Loading Content...

فرار یه به

Loading...


Unique profiles
75
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, اصفهان, Shiraz, Iran
Average media age
803.7 days
to ratio
10.1
<span class="emoji emoji1f363"></span><span class="emoji emoji1f363"></span> این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند ...
Media Removed
این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند از جمله بلژیکی ها. سه نفر بلژیکی میشناسم که آدمهای فوق العاده خونگرم و جالبی هستند یه خانم مسن و پسرش و یه آقای مسن هشتاد و هشت ساله، این آقای داستان ما حدود شصت و پنج ساله مهاجرت کرده کانادا و بقول ... 🍣🍣
این قسمت از کانادا که کِبکشون باشه فرانسوی زبان هست و بالطبع مهاجرایی که فرانسوی بلدند بیشتر هستند از جمله بلژیکی ها. سه نفر بلژیکی میشناسم که آدمهای فوق العاده خونگرم و جالبی هستند یه خانم مسن و پسرش و یه آقای مسن هشتاد و هشت ساله، این آقای داستان ما حدود شصت و پنج ساله مهاجرت کرده کانادا و بقول خودش تمام این شصت و پنج سال رو پشیمونه که چرا اومده اینجا و یجورایی از کانادا متنفر شده 😉 مرد فوق العاده باسواد و باهوشیه و استاد بازنشسته دانشگاه هست. خانمش نود سالشه و دو ساله آلزایمر گرفته یه دختر داره کاترین که آمریکا زندگی می‌کنه و پسرش هم ونکوور کانادا.
از یه خانواده بسیار مرفه بلژیکی و بقول خودش بورژوآ بوده و جنگ جهانی دلیل اصلی مهاجرتش به کانادا بوده.
داستانهای قشنگی از بچگیش و جنگ برام تعریف می‌کنه که من قشنگ فکر میکنم وسط سریال ارتش سری هستم.
از اینکه چطور تمام فامیل یک شبه سوار ماشین میشند و فرار میکنند به فرانسه و ... هر بار یک جمله از پدرش رو به من یادآوری می‌کنه و میگه بقول پدرم تا آخرین روز از عمرت باید مطالعه کنی و به معلوماتت اضافه کنی و باید حتما چند زبان زنده دنیا رو بتونی صحبت کنی. پدرش به چهار زبان صحبت می‌کرده ولی خودش سه تا و خیلی دوست داره ایتالیایی هم یاد بگیره.
هر هفته یه مقاله جالب که تو روزنامه خونده را برای من کپی میگیره و میاره میگه باید بخونی تا انگلیسیت یادت نره چون اینجا همه فقط فرانسه حرف میزنند و هفته بعد میاد درباره مقاله بحث می‌کنه
خلاصه نقاط مشترکی داریم هر دو کانادایی نیستیم جنگ رو تجربه کردیم اینجا مجبوریم به زبان غیر زبان مادری حرف بزنیم و خیلی هم از سیاست خوشمون میاد و پر چونه ایم 😄. چند وقته پیش بهش گفتم بیوگرافی پدرت رو بنویس و بذار بقیه هم از خواندنش لذت ببرند اولش قبول نمی‌کرد ولی شروع کرد به نوشتن و قراره پنجشنبه پیش‌نویس رو برام بیاره. کلی ذوق کردم و منتظرم.
گفتم بهش تو بنویس من برات کارهای تایپ و هر کمکی دیگه بخوای انجام میدم.
کسی چه می‌دونه شاید فیلمنامه سریال ارتش سری قسمت بعدیش همین باشه.
عکس هم ربطی به کپشن نداره گذاشتم برا کساییکه حوصله خوندن ندارند و فقط عکس دوست دارند.
Read more
Loading...
. من همیشه فکر می کردم آدم وقتی از یه چیزی می ترسه نباید سمتش بره و باید ازش فرار کنه حتی اگه خیلی چیز ...
Media Removed
. من همیشه فکر می کردم آدم وقتی از یه چیزی می ترسه نباید سمتش بره و باید ازش فرار کنه حتی اگه خیلی چیز مسخره ای باشه مثلا همیشه از بادکنک می ترسیدم! صداشم خیلی زیاد نیستا ولی حتی فکر کردن به ترکیدنش حالمو بد می کرد واسه همین همیشه ازش فرار می کردم ... چند وقت پیش وقتی داشتم به چیزایی که ازشون می ترسم ... .
من همیشه فکر می کردم آدم وقتی از یه چیزی می ترسه نباید سمتش بره و باید ازش فرار کنه
حتی اگه خیلی چیز مسخره ای باشه
مثلا همیشه از بادکنک می ترسیدم!
صداشم خیلی زیاد نیستا ولی حتی فکر کردن به ترکیدنش حالمو بد می کرد
واسه همین همیشه ازش فرار می کردم ...
چند وقت پیش وقتی داشتم به چیزایی که ازشون می ترسم فکر می کردم
دیدم با اینکه همیشه ازشون فرار می کنم ولی بازم چقد عذابم می دن
واسه همین تصمیم گرفتم خودمو بندازم تو دل ترسام!
از بادکنک شروع کردم
و رسیدم به کسایی که دوسشون داشتم و با اینکه عذابم می دادن می ترسیدم که از دست بدمشون...
خودمو انداختم تو دل ترسام و دیدم از وقتی از خیلی چیزا نمی ترسم چقد حال دلم بهتره ...
فرار نکنید و با قدرت خودتونو بندازید تو دل ترساتون
اونوقت تازه خود واقعیتونو پیدا می کنید و می فهمید که جریان زندگی پر از آرامش بوده
و ترساتون نمی ذاشتن حسش کنید ...
.
#نسیم_آقازاده
.
.

#ما_هرگز_پی_خود_نگشته_ایم
.
. 📷 @amiraliradi🙏🌹
Read more
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر ...
Media Removed
پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره. چند روزی بود که یخ ... پدر بزرگم همیشه تعریف میکرد که هر سال که یخ های استخر میخواد اب بشه شروع میکنند یه تور اندازی داخل استخر و هر کی دم دستشون برسه رو بالا میکشند و میبرند. رنگت فرق نداره، سفید باشی یا سیاه، قرمز باشی یا ابلق، چشم گرد باشی یا تلسکوبی، فرق نمیکنه همین که ماهی باشی و به طور بیفتی کارت زاره.
چند روزی بود که یخ ها اب شده بودند و مرغ های شکاری برگشته بودند و دسته جمعی تو اب شیرجه میرفتند و بخت برگشته ای رو به منقار میزدند و میرفتند. پدر بزرگ راه افتاده بود خبرهای بدی رو نقل میکرد. خیلی از ماهی ها پدر بزرگ رو مسخره کرده و گفته هاشو توهم و از سر پیری قلمداد میکردند. گهگاهی تکه های نونی رو در گوشه ای توی اب می افتاد و همه به طرفش هجوم میبردند. پدر بزرگ ما رو صدا میکرد و بر حذرمان میداشت. ان روز نزدیکی های ظهر بود که قایقی پارویی رو به اب انداختند چند مرد داخلش بود و طناب هایی را در طول و عرض استخر پهن کردند. پدر بزرگ داد میزد که همه برید ته استخر. خود را کنار بوته ای از دید پدر بزرگ پنهان کردم. روی طناب چیزی برق میزد به ارامی به ان نزدیک شدم ناگهان تلاطمی در استخر راه افتاد خیلی از ماهی ها به کناری کشیده میشدند من نیز همراه انان بودم. به هم فشرده شدیم و بناگاه از داخل اب بیرون کشیده شدیم تانکر فلزی بزرگی کنار استخر ایستاده بود از بالا استخر دیده میشد از لای شبکه های طوری چند نفری از ماهی ها در اب افتادند من همراه بسیاری دیگر داخل تانکر که پر اب بود ریخته شدیم. چند باری طور رفت و امد داخل تانکر کیپ تا کیپ بودیم، بزرگ و کوچک. تانکر شروع به تکان خوردن کرد. ساعتی بعد در داخل وان بزرگی بودم بی حال و سست، نای نفس کشیدنم نبود. از این ظرف به ان ظرف، از دبه ای به تشتی و گاه در سبدچه هایی که دانه دانه شمرده میشدیم. داخل تشت که بودم مردی با دست مرا برداشت و داخل تنکی شیشه ای انداخت. از داخل تنک میتوانستم بیرون را ببینم پسر بچه ها و دختر بچه هایی که می ایستادند و نگاهم میکردند و گاه دستشان را داخل تنک می کردند تا مرا بگیرند و من از میان دست هایشان فرار میکردم.
نزدیکی های غروب بود. دخترکی که موهای سرش را از دو طرف بسته بودمراد همرا تنگ از زمین برداشت و به آغوش کشید و همراه زنی راه افتاد. شب را کنار پنجره ای که از ان حیاطی پر درخت دیده میشد بسر کردم. دلم هوس استخر و حرف های پدر بزرگ را کرده بود. صبح دخترک مرا روی میز صبحانه گذاشت و با مردی که کنارش نشسته بود گفت: بابا ماهی ها خونه ندارند؟ مرد گفت: همه حیونا خونه دارند، حالا این تنگ هم خونه ماهی است. ..ادامه در کامنت ....
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span> #کپشن_مطالعه_شود_لطفا<span class="emoji emoji270b"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> . . . #عزیزم<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f493"></span> بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم تو هر چقدرم ...
Media Removed
#کپشن_مطالعه_شود_لطفا . . . #عزیزم بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم تو هر چقدرم اصرار کنی به داشتن خونه یِ بزرگ من راضی نمیشم و یه خونه ی یه خوابه ی کوچیک انتخاب میکنم... خونه کوچیک که باشه تو حتی وقتی تو آشپزخونه ام که باشی و با اخم برنجو دم بزنی من باز میبینمت، یا وقتی نشستی ... 📷 #کپشن_مطالعه_شود_لطفا✋🌸👇👇👇
.
.
.
#عزیزم❤🌹😊😍💓
بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم
تو هر چقدرم اصرار کنی به داشتن خونه یِ بزرگ
من راضی نمیشم و یه خونه ی یه خوابه ی کوچیک انتخاب میکنم...
خونه کوچیک که باشه تو حتی وقتی تو آشپزخونه ام که باشی و با اخم برنجو دم بزنی من باز میبینمت،
یا وقتی نشستی تلوزیون میبینی و غرقی تو سکانسای فیلم
من از گوشه ی پذیرایی وقتی روزنامه دستمه میتونم خوبه خوب غرق نگاه کردنت بشم
حتی غرق تر از تو...
خونمون که کوچیک باشه،
وقتی بحث کردیم؛
وقتی دنبال فرار کردن از بودن کنارمی
حتی اگه بخوایم نمیتونی باز جایی جز کنارم بخوابی،
نهایتش روتو اونور میکنی و میخوابی
نه اینکه وسایلتو برداری و بری تو اون یکی اتاق بخوابی...
خونمون که کوچیک باشه،
عصرا که خسته کلیدو تو قفل میچرخونم
لازم نیست هی دنبالت بگردم و صدات بزنم تا بیام تو حصارِ شونه هات خستگی در کنم،
از همون دم در میبینم کجایی
یا نه
خونه که کوچیک باشه
کل چهاردیواری بوی تنِ یارُ میگیره
بوی موهاتو
اونوقت میفهمم کجایی و یه راست میام پیشت...
بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم
یه خونه کوچیک انتخاب میکنم،
که حتی دورترین نقطه ی خونه که تو توش نشستی هم اونقدر دور نباشه که من زیرِ یه سقف مشترکم دلتنگت بشم
.
. 💓 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351📷
.
.
✅ #دوستای_خوبتون_رو_تگ_کنین🌹 😊🙏
Read more
خیلی وقتها لازم نیست خیلی به دورها فکر کنیم، گاهی بخشش آسانترین کارهاست ولی ما ازش فرار میکنیم. بنظر من بخشش به تقسیم تمام داراییهامون به دیگران خلاصه نمیشه. خیلی وقتها میشه حال خوبمون رو به دیگران ببخشیم. میتونیم با بخشیدن یک لبخند به یک همشهری و ‌یا دریغ نکردن کمی زمان از یک رهگذر غریبه که بدنبال ... خیلی وقتها لازم نیست خیلی به دورها فکر کنیم، گاهی بخشش آسانترین کارهاست ولی ما ازش فرار میکنیم. بنظر من بخشش به تقسیم تمام داراییهامون به دیگران خلاصه نمیشه. خیلی وقتها میشه حال خوبمون رو به دیگران ببخشیم. میتونیم با بخشیدن یک لبخند به یک همشهری و ‌یا دریغ نکردن کمی زمان از یک رهگذر غریبه که بدنبال آدرسی میگرده یا دست نوازش به سر یه کودک کار ...بخشنده باشیم ‌و باعث گردش انرژی خوب در شهرمون باشیم 😍🙏🏼❤️
منتظر عکس های زیبا و خلاقانه شما هستیم.
نحوه مشارکت:
برای شرکت در این مسابقه تفاوتی میان کسانی که صفحه خصوصی یا عمومی دارند وجود ندارد.
ابتدا باید صفحه ارگ را در اینستاگرام فالو کنید تا در جریان جزئیات مسابقه و اتفاقات پیش رو قرار بگیرید
سپس عکس یا عکسهای مورد نظر خود را با استفاده از هشتگ #زیبایی_بخشش به مسابقه اضافه کنید و یک اسکرین شات از این تصاویر را به دایرکت پیج ارسال کنید تا کد مخصوص شرکت در مسابقه را دریافت کنید.
اگر صفحه ی شما پرایوت باشد فقط کافیست اسکرین شات عکس منتشر شده در صفحه ی خود را برای صفحه ی ارگ دایرکت کنید.
محدودیتی در تعداد عکسهای ارسالی وجود ندارد.
عکسها میتواند با دوربین حرفه یی یا حتی گوشی موبایل گرفته شده باشد.
رنگی یا سیاه و سفید بودن عکسها آزاد است.
ادیت عکس در حدی قابل پذیرش است که وجه عکاسی آن به سمت یک تصویر فوتومونتاژ تغییر نکند.
محدودیتی در زمان گرفته شدن عکس یا زمان آپلود آن در صفحه های پرایوت وجود ندارد.

جوایز:
عکسها به دو شکل داوری و تقدیر خواهند شد.
۳ عکاس با رای هیئت داوری جایزه ۱ یک میلیون تومانی (بن خرید از مرکز خرید ارگ) دریافت خواهند کرد
۴ نفر به قید قرعه از میان همه شرکت کنندگان جایزه های ۵۰۰ هزارتومانی (بن خرید از مرکز خرید ارگ) دریافت خواهند کرد.
مهلت و گاهشمار مسابقه:
تا پایان شهریور فرصت دارین عکسهای خودتون رو برای مسابقه ارسال کنید
@arg_tajrish
Read more
. ‎قسمت دوم خاطرات کودکی ‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد ‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا ‎بیست ...
Media Removed
. ‎قسمت دوم خاطرات کودکی ‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد ‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا ‎بیست روز از سال گذشته بود و من به عنوان یه تازه وارد شناخته شده بودم ‎بعد چند سال، تازه تو جمع هم سن و سالای خودم قرار گرفته  بودم ‎یادش بخیر، یه مدیر داشتیم به اسم آقای نقش، مرحوم نقش ‎خدا رحمتش کنه ‎خیلی ... .
‎قسمت دوم خاطرات کودکی
‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد
‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا
‎بیست روز از سال گذشته بود و من به عنوان یه تازه وارد شناخته شده بودم
‎بعد چند سال، تازه تو جمع هم سن و سالای خودم قرار گرفته  بودم
‎یادش بخیر، یه مدیر داشتیم به اسم آقای نقش، مرحوم نقش
‎خدا رحمتش کنه
‎خیلی مرد خوب و نازنینی بود
‎زنگ تفریحا دستمو میگرفت، دور مدرسه بام راه میرفت و باهام حرف میزد
‎یه ناظم داشتیم به اسم آقای فرزان، با یه سوت کل مدرسه رو نظم میداد
‎گاهی وقتا با خود سوت، گاهی وقتا هم با بند سوت با ماتحت بچه ها ، کنترلشون میکرد که تو اون ۵ سالی که اونجا بودم یه بار بند سوتش باهام اصابت کرد
‎اونم وقتی بود که زنگ خوده بود و همه رفته بودن سر کلاس منتظر معلم نشسته بودن و من داشتم از آبخوری تو حیاط، خیلی خوش خوشان میرفتم سمت کلاس که یهو دیدم آن مرد آمد، آن مرد با سوتش آمد و من فرار کنان دویدم سمت کلاس
‎ولی آخرش بهم رسید و زد و وایساد و من همچنان بدو بدو رفتم سر کلاس
‎یه ناظم دیگه داشتیم به اسم آقای رشیدی
‎مرد جدی، منضبط و قانون مدار
‎که من سعی میکردم زیاد طرفش نرم
‎معلم کلاس اولمون خانم ابراهیمی ‎
میگفت تا ۱۰ بنویسین و بیارین، همه تا ۱۰۰ مینوشتیم ‎آبان ماه بود که تازه یه ماشین خریده بودیم، بابام میومد دنبالم مدرسه، گاهی اوقات هم مادرم
‎وقتایی که مامانم میومد دنبالم، باهم میرفتیم اسنک جکس ، چندتا اسنک میگرفتیم و میرفتیم سمت خونه
‎با اون اتوبوس داغونا که کلی باش حال میکردیم یه ساعت تو راه بودیم تا میرسیدیم خونه
‎تو راهم میزدیم به اسنکا و خلاصه صورتمونو با سس یکی میکردیم و میرفتیم خونه
‎خلاصه ما هر روز ۲۰ کیلومتر میرفتیم مدرسه، ۲۰ کیلومتر هم برمی گشتیم
‎ولی جالب بود که هیچوقت خسته نشدم
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
Loading...
یه روزایی ام مثل امروزه... سنگین وزن و کُند و چِقِر... با یه سردرد شیرین و یه بی قراریه بی معنیه یهویی ...
Media Removed
یه روزایی ام مثل امروزه... سنگین وزن و کُند و چِقِر... با یه سردرد شیرین و یه بی قراریه بی معنیه یهویی چک کردن بیمار گونه یه گوشی بیکار بهم ریختگی میز کارو یه میل عجیب به بیرون زدن، به فرار به کشیدن هوا توو شُشای قهوه ای مضطرب و بیرون دادن یه عالمه فکرِ تلمبار . مثل یه جور سوپاپ اطمینان وسط اینهمه ... یه روزایی ام مثل امروزه... سنگین وزن و کُند و چِقِر...
با یه سردرد شیرین و یه بی قراریه بی معنیه یهویی
چک کردن بیمار گونه یه گوشی بیکار
بهم ریختگی میز کارو
یه میل عجیب به بیرون زدن، به فرار
به کشیدن هوا توو شُشای قهوه ای مضطرب
و بیرون دادن یه عالمه فکرِ تلمبار
.
مثل یه جور سوپاپ اطمینان
وسط اینهمه قل قل و جوش و فشار
یه سبکیه موقت
یه پوزخندِ تلخِ بَلَد
و برگشتن پشت میز کار
با یه صورت بی تفاوت که انگار نه انگار
.
پ.ن : ذهنم برگشته به مرور اتفاقات ناخوشایند پنج شش سال گذشته
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_هجدهم
#روز_قلم
سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی باهاش اشک ریخیتم و گاهی چنان بلند بلند خندیم که مامان از کنارمون با تعجب رد شده و یک جوری نگاه مون کرده که انگار دیوونه دیده. من عاشق شدم و چند وقته که دستم به شعر نوشتن نمیره، من ذاتا تلخ نویسم و شاید این رو از مادربزرگ خدا بیامرزم به ارث بردم که همیشه در حال نگاه کردن به تلخی های زندگیش بود. من حتی عاشقانه هام سیاه و تلخه. من زخم خوردم. فکر کن سه بار زندگیت رو بزاری برای آدم‌هایی که خودشون اومدن و خودشون رفتن. آدمایی که تا اومدی به موندشون عادت کنی، دیدی جا تره و بچه نیست و تا اومدی به رفتنشون عادت کنی، دیدی که دوراشون رو زدن و برگشتن. خداییش شما جای من بودید دچار پارادکس‌های شخصیتی نمی‌شدید؟ داستان من با داستان‌های پلیسی فرق داشت، نه سر داشت نه ته. نه رئال بود و نه سورئال. نه اکشن بود نه عاشقانه. ژانر بود اما تو هیچ کدوم از ژانرهایی که تا به حال دیدم و خوندم جا نمیشد. خیلی سخته سه بار یک رمان رو بنویسی پاره کنی بریزی دور. خیلی سخته شخصیت‌هایی که تو سروشکل بهشون دادی از داستان هات فرار کنن و به اول شخص زندگی افرادی تبدیل بشن و تو رو مجبور کنن که از این به بعد از زاویه سوم شخص بهشون نگاه کنی؛ چراکه اگر راوی اول شخص بشه چنان بلایی سرشون میاره که همه آدم‌هایی که اون رو می‌خونن ندیده ازش متنفر بشن. من استاد اغراق بودم. فقط کافی بود از یکی بد بگم تا همه آدم‌هایی که من رو می‌شناختن ازش متنفر بشن یا یک جوری ازشون تعریف کنم که طرف روزی سه باز زنگ بزنه تا بخواد شخصیت اول زندگیم رو ببینه. زن‌ها معمولا عصبی که میشن یا موهاشون رو کوتاه می کنن و یا یک گوشه می‌شینن و شروع می کنن به لاک زدن به ناخن‌هاشون و مردها معمولا تو چنین شرایطی یه سیگار دستشون می‌گیرن و انقدر از این ور به اون ور می‌رن که سر خودشون هم گیج میره؛ اما من واقعا نه توان راه رفتن داشتم و نه روم می‌شد، انگشتهای لاک خوردم رو به کسی نشون بدم. راستش چند باری لاک خریدم و ده تا انگشتم رو لاک زدم اما آب از آب تکون نخورد؛ تنها چاره من این بود که یادداشت‌هایی رو بنویسم که نه قراره کتاب بشن و نه قراره هیچ روزنامه‌ای دست به انتشارشون بزنه.
#شهاب_دارابیان
#روز_قلم #یادداشت
عکس:
@afsoonabbac
Read more
Loading...
- PERS <span class="emoji emoji2b50"></span>️ POLIS - هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه... هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه ...
Media Removed
- PERS ️ POLIS - هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه... هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه خودش نمیگرده... بجاش دژاوو نامردی رو یادش میمونه! یادش میمونه چجوری تیمش باید برگرده، یادش میمونه چجوری معجون عشق این تیم رو برمیگردونه..!! یادش میمونه کجاها در برابر #نه ایستاد و جنگید برای ... - PERS ⭐️ POLIS -
هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه...
هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه خودش نمیگرده...
بجاش دژاوو نامردی رو یادش میمونه!
یادش میمونه چجوری تیمش باید برگرده،
یادش میمونه چجوری معجون عشق این تیم رو برمیگردونه..!!
یادش میمونه کجاها در برابر #نه ایستاد و جنگید برای بردن، برای رسیدن، برای موندن...
برای، برای، برای.......
برای یادآوری چیزایی که خیلی وقته فراموشش کردیم و داریم دوباره بدستش میاریم..!
یه پرسپولیسی هیچوقت با فریب و نیرنگ بزرگ نشد، هیچوقت بخاطر فلز اخلاق رو نباخت،
چون ما پرسپولیس بودیم، هستیم و خواهیم موند...
روح ما سودایی از دروغ نیست.!!!
روح ما پر از کینه‌های دوخته به قلب و چشم هامونه،
و بترسید از روزی که قلب‌های ما چشم‌هایمان را به لرزه در بیاورند و در پایان خٍرد ما کار را تمام کند...
منتظر پرواز ققنوس باشید...
‏بازيكن ميادو ميره؛
زحمتاشون فراموش نميشه، ولی بى معرفتياشونم مُهر ميشه رو پيشونيشون تا ابد!
مربيم ميادو ميره ولى برانكو 3 سال پيش تو اوج نا اميديمون تيمو گرفت ما رو به اوج غرور رسوند اين تيمه كه پا برجاست؛
با درو پنجره بسته و بدون بازيكنم من از اين مرد انتظار دارم
#پرسپوليسم_تنها_نيست
‏این روزای مثلا سخت پرسپولیس تموم میشه!
ولی بد نامیش برای کسایی میمونه که پرسپولیس رو تنها میزارن یا گذاشتن!
هرکی، هر بازیکنی، هر هواداری.......
‏ما گر ز سَر بريده مى ترسيديم
در محفل عاشقان نمى رقصيديم
#پرسپولیس ❤️
#پرسپولیسیم✌
#perspolis
Read more
قسمت بعد: داستان از نگاه لیام: نگهبان:لباساتونو در بیارین نایل:چی؟ نگهبان:فک نکنم حموم کردن ...
Media Removed
قسمت بعد: داستان از نگاه لیام: نگهبان:لباساتونو در بیارین نایل:چی؟ نگهبان:فک نکنم حموم کردن چیز عجیبی باشه! ما لباسامونو در اوردیم و اون ما رو به یه جای خیلی کثیف برد که چندتا دوش و یه صابون داشت اونجا تقریبا ۱۰ تا نگهبان داشت اونا دستای مارو باز کردن غیر از ما،۴ نفر دیگه هم اونجا بودن من ... قسمت بعد:
داستان از نگاه لیام:
نگهبان:لباساتونو در بیارین
نایل:چی؟
نگهبان:فک نکنم حموم کردن چیز عجیبی باشه!
ما لباسامونو در اوردیم و اون ما رو به یه جای خیلی کثیف برد که چندتا دوش و یه صابون داشت
اونجا تقریبا ۱۰ تا نگهبان داشت
اونا دستای مارو باز کردن
غیر از ما،۴ نفر دیگه هم اونجا بودن
من صابونو برداشتمو گفتم:این دیگه چیه؟من سگمو هم با این نمیشورم!
یه زندانی که اونجا بودو بلوند بود گفت:اوه ببخشید یادمون رفت بپرسیم چجور حمومی دوست دارین!
هری دوش رو باز کردو رفت زیرش ولی یهو جیغ کوچولو زدو گفت:اوه این خیلی سرده!
اون ۴ تا به ما خندیدن و من دستامو از عصبانیت مشت کردم،زین که کنار من بود دستمو گرفت و یه جوری نگاهم کرد که ارومم کنه(زیااااامممم🔫🔫🔫😭😭😭)
من برای اینکه نزارم اونا مسخرمون کنن رفتم زیر دوش،با اینکه خیلی سردو بد بود خودمو شستم
لویی هم کارش تموم شده بود ولی وقتی خواست بره پاش لیز خورد و افتاد
اونی که بلوند بود گفت:اوه عزیزم دردت گرفت؟
من دستمو مشت کردمو کوبوندم توی صورتش
اون افتاد زمین و از تو دهنش خون میومد
نگهبانا اومدن مارو جدا کردن و یکیشون با ته اسلحه زد توی کمرم و من افتادم زمین
بقیه پسرا شروع کردن به زدن نگهبانا
من واقعا نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته!
درد کمرم نمیذاشت که درست اتفاقای اطرافمو بفهمم
فقط فهمیدم دوتا نگهبان بهم دستبند زدن و منو بردن
قبل از اینکه از اونجا برم،کسی که بهش مشت زده بودم گفت:این کارتو تلافی میکنم
منم بهش نیشخند زدم
مارو بردن توی جاهایی که قبلا بودیم
نگهبان:تا فردا حتی حق اب خوردن هم ندارین،اگه یه خطای دیگه ازتون سر بزنه تاوان بدی میدین
خودمو انداختم روی تخت و خوابم برد
..............
چشمامو باز کردم
از پنجره ی کوچیکی که اونجا بود نوری نمیدیدم
پس شب شده!
صدای باز شدن قفل در رو شنیدم
مگه اینا نگفتن که به ما غذا نمیدن؟!
وقتی در باز شد اون پسر بلوند رو دیدم
چاقوی توی دستش برق میزد
از جام با ترس بلند شدم
_هیچکس نمیتونه حتی با صدای بلند با من حرف بزنه چه برسه که بخواد منو بزنه!
اون نیشخند زد و اومد سمتم
من عقب عقب رفتمو خوردم به دیوار
با ساق پام زدم وسط پاش و اون افتاد زمین
افتادم روش و تلاش کردم که چاقورو ازش بگیرم
اون یه مشت زد توی صورتم و وقتی من خواستم همین کارو کنم یه درد بدی توی پهلوم احساس کردم
یه لحظه صبر کردمو دستم روی جایی که درد میکرد گذاشتم
دستم خونی شد
افتادم روی زمینو اون فرار کرد
چشمام تار میدید
حتی نمیتونستم داد بزنم
فقط از درد یه صداهایی از دهنم بیرون میومد
کم کم از هوش رفتم
Read more
#قشم #سفر #سیتی_دو #ایران #ایرانمون #ایرانگردی # فروشگاه کوچولو موچولوی محبوب من تو سیتی دو اینجا همیشه یه چیزی داره که ببینی و ذوق کنی و نشه ازش بگذری.حتی پارسا هم نتونسته از دستش فرار کنه من آب نمیخورم و بخاطر اینکه منو تشویق به آب خوردن کنه یه هدیه قشنگ برام از این فروشگاه خرید و منم اصلا تشویق ... #قشم #سفر #سیتی_دو #ایران #ایرانمون #ایرانگردی #
فروشگاه کوچولو موچولوی محبوب من تو سیتی دو😃
اینجا همیشه یه چیزی داره که ببینی و ذوق کنی و نشه ازش بگذری.حتی پارسا هم نتونسته از دستش فرار کنه من آب نمیخورم و بخاطر اینکه منو تشویق به آب خوردن کنه یه هدیه قشنگ برام از این فروشگاه خرید و منم اصلا تشویق به خوردن آب نشدم فقط کمکم کرد گاهی آب بخورم😁
خلاصه تشریف آوردین قشم حتما یه سری بهش بزنید
دوستان من تابلوی لاین رو فیلم گرفتم اصلا نیازی نیست دنبال آدرسش بگردین
راستش من وقتی فیلم میگیرم براتون بعد که نگاهش میکنم کلی چیز از تو فیلمم کشف میکنم که اونجا ندیدم😁
Read more
. #پرهیز_از_دعوا یکی از راه هایی که باعث میشه دعوا کم بشه خندیدنه چطوری؟ آنتونی رابینز روانشناس ...
Media Removed
. #پرهیز_از_دعوا یکی از راه هایی که باعث میشه دعوا کم بشه خندیدنه چطوری؟ آنتونی رابینز روانشناس بزرگیه. اون میگه: با زنم اختلاف پیدا کردیم. اون عصبی شد و رفت توی اتاق. وقتی از اتاق اومد بیرون یه بوق از قبلا داشتم که فشارش دادم. خانمم از ترس پرید بالا بعدش بهم نگاه کردیم و خندیدیم. ازونجا ... .
#پرهیز_از_دعوا

یکی از راه هایی که باعث میشه دعوا کم بشه خندیدنه

چطوری؟
آنتونی رابینز روانشناس بزرگیه. اون میگه:
با زنم اختلاف پیدا کردیم. اون عصبی شد و رفت توی اتاق. وقتی از اتاق اومد بیرون یه بوق از قبلا داشتم که فشارش دادم.
خانمم از ترس پرید بالا بعدش بهم نگاه کردیم و خندیدیم. 😂
ازونجا به بعد هر وقت مشکلی پیش میاد یکیمون بوق رو فشار میده. بعد بحث خنده دار میشه
سعی کنید این روش رو امتحان کنید. وسط اختلاف یه چیز شاد بگین. یه شیطنت انجام بدین. همو ببوسین یا بزنین یواش پشت کمر هم و فرار کنین.
اون وقت بعدا که یاد اون خاطره بیفتین غمگین نمیشین. بلکه خنده تون میگیره و این خیلی مهمه

