Loading Content...

لحظه هر من را

Loading...


Unique profiles
94
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Panjakent, Sistan and Baluchestan Province, Zard Band-E Lashgarak, Tehran, Iran
Average media age
841.8 days
to ratio
8.1
, مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش ...
Media Removed
, مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام: اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است. پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های: سطح ... , مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام:

اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است.

پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های:

سطح انرژی
چرخش
مدار

که فیزیک دان ها بر اساس این سه ویژگی , عدد کوانتوامی هر الکترون را محاسبه می کنند و به دست می آورند.

پاولی می گوید: هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتوامی یکسانی نیست.

پاولی مثالی می زند و می گوید :

سیبی را بر می داریم و از میان میلیارد ها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می کنیم.
فرض کنید نام آن الکترون را بگذاریم "اریک".... عدد کوانتوامی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این که کارمان را اینجا ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد.
پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی , حتی در ستاره ای در کهکشان , نه تنها هیچ سیب دیگری , بلکه هیچ شیئی دیگر پیدا نمی کنید که الکترونش عدد کوانتوامی آن 23 باشد.

حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم , از اصطکاک ایجاد شده , انرژی حاصل می شود و این انرژی عدد کوانتوامی اریک را ارتقا داده و به مثلا 26 می رساند.و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتوامی 26 بوده , دستخوش تغییر می شود.

جهان ما برای حفظ توازن خود , لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می دهد.پاولی با اثبات این موضوع جایزه نوبل فیزیک گرفت و گفت:

اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصر به فرد خود باشد, پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است.

و اما نتیجه گیری :

وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک , تغییر پیدا می کند، بنابراین وقتی که من فرزندم را در آغوش می گیرم و می بوسم , و یا وقتی که همسرم را می بخشم... و یا وقتی که به همسایه ام ناسزا می گویم و یا وقتی که دست خودم را خارش می دهم....
در واقع دارم دستور زنجیره ای از تغییرات را به جهان هستی می دهم.
هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد , الکترون هایی را در گستره جهان هستی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند.

اندیشه فقط بر ماده تاثیر نمی گذارد، بلکه اندیشه خود ماده است.

غم و غصه مرا غمگین می کند و این بزرگ ترین اشتباهی است که در من اتفاق می افتد.

بقیه ی متن در کامنت 👇👇👇
Read more
Loading...
زندگي سعي مي كند خودش را در يك كليت منسجم به ادم تحميل كند، يك بسته كامل با برچسبي از بدبختي يا خوشبختي ...
Media Removed
زندگي سعي مي كند خودش را در يك كليت منسجم به ادم تحميل كند، يك بسته كامل با برچسبي از بدبختي يا خوشبختي ، يا برچسب ناكام يا شادكام و همه روح و روان ادم را با كليت خودش بسازد . اين كليت ، گاهي انقدر خطرناك ادم ها را سركوب و بسته بندي مي كند، كه از صداي خودشان هيچ نمي ماند ، ادم ها تبديل مي سوند به برچسب زندگي ... زندگي سعي مي كند خودش را در يك كليت منسجم به ادم تحميل كند، يك بسته كامل با برچسبي از بدبختي يا خوشبختي ، يا برچسب ناكام يا شادكام و همه روح و روان ادم را با كليت خودش بسازد .

اين كليت ، گاهي انقدر خطرناك ادم ها را سركوب و بسته بندي مي كند، كه از صداي خودشان هيچ نمي ماند ، ادم ها تبديل مي سوند به برچسب زندگي كلي شان ، و چقدر يك وضعيت بي صدا پيدا مي كنند، گم مي شوند در كليت زندگي ، اما تنها راه فرار از اين سركوب ، كندن اين برچسب كليست ؛ بايد زندگي را تكه تكه كرد ، و هر تكه را جداگانه زيست و حس كرد؛ لحظه شادكامي را جدا ، دقيقه بدبختي را جدا و لحظه اوج رنج و معنا را هم بايد جداگانه زيست ، بايد عليه كليت زندگي شوريد ، نبايد گذاشت زندگي روانت را سازمان دهد ، روحت را بسته بندي كند و لحظات خوب را بگيرد ، بايد براي تكه هاي خوب جنگيدو رنج ها را تحمل كرد ؛ من قاطعانه اينطور فكر مي كنم .
#سيدمجيدحسيني #كاش_رنجي_كم_كنيم
Read more
<span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span> <span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span> <span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji2728"></span> <span class="emoji emoji2728"></span> #يَا_أَنِيسَ_أَلْقُلُوُب . . . ●دلم یک جمکران دونفره میخواهد یک گنبد ...
Media Removed
#يَا_أَنِيسَ_أَلْقُلُوُب . . . ●دلم یک جمکران دونفره میخواهد یک گنبد فیروزه ای و یک دل سیر اشک...! سکوت کنم و اشک بریزم از شوق بودنت از شوق داشتنت! . ●دستم را میگیری که یاد آوری کنی تکیه گاهم بودن را... که شاید کم کنی ذره ای از هرم وجودم را .. . ●من اما مانند بیماری ... 🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨
✨🌸✨🌸✨
🌸✨

#يَا_أَنِيسَ_أَلْقُلُوُب
.
.
.
●دلم یک جمکران دونفره میخواهد
یک گنبد فیروزه ای و یک دل سیر اشک...!
سکوت کنم و اشک بریزم
از شوق بودنت
از شوق داشتنت!
.
●دستم را میگیری که یاد آوری کنی تکیه گاهم بودن را...
که شاید کم کنی ذره ای از هرم وجودم را ..
.
●من اما مانند بیماری شفا گرفته اشک هایم هر لحظه هجوم می آورند!
بیشتر و بیشتر ...
.
.
-خانومم میخواد همه مرواریداشو خرج کنه?!
.
+پای این آقا تا آخرین قطره خونمونم باید خرج کنیم اشک که چیزی نیست...
.
-بله...ان شاالله ...
.
.
.
●دستم را می اوری بالا روبروی گنبد فیروزه ای ...
.
.
.
- آقاجان
یه عمر در به در روضه های جدت بودم
یه عمر نوکری کردم برا مادرت
یه عمر ندبه خوان بودم و منتظر
دعای قنوتام بوده، همسفرم زینبی باشه
حالا اومدیم تشکر
پدری کردی برامون
اومدیم تشکر و تجدید میثاق

عهد_میبندیم_تا_نفس_داریم_نفسهایمان_را_خرج_ظهور_و_حضورت_کنیم
#عهد_میبندیم_بندگی_کنیم_و_زندگی
#عهد_میبندیم_قرآن_بشود_چراغ_راهمان
#عهد_میبندیم_لحظه_ای_نگاهت_را_روی_اعمالمان_از_یاد_نبریم
#عهد_میبندیم_سرباز_باشیم_و_سرباز_تربیت_کنیم_نه_سربار.
.
.
.
●نگاهت را میگیری از گنبد و ...
.
.
.
-شما صوبتی ندارید خانوم جان ؟!
.
.
.
●لبخند میزنم...!
.
.
.
+چقدر خوشبختم که دارمت...
- با من نه!! با آقا داریم صوبت میکنیم 😄
+بالاخره نیشمو وا کردی! تلاشت ستودنیه همسرجان!😉
-خابالا! بفرمایید حضرت منتظرن😊
.
.
.
●چشمهایم را میبندم...
.
.
.

عهد_میبندیم_دیگه_اشکاتو_در_نیاریم...
🌸✨🌸✨
✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸
Read more
یک روزَمی که بوی شانه­ ی تو خواب می­بردم !معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی تو شانه بزن! هنگامه­ی منی من دست­های تو را با بوسه­هایم تـُک می­زدم من دست­های تو را در چینه­‌ دانم مخفی نگاه داشته­ام تو درگلوی من مخفی شدی صبحانه­ ی پنهانی منی وقتی که نیستی من چشم­ های تو راهم درچینه ­دانم مخفی نگه ... یک روزَمی
که بوی شانه­ ی تو
خواب می­بردم
!معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی تو شانه بزن!
هنگامه­ی منی
من دست­های تو را با بوسه­هایم تـُک می­زدم
من دست­های تو را در چینه­‌ دانم مخفی نگاه داشته­ام
تو درگلوی من مخفی شدی
صبحانه­ ی پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشم­ های تو راهم درچینه ­دانم مخفی نگه داشته ­ام
نحرم کنند اگر همه ببینند که تو نگاه گلوگاه پنهان منی
آواز من از سینه­ ام که بر می­ خیزد از چینه ­دانم قوت می­گیرد
می­ خوانم می­ خوانم می­ خوانم تو خواندن منی
باران که می­ وزد سوی چشمانم
باران که می­ وزد باران که می وزد،
تو شانه بزن! باران که می
یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمم
اگرتو مرانبینی من کیستم که ببینم؟
من نیستم که ببینم،نمی­ بینمم
معشوق جان به بهارآغشته ­ی منی
اگر تو مرا نبینی من هم نمی ­بینمم
آهو که عور روی سینه­ی من می­افتد
آهو که عور آهو که عور
آهو که او، او او که آ او او تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می­افشاند
برریش من وعور روی سینه­ ی من او او می­افتد
و شیر می­خورد می­گوید
توشیر بیشه­ ی بارانی منی منی و می‌افتد
افتادنی که مرا می‌افتد
هنگامه‌ی منی هنگامه‌ی منی-که مرا می‌افتد
!آغشته­ ی منی معشوق جان به بهارآغشته­ ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم
می­خوانم می­ خوانم می­ خوانم
اگر تومرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم می­ خوانم
خونم را بلند می­کنم به گلوگاهم
می­خوانم خونم را مثل آوازی می­خوانم
نحرم کنند اگر همه می­بینند
که تو نگاه گلوگاه پنهان منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی،
من هم نمی ­بینمم من هم نمی­ خوابانمم
!زانو بزن بر سینه ­ام! توشانه بزن!
!پاهای توچون فرق بازکرده
ازسر زیبایی به درون برگشته
بر سینه ­ام تو شانه بزن زانو
من پشت پاشنه­ هایت را
چون میوه ­ی دو قلو می­ بوسم می­ بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق
جداگانه می­ خوابانم بیدار می­شوی می­خوابانم
ببین!تو مرا ببین تا ته ببین!
زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی­بینمم
!باوسعت نگاه برگشته به درون،
به درون برگشته ، تا ته ببین! توشانه بزن!
!اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی­ خوابانمم نمی­ بینمم
اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچ گاه نمی­خوابم از هوش می­روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می­روم
افتادنی که مرا می­ افتد
هنگامه­ ی منی که می ­افتد
معشوق جان به بهار آغشته­ ی منی،
منی،منی که مرا می­افتد
و می روم از هوش می منی
اگر تو مرا تو شانه بزن زانو!
منی از هوش می و..
.
#رضا_براهنی
صوت کامل و‌ فیلم‌کامل با صدای شاعر این شعرماندگار
در کانال تلگرام
Read more
<span class="emoji emoji1f4ce"></span> تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن ! بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن ! در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟ خلق ...
Media Removed
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن ! بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن ! در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟ خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن ! با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است، من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن ! نازبانو! کمی از ناز بکاه و من را با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن ! لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر ... 📎
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن !

در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن !

با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است،
من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن !

نازبانو! کمی از ناز بکاه و من را
با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن !

لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر فارغ
عشق را ، عاطفه را ، این همه تحقیر نکن !

من که افتاده ام از چشم همه، پس تو مرا
مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن !

ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست
دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن !
.
بهتر این است فقط خاطره ای باشم و بس!
پس تو و خنجر و این سینه و...، تاخیر نکن!

#محمد_فرخ_طلب_فومنی
📷 photo from @_mee__raa_
Read more
. کاک خسرو من یک پسرک اوگاندایی ام روی تنم برگ گذاشته اند شلاق می زنند به پاهایم تا برقصم آنقدر ...
Media Removed
. کاک خسرو من یک پسرک اوگاندایی ام روی تنم برگ گذاشته اند شلاق می زنند به پاهایم تا برقصم آنقدر که از حال بروم بعد برگ ها را از تنم می کنند - چه می کند عرق یک پسر سیاه با برگ شاهدانه؟ - می گویند آدمی را به فراموشی می برد فراموشی کاک خسرو همه می خواهند فراموش کنند. کاک خسرو من یک دخترک ابوریجینالم* پدر ... .
کاک خسرو
من یک پسرک اوگاندایی ام
روی تنم برگ گذاشته اند
شلاق می زنند به پاهایم
تا برقصم
آنقدر که از حال بروم
بعد
برگ ها را از تنم می کنند
- چه می کند عرق یک پسر سیاه با برگ شاهدانه؟
- می گویند آدمی را به فراموشی می برد
فراموشی
کاک خسرو همه می خواهند فراموش کنند.
کاک خسرو
من یک دخترک ابوریجینالم*
پدر یاغی ام را بستند به دو اسب سپید
و تنش را از هم گشودند
طبق قانون، مرا از مادرم گرفتند
وبه یک خانواده سفید سپردند
پدرخانواده سفید
هر شب به سراغم می آمد
و دکمه های سینه های سیاهم را باز می کرد.
کاکا خسرو
من رودخانه "قویق" هستم*
تا همین دیروز
ماهیان ِ جوان، لخت ِ تنشان را با من می گفتند
اما حالا تلخم
و ماهیانی ساکت را از آنسوی "حلب" به اینجا می آورم
ماهیانی دست بسته
چشم بسته
با حفره ای عمیق بر پیشانی.
کاک خسرو
روی تی شرتم بزرگ نوشتم
"1948"
من بازمانده سال نکبتم
فلسطینم من.*
کاک خسرو
تو کردی
من هزاره ام
ما برادران تنی یکدیگریم
که قرنها همدیگر را گم کرده بودیم
تا امشب
در خانه کوچک تو در" سلیمانیه"
و این عرق ِ روسی که ما را چنین گرم کرده است
تا زبان هم را بفهمیم
کاک خسرو، کاک خسرو
چرا یک بطری عرق ِ روسی ما را به هم برساند؟

کاک خسرو
همین لحظه که من و تو غرق ِ عیشیم
دریاها حرکت می کنند
کوهها حرکت می کنند
از مرزی می گذرند
و وارد مرز دیگری می شوند
دور نیست آن صبح که از خواب برخیزیم
همه جا را آب گرفته باشد
لباسهای بازماندگان "آشویتس" روی جالباسی،
لچکهای آن چهل دختر چشم بادامی روی طناب حویلی،*
و گوش کوچک ونگوگ در سینک آشپزخانه باشد
زمین بیرون بریزد همه ی آنچه در خود پنهان داشته
شناور شود همه ی رازها
تلخی عشق ویرجینیاوولف
تنهایی غمگین هیتلر
تن ِ زخمی بن لادن
و تو به چشمهاش ببینی
- چه چشمهای زیبا و معصومی...

کاک خسرو
دنیا غمگینم می کند
بر آمدن آقتاب
چرخیدن آدمها دور مربعی توخالی
صدای ناقوس ها
صدای پدرم
و صدای دخترک زیبا که خبرهای جنگ را می خواند.
کاک خسرو در همین چند دقیقه خواندن این شعر
در رواندا چند پسر جوان را از پله های مرگ بالا می برند؟
در قندهار، چند قومندان ِ سابق و نماینده پارلمان ِحالا، از بستر کودکی لاغر می خیزد؟
چند زن بغدادی از گورستان به خانه باز می گردد؟
- خانه؟
خانه تسلی احمقانه ای است
هیچ کجا خانه نیست
و هیچ کس شهید نمی شوند
همه می میرند
و می پوسند
مثل همین پنچ هزار استخوان که در گورستان "حلبچه" پوسیده اند
آنها فقط بوی موز و سیب و سیر را شنیدند
و مست شدند
بوی واقعی میوه ها، آدمی زاد را می کشد.


ادامه در کامنت اول 👇
Read more
Loading...
 #فقطخدااااااااااا <span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> <span class="emoji emoji1f536"></span> دختری با پدرش می‌خواستند از یک پُل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم ...
Media Removed
#فقطخدااااااااااا دختری با پدرش می‌خواستند از یک پُل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر. پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست ... #فقطخدااااااااااا 👇👇👇 🔶 دختری با پدرش می‌خواستند از یک پُل چوبی رد شوند.
پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد...
🔸 این دقیقا مانند داستان رابطه‌ی ما با خداوند است، هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم، اما اگر از او بخواهیم دست ‌مان ما را بگیرد، هرگز دست ‌مان را رها نخواهد کرد! و این یعنی عشق.❤️ 👌"دعا کنیم فقط "خدا "دستمونو بگیره.

#انشاءالله 🌺
Read more
عشق؟ شاید یکی از دقیق ترین تحلیل های مربوط به "عشق" را بشود در این سازه دید سازه ی علی مسلمان و نینوی مسیحی، ماجرای یک عشق افسانه ایه آذربایجانی ، در زمان جنگ داخلی شوروی حکایت بی پایان وصل های کوتاه و فراغ های طولانی حالا هر آنچه را از این عشق جادویی به یادگار مانده، می توانید در گرجستان در شهر ... عشق؟

شاید یکی از دقیق ترین تحلیل های مربوط به "عشق" را بشود در این سازه دید

سازه ی علی مسلمان و نینوی مسیحی، ماجرای یک عشق افسانه ایه آذربایجانی ، در زمان جنگ داخلی شوروی

حکایت بی پایان وصل های کوتاه و فراغ های طولانی
حالا هر آنچه را از این عشق جادویی به یادگار مانده، می توانید در گرجستان در شهر باتومی تماشا کنید علی و نینو هر روز بی صبرانه در حرکتند و تمام روز را برای ملاقات یک دیگر لحظه شماری می کنند

و درست روزی یکبار راس ساعت هفت صبح یک دیگر را _"اگر چه برای مدتی کوتاه" در آغوش می گیرند

رها از همه چیز
غرق خیال و شوق می شوند
وهمه چیز جز با هم بودن را به دست فراموشی می سپارند

و چند دقیقه بعد... "فقط به دلیل اینکه زندگی باید به جریان احمقانه ی خودش دامه دهد"

از آغوش همدیگر جدا می شوند، یک دیگر را پشت سر می گذارند و به زندگی ای که از قبل جهتش مشخص شده ادامه می دهند
شاید فقط به امید هم آغوشی بعدی

درست است؟ موافقید؟
راستش را بخواهید من واقعیت را جور دیگر می بینم

بیایید یکبار هم از این زاویه ببینید...علی و نینو کیستند؟ دو شخص باکمترین ویژگی های مشترک! با فرهنگ های مختلف، عادات متفاوت و علایق گوناگون (یادآور سازه ی فیزیکی، میله ها و بدنه)
و ارزش ها و هدف های غیر یکسان در زندگی (یادآور جهت چرخش و مسیر حرکت)
و این همه تفاوت مهمترین عامل است برای تولید هیجانی قوی و غیر قابل کنترل در میان این دو
و با ما به اشتباه نام عشق را برآن می گذاریم

هر جور تصور کنیم علی و نینو نمی توانند در عین استقلال با هم باشند
این رابطه یا محکوم به جدایی است
و یا هم مسیر شدن با جهت و سرعت یکسان و در هم فرو رفتن دائمی

که برای علی و نینو با این همه تفاوت عملا غیر ممکن است

بله... برای اینکه این دو مجسمه بتوانند در عین استقلال و وحدانیت در هم فرو بروند باید هیچ نقطه اشتراکی نداشته باشند و واقعیت همه ی عشق های افسانه ای همین است... تفاوت های بسیار و رابطه ای سرشار از هیجان های ناپایدار و البته نافرجام
و این را تجربه ی چند هزار ساله ی بشری به اثبات رسانده

شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، ویس و رامین، علی و نینو و هر افسانه ی مشابه دیگری که پیدا کنیم همین را حکایت می کند

و چه قدر عجیب است... نمی دانم چرا مسئله ای به این واضحی هیچ وقت برای ما تشریح نشده

چرا هیچ کس به ما نگفته همه چیز در روابط برمی گردد به
تفاوت و شباهت ها

به نظرم
تفاوتها در رابطه باعث ایجاد هیجان می شود
و شباهتها باعث ایجاد آرامش وهمدلی
انتخاب با ماست که کدام یک را انتخاب کنیم

ادامه در کامنت
Read more
Loading...
روابط پیچیده ی انسانی.هر روز بیشتر احساس میکنم که برای این سطح از انسان بودن و پی رفع نیاز بودن انسانیت، ...
Media Removed
روابط پیچیده ی انسانی.هر روز بیشتر احساس میکنم که برای این سطح از انسان بودن و پی رفع نیاز بودن انسانیت، کوچک و بی  دفاعم.نیازمندی شکل ما را تغییر داده و به دالونهایی از روشهای تاریک و بی انتها کشاندتمون.برای کابوس دیدن الزامی به خوابیدن نیست.روشن نگه داشتن شمع حضور خدا به عنوان تامین کننده ی اصلی ... روابط پیچیده ی انسانی.هر روز بیشتر احساس میکنم که برای این سطح از انسان بودن و پی رفع نیاز بودن انسانیت، کوچک و بی  دفاعم.نیازمندی شکل ما را تغییر داده و به دالونهایی از روشهای تاریک و بی انتها کشاندتمون.برای کابوس دیدن الزامی به خوابیدن نیست.روشن نگه داشتن شمع حضور خدا به عنوان تامین کننده ی اصلی نیاز ،هر روز سختتر و سختتر میشه.اتکا ، کلمه ای سست است که در لحظه ی درخشش و روشن کردن صورت متکی، ظاهرا نقاب ستون را بر چهره داره اما فی الذات، خاک سستیست که سعی داره روی نیازها یش،بنایی نیمه جان رو برپا کنه.هر روز سخختتر و نامفهومتر.هر روز تنهاتر و تشنه تر.کاش ها فراوان.واقعیت ها سنگین.تخت ها چرک و کثیف.مفهوم تنهایی امروز از هر وقت دیگر دلایل ناپاکتری دارد.خدا هست تا گاهی به ما عدم تفاوت این من را با دیگران یادآوری کند.کابوس کابوسی از پی کابوس.روابط پیچیده ی پیله مانند با قدرت اسارتی تار عنکبوتی .محبت های نیازمند و نیازمندهای محبت.صبر و لبخند.بهار پشت در.مهمان ناخوانده.کمی سادگی نیازمندیم.کمی مرگ.
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> گاهی چه قدر بی حوصله و کم طاقت میشوم وقتی دعایم به اجابت نمیرسد چشم میبندم و لحظه ای تامل میکنم جور دیگری ...
Media Removed
گاهی چه قدر بی حوصله و کم طاقت میشوم وقتی دعایم به اجابت نمیرسد چشم میبندم و لحظه ای تامل میکنم جور دیگری میبینم خداوندا! گاهی یادم میرود چیزهایی که امروز دارم پاسخ دعاهای چند سال پیشم هست گاهی یادم میرود بنده هستم و صلاحم را تو بهتر میدانی گاهی هم شاید باید گوشه ای خلوت کنم و یک دل سیر گریه کنم ... 📝 گاهی چه قدر بی حوصله و کم طاقت میشوم وقتی دعایم به اجابت نمیرسد چشم میبندم و لحظه ای تامل میکنم جور دیگری میبینم
خداوندا!

گاهی یادم میرود چیزهایی که امروز دارم پاسخ دعاهای چند سال پیشم هست
گاهی یادم میرود بنده هستم و صلاحم را تو بهتر میدانی
گاهی هم شاید باید گوشه ای خلوت کنم و یک دل سیر گریه کنم و بگویم:
"پروردگارا ببخش آن گناهی را که سبب حبس و برآورده نشدن دعایم میشود"
مراببخش به خاطر تمام لحظاتی که بودی و حضورت را احساس نکردم و نا امید بودم . ببخش همه را صدا زدم و هر دری را زدم ، جز نام تو و درگاه تورا .
ببخشم برای تمام لحظاتی که منتظرم بودی و من نبودم . ببخشم برای تمام گله هایی که کردم و نفهمیدم که گاهی از سر حکمت نمیدهی و از سر رحمت دادی و تشکر نکردم .
و در نهایت بر تو توکل میکنم ،
چه زیبا گفتی: «الیس الله بکاف عبده» "آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟" 🙏🙏🙏🙏🙏
Read more
. راموس: بردن لیگ قهرمانان برای سومین سال متوالی به این معناست که رئال مادرید یک عصر جدید را تعریف ...
Media Removed
. راموس: بردن لیگ قهرمانان برای سومین سال متوالی به این معناست که رئال مادرید یک عصر جدید را تعریف کرده است. . "ما در سالهای اخیر چندین بار به فینال رسیدیم و میدانیم در چه شرایطی قرار میگیریم و این بازی مستلزم چه چیزهایی است. باید تمرکز کنیم چون جزئیات می‌توانند تعیین کننده باشند. بردن یک عنوان ... .
راموس: بردن لیگ قهرمانان برای سومین سال متوالی به این معناست که رئال مادرید یک عصر جدید را تعریف کرده است.
. "ما در سالهای اخیر چندین بار به فینال رسیدیم و میدانیم در چه شرایطی قرار میگیریم و این بازی مستلزم چه چیزهایی است. باید تمرکز کنیم چون جزئیات می‌توانند تعیین کننده باشند. بردن یک عنوان اروپایی دیگر رویایی خواهد بود و برای آن جاه طلب هستیم. فوتبال به قدری سریع است که زمان کافی برای لذت بردن از هر لحظه آن وجود ندارد. ما همیشه قلب و روحمان را با تمام وجود در هر رقابت به کار میگیریم. حالا در یک فینال دیگر هستیم و امیدوارم بتوانیم جام را بالای سر ببریم؛ این فقط به معنای کسب یک چمپیونزلیگ دیگر نیست، بلکه ثابت میکند این تیم عصر جدیدی را تعریف کرده است."
. "وقتی داور سوت پایان را میزند، شما به یاد می‌آورید که برای رسیدن به همچین لحظه مهمی چقدر تلاش کرده‌اید؛ سفرهای متعدد، دوری از خانواده و مسائل دیگر. افتخار میکنم که کاپیتان این تیم هستم و تمام لحظات سختی که داشته‌ام را به یاد می‌آورم چرا که من را در راه رسیدن به هدفم کمک کردند تا در شرایط کنونی در بهترین فرم خود قرار بگیرم."
. "رئال مادرید راه آسانی برای رسیدن به فینال نداشت. ما تیم‌های بزرگی مانند پاری‌سن ژرمن، یوونتوس و بایرن مونیخ که همگی از بخت‌های قهرمانی بودند را حذف کردیم و این بخاطر تلاش زیادی بود که انجام دادیم. فکر میکنم این امر مارا از لحاظ ذهنی و فیزیکی قویتر کرد چرا که مطمئنا فینال سختی در پیش داریم."
.
.
.
Parastoo
.
.
#realmadridfarsi #realmadrid #halamadrid #aporla13
Read more
صد روز برای برگشتن به هر چیز یا ترک کردن هر چیز کافیست. بزرگترین غم جهان مرگ در لحظه زیستن است، جایی ...
Media Removed
صد روز برای برگشتن به هر چیز یا ترک کردن هر چیز کافیست. بزرگترین غم جهان مرگ در لحظه زیستن است، جایی که فکر می‌کنی تمام آنچه برای تو بود و دوستشان داشتی ، وجود دارد اما تو به آنها تعلق نداری، انگار در و دیوار و میز و یخچال و ظرف ها و گلدان ها برای تو نیست ، همه آنهایی که هر روز به بهانه ای سراغشان می‌رفتی ... صد روز برای برگشتن به هر چیز یا ترک کردن هر چیز کافیست.

