سالها این و من

Loading...


Unique profiles
87
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Kish, Motel Qu, Mazandaran, Iran, Masal, Gilan, Iran
Average media age
943.7 days
to ratio
6.1
. توی یه کارگاهی متولد شدم که پر بود از آچار ، پیچ و مهره و کلی چیزای دیگه . دکترا پیچ و مهره م رو رو هم وصل ...
Media Removed
. توی یه کارگاهی متولد شدم که پر بود از آچار ، پیچ و مهره و کلی چیزای دیگه . دکترا پیچ و مهره م رو رو هم وصل کردن . هر سال به کمک فنرهام اضافه میشد تا راه رفتن رو یاد گرفتم . واسم سیم‌کشی کردن تا یه سری اطلاعات رو روم نصب کنن . سالها گذشت و من همون روبات ، شروع به بزرگ شدن کردم . روباتی که خیلی چیزها همیشه واسش تعریف ... .
توی یه کارگاهی متولد شدم که پر بود از آچار ، پیچ و مهره و کلی چیزای دیگه . دکترا پیچ و مهره م رو رو هم وصل کردن . هر سال به کمک فنرهام اضافه میشد تا راه رفتن رو یاد گرفتم .
واسم سیم‌کشی کردن تا یه سری اطلاعات رو روم نصب کنن . سالها گذشت و من همون روبات ، شروع به بزرگ شدن کردم . روباتی که خیلی چیزها همیشه واسش تعریف شده بود . بارها آدمها به هوای دوستی پیچ و مهرهامو به بازی میگرفتن ، میکندن و پرتشون میکردن یه گوشه .
بهم گفته بودن با اونا نگردم ولی حرف گوش کن نبودم .
تا روزی رسید که عاشق شدم ، چطور میشه ما روبات ها عاشق آدما بشیم . تمام معادلاتم به هم خورده بود . واسه اولین بار احساس میکردم پیچ و مهره هام آچارش تو دستای اونی هست که کنارمه , آخه یکی با اون دستهای ظریف و کوچک چطور تونست این پیچ های زنگ زده رو ترمیم و محکمش کنه . یکی که دستای آهنی سردمو لای دستاش گرم می کرد. اونی که سرش رو روی صفحه فلزی سینه ام میذاشت تا صدای چرخ دنده هامو بشنوه .
میدونی انگار کار بلد بود ، بدون اینکه خودش بدونه چیکار کرده اومده بود تا منو تغییر بده .
حالا من یه عاشقیم که دلش کوکه به عاشقی ولی ظاهرش شکل همون روباته ، همون روباتی که یه روزی عاشق شدن واسش یه نقطه تاریک بود ...
.
#داستان_های_روبات_دیوونه
#مسعودحامد
Read more
Loading...
. . جالب است بدانید آلمانی‌ها معتقدند در پایان هر مسابقه نه تنها نبايد از داوري بد انتقاد كرد حتی ...
Media Removed
. . جالب است بدانید آلمانی‌ها معتقدند در پایان هر مسابقه نه تنها نبايد از داوري بد انتقاد كرد حتی نباید از کار خوب داور هم تمجید کرد و وی را مورد تشویق قرار داد زيرا خوب قضاوت کردن وظیفه هر داور است و هر داوری كه خوب قضاوت کند، سالها تجربه و علم خود را به كار بسته و وظیفه خود را انجام داده و بنابر این نیازی ... .
.
جالب است بدانید آلمانی‌ها معتقدند در پایان هر مسابقه نه تنها نبايد از داوري بد انتقاد كرد حتی نباید از کار خوب داور هم تمجید کرد و وی را مورد تشویق قرار داد زيرا خوب قضاوت کردن وظیفه هر داور است و هر داوری كه خوب قضاوت کند، سالها تجربه و علم خود را به كار بسته و وظیفه خود را انجام داده و بنابر این نیازی به تحسین ندارد اما گويا در ايران داستان گاه متفاوت است .
.
سالها قبل به همراه عزيزي در چين خوراكي محلي را تست كرديم ، آن عزيز بناگاه در خصوص پخت آن غذا نظراتي داد ، با تعجب پرسيدم گويا اين غذا را زياد امتحان كرده اي ؟ گفت نه اين اولين باره اما ما ايراني ها براي نظر دادن نياز به تجربه قبلي نداريم ، اصلا شعار داريم من نظر ميدم پس هستم! .
.
هرچند اين حرف را به مزاح زد اما امروز ميبينم گويا اين امر براي برخي مسئولين متولي صنعت خوراك و فرهنگ مرتبط با آن صدق ميكند .
.
.
مدتي قبل مسابقه اي حول محور شيلات برگزار شد كه متاسفانه داور آن تفاوت بين برند ورزشي سالومون و "ماهي سالمون " را نميدانست چه رسد آنكه خوراك هاي متفاوت و خلاقانه خطه جنوب ايران را تجربه كرده باشد اما گويا ملاك داوري غذايي براي برخي، مثلا خوش خوراك بودن و تجمع هر چه بيشتر كلسترول در بدن داور مي باشد .
.
جمعه گذشته و در مسابقات اشپزي ال جي شركت كنندگان خوش ذوق ،خوراك هايي خلاقانه تدارك ديدند و من در خلال مسابقه به اين فكر ميكردم كه هر خوراك برايم خاطراتي شيرين از يك گوشه دنيا و دوستاني جديد است لذا لازم ديدم تا همينجا از همه شمايي كه طي اين سالها حمايتم كرديد و حتي به واسطه شما غذاهاي بومي را در وطن اصلي آن خوراك تجربه كردم تشكر كنم .
.
يقينا قسمت عمده اي از موفقيت هر چند ناچيز امروزم را در زمينه صنعت خوراك مديون شما دوستان خوبم هستم. از همه شما ممنونم

دوستدار هميشگي شما/ستايش .
.✨🌺
.
پينوشت : تصاوير مربوط به مسابقات آشپزي ال جي و افتخار مجدد حضور در كسوت داوري
Read more
. برخی آدمها عاشق میشوند و شاعری پیشه میکنند برخی اما شاعر به دنیا میآیند، شاعرانه میزیند و عاشقانه ...
Media Removed
. برخی آدمها عاشق میشوند و شاعری پیشه میکنند برخی اما شاعر به دنیا میآیند، شاعرانه میزیند و عاشقانه غزل خداحافظی میخوانند. شعر و شاعری، ذاتیِ این دسته از آدمهاست بلکه فراتر از شعر و غزلند؛ «من از غزل فراترم به نوش و گوش و هوش محورم هنر نفس کشیدن است/ بیا تو را به اوج میبرم بیا زمان انفجار شعر در رسیده ... .
برخی آدمها عاشق میشوند و شاعری پیشه میکنند برخی اما شاعر به دنیا میآیند، شاعرانه میزیند و عاشقانه غزل خداحافظی میخوانند. شعر و شاعری، ذاتیِ این دسته از آدمهاست بلکه فراتر از شعر و غزلند؛ «من از غزل فراترم به نوش و گوش و هوش محورم هنر نفس کشیدن است/ بیا تو را به اوج میبرم بیا زمان انفجار شعر در رسیده است»
#سیدحسن_اجتهادی از این جنس بود.

سید حسن اجتهادی در سوم دی ماه سال 1325 که مشهور به سال نهضتی یا جنگ نهضت است در شهر #کازرون متولد شد. وی در خودزندگینوشتش گفته است: «سال های دبستان را در کازرون و دبیرستان را در شیراز سپری کردم؛ تحصیلات عالی را در رشته زبان و ادبیات فارسی در تهران به پایان رساندم (و پیشه ی معلمی در پیش گرفتم). از کلاس دوم ابتدایی شعر میگفتم و در کلاس چهارم بود که اولین کارم که یک دوبیتی بود در مجله اطلاعات بانوان به چاپ رسید.

اوصاف اخلاقی و روحی و نجابت این بزرگمرد، شهره عام و خاص بود چنانکه زنده یاد منوچهر آتشی در دست نوشته ای که به مناسبت بزرگداشت اجتهادی در سال 1383 برای ویژه نامه رستاخیز کلمات مرقوم نمودند، کازرون را به یُمن حضور ایشان قونیه ای کوچک نامیدند.

از زنده‌یاد استاد حسن اجتهادی تا به حال یک دفتر غزلهاي جنوبي در سال 1381، روانه‌ی بازار طبع شده است و بیش از ده دفتر در انتظار گزینش و چاپ به شرح ذیل از وی باقی مانده است: 1. مجموعه اشکال و تصاویر(شامل ابداعات و فرارَویهای فرمی و زبانی در شعر و غزل قُدمایی) 2. بیانیه‌های غزل‌ مدرن معاصر(مجموعه غزل) 3. دفتر قصیده ها و مثنویها 4. ترانه‌های شبنم و گلبرگ (دوبیتی‌ها و رباعی‌ها) 5. دفتر پنجره های گشوده بر گلوی جهان(شعر سپید- 202 بند/ 1371 و 1372- کازرون و شیراز) 6. نامه‌های سرگشاده‌ی یاغی هزاره‌ی آخر(شعر سپید- 130 بند/ 1374 – کازرون و شیراز) 7. دفتر فرستنده های تلوزیونی من(شعر سپید- 107 کانال/ 1379 و 1380- شیراز) 8. دفتر با آنچه در زمینه و صحنه است(یک منظومه سپید بلند- 1368- کازرون) 9. طرح‌های کهکشانی(منظومه سپید- 257 بند/ 1369 و 1370- کازرون و شیراز) 10. در رستاخیز کلام(شعر سپید- یک منظومه بلند) و چند نمایشنامه و فیلمنامه و مقاله و اشعار متعدد متفرقه کلاسیک و آزاد و نیمایی

سید حسن اجتهادی در صبحگاه سه شنبه هشتم خردادماه 1397 دار فانی را وداع گفت؛ روحش شاد و یاد و خاطرش گرامی. امید که دفتر سالها عاشقی و شاعرانگی استاد، هر چه زودتر به زیور طبع آراسته شود.

متن، گزیده ای بود از یادداشت دوست شاعر همشهری ام:
دکتر #حسین_رضوی_فرد
@hosein_razavifard
.
.
Read more
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید ...
Media Removed
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم!! گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ... نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم، ولی خوب که فکر ... در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم!! گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ... نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم، ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم ... بزرگتر که شدم عاشق شدم ... خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ... ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته قلبم این مادر بود که انتخاب شد ... سالها گذشت
سالها گذشت و یکی آمد ...
یکی که تمام جان من بود، همه ي عمر من بود ... همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی ... من هرچه فکر کردم، او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.

من ديگر نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم ... آخــــر مــــن خــودم مـــــــــــادر شـده بـودم ...
Read more
. . <span class="emoji emoji2714"></span>️ مرتضی تبریزی : حضور در هر كدام از تيم هاي استقلال و ذوب آهن براي من افتخار است . . . <span class="emoji emoji1f448"></span> مرتضي تبريزي ...
Media Removed
. . ️ مرتضی تبریزی : حضور در هر كدام از تيم هاي استقلال و ذوب آهن براي من افتخار است . . . مرتضي تبريزي مهاجم تيم ذوب آهن در مورد پيشنهاد باشگاه استقلال گفت ، در جریان مذاکرات دو باشگاه استقلال و ذوب آهن هستم و امیدوارم اتفاقی بیفتد که هم به نفع من باشد و هم به نفع دو باشگاه استقلال و ذوب آهن. . وی ... .
.
✔️ مرتضی تبریزی : حضور در هر كدام از تيم هاي استقلال و ذوب آهن براي من افتخار است .
.
.
👈 مرتضي تبريزي مهاجم تيم ذوب آهن در مورد پيشنهاد باشگاه استقلال گفت ، در جریان مذاکرات دو باشگاه استقلال و ذوب آهن هستم و امیدوارم اتفاقی بیفتد که هم به نفع من باشد و هم به نفع دو باشگاه استقلال و ذوب آهن.
.
وی افزود: من یک فصل دیگر با باشگاه ذوب آهن قرارداد دارم و اختیارم در دست مدیران این باشگاه است. در واقع تصمیم گیرنده در این زمینه من نیستم و تابع تصمیمی هستم که باشگاه ذوب آهن می گیرد. شخصا دوست دارم اتفاقی بیفتد که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
.
مهاجم ذوب آهن تصریح کرد: سالها در ذوب آهن زحمت کشیدم و برای سربلندی این تیم و پیشرفت خودم تا سرحد امکان تلاش کردم. الان هم دوست دارم فضای جدیدی را تجربه کنم. اما همانطور که گفتم یک فصل دیگر با ذوب آهن قرارداد دارم. ذوب آهن و استقلال هر دو تیم های بزرگ و ارزشمندی هستند و حضور در هر یک از دو تیم برای من افتخار است.
.
منبع ؛ خبرگذاري مهر
.
.
#استقلال #فوتبال
Read more
. از جام بلند شدم ساعت رو نگاه نکردم که خیلی یادم نیاد تقریبا ۴۵ دقیقه‌ای اضافه وول زدم ، دیگه خبری از ...
Media Removed
. از جام بلند شدم ساعت رو نگاه نکردم که خیلی یادم نیاد تقریبا ۴۵ دقیقه‌ای اضافه وول زدم ، دیگه خبری از پتوی سنگین نیست بهاره فصل خودم ، همون ملحفه‌ی نازک رو تا کردم و کنار گذاشتم. مثل هروز رفتم سروقت گلها میدونستم از نازکی لباس و باز بودن پنجره لرزم میگیره مثل خیلی از دونسته‌های دیگه‌ای که بی مهابا توی ... .
از جام بلند شدم ساعت رو نگاه نکردم که خیلی یادم نیاد تقریبا ۴۵ دقیقه‌ای اضافه وول زدم ، دیگه خبری از پتوی سنگین نیست بهاره فصل خودم ، همون ملحفه‌ی نازک رو تا کردم و کنار گذاشتم. مثل هروز رفتم سروقت گلها میدونستم از نازکی لباس و باز بودن پنجره لرزم میگیره مثل خیلی از دونسته‌های دیگه‌ای که بی مهابا توی زندگی رفتم تو دلشون و وجودم لرزیده و حتی کاهی کم آوردم یا بردم، برد و باخت ذهنم رو پس میزنم و‌ نگاه گلهام میکنم نوبت آب دادنشون نیست یکی دوتاشونم سرحال نیستن اما بازم از سبزی وجودشون رنگ تزریق خونم شد...همونطوری که خنکای آب روی صورتم با نسیم خنک از در بالکن بازی سرماشون گرفته بود لیوانم رو لبریز از قهوه‌ی آبکی مزه‌ی آماده‌ کردم و اومدم عین بچه مدرسه‌ای‌ها کیف و کوله‌امو باز کردم و دفتر و مدادم رو پهن کردم ، خیلی سال گذشته از مشق‌های اجباری ولی عادتش برام مونده یا چی نمیدونم اما از همون سالها خودم به خودم سرمشق‌های مختلف روزانه میدم که هیچ ریز و درشتی یادم نره...نگاهی میندازم بهشون ، اینو بخر ، بلیطتت رو پرینت بگیر ، لیست فلان کمپین رو دربیار ، فردا جلسه داری ، وقت دکترت ، عوض کردن کتاب مامان و کلی موردای دیگه از ریز تا درشت...گفتم ریز...ریز ریز جمع میشه و سر ریز میشه ، این واقعیت منه ، واقیعتی که سالهاست سعی کردم تغییرش بدم اما هنوز کامل نتونستم ، صبوری‌های کوچیک و طولانی و به مرور سیلی میشود موجب زردی چشمان و درد تیزی در قلب...یه وقتایی مثل این روزا چنان تنهاییم رو چیدم که مبادا که ترک بردارد چینی نازکش ، هر ورود بیجایی را به جرم تصرف عدوانی دستگیرش میکنم ، این محاکمه قانونی قانونیست ، این حق من از این دنیاست که میخوام رنگی بماند و ‌خوش...اما چه دلچسب است آن هنگامی که یک بلدی پیدا شود به موقع بگوید قهوه‌ی آماده بس است ، بعد از اینهمه سرمشق‌های سخت که گوشه‌ی انگشتان دستت پوسته شد از نوشتن و سختی زیاد در زندگی حالا تو محق یک فنجان گرم آرامش و امنیتی بیا مهمان من...
الهی به درد بخوریم تا درد.
حالتون خوب ، قهوه‌اتون سرد نشه🍃☕️
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۱/۲۲
Read more
Loading...
. حکایت آشنا چوپانی تعریف می کرد: سالها پیش من و چوپان دیگری به نام فتح اله که همسن پدر من بود، گله روستا را به چرا می بردیم. مرز ده ما با ده مجاور که یک رودخانه پر آبی بود. بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گاو و گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاهی به زد و خورد هم می کشید. . یک روز از سر غفلت ... .
حکایت آشنا 😁
چوپانی تعریف می کرد:
سالها پیش من و چوپان دیگری به نام فتح اله که همسن پدر من بود، گله روستا را به چرا می بردیم. مرز ده ما با ده مجاور که یک رودخانه پر آبی بود.
بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گاو و گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاهی به زد و خورد هم می کشید.
.
یک روز از سر غفلت گله ما از رودخانه گذشت و به مراتع دشمن رسیده بود. ناگهان هیکل درشت و غضبناک غضنفر چوپان آن ده نمایان شد. گله ما را مصادره کرد. و گفت یکی از شما بیاید این ور آب تا گله را آزاد کنم. ما از نیت اصلی اش آگاه بودیم.
.
فتح اله به من گفت تو برو. من گفتم می ترسم مرا کتک بزند. فتح اله گفت: خودش و هفت جدش غلط می کند حتی اگر نگاه چپی به تو کند!!! 😡
.
.
القصه من لرزان لرزان از رود گذشتم و به نزد غضنفر رسیدم ناگهان مرا گرفت و چوبش را به علامت زدن بالا برد. فتح اله از آن سوی رود داد زد و گفت اگر مردی و تخم پدرتی بزنش تا ببینی چه سرت بیاورم.
.
.
غضنفر ترکه گز را چنان به پای من زد که جیغ من به هفت آسمان رسید. غضنفر رو به فتح اله کرد و گفت دیدی زدمش و تو هیچ غلطی نکردی.
فتح اله گفت فلان فلان .... اگر یکبار دیگر بزنیش دودمانت را ریشه کن می کنم .
اینار غضنفز چنان با ترکه به پشت من کوبید که خون از پوستم بیرون زد. و گفت بفرما بازم زدمش .
فتح اله این بار گفت فلان فلان شده ... !!
.

نه خیر ! من دیدم اگر رجز خوانی فتح اله ادامه پیدا کند غضنفر مرا نابود خواهد کرد. .
شروع کردم به التماس که ببخش. غلط کردم و تعهد می دهم دیگر گله وارد مراتع شما نشود.
غضنفر آخرین ترکه را البته کمی آرام تر بر کفل ما کوبید و رفت.
من، دست و پا و پشت شکسته گله را راندم و به نزد فتح اله آمدم. داشتم بی هوش می شدم که شنیدم فتح اله می گفت: به روح پدرم قسم اگر یک بار دیگر تو را کتک زده بود، مادرش را به عزایش می نشاندم.
و ... من از هوش رفتم 😂😂😂😂
.
.
.
با سپاس از جناب آقای علی نژاد
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏 #داستانک .
.
تفسیر با شما 😂😂😂😂🌺🌺🙏🙏
.
.
#زنگ_تفریح_سفره_خونه ‌
Read more
یادم میاد ، سال های خیلی دور شاید ۱۵-۱۶ سال قبل ، وقتی با بحران های مالی و اقتصادی در زندگی ام مواجه بودم ...
Media Removed
یادم میاد ، سال های خیلی دور شاید ۱۵-۱۶ سال قبل ، وقتی با بحران های مالی و اقتصادی در زندگی ام مواجه بودم ، گاهی میشد که شاید تمام موجودی من صد هزار تومان بیشتر نبود . باید خرج زندگی ، اجاره و خیلی چیزها را مدیریت میکردم. به نیت خرید یک کتاب وارد #کتابفروشی می شدم و وقتی به خودم می آمدم با یک بغل کتاب بیرون ... یادم میاد ، سال های خیلی دور شاید ۱۵-۱۶ سال قبل ، وقتی با بحران های مالی و اقتصادی در زندگی ام مواجه بودم ، گاهی میشد که شاید تمام موجودی من صد هزار تومان بیشتر نبود .
باید خرج زندگی ، اجاره و خیلی چیزها را مدیریت میکردم.
به نیت خرید یک کتاب وارد #کتابفروشی می شدم و وقتی به خودم می آمدم با یک بغل کتاب بیرون می آمدم و با صد و پنج هزار تومان کتاب راهی خانه می شدم.
آن ۵ هزار تومان کسری را هم از پول های عیدی امضا داری که یادگار نگه داشته بودم ، از ته کیفم پیدا میکردم و پرداخت می شد.
تازه وقتی به خانه می رسیدم ، یادم می آمد که خرید گوشت و مرغ در برنامه هایم بوده .
الان سالها از آن زمان میگذرد.
من و همسرم شاید به یاد نیاوریم که کدام روز گوشت و مرغ خورده ایم یا کدام روز فریزرمان خالی بوده ، حتی معده هایمان هم به یادشان نمی آید کجا ، چه چیزی درونشان ریخته ایم یا از چه چیزی محرومش کرده ایم .
اما #مغز من دقیقا به یاد می آورد کجا چه خوراکی را از کدام #کتاب یا در کدام #کلاس به او داده ام.
برای همین هر آنچه امروز از خیر و برکت و توانمندی تجربه میکنیم ، حاصل همان سرمایه گذاری های صحیح بر روی خویشتن است.
شاید آن وقتها این داستان احمقانه به نظر میرسید و شاید خیلی ها پرداختن به خویشتن را مسخره میدانستند ، اما آنچه امروز بعنوان نتیجه ظاهر شده است ، نشان میدهد کدام نگرش صحیح بوده و کدام نگرش غلط بوده است.
و من هنوز هم تشنه آموختن و سرمایه گذاری بر روی خویشتن هستم.
چیزی در این جهان برازنده تر از رشد اندیشه و خرد نیست و هیچ لباس و خوراک و خانه و ماشینی ، نمیتواند ارزشی را که روحی آرام و تشنه آموختن به آدمی میدهد ، جبران کند.
#روح #آرام و اندیشه ای گیرا ، میتواند هر آنچه میخواهد را کسب کند ، اما روح نا آرام و اندیشه بسته ، نمیتواند آنچه دارد را حفظ کند .
این قانون مهمی در #معنای_زندگی بشر است.

#امیرفریدون_نصرتی ✍🏻 *
*
*
@inssoa
@inssoa
@inssoa
#life #coach #lifecoach #خودشناسی #سرمایه_گذاری #طلا #پول #خانه #ماشین #سکه #دلار #روانشناسی #شخصیت #رشد_فردی
Read more
Loading...
«در نمایشگاه کتاب شرکت نمی کنم» دوستان گرامی. از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر ...
Media Removed
«در نمایشگاه کتاب شرکت نمی کنم» دوستان گرامی. از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، ... «در نمایشگاه کتاب شرکت نمی کنم»

دوستان گرامی.
از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، در سال گذشته هم هیچ اقدامی در رابطه با صدور مجوز برای ده ها عنوان از کتابهایم که توسط ناشران به آن وزارتخانه ارائه شده انجام نگرفته و من مثل تمام این سالها در نمایشگاه امسال کتاب هم حضور نخواهم داشت. حقیقتش را بخواهید بعد از این همه سال ممنوع الفعالیتی دیگر اصراری هم برای انتشار آثارم در داخل کشور ندارم و فکر می کنم - جدا از هفت سال ممنوع الفعالیتی پیش از آن - پنج سال فعلی برای فهمیدن این حقیقیت کافی باشد که «دولت تدبیر و کلید» هم مثل دولت قبلی هیچ قصد و میلی به باز کردن فضای فرهنگی و رفع ممنوعیتها ندارد. پس لازم می دانم این موضوع را با شما در میان بگذارم در هیچیک از غرفه های نمایشگاه کتاب حضور نخواهم داشت. بودن کتابهایم در بساط کتابفروش های پیاده روی مقابل دانشگاه را به ویترین کتابفروشی ها ترجیح می دهم اگر قیمت حضور در آنها کاسه لیسی اهل سیاست و عمله ی یک جناح و دسته شدن باشد. در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب اما به این بهانه روزی یک پست را به معرفی آثار دیگر دوستان اختصاص خواهم داد. امید که سرانجام روزی در فضایی روشن با شما عزیزان دیدار داشته باشم.
ممنون شما هستم که همراه منید.
باقی بقایتان.

