مامان به من مادر

Unique profiles
84
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Esfahan, Iran, Qom, Iran, Mehr Shahr, Tehran, Iran
Average media age
674.3 days
to ratio
15.7
تفاوت خواب مامان وبابا : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و ...
Media Removed
تفاوت خواب مامان وبابا : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ” مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ... تفاوت خواب مامان وبابا :

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند
که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ”
مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .
بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .
اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .
بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .
بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ،
آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت
و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: “فکرکردم ، گفتی داری می ری بخوابی ” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.” سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها راخاموش کرد ،
لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،
با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،
ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد ، گفت: ” من میرم بخوابم” و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد
واين است تفاوت خواب مادرو پدر
بهشت زبر پاي مادران نيست بلكه بهشت خانه ايست كه مادرم در ان است
مادری رو به فرزندش کرد و او را نصیحت کرد:😣😣📝
فرزندم:
روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...ودر کارها یم غیر منطقی!!
در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی.😭😖
هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛
هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛
پس صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم.😓😓
سلامتی مادر
Read more
ورق بزنید<span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span>. لطفا از دفاتر جذب آگهی دایرکت نکنیداااا<span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span>. یه سلاااام گرم به تمام مهربونها . خیلی ...
Media Removed
ورق بزنید. لطفا از دفاتر جذب آگهی دایرکت نکنیداااا. یه سلاااام گرم به تمام مهربونها . خیلی ها باور نمیکنن من ۳تا وروجک دارمچرا باورش براتون سخته اخه من ۳تا عشق داااارمچون عکساشونو نمیزارم؟؟؟؟. اینم عکس ۳تا پسرا عزیز من که واقعا با تمام وجودم دوستشون دارم ۳تا وروجک شیطون .. اولی ... ورق بزنید👈👈👈👈. لطفا از دفاتر جذب آگهی دایرکت نکنیداااا😂😂😂😂.
یه سلاااام گرم به تمام مهربونها .
خیلی ها باور نمیکنن من ۳تا وروجک دارم😏چرا باورش براتون سخته اخه من ۳تا عشق داااارم😒چون عکساشونو نمیزارم؟؟؟؟.
اینم عکس ۳تا پسرا عزیز من که واقعا با تمام وجودم دوستشون دارم ۳تا وروجک شیطون ..
اولی که تمام زندگیمه پسر تیرماهی مهربونم اقا محمد مهدی😘😘.
دومی ساکت اما شهریوری مغرورررم عاشقشم😂محمد رضا نازنینم😚.
واااای چی بگم از سومی که هر چی بگم کم گفتم ترکیبی از شیطنت ها و مهربونی های اولی و اداهای دومی😂😂
محمد علی نازززز مامان یه تیر ماهی خوردنی.
خوب خیالتون راحت شد😄من ۳تا دسته گل دارم به کس کسونشم نمیدم😂😂.
پ.ن:تمام زندگیم فدای یه تار موی این ۳تا +باباشون که عشق منه‌ ‌😜❤
معروف هستم به مادر ۳تفنگدااار💜
#پسر #عشق #مادر #تفنگدار #دوست #تیر #شهریور #فرزند #خواستنی #عاشقانه #کودک
#بِسْمِ_اللّهِ_الرَّحْمنِ_الرَّحيمِ_لا_حَوْلَ_وَلا_قُوَّةَ_اِلاّ_ِاللَّهِ_الْعَلِىِّ_الْعَظيمِ۰
Read more
هنوزم که هنوز و با اینکه 14شد با به یاد آوردن خاطرات تولدت پر از هیجان میشم قلبم مالامال از عشقت میشه..به ...
Media Removed
هنوزم که هنوز و با اینکه 14شد با به یاد آوردن خاطرات تولدت پر از هیجان میشم قلبم مالامال از عشقت میشه..به قول دکترت جزء بچه های مینیاتوری بودی.ریزه میزه و دوست داشتنی تو دلبرو خوشکل.انقد ریز بودی که توی قنداق فرنگی لیز می خوردی و میرفته ته قنداق.ریزه میزه مامان حالا برای خودش مردی شده قد و بالای کشیده ... هنوزم که هنوز و با اینکه 14شد با به یاد آوردن خاطرات تولدت پر از هیجان میشم قلبم مالامال از عشقت میشه..به قول دکترت جزء بچه های مینیاتوری بودی.ریزه میزه و دوست داشتنی تو دلبرو خوشکل.انقد ریز بودی که توی قنداق فرنگی لیز می خوردی و میرفته ته قنداق.ریزه میزه مامان حالا برای خودش مردی شده قد و بالای کشیده با قلبی مهربون ... .
.
عمادم قلبم عشقم نفسم مِرد من برات از خدا بهترین بهترین ها رو می خوام.و میدونم که مایه ی سرافرازی و افتخارم میشی.
فدای چشمای زیبا و لبخندت بشم عمر مادر. .
.
💓 تولددت مبااااااااااااررررررررکککککک 💓 . .
.
فررررررفرررررریی مووی توووورا به همه دنیاااااا نددددهههههممم😍😍😍😍
. .
پ.ن..بابت نداشتن کیفیت عکس معذرت می خوام.کیفیت اصلی عشق منه با صورت ماهش و موهای فرفریش😍😍😍😘😘😘😘
Read more
دارم کوسن درست میکنم واسه #حیاط_قشنگم <span class="emoji emoji1f60d"></span> . . بعد شام یه پارچه پهن میکنم وسط حال پیش مامان بابام و بساطم ...
Media Removed
دارم کوسن درست میکنم واسه #حیاط_قشنگم . . بعد شام یه پارچه پهن میکنم وسط حال پیش مامان بابام و بساطم و میچینم روش و شروع میکنم به دوخت و دوز ... هی بهم میگن حوصله داریااا... اما یکم‌ذوق و انرژی دخترونه لازم بود که کم کم مامانم میگه بده من واست کوک بزنم ... من پشم هارو میکنم تو کوسن و مامانم کوک میزنه ... دارم کوسن درست میکنم واسه #حیاط_قشنگم 😍
.
.
بعد شام یه پارچه پهن میکنم وسط حال پیش مامان بابام و بساطم و میچینم روش و شروع میکنم به دوخت و دوز ...
هی بهم میگن حوصله داریااا...
اما یکم‌ذوق و انرژی دخترونه لازم بود که کم کم مامانم میگه بده من واست کوک بزنم ...
من پشم هارو میکنم تو کوسن و مامانم کوک میزنه ...یکم دیگه بابام اضافه میشه بهمون و میاد میگه بده من واست پشم هارو اوکی کنم ....
.
حالا بابام پشم هارو میکنه تو کوسن...
مامانم کوک میزنه ،
منم روکش هاشو میکشم روش و‌ میدوزمشون💗🧡💙
.
زندگی کنار خانواده به همین قشنگیه و شیرینیه ...😍 #عشق #خانواده #پدر #مادر #مامان #بابا #کوسن #دوخت_و_دوز #خیاطی #دخترانه #ذوق
.
Read more
. مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. ...
Media Removed
. مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. یا یکدفعه پیر شد یا من یکدفعه متوجهش شدم. اینجوری بود که وقتی کنکور داشتم٬ یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم: بابا می شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت: آره آره حتما. با یه دستپاچگی خفیف کنترل رو برداشت ... .
مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. یا یکدفعه پیر شد یا من یکدفعه متوجهش شدم. اینجوری بود که وقتی کنکور داشتم٬ یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم: بابا می شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت: آره آره حتما. با یه دستپاچگی خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت: اگه یه کم صداشو بلند کنم اذیت می شی؟ گفتم: نه اذیت نمی شم بابا جان. یه کم صداشو بلند کرد. مثلا از سی برد سی و پنج. الان شده نزدیکای پنجاه! مامان می گه وقتی داره نماز می خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می کنه. یه بار خواهرم به بابام گفت: میاین بریم سمعک بگیریم؟ خیلی محکم گفت: نه نه سمعک چرا؟ من گوشام سالمه. اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست. مامان می شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره میشه به بخار رقیقی که از سوراخای بالای سمار به آسمون کهنهٔ آشپزخونه پر می گیره. بابا از توی اتاق می گه: چای داریم؟ مامان سینی به دست میره پیشش و می پرسه: حاجی جان چرا داد میزنی خب؟ بابا با تعجب جواب میده: من داد نزدم٬ آروم گفتم. آروم هم گفت. توی سرش٬ همه چیز آرومه الان. داره آرومتر هم میشه. توی سرش٬ نشسته روی یک نیمکت سیمانی و به درختای خشکیده باغ نگاه می کنه. می بینه که باد بین شاخه های درخت می پیچه اما صدای باد رو نمی شنوه. مامان رو صدا می کنه: خانوم از کِی دیگه باد بی صدا می وزه؟
حامد توکلی
#حسرت #پدر #مادر #مامان #بابا #عشق #زندگی
Read more
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده ...
Media Removed
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که ... Regrann from @saahaar.22‌‌
‌‌
روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او. مرگ در خانه ی دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همه ی این ها_ چقدر آن بزرگ، زیبا گفته است _ "می خواهم در ستاره های آسمان چنگ بزنم" ، اما بی قدرت پرواز و با دست های کوتاه.
______
#سوگ_مادر
#شاهرخ_مسکوب
به کوشش #حسن_کامشاد
#نشر_نی
______
پ.ن : به حرمت قلم و نوشتن ؛چه حسی بهتر و زیباتر از حس نوشتن، نوشتنی که از ذهن پریشان نویسنده اش بر آید... که به نقل از نویسنده این کتاب " نوشتن برای من یک جور عبادت است، احتیاج به حضور قلب دارد "
چه بگویم از این کتاب که هر سطر به سطرش را با دردی توام با لذت خواندم... که هر سطرش غم نامه ئی بود در سوگ مادر. مادری که زمین است و آسمان...که چشمه است... که ریشه است... که جان بخش است. کیست که چنین تعاریفی از مادرش نداشته باشد.
کتاب سوگ مادر ماجرای شاهرخ مسکوب است با مادرش، که این دو چنان در هم تنیده و عجین شده اند که تفکیک آن ها از هم مشکل است. عشقی چنان بزرگ و عمیق که مرا یارای توصیفش نیست که بهتر از هر پی نوشتی، نوشته های صادقانه و احساس های عمیق خود مسکوب است در شرح حال چگونگی این شیفتگی
________
صدای بیدار دوستی خاموش که در بستر ضمیر من خفته است. و آنگاه که خفته بودم به ندای او چشم هایم را باز و دست هایش را تماشا کردم. او مرا نامید و من در میان بودنی ها به خود آمدم... صدای دوست آغاز من بود. دمیدن و شکفتن بود... صدای همزاد بود که گفت تو نور چشم های منی و من نگاهم را مثل دست هایم به او دادم و گفتم ... تو را ای دوست در جلوه های گوناگون دوست دارم زیرا تو ... مادر، زاینده و پرورنده ی منی.
...........
امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه، در خواب و بیداری صدای غزاله را می شنیدم مثل صدای پرنده ها بود در صبح بهار، صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بی خیال. سال1342 یک روز، اول های اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم داشت می گفت جان، جان ! به گنجشک ها می گفت، خودش از جیک جیک آن ها بیدار شده بود....
.........
از نظر من همه رنج و گذشت مادرم در دست هایش متبلور شده بود. حتی بیشتر از چشم هایش.
______
#نخواندن_بدتر_از_سواد_خواندن_نداشتن_است -
Read more
 #شهرکتاب_اصفهان #عکسهای_ارسالی_شما کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای ...
Media Removed
#شهرکتاب_اصفهان #عکسهای_ارسالی_شما کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست است. دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، نویسنده‌ی رمان وقتی نیچه گریست و درسنامه‌ی معتبر روان‌درمانی اگزیستانسیال، این بار نیز ... #شهرکتاب_اصفهان
#عکسهای_ارسالی_شما
کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست است.
دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، نویسنده‌ی رمان وقتی نیچه گریست و درسنامه‌ی معتبر روان‌درمانی اگزیستانسیال، این بار نیز شخصیت‌هایی به‌یاد‌ماندنی را به ما معرفی می‌کند. در نقبی که به رؤیاها و افکارش زده، به پائولا می‌رسیم که معرف یالوم به مرگ است و به استراق‌سمع میرنا که معنایی جدید به رازداری می‌بخشد؛ به ماگنولیا برمی‌خوریم که یالوم در تکاپوست تا از غم برهاندش و همزمان آرزو دارد غصه‌های دل خود را بر دامان فراخش بریزد و به مامان بدقلقی که از یک سو با مهر مادری و از سوی دیگر با مخالفت و عدم تأیید، پسرش را بیچاره و نفس‌بُر کرده است.
این کتاب شگفتی‌های موجود در قلب رابطه‌ی درمانی را می‌کاود و رویارویی نویسنده و بیمارانش را با ژرف‌ترین چالش‌های زندگی آشکار می‌سازد.
در داستان مامان و معنی زندگی، وابستگی فرزندی را به مادر متوفی او نشان می دهد. مادر ی که در زمان حیاتش نه تنها پسرش به او افتخار نمی کرد بلکه باعث خجالت او می شد و به قول پسر، سال ها در خصومتی مداوم با او زندگی می کرد و عجیب این که، حالا بعد از مرگ مادر، در رویایی که 10 سال بعد از مرگ او میبیند تأیید و نظر مادرش را در مورد خود می خواهد...بعد از رویا از خود می پرسد آیا ممکن است من تمام عمرم در پی تأیید مادرم بوده باشم؟
#اصفهان #شهرفرهنگ #شهرکتاب #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #پرفروش
Read more
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم ...
Media Removed
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی ... پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،
از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد
و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