بزرگترین غم جهان
مرگ در لحظه زیستن است، جایی که فکر می‌کنی تمام آنچه برای تو بود و دوستشان داشتی ، وجود دارد اما تو به آنها تعلق نداری، انگار در و دیوار و میز و یخچال و ظرف ها و گلدان ها برای تو نیست ، همه آنهایی که هر روز به بهانه ای سراغشان می‌رفتی !
سینک پر آشپزخانه ، شیشه های خاک گرفته، تخت‌ِ خواب جمع نشده، ساقه خشک شده گلدان برگ انجیری، زیر سیگاری لبریز، فنجان قهوه دیروز و ... این ها شروع مردن است.
یک چیز می‌تواند نابود کند هر بودی را که ما را می‌ساخت ،اینکه «من»بی «آن»بی تعریفم، نه برای کسی! برای خودم! و « آن» تمام ما نیست .
می گفت : شبیه به پرنده ای شده‌ام که از کوچ فصلی جا مانده...
و

خواب دیده بود در صفی طولانی زنان و مردانی از نا امیدی برای مرگ آماده می‌شوند ، در خواب امید دارترین کسی را که می‌شناخت دیده بود که مرگ او را پس زد و گفت صد روز زمان داری تا به زندگی برگردی، اگر نشد تو را می‌برم!
من ایمان دارم که برای برگشتن به یک زندگی و دسته ای که از آنها جا ماندیم صد روز کافیست...
صد روز زمان داریم...
دیر شود مرگ ما را با خود می‌برد، نباید به مردن در زندگی عادت کنیم.
‎ #بشمارید
همین امروز شد نَوَد و نُه...
Read more
Loading...
. مانند امید عید در سردی اسفندی هر وقت که کم حرفی این طور خوشایندی خوابیده ای و ساعت هی منتظر ...
Media Removed
. مانند امید عید در سردی اسفندی هر وقت که کم حرفی این طور خوشایندی خوابیده ای و ساعت هی منتظر فرداست از خواب که برخیزی دنیا چقدر زیباست صبح آمده است اما خورشید نمایان نیست بین من و تو گاهی ابریست که بارانیست مانند هوای صبح هر لحظه به یک رنگی حال من و بعد از این دلتنگی و دلتنگی دلتنگی ... .
مانند امید عید
در سردی اسفندی
هر وقت که کم حرفی
این طور خوشایندی

خوابیده ای و ساعت
هی منتظر فرداست
از خواب که برخیزی
دنیا چقدر زیباست

صبح آمده است اما
خورشید نمایان نیست
بین من و تو گاهی
ابریست که بارانیست

مانند هوای صبح
هر لحظه به یک رنگی
حال من و بعد از این
دلتنگی و دلتنگی

دلتنگی من یعنی
هرقدر مرا محکم
آغوش "بگیری باز"
بس نیست و می خواهم

تکرار "بگیرم باز"
در گوش تو کافی نیست
پیوند بزن من را
آغوش تو کافی نیست

تو در من و من در تو
ما نسبتمان اینست
مشغول تماشاییم
آیینه در آئینست

مرداب نخواهی شد،
رودی که پریشانی
سد باشد اگر راهت
آماده ی طغیانی

گفتند پریشانی
گفتم که چه موزون است!
برعکس همه دیدن
خاصیّت مجنون است

آشفته ی تو بودم
گفتند چه دیوانست
گفتم دل عاشق ها
همواره پریخانست

زیبا بکن از این عشق
جان من و جسمم را
من دیوم و تو دلبر
بردار طلسمم را

مهدی احسانی
۲۸ اسفند ۹۶
#شعر
#چارپاره
#اسفند
#عید
Read more
<span class="emoji emoji2712"></span> ویژگی هایی که رسیدن به هر هدفی را ممکن می‌کند. در ارتباط با پست قبلی به نظرم اومد شیوه هدف گزینی درست ...
Media Removed
ویژگی هایی که رسیدن به هر هدفی را ممکن می‌کند. در ارتباط با پست قبلی به نظرم اومد شیوه هدف گزینی درست و استفاده از اون می‌تونه خیلی راهگشا باشه. هدف گزینی به شیوه SMART به ویژگی‌هایی اشاره می‌کنه که در صورت رعایت اون‌ها رسیدن به هر هدفی امکان پذیره و دیگه شکستی وجود نخواهد داشت! اولین ویژگی خاص، ...
ویژگی هایی که رسیدن به هر هدفی را ممکن می‌کند.
در ارتباط با پست قبلی به نظرم اومد شیوه هدف گزینی درست و استفاده از اون می‌تونه خیلی راهگشا باشه.
هدف گزینی به شیوه SMART به ویژگی‌هایی اشاره می‌کنه که در صورت رعایت اون‌ها رسیدن به هر هدفی امکان پذیره و دیگه شکستی وجود نخواهد داشت!
اولین ویژگی خاص، مشخص و دقیق بودن هدف است. مثلا به جای آدم موفق:
می‌خواهم در آزمون ارتقای شغلی امسال رتبه اول تا سوم را بیاورم.
ویژگی دوم: قابل اندازه گیری بودن هدف است. این خاصیت باعث می‌شود بتوانیم از میزان رشد لحظه به لحظه خود، در مقایسه با نقطه شروع، ارزیابیِ مناسبی به عمل بیاریم.
ویژگی سوم: قابل دسترسی بودن هدف.
گاهی اوقات سنگِ بزرگ واقعا" علامت نزدن است چرا که با واقعیت امروز ما جور در نمی‌آید. گاهی شکستن اون هدف بزرگ به اهداف کوچکِ قابل دسترسی، بهترین راه برای رسیدن به هدف نهایی است.
ویژگی چهارم: انتخاب هدفی واقعی و نه رویاپردازانه است. ازدواج با فردی متناسب با ویژگی‌های فردی ما واقعی‌تر از رویاپردازی درباره شاهزاده‌ای با بنز سفید است!
ویژگی آخر و بسیار مهم هدف: زمان بندی برای رسیدن به هدف است. همه ما لحظه تحویل سال نو، هزاران هدف ریخته که تا پایان تعطیلات نوروزی به بایگانی تاریخ می‌‌پیوندند🙄 چرا که هیچ بازه زمانی و محدودیتی برای به مقید ماندن به آنها نگذاشته‌ایم😏.
.
#روانشناسی #بهار_محمدی #هدف #هدف_گزینی #موفقیت #هدفمندی
.
پ.ن: یک سالی از همکاری من و برخی از دوستان با اپلیکیشن خوبِ "مشاوران" می‌گذرد که محتوای روانشناسی را به شکل ویدیوهای آموزشی در اختیار شما عزیزان قرار می‌دهد. متاسفانه امکان پخش ویدیو را در اینجا نداشتم، بنابراین به عکسی با محتوای موضوع بالا بسنده کردم😅.
به ذهنم رسید بعدا همین موضوعات رو با شما هم در میون بذارم🤗.
البته در صورت علاقمندی شما عزیزان😊.
Read more
<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ "جنی مرا بوسید"<span class="emoji emoji1f539"></span>️ <span class="emoji emoji1f539"></span>️ هنگامی که باهم دیدار کردیم جنی از روی صندلی که بر آن نشسته بود ناگهان ...
Media Removed
️ "جنی مرا بوسید"️ هنگامی که باهم دیدار کردیم جنی از روی صندلی که بر آن نشسته بود ناگهان پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسید اکنون، ای زمان، ای دزد بی امان، ای رهزن روزگار که دوست داری در فهرست دارایی خود همه لحظه های شیرین و خوش زندگی را درج کنی و مُهر و نشان فنا زنی این لحظه سعادت ... 🔹️
🔹️
🔹️
"جنی مرا بوسید"🔹️
🔹️
هنگامی که باهم دیدار کردیم
جنی از روی صندلی که بر آن نشسته بود
ناگهان پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسید
اکنون، ای زمان، ای دزد بی امان، ای رهزن روزگار
که دوست داری در فهرست دارایی خود
همه لحظه های شیرین و خوش زندگی را درج کنی
و مُهر و نشان فنا زنی
این لحظه سعادت بخش را نیز بنویس که:
سلامت مرا ترک گفته است
بنویس ثروت و مکنت از من رخت بربسته است
بنویس که من پای در کهنسالی نهاده ام
اما این واقعه را نیز درج کن
که جنی مرا بوسید.
لی هانت
🔹️
"Jenny Kiss’d Me"
Jenny kiss’d me when we met,
Jumping from the chair she sat in;
Time, you thief, who love to get
Sweets into your list, put that in!
Say I’m weary, say I’m sad,
Say that health and wealth have miss’d me,
Say I’m growing old, but add,
Jenny kiss’d me.
Leigh Hunt
🔹️
□ بوسیدن رمز عشق ورزی است
و عشق ورزی مجموعه لذتهاست
و همین که در زمانی رخ داده باشد
دیگر هیچگاه مُهر نیستی نمی خورد
اگرچه دزد زمان آن را در صندوق گذشته ها و گمشده ها جای دهد
زیرا جای حقیقی و ابدی آن در دل آدمی است
و عشق هرگز نمی میرد.
🔹️
□ هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
حافظ
شعر از لی هانت
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com
🔹️🔹️
#جنی_مرا_بوسید #لی_هانت #حسین_الهی_قمشه_ای #دکتر_الهی_قمشه_ای #قمشه_ای #اینستاگرام
#Jenny_Kiss’d_Me #Leigh_Hunt #Drelahighomshei #Ghomshei #Instagram #Official
Read more
Loading...
امروز صبح که از خواب بلند شدم با خودم گفتم چه قدر خوب دوباره زنده ام ... می توانم در کنار خانواده ام‌باشم ...
Media Removed
امروز صبح که از خواب بلند شدم با خودم گفتم چه قدر خوب دوباره زنده ام ... می توانم در کنار خانواده ام‌باشم از لحظه ها لذت ببرم با فرزندانم بازی کنم... دوستانم را ببینم .. کتاب بخوانم راه بروم غذای مورد علاقه ام را بخورم اهدافم را دنبال کنم... امروز هم‌فرصت دارم که باشم واز صمیم قلب گفتم خدایا سپاس ... امروز صبح که از خواب بلند شدم با خودم گفتم چه قدر خوب دوباره زنده ام ...
می توانم در کنار خانواده ام‌باشم از لحظه ها لذت ببرم با فرزندانم بازی کنم...
دوستانم را ببینم ..
کتاب بخوانم راه بروم غذای مورد علاقه ام را بخورم اهدافم را دنبال کنم...
امروز هم‌فرصت دارم که باشم
واز صمیم قلب گفتم خدایا سپاس برای بودنت..اینکه که فرصت دارم زندگی کنم
اینکه فرصت دارم زندگی خودم را آن جور که بخواهم بسازم..
خدایا به من کمک کن ورهنمودی درست بده تا درست وواقعی زندگی کنم طوری که وقتی فرصتم تمام شد با عشق وشور به ستمتت بیایم نه با حسرت اینکه چرا خوب زندگی نکردم طوری که وقتی لحظه پرواز من رسید به پشت سر نگاه نکنم با شادی بیایم چون میدانم که دنیای خودم راعالی ساختم وحالا نوبت شروعی دوباره است...می دانم زندگی که من‌در دنیای خاکی کردم بر زندگی که تازه شروع خواهم‌کرد تاثیر بسیار عمیقی دارد..پس.. امروز انتخاب میکنم که عالی زندگی کنم
.
.
.
سلام به روی ماه تک تکتون عزیزای دوست داشتنی 🙋
.
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشالا 🙏
.
خواستم فقط یه عکسی بذارم و بگم که همیشه و هر لحظه به یادتونم .... میدونم اینقدر بزرگوارید که درک میکنید اگه نتونم جواب تک تک دایرکتها رو بدم .... تو سفر و با بچه ها واقعا وقت تنگه 😐
دوستون دارم و جاتون همیشه اینجاست 👈❤👉 .
.
.
روز و روزگارتون بر وفق مراد عزیزای دل 🍃🌺🍃
Read more
My work/ نوشته من<span class="emoji emoji1f388"></span>تقدیم به برادر عزیزم حامد <span class="emoji emoji1f388"></span>🥈🥈🥈🥈🥈🥈 مادرانه دوستت دارم. بر لحظه هایت، تقدیر را ...
Media Removed
My work/ نوشته منتقدیم به برادر عزیزم حامد 🥈🥈🥈🥈🥈🥈 مادرانه دوستت دارم. بر لحظه هایت، تقدیر را طرح می زنم‌. چروکهای ذهنت را می خراشم و بر دنیایت رسوخ میکنم . من ساختارت را برهم میزنم . طرحی جدید ؛ با ادعایی از نوع مهندسین پر آوازه همچون خودت . تزریق اطلاعات از نکته بینانه ترین مفهوم ها و ... My work/
نوشته من🎈تقدیم به برادر عزیزم حامد 🎈🥈🥈🥈🥈🥈🥈
مادرانه دوستت دارم.
بر لحظه هایت، تقدیر را طرح می زنم‌. چروکهای ذهنت را می خراشم
و بر دنیایت رسوخ میکنم .

من ساختارت را برهم میزنم .

طرحی جدید ؛
با ادعایی از نوع مهندسین پر آوازه همچون خودت .

تزریق اطلاعات از نکته بینانه ترین مفهوم ها
و خاص ترین و ملموس ترین بیان ‌. چرخ چرخک کنان
به سوی
چرخ و فلکهای کودکی ات
اسطوره وار و پر آوازه و بالغ.
تو بهترین منی
از هر کجا که میشناسمت.
بر ملیله های تار و پود ملحفه های کودکیمان .

آرام آرام ؛

میکشانمت بر وجود پر مهرم
زلال و شاعرانه و عارفانه فریاد میزنم
بیا اینجا
گوشه ی آرامش اکنون
در کنار من
و روشنایی آرامش فردا

#شیما_مطلبی🔴دو
#شیما_مطلبی
#شیما_مطلبی🍃🌺🍁🌺🍃
Read more
* ترس، خشم و عشق.. اینها هیجانات اولیه و مهمی هستند که به یکدیگر ارتباط زیادی دارند. از کودکی پایه ...
Media Removed
* ترس، خشم و عشق.. اینها هیجانات اولیه و مهمی هستند که به یکدیگر ارتباط زیادی دارند. از کودکی پایه تمام روابط ما قرار گرفته‌اند. گاهی مانند نیرو محرکه‌ای ما را به سمت کسی جذب می‌کنند و گاهی باعث دوری ما از کسی می‌شوند! اینها در برخی شرایط به اضطراب نیز منجر می‌شوند مخصوصا در ارتباط با افرادی که عزت ... *
ترس، خشم و عشق.. اینها هیجانات اولیه و مهمی هستند که به یکدیگر ارتباط زیادی دارند. از کودکی پایه تمام روابط ما قرار گرفته‌اند. گاهی مانند نیرو محرکه‌ای ما را به سمت کسی جذب می‌کنند و گاهی باعث دوری ما از کسی می‌شوند! اینها در برخی شرایط به اضطراب نیز منجر می‌شوند مخصوصا در ارتباط با افرادی که عزت نفس ضعیفی دارند. وقتی در کودکی به شما محبت بدون زحمت نشده است یا اینکه تحت محبت زیاد و کنترل نشده قرار گرفته‌اید شما به منابع حمایتی خود وابسته خواهید شد. وابستگی همیشه نشانه این نیست که به شما محبت زیاد شده است! بلکه اتفاقا گاهی چون محبت را به سختی بدست آورده‌اید و می‌ترسید آن را از دست بدهید به آن وابسته می‌مانید!

وقتی تنها به یک منبع حمایتی چسبیده باشید که آن هم ممکن است مشکل داشته باشد؛ هر لحظه می‌ترسید مبادا همین را هم از دست بدهید! در این حالت، ترس طرد شدن همیشه با شماست! که باعث می‌شود محبت دیگران را تنها در حد فداکاری پذیرفته و باور کنید و همیشه از دیگران انتظار داشته باشید. شما تنها توقع دارید به همان شکل و کیفیتی که می‌خواهید به شما محبت کنند و احتیاجات شما را رفع کنند و اگر چنین نشد آن را به حساب بی‌توجهی دیگران‌ و بی‌ارزشی خودتان خواهید گذاشت. این احساس بد، شما را آزار می‌دهد و باعث می‌شود در برابر هر محرک بیرونی شکننده و حساس باشید

احساس بد طردشدگی یا ردشدگی، همه جا و در تمام روابط با شما خواهد آمد. کافیست کسی به هر دلیلی به شما سلام نکند یا از شما بخاطر محبتی که داشته‌اید تشکر نکند؛ یا اینکه چند دقیقه تأخیر داشته باشد یا با نظر شما مخالفت کند! بلافاصله در شما این احساس به وجود می‌آید که من آدم حقیر و بدی هستم یا اینکه او من را آدم بد و بی‌ارزشی حساب کرده است! در واقع رفتار دیگران با احساس بد درون شما تلاقی پیدا می‌کند و شما تفسیر بدتری از آن خواهید داشت. این احساس بد و تفسیر غلط، معمولا شما را از دیگران ناراحت می‌کند و دچار خشم خواهید شد. سپس در یک سیکل معیوبی از احساس بد، تفسیر غلط و نتیجه گیری اشتباه قرار می‌گیرید

مثلا وقتی چنین شخصی درخواست خود را به شکل دستور یا با خشونت می‌گوید این احتمال را از قبل داده که ممکن است باز هم دچار طردشدگی شود! یا وقتی مورد محبت کسی قرار می‌گیرد تردید می‌کند که آیا واقعا دوست داشتنی است؟ آیا واقعا این دوست داشتن حقیقت است؟ پس او از قبل دچار ترس و خشم خواهد بود. ترس از اینکه مبادا او برود یا برای او پذیرفته شده نباشد و دوباره طرد شود و خشم از اینکه به شکلی که می‌خواهد این عشق نیست! ادامه مطلب در کانال و کامنت‌ها
.
.
Read more
Loading...
. همین نوری که از در می تابد، بی دریغ، بدون بخل، تویی. به آفتاب می مانی، درخشان و روشن. همین نوری که وقتی ...
Media Removed
. همین نوری که از در می تابد، بی دریغ، بدون بخل، تویی. به آفتاب می مانی، درخشان و روشن. همین نوری که وقتی تاریکی ها جهانم را چون پرده ای می پوشاند، بر من می تابی بی کلمه ای، حرفی، جمله ای. همین گرمای بودنت و بی اینکه حرفی بزنم خط به خطم را می دانی و حفظی و دستور زبان من را بلدی. همین که هستی و هر روز که از مدرسه ... .
همین نوری که از در می تابد، بی دریغ، بدون بخل، تویی. به آفتاب می مانی، درخشان و روشن. همین نوری که وقتی تاریکی ها جهانم را چون پرده ای می پوشاند، بر من می تابی بی کلمه ای، حرفی، جمله ای. همین گرمای بودنت و بی اینکه حرفی بزنم خط به خطم را می دانی و حفظی و دستور زبان من را بلدی. همین که هستی و هر روز که از مدرسه می آیی منتظر صدای زنگ هستم، صدای پایت از پله ها، همین که در سفرها دلتنگت می شوم و و می پرسم حالا که من اینجایم تو کجایی، همین ها رشته ای محکم از دلبستگی من به توست که خط هایم را می دانی، که با هم به یک چیز در یک لحظه فکر می کنیم. همین که نوری، برکتی، سعادتی و من که هر وقت بخواهم رو در رو بگویم از گفتن وا می مانم اما به جایش تو کلمه های من را بلدی.
تولدت مبارک و این شعر نزار قبانی برای تو مامان :
دوست داشتنت را
از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم
مثل دانش ‌آموزی که مشقش را
در دفتری تازه پاک نویس می کند.
Read more
من آن مسافرم که دو چشمم بهاری است بارانِ غربتم به روی گونه جاری است من آن مسافرم که ز اجداد اطهرم غربت ...
Media Removed
من آن مسافرم که دو چشمم بهاری است بارانِ غربتم به روی گونه جاری است من آن مسافرم که ز اجداد اطهرم غربت برای زندگی ام یادگاری است سهم من از تمامیِ دنیاست جام زهر سهم دو دیدهء پسرم بی قراری است پهلو شکسته مادرم آمد به سامرا ایام ماتم و محن و سوگواری است دردی عجیب پیکر من را فرا گرفت ضعفی ... من آن مسافرم که دو چشمم بهاری است

بارانِ غربتم به روی گونه جاری است

من آن مسافرم که ز اجداد اطهرم

غربت برای زندگی ام یادگاری است

سهم من از تمامیِ دنیاست جام زهر

سهم دو دیدهء پسرم بی قراری است

پهلو شکسته مادرم آمد به سامرا

ایام ماتم و محن و سوگواری است

دردی عجیب پیکر من را فرا گرفت

ضعفی نشسته در تنم این زهر ، کاری است

من می روم به دیدهء خونبار ، سامرا

گردیده کربلای من انگار ، سامرا

زهری که خورده ام به تنم التهاب ریخت

رنگم پرید و بر رخ من ماهتاب ریخت

سوزاند زهر معتمد از پای تا سرم

زهرش شراره بر جگرم بی حساب ریخت

تا اینکه دست و پا بزنم هم رمق نماند

از بس  توان ز پیکر من با شتاب ریخت

این غم عذاب داد مرا تا در آن میان

دیدم به چهرهء پسرم اضطراب ریخت

می خواستم که آب بنوشم ز تشنگی

از دستهای بی رمقم ظرف آب ریخت

من که ز دست مهدیِ خود آب خورده ام

یاد حسین کردم و صد بار مرده ام

ساعات آخر است ، من انگار می روم

با دیدهء تر و تنِ تبدار می روم

دنیا به یادِ کوچه برایم جهنم است

با یاد مادر و در و دیوار می روم

ببیهوده نیست فصل جوانی خزانی ام

قامت خمیده از غم مسمار می روم

در سامرا به یاد مدینه نفس زدم

با داغ روضه های شرربار می روم

نام دو جا همیشه ز غم می کشد مرا

هر بار که به " کوچه"  و " بازار "  می روم

ما اهل بیت حامل فریاد زینبیم

لحظه به لحظه و همه جا یاد زینبیم

در بسترم من و به سرم مادرِ حسین

گردید خاک کرببلا بستر حسین

من سر به دامن پسر خود گذاشتم

ای وای بر حسین و علی اکبر حسین

فرزند من کنار من است و دلم شکست

بر حالت حسین و علی اصغر حسین

اینجا جسارتی به من و پیکرم نشد

در زیر دست و پاست ولی پیکر حسین

والله قلب عمۀ ما تکه تکه شد

هر دفعه ای که دید به نیزه سر حسین

پامال شد به روی زمین جسم جدِّ من

اشکش چکید هر که شنید اسم جدِّ من
Read more
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر ...
Media Removed
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . ... ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد . دستانت را می بوسم ... من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .
...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .
تولدت مبارک پدر عزیزم❤❤
#پدرم_تنها_مردیست_که_وجودش_به_من_اثبات_کرده_فرشته_ها_میتوانند_مرد_باشند
#پدر #پدر_
Read more
 #لاهیجان_را_باید_دید . دوستان گلم ریسه کردن پیاز و سیر یکی از سنتهای قدیمی بود که برای دوام بیشتر ...
Media Removed
#لاهیجان_را_باید_دید . دوستان گلم ریسه کردن پیاز و سیر یکی از سنتهای قدیمی بود که برای دوام بیشتر اینکا رو میکردن 😗😗😗 اما امروز نمیخواهم در مورد ریسه کردن چیزی بگویم میخواهم امروز سوالی را برایتان مطرح کنم که شاید برای همه ما پیش آمده باشد .... در جمعی بودیم که از دهه چهل تا هفتاد دورش جمع بودیم ... #لاهیجان_را_باید_دید .

دوستان گلم ریسه کردن پیاز و سیر یکی از سنتهای قدیمی بود که برای دوام بیشتر اینکا رو میکردن 😗😗😗
اما امروز نمیخواهم در مورد ریسه کردن چیزی بگویم میخواهم امروز سوالی را برایتان مطرح کنم که شاید برای همه ما پیش آمده باشد ....
در جمعی بودیم که از دهه چهل تا هفتاد دورش جمع بودیم .....هر کدام از این دهه ها میگفتن ما نسل سوخته این دنیا هستیم 😔😔😔
دهه چهلی گفت زمانی که نوجوان بودیم وبامید اینده زیبا و درخشان ...که انقلاب شد و جوانی ما کلا برباد رفت و در حسرت دانشگاه و دانشجو شدن موندیم ..نه از اون دوران چیزی فهمیدیم نه از این دوران ..پس ما نسل سوخته ایم 😔😔 دهه پنجاه میگفت من نسل سوخته ام ..من در زمان جنگ بزرگ شده ام ..شب و روزم را باترس از جنگ و مرگ گذرانده ام... وبا صدای آژیر قرمز زمانی که داشتم نوک مداد سیاه سوسمار نشانم را میتراشیدم از ترس مرگ و گلوله خودم را مچاله میکردن مبادا ....
دهه پنجاه میگوید من رنگ خیلی چیزها را ندید ه ام رنگ آستین کوتاه پوشیدن در عطش تابستان ...رنگ مانتوهای کوتاه و جلو باز ...رنگ ویدیو ..نوار کاست ...
من با جنگ و ترس و کوپن وحجاب ووچادر و مقنعه و ریش بزرگ شده ام 😔😔
اما دهه شصت میگفت تمام اینها را که گفته اید اندازه رنجها و مشکلات ما نمیشود ....ما با تمام وجودمان ترس را تجربه کرده ایم ...حقارتها را تحمل کرده ایم ...فقر و بیکاری بزرگترین معضل یه دهه شصتی هست ....وهنوز ادامه دارد ...یه دهه شصتی یا بیکار است و مجرد ...یا اگر کار دارد از ترس هر لحظه اخراج شدن را با خود یدک میکشد ...دهه شصتی نیگوید عدالت را نمیدانم چیست ....فقیر و غنی بودن را یدک کشیدیم .وهنوز درحسرتیم ...😔😔
واما دهه هفتاد برگشت گفت ..ما با کلی عقده و حسرت بزرگ شدیم ..درسته همه چیز را دیدیم از ماهواره و اینترنت و تبلت و گوشی و دانشگاه ....
درست هست درس خوانده اییم .دانشگاه رفته ایم ...اما الان که باید از زندگی لدت ببریم ..نه پول داریم ..نه کار داریم ...نه میتوانیم خانه ایی بخریم ..نه ازدواج کنیم ..چون همه اوار برسر ما خراب شده ..گرانی و گرانی و ظلم و ستم ...
اگر دهه چهل ..پنجاه ..وشصت ‌نسل سوخته هستند ..پس ما دهه هفتادیها نسل خاکستر شده ایم 😔😔😔
دوستان عزیز بنظر شما کدام دهه نسل سوخته هستیم ؟؟؟؟؟؟ _

متن و عکس : @shahrzadd_m
_________

عکسها و تصاویرتون رو از #لاهیجان با هشتک ما اشتراک بگذارید یا به دایرکت ما ارسال کنید و یا با تلگرام با ما در ارتباط باشید.
.
.

#MustSeeLahijan
✌😊✌
.
.
دوستانتون رو تگ کنید
____________
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم <span class="emoji emoji1f4a0"></span> نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی <span class="emoji emoji1f536"></span>️•<span class="emoji emoji1f538"></span>️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت نامش، ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی ️•️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت نامش، ژروم بود؛ ژروم امانوئل کورسل، متولد فرانسه . پدرش تونسی‌الاصل بود و مادرش مسیحی فرانسوی. او در تونس ، اسلام را شناخت ؛ آن را برگزید و نام کمال را برای خود انتخاب کرد . او در همان ایام ، با بیانات امام ... بسم الله الرحمن الرحیم 💠 نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی 🔶️•🔸️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت

نامش، ژروم بود؛ ژروم امانوئل کورسل، متولد فرانسه .
پدرش تونسی‌الاصل بود و مادرش مسیحی فرانسوی.
او در تونس ، اسلام را شناخت ؛ آن را برگزید و نام کمال را برای خود انتخاب کرد .
او در همان ایام ، با بیانات امام رو به رو و از همان ایام هم مرید ایشان شد ؛ تا آنجا که تا پایان عُمر نام معظم له را با عنوان "حضرت امام" بر زبان می‌آورد .
در آن روزگار، دانشجویان ایرانی در پاریس، کانونی مذهبی داشتند که یکی از فعالیت‌های آنان، برپایی دعای کمیل در هر شب جمعه بود.
کمال به طور اتفاقی در یکی از این دعاهای کمیل شرکت کرد و با توجه به اصالت پدرش و اینکه او هم زبان عربی را به خوبی می‌فهمید، مجذوب مفاهیم متعالی این دعای شگرف شد. او هفته بعد و هفته‌های بعد، باز هم در مراسم دعای کمیل شرکت کرد.
یکی از دوستان کمال درباره آن ایام چنین گفته است: "بعد از آن روز، ژروم هر شب جمعه برای دعای کمیل می‌‌آمد. چند ماه بعد، یکی از دوستان نزد من آمد و گفت بیا ژروم را نگاه کن!
ژروم، در نمازخانه کانون مشغول نماز خواندن بود. به نمازخانه رفتم .
او تا آن روز ، همیشه بدون مهر و با دست‌های گره کرده نماز می‌خواند ، اما این بار دستهایش باز بود.
چند روز بعد دوباره وقت نماز سراغش رفتم ؛ البته طوری که متوجه نشود ، این بار دیدم که دست‌هایش باز و مُهر هم گذاشته است. می‌‌خواستم او را متوجه کنم که می‌دانم چطور نماز می‌‌خواند.
وارد نمازخانه شدم و از طاقچه آنجا، یک کتاب برداشتم.
شب که به خانه آمد پرسید : تو امروز ظهر مرا دیدی؟ سریع گفتم: مبارک است . احساس کردم که توضیح دادن برایش سخت است. گفتم: برویم شیرینی بخریم. بعد از خرید شیرینی گفت: من شیعه شدم. گفتم: خدا را شُکر، الحمدالله. چه کسی تو را شیعه کرد؟ منتظر بودم اسم یکی از دوستانمان را بشنوم. لحظه ‌ای سرش را پایین انداخت و گفت: دعای کمیل امام علی."
و اینچنین بود که کمال کورسل، به تشیع گروید و نامش را علی گذاشت.

