عوض کنم اما

Loading...


Unique profiles
86
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Sisakht, Kohgīlūyeh Va Būyer Aḩmad, Iran, Saee Park-پارک ساعی, پل طبیعت
Average media age
759.1 days
to ratio
11.5
<span class="emoji emoji1f536"></span><span class="emoji emoji1f536"></span> متنی زیبا از فروید پدر روان شناسی دنیا <span class="emoji emoji1f536"></span><span class="emoji emoji1f536"></span> وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى ، چرا باید ...
Media Removed
متنی زیبا از فروید پدر روان شناسی دنیا وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى ، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ... یا مدام براى نبودنت ، براى خط زدنت تلاش مى کنند ؟ نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!... من همیشه جنگیده ... 🔶🔶 متنی زیبا از فروید پدر روان شناسی دنیا 🔶🔶 وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى ، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت ، براى خط زدنت تلاش مى کنند ؟
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم ...
اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید ...
فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید ... براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید ...
براى اثبات خوب بودن نباید جنگید... این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد...
از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم... از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند... فاصله می گیرم... از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند ... فاصله می گیرم ... با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید ... باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...
و بخشیدشان ...
نه براى این که مستحق بخشش اند ... براى این که من مستحق آرامشم ...
Read more
Loading...
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش ...
Media Removed
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ... .
از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ما رفته خارج من‌رو سننه. اون دلاله و پول داره. مگه حالیت نیست که با 200 تومنی که به مواجب ما اضافه شده، مرگِ موش هم به ما نمیدن که لااقل فکرِ سفرِ آخرتمون باشیم. اوقاتِ تلخمون‌رو مثل همیشه تلخ‌تر کرد. گرونیِ سکه و ارز و کوفت و زهرمار رو انداخت گردنِ من که مثلا از جوونیم هم بی‌عرضه بودم و اگر معلم نشده بودم حالا پیشِ در همسایه آبرویی داشتیم. حرفِ حساب جواب نداشت. از خونه زدم بیرون. الان روی صندلی یک پارک نشستم دور برم جوون‌هایی هستند که با دیدنشون دلم میسوزه. همه مشغولند و دود و دمی راه انداخته‌اند. میخوام هوار بزنم. اما نمیتونم. دچار تیکِ عصبی میشم و یه چشمم می‌پَره. روبه‌رویم دختری نشسته در کنارِ یک مرد، هر دو رنجور و دردمند. نگاه‌مان باهم گره می‌خورد، دخترک با چشم‌های قشنگش چشمکی حواله‌ام می‌کند. یاللعجب اشتباه نمی‌کنم! سن وسالم یادم میره. میرم توی عالمِ هپروت، فکر می‌کنم یعنی هنوز خاطرخواه دارم؟ لبخند می‌زند، من هم شنگول میشم. کمی بعد کنارم می‌نشیند. می‌گوید: بابام جان، اهلی هستی؟ گیج و منگ گفتم: اهلی؟ باز می‌پرسد: اهلِ تَلخَکی هستی؟ خیالت تخت تنها چیزی که گرون نشده، همین متاع ماست. وقتی هاج واج، چهار دست و پا توی گِل وامونده شده بودم، تازه می‌فهمد که با چه هالویی طرف شده. اخم می‌کند و می‌گوید: تو که عرضه هیچی رو نداری پس چرا چشمک میزنی، فکر میکنی زنده‌ای؟ و رفت پیش پسره و من هم که برای بار دوم بی‌عرضه خطابم کرده بودند، رفتم توی دوره خوشِ جوونی که باشتاب گذشت. .

جوون بودم و مثل همه جوونای اون دوره شاد و سرخوش و بی‌خیالِ روزگار. یک روز وقتی از سرِ کار برمی‌گشتم، توی اتوبوسِ دو ریالی شرکتِ واحد چشمم افتاد به یک دختر خانمی که داشت نگاهم می‌کرد. سرخ شدم، داغ شدم و مغزم از کار افتاد. فهمید و با یه لبخند کوچولو، دیوانه‌ام کرد. می‌خواستم جوابش رو بدم، اما کو آن دلِ شیر. ترس امانم را بریده بود.
.
یادِ کرک‌های پشتِ لبم افتادم و فکر کردم مرد شدم. دلم قُرص شد، گرچه خجالت می‌کشدم اما یواشکی به خودم گفتم، بادا باد اگر جوابم‌رو داد باهاش ازدواج می‌کنم. بعد به سرعتِ برق یک چشمکِ جانانه بهش زدم و با لرزه‌ای که به جونم افتاده بود منتظرِ جوابش شدم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
﷽ از اون کپشن های خیلی طولانیم که ادامه اش توی کامنته<span class="emoji emoji1f609"></span><span class="emoji emoji1f648"></span>اگه وقت حوصله داشتید مثل همیشه بخونید<span class="emoji emoji1f337"></span> از ...
Media Removed
﷽ از اون کپشن های خیلی طولانیم که ادامه اش توی کامنتهاگه وقت حوصله داشتید مثل همیشه بخونید از فردا رسما سال کاری و... آغاز میشه دوست دارم بنویسم از اتفاقی که برام در سال 96 افتاد هیچ وقت دوست نداشتم برم جایی برای کسی کار کنم حالا چه تو مغازه چه تو شرکت چه تو ارگانهای دولتی (البته بود کارهایی هم ...
از اون کپشن های خیلی طولانیم که ادامه اش توی کامنته😉🙈اگه وقت حوصله داشتید مثل همیشه بخونید🌷
از فردا رسما سال کاری و... آغاز میشه دوست دارم بنویسم از اتفاقی که برام در سال 96 افتاد
هیچ وقت دوست نداشتم برم جایی برای کسی کار کنم حالا چه تو مغازه چه تو شرکت چه تو ارگانهای دولتی (البته بود کارهایی هم که بهشون علاقه داشتم اما نشد یا قیدشونو زدم که برم سمتشون) خلاصه یه جورایی برام عذاب آوره کار کردن برای دیگران شاید این خصلت بد باشه شاید خوب باشه نمیدونم ولی من از وقتی که دیپلمم رو گرفتم و خواستم کار کنم طرز فکرم اینجوری بود. البته چوبش رو هم خیلی خوردم مثلا اگه تا این حدودا 8 سال یه جایی از اول وایمستادم کار میکردم از لحاظ مالی خیلی جلوتر بودم و یه سرمایه ای برای خودم داشتم گاهی اوقات خیلی خودم رو برای این قضیه سرزنش میکنم و ناراحت میشم اما طرز فکرم عوض نمیشه یعنی اعتقاد دارم که اگر میخواهی یه آدم خیلی موفق بشی هم از لحاظ مالی هم کاری باید برای خودت کارکنی نه دیگران و این راهی هست که میشه گفت حداقل 90 درصد افراد موفق و ثروتمند جهان انجام دادن و راحتم نیست خیلی سخته چون(بی پولی داره، شکست داره، حرف شنیدن از این اون داره) برای همین باید خیلی صبر و مقاومت کنی
البته اینو بگم تو این سالها به خاطر معرفی و اصرار خانواده دوستان فامیل چندین جا رفتم کار کردم ولی نهایتا دو سه هفته تونستم دوام بیارم و خیلی جاهام از اون اولش نرفتم حتی تا همین سال قبل هم باز پیشنهاد کار به هم میدادن ولی قبول نکردم
نمیدونم کسانی که از سه چهار سال پیش پیچمو دنبال میکنن یادشون هست که من کار برچسب دیواری انجام میدادم و طرح هام رو تو پیچم میذاشتم؟ خیلی از این 5 هزار تا فالوور هم برای اون زمان هست😊 ولی دوسال پیش مجبور شدم به خاطر بعضی مسائل که جریانش مفصله اینکار ادامه ندم و طرح هام رو از تو پیچم پاک کنم و یه پیچ شخصی بشه نه کاری
اما از شب عید پارسال با خرید دستگاه برش که یکی از دلایل ترک کارم بود مجددا اینکارم رو شروع کردم اما با اندکی تغییرات یعنی الان برچسب های کوچیک برای تزئین لپ تاپ، اتومبیل و ... تولید میکنم
این برچسب های که الان در تصویر مشاهده میکنید و روی هم گذاشتم شاید حجمی نداشته باشه ولی 500 عدد هست که تو این تعطیلات عید روزهای که خونه تنها بودم تولید کردم شاید تولیدشون به نظر ساده بیاید اما نه اینطور نیست (نحوه درست کردنشو تو پیچ کارم توضیح دادم) و همین سه ردیف که زیرشون طرح های مختلفه الان یک میلیون نیم پولشه😁

ادامه در کامنت اول کامنت لایک کنید بدونم خوندید😆
Read more
توی این نقطه ای که ایستادم ,چیزهایی که امروز بدست اوردم , خیلی خیلی فراتر از چیزهایی بود که واسشون برنامه ...
Media Removed
توی این نقطه ای که ایستادم ,چیزهایی که امروز بدست اوردم , خیلی خیلی فراتر از چیزهایی بود که واسشون برنامه ریخته بودم و فکرشو میکردم , شاید یک سال قبل هم تصور این همه تجربه های مختلف واسم قابل درک نبود یا شاید اصلا تا این اندازه به توانایی های خودم باور نداشتم ,همیشه شنیده بودم که سفر ادمارو پخته میکنه ... توی این نقطه ای که ایستادم ,چیزهایی که امروز بدست اوردم , خیلی خیلی فراتر از چیزهایی بود که واسشون برنامه ریخته بودم و فکرشو میکردم , شاید یک سال قبل هم تصور این همه تجربه های مختلف واسم قابل درک نبود یا شاید اصلا تا این اندازه به توانایی های خودم باور نداشتم ,همیشه شنیده بودم که سفر ادمارو پخته میکنه همیشه از این حرفا می شنیدم میدونم گفتن این حرفا شاید خیلی کلیشه ای بنظر برسه این حرفایی که همیشه گفته میشه و تکراریه بنظر اما لمس و تجربه اش به گونه ی دیگه ای بود واسم ,این سفر یا بهتره بگم این مهاجرت خیلی از باورهای منو عوض کرد و دیدگاهم رو نسبت به خیلی از مسایل زندگی تغییر داد...فکر میکنم حتی اگر قرار باشه یکروزی برگردم و در جاییکه قبلا زندگی می کردم با همان شرایط قبل زندگی کنم باز هم به شکل متفاوت و با دید دیگری زندگی خواهم کرد .با این مهاجرت تونستم به شناخت بیشتری از خودم دست پیدا کنم و به خودم نزدیکتر بشم ! بنظر من مهمترین چیز در مهاجرت اینکه در زمان مناسبش اتفاق بیفته,بعضی وقتا میگم ای کاش در سن 20 سالگی یا قبل از شروع دانشگاه مهاجرت کرده بودم و یا در فلان زمان...و بعد از خودم سوال میکنم ایا اگر در 20 سالگی مهاجرت کرده بودم قبل از اینکه ان تجربه و یا ان تجربه برایم اتفاق بیفتد باز هم این مهاجرت برای من اینقدر تاثیر گذار بود و می تونستم همین تجربیات رو بدست بیارم ؟
جواب میدم نه ! من بدون تجربه های قبلیم نمی تونستم تجربه های جدیدی که امروز کسب کردم رو کسب کنم, درک کنم و قدرشون و بدونم باهاشون بزرگ بشم ,شاید بدون تجربه های قبلی تجربه های جدید نه تنها سودمند نبودن بلکه زیان اور هم میشدن !و...اینکه من فکر میکنم سن مهاجرت توی ادم های مختلف بنظرم متفاوته و بهتره در سن و موقعیت مناسبش اتفاق بیفته .خوشحالم که در بهترین زمان ممکن مهاجرت کردم نه زودتر و نه دیرتر 💚
Read more
بعد از جشن پنجشنبه پر استرس دانشگاه ، نوبت خودم بود برم بشینم و فقط لذت ببرم از کنسرت اونم کنسرت پازل ...
Media Removed
بعد از جشن پنجشنبه پر استرس دانشگاه ، نوبت خودم بود برم بشینم و فقط لذت ببرم از کنسرت اونم کنسرت پازل بند که خیلی عالی بود اونم یه شب فوق العاده که سالگرد ازدواج دوستم عزیزم مصطفی جان تابدار بود و خودش و خانمش رو گفتم به این کنسرت دعوت کنم تا لذت ببرن من که از بودن در کنار این دو عزیزم اونم با این کنسرت حسابی ... بعد از جشن پنجشنبه پر استرس دانشگاه ، نوبت خودم بود برم بشینم و فقط لذت ببرم از کنسرت اونم کنسرت پازل بند که خیلی عالی بود اونم یه شب فوق العاده که سالگرد ازدواج دوستم عزیزم مصطفی جان تابدار بود و خودش و خانمش رو گفتم به این کنسرت دعوت کنم تا لذت ببرن من که از بودن در کنار این دو عزیزم اونم با این کنسرت حسابی لذت بردم و خوش گذروندم و برای ساعتی فارغ از تمام مشکلات شدم 😊😍 ______________________
اما از خواننده های دوست داشتنی پازل بند علی بهرامی و آرین هم که حسابی حال دلم رو عوض کردن ممنونم و دوتا دوست جدید بهم اضافه شد و همونجا بود که آدرس پیج من رو گرفت و جز یکی از فالوورهای عزیز من شد مرسی بابت این مهر و محبتتون❤️❤️———— پ ن: محمدامین درویشی مرسی دوست عزیزم بابت دیشب اما یادت باشه نیومدی ها پس یکی طلبت😉 منتظر باش که دارم برات🌹😉 #سالگرد_ازدواج #پازل_بند #خواننده_های_محبوب #محمد_امین_درویشی💪🏻 #عشق_های_پشت_سرم #شانزده_آذر
Read more
🕉اومکارا هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي؛ آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را {حقیقتاً} ...
Media Removed
🕉اومکارا هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي؛ آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را {حقیقتاً} عوض كند.🌞 ‌ تمامِ رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند. ابرها مي آيند و مي روند. ارزشِ نگران شدن و ناراحتی ندارند. ‌ به یاد داشته باش هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد: تو شايد #درد را ... 🕉اومکارا
هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي؛ آسماني بيكران.
هيچ ابري نمي تواند شكل تو را {حقیقتاً} عوض كند.🌞

تمامِ رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند.
ابرها مي آيند و مي روند. ارزشِ نگران شدن و ناراحتی ندارند.

به یاد داشته باش هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد:
تو شايد #درد را فرا نخوانده باشي، اما #لذت را فراخوانده اي و درد روي دیگر ِ آن لذت است؛ اگر يكي را دعوت كني، آن ديگري هم خواهد آمد. آنها هميشه با يكديگرند.🤞 آنگاه كه از دعوت مهمانان دست برداري، ناپديد مي شوند. ✨

به زودي لحظه اي فرا مي رسد كه بدونِ ابر باقي مي ماني و اين همان چيزي است كه بودا آنرا #نيروانا و مسيح آن را پادشاهيِ خداوند مي نامد.

- ابر های سپید
_____________________________________
اگر قرار باشد درباره چیزی سخن بگوییم، از اهمیتِ #مراقبه [در زمانه حاضر] سخن خواهم گفت.🌿

در جهانِ امروز که جهانِ سرعت، شلوغی، سر و صدا و هرج و مرج است و این مسائل انسان را آشکارا آشفته ساخته، و مدام از جنگ و آشوب اخبار به گوش می رسد و در خیابان‌ها و جنگل ها ماشین‌های پر سر و صدا و تخریبگر جولان می دهند...🚂🏭🏗🚧 آیا مراقبه و سکوت نه امری مهم و حیاتی است؟✨🧘‍♂️🧘‍♀️🌈

روانِ انسان از انواعِ افکار و آموزه های متناقض که در خانواده،مدرسه و جامعه آموخته است به حد انفجار رسیده و حتی در هنگام خواب با خود سخن می‌گوید و سوالات و ذهن (هر آینه) در هم می‌پیچند.🤯

مراقبه، به سکوت نشستن در سکون و تماشای تمامِ این روند است.🌞
در ابتدا ممکن است دشوار بنظر برسد:

برای پنج دقیقه سکوت و سپس تمامِ جسم و ذهن فریاد خواهند زد که بس است دیگر! چرا آرام بگیرم؟ چرا ساکت باشم؟ می خواهم فریاد بزنم تا دیوانه ات کنم! تا خودم (ذهن/ego) را مطرح کنم!
‌و اما تو خاموش می‌مانی و نظاره می‌کنی.👁 ‌و این تمرین را هر روز حداقل دو تا سه بار انجام می‌دهی تا به مرور مراقبه و کنترل بر ابعادِ وجود ِ تو مستولی شود.
‌‌
شما (تنها) جسم نیستید.
شما (تنها) ذهن نیستید.
شما (در حقیقت) {روحِ} جهان هستید،
و تمامِ جهان درونِ شماست.👁🤞

آرام، روان، در تعادل
باشند تمام انسان ها
و زمین.🌍🌈

‌آمین 🙏🏽
#سیناسیاوشان 🌿
شهریور ٩٧
// #رو🌱یش #زندگی_در_آرامش #صلح #مدیتیشن #یوگا #سکوت #سکون #آرامش #تعادل #صلح_درونی
.
Always remember that you are sky; infinite heavenly. No clouds can {truly} change your shape. Remain calm at any time. // #Peace #meditate #calm #balance #meditation #lotuspose #tm #buddha #budhisattva #shanti #yogalife #yogajourney
Read more
Loading...
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ...
Media Removed
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد. . مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم ... .
همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد.
.
مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم درس بخوانم، می‌گوید بیخود بیا از این سبزی‌ها پاک کن»، بگویی می‌خواهم سبزی پاک کنم می‌گوید «ذلیل مرده پاشو برو سر درس و مشقت» بگویی با لوبیاپلو ماست می‌چسبد سالاد درست می‌کند، سر سفره بگویی «نه انگار همین سالاد بهتر بود» می‌گوید «سالاد رو بذار برای شب برو چند تا کاسه ماست بیار». وقتی هم بو برد که من شکست عشقی خورده‌ام و نمی‌خواهم دیگر ازدواج کنم شروع کرد به اصرار که دختر نباید به آمدن خواستگار نه بگوید. جالب اینجا بود که هیچ خواستگاری هم نداشتم اما وقتی مادر اراده کرد از در و دیوار کیس ازدواج بود که می‌آمد پشت در خانه.
.
اما من سفت و سخت چسبیده به همه‌شان نه می‌گفتم تا اینکه مادر تصمیم گرفت از راه صلح و با زبان نرم وارد شود و از آنجایی که با روحیات و توانایی‌های خودش آشنا بود و می‌دانست عمرا نمی‌تواند جمله‌ای را تمام کند مگر اینکه آخرش به عصبانیت داد و هوار ختم بشود، تصمیم گرفت این مسئولیت را به سایرین واگذار کند.
.
برای این کار رفت سراغ مهری، زن پسردایی صادق که تا آن لحظه با دو بچه، یک شوهر به دردبخور، سه تا مدرک تحصیلی معتبر و شغل مناسب خوشبخت‌ترین زن فامیل ما بود. مهری در حالی که داشت پوشک پسرش را عوض می‌کرد با بی‌میلی گفت: «می‌بینی زندگی متاهلی چقدر زیبا و با طراوته» بعد که با نگاه غضب آلود مادر که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود مواجه شد، مجبور شد یک نفس عمیق هم برای طبیعی شدن حس طراوت بکشد. همین‌طور که داشت خودش را جمع می‌کرد که بالا نیاورد، صادق را دید که دارد خوش و خرم فوتبال می‌بیند در حالی که دختر چهارساله‌شان گوشه اتاق ونگ می‌زد. همان‌طور که دمپایی را سمت صادق پرتاب می‌کرد با یک اخم مادرم، رو به من کرد و گفت: «ببین اگر صادق نبود من تا حالا مرده بودم از تنهایی» ولی در لحظه اصابت دمپایی به شکم صادق دیگر طاقت نیاورد و نالید: «ذلیل مرده هر چی می‌کشم از دست تويه» و پقی زد زیر گریه. دوباره سرش را بلند کرد و مادر را که بالای سرش دید، در حال بالا کشیدن دماغش به زور گفت: «اصلا عاشق همین دعواهای زن و شوهری‌ام، نمک زندگی‌ان لامصبا».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
* به جای اینکه همیشه همه چیز را از قیافه گرفته تا آدمهای زندگی، شهر و کشور محل سکونت خود، خانواده و همسرت را عوض کنی؛ چرا ذهن و دیدگاهت را نسبت به مسائل و نقش کسانی که در زندگی‌ات هستند تغییر نمیدهی؟ اگر احساس خوشبختی نداری، اگر حس خوبی از خودت نمی‌گیری، اگر نمی‌توانی درون خود انگیزه ایجاد کنی و اگر ... *
به جای اینکه همیشه همه چیز را از قیافه گرفته تا آدمهای زندگی، شهر و کشور محل سکونت خود، خانواده و همسرت را عوض کنی؛ چرا ذهن و دیدگاهت را نسبت به مسائل و نقش کسانی که در زندگی‌ات هستند تغییر نمیدهی؟ اگر احساس خوشبختی نداری، اگر حس خوبی از خودت نمی‌گیری، اگر نمی‌توانی درون خود انگیزه ایجاد کنی و اگر همیشه دیگران را مقصر و خود را قربانی می‌دانی و... زندگی تو لزوما با ورود و خروج آدمها، تعویض اشیاء و جابجایی‌ات عوض نمی‌شود! باید خودت، افکارت و باورهایت را تغییر دهی.

همیشه تا مشکلی برای ما پیش می‌آید که تنها به نظر خودمان بزرگترین و خاص‌ترین مشکل دنیاست و هیچ راه‌حلی هم ندارد؛ سریع با اضطراب و نگرانی که حافظه ما را اشغال می‌کند؛ می‌خواهیم همه چیز را عوض کنیم تا مشکل حل شود! چون باید هم با مشکل مبارزه کنیم هم با اضطرابی که در پی آن در ما به وجود آمده است! شاید در برخی موارد خاص، تعویض شخص یا موقعیتی بد و نامناسب، چاره کار باشد اما راه‌حلی کارساز برای تمام موارد نیست.

زیرا شما نیز در بروز مسئله، بی‌ تقصیر نبوده‌اید و اگر موضوع را دقیق و واقع بینانه، بررسی و قضاوت نکرده و به نتیجه درستی نرسید که منجر به تغییر خودتان شود؛ دوباره گرفتار اشتباه دیگر، رابطه مخرب دیگر یا آدم‌ نامناسب دیگر خواهید شد و شما با این دیدگاه، نگرش و ذهنیتی که دارید انتخابهای غلطی خواهید داشت و نتایج را هم احتمالا گردن دیگران، سرنوشت، شانس و بخت می‌اندازید. اما اگر همان روز اول، تغییر کرده بودید و درس درست از تجربه‌ها گرفته بودید؛ حالا بطور مداوم یک خطا را تکرار نمی‌کردید

درس درست این نیست که همه بد و بی اعتمادند! اینجا اصلا کشور خوبی نیست؛ باید بروم! من باید خانواده‌ام را ترک کنم! من باید مثل خودش شوم! من باید یک آدم ایده‌آل پیدا کنم! هیچ‌کس من را دوست ندارد! باید کسی باشد من را خوشبخت کند! من همیشه بدبخت و کم شانس بوده‌ام مثل مادرم! همه می‌خواهند به من ضربه بزنند! هیچ‌کس نیست من را نجات بدهد! از همه متنفرم؛ همه مقصرند که اینطور شدم! دیگران بهتر و برتر از من هستند! اگر....داشتم خوشبخت و خوشحال بودم

این درسها چون فقط به بیرون از خودمان وابسته است و هیچ‌گونه مسئولیتی را برای تغییر خود و آزادی ما در انتخاب دیدگاه، تفکر و حتی رفتار ما قائل نیست؛ پس نامناسب و غلط هستند. این درسها منجر می‌شوند دوباره و دوباره اشتباه کنید و تقصیر را گردن همه چیز و همه کس و فقط عوامل بیرونی بیندازید

شما عوامل بیرونی یا درونی را در مسائل خودتان مقصر می‌دانید؟ چرا؟
چقدر در تغییر خودتان به عوامل درونی تکیه می‌کنید؟
.
Read more
Loading...
* انتخاب کنید! شما می‌خواهید بر اساس ترجیحات خود زندگی کنید یا بر اساس بایدهای خود!؟ اگر همیشه قواعد ...
Media Removed
* انتخاب کنید! شما می‌خواهید بر اساس ترجیحات خود زندگی کنید یا بر اساس بایدهای خود!؟ اگر همیشه قواعد و قوانینی وضع کنید و همه را ملزم بدانید آنها را رعایت کنند و همه چیز را کنترل کنید؛ هر مانعی که در راه خواسته‌های شما به وجود آمد می‌تواند شما را ناراحت و عصبانی کند و باعث شود شما تحمل ناکامی های زندگی ... *
انتخاب کنید! شما می‌خواهید بر اساس ترجیحات خود زندگی کنید یا بر اساس بایدهای خود!؟ اگر همیشه قواعد و قوانینی وضع کنید و همه را ملزم بدانید آنها را رعایت کنند و همه چیز را کنترل کنید؛ هر مانعی که در راه خواسته‌های شما به وجود آمد می‌تواند شما را ناراحت و عصبانی کند و باعث شود شما تحمل ناکامی های زندگی را نداشته باشید! همه دوست داریم و ترجیج می‌دهیم پسندیده باشیم و مورد تایید قرار بگیریم اما نه اینکه حتما و باید و در هر شرایطی... وقتی شما تمام منبع آرامش خود را در بایدها یا عوامل خارج از کنترل خود قرار دهید؛ اگر به هر دلیلی طبق میل شما اجرا نشوند از بین می‌روید!

اگر دیگران شما را تایید نکنند؛ ناراحت کننده است اما دیگر فاجعه نیست که چون دیگران با شما همراهی نکردند؛ تمام برنامه‌های تغییر خود را متوقف کنید! دیگر ورزش نمی‌کنم! دیگر رژیم غذایی‌ام را رعایت نمی‌کنم! دیگر بیرون نمی‌روم و افسرده در کنج خانه می‌نشینم! قوانینی که شما دارید نباید مهمتر از خودتان شوند که دیگر شما هم جرأت نکنید آنها را تغییر دهید! هیچ اشکالی ندارد اگر شیوه تفکر و عملکرد خود را بر اساس واقعیت‌ها تغییر دهید! مسیرتان را می‌توانید عوض کنید زیرا فقط یک راه در جهان وجود ندارد که شما را به مقصد می‌رساند!

مثلا می‌توانید بگویید من از طرد شدن و شکست ناراحت می‌شوم اما اگر مورد تایید نباشم یا شکست بخورم؛ خودم نمی‌شکنم و تاب تحمل آن را دارم؛ نابود نمی‌شوم و باز هم می‌توانم خوب و خوش زندگی کنم. این حرف ممکن است ساده گفته شده باشد اما تفکری پشت آن وجود دارد که معتقد است این من هستم که با تفسیرهای خود، می‌توانم از کاه، کوه بسازم و تمام راههای حل مسئله را به روی خودم ببندم یا باور کنم تمام راهها بسته شده‌اند! شما هم با باورهایتان زندگی می‌کنید و هم با آنچه باور می‌کنید. پس اگر مراقب نباشید که چه باورهایی دارید و چه تفسیرهایی از رویدادها می‌کنید؛ هر چیزی ممکن است حال و احساس شما را در کنترل خود بگیرد

شما با بایدهای خود، هم خودتان را آزار می‌دهید و هم دیگران را مجبور می‌کنید که الزامات شما را رعایت کنند وگرنه ناراحت و عصبانی شده و از کنترل خارج می‌شوید! بپذیرید دیگران ممکن است خودشان اولویت‌های دیگری داشته باشند و بایدهای شما را درک نکنند یا برایشان مهم نباشد یا نخواهند بپذیرند. اینکه یک نفر یک بار یا همیشه سر وقت حاضر نمی‌شود بد است اما دیگر فاجعه نیست که شما بخواهید یک رابطه مهم را بخاطر این خراب کنید یا دیگری را کنترل و به اجبار یکباره وقت شناس کنید! پس باید پذیرفت همانطور که شما... ادامه در کانال و کامنت
Read more
⚜️<span class="emoji emoji1f446"></span>🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد <span class="emoji emoji1f449"></span>🏻🎞<span class="emoji emoji1f4f2"></span> عزیزم سلام من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی ...
Media Removed
⚜️🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد 🏻🎞 عزیزم سلام من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام!! پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ، یک آرزو بیشتر ندارم “ همه این ها را که برشمردم را پس بدهم . در عوض ... ⚜️👆🏻لطفا "و حتما" تصوير را ورق بزنيد 👉🏻🎞📲
عزیزم سلام

من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام!!
پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس !
اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ،
یک آرزو بیشتر ندارم “
همه این ها را که برشمردم را پس بدهم .
در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم ، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول میدهم که چای را
نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.....‎
مریم عزیزم ؛
این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت ، عجله دارند ....
که نگاهِ مادر ؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند
و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله ، بسیاری را در دامنه جای میگذارند ! ‎مریم عزیزم ،
من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم’ من پشیمانم. ‎مریم جان ....بگذار جوانترها را نصیحتی کنم "‎
در بالای قلّه ها... و آن سوی ابرها... خبری نیست ،
هر چه هست در دامنه زندگی شماست.... 🍂☕️
متن برگرفته از پيج 👇🏻
@saratan.ir
#بردلنشسته ي زیبا از دکتر سعید مهرپور فوق تخصص جراحي ستون فقرات ورئیس بیمارستان دکتر شریعتی خطاب به همسر تازه ازدست رفتشون دكتر مریم غریب دوست
#روح_همه_رفتگانمان_غرق_در_نور_آرامش_ابدي 🥀🙏🏻
@mehrpour_saeed