یغما گلرویی
۱۲ اردی بهشت ۹۷

#یغما_گلرویی
#نمایشگاه_کتاب
Read more
✍. نامه ای به دخترم؛ . آنیسای عزیزتر از جانم؛ پدر در تمام جنگهاي نامنظم زندگيش تنها با همين سلاح ...
Media Removed
✍. نامه ای به دخترم؛ . آنیسای عزیزتر از جانم؛ پدر در تمام جنگهاي نامنظم زندگيش تنها با همين سلاح سرد که اکنون در دست توست پيروز شد ، جاي زخمه هاي عميقش در ذهنم باقي ست ، آن روزها كه مخفيانه حملش ميكردم تا مبادا خلع سلاحم كنند ... دشوار بود اما هموار شد ... سخت گذشت ، اما گذشت ... آري، نازنینم، نسل من ... ✍.
نامه ای به دخترم؛
.
آنیسای عزیزتر از جانم؛
پدر در تمام جنگهاي نامنظم زندگيش تنها با همين سلاح سرد که اکنون در دست توست پيروز شد ، جاي زخمه هاي عميقش در ذهنم باقي ست ، آن روزها كه مخفيانه حملش ميكردم تا مبادا خلع سلاحم كنند ... دشوار بود اما هموار شد ... سخت گذشت ، اما گذشت ... آري، نازنینم، نسل من اينگونه جنگيد!
اكنون تويي و گيتارت ، و این سلاح قدرتمند در دستان کوچک اما پر توان توست.
عزیزم یادش بگیر و موسیقی زندگی ات را بنواز
هر جا که باشی...
هیج اهمیتی نداردکه شنونده ای باشد یا نه
برای دل خودت بنوازکه مهم ترین فرد زندگیت هستی،
آنگاه خواهی دید که چگونه جهانی عظیم و استوارتر از تمام کوه های دنیا در وجودت شکل میگیرد و هیچکس و هیچ چیز و هیچ حادثه ای نخواهد توانست تو را شکست دهد و از این سنگر جدا کند.
عزیزم این نه فقط سلاح عشق و صلح و مهربانی بلکه میتواند سلاحی برای فریاد های معترض تو برای تمام بی عدالتی ها و نابرابری هایی که در آینده درک خواهی کرد نیز باشد، الزاما قرار نیست برایت پول ساز باشد ولی با نعره هایش میتواند لرزه بر اندام تمام سرمایه داران و سلطه گران به ناحق بیندازد.
عزیزم وظیفهء تو بعنوان سربازِ پدر ساختن و نواختن نغمه هایی از اعماق هیچ تا تجلی پرچم انسانیت است حتی اگر هیچوقت هیچ دوربینی اهتزاز این پرچم را ثبت نکند.
سالها سختی و ممارست و آموزشهای سخت از تو سرباز قهرمانی خواهد ساخت، آنگاه ، آنجا که رسیدی، اگر بودم چونان فرمانده ای پیر و میدان دیده گرد و غبار افتخاراتت رو خواهم زدود و اگر نبودم مطمئن باش روح پدر بر وجود با وجودت مدال افتخار خواهد انداحت.
عزیزم؛
در هراسم از اعتقادهايي كه گاه روبرويت خواهند ایستاد به جنگ و گاه مشتاق روبرويت خواهند نشست به شنيدن چنگ!
در هراسم از سلاح هايي كه گاهي به صلاح ميشوند !! در این مسیر مراقب سه چیز باش :
شهرت
ثروت
و شهوت
آنچنان ادامه بده که این سه همیشه پشت سرت باشند نه تو در پی آن ... خداوندا دخترم را مجرم به سلاحم نگه دار تا محرم به صلاحم.(آمين) .
عزیزم برایت به یادگار بماند تمام اتودهای ناتمام من ...😙❤👊
امضاء پدر.
بامداد بیست و دوم #خرداد #۱۳۹۷
#مهدی_باقریان #آنیسا #گیتاریست
#mehdibagherian
#anisa
#guitarist
Read more
سال تحویل شد و سال جدید تمام اتفاق های گذشته رو با خودش شست و برد ولی ذهن ما خاطراتی رو برای خودش نگه داشته ...
Media Removed
سال تحویل شد و سال جدید تمام اتفاق های گذشته رو با خودش شست و برد ولی ذهن ما خاطراتی رو برای خودش نگه داشته که بعضیاش شیرین و بعضیاشون تلخ بودن . به این فکر میکنم که زمانی پشت همین سفره ی هفت سین چه کسایی نشسته بودن و من به عنوان عزیزترین کسام حسابشون میکردم و الان نیستن .به این فکر میکنم که سال به سال سفرمون ... سال تحویل شد و سال جدید تمام اتفاق های گذشته رو با خودش شست و برد ولی ذهن ما خاطراتی رو برای خودش نگه داشته که بعضیاش شیرین و بعضیاشون تلخ بودن .
به این فکر میکنم که زمانی پشت همین سفره ی هفت سین چه کسایی نشسته بودن و من به عنوان عزیزترین کسام حسابشون میکردم و الان نیستن .به این فکر میکنم که سال به سال سفرمون چقدر داره کوچیک میشه و آدمای اطرافش هی دارن کم میشن و اونایی هم که هستن دارن پیرتر میشن .به این فکر میکنم که توو این سالها خودم چقدر پیر شدم .به این فکر میکنم توو این دوره زمونه چقدر عزیزترین کسا نادر شدن و دیگه نیستن.
من توو این سال نو خوشحالم !!خیلی هم خوشحالم ولی این خوشحالی باعث نمیشه که دور همین سفره جای خالیه شما رو نبینم و اشکم در نیاد !!تحویل سال بازم باعث شد که تصویر شما دوباره توو ذهنم تداعی بشه و دوباره به یادتون بیفتم .دوباره یاد گذشته بیفتم گذشته ای که با هم بودیم ! هر چند کوتاه ولی با هم بودیم.!!!!
بابایی و فرزادم با اینکه تنهام گذاشتین و رفتین ولی عید شمام مبارک😍😘😘😘
Read more
. . . انجمن پزشکی جهانی با اصلاح سوگندنامه بقراط، سوگند زیر را به آن افزود: «من به سلامت، رفاه و ...
Media Removed
. . . انجمن پزشکی جهانی با اصلاح سوگندنامه بقراط، سوگند زیر را به آن افزود: «من به سلامت، رفاه و توانایی‌های خود توجه خواهم کرد تا مراقبت در بالاترین استاندارد را ارائه دهم.» این پیام واسه ما متخصصین بیهوشی تو ایران حرف زیادی واسه گفتن داره؛ماهایی که بقیمت بخطر انداختن سلامتیمون بقیمت کشیکهای ... .
.
.
انجمن پزشکی جهانی با اصلاح سوگندنامه بقراط، سوگند زیر را به آن افزود:
«من به سلامت، رفاه و توانایی‌های خود توجه خواهم کرد تا مراقبت در بالاترین استاندارد را ارائه دهم.»
این پیام واسه ما متخصصین بیهوشی تو ایران حرف زیادی واسه گفتن داره؛ماهایی که بقیمت بخطر انداختن سلامتیمون بقیمت کشیکهای سی و شش ساعته پشت سر هم بقیمت ۲۵ شب انکالی در ماه میخوایم بیمارستان هارو کاور کنیم این باعث میشه درصد خطا و اشتباه ما متخصصین بیشتر بشه و کیفیت کار پایین بیاد؛علت این امر هم سیستم معیوب بهداشت و درمان مملکت ماست که به قیمت پایین نگهداشتن تعرفه ها و تن ندادن به واقعی کردن تعرفه ها در تمامی این سالها از نیروی ارزان کار نهایت سواستفاده رو میکنه و سود رو این وسط شرکتهای بیمه میبرن.ضرر رو این وسط من ارائه دهنده خدمت و توی گیرنده خدمت میبری؛من بواسطه زدن ضربه جسمی و روحی به خودم و تو بواسطه گرفتن خدمات با کیفیت کمتر و پایین تر
Read more
Loading...
این روزها به دلیل کسالت و کسر انرژی ، کمتر امکان پست گذاشتن داشتم . اما ، گمانه هایی که برای پیدا شدن ...
Media Removed
این روزها به دلیل کسالت و کسر انرژی ، کمتر امکان پست گذاشتن داشتم . اما ، گمانه هایی که برای پیدا شدن جسد مومیایی #رضاشاه #پهلوی در شهر ری بیان میشود مرا وادار به نوشتن این یادداشت کرد. نمیدانم اگر هویت #رضاخان پهلوی تایید شود ، زندگی و دست سرنوشت ، چهل سال پس از پایان حکومت سلسله پهلوی ، چه بازی ای پشت ... این روزها به دلیل کسالت و کسر انرژی ، کمتر امکان پست گذاشتن داشتم .
اما ، گمانه هایی که برای پیدا شدن جسد مومیایی #رضاشاه #پهلوی در شهر ری بیان میشود مرا وادار به نوشتن این یادداشت کرد.
نمیدانم اگر هویت #رضاخان پهلوی تایید شود ، زندگی و دست سرنوشت ، چهل سال پس از پایان حکومت سلسله پهلوی ، چه بازی ای پشت دست دارد که ما و تاریخ را به چالش میکشد و دعوتمان میکند از آن درس بگیریم.
اگر فرض را بر صحت این مدعا بگیریم ، بعنوان یک شهروند ایرانی ، امیدوارم حکومت جمهوری اسلامی ، بر خلاف هیجانات اول انقلاب ، با احترام و حفظ شئونات انسانی و سپس اسلامی با مردی که ضرب المثل تاریخ صد سال گذشته #ایران بوده با احترام برخورد کند .
خدا را شکر دیگر مرحوم #خلخالی در میان ما نیست که حکم به ویرانی تاریخ و مردمان ایران دهد.
توقع میرود مسئولینی که اکنون بر مسند حکومت هستند ، متمدنانه و با اصول اخلاقی و دور از هیجانات با موضوع برخورد کنند . و چنانچه به هر دلیلی ، مایل بودند اخلاق را به خاطر مطامع سیاسی شان زیر پا بگذارند ، ابتدا به دو پرسش پاسخ دهند :
اول اینکه بگویند حکومت پهلوی و مسئولین آن ، چه فساد هایی مرتکب شدند ، که مسئولین جمهوری اسلامی در طی این چهل سال انجام ندادند ؟
لازم نیست یادآوری کنیم که #بقایی و #مشایی و #مرتضوی و #خاوری و غیره میوه های همین درخت چهل ساله بودند و هنوز هم میوه های فاسد بسیاری وجود دارند .
اگر به این پرسش پاسخ دهند متوجه خواهند شد ، هیچ درختی میوه صد درصد سالم تحویل ما نمیدهد و مدینه فاضله افسانه ای بیش نیست.
بنابراین قضاوت یک حکومت بدون شناخت شرایط و آگاهی از تاریخ کاری عبث است.
و دومین پرسش این است که اگر سالها گذشت و دیگرانی بر این کشور حتی در چهارچوب نظام اسلامی بر سر کار آمدند و چنین اتفاقی برای اموات مسئولین کنونی افتاد ، مایلند با مردگانشان سیاسی برخورد شود یا انسانی و اخلاقی ؟
من نه گرایشی به حکومت #پادشاهی دارم و نه ضد #انقلاب هستم .
صرفا یک پژوهشگرم که به انسان پژوهی میپردازم.
نمیدانم پاسخ این پرسشها چه خواهد بود ، اما امیدوارم از این آزمون تاریخی سربلند بیرون بیایند.

#امیرفریدون_نصرتی ✍🏻 @inssoa
@inssoa
@inssoa
@inssoa *
*
*
📝 نظرشما
چیه ؟ باید با این مسئله
چگونه برخورد کرد ؟

#معمای_شاه
#چهارم_اردیبهشت
Read more
. جمعه ها در پس زانوی دلم غرق می شوم در نبودنت، این جمعه های تلخ و خاکستری در آیینه هفته ها و ماهها ...
Media Removed
. جمعه ها در پس زانوی دلم غرق می شوم در نبودنت، این جمعه های تلخ و خاکستری در آیینه هفته ها و ماهها و سالها بی حادثه تکرار می شوند..... و من چقدر دلم حادثه می خواهد حادثه ای از جنس بودن، من با چشمان بسته سالهاست آغوشم را برایت باز گذاشته ام! #سینا_آرین . . . photo: @amirmhp caption: ... .
جمعه ها در پس زانوی دلم
غرق می شوم در نبودنت،
این جمعه های تلخ و خاکستری
در آیینه هفته ها و ماهها و سالها
بی حادثه تکرار می شوند.....
و
من
چقدر دلم حادثه می خواهد
حادثه ای از جنس بودن،
من با چشمان بسته سالهاست آغوشم را برایت باز گذاشته ام!

#سینا_آرین
.
.
.
photo: @amirmhp
caption: @sina7arian
#_ax_honari_ 🍂
لينك كانال: در بيو پيج
.
‎اپلیکیشن صنعت عکاسی مرجع کامل عکاسان و علاقه مندان به عکاسی.
‎دانلود رایگان از بازار و سیب اپ
@sanateakkasi
Read more
. می خواهم تمام لحظه هایم پر باشد از تو حتی همین دم و بازدم پر شود از حضور تو می دانی عزیز تز از جان این ...
Media Removed
. می خواهم تمام لحظه هایم پر باشد از تو حتی همین دم و بازدم پر شود از حضور تو می دانی عزیز تز از جان این روزگار لعنتی لحظه های زیادی را به من بدهکار است از قدم زدن ها دو نفره میان پیاد رو ولیعصر تا خوردن یک فنجان چای کنار آتش میان جنگل ابر از دیدار طلوع خورشید تا غروب اش من می خواهم میان تمام لحظه ایم تو ... .
می خواهم تمام لحظه هایم پر باشد از تو
حتی همین دم و بازدم پر شود از حضور تو
می دانی عزیز تز از جان این روزگار لعنتی لحظه های زیادی را به من بدهکار است
از قدم زدن ها دو نفره میان پیاد رو ولیعصر تا خوردن یک فنجان چای کنار آتش میان جنگل ابر
از دیدار طلوع خورشید تا غروب اش
من می خواهم میان تمام لحظه ایم تو باشی و من
تا عطر خوش عاشقی در اتمسفر زندگی پرسه بزند همچو نسیم بهاری آغشته شده با بوی شب بو ها
من سالها بود که دنیا را اینگونه ندیده بودم دلبر جان
شندیده بودم
دنیایی عاشقان رنگیس اما
شنیدن کجا و حس کردن
#حسین_رمضانی
.
photo / دوست خوبم @ali_sedighpour .
💙
Read more
Loading...
دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد . در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند ...
Media Removed
دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد . در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند شهره بود . سالها که مادرم ایران نبود هروقت دلم تنگ میشد میرفتم خونش ، بوی مادرم را میداد شاید حتی مهربان تر... خونه مامانی عشق بود.. . نزدیک به خونشون یه پاشگاه پارکور داشتم که همیشه چند ساعت ... دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد
.
در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند شهره بود
.
سالها که مادرم ایران نبود هروقت دلم تنگ میشد میرفتم خونش ، بوی مادرم را میداد شاید حتی مهربان تر... خونه مامانی عشق بود..
.
نزدیک به خونشون یه پاشگاه پارکور داشتم که همیشه چند ساعت قبل یه سر میزدم نون و پنیر درست میکرد میگفت بگیر بخور جون داشته باشی به شاگردات درس بدی من نمیدونم چی میزد به نون پنیر که انقدر خوشمزه بود شاید ادویه ای به نام عشق...
.
همش در حال عبادت و نیایش بود دکتر گفته بود نباید خم و راست شه اما سالهای سال نشسته نماز میخوند همش منو دعا میکرد میگفت مادر مراقب باش اگه دلت بیقرار شد سبحان الله بگو آروم میشی.
.
آمار همه فقرای محل و داشت یواشکی کمک میکرد با این که نمیتونست راه بره یکم یکم برنجو خوراکی میبرد براشون .
بی چادر کسی ندیده بود میگفت مکه به کنار عشق کربلاست قرار بود خوب که شد بفرستمش 😔. .
چه زیبا خواببیده بود صورت زیبایش را در منزل ابدی دیدم هیچ دینی به این دنیا نداشت انگار اماده بهشت بود لبخند بر تن بیجانش بود 😔
.
برادرش سالها اسیر جنگ بود و بعد از سالها برگشت و شب قبل از خاکسپاری شهادت داد که مثل زینب برای حسین دنبالش گشته و وقتی پیداش شد اسیر نوازی کرد... ای کاش بیاید امشب و شب های دیگر زینب و فاطمه کنارش ...🖤💙
Read more
ماه یه دور چرخید دور خودش و زمین هم دور ماه/خورشید هم دور زمین و من شدم انسان/اونقد بی نظم و خودخواه/خطرناک ...
Media Removed
ماه یه دور چرخید دور خودش و زمین هم دور ماه/خورشید هم دور زمین و من شدم انسان/اونقد بی نظم و خودخواه/خطرناک تر از پلنگ،متفکر تر از بوزینه، مقاوم جلو نسیم و طوفان طورا/من از اینکه وحشیانه میبرم/کسی جلوم نیس خوشحالم میفهمی چی میگی/پس هر چی جونور دیدی بگو باید جلوم خم بشی و گرنه میمیری/وقتی از شکار برمیگشتم ... ماه یه دور چرخید دور خودش و زمین هم دور ماه/خورشید هم دور زمین و من شدم انسان/اونقد بی نظم و خودخواه/خطرناک تر از پلنگ،متفکر تر از بوزینه، مقاوم جلو نسیم و طوفان طورا/من از اینکه وحشیانه میبرم/کسی جلوم نیس خوشحالم میفهمی چی میگی/پس هر چی جونور دیدی بگو باید جلوم خم بشی و گرنه میمیری/وقتی از شکار برمیگشتم دیدم یه گله گاو کوهان دار وحشی صورت دوستمو له کردن و زیر پاشون غریو میکشن/این جونور افقی احمق با اون بداهتی که از صورتش میباره از دستاش فقط واسه راه رفتن کمک میگیره/ سیب من خیلی سالها قبل از این عزل ها ریشه کند/من صرفه نظر از سیب تو را پر بار میبینم/تکه ای سیب در دهان آسیاب شد و فریاد تف کردم که/من آن چارپای بدمنظر نیستم که به خوراک اسب پیش ساخته خود قانع باشم/من جایی طلب دارم که موسی دیگری فرعون خودم/ بهت بها دادم خوده من مقصرم/برو درو باز کن کتاب بده بهشون،گرگ ها منتظرن/قبل از اینکه فک کنم باید جهان رو درست کرد/تنتو میجوم چون که گرسنم/از ما یکی فرمانداره میشه ،اون یکی کارگر،اون یکی فرعون میشه،مابقی همه درشکن/تو میگی پوست کندن جونور ها سخته/میگم نه سادس،آدم سالم نمیگیره اعصا دست/هوای شهوت خیس/زمین هم مرزبندی/تشنج من واسه این حوالیه روانیه،ماجراجویی/صورت زناشون رو بریدیم و تمام دامن ها خونی/زن ،خوک مزرعه منو شیر میداد/یه قدرت عجیب دارم بهم نمیگه چی میخوام/اما میدونم کتاب این زمین با وجودم در آخر پارس/عاقبتم میشه فرار از آدم...
#انسان
Read more
"من به موقعش به حرف مي آيم!" اینجا، این بالا، این گوشه ی منتهی الیه خانه من است. خانه من بود. خانه ای ...
Media Removed
"من به موقعش به حرف مي آيم!" اینجا، این بالا، این گوشه ی منتهی الیه خانه من است. خانه من بود. خانه ای که ذرات جنگ را از بالاترین طبقه اش دیدم، چشیدم و حس کردم. جنگ آدم ها را ساکت بار می آورد. نجیب بار می آورد. نجیب مثل پدران و مادرانمان. سالها سکوت کردم. دم نزدم. نه به این خاطر که حرفی نداشتم. نه! سکوت کردم ... "من به موقعش به حرف مي آيم!"
اینجا، این بالا، این گوشه ی منتهی الیه خانه من است. خانه من بود. خانه ای که ذرات جنگ را از بالاترین طبقه اش دیدم، چشیدم و حس کردم. جنگ آدم ها را ساکت بار می آورد. نجیب بار می آورد. نجیب مثل پدران و مادرانمان. سالها سکوت کردم. دم نزدم. نه به این خاطر که حرفی نداشتم. نه! سکوت کردم تا دل عزیزانی که دردهای من را با موسیقی وصدایم می شنوند و هم دردشان هستم آزرده خاطر نشود. همين چند كلمه حرف را هم نمي خواستم بزنم اما گفتم بگذار آنها هم بدانند كه طعنه تلخ است و كنايه دل مي سوزاند. فقط خواستم از شان و حيثيت و شعور مخاطبانم دفاع كرده باشم، خودم سالهاست به جنگ تن به تن و بي دفاع عادت كرده ام.
باز هم سکوت می کنم تا دل نازک شما با حرف هایی که کم از بمب ها و خمپارهای بی ریشه ندارند؛ نلرزد. روزی نیست که بمب هایشان را از دهان لقشان بر سرم نریزند؛ بی آنکه بدانم چرا. درست مثل کودکی هایم که نمی دانستم این بمب ها چرا روی سر مردم می ریزند و کسی جوابی نمی داد به سئوالم. باز هم سکوت می کنم و ادامه می دهم. کار می کنم. می سازم. می خوانم و باز همان محسن سابقم که چاووش خوان خودم و همه ی آنها که می دانند و مرا می شناسند مي مانم.
به خاطر همه شما که دوستم دارید و من هم عاشقتان هستم قوی تر از همیشه ادامه می دهم و به قول شمس تبریزی:« هیچ چیز عظیم تر نشوم، هیچ جز قوی تر نشوم.» به احترام شما
محسن چاوشی
Read more
Loading...
. عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر ...
Media Removed
. عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر واسه شکار حشرات. صبح ها قبل از طلوع خورشید لا به لای بوته و علفزار دنبال حشرات مختلف بودم. دیدن تنوع گونه ها و رنگ های متنوعی که حشرات داشتند برای من فوق العاده جذاب بود و خیلی جدی این سبک عکاسیُ ادامه دادم. حقیقتا ... .
عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر واسه شکار حشرات. صبح ها قبل از طلوع خورشید لا به لای بوته و علفزار دنبال حشرات مختلف بودم. دیدن تنوع گونه ها و رنگ های متنوعی که حشرات داشتند برای من فوق العاده جذاب بود و خیلی جدی این سبک عکاسیُ ادامه دادم.
حقیقتا ماکروگرافی بین ژانر های مختف عکاسی، ارزش بالایی داره و کار پر زحمتیه، البته وقتی پای علاقه وسط باشه همین یجور لذت میشه.
.
اسم این حشره مانتیسه؛ موجودی بی نهایت باهوش با گونه های متنوع، این نوزاد مانتیس چند دقیقه ست متولد شده و داره خیره به ماه نگاه میکنه. یکبار والپیپری از پیله این حشره دوست داشتنی استوری گذاشتم.
این عکس هم برای سالها قبله و مدت هاست ماکروگرافی رو کنار گذاشتم.

پ ن: ابعاد این حشره تازه متولد دو تا سه سانته.
.
#ماکروگرافی
#سالها_قبل
Read more
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب ...
Media Removed
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول ... این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است ❤️❤️❤️❤️
Read more
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای ...
Media Removed
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ... .
این متن فوووووق العادس

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی ...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود .
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم .
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند ❤
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید...
تئودور داستایوفسکی

عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است❤
Read more
. . دیشب ،کمی مریض بودم ، و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود، گوشی اصلی ام،خاموش بود. وقتی ...
Media Removed
. . دیشب ،کمی مریض بودم ، و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود، گوشی اصلی ام،خاموش بود. وقتی روشن کردم ، در کمال تعجب دیدم،دهها نفر که میدانستند، من اینجا ، از آنتن تلویزیون محرومم ، پیام داده اند : . . . . " #کریم میخواد پنالتی بزنه !."... و من میدانستم " گل " خواهد شد ! . . . #ویدیو ... . .

دیشب ،کمی مریض بودم ،
و فکرم پیش عزیزی از اقوام بود که بیمار شده بود،
گوشی اصلی ام،خاموش بود.

وقتی روشن کردم ، در کمال تعجب دیدم،دهها نفر که میدانستند، من اینجا ، از آنتن تلویزیون محرومم ، پیام داده اند :
. .
.
. " #کریم میخواد پنالتی بزنه !."...
و من میدانستم " گل " خواهد شد !
.
.
.

#ویدیو ی پست پیش را ، قبل از شروع بازی با پرتغال ، گذاشته بودم و میبینید که با "کریم انصاری فرد " ، آغاز و تمام میشود...
.

پس میدانستم !
.
.

کلی پیام ، دایرکت ، اس ام اس!
.
.
.
.
فکر نمیکنم به خانواده ی خود #کریم_انصاری_فرد، انقدر پیام داده باشند !

اولا ممنونم !
.
.

دوما حساسیت مرا روی او حس کرده بودید ،
شاید یک موج کوچک بود که با دیدنش ، به من منتقل شد و گفتم :
او برای ما #گل میزند... من قبلا ، اصلا نمیشناختمش ، ولی با دیدنش ، نام و رزومه اش را از شما پرسیدم و بعد مدام عکسها و فیلمهایش ، در استوری و کانال من بود ! چون میدانستم او ، تنها کسی است که در این جام ، قرار است برای ما ، گل بزند! یک حس بود، شبیه یک شهود کوچک!
اما به آن حس ، اطمینان داشتم! و جالب اینکه تصادفا در شعر پست پیش هم، رستم دیر،وارد کارزار میشود! چه تصادفی!
.
.
مرسی کریم خان انصاری فرد که دل خیلیها را شاد کردی☺
.
.
.
.
.

اما یکی از عزیزانم ، آخر بازی داشت گریه میکرد :

گفت : با اختلاف یک امتیاز ،صعود نکردیم !... .
.

در دل گفتم :
خدایا چقدر ما #ایرانیها رنج کشیده ایم و آسیب دیده ایم !
.

چقدر این سالها ، بد آوردیم که اکنون ، انقدر به این صعود ، امید بسته بودیم ...نسل من ، معنی ناکامی را میداند و معنی کامیابی واقعی را که در تلاش زیبای #انصاری_فرد ها ، #بیرانوند ها ، و بقیه عزیزان ، نمود مییابد....
.
.
. و در #ادامه_دادن...
. .

من همیشه یاد گرفته ام منتظر بمانم ، بجنگم و پیش روم....
.
.
.
.نسل جوان ، اما خسته است ! و شاید اصلا کل
#ایران_خسته_است !
.
. یک اتفاق خوب میخواهد !....یک تحول اساسی و درست.... گرچه این صعود حق ما بود ، اما خیلی چیزهای دیگر و مهمتر هم حق ما بوده و هست....
.

#اصلا_زندگی_حق_ما_بود!
که دارد روز به روز ، تمام میشود!
.
.
.
خدا خودش نظر لطفی ، به وضعیت مردم ایران داشته باشد... خیلی #بد گرفتاریم ...بااین وجود تمام بچه های #فوتبالی خسته نباشند...
#عزیزانم

#چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#چیستا
#فوتبال_روسیه
#روسیه_2018
#جام_جهانی_فوتبال
#پرتغال
#جام_جهانی
#chista_yasrebi #novelist
#psychologist
#russia_2018
#footbal
#world_cup_2018
#portegual #Iran
.

@chista_yasrebi.2پیج دوم من
Read more
. من و خيام! . خيام اولين شاعرى بود كه شعرهايش براى من خوانده شد؛ زماني كه پنج ساله بودم؛ . پيش از ...
Media Removed
. من و خيام! . خيام اولين شاعرى بود كه شعرهايش براى من خوانده شد؛ زماني كه پنج ساله بودم؛ . پيش از مدرسه رفتن به من شعر و کمی هم خواندن آموخته بودند و در شش سالگى، خیلی از رباعيات خيام را می‌دانستم و از حفظ می خواندم؛ . در همان شش سالگى زمانى كه به همراه مادرم در رديف جلوى ايرباس هما نشسته بوديم و آن ... .
من و خيام!
.
خيام اولين شاعرى بود كه شعرهايش براى من خوانده شد؛ زماني كه پنج ساله بودم؛
.
پيش از مدرسه رفتن به من شعر و کمی هم خواندن آموخته بودند و در شش سالگى، خیلی از رباعيات خيام را می‌دانستم و از حفظ می خواندم؛
.
در همان شش سالگى زمانى كه به همراه مادرم در رديف جلوى ايرباس هما نشسته بوديم و آن زمان ها نيروى امنيت پرواز رو به مسافران مي نشست و در آن پرواز یکی از مأموران گارد پرواز در فاصله نيم مترى جمال شش ساله و رو به من نشسته بود و من در حالى كه انگشتم را تكان ميدادم و آن مرد ميانسال را خطاب مي كردم، اين رباعى را با صداى بلند برايش خواندم:
گر مى نخورى طعمه مزن مستان را
بنياد مكن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو كه مى مى نخورى
صد لقمه خورى كه مى غلامست آنرا
.
و بعد زمانى كه او با حيرت به من نگاه مى كرد اين رباعى را برايش خواندم:
من بى مى ناب زيستن نتوانم
بى باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقى گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم
.
اين خاطره براى من زنده است؛ نمى دانم آن مرد كيست و كجاست، اما تمام مدت با سكوت به من گوش مى كرد و در فضاى آن سالها به من اجازه مي داد بلند بلند خيام خوانى كنم؛ در همان ایام در مهدکودک به من این را اجازه نمی دادند؛
.
خیام برای من نوستالژی عجیبی دارد و علاوه بر آن از منظر یکی از فلاسفه، یکی از بازترین و وسیعترین ذهن ها را در میان متفکران تاریخ این سرزمین داشته است؛
.
زادروز این انسان بزرگ، دانشمند و شاعر نابغه بر همه ما مبارک.
.
دلم هوای نیشابور کرده و مزار خیام و آرامگاه عطار و کمی آن طرف تر مقبره سرو آزاد، پرویز مشکاتیان نازنین.
.
#خیام #عمرخیام #خیام_نیشابوری #شعر #رباعی #ریاضی #ادبیات #فلسفه #تفکر #نیشابور #عطار #مشکاتیان #سرو_آزاد #کودکی #جمال #جمال_قمری
Read more
یکی از دوستان کاناداییم یه قانون جالب برای خودش داشت. قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه ...
Media Removed
یکی از دوستان کاناداییم یه قانون جالب برای خودش داشت. قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت، ماهی یک شب فرزند خانه پدر و مادرش باشه. میگفت کارهای بچه ها رو انجام میدم و میرم.. خودم تنهایی.. مثل دوران بچگی و نوجوانی. چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم. ... یکی از دوستان کاناداییم یه قانون جالب برای خودش داشت.
قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت، ماهی یک شب فرزند خانه پدر و مادرش باشه.
میگفت کارهای بچه ها رو انجام میدم و میرم.. خودم تنهایی.. مثل دوران بچگی و نوجوانی. چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم. میگفت خیلی وقتها کار خاصی نمیکنیم. پدرم تلوزیون نگاه میکنه و من کتاب میخوانم. مادرم تعریف میکنه و من گوش میدم. من حرف میزنم و مادر یا پدرم چرت میزنند و .. شب میخوابیم و صبح صبجانه ای میخورم و برمیگردم به زندگی.. دیروز روی فیسبوکش یه عکس گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماهی ست فوت شده اند. براش پیام خصوصی دادم که بابت درگذشت مادرت متاسفم و همیشه ماهی یک شبی که گفته بودی رو به خاطر دارم.. جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که "مادرم توی خاطرات محدودش از اون شبها بعنوان بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده."
و اضافه کرده که "اگه راستش رو بخوای بیشتر از مادرم برای خودم خوشحالم که از این فرصت و شانس زندگیم نهایت استفاده رو برده ام." قوانین خوب رو دوست دارم...
سلام صبحتون بخیر و خوشی، آخرهفته تون شاد،
روزتون پرازخوبی، لحظه هاتون شیرین، دوستی هاتون باصفا، تنتون سلامت، عمرتون باعزت و
زندگیتون پراز خیروبرکت ان شاءالله
Read more
. برای مبارزه با فساد، ایران گرگ قبرستان می‌خواهد رضاشاه سفری یک ماهه داشت به ترکیه: روزی در میان ...
Media Removed
. برای مبارزه با فساد، ایران گرگ قبرستان می‌خواهد رضاشاه سفری یک ماهه داشت به ترکیه: روزی در میان گفتگوها، یک مرتبه آتاتورک یکی از روزنامه های محلی را در دست می گیرد که راجع به اختلاس یکی از کارمندانِ یکی از وزارتخانه ها نوشته بود. آتاتورک آن روزنامه را به «عصمت اینونو» نخست وزیر ترکیه نشان داده ... .
برای مبارزه با فساد، ایران گرگ قبرستان می‌خواهد

رضاشاه سفری یک ماهه داشت به ترکیه: روزی در میان گفتگوها، یک مرتبه آتاتورک یکی از روزنامه های محلی را در دست می گیرد که راجع به اختلاس یکی از کارمندانِ یکی از وزارتخانه ها نوشته بود.
آتاتورک آن روزنامه را به «عصمت اینونو» نخست وزیر ترکیه نشان داده و دستور رسیدگی می دهد.
رضاشاه با تعجب می پرسد چرا به روزنامه نگاران اجازه می دهد چنین مطالبی را نوشته و مامورین دولت را زیر سوال ببرند؟ من در ایران به هیچیک از جراید اجازه نمی دهم که کوچکترین انتقادی از رفتار مامورین دولت بکنند!

آتاتورک در جواب داستان جالبی نقل می کند:
روزی یک خانمی ثروتمند و زیبا به یکی از رمالها مراجعه می کند و می گوید که شوهرم مرا خیلی دوست دارد اما من او را دوست ندارم و می خواهم طلاقم بدهد! رمال که نمی خواسته چنین مشتری پولداری را زود از دست بدهد روی کاغذ، چیزی نوشته و به خانم می دهد تا در یکی از شبهای تاریک، کاغذ را در قبرستانی دفن کند اما در زمان دفن کردن، نباید اصلا به «گرگ» فکر کند چرا که در این صورت، نوشته تاثیری نخواهد داشت. خانم، کاغذ را مدام به قبرستان می برده اما بلافاصله به یاد گرگ می افتاده و نمی توانسته کاغذ را دفن کند و ناچار برمی گشته.

آتاتورک در ادامه می گوید روزنامه نگاران به منزله آن گرگ اند که به محض اینکه مقامی بخواهد اختلاس کند و رشوه ای بگیرد بلافاصله آن گرگ یعنی (افشاگری روزنامه ها) در خیالش مجسم خواهد شد و دست از پا خطا نخواهد کرد!
بدون وجود روزنامه های آزاد، حتی اگر بر هر مقام دولتی یک مامور مخفی هم گذاشته شود باز هم قادر به کنترل فساد نخواهد بود چرا که ممکن است آن مامور مخفی با آن مقام ساخت و پاخت کرده باهم بخورند! (برگرفته از نوشته علی مرادی مراغه ای بر اساس کتاب روزها از پی سالها). تحلیل و تجویز راهبردی:
اگر خواهان جامعه ای به دور از ويژه خواری، رانت خواری، امضاهای طلایی، آقازادگی و خویشاوندسالاری هستیم به این چهار نکته توجه کنیم:

1- از گرگ ها حمایت کنیم! انگلیسی ها می‌گویند: «دولت انگلیس در هر کشور دو سفیر دارد، یکی سفیر حکومت و یکی خبرنگار گاردین و چه بسا در بسیاری موارد نظر خبرنگار گاردین بر نظر سفیر ترجیح داده می‌شود.» این جمله انگلیسی‌ها به این خاطر است که آن ها عمیقا باور دارند مطبوعات کتاب مقدس دموکراسی است.