او پس از آن، به مطالعه کتب آیت‌الله استاد مطهری پرداخت تا از شیعه بیشتر بداند و آموخته‌های خود را کامل کند.
چندی بعد او در کمال ناباوری تصمیم گرفت تا به قم بیاید و طلبه شود ،
سرانجام در اوایل دهه شصت هجری شمسی به قم آمد و در مدرسه علمیه حجتیه به تحصیل مشغول شد .
🔶️ ادامه در نظرات 👇👇
Read more
ایت الله بهجت: بین دهان تا گوش شما کمتر از یک وجب است. قبل از اینکه حرف از دهان خودتان به گوش خودتان ...
Media Removed
ایت الله بهجت: بین دهان تا گوش شما کمتر از یک وجب است. قبل از اینکه حرف از دهان خودتان به گوش خودتان برسد، به گوش حضرت رسیده است. او نزدیک است، درد و دل‌ها را می‌شنود. با او حرف بزنید و ارتباط برقرار کنید. * در زمان امام هادی علیه‌السلام شخصی نامه‌ای نوشت، از یکی از شهرهای دور که؛ آقا ... ایت الله بهجت:

بین دهان تا گوش شما
کمتر از یک وجب است.
قبل از اینکه
حرف از دهان خودتان
به گوش خودتان برسد،
به گوش حضرت رسیده است.
او نزدیک است،
درد و دل‌ها را می‌شنود.
با او حرف بزنید
و ارتباط برقرار کنید. * در زمان امام هادی علیه‌السلام
شخصی نامه‌ای نوشت،
از یکی از شهرهای دور
که؛
آقا من دور از شما هستم،
گاهی حاجاتی دارم،
مشکلاتی دارم؛
به هر حال چه کنم؟

حضرت در جواب ایشان نوشتند: «إِنْ کَانَتْ لَکَ حَاجَةٌ فَحَرِّکْ شَفَتَیْک‏» لبت را حرکت بده،
حرف بزن،
بگو.
ما از شما دور نیستیم. ///////////////////////^ مولای مهربان!
من از شما دورم،
من به شما کم محبتم،
و الا که از جانب شما
مدام روزی ما می رسد.
حرف دلم
با شما این است که
من را
تا جوانم
برای خود برگزین.

من را قابل کن تا یاورت باشم.
پیش از آن که
حسرت زده ی دیدارت
راهی آخرت باشم.

عهد ببندیم
و بر این
عهد بمانیم

هر روز چند لحظه ای
با حضرت گفتگو
کنیم
و به ایشان ابراز محبت
و دل تنگی از هجر کنیم
Read more
واسه تو كپشن نوشتن چقدر سخته! چون يه عالمه حرف و خاطره هست كه ميخوام بگم اما همشون اِنقد خصوصىِ كه جُز ...
Media Removed
واسه تو كپشن نوشتن چقدر سخته! چون يه عالمه حرف و خاطره هست كه ميخوام بگم اما همشون اِنقد خصوصىِ كه جُز خودت كسى نبايدم بدونه. مرسى كه تو هر لحظه هر ثانيه و هر شرايطى (حتى سختترين هات) هستى. تو ازون معدود فرشته هايى هستى كه تو سنِ كمت انقدر عاقل و فهميده اى و نميتونم بگم چقدر خوش شانسم كه هم دارمت هم باعثِ ... واسه تو كپشن نوشتن چقدر سخته!
چون يه عالمه حرف و خاطره هست كه ميخوام بگم اما همشون اِنقد خصوصىِ كه جُز خودت كسى نبايدم بدونه.
مرسى كه تو هر لحظه هر ثانيه و هر شرايطى (حتى سختترين هات) هستى. تو ازون معدود فرشته هايى هستى كه تو سنِ كمت انقدر عاقل و فهميده اى و نميتونم بگم چقدر خوش شانسم كه هم دارمت هم باعثِ رُشدم ميشى!
-
مرسى كه خوب بودن، قضاوت نكردن، صبور بودن، فرصت دادن، محبت كردنِ بى انتظار و قوى موندن.. را بهم ياد ميديو هروز مرور ميكنى. مرسى كه حرفايى كه با هيچكس نميشه در ميون گذاشتو با من قسمت ميكنى.
بهترينى! تولدت مباركمون💎🏹
-
پ.ن: ما چرا باهم هيچ عكس خوب و نرمالى نداريم واقعاً!؟
-
It’s My Besties #Birthday!! 🎉🎀🎂
Read more
کپشن مطالعه شود: چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم ...
Media Removed
کپشن مطالعه شود: چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم به ورزشگاه رفتم,خوب به یاد دارم ما که از هر وسیله ای برای ایجاد صدا استفاده میکردیم وداد و بیداد میزدیم,گلویم گرفت به ناگاه سطل زباله خالی ای را جلوی پایم دیدم که با سر وته کردنش از آن به مثابه طبل ... کپشن مطالعه شود:
چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم به ورزشگاه رفتم,خوب به یاد دارم ما که از هر وسیله ای برای ایجاد صدا استفاده میکردیم وداد و بیداد میزدیم,گلویم گرفت
به ناگاه سطل زباله خالی ای را جلوی پایم دیدم که با سر وته کردنش از آن به مثابه طبل میشد بهره گرفت,و ما که جوان بودیم و جو گرفته هر دفعه محکم تر بر آن سطل بخت برگشته حرصمان را خالی میکردیم
ناگهان با ضربه ای دیدم زیر دستم خالی شد,بله کف سطل شکست!و بهمین سادگی من به بیت المال مدیون شدم
احساس آدمی را داشتم که خیانتی بزرگ و تابخشودنی مرتکب شده,در آن لحظه ذهنم قفل شد,خود را سرزنش میکردم که چرا از خود بی خود شدم,دلم میخاست بدون آن که کسی من را ببیند فرار کنم,ای کاش زمان به عقب برمیگشت اما محال بود
فردا به نگهبانی استادیوم رفتم و ماجرا را تعریف کرده و خواستار آن شدم که هزینه هر چه که هست بگوید تا پرداخت کنم
مرد بیچاره که دهانش باز مانده بود و چشم‌های گرد شده اش را بمن دوخته بود فقط گفت,کاش همه مثل شما بودند!!
.
اینها را گفتم که بگویم من جوان هایی که سطل زباله میسوزانند و شیشه خرد میکنند را فقط مقصر #ناآرامی نمیدانم
چه بسا خیلی هایشان پشیمانند,اما امان از دست "جـَو"
پ.ن: کاش کاری کنیم جوان ها قبل از آنکه "جو"گیر شوند"عاقبت اندیش"گر شوند و گرنه تا جوان هست و مسئول بیفکر, #فتنه نیز هست
Read more
می نویسم تا شاید سال ها بعد،زمانی که دانه های برف بر روی زلفانت نشسته و چشمان زیبایت پشت عینکی قدیمی ...
Media Removed
می نویسم تا شاید سال ها بعد،زمانی که دانه های برف بر روی زلفانت نشسته و چشمان زیبایت پشت عینکی قدیمی جا خوش کرده،نگاهت اتفاقی به کتابی که نامی آشنا بر روی آن حک شده باشد بیفتد و از سر کنجکاوی کتاب را باز کنی و شروع به خواندن نوشته هایش کنی... بخوانی و ببینی که لیلای رفته ی این نوشته ها چه شباهتی به روزهای ... می نویسم تا شاید سال ها بعد،زمانی که دانه های برف بر روی زلفانت نشسته و چشمان زیبایت پشت عینکی قدیمی جا خوش کرده،نگاهت اتفاقی به کتابی که نامی آشنا بر روی آن حک شده باشد بیفتد
و از سر کنجکاوی کتاب را باز کنی و شروع به خواندن نوشته هایش کنی...
بخوانی و ببینی که لیلای رفته ی این نوشته ها چه شباهتی به روزهای جوانی خودت دارد،
در میان نوشته ها ناگهان اسم خود را ببینی و درست در همان زمان،قطره های اشک از چشمانت سرازیر شود و بر روی شیشه ی عینکت ببارد،تا برای لحظه ای دنیا را همچو منی که تمام عمر را بی تو تیره و تار دیده ام ببینی
و دریابی که مردی،تمام لحظه هایی که تو در آغوش دیگری بودی،از تو و عشق نافرجامتان نوشته...
میدانی جانم،من هر روز به امید این لحظه
برایت می نویسم 👑 #میکائیل✏
📷@mikilove351 💍
Read more
عمو محمود .....هر شخصی در زندگی خاطراتی خوب و شیرین از کودکی و جوانی و کلا از گذشته دارد. برای من بهترین ...
Media Removed
عمو محمود .....هر شخصی در زندگی خاطراتی خوب و شیرین از کودکی و جوانی و کلا از گذشته دارد. برای من بهترین خاطرات، مربوط به زمان‌هایی است که با عمویم داشتم. فردی که الگوی زمان جوانی من بود. به جرات می‌گویم در طول نزدیک به شصت سالی که او را می‌شناختم، هرگز از او دلگیر و ناراحت نشدم. همیشه با او شاد می‌شدم ... عمو محمود .....هر شخصی در زندگی خاطراتی خوب و شیرین از کودکی و جوانی و کلا از گذشته دارد. برای من بهترین خاطرات، مربوط به زمان‌هایی است که با عمویم داشتم. فردی که الگوی زمان جوانی من بود. به جرات می‌گویم در طول نزدیک به شصت سالی که او را می‌شناختم، هرگز از او دلگیر و ناراحت نشدم. همیشه با او شاد می‌شدم و خاطرات بیشماری از لحظه‌های شیرین و جالب از دوران قدیم و جدید را در ذهنم قرار داده است. پدرم پنج ماه قبل درگذشت و هنوز احساس کمبود او را حس می‌کنم ولی حالا که خبر از دست دادن عموی نازنینم را به من دادند، شکستم. نمی‌توانم باور کنم که دیگر او در میان ما نیست و دیگر من را شاد نمی‌کند و نمی‌خنداند.
Read more
<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji2600"></span>️🕊<span class="emoji emoji1f496"></span> . و من هر لحظه پنهانی تو را آرزو کردم ..<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji1f33b"></span> . #یک_نفر_یاد_تو_را_دمی_از_دل_نبرد<span class="emoji emoji2764"></span> #انتظار ...
Media Removed
️🕊 . و من هر لحظه پنهانی تو را آرزو کردم .. . #یک_نفر_یاد_تو_را_دمی_از_دل_نبرد #انتظار #آرزو #دلتنگی #تقدیر . #Photo__by_me 💙☀️🕊💖
.
و من هر لحظه پنهانی
تو را آرزو کردم ..💙🌻
.
#یک_نفر_یاد_تو_را_دمی_از_دل_نبرد❤
#انتظار #آرزو #دلتنگی #تقدیر💖💙🌻🍃🌹❤💖 .
📱 #Photo__by_me
۰ یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو ...
Media Removed
۰ یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو جایی بود پشت دور تا دور ساختمان مدرسه. راهرو جایی بود که حس ماجراجویی ما را قلقلک میداد. از آن دختر حذر میکردم. یکبار اتفاقا وقتی داشتم از دستشویی می‌آمدم بیرون با آن هیبت هرکولی‌اش جلویم سبز شد. ... ۰
یک دختر چاق و قد بلند در مدرسه‌ی ما بود که میگفتند دخترها را می‌بَرد راهرو و انگولکشان میکند. راهرو جایی بود پشت دور تا دور ساختمان مدرسه. راهرو جایی بود که حس ماجراجویی ما را قلقلک میداد. از آن دختر حذر میکردم. یکبار اتفاقا وقتی داشتم از دستشویی می‌آمدم بیرون با آن هیبت هرکولی‌اش جلویم سبز شد. داشت یخمک صوتی میخورد. چه پرسید یا چه گفت یادم نیست. فقط تا به خودم آمدم دیدم لبهای یخمکیِ صورتیِ کلفت و بدقواره‌اش به لب‌هایم خورد و در رفت. خِفتم کرده بود. ساکت ننشستم. به ناظم گفتم. اولین دختری نبودم که این را گفته. یکبار هم در مینی بوس مدرسه داشتیم میرفتیم سینما و من که همیشه دلم عجیب برای دخترهای تنهای کلاس و کلا مدرسه میسوخت، با یکی از آن‌ها هم کلام شدم. دردسرتان ندهم تا برسیم مدرسه دست من را گرفت و فکر کردم لابد نشانه دوستی ست و یکهو ماچ گذاشت روی دستم و درجا درآمد که: تایتانیک! آن موقع فیلم تایتانیک تازه در ایران مُد شده بود و جوانک‌ها تیشرت طرح جک میپوشیدند و دخترها در راهرو از صحنه‌های فیلم میگفتند. حالم بهم خورد. هم از خودم. هم از آن دختر. هم از تمام محدودیت‌هایی که یک دختر را به آنجا رسانده بود. دستم را کشیدم و دیگر با او حرف نزدم. بارها و بارها در خیابان و تاکسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌م. مثل باقی هم جنسانم. شش هفت ساله بودم که رفته بودیم مراسم عقد کنان. با مامان رفتم دستشویی و موقع برگشت داماد صدایم زد، یک لحظه دست مامان را رها کردم. گفت بیا شکلات بهت بدهم. کات. برگشتم نشستم پیش مامان. برایش تعریف کردم. مو به مو. داماد تا میتوانست کتک خورد. فرداش همه میگفتند نه خدا رو شکر چیزی نشده. من هم دلم آرام گرفته بود که گویا چیزی نشده. چیزی که نشده بود را نمیفهمیدم اما چیزی که شده بود هرگز از ذهنم پاک نشد هر چقدر کوچک هرچقدر کوتاه.
۰
حرف زدن ترس نداره. اگه هم داره بهتره با ترسمون روبرو شیم. شکست یک آدم متجاوز، متعارض و بیمار درد رو التیام میده.
Read more
همیشه باید تفاوتی وجود داشته باشد میان « او » با هر کس‌ دیگری. « او » باید تمام جانت باشد، تمام جانش باشی قدم ...
Media Removed
همیشه باید تفاوتی وجود داشته باشد میان « او » با هر کس‌ دیگری. « او » باید تمام جانت باشد، تمام جانش باشی قدم زدن با او، مثل راه رفتن روی اَبرها باشد، زمان کنارش آنقدر زود بگذرد که متنفر شوی از ساعت مچی. یک «او» که کنارش، عاشق تمام چراغ قرمز های طولانی شوی، درست لحظه ای که دستانش را لمس میکنی، دستانت ... همیشه باید تفاوتی وجود داشته باشد میان « او » با هر کس‌ دیگری.
« او » باید تمام جانت باشد، تمام جانش باشی
قدم زدن با او، مثل راه رفتن روی اَبرها باشد، زمان کنارش آنقدر زود بگذرد که متنفر شوی از ساعت مچی.
یک «او» که کنارش، عاشق تمام چراغ قرمز های طولانی شوی، درست لحظه ای که دستانش را لمس میکنی، دستانت را بوسه میزند.
یک « او »که هیچ وقت نرود.
یک « او » که تا سلام میکند، دلت برایش برود.
تا گفت: حالت چطور است!!؟
بگویی : کنار تو، خوب تر از خوب هستم و بس
مرز میان تو و « او » فقط احترام باشد، چیزی که همیشه هست . راز پنهان شده ی میان تو و او، هدیه ی ماهگرد ماه بعد باشد و بس. دوستت بدارد، دوستش بداری
چیزی شبیه معجزه باشد...
من ایمان دارم، در این کسادی احساس و‌ عاطفه، در این شلوغی بی مهری ها، میان این همه دروغ و ریا،
یک « او » برای تمام آنها که عاشقانه زندگی میکنند وجود دارد. بعضی ها بی شک این «او» ی عزیز را دارند.
اما
دیر یا زود، برای تو نیز یک « او »ی دوست داشتنی خواهد آمد.
بعد بلند بلند بگو : من یک « او » میشناسم که تمام جهان را بدهید، از دستش نخواهم داد، یک «او» که من را با دنیا عوض‌نمیکند.
« او » جانک من است و من جانان « او »

#حسین_سلیمانی
@hosseinsoleimani
#hosseinsoleimani
Read more
. . . برایم با صدای فروغ، #فروغ میخوانی؟ وقت خواندن با هر صفحه یک فصل سرد را عاشق تر میکنی؟ برایم ...
Media Removed
. . . برایم با صدای فروغ، #فروغ میخوانی؟ وقت خواندن با هر صفحه یک فصل سرد را عاشق تر میکنی؟ برایم با خطِ فروغ می نویسی بخواب عزیزم؟ تویِ خواب کنارم میمانی؟ چشم باز کنم و نباشی در کدام صفحه پیدایت کنم؟ ورق زدم و نبودی از کدام اردی بهشت سراغت را بگیرم؟ برایم با صدای فروغ،فروغ میخوانی؟ برایم ... .
.
.
برایم با صدای فروغ،
#فروغ میخوانی؟
وقت خواندن با هر صفحه
یک فصل سرد را عاشق تر میکنی؟

برایم با خطِ فروغ می نویسی بخواب عزیزم؟
تویِ خواب کنارم میمانی؟

چشم باز کنم و نباشی
در کدام صفحه پیدایت کنم؟
ورق زدم و نبودی
از کدام اردی بهشت سراغت را بگیرم؟

برایم با صدای فروغ،فروغ میخوانی؟

برایم از #عشق بگو
تا بگویم از من عاشق تر شدی بیا!
برایم از دوری بگو،بگویم دلتنگ تر از منی؟
از چشمهایم بگو تا برای چشم هایت ببارم!

برایم با صدای فروغ،از خدا میگویی؟
تا به پرستیدنی بودنت شهادت دهم!
برایم با صدایت بال میسازی تا در هوایت بپرم؟

#حامد_نیازی
__________________________
.
.
اگر كسى را ديديد كه از كوچكترين چيزها لذت مي برد، مي خنداند و با خودش در يك صلح درونى ست، او نَ بي مشكل است نَ #شيرين مغز!
او طوفان هاي هولناكي را در زندگي پشت سَر گذاشته و قدر آنچه #امروز دارد را
مي داند..
او ياد گرفته كه #لحظه لحظه ي زندگي را در آغوش بگيرد...
.
.
هم اكنون هوس كردم در كاسه بلوري #چاي_سبز بنوشم!!
.
.
يبارم فوتو باي مي😌
___________________________
Read more
》<span class="emoji emoji2764"></span>happy birthday my dad<span class="emoji emoji2764"></span> من نبودم و تو بودی بود شدم و تو تمام بودنت را پایم ریختی حالا سالهاست که ...
Media Removed
happy birthday my dad من نبودم و تو بودی بود شدم و تو تمام بودنت را پایم ریختی حالا سالهاست که با بودنت زندگی میکنم هر روز هر لحظه هر ان و دم به دم هستی ببخش که گاهی انقدر هستی که نمیبینمت ببخش تمام نادانی ها نفهمی ها و کج فهمی هایم را اعتراض ها و هر انچه را که ازارت داد سال روز زمینی شدنت خجسته ... 》❤happy birthday my dad❤
من نبودم و تو بودی
بود شدم و تو تمام بودنت را پایم ریختی
حالا سالهاست که با بودنت زندگی میکنم
هر روز هر لحظه هر ان و دم به دم هستی
ببخش که گاهی انقدر هستی که نمیبینمت
ببخش تمام نادانی ها نفهمی ها و کج فهمی هایم را
اعتراض ها و هر انچه را که ازارت داد
سال روز زمینی شدنت خجسته پدرم ...
#پدر #سال #زندگی #روز #نادان #اعتراض #زمین #تولد #تولدت_مبارک
#yousefhjt
Read more
از گره های بی شمار زندگی گله نمیکنم شاید حکمتی در این گره هاست! با خوشبینی و صبر هر گره را با رنگی زیبا ...
Media Removed
از گره های بی شمار زندگی گله نمیکنم شاید حکمتی در این گره هاست! با خوشبینی و صبر هر گره را با رنگی زیبا کنار گره بعدی میگذارم و #خدا را شکر می کنم که توانایی مقابله با آنچه سرنوشت برایم رقم زده دارم؛ شاید روزی برسد که با این همه گره فرشی زیبا ببافم فرشی که خالق هستی نقشه اش را کشیده و مرا برای بافتنش برگزیده؛ چرا ... از گره های بی شمار زندگی گله نمیکنم
شاید حکمتی در این گره هاست!
با خوشبینی و صبر هر گره را با رنگی زیبا کنار گره بعدی میگذارم و #خدا را شکر می کنم که توانایی مقابله با آنچه سرنوشت برایم رقم زده دارم؛
شاید روزی برسد که با این همه گره فرشی زیبا ببافم
فرشی که خالق هستی نقشه اش را کشیده و مرا برای بافتنش برگزیده؛
چرا که استعداد و توانایی لازم را در من دیده!
و من هر لحظه شکرگزارم
خدایاااااا شـــــــــــکـــــــرتــــــــــــــــــــ ...
Read more
<span class="emoji emoji1f494"></span><span class="emoji emoji1f494"></span><span class="emoji emoji1f494"></span>بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان ...
Media Removed
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق ... 💔💔💔بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
اانسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یكشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شكست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می كند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد.
Read more
وقتی بالای یه ارتفاع چه کوتاه چه بلند وایمیسی چه حسی داری؟؟؟ اگه از مرگ بترسی وقتی پایینو نگاه کنی ...
Media Removed
وقتی بالای یه ارتفاع چه کوتاه چه بلند وایمیسی چه حسی داری؟؟؟ اگه از مرگ بترسی وقتی پایینو نگاه کنی یه قدم خودتو میکشی عقب و در انتها یه سیاهی مطلق میبینی مثل یه سیاه چال که هر لحظه ممکنه تو را توی خودش غرق کنه اما... اگه نترسی وقتی به پایین نگاه میکنی یه حس ازادی داره حس پرواز .... حس یه پرنده... حسی ... وقتی بالای یه ارتفاع چه کوتاه چه بلند وایمیسی چه حسی داری؟؟؟
اگه از مرگ بترسی وقتی پایینو نگاه کنی یه قدم خودتو میکشی عقب و در انتها یه سیاهی مطلق میبینی مثل یه سیاه چال که هر لحظه ممکنه تو را توی خودش غرق کنه
اما...
اگه نترسی وقتی به پایین نگاه میکنی یه حس ازادی داره حس پرواز ....
حس یه پرنده...
حسی که الان من وقتی این بالا وایسادم دارم
ساختمون خیلی بلند نیست اما از الانم میتونم اون حس خوشی که درونمه را حس کنم...
یه یویوی کوچیک دستمه که به سمت پایین تابش میدم و میکشمش بالا.
به رقص زیباش توجه میکنم..
زل زدم بهش..
قشنگه خیلی قشنگ...
اگه منم بپرم به این قشنگی تو هوا معلق میمونم...
اگه بیوفتم کسی مثل این یویو منو میگیره؟؟
نه نمیگیره...
یعنی کسی نیست که بگیره...
یویو را بالا میکشم و میپرم از لبه پایین.
به دیوار تکیه میدم و چشامو میبندم تا باد خنکی که میوزه را حس کنم.
موسیقی که پخش میشه با حال الانم میخونه.
I shouted like birds set free
فریاد مانند به پرنده ی ازاد...
فریاد ازادی...
ازادی برای تو چیه؟؟
برای من....
خود واقعیم باشم...
متفاوت بودن عجیب و ترسناک نیست این مردم هستن که عجیبش میکنن
این مردم هستند که ازش میترسن..
پس باید براشون خدا هم عحیب و ترسناک باشه چون اونم متفاوته...
متفاوت از هر چیزی..
تفاوت زیباست زمانی که معنیشو بفهمی
تفاوت زیباست زمانی که درکش کنی...
..
تفاوت زیباست.... میدونم کسی نمیخونه اما خوب برای دلخوشی خودم میزارمش
Read more
ه "مرده بودم.زمان جنگ ،زخمی دراز کشیده بودم روی تخت عمل.دکترا زور میزدن زندگیمو نجات بدن...یهو ...
Media Removed
ه "مرده بودم.زمان جنگ ،زخمی دراز کشیده بودم روی تخت عمل.دکترا زور میزدن زندگیمو نجات بدن...یهو از دست رفتم.قلبم وایساد...همه چی تموم شد.یکی از. اونا که بیشتر سرش میشد قلبمو ماساژ داد و دوباره شروع کرد به زدن و من زنده شدم.ولی واسه یه لحظه کوتاه رسما مرده بودم...اینه که من هروقت یه مرده رو میبینم ... ه
"مرده بودم.زمان جنگ ،زخمی دراز کشیده بودم روی تخت عمل.دکترا زور میزدن زندگیمو نجات بدن...یهو از دست رفتم.قلبم وایساد...همه چی تموم شد.یکی از. اونا که بیشتر سرش میشد قلبمو ماساژ داد و دوباره شروع کرد به زدن و من زنده شدم.ولی واسه یه لحظه کوتاه رسما مرده بودم...اینه که من هروقت یه مرده رو میبینم میتونم بفهمم چه حالی داره..."
مرگ/خدا_وودی آلن
اما بعد:
به این فکر میکردم که خیلی از ما یه جایی یهو از دست رفتیم...امااونکه بیشتر از همه سرش میشه قلبمونو گرفته بین انگشتهاش و...
تجربه اون یه لحظه مردن برای ما شاید یک آن بوده شاید یک سال شاید یک عمر...هرقدر باشه به زنده شدن بعدش می ارزیده...به برگشتن با علم به اینکه بطن هر مرگِ ظاهری، زندگی تازه ایست.اونا که این تجربه رو ندارن به اندازه ما از زمستون و بهار لذت نمیبرن.تکرار میبینن وتکرار.ولی ما میدونیم که اگه زمستونو تاب بیاری و باسپیدِ برفش تطهیر شی و با سوزش ،بسوزی و برا گرم شدن دست نندازی یکی یکی شاخه های وجودتو بکنیی و بسوزونی؛بهار که بشه زندگیِ مستتر تو این مرگ از اون شاخه ها جوونه میزنه...تو زندگی باید مرد ...هر بار به شکلی تازه .و زنده شد به شکلی تازه...که فرمود"لا تکرار فی تجلی"
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
برنقطه دهان تو باشد،مدار عمر
/جناب حافظ/
آخر و اول سالتون نو.
Read more
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر ...
Media Removed
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد دستانت را می بوسم و پیشانیت ... من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم
.
Read more
. مهران مدیری : کاراکتر دهن نداشت خنده حضار مهران مدیری : آخه مگه یه دهن چند در میاد ؟ حضار ریسه میروند . . . همسرم ویدئو را برایم دایرکت میکند . ویدئو را میبینم ، ساعت زیر پیام دو نیم بامداد را نشان میدهد و ما هنوز سر کاریم . میپرسد کی میای ؟ فکر کنم او و دنا قیمت آن دهان نداشته کاراکتر را بهتر از ... . مهران مدیری : کاراکتر دهن نداشت
خنده حضار
مهران مدیری : آخه مگه یه دهن چند در میاد ؟
حضار ریسه میروند .
.
.
همسرم ویدئو را برایم دایرکت میکند .
ویدئو را میبینم ، ساعت زیر پیام دو نیم بامداد را نشان میدهد و ما هنوز سر کاریم .
میپرسد کی میای ؟

فکر کنم او و دنا قیمت آن دهان نداشته کاراکتر را بهتر از همه میدانند .
چقدر خوب گفتی ،چون انیمیشن ما دهان ندارد . حرف زیاد داریم اما حتی زبان هم نداریم چه برسد به دهان .