#زندگی_شاد ⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t.me/joinchat/AAAAAEPCiy1xS6DJAU6NGQ
Read more
Loading...
تن تن این اواخر به طور اتفاقی با پروفسوری بنام الم بیک آشنا شده بود؛ و پس از کمی صحبت با او متوجه شده بود ...
Media Removed
تن تن این اواخر به طور اتفاقی با پروفسوری بنام الم بیک آشنا شده بود؛ و پس از کمی صحبت با او متوجه شده بود که او قرار است بخاطر علم مُهرشناسی به سیلداویا سفر کند وبا فرهنگ پادشاه آنجا و به علاوه مُهرشان آشنا بشود....ولی تا وقتی یک منشی پیدا نکند عازم سفرش نمی شود....تن تن اتفاقی متوجه شد که کسانی که در ... تن تن این اواخر به طور اتفاقی با پروفسوری بنام الم بیک آشنا شده بود؛
و پس از کمی صحبت با او متوجه شده بود که او قرار است بخاطر علم مُهرشناسی به سیلداویا سفر کند وبا فرهنگ پادشاه آنجا و به علاوه مُهرشان آشنا بشود....ولی تا وقتی یک منشی پیدا نکند عازم سفرش نمی شود....تن تن اتفاقی متوجه شد که کسانی که در یکی از واحداهای آپارتمان الم بیک زندگی می کنند،دنبال او هستند....
شب همان روز،هم یک نفر زنگ زد و گفت که به آپارتمان تن تن می آید تا با او ملاقات کند،اما آن نفر وقتی به خانه تن تن رسید،حافظه اش را از دست داده بود....
تن تن پس از این همه سردرگمی تصمیم گرفت منشی پروفسور بشود و با او به سیلداویا برود
تا بلکه بتواند چیزی بفهمد ..... تن تن فهمید که این پروفسور،پروفسور الم بیک اصلی نیست و یه جای کار می لنگد،
ولی تن تن دیگر بیشتر از این نتوانست سفر را ادامه بدهد....چون یکی از همان کسانی که دنبال او می گشتند،خلبان هواپیمای او و پروفسور بود....
او تن تن را از هواپیما به پایین پرت کرد و تن تن از خوش شانسی اش توی گاری علوفه فرود آمد و بعد از آن دو روستایی آمدند و اورا به ایستگاه پلیس بردند....تن تن به پلیس گفت که این پروفسور قلابی ست و در باندی کار میکند که قصد دارند عصای شاه را بدزدند که او مجبور شود سلطنت را رها کند...تن تن فردایش تصمیم گرفت با یکی از روستایی ها راه بیفتد چون در دهکده ماشینی پیدا نمی شد... تن تن اتفاقی در بین راه بیانکا کاستافیوره را دید و سوار ماشین او شد و همین سبب شد که آنها نتوانند اورا بگیرند و نگذارند که به کلو برود...
اما تن تن مجبور شد از ماشین کاستافیوره هم پیاده بشود،
چون برای فرار از این صدای ناهنجار باید عذر و بهانه های زیادی سرهم کرد😄
حتی پلیس ها هم دنبال تن تن بودند ،آنها مدارک اورا چک کردند و به دروغ گفتند که ناقص است....
بنابراین ،تن تن گیر افتاد و نتوانست به لو برسد و بار دیگر گیر افتاد،ولی تن تن همیشه موفق می شود 😄😉🤣😂😁
—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993
Read more
. <span class="emoji emoji1f530"></span> چند مثال ساده برای اینکه سرعت گذر عمر را کاملا حس کنید... . ۱-گل خداداد عزیزی به استرالیا و صعود ...
Media Removed
. چند مثال ساده برای اینکه سرعت گذر عمر را کاملا حس کنید... . ۱-گل خداداد عزیزی به استرالیا و صعود به جام جهانی فرانسه ۲۰ سال پیش اتفاق افتاد... . ۲-سریال شب های برره مديري ۱۲ سال پیش پخش می شد انگار همين ديروز بود. . ۳- اخراجی های ۱ و سنتوری در حدود ۱۰ سال پیش در سینمای ایران خبرساز بودند. . ۴- ... .
🔰 چند مثال ساده برای اینکه سرعت گذر عمر را کاملا حس کنید...
.
۱-گل خداداد عزیزی به استرالیا و صعود به جام جهانی فرانسه ۲۰ سال پیش اتفاق افتاد...
.
۲-سریال شب های برره مديري ۱۲ سال پیش پخش می شد انگار همين ديروز بود.
.
۳- اخراجی های ۱ و سنتوری در حدود ۱۰ سال پیش در سینمای ایران خبرساز بودند.
.
۴- فیلم پر پرواز با بازی شادمهر عقیلی ۱۷ سال پیش روی پرده رفت.
.
۵- از یازده سال پیش تا کنون از کارت سوخت برای سوخت گیری استفاده می کنیم.
.
۶- انیمیشن شرک ۱۶ سال پیش اکران شده است.
.
۷- از مرگ عسل بدیعی بیش از ۵ سال می گذرد.
.
۸- فیلم سینمایی جدایی نادر از سیمین ۵ سال پیش اسکار گرفته.
.
۹- حدود ۱۳ سال از پخش اولين قسمت سریال فرار از زندان می گذرد.
.
١٠- هشت سال است که ما از ویندوز سون (۷) استفاده می کنیم.
.
١١- زلزله بم ۱۴ سال پیش اتفاق افتاده است.
.
🔰 به همین سادگی داره زمان می گذره مثل برق ! قدر همو بدونيم♥️ کنکور هم میگذره رفیق 🌹
.
✅ دوست گلم ، اگه تمایل داری یه دانشجوی پزشکی مشاورت بشه و برات یه برنامه شخصی و دقیق طراحی کنه به دایرکت پیام بده تا چنین مشاوری برات تعیین کنیم ❤
.
#دکتر_کاویانی #مکتبستان
#مشاوره #مشاوره_کنکور #مشاور_کنکور
#کنکور #کنکور۹۸ #کنکور_تجربی #پزشکی
#قبولی_پزشکی #رتبه_برتر_شدن #موفق_شدن #قبولی_کنکور
Read more
. ما تو خونمون فوبیای زنگ در داریم. یعنی وقتی زنگ در رو میزنن همه بچه‌ها جیغ‌زنان به یه سمتی فرار و خودمون ...
Media Removed
. ما تو خونمون فوبیای زنگ در داریم. یعنی وقتی زنگ در رو میزنن همه بچه‌ها جیغ‌زنان به یه سمتی فرار و خودمون رو یه گوشه قایم می‌کنیم. ساعت‌ها اونجا به خودمون می‌لرزیم تا بابام با یه لیوان آب میاد میاردمون بیرون و میگه هیچی نیست عزیزم؛ رفتن رفتن. باید بگم که اوایل اینجوری نبودیم، سالم بودیم و با دیدن ... .
ما تو خونمون فوبیای زنگ در داریم. یعنی وقتی زنگ در رو میزنن همه بچه‌ها جیغ‌زنان به یه سمتی فرار و خودمون رو یه گوشه قایم می‌کنیم. ساعت‌ها اونجا به خودمون می‌لرزیم تا بابام با یه لیوان آب میاد میاردمون بیرون و میگه هیچی نیست عزیزم؛ رفتن رفتن. باید بگم که اوایل اینجوری نبودیم، سالم بودیم و با دیدن مهمون رم نمی‌کردیم.

در واقع کافی بود یکی زنگ بزنه خونمون و بگه ما داریم میام اونجا. به این ترتیب به فنا رفتن ما شروع می‌شد؛ مامان فرض رو بر این ميذاشت که این عزیزان تا همین دیروز توی یه جزیره دورافتاده بی‌آب و علف بودن و دچار سوءتغذیه شدید هستن. پس بهتره براشون به اندازه لشکر جومونگ غذا بپزه اونم در چند نوع مختلف. وقتی اعتراض می‌کردیم که خب یه کم کمتر بپز همینجور که کفگیر رو میزد تو سرمون اضافه می‌کرد: یهو دیدی وسط مهمونی یکی در زد و اومد تو، می‌خوایین آبروم بره؟
.
خلاصه که بزرگوار با همین فرمون شاخص مصرف مواد غذایی کشور رو یه تنه در سطح بالایی نگه می‌داشت.

مرحله بعدی چایی بود؛ اینجوری که لازم بود چایی به دفعات و حتما به ترتیب سن تعارف می‌شد، یعنی از اینور اتاق پرواز می‌کردیم اونور تا به اون بزرگ‌تر چایی بدیم، دوباره ازاونور غلت می‌خوردیم اینور اتاق به سمت این یکی بزرگ‌تر.

این چایی خوردنه تموم نمی‌شد و میل به بی‌نهایت داشت؛ برای هر مبحث جداگانه یه دور چایی جدا می‌طلبید و انقدر باید چایی می‌دادیم بهشون که قسم بخورن دچار نارسایی کلیه شدن.

مصیبت اصلی اما، بعد از رفتن مهمونا بود که یه هفته کامل شام و ناهار همون غذای باقیمونده لشکر جومونگ بود و درست وقتی که خوشحال بودیم غذا داره تموم ميشه، تلفن زنگ می‌خورد و جمعه دیگری تو راه بود.

با این اوصاف، شماها بودین عاشق مهمون نمی‌شدین؟
Read more
Loading...
 #پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان ...
Media Removed
#پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم) فهمیدم ... #پست_ویژه
همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین

اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم)

فهمیدم کار تمومه! یعنی عین چفیه و پلاکی که تو آژانس شیشه‌ای برای حاج کاظم فرستادن این پیام هم واضح و روشن بود!

وارد اورژانس که شدم دیگه مریض‌ها رو به یه چشم دیگه نگاه می‌کردم! البته حس اونا هم تغییر کرده بود. رفتم پیش دکتر!

دکتر من و به تختم برد و تازه بازی شروع شد. هر پنج دقیقه یه مریض با کلی سیم و بند و بساط میومد و از مادرم میپرسید: حالش خوبه؟! دکترها هنوز قطع امید نکردن؟! ان‌شاءالله زودتر دکترها بگن ببینیم تکلیف مون چی می‌شه با میّت! راستی گروه خونی‌ش چیه؟

مجتبی هم در مورد کلیه‌ها توافق کرده بود! بابام گفته بود پونزده به بالا هرچی فروختی مال خودت! اونم صحبت از پنجاه تومن می‌کرد. می‌گفت مال یه رییس‌جمهور بوده که ده صبح می‌اومده پاستور ساعت دو بر می‌گشته!

بالاخره ما رو بردن اتاق عمل و طرف یه سوزن سه متری به کمر ما زد که بی حس بشیم. حالا من استرس داشتم خفه می‌شدم.

اونایی که می‌گن استرس نداره که یا همین الان سکوت می‌کنن یا با پشت دست می‌خوابونم تو اینستاگرام‌شون!

آقا بی حس شد و برید و دوخت و کار تموم شد و اومدیم ریکاوری از اونجا دیگه باغ وحش شروع شد! حتی من شنیدم بیمارستان از یکی دو نفر تو خیابون پول گرفته بود که بیان یه خرس واقعی ببینن!

از اتاق عمل که بیرون اومدم دیدم مادرم داره گریه می‌کنه! فهمیدم بابام سهم بلیط فروشی بیمارستان رو گرفته ولی سهم مامان رو نداده و اونم گریه می‌کنه! دایی و خاله هم اومده بودن کمک مامان ولی بابا با پول‌ها فرار کرده بود.

الانم کسی حاضر نیست پول ترخیص رو بده! بابا معتقده ولش کنیم به بیمارستان فشار میاد ولش می‌کنه! ولی مامان می‌گه ممکنه تو این نوسانات قیمت دلار یهو قلبش رو به قیمت بفروشند!

ترانه مربوطه
من سرگردون پاره
تو رو دکتر می‌دونسم

پ‌ن یک
الان یه مورفین زدم اون بالا بالاهام

پ‌ن دو
خدایی خانواده یه چیز دیگه‌س

پ‌ن
جاداره از فاضل چوپان جوری تشکر کنم که انگار نه انگار خانواده نشسته

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #بیمارستان #بستری #عمل #اتاق_کثیف #پدر_مادر #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کلیه_مو_به_تو_اهدا_کنم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_مورفین_دوس_ندارد_و_درد_میکشد #ومن_الله_التوفیق
Read more
قسمت ۵۷: ما هممون میدونستیم که همه ی چیزایی که اون میگه واقعیت نداره،ولی مجبور بودیم اینا رو بگیم قاضی:متشکرم ...
Media Removed
قسمت ۵۷: ما هممون میدونستیم که همه ی چیزایی که اون میگه واقعیت نداره،ولی مجبور بودیم اینا رو بگیم قاضی:متشکرم خانم سایرس میتونین بشینین داستان از نگاه کارا: دستام یخ کرده بود،به خاطر استرسم سرم گیج میرفت صدای خپدمو شنیدمو بلند شدم قاضی:میشه به مابگین که برای چی شکالت کردین؟! من:اونا ... قسمت ۵۷:
ما هممون میدونستیم که همه ی چیزایی که اون میگه واقعیت نداره،ولی مجبور بودیم اینا رو بگیم
قاضی:متشکرم خانم سایرس میتونین بشینین
داستان از نگاه کارا:
دستام یخ کرده بود،به خاطر استرسم سرم گیج میرفت
صدای خپدمو شنیدمو بلند شدم
قاضی:میشه به مابگین که برای چی شکالت کردین؟!
من:اونا منو به طرز وحشتنامی بهوش کردنو بردن توی خونشون،اونا خیلی بد با ما برخود میکردن،زین یه بار سعی کرد منو بکشه....اوه ببخشید دو بار،یه بار توی اب میخواست خفم کنه و چند هفته پیش هم منو با چاقو رخمی کردو باعث بچم رو از دست بدم درحالی که اون بچه ، بچه ی خودش بود،منو اون یه بار توی یه خونه زندانی شدیم چون قفل در خراب شده بود و اون از این فرصت استفاده کردو یه کاری کرد من مست بشم ولی من همه چیو یادمه اون به زور منو مجبور کرد که باهاش بخوابم
زین داد زد :چرا دروغ میگی؟اون تقصیر تو بود نه من!
من:بهتره انکار کردنو تموم کنی
زین:تویه ادم عوضی هستی
قاضی:بس کنین اینجا دادگاهه
قاضی:میتونین بشینین
قاضی دمی رو صدا کرد و ازش خواست اونم همه چیو تعریف کنه
دمی:تقریبا بقیه همه ی کارای بدی که باهامون کردنو گفتن،اقای پین منو به یه هتل برد درحالی که من نمیخواستم برم و بعدش....بعدش مجبورم کرد که اون کارو بکنم،من فقط همینو میتونم بگم
دمی نشست
هممون از اینگه اون چقد سریع و ساده حرفااشو زد تعجب کرده بودیم
نوبت کارول بود که حرفاشو بزنه
کارول:ما توی اون خونه حق نداشتیم که به طبقه ی سوم بریم،ولی من رفتم و اقای هوران اومد اونجا و ما توی اتاق هری گیر افتادیم ،چون هری بعد از اینکه مارفتیم اونجا اومد و درو قفل کرد،ما تا صبح اونجا بودیم و اون چون مطمئن بود من هیچ راه فراری ندارم و هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه بهم تجاوز کرد،اون واقعا حس بدی بود،چندروز بعد وقتی هری فهمید ما رفتیم اونجابرای اینکه منو مجازات کنه نوک سینمو سوزوند
اون دستاشو درحالی که میلرزید گذاشت روی سرش
قاضی:ممنونم میتونین بشینین
قاضی به امیای اشاره کرد و گفت:شما توضیح بدین لطفا
امیلی بلند شدو و گفت:روزای اولی که مارو گرفته بودن اونا در حالی که مست بودن اومدن خونه و وقتی من خواستم برم توی اتاقم لویی اومد توی اتاقم و بهم حمله کرد ولی من فرار کردمو اون نتونست کاری بکنه ولی چند هفته بعد اون منو به یه بار برد و بهم گفت که حتما باید برم وگرنه یه کاری میکنه که هیچ وقت فراموش نکنم،منم باهاش رفتم و اون....اونشب یه کاری کرد که واقعا تا اخر عمرم فراموشش نمیکنم اون خیلی وحشیانه بهم حمله کرد و من نتونستم از خودم دفاع کنم
Read more
. . نمیدونم کدوم حس ؛ نشونیتو به من داد! . #نشونی #لیلا_فروهر ترانه #همایون_هشیارنژاد آهنگ #مهرداد_آسمانی تنظیم #شوبرت_آواکیان . . سالی که اینو شنیدم ،تازه دخترم به دنیا آمده بود. دیدمش، از دور. دخترم بغلم بود،داشتم میبردمش دکتر،تب بالا داشت . با یه خانم بود،یه خانم چادری ... .
. نمیدونم کدوم حس ؛
نشونیتو به من داد!
.

#نشونی
#لیلا_فروهر
ترانه
#همایون_هشیارنژاد
آهنگ
#مهرداد_آسمانی
تنظیم
#شوبرت_آواکیان
.
.
سالی که اینو شنیدم ،تازه دخترم به دنیا آمده بود.
دیدمش، از دور.
دخترم بغلم بود،داشتم میبردمش دکتر،تب بالا داشت .

با یه خانم بود،یه خانم چادری بچه سال!فکر کردم نامزدکرده، بدون اینکه به من بگه! آخه علی با دختری تو خیابون،راه نمیرفت! اونم حالا که ترفیع پیدا کرده بود.خودمو به ندیدن زدم،راهمو کج کردم، از یه ور دیگه رفتم ،که اصلا نبینمشون و مجبورنشم سلام بدم!
.

شب زنگ زد.گفت:برات یه کار مشاوره پیدا کردم،تو آموزش پرورش.
گفتم: اونا تو مصاحبه حراست، ردم کردن! اول به اسمم گیر دادن،بعد یه عالمه سوال پرسیدن،آخرم،ردم کردن!گفت:حالا دیگه ردت نمیکنن!کارنیمه وقته،که بچه تم بتونی ببری.میدونم کسی رو نداری بذاری پیشش.
گفتم :علی،چرا انقدر حواست به منه؟من که ازدواج کردم،یه ازدواج بی عشق!
من که ولت کردم!
گفت: میدونم چقدر درمونده شدی که این کارو کردی!تو وازدواج با یه مرد دیگه؟
حدس میزنم چرا میخواستی از خونه تون فرار کنی!
تقصیر منه! باید بیشتر مواظبت بودم، آدم اگه کسی رو اهلی کنه ،تاآخر عمر مسولشه !گفتم :من نذر کردم!گفت:نباید نذرتو به کسی بگی، وگرنه برآورده نمیشه.
گفتم: دستام درد میکنه،با آب یخ،کلی رخت شستم.گفت:میدونم!گفتم:چرا هیات علمیم نکردن؟چرا باهام خوب نیستن؟! من باید زندگیمو بگردونم.
.
.

گفت :شبیه اونا نیستی و این تفاوت،اونا رو میترسونه!شبیه هیچکس نیستی و این،مردمو،ازت دور میکنه، اما فدای سرت...تو به راهت ادامه میدی.گفتم:توکجای این راهی؟گفت :هیچ جا...من فقط تو هر جاده ای که تو پا میذاری ،وایسادم و نگات میکنم.استوار ،نجیب و پر صلابت ،پیش میری...
.
مهم خسته نشدنه چیستا! تو به این راحتی خسته نمیشی...اونافکر میکنن میتونن خسته ت کنن، اما نمیتونن!توی اون خونه دوام آوردی، هر جای دیگه ای هم میتونی!
گفتم:نذرمو بگم؟
گفت:نه دختر! میگم نباید این چیزا رو گفت!
.
گفتم :تو هم تنهام میذاری!همیشه که نیستی.
گفت: آره،ولی تو قوی هستی! باید از اون خونه ،نجاتت میدادم...من نمیدونستم، وگرنه هرگز اون نامه رو نمیدادم که ازدواج کن!حالا دیگه گذشته! بچه تو داری،دوسش داری.گفتم :اینم مثل همه عشقام، یه طرفه میشه، بزرگ میشه،عاشق مردی میشه و منو فراموش میکنه!
علی صداتو ندارم،چرا صدات نمیاد؟علی تو صدای منو میشنوی؟علی،علی!..
دخترم شروع به گریه کرد.گرسنه بود.نمیدانستم علی،آنور خط از حال رفته!دو سال بعد از ازدواجم فهمیدم که شیمیایی شده...
#چیستایثربی
#چیستا ،باتشکر از
@_tak__setare_
Read more
Loading...
یه عده هستن این روزا دنبال رفتنن رفتن از وطن اختلاس، فساد، خیانت، بی تدبیری، نا امیدی، بیکاری..... آیا ...
Media Removed
یه عده هستن این روزا دنبال رفتنن رفتن از وطن اختلاس، فساد، خیانت، بی تدبیری، نا امیدی، بیکاری..... آیا واقعا ایران ارزش موندن داره؟ مگه چقدر میخوایم زندگی کنیم؟ مگه اون ور آب نمیشه مسلمون بود؟ چرا باید مشکلاتو تحمل کرد؟ برادر من خواهر عزیز وطن رو باید ساخت نه از مشکلاتش فرار کرد. فرار ینی ... یه عده هستن این روزا دنبال رفتنن
رفتن از وطن
اختلاس، فساد، خیانت، بی تدبیری، نا امیدی، بیکاری.....
آیا واقعا ایران ارزش موندن داره؟
مگه چقدر میخوایم زندگی کنیم؟
مگه اون ور آب نمیشه مسلمون بود؟
چرا باید مشکلاتو تحمل کرد؟
برادر من خواهر عزیز وطن رو باید ساخت نه از مشکلاتش فرار کرد.
فرار ینی میدون دادن به همون خیانت کارا و فاسدا و بی تدبیرا.
شمایی که مسلمونی و دغدغه مسلمونیتو تا اون ور آب هم با خودت داری میبری، مگه امام حسین ع مگه حضرت ابوالفضل مگه جناب حر نمیتونستن زیر پرچم یزیدیان مسلمون باشن؟
مگه ارزششو داشت شهادت این همه انسان پاک؟
اونم برا چی؟ برا کی؟ برا مردم کوفه نامرد؟ برا حکومتی که دست حق و امامان نیفتاد؟
نه عزیز من تجدید نظر کن در مسلمانیت
مسلمانی فقط به نماز و روزه نیست که اگر بود معاویه هم نماز میخوند
اگر مسلمانی و معتقدی معادی هست معتقدی خدای عادلی هست پس "مگه چقدر میخوایم زندگی کنیم" ت چیه؟
خسته نشو
خسته کن
دشمنتو
استکبارو
مفسدو
خائنو
مسئول بی تدبیرو
شیطانو
خدا میبینه و هواتو داره

یکی جون میده برا دین و وطنش زنش بیوه میشه بچش یتیم میشه
من کار کمتری از دستم برمیاد. اونم موندنه و خسته کردن.
اگر نمونم یکی از همون #خائن هاییم که از دستشون فراریم.
عمیقا احساس خوشبختی میکنم برا اینکه تو #ایران_اسلامی_عزیز به دنیا اومدم.
Read more
 #ezhumaninframe . وقتی میشه یه صبح رو قشنگ شروع کرد، چرا نکنیم!؟ . امروز تو رادیو ساعت ۶.۵ صبح ...
Media Removed
#ezhumaninframe . وقتی میشه یه صبح رو قشنگ شروع کرد، چرا نکنیم!؟ . امروز تو رادیو ساعت ۶.۵ صبح داشت این جمله هارو تفت میداد، با همون انرژی و شور و نشاط ساختگی همیشگی که آدمو یاد کتاب ۱۹۸۴ میندازه، این صدا برای راننده تاکسی که از خرج و مخارج زندگی و ماشینش بریده بود، پخش میشد، برای پسر جوونی که با ... #ezhumaninframe
.
وقتی میشه یه صبح رو قشنگ شروع کرد، چرا نکنیم!؟
.
امروز تو رادیو ساعت ۶.۵ صبح داشت این جمله هارو تفت میداد، با همون انرژی و شور و نشاط ساختگی همیشگی که آدمو یاد کتاب ۱۹۸۴ میندازه،
این صدا برای راننده تاکسی که از خرج و مخارج زندگی و ماشینش بریده بود، پخش میشد، برای پسر جوونی که با مدرک فوق لیسانسش و لباس مامور راهنمایی و رانندگی تو ماشین بود هم پخش میشد، برای کارمندایی هم که یروز دیگه از زندگی خسته کننده و یکنواختشون رو شروع میکردن و مجبور بودن بخاطر تغییر ساعت ادارات، از بوق سگ بیرون بزنن پخش میشد، برای منی بخش میشد که دیشبم اونقدر سخت گذشت که نفهمیدم کی صبح شد! خلاصه همه و همه شنیدن و فهمیدن که نباید روزی که میشه خوب شروع کرد و بد شروع کنی! و اینگونه شد که راننده تاکسی دیگه به هزینه تعویض لنتش فکر نکرد که دو برابر شده و جوون فوق لیسانسی به خودش فحش نداد که چرا دفترچه سربازی رو فرستاده و خودشو تو این اسارت گیر انداخته و کارمنده دیگه فکرش درگیر نشد که چرا با این همه انرژی و نیروگاه هسته ای که بخاطرش این وضع افتادیم، ما هنوز قطعی برق داریم و باید ۶ صبح بریم سر کار و تا ۸ چرت بزنیم بلکه اتفاقی بیفته و از اون طرف اون بنده خدایی که وقت سفارت گرفته بود دیگه به این فکر نکرد که چرا دارم فرار میکنم و حتی اون جوونی که تازه کنکور داده بود دیگه اصلا حتی یادش رفت که اصلا چرا باید کنکور بده و چرا باید آینده و سرنوشت و زندگیشو با ۴تا تست مسخره و ۴ ساعت زمان و شرایطی خنده دار که بالاپایین شدنش به یه باد شکم بنده گره بزنه و چرا علاقش تو ۱۸ سالگیش باید بمیره، حتی منم دیگه فکر نکردم که دیشب چی بهم گذشت!صدای رادیو رو زیاد کردم و به بقیه چرندیاتی که با مصنوعی ترین حالت ازش پخش میشد، گوش دادم!
Read more
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا ...
Media Removed
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟ نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه ... فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی،
وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی،
اگه یکی پیدا شه
و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟
درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟
یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی،
چیزی هم نمی پرسی،
فقط می خوای هر جور که شده
از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود
که باهاش دوست شدی،
نگو اون لیاقت تو رو نداشت،
من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟
من تیر خورده بودم،
اونم نه یکی،
چند تا... .
#روزبه_معین
به کانال تلگرام ما بپیوندید ؛ لینک در بیو
Read more
. بازی های اتاق فرار، جزء بازیهای فکری معماییه که به صورت گروهی انجام میشه. به همراه دوستانتون وارد ...
Media Removed
. بازی های اتاق فرار، جزء بازیهای فکری معماییه که به صورت گروهی انجام میشه. به همراه دوستانتون وارد یه فضا با تم و سناریو خاص میشید. یکساعت زمان دارید که با حل معماهای بهم پیوسته به راز اتاق پی ببرید... اتاق فرار شیراز با دو بازی مهیج #سلول و #تله همه روزه پذیرای علاقه مندان این دسته از بازی های گروهی_فکری ... .
بازی های اتاق فرار، جزء بازیهای فکری معماییه که به صورت گروهی انجام میشه.
به همراه دوستانتون وارد یه فضا با تم و سناریو خاص میشید. یکساعت زمان دارید که با حل معماهای بهم پیوسته به راز اتاق پی ببرید...
اتاق فرار شیراز با دو بازی مهیج #سلول و #تله همه روزه پذیرای علاقه مندان این دسته از بازی های گروهی_فکری می باشد.
برای رزرو به سایت escaperoom.ir مراجعه کنید و یا به شماره 09171870903 تماس بگیرید.