2- گرگ بی دندان نباشیم: اگر رسانه ها به میزان 100% آزاد باشند اما چرخش آزاد اطلاعات رخ ندهد آن گرگ بدون دندان خواهد بود و بی خاصیت

ادامه در کامنت ها 👇
Read more
به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با ...
Media Removed
به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با نوای کاروان . اول دبستان بودیم .کفشهای دانلاپ سفید و کفشهای استک دار سیاه . دنیایمان چون تیله های بازیمان رنگارنگ بود و مدرسه را دوست میداشتیم فارغ از اخمهای معلم و ترکه های درخت کنارو بغض هایی که در ... به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه

مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با نوای کاروان . اول دبستان بودیم .کفشهای دانلاپ سفید و کفشهای استک دار سیاه . دنیایمان چون تیله های بازیمان رنگارنگ بود و مدرسه را دوست میداشتیم فارغ از اخمهای معلم و ترکه های درخت کنارو بغض هایی که در گلو قورت میدادیم. مردی با کت و شلوار سورمه ای راه راه شیک و مرتب ، موهای خلطک سیاه وسفید که رنگ سیاهش بیشتر بود و مجعد.مدیر بود. آقای خلیلی ولی در بین ما زارغلام بیشتر مرسوم بود و رواج داشت،میگفتند کودک که بوده همسن و سال ما با مادرش به کربلا رفته و از همان اوان کودکی
زائر شده بود. اولین صف صبح گاهی و شادی روزهای نخست و دوستان تازه. آقای خلیلی با همان آراستگی بر خلاف بعضی معلمها که پیراهنها روی شلوارشان می انداختند و صورتشان انبوهی از ریش بود و لبخندبا صورتشان قهر .اصلا هم جوگیر فضای انقلابی آن سالها نبود و منطق و عقلانیت را همواره بر افراط ترجیح میداد.از همان روز نخست حساب کار دستمان آمد. باید مرتب بود و درس خواند .صدای خش دار و گرمی داشت و با دست چپ مینوشت خط خوبی هم داشت و از اینکه من هم چپ دست بودم خوشحال .گهگاهی میدیدم که به خانه می
آمد و با پدر گفتگویی داشت و معمولا کتاب شعری را باز میکردند و آقای خلیلی با همان صدای خش دار گرمش حافظ را میخواند و پدر اصرار داشت که من هم بنشینم و گوش دهم اما دنیای توپ گرد و زمینهای خاکی و پاپتی وزخم پاها را ترجیح میدادم. دبستان شلوغ بود و کلاسها مخلوط دخترو پسر و هنوز فرمان زنها این سو و مردان آن سو صادر نشده بود و همه شور بودند و غوغا با همه نگاه های تند ناظم و معلم.یاد دارم باران که میبارید مدیر در ایوان می ایستاد و چنان لبخند رضایت برچهره اش مینشست که ماهم شاد میشدیم برای بازی بعد ازباران که سر خوردن برروی سطح صاف گلی(شلی) و تنگ سواری در باغ و مهمتراز همه نوید تعطیلی بود . اولین بار رنگین کمان را در دبستان آقای خلیلی به ما نشان داد و آنقدر برایمان تازگی داشت که تمام دنیای خاکستری و جنگ زده آن سالها برای چندروزی از ذهنمان پاک شد و آنقدررنگین شده بودیم که تمام دیوارها را بجای کلمه مرگ که بیشتر دیوارها را به خود اختصاص داده بود رنگین کمان میکشیدیم .
روزی در مدرسه درخت میکاشتند. از مدیر پرسیدم این درخت اسمش چیست. گفت : خرزهره.گفتم: میوه اش چیست؟ گفت : بزرگ که شد خرهای بسیار بزرگی میکند که آدم را میترساند و خنده همه ما.
او نماد خاطرات چندین نسل در دبستان روستای بوالخیر بود و همواره هستند.
Read more
هزار و سیصد و نود و شش هم اومد انشالله که برای همه به خوشی اومده باشه. سال نو شد و من اولین سفره هفت سین ...
Media Removed
هزار و سیصد و نود و شش هم اومد انشالله که برای همه به خوشی اومده باشه. سال نو شد و من اولین سفره هفت سین رو تو خونه ی خودمون انداختم. همه ی این سالها لحظه تحویل سال خونه خودمون نبودیم اما این بار عدو سبب خیر شد و من به خاطر بیماری و آلرژی نتونستم جایی برم و اولین سفره هفت سین خودمو انداختم. خدایا شکرت خوبیش ... هزار و سیصد و نود و شش هم اومد
انشالله که برای همه به خوشی اومده باشه.
سال نو شد و من اولین سفره هفت سین رو تو خونه ی خودمون انداختم. همه ی این سالها لحظه تحویل سال خونه خودمون نبودیم اما این بار عدو سبب خیر شد و من به خاطر بیماری و آلرژی نتونستم جایی برم و اولین سفره هفت سین خودمو انداختم. خدایا شکرت🙏
خوبیش این بود که مامان اینها هم برای اولین بار بوشهر موندن و اومدن پیشمون😊🙏💕
انشالله برای همه سالی سرشار از تندرستی، آرامش، عشق، پیشرفت، خیر، رحمت و برکت الهی باشه...
سال همه تون عاااالی
عیدتون مبارک
🙏🙏🙏🙏
پ.ن.۱. روزهای پایانی سال، شور و شوق قبل عید و هیجان مردم و اون چادرهای آبی وسایل هفت سین فروشی، سبزه و گل های سنبل و سینره رو بیشتر از خود عید دوست دارم. گرچه امسال نشد برم توی بازار و هیجان مردم رو از نزدیک حس کنم اما حتا از پشت شیشه ماشین هم شوقشون وجودمو پر می‌کرد. خدایا شکرت 🙏
پ.ن.۲. سبزه خودم بالاخره برای عید آماده شد کلی نگران بودم تا هفت سین خوب رشد نکرده باشه... یه بارم خورد زمین بیچاره😌
#1396 #haftsin #عید_نوروز #هفت_سین #۱۳۹۶
Read more
انتشارات نگاه منتشر کرده است ورق بزنید مجموعه های از ترانه ی معاصر فارسی #افشین_یداللهی #حسن_علیشیری #مونا_برزویی #روزبه_بمانی #حمیدرضا_صمدی و... . . نمایشگاه ...
Media Removed
انتشارات نگاه منتشر کرده است ورق بزنید مجموعه های از ترانه ی معاصر فارسی #افشین_یداللهی #حسن_علیشیری #مونا_برزویی #روزبه_بمانی #حمیدرضا_صمدی و... . . نمایشگاه کتاب - شبستان راهروی ۳۱ - غرفه ۹ - موسسه انتشارات نگاه @negahpub پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان ... انتشارات نگاه منتشر کرده است

ورق بزنید

مجموعه های از ترانه ی معاصر فارسی
#افشین_یداللهی
#حسن_علیشیری
#مونا_برزویی
#روزبه_بمانی
#حمیدرضا_صمدی
و...
.
.

نمایشگاه کتاب - شبستان راهروی ۳۱ - غرفه ۹ - موسسه انتشارات نگاه

@negahpub

پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، در سال گذشته هم هیچ اقدامی در رابطه با صدور مجوز برای ده ها عنوان از کتابهایم که توسط ناشران به آن وزارتخانه ارائه شده انجام نگرفته و من مثل تمام این سالها در نمایشگاه امسال کتاب هم حضور نخواهم داشت. در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب اما به این بهانه روزی یک پست را به معرفی آثار دیگر دوستان اختصاص خواهم داد. امید که سرانجام روزی در فضایی روشن با شما عزیزان دیدار داشته باشم. ممنون شما هستم که همراه منید. / یغما گلرویی
Read more
"نشر بیدگل منتشر کرده است" آثاری از بیژن الهی بهمن فرسی دیوید لینچ سوزان سانتاگ هنریک ایبسن و... ...
Media Removed
"نشر بیدگل منتشر کرده است" آثاری از بیژن الهی بهمن فرسی دیوید لینچ سوزان سانتاگ هنریک ایبسن و... . . نمایشگاه کتاب - شبستان - راهروی ۷ - غرفه ۲ - نشر بیدگل @bidgol.publishing . . . . پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر ... "نشر بیدگل منتشر کرده است"

آثاری از بیژن الهی
بهمن فرسی
دیوید لینچ
سوزان سانتاگ
هنریک ایبسن
و... .
.
نمایشگاه کتاب - شبستان - راهروی ۷ - غرفه ۲ - نشر بیدگل

@bidgol.publishing .
.
.
.

پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، در سال گذشته هم هیچ اقدامی در رابطه با صدور مجوز برای ده ها عنوان از کتابهایم که توسط ناشران به آن وزارتخانه ارائه شده انجام نگرفته و من مثل تمام این سالها در نمایشگاه امسال کتاب هم حضور نخواهم داشت. در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب اما به این بهانه روزی یک پست را به معرفی آثار دیگر دوستان اختصاص خواهم داد. امید که سرانجام روزی در فضایی روشن با شما عزیزان دیدار داشته باشم. ممنون شما هستم که همراه منید. / یغما گلرویی
Read more
"انتشارات نگاه منتشر کرده است" مجموعه های از شعر و ترانه ی معاصر فارسی نمایشگاه کتاب - شبستان ...
Media Removed
"انتشارات نگاه منتشر کرده است" مجموعه های از شعر و ترانه ی معاصر فارسی نمایشگاه کتاب - شبستان راهروی ۳۱ - غرفه ۹ - موسسه انتشارات نگاه @negahpub . . . . پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه ... "انتشارات نگاه منتشر کرده است"

مجموعه های از شعر و ترانه ی معاصر فارسی

نمایشگاه کتاب - شبستان راهروی ۳۱ - غرفه ۹ - موسسه انتشارات نگاه

@negahpub .
.
.
.
پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، در سال گذشته هم هیچ اقدامی در رابطه با صدور مجوز برای ده ها عنوان از کتابهایم که توسط ناشران به آن وزارتخانه ارائه شده انجام نگرفته و من مثل تمام این سالها در نمایشگاه امسال کتاب هم حضور نخواهم داشت. در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب اما به این بهانه روزی یک پست را به معرفی آثار دیگر دوستان اختصاص خواهم داد. امید که سرانجام روزی در فضایی روشن با شما عزیزان دیدار داشته باشم. ممنون شما هستم که همراه منید. / یغما گلرویی
Read more
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب ...
Media Removed
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را ... .
هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را فشار می داد و پیسسسس...در باز می شد...و بعد دوباره با فشار یک دکمه در جادویی بسته می شد.نه.راه نداشت.حتما باید بزرگ که شدم راننده ی خط بیست و چهار بشوم...تا سالهای سال تقریبا تا ته دبیرستان مشتری خط بیست و چهار بودم.مدت ها بود که دیگر سودای راندنش را نداشتم اما رفاقتمان کماکان پابرجا بود.یادم می آید این سالهای آخر یهو تمام ناوگان اتوبوس ها نوسازی شد و اتوبوسها حسابی ترگل ورگل شدند....تمیزتر..کم صداتر...صندلیهای راحت تر...و با همان درها و دکمه های جادویی...بالای در این اتوبوس های نو جمله ای نوشته بود که هنوز که هنوز است بعد از سالها دست از سرم بر نمی دارد...
.
warning : the door is opening inside
.
هشدار : در به طرف درون باز می شود. .
و عجب...انگار رفیقم ، خط بیست و چهار تمام گفتنی ها را در یک جمله برایم خلاصه کرده بود.انگار این رابطه ی عاشقانه ی چندین ساله به او این احساس امنیت را داده بود که حرف دلش را به رفیقش بزند....
رفیق...هر جا هستی خوش باشی و چرخهایت برایت بچرخد....دمت گرم.
حالا بعد از هزارسال که از آن روزها گذشته مطمئنم که حق با تو بود.حق حسابی با تو بود... که

هشدار : در به طرف درون باز می شود⚘ .

عکس ،دو روز پیش ، غروب دلگیر خندوانه.
Read more
While you were sleeping 😴💭 🔈REQUESTED Just girls can understand the depth of this scene Plot The drama is about a woman, Name Hong Joo (Bae Suzy), who can see unfortunate events in her dreams, and a prosecutor, Jung Jae chan (Lee Jong Suk) who does everything he can to prevent the woman’s ... While you were sleeping 😴💭 🔈REQUESTED

Just girls can understand the depth of this scene😂 Plot
The drama is about a woman, Name Hong Joo (Bae Suzy), who can see unfortunate events in her dreams, and a prosecutor, Jung Jae chan (Lee Jong Suk) who does everything he can to prevent the woman’s dreams from coming true.
____________

سریال وقتی تو خواب بودی😴💭 🔈پست درخواستی

فقط یه دختر این سکانسُ درک می کنه😂👩
هر دختر تنها در خانه =یه همچین دیوونه بازیایی در حمام 🛁
و من عاشق این تیکه ش شدم که هونگ جو داد زد مامان من دیروز پشمای پامُ زدم ولی بازم امروز دراومده!(از دردهای هر دختر ایرانی)!
ولی دلم واقعا براش کباب شد که ندونسته جلوی عشقش چنین اعتراف زشتی کرد😂

خلاصه:داستان درباره ی دختریه به اسم هونگ جو(سوزی) که خوابای بدی می بینه که اتفاق می افتن و دادستانی به اسم جه چان (لی جونگ سوک) که تمام تلاششُ می کنه اون خوابا به واقعیت تبدیل نشن . 🗯نظر من:اولای سریال واقعا گیج کننده و هیجان انگیز بود و واقعا پرکشش بود اما هر چی گذشت دیگه خیلی تکراری و لوس شد هی خواب می دیدن,هی خوابه داش اتفاق می افتاد و هی به خوبی و خوشی جلوش گرفته میشد😐لذا با وجود علاقه ی بی اندازه م به لی جونگ سوک اصن دیگه حوصله م نکشید تا آخر ببینم!خیلیا می گفتن زوجشون یخه و اصن عاشقانه ش درنیومده ولی به نظرم برای یه سریال حقوقی کافی بود!و من سالها بود از تبلیغی که باهم بازی کرده بودن شیپشون می کردم!خلاصه اینکه اگه سریال حقوقی دوس دارین از دیدنش پشیمون نمی شید ضمن اینکه سکانسای طنز قشنگی توش گنجونده شده👍

#WhileYouWereSleeping #SBS #LeeJongSuk #Jongsuk #baesuzy #Suzy #LeeSangYeob #ParkJinJoo #JungHaeIn #KimMinJae #pinocchio #yg #ygmodel #ygactor # #doctorstranger #GoSungHee #ShinJaeHa #MinSungWook #LeeSungKyung #YoonKyunSang #LeeJiGwang #KimSoHyun #Sohyun #missa #missasuzy #actorleejongsuk #
Read more
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد ...
Media Removed
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم. ‌ ‌- - - - - - - - - - ‌تهران- چند روز پیش: بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده ...
‌زاگرس- یک سال پیش:
نیمی از ایران تو این عکس پیداس.

وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم.

‌- - - - - - - - - -
‌تهران- چند روز پیش:
بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده رشته رشته بود. تو محلشون راه میرفت یه یا حسین میگفت و ۴ تا کوچه اونور تر میلرزید. الان دیگه زن و دوتا بچه داشت. ‌‌‌
بعد از شام شروع کردم به کمک کردن خانومش برای جمع کردن سفره. یهو بهم گفت میدونی راز موفقیت من چی بود؟ میگم تو هم یاد بگیر فردای روز میخوای ازدواج کنی سرت کلاه نره. ‌‌
همون اول ازدواج که ازم خواست یه چایی دم کنم یه مشت نمک ریختم تو سماور و چهار تا لیوان و پیشدستی خیلی اتفاقی از دستم افتاد شکست اینجوری دیگه فهمید من بلد نیستم و نباید از من بخواد کاری کنم. اما پنجره سمت خیابون دیگه کار مرده. اون و غیرت اجازه نمیده بدی خانومت پاک کنه.

اینارو گفت و همه خندیدن ...
‌‌
#روز_مادر #روز_زن #womensday #womensday2018
Read more
. خبر: هر دو نفری که در جریان زلزله‌های اخیر تهران فوت کردند نه بر اثر خود زلزله، که به دلیل ترس ناشی ...
Media Removed
. خبر: هر دو نفری که در جریان زلزله‌های اخیر تهران فوت کردند نه بر اثر خود زلزله، که به دلیل ترس ناشی از زلزله مردند. زیادی مردم را از زلزله ترسانده‌ایم. زیادی مردم را از مرگ ترسانده ایم، کاری کرده ایم که مردم دارند از ترسِ مرگ، می‌میرند. ترس از مرگ فرصتی برای زندگی باقی نگذاشته، در حالی‌که مرگ هم ... .
خبر: هر دو نفری که در جریان زلزله‌های اخیر تهران فوت کردند نه بر اثر خود زلزله، که به دلیل ترس ناشی از زلزله مردند.

زیادی مردم را از زلزله ترسانده‌ایم. زیادی مردم را از مرگ ترسانده ایم، کاری کرده ایم که مردم دارند از ترسِ مرگ، می‌میرند. ترس از مرگ فرصتی برای زندگی باقی نگذاشته، در حالی‌که مرگ هم مثل هر پدیده‌ی دیگری روزی می‌آید و کارش را انجام می‌دهد و می‌رود و تمام؛ این که چیز عجیب و غریبی نیست. ترس ندارد؛ یعنی اگر هم داشته باشد نباید آن‌قدر باشد که آدم به خاطرش بمیرد. کل بحث همین است: با یا بدون زلزله، آدم‌ها باید زندگی کنند. اما وقتی مرگ را این‌قدر بزرگ کرده‌ایم، این‌قدر درباره جلال و جبروتش سروده‌ایم، بدیهی است هیبت زندگی درهم می‌شکند، بدیهی است مجالی نمی‌ماند برای زیستنِ آدم‌ها. حال آن‌که کسی نباید از ترسِ مرگ بمیرد چون بحث بر سر مرگ نیست، یعنی نباید باشد؛ بحث بر سر زندگی است، یعنی باید باشد. چرا که «قدرت زندگی، خیلی خیلی بیشتر از مرگ است» این را من نگفته‌ام، گابریل گارسیا مارکز فرموده است.

پ.ن: یکی خودش را پدر زلزله ایران می‌داند (زلزله مگر پدر دارد؟) دیگری سالها مجاهدتش در راه گسل‌شناسی را به رخ می‌کشد؛ به گمان من اما، فقط یک حقیقتِ آرامش‌بخش درباره‌ی زلزله قطعی است: تمام دانش بیش از هفت میلیارد انسان روی زمین، از یک سگ کمتر است.
.
تهران - پارک جمشیدیه - بهمن ماه نود و شش
.
Read more
. حال و احوالِ این روزهای ما؛ سالها پیش از زبان سلبریتی بی نظیر من.......<span class="emoji emoji2764"></span> فریاد #صلح ، #عدالتخواهی ...
Media Removed
. حال و احوالِ این روزهای ما؛ سالها پیش از زبان سلبریتی بی نظیر من....... فریاد #صلح ، #عدالتخواهی ، #حقوق_بشر ، #آزادی . . این آهنگ از درد، تعصب و نفرت می گوید و راهیست برای جلب کردنِ توجّه ها به سمتِ مشکلات سیاسی، اجتماعی و... من صدای متهمین و افراد مورد حمله قرار گرفته هستم، این آهنگ درباره ... .
حال و احوالِ این روزهای ما؛
سالها پیش از زبان سلبریتی بی نظیر من.......❤
فریاد #صلح ، #عدالتخواهی ، #حقوق_بشر ، #آزادی .
.

این آهنگ از درد، تعصب و نفرت می گوید و راهیست برای جلب کردنِ توجّه ها به سمتِ مشکلات سیاسی، اجتماعی و... من صدای متهمین و افراد مورد حمله قرار گرفته هستم، این آهنگ درباره ی بی عدالتی هایی است که در حق جوانان جامعه صورت گرفته و این که چطور به اشتباه سیستم می تواند آنها را متهم کند.
.
#مایکل_جکسون
#michaeljackson
#theydontcareaboutus
#iran
#freedom
Read more
این پسری که می بینید اسمش امیرپاشاست. شانزده سالشه اما به اندازه یک جوان بيست و شش ساله پختگی داره. ...
Media Removed
این پسری که می بینید اسمش امیرپاشاست. شانزده سالشه اما به اندازه یک جوان بيست و شش ساله پختگی داره. قصد داره تنهایی بره برای ادامه تحصیل انگلستان و من هم مدتیه به عنوان کوچ خصوصی اش کمکش می کنم این تصمیم دشوار رو به نتیجه برسونه. البته اینقدر مصمم و پخته هست که حتما نتیجه می گیره . . . اين چند وقته ... این پسری که می بینید اسمش امیرپاشاست. شانزده سالشه اما به اندازه یک جوان بيست و شش ساله پختگی داره. قصد داره تنهایی بره برای ادامه تحصیل انگلستان و من هم مدتیه به عنوان کوچ خصوصی اش کمکش می کنم این تصمیم دشوار رو به نتیجه برسونه. البته اینقدر مصمم و پخته هست که حتما نتیجه می گیره 💪💪💪
.
.
.
اين چند وقته چندين مراجع نوجوان مثل ايشون داشتم كه باهاشون كار مي كنم. جالبه خودم هيچوقت دنبال اين نوع مراجع نبوده ام (چون مخاطب من عمدتا دو دسته اند: دانش آموزان —- متخصصان صاحب كسب و كار) اما گاهي مجموعه تجربه ها و مهارتهاي انسان يك معجون منحصر به فرد به وجود مياره كه راهگشاي مخاطبهاي خاصي مي شه؛ مثلا من سالها تجربه آموزش زبان و همينطور تسلط روي بحث كوچينگ دارم و در عين حال تجربه مهاجرت رو هم داشته ام. خب خيليها كه دارن مهاجرت مي كنن، مي خوان روي زبانشون كار كنن و يك مربي هم در كنارشون براي طَي سختيهاي طَي مسير داشته باشن، ميان سراغ من. جالبه نه؟! 👇👇
.
.
حالا شما فكر كنيد. چه تركيبي از مهارتها و تجربيات خاص داريد كه شما رو متمايز مي كنه و مورد نياز برخي مخاطبان خاص هم هست؟ شايد رمز درخشش شما همونجا باشه❗️
.
.
#ما_يك_درصدي_هستيم #برندينگ_شخصي #برندسازی_شخصی #استعداد #كنكور #مهاجرت #موفقيت #انگیزشی
Read more
.... دل.....نوشته... حواست هست؟؟ من و تو با سادگی تمام....با همین دستهای خالیمان .....آرام ...
Media Removed
.... دل.....نوشته... حواست هست؟؟ من و تو با سادگی تمام....با همین دستهای خالیمان .....آرام و بی صدا....بی منت و بی توقع....بدون وام  گرفتن از اطرافیانمان...زندگیمان را ساختیم...نقش به نقش..... آجر به آجرش را خودمان طرح زدیم.. ..تنمان سلامت...راه ادامه داره...... . ما این روزها....یک ... ....
دل.....نوشته...
حواست هست؟؟
من و تو با سادگی تمام....با همین دستهای خالیمان .....آرام و بی صدا....بی منت و بی توقع....بدون وام  گرفتن از اطرافیانمان...زندگیمان را ساختیم...نقش به نقش..... آجر به آجرش را خودمان طرح زدیم.. ..تنمان سلامت...راه ادامه داره......
.
ما این روزها....یک سد دیگه رو شکستیم....
دوست دارم حرف بزنم....
اول با خدای خودم.....ببخش اگر بعداز سالها سکوت و خودداری پریشب فریاد زدم که چرا صدامو نمیشنوی...گفتم من خسته شدم...تو خسته نشدی.....گفتم نذر باب الحوائج کردم....دیگه بسسه اینهمه کم و زیاد.....گفتم یا تمومش کن یا کمک کن بی خیال شم.......تو......یکدفعه تمومش کردی....حالا یا به خاطر دلم که صداش بلند شد ...یا واس خاطر حرمت و عظمت سالارم باب الحوائج........
.

دوم با تو....خوشحالم که با اراده و قدرت این سد رو شکستی...ممنونم بهم اعتماد کردی....ممنونم که اینقدر به فکر رفاه و راحتی ما هستی....ممنونم که اینقدر داری تلاش میکنی.....و....میدونم که بار اضافه ای روی دوشت جا گرفته....
.
..ذهنم خسته تر ازینه که بیشتر  ازین ثبت کنه...
.
این پست رو گذاشتم چون دوستان عزیزم پیگیرم بودند که چرا نیستم....ولی ...شاید نمیتونستم بهتون انرژی خوبی بدم ترجیح میدادم نباشم....
بهتون میگم.....ما سالهاست با تلاش و بدون کمک اطراف داریم زندگیمون رو میسازیم و پیش میریم..به خاطر همین بیشتر قدر داشته هامون رو میدونیم و.مصلحت و مصلحت اندیشی اطرافیانمون برامون مهم نبوده و نیست.......
قدر داشته هاتون رو بدونین و با جسارت فقط به آرامش و امنیت خانواده تون فکر کنین...به خدا تکیه کنین و با اراده به سمت خواسته هاتون حرکت کنین....وقتی هدف باشه سختی هاش قابل تحمله....
👈یه چیزی هم بگم....مردا احتیاج دارن...💗عاشقانه دوستشون داشته باشیم...💗مادرانه از کوچکترین کارهاشون تعریف و تمجید کنیم و چون یک معشوقه💗 تیمارشون کنیم و بهشون ببالیم....بعد ....اونها...دنیارو به پامون میریزن...
مواظب مردای خوب زندگیامون باشیم💗 .
.
شرمنده اگه حرفام پراز حرف بود😊
Read more
<span class="emoji emoji1f3ee"></span>گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد دور ...
Media Removed
گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم . تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی. کسی که تو از من می خواهی بسازی، یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت. من باید بهترین خودم باشم برای تو. و تو ... 🏮گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .
تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.
کسی که تو از من می خواهی بسازی،
یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

من باید بهترین خودم باشم برای تو.
و تو باید بهترین خودت باشی برای من .
خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
همه سازهایش کوک نیست.
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛
حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جوانی که رفت؛
میانسالی که می رود.
#حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت؛
بهاری که دارد
تمام می شود کم کم،
آرام آرام.
زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی
گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
میگذرد، هر جور که باشی
........پس شکر.
Read more
. جَوونها شما حیفید‏،قدر خودتون رو بدونید،اگرکتابچه #رقصی_چنین_میانه_میـدانم_آرزوسـت( #شهید_چمران) رونخوندید، ...
Media Removed
. جَوونها شما حیفید‏،قدر خودتون رو بدونید،اگرکتابچه #رقصی_چنین_میانه_میـدانم_آرزوسـت( #شهید_چمران) رونخوندید، عمرتون هدر رفته هفتاد سالتم باشه،من بالاي قبرت مينويسم "جوون ناكام" " #گل_نشكفته". چون كسي كه اين كتابچه رو نخونده متهمه به اينكه به بلوغ بيست سالگي نرسيده. . من ... .
جَوونها شما حیفید‏،قدر خودتون رو بدونید،اگرکتابچه
#رقصی_چنین_میانه_میـدانم_آرزوسـت( #شهید_چمران)
رونخوندید، عمرتون هدر رفته
هفتاد سالتم باشه،من بالاي قبرت مينويسم
"جوون ناكام"
" #گل_نشكفته".
چون كسي كه اين كتابچه رو نخونده متهمه به اينكه به بلوغ بيست سالگي نرسيده.
.
من چرا بايد فرزند اين انقلاب باشم سالها بعد از شهادت #شهيد_چمران، چمران را بشناسم؟
اين مرد خدا اين آدم آسماني
از لبنان اومده در جبهه غريب، طوبي للغربا. مشكل آدم خوبا اينه دوست دارن غريب باشند
تو بايد دنبالش بگردي با چراغ.
در يادداشتهاش مينويسه خدايا من غربتو دوست دارم ممنونتم بهم غربت دادي.
حضرت #امام فرمود: #مثل_چمران_بميريد.
اين مرد خدا چهار تا بسيجي را در محاصره تانكها ميبينه ميگه بايد كسي نجاتشون بده كي؟ تو این کتابچه نوشته منم، من ارزشم كمتره اونا بايد بمونن.ميره يك گردان تانك رو گرفتار خودش ميكنه، بچه ها رو نجات ميده، مجروح ميشه كسي كه خودش نوشته ديدم دارم بي حس ميشم به رگ پاي خودم و به رگ قلبم دستور دادم بسته بشيد من به شما نياز دارم و هر دو اطاعت كردند.
چمران بيخود حرف نميزنه. گفتن چشم كارتو بكن
 و من به جنگم ادامه دادم اين يك گردان تانك و نيروهاشو تارومار ميكنه آخرين هيفا رو به غنيمت ميگيره.ميره بيمارستان ميگه هر مداوايي ميكنيد بايد در اتاق فرماندهي بكنيد.ميگه بعد يك هفته گفتن حالا يك كم قدم بزن اومدم از اتاق بيام بيرون صحنه وحشتناكي رو مقابلم ديدم كه از شدت ناراحتي ماتم برد.
اون چمراني كه يك گردان تانك بي ارادش نميكنه چه صحنه اي ديده كه پاش سست شده؟
ميگه داشتن گوسفندي رو براي من ذبح ميكردن دو صفحه مناجات خودش رو با اين گوسند و اين گوسفند رو با خودش نوشته.
بعد هر چي به چمران اصرار كردن به گوشت این گوسفند لب نزد.به شدت چمران عاطفي بود.
يك وقت نگي فلاني كتاب رو برامون تعريف كرد نياز نيست بخونيم
بخون والا عمرت هدره ها.
اينا ادامه اون رويشهاي انقلابه
چرا #دشمن الآن #فتنه نميكنه؟ميترسه تو خوباتو بشناسي، ستاره ها طلوع كنند.ميترسه ازت.
گفتن صريحا اينا تا #بوي_شهادت بياد همه گلهاشون رو ميشه.
اين غريبا رو بايد گير بياريد امام ميشناختش.
ميگفت من دلم براي چمران تنگ شده.
ولي منتظر نباش امام بياد بيست تا اطلاعيه در طرفداري چمران بزنه.
امام فرمود: دلم تنگ شده بياريدش
الآن داره آشكار ميشه.تيز باشي ميفهمي
ميارن چمرانو امام اصرار ميكنه پاتو صاف  كن پيش من.گفت آقا بگذار همينجوري باشه انقدر امام اصرار ميكنه چمران پاشو باز ميكنه
اي كاش ميدونستم چمران انقدر عزيزه امامه
.
#امام_خمينى #شهید #استاد_پناهيان #پناهیانی
.
Read more
One minute #walking #valparaiso #chile #shotonnote8 #والپارایسو اسم این شهر پر از پستی بلندی و رنگیه که در دو ساعتی سانتیاگوست و یکی از شهرهای ساحلی از شش هزار کیلومتر ساحل #شیلی. شهر دور از دود ِ پابلو نرودا رو به غروب اقیانوس آرام و شهر رستورانهای کوچیک، خونه های رنگی و دیوارهای پر از گرافیتی. ... One minute #walking #valparaiso #chile #shotonnote8
#والپارایسو اسم این شهر پر از پستی بلندی و رنگیه که در دو ساعتی سانتیاگوست و یکی از شهرهای ساحلی از شش هزار کیلومتر ساحل #شیلی. شهر دور از دود ِ پابلو نرودا رو به غروب اقیانوس آرام و شهر رستورانهای کوچیک، خونه های رنگی و دیوارهای پر از گرافیتی. شهر آسانسورهای معروف که طبقه طبقه بالا میرن تا خیابون های طلایی از نور خورشید که به دریا میرسن از اون بالا دیده شن. -
تا اینجای کار اطلاعاتی بود که هر دفترچه اهنمایی د۱رباره والپارایسو میتونه بهتون بده. تازه از این توضیحات که رد بشیم و تعداد توریست ها و فروشنده های با لبخند شهر اذیتمون نکنه، به کوچه پس کوچه های خلوتی میرسیم که راه مسافرهایی مثل من بهشون نمیفته. به خونه های با سقف بلند و پنجره های چوبی، غروب آبی و بنفش با ویویه سقف خونه ‌ی همسایه، صدای سگ بی خانمان و بوی غذا از آشپزخونه‌ی رستوران قدیمی و معروف طبقه پایین، که پیرمردی سالهاست اونجا با لبخند خسته غذاها رو سرو میکنه.
شهری که روی رنگی و پر توریستش فقط تابستونا به راهه و با سرد شدن هوا ازش فقط خیابون‌های سرد و خلوت میمونه و آدم‌های منتظر. -
پشت تموم این شهرهای رنگی و قشنگ پیرمردهایی با کلاه های چرمی و هزار خاطره، زنان مسن با دندون‌های مصنوعی و ذهنی پر از داستا ن‌های عاشقانه و نوشته های قدیمی حاصل سالها عمر دیوارهاست. داستان‌ها و خاطراتی که خیلی راحت نمیشه بهش دست پیدا کرد و خونه هایی که نمیشه به راحتی از دیوارهاش گذشت و من تنها کاری که میتونم بکنم اینه که با یه لیوان قهوه، تو تراس یکی از همین نقاط پر توریست بشینم و از فانتزی و تصوراتم استفاده کنم که بتونم تصاویر مغزم رو بنویسم و بکشم. قهوه ام رو از پسری که میگه دو ساله اومده اینجا کار کنه میگیرم و بعد شعری (که خیلی‌ها میگن از نرودا ست!:) میخونم:

به آرامی شروع به مردن میکنی 
اگر سفر نکنی ، 
اگر کتابی نخوانی ، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، 
اگر از خودت قدردانی نکنی 
به آرامی شروع به مردن میکنی... -
Music : Valparaíso by Osvaldo Rodriguez
Read more
گاندي خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد دور ...
Media Removed
گاندي خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم . تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی. کسی که تو از من می خواهی بسازی، یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت. من باید بهترین خودم باشم برای تو. و تو ... گاندي خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .
تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.
کسی که تو از من می خواهی بسازی،
یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

من باید بهترین خودم باشم برای تو.
و تو باید بهترین خودت باشی برای من .

خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .

زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
همه سازهایش کوک نیست.

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛
Read more
نبر مادر نبر شاخ وبرگ این تاک یل را ، مگر ندیدی وقتی به این خانه آمدیم در جهانی زرد او یک تنه سبز بود و آبستن ...
Media Removed
نبر مادر نبر شاخ وبرگ این تاک یل را ، مگر ندیدی وقتی به این خانه آمدیم در جهانی زرد او یک تنه سبز بود و آبستن انگور ،نبر گرچه می دانم حوصله ات بی هنگام بیوه شد و تو ناجوانمردانه پیر . اما ریشه های این تاگ در خاک تو و من و نرگس است ،در یتیمی زود هنگام دختر ت در در بدری های پسرت در مهربانی تو که فیروزه ایست در قلب تو ... نبر مادر نبر شاخ وبرگ این تاک یل را ، مگر ندیدی وقتی به این خانه آمدیم در جهانی زرد او یک تنه سبز بود و آبستن انگور ،نبر گرچه می دانم حوصله ات بی هنگام بیوه شد و تو ناجوانمردانه پیر . اما ریشه های این تاگ در خاک تو و من و نرگس است ،در یتیمی زود هنگام دختر ت در در بدری های پسرت در مهربانی تو که فیروزه ایست در قلب تو که بی شکایت است در سکوت و معصومیت نرگس، مادر این تاگ سرنوشت مارا می داند،ببین چگونه در هر فصلی راه به روییدن می یابد بسکه به احوال ما آگاه است نبر بنام هرس که درخت خانه ی ما هرس های بی شمار ما را پیوسته به انگور نشست در همه ی سالها . نبر تا وحشی و بی محبا بپیچد به جهان و سایه باشد به سرزمین خانه ات به پیر سالگی تو به خاک شدن من و به زیبایی نرگس.
Read more
 #ezstorytelling . خب دوروزه انقدر فحش خوردیم که در تعجبم، اگه صفحه ای فرهنگ سازی میکرده، چرا انقدر ...
Media Removed
#ezstorytelling . خب دوروزه انقدر فحش خوردیم که در تعجبم، اگه صفحه ای فرهنگ سازی میکرده، چرا انقدر طرفداراش مودب و فرهنگی و با بدترین فحشها از آدم پذیرایی میکنن! متاسفانه سر داستان قبلی هم که استوریاش هنوز هست خیلی ها بمن فحش دادن ولی بعد معلوم که اون تبلیغات بوده و همش یه بازی بین چندتا کمپانی!بگذریم. داستان ... #ezstorytelling
.
خب دوروزه انقدر فحش خوردیم که در تعجبم، اگه صفحه ای فرهنگ سازی میکرده، چرا انقدر طرفداراش مودب و فرهنگی و با بدترین فحشها از آدم پذیرایی میکنن! متاسفانه سر داستان قبلی هم که استوریاش هنوز هست خیلی ها بمن فحش دادن ولی بعد معلوم که اون تبلیغات بوده و همش یه بازی بین چندتا کمپانی!بگذریم.
داستان این بود که من به مخاطبان و دوستان عزیزم در صفحه خودم گفتم که فلان صفحه به دلایلی اعتبار و استناد نداره و خیلی صفحه های بهتر و حرفه ای تری هستن که چون محتوای "زرد" تولید نمیکنن دیده نمیشن و اتفاقا راحت و بی پروا هم صحبت میکنن. دیگه انتخاب با خود شما،
نکته دوم، خیلی ها میگن اون صفحه چت ساختگیه، من از کسی گرفتم که مورد اعتماد بود ولی بدلیل اینکه بازم مساله ای پیش نیاد اونو پاک کردم و از تمام دوستان و طرفداران ایشون و حتی خودش هم عذر خواهی میکنم رسما اگه اون چت ساختگی بوده و من به اشتباه منتشر کردم، (البته هنوز اثبات نشده برام) ولی ما عذرخواهی میکنیم واسه اطمینان!
سوم اینکه ماهم همیشه و هرروز توی این سالها مورد بدترین هجمه ها قرار گرفتیم، ولی به احترام کسایی که دوستمون دارن و دوستشون داریم سعی کردیم با اصلاح رویه خودمون کارمونو ادامه بدیم، چون برای هوادارامون ارزش قائلیم، نه اینکه ببندیم صفحه رو.
و آخر هم اینکه همونجور که میبینید من نه کسی بلاک میکنم نه کامنت پاک میکنم نه تند و بی ادبانه جواب میدم و نه کامتتای پستمو میبندم! چون اینجا فضای اجتماعیه و قضاوت و تصمیم گیری در آخر پای خود کاربرا هست!
همیشه خوش باشید!
Read more
. . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…*<span class="emoji emoji1f625"></span> *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش ...
Media Removed
. . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…* *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.* *ما ماندیم و جای خالی ات که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد.* *ما؛ماندیم و یک اندوه بزرگ؛که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛بلکه شعله ورهم مى کند.* *کاش ... . . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…*😥 *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.*😢 *ما ماندیم و جای خالی ات که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد.* 😞 *ما؛ماندیم و یک اندوه بزرگ؛که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛بلکه شعله ورهم مى کند.*😥😥 *کاش می دانستم صبح يکشنبه ای که دستت رابه نشان خداحافظی فشردم آخرین باراست که دستان را گرم حس می کنم.*😓 *کاش می دانستم پايان روز يکشنبه آخرين بارى است که کنارت می آیم و دستانت را [ و این بار سرد] به دست می گیرم.*😥 *کاش این زمين سردرد و بى جان نبود تا بار دیگر با سینه ای که نفس دارد در آغوش بکشمت و ببوسمت و ببويمت…*😞 *آه پدر......*😓😓😓 *کاش می دانستم بار دیگر که می بینمت ؛ تو نمی بینی ام و نگاه تو را مرگ می رباید…*
😔😔 *کاش نبودم آن شب که؛چشمان سرشاراز مرگ تو را با دستان خود بر هم بگذارم…*😢😢 *با همین دستهایی که صبح همان روز خود تو فشرده بودیشان…*😢😢 *کاش نبودم آن شب که پیکرت را بر داشتند و... بردند و ما بى تابى کرديم ...کاش...کاش... کاش...*😓😓😓 *تو خود می دانی چقدربرايمان سخت بود و پیر شديم آن لحظه تا پيکر بى جانت را میان بستر آخرت؛بگذاريم.*😔😔 *و به پهلو بخوابى و شانه ات را تکان دهيم.. تا تلقینت دهيم...تا... تا... یادت هست پدر؟!*😢😢 *تو همانی بودی که با یک تکان بیدار می شدی…*😔😔 *چقدر تکانت داديم ؛آيا صدای فرزندان و همسر داغ ديده ات؛را نشنيدى* 😔😔 *تا پاسخ دهى ما را و مرهمى باشى بروى زخم جسم و روحمان...*😓😓 *حیف شد پدر..حیف شد…* *و من اینجا اکنون میان تنهایی خویش نشسته ام مات و مبهوت…*😞😞 *انگار نه انگار تنهایم گذاشتی و رفتی…* *14 سال است که آرام گرفته ای میان بسترت…* *اما قلب من هنوز آرام نشده و هنوز بى قرار است...* *14سال است ک با لحنى مهربان صدايم نکردى؛تو که دخترانت را بسيار دوست داشتى.* *14سال است که مرا در آغوش نکشيدى...* *14سال است بوسه ب دستان پير و خسته؛اما گرم و مهربانت نزدم...* *14 سال است...........*😢😢 *پدرم بدان که بعد از گذشت سالها از نبودت ما با افتخار نامت و يادت و خاطرات را زنده نگه داشتيم و به خود مى باليم که پدرى همچون تو داشتيم...* *پدر جان سلام ما را به مادر نيز برسان و بگو که ما سخت دلتنگتان هستيم... * ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
Read more
سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز ...
Media Removed
سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز نمی فهمی چرا مادرت هم کنار تو کادو باز می کند... سالهای بعد که نوجوان شدی خیالت راحت... من آرام و بیصدا یک گوشه دیگر می ایستم و تماشا میکنم که چشمهایت را بسته ای و آرزو می کنی... جوان که شدی روز تولدت ... سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز نمی فهمی چرا مادرت هم کنار تو کادو باز می کند... سالهای بعد که نوجوان شدی خیالت راحت... من آرام و بیصدا یک گوشه دیگر می ایستم و تماشا میکنم که چشمهایت را بسته ای و آرزو می کنی... جوان که شدی روز تولدت تو را با دوستانت و تمام آنهایی که دوستشان داری تنها می گذارم ... هرکاری را کن که دلت را بیشتر خوشحال می کند... قرارمان این نیست که حالا که به دنيا اوردمت ، خودم همیشه روز تو را مال خودم کنم... اصلا آن وقتها تمامش مال تو... همان که صبح روز بيست و ششم تيربه گوشی ات زنگ بزنم کافیست... هی اشغال بزند و بعد یهو برداری و بگویی داشتم می گرفتمت مامان.. تولدتتتت.. و تو زودتر بگویی و من جا بمانم همان جا پشت خط... میانسال که شدی... یک روز که دیگر نه من هستم و نه هیچ کسی که سهمی داشته در تقسیم این روز بین ما، تو پشت کیک تولدت می نشینی... همه صدایت می کنند... فوت کن دیگه عليرضا... پسرت داد می زند که بااابااا فوت کن ... و دخترت دوربین به دست مکث تو را می فهمد و بی صدا نگاهت میکند....
آن سالها دورند...خیلی دور... و دلتنگی شان در برابر شیرینی سالهایی که پیش رو داریم ناچیز است... من و تو صاحب زیباترین عکس های تولد خواهیم بود... زیباترین تبریک ها... زیباترین ترکیب به یادماندنی مادر و پسری...
.
.
.
پسرم تولدت مبارك
به تاريخ بيست و ششم تيرماه ١٣٩٧
.
.
.
با تشكر از آقاي عظيمي بابت عكس هاي زيبايي كه گرفتن
@azimiland .
.
.
عكس تولد زياد داريم ميزارم براتون ايشالا همه رو هم توضيح ميدم واستون كه چيا بود و چجوري درست شد
و اينكه همه كاراي تولد پسرم با خودم بود كمتر از ٣٠ ساعت تصميم به تولد گرفتم و اين ميز زيبا به يادگار موند ( البته توو اين عكس ميز كامل نيس )
Read more
بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری ...
Media Removed
بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری و ضرب تیمپو و نی انبون تزریق شد تو خونم.البته که ضرب تیمپوی ما قابلمه و حلبی بود و نی انبونم با دهن می زدیم.دو تا پسر بچه ی کچل که توی ایستگاه چهار ، کاشی زنیِ شیراز صبح تا شب اینور و اونور می رفتن و بندری می ... بارها گفتم.اما شاید اینبار متفاوت باشه.از دو سالگی که با بهنامِ بچه ی آبودان دوست شدیم ریتم بندری و ضرب تیمپو و نی انبون تزریق شد تو خونم.البته که ضرب تیمپوی ما قابلمه و حلبی بود و نی انبونم با دهن می زدیم.دو تا پسر بچه ی کچل که توی ایستگاه چهار ، کاشی زنیِ شیراز صبح تا شب اینور و اونور می رفتن و بندری می خوندن و دس می زدن.همین اوضاع بود تا دبیرستان.برای همه ی اعضای محل رو ملودیهای محمودجهان خدا بیامرز و سندی و اینا شعر می ساختیم و می خوندیم.با پویان و وحید فقها زاده و محمود نسیمی و احمد صفاری و بقیه..با همون حال و هوا اومدم دانشگاه.دانشکده ی هنرهای زیبا.کنار یه عالمه آدم خفنِ تئاتر کارکرده و من ِ آماتور که فقط بندری زده بودم و اصلا نمی دونستم تئاتر چی هست.روزای اول که داغون شدم.گفتم من کجا اینا کجا.اما یواش یواش حال و هوای جنوب و قدرت فرهنگش به کمکم اومد.همون بندریای محله رو اینبار تو دانشکده و تو اردوها می خوندم و بقیه دیدن که نه...جنوب یه ایطور چیزایی تو خودش داره بِرِی خودش.بقیه هم جذب شدن.سلطون و شاپیری و نائل و چراغی و البته فرید نیکجو که خودش از قلب جنوب اومده بود...خلاصه که همون شَپَکای بندری نجاتم داد.یه شب حوالی سال هشتاد ، هشتاد و یک رفتم تالار وحدت.یه فستیوال موسیقی محلی بود.شبِ بوشهر.به زور بالکن سه جا پیدا کردم.عشششق کردم از اجراشون.یه گروه بی نظیر که الان می دونم اسمش لیان بوده.به هر چه می پرستید قسم همون شب تو دلم گفتم یه روزی من روی این سن با اینا بندری می زنم و می خونم..و حالا بعد از پونزده سال ممد بحرانی قراره با گروه لیان بزنه و بخونه.اونم کجا ...لندن...وِی ی ی.نمی دونم جهان چطور چرخید و چطور قراره بچرخه.اما در حیرتم حسابی.و البته پر از اضطراب و استرس که چطوری قراره کنار محسن شریفیان و همایون نصیری و این غولا برم رو سن...یا خدااا..خلاصه که محتاجیم به دعا..اگه اونورا زندگی می کنین و حال و حوصله اش رو داشتین.قدمتون رو چشم ما...
.
ورق بزنید عکسها رو.
من و بهنام...اون سالها و الان...حیاط خونه ی اون سالهامون که الان دیگه دارن خرابش می کنن و توش آپارتمان می سازن و همین دو سه تا درختِ توی حیاطش مونده💚🙏
Read more
 #chile #lonelyplanet #dream #home اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با ...
Media Removed
#chile #lonelyplanet #dream #home اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با دیدن نقشه‌ی جهان سر کلاس جغرافیا تو تهران. اما اولین بار که کلمه شیلی برام جذاب شد رو خوب یادمه. پسرک همکلاسی‌ام که با همه مدرسه فرق داشت. موهای لخت و سیاه و بلندش رو با کش میبست. شلوار گشاد جینش درست ... #chile #lonelyplanet #dream #home
اینکه اولین بار اسمش رو کجا شنیدم رو یادم نیست. اما احتمالا با دیدن نقشه‌ی جهان سر کلاس جغرافیا تو تهران. اما اولین بار که کلمه شیلی برام جذاب شد رو خوب یادمه. پسرک همکلاسی‌ام که با همه مدرسه فرق داشت. موهای لخت و سیاه و بلندش رو با کش میبست. شلوار گشاد جینش درست ده سانتی متر زیر لباس زیرش با یه کمربند فلزی می‌ایستاد و همیشه هدفونش روی گوشش بود و برای معرفی خودش میگفت من از شهر کوچیکی از جنوب شیلی میام. از منطقه ای به نام آخر دنیا.
و این جمله برای همیشه در مغزم ثبت شد:
Fin del mundo
پنج سال پیش توی خیابون انقلاب قدم میزدم. بعد سالها برگشته بودم به ایران و به تهرانی که خاطراتم از کودکی اونجا جا مونده بود. هدفونم رو زیر شال سبز بلند روی گوشم گذاشته بودم و به آدم ها نگاه میکردم. به کتاب فروشی ‌ها و مردم در عجله. یکدفه مردی جلوم سبز شد. مردی با پوست تیره و شاید چهل ساله وداز آفریفا. فارسی حرف نمیزد و انگلیسی‌اش لهجه داشت. کتابهاش رو جلوم گرفته بود و با چشم‌های گشاد شده و حرکات دست آروم از دو کتاب تو دستش میگفت. یک کتاب فرانسوی که هیچ ازش نمی‌فهمیدم. و یکی کتاب لونلی پلنت قدیمی درباره سفر به شیلی و ایستر‌آیلند ، چاپ شده در سال هزار و نهصد و هشتاد! تنها چیزی که ازش می‌فهمیدم ده هزار تومن میخواست که گرفت و من رو با کلی سوال تنها گذاشت.
اون روز من با یک کتاب سفرنامه برگشتم به خونه‌ ای که تازه توی جمالزاده اجاره کرده بودم و جز یک گلیم و پتو و بالشت چیزی نداشت! -
دو سال قبل تصمیمم رو گرفتم. میرم به آمریکای جنوبی. تمام برنامه‌ها رو ریختم و درست یک ماه قبل فهمیدم که بودجه‌م جور نمیشه و نمیتونم. غمگین بودم. امیرعلی اومده بود بهم سر بزنه و اونقدر اونجا موند و چای خورد که از 'دیگه چه خبرا' به 'هر کی کار خودش رو بکنه' رسید. من کتابم رو با غم بزرگی توی دلم برداشتم. به مرد سیاه پوست خیابون انقلاب فکر کردم که هیچی ازش نمیدونستم. به این کتاب که نمیدونستم همسفر چند نفر بوده و حالا دست منه. و امیر علی با لنز جدیدش عکسی از من گرفت.
عکسی که حالا نشسته روی مبل تکی خاکستری رنگی، توی خونه‌ای تو سانتیاگو پایتخت شیلی نگاهش میکنم و لبخند میزنم!
خونه‌ای در دراز ترین کشور جهان. خونه ای در آخر دنیا!
Fin del mundo !
Read more
. گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد ...
Media Removed
. گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت: خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛ زیاد نزدیک به هم می سوزیم، و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم . تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی. کسی که تو از من می خواهی بسازی، یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت. من باید بهترین خودم باشم برای تو. و ... .
گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .

تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.
کسی که تو از من می خواهی بسازی،
یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

من باید بهترین خودم باشم برای تو.

و تو باید بهترین خودت باشی برای من .

خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .

زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
همه سازهایش کوک نیست.

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛
حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛

به جوانی که رفت؛
میانسالی که می رود.

حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت؛
بهاری که دارد
تمام می شود کم کم،
آرام آرام.

زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی
گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
میگذرد، هر جور که باشی
پس شکر... #اتاق_حلماجانم
Read more
#مراحلِ_عاشق_شدنم_را_هم_بخوان_هم_ببین #رفتن_به_ابدیت من فکر میکنم وقتی عاشق شوم نه سرخ شوم  نه سفید من فکر میکنم وقتی عاشق شوم نه انار شوم نه سیب من فکر میکنم وقتی عاشق شوم پرتقالم، یک پرتغال نارنجی بگذارید داستانِ عشقِ نمادینم را برایتان طی چند تصویر که امروز گرفتم بازگو کنم این ... #مراحلِ_عاشق_شدنم_را_هم_بخوان_هم_ببین⬇
#رفتن_به_ابدیت

من فکر میکنم وقتی عاشق شوم نه سرخ شوم  نه سفید
من فکر میکنم وقتی عاشق شوم نه انار شوم نه سیب
من فکر میکنم وقتی عاشق شوم پرتقالم، یک پرتغال نارنجی
بگذارید داستانِ عشقِ نمادینم را برایتان طی چند تصویر که امروز گرفتم بازگو کنم
این نوشته ام را زیر تمام عکسها میگذارم
نم نمک در کنار ساحل مشغول قدم زدن بودم
لبانم هشتی شکل بود، موهایم در بادی که کنار ساحل میوزید سیخ شده بود
هی میرفتم و میرفتم که یکهو پرتقالِ ماده یِ خندانی دیدم
هی نزدیک شدم
هی نزدیک شدم
آنقدر که بینی ام به بینی اش برخورد کرد و آن اتفاق که نباید افتاد
فکر بد نکنید
نوجوان که بودم تصورم این بود از کنار هر دختری ‌که بگذرم وقتی به نزدیکی صورتش برسم او آبستن میشود باور کن  جدی میگویم
دو سال تمام موقعی که از مدرسه می آمدم مراقب بودم به فاصله چند متری خانمی نرسم
القصه
هنوز هم دوس دارم مثل کودکی خنگ باشم
از اینرو جلوتر رفتم تا اینکه در فاصله کانونی اش قرار گرفتم و دیگر کار تمام شد

ترسِ دوران کودکی ام جامه عمل پوشید
و تا به خود آمدم اولین پَرِ پرتقال به دنیا آمد
به موهایش دست زدم یکهو دومین پر پرتقال هم بدنیا آمد
او استعداد عجیبی در حامله شدن داشت

گاهی دعا میکردم که کاش دختر،uterine cyst داشت
که هی پرتقال نمی آورد
دست به هر جایش میزدی پر پرتقالی بدنیا می آمد

مدتها کنار هم بودیم او میخندید و اما من

اما من همیشه لبانم هشتی شکل بود
پرتقالِ ماده فکر میکرد من با اختلال panicدرگیرم
و من  فکر میکرد که ماده ام با اختلال pbaدرگیر است
سالها کنار هم ماندیم
بچه ها بزرگ شدن،پرتقال شدند

و من درگیر این اشتباه که همسفرم بی خود میخندد
و همسفرم درگیر این اشتباه که من بی جهت ناراحتم
تا اینکه کاسه عمرمان لبریز
و در دریای ابدیت غوطه ور شدیم
آن زمان که داشتم غرق میشدم یاد لبخندِ زیبای پرتقالی افتادم که باعث شد از کنارش رد شوم،بچه دار شوم  و زندگی کنم
و من چه بی سلیقه بودم که نخندیدم که نخندیدم
اما در ابدیت دوباره به هم رسیدیم
لبانم دیگر هفتی شده بود که دوباره دیدمش
هی از آبِ کوثر مینوشیدیم
و هی پرِ پرتقال می آوردیم
که یکهو سیبی دیدم
خوردمش
پادشاه مارا از کنار رود کوثر پرت کرد به زمین
کنار دریایی هبوط کردیم
و خوشحال که شانس دوباره برای حیات یافتیم اینبار هی خندیدیم و هی خندیدیم
#پی_نوشت:
۱:عکسها را با کلی ذوق گرفتم چطور شدن☺
۲:
pba: اختلالی ست روانی که فرد بی جهت میخندد
Panic:اختلالی ست روانی که فرد بی جهت احساس مرگ میکند
Uterine cyst:همون کیست های رحمی رو میگم
شبتون به مهر❤
Read more
. ۱. من بهش اطمینان دارم. تو این سه ماه چیز بدی ازش ندیدم. شما منو میشناسید آقای دکتر. تو همه این سالها ...
Media Removed
. ۱. من بهش اطمینان دارم. تو این سه ماه چیز بدی ازش ندیدم. شما منو میشناسید آقای دکتر. تو همه این سالها کلی خواستگار داشتم. هیچکدوم به دلم ننشسته. اما بهرام با همشون فرق داره. اولین نفریه که من بهش اعتماد دارم و اینو از تک تک اجزای صورتش میتونم بفهمم که به من دروغ نمیگه. ۲. میترا را از سه سال قبل که برای ... .
۱. من بهش اطمینان دارم. تو این سه ماه چیز بدی ازش ندیدم. شما منو میشناسید آقای دکتر. تو همه این سالها کلی خواستگار داشتم. هیچکدوم به دلم ننشسته. اما بهرام با همشون فرق داره. اولین نفریه که من بهش اعتماد دارم و اینو از تک تک اجزای صورتش میتونم بفهمم که به من دروغ نمیگه.
۲. میترا را از سه سال قبل که برای افزایش تمرکز و کاهش اضطرابِ کنکور پیشم می‌آمد میشناسم. باهوش و حساس است. از بهترین خانواده‌ای که بتوانید تصورش کنید. ریشه‌دار و مدرن.
جلسه اول است که در مورد بهرام حرف میزنیم. هنوز ندیدمش اما اعتماد عمیقی که تنها در سه ماه ایجاد شده نگرانم می‌کند. میترا مصمم است و من به ارتباطاتِ ظریفِ نورونی مغزش که سبب این اطمینان شده فکر میکنم و از خودم می‌پرسم «چطور می‌توانم کمکش کنم؟»
۳. آنچه با چشمانمان می‌بینم تبدیل به پیامهای الکتریکی می‌شود و به مغزمان فرستاده می‌شود. در عقب مغز، قشر بینایی اولیه
Primary visual cortex
اطلاعات ورودی از چشم‌ها را دریافت می‌کند. سپس قشر کناری‌ش به نام قشر بینایی ارتباطی
Visual association cortex
آن را تحلیل و تفسیر می‌کند. یعنی با آنچه پیش از آن آموخته مقایسه می‌کند و تشخیص می‌دهد آنچه دیده‌ایم چیست، چه ویژگیهای فیزیکی و ظاهری دارد و چقدر برایمان مهم است.
سپس ارتباط بسیار پیچیده‌ای با بخشی از قسمت میانی قشر گیجگاهی
Temporal cortex
شکل می‌گیرد که احساس ما به آنچه دیده‌ایم را می‌سازد. همه چیز به این ارتباط بستگی دارد. گاهی خطایی رخ می‌دهد. کسی را می‌بینیم، قسمتی از صورت او یا طرز خندیدن یا دست تکان دادنش شبیه کسی‌ست که قبلا دیده‌ایم و به ما حس عشق، اطمینان یا صداقت می‌داده است. این خاطره در قشر گیجگاهی وجود دارد اما مشکل اینحاست که قشر بینایی ارتباطی این «تک داده» را یک قانون کلی فرض می‌کند و ما به این آدم جدید هم همان حس را پیدا می‌کنیم. تصور می‌کنیم که مطمئنیم اما همه آنچه وجود دارد تنها خطایِ آن قسمتِ خنگ در عقب مغزمان است.
پ.ن. حواستان باشد، همه آنچه بالا گفتم دور از دسترس قسمتِ آگاهانه‌ی حافظه ماست. یعنی هیچکدام از این خاطرات و ارتباطات را یادتان نمی‌آید.
راه‌حل؟ کافیست بدانید یک آشنایی کوتاه مدت و تنها از دیدگاه خودتان برای یک انتخاب جدی مثل ازدواج کافی نیست.
نظر شما چیست؟
Read more
کامل بخون .... سالها بعد.................! من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ...
Media Removed
کامل بخون .... سالها بعد.................! من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ، اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ... جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . ســـالهـــا ... کامل بخون .... سالها بعد.................!
من در کنار یک زن زندگی میکنم ،
زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،
زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ،
اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ،
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...
جسمم کنار اون میخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .

ســـالهـــا بعــد

بی هوا وقتی یادت میوفتم ،
... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....
شاید اسم تورو گداشتم روی دخترم ،
سالها بعد ،
من مردیم که از عذاب وجدان داره میمیره ،
مردی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک زن دیگست ،
مردی که به دوست داشتن های زن دیگه پاسخ میده اما ،
نه از ته دل .... ســالـــهــا بـــعــد

وقتی همه خوابن ،
میرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،
تو اون نور کم سوی چراغ خواب به تو فکر میکنم ...
از سیگارم کام های عمیق میگیرم ،
و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟
در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سیگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلی پر از غم ،
باید برم کنار زنی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...
سالها بعد این موقع ،
تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،
من کنار كسیم که ،
فقط باهاش هم خونم ... ســالــهــا بعــد

مردیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...
مردی که خیلی ها میشناسنش اما ،
اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست...
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> " #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند ...
Media Removed
" #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا: شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی مهمانی دادن،فرزند ... 💜
" #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال
.
معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی
مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن
.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و
در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما،فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.
من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن،روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی
معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم.این کنار کشیدن زمانی بود که
همکلاسی دبیرستانم،در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید
کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.
حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با
نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.
آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را
مقایسه می کردم.و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند.من اما،همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از
رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را،نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (
سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،نوشتن، درس خواندن،نقاشی کشیدن،ساز زدن،خوردن،نوشیدن و پوشیدن را از
دماغشان دربیاورد.تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.نمیخواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش میگذارم وبه خود معمولیم عشق می ورزم و به آدمها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
Read more
روز پدردر منزل پدری پدربهرام......اول از همه ممنون که درتمام دوران عمرم صدای بلند شما و مادر رو....ما بچه هات.... نشنیدیم......شاید علت صبوری و عصبی نبودن من همینه.......آقای گردوی من....خوجل موجل من...دردت به سر من....دآخه من قربون اون عینکت بشم که چون یادگاری منه همیشه به چشماتونه........قربون ... روز پدردر منزل پدری👪
پدربهرام......اول از همه ممنون که درتمام دوران عمرم صدای بلند شما و مادر رو....ما بچه هات.... نشنیدیم......شاید علت صبوری و عصبی نبودن من همینه.......آقای گردوی من....خوجل موجل من...دردت به سر من....دآخه من قربون اون عینکت بشم که چون یادگاری منه همیشه به چشماتونه........قربون اون سادگی محضت بشم....قربون اون نون حلالی که سر سفرمون آوردی...قربونت برم که از همه چیزت....پولت...سرمایه ت گذشتی ولی پاروی شرافتت و اصالتت نذاشتی....پدرمن یک ناسیونالیست واقعیه....وطنش رو قد تک تک ما بچه هاش دوس داره....و هرچی که میگه از صدق دل به تمام معناس....ما در دوران بلوغ یه خبطی کردیم و با شما هرروز سر هرچیزی کل کل انداختیم....آقا..همینجا...جلوی چشم هزاران نفر....میگم که ما غلط اضافی کردیم.....نفهم و بی عقل بودیم....پدر بهرام من....خواندن نهج البلاغه رو شما یادم دادی....خواندن تاریخ و جامعه شناسی رو....که هرکس هرچه گفت کورکورانه دنبال او نروم....که ابلهانه روشنفکر نباشم....
بهم گفتی که شجاع باشم و حرفم رو بزنم...گفتی که کسی که وطنش رو بفروشه.....در هر شرایطی آدم نیست.....و فرقی با حیوان ندارد.....ومن مثل تو عاشق مردمم و وطنم شدم
پدر...من از شما خیلی متشکرم💙💖
حتی سختی هایی هم که بهمون دادید..درس رشدبودو سازندگی روحمون
پدر...تو ساده ای و من سادگی تو رو در هیچ بشری در این سالها ندیدم
نه چون پدرمی....نه.
شما خیلی بزرگی....خیلی انسانی و خیلی به مادر من عشق دادی و مراقبش بودی.....بخاطر همه این سالها ازت ممنونم💖
بابای خوب و عزیزم...عمر وعزتت زیاد
الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیاد
و در آخربا آرزوی شادی روح همه پدران رفته
روز پدر مبارک💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖
Read more
اول . حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی ...
Media Removed
اول . حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی از سازگاری و ناسازگاری طبیعت با آدم. حقیقت هایی که هر چقدر کوچک هر چقدر بزرگ باشد فرقی نمی کند، عملا کاری از دست تو‌ بر نمی آید. اما قرار است روی نوع زندگیت تاثیر بگذارد . دوم . اتفاق ها نتیجه ی سالها ... اول .
حقیقت های تلخی در زندگی وجود دارد. بخشی طبیعی از پروسه ای که تا به امروز بشر ساخته است. بخشی طبیعی از سازگاری و ناسازگاری طبیعت با آدم. حقیقت هایی که هر چقدر کوچک هر چقدر بزرگ باشد فرقی نمی کند، عملا کاری از دست تو‌ بر نمی آید. اما قرار است روی نوع زندگیت تاثیر بگذارد .
دوم .

اتفاق ها نتیجه ی سالها کاشتن هستند. هر آنچه تاریخ کاشته امروز بر آمده. نمی فهمم چرا خودمان را از آنچه کاشته ایم و کاشته شده جدا می‌کنیم. شبیه زن یا مردی هستیم که لحظه ی اخر قبل از امضای طلاق نامه به آسمان خیره شده زیر لب می گوید این حق من نبود. اشکال اول همان به بالا خیره شدن است. باید پایین را نگاه کنیم. خودمان را. وقتی از چیزی عصبانی هستی بزرگترش را ببین. بیگ پیکچر
.
Don’t stand in the eye of the tornado .
سوم .
حقیقت های تلخ را خوب بلدیم. چیزی که به اصرار فراموش می کنیم اینست که در تلخ ترین، شکننده ترین، بی سامان ترین اوضاع، شرایط رشد همچنان وجود دارد. دل به تشعشعات یک فاجعه دادن و بر سر گوری که هنوز مرده ای در ان نیست گریه کردن دم دستی ترین راه است. یک قدم آن طرف ترش اینست که بشینی به اولویت زندگیت فکر کنی. برای من زیستن کنار او و همواره آموختن . پیش نیاز این اولویت ذهن سالم و تن سالم می خواهد. دنبال راهکار باش از هر بلبشویی تاثیر نگیر
.
چهارم
فکر نمی کردم اما خوشبختانه امسال دارد به یکی از آن سالهای پر کتابِ پر از مطالعه تبدیل می شود. این خبر خوشی برای خودم است. وقتی مطالعه می کنم توی زنجیره ی درست می افتم. کتاب خوب هلم می دهد سمت فیلم خوب، فیلم خوب به گفتگوی خوب منجر می شود ، گفتگوی خوب به موسیقی خوب می‌رسد، موسیقی خوب به فکر و خیال درست و حسابی می رسد، از دل اینها آن مدل زیستنی در‌می آید که می خواهم. من فقط در چنین شرایطی خوشحال خوشحالم. وقتی دارم آنطور که باید، زندگی می کنم
.
خیلی حرف زدم ، صبح بخیر 🌿
.
#یلدانوشت
Read more
Photo By Marina Kazakova کامنت های بسیاری از شما را خواندم شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا ...
Media Removed
Photo By Marina Kazakova کامنت های بسیاری از شما را خواندم شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا نفهمید متاسفم و دوستتان دارم اما میدانیم تلاش بسیار باید! کوشش زیادی میخواهد و همت کافی چون با هنر بودن جنگیست طولانی! جنگی که مخصوصا در کشورهای تمام شده ای چون ایران اخرین انتخاب ملت است در ... Photo By Marina Kazakova
کامنت های بسیاری از شما را خواندم
شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا نفهمید
متاسفم و دوستتان دارم
اما
میدانیم تلاش بسیار باید!
کوشش زیادی میخواهد و همت کافی
چون با هنر بودن جنگیست طولانی!
جنگی که مخصوصا در کشورهای تمام شده ای چون ایران اخرین انتخاب ملت است
در جواب کسانی که گفتند خیلی ها نیز وضعشان خوب است، باید بگویم شرایط زندگی هر کس متفاوت است
هر کسی شاید نتواند موفق شود چون ملتش نمیخواهند!
کسی مثل من بعد از سالها تلاش و تحصیل و کار موفق شد
اما شاید ده ها نفر نتوانند!
این ازبی عرضگی انان نیست
از جامعه ایست که اسیر پارتی و رانت و بی هنری مردمش است
فاجعه بار تر روح یک ارتیست است که در عذاب است
ان هنرمندان واقعی را میگویم
نه ان دختران دامن گشاد پوش و مو صورتی کرده و پسران پر پشم الاف گالری ها!
نه
خاک هنر خورده ها را میگویم!
حالتان چطور است؟
چقدر زخمی افکار این ملتید؟
چقدر توانسته اید بیش از حریم خصوصیتان هنر منتشر کنید
چقدر درک میشوید؟
شمایی که درامدتان نیز از سختی های بسیار است
چگونه سر میکنید؟
ایا کسی هنوز به نوای سازتان گوش میدهد؟
ایا کسانی میتوانند با تابلوی شما ارتباط برقرار کنند؟
ایا هنوز عکس هایتان چند لحظه ای مخاطب را میخ کوب میکند؟
یا اینکه مردمی را میشناسید که کلا هنر را فراموش کرده اند؟
میدانم درد همینجاست!
اما
نکند شما نیز به بیهودگی روی اورده اید
نکند که اسیر چرت گویی روزمرگی های اطرافیانتان شوید؟
ما هنرجوییم
ما رسالت عشق خود را پیدا کرده ایم
از این مردم کینه نداشته باشید
انها اموزشی ندیده اند که بخواهند به دنبال روشنایی باشند
انها نمیخواهند که لمس شوند!
به خود افتخار کنید که هنوز کتاب میخوانید، بگذارید همه چیز به شما بگوینند
بگذارید که سخت شوند،اما شما به راهتان ادامه دهید
ابرهایی تیره که گویی دیگر از اسمان ذهن شما تکان نمیخورند!
باهم حرف بزنید
یکدیگر را از میان جوانان کج رفته نجات دهید
مطمین باشید که ان ساز قدیمی هنور منتظر ما و شماست
همه ما نمیتواینم در سوییس باشیم
پس خیلی بی رحمانه باید برای حفظ ذاتمان بجنگیم
من توانستم
اما همچنان برای هنر میجنگم
حتا با چند دوست نزدیک و چندین هنر جو
روزمرگی های من نیز هنر است
شما چطور؟
بیهوده از دست نروید که عشق شما نباید دفن شود
دوستان امیر شمس، اساتید و هنرجویان نازنین
ما امده ایم که با هنر بمیریم
حال یکدیگر را بشنوید
که اگر فراموش کنیم که از یاد نرویم، باخته ایم
ما سربلندیم چون اگاهی را انتخاب کردیم

فردا جمعه ،در جلسه هنر گویی،با شما هستم
امیر شمس
@amirshamsofficial
Read more
چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم برای خودم خیلی باارزشه ...
Media Removed
چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم برای خودم خیلی باارزشه مثله جواهر میمونه،شاید چون سالها طول کشید و من خیلی ضرر و زیان چه از لحاظِ مالی و و مهم تر از نظر اعتباری پرداخت کردم و خیلی از مراجعین قدیمیم تو همون روزها همراه من بودند و موندند چون واقعا میدونن من هرگز ... چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم برای خودم خیلی باارزشه مثله جواهر میمونه،شاید چون سالها طول کشید و من خیلی ضرر و زیان چه از لحاظِ مالی و و مهم تر از نظر اعتباری پرداخت کردم و خیلی از مراجعین قدیمیم تو همون روزها همراه من بودند و موندند چون واقعا میدونن من هرگز دوست ندارم با ضرر به کسی خودم رو به منفعت برسونم و تا جایی که امکان پذیر بوده همیشه با دلِ همه راه اومدم و دوست دارم هر کسی یاد من میفته همیشه با انرژی خوب ازم یاد کنه😊
خیلی زمان برد و خیلی وقتها از نظر روحی آسیب دیدم تا به شناخت مو رسیدم و تونستم سررشته کمی از دنیای عجیب و مبهم مو طبیعی پیدا کنم،همیشه از من شنیدین که میگم باید این موها رو برای کسی که ارزشش میتونه متوجه بشه استفاده کرد ؛چون ماهیت واقعیشو من با سرد و گرم این سالهای کاری و تجربه های متعددم کاملا باور کردم و واقعا دنیایِ موهامو دوست دارم😍😍😍😍😍😍
.

پ.ن:@nahayat_hair
Read more
. رنگها و تنوع موها<span class="emoji emoji261d"></span>️ چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم ...
Media Removed
. رنگها و تنوع موها️ چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم برای خودم خیلی باارزشه مثله جواهر میمونه،شاید چون سالها طول کشید و من خیلی ضرر و زیان چه از لحاظِ مالی و و مهم تر از نظر اعتباری پرداخت کردم و خیلی از مراجعین قدیمیم تو همون روزها همراه من بودند و موندند ... .
رنگها و تنوع موها☝️
چقدر کارم رو دوست دارم و شاید باورتون نشه موهایی که برای کارم استفاده میکنم برای خودم خیلی باارزشه مثله جواهر میمونه،شاید چون سالها طول کشید و من خیلی ضرر و زیان چه از لحاظِ مالی و و مهم تر از نظر اعتباری پرداخت کردم و خیلی از مراجعین قدیمیم تو همون روزها همراه من بودند و موندند چون واقعا میدونن من هرگز دوست ندارم با ضرر به کسی خودم رو به منفعت برسونم و تا جایی که امکان پذیر بوده همیشه با دلِ همه راه اومدم و دوست دارم هر کسی یاد من میفته همیشه با انرژی خوب ازم یاد کنه😊
خیلی زمان برد و خیلی وقتها از نظر روحی آسیب دیدم تا به شناخت مو رسیدم و تونستم سررشته کمی از دنیای عجیب و مبهم مو طبیعی پیدا کنم،همیشه از من شنیدین که میگم باید این موها رو برای کسی که ارزشش میتونه متوجه بشه استفاده کرد ؛چون ماهیت واقعیشو من با سرد و گرم این سالهای کاری و تجربه های متعددم کاملا باور کردم و واقعا دنیایِ موهامو دوست دارم😍😍😍😍😍😍
.
پ.ن:nahayat_hair
Read more
باغ تخت شیراز . . . . در شمال غربی شیراز در دامنه کوه شمالی ساخته شده است و از بناهای زمان اتابکان ...
Media Removed
باغ تخت شیراز . . . . در شمال غربی شیراز در دامنه کوه شمالی ساخته شده است و از بناهای زمان اتابکان است که در سال ۴۸۰ هجری بدست اتابک قرچه ساخته شده و دارای ساختمان های مصفایی در دامنه کوه است که به مرور زمان ویران گردیده است.در دهه ۴۰ بر فراز آن ساختمان ها و تاسیسات لشکر فارس و ارتش سوم قرار گرفت.بنای ... باغ تخت شیراز
.
.
.
.

در شمال غربی شیراز در دامنه کوه شمالی ساخته شده است و از بناهای زمان اتابکان است که در سال ۴۸۰ هجری بدست اتابک قرچه ساخته شده و دارای ساختمان های مصفایی در دامنه کوه است که به مرور زمان ویران گردیده است.در دهه ۴۰ بر فراز آن ساختمان ها و تاسیسات لشکر فارس و ارتش سوم قرار گرفت.بنای باغ از هفت طبقه تشکیل می یافته و قصر در طبقه آخر و استخر آبی در طبقه اول بوده است.سر توماس هربرت که در سال ۱۶۲۸م. ۱۰۳۸ ه.ق این باغ را دیده می نویسد که مساحت باغ بسیار زیاد بوده است و آن را خوش آهنگ نامیده و از تمام باغ های شیراز عالی تر می داند.سیاحان خارجی که در قرون گذشته به شیراز آمده اند،این محله را آباد و دایر و پر از درخت و خرم و باصفا دیده اند.دیولافوا در وصف این باغ می نویسد:این باغ بسیار باصفا و نشاط آور بوده و درختان نارنج و لیمو با آن منظره قشنگ و بوته های گل سرخ و زرد و سفید،طبقه به طبقه در بالای یکدیگر قرار گرفته و به طرز جالب توجهی باغ را آرایش داده بودند.از دیدن این منظره زیبا من خیال کردم که به حدائق معلقه بابل وارد شده ام،گلهای سفید و سرخ از حرارت آفتاب کمی متاثر و پژمرده شده بودند،اما درختان انار،به و سایر مرکبات در زیر بار میوه های معطر و آبدار خود به طوری خم شده بودند که شاعر از تماشای آنها مبهوت می گردید و نمی توانست چنین منظره ای را آن طور که باید و شاید به شعر توصیف کند و حق آن را ادا کند.بنا به گفته ی منابع این باغ هفت طبقه بوده که در طبقه اول استخری قرار داشته و در طبقه آخر نیز قصری بوده است و بین این دو نیز آبشار و آب سرسره از بالا به پایین در جریان بوده است.این باغ در تاریخ ۱۳۵۱/۸/۲ با شماره۹۳۱ در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است.
۔
۔
۔

توضیحات :‍ در مجله بررسی های تاریخی شماره ۳۲ سال۱۳۵۰ مقاله ای داریم به نام:(باغ تخت قلعه مربوط باوایل دوره قاجاریه الله قلی اسلامی) این مقاله به معرفی این بنا پرداخته و مینویسد بنای اصلی ان را اتابک قراچه در سنه ۴۷۰ هجری در کوههای شمال شیراز بنا نهاده و تخت قراچه نام نهاد.و در طی سالها بنا و باغ ان رو به ویرانی رفته و در ۱۲۰۸ بدست اقامحمدخان در ان مکان قلعه ای بنا کرده و در سال۱۲۶۱ محمدشاه قاجار ان را گسترش داده و عمارت تخت قاجار را در انجا ساخت.قسمتی از این بنا به گفته مولف در زمان نگارش مقاله بصورت طبقات متعدد در دامنه کوه باقی بوده و در تصرف مرکز پیاده ارتش شاهنشاهی قرار داشته است.مابقی قسمت کامنت👇
۔
۔
۔

عکس سوم: نمایی از خیابان رودکی(اوایل دوره پهلوی)در انتهای تصویر ساختمان باغ تخت مشاهده میشود
Read more
سلام خوبین ... من عماد طالب زاده هستم ، پانزده سال هست که کار موسیقی می کنم ... تو تمام این سالها با عشق ...
Media Removed
سلام خوبین ... من عماد طالب زاده هستم ، پانزده سال هست که کار موسیقی می کنم ... تو تمام این سالها با عشق بدون هیچ چشم داشتی موسیقی کار کردم و بازم همینکارو می کنم ... نمی دونم کدوماتون با آهنگهای من خاطره دارید ، نمی دونم کدوماتون منو دوست دارید ولی اگه تو این سالها با کارای من ثانیه ای حالتون خوب شده یا ... سلام خوبین ... من عماد طالب زاده هستم ، پانزده سال هست که کار موسیقی می کنم ... تو تمام این سالها با عشق بدون هیچ چشم داشتی موسیقی کار کردم و بازم همینکارو می کنم ... نمی دونم کدوماتون با آهنگهای من خاطره دارید ، نمی دونم کدوماتون منو دوست دارید ولی اگه تو این سالها با کارای من ثانیه ای حالتون خوب شده یا خاطره ای ساختید و‌یا اگه احساسی تو این سالها به من پیدا کردید ازتون ممنونم و یه خواهش دارم ... بیشتر از یکساله که این پسر کوچولو رو می شناسم ، سعادت داشتم به لطف یه دوست تولد قبلیش رفتم بیمارستان پیشش و کلی حال خودم خوب شد ... تو این مدت شاهده همه فداکاریای مادرش و تلاشهای پدرش بودم ... بخدا خیلی سخته ... جفتشون خیلی بزرگ و با وجود هستن که کمر خم نکردن ... و تا امروز کمکی نگرفتن ولی امروز کمک لازم دارن ، امروز هممون به کمک همدیگه نیاز داریم ... یه شماره حساب می ذارم به نام خود متین هست ، نه کس دیگه ای که بهش شک کنید یا نگران باشید که خدایی نکرده پول به دستش نرسه ... تو این پیج ششصد و دوازده هزار نفریم ... خیلیه بخدا ... می شه خیلی کارا کرد ... هر کی به هر اندازه ای که می تونه کمک کنه ... یکی هزار تومان یکی میلیون ، یکی میلیارد .... هر کی هرچقدر که تونست ... منم در حد توانم واریز می کنم ... تو این شرایط خودمونیم که باید به داد خودمون برسیم ... من به واسطه لطف خدا و حمایت شما صاحب این پیجم با این تعداد ، رو لطفتون و حمایتتون همیشه حساب کردم و بازم حساب می کنم ، باور کنید الان نیازی به خدا شفاش بده نداریم الان نیاز به کمک داریم ...
..... .........
—-
6104 3378 8214 5871
متین براتی ...
........
با پیج متین هم آشنا بشید ..
@matinn1392
@matinn1392
@matinn1392
...................
Read more
دلنوشته ... ثواب انتشار این پست برسه به روح مطهر همه محبین علی ع بالاخص آقای قاضی ره . . ذهنم به ...
Media Removed
دلنوشته ... ثواب انتشار این پست برسه به روح مطهر همه محبین علی ع بالاخص آقای قاضی ره . . ذهنم به شدت مشغوله روزهای بسیار شلوغ ... هم کار و هم ترافیک مسائل مختلف ... در ازدحام شدید گاهی ممکنه چند لحظه ای و گاهی ساعتی گم بشی کجاییم؟ چی داره میشه چ خبره اما ذهن یک جا میتونه عجیب محکم منعطف و آروم ... دلنوشته ...
ثواب انتشار این پست برسه به روح مطهر همه محبین علی ع بالاخص آقای قاضی ره
.
.

ذهنم به شدت مشغوله
روزهای بسیار شلوغ ...
هم کار و هم ترافیک مسائل مختلف ...
در ازدحام شدید گاهی ممکنه چند لحظه ای و گاهی ساعتی گم بشی
کجاییم؟
چی داره میشه
چ خبره
اما ذهن یک جا میتونه عجیب محکم منعطف و آروم بشه
اونم جایی که بگه
الهی بر کوتاهی دنیا باور دارم
بر اینکه ثانیه بعد زندگی ضمانتی ندارد
و بر اینکه جز تو مسبب الاسبابی در عالم وجود نیست
الهی ممکنه هزار ها چرخ بزنم
در پیچ و تاب هر حادثه گم بشم
اما اونچه همیشه سالهاست تونسته منسجم و متمرکزم کنه
فکر کردن به خود توست
رسیدن به این جمله که عجیب آرزو و عجیب خواست دل شده
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
یک ذره سالهاست که ذهنم رو شستم تا تلاش کنم تمرکز روی انسانها نکنم
به خوش آمدها و بد آمدهاشون
تشویق ها و توهین هاشون
سعی کنم توجه نکنم
نه اینکه میتونم
نه اینکه تونستم
نه !! متاسفانه ...
اماااااا
این رو حداقل فهمیدم
از خدا سالهاست خواستم
کمکم کنه جز خودش و جز رضایت خودش تو سرم هیچی نپیچه و کمکم کنه در کسب این رضایت که به یقین از کسبش بی کمک ویژه خودش قطعا عاجزم ...
.
.
الهی اگر هر جا خطا کردم یا میکنم
فقط همین رو بدون
خودم از همه بیشتر بابتش ناراحتم و قلبا عذرخواه و خجل و شرمنده ......
ببخش
ببخش
ببخش
این خواست من نبود و نیست
و اگر خواست تو هم نیست
به عزیزانت قسم کمکم کن این چند وقت باقی مانده از عمر که نمیدونم چ قدره جز در راه رضایت خودت در هیچ راه دیگه ای لحظه ای هم حتی صرف نشه که قطعاااااااا شکست مطلقی است هر راهی جز راه رضایت تو ...
.
.
خدای من علم تو بر اینکه جز تو واقعا نداریم یقینی است میشه ساعت ها و حتی سالها برای تو نوشت اما اون کلامی که به تو گفتند و رحمت و فضل و جود و کرم تو رو شامل بهترین بندگانت کرده و میکنه رو میشه نشناخت ...
اون کلمات هر چه هست جای این نقطه های خالی لطفا بنویس ......................................
سپاس یا جواد ویا کریم و یا ارحم الراحمین و یا کافی و یا شافی .
.
Read more
... یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش‌دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت ...
Media Removed
... یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش‌دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب شب ز اندیشه که فردا چه خورم گردد او چون تار مو لاغر ز غم هیچ نندیشد که چندین سال من می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیم چیست این ترس و غم و دلسوزیم نفس آن گاوست و آن ... ...
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاویست تنها خوش‌دهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظیم و منتجب
شب ز اندیشه که فردا چه خورم
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
هیچ نندیشد که چندین سال من
می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن
هیچ روزی کم نیامد روزیم
چیست این ترس و غم و دلسوزیم
نفس آن گاوست و آن دشت این جهان
کو همی لاغر شود از خوف نان
سالها خوردی و کم نامد ز خور
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
#مولانا
#گیلان
#ماسال
#اولسبلنگاه

#iran_aks_mobile #ir_ig #ir_photographer #ir_mobilegraphy #axemruz #aksdastan #iran_art_pic #igerspersia #pasandha #persia_pictures #ghasran #your_best_shots_ #akas_khoone #nokate_axasi #_takenhits_ #akase_shomare1 #bd_iran #ir__photo #photography_aks #باشگاه_عکاسان #عکاسان_آماتوریسم
Read more
سرود دانش آموزی چراغی کم فروغ که هنوز روشن مانده ... اواسط دهه ی شصت که دبیرستانی بودم بسیار اتفاقی ...
Media Removed
سرود دانش آموزی چراغی کم فروغ که هنوز روشن مانده ... اواسط دهه ی شصت که دبیرستانی بودم بسیار اتفاقی با گروهی دبیرستانی به مسابقات سرود رفتم ، با تجربه و دانشی اندک از موسیقی و گروه کر و شوری زیاد مثل همه ی دانش آموزان ولی همین اتفاق ساده مسیر زندگی و کاری من رو عوض کرد. ... اون سالها به واسطه ی محدودیت ... سرود دانش آموزی چراغی کم فروغ که هنوز روشن مانده ...
اواسط دهه ی شصت که دبیرستانی بودم بسیار اتفاقی با گروهی دبیرستانی به مسابقات سرود رفتم ، با تجربه و دانشی اندک از موسیقی و گروه کر و شوری زیاد مثل همه ی دانش آموزان ولی همین اتفاق ساده مسیر زندگی و کاری من رو عوض کرد.
... اون سالها به واسطه ی محدودیت های همه جانبه ی فرهنگی تنها جایی که می شد به بهانه ای ساز و موسیقی کار کرد همین سرود بود .. تجربه ای که با تمام محدودیت های همه جانبه اش بسیار لذت بخش بود ،،، اصلا خود عشق بود... اینکه یک سال تمام با گروهی از بچه ها جمع می شدی و کم کم مثل خانواده می شدی ؛ با جدیت اشعار جنگی و شبهه نوحه ای رو تمرین می کردی تا بری مسابقات سرود ... از منطقه و استان تا به مسابقات کشوری و رامسر برسی ، در خلال سال توی اردو های هفتگی ساعات ها فقط چند سرود را تکرار و تکرار می کردیم تا به یک اجرای تمیز برسیم و بعد از مسابقات گرفتن یک لوح تقدیر و تمام تا سال بعد و تکرار همین قصه... ولی این داستان ساده یک عشق وصف ناپذیر بود... عشقی که بهانه ی پیوند جدی تر من با موسیقی و یادگیری ولع بار اصول موسیقی تو اون سالها شد...یادمه روزی که خواستم گروه سرودی رو که پنج سال عاشقانه باهاش کار کرده بودم رها کنم تا بیشتر به موسیقی و آهنگسازی برسم ، یکی از سخت ترین و تلخ ترین تصمیم های زندگی ام بود ... حالا بعد از گذشت حدود سی سال هنوز با دانش آموزان اون سالها که الان جمعی از بهترین دوستان من هستند مراوده دارم و هنوز هم به عشق اون سالها سالی یکی دو بار به داوری جشنواره های سرود دانش آموزی می رم... ولی این سالها دیگه سرود مثل یک پیکان جوانان سال چهل و هشت قدیمی و کم مخاطب به نظر می رسه ، دانش آموزان هم که این سالها کار می کنند و مربیان دیگه دغدغه های آنچنانی ندارند ... بسیار هم طبیعی است چون این سالها هزار و یک تریبون خوب و متنوع برای موسیقی وجود داره ... به هر حال من هنوز این پیکان چهل و هشت رو با تمام کم فروغی هایش دوست دارم ... چون یادآور زیباترین خاطرات نوجوانی من است .
پ . ن : عکس چند روز پیش در داوری سرودهای منطقه دو به همراه ناصر فلاحی که بیش از سی سال مسئول سرود وزارت کل آموزش و پرورش بود.

