سالها بعد وقتی

Unique profiles
95
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Iran،ahwaz, Stockholm, Sweden, Tomb of Hafez
Average media age
650.6 days
to ratio
15.7
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز ...
Media Removed
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ... دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ... شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست..
💕
Read more
. چرا امام موسی بن جعفر #باب_الحوائج هستند؟ می خوام به یک تجربه عرفی در باب اطلاق کلمه باب الحوائج ...
Media Removed
. چرا امام موسی بن جعفر #باب_الحوائج هستند؟ می خوام به یک تجربه عرفی در باب اطلاق کلمه باب الحوائج به اولیای خدا مراجعه کنم یک حدسه استدلال نیست دارم میگم ولی حدس پر بیراهی هم نیست چرا به اباالفضل العباس گفته میشه باب الحوائج؟ چون خیلی از اباالفضل انتظار بود غوغایی به پا کنه مشکلات اباعبدالله ... .
چرا امام موسی بن جعفر #باب_الحوائج هستند؟
می خوام به یک تجربه عرفی در باب اطلاق کلمه باب الحوائج به اولیای خدا مراجعه کنم یک حدسه
استدلال نیست دارم میگم ولی حدس پر بیراهی هم نیست
چرا به اباالفضل العباس گفته میشه باب الحوائج؟
چون خیلی از اباالفضل انتظار بود غوغایی به پا کنه مشکلات اباعبدالله الحسین رو حل کنه
مشکلات خیمه رو حل کنه
آب به خیمه برسونه
و قدرتش رو داشت
هم زمینش بود هم دلش میخواست
بالاخره طوری شد که نشد
این حرف رو زد به اباعبدالله الحسین در روز عاشورا
گفت آقا من خسته شدم از دست این منافقین
می خوام برم انتقام خون شهدا را بگیرم
در خودش می دید
ولی بالاخره طوری شد که نشد
وقتی نشد بدجوری دل عباس شکست
انگار خدا به ابالفضل العباس فرموده باشند
عباس من بعد از شهادت هرچی بخوای بهت میدم
هر خدمتی میخوای به مردم بکن
بعد از شهادتت هر کی به تو #متوسل شد من به #شفاعت تو دستش رو میگیرم
انگار اینجوریه
حالا در بین امامان چرا #امام_موسی_بن_جعفر باب الحوائجند؟
مردم امامی که بیشترین یار رو داشت امام موسی بن جعفر علیه السلام بودند
بیشتر از امام صادق علیه السلام بیشتر از امام باقر علیه السلام
بعد طوری شد که نشد
سالها گوشه زندان بودن و هارون‌الرشید ملعون پنهان می کرد
شیعیان میومدن می گفتن ما می خوایم اماممون رو ببینیم
امام رو از ته سیاه چال بیرون می آورد لباس مرتبی تنش می کرد، آقا رو روی تخت می نشوند
میگفت ببینین امام شما پیش ما مهمان و عزیزه
اما اگر می بینید مقداری چهرشون ضعیف شده
مریض هستند فردا طوریشون شد نگید ما کشتیم ایشون رو
انقدر امام موسی بن جعفر حالشون بد بود نمیتونستن بگن شیعیان من اینا دارن منو میکشن
شاید میتونستن بگن در روایت می فرمایند
امام موسی بن جعغر نفرمودن برای اینکه شیعیان محفوظ بمانند
از جان خودشون گذشتند به خاطر #حفظ_شیعیان
چرا امام موسی ابن جعفر علیه السلام باب الحوائج اند؟!
گوشه زندان بود در حالی که اون همه یار بیرون داشت
خیلی دوست داشت کارهای زیادی انجام بده اما نشد
یعنی طوری شد که به ظاهر موفق نشدند
خب باید به این امام خداوند متعال بفرمایند
موسی بن جعفر عزیز دلم بعد از شهادتت هرکی اومد خواستی کارش رو راه بندازی به شفاعت تو کارش رو راه خواهم انداخت
منطق خوبیه این منطق برای درک باب الحوائج بودن امام موسی بن جعفر علیه السلام
#گوشه_زندان روزها رو روزه می گرفت و شبها رو عبادت می کرد
انقدر کینه امام موسی بن جعفر رو داشتن که انگیزه
داشتن شکنجه بدن
.
#شهادت_امام_کاظم #باب_الحوائج #روضه #شب_جمعه
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهيانی
.
Read more
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته ...
Media Removed
پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد. ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. يکی دو بار از پچ ... پری 45 سال داشت و سالها بود که توی بايگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش اين بود که نامه های رسيده را دسته بندی و بايگانی می کرد.
ظاهرش خيلي بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.
يکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکی سر و سری پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشمهای گريان ديدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذيی پاک می کرد.
اين اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخری ها اتفاق عجيب غريبی افتاد. صبح ها آقايی ،پری را می رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمين راه نمی رود.
با اينکه بايگانی کار زيادی نداشت اما پری دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف می رفت، سر ميز دوستانش می ايستاد و اغلب اين جمله را می شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامی داشت يا اثر نيروبخشی روی ديگران می گذاشت.

اين روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سايه ملايمی روی پلک هايش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دير چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشيد.
سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حيا سراغ پری را می گرفت.

همه انگار در اين شادی رابطه با آنها شريکند. منشی شرکت می گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پری الان مياد، اتاق آقای رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشيده و موهايی بين بور و خرمايي روی صندلی می نشست و به کسي نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمين تا پری بيايد. وقتی پری از اتاق رئيس می آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتی وصف ناپذير می گفت؛ «خوبي الان ميام.» می رفت و کيفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بيرون.

اين حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به ميان می آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستانی عروسی در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتی رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبی در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری 👇🏼👇🏼👇🏼مابقي در كامنت👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
Read more
. این زیباترین تصویر هر شب زندگیم بود که دیگر ندارم پدری که می نوشت و هرگز خسته نمی‌شد می نوشت می‌نوشت ...
Media Removed
. این زیباترین تصویر هر شب زندگیم بود که دیگر ندارم پدری که می نوشت و هرگز خسته نمی‌شد می نوشت می‌نوشت می نوشت ..... یه شب تابستان پارسال اومدم بالای سرش گفتم بابا چی می نویسی از صبح؟ خسته نشدی؟ گفت:اینا همه ی ارثیه ی من به شماست برای شما می نویسم پدرم یک سال بعد از این جمله رفتی و ما ماندیم با میلیون ... .
این زیباترین تصویر هر شب زندگیم بود که دیگر ندارم
پدری که می نوشت و هرگز خسته نمی‌شد
می نوشت می‌نوشت می نوشت .....
یه شب تابستان پارسال اومدم بالای سرش گفتم بابا چی می نویسی از صبح؟ خسته نشدی؟
گفت:اینا همه ی ارثیه ی من به شماست
برای شما می نویسم

پدرم یک سال بعد از این جمله رفتی و ما ماندیم با میلیون ها صفحه و ثروتی که برایمان گذاشتی
رد انگشتانت روی صفحات را می بویم و می بوسم
از جانم برایم عزیزترند...
افسوس که دیگر نیستی...
ولی خوشحالم که غبطه نمی خورم و افسوس نمی خورم
چون من ثانیه به ثانیه ی بودنت را لذت بردم
از حرف زدنت، از راه رفتنت ،از افکارت از نصایحت از وجود پر مهرت که اقیانوس بی انتها بود با تمام وجود غرق لذت می شدم.
گاهی وقتی نگاهت می کردم انقدر در درونم قربون صدقه ات می رفتم که حرفهایت را دیگر نمی شنیدم...
من تمام سالها و ماه‌ها و روزها و لحظه های با تو بودن را قدر دان بودم و هستم و و از خوشبختی حضورت در زندگیم غافل نبودم
❤❤❤
#دلتنگی #پدر #سید_ضیاالدین_دری
Read more
. #نازدونه_ظریفی . ◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین ...
Media Removed
. #نازدونه_ظریفی . ◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین گوشت گرفته میشه دیگه تو اون روز دوبرابرش نکنینو یقین داشته باشین هر انرژی منفی بازتاب دارد و کارما🔄 یک باور حقیقیست دریای خزر را چپاول کردند , خون شهیدان را با تن فروشی ناموسی که سالها برایش جوانان ... .
#نازدونه_ظریفی .
◆ باور کنین در همه روزهای عادی به اندازه کافی جون این موجودات زیبا برای تامین گوشت گرفته میشه دیگه تو اون روز دوبرابرش نکنین👎و یقین داشته باشین هر انرژی منفی بازتاب دارد و کارما🔄 یک باور حقیقیست🔴 دریای خزر را چپاول کردند , خون شهیدان را با تن فروشی ناموسی که سالها برایش جوانان در میادین جنگ پرپر شدند در برخی شهرها به عراقی ها و دیگران پایمال نمودند , ارزش پول کشور را به صفر رساندند و کشور را مضحکه خاص و عام کردند . اما هنوز عده ای درگیر عزا کردن یک عید با سرخ کردن خیابانها هستند , میگویند مردم چیزی برای خوردن ندارند ولی همین مردم برای عیدشان چه خونها که نمیریزند برای خدایی که در باورشان خون بها میخواهد . و تر و خشک همچنان در قهر خالق گیتی در این کشور با هم خواهند سوخت🔥 #نازدونه_ظریفی 💔 کلیپ غم انگیز همراه با پست را در برگه بعد ببینید در ضمن ⚫ دوستان گزارش کردن و اسکرین شات از صفحاتی دادن که نوشته ها و پستهای بنده رو با حذف نام من و صفحه به نان خودشون نشر میدن 👎 کاش فرهنگسازی میشد که ما الان باید حامی هم باشیم و یک صدا نه با سرقت آثار هم مثلا بخواهیم خودی نشان دهیم و متاسفانه تا رسیدن به آن فرهنگ فرسنگ ها راه است وقتی دغدغه برخی صفحات حمایتی فقط حذف کردن نام من نویسنده است و به نام خویش نشر دادن دلنوشته هام , افسوس ......☝
🔴 الان وقت حمایته سکوت بزرگترین جنایته ✔ در جواب صفحاتی که سکوت اختیار کردن و فقط در فکر بالا بردن دنبال کننده هستن مبادا با نشر پستی مخاطبان فیکشان کم شود.....
📌در صورت کپی متن حتما نام صفحه و هشتگ ذکر شود 🏳 .
.
#زندگی_نستان_زندگی_ببخش
#iran_animal_helper
.
#عزای_قربان #عید_عزا
#قربان_عید_نیست_قربان_عزاست #عیدخونخواری
.

#عیدقربان #عید_قربان #جهل #قربانی #سلاخی #eydghorban #eyd_ghorban #gosfand #گوسفند #گاو #شتر #gav #کارما #خون #نذر #نذری #قربان #قربانی #حمایت_از_حیوانات
.
.
Read more
(کاش مرام خیلی ها پیکانی بود ) پیکان، ماشین نبود، مرام بود! پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله ...
Media Removed
(کاش مرام خیلی ها پیکانی بود ) پیکان، ماشین نبود، مرام بود! پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله نقلیه" نبود، همراه بی ادعای همه سفرهايمان بود....نشانه فخرفروشی نبود، کار راه انداز یک محله بود... اگر در هر کوچه، یکی دو نفر پیکان داشتند، انگار همه اهل کوچه ماشین داشتند....نیمه شب اگر بیماری ... (کاش مرام خیلی ها پیکانی بود )
پیکان، ماشین نبود، مرام بود!
پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله نقلیه" نبود، همراه بی ادعای همه سفرهايمان بود....نشانه فخرفروشی نبود، کار راه انداز یک محله بود...
اگر در هر کوچه، یکی دو نفر پیکان داشتند، انگار همه اهل کوچه ماشین داشتند....نیمه شب اگر بیماری بود، رساندنش به بیمارستان وظیفه وجدانی صاحب پیکان بود....دختری که عروس میشد، پیکان را گل می بستند و "عروس کشون " میکردند....اهل پول نبود، اما قلک پول خیلی ها بود، صبح تا شب مسافر میکشید تا صاحبش با بغل پر برود خانه...این یار سفر و حذر، لوطی بود، گوشش پر بود از متلک " پیکان قوطی روغن شاه پسند" اما وقتی همان متلک گو ها "کارشان گیر میکرد ، نه نمی گفت...سالها گذشت تا اینکه ما بی وفا شدیم، اما او وفادار ماند، گاه توی دلش موتور پژو گذاشتیم، گاه موتورش را توی پژو کاشتیم. اما پیکان نرنجید...گذشت و گذشت تا اینکه بعضی شیک شدند و پیکان سوارها بی کلاس! بعد دیگر تولید پیکان صرف نکرد، حکمش آمد و تیر خلاص.
الان که همه از زندگی می نالند، همه ماشین صفر دارند. اما اگر توی این زمانه، نصف شب بیمار شدی ، " این دیگه مشکل خودته "
Read more
. باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! <span class="emoji emoji1f4c6"></span> صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس ...
Media Removed
. باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس کارم را میپوشم و با صبحانه نصفه و نیمه راه میفتم. فاصله خانه تا پرشیاخودرو را طی میکنم و به شرکت که میرسم لپ‌تاپم را روشن میکنم و به گلدان کوچکم ‌که دیگر چندان کوچک نیست! آب میدهم و یک فنجان قهوه تلخم ... .
باید امروز را در تقویم رخدادهای مهم شخصی ثبت کنم! 📆
صبح مثل هر روز به سختی از خواب بیدار میشوم و لباس کارم را میپوشم و با صبحانه نصفه و نیمه راه میفتم.
فاصله خانه تا پرشیاخودرو را طی میکنم و به شرکت که میرسم لپ‌تاپم را روشن میکنم و به گلدان کوچکم ‌که دیگر چندان کوچک نیست! آب میدهم و یک فنجان قهوه تلخم را مینوشم و با فکر به این که چقدر روز ها شبیه هم شده اند کارم را شروع میکنم...
به نیمه روز که میرسم، امروز میشود ۲۷ مردادی که شاید همیشه در یادم بماند.
خب حتما تا به حال نام آقای علی نوریانی را شنیده اید. نامی که با نام ب.ام.و در ایران گره خورده و هرگز فراموش نمیشود. دوست دارم او را پدر ب.ام.و در ایران صدا کنم. خب قطعا هر کسی جای من بود و سال ها از نزدیکترین های آقای علی نوریانی تعریف و توصیفش را میشنید، همین بود.
بله امروز بالاخره بعد از سالها این افتخار را داشتم تا پدر ب.ام.و در ایران را از نزدیک زیارت کنم. تنها پس از یک ساعت گپ و گفت جوری بغلم میکرد و دستش را به دور گردنم می انداخت که انگار سالیان سال رفاقت نزدیک داریم! خب همین یک برخورد کوتاه مهر تاییدی بود بر تمامی تعاریفی که در سال های گذشته شنیده بودم.
چه لذتی داره وقتی کتاب صد سال افسون راندن رو به پدر ب.ام.و در ایران تقدیم کنی و بفهمی همون روز، شب نشده نشسته کتابتو خونده. 😍
📌۲۷ مرداد ۹۷ با پدر ب.ام.و در ایران 😍✌🏻
_____________________
# #life #love #work #mashin #otomobil #khodro #car #machine #automobile #vehicle #persiakhodro #bmwgroup #sheerdrivingpleasure #bmw #bimmer #bmwlove #bmwlife #bmwworld #mini #minicooper #cooper #asia #iran #tehran #amirshiralivand
Read more
. اپیزود اول: شبی که داشتم می‌رسوندمش ترمینال می‌گم فک کنم پیر شدیم نیما! می‌گه چرا؟ می‌گم چون نمی‌تونم ...
Media Removed
. اپیزود اول: شبی که داشتم می‌رسوندمش ترمینال می‌گم فک کنم پیر شدیم نیما! می‌گه چرا؟ می‌گم چون نمی‌تونم به یاد بیارم قبلنا چطوری اونقدر از هم دور می‌موندیم. چطور می‌شد ماهی یه بار همو ببینیم؟ چطور یه بار ۵۰ روز ندیدمت؟ یادم نمیاد اصن چجوری ۲.۵ سال اونجوری دووم آوردیم! می‌گه خب آخه الآنم دیگه ... .
اپیزود اول:
شبی که داشتم می‌رسوندمش ترمینال می‌گم فک کنم پیر شدیم نیما! می‌گه چرا؟ می‌گم چون نمی‌تونم به یاد بیارم قبلنا چطوری اونقدر از هم دور می‌موندیم. چطور می‌شد ماهی یه بار همو ببینیم؟ چطور یه بار ۵۰ روز ندیدمت؟ یادم نمیاد اصن چجوری ۲.۵ سال اونجوری دووم آوردیم!
می‌گه خب آخه الآنم دیگه کلا باهمیم.
بعد تا میام بگم: آره اصن یکم فاصله خوبه؛ یه چیزی تو قلبم نگه‌م می‌داره و می‌گه: خودتم می‌دونی هیچ وقت اینو قبول نداری!
راس می‌گه.. اون سالها متنفر بودم وقتی می‌گفتن "غم فراق، شوقِ وصال میاره." توتال پیور کِرَپ!
.
اپیزود دوم:
سری پیش که تنها مونده بودم کافه یه عالم استرس داشتم و واست نامه نوشتم که دارم سعی می‌کنم کارهارو انجام بدم، همونقدر پرفکت که تو انجام می‌دی.
این سری استرس ندارم؛ انقدر همه‌چیز درسته که حتی اگه من نیام هم کافه مث ساعت کار می‌کنه.
و برخلاف اون دفعه که حجم کار و استرس باعث می‌شد روزها بگذرن، الآن فرصت بیشتری دارم تا دلتنگت باشم..
.
اپیزود سوم:
ساعت‌ها و دقیق‌ها و ثانیه‌ها، کند می‌گذرن!
Read more
رمان کلاسیک به زبان انگلیسی عنوان : شهردار کاستربریج نویسنده : توماس هاردی قیمت : ١٦٠٠٠ تومان انتشارات ...
Media Removed
رمان کلاسیک به زبان انگلیسی عنوان : شهردار کاستربریج نویسنده : توماس هاردی قیمت : ١٦٠٠٠ تومان انتشارات : وردزورث تعداد صفحات : ٢٨٨صفحه ارجینال ، چاپ لندن امكان خريد حضوري ،ارسال با پست يا پيك براي ساكنين تهران ارسال پستي به سراسر كشور لطفاً جهت سفارش یا سوال به وايبر ، واتس اپ ، تلگرام ... رمان کلاسیک به زبان انگلیسی
عنوان : شهردار کاستربریج
نویسنده : توماس هاردی
قیمت : ١٦٠٠٠ تومان
انتشارات : وردزورث
تعداد صفحات : ٢٨٨صفحه
ارجینال ، چاپ لندن
امكان خريد حضوري ،ارسال با پست يا پيك براي ساكنين تهران
ارسال پستي به سراسر كشور
لطفاً جهت سفارش یا سوال به وايبر ، واتس اپ ، تلگرام یا دایرکت پیام دهید
٠٩١٢٢١٥٧٠٥٣
لينك ربات تلگرام در Bio اينستاگرام
Tlgrm.me/newbooksalebot
@newbooksale

خلاصه داستان :
داستان از جایی آغاز می شود که هنچرد شخصیت اصلی رمان، در حالت مستی و تحت فشار فقر، همسرش، سوزان، و فرزند کوچک خود، الیزابت جین، را به یک دریانورد ناشناس به قیمتی ناچیز می فروشد. با از بین رفتن حالت مستی، پیشمان از کردار خود، عهد می بندد که تا بیست و یک سال بعد (به میزان سنش وقتی همسر و فرزندش را فروخت) دیگر مشروب ننوشد.
با گذر سالها هنچرد در شهر کستربریج در حالی که همگان از گذشته ی او بی خبرند به عنوان شهردار برگزیده می شود. پس از مرگ دریانورد همسرش، سوزان، پس از 18 سال به همراه دخترش، الیزابت، در پی یافتن هنچرد راهی کستربریج می شوند. الیزابت جین از رابطه ی اصلی مادرش و هنچرد بی خبر است و گمان می کند هنچرد تنها یک فامیل دور است.
سوزان و هنچرد در یک آمفی تئاتر قدیمی پس از سال ها ملاقات می کنند. هنچرد پشیمان از کاری که در حق همسرش کرده پیشنهاد می دهد که بدون اینکه مردم کستربریج از رابطه ی اصلی آنها با خبر بشوند، مجددا ازدواج کنند. هنچرد از سوزان می خواهد که الیزابت جین را نسبت به اتفاقات گذشته بی خبر بگذارد. ..
Read more
میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، ...
Media Removed
میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، آذربایجان غربیو میگم، وسط دشتای مرتفع چالدران ! راستشو بگم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یکی از اولین کلیساهای مسیحیت تو ایران باشه! نشنیده بودم و فکرشم نمیکردم و قبل سفر وقتی داشتم راجع به جاهای دیدنی ... میدونستین اولین (یا یکی از اولین‌ها) کلیسای جامع مسیحیت کجاس؟! همینجا، بغل گوش گربه‌ی نقشه ایران، آذربایجان غربیو میگم، وسط دشتای مرتفع چالدران !
راستشو بگم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یکی از اولین کلیساهای مسیحیت تو ایران باشه! نشنیده بودم و فکرشم نمیکردم و قبل سفر وقتی داشتم راجع به جاهای دیدنی ماکو تحقیق میکردم بهش رسیدم و وقتی راجع بهش بیشتر خوندم دستامو گذاشته بودم رو سرم که شاخ درنیارم😅
#قره_کلیسا یا #کارا_کلیسا داستان‌های زیادی تو دل خودش حفظ کرده، مثلا اینکه به اینجا کلیسای تادئوس مقدس میگن که یکی از حواریون مسیحی بوده که واسه تبلیغ دین مسیحیت همراه ساندوخت دختر پادشاه ارمنی به اینجا میان و به شهادت میرسن و تادئوس تو همین فضای کلیسای فعلی دفن میشه و ساندوخت هم روی تپه ای کنار همینجا(عکس اخر)، که چند سال بعد این کلیسا توی محل دفن تادئوس ساخته میشه و طی سالها اتفاقات زیادی واسش میوفته مثل حمله چنگیزخان مغول (که به همت خواجه نصیرالدین طوسی بازسازی میشه، زلزله سده ۱۴ میلادی( که توسط اسقف زاکاریا و کمک ارامنه طی ۱۰ سال تعمیر میشه) و اسیب های مختلفی که طی جنگها میبینه و در نهایت به وسیله عباس میرزا توی دوره قاجار بخشهایی به رنگ سفید بهش اضافه میشه..(بنای قدیمی با سنگهای سیاه ساخته شده - قره:سیاه)
البته اینم بگم که اینجا سال ۲۰۰۸ به ثبت یونسکو رسیده و همین الانشم در حال مرمته.
هر سال تو مرداد ماه اینجا میزبان یکی از بزرگترین مراسمات مذهبی ارامنه‌ست و جز خودشون هم کسی اجازه حضور نداره، شنیدم از خیلی کشورا واسه شرکت تو این مراسم به ایران سفر میکنن!
.
خیلی دوسش داشتم. 💙 خیلی ارامش داشت. اول که وارد شدم، یه ۱۰ دقیقه‌ای مات و مبهوت نشسته بودم رو یکی از صندلیا و فقط نگاه میکردم. تا کم کم به خودم اومدم و پاشدم و دور تا دورشو گشتم و عشق کردم از دیدنش.
اینایی که نوشتم یک دهم داستان این کلیسا هم نیست، مابقیش بمونه واسه وقتی که خودتون اومدین، ببینین و بشنوین..❤️
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
#صحرا_میره_سفر
#ماکو_نامه_صحرا
.
.
پ.ن: در مورد اینکه این کلیسا اولین کلیسای جامعه مسیحیت، یا قدیمیترینشه خیلی بحثه. تو خیلی از متون از اینجا به عنوان اولین کلیسای جامع نامبرده شده اما بازهم در مورد اماکن اینقدر قدیمی، همیشه چند درصد احتمال ضد و نقیض بودن هست.
Read more
اقاي كيروش بگذار دوستت داشته باشيم.. کم کم داشت در دلمان برای خودش جایی باز می‌کرد. بعد از 90 دقیقه ...
Media Removed
اقاي كيروش بگذار دوستت داشته باشيم.. کم کم داشت در دلمان برای خودش جایی باز می‌کرد. بعد از 90 دقیقه رویایی مقابل مراکش، برد تیم ملی و گل دقایق پایانی خالد بوحدوز، 90 دقیقه توفانی برابر اسپانیا با تمام ستاره‌هایش و شکست خفیف یک بر صفر و البته تساوی با پرتغال که می‌توانست هر تنفری را تبدیل به علاقه ... اقاي كيروش بگذار دوستت داشته باشيم..
کم کم داشت در دلمان برای خودش جایی باز می‌کرد. بعد از 90 دقیقه رویایی مقابل مراکش، برد تیم ملی و گل دقایق پایانی خالد بوحدوز، 90 دقیقه توفانی برابر اسپانیا با تمام ستاره‌هایش و شکست خفیف یک بر صفر و البته تساوی با پرتغال که می‌توانست هر تنفری را تبدیل به علاقه کند.
با این اتفاقات ارزشمند، شیرین و تلخ برای چند روز عاشق کی روش شدیم، دوستش داشتیم و می‌خواستیم باز هم به او علاقه‌مند بمانیم چون همه چیز سر جای خودش بود. نه از حاشیه خبری بود و نه آن مصاحبه‌های گاه و بیگاه و آتشین. کت‌اش را در آورد، به هوا پرتاب کرد تا بگوید آماده شکست پرتغال است. پرتغال که او در آنجا رشد کرده و به موقعیت کنونی رسیده.
سه شنبه شب اما تمام این علاقه حدودا دو هفته‌ای رنگ باخت و به یکباره ناپدید شد. وقتی کی‌روش تنها یک روز بعد از بازی پرهیجان، فوق‌العاده و پرخاطره که تا سالها فراموشش نمی‌کنیم، همه این علاقه را تبدیل به یأس و ناامیدی کرد. صحبتهایی که اگر همه آنها را حق کی‌روش بدانیم به او انتقاد داریم که چرا تنها یک روز بعد از آن افتخارآفرینی؟
کی‌روش اجازه نداد برای چند روز دیگر دوستش داشته باشیم. او این حس علاقه را از بین برد و نگذاشت برای ما یک مرد ویژه باشد. تنها مردی که می‌تواند با تفکرات به روز و مدرن خود 90 دقیقه کریس رونالدو را از کار بیندازد، در زمین محوش کند و البته پرتغال را وادار به اتلاف وقت. اینها کی روش را نزد ما عزیز کرد. داشتیم او را باور می‌کردیم و به او ایمان می‌آوردیم، چون مدتی بود به کسی توهین نمی‌کرد و فقط کارش را به بهترین شکل ممکن انجام می‌داد. او اما اجازه نداد برای چند روز شاد باشیم، آب خوش از گلویمان پایین برود و تمام مشکلات را فراموش کنیم. همه چیز را به هم ریخت.
زد و تمام آرزوها و شادی‌هایمان را از بین برد. از آینده خبر نداریم. نمی‌دانیم با موفقیت احتمالی در جام ملتهای آسیا، باز هم می‌توانیم دوستش داشته باشیم یا نه چون کنارش نیستیم که بدانیم آیا به این دعاوی عجیب و غریب، آن هم بعد از ساخت روزهایی غرورآمیز، موفق و درخشان ادامه خواهد داد یا نه؟ ما و تمام مردم منتظر روزی می‌مانیم که این اختلاف‌ها به پایان برسد، نه توهینی از سوی کی روش ببینیم و نه زهرپاشی از طرف برانکو. ایران به هر دوی آنها نیاز دارد. بخصوص کی‌روش که نشان داد چه مرد قابلی است. او را می‌توانیم دیوانه‌وار دوست داشته باشیم، البته اگر خودش بخواهد و این علاقه را با رفتارش از بین نبرد. حداقل برای چند روز و چه بهتر اگر بشود چند ماه و چند سال.
Read more
.. . یک روز ابراهیم همه ی جمع ما را به چلوکبابی دعوت کرد. بهترین غذا را برای ما سفارش داد و مشغول خوردن ...
Media Removed
.. . یک روز ابراهیم همه ی جمع ما را به چلوکبابی دعوت کرد. بهترین غذا را برای ما سفارش داد و مشغول خوردن شدیم. نمی دانید چه لذتی داشت. خصوصا برای بعضی از رفقا که وضعیت مالی خوبی نداشتند و سال تا سال نمی توانستند،چنین غذایی بخورند. ابراهیم از اینکه می دید ما چگونه با ولع غذا میخوریم لذت میبرد. . هفته ... ..
.
یک روز ابراهیم همه ی جمع ما را به چلوکبابی دعوت کرد. بهترین غذا را برای ما سفارش داد و مشغول خوردن شدیم. نمی دانید چه لذتی داشت. خصوصا برای بعضی از رفقا که وضعیت مالی خوبی نداشتند و سال تا سال نمی توانستند،چنین غذایی بخورند. ابراهیم از اینکه می دید ما چگونه با ولع غذا میخوریم لذت میبرد.
.
هفته ی بعد دوباره همه ی ما را به چلوکبابی دعوت کرد. گفتیم: نه، نمیشه که همیشه شما... گفت: «امروز مصطفی ما رو مهمون می کنه. وقتی سر میز شام نشسته بودیم، ابراهیم به پای من زد و اشاره کرد، بگیر. دستش را از زیر میز جلو آورد و مبلغی را کف دستم گذاشت و با اشاره گفت: «حرفی نزن و برو پول غذا را حساب کن.»
. هفته بعد دوباره همه ی ما به چلوکبابی دعوت شدیم. ابراهیم گفت: امروز مهمان فلانی هستیم.» ماه بعد دوباره این ماجرا تکرار شد. این بار مهمان شخص دیگری بودیم.
.
.