#كيك_شكلاتي
#عصرونه
#كيش #كيشوند
#chocolat_cake
رسپي خواستيد تايپ كنم 📝
Read more
بهترین هدیه ای که طول عمرم گرفتم معجزه داشتن #دختر متن نامه شکیبا : مادر مهربانم: هر زمانی که به ...
Media Removed
بهترین هدیه ای که طول عمرم گرفتم معجزه داشتن #دختر متن نامه شکیبا : مادر مهربانم: هر زمانی که به آغوشی نیاز دارم آغوشت بر روی من باز است. زمان هایی را که به وجود یک دوست نیاز دارم دلت می فهمد. زمانی را که به آموختن درسی نیاز دارم، چشمان بخشنده ات حالتی سختگیرانه و جدی به خود می گیرند. قدرت عشق تو ... بهترین هدیه ای که طول عمرم گرفتم
معجزه داشتن #دختر
متن نامه شکیبا :
مادر مهربانم:
هر زمانی که به آغوشی نیاز دارم آغوشت بر روی من باز است.
زمان هایی را که به وجود یک دوست نیاز دارم دلت می فهمد.
زمانی را که به آموختن درسی نیاز دارم، چشمان بخشنده ات حالتی سختگیرانه و جدی به خود می گیرند.
قدرت عشق تو مرا هدایت کرده و بال پرواز من بوده است.
مادرها در هر زمانی و هر شرایطی که فرزندانشان به وجودشان نیاز دارند حاضرند.
حالا من این شعر را برایت از ته دل می خوانم :
مادر نازنینم رنج تو را نبینم
خورشید خانه ای تو خوب و یگانه ای تو
عزیز و مهربانی چون ماه آسمانی
می بوسمت مامان جون آی مامان جوووووون
مادر عزیزتر از جانم روزت مبارک
#روز_مادر
#روز_زن
#تولد_حضرت_فاطمه
#شکیبا تمام زندگی من
Read more
#داستان #به_لیمو #قسمت_آخر گفت:((دخترم،این درخت رو می بینی،اصغرآقا می گه بهارش تویی،چون همیشه توقویتراز من هستی و تویی که فقط می تونی درد خشک شدن و زمستون رو تحمل کنی.منم تابستونشم،چون راحت تر می تونم شکوفه بزنم.چون تواز تن خشک چوبها اومدی بیرون و شکوفه زدی و سبز شدی دوباره،تا من بتونم بیشتر ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_آخر

گفت:((دخترم،این درخت رو می بینی،اصغرآقا می گه بهارش تویی،چون همیشه توقویتراز من هستی و تویی که فقط می تونی درد خشک شدن و زمستون رو تحمل کنی.منم تابستونشم،چون راحت تر می تونم شکوفه بزنم.چون تواز تن خشک چوبها اومدی بیرون و شکوفه زدی و سبز شدی دوباره،تا من بتونم بیشتر دووم بیارم.ومن بازپاییز روبیارمودلت رو بشکنم.ولی تودوباره پاییز وار،ناراحتی هات رو تودلت نذاری و مثل برگ های زرد درخت اونها رو بریزی و من مغرورانه زمستون رو تو غار تنهایی هام بگذرونم و توباز واسه ادامه ی زندگی ،شکوفه بزنی.
آره دخترم زندگی سخته .
اون روزها هم چیزای دیگه ای بود که تو اون زمونها هرچه بود می تونستیم با اون کنار بیایم.
اما عهد وپیمونمون رو حفظ می کردیم.
اصغر آقا می گفت:هیچ کس نازخاتون نمی شه،،هرجا باشم بوی غذای نازخاتونم من رو می کشونه سمت خونه.((زندگی دوطرفه ش خوبه مادر.اگه تو مدام بخوای زندگی کنی و گل های نرگس و مریم رو بچینی و فرش زیر پای آقات کنی ،اونکه اومد گل ها رو بزنه کنار ونبینه،این زندگی دووم نداره.یا اون مدام نازت رو بکشه وتومثل برج زهرمارباشی،این زندگی دووم نداره.دیگه دل ها بزرگ نیست که پاییزوار ناراحتی ها روبریزن ودوباره شکوفه بزنه.اگه بزرگ هم باشه،یک طرفه نمی شه.))
آره مامان بزرگ ،حق باشماست واین جمله هم درسته که می گن،نسل شما نسلی بوده که هرچیزی که خراب می شده رو تعمیر می کردن .نه اینکه بیندازن دور،شما شاید چون سخت به دست می آوردین سخت ترهم می ایستادین به پاش.الان دور انداختن خیلی راحت تر شده و همه تظاهر می کنند به دوستی،تعمیرش هم نمی کنند.مامان بزرگ،دلم شربت به لیمو می خواد،تا بخورم و توتموم رگ هام جریان پیدا کنه.ومنم این جمله رو باهربار دیدنش بگم،که نازخاتون ها همیشه باید باشند که اصغر آقاها پابند خونه و زندگی شون باشند.واصغرآقاهایی باید باشندکه نازخاتون ها هیچ وقت غصه تنهایی نخورن.آره مامان بزرگ .آره ...با اون دست های پر از عشقت یه لیوان شربت به لیمو بده.
💚پایان💚
.
.
#نویسنده: #راحل_ظ
.
.
📹@raahel1368 .
پ.ن💚اینجا گلهاست، #کافه_گلها
@cafe.golha
یه محیط دوستداشتنی وآرامش بخش برای من وحتما می دونم اگه شماهم برید برای شما..واینم می دونم شماهم همین حس رو پیدا می کنید🍀💚
#امروز
#صبحگاه
#گلها
#داستان
#خلاقیت #دلنوشته #رهایی #مادر_بزرگ #نازخاتون #به_لیمو #ماه #آسمان #پاییز #زمستان #بهار #تابستان #عشق #عهد #پیمان #مدتیشن🌋 #انرژی #برگ #داستان_نویسی #صفحه #استاد
#داستان_ما_در_زمین
Read more
: : إهِم إهِم بهنوش اومد فک بزنه <span class="emoji emoji263a"></span>️ خااااااب... وقتی که من میرم و با نصف در امدی که از راه شغل شریف ...
Media Removed
: : إهِم إهِم بهنوش اومد فک بزنه ️ خااااااب... وقتی که من میرم و با نصف در امدی که از راه شغل شریف عیدی گرفتن داشتم ماژیک راندو میخرم ! اون نصف دیگشم قبلا خرج شده بود و این. ینی من الان بی پولم .... اما خب راندو خریددن حال میده کلا چیز میزای رنگی خریدن تهه دل ادمو قلقلک میده ، دیگه معمارم باشی ... :
:
إهِم إهِم
بهنوش اومد فک بزنه ☺️
خااااااب...
وقتی که من میرم و با نصف در امدی که از راه شغل شریف عیدی گرفتن داشتم ماژیک راندو میخرم !
اون نصف دیگشم قبلا خرج شده بود😅
و این. ینی من الان بی پولم ....
اما خب راندو خریددن حال میده
کلا چیز میزای رنگی خریدن تهه دل ادمو قلقلک میده ، دیگه معمارم باشی بدتر😌😌😌😌😌😌
بهلهههه.....
عید هم داره تموم میشه ، من هیچ‌ کدوم از کارای دانشگامو نکردم 😭😭😭بد بخت میشم میدونم 😥
ولی خب غر زدن رو‌بیخیال میشیم و .......این روز عزیز رو ب دوستای مامان عزیزم تبریک گویانده مینموئم
عاغا یه سوال
الان من فقط به مامانا میتونم تبریک بگم !؟ یا به خانومای مزدج شدن هم باید گفت ؟؟😅
کلا تبریک به همتون
تبربک‌به مادر هستی که بچه هاش شیوون و هیچولن 😂 و من کلا نمیتونم جز مادر چیزی خطابش کنم😂😂😂😂
تبریک به فاطمه و شیرین بانو
والا دیگه خانوم مزدوج نمیشنایم
فاطمه رو هم شک دارم البتع :/
اووووووووووووووووووووووووووه 😂😂😂
فافاااااا
تورو‌دیگه واقعا نمیدونم باید تبریک گفت یا نه
مامان‌که نشدی ، مزدوجم که....نصفس
بیا خودم اولین شخص باشم که بهت یه همچین ‌روزیو‌ تبریک‌میگم🙈🙊🙊🙊😌😌😌😌
روز ودم که قراره در اینده مامان بشم مبارک
#لول
دیگه اینکه ...

دعا کنید من پولدار شم‌چیز میزای رنگی رنگی بیشتر بخرم😂
اینکارارو میکنم حس میکنم ارزو هام دارن بر اورده میشن ،الان اینو به مامانم بگم میگه ارزوهات انقد کوچیکن بچه؟!😒
ولی خب ارزوهای کوچولوان که بزرگارو ‌میسازن :دی
و یه نکته ی دیگه
هر کسی خواست بره سینما ابد و یک‌روز و‌ببینه 😭😭😭
فوق العاده سسسسسس
امسال ، ینی پارسال هر چی جایزه بود درو‌کرد😌😌
ببینینش که بنده شدیدا لذت بردم : )
هَمِن
لاب یو‌آل ..:دی
نه یه چیز دیگه 😥😥😥
عکسای وون😥😥😥😥
دیشب 😥😥😥😥😥
چال😥😥😥😥😥😥😥
لبخندای ملوس😥😥😥😥
همین ....فقط میتونم بگم
هی ایز برث تیکینگ :| چطور یه نفر میتونه انقد قشنگ و‌ روشن بخنده!؟!!!!
مای وری امیزینگ ددی دیمپلی چویی😏😓
Read more
نرگس محمدی: دیگر تصویر روشن و واقعی از چهره‌های کودکانم ندارم نرگس محمدی، نائب رییس کانون مدافعان ...
Media Removed
نرگس محمدی: دیگر تصویر روشن و واقعی از چهره‌های کودکانم ندارم نرگس محمدی، نائب رییس کانون مدافعان حقوق بشر که اینک در زندان به‌سر می‌برد، در سالروز تولد فرزندانش در هفتم آذر با انتشار دل‌نوشته‌ای از دوری فرزندانش گفته است. متن کامل دل‌نوشته نرگس محمدی: بیش از ۱۰۰ سال پیش مادر بزرگم زاده شد ... نرگس محمدی: دیگر تصویر روشن و واقعی از چهره‌های کودکانم ندارم
نرگس محمدی، نائب رییس کانون مدافعان حقوق بشر که اینک در زندان به‌سر می‌برد، در سالروز تولد فرزندانش در هفتم آذر با انتشار دل‌نوشته‌ای از دوری فرزندانش گفته است.
متن کامل دل‌نوشته نرگس محمدی:
بیش از ۱۰۰ سال پیش مادر بزرگم زاده شد و ۶۷ سال پیش مادرم را زایید، فرزند و نوه‌های مادر بزرگم در تقلای آزادی، اعدام، زندانی و شکنجه شدند و مادر، رنج‌ها کشید و رفت. مادرم ۴۵ سال پیش مرا زایید و از حبس و بازداشت و هجرت عزیزانش نالید و اکنون مبتلا به بیماری‌هایی است که حتی توان ملاقات مرا در زندان ندارد. من ۱۱ سال پیش فرزندانم را زاییدم و اکنون در حسرت دیدارشان در گوشه زندانم.
بیش از ۱۰۰ سال است که زاییده شدیم و زاییدیم. دختر و بعد مادر شدیم و به موازات این تسلسل و تداوم زایش‌ها و مادرانگی‌ها، قصه پر غصه آزادی، در پای چوبه‌های دار و دالان‌های شکنجه و سلول‌ها، از گلوگاه‌های خسته نجوا شد و می‌شود.
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک، حتی کوچک‌تر از گلوگاه پرنده.
در زمانه‌ای که شدت اشتیاق ثروت و لذت و جذابیت قدرت، از غیر پیشی گرفته، نوشتن از عشق و مهر مادرانه و محبت به بشر، اگر نگویم بیهوده، اما چو آواز خروس بی‌محل است. می‌دانم در این اوضاع و احوال زمانه، نوشته‌ام به آوازخروس بی محل می‌ماند.
7 آذر روز تولد کودکان در غربت من است.
سومین شمع تولد کیانا و علی را در زندان روشن می‌کنم، هرچند دیگر تصویر روشن و واقعی از چهره‌های نازنینشان ندارم. کیانا در تماسی که داشتم، می‌گفت مامان نرگس تو الان چه شکلی شدی؟ می‌دانم که دیگر فرزندانم هم تصویری از من ندارند. و این نمایش تصویر عریان استبداد و ظلم است. هجران طولانی شده و به این می‌اندیشم که اگر روزی در جدال استبداد با آزادی، در کشمکش دل و عقل و عشق و مصلحت، دل وانهادیم، اکنون به روزگاری رسیدیم که به جدال دل با دل مبتلا شده و به تکه‌تکه شدن قلب‌هایمان تن داده‌ایم.
کیانا و علی جان تولدتان مبارک
مامان نرگس
زندان اوین.

