهار سانت بیشتر برنگشت بالا، گفت: «یه كم كم‌باد هست، احتمالا باهاش نمی‌تونید والیبال بازی كنید، ولی جون میده واسه وسطی! برید تو حیاط وسطی بازی كنید و از زنگ ورزشتون لذت ببرید!»
.
ما هم به قصد لذت به حیاط رفتیم و بازی را شروع كردیم. چند دقیقه‌ گذشت و گرم بازی شده بودیم كه هيبت ترسناك فردی را كنارمان احساس كردیم كه قدم به قدم به ما نزدیك‌تر می‌شد. با ترس و لرز توپ را نگه داشتیم و به سمت آن هیبت ترسناك كه با خشم به ما زل زده بود برگشتیم. خانم معاون با همان میمیك تحقیرآمیز همیشگی شروع به صحبت كرد: «نمی‌گید با این همه داد و بیداد و سر صدایی كه راه انداختید بچه‌های بقیه كلاس‌ها نمی‌تونن درس بخونن؟ پیش دانشگاهی‌ها چه گناهی كردن سال كنكور باید عربده‌های شما رو تحمل كنن؟ یه دختر با شخصیت اینجوری داد می‌زنه آخه؟ نمی‌تونید ساكت باشید و بازی كنید؟» دبیرمان هم در تایید حرف‌های ایشان به نشانه تاسف سر تكان می‌داد و گاهی میان صحبتش زیرلب می‌گفت «به خدا منم هرچی بهشون گفتم نباید اینجوری بازی كنید گوش نكردن».
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
‌ دیوار کناره ایستگاه تصویر شیشه لیمونادیست با برش‌های لیموی سبز که ترشی‌اش از پشت این پیکسل ها هم‌ ...
Media Removed
‌ دیوار کناره ایستگاه تصویر شیشه لیمونادیست با برش‌های لیموی سبز که ترشی‌اش از پشت این پیکسل ها هم‌ آب دهانم را راه می‌اندازد. یله کرده‌ام روی صندلی و زل زده‌ام به آفتاب و فکر می‌کنم چهار تا لک‌ بیشتر و‌ کمتر کسی را نمی‌کشد... بگذار این ذرات نور بتابد به جانم، بگذار گرم‌کند استخوان‌های یخ‌زده‌ ...
دیوار کناره ایستگاه تصویر شیشه لیمونادیست با برش‌های لیموی سبز که ترشی‌اش از پشت این پیکسل ها هم‌ آب دهانم را راه می‌اندازد. یله کرده‌ام روی صندلی و زل زده‌ام به آفتاب و فکر می‌کنم چهار تا لک‌ بیشتر و‌ کمتر کسی را نمی‌کشد... بگذار این ذرات نور بتابد به جانم، بگذار گرم‌کند استخوان‌های یخ‌زده‌ در انبوه خبرهای بد و ناامیدی و بلاتکلیفی را... در دلم پروانه‌های کوچک بال‌بال می‌زنند، آدم‌ است دیگر، هزارهزار بار هم که از این سوراخ ‘امیدهایِ تباه’ گزیده شده باشد باز هم‌ یک لبخند و کمی حرف دل‌خوش‌کنک کافیست تا دلش روشن شود به امید آن آسانی، تو بخوان خوشی، که قرار است روزی از دل این ‌سختی‌ها زاییده شود! آدم است دیگر، زود دل می‌بندد به امیدهای تازه که شبیه معجزه لیمو و یخ است زیر این آفتاب تموز؛ آخ که چقدر دلم لک زده برای یک جرعه لیموناد خنک 🍃
Read more
سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه ...
Media Removed
سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه اتوبوس کنار #شهر_کتاب_فرشته در خیابان شریعتی. سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ایستگاه و زل زده بودم به آسمانِ خدا و منتظر بودم تا رفقا وسایل را جمع و جور کنند و برویم پی کارمان. یک جورهایی احساس رستگاری ... سال گذشته، درست در چنین ساعاتی رونمایی «آلبوم خاطرات پراکنده» تمام شده بود و من نشسته بودم در ایستگاه اتوبوس کنار #شهر_کتاب_فرشته در خیابان شریعتی. سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی ایستگاه و زل زده بودم به آسمانِ خدا و منتظر بودم تا رفقا وسایل را جمع و جور کنند و برویم پی کارمان. یک جورهایی احساس رستگاری داشتم. داشتم به روز عقد قرار داد با شهر کتاب جهت میزبانیِ روز رونمایی فکر می‌کردم.