روزها و سالها از آن دوران گذشت. ابراهیم شهید شد. یک روز با بچه های
محل، دور هم جمع بودیم. حرف از ابراهیم به میان آمد. گفتم: بچه ها یادتونه ابراهیم ما رو می برد رستوران و برای ما چلوکباب می گرفت؟ همه با تکان دادن سر تأیید کردند. بیشتر بچه ها به حرف آمدند و گفتند: خدا ابراهیم رو بیامرزه، چقدر ما در آن روزگار آرزوی خوردن چلوکباب داشتیم. بعد گفتم: باید یه چیزی رو اعتراف کنم. اون شب که ابراهیم گفت که مصطفی میخواد شما رو مهمان کنه، من هیچ پولی نداشتم. ابراهیم از زیر
میز پول را داد دستم و گفت برو پول غذا را حساب کن.
تا این حرف را زدم، چشمان دیگر رفقا گرد شدند .
یکی دیگر از رفقا گفت: ابراهیم با من هم چنین برخوردی کرد،آن شب که قرار بود من شما را مهمان کنم، از قبل پول شام را توی جیبم گذاشت و گفت: به کسی حرف نزن. دیگری نیز همین را گفت ...
. خلاصه اینکه آن شب فهمیدیم؛ تمام ما در آن دوران ، چلوکباب را مهمان ابراهیم بودیم، اما هیچکس این مطلب را نفهمید.
.
.
#شهید_ابراهیم_هادی
#علمدار_کمیل
#دوست_شهید_من
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم_دو
.
.
Read more
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه ...
Media Removed
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که ... (دوچرخه ی سبز خرگوشی)

بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که تا سر کوچه رکاب بزنیم ...روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم و وارد مدرسه شدیم توی یک کلاس با هم بودیم ...خیلی وقتها من نقاشی هاشو میکشیدم و یا هر وقت پاکنش گم میشد، من پاکنمو از وسط با دندون نصف میکردم و یا مدادم که گُم میشد، اون مدادشو از وسط میشکست و به من میداد...سالها گذشت و ما به خاطر شرایط شغلی و زندگی کمی از هم فاصله گرفتیم ولی هر از چند گاهی باهم قرار میگذاشتیم و به یاد دوران کودکی خاطرات شیرینو رقم میزدیم، گویا همه ی زندگی ما به آن گذشته فقط ختم میشد...تا اینکه یک روز همون رفیقم مبلغی رو به عنوان کمک در شروع یک کار تجارت بزرگ از من خواست و من توان پرداخت کامل اون مبلغ را نداشتم و نمیتوانستم این همه مبلغ درشت را به تنهایی برایش فراهم سازم... ولی از اون روز به بعد رفتار دوستم عوض شد ...حرفها و طعنه ها آغاز شد و نقطه ی شروع مِنتها از همان دوچرخه ی خرگوشی سبز سی سال پیش شد...رفیقی که از همه ی شرایط زندگی من با خبر بود به جای اینکه درکم کند امروز ترکم میکند...از اون روز به بعد فهمیدم همه ی انسانهایی که کنارم میمنون برای خودشان میمونن نه برای خودم ...فهمیدم هر خوبی که به من میشه پشت آن خروار خروار انتظار نهفته است...فهمیدم این پسندازهای لطف و محبت برای رضای خدا نیست ،برای جبران لطفشان در روز مباداس و این همه سال وام گیر محبتهای دیگرانم...امروز طوری شده که از محبتهای دیگران نسبت به خودم چُرتکه میندازم ...که مبادا فردا دلار گرونتر بشه و باید دوبرابر اون و پس بدم ...از محبت کردن و بخشیدن دیگران به خودم واهمه پیدا کردم که پشت این همه لطف چه بهای سنگینی بعدها باید بپردازم ،و اولین نقطه ی بدبینی من نسبت به محبتها از فکر کردن به روزی شروع شد که مدادش را برایم شکست و امروز دلم را به پایش شکست ...کاش وقتی میبخشیم و یا کاری از سر لطف انجام میدهیم ...همانجا خاک کنیم و برای بعد آن دندان تیز نکنیم ،که این بخشیدنها بیشتر لذت بخش خواهد بود تا انتظار در جبران آن از دیگران...شاید کسی در زمانی قرار گرفته باشد که توانان جبران محبت تحمیلی تو نباشد...رفیق اگر نمیتونی، نبخش!!بزار حداقل رفاقتها بمونه ،باور کن رفاقتها بدون رکاب زدن دوچرخه ی سبز خرگوشی پایدارتر است.
#امجد_حلبی_نژاد
Read more
. سلام عزیزای دل و همراهان همیشگی... دو روزه برای فوت ناگهانی پدر بزرگوار دوستم آزاده جان اومدیم ...
Media Removed
. سلام عزیزای دل و همراهان همیشگی... دو روزه برای فوت ناگهانی پدر بزرگوار دوستم آزاده جان اومدیم شمال که مصادف شد با بریدن برنج الان فصل درو کردنشه خیلی کار سخت و طاقت فرساییه. " واقعا برِنج نیست به رَنجه. " . . محصول خیلی حساسیه و وقتی رسیده میشه دل کشاورز خونه که نکنه بارون بیاد و محصولشون ... .
سلام عزیزای دل و همراهان همیشگی...
دو روزه برای فوت ناگهانی پدر بزرگوار دوستم آزاده جان اومدیم شمال 😔 که مصادف شد با بریدن برنج
الان فصل درو کردنشه
خیلی کار سخت و طاقت فرساییه.
" واقعا برِنج نیست به رَنجه. "
.
.
محصول خیلی حساسیه و وقتی رسیده میشه دل کشاورز خونه که نکنه بارون بیاد و محصولشون خراب بشه البته الان کشاورزان بیشتر زمین هاشونو با کمباین درو میکنن ولی اون کشاورزی که سالها با دست بریده کمباین رو نمیپسنده ( یکیش پدر خودم 🙄) یه دلیلش اینه که وقتی با دست بریده میشه خوشه های بریده روی ساقه برنج و با آفتاب خشک میشه ولی وقتی با کُمباین درو میشه همون لحظه باید به کارخونه فرستاده بشه تا خشک بشه و بعد تراشیده بشه حالا اگه کارخونه برنج کوبی بهت وقت نده ممکنه برنج تازه توی گونی جوونه بزنه و برنج مرغوبی به کشاورز نده.
سرتاسر این مسیر پر از استرس برای کشاورزه ....
تازه فکر کنید مدام هم آب و برق قطع بشه 😶😶😶
امیدوارم خدا به همه کشاورزا قدرت و برکت بده 🙏
.
.
دلم براتون تنگ شده ❤
دوستتون دارم ❤
Read more
. ماجرای واقعی اسبقطار هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، ...
Media Removed
. ماجرای واقعی اسبقطار هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، شیرِ طلاییِ سینه اش، و چرخِ دوارِ تحتانی اش بخارِ سالها جان کندن بلند است. اسبقطار سیاه، زیر دستان مادربزرگم، و بعد مادرم نفس نفس می زد و روی ریل زندگی، نفیرمی کشید. اسبقطار هنوز می دود. هرچند به ظاهر ... .
ماجرای واقعی اسبقطار
هنوز از این اسب خسته، با نقابِ نقره ای چهره اش، و خالکوبی های مجنون وارِ تنش، شیرِ طلاییِ سینه اش، و چرخِ دوارِ تحتانی اش بخارِ سالها جان کندن بلند است. اسبقطار سیاه، زیر دستان مادربزرگم، و بعد مادرم نفس نفس می زد و روی ریل زندگی، نفیرمی کشید. اسبقطار هنوز می دود. هرچند به ظاهر سالهاست خفته و افتاده است، اما قدم های تکراریِ قطار وارش، در گوشم تتغا تتغ می کند و پیش می رود. هنوز پشت پلکها سوزنش را حس می کنم که زخم های ریزِ روحم را درز می گیرد. همان زخم هایِ مترشح در خونم که از زخم های مادرم مستتر شده و باز مانده‌ی روزهای طهرانِ دهه های سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد است و زخم های رو بازِ متصل به هزارو چهارصد و چندِ خورشیدی.
مادر بزرگم با این شیئی نان در می آورد و شبانروز را می دوخت به هم. او هنوز به شکلِ سایه در کنارِ این اسبقطار به دیوار افتاده و سایه گی می کند. مادرم، گاهی در خواب به دیدارش می رود و من در بیداری به دیدار مادرم.
و هر دو با هم به تماشای سایه می نشینیم. سایه صدای بلند سکوت سالهایی ست که آفتاب از دست های زنِ خسته‌ی خیاط رخت بربست و چشمش سال هاست بسته شده بر آسمان.
اما وقتی سایه گی می کند اسبقطار روی دو پا بلند می شود و انگار صاحبش را دیده باشد شیهه ای می کشد. شیهه بیشتر به سوت قطار می ماند و بعد اسبقطار نفس نفس زنان می دود. و در هر نفس اش قسمی هست. قسم به گرمای تن سیاهش. قسم به جرقه های سم اسبقطاران وقتی که می دوند. قسم به جهیدنش از روی تقویم ها، سایه به دنبالش، و ما به دنبالِ سایه‌ی مادربزرگم روی ریل دور می شویم، دور می شویم. دور می شویم. اما نه می رسیم نه هرگز به هیچ کجا.
Read more
 #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۲ در این مدت در مورد یکی دو مقصد دیگه که قصد سفر داشتیم تحقیق کردیم، ...
Media Removed
#سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۲ در این مدت در مورد یکی دو مقصد دیگه که قصد سفر داشتیم تحقیق کردیم، بهترین راه سرچ کردن هست، اول باید کشور و شهر مورد نظر را انتخاب کرد بعد مقایسه زمان و قیمت مسیرها با پرواز، قطار و اتوبوس. بلیط اتوبوس از شرکت فیلیکس باس برای پراگ و آمستردام را چک کردیم. در سایت ... #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۲
در این مدت در مورد یکی دو مقصد دیگه که قصد سفر داشتیم تحقیق کردیم، بهترین راه سرچ کردن هست، اول باید کشور و شهر مورد نظر را انتخاب کرد بعد مقایسه زمان و قیمت مسیرها با پرواز، قطار و اتوبوس. بلیط اتوبوس از شرکت فیلیکس باس برای پراگ و آمستردام را چک کردیم. در سایت تاریخ رفت و برگشت را مشخص کرده، با توجه به ساعت حرکت اتوبوس، اینکه مستقیم به مقصد بره یا توقف داشته باشه، قیمتها متغییر هست.
هتلهای هر دو شهر را از سایت بوکینگ انتخاب و رزرو کردیم. وقتی در اخبار سرمای بیش از حد امسال در اروپا را دیدیم ترجیح دادیم رفتن به پراگ را کنسل کنیم.
اما با وجود بادهای سرد آمستردام از اون جاهایی بود که باید می رفتیم. قیمت هتل های آمستردام در مرکز شهر که تمام نقاط دیدنی در اطراف آن منطقه هست خیلی بالا بود. هزینه یک هتل پنج ستاره در آسیا را برای یک هتل سه ستاره خوب البته بدون استخر و جیم باید پرداخت کرد.
هتل سه ستاره ایبیس استایل را با صبحانه، دو شب، برای سه نفر به مبلغ دویست و شصت یورو رزرو کردیم. گرفتن بلیط اتوبوس را برای وقتی در فرانکفورت برسیم موکول کردیم.
اسفند بود و پیامهای تبلیغاتی، تور سواحل مالاکا در اسپانیا روی گوشی آمد، همینطور که روی نقشه این ساحل را در اسپانیا چک می کردم چشمم خورد به جزایر قناری، تنها نقطه در پایین ترین قسمت اروپا و نزدیک مراکش، سریع دمای هوا را چک کردم، به، میشه از آفتاب لذت برد.
پس مقصد بعدی مشخص شد. در بین پروازهای داخلی، پرواز رفت و برگشت رایان ایر، از فرانکفورت به لانزاروته، بدون بار و پذیرایی، فقط با یک کوله به مبلغ دویست و بیست یورو برای هر نفر مناسب ترین بود. با آژانس تماس گرفتم و بلیط را از ایران برامون صادر کردن. اما این پرواز امکان کنسلی و تعویض تاریخ نداشت و حتماً باید دو روز قبل از هر پرواز، اینترنتی چک این می کردیم، در غیر این صورت کنسل میشد. هتل اچ دی بیچ ریزورت را در لانزاروته، هتلی چهار ستاره تاپ با خدمات آل این، پنج روز، برای سه نفر به مبلغ هشتصد و پنجاه یورو بوک کردیم. برنامه سفر مشخص و پیش به سوی تجربه های تازه...
قبل از رفتن آدرس را با مامان چک کردیم و گفتم لطفاً فرودگاه نیا، ما خودمون می خوایم خونه را پیدا کنیم و یک کم هیجان داشته باشیم.
باید بگم بعد از سالها اینبار تجربه پرواز ایران ایر واقعاً خوب بود، مهماندارها که اکثراً آقا بودند فوق العاده خوش برخورد، کیترینگ خیلی خوب و کیفیت غذاها عالی بود.
در فرودگاه متصدی گیت چند دقیقه ای خیره به من و عکس پاس نگاه کرد.. ادامه در کامنت اول👇🏻
Read more
#خواب_گل_سرخ_۹۳ #چیستایثربی تمام آنچه که چندلحظه بعد اتفاق افتاد،لحظه ای مرا به انسان تبدیل میکرد،لحظه ای مرا به هیولا!هربارکه ملافه رادر حلق آن مرد میچپاندم،فکرمیکردم دیگر مانا نیستم!هیولایی هستم،شبیه خودش! وهر بار که تصمیم میگرفتم این کار راقطع کنم،به انسانیت خودم نزدیکتر میشدم.محسن ... #خواب_گل_سرخ_۹۳ #چیستایثربی
تمام آنچه که چندلحظه بعد اتفاق افتاد،لحظه ای مرا به انسان تبدیل میکرد،لحظه ای مرا به هیولا!هربارکه ملافه رادر حلق آن مرد میچپاندم،فکرمیکردم دیگر مانا نیستم!هیولایی هستم،شبیه خودش! وهر بار که تصمیم میگرفتم این کار راقطع کنم،به انسانیت خودم نزدیکتر میشدم.محسن دستش را روی دستم گذاشت، گفت:صبرکن!گفتم:چیه؟گفت:میخواد حرف بزنه.حامد به چشمان من نگاه کرد،در چهره اش حسی نبود،مثل اینکه سالها پیش،مرده بود.گفت:باشه.کار من بوده.من برادرتو باشهلا آشنا کردم.فقط همین!بعد،اون دوتا عاشق هم شدن.من اصلا فکرشم نمیکردم که برادرت عاشق زنی،مثل شهلا شه!فکر کردم یه هوسه!ولی خب این اتفاق افتاد!میدونی،تمام ثروت باند ما،پیش شهلا بود.بخاطر اینکه شغل درستی داشت،ظاهرش آبرومند بود.وقتی اون چکو به برادرت داد،شاید پیش خودش فکرمیکرد داره توبه میکنه!شایدم میخواست بعدا بابرادرت فرارکنه،کی میدونه به هم چی گفته بودن!مشکل اینجا بود که به هرحال چکو داده بود،یعنی تمام اموال گروهو،دو دستی داده بود داداش تو! و خب من نذاشتم شهلارو بکشن.اونا میخواستن به بدترین شکل،شقه شقه ش کنن،من نذاشتم.اما اینکه خودکشی کرده یانکرده،واقعا نمیدونم! فکرنکنم خودکشی کرده باشه!احتمالا میون قرصاش،قرصی گذاشته بودن که تموم کنه!برای همین با رشوه،جسدرو کالبدشکافی نکردن!خب حالا دیگه چی میخوای بدونی؟چک دست من نیست.اونا منو مقصر میدونن،چون من نذاشتم شهلا شقه شقه شه!اونامیخواستن باچاقو، به حرف بیارنش!من دلم سوخت!وقتی دیدن که شهلا دیگه یه مهره سوخته ست وامکان نداره حرف بزنه،خلاص،باقرص!
اومدن سراغ برادرت!گفتم:برادر من حتما نمیدونست اون پول،کثیفه!گفت:چرا برادر تو همه چیزو میدونست!برادر تو میدونست شغل واقعی شهلا چیه!میدونست توی بانده.گفتم:امکان نداره!برادر من باکسی که توی باند فروش بچه هاو اعضای بدن و اینجور چیزاست،ارتباط بگیره! نمیتونه عاشق چنین آدمی بشه!گفت:شهلا پشیمون شده بود،دیگه نمیخواست توی گروه باشه،شاید برادرت هم از همین پشیمون شدنش،خوشش اومده بود.حالا فقط اون چکو بده، همه چیز تمومه!مادرتم سالمه.به خاله ت زنگ بزن،مادرت همونجاست.جاش امنه.یکی از رئیسای باند،همون استادت،میدونی که خودشو جای روانپزشک جلوه میداد،اونو کشتن،چون...ولش کن!حالا فقط چک رو میخوایم،همین!تو حافظه ت سرجاش اومده.گفتم:حافظه من چه ربطی به این موضوع داره؟من اون موقع هم که حافظه داشتم،نمیدونستم!گفت:الان دیگه فقط تو میتونی کمک کنی.اینا بیرحمن مانا!از دست من خارجه،مجبوریم!کفشهای اسکیتم رااز کوله در آوردم !محسن گفت: منم میام.گفتم:نه!تنها راحت ترم !
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> مامانهای عاشق امروز داشتم به درد دست مامانم و دیابتی که بعد از دوری من از انها گریبانش را گرفت فکر ...
Media Removed
مامانهای عاشق امروز داشتم به درد دست مامانم و دیابتی که بعد از دوری من از انها گریبانش را گرفت فکر میکردم . راستش هر وقت یک خانم میانسال ایتالیایی را میبینم که کنار رودخانه میدود , دوچرخه سواری میکند و یا خانم مسن ایتالیایی را میبینم که با یک دست کالسکه نوه اش را هل میدهد و با یک دست ساک خرید را و تازه ... 📝 مامانهای عاشق

امروز داشتم به درد دست مامانم و دیابتی که بعد از دوری من از انها گریبانش را گرفت فکر میکردم .

راستش هر وقت یک خانم میانسال ایتالیایی را میبینم که کنار رودخانه میدود , دوچرخه سواری میکند و یا خانم مسن ایتالیایی را میبینم که با یک دست کالسکه نوه اش را هل میدهد و با یک دست ساک خرید را و تازه یک سگ کوچولو هم دنبالشان میدود به یاد خانمهای میانسال و مسن ایرانی که در کوچه و خیابان میدیدم می افتم و بغض میکنم.
در ایران میانگین سن زنان به 70 هم نمیرسد و تازه وقتی بازنشست میشوند تمام رنج و دردهای فیزیکیشان شروع میشود. معلمهایی که آرتروز زانوو گردن دارند و پرستارهایی که درد پا و واریس دارند وکارگرانی که درد مچ و چشم دارند و غیره.. تازه این به استثنای زنانیست که با قالیبافی و کارهای دستی و کشاورزی و کارگری زندگی میگذرانند و مزایای بازنشستگی هم ندارند.

اغلب زنان بالای پنجاه سال در ایران خود را ناتوان و نا امید و بی انگیزه میابند و شور و شوق زندگی در آنها به شدت کاهش میابد.
باید این گروه زنان میانسال در ایران را با تمام نگرانیهاشان برای آینده ی فرزندان تحصیلکرده و بی کار در خانه مانده و همسرهایی که عشق سالهاست برایشان خاکستری سرد شده, دریافت.
روابط دوستانه این زنان حول دورهمی های مذهبی و مهمانیهای خانوادگی دور میزند و گاه حتی اندوخته ی مالی اندکی هم بعد از سالها کار برای خود ندارند.

اینها همان مامانهای مهربان و عاشقی هستند که همه چیزشان را فدای استواری خانواده ومشکلات مالی تمام نشدنی تورم و اقتصاد ناپایدار ایران , و تیمار پدر و مادر پیر خودشان کرده اند. ‏در سرزمين من زنان غمگيني هستند...
كه در طول سال ها زندگي زناشويي...
هرگز بوسيده نشده اند،.
هرگز درک نشده اند...،
هیچ گاه دستی بی طمع گیسوانشان ...
را نوازش نکرده است ...
و هیچ گاه احساسات زنانه شان جدی گرفته نشده است
خشونت هميشه جسمي نيست!
یک زن نمی شکند
هزار تکه می شود
وقتی در عمق صبوری

دروغ مردی را
به جارختی تظاهر می آویزد... سلام صبحتون بخیر دوستان خوبم 🙏💐🌹
Read more
<span class="emoji emoji2b55"></span> <span class="emoji emoji1f534"></span>Tag your friends <span class="emoji emoji1f534"></span>Tag your friends <span class="emoji emoji26a1"></span>اِنـــِـــــــرژے اَدمین<span class="emoji emoji2b05"></span> لایڪْ و تـــــَگــــــــــْ ...
Media Removed
Tag your friends Tag your friends اِنـــِـــــــرژے اَدمین لایڪْ و تـــــَگــــــــــْ ڪـــــَردن دوستـــــــــــــــــــانتون GRAMMAR USED TO تو پست قبلی گفتیم که از این عبارت وقتی میخواهیم بگیم کاری رو در گذشته انجام میدادیم که الان دیگه انجام نمیدیم یا چیزی تو گذشته ...
🔴Tag your friends
🔴Tag your friends
⚡اِنـــِـــــــرژے اَدمین⬅ لایڪْ و تـــــَگــــــــــْ ڪـــــَردن دوستـــــــــــــــــــانتون
💫 GRAMMAR
💬 USED TO
👈 تو پست قبلی گفتیم که از این عبارت وقتی میخواهیم بگیم کاری رو در گذشته انجام میدادیم که الان دیگه انجام نمیدیم یا چیزی تو گذشته درست بوده که الان دیگه نیست استفاده میکنیم.
* Sarah wasn't used to driving on the left.
* سارا عادت نداشت از چپ به راست رانندگی کنه.
* I used to play tennis many years ago but I don't now.
* سالها پیش عادت داشتم تنیس بازی کنم اما الان دیگه نه.
💬GET USED TO DOING
👈 از این ساختار برای اشاره به فرایندی که چیزی به مرور زمان برای ما عادی میشه استفاده میکنیم.
* After a lot of practice, driving on the left became less strange for Sarah and she got used to driving on the left.
* بعد از کلی تمرین، رانندگی از چپ به راست برای سارا آسونتر شد و سارا بهش داشت عادت میکرد.
* I have always lived in the country but now I'm begining to get used to living in the city.
* من همیشه تو روستا زندگی کرده بودم اما الان دارم به زندگی تو شهر عادت میکنم.
💬 BE USED TO DOING
👈 از این عبارت وقتی به چیزی تو زمان حال عادت کردیم و داریم الان انجامش میدیم استفاده میکنیم.
* Sarah is used to driving on the left now.
* سارا الان دیگه به رانندگی از چپ به راست عادت کرده. (سارا تو انگلستان زندگی میکرده و به رانندگی از راست به چپ عادت داشته)
* They've always lived in hot countries so they aren't used to living in cold places.
* اونها همیشه تو کشورهای گرم زندگی کرده بودند و بنابراین به زندگی کردن تو جاهای سرد عادت ندارن.
🔔 دقت کنید حتما حتما حتما بعد از to در
Get used to & Be used to
فعلی که‌استفاده میشه باید ing دار باشه و به هیچ عنوان از شکل ساده فعل نبایستی استفاده بشه.
Read more
<span class="emoji emojia9"></span> Richard Avedon ایا تا بوده همین بوده؟ عکس فشن استاد اودن که همیشه جذاب است و در تاریخ ماندگار ساختار ...
Media Removed
Richard Avedon ایا تا بوده همین بوده؟ عکس فشن استاد اودن که همیشه جذاب است و در تاریخ ماندگار ساختار شکنی و خلاقیت های زیادی که سالها و سالها میشود درباره این اثار صحبت کرد، گویی اودن سالها از دوران خود جلوتر بوده است حال اینها بماند من به چیزهای دیگری در این عکس فکر میکنم یک بررسی کهنه! ایا ... © Richard Avedon
ایا تا بوده همین بوده؟
عکس فشن استاد اودن که همیشه جذاب است و در تاریخ ماندگار
ساختار شکنی و خلاقیت های زیادی که سالها و سالها میشود درباره این اثار صحبت کرد، گویی اودن سالها از دوران خود جلوتر بوده است
حال اینها بماند
من به چیزهای دیگری در این عکس فکر میکنم
یک بررسی کهنه!
ایا به راستی همچنان ما در چنین زمانه ای زندگی میکنیم
ایا زنان هنوز افسار مردان را به دست دارند و از انها سواری میکشند
ایا قدرت سکس که حتا انها نیز از ان بهره مند هستند هنوز حرف اول جوامع حتا مدرن است؟
ایا هنوز هم مردان بسیاری سواری های بسیاری میدهند و چشم بسته اسیر هوا و هوس افراطی هستند؟
چه کسیست که هوش سرشار زنان را نادیده بگیرد!
وقتی میشود سواری گرفت و سواری داد،گور پدر ناراضی، گویی جمله درستی برای جامعه ماست
به خصوص همین امروزه که دیگر اخرین امید جوانان به اتمام رسیده با این قیمت ها بعید میدانم کسی از صفر به جایی برسد!
یا باید ارث رسیده باشد یا بچه دزد یکی از مسولین این کشور بدون قانون و یا هیچ!
پس تلاش برای سواری گرفتن افراطی از این به بعد هم بیشتر میشود
دیگر از همه مرزها و اخلاقیت و شعور عبور میکنیم
زیرا باید هار شد و خود را نمایش داد و برای مردان هوس باز و بی ریشه بیشتر سینه هارا درشت کرد
زیرا خر سوار شدن اداب مدرن جدید میخواهد
اری گویا داستان ادامه دارد
خرانی سواری میدهند و تمام شدگانی میتازند!
این وصف یک جامعه بی هویت است
جوانانی که میتوانند فقط ریپورت کنند به جایی اینکه اندکی بیندیشند
عاقبت این سواری ها روشن است!
زنان سواره ای که بدجور به لگد خرانی هار گرفتار میشوند
افسوس که این سواری رویای جدید اکثر دختران جوان و مردان تازه به دوران رسیده است!
کسانی که دیگر میدانند ادامه دادن یعنی سو استفاده از یک بلاهت!
سواره و پیاده اش مهم نیست، این جاده رو تباهیست!
خیر پیش

امیر شمس
@amirshamsofficial
Read more
دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد . در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند ...
Media Removed
دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد . در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند شهره بود . سالها که مادرم ایران نبود هروقت دلم تنگ میشد میرفتم خونش ، بوی مادرم را میداد شاید حتی مهربان تر... خونه مامانی عشق بود.. . نزدیک به خونشون یه پاشگاه پارکور داشتم که همیشه چند ساعت ... دستهایش بی هیچ سرنگی مرفین تزریق میکرد
.
در جوانی به زیبایی و در پیری به مهربانی و نجابت وامید و لبخند شهره بود
.
سالها که مادرم ایران نبود هروقت دلم تنگ میشد میرفتم خونش ، بوی مادرم را میداد شاید حتی مهربان تر... خونه مامانی عشق بود..
.
نزدیک به خونشون یه پاشگاه پارکور داشتم که همیشه چند ساعت قبل یه سر میزدم نون و پنیر درست میکرد میگفت بگیر بخور جون داشته باشی به شاگردات درس بدی من نمیدونم چی میزد به نون پنیر که انقدر خوشمزه بود شاید ادویه ای به نام عشق...
.
همش در حال عبادت و نیایش بود دکتر گفته بود نباید خم و راست شه اما سالهای سال نشسته نماز میخوند همش منو دعا میکرد میگفت مادر مراقب باش اگه دلت بیقرار شد سبحان الله بگو آروم میشی.
.
آمار همه فقرای محل و داشت یواشکی کمک میکرد با این که نمیتونست راه بره یکم یکم برنجو خوراکی میبرد براشون .
بی چادر کسی ندیده بود میگفت مکه به کنار عشق کربلاست قرار بود خوب که شد بفرستمش 😔. .
چه زیبا خواببیده بود صورت زیبایش را در منزل ابدی دیدم هیچ دینی به این دنیا نداشت انگار اماده بهشت بود لبخند بر تن بیجانش بود 😔
.
برادرش سالها اسیر جنگ بود و بعد از سالها برگشت و شب قبل از خاکسپاری شهادت داد که مثل زینب برای حسین دنبالش گشته و وقتی پیداش شد اسیر نوازی کرد... ای کاش بیاید امشب و شب های دیگر زینب و فاطمه کنارش ...🖤💙
Read more
<span class="emoji emoji2b1c"></span> متنی جالب ! دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی ...
Media Removed
متنی جالب ! دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم ...
متنی جالب !
دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود... برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد
اول خانواده
دوم نظام آموزشی
و سوم الگوها
برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها....
دبیر بازنشسته کیان صارمی
پ.ن:
کامنت دیگران رو بخوانید تا از نظرات اطرافیان - هرچند کم و قلیل- آگاه بشیم . به هرحال ، مشت نمونه خرواره!!!
Read more
معلم ادبیاتي میگفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام. سالها ی پیش وقتی به درس لیلی ...
Media Removed
معلم ادبیاتي میگفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام. سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم . همیشه ... معلم ادبیاتي میگفت:
این روزها بد جوری از این
نسل جدید درمانده شده ام.

سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد
یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟

گفتم از دیده ی مجنون بله ولی
دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.

این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،

تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند.... نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت، 
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.