سه سال است که نرگس محمدی، تولد کودکانش را در زندان جشن می‌گیرد، فرزندانی که به‌دلیل مهاجرت اجباری، امکان ملاقات با مادر خود را ندارند.
فرزندان خردسال نرگس محمدی پس از بازداشت این مدافع حقوق بشر به نزد پدرشان در فرانسه رفته‌اند. تقی رحمانی، همسر نرگس محمدی در پی فشارهای مقام‌های امنیتی و قضایی و صدور دستور اجرای حکم پنج سال زندان، از سال ۱۳۹۰ به اجبار به فرانسه مهاجرت کرده است.
Read more
. من سالها پیش در یک روزِ گرمِ تابستانی در خانواده‎ای پرجمعیت به دنیا اومدم، پرجمعیت در حدی‌که اگه ...
Media Removed
. من سالها پیش در یک روزِ گرمِ تابستانی در خانواده‎ای پرجمعیت به دنیا اومدم، پرجمعیت در حدی‌که اگه بهمون یارانه می‌دادن سرمایه‌مون از امیر قطر بیشتر می‌شد. من فقط هفت تا باابابزرگ داشتم! عجیبه نه؟ آخه مامان بزرگم بعد از آقاجون خدابیامرز دو بار هتریک کرد، یعنی شش بار دیگه شوهر کرد... همه‌شونم ... .
من سالها پیش در یک روزِ گرمِ تابستانی در خانواده‎ای پرجمعیت به دنیا اومدم، پرجمعیت در حدی‌که اگه بهمون یارانه می‌دادن سرمایه‌مون از امیر قطر بیشتر می‌شد. من فقط هفت تا باابابزرگ داشتم! عجیبه نه؟ آخه مامان بزرگم بعد از آقاجون خدابیامرز دو بار هتریک کرد، یعنی شش بار دیگه شوهر کرد... همه‌شونم سر دو سه سال مُردن! یعنی من الان هفت تا بابابزرگ دارم که باید به مزارشون سر بزنم. هر کدومشونم یه ور ایرانن!
.
من بیست و چهار تا خواهر دارم! در واقع پدر مادرم برای اینکه بچه پسر داشته باشن بصورت شبانه‌روزی تلاش می‌کردن. در واقع مادر من فوق تخصص زنان و زایمان داره.... البته بصورت تجربی! بالاخره بعد از اینهمه زایمان شمام باشی متخصص میشه دیگهه.... من همیشه مادرم رو حامله به یاد دارم... یعنی یه هفته بعد از اینکه خود من به دنیا اومدم، مامانم خواهر کوچیکه‌مو سه ماهه حامله بود! شما تصور کن از 1961 که دیوار برلین ساخته شد تا 1989 که دیوار از بین رفت و حتی بعد از اون، مامانم داشته می‌زاییده هی. یعنی بلوک غرب و شرق بی‌خیال دیوار برلین شدن ولی بابا مامان من دست از تلاش برنداشتن! .
دوران کودکیم در دشت‎‌های اطراف کرج گذشت. جایی که زندگی می‌کردیم خیلی امن نبود و بجز خطر دست‌درازی کسانی‌که به ما چشمِ طعمه دوخته بودند، امنیت جانی هم نداشتیم. خیلی از هم‌بازی‌هام زیر ماشین عینهو مربا له و لورده شدند... و فاجعه اینجا بود که از بچگی توی گوشم می‌گفتند اگه عین همینا مرباطور له و لورده بشی تازه شانس آوردی!
.
هنوز اولای جوونی‌م بود که هم مامان و هم بابام رو از دست دادم، دست روزگار تمام خواهر برادرامو هم طعمه‌ سرنوشت کرد. ما حتی شناسنامه نداشتیم که اسم داشته باشیم و بتونم بعدها دنبال‌شون بگردم! هضم این حوادث برای منی که وابستگی شدیدی به خانواده‌ داشتم، کار ساده‌ای نبود. در اون تنهایی و بی‌کسی نفهمیدم چی شد که سر از شهر درآوردم. روزهای اول زندگی در شهر واسه منِ بچه‌روستایی خیلی جذاب بود اما کم‌کم زندگی روی بدشو بهم نشون داد، اونم در عنفوان جوونی و ترگل‌ورگلی‌م که از برخی نواحی اونقد رسیده و خوش‌فرم و تُپل‌مُپل شده بودم که هرکی بهم می‌رسید یه نگاه «بخورم‌تورو»ئی بهم می‌کرد. خب فکر کنم دیگه متوجه شدید که من یه گیلاس هستم. گیلاس بودن خیلی سخته و اگر این حرفم رو قبول ندارید، بذارید قسمتِ بد زندگیم رو براتون تعریف کنم: ما گیلاس‌ها تا به خودمون میایم می‌بینیم ای دل غافل، یه چیزی داره توی شکممون وول می‌خوره و لگد می‌زنه. من خودم شوکه شدم. نمی‌دونستم چی‌کار کنم، ترسیده بودم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. شاید مسخره باشد ولی من مجبورم از پدرم دزدی کنم. یعنی از اتاق بغلی اتاقم پول می‌دزدم و می‌برم توی اتاق ...
Media Removed
. شاید مسخره باشد ولی من مجبورم از پدرم دزدی کنم. یعنی از اتاق بغلی اتاقم پول می‌دزدم و می‌برم توی اتاق خواهر کوچک‌ترم و می‌گذارمشان توی چمدان جهزیه مادرم. بله خیلی پیچیده است اما هیچ کس توی این دنیا خوشش نمی‌آید دستش جلوی پدرش دراز باشد و ترجیح می‌دهد یا سر پدرش کلاه بذارد یا اینکه به صورت رسمی ازش ... .
شاید مسخره باشد ولی من مجبورم از پدرم دزدی کنم. یعنی از اتاق بغلی اتاقم پول می‌دزدم و می‌برم توی اتاق خواهر کوچک‌ترم و می‌گذارمشان توی چمدان جهزیه مادرم. بله خیلی پیچیده است اما هیچ کس توی این دنیا خوشش نمی‌آید دستش جلوی پدرش دراز باشد و ترجیح می‌دهد یا سر پدرش کلاه بذارد یا اینکه به صورت رسمی ازش دزدی کند. البته که در مورد من این‌طور نیست که ارزش‌های اخلاقی برایم از بین رفته باشد و در واقع اگر بخواهم واژه درست‌تری را در مورد خودم به کار ببرم می‌توانم بگویم حقم را دارم می‌گیرم. گفتن ندارد اما پدر من آدم حق‌خوری است. همین دو سال پیش زمین ارثیه مشترکش با عمو محسن را بالا کشید و با پولش رفتیم مالدیو آفتاب گرفتیم. همان موقع حق من را خورد چون به‌خاطر موازین اخلاقی پدرم اجازه نداشتم بروم ساحل و تنها کاری که اجازه داشتم انجام بدهم این بود که از توی هتل یک صدف دریایی بگذارم بغل گوشم تا صدای دریا بدهد. یا چرا راه دور برویم. همین امسال بود که پول‌های فک و فامیل را گرفتیم تا پاساژ خانوادگی بسازیم اما الکی می‌بریم‌شان سر یک زمین خالی و می‌گوییم مغازه‌های‌تان را از الان انتخاب کنید. آن احمق‌ها هم که حق‌شان است از بس دلقکند. تا امروز 40 بار سر اینکه مغازه کنار دستشویی می‌افتد به کدام‌شان وسط زمین دعوا کرده‌اند. پدر هم با پول‌شان یک پورش دست دوم خریده که زیاد توی چشم نباشد. اما اینجا هم حق‌خوری کرد و نه تنها نمی‌گذارد پشت فرمانش بنشینم بلکه حتی اجازه ندارم سرم را از سان روفش بیرون ببرم چون موازینش اجازه نمی‌دهد سر دخترش وسط شهر از یک پورش بیرون بزند. پدر من در کل آدم اخلاق‌مداری است و به خاطر همین است پدر صدایش می‌کنیم. اصولا خانوادگی روی احترام‌ها و آداب بسیار حساسیم و حتی موقع شام خوردن از این دستمال‌ها داریم که زیر گلوی‌مان می‌بندیم. مامان هم با ما شوخی دارد و می‌گوید وقتی پول مردم را می‌خوریم هم دستمال‌مان را ببندیم تا جایش نماند که ما هم هارهار می‌خندیم تا خوشحال شود. آخر مامان افسردگی درجه سه دارد و معمولا با یک آدم خیالی حرف می‌زند که شبیه عشق سابقش است. سال‌ها پیش پدر با 20 میلیون عشق سابق مادر را خرید تا گورش را گم کند و بگذارد خودش با مادر ازدواج کند و آن مردک هم آن‌قدر گشنه بود که خودش دو تومن تخفیف داد تا تاریخ چک بیفتد جلوتر و برود پی کارش. پدر اینجا هم متاسفانه حق مادر را خورد چون وقتی مادر قضیه را فهمید گفت به جای این کارها اگر آن 20 میلیون را به خودش می‌داد از ازدواج با آن الدنگ منصرف می‌شد و خب این ضربه بدی برای مادر بود
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
مامان انقدر دستات و ببوسم صورت مثه ماهت و ببوسم پاهات و ببوسم ... مامان يعنى چشمم خورد به اين نقاشى ... هميشه مى گفتى مامانى چرا نقاشيات و تموم نمى كنى ... مى گفتم حوصله ندارم تمومش كنم مى خوام خواننده شم ️ مى خنديدى مى گفتى آخه صداى خاصى هم ندارى مامان ... مامان ... مامان ... يعنى كاش همه ى بچه ها مادر ... مامان انقدر دستات و ببوسم
صورت مثه ماهت و ببوسم
پاهات و ببوسم ... مامان يعنى چشمم خورد به اين نقاشى ... هميشه مى گفتى مامانى چرا نقاشيات و تموم نمى كنى ... مى گفتم حوصله ندارم تمومش كنم مى خوام خواننده شم ☺️ مى خنديدى مى گفتى آخه صداى خاصى هم ندارى 😍 مامان ... مامان ... مامان ... يعنى كاش همه ى بچه ها مادر پدراشون به جذابى تو و بابا باشن .... يعنى امروز داشتم بوما و نقاشيا و جابجا مى كردم دلم ضعف رفت برات مى دونى كه اگر روزى قرار به پيوند هر عضوى باشه من با عشق تقديمت مى كنم حتى قلبم و ... مى دونم مى گى بچه ى بيرحمى نباش فرزند مى تونه مرگِ مادر و پدر و تاب بياره ولى مادر و پدر نه ... ولى خواستم بدونى من بارها و بارها فكر كردم با خودم ... چقدر فرزند خوشبختى بودم و چطورى عاشقتونم هستم ... مامان ... تو قلب، روح، جان، منى، دست بوستونم تا آخرررر دنيا
مى دونم هميشه مى خونى نوشته هام و گفتم اينجا برات بنويسم
#مادر #پدر #عشق
#ساغر_مسعودى
Read more
. دلا #رفیق #سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضهٔ #شیراز پیک راهت بس دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که ...
Media Removed
. دلا #رفیق #سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضهٔ #شیراز پیک راهت بس دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج #خانقاهت بس #حافظ جان / غزل ۲۶۹ . من از شیراز برگشته‌ام، شیراز از من بر‌نمی‌گردد... یاد دوستان عزیزم، میهمان‌نوازی بی‌دریغشان و شیراز نازنین چون توشه‌ای برای روزهای پیش رو با من ... .
دلا #رفیق #سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضهٔ #شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج #خانقاهت بس
#حافظ جان / غزل ۲۶۹
. من از شیراز برگشته‌ام، شیراز از من بر‌نمی‌گردد...
یاد دوستان عزیزم، میهمان‌نوازی بی‌دریغشان و شیراز نازنین چون توشه‌ای برای روزهای پیش رو با من خواهد بود؛
به امید تجدید دیدار.
پ.ن: اولین سفر مادر و دخترانه بود که سخت به آن محتاج بودم. باشد که ادامه یابد...
پ.ن۲: جای خالی باقی عزیزانم مرا به سفری دوباره و دوباره می‌خواند...😊
که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! من دیر پَزم جانا!!! .
پ.ن۳: با تشکر بسیار از خواهر جان برای آشنا کردن دوستانش، همراهی بانشاط و راهنمایی‌هایش، تشکر ویژه از محدثهٔ نازنین و یاسمن عزیزم. ممنون از مامان بی‌نظیرم برای آمدنش و بودنش که همه چیز است و بالاخره ممنونم از همسر جان که راهی سفرم کرد. @rezazarneshan پ.ن۴: تمامی این عکس‌ها و عکس‌های پست قبل را با دوربین موبایل، خودم گرفته‌ام.
اردیبهشت نود و هفت
Read more
پسر بچه ايي به سراغ مادرش رفت كه در آشپزخانه مشغول درست كردن شام بود و يادداشتي به او داد كه خودش نوشته ...
Media Removed
پسر بچه ايي به سراغ مادرش رفت كه در آشپزخانه مشغول درست كردن شام بود و يادداشتي به او داد كه خودش نوشته بود. پس از آنكه مادر كارش تمام شد، دستانش‎ را شست و بعد شروع به خواندن يادداشت پسرش كرد كه بدين مضمون بود: بابت هرس كردن علف‎هاي باغچه‎: پنج دلار بابت نظافت اتاقم در هفته‎: يك دلار بابت نگه داري و مراقبت ... پسر بچه ايي به سراغ مادرش رفت كه در آشپزخانه مشغول درست كردن شام بود و يادداشتي به او داد كه خودش نوشته بود. پس از آنكه مادر كارش تمام شد، دستانش‎ را شست و بعد شروع به خواندن يادداشت پسرش كرد كه بدين مضمون بود: بابت هرس كردن علف‎هاي باغچه‎: پنج دلار بابت نظافت اتاقم در هفته‎: يك دلار بابت نگه داري و مراقبت از برادر كوچكم در زماني كه شما به خريد رفته بوديد: بيست و پنج سنت بابت خريد از فروشگاه‎: پنجاه سنت بابت بردن آشغال‎ها به كوچه‎: يك دلار بابت گرفتن نمره بيست و كارت صد آفرين‎: پنج دلار بابت نظافت و شست و شوي حياط‎: دو دلار جمع كل‎: 75/14 دلار مادر پس از ديدن يادداشت پسرش‎، نگاهي به او انداخت و پسرك به خوبي‎ احساس كرد كه خاطرات دور به ذهن مادرش هجوم آورده‎اند. مادر قلم را برداشت‎ و پشت كاغذ پسرش چيزهايي يادداشت كرد و آن را به دست پسرش داد. يادداشت‎ مادر بدين مضمون بود: بابت نه ماهي كه داخل شكمم رشد مي‎كردي و حملت مي‎كردم‎: رايگان بابت تمام شب‎هايي كه در كنار بسترت بي‎خوابي كشيدم‎، از تو پرستاري كردم و براي سلامتي‎ات دعا كردم‎: رايگان بابت همه سختي هايي كه بابت تو متحمل شدم و تمام اشك‎هايي كه طي اين همه‎ سال به خاطر تو ريخته‎ام‎: رايگان بابت تمام شب‎هايي كه به خاطر نگراني‎ها و مشكلات تو تا صبح پلك بر هم نزدم‎: رايگان بابت تمام لباس‎ها، غذاها و اسباب بازي‎هايي كه برايت خريده‎ام و حتي پاك كردن‎ بيني‎ات‎: رايگان پسرم‎، وقتي همه اين مخارج را با هم جمع كني‎، قيمت و جمع كل عشق من نسبت‎ به تو مشخص مي‎شود: رايگان وقتي پسر خواندن يادداشت مادرش را به پايان رساند اشك در چشمانش حلقه زده‎ بود. مستقيم به چشمان مادرش خيره شد و گفت‎: «مامان خيلي دوستت دارم‎». و بعد قلم را برداشت و با حروف درشت زير يادداشتش نوشت‎: «كامل پرداخت‎ شد
Read more
 #صیغه_مشهد میگه : شنیدی #عرب ها و #عراقی ها میان #مشهد ، میرن توی هتل ها ، البوم عکس میبینن و انتخاب ...
Media Removed
#صیغه_مشهد میگه : شنیدی #عرب ها و #عراقی ها میان #مشهد ، میرن توی هتل ها ، البوم عکس میبینن و انتخاب میکنند و دختر صیغه میکنند میگم اره شنیدم میگه پس خیلی بی غیرتی که شنیدی و ساکتی میگم شنیدی همین حرفهارو توی #عراق هم میزنند و به اونها هم میگن چه نشستید که دخترهای عراقی توی نجف و کربلا صیغه ایرانی ... #صیغه_مشهد

