زن رو مادر مادرم

Unique profiles
31
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Asia/Tehran, Iran, Stockholm, Sweden
Average media age
589 days
to ratio
2.9
روز زن رو به خودم تبریک می گم! به لطف دو فرشته ای که یادم دادند مقلد نباشم و تسلیم کلیشه ها نشم، امروز ...
Media Removed
روز زن رو به خودم تبریک می گم! به لطف دو فرشته ای که یادم دادند مقلد نباشم و تسلیم کلیشه ها نشم، امروز می تونم از حرکت در مسیری که فقط برای منه لذت ببرم و از چیزی که هستم خوشحال باشم. و روز زن رو به مادرم تبریک می گم... نه به خاطر مادر بودن... که این واژه انقدر قدرتمند و بزرگه که از هر تحسین و تشکری بی نیازه... ... روز زن رو به خودم تبریک می گم!
به لطف دو فرشته ای که یادم دادند مقلد نباشم و تسلیم کلیشه ها نشم، امروز می تونم از حرکت در مسیری که فقط برای منه لذت ببرم و از چیزی که هستم خوشحال باشم.

و روز زن رو به مادرم تبریک می گم... نه به خاطر مادر بودن... که این واژه انقدر قدرتمند و بزرگه که از هر تحسین و تشکری بی نیازه... به مادرم که به خاطر اینکه یام داد مستقل فکر کنم و روی پای خودم بیاستم...
Read more
#نوستالژی روحش شاد ، #محمد_عبادی ، #دوبلور #بوشوگ و کلی شخصیت خاطره ساز دیگر را میگویم خدایش بیامرزد . یاد تمام خاطره ها و خاطره ساز ها بخیر تکرار متن ظهر جمعه نشستی داری از #رادیو #قصه_ظهر_جمعه گوش میکنی و داستان امیرارسلان نامدار صدای زنگ در می آید ، زییییینگ زییینگ زییییینگ میروی ... #نوستالژی

روحش شاد ، #محمد_عبادی ، #دوبلور #بوشوگ و کلی شخصیت خاطره ساز دیگر را میگویم
خدایش بیامرزد .

یاد تمام خاطره ها و خاطره ساز ها بخیر

تکرار متن
ظهر جمعه نشستی داری از #رادیو #قصه_ظهر_جمعه گوش میکنی و داستان امیرارسلان نامدار
صدای زنگ در می آید ، زییییینگ
زییینگ زییییینگ

میروی جلو در
#پسرک_همسایه است
سلام میکند و میگوید #ببخشید #مامانم_میگه دو تا دونه #پیاز دارید

برمیگردی به مادرت میگویی
و بدون اینکه منتظر جواب بمانی ، می آیی از ظرف پیازها سه چهار پیاز میگذاری در یک بشقاب و تحویلش میدهی
پسرک هم تا پیازها را گرفت میدود سمت دو سه خانه آنطرف تر و محکم درشان را میبندد

دارید سفره ناهار را می اندازید که مادر متوجه میشود ظرف آب داخل جایخی یخ نبسته و آب گرم را هم که نمیشود آورد سر سفره
خودت تکلیفت را میدانی
با یک کاسه بزرگ راهی میشوی سمت منزل #همسایه کناری

در میزنی
سلام میکنی و میگویی ببخشید مامانم میگه شما یخ دارید
ظرف خالی را تحویل میدهی و چند دقیقه ای صبر میکنی تا یک ظرف پر از یخ تحویل بگیری

دست پر بر میگردی سمت منزل و یخ ها را تحویل مادر میدهی

ناهار را میخوری و کارتون فوتبالیستها که تمام میشود میروی یک گوشه خانه زیر پنکه زیر #چادر_نماز مادرت دراز میکشی و خوابت میبرد

ساعت حدود شش عصر است که مادر صدایت میکند

از خواب بیدار میشوی میروی سمت آشپزخانه ، میبینی مادر آرد را ریخته داخل سبزی های خورد شده و ظرفش وسط آشپزخانه روی زمین است ولی خودش مشغول شستن ماهی تابه

مادر میگوید
بیدار شدی قربانت شوم
برو در خانه نرگس خانم بگو مامانم میگه دو تا دونه تخم مرغ دارید
و باز تویی و همان جمله و دست پر موقع برگشت به خانه

شب نشسته اید جلو تلوزیون که باز هم صدای زنگ در تو را تا درب کوچه میبرد
پسرک همسایه روبرویی است
سراغ چهار پایه شان را میگیرد که دو روز قبل از ایشان قرض گرفته بودید
سری به نشانه تاسف و معذرت تکان میدهی و میروی برای پس دادن #امانت_مردم

چهارپایه را که برایش می آوری به تو میگوید ببخشید مادرم میگه اگر میشه شماره اون فامیلتون که ماشین لباسشویی قسطی میداد رو بدید

عجب بده بستانی بود ، ساده ولی گره گشا و کار راه انداز

یخ ، پیاز ، تخم مرغ ، نان آخر شب ، سیب زمینی ، چهارپایه ، شماره تماس ، جارو خاک انداز و خلاصه زندگی بود که قرض داده میشد و کارها راه می افتاد

زندگی میکردیم
بدون ترس از نبودن نان در سفره شام
چرا که همسایه داشتیم
چرا که حرف مادر ما برای ما که هیچ ، برای زن همسایه هم #ارزش داشت
و درد همسایه اش را داشت ، همسایه
Read more
#غریبه #چهارم #چیستایثربی #قصه #داستان در اتاق فرمانده راباز کردم،پنج مردو دو زن، جلویم راگرفتند.گفتند:بگو بابات بیاد!فرمانده با زن،حرف نمیزنه. ریزه بودم.سیزده ساله...مثل ماهی از زیر دستشان لیز خوردم.گفتم: یعنی بانصف این مملکت،حرف نمیزنه؟ فرمانده این کشورو ببین!وارد اتاقش شدم،پشتش ... #غریبه #چهارم #چیستایثربی #قصه #داستان
در اتاق فرمانده راباز کردم،پنج مردو دو زن، جلویم راگرفتند.گفتند:بگو بابات بیاد!فرمانده با زن،حرف نمیزنه.
ریزه بودم.سیزده ساله...مثل ماهی از زیر دستشان لیز خوردم.گفتم: یعنی بانصف این مملکت،حرف نمیزنه؟
فرمانده این کشورو ببین!وارد اتاقش شدم،پشتش به من بود.از پنجره کوچه را نگاه میکرد
اول فقط یک طره موی مشکی وبعد نیمرخی که به سمت من چرخید،همان لحظه شناختمش!مردی که گلوله راازتن دوستش در آورده بود!اما او مرا نشناخت!بزرگ شده بودم!در نگاهش گویا،سوالی بود که انگار تلاش میکرد جوابش رابیابد:گفتم: برادرگرامی،قرار بود یه روز معنی حق رو ازت بپرسم ،گویا خودتون،زودترجواب دادین!حق یعنی ناحقی!درسته؟اگه حق اینه که یه آدم مظلوم رو،ممنوع الکار میکنن،بعد وقتی بهش فشار میاد وتعادل روحیشو از دست میده،راحت بفرستنش زندان!اگه این حقه،نباید اون روز درو، روتون باز میکردم!چون مطمینم حق هر چی باشه،جواب خوبی،بدی نیست!یکی از خواهرای گشت،گفت:ببخشیدحاجی،بزور آمدتو!الان میبرمش!مردگفت:اشکال نداره،برید بیرون!یکی از برادرای مسلح گفت:اما فرمانده!مرد داد زد:فقط یه دختر بچه ست،برید بیرون!گفتم:کاش همون دختربچه میموندم وهیچوقت این روز رو نمیدیدم.از گردنم فشنگ را بازکردم و روی میزش گذاشتم.گفت:فکر نمیکردم هنوز داشته باشیش،خانم دانش!روز بدی بودبرام...یادم آوردی!
گفتم:من تک تک کلماتتونو هم،توذهنم دارم،اماشما چی به یاد دارین؟
مجرم بودن مادر بدبخت من،که به دوست شما کمک کرد؟گفت:نمیدونستم مادرشماست!چراگذاشتین حالش انقدر بدشه؟میدونین چه پرونده ای برای خودش درست کرده؟گفتم:
ماحالشو بدکردیم یاشما؟!
چراوقتی بامن حرف میزنین،زمینو نگاه میکنین آقا؟
من انسانم!سه سال پیش،توچشمم نگاه میکردین!اینم تعریف حقه؟
گفت:خیلی چیزاعوض شده.گفتم:خدا بنده هاشو از یادنمیبره،ولی شما خیلیا رواز یاد بردید!گفت:زود شروع کردی نقد کردن!گفتم:اماشما یه کم عقبی!
چراجبهه نیستین؟جوونا،همه جبهه ان!حتی همکلاسیای من!شمادیر شروع کردیدظاهرا!
گفت:ببین،من نمیتونم ضدقانون عمل کنم،مادرت،اهانت کرده!گفتم:من ضدقانون،شمارو راه دادم توخونه!باشه،
خوب شدحقو از شمایکی،یاد نگرفتم!
گفت:هرانقلابی،قوانین خودشو داره!
گفتم:انقلاب برای آدمهاست،
هرآدمی هم،دردهای خودشو داره!
ول کنیداین زنو!مادره...آزاری نداره!
داغون شده دیگه،بسشه!
گفت:فشنگو بردار!
دفعه بعد،درباره حق حرف میزنیم،
سحر،مادرم باوثیقه آزاد شد.
شش ماه بعد،نقاشی صورت مرد،درمیدان شهر بود.کنارتصویر دو شهیددیگر!
سه شهید.
فردای شب دستگیری مادرم،بی خبر دادن به کسی،رفته بودجبهه! #پایان .
Read more
بعد از ماجراى واقعه مادر زن سلام، موجى از پاگشاكنون بنده و داماد جان در فاميل هر دو طرف راه افتاد، چون ...
Media Removed
بعد از ماجراى واقعه مادر زن سلام، موجى از پاگشاكنون بنده و داماد جان در فاميل هر دو طرف راه افتاد، چون هم من بچه بزرگ خانواده بودم و هم حسين پسر بزرگ خانواده خودشان، آنچنان عزت و احترامى تو پاگشاها بود كه نگو و نپرس، آخر هر پاگشاهم با هديه و سلام صلوات راهيمان ميكردند، تا دوسه ماه سرمان گرم اين مراسمها ... بعد از ماجراى واقعه مادر زن سلام، موجى از پاگشاكنون بنده و داماد جان در فاميل هر دو طرف راه افتاد، چون هم من بچه بزرگ خانواده بودم و هم حسين پسر بزرگ خانواده خودشان، آنچنان عزت و احترامى تو پاگشاها بود كه نگو و نپرس، آخر هر پاگشاهم با هديه و سلام صلوات راهيمان ميكردند، تا دوسه ماه سرمان گرم اين مراسمها و بخور بخور و آشنايى با فاميلهاى جديد بود، آنچنان شاد و سرخوش بودم كه گويى خوشبختترين آدم دنيا هستم و هيچ مشكلى نميتونه اين خوشبختى رو خراب كنه،
اولين پاييز زندگى مشترك به خوشى سپرى شد و در شروع زمستان بوديم يه روز حسين عصر كه از سر كار به خونه برگشت و با هم در حال خوردن عصرانه و صحبتهاى روزانه بوديم حسين گفت ميخوام يه موضوعى رو باهات درميون بگذارم گفتم خوب بگو گفت حتما ميدونى كه يكى از خواهرام بچه دار نميشه و خواهر بزرگم نيز بعد از شش سال بچه دار شده و من بخاطر همين موضوع هميشه نگرانم ، گفتم نگران چى؟؟ گفت نگران اينكه نكنه ما هم بچه دار نشيم ،
با اين حرف نهال نگرانى از بچه دار نشدن در دل من هم جوانه زد و منى كه فكر ميكردم هيچ موضوعى نميتونه خوشبختيمو خراب كنه اينبار موضوعى براى ناراحتى و نگرانى داشتم،
روزهام شده بود فكر كردن به بچه و بچه دار شدن، مثل وقتايى كه امتحان داشتم دوباره افتاده بودم تو خط نمازاى اول وقت و راز و نيازهاى آخر نماز ،
تا اينكه راز و نيازهاى من به يكماه هم نكشيد و وقتى جواب پوزيتيو آزمايشگاه رو گرفتم از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم و فهميدم بجز كارنامه قبولى خرداد با معدل بالا ورقه ديگرى هم در دنيا هست كه خيلى خوشحالت كنه ، موقع برگشتن از آزمايشگاه وقتى سوار اتوبوس شدم تا رسيدن به خونه چندين باره جواب رو از كيفم در آوردم و با ديدن جواب ميخواستم از خوشحالى جيغ بزنم ولى جيغم رو با ذوق مادر شدنم قورت ميدادم، اون روز عصر وقتى خبر حاملگيم رو به حسين دادم حسين سجده شكر كرد هنوز هم هر وقت اتفاق خوبى براش بيفته همينكارو انجام ميده،
باز هم افتادم روى ريل خوشبختى و غم و غصه ها پر كشيدن و رفتن ، تا اينكه ويارهاى سخت و وحشتناك شروع شد،
ديگه هيچ غذا و دستپختى حالمو خوب نميكرد بجز غذاهاى مادر،
بعد از يكى دو ماه كه حالم بهتر شد يه روز تعطيل كه خونه پدرم بوديم از اينكه ديدم طبقه اول خونشون خاليه و مستاجرشون رفته فكرى به ذهنم خطور كرد و به حسين گفتم ما كه اونجا زندگى مستقلى نداريم و حالا حالا هم صاحبخونه نميشيم اگر مايل باشه بياييم و طبقه اول خونه پدرم ساكن بشيم، هم حسين و هم مادرم اينا ازين فكر من استقبال كردند و 👇🏻👇🏻
Read more
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين ...
Media Removed
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم آسيه خانم با گريه و زجه پشت ... پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد
يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم
آسيه خانم با گريه و زجه پشت در داد ميزد كه مادر شوهرش داره ميميره و به دادش برسيم و با گريه و التماس،كشون كشون حاجى و حاج خانم را برد خونشون
منم فضول مث قرقى همينطورى با زير شلوارى و دمپايى دنبالشون راه افتادم
.
وارد خونه كه شديم از تعجب دهنم وا موند😨شونصدتا زنُ مردُ بچه تو خونه بودن و همه با چشم هاى گرد و با يه حالت خوف ناك غمبرك زده بودن
آسيه خانم صاف مارو برد تو يه اتاقى
😱😱
يا ابرفرض
ماماااان😵
پيره زنه رو زمين خوابيده بود و دو نفر رو سينش افتاده بودن يكى هم جف پاهاش را بغل كرده بود كه صاف نگهش دارن كه يه وقت اگر مرد جنازش كجُ كوله نمونه😧
بابام داد زد چرا اينطورى ميكنيد،داره جون ميده،برق كه نگرفتش،خشك بشه!
از روش بلند شيد😠بريد بيرون
مامان گفت تو هم برو،داره جون ميده،خوب نيست اينجا وايسى
ولى من سرتق تر از اين حرف ها بودم كه برم
از پشت به چادر رنگى مامان چنگ زدم و مث جغد با وحشت دقيقاً به صورت مثل گچ ودهان نيمه باز محتضر زل زدم كه به شدت باز و بسته ميشد
بابا گفت:اين زن داره جون ميده
برين قرآن بيارين
يكى اون سوره ى چيز رو بخونه! چى بود براى محتضر ميخوندن؟
هر كى يه چى گفت
-زخرف
-ال عمران؟
-بقره؟
-دخان
-عنكبوت
من اححمق هم گفتم:صافات🧐
(روز قبلش معلم پرورشيمون گفته بود)
يه هو حاجى با يك خوشحالى و افتخارى برگشت به سمت منُ گفت عآفرين بابا آفرييين پسرم،بارك الله بيا بابا جان قران بگيرُ برو بالاى سر نميدونم چى خانم بشينُ بلند بخون 😱😱
يعنى من برم جلوى اوٓن!
قرآن بخونم؟اونم بلند!؟
خدايا چه غلطى كردم!😰😰
(امّا من از بچگى كم نمى آوردم مث همين الان كه تو طرح سفير عقيق دهنم سرويس شده ولى روم زياده)
نشستم بالاى سرش و با صوت حزين يه اعوذ بالله من الشیطانى خوندم كه سنگ از صدام ميتركيد
خلاصه غلط غلوطُ دستُ پا شكسته،ده بيست ايه خوندم
حالا مگه تموم ميشد؟يواشكى چند ورق زدم كه اخر سوره رو ببينم يا حسين١٨٠تا آيه بود😧
ديدم من،مرد خوندن اين همه قرآن اونم با صوت نيستم
انگار كه سوره تموم شده باشه عبد الباسطى،صدق الله گفتم
قرآن رو بستم و پيروزمندانه از صحنه در رفتم
اما نميدونم چرا بنده ى خدا اون شب كه هيچ تا يه سال ديگه هم نمرد
اما حاجى هر جا ميرسيد اين افتخار شكوه مند منُ با آب تاب تعريف ميكرد 😁😁
Read more
از خاطرات دردناک آدلف هیتلر" یک روز صبح سرد در سرمای شديد اتريش من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر ...
Media Removed
از خاطرات دردناک آدلف هیتلر" یک روز صبح سرد در سرمای شديد اتريش من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم، خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم. من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد،تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد، اشک ... از خاطرات دردناک آدلف هیتلر"
یک روز صبح سرد در سرمای شديد اتريش من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم، خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد،تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد، اشک در چشمانش جمع شد، نمیدانست با ما چه کند، سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل، مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است، دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی، من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم، سریع بلند شدم تا دکتری بیاورم، نزدیک ترین شفاخانه به خانه من شفاخانه ای بود که دکترانش یهودی بودند، رفتم التماسشان کردم.
می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک دکتر با خود ببرد، آنقدر التماس کردم آنقدر #گریه کردم که تمام صورتم سرخ بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دوا که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم، آن هاهم دنبال من دویدند، وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند، دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!