این نسل تنها آباد کننده خانه
سالمندان خواهند بود و بس

#دلخوشی #عکاسی #عکس
Read more
ظهر که میشد صدایی اشنا به گوشم میرسید بعد اون صدا،صدای زنگ در بود که بهم خبر از دوتا مهمون میداد دوتا ...
Media Removed
ظهر که میشد صدایی اشنا به گوشم میرسید بعد اون صدا،صدای زنگ در بود که بهم خبر از دوتا مهمون میداد دوتا فرشته که اومدن بهم تبریک تولد بگن سالها بود که این کار رو میکردن منم به شوق اومدنشون اون روز سریعتر کارامو انجام میدادم تا زود کارا تموم بشه وقتی که اومدن کاری نداشته باشم عادتت بود مادرم که زیر چادرت ... ظهر که میشد صدایی اشنا به گوشم میرسید
بعد اون صدا،صدای زنگ در بود که بهم خبر از دوتا مهمون میداد دوتا فرشته که اومدن بهم تبریک تولد بگن
سالها بود که این کار رو میکردن منم به شوق اومدنشون اون روز سریعتر کارامو انجام میدادم تا زود کارا تموم بشه وقتی که اومدن کاری نداشته باشم
عادتت بود مادرم که زیر چادرت یه کادو داشتی هر بار با دفعه قبل متفاوت بود
این خوشی پایدار نبود بعد چند صبایی یکی از فرشته ها پرکشید اون سال هرچقدر منتظر شدم خبری نشد غروب بود که صدای زنگ تلفن فرشته دیگه یادم اورد مامان نیست ولی بابا یادشه که تولدمه
بعد اون فقط صدای تلفن بابایی بود که شارژم میکرد
اما امسال دومین ساله که دیگه صدای اون زنگ تلفن هم نمیاد....
تولدت که میشه بچه میشی با این که دور بریات یادشونه ولی تو دلت اون دوتا فرشته رو میخواد😔
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji1f535"></span> شامگاه شنبه وقتی اسکوربورد جوزپه مه آتزا نتیجه ی بازی بین اینتر - ساسولو رو 2-1 به نفع ساسولو نوشته ...
Media Removed
شامگاه شنبه وقتی اسکوربورد جوزپه مه آتزا نتیجه ی بازی بین اینتر - ساسولو رو 2-1 به نفع ساسولو نوشته بود، هیچ اینتری این نتیجه رو باور نمی کرد. چهره ها رو که میدیدی، بهت و حیرت فریاد میزد! اونا اون شب اومده بودن تا با یه برد راحت مقابل گربه سیاه این چندسالشون، هم طلسم شکست ناپذیری این چند سال ساسولو ... ⚫🔵
شامگاه شنبه وقتی اسکوربورد جوزپه مه آتزا نتیجه ی بازی بین اینتر - ساسولو رو 2-1 به نفع ساسولو نوشته بود، هیچ اینتری این نتیجه رو باور نمی کرد. چهره ها رو که میدیدی، بهت و حیرت فریاد میزد! اونا اون شب اومده بودن تا با یه برد راحت مقابل گربه سیاه این چندسالشون، هم طلسم شکست ناپذیری این چند سال ساسولو رو بشکنند و هم سرنوشت رفتنشون به چمپیونزلیگ سال آینده رو دست خودشون نگه دارند.
.
اما... قضیه کاملا برعکس شد. ساسولو سنت شکنی نکرد و با یه بازی حساب شده تونست هر چیزی که از پرطرفدارترين تیم ایتالیا در بزرگترین ورزشگاه ایتالیا میخواست رو به دست بیاره... اینتر غرق در ناامیدی!
.
عصر یکشنبه، اسپایدرمن بر میگردد!
با وجود باخت بدموقعی که اینتر مقابل ساسولو متحمل شد. حالا فقط یک راه برای حضور اونا تو جمع تیم های راه یافته به یو سی ال فصل آینده باقی مونده بود و اونم نتیجه نگرفتن لاتزیو برابر کروتونه و پیروزی اینتر مقابل عقاب ها در روز آخره.
.
حالا اینتری ها دوباره مثل سالها پیش چشم امیدشون به دروازبان افسانه ایه! کسی که لقب مرد عنکبوتی رو از اینتریستا گرفته بود.
والتر زنگا! سرمربی حال حاضر کروتونه، دوباره باید ناجی اینتری ها میشد.
.
و خب... همونجور که میدونید تونست از لاتزیوی شگفت انگیز این فصل یه مساوی رو بگیره تا هم تیم خودش خطر سقوط رو کمتر احساس کنه و هم تیم محبوب دوران فوتبالش رو در کورس سهمیه ی یو سی ال نگه داره.
.
همه چیز رویایی و حماسی برای اینتری ها پیش میره.
شکست در زمین خودی و از بین رفتن رویاها و سپس برگشت امیدها به فاصله ی یک روز توسط کسی که یه زمانی قهرمان داستان اینتری ها بود و حالا بعد از سالها جدایی از اینتر، دوباره اینتر رو نجات داد، نشون میده که داستان عاشقانه زنگا-اینتر قراره حالا حالا ها ادامه داشته باشه. 🕸🖤💙🕷
.
سرآخر یکشنبه ی این هفته ی در سرنوشت ساز ترین بازی این فصل سری آ، جدال لاتزیو و اینتر در معبد المپیکو برگزار میشه و ما باید با تمام امیدهایی که در تک تک سلول های بدنمون وجود داره به استقبال این بازی بریم تا هم خاطرات تلخی که بخاطر از دست دادن قهرمانی تو المپیکو از سال 2002 در ذهنمون باقی مونده رو پاک کنیم و هم چمپیونزلیگ رو بخاطر برگشت آخرین قهرمان ایتالیاییش خوشحال و مفتخر کنیم.
.
هیچوقت یادمون نره که ما اینتر دیوانه ایم و هرکاری از دستمون بر میاد 💪
PAZZA INTER AMALA💙🖤
.
#Ibranetti
_
#Inter_Iran
Read more
 #عیدنوروز97 روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه ...
Media Removed
#عیدنوروز97 روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه اطرافیان که میگفتن خدارو چه دیدی شاید بچه سوم دختر بشه،تصمیم گرفتن مجدد بچه دار بشن.اونموقع ها هم دستگاه سونو گرافی که جنسیت بچه رو معلوم کنه نبود.خلاصه بعد نه ماه چشم انتظاری خاله جان بیمارستان ... #عیدنوروز97
روزی روزگاری خاله و شوهر خاله ما که دو تا گل پسر داشتن و اصلا به فکر بچه سوم نبودن با وسوسه اطرافیان که میگفتن خدارو چه دیدی شاید بچه سوم دختر بشه،تصمیم گرفتن مجدد بچه دار بشن.اونموقع ها هم دستگاه سونو گرافی که جنسیت بچه رو معلوم کنه نبود.خلاصه بعد نه ماه چشم انتظاری خاله جان بیمارستان رامسر با امضای پدر من بستری شد چون شوهر خاله عزیز که بدلیل شرایط کاری که در شهر دیگری بود نمیتونست بیاد.به گفته مامان که رفتم بچه رو تحویل بگیرم وقتی گفتن بچه پسره 😳😣😕 مامان گفت بازم پسر؟پرستار اونجا گفت مگه بچه چندمه؟گفت دو تا بچه دیگه بدنیا اومدن هردو بچه اول هستن و دختر.میخوای جابجا شون کنم؟هنوز خونواده هاشون خبر ندارن😲
مادرجان بنده حس خاله بودنش گل کرد و گفت نه نه اصلا حرفشم نزن😍🙅.رفت در جا بچه رو بغل کرد و ما رو یه عمر اسیر و گرفتار کرد😕اونم چه اسیر و گرفتاری.
ما هم همچنان خونه منتظر یه خبر از جنسیت بچه😶😩.خلاصه وقتی خبر به ما رسید همه با قیافه غمگین و ناراحت گفتیم بازم پسر؟😳😣😩بدون شک نود و نه درصد آدمها بعد از شنیدن جنسیت بچه همین دو کلمه رو تکرار کردن.یک ماه هم این گل پسر با مامانش و داداشاش خونه ما موندن.یه بچه که مدام گریه میکرد.خدا میدونه چقدر بغلش کردیم و لالایی خوندیم براش .
الان #صابرقصه ما مرد شده دانشگاه رفت سربازی رو تموم کرد.
یادتونه بالا نوشتم مامان یه عمر با عوض نکردنش مارو اسیر و گرفتار کرد.آره خداییش، اسیر و گرفتار خنده هاش کرد.خاطرات تعریف کردنش و روده بر شدن ماها به حدی که اشک از چشامون سرازیر میشه.این تعطیلات شبها تا دو،سه نصفه شب مینشستیم و برامون از خاطرات سربازی میگفت و میخندیدیم.مگه داریم آدم به این طنازی؟یه خاطره رو برای بار پنجم هم تعریف کنه باز خنده دار هست.
پ.ن :یه وقتهایی از خدا چیزی یا کسی رو میخوایم که قسمت ما نمیشه و برعکسش نصیبمون میشه ولی بعد از سالها نتیجه اونو میبینیم.صابر از اونهاست که همه از تولدش ناراحت شدیم و الان شده قلب ما.نبودنش توی جمع مون هیچ صفایی نداره و بودنش یه دنیا شادی رو به ارمغان میاره.
چه خوب شد که بدنیا اومدی عزیز دل آبجی #صابر.صابر اینستا نداره برای دل خودم نوشتم
Read more
. سلام سلام این روزها خیلی کمتر وقت دارم ولی باز مثل همیشه آشپزی و تزئیناتش برام از بهترین سرگرمی ...
Media Removed
. سلام سلام این روزها خیلی کمتر وقت دارم ولی باز مثل همیشه آشپزی و تزئیناتش برام از بهترین سرگرمی هاست میخواستم چند تا از بهترین تجربه هام را اینجا بنویسم و شما را هم در جریان بزارم ... و خوشحال میشم نظرات شما را هم بدونم اول اینکه اینقدر قشنگ زندگی کنید که اونهایی که بخل و حسادت دارن نسبت به شما ... .
سلام سلام
این روزها خیلی کمتر وقت دارم ولی باز مثل همیشه آشپزی و تزئیناتش برام از بهترین سرگرمی هاست
میخواستم چند تا از بهترین تجربه هام را اینجا بنویسم و شما را هم در جریان بزارم ... و خوشحال میشم نظرات شما را هم بدونم😍
اول اینکه اینقدر قشنگ زندگی کنید که اونهایی که بخل و حسادت دارن نسبت به شما تو آتیش خودشون هر روز بیشتر بسوزن ...😉
دوم اینکه هرگز اجازه ندین کسی منت چیزی که حق شما بوده را سرتون بزاره ...☺
سوم اینکه با افراد غیر منطقی که حرف های بی ربط و بی سر و ته را بهم مربوط میکنن تا سفسطه چینی کنن و حاشیه برن تا خودشون رو توجیه کنند هیچ بحثی نکنید ...😄(این افراد معمولا حرف میزنند ولی هرگز فرصت به طرف مقابل نمیدهند )
و چهارم
هرگز با یه آدم اشتباه زندگیتون را ادامه ندین هر جایی متوجه اشتباهتون شدین به زندگی مشترکتون خاتمه بدین چون در نهایت هر چقدر هم شخصیت و وقار داشته باشید پس از سالها زندگی در کنار یه روانپریش تبدیل میشین به آیینه ی تمام عیار اون شخص با همون شخصیت و گفتار و کلام ...😅
.
پنجم مراقب باشید با چه کسی همراه میشید در زندگی که اندک کمک های ناقابلی در بعضی از زمانها به دلخواه خودش براتون انجام داده چون ممکنه چهل سال بعد یا بیست سال بعد منت اش را سر بچه تون بزاره 😁😄
.
ششم همیشه وقتی رفتارها و کلام زشت دیگران را میبینید و شما را آزار میده از صمیم قلب آرزو کنید شبیه اونها نشید ...❤
.
فرا رسیدن ماه رمضان را به اونهایی که عاشق این ماهند تبریک میگم
ما را هم از دعای خیرتون بی نصیب نزارید 💚

ارسالی از هنرمند @maryam.peyk
Read more
 #ماموریت #تایباد 3 روز بعد پس از صرف ناهار به سمت #تربت_جام حرکت کردیم. در بین راه آقای احمدی پور تعریف ...
Media Removed
#ماموریت #تایباد 3 روز بعد پس از صرف ناهار به سمت #تربت_جام حرکت کردیم. در بین راه آقای احمدی پور تعریف می کرد که سالها قبل خواهر کوچکش در تربت جام تصادف کرده و در همین جا دفن شده است. تصمیم گرفتیم برای قرائت فاتحه سر خاکش برویم. ظاهرا در قبرستان قدیمی تربت جام نزدیک مزار شیخ احمد جامی دفن شده بود. ولی ... #ماموریت #تایباد 3
روز بعد پس از صرف ناهار به سمت #تربت_جام حرکت کردیم. در بین راه آقای احمدی پور تعریف می کرد که سالها قبل خواهر کوچکش در تربت جام تصادف کرده و در همین جا دفن شده است. تصمیم گرفتیم برای قرائت فاتحه سر خاکش برویم. ظاهرا در قبرستان قدیمی تربت جام نزدیک مزار شیخ احمد جامی دفن شده بود. ولی وقتی آنجا رسیدیم غیر از قبر چند نفر از شهدا و مشاهیر شهر بقیه را خراب کرده بودند. هر چند به هدفمان نرسیده بودیم ولی از دیدن چند باره #مزار #شیخ_احمد_جامی لذت بردیم.
این مجموعه نفیس بازتابی از معماری عصر سلجوقی تا صفویه و یکی از شش مجموعه مهم معماری ایران به شمار می آید. این مکان بنا به ارادت و احترام به مقام و شخصیت #شیخ_جام بر پیرامون مزارش بنیان گردیده و به دلیل دارا بودن ویژگی های بارز و ارزشمند در زمینه شناخت و تحول #معماری و عناصر تزئینی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. از مهمترین بناهای این مجموعه می توان به #گنبد_خانه ، #ایوان ، #مسجد_کرمانی ، #گنبد_سفید_خانه ، #خانقاه ، #سراچه ، #مسجد_عتیق و #مسجد_نو اشاره کرد. در #موزه #قرآن این مجموعه آثار خطی نفیسی نگهداری می شود.
پ. ن. : اغلب عکسها مربوط به سفر قبلی است.
Read more
🌍🏔🌎 سلام دختر عمه ی قشنگ و هنرمندِ من دیشب یه شعرِ خیلی عالی گفته… وقتی که لطف کرد و کتاب هبوط رو خوند، ...
Media Removed
🌍🏔🌎 سلام دختر عمه ی قشنگ و هنرمندِ من دیشب یه شعرِ خیلی عالی گفته… وقتی که لطف کرد و کتاب هبوط رو خوند، و مستند Before the Flood رو دید، با الهام از مسائلِ کتاب و مستند، همچنین فرضیه ی "گایا"، و تلفیق همه ی مطالبشون باهم، یه شعر بی‌نظیر نوشت… راجع به فرضیه ی گایا (مادر زمین) مختصر بگم که توسط جیمز ... 🌍🏔🌎
سلام
دختر عمه ی قشنگ و هنرمندِ من دیشب یه شعرِ خیلی عالی گفته…
وقتی که لطف کرد و کتاب هبوط رو خوند، و مستند Before the Flood رو دید،
با الهام از مسائلِ کتاب و مستند، همچنین فرضیه ی "گایا"، و تلفیق همه ی مطالبشون باهم، یه شعر بی‌نظیر نوشت…

راجع به فرضیه ی گایا (مادر زمین) مختصر بگم که توسط جیمز لاولاک مطرح شده و طی اون میگه که زمین یک اَبَر موجود زنده اس و طبق این تشبیه، رودخانه ها در حکم شریانها و سیاهرگها، جنگل در حکم ریه و اقیانوس به مثابه "قلب" زمین هستن…
و به طور کلی میگه که گایا به طور عمده و آگاهانه کنترل محیط زیست رو در اختیار داره و مسائل طبیعی که رخ میده، در راستای تعادل کردن چرخه های زیست محیطی و نظمِ زمینه،
نظمی که گونه ی انسان، مدام در حال برهم زدنشه…

شعرِ فوق العاده ی پریسای عزیزمو، لطفا حتما بخونید، مرسی: 🙏

_”مانده ام آواره و تنها در این ویران سرا
نیست حتی از حیات و زندگی ردی بجا

تو تمام هستی ما را دریدی ای زمین
زلزله طوفان و سیل ، آتش زدی بر جان ما

گاه لرزیدی و بلعیدی دیاری را بکام
گاه با طوفان ز جا کندی به یک آن شهر ها

کِشته های یک دِروگر غرق زیر سیل آب
خشک و آفت خورده محصول کشاورزی رها

حال تنها این منم با تو برایم شرح گو
قصه ی این جنگ خونین گشته آغاز از کجا!؟”
.
_”تو مرا خونین و بی‌رحمانه خواندی لیک من
مادرم ، با قلب اقیانوس و زخمی از شما

قصه از خودخواهی و سلطه گری آغاز شد
اینکه انسان اشرف خلق است و عاصی از فنا

خواست تا راهی برای این غرض پیدا کند
کشت حیوانات و غارت کرد سنگ از کوه ها

ریه هایم جنگلان بودند و آتش می‌زدید
رود شریان حیاتم غرقه شد در زهر ها

سالها من زخم خود را نیک درمان کرده‌ام
حال این آثار ویرانیست از آن شما

قلب اقیانوسیم کشتید و حتی بعد از آن
این منِ بی‌قلب نستاند از شما خونین بها

هرچه کردم بهر حفظ آن توازن بود و لیک
تو ببین با من چه کردی ای بشر ای بی‌وفا”

شاعر:
@parisakarimi__ ❤

ممنون از توجهتون 🙏

#Gaia
#JamesLovelock
#BeforeTheFlood
#LeonardoDicaprio
#Ishmael
#DanielQuinn
Read more
وقتی سه سال پیش برای اولین بار به عضویت اینستاگرام درامدم هدف خاصی نداشتم و مثل خیلی از افراد دیگه برای ...
Media Removed
وقتی سه سال پیش برای اولین بار به عضویت اینستاگرام درامدم هدف خاصی نداشتم و مثل خیلی از افراد دیگه برای کنجکاوی و آشنایی با این شبکه اجتماعی بود . اوایل منم تصاویری از خودم قرار میدادم . اما بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی شروع کردم به اشتراک گذاری افکار و احساساتم با دیگران . هر مطلب یا عکس و فیلمی که قرار ... وقتی سه سال پیش برای اولین بار به عضویت اینستاگرام درامدم هدف خاصی نداشتم و مثل خیلی از افراد دیگه برای کنجکاوی و آشنایی با این شبکه اجتماعی بود . اوایل منم تصاویری از خودم قرار میدادم . اما بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی شروع کردم به اشتراک گذاری افکار و احساساتم با دیگران . هر مطلب یا عکس و فیلمی که قرار میدادم دغدغه های فکری و قلبی و احساسی خودم در اون لحظه خاص بوده و هرگز به نیت افزایش فالور و لایک نبوده .
اما با گذشت زمان و افزایش تعداد دوستان ، احساس مسئولیتم بیشتر شد و وسواس و دقت زیادی در انتخاب و نوشتن مطالب داشتم و گاهی برای قرار دادن یک فیلم یا عکس یا مطلب یک هفته بهش فکر میکردم . چون برای زمان و نگاه و هزینه اینترنت مخاطب خودم ارزش و احترام قائل بودم همیشه سعی کردم مطالب مفید و متفاوتی قرار بدم . برای تک تک کلیپ های تصویری و صوتی که درست کردم بی نهایت دقت میکردم که نقطه شروع و پایان بهترین جا باشه و حتی روی یک ثانیه هم حساسیت نشون میدادم .
همیشه سعی کردم مطالبی که قرار میدم باعث آگاهی و آرامش و امید و انگیزه برای خودم و دیگران بشه .
و امیدوارم چون از دلم برامده بود به دل مخاطب هم نشسته باشه .
 دوستان عزیز بدون ‌تعارف عرض میکنم بنده از همه شما کم سوادترم و هیچ ادعایی در هیچ زمینه ای ندارم و هرگز هم خودمو پاک و معصوم و بدون اشکال نمیدونم . اما همیشه در مورد تمام مسائل اعتقادی و سیاسی و اجتماعی دغدغه های زیادی داشتم و دارم و نمیتونم بی تفاوت باشم و سکوت کنم . هیچ چیز به اندازه بی عدالتی و جهل و بی منطقی و ظلم و زورگویی و ریاکاری و دو رویی و بی اخلاقی منو آزار نمیده و خشمگین نمیکنه .
در تمام این سالها اتفاقات تلخ و شیرینی رو با هم دیدیم و تجربه کردیم . با هم خندیدیم و با هم اشک ریختیم .
اما حالا احساس میکنم زمان اون رسیده که برای مدتی از دنیای مجازی دور بشم و روی دنیای واقعی تمرکز بیشتری بزارم .
از تک تک شما عزیزان که بنده رو قابل دونستید که مطالبم رو دنبال کنید بی نهایت سپاسگزارم و دست بوس تک تک عزیزان هستم .
به دوستانی که تازگی به این صفحه اومدن پیشنهاد میکنم هر زمان که فرصت داشتن مطالب قدیمی تر رو نگاه کنن شاید براشون مفید باشه .
از خدای بزرگ و مهربان برای شما عزیزان و همه مردم جهان با هر اعتقادی و از هر نژاد و رنگ و دین و آیینی آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت و آرامش و آزادی و آگاهی دارم .
امیدوارم روزی دوباره برگردم که حرف تازه و مفیدی برای گفتن داشته باشم .
دوستدار و ارادتمند شما
حسین حافظی
سه شنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۶
Read more
برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که ...
Media Removed
برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که توی خیابون شهید حامدی . هر روز صبح وقتی می خواستم پیاده برم مدرسه از جلوی سینما فلسطین رد می شدم .پس از سالها تعطیلی تازه بازسازی و بازگشایی شده بود . اون روزا خیلی حالم بد بود . من که نمره های بیستم مایه ... برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که توی خیابون شهید حامدی . هر روز صبح وقتی می خواستم پیاده برم مدرسه از جلوی سینما فلسطین رد می شدم .پس از سالها تعطیلی تازه بازسازی و بازگشایی شده بود .
اون روزا خیلی حالم بد بود . من که نمره های بیستم مایه پز دادن های مامان و بابا به فامیل بود تابستون اون سال برای اولین بار تو زندگیم دو تا از درسام رو افتاده بودم . نگذاشتم بابام بفهمه . هر روز به یه بهانه ای از خونه میرفتم بیرون که به کلاس جبرانیم برسم . تازه رسیده بودم به این نقطه که اصلا تو زندگیم چیکار میخوام بکنم . بعد از سه سال ریاضی خوندن اصلا هیچ جذابیتی برام نداشت . با خودم میگفتم گیرم که ریاضی های پیش دانشگاهی رو هم پاس کردم و اصلا گیرم که کنکور هم خوب دادم و یه مهندسی درست و درمون هم قبول شدم . خوب که چی ؟ یعنی تا آخر عمر باید با یه مشت عدد و رقم بی معنی سر و کله بزنم ؟
حالا تو این اوضاع که با مکافات اون دوتا درسم رو پاس کرده بودم و نمی دونستم اصلا واسه کنکور و بعدش چیکار میخوام بکنم تنها سینمای داراب هم دوباره باز شده بود .... ادامه در کامنت اول
Read more
هر کسی عاشق شود کارش به عصیان میکشد عشق، ادم های ترسو را هم به میدان میکشد گر چه از تقدیر ادمها کسی اگاه ...
Media Removed
هر کسی عاشق شود کارش به عصیان میکشد عشق، ادم های ترسو را هم به میدان میکشد گر چه از تقدیر ادمها کسی اگاه نیست رنج فال قهوه را عمریست که فنجان میکشد سیب را حوا به ادم داد و شیطان شد رجیم اه از این دردی که یک عمر است شیطان میکشد اسمان نازا که باشد رود می خشکد ولی رنج این خشکیدگی را اسیابان میکشد نه،خدا ... هر کسی عاشق شود کارش به عصیان میکشد
عشق، ادم های ترسو را هم به میدان میکشد
گر چه از تقدیر ادمها کسی اگاه نیست
رنج فال قهوه را عمریست که فنجان میکشد
سیب را حوا به ادم داد و شیطان شد رجیم
اه از این دردی که یک عمر است شیطان میکشد
اسمان نازا که باشد رود می خشکد ولی
رنج این خشکیدگی را اسیابان میکشد
نه،خدا تا لحظه ی مرگ از بشر ماءیوس نیست
انتهای هرزگی گاهی به ایمان میکشد
خوب میدانم چرا با من مدارا میکنی
جور جهل بره را همواره چوپان میکشد
برده داران خوب میدانند کار خویش را
برده وقتی سیر شد کارش به طغیان میکشد
من در اغوش تو فهمیدم که بعد از سالها
کاره هر دیوانه ای روزی به زندان میکشد
Read more
سالها گذشت تا جنس رابطه ها را بشناسم، آنقدر دقیق که دیگر از دو قدمی آدمها که رد میشوم نوع نگاهشان هم ...
Media Removed
سالها گذشت تا جنس رابطه ها را بشناسم، آنقدر دقیق که دیگر از دو قدمی آدمها که رد میشوم نوع نگاهشان هم داد میزند که کجای کارند، دیگر میدانستم فلانی وقتی بعد از پنج ساعت می آید و میگوید ببخشید خواب بودم، یعنی به عمق رابطه دو هفته مانده است یا مثلا اگر مردی به زنی بگوید موهایت اگر یکم روشن تر، صاف تر، میفهمم ... سالها گذشت تا جنس رابطه ها را بشناسم،
آنقدر دقیق که دیگر از دو قدمی آدمها که رد میشوم نوع نگاهشان هم داد میزند که کجای کارند،
دیگر میدانستم فلانی وقتی بعد از پنج ساعت می آید و میگوید ببخشید خواب بودم،
یعنی به عمق رابطه دو هفته مانده است
یا مثلا اگر مردی به زنی بگوید موهایت اگر یکم روشن تر، صاف تر، میفهمم که باید فاتحه رابطه را خواند!
اینکه کسی بگوید ٧ می آید و ٨ با بهانه ترافیک و سردرد و کارهای شرکت برسد، یعنی در واقع آن رابطه تمام است و چیزی که میبینیم فقط خط ترمز است،
حالا میدانم هنوز هم هست کسی که ثانیه اول به دوم نرسیده تلفنش را جواب بدهد،
یا برای باز کردن یک اخم کوچک حاضر است هر کاری بکند،
همیشه در مقابل کسی که بی تفاوت است،
یک نفر هم وجود دارد که اهمیت بدهد،
"اینکه ما توی رابطه مان حالمان بد است یعنی آدممان اشتباه است"
و در واقع الان باید جای دیگری باشد ولی ما محصورش کرده ایم !
#دلارام_انگورانی
Read more
. چند ماه قبل وقتی #قالیباف بحث #نواصولگرایی را مطرح کرد، نشریه #مثلث میزبان مناظره ای بین حقیر و ...
Media Removed
. چند ماه قبل وقتی #قالیباف بحث #نواصولگرایی را مطرح کرد، نشریه #مثلث میزبان مناظره ای بین حقیر و جناب محسن مهدیان بود. #مناظره ای که در بسیاری از محورهایش تفاهم داشتیم اما با توجه به سابقه و عملکرد قالیباف اختلافات عمده ای نیز در این موضوع وجود داشت. . واقعیت این است که شخصیت قالیباف در سالهای ... .
چند ماه قبل وقتی #قالیباف بحث #نواصولگرایی را مطرح کرد، نشریه #مثلث میزبان مناظره ای بین حقیر و جناب محسن مهدیان بود. #مناظره ای که در بسیاری از محورهایش تفاهم داشتیم اما با توجه به سابقه و عملکرد قالیباف اختلافات عمده ای نیز در این موضوع وجود داشت.
.
واقعیت این است که شخصیت قالیباف در سالهای اخیر فراز و فرودهای زیادی داشته. از همان سال 84 که وی اولین حضورش در #انتخابات ریاست جمهوری را تجربه کرد، تا انتخابات های ریاست جمهوری 92 و 96 و تمام دوران 12 ساله حضورش در #شهرداری #تهران؛ وی در یک مسیر مشخص حرکت نکرد وگاهی به جریان انقلابی نزدیک بود و گاهی به #اصلاحطلبان و #اعتدال گرایان.
.
قالیباف با تمام سوابق مثبت و منفی اش و بعد از 3 حضور ناکام در 3 انتخابات ریاست جمهوری، سرانجام تابستان 96 با صدور بیانیه ای از ضرورت #نو_اصولگرایی سخن گفت. موضوعی که 12 سال دیر به آن رسید و آن روزی که جریان #انقلابی به ضرورت این موضوع رسیده بود، او بر جذب اصلاح طلبان تاکید داشت. راهبردی که در برهه هایی باعث شد او بیشتر جذب #اصلاح_طلبان شود و سرانجام پس از سالها آزمون و خطا و 2 بار ضربه خوردن از این جریان، در نهایت ترجیح داد پایگاه سیاسی- اجتماعی اصلی خود را در میان نیروهای انقلابی تعریف کند.
.
شاید از جهاتی، مسیر حرکت قالیباف با فردی مانند #هاشمی تشابهات زیادی داشته باشد اما از نوع برعکس آن! هاشمی روزی مورد هجمه چپ ها و اصلاح طلبان بود اما سرانجام ذره ذره تغییر کرد و روزی که از دنیا رفت تبدیل به قطب محبوب همان جریان شده بود. قالیباف اما برعکس، از همان سال 84 خیلی تلاش کرد تا به چهره ای محبوب در بین نیروهای اصلاح طلب و اعتدال گرا تبدیل شود و در دوران #شهرداری_تهران نیز خدمات ویژه و کم سابقه ای به آنها ارائه داد اما در نهایت پس از درگیر شدن با آنها، بیشتر محبوب جریان انقلابی و مغضوب همان کسانی شد که روزگاری روی آنها حساب ویژه ای باز کرده بود.
.
در هر صورت در این مناظره این بحث را باز کرده و درباره سابقه، عملکرد و شخصیت قالیباف و چرایی رسیدن او به ضرورتی به نام نو اصولگرایی بیشتر توضیح داده ام. تصورم این است از آنجایی که قالیباف شخصیت فکری- گفتمانی نیست؛ با توجه به مواضعش در سالهای گذشته از #فرهنگ تا #سیاست_خارجه و... در عمل «نو اعتدالگرایی» را رقم خواهد زد تا نو اصولگرایی، اما با همه اختلاف نظرها، راه بازگشت برای او بسته نیست وباید از هر نوع نزدیکی بیشتر وی به جریان انقلاب استقبال کرد؛ مشروط بر آنکه در «عمل» نیز این تغیییرات دیده شود.
.
متن کامل را در ویژه نامه نوروزی مثلث بخوانید.
Read more
. بعد از “ اقتصاد درایتی “ ، نوبت “ اقتصاد قناعتی “️ . . بخدا خیلی عالیه ! کاش از سالها قبل به این اقتصادهای خوش لحن و خوش صوت و هم ردیف و قافیه پرداخته بودیم !! الان جا پای ژاپن گذاشته بودیم ! 🤔 مگه ژاپن چطوری ژاپن شده ؟! . . یکی از روزهای آخر آبان ماه سال ۵۸ بود و رادیو بعد از ظهر پس از اخبار ساعت ... .
بعد از “ اقتصاد درایتی “ ، نوبت “ اقتصاد قناعتی “😂☝️
.
.
بخدا خیلی عالیه ! 👍
کاش از سالها قبل به این اقتصادهای خوش لحن و خوش صوت و هم ردیف و قافیه پرداخته بودیم !! 😏الان جا پای ژاپن گذاشته بودیم ! 🤔 مگه ژاپن چطوری ژاپن شده ؟!
.
.
یکی از روزهای آخر آبان ماه سال ۵۸ بود و رادیو بعد از ظهر پس از اخبار ساعت ۲ داشت با شور و اشتیاق در مورد خودکفایی حرف میزد . تعریف میکرد که ژاپن چطوری به اینجا رسید ! همون چند سال پیش .
.
ما هم که خوش باور ! خیال میکردیم وقتی نوه دار بشیم واسشون تعریف خواهیم کرد که ما چطور جا پای ژاپن گذاشتیم و چطوری به اینجا رسیدیم که الان شماها به هیچ احد و نااحدی محتاج نیستید !🤭🤨
.
دوصد گفته چو نیم کردار نیست !☝️
.
از کی باید شروع کنیم ؟؟؟ ما که همیشه حاضر بودیم اما ... نمیدونم چرا نذاشتند و نشد !!
.
.
یادش بخیر خانجون مون از اینا واسمون درست میکرد . تازه همشونم شبیه هم بود و دعوامون نمیشد !! .
چیزی هم که تو خونه فراوونه ، حوله ی پاره پوره !!! کلا حوله چون نخیه زود فرسوده و پوسیده میشه و این برای بازیافت عالیه .
.
.
Cr.to:@blossom
#بازیافت_حوله #کارهای_هنری_تزیینی_سفره_خونه #سفره_خونه # #sofrehkhune
Read more
. بخشی از یادداشت هادی اعتمادی مجد روزنامه بانی فیلم، ۳۱ تیر ۹۷ . گزارش یک روزنامه صبح هر چند ظاهرا ...
Media Removed
. بخشی از یادداشت هادی اعتمادی مجد روزنامه بانی فیلم، ۳۱ تیر ۹۷ . گزارش یک روزنامه صبح هر چند ظاهرا با استناد به اسناد معتبری «م.م» و «ا.ع» را از دار و دسته رانتخواران معرفی کرد، اما تحلیل و رمزگشایی های بعدی چندان موثق نبود. با این حال همین وصله کافی بود تا موجی از طعنه و کنایه ها به سوی دو مجری ... .
بخشی از یادداشت هادی اعتمادی مجد
روزنامه بانی فیلم، ۳۱ تیر ۹۷
.
گزارش یک روزنامه صبح هر چند ظاهرا با استناد به اسناد معتبری «م.م» و «ا.ع» را از دار و دسته رانتخواران معرفی کرد، اما تحلیل و رمزگشایی های بعدی چندان موثق نبود.

