Loading Content...

صبح روز بعد بخیر

Loading...


Unique profiles
34
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Savad Kuh, Mazandaran, Iran, Ghalat, Fars, Iran, Stockholm, Sweden
Average media age
878.5 days
to ratio
18.5
 #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۹ برگشتیم فرانکفورت، از قسمت پروازهای داخلی خارج شده بودیم، ...
Media Removed
#سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۹ برگشتیم فرانکفورت، از قسمت پروازهای داخلی خارج شده بودیم، اینجا مترو نبود، از یک پلیس مسیر را سوال کردیم. بیرون درب فرودگاه ایستگاه اتوبوس های رایگان بود که مسافران را به بخش اینترنشنال انتقال می دادن و از اونجا با مترو به خونه برگشتیم. هوا به نسبت گرم شده ... #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۹
برگشتیم فرانکفورت، از قسمت پروازهای داخلی خارج شده بودیم، اینجا مترو نبود، از یک پلیس مسیر را سوال کردیم. بیرون درب فرودگاه ایستگاه اتوبوس های رایگان بود که مسافران را به بخش اینترنشنال انتقال می دادن و از اونجا با مترو به خونه برگشتیم.
هوا به نسبت گرم شده بود و شکوفه ها فضا را زیباتر کرده بودند. بعد از آخرین پیاده روی در کنار رودخانه، قبل از بازگشت و اتمام سفر به سوپر ایرانی برای خرید آب رفتیم، قیمت را می دانستیم، وقتی آقای فروشنده مبلغ بالاتری گفت، علت را سوال کردیم. فروشنده خندید و گفت ااا ببخشید فکر کردم غریبه هستید و قیمتها را نمی دونید گفتم یک چیزی بندازم، که نشد. همینطور که ما مبهوت و با تعجب به این برخورد بد یک هم وطن نگاه می کردیم بیشتر توضیح داد که همیشه به دخترم هم می گم افراد ایرانی جدید که میان قیمت بالاتر بگو، شاید گذری آمده باشند. گفتیم دستتون درد نکنه و خارج شدیم.
بله، دیگه من چیزی نمی گم قضاوت با خودتون.
صبح روز برگشت از پله برقی مترو پایین می آمدیم، از زمین خوردن مامان با چمدانها که خدا رو شکر بخیر گذشت بگذریم، مامان و محسن گرم صحبت بودند که من چشمم به پله های روبرو افتاد، مثل فیلم های اکشن پلیسهایی با نقاب، همانطور که مسلسلهای نشانه گرفته را از راست به چپ جلوی چشمشون تکان می دادند پایین می آمدند. من با تعجب و ترس نگاه می کردم که دو پلیس به ما گفتند لطفاً برگردید بالا، خط های پایین بسته هست، نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود اما جالب این بود که مامان و محسن همچنان گرم صحبت از پله ها دور زدند و اصلاً متوجه اون همه پلیس نینجا نشده بودند.😁 پرواز برگشت ایران ایر هم عالی بود، مامان چون بلیطشون را از اونطرف گرفته بودند چهل کیلو بار داشتند و ما که از ایران گرفته بودیم سی کیلو و از نظر بار برای اولین بار کمبود وزن هم داشتیم.
اینجوری بود که بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود، قصه ما راست بود 😉 و این سفر هم به اتمام رسید.
امیدوارم مطالب این سفرنامه برای عزیزانی که قصد سفر دارن مفید باشه و براتون بهترین لحظه ها را آرزو می کنم🤗❤️
Read more
Loading...
. ‎قسمت سوم خاطرات کودکی ‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم ‎خیلی صمیمی و دوستانه ‎مازیار و مزدا ‎مازیار ...
Media Removed
. ‎قسمت سوم خاطرات کودکی ‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم ‎خیلی صمیمی و دوستانه ‎مازیار و مزدا ‎مازیار ،دایی کوچیکه، اوایل دوران دبستان من، کرمان مشغول درس خوندن بود ‎مزدا هم مشغول کار و زندگی ‎ جمعه صبح ها اکثرا میومد بهارستان ‎یه جیپ صحرا داشت، که من عاشقش بودم ‎چندتا کاست همیشه تو ... .
‎قسمت سوم خاطرات کودکی
‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم
‎خیلی صمیمی و دوستانه
‎مازیار و مزدا
‎مازیار ،دایی کوچیکه، اوایل دوران دبستان من، کرمان مشغول درس خوندن بود
‎مزدا هم مشغول کار و زندگی ‎
جمعه صبح ها اکثرا میومد بهارستان
‎یه جیپ صحرا داشت، که من عاشقش بودم
‎چندتا کاست همیشه تو ماشینش بود
‎اندی، شهرام شپره، حبیب و سیاوش قمیشی
‎یه تفنگ ساچمه ای داشت که با هم میرفتیم گنجیشک میزدیم
‎یادش بخیر، چندین ساعت میرفتیم و بعد با دو سه تا، نهایتا چهار تا گنجیشک برمیگشتیم
‎یه بار ، یادمه پنج یا شیش ساله بودم که وقتی اومد خونمون، حصیر و نخ و کاغذ و اینا دنبالش بود
‎یه بادبادک درست کردیم و رفتیم تو کوچه
‎با هزار مکافات هواش کردیم
‎بعد چند دقیقه نخش پاره شد
‎منم زدم زیر گریه و شروع کردم دویدن دنبالش
‎من میدویدم و بابام با دوربینش دنبال من و هی عکس میگرفت از من که هنوز تو آلبومم دارمش
‎یادمه چندتا کوچه طولانی رو همینجور دنبالش دویدم
‎و آخرش با یه شلوار خیس برگشتیم خونه
‎مزدا کلی بهم خندید و من گریه میکردم
‎نه اینکه بخواد به گریه من بخنده، با حالت دویدنم دنبال بادبادک و شلوارم وقتی رسیدم خونه
‎خلاصه تا یه هفته اسباب خنده همه فامیل رو جور کرده بودم
‎جمعه ظهر هفته بعدش که همه رفته بودیم خونه پدربزرگم،
‎از بعد ناهار ، مزدا شروع کرد یه بادبادک دیگه برام درست کرد
‎وقتی درست شد اینقد خوشحال بودم که پا برهنه رفتم وسط کوچه سنگتراش ها
‎نه من حواسم به چیز دیگه ای جز بادبادک بود نه مزدا
‎که یهو به خودمون اومدیم و دیدیم من پابرهنه تا وسط خیابون سنگتراش ها اومدم و مزدا با یه شلوار کردی و زیر پیراهنی آبی
‎ناب ترین لحظات کودکیم با مزدا و مازیار بود
‎و الان که هر روز میبینمشون، عمیق ترین و باحال ترین خنده هارو کنار هم میکنیم ‎ #اصفهان #خاطرات #بادبادک #دایی #زندگی #کودکی ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
دانشنامه فرزند . مبانی خواب کودک: 12 تا 18 ماهگی . اگر کودک نوپای شما خوابیدن را از هر چیز دیگری ...
Media Removed
دانشنامه فرزند . مبانی خواب کودک: 12 تا 18 ماهگی . اگر کودک نوپای شما خوابیدن را از هر چیز دیگری کمتر دوست دارد تعجب نکنید. خواب برای یک کودک نوپا معنای اتمام فعالیت هایی مانند بازی، صحبت با افراد خانواده و کار های جالب دیگر است. به همین دلیل ممکن است هر شب برای خواباندنش با مخالفت های فراوان از ... دانشنامه فرزند
.
مبانی خواب کودک: 12 تا 18 ماهگی
.
اگر کودک نوپای شما خوابیدن را از هر چیز دیگری کمتر دوست دارد تعجب نکنید. خواب برای یک کودک نوپا معنای اتمام فعالیت هایی مانند بازی، صحبت با افراد خانواده و کار های جالب دیگر است. به همین دلیل ممکن است هر شب برای خواباندنش با مخالفت های فراوان از جانب او رو برو گردید.

الگوی خواب
خواب شب هنگام کودکان از یک سالگی به بعد به طرز چشمگیری طولانی تر می گردد. اما تغییرات فراوانی که در رشد کودک به وجود می آید باعث اختلالاتی در خواب او می گردد، مانند رفتن به مهد کودک یا زمین های بازی. فرزند تان در دوازده ماهگی به حدود 11 ساعت خواب شبانه و 2 بار چرت زدن در روز، یک بار در صبح و دیگری در اوایل بعد از ظهر احتیاج دارد.

ایجاد عادات خوب برای خواب کودک
مراسم قبل از خواب شبانه سعی کنید درخواست های ویژه او را از قبل پیش بینی نمایید. یک لیوان آب بالای سرش قرار دهید و هر چیزی که فکر می کنید به آن احتیاج دارد برآورده سازید. دقت کنید گرم و یا سردش نباشد و یا با شکم گرسنه و پوشک خیس نخوابد. به این ترتیب زمان خواب او بی جهت کش پیدا نمی کند.

جلوگیری از چرت بی موقع هنگام عصر هنگامی که کودک هنگام عصر چرت بزند به احتمال زیاد خواب شب او نیز به تعویق می افتد. سعی کنید از حدود ساعت چهار بعد از ظهر به بعد به خواب نرود. اگر تا به حال چنین بوده، سعی کنید به تدریج هر روز ساعت خواب نیمروز او را ده الی پانزده دقیقه جلو بیاندازید و آن را تا حدود 2 بعد از ظهر برسانید.

به خواب رفتن کودک به تنهایی مواظب باشید شما تبدیل به یک چیز آرامش بخش برای کودک نشوید. تنها در زمانی برای خوابیدن کنار کودک باشید، که مشکلی مانند دیدن کابوس پیدا کرده است؛ در غیر این صورت ممکن است به حضور شما در کنار خودش عادت کند. قبل از خواب لحظاتی پیش او بمانید، بغلش کنید، او را ببوسید و به بهانه ای مانند منظم کردن اتاق کمی در اتاقش بمانید. از پاسخ به سوالات و درخواست هایش چشم پوشی نکنید، ولی پاسخ سریع و خلاصه بدهید. اجازه دهید تا دو دقیقه حرفش را بزند سپس شب بخیر گفته و اتاق را ترک نمایید.
.
#فرزند #دانشنامه_فرزند #خواب #نوزاد #کودک #خواب_کودک #کودکی #تربیت_کودک #خواب_نوزاد #خوابیدن #مادر #پدر #والدین #فرزندپروری #کودک_نوپا #لالایی #کودکانه #بچه #بچگانه
Read more
سلام دوستای عزیزم .صبح جمعتون بخیر باشه .شاید باورتون نشه ولی دیشب از 9 شب خوابیدم تا امروز 9 صبح .اصلا ...
Media Removed
سلام دوستای عزیزم .صبح جمعتون بخیر باشه .شاید باورتون نشه ولی دیشب از 9 شب خوابیدم تا امروز 9 صبح .اصلا نمیدونم چطوری این دو هفته رو گذروندم ولی خیلی خیلی سرم شلوغ بود .پنج روز ماموریت بودم .سه چهارتا همایش .... ولی خداروشکر تموم شد . ولی حسابی دلم براتون تنگ شده بود و اینجوری شد که همسری یه صبحونه ... سلام دوستای عزیزم .صبح جمعتون بخیر باشه .شاید باورتون نشه ولی دیشب از 9 شب خوابیدم تا امروز 9 صبح .اصلا نمیدونم چطوری این دو هفته رو گذروندم ولی خیلی خیلی سرم شلوغ بود .پنج روز ماموریت بودم .سه چهارتا همایش ....
ولی خداروشکر تموم شد .
ولی حسابی دلم براتون تنگ شده بود 😊💖
و اینجوری شد که همسری یه صبحونه خیلی خوشمزه درست کرد .
به جرات میتونم بگم جزبهترین پنکیک هایی بود که تا حالا خوردم .قبلا هم رسپی شو گذاشتم .یه رسپی خارجیه
فقط ایندفعه بجای چنگال با همزن مواد رو مخلوطکرد و نتیجه خیلی متفاوت بود .
تخم مرغ یک عدد+ سه چهارم پیمانه شیر +دو ق غ کره اب شده +1 پ ارد +نصف ق چ نمک+یک ق غ شکر +یک ق چ پکینگ پودر
یه دونه تخم مرغ رو با همزن اینقد میزنید تا کاملا پف کنه بعد شیر رو اضافه می کنیم و دوباره هم میزنیم ارد نمک شکر پکینگ پودر اگه دوست داشتید وانیل رو مخلوط کرده و و الک می کنیم و به مایع بالا اضافه می کنیم و بعد کرده اب شده رو اضافه می کنیم .
داخل ماهیتابه نچسب رو فقط در حد چرب شدن با کره اماده ش می کنیم و یک ملاقه از مایع رو داخلش میریزیم وقتی حباب شکل میگرفت به ارومی برش گردونید .
با این مواد 8 تا این سایزی دراومد
Read more
. یادش بخیر، تا همین دو هفته پیش از در اتاق که وارد می‌شدم جورابام رو گوله می‌کردم می‌گرفتم توی یه دستم، ...
Media Removed
. یادش بخیر، تا همین دو هفته پیش از در اتاق که وارد می‌شدم جورابام رو گوله می‌کردم می‌گرفتم توی یه دستم، گوشیمم توی دست دیگه، بعد هردو رو باهم پرت می‌کردم روی تخت ببینم کدوم برنده میشه. یه وقتایی هم نشونه‌گیریم خطا می‌رفت و گوشی کمونه می‌کرد، می‌خورد به دیوار و آخر سر می‌افتاد روی تخت، اما الان ... .
یادش بخیر، تا همین دو هفته پیش از در اتاق که وارد می‌شدم جورابام رو گوله می‌کردم می‌گرفتم توی یه دستم، گوشیمم توی دست دیگه، بعد هردو رو باهم پرت می‌کردم روی تخت ببینم کدوم برنده میشه.