شل شدم، دوا ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم، وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.

#یهودیان وارد خانه شدند و مرا به #زندان #کودکان بردند، آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم، وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم #خواهر و #برادر کوچکم نزد #همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود، دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم، کارم شب و روز #درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ... وقتی #رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان #شفاخانه #مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند، اما هم اکنون من رهبر کشور #آلمان بودم، التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند، تمنا میکردند و میگفتند ما #زن و #بچه داریم، من هم به اون ها گفتم من هم #مادر داشتم، آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...!!! با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند!
#هیتلر #کودک #با_کودکان_مهربان_باشیم
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> پسرم، چقدر خوشحالم از اينكه دارم بزرگ شدنت رو ميبينم.. ياد مادرم ميفتم كه حتي مدرسه رفتن منو نديد ...
Media Removed
پسرم، چقدر خوشحالم از اينكه دارم بزرگ شدنت رو ميبينم.. ياد مادرم ميفتم كه حتي مدرسه رفتن منو نديد و تمام لحظه هاي مهم و سرنوشت ساز زندگيم در حسرت وجودش طي شد.. پسرم، سالهاست كه با اومدنت، به زندگي ما نور و عشق و بركت دادي و تربيت و محافظت و رفاقت در كنار مديريت درست تو، يكي از مهمترين وظايف و دغدغه هاي ... ➿➿
پسرم، چقدر خوشحالم از اينكه دارم بزرگ شدنت رو ميبينم.. ياد مادرم ميفتم كه حتي مدرسه رفتن منو نديد و تمام لحظه هاي مهم و سرنوشت ساز زندگيم در حسرت وجودش طي شد.. پسرم، سالهاست كه با اومدنت، به زندگي ما نور و عشق و بركت دادي و تربيت و محافظت و رفاقت در كنار مديريت درست تو، يكي از مهمترين وظايف و دغدغه هاي من شده.. پسرم، شايد كه خواهري نداشتي ولي تا جايي كه تونستم سعي كردم، دختر، رو بهت بشناسونم.. من و پدرت، در روزمره هامون، در رفتارهامون، در بودنهامون سعي كرديم بهت ياد بديم چه جوري بايد با يك خانوم رفتار كني.. پسرم، با دختري كه وارد زندگيت ميشه مثل يك پرنسس رفتار كن.. با رفتارت ثابت كن كه او براي تو با بقيه فرق ميكنه و عشق و احترام رو از توي چشمهات بخونه.. پسرم، وقتي مرد زندگي كسي ميشي، ديگه پسر كوچولوي من نيستي، تو مرد بزرگ و قوي يك زن ديگه اي و بايد يك قدم بزرگ به سمت استقلال، قدرت و عشق بي پايان به خونواده جديدت برداري.. پسرم، براي من فرقي نميكنه تو چند سالته، من همچنان نگران اينم كه آيا صبحانه ت رو خوردي، آيا شبها بعد از مسواك فلورايدت رو زدي و آيا تمرينت رو فراموش نكردي.. پسرم، من همچنان نياز دارم صداتو بشنوم، خنده هات تو گوشم بپيچه و دستهاتو دورم حلقه كني و بهم بگي؛ مامان ميخواي قلنجتو بشكونم و قبل از جواب من مثل يه پر كاه بلندم كني.. پسرم، اين چند روزه چقدر آلبومهاتو با پدرت نگاه كرديم و خنديديم و بغض كرديم.. چقدر زود بزرگ شدي.. چقدر زمان زود گذشت و از اون نطفه كوچولويي كه عكسش اولين عكس آلبوم زندگيت شده، يكروز در وجود من شكل گرفت چه شاخ شمشاد و عشقي قد كشيد (چشمم كف پات و خدا حافظت باشه).. با خودم فكر ميكنم روزي كه درست تموم شده، همسري اختيار كردي و خودت پدر شدي و من با همه مادرانه هام سعي ميكنم وارد حريم زندگيت نشم و هرگز كاري نكنم كه همسرت حس دخالت و معذب شدن بهش دست بده.. ميدوني كارهاي خدا همه ش قشنگه.. طفلي رو در وجود زن خلق ميكنه و بعد از نه ماه بند ناف رو پاره.. اين يعني اون طفل كوچولو ديگه خودش ميتونه نفس بكشه، شير بخوره و وابسته به اون بند ناف نباشه.. بچه ها بزرگ ميشن.. هم جسمي هم روحي.. بچه ها بند ناف وابستگيشون رو با پدر و مادر قيچي ميكنن، نه بخاطر اينكه ميخوان دور شن كه بخاطر اينكه ميخوان وارد مرحله جديدي از زندگيشون شن و نفس روحي و تغذيه فكريشون رو مستقل انجام بدن.. پسرم، دوستت دارم و هركسي رو كه تو داشته باشي دوست دارم.. پدرت با من مثل يك پرنسس رفتار كرد تو هم قدم جاي پاي پدرت بذار و مرد بزرگ و قوي پرنسس زندگيت شو و باعث افتخار ما باش..
Read more
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم پسرک ...
Media Removed
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند او چه میخواهد پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی پسرک هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه ... پسرکی از مادرش پرسید:
مادر چرا گریه میکنی

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:
بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند

او چه میخواهد

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی

پسرک هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود، پسرک یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند از خدا
پرسید :
چرا زنها این همه گریه میکنند خدا جواب داد :
من زن را بشکل ویژه‌ای آفریده ام به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد

و به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانشعشق بورزد حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکی داده ام تا هر هنگام خواست فرو بریزد،
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند،
زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست

زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. تقدیم به تمام بانوان عزيز مخصوصا، شما مهربانوئیکه این متن رو میخونید.
افتخار کن به بانو بودنت و به این موهبتی که خدا به تو داده.

تو لایق بهترینهای، بهترین هائي.پیشاپیش روز زن مبارک
Read more
یک روز صبح در سرمای شدید مونیخ آلمان، من کودکی 8 ساله بودم و لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل ...
Media Removed
یک روز صبح در سرمای شدید مونیخ آلمان، من کودکی 8 ساله بودم و لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم یک اتاق کوچک بود و منو خواهر و برادر و مادرم با هم زندگی می کردیم. من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست ... یک روز صبح در سرمای شدید مونیخ آلمان، من کودکی 8 ساله بودم و لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم یک اتاق کوچک بود و منو خواهر و برادر و مادرم با هم زندگی می کردیم.

من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد.

نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم اکنون رو به مرگ است.

دم گوش به من چیزی گفت. او گفت که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی. من که هشت سال بیشتر نداشتم، قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه ما درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند.

رفتم التماسشان کردم. میخندیدند و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد.

آنقدر التماس کردم؛ آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز شد اما هیچکس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آنها هم دنبال من دویدند.

وقتی به خانه رسیدم، برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدولف.

شل شدم. دارو ها افتاد. آرام آرام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم، آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ... وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم.

التماسم می کردند. دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آن قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار میلیونها یهودی و ...... آدلف هیتلر

خاطرات کودکی نبرد من 1941 - بعد از اشغال بلاروس #هيتلر
Read more
"از خاطرات مخوف ودردناک هیتلر" یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس ...
Media Removed
"از خاطرات مخوف ودردناک هیتلر" یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم. من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش ... "از خاطرات مخوف ودردناک هیتلر"

یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی. من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن هاهم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!