میگه : شنیدی #عرب ها و #عراقی ها میان #مشهد ، میرن توی هتل ها ، البوم عکس میبینن و انتخاب میکنند و دختر صیغه میکنند
میگم اره شنیدم
میگه پس خیلی بی غیرتی که شنیدی و ساکتی
میگم شنیدی همین حرفهارو توی #عراق هم میزنند و به اونها هم میگن چه نشستید که دخترهای عراقی توی نجف و کربلا صیغه ایرانی ها میشن برا یک شب رابطه
میگه نه نشنیدم ، همش شایعست
میگم پس خیلی احمقی که اینور هر چیزی بگن باور میکنی ولی اونور اگر چیزی بگن میگی #شایعه
میگه اخه ما که ندیدیم
میگم مگه البوم عکس دختر ایرانی توی هتل های مشهد رو دیدی ؟
میگه نه اونم ندیدم ولی همه دارن میگن
میگم همه مثل تو یک چیزی شنیدن دو تا هم میگذارن روش میگن
یک سری از مشهد و علمای مشهد کینه به دل دارن ، یکی سری فراتر از این حرفها چشم دیدن اینهمه سفر توریستی به مشهدالرضا رو ندارند ، یکی سری فراتر از این صحبتها طاقت وحدت شیعیان ایران و عراق رو ندارند ، یک جماعتی هم جدا از تمام اینها صبح تا شب ، شب تا صبح انرژی و هزینه و فکر بکار میگیرند برای تفرقه افکنی و نارضایتی تراشی
میگه اخه تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
میگم مامان تو هم اره
میگه خجالت بکش با چه مدرکی میگی
میگم با مدرک تا نباشد چیزکی
میگه این مدرک به درد عمت میخوره
میگم دیدی حرف مفت زدن کنتور نمیندازه
اصلا گیریم چیزکی هم بوده
یک مورد دو مورد ده مورد
برید بگردید ببینید کدوم بی ناموس چنین کاری کرده ، یقه اش رو بگیرید به ما هم نشون بدید ما هم تف و نفرینش کنیم
ولی اگر چیزی پیدا نکردید چی
میگه فلان مسئول خودش گفته
میگم فلان مسئول که تکذیب کرد و گفت فقط گفتم ما نظارتی بر سوئیتهای شخصی که اجاره داده میشند نداریم
گفت پس حتما یک چیزی بوده
میگم پس بازم مامان تو هم اره ؟
میگه تو نمیفهمی نباید به مادر من توهین کنی
میگم بخدا میفهمم ، این تویی که نمیفهمی داری به غیرت مردای یک شهر و ناموس و غیرت زنان و مردان یک کشور اهانت میکنی
طرف از عراق پا شه بیاد مشهد برا صیغه ؟
عراق دختر نداره ؟ ارمنستان و ترکیه نداره ؟
زبانم لال اینهمه شهر مرزی ایران نزدیک عراق ، چرا مشهد ؟
اکثریت قاطع مسافران عرب مشهد با خانواده هستند
طرف با خانواده بیاد برای صیغه ؟
بفهمیم چی میگیم
به اسم مخالفت با #جمهوری_اسلامی یا ادعای غیرت هر حرفی رو نشر ندیم
اگر هم روزی این قضیه ثابت شد اون زمان بزنید پدر طرف رو در بیارید
مادر باعث و بانیشان را هم

پ ن
چند وقت دیگه #اربعین
یکی دیگه از برکات خودش رو نشون میده
شستن تمام فتنه های این چند ماه گذشته
یکی دیگه از برکات این روز بزرگ خواهد بود
#ان_شاالله
Read more
{تولدت مبارک زیبا} • مامان: _ شیش پیمونه بریز فرشید من: _ چشم(ولی هفت تا می‌ریختم) مامان: بعد ...
Media Removed
{تولدت مبارک زیبا} • مامان: _ شیش پیمونه بریز فرشید من: _ چشم(ولی هفت تا می‌ریختم) مامان: بعد از ناهار کتاب هفت فرسنگ زیر دریا رو بخون من: چشم(ولی سگ ولگرد صادق هدایت می‌خوندم) ••• نمی‌دونم چی بگم مادر دانا، زیبا، متفاوت وقد بلند من خودت به‌همین روز عزیز که تولدته منوببخش، من عاشقتم. • #مامان ... {تولدت مبارک زیبا}

مامان:
_ شیش پیمونه بریز فرشید
من:
_ چشم(ولی هفت تا می‌ریختم)
مامان:
بعد از ناهار کتاب هفت فرسنگ زیر دریا رو بخون
من:
چشم(ولی سگ ولگرد صادق هدایت می‌خوندم)
•••
نمی‌دونم چی بگم مادر دانا، زیبا، متفاوت وقد بلند من خودت به‌همین روز عزیز که تولدته منوببخش، من عاشقتم.

#مامان #مادر #صادق_هدایت #برنج #تولد
Read more
ذوق اومدن یک عشق جدید به خانواده، ذوق اینکه همه چی رو براش بذاری و بهترین ها رو براش بسازی، ذوقی هست که مادر ها فقط درک میکنند. خیلی دوست داشتم با خیال راحت، بهترین ها رو براش انتخاب کنم، جایی که بتونم با یک بار رفتن ، تمام نیاز های عشق تو راهم رو یک جا تهیه کنم. خودتون میدونید برای یک کسی که قراره مادر بشه، ... ذوق اومدن یک عشق جدید به خانواده، ذوق اینکه همه چی رو براش بذاری و بهترین ها رو براش بسازی، ذوقی هست که مادر ها فقط درک میکنند.
خیلی دوست داشتم با خیال راحت، بهترین ها رو براش انتخاب کنم، جایی که بتونم با یک بار رفتن ، تمام نیاز های عشق تو راهم رو یک جا تهیه کنم. خودتون میدونید برای یک کسی که قراره مادر بشه، گشتن در شهر برای خرید کار سختی هست. ولي فروشگاه رامينا در سه طبقه بزرگترین و کاملترین فروشگاه سیسمونی که دیدم، هر چیزی که فکرشو میکردم رو تهیه کردم،دلم ميخواست که اینجا رو به مامان های عزیز معرفی كنم
تازه متوجه شدم که میتونیم سفارش اینترنتی هم از طریق پیج، کانال تلگرام و سایتشون داشته باشیم ،تا اگر برامون شرایط مراجعه حضوری سخت باشه بتونیم به سرعت چیزی که میخوایم رو تحویل بگیریم.
من هم ازشون خواهش کردم به مامان هایی که از طرف من خرید میکنند تخفیف خوبی بدن.
امیدوارم تجربه خوبی از خرید فروشگاهشون داشته باشید و اگر دارید اون رو اینجا با بقیه به اشتراک بگذارید. @raminashop @raminashop @raminashop
Read more
شاید حتا مامان هم یادش نیاد چون کوچولو بودم، همون اوایل مدرسه رفتن که داشت مغزم پر می‌شد، گفتم مامان، ...
Media Removed
شاید حتا مامان هم یادش نیاد چون کوچولو بودم، همون اوایل مدرسه رفتن که داشت مغزم پر می‌شد، گفتم مامان، گوگوش هم بمیره می‌ره جهنم، چون می‌رقصه و می‌خونه؟ گف "نه برا چی! دل خیلیارو شاد کرده"... همین سوال رو از معلم هم پرسیدم، گفت: "گناهکار جاش تو جهنمه"، گفتم مگه نگفتین اگه آدما از آدم راضی باشن می‌ره ... شاید حتا مامان هم یادش نیاد چون کوچولو بودم، همون اوایل مدرسه رفتن که داشت مغزم پر می‌شد، گفتم مامان، گوگوش هم بمیره می‌ره جهنم، چون می‌رقصه و می‌خونه؟ گف "نه برا چی! دل خیلیارو شاد کرده"... همین سوال رو از معلم هم پرسیدم، گفت: "گناهکار جاش تو جهنمه"، گفتم مگه نگفتین اگه آدما از آدم راضی باشن می‌ره بهشت؟ گفت: "بله" گفتم خب خیلیارو شاد کرده که! گفت"فرمان خدا رو نمیشه زیر پا گذاشت". خلاصه یه جای کار ایراد داشت! سال‌ها گذشت، من همیشه به "گناه" فکر می‌کردم. اوایل که کمتر گناه کرده بودم، می‌گفتم باشه از فردا نماز می‌خونم توبه می‌کنم پاک شه، بعد انقدر زیادتر و زیادتر شدن که از دستم در رفته بود... تارای موی رها، مهمونیو پارتی، جوونی و جوونی، نماز روزه‌های عقب افتاده اندازه‌ی عمرم!
تا همین بیست و سه چهار سالگیمم مطمئن بودم جام تو جهنمه.
خلاصه نمی‌دونم کی وا دادم و چه طوری دیگه اعتقادم به همه‌چیز از بین رفت، نقطه‌ی واضحی ندارم توی ذهنم، فقط می‌دونم که در من "احساس گناه" یه چیز نهادینه شد: من با دوستام خوش می‌گذرونم مامانم تنهاس، من به بابام زنگ نمی‌زنم، من خرید کردم در صورتی‌ که می‌تونستم پس‌انداز کنم برا فلان چیز واجب، من ازدواج کردم مامانم تنهاس، من عصبانی شدم، من نرسیدم، من ادامه ندادم، من تنبلی کردم، موزیکام رو هوان، من خسته‌م، من دعوا کردم با فلانی، من فوق العاده نیستم...
بله بله حتا بی‌ربط‌ترین‌ها برای من احساس گناه و سرزنش داشتن. چون سیستم فکری من نیاز به یه ماشین تحلیل و فیلتر خوب و بد داشت (و حتمن هنوز هم داره)... * *
اگه یه روزی دلم بخواد تجربه کنم مادر باشم (که خیلی بعیده) حتمن به فرزندم می‌گم: تو کافی‌ای... تو تایید نمی‌خوای، تو زنده‌ای، تو تغییر می‌کنی، تو خطا می‌کنی، تو کم میاری، تو حس خوب تجربه می‌کنی، تو گند می‌زنی، تو زمین می‌خوری، تو قرار نیست فوق‌العاده باشی... تو قرار نیست به کمال برسی، تو اشرف مخلوقات نیست، تو فقط کار خودتو بکن: زندگی...
همون اول بهش می‌گم... نه که این همه راهو بیاد و مجبور باشه برگرده...
* * * یه چیز دیگه رو هم مطمئنم، اگر معلم مرده باشه، اگه خیلیا مرده باشن یا بمیرن، همونایی که سالای طلایی عمرمونو شستشو دادن، حتمن جاشون تو جهنمه... اگه باشه... یا حداقل برای اونا باشه... ___________________________________________________
پ.ن: خندهه شیطانی بود...
Read more
. + هی! چرا انقد معطل میکنی؟ بیا بریم بیرون! - نمیام... من هنوز برعکس نشدم! + اینکه کله‌ت پایین باشه ...
Media Removed
. + هی! چرا انقد معطل میکنی؟ بیا بریم بیرون! - نمیام... من هنوز برعکس نشدم! + اینکه کله‌ت پایین باشه یا بالا هیچ فرقی نداره! - نمیخوام! بهترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم. دیگه هیچوقت همچین شرایطی برام پیش نمیاد که بتونم توش لذت برعکس شدن رو بچشم! + اون بیرون، نه تنها میتونی برعکس شی که انقد ... .
+ هی! چرا انقد معطل میکنی؟ بیا بریم بیرون!
- نمیام... من هنوز برعکس نشدم!
+ اینکه کله‌ت پایین باشه یا بالا هیچ فرقی نداره!
- نمیخوام! بهترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم. دیگه هیچوقت همچین شرایطی برام پیش نمیاد که بتونم توش لذت برعکس شدن رو بچشم!
+ اون بیرون، نه تنها میتونی برعکس شی که انقد جا هست که میتونی هرچقد دلت خواست کله ملق بزنی و ورزش کنی!
- کدوم بیرون؟ اینجا رو ببین. یه جای گرم خوابیدیم، هم غذا بهمون میرسه هم هوا.
+ تو به این میگی غذا؟ مامان غذا رو میجوه و معده‌ش هضم میکنه و تازه تهش میرسه به ما! اون بیرون میوه های رنگارنگ هست، غذاهای خوشمزه داره. آب خنک میدونی چه مزه‌ای میده؟
- من نمیدونم تو چی میگی! میوه چیه؟ ما که ندیدیم! خنک یعنی چی؟ من فقط میدونم که اینجا راحتم.
+ دیگه وقتشه! بیا بریم... بهت قول میدم لذتای بیرون از رحم مامان خیلی‌ قشنگ تر از اینجا باشه. از همه بهتر اینه که ما میتونیم مامان رو ببینیم! لجبازی نکن و بعد از من بیا بیرون باشه ؟
- خیلی خب... اگه نخوام هم چاره‌ای ندارم جز به دنیا اومدن!
.
.
.
* ما هم گاهی تو این دنیا گیر میدیم به چیزایی که واقعا داشتن یا نداشتنشون تو سیر تکاملیمون هیچ تاثیری نداره (مثل برعکس‌شدن جنین!) گیر میدیم بهش و حواسمون نیست که خیلی بهترش اون دنیا هست :)
* دلیل نمیشه اگر نعمتای بهشتی برامون قابل درک نیست، انکارشون کنیم.
* بهترین لذت بهشتی شدن برای انسان ها اینه که میتونن خدا رو ببینن ... نظر کنن به وجه‌الله ... مثل لذت دیدن مادر ...
* هرچیزی که فکر میکنی نداشتنش یا تجربه نکردنش تو این دنیا باعث میشه زندگیتو ببازی، اگر تلاشتو کردی و بهش نرسیدی، بیخیالش شو! چون اینجا اونقدم که فکر میکنی مهم نیست. اون دنیایی هست که هم از اینجا خیلی بزرگتره هم موندگار. هم زیباییا و لذت‌هاش قابل قیاس نیست :)
.
#مینیمالی_از_حکایت_دنیا_و_آخرت_ما :)
.
Read more
. از صفحه‌ی @poetry.book . سیمون دوبووار در "مرگی بسیار آرام" روزگار مادرش را در هفته‌های پایانی ...
Media Removed
. از صفحه‌ی @poetry.book . سیمون دوبووار در "مرگی بسیار آرام" روزگار مادرش را در هفته‌های پایانی زندگی‌اش روایت می‌کند. _ آیا باید او از آنچه درون بدن خودش می‌گذشت مطلعش می‌کردند؟ آگاهی از بیماریِ خود حق طبیعی بیمار نیست؟ دوبووار با دیدن آلام و فریادهایی که مادرش از درد می‌کشید، بارها ... .
از صفحه‌ی @poetry.book
.
سیمون دوبووار در "مرگی بسیار آرام" روزگار مادرش را در هفته‌های پایانی زندگی‌اش روایت می‌کند.
_