یه وقتایی هم نشونه‌گیریم خطا می‌رفت و گوشی کمونه می‌کرد، می‌خورد به دیوار و آخر سر می‌افتاد روی تخت، اما الان با این وضعیت قیمت گوشی‌ها و دلار و ارز، تختم رو چسبوندم به دیوار، بعد یه بالش پَر داریم مال جهیزیه مادربزرگ پدریمه، بالش رو میذارم روی تخت، اما خودم سرم‌رو میذارم زیر دستم، این بالش پره مال گوشیمه که یه وقت رطوبت نگیره یا در طول شب اگه خسته شد و خواست از این پهلو به‌اون پهلو بشه قطعه‌هاش رگ به رگ نشه، من بدبخت بشم. از اون طرف هم صبح به صبح پامیشم بیدارش می‌کنم، بوسش می‌کنم که ازم ناراحت نشه اگه شب توی خواب پشتم بهش بود. دیگه هم باهاش موزیک گوش نمیدم که کلافه بشه، تا سوار مترو میشم می‌گیرمش در دهنم و تا خود مقصد واسش آهنگ اجرا می‌کنم، بعضی وقتا هم می‌کوبمش توی دندونام که یعنی بزن تِرَک بعدی. سوار تاکسی هم که بشیم کرایه دونفر رو حساب می‌کنم که واسه خودش پاهاش‌رو دراز کنه راحت بشینه، تازه به راننده میگم واسش کولر هم بزنه. اون روز هم توی خیابون موتوری می‌خواست گوشیم‌رو بزنه ولی نذاشتم، چنان گوشی رو محکم گرفته بودم که از هفت تیر تا میرداماد مثل پلاستیکی که به تایر گیر کرده باهاش رفتم، موتوری هم که دید همه بنزینش داره حروم میشه، بیخیال شد. ولی حتی نذاشتم دستش به گِلَس گوشیم بخوره. الان هم خدارو شکر زنده‌ام فقط يه نيمه از‌ هیکلم کلا در اثر اصطحکاک با آسفالت از بین رفته که اونم پماد ترمیم‌کننده می‌مالم خوب میشه؛ والا شوخی نیست که، گوشی گرون شده.
Read more
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه ...
Media Removed
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ... ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... ... ‍ بسم رب الشهید
يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ
#نقل_خاطره
نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ...😔😢 ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... موقع رفتنشون بود. اتوبوس اومد منو مهرداد مثل همیشه رفتیم بالا واسه بگو بخند با بچه ها، راننده اتوبوس که یه فرد ضعیف و کوتاه قامتی بود بخاطر این که بار بچه ها زیاد بود هی داد بیداد میکرد که من جا ندارم و ماشین خراب میشه و... یه فرد قد بلند و هیکلی جلوش وایساده بود ولی یه گوشش در بود یه گوشش دروازه خیلی با متانت وایساده بود . من به (پای)؟مهرداد زدم گفتم پاشو بریم حال این راننده اتوبوسه رو بگیرم زیاد داد و بیداد میکنه این نمیدونه اینا کی هستن و کجا دارن میرن هیچکدوم بچه ها هم بهش چیزی نمیگن. مهرداد گفت ول کن الآن حاج علی(فرماندمون) میاد یه وقت به ما یچی میگه. به مهرداد گفتم این آقا هیکلیه رو نگاه کن با این قد و هیکل چرا نمیزنه تو گوش راننده؟ همینطوری وایساده، انگار نه انگار.
من اومدم پایین قرآن و آب و برداشتم وایسادم دم مینی بوس . خلاصه بچه ها باکلی بگو بخند رفتن و ما موندیم و خودمون با کلی اعصاب خوردی و با فکر اینکه میرن چند وقت دیگه برمیگردن. دریغ از این که بچه ها رفتن که رفتن...
با بچه ها جمع شدیم کل حیاط و محوطه گردان و ریختیم بیرون و شروع کردیم به مرتب کردن فک کنم بیست، بیست و پنج روز وایسادیم مردونه کار کردیم و گردان و ترگل مرگل کردیم به امید اینکه بچه ها اومدن گردان و دیدن خستگی جهاد و جنگ از تنشون بره بیرون.
روز تاسوعا بود، فرمانده وقت گردان که در نبود حاجی مسئولیت برعهده اون بود زنگ زد گفت کجایی؟ خودتو برسون گردان خبر #شهادت دو پرستو که #امین_کریمی و #حاج_عبدالله_باقری بودن رسیده که هر دو از پاسدارای سپاه انصار هستن که #حاج_عبدالله از محافظای خیلی خوب که مدتی حفاظت دکتر احمدی نژاد و برعهده داشت و #امین_کریمی که از چک خنثی بود، فردای اون روز که داشتم عکس این دو شهید و رو تویوتا نصب میکردم دیدم عههه😳🤔 این همون آقای رشید و هیکلییه که اون روز جلوی اتوبوس کنار راننده بود و بهش چیزی نگفت ، همین #شهید_عبدالله_باقریه .خیلی تو فکر فرو رفتم که چقدر اخلاصش بالا بود و هدفش بزرگ بود که اصلا کارای حاشیه ای به چشمش نمی اومد و فهمیدم که بعضی وقتا شیرم باشی نباید به چیزای کوچیک اهمیت بدی خلاصه همه داغون شدیم چند وقت بعد تو گردان خواب بودیم صبح یهو
ادامه در کامنت...
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f331"></span> روی بعضی چیزها و آدمها را با عطر برگهای نارنج خطی بکش , سبز سبز تا یادت بمانند..... و یادگار همیشگی ...
Media Removed
روی بعضی چیزها و آدمها را با عطر برگهای نارنج خطی بکش , سبز سبز تا یادت بمانند..... و یادگار همیشگی ذهنت باشند. آدمهایی که شاید همه ی فرقشان و خاص بودنشان در نگاه و کلامشان باشد. آدمهایی که ساده فقط دوستشان داری این آدمها را باید قاب گرفت و از مژه ها آویخت تا جلوی چشم باشند، تا وجب به وجب نگاهت ... 🌱
روی بعضی چیزها و آدمها را با عطر
برگهای نارنج خطی بکش , سبز سبز
تا یادت بمانند..... و یادگار همیشگی ذهنت باشند.
آدمهایی که شاید همه ی فرقشان و
خاص بودنشان در نگاه و کلامشان باشد.
آدمهایی که ساده فقط دوستشان داری
این آدمها را باید قاب گرفت
و از مژه ها آویخت
تا جلوی چشم باشند،
تا وجب به وجب نگاهت را
شکرگزار بودنشان کنی،تا بمانند

تقدیم به تمام آدم های سبز اطرافم
آنها که بی توجه به زمستان ،
بهارانه های بی دریغ بودنشان ،
بهانه های دلپذیر ورق خوردن
فصل های زندگی من است .
.



سلام روز زیبای بارونیتون بخیر ☁☔⛅☁
با اینکه امروز دو ساعتی توی ترافیک بودم ولی بازم خداروشکر ازین بارش زیبا😍
امروز میخوام از آدمایی بگم که شاید جزئی از زندگیمون به نظر نیان ولی بیش از ۸ ساعت در روز میبینمشون.👥 .
بی شک از نعمتهای بیشمار خداوند یکیش آدمهای خوبیه که تو مسیر زندگی سر راهت قرار بگیرند.
کِی و کجاش شاید خیلی مهم نباشه، خوب بودن اون آدم هاست که سختی‌ها رو برات قابل تحمل و شاید شیرین کنه، اگه اون آدم خوبا همکارت هم باشند که دیگه نورٌ علی نوره!
قطعا یکی از مهمترین دستاوردای جابه جا شدن در محل کار پیدا کردن دوستان جدیدی که آمار تعداد دوستان و همکاران خوبت رو بالا میبرن،
صبح پر انرژی میری سر کارت و حالا چندتا جا داری که شامل کلی دوست خوبه، بین کار و حین خستگی میتونی بهشون سر بزنی و خودتو متعلق به هردو طرف میدونی😁😏🙌
.

راستش من اصولن آدم خوش شانسی هستم🙆 بخصوص در محیط کار!
کلا" توی این ۱۴ سال که شاغلم همیشه همه ی محیطهای کاریم رو دوست داشتم😍😊✌
معمولا" اگه عدویی هم باشه سبب خیر میشن ایشون 😎
همه ی محیط های کاری که بودم شامل کسانی بوده که خاطرات خاص و لحظه های خوبی رو برام رقم زده و البته دوستی هایی رو برام ایجاد کرده که بعدها حتی سالها بعد با مراجعه بهشون خاطراتمون رو مرور کردیم و کلی شاد شدیم💗 .
.
گاهی هم یه دمنوش درست میکنیم و با همکاران خوش ذائقه میل میکنیم😁
بفرمایین #دمنوش فلاسکی #دارچین و #زنجبیل کارمندی ☕ هر روز هم یه مدل! ☺☕🍹🍵
.

برای همتون دوستان و همکاران خوب آرزو میکنم❤ .
.
پ.ن: بعضی از همکاران قدیم و جدید بامحبتم رو روی عکس تگ کردم مابقی به بزرگی خودشون ببخشن، بیش از 20 نفر نمیشه تگ کرد😉
.

#دوستان_خوب
#همکار_خوب
#همکار_خوب_نعمت_است
#بهترین_دوست_خداست
#مرسی_که_هستین
#گام_الکتریک #نشر_افق #نیکسان_سازه #مهارآب #شهرداری
#دمنوش_دارچین #دمنوش_بهارنارنج #دمنوش_زیره_سبز #چای_سبز_هل #دمنوش_به #دمنوش_آویشن #دمنوش_به_لیمو #دمنوش_گل_گاو_زبان #دمنوش_گل_محمدی
Read more
یعنی میشـــــــه ... یه روز تو آغوش تـــــــو بیدار بشم ؟؟ بعد خوابالو نگات کنم ببینم ... دراز ...
Media Removed
یعنی میشـــــــه ... یه روز تو آغوش تـــــــو بیدار بشم ؟؟ بعد خوابالو نگات کنم ببینم ... دراز کشیدی داری منو نگاه میکنی ... اولش باورم نشه ... فکر کنم هنوز خوابم ... هی چشمامو بمالمو باز و بسته کنم ... بعد ببینم داری بهم لبخند میزنی ... بعد بگی : ... صبح بخیر زندگیه من ... دیدی آخر سر مال ... یعنی میشـــــــه ...
یه روز تو آغوش تـــــــو بیدار بشم ؟؟
بعد خوابالو نگات کنم ببینم ...
دراز کشیدی داری منو نگاه میکنی ...
اولش باورم نشه ...
فکر کنم هنوز خوابم ...
هی چشمامو بمالمو باز و بسته کنم ...
بعد ببینم داری بهم لبخند میزنی ...
بعد بگی : ...
صبح بخیر زندگیه من ...
دیدی آخر سر مال خودم شدی ...
منم محکم بغلت کنم و بگم ...
عاشـــقتم دیوونه ...!!!
Nashod ke beshe eshgham....:'(
Read more
Loading...
. صبح‌ها یکی‌ از خاطراتت که بیشتر از همه، دوستش دارم برایم شعر جدید، دم می کند می نوشم دوستت می ...
Media Removed
. صبح‌ها یکی‌ از خاطراتت که بیشتر از همه، دوستش دارم برایم شعر جدید، دم می کند می نوشم دوستت می دارم و #زندگی_شروع_می‌_شود #حامد‌_نیازی . . . من از عناصر هستی، به چشم‌هات خوشم به چشم‌هات؛ به این عنصرِ حیات خوشم #رضا_شیبانی . . . #عشق #عاشقانه #همسرانه . . . سلام . بعد از ظهر ... .
صبح‌ها یکی‌ از خاطراتت که
بیشتر از همه، دوستش دارم
برایم شعر جدید، دم می کند
می نوشم
دوستت می دارم
و #زندگی_شروع_می‌_شود

#حامد‌_نیازی
.
.
.
من از عناصر هستی، به چشم‌هات خوشم
به چشم‌هات؛ به این عنصرِ حیات خوشم
#رضا_شیبانی
.
.
.
#عشق #عاشقانه #همسرانه .
.
.