اين متن رو بارها خوندم و بارها....
#اندكي_تامل
#پاييز #غروب #زيبايي #عشق #هنر #دوست_داشتن
#روانشناسي #مهارتهاي_ارتباطي #سواد_عاطفي
#ناگهان_زود_دیر_میشود
شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد ....
#photo 📲مطهره
#mustseeiran #love #sunset #autumn #photography ✅و بودن هامان را قدر بدانيم.... نبودن هامان همين نزديكيست #خوب_من
❤️☕️
Read more
یه وقتایی تمام قد می خوری به یه بن بست، درست تو لحظه ای که می خوای اوج بگیری. کاری ش هم نمیشه کرد. کار سرنوشته. ...
Media Removed
یه وقتایی تمام قد می خوری به یه بن بست، درست تو لحظه ای که می خوای اوج بگیری. کاری ش هم نمیشه کرد. کار سرنوشته. از اون حریف های سگ جون که هر چی می زنیش آخش هم نیست و هر چی می زنتت بازم نمردی. حالم از کلیشه و تظاهر بهم می خوره. دنبال یه فرصت ام یه نعره از ته جونم بزنم و کلی شیشه رو بشکنم. دستای تو مه رفته ای افتاده ... یه وقتایی تمام قد می خوری به یه بن بست، درست تو لحظه ای که می خوای اوج بگیری. کاری ش هم نمیشه کرد. کار سرنوشته. از اون حریف های سگ جون که هر چی می زنیش آخش هم نیست و هر چی می زنتت بازم نمردی. حالم از کلیشه و تظاهر بهم می خوره. دنبال یه فرصت ام یه نعره از ته جونم بزنم و کلی شیشه رو بشکنم. دستای تو مه رفته ای افتاده رو گلوم و داره خفه م می کنه ولی به آخرش نمی رسه. سرنوشت بازی شو شروع کرده خیلی وقته. داره بهم صبر کردنو یاد میده. داره می پزتم. کم کم پخته میشم و بهای سوختنشم میدم.
رسیدم به یه پیچ مرگبار که هر آن ممکنه بندازتت، رسیدم به آخر خط. صبرم لبریز...در حال سر رفتن.
اصن می خوام بند و بساطمو جم کنم و بزارم برم. می خوام به خودم ثابت کنم که هنوز خودمم. یه مرد با یه چمدون.
به اینجا که می رسم سکوت به جنگ افکارم می ره، حیرون میشم که برم که وقتی برم چی میشه وقتی میرم اینجا چه جوریه. حکایت آدمایی که می رن و وقتی میان خیلی چیزها عوض شده. من با عقاید خودم زندگی می کنم. بهای زندگی خودمو میدم و با عقاید خودم می میرم و فقط یکبار زندگی می کنم و فقط یکبار می میرم. چه سرنوشت شومی.
یه وقتایی هیچ کاری از دستت برنمیاد و فقط نگاه می کنی. می تونی تا فراموش نکردی خودتو بزاری جای یکی از اونایی که چیزی تو پلاسکو داشتن. اونایی که زلزله رو دیدن. صبح پاشدن دنیا شون ریخته بوده.
مملو از یه بغض له شده ام بزار اعتراف کنم هنوز همون لعنتی ام، شاید رفتم شایدم موندم تظاهر کردم که من اون نیستم.
دنبال یه عکس می گشتم که اینا رو پاش بنویسم اما هیچ کدومشون هیچ ربطی نداشت. اصن عکسه بهونه بود می خواستم یه چیزی بنویسم. اما این عکسمو دوست دارم. ادا نیست فانتزی نیست یهو لرز می کنم و هیچ کاری نمی تونم کنم تو اون غربت سرد. شالمو رو صورتم می بندم. شالی که دستباف مادرمه و عاشقشم و تو این عکس رو بی هوا می گیری. تظاهر می کنم خودم نیستم. اما گمون می کنم خودمم... همون دورگه عقل و جنون.
Read more
 #NTS_Flashback 8 - Part 2 در این بین، اندک آدم‌هایی بودن که تو چند مدت گذشته حتی از خودم بیشتر بهم اعتقاد ...
Media Removed
#NTS_Flashback 8 - Part 2 در این بین، اندک آدم‌هایی بودن که تو چند مدت گذشته حتی از خودم بیشتر بهم اعتقاد داشتن. آدم‌هایی که آرزوهام رو به یادم می‌آوردن و بهم می‌گفتن کی هستم و چی رو بین این همه جای زخم گم کردم. آدم‌هایی که خیلی ناامیدشون کردم ولی اونا از باورشون بهم دست برنداشتن. و من نمی‌دونم اصلاً ... #NTS_Flashback 8 - Part 2
در این بین، اندک آدم‌هایی بودن که تو چند مدت گذشته حتی از خودم بیشتر بهم اعتقاد داشتن. آدم‌هایی که آرزوهام رو به یادم می‌آوردن و بهم می‌گفتن کی هستم و چی رو بین این همه جای زخم گم کردم. آدم‌هایی که خیلی ناامیدشون کردم ولی اونا از باورشون بهم دست برنداشتن. و من نمی‌دونم اصلاً هیچ‌وقت فرصت جبران لطف بی‌نهایتشون رو پیدا می‌کنم یا نه. گاهی اتفاقات و احتمالات بی‌شماری که نیاز بوده رخ بدن تا با چنین افراد شریفی آشنا بشم رو تو ذهنم مرور می‌کنم و از یادآوری تنها بخشی کوچک از اونها متحیر میشم.
مثل همیشه اکثریت با کسایی بود که واسشون فرقی نداشت و اهمیتی نمی‌دادن. داشتن انتظار کمک و مهربانی از اطرافیانی که دوستت نباشن و یا سودی ازت انتظار نداشته‌باشن داره روز به روز غیرممکن‌تر به نظر می‌رسه؛ اما برای یک سری افراد باز هم فرقی نداشت اگه هر جایی که می‌تونستم کنارشون بودم. در هر صورت، من این کارها رو نکردم تا بخوام یه روز منت سرشون بگذارم یا درخواستی ازشون کنم؛ پس امیدوارم همیشه حالشون خوب باشه و دنیا بر وفق مرادشون، تا هیچ‌وقت دوباره نیاز به چون منی پیدا نکنن که حتی دادن جواب سلامش هم براشون سخته. شکوه‌ای نیست، چون "هرگز منصف‌تر از دنیا ندیدم که تا او را خدمت کنی تو را خدمت کند و چون ترک گیری او نیز ترک تو گیرد."
و اما در مورد اون‌هایی که هرجایی میشد، از بیان خلاف واقع در مورد من و دروغ و دوبه‌هم زنی و سنگ انداختن در امور مختلف زندگیم مضایقه نکردن، براشون از خداوند، تغییر و فضائل اخلاقی و شخصیتی بیشتر رو خواستارم و امیدوارم یه روز نظر و رویکردشون نسبت به اطرافیانشون، از جمله من عوض بشه.
می‌خوام امروز، در پایان بیست و یکمین سال زندگیم، یه کم باری رو که روی دوشم احساس می‌کنم سبک کنم. پس ببخشید اگه اون آدم پرانرژی و بلندپروازی که می‌شناختین نبودم… ببخشید اگه خیلی اوقات غمگین و خسته بودم… ببخشید اگه پایه‌ی برنامه‌ها و جمع‌هاتون نبودم… ببخشید اگه نتونستم الطافتون رو جبران کنم… و در نهایت، ببخشید اگه نتونستم مطابق خواستتون براتون بیشتر از یه دوست باشم… باشد که مقبول واقع شود.
راستش دست و دلم دیگه به نوشتن اون جمله‌های خوب امیدوارانه‌ام در مورد آینده نمیره. نه اینکه کلاً ناامید شده باشم! صرفاً امروز قرار نیست با دیروز صد و هشتاد درجه فرق داشته‌باشه و همه‌ی مسائل و مشکلات به یک باره حل شده‌باشه؛ پس "خودم را در آغوش می‌گیرم، نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت؛ اما وفادار… وفادار…" و به مسیر ادامه می‌دهم…

The Shadow - Season 22: “Battle-scarred Conquistador”
Read more
Loading...
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت ...
Media Removed
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم ... .
خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم سه بار جلوی دوربین قرار گرفتم! بار اول ده سال پیش بود که سر مزار مادربزرگم فیلم می‌گرفتن و سه ثانیه از منم هست که توش دستم تا آرنج توی دهنمه و دارم حلوایی که خوردم رو تمیز می‌کنم! دومیش یه فیلم کوتاه درباره فیلم آپارتمان (بیلی وایلدر) بود که خودم ساختم، که چون کسی حاضر نشد توش بازی کنه، مجبور شدم خودم بازی کنم! برای همین توی اون سکانسها مجبور شدم دوربین رو روی طاقچه بذارم تا فیلم بگیره! (چون آخه فیلمبردار هم نداشتم! نمی‌دونم کلا چرا کسی حاضر نبود همکاری کنه باهام!) ولی خب فیلم بازخوردهای بشدت مثبتی برام داشت. یادمه وقتی به جشنواره فیلم جوان فرستادم، آقای تارخ که داور بود فقط یک سوال ازم پرسید: «که اصلا فیلم آپارتمان بیلی وایلدر رو دیدی؟» سومین تجربه‌م هم توی همین خندوانه بود که در حد شش ثانیه جلوی دوربین آقای کریمی توی اتاق اعترافات بودم و نقشم فقط این بود که فکر می‌کردم این اتاق توالت فرنگیه و دنبال دستمال توالت می‌گشتم! که یادمه وقتی بابام دید، گفت: «ای کاش فقط به نویسندگی بسنده کنی! بذار وقتی مُردی حداقل بتونیم الکی ادعا کنیم آدم عمیقی بودی!»
.
ولی از این مسائل که بگذریم، بنظرم نویسنده‌ها خیلی طفلکی‌ان... بذارید چند تا از تجارب خندوانه‌ایم رو بگم براتون:
.
یه بارم حس کردم یکی از بچه‌ها از متنی که نوشتم یه کم ناراحته! حالا چرا این حسو داشتم؟ چون آدمی که دور اول، اول شده بود، دور دوم با متنِ من که در مورد شایسته سالاری بود، نفرِ آخر شد! رفتم گفتم آقا من عذر میخوام. نمی‌دونستم موضوع اینقدر حساسه که نصفش پخش میشه فقط! گفت: کاش میذاشتی آدمای شایسته‌تر در جایگاهت باشن، ای کاش عوض نوشتنِ اون متن، از خودت شروع می‌کردی!
.
سر استنداپ نجات سهیل غلامرضاپور مادرم گفت مهرداد سهیل خیلی بامزه‌س، اگه حذف بشه آق والدینت می‌کنم! گفتم مادرِ من، دیر گفتی، سهیل ضبط شد و اتفاقا حذف شد! ما نمی‌دونستیم سهیل قراره استنداپ نجات اجرا کنه، متن آماده نکردیم! که مامانم گفت: شاید بخاطر همین رفتاراته که بابات چند ساله از خونه بیرونت کرده و جواب سلامت رو هم نمیده! حالم ازت بهم می‌خوره!
.
یکی از نقاط درخشان کاریم سر استنداپ یک چهارم نهایی محمد معتضدی بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
امسال اولين ساليه كه من ميتونم راى بدم. خيلى خوشحالم يا بهتره بگم خوشحال بودم كه اولين راى من براى ...
Media Removed
امسال اولين ساليه كه من ميتونم راى بدم. خيلى خوشحالم يا بهتره بگم خوشحال بودم كه اولين راى من براى ایجاد امید و تغییر در ايران استفاده ميشود؛ اين هفته اما، ترسم زياد شده... خيلى ها رو می بینم که راى نميدند و اين براى من دردناكه. وقتى ميپرسم ميگن كه نميشه انتخاب كرد، يا اینکه چه فايده، راى ما كه اهميت ... امسال اولين ساليه كه من ميتونم راى بدم.
خيلى خوشحالم يا بهتره بگم خوشحال بودم كه اولين راى من براى ایجاد امید و تغییر در ايران استفاده ميشود؛ اين هفته اما، ترسم زياد شده... خيلى ها رو می بینم که راى نميدند و اين براى من دردناكه. وقتى ميپرسم ميگن كه نميشه انتخاب كرد، يا اینکه چه فايده، راى ما كه اهميت ندارد…
به نظر من این طور نیست. راى ندادن هيچوقت راه درست نيست و الان شاید اشتباه ترین راه ممکن.
اینکه یک عده از ترس تکرار اتفاقات ۸۸، دزدیده شدن رای و سوختن کورسوی امید رای نمی دن، قابل درک هست اما منطقی نیست.
الان وقت عقب کشیدن نیست. ما نمی تونیم اجازه بدیم ترس مانع امیدمون بشه... اگه شما راى بديد، چه به تاثیرش معتقد باشید یا نه، فرصت اعتراض پیدا می کنید…
اگه شما راى داده باشيد ميتونيد احقاق حق کنید…
ولی اگه راى نديد و دوباره ١٨ ميليون راى بى نتيجه باقى مونده باشه،
اون موقع فقط شما می مونید و حسرت یک <شاید>
من ميدونم كه نميتونم نظر همه رو عوض كنم. ولى به عنوان یه کسی که تازه اول راهه و تمام زندگیش رو پیش روش داره، ازتون خواهش ميكنم كه اگه ميتونيد لطفاً راى بديد. الان وقتشه که كارى كه از دستمون بر مياد رو انجام بدیم.
من فکر نمی کنم دولت روحانی تمامی درخواست های ما رو عملی کنه. اما فکر می کنم این دولت می تونه دروازه ای باشه برای ایجاد گفتگو های تازه.
برای همین من، اولین رای تمام زندگیم رو به آقای حسن روحانی می دم. باشد که روسفیدمان کند.

#تا۱۴۰۰باروحانی #روحانی #بنفش #انتخابات۹۶ #رای‌می‌دهم #ایران
Read more
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو ...
Media Removed
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت". ‌ نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" ...
از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت".

نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" اما دقیقا اولین لحظاتی که حضرت پشت سر آدمها حاضر شد و شروع کرد به رقصیدن و با لذت نگاه کردن طرفدارهاش یهو دلم لرزید، ولی تحت کنترل بودم.

ضربه رو وقتی خوردم که اولین #سورپرایز انجام شد و آدمها دونه دونه شروع کردن به جیغ شادی کشیدن و بغل کردن ابی. قلب آدمم که از سنگ نیست، نرم میشه، ول می‌کنه خودشو. بعدم مگه میشه ایرانی باشی ابی رو دوست نداشته باشی یا یه جای مغزت با یکی از آهنگاش عجیب خاطره نداشته باشی؟

کار رسید به یکی که از شدت #هیجان حتی جرات نداشت برگرده پشت سرشو نگاه کنه، انقدر انرژی از اون "صدای زنده" و "حس حضور" پشت سرش دریافت کرد که زد زیر گریه، اونجا منم ترکیدم، نمیدونم فک کنم دقیقه سه چهار بود، تا ته تهش مثل یه بچه منم #اشک ریختم، حالا اشکه با خنده و شعف همراهه‌ها، ولی اشکه. ‌

از دیشب تو فکرم که چرا، یعنی این چی داشت که هممون باهاش ترکیدیم؟ درسته که ابی رو خیلی دوست داریم، اما من میگم اکثرش حضور ابیه اما همش نیست. یه بخشیش یه چیزیه که سالها از ما گرفتن، یعنی گفتن جیزّه، حرومه، ایجاد گناه می‌کنه، هورموناتون بیسار می‌شه، خیلی ساده اون چیزه "محبت" ئه.

چیزی که دیدیم محبت بدون چشم‌داشت یه سری طرفدار بود، یه پسر بچه، دختر بچه، مرد و زن بزرگ، حتی یه خانم محجبه با دیدن ابی، طوری از خود بیخود میشن که قربون صدقش می‌رن و بغلش میکنن. من تو اون بغلها چیزی جز محبت و آشتی ندیدم. ما یادمون رفته بغل کنیم همو، یادمون رفته دست همو بگیریم، یادمون رفته به جای فحش دادن پشت فرمون همو بفهمیم، از بس که بهمون گفتن محبت جیزه و گفتن بگو مرگ بر همه.

کار عجیبی لازم نیست بکنیم، کوچیکش اینه که از فردا یکم بدون دلیل باهم مهربون‌تر باشیم. من هر وقت اول صبح به یکی که عصبانیه با لبخند و بفرمایید پشت فرمون راه می‌دم، یا وقتی پیادم به یه کاسب یا دست فروش با انرژی سلام می‌کنم، یا به یه رفتگر خسته‌نباشید میگم، کیفیت روزم عوض میشه، چون میلیون برابرش تا شب بهم برمی‌گرده، این گریه‌هه یه جورایی جمع این ذره‌های انرژی مثبتیه که میتونستیم به هم بدیم و دریغش کردیم. ازین به بعد، کمتر دریغ کنیم.

پ.ن: اگر کلیپ رو ندیدین میتونین توی کانال من ببینین، توی تلگرام سرچ کنین ShareTheJoy

#موبایلگرافی
Read more
Loading...
گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول<span class="emoji emoji1f447"></span>🏾 * هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه ...
Media Removed
گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول🏾 * هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه تیم ملی بودی و به نوعی بخشی از تمرینات پیش فصل ماریتیمو را از دست دادی اما لیگ را به عنوان دروازه بان اصلی شروع کردی. در این باره صحبت می کنی؟ از این بابت واقعا خداراشاکر هستم و همیشه سعی کردم که تمام ... گفت و گو با #اميرعابدزاده ورزش سه: پارت اول👇🏾
* هدفم این بود امسال نفر اول باشم -با وجود اینکه همراه تیم ملی بودی و به نوعی بخشی از تمرینات پیش فصل ماریتیمو را از دست دادی اما لیگ را به عنوان دروازه بان اصلی شروع کردی. در این باره صحبت می کنی؟

از این بابت واقعا خداراشاکر هستم و همیشه سعی کردم که تمام تلاشم را بکنم که خیلی نخواهم به اتفاقات فکر کنم. دوست دارم روی هدفم تمرکز کنم و هدفم این بود که امسال نفر اول دروازه تیمم باشم. -مسیری که طی این چند سال داشته ای مسیری موفقیت آمیز است. از لیگ سه پرتغال تبدیل به دروازه بان اول ماریتیمو در لیگ برتر شدن... بله این ادامه مسیری است که از سال گذشته داشتم و امسال هم اتفاقات خوبی برایم افتاد. سال قبل من از بازی در یک کاپ شروع کردم بعد در کاپ دیگر هم فرصت بازی به من رسید و سپس توانستم در لیگ در ترکیب اصلی تیمم قرار بگیرم. این فصل من به خاطر حضور در جام جام جهانی و زمان استراحتم کمی دیر تمریناتم را شروع کردم ضمن اینکه یک مصدومیت جزئی داشتم و دوست داشتم این مصدومیت رفع شود که بدنسازی را شروع کنم. به همین خاطر یک مقدار دوری از تمرینات بیشتر طول کشید اما با توجه به اینکه سرمربی ماریتیمو عوض شده بود احتیاج داشت من را ببیند و خداراشکر توانستم خودم را در تمرینات نشان بدهم و در اولین بازی رسمی در جام حذفی که  سه بر صفر بردیم عملکرد خوبی داشتم و  از آنجا بود که توانستم اعتماد مربی جدیدم را به دست بیاوردم.
Read more
سال تموم شد ، درست . یه سری چیزا تغییر می‌کنه ، درست . اما انتظار ندارم که با ۹۷ شدنِ سالِ قدیم یه سری‌ها تغییر کنن . سال تموم می‌شه اما یه سری چیز‌ها هیچ وقت عوض نمی‌شه و از بین نمیره ، دروغ‌ها ، خیانت‌ها ، حرف مفت‌ها ، لاشی بازی ها با یکِ فروردین شدن ، تغییر نمی‌کنه . یک سری آدم‌ها میان که تو زندگی‌ به ما یاد ... سال تموم شد ، درست . یه سری چیزا تغییر می‌کنه ، درست . اما انتظار ندارم که با ۹۷ شدنِ سالِ قدیم یه سری‌ها تغییر کنن .
سال تموم می‌شه اما یه سری چیز‌ها هیچ وقت عوض نمی‌شه و از بین نمیره ، دروغ‌ها ، خیانت‌ها ، حرف مفت‌ها ، لاشی بازی ها با یکِ فروردین شدن ، تغییر نمی‌کنه . یک سری آدم‌ها میان که تو زندگی‌ به ما یاد بدن که حتی با عوض شدنِ سال هم ، همون گهِ قدیم میمونن . 
سال ۹۶ بشه ، ۹۸ بشه ، یا هر چی‌ بشه من همون آدمم ، همون اخلاقیات ، همون مزخرفات ، همون داستان‌ها . هیچ وقت هم عوض نخواهم شد ، خوب یا بد این انتخابِ من است و سرِ انتخابم هم خواهم ماند ، همه همینند ، اما بلاخره موجِ سالِ نوع می‌گیرد آدم را و فکر می‌کند از یه گهِ نرمال ، تبدیل شده است به یک گهِ خاص . از اين تكستهاي كيلويي تبريك سال نو ، از همين لوس بازي هاي ارادتمند شما شيخ پشم الدينِ فلاني . با کسی مشکل دارید فکر نکنید سال عوض شد اخلاقش هم عوض میشود ، خیر،
واقعیت تلخ است ، اما تلخیش باعث نمی‌شود بیایم اینجا یه مشت اراجیف و دروغ به خوردِ شما بدهم . سعی‌ می‌کنم آدم بهتری باشم اما ادا باریک‌ها ، خیر . 
مبارک این نوروز و سلامتی‌ تان و ارامشتان آرزوی قلبی من است . .
.
.
.

پ.ن : مست كنيد حسابي ، امشب و فردا شب و شبهاي دگر . باهم سپري كنيد اين شبها را . ارزش ندارد تنهايي ، باور كنيد .
پ.ن ۲ : آدمهای در کلیپ هیچ ربطی به کپشن ندارند ، بلکه بلعکس هم هستند .
Read more
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه ...
Media Removed
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه ... (جنون قسمت نهم)
پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه می کنی.فکر کردم آدم عاقلی هستی اما تو فقط یه آدم مغرور و خودخواهی.خنده ای عصبی کردم و گفتم:انگار یه چیزیم طلبکاری؟با صورتی قرمز شده از عصبانیت باهام چهره به چهره شد و آروم گفت:هر چی دیدی ترس و توهمات روح سرگردان تو بوده آقا پسر.داد زدم یعنی دفعه دوم که بهم تنه زدی و منو کشوندی تو راهرو دانشگاه و گفتی دوسم داری یادت نیست؟یا همین امروز که اومدی جلو کلاس و من احمق و دنبال خودت به این خونه کشوندی.با عصبانیت فریاد کشید:آقاپسر تو فقط یه بار تنه خوردی و همون موقع افتادی و به کما رفتی,تازه چند روز نیست و فقط چهار ساعته فهمیدی؟گیج شده بودم...خدایا این چی داره میگه؟همونطور که داشت از پله ها بالا میرفت,کمی آرومتر شده بود.گفت:منم اول وضعیت تو رو داشتم.کم کم بهش عادت می کنی.به سمتش رفتم و در حالی که بدنم عین بید میلرزید گفتم:از اینکه سرت داد زدم معذرت می خوام.به چشمم خیره شد و گفت:نه ناراحت نشدم,درکت می کنم.بعد یه نگاه به آسمون انداخت و آه سردی کشید و گفت:اینجا مثل اونور نیست.زمان و مکان مطرح نیست.حتی شکل و اندازه اشیا و دور و نزدیک بودن فاصله ها.اینجا یه دنیای دیگس.نه فصل ها به موقع عوض میشن,نه شب و روز.چیزایی می بینی که وقتی زنده بودی تو خیالتت نمی تونستی ببینی.مثل خوابه یا کابوس یا یه چیزی شبیه اون.البته به آدمشم ربط داره.سرم و توی دستام گرفتم و گفتم:من خیلی می ترسم.دستشو روی دوشم گذاشت و به نشونه همدردی فشار داد.بهش یه نگاه کردم و در حالی که ازش دور می شدم گفتم:خواهش می کنم بهم زیادی نزدیک نشو.من اعتقاداتی دارم که...حرفم و برید و گفت:بازم یادت اینجا همه چی با اونور فرق داره,اینجا...اینبار من وسط حرفش پریدم و گفتم:من این چیزا حالیم نیست.کاری که حالم را بد کنه دوست ندارم پس لطفا فاصلت و با من رعایت کن.دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:اوه...باشه.بعد زیرلبی گفت:دیوونه و ازم دور شد.گفتم:شنیدم چی گفتی.شونه ای بالا انداخت و با خنده گفت:بیا بریم تو.بطرفش رفتم و گفتم:میشه باهام بیای بیمارستان‌,من واقعا وحشتزدم.ابرویی بالا برد و گفت:باشه,بریم***باورم نمیشد همیشه تو فیلما دیده بودم که مادری کنار تخت برای بچش قرآن میخونه.حالا عزیزجونه که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند... ادامه دارد(مهرا)
Read more
Loading...
... بگو چه کنم؟! با ثروتمندی که قرار بود احترام فقیر را داشته باشد، اما بخاطر ثروتش حرمت گرفت و فقیر ...
Media Removed
... بگو چه کنم؟! با ثروتمندی که قرار بود احترام فقیر را داشته باشد، اما بخاطر ثروتش حرمت گرفت و فقیر را تحقیر کرد... . با مصلحتی که قرار بود مانع دروغگویی بشود، اما دروغها همه توجیهات مصلحت آمیز پیدا کرد... .. با سیاستی که بنا بود برمبنای دین باشد تا به احدی ظلم نشود، اما دینداری تبصرهای ... ...
بگو چه کنم؟!
با ثروتمندی که قرار بود احترام فقیر را داشته باشد،
اما بخاطر ثروتش حرمت گرفت و فقیر را تحقیر کرد...
.
با مصلحتی که قرار بود مانع دروغگویی بشود،
اما دروغها همه توجیهات مصلحت آمیز پیدا کرد...
..
با سیاستی که بنا بود برمبنای دین باشد تا به احدی ظلم نشود،
اما دینداری تبصرهای سیاسی پیدا کرد و نان خیلیها را چرب کرد...
با واژه ی مرد که قرار بود شهامت و شجاعت را به اثبات برساند،
اما شد بازیچه ی لفظ نامرد و ناموس و شرف را به تاراج برد...
با کلمه ی زن که توقع میرفت سازنده ی حیا و زندگی باشد،
اما بنای تجارت یکسویه و وسوسه های سیاه را گذاشت...
. . .

بگو چه کنم
با این همه تعریف تحریف شده
با این اعتمادهای بر باد رفته
با شعارهای توخالی
و شکهای به جا و منطقی...
با ترسی که از سایه هایمان داریم
که حتی در خلوت هم از خشت به خشت دیوار می هراسیم...
.
.
آی مردم...
مارا چه شده...
بس نیست؟!
.
.

بخدا ما به نسل بعد،
جای عشق، خیانت را خواهیم آموخت
و در عوض انصاف
فقط تجاوز را می بخشیم...
#اللهم_اغفر_لجميع_المسلمين_والمسلمات_والمؤمنين_والمؤمنات_الاحياء_منهم_والاموات
#اللهم_عجل_الولیک_الفرج
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
پارت چهارم و اخر<span class="emoji emoji1f447"></span>🏾 -انگار هر چه می گذرد زندگی فوتبالی ات به کسپر اشمایکل نزدیکتر می شود کسی که خودت هم ...
Media Removed
پارت چهارم و اخر🏾 -انگار هر چه می گذرد زندگی فوتبالی ات به کسپر اشمایکل نزدیکتر می شود کسی که خودت هم به او علاقه داری. خودت در این رابطه چه فکر می کنی؟ خیلی برایم جالب است چرا که کسپررا همیشه دنبال می کردم حتی مو قعی که در لستر بود  و شاید خیلی ها نمی دانستند کجا است من دنبالش می کردم. کلا با سبک گلری کسپر ... پارت چهارم و اخر👇🏾 -انگار هر چه می گذرد زندگی فوتبالی ات به کسپر اشمایکل نزدیکتر می شود کسی که خودت هم به او علاقه داری. خودت در این رابطه چه فکر می کنی؟

خیلی برایم جالب است چرا که کسپررا همیشه دنبال می کردم حتی مو قعی که در لستر بود  و شاید خیلی ها نمی دانستند کجا است من دنبالش می کردم. کلا با سبک گلری کسپر اشمایکل  حال می کنم چون دروازه بانی توی خونش است. همیشه دوست دارم از همه یاد بگیرم و کسپر یکی از دروازه بان هایی بود که دنبالش میکردم و تلاش هایش که  به نتیجه می رسیدند برایم انگیزه بود. اما سبکم را نمی توانم با کسپر مقایسه کنم چون از لحاظ سنی او  جلوتر از من است و از طرفی اعتقاد دارم همه قرار نیست شبیه هم باشند. همه  قرار نیست در 31 سالگی مثل کسپر در جام جهانی بازی کنند. به نظر من برای موفقیت باید چیزی که به آن رسیدم را باورداشته باشید و به چیزهایی که می خواهید برسید به خدا توکل کنید و از مسیری که در آن هستید  لذت ببرید. من این کارها را انجام می دهم  و از همه یاد می گیرم. برایم همیشه  خیلی قشنگ بود که کسپر که پدرش اسطوره بوده موفق شده و داستان زندگی من هم شبیه به او است. اگر او در بهترین لیگ بازی می کند و من هم می توانم. چرا که نه! -در لیگ پرتغال دروازه بان بزرگی مثل کاسیاس هم هست. برای موفقیت در این رقابت سخت برای بهترین دروازه بان فصل شدن چقدر برای خودت شانس قائل هستی؟

امسال در لیگ پرتغال یک مقداری رقابت دروازه بان  قشنگ تر و سنگین تر شده چون پاتریسیو دروازه بان تیم ملی پرتغال به وولورهمپتون رفت و گلرهای جدید اضافه شدند. تیم ها  امسال دروازه بان زیاد عوض کردند و فقط یک دروازه بان نیست که همه حواس ها روی او باشد مثل پاتریسیو که اسمی برای خودش ساخته بود، سال ها کاپیتان اسپورتینگ بود و همیشه کفه ترازو به سود او بود. اما امسال او رفته است  و فقط پورتو است که کاسیاس را دارد. من هم سعی می کنم از کاسیاس که از بچگی همیشه بازی ها و فیلمهایش را نگاه می کردم و جایی بوده که من همیشه آرزو داشتم یاد بگیرم. ما سال قبل  جلوی هم بازی کردیم و همه چیز ممکن است. دروازه بان های دیگر تیم ها هم اکثرا برزیلی هستند خیلی فراز و نشیب دارند. مهمترین کاری که باید بکنم این است که ثبات داشته باشم  و روندی که دارم را حفظ کنم. فکر می کنم رقابت خوبی می توانم داشته باشم.
Read more
پست موقت: باسلام خدمت دوستان برخودم لازم و واجب دونستم که چندجمله ای رو درمورد دوست عزیز وگرانقدرم ...
Media Removed
پست موقت: باسلام خدمت دوستان برخودم لازم و واجب دونستم که چندجمله ای رو درمورد دوست عزیز وگرانقدرم جناب اقای استاد مهدی مظاهری از هنرمندان وشاعران خوب کشورمون که این روزها حواشی زیادی دور وبرشونه رو عنوان کنم. قبل ازهرچیزازدوستان عزیرم عذرخواهی میکنم که علی رغم میلم که اصلا دوست ندارم به این ... پست موقت:
باسلام خدمت دوستان برخودم لازم و واجب دونستم که چندجمله ای رو درمورد دوست عزیز وگرانقدرم جناب اقای استاد مهدی مظاهری از هنرمندان وشاعران خوب کشورمون که این روزها حواشی زیادی دور وبرشونه رو عنوان کنم.
قبل ازهرچیزازدوستان عزیرم عذرخواهی میکنم که علی رغم میلم که اصلا دوست ندارم به این حواشی واین مسائل بپردازم اماخب این یک مورد موضوعی نبود که در قبالش سکوت کنم.
ازاینجا شروع کنم که من از روزی که با ایشون آشناشدم ورفت وآمد خانوادگی باهاشون پیداکردم ایشون رو یک انسان آرام ومتین وخاکی یافتم که برخلاف حرفهایی که پشتشونه وبازهم برخلاف نام آقازادگی که به اجبار به یدک میکشن به هیچ عنوان بویی از اون آقازادگیهای بی مصرفی که تمام فکروذکرشون پول پدرشون و بالا کشیدن بیت المال هست نبردن ودر عوض تاجایی که من دراین مدت دیدم ایشون نه تنها ازپول ورانت پدرشون هیچ استفاده ای نکردن بلکه بسیارهم به افراد نیازمند وبی پشتیبان وبالاخص به هنر این مرز وبوم ودر راستای اعطلای هنراین مرزوبوم کمک کردند ومیکنند ونمیدانم این حرفها واین شایعات ازکجا آب میخوره وچه کسانی وچه دشمنانی پشت این موضوعات بوده وهست من از اون دوستمون که این شایعات روشروع کردن هرچندکه خیلی ازآقازاده هارودرست به هدف زدن اما این یک مورد رو ازنزدیک شاهدبودم که چقدر خودشون وخونوادشون وبالاخص پدرشون خاکی وساده زیستن من فقط وظیفه خودم دونستم که یک برادر مسلمان که با آبروشون بازی شده بتونم کمک کنم تا ازاین لوس بازیهای مجازی که خیلیهاش اشتباه اتفاق میفته و انسانهای بی گناهی روقربانی سیاست بازبهاش میکنه رو قدمی برداشته باشم ومیدونم که خیلیهاتون ممکنه الان ازدستم ناراحت بشید وحتی ناسزابگید که چرا از ذره اعتبارخودم دارم استفاده میکنم وچون میدونم تواین مدت جو برعلیه ایشون بوده خواستم یک انسان متواضع ومسلمانی که الکی الکی قربانی سیاسی کاریهای فضای مجازی شده وظیفه ودین برادریم روانجام داده باشم وبه هیچ عنوان منفعتی از طرف ایشون به من نه تابه حال رسیده ونه خواهدرسید فقط وظیفه انسانیمو انجام میدم.باشدکه در بارگاه الهی هرکس وظیفه انسانیش روانجام بده تا گناهکاروبیگناه جاشون عوض نشه.
یاعلی مدد ارادتمند هوشمندهاشمی
#هوشمندهاشمی #مهدی نظاهری #آقازاده #بیگناه
@mahdi_mazaheri_
@mahdi_mazaheri_
Read more
. اولین بار ده سالم بود که از لحظه های جادوییم نوشتم . دفترم رو برداشتم و نشستم پشت پنجره “امروز برف ...
Media Removed
. اولین بار ده سالم بود که از لحظه های جادوییم نوشتم . دفترم رو برداشتم و نشستم پشت پنجره “امروز برف زیبایی میبارد ، همه جا سفیدپوش شده است ، مدرسه تعطیل بود، با مادر و برادرم در حیاط برف بازی کردیم و حس بسیار خوبی دارم” در اتاق رو بستم و در کمال تعجب هیچ کس بازش نکرده صدای بازی دخترا میاد، لیانا اعتراض ... .
اولین بار ده سالم بود که از لحظه های جادوییم نوشتم . دفترم رو برداشتم و نشستم پشت پنجره “امروز برف زیبایی میبارد ، همه جا سفیدپوش شده است ، مدرسه تعطیل بود، با مادر و برادرم در حیاط
برف بازی کردیم و حس بسیار خوبی دارم”
در اتاق رو بستم و در کمال تعجب هیچ کس بازش نکرده صدای بازی دخترا میاد، لیانا اعتراض میکرد که چرا همش اون باید مامان باشه ، چشمهام رو بستم سعی میکنم صداهای شیرینشون تو مغزم هک کنم تا باقی روزای ناخوشم مدام پلی کنم . کتاب جلوم بازه اما تو مغزم اینقدر
قصه هست که رشته ی این یکی مدام درمیره!
تو خیال بلند میشم و یه قهوه دم میکنم تا بشه دوای فکر شلوغم اما میدونم دستم که به دستگیره برسه بازی قطع شده و همینطور لحظه ی جادوییم پس به گوش دادن ادامه میدم، نقشا عوض شده حالا لیلی مامان شده و لیانا ذکر این چند روز گذشتش رو تکرار میکنه که دلم میخواد برم شهربازی و در جوابش فقط وعده وعید گرفته . فک میکنم هیچ وقت زندگی اینقدر جدی نیست که نشه آرزوی کوچیک دختر سه سالت رو برآورده کنی ، این آخر هفته هرطور شده میریم شهربازی.
Read more
. چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه ...
Media Removed
. چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه گرفتم که نشستم و هرقدر که تونستم برای امتحانها درس خوندم. هرچند که اون سال نتایج باز هم افتضاح شد اما دیگه از خودم بیزار نبودم. فهمیدم آدمها بیشتر از چیزهایی که از دست دادن٬ ناراحت لحظاتی ان که میتونستن ... .
چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه گرفتم که نشستم و هرقدر که تونستم برای امتحانها درس خوندم. هرچند که اون سال نتایج باز هم افتضاح شد اما دیگه از خودم بیزار نبودم. فهمیدم آدمها بیشتر از چیزهایی که از دست دادن٬ ناراحت لحظاتی ان که میتونستن کاری کنن و نکردن. آدمها جز زمان چیزی رو از دست نمیدن
.
تو دنیای من٬ یکم تنهام بذار با خودم فکر کنم معناش اینه که میخوام ببینم میتونم بهت دیگه فکر نکنم یا نه... برای همین از اون روز که رفتی با خودت فکر کنی دیگه تو رو جزئی از زندگیم ندونستم. در عوض مثل بچگی هام از خودم بیزار شدم. احساس کردم برای اینکه خوشحالت کنم همه ی تلاشم رو نکردم و توی فرصت هات به خودم زمان زیادی رو از دست دادم... این بود که راحتم نمیذاشت و هی سراغت می اومدم
.
حالا که میبینم با نبود من در تلاشی خوشحال باشی احساس میکنم هنوز زمان دارم تا برای خوشحالیت تلاش کنم. میخوام ببخشمت. میخوام فکر کنم هیچوقت از اول ندیدمت... این همون کاری بود که تو بچگی با اسباب بازی هایی که میدونستم برای من نمیشن میکردم.
چون تو عمق من ریشه کرده احساست٬ اینکه بخوام تصور کنم هیچوقت ندیدمت سخت ترین کار دنیاست اما حتی اگر نتونم فراموشت کنم از خودم بیزار نیستم... چون برای خوشحال دیدنت٬ برای اینکه بیشتر از این تو زندگیت نباشم٬ تمام تلاشم رو کردم
.
#امیرعلی_ق
MUA: @Pedram_abdi
Read more
<span class="emoji emoji1f539"></span> - عمقش زیاد بود... اما زمانش کم حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند تو دلم... +هنوز همه ی چتامونو ...
Media Removed
- عمقش زیاد بود... اما زمانش کم حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند تو دلم... +هنوز همه ی چتامونو دارم سرِ همون ساعتی که هر شب پيام میدادي مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده، کلافس، دست و دلش میلرزه... میرم تو اتاق موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم هی تکرار میشه شروع میکنم از اون بالایِ ... 🔹
- عمقش زیاد بود... اما زمانش کم
حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند تو دلم... +هنوز همه ی چتامونو دارم
سرِ همون ساعتی که هر شب پيام میدادي
مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده،
کلافس، دست و دلش میلرزه...
میرم تو اتاق
موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم
هی تکرار میشه
شروع میکنم از اون بالایِ بالا خوندن حرفامون
از اونجایی که با فعل جمع حرف میزدیم
از اونجایی که با اسمِ فامیلی همدیگه رو صدا میکردیم
میام پایین
یکم لحنمون خودمونی تر شده
میام پایین
تایم حرف زدنمون بیشتر شده
میام پایین
میام پایین
از قیافه ی جمله معلومه با کلی خجالت به آخر حرفامون یه عزیزم اضافه کردیم
میام پایین
شروعِ شعر و حرفایی که داره حالمونو لو میده
میام پایین...
.
_چرا ساکت شدی؟؟
لو میدیم دلمون رفته واسه هم
میگم مطمئنی؟
میگی مطمئنم
میگم ببینیم همدیگه رو
سرِ ساعت پنج
همون جایی که اولین بار دیدیم همو
.
+اما اون قرار فرق داشت
روم نمیشد نگات کنم
دستام یخ کرده بود