یک پیشنهاد به مهران مدیری : اگر دنبال قیمت آن دهان نداشته میگشتی ، بد نیست به جای مهمان های سلبریتی و خوش پوشتان ،
دختر من را دعوت کنی . دو سال و نیمش بیشتر نیست . اما قیمت آن دهان را خوب می داند .
قیمت لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش را برایت تعریف خواهد کرد .
دهانی که ما نداریم و شما دارید .
.
#انیمیشن_دهان_ندارد .
.
پ ن : شاید بتوان از هر ضعفی یک موقعیت کمیک ساخت برای خنده گرفتن از مخاطب ، اما گاهی این ضعف ها برای قشری درد است . نیست ؟ اگر در همان برنامه کسی بگوید که فلان بازیگر محبوب شما سکسکه کرد و مُرد ، فکر‌میکنید کسی میخندد ؟ یا فلان قهرمانمان را از مسابقات در اثر یک اشتباه حذف کردند ؟ یا فلان آتش نشان به خاطر سهل انگاری جانش را از دست داد ؟ و هزاران مثال دیگر ... .
#مهران_مدیری #انیمیشن
Read more
پادشاهی به وزیرش گفت.3 سوال میکنم فردا اگرجواب دادی وزیر هستی و اگر نه از مقامت عزل می شوی سوال1 خداوند ...
Media Removed
پادشاهی به وزیرش گفت.3 سوال میکنم فردا اگرجواب دادی وزیر هستی و اگر نه از مقامت عزل می شوی سوال1 خداوند چه میخورد? سوال2 خداوند چه می پوشد? سوال3 خداوند چه کار میکند? وزیر که جواب سوالها را نمی دانست ناراحت بود غلامی فهمیده و بسیار زیرک داشت و به غلامش گفت سلطان3 سوال کرده اگر جواب ندهم بر کنار ... پادشاهی به وزیرش گفت.3 سوال میکنم فردا اگرجواب دادی وزیر هستی و اگر نه از مقامت عزل می شوی
سوال1 خداوند چه میخورد?
سوال2 خداوند چه می پوشد?
سوال3 خداوند چه کار میکند?
وزیر که جواب سوالها را نمی دانست ناراحت بود غلامی فهمیده و بسیار زیرک داشت و به غلامش گفت سلطان3 سوال کرده اگر جواب ندهم بر کنار می شوم و هر 3سوال را به غلام حکایت کرد
غلام گفت جواب هر 3 را می دانم ولی حالا فقط 2 جواب را می گویم اینکه خداوند چه میخورد?غم بنده هایش را میخورد اینکه خداوند چه می پوشد?خداوند عیبهای بنده هایش را می پوشد اما پاسخ سومی را اجازه دهید فردا بگویم
فردا وزیر و غلام نزد پادشاه رفتند وزیر به 2 سوال جواب داد سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت پیدا کردی یا از کسی پرسیدی?وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ای است جوابها را او داد.پادشاه گفت پس لباس وزارت را بدر آور و به این غلام بده و غلام هم لباس نوکری اش را از تن در آورد و به وزیر داد بعد وزیر به غلام گفت پس سوال سوم چی شد?غلام گفت آیا هنوز نفهمیدی خداوند چه کار میکند?خدا در یک لحظه غلام را وزیر و وزیر را غلام........
Read more
امیر سرلشکر شهید ایرج نصرت زاد حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای عزیز (مدظله العالی) در خطبه های ...
Media Removed
امیر سرلشکر شهید ایرج نصرت زاد حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای عزیز (مدظله العالی) در خطبه های نماز جمعه سال ۱۳۵۹که در تهران انجام شد، از مقام شهدای کردستان و از دلاوری و شجاعت های شهید سرلشگر ایرج نصرت زاد تجلیل بعمل آوردند. شهید سرلشگر نصرت زاد در مرداد ماه سال 1312 در شهرستان رشت میباشد در ... امیر سرلشکر شهید ایرج نصرت زاد
حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای عزیز (مدظله العالی) در خطبه های نماز جمعه سال ۱۳۵۹که در تهران انجام شد، از مقام شهدای کردستان و از دلاوری و شجاعت های شهید سرلشگر ایرج نصرت زاد تجلیل بعمل آوردند.

شهید سرلشگر نصرت زاد در مرداد ماه سال 1312 در شهرستان رشت میباشد
در سال 1332 به دانشکده افسری ارتش وارد شد. سپس به آلمان اعزام شد تا برخی فنون عالی نظامی را در آنجا آموزش ببیند.
وی در تاریخ 8/10/1358 با انتصاب به فرماندهی تیپ یکم لشکر 28 پیاده نیروی زمینی ارتش با درجه سرهنگی به منطقه کردستان اعزام شد.
در فروردین ماه سال 1359 شهید نصرت زاد که برای نظارت بر اعزام ستون، به سوی سه راهی سنندج – سقز - سدقشلاق حرکت کرده بود، از کمین و درگیری ضد انقلاب با نیروهای خودی در یکی از روستاهای منطقه مطلع شد. او بلافاصله با نیروهایی از گردان 116 برای تأمین ارتفاعات مشرف بر روستای مذکور حرکت کرد.
شهید نصرت زاد پس از صعود به ارتفاعات و مشاهدة صحنه، برای قطع درگیری و اجرای ضد کمین، از عناصر جلودار ستون درخواست آتش کرد. در خواست وی توسط توپخانه لشکر، پاسخ داده شد. ضد انقلاب که موقعیت خود را در خطر دید  و همچنین  متوجه شد نیروهایی از ارتش، ارتفاعات مشرف بر منطقه درگیری را در اختیار دارند، عده ای را  مأمور کرد با صعود به ارتفاعات مزبور و محاصره نیروهای ارتش، مانع دیده بانی آن ها شوند. طولی نکشید که ضد انقلاب، نیروهای ارتش به فرماندهی سرهنگ نصرت زاد را محاصره و هر لحظه، حلقه محاصره را تنگ تر کردند.
سرهنگ نصرت زاد که زخمی شده بود، وضعیت خود را با بی سیم به لشکر مخابره کرد. (متن کامل مکالمه وی در لشگر 28 پیاده موجود است). این نظامی فداکار درخواست اجرای آتش برای محل استقرار شخصی خود کرد تا بدین وسیله در آخرین لحظات هم باعث نابودی بیشتر ضد انقلاب شود.
سرانجام همراهان شجاعش، به دست مزدوران ضد انقلاب به اسارت درآمده و سپس به شرف شهادت نائل آمدند. شهید نصرت زاد در مدت اسارت، مورد شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و وقتی از او خواسته شد که با بی سیم دستور تخلیه و واگذاری پادگان سنندج را صادر نماید، این چنین با شجاعتی بی نظیر بانگ بر آورد که: "من سرهنگ ستاد ایرج نصرت زاد ،جانم فدای ایران، درود بر رهبر انقلاب ،زنده باد ارتش جمهوری اسلامی ایران، زنده باد فرماندهان گردان تیپ یکم، خدا حافظتان، نصرت زاد". مزدوران ضد انقلاب خائن نیز که از پیام او سخت عصبانی و ناراحت شده بودند او رادر همان لحظه به شهادت رساندند.

#Razmandegan
#iran
#army
#رهبر
#رهبری
#فرمانده
#مدافعان_وطن
Read more
. فاصله میان جایگاه فعلی و جایگاه دلخواهم را در آینده با آغوش باز می‌پذیرم. سرعتتان را کمتــر کنید. ...
Media Removed
. فاصله میان جایگاه فعلی و جایگاه دلخواهم را در آینده با آغوش باز می‌پذیرم. سرعتتان را کمتــر کنید. شاید خیلی روی نتیجه دلخواهتان متمرکز شده‌اید. وقتی عشق بیشتری به لحظه حال خــود بیفزایید، مسیر فعلی زندگی‌تان را با آغوش باز خواهیـد پذیرفت. به جای اینکه برای رسیــدن به هدفتان عجله کنید، از ... .
فاصله میان جایگاه فعلی و جایگاه دلخواهم را در آینده با آغوش باز می‌پذیرم. سرعتتان را کمتــر
کنید. شاید خیلی روی نتیجه دلخواهتان متمرکز شده‌اید. وقتی عشق بیشتری به لحظه حال خــود بیفزایید، مسیر فعلی زندگی‌تان را با آغوش باز خواهیـد پذیرفت. به جای اینکه برای رسیــدن به هدفتان عجله کنید، از همه لحظات شیرین زندگی خود لذت ببرید. با طی‌کردن این روند به شخصی تبدیل خواهید شد که باید باشید. به خودتان اجازه دهید حضور بیشتری در لحظه حال داشته باشید؛ این مسئله به رشد شما کمک خواهد کرد. من هیچ عجلـه‌ای ندارم. به سادگی از لحظات شیــرین زندگی‌ام لذت می‌برم و به قدرت الهی اعتماد دارم و می‌دانـــم که هر چیزی را در زمان و مکان مناسب بر سر راه من قرار خواهد داد. در انتظار یادگیری چیزهای جدید و رشد و پیشرفت هستم.
.
🔸 #تقويم_روزانه #قانون_جذب بر اساس بهترين متون نويسندگان اين حوزه
.
🔖ترجمه:شادی حسن پور
.
#پنج_شنبه
.
#چهاردهم_تير_١٣٩٧
Read more
<span class="emoji emoji1f44c"></span> . کاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديک کرد . . #اللهم_عجل_لوليك_الفرج <span class="emoji emoji1f64f"></span>🏻<span class="emoji emoji1f339"></span> . . . <span class="emoji emoji2728"></span>ميلاد ...
Media Removed
. کاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديک کرد . . #اللهم_عجل_لوليك_الفرج 🏻 . . . ميلاد نور پيشاپيش مبارک . . . پاي سيب . . 🏻مواد لازم:شكر نصف پيمانه، روغن نصف پيمانه، آرد دو و نيم پيمانه، كره ٧٠گرم، تخم مرغ ٣عدد،بكينگ پودر دو ق مرباخوري، وانيل نصف ق چاي خوري، دارچين يك ... 👌
.
کاش مي شد در ميان لحظه ها
لحظه ي ديدار را نزديک کرد
.
.
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج 🙏🏻🌹
.
. .
✨ميلاد نور پيشاپيش مبارک✨
.
.
.
پاي سيب🍏🍎 .
.
👈🏻مواد لازم:شكر نصف پيمانه، روغن نصف پيمانه، آرد دو و نيم پيمانه، كره ٧٠گرم، تخم مرغ ٣عدد،بكينگ پودر دو ق مرباخوري، وانيل نصف ق چاي خوري، دارچين يك و نيم ق غذاخوري،شير نصف پيمانه،پودر قند يك ق غذاخوري،سيب يك عدد
.)(پيمانم اندازه فنجان يا نيم ليوانه)
. 👈🏻طرز تهيه: سيب رو با پوست لايه لايه نازك برش ميديم و داخل مخلوط پودر قند و دارچين ميغلطونيم. شكر و كره رو خوب ميزنيم تا نرم بشه و رنگش ب سفيدي بزنه و بعد يكي يكي تخم مرغ ها رو ب همراه وانيل اضافه ميكنيم و هر كدوم رو حدود سي ثانيه با همزن ميزنيم. روغن و شير رو اضافه ميكنيم و چند ثانيه ميزنيم. ارد و بكينگ پودرمون رو ك با هم الك كرديم رو ب مرور ب مواد اضافه ميكنيم و هم ميزنيم تا يكدست بشه. ته قالبمون رو چرب ميكنيم و دو سوم مواد رو داخلش ميريزيم و يك لايه سيب هامون رو ميچينيم و مجدد باقي مواد رو روش ميريزيم. داخل فر ك از قبل با دماي ١٧٥ گرم كرديم قرار مي ديم و حدود ٤٠-٤٥ دقيقه زمان ميديم بپزه.
اگر داخل كبسول و يا قالب هاي پاي ميريزيم زمانمون حدود ٢٠-٢٥دقيقه ميشه.

پ.ن:سيب سبز و زرد براي پاي مناسب تر هستن. ‏. . . .
.
‎👈❤️دوستان اگر مطلبي براتون مفيد واقع شد ممنون ميشم در دلتون صلواتي نثار حضرت محمد ص و اهل بيتش بفرماييد... .
.
.
.
#نيمه_شعبان #قائم_آل_محمد #گل_نرگس_نظری_کن_که_جهان_بیتاب_است
#مدعي_گويد_كه_بايك_گل_نميآيد_بهار #من_گلي_دارم_كه_دنيارا_گلستان_ميكند
#يابن_الحسن_روحى_فداك
Read more
* شرایطی که داری و موقعیتی که در آن هستی؛ وقتی خیلی تاثیرگذار می‌شود که باورهایت در جهت تایید و تثبیت آن موقعیت عمل کند. حالا آن موقعیت می‌تواند خوب و به سود تو باشد یا اینکه نباشد. وقتی تو فکر می‌کنی هیچ راهی دیگر وجود ندارد و باید تسلیم شوی خودت را مانند یک زندانی می‌بینی که محکوم به حبس ابد است. تو ... *
شرایطی که داری و موقعیتی که در آن هستی؛ وقتی خیلی تاثیرگذار می‌شود که باورهایت در جهت تایید و تثبیت آن موقعیت عمل کند. حالا آن موقعیت می‌تواند خوب و به سود تو باشد یا اینکه نباشد. وقتی تو فکر می‌کنی هیچ راهی دیگر وجود ندارد و باید تسلیم شوی خودت را مانند یک زندانی می‌بینی که محکوم به حبس ابد است. تو فکر می‌کنی تنها باید معجزه شود تا بتواند تو را از این شرایط بیرون بیاورد! اما آیا واقعاً تو هیچ اختیاری نداری که چگونه به این شرایط نگاه کنی و به راه رهایی از این شرایط سخت فکر کنی؟! به این سئوال من فکر کن: چون فکر می‌کنی شرایط سختی داری هیچ راهی وجود ندارد یا چون فکر می‌کنی دیگر راهی وجود ندارد شرایط سختی داری؟

چقدر خودت را در آنچه هست و به وجود آمده است؛ تعیین کننده می‌دانی و چقدر دیگران را مقصر؟! دیگران هر چقدر مقصر باشند قبول کن تو می‌توانی تعیین کننده سرنوشت خودت باشی. دنبال مقصر نباش تا دیگران را محکوم کنی و خودت را آزاد! این آزادی نیست؛ قربانی بودن است. از عزت‌نفس خودت مراقبت کن. سرزنش دیگران چه کمکی به حال تو می‌کند؟ دست از مجازات و مواخذه دیگران بردار؛ آنها اینقدر قدرت ندارند که تا آخر عمر، افکار، باورها و انتخابهای تو را به دست بگیرند! تا حالا زندگی‌ات را دیگران ساخته‌اند؟! قبول! اما از این به بعد چرا دو دستی آن را به دیگران واگذار می‌کنی؟! حق نداری از این به بعد، نسبت به آنچه می شوی و خواهد شد؛ بی‌تفاوت و بی‌اختیار باشی

این زندگی، لباسی عاریه نیست که بگویی نمی‌خواهمش و از تن درآوری! گوهر ارزشمندیست که باید ارزش لحظه لحظه‌ی آن را بدانی و تنها کسی که می‌تواند به آن ارزش و اعتبار بیشتری ببخشد و از آن محافظت کند؛ خود تو هستی! ارزش تو اصلا به این نیست الان در‌ چه شرایطی هستی و دیگران تو را چگونه قضاوت می‌کنند! ارزش تو به این هست چقدر خودت را شایسته شرایط بهتر و عالی‌تر می‌دانی و برایش تلاش می‌کنی. پس اگر شرایط بهتری می‌خواهی؛ برای آنچه واقعا شایسته خود می‌دانی، مبارزه کن؛ تسلیم نشو! شرایطت را عوض کن
.
لطفا این متن را با #صدای_بلند بخوانید!

اکنون نسخه کامل‌تر کلیپ را در کانال تلگرام ببینید. لینک در بیو
t.me/realitymind
.
Read more
فرداي اون روز زودتر از خواب بلند شد، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های ...
Media Removed
فرداي اون روز زودتر از خواب بلند شد، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را به یاد می‌آورد. . . .💭اون لحظه كه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بودو گونه‌اش را مي بوسید ، تا جایی که مطمئن شود نفس‌هایش لاله گوشش را نوازش می‌کند دهانش ... فرداي اون روز زودتر از خواب بلند شد، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را به یاد می‌آورد. . . .💭اون لحظه كه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بودو گونه‌اش را مي بوسید ، تا جایی که مطمئن شود نفس‌هایش لاله گوشش را نوازش می‌کند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:«تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. می‌خوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر.»
در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت می‌کرد. رژ لب قرمزش را از لابه لای خرت و پرت‌های کیفش بیرون کشید و روی آینه قدی اتاق نوشت:«من تو رو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
پ.ن:وقتي ساعتها با اتوبوس سفر ميريم،گاهي يه قصه يا برداشتي از كتاب و مطلبي كه خوندم و سعي ميكنم واسه خودم خلاصه بنويسم،گفتم شايد شما هم خوشتون بياد.
#حميدرضانصرالهي #
Read more
من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سال هاست که با بودنت زندگی میکنم،هر ...
Media Removed
من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سال هاست که با بودنت زندگی میکنم،هر روز ،هر لحظه،هر آن و دم به دم هستی... ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت،ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،اعتراض ها و درشتی هایم را،و هر انچه که آزارت داد. دستانت را میبوسم و پیشانیت ... من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سال هاست که با بودنت زندگی میکنم،هر روز ،هر لحظه،هر آن و دم به دم هستی...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت،ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،اعتراض ها و درشتی هایم را،و هر انچه که آزارت داد.
دستانت را میبوسم و پیشانیت را،که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود،خاک پایت هستم تا هست و نیست هست.به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم میکنم
پ.ن:فقط خدا میدونه تو این چهار روزی که بابا بیمارستان بودن چه حالی داشتیم.چهار روز به اندازه چهار سال برامون گذشت.خونمون سوت و کور بود و هیچ صفایی نداشت.خدایا شکرت...خدایا صدهزار بار شکرت که بابام برگشتن پیشمون
Read more
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر ...
Media Removed
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . ... ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد . دستانت را می بوسم ... من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .
...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم.......تولدت مبارک پدر گلم.💐💐💐❤❤❤
Read more
من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم، هر ...
Media Removed
من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم، هر روز،هر لحظه،هر آن و دم به دم هستی ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را اعتراض ها و درشتی هایم را و هر آنچه را که آزارت داد دستانت را می بوسم و پیشانیت را که ... من نبودم و تو بودی،بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم، هر روز،هر لحظه،هر آن و دم به دم هستی
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را
اعتراض ها و درشتی هایم را و هر آنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم. #پدر
Read more
: برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان جهان از پرفروش‌های نیویورک تایمز از ...
Media Removed
: برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان جهان از پرفروش‌های نیویورک تایمز از پرفروش‌های UK Sunday Times کتاب سال WH Smith #زن_همسایه (رمان خارجي) #شاری_لاپنا ترجمه‌ی #عباس_زارعی نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۳۰۴ صفحه/ ۲۳۵۰۰ تومان همه چیز از یک مهمانی شام آغاز می‌شود رمانی ... :
برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان جهان
از پرفروش‌های نیویورک تایمز
از پرفروش‌های UK Sunday Times
کتاب سال WH Smith

#زن_همسایه (رمان خارجي)
#شاری_لاپنا
ترجمه‌ی #عباس_زارعی
نشر آموت/ چاپ چهارم/ ۳۰۴ صفحه/ ۲۳۵۰۰ تومان

همه چیز از یک مهمانی شام آغاز می‌شود
رمانی مهیج و معمایی درباره‌ی یک زوج جوان و همسایه‌شان که ظاهراً با هم دوست‌اند. رمانی مملو از دروغ‌ها، خیانت‌ها و رازهای میان زن و شوهرها
شاری لاپنا، پیش از آن‌که به نوشتن داستان روی بیاورد، به عنوان وکیل دادگستری و هم‌چنین مدرس زبان انگلیسی فعالیت می‌کرد. او نخستین رمان خود یعنی «زن همسایه» را در سال ۲۰۱۶ منتشر کرد که با استقبال چشمگیری مواجه شد و در فهرست پرفروش های نیویورک تایمز قرار گرفت. دیگر اثر شاری لاپنا «غریبه ای در خانه» نام دارد که ترجمه‌ی آن به زودی از سوی نشر آموت منتشر خواهد شد. فضای رمان‌های این نویسنده پر از معما، تعلیق و هیجان است و به روان‌شناسی شخصیت‌ها توجه ویژه‌ای دارد.
عباس زارعی، متولد ۱۳۶۱ قزوین، کارشناس مترجمی و کارشناس ارشد آموزش زبان انگلیسی از دانشگاه آزاد است. او از سال ۱۳۸۶ ترجمه‌ی کتاب را آغاز کرده و تا کنون ده‌ها اثر را برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال ترجمه کرده است. پیش از این کتاب‌های «زندگی اسرارآمیز»، «مزرعه حیوانات»، «جاناتان مرغ دریایی» و «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» از این مترجم در نشر آموت به چاپ رسیده است.
رمان «زن همسایه» نوشته‌ي «شاری لاپنا» با ترجمه‌ي «عباس زارعي» در ۳۰۴ صفحه و به قیمت ۲۳۵۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است
.
بخشی از نظرات درباره‌ی این رمان:

رمانی که در سال 2016 بیش از هر رمان دیگری در ژانر معمایی درباره آن گفتگو شد. (استایلیست)
بهترین رمان روانشناسی سال است که از آغاز تا انتها دلهره‌آور است. (مترو)
روایتی جذاب، محکم و موثر (گاردین)
رمانی مهیج، که با سرعتی باور‌نکردنی پیش می‌رود و فرصت نفس کشیدن را از شما می‌گیرد.؛ پر نشیب و فراز، پر از گره‌های فراوان که نمی توانید لحظه‌ای آن را زمین بگذارید. سی. ال. تیلور
مردان واقعی آثار زنان نویسنده را می‌خوانند، به خاطر کتاب‌هایی مثل این. به من اعتماد کنید! لی چایلد
رمانی که پایان آن قابل پیش بینی نیست. لاپنا به عمق شخصیت‌ها نفوذ می‌کند تا فشار ناشی از حوادث را در آن به تصویر بکشد. آسوشیتد پرس 🎧 #بازخوانی بخشی از این رمان را در کانال تلگرامی نشر آموت بشنوید.

T.me/aamout
Read more
<span class="emoji emoji1f4ac"></span><span class="emoji emoji1f4dd"></span> ۲۹دی... غمی عجیب در میان خانواده ای پیچید.. صدای ناله های مادری ک فرزند ارشدش رو در بیست و نه سالگی ...
Media Removed
۲۹دی... غمی عجیب در میان خانواده ای پیچید.. صدای ناله های مادری ک فرزند ارشدش رو در بیست و نه سالگی از دست داد.. صدای ضربه های مُشت گونه خواهری،ک با غم از دست دادن برادر بزرگشان بر خود میکوبند.. بغض پدری ک عصای دستش را از دست داده بود و در آن لحظه کاش ها برایش در صدرِ سَطرهای غمالود ذهنش بود. در ... 💬📝
۲۹دی...
غمی عجیب در میان خانواده ای پیچید..
صدای ناله های مادری ک فرزند ارشدش رو در بیست و نه سالگی از دست داد..
صدای ضربه های مُشت گونه خواهری،ک با غم از دست دادن برادر بزرگشان بر خود میکوبند..
بغض پدری ک عصای دستش را از دست داده بود و در آن لحظه کاش ها برایش در صدرِ سَطرهای غمالود ذهنش بود.
در آن روز ک ناله و اشک بر تمامیت خانواده چیره شده بود، پسری آنطرف بود ک برادر را از کف داد..
فکر فکر فکر..
در همان لحظه ک اشک برپا بود..
پسرک تنها بود..
پسرک اشک نداشت..
پسرک بُغض هماهنگ نداشت..
لحظه ای فکر..
پسرک، دیگر برادر نداشت..
پسرک نفرین کرد..
اخم بر چهره،فریاد خدا را می زد..
که چرا بردی عزیز من را؟!
بعد از آن لحظه ک بُغض، صورتش اشکین کرد..
پسرک چشم فشرد..
دید یکسال از آن لحظه آه میگذرد..!
پسرک حرف شنید..
بارها خطاب ب او اسم برادر بشنید..
ع!!
یادم نبود..
تو کجا و آن کجا..
پسرک قلبش بست..
از همان ها ک قیاسش کردند..
از همان هایی ک خود را ب برادر دوست تر نامیدند..!
پس از آن داغ و فراق..
پسرک چشم نبست..
پسرک پلک نزد..
پسرک داد نزد..
پسرک دید و فروبست، دو دید..
در همان لحظه ک پِلکانش زد،
دید نُه سال از آن لحظه غم میگذرد!!
پسرک اشک نریخت ..
لحظه ای غمگین شد..
ب سرخاک برادر رو کرد..
بعد آن فاتحه و دردا دل..
رو ب هر جایی کرد،،،
خالیه خالی بود!!
#وحید_گلدادی
پ.ن:عکس گرفته شده برگیست از خاطراته برادرم یحیی..روحت شاد داداش🙏🙏
#Vahidgoldadi
#dayselbax
Read more
تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی: خطبه عقد ایران باستان داماد :به نام نامی یزدان تو را ...
Media Removed
تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی: خطبه عقد ایران باستان داماد :به نام نامی یزدان تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان برای زیستن با تو میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو وفادار تو خواهم بود در هر لحظه هر جا پذیرا می شوی آیا؟ عروس: ‏پذیرا‬ می شوم مهر تو را از جان هم اکنون باز می ... تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی:

خطبه عقد ایران باستان
داماد :به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
برای زیستن با تو میان این گواهان
بر لب آرم این سخن با تو
وفادار تو خواهم بود
در هر لحظه هر جا
پذیرا می شوی آیا؟

عروس:
‏پذیرا‬ می شوم مهر تو را از جان
هم اکنون باز می گویم
میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود
در هر لحظه هر جا.
آیا تفاوت عقد اسلامى را میدانید؟! آخوند از طرف عروس میگه: {اَنکَحتَک َو زَوَجتَکَ نَفسی اِلی صِداقِ ِ المَعلوم} عروس به داماد ميگه:
‫در برابر پول معینی که به من می دهی خود را در اختیار تو قرار می دهم

واقعا اعراب چه به روز ما آوردند؟؟؟
Read more
به نام حق كٓسي در من هزاران سال دارد داستانش را فراهم مي كند تا وا كُند روزي دهانش را كٓسي در من شبيهِ ...
Media Removed
به نام حق كٓسي در من هزاران سال دارد داستانش را فراهم مي كند تا وا كُند روزي دهانش را كٓسي در من شبيهِ قبل پنهان مي كند در خود نمك نشناسيِ اين روزهاي دوستانش را رها كردي مرا و هيچ گاه از خود نپرسيدي چه خواهد كرد تيري كه رها كرده كمانش را نمي دانم خدا از من چه مي خواهد كه هر ساعت دلش مي خواهد از اول بگيرد ... به نام حق
كٓسي در من هزاران سال دارد داستانش را
فراهم مي كند تا وا كُند روزي دهانش را
كٓسي در من شبيهِ قبل پنهان مي كند در خود
نمك نشناسيِ اين روزهاي دوستانش را
رها كردي مرا و هيچ گاه از خود نپرسيدي
چه خواهد كرد تيري كه رها كرده كمانش را
نمي دانم خدا از من چه مي خواهد كه هر ساعت
دلش مي خواهد از اول بگيرد امتحانش را
تو در اين داستان ، بازيچه ي نقشِ خودت هستي
نمايش با خودش مي آورد بازيگرانش را .....
از روزي كه يكي از اعضاي گروه نبض ، ساز جدايي كوك كرد ، به دليل اهداف بلند و راه دشوار حفظ ارزش ها با صبر و سكوت ، پر قدرت و با شكوه به كار خود ادامه داديم و بر اين باور پاي فشُرديم كه ملامت هيچ ملامت كننده و دشنام هيچ دشنام دهنده اي نبايد لحظه اي ما را از اهداف مقدسمان كه همانا ايستادگي بر ارزش هاي اخلاقي، ديني و ملي ست دور سازد . در اين مسير هيچ گاه نه خود بي اخلاقي خواهيم كرد و نه از هيچ بي اخلاقي دفاع خواهيم نمود . شرافت هر انساني در رفتار و كردار و اخلاق او نهفته است . گر چه همواره انسان هاي پاك باخته در مسير ايمان و اعتقادات خود بايد منتظر سرزنش ها باشند ولي آنچه كه مايه تاسف و بسي مايه شگفتي است ورود برخي از نا بخردان به حريم شخصي و خصوصي افراد و تجسس در زندگي فرديِ افراد است كه با هـيچ مبناي عقلي و ديني و ارزشهاي انساني سازگار نيست و اگر چنين بود يا چنين شود هيچ انساني در اين كره ي خاكي در مراء و منظر ديگر كٓسان به دليل ذهنيت و سليقه هاي فردي ، ديگر حرمت و اعتباري نخواهد داشت .