#اتاق_فرار‌ #فرار_از_اتاق‌ #بازی_فرار‌ #فرار‌
#اسکیپ_روم‌ #اسکیپ_روم_ایران‌ ‌
#اولین_در_ایران‌
#بازی‌ #بازی_فکری‌ #کار_گروهی‌ #معما‌
#سرگرمی‌ #اوقات_فراغت‌
#
#escaperoom‌
#escaperoom_iran
@escaperoom_shiraz
Read more
با خودم، بدون تو چکار کنم******میدونم چى پیش رومونه، ولى چه جورى باید ازش فرار کنم*****هر چى که ...
Media Removed
با خودم، بدون تو چکار کنم******میدونم چى پیش رومونه، ولى چه جورى باید ازش فرار کنم*****هر چى که پشتِ سرت، یه روز شکست ساختنش، شاید یه عمر، طول بکشه******گاهى هر کارى کنى، فایده اى نداره مثِ اولش نمیتونه بشه*******هردفعه، براى رو به رو شدن با قلبم دنبال اونى که میشناختم ازت میگردم******رو ... با خودم، بدون تو چکار کنم******میدونم چى پیش رومونه، ولى
چه جورى باید ازش فرار کنم*****هر چى که پشتِ سرت، یه روز شکست
ساختنش، شاید یه عمر، طول بکشه******گاهى هر کارى کنى، فایده اى نداره
مثِ اولش نمیتونه بشه*******هردفعه، براى رو به رو شدن با قلبم
دنبال اونى که میشناختم ازت میگردم******رو به روى من یه تصویر ِ هزار تیکه شده ست
که با هر بار رفتنت، یه تیکه شو گم کردم #love #followback #instagramers #socialenvy #PleaseForgiveMe #tweegram #photooftheday #20likes #amazing #smile #follow4follow #like4like #look #instalike #igers #picoftheday #food #instadaily #instafollow #followme #girl #instagood #bestoftheday #instacool #socialenvyco #follow #colorful #style #swag #iphonex
Read more
طبلهای تو خالی دهانهای گشاد سرهای بی مغز نتیجه ای جز حرفهای صد من یه غاز به بار نخواهد آورد شاید ...
Media Removed
طبلهای تو خالی دهانهای گشاد سرهای بی مغز نتیجه ای جز حرفهای صد من یه غاز به بار نخواهد آورد شاید جناب فتحی به خاطر دلمشغولیهایشان به خاطر ندارند اما جامعه فوتبال به خوبی نتایج سه بر صفر دربیها به سود استقلال را به یاد دارند نتایجی که اتفاقا دوستان استقلالی هم جز افتخاراتشان محسوب میکنند ... طبلهای تو خالی
دهانهای گشاد
سرهای بی مغز
نتیجه ای جز حرفهای صد من یه غاز به بار نخواهد آورد
شاید جناب فتحی به خاطر دلمشغولیهایشان
به خاطر ندارند اما جامعه فوتبال به خوبی نتایج سه بر صفر
دربیها به سود استقلال را به یاد دارند
نتایجی که اتفاقا دوستان استقلالی هم جز افتخاراتشان محسوب
میکنند و هم به حق می دانند
شاید اگر آنزمان یک مرد در اردوی رقیب بود و فریاد هیهات سر میداد
و مدعی میشد که بیایید برویم و در زمین پرسیپولیس را ببریم
امروز این ژستهای فردینی تان باورمان میشد😊
القصه،همه فوتبالیها دیدند شما در تاریخی که از چند ماه پیش تعیین شده بود
حاضر به بازی نبودید
اگر این اسمش فرار و ترس نیست باشد اصلا مدال شجاعتش
به سینه شما...در تاریخ استقلال ثبت کنید ما با شجاعت برای
سوپر جام حاضر نشدیم و آنها به ناحق بازنده مان کردند 😂
چه ایرادی دارد مگر؟ تاریخ هم به خندیدن از ته دل نیاز دارد😂
این بار برای همه بهتر است
که قانون را اجرا کنند... برای همه تان بهتر است
خواهیم دید😊👌
Read more
*او هم چنان ادامه میدهد* یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه ...
Media Removed
*او هم چنان ادامه میدهد* یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه چقدر میتونه یه شب، شاد و در عین حال سخت باشه؟ 5 تا بچه که رسماً با هم بزرگ شدن و تا دلتون بخواد جلوی هم سوتی دادن و از همدیگر راز دارند و درد دل کردن و خندیدن و گریه کردن... عه... من از همین جا یه چیزی بگم بهشون؟ ... *او هم چنان ادامه میدهد*
یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه چقدر میتونه یه شب، شاد و در عین حال سخت باشه؟ 5 تا بچه که رسماً با هم بزرگ شدن و تا دلتون بخواد جلوی هم سوتی دادن و از همدیگر راز دارند و درد دل کردن و خندیدن و گریه کردن... عه... من از همین جا یه چیزی بگم بهشون؟ آقا. من داشتم چند تا فیلم و عکس به بچه های اتاق نشون میدادم از اون شب که یهو خودم پشت دوربین به یکیتون گفتم:"کسی که قرار نیست اینا رو ببینه." و در اون لحظه:
من: 0_0. دوستان: 😂
قبل سال تحویلی، حلال کنید دیگه... *وی فرار میکند* *وی پس از مدتی باز می گردد که ادامه بدهد* برگردیم همون جا که اول بودیم.
مراحل ثبت نام به خوبی و خوشی میگذره با نیمچه سکته ای که به من دست داد وقتی دیدم که فلشی که فکر می کردم پر از اسکن مدارکه کاملاً خالیه و اعضاء انجمنی که دیگه کامل منو میشناختن از بس هول بازی در آورده بودم.. گم شدن هایی بسیار توی دانشگاه رو داریم بعدش که با وجود پرسیدن آدرس از چندین نفر، باز هم گم میشدم (چون زودتر پیاده میشدم.) (آخ چقدر دردناک بود...) و کلاس ها رو گم میکردم و یادم میرفت کجا بودند... (حافظه ماهی قرمز!) (گفته بودم بهتون که یه بار اومدم همین جلمه رو به یکی بگم در زبان انگلیسی و اینقدر اون لحظه حواسم پرت بود که واقعا برگشتم گفتم "ماهی قرمز"... دیدم هنگ کرد طرف مقابلم.. ولی یه مدتی طول کشید بفهمم مشکل از کجاست. شماها از این اشتباهات نکنید.)(goldfish #) توی پاییز، ملاقات اولین بار من با هم اتاقی های عزیزم رو داریم که... بله آخییییی! ^_^ فرزندانم..
(اون موقع فکر نمیکردم که پدر این همه آدم میشم من :/)
اولین کسی که دیدم، به این فکر کردم که "آخ چقدر سفیده و چقدر هیکلش خوبه!" دومین نفر: "وااای! این چقدر گوگولییییه! آخ این زیر تخت منه که!" سومین نفر:" آبی آبی آبی! چه قدش بلنده! یا خدا!" چهارمین نفر:"این مگه چقدر اصفهان بوده که اینقدر میشناسه اینجا رو؟چقدر بچه بامزه ایه." پنجمین نفر:"...واو..خیلی خوشگل تر از عکساشه. آخ اینم قدش بلنده! اون یکی که باهاشه، کیه؟"
و آشنا شدن بنده با دخترم (پسرم؟!) و نوه ام به این صورت بود که دخترم موبایلش رو پرت کرد توی صورتم که بگه شبیه یکی از دوستانش هستم..اونم تو آشپزخانه.. و نوه ام که اولین چیزی که متوجه شدم درباره اش، چشمای زیتونیش بود.
بچه های کلاس هم که... توی معارفه آشنا شدیم.نه، معارفه ای که دانشگاه گذاشت، نه.معارفه ای که بین خودمون گذاشتیم.
#پاییز #سال_نو #96به97 (مجبور شدم پاییز رو دو تا کنم. باید ضریب 3 بشه خب!)?
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیستم نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیستم نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا زل زدم به این شهرو به این ادماش و فکر میکنم که تسلط روی شهر بهم ارامش میده اما غافل از این شدم که همه مون دلمون لک زده برای فرار از این ادما. دل ما بین این همه ادم دست یکی رو گاز گرفت که اصلا ما رو باور نداشت. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_بیستم
نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا زل زدم به این شهرو به این ادماش و فکر میکنم که تسلط روی شهر بهم ارامش میده اما غافل از این شدم که همه مون دلمون لک زده برای فرار از این ادما. دل ما بین این همه ادم دست یکی رو گاز گرفت که اصلا ما رو باور نداشت. یه وقتایی دلش میسوخت نگامون می‌کرد اما دل ما له له میزد برای دو سه روز زندگی بی دعوا. صبح تا شب تو سر خودمون میزدیم که بهم ثابت کنیم همدیگه رو دوست نداریم و انگار یادمون رفته بود که از کل این رابطه چهار دقیقه حس دوست‌ داشتن میخواییم. همیشه اخرین لحظه که میخوام دستت رو رها کنم به این فکر میکنم که کاش میتونستم اسمت رو داد بزنم تا همه بفهمن دنیای من چقدر به دنیای تو گره خورده اما مگه این کهکشان راه شیری میذاشت حسم رو با یک عده مزه مزه کنم. تو طعم گس یه اسپرسو رو داری که همیشه اب یخ رو اول میخورم تا طعمش تلخی لحظه‌هام رو برای یک ثانیه دو دهم ثانیه هم که شده فراموش کنه. من دوستت دارم های زیادی رو برای دوست داشتنت خرج کردم و توقع نداشته باش دست خالی به تنهاییم برگردم. همیشه وقتی دلم برات ضعف میره به خودم میگم، دوست داشتن تو بزرگ‌ترین قمار دنیاست وقتی امروزم رو گرفتی و فردام رو تضمین نمیکنی.
#شهاب_دارابیان #قرص_خواب #یادداشت #دلنوشته #دوستت_دارم #فردا #تضمین #شهر
Read more
امروز لحظه ای که خواستم برم داخل این قایق که با عشقم عکس بندازم نمیدونم چرا یه لحظه یاد آیلان ،کودکی ...
Media Removed
امروز لحظه ای که خواستم برم داخل این قایق که با عشقم عکس بندازم نمیدونم چرا یه لحظه یاد آیلان ،کودکی که بعد از پیدا شدن جسدش دنیارو مات ومبهوت وغمگین کرد افتادم ..کودکی سوری که همراه پدر ومادر وبرادرش برای فرار از جنگ توسط قاچاق بر به سمت اروپا سوار بر قایق بادی شدند ودر نهایت قایق که پراز آب شده بود چپ ... امروز لحظه ای که خواستم برم داخل این قایق که با عشقم عکس بندازم نمیدونم چرا یه لحظه یاد آیلان ،کودکی که بعد از پیدا شدن جسدش دنیارو مات ومبهوت وغمگین کرد افتادم ..کودکی سوری که همراه پدر ومادر وبرادرش برای فرار از جنگ توسط قاچاق بر به سمت اروپا سوار بر قایق بادی شدند ودر نهایت قایق که پراز آب شده بود چپ شد وتلاش پدر برای کمک به خانواده بی نتیجه ماند وصبح روز بعد جسد بی جان آیلان را در ساحل پیدا کردن ،از این خانواده فقط پدر زنده موند 😢 ومادر وبرادر وآیلان چشم از جهان فرو بستند ...لعنت به جنگ ولعنت به دیکتاتور هایی که برای ماندن در قدرت دست به هر کاری میزنند .. ولعنت به آنهایی که سلاح میسازن به قیمت جان انسانها😢.... چه کودکانی که جلوی چشم مادرانشان پرپر شدند و کودکانی که زنده ماندن ولی بدون پدر ومادر .....زندگی جنگ ودیگر هیچ 😢
Read more
. (عکس سمت چپ کارشناسی صحیح است.) . عمو ناجور سلام این دو عکسی که می بینید متعلق به یک خودرو هستش. ...
Media Removed
. (عکس سمت چپ کارشناسی صحیح است.) . عمو ناجور سلام این دو عکسی که می بینید متعلق به یک خودرو هستش. همین طور که ملاحظه می کینید یکی زده بی رنگ و یکی دیگه زده کاملا رنگ و مشکل دار. قضیه از این قراره که توی دیوار یه ماشین پیدا کردیم به شرط بی رنگ که واسه پدرمون بگیریم وقتی خواستیم کارشناس بیاریم یهو طرف گفت ... .
(عکس سمت چپ کارشناسی صحیح است.)
.
عمو ناجور سلام این دو عکسی که می بینید متعلق به یک خودرو هستش. همین طور که ملاحظه می کینید یکی زده بی رنگ و یکی دیگه زده کاملا رنگ و مشکل دار. قضیه از این قراره که توی دیوار یه ماشین پیدا کردیم به شرط بی رنگ که واسه پدرمون بگیریم وقتی خواستیم کارشناس بیاریم یهو طرف گفت یه کارشناس نزدیک هست سریع میاد که سرمونو شلوغ کردو کارشناس خودش رسید و تایید کرد بدون رنگ هستش.
ماشینو بردیم پارکینگ قبض نصف کردیم و بیعانه هم دادیم که بریم دفترخونه. که شانس آوردیم برق رفته بود و کارمون به فردا افتاد. همون روز مشکوک شدم به قضیه و کارشناسی که میشناختمو فرستادم روی ماشین و تایید کرد ماشین کامل رنگ هستش. و گفت اینا یه باند کلاهبرداری خطرناک هستند که این ماه چندمین بار مشابه این مورد پیش اومده. حتی زورگیری هم کرده بودن از چند نفر. خلاصه فردا که قرار دفتر خونه داشتیم با پلیس رفتیم و پولمونو گرفتیم ولی لحظه آخر فرار کرد. خواستم یه تطلاع رسانی کنید مردم توی تله نیفتن
واقعا بد زمونه ای شده.
.
.
پ.ن ؛ با تشکر از اداره برق که بالاخره یه نفر سود برد از کارش.
دوم اینکه حتما خودتون کارشناس ببرین سر خودرو
سوم اینکه بفرستین توی استوریو گروهاتون کسی توی تله نیفته.
Read more
 #bighanoon #alizarandooz سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد دیدار و مذاکره رهبر کره شمالی و دونالد ترامپ ...
Media Removed
#bighanoon #alizarandooz سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد دیدار و مذاکره رهبر کره شمالی و دونالد ترامپ که 40 سال است به تعویق می‌افتد، سرانجام امسال در برنامه ماه عسل و با حضور احسان علیخانی، انجام می‌شود. احسان علیخانی درباره اینکه برای این دیدار چه برنامه‌ای دارد، به خبرنگار ما گفت: «من مادر و فرزند ... #bighanoon #alizarandooz
سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد دیدار و مذاکره رهبر کره شمالی و دونالد ترامپ که 40 سال است به تعویق می‌افتد، سرانجام امسال در برنامه ماه عسل و با حضور احسان علیخانی، انجام می‌شود. احسان علیخانی درباره اینکه برای این دیدار چه برنامه‌ای دارد، به خبرنگار ما گفت: «من مادر و فرزند و زن و شوهرهای زیادی را به هم رسانده‌ام ولی این اولین بار است که دو تا سیاستمدار را به هم می‌رسانم و کلا در این باره هنوز تردید دارم که خودم هم در لحظه‌ای که این دو نفر در آغوش چاق یکدیگر قرار می‌گیرند، بزنم زیر گریه یا بگردم یکی از همسران یواشکی ترامپ را پیدا کنم و یهویی وارد برنامه‌اش کنم تا تمرکز او را به هم بزنم. البته گزینه حضور ناگهانی آقای ظریف و جان کری در استودیو هم از گزینه‌های روی میز است!». .
دونالد ترامپ اعلام کرد قصد دارد به زودی خود را از دنیای سیاست بازنشسته کند و برود سراغ کاری که از اول در آن استعداد داشت ولی متاسفانه چندان فرصت نکرده به آن بپردازد. پس از آن بود که خبرنگاران شروع کردند به حدس زدن اینکه ترامپ می‌خواهد برود سراغ چه کاری؟ یکی گفت: «ساخت و ساز؟» دیگری گفت: «انداختن توپ گلف در سوراخ؟» و نفر سوم هم گفت: «واردات جنس از چین!» اما ترامپ همه این گمانه‌زنی‌ها را رد کرد و گفت: «دبه! من از بچگی عاشق دبه کردن و دبه درآوردن بودم! الان هم می‌خواهم بروم کارخانه بزرگ دبه‌سازی ترامپ را افتتاح کنم... که البته برای کاندیداهای ریاست‌جمهوری و وزرای امور خارجه آمریکا که می‌روند پای میز مذاکره با بقیه کشورهای جهان، تا 90 درصد تخفیف داریم!» وی شعار صنایع دبه‌سازی ترامپ را این طور بيان کرد: «اونجا یه دبه درآر، بیا اینجا دو تا ببر!». .
یکی از مسئولان دانشگاهی کشور اعلام کرد از 40 سال قبل که گفتیم فرار مغزهای ما از میانگین جهانی هم پایین‌تر است، تا امروز به حدی این فرار مغزها از کشور کم شده که قیمت مغز در کله‌پزی‌ها حتی از پاچه هم ارزان‌تر است و در ساندویچی‌ها هم ساندویچ مغز و زبان حتی از فلافل هم با قیمت کمتری به متقاضیان عرضه می‌شود! همزمان با اعلام این خبر، رییس انجمن مغزهای موندنی اعلام کرد: احترام اینجا، کار اینجا، رفاه و تسهیلات اینجا... مغزهای ما کجا بروند به از اینجا؟ وی در ادامه از دولت درخواست کرد از برگشتن مغزهایی که در سال‌های گذشته از ایران خارج شده‌اند به کشور جلوگیری کند زیرا در حال حاضر ایران با افزایش ضریب جینی مغز روبه‌رو شده!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
#خواب_گل_سرخ #قسمت_نود #چیستایثربی تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور. #david_garrett فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی! به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی ... #خواب_گل_سرخ
#قسمت_نود
#چیستایثربی
تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور.
#david_garrett
فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی!
به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی سرت یک پارچه انداخته اند.شاید برای اینکه جمجمه ات را ویران کرده اند.پس من چه چیز را شناسایی کنم ؟عشقم را به تو ؟ آنکه همیشه سر جایش بوده و میماند. اما کاش خودت هم، میماندی! در این مسابقه هم ،مساوی شدیم. هردو ناکام و تنها !
کفشهای اسکیتم را پایم میکنم.مامور میگوید: چیکار میکنی شما؟!آمبولانس داره میاد.اینجام شناسایی نکنید ،تو سردخونه مجبورید...گفتم : باشه.شما ببرینش، من پشت ماشین آمبولانس میام، با اسکیت!
اینجوری از معلمم ،خداحافظی میکنم. شاید، از آمبولانسم جلو زدم ، من معلم خوبی داشتم !
اینو میدونستید؟معلمم، یه قانون یادم داد:صد بار زمین خوردی، ناله نکن ،بار صدو یکم ،موفق میشی!این را گفتم و با کفش اسکیت به طرف در رفتم.مریم داد زد:میخواد فرار کنه! ماموری خواست جلویم را بگیرد ، نتوانست!
سرعت من زیاد بود، من به هیچکس جز خود محسن ،مدیون نبودم ،ماندن آنجا بیهوده بود.شناسایی یک مرده با جمجمه له شده چه فایده ای داشت؟همیشه برای شناسایی،کسی میرسید،اما اینها وحشی بودندومادرم تنها کسی بود که برایم مانده بود، حسی به من میگفت: مادرم در خطر است.آنها میدانستند که فقط مادر و محسن ،نقطه ضعف من بودند. اگر پلیس نتوانسته بود، زودتر آنها را ویران کند، پس آنها سراغ عشقهای من میرفتند.نفر بعدی ،مادرم بود! _استاد برای حرکت سریع وسط ماشینها چیکار باید کنیم؟و محسن میگفت :دورشون بزن، زیگزاگی... .بین ماشینا برو! گیجشون کن،بعد بپر جلو! میچرخیدم ،پرواز کنان ،پرنده ای بودم در آسمان، بی لانه و آشیان..."محسن من عاشقتم! روم نشد بگم، وقت نشد" .ماشینها پشت سرم میماندند.محسن انگار کنارم بود و دوباره داشت یادم میداد. "مواظب باش مانا.موتور! دستتو بگیربه یه ماشین.یه تیکه رو، آویزون به ماشین برو تا موتوره بره! خطرناکه،ولی میتونی! اون موتور دنبال تویه، زود باش!"به ماشینی آویزان شدم،داشتم میافتادم. انگاریک نفر مرا،در هوا گرفت.ماهی بودم در دریا،آهویی در دشت ،زنی عاشق در گورستان!
داخل کوچه پیچیدم، صدای موتور، نمیامد.گمم کرده بود.شاید موتور پلیس بود،شاید موتور آنها!سنگفرش خیابان، رختخواب زفافم بود ،یکی یکی سنگها را میشمردم و به دستهای گرمش فکر میکردم که دیگر نبود، تا یادم دهد که روی سنگفرش قدیمی،چگونه تند بروم؟ #ادامه_اکنون!
Read more
تبریک و تشکر از زحمات سرمربی و بازیکنان استقلال <span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji1f499"></span> گفتم بذارم تب و تاب یه ذره کم بشه و دوستان پرسپولیسی ...
Media Removed
تبریک و تشکر از زحمات سرمربی و بازیکنان استقلال گفتم بذارم تب و تاب یه ذره کم بشه و دوستان پرسپولیسی هم یه ذره حالشون بهتر بشه بعد پست بذارم یه مطلب جالب در مورد دربی تهران از زبان کارلوس کیروش پیدا کردم مربوط به خبرگزاری تسنیم بخونید جالبه #استقلال #esteghlal #آبیته سرمربی پیشین تیم ملی ... تبریک و تشکر از زحمات سرمربی و بازیکنان استقلال 💙💙
گفتم بذارم تب و تاب یه ذره کم بشه
و دوستان پرسپولیسی هم یه ذره حالشون بهتر بشه بعد پست بذارم 😃
یه مطلب جالب در مورد دربی تهران از زبان کارلوس کیروش پیدا کردم مربوط به خبرگزاری تسنیم بخونید جالبه
#استقلال #esteghlal #آبیته سرمربی پیشین تیم ملی پرتغال که از سال 2011 هدایت ایران را بر عهده دارد، بازی‌های زیادی را بین دو تیم استقلال و پرسپولیس که به دربی تهران شهرت دارد، دیده است.
خاطرات سانتیاگو برنابئو هنوز برای کارلوس تازگی دارد و دستیار پیشین سرالکس فرگوسن هرگز تقابل با بارسلونا را فراموش نخواهد کرد
سرمربی تیم ملی ایران در گفت‌وگو با مجله «فور فور تو» گفت: شور و شوقی که در نتیجه تقابل بارسلونا و رئال‌مادرید به وجود می‌آید، واقعاً خاص است و در جهان فوتبال مشابه آن وجود ندارد.
با این حال از نظر کارلوس کی‌روش بزرگترین رقابت باشگاهی ایران (دربی تهران) از جنبه شور و شوق خیلی با ال‌کلاسیکو فاصله ندارد.
کی‌روش که سابقه مربیگری در کشورهای ژاپن و امارات را هم در کارنامه مربیگری‌اش دارد، تأکید کرد: بدون شک دربی تهران بزرگترین بازی باشگاهی آسیاست. من پیش از این هرگز  چنین رقابتی را در هیچ کجای قاره آسیا ندیده‌ بودم. دربی تهران یک بازی خاص است.
هنگامی که استقلال و پرسپولیس با یکدیگر تقابل می‌کنند، 100 هزار تماشاگر برای تماشای این بازی در ورزشگاه آزادی حضور پیدا می‌کنند. در همسایگی کشور ایران و البته در سطح جهانی، میلیون‌ها ایرانی پای تماشای رقابت دو غول فوتبال باشگاهی ایران که یکی به رنگ قرمز و دیگری به رنگ آبی است، می‌نشینند.
در بزرگترین رقابت فوتبال باشگاهی آسیا، شور و شوق، وفاداری و البته خونریزی وجود دارد، به طور سنتی پرسپولیس به نوعی شاید نماینده قشر کارگری جامعه تهران است و استقلال نماینده مردم طبقه متوسط تهران به شمار می‌رود.
کی‌روش گفت: از جنبه دیگر دربی تهران می‌تواند هیجان‌انگیزتر شود، آن هم زمانی که دو تیم از یک شهر هستند  شما نمی‌توانید در فردای دربی تهران فرار کنید و باید با حقایق روبه‌رو شوید. شما باید فردای روز بازی سوار بر اتوبوس شوید، باید به محل کارتان یا مدرسه بروید و اگر هوادار پرسپولیس باشید باید با هواداران استقلال روبه‌رو شوید و اگر هم هوادار استقلال هستید به ناچار باید با هواداران پرسپولیس مواجه شوید و این اجتناب ناپذیر است.این موضوع قبل از بازی دو تیم در تهران، هفته‌ها، روزها و ساعت‌ها پیش از شروع این بازی صدق می‌کند.سرمربی تیم ملی گفت: باورنکردنی است. شما می‌توانید تنش را درشهر حس کنید
Read more
Ep93 از کنار جی دی گذشت واز زیرزمین خارج شد بل دستشو به گردنش گرفته بودو سعی میکرد تنفس کنه،جای انگشت ...
Media Removed
Ep93 از کنار جی دی گذشت واز زیرزمین خارج شد بل دستشو به گردنش گرفته بودو سعی میکرد تنفس کنه،جای انگشت های سهون فرورفته بودن ومیتونست سرخیشو حس کنه جی دی که از خواب عمیقش پریده بود فقط برای اینکه بل به دست سهون کشته نشه ،موهاشوبه سمت بالا هدایت کردوگفت:گندش بزنن تیارا با استرس کنار درب انباری ایستاده ... Ep93
از کنار جی دی گذشت واز زیرزمین خارج شد
بل دستشو به گردنش گرفته بودو سعی میکرد تنفس کنه،جای انگشت های سهون فرورفته بودن ومیتونست سرخیشو حس کنه
جی دی که از خواب عمیقش پریده بود فقط برای اینکه بل به دست سهون کشته نشه ،موهاشوبه سمت بالا هدایت کردوگفت:گندش بزنن
تیارا با استرس کنار درب انباری ایستاده بودوانگشت هاشومیشکست که سهون عصبی از کنارش گذشت وبا همون سرعت از خونه خارج شد
تیارا بغضشو قورت دادودستاشو جلوی صورتش نقاب کرد
میتونست عصبانیت سهون رو درک کنه،حتی بیشتر از درک،اون یاده روزایی میوفتاد که همه میخواستن سهون رو نابود کنن واون مقاومت میکرد،با این تفاوت که سهون یه دورگه مغرور بودومثل تیارا نمیتونست به کسی پناه ببره یا توی آغوش کسی گریه کنه
جی دی از انباری خارج شدودرب انباری روبست:میشه لطفا به فکر بل نباشی؟
تیارا به سمت جی دی برگشت وگفت:فقط میخواستم...
جی دی-میخواستی از گرسنگی نمیره،اما نزدیک بود به دست سهون بمیره
تیارا-ببخشید اشتباه کردم
جی دی-ظرفای جاهازتم شکست
تیارا با بغض لبخندی زدوگفت:بیخیال
از راه پله بالا رفت وگفت:دست وپاهاش باز بود
تیارا دنبالش به راه افتادوپرسید:سهون بازش کرده بود؟
جی دی-نه
تیارا-پس چی؟
-خودش
تیارا-چی؟بستیش؟
جی دی وارد اتاقشون شدوگفت:نه
تیارا-برای چی؟ممکنه فرار کنه
جی دی-اگه میخواست میکرد
وخودشو روی تخت انداخت
تیارا-ممکنه بره جی دی
جی دی-نمیره...مطمئن باش
وچشم هاشوبست
***
با رفتن خورشید پشت ابرها تور وارد کلبه شدوبا ذوقی خاص گفت:وقتشه....بیا شروع کنیم
و روی مبل قدیمی وکهنه ونشست ومنتظر شد
اهسته اهسته با کاسه توی دستش از اتاقی خارج شدوگفت:توخودت رو به کشتن میدی
تور-من زنده میمونم
پوزخندی زد ونزدیک تور شد
کاسه توی دستشو دست تور دادوچاقوی قدیمی ای با دسته ی چوبی رواز توی جوراب زنونه ی کلفتش بیرون کشید ودست دیگه ی تور رو گرفت وبالا اوردش
تور-این چاقو خیلی کُنده
-حتی حاضر نیستی دستتو با یه چاقوی کُند ببرم...اونوقت میخوایی بمیری؟
تور-شروع کن کم غر بزن پیرزن
به زحمت نوک انگشت اشاره تور رو برید وفشارش داد تا خون بیشتری توی کاسش بریزه
محتوای کاسه کمی خون بودو گیاه پودر شده ای که بوی تهوع آوری داشت وقرار بود با خون تور حسابی مخلوط بشه
وقتی دیدخون زیادی نسیبش نشده شکافشو عمیق تر کرد که صدای تور رو در اورد وکاسش پر از خون شدودست تور رو رها کردوکاسش رو گرفت
تور انگشتش رو داخل دهانش بردوگفت:تو یه پیره خرفتی
با انگشت اشارش محتوای کاسه رو مخلوط وآب دهنش روهم چاشنیش کرد
#he_is_my_son_6
Read more
part_6 اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه! - زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت ...
Media Removed
part_6 اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه! - زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت بشه،اونم یه دختر...زین تو وقتی مادرتو از دست دادی ده سالت بود!..حداقل تو اونو دیدی،وقتی اون نبود من رو داشتی،من همیشه پشتت بودم و هستم...اما به این فکر کن اون دختر کسی رو نداره،مادرشو از دست داده ... part_6
اون هنوزم نمیخواست پدر اون بچه باشه!
- زین،تو باید خوب بدونی یه بچه بدون مادر چقدر ممکنه اذیت بشه،اونم یه دختر...زین تو وقتی مادرتو از دست دادی ده سالت بود!..حداقل تو اونو دیدی،وقتی اون نبود من رو داشتی،من همیشه پشتت بودم و هستم...اما به این فکر کن اون دختر کسی رو نداره،مادرشو از دست داده و حتی اونو ندیده و پدری داره که اونو نمیخواد!
زین سرش هنوزم پایین بود،احساس گرما کرد،از کنار شومینه بلند شدو ژاکت هری رو پس داد!
زین: بهتره برم خونه! - پس فردا دادگاه داریم،باید باشی،با دوستام هماهنگ شده،تو همون جلسه اول هضانت رو به تو میدن!
زین: بابا...من که گفتم،من ازون بچه نگه داری نمیکنم!
- قرار نیست پیش تو باشه،منو ماتیلدا از پسش بر میایم!
زین از حرف پدرش تعجب کرد،ابروهاش بالا رفتو گفت: این خوبه!..من دیگه باید برم،خدافظ!
هری: بعدا بهتون زنگ میزنم بابا،خدافظ!
هری صمیمانه خدافظی کردو پشت سر زین از خونه خارج شد!
هری: بابا رو ناراحت کردی!
زین: بیخیال هارولد،مثل پیرزنا نباش!
هری خندیدو زد پشت سر زینو هردو سوار ماشین شدن!
.
.
زین: باورم نمیشه که یه دختر تا این پیله و سیریش باشه!
زین با بدبختی گفتو به انا اشاره کرد که توی ماشینش نشسته بود!
هری: وات د فاک؟؟اون خونه و خانواده نداره؟!
زین: فعلن که نداره!..اول تو پیاده شو،برو درو باز کن،بعد من با دو میام تو خونه!
هری خندیدو گفت: اوه مای گاد،زین مالیک مثل دزدا از دست یه دختر فرار میکنه!
اینو گفتو با خنده از ماشین پیاده شد،در خونه زین رو باز کردو با سر به زین اشاره داد تا از ماشین پیاده شه،انا از شیشه ماشینش به زین زل زده بودو منتظر پیاده شدنه زین بود،زین اروم از ماشین پیاده شدو با دو پرید تو خونه و درو محکم پشت سرش بست!
.
.
با چه عملیاتی رفتن تو خونه😐😂
اگه چشم نزنم،خداروشکر داریم خوب پیش میریم😐مرسی😙❤
نظر و لایک لطفا!🙏
Read more
یک شبه داستانک کوتاه تقدیم به همه دوستان بهاری ام: حالتو نمی پرسم چون می خوام خوب باشی بهتر از این ...
Media Removed
یک شبه داستانک کوتاه تقدیم به همه دوستان بهاری ام: حالتو نمی پرسم چون می خوام خوب باشی بهتر از این روزهای من نمی خوام لبخندتو محو کنم اما دلم گرفته از خودم از همه یکم حرف دارم هنوزم دل به حرف هام می دی؟ یادته اون روزهایی که با خنده می اومدم خونه برات از یه پیرمرد می گفتم؟ که می نشست کنار خیابون؟ همون ... یک شبه داستانک کوتاه تقدیم به همه دوستان بهاری ام:
حالتو نمی پرسم چون می خوام خوب باشی
بهتر از این روزهای من
نمی خوام لبخندتو محو کنم
اما دلم گرفته
از خودم
از همه
یکم حرف دارم
هنوزم دل به حرف هام می دی؟
یادته اون روزهایی که با خنده می اومدم خونه
برات از یه پیرمرد می گفتم؟
که می نشست کنار خیابون؟
همون که می نشست روی یک چهارپایه و زل می زد به مردم
یادته یک روز بهش سلام کردم؟
گفتم انگار منتظر سلامم بود؟
که بهم یه مشت توت خشک سفید داد
که آوردمش برای تو
دونه دونه خوردی و خندیدی و خندیدم؟
یادته می گفتم انگار اون پیرمرد شده جزیی از خیابون؟
تو می خندیدی و می گفتی مگه می شه یک آدم به چشم نیاد
و اون پیرمرد به چشم مردم اون کوچه و خیابون نمی اومد
انگار همون در آبی پوسیده پشت سرش بود
بعد از رفتن تو
وقتی دیگه نخندیدم
من هم یادم رفت ببینمش
یادم رفت بهش سلام کنم
اون قسمت را سریع تر رد می شدم
انگار فرار می کردم از پیرمرد و توت های سفیدش
آخه تو نبودی که بخوری و بخندی
که بخندم
امروز که از خیابون رد شدم یک چیزی کم بود
یک جز از خیابون
باز برگشتم
دم در پوسیده آبی ایستادم
یک پارچه سیاه
"پدرمان به ملکوت اعلا رفت"
به همین راحتی
حالا ازت یه خواهش دارم
اون پیرمرد را دوست داشتم
حداقل قبل از اینکه برام  جزیی از خیابون بشه
اون روزهایی که بهش سلام می کردم
تو می تونی بشناسیش
یک کت سورمه ای رنگ و رو رفته داره
که توی جیب هاش پر از توت خشک سفیده
یک عرق چین سفید هم روی سرشه
شلوار خاکستری نخ نمایی پاشه
اون امشب میاد بهشت
به حرمت اون توت هایی که با هم خوردیم و خندیدیم
نذار اون جا تنها بمونه
نذار بشه جزیی از بهشت
امشب مهمون داری
پیرمردی با یک عالمه توت خشک سفید
پ.ن: این داستانک ربطی به سالار ندارد و کاملا قصه جدایی است
سالار
Read more
. جوونی و هزار آرزو پشت موی بلند و پشت بازو در جستجوی رنگین کمون همگی از خونه زدن بیرون حرف از تقسیم ...
Media Removed
. جوونی و هزار آرزو پشت موی بلند و پشت بازو در جستجوی رنگین کمون همگی از خونه زدن بیرون حرف از تقسیم آب و گندم فتح دروازه تمدن صلح و دوستی دنیای ایده آل دنیای عاشقای بی خیال یکی تو جمع خودشو یادش رفت یکی یه چیزی جا گذاشت و مجبور شد برگرده* یکی زد تو کار کت و شلوار و کاپشن (Stock Option)یکی زندگیشو ... .
جوونی و هزار آرزو
پشت موی بلند و پشت بازو
در جستجوی رنگین کمون
همگی از خونه زدن بیرون
حرف از تقسیم آب و گندم
فتح دروازه تمدن
صلح و دوستی دنیای ایده آل
دنیای عاشقای بی خیال
یکی تو جمع خودشو یادش رفت
یکی یه چیزی جا گذاشت و مجبور شد برگرده*
یکی زد تو کار کت و شلوار و کاپشن
(Stock Option)یکی زندگیشو فروخت به استاک اپشن
شادی دیپرشن گرفت و بستری شد
شکوفه دق کرد و پژمرد
آزاده زیاد حرف زد و افتاد تو زندون
امید رو فرستادن قبرستون
ایمان زد تو کار شک و تردید
رستم خماره، میگن تو ترکه دایی
پیمان زد زیر حرفش و فرار کرد
آرزو گم شد، شاید یه روز برگرده
امان از سرنوشت بی انجام
پنجره های رو به غروب
امان از این چاه بی انتها
رفیق بد، ذغال خوب .
.
.
#arashsobhani #kiosktheband
#Photo #ojanshirozhan #ojangallery #اوژن_شیراوژن @arashsobhani
Read more
- PERS <span class="emoji emoji2b50"></span>️ POLIS - هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه... هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه ...
Media Removed
- PERS ️ POLIS - هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه... هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه خودش نمیگرده... بجاش دژاوو نامردی رو یادش میمونه! یادش میمونه چجوری تیمش باید برگرده، یادش میمونه چجوری معجون عشق این تیم رو برمیگردونه..!! یادش میمونه کجاها در برابر #نه ایستاد و جنگید برای ... - PERS ⭐️ POLIS -
هیچوقت یه پرسپولیسی فرار نمیکنه...
هیچوقت بفکر دلیل‌های مزخرف برای کار اشتباه خودش نمیگرده...
بجاش دژاوو نامردی رو یادش میمونه!
یادش میمونه چجوری تیمش باید برگرده،
یادش میمونه چجوری معجون عشق این تیم رو برمیگردونه..!!
یادش میمونه کجاها در برابر #نه ایستاد و جنگید برای بردن، برای رسیدن، برای موندن...
برای، برای، برای.......
برای یادآوری چیزایی که خیلی وقته فراموشش کردیم و داریم دوباره بدستش میاریم..!
یه پرسپولیسی هیچوقت با فریب و نیرنگ بزرگ نشد، هیچوقت بخاطر فلز اخلاق رو نباخت،
چون ما پرسپولیس بودیم، هستیم و خواهیم موند...
روح ما سودایی از دروغ نیست.!!!
روح ما پر از کینه‌های دوخته به قلب و چشم هامونه،
و بترسید از روزی که قلب‌های ما چشم‌هایمان را به لرزه در بیاورند و در پایان خٍرد ما کار را تمام کند...
منتظر پرواز ققنوس باشید...
‏بازيكن ميادو ميره؛
زحمتاشون فراموش نميشه، ولی بى معرفتياشونم مُهر ميشه رو پيشونيشون تا ابد!
با درو پنجره بسته و بدون بازيكنم من از اين مرد انتظار دارم
#پرسپوليسم_تنها_نيست
‏این روزای مثلا سخت پرسپولیس تموم میشه!
ولی بد نامیش برای کسایی میمونه که پرسپولیس رو تنها میزارن یا گذاشتن!
هرکی، هر بازیکنی، هر هواداری.......
‏ما گر ز سَر بريده مى ترسيديم
در محفل عاشقان نمى رقصيديم
#پرسپولیس ❤️
#پرسپولیسیم✌
#perspolis
Read more
داشتم می خوندم دانشمندها روی یه سری میمون توی یه آزمایشگاه آزمایش انجام دادن و متوجه شدن که وقتی فلان ...
Media Removed
داشتم می خوندم دانشمندها روی یه سری میمون توی یه آزمایشگاه آزمایش انجام دادن و متوجه شدن که وقتی فلان صدا رو در میارن یعنی «بپا عقاب داره میاد» و وقتی بهمان صدا رو در میارن یعنی «بپا شیر» . بعدتر توی یه جنگل هم صدا رو پخش کردن و دیدن که میمون های دیگه هم واکنش مرتبط نشون دادن. بعد به زبان فکر می کنم. فرق ما ... داشتم می خوندم دانشمندها روی یه سری میمون توی یه آزمایشگاه آزمایش انجام دادن و متوجه شدن که وقتی فلان صدا رو در میارن یعنی «بپا عقاب داره میاد» و وقتی بهمان صدا رو در میارن یعنی «بپا شیر» . بعدتر توی یه جنگل هم صدا رو پخش کردن و دیدن که میمون های دیگه هم واکنش مرتبط نشون دادن. بعد به زبان فکر می کنم. فرق ما با حیوانات در اینه که اونها از زبان برای بقا و فرار از خطر استفاده می کنند. آدم ها ولی از زبان برای شناختن بیشتر خودشون و اطرافیان شون و جهان شون استفاده می کنند. برای بالا بردن هیجان شون. برای خلق کردن احساسات تازه. برای خالی شدن. برای صمیمیت و دشمنی ایجاد کردن
.
اینجا توی این عکس، از یه بارون تند پناه برده بودیم زیر چادر و منتظر بودیم چای از راه برسه. وقتی به عکس نگاه می کنم صدای اون لحظه ها هنوز توی گوشم هست. با دوست هامون بودیم. با کسانی که باهاشون حرف داشتیم. امروز توی تاکسی وقتی زیر بارون تند توی ترافیک مونده بودیم، راننده پرسید خانم شما چرا اینجا موندی؟ اومدم بهش بگم چون حرف زدن با آدم ها ، اینجا واسم یه عمق دیگه ای داره. اومدم بهش بگم چون از تماشای آدمها اینجا لذت می‌برم. اومدم بهش بگم از آدم های اینجا گاهی خشم دارم و همین یعنی برام مهم هستند. نگفتم. پرسیدم شما چرا موندی؟ گفت من میرم. اگه زنم راضی شه دل بکَنه . گفتم می فهمم تون .
هم زبانی ، گفتگو و شنیدن سه تا عنصر هستند که به قوی شدنم کمک می کنند. به زیستن در آرامش
.
حس تون به حرف زدن با آدم ها چیه؟ هیچ وقت فکر کردید چقدر نیاز دارید با بقیه گفتگو داشته باشید؟ شما از اونهایی هستید که سکوت رو ترجیح می دید یا حرف زدن رو؟ فایده ی حرف زدن با غریبه ها چیه؟ .
🌳
.
مرسی از @majid.sanaye برای این عکس خوبی که گرفت و خاطره شد واسمون .
🌳
.
#یلدانوشت
Read more
زیاد فکر کردم... به اینکه اگر قرار بود جای یه “چیز” باشم دوست دارم چی باشه؟ خب شاید “صندلی” ... اره ...
Media Removed
زیاد فکر کردم... به اینکه اگر قرار بود جای یه “چیز” باشم دوست دارم چی باشه؟ خب شاید “صندلی” ... اره صندلی اما نه یه صندلی معمولی توی یه خونه معمولی دوس دارم یه صندلی باشم توی یه کافه قدیمی که نسل به نسل بچرخه ! اخه وقتی جای یه صندلی تو کافه باشی کلی ادم میبینی با قصه های مختلف... شاید بگی خب یه تاکسی ... زیاد فکر کردم...
به اینکه اگر قرار بود جای یه “چیز” باشم دوست دارم چی باشه؟
خب شاید “صندلی” ... اره صندلی اما نه یه صندلی معمولی توی یه خونه معمولی
دوس دارم یه صندلی باشم توی یه کافه قدیمی که نسل به نسل بچرخه !
اخه وقتی جای یه صندلی تو کافه باشی کلی ادم میبینی با قصه های مختلف...
شاید بگی خب یه تاکسی هم همین خصوصیات رو داره اما نه! توی کافه ها بیشتر خود واقعی ادما رو میشه دید.
نمیگم خودِ خودِ واقعیشون چون فقط وقتی اینجورین که تنهان اون موقع هم با خودشون تو دلشون حرف میزنن و تو نمیفهمی که چی میگن.
ولی تو کافه پای تنهاییشون میشینی، به دردودلشون با دوستشون گوش میدی، نظاره گر عشقشون میشی و حتی موقع دعواهاشون کنارشونی...
مثل کتاب خوندنه ولی مجانیش، خسته کننده هم نیست!
شاید اگر بیشتر فکر میکردم میگفتم کوله یه جهانگرد تا دنیارو ببینم اما به گمانم زمین گیر شدن کنار ادما بیشتر بهم میچسبه.
در ضمن حتما حتما میبایست رنگم سبزابی باشه میدونین که ...
#نقطه_ویرگول
پ.ن۱: حداقل وقتی توی یه کافه بودم احتمال داشت تصادفی کنارهم قرار بگیریم و نگرانش نبودیم اما الان چی باید از هم فرار کنیم که همو نبینیم جالبه نه ؟!
پ.ن۲: عکس از باغ فتح اباد کرمان بدون ادیت
Read more
 #mobilegraphy #streetphotography خیلی وقتا، وقتی میخوایم یه نگاه دقیق و عمیق به دنیای درونمون ...
Media Removed
#mobilegraphy #streetphotography خیلی وقتا، وقتی میخوایم یه نگاه دقیق و عمیق به دنیای درونمون بندازیم، هراسی با ماست. هراس از اینکه نکنه تو اون تاریکی ها من با هیولای زشت و بدترکیبی روبرو بشم که نه خودم و نه هیچ کس دیگه نمیخواد ببینه. هیولایی که دوست داشتنی نیست و همه رو پس میزنه. و اگه دیده بشه ... #mobilegraphy #streetphotography
خیلی وقتا، وقتی میخوایم یه نگاه دقیق و عمیق به دنیای درونمون بندازیم، هراسی با ماست. هراس از اینکه نکنه تو اون تاریکی ها من با هیولای زشت و بدترکیبی روبرو بشم که نه خودم و نه هیچ کس دیگه نمیخواد ببینه. هیولایی که دوست داشتنی نیست و همه رو پس میزنه. و اگه دیده بشه این ظاهر آروم و دوست داشتنی من دیگه کاری از دستش بر نمیاد و هرچی رشته پنبه میشه.
واقعیت اینه که همه ما آدما بخش هایی درونمون داریم که ممکنه خیلی چیز قشنگی نباشه. عادتی که دلمون نمیخواد باشه ولی انگار به ما گره خورده. و ما همیشه مثل یه عضو اضافی فقط خواستیم کتمانش کنیم یا قایمش کنیم و نادیده بگیریمش شاید بتونیم بدون اون زندگی بهتری داشته باشیم.
ولی اون هم بخشی از ماست و یه روزگار دوری یه جایی این عادت ما رو از یه آسیبی حفظ کرده. ولی الان نه.
تا حالا شده بخواید این عادت تون رو بشناسید؟ تو خلوت باهاش گپی بزنید؟ ببینیدش؟ حستون و بهش بگید؟ ببینید چه حالی میشید وقتی نگاش میکنید و ازش فرار نمیکنید. حتما احساسات مختلفی در شما بیدار میشه. بخشی که میگه بزار همونجوری بمونه وگرنه تو رو دوست نداشتنی جلوه میده و بخشی که میگه بزار ببینیش بعد راجع بش تصمیم بگیر.
متنفر بودن از بخشی از خودمون هیچوقت راهگشا نیست. با قیچی کردن بخش های خوب از بخش های بد، به جای پذیرش همه خودتون با هم، برای همیشه خودتون اسیر این قیچی کردن و حذف کردن میکنید که انرژی زیادی از شما میبره.
این مورد میتونه یه ویژگی ظاهری باشه که دلمون میخواسته یه جور دیگه باشه یا یه عادت درونی مثل؛ سختگیر بودن، بی نظم بودن، پشتکار نداشتن، درمانده و قربانی بودن، رقابت کردن، مقایسه کردن، تحقیر کردن دیگران، لحن تند، ایراد گرفتن، ناراضی بودن، زیاده خواهی، زود جوش آوردن، قهر کردن، قضاوت کردن، سرزنش کردن، منفعل بودن، متوقع بودن و هزاران هزار عادت و ویژگی دیگه.
مال شما چیه؟ میشناسیدش؟ ازش خبر دارین یا اینقدر دفنش کردین که ناشناخته است؟
دوست دارین باهاش آشنا شید؟
Read more
 #مرگ_بر_آخوند؟؟!! . <span class="emoji emoji1f534"></span> این تصویر همون پیرمرد روحانیه که سال گذشته یه جوون جاهلی با قمه بر سرش زده ...
Media Removed
#مرگ_بر_آخوند؟؟!! . این تصویر همون پیرمرد روحانیه که سال گذشته یه جوون جاهلی با قمه بر سرش زده بود و فرار کرده بود! چرا؟! چون فکر میکرد اگه آخوندا نباشن مملکتش بهشته… البته وقتی گرفتنشم نگفت مشکلات کشور چه ربطی به اون پیرمردِ آخوند داشت؟! . . به محض شنیدن این خبر ذهنم رفت طرف سال گذشته اش که ... #مرگ_بر_آخوند؟؟!!
.
🔴 این تصویر همون پیرمرد روحانیه که سال گذشته یه جوون جاهلی با قمه بر سرش زده بود و فرار کرده بود! چرا؟! چون فکر میکرد اگه آخوندا نباشن مملکتش بهشته… البته وقتی گرفتنشم نگفت مشکلات کشور چه ربطی به اون پیرمردِ آخوند داشت؟!
.
.
🔴 به محض شنیدن این خبر ذهنم رفت طرف سال گذشته اش که مردم ۴۰ میلیون رای به دو روحانی دادن که بر بالاترین منصب اجرایی ایران حکومت کنن! ۲۴ میلیون رای به حسن روحانی و ۱۶ میلیون رای به سید ابراهیم رئیسی!! و بعدشم رقص و پایکوبی از این انتخاب مجدد!!
.
.
🔴 در حالیکه باقی کاندیدا همگی غیر آخوند بودن و دکتر یا مهندس! اما مردم دو جریان شدن و فقط به این دو آخوند رای دادن تا کشورشون درست شه!! حالا رئیسی نشد و دوباره تیم روحانی اومد گل زد به سر مملکت... نمی دونم این تناقضات رفتاری رو چجور میشه جمع کرد؟! (:
.
#محمد_جلیلی
#آخوند #روحانی
#طلبه #حوزه #دین
#روحانیت #طلاب
#دولت #انتخاب
#رای #حکومت
#مردم #جهل
#قمه #ظلم
#قم #درد
.
Read more
لقمان و لقمه هفته گذشته از پیش ما رفتن از اول هم موافق اومدنشون نبودم ولی وقتی ذوق نیما رو دیدم که دلش میخواست بزغاله داشته باشیم و فکر میکرد از شر زدن چمن های حیاط خلاص میشیم، چیزی نگفتم هر چند میدونستم دستی دستی دارم خودمو بیچاره میکنم . ورودشون به خونه ما، نه تنها مشکلات رو کم نکرد، بلکه اعصاب ... لقمان و لقمه هفته گذشته از پیش ما رفتن 🙏😁
از اول هم موافق اومدنشون نبودم ولی وقتی ذوق نیما رو دیدم که دلش میخواست بزغاله داشته باشیم و فکر میکرد از شر زدن چمن های حیاط خلاص میشیم، چیزی نگفتم هر چند میدونستم دستی دستی دارم خودمو بیچاره میکنم
.
ورودشون به خونه ما، نه تنها مشکلات رو کم نکرد، بلکه اعصاب خوردی ها و خرابکاری ها رو بیشتر کرد و یک درصد از علف های حیاط هم کم نشد که نشد، چون این قلمبه ها فقط دلشون برگ درخت میخواست و همیشه بالای درخت بودن
.
نیما دو روز تو این گرمای وحشتناک وقت گذاشت و یه خونه خوشگل براشون درست کرد تا جاشون مشخص باشه، اما روز بعد وقتی که از سر کار برگشتیم خونه، دیدیم که از خونشون فرار کردن و تمام گلدونهای ایون رو شکونده بودن و گل ها رو خورده بودن و وارد خونه شده بودن و تمام خونه رو با مدفوعشون به خاک و خون کشیده بودن و آخرین ضربه رو هم روی تخت خواب ما وارد کردن و هر چی تو دلشون داشتن، خالی کرده بودن رو تخت 🤢🤮💩
.
خلاصه که این ماجرا باعث شد فردا صبحش، بچه ها رو ببریم خونه سالمندان لاهیجان و به اونا اهدا کنیم تا اونجا ازشون مراقبت کنن و البته به این شرط اهدا کردیم که اصلا نکشنشون و در آینده از شیرشون استفاده کنن و سالمندها رو سرگرم کنن
.
هر وقت گذرتون به خونه سالمندان افتاد، حتما به لقمان و لقمه وروجک سر بزنین و سلام ما رو بهشون برسونین
.
لقمه مثل بارنی و نورا و لیمو، عاشق ناز گرفتن بود و برعکس لقمان، خیلی بزغاله اجتماعی بود
حتی وقتی با لپ تاپ کار میکردم، میومد بغل دستم میموند و به دستم فشار میاورد که کار نکن و منو ناز کن، ناز ناز ناز 😍
#mysimplelife #lifeisbeautiful #animallover #todayisagoodday #goodbyemylover
Read more
 #シラーズ #イラン_シラーズ #秋 #秋です #shiraz #iran_shiraz #شیرازی #شیراز #شیراز_حافظ #مافیای_ژاپن بنا ...
Media Removed
#シラーズ #イラン_シラーズ #秋 #秋です #shiraz #iran_shiraz #شیرازی #شیراز #شیراز_حافظ #مافیای_ژاپن بنا به اطلاعات کمی که از این گروه خلافکار دارم باید عرض کنم که چون ژاپن یه کشور جهان اول هست مثل دیگر کشورهای همردیف خودش، هر چیزی میتونه به کمال و ایده ال خودش برسه و رشد کنه، و #مافیا ی ژاپن ینی یاکوزا ها هم ... #シラーズ #イラン_シラーズ #秋 #秋です #shiraz #iran_shiraz #شیرازی #شیراز #شیراز_حافظ
#مافیای_ژاپن
بنا به اطلاعات کمی که از این گروه خلافکار دارم باید عرض کنم که چون ژاپن یه کشور جهان اول هست مثل دیگر کشورهای همردیف خودش، هر چیزی میتونه به کمال و ایده ال خودش برسه و رشد کنه، و #مافیا ی ژاپن ینی یاکوزا ها هم مستثنی نیستند و واقعا به کمال خودشون رسیدن و با شبکه‌های گسترده ایی در جاجای این کشور و حتی خارج از کشور نفوذ پیدا کردن و حتی در بین سران دولت ها هم پست های بالایی دارند. یاکوزاها دارای دفاتر کار و ساختمانهایی هستند و کارهایی که انجام میدن رو قانونمند نشون میدن، مثلا ممکنه یه شرکت حمل و نقل داشته باشن یا شرکت پیمانکاری ساختمانی یا حتی یه شرکت واردات و صادرات. #یاکوزاها خودشون رو مطیع پادشاه و طرفدار ژاپن پادشاهی میدونن ماشین های کادیلاکسلام سیاه بنز سیاه همگی شیشه دودی درحدی که داخل دیده نشه، استفاده از زنجیر های کلفت طلا در مچ دست و گردن، موی فر، ریش پوشیدن پیراهن و کت و شلوار سیاه و کفش ورنی براق، وجود خالکوبی در روی بدن که بسته به گروه و شهر مختلف هست، از ویژگی‌های یاکوزای ژاپن هست.
عمدتا یاکوزاها کارهایی که انجام میدن به چند بخش کلی تقسیم میشه، یه عده از اونها در کار کاباره هاا و قاچاق دختران جوان برای این جور صنف ها هستند. دسته دیگه در کار قاچاق اسلحه هستند که از کشورهای مختلف مثل روسیه و یا اروپا کلت های کمری و دیگر سلاح ها رو وارد ژاپن میکنند. از کارهایی که یکوزاها انجام میدهند نقد کردن چک و به اصطلاح همان شرخری است که در مبالغ با تا هفتاد درصدر پول را بعد از وصول اخذ میکنند، دادن پول نزولی از کارهای مهم این گروه است. دادن پول هنگفت بدون هیچگونه ضمانت مالی و تضمین ، که البته اینقدر این افراد ترسناک و مخوف هستند که هیچکس فکر فرار به سرش نزند، سود اینجور پولها در ژاپن سرسام اور است واگر دیدید اعلامیه ایی نوشته بود تا ده هزار دلار بدون ضمانت اصلا دورورش نرید و فکرشم نکنید، چون ممکنه کار تسویه حساب به قطعاتی از بدنتان بیانجامد. و البته اون قطعات شاید برای یاکوزاها کاربردی بیشتر هم داشته باشه.
راه و روش وصول مطالبات هم به روش یاکوزایی انجام میشه.
اتوبوس هایی که اماده نبردی خونین هستند رو مثل اتوبوس های پلیس ضدشورش که بلند گوهای بسیار قوی روش نصب شده و روی تمام شیشه هاش طوری های فلزی جوش شده و روی چرخ هارو با ورق های ضخیم آهن پوشش دادن ..... ادامه دارد
Read more
~ آدم باید یه گوشه کوچک امن داشته باشه، فقط مخصوص خودش. بعضی روزا با کتاباش و موزیکش اونجا پناه ببره ...
Media Removed
~ آدم باید یه گوشه کوچک امن داشته باشه، فقط مخصوص خودش. بعضی روزا با کتاباش و موزیکش اونجا پناه ببره و ساعت‌ها به زندگی واقعی برنگرده. آدم باید یه جایی داشته باشه، گاهی برای فرار از فکراش، گاهی برای فرار از خودش! گاهی هم برای دوست داشتن خودش و لذت بردن از ذره ذره روشنایی و نت به نت موسیقی. آدم باید یه ... ~
آدم باید یه گوشه کوچک امن داشته باشه، فقط مخصوص خودش. بعضی روزا با کتاباش و موزیکش اونجا پناه ببره و ساعت‌ها به زندگی واقعی برنگرده. آدم باید یه جایی داشته باشه، گاهی برای فرار از فکراش، گاهی برای فرار از خودش! گاهی هم برای دوست داشتن خودش و لذت بردن از ذره ذره روشنایی و نت به نت موسیقی. آدم باید یه وقتایی تنهای تنها باشه.
Read more
 #travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم ...
Media Removed
#travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم رو مرور میکنم. منظورم سلفی‌ از صورتم تو فوکوس دوربین با گزینه‌ی "قشنگ کن" برای اصلاح پوست‌ِ از آفتاب لکه دار شده‌م نیست. منظورم عکس‌هایی که با توجه به حس و حال اون لحظه و با علم به اینکه روزی مرورشون‌کنم ... #travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait
عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم رو مرور میکنم. منظورم سلفی‌ از صورتم تو فوکوس دوربین با گزینه‌ی "قشنگ کن" برای اصلاح پوست‌ِ از آفتاب لکه دار شده‌م نیست.
منظورم عکس‌هایی که با توجه به حس و حال اون لحظه و با علم به اینکه روزی مرورشون‌کنم گرفتم و فرستادم به آلبومی به اسم "بعدا برو سراغشون".
تو این آلبوم همه جور عکسی در همه حال و اوضاعی هست. از خستگی آفتاب زدگی تو آمازون، تا خوشحالی بعد از کلی رقص زیر بارون کوبا. از فرار به تنهایی بعد از یه روز شلوغ در جمع بولیوی و از احساس ناراحت تنهایی بعد از مدت‌ها بی‌هم‌صحبتی لذت بخش در پرو و غیره!
اما توی این آلبوم عکسی دارم که خوب یادمه. عکسی از من و افسردگی! دست در دست هم در یک روز زیبای بهاری در سفر! افسردگی؟ اونم تو سفر؟ آدم اصلا وقت نمیکنه! آره اگه سفر یک هفته، ده روز، یک‌ماه و... باشه و فشرده و پر از برنامه، احتمالا همچین کلمه‌ای معنا نداره. اما من خوب یادمه اون روز و در این عکس دچار افسردگی و سوال‌های "که چی و آخرش چی" شده بودم و از خودم این عکس رو گرفتم که وقتی سفر تموم شد و فقط قشنگیاش یادم میومد، بهم یاد آور بشه که حتی سفر قرار نیست راه فراری از زندگی باشه و شاید فقط آگاه‌ترت میکنه! اونم شاید!
این‌ها رو مینویسم برای اینکه این هفته‌ی بازگشت به خونه این حس داخل عکس تو خونه‌ی خودم با تخت و گلدون و پنجره‌های آشنا سراغم اومده بود. حس و دورانی آشنا برای بیشتر ادما و برای هر قشر و حال و زندگی در هر جایی! حس و حال و روزایی که در همسایگی سرخوشی و حال خوبی زندگی میکنه! فقط باید به خودم یادآور بشم که میگذره و برنامه‌ریزی هلم رو بیشتر کنم و خودم تلاش کنم و یادم باشه به قول شاعری اگه هنوز گاهی افسرده‌گی سراغت میاد یعنی هنوز نشانه‌هایی از شور زندگی با تو هست! -