#بهنام_صبوحی
#آهنگساز
#سرود
#سرود_دانش_آموزی
#جشنواره_سرود_مدارس
Read more
. سالها میگذرد و اینستاگرام هم مثل فیسبوک و وبلاگ و ویچت از رده خارج میشود،سالها میگذرد و شاید ما از ...
Media Removed
. سالها میگذرد و اینستاگرام هم مثل فیسبوک و وبلاگ و ویچت از رده خارج میشود،سالها میگذرد و شاید ما از خیر عکس گذاشتنها و فیلم گذاشتنها و پست گذاشتنهای مجازی بگذریم،از خیر این که گریه کنیم و عکس بگذاریم و به بقیه حالی کنیم ما ناراحتیم،از خیر این که با اصرار به کسی تو پست هایمان بفهمانیم ک دلتنگیم، میگذریم، ... .
سالها میگذرد و اینستاگرام هم مثل فیسبوک و وبلاگ و ویچت از رده خارج میشود،سالها میگذرد و شاید ما از خیر عکس گذاشتنها و فیلم گذاشتنها و پست گذاشتنهای مجازی بگذریم،از خیر این که گریه کنیم و عکس بگذاریم و به بقیه حالی کنیم ما ناراحتیم،از خیر این که با اصرار به کسی تو پست هایمان بفهمانیم ک دلتنگیم،
میگذریم، کاری به این ندارم که چه راه جدیدتری برای گفتن حسها و حرف هایمان پیدا میکنیم،
کاری ندارم از دنیای مجازی به چه چیزی کوچ میکنیم،کاری به این ندارم که سالها بعد چه طوری میخواهیم از خودمان و حال و روزمان بگوییم و اصلا سالها بعد ترجیح میدهیم همچنان حسهایمان را به کسی بگوییم یا نه،میخواستم بگویم شاید سالها بعد، من توی آشپزخانه مشغول ظرف شستن باشم، دخترم بپرد وسط پذیرایی و داد بزند : مامان تو اون موقعها
اینستاگرام داشتی ؟ .. ،
یادم نیاید پسوردم چه بود، یادم نیاید چندتا فالوور داشتم ،
فقط یادم بیاید آن روزها تو پست هایم میخواستم به چه کسی بگویم : "امروز که بدون تو گذشت چه حسی دارم" شیر آب را باز بگذارم و به ظرف های توی سینک خیره شوم،شاید تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده باشد که دخترم بتواند توی برنامه ی جدید اجتماعی مد شده ی آن روزها ،حس دلتنگی زنی چهل ساله را
پست کند ...
متن رو مهشاد عزيزم نوشته و كلى دوسش داشتم ، درست مثه همين عكس كه كنار سرگل حس مى كنم چقدر دختر داشتن دلچسبه 😍
Read more
ساحل رویایی متل قو . . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا: شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن . منظورم ... ساحل رویایی متل قو 🍃❤🔱
.
.
معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی
مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن
.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و
در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما،فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.
من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن،روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی
معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم.این کنار کشیدن زمانی بود که
همکلاسی دبیرستانم،در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید
کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.
حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با
نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.
آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را
مقایسه می کردم.و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند.من اما،همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از
رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را،نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (
سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،نوشتن، درس خواندن،نقاشی کشیدن،ساز زدن،خوردن،نوشیدن و پوشیدن را از
دماغشان دربیاورد.تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.نمیخواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش میگذارم وبه خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
.
شب خوش🌙❤
.

Location: Iran, Mazandaran, Motelghoo .
📸 by : @sajjadsaffari
.
🎤By @mohsenebrahimzadeh
Read more
در صدایت چیزیست که نمیدانم چیست ! مثل آرامش بعد از یک غم مثل پیدا شدن یک لبخند مثل بوی نم بعد از باران در صدایت چیزیست که نمیدانم چیست هرچه هست من به آن محتاجم. برای شنیدن این تصنیف ، صبر کردم تا شب شاید این بار کمی آرام تر باشم. اما شب هم افاقه نکرد. ماه و آسمان و سکون هم مرهم نبود انگار. کاش ... 🎵🎶
در صدایت
چیزیست که نمیدانم چیست !
مثل آرامش بعد از یک غم
مثل پیدا شدن یک لبخند
مثل بوی نم بعد از باران
در صدایت
چیزیست که نمیدانم چیست
هرچه هست
من به آن محتاجم.

برای شنیدن این تصنیف ، صبر کردم تا شب
شاید این بار کمی آرام تر باشم.
اما شب هم افاقه نکرد.
ماه و آسمان و سکون هم مرهم نبود انگار.
کاش می فهمیدم در این شعر با این نغمه ی جانسوز دلنشین بهشتی چه رازی نهفته است که اینهمه بی تابم می کند؟
اگر خوابیده باشم ، می نشاندم
اگر نشسته باشم ، سرپایم میکند
اگر ایستاده باشم ، به راه بی قراری می کشاندم.
من و پنجره ای رو به خیابان .
و انتهای همه ی اینها
سر در دست
با هجوم حسی ناشناخته
گنگ و دردناک
اما دلنشین
که دوباره و دوباره و دوباره تکرار می شود.
حسی که بعد ۹ ماه و شاید هزاران بار گوش سپردن به این تصنیف، هنوز نمیدانم چیست
اما تبدیل شده به یک رسم خودآزاری دلنشین.
در تمام کنسرت های
"همایون جانِ شجریان"
در این سالها همیشه سراپا چشم و گوش بودم برای دیدن ، برای شنیدن
و آن شب
"ایران من "
تصنیف " قلاب "
و دردی که به سختی بر جانم نشست و ماندنم را دشوار کرد
و از آن دقائق پر طپش ،
تنها لحظاتی در خاطرم مانده که
چشمی برای دیدن نمانده بود.
او خواند؛
و من بر غم بزرگ ناشناخته گریستم.
چقدر چشم به راه شنیدنت بودم.
او می کشد قلاب را.

آلبوم : ایران من
تصنیف : قلاب
آواز : همایون شجریان
آهنگساز : سهراب پورناظری
شعر : سعدی
ادیت : آوای همایون
با سپاس فراوان از بانوی خوش صدا
بانو دلنیا آرام
@delniaaram

پ.ن۱ : آلبوم ایران من ، هم اکنون در سراسر ایران قابل خرید می باشد.

پ.ن۲ : برای دانلود قانونی آلبوم ایران من به سایت بیپ تیونز و برای سفارش اینترنتی آلبوم به سایت پیش فروش مراجعه کنید.

پ.ن۳ : در صورت استفاده از ویدئو لطفا نام و آدرس صفحه ی آوای همایون ذکر شود.

#همایون
#همایون_شجریان
#استاد_همایون_شجریان
#سهراب_پورناظری
#ایران_من

#homayounshajarian
#homayoun_shajarian
#sohrabpournazeri
@homayounshajarian
@sohrabpournazeri
Read more
شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا ...
Media Removed
شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا همیشه بوووود،،،، مادرم لحظه ی آخر لبخند میزد گویی میدانست در بالین تنهایی دخترها و پسرش شمع روشنی خواهد سوخت شمعی ب روشنی خورشید و ب جاودانگی نوور سینه هایمان گرچه شکست اشکهایمان گرچه سرازیر شد اما ... شیشه ی پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا همیشه بوووود،،،، مادرم لحظه ی آخر لبخند میزد گویی میدانست در بالین تنهایی دخترها و پسرش شمع روشنی خواهد سوخت شمعی ب روشنی خورشید و ب جاودانگی نوور سینه هایمان گرچه شکست اشکهایمان گرچه سرازیر شد اما لبخند تو بی نهایت در تاریکی دنیایمان تاثیر گذار بود مادر
رفتنت تلخ اما خاطراتت همیشه تلخی فراغت را طعم میبخشد دنیا بعد از م ا د ر همیشه سیاه و سفید میماند م ا د ر یعنی تمام آن واژه هایی ک ب دنبالشان باید بگردی و همیشه دست خالی بمانی مادر چیز دیگریست معنایش رافقط در نگاه ب چشمانش مییابی من یافتم آنچه سالها تار و پود لحظه هایم را زیر کرسی گرم ایام جوانییش درشبهای بلند زمستان میبافت آنکه مرا ب دندان گرفت وقتی دستانش بند روزمرگی ها و تلخی های دنیایش بود ان که پرستید را خواهم پرستید او خودش میداند مادرم با مهربانی ب من آموخت سجده ی شکر را او خودش میداند مادرم ماه بود اما بروی خاک های سرد این دنیای فانی مادرم خوب میدرخشید،،، آنقدر نور از چهره اش ب دنیای سیاهم تابید آنقدر روی خنده بر دردهای هر فصل زندگی ام نشان داد تا تمام شد تمام آنچه تمام شد من بود ن آنچه مادر بود مادر هنوز هست هنوز در نگاه من درون آینه مژه هایش ب روی هم مینشیند هنوز اسم کربلا ک میاید چشمهایش ب اشک مینشیند هنوز از خاطرات دوران خوبش میگوید او هنوز هست آنچه تمام شد من بودم مادر قداست دارد هر جایی ک هست محبوبه نام خواهد گرفت ماه منیر من ماه هاست محبوبه ای بهشتی ست
Read more
پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که ...
Media Removed
پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که نه ساله بودم مورد ازار جنسی همسر مادرم قرار میگرفتم ، او شبانه به سراغم میامد و بدنم رو لمس میکرد ،مادرم هم در مقابل کوچک ترین حرفی درباره او واکنش های تندی نشان میداد و حرف های من را پای خراب کردن زندگیش ... پدر و مادرم از زمان کودکی من جدا شدند و من از همان وقت پدرم را ندیدم ، مادرم ازدواجی مجدد کرد و زمانی که نه ساله بودم مورد ازار جنسی همسر مادرم قرار میگرفتم ، او شبانه به سراغم میامد و بدنم رو لمس میکرد ،مادرم هم در مقابل کوچک ترین حرفی درباره او واکنش های تندی نشان میداد و حرف های من را پای خراب کردن زندگیش میگذاشت .تا توانستم جنگیدم و مقاومت کردم تا اینکه ۱۸ سالگی من را از خانه بیرون کرد .
این راز سالها با هیچکس گفته نشد تا با کسی که دوستش داشتم ، و او در مدت دو سال دوستی هیچ اشاره ای با این موضوع نکرد...
تا بعد از ازدواج و شروع اینکه با هر دعوا و بحثی همسرم این درد را مانند پتک سرم میکوبد...
از رابطه ی نابود شده ی خود با مادرم نمیگویم که بعد از ۸ سال قهر و جدایی و حتی طلاق از ان مرد ، این رابطه چه شکلی به خودش گرفته ، بارها و بارها فکر کرده ام ان روز ها که من پناه میخواستم ، مادرم پناهی نبود ، چگونه باید حتی با گذشت ساله این درد را ندیده گرفت و او را بخشید ؟
این پایان داستان من نیست ، حدود ۱۸ سالگی با اقایی اشنا شدم و برای دیدنش به محل کارش که مغازه ای بود رفتم ، او هم به بهانه ی دیدن همسایه ها و حرف دروردنشان کرکره مغازه را پایین داد و به من نزدیک شد و تجاوز کرد...
تقلا و التماس من هم کاری از پیش نبرد ...
بعد ها فکر میکردم بویی از انسانیت برده است و بازگشتم تا بگویم به پرده بکارتم اسیب رسیده اما جوابی که شنیدم تلخ و زجر اور بود : دخترایی مثل تو با امثال من میخوابند که بعدا با بقیه بخوابن!
امید دارم که داستان تلخ من عبرتی شود برای تکرار نکردن سکوت ها توسط همه ی همجنسانم ...
#dontremainsilent #hearmenow
Read more
. فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی ...
Media Removed
. فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی یک نسیم شناوریم. ولی به نظر من هر دوتا درستن. شاید هر دو تا همزمان دارن اتفاق می افتن. Forrest Gump| فارست گامپ 1994| . به بیست سال پیش فکر میکنم و سالهای سختی که از همان سن شروع شد. از همان حدود نه ... . فارست: نمی دونم حق با مامان بود یا ستوان دن. من نمی دونم که هر کدوم ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی یک نسیم شناوریم. ولی به نظر من هر دوتا درستن. شاید هر دو تا همزمان دارن اتفاق می افتن.

Forrest Gump| فارست گامپ 1994| .

به بیست سال پیش فکر میکنم و سالهای سختی که از همان سن شروع شد. از همان حدود نه سالگی.
سالهای سخِت اضطراب و انتظار. سالهای سختِ درد و اندوه. به تمام مسیری که آمده‌ام نگاه میکنم، تمام مسیر تا به امروز، به عبورم نگاه میکنم. عبور از دردها و اضطراب‌ها. چه عبور پرماجرایی. چقدر تقلا کردم تغییر دهم و دردها را قبول نکنم. و بعد جایی تصمیم گرفتم اعتماد کنم به زندگی و اجازه دهم کارش را انجام دهد و بیشتر نگاهش کنم و ببینم هر اتفاق برای من چه کشفی دارد. از جایی در مسیر زندگی‌ام تصمیم گرفتم تمام اتفاق ها را فرصتی برای پیدا کردنِ بخش‌های گمشده‌ی درونم بدانم. از همان روز آدمها همه آیینه‌هایی برای دیدنِ ضعف‌هایم شدند نه دشمنانی به قصد تخریب. از همان زمان رابطه‌ها و از دست دادن‌ها و پذیرشِ دردها همچون فانوس‌هایی کوچک شدند که مسیرِ پیدا کردنِ درونم را روشن تر کردند.
این یک تصمیم شخصی بود و البته یک دیدگاه شخصی نسبت به دنیا و اتفاقات و دردهایش.
زندگی هیچگاه آسان بر من نگذشت. و همچنان هم آسان نمیگذرد و من فکر میکنم زندگی بر هیچ‌کس آسان نمیگیرد. در نهایت هر شخص با دردهایی مواجه میشود که برای خودش بسیار عمیق اند. و من تصمیم گرفتم خودم معنای دردهایم را بیابم! در زندگیِ من، دردها، روشن کننده‌ی راهی شدند که منتهی شد به پیدا کردنِ درونم! دردها، آموزگارانی شدند که صبر و پذیرشِ ناپایداری را به من آموختند. دردها به من یاد دادند که چطور تنها باشم و بزرگ شوم. انقدر بزرگ که بتوانم دوام بیاورم که آدمها را مقصر ندانم. غر نزنم و درمانده نشوم و مسئولیت خودم را قبول کنم و در هر شرایطی رشد و کشف و جلو رفتن را متوقف نکنم.
سالها بعد از نه سالگی، دیگر خبری از آن کسی که مدام دعا میکرد نجات دهنده‌ای از راه برسد و اتفاق ها را تغییر دهد، نبود! سالها بعد من درد داشتم، درست شبیه به کودکی‌ام، اما دیگر منتظر و درمانده نبودم.
دردها کم نشد اما آگاهی به آن معنا داد و تحملش را آسان‌تر کرد.
روزها و سالها گذشت.
هیچ تحویلِ سالی گذشته را تغییر نداد. هیچ سالِ نویی، اندوه را کم نکرد اما اتفاق دیگری افتاد. با هر تحویل سال بیشتر به زندگی اعتماد کردم و هر سال بیشتر سکوت کردم و بیشتر درونم را پیدا کردم. هر سالِ نو بیشتر مسیرم را فهمیدم و بیشتر به ناپایداریِ دنیا دل دادم.
Read more
. . چند روز پیش تو یه عملیات انتحاری زدم کلی پیج رو نزدیک صد نفر،بلاک و انفالو کردم . ناراحت بودم نمیدونم ...
Media Removed
. . چند روز پیش تو یه عملیات انتحاری زدم کلی پیج رو نزدیک صد نفر،بلاک و انفالو کردم . ناراحت بودم نمیدونم ،دلخور بودم نمیدونم ،عصبانی بودم نمیدونم فقط خوب میدونم دلم نمیخواست دیگه باشن هیچ وقت برخلاف خیلی از ادما از لایک و فالور بالا خوشم نیومده دوست دارم کم اما واقعی باشن . نزدیک شش ساله که این ... .
.
چند روز پیش تو یه عملیات انتحاری زدم کلی پیج رو نزدیک صد نفر،بلاک و انفالو کردم .
ناراحت بودم نمیدونم ،دلخور بودم نمیدونم ،عصبانی بودم نمیدونم فقط خوب میدونم دلم نمیخواست دیگه باشن
هیچ وقت برخلاف خیلی از ادما از لایک و فالور بالا خوشم نیومده دوست دارم کم اما واقعی باشن .
نزدیک شش ساله که این پیج رو دارم رفتم به اولین پست جالبه که بیشتر دوستان از همون اوائل بودن با من .باور میکنید منم به بودنتون عادت کردم یه جورایی مثل یه خانواده که از احوال هم باخبریم و گذر عمرمون رو میبینیم .
تو این سالها حتی یکبار به خودم اجازه ندادم کامنت منفی برا کسی بزارم یا قضاوتش کنم .
برا خودم خط قرمز گذاشتم قدیمی ترها میدونن دایرکت جواب نمیدم اونایی که شعور و درک بالا داشتن موندن اونایی هم که قصد دیگه داشتن یا بلاک شدن یا با توهین به من رفتن .
مهم نیست مهم اون دوستانی هستند که همیشه کنار تو هستن کنار غم و اندوهت و دلگرمی بهت میدن .
و من خوشحالم که دوستان فهیم و ارزشمندی چون شما رو دارم 🌹❤
Read more
روز بخیر رفقا هفت سال پیش مهدی یراحی ساخت و سیروان خوند و من نوشتم و شد این کار.... من عاشقت شدم..... یا ساختمان پزشکان..... #درراستای خاطره بازی با ترانه هایی که من توو این سالها براتون نوشتم.... پی نوشت: #بیچاره_شاعر پی نوشت ۲: من یه خاطره ی خوب از این کار دارم ....شما چی؟ روز بخیر رفقا
هفت سال پیش مهدی یراحی ساخت و سیروان خوند و من نوشتم و شد این کار....
من عاشقت شدم.....
یا
ساختمان پزشکان.....
#درراستای خاطره بازی با ترانه هایی که من توو این سالها براتون نوشتم....😂😊
پی نوشت: #بیچاره_شاعر
پی نوشت ۲: من یه خاطره ی خوب از این کار دارم ....شما چی؟
این نسل را باید باور کرد . زیبایی این خنده های سرخوش ، این شوخ چشمی ها و دلبری ها را باید باور کرد . هر چند که این خنده های بی پروا سالها پیش در من و نسلی که ما از آن می امدیم در بحبوحه ی انقلاب و بمب باران و موشک باران و جنگ و قحطی نفت و نان و ....کشته شد . راستی از نسل‌ له شده ی ترسیده از آتش دوزخ ، از نسل بزرگ شده ... این نسل را باید باور کرد .
زیبایی این خنده های سرخوش ، این شوخ چشمی ها و دلبری ها را باید باور کرد .
هر چند که این خنده های بی پروا سالها پیش در من و نسلی که ما از آن می امدیم در بحبوحه ی انقلاب و بمب باران و موشک باران و جنگ و قحطی نفت و نان و ....کشته شد .
راستی از نسل‌ له شده ی ترسیده از آتش دوزخ ، از نسل بزرگ شده با احساس گناه از نسلی که تنها موسیقی که برایش حرام نکرده بودند آژیر علامت قرمز با شعر ؛ توجه توجه : علامتی که هم اکنون می شنوید به معنی علامت قرمز است لطفا پناه بگیرید ؛ بود ، چه انتظاری داری رفیق ؟ شاید اگر آن روزها شعر بود ، تو بودی ، ساز بود و عشق ممنوع نبود دیگر نیازی نبود تو در آن گوشه ی دلتنگ سرزمینم غم هایت را دانه به دانه سر ببری و فکر نان شب باشی و من فرسنگ ها دور از خانه دوستت دارم را با زبان بیگانه برای مادرم هجی کنم .
@nargesjajarmi
پ ن : شما نسل شجاع تری هستید لطفا جای ما هم عاشق بشید و زندگی کنید . لطفا انتقام ما رو با خنده هاتون از خوشبختی بگیرید.
#رویا_ابراهیمی
#پالت_بند
Read more
خواب می دیدم شب مرگ من است فصل پاییز گل و برگ من است غسل کردند و کفن پوشاندنم درمیان قبر خود خواباندنم زیر ...
Media Removed
خواب می دیدم شب مرگ من است فصل پاییز گل و برگ من است غسل کردند و کفن پوشاندنم درمیان قبر خود خواباندنم زیر تل خاک ناپیدا شدم همرهان رفتند و من تنها شدم از نهیب ترس اعضایم گرفت لرزه از وحشت سراپایم گرفت بعد چندی باز شد چشم ترم دو ملک بودند بالای سرم آن یکی با قهر سرکش آمده این یکی باگرز آتش آمده آن ... خواب می دیدم شب مرگ من است
فصل پاییز گل و برگ من است
غسل کردند و کفن پوشاندنم
درمیان قبر خود خواباندنم
زیر تل خاک ناپیدا شدم
همرهان رفتند و من تنها شدم
از نهیب ترس اعضایم گرفت
لرزه از وحشت سراپایم گرفت
بعد چندی باز شد چشم ترم
دو ملک بودند بالای سرم
آن یکی با قهر سرکش آمده
این یکی باگرز آتش آمده
آن یکی می گفت از ربت بگو
این یکی ميگفت اعمال تو کو
باخودم گفتم عذابم می کنند
از شرار خشم آبم می کنند
وای بر من قلب من را می درند
عنقریبم سوی آتش می برند
زیر لب گفتم به آوایی حزین
پس کجایی یا امیرالمومنین
ناگهان نوری به قلبم چیره شد
چشم های خیره ی من خیره شد
آمد آقایی که یکسر نور بود
قبر من از نور کوه طور بود
گفت با اذن حق امدادش کنید
با تولای من آزادش کنید
گرچه دور از انتظارم بوده است
لیک عمری ریزه خوارم بوده است
سالها در هیئت من گریه کرد
بارها برغربت من گریه کرد
درعزای همسرم فریاد زد
لطمه ها برخود از آن بیداد زد
اینک این بندکفن را وا کنید
تا پلاک عشق اوپیدا کنید یک کبودی هست روی سینه اش
حاکی ازدرد و غم دیرینه اش
از زمان کودکی باشور و شین
سینه زن فریاد میزد یاحسین
Read more
<span class="emoji emoji1f446"></span>شیر زنی که کمتر از مادر ترزا نیست. بیایید تا زنده هست بشناسیمش او يك فرشته است کسانی که سالها پیش صبح ...
Media Removed
شیر زنی که کمتر از مادر ترزا نیست. بیایید تا زنده هست بشناسیمش او يك فرشته است کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود. پروفسور پروانه ... 👆شیر زنی که کمتر از مادر ترزا نیست. بیایید تا زنده هست بشناسیمش او يك فرشته است کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود. پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچگاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادر ترزا زمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده باشد... سالها قبل زمانی که شنیدم استاد تا کنون حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کند ساعتها بغض در گلویم نشسته بود. تمام درآمد یک پزشک از کارانه ی بیمارستانیش تأمین می شود و او از این نفع گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رئیس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) می باشد. همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید. استاد اکنون دهه ی نهم زندگیش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطر می کند، از پروفسور بیاموزند و او را بشناسند. این شیر زن و دهها شیر زن دیگر که گمنام در نزدیکی مان زندگی می کنند عاشقانی بی همتایند، بیشتر بشناسیمشان
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> در رابطه های راه دور: احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر ...
Media Removed
در رابطه های راه دور: احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر چیزی برای گفتن ندارید. صمیمیت کم رنگ تر میشود و شما رابطه را غمگین کننده میبینید. کسی که دوستش دارید از شما دور میشود شما غمگین میشوید، یک جای خالی حس میکنید. برای پر کردن جای خالی : دوست شما دیگر ... 👇👇
در رابطه های راه دور:
احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر چیزی برای گفتن ندارید. صمیمیت کم رنگ تر میشود و شما رابطه را غمگین کننده میبینید.
کسی که دوستش دارید از شما دور میشود شما غمگین میشوید، یک جای خالی حس میکنید.
برای پر کردن جای خالی :
دوست شما دیگر حضور فیزیکی ندارد و این غمیگن کننده است ایا این غم و این از دست دادن را تجربه کرده اید؟
آیا در صحبت هایتان جزئیات را وارد میکنید؟ برای زنده نگه داشتن صمیمیت از جزئیات روزتان حرف بزنید، از همین حرفهای معمولی هر روز.
اجازه بدهید مکالمه از یک سلام و احوال پرسی فراتر برود. بیشتر رابطه شما با صفحه های مجازی و نوشته های داخل تلگرام و وایبر و...پر میشود. پس مواظب درست جواب دادن به این احساسات باشید.
دو اتفاق میتواند رخ دهد.
دوستتان صمیمیت شما را پاسخ دهد متناسب با ابراز احساسات شما یا میتواند سردتر رفتار کند و به شما ناهشیارانه بگوید که خیلی تمایلی به ادامه صمیمیت ندارد.
اگر تلاشتان را برای ادامه رابطه میکنید و پاسخ مناسب دریافت نمیکنید، او را تحت فشار قرار ندهید. شما از جزئیات فشارهای زندگی او احتمالا خبر ندارید، شاید صمیمیت با شما او را بیشتر تحت فشار قرار میدهد.
آدمها غیر قابل پیش بینی اند، فاصله ها میتوانند ادمها را تغییر دهد و شما با تصویری قدیمی از طرف سالها سوگواری میکنید که چرا دیگر طرف مثل قدیم نیست.این تغییر در تصویر را ببینید تا کمتر در واقعیت تحریفی ایجاد کنید.
اگر ابراز احساساتتان شدیدا ناکام میماند، بیشتر از این تلاش نکنید که صمیمیت را جان بدهید، احتمالا چیزی در درون دوستتان برای همیشه خاموش شده است. خودتان را سرزنش نکنید، از آدمهایی که از شما و احساساتتان رد میشوند، رد شوید. تا جا برای آدمهای جدید باز شود. برای آدم درونی تان احترام قائل شوید و در رابطه هایی که باید یک طرفه تلاش کنید و مدام ناکام شوید بیرون بیایید.
هفته ی غمگینی بود، مدتها تلاش میکردم تا به رابطه ای قدیمی و عزیز دوباره جان بدهم. همین چند روز پیش بود که فهمیدم دیگر نباید تلاش کرد. عکس هایی فرستادم و ابراز احساسات کردم، و تنها پاسخی که داد یک قلب مجازی بود. همان لحظه بود که فهمیدم دیگر نباید دست و پا زد. او صمیمی نیست و من با یک تصویر ذهنی قدیمی دلخوش بودم. تصویر که شکست، غم بالا آمد. یک سوگواری چند ساعته.حالا خوبم و دیگر او جزیی از گذشته و خاطراتی ست که بسیار برایم ارزشمنداست اما در "اکنونم" وجود ندارد. حقیقت زیباترین قسمت زندگی ست.دوستش دارم. .
.
.
Read more
آذرخش عزیز.... تو فقط یه دوست ساده برام نبودی....توو این سالها کم کم برام الگو شدی....مشاور شدی....کمک ...
Media Removed
آذرخش عزیز.... تو فقط یه دوست ساده برام نبودی....توو این سالها کم کم برام الگو شدی....مشاور شدی....کمک شدی....تو منو مثل بقیه توو سختی هام تنها نذاشتی.....تو یه انسان واقعی هستی و من به این رفاقت افتخار می کنم. باید صادقانه بگم یکی از ارزشمندترین وسایل من آذرخش عزیز.... تو فقط یه دوست ساده برام نبودی....توو این سالها کم کم برام الگو شدی....مشاور شدی....کمک شدی....تو منو مثل بقیه توو سختی هام تنها نذاشتی.....تو یه انسان واقعی هستی و من به این رفاقت افتخار می کنم. باید صادقانه بگم یکی از ارزشمندترین وسایل من
 #تعبیر_خواب کلا زیاد #خواب نمیبینم... همونطور که زیاد #فال نمیگیرم... تقریبا پنج شیش سال پیش؛ تازه ...
Media Removed
#تعبیر_خواب کلا زیاد #خواب نمیبینم... همونطور که زیاد #فال نمیگیرم... تقریبا پنج شیش سال پیش؛ تازه دو سه تا از آهنگام شنیده شده بود و تک‌و‌توک‌ پام به صحنه وا شده بود... که خواب دیدم؛ یه جایی ام شبیه #جشن_امضای_آلبوم پشت یه میز کانتر مانند... و آلبومم با پکها و بسته بندیای مختلف روی میز؛ ولی ... #تعبیر_خواب
کلا زیاد #خواب نمیبینم...
همونطور که زیاد #فال نمیگیرم...
تقریبا پنج شیش سال پیش؛
تازه دو سه تا از آهنگام شنیده شده بود
و تک‌و‌توک‌ پام به صحنه وا شده بود...
که خواب دیدم؛
یه جایی ام شبیه #جشن_امضای_آلبوم
پشت یه میز کانتر مانند...
و آلبومم با پکها و بسته بندیای مختلف روی میز؛
ولی انگار همه اومده بودن برا یه چیز دیگه...
انگار اصلاً منی که خودم میشناختم نبودم!
دلیل رفتنم هم اون نبود!
و اینو‌ همه میدونستن جز من!
اصلاً امضای آلبومی نبود!
یه چیزی بود شبیه #جشن_امضای_کتاب !!!
اونم‌ کتاب #شعر !
و منم خواننده نبودم...
مردم منو بعنوان #شاعر میشناختن و‌ازم ‌شعر میخواستن!
..
این خواب گذشت؛ به اضافه ی چند خواب دیگه که تقریبا همشون یه چیز میخواستن بگن...
و‌من خوب‌میدونستم اون‌چیه...
دیدی یه وقتایی میدونی چی‌ درسته ولی انجامش نمیدی؟!
دیدی یه وقتایی میدونی که بالاخره باید فلان کارو انجام بدی؟!
این همونه!
اصلا اهمیت و‌علاقه ی من به شعر انکار شدنی نبود!
اصلا برام فراموش شدنی نبود که شعر بود منو‌ به دنیای موسیقی‌کشوند!
و‌هرچی دارم از شعره...
قبل از اینکه برم کلاس سلفژ و ‌آواز؛ #شب_شعر میرفتم...
و این جدای از اعتقادم‌ که همیشه معتقدم:
هنرمندی میتونه کنشگری بکنه که #مؤلف باشه!
یه علاقه ی قلبی بود...
...
واقعیتش از همون‌ شبی که این خوابو دیدم مدام توی این فکرم...
اما دنیا بهم‌ مجالشو نمیداد...
میدونستم چی درسته اما نمیتونستم انجامش بدم!
تحققِ این نیاز به خیلی چیزا داشت...
که‌مهمترینش #بریدن بود...
...
الان چند وقته که فک‌ کنم فهمیدید کمتر هستم...
یکی‌از دلایل اصلیش همینه!
آدم همیشه میخواد حرفاشو جوری بزنه که دلش میخواد...
از جنس لحن و ادبیات و موسیقی خودش...
آدم‌وقتی خودش نباشه مریضه!
حتی اگه هر روزش پر از موفقیت باشه!
من #نیم_شعرم_و_نیم_موسیقی
هم خودم؛ هم‌‌ موسیقیم سالها از نیمه ی گمشدشون دور‌ بودن...
شاید دلیل اینکه بعضی وقتا حالم بد میشد همین بود؛
اما الان چند وقته که پیداش کردم...
و این‌ چیزی بود که حتما باید باهاتون در میون میذاشتم
چون همه ی اینا در نهایت برای شماست...
توی این‌ مسیر هم‌ میدونم که همراهمید...
و به تک تکتون نیاز دارم...
#حامد_زمانی
۰۰ : ۰۰
۲۸مهر۹۶
#نیم_شعرم_و_نیم_موسیقی
Read more
 #آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن # دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و ...
Media Removed
#آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن # دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و نورگیر باشه بعد کلی گشت زدن خونه دلخواهمون رو پیدا میکنیم. یه نکته بگم شاید برای دوستام جالب باشه من از اوایل ازدواجم توافقم با پارسا این بود که تصمیم های بزرگ و مهم زندگی رو در نهایت خودش تنهایی باید ... #آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن #
دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و نورگیر باشه بعد کلی گشت زدن خونه دلخواهمون رو پیدا میکنیم.
یه نکته بگم شاید برای دوستام جالب باشه من از اوایل ازدواجم توافقم با پارسا این بود که تصمیم های بزرگ و مهم زندگی رو در نهایت خودش تنهایی باید بگیره البته همیشه مشورت داریم ولی من خودم دوست دارم تصمیم گیرنده نهایی پارسا باشه.تا حالا دوتا خونه عوض کردیم هر دوتاشم وقتی نهایی شد اصلا من ندیدم😀 هم خونه تهران هم خونه قشم
خونه تهرانو بعد از اتمام معامله یه روز با مامانم رفتیم دیدیم و من خیلی دوسش داشتم هنوزم با خاطراتش لبخند رو لبامه خونه قشمو دو ماه بعد از قطعی شدنش دیدم اونم با مامانم اومدیم و دیدیم تو اتاق ها قدم میزدم و هاج و واج بودم 😀 حس غریبی بود فقط زمانی که رفتم کنار پنجره و دریا و بندرو و کشتی ها رو دیدم یکم دلگرم شدم و ازش خوشم اومد نمیتونستم باور کنم قراره اینجا زندگی کنم.
یک ماه بعدش موقع چیدن اساس ها یه زیر پرده ای زدیم و پرده و ....
من همیشه عاشق پودر طلایی آفتاب رو کف و دیوار خونه بودم یه ساعت خاصی یکم پرده رو کنار میزدم و چنتا خط آفتاب روی دیوار کنار ساعت می افتاد و من ازش عکس میگرفتم اخه فقط یه رب مهمون خونم بود زودی میرفت. قبل سال تحویل خونه رو با پارسا رنگ کردیم و من پرده رو کلا جمع کرده بودم و یه روز دیدم چقدر پرتو زیبای آفتاب خونه مارو قشنگ کرده.این محدودیت های فرهنگی جامعه ما سالها نزاشته بود من خونه خودمو کشف کنم این فقط گوشه ای ازین محدودیت هاست اوضاع اون موقع بدتر میشه که متوجه بشیم خودمونم کشف نکردیم گاهی به این فکر میکنم چقدر باید زمان بگذره تا من بتونم بدون ترس از نگاه یواشکی و گاهی پلید پشت شیشه پرده خونمو کنار بزنم و بشیم کنار پنجره یه چای داغ بخورم و دریا رو نگاه کنم اینجا فقط(ایران) باید طبقه آخر برج باشی تا بتونی به آرزوت برسی این پایین باید از آفتاب رو دیوار خونت عکس بگیری و زودی پرده رو بکشی و بشینی با خیال راحت عکستو نگاه کنی و چای داغ بخوری
پی نوشت : بچه ها موقع گرفتن این عکس تقریبا خونه تکونی داشتم و خونه مرتب نبوده نگین چقدر این دختر شلخته اس ها 😁
Read more
. تیم ملی ما و خیلی از تیم های لیگ برتر رشته های مختلف که در نامه ی بالا میبینید ، مکمل های کراتین بتاآلانین ...
Media Removed
. تیم ملی ما و خیلی از تیم های لیگ برتر رشته های مختلف که در نامه ی بالا میبینید ، مکمل های کراتین بتاآلانین وی پروتئین گلوتامین و مکمل های کربوهیدراتی را به عنوان نوشیدنی حین تمرین و مسابقه . و همینطور شکلاتهای انرژی بار و پروتئین بار را با بِرَند پی ان سی PNC یا همان کارن که شاید خیلی از شماها ... .
تیم ملی ما و خیلی از تیم های لیگ برتر رشته های مختلف که در نامه ی بالا میبینید ، مکمل های
کراتین
بتاآلانین
وی پروتئین
گلوتامین
و مکمل های کربوهیدراتی را به عنوان نوشیدنی حین تمرین و مسابقه
.
و همینطور
شکلاتهای انرژی بار و پروتئین بار
را با بِرَند پی ان سی PNC یا همان کارن
که شاید خیلی از شماها از شکل و بسته بندی اش دلخوشی نداشته باشید
را
مستقیما‌ از داروخانه ها و با برچسب اصالت با خیال تختِ تخت براحتی تهیه میکنند.
.
اینکه عده زیادی از شما بزرگوران سوال میکنید که
(( چرا نیمی از مکملهای مصرفی خودم و شاگردانم که معرفی میکنم از شرکت کارن هست ؟ ))
.
دلیل بر ارتباط مالی من ویا اسپانسر شدن این شرکت نیست
.
نگران نباشید...
.
من سالهاست که به اصالت و کیفیت این محصولات کارن ایمان دارم
شاید این سخن من به مذاق خیلی از همراهان بی توجه من خوش نیاید
ولی
من ترجیح میدهم تا شماها و شاگردان گرامی ام سالها سالم باشید تا....خدای نکرده ...
.
.
مکملهایی که در پیج می بینید
من از داشبورد ماشین یا کمد دفترم برداشته و واقعا خودم هم درحال استفاده استفاده از آنها بوده
و
به شاگردان عزیزم درصورت تمایلشان توصیه میکنم.
.
من به تاییده ی فدراسیون پزشکی ورزشی کشورم
مبنی بر عاری بودن محصولات کارن از مواد نیروزای دوپینگی
برای
قهرمانان المپیکی ، اعتماد کامل دارم
چون خودم عضو کوچکی از این فدراسیون هستم و با مقررات و سخت گیری های آنها آشنایی کامل دارم.
.
.
اگر چه شخصا
به این مکملها بخصوص برند پی ان سی PNC از نظر بسته بندی نمره۱۵و از نظر طعم نمره۱۷میدهم
ولی
از نظر سلامت و از نظر اصالت و قیمت قطعا نمره محصولات شرکت کارن۲۰بیست هست.
.
🔴حالاحق انتخاب با شماست🔴
.