آیا باید او از آنچه درون بدن خودش می‌گذشت مطلعش می‌کردند؟ آگاهی از بیماریِ خود حق طبیعی بیمار نیست؟ دوبووار با دیدن آلام و فریادهایی که مادرش از درد می‌کشید، بارها این سوال را از خودش می‌پرسد که آیا بهتر نیست به شیوه‌ای او را از درد کشیدن نجات داد و "راحت کرد"؟ این دو پرسش اخلاقی - شیوه‌ی اطلاع رسانی به بیمار و #اتانازی - انسان را در موقعیتی #پارادوکسیکال و بحرانی قرار می‌دهد. بخصوص برای #روشنفکری چون دوبووار
_

به چند دلیل این را #کتاب شاهکاری در نوع خود می‌دانم. نخست آنکه یک کتاب جیبی صد صفحه - بسته به تجربه‌های شخصی خواننده - می‌تواند چالشی عمیق در او ایجاد کند. دوم آنکه نباید کتاب را به یک روایت صرف از روزهای آخر بیمار تقلیل داد، اصلا چنین نیست. این تنها یک وجه از کتاب است. در وجهی دیگر، به رابطه‌ی پر فراز و نشیب مادر و فرزند پرداخته می‌شود، رابطه‌ای که از نوجوانی فرزند به علت رفتار تندخو و مذهبی مادر دچار نقصان شده و حالا بواسطه بیماری دوباره پا گرفته است. با این وجود او در روزهای پایانی یک‌بار هم دعا نکرد، هیچ کشیشی را برای اعتراف نپذیرفت و از دوستان مذهبی‌ش کناره‌گیری کرد!!!!
_

واکنش منتقدانِ مذهبیِ #دوبووار به بیماری مادرش و کنایه‌های آن‌ها وقیحانه است. آن‌ها علت پریشانی خانواده دوبووار را در مواجهه با بیماری مادر، لامذهب بودن می‌دانند. دوبووار در این کتاب، پاسخی کوتاه اما تکان‌دهنده به آن‌ها می‌دهد.
_
. "مامان زندگی را همان‌قدر دوست داشت که من دوست دارم. در روزهای احتضارش ، نامه‌های زیادی به دستم می‌رسید که آخرین کتابم را نقد و بررسی کرده‌ بودند. مقدس‌مآبان با دلسوزی کنایه‌آمیزی نوشته بودند: "اگر ایمان خود را از دست نداده بودید، مرگ چنین هراسانتان نمی‌کرد." و پیش خودم به آن‌ها جواب دادم همه‌تان سخت در اشتباهید. مذهب، چه برای مادرم و چه برای من چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ. ابدیت نمی‌تواند تسلی‌بخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد، اما مرگ را پیش روی خود می‌بیند"
_

پی.ن۱ : عنوان _کتاب ایهامی جالب و دردناک دارد. از سویی مفهوم زمان را در خود دارد، تحلیل رفتن تدریجی مادر دوبووار را در پیشرفت بیماری تداعی می‌کند و از سویی دیگر کنایه‌ای است از سخن پزشکان که گفته بودند او مرگی آرام و بدون درد خواهد داشت، در صورتی که آنچه اتفاق می‌افتد به‌صورت دیگری‌ست.
_

پی.ن۲: به نظرم خواندن این کتاب برای همه الزامیست.
.
www.nashremahi.com
Read more
 #پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان ...
Media Removed
#پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم) فهمیدم ... #پست_ویژه
همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین

اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم)

فهمیدم کار تمومه! یعنی عین چفیه و پلاکی که تو آژانس شیشه‌ای برای حاج کاظم فرستادن این پیام هم واضح و روشن بود!

وارد اورژانس که شدم دیگه مریض‌ها رو به یه چشم دیگه نگاه می‌کردم! البته حس اونا هم تغییر کرده بود. رفتم پیش دکتر!

دکتر من و به تختم برد و تازه بازی شروع شد. هر پنج دقیقه یه مریض با کلی سیم و بند و بساط میومد و از مادرم میپرسید: حالش خوبه؟! دکترها هنوز قطع امید نکردن؟! ان‌شاءالله زودتر دکترها بگن ببینیم تکلیف مون چی می‌شه با میّت! راستی گروه خونی‌ش چیه؟

مجتبی هم در مورد کلیه‌ها توافق کرده بود! بابام گفته بود پونزده به بالا هرچی فروختی مال خودت! اونم صحبت از پنجاه تومن می‌کرد. می‌گفت مال یه رییس‌جمهور بوده که ده صبح می‌اومده پاستور ساعت دو بر می‌گشته!

بالاخره ما رو بردن اتاق عمل و طرف یه سوزن سه متری به کمر ما زد که بی حس بشیم. حالا من استرس داشتم خفه می‌شدم.

اونایی که می‌گن استرس نداره که یا همین الان سکوت می‌کنن یا با پشت دست می‌خوابونم تو اینستاگرام‌شون!

آقا بی حس شد و برید و دوخت و کار تموم شد و اومدیم ریکاوری از اونجا دیگه باغ وحش شروع شد! حتی من شنیدم بیمارستان از یکی دو نفر تو خیابون پول گرفته بود که بیان یه خرس واقعی ببینن!

از اتاق عمل که بیرون اومدم دیدم مادرم داره گریه می‌کنه! فهمیدم بابام سهم بلیط فروشی بیمارستان رو گرفته ولی سهم مامان رو نداده و اونم گریه می‌کنه! دایی و خاله هم اومده بودن کمک مامان ولی بابا با پول‌ها فرار کرده بود.

الانم کسی حاضر نیست پول ترخیص رو بده! بابا معتقده ولش کنیم به بیمارستان فشار میاد ولش می‌کنه! ولی مامان می‌گه ممکنه تو این نوسانات قیمت دلار یهو قلبش رو به قیمت بفروشند!