اين كه در اين روزگارِ پر التهاب افراد يا گروه هاي محدودي با دست خالي و مايه گذاشتن از جان در صدد خلق آثاري ارزشمند در ساحت موسيقي ارزشي در چارچوب ارزش هاي نظام مقدس جمهوري اسلامي هستند، نيازمند همدلي ، مهر و محبت و حمايت و تقويت روزافزون و هم افزايي است ، تا تخريب و لجن پراكني .

اين كه فردي دور از اخلاق نيكو بخواهد از روي حقد و حسادت يا كبر و غرور ديگران را به چالش بكشد تا براي خود نامي يا ناني به دست آورد مصداق بارز روي شاخه نشستن و بُن بريدن است .
اميد داريم همه ي عزيزان به جاي چرتكه انداختن و سرك كشيدن در زندگي ديگران كمي به فكر و انديشه فرو مي رفتند و راه هاي رسيدن به موفقيت را مطالعه مي كردند. دنياي ما بس بزرگ و زمينه ها و راه هاي رسيدن به اوج موفقيت بسيار زياد است . با اعمال و رفتار ناپسند نبايد دنياي خود را كوچك و كوچك تر كنيم . .
گروه موسيقي ارزشي نبض
.
#گروه_نبض #حامدزماني #ايستاده_ها
@hamedzamanioriginal
@meysamhasani61
Read more
احسان عليخاني: سال بايد تحويل ميشد،با يك تفاوت و ملاحظه، تقديرِ تقويمِ پايانِ سال، ٤٠ دقيقه مانده به تحويل سال را با شب شهادتِ امام هادي (ع)مقارن كرد و حالا قواعدِ تلويزيون براي مراعات فضا،در اين لحظات گفتيم چه كنيم كه فقط حرفهاي بي ثمر و تكراري نباشد،ياد شهروز افتادم، شهروزي كه در آخرين روز ... 🔴احسان عليخاني:
سال بايد تحويل ميشد،با يك تفاوت و ملاحظه، تقديرِ تقويمِ پايانِ سال، ٤٠ دقيقه مانده به تحويل سال را با شب شهادتِ امام هادي (ع)مقارن كرد و حالا قواعدِ تلويزيون براي مراعات فضا،در اين لحظات گفتيم چه كنيم كه فقط حرفهاي بي ثمر و تكراري نباشد،ياد شهروز افتادم، شهروزي كه در آخرين روز فيلمبرداري مستند ديگري در زندان از كنارم گذشت و با همان لهجه آذري بهم گفت:١٢سالِ زندانم و دخترم در مركز بهزيستي زندگي ميكند و كسي نيست كه از شاكيانم رضايت بگيرد و حتي شماره تلفن مركز بهزيستي را سالهاست گم كرده است و صداي دخترش را حتي نشنيده ، با زحمت بسيار، و لطف كسي كه اصرارش به گمنام بودن است تمام هماهنگى هاى لازم را جهتِ رضايت از شاكيان شروع كرديم و شهروز ٢٨ اسفند آزاد شد،چرا جلوي دوربين دخترش را ديد؟! چون هزاران نفر ديگر شبيه شهروز چشم انتظارند و وظيفه رسانه و امثال من و تو ، فرياد زدن براي كمك است، انعكاس دردِ مردم،كه از هر كار ديگري براي آن لحظات سخت تر است از دعوت بي دليل آدمها و تكرارِ حرفهاي تكراري، كاشكي بودين و لرزيدن دست و پاي شهروز و مبينا را پشت صحنه از خوشحالي ميديدين، دوست عزيزم،با ديدنِ ١ دقيقه ويدئو ٢٠ ساعت جشن و سرور را ناديده نگير،من صداي مردم بودن،در هر فرصتي از دردِ مردم گفتن را دوست دارم،جمع كردن انبوهي از رفقاي سلبريتي در يك قاب در كارنامه من در سالهاي گذشته بسيار است امسال هم ميزبانشان بودم با افتخار ، اما من تعهد هنرمند در هر بزنگاهي را نسبت به جامعه و مردم ستايش ميكنم ، بغض مهمانانِ من در لحظه دعاي تحويل سال،اشك ذوق و معرفت بود براي عقد نو عروسمان و پدر دار شدن مبينا روبرويشان ،اوجِ شادي برنامه من ، جشن عقد دو زوج كرد سر پلِ ذهابي بود كه زديم و كوبيديم برايشان،كه بهنام،شادترين را برايشان خواند و ما جيغ خوشحالي ميزديم براي نو عروسي كه پدر و مادرش در دنيا نبودند و اشك شوق ميريخت،٢٠ ساعت زديم،كوبيديم،جيغ زديم،خنديديم،لحظاتي از شاديهايمان در برنامه در ويدئو بالا هست ٤ روزه ديگه همه فراموش ميشود ، قابِ مبينا كنارِ پدرش و حال خوبِ نو عروسانِ سر پلِ ذهابي،در بهارنارنج ابديست،
شادي فقط لبخند من و تو در لحظه نيست، شادي ميتواند خلق معجزهاي ساده و ماندگار در زندگي آدمهاي رنج كشيده باشد،
جامعه من درد زياد دارد و انتخاب من بي تفاوتي به درد مردم نيست، تا جان دارم ميگويم و نشان ميدهم،بلكه شما هم معجزه اي كني
در ضمن به لطف شما مردم مهربان، نزديكِ يك ميلياردو ششصد ميليون تومان،پول در روز عيد جمع اوري شد
@alikhani.ehsan
@baharnarenjtv3
#خالق_قابهاي_ماندگار ❤
Read more
. "كودكان بلوچستانى" . از ته دل مي خندند و من در پس لبخندشان اميد را مي بينم... . برق چشمانشان ...
Media Removed
. "كودكان بلوچستانى" . از ته دل مي خندند و من در پس لبخندشان اميد را مي بينم... . برق چشمانشان دلم را لرزاند چرا شكايت و گله نمي كنند؟ سهمشان را از سفره انقلاب طلب نمي كنند؟ بخند... به حال ما كه در پس هياهوي شهرها خود را گم كرده ايم ... بخند كه خنده ات قـيـمـتى است . بسته بسیار ناچیزی را که ... .
"كودكان بلوچستانى"
.
از ته دل مي خندند و
من در پس لبخندشان اميد را مي بينم...
.
برق چشمانشان دلم را لرزاند
چرا شكايت و گله نمي كنند؟
سهمشان را از سفره انقلاب طلب نمي كنند؟
بخند...
به حال ما كه در پس هياهوي شهرها خود
را گم كرده ايم ...
بخند كه خنده ات قـيـمـتى است
.
بسته بسیار ناچیزی را که بینشان تقسیم کردیم با چه ذوق و شوقی منتظر دریافتش بودند...
به همراه هر بسته یک عدد بادکنک کوچک نیز بود ...
کودکی دست خواهر کوچکش را گرفته و
به سوی من آمد ودر نگاه معصومانه اش خواندم
که دوست داشت به او هم از ان بادکنک های کوچک بدهم ...
با چه ذوق و شوقی بادکنک را گرفت و
به خواهرش با عشق هدیه کرد...
گویا دنیا را به خواهر سه ساله اش بخشیده بود
.
آن طرف تر برق چشمان کودکی شش ساله
من را مجذوب کرد،به سمتش رفتم تا به او هدیه ای داده باشم.
وقتی بادکنک را به سویش تعارف کردم
لبخندی ملیح بر صورتش نشست
و با ان لهجه شیرین بلوچي اش گفت
اقا من بادکنک گرفته ام و دستانش کوچکش را
جلو آورد، مچش را باز کرد و
با تبسمی عمیق بادکنک را نشان داد...
.
برای یک لحظه گویا کل دنیا روی سرم خراب شد...
.
کودکی شش ساله در آن روستای محروم مرزی
که هیچ امکانی برای تفریح و سرگرمی نداشت
حاضر نشد بیش تر از سهمی که سایر کودکان گرفته بود بگیرد...
ناخودآگاه اشکم سرازیر شد و
به حال خود و امثال خودم تاسف خوردم...
.
وای به حال مال مردم خورهایی که ناجوانمردانه
به بیت المال دست اندازی می کنند
اف بر آن به اصطلاح آقازاده !
.
لعنت بر آن صاحبان خود خوانده
سفره های انقلابی که مردمان روستاهای دوردستش
که خود را مدیون انقلاب می دانند را در نمی یابند ...
.
و تو ای کودک روستای مرزی و محروم وطنم ... بخند.... عكس:سيستان و بلوچستان روستا ريكوكوش شهرستان سرباز،در جمع باصفاى كودكان محروم
ياعلي
Read more
 #سفرنامه_تاجیکستان_مونا ... در راه از #استروشن به #پنجکنت کنار من #بی‌_بی #فاطمه بودند که در طول ...
Media Removed
#سفرنامه_تاجیکستان_مونا ... در راه از #استروشن به #پنجکنت کنار من #بی‌_بی #فاطمه بودند که در طول سه ساعت راه حتی یک لحظه چشم از ما بر نداشتند بعد هر یه ربع یه بار با یکی از دخترهاش یا عروس هاش صحبت میکرد از اونجایی که با نوه هاش هم صحبت میکرد و میگفت عسل بی بی نفس بی بی من فهمیدم بچه هاش هستند البته که ... #سفرنامه_تاجیکستان_مونا ...
در راه از #استروشن به #پنجکنت کنار من #بی‌_بی #فاطمه بودند که در طول سه ساعت راه حتی یک لحظه چشم از ما بر نداشتند😁 بعد هر یه ربع یه بار با یکی از دخترهاش یا عروس هاش صحبت میکرد از اونجایی که با نوه هاش هم صحبت میکرد و میگفت عسل بی بی نفس بی بی من فهمیدم بچه هاش هستند البته که تاجیک گپ میزد ، خلاصه هر دفعه کل تاکسی را توصیف میکرد و به ما می رسید دو نفر ایرانی از نوک پا تا نوک سر توضیح میداد حتی من داشتم عکس های گوشی ام را مرتب میکردم کل عکس های من را هم با جزئیات توضیح میداد😁 میگفت زنک یعنی من موهایش قهوه ای و رویش سفید است اما مردک یعنی شروین رویش سیاه است، بعد میگفت اما مقبول و خوش رو هستند تاجیک ها به زیبا میگن خوش رو☺یعنی به نظرش ما خوشگل بودیم
بعد من داشتم عکس هامو درست میکردم برای اینستا ماشالا تا عکس های گوشی من و اینکه کجا عکس گرفتیم و چی پوشیدیم را توضیح میداد.
در بالای کوه هم که آنتن قطع بود یه چشمش به ما بود یه چشمش به آنتن گوشی ...
منم لو نمی دادم میفهمم چی میگه و اصلن فارسی حرف نزدیم که ادامه بده😁😁
شروین میگفت بیا سرمون را بکنیم تو کیف من بعد الکی بخندیم خانمه از کنجکاوی سکته کنه🤣🤣
بعد هم که من شروع کردم به تایپ کردن اتفاقات( همیشه تو این زمان های پرت پست ها را آماده میکنم) سفر، خدا شاهده یک لحظه چشم از گوشی من بر نداشت یعنی فک کنم فارسی هم بلد بود بخونه... وسط سفر هم که برای دستشویی ایستادیم بهم گفت باهاش برم دستشویی کیفش را نگه دارم رفیق شدیم با هم🤗
از دیگر خصوصیات بی بی این بود که هر دفعه ماشین می ایستاد یا سرعت کم میکرد و یا راننده یا کمک راننده در ماشین را باز میکردن و تف میکردن، دعا سفر میخواند بعد به سمت خودش و بعد ما ها فوت میکرد😥
خلاصه در کنار منزل دخترچه اش یعنی دختر کوچک اش پیاده شد و زمانی که رسید دخترش اومد یه نگاه طولانی به ما کرد و شنیده ها را با دیده ها مطابقت داد🤣

#tajikestan #panjakent #mona #shervin #march2018 #silkroad
#تاجیکستان #پنجکنت #مونا #شروین #آسیای_میانه #بهار۹۷ #جاده_ابریشم #خاطرات_سفرهای_موناشروین
Read more
. اجازه بدهید برنامه آماده سازی تیم را توضیح دهم. تقریبا 60 تا 55 درصد بازیکنان ما خارج از کشور هستند ...
Media Removed
. اجازه بدهید برنامه آماده سازی تیم را توضیح دهم. تقریبا 60 تا 55 درصد بازیکنان ما خارج از کشور هستند و بقیه در داخل کشور هستند. لیست ما هنوز هم باز است و کادرفنی تیم ملی هر هفته همه بازیکنان را نگاه می کند. همه بازی ها در تهران و خارج از تهران ضبط و بررسی می شوند. تمامی کادر همه بازیکنان را هر هفته می بینند. در ... .
اجازه بدهید برنامه آماده سازی تیم را توضیح دهم. تقریبا 60 تا 55 درصد بازیکنان ما خارج از کشور هستند و بقیه در داخل کشور هستند.
لیست ما هنوز هم باز است و کادرفنی تیم ملی هر هفته همه بازیکنان را نگاه می کند. همه بازی ها در تهران و خارج از تهران ضبط و بررسی می شوند. تمامی کادر همه بازیکنان را هر هفته می بینند.
در 30 روز آینده لیست 35 نفره را اعلام خواهیم کرد. لیست 35 نفره ما هنوز بسته نیست و هر ماه ممکن است بازیکنی اضافه و یا کم شود.
بعد از گذشت 7 سال کار در ایران می توانم بگویم 60 تا 65 درصد از لیست تیم ملی بسته شده است. البته امکان مصدومیت و افت بازیکنان وجود دارد. باید با تک تک بازیکنان تا لحظه آخر کار کنیم و همه این بازیکنان مستحق این هستند که با ما کار کنند. برنامه های ما تا آخرین لحظه به این شکل است.
یک مثال برای شما می زنم. وقتی 7 سال قبل یک دروازه بان داشتیم با 100 بازی ملی ولی دروازه بان دوم ما، صفر بازی ملی داشت. بعد از 7 سال ما 5 دروازه بان آماده برای حضور در جام جهانی داریم. حتی در جام جهانی 2014 ما اگر قوچان نژاد را نداشتیم، همه نگران بودند اما الان 6 مهاجم آماده یعنی کاوه، سردار، علی پور، انصاری فرد، طارمی و قوچان نژاد را دارد. هنوز هم شما خوشحال نیستید.
هنوز خوشحال نیستیم. نمی دانم چه چیزی شما را خوشحال می کند.
تنها چیزی که شما را خوشحال می کند، افرادی هستند که تفرقه ایجاد می کنند. از زندگی و فوتبال لذت ببرید.
شما چرا کاری که ما در تیم ملی می کنیم را انجام نمی دهید؟ همه ما در تیم ملی خوشحال هستیم. دوست داشتم امروز همه رسانه ها در رختکن باشند. ابتدا باید بگویم نوروز نزدیک است و به همه شما تبریک می گویم. از آقای جوادی و معتمد کیا می خواهم که همه افراد به داخل رختکن بیایند. ما هیچ چیز برای پنهان کردن نداریم و لطفا به داخل رختکن بیاید و ببینید همه خوشحال هستند. من و بازیکنان حقوق نگرفتیم اما خوشحالیم. هیچ ایرادی ندارد. قرارداد من را می خواهید ببینید؟ خیلی نگران قرار داد من هستند. از آقای معتمد کیا می خواهم قرارداد من را کپی کند و به شما بدهد. بعضی من را با این موضوع تهدید می کنند. قرارداد من مورد تایید فدراسیون و فیفا است. خواهشا قرارداد من را ببینید و هیچ ایرادی ندارد ولی خواهش می کنم خوشحال باشید. اگر راجع به تعطیلات سوالی دارید، مطرح کنید.
ادامه دارد...
Read more
پدر نازنینم من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت ...
Media Removed
پدر نازنینم من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد . دستانت را ... پدر نازنینم
من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم
Read more
‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن ...
Media Removed
‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او ... ‎در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می آوردكه تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. ‎شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
‎معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
‎جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
‎لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
‎معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
‎جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
‎لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
‎معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
‎جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
‎جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
‎معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» ‎جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در
دریا غرق می‌شود. ‎مولانا پس از این داستان در
ادامه دارد
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز ...
Media Removed
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

مجبور شدم فقط عکس این صحنه را مننشر کنم، چون قوانین سختگیرانه کپی رایت جدید اینستاگرام اجازه پخش کلیپ این صحنه را برای 90 درصد مخاطبین نمیدهد، من دو روز تلاش کردم و حتا به اینستاگرام پیغام دادم، ولی گویا نمیشود که نمیشود
به هر حال کسانیکه میتوانند پست قبلی را که یک دقیقه کامل این صحنه را منتشر کردم ببینند، اگر نه برای شما هویدا نیست به همین عکس اکتفا کنند، سپاس

امیر شمس
4 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
: لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟ چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟ چرا نیستی ...
Media Removed
: لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟ چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟ چرا نیستی کنار منی که کسی جز تو نداشت؟ بعد از تو خدا هم گم شد ، منو تنها گذاشت عکس جوانی‌ام شبیه من نیست در این سالهای افسرده پیر شدم از تماشای سقوط عشقی که زمین خورده چروکهای روی صورتم از مسیر اشکهای مداوم ... :
لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟
چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟
چرا نیستی کنار منی که کسی جز تو نداشت؟
بعد از تو خدا هم گم شد ، منو تنها گذاشت

عکس جوانی‌ام شبیه من نیست در این سالهای افسرده
پیر شدم از تماشای سقوط عشقی که زمین خورده

چروکهای روی صورتم از مسیر اشکهای مداوم است
بی تو وجودم در برابر پذیرفتن این جدایی مقاوم است

تماشا کن عکس جوانی‌ام را ، آن روزگاران پر از شادی
هر جای این دنیا که هستی اگر یاد من افتادی
بدان تمام زجرها و مصیبتهای این جدایی
ذره‌ایست در برابر شادیهای آن لحظه‌هایی که دل به من دادی

محسن
م.مسافر
.
.
.
.
چه زود میگذره عمر
چند ساله‌ام؟
چقدر تا پایان فرصت دارم؟
چقدر ترانه مونده تا جشن بدرودم؟
چقدر آواز در گلو دارم از تمام وجودم
تا عشق نبود ، زندگیم طی شد هر لحظه‌ هر روز...
Read more
Photo By Marina Kazakova کامنت های بسیاری از شما را خواندم شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا ...
Media Removed
Photo By Marina Kazakova کامنت های بسیاری از شما را خواندم شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا نفهمید متاسفم و دوستتان دارم اما میدانیم تلاش بسیار باید! کوشش زیادی میخواهد و همت کافی چون با هنر بودن جنگیست طولانی! جنگی که مخصوصا در کشورهای تمام شده ای چون ایران اخرین انتخاب ملت است در ... Photo By Marina Kazakova
کامنت های بسیاری از شما را خواندم
شمایی که به سوی هنر رفتید و جامعه ای شمارا نفهمید
متاسفم و دوستتان دارم
اما
میدانیم تلاش بسیار باید!
کوشش زیادی میخواهد و همت کافی
چون با هنر بودن جنگیست طولانی!
جنگی که مخصوصا در کشورهای تمام شده ای چون ایران اخرین انتخاب ملت است
در جواب کسانی که گفتند خیلی ها نیز وضعشان خوب است، باید بگویم شرایط زندگی هر کس متفاوت است
هر کسی شاید نتواند موفق شود چون ملتش نمیخواهند!
کسی مثل من بعد از سالها تلاش و تحصیل و کار موفق شد
اما شاید ده ها نفر نتوانند!
این ازبی عرضگی انان نیست
از جامعه ایست که اسیر پارتی و رانت و بی هنری مردمش است
فاجعه بار تر روح یک ارتیست است که در عذاب است
ان هنرمندان واقعی را میگویم
نه ان دختران دامن گشاد پوش و مو صورتی کرده و پسران پر پشم الاف گالری ها!
نه
خاک هنر خورده ها را میگویم!
حالتان چطور است؟
چقدر زخمی افکار این ملتید؟
چقدر توانسته اید بیش از حریم خصوصیتان هنر منتشر کنید
چقدر درک میشوید؟
شمایی که درامدتان نیز از سختی های بسیار است
چگونه سر میکنید؟
ایا کسی هنوز به نوای سازتان گوش میدهد؟
ایا کسانی میتوانند با تابلوی شما ارتباط برقرار کنند؟
ایا هنوز عکس هایتان چند لحظه ای مخاطب را میخ کوب میکند؟
یا اینکه مردمی را میشناسید که کلا هنر را فراموش کرده اند؟
میدانم درد همینجاست!
اما
نکند شما نیز به بیهودگی روی اورده اید
نکند که اسیر چرت گویی روزمرگی های اطرافیانتان شوید؟
ما هنرجوییم
ما رسالت عشق خود را پیدا کرده ایم
از این مردم کینه نداشته باشید
انها اموزشی ندیده اند که بخواهند به دنبال روشنایی باشند
انها نمیخواهند که لمس شوند!
به خود افتخار کنید که هنوز کتاب میخوانید، بگذارید همه چیز به شما بگوینند
بگذارید که سخت شوند،اما شما به راهتان ادامه دهید
ابرهایی تیره که گویی دیگر از اسمان ذهن شما تکان نمیخورند!
باهم حرف بزنید
یکدیگر را از میان جوانان کج رفته نجات دهید
مطمین باشید که ان ساز قدیمی هنور منتظر ما و شماست
همه ما نمیتواینم در سوییس باشیم
پس خیلی بی رحمانه باید برای حفظ ذاتمان بجنگیم
من توانستم
اما همچنان برای هنر میجنگم
حتا با چند دوست نزدیک و چندین هنر جو
روزمرگی های من نیز هنر است
شما چطور؟
بیهوده از دست نروید که عشق شما نباید دفن شود
دوستان امیر شمس، اساتید و هنرجویان نازنین
ما امده ایم که با هنر بمیریم
حال یکدیگر را بشنوید
که اگر فراموش کنیم که از یاد نرویم، باخته ایم
ما سربلندیم چون اگاهی را انتخاب کردیم

فردا جمعه ،در جلسه هنر گویی،با شما هستم
امیر شمس
@amirshamsofficial
Read more
. پشت بوته های گل محمدی مدرسه ، میان درخت های نوجوان گردو نشستم . اینجا محفل آرامش من است ، از این جا همه ...
Media Removed
. پشت بوته های گل محمدی مدرسه ، میان درخت های نوجوان گردو نشستم . اینجا محفل آرامش من است ، از این جا همه را میبینم و هیچ کس مرا نمی بیند !! به تنهایی و فکر کردن نیاز داشتم . در دل ، به بچه هایی که آن سوی حیاط می خندیدند غبطه خوردم . نمیدانم چه شد که انگار یکی از آنها صدای نجوای دلم را شنید و به سمتم آمد. طبق معمول ... .
پشت بوته های گل محمدی مدرسه ، میان درخت های نوجوان گردو نشستم . اینجا محفل آرامش من است ، از این جا همه را میبینم و هیچ کس مرا نمی بیند !!
به تنهایی و فکر کردن نیاز داشتم . در دل ، به بچه هایی که آن سوی حیاط می خندیدند غبطه خوردم . نمیدانم چه شد که انگار یکی از آنها صدای نجوای دلم را شنید و به سمتم آمد. طبق معمول حالت تدافعی گرفتم. آمد و با قیافه ی شاد و خندانش تمام بساط قیافه گرفتنم را به هم زد .پر انرژی گفت:«سلاااام ! خوبی؟»
احساس کردم از اعماق قلبش حالم را پرسید. تا بخواهم جوابی بدهم ، خیاری به سمتم گرفت . -«سلام ! این دیگه چیه؟» خندید «خیاره ! بیا بخور ، مال تو !! گفتم خیلی دِپی ازاین فاز درت بیارم ؛ یه جوری شدم از دور دیدمت !» با احتیاط خیار را از دستش گرفتم ، فکر می کردم شاید بچه های کلاس به سرشان زده شوخی کنند . نیم نگاهی به دور و برم انداختم و آشنایی ندیدم . دوباره فکر کردم شاید جرئت و حقیقت بازی می کرده اند و او «جرئت » کرده بیاید و به دختر اخموی پشت باغچه #خیار بدهد !! اسمش را پرسیدم ؛ گفت «مطهره» اسمم را پرسید ، گفتم «فائزه» بلافاصله با لحن شاد و کودکانه ای رو به دوستانش فریاد کشید :«بچه ها ! یه دوست پیدا کردم ! اسمش فائزه ست ! یازدهم ریاضیه !!» او هم دهم تجربی بود .
گفت :«پاشو بریم پیش دوستام؛خیلی با حالن! » می خواستم نروم ولی رفتم . راست می گفت ، از باحال هم باحال تر بودند. جو صمیمی شان غیر قابل توصیف بود ! از آن #اکیپ هایی بودند که اسمشان را گوشه ی مانتویشان با غلط گیر نوشته بودند. از آن اکیپ هایی بودند که من در آن لحظه ی تنهایی آرزو کرده بودم. از مبینا بگویم ؛ بارها او را در مدرسه دیده بودم و یک جور هایی در مرکز توجهم بود .مرا عجیب یاد دخترعموی عزیزم می انداخت که ده سال یکبار می بینمش. به گمانم چهره ی با سیاست گروه که می بایست بچه ها را جمع و جور می کرد ، مبینا بود. بعدی آیدا بود ، بالاخره هر گروهی به یک عضو همیشه پایه و اهل ریسک نیاز دارد ، آیدا هم به یقین دختر بلند پرواز و اهل ریسک گروه بود. بعدی که از همه «شاید در حضور من» آرام تر بود ؛ سوگند بود . شاید در نگاه اول فکر می کردی بود و نبود او تاثیری ندارد ؛ ولی در واقع ، سوگند از آن افرادی بود که شاید تا وقتی بودند کسی نمی دیدشان ، ولی وای به روزی که نباشند ! از آن دسته آدم هایی بود که حضورشان مایه ی صمیمیت بود  و یک لحظه نبودنشان اکیپ را به هم می ریخت. .
پیش خودم فکر کردم که چقدر دلم اکیپ «چهار نفره» می خواهد ! در اکیپ های سه یا پنج نفره ی ما ؛ همیشه یک نفر تنهاست !! #دلنوشته_دخترخوب
Read more
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای ...
Media Removed
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از ... وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد باهمین دستهای غم میمانم
Read more
(دنيا در هر لحظه به تو احتياج دارد) رها باش .شكرگذار باش. به او توكل كن . ايمان داشته باش. عاشق باش. ...
Media Removed
(دنيا در هر لحظه به تو احتياج دارد) رها باش .شكرگذار باش. به او توكل كن . ايمان داشته باش. عاشق باش. دنيا در هر لحظه به تو احتياج دارد. انسان ها هر ثانيه تو را مي خوانند. انسان ها هر ثانيه به وجود توعشق ورزي تو كمك تو و نوازش عاشقانه تو احتياج دارند. . گوشه دست سحرآميزت را بر سر زمين بكش تا كل زمين شفا ... (دنيا در هر لحظه به تو احتياج دارد)
رها باش .شكرگذار باش. به او توكل كن . ايمان داشته باش. عاشق باش.
دنيا در هر لحظه به تو احتياج دارد. انسان ها هر ثانيه تو را مي خوانند. انسان ها هر ثانيه به وجود توعشق
ورزي تو كمك تو و نوازش عاشقانه تو احتياج دارند. .
گوشه دست سحرآميزت را بر سر زمين بكش تا كل زمين شفا يابد و از انتقال نيروي الهي وجود تو سبز و پر نعمت و شادمان و ثروتمند شود و جان بگيرد.
انسان ها را متواضعانه و نوازش گرانه عشق بورز. كلمات و سخنان زيبا و ستايش گرانه تو براي انسان ها حيات بخش است و در عمق وجود آن ها مي نشيند.
تو مي تواني تسلي دهي مشاوره دهي و هر كسي را متحول كني و زندگي پربار الهي و زيبايي را برايش رقم برني
خود خدا در درون توست
🌹❤️🙏🏻 ...............
خب تابستون تموم نشده ولی از نظر کاری برای من تموم شد.😅خیلی روزای زیبایی کنار عروسام داشتم با تمام خستگی و هیجانات،با کلی عروس زیبا آشنا شدم و وقت گذروندم که برام خیلی روزای قشنگی ساختن،🙏🏻❤️انگار هر روز روز عروسی خودم بود😂🙈😉
یه مدت کوتاه استراحت میکنم👋🏻😘 و بعد با قدرت و روحیه ای بالاتر بر میگردم و کلی تو روز عروسیتون خوشگلتون میکنم❤️
................
پ،ن:امروز بعد از مدتها بعد از آخرین عروسای تابستون نود و هفتم ،رفتم پیش رامیار (همسر جان❤️) با هم یه صبحانه خیلی خوشمزه تو چیز فکتوری خوردیم😋😋تعریف از خود نباشه 😂😉صبحانه چیز فکتوری خیلی خوشمزست.بیشتر نگم دلتون نخواد😂 💪🏻 @thecheesefactory.ir 🌹🌹🌹
دوستون دارم❤️
فریال سلمانی
Read more
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، ...
Media Removed
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم! دو- مثل روحى سرگردان در خانه ... يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم!
دو- مثل روحى سرگردان در خانه اى كه غبار غم همه چيز را فراگرفته، مى چرخم. يوسف در اتاق خودش،من در تاريكى مطلق از تمام چيزهايى كه ساخته بودم، با چنگ و دندان،و همه چيز مثل فرصت هايى كه از دست هر آدمى مى رود،لغزيد و رفت. ما را به از دست دادن مجبور كردند ابراهيم!
سه- روزى كه برگشتم، همه چيز را رويايى ميديدم. مثل همه ى انسان هاى اميدوار، با مهرى نيمه جان در آستانه ى قلبى كه هنوز مثل ساعت كار ميكرد، با روياى چشم هايى كه در ما قرار نبود تمام شود، تمام شديم. ما را به تنهايى مجبور كردند ابراهيم!
چهار- دست هايش را ميگرفتم هر پاييز كه برميگشت. به ما، به شهر، به روياى يك نفره اى كه ساخته بودم. سرما و زمستان، آسان ترين بهانه ى نزديكى آدم ها ست. ما را به زمستانى كه از هم دور شديم مجبور كردند ابراهيم!
پنج- تهران را دوست داشتم. اما چطور! من مومن او بودم و كافه هايى كه يواشكى دور از همه در آنها دسرهاى بدمزه و چاى هاى تى بگ تحويل مان ميدادند. اما او طعم دار ترين لحظه هاى تهران بود. ما را به دلتنگى مجبور كردند ابراهيم!
شش- به دست هاى هميشه در هم قفل، به بوى خوب گردن آدمى، به مجالى كه دست ادامه را نگرفت، به جمال آباد، به ترافيك مزخرف تهران، به عطش هاى رسيدن، به اتاقى كه از آنجا، هم برف، هم باران و هم آفتاب را تماشا ميكرديم، سلام من را برسانيد.ما را به نداشتن مجبور كردند ابراهيم!
هفت- تا امروز مقاومت ميكردم.هر كسى كه به بازديد خانه مى آمد را طورى پشيمان مى كردم تا جاى خاطراتم را به تخت دو نفره ى جهاز تازه عروسى عوض نكنم. امروز تمام شد.خاطرات را بايد كارتن كارتن جمع كنيم و ببريم دورترين جاى ممكن.ما را به نماندن مجبور كردند ابراهيم!
هشت- اتابك كه رفت، كمر تنهايى ام شكست. چند كوچه بالاتر، براى اينكه سكوت هامو پيش اش ببرم كافى بود.و او كه با ته ديگ هاى سيب زمينى عجيب و خورشت هايى معجزه وار، پناهم ميداد و همه چيز را براى ساعت هايى از يادم ميبرد.اعتراف ميكنم كه دلم براى تمام عزيزانى كه در اين شهر داشتم، تنگ خواهد شد.ما را به عادت مجبور كردند ابراهيم!
نه- يك روز كه برگردم،دلتنگى هايم را قاب كرده و به تابلوهاى كنار اتوبان ها خواهم چسباند تا هيچ كس را اميدوار به شادمانى هاى تهران نكنم.ما را به خداحافظى ها مجبور كردند ابراهيم!
Read more
* ۱- خود را بپذیرید و به خودتان افتخار کنید: همین الان در گوگل این جمله را جستجو کنید: چرا من اینقدر!؟ ...
Media Removed
* ۱- خود را بپذیرید و به خودتان افتخار کنید: همین الان در گوگل این جمله را جستجو کنید: چرا من اینقدر!؟ معمولا این پاسخ‌ها در بالای فهرست می‌آید: من چرا این همه زشتم!؟ چرا این همه بدبختم!؟ چرا بدشانسم!؟ چرا من اینقدر بی‌عرضه ام!؟ من چرا..؟! ارزشمندترین چیزی که دارید خودتان هستید اما اگر به خودتان ... *
۱- خود را بپذیرید و به خودتان افتخار کنید: همین الان در گوگل این جمله را جستجو کنید: چرا من اینقدر!؟ معمولا این پاسخ‌ها در بالای فهرست می‌آید: من چرا این همه زشتم!؟ چرا این همه بدبختم!؟ چرا بدشانسم!؟ چرا من اینقدر بی‌عرضه ام!؟ من چرا..؟! ارزشمندترین چیزی که دارید خودتان هستید اما اگر به خودتان افتخار نکنید و آنچه هستید را نپذیرید نمی‌توانید خود را بهتر کنید. شما هر که باشید؛ بد، ناپسند و نالایق نیستید بلکه خوب هستید و بهتر هم خواهید شد. اگر خودتان را قبول ندارید هیچ‌کس نمی‌تواند این باور را به شما بقبولاند که خوب هستید. پس وابسته به تعریف و تحسین دیگران نباشید