سلام . بعد از ظهر بهاریتون بخیر
خسته نباشید میگم به دوستانی که بعد از تعطیلات امروز راهی کار و درس و دانشگاه و مدرسه و ... شدن که میدونم خیلی هم زور داره و اولین روز سخت میگذره . 😉
همینطور خسته نباشید به خانم های خونه مثل خودم که انفجار منزل پس از مهمان آمدن های پی در پی و عقب افتادن کارها در اثر مهمانی رفتن های متعدد رو سر و سامان میدن 😂 ... به نظرم خونه تکونی بعد از عید هم باید در آئین نوروز منظور بشه ! خیلی مظلوم واقع شده این مراسم خخخ .
.
.
فتو هم بای #عروس جان
#مازندران
#ساری
عکس زیاده خلاصه از این سفر بگمتون حالا حالاها از این عکسا خواهم گذاشت 😂 انتقادی هم باشه نمی پذیرم والا 😂😂
.
.
کپی عکس ممنوع است ! ممنونم 😊
.
اوقاتتون خوش
عاقبتتون هم همینطور
#التماس_دعای_فرج .
.
Read more
<span class="emoji emoji1f338"></span> سلام بچه ها شبتون بخیر عکس این گل های مینیاتوری رو که من روی یخچالم میزارم رو توی استوری های من زیاد ...
Media Removed
سلام بچه ها شبتون بخیر عکس این گل های مینیاتوری رو که من روی یخچالم میزارم رو توی استوری های من زیاد دیدید. من هر بار که عکس این گل ها رو گذاشتم خیلی از دوستان سوال های خیلی زیادی داشتن و من هربار سعی کردم به همه ی سوال ها جواب بدم ولی اینبار تعداد سوال هاتون خیلی زیاد بود و جواب دادن به همه ی دایرکت ها از ... 🌸
سلام بچه ها شبتون بخیر
عکس این گل های مینیاتوری رو که من روی یخچالم میزارم رو توی استوری های من زیاد دیدید. من هر بار که عکس این گل ها رو گذاشتم خیلی از دوستان سوال های خیلی زیادی داشتن و من هربار سعی کردم به همه ی سوال ها جواب بدم ولی اینبار تعداد سوال هاتون خیلی زیاد بود و جواب دادن به همه ی دایرکت ها از توانم خارج بود و این شد که تصمیم گرفتم در یک پست جداگانه واستون توضیح بدم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
من علاقه زیادی به گل و گیاه دارم و از اکثر گلهای بزرگترم قیچی میکنم و مدتی توی آب نگه میدارم تا ریشه بزنن . نگهداری گیاه توی آب و دیدن ریشه دار شدن و رشدشون حس خیلی خوبی داره. گیاه هایی که توی آب نگهداری میکنید رو میشه برای همیشه توی آب نگه داشت و اصلا توی خاک نکاشت.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
*این شیشه های کوچک رو من از خرازی خریدم. اکثرا از این شیشه ها برای گیفت های تولد و عروسی استفاده میکنند، که من به عنوان گلدان ازشون استفاده کردم.کف شیشه ها شن های رنگی ریختم و پشتشون رو(با چسب یک دو سه)آهن ربا چسبوندم. من همه چسب ها رو امتحان کردم و فقط همین نگهشون میداره. و بعد روبان های باریک رنگی دورشون گره زدم.
*گلهایی که من گذاشتم از راست اولی پتوس هست که خیلی بعد از ریشه دادن به سرعت رشد میکنه.
وسطی، گل ناز هستش که توی آب ریشه میده و گل هم میده ، توی این عکس گلها بسته شدن اما صبح ها کاملا باز میشن.
سومین گل، برگ بیدی هستش که بعد از دو روز موندن توی آب ریشه میده و به سرعت رشد میکنه.
گل پایینی هم فیتونیا هستش که یکی از زیباترین گلهاست . *در مورد نور هم اگر جایی که گلها رو قرار میدید نورگیر داشته باشه که چه بهتر ولی اگر هم نداشت نور مهتابی یا لامپ آشپزخونه براشون کافیه.
میتونید از گلهای شلفرا ، گل سنگ و گیاه های دیگه هم استفاده کنید و در هر جایی از منزلتون که دوست داشتید قرار بدید.
*اما اما نمیدونید چه لذتی داره وقتی که هر بار سر یخچال میرید مرتب چشمتون به این گلهای مینیاتوری زیبا بیفته و هر دقیقه شاهد رشدشون باشید، کسایی که اندکی به گل علاقه داشته باشن کاملا حس منو درک میکنن😍
*من هربار که گل ها ریشه میدن (حدود دو تا سه سانت) توی خاک میکارمشون. چون اگر ریشه هاشون خیلی بلند بشه ،رشدشون توی خاک خیلی کند میشه چون گیاه به محیط آب عادت میکنه و تغییر رویه براش سخته. وقتی توی خاک رشد کردن باز ازشون قیچی میکنم و توی آب قرار میدم.
این بود جواب همه ی سوال های شما عزیزای دل شبتون خوش🙋‍♀️
.
#گل_من #iranfleur #گل_مینیاتوری #مگنت_یخچال #
Read more
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت ...
Media Removed
✍️: 🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش ... ✍️:
🏝بچه که بودم تابستان ها با پژوی نقره ای بابا می رفتیم سفر. هفت صبح از خواب بیدار می شدیم، نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. روز قبل باک بنزین پُر می شد،باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی می شد. چمدان ها بسته می شد. شیشه ی جلو و عقب ماشین تمیز می شد. ساندویچ و میوه و نوشابه و گاهی تخمه برداشته می شد. مهم ترین بخش سفر رد شدن از زیر قرآن بود، مامان طی مراسمی آن را می گرفت بالای چارچوب در و یکی یکی مان را از زیر آن رد می کرد. این کار تضمینی بود برای یک سفر خوب و امن، این طوری خیال خودش را راحت می کرد که همگی مان زنده و سالم به مقصد خواهیم رسید. از شمال سر سبز که خارج می شدیم، من زل می زدم به آسفالت داغ جاده. همیشه در دور دست ها دنبال دریاچه ی کوچکی می گشتم که در سفر قبل آن را دیده بودم. ماشین فِس فِس کنان به سمت دریاچه می رفت و عجیب بود که هیچوقت به آن نمی رسید، عجیب تر اینکه انقدر مشغول پیدا کردن آن دریاچه می شدم که زیبایی های جاده را نمی دیدم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. بعد از آن با لذت بیشتری پی سراب می گشتم و با دیدنش ذوق بیشتری می کردم، انگار آشنای عزیزی را دیده باشم، از جا بلند می شدم و با انگشت نشانش می دادم و داد می زدم:« سراب،سراب...»یادم نیست چند سال است سراب ندیده ام، یادم نیست آخرین بار کِی و توی کدام جاده آن را دیده ام، اما یک چیز را خوب می دانم، توی زندگی هر کداممان سرابی هست که اجازه نمی دهد زیبایی های زندگی را ببینیم، آنقدر ما را به خودش مشغول کرده که یادمان می رود هدف از سفر زندگی چه بوده و چه هست. بدتر از همه گاهی خود آن سراب می شود هدف زندگی مان...امروز جایی خواندم:« اگر کسی دوستتان ندارد و ترک تان کرده، اگر اشک شما را در آورده و شما جزو اولویت هایش نیستید، اگر خودش را بالاتر از شما میداند و سرکوفت میزند و از تیپ و قیافه و اندام شما ایراد می گیرد، اگر با اخلاق تان مشکل دارد، برای شما وقت ندارد، برای شما پول ندارد، برای شما حوصله ندارد، شما را از دیگرانِ زندگیش پنهان می کند،به شما احساس حقارت می دهد، با شما احساس حقارت می کند، به شما حس سربار بودن می دهد...» « او » همان سراب است. (مريم سميع زادگان)........سلام شبتون بخیر دوستان خوبم 🌺💐🌹
Read more
سلام عزیزای دلم<span class="emoji emoji1f339"></span> شبتون بخیر امیدوارم روز خوبی گذرونده باشید<span class="emoji emoji2764"></span> عزیزای دلم با آموزش یک کیک دیگه در ...
Media Removed
سلام عزیزای دلم شبتون بخیر امیدوارم روز خوبی گذرونده باشید عزیزای دلم با آموزش یک کیک دیگه در خدمتتون هستم این کیک خیلی ساده س و خوشمزه م هست حتما امتحان کنید و اما دستورش مواد لازم : تخم مرغ یک عدد آرد دو پيمانه شیر یک پيمانه روغن نصف پيمانه شکر یک پیمانه پوست رنده‌شده پرتغال به ... سلام عزیزای دلم🌹
شبتون بخیر امیدوارم روز خوبی گذرونده باشید❤
عزیزای دلم با آموزش یک کیک دیگه در خدمتتون هستم
این کیک خیلی ساده س و خوشمزه م هست حتما امتحان کنید
و اما دستورش

مواد لازم :
تخم مرغ یک عدد
آرد
دو پيمانه
شیر
یک پيمانه
روغن
نصف پيمانه
شکر
یک پیمانه
پوست رنده‌شده پرتغال به ميزان لازم
بيكينگ‌ پودريك قاشق مرباخوري
گلاب نصف پيمانه
هل يك قاشق مرباخوري
كنجد و دراژه هاي رنگي براي تزئين به ميزان لازم

طرز تهيه :
ابتدا شكر و روغن را مخلوط كرده و بعد تخم‌مرغ را به آن اضافه و مخلوط مي‌كنيم. شير و گلاب را در اين مرحله مي‌افزاييم. آرد را به همراه بيكينگ‌پودر دوبار الك كرده و كم‌كم به مواد اضافه مي‌كنيم و به حالت دوراني هم مي‌زنيم تا پف آن نخوابد. سپس پوست پرتغال را افزوده و كنجد را روي آن مي‌پاشيم و به مدت 30 تا 35 دقيقه درون كيك‌پز قرار مي‌دهيم و در نهايت دراژه ها را روي آن مي پاشيم 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺
شب فرصتی ست تا به رؤیاهایتان فکر کنید

شاید صبحِ فردا

محال ترین آرزویتان
براورده شود... شبتون بخیر همراهان همیشگی .
بهترینا سوال داشتید بپرسید ج میدم
Read more
Loading...
یادش بخیر چند روز پیش داشتم بهش فکر میکردم. هفته بعد از کنکور ساعت ۶ صبح مترو دروازه دولت قرار گذاشتیم ...
Media Removed
یادش بخیر چند روز پیش داشتم بهش فکر میکردم. هفته بعد از کنکور ساعت ۶ صبح مترو دروازه دولت قرار گذاشتیم از ۶ منو امیر حسین و علیرضا منتظر بودیم تا ۶:۳۰ شدیم ۵ نفر رفتیم تجریش شد ۸:۰۰. تا ۹ صبح تو امام زاده صالح بودیم تا ۱۰ نفرمون کامل شد . تا پارک جمشیدیه پیاده رفتیم هی گفتن با ماشین بریم من گفتم راهی ... یادش بخیر چند روز پیش داشتم بهش فکر میکردم.

هفته بعد از کنکور ساعت ۶ صبح مترو دروازه دولت قرار گذاشتیم از ۶ منو امیر حسین و علیرضا منتظر بودیم تا ۶:۳۰ شدیم ۵ نفر رفتیم تجریش شد ۸:۰۰.
تا ۹ صبح تو امام زاده صالح بودیم تا ۱۰ نفرمون کامل شد 😂😂😂. تا پارک جمشیدیه پیاده رفتیم هی گفتن با ماشین بریم من گفتم راهی نیست ساعت شد ده رفتیم بالا ساعت ۲ رسیدیم. ناهارو خوردیم و بازیمونم کردیم رفتیم نور الشهدا.
۴۵ دقیقه هم اونجا بودیم نیم ساعتشو کف زمین ولو شدیم.
ساعت ۴ راه افتادیم ساعت ۹ شب رسیدیم خونه.
با وجود اینکه معمولا کلکچال رو با بابام تو ۶ ساعت میریم و بر میگردیم ولی با این رفقا ۱۵ ساعت کل برنامه طول کشید از اول بسم الله تا اونجایی که رسیدیم خونه.