آن روز مسئول مربوطه یک سوال خیلی سخت پرسید. گفت فکر می‌کنید چند نفر می‌آیند برای رونماییتان؟

چشم‌هایم را بستم و حساب همه چیز را کردم. این که آخر سال است و ترافیک بی‌داد می‌کند، این که مردم سرشان خیلی شلوغ است، این که ما هیچ وقت مثل دیگران تبلیغات آنچنانی نداشتیم، این که هیچ چهره‌ی معروفی قرار نیست در اینستاگرامش ما را تبلیغ کند یا مثلا دیگران را تشویق کند به حضور در مراسم رونمایی و جشن امضاء.

گفتم من دوست‌ندارم کسی سر پا بایستد، شما چند تا صندلی دارید؟ صندلی‌ها را که شمردیم حدودا سی و چند تایی می‌شد. گفتم عالیست. امیدوارم صندلی‌ها خالی نمانند... چند دقیقه مانده بود تا ما طبق ساعتی که از قبل اعلام کرده بودیم، بیاییم برای شروع مراسم. برادرم آمد داخل بک‌استیج و با ذوق خاصی که در صدایش بود گفت:«محمد! بیاین دیگه! خیلی شلوغ شده!» (از این جمله‌های الکی که رفقا و نزدیکان همیشه در لحظات حساس می‌گویند تا تو خودت را نبازی و امیدوار باشی که احتمالا در آینده اوضاع بهتر خواهد شد!) و بعد با خودم فکر کردم سی و چند نفر برای این همه زجری که کشیدیم، واقعا «خیلی» به حساب می‌آید؟! بدون این که چیزی بگویم سرم را با یک لبخند الکی تکان دادم که یعنی الان می‌آییم.

هنگامی که از بک‌استیج آمدم برای خوشامد و شروع برنامه؛ با دیدن این حجم از جمعیت نفسم بند آمده بود. جای سوزن انداختن نبود. نمی‌دانستم از شوق این حضور دلگرم‌کننده و بسیار خارج از انتظارم چه کار باید می‌کردم. اعتراف می‌کنم که برای آن آوازی که قرار بود همان اول و بدون مقدمه بخوانم نفسم درست بالا نمی‌آمد.

حالا که تولد یک سالگی آلبوم خاطرات پراکنده است فرصت مناسبی بود که این‌ها را بگویم.