_دستتو گرفتم
گفتم آروم باش
نمیخواد هیچی بگی
من دارم با چشمات حرف میزنم
.
+میام پایین
میخونم
میخونم
به یه حرفایی که میرسم از ذوق چشمامو میبندم
میخونم
شب از نیمه گذشته
موسیقی داره تکرار میشه
.
_میای پایین تر
حالمون خوبه
میای پایین تر
میفهمی قلبم تو دستاته
میفهمی نفسم تو مشتته
میفهمی ....
لحنت عوض میشه
میای پایین تر
میخوای بری
داره باورم نمیشه
دارم جون میدم
باورم نمیشه
آخه گفته بودی مطمئنم...نگفته بودی؟
چرا گفته بودی!
.
+گفته بودم
.
_پاک کن
هر چی که بودو دیلیت کن
حرفام...عکسام...خودم
لااقل با آدمی که قراره تو زندگيت باشه نصفه و نیمه نباش
.
+کارم شده مقایسه کردن
تو یه طرفی
آدمایی که میان تو زندگیم یه طرف
.
_پاشو برو
میخواد بارون بگیره
موهات خیس میشه...!
ببخشید...حواسم نبود....اینجا منتظرِ کسی بودی...
.
+نگفتی تو اینجا چیکار میکردی؟
.
_من هر هفته میام
سرِ ساعت پنج...منتظرِ خودم میمونم...هیچ وقتم پیدام نمیشه...هیچ وقتم خودمو پیدا نمیکنم...به خودم نمیام...بعد میذارم میرم
الانم باید برم
داره بارون میگیره
طاقته هوایِ بارونی رو ندارم
باید زودتر برم..باید برم
.
+ساعتتو جا گذاشتی
شال گردنت.
.
_ساعتم باشه پیشِ تو...به دردِ من نمیخوره، فصلا عوض میشه، آدما عوض میشن ، سنم داره میره بالا اما دارم میبینم زمان خیلی وقته وایساده
ساعتم باشه پیشِ تو
اما شال گردنمو بده
دو ساله نَشُستَمِش،، عطرت میپره.
💙🌚
Read more
|نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من| سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم ...
Media Removed
|نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من| سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم اصلن زود نگذشت، حتی به نظرم دوبرابر طول کشید. از عیدش که اولین عیدِ بدون مامانی بود تا آخرش که برنامه‌ی عروسی ما کلی تغییر کرد. سال پیش : خونمونو عوض کردیم، من تصمیم گرفتم کار تئاتر خیلی کم قبول ... |نود‌و‌ششِ پر از تجربه‌ی من|
سال۹۶ از اون سال‌های پر اتفاق بود، از اون سال‌هایی که وقتی بهش نگاه می‌کنم اصلن زود نگذشت، حتی به نظرم دوبرابر طول کشید.
از عیدش که اولین عیدِ بدون مامانی بود تا آخرش که برنامه‌ی عروسی ما کلی تغییر کرد.
سال پیش : خونمونو عوض کردیم، من تصمیم گرفتم کار تئاتر خیلی کم قبول کنم، انتخابات برگزار شد. اولین تجربه‌ی کارگردانی تئاترم روی صحنه رفت، بعد از سال‌ها بازیگری رو دوباره تجربه کردم اونم در مدیوم تئاتر.سفر داخلی به نسبت سال‌های قبل خیلی رفتم (۳ بار کرمانشاه، ۲ بار شمال، ۱ بار ولاشید و ۲ بار شیراز!) قطعن رفتن شیراز بعد از چهارسال یکی از بهترین اتفاقای پارسال واسه من بود، مخصوصن بودن در حافظیه راس ساعت تولدم.
سالی بود که خیلی زیاد طرح و‌ ایده‌های جدید به ذهنم رسید یه بخشیش رو اجرا کردم اما کلیتش موند واسه ۹۷.
زلزله کرمانشاه و تجربه‌ی حضور در منطقه به نمایندگی از کلی دوست مجازی که بهم اعتماد کردن و پولاشونو به من سپردن.
زلزله تهران برای من فکر و خیال و استرس زیادی داشت. اتفاق سانچی هم خیلی تحت‌تاثیرم قرار داد.
تجربه‌ی برنامه‌ریزی مراسم عروسی و سفر گروهی با دوستان مجازی هم خیلی مفید بود.
دوستی دوباره و بعد از سال‌ها با نغمه، آشنایی با ابی، بیشتر شدن دیدارهای دوستانه با آیدا.
چالش‌های جدید و سختی‌ها و فشارهای زیاد در رابطه‌ی شخصی‌مون با فواد که درسته واقعن نفس‌گیر بود اما هم خودمون هم رابطه‌مونو کلی پخته‌کرد.
بی‌پولی زیاد بود و اوضاع اقتصادی کشور افتضاح!، دفتر چندماه چندماه حقوق رو دیر می‌داد و هنوزم که سال جدید شده تسویه نکرده! اما به لحاظ کیفیت کاری بازه‌ی شهریور و مهر از روند کار در آرت‌تاکس خیلی راضی بودم، حیف که نشد اون روند ادامه پیدا کنه شاید سال جدید اتفاقات بهتری بیفته، با این حال همکاری جدی‌تر با خسرو نقیبی برای من خیلی جذاب بود.
الان که خلاصه‌ی پارسال رو نوشتم به این نتیجه رسیدم که سال ۹۶ بیشتر از اینکه سال بدی باشه سال سخت و پر از تجربه‌های متفاوت بود برام.ماه‌های آخرش خیلی سخت‌تر و گاهی غمگین گذشت اما همین سختی‌ها باعث تغییرات جدی و درونی در من شده که به‌نظرم اگه روی پشتکارم کار کنم سال ۹۷ یکی از بهترین سال‌های زندگیم می‌شه. یعنی من می‌خوام که بشه.
پیش به سوی نود و هفتِ خوش‌حال و پر از موفقیت.
.
پی‌نوشت: آلبوم را ببینید به‌جز سفره‌ی هفت‌سین امسال که خودم چیدمش،عکس‌هایی از برخی تجربه‌های نوشته‌شده در یادداشت رو هم براتون گذاشتم.
Read more
. سلام چند روز است که رفته‌ای خارج و من خورد و خوراکم به فنا رفته است. هرچند رابطه‌ای علّی بین این ...
Media Removed
. سلام چند روز است که رفته‌ای خارج و من خورد و خوراکم به فنا رفته است. هرچند رابطه‌ای علّی بین این دو برقرار نیست اما حس کردم بیانش خالی از فایده نیست. هوای خورد و خوراکت را در غربت داشته باش. آنجا پلو نمی‌خورند. یعنی در فیلم‌های‌شان من حتی یک بار هم ندیدم که بخورند و این ممکن است به عنوان یک مازندرانی ... .
سلام

چند روز است که رفته‌ای خارج و من خورد و خوراکم به فنا رفته است. هرچند رابطه‌ای علّی بین این دو برقرار نیست اما حس کردم بیانش خالی از فایده نیست. هوای خورد و خوراکت را در غربت داشته باش. آنجا پلو نمی‌خورند. یعنی در فیلم‌های‌شان من حتی یک بار هم ندیدم که بخورند و این ممکن است به عنوان یک مازندرانی برایت عذاب آور باشد. چند پاکستانی پیدا کن و با روابط اجتماعی خوبی که داری برنجت را تامین کن. شنیده‌ام آنجا کنار غذاهای‌شان نجسی هم می‌خورند. اگر زودتر خبردار می‌شدم قطعا جلوی رفتنت را می‌گرفتم یا حداقل هواپیمایت را منفجر می‌کردم تا لطفی در حقت کرده باشم. به هر روی حواست باشد در دام نجسی نیفتی که هر چه فساد و بی‌تربیتی در غرب وجود دارد اثرات آن است. دیروز در خیابان صحنه تصادف وحشتناکی دیدم و یاد تو افتادم. البته نه در همان لحظه اول، اجازه بده از اول برایت تعریف کنم.
.
یک کودک کار داشت آدامس می‌فروخت و خیلی گرمش بود که البته ربطی به قضیه تصادف ندارد و از آنجایی که می‌دانم احساساتی هستی خواستم، حالت را خراب کنم تا فکر نکنی چیزی بینمان عوض شده. بله در همین حین یک موتوری با سرعت خورد به چراغ راهنمایی. البته اتفاقی برایش نیفتاد. نمی‌دانم کجای تصادف یاد تو افتادم! آها یادم آمد.

الان فهمیدم که همان کودک کار اصل قضیه بود و همانجا تصمیم گرفتم با اشاره به او حالت را خراب کنم که ناگهان آن تصادف پیش آمد. حافظه من است دیگر. خیلی به هم ریخته عمل می‌کند. به هر حال فراموش نکن که من همچنان به یادت هستم. حتی می‌خواهم پدرت را ملاقات کنم و در نبود تو کمک حالش باشم. هرچند می‌دانم قبول نمی کند اما من اصرار می‌کنم تا درنهایت سوییچ ماشین را بگیرم و اگر کاری داشت برایش انجام بدهم. «عیضا» جان زندگی خیلی مقوله عجیبی است. شاید هم مقوله نباشد و چیز باشد. بله چیز عجیبی است. ممکن است همین فردا به طور ناگهانی بیفتی و بمیری و خلاص. پس سعی کن... راستش بحث مرگ ناگهانی را هم برای خراب کردن حالت پیش کشیدم و هدف دیگری نداشتم. به نظرم با روشی که من در پیش گرفتم زودتر به غربت عادت خواهی کرد و مثل یک فولاد آبدیده خواهی شد.
.
هرچند باید دوباره اشاره کنم که احتمال دارد ناگهان بمیری اما اگر زنده بمانی نتیجه همان می‌شود که گفتم. احمد شاملو در یکی از شعرهایش می‌گوید: «و زندگی... لعنت به زندگی»؛ بله درست حدس زدی این شعر برای شاملو نیست و باز هم هدفم خراب کردن حالت بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
ஃ همین امروز صبح به یکی از رویاهام رسیدم رویای تنها زندگی کردن یه جای دور ... • • یادمه پونزده ساله ...
Media Removed
ஃ همین امروز صبح به یکی از رویاهام رسیدم رویای تنها زندگی کردن یه جای دور ... • • یادمه پونزده ساله بودم که داشتم با یه نفر راجب آرزوهام حرف میزدم ازم بزرگ‌تر بود بهم گفت سما یادت باشه آدم همه ی چیزای خوبو در همون لحظه نداره ، اولش ناراحت شدم راستش بهم برخورد تو دلم گفتم من همه چی خواهم داشت توی یک لحظه ...
همین امروز صبح به یکی از رویاهام رسیدم
رویای تنها زندگی کردن یه جای دور ...


یادمه پونزده ساله بودم که داشتم با یه نفر راجب آرزوهام حرف میزدم ازم بزرگ‌تر بود بهم گفت سما یادت باشه آدم همه ی چیزای خوبو در همون لحظه نداره ، اولش ناراحت شدم راستش بهم برخورد تو دلم گفتم من همه چی خواهم داشت توی یک لحظه
اون حرفم از روی غرور پونزده سالگیم بود
گذشت و گذشت...
راستش زندگی خیلی زود بازیش رو با من شروع کرد
نمیدونم چرا مهلت نداد تا یکم بزرگ تر بشم
اما زندگیه دیگه ...
نشونم داد آدما راحت ترکت میکنن
راحتی بیشتر در عوض تلاش بیشتر
بهم فهموند بعضی اشتباها جبران نمیشن
بهم نشون داد همیشه حق با تو نیست
فهمیدم آدم باید قدر داشته هاش رو بدونه
زندگی یادم داد برای به دست آوردن چیزای خوب بعد از تلاش باید شکرگذار باشم
زندگی یادم داد وقتی بتونی همین الان در اوج غم و ناراحتی هنوز هم شکرگذار باشی هنوز هم داشته هاتو ببینی
خدا با خیال راحت تری بهت بیشتر از اون چه که داری هدیه میده
فهمیدم زندگیمو با زندگی کسی مقایسه نکنم...!
فهمیدم وقتی بهم اعتماد میشه باید ازش درست استفاده کنم
خانوادم اعتماد کردن از همون پونزده سالگی استقلال کنترل شده بهم دادن ولی هیچ وقت جواب اعتمادشون رو بد نگرفتن
برای همین الان تونستن این اجازه رو بهم توی ۱۹ سالگیم بدن
قانون های زندگی همینه
چیزی در عوض چیز دیگر ...
زندگی معنی خیلی کلمات رو بهم فهموند
اعتماد
صداقت
دورغ
عشق
باور
امید
دورویی
حسادت
صبوری
و
مرگ...
حالا بیشتر از هر کس‌‌ دیگه ی ناپایداری زندگی رو میفهمم
از همون روزی که توی چندثانیه یکی از بهترین آدم های زندگیمو از دست دادم
فقط توی‌ چند ثانیه ...!
فهمیدم هرچیزی که داری ممکنه از دست بدی
حتا فهمیدم چطوری با خاطرها میشه زندگی کرد
با دلتنگی میشه دووم آورد
و‌ دیدم دیگه اون آدم قبل نمیشی
فهمیدم رسیدن به آرزویی راحت نیست
وقتی میرسی حتا کار سخت تر میشه
فهمیدم آخر آخر آخرش هم
خانواده هستن که هر جور باشی تورو میپذیرن
فهمیدم اولویتم مادرم باشه و‌ پدرم...!
خیلی چیزای دیگه هم هنوز هست که نفهمیدم
راست گفت اون آدم تو همه چیزای خوب رو در یک لحظه نخواهی داشت باید چیزی رو از دست بدی تا چیز دیگه ی رو به دست بیاری
این قانون زندگیه عوض هم نمیشه
من از دست دادم ...
و به دست آوردم....
اما با این حال زندگی خیلی مهربونه
چون خدا حواسش به زندگیا هست
.
برام دعا کنید ، از امروز خیلی چیزا برای من تغییر میکنه....!
Read more
سال ۹۶- شاید از ۲۰ سالگیم تا الانم امسال اولین سالی بود که احساس کردم دارم یک آدم بزرگسال می شم. اینقدر ...
Media Removed
سال ۹۶- شاید از ۲۰ سالگیم تا الانم امسال اولین سالی بود که احساس کردم دارم یک آدم بزرگسال می شم. اینقدر پر از اتفاق بود که واقعاً پیچیدست به نظرم در اُوِر وییوویی که الان ازش دارم نگاه می کنم. سال عجیبی بود برای من یه سری خوبی های خیلی خوب داشت و یه سری زمان های خیلی سخت، از تمام اونایی که توی سال گذشته در ... سال ۹۶- شاید از ۲۰ سالگیم تا الانم امسال اولین سالی بود که احساس کردم دارم یک آدم بزرگسال می شم. اینقدر پر از اتفاق بود که واقعاً پیچیدست به نظرم در اُوِر وییوویی که الان ازش دارم نگاه می کنم. سال عجیبی بود برای من یه سری خوبی های خیلی خوب داشت و یه سری زمان های خیلی سخت، از تمام اونایی که توی سال گذشته در کنارم بودن و بهم به هر نحوی کمک کردن خیلی تشکر می کنم، از تمام اونایی هم که به همون اندازه در کنار من نبودند هم تشکر می کنم. ملومه که این ها ادامه داره فهمیدم که هر یه سالی که میگذره به طرز تصاعدی زندگی سخت تر میشه اما هنرش با خودمون ه که چطور ادامه می دیم.
سال ۹۷- من می خوام امسالمو با انرژی تر از همیشه ی گذشتم پیش ببرم قوی تر ،مصمم تر و با اراده تر .
امسال خیلی چیزها قراره عوض بشه ، خیلی اخلاق های بدم قراره کنار گذاشته بشه ، اینی که این ها شدنی بشه یا نشه رو نمی دونم اما تصمیم تا گرفته نشه قطعا ً انجام هم نمیشه. از انتقادهای هرکسی هم با کمال میل استقبال خواهم کرد 😌
برای همگی دوستانم آرزوی سالی پر از وایب های مثبت و خوب دارم ☘️☘️☘️
.
.
.
.
.
.
.
#vsco #vscocam #vscophile #vscogood #vscogrid #vscogram #vscoaddict #vscolover #vscoaward #vscoism #vscovibe #vscogang #vscovisuals #vscoboss #vscomeet #vscoees #vscosm #vscopersia #vscoiran #iphonex #shotoniphone #vscoiranshot #vscocamiran #huntgram #axrooz #irangall #justgoshoot #tagstagram #tagforlikes #likeforlikes
Read more
چند #کتاب مدتی روی میزم بود و بهشون مراجعه می کردم، یک مرتبه متوجه تفاوت موضوعاتشون شدم: #حقوق، #ادبیات، ...
Media Removed
چند #کتاب مدتی روی میزم بود و بهشون مراجعه می کردم، یک مرتبه متوجه تفاوت موضوعاتشون شدم: #حقوق، #ادبیات، تاریخ، #فقه و زبان، به این فکر کردم که هیچ وقت نتونستم بین علاقه هام یکی رو انتخاب کنم، نتیجه هم معلومه : در هیچ علم و رشته ای به سطح مطلوب نمی رسم ! اما در عوض #مطالعه، خواندن و نوشتن برام لذتبخش ... چند #کتاب مدتی روی میزم بود و بهشون مراجعه می کردم، یک مرتبه متوجه تفاوت موضوعاتشون شدم: #حقوق، #ادبیات، تاریخ، #فقه و زبان، به این فکر کردم که هیچ وقت نتونستم بین علاقه هام یکی رو انتخاب کنم، نتیجه هم معلومه : در هیچ علم و رشته ای به سطح مطلوب نمی رسم !

اما در عوض #مطالعه، خواندن و نوشتن برام لذتبخش خواهد بود نه کاری از سر وظیفه و بی شوق و شور.
Read more
<span class="emoji emoji1f49b"></span><span class="emoji emoji1f33b"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji1f33b"></span><span class="emoji emoji1f49b"></span> ٫ ٫ ٫ ٫ حال و هوای آبان ماه<span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji2614"></span>️🌧 یه جوری با بقیه ی ماه ها برام فرق داره آسمونش ،هواش و رنگش یه ...
Media Removed
٫ ٫ ٫ ٫ حال و هوای آبان ماه️🌧 یه جوری با بقیه ی ماه ها برام فرق داره آسمونش ،هواش و رنگش یه جور خاص برام دوست داشتنیه آبان که میاد احساس قدرت می کنم ،نفسام عمیقتر میشه ،قدمام محکمتر و دلم قرص تر آبان، ماه فرشته هاست 😇 مخصوصا آبان امسال پسرکم ،پارسام،قشنگ مامان،فرشته ی مامان ... 💛🌻🍁🌻💛
٫
٫
٫
٫ حال و هوای آبان ماه🍁☔️🌧 یه جوری با بقیه ی ماه ها برام فرق داره
آسمونش ،هواش و رنگش
یه جور خاص برام دوست داشتنیه
آبان که میاد احساس قدرت می کنم ،نفسام عمیقتر میشه ،قدمام محکمتر و دلم قرص تر
آبان، ماه فرشته هاست 😇🍁🍂 مخصوصا آبان امسال 🍁🍂💛🌻🍂🍁
پسرکم ،پارسام،قشنگ مامان،فرشته ی مامان ،گوله نمک مامان ،فرفری مامان ،تولدت مبارک جان من 😍🌻💛
با صلابت وارد ۱۸ سالگی شو مثله این سالها که مدام مبارره کردی ،سعی کردی و تلاش کردی 💪🏼🌻💛☺️😊😍
مهم نیست دیگه مدرسه نرفتی ،مهم نیست دانشگاه نمی ری عوض همه اینا سربازی هم راهت نمی دن 🤪😄این خودش خیلی خوبه که این دلشوره رو برام نزاشتی،ممنونم ازت مامان 😍😊🌻😘
تو از ۴ماهگی نشون دادی مردی ،کلی سختی تحمل کردی ،سربازی برای تو شوخیه.
همینطور استوار به راهت ادامه بده ،همینطور قوی باش ، همینطور مهربون باش ، دل هیشکی رو نشکون،دل هیشکی رو نسوزون ، از هیشکی انتظار نداشته باش
با اینکه خیلیا مهربونی و محبت و نمی فهمن
ولی تو همینطور مهربون و با محبت باش
تو بلدی جواب محبت رو با محبت بدی بچه ی زبون بسته ی من 😘🌻💛😍🍁🍂
نامهربونی هم با محبت جواب بده 😇
با اینکه یه بار هم مامان صدام نکردی اما وقتی می خندی همه ی قشنگیهای دنیا میاد جلو چشام 😍🌻💛
تولدت مبارک قهرمان من💪🏼😍😘😘😘🎂🎉🎊🎈🎂
🙏🏼🤲🏻☺️
مرسی خدای مهربونم که پارسارو بهم هدیه دادی
ازت ممنونم یک فرشته رو گذاشتی تو دامن من
ازت ممنونم لیاقت و تواناییه نگهداریشو بهم دادی
ممنون که انقدر دوستم داری 😌
قدر محبتاتو می دونم و همیشه قدردانتم🙇🏻‍♀️ می دونم همیشه حرفام و شنیدی
می دونم رفیق مهربون 🙌🏻☝🏻😉😌💛🌻
فرشته ی بی بال من، بالهات رو‌کجا جا گذاشتی 😇👼🏻😇🍁🌻💛🍂😘😘🎂 #

#تولد #پارسا #🍁🍂 #آبان #🌻 #💛 #پروین_اسلامی #۱۸سالگی
Read more
. دنباله یه نشونه میگردم تا حل کنم شاید معماتو چجوریه که بین آدمها از همشون راحتترم با تو چجوریه ...
Media Removed
. دنباله یه نشونه میگردم تا حل کنم شاید معماتو چجوریه که بین آدمها از همشون راحتترم با تو چجوریه که حاله دنیامو با یه دوست دارم عوض کردی اخمامو دیدی و نرنجیدی با خوندن شعرام حظ کردی بگو منو یاد کی میندازی که اینقدر چشماتو دوست دارم من عاشق موی بلند بودم اما موی کوتاهتو دوست دارم بگو تو رو قبلا ... .
دنباله یه نشونه میگردم
تا حل کنم شاید معماتو
چجوریه که بین آدمها
از همشون راحتترم با تو
چجوریه که حاله دنیامو
با یه دوست دارم عوض کردی
اخمامو دیدی و نرنجیدی با خوندن شعرام حظ کردی
بگو منو یاد کی میندازی که اینقدر چشماتو دوست دارم
من عاشق موی بلند بودم اما موی کوتاهتو دوست دارم
بگو تو رو قبلا کجا دیدم که اینقدر حرفامو میفهمی
مثله پرستاری شدی واسه این عاشقه دیوونه ی زخمی
نه چشمات آبیه
نه موهات خرمایی
بگو چیکار کردی که اینقدر زیبایی
.
#rastaak #rastaakhallaj
#zibaee .
.
‏ #mahziar13
‏ #pic_poem #picshooterr #picsart #persia_art #art_ir #mobilegraphy #mobile_graphy_iran #ajoman_aj #artotext #roozdaily #hikaricreative #irancumentary
#موبایل_گرافی_ایران
Read more
لطفا کامل بخوانید:با درود ،عزیزان بدون تعارف باید به این مورد اعتراف کنم که اکثریت مردم ایران، به ...
Media Removed
لطفا کامل بخوانید:با درود ،عزیزان بدون تعارف باید به این مورد اعتراف کنم که اکثریت مردم ایران، به خاطر حاکمیت چهل ساله ی آخوندی و شیوه ی اهریمنی و پلید ه این قبیله با تبلیغات و لجن پراکنی ها و دزدی ها و غارتها و جنایت‌ها و دروغها و ترور شخصیتی و تبدیل ضد ارزشها به ارزش و غیره متاسفانه دچار تزلزل فرهنگی ... لطفا کامل بخوانید:با درود ،عزیزان بدون تعارف باید به این مورد اعتراف کنم که اکثریت مردم ایران، به خاطر حاکمیت چهل ساله ی آخوندی و شیوه ی اهریمنی و پلید ه این قبیله با تبلیغات و لجن پراکنی ها و دزدی ها و غارتها و جنایت‌ها و دروغها و ترور شخصیتی و تبدیل ضد ارزشها به ارزش و غیره متاسفانه دچار تزلزل فرهنگی در انسان‌وار زیستن و با صداقت و شرافت و وجدان و داشتن اصل انسانیت و مهم بودن زندگی اجتماعی و همنوعان با شناخت حقشان و گرفتن حق بدون ترس در زندگی گشته اند.این حرفها به خاطر گفتن بد و بیراه به خودمان و ملت نیست، ملت ایران با تمام خوبیها و بدیها تحت تاثیر این فرهنگ قرار گرفتن و من و امثال من برای آگاهی در حد دانش خود این موارد را گوشزد میکنیم.در این روز های حساس در تاریخ ایران سرنوشت این سرزمین دست مردم ایران است پس آگاهی و فرهنگ ملت نیز برای رسیدن به دموکراسی مهم است،یقینا آگاهی بسیار افزایش یافته و یقینا خواست امثال من اتحاد با آگاهی برای از بین بردن هرچه زودتر ه این انسان نماهای اهریمنی از زندگی و سرزمینمان می باشد.در شرایط کنونی از اکثریت مردم به غیر از مزدوران وابسته که کم اما به دلیل قبضه ی ثروت و رسانه ی ملی پر رنگ جلوه میدهند توجیهی برای فریاد نزدن علیه استبداد مورد قبول نیست. داشتن شغل،فرزند، زن،شوهر ، ماشین، یا هر چیزی که ترس از دست دادنش باعث سکوت بشود و در بالاترین مرحله زندان و مرگ قابل توجیه نیست.پیشنهاد می کنم در جمع فامیل ،آشنا ،دوستان و جامعه حرف سیاسی حرف از عدالت بزنید،منظور فحش دادن بی فایده و حسرت خوردن نیست، از حاکمیت از عوض شدن سیستم از خواستتان برای حاکمیت سیاسی سرزمینتان که حق مسلم شماست بگویید. اگر در جمعی چه آشنا چه غیر آشنا شخصی از عدالت گفت و شخص دیگری اورا دعوت به سکوت و ترس کرد حتما با طرفداری از عدالت نشان دهید اکثریت خواهان تغییر هستند و این جو خفقان را بشکنید ،با سماجت علت دعوت به سکوت این افراد را جویا شوید تا حرف عدالت خواهی غالب شود و این افراد در جامعه در اقلیت باشند نه کسانی که از عدالت خواهی می‌گویند. با شکستن ترس و خفقان به دست مردم هیچ نیرویی قدرت مقابله با خیزش مردم را ندارد، با خواست سیستم به خود سرکوفت نزنید و در مقام یک انسان سربلند از حق بگویید. و فکر این اهریمنان که شما را برده ی فکری و اقتصادی خود می‌دانند نابود کنید. خانه ی ظلم این اهریمنان را ویران می کنیم. #خداپرستان #آزادی #ایران #فرهنگ #خفقان #آخوندیسم #دروغ #جنایت #فقر #فلاکت #بیکاری #تورم #نابودی #افسردگی #عزت_نفس #زندانی_سیاسی #همبستگی #خیزش @motafakeran_azadi
Read more
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ...
Media Removed
. قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی ... .
قرار شد برم دیدنش ذوق جوشید توی دلم...بهم ساعت داد ، میدونستم نباید دیر برسم که از بدقولی بیزاری ، شروع کردم آماده شدن باید ۵دقیقه به ۳ میرسیدم که راس ساعت زنگ درب خونه‌ی پرخاطره‌ات رو بزنم همونجوری که دوستم داری با همون عطر خنک آرمانی ، یه دسته گل تابستونی که خودم شاخه شاخه‌اش رو انتخاب کردم...وقتی قلم‌های آرایش دستم بود حواسم بود که کمرنگ باشه با چاشنی شیکی! درسته توی ایرانیم اما تو با تربیت انگلیسیت حساسیتهای خودت رو داری برای نیم‌روز ملیح و ساده بدون پوشوندن نقصها اما با اعتماد به نفس فراوان...رسیدم گل‌فروشی همیشگی به‌خاطر تو هنوزم بعد اینهمه سال بهم میگه سلام خانوم مهندس دستم رو باز میذاره تا انتخاب کنم و گلهارو ساده میبنده چون میدونه قرار توی گلدونهای خونه‌ بچینیمشون...چقدر خوبه اینقدر نظم و آشنایی...سلام‌علیک گرم و آشنای نگهبانی رد شدن از راهروی خنک مجتمع خودم رو در آینه‌ی انتهایی تماشا میکنم چقدر عوض شدم تو این سالها...میرسم پشت درب چوبی‌ قهوه‌ای سوخته‌ی خونه‌ی تو ، این درب برای من سرآغاز ورودم به جهان دیگه‌ای بود ، دور از جهان‌سوم پر از زوایای تازه...
از همون پشت درب بوی سیگار وینستون قرمزت با عطر تلخت و عود چوب صندل مشامم رو پر میکنه ، میرسم بغل مهربونت پایانی برای ناامنی‌های زندگیم و هم‌کلام شدن با تو راه‌حل میده به تموم دغدغه‌های فکر و دلم ، قند توی دلم آب میشه وقتی یه نگاه به دست گل میندازی و یه نگاه به چشمام و میگی تو که قشنگترین گلی اینکارا چیه ، خودت بذارشون توی گلدون میدونی که کجاست و کدوم ؟ امروز ترمه سبزه روی میز با ست نقره‌‌ارو چیدم باقیش به سلیقه‌ی خودت که بهش باور دارم ، تازگی ببخش به خونه از بودنت ، فقط با سکوت و لبخند تماشات میکنم میری میشینی روی مبل همیشگیت و عینکت رو به چشم میزنی و با دقت ریز رفتارهام رو زیر نظر میگیری...
تو هرساعت معاشرت با تو چند ساعت بزرگ میشم شبیه به اونچه که ازم توقع داری ، در به موقع‌ترین زمان شات اسپرسو معروفت رو برام میاری ، اولین قهوه‌ارو از دستای تو گرفتم و سالها با مزه‌مزه کردن تلخیش قد کشیدم توی سکوت تمام این سالهای آشنایی رو مرور میکنم نگاهم رو میچرخونم گوشه‌ی سمت چپ خونه ، اونجایی که پیانو‌ خوش نشسته و نور آفتاب عصرگاهی کلاویه‌هارو روشن کرده ، دلم میخواست میرفتیم پشت پیانو و با هم به نت‌ها جون میدادیم ، درسته خیلی چیزا عوض شده ، جونمون رو روزگار و اتفاقاتش کم کرده اما هنوزم قهوه‌های تو برام دلچسب‌ترین طعم دنیاست...
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۴/۱۷
Read more
<span class="emoji emoji1f4cc"></span> روز دانشجو مبارک امروز مصادف با 16 آذر ماه اولین روز دانشجوی زندگی را تجربه می کنم در حالیکه سالها ...
Media Removed
روز دانشجو مبارک امروز مصادف با 16 آذر ماه اولین روز دانشجوی زندگی را تجربه می کنم در حالیکه سالها طلبه بودیم و مثل بقیه طلاب "روز" نداشتیم!!! گاهی 16 آذر که می رسید با خودم می گفتم: کاش طلبه ها هم در تقویم یک روزی داشتند! حالا اما نظرم عوض شده طلبه ها نباید روز داشته باشند "اصلا چه معنا دارد ... 📌 روز دانشجو مبارک
امروز مصادف با 16 آذر ماه اولین روز دانشجوی زندگی را تجربه می کنم در حالیکه سالها طلبه بودیم و مثل بقیه طلاب "روز" نداشتیم!!!
گاهی 16 آذر که می رسید
با خودم می گفتم:
کاش طلبه ها هم در تقویم یک روزی داشتند!
حالا اما نظرم عوض شده
طلبه ها نباید روز داشته باشند
"اصلا چه معنا دارد طلبه شب و روز داشته باشد?!"
این را استادمان از ما خواسته بود
و مرتب تاکید می کرد:
که "در تحصیل علم
و در ترویج اسلام
و در خدمت به مردم شب و روز نداشته باشید"
و واقعا هم نداشتیم و نخواهیم داشت...
طلبه باید درسخون باشه،انقلابی باشه و در خدمت به مردم مظلوم جهادی باشه...
البته همانطور که هرکسی اگرمجوز حضور در دانشگاه پیدا کرد دانشجو نیست، هرکسی لباس رسول خدا به تن کرد، نماینده تام الاختیار دین خدا نیست...
.
.
.
شهید نوشت:
هرکسی خسته شده است،
جمع کند برود!
ما پای این انقلاب
نظام و خون شهدا ایستاده ایم

#روزدانشجو | #شهید_حسن_باقری | #دانشگاه | #دانشکده_دین_و_رسانه | #طلبه_باید_انقلابی_باشد | #طلبه_باید_جهادی_باشد |
Read more
. خوکفند !!! . هردم از این باغ بری میرسد !!! 🙄😬🤓تازه تر از تازه تری میرسد !!! 🤭️ . . میگن یکی از محصولات چین !!! 🙄 . شجره نامه ها هم به زودی عوض میشه !!🤓 مثلا چند سال دیگه آدم های اوریژینال فخر میفروشند و قسم و آیه که شجره طیبه شون به آدم می رسه ولی بعضی بی شجره ها !!! از اختلاط نژاد حیوان و آدم ... .
خوکفند !!!😵😵
.
هردم از این باغ بری میرسد !!! 🙄😬😳🤓تازه تر از تازه تری میرسد !!! 🤭☝️
.
.
میگن یکی از محصولات چین !!! 😳🙄
.
شجره نامه ها هم به زودی عوض میشه !!🤓
مثلا چند سال دیگه آدم های اوریژینال فخر میفروشند و قسم و آیه که شجره طیبه شون به آدم می رسه ولی بعضی بی شجره ها !!! از اختلاط نژاد حیوان و آدم هستند !!!!🙈🙄🤓🤭
.
.
به پیامدهاش فکر کنیم !!! 🙈😵🤨
عاقا کم کم با اهالی باغ وحش فامیل و قوم و خویش میشیم از نوع نسبی !!!😂😁
.
.
دیگه فکر کنم همین شصت سال بسه !! اگر بار گران بودیم و رفتیم !!! بیش از این دیگه انگیزه ای برای موندن نیست !!! .
بقول ستار عزیز :
دیگه ندارم ، طاقت موندن !!
من این شهر رو رها میکنم از درد زمونه !!😳🙄
.
.
دقت کردید که ؛ هر آدمی ظرفیت های همون دوره ای رو داره که توش بزرگ شده . اگه تغییرات خیلی سریع اتفاق بیفته ، تطبیق دادن مشکله و زندگی سخت میشه !!! شما رو نمیدونم اما من فکر کنم دارم به این مرحله نزدیک میشم !!! 😵🤔
.
.
#باغ_وحش_سفره_خونه
#خوکفند
Read more
. <span class="emoji emoji2705"></span> نوشته ی زیبای دکتر سعید مهرپور فوق تخصص جراحي ستون فقرات ورئیس بیمارستان دکتر شریعتی به همسرشون ...
Media Removed
. نوشته ی زیبای دکتر سعید مهرپور فوق تخصص جراحي ستون فقرات ورئیس بیمارستان دکتر شریعتی به همسرشون دكتر مریم غریب دوست که به تازگی فوت شدند مریم عزیزم سلام . من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام. پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز ... .
✅ نوشته ی زیبای دکتر سعید مهرپور فوق تخصص جراحي ستون فقرات ورئیس بیمارستان دکتر شریعتی به همسرشون دكتر مریم غریب دوست که به تازگی فوت شدند

مریم عزیزم سلام . من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام. پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ، یک آرزو بیشتر ندارم . همه این ها را که برشمردم را پس بدهم . در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم ، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول میدهم که چای را نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.