امیدوارم بازم تکرار بشه خیلی خوب بود⁦♥️⁩⁦♥️⁩
پ.ن: مهرداد میخواست یه عکس بگیره چقدر سخنرانی کرد
Read more
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو ...
Media Removed
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند. . از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، ... Tehran, Iran
آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛
تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند.
.
از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، روزی چندبار، توی ترافیک طاقت‌فرسا گیر میکنم، توی ماشین خوابم میبرد، توی پذیرایی، جلوی مهمونها، وسط مراسم. چشمهایم پف کرده.
.
سانی چندین بار به کلینیک و بیمارستان میرود، هربار با درد برمیگردد، قرار است زیر عمل برود‌، لبخند میزند، من گریه میکنم، صبح‌ها توی دستشویی، سر مزار، توی کلینیک، عصر سر میز غذا، شب توی تختخواب. عضلات صورتم درد می‌کند.
.
اینترنتم قطع میشود، احتیاج دارم، کارم گیر است، زنگ میزنم ایرانسل، دلم میخواد یقه‌ی اپراتور را بگیرم و بگویم این چه وضعش است، تقصیر او نیست، او هم یک قربانیست. وصل میشود، قطع میشود، وی‌پی‌ان کار نمیکند، زیر لب فحش میدم، گلویم گرفته.
.
توی مترو، تو ترافیک، در رادیولوژی، در بیمارستان، غسالخانه، سر کوچه، تو مغازه، در فامیل، اعصاب ندارند، حق دارند که اعصاب نداشته باشند، بیمارستان شبیه میدان جنگ است. حیف از هوای اردیبهشتی، صدایم در نمی‌آید.
.
خبر میدهند که فندق بیمارستان است. در آی‌سی‌یو، احیا میشود، برایش یه عروسک خنگول از آنور آبها آورده‌ام، به من می‌گویند که وابسته‌ی عروسک قبلی شده، دلم می‌لرزد، میخواهم ببینمش، طاقت ندارم. دستم می‌لرزد.
.
دلم میخواهد بروم جایی که بی‌خبری‌ست، به من اخبار بد ندهند، بروم یک سیاره دیگر و فراموشی بگیرم و تصور کنم که زندگی زیباست، شبیه عکس‌های اینستاگرامی که هر روز صبح‌بخیر میگویند. شانه‌هایم درد میکند.
.
#تهران_نامه #تناقض_در_اینستاگرام #به_اندازه_یک_هفته_حرف_دارم
#کاش_بودی_و_میدیدی
Read more
We proud to introducing this masterpiece..! <span class="emoji emoji1f4ca"></span> از 1 تا 10 چه امتیازی به این عکس میدید؟ <span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️<span class="emoji emoji25ab"></span>️ 📸Pнoтo ...
Media Removed
We proud to introducing this masterpiece..! از 1 تا 10 چه امتیازی به این عکس میدید؟ ️ 📸Pнoтo вy @alijafarzadehziba #علی_جعفرزاده_زیبا این "مراقب خودت باش" هایی که می گویم از سر عادت نیست ... We proud to introducing this masterpiece..!
📊 از 1 تا 10 چه امتیازی به این عکس میدید؟
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
📸Pнoтo вy @alijafarzadehziba
#علی_جعفرزاده_زیبا ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
🌹
این "مراقب خودت باش" هایی که می گویم از سر عادت نیست مثل "عزیزم" ها قرار نیست که بعد از شش ماه، یک سال بشود برنامه ی روتین دل و زبان هرکسی.
تمام این "مراقب خودت باش" ها، تک تک شان توی ذهنم شکل می گیرد و به تو می سپارم که مواظب خودت باشی.
همان مسیر کوتاه ماشین تا در خانه تان را باید مواظب خودت باشی، وقت هایی که قرار است تلفنمان را تمام کنیم، شب هایی که شب بخیر می گوییم.
هر روز صبح که دانشگاه می روی باید مراقب خودت باشی و هر روز ظهر که بر می گردی.
وقت هایی که هوا سرد می شود، باید مراقب خودت باشی تا یک وقت سرما نخوری.
وقت هایی که با رفقایت قرار دخترانه داری و آخر شب هایی که تنها رانندگی می کنی باید درهای ماشینت را قفل کنی.
چه برسد به وقت هایی که مسافری، آنوقت باید خیلی خیلی مراقب خودت باشی.
گاهی وقت ها آدم بدون اینکه بفهمد یکهو می شود امانتی، امانتیِ کسی که دوستش دارد..
پس لطفا ، حتما ، "مراقب خودت باش"
👤 #مسعود_ممیزالاشجار
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
#cute #girl #beauty #photography #picture #beautiful #picoftheday #photographer #photoshoot #creative #art #love #exposure #capture #moment #composition #photooftheday #photo #pic #instagram #instagood #focus #all_shots #عکاسی #عکس #عکس_هنری #هنر #ژست_عکاسی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
Read more
Loading...
من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم.. خیلی سرش داد زدم... گله و شکایت کردم قهر کردم... اما بازم،هر چی ...
Media Removed
من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم.. خیلی سرش داد زدم... گله و شکایت کردم قهر کردم... اما بازم،هر چی بوده بین من و خدا از تو بوده و خواستنت.... یه وقتایی که از شدت غم گریه میکردم سرمو بلند میکردم که ببینه اشکامو... که شاهد باشه چی کشیدم از تو... از نبودنت... از بودنت... شبایی که صبح نمیشد دستمو ... من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم..
خیلی سرش داد زدم...
گله و شکایت کردم
قهر کردم...
اما بازم،هر چی بوده بین من و خدا
از تو بوده و خواستنت....
یه وقتایی که
از شدت غم گریه میکردم
سرمو بلند میکردم که ببینه اشکامو...
که شاهد باشه
چی کشیدم از تو...
از نبودنت...
از بودنت...
شبایی که صبح نمیشد
دستمو میذاشتم روی قلبم
و صدات میزدم
و بعد خدا رو میخواستم
که ببینه،هیچ جوره تموم نمیشه
عذابتو و یادت...
من خدا رو گواهی میگرفتم هر روز
به یگانگی این عشق
به دینی که،زندگیم قبله اش سمت توعه‌... به خدا،خیلی قولا دادم
مثلا
قول داده بودم،فراموشت کنم
که سر به راه بشم...
ولی بازم راهی میشدم...
بازم توی هر دعا
اسمتو با دلی قرص صدا میزدم
و میخواستمت...
تا ابد میخواسمت...
تا جهنم میخواسمت... گاهی خسته شدم از این پا فشاری
از این دردِ عمیق
از جوابی که نشنیدم از خدا!
یه جایی خونده بودم که،
"هیچ گاه از اجابت نشدن دعاهایتان از او نا امید نشوید"
اما کاش یکی یه روزی یادمون داده بود
کسی که رفته
با هیچ دعایی برنمیگرده...
پس برای آرامش خودت دعا کن
نه آدمی که،بدون توهم خوشِ...
.
. 👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
. .
📬 #خدایامواظب_دوستان_من_باش_نگذاراحساس_تنهایی_کنن🙏🙏😍😊🌙⭐شبتان_بخیر ❤💗😊
Read more
سلام صبح بخیر<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f4aa"></span> Ep92 تیارا با سینی ای‌حاوی ...
Media Removed
سلام صبح بخیر اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره Ep92 تیارا با سینی ای‌حاوی موادغذایی از آشپزخونه خارج شدوهمون لحظه سهون از پله ها پایین اومدوتیارا جلوشو گرفت:سهون سهون ایستاد:بله؟ تیارا سینی رو به سمتش گرفت وگفت:ببر برای بل سهون با تعجب پرسید:چی؟؟؟؟ تیارا-زنده ... سلام صبح بخیر❤😍
اینا پستای دیشبن،پستای امشبم میام میذارم دوباره😍❤💪
Ep92
تیارا با سینی ای‌حاوی موادغذایی از آشپزخونه خارج شدوهمون لحظه سهون از پله ها پایین اومدوتیارا جلوشو گرفت:سهون
سهون ایستاد:بله؟
تیارا سینی رو به سمتش گرفت وگفت:ببر برای بل
سهون با تعجب پرسید:چی؟؟؟؟
تیارا-زنده لازمش داریم
سهون نگاهی به متحوای سینی کردوگفت:فکرکنم بتونه حداقل یه روز بدون غذا زندگی کنه
تیارا-هشت ساعته تو اون زیرزمینه
سهون-مامان الان ساعت پنج صبحه.فکر نمیکنی شاید خواب باشه؟
تیارا-ببر بذار کنار دستش
سهون-مامان دست وپاهاش بستس
تیارا-پس باز کن غذاشو بخوره بعد ببندش
سهون کلافه نفسشو فوت کردوتیارا اروم گفت:اگر خیلی بخوایی دقت کنی اون الان داره چوب اشتباه تور رو میخوره
سهون-اون آدمه توره
تیارا-بامن بحث نکن سهون اصلا خودم میبرم
سهون-بده من
وسینیو ازش گرفت:برو بخواب توهم چهل وهشت ساعته نخوابیدی.برو
تیارا-میرم توبرو
سهون ناراضی چهره ای در هم کشید وبه سمت انباری به راه افتاد
تیارا هم حالا با خیال راحت میتونست بره تواتاقش وکناره جی دی که ساعتی بود به خواب رفته بود بخوابه
با روشن شدن چراغ انباری خودشو از روی زمین جمع کردوصاف نشست
سهون پاشو روی اخرین پله نردبون گذاشت وبا تعجب به بل خیره شد
دست وپاهاش باز بودن وصندلیش گوشه دیوار بود
چهارزانو به دیوار تکیه داده بودونگاه میکرد
قدمی نزدیک شدوگفت:نه زرنگ شدی
بل-اگه نبودم دست راست پادشاه تور نمیشدم
سهون سینی غذا رو روی صندلیه خالی از بل گذاشت وگفت:پادشاه
بل-یه روزی قرار بوده بشه
سهون-اما لیاقتشو نداشت.
لب پایینشو با تامل زبون کشیدوپرسید:چرا فرار نکردی؟
بل نگاهشو به سینی دوخت وگفت:باید دستپختش خوب باشه.بوی خوبی که میده
سهون-اگه میدونستم دست وپات بازه صدات میکردم بیایی بشینی پشت میز غذاخوری
بل-بامزه بود
سهون-نگفتی
بل-چیو؟
سهون خواست لب باز کنه که گوشیش به صدا در اومد از توی جیب اسلش ارتشی رنگش بیرون کشیدش وبا دیدن اسم نازلی سریع تماس رو وصل کرد:نازلی
نازلی-بابا...بیدار بودی؟
پشتش رو به بل کردوجواب داد:اره توچرا بیداری؟چرا نخوابیدی؟
نازلی-خواب بودم.از خواب پریدم
سهون-خواب بد دیدی؟
نازلی-یادم نیست.فکر کنم.خوبی بابا؟دلم برات تنگ شده
سهون-منم یدونه ی من...شاید بیام امروز ببینمت
نازلی-واقعا لازمه من اینجا باشم؟
سهون-حتما لازمه.بهتره به هیون اعتماد کنیم
نازلی-بهش اعتماد دارم.فقط دلم برای شماها خیلی تنگ شده.انگار یک ساله ندیدمتون
سهون-تو قبلا هم یکسال از ما دور بودی
نازلی-اون موقع واقعا دور بودم
ادامه👇💜
#he_is_my_son_6
Read more
<span class="emoji emoji1f341"></span>🚖 چه روز خوبیه امروز، پاییز رو خیلی دوست دارم، چون عاشق رنگ نارنجی هستم، قدیما پیش بینی میکردن که وقتی ...
Media Removed
🚖 چه روز خوبیه امروز، پاییز رو خیلی دوست دارم، چون عاشق رنگ نارنجی هستم، قدیما پیش بینی میکردن که وقتی بزرگ شدم راننده تاکسی میشم، اما بعد ها رنگ تاکسی ها زرد شد و من دیگه راننده تاکسی نشدم . . . . . #تاکسی #تاکسی_زرد #راننده_تاکسی #پاییز #پاییز۹۶ #کد_نویس #برنامه_نویس #امروز #عکس #عکس_پاییزی ... 🍁🚖 چه روز خوبیه امروز، پاییز رو خیلی دوست دارم، چون عاشق رنگ نارنجی هستم، قدیما پیش بینی میکردن که وقتی بزرگ شدم راننده تاکسی میشم، اما بعد ها رنگ تاکسی ها زرد شد و من دیگه راننده تاکسی نشدم
.
.
.
.
.
#تاکسی #تاکسی_زرد #راننده_تاکسی #پاییز #پاییز۹۶ #کد_نویس #برنامه_نویس #امروز #عکس #عکس_پاییزی #صبح_بخیر
Read more
Loading...
از آن نَفَس که دلم مَبتلایتان شده است دو دیده منتظرِ خاکِ پایتان شده است من آفریده شدم تا که بر تو گریه ...
Media Removed
از آن نَفَس که دلم مَبتلایتان شده است دو دیده منتظرِ خاکِ پایتان شده است من آفریده شدم تا که بر تو گریه کنم که سمتِ قبله‌ی من کربلایتان شده است مسیح سینه زنِ خیمه‌ی عزایِ تو است که زنده از نَفَسِ کیمیایتان شده است فضایِ روضه‌ی‌تان زنده می‌کند ما را چه گرم خیمه‌ی دارالشفایتان شده است به سنگِ ... از آن نَفَس که دلم مَبتلایتان شده است
دو دیده منتظرِ خاکِ پایتان شده است
من آفریده شدم تا که بر تو گریه کنم
که سمتِ قبله‌ی من کربلایتان شده است
مسیح سینه زنِ خیمه‌ی عزایِ تو است
که زنده از نَفَسِ کیمیایتان شده است
فضایِ روضه‌ی‌تان زنده می‌کند ما را
چه گرم خیمه‌ی دارالشفایتان شده است
به سنگِ تربت ما حَک کنید بعد از ما
که این قتیلِ غم روضه‌هایتان شده است
مرا به کنج خرابه چه می‌شود ببرید
دلم هوایی بزمِ عزایتان شده است
نــوكـــر نـوشـــت:
#حسین_جان
صبح ها را با سلامـی به تو پیوند زنم
ای سر آغـازترین روز خـدا صبح بخیر
به امیـدی ڪه جـوابی ز شما مـی آید
گفتم از دور سلامی به شما صبح بخیر
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... روزتون معطر بنام خامس آل عبا
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_محمد_رضا_زارع_الوانی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
Read more
ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم.... صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر ...
Media Removed
ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم.... صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر از همه بیدار شده بود و داشت میز صبحانه رو میچید..رفتم پیشش و گقتم: _صبح بخیر _صبح بخیر چه زود بیدار شدی _والا من بار اولمه هشت صبح پامیشم ولی انگار تو هر روز این موقع بیدار میشی _اره بخاطر اینکه ... ببخشید دیر شد بچه ها من مسافرت بودم....
صبح زود پاشدم و رفتم طبقه پایین قایق..طبق معمول لئو زود تر از همه بیدار شده بود و داشت میز صبحانه رو میچید..رفتم پیشش و گقتم:
_صبح بخیر😃
_صبح بخیر چه زود بیدار شدی😊
_والا من بار اولمه هشت صبح پامیشم ولی انگار تو هر روز این موقع بیدار میشی😁
_اره بخاطر اینکه نه ماه از سالو زود پامیشم تا برم تمرین😆
_اهان..خب پس بیا الانم بریم تمرین..البته تمرین صبگاهی😅😅
_باشه وایسا الان میام.😉
رفتیم روبه روی هم وایسادیم و اون هر کاری میکرد منم انجام میدادم۰🙋🙌🙆🙏🙍🙇
_تقریبا یه ربع گذشت منم با تمرینای سختی که لئو میداد داشتم میمردم😰
بعدش یه حرکت انجام داد منم همش غلط انجام میدادم😆اونم گفتش:
_اینجوری نیست..داری غلط میری😁
_خب چیکار کنم😂
اومد جلو دیستامو گرفت..راست راستمو برد چپ و دست چپمو برد راست..پای چپ سمت راست و پای راست چپ...بعدش باید میپریدم و دست وپامو جابجا میکردم😂
خلاصه یه دفعه پریدم.. و چون دستامو گرفته بود تعادلمو از دست دادم و با کله افتادم رو لئو😜😜😍
دستامو و پامون گره خورد بود بهم ..اصن یه وعض ناجوری بود 😳دیگه خندمونم گرفته بود نمیتونستیم پاشیم😂😂
ببا کلی بدبختی خودمونو جمع و جور کردیم و بعدش لئو گفت:
_خب بسه دیگه تمرین😄
_اوهوم😅
چند دیقه بعد نیکی و دنی بیدار شدن و نشستیم با هم صبحانه خوردیم و بعدش خدمکارای تو قایق دو خانم بودن اسم یکیشون مونا بود که موهاش قهوه ای بود با چشمای خرمایی و اون یکی اسمش ایزابل بود که موهاش طلایی بود با چشمای سبز☺
اومدن میز رو جمع کردن😊
منم رفتم رو مبل نشستم و لئو هم کنارم نشست بعد دستشو انداخت رو شونم😏
نیکی اومد اون طرف لئو نشست😒 دنی هم دراز کشیده بود رو مبل😂
من گفتم: _حوصلم سر رفت یه اهنگ بزارم؟😁
_لئو گفت باشه😉
رفتم یه اسپیکر اوردم و گوشیمو وصل کردم بهش و اهنگ This is how we do کیتی پری پخش کردم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
بعدش دنی خود به خود موتورش روشن شد و از جاش بلند شد و اومد دست منو گرفت و با هم عین اسکلا رقصیدیم😂😂 لئو و نیکی میخندیدن و منم رفتم به زور از مبل جداشون کردم و اونا هم میرقصیدن البته من برای اینکه لئو خجالت نکشه و یخش آب بشه دستشو گرفتم و آروم آروم میرقصیدیم😜😍
دیگه اهنگا تمومو شدن و ما هم کم کم خسته شدیم و نشستیم و مونا و ایزابل برامون شربت اوردن😝
گوشیم زنگ خورد سارا بود و جواب دادم:
_الو؟
_الو و کوفت.😠 دیوث مگه بهت نگفتم امروز بیا خونم؟؟؟؟
_اخه هنوز ساعت دوازده هم نشده تازه آدرس هم ندادی😁
_خب ساعتش مهم نیست درضمن اگه گوشیتو
Read more
. تا #دخترک از خواب بیدار بشه همین یه ذره #برف هم آب میشه؛ قرار بود #صبح بیدار بشه و آدم برفی درست کنیم ...
Media Removed
. تا #دخترک از خواب بیدار بشه همین یه ذره #برف هم آب میشه؛ قرار بود #صبح بیدار بشه و آدم برفی درست کنیم ولی اصلا برفی نمونده،تمومش آب شد. یادش بخیر صبحهایی که با #صدای_مادر بیدار میشدم که: بچها بلندشین برف اومده؛ سریع ازجامون بلند میشدیم و میرفتیم پشت پنجره؛ برف بود که همه جا رو سفید کرده بود؛ سریع ... .
تا #دخترک از خواب بیدار بشه همین یه ذره #برف هم آب میشه؛ قرار بود #صبح بیدار بشه و آدم برفی درست کنیم ولی اصلا برفی نمونده،تمومش آب شد.
یادش بخیر صبحهایی که با #صدای_مادر بیدار میشدم که: بچها بلندشین برف اومده؛ سریع ازجامون بلند میشدیم و میرفتیم پشت پنجره؛ برف بود که همه جا رو سفید کرده بود؛ سریع آماده میشدیم #لباسهای_گرم و #چکمه های_پلاستیکی میپوشدیم؛ خونمون نزدیک حسینیه بود؛ اونوقتها #حسینیه سقف نداشت و پر از برف میشد یه سفیدی بیکران؛ با بچه های محل میرفتیم اونجا؛ بقیه هم میومدن؛ نوجوونها و جوونا؛ صدای ترک ترک برف زیر پام هنوز یادمه.
شروع میکردیم به #برف_بازی؛ گلوله های برفی درست کردن؛ آدم برفی رو بیشتر جوونا درست میکردن و ما ذوقشو.
چکمه های پلاستیکی و #دستکشهای_بافتنی اصلا اذیت نمیکرد؛ گرمِ گرم بود.