پ.ن این هفته که گذشت از روزمره و زندگی و #افسردگی اینجا چیزی ننوشتم و استوری نذاشتم اما حالا فکر میکنم اشتباه کردم! زندگی و #روزمره و #سفر تصویر واقعی آدم‌هاست و من هم باید با این سیر جلو برم... قول میدم از الان این قسمتای زندگی رو هم باهم سفر کنیم:))
Read more
ورق برنيد.. . هر روز خبرهاى بد... چى داره به سرمون مياد.. اخه اين بچه ها قراره آينده اين مملكتو ...
Media Removed
ورق برنيد.. . هر روز خبرهاى بد... چى داره به سرمون مياد.. اخه اين بچه ها قراره آينده اين مملكتو بسازن،دارين چيكار ميكنين باهاشون؟! . پایه ی فرار من باش از تو این شهرِ خود آزار بو گرفته این تمدن بیا برگردیم توی غار بیا برگردیم به جنگل مثل انسان نخستین شیمایی شدم اینجا توی این هوای سنگین فقط ... ورق برنيد..
.
هر روز خبرهاى بد...
چى داره به سرمون مياد..
اخه اين بچه ها قراره آينده اين مملكتو بسازن،دارين چيكار ميكنين باهاشون؟!
.
پایه ی فرار من باش از تو این شهرِ خود آزار
بو گرفته این تمدن بیا برگردیم توی غار
بیا برگردیم به جنگل مثل انسان نخستین
شیمایی شدم اینجا توی این هوای سنگین
فقط عاشقِ تو هستم توی این شهر درندشت
پایه ی فرار من باش رفتنی بدون برگشت
مهریت یه ابر زخمی شیربهاتم شیر آهو
میشه آرامشو حس کرد بی شکنجه بی هیاهو
سر بکشیم این اتوبانو عشقِ من درشکه میخواد
ما مکافات زمینیم وسط این همه خون باد
ما دوتا قوی سیاهیم که پَرامونو بریدن
دیگه جلد فاضلابیم جلد دود و دم و آهن
ماهُ رنده کن تو دستام پشته شهر بد قواره
من که پابنده تو هستم اگه آینده بزاره
خون نمیرسه به مغزم گیرِ لکنت زبونم
بذار تو حریمه رویات یه پناهنده بمونم
تو نماد شهر من باش توی جنگل سپیدار
ما دوتا نقاشی میشیم روی دیواره ی یک غار...
ترانه:@ehsangoodarziii
Film by:@shahyar_kabiri
٠
دانلود كامل از كانال تلگرام به آدرس لينك آبى بالاى صفحه..
Read more
 #D_515 ..هیچکس نمیتونه بگه که شمارو خوب میشناسه ، هیچکس قادر نیست که بگه با شما خیلی نزدیکه و همه چیو ...
Media Removed
#D_515 ..هیچکس نمیتونه بگه که شمارو خوب میشناسه ، هیچکس قادر نیست که بگه با شما خیلی نزدیکه و همه چیو بهتون میگه ، تنهایی یه نفر، عصبانیتش ، ناراحتیش ... هیچ راه واقعی ای برای بیانش وجود نداره ( منظورش اینه که سخته بشه درد کسیو حس کرد نه اینکه کسی بهش نزدیک نیست! ) اگه آخرین تصمیم گرفته شده باشه ، چیزی ... #D_515
..هیچکس نمیتونه بگه که شمارو خوب میشناسه ، هیچکس قادر نیست که بگه با شما خیلی نزدیکه و همه چیو بهتون میگه ، تنهایی یه نفر، عصبانیتش ، ناراحتیش ... هیچ راه واقعی ای برای بیانش وجود نداره ( منظورش اینه که سخته بشه درد کسیو حس کرد نه اینکه کسی بهش نزدیک نیست! ) اگه آخرین تصمیم گرفته شده باشه ، چیزی که به کسانی که باقی موندن گفته میشه ، فکر میکنم در این زمان (زمان حال) باید خیلی بهش فکر کنم . قلب من خیلی احساس درد و تاسف میکنه که نتونست دستی رو که برای کمک دراز کرده بودی محکم تر بگیره . خیلی سنگینه که بگی این تحمل پذیر بوده چون تو یه سلبریتی هستی . برای رها کردن یه چیز و تسلیم شدن براش باید راه زیادی رو طی کرد،اگه نتونی اونو انجام بدی پس قلبت بیشتر درد میکشه . روز قبل از اینکه بدرقه ات کنم ، به خوابم اومدی و گفتی هیونگ تو باید خوشحال تر باشی ، هنوزم تصویر صورتت که با شادی میخندید و ما رو ترک میکرد جلوی چشمام زنده است . هر کسی ممکنه در طول زندگیش مورد امتحان قرار بگیره و بعد بازخواست بشه ، ممکنه با درد و رنج رو به رو بشه ، ولی فشاری که هر کس متحمل میشه غیر قابل اندازه گیریه و احساساتی که هر شخص حس میکنه بسته به اون شرایطی که توش قرار داره ممکنه سخت ترین و دردناک ترین حالت ممکن برای تحمل کردن باشه . منم یه مدت درگیر افسردگی شدید بودم و فکر میکردم فقط بهتره که بمیرم تا اینکه زندگی کنم و نفس بکشم ، تک تک روزا برام سخت بود . توی ارتش مردم به من جوری نگاه میکردن که انگار فقط دارم براشون نمایش اجرا میکنم ، اون نگاها بیشتر برای من درناک تر بود . من نزدیک یک سال تو شرایط روحی سختی بودم . از اونجایی که منم همچین چیزی رو تجربه کردم ، میدونم همه چی خیلی خوب میشه اگه بتونی یه راه کوچیک برای فرار از این اوضاع پیدا کنی ... شاید چون الان کریسمسه من الان عمیقتر معنی کلمه ی معجزه ی کریسمس رو حس میکنم ، میتونم حس کنم که از الان شاد زندگی کردن برای خیلی از ماها مهم تر شده . من دعا میکنم که تک تک ادما همیشه همه ی روزاشون براشون خاص و شاد باشه ، مثل روز کریسمس !
.
.
.
پی اس: یه شادیه غم انگیز..
#leeteuk
#MerryChristmas
Read more
. . #بنفیسیات یه وقتایی یه جوری دلم نمیخواد یک کلمه ام حرف بزنم که خودم هم باورم نمیشه. باهام حرف ...
Media Removed
. . #بنفیسیات یه وقتایی یه جوری دلم نمیخواد یک کلمه ام حرف بزنم که خودم هم باورم نمیشه. باهام حرف میزنن و من نگاشون میکنم جوابی ام اگه بدم پر از بی رحمیه به نقطه ضعفا تیکه میندازم راجب چیزایی که یه ذره هم قبلا ناراحتم کردن طعنه میزنم حسارو مسخره میکنم حرصمو به راحتی توی چشمام به آدما نشون میدم همه ... .
.
#بنفیسیات
یه وقتایی یه جوری دلم نمیخواد یک کلمه ام حرف بزنم که خودم هم باورم نمیشه.
باهام حرف میزنن و من نگاشون میکنم
جوابی ام اگه بدم پر از بی رحمیه
به نقطه ضعفا تیکه میندازم
راجب چیزایی که یه ذره هم قبلا ناراحتم کردن طعنه میزنم
حسارو مسخره میکنم
حرصمو به راحتی توی چشمام به آدما نشون میدم
همه چی رو انکار میکنم
پیامارو جواب نداده ول میکنم
اونایی رو هم که جواب میدم انقدر تلخ و نیش دار ام که کاش جواب نداده بودم...
اون شب میگفت وقتی اون هدی ایی ؛ نیش داری.
زبونت نیش داره..
آدم باید فرار کنه نیش مهلک نخوره.
اینجور وقتا زیاد که پاپیچم شن میگم حالم خوب نیست
وقتی بگن چرا؟چی شده؟ چته؟
قاطی میکنم که نپرس بلدي خوب كني خوب كن
بلد نیستی ام به سلامت...
بعد اگه بگه تا نگي و ندونم حالت چرا بده كه نميتونم كاري بكنم
مطمئنا چیزی که بعدش میشنوه خداحافظی عه.
توی این حالم معمولا دو سه تا دعوا رو حتما دارم.
حتی مواردی بودن که کلا گذاشتن و رفتن.. من یه وقتایی آدمِ خیلی بدی میشم... من یه وقتایی
یه روزایی
خیلی غیرقابل تحمل میشم...
ولی به صورت غیرقابل باوری دارم کسایی رو که توی این حالتم تحملم میکنن
و هربار بیشتر متعجبم میکنن...
آخه... وره بده من واقعا آزاردهنده س... .
.
.
📷 @colourofthewater ❤
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
ما همه تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یه زندان با اتاق های گوناگون . تو این زندان که اسمش دنیاس، بعضی ...
Media Removed
ما همه تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یه زندان با اتاق های گوناگون . تو این زندان که اسمش دنیاس، بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشن، فقط خودشونو سرگرم کردن که روزشون شب بشه، زندگی به این شکلو ادامه می دن و انگار فقط این حرفو بلدن که بگن، واسه همه همینه، اما ادامه می دیم _بعضی ها می خوان فرار کنن اما اصلا ... ما همه تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یه زندان با اتاق های گوناگون .
تو این زندان که اسمش دنیاس، بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشن، فقط خودشونو سرگرم کردن که روزشون شب بشه، زندگی به این شکلو ادامه می دن و انگار فقط این حرفو بلدن که بگن، واسه همه همینه، اما ادامه می دیم _بعضی ها می خوان فرار کنن اما اصلا راهی برای فرار وجود نداره تنها دستاشونو الکی زخم می کنن، فقط یه جملرو مثله یه نوار ضبط شده در حال پخش ادامه می دن که، این نیز بگذرد _ بعضی ها هم ماتم گرفتن و فقط و فقط دنبال بزرگ شدنشون البته نه به صورت فهمی بلکه به صورت ظاهری هستن _ دسته دیگه اصلا به هیچ وجه برای خودشون رویایی نمی سازن و اسم خودشون و گذاشتن آدم منطقی و شعارشونم اینه که، از لحظت لذت ببر .
باور کنید همش خودمونو گول می زنیم، اما مطمئن باش لحظه ای می رسه که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شه ....
به خدای خودم قسم، من الان که دارم این متنو می نویسم خسته شدم البته نه از دنیا نه از اتفاق هاییکه جبرش برامون رقم زده، نه از گرونیه اجناسو بالا رفتنه دلارو، سیاستو، مسخره بازیهائیکه همه فقط بلدن در موردش نظر بدن ...
آره پس منکه مشکلی ندارم، شاید خوشی زده زیره دلم .
اما کاش مشکلم اینا بود که ۱۰۰ البته تمام حرفهائیکه در مورد سختی، ‌بهشون اشاره کردم حتی نوشتنشم کار آسونی نیست .
اما، من مشکلم گم شدنم، گم کردن خودم، ندیدن خودم طوریکه شاید دیگه نتونم خودمو پیدا کنم .
مجبورم زندگیو بدونه نور تو تاریکی طی کنم، به نظرم زبونم توو بدنم نیست، چون سالهاست که به جز با خودم با کسی حرف نزدم البته حرف زدم اما نه حرف دل، دلیکه سوخته داره خاکستر می شه، شایدم شده .
نمی دونم ...
امیدوارم اگر نمی تونم راهی برای همنوعم درست کنم حداقل تو فکر تخریبشم نباشم .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
یه جایی توی کتاب خاطرات ِدیوید فوئنکینوس، راوی می فهمه مامان بزرگش از سرای سالمندان فرار کرده. بعدتر ...
Media Removed
یه جایی توی کتاب خاطرات ِدیوید فوئنکینوس، راوی می فهمه مامان بزرگش از سرای سالمندان فرار کرده. بعدتر می فهمه مامان بزرگ پول ماهیانه ای که از پسرهاش می گرفته که بره آرایشگاه و خوشگل کنه، رو جمع می کرده. بعد یه شب بی صدا پول رو برداشته و فرار کرده رفته دور دنیا سفر. راوی توی اون نقطه وقتی حسابی نگران مامان ... یه جایی توی کتاب خاطرات ِدیوید فوئنکینوس، راوی می فهمه مامان بزرگش از سرای سالمندان فرار کرده. بعدتر می فهمه مامان بزرگ پول ماهیانه ای که از پسرهاش می گرفته که بره آرایشگاه و خوشگل کنه، رو جمع می کرده. بعد یه شب بی صدا پول رو برداشته و فرار کرده رفته دور دنیا سفر. راوی توی اون نقطه وقتی حسابی نگران مامان بزرگشه، حس می کنه یه بُعد جدید از مامان بزرگش رو شناخته. اون جا توی اون صفحه ی کتاب فکر می کنم به اینکه مامان بزرگ داستان، درست قبل اینکه دنیا دستش رو از زندگی کوتاه کنه می فهمه زندگی واقعا چیه. بعد فکر می کنم واسه ماها، تک تک ماها چقدر ، چند سال طول می کشه تا بفهمیم زندگی واقعا در مورد چیه
.
#یلدانوشت .
پ.ن: اینقدر پیام خوب گرفتم از کسانی که دارند خاطرات رو می خونند که حد نداره. خوشحالم که دوسش دارید. کتاب دلنشینی که توی قلب من جا داره .
#با_یلدا_کتاب_بخونیم .
پ.ن۲: مجتبا مرسی از این عکسی که گرفتی
.
Read more
. خیلی وقتها علتی که باعث میشه ما به سراغ پایان نامه ای که باید بنویسیم نمیریم یا کاری که باید انجام ...
Media Removed
. خیلی وقتها علتی که باعث میشه ما به سراغ پایان نامه ای که باید بنویسیم نمیریم یا کاری که باید انجام بدیم و یا مقاله ای که باید تهیه کنیم و ازش فرار می‌کینم، استرسی هست که عقب انداختنش به مدت طولانی به ما وارد کرده. من کاری ندارم که اینکه عقب افتاده و به مدت طولانی انجام نشده چه ضررهایی داشته ولی اینو میدونم ... .
خیلی وقتها علتی که باعث میشه ما به سراغ پایان نامه ای که باید بنویسیم نمیریم یا کاری که باید انجام بدیم و یا مقاله ای که باید تهیه کنیم و ازش فرار می‌کینم، استرسی هست که عقب انداختنش به مدت طولانی به ما وارد کرده. من کاری ندارم که اینکه عقب افتاده و به مدت طولانی انجام نشده چه ضررهایی داشته ولی اینو میدونم که اینکه امروز شروع بشه بهتر از فرداست حتی اگر تا احساس کنیم تا گردن داخل یه مردابی گیر کردیم و راه فرار نیست
.
شاید انجام ندادنش به خاطر عدم دانش بوده. شاید از تنبلی بوده. شاید از بی برنامگی بوده و شاید از اینکه احساس میکردیم انقدر عالی نیستم که کار خوبی تحویل بدم. شاید اصلا همین که به گذشته بر میگردم اصلا نمیدونم چی شد و چرا ننوشتم. چطوری زمان گذشت و چشم رو هم گذاشتم دو سال از تصویب پروپوزال گذشته. مهم نیست. این حرف ها فقط زمان بیشتری رو از بین میبره و هیچی رو درست نمیکنه. هدف اینه که این کار انجام بشه و برای انجام دادنش باید شروع کرد و با فکر فقط فشار بیشتری به بدن و سلامتی وارد میشه به جای اینکه کاری پیش بره
.