شل شدم، دارو ها افتاد آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد چند روز آزاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ... وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند. تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار 120میلیون یهودی و.... ○آدلف هیتلر ○خاطرات کودکی نبرد من 1941

با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند اگرالگوی خوبی باشیم، جهانی در آرامش خواهیم داشت.
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖.
Read more
. . انبیـا خـم بــه حضـورش همه حتی پدرش مــلک و روح، پـــر و بــــال زنــد دور سرش چــون علــی پیرهــن ...
Media Removed
. . انبیـا خـم بــه حضـورش همه حتی پدرش مــلک و روح، پـــر و بــــال زنــد دور سرش چــون علــی پیرهــن سبــز ولایت به‌ برش عزت و غیرت و مردی و شرف، خاکِ درش  نه عجب فضه ز مریم دل اگر برباید یــا کــه از قنبــر او کـار مسیحا آید روز محشر سخن عالمیـان یا زهراست دستگیـری همه خلق خدا با زهراست بــــانــوی ... .
.
انبیـا خـم بــه حضـورش همه حتی پدرش
مــلک و روح، پـــر و بــــال زنــد دور سرش
چــون علــی پیرهــن سبــز ولایت به‌ برش
عزت و غیرت و مردی و شرف، خاکِ درش 
نه عجب فضه ز مریم دل اگر برباید
یــا کــه از قنبــر او کـار مسیحا آید

روز محشر سخن عالمیـان یا زهراست
دستگیـری همه خلق خدا با زهراست
بــــانــوی ملک خداوند تعالی زهراست
ذکر سادات بنی فاطمه زهرا زهراست
آری آن روز که عجز همه را می‌نگرند
عــزت و سلطنت فاطمـه را می‌نگرند

به امامان قسـم آن روز، امامت با اوست
به کـریمان دو عالم، که کرامت با اوست
انبیـــا یکســره گوینـد: زعــامت با اوست
بــه خـــدا رهبــریِ روز قیــامت بـا اوست 
فــــاطمـه روز جـزا مادر رستاخیز است 
چادر خاکی او بر همه دست‌آویز است

صحنــۀ محشــر، بـرپـا نشود بی‌زهرا
درِ رحمت به کسی وا نشود بی‌زهرا
هیــچ پرونده‌ای امضـا نشـود بی‌زهرا
هیــچ قــانونـی، اجــرا نشود بی‌زهرا
اگر از روز جــزا واهمه داریم همه
به عنایات خدا فاطمه داریم همه
.
.
.
.
سالروز ولادت دور دانه و بهانه ی خلقت، ام ابیها
⚘حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)⚘
و بزرگداشت مقام مادر و روز زن را به همه ی
مادران و همسران فاطمی،تبریک عرض میکنم.
.
.
.
#اسعد_الله_ایامکم_یا_صاحب_الزمان_عج
#شکر_حق_مادرمی_سایه_رو_سرمی
#ممنون_لطف_مادر_این_خانواده_ایم
#مادرم_فاطمه_باشد_پدرم_شاه_نجف
#زهرائیم_به_مرحمت_شیر_مادرم
.
.
🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘🍃⚘
Read more
. ماجرای واقعی اسبقطار هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، ...
Media Removed
. ماجرای واقعی اسبقطار هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، شیرِ طلاییِ سینه اش، و چرخِ دوارِ تحتانی اش بخارِ سالها جان کندن بلند است. اسبقطار سیاه، زیر دستان مادربزرگم، و بعد مادرم نفس نفس می زد و روی ریل زندگی، نفیرمی کشید. اسبقطار هنوز می دود. هرچند به ظاهر ... .
ماجرای واقعی اسبقطار
هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، شیرِ طلاییِ سینه اش، و چرخِ دوارِ تحتانی اش بخارِ سالها جان کندن بلند است. اسبقطار سیاه، زیر دستان مادربزرگم، و بعد مادرم نفس نفس می زد و روی ریل زندگی، نفیرمی کشید. اسبقطار هنوز می دود. هرچند به ظاهر سالهاست خفته و افتاده است، اما قدم های تکراریِ قطار وارش، در گوشم تتغا تتغ می کند و پیش می رود. هنوز پشت پلکها سوزنش را حس می کنم که زخم های ریزِ روحم را درز می گیرد. همان زخم هایِ مترشح در خونم که از زخم های مادرم مستتر شده و باز مانده‌ی روزهای طهرانِ دهه های سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد است و زخم های رو بازِ متصل به هزارو چهارصد و چندِ خورشیدی.
مادر بزرگم با این شیئی نان در می آورد و شبانروز را می دوخت به هم. او هنوز به شکلِ سایه در کنارِ این اسبقطار به دیوار افتاده و سایه گی می کند. مادرم، گاهی در خواب به دیدارش می رود و من در بیداری به دیدار مادرم.
و هر دو با هم به تماشای سایه می نشینیم. سایه صدای بلند سکوت سالهایی ست که آفتاب از دست های زنِ خسته‌ی خیاط رخت بربست و چشمش سال هاست بسته شده بر آسمان.
اما وقتی سایه گی می کند اسبقطار روی دو پا بلند می شود و انگار صاحبش را دیده باشد شیهه ای می کشد. شیهه بیشتر به سوت قطار می ماند و بعد اسبقطار نفس نفس زنان می دود. و در هر نفس اش قسمی هست. قسم به گرمای تن سیاهش. قسم به جرقه های سم اسبقطاران وقتی که می دوند. قسم به جهیدنش از روی تقویم ها، سایه به دنبالش، و ما به دنبالِ سایه‌ی مادربزرگم روی ریل دور می شویم، دور می شویم. دور می شویم. اما نه می رسیم نه هرگز به هیچ کجا.
Read more
#خواب_گل_سرخ #قسمت۸۸ #چیستایثربی پلیس ماراصدا زد:باید با مابیاین!گفتم:من نمیتونم.شوهرمو آوردن اینجا،من بدون شوهرم نمیام.این زن،همسایه ماست.آدرسمو داره.نوبتم که شد میام!_اونجادیگه کسی نیست خانم.دو تامامور گذاشتیم.گفتم :هست!هست!وناگهان چنان بغضم ترکید که پلیس دیگر،چیزی نگفت.فقط ... #خواب_گل_سرخ #قسمت۸۸ #چیستایثربی
پلیس ماراصدا زد:باید با مابیاین!گفتم:من نمیتونم.شوهرمو آوردن اینجا،من بدون شوهرم نمیام.این زن،همسایه ماست.آدرسمو داره.نوبتم که شد میام!_اونجادیگه کسی نیست خانم.دو تامامور گذاشتیم.گفتم :هست!هست!وناگهان چنان بغضم ترکید که پلیس دیگر،چیزی نگفت.فقط گفت،خبرم میکنند.
مادرم رادر آغوش کشیدم وگفتم:
خواهش میکنم بامینا برید خونه خاله،به هرحال مادر شما،یکی بوده.هیچکی فامیل نمیشه.دلخوریها رو فراموش کنید.مادر رفت،ناگهان برگشت،مرادرآغوش گرفت، بوسید،گریست وگفت:دخترم..
دختر بیچاره من.اینم از عروسیت!آنهارفتند پلیس به مامورها گفت:حواستون باشه!زنگ زدیم خانمو بیارید.وارد زیرزمین شدم.پلیس گفت:نمیشه برید اون تو.گفتم:شوهرم اینجا بوده.حسش میکنم!
فکر کنیدداداش خودتونو،اینجاشکنجه دادن!
یکی گفت:درک میکنیم خانم،ولی مادقیق گشتیم.حتما بردنش!خبرچین دارن.گفتم:شما هم بیاین!زیرزمین پربودازبوی لجن،ادرار،استفراغ،خون،لخته هایی که نمیدانستیم چیست!گفت:مطمئنی آوردنش اینجا؟گفتم:همه بچه ها دیدن،میشناختنش،ولی خروجشو،نه!_هیچی به شما نگفت؟ گفت:کارفوری پیش اومده ورفت.
من میترسم!هر وقت میترسم،آواز میخونم،وگرنه از حال میرم.ببخشید،میشه بخونم؟گفتن:جای خواهرما.اگه کمکتون میکنه.گفتم:بله!"تو که دست تکون میدی، به ستاره جون میدی"یکیشان گفت:چرا اون مریم خانم،برای پدر بچه ش،اصلا ناراحت نبود؟گفتم :بلایی سر محسن اورده باشن،زنده نمیمونه.گفت: به اون دختر میگفت:محسن زرنگه!با اسکیتش،از دیوارم رد میشه!ازهر قفسی!
ناگهان یادم افتاد،محسن قبل رفتن،کفش اسکیتش را برداشت که زودتر برسد،حمله حامد باعث شده بود، یادم برود.گفتم:"وقتی چشمات هم میاد،دو ستاره کم میاد"بااسکیت از دست اینا که نمیشه فرار کرد عشقم..داشتم میافتادم،دستم را به دیوار گرفتم! یکیشان جلو آمد.خوب نیستید؟
با وحشت گفتم:دستم!
گفت:چی؟گفتم:خیس شد!این دیوار خیسه!گفت:زیر زمینه!گفتم.نه،ببینین!گچ وگل تازه س.دستش راروی دیوار گذاشت وگفت:آره،خیسه!اینوتازه گل گرفتن،به دیوار کوبیدیم،توخالی بود!به دیگری گفت:زودباش.زنگ بزن آتش نشانی!
گفتم:یعنی اون تو،کسی رو زنده به گورکردن؟شوهرمنو گذاشتن جرز دیوار؟نفس!خدایانفس!نفسم درنمیاد.
گفت:مهدی!برو یه میله پیداکن!اگه زنده گذاشته باشنش تو دیوار ،دیگه دیره، یاخدا !
آنها،باکلنگ، من،بادست و ناخن ،دیوار خیس راچنگ میزدیم.میکندیم وخاک بر سرمان میریخت!"گم میشم تو جنگل خواب!"ناگهان یکی گفت:دیگه نزن.اینجاست!خانم شمابرید بالا!داد زدم:محسن گفتی همه جاباهمیم!دیوار راچنگ میزدم،لگد میزدم.مامورعقبم کشید.دیوار ریخت.
"دلم یه مرداب"
Read more
. یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ...
Media Removed
. یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ببینم  شیخ یه نگاش کرد دید اهل دله.. شیخ فرمود فلانی چهل شب شبی صدبار این آیه را بخوان «رب ادخلنی مدخل صدق....» شب چهلم آقایت را می بینی... عارف میگه رفتم چهل شب شبی صدبار این ایه رو خوندم.چهل شب گذشت ... .
یک عارفی بود که مغازه عطاری داشت.رفت خدمت شیخ رجبعلی خیاط گفت دیگه به اینجام رسیده میخام آقام رو ببینم 
شیخ یه نگاش کرد دید اهل دله..
شیخ فرمود فلانی چهل شب شبی صدبار این آیه را بخوان «رب ادخلنی مدخل صدق....»
شب چهلم آقایت را می بینی...
عارف میگه رفتم چهل شب شبی صدبار این ایه رو خوندم.چهل شب گذشت و شب چهلم خبری نشد.
همه خوابیدیم.نصف شب دیدم صدام میکنن از خواب بیدار شدم دیدم این صدا رو زن و بچه نمیشنون اومدم توی کوچه دیدم اقا حجت ابن الحسن توی کوچه ایستادن اما پوشیه زده و به نورش کل کوچه روشنه
حضرت فرمود:فلانی تو فکر میکنی ما بچه های مادرمون زهرا(س)را نمیتونیم غذا بدیم.
حضرت این را فرمود و رفت.
گفتم:عجب بعد چهل روز و چهل شب در به دری و ذکر و یک عمر دنبال آقا بودن امشب هم که آقا را دیدیم آقا اینکارو با ما کرد.
صبح اومد محضر شیخ رجبعلی خیاط و ماجرا را تعریف کرد.
شیخ گفت:میدونی علت چیه؟؟
گفتم:نه!!
شیخ گفت:عطار یادته دیروز صبح یه بچه یتیم علویه سید اومد در مغازه ات گفت مادرم خواسته یه صابون بدید بچه ها رو بشورم بعدا پولش را میارم و تو از جای دیگری ناراحت بودی یه داد زدی سر این بچه و گفتی:
برو بینم بابا...مادر تو هم فقط مغازه ما رو بلده ....
دل اون بچه سید رو شکستی..
و این بود که آقا هم شب بهت فرمود:فلانی تو فکر میکنی ما بچه های مادرمون زهرا(س)را نمیتونیم غذا بدیم. .. .
حواسمون به رفتارا و کارامون باشه که آقا حواسش به رفتارو کارامون هست. ‌.
محمد_نبی_الله
#علی_ولی_الله
#فاطمه_زهرا
#حسن_ابن_علی
#حسین
#سید_الساجدین
#ابوالفضل_عباس
#المهدی
# #علی_اکبری
#علی_اصغر
#آجرك_الله_امام_زمان
#_موسی_کاظم
#جعفر_صادق
#محمد_تقي
#يا_باب_الحوايج
#اللهم_عجل_لوليك_فرج
#دعای_فرج
#شهید
#علي_نقي
#مدافعان_حرم
#کربلا
#یا_زینب
#فرج
#ظهور
#گل_نرگس
#یاقائم_آل_محمد
#یاصاحب_الزمان
#یا_بقية_الله .
#ابا_صالح
#جمعه
Read more
. ... <span class="emoji emoji1f4cc"></span>«نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. ...
Media Removed
. ... «نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. همسری که قرار بود پیش از مرگ در دادگاه طلاق از پدرام جدا شود ولی بر اثر یک اتفاق با ضربات شوهرش کشته شد. شاهدان حادثه تصاویر این جنایت را ضبط کردند. فیلم تکان‌دهنده دیگری که در فضای مجازی منتشر ... .
...
📌«نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. همسری که قرار بود پیش از مرگ در دادگاه طلاق از پدرام جدا شود ولی بر اثر یک اتفاق با ضربات شوهرش کشته شد. شاهدان حادثه تصاویر این جنایت را ضبط کردند. فیلم تکان‌دهنده دیگری که در فضای مجازی منتشر شده است. این تصاویر ٤٨ثانیه است. تصاویری که نشان می‌دهد مرد چاقو به دست بر بالین جسد  همسرش  ایستاده و جملاتی را می‌گوید که نظر هر رهگذری را جلب می‌کند. جسد همسرش را تکان می‌دهد و به او می‌گوید: «دوست داشتم خودت کردی منو داری می‌بینی» عامل جنایت شماره تلفن مادرش را به یکی از عابران می‌دهد تا او هم درجریان قرار گیرد. رو به حضار فریاد می‌زند شماره مادرش را بگیرید و بگویید عروسش را کشتم! بعد هم رو به جوانی که در آن نزدیکی ایستاده، می‌گوید: «آقا یه‌ دقیقه برو جلوی دادگاه مادرش با یه بچه وایساده، بگو خانم رضایی.... بهش بگو بیا عروستو کشتم». اما شماره در دسترس نیست. مادر و دخترش همراه او به دادگاه آمده بودند تا شاهد دومین طلاق پدرام باشند. بعد از آن هم مرد دیگری به طرف مرد قاتل می‌رود و به او می‌گوید نمان، فرار کن، مرد قاتل می‌گوید خودرو ندارم نمی‌توانم فرار کنم و بعد هم دوشادوش مردی که به او پیشنهاد فرار داده بود، از محله حادثه دور می‌شود و در واقع فرار می‌کند. همان‌جاست تا شاهدان قتل، یاد اورژانس و پلیس می‌افتند و بالاخره با آنها تماس می‌گیرند. فیلم تمام می‌شود.
📌این جنایت ظهر چهارشنبه ٢٠ تیرماه زمانی رخ داد که مرد جوان فهمید همسرش پیش از ازدواج با او ٤مرتبه دیگر نیز ازدواج کرده است. آشنایی این زن و مرد بیمار که در یک بیمارستان روانی کلید خورد، قرار بود در دادگاه اسلامشهر پایان یابد اما پیش از دادگاه در پارکی حوالی اسلامشهر، زن جوان چاقویش را از کیفش بیرون کشید و پدرام را تهدید کرد که باید تمام حقم را بدهی. همان موقع بود که پیرزنی درحال عبور بود، با دیدن این تصاویر گفت: «زمونه برعکس شده» همین جمله کافی بود تا حواس نازنین پرت شود و در یک لحظه پدرام چاقو را از دستش بقاپد. خودش می‌گوید، دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و چندین ضربه به گردن و بدنش زدم. نازنین روی چمن‌ها افتاده بود و می‌خواستم مادرم را خبر کنم اما نشد، به همین خاطر فرار کردم.»
.منبع روزنامه شهروند
@nasrnews
Read more
عرض شود که سلام روز مرد و روز پدر مبارک راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر ...
Media Removed
عرض شود که سلام روز مرد و روز پدر مبارک راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر پدرم هم عمرش رو داده به شما ولی پدرم در قید حیاته و به احترام بچه‌های شهدا عکس پدرم رو منتشر نمی‌کنم پدربزرگ‌های من هردو آشپز بودن و ما در خانواده به اندازه کافی آشپز داشتیم، بنابراین نیاز بود که ... عرض شود که سلام