مریم عزیزم ؛ این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت ، عجله دارند که نگاهِ مادر ؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله ، بسیاری را در دامنه جای میگذارند .

مریم عزیزم ، من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم. من پشیمانم.

مریم جان بگذار جوانترها را نصیحتی کنم .

در بالای قلّه ها و آن سوی ابرها خبری نیست ، هر چه هست در دامنه زندگی شماست. 👇 ❣ @mehrpour_saeed ❣
Read more
یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم لحظه هایی هستند که هستیم اما خودمان نیستیم ...
Media Removed
یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم لحظه هایی هستند که هستیم اما خودمان نیستیم انگار روحمان می رود همان جا که می خواهد بی صدا ... بی هیاهو ... . ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم خواندیم و نفهمیدیم دیدیم و نفهمیدیم خبر مرگ هادی محبوبمان پخش شد ، و تلویزیون خودش خاموش شد ... یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم
لحظه هایی هستند که هستیم
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همان جا که می خواهد
بی صدا ... بی هیاهو ... .
ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
خبر مرگ هادی محبوبمان پخش شد ،
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد ... تاریک شد ... چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ... و نفهمیدیم کی گریه هامان بند آمد
و کی عوض شدیم
از ته دل نخندیدیم
یاد کاپیتان نوروزی بخیر ،
همانی که با روی مهربان و لبخند شیرین و موهای سیه و ساده اش مواجه می شدیم ...
و وقتی برای آخرین بار از ورزشگاه با او خارج می شدیم ،
آخرین صحنه ای که می دیدیم کاپیتان بود
که با تکان دادن دست ما را بدرقه می کرد
و من با حسرت به خود می گفتم :
باز هم چه زود گذشت ...
بعد از رفتن ناگهانی پرسپولیس شکست ...
روزی نخواهد بود که یادی از " هادی" نکند و اشک نریزیم و نگوییم که :
چرا هادی رفت ؟؟
و بالاخره ، هادی هم
رفت .
به همان جایی که ناصر حجازی رفت ، به همان جایی که پرویز دهداری رفت .
همیشه می ترسیدم و می ترسم از روزی که عزیزی را از دست دهم .

دنیای بی رحمی است . قانون وحشتناکی که هیچ نمی فهممش .
این روزها بیشتر و بیشتر از گذشته به مرگ فکر می کنم .
به زمان لعنتی که تندتر از باد می گذرد . به مشغله های کوچک و بزرگ و مسخره ای که من
را از عزیزانم غافل می کند و همیشه فراموش می کنم که از هم جدا می شویم ...
وقتی که دیگر خیلی دیر شده است ...
از خودم راضی نیستم . از زندگی ام . از کارهایم . از رفتارهایم . از فکرم . از خوردنم .
از خوابیدنم . از نفس کشیدنم . از ... از همه چیز ... کاش من هم ... قبل از مرگم ... آنقدر از گذشته ها راضی باشم که با خیال راحت منتظر مرگ
بنشینم و با خیال راحت حتی آرزویش را بکنم .
آنقدر که دیگر شب ها از فکر کردن به آن
بی خواب نشوم . .
.
.منبع دلنوشته: celeiestall.blog.ir
.
.
.
❤تیشرت پرسپولیس با طرح دلخواه
برای خرید به وب سایت که در بیو گذاشته شده بروید و وارد دسته بندی محصولات آماده شوید.❤@Editionfa.ir

#پرسپولیس
#پرسپولیس_قهرمان
#هادی_نوروزی
#هانی_نورورزی
#هادی
#هانی
#۲۴_ابدی
#24_ابدی
#بیست_و_چهار_ابدی
#پرسپولیس_قهرمان
#آبروی_فوتبال_ایران
#آبروی_فوتبال_ایرانیم
#پرسپولیس_آبروی_فوتبال_ایران
#پرسپولیس_سرخترین_عشق_جهان
#لیگ_قهرمانان_آسیا
#آسیا
#بازی_برگشت_برمیگردیم
#بازی_برگشت_هنوز_هست
#پرسپولیس
#الهلال_عربستان
#الهلال
#پرسپولیسی #پرسپولیس_زیباترین_عشق_جهان🔴
Read more
* عده‌ای برای تغییر حال خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقد هستند تا آدمهای زندگی آنها ...
Media Removed
* عده‌ای برای تغییر حال خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقد هستند تا آدمهای زندگی آنها عوض نشوند و تا دنیا تکانی نخورد آنها تغییر نخواهند کرد! رویکرد آنها برای تغییرشان رویکردی بیرونی است. زیرا آنها توسط عوامل بیرونی هدایت و کنترل می‌شوند و محیط می‌تواند تاثیرات خود را بر آنها تحمیل ... *
عده‌ای برای تغییر حال خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقد هستند تا آدمهای زندگی آنها عوض نشوند و تا دنیا تکانی نخورد آنها تغییر نخواهند کرد! رویکرد آنها برای تغییرشان رویکردی بیرونی است. زیرا آنها توسط عوامل بیرونی هدایت و کنترل می‌شوند و محیط می‌تواند تاثیرات خود را بر آنها تحمیل کند. تغییری که تنها بر پایه تغییر عوامل بیرونی در ما شروع می‌شود چون وابسته به بیرون است؛ بعد از مدتی انگیزه‌های آن در ما فروکش می‌کند و ما دوباره حسی برای زندگی و پیشرفت نداریم

شما می‌گویید زندگی ارزشی ندارد اما شما چقدر خودتان را ارزشمند و شایسته زندگی می‌دانید؟‌ همیشه دنبال این نباشید زندگی چه چیزهایی میخواهد به شما اضافه کند؛ شما چه ارزشهایی دارید که به زندگی خود بیفزایید؟ دنبال این نباشید دنیا معنایی به زندگی شما بدهد؛ شما چگونه می‌توانید معنا دار زندگی کنید؟ ممکن نیست تمام اسباب شادی من فراهم شود من چطور می‌توانم خود را شادمان کنم؟

ممکن نیست بتوانیم به دنیاهای مختلفی سفر کنیم اما می‌توانیم دنیاهای متفاوتی را درون خود تجربه کنیم. شاید نتوانیم تمام چیزهای مثبت را داشته باشیم اما میتوانیم تمام حسهای مثبت را در خود به وجود بیاوریم. شاید نتوانیم یک آدم کاملا خوب پیدا کنیم اما می‌توانیم خوبی‌ها را در خود یا دیگران پیدا کنیم. این همان نگاه از درون به بیرون است. آنچه در بیرون، دنبال آن هستی ابتدا در خود پیدایش کن؛ نیست!؟ به وجودش بیاور!

سلام دوستان عزیز؛ چند روز پیش پیامی از دوستی در دایرکت داشتم که خواسته بود کمکش کنیم به زندگی برگردد. این پیام را در استوری گذاشتم و دوستان زیادی پیامهایی برای کمک به ایشون در دایرکت فرستادند. از تمام عزیزان تشکر می‌کنم. این پیامها را در فایلی پی‌دی‌اف آماده و اکنون در کانال تلگرام قرار داده‌ام. پیشنهاد می‌کنم مخصوصا به دوستانی که ناامید از زندگی هستند، حتما مطالعه کنند چون حاوی نکات بسیار مفید و مثبتی هست. متشکرم
.
.
.
Read more
_چقدر کم حرف شدی . +حوصله ندارم . _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه . +بعد از این همه مدت ...
Media Removed
_چقدر کم حرف شدی . +حوصله ندارم . _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه . +بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم . _واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم . +اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی! . _آره خب عوض شدن ... _چقدر کم حرف شدی
.
+حوصله ندارم
.
_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه
.
+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
.
_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم
.
+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!
.
_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ
.
_مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی
.
+نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو
.
_پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .
.
این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!
دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم
در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .
سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.
رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .
خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .
پشت همان برگه نوشته بود
"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"
با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .
نیمکت کناری ام را نگاه کردم
پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.
که دل در دلش نبود .
که عشق را باور کرده بود.. .
یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .
سردم شد
من آن روزها را باور کرده بودم
یاد حرف های آخرش افتادم
بازوهایم را سفت چسبیدم
گریم چهره ام به هم ریخت...
Read more
"با ترانه منتشر شد" فروش در روزنامه فروشی های سراسر کشور. تکه ای از گفتگو با یغما گلرویی من و ده نفر دیگر از دوستان ترانه‌سرا و آهنگ‌ساز اوایل دهه‌ی نود به دادسرای رسانه احضار شدیم وچند سال رفتیم و آمدیم و بعد مشخص شد که ان دادسرا صلاحیت رسیدگی به اتهام ما را ندارد چون اصلاً قانونی برای مجازات ... "با ترانه منتشر شد"

فروش در روزنامه فروشی های سراسر کشور.

تکه ای از گفتگو با یغما گلرویی

من و ده نفر دیگر از دوستان ترانه‌سرا و آهنگ‌ساز اوایل دهه‌ی نود به دادسرای رسانه احضار شدیم وچند سال رفتیم و آمدیم و بعد مشخص شد که ان دادسرا صلاحیت رسیدگی به اتهام ما را ندارد چون اصلاً قانونی برای مجازات کسی که به آن ور آبی‌ها کار می‌دهد وجود ندارد. بالاخره پرونده را به دادگاه انقلاب شعبه معلم فرستادند و بعد از یک سال آن شعبه همه‌ی ما را رقم مشخصی جریمه کرد و پرونده بسته شد. خیلی از دوستان هم الان مشغول کار هستند و من هم‌چنان مشکل دارم. پس ایراد کار قانون و این حرف‌ها نیست. ایراد از آن خواننده‌ها که به همکاری باهاشان در خارج از ایران مفتخرم هم نیست. ایراد، خود منم! چون من در هر فصلی رنگ عوض نکرده‌ام. به دار و دسته تدبیر و کلید هم مثل دولتهای قبلی روی خوش نشان نداده‌ام. من در همان زمان خاتمی هم یک دوره‌ی شش ماهه ممنوع بودم و از دوره‌ی دوم احمدی‌نژاد تا الان هم این ممنوعیت ادامه دارد. شاید میان دو انتخابات از دستشان در رفته و یکی دو تا از کتاب‌هایم مجوز گرفته‌اند اما بلافاصله مجوز همان کتابها را هم پس گرفتند. همین اوخر که ناشرم پنج عنوان کتاب را به شورا برده اصلاً پیش از ورود به شورا مهر غیرقابل انتشار خورده‌اند. کافی‌ست بنفش شوی و به جناح دارد و دسته‌ای روی خوش نشان بدهی تا ممنوعیت‌ها برداشته شوند. من هم اگر مثل خیلی‌ها دچار آلزایمر می‌شدم و اتفاقات همین چند سال پیش را فراموش می‌کردم و بنا بر مد روز رنگ عوض می‌کردم شرایطم این نبود. جدا از تمام اینها سر و ته موسیقی مجاز و گلخانه‌ای ما چه هست که حالا این وسط بخواهم برایش با ارشاد چانه بزنم؟ حرف من فقط این است که کار ممنوع الفعالیت کردن من و ترانه‌سرایان دیگر مثل مونا برزویی و نیلوفر لاری‌پور در یک کلام غیرقانونی‌ست و ارشاد روزی باید پاسخگوی این ماجرا باشد. اصلن کسی از خود پرسیده این ترانه‌سرایان چگونه روزگار می‌گذرانند؟ البته دیگر این روزها آنقدر گند همه‌چیز درآمده و شرایط ناگوار اقتصادی و تاراج سرمایه‌های ملی بلایی بر سر قشر زیادی از مردم آورده که دیگر مضحک است من هم بنشینم و با شما درباره این که دَه سال است ممنوع الفعالیتم و برای نان شب مجبور به کار یدی و کارگری شده‌ام صحبت کنم. مشکلات بزرگتری داریم. .
.
متن کامل این گفتکو را در "با ترانه" بخوانید.
با تشکر از دوستان گرامی ام:

@rabbani.azadeh
@hamid.nasehi
@yashar.hashemzadeh
@kambiz_photography
@mohamaderfanrafeie
#با_ترانه
#یغما_گلرویی
Read more
جانيارنام فرزند هشت ساله من است؛پسری مثل همه پسرها با همان شیطنت ها و عقیده های عجیب و غریب بچه های امروزی. من ...
Media Removed
جانيارنام فرزند هشت ساله من است؛پسری مثل همه پسرها با همان شیطنت ها و عقیده های عجیب و غریب بچه های امروزی. من وجانيارباهم دوستیم،ورزش می کنیم،فیلم تماشا می کنیم، درس می خوانیم ودعوا می کنیم. دوست دارم فرزندم بداند من مادری هستم که دلم می خواهد قبل از مادر بودن، با او دوست باشم،با او گردش کنم و با ... جانيارنام فرزند هشت ساله من است؛پسری مثل همه پسرها با همان شیطنت ها و عقیده های عجیب و غریب بچه های امروزی.
من وجانيارباهم دوستیم،ورزش می کنیم،فیلم تماشا می کنیم، درس می خوانیم ودعوا می کنیم. دوست دارم فرزندم بداند من مادری هستم که دلم می خواهد قبل از مادر بودن، با او دوست باشم،با او گردش کنم و با او زندگی کنم .
جانيارهشت ساله من،این روزها سرگرم تر از گذشته به کلاس های تابستانی می رود ومادرش را وادار می کند تا مثل او زبان بخواند، تفریح کند و از تابستان لذت ببرد.
من حس مادرانه ام را دوست دارم ، حسی که وادارم می کند قلبم تندتر بزند،نگران باشم،بیشتر فکر کنم و کم تر برای خودم زندگی کنم به خاطر پسری کوچک با دستانی ظریف که هنوز هم به اغوشم نیاز دارد و وقتی (مامانی) صدایم می کند،قلبم از شادمانی تا اسمان فریاد می زند. من روزهای خوبی با هم داریم. یک مادر مشغول با همه دغدغه های مادرانه ،شایدخیلی به دردبخور به نظر نرسد ،اما جانيارمی داند که اگر دنیای مادرش پر مشغله است،اما مادرش او را با بهترین های دنیا عوض نمی کند.
عسل بدیعی .صفحه۴۶ مجله شهرزاد. شماره یازدهم. شهریور ۱۳۸۸ #عسل_بدیعی
١٢فروردين ماه ١٣٩٢
Read more
#سفـارشـــی #خــــودمــونــی . نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم...از خوبیات.. از مهربونیات... از خنده هامون... از گریه های من...از نگرانی های بی انتهامون... از شب بیداری هامون... یا از قهر و آشتی هامون... اما از یه چیز , خیلی خوب میتونم بگم و اونم عشقه همیشگی و پاکیه که داریم.️ عشق ... #سفـارشـــی #خــــودمــونــی
.
نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم...از خوبیات.. از مهربونیات...😚 از خنده هامون...😁😍
از گریه های من...😢از نگرانی های بی انتهامون...😓 از شب بیداری هامون...😉
یا از قهر و آشتی هامون...💥💏 اما از یه چیز , خیلی خوب میتونم بگم و اونم عشقه همیشگی و پاکیه که داریم.❤️💑❤️
عشق من روز اول فکرشو میکردی 1 سال کنارهم باشیم؟؟؟؟😍
واقعا باورم نمیشه که 1 سال گذشت...💖امروز من خیلی خوشحالم....☺️امروز دنیا مال منه.🌠 اما...اما میخوام دنیا رو ببخشم در عوض یه آرزو کنم...💝آرزو کنم سال دیگه همین موقع من کنار تو باشم 👫کنار تو که همه ی دنیای منی💞 عرفانم من ازت ممنونم🙇‍♀️🙇
به خاطر احساس آرامش و امنیتی که هرلحظه بهم میدی😍
به خاطر اینکه اجازه میدی دیوونه وار عاشقت باشم❤️به خاطر اینکه این عاشق دیوونه رو تحمل میکنی 🙈 به خاطر اینکه در شرایط سخت زندگیم همدمم بودی💑
به خاطر تمام چیزایی که توی این سال بهم یاد دادی😇به خاطر اینکه شدی بهونه ی زندگیم💗 نه...
اصلن میخوام تشکرکنم فقط و فقط به خاطر اینکه توی این دنیایی!❤️💋
.
#سالگرد_عشقمون_مبارک 🎈
#مرسی_که_شدی_همه_زندگیم ❤️
.
💕 از طرف #فیروزه به جان جانانش #عرفان 💕
@stoory___looveeeee
@Alireza_shahnam
✴جهت #سفارش پست و تبلیغات به دایرکت پیام بدین ✴
Read more
آنچلوتی:” بیل تصمیم درست را گرفت” آنچلوتی در مورد پیروزی رئال مادرید در مقابل سویا صحبت کرد. غیبت ...
Media Removed
آنچلوتی:” بیل تصمیم درست را گرفت” آنچلوتی در مورد پیروزی رئال مادرید در مقابل سویا صحبت کرد. غیبت راموس و خامس:” بازیکنان مهمی را از دست دادیم اما متاسف نیستم. ناچو خیلی خوب بازی کرد و قابل اعتماد بود. در مورد مارسلو درخواست فرجام خواهی خواهیم داد چرا که خطا نکرد. راموس یک مشکل در پایش دارد و ... آنچلوتی:” بیل تصمیم درست را گرفت”

آنچلوتی در مورد پیروزی رئال مادرید در مقابل سویا صحبت کرد.

غیبت راموس و خامس:” بازیکنان مهمی را از دست دادیم اما متاسف نیستم. ناچو خیلی خوب بازی کرد و قابل اعتماد بود. در مورد مارسلو درخواست فرجام خواهی خواهیم داد چرا که خطا نکرد. راموس یک مشکل در پایش دارد و منتظر خواهیم ماندو خامس هم از ناحیه پای راست حس خوبی ندارد. احتمالا هیچ کدام از این دو به دربی نمی رسند.” بدون مدافعان میانی فیکس :” تجربه را از دست دادیم اما هیجان خوبی داریم. اعتماد زیادی به ناچو و واران داریم هر چند که په په و راموس از بهترین های دنیا هستند.” پیروزی مهم برای کسب جام :” فکر نمی کنم. بازی مشکلی بود و جنگیدیم تا پیروز شدیم.” کوئنت رائو :” آماده خواهد بود. امروز با کریستیانو تمرین کرد.” نکته مثبت :” تیم را در طول جریان بازی دوست داشتم موقعیت های خوبی داشتیم و طبیعی بود که در دقایق پایانی مشکلاتی داشته باشیم چرا که انها روی ضربات ایستگاهی خوب کار می کردند و بلند قد تر بودند. با شایستگی پیروز شدیم.” خسه :” خسه پارسال برگشت. انگیزه زیادی به خاطر این بازی بسیار خوب پیدا کرد. بازی کاملی ارائه داد.” پاس ندادن بیل به بنزما :” باز هم ؟ صحنه بی نظیری بود و در نهایت تصمیم مناسبی گرفت. فکر نمی کنم که چیزی را از دست داده باشد. او همیشه بازیکنی است که با داشتن توپ خطرناک است.” کریستیانو و غیبتش:” تعادل به یک بازیکن مربوط نیست به کل تیم و هوش درون زمین ارتباط دارد. بازگشت کریستیانو خوب است. به ما کمک خواهد کرد اما بدون او هم دو بازی را برده ایم.” خدیرا یا ایارا در کالدرون :” ایارا بازی نکرد و سرحال تر است. فکر کنم خدیرا سرحال تر بود و بازی خوبی هم ارائه داد.” رسیدن فاصله با اتلتیکو به ده :” بازیهای اخیر مقابل آنها زیاد خوب نبود و مهم این است که این روند را عوض کنیم. بازی مشکلی است و سعی می کنیم که عملکرد متفاوتی داشته باشیم. این بازی به اندازه کافی هیجان دارد و نیازی نیست که برای انگیزه گرفتن به ده امتیاز فکر کنیم.”
Read more
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت ...
Media Removed
حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت: . جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم! . . اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید! . . ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان ... حسین قدیانی فعال رسانه ای طی یاداشتی در کانال تلگرام خود نوشت:
.
جناب آقای کیانیان! ما حتی روز شهادت پدرمان هم، نه تنها آب خوش از گلوی‌مان پایین رفت، بل‌که جز زیبایی هیچ ندیدیم!
.
.
اولا لطف کنید و کم‌کاری این دولت و آن دولت را پای نظام ۴۰ ساله ننویسید!
.
.
ثانیا لطف کنید و کمی هم گوش هم‌کاران‌تان را بگیرید تا دیگر با سوءاستفاده از محبوبیت خود، رأی و شکم مردم را یک‌جا ندزدند!
.
.
ثالثا لطف کنید و خستگی خود را پای همه‌ی مردم ننویسید! رابعا لطف کنید و شعار بی‌خود ندهید!
.
.
خیلی از اوضاع شاکی هستید، بیایید از یک‌جا شروع کنیم ناظر بر اصلاح امور و تحقق بیشتر عدل!
.
.
در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، آقای قالیباف، آقای روحانی را معطوف به خانه‌ی رئیس قوه‌ی مجریه، متهم به رانت و ویژه‌خواری کرد! بیایید با بهره از نفوذی که دارید، از قوه‌ی قضائیه بخواهید ضمن رسیدگی به کم و کیف این موضوع، یا قالیباف را به علت اهانت به روحانی، محکوم کنند یا خانه‌ی شیخ‌حسن را از وی بگیرند!
.
.
ما پرویز پرستویی نیستیم و اساسا بازیگر مقابل شما در هیچ فیلمی نیستیم! والله بخشی از گرفتاری‌های جامعه، سر همین است که امثال حضرت‌عالی، با ما مردم هم بازی می‌کنید! من حالا بنا ندارم در این مختصر، اشاره به مصداق کنم که چگونه هم از توبره می‌خورید و هم از آخور اما گیرم لازم باشد علیه همه‌ی این ۴۰ سال، رسما انقلاب کرد!
.
.
قبول کنید شما، نه مردش هستید و نه اهلش! من اما بی‌هیچ هراسی و خیلی هم منطقی، از قاضی‌القضات مملکت خواهانم یا قالیباف را بیندازد زندان به علت توهین وقیحانه به رئیس‌جمهور و یا رئیس‌جمهور را به علت ویژه‌خواری در تهیه‌ی مسکن! و شما جناب کیانیان! همان به فیلم بازی کنی و جامعه را فیلم خودت نکنی! آخرش هم شما و حاج‌کاظم و عباس، صحیح و سالم ماندید اما هنوز هم جانباز شیمیایی دارد درد می‌کشد! حضرت شاسی‌بلند! جوری از این ۴۰ سال ننال که کأنه ۳۰ سالش را با گاز خردل در سینه سپری کرده‌ای!
.
.
ادای قهرمان را درآوردی و پولت را گرفته‌ای و پزت را داده‌ای و کلی هم خاطره تعریف کرده‌ای از رفاقتت با رهبر مشهدی ۳۰ سال از همین ۴۰ سال! و مادر من در همه‌ی این مدت، همسر شهید بود و برنج هم می‌خریدیم، بودند همسایگانی که زخم‌زبان سهمیه بزنند به ما! شگفتا!
.
.
گریه‌ی ما را هم تو می‌کنی! و داد ما را هم تو می‌زنی! سخنانت فیلم خوبی بود! پفک خوردیم و کلی خندیدیم! حالا این‌ها را ول کن! خیلی اگر ذله شدی از این ۴۰ سال، بیا و عوض حرف کیلویی، متین و مستند، خواهان محاکمه‌ی یکی از این ۲ گردن‌کلفت شو! روحانی یا قالیباف! مردش هستی؟!
Read more
...پاره حرف امروز برایم بسیار عجیب سپری شد. یک روز خاص که شاید مسیر زندگی من را عوض کند. روزی که هیچگاه آن را فراموش نخواهم کرد. روزی که در آن رویای چند ساله ای که دارم به محقق شدن نزدیک شد. یک پیشنهاد کاری جذاب که بی صبرانه منتظر شروع آن هستم تا شاید بتوانم تمام آنچه در این سال ها در سر داشته ام را عملیاتی ... ...پاره حرف

امروز برایم بسیار عجیب سپری شد. یک روز خاص که شاید مسیر زندگی من را عوض کند. روزی که هیچگاه آن را فراموش نخواهم کرد. روزی که در آن رویای چند ساله ای که دارم به محقق شدن نزدیک شد. یک پیشنهاد کاری جذاب که بی صبرانه منتظر شروع آن هستم تا شاید بتوانم تمام آنچه در این سال ها در سر داشته ام را عملیاتی کنم. امسال برای من سالی است که باید تکلیف خودم را با خودم مشخص کنم.امسال سال برداشت کردن من است، برداشت این همه سال کار کردن و سختی کشیدن، برداشت صبوری کردن و هیچ نگفتن، امسال خدا کنار من است تا جواب زحمت هایی که کشیده ام را بدهد. دو پروژه کاری و یک تحول بزرگ شخصی برای اینکه بتوانم مرحله جدیدی از زندگی ام را شروع کنم. در این چند سال آوا و خانواده ام مثل کوه پشتم بودند و اگر حمایت های آنها نبود بی شک مسیر زندگی من عوض شده و به سمت سیاهی می‌رفت. اما آنها کنارم بودند، حمایتم کردند، صبوری کردند و دستم را گرفتند. همه جوره پای من ایستادند. امسال میخواهم بزرگ ترین قدم های زندگی ام را برداشته و به سمت تغییرات بزرگ گام بردارم. در ۳۶ سالگی آنقدر با تجربه شده ام که بدانم چگونه باید این مسیر را طی کنم. عزیزان دل لطفا با دعاهای خود انرژی مثبت خود را به سمت من بفرستید تا بتوانم از این آزمون های سخت سربلند بیرون آمده و شرمنده خودم و اطرافیانم نشوم. نقش شما طی این سالها بیش از آن چیزی است که تصور می کنید. آنقدر به من لطف داشته و محبت کردید که اعتماد به نفس این روزهایم را مدیون شما هستم