رفقای عزیز، دمتان گرم، دمتان خیلی خیلی گرم که درست یک سال پیش در چنین لحظاتی خستگی را از تنم در کردید. خوشا به معرفتتان که ما را حمایت می‌کنید و به معنای واقعی کلمه، با #حال هستید؛ باور کنید این را از ته دلم می‌گویم: حال ما، به هوای شما خوش است. به امید دیدار در کنسرتمان، خیلی زود... محمد فکری
خواننده و سرپرست حال
نوزدهم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و شش خورشید
Read more
Loading...
زل زده بود به هيچ، به خون شتك زده بر ديوار. خیره بود به جنون و در سلولهاى خاكسترى شهر كه يكى يكى زخمهاشان ...
Media Removed
زل زده بود به هيچ، به خون شتك زده بر ديوار. خیره بود به جنون و در سلولهاى خاكسترى شهر كه يكى يكى زخمهاشان دهان باز ميكرد و به خون می‌نشست، تكثير می‌شد. خيابان‌ها‌ی سرخ و ذهنی که بوی آهن و عطر زنانه گرفته بود. در گرماى مرداد همراه با يك جفت چشم درشت قهوه‌ای سر تا ته شهر را دویده بودند و حالا زل زده بود به خونی ... زل زده بود به هيچ، به خون شتك زده بر ديوار. خیره بود به جنون و در سلولهاى خاكسترى شهر كه يكى يكى زخمهاشان دهان باز ميكرد و به خون می‌نشست، تكثير می‌شد. خيابان‌ها‌ی سرخ و ذهنی که بوی آهن و عطر زنانه گرفته بود. در گرماى مرداد همراه با يك جفت چشم درشت قهوه‌ای سر تا ته شهر را دویده بودند و حالا زل زده بود به خونی گرم که در جوان‌ترین رگ‌های عمرش می‌جوشید. ترس پشت سر بود و عشق، در دسترس. سلول‌ها پیش چشمش حرکت می‌کردند و نقش مردی دیوانه را بر دیوار می‌ساختند که با تبر پیاده‌روی می‌کند و با تور، هیچ می‌گیرد از هوا... زل زده بود به روبرو، به پشت سر، به سالی که عجیب گذشته بود
Read more
نزدیکِ غروب بود. آفتاب، نور اریبش را بر زمین گسترده بود و جهان در نارنجی خلسه‌آوری غرق شده بود. پیرمرد ...
Media Removed
نزدیکِ غروب بود. آفتاب، نور اریبش را بر زمین گسترده بود و جهان در نارنجی خلسه‌آوری غرق شده بود. پیرمرد رویِ بلندی نشسته بود و زل زده بود به افق. سگی آرام پشت سرش چرت میزد. قایقی در دوردست عرض رودخانه را طی میکرد و کارگرهای خسته را به خانه به آن طرف رود می‌برد. جهان با مردم در آشتی بود و بادی خنک، نویدِ تمام ... نزدیکِ غروب بود. آفتاب، نور اریبش را بر زمین گسترده بود و جهان در نارنجی خلسه‌آوری غرق شده بود. پیرمرد رویِ بلندی نشسته بود و زل زده بود به افق. سگی آرام پشت سرش چرت میزد. قایقی در دوردست عرض رودخانه را طی میکرد و کارگرهای خسته را به خانه به آن طرف رود می‌برد. جهان با مردم در آشتی بود و بادی خنک، نویدِ تمام شدن روزی گرم و طاقت‌فرسا را میداد. روی سکویی روبروی پیرمرد و سگ نشسته بودم و نگاهشان می‌کردم. من غریبه‌ای بودم با دوربینی بزرگ و ظاهری متفاوت از بقیه مردم اما چنان در آرامش محیط غرق شده بودم و کوچک و نادیدنی بودم که هیچکس متوجه حضور غریبه نبود.
ویرانداوان
هند
۱۳۹۵
Read more
Loading...
‌ این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای ...
Media Removed
‌ این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای بال‌بال زدنش از خواب بیدار می‌شوم و هر شب با شنیدنِ ناله‌های بی‌پایانش به خواب می‌روم. ‌ ‌ من اما روزها کارم ‌این ‌است که سخت بجنگم‌ با پرنده سیاه که بال‌هایش را جمع کند از روزگارم. حواسم ‌را پرت می‌کنم ...
این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای بال‌بال زدنش از خواب بیدار می‌شوم و هر شب با شنیدنِ ناله‌های بی‌پایانش به خواب می‌روم. ‌


من اما روزها کارم ‌این ‌است که سخت بجنگم‌ با پرنده سیاه که بال‌هایش را جمع کند از روزگارم. حواسم ‌را پرت می‌کنم به دلخوشی‌های کوچک تا نبینمش، تا نشنومش؛ دل می‌دهم به زمزمه تصنیف‌های بهاری موقع شستن ظرف‌های شب‌مانده، به نفس‌های عمیق به وقتِ یوگای صبحگاهی، به سرهم کردنِ داستان‌های کوتاه به وقتِ انتخاب بهترین ادویه برای خوراکِ روی اجاق، یا بافتنِ رویاهای دل‌گرم کننده وقتی زل زده‌ام ‌به صفحه شلوغ لب‌تاپ.


راستش من دلخوشم ‌به همین چیزهای ساده: به ردِ آفتابی که بین ساعت هشت تا ده صبح از پنجره کوچکِ رو به شرق روی فرش می‌افتد، به شکسته شدنِ سکوت عصرگاهِ خانه با صدای بازی بچه‌های کوچه و به دیدنِ جوانه‌های سبزی که درختِ تنومند روبه‌روی پنجره را از خواب زمستانی بیدار می‌کنند.