با این حال همین وصله کافی بود تا موجی از طعنه و کنایه ها به سوی دو مجری شناخته شده و محبوب تلویزیون در دو حوزه متفاوت روانه شود.

این درست که شرایط زندگی امروز به خیلی از ما ثابت کرده، انجام هر کاری از هر کسی ممکن است، اما کمی معرفت هم خوب چیزی است!

مدیری در بازگشت به تلویزیون و بعد در ادامه راه انداختن آنچه به نام «دورهمی» معروف شد، خیلی ها را با تلویزیون آشتی داد. او خیلی از حرف ها را هم زد که شاید پیش از آن مجال طرحشان در این رسانه دولتی نبود و بارها به غافلگیری شیرین ما تماشاگران برنامه اش انجامید.

او سالهاست در مدیوم های مختلفی ما را چنان به وجد آورده که غم دنیا را به باد داده ایم و چنان وجه کاریزماتیکی از خود به نمایش گذاشته که از قِبَل اعتبار او خیلی ها به نان و آب رسیده اند.

اگر او دستمزدهای نجومی می گیرد یا خرجهای آنچنانی می کند، تا وقتی که حقی از کسی ضایع نکرده به خودش مربوط است.

مدیری این اواخر در «دورهمی» از خیلی از مسئولان و مدیران دولتی انتقاد کرد. کنایه هایش چیزی بود که در این برهه واقعا لازمشان داشتیم.

وکیلش گفته اتهامات نادرست هستند و او از دو رسانه ای که نامش را رسانه ای کرده اند شکایت خواهد کرد.

حالا افکار عمومی دست به گریبان با شایعه ای است که طی این دو روز در فضای مجازی حسابی فربه شده و در نزد وجدان خود هم بعد از تکذیب مدیری و علیخانی شرم حضور دارد. این نتیجه اتفاقی است که افتاده و به نوعی سردرگمی انجامیده است.

من و شما هم کم در این میان مقصر نیستیم و ذوق زدگی مان در قبال این دست خبرهاو تحلیلگری مان برای زیر سوال بردن اعتبار دیگران همتا ندارد! خدا نکند که این خبرها به گوشمان برسد. دیگر منتظر طرح دفاعیه مظنون و رای قاضی نمی شویم و خودمان یک تنه می بریم و می دوزیم. همیشه خیلی از ما همین طور بوده ایم وخیلی چیزها که برای خودمان نپسندیده ایم، با کمال میل برای دیگران پسندیده ایم.

ما هم مثل خیلی های دیگر صبر می کنیم و امیدواریم مدیری ها و علیخانی ها چه اینجا و چه در آینده از چنین اتهاماتی مبرا باشند. دلیلش هم اهمیتی است که اعتماد مردم به آنان دارد. اعتمادی که این سالها دستخوش امواج سهمگینی شده و مانند اعتبار برخی از این آدمهای معروف ارزان به دست نیامده که یک شبه از بین برود.
Read more
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد ...
Media Removed
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم. ‌ ‌- - - - - - - - - - ‌تهران- چند روز پیش: بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده ...
‌زاگرس- یک سال پیش:
نیمی از ایران تو این عکس پیداس.

وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم.

‌- - - - - - - - - -
‌تهران- چند روز پیش:
بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده رشته رشته بود. تو محلشون راه میرفت یه یا حسین میگفت و ۴ تا کوچه اونور تر میلرزید. الان دیگه زن و دوتا بچه داشت. ‌‌‌
بعد از شام شروع کردم به کمک کردن خانومش برای جمع کردن سفره. یهو بهم گفت میدونی راز موفقیت من چی بود؟ میگم تو هم یاد بگیر فردای روز میخوای ازدواج کنی سرت کلاه نره. ‌‌
همون اول ازدواج که ازم خواست یه چایی دم کنم یه مشت نمک ریختم تو سماور و چهار تا لیوان و پیشدستی خیلی اتفاقی از دستم افتاد شکست اینجوری دیگه فهمید من بلد نیستم و نباید از من بخواد کاری کنم. اما پنجره سمت خیابون دیگه کار مرده. اون و غیرت اجازه نمیده بدی خانومت پاک کنه.

اینارو گفت و همه خندیدن ...
‌‌
#روز_مادر #روز_زن #womensday #womensday2018
Read more
 #آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن # دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و ...
Media Removed
#آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن # دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و نورگیر باشه بعد کلی گشت زدن خونه دلخواهمون رو پیدا میکنیم. یه نکته بگم شاید برای دوستام جالب باشه من از اوایل ازدواجم توافقم با پارسا این بود که تصمیم های بزرگ و مهم زندگی رو در نهایت خودش تنهایی باید ... #آفتاب #قشم #زندگی #آزادی #زن #
دنبال خونه که میگردیم یکی از ویژگیهاش باید این باشه که آفتاب گیر و نورگیر باشه بعد کلی گشت زدن خونه دلخواهمون رو پیدا میکنیم.
یه نکته بگم شاید برای دوستام جالب باشه من از اوایل ازدواجم توافقم با پارسا این بود که تصمیم های بزرگ و مهم زندگی رو در نهایت خودش تنهایی باید بگیره البته همیشه مشورت داریم ولی من خودم دوست دارم تصمیم گیرنده نهایی پارسا باشه.تا حالا دوتا خونه عوض کردیم هر دوتاشم وقتی نهایی شد اصلا من ندیدم😀 هم خونه تهران هم خونه قشم
خونه تهرانو بعد از اتمام معامله یه روز با مامانم رفتیم دیدیم و من خیلی دوسش داشتم هنوزم با خاطراتش لبخند رو لبامه خونه قشمو دو ماه بعد از قطعی شدنش دیدم اونم با مامانم اومدیم و دیدیم تو اتاق ها قدم میزدم و هاج و واج بودم 😀 حس غریبی بود فقط زمانی که رفتم کنار پنجره و دریا و بندرو و کشتی ها رو دیدم یکم دلگرم شدم و ازش خوشم اومد نمیتونستم باور کنم قراره اینجا زندگی کنم.
یک ماه بعدش موقع چیدن اساس ها یه زیر پرده ای زدیم و پرده و ....
من همیشه عاشق پودر طلایی آفتاب رو کف و دیوار خونه بودم یه ساعت خاصی یکم پرده رو کنار میزدم و چنتا خط آفتاب روی دیوار کنار ساعت می افتاد و من ازش عکس میگرفتم اخه فقط یه رب مهمون خونم بود زودی میرفت. قبل سال تحویل خونه رو با پارسا رنگ کردیم و من پرده رو کلا جمع کرده بودم و یه روز دیدم چقدر پرتو زیبای آفتاب خونه مارو قشنگ کرده.این محدودیت های فرهنگی جامعه ما سالها نزاشته بود من خونه خودمو کشف کنم این فقط گوشه ای ازین محدودیت هاست اوضاع اون موقع بدتر میشه که متوجه بشیم خودمونم کشف نکردیم گاهی به این فکر میکنم چقدر باید زمان بگذره تا من بتونم بدون ترس از نگاه یواشکی و گاهی پلید پشت شیشه پرده خونمو کنار بزنم و بشیم کنار پنجره یه چای داغ بخورم و دریا رو نگاه کنم اینجا فقط(ایران) باید طبقه آخر برج باشی تا بتونی به آرزوت برسی این پایین باید از آفتاب رو دیوار خونت عکس بگیری و زودی پرده رو بکشی و بشینی با خیال راحت عکستو نگاه کنی و چای داغ بخوری
پی نوشت : بچه ها موقع گرفتن این عکس تقریبا خونه تکونی داشتم و خونه مرتب نبوده نگین چقدر این دختر شلخته اس ها 😁
Read more
چرخ تعادل زندگی- من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم ...
Media Removed
چرخ تعادل زندگی- من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم می‌شه و وارد یه مرحله دیگه می‌شیم. البته خیلی زود و تقریبا توی ۲۰ سالگی‌م متوجه شدم من اهل طی کردن یه نمودار خطی مستقیم صعودی نیستم و باید روی هر نقطه‌ای یه کمی بازیگوشی کنم و سر از اطرافم دربیارم، به ... چرخ تعادل زندگی-
من هم مثل خیلی خیلی آدم‌ها تا سالها فکر می‌کردم زندگی پله پله است و هر مرحله‌ای تموم می‌شه و وارد یه مرحله دیگه می‌شیم. البته خیلی زود و تقریبا توی ۲۰ سالگی‌م متوجه شدم من اهل طی کردن یه نمودار خطی مستقیم صعودی نیستم و باید روی هر نقطه‌ای یه کمی بازیگوشی کنم و سر از اطرافم دربیارم، به انتخاب‌هام احترام بذارم، از تغییر نترسم و از همه مهم‌تر این که به خودم و توانایی‌هام ایمان داشته باشم. خب اولش خیلی سخت بود مجاب کردن دیگران که این زندگی منه و من این تصمیم رو می‌گیرم! توی فرآیند متقاعد کردن دیگران که «نگران نباشید» باید خودم رو صد برابر بیش‌تر متقاعد کرده بودم و می‌کردم.
وقتی اولین بار حدود ۸ سال پیش وسط درس روانشناسی سازمانی دومین فوق لیسانسم خیلی تصادفی با این چرخه تعادل زندگی آشنا شدم، خیلی ذوق کردم. بالاخره یه ابزار غیرخطی پیدا کردم برای سنجش این که کجای کارم، کجا می‌خوام باشم و چطوری اولویت‌هام رو انتخاب می‌کنم. مهم‌ترین ویژگی‌ش این بود و هست که خودم معیار بودم و هستم.
مثلا برای سنجش شرایط مالی‌م کسی نمی‌گه توی حسابت چقدر پول داری و اگه اینقدره باید بین ۱ تا ۱۰ فلان عدد رو انتخاب کنی. خودم معیارم.
برای این که نشونتون بدم، یه ویدیوی آزمایشی از یه اپلیکیشن برنامه‌ریزی روزانه و زندگی‌ گرفتم به اسم @remente. خودم مدتهاست ازش استفاده نمی‌کنم بنابراین درباره امنیتش و ویژگی‌های امروزی‌اش شاید تسلط نداشته باشم. روی کاغذ هم می‌تونیم بکشیم و به نظرم بهتر هم هست چون می‌تونیم برگردیم بهش نگاه کنیم.
تاریخ بزنین بالای برگه - لازم نیست اسمتون رو بنویسین
یه نقطه مرکز انتخاب کنین و یازده تا دایره با فاصله برابر به همون مرکز بکشید.
دایره رو با برش قطری مثل کیک به هشت قسمت برابر تقسیم‌کنید.
هر برش رو با هر ترتیبی که دوست دارید به این ۸محور اختصاص بدید:
سرگرمی و استراحت / شغل و تحصیلات / عشق و رابطه / دوستان و زندگی اجتماعی / توسعه فردی / سلامتی و ورزش / خانواده / مالی
حالا هر بخشی رو بین ۱ تا ۱۰ بسنجید و خونه‌ها رو‌پر کنید.
وقتی همه پر شدن، می‌بینین کجا قوی هستین و‌کجا کمتر قوی. چون معیار خودتون بودین، دلیل کم و زیاد بودن هر امتیاز و هم منصفانه بودنش کاملا به خودتون مربوطه :)
حالا بر اساس اولویت‌هاتون یا روش زندگی‌تون می‌تونید اهداف عملی برای خودتون تعیین کنین و بعد هر چند وقت که دوست دارین یه بار دیگه این کار رو بکنین.
دسته‌بندی‌ها برای من کار می‌کنه، شاید برای شما مفهومی نداشته باشه. مهم اینه که دایره‌ها بخش‌های برابر داشته باشن. 🤗
Read more
من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون ...
Media Removed
من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون اینجوری حادثه و اتفاق و مناسبت و تاریخ دیگه نمیذارن خودمون باشیم و برای هر روزمون یه تبریک و تسلیت تدارک میبینن... ولی از #زن و #مادر حرف زدن تو جامعه ی #زن_ستیز ما که به اسم،اکثر آقایون خاک کف ... من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون اینجوری حادثه و اتفاق و مناسبت و تاریخ دیگه نمیذارن خودمون باشیم و برای هر روزمون یه تبریک و تسلیت تدارک میبینن...
ولی از #زن و #مادر حرف زدن تو جامعه ی #زن_ستیز ما که به اسم،اکثر آقایون خاک کف پا و دست بوس مادرانشونن اما هرقدمی که برای مادرشون برمیدارن رو میشمارن که حساب کنن...
حامی و تکیه گاه خواهرشونن اما چشم ندارن خواهرشون رو برابر با خودشون ببینن...
مخلص و حلقه به گوش همسرشونن اما اون زن کنارشون و تو زندگیشون تنها ترین آدمه از بس که نادیده گرفتنش...
عاشق بابای یه دختر کوچولو بودنن اما اون دختر چندسال بعد میشه خطر آبرو و جز اخم و دعوا نصیبی از پدرش نمیبره...موج خوبیه!
چون همه ی این مرد هایی که به عنوان فرزند و برادر و همسر و پدر جنس زن رو نادیده میگیرن،پرورده ی دامن خود زنان هستن و این یعنی همون اصطلاح معروف #زنان_علیه_زنان...
یعنی ما به عنوان مادر به شعر کودکانه "دخترا موشن و دخترا بادکنکن" پسرکوچولومون خندیدیم!
یعنی ما وقتی دخترمونو دعوا میکردیم که چرا 7شب خونه نبوده،واسه پسرمون که 11شب اومده خونه شام گرم میکنیم!
یعنی ما پذیرفتیم که جایگاه و جامعمون همینه و هیچ روزگار بهتری منتظرمون نیست...
به همسران و مادرانتون تبریک بگید و دستشون رو ببوسید که این قشنگ ترین کار دنیاست که نشونشون بدیم که چقدر مهمن...براشون پست بذارید و حرف های دلتون رو براشون بنویسید...اما خواهش میکنم...خواهش میکنم...یه قدم برای بهتر شدن حال و روز #زن توی خونتون،توی جامعتون،و حتی نسل بعدتون بردارید و نشون بدید عمل کردن به حرفای قشنگ،واقعا قشنگتر از لایک و کامنت گرفتن و گذشتنه...
____________________
من مادری دارم که جدا از مادر بی نظیر بودن،یه زن قوی تو زندگیشه...مادری که تو دامن یه زن قوی بزرگ شده...و کمک حال مادرش بوده برای پرورش خواهری که یه زن قوی تو زندگیشه و حتی تونست سالها با مادر همسرش که یه زن قوی تو زندگیش بود تو یه خونه زندگی کنه...
و قدرت هرکدوم با اون یکی متفاوته...
قدرت مامان من محبت صادقانش به همه ی اطرافیانشه و قدرت مادرش مسئولیت پذیری و جنم و جرئتشه و قدرت خالم تحمل و شاد نشون دادن خودشه حتی وقتی بزرگترین غصه ها رو تو دلش داره و قدرت مادربزرگ مرحومم شاید خود خود 'مادر' بودن بود...
روزتون مبارک عزیزترین های زندگیم...
@Nargeskhalegi
@Nasimkhaleghi
روزگار و دل خوش براتون از خدا میخوام... پ.ن:جای مامانبزرگم خالیه...
Read more
بازخوانی اشیاء در خانه تکانی وقتی کشوی قاشق چنگالها رو تمیز کردم چشمم افتاد به کفگیری که با بقیه جور ...
Media Removed
بازخوانی اشیاء در خانه تکانی وقتی کشوی قاشق چنگالها رو تمیز کردم چشمم افتاد به کفگیری که با بقیه جور نبود. کلفت تر و کهنه تر بود. خوب که نگاش کردم یادم اومد این از همون یه سال خونه مجردی که داشتم از اونجا جاخوش کرده بود. اصلا اون کفگیر برای من نبود. شاید برای فیروزه بود یا شاید هم برای ژاله. یه جوری دلم ... بازخوانی اشیاء در خانه تکانی
وقتی کشوی قاشق چنگالها رو تمیز کردم چشمم افتاد به کفگیری که با بقیه جور نبود. کلفت تر و کهنه تر بود. خوب که نگاش کردم یادم اومد این از همون یه سال خونه مجردی که داشتم از اونجا جاخوش کرده بود. اصلا اون کفگیر برای من نبود. شاید برای فیروزه بود یا شاید هم برای ژاله. یه جوری دلم تنگ شد دیدم روی چیزی که از اولش قرار نبوده یادگاری و هدیه و خاطره و این حرفا باشه و با زور یا کلک و سهوا خودشو از سالها پیش رسونده تا اسفند یک هزار و سیصد و نود و شش چقدر رد پلو یا ماکارانی می تونه مونده باشه. چقدر وقتی سر سفره اومده کنار دیس نشسته خوشی و خوردنی به عمر خودش دیده و حالا بعد این همه سال بدون اینکه خودش بخواد شده یه عتیقه! خونه تکونی حسنی که داره اینه که ما دوباره اشیاء رو سامانبندی میکنیم. در کارکردهای اونا تجدید نظر می کنیم و اگه به کارمون نیاین, سعی می کنیم تعریف جدیدی براشون دست و پا کنیم. حالا اگه این وسط هیچ رقمه نتونیم براش معنایی دست و پا کنیم شوت میشه توی سطل زباله یا انباری. بعضی وقتا قصه بعضی از اشیاء از قصه ما آدمها هم بیشتره, خیلی بیشتر.
پ.ن: میشه قصه یکی ازونا رو اینجا بنویسین با هم بخوونیم تا ببینیم که اشیاء چرا اینقدر سرگذشت شون درازه؟

#اشیا
#خانه_تکانی
#خاطره #سرگذشت_اشیا
#قصه_اشیا
#سرگذشت
Read more
یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی! لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها ------ نگارنده : ...
Media Removed
یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی! لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها ------ نگارنده : اسد بودا ******* امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم ... یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی!
لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها
------
نگارنده : اسد بودا ******* امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم "عکس مصطفی کاظمی" با لبخند معناداری بر آن نقش بسته و با خط درشتی نوشته: "شهید مصطفی کاظمی". به عکس کاظمی نگاه کردم، دیدم همان لبخند همیشگی اش!
این لبخند برایم تازه نبود، بیش از آنکه یادآور حادثه بغلان باشد که کودکان "بی گناه" به خاطر گناه "کاظمی" به شهادت رسیدند و اکنون نیز نام و یاد آن ها در پشت "لبخند کاظمی" ناپدیده شده، یادآور "فاجعه افشار" است. به گذشته های دور برگشتم، به ۲۳ سنبله، به شب هایی که لشکریان شورای نظار غرب کابل را تاراج می کرد و "مصطفی کاظمی" لبخند زنان دست می زد، به لحظه هایی که کاظمی طرح گورهای دسته جمعی "غرب کابل" را می ریخت، این لبخند یک لبخند تازه نبود، لبخندی بود که حد اقل دو هزار بار در غرب کابل آن را دیده ام، زمانی که "دو هزار موشک" به سوی مناطق شیعه نشین
غرب کابل شلیک می شد و کاظمی به دنبال آن ها به تیره بختی مردم بی دفاع "غرب کابل" لبخند می زد. دودی از غرب کابل بلند می شد، و کاظمی می خندید، انسانی غبار هوا می شد و او از خوشحالی بر زمین و آسمان دست می افشاند. موشك به خانه "بابه صفدر" همسایه ما اصابت کرد، بابه صفدر و خانواده اش در زير آوارها براي ابد ناپديد گشتند، فقط "صفورا" ماند، زیرا وقتي اصابت موشك در خانه نبود. صفورا تنها شد، سال ها اشك ريخت، سالها گریه کرد، هیچگاه نخندید، هیچکس لبخند او را ندید، و حتي اينك كه اين "يگانه يادگار بابه صفدر"‘ " جوان گشته" و "قد كشيده" نيز اشك مي ريزد‘ اما "كاظمي" مي خنديد. خانه ها چور و چپاول می شد و "زن ها" مورد تجاوز قرار می گرفتند، کاظمی می خندید و هنوز هم می خندد و هنوز هم کودکان بی گناهی را که به خاطر "گناه" کاظمی معصومانه جان دادند و تکه تکه شدند، کسی نمی بیند و تنها کاظمی است که "لبخند می زند" .
اکنون وقتی به "دشت برچی" نگاه می کنم، لبخند کاظمی به یادم می آید و اینکه چگونه کاظمی آن زمان بر "یک شهر مرگ و فاجعه لبخند می زد" و قربانی شدن زنان و کودکان افشار و غرب کابل و بعد چور و چپاول مردم فقیر "یکه ولنگ" و "بامیان" را به "برهان الدین ربانی" تبریک می گفت. لبخند کاظمی یادآور تمامی تلخی ها و فاجعه ها است، یاد آور لحظه های که اجساد کودکان غرب کابل تکه تکه می شد و اطفال بی گناه جان می دادند دور از آغو
Read more
یه دوست کسیه که منو به خاطر خودم قبول کنه. یه دوست کسیه که در عین احترام گذاشتن بهت ایراداتت رو هم بهت ...
Media Removed
یه دوست کسیه که منو به خاطر خودم قبول کنه. یه دوست کسیه که در عین احترام گذاشتن بهت ایراداتت رو هم بهت بگه. یه دوست کسیه که وقتی دنیا ازت رو بر میگردونه اون خودشو بهت نشون بده. یه دوست کسیه که تو رو بشناسه و به همون اندازه تو رو دوست داشته باشه. یه دوست کسیه که وقتی داری سقوط میکنی تشویقت کنه که بلند ... یه دوست کسیه که منو به خاطر خودم قبول کنه.

یه دوست کسیه که در عین احترام گذاشتن بهت ایراداتت رو هم بهت بگه.

یه دوست کسیه که وقتی دنیا ازت رو بر میگردونه اون خودشو بهت نشون بده.

یه دوست کسیه که تو رو بشناسه و به همون اندازه تو رو دوست داشته باشه.

یه دوست کسیه که وقتی داری سقوط میکنی تشویقت کنه که بلند بشی و از نو بسازی.

دوستان نو خوشبختیشون ما رو میشناسن و ما اونا رو تو بدبختیامون.

دوستان واقعی حتی بعد از سالها جدایی دوستیشون رو تموم نمیکنن.

و اما، دوستان خوب پیدا کردنشون سخته ، ترکشون سخت تر و فراموش کردنشون غیر ممکن...
Read more
این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار ...
Media Removed
این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار با آدم ها و گفتگوهام با شماها اینجا می گیرم زیادتر شده. این به‌اون در ، آره؟ امشب یکهو از سرِ همین خستگی کاری سردرد شدم. شالم رو اینطوری بسته بودم که سردردم کمتر شه. بعد یادم اومد چند وقت پیش یک‌خانم مهربونی ... این روزها حجم‌کاری من اگر بگم ده برابر شده اغراق نکردم. به همون اندازه هم حجم انرژی خوبی که از دیدار با آدم ها و گفتگوهام با شماها اینجا می گیرم زیادتر شده. این به‌اون در ، آره؟ امشب یکهو از سرِ همین خستگی کاری سردرد شدم. شالم رو اینطوری بسته بودم که سردردم کمتر شه. بعد یادم اومد چند وقت پیش یک‌خانم مهربونی لطف کرد وقتی اومده بود تعیین سطح، برام هدیه آورد. هدیه اش از این کلاه های حجاب بود. وقتی هدیه اش رو باز‌ کردم خشمِ تمام این سالها اومد روی سطح پوستم و از زندگی کردن توی این خاک احساس بیزاری‌بهم دست داد. بعدتر فکر کردم دیدم اینطوری به قضیه نگاه کنم که اون خانم مهربون شناختی از من نداشته و صرفا هدیه اورده و پشت هدیه اش پیامی نیست. این شد که هدیه اش رو هدیه دادم به یکی از شاگردهای گلم که محجبه است و داستان رو هم براش گفتم. حالا این قضیه رو یادتون باشه یه چیز دیگه براتون بگم.
دیروز توی اسنپ آقای راننده تمام پنجاه و شش دقیقه ی مسیر رو از فرهنگ پایین ایرانی ها گفت و از رانندگی بد و تاثیر این بی فرهنگی بر جامعه ی آینده. و تمام این پنجاه و شش دقیقه رو خلاف رفت و زد توی خط اضطرار و از یه چراغ رد شد و سبقت غیر مجاز گرفت
.
نتیجه این شد که فکر کردم دیدم بهتره به جای غرق شدن توی اخبار آمریکا و غر زدن در‌ مورد آینده و گشتن دنبال اینکه کیو این وسط میشه سرزنش‌کرد و اینا، فقط فقط فقط روی تک گام هایی که به عنوان یه‌ انسان میشه برای خودمون و جامعه مون برداریم فکر کنیم. من حواسم باشه عقایدم رو به بقیه تحمیل نکنم و حواسم باشه اگر دارم غری می‌زنم راجع به چیزی نباشه که خودم انجام میدم. من هم اخبار می خونم . زیاد هم می خونم. ولی یه مدته دارم تمرین می کنم نذارم دنباله ی سیاه اخبار بیش از حد مجاز باهام بیاد. چرا؟ چون یکی از شعارهای مهم زندگیم نتیجه گرا بودنه. چیزی که نتیجه ای نداره و فقط انرژیت رو هدر میده اشتباهه. زیاد حرف زدم. ببخشید. زندگی تون رو به بهترین شکلی که میشه و می تونید ادامه بدید. نذارید کثافت خبرها خلق تون رو تنگ کنه. دنیا ممکنه واسه ی من یه روز دیگه دووم داشته باشه یا صد سال دیگه( البته امید که صد سال دیگه زنده باشم) کثافت سیاست و دنیا اما همیشگیه. تکرار کنم برای خودم :تو باید آگاه باشی اما رسانه ی خبری نیستی. تو باید آگاه باشی اما وظیفه ی اصلی ات سالم زیستن به شیوه ی خودت است. گوش می دین چی میگم؟ .
#یلدانوشت
Read more
<span class="emoji emoji1f33c"></span> سالها و ماه های زیادی از زندگیم رو دنبال چیزایی گشتم که حالم رو خوب کنن.شاید هم دنبال کسی که بلد باشه ...
Media Removed
سالها و ماه های زیادی از زندگیم رو دنبال چیزایی گشتم که حالم رو خوب کنن.شاید هم دنبال کسی که بلد باشه حالم رو خوب کنه، نمیدونم. صبح های زیادی رو با باز کردن گره های موهام شروع کردم چون دوست داشتم وقتی که خیلی بلند شد یکی باشه ببافتشون یا بینشون گل بذاره و صبح ها بجای گره باز کردن،موهای نرم و شونه خورده ... 🌼
سالها و ماه های زیادی از زندگیم رو دنبال چیزایی گشتم که حالم رو خوب کنن.شاید هم دنبال کسی که بلد باشه حالم رو خوب کنه، نمیدونم.
صبح های زیادی رو با باز کردن گره های موهام شروع کردم چون دوست داشتم وقتی که خیلی بلند شد یکی باشه ببافتشون یا بینشون گل بذاره و صبح ها بجای گره باز کردن،موهای نرم و شونه خورده ام رو ببوسه و اینجوری روزمون رو شروع کنیم.مدت طولانی ای رویا بافتم.خیلی قشنگ تر و کامل تر از رمان هایی که خونده بودم.بعد یعالمه به این فکر کردم که چجوری تک تک فانتزیام رو عملی کنم،چجوری همونی شم که میخواستم.شاید نقاشی کنم که یادم نره.شاید بنویسمشون تو وبلاگم.شایدم تو مغزم نگه دارم که نکنه یه وقت کسی بدزدتشون. اما درست همون لحظه که موقعش رسید موهام رو کوتاه کردم.به خیلی فکرام پشت کردم .حتی وقتی ازم پرسید رویاهات چه شکلین،اصلا دوست داری به کجاها سفر کنی؟بجای گفتن تمام اون رویاهای سن و سال دارم،سکوت کردم وگفتم رویایی ندارم.هرجا شد خوبه.
میخوام بگم قابل پیش بینی نبودن همیشه ام خوب نیست اما بهش دُچارم
#تی_یام
#اینبارخودم
Read more
 #avocadosalad #سالاد #آوکادو و تخم بلدرچین http://www.cheftayebeh.ir/2018/07/blog-post.html پارسال ...
Media Removed
#avocadosalad #سالاد #آوکادو و تخم بلدرچین http://www.cheftayebeh.ir/2018/07/blog-post.html پارسال زمستون داشتم واسه خودم قدم میزدم که رسیدم  به یه سبزی فروشی. چند تا آوکادوی خوشگل داشتند از دور بهم چشمک میزدند. ذات آوکادو اینه که مثل سنگ سفته. باید روزی چند بار چکش کنی ببینی نرم ... #avocadosalad
#سالاد #آوکادو و تخم بلدرچین
http://www.cheftayebeh.ir/2018/07/blog-post.html