باید هدف رو مشخص کرد و همونطوری که قبلا هم گفتم به هدف های ریزتر تقسیم کرد. اصلا هیچی تو ذهنم نیست؟ مهم نیست باید شروع کرد به نوشتن هرچیزی که بی هدف توی ذهن ما در رابطه با پایان نامه میاد و همونارو انقدر مکتوب کنیم که دیگه چیزی توی ذهن نباشه که فکر کنیم ذهنم پراکنده است. به اندازه کافی بلد نیستم؟ این سوال بیشترش به خاطر این به وجود میاد که خودمون و ذهنمون رو باور نداریم. اینکه ایده های ساده ی من که در طی زمان تو ذهنم اومده چقدر ارزشمنده و اینکه این تفکر غلطه که اگر چیزی نوشتم که پیچیده بود و هیشکی نفهمید پس من خیلی آدم بزرگیم و درسم خوبه
.
اگر به خاطر ایده آل گرایی بوده باید قبول کرد که وقت تنگه ولی انقدر باسواد هستم که بتونم یه چیز خوبی بنویسم و دست از ایده آل گرایی بردارم و به کار عالی رضایت بدم. تازه حتی اگر عالی هم نشه بعد از دفاع وقت هست که با آرامش بیشتر خوند و مقاله ای رو نوشت که دوست داریم. اگر به خاطر تنبلی و بی برنامگی بوده و الان به خاطرش استرس دارم باید با خودمون رو راست باشیم که تنها راه مقابله با این استرس نوشتنه و هیچ راه فراری غیر از این وجود نداره که موجب آرامش بشه. بقیه جلو هستن و من عقب؟ چه تاثیری بقیه توی زندگی من دارن؟ شاید من دو سال دیگه زنده باشم و شاید بیست سال دیگه و هیشکی نه از کسی عقب تره و نه از کسی جلوتره. این مسیر منه که باید تمام سعیم رو بکنم این کار ناتموم رو به سرانجام برسونم
Read more
‌ اوایل سعی میکردم نکُشمشون، هرجوری بود می‌فرستادمشون بیرون. سوسَریا رو می‌گم، همون سوسکای حمام. ...
Media Removed
‌ اوایل سعی میکردم نکُشمشون، هرجوری بود می‌فرستادمشون بیرون. سوسَریا رو می‌گم، همون سوسکای حمام. خوب همیشه هم موفق نبودم، گاهی فرار میکردن زیر کابینت و یخچال و... 😶 همون چنتایی که تونستن در مقابل بیرون شدن مقاومت کنن خیلی زود تبدیل شدن به یه گروهک و تحرکات خرابکارانه‌شون شروع شد، هیچی تو دلشون ...
اوایل سعی میکردم نکُشمشون، هرجوری بود می‌فرستادمشون بیرون. سوسَریا رو می‌گم، همون سوسکای حمام. خوب همیشه هم موفق نبودم، گاهی فرار میکردن زیر کابینت و یخچال و... 😶
همون چنتایی که تونستن در مقابل بیرون شدن مقاومت کنن خیلی زود تبدیل شدن به یه گروهک و تحرکات خرابکارانه‌شون شروع شد، هیچی تو دلشون نیستا، سبک زندگیشونه دیگه 😑 دو سه جفت سوسری میتونن خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنید خونه‌تون رو تسخیر کنن، سرعت تولید مثلشون بالاست و توی شرایط سختم دووم میارن😑 اصولا هیچ علاقه ای به کشتن نداشتم و ندارم ولی مجبورم کردن...😒 کل قبیله‌شون به دست منی که همون اول حاضر نشدم اون دو سه تا رو بکشم قتل عام شدن. قطعا کشتن چندده‌تا موجود زنده از کشتن دو سه‌تا سخت‌تر و دردناک‌تره😓
میخوام بگم گاهی همون اول باید کُشت!
نباید بذاری به جایی برسه که درد بیشتری بکشی و درد بیشتری منتقل کنی. مهربونی خوبه ولی ترحم نه! اگه قراره یه تیر رو از بدن یکی بکشی بیرون همون اول بکِش، قبل از اینکه زخمش التیام پیدا کنه. درد داره ولی نه به اندازه باز کردن زخمی که خوب شده بوده. اگه یه درخت جاش اینجا نیست باید همون اول که نهاله و ریشه هاش ضعیفن از ریشه درش آورد😑
اصلا مثال چرا؟ قلبی که بالاخره یه روز قراره بشکنه رو همون اول باید شکست، هرچی بیشتر بگذره بدتر میشکنه. به نظرم تحمل یه تَرَک راحت تر از اینه که یه حجم از هم‌پاشیده رو تو قفسه سینه‌ت تحمل کنی.😒 ‌
پ‌ن: برا فالوورای صغر سنی: ببینید بچه‌های گلم، اینکه شما وقتی مریضید همون اول یه آمپول بزنید خیلی بهتر از اینه که بذارید مریضیتون بدتر بشه و آخر یه گونی آمپول بهتون بزنن تا حالتون جا بیاد😌
پ‌ن۲: بیکار نشینید، پاشید چارتا قلب بشکونید، چارتا درخت بکَنید👀👀😌😌‌
پ‌ن۳: اثر هنریمم که دیگه تعریف لازم نداره😌‌ ‌
#سوسک #سوسری # درخت #ریشه #آمپول #گونی #سایر_هشتگ_های_مربوطه #بستگان
Read more
تن تن و کاپیتان بعداز یافتن نقشه گنج های راکهام و درک کردن آنها بطور کامل تصمیم گرفتن بدنبال این گنج ...
Media Removed
تن تن و کاپیتان بعداز یافتن نقشه گنج های راکهام و درک کردن آنها بطور کامل تصمیم گرفتن بدنبال این گنج بروند و البته کاملا مخفیانه چون اگر خبرنگارها می فهمیدند دیگر هیچ بی خبری باقی نمی ماند چون شما که آنهاها را می شناسید.... آنها تصمیم گرفتند کشتی دوست کاپیتان را از او قرض بگیرند تا به این سفر بروند اما ... تن تن و کاپیتان بعداز یافتن نقشه گنج های راکهام و درک کردن آنها بطور کامل تصمیم گرفتن بدنبال این گنج بروند و البته کاملا مخفیانه چون اگر خبرنگارها می فهمیدند دیگر هیچ بی خبری باقی نمی ماند چون شما که آنهاها را می شناسید.... آنها تصمیم گرفتند کشتی دوست کاپیتان را از او قرض بگیرند تا به این سفر بروند
اما آشپز کشتی شان که آنها را در این سفر همراهی می کرددر کافه به دوستش درمورد سفرش با کاپیتان و تن تن گفت؛
و از بخت بد یه خبرنگار آنجا بود و یک ثانیه کافی بود تا خبر به روزنامه ها برسد و بعد از آن هم جلوی در خانه تن تن و کاپیتان آشوبی بپا شد و آشوبگران هم کسانی بودند که به گفته ی خودشان نسبت خانوادگی با راکهام سرخ پوش داشتند و باید حتما سهم خود را از گنج می گرفتند؛اما کاپیتان همانطور که خودتان می دانید خون سرفرانسیس هادوکی در رگ هایش بود که راکهام را کشته بود و کشتی خودش را منفجر کرده بود؛پس همین کافی بود تمام آنهایی که با شجره نامه های تقلبی شان در خانه ایستاده بودند دست از پا دراز فرار کنند؛
خب،این هم از این فقط یک نفر باقی مانده بود؛و فکر کنم بدانید کی بود کسی که همش با یه پاندول بازی میکنه و همش می گوید یه کم به طرف غرب!!!!
بله!!!!
پروفسور تورنسل😅
او برای تن تن و کاپیتان پیشنهادی داشت یه زیر دریایی کوسه که به آنها در این سفر کمک زیادی می کرد
و در اینجا بود که تن تن و کاپیتان با پروفسور آشنا شدند😐😄😅😅😁😉
—————————————————-
📩Telegram:
@tintin_comics
📥Channel telegram:
@tintin_comic
☎️tell&sms:
09384339993 #tintin #tantan #comic #milou #castafiore #captain #haddock #comics #snowy #adventure #moulinsart #تن_تن #تن.تن #herge #يونيورسال #carton #ونوس #كاستافيوره #هادوك #كاپيتان_هادوك #تورنسل #ميلو #كتاب #ناياب #تنتن #كميك #كودك #كودكي #هرژه. You can join our telegram to see the latest info and photos , please click link below to join. https://telegram.me/tintin_comic --------------------------------------------------- شما ميتونيد براي ديدن اخرين اخبار و عكس ها عضو تلگرام ما بشيد ، براي عضويت روي لينك زير كليك كنيد https://telegram.me/tintin_comic
Read more
شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز ۳۳% تخفیف پرداخت ۲۰۰۰۰ ...
Media Removed
شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز ۳۳% تخفیف پرداخت ۲۰۰۰۰ تومان به جای ۳۰۰۰۰ تومان جهت خرید و کسب اطلاعات بیشتر به سایت تخفیف بازان مراجعه کنید اگه از حل معما و ماجراجویی لذت می برید، این بازی رو از دست ندهید. یک ساعت از موبایل و تبلت فاصله بگیرید و درگیرِ ... شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز
۳۳% تخفیف
پرداخت ۲۰۰۰۰ تومان
به جای ۳۰۰۰۰ تومان

جهت خرید و کسب اطلاعات بیشتر به سایت تخفیف بازان مراجعه کنید

اگه از حل معما و ماجراجویی لذت می برید، این بازی رو از دست ندهید. یک ساعت از موبایل و تبلت فاصله بگیرید و درگیرِ یک سناریو جذاب شوید! با بسته شدنِ در میگید: حالا چه طوری بیام بیرون؟ به نظر ساده میاد ولی اینجور نیست! کلی نقشه و معما که شما رو میبره به عمقِ یه داستان واقعی.
بدون محدودیت جنسی
هر کوپن تخفیف برای یک نفر و یک سانس بازی به مدت یک ساعت
تعداد نفرات بازی : ۴ تا ۸ نفر

نحوه انجام بازی :
شما به همراه دوستانتون وارد یه اتاق میشید که تم و داستان مشخصی داره! شما باید معمای مربوط به بازی رو حل کنید و نهایتا بتونید در زمان محدود از اتاق خارج بشید! هرگاه بیش از حد در معمایی گیر کردین مدیر بازی به شما کمک می‌کنه. در حل معماها اصلا نیازی به فشار و زور نیست!

تم بازی :
بازی ‌های ما تم‌ های مختلقی داره ... پلیسی و جنایی تا دلهره‌آور! که همه جور سلیقه ای رو راضی می کنه. تیم ما به عنوان اولین و بزرگترین مجموعه اتاق فرار در ایران تاکنون بیش از ۱۴ سناریو مختلف را در ۷ استان کشور اجرا کرده است.

سانس های بازی :
هر روز؛ (۱۶:۰۰-۱۵:۰۰)، (۱۷:۳۰-۱۶:۳۰) و (۱۹:۰۰-۱۸:۰۰)
صبح روزهای جمعه

#شیراز
#اتاق_فرار_شیراز
#بازی_مهیج
#اسکیپ_روم
#اتاق_فرار_پارک_آزادی
#تخفیف
#تخفیف_بازان
#بازی_سلول
#بازی_اتاق_فرار
Read more
. به نظرم اونی که گیوتین رو اختراع کرده دانشجویی بوده که به مجازات همکلاسیاش که بعد از امتحان روش‌های ...
Media Removed
. به نظرم اونی که گیوتین رو اختراع کرده دانشجویی بوده که به مجازات همکلاسیاش که بعد از امتحان روش‌های تقلب رو با افتخار همه جا لو میدن فکر می‌کرده. ولی متاسفانه اون وسط یهو همه چي بهم ريخت و از اختراعش در جهت اشتباهی استفاده کردن. واقعا درک فاز اینایی که اینکار رو می‌کنن سخته. شما ببینین یه اتاق ... .
به نظرم اونی که گیوتین رو اختراع کرده دانشجویی بوده که به مجازات همکلاسیاش که بعد از امتحان روش‌های تقلب رو با افتخار همه جا لو میدن فکر می‌کرده. ولی متاسفانه اون وسط یهو همه چي بهم ريخت و از اختراعش در جهت اشتباهی استفاده کردن.

واقعا درک فاز اینایی که اینکار رو می‌کنن سخته. شما ببینین یه اتاق فکر نشسته این روش‌ها رو طراحی کرده، کلی آدم خلاق اومدن راهکار دادن تا این پروسه سنگین به اینجا رسیده حالا به جای اینکه این روش‌ها رو به نسل بعد منتقلش کنی، لوش میدی؟
.
خب نکن انیمال، تو اگه نمی‌خوای از این روش‌ها استفاده کنی بذار برای ما محفوظ بمونه. یه روش تقلب چیه؟ بذارین اون برامون بمونه حداقل.

همین امثال اینا باعث شدن که نسل دایناسورا از بین بره. خود اون دایناسوره فرار کرد و حین فرار لایو گذاشت دایناسورخوارا دیدنش، راه فرار لو رفت و اومدن همه رو خوردن. حالا دیگه اینکه دایناسورخوارا چه جور موجوداتی هستن رو باهاش کاری نداریم.

اینا قطعا همونایی بودن که اگه از زندان فرار می‌کردن بعدِ فرار نقشه رو با کروکی دقیق میتونستی تو صدر اخبار ببینی. حالا این بزرگوارانی هم که موقع دزدی ماشین لایو گرفتن هم از نوادگان اون عزیزان هستن.

دقیقا عین این دخترایی که با تغییر چهره رفتن ورزشگاه، یعنی تو دیگه نمی‌خواستی بری ورزشگاه؟ خب معلومه که دفعه بعد می‌شناسنت. حالا خودت که هیچی، چهره پسرونه‌ات جهانی شد و هیچ جا دیگه نمیشه باهاش بری، روش بقیه رو چرا لو دادی؟ الان ما هر جوری ریش و سبیل بذاریم و حتی بریم جراحی هم بکنیم باز پیدامون می‌کنن. روش رو لو دادی نگهبانای خانم جلو ورزشگاه منتظرن تا مارو با یه من ریش و سبیل بگیرن.

یعنی الان برای تغییر قیافه بری اون عینک ستایش رو هم بزنی دیگه جواب نیست و همه میشناسنت.

خوبت شد؟ همين رو مي‌خواستي؟
Read more
. «من این نامه رو به روسی برات می‌نویسم. نه فقط به‌خاطر این‌که به ایتالیایی خودم اطمینان ندارم، بلکه به‌خاطر این‌که وقتی کسی اینو برات ترجمه کنه دیگه خیلی وقته که من رفتم. خیلی وقت... حتی فکرش هم منو به لرزه می‌ندازه و در اون لحظه دیگه چیزی عوض نمی‌شه. من ترکت نمی‌کنم، من فرار می‌کنم. من از عشق فرار ... .
«من این نامه رو به روسی برات می‌نویسم. نه فقط به‌خاطر این‌که به ایتالیایی خودم اطمینان ندارم، بلکه به‌خاطر این‌که وقتی کسی اینو برات ترجمه کنه دیگه خیلی وقته که من رفتم. خیلی وقت... حتی فکرش هم منو به لرزه می‌ندازه و در اون لحظه دیگه چیزی عوض نمی‌شه. من ترکت نمی‌کنم، من فرار می‌کنم. من از عشق فرار می‌‌کنم، من از چیزی که تمام عمر منتظرش بودم فرار می‌کنم. من باید برگردم به همون نقش یه آدم متوسط میانه‌رو که هیچ‌وقت نمی‌تونه چیزی بیش از اونی که داره بخواد...»
.
.

ديالوگى از «چشمان سیاهِ» نيكيتا ميخالكوف
.
#بی‌رحمانه‌س؟!
@ramiro.music1
Read more
بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. ...
Media Removed
بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. شما تو ماشین خودتون نشستید و دارید مسیرتون رو طی می کنید که یکهو یه ماشین دیگه به سمت شما منحرف میشه و شما رو از مسیرتون منحرف می کنه و... تاثیرپذیری و تاثیرگذاری تو زندگی یه اتفاق همیشگیه که خوب و بدش ... بعضی وقت ها آدم ها خواسته یا ناخواسته کاری می کنند که باعث میشه یه بحران بزرگ تو زندگی بقیه پیش بیاد. شما تو ماشین خودتون نشستید و دارید مسیرتون رو طی می کنید که یکهو یه ماشین دیگه به سمت شما منحرف میشه و شما رو از مسیرتون منحرف می کنه و...
تاثیرپذیری و تاثیرگذاری تو زندگی یه اتفاق همیشگیه که خوب و بدش حالمونو خوب و بد می کنه. گفتم بحران چون منظورم تاثیر بد گذاشتنه. یه اتفاقی می افته و یه جریانی پیش میاد و می افتی توی دست انداز و فرمون از دستت در می ره و تا بیای جمعش کنی اختیار از دستت فرار میکنه!
مرز بین دوست داشتن و نفرت مثل یه مو باریکه، مرز بین اعتماد و شک! و بی اعتمادی... کلی اتفاق افتاده دور و برم که داره من رو تغییر میده و هر روز اختیار از دستم فرار می کنه و من دوان دوان سعی می کنم به دست بیارمش اما هنوز تو این مسابقه دو یه چند دوری عقبم، اینم بزار به حساب گذشته م.
اما از این ها که بگذریم، امروز یه بحران رو تجربه کردم، چیز مهمی نبود اما لحظه لحظه مثل یه سیل فراگیر اوضاع داغون تر شد. به چشم دیدم که چطور میشه یه جر و بحث ساده تبدیل به یه جنگ پدرکشتگی بشه و یا همونجا خیلی آروم تموم بشه و فقط به این بسته ست که این وسط چی رد و بدل میشه.
کم برام پیش اومده که آدما ازم متنفر بشن و نتونم کاری هم انجام بدم. شاید هم اصلا پیش نیومده باشه. اما امروز درگیرش شدم. وقتی صحبت بر سر حق باشه و وقتی حقت رو نمیدن یا حق ت رو کم می کنن و تو می رسی به مرز جنون و می خوای قید همشو بزنی...می خوای آروم شی، می خوای تموم شه و تیشه رو برداشتی که از ریشه بزنی، جنون... از اون دیوونه بازی های خودم که صد بار تا دم خونه ش رفتم و فقط زنگو نزدم!
خوشم اومد، دمت گرم! یاد آژانس شیشه ای می افتم اما حیف آخرش باید یه جایی دور بزنیم چون عباس دیگه بینمون نیست. چرا... دوست ندارم دینی گردن آدما داشته باشم، باید یه گلی بچینم و بدم بهشون، یا حتی از شلغم یه گلی بلبلی چیزی بسازم، گویا شدنیه... #شاید #موقت
Read more
کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دوبار تماشا میکنن به نظر آدم های عجیبی میان،اما این احساسیه که نمیشه به ...
Media Removed
کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دوبار تماشا میکنن به نظر آدم های عجیبی میان،اما این احساسیه که نمیشه به همه توضیحش داد… وقتی هنوز شخصیت های یه فیلم تو ذهنت زندن و دارن نفس میکشن، می تونی روی پرده به چشم هاشون خیره بشی… میتونی باهاشون حرف بزنی… میتونی سرنوشتشون رو تغییر بدی… این طوری میتونی واقعیت رو به ... کسایی که پشت سر هم یه فیلم رو دوبار تماشا میکنن به نظر آدم های عجیبی میان،اما این احساسیه که نمیشه به همه توضیحش داد… وقتی هنوز شخصیت های یه فیلم تو ذهنت زندن و دارن نفس میکشن، می تونی روی پرده به چشم هاشون خیره بشی… میتونی باهاشون حرف بزنی… میتونی سرنوشتشون رو تغییر بدی… این طوری میتونی واقعیت رو به شکل خواب و رویا بازسازی کنی… می تونی توی صندلی سینما فرو بری… لحظه ای که چراغ ها خاموش میشه، معجزه اتفاق می افته… درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه توانت ادامه بدی… همه چی درست از همین جا شروع میشه.

#سینما
#زندگی
#عشق
#بازیگری
Read more
. یه هل دیگه... اَه درو بست! باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم ...
Media Removed
. یه هل دیگه... اَه درو بست! باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم بود، استرس «آیا می‌تونم سوار قطار شم یا حالا که سوار شدم، این ایستگاه می‌تونم پیاده شم؟» هم اضافه شده. اصلا مترو با زندگی من گره خورده؛ زندگی عاطفی، تحصیلی، کاری... چه شکست عشقیا که نخوردم (خب قطعا ... .
یه هل دیگه... اَه درو بست!
باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم بود، استرس «آیا می‌تونم سوار قطار شم یا حالا که سوار شدم، این ایستگاه می‌تونم پیاده شم؟» هم اضافه شده. اصلا مترو با زندگی من گره خورده؛ زندگی عاطفی، تحصیلی، کاری... چه شکست عشقیا که نخوردم (خب قطعا تو واگن ویژه بانوان برای من عشقش هم به وجود نمیاد). چه جزوه‌ها که تو مترو نخوندم. یه پیشنهاد مدلینگ هم داشتم که یه خانمه می‌خواست بام‌تل‌هاش رو روي موهام امتحان کنه.

مترو حتی تو انواع و اقسام خوابام هم حضور فعال داره. از کابوسِ جا موندن لای جمعیت یا نرسیدن به قطار تا فضاهای خیلی بی‌ربط. مثلا یه بار خواب دیدم دارم تو یه جنگل تاریک از دست زامبی‌ها فرار می‌کنم که یهو قطار وایستاد و این صدا پخش شد: با توجه به تابلوهای راهنما مسیر فرار خود را به درستی انتخاب کنید. از رویاهام هم می‌تونم به نشستن با لباس پرنسس‌ رو سکوی مترو اشاره کنم که یه قطار سفید با کلی صندلی خالی پیداش شد. تا اومدم سوار شم، در برای سکوی روبرویی باز شد و قطار پر شد.

ولی واقعا مترو یه سری رویاهام رو برآورده کرده. مثلا کی تو خواب هم می‌دیدید مترو بتونه نیاز روزانه ما رو تامین کنه؛ اگر اون نبود چطوری با لباس‌های الیاف گیاهی آشنا می‌شدیم؟ یا چطور می‌فهمیدیم یه نفر، بیست تومن فروش مغازه، پونزدهِ همکار رو می‌تونه بده پنج تومن؟! اصلا خودم بدون صرف وقت اضافه و با سفر تو سه راسته ۱ و ۲ و چهارِ مترو تونستنم کل جهیزیه‌ام رو بخرم بجز یخچال که اونم اگه شارژ کارتخوان فروشنده تموم نشده بود الان با خیال راحت فقط می‌نشستم و به دست و پا کردن داماد فکر می‌کردم.
Read more
📸<span class="emoji emoji1f339"></span>📸<span class="emoji emoji1f339"></span>📸 شاید اون کسی که دوربین رو اختراع کرد هیچوقت نمی دونست عکس ها می تونن چه قدرتی داشته باشن ... نمی ...
Media Removed
📸📸📸 شاید اون کسی که دوربین رو اختراع کرد هیچوقت نمی دونست عکس ها می تونن چه قدرتی داشته باشن ... نمی دونست آدما می تونن با دیدن یه عکس برگردن به یه روز خاص و ثانیه به ثانیه ش رو مرور کنن و همراه با آدم های توی عکس متوقف بشن... نمی دونست یه روزی آدما می شینن پای آلبوم عکس هاشون و تازه می فهمن زمان ... 📸🌹📸🌹📸
شاید اون کسی که دوربین رو اختراع کرد
هیچوقت نمی دونست
عکس ها می تونن چه قدرتی داشته باشن ...
نمی دونست آدما می تونن با دیدن یه عکس برگردن
به یه روز خاص و ثانیه به ثانیه ش رو مرور کنن
و همراه با آدم های توی عکس متوقف بشن...
نمی دونست یه روزی آدما می شینن
پای آلبوم عکس هاشون و تازه می فهمن
زمان سریع تر از چیزی که فکر می کردن گذشته...
نمی دونست با یه عکس میشه خونه هایی رو دید
که سال ها پیش خراب شدن
به آدم هایی نگاه کرد که مدت هاست کنارمون نیستن...
مکان هایی رو دید که هیچوقت اونجا نرفتی ...
نمی دونست گاهی نگاه کردن به یه عکس می تونه
احساسات قدیمی ، همون احساساتی که سال هاست
از دست دادی رو زنده کنه
می تونه همزمان باعث خنده و اشکت بشه
می تونه رفع دلتنگی کنه یا حتی بیشتر دلتنگت کنه ...
آدم هایی که از عکس‌ گرفتن فرار می کنن
همونایی هستن که بهتر از هر کسی از قدرت عکس ها با خبرن
اونا می دونن عکسی که تو یه لحظه ثبت میشه
برای یه عمر خاطره می سازه ...
پى نوشت :
روز جهانى عكس و عكاسى رو
به تمامى دوستان و همكاران خوش ذوق
و حتى علاقه مند به اين هنر زيبا تبريك ميگم
به اميد ثبت لحظه هاى ناب 👌🏻
#روز #جهانی #عكس #و #عكاسي
#brandenburg
Read more
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش ...
Media Removed
سلام روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم. علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن! لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته ... سلام

روز خبرنگار رو به تمام خانواده های خبرنگاردار تسلیت و به تمام خبرنگارها تبریک میگم.

علتش هم اینه که خبرنگاری فقط به اونی حال میده که خبرنگاره! ولی اطرافیانش بیچاره می‌شن!

لابد میپرسید چرا؟ این همه رییس جمهورهای دیگه دروغ میگن یه کلمه نمیپرسید چرا، حالا ما یه جمله گفتیم که اونم واقعیته همه میگن چرا چرا

اصلن نمیگم(میگم ولی اولش یه کم ناز میکنم! شما کوتاه نیاید)

باشه بابا میگم

راستش خبرنگارها مثل این عکس، زندگی پر ماجرایی دارن، یعنی داشتن! آخه اون موقع تلکس و اینا دم دست هرکسی نبود و خبرنگاری که تو دفتر مینشست کاسب نمیشد

بعد آدم هرچی مینوشت سیر نمیشد! مجبور میشد واسه بقیه هم که نخوندن تعریف کنه و اون بدبختی که این تعریفات روزانه و حوصله سر بر رو هر روز باید میشنید خانواده بود! حالا همسر و ننه بابا و خواهر برادر فرقی نداشت

شاید بگید باحاله! ولی وقتی هر روز با اشتیاق دو ساعت و نیم یه چیز بیمزه براتون تعریف کنن بعد سه ماه زده میشین

حالا ما یه خبرنگاری داشتیم که خیلی نادر بود! یعنی هم خودش نادر بود هم اسمش

اون زمان ما با فارس تو کل کل سرعت بودیم. یه روز اومد تو تحریریه و یه خبری داد که دندون همه ریخت! یعنی کف کرده بودیم! بعد رفتیم سر کار خودمون

فارس بعد از ظهر خبر رو گذاشت تیتر یک سایت! ما کلی مسخره کردیم که ببین خبری که صبح داشتیم رو اینا الان تیتر یک کردن

ولی هرچی گشتیم خبر رو روی سایت خودمون پیدا نکردیم. از نادر که پرسیدیم گفت خبر رو بهتون گفتم دیگه!

شورای تحریریه سه تا نظر داشتن، محمدجواد میگفت یک ماه مرخصی بدون حقوق اجباری! هوشمند میگفت بهش بفهمونیم که شغل ما صرفا فهمیدن و برای هم تعریف کردن خبر نیست، ولی من میگفتم بزنیمش!

قرار شد اول بزنیمش که قشنگ فرمت بشه، بعد در طول یک ماه مرخصی بدون حقوق، از اول ویندوزش رو نصب کنیم

الانم کاناداست! حالا چرا به جای مغزها فرار کرده خود مغز هم نمیدونه

ترانه مربوطه
قر تو خبرش فراوونه نمدونه کجا بخونه
همینجا همینجا

پ‌ن یک
قلم خبرنگار مثل یه شمشیر تیزه، مواظب مردم باشید

پ‌ن دو
همیشه یک خبرنگار می‌مانم

پ‌ن سه
قدرت خبر مثل مار روی دوشته! یا برات میکشه، یا میکشتت

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #خبرنگار #مهدی_شادمانی #قهرمان #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_خبر_مرگت_رو_تیتر_یک_بزنم #یاد_همه_رفته_ها_بخیر #قلم_من_توتم_من_است #پس_چرا_میفروشیش #قلم_به_مزد #حق_التحریر #مار #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_اجازه_ندارد_راجع_به_رییس_جمهور_بنویسد #حرف_مردم #ومن_الله_التوفیق
Read more
. با توجه به افزایش قابل ملاحظه قیمت لبنیات، سری به یکی از گاوداری‌ها زدیم و مصاحبه‌ای با یک گاو عزیز ...
Media Removed
. با توجه به افزایش قابل ملاحظه قیمت لبنیات، سری به یکی از گاوداری‌ها زدیم و مصاحبه‌ای با یک گاو عزیز ترتیب دادیم: . - جناب گاو! جناب گاو!/ + بله؟!/ - عه شما حرف می‌زنید؟ توقع داشتم مثل همیشه بگید «ما»/ + خیر از وقتی وضعمون خوب شده جانم و جونم هم می‌گیم./ - خب بفرمایید دقیقا رمز موفقیت و پیشرفتتون ... .
با توجه به افزایش قابل ملاحظه قیمت لبنیات، سری به یکی از گاوداری‌ها زدیم و مصاحبه‌ای با یک گاو عزیز ترتیب دادیم:
.
- جناب گاو! جناب گاو!/ + بله؟!/ - عه شما حرف می‌زنید؟ توقع داشتم مثل همیشه بگید «ما»/ + خیر از وقتی وضعمون خوب شده جانم و جونم هم می‌گیم./ - خب بفرمایید دقیقا رمز موفقیت و پیشرفتتون چی بوده؟/ + راستش کار خاصی نکردیم. فقط سعی کردیم خودمون باشیم./ - یعنی گاو بودن عامل اصلی موفقیت شما بوده/ + بله دقیقا. البته بالارفتن قیمت لبنیات هم بی‌تاثیر نیست./ - مشوقینتون کیا بودن؟/ + یه مُشت گاو دیگه مثل خودمون./ - برنامه‌تون واسه آینده چیه؟/ + تصمیم گرفتیم تا ابد گاو بمونیم./ - پس فعالیت خاصی قرار نیست بکنید./ + گاو بودن کار کمی نیست! البته قراره یه سری گوساله قد و نیم قد دور خودمون ردیف کنیم. این روزا پول تو زاد و ولده./ - یعنی به عبارتی قراره بچه‌دار بشید./ + نه پس قراره بریم گوساله به سرپرستی قبول کنیم!/ - حالا که وضعتون بهتر شده دوست دارید کجا زندگی کنید؟/ + داداش گاوها کجا زندگی می‌کنن؟ تو گاوداری دیگه. اینکه ربطی به وضعیت مالی و اینا نداره!
.
در همین حین از پشت گاوداری یک عدد شیر به داخل گاوداری پرید. گاوی که در حال مصاحبه با وی بودم سریع لباس گاوی‌اش را در آورد و پا به فرار گذاشت. در هنگام فرار فریاد می‌زد «بابا من یه آدم لاغرم که اومدم بین گاوها بلکه زندگی‌ام یه تکونی بخوره. برو همون گاو چاق‌ها رو بخور». شیر که صحنه فرار او را دید سریع لباس شیر را از تنش کَند و با فریاد گفت «نترس داداش منم یه چند وقت تو باغ وحش قاطی شیر واقعی‌ها بودم ولی دیدم لبنیات کشیده بالا اومدم این سمت. لباس گاوی سایز من نداری؟!»
Read more
شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز ۳۳% تخفیف پرداخت ۲۰۰۰۰ ...
Media Removed
شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز ۳۳% تخفیف پرداخت ۲۰۰۰۰ تومان به جای ۳۰۰۰۰ تومان جهت خرید و کسب اطلاعات بیشتر به سایت تخفیف بازان مراجعه کنید اگه از حل معما و ماجراجویی لذت می برید، این بازی رو از دست ندهید. یک ساعت از موبایل و تبلت فاصله بگیرید و درگیرِ ... شادی و هیجان با بازیهای مهیج اتاق فرار (escape room) در پارک آزادی شیراز
۳۳% تخفیف
پرداخت ۲۰۰۰۰ تومان
به جای ۳۰۰۰۰ تومان

جهت خرید و کسب اطلاعات بیشتر به سایت تخفیف بازان مراجعه کنید

اگه از حل معما و ماجراجویی لذت می برید، این بازی رو از دست ندهید. یک ساعت از موبایل و تبلت فاصله بگیرید و درگیرِ یک سناریو جذاب شوید! با بسته شدنِ در میگید: حالا چه طوری بیام بیرون؟ به نظر ساده میاد ولی اینجور نیست! کلی نقشه و معما که شما رو میبره به عمقِ یه داستان واقعی.
بدون محدودیت جنسی
هر کوپن تخفیف برای یک نفر و یک سانس بازی به مدت یک ساعت
تعداد نفرات بازی : ۴ تا ۸ نفر

نحوه انجام بازی :
شما به همراه دوستانتون وارد یه اتاق میشید که تم و داستان مشخصی داره! شما باید معمای مربوط به بازی رو حل کنید و نهایتا بتونید در زمان محدود از اتاق خارج بشید! هرگاه بیش از حد در معمایی گیر کردین مدیر بازی به شما کمک می‌کنه. در حل معماها اصلا نیازی به فشار و زور نیست!