#آدم_برفی قدش بزرگتر از قد ماهابود؛ خیل دوسش داشتم، تا چند روز بعد از برف هنوز آدم برفی میماند ولی ماندنی نبود.
اون روزا خنده ها با گفتن سیب برای عکس و سلفی و نمایش نبود، خنده ها از ته دل بود.
.

#خدایاشکرت که باز ما تجربه بازیهای گروهی، زندگی بدون تجهیزات امروزی و موبایل رو داشتیم. خدایاشکرت
.
۱۸دی ماه ۹۶
Read more
. گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد از دنیای بزرگسالی فرار کنی و به دنیای کودکی بازگردی. می‌خواهی شناسنامه ...
Media Removed
. گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد از دنیای بزرگسالی فرار کنی و به دنیای کودکی بازگردی. می‌خواهی شناسنامه و سجل و سال تولد را کنار بگذاری. موهایت را به دست باد بدهی، دست‌هایت را دو طرف باز کنی و تا جان داری، بدوی. آسوده بخندی، حتی اگر زمین خوردی، مهم نیست، مهم این است که می‌توانی اگر زمین خوردی آسوده گریه ... .
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد از دنیای بزرگسالی فرار کنی و به دنیای کودکی بازگردی. می‌خواهی شناسنامه و سجل و سال تولد را کنار بگذاری. موهایت را به دست باد بدهی، دست‌هایت را دو طرف باز کنی و تا جان داری، بدوی. آسوده بخندی، حتی اگر زمین خوردی، مهم نیست، مهم این است که می‌توانی اگر زمین خوردی آسوده گریه کنی، آسوده خودت را در آغوش مادرت بیندازی تا پناه خستگی‌ات شود.
گاهی وقت‌ها می‌خواهی کودک باشی تا بغض‌هایت را بی‌صدا نخوری. بغض خوردن مخصوص بزرگترهاست نه کودکی که بی‌خیال است.
گاهی وقت‌ها احساس می‌کنی که تشنه هستی، تشنه کودکی. تشنه کودکی خودت. تشنه اینکه آن کودک پرنشاط را بگیری و همراهش لِی لِی بازی کنی.
اما نمی‌شود.
کودکی‌ات شده آبنباتی که با تمام وجودد چشیدن آن را می‌خواهی و روزگار شده مادری که آن را در بالاترین گنجه آشپزخانه مخفی می‌کند. دستت نمی‌رسد به آن حال و هوای کودکی‌ات.
یادش بخیر کودکی. روزی که دست هم‌بازی کوچکم را می‌گرفتم. کوچه‌ها را یکی یکی رد می‌کردیم تا برسیم به آن باغ قدیمی. بعد بنشینیم کنار حوض بزرگش و ماهی‌ها را تماشا می‌کردیم. ماهی‌هایی که بازیگوشی‌شان کم از بازیگوشی ما نداشت. بعد من چشم می‌شدم و او قایم می‌شد. من می‌گفتم«من چشم می‌شوم.» او می‌خندید و می‌گفت: «من چشم می‌گذارم.» تا غروب قایم باشک بود و بي خيالي...
.
اگر به کودکی بازمی‌‌گشتیم، دنیا چه زیبا می‌شد. راستی و درستی و مهربانی، شاد بودن به کوچک‌ترین بهانه و فراموش کردن غم و غصه در کوتاه‌ترین زمان ممکن. کینه نداشتن از هیچ‌کس و بخشیدن زمین و زمان. قهر کردن‌هایی که الکی می‌گفتیم: قهر قهر تا روز قیامت... روز قیامت به فردا صبح هم نمی‌کشید. شب نشده آشتی می‌کردیم. دوستی‌هایمان از صمیم قلب و واقعی بود. نه برای صلاح و مصلحت و استفاده. این بود کودکی....
نويسنده؟
.
.
پ.ن:وقتي بهاره هشت سالش بود
Read more
 #سه_خط_طلا 97/01 . سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️<span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f3bc"></span><span class="emoji emoji1f49c"></span> . عادت همیشگی ام بود... ...
Media Removed
#سه_خط_طلا 97/01 . سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️ . عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم ... #سه_خط_طلا
97/01
.
سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️🌸🎼💜
.

عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم بروم به مدرسه نظرم عوض شد و فکر کردم پسر شش ساله ی همسایه مان از همه خوشبخت تر است چون مدرسه نمی رود و می تواند چند ساعت بیشتر بخوابد... نوجوان که بودم فکر می کردم حتما خوشبخت ترین انسان دنیا یکی از سوپر استارهای سینماست یا یک ورزشکار معروف... آن روزها خوشبختی را در شهرت می دیدم... مدت ها گذشت و معنی خوشبختی هر روز برایم عوض می شد... بستگی به شرایط داشت گاهی خوشبختی را در ثروت می دیدم و وقتی که بیمار می شدم در سلامتی... سال ها گذشت و زندگی به من ثابت کرد خوشبختی برای هر انسانی یک تعریف دارد... گاهی ما در زندگی به اتفاقی که آن را خوشبختی می دانیم می رسیم ولی باز احساس خوشبختی نمی کنیم...چون گذر زمان و تغییر شرایط تعریف ما از خوشبختی را عوض کرده...
کاش بدانیم خوشبختی واقعی داشتن "آرامش" است...خوشبختی ای که نه گذر زمان و نه تغییر شرایط نمی تواند آن را از ما بگیرد...
دنیا پر است از انسان هایی که همه چیز دارند به جز آرامش... کسانی که هرگز خوشبخت نمی شوند
#حسین_حائریان
.
.
روزتون بخیـــــــــر
. .
.
Location :Iran, mazandaran, savadkooh
.
Photos By @s.h.k63