پارسال زمستون داشتم واسه خودم قدم میزدم که رسیدم  به یه سبزی فروشی. چند تا آوکادوی خوشگل داشتند از دور بهم چشمک میزدند. ذات آوکادو اینه که مثل سنگ سفته. باید روزی چند بار چکش کنی ببینی نرم شده یا نه. نمیشه هم ازش غافل شد. چون در چشم بر هم زدنی، از "سفت و سخت بودن" تبدیل میشه به "نرم و لطیف بودن" و در کسری از ثانیه به "له و سیاه بودن" تغییر فرم میده. بارها و بارها این بلا به سرم اومده که یه کیسه آوکادو خریدم (اونم با چه قیمتی!) بعد روزی چند بار هم بهشون سر زدم؛ آخرش هم گندش بالا اومده. اینه که دیگه گول نمیخورم. یعنی فقط یه دونه میخرم (اونم با چه قیمتی!) بعد مواظب همون یه دونه هستم و روزی هزار بار حواسم بهش هست تا کلاه سرم نره. ولی خب متاسفانه بازم پیش اومده که اینقدر برای "زمان مناسب" صبر کردم تا چند دقیقه ای دیر شده و به مرحله "له و سیاه بودن" رسیدم. اما ... اما این یکی کاملا جریانش متفاوت بود! وقتی تو مغازه لمسش کردم دیدم تو مرحله "نرم و لطیف بودن" هست. تا رسیدم خونه، آوکادو رو نصف کردم و از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. چون داخلش هم کاملا سبز و خوشرنگ بود و هنوز سیاه نشده بود. باید اعتراف کنم این بهترین آوکادویی بود که تو زندگیم خورده بودم. پس همون روز غروب، رفتم هر چی آوکادو داشت ازش خریدم (اونم با چه قیمتی!). ارزشش رو داشت. چون مطمئن بودم یه همچین آوکادویی رو تا سالها نخواهم خورد. همینطور هم شد. چون از پارسال تا الان هنوز هیچ آوکادوی مناسبی برای خریداری به تورم نخورده. اون بعد از ظهر  زمستانی از شدت خوشحالی و هیجان، با وجود نور نامناسب، دوربینم رو دست گرفتم و از این سالادی که از اون آوکادوی "بینظیر" درست کرده بودم براتون عکاسی کردم.
Read more
<span class="emoji emoji1f530"></span>اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : <span class="emoji emoji1f534"></span>دوربین عموجان : <span class="emoji emoji1f53b"></span>اولین بار که دیدمش خیلی برايم ...
Media Removed
اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : دوربین عموجان : اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى ... 🔰اپیزوداول ،مکان:(داخلی)اتاق نشیمن زمان : نامشخص : 🔴دوربین عموجان : 🔻اولین بار که دیدمش خیلی برايم عجیب بود درش ازبالا باز میشد بعد بایدگردنت را خم میکردی و توی لنزش آدمایی که با ولع داشتن به دوریبن زل می زدن را پیدا می کردی و بعدش تنظیم وترق عکس میگرفتی. 🔻 وقتی عمو جان ما این دوربين را كه برابرى مى كرد با آيفون اين روز ها ،بر گردنش مى انداخت ،كلى خاطر خواه پیدا می کرد . 🔻القصه منم از بچگی طبق معمول تمام پسر بچه ها علاوه بر بالا رفتن از دیوار صاف گزینه های دیگه ای هم برای شیطنت درنظرداشتم که یكى از آنهاکنجکاوی درمورد ابزار وآلات جدید بود به همين خاطر ،بدجوری عاشق این دوربین شده بودم. 🔻 اولین بار فکر مى كنم ،پنج ياشش سالم بود كه دل به دريا زدم و نوميدانه از عموجان خواستم كه اجازه دهددوربينش راببينم.منى كه دست كم منتظر يك پس گردنى بودم وقتى ديدم كه عمو جان با مهربانى تمام بند دوربين را ازگردنش باز كرد وبه گردن من آويزانش كرد از تعجب هاج واج مانده بودم. 🔻هنوز بعد از گذشت آن همه سال ،از به يادآوردن پسركى كه با دوربين هم قد خودش آن طرف و اين طرف مى رفت خنده ام مى گيرد.
🔻 اين داستان ادامه پیداکرد هروقت که از عمو جان تقاضاى دوربين میکردم نه نمیگفت و من هم روز به روز بیشترعاشق دوربین ودنیای زیبایی که از دريچه لنزش مى شد ديد ،مى شدم واین عشق ادامه پیداکردتا اینکه سالها بعداولین دوربین خودم را خریدم . 🔰اپیزود دوم:(داخلی)اتاق کار،زمان : صبح : 🔴عموجان رفت 🔻صبح سركار بودم که گوشیم زنگ خورد .به قول حامدبرادرم همیشه ازتلفنهای بی موقع تنم میلرزد ،ازميان هق هق گریه های خواهربزرگم فقط اين را فهميدم که عمورفت خیلی ناگهانی هم رفت ومن را وبا داستان دوربین خاطره انگیرش تنها گذاشت . 🔰اپیزود سوم : (خارجی) مکان:آرامگاه عموجان،زمان :ظهر 🔴عطر بهارنارنج : 🔻همه جا را عطر بهارنارنج پرکرده بود عمو را كه به خاك سپرديم باز هم عطر بهار نارنج همه جا را پرکرده بود. 🔻عموجان بود و يك دوربین زیبا كه يك جهان زيبايى را ثبت مى كرد وحالا عمو جان نبود و به جايش يك بغل عطر بهار نارنج بود كه لابد مى خواست عمو را با عطرش ماندگار كند.
🔻بر حسب غريزه دلم مى خواست آن لحظه ها را ثبت كنم ،اما راستش از نگاه آدمهامیترسيدم نگاههايى كه شايد عموجان براى فرار از سنگينى اشان ،به دريچه و دنياى ديگر پناه برده بوددريچه اى كه جهان را زيباترمى ديداگر چه از آن روز عكسى ثبت نكردم اما بعد از اين عطربهارنارنج ،براى من نشان از مردى خواهد بودكه در جانم ماندگار است .

به قلم : #شهرام_ترابی
Read more
. عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر ...
Media Removed
. عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر واسه شکار حشرات. صبح ها قبل از طلوع خورشید لا به لای بوته و علفزار دنبال حشرات مختلف بودم. دیدن تنوع گونه ها و رنگ های متنوعی که حشرات داشتند برای من فوق العاده جذاب بود و خیلی جدی این سبک عکاسیُ ادامه دادم. حقیقتا ... .
عکاسیُ بعد از چند ماه عکس دیدن با ماکروگرافی شروع کردم، یه دوربین کامپکت داشتم با هزار ایده و فکر واسه شکار حشرات. صبح ها قبل از طلوع خورشید لا به لای بوته و علفزار دنبال حشرات مختلف بودم. دیدن تنوع گونه ها و رنگ های متنوعی که حشرات داشتند برای من فوق العاده جذاب بود و خیلی جدی این سبک عکاسیُ ادامه دادم.
حقیقتا ماکروگرافی بین ژانر های مختف عکاسی، ارزش بالایی داره و کار پر زحمتیه، البته وقتی پای علاقه وسط باشه همین یجور لذت میشه.
.
اسم این حشره مانتیسه؛ موجودی بی نهایت باهوش با گونه های متنوع، این نوزاد مانتیس چند دقیقه ست متولد شده و داره خیره به ماه نگاه میکنه. یکبار والپیپری از پیله این حشره دوست داشتنی استوری گذاشتم.
این عکس هم برای سالها قبله و مدت هاست ماکروگرافی رو کنار گذاشتم.

پ ن: ابعاد این حشره تازه متولد دو تا سه سانته.
.
#ماکروگرافی
#سالها_قبل
Read more
You only live once! So live your life the way you want and never stop perusing your dreams. ‌ ‌‌ مگه ...
Media Removed
You only live once! So live your life the way you want and never stop perusing your dreams. ‌ ‌‌ مگه ما چند بار قراره زندگی کنیم؟ ‌‌ یادمه اون موقع ها که دانشگاه دندونپزشکی بودم یه دوستی داشتم که با دوربین حرفه ای عکاسی می‌کرد و من همیشه حسرتش رو میخوردم. سالها دلم غش و ضعف میرفت که روزی بتونم عکاسی ... You only live once! So live your life the way you want and never stop perusing your dreams. ‌
‌‌
مگه ما چند بار قراره زندگی کنیم؟
‌‌
یادمه اون موقع ها که دانشگاه دندونپزشکی بودم یه دوستی داشتم که با دوربین حرفه ای عکاسی می‌کرد و من همیشه حسرتش رو میخوردم. سالها دلم غش و ضعف میرفت که روزی بتونم عکاسی کنم ولی فکر میکردم راهی رو که توش هستم که نمیتونم کنار بزارم.
وقتی درسم تموم شد به فکر این بودم که دنیا رو ببینم ولی بازم با حرفه ای که بلد بودم نمیدونستم چطور میتونم. حتی فکرم سمت دندانپزشکان بدون مرز رفت اما شدنی نبود.
خلاصه که زمان گذشت و گذشت تا اینکه یه روز یکی نشست جلوم و گفت مگه چند بار قراره زنده باشی که اونجوری که میخوای زندگی نکنی؟!
انگار بعد از سالها تلنگری بهم زده شد. بعد اون بود که همه چی رو گذاشتم کنار و نشستم رو به روی دلم و گذاشتم هرچی دلش میخواد بگه و به حرفاش گوش کردم. خیلی جاها تو زندگی حرف دلمون رو به حساب عقل کنار میزاریم به هوای اینکه عقلمون بهتر میدونه چی واسمون خوبه و چی بد. فکر می‌کنیم حرف دلمون واسمون دردسر ساز میشه غافل از اینکه اگه به حرف دلمون گوش کنیم روح سرزنده و شادتری خواهیم داشت.
میگن زندگی رو آسون بگیر تا برات آسون بگیره. امروز یکم بیشتر پای حرف دلت بشین. 🌸
Read more
نتونستم یه آمار درست و حسابی از تجاوز پیدا کنم. عددا مختلف بود. مثلا یه جا زده بود در ایران سالانه هزار ...
Media Removed
نتونستم یه آمار درست و حسابی از تجاوز پیدا کنم. عددا مختلف بود. مثلا یه جا زده بود در ایران سالانه هزار و دویست مورد تجاوز گزارش میشه. و البته تعریفشون از تجاوز رو هم متوجه نشدم. ولی تا جایی که میدونم طیف کوچیکی نداره.هم از نظر جنسیت و سن، هم اتفاقی که براشون می افته. وقتی بچه ای یه مدت هواتو دارن. بعد ... نتونستم یه آمار درست و حسابی از تجاوز پیدا کنم. عددا مختلف بود. مثلا یه جا زده بود در ایران سالانه هزار و دویست مورد تجاوز گزارش میشه. و البته تعریفشون از تجاوز رو هم متوجه نشدم. ولی تا جایی که میدونم طیف کوچیکی نداره.هم از نظر جنسیت و سن، هم اتفاقی که براشون می افته.
وقتی بچه ای یه مدت هواتو دارن. بعد میسپرنش به دست فراموشی.
اولش درک چندانی نداری. بعد هرچی که بزرگ تر میشی. به ابعاد مختلف ماجرا فکر میکنی. هی با خودت میگی اگه فلان کارو انجام میدام شاید وضعیت تغییر میکرد. اگه فلان حرفو میزدم، یعنی جور دیگه ای پیش میرفت؟ یعنی میتونستم جلوشو بگیرم؟ یعنی تقصیر من بود؟ بقیه چی در مورد من فکر میکنن؟ حالا دیگه به کی باید اعتماد کنم؟ اصلا کسی ممکنه دوستم داشته باشه؟ چرا من؟ اگه کس دیگه جای من بود حتما میدونست چکار کنه. باید هرجور شده جبران کنم. تاوان چیزی رو میپردازم که نقشی توش نداشتم. باز هم که بزرگتر میشی شاید فقط یه خاطره محو تو ذهنت مونده باشه ولی همیشه میدونی یه چیزی اون گوشه ی ذهنت هست که هر کاری بخوای بکنی هر تصمیمی بگیری، با هرکسی آشنا بشی، هر کسی که بهت نزدیک بشه، هی با خودت بگی یعنی چی میشه؟ .
"تاوان" پنج تا دختربچه هستن که دوستشون گرفتار مردی مهاجم میشه و بعد از تجاوز کشته میشه. دیدن جسد دوستشون و ترس از قاتلی که هیچ وقت دستگیر نشد، میشه کابوس این بچه ها. حتی وقتی سالها از اون ماجرا میگذره اما دیگه هیچکدومشون زندگی نرمالی ندارن. یعنی چقدر دیگه طول میکشه بتونن از این وزنه که به پاشون بسته شده و همه جا میبرنش خلاص بشن؟
.
.
#کتاب #کتاب_خوانی
#تاوان #میناتو_کانائه
Read more
وبسایت رسمی برنامه نود - گروهی از عکاسان ایرانی حاضر در جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه، نمایشگاهی از عکس‌های ...
Media Removed
وبسایت رسمی برنامه نود - گروهی از عکاسان ایرانی حاضر در جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه، نمایشگاهی از عکس‌های برگزیده خود از این رویداد مهم را برپا کردند. به گزارش وب سایت رسمی نود، نمایشگاه ۲۰۱۸ از دیروز(جمعه) آغاز به کار کرد و تا تاریخ ۶ شهریور ادامه دارد. این نمایشگاه در گالری آریانا برقرار است. در این ... وبسایت رسمی برنامه نود - گروهی از عکاسان ایرانی حاضر در جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه، نمایشگاهی از عکس‌های برگزیده خود از این رویداد مهم را برپا کردند.

به گزارش وب سایت رسمی نود، نمایشگاه ۲۰۱۸ از دیروز(جمعه) آغاز به کار کرد و تا تاریخ ۶ شهریور ادامه دارد. این نمایشگاه در گالری آریانا برقرار است.
در این نمایشگاه پنج عکاس ورزشی حاضر در جام جهانی، عکسهای خاص خود از حضور خود در جام جهانی را به نمایش عموم قرار دادند. عکسهایی که تماشاگران را در حال و هوای جام جهانی ۲۰۱۸ و سفر به روسیه قرار می دهد.

در متن معرفی این نمایشگاه آمده است:« از جام های جهانی عکس ها به یادگار می مانند، لحظه هایی که گذر زمان نه مویشان را سفید می کند و نه رنجورشان می کند، پس درست در لحظه بازوبسته شدن دیافراگم انگار جاودانگی رازش را با ما تقسیم می کند. از روسیه ۲۰۱۸ زمان زیادی نگذشته اما سالها بعد وقتی دوباره این عکس ها را مرور کنی مثل این که با تونل زمان به سارانسک و سن پترزبورگ برمی گردی. وقتی همه چیز زندگی در نود دقیقه های متوالی و شوق و التهاب پیروزی و برزخ شکست خلاصه می‌شد، لحظاتی که عکاس ها با کاورهای سبز مثل ماموران الهی سعی در جاودان کردن اش داشتند.» در مراسم افتتاحیه این نمایشگاه پوران درخشنده، کارگردان مطرح سینمای ایران هم حاضر شد و از عکسهای نمایشگاه دیدن کرد.

عکاسان حاضر در نمایشگاه : محمد کرمعلی ، فرشاد عباسی ، ابوالفضل امان اله، سعید زارعیان، امیرحسین خیرخواه

آدرس گالری آریانا: الهیه، خیابان فیاضی (فرشته) پلاک ۹
ساعات بازدید ۱۵ الی ۲۰
شنبه ها گالری تعطیل است.
Read more
#Repost @peymanghadimi with @get_repost ・・・ * چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد. تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار ... #Repost @peymanghadimi with @get_repost
・・・
*
چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد.
تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف به خط صاف. دست به دست. دستها! آخ، فروغ می‌‌گوید: «ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده‌ایم». نگاه می‌کنم به دستهام، به «دو دست خالى»، خالیِ همه‌چیز، خالیِ هم، «دستها تنها با یک دست دیگر پر می‌شوند و غیر از این، خالی‌ترینند». نگاه می‌کنم و می‌ترسم، اما توی رویام کسی دستهاش را آرام سُر می‌دهد توی دستهام، تا خالی نباشد. کسی دیگر دستهاش را آرام سر می‌دهد توی دستهای او تا دستهاش خالی نباشد، کسی دیگر و کسی دیگر، آنقدر که همه‌ «همدست» می‌شوند تا «جهان» خالی نباشد. کاش می‌شد درست همین لحظه‌ی همدستی، عکاس روزگار انگشت اشاره‌اش را روی شاتر فشار بدهد، و بعد، خطهای صاف در یک عکس دسته جمعی، آدم به آدم روی صورتها شکوفه بدهد. انگار که گل دادن زعفران.
توی حافظیه‌ با رفقای کمپ نوشتن می‌خواستیم عکس یادگاری بگیریم. سربازهایی را صدا زدیم تا با ما همدست شوند. سربازهایی که در بعدازظهر یک روز تعطیل بودند. بعد دستهای دیگر را؛ لبخندهای دیگر را، كسانى خودشان مى‌پیوستند و کسانی دیگر به دعوت دستهای ما. چه حیف که دستمان به همین‌ها ‌می‌رسید؛ اما همینقدر هم، تماشای شکوفه دادن خطهای صاف، وقتی شهروز انگشت اشاره‌اش را روی شاتر دوربین فشار می‌داد، به قول یوآنا تماشای خدا بود.
کاش می‌شد توى اين برهوت سردرگمى و سردرگمانى، همديگر را بيشتر بدانيم و ببينيم. كاشكى حالا كه همه چيز را از دست داده‌ایم یکدیگر را به دست بیاوریم. کاشکی می‌شد این عکسهای دسته‌جمعی بیشتر شوند، آنقدر که وقتی اینجا را اسکرول می‌کنیم، عکسهامان کنار ِهم نقشهای یک قالی شوند، یک فرش که تصویرش همدستی همه‌‌ی آدمهاست. یک قالی که از نقشهاش زعفران گل داده. کاشکی می‌شد با هم #همدست شویم، جایی از شهر با لبخندهایی که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم عکس دسته جمعی بگیریم و تصویرش را انگار که دستهامان، با پانویس #همدست، اینجا با هم مشترک شویم. گل دادن نقشهای یک فرش ایرانی را .

#همدست #shareyourhand
Read more
. ۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس ...
Media Removed
. ۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس داشته باشه. زمان ما که مث الان این همه دانشگاه نبود و کنکور سخت‌تر بود من اینقد استرس نداشتم، حالا این بچه به خودش تلقین می‌کنه که کنکور چه غول بی شاخ و دمیه!!» ۲. «آقای دکتر لطفا به پدرم بفهمونین که ... .
۱. «دخترم خواسته بیارمش اینجا. از نظر من لزومی نداشته. استرس کنکور داره و منم بهش گفتم نباید استرس داشته باشه. زمان ما که مث الان این همه دانشگاه نبود و کنکور سخت‌تر بود من اینقد استرس نداشتم، حالا این بچه به خودش تلقین می‌کنه که کنکور چه غول بی شاخ و دمیه!!»
۲. «آقای دکتر لطفا به پدرم بفهمونین که استرس دست خودم نیس. واقعا درک کردن اینقدر سخته که پدر و مادرا نمیتونن یه ذره ما بچه‌ها رو درک کنن؟ اینقد استرس دارم که سر آزمونا همه‌چی یادم میره. همه کسایی که اشکالاتشون رو تو مدرسه از من میپرسن، تو آزمون ترازشون بیشتر از منه!»
۳. وقتی از والدین می‌پرسم که اگر فرزندتان دیابت داشت بهش دارو می‌دادید ولی چرا برای استرس و افسردگی کاری نمیکنید، می‌گویند اینها با هم فرق دارد!
۴. «فینیاس گیج» احتمالا مشهورترین کارگر دنیاست. حدود یک و نیم قرن پیش در حادثه‌ای میله آهنی وارد مغزش می‌شود اما وی از این حادثه جان به در می‌برد. اما آسیب ناشی از حادثه باعث تغییر شخصیت وی می‌شود، آدمی آرام و جدی تبدیل به آدمی مضطرب و شوخ و بی‌پروا می‌شود که دوستانش دیگر باور نمی‌کنند همان آدم سابق است. ماجرای «گیج» به ما آموخت آسیب جدی به قسمت‌هایی از مغز می‌تواند سبب تغییر اخلاق، شخصیت و روحیات ما شود. سالها بعد با پیشرفت روشهای تصویربرداری مشخص شد که تغییرات کوچکِ مولکولی هم می‌تواند سبب تغییرات خلقی و هیجانی در ما بشود. همانطور که کمبود انسولین سبب بیماری دیابت می‌شود، کمبود سروتونین هم سبب اضطراب می‌شود.
از طرفی می‌دانیم که اضطراب می‌تواند همه‌ی حالِ خوب و موفقیت‌های کاری و تحصیلی ما را از بین ببرد، پس این همه مقاومت برای درمان اضطراب از کجا می‌آید. شما میدانید؟
Read more
Regrann from @meysam_zlf -. . #با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟ اگر آن روز ...
Media Removed
Regrann from @meysam_zlf -. . #با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟ اگر آن روز که ساواک گرداگرد خمینی بت شکن را گرفته بود و زخم زبان میزد که سربازانت کجااند؟ و روح خدا فرمود سربازان من در گهواره اند! روح آیزنهاور و کارتر خبردار میشد که روزی سربازان در گهواره خمینی،طومار 2500 ... Regrann from @meysam_zlf -.
.

#با_سربازان_درون_گهواره_خامنه_ای_چه_میکنید؟
اگر آن روز که ساواک گرداگرد خمینی بت شکن را گرفته بود و زخم زبان میزد که سربازانت کجااند؟
و روح خدا فرمود سربازان من در گهواره اند!
روح آیزنهاور و کارتر خبردار میشد که روزی سربازان در گهواره خمینی،طومار 2500 سال رژیم ‌شاهنشاهی را در هم می‌پیچند،و دیگر نه ژاندارمی دارند و نه کاپیتولاسیون و نه سفارتخانه و نه سفیری!
او را که هیچ، هواپیماش را هم که هیچ، دودمانش را در آسمان میزدند!
تا سالها بعد روح لینکلن و جرج واشنگتن در گور به خود نلرزد،که وقتی پترائوس چهار ستاره پیام یکی از همین سربازان خمینی را خواند،که در آن نوشته شده بود:
"من،!قاسم سلیمانی،سیاست‌های ايران را در عراق، لبنان،غزه و افغانستان تدوين مي كنم!"
خمینی را نگاه داشت،همان که محمد ص را با تار عنکبوتی در غار نگاه داشته بود!
قرن هاست که تاریخ انتظار این سربازان را میکشد!
چه شد فتح سه روزه صدام با آمریکا؟
مگر چند ساعته کویت را نگرفت بدون آمریکا؟
کجا رفت از نیل تا فرات رایس؟برخورد تمدن های هانتینگتون؟
هلال شیعه کسینجر،پایان دنیا فوکویاما؟
از نیل تا فرات که هیچ از هرات و پنج شیر و صنعا تا لاذقیه و سامرا،
آب نمیخوردند مگر با اجازه قاسم سلیمانی آن سرباز در گهواره خمینی!
حسن طهرانی مقدم کابوس شب های یهود که و وصیت کرد بر سنگ مزارم بنویسید اینجا مدفن کسی است که میخواست اسرائیل را نابود کند!
سرباز در گهواره خمینی بود که کرور کرور سجیل و رعد و عماد ساخت،تا تلاویو و حیفا را از حالا شخم خورده بدانند و التماس کنند که فقط بگویید تهدید نکنند!
روی دیوار های خرمشهر نوشته بودند،آمدیم تا بمانیم،اما این
حسن باقری،احمد متوسلیان،صیاد شیرازی، سربازان در گهواره خمینی بودند،که کارستانی کرد که حالا در زادگاه صدام عکس امام را بالا میرود!
تمام شد آن دوران که آواکس هایتان بر سر غواص های خمینی فرود می آمد و آنها را،دست بسته زنده به گور میکرد،خردل میخوردند و تن به تانک میجنگیدند!
حالا باید برای کشتن سربازهای سید علی آخرین نسل عمود پرواز های لاکهید مارتین،تا یمن،نیجریه و سوریه پرواز کنند!
گذشت زمان بزن در رو که سربازان خمینی در شلمچه و خرمشهر شهید میشدند!
سربازان خامنه ای در خانطومان و قنیطره و حلب میجنگند و به گفته خودتان،7تریلیون دلار هزینه ایجاد داعش را پودر میکنند و شهید میشوند که نزدیکترین جاهاست به قبله اول!
و چه نزدیک است فتح آخر!
این سربازان در گهواره خمینی بودند که با دست خالی بر هم زدند تمام نظم نوین جهانیتان را!
با سربازان درون گهواره خامنه
Read more
سال نود و شش هم با تمام خاطرات خوب و بدش گذشت، سالی که برای بسیاری از عزیزانمان سال غم و اندوه بود. امیدوارم ...
Media Removed
سال نود و شش هم با تمام خاطرات خوب و بدش گذشت، سالی که برای بسیاری از عزیزانمان سال غم و اندوه بود. امیدوارم وقتی سالها بعد به تقویم خاطراتتان نگاه میکنید با خود بگویید یادش بخیر سال نود و هفت چه سال زیبایی بود سالی بدون درد و غصه ، از صمیم قلبم آرزو میکنم سال نود و هفت برای یکایک شما عزیزان جانم سال رسیدن ... سال نود و شش هم با تمام خاطرات خوب و بدش گذشت، سالی که برای بسیاری از عزیزانمان سال غم و اندوه بود.
امیدوارم وقتی سالها بعد به تقویم خاطراتتان نگاه میکنید با خود بگویید یادش بخیر سال نود و هفت چه سال زیبایی بود سالی بدون درد و غصه ، از صمیم قلبم آرزو میکنم سال نود و هفت برای یکایک شما عزیزان جانم سال رسیدن به آرزوهایتان باشد، سال نو مبارک.
Read more
امنیت چیست؟ ////// <span class="emoji emoji274c"></span>بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در ...
Media Removed
امنیت چیست؟ ////// بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی ... امنیت چیست؟
//////
❌بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
❌پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
////////
❌اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود! ❌واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا! ///////
❌واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید که از چهار ماهگی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!
////////
❌پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!

آگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود!!
////////// کانال آنسوی سیاست.
Read more
<span class="emoji emoji274c"></span>بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی ...
Media Removed
بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا! داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ... ❌بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
❌پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود! ❌اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود! ❌واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا! ❌واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید که از چهار ماهگی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود! ❌پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!

آگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود! .
Read more
اگه سالها بعد سالهای خیلی دور بازم به یکی دلبستم... دوســــتت دارم رو اصلا به زبون نمیارم... قربون ...
Media Removed
اگه سالها بعد سالهای خیلی دور بازم به یکی دلبستم... دوســــتت دارم رو اصلا به زبون نمیارم... قربون صدقه رفتن که هیچی... نگرانی ام بروز نمیدم... وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم و آرومش نمیکنم... بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی.... باهاش زیاد بیرون نمیرم ، تا اگه جدا شدیم خیابونای ... اگه سالها بعد سالهای خیلی دور بازم به یکی دلبستم...
دوســــتت دارم رو اصلا به زبون نمیارم...
قربون صدقه رفتن که هیچی...
نگرانی ام بروز نمیدم...
وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم و آرومش نمیکنم...
بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی....
باهاش زیاد بیرون نمیرم ، تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن...
به چشماش خیر نمیشم ، تا دلم گیر چشماش نشن...
سعی میکنم وقتی داره خودشو برام لوس میکنه بحث رو عوض کنم ،
تا صداش که یادم اومد دیوونه نشم....
وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیزاره ، انگشتمو میذارم رو لبش و
میگم لازم نیس قسم بخوری ، حرمت خدا رو نشکون...
خلاصه اصلا بهش گیر نمیدم و پاپیچه کاراش نمیشم...
انگار نه انگار...
من تجربه کردم...
شما هم باخبر باشید...
تاوان دلبستن به آدما یه عمر پشیمونیه و گریه...!
Read more
. بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی ...
Media Removed
. بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده همش فیلم بود! تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی بازیگر بودن! جلوی دوربین فیلم بازی میکردن! پشت دوربین هم #سیروس_مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن اون لگد هم اصلاً نخورد پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ ... .
بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا، داعشی در کار نبود، همه عینه #نقی_معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
پشت دوربین هم #سیروس_مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های #تنف و تلعفعر بود، اون جایی که محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
و این بسیجی #خمینی مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود!
واقعیت ماجرا #خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها، تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر #شهید_حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر #شهید_اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه #شهید_بلباسی پرسید که از نوزادی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده #شهید_سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!

پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو #مدافعان_حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!
اگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکر ها سر کلاشینکف بود!
#پایتخت۵
@meysam_zlf
Read more
Happy women's day <span class="emoji emoji1f490"></span> اوایل قرن نوزده میلادی در کرالا (یکی از ایالتهای جنوبی هند) قانونی وجود داشت ...
Media Removed
Happy women's day اوایل قرن نوزده میلادی در کرالا (یکی از ایالتهای جنوبی هند) قانونی وجود داشت که زنان طبقه پایین جامعه و وفقیر برای پوشش سینه های خود مجبور بودند مالیات پرداخت کنند, اما زنان طبقه بالای جامعه شامل این قانون نمی شدند.در همان سالها یکی از زنان به نام" نانگلی" وقتی مامور مالیات ... Happy women's day 💐
اوایل قرن نوزده میلادی در کرالا (یکی از ایالتهای جنوبی هند) قانونی وجود داشت که زنان طبقه پایین جامعه و وفقیر برای پوشش سینه های خود مجبور بودند مالیات پرداخت کنند, اما زنان طبقه بالای جامعه شامل این قانون نمی شدند.در همان سالها یکی از زنان به نام" نانگلی" وقتی مامور مالیات برای گرفتن مالیات مراجعه کرد ,او در اعتراض به این قانون, سینه هایش رو برید و سه روز بعد به خاطر خونریزی جانش را از دست داد .
این حرکت او باعث جنبشی شد که زنان زیادی را به خیابانها کشاند؛ انها درخواست حق انتخاب پوشش خود را تکرار کردند تا سالها بعد و در نهایت حکومت کرالا این قانون مالیات رو لغو کردند.
روز جهانی زن مبارک💐✌
Read more
* چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد. تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف ... *
چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد.
تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف به خط صاف. دست به دست. دستها! آخ، فروغ می‌‌گوید: «ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده‌ایم». نگاه می‌کنم به دستهام، به «دو دست خالى»، خالیِ همه‌چیز، خالیِ هم، «دستها تنها با یک دست دیگر پر می‌شوند و غیر از این، خالی‌ترینند». نگاه می‌کنم و می‌ترسم، اما توی رویام کسی دستهاش را آرام سُر می‌دهد توی دستهام، تا خالی نباشد. کسی دیگر دستهاش را آرام سر می‌دهد توی دستهای او تا دستهاش خالی نباشد، کسی دیگر و کسی دیگر، آنقدر که همه‌ «همدست» می‌شوند تا «جهان» خالی نباشد. کاش می‌شد درست همین لحظه‌ی همدستی، عکاس روزگار انگشت اشاره‌اش را روی شاتر فشار بدهد، و بعد، خطهای صاف در یک عکس دسته جمعی، آدم به آدم روی صورتها شکوفه بدهد. انگار که گل دادن زعفران.
توی حافظیه‌ با رفقای کمپ نوشتن می‌خواستیم عکس یادگاری بگیریم. سربازهایی را صدا زدیم تا با ما همدست شوند. سربازهایی که در بعدازظهر یک روز تعطیل بودند. بعد دستهای دیگر را؛ لبخندهای دیگر را، كسانى خودشان مى‌پیوستند و کسانی دیگر به دعوت دستهای ما. چه حیف که دستمان به همین‌ها ‌می‌رسید؛ اما همینقدر هم، تماشای شکوفه دادن خطهای صاف، وقتی شهروز انگشت اشاره‌اش را روی شاتر دوربین فشار می‌داد، به قول یوآنا تماشای خدا بود.
کاش می‌شد توى اين برهوت سردرگمى و سردرگمانى، همديگر را بيشتر بدانيم و ببينيم. كاشكى حالا كه همه چيز را از دست داده‌ایم یکدیگر را به دست بیاوریم. به هم دست بدهيم، انگار كه كودكى، وقتى با رفيقش توی مدرسه‌ی بد روزها، ساندويچش را تقسيم مى‌کند، کاشکی می‌شد این عکسهای دسته‌جمعی بیشتر شوند، آنقدر که وقتی اینجا را اسکرول می‌کنیم، عکسهامان کنار ِهم نقشهای یک قالی شوند، یک فرش که تصویرش همدستی همه‌‌ی آدمهاست. یک قالی که از نقشهاش زعفران گل داده. کاشکی می‌شد با هم #همدست شویم، جایی از شهر با لبخندهایی که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم عکس دسته جمعی بگیریم و تصویرش را انگار که دستهامان، با پانویس #همدست، اینجا با هم مشترک شویم. گل دادن نقشهای یک فرش ایرانی را .

#همدست #shareyourhand

@creative_writing_workshop | @peymanghadimi | @alirazmpaaaa | | @shahrouz_karimi
Read more
ســالــها بــعــد من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی ...
Media Removed
ســالــها بــعــد من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ، اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ... جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . ســـالهـــا بعــد بی هوا ... ســالــها بــعــد

من در کنار یک زن زندگی میکنم ،
زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،
زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ،
اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ،
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...
جسمم کنار اون میخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .

ســـالهـــا بعــد

بی هوا وقتی یادت میوفتم ،
... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....
شاید اسم تورو گذاشتم روی دخترم،
سالها بعد ،
من مَردیم که از عذاب وجدان داره میمیره ،
مردی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک زن دیگست ،
مردی که به دوست داشتن های زن دیگه پاسخ میده اما ،
نه از ته دل ... ســالـــهــا بـــعــد

وقتی همه خوابن ،
میرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،
تو اون نور کم سوی چراغ خواب به تو فکر میکنم ...
از سیگارم کام های عمیق میگیرم ،
و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟
در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سیگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلی پر از غم ،
باید برم کنار زنی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...
سالها بعد این موقع ،
تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،
من کنار كسیم که ،
فقط باهاش هم خونم ... ســالــهــا بعــد

مَردیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...
مردی که خیلی ها میشناسنش اما
اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست...
Read more
نتيجه ٤ روز طولانی در سرمای غيرقابل تحمل در سوئد ... 'گذرگاه' با مارینا ده سال پیش در مسکو وقتی به همراه ...
Media Removed
نتيجه ٤ روز طولانی در سرمای غيرقابل تحمل در سوئد ... 'گذرگاه' با مارینا ده سال پیش در مسکو وقتی به همراه سرژ تانکیان در تور و کنسرت بودیم، آشنا شدیم و باوجود مشکل زبان برای مکالمه، بین ما رفاقت عمیقی شکل گرفت. سالها بعد دوباره همدیگه رو در سوئد برای ویدیو گذرگاه دیدیم. حالا فکر میکنم که اون ملاقات ... نتيجه ٤ روز طولانی در سرمای غيرقابل تحمل در سوئد ... 'گذرگاه'
با مارینا ده سال پیش در مسکو وقتی به همراه سرژ تانکیان در تور و کنسرت بودیم، آشنا شدیم و باوجود مشکل زبان برای مکالمه، بین ما رفاقت عمیقی شکل گرفت. سالها بعد دوباره همدیگه رو در سوئد برای ویدیو گذرگاه دیدیم. حالا فکر میکنم که اون ملاقات اول اتفاقی و بی‌دلیل نبوده! منتظر خبرهای خوب باشین. ☺️☺️😎🤷🏻‍♂️
مانی، پسربچه‌ای که نقش فرشته یا کودکی‌های من را در ویدیو بازی کرد، یکی از باهوش‌ترین نوجوون‌هایی هست که تاحالا دیدم. قسمت پیانو گذرگاه رو به سرعت یاد گرفت.
درطول فیلمبرداری بارها باهم نشستیم و حرف‌های عمیقی زدیم که از یادم نمیره.
ممنون از مریم -مادر مانی- که مارو همراهی کرد. 🙏❤️
آندری، مرسی از تصاویر محشری که برای ویدیو گذرگاه گرفتی.
یوهان، تانیا و دمیتری مرسی از صبر و حوصله فراوانتون.

Result of a 4 day shoot in the freezing cold in Sweden ... ‘the Passage’

I met Marina in Moscow 10 years ago when I was on tour in Russia with Serj Tankian. We connected and bonded immediately although there were language restrictions we said a lot. Years later we were able to connect in Sweden for this shoot and I believe our initial meeting was not a coincidence. We have more coming soon!

Mani, the young boy who acted as my younger or angel self, he is one of the most brilliant young person I have ever met, he learned Gozargah’ piano part in a few days. We had deep conversations about things that I had never thought of. Mariam (Mani’s mom) thank you for your patience during these long days.

Andrey, you captured amazing shots I am forever grateful for your vision behind the lens 🙏

Johan, Tanya and Dmitry thank you for being so flexible and working with us in the most unexpected ways ☺️❤️
#team 👇🙏
@marina_filmmaker
@gomelyan
@manantialmusic
@nastroe_video
@maryamarttt81
@wanchezzz
@vrodionov_pro
@kanygin_video
@tani_pchela
#Nastroevideo
#ErwinKhachikian
#MusicUnitingPeople
#SinaTabeshTranslation
Read more
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی ...
Media Removed
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن ... یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن اما وقتی در حال اماده کردن وسایل سفر بودن پدر مادرش سر یک وسیله خیلی کوچک (جاصابونی ) با هم دعوا کردن و این دوست من که فقط ده سال داشت شاهد کتک کاری مادر پدرش برای اولین بار تو عمرش به بهانه کادو تولدش میشه . یکبار دیگه هم یک وسیله موسیقی خیلی مدرن براش کادو خریدن اما خود پدر مادرش بدون اطلاع خودش آن را فروختن چند سال بعد هم یک کامپیتر برای خانه خریدن اول گفتن کادو تولدشه بعدش گفتن نه این برای خانه هست نه برای تو یعنی دوباره ی جورایی کادو رو پس گرفتن گفت الباقی ایامم یا کادو نگرفتم یا اگر گرفتم ازم پس گرفتن یا خودشون شکستنش یا کار دیگری که یادم نیست دیگه .ازش پرسیدم خب چرا فراموش نمیکنی گفتم خودم فراموش کردم اما روحم نمیتونه فراموش کنه چون روی روح کودکی من نشسته و جالب تر اینکه بعد از ازدواجمم یک جور دیگه هنوز روی روحم هست که هر چه اصرار کردم بگه نگفت ازش پرسیدم الان از این موضوع چه نتیجه ای میشه گرفت گفت یا هیچ وقت صاحب فرزند نمیشم یا اگرم بر فرض محال صاحب فرزند شدم هیچ گاه فرزندم را احمق فرض نمیکنم گفتم آیا این تفکر روی رابطه خودت با پدر مادرت بعد از ۳۰ سال گذشت روت تاثیر نزاشته گفت چرا نزاشته هر وقت نزدیک تاریخ تولدم میشه دچار افسردگی میشم و ارزو میکردم هیچ گاه بدنیا نمیومدم تا انقدر رو دوش دیگران بار نباشم که بخوان برای تهیه یک کادو تولد انقدر اسمان به ریسمون ببافن .
متاسفانه پدر مادر ها نمیدونند کار های کوچکشان چه اثرات طولانی و ماندکاری روی افراد میگذاره این دوست من اکنون ۳۵ سال سن داره اما شاید در ده سال اخیر فقط ۵۰ بار پدر و مادرش رو دیده یعنی ۵ بار کمتر در سال دیدتشون و گفت اگر هم رفتم دیدنشون فقط برای این بود که انها پدر مادرم هستن وگر نه انتها دلم به شدت از دستشون ناراحته گفتم ولی من پدر مادرت میشناسم اونا عاشقانه دوست دارن و همه جا کلی ازت تعریف میکنند این بی انصافیه اینجوری در موردشون میگی گفت درسته من سعی کردم فرزند خوبی براشون باشم اما اونا پدر مادر خوبی برای من نبودن متاسفانه همه جا در مورد تکالیف فرزندان نسبت به والدین صحبت میشه اما از تکالیف والدین نسبت به فرزندان هیچ صحبتی نمیشه. ادامه در اولین کامنت ذیل
Read more
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید ...
Media Removed
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم.. چند سالی هم باهم بودیم همه چی هم خوب بود دوسم داشت،دوسش داشتم اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای ... خیلی خوشگل نبود
یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم..
چند سالی هم باهم بودیم
همه چی هم خوب بود
دوسم داشت،دوسش داشتم
اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره ک چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه ک تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون
عدسی پخته بود..خودش کلاسش رو نرفته بود ک درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.
یکم شور شده بود
ب شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر گلوم سوخت
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم
میدونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده
اون موقع آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.
یه مدت ک گذشت الکی بهانه گیر شدم
هربار سر یه چیزی ناراحتش می کردم
همه کارم کرد واسه موندنما
امامن دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم
الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من ک هردفعه یه چیز میگفتم و هرروز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود..
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر
با همون تیپ و قیافه
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم ب صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمیشد هنوز نگهش داشته
باشه
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد ک مامان صداش می زد
میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت..
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونا رو قدم می زدن، بدون اینک خسته بشن
اما..
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی ک حتی تو خونه منتظرم باشه
یچیزایی هس ک ادم سالها بعد میفهمه
سالها بعد ک خیلی دیره
خیلی دیره...
Read more
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه ...
Media Removed
روزی باید تمام شود این مجازی بودن هایمان ! چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟ چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟ چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟ اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟ انگار سازنده تلگرام میدانست قرار است سالها بعد، روزی یک غریبه ... روزی باید تمام شود
این مجازی بودن هایمان !
چرا زودتر تلگرام مان را پاک نکنیم ؟
چرا زودتر از این همه پنهان شدن ها واقعی تر جدا نشویم ؟
چرا زودتر از لست سین ریسنتلی خلاص نشویم ؟
اصلاً چرا باید اِموجی ها تقاصِ شکسته شدن هایِ مان را بدهند ؟
انگار سازنده تلگرام میدانست
قرار است سالها بعد،
روزی یک غریبه یِ فراموش شده
از طریقِ آی دی دوباره بیاید
پیدایت کند
و از نو دوباره شکستن را امتحان کنی !
انگار این سازنده بد بخت کلِ عقده هایش را گذاشت
برایِ نسل هایِ دور ..
گذاشت برایِ فاصله گرفتن هایِ مان !
گذاشت برایِ دروغ هایمان ،
اِدیت را به آن اضافه کرد !
گذاشت برایِ پنهان شدن هایِ مان (لست سین ریسنتلی) را اضافه کرد ...
گذاشت ...
روزی باید رفت !
باید از اینستاگرام،
تلگرام،
فِیسبوک یا حتی واتساپ هم برایِ همیشه خداحافظی کرد
روزی باید زندگی ات را برداری
دِلَت را به دریا بزنی
و با همان نوکیایِ ساده شروع به زندگی کنی !
لعنتی !
انگار همین یک اپیلکشن ساده میدانست قرار است تظاهر به دوست داشتن کنیم و
قلبِ آبی را به آن اضافه کرد !
انگار حرف هایِ ما را از قبل زده بود
که وقتی دلش گرفت
یا دیگر از طرف خسته شد:
Last seen a long time a go
را بالایِ پُروفایلِ دیگری بِبینیم !
اگر سازنده یِ بیچاره میدانست
کسی که فقط با عکس هایِ او زندگی میکند
چه دردی میکشد
وقتی آن 6 کلمه ای ساده یِ باور نکردنی را میبیند
روزی چند بار میمیرد
خودش شروع میکرد
به آپدِیتِ دوباره یِ تلگرام !
یا اصلاً شاید دیگر .. انگار باید رفت ..
جایی که نه گوشی آنتِن دهد ،
نه خبری از وای فای یا فعال کردنِ موبایل دِیتا باشد ! :) 🙂

#ReDesingn
#حانیه_صادقی
Read more
سالها بعد... شب تولدت... وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم زیر چشمی حواسم هست بی هوا شمع ها را فوت ...
Media Removed
سالها بعد... شب تولدت... وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم زیر چشمی حواسم هست بی هوا شمع ها را فوت نکنی... لب هایت که غنچه شد صدا میزنم آااااای قلبم! میترسید تو و بچه هایمان! می رسید بالای سرم، میخندم ومیگویم: آخ از این لبها... با عصبانیت میگویی دیوانه... و نمیدانی این دیوانه مرا تا ... سالها بعد... شب تولدت...
وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم
زیر چشمی حواسم هست
بی هوا شمع ها را فوت نکنی...
لب هایت که غنچه شد
صدا میزنم
آااااای قلبم!
میترسید تو و بچه هایمان!
می رسید بالای سرم،
میخندم ومیگویم:
آخ از این لبها...
با عصبانیت میگویی
دیوانه...
و نمیدانی این دیوانه مرا تا تولد بعدی ات زنده نگه میدارد!
سال ها بعد...
سال ها بعد را با تو دوست دارم
حتی در خیال!

حامد نیازی
Read more
کامل بخون .... سالها بعد.................! من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ...
Media Removed
کامل بخون .... سالها بعد.................! من در کنار یک زن زندگی میکنم ، زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ، اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ... جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . ســـالهـــا ... کامل بخون .... سالها بعد.................!
من در کنار یک زن زندگی میکنم ،
زنی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،
زنی که شاید من مرد رویاهاش باشم اما ،
اون هیچ وقت زن رویاهای من نمیشه چون ،
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...
جسمم کنار اون میخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .

ســـالهـــا بعــد

بی هوا وقتی یادت میوفتم ،
... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....
شاید اسم تورو گداشتم روی دخترم ،
سالها بعد ،
من مردیم که از عذاب وجدان داره میمیره ،
مردی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک زن دیگست ،
مردی که به دوست داشتن های زن دیگه پاسخ میده اما ،
نه از ته دل .... ســالـــهــا بـــعــد

وقتی همه خوابن ،
میرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،
تو اون نور کم سوی چراغ خواب به تو فکر میکنم ...
از سیگارم کام های عمیق میگیرم ،
و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟
در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سیگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلی پر از غم ،
باید برم کنار زنی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...
سالها بعد این موقع ،
تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،
من کنار كسیم که ،
فقط باهاش هم خونم ... ســالــهــا بعــد

مردیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...
مردی که خیلی ها میشناسنش اما ،
اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست...
Read more
‎چقدر شیرین است ‎دیدن دونفره هایتان ‎لابلای این شلوغ بازارِ رابطه ها! ‎در عصری که تعهد برایش تعریف ...
Media Removed
‎چقدر شیرین است ‎دیدن دونفره هایتان ‎لابلای این شلوغ بازارِ رابطه ها! ‎در عصری که تعهد برایش تعریف نشده؛ ‎بمانید برای هم.. ‎لطفا!! ‎تا سالها بعد ‎وقتی برای فرزندتان قصه ی شب میگویید.. ‎داستان رسیدنتان را بشنود ‎نه بلاتکلیفی ‎نه عشق های بی سروته! ‎ #علی_قاضی_نظام @caption.khas ... ‎چقدر شیرین است
‎دیدن دونفره هایتان
‎لابلای این شلوغ بازارِ رابطه ها!
‎در عصری که تعهد برایش تعریف نشده؛
‎بمانید برای هم..
‎لطفا!!
‎تا سالها بعد
‎وقتی برای فرزندتان قصه ی شب میگویید..
‎داستان رسیدنتان را بشنود
‎نه بلاتکلیفی
‎نه عشق های بی سروته! ‎ #علی_قاضی_نظام

@caption.khas
#جاودانه_کردن_حس_خوب_باهم_بودن❤️ .
@maat_weddingplanner
‏ #weddingwire #instawedding #lookslikefirm 🎬
‏ #Couplephotography #livefolk #wildhairandhappyhearts 💙
‏ #elopementlove #dirtybootsandmessyhair
‏ #wedding #lifeofadventure #vscocam 📷
‏ #vsco #vscogood #belovedstories #iranianphotography #bouquet 💐 #flowerbouquet #flowercrown #bride #groom #love #weddingplanner #weddingplanning
‏ #Maatstudio #maatweddingplanner
———————————
Read more
یادمه خیلی که کوچیکتر بودم حوالی ده دوازده سالگی بود که علی کریمیو شناختم قبل داستانهایی که با داور ...
Media Removed
یادمه خیلی که کوچیکتر بودم حوالی ده دوازده سالگی بود که علی کریمیو شناختم قبل داستانهایی که با داور پیش اومد حتی حسش هم برام زندس وقتی که فهمیدم یکسال محروم شد. خیلی ناراحت شدم یه استعداد ناب بود و فکر میکردم تموم شد.سالها بعد وقتی بازی ایرلند تموم شد یادمه یه استقلالی تیر بهم گفت علی کریمی نابغس و ... یادمه خیلی که کوچیکتر بودم حوالی ده دوازده سالگی بود که علی کریمیو شناختم قبل داستانهایی که با داور پیش اومد حتی حسش هم برام زندس وقتی که فهمیدم یکسال محروم شد. خیلی ناراحت شدم یه استعداد ناب بود و فکر میکردم تموم شد.سالها بعد وقتی بازی ایرلند تموم شد یادمه یه استقلالی تیر بهم گفت علی کریمی نابغس و مثلش نیست.تو اون بازی قشنگ #علی_کریمی یک نفره با ایرلند بازی میکرد. وقتی خداحافظی کرد حتی استقلالیا دلشون براش تنگ شد. اما امشب نشون داد که علی کریمی اگه بخواد یک فدراسیون پنجاه نفره رو هم با صداقتش میتونه دریبل بزنه.دمت گرم مرد
Read more
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب ...
Media Removed
این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول ... این متن فوووووق العادس. لطفا تا آخر بخوانید
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است ❤️❤️❤️❤️
Read more
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای ...
Media Removed
. این متن فوووووق العادس دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ... .
این متن فوووووق العادس

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی ...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود .
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم .
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند ❤
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید...
تئودور داستایوفسکی

عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است❤
Read more
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز ...
Media Removed
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی ... دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ... بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد

و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .

به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم

و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم

و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

ارنستو چه گوارا
Read more
دلت میخواد وقتی سالها بعد به عکس ها و کلیپ عروسیت نگاه کنی چی رو حس کنی؟ صرفاً هزینه هایی که تو عروسی ...
Media Removed
دلت میخواد وقتی سالها بعد به عکس ها و کلیپ عروسیت نگاه کنی چی رو حس کنی؟ صرفاً هزینه هایی که تو عروسی کردی؟ یا چیزهایی که الان مد هست شاید بعداً خنده دار بشه؟ رسالت این عکس ها و فیلم ها خیلی خیلی میتونه بیشتر باشه عشق به یار عشقِ پدر به دختر و کلی عشق های دیگری که تو زندگی های همه ی ما هست منتظریم در ... دلت میخواد وقتی سالها بعد به عکس ها و کلیپ عروسیت نگاه کنی چی رو حس کنی؟
صرفاً هزینه هایی که تو عروسی کردی؟
یا چیزهایی که الان مد هست شاید بعداً خنده دار بشه؟
رسالت این عکس ها و فیلم ها خیلی خیلی میتونه بیشتر باشه
عشق به یار
عشقِ پدر به دختر و کلی عشق های دیگری که تو زندگی های همه ی ما هست

منتظریم در مورد این کلیپ خاص و هدف ما نظر بدید
نظر های شما باعث دلگرمی و البته پیشرفت ما هست
ممنون



#جاودانه_کردن_حس_خوب_باهم_بودن❤️
‌ .
@maat_weddingplanner
‏ #weddingwire #instawedding #lookslikefirm 🎬
‏ #Couplephotography #livefolk #wildhairandhappyhearts 💙
‏ #elopementlove #dirtybootsandmessyhair
‏ #wedding #lifeofadventure #vscocam 📷
‏ #vsco #vscogood #belovedstories #iranianphotography #bouquet 💐 #flowerbouquet #flowercrown #bride #groom #love #weddingplanner #weddingplanning
‏ #Maatstudio #maatweddingplanner
———————————
Read more
.. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم! دو . این یه غزل دو قسمتیه.... سه. خوب گوش بده ...
Media Removed
.. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم! دو . این یه غزل دو قسمتیه.... سه. خوب گوش بده علی ! . می تونم این شماره ها رو حالا حالا ها ادامه بدم..من از سال هشتاد و پنج که تازه شروع کرده بودم و مثل سایه هرجا که علیرضا آذر بود بودم هر چی گفت و خوند با اجازه خودش ضبط کردم. غزل ها...مثنوی ها...اون ... .. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم!
دو . این یه غزل دو قسمتیه....
سه. خوب گوش بده علی !
.
می تونم این شماره ها رو حالا حالا ها ادامه بدم..من از سال هشتاد و پنج که تازه شروع کرده بودم و مثل سایه هرجا که علیرضا آذر بود بودم هر چی گفت و خوند با اجازه خودش ضبط کردم. غزل ها...مثنوی ها...اون روزها اجازه چاپ کاراشو به هیچ انتشاراتی نمی داد. اون روزا هیچ جا نبود و جایی که شعر بود..بود! اون روزا داشت بذری و می کاشت که قرار بود سالها بعد جوونه بزنه...از چند روز پیش که آلبوم دکلمه های آقای آذر منتشر شده مدام یاد اون روزام! تو ماشین تو خیابون تو کافه تو پیاده رو ، حتی وقتی ایران نبود هرجا که می شد با گوشیم صداش و داشتم. .
آقای آذر تبریک میگم. ببخشید که بارها قول دادم صداهای ضبط شده ی شما رو‌براتون بیارم اما نیاوردم یعنی یادم رفته...گنجینه شما دست من امانت!خوشحالم که دکلمه هاتون با کیفیت خوب به دست مخاطب رسیده‌...❤❤❤ @alireza_aazar
Read more
امروز بعد از خوندن خبر کیتی اینقدر فکرم درگیر میشه که شب که می رسم خونه سریع می شینیم با مجتبا یه بار دیگه ...
Media Removed
امروز بعد از خوندن خبر کیتی اینقدر فکرم درگیر میشه که شب که می رسم خونه سریع می شینیم با مجتبا یه بار دیگه نگاه می کنیمش . کیتی تو هجده سالگی از زندگی سیر میشه و اسلحه رو می گیره سمت صورتش و شلیک می کنه. به طرز عجیبی نمی میره اما صورتش از بین میره. بعد از بیست و دو جراحی صورت کیتی یه چیز عجیب و غریبه . به سختی حرف ... امروز بعد از خوندن خبر کیتی اینقدر فکرم درگیر میشه که شب که می رسم خونه سریع می شینیم با مجتبا یه بار دیگه نگاه می کنیمش . کیتی تو هجده سالگی از زندگی سیر میشه و اسلحه رو می گیره سمت صورتش و شلیک می کنه. به طرز عجیبی نمی میره اما صورتش از بین میره. بعد از بیست و دو جراحی صورت کیتی یه چیز عجیب و غریبه . به سختی حرف می زنه و نمی تونه ببینه. تمام این سالها زیر عمل های مختلف و درد و درد و درد دووم میاره و تنها آرزوش یه فرصت دوباره است. بالاخره خانواده ی یه دختر سی و یک ساله که از اوردوز مواد مرده بوده صورتش رو به کیتی اهدا می کنند
.
شاید دیدن این خبر با این جزئیات تصویری برای خیلی ها دردناک باشه. من اما فکر می کنم ضروریه که این داستان رو با دقت بخونیم و بهش فکر کنیم
.
به اینکه در اون لحظه ای که از همه چیز سیریم و ورِ احساسی مون داره ما رو به واکنش های احساس زده فرا می خونه یادمون باشه همه چیز در اون لحظه خلاصه نمیشه و فردا یه روز دیگه به شکلی کاملا متفاوته. وقتی بخاطر داشتن یه روز بد و یا یه دوره ی بد توی زندگی زمینیت داری به تموم شدن و نا امیدی محض فکر می کنی اصلا به ذهنت خطور نمی کنه که یه ادم به شدت نا امید می تونه فردا ادمی به شدت امیدوار به بقا باشه که حتی در برابر سخت ترین و دردناک ترین اتفاق ها مقاومت می کنه .
لینک داستان رو گذاشتم استوری. اگه حالتون بد نمیشه ببینید. این داستان خیلی عجیب روی امروز من تاثیر گذاشت. خوشحالم که خوندمش .
#دریافت_امروز
Read more
هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن! هر جا ...
Media Removed
هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن! هر جا هستی لبخند یادت نره . . . قطعا اینروزا وضع پیش آمده ی اقتصادی همه دنبال یه راه واسه کسب درآمد هستن، به معجزه اعتقاد داشته باشید و به قدرت دستهای خودتون، اینروزا همه باید به هم کمک کنیم، با طبع منم ... هیچ وقت باور اینکه اتفاقای خوب در راه هستند رو کنار نگذارید چون معجزه ها هر روز اتفاق می افتن!
هر جا هستی لبخند یادت نره 🍃🌺🍃🌺🍃 . . . قطعا اینروزا وضع پیش آمده ی اقتصادی همه دنبال یه راه واسه کسب درآمد هستن، به معجزه اعتقاد داشته باشید و به قدرت دستهای خودتون، اینروزا همه باید به هم کمک کنیم، با طبع منم ترجیج میدم بیشتر همدل و همراه باشم در اینراه ، آموزشگاه ما این امکان رو به شما میده که، بتونید با کمترین هزینه و بدون صرف وقت در رفت و آمد ، خیلی آسون آموزشهایی رو که میخواید دریافت کنید، و از طریق اونها واسه خودتون یه منبع درآمد و یه شغل خونگی داشته باشید، 👈تمام قیمتها رو پایین آوردیم، تا همه بتونن شرکت کنن، لیست تخفیفها رو تو کانال ببینید
ما سی و شش تا پکیج یا همون کارگاه آموزشی داریم، به عنوان مثال کارگاه شماره ی یک شیرینی های خشک و تربیسکوییت هست یا مثلا کارگاه شماره ی دو، کیکهای عصرانه و کافیشاپی و همینجوری تا.......... کارگاه سی و شش که گل مدرن هست 😊
کارگاه های ما همیشگیه و منقضی نمیشه
همشون آماده ن و برای ثبت نام هیچ محدودیت زمانی هم ندارید، هر زمان بعد از واریز هزینه سریعا اد میشید به کارگاه اموزش وقتی اد شدید تمام ایتم ها وآموزشهای مربوط به اون کلاس رو یکجا دریافت میکنید ودیگه هر وقتی که فرصت داشتید میتونید اموزشها رو مرور کنید و درست کنید
حتی اگر بعد از یکسال باشه، بازم امکان رفع اشکال انلاین هم دارید