روز مرد و روز پدر مبارک

راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر پدرم هم عمرش رو داده به شما ولی پدرم در قید حیاته و به احترام بچه‌های شهدا عکس پدرم رو منتشر نمی‌کنم

پدربزرگ‌های من هردو آشپز بودن و ما در خانواده به اندازه کافی آشپز داشتیم، بنابراین نیاز بود که یه نفر باشه که این غذاهای زیادی که پخته می‌شد رو تست کنه

دیگه قرعه کار به نام منِ بزرگوار زدن

اما عارضم خدمتتون که روز مرد رو می‌خوام اول به اون پدرها و مادرهایی تبریک بگم که از گوشت خودشون می‌کنن و سر سفره میارن تا تو این اوضاع اقتصادی شرمنده خانواده نباشن، پیامبر ص می‌گه کسی که برای رزق حلال تلاش می‌کنه داره جهاد می‌کنه

بعدش به همه اونایی که مث مرد برای امنیت ملی می‌جنگن! مدافعان حرم، مرزبان‌ها، پلیس، ارتش و سپاه و خلاصه هرکی که پای شرفش ایستاده

سوم به همه مرد و زن‌های اردوهای جهادی تبریک می‌گم، همه اونایی که شونه به شونه‌ی هم کار کردیم و هیچ‌وقت اسم‌شون نیومد، اونا که اگه اسم‌شون نیومده کم نذاشتن، اونا که تو آسمونا معروف تر از روی زمین هستن

چهارم به بچه شهیدا، اونا که زودتر از موعد مرد شدن، اونا که مجبور بودن مرد بشن، دختر و پسر هم نداره

پنجم به همسر شهیدا که برای بچه‌ها پدری کردن

آخرش هم به شهدا، اونا که اگه نبودن چیزی از مردی و مردونگی نمی‌موند، دم شما گرم

برا رفته‌ها فاتحه بخونید، برا زنده‌ها دعای عاقبت به خیری کنید
این روزها غیر از شادی روز فکر کردن هم هست

پ‌ن
میلاد مولی الموحدین، امیدالمومنین، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام مبارک باد

پ‌ن
برای پدربزرگ‌های من و مادر پدرم و جمیع رفتگان خودتون فاتحه بخونید

#حال_هشتگ_ندارم #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #گفتم_که_حال_ندارم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_پست_گذاشته_اما_حال_هشتگ_زدن_ندارد
#ومن_الله_التوفیق
Read more
بغض گلومو‌ پاره کرده بود، میخواستم داد بزنم.. لحظه شماری میکردم از اون خونه بزنم ‌بیرون و بالا بیارم.. . بالا بیارم ‌تمام خوشی هام،، تمام غذاهای گرون رستوران، سفرهای پر خرج، . این خانم شبیه تمام زیبایی های که در مادرم خلاصه میشد بود.. چطور شیله سرش رو‌ میکشید، بغل لباسش رو درست میکرد حکایت ... بغض گلومو‌ پاره کرده بود، میخواستم داد بزنم.. لحظه شماری میکردم از اون خونه بزنم ‌بیرون و بالا بیارم..
.
بالا بیارم ‌تمام خوشی هام،، تمام غذاهای گرون رستوران، سفرهای پر خرج، .
این خانم شبیه تمام زیبایی های که در مادرم خلاصه میشد بود..
چطور شیله سرش رو‌ میکشید، بغل لباسش رو درست میکرد
حکایت پیرمرد و ‌پیرزن کور و‌ کر در منطقه شلنگ آباد.
پیر زن از پوکی استخوان رنج میبره، چندی پیش دست پیرزن ضربه میخوره ولی پول دکتر ندارن.
پسر ۴۰ساله کر که با گاری امرار معاش میکنه و از پدر و مادر مسنش نگه داری میکنه.
دوستان نیاز فوری به امداد داریم.
لطفا برای کمک به کمپین @alholm_charity تماس بگیرید.
-
۰۹۳۹۹۹۹۰۱۵۶
Read more
برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش تو زخم دیده ای پر خود بر زمین مکش ای مادری تر از همه کم دست و پا بزن پهلو ...
Media Removed
برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش تو زخم دیده ای پر خود بر زمین مکش ای مادری تر از همه کم دست و پا بزن پهلو شبیه مادر خود بر زمین مکش بر تار گیسوان تو جای لب رضاست این گیسوی مطهر خود بر زمین مکش اسباب رقص و شادی زن ها شدی چرا صورت به پیش همسر خود بر زمین مکش اینان ز دست و پا زدنت کیف می کنند طاقت بیار و پیکر ... برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش
تو زخم دیده ای پر خود بر زمین مکش
ای مادری تر از همه کم دست و پا بزن
پهلو شبیه مادر خود بر زمین مکش
بر تار گیسوان تو جای لب رضاست
این گیسوی مطهر خود بر زمین مکش
اسباب رقص و شادی زن ها شدی چرا
صورت به پیش همسر خود بر زمین مکش
اینان ز دست و پا زدنت کیف می کنند
طاقت بیار و پیکر خود بر زمین مکش
بر روی نازنین لب تو خاک و خون نشست
پس آیه های کـوثر خود بر زمین مکش
شکر خدا که نیست تماشا کند رضا
گوید دو دیده ی تر خود بر زمین مکش
در کـربلا پدر به پسر التماس کرد
برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش
بس کن حسین آبروی خویش را مبر
زانو کنار اکبر خـود بر زمین مکش
کار عباست بردن این جسم زینبا
با گوشه های معجر خود بر زمین مکش
نــوكـــر نـوشـــت:
#امـام_جــواد
به زمین خوردی و آهت دل ما را سوزاند
جگرت سوخت و این، قلب رضا را سوزاند
پشت این حجره ی در بسته چه گفتی تو مگر
که صدای تو مناجات و دعا را سوزاند
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... شهادت مظلومانه ی باب المراد، جوادالائمه، دردانه ی امام رضا علیه السلام را خدمت تمامی شیعیان و دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_محمد_حسن_(_رسول_)_خلیلی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more
و اماااا .... مادر .... . توی تقویم خودمون و تقویم کشورهای دیگه و حتی روزهای جهانی ،اسامی زیادی هست از روز کارگر و مهندس و پزشک گرفته .... تا روز ولنتاین و .... . اما نمی دونم چرا اسم مادر که وسط میاد ... . مادر ...... چی این واژه رو اینقدر مقدس کرده ؟؟؟شاید بیشتر از اونی که مادر مقدس باشه این حس مادرانه ... و اماااا .... مادر ....
.
توی تقویم خودمون و تقویم کشورهای دیگه و حتی روزهای جهانی ،اسامی زیادی هست از روز کارگر و مهندس و پزشک گرفته .... تا روز ولنتاین و .... .
اما نمی دونم چرا اسم مادر که وسط میاد ... .
مادر ...... چی این واژه رو اینقدر مقدس کرده ؟؟؟شاید بیشتر از اونی که مادر مقدس باشه این حس مادرانه است که مقدسه ... و حس مادرانه یعنی محبت کردن و عشق ورزیدن بدون هیچ توقع و چشم داشت ... مادرانگی یعنی عاشقانه کسی را دوست بداری ، ببخشی ، بیاموزی ، بزرگ کنی ولی انتظار هیچ...هیچ پاداشی نداشته باشی .... شاید با این تعریف خیلی از مادرها به واقع مادر نباشند و خیلی از انسانها بدون داشتن فرزند مادر باشند گاهی فکر می کنم فرقی نمی کند که زن باشی یا مرد ، فرزند داشته باشی یا نه اگر این حس مادرانه درونت زنده بود مطمئنا تو به عشق زنده ای و مادری ... .
شاید هیچ وقت مادر شدن را تجربه نکردی ...شاید مادر شدی ولی مجال مادری کردن نداشتی و خیلی زود دستت از دامن فرزندت کوتاه شد ...و یا برعکس دست فرزندت از دامن تو ... شاید تمام عمر مادریت در بیمارستانها بر بالین فرزند بیمارت گذشت و یا شاید تجربه حضور مادرت آنقدر کم رنگ و دور است که جز نوازشی و صدای لالایی چیزی به یاد نمی آوری ...
.
همه ی اینها درست ....امااااا مراقب حس مادرانه ات باش واقعا لازم نیست فرزندی در میان باشد تو به هر که عشق بورزی بدون توقع در حقیقت در حقش مادری کرده ای ...
.
بزرگی روزی برایم گفت هر گاه توانستی همه ی آدمها ...همه ی آدمها ... همه ی آدمها ... را به اندازه فرزندت دوست بداری ....آن موقع مطمئن باش که خدا در قلبت زندگی می کند .... .
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
.
پی نوشت اول : امروز از صبح ذهنم درگیر این کلمات بود مدام روی حافظه ام رژه می رفتند و دنبال فرصتی که کنار هم بنشینند ...ببخشید اگه با خوندن متن احیانا خاطر کسی مکدر میشه... .
پی نوشت دوم : این فیلم رو یادگاری از مامان گرفته بودم همون روزهایی که آسیاب سنگی خونه ننه شهربانو روبراه بود ازش اجازه گرفتم و این یه تیکه ی کوتاه رو با شما به اشتراک گذاشتم شرمنده اگه چهره ی مادرم کامل نیست خودشون اینطور خواستن و منم گفتم چشم ... .
پی نوشت سوم : خسته نباشید بانوهای همیشه همراهم تو این صفحه و تبریک به گل روی تک تکتون
Read more
صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي ...
Media Removed
صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي دخترانه تر. بعد وسط حرفهايش گفت "مامانم به مادر شوهرم گفته اگه ميخوان منو ببرن دكتر واسه اطمينان". چنان خشك شدم كه حتي تا يك دقيقه پلك هم نميزدم. منتظر بودم جمله ي "خيلي از دست مامانم عصبانيم" ... صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي دخترانه تر. بعد وسط حرفهايش گفت "مامانم به مادر شوهرم گفته اگه ميخوان منو ببرن دكتر واسه اطمينان". چنان خشك شدم كه حتي تا يك دقيقه پلك هم نميزدم. منتظر بودم جمله ي "خيلي از دست مامانم عصبانيم" يا "بعدش با مامانم دعوام شد " رو بشنوم. اما خيلي عادي انگار كه مادرش مادر شوهرش را به يك چاي دعوت كرده باشد جمله ادا شد. بعدم اضافه كرد : " به هر حال وظيفه ي ما بوده بگيم". تا رسيدن به خانه حرفهايش در سرم ميچرخيد و هشتگ زنان عليه زنان توي گوشم زنگ ميزد. براي مادرم تعريف كردم و ديدم چشمهايش را بست و گفت: "باورم نميشه هنوزم آدما تو اين موضوع دخالت ميكنن! بابا اين خصوصي ترين وجه زندگي آدمه!" بعد از كمي سكوت پرسيدم: " من چي مامان؟ اگه بفهمي رابطه داشتم چي؟" بي هيچ مكثي گفت: " حرفهايي كه تو سجده به خدا ميگي به من مربوطه؟ اينم مث همون. خودت ميدوني. و هر جا لازم باشه پات وايميسم" و من دلم خواست جمله اي بود براي وصف اين زن پنجاه و چند ساله ي متدين. كاش شبيه مادرم، مادري كنم.