#مازندران #سوادكوه #زيراب #شيرگاه #آلاشت #پلسفيد
#mazandaran #zirab #shirgah #alasht #polsefid #savadkoh #savadkooh #savadkuh #instagram #gettyimages
Read more
. ‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی ‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم ‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، ...
Media Removed
. ‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی ‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم ‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، زنگ آخر بستنی بدم کلاسو ‎آقای سعیدی، بابای مدرسه میومد تو کلاس پخش میکرد ‎یادش بخیر ‎امتحانای خرداد هم رسید ‎روز آخر همه وقتی داشتن از هم خدا حافظی میکردن میگفتن سال دیگه میبینیم همو ‎خیلی ... .
‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی
‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم
‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، زنگ آخر بستنی بدم کلاسو
‎آقای سعیدی، بابای مدرسه میومد تو کلاس پخش میکرد
‎یادش بخیر
‎امتحانای خرداد هم رسید
‎روز آخر همه وقتی داشتن از هم خدا حافظی میکردن میگفتن سال دیگه میبینیم همو
‎خیلی ها هم سال باهم تو یه مدرسه بودن یا همسایه بودن، یا نزدیک هم بودن
‎ولی من چون مسیر خونمون خیلی به بچه ها دور بود سعی میکردم جدی تر خداحافظی یا حرفای آخرمو با بچه ها بزنم
‎روز آخر امتحانا، روزی بود که واسه آخرین بار کسایی که ۵ سال باهاشون همکلاسی، هم مدرسه ای و حتی بقل دستی بودم رو میدیدم
‎بعد از سه چهار سال که با هیچکدوم از بچه ها ارتباطی نداشتم، یه روز سر کلاس یه سری عدد پشت سر هم اومد تو ذهنم که برام خیلی آشنا بود
‎سریع نوشتمش رو یه کاغذ و نگاش کردم
‎بعد چند روز که ذهنم درگیر اون عدد ها بود، یادم اومد که شماره تلفن خونه علیرضا ایناس. علیرضا جاهد
‎سریع زنگ زدم و یه حال و احوال پرسی ای کردیم
‎یکی دو سال بعد هم سه چهارتا تا از بچه هارو همزمان تو فیسبوک پیدا کردم
‎امین و علی گوهری که دوقلو بودن و امید استکی و نوید جهانبانی
‎امین و علی که تحویلمون نگرفتن
‎نوید هم روز افتتاحیه نمایشگاهم ، سال ۱۳۹۱ ، مرداد ماه اومد پیشم
‎هیچ فرقی نکرده بود این پسر، مثه همون روزا دبستانمون بود
‎خیلی خوشحال شدم که دیدمش
‎و اما امید
‎امید، امید، امید
‎یه روز زنگ زدم و قرار گذاشتیم که ببینیم همو
‎سال ۹۲ بود فکر کنم
‎با همون استایل همیشگی و مخصوص خودش، طرز حرف زدن ۱۰ سال بزرگ تر از خودش
‎یه صبح تا عصری با هم بودیمو گفتیم و خندیدیم
‎علیرضا هم که دقیقا ۵ سالی میشه قراره یه روز برنامه بچینیم و ببینیم همو
اینا تموم خاطرات من بود از دوره دبستانم
‎دلتنگ بچه های اون دورانم
‎دلم میخواد ببینمشون
‎اما ترجیح میدم تلاش نکنم که ببینمشون
‎آدما تو سال ها تغییر میکنن
‎دلم نمیخواد خدایی نکرده تصویری که از اون روزا دارم بهم بریزه
‎دلتنگ اون دورانم
‎اما هیچوقت نمیخوام برگردم به اون روزا
‎ممنونم که این همه وقت منو این پرت و پلاهامو تحمل کردین
‎هر خاطره ای که میذاشتم، لحظه به لحظه نگاه میکردم که ببینم چه کامنت هایی گذاشتین براش ‎خاطرات دوران راهنماییم شاید طولانی بشه
‎خیلی چیزا فرق کرد تو دوران راهنمایی
‎اگه دوس داشتین ، بگید تا یواش یواش شروع کنم به نوشتن و پیدا کردن عکس های بیشتر برای خاطرات ‎مرسی که هستین ❤ ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب_ادهمي
Read more
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت ...
Media Removed
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت بچه دار میشد ‎چقد خوشحال بودم ‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون ‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون ‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون ... .
‎قسمت پنجم خاطرات کودکی
،‎تابستونی که قرار بود برم سوم
‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم
‎مزدا داشت بچه دار میشد
‎چقد خوشحال بودم
‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون
‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون
‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون اضافه بشه
‎اما همینطور بود، چون من نه خاله دارم نه عمه، درضمن هیچ اعتقادی هم به روح ندارم!
عمو هامم سنشون بیشتر از پدرمه
‎خلاصه، رفتیم کلاس سوم دبستان
‎معلممون خانم احمدی بودن
‎کسی که از وقتی کلاس اول بودم دلم میخواست معلمم باشه یه روزی
‎ته کلاس بود نیمکتم
‎کنار سیاوش. سیاوش کوهگرد
‎اون سال از شروع کلاس ها من مبصر کلاس بودم
‎خانم احمدی واسه اینکه بچه ها مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، کلید کمد معلم رو میدادن به مبصر
‎اول وقت کلید رو میگرفتن و زنگ آخر کلید رو برمی گردوندن
‎رسیدیم به ۱۷ آبان، روز به دنیا اومدن مارال دختر داییم
‎از صبح اول وقت رفته بودیم با مامانم بیمارستان الزهرا تا کنار مزدا و خانومش باشیم
‎چقد خوشحال بودم
‎تو پوست خودم نمیگنجیدم
‎مارال به دنیا اومد و بردنش تو اون بخشی که بچه هایی که تازه به دنیا میومدن رو میذاشتن
‎تو اون چیزا هستا... که اسمشو یادم نمیاد، یه لامپ مهتابی هم توش داره
‎در اتاق هم بزرگ نوشته بودن ورود ممنوع
‎دیگه من و مزدا داشتیم کلافه میشدیم
‎میخواستیم ببینیمش، اما نمیذاشتن و میگفتن نه
‎یواشکی و آروووم رفتیم تو اون بخش
‎هیشکی نبود جز ۳۰ تا از این سفینه فضایی ها که لامپ مهتابی توشه
‎گیج شده بودیم حسابی، که دیدیم روشون اسم و فامیل و اینا رو نوشته
‎مارال رو پیداش کردیم و کلی نگاهش کردیم
‎مزدا خیلی خوشحال بود
‎بعد ۵ سال زندگی مشترک تازه بچه دار شده بود
‎در حد ۱۰ ثانیه گذشته بود که دیدیم یه خانوم پرستار پشت سرمون داره میخنده به این حالت نگاه کردن ما به مارال
‎خیلی محترمانه بیرونمون کرد!! با مزدا رفتیم خونه مادربزرگم نهار خوردیم که چشمم خورد به ساعت
‎۱۲:۴۵دقیقه بود
و من باید ساعت ۱۲:۳۰ میرفتم مدرسه
‎کلید کمد هم دست من
‎مزدا سریع منو رسوند مدرسه
‎یادش بخیر تا رفتم در کلاس، خانم احمدی تا اومد غر بزنه بهم
‎مزدا رو با یه جعبه شیرینی پشت سرم دید
‎تو جریان بود که دارم دختر دایی دار میشم
‎با کلی خجالت کلید رو دادم خانم احمدی و مشغول پخش کردن شیرینی ها شدم
‎اون روز اصلا نفهمیدم چطوری گذشت
‎شادترین آدم کره زمین بودم
‎کلی هم خوشحال بودم که با مارال تو یک ماه به دنیا اومدم
‎اون ۱۷ آبان و من ۲۷ آبان
‎ #مدرسه #خاطرات #دبستان #زندگی
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش ...
Media Removed
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن! لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته ... سلام

روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم.

علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن!

لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته همه میگن چرا چرا

اصلن نمیگم(میگم ولی اولش یه کم ناز میکنم! شما کوتاه نیاید)

باشه بابا میگم

راستش خبرنگارها مثل این عکس، زندگی پر ماجرایی دارن، یعنی داشتن! آخه اون موقع تلکس و اینا دم دست هرکسی نبود و خبرنگاری که تو دفتر مینشست کاسب نمیشد

بعد آدم هرچی مینوشت سیر نمیشد! مجبور میشد واسه بقیه هم که نخوندن تعریف کنه و اون بدبختی که این تعریفات روزانه و حوصله سر بر رو هر روز باید میشنید خانواده بود! حالا همسر و ننه بابا و خواهر برادر فرقی نداشت

شاید بگید باحاله! ولی وقتی هر روز با اشتیاق دو ساعت و نیم یه چیز بیمزه براتون تعریف کنن بعد سه ماه زده میشین

حالا ما یه خبرنگاری داشتیم که خیلی نادر بود! یعنی هم خودش نادر بود هم اسمش

اون زمان ما با فارس تو کل کل سرعت بودیم. یه روز اومد تو تحریریه و یه خبری داد که دندون همه ریخت! یعنی کف کرده بودیم! بعد رفتیم سر کار خودمون

فارس بعد از ظهر خبر رو گذاشت تیتر یک سایت! ما کلی مسخره کردیم که ببین خبری که صبح داشتیم رو اینا الان تیتر یک کردن

ولی هرچی گشتیم خبر رو روی سایت خودمون پیدا نکردیم. از نادر که پرسیدیم گفت خبر رو بهتون گفتم دیگه!

شورای تحریریه سه تا نظر داشتن، محمدجواد میگفت یک ماه مرخصی بدون حقوق اجباری! هوشمند میگفت بهش بفهمونیم که شغل ما صرفا فهمیدن و برای هم تعریف کردن خبر نیست، ولی من میگفتم بزنیمش!

قرار شد اول بزنیمش که قشنگ فرمت بشه، بعد در طول یک ماه مرخصی بدون حقوق، از اول ویندوزش رو نصب کنیم

الانم کاناداست! حالا چرا به جای مغزها فرار کرده خود مغز هم نمیدونه

ترانه مربوطه
قر تو خبرش فراوونه نمدونه کجا بخونه
همینجا همینجا

پ‌ن یک
قلم خبرنگار مثل یه شمشیر تیزه، مواظب مردم باشید

پ‌ن دو
همیشه یک خبرنگار می‌مانم

پ‌ن سه
قدرت خبر مثل مار روی دوشته! یا برات میکشه، یا میکشتت

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #خبرنگار #مهدی_شادمانی #قهرمان #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_خبر_مرگت_رو_تیتر_یک_بزنم #یاد_همه_رفته_ها_بخیر #قلم_من_توتم_من_است #پس_چرا_میفروشیش #قلم_به_مزد #حق_التحریر #مار #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_اجازه_ندارد_راجع_به_رییس_جمهور_بنویسد #حرف_مردم #ومن_الله_التوفیق
Read more
. به خودم قول بدم فردا صبح که چشمامو باز میکنم وقتی نور چشامو زد . بخندم و بگم صبح بخیر خدا جون بگم ...
Media Removed
. به خودم قول بدم فردا صبح که چشمامو باز میکنم وقتی نور چشامو زد . بخندم و بگم صبح بخیر خدا جون بگم صبح بخیر زندگی بعد از خوردن صبحونه ی مفصل ورزش کنم و بعدش برم سراغ کارم . برای زنگ تفریح لحظه ی زندگیم روی برگه ی یادداشتم برنامه ی روزهایی که تو راه هست رو مشخص کنم . به خودم قول بدم هیچ کس و هیچ ... .
به خودم قول بدم
فردا صبح که چشمامو باز میکنم
وقتی نور چشامو زد
.
بخندم و بگم صبح بخیر خدا جون
بگم صبح بخیر زندگی
بعد از خوردن صبحونه ی مفصل
ورزش کنم و بعدش برم سراغ کارم
.
برای زنگ تفریح لحظه ی زندگیم
روی برگه ی یادداشتم برنامه ی روزهایی که تو راه هست رو مشخص کنم
.
🔸به خودم قول بدم هیچ کس و هیچ چیز مانع خوشبختیم و موفقیتم نمیشه
.
مشکلات رو به آهستگی حل کنم
از هیچ چیز و هیچ کس نترسم
مهربون باشم
آداب معاشرت رو بلد باشم
دلی رو نشکونم
صدامو رو  هیچ کس بالا نبرم
هیچ کس رو قضاوت نکنم
و تا میتونم بخندم
شاید فردا روز آخر زندگیم باشه
#سمن_صمدی
Read more
یک "صبح بخیر"هایی هم هست که برای شنیدنش از #صبح زود بیدار می شوی و بعدِ آن، تازه می خواهی سر به تنِ ...
Media Removed
یک "صبح بخیر"هایی هم هست که برای شنیدنش از #صبح زود بیدار می شوی و بعدِ آن، تازه می خواهی سر به تنِ #دنیا باشد تازه می خواهی چشمِ دیدنِ فردا را هم داشته باشی تازه می خواهی بنشینی و زنده بودنت را #زندگی کنی بنشینی و تماشا کنی که خوشی از سر و کول آن روز تو بالا می رود...‌ قبول کن که گاهی تمام روز تو به ... یک "صبح بخیر"هایی هم هست
که برای شنیدنش
از #صبح زود بیدار می شوی
و بعدِ آن، تازه می خواهی سر به تنِ #دنیا باشد
تازه می خواهی چشمِ دیدنِ فردا را هم داشته باشی
تازه می خواهی بنشینی و
زنده بودنت را #زندگی کنی
بنشینی و تماشا کنی
که خوشی از سر و کول آن روز تو بالا می رود...‌
قبول کن که گاهی تمام روز تو
به همین "صبح بخیر عزیزم" های یکی بستگی دارد... #رویا_فخاریان
#صبح_بخیر ☀️
Read more
اِرادَت ، هر روز مهمان خانه های شما هستم برنامه ورزش صبح گاهی از شبکه ۱ سیما ساعت٦:٤٥ صبح بعد از اخبار صبح گاهی برنامه صبح بخیر ایران میبینمتون چاکریم كــــربــُنِ پســـر 🏽 @daje3 @fit.9090 @mr.mohammadi86 #me #life #style #nature #carbon #carbonepesar #varzesh #sobhgahi #شبکه_یک اِرادَت ، هر روز مهمان خانه های شما هستم برنامه ورزش صبح گاهی از شبکه ۱ سیما ساعت٦:٤٥ صبح بعد از اخبار صبح گاهی برنامه صبح بخیر ایران میبینمتون 😉چاکریم كــــربــُنِ پســـر 🔛🔝🎥©💪🏽 @daje3 @fit.9090 @mr.mohammadi86 #me #life #style #nature #carbon #carbonepesar #varzesh #sobhgahi #شبکه_یک
یک صبح بخیر هایی هم هست... که برای شنیدنش از صبحِ زود بیدار می شوی و بعدِ آن... تازه می خواهی سَر ...
Media Removed
یک صبح بخیر هایی هم هست... که برای شنیدنش از صبحِ زود بیدار می شوی و بعدِ آن... تازه می خواهی سَر به تنِ دنیا باشد . ... تازه می خواهی ... چشم دیدنِ فردا را هم داشته باشی ... تازه می خواهی... بنشینی و زنده بودنت را زندگی کنی ... بنشینی و تماشا کنی که ... خوشی از سر و کولِ آن روزِ تو بالا می رود ...‌ قبول ... یک صبح بخیر هایی هم هست...
که برای شنیدنش
از صبحِ زود بیدار می شوی
و بعدِ آن...
تازه می خواهی سَر به تنِ دنیا باشد . ...
تازه می خواهی ...
چشم دیدنِ فردا را هم داشته باشی ...
تازه می خواهی...
بنشینی و زنده بودنت را زندگی کنی ...
بنشینی و تماشا کنی که ...
خوشی از سر و کولِ آن روزِ تو بالا می رود ...‌
قبول کن که گاهی تمام روز تو ، ...
به همین صبح بخیر عزیزم هایِ یکی بستگی دارد ...
سلام صبخير
Read more
. . سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم ولی نمیدانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند ! سلام دوستان خوبم ...
Media Removed
. . سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم ولی نمیدانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند ! سلام دوستان خوبم ... ظهر بخیر ... از دوستای گلی که بهم پیام داده بودن چرا فعال نیستی ممنونم راستش فعال بودن دل و دماغ میخواد که فعلا نداریم ، تصمیم داشتم یه مدت پست نزارم میدونم پست گذاشتن یا نزاشتن من چیزی رو درست ... .
.

سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم
ولی نمیدانم چرا هنوز هم
دیروزها بهترند !

سلام دوستان خوبم ...
ظهر بخیر ...
از دوستای گلی که بهم پیام داده بودن چرا فعال نیستی ممنونم🙏
راستش فعال بودن دل و دماغ میخواد که فعلا نداریم ، تصمیم داشتم یه مدت پست نزارم میدونم پست گذاشتن یا نزاشتن من چیزی رو درست نمیکنه ، نا امید بودن و غصه خوردن هم چیزی رو درست نمیکنه . ولی خوب نمیشه بی تفاوت هم بود و به روی خودمون نیاریم و بگیم همه چی گل و بلبله و مثل قبل باشیم . وقتی میبینم هم وطنام تو چه شرایطی هستن واقعا قلبم به درد میاد . انگار چیزی هم قرار نیست درست بشه ، فقط باید ناباورانه نگاه کنیم ببینیم از این به بعد چه خوابی برامون دیدن ...
ولی یه چیزیم بگم‌ از ماست که بر ماست این یک واقعیت تلخه . تا مردم باهم یکدل و یکصدا نشن وضعیت روز به روز بدتر هم میشه ...
اونایی که دائم دم از امنیت میزنن به خدا امنیت تنها معنیش این نیست که جنگ نداریم ، امنیت واقعی یعنی آزادی، یعنی یکسان بودن طبقات اجتماعی، یعنی امنیت مالی، روانی، شغلی ، نه اینکه شب بخوابی صبح بیدار شی ببینی زندگیت زیر و رو شده ... «فَلَمَّا نَسُوا۟ مَا ذُكِّرُوا۟ بِهِۦٓ أَنجَيْنَا ٱلَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ ٱلسُّوٓءِ» تفسیر این آیه اینه ، سکوت در برابر ظلم عین همکاری با ظالمه ... خدایا خودت پناه ما باش 🙏

_________________________________________

عکس ماله قبله 💚

#خورش_قیمه_گلپونه
#برنج_قالبی_گلپونه
#خورش_قیمه
#قیمه
Read more
بابت تاخیر ببخشید بچه ها...<span class="emoji emoji1f647"></span><span class="emoji emoji1f647"></span>. بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که ...
Media Removed
بابت تاخیر ببخشید بچه ها.... بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که بیاد ولی گفت دلش میخواد اینجا کار کنه و بعد تعطیلات همدیگرو ببینیم...برای همین منم خدافظی کردمو و رفتم تو ماشین نشستم..نیکی هم که با پرویی تمام جلو پیش لئو نشست و منم عقب نشستم. رسیدیم خونه و من رفتم ... بابت تاخیر ببخشید بچه ها...🙇🙇. بعد اشناییمون رفتیم که سوار ماشین بشیم..از آلیسا کلی خواهش کردم که بیاد ولی گفت دلش میخواد اینجا کار کنه و بعد تعطیلات همدیگرو ببینیم...برای همین منم خدافظی کردمو و رفتم تو ماشین نشستم..نیکی هم که با پرویی تمام جلو پیش لئو نشست و منم عقب نشستم.
رسیدیم خونه و من رفتم طبقه بالا و سریع وسایلامو جمع کردم.💼
رفتم پایین و لئو پرسید:«اماده ای؟؟» منم گفتم:«آره چه جورم»🙌
بعدش داشتم میرفتم پایین که دیدم نیکی هم داره دنبالمون میاد!!😲
رفتم کنار دیوار به لئو گفتم:
_نکنه میخوای این دخترو هم با خودمون ببریم؟؟؟🙅
_بابا این خودش جهانگرده!! گفت میخوام برم ایتالیا منم گفتم با ما بیاد!!
_اوه چه تصادفی!! منم باور کردم!😁
_به جان خودم راست میگم 😳
_باشه مهم نیست بریم دیگه😉
از پله ها رفتم پایین و این دفعه خودم جلو نشستم😆 و دنی هم اومد..قبل از اینکه برم تو هواپیما برگشتم پشت سرمو نگاه کردمو و با همه چیز خداحافظی کردم و رفتم 😢
کل روز نیکی و لئو با هم حرف میزدن از خاطراتشون میگفتن و میخندیدن😒
خداروشکر دنی بود..نشستم باهاش فیلم دیدم و با گوشیامون بازی کردیم..دنی جوک های بی مزه می گفت ولی چون خودش میخندید منم خندم میگرفت😁😂
دیگه نزدیکای سه نصفه شب بود که آلیسا اس داد:💬💬📱
_تو هنوز انلاینی؟؟ 򜠽򜠽򜠊_خودتم که هنوز بیداری!!!😁
_من فرق دارم!😄
_چه فرقی؟؟؟😏
_من دکترم!😂😂😂📋
_بله در جریانم😃
_بقیه خوابن؟
_لئو و نیکی اینقدر حرف زدن خوابشون برد و دنی هم از اسکل بازی بازی😅
_تو هم طبق معمول مث جغدای آمازون بیدار موندی😂😂😂😂
_اوهوم😂😂
_خب برو بخواب دیگه..مواظب عشقت هم باش😂😂💓
_باش..شب بخیر..موووچ مووچ😘😘💋💋
_مووووووووچ موووووچ😘😘💋💋💋
صبح خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم رسیدیم ایتالیا و به همون قایق همیشگیمون رفتیم و استحرات کردیم..من به سارا زنگ زدم 📞و خبر دادم که رسیدیم و اونم مارو واسه فردا دعوت کرد خونه جدیدش😆😆😆
کل بعد از ظهر رو تو شهر چرخیدیم و بعدش تو استخر قایق شنا کردیم🌊🌊
اون روز خیلی خوش گذشت و شب که شد دیگه کم کم خوابیدیم..امروز دیگه نیکی کم تر رو مخ بود منم جوابشو نمیدادم اونم اصلا سمتم نمی اومد😂
به لئو شب بخیر گفتم اونم همینطور😍🙌
بعدش دیگه با خیال راحت سرمو گذاشتم رو بالش و بعد نیم ساعت بلاخره خوابم برد🌙
Read more
شنبه(۹۷/۰۱/۱۸;۰۸:۵۱-2018/04/07-بیستم رجب ۱۴۳۹-ساعت هشت و به نام امام هشتم-پس از یک شب بارشی و ...
Media Removed
شنبه(۹۷/۰۱/۱۸;۰۸:۵۱-2018/04/07-بیستم رجب ۱۴۳۹-ساعت هشت و به نام امام هشتم-پس از یک شب بارشی و اکنون هوایی ابری و بارش نم نم باران(الحمدالله رب العالمین)-صبح جمعه و ش(ده تا دوازده و سی)،عادی و آرام،بعدازظهر و تعطیل[دو و سی;سواد...!فقط ب م،تعمیر ش ت خ ۲،همزمانی با ز ن و همراه شدن با خ برای گشت ... شنبه(۹۷/۰۱/۱۸;۰۸:۵۱-2018/04/07-بیستم رجب ۱۴۳۹-ساعت هشت و به نام امام هشتم-پس از یک شب بارشی و اکنون هوایی ابری و بارش نم نم باران(الحمدالله رب العالمین)-صبح جمعه و ش(ده تا دوازده و سی)،عادی و آرام،بعدازظهر و تعطیل[دو و سی;سواد...!فقط ب م،تعمیر ش ت خ ۲،همزمانی با ز ن و همراه شدن با خ برای گشت عصر جمعه ای در غیاب صفرپور و شیفت او(ده و سی صبح قف..کل..
.)،غروب و ف[ت] و سپس ح(پس از نه روز;چهارشنبه ی هفته ی گذشته]،بی خوابی دو شب گذشته(شب جمعه) و خواب عجیب پدر،و خواب اول صبح(جمعه) ز ن و تعبیر آن بعدازظهر جمعه،بازگشت عصر حاج مجتبی و... از سفر چند روزه(سیزده بدر به بعد)،شب و پ پ،بازگشت سر شب ز]-پنجشنبه صبح و آغاز شیفت صفرپور... و تنهایی...،بعدازظهر و تخلیه...،سالگرد درگذشت وهاب...،عصر کاری[سعید...،جوز...]-و اکنون آغاز هفته ای دیگر،شروع رسمی تر کار در سال جدید-ش-pics by ‍n5)
باران میبارد
و باز عطرت تمام كوچه،پس كوچه های شهر را پر كرده است به گمانم ابرها را تو در آغوش گرفته ای که خاطره می چکد از آسمان...
پ ن:
صبح بهاری بارونی تون بخیر،
هفته ی خوبی پیش رو داشته باشید.
#بهار #باران #بارش #شکر #صبح_بخیر #شکوفه #یاس #970118 #عاشقانه #گل #spring #rain #cloudy #goodmooring #love
Read more
نزدیک محل کارم یه سوپرمارکت هست که هر روز صبح ازش خرید میکنم.... فروشنده یه مرد تقریبا سی و چند ساله ...
Media Removed
نزدیک محل کارم یه سوپرمارکت هست که هر روز صبح ازش خرید میکنم.... فروشنده یه مرد تقریبا سی و چند ساله ست با صورت بور و موهای کم پشت و عینکِ گِرد. یه بار وقتی داشت حساب کتاب میکرد بهش گفتم: آقا... شما یه انرژیِ مثبت و حالِ خوبی همراهت هست که باعث شده من اگه هیچ چیزی هم احتیاج نداشته باشم به بهانه ی حتی یه ... نزدیک محل کارم یه سوپرمارکت هست که هر روز صبح ازش خرید میکنم....
فروشنده یه مرد تقریبا سی و چند ساله ست با صورت بور و موهای کم پشت و عینکِ گِرد.
یه بار وقتی داشت حساب کتاب میکرد بهش گفتم:
آقا... شما یه انرژیِ مثبت و حالِ خوبی همراهت هست که باعث شده من اگه هیچ چیزی هم احتیاج نداشته باشم به بهانه ی حتی یه شکلات هر روز صبح میام اینجا....تا اون چند کلمه سلام و صبح بخیر رو باهات دیالوگ کنم.
توقع داشتم تعجب کنه و بگه واقعا ؟ و بعد هم تشکر و تعارف!
اما همون طور که سرش پایین بود و داشت وسیله ها رو میذاشت توی پاکت یه خنده ی بامزه ای کرد و با ابرو، به سمت چپ روی میز ، به چندتا گلِ ظریفِ صورتی رنگ اشاره کرد و گفت:
محل کارش یه کوچه بالاتره
هر روز صبح میاد یه بطری شیر میگیره و موقع رفتن این گُلارو اون گوشه جا میذاره ...
یه لحظه دست از کار کشید و رفت و گل های روی میز رو برداشت و مقابل صورتش گرفت و با پلکای بسته نفس کشید و ادامه داد:
مطمئنم دست پرورده ی خودشه...بوی چشماشو میده...
.
.
من هیچ وقت اون گل هارو ندیده بودم و حالا تمومِ اون لبخند های شیرین و لحن گرم و حالِ خوبِ آقای فروشنده دستگیرم شده بود.
.
این واقعیت رو باید قبول کرد که ما آدما تویِ احوال همدیگه نقشِ اساسی داریم.
بعضی اوقات میتونیم تنها دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر باشیم...
اما حواسمون باشه بی گدار به آب نزنیم
اگه تکلیفمون با خودمون معلوم نیست به زندگی کسی ورود نکنیم.
و اگه دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر شدیم بی منطق جا نزنیم و رهاش نکنیم!
نگو جامعه همینه و منم دست پرورده ی این دنیای بی مسئولیتم!
ما مسئولیم رفیق
لا اقل در برابر احساساتِ آدما...
که ترمیم نمیشه
Read more
. Happy Father's Day<span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f33a"></span>پدرم ؛ خدایم را، وجدانم را، و ایمانم را از تو دارم و بس. آنکه خدا را به من شناساند ...
Media Removed
. Happy Father's Day پدرم ؛ خدایم را، وجدانم را، و ایمانم را از تو دارم و بس. آنکه خدا را به من شناساند تو بودی، آنکه وجدان را برایم معنا کرد تو بودی، آنکه کمک کردن را به من آموخت تو بودی. کفری گویم شرکی گویم جایش اینجاست من پرستم پدرم را، بعد خدا را، کعبه اینجاست پدر زبانم قاصر است، چه گویم ... .
Happy Father's Day🌹
🌺پدرم ؛
خدایم را، وجدانم را، و ایمانم را از تو دارم و بس.
آنکه خدا را به من شناساند تو بودی،
آنکه وجدان را برایم معنا کرد تو بودی،
آنکه کمک کردن را به من آموخت تو بودی.