پ.ن ساعت ۱۶ طبق معمول چهارشنبه ها لایو فوتبال با فواد را فراموش نکنید
Read more
وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان ...
Media Removed
وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان مرا به ناکجا می کشاند و درست نمی فهمم اولین کلمه از کجا آمده و جمله کجا تمام می شود. همین چند سال پیش که هنوز تلفن ها هوشمند نشده بودند و اینترنت سرعتی نداشت و مانیتور ها یک وجب بزرگ عقبه داشتند، آن وقت ... وقتی خودم را در منگنه نوشتن قرار می دهم، تصویر مبهمی از آنچه در ذهنم می گذرد شتابزده و بی وقفه کشان کشان مرا به ناکجا می کشاند و درست نمی فهمم اولین کلمه از کجا آمده و جمله کجا تمام می شود. همین چند سال پیش که هنوز تلفن ها هوشمند نشده بودند و اینترنت سرعتی نداشت و مانیتور ها یک وجب بزرگ عقبه داشتند، آن وقت ها که اینترنت رفتن صدای دیریرینگ می داد و دوازده به بعد به حساب اینکه تلفن اشغال نشود می رفتی و هرکسی در عالم مجازی برای خودش پاتوقی داشت به اینترنت می رفتم و بیشتر از همه چیز درگیر وبلاگ شدم و اسم خودم را هم گذاشتم وبلاگ نویس! این طور شد که کم کم وارد فضای شخصی نویسی شدم و یادداشت های بیشمار ناشناسی را می خواندم. آن وقت ها این طور بود که آدم ها هر چه داشتند را با اسمی مستعار می ریختند روی دایره و خیلی ها چراغ خاموش می آمدند و می خواندند و می رفتند و یا نظری می نوشتند با نام یا بی نام و یا با آدرس یا بی آدرس. شاید همین مجازی بودن منفعل هم نسلی های مرا در فضایی قرار می داد که به دور از اینکه صدایشان بلند شود خود را خالی کنند. کم کم این فضا عام تر و عام تر شد و آدم ها نقاب برداشتند و شدند خودشان و نه نام مستعارشان. هیجان گذشته کم شد، شاید آن موقع ها ممکن بود مدت زیادی نوشته های کسی را بخوانی که ندانی چه ‌شکلی ست و اهل کجاست و حتی پسر است یا دختر. آدم ها خود خود بی سانسور درونشان را بیرون می ریختند.
اما حالا آن شهر مجازی دیگر شکل قدیم نیست دیگر مانیتور ها دنباله ندارند کسی برای کامپیوترش میز نمی خرد و کسی سراغ کارت اینترنت نمی رود. حالا که همه چیز به این سرعت عوض شده مجازی بودن و حقیقی بودن ادغام شده و جاده مه آلود اینترنت هر روز حقیقی تر از قبل می شود و واضح تر. من و نام مستعارم مانده ایم در این میان مستاصل و درمانده! گاهی بعضی دوستان اسم اینستام رو می پرسند روم نمیشه بگم و خودم تایپ می کنم بعد که می بیند با لهجه ای که بی شباهت به این هایی که تازه فارسی یاد گرفته اند با تردید می خواند وبلاگ نویس؟! و لبخند می زنم... اما حالا برای عوض کردن نام خیلی دیر است. راستش دوست نداشتم هیچ وقت دوست و آشنا در این صفحه باشند، مرز دنیای مجازی و حقیقی من زیاد است و هر کسی نباید از این فاصله رد ‌شود و راستش را بخواهی برای همین خیلی وقت ها می شود که خودم را سانسور می کنم و پیش خودم می گویم هیس جای این حرف اینجا نیست! چیزی که خلاف اصل نوشتن است. خواستم بگویم ممکن است نوشته هایم را از اینجا کوچ دهم و حتی قسمتی از خودم را. اینجا برای من به همین شکل، موزه گونه و آرام آرام نفس می کشد.
Read more
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با ...
Media Removed
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم. سالنی ... سلام
دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ
قسمت ۵۰:
با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم.
سالنی که توش تولد گرفته بودن تقریبا بیرون از شهر بود و تو جنگل بود،شارلوت تو راه داشت در مورد این که اون جا چه قدر قشنگه حرف میزد و می گفت احساس می کنه که داره عاشق لیام میشه. کلا خیلی حرف زد که باعث شد گذشت زمان و رسیدنمون رو حس نکنم وقتی رسیدیم اون جا ساعت پنج و نیم شده بود همین که از ماشین پیاده شدیم لیام اومد سمتمون و به من سلام داد و بعد شارلوت رو بغل کرد و بوسید و گفت که چه قدر زیبا شده. از همون اولین قدمی که گذاشتم احساس خوبی نداشتم خیلی نگران بودم همش حس می کردم امشب یه اتفاقی قراره بیوفته کلی کارگر اون جا بودن و داشتن گل ها رو می ذاشتن رو میز و قوطی های شانپاین تو سطل های پر یخ بود چند تا بشکه اون جا بودن که فکر کنم بشکه آب جو بود "هی…" برگشتم پاول بود "هی" اون یکم مضطرب به نظر میومد "تو خیلی زیبا شدی" ،"آم مرسی یعنی تو هم خیلی خوشتیپ شدی" اون واقعا تو اون کت شلوار خوشتیپ شده بود "سلام" لیا این رو بهم گفت"سلام" اون لباس مشکی واقعا بهش میومد اون پشت گردن بسته می شد و تقریبا تنگ بود. من دست لیا رو گرفتم و پاول هم برگشت تا بره می دونم باید امشب بهش بگم اما خب هنوز که شب نشده با لیا داشتیم تو باغ راه می رفتیم "تو می دونی پاول چش شده اون این چند روز یکم ناراحته و دیشب هم شروع کرد به عصبی بودن"
اوه می دونی چیه اون بهم دروغ گفت و من به خاطر اون دروغ ازش جدا شدم و الان احساس می کنم زیادی رو کردم و نمی دونم امشب باید در مورد رابطمون بهش چی بگم. "نه نمی دونم" "اوه" من یاده جیک افتادم می دونم اگه من کاری انجام ندم این دو تا بهم نزدیک نمی شن "راستی امشب قراره جیک هم بیاد و…" اون با شنیدن اسم جیک زود سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد "و چی؟ " "خب اون می خواست بدونه اگه میشه تو امشب باهاش باشی منظورم اینه که با هم برقصین از این جور چیزا این که اشکالی نداره از نظر تو" چشاش برق می زدن "نه اشکالی نداره یعنی خیلی هم خوب میشه" بعد از حدود یک ساعت بیش تر مهمونا اومده بودن این مهمونی یکم رسمی بود و خیلی بزرگ و من به این ر مهمونیا عادت ندارم "واو تو خیلی زیبا شدی" کندال این رو گفت."مرسی تو هم خیلی سکسی شدی و همین طور تو کایلی" /ادامه کامنت اول/
Read more
* عده‌ای برای تغییر خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقدند تا آدمهای زندگی آنها عوض نشوند ...
Media Removed
* عده‌ای برای تغییر خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقدند تا آدمهای زندگی آنها عوض نشوند و تا دنیا تکانی نخورد آنها تغییر نخواهند کرد! رویکرد آنها برای تغییرشان رویکردی بیرونی است. زیرا آنها توسط عوامل بیرونی هدایت و کنترل می‌شوند و محیط می‌تواند تاثیرات خود را بر آنها تحمیل کند. تغییری ... *
عده‌ای برای تغییر خود میخواهند همه چیز را تغییر دهند! آنها معتقدند تا آدمهای زندگی آنها عوض نشوند و تا دنیا تکانی نخورد آنها تغییر نخواهند کرد! رویکرد آنها برای تغییرشان رویکردی بیرونی است. زیرا آنها توسط عوامل بیرونی هدایت و کنترل می‌شوند و محیط می‌تواند تاثیرات خود را بر آنها تحمیل کند. تغییری که تنها بر پایه تغییر عوامل بیرونی در ما شروع می‌شود چون وابسته به بیرون است؛ بعد از مدتی انگیزه‌های آن در ما فروکش می‌کند و ما به وضعیت جدید عادت می‌کنیم

اما اگر نقطه شروع حرکت، درون ما شکل گرفته باشد و ما از درون برای تغییر، هدایت و کنترل شویم؛ کمتر عوامل بیرونی می‌توانند ما را تحت کنترل خود قرار دهند. آن وقت مجبور نیستیم برای تغییر خود، همه را عوض کنیم یا با خود موافق کنیم. یکی از دلایل مهمی که باعث می‌شود ما به تنهایی تغییر نکنیم این است که اعتمادی به خود نداریم و حس ترس و ناامنی از تغییر داریم. ما فکر می‌کنیم به تنهایی، نمی‌توانیم تغییر کنیم و باید دیگران نیز تغییرات ما را تایید کنند. اما واقعیت این است که شما نمی‌توانید سلامتی، رشد و پیشرفت خود را وابسته به تایید و همراهی دیگران کنید. تا جایی که می‌توانید اصالت شخصیت خود را در برابر فشارهای بیرونی حفظ کنید. دیگران همیشه می‌خواهند شما را مانند خودشان تغییر دهند؛ اما اگر این تغییر با اصول شخصیت شما بیگانه است آن را نپذیرید

همیشه دنبال این نباشید زندگی چه چیزهایی میخواهد به شما اضافه کند؛ شما چه ارزشهایی دارید که به زندگی خود بیفزایید؟ دنبال این نباشید دنیا معنایی به زندگی شما بدهد؛ شما چگونه می‌توانید معنا دار زندگی کنید؟ ممکن نیست تمام اسباب شادی من فراهم شود من چطور می‌توانم خود را شادمان کنم؟ ممکن نیست بتوانیم به دنیاهای مختلفی سفر کنیم اما می‌توانیم دنیاهای متفاوتی را درون خود تجربه کنیم. شاید نتوانیم تمام چیزهای مثبت را داشته باشیم اما میتوانیم تمام حسهای مثبت را در خود به وجود بیاوریم. شاید نتوانیم یک آدم کاملا خوب پیدا کنیم اما می‌توانیم خوبی‌ها را در خود پیدا کنیم. این همان نگاه از درون به بیرون است. آنچه در بیرون، دنبال آن هستی ابتدا در خود پیدایش کن؛ نیست!؟ به وجودش بیاور!

به جای اینکه دنبال این باشید زندگی شما را قضاوت کنند چرا خود صادقانه، زندگی خود را مورد تحلیل قرار نمی‌دهید؟ به جای اینکه دنبال این باشید دیگران حتما و باید شما را دوست بدارند چرا خود ابتدا خودتان را دوست نمی‌دارید؟ وقتی با خود واقعی‌اتان روبرو شوید دیگر نیاز ندارید خود را به دیگران ثابت کنید؛ چون شما...ادامه مطلب در کانال و کامنتها
Read more
من کبد شما هستم. می خوام به شما بگم چقدر دوستتون دارم…. به ۹ روش <span class="emoji emoji1f347"></span>من آهن، ویتامین ها و سایر مواد معدنی ...
Media Removed
من کبد شما هستم. می خوام به شما بگم چقدر دوستتون دارم…. به ۹ روش من آهن، ویتامین ها و سایر مواد معدنی مورد نیاز شما را ذخیره می کنم بدون من شما نیرویی نخواهید داشت. من ماده تلخی که برای هضم غذا لازم دارید را تولید میکنم. بدون من درکمترین زمان نابود می شوید. مواد شیمیائی سمی که به خورد من می دهید، ... من کبد شما هستم.
می خوام به شما بگم چقدر دوستتون دارم…. به ۹ روش 🍇من آهن، ویتامین ها و سایر مواد معدنی مورد نیاز شما را ذخیره می کنم
بدون من شما نیرویی نخواهید داشت. 🍎من ماده تلخی که برای هضم غذا لازم دارید را تولید میکنم. بدون من درکمترین زمان نابود می شوید. 🍒مواد شیمیائی سمی
که به خورد من می دهید، مثل داروها (چه آنها که تجویز شده اند و چه خود تجویز می کنید ) را سم زدائی می کنم. بدون من عادات بد، شما را میکشد. 🍅من قند (کربوهیدراتها، گلوکز و چربی) را مثل یک باتری در خودم ذخیره می‌کنم تا وقتی به آن نیاز دارید در اختیارتان بگذارم. بدون من افت شدید قند شما را در حالت کما قرار خواهد داد.

حتی قبل از اینکه بدنیا بیائید خونی که زندگی شمارا به گردش درمیآورد میسازم. بدون من اصلا وجود نخواهید داشت.

من پروتیئن هایی که برای رشد و زندگی نیاز دارید را می‌سازم. بدون من نمی‌توانید درست رشد کنید.

من سمومی که از طریق هوا، اگزوز اتومبیل‌ها و مواد شیمیائی که تنفس میکنید را می‌زدایم. بدون وجود من آلوده کننده‌ها شما را نابود می کنند.

من فاکتور لازم برای لخته شدن خون را می‌سازم و وقتی بطور اتفاقی دست خود را می‌برید خونریزی را بند می‌آورم. اگر من نباشم آنقدر خون از بدن شما می رود که می‌میرید.

من از شما در مقابل تمامی میکروبهایی که به بدن وارد می شوند دفاع می‌کنم. میکروب‌های سرماخوردگی، ویروس آنفلوآنزا و هر نوع موجود ذره بینی مضر را نابود می کنم و یا حداقل ضعیفشان می کنم. بدون من شما هدف آسانی برای هرنوع عفونت شناخته شده هستید.

من شما را اینقدر دوست می دارم. اما شما چقدر مرا دوست دارید؟
اجازه بدهید به شما بگویم چگونه مرا دوست بدارید، یعنی کبد خودتان را
مراقب داروها باشید. تمام آنها مواد شیمیایی هستند ومن به آسانی زخمی می شوم. و این زخمها که سیروز نام دارند همیشگی هستند. دارو گاهی لازم است. اما دارو خوردن در زمانی که نیازی به آن نیست عادت بدی است. این مواد شیمیائی میتوانند به سختی کبد شما را اذیت کنند.

مراقب انواع اسپری ها باشید. به یاد داشته باشید من مسئول سم زدائی آنچه تنفس می کنید هم هستم. پس وقتی دارید با مواد پاک کننده کار می کنید مراقب باشید که هوای اتاق دائم عوض شده و از یک ماسک استفاده کنید. این مسئله در مورد حشره کش ها، خوشبو کننده ها، اسپری رنگهای و سایر مواد شیمیائی به دو برابر مراقبت احتیاج دارد. مراقب چیزی که تنفس میکنید باشید.
ادامه را ذیل همین پست دنبال کنید.👇
Read more
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای ...
Media Removed
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست اولاش نمی خواستیم بدونیم با خودمون ... Marda inaaaaan
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم.
ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست
اولاش نمی خواستیم بدونیم
با خودمون می گفتیم
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه
بچه می خوایم چی کار؟
در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت
اگه مشکل از من باشه
تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟
فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقم…فردا می ریم
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
اگه واقعا عیب از من بود چی؟
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم
بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست
بالاخره اون روز رسید
علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم
دستام مثل بید می لرزید
داخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بود
اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه
اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود

یا از خوشحالی
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود
بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟
من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گ
Read more
متنی زیبا از پدر روان شناسی دنیا.... وقتی میشود دقایق عمرت را با ادم های خوب بگذرانی، چرا باید لحظه ...
Media Removed
متنی زیبا از پدر روان شناسی دنیا.... وقتی میشود دقایق عمرت را با ادم های خوب بگذرانی، چرا باید لحظه هایت را صرف ادم هایی کنی که با دل های کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند.... یا مدام برای نبودنت ....برای خط زدنت تلاش میکنند؟.... نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!.... من همیشه جنگیده ... متنی زیبا از پدر روان شناسی دنیا....
وقتی میشود دقایق عمرت را با ادم های خوب بگذرانی، چرا باید لحظه هایت را صرف ادم هایی کنی که با دل های کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند....
یا مدام برای نبودنت ....برای خط زدنت تلاش میکنند؟....
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!....
من همیشه جنگیده ام تا چیزی را عوض کنم....
اما این روزها فهمیده ام که با ادم های کوته نظر نباید جنگید...
فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید...برای به دست اوردن دل ادم ها نباید جنگید....
برای اثبات خوب بودن نباید جنگید....این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم میدهد....
از ادم های که زیاد دروغ میگویند...
فاصله میگیرم.....
از ادم هایی که زیاد ظلم میکنند...فاصله میگیرم...از ادم های که حرمت را نگه نمیدارند...فاصله میگیرم...
با حقارت برخی ادم ها و دل هایشان نباید جنگید...باید نادیده شان گرفت....
و گذشت...
و بخشیدشان...
نه برای اینکه مستحق بخشش اند...برای این که من مستحق ارامشم....
منم ب همین نتیجه رسیده ام.راست میگفت فروید
#غروب زیبای باشگاه #
Read more
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک ...
Media Removed
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐 و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم لاو یو آل قسمت ۵۳: کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من ... سلام عشقای من
ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐
و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم
لاو یو آل
قسمت ۵۳:
کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من دستاش رو گرفتم گفت "مطمئننی؟"،"آره" (یاد این فنفیک منحرفیا افتادم) ورد رو با هم خوندیم و وقتی چشمامون رو.باز کردیم تو یک جنگل تقریبا تاریک بودیم این همون جنگله همون جایی که من باعث شدم شارلوت بمیره داشتیم اون تو راه می رفتیم این جا پر از روح باید باشه پس چرا هیچ کس نیست همین طور به راه ادامه دادیم تا این که به یک محل بین درختا رسیدیم که یک دختر اون جا نشسته بود اون شارلوت بود اما موهاش مرتب و تمیز بود "شارلوت" لیام داد زد شارلوت سرش آورد بالا چشاش خیس بودن زود پاشد و اومد سمت لیام و محکم بقلش کرد از تو بغل لیام اومد بیرون و گفت"نگو که شما هم…" ،"نه ما اومدیم برت گردونیم…می دونم هم اینا به خاطر من بود من نمی تونم وقتی گرگم یعنی اون طور که فهمیدم خودم رو کنترل کنم" ،"تو چه طوری گرگی آخه من نمی فهمم و الان داریم بر می گردیم و اگه تو هم نمی اومدی مطمئنن باش من می بخشیدمت" بقلش کردم اون واقعا خیلی مهربونه "فکر کنم زود تر باید برگردیم تا در دنیا بسته نشده" لیام گفت و ما سریع حرکت کردیم و دستای هم دیگه رو گرفتیم تا ورد رو بخونیم تقریبا داشت تموم می شد که "هیلی" به رو به روم نگاه کردم "مامان!؟"، "هیلی نه"شارلوت گفت…
داستان از نگاه پاول:
با بقیه نشسته بودیم و به جسد بی جون شارلوت نگاه می کردیم اما من سرم رو انداختم پایین دیگه نمی تونم تحملش کنم لیام هم معلوم نیست کجا غیبش زده "وات د هل" هری داد زد سرم رو آوردم بالا زخم های شارلوت داشت خوب میشد تقریبا داشت به هوش می اومد اما چه طوری؟ سینش رفت بالا انگار نفس می خواست بکشه که دوباره سینش اومد پایین و هیچ تغیری نکرد اِما رفت کنارش و نبضش رو گرفت "اون هنوز مرده"که صدا های پایی که از پله ها میومد بالا رو شنیدم اون لیام بود و سریع اومد سر شارلوت و بعد شارلوت رو تکون داد "شارلوت …شارلوت" ،"وضعیت اون هیچ تغییری نکرده"اما گفت. "اما این چه طور ممکنه من فکر کردم که ما برگشتیم" ،"تو گفتی که تنها نمی تونی این کار رو انجام بدی درسته"هری با خونسردی گفت."من تنها انجام ندادم" ،"پس کی…هیلی" باید فکرش رو می کردم"اون الان کجاست؟" من با عصبانیت کامل پرسیدم "اون باید پایین باشه"اون زیر لبش این رو گفت.
/ادامه کامنت اول /
Read more
به مناسبت دربی پیش رو دست نوشته ی خوبی از #شیما_بابایی می ذارم که هم از خودش که به ناحق در بنده حمایت ...
Media Removed
به مناسبت دربی پیش رو دست نوشته ی خوبی از #شیما_بابایی می ذارم که هم از خودش که به ناحق در بنده حمایت کنم و هم برای بار چندم حق خواهی کنم برای جنس زن... لطفا بخونید و برای حمایت از خودتون و شیمای ایران به اشتراک بذارید. . . خاطرات یک مرد ایرانی از ماجراهای #کلیشه_برعکس : . همیشه آرزو داشتم به استادیوم ... به مناسبت دربی پیش رو
دست نوشته ی خوبی از #شیما_بابایی می ذارم
که هم از خودش که به ناحق در بنده حمایت کنم و هم برای بار چندم حق خواهی کنم برای جنس زن... لطفا بخونید و برای حمایت از خودتون و شیمای ایران به اشتراک بذارید.
.
.
خاطرات یک مرد ایرانی از ماجراهای #کلیشه_برعکس :
.
همیشه آرزو داشتم به استادیوم بروم و در کنار زنان مسابقه فوتبال را از نزدیک تماشا کنم،اما از وقتی به یاد دارم ورود آقایان و سگ ها به استادیوم ممنوع بود! علی رغم همه ی این مسائل همیشه در ذهنم دنبال راهی بودم که بازی را از نزدیک تماشا کنم حتی به پوشیدن لباس زنانه هم فکر کرده بودم،متاسفانه هیچ وقت نتوانستم عملی اش کنم،بالاخره تصمیم گرفتم برای تماشای مسابقه فوتبال به استادیوم بروم و شانسم را امتحان کنم.
.
وقتی رسیدم مردان زیادی در آنجا حضور داشتند که با آرزوی ورود به استادیوم جمع شده بودند تا شاید کسی دلش بسوزد و راهشان دهد!
در همین حین تعداد زیادی از هواداران تیم رقیب که برای تماشای بازی از یکی از کشورهای خارجی به ایران آمده بودند به سمت استادیوم آمدند و عجیب آنجا بود که مردها هم وارد استادیوم میشدند و اکثرا شلوارک و رکابی به تن داشتند و بدون هیچ مانعی با عزت و احترام وارد میشدند.
درست در همین لحظات ما مردان ایرانی بهت زده ایستاده بودیم و پر از خشم و بغض نظاره گرِ لگدمال شدن غرور و توهین به شخصیت مان بودیم.از خود می پرسیدیم که چرا ما را با پوشش اسلامی،شلوارهای بلند و تی شرت هایی که بدن نما نبودند راه نمیدهند اما این ها با شلوارک میروند داخل؟! هر لحظه خشمگین تر میشدیم...
.
دقایقی نگذشته بود که بلندگوها اعلام کردند: توجه بفرمایید! توجه بفرمایید!
آقایان ایرانی حق ندارند به استادیوم وارد شوند مگر با در دست داشتن نماد و یا پرچم تیم کشور رقیب!
در همین لحظه زنان ایرانی شاد و خندان با در دست داشتن پرچم ایران از کنار ما عبور میکردند و به ما نیشخندی میزدند و متلکی هم میپراندند و فخر میفروختند و خرسند از اینکه ما را قاطی آدم حساب نکرده اند و راهمان ندادند خرامان وارد ورزشگاه میشدند.
این دیگر واقعا توهین آمیز و آزاردهنده است،خونم داشت به جوش می آمد و همه را حیوان های چهارپایی میدیدم که نسبت به احساس من بی تفاوتند،تنفر تمام وجودم را گرفته بود،همگی با چشمانی پر از اشک و قلبی شکسته از آنجا دور شدیم...
.
همان روز و همان لحظه اندیشیدم اگر جای ما با زنان عوض میشد حتما در چنین شرایطی با همسرم مادرم یا خواهر و دخترم مقابل استادیوم میرفتم و یکصدا با تمام مردان فریاد میزدیم یا همه باهم داخل میرویم یا هیچکس...
Read more
تابش: فکر می‌کنند گونی پول کنار دست ماست مدیرعامل باشگاه سپاهان با انتقاد از اظهارات همتای خود ...
Media Removed
تابش: فکر می‌کنند گونی پول کنار دست ماست مدیرعامل باشگاه سپاهان با انتقاد از اظهارات همتای خود در باشگاه سایپا اعلام کرد، بودجه این باشگاه در فصل جاری ۳۰ میلیارد تومان بوده است. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد ، مسعود تابش در گفت‌و‌گو با تسنیم, درباره دیدار تیم فوتبال سپاهان مقابل پیکان در هفته ... تابش: فکر می‌کنند گونی پول کنار دست ماست

مدیرعامل باشگاه سپاهان با انتقاد از اظهارات همتای خود در باشگاه سایپا اعلام کرد، بودجه این باشگاه در فصل جاری ۳۰ میلیارد تومان بوده است.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد ، مسعود تابش در گفت‌و‌گو با تسنیم, درباره دیدار تیم فوتبال سپاهان مقابل پیکان در هفته سوم لیگ برتر که به تساوی بدون گل انجامید, گفت: تیم ما بازی باکیفیتی را به نمایش گذاشت و قلعه‌نویی هم از عملکرد تیم رضایت داشت. موقعیت‌های گل زیادی داشتیم، اما فوتبال است و امکان دارد در آن نتیجه دلخواه کسب نشود. دوست ندارم درباره داور قضاوت کنم اما احساس می‌کنم داور توان اداره این بازی حساس را نداشت و فدراسیون برای اینکه از هزینه‌ها کم کند و بلیت هواپیما نگیرد, این داور را از قم به اصفهان آورده بود.
وی ادامه داد: داور به دفعات اخطار‌های بی‌موردی به بازیکنان ما داد و به هیچ وجه از عملکردش راضی نبودیم. سعید الهویی (مربی سپاهان) هم فقط به جرم دست زدن در کنار زمین اخراج شده است. اخطار‌ها در این بازی فقط برای سپاهان بود. امیدوارم فدراسیون در انتخاب داور برای بازی‌های حساس بیشتر دقت کند.
مدیرعامل باشگاه سپاهان راجع به دیدار هفته آینده این تیم در دربی اصفهان مقابل ذوب‌آهن, تصریح کرد: دربی همیشه حساس بوده است و تیم‌های اصفهانی در این بازی نمایش خوب و تماشاگرپسندانه‌ای داشته‌اند. ذوب‌آهن تیم خوبی است، اما ما در این بازی سه امتیاز را می‌خواهیم.
تابش در ادامه با اشاره به صحبت‌های رضا درویش (مدیرعامل باشگاه سایپا) مبنی بر اینکه سپاهان فصل گذشته 40 میلیارد تومان هزینه کرده است, عنوان کرد: نمی‌دانم این رقم‌ها را از کجا می‌آوردند! الان متن مصاحبه درویش روبه‌روی من است. واقعاً تعجب می‌کنم چطور این رقم‌ها را می‌گویند. اعلام می‌کنند سپاهان فصل گذشته 40 میلیارد هزینه کرده است, آنهم در صورتی که بودجه کل باشگاه سپاهان با 70 تیم مختلف در فصل گذشته فقط 28 میلیارد تومان بوده است و چهار پنج میلیارد هم از اسپانسر درآمدزایی داشته‌ایم. وقتی بودجه مصوب ما 28 میلیارد بوده است, چطور 40 میلیارد هزینه کرده‌ایم؟!
وی افزود: متأسفانه درویش می‌گوید این آمار را از سازمان لیگ گرفته‌ایم. من الان رسماً اعلام می‌کنم که سازمان لیگ این آمار را به خودِ ما هم بدهد تا بدانیم چطور این 40 میلیارد را هزینه کرده‌ایم. درویش بر چه اساس و استنادی این حرف‌ها را زده است؟ بودجه تیم فوتبال ما سال گذشته حدود 20 میلیارد تومان بوده که با توجه به اینکه دو نوبت کادر فنی را کاملاً عوض کردیم
ادامه در کامنت
Read more
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید ...
Media Removed
خیلی خوشگل نبود یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون. اما قشنگ می خندید... انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده! راستش همه کار کردم که به دستش بیارم.. چند سالی هم باهم بودیم همه چی هم خوب بود دوسم داشت،دوسش داشتم اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای ... خیلی خوشگل نبود
یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ میخندید که آدم احساس میکرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم..
چند سالی هم باهم بودیم
همه چی هم خوب بود
دوسم داشت،دوسش داشتم
اما انگار آدم وقتی داره ب آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره ک چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه ک تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون
عدسی پخته بود..خودش کلاسش رو نرفته بود ک درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.
یکم شور شده بود
ب شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر گلوم سوخت
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم
میدونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده
اون موقع آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.
یه مدت ک گذشت الکی بهانه گیر شدم
هربار سر یه چیزی ناراحتش می کردم
همه کارم کرد واسه موندنما
امامن دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم
الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من ک هردفعه یه چیز میگفتم و هرروز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود..
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر
با همون تیپ و قیافه
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم ب صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمیشد هنوز نگهش داشته
باشه
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد ک مامان صداش می زد
میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت..
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونا رو قدم می زدن، بدون اینک خسته بشن
اما..
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی ک حتی تو خونه منتظرم باشه
یچیزایی هس ک ادم سالها بعد میفهمه
سالها بعد ک خیلی دیره
خیلی دیره...
Read more
‌ ‌ #زادروز ‌‌ ۱۷ جولای؛ زادروز خواکین سالوادور لاوادو، با نام هنری کینو؛ کاریکاتوریست آرژانتینی، ...
Media Removed
‌ ‌ #زادروز ‌‌ ۱۷ جولای؛ زادروز خواکین سالوادور لاوادو، با نام هنری کینو؛ کاریکاتوریست آرژانتینی، خالق شخصیت "مافیلدا" است. ‌‌‌‌ " حاضر نیستم برای اینکه کارهایم خنده‌دارتر باشند، ‌روشم را عوض کنم. این چیزی است که از درون من سرچشمه می‌گیرد. بدم نمی‌آید کارهایم شوخ‌تر باشند اما کم‌کم که ...
‌ #زادروز
‌‌
۱۷ جولای؛ زادروز خواکین سالوادور لاوادو، با نام هنری کینو؛ کاریکاتوریست آرژانتینی، خالق شخصیت "مافیلدا" است.
‌‌‌‌
" حاضر نیستم برای اینکه کارهایم خنده‌دارتر باشند، ‌روشم را عوض کنم. این چیزی است که از درون من سرچشمه می‌گیرد. بدم نمی‌آید کارهایم شوخ‌تر باشند اما کم‌کم که سنتان بالا می‌رود، بامزگی‌تان کمتر و گزندگی‌تان بیشتر می‌شود.  ترجیح می‌دهم بدون کلمات کار کنم اما بعضی ایده‌ها بدون متن، تقریبا غیرقابل درکند. طنز از این نظر شبیه سینماست. به عنوان مثال چاپلین هیچ‌وقت نیازمند کلمات نشد. ژاک تاتی هم همین‌طور اما طنز وودی آلن در لحظه‌ای که حرف نمی‌زند، ‌دیگر متوقف می‌شود.
‌‌‌
از تلفن‌همراه متنفرم. چندوقت پیش چوپانی در اتریش توانست خودش را از چنگ گرگ نجات دهد چون تلفن همراه داشت. این‌جور اهمیت را می‌فهمم اما تحمل نمی‌کنم که آدم‌ها در اتاق انتظار دکتر نشسته‌اند و به این و آن زنگ می‌زنند  تا بگویند دکتر معطلشان کرده... من فکر می‌کنم ابزارهای ارتباطی جدید مثل اینترنت و موبایل آدم‌ها را منزوی‌تر کرده است.
‌‌‌‌
تمام شخصیت‌های کارهای من به نوبه خودشان مهمند. این را از مصاحبه فرانک کاپرا (کارگردان آمریکایی)، یاد گرفتم. کاپرا در آن‌جا از اهمیت سیاهی‌لشکرها گفته بود و اینکه وقتی دارد صحنه‌های شلوغ خیابان را در فیلم‌هایش می‌گیرد سراغ تک‌تک سیاهی‌لشکرها می‌رود و نقششان را به دقت برایشان توضیح می‌دهد؛ شما خانم، یک زن نگران هستید که دارد می‌رود داروخانه برای شوهرش دارو بخرد. شما آقا، یک نقاش ساختمانید که...
‌‌
‌‌ به طور کلی من کمیک‌های سیاه و سفید را ترجیح می‌دهم مگر وقتی که رنگ واقعا چیزی به اثر اضافه کند. مثلا وقتی فیلم‌های کوروساوا را می‌بینید اذعان می‌کنید که رنگ واقعا چیزی را به کل اثر اضافه کرده است. من در کارهایم در به کار بردن رنگ خسیس بوده‌ام."
Read more
<span class="emoji emoji1f3ac"></span> پاسخ پولاد کیمیایی به پرویز پرستویی درباره تغییر دیالوگ‌های #قاتل_اهلی . #پولاد_کیمیایی ...
Media Removed
پاسخ پولاد کیمیایی به پرویز پرستویی درباره تغییر دیالوگ‌های #قاتل_اهلی . #پولاد_کیمیایی در واکنش به صحبت‌های پرویز پرستویی در مورد تغییر دیالوگ‌های فیلم «قاتل اهلی» می‌گوید حاضر است فیلمنامه‌ای که پرستویی برای بازی در آن قرارداد بسته را بیاورد تا مشخص شود آیا یک «واو» هم از دیالوگ نقش ... 🎬
پاسخ پولاد کیمیایی به پرویز پرستویی درباره تغییر دیالوگ‌های #قاتل_اهلی
.
#پولاد_کیمیایی در واکنش به صحبت‌های پرویز پرستویی در مورد تغییر دیالوگ‌های فیلم «قاتل اهلی» می‌گوید حاضر است فیلمنامه‌ای که پرستویی برای بازی در آن قرارداد بسته را بیاورد تا مشخص شود آیا یک «واو» هم از دیالوگ نقش او تغییر کرده است یا خیر؟ او می‌گوید چرا پرویز پرستویی می‌خواهد وجهه یک فرد بیگناه را خراب کند و اگر او بر روی صحت صحبت‌های خود تاکید دارد باید برای آن سند داشته باشد.
.
پولاد کیمیایی به جام‌جم گفت: «چند ماه قبل آقای #پرویز_پرستویی در برنامه سی و پنج آقای جیرانی، گفتند قرار بود من سکانسی را در قاتل اهلی مقابل پولاد بازی کنم، اما دیالوگ‌های من عوض شد. قرار بود دیالوگ‌هایی بگویم و در ازای آن پولاد به من جواب دهد.»
.
او در ادامه می‌گوید : «همان روز من باید به سفری می‌رفتم، ولی وقتی برگشتم دیدم همه دیالوگ‌ها تغییر کرده و جواب‌های من چیز دیگری است. من قرار بود در فیلمنامه شخصیت بهمن با بازی پولاد را گوشمالی دهم، ولی الان برعکس شده و یکجوری شده انگار ایشان قرار است مرا گوشمالی دهد! بعد از این‌که این جملات را در آن برنامه از زبان آقای پرستویی شنیدم، با آقای #جیرانی تماس گرفتم و گفتم من باید بیایم جوابگو باشم، چون ایشان در غیاب من و صاحب اثر این حرف‌ها را زده است. اینها یعنی این‌که من به پدرم گفته ام دیالوگ‌ها را تغییر بده. من حاضرم فیلمنامه‌ای را که هم من و هم آقای پرستویی طبق آن قرارداد بسته‌ایم، بیاورم و مقایسه کنیم آیا دیالوگ‌هایی که من در فیلم می‌گویم مطابق فیلمنامه بوده است یا نه. اگر نبوده باشد، ایشان حق دارد اما اگر بوده باشد، چرا آقای پرستویی وجهه یک فرد بی‌گناه را در این مساله خراب می‌کند؟»
.
وی در پایان گفت: «فکر میکنم اصلا آقای پرستویی متوجه این بخش از قصه نشده باشند! اصلا چرا باید سروش (شخصیت پرستویی در فیلم) شخصیت بهمن با بازی من را گوشمالی دهد؟ بهمن فقط در دیدار با سروش می‌گوید می‌خواهم با دختر شما بدون حاشیه‌های سیاسی ازدواج کنم. او فقط پرخاشگرانه با حاجی سروش حرف می‌زند، برای این‌که فکر می‌کند او کنسرت‌هایش را به هم زده است. بحث تغییر فیلمنامه و دیالوگ‌ها که ایشان از آن صحبت کردند، اصلا مطرح نبود و صرفا چند جمله کوتاه من عوض شده، علت آن هم این است که موقع فیلمبرداری هنوز مشخص نبود شخصیت خواننده فیلم قرار است چه چیزهایی بخواند و این بخش از دیالوگ‌ها بعدا به فیلم اضافه شد. اما هیچ‌کدام از دیالوگ‌های آقای پرستویی تغییر نکرده است، شما حتی بگویید یک «واو».
.
#خبرنگار_هنر
Read more
. پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) ...
Media Removed
. پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) به صحنه ماه عسل اضافه شد تیزری مربوط به قصه ی اقای شاهدی و دخترش پخش شد فاطمه شاهدی گفت:آرزوم اینه هیج دختری سرافکنده نشه بخاطر پدرش..من اون روزا بخاطر بابا خیلی اذیت شدم و طعنه شنیدم حتی از بچه های ... .
پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97..
.
لطفا ورق بزنید..
.
دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) به صحنه ماه عسل اضافه شد
تیزری مربوط به قصه ی اقای شاهدی و دخترش پخش شد
فاطمه شاهدی گفت:آرزوم اینه هیج دختری سرافکنده نشه بخاطر پدرش..من اون روزا بخاطر بابا خیلی اذیت شدم و طعنه شنیدم حتی از بچه های خودم.
یک روز همسایه به من گفت چیزی از ماشین کم شده فک کنم کار بابای تو باشه..اون لحظه دلم می خواست هرکاری کنم اما این حرف هارو نشنوم
پدر من خیلی مهربونه و من باهاش دوست بودم و هرمشکلی داشتم باهاش درمیون گداشتم اما وقتی برادرم فوت شدن پدرم عوض شد و بابای همیشگیِ من نبود!
پدری که تحمل نداشت اشک منو ببینه،بارها اشک منو در اورد.
من روترک کرد..ده سال روز پدر ،بابا نداشتم!
حتی روز پدر همسرم رو راضی کردم بریم بابا رو ببینم اما گفتن نیست و حاضر نشد منو ببینه!
اما من میخاستم باشه تو هرحالتی هست باشه!
چند بار بابارو کمپ فرستادم اما بعد مدتی دوباره به اعتیاد برمی گشت ولی بار اخر گفتم:بابا من دیگه نیستم!خودت باید انتخاب کنی،من دیگه کِشش ندارم..همه ترکت کردن حتی مادر..باید خودت بخوای بری!
مادرم ۱۰ ۱۱ساله با پدرم در ارتباط نیس اما طلاق نگرفت!
من آرزومه پدر و مادرم رو دوباره تو یک قاب کنار هم ببینم..سر یک سفره بشینیم و غذا بخوریم!
همسر آقا رضا گفت:من فکر می کنم اگر مادرها آگاهی کاملی داشته باشند از این مشکلات نمیذارن زندگی از هم بپاشه..
تا زمانی که به شرایطی ک داشتم راضی بودم هیج اتفاقی نمی افتاد!
علیخانی در پایان رو به فاطمه گفت:پدرتون حاضره با ما بشینه و حرف بزنه؟ امیدواریم این اتفاق بیفته
فاطمه رضایتش رو اعلام کرد.
علیخانی گفت:ماهتون عسل ..تا فردا و(رو به فاطمه) شاید ادامه ی قصه ی شما..خدانگهدار
تیتراژ پایانی پخش می شود.
یاعلی

گزارش نوشتاری آنلاین: شیدا
.
telegram.me/ehsanalikhanighabile
.
#احسان_علیخانی
#ماه_عسل
#ماهعسل
#ماه_رمضان
#رمضان97
#شبکه3
#افطار
#سحر
#ماه
#عسل
#احسان
#علیخانی
#تیتراژ
#تيتراژ_ماه_عسل
#بهنام_بانی
#مسیح
#ارش
#آرش
#مسیح_آرش
#مسیح_ارش
#روزبه_بمانی
.
#ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#asal
#mah_asal
#ramazan
#ehsan
#alikhani
#maheasal
Read more
. . اولین دوره‌ی مسابقات قهوه سرددم به ابتکار آکادمی قهوه ایران طی روزهای ۲۸ تا ۳۱ مرداد ۹۷ در حاشیه ...
Media Removed
. . اولین دوره‌ی مسابقات قهوه سرددم به ابتکار آکادمی قهوه ایران طی روزهای ۲۸ تا ۳۱ مرداد ۹۷ در حاشیه نمایشگاه قهوه بوستان گفت‌وگو برگزار شد. در این مسابقه که قضاوت آن‌را داوران بین‌المللی برعهده داشتند، باریستای شیرازی علی رضایی به مقام نخست دست یافت. رضایی قهرمانی مسابقات لاته آرت شیراز ... .
.
اولین دوره‌ی مسابقات قهوه سرددم به ابتکار آکادمی قهوه ایران طی روزهای ۲۸ تا ۳۱ مرداد ۹۷ در حاشیه نمایشگاه قهوه بوستان گفت‌وگو برگزار شد. در این مسابقه که قضاوت آن‌را داوران بین‌المللی برعهده داشتند، باریستای شیرازی علی رضایی به مقام نخست دست یافت.