#زنان_عليه_زنان_ممنوع
#زنان_در_کنار_زنان
#من_یک_زنم #زن #زنان #دختر #دخترانه #دخترونه #خانواده #همسر #مادر #مادرشوهر #دکتر #دکتر_زنان #بکارت #معاینه #تست_بکارت #man1zanam
Read more
" #میم_مثل_مادر " #پارت #1 . از صمیم قلب تبریک میگم روز مادر و روز زن رو به همه ی شما دختران و مادران دنیا ، حضورتون گرم تر از همیشه و دل هاتون سرشار از عشق باشه ، این هدیه ی ناقابل منه که تقدیم میکنم به همه ی شما عزیزان دلم در دو پارت (این پست و پست بعدی) #مجیدتک #روز_زن_مبارک کودکی را گر نهادم ... " #میم_مثل_مادر " #پارت #1 .
از صمیم قلب تبریک میگم روز مادر و روز زن رو به همه ی شما دختران و مادران دنیا 🌹، حضورتون گرم تر از همیشه و دل هاتون سرشار از عشق باشه ، 😘😘
این هدیه ی ناقابل منه که تقدیم میکنم به همه ی شما عزیزان دلم در دو پارت (این پست و پست بعدی) ♥ #مجیدتک 🌹♥ ♥ #روز_زن_مبارک 🌹♥ کودکی را گر نهادم پشت سر
گر که یک روزی فتادم در خطر!..
این تو بودی ، تو پناهم ، ای عزیز
در خمِ پس کوچه های ناگریز!... در تمام ِ سالهای ِ سختی َم
آرزوی تو فقط خوشبختیَم
با دعا های شبانت ، مادرم
گشت ایمان ، جلوه گر در باورم!... ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو
ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو!
ای شراب ِ عشق ، دریای جنون
مادرِ من ، خوب ِ من با من بمون!... ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو
ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو!
ای ... دلت ، راز ِ اقاقی های ناز
ای ... سرود ی زندگی را تکنواز!... مادرم ای نقطه ی عطف وفا
ای عزیز ِ همزبون ِ با صفا!
مادرم ای غنچه ی زیبای یاس
مادرم این عشق جاویدت سپاس!... #ترانه_سرا : #مجیدتک
#دکلمه : #مجید_تک
#Majid_Tak
Read more
<span class="emoji emoji1f331"></span><span class="emoji emoji2665"></span>️<span class="emoji emoji1f382"></span><span class="emoji emoji1f388"></span><span class="emoji emoji1f381"></span>...<span class="emoji emoji1f447"></span>🏽بخونيد هر روز روزِ تولد توست،هر روز واس من افريده ميشى. مثل كوه،استوارى و صبور،مثل ...
Media Removed
...🏽بخونيد هر روز روزِ تولد توست،هر روز واس من افريده ميشى. مثل كوه،استوارى و صبور،مثل اب،صاف و زلال... من خبر از دل همچون اينه شكننده تو رو دارم،من ميدونم كه در اين سالها به تو چى گذشته،سختى كشيدى و مثل يك مـــرد ايستادى اما اجازه ندادى براى ثانيه اى سختى بكشيم و نذاشتى لحظه اى اب تو دلمون ... 🌱♥️🎂🎈🎁...👇🏽بخونيد
هر روز روزِ تولد توست،هر روز واس من افريده ميشى.
مثل كوه،استوارى و صبور،مثل اب،صاف و زلال...
من خبر از دل همچون اينه شكننده تو رو دارم،من ميدونم كه در اين سالها به تو چى گذشته،سختى كشيدى و مثل يك مـــرد ايستادى اما اجازه ندادى براى ثانيه اى سختى بكشيم و نذاشتى لحظه اى اب تو دلمون تكون بخوره... در مسير رسيدن به تمام آرزوهام در كنارم قدم برداشتى،با تمام غصه هام اشك ريختى و با تمام شادى هام از ته دل خنديدى و شاد شدى،هرچى كه امروز دارم از تو دارم وجايگاه امروزم رو مديون تمام زحمات توام.
با وجود مادرى چون تو ياد گرفتم كه زندگى يك زن فقط و فقط به دورهمى هاى هفتگى زنانه،مانيكور پديكورهاى ماهانه،عمل هاى زيبايى سالانه و... نيست!
زندگى يك زن جنگيدنه براى رسيدن به تمام ارزوهاى نهفته در فكر و ذهن و وجود هر زنى،زندگى يك زن يعنى ايستادن در برابر تمام ناملايمتى ها،سختى ها و نابرابرى هاى اين دوره زمونه...
راه زندگى رو از تو اموختم وقتى از همون دوران كودكى و نوجوونى كه در كنارت با دست هاى كوچيكم لباس هاى عروس زيبايى كه شبانه ميدوختى رو با مرواريد و گل هاى دست ساز خودم تزئين ميكردم،تا شب و روزهايى كه پا به پاى كارمندهات مشغول به بسته بندى ميشدم در كارگاهت و خوشحال بودم كه چقدر تند كار ميكنم كه در هر يك دقيقه ١٠٠ تا شلوار تا ميكنم 😂 وقتى كه رقابت سخت و تنگاتنگى بين من و ايدا بود در سرعت عمل😅...چه روزهايى بود،دورانى كه از شما انسانيت رو ياد گرفتم كه چقدر صميمانه و دلسوزانه در كنار كارگرهات پا به پاى اونها كار ميكردى و به من ياد دادى مديريت كردن با رياست فرق ميكنه...
تا به امروز كه فرسنگ ها ازت دورم،نيستم كه وقتى از سر كار مياى خونه چهره ى خسته ت رو ببينم،خسته نباشيد بگم،با يك پا،همونطور كه هميشه ميخواستى،روى دست و پات رو لگد كنم تا خستگيت دربياد☺️
مادرم،تمام اون روزها گذشت و شما براى رسيدن به تمام ارزوها و خواسته هام تا به امروز كنارم بودى،ولى ازين به بعد اين منم كه ميخوام همراهيت كنم،براى هرچيزى كه در اين دنيا ميخواى و هر ارزويى كه دارى و من ميتونم واست براورده كنم...تو فقط از من جون بخواه،من نميخوام حتى لحظه اى غم تو چهره ت ببينم،نميخوام حتى براى يك ثانيه اشك تو چشات جمع بشه
مادرم تو فقط بخند...
فرشته ى مهربون،فداكار و دلسوز من به زمين خوش امدى...♥️
٣ شهريور ١٣٩٧
روزهاى خوشِ ايران .
📷 @hooman817
.
@royaesmaeliyan
.
#يلداعباسي #يلداعباسى #يلدا_عباسى #رويا_اسماعيليان #تولد #زادروز #عشق #مادر #داييك #yaldaabbasi #singer #dayîk #mamma #mother
Read more
" #میم_مثل_مادر " #پارت #2 . #مجیدتک #روز_زن_مبارک ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو! ای شراب ِ عشق ، دریای جنون مادرِ من ، خوب ِ من با من بمون!... ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو! ای ... دلت ، راز ِ اقاقی های ناز ای ... سرود ی زندگی را تکنواز!... ... " #میم_مثل_مادر " #پارت #2 . ♥ #مجیدتک 🌹♥ ♥ #روز_زن_مبارک 🌹♥ ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو
ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو!
ای شراب ِ عشق ، دریای جنون
مادرِ من ، خوب ِ من با من بمون!... ای ...همه عرش خدا در دست ِ تو
ای ... همه نیلوفران ، سرمست ِ تو!
ای ... دلت ، راز ِ اقاقی های ناز
ای ... سرود ی زندگی را تکنواز!... مادرم ای نقطه ی عطف وفا
ای عزیز ِ همزبون ِ با صفا!
مادرم ای غنچه ی زیبای یاس
مادرم این عشق جاویدت سپاس!... #ترانه_سرا : #مجیدتک
#دکلمه : #مجید_تک
از صمیم قلب تبریک میگم روز مادر و روز زن رو به همه ی شما دختران و مادران دنیا 🌹، حضورتون گرم تر از همیشه و دل هاتون سرشار از عشق باشه ، 😘😘
این هدیه ی ناقابل منه که تقدیم میکنم به همه ی شما عزیزان دلم
12
Read more
سلام عیدتون مبارک ایشون که در تصویر اول می‌بینید مادرم هستن! الان یه سری عین منگول‌ها می‌پرسن کدوم! ...
Media Removed
سلام عیدتون مبارک ایشون که در تصویر اول می‌بینید مادرم هستن! الان یه سری عین منگول‌ها می‌پرسن کدوم! اون چینی سمت چپیه مادر منه! خوبه؟! اما تو عکس دوم مادربزرگمه که عکس منو دستش گرفته! بنده خدا فکر می‌کنه مادربزرگ کریستین رونالدوئه! واسه همین عکسام رو جمع می‌کنه. طفلی چشمش نمی‌بینه یه بار پوستر ... سلام
عیدتون مبارک
ایشون که در تصویر اول می‌بینید مادرم هستن! الان یه سری عین منگول‌ها می‌پرسن کدوم! اون چینی سمت چپیه مادر منه! خوبه؟!
اما تو عکس دوم مادربزرگمه که عکس منو دستش گرفته! بنده خدا فکر می‌کنه مادربزرگ کریستین رونالدوئه! واسه همین عکسام رو جمع می‌کنه. طفلی چشمش نمی‌بینه یه بار پوستر باب اسفنجی رو جای من بهش فروخته بودن
عکس سوم و چهارم هم مادرمه ولی عکس پنجم! عکس پنجم خودمم میخوام ببینم کسی نیگا نیگا کرده تو رو؟! خدا شاهده میام موبایل چک میکنم اگه یه نفر اسکرین شات گرفته باشه یا لایک منظوردار کرده باشه گوشی‌شو خاموش می‌کنم
راستش مادرا شبیه همدیگه هستن، مثلا خونه میری دعوات می‌کنه! خونه نمیری، بازم دعوات میکنه. یه شب خونه نمیری چلوماهیچه دارن، میری خونه، شلغم با بروکلی بخارپز دارن! موبایلش و درست میکنی تا یه ماه ماشینشم خراب شه مقصر تویی، درست نمیکنی بیغیرت و نامردی. خلاصه که مادره دیگه! همینا دوست داشتنیش می‌کنه
خدا بیامرزه مادرای اسیر خاک رو، مادر و زندایی بابام رو، مادرای خودتون رو حفظ کنه و به مادرای شهدا بخصوص مادر مفقود الاثرها هم صبر بده

عکس آخری هم خیلی هم خیلی مهمه! اینهمه ادعامون میشه که پشت همدیگه‌ایم ولی یه کار خیر به این بزرگی و خوبی رو زمین مونده

به علیرضا سلمانیان مثل چشمم اطمینان دارم

آقا شب عیده! همه کم و بیش پول دارن، برا خودت یه پیرهن کمتر بخر! بخدا طلبکار از سر و کول خیّرها پایین نمیاد. واسه ما افت داره که خیّرها مجبور باشن تلفن جواب ندن
بسم الله

ترانه مربوطه
مادر من
مادر من
چرا زدی تو سر من

پ‌ن یک
میلاد حضرت زهرا س مبارک باشه

پ‌ن دو
برید تو کانال قسمت اول سریال رو ببینید، منتشر شده

پ‌ن سه
عید جهادی، هرکی پایه ست آماده باشه تا بگم

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #روز_مادر #روز_زن #مادر #مادرشهید #مادرشوهر #مادرزن #مادربزرگ #خیریه #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_بهترین_کادوی_دنیا_رو_بخرم #پسرم_تو_آدم_بشی_از_همه_چی_برای_من_با_ارزش_تره #دیالوگ_تکراری #همه_شنیدیم #به_خدا_زشته #به_خیریه_کمک_کنید #کسر_لاتی_داره #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_به_خیریه_کمک_نمی_کند_و_مایه_سرافکندگی_مادرش_شده #حضرت_زهرا_س #ومن_الله_التوفیق
Read more
میدانسنید #جنیفر_لوپز از یک خانواده ی متوسط رو به پایین بوده ، که سخت از کودکی کار کرده است ؟ کار بدن، رقص ، ورزش ، خواندن و هر کلاسی که به قول خودش مجانی میشد استفاده کرد! . . خانواده اش بشدت با بازیگری و ورود اوبه دنیای مد، مخالف بودند.پدرش به زحمت در یک شرکت کامپیوتری کاری پیدا کرده بود. همه ی افراد ... میدانسنید #جنیفر_لوپز از یک خانواده ی متوسط رو به پایین بوده ، که سخت از کودکی کار کرده است ؟ کار بدن، رقص ، ورزش ، خواندن و هر کلاسی که به قول خودش مجانی میشد استفاده کرد!
.
.
خانواده اش بشدت با بازیگری و ورود اوبه دنیای مد، مخالف بودند.پدرش به زحمت در یک شرکت کامپیوتری کاری پیدا کرده بود. همه ی افراد خانواده ،کار میکردند...مادرش میدوید تا بچه ها را برای مدرسه به مترو برساند و میگفت :گاهی وقتها دیر میرسیدیم، مترو رفته بود ، مادرم در ایستگاه مترو ، گریه میکرد، و میترسید در مدرسه مارا دعوا کنند ! میگفت : ماشین نداشتیم و نه پول سرویس مدرسه .. .او درابتدا ، کمک خوان خوانندگان دیگر ، در پشت صحنه بود. میگوید :هرگز تلاشهای مادرم را برای اینکه ما احساس کمبود نکنیم از یاد نمیبرم ! .... اما به هر حال ما پول نداشتیم و همه باید سخت کار میکردیم!
خیلی از هنرمندان ، از همینجا شروع کرده اند ، نه یک شبه سلبریتی کاذب شدن با خرید لایک و فالور در دنیای مجازی! یا کارهای غیر عادی انجام دادن برای شهرت و مثلا تغییرات عجیب در شخصیت و خط مشی زندگی شان !
.
لوپز میگوید : دلم میخواهد بچه هایم کار مفیدی داشته باشند، که از آنها سوءاستفاده نشود. از توانایی شان در کارشان ، پول در بیاورند ....
.