۲- بهانه‌ها را کنار بگذارید و دنبال مقصر نباشید: اینکه چه شکستهایی داشته اید و چه کسانی و چگونه شما را زمین زده‌اند، نباید شما را برای همیشه در وضعیتی که حالا دارید متوقف کند. لیستی از بهانه ها و موانع ذهنی که باعث شده امروز زندگی‌اتان را رها کنید و برای موفقیت خود تلاشی نکنید، بنویسید. حالا آنها را با سئوالات منطقی و روشن زیر سئوال ببرید. چرا من اینطور فکر می‌کنم؟ چه دلایلی باورهای من را ثابت می‌کند؟ فکر کنم وقت آن شده است بهانه ها را رها کنید و مسئولیت خود را بپذیرید.

۳- ظاهر خود را آراسته و مرتب نگه بدارید: وقتی به خودتان می‌رسید احساس بهتری دارید زیرا ما معمولا از چیزی که برایمان اهمیت داشته باشد بیشتر مراقبت می کنیم. طرز راه رفتن، لحن حرف زدن و پوشش شما روی اعتماد بنفس شما اثر مثبت خواهد داشت. البته برای اینکه عزت نفس پیدا کنید ظاهرتان را هر روز دستکاری نکنید چون بی‌نتیجه است! و نشان می‌دهد خودتان را نپذیرفته و ناپسند می‌دانید. آدمهایی هستند که واقعا نقص خاصی در بدنشان ندارند اما تصورشان از خود یک آدم زشت است. آنها با دستکاری ظاهری نمی‌توانند تصورات باطنی خود را قشنگ کنند.

۴- امیدوار باشید و مثبت فکر کنید: وقتی منتظر چیز خوشایندی هستید سر از پا نمی‌شناسید! تمام لحظه ها انگار آن چیز را می‌بینید و حس می‌کنید! امیدواری، داشتن چیزهای خوشایند نیست چون به هر چیز خوشایندی ممکن است عادت کنید و چیزهای دیگری بخواهید که به شما شوق ببخشند. امیدواری می‌تواند انتظار رسیدن چیزهای خوب و خوشایند باشد. این انتظار خوشایند باعث می‌شود اتفاقات زندگی و نتایج آن را مثبت، پیش‌بینی و قضاوت کنید. وقتی همیشه نگران هستید و تصورات منفی در مورد آینده دارید؛ تمام تلاشهای شما نیز با تردید و شکست همراه خواهد شد! سخنان خود را روزانه بررسی کنید. چه جملاتی را بیشتر تکرار می کنید و توجه‌کنید چه احساساتی را در شما بوجود می‌آورند؟
.
.
Read more
. ما مالک چه چیزی هستیم️ مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: «وقت رفتنه!» مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!» خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.» مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟» خدا: «متعلقات تو را» مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام ... .
🙏ما مالک چه چیزی هستیم⁉️ مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه ای در دست دید.
خدا: «وقت رفتنه!» مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!»
خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.» مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟»
خدا: «متعلقات تو را»

مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و ...»
خدا: «آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.» مرد: «خاطراتم چی؟»
خدا: «آنها متعلق به زمان هستند.» مرد: «خانواده و دوستهایم؟»
خدا: «نه، آنها موقتی بودند.» مرد: «پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!»
خدا: «نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.» مرد: «پس مطمئناً روحم است!»
خدا: «اشتباه می‌کنی، روح تو متعلق به من است.» مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است! مرد دلشکسته گفت: «من هرگز چیزی نداشتم؟»
خدا : «درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!» مرد: «پس من چی داشتم؟»
خدا: «لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.» ✔️ زندگی فقط لحظه هاست... قدر لحظه لحظه زندگی خود را بدانید و لحظه ها را دوست داشته باشید.... آنچه از سر گذشت؛ شد سر گذشت
حیف بی دقت گذشت؛ اما گذشت!
تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم
بر در خانه نوشتند؛ ▪️در گذشت▪️
⚘-------------------------------⚘
💖حضور شما عزیزان در اینجا اتفاقی نیست ،پیجی متفاوت با انرژی مثبت، بامطالب ارزنده، اگر فکر میکنید.پیج اینستگرام احمد تهرانی سودمند است به دوستانتان معرفی کنید💖. --------------------------------طب/سنتی/ahmad.Tehranihttps://t.me/joinchat/AAAAAEPCiy1xS6DJAU6NGQ
Read more
اولین پستم توسال۹۵ دلنوشته برای امام زمان(عج) <span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f343"></span> 🖋 دلــــــــــ❣ــــــنوشته ... <span class="emoji emoji2600"></span>️مولای ...
Media Removed
اولین پستم توسال۹۵ دلنوشته برای امام زمان(عج) 🖋 دلــــــــــ❣ــــــنوشته ... ️مولای من، ای سبزترین بهار هستی...! 💭بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست. بیا که آسمانیان غریب مانده اند. ️بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...! ️ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان ... اولین پستم توسال۹۵ دلنوشته برای امام زمان(عج)
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃

🖋 دلــــــــــ❣ــــــنوشته ...


☀️مولای من، ای سبزترین بهار هستی...!

💭بیا که دل آسمانیم سخت تنگ آمدن توست. بیا که آسمانیان غریب مانده اند.

☁️بیا که بی تو زمین تنگ است و آسمان دلتنگ...!

⛅️ای کشتی نجات اگر تو نیایی آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهای
آدینه هر هفته بر دلهایمان سنگینی خواهد کرد.

⛅️ای مهربان من اگر تو نیایی حیات بوی ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوی زندگی نخواهد داد.

☁️ای مهربان ترین منجی موعود...! چاره مان فقط به دست توانای توست.

☀️مولای من...! عاشقانه تو را دوست می دارم...! بیا که در انتظارت در هر لحظه شعر انتظار را

✅می سرایم :
👌🏼همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
Read more
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی ...
Media Removed
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم ... .
چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم.
توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم و نمی توانستم بیشتر از جلوی پایم ببینم. انگار دختر دیگری هم در اتاق آن‌طرفی بود که از حرف هایی که بعدا بازجو زد فهمیدم ادمین یکی از پیج های فیسبوک است. پیجی که تعدادی از شعرهای من و موزیک هایی با شعر من را نیز در آن قرار داده بود.چندین روز من را تحت فشار قرار داده بودند تا مسئولیت پیج را بپذیرم. اما متعلق به من نبود و طبعا قبول نکرده بودم. حالا انگار آن دختر را دستگیر کرده بودند و احتمالا با چشمبند نشانده بودندش روی صندلی تا اعتراف کند. بعدها فهمیدم س.ت است. می شناختمش. مهربان و محترم بود. دقیق یادم نمی آید بازجو چه می گفت و چه سوالاتی به تناوب از ما دوتا می پرسید که من شروع کردم به گریه کردن. آهسته. صدایی برایم نمانده بود. فکر می کنم سی روزی گذشته بود که توی انفرادی بودم. بازجو از دختر سوالی پرسیده بود و بعد جواب دختر را با طعنه و کنایه به من می گفت. من گریه بودم و حرفی نمی زدم. بعد به دختر گفت «ببین اینم داره به حرفات می خنده! تو چقدر بدبختی که حتی اینی هم که ازش شعر گذاشتی توی پیجت، داره بهت می خنده!»
الان که خاطره به ذهنم آمده می گویم باید بلند، جوری که س هم می شنید داد می زدی که من نمی خندم! باید حداقل بلند می شدی و این یک جمله را می گفتی! باید داد می زدی تا آن دختر طفل معصوم، زیر آن فشار عصبی وحشتناک و ترسِ از محیط و دستبند و بازجوها اینجوری تحقیر نشود، اینجوری خرد نشود. اما من انگار دیگر مثل روزهای اول نبودم. نه جانی برایم مانده بود و نه امیدی. نه می دانستم کی این دلهره تمام می شود و نه در انتهایش نور روشنی برایم بود. مثل زنی که می داند بچه توی شکمش مرده، نشسته بودم و زیر چادر گل گلی‌ام گریه می کردم. بعد هم مرا برگرداندند سلولم و گمان کنم مدتی بعد س آزاد شد. بعد از آن هیچ خبر، اسم یا اثری از او ندیدم. اما چند روزی است که این فکر آزارم می دهد که آن لحظه، س چه حالی شده است؟ آیا حرفهای بازجو را باور کرده؟ می دانم که تحت تاثیر فضا و موقعیت ترسناک اوین، روحیه آدم اینقدر ضعیف می شود که هر چیزی را از هر کسی و درباره هر کسی باور می کند. اما کاش کاش می توانستم فقط برای چند ثانیه برگردم توی آن اتاقک کوچک و تاریک اوین و به او بگویم که دروغ های بازجوها را باور نکن!
Read more
• می گویند"دست و پا میزند تا دیده شود" می گویم"دستشان را گرفت تا دیده شوند" می گویند"از حسادت نمیتواند ...
Media Removed
• می گویند"دست و پا میزند تا دیده شود" می گویم"دستشان را گرفت تا دیده شوند" می گویند"از حسادت نمیتواند ببیند که رقیب دارد" می گویم"از رقابت خوشحال میشود و سالهاست که با خودش رقابت میکند بس که رقیبی ندارد" می گویند"دیده ست که حریف نیست و خاله زنک بازی در میاورد" می گویم"نگاه کن و ببین چه کسی حریف ...
می گویند"دست و پا میزند تا دیده شود"
می گویم"دستشان را گرفت تا دیده شوند"
می گویند"از حسادت نمیتواند ببیند که رقیب دارد"
می گویم"از رقابت خوشحال میشود و سالهاست که با خودش رقابت میکند بس که رقیبی ندارد"
می گویند"دیده ست که حریف نیست و خاله زنک بازی در میاورد"
می گویم"نگاه کن و ببین چه کسی حریف چه کسی نیست؟"
با ما از سابقه حرف بزنید!
از درخشندگی ها حرف بزنید.از ماه عسل ها ،عاشقانه ها،نوستالژی های کنسرتش،تور های بین المللی،آلبوم انگلیسی،از فستیوال جهانی حرف بزنید!

اما همه این ها به کنار.
من برای تو حمایت را از سالیان پیش شروع کرده ام😇 @farzadfarzin1 ✨

آلبوم خاطراتت را بار دیگر برداشته ام.
میدانی؟نوزده سال خاطره ات را در یک آلبوم جمع کرده ام.
با برگ‌ برگش چشمانم برق میزنند و اشک شوق میبارند.
و وجودم پر میشود از حسِ صدایِ تو!
صدایی که با من حرف میزند،
با من میخندد،
با من اشک میریزد.
صدایی که انگار،جایِ خون در رگ هایم جاریست.
یا بهتر است بگویم،
قلبم در هر هشت دهُمِ ثانیه صدای تو را برایم زنده میکند.
تو برای من هفت شین ساختی.
من از تو جان گرفتم.اصلا برای همین است که اینجا هستم.
تو برای من میخوانی و من برای تو،میسازم لبخندت را.
من اینجا هستم تا به اندازه ی ابد و یک روز کنار صدایت بمانم.تا سازِ لحظه لحظه ات را کوک کنم.
من اینجا هستم تا برای تو،لبخند بسازم.لبخندی به بلندای یلدا،
به ژرفای اطلس،
به درخشندگی آفتاب اولین روز بهار!
تا آب کند دل هر آنکه را که نتواند دید
میدانی تو دوست نداری یکنواخت باشی و من این را میدانم!
تو روز به روز پیشرفت میکنی!
و این پیشرفت توست،
این قدرتِ صدایِ روز افزونِ توست که تو را در قله ی افتخارات زندگی نگه میدارد!
تو را در اوج نگه میدارد.
میدانی مثال تو مانند عقابی ست که بر فراز ابر ها پرواز میکند!
همه فاصله شان را از زمین اندازه میگیرند.اما تو،
زمین برایت معنایی ندارد؛
تو آسمان ها را فتح کرده ای!
تا زمانی که تو آسمان موسیقی زندگیمان باشی،
ما ستارگانت خواهیم بود،
ستاره هایی که هیچ گاه آسمانشان را حتی در طوفانی ترین لحظات تنها نخواهند گذاشت!
.
Text:
@im_farzwdi
Edit:
@mehdienayati1
#تا_ابد_و_یک_روز_کنار_صدایت_می_مانم
@farzadfarzin1
#فرزادفرزین #فرزاد_فرزین #اتحاد #فرزادی
#farzadfarzin1 #farzadfarzin #farzad_farzin #the_best_iranian_pop_singer #king #showman #showmanist #musician #song_writer #shanzelize #celebrity #international #music #pop #iranian 🤖 دریافت شده توسط @instasave_bot
Read more
‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش ...
Media Removed
‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است. پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های: سطح انرژی چرخش مدار که ... ‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی
برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است.
پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های:
سطح انرژی
چرخش
مدار
که فیزیک دان ها بر اساس این سه ویژگی , عدد کوانتوامی هر الکترون را محاسبه می کنند و به دست می آورند.
پاولی می گوید: هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتوامی یکسانی نیست
پاولی مثالی می زند و می گوید
سیبی را بر می داریم و از میان میلیارد ها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می کنیم
فرض کنید نام آن الکترون را بگذار "اریک"....
عدد کوانتوامی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این که کارمان را اینجا ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد.
پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی , حتی در ستاره ای در کهکشان , نه تنها هیچ سیب دیگری , بلکه هیچ شیئی دیگر پیدا نمی کنید که الکترونش عدد کوانتوامی آن 23 باشد.
حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم , از اصطکاک ایجاد شده , انرژی حاصل می شود و این انرژی عدد کوانتوامی اریک را ارتقا داده و به مثلا 26 می رساند.و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتوامی 26 بوده , دستخوش تغییر می شود.
✅جهان ما برای حفظ توازن خود , لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می دهد.پاولی با اثبات این موضوع جایزه نوبل فیزیک گرفت و گفت:
اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصر به فرد خود باشد, پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است.
و اما نتیجه گیری :
وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک , تغییر پیدا می کند , بنابراین وقتی که من فرزندم را در آغوش می گیرم و می بوسم , و یا وقتی که همسرم را می بخشم...
و یا وقتی که به همسایه ام ناسزا می گویم و یا وقتی که دست خودم را خارش می دهم...در واقع دارم دستور زنجیره ای از تغییرات را به جهان هستی می دهم.
هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد , الکترون هایی را در گستره جهان هستی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند.اندیشه فقط بر ماده تاثیر نمی گذارد، بلکه اندیشه خود ماده است.غم و غصه مرا غمگین می کند و این بزرگ ترین اشتباهی است که در من اتفاق می افتد.غم و اندوه باید مرا هشیارتر کند؛ چون وقتی زخمی می شویم، آگاه تر می شویم.✅اندوه نباید بیچارگی را بیشتر کند.بنابراین رنج را تحمل نکنید، بلکه آن را دریابید...چون رنج کشیدن فرصتی است برای هوشیارتر شدن اگر به جای محبتی
ادامه در كامنت.
Read more
آقای حسینی عزیزم @arathosseini برادر عزیزم هبچوقت یادم نمیره با چه سختی و در چه شرایطی آرات رو حمایت کردی من رو یاد پدرم انداختی... من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . ... ببخش که گاهی آنقدر هستی ... آقای حسینی عزیزم
@arathosseini برادر عزیزم هبچوقت یادم نمیره با چه سختی و در چه شرایطی آرات رو حمایت کردی من رو یاد پدرم انداختی... من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .
...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .
پ. ن:برای آرات @arat.gym کوچوله عزیز و شما سلامتی و موفقیت از خداوند میطلبم و امیدوارم خداوند قلب نازنینتون رو لمس کنه و همیشه درآغوش حمایت خداوند باشبد
خداوند همه پدر و مادر ها رو حفظ کنه و اون پدر مادر هایی هم که دستشون از دنیا کوتاه در آرامش قرار بده روحشون رو
Read more
تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی: خطبه عقد ایران باستان داماد :به نام نامی یزدان تو را ...
Media Removed
تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی: خطبه عقد ایران باستان داماد :به نام نامی یزدان تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان برای زیستن با تو میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو وفادار تو خواهم بود در هر لحظه هر جا پذیرا می شوی آیا؟ عروس: ‏پذیرا‬ می شوم مهر تو را از جان هم اکنون باز می ... تفاوت متن عقد ایران باستان با عقد اسلامی:

خطبه عقد ایران باستان
داماد :به نام نامی یزدان
تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان
برای زیستن با تو میان این گواهان
بر لب آرم این سخن با تو
وفادار تو خواهم بود
در هر لحظه هر جا
پذیرا می شوی آیا؟

عروس:
‏پذیرا‬ می شوم مهر تو را از جان
هم اکنون باز می گویم
میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود
در هر لحظه هر جا.
آیا تفاوت عقد اسلامى را میدانید؟! آخوند از طرف عروس میگه: {اَنکَحتَک َو زَوَجتَکَ نَفسی اِلی صِداقِ ِ المَعلوم} عروس به داماد ميگه:
‫در برابر پول معینی که به من می دهی خود را در اختیار تو قرار می دهم

واقعا اعراب چه به روز ما آوردند؟؟؟ کـپی برای "ایرانی" آزاد
Read more
. . ریّان بن صلت می گوید: می خواستم از خراسان برگردم به عراق رفتم که با امام رضا علیه السلام خداحافظی ...
Media Removed
. . ریّان بن صلت می گوید: می خواستم از خراسان برگردم به عراق رفتم که با امام رضا علیه السلام خداحافظی کنم. توی راه با خودم گفتم یادم باشد بعد از خداحافظی، یکی از لباس های امام را از ایشان بگیرم که کفنم باشد. . . باز با خودم گفتم یادم باشد از آقا چند درهم از مال شخصی خودش را بخواهم که تبرک باشد و با ... .
.
ریّان بن صلت می گوید:
می خواستم از خراسان برگردم به عراق
رفتم که با امام رضا علیه السلام خداحافظی کنم.
توی راه با خودم گفتم یادم باشد بعد از خداحافظی، یکی از لباس های امام را از ایشان بگیرم که کفنم باشد.
.
.

باز با خودم گفتم یادم باشد از آقا چند درهم از مال شخصی خودش را بخواهم که تبرک باشد و با آن ها برای دخترهایم انگشتر بسازم
پیش امام رسیدم
از فکر جدایی با امام و شدت دلتنگی گریه کردم و اصلاً کارهای دیگر را یادم رفت.
بیـرون آمـدم.
.

امـام صـدایم زد: ریّان بـرگـرد!
برگشتم
فرمود دوست داری یک مقدار از درهم های خودم را بدهم تا برای دخترهایت انگشتر بسازی؟
دلت می خواهد یکی از پیراهن هایم را بدهم که هر وقت از دنیا رفتی، با آن کفنت کنند؟
.
.
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
.
.
من پای دلم می لنگد
از سنگینی بار این همه دلتنگی .
.
آی رضای هر لحظه زندگانیِ من
چه کنم این همه دلتنگی را ...؟
#امام_رضا_جان❤️
Read more
میرزا قاسمی کشک بادمجان راه اندازی وارتقاع منوی رستوران ترنج فشم سرآشپزفریبرزخسروی #سرآشپزفریبرزخسروی ...
Media Removed
میرزا قاسمی کشک بادمجان راه اندازی وارتقاع منوی رستوران ترنج فشم سرآشپزفریبرزخسروی #سرآشپزفریبرزخسروی #احسان_عزتی # #مشاوره #راه_اندازي #آموزش #کترینگ #رستوران #تالار #تهران #شهرستانها #خانه_رزکاشان #ترنج #فشم #میرزاقاسمی #کشک_بادمجان #کته # #ماهی_بخارپز #لم_چاپس #ته_چین #قیمه_نثار #steamed-fish #Rose.house.Resturant # فریدون ... میرزا قاسمی
کشک بادمجان
راه اندازی وارتقاع منوی رستوران ترنج فشم
سرآشپزفریبرزخسروی
#سرآشپزفریبرزخسروی #احسان_عزتی # #مشاوره #راه_اندازي #آموزش #کترینگ #رستوران #تالار #تهران #شهرستانها #خانه_رزکاشان #ترنج #فشم #میرزاقاسمی #کشک_بادمجان #کته # #ماهی_بخارپز #لم_چاپس #ته_چین #قیمه_نثار #steamed-fish #Rose.house.Resturant #
فریدون مشیری:
عاشقم..... اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی...... گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا را
.هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
Read more
: رمان «زن همسایه» به چاپ پنجم رسید؛‌ ‌ برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان ...
Media Removed
: رمان «زن همسایه» به چاپ پنجم رسید؛‌ ‌ برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان جهان از پرفروش‌های نیویورک تایمز از پرفروش‌های UK Sunday Times کتاب سال WH Smith #زن_همسایه (رمان خارجي) #شاری_لاپنا ترجمه‌ی #عباس_زارعی نشر آموت/ چاپ پنجم/ ۳۰۴ صفحه/ ۲۳۵۰۰ تومان همه ... :
رمان «زن همسایه» به چاپ پنجم رسید؛‌

برنده‌ی جایزه‌ی گلد اوارد ۲۰۱۸ برای پرمخاطب‌ترین رمان جهان
از پرفروش‌های نیویورک تایمز
از پرفروش‌های UK Sunday Times
کتاب سال WH Smith

#زن_همسایه (رمان خارجي)
#شاری_لاپنا
ترجمه‌ی #عباس_زارعی
نشر آموت/ چاپ پنجم/ ۳۰۴ صفحه/ ۲۳۵۰۰ تومان

همه چیز از یک مهمانی شام آغاز می‌شود
رمانی مهیج و معمایی درباره‌ی یک زوج جوان و همسایه‌شان که ظاهراً با هم دوست‌اند. رمانی مملو از دروغ‌ها، خیانت‌ها و رازهای میان زن و شوهرها
شاری لاپنا، پیش از آن‌که به نوشتن داستان روی بیاورد، به عنوان وکیل دادگستری و هم‌چنین مدرس زبان انگلیسی فعالیت می‌کرد. او نخستین رمان خود یعنی «زن همسایه» را در سال ۲۰۱۶ منتشر کرد که با استقبال چشمگیری مواجه شد و در فهرست پرفروش های نیویورک تایمز قرار گرفت. دیگر اثر شاری لاپنا «غریبه ای در خانه» نام دارد که ترجمه‌ی آن به زودی از سوی نشر آموت منتشر خواهد شد. فضای رمان‌های این نویسنده پر از معما، تعلیق و هیجان است و به روان‌شناسی شخصیت‌ها توجه ویژه‌ای دارد.
عباس زارعی، متولد ۱۳۶۱ قزوین، کارشناس مترجمی و کارشناس ارشد آموزش زبان انگلیسی از دانشگاه آزاد است. او از سال ۱۳۸۶ ترجمه‌ی کتاب را آغاز کرده و تا کنون ده‌ها اثر را برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال ترجمه کرده است. پیش از این کتاب‌های «زندگی اسرارآمیز»، «مزرعه حیوانات»، «جاناتان مرغ دریایی» و «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» از این مترجم در نشر آموت به چاپ رسیده است.
رمان «زن همسایه» نوشته‌ي «شاری لاپنا» با ترجمه‌ي «عباس زارعي» در ۳۰۴ صفحه و به قیمت ۲۳۵۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است
.
بخشی از نظرات درباره‌ی این رمان:

رمانی که در سال 2016 بیش از هر رمان دیگری در ژانر معمایی درباره آن گفتگو شد. (استایلیست)
بهترین رمان روانشناسی سال است که از آغاز تا انتها دلهره‌آور است. (مترو)
روایتی جذاب، محکم و موثر (گاردین)
رمانی مهیج، که با سرعتی باور‌نکردنی پیش می‌رود و فرصت نفس کشیدن را از شما می‌گیرد.؛ پر نشیب و فراز، پر از گره‌های فراوان که نمی توانید لحظه‌ای آن را زمین بگذارید. سی. ال. تیلور
مردان واقعی آثار زنان نویسنده را می‌خوانند، به خاطر کتاب‌هایی مثل این. به من اعتماد کنید! لی چایلد
رمانی که پایان آن قابل پیش بینی نیست. لاپنا به عمق شخصیت‌ها نفوذ می‌کند تا فشار ناشی از حوادث را در آن به تصویر بکشد. آسوشیتد پرس 🎧 #بازخوانی بخشی از این رمان را در کانال تلگرامی نشر آموت بشنوید.