ترانه مربوطه
من سرگردون پاره
تو رو دکتر می‌دونسم

پ‌ن یک
الان یه مورفین زدم اون بالا بالاهام

پ‌ن دو
خدایی خانواده یه چیز دیگه‌س

پ‌ن
جاداره از فاضل چوپان جوری تشکر کنم که انگار نه انگار خانواده نشسته

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #بیمارستان #بستری #عمل #اتاق_کثیف #پدر_مادر #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کلیه_مو_به_تو_اهدا_کنم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_مورفین_دوس_ندارد_و_درد_میکشد #ومن_الله_التوفیق
Read more
. به افتخار مادرم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . وقتی بچه بودم ...
Media Removed
. به افتخار مادرم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دلت و ازم میپرسیدی قلب مامان کیه؟ منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن بازم میپرسیدی جیگر مامان کیه؟ میگفتم: مـــــن و باز میپرسیدی چشم مامان کیه؟ میگفتم: مـــــن اون موقع ها ... .
به افتخار مادرم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دلت و ازم میپرسیدی قلب مامان کیه؟
منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن
بازم میپرسیدی جیگر مامان کیه؟
میگفتم: مـــــن
و باز میپرسیدی چشم مامان کیه؟
میگفتم: مـــــن
اون موقع ها درک نمیکردم قلب مامان بودن و جیگر مامان بودن و چشم مامان بودن یعنی چی!؟
اینو وقتی متوجه شدم که صورتت پر از چروک شده و موهات رنگ سیاهشو داده به سفیدی! مامانی تمام موهاتودیدم ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮم سفیدشدواززجرکشیدن من آروم آروم شکستی ... آره تازه فهمیدم قلب مامان بودن یعنی وقتی تو ناراحتی من دل تو دلم نیست ،
جیگر مامان بودن یعنی وقتی مریضی و ناخوشیتو میبینم جیگرم آتیش میگیره
و چشم مامان بودن یعنی وقتی نور چشمات کم شدن چشمای منم خیس شدن
"""مامان خیلی خیلی دوست دارم"""
به سلامتی مامانایی ک هستن،ویا ب رحمت خدا رفتند....🌺🌺🌺🌺
#father #mother #family #kids #child #Love #training #punishment #Awakening #پدر #مادری #خانواده #بچه #کودک #عشق #تربیت #خنده #شادی #فداکاری #مادر #پدری #تربیت #تنبیه #بیداری
Read more
. از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به ...
Media Removed
. از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به نظرم بهترین درس بود ،دوران هنرستان همیشه نقاشیام برای نمایشگاه مدرسه انتخاب میشد . کلاس پنجم دبستان بودم که اولین لباسم و دوختم (البته با کمک مادر هنرمندم) اول راهنمایی برای خودم یه کیف دوختم که ... .
از بچگی عاشق کارای هنری بودم . همیشه دوران مدرسه نقاشیم ۲۰ بود بعد که وارد راهنمایی شدم حرفه و فن به نظرم بهترین درس بود ،دوران هنرستان همیشه نقاشیام برای نمایشگاه مدرسه انتخاب میشد . کلاس پنجم دبستان بودم که اولین لباسم و دوختم (البته با کمک مادر هنرمندم) اول راهنمایی برای خودم یه کیف دوختم که هرجا میرفتم هیشکی باور نمیکرد که خودم درستش کرده باشم.
وقتی میخواستم انتخاب رشته کنم و تصمیمم هنرستان شد با مخالفت شدید خانواده روبرو شدم ،کل تابستونم خراب شد بخاطر این موضوع چون ریاضی و تجربی کلاس بیشتری داشت (دکتر ،مهندس میشدی بعدش) که البته خیلیا این رشته هارو تو دبیرستان انتخاب کردن و تو دانشگاهم یه رشته مسخره خوندن و آخرشم یه کارمند ساده شدن ولی عوضش خانواده هاشون تو دوران دبیرستان با افتخار به فامیل پز دادن که بچه شون ریاضی و تجربی خونده😂
خوب البته من در آخر مهندس شدم چون رشته معماری و انتخاب کردم و بعدش دکوراسیون داخلی ولی اگر برمیگشتم به گذشته شاید انتخابش نمیکردم و یه رشته هنری تر مثل نقاشی و انتخاب میکردم . یه مدت تو رشته خودم کار کردم ولی من آدمی نیستم که برای کسی کار کنم و دستور بگیرم بعد کشیده شدم به سمت عکاسی و فکر کردم آره این کار مورد علاقمه . ولی الان جونم براتون بگه که جوری عاشق این کارمم و با عشق برای شما کیف درست میکنم که وقتی یه کیف تموم میشه و نگاش میکنم تمام خستگیا از تنم بیرون میره و الان مامان و بابام بهم افتخار میکنن که شغل خودم و دارم و الان دارم کارآفرینی میکنم . میخوام به مادر پدرای عزیز بگم که بذارید بچه هاتون چیزی رو که دوست دارن و عاشقشن رو دنبال کنن. لازم نیست حتما دانشگاه برن یا یه رشته خفن بخونن ،بذارید وقتی درسشون تموم شد با عشق کار کنن . از بچگی به زور تمام کلاسای دنیا نفرستیدشون ،وقتی چند ماه یه کلاس میرن و معلوم میشه نه هیچ علاقه ای بهش دارن و نه هیچ استعدادی از اون کلاس بیاریدشون بیرون ،وقتی به موسیقی علاقه نداره و دوست داره فوتبالیست بشه بزار بشه .مطمعن باشید که وقتی یه کاری رو با علاقه و عشق انجام بده ،انقدر پیشرفت میکنه که کلییی بهش افتخار میکنی🌸🙏🏼
.
.
پ.ن : تاحالا هیچ وقت انقدر حرف نزده بودم 😂
انقدر حرف زدم کلاسم دیر شد .خدافظ😁
Read more
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون ...
Media Removed
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ... . ببخشید دوستان بابت متن امشبم ... .
درد و دل امشب با خدامون ...
به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ...
.
ببخشید دوستان بابت متن امشبم آخه عکس های بانو های قربانی رو دیدم یه لحظه رفتم تو فکر خیلی از انسان بودن شرمم اومد و دلم گرفت ... آخه اینا چه گناهی کردن ... تاوان چی رو دارن به کی پس میدن ... اونا هم مثل خواهر من و تو هستن ... اونا هم کلی رویا و آرزوی رنگی داشتن ... واسه آینده کلی برنامه نا تموم داشتن ... اونا هم مث من و تو با خدا درد و دل میکردن ... اونا هم یه قلب مهربون دارن که به عشق پدر و مادرشون می تپید ... پدری مث من و تو دارن که تا دخترشون از اینور خیابون بره اونور قند تو دلش آب میشد ولی حالا چی .. دخترش چی شده .. خبر بهش دادن زود بیا بیمارستان .. تمام روزگار جلو چشماش سیاه شد .. تمام بدنش لرزید .. پدری که دل و جون این دختر رو بزرگ کرد پدری که حاظره جونشو بده ولی شب که میاد خونه دخترشو تو اتاقش ببینه .. ولی حالا چی .. فکر میکنی وقتی که این پدر اون دختر ناز و مهربونشو با اون وضعیت میبینه حالش چطور میشه .. دختر چی اون که تمام خوشحالی و امیدش بابا مامانش بودن که دیگه بینایی و شنواییش اونقدی ضعیف شده که خیلی کم سو میتونه اونا رو ببینه .. یه لحظه فکر کنیم به وابستگی مادرای خودمون حالا حال مادرشونو کی میدونه چجوریه ؟! مادرش وقتی که دخترش گفت مامان میرم بیرون چیزی لازم داری برات بگیرم ؟ اونم گفت نه جونم آروم و به سلامت برو زود برگرد تنهام .. اونم مثل همیشه گفت چشم و پیشونی مادرشو بوسید و رفت بیرون .. این مادر مهربون تا زمانی که برگرده کلی با تسبیح تو دستش ذکر گفت .. تلفن خونه زنگ خورد مادر مهربون ما برداشت .. از بیمارستان بود .. یه فکر کن به حس و حال مادر که چه آشوبی دنیا و وجودشو گرفت .. به خدا از درک و بیانش ناتونم ..
تو رو خدا زودتر عامل این جنایت رو دستگیر کنید !!!
خودتو جاشون یه دقیقه تصور کن ... خیلی سخته خیلی که تمام آرزو و امید و آینده یه دختر رو دقیقا تو اوج جوونی و امید به زندگی ازش بگیری خیلی ...
خدایا فقط و فقط تو رو داریم تو این دنیا و ازتو کمک میخوایم همین
Read more
سلام صبحتون بخير ديروز كه خونه مادر باقالى پاك ميكردم مادرم كلى اصرار كرد كه بهش باقالى بدم تا اونم ...
Media Removed
سلام صبحتون بخير ديروز كه خونه مادر باقالى پاك ميكردم مادرم كلى اصرار كرد كه بهش باقالى بدم تا اونم گوشه اى از كار رو بگيره، گاهى تو سينى براش ميريختم و كلى سرگرم ميشد، امروز كه بيدار شدم و ديدم هنوز خوابه گفتم بيام پيشتون و اين عكس و حرفامو باهاتون قسمت بكنم، آدمها وقتى پير ميشن درست مثل بچه ها ميشن ... سلام صبحتون بخير
ديروز كه خونه مادر باقالى پاك ميكردم مادرم كلى اصرار كرد كه بهش باقالى بدم تا اونم گوشه اى از كار رو بگيره، گاهى تو سينى براش ميريختم و كلى سرگرم ميشد،
امروز كه بيدار شدم و ديدم هنوز خوابه گفتم بيام پيشتون و اين عكس و حرفامو باهاتون قسمت بكنم، آدمها وقتى پير ميشن درست مثل بچه ها ميشن با يه چيز خيلى كوچيك ميتونيد خوشحالشون كنيد توجه رو خيلى دوست دارند و بايد بهشون توجه و محبت كرد، بايد به حرفاشون گوش داد، باهاشون بازى كرد و سرگرمشون كرد، اونا احتياج به بوسيدن و نوازش كردن دارن، مادرم ديشب گريه ميكرد و ميگفت ببخش كه من زياد باهات حرف ميزنم و سرت رو درد ميارم آخه پرستارى كه مياد پيشم يه غريبه است من با يه غريبه حرفى ندارم كه بزنم تو بچه منى و يه مادر فقط به بچه اش ميتونه حرف دلش رو بزنه،
از ديروز تا حالا هزارتا بوسش كردم ولى بازم بوسم مياد،
كاش ميتونستم بيشتر باهاش وقت بزارم و كاش انقدر سلامتى داشت كه ميتونستم ببرمش جاهايى كه نرفته و دوست داره بره،
همش ميگه از ته دلم دعا ميكنم به هر چى كه آرزو دارى برسى،
بهش ميگم آرزوى من سلامتى توئه مامان خوشگلم، اينو كه ميگم ميخنده خنده اى كه بيشتر شبيه به هق هق گريه است بعدش ميگه غصه منو نخور من زود خوب ميشم ......
ببخشيد اگر سر صبحى ناراحتتون كردم ولى دلم خيلى گرفته فقط ميتونستم با شماها درد و دل كنم، مرسى كه هستين😔 #مهنازمادر
Read more
امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم ...
Media Removed
امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم داشت... زني قدرتمند كه بهم اموخت به هيچكس تو اين دنيا متكئ نباشم غير از اون بالايي... اينكه هميشه قدرتمند باشم و سرم رو بگيرم بالا و اجازه ندم هيچكس گريه ام رو ببينه .كاش الان بودي تا سرم رو ميزاشتم ... امروز پنجشنبه است و من از صبح بياد تنها مامان اكي زندگيمم
زني كه تو زندگيم تأثير زيادي تو ساختن شخصيتم داشت...
زني قدرتمند كه بهم اموخت به هيچكس تو اين دنيا متكئ نباشم غير از اون بالايي...
اينكه هميشه قدرتمند باشم و سرم رو بگيرم بالا و اجازه ندم هيچكس گريه ام رو ببينه .كاش الان بودي تا سرم رو ميزاشتم رو پاهات و ساعتها برات حرف ميزدم.راحت گريه ميكردم ...بهت ميگفتم چه روزهاييي بر من گذشت تا تبديل شدم به آدمي كه الان هستم...
از ادمهاي زنگيم برات ميكفتم
ادمهايي كه تو زندگيم ازشون درس هاي بزرگي گرفتم.....
از درد ها و رنج و زخمهايي كه از من نسيمي ساخت كه الان هستم...
از اشتباهاتم ميگفتم.. از زمين خوردنام ...از بلند شدنم ...خودم رو تكوندن و ادامه دادنم..... اشتباهاتم رو دوست دارم...اونها گرون ترين تجربه هاي زنگيم هستن.....
حتي از موفقيتهام برات ميگفتم ....
كه يه تنه و بدون كمك خلق خدا بدست اوردم .....ازم قول گرفتي كه هيچوقت زير قول و باور و عقايدم نزدم.....نزدم ....نميزنم
آخ دلم ميخواست الان بودي....
اونوقت جلوت وايميسادم و بهت ميگفتم،
خوب بمن نگاه كن ...يادته چقدر نگرانم بودي....
نگاه كن ببين روزگار از من چي ساخت....
حالا من شدم، همون زني كه از بچگي برام ساخته بودي؟!
بهم افتخار ميكني؟!
تو بهترين مادربزگ دنيايي
تو الهام بخش من شدي....ميدوني دلم ميخواد روزي برسه كه حضور ووجودم براي اطرافيانم پر از عشق و انرژي و ارامش و اميد و ميل به زندگي بشه....
دلم ميخواد اين زندگي و روزگار از من ادم بهتري بسازه....زن بسازه....ادم.....زن واقعي....
آدمي كه وقتي پرواز كرد و رفت،نبودنش تو اين روزگار حس بشه.....
امروز دوباره دلم گرفته و يادت كردم..
دلم برات تنگ شده...هر جا هستي،خوب باشي .مثل هميشه هوامو داشته باش و تنهام نزار.
همين كه تو تنهاييام هستي و بحرفام گوش ميدي.برام يه دنيا مي أرزه
تو تنها و تنهاترين مامان اكي دنيايي
دوستت دارم...........
ششم ارديبهشت هزار و سيصد و نود هفت
#دلنوشته #دلتنگي #مادر بزرگ #زندگي #خاطره سازي
Read more
سلام دوستاى گلم عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم ...
Media Removed
سلام دوستاى گلم عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم با كوفته قلقلى، ولى چون مهمونهاى عزيزى از راه رسيدن كباب ماهيتابه اى و كته هم گذاشتم ، نوشابه هم ميدونم ضرر داره ولى هرچند وقت يكبار يه ته استكان بسلامتى هم ميخوريم حالا جالبه ديروز هرچى تو خونه ... سلام دوستاى گلم
عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم با كوفته قلقلى، ولى چون مهمونهاى عزيزى از راه رسيدن كباب ماهيتابه اى و كته هم گذاشتم ، نوشابه هم ميدونم ضرر داره ولى هرچند وقت يكبار يه ته استكان بسلامتى هم ميخوريم 😅
حالا جالبه ديروز هرچى تو خونه نداشتيم مادر اونو ميخواست، ظهر كه رسيدم خونه اش گفت هندونه بيار برام گفتم چشم در يخچالو باز كردم ديدم هندونه نداره گفتم هندونه نيست تو يخچال گفت اشكالى نداره يه قاچ خربزه بده از قضا خربزه هم نداشت، ميوه ريز هم گفت نميخورم سرديم ميكنه، گفتم بستنى بيارم گفت الان چه وقت بستنيه هيچى ديگه، زنبيل مادرو برداشتم و رفتم بيرون و بعد از كلى پياده روى هندونه خربزه گرفتم براش،
موقع نهار گفت كوفته منو بيار بخورم كمى هم سبزى بزار كنارش، گفتم پلو مرغ آوردم سبزى ام نداريم با ماسته، بازم هر دوتاييمون تركيديم از خنده، گفت ايشاالله كه رون مرغه من سينه نميخورم خدارو شكر اين يه قلم رو ميدونستم و براش رون مرغ پخته بودم،
وقت شامم ، پريسا جون گفت آناجون نوشيدنى چى ميخورى گفت يه ليوان نصفه برام كانادا بريز،( مامانم به همه نوشابه زردا ميگه كانادا) من و پريسا نگاه هم كرديم و اونقد خنديديم از چشامون اشك اومد، متاسفانه حسش نبود بريم سوپرى سركوچه براش كانادا بگيريم دوغ و كولا هم نخورد گفت آب بدين بهم تا ما شب رو با عذاب وجدان ندادن كانادا به مادر سر بر بالين بگذاريم ولى نودل با كوفته قلقلى رو به نيت كوفته كه هوس كرده بود خورد اما بازم آخرش گفت دفعه ديگه كوفته درست كن گفتم چشم،
مادر خوابه و اومدم ببينمتون و برم ، يه مگس سمج اومده تو اتاق برم بيرونش كنم تا مامانمو بيدار نكرده ،
روزتون پر از خبرهاى خوب انشاالله
پى نوشت: پريسا جون از اتاق فرمان اشاره ميكنند كه مادر انگور هم خواستند و ما نداشتيم اينم به ليست نداشته ها اضافه كنيد 😅😍 #مهنازمادر
Read more
به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش ...
Media Removed
به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش بود نه چهار سالگی ام که #مامان دستم را می گرفت و با مهر بی پایان اش به پارک کوی ولیعصر تبریز می برد و #بابا از سوپر شیک شهرک شیر کاکائوی مورد علاقه ام را با لبخند می خرید. تو گویی که پنج سال پیش بود #مهران ... به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی
در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش بود نه چهار سالگی ام که #مامان دستم را می گرفت و با مهر بی پایان اش به پارک کوی ولیعصر تبریز می برد و #بابا از سوپر شیک شهرک شیر کاکائوی مورد علاقه ام را با لبخند می خرید.
تو گویی که پنج سال پیش بود #مهران برادرم به دنیا آمد نه سی و پنج سال پیش ، نخستین نگاه بر چهره #برادر از پشت شیشه حس غریبی داشت دیگر تنها نبودم .
امسال نوروز نود و هفت مجالی شد تا در کنار #پدر و #مادر و #دایی و #خاله و #عمو و #عمه و فرزندان و نوه ها جمع شویم ، ناگهان جای خالی #پدربزرگ و #مادربزرگ را دیدم که پدر و مادر هایمان که عمرشان به تندرستی دراز باد جای ایشان را گرفته اند و ما جای پدر و مادر را و فرزندان جای ما را !!! شگفتا که چه زود هم گذشت ، واقعا چشم بر هم زدنی شد .
آن روزها گلایه می کردم که چرا زمان دیر می‌گذرد مادر می گفت عزیز دل روزگاری می رسد که چشم بر هم زنی سال رفته و امروز آن روز است.
و اما چهل سالگی حس غریبی دارد ، نه آن هیجان دهه بیست و نه آن انرژی و قدرت های دهه سی و نه آن آرامش و پختگی دهه پنجاه با توست ، تو گویی در بین آسمان و زمینی ، گاهی به گذشته می نگرم افسوس موقعیت هایی را می خورم که از دست داده ام ، هرچند با تمام توان تاخته ام ولی میبایست بسیار جلوتر می بودم ، به هر روی انسان با امید زنده است و باید امیدوار بود به آینده .
همیشه در زندگی آدمی دو راه پیش روی دارد ، یا بنشیند و چشم بر تقدیر بدوزد و یا به پیش بتازد ، من همیشه راه دوم را پیموده ام ، با امید به مهر دادار اورمزد این بار نیز هم