او الکل نمینوشد ،قهوه بی کافئین میخورد ،سیگار نمیکشد. غذای ارگانیک میخورد ، هر روز ورزش میکند و میگوید :
هر شب دعا میخوانم .
.

#لوپز محبوب من نیست، ولی میدانم یک زن و مادر تلاشگر است. خیلی از کارهایش را روی صحنه دوست ندارم ، ولی میدانم گاهی مجبور است...فقط یکسال و نیم از من کوچکتر است !....اما سیستم هالیوود ، از او کارهایی میخواهد که بفروشد !!!و در آمریکا ،جذابیت جنسی و جسمانی ،حرف اول را میزند..شاید همه جای دنیا و حتی ایران خودمان...اینستاگرامها را ببینید !
.
.
.
.... گرچه برخی سکانسهای بازی لوپز ، هنرمندانه و ماهرانه است... برای من نمونه نیست ،اما میدانم که او سخت #کار کرده است و قدر #بودن_با_مادر و #فرزندانش را میداند. مهم این است که یکشبه معروف نشده است ! شاید زنان بیشتر منظورم را از این پست بفهمند. سخت است در این سن ، زن باشی و هنوز در بازار کار پر رقابت و پر از جوانان یوتیوبی ، هواخواه داشته باشی. جنیفر امسال چهل و هشت سالش، تمام میشود ... #چیستایثربی
#چیستا_یثربی #چیستا
#کار_کردن
#کلیپ # زن #زنان #مادران #زنانه
#ویدیو
#موسیقی #موزیک_ویدیو
#chista_yasrebi #psychologist #novelist #work #working #woomanhood #mother #motherhood #women #woman

#jenifer_lopez #jeniferlopez #jlo
Read more
من به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم چون در اولین نگاه زندگیم مادرم رو دیدم ! #مادر #مادرانه #زن #روز_زن #روز_مادر #اراک #ایران #Mother #mom2 #arak @mahdiabdeli من به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم
چون در اولین نگاه زندگیم مادرم رو دیدم !
#مادر #مادرانه #زن #روز_زن #روز_مادر #اراک #ایران
#Mother #mom2 #arak
@mahdiabdeli
7/6 The mothers always expect their offspring. Anneler her zaman yavrularını ayakta beklerler. مادران ...
Media Removed
7/6 The mothers always expect their offspring. Anneler her zaman yavrularını ayakta beklerler. مادران هميشه منتظر فرزندانشان هستند. اين عكس هم بهونه اى باشه واسه فردا روز جهانى زن، من از همين الان ٨مارس روز جهانى زن رو به همه ى بانوان و مادرم،بانوم تبريك عرض مى كنم. #mothers #elways ... 7/6
The mothers always expect their offspring.
Anneler her zaman yavrularını ayakta beklerler.
مادران هميشه منتظر فرزندانشان هستند.
اين عكس هم بهونه اى باشه واسه فردا روز جهانى زن، من از همين الان ٨مارس روز جهانى زن رو به همه ى بانوان و مادرم،بانوم تبريك عرض مى كنم.