همینجا از پذیرایی گرم مسوولین
شرکت کارن در کنگره طلای مکمل ،‌ تشکر میکنم امیدوارم که سربلندتر از همیشه
بتوانند در این هیاهوی بازارسیاه مکملهای ورزشی برای
حفظ جان و بهبود سلامت و تناسب اندام جامعه عمل نمایند.
‌ .
.
🔴رامین فرزادی
Read more
چرخ تعادل زندگی- من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم ...
Media Removed
چرخ تعادل زندگی- من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم می‌شه و وارد یه مرحله دیگه می‌شیم. البته خیلی زود و تقریبا توی ۲۰ سالگی‌م متوجه شدم من اهل طی کردن یه نمودار خطی مستقیم صعودی نیستم و باید روی هر نقطه‌ای یه کمی بازیگوشی کنم و سر از اطرافم دربیارم، به ... چرخ تعادل زندگی-
من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم می‌شه و وارد یه مرحله دیگه می‌شیم. البته خیلی زود و تقریبا توی ۲۰ سالگی‌م متوجه شدم من اهل طی کردن یه نمودار خطی مستقیم صعودی نیستم و باید روی هر نقطه‌ای یه کمی بازیگوشی کنم و سر از اطرافم دربیارم، به انتخاب‌هام احترام بذارم، از تغییر نترسم و از همه مهم‌تر این که به خودم و توانایی‌هام ایمان داشته باشم. خب اولش خیلی سخت بود مجاب کردن دیگران که این زندگی منه و من این تصمیم رو می‌گیرم! توی فرآیند متقاعد کردن دیگران که «نگران نباشید» باید خودم رو صد برابر بیش‌تر متقاعد کرده بودم و می‌کردم.
وقتی اولین بار حدود ۸ سال پیش وسط درس روانشناسی سازمانی دومین فوق لیسانسم خیلی تصادفی با این چرخه تعادل زندگی آشنا شدم، خیلی ذوق کردم. بالاخره یه ابزار غیرخطی پیدا کردم برای سنجش این که کجای کارم، کجا می‌خوام باشم و چطوری اولویت‌هام رو انتخاب می‌کنم. مهم‌ترین ویژگی‌ش این بود و هست که خودم معیار بودم و هستم.
مثلا برای سنجش شرایط مالی‌م کسی نمی‌گه توی حسابت چقدر پول داری و اگه اینقدره باید بین ۱ تا ۱۰ فلان عدد رو انتخاب کنی. خودم معیارم.
برای این که نشونتون بدم، یه ویدیوی آزمایشی از یه اپلیکیشن برنامه‌ریزی روزانه و زندگی‌ گرفتم به اسم @remente. خودم مدتهاست ازش استفاده نمی‌کنم بنابراین درباره امنیتش و ویژگی‌های امروزی‌اش شاید تسلط نداشته باشم. روی کاغذ هم می‌تونیم بکشیم و به نظرم بهتر هم هست چون می‌تونیم برگردیم بهش نگاه کنیم.
تاریخ بزنین بالای برگه - لازم نیست اسمتون رو بنویسین
یه نقطه مرکز انتخاب کنین و یازده تا دایره با فاصله برابر به همون مرکز بکشید.
دایره رو با برش قطری مثل کیک به هشت قسمت برابر تقسیم‌کنید.
هر برش رو با هر ترتیبی که دوست دارید به این ۸محور اختصاص بدید:
سرگرمی و استراحت / شغل و تحصیلات / عشق و رابطه / دوستان و زندگی اجتماعی / توسعه فردی / سلامتی و ورزش / خانواده / مالی
حالا هر بخشی رو بین ۱ تا ۱۰ بسنجید و خونه‌ها رو‌پر کنید.
وقتی همه پر شدن، می‌بینین کجا قوی هستین و‌کجا کمتر قوی. چون معیار خودتون بودین، دلیل کم و زیاد بودن هر امتیاز و هم منصفانه بودنش کاملا به خودتون مربوطه :)
حالا بر اساس اولویت‌هاتون یا روش زندگی‌تون می‌تونید اهداف عملی برای خودتون تعیین کنین و بعد هر چند وقت که دوست دارین یه بار دیگه این کار رو بکنین.
دسته‌بندی‌ها برای من کار می‌کنه، شاید برای شما مفهومی نداشته باشه. مهم اینه که دایره‌ها بخش‌های برابر داشته باشن. 🤗
Read more
. . <span class="emoji emoji25aa"></span><span class="emoji emoji25aa"></span>نقل فضیلتی به مناسبت شهادت حضرت جواد سلام الله علیه . <span class="emoji emoji1f4a2"></span>طی الارض نمودن امام جواد(ع) و علی بن ...
Media Removed
. . نقل فضیلتی به مناسبت شهادت حضرت جواد سلام الله علیه . طی الارض نمودن امام جواد(ع) و علی بن خالد علی بن خالد می‏گوید: در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن که ادعای پیامبری کرده است با بند آهنین به گوشه‏ ی زندان افکندند، من که کنجکاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی ... .
.
▪▪نقل فضیلتی به مناسبت شهادت حضرت جواد سلام الله علیه
.
💢طی الارض نمودن امام جواد(ع) و علی بن خالد💢

علی بن خالد می‏گوید:
در زمان خلافت معتصم شخصی را به اتهام آن که ادعای پیامبری کرده است با بند آهنین به گوشه‏ ی زندان افکندند، من که کنجکاو شده بودم برای ملاقات او بدانجا رفتم و دربان را چیزی دادم تا مرا نزد او راه دهد. چون زندانی را دیدم و اندکی با او صحبت کردم دانستم که مردی است در کمال فهم و فراست ذهن و کیاست.
پرسیدم: «تو کیستی و چه ادعایی داری؟»
گفت: «من اهل شام هستم و سالها در مسجدی که محل سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه ‏السلام بود به عبادت مشغول بودم، روزی رو به قبله نشسته بودم و به ذکر حقتعالی مشغول بودم که ناگاه شخص جوانی پیش روی من پدید آمد و گفت: برخیز برویم. پس برخاستم و همراه او راهی شدم، چون مقداری حرکت کردیم خود را در مسجد کوفه دیدم.
گفت: این جا را می‏شناسی؟
گفتم: آری، مسجد کوفه است.
پس او به نماز ایستاد و من هم بدو اقتدا کردم و چون از نماز فارغ شدیم از مسجد خارج گشتیم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که خود را در مسجد النبی صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه دیدم، با هم به روضه‏ ی مبارکه وارد شدیم. او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام کرد و من نیز سلام کردم. او به نماز ایستاد و من نیز مشغول نماز شدم. پس از ادای نماز بیرون آمدیم، باز چند قدمی نرفته، خود را در مکه مکرمه دیدم! فرمود: اینجا را می‏شناسی؟
گفتم: آری، این جا مکه است. و به طواف مشغول شدیم، آنگاه از مکه بیرون آمدیم و ناگاه خود را دوباره در مسجد رأس الحسین یعنی همان جای اول دیدم.
از این حال در شگفت بودم تا آن که سال دیگر در همان اوقات، آن شخص آمد و دیگر بار مرا برای زیارت اماکن متبرکه همراه برد و چون خواست از من جدا شود او را قسم دادم و گفتم: تو را سوگند می‏دهم به حق آن کسی که چنین توانی به تو داده است که خود را معرفی کنی.
فرمود: «من محمد بن علی بن موسی (حضرت جواد علیه‏ السلام) می‏باشم.»
روز دیگر این جریان را با دوستان خود در جلسه‏ ای در میان گذاشتم ولی آنان این خبر را افشا کرده و به وزیر معتصم (محمد بن عبدالملک زیات) اطلاع دادند. او نیز مرا به جرم ادعای نبوت دستگیر کرد در حالی که چنین ادعایی ندارم
علی بن خالد می‏گوید
در یکی از روزهای دیگر که به ملاقات زندانی رفتم نگهبانان را دیدم که مضطرب و پریشانند. گفتم: «چه شده است؟»
گفتند: آن زندانی دیشب آزاد شده با آنکه با زنجیر بسته بوده
و من دانستم او از انفاس قدسیه حضرت جواد آزادی یافته
منبع:کافی جلد١ ص ۴٩٢
و کتاب کرامات و مقامات عرفانی امام جواد
Read more
. #ظریف در شورای روابط خارجی #آمریکا: "من درباره منطقه‌مان حرف می‌زنم. نه ایران و نه #عربستان نمی‌توانند قدرت غالب منطقه باشند.این یک حقیقت است. ما نیاز داریم که این حقیقت را بفهمیم هرچند که پذیرش آن می‌تواند دردآور باشد..در این مسیر #ایران و عربستان #منطقه را نابود میکنند" جالب اینکه وزارت ... .
#ظریف در شورای روابط خارجی #آمریکا:
"من درباره منطقه‌مان حرف می‌زنم. نه ایران و نه #عربستان نمی‌توانند قدرت غالب منطقه باشند.این یک حقیقت است. ما نیاز داریم که این حقیقت را بفهمیم هرچند که پذیرش آن می‌تواند دردآور باشد..در این مسیر #ایران و عربستان #منطقه را نابود میکنند"

جالب اینکه وزارت خارجه این سخنان را تکذیب کرد.
اما اکنون باید دید منظور ظریف از نابودی منطقه توسط ایران چیست؟
.

در جریان حکمیت دروغی که سالها شنیدیم و باور کردیم ساده لوحی و سادگی ابوموسی بود.
.
ابوموسی کسی نبود که یک شبه به علی(ع) رسیده باشد. #ولایت_گریزی او را میتوان در جریانهای قبل از صفین نیز مشاهده کرد.در جریان #جنگ_جمل مولا علی ع مردم کوفه را به یاری طلبیدند اما او که والی منصوب عمر وعثمان در کوفه بود خطاب به مردم گفت:به نفع هیچ یک از دو طرف درگیر اقدامی نکنید.
.
اینجا بود که فرمان عزل او توسط مولا صادر شد.بعد از عزل,ابوموسی به #شام رفت و در محلی بین صفین و #دمشق ساکن شد.یعنی در مکانی تحت ولایت معاویه و نزدیک به شام.
.
تا اینکه جریان #صفین اتفاق افتاد.با اصراراشعث بن غیث بنیانگذار خوارج و افراد زیر دستش,ابوموسی به عنوان حکم انتخاب شد و با وجود استدلال علی(ع)که این شخص با من مخالف بوده و بی طرف نیست واکنون ساکن شام و با معاویه هم دست است پس نمی تواند نماینده من باشد اما با اصرار,ابوموسی تحمیل شد.
.
اولین پیشنهاد ابوموسی به عمروعاص این بود که علی(ع)و معاویه لعنت الله علیه از خلافت برکنار شوند و ما کس دیگری انتخاب کنیم.
.
پس از مذاکرات و هنگام اعلام نتیجه,ابن عباس که نماینده ناظر امام علی(ع)بود به ابوموسی گفت اول بگذار عمر و عاص نظرش را اعلام کند ولی او گفت نه ما توافق کردیم و من اول نظرم را می گویم.هر چه ابن عباس گفت که او پای بند به هیچ عهد و پیمانی نیست اما به گوشش نرفت.این پافشاری نشان از #توافقات_محرمانه آنها دارد
.
و بعد از این توافق ننگین بود که ابوموسی,علی(ع)و معاویه را همزمان از خلافت عزل کرد و عمروعاص معاویه را نصب
.
عجب تکرار تاریخ را به نظاره نشسته ایم."نه ایران و نه عربستان نمی‌توانند قدرت غالب منطقه باشند."جمله آشنای ابوموسی است که گفت:نه علی و نه معاویه"و اسلام ابوسفیانی را در کنار اسلام علوی نشاند و لطماتی جبران ناپذیر بر سپاه علی علیه السلام وارد آورد
.
و بر خیانت ابوموسی همین بس که مولا علی(ع)در مورد این دو حَکَم فرمود:"این دو نفر با اینکه حق را خوب میشناختند,خواستشان بر اساس ستمگری بود"
.
در تمام این صحنه سازیها و توافقات نقش ابوموسی اشعری کمتر از عمروعاص نبود.
Read more
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه ...
Media Removed
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که ... (دوچرخه ی سبز خرگوشی)

بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که تا سر کوچه رکاب بزنیم ...روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم و وارد مدرسه شدیم توی یک کلاس با هم بودیم ...خیلی وقتها من نقاشی هاشو میکشیدم و یا هر وقت پاکنش گم میشد، من پاکنمو از وسط با دندون نصف میکردم و یا مدادم که گُم میشد، اون مدادشو از وسط میشکست و به من میداد...سالها گذشت و ما به خاطر شرایط شغلی و زندگی کمی از هم فاصله گرفتیم ولی هر از چند گاهی باهم قرار میگذاشتیم و به یاد دوران کودکی خاطرات شیرینو رقم میزدیم، گویا همه ی زندگی ما به آن گذشته فقط ختم میشد...تا اینکه یک روز همون رفیقم مبلغی رو به عنوان کمک در شروع یک کار تجارت بزرگ از من خواست و من توان پرداخت کامل اون مبلغ را نداشتم و نمیتوانستم این همه مبلغ درشت را به تنهایی برایش فراهم سازم... ولی از اون روز به بعد رفتار دوستم عوض شد ...حرفها و طعنه ها آغاز شد و نقطه ی شروع مِنتها از همان دوچرخه ی خرگوشی سبز سی سال پیش شد...رفیقی که از همه ی شرایط زندگی من با خبر بود به جای اینکه درکم کند امروز ترکم میکند...از اون روز به بعد فهمیدم همه ی انسانهایی که کنارم میمنون برای خودشان میمونن نه برای خودم ...فهمیدم هر خوبی که به من میشه پشت آن خروار خروار انتظار نهفته است...فهمیدم این پسندازهای لطف و محبت برای رضای خدا نیست ،برای جبران لطفشان در روز مباداس و این همه سال وام گیر محبتهای دیگرانم...امروز طوری شده که از محبتهای دیگران نسبت به خودم چُرتکه میندازم ...که مبادا فردا دلار گرونتر بشه و باید دوبرابر اون و پس بدم ...از محبت کردن و بخشیدن دیگران به خودم واهمه پیدا کردم که پشت این همه لطف چه بهای سنگینی بعدها باید بپردازم ،و اولین نقطه ی بدبینی من نسبت به محبتها از فکر کردن به روزی شروع شد که مدادش را برایم شکست و امروز دلم را به پایش شکست ...کاش وقتی میبخشیم و یا کاری از سر لطف انجام میدهیم ...همانجا خاک کنیم و برای بعد آن دندان تیز نکنیم ،که این بخشیدنها بیشتر لذت بخش خواهد بود تا انتظار در جبران آن از دیگران...شاید کسی در زمانی قرار گرفته باشد که توانان جبران محبت تحمیلی تو نباشد...رفیق اگر نمیتونی، نبخش!!بزار حداقل رفاقتها بمونه ،باور کن رفاقتها بدون رکاب زدن دوچرخه ی سبز خرگوشی پایدارتر است.
#امجد_حلبی_نژاد
Read more
. چشم‌هایم را که میبندم شروع میشود. قرار است شب ها، چشم‌ها آرام بگیرند و تشویش‌های روزانه با خوابی ...
Media Removed
. چشم‌هایم را که میبندم شروع میشود. قرار است شب ها، چشم‌ها آرام بگیرند و تشویش‌های روزانه با خوابی عمیق از بین بروند. اما چشم‌هایم را که میبندم شروع میشود. چشم‌هایم که بسته میشوند تو بیدار میشوی و به من خیره میشوی. و من گنک و کلافه به چشم‌های غمگینت نگاه میکنم. تو آنجا ایستاده‌ای در هاله‌ای ... .
چشم‌هایم را که میبندم شروع میشود.
قرار است شب ها، چشم‌ها آرام بگیرند و تشویش‌های روزانه با خوابی عمیق از بین بروند.
اما چشم‌هایم را که میبندم شروع میشود.
چشم‌هایم که بسته میشوند تو بیدار میشوی و به من خیره میشوی.
و من گنک و کلافه به چشم‌های غمگینت نگاه میکنم.
تو آنجا ایستاده‌ای در هاله‌ای از غبار یا شاید مه. مصمم و غمگین نگاه میکنی. منتظر چه هستی نمیدانم؟
فقط میدانم که هر وقت چشم‌هایت را میبینم از خودم خجالت میکشم. از اینکه چقدر هر شب برای ندیدنت سعی میکنم کتاب بخوانم، فیلم ببینم و یا انقدر کار کنم که بیهوش شوم.
هیچگاه از حضورت نمیتوانم فرار کنم. تو همیشه آنجایی.
در درونم.
اگر تمام این‌ سالها از چشم‌هایت فرار نمیکردم، با تو میتوانستم وارد رابطه‌های بهتری شوم.
میتوانستم به خودم دروغ نگویمم و زمانی که شواهدی از اعتماد نیست، اعتماد نکنم.
خودم میدانم چه بر سرم آورده، انکارِ حضور تو و چشم‌های زیبای غمگینت.
هجوم بیاور. هر شب و هر شب.
هر پریشانیِ که مربوط به تو باشد، بیدار کننده است.
من برای نجات، به دیدنِ غمِ چشم‌هایت و دیدنِ رفتارِ خودم با تو احتیاج دارم.
.

متن : #پونه_مقیمى .
‏Photo by @rezaghazianiphotography .
.
. --------------------------------------
.
‏ #shadow #light #insta #instagood #day #sunshine #horizon #remember #rezaghaziani #ghaziani #bestoftheday #road #قاضيانى #رضاقاضيانى #persianrock #ندا_طوسي #تهران #كبوتر #bird #شب #سكوت #پونه_مقیمی
Read more
. باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! <span class="emoji emoji1f4c6"></span> صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس ...
Media Removed
. باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس کارم را میپوشم و با صبحانه نصفه و نیمه راه میفتم. فاصله خانه تا پرشیاخودرو را طی میکنم و به شرکت که میرسم لپ‌تاپم را روشن میکنم و به گلدان کوچکم ‌که دیگر چندان کوچک نیست! آب میدهم و یک فنجان قهوه تلخم ... .
باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! 📆
صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس کارم را میپوشم و با صبحانه نصفه و نیمه راه میفتم.
فاصله خانه تا پرشیاخودرو را طی میکنم و به شرکت که میرسم لپ‌تاپم را روشن میکنم و به گلدان کوچکم ‌که دیگر چندان کوچک نیست! آب میدهم و یک فنجان قهوه تلخم را مینوشم و با فکر به این که چقدر روز ها شبیه هم شده اند کارم را شروع میکنم...
به نیمه روز که میرسم، امروز میشود ۲۷ مردادی که شاید همیشه در یادم بماند.
خب حتما تا به حال نام آقای علی نوریانی را شنیده اید. نامی که با نام ب.ام.و در ایران گره خورده و هرگز فراموش نمیشود. دوست دارم او را پدر ب.ام.و در ایران صدا کنم. خب قطعا هر کسی جای من بود و سال ها از نزدیکترین های آقای علی نوریانی تعریف و توصیفش را میشنید، همین بود.
بله امروز بالاخره بعد از سالها این افتخار را داشتم تا پدر ب.ام.و در ایران را از نزدیک زیارت کنم. تنها پس از یک ساعت گپ و گفت جوری بغلم میکرد و دستش را به دور گردنم می انداخت که انگار سالیان سال رفاقت نزدیک داریم! خب همین یک برخورد کوتاه مهر تاییدی بود بر تمامی تعاریفی که در سال های گذشته شنیده بودم.
چه لذتی داره وقتی کتاب صد سال افسون راندن رو به پدر ب.ام.و در ایران تقدیم کنی و بفهمی همون روز، شب نشده نشسته کتابتو خونده. 😍
📌۲۷ مرداد ۹۷ با پدر ب.ام.و در ایران 😍✌🏻
_____________________
# #life #love #work #mashin #otomobil #khodro #car #machine #automobile #vehicle #persiakhodro #bmwgroup #sheerdrivingpleasure #bmw #bimmer #bmwlove #bmwlife #bmwworld #mini #minicooper #cooper #asia #iran #tehran #amirshiralivand
Read more
. چند وقته که ماجرای #خانم_گزارشگر که توسط یه سری از رفقا در یکی از رسانه های اینترنتی راه افتاده، جو درست کرده. خیلیا از من خواستن در این مورد اظهار نظر کنم. امروز که دیدم #بی_بی_سی_فارسی برای این موضوع گزارش رفت و تصویر من رو در کنار #زهره_سادات_هاشمی هم تو این گزارش گذاشت، تصمیم گرفتم پست بذارم ... .
چند وقته که ماجرای #خانم_گزارشگر که توسط یه سری از رفقا در یکی از رسانه های اینترنتی راه افتاده، جو درست کرده.
خیلیا از من خواستن در این مورد اظهار نظر کنم.
امروز که دیدم #بی_بی_سی_فارسی برای این موضوع گزارش رفت و تصویر من رو در کنار #زهره_سادات_هاشمی هم تو این گزارش گذاشت، تصمیم گرفتم پست بذارم و چد نکته بگم
●یکم اینکه مدتهاست که کارهای عادی و ایده های روزانه ی من در حوزه ی #رسانه پس از مدتی توسط یکی از همکاران یا یکی از رسانه ها تقلید میشه و ازش به عنوان یک #ایده_نو و ناب یاد کردن. از این جنس اتفاقات اقلن میتونم به تعداد انگشتان دو دست اسم ببرم.
از استفاده ی #وب_کم در برنامه زنده گرفته تا #دکور_اینتراکتیو تا #گفتگو_با_پشت_صحنه تا #متن_به_جای_تیتراژ تا #استفاده_از چند_مجری در یک برنامه تا #تیتراژ_لهجه_های_ایران تا #تیتراژ_انگشتی تا #رادیو_در_تلویزیون تا #نقاشی_برای_تصویر_ترانه تا #ممیزی_شعر_و_ترانه تا #دکور_۳۶۰درجه تا #برنامه_منوکروم تا #ترکیب_دونفره_گزارش تا #زبان_طنز_برای_گزارش_رسمی و... آخرم این یکی که استفاده از #گزارشگر_بانو در #گزارش_فوتبال.
دوستان #سلبریتی هم به سبب عدم آگاهی از فضای رسانه، تو همچین دامی افتادن و خیلی #جوگیرانه شروع به تبلیغ چیزی کردن که سالها قبل توسط من و همکارانم انجام شده بود. و البته این ذوق رفقا برای من تازگی نداشته و نخواهد داشت.
●دوم اینکه من و دوستانم در #رادیو_جوان و اخیرن در #آیواسپرت برای استفاده از گزارشگر زن، دلایل منطقی داشتیم و از بانوان استفاده کردیم و این #استفاده_مهوع_از_جنسیت برای چندبار دیده شدن بیشتر خیلی #عوامفریبانه و #پوپولیستی بود.
●سوم اینکه انتخاب گزارشگر بر اساس توانمندیه نه جنسیت
دسته بندی گزارشگران ورزشی از دو حال خارج نیست. یا گزارشگر خوبه یا بد.
تقسیم بندی گزارشگران به زن و مرد و کودک بسیار عوامانه است و اینطور استفاده از جنسیت بیانگر نوعی شارلاتانیسم رسانه ای و استحمار مخاطب خواهد بود.
●چهارم اینکه بارها، هم به خبرگزاری ها و اهالی رسانه هم رفقا و دوستان دور و نزدیکم عرض کردم که بلاشک اولین گزارشگر زن ایران کسی نیست جز #زهره_سادات_هاشمی که در رادیو جوان اولین گزارش رسمی فوتبال توسط یک زن رو رقم زد و در بهار سال نود و شش به دعوت من برای گزارش در آیواسپرت اومد.
(تصویری که بی بی سی تو گزارشش استفاده کرده، مربوط به همین گزارشه)

پانوشت: کاش رسانه های حرفه ای برای رقابت سالم شرو به فعالیت کنن
Read more
خامنه ای در سالگرد خمینی! سخنان دیروز رهبری در #حرم_مطهر_امام راحل و دستور راه اندازی #۱۹۰_هزار_سو ...
Media Removed
خامنه ای در سالگرد خمینی! سخنان دیروز رهبری در #حرم_مطهر_امام راحل و دستور راه اندازی #۱۹۰_هزار_سو از پشت تریبون پرمخاطب ترین و درعین حال حساس ترین سخنرانی ایشان طی یک سال، بیش ازآنکه اذهان را به سمت #حکم_حکومتی و اتمام حجت رهبری با دولت بچرخاند، بازیابی اقتدار از دست رفته رهبری طی دوره آغاز ... خامنه ای در سالگرد خمینی!