تم بازی :
بازی ‌های ما تم‌ های مختلقی داره ... پلیسی و جنایی تا دلهره‌آور! که همه جور سلیقه ای رو راضی می کنه. تیم ما به عنوان اولین و بزرگترین مجموعه اتاق فرار در ایران تاکنون بیش از ۱۴ سناریو مختلف را در ۷ استان کشور اجرا کرده است.

سانس های بازی :
هر روز؛ (۱۶:۰۰-۱۵:۰۰)، (۱۷:۳۰-۱۶:۳۰) و (۱۹:۰۰-۱۸:۰۰)
صبح روزهای جمعه

#شیراز
#اتاق_فرار_شیراز
#بازی_مهیج
#اسکیپ_روم
#اتاق_فرار_پارک_آزادی
#تخفیف
#تخفیف_بازان
#بازی_سلول
#بازی_اتاق_فرار
Read more
. دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت: پدرم بازاری ...
Media Removed
. دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت: پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم. هفده ... .
دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد
داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت:

پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم
اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم.
هفده سالم بود که پسر همسایمون عاشقم شد. عاشق که چه عرض کنم، شیدا
همیشه با التماس نگاهم میکرد
پدرم موافقت کرد و گفت باهاش ازدواج کن اما من نمیخواستم به حرف پدرم گوش کنم
عاشق شدم، عاشق شاگرد مغازه ی پدرم
توی خانواده و محل پیچید که دختر حاج محمد علی عاشق یه شاگرد مغازه شده،
مغرور شد، شاگرد مغازه رو میگم، گفت نمیام خواستگاریت چون پدرت منو راه نمیده اما حاضرم باهات فرار کنم
خودم رو از ارث وتوجه خانواده محروم کردم و یه شب با کلی پول و طلا که از خونه ی خودمون دزدیده بودم باهاش فرار کردم،
من عاشقش شده بودم و فقط میخواستم به عشقم برسم.
فکر میکردم زندگی کنار کسی که عاشقشی بالاترین درجه ی خوشبختیه اما به این فکر نکرده بودم که اگه اون طرف عاشق تو نباشه چه دردی رو باید تحمل کنی.
من از کسی که عاشقم بود گذشتم و رفتم سراغ کسی که عاشقش بودم! غافل از اینکه یه زن زمانی دلش به خونه و زندگی گرم میشه که هر روز صبح با حرف های محبت آمیز همسرش از خواب بیدار بشه.
یه زن واسه زنده موندن روح و ذوقش نیاز داره مورد توجه مرد زندگیش قرار بگیره.
غافل از اینکه کافیه یه مرد بفهمه یه زن با تمام وجودش عاشق شده، مغرور میشه.
دلش میخواد هر لحظه قدرتش رو به رخ بکشه و یادآوری کنه که هی زن تو بدون من میمیری، میزنه توی دهنت، با غیظ و غرور نگاهت میکنه، له میشی، خرد میشی، داغون میشی اما دم نمیزنی چون دلباخته ای، دو ایستگاه بیشتر نمونده تا مقصد و کفاف شنیدن ادامه ش رو نمیده
اینکه چی گذشت به من زیاد به کارت نمیاد، اما یادت باشه یه جایی توی شصت یا هفتاد سالگی، کنار پیاده رو، وقتی روی یه نیمکت نشستی و به رفت و آمد مردم نگاه میکنی و یه سوال بیخ ذهنت میشینه که چقدر از زندگی و تصمیماتی که گرفتم رضایت دارم چه جوابی برای خودت داشته باشی
من اینجا باید پیاده شم. پسر همسایمون بعد از فرار من ازدواج نکرد هیچوقت، یه وقتایی میرم دیدنش، نزدیک این ایستگاه میشینه کنار پیاده رو و ساز میزنه، یه شبایی شام درست میکنم میبرم براش و میشینم کنارش و برام آهنگ سلطان قلبها رو میزنه
قطار ایستاد و پیرزن با لبخند از جایش بلند شد و رفت...
یک ظرف غذا هم از نایلونی که دستش گرفته بود پیدا بود
.
#علی_سلطانی

عکس را دکتر برداشته
@mahdi.maaref
Read more
. نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت ...
Media Removed
. نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت "اول آبان ماه" که غدد #اشکی وی شروع به فعالیت کردن. انگار که یه کلونی #میکروب حمله کرده به چشمهای گرامی! در حالی که... فقط وی حالش خوب نبود. اینکه کی دقیقا تموم شد هم در جریان نیستم.. شاید دیروز بود، ... .
نمیدونم چند روز شد و حدودش چقدر بود، ولی یادمه از وقتی شروع شد که ساعت صفر و صفر شد و تقویم برگشت سمت "اول آبان ماه" که غدد #اشکی وی شروع به فعالیت کردن. انگار که یه کلونی #میکروب حمله کرده به چشمهای گرامی! در حالی که... فقط وی حالش خوب نبود.
اینکه کی دقیقا تموم شد هم در جریان نیستم..
شاید دیروز بود، و شاید یه روز قبلش.
روزهایی که حال من، حال همیشگی نبود و من غیرقابل تحمل تر از همیشه. درک نکردن و نفهمیدن اینکه بقیه تو چه وضعیتی هستند هم این بازی کثیف رو، کثیف تر میکرد.
ولی داشتم فکر میکردم که طی یکسال اخیر، چی شد دقیقا؟ کی بودم من پارسال و الان کی هستم دقیقا؟
دختری که همیشه سرش رو بلند میکرد که الگوی زندگیش رو ببینه، الان باید سرش رو بالا نگه داره به خاطر شخصیت خودش و توانایی های خودش. دیگه حق نداره -ته ذهنش حتی- مقایسه کنه و قضاوت کنه.
دختری که ادبیات عاشقانه فارسی، #مولانا و #نظامی رو به خاطر صرف کردن زمان با یکی دیگه شروع کرد، الان همه ی اونها رو تنها میخونه و سعی میکنه صدای کسی که همیشه میگفت "خوش خط باش" رو توی ذهنش تداعی کنه که داره اون نوشته رو میخونه.
میخواستم بگم: شاید این یکسال، جزو سخت ترین سال های عمرم بوده باشه..
ولی به این نتیجه رسیدم که نه، دو سال اخیر جزو سخت ترین سالهای عمرم بود.
و قطعاً دردهای بزرگتری هم میچِشَم در #آینده. چون منطقش همینه. مرحله که میره بالاتر، بازی همیشه سخت تر میشه. اگه نشه، بازی خوبی نیست!
اَه! بازهم زدم جاده خاکی!
هدف کلا این بود که از همه بروبکس تشکر و معذرت خواهی کنم که... آقا! شماها این همه من روز اذیت میکنید، من نمیتونم اذیتتون کنم؟!؟ ایشههه!
مرسی تحمل کردید ها، ولی حقتون هم بود تمام مردم آزاری هایی که کردم! (وی فرار میکند...) ( #گربه به این نازی دیده بودید آخه؟!)
Read more
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه ...
Media Removed
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد ... .
اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد شده؟» گفتم: «یه چیز دیگه می‌خواستم بگم». گفت: «چی؟» هر چه فکر کردم یادم نیامد. از شما چه پنهان حتی نمی‌دانستم آن زن کیست. تا آنجا که یادم می‌آمد هنوز ازدواج نکرده بودم. زن جیغ می‌زد: «نکبتِ بی‌لیاقت! رنگ به این خوبی کجاش بده؟» به هر صورت آن شب دعوای سختی کردم. با زنی که نمی‌دانستم کیست و بر سر موضوعی که نمی‌دانستم چیست. احساس می‌کردم دارد زلزله می‌آید.
.
ساعتی بعد در خیابان پیپ می‌کشیدم و بی‌هدف قدم می‌زدم. مردی که بارانی بلندی پوشیده بود، با قدم‌های تند خودش را به من رساند و گفت: «برنامه امشب اینه که اول یه کم قدم بزنم، بعد برم سینما یه فیلم خوب ببینم، بعد یه نفر رو بکشم و آخر شب هم یه فلافل دو نون بزنم، برم خونه بخوابم». آب دهانم را قورت دادم. کمی سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. گفت: «پیپت رو بده یه پک بزنیم». بهش دادم، زد. گفت: «می‌خوای من رو لو بدی؟» گفتم: «نه به جان مادرم». داد زد: «مطمئنم که من رو لو میدی». پیپ را بردم نزدیک دهانش، گفتم: «بزن آروم شی». گفت: «بده جد و آبادت بزنه. چرا می‌خوای منو لو بدی؟» با ترس گفتم: «کی خواست لوت بده؟!» گفت: «از چشم‌هات معلومه می‌خوای لو بدی». گفتم: «اصلا غلط کردی به من گفتی روانی!». دستش را داخل جیب بارانی‌اش برد و چاقوی تیزی بیرون کشید. مثل سگ فرار کردم. مثل سگ دنبالم می‌دوید. احساس کردم دارد زلزله می‌آید.به کوچه بن‌بستی رسیدم. همه جا تاریک بود. از دیوار بالا رفتم. دیوار عجیبی بود این طرف حدود دومتر با زمین فاصله داشت، آن طرف ته نداشت. از آن طرف که ته نداشت آویزان شده بودم. در فاصله یک متری‌ام مردی از همان دیوار آویزان بود. گفتم: «تو رو خدا نمی‌دونی چه جوری میشه رفت پایین؟» گفت: «این وضعیتی که توش هستیم من رو یاد یه داستان میندازه که شخصیت‌های داستان دقیقا تو همین وضعیت بودن». امیدوارم شدم. گفتم: «خب؟ آخرش چی شد؟ چه کار کردن؟ نجات پیدا کردن؟». گفت: «نه. همه‌شون مردن بدبخت‌ها». احساس کردم دارد زلزله می‌آید.مرد بارانی‌پوش از آن طرف دیوار بالا آمد. روی دیوار ایستاد و زل زد به تخم چشم‌هایم. گفتم: «بدم بزنی آروم شی؟»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. از در در اومدم و چیزی به چیزی شدم. اگر فکر بد نمی‌کنین بگم یه جور مورمورطور. آخه دیدم یه دختره‌ پلنگ ...
Media Removed
. از در در اومدم و چیزی به چیزی شدم. اگر فکر بد نمی‌کنین بگم یه جور مورمورطور. آخه دیدم یه دختره‌ پلنگ مقدار چنبره زده روی دستای سبحانه، داره ناخوناش رو تیز می‌کنه. میگم: خانوم کی باشن؟ میگه: خانم که به شما چه البته! ولی برای اطلاعات عمومیت میگم که «عارضه جون» دختر خاله‌ام هستن. میگم: خاصیتشون ... .
از در در اومدم و چیزی به چیزی شدم. اگر فکر بد نمی‌کنین بگم یه جور مورمورطور. آخه دیدم یه دختره‌ پلنگ مقدار چنبره زده روی دستای سبحانه، داره ناخوناش رو تیز می‌کنه. میگم: خانوم کی باشن؟ میگه: خانم که به شما چه البته! ولی برای اطلاعات عمومیت میگم که «عارضه جون» دختر خاله‌ام هستن.

میگم: خاصیتشون چیه؟ میگه: من خاصیت ماصیت حالیم نمی‌شه ولی دو دقیقه دیگه اینجا وایسی عوارضش رو می‌کنم تو چشمات. میگم: اون موقع که ناخونت تیز نبود چشم و چال ما رو هر خطری تهدید می‌‌کرد. حالا که کار به ناخون تیزی هم رسیده، فبه المراد. من برم ماست بخورم. میگه: ماست نداریم.

میگم: دیشب خریدم که. میگه: شد مایه ماسک پوست. میگم: یعنی قدر یه لیس ماست ته سطل نمونده؟ میگه: حالا تو ماست خور نبودی. چی شده ماست خور شدی با این وضع هزینه‌ها؟ یکم به فکر اقتصاد خانواده باش. همش که من نباید تنها تنها به فکر باشم. میگم: الان تنها تنها به فکری ماست رو کردی ماسک. دو تا دوتا به فکر بودی چی می‌شد اقتصاد خانوار. میگه: می‌بینی عارضه جون چه زندگی پلشتی دارم من؟
.
عارضه جون یه نچ نچ خفیفی کرد و همینطور که نگاه تیزپلنگیش من رو می‌درید، سوهان رو زمین گذاشت؛ دست برد سمت کیفش.

آدمیزاد باید جهت احتیاط رو با این پلنگ‌های خوش خط و خال رعایت کنه. لذا خودم رو گسیختم و جستم کمی دور که اگر به سلاح سردی خواست جریحه دارم کنه، فرصت فرار برقرار باشه. همینطور که دستش تو کیف لول می‌خورد رو به من گفت: شما که انقدر زود خسته می‌شی نباید وارد زندگی زناشویی می‌شدی. سبحانه جون این قماش مردا رو من می‌شناسم. بیخود اعتماد کردی. میگم: کدوم قماش؟ میگه: همین شما. میگم: شما از کدوم زاویه من رو می بینی که این طور قضاوت می‌کنی؟
.
سوسه بیا طور یه چشمه اومد برای سبحانه که یعنی تحویل بگیر و شونه هم بالا انداخت که یعنی هیچی دیگه دقیقا همین قماش. سبحانه هم یه جور که انگار دم بوفالو رو لگد کرده باشی خروشان سمت من بُراق شده، میگه: از کی تا حالا دیدنی شدی تو بی‌ریخت؟ جای ماست می‌کنمت تو گونی ازت کره می‌گیرم‌ها.

عارضه جون نیشش خفیف باز شد و یه پغی هم کرد که بفهمم داره ته دلش ریز از سوزش من می‌خنده.

خواستم جلو عارضه‌ کرم مول کم نیارم و چیزی بگم که بگنجه، ولی دیدم بستن نیش دختره به کره‌گیری از استخونای خفیف من نمی‌ارزه. پس یه جور که انگار من نبودم صبحیا بودن پیچیدم سمت آشپزخونه؛ شاید جای ماست یه نون خشک پیدا شه واسه سق زدن.
Read more
 #اصفهان #عکاسی درست پارسال همینموقع ها بود! من از یه پروژه شکست خورده و سرافکنده بیرون اومده بودم ...
Media Removed
#اصفهان #عکاسی درست پارسال همینموقع ها بود! من از یه پروژه شکست خورده و سرافکنده بیرون اومده بودم و به خودم گفتم ثمین پشت دستتو داغ کنی اگه ازین پروژه بازاریا دوباره بگیری ! فرار از تهران به هوای یه عکاسی فاین آرت خیلی اتفاق جذابی بود! قرار بود یه عکاسی مفهومی با مضمون خشکی زاینده رود انجام بدم که ... #اصفهان #عکاسی
درست پارسال همینموقع ها بود! من از یه پروژه شکست خورده و سرافکنده بیرون اومده بودم و به خودم گفتم ثمین پشت دستتو داغ کنی اگه ازین پروژه بازاریا دوباره بگیری ! فرار از تهران به هوای یه عکاسی فاین آرت خیلی اتفاق جذابی بود! قرار بود یه عکاسی مفهومی با مضمون خشکی زاینده رود انجام بدم که توش یه کاراکتر داشت که بدنش با گل خشک شده و ترک خورده پوشونده شده و کلی ماهی دورش مردن!عکاسی هم قرار بود درست وسط زاینده رود انجام بشه!صبح زود رسیدیم! صبحانه یه عدسی مخصوص اصفهان خوردیم !قهوه ی تیک اویمون رو گرفتیم و رفتیم سمت لوکیشن که استوری بردارو چک کنیم! همه چیو اوکی کردیم و قرار شد فردا ساعت 5 صبح همه عوامل آفیش باشن و منم با خیال راحت میخواستم اونروز برم کل اصفهان رو بگردم!آخه من دفعه ی اولم بود که میرفتم اصفهان!
خب !شاید از خودتون بپرسید پس عکسای این سفر کو؟چرا ندیدینش اصلا؟باید بگم که اون عکاسی اصلا انجام نشد چون همون روز اولین تظاهرات مردمی سال 96 بود و محل تجمع مردم اصفهان زاینده رود بود! پروژه ی عکاسی زاینده رود پروندش باز موند اما ما تونستم به کمک نسترن و کیانا اولین پرفورمنس بومیمو عکاسی کنم! مجموعه ی ارواح اصفهان! شاید عکساش رو دیده باشید!اگه ندیدید میتونید پست رو ورق بزنید و چندتاییشون رو ببینید!

#عکاسی_مفهومی #فاین_آرت #عکس #سفر
Read more
مادر مرتضی میگوید این نوشته را در دفتر یادداشت کوچکی روی میز مرتضی پیدا کرده است ... میخوام باهات حرف ...
Media Removed
مادر مرتضی میگوید این نوشته را در دفتر یادداشت کوچکی روی میز مرتضی پیدا کرده است ... میخوام باهات حرف بزنم ، باهات درد و دل کنم وقتی بهم گفتن که اومدی سراغ من خیلی جا خوردم ، خیلی ترسیدم بغلت که نکردم هیچ میخواستم تا اونجا که میتونم ازت فرار کنم اما انگار تو ، قسمت من بودی ، قسمت خود خود من ، عین ... مادر مرتضی میگوید این نوشته را در دفتر یادداشت کوچکی روی میز مرتضی پیدا کرده است ... میخوام باهات حرف بزنم ، باهات درد و دل کنم
وقتی بهم گفتن که اومدی سراغ من
خیلی جا خوردم ، خیلی ترسیدم
بغلت که نکردم هیچ
میخواستم تا اونجا که میتونم ازت فرار کنم
اما انگار تو ،
قسمت من بودی ،
قسمت خود خود من ،
عین سایه دنبالم بودی
همیشه
همه جا
شب ها خواب و ازم میگرفتی
روز ها نمیزاشتی بزنم زیر آواز
منو اسیر خودت کردی
راستی ؟
تو از کجا اومدی ؟

سرطان جون
چرا من ؟؟ دیوونم
نمیدونستم به هیچکس رحم نمیکنی ،
الان دیگه ازت نمی ترسم
فقط ازت یه خواهش دارم
اینکه یه کم دیگه بهم فرصت بدی
تا واسه مردمم
که عاشقشونم
بخونم
بهم فرصت بدی تا یه آلبوم دیگه بسازم
یه آلبوم که وقتی نبودم
منو به یاد مردمم بیاره
میترسم
نه از تو
میترسم
نه از این درد لعنتی که انداختیش به جونم
میترسم از اینکه
یه روز فراموشم کنن ..
مردمی که تک تک ترانه هامو
به عشقشون خوندم .. سرطان
بهم امون بده
عید 94 رو ببینم ،
خواهش میکنم ازت
خواهش
Read more
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر ...
Media Removed
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس ... (جنون قسمت پنجم)

از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس داشتم هیچی یادم نمیومد.نمیتونستم نفس بکشم.زیر لب گفتم:خدایا غلط کردم.نه جرات داشتم برگردم عقب و نگاه کنم نه میتونستم قدم از قدم بردارم.چند ثانیه توی همون حالت خشکم زده بود که حس کردم دقیقا پشت سرمه.چشامو بستم و به سختی آب دهنمو قورت دادم.کف پاهام سوزن سوزن میشد.باید یه طوری از محلکه فرار می کردم اما شجاعت هیچ حرکت و نداشتم.با صدای بشکنی که شنیدم مثل اینکه از خواب پریده باشم چشام بطور خودکار باز شد و دهنم از چیزی که روبروم می‌دیدم باز موند.تو زندگیم زنی به اون زیبایی ندیده بودم. بیشتر مثل خیال بود تا واقعیت.موهای خرمایی روشن که تا کمرش می‌رسید و با رنگ چشمای درشت و خمارش تقریبا یکی بود و سفیدی اندامش که توی یه لباس حریر سرخ عین الماس میدرخشید.یه لبخند رو لبش بود که دندونای ردیف و سفیدش پیدا شده بود.محو اونهمه زیبایی شده بودم و مثل مجسمه بهش خیره مونده بودم.قلبم دیگه سر جاش نبود.حرارت بدنم خیلی بالا بود و احساس می کردم تو آتیشم.به سختی نفسمو که تو گلوم حبس شده بود بیرون دادم و دوباره چشامو بستم.با خودم گفتم:علی آقای رستگار!جوون خوشنام محل!دیدی چطور تو این شهر غربت خودتو باختی و اسیر وسوسه شیطون شدی؟یادم اومد سر نماز چقدر از خدا خواستم که دوباره این دختر و ببینم.اشک تو چشام نشست و از خودم بدم اومد.با شرمندگی توی دلم فریاد کشیدم خدایا نجاتم بدست توست,نجاتم بده.انگار نیروی دوباره گرفته باشم چشامو باز کردم.اون رفته بود و کسی روبروم نبود.نفس راحتی کشیدم.دو قدم دیگه به سمت در برداشتم که دوباره صداشو از پشت سرم شنیدم_آهای آقاهه!این رفتارت خلاف ادبه.به جای اینکه وقتی یه خانوم زیبا می بینی ازش تعریف کنی,دو متر دهنت باز می‌مونه بعد چشاتو میبندی؟بعد با حالت غمزده‌ای ادامه داد: باشه برو!من که میدونم بر میگردی,منتظرت می مونم.توی دلم به حرفش خندیدم و گفتم:آره منتظر بمون تا موهات رنگ دندونات بشن.دوباره راه افتادم سمت در که یهو از پشت بغلم کرد و محکم کمرمو چسبید.لرزشی مثل برق از کل بدنم عبور کرد.تو همون حالت با یه حالت لوس گفت: خواهش می کنم نرو! تنهام نزار.عطر تندی که استفاده کرده بود توی مشامم پیچید.نزدیک بود کنترل خودمو از دست بدم.اما بازم خدارو یاد کردم... ادامه دارد
Read more
 #همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو ...
Media Removed
#همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو نوشت: دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل زنگ زد در رفت دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی ... #همینجوری
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
#هوشنگ_ابتهاج

مو نوشت:
دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل
زنگ زد در رفت
دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن
حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی حرف میزنه، یکی بازی میکنه،یکی با گوشی ور میره،یکی فرار می کنه،یکی دعوا می کنه،یکی قیام میکنه، یکی میخوابه،یکی دستشوییش میگیره،داستانیه

چونه نوشت:
آیا شما میدونستید که برای اینکه آب اکسیژنه بخورید،حتما لازم نیست آب اکسیژنه بخورید؟
چطوور؟
قدیما معجونی ها که الان بهشون میگیم ویتامینه کنار این تنگ طورهای بزرگ خاکشیر و شربت آبلیمو که توش یه جسم فلزی در حال چرخشه یه تنگ هم برای شیرموز بود که بعدا جمعش کردن،آقا ما هرموقع اینارو میدیدم دلم می خواست، به مامانم می گفتم مامان شیرموز می خوام، مامانمم می گفت دیروز موز خوردی،الانم رفتیم خونه تو یخچال شیر هست، بردار بخور تو دلت شیرموز درست میشه، لذا شما آب که می خوری نفستم قورت بده، تو دلت آب اکسیژنه می شه

لپ نوشت:
جان من برا بچه هاتون اسم درست حسابی انتخاب کنید،شما نگاه کن اصلا این آدم حسابیا وقتی بچه بودن از اسمشون معلوم بوده یه چیزی می شن،برای مثال توماس ادیسون،این اصلا معلومه بزرگ شه برقو اختراع میکنه،جلال الدین محمد بلخی،خب این اصلا تابلوئه یه شاعر قدر میشه،ولی فرضا شمابگو از آماندا چیزی در میاد؟از ژوبین آدم حسابی درست میشه؟ایناییم که میگن ما اسم ایرانی می ذاریم این همه اسم ایرانی مشتی داریم، خیلی ادعات میشه اسم پسر داریوش رو بذار رو پسرت؟جرأت داری بذاری؟تو یه کتاب خوندم.میدونی چی بوده؟بگم؟آماده ای؟
گوزهر.
من دیگه حرفی ندارم

پلک نوشت:
#آب_ها_همگی_اکسیژنه_اند
#برای_فرزندان_ خود_اسم_درست_حسابی_انتخاب_کنید_لطفا
#گوزهر_بابا_بپر_دوتا_نون_بگیر_بیار
#به_فرزندان_خود_کما_فی_السابق_مبارزه_با_آمریکا_بیاموزید
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_24 پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_24 پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه دو صورته. پدربزرگم همیشه از ترکیب هجومی برای دفاع در برابر زن‌ها استفاده می‌کرد. آقاجون اعتقاد داشت که بهترین دفاع حمله است؛ اما خبر نداشت زن اوج قدرت خلقته. فقط کافیه تو چشات زل بزنه؛ اون ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_24
پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه دو صورته. پدربزرگم همیشه از ترکیب هجومی برای دفاع در برابر زن‌ها استفاده می‌کرد. آقاجون اعتقاد داشت که بهترین دفاع حمله است؛ اما خبر نداشت زن اوج قدرت خلقته. فقط کافیه تو چشات زل بزنه؛ اون لحظه تو بی‌اراده‌ترین موجود خلقتی. هرچقدر که خودت رو به در و دیوار بزنی باز هم نمی‌تونی یه راه فرار پیدا کنی و این یعنی تسلیم در برابر زن، تسلیم در برابر «زیبایی‌های نامرئی». زن‌ها با قدرت نگاه، با قدرت صدا، با عطر خاص بدن‌نما، با مزه گس یک رژلب ماسیده و با گرمای کوره‌ی دستاشون نمادی از تجلی حس‌های پنجگانه هستند. این فقط اول کاره. یه زن قادره با کمک گرفتن از ششمین سلاح مردشناسی، کوچک‌ترین حرکت یه مرد رو متلاشی کنه. فقط کافیه زل بزنه تو چشمات تا تو به تمام گناه‌های نکرده اعتراف کنی. من زنی رو می‌شناسم که فقط با یکی از این سلاح‌ها منو خلع سلاح کرد و هربار جنگ تازه‌ای رو میون من و حس‌های شش‌گانش به راه انداخت. یه روز زل زد تو چشمام و گفت عاشقتم و من هر روز به این فکر می‌کنم که تسخیر احساسات یک زن می‌تونه یک پیروزی بزرگ برای مردی باشه که همیشه مفقودالاثر قبل از انقلابش بوده. پدرم یه انقلابی بود، من یه بریده از انقلاب و تو یه کودتاچی برای اثبات انقلاب‌های مخملی. رمز پیروزی در هر نبردی کشف نقاط ضعف حریفه و تو خوب می‌دونی وقتی بهونه می‌گیری بیشتر از هر وقتی عاشقت می‌شم. دوست داشتن تو مثل سرکشیدن یه قهوه قجری می‌مونه. میدونستم که بعد از خوردنش تمام احساسم به دنیا می‌میره اما باز هم دوست داشتم مزه مزش کنم. مثل مزه مزه کردن لرد شراب بیست ساله ته انباری. یکم شکر برمی‌دارم، تو مرگ احساسم حل می‌کنم و بعد جنازه احساسم به تمام زنان دنیا رو تحویل قبرستون احساساتم می‌دم. مردها موجودات اهلی‌ای هستند که تا به دست اهلش نیفتند رام شدنی نیستند. مردهای زیادی رو می‌شناسم که تعهد وحشی‌ترشون کرده و سگ شهوت درون‌شون، پاچه احساسات زن‌های زیادی رو ریش ریش کرده. من برای آخرین بار عاشق شدم. برای آخرین بار ترسیدم و برای آخرین بار قهوه قجری احساساتم رو هورت کشیدم تا صداش مو به تن تنهایی کسانی سیخ کنه که تنهاترم کردن. من زن‌های زیادی رو تنها دیدم که روزی تنها تنهایی رو رام کردند تا فرار کنند از تمام گرگ‌های مردصفت. فقط کافیه گوشیت رو به دست بگیری تا زوزه صداشون گوش تنهاییت رو کر کنه. لال شدی، کرشو، بو نکش، لمس نکن؛ شهر به زن‌هایی مثل تو بدهکاره... #شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #شهابم #زن #احساس_زنانه #انقلاب
Read more
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی ...
Media Removed
. چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم . ... .
چندین روز یا شاید بگم دو هفته هست که در لوپ حرکتی و درس خوندن، توی اون قسمت پایین هستم و به زور فقط روزی نیم ساعت دارم انگلیسی میخونم. برای همین هم اینجا از انگیزه و حرفهای همیشگیم ننوشتم چون اصولا اینکه رطب خورده کی منع رطب کند برام خیلی مهمه و نمیتونستم چیزی رو انتقال بدم که در اون روز خودم نبودم
.
تمام ما آدم ها یه جاهایی خسته میشیم یا کم میاریم یا اصل هدف رو فراموش میکنیم و اصلا میگیم چرا شروع کردم؟ یا من دارم چیکار میکنم و ولش کن بذار زندگی کنم و مگه چقدر زنده هستم که از زندگی لذت نبرم. ولی خب واقعیت اینه که این جور فکرها وقتی دو هفته توی سر آدم هست فقط یه جور خود گول زدنه و فرار از اینکه کاری که باید انجام نشده
.

چند روزه که دارم به این فکر میکنم که چطوری اون استارت رو محکم تر از همیشه بزنم و دوباره شروع کنم. انرژیم کمه یعنی مثل همیشه نیست.در این حد که صبح ساعت رو خاموش میکنم و میخوابم دوباره! رساله ام به یه ایراد اساسی خورده و یه نقص درست حسابی بهش وارده که باید درستش کنم و بدجوری ترس به دلم انداخته. زمان میخواد و تمرکز و پشتکار. در کنارش زبان رو باید یه جهش اساسی بهش بدم و بسه دیگه این سطحی که هستم و باید بهتر بشه. خب من کار هم میکنم و زمان مفید روزم داره برای کار کردن از بین میره. خدارو شکر که یه روز در هفته نمیرم سر کار ولی خب بازم نمیتونه بدون پشتکار خودم تاثیر درستی روی روند کاریم بذاره
.

امروز بالاخره به این نتیجه رسیدم که از همون حرفی که اول متن زدم استفاده کنم و وقتی میگم رطب خورده نمیاد بگه به دیگران که خرما نخورین پس منم باید به دوستای سوشال مدیام قول بدم که میخوام چیکار کنم و روزهایی که عملی شد بگم شد و به خودم جایزه بدم که خب معلومه قهوه و کافه رفتنه (مثلا یه قهوه از برندی که همیشه فکر قیمتشو میکنم برای هر دو روز موفقیت یه صبح جایزه بدم به خودم) روزهایی که نشد هم اعتراف کنم که نشد و به جاش برای خودم مجازات بذارم .

حالا !‌ من باید صبح ها دو ساعت روی رساله کار کنم(یعنی ۴ صبح بیدار شم) و شب ها هم یک ساعت زبان بخونم. برنامه رو هم فلکسیبل میذارم که اگر صبح نشد شب باید جبرانش کنم. اگر هم شب نشد جریمه اش اینه که باید توی همون هفته ساعت هارو جبران کنم و آخر هفته تایم پر شده باشه. خب قضیه چهارشنبه تا جمعه هم که کار نمیکنم متفاوته و باید هرچی در توانمه انجام بدم. این عکس رو صبح گرفتم ولی هنوز به این نتایج و اعتراف نرسیده بودم
.
کار سختیه قولی که دارم میدم ولی قرار ما اعترافات روزانه من با شما و شما ناظر کار من #منم_باتو_میجنگم_بریسا
Read more
. ... <span class="emoji emoji1f4cc"></span>«نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. ...
Media Removed
. ... «نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. همسری که قرار بود پیش از مرگ در دادگاه طلاق از پدرام جدا شود ولی بر اثر یک اتفاق با ضربات شوهرش کشته شد. شاهدان حادثه تصاویر این جنایت را ضبط کردند. فیلم تکان‌دهنده دیگری که در فضای مجازی منتشر ... .
...
📌«نازی خیلی دوست داشتم ولی خودت کردی» این جمله‌ای  است که پدرام ٢٧ساله بر بالین جسد همسرش می‌گوید. همسری که قرار بود پیش از مرگ در دادگاه طلاق از پدرام جدا شود ولی بر اثر یک اتفاق با ضربات شوهرش کشته شد. شاهدان حادثه تصاویر این جنایت را ضبط کردند. فیلم تکان‌دهنده دیگری که در فضای مجازی منتشر شده است. این تصاویر ٤٨ثانیه است. تصاویری که نشان می‌دهد مرد چاقو به دست بر بالین جسد  همسرش  ایستاده و جملاتی را می‌گوید که نظر هر رهگذری را جلب می‌کند. جسد همسرش را تکان می‌دهد و به او می‌گوید: «دوست داشتم خودت کردی منو داری می‌بینی» عامل جنایت شماره تلفن مادرش را به یکی از عابران می‌دهد تا او هم درجریان قرار گیرد. رو به حضار فریاد می‌زند شماره مادرش را بگیرید و بگویید عروسش را کشتم! بعد هم رو به جوانی که در آن نزدیکی ایستاده، می‌گوید: «آقا یه‌ دقیقه برو جلوی دادگاه مادرش با یه بچه وایساده، بگو خانم رضایی.... بهش بگو بیا عروستو کشتم». اما شماره در دسترس نیست. مادر و دخترش همراه او به دادگاه آمده بودند تا شاهد دومین طلاق پدرام باشند. بعد از آن هم مرد دیگری به طرف مرد قاتل می‌رود و به او می‌گوید نمان، فرار کن، مرد قاتل می‌گوید خودرو ندارم نمی‌توانم فرار کنم و بعد هم دوشادوش مردی که به او پیشنهاد فرار داده بود، از محله حادثه دور می‌شود و در واقع فرار می‌کند. همان‌جاست تا شاهدان قتل، یاد اورژانس و پلیس می‌افتند و بالاخره با آنها تماس می‌گیرند. فیلم تمام می‌شود.
📌این جنایت ظهر چهارشنبه ٢٠ تیرماه زمانی رخ داد که مرد جوان فهمید همسرش پیش از ازدواج با او ٤مرتبه دیگر نیز ازدواج کرده است. آشنایی این زن و مرد بیمار که در یک بیمارستان روانی کلید خورد، قرار بود در دادگاه اسلامشهر پایان یابد اما پیش از دادگاه در پارکی حوالی اسلامشهر، زن جوان چاقویش را از کیفش بیرون کشید و پدرام را تهدید کرد که باید تمام حقم را بدهی. همان موقع بود که پیرزنی درحال عبور بود، با دیدن این تصاویر گفت: «زمونه برعکس شده» همین جمله کافی بود تا حواس نازنین پرت شود و در یک لحظه پدرام چاقو را از دستش بقاپد. خودش می‌گوید، دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و چندین ضربه به گردن و بدنش زدم. نازنین روی چمن‌ها افتاده بود و می‌خواستم مادرم را خبر کنم اما نشد، به همین خاطر فرار کردم.»
.منبع روزنامه شهروند
@nasrnews
Read more
. . وقتی خوب به آدمای اطرافم نگاه می کنم می بینم اکثر اونا زندانین...زندانی انتخاباشون ..خیلیاشون ...
Media Removed
. . وقتی خوب به آدمای اطرافم نگاه می کنم می بینم اکثر اونا زندانین...زندانی انتخاباشون ..خیلیاشون از زندگی که دارن راضی نیستن..از شغلشون،از شهری که توش زندگی می کنن،از کسی که عمرشون رو کنارش می گذرونن انتخابایی که یه روزی توی زندگی کردن حالا براشون حکم حبس ابد رو داره ، حبس شدن تو یه زندان تنگ ... .
.