رضایی قهرمانی مسابقات لاته آرت شیراز را در کارنامه‌ی خود دارد.

کیفیت عطری – طعمی و توازن مزه و نیز کیفیت بسته‌بندی و گرافیک قهوه‌های شرکت‌کننده از معیارهای داوری این دوره از مسابقات بودند.

برنده مسابقه علاوه به دریافت جایزه و لوح قهرمانی، در فروش محصولات آتی خود می‌تواند در برچسب محصولی که صرفا با همین نوع قهوه به‌صورت سرددم‌آوری تهیه و عرضه می‌کند از نشان Best Iranian Cold Brew Winner 2018 استفاده کند. از طرف آکادمی قهوه ایران برای استفاده از این نشان و تایید قهرمانی این محصول در مسابقات گواهی صادر خواهد شد.

از علی رضایی خواستیم دستور دم‌آوری قهوه‌ای که با آن به مقام نخست رسیده را با خوانندگان آیکافی به اشتراک بگذارد:

حدود ۲ هفته قبل از مسابقات بود که تصمیم گرفتم در مسابقه شرکت کنم. تا به خودم آمدم کلی زمان از دست داده بودم. تصمیم بر این شد که طراحی و انتخاب بطری را به برادرم حسین بسپارم تا بتوانم روی عصاره‌گیری قهوه تمرکز کنم. طی دو ماهی که از راه‌اندازی کافه‌ام می‌گذشت قهوه سرددم فروش خوبی داشت و مشتری‌ها از قهوه راضی بودند. این شاید بهانه دیگری بود برای شرکت در مسابقات. تصمیم گرفتم از قهوه کنیا استفاده کنم که طرفدار بیشتری داشت اما متاسفانه به دلیل عدم مرغوبیت قهوه مجبور شدم در هفته آخر قهوه‌ام را عوض کنم و خوشبختانه قهوه جدیدی از برندی که در کافه‌ام سرو می‌کردم به‌دستم رسید: قهوه اتیوپی ییرگاشف از روستری لم، زیرگونه هیرلوم با روش فرآوری طبیعی. قهوه در تاریخ ۱۳ مرداد ۹۷ روست شده بود: در دمای ۲۰۷ درجه و طی مدت ۱۲ دقیقه.

ادامه را امروز در آیکافی بخوانید.
لینک در استوری
#قهوه_نگار
Read more
عادت ندارم برای شعر هایم اسم انتخاب کنم ، اما اسم این شعر نمی توانست چیزی جز " زخم " باشد . "زخم" را به درخواست زنی نوشتم که سالها پیش زخم هایش را بغل کرده بود و از من مصرانه می خواست صدایش را به گوش دیگران برسانم ... ● * می شد به آغوش خودت تنها پناه اورد می شد کنار تو کمی آرام تر باشم این مادیان اهلی تر از این ... عادت ندارم برای شعر هایم اسم انتخاب کنم ، اما اسم این شعر نمی توانست چیزی جز " زخم " باشد . "زخم" را به درخواست زنی نوشتم که سالها پیش زخم هایش را بغل کرده بود و از من مصرانه می خواست صدایش را به گوش دیگران برسانم ...
● * می شد به آغوش خودت تنها پناه اورد
می شد کنار تو کمی آرام تر باشم
این مادیان اهلی تر از این ماجراها بود
می شد بدون تازیانه رام تر باشم
می شد که سهمم از تمام زندگی باشی
می شد برایم اولین و آخرین باشی
این زن به اعجاز توی دیوانه باور داشت
می شد خدای کوچک من در زمین باشی
آه از دلِ آن ابرِ بارانی که با این عشق
محکوم به خانه نشینی در کویرت شد
زنجیر را از دست هایم باز کن شاید ...
روزی همین دستان زخمی دستگیرت شد
زخمم زدی، زخمم زدی، زخمم زدی اما
خان باجیان این زخم ها را عشق می خواندند !
خان باجیان از حِجلهُ و تور و کفن گفتند!
خان باجیان با زخم هاشان زنده می ماندند!!! •
خوشبختی ام را پس بده ، آغوشِ قهرآلود !!
میترسم از زندانِ امن آشپزخانه
میترسم از فکری که مشتت را گره کرده
میترسم از سنگینی دستان مردانه
من آسمانم را برای تو عوض کردم ...
با یک اتاق چند در چندِ پُر از دیوار
ترسوتر از آنم که روزی پر بگیرم باز
این بال های بی رمق را هم خودت بردار
من پیش از اینها مُرده ام ، دیگر تمامش کن ...
امشب تنم کن آن لباسِ تور و پولک را ..
آرام میخوابم نبینی چشم هایم را ...
با خاک پُر کن چاله ی این قبرِ کوچک را

#رویا_ابراهیمی
https://telegram.me/royaebrahimii

در صورت تمایل به کپی کردن این شعر میتونید کاملش رو از لینک آبی کانال تلگرامم بردارید و به خانه ببرید . با عشق #رویاابراهیمی ❤
Read more
میدانی عزیز دلم... می دانم چه قدر سرت شلوغ است... میدانم چقدر بدون من خوشحالی.... میدانم بود و ...
Media Removed
میدانی عزیز دلم... می دانم چه قدر سرت شلوغ است... میدانم چقدر بدون من خوشحالی.... میدانم بود و نبودم برایت فرقی ندارد به خدا همه این ها را میدانم اما دورت بگردم این دل من که زبان آدمیزاد نمیفهمد این دل من حیوان است حیوان!... تو بگو من چکار کنم؟؟؟ دلم تنگ شده بی انصاف دلم تو را میخواهد تو خودت ... میدانی عزیز دلم...
می دانم چه قدر سرت شلوغ است...
میدانم چقدر بدون من خوشحالی....
میدانم بود و نبودم برایت فرقی ندارد
به خدا همه این ها را میدانم
اما دورت بگردم
این دل من که زبان آدمیزاد نمیفهمد
این دل من حیوان است حیوان!... تو بگو من چکار کنم؟؟؟
دلم تنگ شده بی انصاف
دلم تو را میخواهد
تو خودت بگو چه خاکی به سرم بریزم....
هر روز عکست را در این صفحه گوشی میبینم
بخدا قسم طوری تصدق عکست میروم
انگار اولین بار است عکست را میبینم
اصلا برایم تکراری نمیشوی...
شماره ات را میگیرم به امید اینکه
باز هم جواب بدهی بگویی جانم آقا؟جان دلم؟؟؟
اما حالم از این زنی که میگوید تلفن مشترک مورد نظر خاموش میباشد به هم میخورد...
میدانی؟؟؟؟
من هم گناه دارم خب...
چقدر خودم را بزنم به آن راه؟؟؟؟
چقدر الکی بخندم؟؟
چقدر حواس دلم را پرت کنم به چیز های دیگر؟؟
چقدر این آهنگ های دونفره ی لعنتی مان را رد کنم برود؟
درست است مرد هستم
اما مرد هم یه مواقعی کم میاورد
مرد هم دلتنگ میشود
اتفاقا مرد مردانه دلتنگ میشود
بخدا مرد هم اشک میریزد...
عشق من....
دورت بگردم.... چقدر در این فضای مجازی درد هایم را بنویسم...
چقدر بنویسم و لایک کنند...
چقدر بنویسم و بگویند عالی بود معرکه بود‌‌‌....
اصلا عزیزِ جانم
همه ی این ها به کنار!
فصل ها را که نمی توانم عوض کنم،می توانم؟
مثلا بنشینم به زمستان بگویم زمستان جان لطف کن نیا
چون تو مرا پرت میکنی وسط یک عالمه خاطره
جان دلم.... فدای آن چشمهایت شوم....
زورم نمیرسد...
به جان مادر عزیزتر از جانم،به خدا زورم نمی رسد...
به حدی دلم برایت تنگ شده که می خواهم دستهایم را فشار بدهم زیر گلویم و دیگر نفس نکشم...
وقتی کاری از دستم بر نمیاید!
وقتی می خواهمت و نمی خواهی...
وقتی میبینمت و نمیبنی....
وقتی برایت میمیرم و تب نمیکنی....
وقتی نمی توانم دهان این دل زبان نفهمم را ببندم...‌
کم آوردم جان دلم....
کم آوردم.... .
.
. 📱 #میکائیل💕
.
.
📩 #خیلی_کم_آوردم_جان_دلم😞
.
.
.
🆔@mikilove351 📷
.
.
.
✅ #ماروبه_دوستانتون_معرفی_کنید 😊
Read more
* علت ناراحتی و حال بد خود را چه می‌دانید؟ ممکن است بگویید من تحت تاثیر هورمون‌ها، آدمهای اطراف و اتفاقات ...
Media Removed
* علت ناراحتی و حال بد خود را چه می‌دانید؟ ممکن است بگویید من تحت تاثیر هورمون‌ها، آدمهای اطراف و اتفاقات هستم. مثلا ممکن است بگویید من دغدغه‌های خیلی بزرگی دارم و تا گرسنه‌ای روی کره زمین هست یا تا وقتی جنگ در جهان پابرجاست من هیچ وقت نمی‌توانم ناراحت نباشم! عده‌ای دیگر نیز تا زمانی که جای لکه روغن ... *
علت ناراحتی و حال بد خود را چه می‌دانید؟ ممکن است بگویید من تحت تاثیر هورمون‌ها، آدمهای اطراف و اتفاقات هستم. مثلا ممکن است بگویید من دغدغه‌های خیلی بزرگی دارم و تا گرسنه‌ای روی کره زمین هست یا تا وقتی جنگ در جهان پابرجاست من هیچ وقت نمی‌توانم ناراحت نباشم! عده‌ای دیگر نیز تا زمانی که جای لکه روغن روی لباسشان پیداست؛ نمی‌توانند ناراحت نباشند! برخی دیگر هورمون‌های خودشان را مقصر می‌دانند و برخی دیگر قیافه‌اشان... به هر حال همه ممکن است از مجموعه عوامل درونی و بیرونی تاثیر بگیریم و نمی‌توان این تاثیر را انکار کرد یا در نظر نگرفت

اما سئوال مهم این است: اکنون من چه چیزهایی را می‌توانم و بهتر و درست‌تر است تغییر دهم تا حالم خوب شود!؟ قحطی را در جهان ریشه کن کنم؟ قدم را بلندتر کنم؟ یا پدر و مادر، کشور و خودم را عوض کنم؟ آیا تنها با تغییر یا تعویض اینها حال خوب به من بر می‌گردد؟ اما چیزی که تغییر آن ممکن و در اختیار و کنترل من است این است که من نگرش و دیدگاهم را نسبت به همین چیزهایی که فکر می‌کنم حال من را خیلی خراب می‌کند تغییر دهم. رویدادها مهمتر از احساس و فکر من نسبت به آنها نیستند! وقتی من با هر مانعی احساس بی‌ارزشی می‌کنم معلوم است که هر ناکامی، من را نابود می‌کند و از هدفم باز می‌دارد!

مثلا وقتی فکر من این است که فلانی با انتقادش، من را تخریب می‌کند؛ معلوم است که جز احساس خشم نسبت به او چیزی در من به وجود نمی‌آید؛ پس ممکن است من هم به او پرخاشگری کنم! یا اینکه وقتی من فکر می‌کنم خودم بد هستم پس با هر انتقاد دیگران احساس بی‌ارزشی و ناراحتی پیدا کرده و خود را تحقیر می‌کنم! اما برعکس اگر عزت نفس بالایی داشته باشم بدون اینکه سریع نسبت به فرد منتقد، واکنش تندی نشان بدهم یا احساس بدی نسبت به خود پیدا کنم؛ ابتدا رفتار خود را مورد بررسی قرار می‌دهم

باید بپذیریم که احساسات و افکار ما به دیگران مرتبط هستند اما می‌توانند وابسته به آنها نباشند. برای این کار باید مسئولیت حال خود را همه جانبه بپذیریم. اینکه چه فکری من نسبت به دیگران دارم و چه احساسی در من به وجود آمده است؛ نقشی تعیین کننده در حس و حال من و کنترل پذیری من نسبت به محیط و اتفاقات اطرافم دارد. قبول دارم که پدر معتاد، مادر وابسته، همسر عصبی و عشق نافرجام وجود دارند! اما ابتدا باید با واقعیت نجنگیم و احساس خود را سرکوب نکنیم و بپذیریم که من ممکن است از این واقعیت، احساس ناراحتی داشته باشم اما می‌توانم به احساس بهتری برسم و... ادامه در کانال و در بخش کامنت‌‌ها
.
.
.
Read more
هیچی مثله قدیم نیست همه از هم شدن فراری اونام که موندن میخوان تو رو هدف کنن برا تیر خود پرستی بینه ماها ...
Media Removed
هیچی مثله قدیم نیست همه از هم شدن فراری اونام که موندن میخوان تو رو هدف کنن برا تیر خود پرستی بینه ماها حقیقته رفیق امروز دیگه نیازی به قسم خوردن نداریم دست بذار رو ضربان قلبه من دردامو حس کن تو کلماتو ورقایه در به در وقتی محکوم به حرفامی از دلایلم بترس حرفامو گوش کن بعد پناه ببر به من من فهمیدم ... هیچی مثله قدیم نیست همه از هم شدن فراری
اونام که موندن میخوان تو رو هدف کنن برا تیر
خود پرستی بینه ماها حقیقته رفیق
امروز دیگه نیازی به قسم خوردن نداریم
دست بذار رو ضربان قلبه من
دردامو حس کن تو کلماتو ورقایه در به در
وقتی محکوم به حرفامی از دلایلم بترس
حرفامو گوش کن بعد پناه ببر به من
من فهمیدم چیزی رو با عشق نمیشه کرد عوض
یه چیزایی تو قلب هر کس هست که حتی اگه سنگ باشه
میخواد یه مرد سنگ نورد درخت میمونه اما برگ زرد ازش جداست
حقیقت تو منظرستو دفترم که چند صفحستو
هر نفس یه دردم هست یه خندم هست
اینکه احساسامو مثه کودکیمون مسخرست
رنگ عوض کردنمونم مثله طبیعت نیست از ترس فلسفست
اون هیچ وقت باختو قبول نمیکردو صبر میکرد
وقتی زندگی اونو به زمین گرم میزد از جاش بلند میشدو برمیگشت تو راه
وقتی زندگی اونو به زمین گرم میزد
از جاش بلند میشدو برمیگشت تو راه
بهتره که با قلمم ساعتا خلوت کنم من باورام عوض شدن اما خدا تو قلبمه
تو تنهایی تو رعدو برق وقتی دردسر بارید این مرد حلق آویز تو قلبه سرما تنها نیست
وقتی سبد خالی بود بگیرش رو به آسمون
چشماتو باز کن میبینی که شده پر ماهی توش
تا دیروزو نفهمیدی رو امروز حساب نکن
خیره نشو براه
فس زندونو نگاه نکن
همیشه تو زندگیت بگو میشه صبر کن
پوک بزن خیره شو به دودی که محو شد
مشکلات از خودمون میانو ناپدید میشن
عده ای شون جدید میان عده ای با قدیم میرن
تحمل سخته واسه تحول میدونم
تبسم سخته واسه تنفر میدونم
اینم میدونم که همه تشنه ایم به توجه
اگه شبو بگذرونیم میمونه فقط صبح
اون هیچ وقت باختو قبول نمیکردو صبر میکرد
وقتی زندگی اونو به زمین گرم میزد از جاش بلند میشدو برمیگشت تو راه
وقتی زندگی اونو به زمین گرم میزد
از جاش بلند میشدو برمیگشت تو راه‌
بعد از یه مدت یه کاره قوی از رضا ...
#reza_pishro
#pishro
#motafeghin
#پیشرو
Read more
ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری ...
Media Removed
ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد. هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت.. یعنی این عطر خیلی به شما می آید! بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست. گفتم نه اشتباه میکنید این عطر اصلا به من نمی آید! لطفا عوضش کنید. شیرین ... ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و
شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم
که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم
و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت
و عطر دیگری آورد
و بدون اینکه بو کنم
گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود،
عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه!
به تو می آمد:)
به تو می آمد
وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن:)
من فقط آمده بودم
این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم:)
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم:)
اما بگو ببینم تو قرار است
تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی
که میتوانستم بروم
از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم
اینجا هر چند میدانستم
من را میشناسد
و امکان دارد این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم:)
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و
بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر:)) از خودزنی هم خود زنی تر است...
تو چرا نمیروی از من؟!
AKILA92
Read more
ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد. هنوز ...
Media Removed
ماجرا خیلی ساده بود من فقط رفتم تا عطر بخرم آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد. هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت.. ce parfum est costume pour vous یعنی این عطر خیلی به شما می آید! بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست. گفتم نه اشتباه میکنید این عطر اصلا به ... ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر

از خودزنی هم خود زنی تر است... .
تو چرا نمیروی از من؟! .

علی سلطانی
Read more
راستشو بخواید من ادمی بودم که همیشه دیگران رو به خودم ترجیح میدادم! یعنی چی؟ یعنی خودمو میکشتم که ...
Media Removed
راستشو بخواید من ادمی بودم که همیشه دیگران رو به خودم ترجیح میدادم! یعنی چی؟ یعنی خودمو میکشتم که بقیه ازم راضی باشن، حتی اگه شده تو این راه خودمو اذیت کنم و زجر بکشم. دنبال حق خودم نمیرفتم و همیشه سکوت میکردم و سعی میکردم انقدر خودمو قانع کنم که اخرش حس کنم اصلا حق با من نبوده!!.. توی این مسیر خیلی ... راستشو بخواید من ادمی بودم که همیشه دیگران رو به خودم ترجیح میدادم!
یعنی چی؟
یعنی خودمو میکشتم که بقیه ازم راضی باشن، حتی اگه شده تو این راه خودمو اذیت کنم و زجر بکشم. دنبال حق خودم نمیرفتم و همیشه سکوت میکردم و سعی میکردم انقدر خودمو قانع کنم که اخرش حس کنم اصلا حق با من نبوده!!..
توی این مسیر خیلی جاها به خودم ظلم کردم که بقیه رو خوشحال کنم، رو دل خودم پا گذاشتم که دل یکی دیگه رو به دست بیارم..
اما خیلی جاها وقتی موقعیت برعکس شد، دیدم ادما حتی به جبران کار من، نه تنها تلاشی نمیکنن، بلکه برعکس! تو چشمام زل میزنن و پا رو دل من میذارن..
ناراحت میشدم اما بازم سعی میکردم خودمو جای اون طرف بذارم و بهش حق بدم!
ولی میبینم تو این مسیر فقط هی دارم حق‌رو از خودم میگیرم و دل خودمو میشکونم به قیمت اینکه دیگران از من راضی باشن و در نهایت هم هیچ نتیجه‌ای نمیگیرم..
کم کم تصمیم گرفتم از ادما هیچ توقعی نداشته باشم، سخته ولی هرکاری هم که میخوام واسه کسی انجام بدم به این فکر میکنم که قرار نیست نتیجه‌ای بهم برگرده و اینجوری کمتر خودمو اذیت میکنم و بعد فهمیدم حق ادما گرفتنیه. اینکه صبر کنی کسی حقتو بیاره دو دستی تقدیمت کنه از محالاته!
همینجوریش بابت زندگی و کار توی این سیستم عجیب و غریب هر روز شاهد اتفاق‌هایی هستیم که ادمایی که زورمون بهشون نمیرسه به واسطه پول و موقعیت حق‌مون رو زیر پا میذارن و حالا اینکه خودمونم تو موقعیت‌های ساده تر هی از خودمون بگذریم، ته‌ش ازمون چی میمونه بجز یه روح زخمی؟..
سعی دارم روش زندگیم رو کم کم عوض کنم، خودمو‌ بیشتر دوست داشته باشم و حال خوش خودمو اولویت بذارم... و مهم تر از اون، تا جایی که زورم میرسه، نذارم کسی به راحتی حق منو سهم خودش کنه!🙂
.
.
پ.ن: شما راهکارتون چیه؟تجربه‌ای از برخورد با اینجور اداما دارید؟
.
.
پ.ن : عکس از سلسله عکس‌های نامزدیه🙈😂😍 هنر @molim3karbalaei جان🌹
Read more
<span class="emoji emoji1f481"></span>‍♀️ وقتی میرم رژ لب میخرم دلم میخواد صورتی ترین یا قرمز ترین یا بنفش ترین رژ لبو بزنم اما معمولن میرم ...
Media Removed
‍♀️ وقتی میرم رژ لب میخرم دلم میخواد صورتی ترین یا قرمز ترین یا بنفش ترین رژ لبو بزنم اما معمولن میرم سمت یه رژ مات که بشه تو مهمونی خانوادگی و دانشگاهم زد! وقتی میخوام آرایش کنم دلم میخواد پشت پلکم سایه ی سبز بزنم اما مث همه فقط یه خط سیاه پشت مژه هام میکشم و ریمل میزنم! دلم میخواد موهامو یه رنگ هیجان ... 💁‍♀️
وقتی میرم رژ لب میخرم دلم میخواد صورتی ترین یا قرمز ترین یا بنفش ترین رژ لبو بزنم اما معمولن میرم سمت یه رژ مات که بشه تو مهمونی خانوادگی و دانشگاهم زد!
وقتی میخوام آرایش کنم دلم میخواد پشت پلکم سایه ی سبز بزنم اما مث همه فقط یه خط سیاه پشت مژه هام میکشم و ریمل میزنم!
دلم میخواد موهامو یه رنگ هیجان انگیز کنم اما وقتی میرم رنگ مو بخرم قهوه ای رو برمیدارم!
انقد دوس دارم با مانتوی سفید با گلای قرمز که دامنش چین دار باشه برم تو خیابون اما همه مانتوهام ساده ن با رنگای معمولن سرد!
به خود من باشه هوس دارم وسط خیابون بدوم و آواز بخونم و بلند بلند بخندم یا حتا تو خیابون گریه کنم!
اما نمیشه! میدونی؟
من اگه شکل خودم باشم شکل بقیه نیستم! بهم گفتن اونجوری درست نیست! قشنگ نیست!
مامان بزرگم بهم گفته دختر باید سنگین رنگین باشه!
مامانم بهم گفته دختر باید شیک و قشنگ باشه!
بابامم هروقت مث خودم بودم بهم چشم غره رفته!
این روزا هممون همینیم! قانونای نانوشته دارن سمت اهداف موهوم زندگی هلمون میدن
هرروز بیشتر شکل الگوهای نادیده ی ذهنیمون میشیم!
اینکه موی بنفش با شال زردم به قشنگی موی بلوند با شال زرشکیه یه چیزی تو مایه های این که گل شبدر
چه کم از لاله ی قرمز دارد!
میدونی؟ ما داریم بخاطر نگاه بقیه خودمونو عوض میکنیم!
بهتر نیست نگاهامونو عوض کنیم تا خودمون انقد عوض نشیم
من خیلی دلم میخواد شکل خودم باشم
شما دلتون نمیخواد؟
.
#مانگ_میرزایی
‏ #road_of_sense
.
‏‎‏‎🍒عاشقانه ها در کانال تلگرام
‏‎‏‎لینک کانال در بیو🍒
‏@road_of_sense
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_چهار یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_چهار یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که به یکی بفهمونی بین متعهد بودن و اُمل بودن، زمین تا طبقه منفی هفتم اختلافه. چیز سختی نبود، بهش می‌گفتم ببین عزیزدلم آدما به دو دسته تقسیم می‌شن که من به هر دو دسته احترام می‌ذارم. دسته اول کسایی هستن ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_چهار

یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که به یکی بفهمونی بین متعهد بودن و اُمل بودن، زمین تا طبقه منفی هفتم اختلافه. چیز سختی نبود، بهش می‌گفتم ببین عزیزدلم آدما به دو دسته تقسیم می‌شن که من به هر دو دسته احترام می‌ذارم. دسته اول کسایی هستن که هیچ جوره، با هزارتا تغییر سایز و فرمول هم نمی‌شه تو یه چهارچوب قرارشون داد و خوش به حال این دسته از آدم‌ها که تکلیفشون مشخصه. راستش منم خودم مدتی عضوشون بودم اما زیاد دووم نیاوردم، سریع بردیم. من از بچگی همین مدلی بودم، خسیس نبودم اما حتی دوست نداشتم اسباب‌بازی‌ها و لباس‌های کهنم رو به کسی بدم. حاضر بودم قلکم رو بشکونم و با پولاش لباس نو بخرم و بدم به فلان بچه اما لباسی که پنج ساله می‌پوشم هنوز تو کمدم باشه. یه تیله سه‌پر ساده که گم می‌کردم یک ماه حالم بد بود، بعد چطور می‌شد عادت کنم به عوض کردن روزانه آدمااا. اما دسته دوم کسایی هستن که معلوم نیست مازوخیسم دارن یا سادیسم فقط دلشون دوست داشتن می‌خواد. بهش می‌گفتم نمیشه توو دسته‌ی دوم باشی اما امروز بخوای با فلان اکیپ بری کوه فردا با اون یکی‌ها بری تئاتر، پس‌فردا هم بیای بگی ببخشد با بچه‌ها کافه بودم متوجه صدای زنگت نشدم. می‌دونی به نظر من آدم یا کسی رو دوست داره یا نداره، اگه داره که باید تو جهنم هم با اون بره. اصلا مگه می‌شه تو رو دوستت داشته باشم بعد هوس کنم با یکی دیگه برم قهوه بخورم و سیگار دود کنم. فکرش رو بکن؛ خود اسپرسو مزه زهرمار میده تو که نباشی، مگه می‌شه خوردش دیگه. خلاصه دوست داری بگو اُمل اما من چیزی که خودم بودم رو از تو خواستم. چیز زیادی نبود. البته این وسط کم تلاش نکردم تا خودم رو عوض کنم. مثلا اون روزی که در کافه باز شد و با یکی از این پسرایی که اگه تو محل ما بودن جرات نمی‌کردن ساعت 8 شب تو کوچه آفتابی بشن دست‌تودست اومدی تو ولیعصر، نمیدونی قیافم چقدر خنده‌دار شده بود. انگار به هر کدوم از لپام یک وزنه هفت کیلویی وصل کرده بودن. قشنگ روی زمین کشیده می‌شد. خیلی دوست داشتم درکت می‌کردم، درست مثل اون لحظه‌هایی که می‌گفتی شهاب یکم اجتماعی باش؛ اما لعنتی قابل درک نبود. البته، البته اجتماعی بودم که نیومدم جلو تف نکردم تو صورتت که کاش با یک آدم حسابی می‌دیدمت اما خیلی حرفات روم تاثیر گذاشته بود. میگن مردا تغییر نمی‌کنن اما گوه می‌خورن، نمی‌دونم کی جام داشت تصمیم می‌گرفت، بخاطر همینم وقتی بهت زنگ زدم و گفتی رو تخت دراز کشیدم، فقط خندیم و گفتم خواب بد دیدم، نگرانت شدم.
#شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداش
Read more
رفیقه من ماوایسادیم، تو رفتی ما خوندیم، تو نخوندی ... آخرش چی شد ؟!؟ ... هر فردی بهترین هم که باشه اگه ...
Media Removed
رفیقه من ماوایسادیم، تو رفتی ما خوندیم، تو نخوندی ... آخرش چی شد ؟!؟ ... هر فردی بهترین هم که باشه اگه زمانی که باید باشه نباشه همون بهتر که نباشه من هستم . تو هستی . من کجا مو تو کجا ؟!؟ به بودن های بدونه معنی فکر نکن چون مطمئن باش فکری نداری چون، اگه داشتی، بودنی بی معنیو تجربه نمی کردی ... رفیقه من
ماوایسادیم، تو رفتی
ما خوندیم، تو نخوندی ...
آخرش چی شد ؟!؟
...
هر فردی بهترین هم که باشه
اگه زمانی که باید باشه
نباشه
همون بهتر که نباشه
من هستم .
تو هستی .
من کجا مو تو کجا ؟!؟
به بودن های بدونه معنی فکر نکن
چون مطمئن باش فکری نداری
چون،
اگه داشتی،
بودنی بی معنیو تجربه نمی کردی !!!
زندگی ها شده پر از حرفهای ناتموم
زندگی ها شده پر از صحبت های بی نشون
همه هستن
اما
هیچکی نیس
به من گفتن عینکه دودیتو عوض کن
گفتم چرا ؟!؟
گفتن بسکه دنیارو تاریک می بینی یا مثلا سیاه .
خندیدمو گفتم
متوجه نشدم
گفتن بهتره سکوت کنیم
چون
حرفات از درست بودنه زیاد انرژیمون از بین می بره
دوباره با لبخندی
گفتم
از همصحبت شدن با من بی انرژی می شید
یا
از همنشینی با من
گفتن
هیچکدوم، اتفاقا بهترین همنشینی با خودته که
می یایم پیشت
اینجا بود که فهمیدم سکوت کنم
به این نتیجه رسیدم
حرف نزدنم یه دلهره می شه
و
حرف زدنم یه دلهره دیگه
چون همه دنباله زندگیه گذرایی هستن که بگذره
بخندن
گریه کنن
صبحو شب کنن
از اقتصاد بگن
از سیاست بگن
از زیبایی بگن
زشتیو تعریف کنن
دنباله مدل باشن
دوست داشته باشن مدل بشن
راهه رسیدن به این مدلهارو بررسی کنن
و هزاران، هزار
قصه ی ناتموم
که
فقط خودشونو گول بزنن
دنباله فهمیدن نیستن
دنباله شادیه گذرایی هستن
که
شاید هیچوقت دلیلشو ندونن
آره بهتره سکوت
و
فقط نگاه کنم
آره
به هیچ رسیدم اما تعریفی از پوچی ندارم
دوست دارم زندگی کنم
اما
تمایلی به زندگی با آدمایه چند رنگو که پر از نفرینه زمونن ندارم
خستم
خسته از جلبه توجه های زورکی یا ساختگی
من خودم هیچم
به هیچم رسیدم
گُمو‌گور شدم
از دسته ثانیه هایی که داره می گذره
از دسته خودم
با کسی دیگه کاری ندارم
اما همه با من کار دارن
دوست دارم من از این شهر برم
اما
به کجا نمی دونم
چون هر جا برم
آسمون آبیه و به قوله دوستا
عینکه دودیه من همیشه سیاه می بینه !!!
امیدوارم
خوشبختی، زیبایی و سلامتی
بهترین هدیه هایی باشه که زمان به شما دوست عزیز، هدیه می ده .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى ...
Media Removed
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ... یا مدام براى نبودنت... براى خط زدنت تلاش مى کنند؟... نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!... من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم... اما این روزها ... وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى،
چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى
که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت... براى خط زدنت تلاش مى کنند؟...
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم...
اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى
کوته نظر نباید جنگید...
فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن
نباید جنگید... براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...
براى اثبات خوب بودن نباید جنگید...
این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد..
از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم...
از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند...
فاصله می گیرم... از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند...
فاصله می گیرم...
با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید...باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...و بخشیدشان...
نه براى این که مستحق بخشش اند...
براى این که من مستحق آرامشم...
Read more
My work/size : 280×70 وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف ...
Media Removed
My work/size : 280×70 وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت های بسیار فراوان و کینه ورزى هاى بچه گانه اند؛ یا براى نبودنت، براى خط زدنت تلاش مى کنند؟ نه! همیشه جنگیدن خوب نیست! من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم ... My work/size : 280×70

وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى،
چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت های بسیار فراوان و کینه ورزى هاى بچه گانه اند؛ یا براى نبودنت، براى خط زدنت تلاش مى کنند؟ نه! همیشه جنگیدن خوب نیست! من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید .فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید براى اثبات خوب بودن نباید جنگید. این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند, فاصله می گیرم از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند, فاصله می گیرم. از آدم های که حرمتم را نگه نمی دارند, فاصله می گیرم. با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید باید نادیده شان گرفت و گذشت و بخشیدشان. نه براى این که مستحق بخشش اند براى این که من مستحق آرامشم.....(مهمترین هدف من در زندگی :عشق/پیشرفت/موفقیت/انسانیت)
روزتان زیبا عزیزانم

#شیما-مطلبی
#آموزش نقاشی #اکریلیک #رنگ روغن/آبرنگ #میکس مدیا #طراحی
Read more
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان ...
Media Removed
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ... یا مدام براى نبودنت و یا براى خط زدنت تلاش مى کنند!! نه! همیشه جنگیدن خوب نیست !! من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم . اما این روزها فهمیده ... وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت و یا
براى خط زدنت تلاش مى کنند!! نه! همیشه جنگیدن خوب نیست !! من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم .

اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید!! فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید!! براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید !! براى اثبات خوب بودن نباید جنگید !! این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد :

از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند
فاصله می گیرم .
از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند.
فاصله می گیرم .
از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند،
فاصله می گیرم... با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید !! باید نادیده شان گرفت
و گذشت ...
و بخشیدشان نه براى این که مستحق بخشش اند... براى این که من مستحق آرامشم.... زیگموند فروید.
#حسادت #
Read more
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان ...
Media Removed
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ... یا مدام براى نبودنت... براى خط زدنت تلاش مى کنند؟... نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!... من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم... اما این روزها فهمیده ... وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت... براى خط زدنت تلاش مى کنند؟... نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم... اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید... فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید... براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید... براى اثبات خوب بودن نباید جنگید... این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد... از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم... از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند... فاصله می گیرم... از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند... فاصله می گیرم... با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید... باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...
و بخشیدشان... نه براى این که مستحق بخشش اند... براى این که من مستحق آرامشم... نوروزتان پر از شاااااادی🌹1396/1/6
Read more
قلعه نویی: امسال محکوم به کسب نتایج خوب از هفته‌های اول هستیم سرمربی سپاهان گفت: امیدوارم همه حسادت ...
Media Removed
قلعه نویی: امسال محکوم به کسب نتایج خوب از هفته‌های اول هستیم سرمربی سپاهان گفت: امیدوارم همه حسادت را کنار بگذارند و از فوتبال لذت ببرند. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از ایسنا، سپاهان در نخستین دیدار از لیگ هجدهم فردا در ورزشگاه خالی از تماشاگر نقش جهان به مصاف صنعت نفت آبادان می‌رود ... قلعه نویی: امسال محکوم به کسب نتایج خوب از هفته‌های اول هستیم

سرمربی سپاهان گفت: امیدوارم همه حسادت را کنار بگذارند و از فوتبال لذت ببرند.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از ایسنا، سپاهان در نخستین دیدار از لیگ هجدهم فردا در ورزشگاه خالی از تماشاگر نقش جهان به مصاف صنعت نفت آبادان می‌رود و برای رسیدن به نخستین پیروزی خود تلاش می‌کند.
امیر قلعه‌نویی سرمربی جدید سپاهان در این فصل، در نشست خبری اظهار کرد: لیگ جدید شروع شد. امیدوارم این لیگ لذت بخش باشد و حب و بغض‌ها از بین برود. حسادت‌ها در فوتبال بیداد می‌کند. امیدوارم همه حسادت را کنار بگذارند و از فوتبال لذت ببرند. فوتبال برد و باخت دارد و دیدن آن لذت بخش است. ما دنبال این هستیم که اگر کسی بالا می‌رود او را پایین بکشیم. تلاش نمی‌کنیم خودمان بالا برویم. چون فوتبال تریبون دارد، این مساله بیشتر مشخص است.
او با بیان این که صنعت نفت تیم پر طرفداری است، افزود: این تیم ریشه‌دار است و امیدوارم دو تیم بازی خوبی انجام دهند.
سرمربی سپاهان گفت: از مدیرعامل کارخانه فولاد مبارکه ممنونم که امکانات را در اختیار ما قرار داد.
قلعه نویی اظهار کرد: سبحانی، مدیرعامل شرکت فولاد مبارکه مرد بزرگی است و درباره آب، حل مشکلات زندانیان و ... کارهای خوبی کرده است. تلاشش را تلاش کرده و ما شرایط خوبی داریم. ما نگرش بازیکنان را عوض کردیم. سپاهان سال گذشته شرایط بدی داشت و نیاز بود که این نگرش عوض شود. بازیکنانی که اضافه شدند برای رفع نقاط ضعف تیم‌مان بود. بازی‌های دوستانه خوبی انجام دادیم. تمام این‌ها رفت و واقعیت چیزی است که داور فردا سوت می‌زند و امیدوارم بازیکنان چیزی که ما می‌خواهیم را انجام دهند
سرمربی سپاهان درباره جذب بازیکن جدید خاطرنشان کرد: ما هافبک بازی‌ساز خوبی را جذب خواهیم کرد. البته هافبک‌های ما بازیکنان خوبی هستند. قرار است یک هافبک خارجی به تیم ملحق شود که با آمدن او تیم‌مان تکمیل می‌شود.
او در پاسخ به این سوال که پیش بینی‌اش از عملکرد ذوب آهن چیست، گفت: من حق ندارم درباره ذوب آهن صحبت کنم اما سال گذشته فصل خوبی را با ذوب آهن طی کردم. آذری، هیات مدیره و تماشاگران خیلی تلاش کردند و برای این تیم آرزوی موفقیت می‌کنم. چند سال در سپاهان بودم و یک کلمه هم از استقلال نگفتم. الان هم درباره ذوب آهن صحبت نمی‌کنم
ادامه در کامنت اول ...
Read more
—- —- یا همه ی زندگی اینقدر عجیب بوده و من حواسم نبوده،یا این روزها همه چیز عجیب و غریب شده! اول صبح ...
Media Removed
—- —- یا همه ی زندگی اینقدر عجیب بوده و من حواسم نبوده،یا این روزها همه چیز عجیب و غریب شده! اول صبح با هوس دمنوش اسطوخودوس کافه ویونای پالادیوم شروع میشه،بوی دمنوش و صدای پیانو پرتابت میکنه به اون صحنه ی نمایشنامه ی خرده جنایت های زن و شوهری،اونجایی که لیزا به همسرش می‌گه: «اونچه باعث می‌شه یک ... —-
—-
یا همه ی زندگی اینقدر عجیب بوده و من حواسم نبوده،یا این روزها همه چیز عجیب و غریب شده!
اول صبح با هوس دمنوش اسطوخودوس کافه ویونای پالادیوم شروع میشه،بوی دمنوش و صدای پیانو پرتابت میکنه به اون صحنه ی نمایشنامه ی خرده جنایت های زن و شوهری،اونجایی که لیزا به همسرش می‌گه: «اونچه باعث می‌شه یک زن و مرد با هم بمونن مسایل مبتذل و پستیه که بینشونه؛به خاطر منافع، ترس از تغییر، وحشت پیری، ترس از تنهایی، سست می‌شن، تحلیل می‌رن، دیگه حتی فکرشم نمی‌کنن که یک کاری بکنن تا زندگیشون عوض شه، اگه دست همو می‌گیرن فقط برای اینه که تنها به گورستان نرن،تو به خاطر دلایل منفی با من موندی.»
...
فکر میکنم که برم خونه و استراحت کنم،اما یه آدمی از عالم غیب میرسه و بهت هدیه میده،بی مناسبت!
عطری که دوست داری و یه عروسک فیل!!
همه ی آدم های نزدیک زندگیم میدونن که من چقدر فیل دوست دارم ولی هیچ وقت کسی منو با فیل خوشحال نکرده بود!!!
اصلا مطمئنم نزدیک ترین آدم های زندگیم نمی دونن عطری که منو خوشحال میکنه چیه!
عجیب نیست؟؟؟
بعد یه حضور دیگه از عالم غیب پیدا میشه که باعث میشه یه بار دیگه ارزش ها و ضد ارزش های زندگیم رو برای خودم مرور کنم.
باعث میشه بدونم شناخت اطرافیانم نسبت به من ربطی نداره به نسبت نزدیکی و دوریشون،مهم عمق شناختیه که من از خودم بهشون دادم.
درس روز چهارم: تو ذهن آدم ها اینقدر کثیف نباشیم که اون آدم ها حالشون از خودشون به هم بخوره.اونی که بازی میده،خودش بازی خورده س ... بازی خورده ای که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.
عزت نفس ... عزت نفس ... عزت نفس
یا همه ی زندگی اینقدر عجیب بوده و من حواسم نبوده،یا این روزها همه چیز عجیب و غریب شده!
.
.
.
#شب_چهارم
#چله_نشینی
#اعتماد
#عزت_نفس
Read more
Where flowers bloom so does hope! ‌‌ ‌‌ My love surprised me with this bouquet of flowers to complete ...
Media Removed
Where flowers bloom so does hope! ‌‌ ‌‌ My love surprised me with this bouquet of flowers to complete my new year 7sin table. Now, I don’t normally buy cut flowers because I don’t like seeing them pale, so I went online to find out how to keep them fresh for longer. Mixing a tablespoon of sugar ... Where flowers bloom so does hope! ‌‌
‌‌
My love surprised me with this bouquet of flowers to complete my new year 7sin table. Now, I don’t normally buy cut flowers because I don’t like seeing them pale, so I went online to find out how to keep them fresh for longer. Mixing a tablespoon of sugar and two tablespoon of lemon juice in lukewarm water should do it. Does anyone know more to share?
‌‌
گلای بهاریم هم جاشونو رو سفره هفت سینِ خونه پیدا کردن. من عاشق گلم. اصن کیه که گل دوست نداشته باشه. فقط یه مساله هست اونم اینه که وقتی میبینم بعد از چند روز پژمرده میشن حسابی ناراحت میشم، واسه همین هیچ وقت گلی رو نمیچینم یا چیده شده نمیخرم. امروز اما با این دسته گل از طرف یار غافلگیر شدم ‌و واقعیتش حسابی ذوق کردم. بعد رفتم تو اینترنت سرچ کردم که چطور میتونم بیشتر تازه نگهشون دارم و گفتم به شما هم بگم شاید به کارتون اومد. چیزای مختلفی هست از سرکه گرفته تا وایتکس. من یه قاشق شکر و ۲ قاشق آبلیمو رو تو آب ولرم قاطی کردم و گلامو گذاشتم توش. ۲-۳ روز یه بار باید آبشونو عوض کنم و نوک ساقشونو بچینم. 🤨
‌‌
کسی هست سر در بیاره از گلا و نکته ی دیگه ای بلد باشه یاد بگیریم؟!
Read more
...پاره حرف دوستان عزیز سلام از دیروز تصمیم گرفتم کمتر جواب دایرکت داده و همه حرف های خودم رو در قالب پست،استوری و لایو با شما در میان بگذارم.بی شک تا جایی که وقت داشته باشم جواب تمام کامنت ها رو خواهم داد.اما واقعا جواب دادن تو دایرکت وقت زیادی میگیره و در نهایت بازهم من شرمنده تعدادی از دوستان ... ...پاره حرف

دوستان عزیز سلام

از دیروز تصمیم گرفتم کمتر جواب دایرکت داده و همه حرف های خودم رو در قالب پست،استوری و لایو با شما در میان بگذارم.بی شک تا جایی که وقت داشته باشم جواب تمام کامنت ها رو خواهم داد.اما واقعا جواب دادن تو دایرکت وقت زیادی میگیره و در نهایت بازهم من شرمنده تعدادی از دوستان خواهم شد.در یکی از استوری ها که مربوط به گادوین منشا بود از کلمه استاد برای جانشینی این بازیکن استفاده کردم و کلی دایرکت داشتم که استاد کیه؟دوستان عزیز اگر قرار بود نام بازیکن را بگم که از کلمه استاد استفاده نمی‌کردم.اساسا تصمیم گرفتم اتفاقات باشگاه را نزد خودم به امانت نگه دارم چرا که اصلا دوست ندارم برای تیم محبوبم مشکل درست کنم.اما نکته بعدی که خیلی مهمه فرهنگ هواداری در این پیج هستش، عزیزان دل لطفا این صفحه رو با پیج های هواداری اشتباه نگیرید.اینجا یک صفحه کاملا شخصی هستش که درباره فوتبال هم مطلب میزارم.البته نظرات و تفکرات فوتبالی من میتواند با خیلی از شما متفاوت باشد پس لطفاً سعی نکنید مدام پیگیر این باشید که تفکرات من اشتباه است و بخواهید با کلمه دیدی گفتم و تحویل بگیر من رو عوض کنید‌.هرکسی در این فوتبال نظری داره و چه بهتر که یاد بگیریم به نظر هم احترام بزاریم. لطفا در این صفحه از الفاظ کیسه،کیسه کش،دلال موزامبیکی و این القاب استفاده نکنید، من دوستان استقلالی زیادی دارم و دلیلی نداره این عزیزان وقتی کامنت میزارن و نظر خودشان را بیان می کنند به آنها توهین کنیم.من با دوستان استقلالی زیادی در نهایت احترام کری دارم و تعدادی از آنها برای من عزیز هستند.اینجا بحث فوتبالی آزاد است،پرسپولیسی،استقلالی،رئال مادریدی، بارسلونایی و کلی آدم مشترک به من لطف داشته و این صفحه رو دنبال می کنند.پس لطفاً احترام نگه دارید.هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد.اساسا پیج های هواداری فضایی را درست کردند که همه می توانیم به آنجا رفته و هر چه دل تنگمان میخواهد بگوییم.لطفا زیر هر پست کامنت مرتبط به آن پست را بگذارید.مثلا من پست درباره یک کودک گذاشتم زیر اون پست از سوپرجام حرف زدید😁والله من اتفاقات فوتبال ایران را دنبال میکنم و اگر صلاح دانستم و حرفی برای گفتن داشتم درباره آن مطلب می نویسم.مورد بعدی هم لایو ها هستند. من دو روز در هفته یکشنبه های ساعت ۲۴ و چهارشنبه ها ساعت ۱۶ لایو میرم.اما لایو من فقط درباره پرسپولیس نیست.لایو من درباره اتفاق های فوتبال ایران و جهان است پس لطفاً برای لایو ها سرخط تعریف نکنید. خیلی چاکریم، این همه یک‌ کلیپ باحال برای چهارمین جام برانکو
Read more
‌ ‌سال به سال که داره می‌گذره ولی همیشه از این که تو جمع آدم کم حرفی بودم رو دوست داشتم. یا دوست داشتم ...
Media Removed
‌ ‌سال به سال که داره می‌گذره ولی همیشه از این که تو جمع آدم کم حرفی بودم رو دوست داشتم. یا دوست داشتم چیزهایی رو تجربه کنم که امروز رمقی براشون ندارم. ولی نمی‌دونم از جالبی، قشنگی، یا مسخرگی خودت یا زندگیه که به خودت میای میبینی معنی خیلی چیزها برات عوض شده، اما اون حس درونیت به آدم‌ها سر جاشه. ‌ ‌ ...
‌سال به سال که داره می‌گذره ولی همیشه از این که تو جمع آدم کم حرفی بودم رو دوست داشتم. یا دوست داشتم چیزهایی رو تجربه کنم که امروز رمقی براشون ندارم. ولی نمی‌دونم از جالبی، قشنگی، یا مسخرگی خودت یا زندگیه که به خودت میای میبینی معنی خیلی چیزها برات عوض شده، اما اون حس درونیت به آدم‌ها سر جاشه. ‌

📷 آقا سهیل @s0heilhabibi

پ.ن: اومدم خونه گیر داد این چه عکسیه فرستادی :)) ادیت کرد گفت اینو بذار.
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> ورق بزنید<span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span> سوال دوست گلمون سلام میشه دوستان مرا راهنمایی کنن ،پدر و مادر من ۹ سال پیش یه پولی ...
Media Removed
ورق بزنید سوال دوست گلمون سلام میشه دوستان مرا راهنمایی کنن ،پدر و مادر من ۹ سال پیش یه پولی داشتن یخچال و اجاق گاز و چرخ گوشت و جارو برقی مرا خریدن من هم کوچک بودم و نمیدونستم کدوم مارک خوبه ،الان عقد کردم و داریم جهیزیه می خریم بابام میگه اگه لوازمی که برات خریدیم رو دوست نداری می تونیم ببریم ... 🌹🌹
ورق بزنید👆👆
سوال دوست گلمون
سلام میشه دوستان مرا راهنمایی کنن ،پدر و مادر من ۹ سال پیش یه پولی داشتن یخچال و اجاق گاز و چرخ گوشت و جارو برقی مرا خریدن من هم کوچک بودم و نمیدونستم کدوم مارک خوبه ،الان عقد کردم و داریم جهیزیه می خریم بابام میگه اگه لوازمی که برات خریدیم رو دوست نداری می تونیم ببریم عوض کنیم اما من دوست ندارم ناراحتشون کنم حالا من مارک و مدل وسایلمو می گم اگه کسی از دوستان این وسایل داشته و استفاده کرده نظراتشو در مورد کیفیتشون بگه ممنون ،یخچال فریزر الکترو استیل مدلes23 اجاق گاز آلتون مدل 803r جارو پاناسونیک
Read more
نمیگم دیگه عاشق نمیشم... شایده شاید بشم... اما این بار که عاشق شدم دوست دارم رو اصلا به زبون نمیارم ...
Media Removed
نمیگم دیگه عاشق نمیشم... شایده شاید بشم... اما این بار که عاشق شدم دوست دارم رو اصلا به زبون نمیارم ، قربون صدقه رفتن که هیچی ! نگرانی هامم بروز نمیدم ، وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم و آرومش نمیکنم ؛ بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی... باهاش زیاد بیرون نمیرم تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر ... نمیگم دیگه عاشق نمیشم...
شایده شاید بشم...
اما این بار که عاشق شدم دوست دارم رو اصلا به زبون نمیارم ، قربون صدقه رفتن که هیچی ! نگرانی هامم بروز نمیدم ،
وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم و آرومش نمیکنم ؛ بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی...
باهاش زیاد بیرون نمیرم تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن...
به چشماش خیره نمیشم تا دلم گیره چشماش نشه ، سعی میکنم
وقتی داره خودشو برام لوس میکنه بحثو عوض کنم تا صداش که یادم اومد دیوونه نشم...
وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیذاره ، دستمو میذارم رو لبش و میگم لازم نیست قسم بخوری ، حرمت خدارو نشکون .
خلاصه اصلا بهش گیر نمیدم و پا پیچ کاراش نمیشم...
انگار نه انگار
من تجربه کردم ،
تاوان اعتماد به بعضیا یه عمر پشیمونیه...
Read more
چند سالیه یه مجموعه ای از صدا های مورد علاقم ضبط و جمع میکنم، ایده اولم این بود که صداهایی که فکر میکنم ...
Media Removed
چند سالیه یه مجموعه ای از صدا های مورد علاقم ضبط و جمع میکنم، ایده اولم این بود که صداهایی که فکر میکنم ممکنه یه روزی از بین برن یا من دیگه نتونم بشنومشون رو ضبط میکردم، گاهی هم صحبتام با بعضی ادم های خاص زندگیم رو ضبط میکنم صدا ضبط کردن کلا خیلی کار جذابیه برام، اگر از اون صحنه هرطور دیگه ای بخوای تیکه ... چند سالیه یه مجموعه ای از صدا های مورد علاقم ضبط و جمع میکنم،
ایده اولم این بود که صداهایی که فکر میکنم ممکنه یه روزی از بین برن یا من دیگه نتونم بشنومشون رو ضبط میکردم،
گاهی هم صحبتام با بعضی ادم های خاص زندگیم رو ضبط میکنم
صدا ضبط کردن کلا خیلی کار جذابیه برام، اگر از اون صحنه هرطور دیگه ای بخوای تیکه ای جدا کنی به یادگار برداری، چه در قالب عکس ، چه فیلم ؛ رفتار ، طرز صحبت حتی ممکنه کلا چیزی که اون ادم یا اون فضا داره عوض شه ، اما صدا اینطور نیست
خالص و دقیق همون صحنست
با گوش کردن اون صدا میتونی صحنه رو دوباره تو ذهنت تخیل و تصویر سازی کنی...
و البته! حجم زیادی هم از موبایلتون نمیگیره.
اینجا تو این عکس یادم رفت صدایی که میخواستمرو ضبط کنم،( شاید جون داشتم از اون آقا عکس میگرفتم)
اما هنوز هم با دیدن این عکس صدای ساز هنگ درامی که اون دختر کولی سر این کوچه سنگفرش و باریک تو مرکز براتیسلاوا میزد تو‌ گوشم میپیچیه
-
شما چطور؟
تاحالا صداییرو برای خاطره کردن ضبط کردین؟
صدایی که خیلی وقته نشنیدین و دوست دارین دوباره به یادش بیارید چیه؟
Read more
من دارم میروم از خانه ای که دیگر مال من نیست سالهاست منتظرم که بروم و اندیشه ام آن بود که هرگاه این ...
Media Removed
من دارم میروم از خانه ای که دیگر مال من نیست سالهاست منتظرم که بروم و اندیشه ام آن بود که هرگاه این خانه را عوض کنم روزهای خوش خواهند آمد همه ی خاطرات را اینجا جا خواهم گذاشت و اینجارا ترک خواهم کرد . ولی اما جدیدا... به آن فکر میکنم فکر تو را چه کنم؟! اگر با خودم ببرم مثل آن میماند که نفرین خانه ... من دارم میروم
از خانه ای که دیگر مال من نیست
سالهاست منتظرم
که بروم
و اندیشه ام آن بود که هرگاه این خانه را عوض کنم
روزهای خوش خواهند آمد
همه ی خاطرات را اینجا جا خواهم گذاشت
و اینجارا ترک خواهم کرد .
ولی اما
جدیدا...
به آن فکر میکنم
فکر تو را چه کنم؟!
اگر با خودم ببرم مثل آن میماند که نفرین خانه مرا تا ابد گرفته است
یا اینجا بگذارم!؟ تا کس دیگری بیاید و با تو زندگی کند!؟؟؟؟
.
.
.
.
.
فکر میکنم نفرین خانه را با خود ببرم!

ز.خ
۱۵:۰۰
۹تیر۹۶
Read more
<span class="emoji emoji2665"></span>عِشــــــــــقم <span class="emoji emoji2665"></span>آقــــــــاییم <span class="emoji emoji2665"></span>زندگــــــــیم ★این پستُ گذاشتم ◆که بگم بی تو میمیرم ◆که ...
Media Removed
عِشــــــــــقم آقــــــــاییم زندگــــــــیم ★این پستُ گذاشتم ◆که بگم بی تو میمیرم ◆که بگم تو دنیای منی ◆که بگم دوست دارم فقط بخاطر خودت ◆که بگم شدی همه فکرو ذکرم ◆که بگم وقتی نمیبینمت دلم قدآسمون تنگ میشه برات ◆که بگم نبودنت برام پایان زندگیمه ◆که بگم یه گوشه چشماتو به همه دنیا ... ♥عِشــــــــــقم
♥آقــــــــاییم
♥زندگــــــــیم
★این پستُ گذاشتم
◆که بگم بی تو میمیرم
◆که بگم تو دنیای منی
◆که بگم دوست دارم فقط بخاطر خودت
◆که بگم شدی همه فکرو ذکرم
◆که بگم وقتی نمیبینمت دلم قدآسمون تنگ میشه برات
◆که بگم نبودنت برام پایان زندگیمه ◆که بگم یه گوشه چشماتو به همه دنیا نمیدم
◆که بگم بیشتر ازعشق لیلی به مجنون عاشقتم
◆که بگم هرجور باشی دوست دارم وبرام بهترینی
◆که بگم مثل نفسی برام نباشی منم نیستم
◆که بگم قلبم فقط جایگاه همیشگی توعه ◆که بگم حاضرم قشنگترین لحظه هامو با سخت ترین دقایقت عوض کنم
◆که بگم لحظه ای که تورو میبینم بهترین لحظه زندگیمه
◆خلاصش کنم فقط میگم همه وجود خانومیت تویی
♥عاشقتم مرد من...
★حسادت
★خساست
اسمشو هرچی میخوای بذار
★اما آغوش تو...
★وجودت...
★دستات...
♥فقط مال منه...
♥فقط مال من...
عااااااشقتم اقایی
Read more
Red Lipstick and black eyeliner ‎من بیوتی بلاگر نیستم اما ارایش کردن رو دوست دارم و نظرم اینه که ارایش ...
Media Removed
Red Lipstick and black eyeliner ‎من بیوتی بلاگر نیستم اما ارایش کردن رو دوست دارم و نظرم اینه که ارایش نکته جدانشدنی از استایله ، ارایش شما اگرکه اشتباه انتخاب شه به راحتی تمام استایل شمارو می تونه زیر سوال ببره ، من عادت به زدن زیاد کرم پودر و گریم کردن که من رو از چهره واقعی خودم دور کنه نیستم ، بیشتر ... Red Lipstick and black eyeliner ‎من بیوتی بلاگر نیستم اما ارایش کردن رو دوست دارم و نظرم اینه که ارایش نکته جدانشدنی از استایله ، ارایش شما اگرکه اشتباه انتخاب شه به راحتی تمام استایل شمارو می تونه زیر سوال ببره ، من عادت به زدن زیاد کرم پودر و گریم کردن که من رو از چهره واقعی خودم دور کنه نیستم ، بیشتر سعی می کنم طبق فضایی که قصد رفتن به اونجارو دارم سبک ارایشم رو عوض کنم و از امتحان کردن هیچ مدل ارایشی ترس ندارم ، این سبک ارایش مناسب شب و یک مهمونی باشه چون هم ارایش چشم هست هم ارایش لب ، یک کاری که من انجام می دم استفاده کردن از برونزر به عنوان کانتور تیره ، رژ گونه و سایه چشم هست وبرای زدن خط چشم کمی چشمم رو می کشم اینکار کمک می کنه که خط صافی رو بکشین ( اینکار در حد ۱ دقیقه تاثیر منفی نداره ) برای تمرکز دست و تکون نخوردن قلم انگشتم رو روی قسمت شقیقه می زارم ( اینکار رو نقاش ها بیشتر انجام می دن برای نلرزیدن قلم )
Primer : @delilahcosmetics.ir
Foundation , Concealer and Cream Concealer : @delilahcosmetics.ir
Eyebrow Gel : @ciate.ir Instabrow
Eye Liner @delilahcosmetics.ir
Mascara : @ciate.ir Triple Shot
Highlighter : @delilahcosmetics.ir
Red Lipstick : Vintage @delilahcosmetics.ir
Loose Powder : @delilahcosmetics.ir
bronzer : @ciate.ir ‎من این برندها رو نمایندگی فروشش در ایران رو تگ کردم که به راحتی بتونین پیدا کنین و می تونم بگم بهترین کرم پودر و هایلایتری که تا به حال داشتم اینها هستن
Read more
اصلا میدانی... مقصر پدر و مادرم بودند آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند آنقدر مادرم گفت من این همه ...
Media Removed
اصلا میدانی... مقصر پدر و مادرم بودند آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند آنقدر مادرم گفت من این همه عمر پای پدرت ماندنم و تمام کسانی که خاطرم را میخواستند به عشق پدرت دست رد به سینه شان زدم... پدرم گفت من چه خون دل ها خوردم تا توانستم مادرت را سهم خود کنم آن قدر گفتند از عشقشان از وفاداری شان که من ... اصلا میدانی... مقصر پدر و مادرم بودند
آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند
آنقدر مادرم گفت من این همه عمر پای پدرت ماندنم و تمام کسانی که خاطرم را میخواستند به عشق پدرت دست رد به سینه شان زدم... پدرم گفت من چه خون دل ها خوردم
تا توانستم مادرت را سهم خود کنم
آن قدر گفتند از عشقشان
از وفاداری شان
که من همیشه خواستم مثل پدرم،مثل مادرم عاشقی کنم...
اما خبر نداشتم روزگار تغییر کرده
خبر نداشتم آدم ها عوض شده اند
دیگر از آن عشق ها و وفاداری های قدیم خبری نیست...
مقصر پدر و مادرم هستند
باید به من میگفتند این عشقی که برایت تعریف کردیم برای گذشته است
الان دیگر مثل ما نباش که زمین میخوری...
.
.
.
👑 #میکائیل💞
.
📷@mikilove351 💌
.
.
.
#پست_های_قبل_رو_ببین_اگه_خوشت_اومد_فالو_کن👉👆💕😍 #پیشنهادوانتقادهاتون_دایرکت_پذیرامیباشم_باکمال_میل_پاسخگوهستم 😊🌷🙏 #پیج_مارو_به_دوستانتون_معرفی_کنید🙏♥️♥️♥️♥️♥️♥️❤❤❤❤❤❤🙏🌷
Read more
می‌بینی باهات چی‌کار کردیم، سیاه شدی و سنگین، جون نمونده برات. با دل‌مونم بهتر از این تا نکردیم. انگار ...
Media Removed
می‌بینی باهات چی‌کار کردیم، سیاه شدی و سنگین، جون نمونده برات. با دل‌مونم بهتر از این تا نکردیم. انگار هزار سال پیش بوده که زمستونا از رو پله دوم می‌پریدیم وسط برف کشون‌کشون خودمونو می‌رسوندیم به سرویس که غرق نشیم، همه بزرگترا پارو به‌دست، کوچیکترا گوله برف. الان زمستونا کفش زاپاس بر می‌داریم ... می‌بینی باهات چی‌کار کردیم، سیاه شدی و سنگین، جون نمونده برات. با دل‌مونم بهتر از این تا نکردیم. انگار هزار سال پیش بوده که زمستونا از رو پله دوم می‌پریدیم وسط برف کشون‌کشون خودمونو می‌رسوندیم به سرویس که غرق نشیم، همه بزرگترا پارو به‌دست، کوچیکترا گوله برف. الان زمستونا کفش زاپاس بر می‌داریم که وقتی رسیدیم مقصد کفشای خیس و گلی‌مونو عوض کنیم.
هنر مشترک ما و دنیا
یک‌روزگاری توی کارتون یه بچه‌ای زیر برف، می‌چسبید به ویترینِ نونوایی تو حومه لندن مثلن (انقدر دور و غیر قابل لمس)، بغضم می‌ترکید، انقدر دل‌رحم و حساس و تحت‌تاثیر جهان و درد مردم. حالا هی بیان بگن نداجان کارتونه، فیلمه، فرق نمیکرد که. درد درده، ادای واقعیت یا خودِ واقعیت. یکی یه‌جایی گشنه‌س حتمن

بعد نم‌نم یاد گرفتم که قوی باشم، صبور باشم، اون لبخندِ گشادو بکنم سپر و زندگی کنم، چون اگه نکنم لابد به مرحله بعد صعود نمی‌کنم. اما هنر دنیا اینه که یک‌جایی وایمیستی می‌بینی سنگ‌دل شدی، دیگه قوی و صبور و فهمیده نیستی، سنگ‌دلی، و هیچ نفهمیدی چطور خودتو قانع کردی که این، جورِ درستی از بودنه. سنگ بود جای تو آب شده بود تا به‌حال.
صدای خنده‌تم دیگه لطفی نداره، یه جونی بوده که نیست.دلت سیاه و سنگ، عین هوای تهران. همیشه هم همه‌چیز گردنِ دیگرانیه که بدکردن و می‌کنن.
ما می‌میریم، یا از بی‌قلبی یا از بی‌هوایی.
Read more
. #جشن_تکلیف <span class="emoji emoji1f47c"></span><span class="emoji emoji1f470"></span> نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. ...
Media Removed
. #جشن_تکلیف نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. چند هفته ای بود که در تدارک مراسم بودن. از خرید شیرینی و اجرای نمایش و آموزش نماز گرفته تا قسمت اصلی یعنی سرود. من هم عضو ثابت گروه سرود مدرسه بودم. حدود ده پونزده نفری بودیم. نمیدونم چرا ولی من همیشه ... .
#جشن_تکلیف 👼👰
نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. چند هفته ای بود که در تدارک مراسم بودن. از خرید شیرینی و اجرای نمایش و آموزش نماز گرفته تا قسمت اصلی یعنی سرود.
من هم عضو ثابت گروه سرود مدرسه بودم. حدود ده پونزده نفری بودیم. نمیدونم چرا ولی من همیشه عادت داشتم کفش لژ دار میپوشیدم. دوست داشتم قدم بلند باشه...
بعد از دو هفته ای تمرین و بماند که چقد جیغ میکشیدم موقع اجرا و تحریر میدادم که واسه مربی جلب توجه کنم رسیدیم به بخش ردیف کردن بچه ها برای مدل ایستادن... مربی یه نگاه کلی به بچه ها انداخت و بعد از چند دقیقه فکر کردن سه نفر رو که کوتاه تر از همه بودن انتخاب و جدا کرد.
ما رو توو یه ردیف کنار هم قرار داد. به طوری که دو طرف صف قد بلندترها بودن و به وسط صف که میرسید کمی کوتاه تر می شد. من با اون پاشنه ی هفت سانتی نفرات اول یا دوم صف بودم.
اون سه نفر که جدا کرده بود رو توو دل این نیم دایره ای که با ما ساخته بود قرار داد.
حالا فهمیدم ماجرا چیه و اون سه نفر بیشتر توو دید تماشاگران بودن و با زاویه ای که من ایستاده بودم کسی نمیتونست درست و حسابی خوندنمو ببینه. بغض کردم. حالم خیلی بد بود. برای اولین بار توو زندگیم بود که با تمام وجودم غمگین شدم.
تا چند شب و روز گریه میکردم. تمرین های بعدی کفش تخت پوشیدم تا شاید نظر مربی عوض شه. اما اون تصمیمشو برای جای ایستادن بچه ها گرفته بود.
قرار شد روی چادر گلدار سفیدمون یه تور سفید با گلهای سفید بذاریم.
مادرم پشت چرخ خیاطی نشست و مشغول دوختن تور بود. با هربار بیرون اومدن و فرورفتن سوزن روی پارچه خنجری به قلبم میخورد. حسابی توو فکر بودم تا متوجه شدم مادرم مشغول خلاقیت روی تور منه. بالای سرم رو چین داده بود. یه چین بزرگ که مثل تاج شده بود. خوشحال شدم ازینکه با تور بقیه بچه ها فرق داره.
فردای اون روز با ذوق فراوان رفتم سر تمرین و به مربی گفتم : " خانوم! من تور سرم با بقیه ی بچه ها فرق داره به نظرم قشنگ نمیشه صف عقب وایستم میشه جای منو با جلویی عوض کنین؟ "
خیلی بی حوصله جواب داد " نه! "
دوباره دنیا رو سرم خراب شد. بغض داشت خفه م میکرد. اون لحظه آرزو میکردم کاش چند سانتی کوتاه تر بودم!
روز مراسم و زمان اجرای سرود اصلا صدامو بلند نکردم. نه جیغ میزدم نه تحریر میدادم. حضور من با حضور شاد بقیه ی بچه ها فرق داشت. من یه دختر نه ساله با قیافه ای غمگین بودم... .
.