کفری گویم شرکی گویم جایش اینجاست
من پرستم پدرم را، بعد خدا را، کعبه اینجاست

پدر زبانم قاصر است، چه گویم از تو ... یادش بخیر،
یادش بخیر کلمه کوچکی است برای آن روزها،
برای آن روزها که پدرم کلیدش را به در خونه می انداخت و میچرخاند، چه صدای زیبائی، زیباترین صدای دنیا، زیباترین صدای جهان، صدای چرخاندن کلید پدرم که در را باز میکرد.
یادش بخیر، شب هائی که در اتاقم پای پیانو بودم و پدرم که از سر کار میرسید خانه، مستقیم میامد و در اتاقم را باز میکرد، و از لای در با لبخند نگاهم میکرد، چه لبخندی، گوئی خدا بهم لبخند میزد، چه لحظه شیرینی، چه لحظه زیبائی، لحظاتی بهشتی و آسمانی، بلند میشدم و با لبخند پدرم را بغل میکردمو میبوسیدم، گوئی خدا را بغل کرده ام، بغل میکردمو میبوئیدمش، چه بوی خوبی میدهد پدرم...
یادش بخیر، شب هائی که تا صبح پای دفتر و کتاب موسیقی بودمو نصف شب پدرم در اتاقم را باز میکردو باز هم لبخند خدا را میدیم،
میگفت بیا با هم چیزی بخوریم...
پدرم ؛
یادش بخیر برای آن روزها که با هم تنها میشدیمو
برایم از زندگی میگفتی،
برایم درس ها از زندگی میگفتی،
برایم از زمین و آسمان و خدا میگفتی،
چه خوشبختم که معلمم تو بودی،
چه خوشبختم که زندگی را از تو آموختم.
پدرم ؛
بزرگترین معلمم تو بودی،
تو بودی که خدا را،
وجدان را،
نیکی کردن را،
نیت پاک را،
حق الناس را،
بزرگی را،
کمک کردن را،
زندگی را،
گره گشا بودن را، قدرشناسی را، خصلت های انسانی را، و ...
و خودم را به من شناساندی و یادم دادی.
اما چیزی را که نتوانستم یاد بگیرم و در آن ناتوان ماندم، توصیف خوبی و بزرگی توست پدرم...
پدر خوبم بخاطر دعاهایت که نگهمان داشته است، بخاطر تمام خوبی هایت، و بخاطر نان حلالی که به فرزندانت دادی بینهایت سپاسگزارم، میدانم که نان حلال چه هدیه ای سرنوشت ساز است...
خداوند مهربان نگهدارت و تا همیشه سایه ات بر سرمان.
🌹روزت مبارک پدر بهترینم...
مازیار بی باک

#mazyarbibak #pedar #baba #father #dad #daddy #my_dad #my_daddy #my_father #mazyarbibak #happyfather #happy_father #fathers #fathersday
#پدر #بابا #پدرم #روز_پدر #روز_پدر_مبارک #دعای_پدر
Read more
سلام دوست جونیام.صبح قشنگ جمعه تون بخیر باشه . خیلی وقته نیستم . خیلی شرایط کاری بدی دارم و دارم روزای بدی رو میگذرونم. ولی امروز تصمیم گرفتم برای خودم باشم و لذت ببرم . شاید بد نباشه یکم دردودل کنم شاید سبک بشم هر روز که میگذره میگم شرایط بهتر میشه ولی هنوز که نشده نمیخوام انرژی منفی بدم .اتفاقا ... سلام دوست جونیام.صبح قشنگ جمعه تون بخیر باشه .
خیلی وقته نیستم . خیلی شرایط کاری بدی دارم و دارم روزای بدی رو میگذرونم.
ولی امروز تصمیم گرفتم برای خودم باشم و لذت ببرم .
شاید بد نباشه یکم دردودل کنم شاید سبک بشم 😍هر روز که میگذره میگم شرایط بهتر میشه ولی هنوز که نشده 😳
نمیخوام انرژی منفی بدم .اتفاقا میخوام چون یه روزقشنگ رو شروع کنم خواستم با شما شروع کنم .
من 7 سال پیش بعد از فوق لیسانسم کارمو ازاین شرکت شروع کردم . اتفاقا کار و رشته م کاملا همخونی داشت و از چیزایی که تو دانشگاه یاد گرفته بودم تو محیط کار باعث پیشرفتم شد و شرایط جوری بود که خیلی چیزا رو یاد گرفتم .یعنی یه انرژی مثبت و دوست داشتنی نسبت به برند شرکت دارم ....
دوتا شرکت عوض کردم و دوباره برگشتم همینجا ولی یه قسمت دیگه و یه مدیرعامل دیگه .اتفاقا این یکی اشناست ولی .....
هر روز ساعت کاری 12 ساعت به بالا بدون هیچ تشکری و هر روز جرو بحث های بیفایده در مورد فرایند کاری ...
و بدون پذیرش هیچ حرفی .
دیروز جلسه پرزنت گزارش داشتیم .بارها گفتم روشتون اشتباهه.نپذیرفت و تو جمع مدیرای 30 نفره دیگه همه کوبیدنش
حتی نمیدونست تو پاور گزارش محتوا چیه ولی جالب اینه که بعد از جلسه خیلی راضی بود در حالی که من از شرمندگی سرمو نمی تونستم بالا نگه دارم 😄
میدونید قدرت اصلیش چیه؟پاچه خواری مدیرعامل اصلی 😳😳😳
تازه با من به خاطر عقاید مرتبط با حقوق خانوما به شدت مشکل داره
ببینید هر روز اونجا چه خبره 😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄 شما هم از تجربیات کاری تون بهم بگید .
Read more
<span class="emoji emoji1f6b2"></span> داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی ...
Media Removed
داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی که بعد از چند روز و به موقع پشیمون میشه و بعد از معرفی خودش به پلیس، تمام طلاها رو به صاحبش برمیگردونه… کار پسندیده و آموزنده‌ای که تمام ادیان هم اینکارو والا دونستن و باید الگوی بقیه بشه . کاش ... 🚲
داستان از جایی شروع میشه که یک جوان بی‌پول همدانی دست به سرقت مسلحانه از طلافروشی میزنه، یک کار اشتباهی که بعد از چند روز و به موقع پشیمون میشه و بعد از معرفی خودش به پلیس، تمام طلاها رو به صاحبش برمیگردونه… کار پسندیده و آموزنده‌ای که تمام ادیان هم اینکارو والا دونستن و باید الگوی بقیه بشه
.
کاش داستان همین‌جا ختم بخیر میشد و مجرم رو فقط به حبس محکوم میکردن، ولی فراموش کرده بودم که ما توی ایران زندگی می‌کنیم و طبق قوانین کشور اسلامی ما این شخص با وجود نداشتن شاکی خصوصی و توبه کردن و معرفی خودش به پلیس، باید «اعدام» بشه… یعنی ته تمام مجازات‌ها و مرگ طرف… این اعدام بدون فوت وقت و در سریع‌ترین زمان ممکن، امروز صبح چهارشنبه ۲۹ فروردین ماه ۹۷ صورت گرفت و جان این جوان به خاطر قوانین … ما که هیچ عدالتی در اون نیست گرفته شد
.
بدترین حالت ماجرا زمانی اتفاق افتاد که مادر و برادر این جوون از چند روز پیش به هر دری زدن که جلوی اعدام گرفته بشه و دیروز که زمانش بود انجام نشد، مادر که فکر میکرد پسر جوونش دیگه اعدام نمیشه، از تمام مسئولین ربط و بی‌ربط تشکر کرد بابت بخشش پسرش و غافل از اینکه چند ساعت بعد خبر اعدام رو بهش میدن و ملت قراره از اعدام و جنازه‌ش فیلم بگیرن و با خوشحالی واسه هم بفرستن و در نهایت له کردن این زن
.
اتفاقات این چند روز یه تلنگر زد به مجرم‌ها که هیچ وقت فکر توبه و پشیمونی نکنید و هرچی دزدیدین نوش جونتون… اختلاس و دزدی‌های میلیاردی که از سمت مسئولین و نزدیکاشون انجام میشه هم شامل قوانین کشوری نمیشه و خیالشون راحت باشه و اون‌ها باید به عشق و حالشون برسن چون مجازات فقط واسه عادی‌هاست
.
پ‌ن: اصلا نتونستم عکسی از اون جوون یا مادرش بذارم، چون واقعا دلم سوخت برای مادرش و جوانی‌ای که با اشتباه کوچیک و قانون مسخره، بالای دار رفت…
پ‌ن۲: باید قوانین برای همه دزدی ها عادلانه برگزار بشه و بین خودی و نا خودی فرق نذارن و از طرفی حبسهای طولانی جایگزین اعدام بشه
پ‌ن۳: تنفرم هر روز از این اوضاع بیشتر میشه و امیدی که دیگه گم و گور شده

#نه_به_اعدام #نه_به_خشونت #عدالت_نامساوی
Read more
. نگذارید با چیزی گولتان بزنند و به آن . معتادتان کنند... . گاهی میرسم به اینکه خوش به حال مادرم ...
Media Removed
. نگذارید با چیزی گولتان بزنند و به آن . معتادتان کنند... . گاهی میرسم به اینکه خوش به حال مادرم که اینستاگرام ندارد.... که با عکس ها و نوشته ها گول نخورده که سادگی اش سادگی ذاتی ست... . نگذارید آدم های معمولی شما را پیرو دنیای دستخورده شان کنند و در ذهن شما از خود ، فوق العاده ای ستودنی بسازند . اینجا ... .
نگذارید با چیزی گولتان بزنند و به آن .
معتادتان کنند...
.

گاهی میرسم به اینکه خوش به حال مادرم که اینستاگرام ندارد....
که با عکس ها و نوشته ها گول نخورده
که سادگی اش سادگی ذاتی ست...
.

نگذارید آدم های معمولی شما را پیرو دنیای دستخورده شان کنند و در ذهن شما از خود ،
فوق العاده ای ستودنی بسازند
.

اینجا شانه های عده ای پله های عده ای دیگر است...
.

نگذارید آن ها که از واقعیت گریزانند هر روز به بهانه انتشار انرژی مثبت ، صبح بخیر ها و بکن نکن های آبکی تحویلتان دهند....
.

و آن ها که هر شکستشان آخر دنیاست دنیا را به کامتان تلخ کنند
اینجا تقلبی ست بزرگ که عین واقعیت است...
.

نگذارید آن ها که طول عمر خوشبختی شان تا فلش دوربین هاست بذر غبطه و حسرت به دلتان بکارند
.

آواز دهل شنیدنی ،که از دور خوش است....
.

این ها را گفت و اینستاگرامش را بست
.

گرچه هفته بعد دوباره بازگشت اما .
.

هر روز دلزده تر میشد از این مَجاز بی اِعجاز
Read more
سلام صبح بخیر اگه دنبال مانتوهای خوشگل تابستونی هستین از این به بعد پیشنهاد هر روز من بهتون شوروم @ivy_house_ ...
Media Removed
سلام صبح بخیر اگه دنبال مانتوهای خوشگل تابستونی هستین از این به بعد پیشنهاد هر روز من بهتون شوروم @ivy_house_ هم از محیطش لذت میبرین هم کارای کلی از دیزاینرهای مختلف رو میبینین (شال،لباسای خوشگل ،کلی اکسسوری و ... ) من سمت چپیرو سفارش دادم (خاکستریشو ) خیلی متفاوت و خوشگله نه ؟ سلام صبح بخیر اگه دنبال مانتوهای خوشگل تابستونی هستین از این به بعد پیشنهاد هر روز من بهتون شوروم @ivy_house_
هم از محیطش لذت میبرین هم کارای کلی از دیزاینرهای مختلف رو میبینین (شال،لباسای خوشگل ،کلی اکسسوری و ... ) من سمت چپیرو سفارش دادم (خاکستریشو ) خیلی متفاوت و خوشگله نه ؟ 😍😍😍
Loading...