وقتی خوب به آدمای اطرافم نگاه می کنم می بینم اکثر اونا زندانین...زندانی انتخاباشون ..خیلیاشون از زندگی که دارن راضی نیستن..از شغلشون،از شهری که توش زندگی می کنن،از کسی که عمرشون رو کنارش می گذرونن انتخابایی که یه روزی توی زندگی کردن حالا براشون حکم حبس ابد رو داره ، حبس شدن تو یه زندان تنگ و تاریک...اما گاهی بعضی از آدما این زندان تنگ و تاریک رو تحمل نمی کنن ...‌ازش فرار می کنن و به سوختن و ساختن ادامه نمیدن، یه شب تصمیم می گیرن انتخابای ‌اشتباهشون رو ترک کنن ‌و تمام عواقبش رو هم به جون می خرن..اونا خوب می دونن که هیچ‌ آدمی نباید زندانی انتخاب هایی باشه که سال ها پیش انجام داده..شاید خیلیا فک کنن آدما وظفیه دارن پای انتخابی که کردن بمونن اما موندن پای انتخابی که حال زندگیت رو خراب می کنه و ازت آدمی رو می سازه که دوست نداری باشی ، موندن پای انتخابی که شک نداری به اشتباه بودنش جز حروم کردن زندگی و از دست دادن زمان هیچ نتیجه ی دیگه ای نداره...پس فرصت اونی که می خوای باشی رو از خودت نگیر ، زندگی اونقدری ارزش داره که هر وقت حس کردی جایی از اون رو اشتباه اومدی شجاعت برگشتن رو داشته باشی... #محدثه_رمضانی
@mohadeseh_ramezani91
___

سلام گرم و تابستونی به همراهان همیشگی خودم ♥️ امیدوارم خوب باشید و نگاه خدا همراه زندگیتون ♥️ ___
کرم نسکافه و شکلات :
#کرم_نسکافه :
شیر۲ لیوان
شکر نصف پیمانه
خامه صبحانه نصف پیمانه
پودر بسکویت ۲ قاشق غذاخوری *اختیاری *
ژلاتین ۲ ق غ
نسکافه ۱ق غ
#کرم_شکلات :
شیر ۲ لیوان
شکر نصف پیمانه
خامه صبحانه نصف پیمانه
پودر بسکویت ۲ قاشق غذاخوری
ژلاتین ۲ قاشق غذاخوری
شکلات ۵۰ گرم
میتونید از ۲ قاشق غذاخوری پودر کاکائو یا شکلات تخته ای، نوتلا یا هر شکلات دیگه ای هم استفاده کنید ... برای هر دو قسمت به این ترتیب پیش میریم که اول ژلاتین رو روی ۲ لیوان شیر میریزیم و روی بخار کتری میزاریم تا حل بشه، بعد روی حرارت ملایم میزاریم، شکر رو اضافه کرده و میزاریم حل بشه، خامه صبحانه رو اضافه کرده و هم میزنیم تا آب بشه، پودر بسکویت هم اگه تمایل داشتید تو همین مرحله بریزید، برای قسمت نسکافه ای نسکافه رو اضافه کنید و برای قسمت شکلاتی شکلات رو و بزارید دسر کمی قوام بیاد، بعد قالب مورد نظرتون رو با پنبه یه کم چرب کنید، رنگ دلخواهتون رو بریزید و اجازه بدید ۱۵ دقیقه داخل یخچال باشه تا ببنده ( ممکنه بیشتر از این زمان نیاز باشه)بعد لایه ی بعدی رو که حتما خنک شده باشه رو اضافه میکنیم حدود ۶ ساعت داخل یخچال میزاریم تا ببنده و بعد داخل ظرف بر میگردونیم

#دسر_گلپونه
Read more
با هدفون ببینید <span class="emoji emoji1f64c"></span> 'فرار‌ی بودن' بعضی وقتا میشه ، که ما درک درستی از این کلمه نداریم! ما تو هر دوره ای ...
Media Removed
با هدفون ببینید 'فرار‌ی بودن' بعضی وقتا میشه ، که ما درک درستی از این کلمه نداریم! ما تو هر دوره ای از زندگیمون از بچگی تا بزرگ شدن همیشه از یه چیزی فرار میکنیم یه چیزی که باعث تغییری تو زندگیمون میشه اره درسته ما تغییر کردن و دوس نداریم و هیچوقت براش آماده نیستیم شاید دلیلش این باشه که ما به روند زندگیمون ... با هدفون ببینید 🙌 'فرار‌ی بودن'
بعضی وقتا میشه ، که ما درک درستی از این کلمه نداریم!
ما تو هر دوره ای از زندگیمون از بچگی تا بزرگ شدن همیشه از یه چیزی فرار میکنیم یه چیزی که باعث تغییری تو زندگیمون میشه اره درسته ما تغییر کردن و دوس نداریم و هیچوقت براش آماده نیستیم شاید دلیلش این باشه که ما به روند زندگیمون عادت کردیم!
همین که ما بتونیم با ترس هامون روبرو شیم و راه فرار خودمون رو از مشکلات ببندیم بیشترین کمک و به خودمون کردیم پس میتونیم با مشکلاتی که هر روز دنبالمون هستن رفیق شیم اونقد باهاشون خوب کنار بیایم که خودشون یکی یکی تبدیل به اتفاقای خوب بشن!
اتفاقای خوب همیشه اتفاقی نیستن بعضی وقتا با فرار نکردن از مشکلات هم میشه اتفاقای خوب رو ساخت❤️
@pedram_marefatpour
@alireza.sas
@amir.prd1
Read more
. یه وقتایی شاید نمیدونی چی میخوای؛ چی خوب میکنه حالت رو ؛ احوال پرسی فردی که انتظارشو نداری؟ جمع ...
Media Removed
. یه وقتایی شاید نمیدونی چی میخوای؛ چی خوب میکنه حالت رو ؛ احوال پرسی فردی که انتظارشو نداری؟ جمع شدن با #دوستات؟ مرور خاطرات #کودکی؟ مرور #سختی های تموم شده؟ مرور لحظه های #شیرین زندگی؟ گاهی دلت میخواد #زندگی همینجا بمونه و ۲ ماه کاملا #استراحت کنی؛ دوماه به هیچ اتفاقی فکر نکنی٬ فکر کردن ... .
یه وقتایی شاید نمیدونی چی میخوای؛ چی خوب میکنه حالت رو ؛
احوال پرسی فردی که انتظارشو نداری؟
جمع شدن با #دوستات؟
مرور خاطرات #کودکی؟
مرور #سختی های تموم شده؟
مرور لحظه های #شیرین زندگی؟
گاهی دلت میخواد #زندگی همینجا بمونه و ۲ ماه کاملا #استراحت کنی؛
دوماه به هیچ اتفاقی فکر نکنی٬ فکر کردن آدم رو میسازه و میسوزونه.
ایکاش یه مدتی فکر نکنیم به زندگی؛ به شده ها٬ نشده ها ٬ به آینده٬ به گذشته......
دلم سکوت درونی میخواد
#پرواز های خالی از #سقوط
فرار از خیال های خیالی
چشیدن پرواز توی #قفس
دلم #آغوش بدون پرسش میخواد
فهمیدن بدون ترحم
#خنده ی بی تظاهر....
نمیدونم!
اشک های #پدر روی صورتش
خنده‌ی توی گریه ی یه #مرد
محبت #مادر به بچش
فریاد #شیر پیر؟! نمیدونم چی میخوام بگم...!
یه چیزایی تکرار بشن٬ عادی میشن٬ هرچقدر هم مهم باشن مثل جمله " #سیگار عامل اصلی #سرطان و برای سلامتی زیان آور است"روی پاکت سیگار
مجبور باشیم ٬عادت میکنیم.
«ما به دنیا اومدیم که از تنهایی فرار کنیم!»
برای تنها نبودن شب تا صبح حرص میزنیم.
در مسیر تنها نبودن؛ مشکلاتی میسازیم برای خودمون که خودش #تنهایی هامون رو عمیق تر میکنه.
تنهایی یه حالت روحیه!! دوست داری همه ازت بپرسن چی شده؟ با لذت بگی #هیچی!
از این مکالمه لذت میبری٬ ظاهرا میخوای که نپرسن ولی عملا از این کار لذت میبری!!
منتظرین ببینین به چی میخوام برسم از حرفام!؟
هیچی..
بیاین بخندیم داره عکس میگیره!!😉
#ali_boo_vaqean_merc_doostan💚
Read more
هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم من اینجا توی بالکن ...
Media Removed
هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم من اینجا توی بالکن توی هوای گرم تابستون ایستاده بودم نور رو میدیم و همچنین جشن و لباس های توپی میدیم چه جوری راهت رو از میون جمعیت پیدا می کردی و اومدی و گفتی سلام همش یه ذره رو یادمه که تو رومئوی من بودی و پرم همش ... هر دوی ما خیلی جوون بودیم وقتی دیدمت
من چشم هام رو بستم و یادآوری گذشته رو شروع کردم
من اینجا توی بالکن توی هوای گرم تابستون ایستاده بودم
نور رو میدیم و همچنین جشن و لباس های توپی
میدیم چه جوری راهت رو از میون جمعیت پیدا می کردی
و اومدی و گفتی سلام
همش یه ذره رو یادمه
که تو رومئوی من بودی
و پرم همش می گفت جلو نرو ژولیت(نزدیکش نرو)
و من کنار پلکان گریه می کردم
التماست می کردم که نرو
و می گفتم
رومئو من رو ببر یه جایی که تنها باشیم
من منتظرت می موندم تنها کاری که موند انجام بدم فرار کردن بود
تو پرنس بودی و من پرنسس
این قصه ی عشقمون عزیزم فقط بگو آره
پس من میام توی باغچه تا تورو ببینم
با آروم می مونیم چون اونا اگه بفهمن با همیم ما رو می کشن
پس چشم هات رو ببند
بیا برای یه مدتی از این شهر بریم بیرون
تو رومئوی من بودی
و پدرم همیشه میگفت نزدیکش نشو ژولیت
ومن کنار پلکان گریه می کردم
التماست می کردم که نرو
و می گفتم
منو ببر یه جایی که بتونیم تنها باشیم
من منتظرت می مونم
تنها کاری که موند انجام بدم فرار کردن بود
تو پرنس بودی و من پرنسس
این قصه ی عشقمونه عزیزم فقط بگو آره
رومئو منو نجات بده اونا می خوان بهم بگن که چطوری احساس کنم
این عشق خیلی سخته اما واقعیه
پس نترس و ما موفق میشیم و از این بهران رد شیم
این قصه ی عشقمونه عزیزم فقط بگو آره
من دیگه از انتظار خسته شدم
متعجبم که تو یه بارم شده جرت این اطراف نمیای
این به من به تو بود و تو رفتی
وقتی که باهات آشنا شدم بیرون از شهر و من گفتم
رومئو منو نجات بده من خیلی احساس تنهایی می کنم
من منتظرت میمونم اما تو هیچوقت نمیای
این افکار منه نمیدونم دیگه چ فکری بکنم
اون روی زمین زانو میزنه و حلقشو در میاره و میگه
باهام ازدواج کن ژولیت نیازی نیست که تو تنها باشی
من عاشقتم و این چیزیه که هر دومون واقعا میدونیم
من با پدرت حرف زدم برو لباس هات روبپوش
این قصه ی عشق ما بود عزیزم فقط کافیه بگی آره
چون ما خیلی جوون بودیم وقتی اولین بار همو دیدم
Read more
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در ...
Media Removed
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید. در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز ... .
اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید.
در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز اتاق میشید که به هیچ چیز دیگه ای نمیتونید فکر کنید و تمرکزتون میره فقط روی فرار از اتاق و نجات خودتون.توی مسیر نجات با مراحلی مواجه میشد که باعث میشه همه گروه به دنبال راهی برایف نجات هستند و به هیچ چیز دیگه ای فک نکنن.
اگر شما هم به دنبال تجربه ای مهیج هستید امتحانش کنید و جز اولین کسایی باشین که این بازی رو امتحان میکنن.

شما می تونید به سایت ما مراجعه کنید،روز و ساعت دلخواهتونو انتخاب کنید.
سایت ما: www.escaperoom.ir
یا برای اطلاعات بیشتر با شماره زیر در ارتباط باشین:
09171870903
در سلول # منتظرتونیم..... #اتاق_فرار‌ #فرار_از_اتاق‌ #بازی_فرار‌ #فرار‌
#اسکیپ_روم‌ #اسکیپ_روم_ایران‌ ‌
#اولین_در_شیراز
#بازی‌ #بازی_فکری‌ #کار_گروهی‌ #معما‌
#سرگرمی‌ #اوقات_فراغت‌
#شیراز
#سلول
  #escaperoom‌
  #escaperoom_shiraz
#شیراز_گردى
#shiraz
Read more
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در ...
Media Removed
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید. در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز ... .
اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید.
در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز اتاق میشید که به هیچ چیز دیگه ای نمیتونید فکر کنید و تمرکزتون میره فقط روی فرار از اتاق و نجات خودتون.توی مسیر نجات با مراحلی مواجه میشد که باعث میشه همه گروه به دنبال راهی برایف نجات هستند و به هیچ چیز دیگه ای فک نکنن.
اگر شما هم به دنبال تجربه ای مهیج هستید امتحانش کنید و جز اولین کسایی باشین که این بازی رو امتحان میکنن.

شما می تونید به سایت ما مراجعه کنید،روز و ساعت دلخواهتونو انتخاب کنید.
سایت ما: www.escaperoom.ir
یا برای اطلاعات بیشتر با شماره زیر در ارتباط باشین:
09171870903
در سلول # منتظرتونیم..... #اتاق_فرار‌ #فرار_از_اتاق‌ #بازی_فرار‌ #فرار‌
#اسکیپ_روم‌ #اسکیپ_روم_ایران‌ ‌
#اولین_در_شیراز
#بازی‌ #بازی_فکری‌ #کار_گروهی‌ #معما‌
#سرگرمی‌ #اوقات_فراغت‌
#شیراز
#سلول
  #escaperoom‌
  #escaperoom_shiraz
#شیراز_گردى
#shiraz
Read more
. گوش کن و لذت ببر اون روزو میبینم بگردی دنبالم بپرسی از همه هنوز دوسِت دارم به این فکر کنم ، چی موند ازت برام به این فکر کنی ، بدونِ تو کجام نگاه کنی برات چی مونده از شکست؟ پُلایی که یه شب پشتِ سرت شکست ندونی از خودت کجا فرار کنی ندونی با دلت باید چیکار کنی به این فکر کنیــــ چجوری برگردیــــ بپرسی ... .
گوش کن و لذت ببر 🎻

اون روزو میبینم بگردی دنبالم

بپرسی از همه هنوز دوسِت دارم

به این فکر کنم ، چی موند ازت برام

به این فکر کنی ، بدونِ تو کجام

نگاه کنی برات چی مونده از شکست؟

پُلایی که یه شب پشتِ سرت شکست

ندونی از خودت کجا فرار کنی

ندونی با دلت باید چیکار کنی

به این فکر کنیــــ چجوری برگردیــــ

بپرسی از خودت کجا گُمم کردی

شاید یه روزِ سرد ، شاید یه نیمه شب

دلت بخواد بشه ، برگردی به عقب
.
. @realshadmehr استاد . #music #shadmehraghili #love
Read more
دیدین یه وقتایی پدری دست بچه کوچیکشو گرفته و توو خیابونی یا جایی باهم راه میرن ، بچه تقلا میکنه که پدرش دستشو ول کنه تا بتونه راحت بدوه ، ولی پدر چون میدونه که اگه دست بچشو ول کنه و اون بدوه ممکنه بخوره زمین و چه اتفاقاتی در انتظارشه که خود بچه ازش خبری نداره ، به این خاطر مقاومت میکنه و نمیذاره ، اما بعد مدتی ... دیدین یه وقتایی پدری دست بچه کوچیکشو گرفته و توو خیابونی یا جایی باهم راه میرن ، بچه تقلا میکنه که پدرش دستشو ول کنه تا بتونه راحت بدوه ، ولی پدر چون میدونه که اگه دست بچشو ول کنه و اون بدوه ممکنه بخوره زمین و چه اتفاقاتی در انتظارشه که خود بچه ازش خبری نداره ، به این خاطر مقاومت میکنه و نمیذاره ، اما بعد مدتی دیگه پدر از اسرار و تقلای بچه برا فرار از دستش حوصلش سر میره و دستشو ول میکنه ، با ول کردن دست پدر ، بچه خوشحال از رهایی با سرعت شروع میکنه به دویدن ، چند قدم نرفته میخوره زمینو زانو یا جاییش زخم میشه ، بچه شروع میکنه به گریه کردن ، فریاد کشیدن و انتظار داره همون پدری که چند دقیقه پیش تلاش میکرد از دستش فرار کنه سریع بیاد بغلش کنه ، نوازشش کنه ، جای زخمشو ببنده ، اصلاً تمام دردی که دچارشه رو در کسری از ثانیه درمان کنه و حتی نمیخواد پدر کمی در رسیدن به بالای سرش دیر کنه یا به خاطر اتفاقی که خودش باعثشه سرزنشش بکنه ، که اگه بکنه با تمام قدرت فریاد میزنه و ناراحتی میکنه که چرا دیر اومدی چرا سرزنشم میکنی...
کمکم کن...
.
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
#اغثنی_یا_غیاث_المستغیثین
😭😭😭
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم . طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم . طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ " رسیدیم به " تورو خدا شما راجع به قشرمذهبی فیلم و سریال نسازید! " بچه حزب اللهی که حماقت جزء لاینفک رفتارهاشه شده قهرمان سریال! ؛ موقع حضور نامحرم، وسط یک محیط عمومی! که براحتی میتونه هرکار دیگه ... بسم الله الرحمن الرحیم .

طوری شده این روزها، که دیگه به جای " چرا یه سریال درمورد قشر مذهبی نداریم؟ "
رسیدیم به " تورو خدا شما راجع به قشرمذهبی فیلم و سریال نسازید! "
بچه حزب اللهی که حماقت جزء لاینفک رفتارهاشه
شده قهرمان سریال! ؛ موقع حضور نامحرم، وسط یک محیط عمومی! که براحتی میتونه هرکار دیگه ای مثل داد زدن یا کنارزدن دختر یا فرار کردن از در یا صدا زدن حراست کنه، خودش رو از پنجره پرت میکنه بیرون و به خودش آسیب میزنه! .

بچه حزب اللهی که حقش رو میخورن و به ناحق
کلانتری میبرنش و ایشون خیلی شیک زیر بار حرف زور میره! و تازه مبلغ گزافی هم بابت این زورگویی
میده! در صورتی که تو دین ما پره از نمونه های مبارزه با زورگویی و ایستادن دربرابر ظلم!
نه اینکه یک مبلغی هم بدی تا زورگوییشون رو تایید کنی!! .

بچه حزب اللهی که به شیربرنج گفته برو کنار من هستم! طوری که انگار به بازیگرش گفتن اگه هرجا باهات داشتن حرف میزدن عین بهت زده ها و شل و وارفته و ماست! نگاهشون نکنی امتیاز این سکانسو از دست میدی!
.

البته نمایش حماقت توی این سریال فقط برای قشرمذهبی نیست. خداروشکر تو قشر غیر مذهبیش هم شاهد حماقتها و حرکات عجیب و غریب هستیم..
مثلا دختری که غرور و نجابت ذاتی خودش رو زیرپا میزاره و بارها به پای پسر میفته برای ازدواج باهاش!!
و بعد کارگردان و نویسنده انتظار دارن ما انتهای سکانسی که دختر در ذلیل ترین و حقیرترین حالت ممکن به پسر التماس میکنه، اشک شوق تو چشمامون حلقه بزنه!
یا موقعی که داره توی ماشین پدر اون پسر، ضجه میزنه، ما براش کف بزنیم!
اینم از الگوسازی برای دخترهای جامعه! .

مورد بعدی توی نمایش اشرافیت خانواده ی مذهبیه!
توی کامنتهای یک پیج دیدم بعضیها گفته بودن که از این جهت خوبه که بالاخره یه بار دیدیم مذهبیا توی سریال بدبخت و بیچاره نیستن!
سوال اینجاست.. آیا لزوما ثروت ، شانیت میاره؟! آیا برای نمایش آدم حسابی و باکلاس بودن یک آدم، حتما باید ماشین چندصد میلیونی نشون بدیم؟ .

خلاصه که آنچه خوبان دارند ، این سریال همه جوره یکجا داره! .

یکم نچسبه! همین!
شاید تنها دلیلش نمایش غیرواقعی از زندگی باشه!
نه نقش غیر مذهبیش واقعیه، نه مذهبیش، نه پدرش، نه مادرش و......... همه نقشها با غلو همراهه و با واقعیت فاصله داره..... .
#سریال_پدر
#لیلا_و_حامد
Read more
ويدئو #طعنه از #مهستی . یه انتخاب خوب و ویژه براتون دارم از زنده یاد مهستی . تقدیم به شما همراهان گرامی پیج . شب خوبی براتون آرزو دارم ️ . با ما همراه باشید . به دوستان خود معرفی کنید . @ahang.dahe60 @ahang.dahe60 @ahang.dahe60 . این جور به من نگاه نکن آتیش به هستیم ... 🎧 ويدئو #طعنه از #مهستی .
یه انتخاب خوب و ویژه براتون دارم از زنده یاد مهستی 😍👌
.
تقدیم به شما همراهان گرامی پیج 🙏
.
شب خوبی براتون آرزو دارم ✋️
.
با ما همراه باشید . به دوستان خود معرفی کنید 😍
👇👇👇👇👇👇
.
🆔 @ahang.dahe60
🆔 @ahang.dahe60
🆔 @ahang.dahe60
.

این جور به من نگاه نکن آتیش به هستیم نزن مست از می عشق توام طعنه به مستیم نزن آتشی به هستیم نزن میخوام باهات حرف بزنم از دست من فرار نکن بیشتر از این دل منو عاشق و بیقرار نکن از دست من فرار نکن یخوام بدونی که دلم داره برات پر میزنه
Read more
. سبحانه میخونه: شب شب شعر و شوره؛ شب شب یار کوره! میگم: تنها جاش رو که درست خوندی همون یار کور بود. آدم ...
Media Removed
. سبحانه میخونه: شب شب شعر و شوره؛ شب شب یار کوره! میگم: تنها جاش رو که درست خوندی همون یار کور بود. آدم باید کور باشه خودشو تو چنین موقعیتی قرار بده. . بی قافیه نگاش رو انداخت روم. یه جور انگار داره شلاق می‌زنه یا قراره با نگاش همه پستی بلندیام رو سنباده بکشه. گفتم دو راه پیش پام هست. یکی اینکه این دم ... .
سبحانه میخونه: شب شب شعر و شوره؛ شب شب یار کوره! میگم: تنها جاش رو که درست خوندی همون یار کور بود. آدم باید کور باشه خودشو تو چنین موقعیتی قرار بده.
.
بی قافیه نگاش رو انداخت روم. یه جور انگار داره شلاق می‌زنه یا قراره با نگاش همه پستی بلندیام رو سنباده بکشه. گفتم دو راه پیش پام هست. یکی اینکه این دم آخری که سر چال پیش پای غول آخر منتظر قربانی کردن تمام گذشته و آینده‌ام هستم با لگد بزنم زیر لنگ این بخت سیاه، شاید یه راهی پیش پام باز شه. مثل این فیلم هپی اندا که یهو دریچه‌ای از لای ابرا نور مزخرفش رو می‌تابونه روی پیشونی آدم و بخت رو حالی به حالی میکنه. یکی دیگه‌ام اینکه یه جور شل حرکت رو ادامه بدم و خودم رو بندازم ته همین دره و تا ته راه رو همین فرمون بتازونم ببینم چی پیش میاد. آدم که نمی‌دونه. شاید مثلا این سبحانه که الان این شکلیه یه جور جادو شده بود و بعد از فرست فلان سحرش باطل شد و به یه موجود نرم و نورمی بدل شد.
همه‌اش نباید بدی‌های سبحانه رو بگم. مثلا یه خوبیش اینه که وقتی اینجور تو ابهامی و تصمیم‌گیریت خراب شده با یه ضربه، هر چی زدی رو میپرونه و خودش مسیر جدیدی رو خیلی روشن به خوردت میده. یعنی همیشه با سبحانه سر دو راهی یه راه سوم باز می‌شه که توش همه چی هست.
ضربه رو که زد گفت: نظرم عوض شد. با خودم گفتم: خدا رو شکر. ادامه داد: سوسن اصن برای ساقدوشی خوب نیست. آدم کنارش خیلی کوچولو به نظر میاد. ابهت آدم رو می‌ترکونه. گفتم: مگه ابعاد سوسن‌جون چجوریه که ابهت شما رو خدشه‌دار می‌کنه.
میگه: سوسن جون؟ چشمم روشن به دوستام هم که نظر داری. میگم: من به خودتم نظر نداشتم هانی بیبی فقط نمی‌دونم چطور دیشب تا حالا تقدیر این‌طور رقم خورده. حالا چطور می‌تونم به سوسن خانم ابروکمون نظر داشته باشم. میگه: ازکجا می‌دونی ابرو کمونه؟ سر و سری هم با هم داشتین؟ نکنه همه اینا برنامه است که من رو بتیغی و بعد قالم بذاری با هم فرار کنین؟
.
میگم: آخه لامصب تو چی داری که بشه تیغیدت. تو خودت تیغ‌زن ماجرایی. میگه: به نظر میاد اعتراضی داری؟ اعتراض‌دونت رو با لگدی به وجد میارما. میگم: نوکرتم. شما کلیت ماجرای من رو به وجد آوردی دیگه. یه اعتراض دون رو ازم نگیر. میگه: خلاصه بفهمم با رفیقام تیک و تاک زدی من می‌دونم و اعتراض دونت. میگم: بیا از این تیک و تاک بگذریم. خوبیت نداره اصن در موقعیت حساس کنونی. میگه: خب ساقدوش کی باشه سوسن نباشه؟ میگم: سنبل. میگه: سنبل رو از کجا می‌شناسی تو؟ میگم: همین دیدم سر وزنه، یه چی پروندم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
دلنوشته همسر یک آتشنشان:شوهرم یه آتش نشان بود یادمه روز اولی که دیدمش تو ایستگاه آتش نشانی نشسته بود ...
Media Removed
دلنوشته همسر یک آتشنشان:شوهرم یه آتش نشان بود یادمه روز اولی که دیدمش تو ایستگاه آتش نشانی نشسته بود و داشت با همکارش حرف میزد داشتم از اونجا رد میشدم ک پاشنه کفشم شکست وخوردم زمین تا دید افتادم زمین سریع دوید و بلندم کرد بعدم پاشنمو درست کرد و تشکر کردم و رفتم راستشو بخوای همون موقع بود که عاشقش شدم ... دلنوشته همسر یک آتشنشان:شوهرم یه آتش نشان بود یادمه روز اولی که دیدمش تو ایستگاه آتش نشانی نشسته بود و داشت با همکارش حرف میزد داشتم از اونجا رد میشدم ک پاشنه کفشم شکست وخوردم زمین تا دید افتادم زمین سریع دوید و بلندم کرد بعدم پاشنمو درست کرد و تشکر کردم و رفتم راستشو بخوای همون موقع بود که عاشقش شدم از اون به بعد هر روز که از اونجا ردمیشدم بهش سلام میکردم گاهی وقتام که شیرینی درست میکردم براش میبردم اونم کلی از دستپخت بدمزه من تعریف میکرد و خوشش میومد میدونی؟راستشو بخوای انگار دیدنش عادتم شده بود یه روز اگه نمیدیدمش میریختم به هم بعد از یه مدت با هم صمیمی شده بودیم یه بار ازش پرسیدم چرا ازدواج نمیکنه یه لبخند تلخی زد و بندای کفششو محکم کرد و گفت بابام آتشنشان بودروزی که مرد مامانم از عالم و آدم شاکی بود و همه رو مقصر سوختن بابام میدونست میترسم زن منم مثل مامانم شه و عذاب بکشه فهمیدم ک به خاطر شغلشه ولی به نظرم احمقانه بود به خاطر ترس یه ترس به این کوچیکی!خندیدم و چیزی نگفتم روزی که اومد خواستگار زل زد توچشمام و گفت ببین خانم ریزه باید بهم یه قولی بدی قول بدی هراتفاقی که تو زندگیمون افتاد صبورباشی قول بدی نذاری چیزی که همیشه ازش فرار میکردم و میترسیدم اتفاق بیوفته قول بدی اگه یه روز رفتم وبرنگشتم از اینکه زن یه آتش نشانی شاکی نشی و به خدا گلایه نکنی قول بدی اگه یه روز مجبور شدم برم جایی که مطمئن بودم برگشتی در کار نیست نه نیاری و مانعم نشی قول بدی خانوم بمونی هی روزگار چه زود گذشت امشب سالگرد ازدواجمونه فکر کنم چهارمین سالگرد امشب قراره حمید زودتر بیادخونه و کیک بپزه من و زهرا هم میز رو تزئیین کنیم زهرا دخترمه یک سال و نیمشه تازه بابا گفتن رو یاد گرفته وقتی حمید رو صدا میکنه انگار دنیا رو بهش میدی حسودیم میشه بهش دو روزه از حمید خبری نیست همه فامیلا ریختن تو خونمون و لباس مشکی پوشیدن و گلایل میارن نمیدونم معنی این کاراشون چیه ولی خب مهمون حبیب خداست لباسای قشنگ زهرا رو کردم تنش خودمم یه لباس سفید گل دار پوشیدم همون که حمید دوست داره این مزاحما نمیرن خونشون نمیفهمن میخوام با شوهرم ودخترم تنهاباشم توهم زدن میگن حمیدم تو عملیات شهیدشده میگن اونروز ظهر تو ساختمون پلاسکو بوده رفیق احمقش میگه سوختن حمید رو با چشم خودش دیده زهرا باباشو صدا میکنه نا آرومه رفتم پلاسکو اجتماع جمعیت نذاشت برم جلو تو رو خدا به حمید بگید بیاد بگید من قولمو شسکتم بگیدمن قوی نیستم بگید من اونقدر صبور نیستم که بتونم  بدون اون زندگی کنم بگیدبچمون باباشو میخواد بگید قول دادی امشب برامون کیک بپزی
Read more
. سردرگمی‌ میدونی چیه؟ سردرگمی همون لحظه ایه که نمیدونی محکم بغلش کنی و سرتو بذاری رو سینش تا آرامش ...
Media Removed
. سردرگمی‌ میدونی چیه؟ سردرگمی همون لحظه ایه که نمیدونی محکم بغلش کنی و سرتو بذاری رو سینش تا آرامش همه دنیا تو وجودت خالی شه یا اینکه پشتتو کنی بهش و هرچی صدات کرد جواب ندی و همون جا با دستای خودت رنگ سیاه رو برداری با یه قلم موی بزرگ بزنی به کل زندگیت... سردرگمی یعنی تنهایی تو بارون یادت نیاد هیچی ... .
سردرگمی‌ میدونی چیه؟
سردرگمی همون لحظه ایه که نمیدونی محکم بغلش کنی و سرتو بذاری رو سینش تا آرامش همه دنیا تو وجودت خالی شه یا اینکه پشتتو کنی بهش و هرچی صدات کرد جواب ندی و همون جا با دستای خودت رنگ سیاه رو برداری با یه قلم موی بزرگ بزنی به کل زندگیت...
سردرگمی یعنی تنهایی تو بارون یادت نیاد هیچی رو
هی راه بری شاید فکر چشماش... دستاش دست از سرت برداره! هی راه بری بدویی فرار کنی..
میدونی‌ انصاف نبود که یه بار نگاه کنه و من تمام حواسم رو از دست بدم!
انصاف نبود که انقد خوب باشه وقتی راه رفتن و بلده
سردرگمی یعنی میدونی دستاش معجزه میکنه اما باید بگذری ازشون
سردرگمی یعنی نمیدونی کجای قصه ای...
یعنی هی رفتی زیر بارون راه رفتی دوییدی فرار کردی دیدی بی نتیجه بود؟
دیدی دلت بیشتر از هر بار عاشقی میکنه واسه یه نگاهش؟
دیدی سردرگمی یعنی چی؟
سردرگمی یعنی دلت پر بزنه واسه یه نگاهش ولی اون یادش نیاد اون نگاهتو که پُر از دوستت دارم های نگفته س
سردرگمی یعنی این حالِ آشفته بازار ما از بس چشمامونو بستیم تو رویاهامون دنبالت گشتیم... بس نیست این همه نبودنت...؟
.
#ArminGoldoost
Read more
. این کشورها شیوه انتخابات پیچیده و جذابی دارن. البته به جذابیتِ ما که نیستن ولی بد نیست باهاشون آشنا ...
Media Removed
. این کشورها شیوه انتخابات پیچیده و جذابی دارن. البته به جذابیتِ ما که نیستن ولی بد نیست باهاشون آشنا بشید: . افغانستان: جذابیت انتخابات افغانستان به اینه که همه‌چیش پیوسته به تعویق می‌افته. یعنی مثلا انتخابات قراره سال ۲۰۰۸ برگزار بشه ولی به دلیل مسائل امنیتی می‌افته سال ۲۰۰۹، بعد به دلیل ... .
این کشورها شیوه انتخابات پیچیده و جذابی دارن. البته به جذابیتِ ما که نیستن ولی بد نیست باهاشون آشنا بشید: .
افغانستان: جذابیت انتخابات افغانستان به اینه که همه‌چیش پیوسته به تعویق می‌افته. یعنی مثلا انتخابات قراره سال ۲۰۰۸ برگزار بشه ولی به دلیل مسائل امنیتی می‌افته سال ۲۰۰۹، بعد به دلیل پیشنهاد سازمان ملل برای امنیت بیشتر می‌افته به سال ۲۰۱۰. بخش تبلیغات احزاب هم دشواری‌هایی داره که معمولا شش ماهی طول می‌کشه و آخرشم به دلیل برخی مسائل حساس فقط ۳۵ درصد مردم در انتخابات شرکت می‌کنن. که شمارش آرای این ۳۵درصد تا سال ۲۰۱۱ طول می‌کشه و اعتراض‌ها و تائید نهایی انتخابات به سال ۲۰۱۲ می‌کشه! بعد چون نصف ستادهای انتخابات به دست طالبان ربوده شده، دوباره در اون نواحی انتخابات برگزار می‌شه که محاسباتِ نتیجه‌ی این ستاد‌ها کار رو می‌رسونه به سال ۲۰۱۳. بعد معلوم می‌شه سی چهل تا از نماینده‌ها در واقع شبه نظامی هستند که باید رد صلاحیت بشن و این وسط معمولا پنجاه واقعه خشونت‌آمیز هم اتفاق می‌افته که نتیجه نهایی می‌رسه به سال ۲۰۱۴… حالا از سه حزبی که بیشترین رای رو آوردن، باید مشرانو جرگه و ولسی جرگه انتخاب بشن. که از اینجا به بعد روندی شبیه کشور هلند منتها یه کم ساده‌تر اتفاق می‌افته که انتخاب نهایی کابینه رو می‌رسونه به سال ۲۰۱۵! .
چین: اگه بی‌خیال کره شمالی بشیم که کلا تک حزبی هست و این حزب معمولا با خودش رقابت می‌کنه و خودش پیروز می‌شه و خودش جشن می‌گیره. و همچنین اگه بی‌خیال سیستم پوتین- مدودوف روسیه بشیم، باید درباره انتخابات چین بنویسیم که رکورددار بازنگری در قانون انتخاباته. یعنی لامصب اینقدر قوانین انتخاباتی این کشور افتضاح بوده که الان بعد از ده‌ها بازنگری، همچنان احمقانه‌س! من فقط یک مورد رو شرح می‌دم و شما خودتون بقیه رو حدس بزنید! در چین آدم‌ها بر اساس شغل و محل سکونت‌‌شون وزن‌دهی شدن. مثلا رای هر چهار روستانشین برابر با یک آدم شهرنشینه! که این نسبت قدیم‌ها خیلی بد‌تر بوده که در بازنگری چهارم می‌رسه به نسبت هشت به یک! در بازنگری ششم می‌شه پنج به یک و در بازنگری‌های اخیر شده چهار به یک! این سیستم ضریبی فقط مخصوص شهر و روستا نیست و ده‌ها متغیر دیگه هم وجود دارن. مثلا میزان اهمیت رای یک کشاورز با یک مهندس یا با یک کارگر متفاوته. رای زن و مرد، یا تحصیل‌کرده و بی‌سواد هم ضریب متفاوت داره! خلاصه که یه همچین جهانی داریم و بی‌خود نیست فضانورد‌ها دارن خودشون رو می‌کشن که زود‌تر بتونیم به بقیه سیاره‌ها فرار کنیم!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
توی کمتر از یک ماه همه کسانی که باهام بودن تنهام گذاشتن، فرار کردن یا اینکه گم شدن و مردن، جز یه نفر، ...
Media Removed
توی کمتر از یک ماه همه کسانی که باهام بودن تنهام گذاشتن، فرار کردن یا اینکه گم شدن و مردن، جز یه نفر، دستیارم تنها کسی بود که هنوز تو اردوگاهی وسط سردترین نقطه زمین کنارم مونده بود، اون کله شق ترین آدمی بود که تا حالا دیدم. با اینکه خانواده اش رو تو سقوط یه هواپیما از دست داده بود ولی باور داشت که ... توی کمتر از یک ماه همه کسانی که باهام بودن تنهام گذاشتن،
فرار کردن یا اینکه گم شدن و مردن، جز یه نفر،
دستیارم تنها کسی بود که هنوز تو اردوگاهی وسط سردترین نقطه زمین کنارم مونده بود،
اون کله شق ترین آدمی بود که تا حالا دیدم.