گاهی هر کاری هم می کنی به جایی که میخوای برسی نمیشه! چون اون جا مال تو نیست... 👌
Read more
... <span class="emoji emoji1f4e2"></span> ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم . <span class="emoji emoji1f53b"></span> ابوالفضل پورعرب ...
Media Removed
... ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم . ابوالفضل پورعرب که روز جمعه ۱۶ شهریور در چهارمین جشن عکاسان تقدیر شد درباره دلایل همکاری نکردنش با نیکی کریمی بعد از تجربه موفق «عروس» گفت: . چندباری بنا بود با هم بازی کنیم، یا من را عوض کردند یا ایشان را. سر فیلم ... ...
📢 ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم
.
🔻 ابوالفضل پورعرب که روز جمعه ۱۶ شهریور در چهارمین جشن عکاسان تقدیر شد درباره دلایل همکاری نکردنش با نیکی کریمی بعد از تجربه موفق «عروس» گفت:
.
چندباری بنا بود با هم بازی کنیم، یا من را عوض کردند یا ایشان را. سر فیلم «چهره» ایشان حتی تمرین هم کرد و من هم مطمئن بودم قرار است با ایشان بازی کنم اما دقیقه ۹۰ بازیگر دیگری جایگزینشان شد.
.
در این مراسم، تندیس انجمن و لوح افتخار به محمد فوقانی برای مجموعه عکس های فیلم«سو تفاهم»اهدا شد.در این بخش امیر حسین شجاعی برای مجموعه عکس های فیلم«اتاق تاریک» و سمیه جعفری برای مجموعه عکس های فیلم«کشتی آلان»شایسته تقدیر شناخته شدند ودیپلم افتخار به آنها اهدا شد. حسن هندی برای مجموعه عکس های فیلم«پاسیو»وامید صالحی برای مجموعه عکس های فیلم«درساژ»نیز کاندید این بخش بودند. اردلان آذر می برای مجموعه عکس های فیلم «امیر»نیز استعداد برتر(عکاسان خارج از صنف) چهارمین جشن معرفی شد.
.
#haft_tv3
Read more
سی سال گذشت : زادگاهم بوشهر، جم در روستای پدری به دنیا آمدم بزرگ شده قایدی از طایفه زایر شاه علی در دبستان ...
Media Removed
سی سال گذشت : زادگاهم بوشهر، جم در روستای پدری به دنیا آمدم بزرگ شده قایدی از طایفه زایر شاه علی در دبستان هفده شهریور و بعد شهید پیکر صیدی وارد دبیرستان امام حسین شدم با رتبه ۲۰۰۰ وارد دانشگاه تربیت معلم دزفول در مقطع فوق دیپلم مشݝول تحصیل شدم کارشناسی ناپیوسته را در شهید رجایی شیراز تمام کردم بعد ... سی سال گذشت : زادگاهم بوشهر، جم در روستای پدری به دنیا آمدم بزرگ شده قایدی از طایفه زایر شاه علی در دبستان هفده شهریور و بعد شهید پیکر صیدی وارد دبیرستان امام حسین شدم با رتبه ۲۰۰۰ وارد دانشگاه تربیت معلم دزفول در مقطع فوق دیپلم مشݝول تحصیل شدم کارشناسی ناپیوسته را در شهید رجایی شیراز تمام کردم بعد از یکسال در دانشگاه علوم قرآنی مازندران-آمل تحصیل کردم و موفق أخذ کارشناسی ارشد شدم . در سال های ۸۸ الی۹۰ و در مدارس راهنمایی بخش ریز تدریس می کردم و در سال های ۹۲-۹۴ مهمان مردم مهمان نواز آمل بودم بعد آن تا کنون در بخش مرکزی مشغول به تدریس هستم. معلمی هنر است علاقه میخواد همیشه سعی کردم این عشق و علاقه رو حفظ کنم اما نمیدانم تا کی با این وضعیت حقوقی چون تا الان برام مهم نبوده شرایط عوض میشه ...
Read more
<span class="emoji emoji1f3ac"></span> ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم . ابوالفضل پورعرب که ...
Media Removed
ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم . ابوالفضل پورعرب که شب گذشته در چهارمین جشن عکاسان تقدیر شد درباره دلایل همکاری نکردنش با نیکی کریمی بعد از تجربه موفق «عروس» گفت: . چندباری بنا بود با هم بازی کنیم، یا من را عوض کردند یا ایشان را. سر فیلم «چهره» ایشان ... 🎬
ابوالفضل پورعرب: بعد از «عروس» دیگر نگذاشتند من و نیکی کریمی همبازی شویم
.
ابوالفضل پورعرب که شب گذشته در چهارمین جشن عکاسان تقدیر شد درباره دلایل همکاری نکردنش با نیکی کریمی بعد از تجربه موفق «عروس» گفت:
.
چندباری بنا بود با هم بازی کنیم، یا من را عوض کردند یا ایشان را. سر فیلم «چهره» ایشان حتی تمرین هم کرد و من هم مطمئن بودم قرار است با ایشان بازی کنم اما دقیقه ۹۰ بازیگر دیگری جایگزینشان شد
#فیلم_نیوز۹۷
Read more
End of #southanerica #trip #shotonnote8 #patagonia #torresdelpaine درست شش ماه پیش بود که وسایل ...
Media Removed
End of #southanerica #trip #shotonnote8 #patagonia #torresdelpaine درست شش ماه پیش بود که وسایل کوله‌م رو یکی یکی چیدم روی پارچه‌ی سفید که از جمع کردن کوله‌بار سفرم فیلم بگیرم و با هم یه راهی رو شروع کنیم. درست شش ماه پیش بود که تصمیم داشتم #برزیل - #کلمبیا- #اکوادور - #پرو- #بولیوی- #شیلی و ... End of #southanerica #trip #shotonnote8 #patagonia #torresdelpaine
درست شش ماه پیش بود که وسایل کوله‌م رو یکی یکی چیدم روی پارچه‌ی سفید که از جمع کردن کوله‌بار سفرم فیلم بگیرم و با هم یه راهی رو شروع کنیم.
درست شش ماه پیش بود که تصمیم داشتم #برزیل - #کلمبیا- #اکوادور - #پرو- #بولیوی- #شیلی و آرژانتین رو ببینیم و تو این شش ماه تمام این لیست به غیر آخری تیک خورد.
شش ماهه که باهم همراهیم و همسفر بودیم. باهم رفتیم به شهرها و طبیعت ها، با هم خندیدیم و خیلی عجیبه برام که از این راه دور حتی توی گاه افسردگی‌هام باهم شریک شدیم. شش ماه با هم رستوران رفتیم و آشپزی کردیم و گاهی باهم گشنگی کشیدیم. شش ماه باهم خاطره ساختیم.
هدفم این بود که این سفر و این شش ماه برام شبیه یه ترم دانشگاه فشرده باشه و راستش هنوز دقیق نمیدونم اثرش روم چی بوده. اما میدونم وقتی اواخر راه تصمیم گرفتم به جای رفتن به آرژانتینِ گرون، که مقصد آخرم بود توی این فصل سرد و تو این به انتها رسیدن بودجه‌م از روتین سفرم بزنم بیرون و آخر راه رو عوض کنم. راستش یکم جرات میخواست که از هدف و مسیری که برای خودم برنامه ریخته بودم بزنم بیرون اما مگه این همه راه نیومدم که جرات‌های زندگیم بیشتر شه؟
همین شد که تو آخر دنیا، تو #پاتاگونیای شیلی که تو عکس میبینین، رو همین پل برای خودم این شش ماه رو مرور کردم و بعد به نقشه نگاه کردم.
با اینکه آمریکای جنوبی اینجا برام تموم میشه اما مسیر بعدی همچنان در آمریکای لاتینه و بعد به شمال آمریکا ختم میشه. اول به شرق مکزیک میره که از اونجا برای چند روز هم که شده #کوبا و هاوانای در حال تغییر رو ببینه و بعد به #مکزیکوسیتی میره برای یه پروژه شخصی و کمی کار در ادامه در کانادا. این پروژه و سفر شش ماهه اینجا تموم میشه و من کمی غمگینم اما میدونم هنوز راه‌های نرفته زیاده... -
شش ماه چه زود گذشت... ممنونم که همراهم بودین:)
Read more
. #درد_دلهای_یک_نویسنده_ی_جوان نشستن در تاکسی آن هایی که کار هر روزشان سوار تاکسی شدن است می ...
Media Removed
. #درد_دلهای_یک_نویسنده_ی_جوان نشستن در تاکسی آن هایی که کار هر روزشان سوار تاکسی شدن است می دانند که کلی فوت و فن تاکسی سواری باید بلد باشند تا این کار هر روزه جزو عذاب های هر روزه شان نشود . محاسن و معایب صندلی های مختلف تاکسی : 1. جلو بغل دست راننده : اگر جلو نشستید منتظر باشید راننده جان برایتان ... .
#درد_دلهای_یک_نویسنده_ی_جوان

نشستن در تاکسی
آن هایی که کار هر روزشان سوار تاکسی شدن است می دانند که کلی فوت و فن تاکسی سواری باید بلد باشند تا این کار هر روزه جزو عذاب های هر روزه شان نشود .
محاسن و معایب صندلی های مختلف تاکسی :
1. جلو بغل دست راننده : اگر جلو نشستید منتظر باشید راننده جان برایتان درد و دل کند و امیدوارم از قضا دیشبش هم سیر تازه نخورده باشد .
یک جورهایی مثل عصای دست راننده اید و در حد پسر و دختر حقیقی راننده رویتان حساب می کند . جایتان راحت است اما تو سرما و گرما و باران و طوفان تنها شیشه ای که توی ماشین پایین کشیده می شود شیشه ی شماست و وقتی تنها مسافر تا انتهای خط تاکسی باشید راننده توی دلش می گوید عجب قدم نحسی دارید . 😐

2.بغل عقب پشت راننده : دومین صندلی از نظر راحتی است اما همیشه با خجالت باید دو نفر را از ماشین پیاده کنید و همیشه هم در سمت شما به صورت کاملا اتفاقی خراب است 😞

3. وسط عقب : بدترین صندلی تاکسی است . یک چیزی تو مایه های آن قدیم که دو نفر را جلو سوار می کردند و شما مجبور بودی سمت دنده ی ماشین بنشینی 😳
نامرد ها کنار دستی هایتان که یک جوری گشاد می نشینند انگار کرایه ی همه ی مسافرها را آن ها حساب کرده اند 😐
وسطی ها مثل بچه های وسط خانواده اند که معمولا افسرده اند و همیشه ناراضی از تاکسی پیاده می شوند .
تازه اگر شانس بیاوری نفر گوشه ای وزنش بیش تر از 120 نباشد 😭
هوای وسطی ها را داشته باشید تو را به خدا . منم خودم از هر ده بار نه بار وسطی بوده ام و اصلا دلیل نوشتن این متن همین بوده .
شاید جور هم شد کمپینی چیزی راه انداختم برای حمایت از وسط نشینان مظلوم و حقمان را از گوشه نشینان گشاد نشین گرفتم 😁

4 .عقب بغل راست :
این هم انتخاب خوبی است اما مشمول پیاده شدن است یعنی نفر دوم و سوم هر جا بخواهند پیاده بشوند باید وسایلت را دست بگیری پیاده شوی و دوباره بنشینی .
اگر کمی زرنگ باشی و باز بنشینی می توانی به نفر وسط زور بگویی و عیشت را تکمیل کنی .

و اما خانم ها : هر خانمی کنار دست آدم می نشیند بایست مثل بچه ی آدم جمع و جور نشست نه مثل بیماران پوستی پاها را از هم باز کرد .
اگر جلو بودی و می توانستی جایت را به خانمی بدهی قربان سبیلت و اگر نتوانستی و دلت نیامد لااقل بگو ببخشید که دیسکم عود کرده و مهره ی نهم کمرم جا به جا شده و نمی توانم جایم را با جایت عوض کنم 😊

حالا اگر این بار تاکسی سوار بشوی انتخابت کدام است ؟

مرتضی عبدی
Read more
. تو رنگــی ترین اتفاقِ منی تو این آدمای سیاه و سفید... . #نیلوفر_حسینی_خواه <span class="emoji emoji1f308"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ . . در راستای ...
Media Removed
. تو رنگــی ترین اتفاقِ منی تو این آدمای سیاه و سفید... . #نیلوفر_حسینی_خواه ️ . . در راستای استوری دیشب گفتم یه پست میذارم🙃 . اینستاگرام و فضاهای مشابه مجازی برای هر کسی یه کاربردی دارن. از اونجایی که من چندین سال بطور مداوم وبلاگ نویسی میکردم و وبلاگم پر بود از شعرهام، روزمرگی هام و ... .
تو رنگــی ترین اتفاقِ منی
تو این آدمای سیاه و سفید...
.
#نیلوفر_حسینی_خواه 🌈❤️
.
.
در راستای استوری دیشب گفتم یه پست میذارم🙃
.
اینستاگرام و فضاهای مشابه مجازی برای هر کسی یه کاربردی دارن. از اونجایی که من چندین سال بطور مداوم وبلاگ نویسی میکردم و وبلاگم پر بود از شعرهام، روزمرگی هام و حرفام، این فضا بیشتر ادامه ی همون دوران شد و این صفحه هم خود به خود به این سمت رفت. بارها قصد کردم که فقط کارهامو بذارم و اینجا فقط تریبونی برای فعالیت های شعر و ترانه م باشه، هرچند کم. اما اصلا حس خوبی بهم نداد. انگار تصنعی بود. انگار بخش اصلی خودم رو حذف می کردم. شاید خیلی از همکارانم این رویه رو ترجیح بدن و تو صفحه شون فقط مطالب مربوط به فعالیتشون رو به اشتراک بذارن. اما درست یا غلط، برای من اینطور پیش نرفت. درسته که از شعر و نوشته های خودم خیلی در کپشن ها میذارم ولی مسلما مطالب غیرمرتبط هم زیاد دارم. یادمه بهم گفته بودن که مثلا عکس کافه گذاشتن اشتباهه چون کسی که میاد توی صفحه ت باید با کارهات آشنا شه نه اینکه این چیزارو ببینه. اما من اشکالی در به اشتراک گذاشتن همین #روزمرگی های ساده و گاها حس پشتشون نمیبینم. مگه این اپلیکیشن رو برای همین نساختن اصلا؟ من می نویسم. نه فقط ترانه و شعر. بلکه بیشتر #دلنوشته و روزمرگی! واسه کسی که از بچگی کلی دفتر خاطرات پُر کرده و بعد هم #بلاگر بوده و سالها نوشته و نوشته و نوشته، سخته اونجوری خشک و تک بعدی بودن. اینجا فرقش برام با وبلاگهام اینه که بیشتر حرفارو میشه با عکس زد. خاطره ها و حس های خوب رو میشه تصویری ثبت کرد. و همین باعث میشه که نیازی به زیاده نویسی نباشه. یه وقتایی چیزی تو یه منظره می بینم که با گرفتن عکسش انگار شعر نوشتم.
.
قطعا هر مطلبی به اشتراک می ذارم با علم به عمومی بودن این صفحه ست و این مستلزم رعایت خیلی نکاته.می تونستم این صفحه رو خصوصی کنم اما ترجیح دادم صفحه ی خصوصی جداگانه بسازم که مسلما توش به مراتب راحت ترم و اینجا همون وبلاگ کوچیکِ عمومی من باشه. جایی که آدم رشد خودش و تغییرات زندگیشو به وضوح می بینه. حتی لا به لای پستهایی که دلایل کافی برای حذف کردنشون داشته. گاهی حال و هوای پست هامون عوض میشه چون تصمیم می گیریم نسخه ی بهتری از خودمون باشیم. گاهی پستهایی رو حذف می کنیم چون بزرگ میشیم. چون می فهمیم که پخش کردن حس منفی غلطه. چون تو همین "وبلاگ تصویری" می‌فهمیم که گاهی سکوت انتخاب درست تریه. که انتشار زیبایی ها و احساس خوب رایگانه اما یک دنیا ارزش داره. 🍃✨🌹
.
این بود انشای من :))
.
#الحمدلله_علی_کل_حال
.
📸:@zaliart_ 😍
.
Read more
حال و روز من قبل #سفر اکزکتلی لایک دِ اِباو پیک! همش تو دوراهی، برم یا نه، کجا برم، چطوری خانواده رو ...
Media Removed
حال و روز من قبل #سفر اکزکتلی لایک دِ اِباو پیک! همش تو دوراهی، برم یا نه، کجا برم، چطوری خانواده رو راضی کنم، #همرکاب چطوری پیدا کنم، جا برا اسکان گیر نیارم کجا چادر بزنم، تو تصادف قطع نخاع نشم؟دزد بهم نزنه یوقت، با این پول میتونستم یه لباس مهمونی بگیرم یا کفشی که برا سه سال دارم میپوشمش عوض کنم و هزارجور ... حال و روز من قبل #سفر اکزکتلی لایک دِ اِباو پیک!
همش تو دوراهی، برم یا نه، کجا برم، چطوری خانواده رو راضی کنم، #همرکاب چطوری پیدا کنم، جا برا اسکان گیر نیارم کجا چادر بزنم، تو تصادف قطع نخاع نشم؟دزد بهم نزنه یوقت، با این پول میتونستم یه لباس مهمونی بگیرم یا کفشی که برا سه سال دارم میپوشمش عوض کنم و هزارجور بهونه برا اینکه نرم...
اما میدونی یچیزی هست اون تو، توی دلم که میگه باید بری، اون یارو تو #جاده منتظره که بهت یه شکلات بده، اون دختر بچه هه هم با دامن گل گلیش ازت عکس میخواد و کلی از این جور اتفاقات...
بصورت خیلی علمی بخوابم تشریحش کنم وقتی سیب گاز میزنی و یه تیکه از پوستش میره لای دندونات،چجوری میوفتی به جونش و تا درش نیاری خواب راحت نداری، این همون وضعیت بغرنجیه که من بهش دچارم...
ولی میدونم آخرش این تیکه پوست رو از لای دندونام میکشم بیرون، میوفتم تو جاده و اونی رو که باید، پیداش میکنم...
# سلفی قاطی شده با #نقاشی
.
.
.
.
.
.
.
. #سفرنامه #سفر #ایران #کاشان #کویر مصر #دوچرخه #نقاشی #travel #cycling #cycletourist #nature # adventure # road #safar #trippy #tripadvisor
Read more
<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️ . چروك لباس هایت را اتو می کشم ؛ اما چروک دستانت را عاشقانه میپرستم ! گل های کهنه ی گلدان را ...
Media Removed
️ . چروك لباس هایت را اتو می کشم ؛ اما چروک دستانت را عاشقانه میپرستم ! گل های کهنه ی گلدان را عوض می کنم ؛ اما گل بوسه های تورا درست روبه روی قلبم به لباسم سنجاق میکنم که مبادا در خمیدگی قامتم به زمین افتد و آن را حتی برای لحظه ای گم کنم ! تورا چون عتیقه ای هر روز بیشتر از دیروز در آشفته بازار دنیا ... ❤️❤️❤️ .
چروك لباس هایت را اتو می کشم ؛
اما چروک دستانت را عاشقانه میپرستم !
گل های کهنه ی گلدان را عوض می کنم ؛
اما گل بوسه های تورا درست روبه روی قلبم به لباسم سنجاق میکنم که مبادا در خمیدگی قامتم به زمین افتد و آن را حتی برای لحظه ای گم کنم !
تورا چون عتیقه ای هر روز بیشتر از دیروز در آشفته بازار دنیا قیمت میگذارم ... .
❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹 وحيد و مادربزرگ عزيز كه عمرشان درسلامت ١٢٠ ساله بادانشالله ------------------------------------------
باتشكراز: @vahid_shahrokhii ------------------------------
admin:@ahmadsadeghi44
------------------------------------------
👈عكس هاي خودتون بامامان_بزرگ يابابابزرگ رابراي مابفرستين تاجمع پدربزرگ هاومادربزرگ ها كامل بشه چون اين صفحه متعلق به شما وبراى شماست
لطفا عكس هاي قبلي راهم ببينيد.
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است
#شماره_ده
کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو کیبرد. کیبرد، کی‌برد، کیبرد، کی‌برد... دست میبرم به کیبرد، حسه توعه لعنتی رو بالا میارم رو صفحه مانیتور. رفیق بودم اما نارفیقی کردی، پات بودم اما پام رو از زندگی خودم بریدی، روزم بی تو شب نمیشد اما چه شبایی منو دور زدی که چی رو ثابت کنی؟ بعد از مدت‌ها تازه حسم به دنیا عوض شده بود. تازه حس میکردم یکی اومده که میتونم تک‌تک این خیابونا رو با خاطراتش پر کنم؛ اما تو مگه آدم بودی که بفهمی عشق یعنی چی؟ چیو میخواستی به کی ثابت کنی؟ تنهاییم رو میخواستی به رخم بکشی؟ خوب بود. ناز شصتت! اما کثافت من دوسش داشتم. آشغال من بهت اعتماد کردم. چی رو با چی بر زدی که بی‌بی دل افتاد زیر اسب سفید و شاه تو قلعه خودش کیش شد؟ خدایا من وسط این نسل به کثافت رفته چیکار میکنم دقیقا؟ نه جزو بچه پولداراش بودم، نه جزو بچه خوشگلاش. توو یه خراب شده‌ای کار میکردم که بابام هم اسمش رو نمیتونست تلفظ کنه. اصلا همه چی از همین تلفظ لعنتی شروع شد؛ تلفظ اسم اون هرزه پتیاره بود که کک انداخت به جونت تا به من نشون بدی کمربند مشکی مخ‌زنی داری و تا سر چرخوندم چنان با یه دولیوچاگی گذاشتی زیرگوشم که یاد اولین چک افسری بابام افتادم وقتی دید دارم به سارا نامه میدم. باور کن اینا دارن تلافی میکنن. به قرآن که اینا عشق رو با اسباب‌بازی‌های شهربازی اشتباه گرفتن. تا میبینن لبخند رو لبت افتاده و داری کیف میکنی، دکمت رو میزنن و بدون اینکه بفهمن تو دلت داره غنج میره که یک دور دیگه بزنی، پیادت میکنن. من با چشم دیدم! دوم دبیرستان بودم که شبا تو شهربازی کار میکردم. حسم میگه میرزا شکست‌خورده‌های عشقی قیام کردن. حسم میگه یه انقلاب عاطفی از شهربازی‌ها کلید خورده. من هر وقت گریه‌هاشون رو میدیدم میدونستم انتقام میگیرن. تو هم یکی از همونا بودی که میخواستی انتقام بگیری اما چرا من؟ این روزا شبیه اون بچه‌هایی هستم که به زور کلشون رو از لای نرده‌های شهربازی رد کردن و دارن با حسرت به بچه‌های داخل نگاه میکنن. همیشه بستنی که میخریدم مامانم قفلی میزد که برو یه گوشه‌ای بخور، بچه‌های مردم میبینن دلشون میخواد. اشتباه کردم که جلوت خاطراتم رو لیس‌لیس زدم. میدونی چیه؟ اشتباه کردم، اشتباه...
#شهاب_دارابیان
#یادداشت #دلنوشته
عکس:
@mahnazrahimloo
Read more
. کرمانشاه.بیلوار.سماق پ.ن: نظر داشتم از اسمان پر ستاره عکس بگیرم اما از شانس بد ماابری شدالبته ...
Media Removed
. کرمانشاه.بیلوار.سماق پ.ن: نظر داشتم از اسمان پر ستاره عکس بگیرم اما از شانس بد ماابری شدالبته میتونستم اسمان روبا یه تصویر از کهکشان عوض کنم که اونموقع میشد عکس فیک هرچندهنر فتوشاپ و دستکاری عکسها جزیی از عکاسیه اما اعتقاد من اینه عکس اصلی باید کمی ادیت بشه وازحالت اصلی خارج نشه، ساختن عکس ... .
کرمانشاه.بیلوار.سماق

پ.ن: نظر داشتم از اسمان پر ستاره عکس بگیرم اما از شانس بد ماابری شدالبته میتونستم اسمان روبا یه تصویر از کهکشان عوض کنم که اونموقع میشد عکس فیک هرچندهنر فتوشاپ و دستکاری عکسها جزیی از عکاسیه اما اعتقاد من اینه عکس اصلی باید کمی ادیت بشه وازحالت اصلی خارج نشه، ساختن عکس مبحثی دیگه
داره که همه متوجه میشن عکس ساختگیه و ازحالت عادی خارجه که اونم سبکی به اسم سورئال هست.
ضمنا میخواستم از دوستانی که همیشه لطف دارن وپستهامو لایک میکنن ولی بنده نمی تونم محبتشون رو جبران کنم عذرخواهی کنم و بگم به علت نداشتن وقت کافی نمیرسم همیشه ازتجارب دوستان استفاده و از عکسهای زیباشون لذت ببرم
موفق باشید یاحق.

#عکاسی #ایران #کرمانشاه
#بیلوار #سماق #روستا
#عکاسی_در_شب #منظره
#طبیعت #نیکون #اسمان
#photography #akasi
#iran #kermanshah #bilavar
#nature #landscap #nikon
#night_photography
#instapassport
#kermanshah_photography
#somagh
Read more
گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم لیسانس پرستاری دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش ...
Media Removed
گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم لیسانس پرستاری دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش تموم شد دیگه درس خوندن تموم شد ،امتحان اووووه هزار تا مشکلی که از بالای درس خوندن نصیبم شد تموم شد دوران مدرسه اخراج شدنا جنگ کردنا بابا اومدن مدرسه فرار از مدرسه دم تعطیلی عید اخ اخ شیفت ... گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم
لیسانس پرستاری
دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش تموم شد
دیگه درس خوندن تموم شد ،امتحان اووووه هزار تا مشکلی که از بالای درس خوندن نصیبم شد تموم شد
دوران مدرسه
اخراج شدنا جنگ کردنا
بابا اومدن مدرسه
فرار از مدرسه دم تعطیلی عید
اخ اخ شیفت های کارورزی صبح با خط واحد رفتن تا بیمارستان شهدای کارگر
اووه قبلش رو بگو با خط واحد میرفتم دانشگاه اونم سه تا خط دوساعت تو راه بودم
خواب آلو سر کلاس
نمره کم
تو سری خوردن
دیدن کسایی که اصلا براشون مهم نبود پرستاری و داشتن گند مکشیدن به این رشته
سوتی هایی که بچا تو بیمارستان میدادن
تخم هایی که خودم گذاشتم اووووووه
فکرایی که هرشب تو سرم میومد که چیکار کنم اصلا اینده چطو میشه
رفیق های دانشگاه
اصلا هم زود نگذشت،قد چشم بر هم زدن هم نبود
فقط گذشت
ولی خیلی بد تموم شد خیلی میتونستم بیشتر این پیشرفت کنم خیلی
هیف که شرایط برام محیا نبود
تو دانشگاه هم بلد نبودم چکار کنم
اما واقعا دانشگاه مسیر زندگی ادم رو عوض مکنه
تا قبلش کار نمیکردم اما تجربه کار کردن هم زیبا بود
گذشت گذشت گذشت
مرحله ی بعدی سربازی هست که اونم هنوز نا معلومه
عکس لباس قهوه ای روز اول دانشگاه هست عکس قرمز روز اخر .خیلی تغییر کردم خیلی از بس حرص وجوش خوردم😉😉😝
خیلی چاچیرم

21/4/96
#فارغ التحصیلی #دانشگاه ازاد یزد #لیسانس پرستاری #فیروزابادصدوق
Read more
گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم لیسانس پرستاری دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش ...
Media Removed
گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم لیسانس پرستاری دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش تموم شد دیگه درس خوندن تموم شد ،امتحان اووووه هزار تا مشکلی که از بالای درس خوندن نصیبم شد تموم شد دوران مدرسه اخراج شدنا جنگ کردنا بابا اومدن مدرسه فرار از مدرسه دم تعطیلی عید اخ اخ شیفت ... گذشتن از مرحله ی بعدی زندگیم
لیسانس پرستاری
دانشگاه هم پس از سختی های زیاد واتفاقات گوناگون پیرامونش تموم شد
دیگه درس خوندن تموم شد ،امتحان اووووه هزار تا مشکلی که از بالای درس خوندن نصیبم شد تموم شد
دوران مدرسه
اخراج شدنا جنگ کردنا
بابا اومدن مدرسه
فرار از مدرسه دم تعطیلی عید
اخ اخ شیفت های کارورزی صبح با خط واحد رفتن تا بیمارستان شهدای کارگر
اووه قبلش رو بگو با خط واحد میرفتم دانشگاه اونم سه تا خط دوساعت تو راه بودم
خواب آلو سر کلاس
نمره کم
تو سری خوردن
دیدن کسایی که اصلا براشون مهم نبود پرستاری و داشتن گند مکشیدن به این رشته
سوتی هایی که بچا تو بیمارستان میدادن
تخم هایی که خودم گذاشتم اووووووه
فکرایی که هرشب تو سرم میومد که چیکار کنم اصلا اینده چطو میشه
رفیق های دانشگاه
اصلا هم زود نگذشت،قد چشم بر هم زدن هم نبود
فقط گذشت
ولی خیلی بد تموم شد خیلی میتونستم بیشتر این پیشرفت کنم خیلی
هیف که شرایط برام محیا نبود
تو دانشگاه هم بلد نبودم چکار کنم
اما واقعا دانشگاه مسیر زندگی ادم رو عوض مکنه
تا قبلش کار نمیکردم اما تجربه کار کردن هم زیبا بود
گذشت گذشت گذشت
مرحله ی بعدی سربازی هست که اونم هنوز نا معلومه
عکس لباس قهوه ای روز اول دانشگاه هست عکس قرمز روز اخر .خیلی تغییر کردم خیلی از بس حرص وجوش خوردم😉😉😝
خیلی چاچیرم

21/4/96
#فارغ التحصیلی #دانشگاه ازاد یزد #لیسانس پرستاری #فیروزابادصدوق
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
Loading...
Load More
Loading...