عکس از : شیرین نیکخواه در اسفند نود و پنج ، چهارمین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی استان البرز
Read more
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور ...
Media Removed
برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری، توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی، قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود... یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند... این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش ... برای یه کار اداری رفته بودم شهرداری،
توی اون قسمتی که به کار من مربوط میشد یه خانوم جوان کارمند حضور داشت که قبل از هر چیزی،
قبل از کارمند بودن، قبل از دختر خانواده بودن و حتی به نظرم قبل از همسر بودن یه مادر بود...
یه زن وقتی مادر میشه اولویتش میشه فرزند...
این خانوم مجبور بود برای چند ساعت از دخترش توی محل کار نگهداری کنه.
اره میدونم اداره جای این کارا نیست
اما حتما مجبور شده بود
حواسم بهش بود، تمام سعیش رو میکرد یه موقع کارش عقب نیفته
آدم خوب رو از حرکات سر و دست و گردن میشه شناخت...
یه دختر بچه یکی دو ساله رو با لباس زمستونی صورتی تصور کن، بچه ها همشون شیرینن، خواستنی ان، این بچه هم تو دل برو بود، هر کس میومد داخل نگاهش که میکرد لبخند مینشست روی لبش
یه مقدار سرما خورده بود
توی اون چند دقیقه ای که اونجا بودم با چشمای خودم دیدم که مادرش با چه سختی داروهاش رو میداد و ازش مراقبت میکرد
خیره شدم به چشمهای مهربون و پاک اون دختر بچه
میدونی به چی فکر میکردم؟
به اینکه بیست سال دیگه این بچه این روزا رو یادش نمیاد
اون شبایی که باعث بی خوابی مادرش شده
اون نه ماه که راحتی رو ازش سلب کرده...
هزار تا چیز دیگه
اینارو یادش میاد؟ نمیاد!
آخه پریشب یه دختر بیست ساله دیدم توی همین میدون ولیعصر داشت با یه لحن بد سر مادرش غر میزد که
اه، مامان اینجا میدونه، دوتا چهارراه بعدی باید پیاده میشدیم، اونجا میشه چهارراه ولیعصر....
من ذوق رو توی چشمای مادرش دیدم که حالش خوب بود از اینکه با دخترش اومده بیرون...
کسی که ذره ذره آب شده تا اون بچه ذره ذره قد بکشه....
خیلی دلم خواست از اون دختر بپرسم اگه با دوستاتم بیرون میومدی از پیاده روی دوتا چهارراه عصبانی میشدی یا خوشحال؟
از کجا میدونی؟ شاید مامانت دلش میخواست چهارقدم باهات راه بره...نگاهت کنه
حواست هست رفیق؟
میترسم یه وقتی به خودمون بیاییم که دیر شده... 👤علی سلطانی