با اینکه خانواده اش رو تو سقوط یه هواپیما از دست داده بود
ولی باور داشت که اون ها هنوز زنده هستن و تو یه جزیره متروکه دارن زندگی می کنن.

دستیارم بعد از اینکه هر کس از اردوگاه فرار می کرد بر می گشت
و به من می گفت که نگران نباش رییس، اون ها به زودی بر می گردن.

مرتیکه دیوانه فکر می کرد همه اتفافات زندگی مثل یه بازی می مونه،
فکر می کرد یه روز همه رفته ها بر می گردن، همه مرده ها زنده میشن و آرامش دوباره برقرار میشه،
حتی گاهی جلو پنجره می نشست و چشم هاش رو به هم فشار می داد و بعد باز می کرد تا ببینه این بازی تموم شده یا نه،
صبح ها هم وقتی از خواب بیدار می شد از من می پرسید بازی تموم نشد؟

تا اینکه یه شب اومد تو اتاقم و گفت: رییس می دونم این بازی تموم شدنی نیست،
می دونم اون ها دیگه بر نمی گردن، می دونم ما اینجا گیر افتادیم، ولی بیا یه بازی دیگه رو شروع کنیم؟

گفتم: چه بازی؟

گفت: من از اینجا فرار می کنم و قول میدم که کمک بیارم،تو هم قول میدی منتظرم باشی؟

گفتم باشه، حالا هم نزدیک بیست ساله منتظر کسی نشستم
که تو یه شرایط سخت بهم قول داد که برگرده
Read more
. . کاش من پسر بودم .. کاش پسر بودم تا نشون میدادم چطور باید با یه دختر ,با کسی که عاشقشی رفتار کنی ...
Media Removed
. . کاش من پسر بودم .. کاش پسر بودم تا نشون میدادم چطور باید با یه دختر ,با کسی که عاشقشی رفتار کنی .. براش شعر میگفتم ... تو چشماش نگاه میگردم و مولانا میخوندم... دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم،فکر نمی‌کردم ک الان فلان رفیقم ميبينه ،دستاشو محکم میگرفتم تا همه دنیا بدونن اون مال منه و بی ... .
.

کاش من پسر بودم ..
کاش پسر بودم تا نشون میدادم چطور باید با یه دختر ,با کسی که عاشقشی رفتار کنی ..
براش شعر میگفتم ...
تو چشماش نگاه میگردم و مولانا میخوندم...
دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم،فکر نمی‌کردم ک الان فلان رفیقم ميبينه ،دستاشو محکم میگرفتم تا همه دنیا بدونن اون مال منه
و بی توجه به آدما تو خیابون وایمیستادم یهو جلوش ..
موهاشو کنار میزدم و میگفتم تو چرا انقد نازی اخه؟
از موهاش تعریف میکردم ...
از دستاش ... از برق چشماش ...
از خط منحنی زیبای لبخندش ...
انقدر از زیباییاش میگفتم تا دیگه محتاج شنیدن تعریف و تمجید از هیچکس دیگه ای نباشه ...
شب ها پشت گوشی اونقدر باهاش حرف میزدم و قربون صدقش میرفتم تا آرومش کنم تا بعد از خوابیدن من غصه نیاد سراغش بعد خودم میخوابیدم ...
صبح بی خبر میرفتم سر راهش 
هول هولکی یه شاخه گل میدادم بهش
صورتشو میبوسیدم و فرار میکردم ... فدای صدای خنده هاش از دور میشدم 
اگه بهش شک میکردم ..
اگه بدبین میشدم ...
اگه اشتباه میکرد... فراریش نمیدادم ...
تنها ولش نمیکردم..ترکش نمیکردم ...
در عوض سرشو میبوسیدم و با مهربونی ته تو قضیه رو درمیاوردم ..
بهش توجه میکردم ...
براش کتاب میخریدم ... یا لاک ... یا یه روسری اون رنگ که دوس دارم خودم ...
یا یه شاخه گل ،بدون مناسبت ،بدون دلیل همون گلی ک دوست داره بعد وایمیستادم و ذوق کردن و عاشقی رو تو چشماش ميديدم
با این چیزای کوچیک سوپرایزش میکردم ،همه چیز ک همیشه نباید تجملاتی باشه ،یا همیشه ک نمیشه فقط عشقتو با یه جمله دوستت دارم نشون بدی ...
هیچوقت نمیزدم تو ذوقش حتی اگه خسته بودم بی حوصله بودم عصبی بودم ...
هیچ وقت واسه دیدنش مکث نميکردم هر وقت ک ميشد ميدوييدم پیشش منتظر نميشدم تا اون ب زبون بیاره یا کارو خستگی رو بهونه نمی کردم
از سر تا پاش ایراد نمیگرفتم ، تغییرش نمیدادم ...
نمیکوبیدم از نو بسازمش ...
همونجور که بود با همون قیافه فداش میشدم ...
به درد و دلاش گوش میکردم ،ب بهونه گيرياش،ب غر زدناش ...
میفهمیدم چقدر حساسه و مرد میشدم واسه غمهاش ...
فدای لوس شدناشو بی طاقتیاش میشدم ...
از اون دختری میساختم که دیگه نه اون کسی غیر من رو بخواد ... نه من کسی مثل اون به چشمم بیاد...
کاش من پسر بودم ...
Read more
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره ...
Media Removed
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم . سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق. همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم . روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم ... شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم،
خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم .
سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق.
همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم .
روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم کلی هم ورزش .
خلاصه بدنم خسته ی خسته بود فکرمم مثله ساعت کار می کرد، انگار معنیه خستگیو نمی فهمید همش از این کوچه تو اون کوچه از این مورد به اون مورد در حاله دوئیدن‌ بود .
کاش می تونستم جمجممو باز کنم این توده ی سفید و در بیارمو بزارم رو میزه بغله تختم، چون مطمئنم خوابم می برد .
هیچ کس اون یکیو نمی فهمه البته تو نقش همه، خودت می شن .
هم از زندگی خستم،
هم از مرگ می ترسم .
چون با شنیده هام مرگ هم مثله زندگی ترسناکه !!!
البته مرگ هم سراغه هر کس نمیره
یعنی اگر هم ما بریم سمتش تا نخواد مارو همراهی نمی کنه پس اونم همراهه خوبی نیست و هرقت خودش بخواد مارو با خودش می بره
باور کن راست می گم
شنیدم فردی یازده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرد و همه ی مراحل این مسیر و رفت: خودشو دار زد، طناب پاره شد. خودشو انداخت توو دریا، از آب بیرون کشیدنش و غیره... بالاخره برای آخرین بار با سیانور و آمپوله هوا کاره آخرو کرد این دفعه ی ۱۲ آخرین بار بود که به مرحله۱۳هم نرسیدپس۱۳ هم عدده نحسی نیست .
آره
سرنوشت که فرمان روای زندگیه هممونه و من هستم که سرنوشتمو تایین می کنم، چون حاکمم و فرمانروایه زندگیمو خودم تائین می ‌کنم .
اما دیگه بد از تعیین کردنش نمی تونم دیگه از دستش راحت بشم، نمی تونم ازش فرار کنم
چون بد از تعیینش من دیگه پیر شدم !!!سرنوشت پر زورتر از من می شه.
هر روز قویتر از دیروز
فکر می کنم آزادم ولی جلو سرنوشتم نمی تونم وایسم.انگار یه قلاده انداخته گردنمو داره می کشه، این ورو اون ور .
نه می تونم داد بزنم، نه می تونم بجنگم .
پس
زندگی خر است .
آره، از چیزی نه خوشم می آد ونه بدم می آد. دیگه با مرده ها فرقی ندارم فقط تحرک دارم . من هم از دنیای اونام ولی فقط دارم با حرکت کردنمو حرف مفت زدنم می گم با مرده ها فرق دارم اما، من هم با اونا هستم و زنده به گور در هوا هستم !!!
وتنها و تنها، فقط نگاه می کنم، چون دل خوشیم تنها نوشتنو بازی با ذهنه خودم شده
و
تمام .
امیدوارم
اگر تو‌دریا داری غرق می شی
اگر نون نداری شیکمتو سیرکنی
معنیه آرامشه نفهمیدی
داری تو باتلاق زندگی فورو می ری
حداقل یه نفر، یه حس، نمی دونم، باشه که به معنیه واقعیه همراهت باشه
دستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند

#شماره_23

مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه می‌گیره و من فقط بهش می‌خندم. یادم نیست تو کدوم فیلم بود اما خوب یادمه که شهاب حسینی زل زد تو دوربین و گفت هر وقت حس کردی داری می‌بازی فقط لبخند بزن. بذار به بردش شک کنه. درست مثل من که همیشه به همه چیز مشکوک بودم. آنقدر زندگی ما رو بین دستش مچاله کرد که هر وقت اتفاق خوبی می‌افتاد می‌تونستم حدس بزن که بعدش چه بلایی سرم قراره بیاد. من مُردم اما تو هنوز شک داری که قراره این راه رو با من بری یا صبر کنی و ببینی اولین ماشینی که جلوت ترمز می‌زنه، می‌تونه تو رو صحیح و سالم به مقصد برسونه یا نه. ثانیه‌ها یکی یکی دارن تیک می‌خورن و من دارم بهت نگاه می‌کنم تا ببینم دستم رو میگری و بکشی با خودت ببری یا هنوزم فکر می‌کنی که من منتطر اولین ماشین نشستم. می‌بینی اینجا همه چیز عکس اون چیزیه که تو توی مغزت فکر می کنی و این یعنی #کارما . شک به من شک به تو، شک به شک. اصلا شک بر پدرومادر کسی که در این محل عشوه بریزه و بعد... سم خستس. تو خسته‌ای اما ته دلت می‌گی شاید هنوز شانسی باشه. اشکال نداره صبر کن. اگه تو هم مثل اون هزار نفر خوش شانس باشی، اتفاقات خوبی یه لنگه پا وایستاده تا تو برسی. من انقدر خسته شدم که نه حوصله دارم تا ته راهی که از اینجا هیچ چیزی مشخص نیست رو برم و نه دیگه نای برگشت به اشتباهات گذشته رو. هرچی پام رو به زمین می‌کوبم صدایی بلند نمیشه و انگار خبری از هیچ راه فرار نیست. مرگ از چهار طرف اصلی به سمتم میاد و من از چهار سمت فرعی پا به فرار می‌ذارم تا مرگ قدم به قدم خودش رو به من برسونه. می‌دونی رفیق! آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه.

پ.ن: عکس: خونه دکتر شمس.
#مرگ #عشق #فرعی #اصلی مرگ_آفرینی
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت
Read more
یکبار تو کنسرت همایون شجریان بودم که بعد از پایان اجرای تصنیف"تو کیستی" و در بین تشویق تماشاچیان آقای ...
Media Removed
یکبار تو کنسرت همایون شجریان بودم که بعد از پایان اجرای تصنیف"تو کیستی" و در بین تشویق تماشاچیان آقای جوان جلویی به خانم جوانی که بغلش نشسته بود گفت:چه آرزوی محالی است زیستن با تو.بعد به حالتی که اون نخواد فرار کنه.......هیچی بابا فقط دستشو گرفت. حکایت من و این دوربین هم مثل اون آقا و خانم چه آرزوی ... یکبار تو کنسرت همایون شجریان بودم که بعد از پایان اجرای تصنیف"تو کیستی" و در بین تشویق تماشاچیان آقای جوان جلویی به خانم جوانی که بغلش نشسته بود گفت:چه آرزوی محالی است زیستن با تو.بعد به حالتی که اون نخواد فرار کنه.......هیچی بابا فقط دستشو گرفت.
حکایت من و این دوربین هم مثل اون آقا و خانم چه آرزوی محالیست زیستن با تو شده.منتها فرقش اینه که اگر فقط یکبار به نزدیک من بیاد آنچنان میندازمش به گردنم که کسی نتونه درش بیاره.
ضمن اینکه داشتیم با دوربین کَلَخنه خودمون حال میکردیم که راه یافتیم به کلاس عکاسی آقای محمودآبادی.همش تقصیر شماست[email protected]
پ ن ۱:منظور از بغلش نشسته بودم یعنی در کنارش نشسته بود.اصولا در یک کنسرت تو ایران فقط وفقط میتونی کنار یک نفربنشینی.سوتفاهم نشه.
پ ن ۲ برای عزیزان غیر سیرجونی:کَلَخنه با سکون روی خ به هر گونه وسیله یا ابزار قدیمی بی بهره از دانش و تکنولوژی روز اطلاق میشود.کلاته با کسره ک نیز گاهی همین مفهوم را می رساند.
پ ن ۳:افتاده به گردنش با مهریه دست و پهلو نیز خود حدیث مفصل دارد که ما دهه شصتی ها بچه که بودیم یه وقتایی میشنیدیم.دلار داره جوری میره بالا که من حاضرم در ازای داشتن این دوربین دست و پهلو گرو بزارم.

#کنسرت #همایون_شجریان #موسیقی_سنتی #آوازسنتی #فریدون_مشیری #تو #آرزو #جوان #عکس #عکاسی #دلار #سیرجان_نیوز #بلورد #ایرانی #بازار #گرانی #خرید #لنز #ابزار # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # # #
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_نه

یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه فکر نمیکردم. زنگ مدرسه که میخورد به هر بدبختی بود خودم رو میرسوندم پایین در خونه تا وقتی با اون پیکان سبز قالپاق کالسکه‌ای میاد، ببینمش و بهش سلام کنم، اونم لپاش گل بندازه، خیلی آروم جوابم رو بده و فوری ازم فرار کنه. بعضی وقتها به قدری از خودم خسته می‌شم که از خودم سوال می‌کنم چند نفر قراره شیر ما رو بدوشن و چند متر جلوتر، بستنی قیفی به خورد ملت بدن. نه چشم رنگی بودم، نه قد بلند، نه از این پسرا که پیرهن چهارخونه می‌پوشن و آستینش رو یکم میدن بالا تا خوب تو چشم بیان. من خودم بودم و نمیتونستم ادای این پسرای شیک و مجلسی رو دربیارم. به خودم می‌رسیدم اما این شکلی نبود که بتونم حواس کسی رو پرت کنم. همه پولام صرف عطری می‌شد که حس می‌کردم تنها سلاحم برای فرار از تنهاییه اما هر کس بهم می‌رسید می‌گفت اسم عطرت چیه؟ بعدش اسم بود که با اسم قاطی می‌شد و آخرش یه اسمی مییومد بیرون که هیچ ربطی به من نداشت. ما جماعت بدبختی هستیم؛ از همون هفت صبح با صدای رو مخ موبایل ساکمون رو میبندینم تا سرمشقی که هزار بار از روش نوشتیم رو دوباره پررنگ‌ترش کنیم. انصاف نیست که هر روز با صدای موبایل از خواب بپرم، دور وبرم رو نگاه کنم و صحنه روز قبل دوباره تکرار شه. محل کار تکراری، آدم‌های تکراری، سیگار کشیدن‌های تکراری، شب‌گردی‌های تکراری. ما همه به یه تکرار رسیدیم و خودمون نمی‌خوایم باور کنیم که این تکرار آروم آروم داره جونمون رو میگره. ما عاشق تکراریم برای همین وقتی یکی گورش رو گم می‌کنه هر روز از خودمون سوال می‌کنیم که چرا نموند تا باز هم این لوپ مسخره رو تکرار کنیم. ما دچار تکرارگردانی شدیم. بعضی کلمات رو به ما بد فهموندن؛ مثلا معنی تکرار از روی ترس تنهایی رو «دوست داشتن» معنی کردن. حالیت هست؟ فریب خوردیم. خیلی مسخرس، بهش می‌گم دوستت دارم و ازم دلیل میخواد. اصلا مگه دوست داشتن دلیل داره؟ من نمیتونم برات دلیل بیارم اما میتونم قول بدم که دوست دارم تکراری‌ترین آدم زندگیم باشی. همین تکرار با تو بودنه که باعث شده این صدای تکراری موبایل رو تحمل کنم. از خواب بیدار شم، کیفم رو بردارم و یک بار دیگه بخوام شانسم رو امتحان کنم تا شاید تونستم برات تکراری شم.
#شهاب_دارابیان
#یادداشت
عکس:
@sahar._.shamsi
Read more
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در ...
Media Removed
. اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید. در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز ... .
اتاق فرار يا اسكيپ روم یه بازی و تفریح گروهیِ هیجان انگیزه و فکریه که در اون شما به همراه تیمتون در یک فضای راز آلود گیر می افتید و در مدت زمان محدودی باید بفهمید داستان اتاق چیه ، سرنخ هارو پیدا کنید، معماها رو حل کنید و در نهایت از اتاق فرار کنید.
در این زمان حدودا یک ساعتی چنان درگیر فضا و داستان مرموز اتاق میشید که به هیچ چیز دیگه ای نمیتونید فکر کنید و تمرکزتون میره فقط روی فرار از اتاق و نجات خودتون.
برای فرار از اتاق تمام حواستون به چالش کشیده میشه و باید بتونید خوب نگاه کنید ، خوب فکر کنید و نهایتا با گروهتون هماهنگ باشید تا بتونید خودتونو نجات بدید.
اتاق فرار شیراز توی پارک‌آزادیه که علاوه بر بازی میتونید از فضای بهاری
و زیباش لذت ببرید...
پس وقتو تلف نکنید به سایت ما مراجعه کنید،روز و ساعت دلخواهتونو انتخاب کنید.
سایت ما: www.escaperoom.ir
یا برای اطلاعات بیشتر با شماره زیر در ارتباط باشین:
09171870903
در سلول # منتظرتونیم..... #اتاق_فرار‌ #فرار_از_اتاق‌ #بازی_فرار‌ #فرار‌
#اسکیپ_روم‌ #اسکیپ_روم_ایران‌ ‌
#اولین_در_شیراز
#بازی‌ #بازی_فکری‌ #کار_گروهی‌ #معما‌
#سرگرمی‌ #اوقات_فراغت‌
#شیراز
#سلول
  #escaperoom‌
  #escaperoom_shiraz
#شیراز_گردى
#shiraz
Read more
سلام زلزله اومد اولین چیزی که بعدش به ذهنم خطور کرد این بود که چه دنیای فانی داریم دنیا رو طلا کنن ارزش ...
Media Removed
سلام زلزله اومد اولین چیزی که بعدش به ذهنم خطور کرد این بود که چه دنیای فانی داریم دنیا رو طلا کنن ارزش نداره وقتی زلزله بیاد چیزای با ارزش مشخص میشن تنها ملجا و پناه آدما مشخص میشه هیچ کسی به فریادت نمیرسه همه به فکر خودشون میشن خودتی و خودت و خدا چقدر اون لحظه عجیب بود انگار قیامت بود انگار لحظه پایان ... سلام
زلزله اومد
اولین چیزی که بعدش به ذهنم خطور کرد این بود که چه دنیای فانی داریم دنیا رو طلا کنن ارزش نداره وقتی زلزله بیاد چیزای با ارزش مشخص میشن تنها ملجا و پناه آدما مشخص میشه هیچ کسی به فریادت نمیرسه همه به فکر خودشون میشن خودتی و خودت و خدا
چقدر اون لحظه عجیب بود
انگار قیامت بود انگار لحظه پایان بود عدم و نیستی رو میشد با تمام وجود حس کرد
چقدر مرگ به ما نزدیکه و تو شلوغی ها و روزمره یادمون رفته و اصلا بهش فکر نمیکنیم و ازش فرار میکنیم چقدر برای لحظه مرگ آماده ایم چیزی برای رفتن آماده داریم توشه ای اندوخته ای چیزی ...
ما از مرگ فرار میکنیم و غافل از اینکه اون به دنبال ماست و حتما ملاقات خواهیم کرد همدیگر رو
چقدر تلنگر چقدر فرصت چقدر مهلت خدا داره امتحانمون میکنه

داستان
یه نفر میگفت رفتیم زلزله نگاری گفتیم یه پیشنهاد داریم گفتن بفرمایید گفتیم حیوونا یه مقدار زودتر از انسان ها متوجه زلزله میشن یه چند تا حیوون بندازید اینجا زودتر فهمیدن یه جوری به مردم اطلاع رسانی بشه مردم با خبر بشن گفتن به به چه عالی بعد گفتیم یه پیشنهاد بهتر داریم برای نیومدن زلزله گفتن بفرمایید گفتیم بیاید دسته های امر به معروف نهی از منکر راه بندازید جلوی فساد گرفته بشه زلزله نیاد بهمون خندیدن
در آخر
خدا نگه دار همه باشه ان شاالله
Read more
ما دچار درماندگی آموخته شده ایم . درماندگی آموخته شده چیست؟ درماندگی آموخته شده(learned helplessness)، ...
Media Removed
ما دچار درماندگی آموخته شده ایم . درماندگی آموخته شده چیست؟ درماندگی آموخته شده(learned helplessness)، مفهومی آشنا در روانشناسی و اتفاقی متداول در زندگی روزمره انسانهاست. این عبارت (درماندگی آموخته شده) رو برای اولین بار مارتین سلیگمن روانشناس آمریکایی، به عنوان یه نظریه مطرح کرد. سلیگمنی ... ما دچار درماندگی آموخته شده ایم . درماندگی آموخته شده چیست؟

درماندگی آموخته شده(learned helplessness)، مفهومی آشنا در روانشناسی و اتفاقی متداول در زندگی روزمره انسانهاست. این عبارت (درماندگی آموخته شده) رو برای اولین بار مارتین سلیگمن روانشناس آمریکایی، به عنوان یه نظریه مطرح کرد.

سلیگمنی که از اون به عنوان پدر روان شناسی مثبت معاصر هم یاد میکنن. این دانشمند با انجام آزمایش هایی، به نتایجی جالب دست پیدا کرد.

آزمایش سلیگمن در دو مرحله و روی چند تا سگ انجام شد. در مرحله اول، لباسی تن سگ ها کردن که به اون ها شوک برقی وارد می کرد، سگ ها علیرغم تلاش زیادی که می کردن و خودشونو به در و دیوار می کوبیدند، نمی تونستند فرار کنند. وقتی حس کردند که تلاش هاشون بی فایدس، تسلیم شدند و دست از تلاش برداشتند. در مرحله دوم از کف اتاقک فلزی به سگ ها شوک وارد میشد و سگ ها علیرغم اینکه راه فرار داشتند روی زمین می نشستند، شوک رو تحمل می کردند و تلاشی برای رهایی از شوک انجام نمی دادند حتی وقتی که ازمایشگران با غذا اون ها رو به طرف دیگه اتاق که به کف اون شوک وارد نمی شد و می تونستند در اون جا در امان باشند می کشوندند، ولی باز دوباره که اون ها رو در قسمتی که شوک داشت، قرار می دادند، سگ ها تلاشی برای پریدن به سمت دیگه نمی کردند. سگها درماندگی رو آموخته بودند و تلاشی برای تغییر دادن شرایطشون نمی کردند، چون به این نتیجه رسیده بودند که به هر سمت اتاق که برن، بازم شوک رو تجربه می کنند.

مقایسه کنید این وضعیت رو با وضعیت موجود در کشور ... گاهی دوستان از هم میپرسند چرا کسی کاری نمیکنه برای اصلاح وضع موجود ؟ جواب ساده و مشخص هست . ما دچار درماندگی آموخته شده شدیم ... به همین سادگی ، به همین غم انگیزی
#رویاابراهیمی
Read more
ما چهارده ساله که باهم دوستیم. از روز ثبت نام دانشکده فنی تا همین امروز. بالا پایین و فرار و نشیب زیاد ...
Media Removed
ما چهارده ساله که باهم دوستیم. از روز ثبت نام دانشکده فنی تا همین امروز. بالا پایین و فرار و نشیب زیاد داشتیم.روزای زیادی با هم خندیدیم یا اشک ریختیم. استرس داشتیم یا که موفقیتهامونو جشن گرفتیم. با هم فرق داریم اما یاد گرفتیم که هیچ دوتا آدمی مثل هم نیستن و اون چیزی که تو رابطه با ارزشه محبت و درک متقابله. ... ما چهارده ساله که باهم دوستیم. از روز ثبت نام دانشکده فنی تا همین امروز. بالا پایین و فرار و نشیب زیاد داشتیم.روزای زیادی با هم خندیدیم یا اشک ریختیم. استرس داشتیم یا که موفقیتهامونو جشن گرفتیم. با هم فرق داریم اما یاد گرفتیم که هیچ دوتا آدمی مثل هم نیستن و اون چیزی که تو رابطه با ارزشه محبت و درک متقابله. ما باهم حرف میزنیم و درد دل میکنیم اما همدیگرو قضاوت نمیکنیم. ما میدونیم هر روزی که یکیمون به اون یکی احتیاج داشته باشه بی قید و شرط کنار همیم.
مریم اون رفیقیه که دیگه از یه جایی به بعد شده خواهر. شایدم نزدیکتر حتی. میتونم ساعتها باهاش حرف بزنم و چرت و پرت بگم ولی خسته و بی حوصله نشم. میتونم همه غصه ها و خستگیهامو زحمتهامو ببرم براش بدون اینکه معذب بشم. میتونم بهش بگم داری میای خونمون سر راهت شیر و آرد بخر تا باهم کیک بپزیم. میتونم شب دفاع ارشدم ساعت دوازده و نیم شب پاشم برم خونش و مامان و باباش انگار که دختر خودشونم مثل همیشه با روی باز و لب خندون بهم خوشامد بگن. میتونم تو خوشحالیاش و موفقیتهاش به اندازه خوشحالیهای خودم شاد باشم و غم و غصه اش انگار که مال خودم باشه.
این روزا که خیلی دلم میخواست یه خواهر داشته باشم اون هست. با این که سرش خیلی شلوغه ولی باهم میشینیم و واسه جوجه کوچولو تابلو درست میکنیم. خودمونو چسب مالی و رنگ مالی میکنیم و اون نظرای خودشو زورچپون میکنه تو تابلوها چون خیلی زورگوه اما خوب همون قدم خوش سلیقه اس. بعدم تصمیم میگیریم که دکتر مهندس شدنو ول کنیم بزنیم تو کار سیسمونی. بعد عصر که میشه خسته و خوشحال شیرکاکائو میخوریم با کیکی که باهم پختیم. و آخر شب من خدا رو شکر میکنم که دوستی بهم داده که مهمترین چیزی که ازش یاد گرفتم بخشنده بودن بی قید و شرطه، بی قید و شرط...
خوشحالم که دارمت@maryamr87 پ ن: قراره بزنیم تو کار این تابلوهای گوگولی که تازه پریروز تمومشون کردیم 😊😊😊
Read more
یه وقتایی آدم حوصله اش از همه چیز علی الخصوص قیافه خودشم تو آینه سر میره ،مخصوصا زمانی که به خاطر نقشت ...
Media Removed
یه وقتایی آدم حوصله اش از همه چیز علی الخصوص قیافه خودشم تو آینه سر میره ،مخصوصا زمانی که به خاطر نقشت مجبوری چند ماه یه رنگ مو و یه قیافه ثابت و تحمل کنی،حالا به همه اینها اضافه کن حال بد جامعه و مردم و اقتصاد و نگرانیهاش با چاشنی الطاف(فحش)هموطنهای عصبانی که از تبلیغ سلبریتیها در زمان انتخابات عصبانین ... یه وقتایی آدم حوصله اش از همه چیز علی الخصوص قیافه خودشم تو آینه سر میره ،مخصوصا زمانی که به خاطر نقشت مجبوری چند ماه یه رنگ مو و یه قیافه ثابت و تحمل کنی،حالا به همه اینها اضافه کن حال بد جامعه و مردم و اقتصاد و نگرانیهاش با چاشنی الطاف(فحش)هموطنهای عصبانی که از تبلیغ سلبریتیها در زمان انتخابات عصبانین و همه رو چه اونی که تبلیغ کرده و چه اونی که مردم و به همبستگی دعوت کرده رو با یه چوب میزنن که گویی واقعا چقدرم موثر بودن تو انتخاب آخر(فقط نمیدونم اگر اینقدر تاثیر گذاریم چرا هنوز حیوانات آزار میبینن طبیعت کثیف میشه قیمت دلار پایین نمیاد مصرف آبو و رانندگی بد و ......هنوز به قوت خودش باقیست که صد البته ماهم داریم عادت میکنیم بلا نسبت گوسفند،حس عجیب گوسفند قربانی بودن رو هم در عزا و هم در عروسی)در چنین حالیه که دیدار دوست خوبم محمود پور محمود عزیز و اعجازش رو قیافه آدم حالت و عوض میکنه و محل کارش میشه یه مفر برای فرار از همه این موارد ،والبته هنر همسر هنرمندشون در زمینه عکاسی.
برای این دو عزیز حال خوش و روزگار زیبا آرزو دارم.

هیرکات بر اساس آنوتومی چهره،هیراستایل،گریم،رنگ،پاکسازی پوست،وعکاسی انجام میدیم

@mpm_club
Read more
Loading...
Load More
Loading...