سخنان دیروز رهبری در #حرم_مطهر_امام راحل و دستور راه اندازی #۱۹۰_هزار_سو از پشت تریبون
پرمخاطب ترین و درعین حال حساس ترین سخنرانی ایشان طی یک سال، بیش ازآنکه اذهان را به سمت #حکم_حکومتی و اتمام حجت رهبری با دولت بچرخاند، بازیابی اقتدار از دست رفته رهبری طی دوره آغاز #مذاکرات_هسته_ای تا دیروز بود.

گرچه به نظر می رسید تیم مذاکره کننده تمایلی به دنبال کردن و فصل الخطاب قرار دادن فرمایشات و توصیه های اکید و در عین حال خطوط قرمز معظم له ندارد و درنتیجه شد آنچه نباید و #بزک کردن چهره کریه المنظر آمریکا، تنها آورده آن بود، اما پس از سالها دیروز #آیت_الله_خامنه ای به عنوان #فرمانده_کل_قوا، هم دشمن را تهدید به واکنش سریع تر و قدرتمندتر از آنچه بیندیشند کرد و هم در لابلای دستور راه اندازی مجدد پروسه غنی سازی، از جایگاه ولایت مطلقه دفاع نمود.

اگرچه خط و نشان کشیدن رهبری برای آمریکا درخصوص نقض برجام هرگز جامه عمل پوشانده نشد و ایشان تا مذاکره مشروط با اعضای اروپایی برجام نیز عقب نشینی کردند (چراکه دولت زیر بار نرفت) اما دیروز فاتحه آن عقب نشینی نیز خوانده شد.
.

رهبری معظم در کهولت سن و با زبان روزه در واپسین ساعات طاقت فرسای روزه داری خرداد، پرصلابت از جایگاه ولایت فقیه دفاع کرده و روح امید را در آن دسته ی جوان که پیش ازین توسط حامیان برجام "دلواپسان" نامیده شده بودند دمیده و بار دیگر در جایگاه اصلی خود قرار گرفتند.
#تضعیف_جایگاه_رهبری اندیشه مبهم و البته باطلی است که سالهاست توسط عناصر نفوذی پیگیری می شود.
بک روز در قالب #فتنه مطبوعاتی و روز دیگر در قالب فتنه انتخاباتی و ... تا جایی که بگویند "اگر عکس مراهم آتش زدند..." و "من جسم ناقصی دارم..." .
رهبری معظم در جایگاه فرمانده کل قوا از یک سو و ولایت فقیه از سوی دیگر، به هر دلیلی چه در مقام شخص حقیقی و چه در جایگاه حقوقی اشان تضعیف شوند، کل کشور تضعیف شده و خطر هجوم دشمن را افزایش می دهد.
این را بهتر از هرکسی خود رهبری می دانند!

فی الواقع این معظم له بوندند که به معنای واقعی کلمه، عصر دیروز شر #سایه_جنگ را از سر مملکت کوتاه و کم کردند.
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا
#سر_خم_می_سلامت_شکند_اگر_سبویی
#دلواپسان
#دستمال_سرخ_ها

#شهید_اصغر_وصالی
#مرگ_بر_آمریکا_شعار_نیست_اعتقاد_ماست
Read more
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز ...
Media Removed
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی ... دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد

و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .

به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم

و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم

و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

ارنستو چه گوارا
Read more
. تو رنگــی ترین اتفاقِ منی تو این آدمای سیاه و سفید... . #نیلوفر_حسینی_خواه <span class="emoji emoji1f308"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ . . در راستای ...
Media Removed
. تو رنگــی ترین اتفاقِ منی تو این آدمای سیاه و سفید... . #نیلوفر_حسینی_خواه ️ . . در راستای استوری دیشب گفتم یه پست میذارم🙃 . اینستاگرام و فضاهای مشابه مجازی برای هر کسی یه کاربردی دارن. از اونجایی که من چندین سال بطور مداوم وبلاگ نویسی میکردم و وبلاگم پر بود از شعرهام، روزمرگی هام و ... .
تو رنگــی ترین اتفاقِ منی
تو این آدمای سیاه و سفید...
.
#نیلوفر_حسینی_خواه 🌈❤️
.
.
در راستای استوری دیشب گفتم یه پست میذارم🙃
.
اینستاگرام و فضاهای مشابه مجازی برای هر کسی یه کاربردی دارن. از اونجایی که من چندین سال بطور مداوم وبلاگ نویسی میکردم و وبلاگم پر بود از شعرهام، روزمرگی هام و حرفام، این فضا بیشتر ادامه ی همون دوران شد و این صفحه هم خود به خود به این سمت رفت. بارها قصد کردم که فقط کارهامو بذارم و اینجا فقط تریبونی برای فعالیت های شعر و ترانه م باشه، هرچند کم. اما اصلا حس خوبی بهم نداد. انگار تصنعی بود. انگار بخش اصلی خودم رو حذف می کردم. شاید خیلی از همکارانم این رویه رو ترجیح بدن و تو صفحه شون فقط مطالب مربوط به فعالیتشون رو به اشتراک بذارن. اما درست یا غلط، برای من اینطور پیش نرفت. درسته که از شعر و نوشته های خودم خیلی در کپشن ها میذارم ولی مسلما مطالب غیرمرتبط هم زیاد دارم. یادمه بهم گفته بودن که مثلا عکس کافه گذاشتن اشتباهه چون کسی که میاد توی صفحه ت باید با کارهات آشنا شه نه اینکه این چیزارو ببینه. اما من اشکالی در به اشتراک گذاشتن همین #روزمرگی های ساده و گاها حس پشتشون نمیبینم. مگه این اپلیکیشن رو برای همین نساختن اصلا؟ من می نویسم. نه فقط ترانه و شعر. بلکه بیشتر #دلنوشته و روزمرگی! واسه کسی که از بچگی کلی دفتر خاطرات پُر کرده و بعد هم #بلاگر بوده و سالها نوشته و نوشته و نوشته، سخته اونجوری خشک و تک بعدی بودن. اینجا فرقش برام با وبلاگهام اینه که بیشتر حرفارو میشه با عکس زد. خاطره ها و حس های خوب رو میشه تصویری ثبت کرد. و همین باعث میشه که نیازی به زیاده نویسی نباشه. یه وقتایی چیزی تو یه منظره می بینم که با گرفتن عکسش انگار شعر نوشتم.
.
قطعا هر مطلبی به اشتراک می ذارم با علم به عمومی بودن این صفحه ست و این مستلزم رعایت خیلی نکاته.می تونستم این صفحه رو خصوصی کنم اما ترجیح دادم صفحه ی خصوصی جداگانه بسازم که مسلما توش به مراتب راحت ترم و اینجا همون وبلاگ کوچیکِ عمومی من باشه. جایی که آدم رشد خودش و تغییرات زندگیشو به وضوح می بینه. حتی لا به لای پستهایی که دلایل کافی برای حذف کردنشون داشته. گاهی حال و هوای پست هامون عوض میشه چون تصمیم می گیریم نسخه ی بهتری از خودمون باشیم. گاهی پستهایی رو حذف می کنیم چون بزرگ میشیم. چون می فهمیم که پخش کردن حس منفی غلطه. چون تو همین "وبلاگ تصویری" می‌فهمیم که گاهی سکوت انتخاب درست تریه. که انتشار زیبایی ها و احساس خوب رایگانه اما یک دنیا ارزش داره. 🍃✨🌹
.
این بود انشای من :))
.
#الحمدلله_علی_کل_حال
.
📸:@zaliart_ 😍
.
Read more
تمام آن روزها منتظر بودم بیایی و حمایت کنی. بیایی و بپرسی چه خبر؟ حالت چطور است؟ کارت چطور است؟ هیچوقت ...
Media Removed
تمام آن روزها منتظر بودم بیایی و حمایت کنی. بیایی و بپرسی چه خبر؟ حالت چطور است؟ کارت چطور است؟ هیچوقت متنظر نبودم کمکم کنی. چون خودم از پس همه چیز برمیآمدم. قدرتمند بودن را از خودت یاد گرفته بودم. فقط منتظر بودم که حواست باشد، نگاهم کنی و گاهی نگرانِ حالم شوی. همین. اما هیچوقت نشد. هیچوقت ... تمام آن روزها منتظر بودم بیایی و حمایت کنی.
بیایی و بپرسی چه خبر؟
حالت چطور است؟
کارت چطور است؟
هیچوقت متنظر نبودم کمکم کنی.
چون خودم از پس همه چیز برمیآمدم.
قدرتمند بودن را از خودت یاد گرفته بودم.
فقط منتظر بودم که حواست باشد، نگاهم کنی و گاهی نگرانِ حالم شوی.
همین.
اما هیچوقت نشد.
هیچوقت نپرسیدی کلِ دنیا به درک، حالِ دلت چطور است؟
سالها بعد، من آدمی قدرتمند و با تجربه بودم.
مگر آدمی که تمامِ مسیر زندگی‌اش را تنهایی می آید، میشود قوی نباشد؟
سالها بعد من بزرگ شده بودم و مسئولیت‌های بزرگ داشتم و از تمام آدمهایی که اطرافم بودند حالشان را میپرسیدم و از بعضی آدمها توقع داشتم حالم را بپرسند.
میدانی همیشه اندوه‌هایی جاویدان وجود دارند که جایی خودشان را نشان میدهند. من غمِ نداشتنِ تو را هم به ارث برده بودم. تو خودت را نداشتی و من هم تو را نداشتم. درد مشترک. من و تو، تو را نداشتیم و این اندوه باعث میشد از آدمهایی بخواهم "باشند" و "حضور" داشته باشند که بودن و حضورشان هیچ فایده‌ای برایم نداشت! من که آدمی بزرگ و قوی بودم! چرا حضور بعضی آدمها مهم میشد؟
این همان امتدادِ جستجوی نداشته‌هایمان است.
نداشته‌هایی که میخواهیم با آدمهایی دیگر پُر کنیم اما این جای خالی‌ها جاودانه اند و با هیچ آدمی پرُ نمیشوند.
حقیقت این است که ما از یک سنی به بعد واقعا بدون حمایت‌ و حضور نمیمیریم! اما اندوه‌های قدیمی، عجیب عمیق و تاثیرگذارند!
حالا گاهی که به مسیر زندگی‌ام نگاه میکنم میدانم چرا از آدمهایی که "لازم نبود"، توقع حمایت داشتم.
میدانی، اگر فقط گاهی نگرانم میشدی و میپرسیدی حالم چطور است شاید داستان تغییر میکرد. .
. پ.ن: جای خالی نداشته‌هایمان را با توقع داشتن از آدمها پُر نکنیم. اتفاق خوبی‌ست اگر اطرافمان آدمهای‌ امن و حمایت‌گری وجود داشته باشند. ولی باید اجازه دهیم آدمها خودشان باشند و توقع نداشته باشیم مواظب احساساتمان باشند. زمان، آنهایی که واقعا حواسشان هست را به ما نشان میدهد.
متن #پونه_مقیمی
Read more
ســالــها بــعــد من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی ...
Media Removed
ســالــها بــعــد من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ، اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ... جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . ســـالهـــا بعــد بی هوا ... ســالــها بــعــد

من در کنار یک زن زندگی میکنم ،
زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،
زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ،
اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ،
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...
جسمم کنار اون میخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .

ســـالهـــا بعــد

بی هوا وقتی یادت میوفتم ،
... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....
شاید اسم تورو گذاشتم روی دخترم،
سالها بعد ،
من مَردیم که از عذاب وجدان داره میمیره ،
مردی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک زن دیگست ،
مردی که به دوست داشتن های زن دیگه پاسخ میده اما ،
نه از ته دل ... ســالـــهــا بـــعــد

وقتی همه خوابن ،
میرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،
تو اون نور کم سوی چراغ خواب به تو فکر میکنم ...
از سیگارم کام های عمیق میگیرم ،
و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟
در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سیگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلی پر از غم ،
باید برم کنار زنی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...
سالها بعد این موقع ،
تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،
من کنار كسیم که ،
فقط باهاش هم خونم ... ســالــهــا بعــد

مَردیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...
مردی که خیلی ها میشناسنش اما
اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست...
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

امیر شمس
5 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

امیر شمس
4 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
. در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: ...
Media Removed
. در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!» گفتم: «می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.» مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.» نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی ... .
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!»
گفتم: «می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.»
مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.»
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم عاشق شدم. خیال کردم نمی‌توانم به قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: «دیدی نتوانستی.»
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می‌خواستم. او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم به قول دوران کودکی‌ام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم!
😍👩👶👪
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز ...
Media Removed
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

مجبور شدم فقط عکس این صحنه را مننشر کنم، چون قوانین سختگیرانه کپی رایت جدید اینستاگرام اجازه پخش کلیپ این صحنه را برای 90 درصد مخاطبین نمیدهد، من دو روز تلاش کردم و حتا به اینستاگرام پیغام دادم، ولی گویا نمیشود که نمیشود
به هر حال کسانیکه میتوانند پست قبلی را که یک دقیقه کامل این صحنه را منتشر کردم ببینند، اگر نه برای شما هویدا نیست به همین عکس اکتفا کنند، سپاس

امیر شمس
4 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی ...
Media Removed
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن ... یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن اما وقتی در حال اماده کردن وسایل سفر بودن پدر مادرش سر یک وسیله خیلی کوچک (جاصابونی ) با هم دعوا کردن و این دوست من که فقط ده سال داشت شاهد کتک کاری مادر پدرش برای اولین بار تو عمرش به بهانه کادو تولدش میشه . یکبار دیگه هم یک وسیله موسیقی خیلی مدرن براش کادو خریدن اما خود پدر مادرش بدون اطلاع خودش آن را فروختن چند سال بعد هم یک کامپیتر برای خانه خریدن اول گفتن کادو تولدشه بعدش گفتن نه این برای خانه هست نه برای تو یعنی دوباره ی جورایی کادو رو پس گرفتن گفت الباقی ایامم یا کادو نگرفتم یا اگر گرفتم ازم پس گرفتن یا خودشون شکستنش یا کار دیگری که یادم نیست دیگه .ازش پرسیدم خب چرا فراموش نمیکنی گفتم خودم فراموش کردم اما روحم نمیتونه فراموش کنه چون روی روح کودکی من نشسته و جالب تر اینکه بعد از ازدواجمم یک جور دیگه هنوز روی روحم هست که هر چه اصرار کردم بگه نگفت ازش پرسیدم الان از این موضوع چه نتیجه ای میشه گرفت گفت یا هیچ وقت صاحب فرزند نمیشم یا اگرم بر فرض محال صاحب فرزند شدم هیچ گاه فرزندم را احمق فرض نمیکنم گفتم آیا این تفکر روی رابطه خودت با پدر مادرت بعد از ۳۰ سال گذشت روت تاثیر نزاشته گفت چرا نزاشته هر وقت نزدیک تاریخ تولدم میشه دچار افسردگی میشم و ارزو میکردم هیچ گاه بدنیا نمیومدم تا انقدر رو دوش دیگران بار نباشم که بخوان برای تهیه یک کادو تولد انقدر اسمان به ریسمون ببافن .
متاسفانه پدر مادر ها نمیدونند کار های کوچکشان چه اثرات طولانی و ماندکاری روی افراد میگذاره این دوست من اکنون ۳۵ سال سن داره اما شاید در ده سال اخیر فقط ۵۰ بار پدر و مادرش رو دیده یعنی ۵ بار کمتر در سال دیدتشون و گفت اگر هم رفتم دیدنشون فقط برای این بود که انها پدر مادرم هستن وگر نه انتها دلم به شدت از دستشون ناراحته گفتم ولی من پدر مادرت میشناسم اونا عاشقانه دوست دارن و همه جا کلی ازت تعریف میکنند این بی انصافیه اینجوری در موردشون میگی گفت درسته من سعی کردم فرزند خوبی براشون باشم اما اونا پدر مادر خوبی برای من نبودن متاسفانه همه جا در مورد تکالیف فرزندان نسبت به والدین صحبت میشه اما از تکالیف والدین نسبت به فرزندان هیچ صحبتی نمیشه. ادامه در اولین کامنت ذیل
Read more
🖋️ سید محمد خاتمی شهادت ایثارگر جانباز، سید حسین فیض را تسلیت گفت ‌ ‌متن پیام بدین شرح است:‌‌ ‌ بسم ...
Media Removed
🖋️ سید محمد خاتمی شهادت ایثارگر جانباز، سید حسین فیض را تسلیت گفت ‌ ‌متن پیام بدین شرح است:‌‌ ‌ بسم الله الرحمن الرحیم‌ ‌ جناب آقای حاج سید محمود فیض اردکانی ‌ بنده خوب خدا، ایثارگر جانباز و سرباز فداکار اسلام و ایران، جناب حاج حسین آقا فیض که عمر شریفش را وقف اعتلا اسلام و انقلاب و خدمات صادقانه ... 🖋️ سید محمد خاتمی شهادت ایثارگر جانباز، سید حسین فیض را تسلیت گفت ‌
‌متن پیام بدین شرح است:‌‌

بسم الله الرحمن الرحیم‌

جناب آقای حاج سید محمود فیض اردکانی ‌
بنده خوب خدا، ایثارگر جانباز و سرباز فداکار اسلام و ایران، جناب حاج حسین آقا فیض که عمر شریفش را وقف اعتلا اسلام و انقلاب و خدمات صادقانه به مردم کرده بود اینک به دیدار معبود شتافته است تا پاداش نیکی، پاکی و فداکاری خود را در کنار شهیدان از خزانه رحمت بی انتهای حضرت حق دریافت کند.‌
من مصیبت درگذشت این عزیز را به جناب‌عالی، خاندان محترم فیض و همه بستگان داغدار تسلیت می گویم و از پیشگاه حضرت حق جل و علی برای این فقید سعید آمرزش و رحمت و علو درجات مسألت می کنم و سلامتی و صبر و اجر جزیل برای بازماندگان معزز را خواستارم.‌

با احترام‌
سیدمحمد خاتمی
۶ خرداد ۱۳۹۷

سردار شهید سید حسین فیض، از جانبازان جنگ تحمیلی بود که پس از تحمل سالها رنج و درد دوری از همرزمان شهیدش، مقارن با اذان مغرب یازدهمین روز از ماه مبارک رمضان دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار معبود شتافت.‌‌
روح بزرگش قرین رحمت بی کران الهی.‌

‏🇮🇷 با بازنشر این پست رسانه رسمی سیدمحمد خاتمی را به دیگران معرفی کنید‌
رسانه شمایید 📱‌

‏@khatamimedia
Read more
(روزت مبارک معلم عزیزم) سال ۱۳۷۰ در یک ‌روز صبح زمستانی ، در یک کلاسی گرم از حضور همکلاسی ها ، آن روز ...
Media Removed
(روزت مبارک معلم عزیزم) سال ۱۳۷۰ در یک ‌روز صبح زمستانی ، در یک کلاسی گرم از حضور همکلاسی ها ، آن روز .نوبت‌ من بود تخته سیاه را پاک‌ کنم ، معلم بر صندلی همیشگی خود نشسته بود و طبق معمول حضور بچه ها را رقم میزد . قمقمه ی آبی داشتم که ‌ همراهم بود بطور ناخواسته و ندانسته روی میز معلم گذاشتم و غافل از پاکت کِرم ... (روزت مبارک معلم عزیزم)

سال ۱۳۷۰ در یک ‌روز صبح زمستانی ، در یک کلاسی گرم از حضور همکلاسی ها ، آن روز .نوبت‌ من بود تخته سیاه را پاک‌ کنم ، معلم بر صندلی همیشگی خود نشسته بود و طبق معمول حضور بچه ها را رقم میزد . قمقمه ی آبی داشتم که ‌ همراهم بود بطور ناخواسته و ندانسته روی میز معلم گذاشتم و غافل از پاکت کِرم رنگی که بر میز معلم بود ، قمقمه دقیقا روی پاکت عکس قرار گرفت بی آنکه هر دو متوجه این فاجعه باشیم....و شروع به پاک کردن‌ نوشته های روز قبل بر تخته سیاه شدم ، قبل اینکه بشینم ... دو دقیقه بعد با صدای معلمم به خودم اومدم .. امجد !!! دیگه هیچ جایی غیر اینجا نبود قمقمتو بزاری پسر خوب؟
نگاه کردم و به عمق فاجعه خیره ماندم ، توان هیچ پاسخی از من نبود و فقط شرمندگی از نگاهم نثار نگاه معلمم شد . کلی خجالت کشیدم .پاکت با ته قمقمه خیس شده بود و خیسی آن و به عکس رسیده بود .... یک عکس آتلیه ای قدیمی بدون روتوش ...معلم هیچ نگفت ولی نگاهش به عمق عکس تا اتمام کلاس بر نمیداشت ، عکس رسما خراب شده‌ بود و تا پایان کلاس تقلای معلم و میدیدم برای بازسازی دوباره ی عکس ، اما به اون شکل نشد که نشد .
سالها گذشت و گذشت تا چهار سال پیش که دخترشون هنرجوی من شدن ... بعد از چند جلسه ، سر کلاس به عنوان یک خاطره برای ایشون و دیگر هنرجویان آن خاطره ی تلخ که هیچوقت از ذهنم پاک نشد و تعریف کردم... دخترشون با هیجان و خنده گفت :
اتفاقا استاد اون عکسی که بهش اشاره کردید هنوز داریم و عجیب پدرم عاشق اون عکسه با اینکه صدمه دیده است ، چون عکس و تهران گرفته بود و هیچوقت فرصت چاپ مجدد آن را نداشت .
گفتم : میتونید این عکس و بدون اینکه پدر شما متوجه شوند بیاورید؟
قبول کردن .
جلسه ی بعد با آوردن آن عکس من و به دوران گذشته ای دور بردند ، حتی بوی کلاس و انگار میشد حس کرد . عکس و امانت گرفتم و دو هفته ی بعد یک اثر سیاه قلم از آن ثبت کردم و دادم به دختر معلم سابق خود که امروزه عمر خود را در بازنشستگی بسر میبرند،
جلسه ی بعد معلم دوران ابتدایی همراه دخترشان به آموزشگاه من آمدند ... مردی با موهای کاملا سفید و صورتی رنج دیده از زمانه ، آنچنان شگفت زده شده بودند که زبانشان بند آمده بود و قادر به تکلم و تشکر نبودند ، فقط با چشمانی سرخ و دستانی لرزان ، به چشمهایم‌ خیره و دستهای مرا فشار می داد و متحیر از این اتفاق بود .
و من نگاهم به نگاهش دوخته بود و شرمنده ی تمام سالها بودم که نگاهش به عکس خیره بود و نمی توانست به دیوار اتاقش جای دهد.
Read more
 #تسلیت نه نوحی هست تا از موج و طوفان بَر کشد مارا... نه موسایی که بشکافد عصایش آبِ دریا را... نه ابراهیم ...
Media Removed
#تسلیت نه نوحی هست تا از موج و طوفان بَر کشد مارا... نه موسایی که بشکافد عصایش آبِ دریا را... نه ابراهیم تا ناگه گلستان سازد از آتش... من حقیقتا نمی دانم می شد این کشتی را خاموش کرد یا نه؟ نمی دانم می شد کسی زنده بمونه یا نه؟ متخصصش نیستم، نمی‌دونم چین کوتاهی کرد، کشورهای دیگه کوتاهی کردن، کمکها ... #تسلیت

نه نوحی هست تا از موج و طوفان بَر کشد مارا... نه موسایی که بشکافد عصایش آبِ دریا را... نه ابراهیم تا ناگه گلستان سازد از آتش... من حقیقتا نمی دانم می شد این کشتی را خاموش کرد یا نه؟
نمی دانم می شد کسی زنده بمونه یا نه؟
متخصصش نیستم، نمی‌دونم چین کوتاهی کرد، کشورهای دیگه کوتاهی کردن، کمکها دیر رسید یا هر چی، خدا بیامرزد دریانوردان را.

چیزی که غم انگیزه این هست که این حادثه برایمان آشناست.

عین سانچی که ایستادیم و نگاه کردیم تا بسوزد و تمام شود خیلی جاهای دیگه هم ایستادیم و نظاره کردیم تا سوخت و تمام شد.

سانچی نماد خیلی چیزها برای ماست.
نماد دریاچه ارومیه است که نظاره کردیم تا خشک شد.
نماد آب هست که ایستادیم تا تمام شد.
نماد جنگل هاست که نگاه کردیم تا نابود شد.
نماد محیط زیست که نابودش کردیم.
نماد اقتصاد، نماد بانک، نماد سیاست، نماد اخلاق، نماد خیلی چیزها... تنها سانچی نیست که غرق شده این سالها، سانچی نسل من و بعد از من بود که ایستادیم و ایستادند تا بسوزه خاکستر شه و غرق شه.

سانچی نماد اخلاق ما بود که غرق شد و نظاره کردیم و هورا کشیدیم.
سانچی آیینه همه بی تدبیری های ماست که باعث شد خیلی چیزها در خیلی جاها بسوزه و فرو بریزه.

سانچی و پلاسکو اگر داغ دل تازه می کنند برای این هست که زندگی مان در این سالها رو تداعی می کنند برایمان، جاهایی که نگاه کردیم و کردند تا بسوزیم و خاکستر شویم.

#تسلیت_ایران
#تسلیت_ملوان
#نفتکش
#سانچی
Read more
. . #خوشبخت . کاش دخترم شبیه تو بود کاش تو مادر ِ دخترم بودی بعد ِ سالها هنوز میگم جای ِ این زن کاش تو همسرم بودی این زن شبیه تو نمی بوسه این زن شبیه تو نمی خنده کاش مثل تو موهاشو وا می کرد اما همش موهاشو می بنده تو کنار مرد خودت خوشبختی تو خوشبختی من با یه زن اما فقط همخونه م یه همخونه م گاهی ... . .
#خوشبخت
.
کاش دخترم شبیه تو بود
کاش تو مادر ِ دخترم بودی
بعد ِ سالها هنوز میگم
جای ِ این زن کاش تو همسرم بودی

این زن شبیه تو نمی بوسه
این زن شبیه تو نمی خنده
کاش مثل تو موهاشو وا می کرد
اما همش موهاشو می بنده

تو کنار مرد خودت خوشبختی
تو خوشبختی
من با یه زن اما فقط همخونه م
یه همخونه م
گاهی وقتا اسمشم نمی دونم
پریشونم .. پریشونم
.
تو خونمون هر شب زمستونه
من منشا سرمای این خونم
این واسه من می میره اما من
تنها واسه تو زنده می مونم
.
لنزای رنگیشو که می ذاره
تو خونه بهتر می شه رفتارم
این زن همین که شکل تو می شه
اون لحظه بش می گم: دوسش دارم

تو کنار مرد خودت.خوشبختی
تو خوشبختی
من با یه زن اما فقط همخونه م
یه هم خونه م
گاهی وقتا اسمشم نمی دونم
پریشونم ... پریشونم
.
موسیقی : #فرزاد_فتاحی
ترانه : #مهسا_مجیدی_پور .
[email protected]
.

ویدیو و موزیک این کارو گذاشتم داخل کانال ادرس کانال در بیوی اینستاس میتونید از اونجا دانلود کنید
Read more
"نشر ایجاز و فصل پنجم منتشر کرده اند" جیم موریسون جری هاپکینز مترجم: پدیده شوقی یکشنبه، یکشنبه ...
Media Removed
"نشر ایجاز و فصل پنجم منتشر کرده اند" جیم موریسون جری هاپکینز مترجم: پدیده شوقی یکشنبه، یکشنبه خونین گزیده ترانه های جان لنون مترجم: محمد بیگی بعد از ابر بابک زمانی نمایشگاه کتاب تهران - انتهاي راهرو ١٧ نبش راهرو جنب پله ها. نشر ايجاز/ فصل پنجم. @ejazzbooks @fasle5 . . . . پی ... "نشر ایجاز و فصل پنجم منتشر کرده اند"

جیم موریسون
جری هاپکینز
مترجم: پدیده شوقی

یکشنبه، یکشنبه خونین
گزیده ترانه های جان لنون
مترجم: محمد بیگی

بعد از ابر
بابک زمانی

نمایشگاه کتاب تهران - انتهاي راهرو ١٧ نبش راهرو جنب پله ها. نشر ايجاز/ فصل پنجم.

@ejazzbooks
@fasle5 .
.
.
.

پی نوشت: از آنجایی که بسیاری از شما عزیزان درباره این که اثر تازه ای از من در نمایشگاه امسال کتاب منتشر می شود یا نه و این که خودم به نمایشگاه می روم یا نه سوال پرسیده بودید، لازم می دانم توضیح بدهم که به دلیل ادامه ی سیاستهای وزارت ارشاد در حذف صداهای منتقد و مستقل، در سال گذشته هم هیچ اقدامی در رابطه با صدور مجوز برای ده ها عنوان از کتابهایم که توسط ناشران به آن وزارتخانه ارائه شده انجام نگرفته و من مثل تمام این سالها در نمایشگاه امسال کتاب هم حضور نخواهم داشت. در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب اما به این بهانه روزی یک پست را به معرفی آثار دیگر دوستان اختصاص خواهم داد. امید که سرانجام روزی در فضایی روشن با شما عزیزان دیدار داشته باشم.
ممنون شما هستم که همراه منید. / یغما گلرویی
Read more
Loading...
Load More
Loading...