T.me/aamout
Read more
<span class="emoji emoji1f6ab"></span> مطلقا ممنوع<span class="emoji emoji1f6ab"></span> ورود افراد متفرقه به این قلب ممنوع یکی از تجربه های مهمی که در زندگی سی و سه ساله ام کسب ...
Media Removed
مطلقا ممنوع ورود افراد متفرقه به این قلب ممنوع یکی از تجربه های مهمی که در زندگی سی و سه ساله ام کسب کرده ام شناخت آدمها بوده،و درک کردن این مطلب که قلب هر انسانی فقط باید جایگاه افراد خاصی باشد،محدود،خاص و منحصر به فرد.اشخاصی که به متعالی شدن روح،افکار و مسیر زندگیت کمک کنند.چراغ و روشن گر جاده ... 🚫 مطلقا ممنوع🚫
ورود افراد متفرقه به این قلب ممنوع
یکی از تجربه های مهمی که در زندگی سی و سه ساله ام کسب کرده ام شناخت آدمها بوده،و درک کردن این مطلب که قلب هر انسانی فقط باید جایگاه افراد خاصی باشد،محدود،خاص و منحصر به فرد.اشخاصی که به متعالی شدن روح،افکار و مسیر زندگیت کمک کنند.چراغ و روشن گر جاده های تاریک،و تابلو های راهنما در مسیر های پر پیج و خم و خطرناک زندگیت باشند،بخصوص در مواقع حساس و دو راهی های سخت...قلب من اینک جایگاه افرادی خاص،و محدود و منحصر به فرد است.افرادی از جنس پاکی،صداقت،شرافت،معرفت و یکرنگی،نجابت و حیا،افرادی از جنس ناب آدمیت...افرادی که واژه دوست و رفیق و برادر و عضو خانواده برایشان کم واژه ایست...قلب من جایگاه آدمهایی از جنس ناب عشق و مهربانی هست...عزیزانی مثل دوستان و رفیقان عزیز الانم...قلب را باید مهروموم کرد هفت قفله کرد و هر کسی را درونش راه نداد چرا که اگر آدمی را با ناخالصی های همچون حسد،نفاق دو رنگی،دروغ یا هر گونه آلودگی یا فساد دیگر اخلاقی واردش کردی بی شک همچون مرضی مسری به تو هم سرایت خواهد کرد چرا که هر کسی که در قلب انسان وارد شد خواه ناخواه با او یکی خواهد شد و بر اثر خواهد گذاشت.حال چه شر باشد چه خیر.چه نیکو چه پلیدی...اری من سر در قلبم زدم ورود ممنوع به جز آنانی که مهرشان ابدی،عشقشان پایدار و با قلبم عجین شده است....قلب و روح من تقدیم و متعلق به مهربانان و پاکان و همراهان همیشگی زندگیم هست...به خوب تر از خوبانم
با تشکر از رفیق جان همیشگیم.از برادرم عزیز تر.از جانم به من نزدیک تر.مهربانم.همسایه دلم.هنرمند و مایه افتخارم مرتضی جانمم❤که زحمت این عکس رو کشید و این لحظه ناب و زیبا را برای من ثبت و ظبط کرد و خاطره ابدی را برایم رقم زد
پ.ن اینم از پسر جدیدم اسمشم گذاشتم ((شب))چون هم رنگ شبه منم که عاشق شبم
Read more
‌ #پارسینما متین ستوده از اجرای نمایش «فصل شکار بادبادک ها» می‌گوید/ تهیه بلیت از سایت تیک8 . این مونولوگ به‌قدری جادویی و جذاب است که هر بازیگری را به خود جذب می‌کند. . مدت‌ها بود دغدغه حضور در تئاتر را داشتم و تصمیم داشتم به این هنر ورود کنم اما همواره تمایل داشتم پرقدرت در این حوزه ظاهر ...
#پارسینما
متین ستوده از اجرای نمایش «فصل شکار بادبادک ها» می‌گوید/ تهیه بلیت از سایت تیک8
.
🔻این مونولوگ به‌قدری جادویی و جذاب است که هر بازیگری را به خود جذب می‌کند.
.
🔻مدت‌ها بود دغدغه حضور در تئاتر را داشتم و تصمیم داشتم به این هنر ورود کنم اما همواره تمایل داشتم پرقدرت در این حوزه ظاهر شوم.
.
🔻بسیار برای این نقش زحمت کشیده‌ام و تلاش و تمرین کرده‌ام. واقعا لحظه‌به‌لحظه با این نقش زندگی کرده‌ام.
.
🔻واقعیت این است که متن‌های جلال تهرانی را باید به شکل خود نویسنده اجرا کرد چراکه جلال تهرانی تنها کسی است که می‌داند در این متن‌ها به‌دنبال چیست .
.
🔻این اتفاق را تمام آدم‌ها در زندگی خود تجربه می‌کنند. همه ما گاهی کوچه‌بازاری حرف می‌زنیم و گاهی فاخر.
.
🔻از دید من هنگ‌درام فضای نمایش را وهم‌آلود می‌کند اما وقتی‌ سازی همچون دودوک که نوعی سوز غمناکی ایجاد می‌کند.
.
🔻داستان نمایش ما تلخ است چون به دختری می‌پردازد که خود را گم کرده است.
.
🔻در زندگی خودمان هم شاهد هستیم که وقتی فردی از چیزی خاطره‌های زیاد دارد، مدام آن را تکرار می‌کند.
.
🔻«فصل شکار بادبادک‌ها» به‌قدری لایه‌های درونی دارد که در هر لحظه و کلمه آن، مفاهیم گسترده‌ای مستتر است. .
منبع: صبا
Read more
. با وجود شکست، ولي بازی پر از اعتماد به نفس تیم ملی دوباره مفهوم "خودباوری" رو به تک تک ما ایرانيها ...
Media Removed
. با وجود شکست، ولي بازی پر از اعتماد به نفس تیم ملی دوباره مفهوم "خودباوری" رو به تک تک ما ایرانيها يادآورى کرد. براى همين، نوشته ی زیبایی از #علی_نصری رو براتون انتخاب کردم که خوندنش رو بسیار زیاد توصیه میکنم: . نوزادی که امروز در غرب به دنیا میاید از همان روز اول با سرمایه عظیمی از قدرت و نفوذ پا ... .
با وجود شکست، ولي بازی پر از اعتماد به نفس تیم ملی دوباره مفهوم "خودباوری" رو به تک تک ما ایرانيها يادآورى کرد. براى همين، نوشته ی زیبایی از #علی_نصری رو براتون انتخاب کردم که خوندنش رو بسیار زیاد توصیه میکنم:
.
نوزادی که امروز در غرب به دنیا میاید از همان روز اول با سرمایه عظیمی از قدرت و نفوذ پا به جهان میگذارد؛ زبان مادری او زبان بین المللی دنیاست، رنگ پوست و مو و چشم او معیارهای زیبایی را تشکیل میدهند، پشت سر او ارتشهایی مجهز به هزاران کلاهک هسته ای قرار دارند، واحد پول او مبنای همه معاملات تجاری جهان است و پاسپورت او مجوز ورود به تمام کشورهاست.
.
نوزادی که امروز در شرق به دنیا میاید با یک برچسب جهان سومی پا به جهان میگذارد. پدر و مادرش اسمی برایش انتخاب میکنند که تلفظ آن برای غربی ها آسان باشد. از کودکی به کلاس زبان میرود. او سالها میکوشد تا با کسب مدرک و تخصص و سرمایه پرونده مهاجرتش را تکمیل کند تا شاید در میانسالیِ زندگی اش به نقطه آغاز تولد یک نوزاد غربی برسد.
.
با این همه، در زندگی هر انسان شرقی لحظه ای وجود دارد که اگر آن را دریابد چنان انرژی ای آزاد میشود که میتواند با آن جهان را تکان دهد. آن لحظه همان لحظه ایست که وقتی گاندی را در سفرش به آفریقای جنوبی به خاطر رنگین پوست بودن از قطار پیاده میکنند، او در حالی که ادامه مسیرش را با پای پیاده میرود در ذهنش کل امپراطوری بریتانیا را از هندوستان پیاده میکند. یا آن لحظه ای که روزا پارک، مارتین لوترکینگ و محمد مصدق لحظه خودباوری را درمیافتند. لحظه "خودباوری"، قدرت هسته ای واقعی یک ملت است که به اتکای آن میتواند به صاحبان هزاران کلاهک هسته ای بگوید:
.
هرگز من را تهدید نکن!
Read more
بیست و هشتم مرداد . زادروز گجسته‌ام روز بيست و هشت -سياه- مردادست روز پيروزي چماق به فكر، لحظه‌ي ...
Media Removed
بیست و هشتم مرداد . زادروز گجسته‌ام روز بيست و هشت -سياه- مردادست روز پيروزي چماق به فكر، لحظه‌ي بازگشت بيدادست روز شعبان استخواني و روز ممد دماغ و سي‌آی‌ای روز تاریک و آخر دكتر فاطمي كه به خاك افتادست خنده‌ی خودفروش‌ها؛ روباه، بهبهانی، شغال، کاشانی؛ روز یاس مصدق و بغض تلخ و سنگین احمدآبادست زادروز ... بیست و هشتم مرداد
.
زادروز گجسته‌ام روز بيست و هشت -سياه- مردادست
روز پيروزي چماق به فكر، لحظه‌ي بازگشت بيدادست
روز شعبان استخواني و روز ممد دماغ و سي‌آی‌ای
روز تاریک و آخر دكتر فاطمي كه به خاك افتادست
خنده‌ی خودفروش‌ها؛ روباه، بهبهانی، شغال، کاشانی؛
روز یاس مصدق و بغض تلخ و سنگین احمدآبادست
زادروز گجسته‌ی بنده؛ روز قتل امید و آینده
گریه پشت نقابی از خنده؛ گريه‌اي كه رفيق فريادست
بيست و هشتم تصادفا حتي روز پرواز تلخ سيمين است
شاعر و مادر غزل؛ او كه ديگر از رنج و درد آزادست
زادروزم و سالمرگ اميد را روز درد مي ديدم
عشق اميد را نشانم داد -هستي ام از وجود او شادست-
نكبت بيست و دوم بهمن بارها بارها سياه‌تر است؛
سالروز ظهور يك بختك كه بر ايران خسته افتادست...
نيمه خالي همين ليوان چشم من را به نيم پر بگشود
بيست و هشتم و زخم هر "مرداد"، شايد اين بار يك "امرداد"* است.
. *مرداد به معنی مرگ اما امرداد به معنی بی مرگی و جاودانگی است. .

پی‌نوشت: در پاسخ سوال‌ برخی از عزیزانم، به دلیل کارکرد و مفهوم شبکه‌های اجتماعی و لزوم واکنش‌های گوناگون به اتفاقات روز و حفظ ارتباط با دوستان و نزدیکان... همه‌ی آنچه که در این صفحه منتشر می‌کنم لزوما «شعر» نیستند و گاه به سیاق عادت و گاه از سرذوق آنچه می‌تواند نثری کوتاه باشد، در وزن‌های عروضی ظاهر می‌شود؛ می‌دانم لزومی برای تاکید بر این نکته که وزن و قافیه و استفاده از قالب‌های کلاسیک باعث نمی‌شود متنی به شعر بدل شود، نیست و شعر دانسته شدن متن به عناصر و فاکتورهای متعددی بستگی دارد؛ با این حال گفتم تاکیدی کرده باشم که هر یک از متن‌های منتشر شده در صفحات شخصی نمی‌توانند به تنهایی معرف شعر یک شاعر باشند و گاه مانند متن بالا نظم محسوب می‌شوند و گاه در واکنش‌ به اتفاقات خبر‌های روز و... اتفاق می‌افتند و اغلب از نظر ادبی کار جدی محسوب نمی‌شوند.

فدا
Read more
‌ متین ستوده از اجرای نمایش «فصل شکار بادبادک ها» می‌گوید/ تهیه بلیت از سایت tik8.com . این مونولوگ به‌قدری جادویی و جذاب است که هر بازیگری را به خود جذب می‌کند. . مدت‌ها بود دغدغه حضور در تئاتر را داشتم و تصمیم داشتم به این هنر ورود کنم اما همواره تمایل داشتم پرقدرت در این حوزه ظاهر شوم. . بسیار ...
متین ستوده از اجرای نمایش «فصل شکار بادبادک ها» می‌گوید/ تهیه بلیت از سایت tik8.com
.
🔻این مونولوگ به‌قدری جادویی و جذاب است که هر بازیگری را به خود جذب می‌کند.
.
🔻مدت‌ها بود دغدغه حضور در تئاتر را داشتم و تصمیم داشتم به این هنر ورود کنم اما همواره تمایل داشتم پرقدرت در این حوزه ظاهر شوم.
.
🔻بسیار برای این نقش زحمت کشیده‌ام و تلاش و تمرین کرده‌ام. واقعا لحظه‌به‌لحظه با این نقش زندگی کرده‌ام.
.
🔻واقعیت این است که متن‌های جلال تهرانی را باید به شکل خود نویسنده اجرا کرد چراکه جلال تهرانی تنها کسی است که می‌داند در این متن‌ها به‌دنبال چیست.
.
🔻این اتفاق را تمام آدم‌ها در زندگی خود تجربه می‌کنند. همه ما گاهی کوچه‌بازاری حرف می‌زنیم و گاهی فاخر. .
🔻از دید من هنگ‌درام فضای نمایش را وهم‌آلود می‌کند اما وقتی‌ سازی همچون دودوک که نوعی سوز غمناکی ایجاد می‌کند.
.
🔻داستان نمایش ما تلخ است چون به دختری می‌پردازد که خود را گم کرده است.
.
🔻در زندگی خودمان هم شاهد هستیم که وقتی فردی از چیزی خاطره‌های زیاد دارد، مدام آن را تکرار می‌کند.
.
🔻«فصل شکار بادبادک‌ها» به‌قدری لایه‌های درونی دارد که در هر لحظه و کلمه آن، مفاهیم گسترده‌ای مستتر است.
.
منبع: صبا
Read more
سهم من از با تو بودن شکستن بود ، از قلبت به من کوله باری از غمها رسید از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این ...
Media Removed
سهم من از با تو بودن شکستن بود ، از قلبت به من کوله باری از غمها رسید از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی طعمه ی سرنوشت شده ام ، و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد ! عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه  دوباره نمی آیی! امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی ... سهم من از با تو بودن شکستن بود ، از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی
طعمه ی سرنوشت شده ام ، و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد !
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه  دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی ، دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن ، با آه کشیدن ماندن !
بمانم که بسوزم ، یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
خشکیده تر از آنم که کویر باشم ، گرفته تر از آنم که ابری باشم و من یک تنهای دلگرفته و دلم آرزو به دل مانده !
دلم گرفته ای خدا ، امروز را میگذرانم تا بگذرد ، تا فقط تمام شود ، شاید فردا به اعتقاد این دل خوش خیال تو را ببینم !
هر چه به این دل میگویم بی خیال ، دلم به خواب رفته در خیال این آرزوی محال!
دلم گرفته از تو و این دنیای بی حیا ، از تو که رفتی و از دنیایی که تو را بی وفا کرد ، تنها غم نبودنت را سهم این دل بی گناه کرد ، و دل من را بازیچه دست آن دل بی وفایت کرد!
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم، و اینک شکسته ام و حبابی هستم در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد ، نمیداند ، نمیخواهد که بداند چه حالی ام ، نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام، همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی ، همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی، من نفهمیدم ، نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را ، بهتر است تو هم نخوانی این شعر نیمه تمامم را…
.
Read more
نیایش شبانه . خدایا ! عشق مرا بیشتر و بیشتر کن! تا قلبم را استوار نگاه دارم و روحم را خرسند. خدایا ...
Media Removed
نیایش شبانه . خدایا ! عشق مرا بیشتر و بیشتر کن! تا قلبم را استوار نگاه دارم و روحم را خرسند. خدایا ! مرا دراقیانوس عشقت غرق کن تا در هر نفس به تو عشق بورزم، در هر نفس در تو بمیرم و در تو زنده شوم. در این دنیای غم زده مرا مَجرای عشق خود بگردان و مَجرای نور و روح خود تا نور تو را بر زندگی کسانی که اسیر ... نیایش شبانه
.
خدایا !
عشق مرا بیشتر و بیشتر کن!
تا قلبم را استوار نگاه دارم و روحم را خرسند.
خدایا !
مرا دراقیانوس عشقت غرق کن تا در هر نفس به تو عشق بورزم،
در هر نفس در تو بمیرم و در تو زنده شوم.
در این دنیای غم زده مرا مَجرای عشق خود بگردان
و مَجرای نور و روح خود
تا نور تو را بر زندگی کسانی که اسیر ظلمت،
افسردگی و ناامیدی اند، بتابانم.
خدایم!
خدای خوبم
هر جا که مرا می بری؛ نزدیک خود نگاه دار.
مباد که در هیچ کاری یاد تو را فراموش کنم.
.
مرا سنگ ریزه ای ساز در معبد عشقت
که نجوا می کند:
تنها تو، فقط تو، پادشاه این قلب مشتاق و آرزومند هستی!
خدایا!
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت.
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید، اما من آن را نمی شنوم.
مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پردۀ جمال تو را ببینم
و نجوای روح بخش تو را بشنوم.
خدایا!
تو دور نیستی!
پس مرا موهبت عشقی عمیق و نیرومند عطا کن تا پردۀ جهل من فرو افتد
و جمال تو را مشاهده کنم...
.
آمین آمین آمین
یا رب العشق
.
#نزدیک_خدا
#یه_صلوات_بفرستید_ثوابش_نصف_نصف😉😊
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#یاعلی
.
.
Read more
. من مردی را ندارم که روز ولنتاین و یا روز تولدم با یک مهمانی باشکوه سوپرایزم کند! یا برای هر مناسبتی ...
Media Removed
. من مردی را ندارم که روز ولنتاین و یا روز تولدم با یک مهمانی باشکوه سوپرایزم کند! یا برای هر مناسبتی برایم ساعت رولکس بخرد و یا سوئیچِ یک ماشینِ بسیار شیک را تقدیمم کند! که من را آخر هفته ها ببرد متل قو و با هم آنجا حسابی خوش بگذرانیم یا اینکه من را دور دنیا ببرد و بگرداند! من یک همچین مرد جنتلمنی ... .
من مردی را ندارم که روز ولنتاین و یا
روز تولدم با یک مهمانی باشکوه
سوپرایزم کند!
یا برای هر مناسبتی برایم ساعت رولکس بخرد و یا سوئیچِ یک ماشینِ بسیار شیک را تقدیمم کند!
که من را آخر هفته ها ببرد متل قو
و با هم آنجا حسابی خوش بگذرانیم
یا اینکه من را دور دنیا ببرد و بگرداند!
من یک همچین مرد جنتلمنی را ندارم که حتی از احساس واقعیش نسبت به خودم باخبر باشم!
اما یک مرد در زندگی ام هست که هرسال،
صبح روز تولدم موقعی که در خواب ناز هستم آرام پیشانی ام را میبوسد و همان لحظه ای که از خانه خارج میشود،یک پیام کوتاه ولی پر از عشق برایم ارسال میکند:
"عزیزکم تولدت مبارک..." و شب با یک
کیک شکلاتی کوچک به خانه برمیگردد!
نمیتواند من را دور دنیا ببرد و بگرداند اما
فقط کافیست بگویم دلم هوای شمال کرده است تا فردای آن روز چشمانم را باز کنم و خودم را لب ساحل ببینم...
نمیداند ولنتاین چیست و اصلا چه روزیست!
اما روز دختر را همیشه خوب یادش است که چگونه با یک شاخه گل رز و عطری خوشبو خوشحالم کند
هر روز به من نمیگوید که چقدر دوستم دارد،خودم این دوست داشتن را از مهربونی هاو محبت های بی اندازه اش که تمامی ندارد، میبینم و میفهمم!
مرد من تکیه گاه محکم من است
امنیت و آرامش جان من است
این مردی که من درباره اش میگویم
همان "پــدرِ" نازنینِ من است...
#پدر❤
Read more
عاشقم ... اهل همین کوچه ی بن بست کنار، که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی، تو کجا؟ کوچه ...
Media Removed
عاشقم ... اهل همین کوچه ی بن بست کنار، که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی، تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی، منِ دلداده به آهی، بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهی ... گُنه از کیست؟ از آن پنجره ی باز؟ از آن لحظه ی آغاز؟ از آن ... عاشقم ... اهل همین کوچه ی بن بست کنار،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی،

تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی،
منِ دلداده به آهی،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی ... گُنه از کیست؟
از آن پنجره ی باز؟
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم ... به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي

بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است

بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است

نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است

نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است

همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است ...
Read more
بايد مادر باشي تا بداني چه عظمتى پشت عشقم به توست ، بايد مادر باشى كه بفهمى جان ميدهم براى امنيت تك به ...
Media Removed
بايد مادر باشي تا بداني چه عظمتى پشت عشقم به توست ، بايد مادر باشى كه بفهمى جان ميدهم براى امنيت تك به تك گام هايت ، بايد مادر باشى كه بدانى با چه عشقى صبح ها بر ميخيزم و شب ها در آغوش كوچكت آرامش ميگيرم ، تو همان اعتياد عميقى كه عطر بدنت مستم ميكند و دوريت خمارى تلخي به جانم ميكشد .... از من زاده شدي و من بعد ... بايد مادر باشي تا بداني چه عظمتى پشت عشقم به توست ، بايد مادر باشى كه بفهمى جان ميدهم براى امنيت تك به تك گام هايت ، بايد مادر باشى كه بدانى با چه عشقى صبح ها بر ميخيزم و شب ها در آغوش كوچكت آرامش ميگيرم ، تو همان اعتياد عميقى كه عطر بدنت مستم ميكند و دوريت خمارى تلخي به جانم ميكشد ....
از من زاده شدي و من بعد از تو دوباره انگار كودك شده ام ، با تو عاشقي كردم با تو مادري كردم ، به دلخواهت كوچك و بزرگ شده ام و تقديس كردم هر لحظه عظمت وجودت را ، آري بايد مادر باشى تا بدانى .....(مهسا-شاهد)
@mahsashahed1986
Read more
. نکته سی و یکم؛ . هر کس موظف به انجام وظیفه خودش هست.. . برای این نکته را توضیح دهم صرفا اکتفا می ...
Media Removed
. نکته سی و یکم؛ . هر کس موظف به انجام وظیفه خودش هست.. . برای این نکته را توضیح دهم صرفا اکتفا می کنم به یه #خاطره؛ بخاطر اطلاعات اشتباهی که حالا یا از روی زرنگی یا خطای سهوی یا هر چیز دیگری یکی دو تا از پرسنل واحدی که در آن فعالیت داشتم در چند فایل در چند ماه وارد کرده بودند چند باری مبالغی بیش از آن ... .
نکته سی و یکم؛
.
هر کس موظف به انجام وظیفه خودش هست..
.
برای این نکته را توضیح دهم صرفا اکتفا می کنم به یه #خاطره؛
بخاطر اطلاعات اشتباهی که حالا یا از روی زرنگی یا خطای سهوی یا هر چیز دیگری یکی دو تا از پرسنل واحدی که در آن فعالیت داشتم در چند فایل در چند ماه وارد کرده بودند چند باری مبالغی بیش از آن چیزی که حقشان بود به حسابشان واریز شده بود..
این موضوع مورد پیگیری #مدیران ارشد شرکت قرار گرفت و من را به یکی از جلسات دعوت کردند و درباره این موضوع از من پرسیدند..
من کاری ندارم که این موضوع اینقدر #مهم بود یا آنقدر ارزش داشت یا اصلا صحیح بود که در آن جلسه مهم بررسی شود یا نه ؛
اما در آن جلسه علاوه بر اینکه تا جای ممکن از پرسنلم دفاع کردم کل مسئولیت این #اشتباه را پذیرفتم و اجازه ندادم پرسنلم درگیر این چالش شوند و پایشان به جلسه باز بشه..
نه اینکه در آن شرایط سخت و خاص جلسه یاد بی مهری های پرسنلم نیفتادم، نه اتفاقا بارها تمام کم لطفی ها از جلوی چشمم گذشت حتی مطمئن بودم بعد از #جلسه نیز باید شاهد ادامه برخی کم محبتی ها باشم..
شاید اگر کس دیگری بود به این فکر می کرد مشکلات را به دوش پرسنل بیندازد و خود را مبرا از مشکل نشان دهد..
اما من لحظه ای به #هزینه کردن از پرسنل فکر نکردم و مطمئن بودم حمایت قاطع و کامل، حداقل وظیفه ام هست، برایم مهم نبود آیا آنها در شرایط مشابه یا حتی عادی یا هر وضعیت دیگر در مورد من چه می گویند، من فقط یقین داشتم کاری که می کنم درست است همانطور که بارها و بارها طی این چند سال این کار را انجام داده بودم..
انصافا کاری که گفتم خیلی سخت هست خیلی اما امیدوارم همیشه این #قدرت و صلابت را داشته باشم که وظیفه ام را در قبال دوستانم و همکارانم انجام دهم بدون اینکه از آنها کوچکترین انتظاری داشته باشم...
Read more
. جان توشاک در مراسم معارفه خود در جمع اعضای تیم اظهار داشت: من قبل از هر چیزی از برپایی این مراسم معارفه ...
Media Removed
. جان توشاک در مراسم معارفه خود در جمع اعضای تیم اظهار داشت: من قبل از هر چیزی از برپایی این مراسم معارفه تشکر می‌کنم. . J.B.T first day in the F.C.Tractor, He starts managing. . . مفتخرم که سرمربی یک تیم بزرگ به نام تراکتورسازی هستم و تمامی تلاشم را به کار خواهم گرفت تا فصلی موفق در این تیم رقم ... .
جان توشاک در مراسم معارفه خود در جمع اعضای تیم اظهار داشت: من قبل از هر چیزی از برپایی این مراسم معارفه تشکر می‌کنم.
.
J.B.T first day in the F.C.Tractor, He starts managing.
.
.
مفتخرم که سرمربی یک تیم بزرگ به نام تراکتورسازی هستم و تمامی تلاشم را به کار خواهم گرفت تا فصلی موفق در این تیم رقم بزنیم.

همه می‌دانید که موفقیت یک مربی به بازیکنانش است و شما به عنوان بازیکنان تیم باید به من کمک کنید. اغلب بازیکنان معتقدند که بعد از زندگی فوتبالی به کنار خواهند رفت و من از شما می‌خواهم از زندگی فوتبالی خود مراقبت کنید چرا که پس از پایان دوران فوتبالی حسرت این روزها را خواهید خورد.

سرمربی جدید تیم خاطرنشان کرد: زمانی که فوتبال بازی می‌کردم فوتبال برای من خوشایندترین چیز ممکن بود و مردم به خاطر همین فوتبال بازی کردن به من پول می‌دانند.

شما آدم های خوشبختی هستید. قبل از شروع فصل باید کارهای زیادی انجام دهیم تا فصل را قدرتمند شروع کنیم. باید خودمان را به سطح خوبی برسانیم.