واسه شروع هیچ وقت دیر نیست
کافیه بخوای و به قدرتی که در وجودت داری ایمان بیاری
کاری که من سالها پیش کردم، با وجود تمام سختیها ، الان تمام قد کنار هنرجوهام ایستادم و میدونم که همشون میتونن، چون من با اون شرایط تونستم 💪
. 🌺🌺🌼🌺🌼
Read more
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ...
Media Removed
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی ... .
قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی قلم‌های آرایش دستم بود حواسم بود که کمرنگ باشه با چاشنی شیکی! درسته توی ایرانیم اما تو با تربیت انگلیسیت حساسیتهای خودت رو داری برای نیم‌روز ملیح و ساده بدون پوشوندن نقصها اما با اعتماد به نفس فراوان...رسیدم گل‌فروشی همیشگی به‌خاطر تو هنوزم بعد اینهمه سال بهم میگه سلام خانوم مهندس دستم رو باز میذاره تا انتخاب کنم و گلهارو ساده میبنده چون میدونه قرار توی گلدونهای خونه‌ بچینیمشون...چقدر خوبه اینقدر نظم و آشنایی...سلام‌علیک گرم و آشنای نگهبانی رد شدن از راهروی خنک مجتمع خودم رو در آینه‌ی انتهایی تماشا میکنم چقدر عوض شدم تو این سالها...میرسم پشت درب چوبی‌ قهوه‌ای سوخته‌ی خونه‌ی تو ، این درب برای من سرآغاز ورودم به جهان دیگه‌ای بود ، دور از جهان‌سوم پر از زوایای تازه...
از همون پشت درب بوی سیگار وینستون قرمزت با عطر تلخت و عود چوب صندل مشامم رو پر میکنه ، میرسم بغل مهربونت پایانی برای ناامنی‌های زندگیم و هم‌کلام شدن با تو راه‌حل میده به تموم دغدغه‌های فکر و دلم ، قند توی دلم آب میشه وقتی یه نگاه به دست گل میندازی و یه نگاه به چشمام و میگی تو که قشنگترین گلی اینکارا چیه ، خودت بذارشون توی گلدون میدونی که کجاست و کدوم ؟ امروز ترمه سبزه روی میز با ست نقره‌‌ارو چیدم باقیش به سلیقه‌ی خودت که بهش باور دارم ، تازگی ببخش به خونه از بودنت ، فقط با سکوت و لبخند تماشات میکنم میری میشینی روی مبل همیشگیت و عینکت رو به چشم میزنی و با دقت ریز رفتارهام رو زیر نظر میگیری...
تو هرساعت معاشرت با تو چند ساعت بزرگ میشم شبیه به اونچه که ازم توقع داری ، در به موقع‌ترین زمان شات اسپرسو معروفت رو برام میاری ، اولین قهوه‌ارو از دستای تو گرفتم و سالها با مزه‌مزه کردن تلخیش قد کشیدم توی سکوت تمام این سالهای آشنایی رو مرور میکنم نگاهم رو میچرخونم گوشه‌ی سمت چپ خونه ، اونجایی که پیانو‌ خوش نشسته و نور آفتاب عصرگاهی کلاویه‌هارو روشن کرده ، دلم میخواست میرفتیم پشت پیانو و با هم به نت‌ها جون میدادیم ، درسته خیلی چیزا عوض شده ، جونمون رو روزگار و اتفاقاتش کم کرده اما هنوزم قهوه‌های تو برام دلچسب‌ترین طعم دنیاست...
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۴/۱۷
Read more
Nothing else matters سال۸۹ رو خوب یادمه، مونده بودیم دلار ۱۳۲۰ بخریم یا ۱۳۱۵، بعد از سه ماه که پامون ...
Media Removed
Nothing else matters سال۸۹ رو خوب یادمه، مونده بودیم دلار ۱۳۲۰ بخریم یا ۱۳۱۵، بعد از سه ماه که پامون به دیار غرب رسید، دلار شد سه هزارو اندی که دیگه اندی‌اش رو یادم نیست. البته چند ماه بعد، چهارصد-پونصد تومنی پایین اومد و ثابت موند. یادمه اون سال خیلی برام مهم بود که بورس بگیرم و قبلا براش اپلای کرده ... Nothing else matters
سال۸۹ رو خوب یادمه، مونده بودیم دلار ۱۳۲۰ بخریم یا ۱۳۱۵، بعد از سه ماه که پامون به دیار غرب رسید، دلار شد سه هزارو اندی که دیگه اندی‌اش رو یادم نیست. البته چند ماه بعد، چهارصد-پونصد تومنی پایین اومد و ثابت موند. یادمه اون سال خیلی برام مهم بود که بورس بگیرم و قبلا براش اپلای کرده بودم، چون پولی که جمع کرده بودم، سیصد درصد سقوط کرده بود! اون سال به لطف اپلای و استادم، بورس گرفتم و یادمه با اصرار خودم، کمی از پولی رو که بابا بهم قرض داده بود، برگردوندم، یه همچین آدم تخسی‌ام من!
.
امروز دقیقا مثل همون روزه، یه سقوط دوباره که هر چند سال تو اقتصاد ایران اتفاق میوفته و ارزش دارایی و زندگی آدمهایی رو که با هزار زحمت تلاش کردن، پایین میاره. این اتفاق بازهم پیش خواهد اومد، مهم نیست چه رییس جمهوری بیاد یا حتی نیاد، تا وقتی ما در خاورمیانه جنگ داریم، تا وقتی روی نفتیم، تا وقتی با سرمایه داران کت و کلفت دنیا روی تشک سیاسی، زیر یه خم میگیریم، این بی ثباتی هست. فقط اونا که زورشو دارن، ارز خارجی میگیرن و اونها که ندارن، ادامه میدن
.
تقصیر من و شما هم نیست، کافیه یه نگاهی به اخبار همین روزای خاورمیانه و جنگ و شیمیایی بندازیم و بخونیم: که میگن جبر جغرافیایی! 😐
.
در ضمن قبل از قضاوت باید بگم، جدا از شماها که هموطنید و برام مهمید، عزیزان من هنوز در خاک وطن هستن. و برام همه چیز مهمه، ناراحتی پدرم، خستگی مادرم پس از سالها کار در آموزش و پرورش، و بیماری اطرافیانم که نیاز به مراقبت و دارو دارن!
.
عکس هم مخصوص آنهاست که متن نمیخونند 🌿😉
.
Read more
‌ شوکه شدم وقتی فیلم‌های بعد از بازی #استقلال و #ذوب‌آهن را دیدم. آبی‌ها فریاد می‌زدند: «پیتزا فروش ...
Media Removed
‌ شوکه شدم وقتی فیلم‌های بعد از بازی #استقلال و #ذوب‌آهن را دیدم. آبی‌ها فریاد می‌زدند: «پیتزا فروش حیا کن، استقلال رو رها کن» باورم نمی‌شد که آنها دارند #علیمنصور‬ را چنین له می‌کنند. می‌دانم که فوتبال بی‌رحم است. اما چنین بر اسطوره باشگاه خود تیغ کشیدن نوبر بود. کجا سرمایه باشگاهی را چنین خرد ...
شوکه شدم وقتی فیلم‌های بعد از بازی #استقلال و #ذوب‌آهن را دیدم. آبی‌ها فریاد می‌زدند: «پیتزا فروش حیا کن، استقلال رو رها کن» باورم نمی‌شد که آنها دارند #علیمنصور‬ را چنین له می‌کنند. می‌دانم که فوتبال بی‌رحم است. اما چنین بر اسطوره باشگاه خود تیغ کشیدن نوبر بود. کجا سرمایه باشگاهی را چنین خرد می‌کنند؟
یاد نخستین مرتبه که #منصوریان را از نزدیک دیدم زنده شد. اواسط دهه ۷۰ ، بیش از بیست سال قبل. آن روزها علی جوان رعنایی بود که وسط زمین استقلال جولان می‌داد. با موهایی که او را خوش سیما نشان می‌داد. تازه از پارس خودرو آمده بود. یک تنه خط هافبک استقلال را می‌چرخاند. هم گل می‌زد، هم پاس گل می‌داد. از همان برخورد اول او را «بچه زرنگ» یافتم. بچه جنوب شهر بود. با معرفت و زبان باز. شوخ و پر انرژی. از آن روز تا امروز ، بیشتر از بیست سال استقلال برای آنکه آن جوانک تازه از پارس خودرو آمده، تبدیل شود به عشق استقلالی‌ها یا همان که آبی‌ها فریاد می‌زدند «داش علی منصوریان» چقدر هزینه داده باشد خوب است؟ یک میلیون؟ صد میلیون؟ یک میلیارد؟ ده میلیارد؟ استقلال سالیان سال از نامش، از عنوانش، از جایگاهش برای منصوریان خرج کرد تا او شد این مردی که عشق آبی‌ها بود.
اما این سرمایه کجا سوخت؟ چرا سوخت؟ چه کسی کبریت زیر آن کشید؟
مقصر اول مدیران بی کفایت ورزش و فوتبال ایران هستند، مردانی نا لایق که به ضرب پارتی و ژن خوب و ارتباط و رفیق بازی و صد جور کثافت کاری در این فوتبال و ورزش پست و مقام گرفته‌اند. آنها عاشق محبوب‌هایی مثل منصوریان هستند، تا پشت این محبوبیت سنگر بگیرند و کار نابلدی خود را پنهان کنند. خون علیمنصور‬ گردن آنهاست.
لابد می‌پرسید چرا خون علیمنصور‬؟
آن منصوریان مرد. عمر فوتبالی او در استقلال تمام شد، مگر معجزه‌ای او را زنده کند. در حالیکه منصوریان اگر به وقت مناسب و بعد از آنکه واقعا مربی می‌شد به استقلال می‌آمد سالها به استقلال سود میرساند.
البته هوس بی پایان خود منصوریان نیز در این شبه قتل یک سرمایه بزرگ مقصر بود.
ایکاش قدر سرمایه‌هایمان را بدانیم، آنها نباید چنین راحت نردبان یک مشت مدیر بی لیاقت شوند...
Read more
<span class="emoji emojia9"></span> Irving Penn عکاسی در ابتدا علم بود و بعد از سالها به شکل هنر تبدیل شد، تصاویری که دلیل خلقشان صرفا ...
Media Removed
Irving Penn عکاسی در ابتدا علم بود و بعد از سالها به شکل هنر تبدیل شد، تصاویری که دلیل خلقشان صرفا ثبت تصویر بود، بعد از گذشت زمان حرف هایی بزرگ را به همراه داشت حال این بخشی از وجود هنرمند بود که در تک تک گرین ها نمایش داده میشد لحظه هایی گاه عجیب و گاه خشن و یا در اوج ارامش عکاسی به وجود امد تا به ما گذشت ... © Irving Penn
عکاسی در ابتدا علم بود و بعد از سالها به شکل هنر تبدیل شد، تصاویری که دلیل خلقشان صرفا ثبت تصویر بود، بعد از گذشت زمان حرف هایی بزرگ را به همراه داشت
حال این بخشی از وجود هنرمند بود که در تک تک گرین ها نمایش داده میشد
لحظه هایی گاه عجیب و گاه خشن و یا در اوج ارامش
عکاسی به وجود امد تا به ما گذشت زمان را نشان دهد
به قول سوزان سونتاگ بخشی از حقیقتی بزرگ!
اری کار دوربین عکاسی بازسازی یک واقعیت تمام شده است! دقت کنید اری تمام شده!
ان لحظه دیگر وجود ندارد ولی دوربین ما میتواند همه انرا بازسازی کند، انهم در کسری از ثانیه!
سالها گذشت و امروزه عکاسی به داخل خانه ها کشیده شده و حتا به دست کودکان نیز افتاده است!
موبایل ها و دوربین های کامپکت هر روز و هر روز مردم را به ثبت تصویر اشنا میکنند
اما یک جای کار میلنگد!
هنر عکاسی فقط ثبت کردن نیست!
چگونه ثبت کردن و چرایی ثبت کردن و دلیل ثبت تصویر است که از ما یک هنردوست و هنرمند خواهد ساخت!
این که حتا در حد کافی بلد باشیم که ارزش هر سوژه ای چیست
شما هر روز در همه جای دنیا ساعت هارا میگذرانید
و موبایل ها را به دست دارید! از خود و دوستان یا طبیعت عکس میگیرید! ولی چه فرقی میان شما عکاس اماتور و یک عکاس حرفه ایست؟
اری شما فقط سوژه را می بینید و او تمام دنیای سوژه را!
پس حیف است که یک دوربین dslr تهیه نکنید تا بتوانید مهارت با عشق ثبت کردن را بیاموزید
بسیاری از مدل های معروف دنیا، میک اپ ارتیست ها ،معماران و گرافیست ها، فیلم سازان نیزسعی می‌کنند دوره های عکاسی حرفه ای را حتا کوتاه مدت بگذرانند
چون چگونه دیدن است که به فهم بهتر حرفه خودشان کمک میکند
هنر عکاسی بیشتر از هر هنری در این عصر به ما نزدیک است، کارهای وقت گیر و شغل های شلوغی داریم
اما
شما هر روز ساز نمیزنید! شما قطعا طراحی لوگو انجام نمیدهید، کمتر کسی از شما شاید به نقاشی چهره بپردازد
اما شما هر روز با موبایل های خود عکس میگیرید
هر چند این عکس ها فقط ثبت است و نه عکس!
اما شما به نحوی درگیر یک ریز شاخه هنر عکاسی میشوید
پس چه نیکوست اگر بفهمید که چه میکنید
با چه نوری عکس میگیرید و از چه باید عکاسی کنید
کمی ذوق، یک دوربین ساده و اموزش درست!
عکاسی را ابتدا بیاموزید، سپس تجربه کنید
سپس ذوق کنید
سپس تمرین کنید
بعد عکاس شوید!
در تمامی کلاس های عکاسی خودم همیشه به هنرجویانم میگویم که تا وقتی با شاتر رفیق نشدید، از صدایش خسته نشوید!
عکاسی کنید
نوشته امیر شمس: مدرس هنر عکاسی
@amirshamsofficial
مهلت ثبت نام ترم بهار ،تا 23 فروردین ماه
تلگرام
0922 419 0 958
Read more
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو ...
Media Removed
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت". ‌ نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" ...
از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت".

نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" اما دقیقا اولین لحظاتی که حضرت پشت سر آدمها حاضر شد و شروع کرد به رقصیدن و با لذت نگاه کردن طرفدارهاش یهو دلم لرزید، ولی تحت کنترل بودم.

ضربه رو وقتی خوردم که اولین #سورپرایز انجام شد و آدمها دونه دونه شروع کردن به جیغ شادی کشیدن و بغل کردن ابی. قلب آدمم که از سنگ نیست، نرم میشه، ول می‌کنه خودشو. بعدم مگه میشه ایرانی باشی ابی رو دوست نداشته باشی یا یه جای مغزت با یکی از آهنگاش عجیب خاطره نداشته باشی؟

کار رسید به یکی که از شدت #هیجان حتی جرات نداشت برگرده پشت سرشو نگاه کنه، انقدر انرژی از اون "صدای زنده" و "حس حضور" پشت سرش دریافت کرد که زد زیر گریه، اونجا منم ترکیدم، نمیدونم فک کنم دقیقه سه چهار بود، تا ته تهش مثل یه بچه منم #اشک ریختم، حالا اشکه با خنده و شعف همراهه‌ها، ولی اشکه. ‌

از دیشب تو فکرم که چرا، یعنی این چی داشت که هممون باهاش ترکیدیم؟ درسته که ابی رو خیلی دوست داریم، اما من میگم اکثرش حضور ابیه اما همش نیست. یه بخشیش یه چیزیه که سالها از ما گرفتن، یعنی گفتن جیزّه، حرومه، ایجاد گناه می‌کنه، هورموناتون بیسار می‌شه، خیلی ساده اون چیزه "محبت" ئه.

چیزی که دیدیم محبت بدون چشم‌داشت یه سری طرفدار بود، یه پسر بچه، دختر بچه، مرد و زن بزرگ، حتی یه خانم محجبه با دیدن ابی، طوری از خود بیخود میشن که قربون صدقش می‌رن و بغلش میکنن. من تو اون بغلها چیزی جز محبت و آشتی ندیدم. ما یادمون رفته بغل کنیم همو، یادمون رفته دست همو بگیریم، یادمون رفته به جای فحش دادن پشت فرمون همو بفهمیم، از بس که بهمون گفتن محبت جیزه و گفتن بگو مرگ بر همه.

کار عجیبی لازم نیست بکنیم، کوچیکش اینه که از فردا یکم بدون دلیل باهم مهربون‌تر باشیم. من هر وقت اول صبح به یکی که عصبانیه با لبخند و بفرمایید پشت فرمون راه می‌دم، یا وقتی پیادم به یه کاسب یا دست فروش با انرژی سلام می‌کنم، یا به یه رفتگر خسته‌نباشید میگم، کیفیت روزم عوض میشه، چون میلیون برابرش تا شب بهم برمی‌گرده، این گریه‌هه یه جورایی جمع این ذره‌های انرژی مثبتیه که میتونستیم به هم بدیم و دریغش کردیم. ازین به بعد، کمتر دریغ کنیم.

پ.ن: اگر کلیپ رو ندیدین میتونین توی کانال من ببینین، توی تلگرام سرچ کنین ShareTheJoy

#موبایلگرافی
Read more
* اگر کارهای متفاوتی را تجربه نکنید نمیتوانید پی ببرید علاقه و استعداد شما در چه کارهایی است؛ زیرا ...
Media Removed
* اگر کارهای متفاوتی را تجربه نکنید نمیتوانید پی ببرید علاقه و استعداد شما در چه کارهایی است؛ زیرا گاهی در مسیر آنچه انجام می‌دهید خود را پیدا خواهید کرد. نگویید چون بخشی از زندگی را اشتباه رفته‌اید؛ پس دیگر نباید راهی دیگر را امتحان کنید! شما به آن مسیرهای اشتباهی احتیاج داشته‌اید تا به این آگاهی ... *
اگر کارهای متفاوتی را تجربه نکنید نمیتوانید پی ببرید علاقه و استعداد شما در چه کارهایی است؛ زیرا گاهی در مسیر آنچه انجام می‌دهید خود را پیدا خواهید کرد. نگویید چون بخشی از زندگی را اشتباه رفته‌اید؛ پس دیگر نباید راهی دیگر را امتحان کنید! شما به آن مسیرهای اشتباهی احتیاج داشته‌اید تا به این آگاهی برسید که چه مسیر درست‌تری را باید انتخاب کنید. پس نمی‌توانید بگویید گذشته شما کاملا هدر رفته است. شما بر اساس انتخابهای خودتان پیش رفته و نتیجه گرفته‌اید.

شما باید با تفکرات و اعمال مثبت، خود را در معرض احتمالات مثبت قرار دهید و در واقع خود را به درون اتفاقات مثبت پرتاب کنید. پس منتظر نمانید تا چیزهای خوب، ناگهان در مسیر زندگی شما سبز شوند! خودتان آنها را جستجو کنید و به استقبال آنها بروید و نهایتاً جوینده، یابنده خواهد بود. اگر انتظار مثبتی از رویدادها داشته باشید حتی می‌توانید از دل بحرانهای زندگی، فرصتهای طلایی را بدست بیاورید. خود را مشغول علاقه‌ها، استعدادها و امور شخصی خود کنید. این بهترین اشتغال در زندگی است زیرا هیچ وقت از سرمایه‌گذاری بر خودتان پشیمان نخواهید شد.

به چه کارهایی واقعا عشق می‌ورزید؟ چه کارهایی میخواهید برای رشد و ارتقا خود انجام دهید؟ وقتی سئوال می‌کنید برای اینکه به پاسخ برسید، ناچارید دست به کار شوید. اگر هدف شما تنها این باشد که به پول بیشتری برسید، از کشور بروید یا با فلانی ازدواج کنید؛ چون این اهداف، مرتبط با تحول درونی در شما نیست؛ باعث ارتقاء شما نخواهد شد یا بعد از رسیدن، دیگر نمی‌توانید انگیزه‌ای برای ادامه داشته باشید. تنها کافی است با عشق به خودتان و در مسیر آنچه دوست دارید، زندگی کنید. سپس هر لحظه از زندگی شما پر از لذت و خوشبختی خواهد شد و نتیجه برای شما کمتر اهمیت خواهد داشت.

همین که در مسیر استعدادهای خود زندگی می‌کنید موفق هستید؛ حتی اگر نرسید! چه بسیارند آدمهایی که جرات پیگیری رویاهای شخصی و اهداف خود را ندارند یا خجالت می‌کشند از مسیری که سالها اشتباه رفته اند، برگردند! آنهاست که بازنده‌اند! وقتی عمیقا به چیزی علاقمند باشید چشمان شما برای آن برق می‌زند! از هر فرصتی استفاده می‌کنید تا در مورد آن با دیگران صحبت کنید و می‌خواهید نظر انسانهای موفق را در این مسیر بپرسید. احساسات مثبت و انگیزه درونی به کمک شما می‌آید تا راحت‌تر با موانع روبرو شوید. بگذارید خیالتان را راحت کنم؛ اگر قلبتان برای هدفی نمی‌تپد همین حالا آن را کنار بگذارید؛ زیرا این هدف متعلق به شما نیست
.
.
Read more
شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا ...
Media Removed
شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا همیشه بوووود،،،، مادرم لحظه ی آخر لبخند میزد گویی میدانست در بالین تنهایی دخترها و پسرش شمع روشنی خواهد سوخت شمعی ب روشنی خورشید و ب جاودانگی نوور سینه هایمان گرچه شکست اشکهایمان گرچه سرازیر شد اما ... شیشه ی پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
یک سال بدون مادر گذشت ،،،، اما خدا همیشه بوووود،،،، مادرم لحظه ی آخر لبخند میزد گویی میدانست در بالین تنهایی دخترها و پسرش شمع روشنی خواهد سوخت شمعی ب روشنی خورشید و ب جاودانگی نوور سینه هایمان گرچه شکست اشکهایمان گرچه سرازیر شد اما لبخند تو بی نهایت در تاریکی دنیایمان تاثیر گذار بود مادر
رفتنت تلخ اما خاطراتت همیشه تلخی فراغت را طعم میبخشد دنیا بعد از م ا د ر همیشه سیاه و سفید میماند م ا د ر یعنی تمام آن واژه هایی ک ب دنبالشان باید بگردی و همیشه دست خالی بمانی مادر چیز دیگریست معنایش رافقط در نگاه ب چشمانش مییابی من یافتم آنچه سالها تار و پود لحظه هایم را زیر کرسی گرم ایام جوانییش درشبهای بلند زمستان میبافت آنکه مرا ب دندان گرفت وقتی دستانش بند روزمرگی ها و تلخی های دنیایش بود ان که پرستید را خواهم پرستید او خودش میداند مادرم با مهربانی ب من آموخت سجده ی شکر را او خودش میداند مادرم ماه بود اما بروی خاک های سرد این دنیای فانی مادرم خوب میدرخشید،،، آنقدر نور از چهره اش ب دنیای سیاهم تابید آنقدر روی خنده بر دردهای هر فصل زندگی ام نشان داد تا تمام شد تمام آنچه تمام شد من بود ن آنچه مادر بود مادر هنوز هست هنوز در نگاه من درون آینه مژه هایش ب روی هم مینشیند هنوز اسم کربلا ک میاید چشمهایش ب اشک مینشیند هنوز از خاطرات دوران خوبش میگوید او هنوز هست آنچه تمام شد من بودم مادر قداست دارد هر جایی ک هست محبوبه نام خواهد گرفت ماه منیر من ماه هاست محبوبه ای بهشتی ست
Read more
. بسم الله الرحمن الرحیم . خانم منصوریان ، مدال آور ووشو در مصاحبه ای ادعا کردند که در سال 93 و پس از ...
Media Removed
. بسم الله الرحمن الرحیم . خانم منصوریان ، مدال آور ووشو در مصاحبه ای ادعا کردند که در سال 93 و پس از کسب مدال، خانم چرخنده بهشون رجوع کردند و با وعده خونه و ماشین و صد میلیون پول به هر کدام از خواهران!! ازشون خواسته چادر بپوشن!!!! و مدتی پوشیدن و کنارش گذاشتن ولی همیشه در راهپیمایی اربعین میپوشیدن ... .
بسم الله الرحمن الرحیم
.
خانم منصوریان ، مدال آور ووشو در مصاحبه ای ادعا کردند که در سال 93 و پس از کسب مدال، خانم چرخنده بهشون رجوع کردند و با وعده خونه و ماشین و صد میلیون پول به هر کدام از خواهران!! ازشون خواسته چادر بپوشن!!!! و مدتی پوشیدن و کنارش گذاشتن ولی همیشه در راهپیمایی اربعین میپوشیدن اما وعده خانم چرخنده عملی نشده و حالا بعد از چهار سال اومدن به اصطلاح افشاگری! و فقط این وسط خرج خرید چادر مونده روی دستشون!!
.
حالا نکته وار این سخنان رو تحلیل کنیم:
.
1-خواهران منصوریان در سوم آذر 93 در نامه ای به رهبری مدالهاشون رو به ایشون اهدا میکنن و دم از حجابشون میزنن و خانم چرخنده هشت روز بعد باهاشون دیدار میکنه و فیلمش هست که خواهران اعلام بسیجی بودن میکنن و میگن که از حالا میخوایم چادر بپوشیم... خب سوال: کسانی که قبلا معتقد به حجاب و مدعی اون بودن آیا نیازه بیای بهشون وعده خونه ماشین بدی برای چادر پوشیدن؟!
.
2-این سخنان رو اگر بر فرض محال درست بپنداریم، حقارت خود خانم منصوریان رو نشون میده که بخاطر ماشین و پول حاضره یک پوشش رو بپذیره... طبق همین اعتراف، خب حالا هم ممکنه بخاطر پول(احتمال به شدت قوی) این سخنان رو گفتن... پس به قول معروف تف سربالا شده براشون
.
3-گفتن که ما خودمون پیاده روی اربعین با چادر میریم... بعد میگن که این وعده فقط خرج چادر روی دستشون گذاشته!! خب وقتی واسه اربعین چادر دارید، دیگه خرجشو چرا ربط میدید به خانم چرخنده؟؟ اصلا چه خرجی؟؟؟ خانما یک چادر رو سالها شاید بپوشن... پس این حرفا هم فقط برای کوبیدن بوده
.
4-از آذر 93 و به قول خودشون وعده های خانم چرخنده چهار سال میگذره... بعد از وعده ها سه ماه شش ماه یک سال دو سال... اخه چهار سال گذشت حالا یادش افتاد که مثلا افشاش کنه؟؟؟
.
در دولت اصلاحات(خاتمی) کشور هر روز شاهد این هجمه ها علیه دین بود.. مثل حالا... البته اون زمان به جای اینستاگرام و تلگرام و توییتر، روزنامه های زنجیره ای داشتن و هدف این برنامه ها هم دو چیزه : کوبیدن دین و منحرف کردن اذهان مردم از افتضاحات دولتشون
.
فقط یک انسان بی بهره از هوش و ذکاوت میتونه این برنامه های هر روزه و شایعات و دروغ ها رو علیه دین ببینه و ندونه اینها سازمان دهی شده و هدفمند هستند....
.
#خواهران_منصوریان #الهام_چرخنده #حجاب #روحانی #دلار #تورم #فساد #رکود #بیکاری #برجام #سینما #فوتبال
.
@shahrbano.mansorian .
*313*
Read more
■برای زخم قلبت ای بامداد■ ميبينمت در آن صبح غمگين، در جمع زندانیان وقتی از بلندگو خبر اعدام مرتضی ...
Media Removed
■برای زخم قلبت ای بامداد■ ميبينمت در آن صبح غمگين، در جمع زندانیان وقتی از بلندگو خبر اعدام مرتضی کیوان را پخش میشود ،آن که همه جان های شیفته را با مهربانی نگهبان بود .شعر سالهای بعد ،آغاز فریادهای تازه است .حالا آن کودکی که به دیدن شلاق خوردن آن سرباز ،گریه اش بند نمی آمد ،زبانی دارد به وسعت ادبیات ... ■برای زخم قلبت ای بامداد■
ميبينمت در آن صبح غمگين،
در جمع زندانیان وقتی از بلندگو خبر اعدام مرتضی کیوان را پخش میشود ،آن که همه جان های شیفته را با مهربانی نگهبان بود .شعر سالهای بعد ،آغاز فریادهای تازه است .حالا آن کودکی که به دیدن شلاق خوردن آن سرباز ،گریه اش بند نمی آمد ،زبانی دارد به وسعت ادبیات فارسی ،بلکه بزرگتر که میتوانست این درد را بسراید .
در " آهن ها و احساس " بغض بودی اما دیر نپائيد که ترکیدی .
" هوای تازه "اعلام حضور کسی بود که تا چهل سال بعد که زنده ماند دیگر کسی انکارش نتوانست .
در تیره ترین روزگار یک نسل ،در شوره زاری که سر برآورده بود تو روییدی .اگر غم نان نبود ،اگر بستگی فضای سیاسی نبود که مجال به هیچ آزاده ای نميداد می بایست در همان زمان صدایت به جهان می رسید ، اما افسوس که فقر تاریک و سرد با دربدری و بسته بودن درها حتی مجال نمیداد در آن تفنن - روزنامه نگاری ،لختی بیاسايي .
ده سال بعد از روزگاری که #صادق_هدایت کلید وجود خود را زد و خاموش کرد
ده سال بعد از زمهرير سکوت و سانسور و تاریکی ،اینک این نوری بود که با آیدا در خانه جانت روشنی گرفت .آیدا شریک سختی ها و آوارگی ها.
این مقام که چون شاعر انگشت اشاره شعر خود را به سویی بگیرد ،جاودانگیش بخشد همان رتبتي هست که حافظ و سعدی و دیگر قله های شعر این دیار بدان دست یافته بودند .آری به قله رسیدی بامداد خسته ،گرچه مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر ،تو رسیدی .هم از این رو چهار نسل طلبت کرد و در شعرت یاس و نومیدی ،شادی و سرور ،امید و سرمستی ،و زخم دل خود را دید .
آن سالها که آوازه در افتاد که تو را در جمع نامزدان نوبل نشانده اند ،یکی آن خطابه را که باید خوانده میشد در علت گزينش تو ،در معتبرترین نشریه فرانسه نوشت " سخن از مردی است که عمر را از بزرگی انسان ،از عشق ،از آزادی سروده است "
جاودانگی ارزانی تو باد که شایسته بودی و بی گمانم که نسل ها در واژه های تو رازی را جست و جو خواهند کرد و تو را به سالیان خواهند خواند ،حتی اگر هنوز به راز آن هزاران صفحه تاریخ و فرهنگ کوچه های این دیار دست نیافته باشند که تا آخرین دم بر سر آن بودی .
بگذار شب کوران از درد بمیرند و از حسد ، #شاملو نامی است به بزرگی که از روزگاران ما نثار تاریخ شد ،از يک قرن ،قرنی که او در آن زیست اگر دو نام ایرانی در حافظه تاریخ جای بگيرد ،یکی #احمدشاملو است .
.
Read more
بعد از لطف حق تعالی و کرم ارباب حسینی شدنم رو مدیون تو هستم تویی که حسین حسین گفتنو یادم دادی تویی که ...
Media Removed
بعد از لطف حق تعالی و کرم ارباب حسینی شدنم رو مدیون تو هستم تویی که حسین حسین گفتنو یادم دادی تویی که کاری کردی که همه منه رو سیاه رو به اسم #نوکر_حسین بشناسند البته مثل بقیه پدرا دسته منو نگرفتی و هیات ببری،چون همیشه از چندین روز قبل از محرم نبودی تا بعد از #عاشورا داخل هیاتم انقد جدی بودی و با تلاش ... بعد از لطف حق تعالی و کرم ارباب حسینی شدنم رو مدیون تو هستم
تویی که حسین حسین گفتنو یادم دادی
تویی که کاری کردی که همه منه رو سیاه رو به اسم #نوکر_حسین بشناسند
البته مثل بقیه پدرا دسته منو نگرفتی و هیات ببری،چون همیشه از چندین روز قبل از محرم نبودی تا بعد از #عاشورا
داخل هیاتم انقد جدی بودی و با تلاش زحمت میکشیدی که منو اصلا نمیدیدی و بعدش آخرمحرم که میشد از شدت خستگی و شب نخوابیدنا مریض میشدی.
تویی که چند هفته بعد از سقوط #صدام وقتی شنیدی راه #کربلا باز شده پیشقدم این راه شدی و حرفهای بقیه به هیچ عنوان نتونست منصرفت کنه
تویی که وقتی فقط ۱۷ سال داشتم و دیدی بعد از #کربلایی شدنت منم دارم برای کربلا رفتن پافشاری میکنم با چشمای گریون گفتی برو امانت میسپارمت دست خودش
بعله تو با اجازه ارباب هم منو حسینی کردی و هم کربلایی حالا این از کوتاهی و روسیاهیه منه که نتونم حسینی بمونم...
ن:امسال برگشتنم یه فرقی با بقیه سالها داشت اونم این بود که اولین نفر بابام بقلم نکرد تا روی سینش فشارم بده..
مجبور شدم برم و سنگ قبرشو بقل کنم...
ن ۲:کاش اصلا برنمیگشتم از کربلا... #افسردگیه_بعد_از_دوریه_کربلا
#فراق_پدر
#هوای_ابری
#هوای_گریه
Read more
#هانی و #شی_مرید دختر عمو و پسر عموی هم بودند از زمان کودکی هم نامزد بودند. ورسم بر این بود که نامزدها تا زمان ازدواج همدیگر را نبینند. فردی بنام چاکر با چند تن از همراهانش به شکار رفته بودند. ودر راه بازگشت گذرشان به خانه پدر هانی برای استراحت می افتد و چاکر هانی را در همانجا میبند و دلباخته زیبایی ... #هانی و #شی_مرید دختر عمو و پسر عموی هم بودند
از زمان کودکی هم نامزد بودند.
ورسم بر این بود که نامزدها تا زمان ازدواج همدیگر را نبینند.
فردی بنام چاکر با چند تن از همراهانش به شکار رفته بودند.
ودر راه بازگشت گذرشان به خانه پدر هانی برای استراحت می افتد و چاکر هانی را در همانجا میبند و دلباخته زیبایی و حاضر جوابی هانی میشود.
بعد از آن چاکر هر کاری میکند تا هانی را به ازدواج با خود در بیاورد.
و لی هانی هرگز حاضر به شکستن پیمان خود با شیمرید نمیشود.
وقتی بزرگان آن زمان به خواسته چاکر جمع میشوند
از همه خواست تا قول و پیمانی بگذارند و بر آن پای بند باشند
تا مردانگی آنها ثابت شود.
و هر کدام از حضار قراری گذاشتند و به آن عمل کردند.
شیمرید هم پیمان کرد که هر کس هر چه از من بخواهد
به او خواهم بخشید.
چاکر هم با فرستادن افرادی نزد شیمرید از او درخواست میکنند
که دست از هانی بکشد. شیمرید روی پیمان خود ماند
و قبول کرد که هانی را رها کند.
بالاخره هانی به ازدواج با چاکر در آمد.
ولی هانی به چاکر علاقه ای نشان نمیداد
و سیاه پوش فقط در خانه چاکر زندگی میکرد.
وقتی برای اولین بارشیمرید هانی را در منزل چاکر میبیند
دلباخته او میشود.
عشق آن دو از آن لحظه آرام و قرار را ازهر دوی آنها میگیرد.
شیمرید بخاطر تحمل رنجش به مدت سی سال به مکه میرود
و بواسطه حاجیان از هانی خبر میگرفت.
بعداز #سی_سال #شیمرید بر میگردد
و #هانی از #چاکر میخواهد او را رها کند
بیش از این او را عذاب ندهد.
#چاکر قبول میکند.
#شیمرید_و_هانی بعد سالها بهم میرسند
اینگونه عشق آنها در میان #بلوچ ها افسانه میشود.
#baluch #baluchestan #nikshahr #cfz #iranshahr #zahedan
#بلوچستان #بلوچ #نیکشهر #چابهار #زاهدان #سراوان #ایرانشهر #قصرقند #موزیک #بلوچی #سرود #مکران #بلوشستان
Read more
عزیزم <span class="emoji emoji2764"></span>سالها بعد شب تولدت<span class="emoji emoji1f381"></span> وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم زیر چشمی حواسم هست<span class="emoji emoji1f648"></span> بی هوا شمع ها را ...
Media Removed
عزیزم سالها بعد شب تولدت وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم زیر چشمی حواسم هست بی هوا شمع ها را فوت نکنی... لب هایت که غنچه شد صدا میزنم آااااای قلبم! میترسید تو و بچه هایمان! می رسید بالای سرم، میخندم ومیگویم: آخ از این لبها... با عصبانیت میگویی دیوانه...😀 و نمیدانی این دیوانه ... عزیزم ❤سالها بعد
شب تولدت🎁
وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم
زیر چشمی حواسم هست🙈
بی هوا شمع ها را فوت نکنی...
لب هایت که غنچه شد
صدا میزنم
آااااای قلبم!🙊❤
میترسید تو و بچه هایمان!
می رسید بالای سرم،
میخندم ومیگویم:
آخ از این لبها...😊
با عصبانیت میگویی
دیوانه...😀
و نمیدانی این دیوانه مرا تا تولد بعدی ات زنده نگه میدارد!😍
سال ها بعد...
سال ها بعد را با تو دوست دارم
حتی در خیال!😘😍❤
.
. 👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
.
📬 #نظرات_خودرا_درخصوص_پیج_بامادرمیان_بذارید 😊✅
Read more
. به دنیا که آمد حلیه اشک می ریخت عقیل هم از خوشحالی گریه می کرد،اما کودک تازه متولد شده گریه نمیکرد. بزرگتر ...
Media Removed
. به دنیا که آمد حلیه اشک می ریخت عقیل هم از خوشحالی گریه می کرد،اما کودک تازه متولد شده گریه نمیکرد. بزرگتر که شد چندباری از سر نخل افتاد و پایش شکست اما گریه نکرد مادرش هر بار که سر سختی اش را برای گریه نکردن می دید میگفت قربان پسر بروم که مرد شده مرد که گریه نمی کند بعد ها در صفین شمشیر بازویش را که مجروح ... .
به دنیا که آمد حلیه اشک می ریخت عقیل هم از خوشحالی گریه می کرد،اما کودک تازه متولد شده گریه نمیکرد.
بزرگتر که شد چندباری از سر نخل افتاد و پایش شکست اما گریه نکرد
مادرش هر بار که سر سختی اش را برای گریه نکردن می دید میگفت قربان پسر بروم که مرد شده مرد که گریه نمی کند
بعد ها در صفین شمشیر بازویش را که مجروح کرد، همه متعجب بودند از بزرگی زخم اما مسلم انگار نه انگار اصلا گریه نکرد
نمازش را که در مسجد کوفه خواند و پشت سرش را خالی دید دلش لرزید اما گریه نکرد
آن شب اما، در خانه طوعه بغض گلویش را گرفته بود صدا خزیدن چهل و چند مرد مسلح را که در پشت دیوار خانه شنیده بود
طوعه دید مسلم دارد بند زره اش را محکم می کند بغض دارد اما گریه نمی کند
محاصره که شد بغض رسیده بود به گلویش
شمشیر که به لب بالایی اش خورد و نیزه را که از پشت به پهلویش زدند دردش گرفت اما گریه نکرد
محاصره اش که کردند چشمانش خیس شد اما هنوز گریه نمی کرد
اما وقتی دستانش را بستند و روی اسب سوارش کردند شروع کرد به های های گریه کردن نفسش از شدت گریه بریده بود شانه هایش تکان می خورد
توی دلش حتما حساب کرده بود که برای کمک به حسین دیر شده است.
حالا بعد سالها هنوز مادر ها به پسربچه هایشان می گویند «مرد که گریه نمی کند!»
اما شاید مادر ها نمی دانند که مرد ها هم گاهی گریه می‌کنند
مثلا
برای جا ماندن از حسین
برای جا ماندن از غافله
و شانه هایشان هم تکان می خورد.