#mothers #elways #offespring #8march #photo #iran #photography #sosialite #everydaybakhish #everydayiran #pics #annem #ıdam #siyahbeyaz #farklı #zaman #beklerken #fotografia #solcu #dunyakadinlargunumuzkutluolsun #مادر #سياه_سفيد #منتظر #عكس #عكاسى #ايران #روزنه #روز_جهانی_زن
Read more
. . عشقم . دخترم . مادرم. خواهرم. همدمم. همراه روزهای سخت زندگی من ، ما ، من و تو ، با هم از روزهایی گدشتیم ...
Media Removed
. . عشقم . دخترم . مادرم. خواهرم. همدمم. همراه روزهای سخت زندگی من ، ما ، من و تو ، با هم از روزهایی گدشتیم که از ما جدای از مادر و دختر بودن دو تا دوست ساخت سبب حایاتیم منیم، روزت رو تبریک می گم . روزت مبارک . عمرت مبارک . اقامت خوبی رو برات آرزو می کنم روی این کره ی خاکی . از خدا برای تو و برای همه ی دختران معصوم ... .
.
عشقم . دخترم . مادرم. خواهرم. همدمم. همراه روزهای سخت زندگی من ، ما ، من و تو ، با هم از روزهایی گدشتیم که از ما جدای از مادر و دختر بودن دو تا دوست ساخت
سبب حایاتیم منیم، روزت رو تبریک می گم . روزت مبارک . عمرت مبارک . اقامت خوبی رو برات آرزو می کنم روی این کره ی خاکی . از خدا برای تو و برای همه ی دختران معصوم و پاک سرزمینم آینده ای رو آرزو می کنم که هر روز به پاس زن بودنتون خدارو شاکر باشین
روزهایی رو آرزو می کنم که شادی ساکن همیشگی دلتون بشه
آرزو می کنم غمهایی که سراغ ما مادرناتون و مادرانمون و مادران مادرانمون اومدن
هرگز و هرگز نشانی خونه ی شما رو پیدا نکنن
قوی باش دخترم
قوی باشید دختران من
محکم مثل کوه و از درون نرم مثل موم
فردا مال شما و دختران شما و دختران دختران دختران شماست
شما باید زنان مستقل و امیدواری بشید چون این زمین و سرزمین چشم به دهان شما دوخته تا زیباترین کلمات و وردهای عاشقانه رو بشنوه
براتون عشقی آرزو می کنم که تمام وسعت قلبتون رو تسخیر کنه
و مردانی که لایق عشق باشند
دخترم
دخترانم
ما ، مادران شما ، در سالهایی کودکی کردیم که سالهای سختی بودند
در سالهایی نوجوانی کردیم که پوشیدن جوراب سفید جرم بود
در سالهایی جوانی کردیم که زیبایی جرم بود
عشق گناه بود
ما با صدای آژیر قرمز قد کشیدیم
ما تو پناهگاههای تاریک مدرسه های دولتی بیشتر از اونکه از مرگ و بمباران بترسیم از عنکبوت ترسیدیم
ما زمانی مادر شدیم که زندگی سخت بود
که زندگی سخته
ولی همه ی سعیمون رو کردیم که مادران خوبی برای شما باشیم
ما مادران روزهایی شدیم که هرروز از یک خبر و حادثه ی تازه تنمون لرزید
در روزهایی که همه چیز تورم داشت الا عشق
برای شما آینده ی بهتری رو آرزو می کنم
روزهایی که برای دخترانتون فقط مادر باشید نه کلافی از دلشوره و دلنگرانی
دوستت دارم دخترم
.
.
پی نوشت :
و مادرم
مادرم
مادرم
دوستت دارم مادر . هرچند تو حتی سواد خوندن این نوشته رو نداری و حالا که من به این سطر رسیدم چشمهای خسته و مهربونت ر‌و خواب گرفته ‌ . فدای قلبت که در فاصله ی دو ماه داغ جوان دو تا خواهر رو تحمل کرده . قلبت ، خونه ی منه ، خونه ی دخترم ، خونه ی برادرم، خونه ی خواهرام ، حتی خونه ی مریم که مادرش رو خیلی زود از دست داد ....زود....خیلی زود خوب شو عزیزم . دلم می خواد سر پا بشی و حالت خوب بشه و ما سه تا بیایم خونت مهمون .....
Read more
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ...
Media Removed
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد. . مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم ... .
همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد.
.
مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم درس بخوانم، می‌گوید بیخود بیا از این سبزی‌ها پاک کن»، بگویی می‌خواهم سبزی پاک کنم می‌گوید «ذلیل مرده پاشو برو سر درس و مشقت» بگویی با لوبیاپلو ماست می‌چسبد سالاد درست می‌کند، سر سفره بگویی «نه انگار همین سالاد بهتر بود» می‌گوید «سالاد رو بذار برای شب برو چند تا کاسه ماست بیار». وقتی هم بو برد که من شکست عشقی خورده‌ام و نمی‌خواهم دیگر ازدواج کنم شروع کرد به اصرار که دختر نباید به آمدن خواستگار نه بگوید. جالب اینجا بود که هیچ خواستگاری هم نداشتم اما وقتی مادر اراده کرد از در و دیوار کیس ازدواج بود که می‌آمد پشت در خانه.
.
اما من سفت و سخت چسبیده به همه‌شان نه می‌گفتم تا اینکه مادر تصمیم گرفت از راه صلح و با زبان نرم وارد شود و از آنجایی که با روحیات و توانایی‌های خودش آشنا بود و می‌دانست عمرا نمی‌تواند جمله‌ای را تمام کند مگر اینکه آخرش به عصبانیت داد و هوار ختم بشود، تصمیم گرفت این مسئولیت را به سایرین واگذار کند.
.
برای این کار رفت سراغ مهری، زن پسردایی صادق که تا آن لحظه با دو بچه، یک شوهر به دردبخور، سه تا مدرک تحصیلی معتبر و شغل مناسب خوشبخت‌ترین زن فامیل ما بود. مهری در حالی که داشت پوشک پسرش را عوض می‌کرد با بی‌میلی گفت: «می‌بینی زندگی متاهلی چقدر زیبا و با طراوته» بعد که با نگاه غضب آلود مادر که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود مواجه شد، مجبور شد یک نفس عمیق هم برای طبیعی شدن حس طراوت بکشد. همین‌طور که داشت خودش را جمع می‌کرد که بالا نیاورد، صادق را دید که دارد خوش و خرم فوتبال می‌بیند در حالی که دختر چهارساله‌شان گوشه اتاق ونگ می‌زد. همان‌طور که دمپایی را سمت صادق پرتاب می‌کرد با یک اخم مادرم، رو به من کرد و گفت: «ببین اگر صادق نبود من تا حالا مرده بودم از تنهایی» ولی در لحظه اصابت دمپایی به شکم صادق دیگر طاقت نیاورد و نالید: «ذلیل مرده هر چی می‌کشم از دست تويه» و پقی زد زیر گریه. دوباره سرش را بلند کرد و مادر را که بالای سرش دید، در حال بالا کشیدن دماغش به زور گفت: «اصلا عاشق همین دعواهای زن و شوهری‌ام، نمک زندگی‌ان لامصبا».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ...
Media Removed
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم، صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت ... صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم،
صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت كنجكاو شدم و رفتم تو راهرو ، مادرم كفشاشو در آورده بود و داشت ميومد تو گفتم سلام كجابودى،
- هيس يواشتر ننه خونست ، - مگه چى شده
- بيا بريم تو ميخوام يه چيزى نشونت بدم، دوتايى رفتيم تو اتاق جلويى و من درو بستم، مادر از زير چادر يه پاكت درآورد و گفت نميدونم بهت بگم نگم، - مامان بگو ديگه دلشوره گرفتم، مادر پاكت رو گرفت طرفم و گفت من حامله ام،
- چى؟؟!!
- رفته بودم آزمايشگاه ، تست دادم جوابش مثبته
- يعنى ميخواى دوباره بچه دار بشى؟
- خوب آره ، بعد از يوسف پدرت خيلى غصه دار شده، ميدونى كه چقدر بچه دوست داره، هر روز ميره سرخاك يوسف و بعد ميره سركار، روزبروزم حال و روزش بدتر ميشه فقط اومدن يه بچه ميتونه داغ يوسف رو از يادش ببره،
- آخه الان وضعيت فرق ميكنه من شوهر كردم تو الان داماد دارى - آره من همه اينارو قبول دارم ولى من فقط سى و چهارسالمه تو ميگى چون داماد دارم بايد ديگه بچه دار نشم و تو غم يوسف بسوزم بنظرت اين انصافه، مادر اينو كه گفت زد زير گريه، هيچ جوابى نداشتم از طرفى دلم به مادرم ميسوخت اما از طرف ديگه دوست نداشتم مادرم بچه بياره ، يعنى عكس العمل حسين و فاميلهاش و همينطور اقوام خودمون چى ميتونست باشه، مادر چشماشو با چادرش پاك كرد و بلند شد و رفت، وقتى عصر حسين از سر كار برگشت طاقت نياوردم و موضوع رو سريع بهش خبر دادم حسين غش غش خنديد گفت مباركه پس ميخواى صاحب يه خواهر يا برادر جديد بشى؟؟ گفتم چرا ميخندى، - خوب برام جالبه، هيچوقت فكر نميكردم يه مادر زن خيلى جوون قسمتم بشه، تو هم نبايد از باردارى مادرت ناراحت باشى حتما صلاح در اين بوده انشاالله كه خيره، يكى دو هفته گذشت تا تونستم با اين موضوع كنار بيام، البته هنوز ته دلم دلخور بودم ولى ديگه به روم نمياوردم،
بعد از ايام عيد دوباره هوس درس خوندن بسرم زده بود براى امتحانات متفرقه تو همون دبيرستانى كه ميرفتم ثبت نام كردم و تو خونه شروع كردم به خوندن و دوره كردن كتابها و جزوه هاى درسى، گفتم هرطورى شده بايد ديپلمم رو بگيرم ، ارديبهشت بود و درسهارو داشتم كامل دوره ميكردم تو همون دوره كردنها بود كه فهميدم براى بار دوم خدا بهم بچه داده و دوباره ميخوام مادر بشم خيلى خوشحال شدم، حس ميكردم دوباره زندگي داره شيرين ميشه👇
Read more
. سرکار خانم ازاده صمدی عزیز و خانم ویشکا اسایش! . . آقا به دلایلی حالم گرفته بود و خیلی بی حوصله و ...
Media Removed
. سرکار خانم ازاده صمدی عزیز و خانم ویشکا اسایش! . . آقا به دلایلی حالم گرفته بود و خیلی بی حوصله و غمگین گفتم بزنم تلویزیون فیلمی چیزی ببینم ازین حال درام یه سریال ایرانی داشت میزاشت پسر جلو نامزدش ماشین بهش زد شب عروسی لت و پار شد و بردن بیمارستان و گریه و شیون و زاری ازونور کسی که زده بودو بردن زندان ... .
سرکار خانم ازاده صمدی عزیز و خانم ویشکا اسایش! .
.
آقا به دلایلی حالم گرفته بود و خیلی بی حوصله و غمگین گفتم بزنم تلویزیون فیلمی چیزی ببینم ازین حال درام یه سریال ایرانی داشت میزاشت پسر جلو نامزدش ماشین بهش زد شب عروسی لت و پار شد و بردن بیمارستان و گریه و شیون و زاری ازونور کسی که زده بودو بردن زندان و اونجام گرفتاری و گریه و زاری! حالم بدتر شد گفتم ای بابا بزار برم تله گرامی(یا همون تلگرام 😁) ببینم چه خبر یه کلیپ اومد که اگه سایه پدر و مادر بالا سرته شکر کن گفتم به به بزنم ببینم یه چیز امیدوار کننده ببینم کلیپو باز کردم درمورد زن بابای یه بچه کوچیک بود که دهن بچه رو با چسب حرارتی چسبونده بودو دندوناشو خورد کرده بود و این حرفا! دیگه حالم خیلی بدتر شد! گوشی و انداختم اونور گفتم برم در جوار خانواده و حضرت مادر بشینم وقتی رفتم دیدم وای مادرم چه پیر شده و چه شکسته شده! فهمیدم وای چقد من سرم تو فضای مجازی و این چرت و پرتا بوده! حالم خیلی بیشتر تر گرفت! واقعا قدر مادراتونو بدونین حالا کاری ندارم به این موضوه رفتم نشستم مادرم گفت فلانی رو میشناختی؟ گفتم بله! گفت دخترش رفته زیر کامیون و فلان و بیسار! خلاصه حال ما از اونی که بود بدتر شد! ولی در عوض یادم رفت غم های خودمو و اصلا یادم رفت چرا ناراحت بودم!!!
بیخود نیست که شما وقتی یه مشکلی رو به کسی میگی شروع میکنه به گفتن از مشکلات خودش و اینقدر میگه و میگه که به غلط کردن میفتی و حاضری حتی یه موز هم بهش بدی تا ازت بکشه بیرون!😁😂
به هرحال اقا جون به نظر من اگه میخای غم و غصه ات بیشتر ازین نشه همیشه بریز تو خودت!😁 حداقلش اینه که غم و غصه بقیه رو یادشون نمیاری و غم و غصه دیگران رو هم نمیخوری"!!
دقیقا نمیدونم الان این پستم طنز بود یا نه! برا همین ازادین زیر این پست بخندین یا گریه کنید!😉
.
پ. ن: یادم رفت از برخی دوستان سلیبیرتی که در بیشتر اوقات زندگی شان در پی خوشگذرانی هستن و تو کلیپای دور همیشون در حال خوندن و خوشحالی و شادی و عکسهای اونجورکی و اینجورکی هستند و برعکس در پیج اینستاگرامشان که ما رصد میکنیم هرروز در حال گذاشتن کلیپ های بدختی و بیچارگی و زد و خورد و بگیر و ببر هستن و انقد روحیه مارو به چالش میکشند تشکر کنیم!
جا داره تشکر کنم و تشکر هم میکنم! 😁 مرسی که یاداوری میکنین مردم بدبختند و شما دلسوز این مردم!
راستی سلبیریتی های عزیز نمیخان تولد سومین فرزند پرنسس رو تبریک بگن؟ 😉😉😉
Read more
... تو دلیل وجود این حس قشنگ در من هستی، حس وصف ناشدنی مادری، حسی که تا لمس نکنی عمق عشق و ریشه های قوی ...
Media Removed
... تو دلیل وجود این حس قشنگ در من هستی، حس وصف ناشدنی مادری، حسی که تا لمس نکنی عمق عشق و ریشه های قوی محبت که خیلی سریع و زود در وجود یک زن رسوخ میکنه رو متوجه نمیشیم، قدر مهربان مادر خودمون رو نمیفهمیم... حس عجیب مادری رو با هیچ عشق ای نمیشه تاخت زد... دلواپس عاقبتی هستم که دستم بلنده پیش معبود تا بهترین ... ...
تو دلیل وجود این حس قشنگ در من هستی، حس وصف ناشدنی مادری، حسی که تا لمس نکنی عمق عشق و ریشه های قوی محبت که خیلی سریع و زود در وجود یک زن رسوخ میکنه رو متوجه نمیشیم، قدر مهربان مادر خودمون رو نمیفهمیم... حس عجیب مادری رو با هیچ عشق ای نمیشه تاخت زد... دلواپس عاقبتی هستم که دستم بلنده پیش معبود تا بهترین خیر رو برات رقم بزنه....
اونهایی که مادرم رو میشناسن خوب میدونن چی میگم... باید سجده کنم از خدا و بخوام ذره ای بزرگی و عظمت مهر مادری مادرم رو خدا بهم بده تا اونوقت بشم بهترین مادر...
#مادر_اولی 🌺
#وجودم_نفسم_زندگیم_مادرم 🌸🌸🌸
#علی_سه_ماهه_ی_من
Read more
. نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر ...
Media Removed
. نشسته بودیم به تماشای تعزیه .... از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش فقط قیاس کرد که به این حال افتاد جمعیت ... .
نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....
از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند
دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد
گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد
شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش
فقط قیاس کرد که به این حال افتاد
جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...
نوبت طفل شش ماهه رسیدتعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید
صدای گریه جمعیت بالا گرفت، طفل سوزناک گریه میکرد
گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!
بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد
به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!
جوان گریه کنان و هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید جمعیت سکوت اختیار کرد
بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و
روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم،
کار من نیست
مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود
و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود
مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد
و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه
زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد
مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد
ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر که با آن
همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...
مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...
جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است
قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن
که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...
رهایش کن که میرسی به مولایت علی
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....
رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...