جان توشاک تصریح کرد: ۵ هفته تا شروع مسابقات زمان داریم و باید خودمان را آماده کنیم. نه شما من را می شناسید و نه من شما را می‌شناسم. به ‌مرور زمان نسبت به یکدیگر شناخت پیدا می‌کنیم و تک ‌تک شما را مورد امتحان قرار خواهم داد.

وی گفت: یک هفته در تبریز تمرین داریم که دو سه روز صبح و عصر تمرین می‌کنیم و سپس عازم کشور ترکیه خواهیم شد تا با برپایی اردوی آماده‌ سازی خودمان را مهیای نخستین دیدار خود کنیم.
سرمربی ولزی تیم تاکید کرد: هر چیز مبهمی که در ذهنتان داشتید از من بپرسید. قبل از هر جلسه تمرینی برنامه را به شما توضیح خواهم داد تا بدانید چه کارهایی قرار است انجام دهیم و می‌توانید از همین لحظه آماده برگزاری تمرینات شوید.
.
.
#tiraxturclub
Read more
 #بہار_نود_و_هفت #دوم_فروردین_۹۷ #کهگیلویه_و_بویراحمد #یاسوج_پایتخت_طبیعت_ایران #لاله_واژگون<span class="emoji emoji1f337"></span> ...
Media Removed
#بہار_نود_و_هفت #دوم_فروردین_۹۷ #کهگیلویه_و_بویراحمد #یاسوج_پایتخت_طبیعت_ایران #لاله_واژگون #جنگل_های_بلوط_یاسوج #پر_از_زیبایےہ_ڌآت_طبیعٺـــ #پر_از_حس_خوب #فقط_انرژے_مثبت_جذب_ڪن عاشقم اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، که تو از پنجره اش پای به قلب ... #بہار_نود_و_هفت
#دوم_فروردین_۹۷
#کهگیلویه_و_بویراحمد
#یاسوج_پایتخت_طبیعت_ایران
#لاله_واژگون🌷
#جنگل_های_بلوط_یاسوج
#پر_از_زیبایےہ_ڌآت_طبیعٺـــ
#پر_از_حس_خوب
#فقط_انرژے_مثبت_جذب_ڪن 🌷🌰🌷🌰🌷🌰🌷🌰🌷🌰🌷🌰
عاشقم
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی...... گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسی كینه نگیرید
دل بی كینه قشنگ است
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگی است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است
نزنید سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس كنید
به خدا #لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
بشناسید خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است... #فریدون_مشیری
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
Read more
. . آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند... آن لحظه که همسرت ، لباس ...
Media Removed
. . آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند... آن لحظه که همسرت ، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود ، اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه می کند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و ... .
.
آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند...
آن لحظه که همسرت ، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود ، اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای
وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه می کند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و تو بی تفاوت ، بلند میشوی و میگوئی دیرم شد...قدم بعدی ست.... آن لحظه که دررستوران مقابلت می نشیند و تو بی توجه به چشمان بی قرار او، به میز کناری نگاه می کنی، دلش را شکسته ای....
آن وقت که روز سالگرد ازدواجتان را فراموش می کنی و يا شبهای تولدش را، باز هم قدمى دیگر برداشته ای.. اگر یادت نباشد که چه رنگی را دوست دارد ، اگر تفاوت موهاى امروز و ديروزش را تشخیص ندهى
اگر به انگشتانش نگاه نکنی
اگر تفاوت لبخندش را ندانى
اگر موهاى سفيدش را ستايش نكنى
اگر پا به پایش نخندی و دل به دلش ندهی ، کودکی کردن در کنار تو را فراموش می کند ... وقتی آرام آرام خانه ات رنگ سکوت می گیرد و صدای خنده های بی هوای او در هیچ کجا نمی پیچد، وقتی با اشتیاق می نشیند پای سریالهای عاشقانه ، باید بدانی که یک چیز مهم را در وجودش کم دارد....
عاشقی کردن را از یادش برده ای که حالا دنبال خیلی چیزها، یا در کتابها می گردد و یا در فیلمهای خیالی... او می داند که مردانگی سخت است و کشیدن بار زندگانی بر دوش یک مرد سخت تر...برای همین است که پابه پای تو کار می کند
میداند که باید بارى هرچند كوچك را از روی شانه هایت بردارد....
در تمام آن لحظه ها که او از زنانگیش فاصله می گیرد تا تو را تنها نگذارد ، اگر یادت برود که مراقبش باشی، آرام آرام و شاید برای همیشه از دستش بدهی....
زنها می خواهند تكيه كنند حتى رئیس جمهور هم که باشند ، دلشان تکیه گاهی امن می خواهد، دلشان می خواهد یکی نازشان را بکشد ، قربان صدقه همه چیزشان برود ،
اگر نگذاری سر بر شانه احساس تو بگذارد
اگر همیشه ساكت و تنها باشد و آرام آه بکشد ... رفته است .... و زنها وقتی می روند دیگر وقت برگشتن همه چیز را نمی آورند ... ما هر کسی را طوری می کشیم ؛
بعضی از آن ها را با گلوله
بعضی از آن ها را با حرف
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آن ها نکرده ایم !
#برانچ_شبنم #جمعه
Read more
مثل اکثر داستانها برای ما حتی سر آغازی هم نبود ، اصلا یادمان نمی‌آمد که از کجا شروع شد یا اینکه حداقلش ...
Media Removed
مثل اکثر داستانها برای ما حتی سر آغازی هم نبود ، اصلا یادمان نمی‌آمد که از کجا شروع شد یا اینکه حداقلش این بود که تو یادت نمی‌آمد که از کجا شروع شد . مثل بقیه هم شروع نشد ، مثل بقیه هم ادامه پیدا نکرد . یه دوستی‌ داشتم که توی مکالمه هامان اکثرا به من میگفت تو دنبال تراژدی هستی‌ ، میخواهی‌ یک داستان درست کنی‌ ... مثل اکثر داستانها برای ما حتی سر آغازی هم نبود ، اصلا یادمان نمی‌آمد که از کجا شروع شد یا اینکه حداقلش این بود که تو یادت نمی‌آمد که از کجا شروع شد . مثل بقیه هم شروع نشد ، مثل بقیه هم ادامه پیدا نکرد .
یه دوستی‌ داشتم که توی مکالمه هامان اکثرا به من میگفت تو دنبال تراژدی هستی‌ ، میخواهی‌ یک داستان درست کنی‌ و ازش زجر ببینی‌ ، خودت را اذیت کنی‌ ، سرزنش کنی‌ و هی‌ جنگ و جنگ و جنگ . من که فکر نمیکردم ، با خودم می‌گفتم این آدمها ، این دوستان چه می‌دانند از آدمی‌ که همه کار کرده و نشده ، آدمی‌ که لحظه لحظه کلیشه خیانت را میدانسته و ادامه داده ، خیلی‌ خودم را مظلوم و رنج دیده نشان میدادم تو مکالمه‌های خیالیمان . خب مگر بقیه اینجور مواقع چه میکنند ؟ یا زجر میدهند نفر بعدی را ، یا اینکه فراموش میکنند و میروند پی‌ زندگی‌شان . من اما فرق می‌کردم یک مقداری ، نه اینکه مریض باشم‌ها ، نه ، من پی‌ِ داستانی می‌دویدم که فکر می‌کردم ته جدش‌اش یه چیزی در انتظار است ، از آن‌ پایان خوش‌های کتاب‌های پل استر ، از آنها که مثلا لیوان قهوه به دست نشستی پای شومینه و میخوانی‌‌اش ، آخرش کله تکان میدهی‌ و میگویی عجب ، چه داستانی بود ، بعدش بلند میشیوی میری تو آشپز خانه و غر میزنی‌ که چرا شأم حاضر نیست یا چرا سرد است یا هر چی‌ . ذهن من خلاق تر بود اما ، مثلا برای خودش حساب کتاب میکرد ، دعوا‌های تکراری را با ۱۰۰ جواب مختلف امتحان میکرد که شاید یکی‌‌شان برسد به آنجا که آرامش از توی دعوا بیرون می‌‌آید .
مشکلِ ما از اختلاف نظر گیر دادن و هر چیز دیگرِ کوچکی که الان جوان‌ها درگیرش هستند نبود . مشکلِ ما برمی‌گشت به بالغ بودن ، به اینکه چه چیزی ارجحیت است و چه چیز نیست ، منطقی‌ فکر کردن ، معقول بودن یا نبودن ، دوگانگیِ احساس یا منطق و اینکه سر کدامین جاده باید راهمان جدا شود . نمی‌شود با زنهائی بود که می‌فهمند کی‌ و چه موقع میتوانند خوش حالت کنند ، اینها رفتنشش سخت تر است از بقیه . آبدی میبرند با خودشان یک تکه از روحت را .
پ.ن : عکس و کپشن بیربط .
پ.ن ۲ : ندارد ، خسته ام . بخزم به غار .
Read more
پسرم روزهای زیادی را باهم عاشقی کردیم روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای روزهای ...
Media Removed
پسرم روزهای زیادی را باهم عاشقی کردیم روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی . اکنون روزهای کمی تا پایان راهمان مانده ، پایانِ راهِ  نه ماهه دو نفرمان که آغاز راه دیگریست، راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکی ... پسرم روزهای زیادی را باهم عاشقی کردیم

روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای

روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی .

اکنون روزهای کمی تا پایان راهمان مانده ،

پایانِ راهِ  نه ماهه دو نفرمان که آغاز راه دیگریست،

راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکی ات خواهد بود .

و بسترِ گامهایِ بزرگِ آینده ات را خواهد ساخت.

روزهایی که گذشت خوب بود ، با همه سختی هایش شیرین بود

در عین عجیب و غریب بودنش.

احساس اولین روزهای مادری ،

اولین تکانهایت و خیلی اولین های دیگر هیچ گاه فراموش نخواهد شد.

سر به روی شانه های مهربانی خدا گذاشته ام .

دفتر سرنوشتت را خود مهربانش نوشته

و من میدانم که بهترین را برایت و برایمان میخواهد.

به مهربانی بی حدش که فکر میکنم ارامش عمیقی وجودم را میگیرد

حتما تو هم حس میکنی این لحظه های ناب را ... حال خوش این لحظه هایم را از تو دارم و تورا از لطف بیکران خدای خوبم

شاکر اویم که تورا به من عطا کرده ... هر لحظه هزار بار شکرت ای خالق خوب اسمانها
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

امیر شمس
4 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
« از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن » هنوز صدایش در گوشم هست مادربزرگم را می‌گویم آن روز‌ها هنوز ...
Media Removed
« از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن » هنوز صدایش در گوشم هست مادربزرگم را می‌گویم آن روز‌ها هنوز مدرسه نمی رفتم پول هایم را جمع کرده بودم برای خریدن یک توپ چهل تیکه ی واقعی چند ماه طول کشیده بود تا پول هایم جمع شود پول هایم را در دست گرفتم و به سمت مغازه رفتم تمام مسیر را در فکر لذت رسیدن به آن توپ بودم ... « از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
هنوز صدایش در گوشم هست
مادربزرگم را می‌گویم
آن روز‌ها هنوز مدرسه نمی رفتم
پول هایم را جمع کرده بودم برای خریدن یک توپ چهل تیکه ی واقعی
چند ماه طول کشیده بود تا پول هایم جمع شود
پول هایم را در دست گرفتم و به سمت مغازه رفتم
تمام مسیر را در فکر لذت رسیدن به آن توپ بودم
آنقدر غرق رویا بودم که متوجه افتادن پول هایم نشدم
وای که چقدر سخت بود قبول کردن این حقیقت
حقیقتی که می گفت پول هایت گمشده ، آرزو هایت پریده
تمام مسیر را برگشتم
وجب به وجب را با بغض نگاه کردم
نبود که نبود
انگار کسی قبل از من پول ها را برداشته بود
پول هایی که برای من بودند حالا دست نفر دیگری بود
دوس داشتم تا سر حد مرگ گریه کنم ولی فقط بغض داشتم
چند بار مسیر را رفتم و‌ برگشتم
از هر که رد می شد سراغ پول هایم را می گرفتم ولی خبری نبود که نبود
مثل یک ماتادور زخمی و خسته به خانه برگشتم
بغضم ترکید
مادر گفت فدای سرت
پدر پول داد و گفت با هم می رویم توپ را می خریم
ولی مادربزرگ گفت « از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
از آن شب سال های زیادی می گذرد
هر شب وقتی همه خوابند من گذشته ام را قدم‌ می زنم
وجب به وجب می‌گردم تا کسانی را که گم کرده ام پیدا کنم
تا بگویم شما برای من هستید
بگویم من برای داشتن شما سختی کشیده ام
من فقط لحظه ای شما را گم کردم
اما وقتی گذشته ام را قدم میزنم آن ها را پیدا نمی کنم
انگار کسی قبل از رسیدن من آن ها را برای خود برداشته
کاش پدرم آن توپ را برایم نمی خرید
نمی خرید تا می فهمیدم اگر از دست بدهی دیگر به دست نمی آوری
هر شب صدای مادر بزرگم در گوشم هست « از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن »
#حسین_حائریان
@hosseinhaerian
Read more
‌ حاج #جعفر_جهروتی_زاده : ‌ در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا ...
Media Removed
‌ حاج #جعفر_جهروتی_زاده : ‌ در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هر کس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام #سه_راهی_مرگ بود که هر کس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر 25 کربلا- ...
حاج #جعفر_جهروتی_زاده :

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود #حاج_همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هر کس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام #سه_راهی_مرگ بود که هر کس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر 25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی‌ست. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هر کس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله‌ای گفت که هیچوقت یادم نمی‌رود:
«مثل اینکه خدا ما را طلبیده»... ‌
بعد از رفتن حاجی من با یک نفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقی‌ها هنوز به شدت بمباران می‌کردند. رفتیم جایی که نیرو‌ها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و #یا_زهرا می‌گفتند و صدای ناله‌شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب. ‌
جنازه عراقی‌ها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل‌آلود شده بود. بچه‌ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه‌ها را از همین آب گل‌آلود پر می‌کردند و می‌خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد. قمقمه بچه‌ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آن‌ها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می‌کرد. ما نمی‌توانستیم از این خط جلو‌تر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب. ‌
وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آنجا فکری به حال خط مقدم بکند در‌‌ همان سه راهی مرگ به شهادت می‌رسد.
پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد.‌‌
همان خطی که حدود یک ماه لحظه‌ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.
صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد.
اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است.
بی‌خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی‌سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده‌‌ همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد.
جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد.

#شهید_همت #شهید_محمد_ابراهیم_همت #شهید #محمد_ابراهیم_همت #همت #جزیره_مجنون #خیبر #اسفند

دلتنگی من با همیشه فرق داره ،،
ترس من از نبودنت تغییر کرده ،،،
Read more
Sequence Of The Week Drive گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی جایی در ماورا زمانی برای تمامی تو می ایستادم ... Sequence Of The Week
Drive
گاهی با دیدن بعضی تصاویر، شتابزده میشوم
میخواهم بنویسم، برایش ساز بزنم، از حسش عکس بگیرم و به خویش جوگیر بودن را اموزش دهم
سکانس هایی از سینما که مرا بدجورمیلرزاند

و اما این صحنه لعنتی و این مرد لعنتی و این دختر لعنتی
جایی در ماورا

زمانی برای تمامی تو می ایستادم و برای ناداشته هایم میجنگیدم
حاضر بودم دنیایی مرا تنها گذارد و تویی را رها نکند
من ان لحظه اوج نزدیکی را درک کردم و دیگر کاری از دستم ساخته نبود
جز اینکه در اغوشت بگیرم و برای تمام روزهای از دست رفته اشک بریزم
این تمام یک تراژدی بی معناست
ما چند لحظه خودمان بودیم و بعدها زمانه از ما فراموش کاران واقعی ساخت
این صحنه درایو را میشود سالها زندگی کرد
فیلمی که در بخش فیلم هفته کامل به شما پارسال معرفی کردم
شانه هایم بعد از دیدنش سست میشود
در گذشته هایم خود را روزی اینگونه تصور میکردم
افسوس که روزگار از من یک همیشه عاشق و یک ناهمیشه همراه ساخت
من ان لحظه برخورد دست هارا می‌شناسم
من انها را میستایم و برای غربت ذات خویش چند دقیقه ای اشک میریزم
نوری که در اسانسور طلوع میکند و ثانیه هایی که مسخ میشوند
لعنت بر من که کارگردان نشدم
لعنت
من احتیاج به میزانسن هایی دارم که همه مرا از این شهر کثیف نجات دهند
وای که میشود خالی شد
کاش در ان دنیا نیز سینما باشد
از زندگیش خیری نبود
کاش در رویاها، جاودانگی باشد و عشق

و این موسیقی سحرانگیز، گوشه ای از قلبم را میفشارد

چه خوب که دوباره شهری خواب است و من برای همان چند یاغی مینویسم

این هم بخش جدیدی در صفحه من
این سکانس ها بخشی از زندگی عمیق من است
انها را به زودی با شما به اشتراک خواهم گذاشت
بخشی که مدتها بود منتظر شروعش بودم

شما را دعوت میکنم که هر هفته بخشی از خاطرات عجیب مرا ببینید
این شما و این اغاز بخش
سکانس هفته

امیر شمس
5 تیر ماه
@amirshamsofficial

#FineartphgSquence
Read more
من هم مثل توام رفیق با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند! هر چند همیشه برعکسش اتفاق می ...
Media Removed
من هم مثل توام رفیق با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند! هر چند همیشه برعکسش اتفاق می افتد! خودت هم نمیدانی چرا ! اما اگر کسی بد اخلاقی کند، کم توجهی کند، مغرور باشد....تو همان اندازه بیشتر خوش اخلاق میشوی و بیشتر توجه میکنی و غرورت را زیر پا میگذاری... اما نکنیم این کار را... حواسمان ... من هم مثل توام رفیق
با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند!
هر چند همیشه برعکسش اتفاق می افتد!
خودت هم نمیدانی چرا !
اما اگر کسی بد اخلاقی کند، کم توجهی کند، مغرور باشد....تو همان اندازه بیشتر خوش اخلاق میشوی و بیشتر توجه میکنی و غرورت را زیر پا میگذاری...
اما نکنیم این کار را...
حواسمان جمع باشد با هر کسی همانگونه رفتار کنیم که با ما رفتار میکند.
همیشه گفته اند مهربان باش،احترام بگذار، خوب باش...!
اما دوره زمانه و آدم هایش وادارت میکنند خلاف عقایدت عمل کنی.
سرت را به علامت تایید تکان دادی نه؟؟
قشنگ میفهمی چه میگویم....من و تو تاوان خوب بودنمان را داده ایم
تاوان شکستن غرورمان را...
برای همین است حالا با احتیاط پیش میرویم...حالا دیگر سخت دل میبندیم و حواسمان هست دست احساسمان رو نشود!
خوب نیستا...به خدا خوب نیست...گاهی دلت میخواهد فریاد بکشی فلانی من از تهِ تهِ تهِ دلم دوستت دارم...دلت میخواهد ابراز کنی هر چه در دل داری...دلت میخواهد اما یک لحظه ترمزِ زبانت را میکشی...با خودت میگویی نکند سوءاستفاده کند از احساساتم!
راستش اینگونه شده!
اینگونه که بعضی ها فقط می آیند که از تو سوءاستفاده ی احساسی کنند...خلأ احساساتشان را پر کنند
اصلن هم مهم نیست چه بر سر تو می آید...اصلا هم مهم نیست که تو بازیِ خودخواهانه ی آن ها را جدی گرفته ای...
حالا دیگر شاید یک سونامی لازم است برای اینکه درونمان اتفاقی بیافتد...برای اینکه شاید دوباره واژه ی دوستت دارم درونمان زبانه بکشد...
محتاط شده ایم و نمی دانم خوب است یا بد !
فقط من هم مثل توام رفیق
با هر کسی همانگونه رفتار میکنم که با من رفتار کند...به غرور آدم ها پروبال نمی دهم
Read more
عاشقم...اهل همین کوچه ی بن بست کناری تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقت ...
Media Removed
عاشقم...اهل همین کوچه ی بن بست کناری تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقت آغاز کجا؟ تو به لبخندو نگاهی، منِ دلداده به آهی، بنشستیم، تو در قلب و من خسته به چاهی... گُنه از کیست؟ از آن پنجره ی باز از آن لحظه ی آغاز؟ از آن چشم گنه کار؟ از آن لحظه ی دیدار؟ کاش میشُد گنه پنجره ... عاشقم...اهل همین کوچه ی بن بست کناری
تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقت آغاز کجا؟
تو به لبخندو نگاهی،
منِ دلداده به آهی،
بنشستیم،
تو در قلب و
من خسته به چاهی... گُنه از کیست؟
از آن پنجره ی باز
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشم گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش میشُد گنه پنجره و لحظه وچشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم...
به کسی کینه نگیرید
دل بی کینه قشنگ است
به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگیست
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است
نزنید سنگ به گنجشک
پر گنجشک قشنگ است
پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس کنید
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
بشناسید خدا
هر کجا یاد خدا هست
هرکجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است.
« فریدون مشیری»
Read more
تعداد قابل توجهي از مخاطبان اين پيج آقايون هستن كه ميدونم معمولا حوصله خوندن متن هاي طولاني رو ندارن!🤪 ...
Media Removed
تعداد قابل توجهي از مخاطبان اين پيج آقايون هستن كه ميدونم معمولا حوصله خوندن متن هاي طولاني رو ندارن!🤪 ولي اين متن يكي از بهترين و واقعي ترين متن هايي كه خوندم و هر وقت فرصت داشتين مطالعش كنيد لطفا🏻 آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند... آن لحظه که همسرت ، لباس ... تعداد قابل توجهي از مخاطبان اين پيج آقايون هستن كه ميدونم معمولا حوصله خوندن متن هاي طولاني رو ندارن!🤪 ولي اين متن يكي از بهترين و واقعي ترين متن هايي كه خوندم و هر وقت فرصت داشتين مطالعش كنيد لطفا☺️🙏🏻💕💕💕💕 آدمها، قرار نیست یکدیگر را فقط با مرگ و از این دنیا رفتن از دست بدهند...
آن لحظه که همسرت ، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود ، اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای
وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه می کند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و تو بی تفاوت ، بلند میشوی و میگوئی دیرم شد...قدم بعدی ست.... آن لحظه که دررستوران مقابلت می نشیند و تو بی توجه به چشمان بی قرار او، به میز کناری نگاه می کنی، دلش را شکسته ای....
آن وقت که روز سالگرد ازدواجتان را فراموش می کنی و يا شبهای تولدش را، باز هم قدمى دیگر برداشته ای.. اگر یادت نباشد که چه رنگی را دوست دارد ، اگر تفاوت موهاى امروز و ديروزش را تشخیص ندهى
اگر به انگشتانش نگاه نکنی
اگر تفاوت لبخندش را ندانى
اگر موهاى سفيدش را ستايش نكنى
اگر پا به پایش نخندی و دل به دلش ندهی ، کودکی کردن در کنار تو را فراموش می کند ... وقتی آرام آرام خانه ات رنگ سکوت می گیرد و صدای خنده های بی هوای او در هیچ کجا نمی پیچد، وقتی با اشتیاق می نشیند پای سریالهای عاشقانه ، باید بدانی که یک چیز مهم را در وجودش کم دارد....
عاشقی کردن را از یادش برده ای که حالا دنبال خیلی چیزها، یا در کتابها می گردد و یا در فیلمهای خیالی... او می داند که مردانگی سخت است و کشیدن بار زندگانی بر دوش یک مرد سخت تر...برای همین است که پابه پای تو کار می کند
میداند که باید بارى هرچند كوچك را از روی شانه هایت بردارد....
در تمام آن لحظه ها که او از زنانگیش فاصله می گیرد تا تو را تنها نگذارد ، اگر یادت برود که مراقبش باشی، آرام آرام و شاید برای همیشه از دستش بدهی....
زنها می خواهند تكيه كنند حتى رئیس جمهور هم که باشند ، دلشان تکیه گاهی امن می خواهد، دلشان می خواهد یکی نازشان را بکشد ، قربان صدقه همه چیزشان برود ،
اگر نگذاری سر بر شانه احساس تو بگذارد
اگر همیشه ساكت و تنها باشد و آرام آه بکشد ... رفته است .... و زنها وقتی می روند دیگر وقت برگشتن همه چیز را نمی آورند ... ما هر کسی را طوری می کشیم ؛
بعضی از آن ها را با گلوله
بعضی از آن ها را با حرف
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آن ها نکرده ایم !

#لیلا_فلاح🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸👌🏻
Read more
 #repost @banooyeperspolisi کارلوس کیروش،برای تو می نویسم برای تو که الگوی اخلاقیَت خرس گیریزلی ...
Media Removed
#repost @banooyeperspolisi کارلوس کیروش،برای تو می نویسم برای تو که الگوی اخلاقیَت خرس گیریزلی است همانقدر مهاجم ،همانقدر کشنده و همانقدر بی منطق برای تو می نویسم که نمک سفره ای که بر سرش نشسته ای روی زانوانت است همینکه از سفره ای برخیزی می تکانی اش تا با خیال راحت به صاحب سفره حمله کنی و ... #repost @banooyeperspolisi
کارلوس کیروش،برای تو می نویسم
برای تو که الگوی اخلاقیَت خرس گیریزلی است
همانقدر مهاجم ،همانقدر کشنده و همانقدر بی منطق
برای تو می نویسم که نمک سفره ای که بر سرش نشسته ای
روی زانوانت است
همینکه از سفره ای برخیزی می تکانی اش تا با خیال راحت
به صاحب سفره حمله کنی و از هم بِدَرانی اش بی آنکه دینی به شانه هایت
سنگینی کند...از جانب خودم برایت می نویسم
تا کسی نگوید نظر ما فلان است و بهمان
من تنها از جانب خودم می نویسم از جانب حق خودم
بر سفره ای که تا خِرتِناق ازش خورده ای و سیر گشته ای
از دیشب تا همین حالا ،لحظه ای دهانت را نمی بندی
مدام پشت سر هم می بافی تا مبادا کمی از جان ما بی اثر از پنجه هایت بماند
حافظه تاریخیت که ول معطل است
اما کمی اسطوخودوس بخور تا به یادت بیاید
طارمی را برانکو کنار نگذاشت و اگر بیشتر دوست داری بر طبل رسواییت بکوبی
باشد به مصاحبه طارمی رجوع کن که صراحتا گفت اگر در پرسپولیس
می ماندم تیم ملی را از دست میدادم!!! لابد بابای من این شرط را برایش گذاشته بود نه شما؟!
برانکو برادرش را می آورد دایی برادرش را ،شفر پسرش را
شما هم فرزند خوانده ات یا همان هم خوابه ات!!!هر کدام که هست
به ما چه مربوط اما به شما هم چه مربوط؟؟؟
برانکو در ایران تجارت دارد نوش جانش به شما چه مربوط؟
مگر ما پا پی قرارداد چند میلیاردیت با بانک سامان شده ایم؟
مگر نه اینکه در تمام دنیا مربیها و بازیکنها حق اینکار را دارند؟
حالا اصلا به ما چه ماجرای خانزاده و آزمون و بقیه! نوش جانتان
از اوکراینیها گفتید به شما چه مربوط؟مگر ما از بیت آشورِ رو به زوال
و دعوت ده دقیقه ایَش پرسیدیم؟ از دانیل داوریها و امثالهم چه؟
پروفسورها سم ندارند حضرت آقا،علم دارند و دانش درست همانچیزی که دلالها ندارند
شما چند سالیست تمام منتقدانتان را مار و عقرب میبینید
میدانید چرا؟چون خودتان عجیب خوش خط و خالید
پس نگران نباشید سمی به جانتان رسوخ نمیکند!
اگر به باز شدن دهان است خیالت راحت دهان ما گشادتر است آقا
پیغام داده اید گرشاسبی برانکو را ساکت کند
پیغام میدهیم تاج دهانت را گل بگیرد این به آن در
پیغام داده ای ایران جای شما و برانکو با هم نیست مردم انتخاب کنند یا شما یا برانکو
چه بهتر حضرت همایون
اولین دو راهی دست چپ به جهنم ختم میشود
خدانگهدارتان...در را راهم محکم ببندید
خوش بو نبودید میترسیم رقصتان در باد شهریاری این بوی بد را از لای در بیاورد
دوباره حالمان را بد کند...!!!
راستی یادت باشد:
ما بزدلها دستمان سنگین است برادر
ریسک امتحانش با شما✋
Read more
Loading...
Load More
Loading...