پ.ن:طوعه نام زنی است که به مسلم پناه داد
پ.ن:تصویر سازی اثری است از خانم جنگروی که در #هیئت_هنر تولید شده است.
پ.ن؛ متن برداشت آزادی است از مقتل آه و زندگینامه مسلم ابن عقیل
#حروف_مقطعه
Read more
عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب ...
Media Removed
عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب بیار بچکونم ته حلقم فاطمه‌اش یک لیوان نیکلی یخ میشکاند و دو قلوه اش را می‌انداخت توی یک کاسه استیل، یکی از زیباترین صداهای عمرم صدای النگوهای مادرم بود که وقتی یخ میشکاند جرینگ جرینگ میکرد، کاسه تا ... عصرها که از علفی می‌آمد قصه همین بود، دراز میکشید توی مهتابی حیاط خانه بی‌بی و میگفت فاطمه یه کاسه آب بیار بچکونم ته حلقم فاطمه‌اش یک لیوان نیکلی یخ میشکاند و دو قلوه اش را می‌انداخت توی یک کاسه استیل، یکی از زیباترین صداهای عمرم صدای النگوهای مادرم بود که وقتی یخ میشکاند جرینگ جرینگ میکرد، کاسه تا برسد به دست حبیبش پشتش عرق میکرد، و حبیب لاجرعه بالا میرفت قشنگ ترین سکوت دنیا فاصله بین «چه خبر» فاطمه‌اش بود و «سلامتی» گفتن بعد از تمام شدن کاسه آب، بعد سبیل انبوهش را می‌مکید و ولو میشد روی زیلوی پهن شده کف مهتابی... مهتابی ای که عصرها آب پاشی میشد و‌بوی کاهگل و خاک را می نشاند به اعماق نایژک‌هایت، حالا نوبت من بود که روی پاهایش راه بروم، چه کیفی میداد مرور عضله‌های پشت پاهایش... خستگی‌اش که می‌تکید نوبت بازی با من بود، بازی که چه عرض کنم، سر یک چوب را کهنه می‌بست و‌ میزد توی نفت و‌ گُرش می‌داد و میزدیم توی باغ. روشنایی مشعل تاریکی را چاک میداد، زیر درختها را سرک میکشیدیم دنبال گنجشک گرفتن ، می‌گرفتیم یک‌ساعتی بازی می‌کردم باهاشان و بعد فرررررر پرشان می‌دادم ...یکشب به من گفت مشعل را بگیر گرفتم ، دستهایم کوتاه بود مشعل ور رو به شعله صورتم را گرم میکرد ...از درخت بالا رفت، توی رقص شعله می‌دیدمش، قهرمان زندگی‌ام را ... کاشفی کنجکاو بود گویا که به کشف زیگوراتی مهیب می رفت، ناگهان از بالای درخت افتاد دست و بالش زخمی بود به درخت خراشیده شده بود ... یک چیزی بلندی هم توی دستش بود که در نگاه اول کمربند یا تسمه کولر پدیدار آمد... تهش را گرفته بود ... به زمینش کوبید ... حجم سیاه و بلند فوش فوشی کرد و‌ تاب خورد و رفت گفتم چی بود : گفت: مار، گفتم مار ؟ گفت: ها کُک مار اومده بود چغوک بخوره تاروندمش ...او هول کرده بود ... من بیشتر ... سالها از کشف آن زیگورات میگذرد ... آن شب پدرم یک کاسه آب دیگر هم خورد آب قند خورد... فاطمه‌اش گفت زده بودت خاکستر میشدی مرد ... ما دیگر دستمان به تمنای گنجشکی لاله نشد ... سالها گذشته و حالا من پدرم ... باباحامدم ...بعضی باباها خیلی بابایند ... من خیلی بابا نیستم ... اصلا از کجا معلوم توانسته باشم میان اینهمه ماری که هستند میان اینهمه افعی جوجه هایم را مراقبت کنم... ؟ زمانه بدی شده بابا حبیب ... من را پرت کن به همان عطر کاهگل و مشت و مالهای دم غروب ... من از امروز و فردای بچه هایم می ترسم ... نگرانشانم ... خدا میداند چه شبهایی که رفته‌ام توی تراس و‌ به ماه خیره شده‌ام و صدای اذان صبح بلند شده ... باباحبیب دعایم کن، من خیلی بلد نیستم بابا باشم
Read more
مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛ هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست ...
Media Removed
مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛ هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن، وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه ... مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛

هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش،
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه،
یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند،
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن، سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن... #الهی_قمشه_ای
.
.
.
كيكِ حلوا درست كردم خيلي خفن و خوشمزه
قرارِ باهم بعد ماه ها بريم مهمونى
برگشتم ، رسپي ِ طولاني داره واستون تايپ ميكنم ❤️
Read more
‍ <span class="emoji emoji1f4af"></span> قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد ...
Media Removed
قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته ... ‍ 💯 قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته شد وقتی تخته را میبوسیدی و باورمان شد در مسیر خداحافظی گام بر میداری.نمی گویم بمان تا المپیک چراکه حتما خودت از شرایط فنی و بدنی ات بهتر خبر داری.اما کاش می ماندی و خاطره آن المپیک مسخره را پاک میکردی.المپیک یک طلای دیگر به تو بدهکار است و تا ابد شرمنده این بدهی می ماند.
و ما چه خوشبخت بودیم که دوران شکوه تو را از نزدیک دیدیم.چه مغرورانه سالها سرمان را بالا گرفتیم و همه جا گفتیم قویترین مرد جهان همشهری ماست.
♦️چقدر ذوق کردیم وقتی اولین بار این تیتر را روی جلد روزنامه 90 دیدیم《من قائمشهری هستم و هوادار نساجی》و بارها این علاقه را اثبات کردی.هر دفعه که در تلویزیون یا رادیو یا روزنامه و سایت ازت می پرسیدند طرفدار استقلالی یا پرسپولیس سرت را بالا میگرفتی و میگفتی یک قائمشهری فقط 《نساجی چی》 میشود اینگونه ازمان دلبری میکردی و تصویر و تیتر آن مصاحبه میشد عکس صفحه اینستاگراممان که به آن ببالیم.هر بار که تمرین و مسابقات نداشتی به وطنی می آمدی تا نساجی ات را از نزدیک ببینی.تا تهران آمدی و در بازی با راه آهن صعودمان را دیدی و با همشهریانت اشک شوق ریختی.یادمان نمیرود وقتی حامد ابراهیمی رییس وقت هیئت فوتبال قائمشهر بعد از قهرمانی ات هر چقدر تلاش کرد راضی نشدی در وطنی دور افتخار بزنی و خودنمایی کنی.بارها آمدی در جایگاه ویژه اما به کسی نگفتی عکست را بگیرد.اما همیشه پشتمان گرم بود به قوی ترین مرد دنیا 💢 اگر چندصد سال پیش دنیا می آمدی از آنهایی میشدی که مادربزرگ ها در قصه های شبانه برای نوه هایشان از پهلوان بهداد میگفتند و جارچیان با طبل و شیپور دور میدان اصلی شهرها جار میزدند که《ای مردم به گوش باشید.تا پهلوان بهداد هست پرچم ایران زمین به خاک نمی افتد》افسانه ها برایت سروده میشد و دلهایمان به بودنت قرص می شد.

چقدر دلمان برای آن خنده های کودکانه زیر چند صد کیلو وزنه تنگ میشود.
🌀آن اوایل همه می گفتند بهداد هم مثل خیلیها الان که معروف شده میرود تهران و دیگر تحویلمان نمی گیرد.اما تو از جنس خودمان بودی.با خنده هایت خندیدیم و با گریه هایت دلمان فشرده شد و آن شب لعنتی که دلمان میخواست به زبان فارسی سخت با آن جلاد عراقی صحبت کنیم.هنوز هم که یادمان میآید . ادامه مطلب در كامنت اول
Read more
با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، ...
Media Removed
با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، به ساعتهای دلتنگی... و چقدر بی‌اهميت است كه چگونه زنده خواهيم بود، وقتی زندگی، آنگونه كه می‌خواهيم نيست. هر آدمی ممكن است سالها، منتظر گمشده‌اش باشد. و چقدر دردناك می‌شود وقتی، گمشده‌ات سالها ... با هم بشنويم... امروز هم بگذرد، چيزی عوض نخواهد شد. يك غروب، به غروبهای ديگر اضافه می‌شود و چند ساعت، به ساعتهای دلتنگی... و چقدر بی‌اهميت است كه چگونه زنده خواهيم بود، وقتی زندگی، آنگونه كه می‌خواهيم نيست.
هر آدمی ممكن است سالها، منتظر گمشده‌اش باشد. و چقدر دردناك می‌شود وقتی، گمشده‌ات سالها مقابل چشمانت زندگی كند و تو دم نزنی.
هر صبح كه بيدار می‌شوم، اسمت را صدا می‌زنم و هر بعد از ظهر منتظر آمدنت می‌مانم.
تو را تصور مي كنم كه می‌آيی، لبخند می‌زنی، تن پوشت را در می‌آوری، هوا عطر بهار نارنج می‌گيرد، پشت ميز می‌نشینی و منتظر دَم آمدن دو فنجان چای می‌مانی كه هرگز قسمت نشد با هم بنوشيم.
من مستحق آن بودم كه دوستت بدارم.
كه دوستم بداری.
كه دوستم...
عشق بيماری مهلكی‌ست با عوارض مرگ‌آور، كه نه می‌كُشد و نه التيام می‌پذيرد.
فردای بعد از امروز، خورشيد به آسمان می‌زند، تو خيابان را به جنون می‌كشي و شهر، به تماشايت می‌ايستد. كمی آن طرف‌تر، سايه‌ای به اين فكر می‌كند كه تا كجا می‌شود «دوست داشته» نشد؟
.
من؛ يك روز به خودم می‌آيم و می‌فهمم كه چقدر دوستت داشتم، خيلی بيش از آنكه فكرش را كنم.
حسرتهای بزرگ شايد، آرزوهای كوچكی بودند كه قبل از رسيدن، به زمين افتادند.

اجرا: شهرام برازنده
Read more
دخترم امروز برای تو مینویسم سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تو ...
Media Removed
دخترم امروز برای تو مینویسم سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تو را از همه ی پسرهای محله و مدرسه و دانشگاه دور کنم دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی دخترم میدانم از من متنفر میشوی میدانم مرا بدترین ... دخترم امروز برای تو مینویسم

سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی

قد کشیدی و خانوم شدی

دلم میخواهد

تو را از همه ی پسرهای محله و مدرسه و دانشگاه دور کنم

دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی

دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی

دخترم میدانم از من متنفر میشوی

میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی

میدانم ... خوب میدانم

اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر جوانی مادرت آمد

چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد

از مادرت گله نمیکنی

دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است و منطق نمیشناسد

عاشق میشوی

دخترم عاشقی درد دارد

بمیرد مادرت و درد آنروزهایت را نبیند
Read more
سی و چند ساله‌ام و کفش‌هایم که اندازه‌اش بالای چهل‌ست! گویی پاهام زودتر از آنکه به دنیا بیایم  دنبالت می‌گشتند.. و قلبم که حساب تپیدنش دستم نیست! که من سال‌ها قبل «دوستت دارم» را توی سینه‌ی اجدادم قلب به قلب کوبیده‌ام. تیتراژ سریال "رسم عاشقی " کارگردان : سعید سلطانی آواز ... 🎵🎶
سی و چند ساله‌ام

و کفش‌هایم
که اندازه‌اش بالای چهل‌ست!

گویی پاهام
زودتر از آنکه به دنیا بیایم
 دنبالت می‌گشتند..
و قلبم که حساب تپیدنش
دستم نیست!

که من سال‌ها قبل
«دوستت دارم» را
توی سینه‌ی اجدادم
قلب به قلب کوبیده‌ام.

تیتراژ سریال "رسم عاشقی "
کارگردان : سعید سلطانی
آواز : همایون شجریان
موسیقی متن : بردیاکیارس
پ.ن۱ : سریال "رسم عاشقی " در ماه رمضان سال ۷۹ از شبکه تهران پخش شده است .
پ.ن۲ : این کار برای من پراز خاطره است و بسیار بسیار دوستش دارم و دلم خواست چون همیشه حسم را در روز تولدم با شما عزیزانم به اشتراک بگذارم .
پ.ن۳ :وقتی این سریال رو می دیدم و سالها بعد از آن همیشه دلم می خواست یک بار دیگه این کار توسط "همایون جان شجریان" بازخوانی شود که این اتفاق در آلبوم "شب جدایی " افتاد و این کار با نام
"آتش جاودان" بازخوانی شد .

#همایون
#همایون_شجریان
#رسم_عاشقی
#بردیا_کیارس
#homayounshajarian
@homayounshajarian
@bardiakiaras
@avayehomayoun
Read more
سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می ...
Media Removed
سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می رفتم. آن حجم انبوه غم و تنهایی برای یک جوان ۲۰-۲۱ ساله تحمل پذیر نبود. ولی چاره ای نداشتم و عمر خود را رسما به فنا میدادم. در این میان، پیر مردی بود که هر از گاهی پیدایش میشد و تنها در گوشه ای می نشست.از جیب ... سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می رفتم.
آن حجم انبوه غم و تنهایی برای یک جوان ۲۰-۲۱ ساله تحمل پذیر نبود. ولی چاره ای نداشتم و عمر خود را رسما به فنا میدادم. در این میان، پیر مردی بود که هر از گاهی پیدایش میشد و تنها در گوشه ای می نشست.از جیب ژاکت کهنه اش بسته ی سیگارش را در می آورد و ۴ نخ از آن را کنار نعلبکی میگذاشت و با وسواس خاصی شروع به خوردن چای و کشیدن سیگارش می کرد.
یکبار رفتم و در کنارش نشستم به امید اینکه شاید سر صحبتی باز کند اما فقط میخندید. چند روزی به همین منوال گذشت و خبری از پیرمرد نبود.از چند نفر سراغش را گرفتم.آنها هم بی خبر بودند.
جای خالی اش در کافه شدیدا احساس میشد.با اینکه حتی کلمه ای بینمان رد وبدل نشده بود ولی شدیدا نبودش را حس میکردم.
یک روز در مسیر کافه از یکی از دوستان جویای احوالش شدم و فهمیدم در بیمارستان سینا بستری شده.رفتم تا سراغی ازش بگیرم و گله ای کنم از نبودش.در بخش بستری بود و با هزار مصیبت وقت ملاقات گرفتم.کنارش که ایستادم به هوش آمد و خوشحال بود از دیدن من و طبیعتا انتظار چنین دیداری را نداشت.طبق معمول هیچ حرفی نزد.لبخند کوتاهی زد و چشمانش را بست.سراسیمه پرستاربخش را صدا کردم و فهمیدم تمام کرده است.پرستار گفت امیدی بهش نبود.اسیدی که خورده بود معده اش را سوراخ کرده بود. هیچ همراهی نداشت و به همین دلیل لباس هایش را به من تحویل دادند.داخل ژاکتش تکه کاغذی پیدا کردم : طاهره فراقت را نتوانستم تحمل کنم..
(عکس ،کافه خورشید، از صفحه ی @nourisaman3 )
Read more
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ...
Media Removed
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند .... . .**** . . نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید ... گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ....
.
.****
.
.

نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش

بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید...
Read more
پنج نمایش برای اجرای هفته نمایش #پورتلند، پذیرفته شدند. نمایش #پیشگو #the_fortune_teller ...
Media Removed
پنج نمایش برای اجرای هفته نمایش #پورتلند، پذیرفته شدند. نمایش #پیشگو #the_fortune_teller اثر #چیستایثربی ،تنها اثری است که از شرق میانه،در این جشنواره پذیرفته شده است. . #پیشگو درباره ی یک زن تنها ست که از راه پیشگویی، زندگی اش را میگذارند ،تا اینکه به او حکم تکفیر میزنند! . .حالا باید ... پنج نمایش برای اجرای هفته نمایش #پورتلند، پذیرفته شدند.

نمایش #پیشگو
#the_fortune_teller
اثر #چیستایثربی ،تنها اثری است که از شرق میانه،در این جشنواره پذیرفته شده است. . #پیشگو درباره ی یک زن تنها ست که از راه پیشگویی، زندگی اش را میگذارند ،تا اینکه به او حکم تکفیر میزنند!
.
.حالا باید زندگی یکسال آتی حاکم آن دیار را پیشگویی کند ، اگر پیش گویی اش، درست باشد ،او را ،آزاد میکنند و اگر نه ، زنده زنده به جرم تکفیر و جادوی سیاه ، در آتش میسوزانند.

غافل از اینکه ،زن پیشگو ،سالها پیش ،وقتی دخترکی بوده ، مورد تجاوز حاکم آن دیار قرار گرفته است ، و پدر و مادرش ،به دست او کشته شده اند و حالا که بزرگ شده ، حاکم او را نمیشناسد !

پس چگونه یکسال آتی او را پیشگویی کند؟وقتی که مطمئن است ،حاکم را خواهد کشت؟!
. ..و از سمت دیگر ، ولیعهد حاکم آن دیار ، پسر حاکم ، بیخبر از همه جا ، به زن پیشگو علاقه پیدا کرده است و میخواهد به او کمک کند و بااو بگریزد.

زن پیشگو مانده است که چگونه به او بگوید که پدرش یک حاکم رذل متجاوز است، اماپسر، بیگناه است و زن به او علاقه دارد،

مثلث #عشقی_سیاسی_و #اجتماعی پیچیده ای است. نهال پیترسون ، مترجم دو رگه ی ایرانی_ایرلندی ، آن را برای اجرا ترجمه کرده است. بازیگران ،همه خارجی هستند. .
.
نمایش #پیشگوی چیستایثربی ، شانس رقابت فراوان ، با نمایشهای دیگر را دارد.چون جامعه ای ظالم و بی زمان و مکان را آنچنان دقیق به تصویر کشیده است ،که انگار این اتفاقها ، هم اکنون ، در حال رخ دادن است. "از سخنان دبیر جشنواره" در مورد نمایشهای برگزیده ی داوران جشنواره . .
این نمایش پاییز امسال در پورتلند ، روی صحنه می آید.

چیستایثربی در مصاحبه ی اخیرش با رسانه های خارجی گفته است : خیلی دلش میخواهد یکی دو بازیگر ایرانی نیز ،در این نمایش بازی کنند.او از #سوسن_تسلیمی یا #شهره_آغداشلو برای نقش زن دو شخصیتی حاکم ، و #گلشیفته برای نقش #پیشگو ، یاد کرده و از کارگردان پورتلندی خواهش کرده است که در این باره فکر کند .

متن #پیشگو اثر #چیستا_یثربی، یکی از کاندایداهای جایزه ی اول متن این جشنواره خواهد بود.

یثربی میگوید : پیشگو را پنج سال پیش نوشتم، در ایران ، عمدا چاپش نکردم که گروههای نمایشی ،بی اجازه، اجراو خرابش نکنند ، آن را برای روز مبادای زندگی ام گذاشته بودم و امروز هم #روز_مباداست!

بعد از اجرای پورتلند، #چیستا قصد دارد "پیشگو"را در ایران یا هر کشوری که امکانش فراهم شود ،به فیلمنامه بدل کند ویک کارگردان قدر سینمایی ، آن را کارگردانی کند. #اشپیگل
#chista_yasrebi
#playwright
Read more
 #no_mokhatab <span class="emoji emoji2615"></span> لحظه رفتن خواستی منطقی باشی مرا بردی پاتوق همیشگیمان همان کافه که زمان دویدن و ...
Media Removed
#no_mokhatab لحظه رفتن خواستی منطقی باشی مرا بردی پاتوق همیشگیمان همان کافه که زمان دویدن و فرار از باران انتهای ان کوچه متروک کشف کرده بودیم بردی روی همان صندلی و پشت همان میز همیشگی سرت را پایین انداختی و گفتی ببین عزیزم ما به درد هم نمیخوریم ساده بگویم ما مال هم نیستیم یعنی از اول هم نبودیم... گفتی ... #no_mokhatab ☕
لحظه رفتن خواستی منطقی باشی
مرا بردی پاتوق همیشگیمان
همان کافه که زمان دویدن و فرار از باران انتهای ان کوچه متروک کشف کرده بودیم
بردی روی همان صندلی و پشت همان میز همیشگی
سرت را پایین انداختی و گفتی ببین عزیزم ما به درد هم نمیخوریم ساده بگویم ما مال هم نیستیم یعنی از اول هم نبودیم...
گفتی ببین من که بروم نه آسمان به زمین میرسد نه کار دنیا لنگ میماند ضربه اخر را وقتی زدی که صاف زل زدی توی چشمهایم و گفتی بیا فراموش کنیم هر چه که بینمان گذشت....
سالها از ان روز میگذرد
تو راست میگفتی بعد رفتنت نه آسمان به زمین رسید و نه کار دنیا لنگ ماند
فقط نمیدانم چرا از هر مسیری که رفتم رسیدم به همان کافه متروک..
جای خالیت که روی آن میز دهن کجی کرد لنگ زدم...تا رسیدن به خانه
بیا ببین اسمان که به زمین نرسید اما من به بدجایی رسیدم... #عکس_قدیمی
Read more
Loading...
Load More