علی_سلطانی
Read more
این متنی که نمیخونید تو زمانی نازل شد که دختر‌رو زنده زنده میکردن زیره خاک.... ولی یهو یکی اومد و گفت ...
Media Removed
این متنی که نمیخونید تو زمانی نازل شد که دختر‌رو زنده زنده میکردن زیره خاک.... ولی یهو یکی اومد و گفت دختر از فرزند پسر بهتره!!! اسمش محمد (بدبخت) بود. حقوق پنهان زن در اسلام. بعد این همه شبهاتی که در مورد حقوق زن در اسلام تو فضاي مجازی دیدم،این متن واقعا زیبا را دیدم. من یک بانوی ایرانی مسلمانم. ازکودکی ... این متنی که نمیخونید تو زمانی نازل شد که دختر‌رو زنده زنده میکردن زیره خاک.... ولی یهو یکی اومد و گفت دختر از فرزند پسر بهتره!!! اسمش محمد (بدبخت) بود.
حقوق پنهان زن در اسلام.
بعد این همه شبهاتی که در مورد حقوق زن در اسلام تو فضاي مجازی دیدم،این متن واقعا زیبا را دیدم.
من یک بانوی ایرانی مسلمانم.🌺
ازکودکی وقتی پدرم وار خانه میشد هرچه خریده بود اول به من میداد ومیگفت سفارش پیامبر است.🌺
اول مرا میبوسید بعد سراغ برادرم میرفت تا سنت پیامبر را بجا اورد.🌺
طبق روایات مادرم را خوش قدم وسعادتمند میدانست،چون اولین فرزندش دختر بود،واوراگل خطاب میکرد.🌺
وقتی ازدواج کردم وظيفه سنگین جهاد از دوش من برداشته شد ودادن یک لیوان اب به همسرم اجر جهاد در راه خدا را برایم داشت 🌺
خداوند برایم حق نفقه ومهریه قرارداد تا استقلال مالی داشته باشم ودستم جلو هیچ کس دراز نباشد.....🌺
از طرفی میتوانم تا اخر عمر به تحصیل وتحقیق وهنر بپردازم بدون اینکه دغدغه امرار معاش داشته باشم. چرا که اولین وظيفه راگردن پدر یا همسرم نهاده است🌺
پدرم همیشه مواظب بود تا دلم نشکند وازاری نبینم چرا که پیامبرش فرموده است:زنان مانند بلورندحساس وشکننده انها را نیازارید🌺
وقتی مادر شدم خدای مهربان از محبت وعشق خودش در من دمید تا نسل اینده بشر را تربیت کنم وبه پاداش ان بهشت را زیر پایم قرار داد🌺
به مسلمان بودنم افتخار میکنم که پیامبرش فرموده است:
چه فرزند خوبی است دختر. پر محبت ،کمک کار،مونس،همدم،پاک وعلاقه مندبه پاکی(معنی این همه موهبت این است که من فرق دارم)🌺
حالم از فمینیستی بهم میخورد که مرابامردان مساوی قلمداد میکند من این تساوی را نمیخواهم که از صبح تا شب پابه پای مردان در کوچه وخیابان بدوم که حقوق مدرن بودنم را بگیرم.
من ریحانه ام...
من یک زنم.. خالقم سوره ای به نامم نازل کرد!
من یک زنم..
خالقم طواف نساء را واجب کرده که بدون آن حتی حجت قبول نیست.
من یک زنم..
بهشت زیر پای مادراست....
روح انسان از درون من به او دمیده میشود.... هر روز پاسداری من از کودکم،
ثوابی عظيم دارد..
سرشت وصفات انسانها از شیر من است.
عفت من
سرمایه الهی من است.
من چرک نویس هیچ احساسی نمیشوم!!! من عاشق سوره کوثرم..... سوره ای که،گواهی میدهدنسل پیامبر نسلی است که سلاله یک زن است....
fallahhoseiny #جشن #خدا #ولادت_حضرت_زهرا #حضرت_زهرا #روز_مادر #روزمادر #مادرم #مادر #زن #روززن #روز_زن #فمنیست #فمنیسم #حقوق_زن #حقوق_زنان #چهارشنبه_سفید #چهارشنبه_های_بدون_اجبار #چهارشنبه_های_سفید #چهارشنبه_های_بدون_حجاب #مسیح_علینژاد #چادر #حجاب #ازدواج #تهاجم_فرهنگی
Read more
بعد از رفتن مهموناى پاتختى ، نشستيم سر كادوها و همشونو دوباره گذاشتيم تو جعبه هاشون با راهنمايى طاهره ...
Media Removed
بعد از رفتن مهموناى پاتختى ، نشستيم سر كادوها و همشونو دوباره گذاشتيم تو جعبه هاشون با راهنمايى طاهره خانم و كمك بچه هاش همه كادوهارو منتقل كرديم به خرپشته خونه كه جاى امن و ترتميزى بود، خيلى خسته بودم و رفتم روى تختم دراز كشيدم و همونجا با همون لباسها خوابم برد تو خواب صداى حسين رو ميشنيدم كه ميگفت ... بعد از رفتن مهموناى پاتختى ، نشستيم سر كادوها و همشونو دوباره گذاشتيم تو جعبه هاشون با راهنمايى طاهره خانم و كمك بچه هاش همه كادوهارو منتقل كرديم به خرپشته خونه كه جاى امن و ترتميزى بود،
خيلى خسته بودم و رفتم روى تختم دراز كشيدم و همونجا با همون لباسها خوابم برد تو خواب صداى حسين رو ميشنيدم كه ميگفت عروس خانم معلومه خيلى خسته شدى كه لباسهاتو عوض نكرده گرفتى خوابيدى، فكرى واسه شام كردى يانه؟؟ من هراسان از جام پريدم و گفتم مگه بايد شام درست كنم؟؟ حسين خنديد و گفت نگران نباش حالا قراره تا يه مدت آبجى و مامانم غذا درست كنند تا كه شما راه بيفتى امشبم شام مادرم با دل جيگر گوسفند قربونى جغور بغور درست كرده مطمئنم خوشت ميادمن چيزى نگفتم چون اصلا نميدونستم جغور بغور چى هست و چه طعمى داره اسمش كه بنظر خنده دار ميومد
شام رفتيم سر سفره همه منتظر ما بودند،
جغور بغور غذاى بسيار خوشمزه اى بود ولى من از فرط خجالت دو سه قاشق بيشتر نتوستم بخورم احساس ميكردم همه زير چشمى منو زير نظر گرفتن البته اصلأ اينطور نبود ولى من اينجورى فكر ميكردم
دلم ميخواست زود وقت شام تموم بشه تا بتونم به لونه خودم برگردم در كنار خانواده حسين احساس غريبى و خجالت بسيار زيادى داشتم ولى چاره اى نبود بايد با اين شرايط كنار ميومدم
حسين از يك هفته مرخصى گرفته بود براى همين شبانه روز مى نشستيم واز خانواه هامون و از خاطرات گذشته با هم حرف ميزديم از علايق و سليقه ها گرفته تا آسمون و ريسمون، ميگفتيم و مى خنديديم
با اينكه بيش از ده سال اختلاف سنى داشتيم ولى در كل تو بيشتر زمينه ها نظرمون يكى بود،
حسين به اين اصل خيلى پايبند بود كه خدا در و تخته رو باهم جور ميكنه، من هم همينجورى الكى مى گفتم بعله واقعا همينطوره،
روز مادر زن سلام، فرا رسيدو حسين يه سكه تمام رو كادو پيچ كردو بهم داد كه بزار تو كيفت ببريم واسه مامانت، حسابى تيپ زديم و كلى هم ادكلن زديم و راه افتاديم سمت خونه مادرم اينا،
بعد از سه روز دلم حسابى براى مادرم اينا تنگ شده بود رسيديم در خونه و حسين دو بار زنگ رو زد، عادتش بود كه اينجورى زنگ بزنه، صداى زاهد تا كوچه رسيد كه مثلا داشت خبرميداد كه مهنازينا اومدن،
در باز شد و وارد حياط شديم واى بوى غذاى مادر، دلم غش رفت بدو بدو پله هارو بالا رفتم و پريدم بغل مامانم، مادر گفت پس كو حسين آقا اونجا بود كه يادم افتاد از هولم پله هارو دوتا يكى بالا اومدم و داماد، تازه وسط پله هاست و با طمأنينه داره بالا مياد، برعكس من كه كلا خيلى عجول بودم حسين بسيار آروم و خونسرد بود،
سرشام عين قحطى زده ها ميخواستم
Read more
. پلی... در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید. و گفت: نمی توانی عزیزم! گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی. نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم. ولی ... .
پلی...
در عالم کودکی به مادرم قول دادم
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت: نمی توانی عزیزم!
گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم.
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم!
بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم.
ولی وقتی پیش خودم گفتم؛
کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود، که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود.
همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی!
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم،
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم.
آخر من خودم #مادر شده بودم....
.
#سیمین_بهبهانی
#روز_مادر #روز_زن مبارک ❤⚘
.
کانال تلگرام ما رو دنبال کنید.
لینک عضویت در بیو ❤
Read more
. . دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از ...
Media Removed
. . دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از چشمهایش شره می‌کرد و‌ در گونه‌های گُر گرفته اش منتشر می‌شد ... صبح‌ها با مادرش می‌آمد در باغی که اجاره کرده بودیم خرما ظرف می‌کرد...چهار زانو ‌می‌نشست با چادری فلفل‌نمکی که همیشه روی شانه‌هایش ... .
.
دو بافه مو‌ داشت پیچاک و بافته و جاری بر دو صخره شانه‌هایش ... خرمایی و براق ...با شرمی شرقی که از چشمهایش شره می‌کرد و‌ در گونه‌های گُر گرفته اش منتشر می‌شد ... صبح‌ها با مادرش می‌آمد در باغی که اجاره کرده بودیم خرما ظرف می‌کرد...چهار زانو ‌می‌نشست با چادری فلفل‌نمکی که همیشه روی شانه‌هایش بود دانه‌دانه با انگشتهایی ترد و نازک خرما در کارتن‌های یک کیلویی ظرف می‌کرد و بعد توی «مادرکارتن»ها می‌چید و غروب مزدش را می‌گرفت و می‌رفت ...پسرکی نوخاسته بودم که تابستان را چون نریانی به چهارنعل تاختن در باغکوچه‌ها می‌گذراندم ... از عشق تعریفی نداشتم ... از زن هم ...زن‌های زندگی‌ام فقط مادرم بودند و ‌دو‌ خواهرم ... برایم مهم شده بود... بی هوا پیش پیرهنم را کاسه می‌کردم پاریز نخلهاها را ( خرماهایی که گاه تکاندن شیطنت میکردند از قاعده ی چادرشب بیرون می‌افتادند) جمع می‌کردم و فقط به او‌ می‌رساندم ... برایم مهم شده بود ... لاکردار بافته زلفش به قاعده‌ی کُنده‌ی لیمو بود گره خورده و‌موجاموج ... یک کرمی که داشتم گرفتن زنبور بود ... زنبورهای خوش شانس نخ به پا بسته می شدند به سنگی و ساقه‌ای و بدشانس‌ها محکوم به مرگ ...آن روز یک زنبور گاوی را با دمپایی‌ام نیم جان کردم دست انداختم از منتهی‌الیه تنش نیشش را بیرون بکشم و‌کیسه زهرش در نور خورشید برق بزند و من کیف کنم ... یک لحظه غفلت کردم نیشم زد همانطور که بی‌زبان را از درد و‌حرص توی مشتم مالیدم و تبدیل شد به یک لکه ی چرب و خیس و لزج نالیدم که: آخ ... مادرش صدا ول داد: زد؟ گفتم :ها ... دختر گفت: دروغ ! گفتم : به امامزاده اسیری ... مادرش مثل تیهو آمد بالا سرم ... جای نیش را‌ مکید تف کرد ... بعد یه مشته یونجه جوید انگشتم را خواباند لای خمیر سبزی که حاصل جویدنش بود گفت: خوف نکن زهرشو میکشه ... بعد رو به دختر گفت: یه چی بده بیخ انگشتشو ببندم زهر نره بالا ... دختر گفت پارچه نداریم ... مادر صدا پر داد: کِشِ موهاتو بده ... لبهایم ترک خورده بود تشنه م بود ... بیرحمانه و آزاد سیلی‌ام می زد: نخواب ... زهر در جانم کم کم منتشر می‌شد ... دنیا خمیری و کشدار شده بود ... کش مو از دور کنده ی پیچاک لیمو واشده بود و‌من تازه متوجه شدم در باغ باد هم می آید ... درد در جانم می‌دوید و‌پلکهایم از سنگینی شدند در خیبر ... آخرین تصویر قبل از بسته شدن قلعه خیبر ...همان موها بودند ...رها و بی کش ... بعد هیچ نفهمیدم ... چشم واکردم روی تخت بیمارستان بودم...دکتر به مادرم گفته بود حساسیت داشته ...کش نبسته بودی پسرت رفته بود ...
Read more
يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره از هيچ نظر با هم جور در نميايم نه ...
Media Removed
يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره از هيچ نظر با هم جور در نميايم نه از لحاظ ظاهرى ، نه اعتقادى و نه از نظر فرهنگى و تربيتى تنها نقطه ى مشتركمون محبت و ارادتيه كه به مادرم دارنه البته خيلى سال قبل روابط،نزديك و صميمانه بوده بعد از مدتها نوروز امسال مهمان مادر بودن من ... يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره
از هيچ نظر با هم جور در نميايم
نه از لحاظ ظاهرى ، نه اعتقادى و نه از نظر فرهنگى و تربيتى
تنها نقطه ى مشتركمون محبت و ارادتيه كه به مادرم دارنه
البته خيلى سال قبل روابط،نزديك و صميمانه بوده
بعد از مدتها نوروز امسال مهمان مادر بودن
من كمى با تأخير رسيدم
ماشاالله ده دوازده نفر خانم و آقا با تيپ هاى اوووفففف!!!!😦😦
به احترام مادر با همشون خيلى گرم سلام و عليك كردم
مامانم هم هى حاج آقا حاج آقا به ناف ما ميبست و جلوى اونها،به روش خودش احترام ميكرد
خدا شاهده سه دقيقه نگذشته بود كه همون خانمه يه بادى به غب غب انداخت و با تكبر رو به دختر ها ،عروسها و دامادهاش گفت:اين مهرداد خان رو ميبينيد كه ماشاالله واسه خودش شده حاجّ آقاااا😒
من هزار بار پوشكش رو عوض كردم
بعد ادامه داد به قدرى شيطون بازيگوش بــود كه نگــو،از اويزونى اب دماغ تا جك جونور بازى و چيز هاى زشت ١٨+
ده دقيقه همينطور جلوى زنُ بچه ى ما گفت و گفت
با هر جمله اش خونه از شليك خنده ها منفجر ميشد
(عنايت بفرماييد ده ه ه دقيييقه)
😐😐
و آخرش هم رو به من كرد و پرسيد مهرداد جان خودت هم يادته؟
يه نفسى عميق براى كظم غيظ كشيدم و گفتم بعله دختر عمه خيييلى چيز هايى يادمه😈😈
شوهرش گفت:اون موقع كه ما عروسى كرديم تو چهار پنج سالت بود،محاله چيزى يادت باشه
من فقط در هفت هشت جمله
گفتم:محمد آقا اون ماشين قرمزه كه صندوق عقبش خراب بود يادتونه؟
_آره،اون هيلمنه
_اون شيشه هاى اب شنگولى دست ساز مخصوصت براى فروووش تو صندوقش چى؟
يادتونه توتون سيگار هاتون رو خالى ميكردين و دوباره با يه جور علف پرش ميكردين؟
-😨تو اينها رو از كجا يادته!؟
بسّه ديگه،ما جوان و جاهل بوديم يه غلط هايى كرديم،حالا سر پيرى جلو بچه ها شرف ما رو نبر
بعد رو كردم به دختر عمه و گفتم:😈دختر عمه هنوز هم به خوردن تخم مرغ خام علاقه دارى؟يا مث اون موقع ها بلدى از ديوار مدرسه بپرى و فرار كنى
يادته تو پارك به يه مرده،شماره دادى كه بياد خواستگارى اما اون كيفت رو دزديد و فرار كرد؟
با هول، پريد وسط حرفم و گفت:كافيه،ول كن،خودت چطورى اوضاع احوالت چطوره
گفتم من خوبم اما اجازه بدين ماجراى مسخره اى كه از نامه ى شما به پسر كبرىٰ خانم به پا شد رو تعريف كنم يه كم بخنديم دور هم
يا باختن شرط خوردن كرم باغچه سر اين كه كى زود تر شوهر ميكنه
خلاصه اون روز بدون جنگ و خون ريزى تمام شد
اما برام سواله كه آيا باز هم ميان خونمون يا نع!ينى مياااان؟😁😁😁
Read more
از غربتم کسی بخدا با خبر نشد کس با خبر ز سوز دلم جز جگر نشد آتش گرفت خانه ام امّا نه همچو دل خانه در آن ...
Media Removed
از غربتم کسی بخدا با خبر نشد کس با خبر ز سوز دلم جز جگر نشد آتش گرفت خانه ام امّا نه همچو دل خانه در آن زمان؛ چو دلم پر شرر نشد وقتی که سوخت در، زنِ آبستنی نبود اینجا زنی ز ضرب لگد بی پسر نشد شد ظلم هرچه بر من و بر خانواده ام امّا زظلم کـرب و بلا بیشتر نشد هر سو دوید دختر من بین شعله ها امّا کسی به جانب او ... از غربتم کسی بخدا با خبر نشد
کس با خبر ز سوز دلم جز جگر نشد
آتش گرفت خانه ام امّا نه همچو دل
خانه در آن زمان؛ چو دلم پر شرر نشد
وقتی که سوخت در، زنِ آبستنی نبود
اینجا زنی ز ضرب لگد بی پسر نشد
شد ظلم هرچه بر من و بر خانواده ام
امّا زظلم کـرب و بلا بیشتر نشد
هر سو دوید دختر من بین شعله ها
امّا کسی به جانب او حمله ور نشد
پای پیاده در پی مرکب دویده ام
با اینهمه بریده زتن دست و سر نشد
نــوكـــر نـوشـــت:
دوّمین بار است در شهر نبی، در سوخته
خانه ی اَمنی به دست یک ستمگر سوخته
ارثِ زهـراییِ این آقـاست که کاشانه اش
بین شهر مادری چون بیت مادر سوخته
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير.. شهادت بنیانگذار و رئیس مذهب تشیع، شیخ الائمه، امام جعفر صادق (ع) بر شیعیان تسلیت باد....
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_عارف_رضوان
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more