پرنده سیاه هر روز خودش را محکم‌تر به قفسش می‌کوبد من اما‌ دلم‌ خوش است که دیر یا زود، بهار به جانِ من هم می‌ریزد و ‘امید’ پرنده سیاه‌ کذایی را می‌بلعد.
Read more
. سوای درصد عجیب و بالایی از زنان که عاشق مردان یونیفرم به تن هستند و لذت رانندگی سهل انگارانه و هیجان ...
Media Removed
. سوای درصد عجیب و بالایی از زنان که عاشق مردان یونیفرم به تن هستند و لذت رانندگی سهل انگارانه و هیجان بچه گانه دویدن به دنبال آدم ها ، از شغلم متنفرم . از قیافه وحشت زده کودکان هنگام دعواهای خانوادگی ، از جست و جوی بی نتیجه ی کف رودخانه به دنبال جسد ، از بیگاری یافتن اجساد زغال شده در لابراتوارهای مخفی ... .
سوای درصد عجیب و بالایی از زنان که عاشق مردان یونیفرم به تن هستند و لذت رانندگی سهل انگارانه و هیجان بچه گانه دویدن به دنبال آدم ها ، از شغلم متنفرم .
از قیافه وحشت زده کودکان هنگام دعواهای خانوادگی ، از جست و جوی بی نتیجه ی کف رودخانه به دنبال جسد ، از بیگاری یافتن اجساد زغال شده در لابراتوارهای مخفی ساخت متاامفتامین ، از موتور سواران دست از جان شسته ای که انگار فقط از زنانه مردن وحشت داشتند ، از وارسی ماشین های دو دیفرانسیلی که تکه های جمجمه یک نوزاد به لاستیک شان چسبیده بود، حالم بهم می خورد ،
از حرف با آدم های افسرده ای که تنها انگیزه زندگی شان بلیت های لاتاری بود نفرت داشتم ،
از شرط بندی روی سرنوشت کوتاه مدت روسپیان خیابانی ، و حشیش فروشها و‌ رانندگان مست متنفر بودم ،
از دشواری نگرفتن رشوه ، ندزدیدن یک گرم کوکایین توقیفی ، از اینکه علی رغم در معرض دید بودن باتون و اسپری فلفل و تفنگ مسلح باز هم مردم ازم آدرس می پرسیدند متنفر بودم ،
و از اینکه دست کم ماهی یک بار ، افسری ارشد زل می زد به چشمم و‌همان سوال های لوس همیشگی را می پرسید، مثل الان ، در روز محاصره ی خانه .
سیخ نشسته بودم و یک چشمم به دست لرزان پشت پرده بود که پیر گروهبانی شبیه خرس که همیشه موقع مواخذه ی افسران زن ، تنشی جنسی ایجاد می کرد ، رو کرد به ما و با ژست همیشگی بازجویی اش فریاد زد :
خب بچه ها ... شما برای چه پلیس شدید ؟؟؟ !!! .
.
.
#ریگ_روان
#استیو_تولتز .
#کتاب_خوانی .
.______
Read more
. روی دست هایم ایستاده ام پشتم به دیوارِ پاگرد تکیه زده، رویم اما به امید ِ آمدن، واژگون است. دوستت ...
Media Removed
. روی دست هایم ایستاده ام پشتم به دیوارِ پاگرد تکیه زده، رویم اما به امید ِ آمدن، واژگون است. دوستت دارمی دم راه پله ی گلویم ایستاده به پایین می نگرد. از پنجره ی نگاهم زنی با پاشنه هایی کلافه می گذرد سایه اش می رود می آید گویی زنگ ذهن مرا هنوز نیافته بوسه هایم زمین ریخته اند یک مرتبه خم می ... .
روی دست هایم
ایستاده ام
پشتم به دیوارِ پاگرد
تکیه زده، رویم اما
به امید ِ آمدن، واژگون است.
دوستت دارمی
دم راه پله ی گلویم ایستاده
به پایین می نگرد.
از پنجره ی نگاهم
زنی با پاشنه هایی کلافه می گذرد
سایه اش می رود می آید
گویی زنگ ذهن مرا هنوز نیافته
بوسه هایم زمین ریخته اند
یک مرتبه خم می شود
آقا سرتان سرخ شده
برگردید
بر می گردم
علاقه ام
کف کفش هایم
فرو می ریزد
زنی که فکر می کردم،
او نیست.
با کمی مکث دور می شود.
دوباره سرنگون
قلبم را بر می گردانم
انتظارم از نو هم می خورد.
با خودم زمزمه ، عیبی ندارد
اشک برای رشد ابرو خوب است.
آری ابرو...
چتری که روی زل زدن هایم
سایه می اندازد
و نمی گذارد از آفتابِ چشم های کسی
کور شوم.
ناگهان
می خواهمتی
نرم شبیه خونابه از گوش هایم
می ریزد
درد آور اما گرم است
به خودم می گیرم و
عشق از تارِ مویم
سپید
چکه می کند

رسول ادهمی

عکس از صفحه ی aminus3.com
Read more
Loading...