#مادر
Read more
امروز ۲۵ کیلومتر راه رفتیم شهری بودیم که سال ها آرزوی دیدنش رو داشتم. آدم جدید، فرهنگ جدید دیدیم. براتون ...
Media Removed
امروز ۲۵ کیلومتر راه رفتیم شهری بودیم که سال ها آرزوی دیدنش رو داشتم. آدم جدید، فرهنگ جدید دیدیم. براتون کلی استوری گذاشتم و از مناعت طبع شما بارها و بارها شوک شدم که چقدر روح بزرگی دارید که از چهار تا فیلم من این همه تشکر میکنید. ولی صبح که این مادر و دختر رو دیدم، تمام ذهنم رفت به روزهای چهار پنج ... امروز ۲۵ کیلومتر راه رفتیم
شهری بودیم که سال ها آرزوی دیدنش رو داشتم.
آدم جدید، فرهنگ جدید دیدیم.
براتون کلی استوری گذاشتم و از مناعت طبع شما بارها و بارها شوک شدم که چقدر روح بزرگی دارید که از چهار تا فیلم من این همه تشکر میکنید.
ولی صبح که این مادر و دختر رو دیدم، تمام ذهنم رفت به روزهای چهار پنج سالگیم. که مامانم من رو میبرد کلاس شنا، بعد با موهای خیس مینشستم تو پارک و مامانم ظرف تغذیه ام رو میداد دستم، منتظر میموند بخورم و‌ ببرتم کلاس بعدی.
.
یاد تمام مامان هایی بودم که با چه آرزوهایی بچه های گلشون رو بزرگ کردند و تحویل دادند به جامعه ای که ...
ولش کن ...
من خودم هر جا باشم، دلم همونجاست که دل های هممون هست.
Read more
. پسر 16ساله ای از مادرش پرسید:مامان برای تولد 18 سالگیم چی کادو میگیری؟ مادر:پسرم هنوز خیلی مونده،،، ...
Media Removed
. پسر 16ساله ای از مادرش پرسید:مامان برای تولد 18 سالگیم چی کادو میگیری؟ مادر:پسرم هنوز خیلی مونده،،، پسر 17ساله شد یک روز حالش بد شد مادر اورا به بیمارستان برد دکتر گفت پسرت بیماری قلبی داره پسر از مادرش پرسید؟ مادر من میمیرم؟ مادر فقط گریه کرد... پسرتحت درمان بود ... همه فامیل برای تولد ... .
پسر 16ساله ای از مادرش پرسید:مامان برای تولد 18 سالگیم چی کادو میگیری؟
مادر:پسرم هنوز خیلی مونده،،، پسر 17ساله شد
یک روز حالش بد شد مادر اورا به بیمارستان برد دکتر گفت پسرت بیماری قلبی داره پسر از مادرش پرسید؟
مادر من میمیرم؟
مادر فقط گریه کرد...
پسرتحت درمان بود ...
همه فامیل برای تولد 18 سالگی اش تدارک دیدند وقتی پسر به خانه آمد متوجه نامه ای که روی تختش بود افتاد ؛
پسرم، اگر این نامه را میخوانی یعنی همه چیز عالی انجام شده یادته یه روز پرسیدی برای تولدت چی کادو میخوای؟
و من نمیدونستم چه جوابی بدم من قلبم رو به تو دادم ازش مراقبت کن و تولدت مبارک
هیچ چیز توی دنیا بزرگتر از قلب مادرو عشقش نیست .
.
.
رفيق
کُلُفتیه صِداتو بِه رُخِ "مادری "
که چجوری صُحبَتْ کَردَنو بهت یاد داده نَکِش |: دِلِش بِشکَنه کُل زِندِگیت میشکَنِها
Read more
عصر شنبه تون بخير دوستان عصر ما كه بخيره اونم بخاطر اينكه پيش مادر هستم و دوتايى نشستيم داريم كيك ميخوريم ...
Media Removed
عصر شنبه تون بخير دوستان عصر ما كه بخيره اونم بخاطر اينكه پيش مادر هستم و دوتايى نشستيم داريم كيك ميخوريم با هندونه، اولش خواستيم كيك با چايى بزنيم ولى مادر گفت كه هندونه خنك بيار با كيك، اين شد كه عصر شنبه ٢٠ مرداد من و مادر شد يه عصر خوشمزه بيادماندنى با كيك و هندونه پى نوشت: مادر داشت ميگفت يادته ... عصر شنبه تون بخير دوستان
عصر ما كه بخيره اونم بخاطر اينكه پيش مادر هستم و دوتايى نشستيم داريم كيك ميخوريم با هندونه،
اولش خواستيم كيك با چايى بزنيم ولى مادر گفت كه هندونه خنك بيار با كيك، اين شد كه عصر شنبه ٢٠ مرداد من و مادر شد يه عصر خوشمزه بيادماندنى با كيك و هندونه
پى نوشت: مادر داشت ميگفت يادته چه كيكهايى درست ميكردم اونم بدون همزن و فر، گفتم مگه ميشه يادم نباشه من عاشق طعم كيكهاى تو بودم ، مادر از شنيدن اين حرف كلى خوشحال شد و گفت ياد قديما بخير من چقدر زبر و زرنگ بودم اصلا نفهميدم چى شد تا به خودم اومدم ديدم همتون رفتين و من تنها موندم،
دنياست ديگه .....
عكسهارو ورق بزنين مامان جونمم هست، آخه اين مامانها چقدر نازن، خدا مامانهاتونو براتون حفظ كنه و اگر هم تو آسمونهان، روحشون شاد باشه،
حالا ببرمش حموم نازترم ميشه فعلا ميگه حوصله حموم ندارم ببينم كى دلش راضى ميشه😊😘😍
دستور كيك وانيلى گردويى
تخم مرغ درشت ٣ عدد
شكر يك ليوان
روغن مايع دو سوم ليوان
شير دو سوم ليوان
آرد سفيد قنادى ٢ ايوان
وانيل يك ق چ
بكينگ پودر ٢ ق چ
گردوى خرد شده نصف ليوان
اول از همه فر رو روى دماى ١٨٠ درجه روشن كنيد تا گرم بشه و قالبتون رو هم چرب و آرد پاشى كرده كنار بگذاريد،
تخم مرغ ها و شكر و وانيل رو داخل ظرف همزن ريخته خيلى خوب هم بزنيد تا سفيد و كشدار بشه، (اگه تخم مرغهاتون خيلى كوچولول موچولن، چهارتا تخم مرغ استفاده كنيد)
روغن رو اضافه و مخلوط كنيد سپس شير رو كه هم دماى محيط هست اضافه و هم بزنيد و سر آخر آرد و بكينگ پودر رو كه قبلا سه بار الك شده رو با ليسك بشكل دورانى از زير به رو مخلوط كنيد من با دور خيلى كند مخلوط كن مخلوط كردم ، گردوهارو آرد بزنيد و بعد آرد اضافيش رو بگيريد، نصف مواد رو داخل قالب بريزيد و بعد گردوهارو با نصف بقيه مايع ، مخلوط كرده و داخل قالب بريزيد، قالب رو داخل فر گذاشته و ٤٥ الى ٦٠ دقيقه اجازه پخت بدين،
نوش جانتون
#مهنازكيك #مهنازمادر #مرداد #تابستان٩٧ #شنبه #تهران #عصرانه #عصرونه #عصرانه_خوشمزه
Read more
. سرم را از روی میز بلند می‌کنم و قطره اشک کوچکی را که از سرِکلافگی گوشه چشمم جمع شده‌است پاک می‌کنم. «بفرمایید ...
Media Removed
. سرم را از روی میز بلند می‌کنم و قطره اشک کوچکی را که از سرِکلافگی گوشه چشمم جمع شده‌است پاک می‌کنم. «بفرمایید مامان!» مادر با لبخندی کمرنگ در چشم‌هایش، مثل همیشه آرام و پر از یقین، با بشقابی میوه پوست‌گرفته، داخل می‌شود. همراه مادر، عطر پرتقال‌های آبدار فضای اتاق را پر می‌کند، همه اتاق، جز ... .
سرم را از روی میز بلند می‌کنم و قطره اشک کوچکی را که از سرِکلافگی گوشه چشمم جمع شده‌است پاک می‌کنم.
«بفرمایید مامان!»
مادر با لبخندی کمرنگ در چشم‌هایش، مثل همیشه آرام و پر از یقین، با بشقابی میوه پوست‌گرفته، داخل می‌شود. همراه مادر، عطر پرتقال‌های آبدار فضای اتاق را پر می‌کند، همه اتاق، جز آن گوشه ذهن من که یلدا سکوت کرده است. انگار مادرم عجز و ناتوانی را در چشم‌هایم خوانده که اخمی ساختگی روی چهره‌اش می‌نشاند و با سری کج نزدیکم می‌شود. بشقاب میوه را کنار دستم روی میز تحریر سفیدم می‌گذارد؛ دستش را زیر چانه‌ام می‌گیرد و سرم را بلند می‌کند و نگاهم می‌کند.
«چی شده نویسنده کوچولوی مامان؟»
نگاهم را از پرتقال‌ها می‌گیرم و به چشم‌های مادر می‌وزم: «مامان...»
دیگر توان مهار اشک‌هایم را ندارم. سرم را روی سینه مادر می‌گذارم و اشک‌هایم جاری می‌شود؛ چند قطره اشک کوچک لوس. همان‌هایی که هر وقت نباید بیاید، می‌آید و نشانم می‌دهد که چقدر ضعیفم؛ چقدر از آنچه دلم می‌خواهد باشم کمتر هستم! اما مثل همیشه بوی مادر آرامم می‌کند. خودم را جمع‌وجور و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.
........
متن بالا که از سایت فیدیبو هست بخشی از کتاب #همه_ما_مثل_هم_هستیم نوشته #لیلی_بخشی.
چندتا از نوجوان‌های دخترمون از خوندن این کتاب بشدت لذت برده بودند؛ برای همین با وجودیکه خودم کتاب نخوندم اما پیشنهادش می‌کنم.
Read more
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين ...
Media Removed
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم آسيه خانم با گريه و زجه پشت ... پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد
يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم
آسيه خانم با گريه و زجه پشت در داد ميزد كه مادر شوهرش داره ميميره و به دادش برسيم و با گريه و التماس،كشون كشون حاجى و حاج خانم را برد خونشون
منم فضول مث قرقى همينطورى با زير شلوارى و دمپايى دنبالشون راه افتادم
.
وارد خونه كه شديم از تعجب دهنم وا موند😨شونصدتا زنُ مردُ بچه تو خونه بودن و همه با چشم هاى گرد و با يه حالت خوف ناك غمبرك زده بودن
آسيه خانم صاف مارو برد تو يه اتاقى
😱😱
يا ابرفرض
ماماااان😵
پيره زنه رو زمين خوابيده بود و دو نفر رو سينش افتاده بودن يكى هم جف پاهاش را بغل كرده بود كه صاف نگهش دارن كه يه وقت اگر مرد جنازش كجُ كوله نمونه😧
بابام داد زد چرا اينطورى ميكنيد،داره جون ميده،برق كه نگرفتش،خشك بشه!
از روش بلند شيد😠بريد بيرون
مامان گفت تو هم برو،داره جون ميده،خوب نيست اينجا وايسى
ولى من سرتق تر از اين حرف ها بودم كه برم
از پشت به چادر رنگى مامان چنگ زدم و مث جغد با وحشت دقيقاً به صورت مثل گچ ودهان نيمه باز محتضر زل زدم كه به شدت باز و بسته ميشد
بابا گفت:اين زن داره جون ميده
برين قرآن بيارين
يكى اون سوره ى چيز رو بخونه! چى بود براى محتضر ميخوندن؟
هر كى يه چى گفت
-زخرف
-ال عمران؟
-بقره؟
-دخان
-عنكبوت
من اححمق هم گفتم:صافات🧐
(روز قبلش معلم پرورشيمون گفته بود)
يه هو حاجى با يك خوشحالى و افتخارى برگشت به سمت منُ گفت عآفرين بابا آفرييين پسرم،بارك الله بيا بابا جان قران بگيرُ برو بالاى سر نميدونم چى خانم بشينُ بلند بخون 😱😱
يعنى من برم جلوى اوٓن!
قرآن بخونم؟اونم بلند!؟
خدايا چه غلطى كردم!😰😰
(امّا من از بچگى كم نمى آوردم مث همين الان كه تو طرح سفير عقيق دهنم سرويس شده ولى روم زياده)
نشستم بالاى سرش و با صوت حزين يه اعوذ بالله من الشیطانى خوندم كه سنگ از صدام ميتركيد
خلاصه غلط غلوطُ دستُ پا شكسته،ده بيست ايه خوندم
حالا مگه تموم ميشد؟يواشكى چند ورق زدم كه اخر سوره رو ببينم يا حسين١٨٠تا آيه بود😧
ديدم من،مرد خوندن اين همه قرآن اونم با صوت نيستم
انگار كه سوره تموم شده باشه عبد الباسطى،صدق الله گفتم
قرآن رو بستم و پيروزمندانه از صحنه در رفتم
اما نميدونم چرا بنده ى خدا اون شب كه هيچ تا يه سال ديگه هم نمرد
اما حاجى هر جا ميرسيد اين افتخار شكوه مند منُ با آب تاب تعريف ميكرد 😁😁
Read more
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ...
Media Removed
صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم، صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت ... صبح يكى از روزهاى پاييزى تو اتاقى كه روبه حياط بود تنهايى نشسته بودم و داشتم براى صبحونه چاى و بيسكوييت ميخوردم ، مجله ورق ميزدم و به عكساى بچه ها نگاه ميكردم،
صداى در حياط منو متوجه خودش كرد از پشت پنجره اتاق مادرم رو ديدم كه وارد حياط شد و در رو خيلى آروم بست، معمولا مادرم اين موقع از روز بيرون نميرفت كنجكاو شدم و رفتم تو راهرو ، مادرم كفشاشو در آورده بود و داشت ميومد تو گفتم سلام كجابودى،
- هيس يواشتر ننه خونست ، - مگه چى شده
- بيا بريم تو ميخوام يه چيزى نشونت بدم، دوتايى رفتيم تو اتاق جلويى و من درو بستم، مادر از زير چادر يه پاكت درآورد و گفت نميدونم بهت بگم نگم، - مامان بگو ديگه دلشوره گرفتم، مادر پاكت رو گرفت طرفم و گفت من حامله ام،
- چى؟؟!!
- رفته بودم آزمايشگاه ، تست دادم جوابش مثبته
- يعنى ميخواى دوباره بچه دار بشى؟
- خوب آره ، بعد از يوسف پدرت خيلى غصه دار شده، ميدونى كه چقدر بچه دوست داره، هر روز ميره سرخاك يوسف و بعد ميره سركار، روزبروزم حال و روزش بدتر ميشه فقط اومدن يه بچه ميتونه داغ يوسف رو از يادش ببره،
- آخه الان وضعيت فرق ميكنه من شوهر كردم تو الان داماد دارى - آره من همه اينارو قبول دارم ولى من فقط سى و چهارسالمه تو ميگى چون داماد دارم بايد ديگه بچه دار نشم و تو غم يوسف بسوزم بنظرت اين انصافه، مادر اينو كه گفت زد زير گريه، هيچ جوابى نداشتم از طرفى دلم به مادرم ميسوخت اما از طرف ديگه دوست نداشتم مادرم بچه بياره ، يعنى عكس العمل حسين و فاميلهاش و همينطور اقوام خودمون چى ميتونست باشه، مادر چشماشو با چادرش پاك كرد و بلند شد و رفت، وقتى عصر حسين از سر كار برگشت طاقت نياوردم و موضوع رو سريع بهش خبر دادم حسين غش غش خنديد گفت مباركه پس ميخواى صاحب يه خواهر يا برادر جديد بشى؟؟ گفتم چرا ميخندى، - خوب برام جالبه، هيچوقت فكر نميكردم يه مادر زن خيلى جوون قسمتم بشه، تو هم نبايد از باردارى مادرت ناراحت باشى حتما صلاح در اين بوده انشاالله كه خيره، يكى دو هفته گذشت تا تونستم با اين موضوع كنار بيام، البته هنوز ته دلم دلخور بودم ولى ديگه به روم نمياوردم،
بعد از ايام عيد دوباره هوس درس خوندن بسرم زده بود براى امتحانات متفرقه تو همون دبيرستانى كه ميرفتم ثبت نام كردم و تو خونه شروع كردم به خوندن و دوره كردن كتابها و جزوه هاى درسى، گفتم هرطورى شده بايد ديپلمم رو بگيرم ، ارديبهشت بود و درسهارو داشتم كامل دوره ميكردم تو همون دوره كردنها بود كه فهميدم براى بار دوم خدا بهم بچه داده و دوباره ميخوام مادر بشم خيلى خوشحال شدم، حس ميكردم دوباره زندگي داره شيرين ميشه👇
Read more
روزنامه ی طنز بی قانون پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت ________ «من و مامان و غذاهای درخواستی» آدم ...
Media Removed
روزنامه ی طنز بی قانون پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت ________ «من و مامان و غذاهای درخواستی» آدم ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می کنند مورد استقبال قرار می گیرند و همه دل شان می خواهند یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم . مثلا روز اول سفر ... روزنامه ی طنز بی قانون
پنج شنبه - بیست و پنج مرداد نود و هفت
________
«من و مامان و غذاهای درخواستی»
آدم ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می کنند مورد استقبال قرار می گیرند و همه دل شان می خواهند یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم . مثلا روز اول سفر مامانم آمد پیشم و ازم پرسید دخترم به مبارکی حضورت می خواهیم برات مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک های از سیخ آویزان تدارک ببینیم. گفتم آخه چه کاریه! حالا دور هم یه چی می خوریم معده مون شاد شه. گفت پس خودت بگو دلت می خواهد چه غذایی برایت درست کنم. گفتم قرمه سبزی. در جا جواب داد: به جان خودت همین دیروز سبزی ش رو تموم کردیم . گفتم اصلا ع‍‍‍‍یب نداره که. قیمه هم گزینه ی مناسبیه.رفت و یه سری تو کابینت ها کشید و اومد گفت شرمنده تم که قوطی لپه مون همین امروز خالی شده.. دیگه خواستم دلش نشکنه گفتم غمت نباشه . ماکارونی بپز برام با ته دیگ سیب زمینی که اسیرشم. اما تا اومدم از جا پاشم یکی زد شونه م گفت: مامان قربونت، نه اینکه فکر کنی قصد و غرض شخصی در کار باشه ها! ولی الان نگاه کردم دیدم دو تا سیب زمینی مونده داریم تو سبد. یکی ش جوونه زده، اون یکی کپک. دیگه صرفا به دلیل حفظ احترام بین مادر و فرزند خشمم رو فرو خوردم و گفتم: حله مادر. یه املت گوجه ای درست کن با سنگک و پیاز بزنیم دور هم، که بابام از اون ور خونه داد زد: شرمنده هاا! ولی این سنگکی سر کوچه مون همین پریروزا جمع کرده رفته به جاش ابزار یراقی زدن. خلاصه شب اول که ما نون فریزری و پنیر خوردیم با پیاز واسه مزه. ولی مامان تا آخر شب همچنان تاکید داشت که دخترم، باز هم اگه فردا چیز خاصی میل داری تعارف نکنی ها ، بگو تا خودم برات می پزم.
Read more
. «خدا تو را دوست دارد!» مگر می‌شود این را فهمید؟! یک سری چیزها را با « #قلب» باید درک کرد! اصلاً ...
Media Removed
. «خدا تو را دوست دارد!» مگر می‌شود این را فهمید؟! یک سری چیزها را با « #قلب» باید درک کرد! اصلاً بعضی چیزها قابلِ به زبان‌ آمدن نیستند؛ مثلاً شما #عطر_گل_یاس را توضیح بده ببینم! همۀتان آن را بوئیده‌اید، یعنی یک موضوع قلبی هم نیست، بلکه حسّی است؛ مربوط به حسّ شامه است ولی نمی‌شود توضیح داد، ... .
«خدا تو را دوست دارد!»
مگر می‌شود این را فهمید؟!
یک سری چیزها را با « #قلب» باید درک کرد!
اصلاً بعضی چیزها قابلِ به زبان‌ آمدن نیستند؛
مثلاً شما #عطر_گل_یاس را توضیح بده ببینم! همۀتان آن را بوئیده‌اید، یعنی یک موضوع قلبی هم نیست، بلکه حسّی است؛ مربوط به حسّ شامه است
ولی نمی‌شود توضیح داد، اصلاً در ادبیات بشر کلمه‌ای برای این خلق نشده است. آثارش را می‌گویند، مثلاً اینکه نشاط‌آور است.
اما بگو چیست؟ نمی‌شود گفت!
فقط باید یک عطر بیاورید و بگویید: «این است، بو کن، دیدی؟»
یک‌سری چیزها را هم با قلب باید درک کرد!
.
#محبت را باید با قلب درک کرد!
«خدا تو را دوست دارد.»
مگر می‌شود این را فهمید؟!
با چه توضیحی؟!
حتی اگر بالاترین استدلال‌ها را بیاوری-باز هم نمی‌شود
.
چرا باید #امام_زمان(ع) و پیامبر اکرم(ص) #پرونده_اعمال ما را ببینند؟
حتی کسی که به اهل‌بیت(ع) هم معتقد نباشد
طبق آیۀ قرآن، #پیامبر(ص) باید پروندۀ اعمال ما را ببیند
(قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون؛ توبه/105)
چرا لااقل هفته‌ای دوبار باید پروندۀ اعمال ما به امام زمان‌مان(ع) عرضه شود؟(وسائل الشیعه/16/109)
آیا این یک کار اداریِ روتین است؟
می‌خواهند سرکشی کنند؟
دلیلش چیست؟
خُب بگویید! برای من توضیح بدهید!
آیا بیکار هستند و باید وقت‌شان پُر شود؟!
اصلاً می‌شود در ارتباط با حضرت ولی‌عصر ارواحنا له الفداء چنین چیزی تصور کنید؟!
آیا این بیش از یک دلیل دارد؟!
دلیلش این است:
«از بس که به شما #علاقه دارند»
محبتِ مادر به فرزند را باید با قلب تجربه کرد.
بعضی از بچه‌ها هستند که به مامان‌شان می‌گویند:ِ«تو آن خواهر یا برادر من را دوست داری، ولی من را دوست نداری!»
آن #مادر هم با تعجب نگاه می‌کند و می‌گوید:
«این چه حرفی است؟! همۀ شما برای من #عزیز هستید!»
حالا میفرمایند: #محبت_امام زمان (عج) به ما خیلی بیشتر از #محبت_مادر است
.
#دلم_هوای_تو_کرده_بگو_چه_چاره_کنم
#مهدی_جان_بیا #عصر_ظهور
#استاد_پناهیان #پناهیان #پناهیانی
.
Read more
. . .سلام به همراهان عزيزم . . .كيك كشمشي و گردويي . .ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ...
Media Removed
. . .سلام به همراهان عزيزم . . .كيك كشمشي و گردويي . .ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ببره البته فقط اون بزرگ رو. .طرز تهيه در اين هشتگ . #طرز_تهيه_كيك_ساده_اسفنجي_سامانتا_فود . . ****************************************** . . #خاطرات_حج_تمتع_سامانتا_فود [١] . . . ... .
.
.سلام به همراهان عزيزم .
.
.كيك كشمشي و گردويي
.
.ديشب اين كيك رو پختم تا دختر كوچيكم مدرسه ببره
البته فقط اون بزرگ رو. .طرز تهيه در اين هشتگ👇👇
. #طرز_تهيه_كيك_ساده_اسفنجي_سامانتا_فود .
.
******************************************
.
. #خاطرات_حج_تمتع_سامانتا_فود [١]
.
.
. با گذاشتن عكس مدينه م يه سري خاطرات حج تمتع برام زنده شد گفتم برا شما هم بگم و خالي از لطف نيست . زماني كه ما اسم نوشتيم بريم مكه، دختر دوميم تازه به دنيا اومده بود و چند ماهش بود و بخاطر بچه ها وقتي نوبت مون شد كه بريم ، چندين بار عقب انداختيم تا اينكه سال ٨٧ يهويي همه چي جور شد و قسمت شد ما بريم
اون موقع دخترم دوميم ديگه كلاس سوم دبستان ميرفت و دختر برزگمم اول دبيرستان بود
خب چون من و همسرم از خانواده مون دور بوديم و هميشه بچه ها با خودمون بودند و اينجوري نبود كه برفرض مثال يكساعت بذارم خونه دوست و آشنايي برم دكتر يا خريدي بكنم خلاصه هميشه در هر شرايطي همراه خودمون بودند مثلاً يه بار مامانم( خدابيامرز) از اهواز اومده بود تهران پيش ما
من و همسرم رفتيم خريد و دختر بزرگم كه پنج شش سالش بود ، پيش مامانم گذاشتيم ، و خريد ما فكر كنم حدوداً دو ساعتي طول كشيد
اينطور كه مامانم تعريف ميكرد ، ميگفت دخترت با حرفاش منو نگران كرد و ماشاالله عين آدم برزگا يه چيزاي ميگفت كه من تنم ميلرزيد و صلوات ميفرستادم
هي به مامانم ميگفت مامان بزرگ چرا مامان بابام نيومدن ، چرا انقدر طول كشيد من اين خونه و زندگي بدون اونا نميخوام ديگه خلاصه يه كلي از اين حرفاي بزرگ 😳.....
.
.
حالا با اينهمه وابستگي
ما چطور ميخواستم از دوتا دخترا دل بكنيم و يكماه مكه برم .
.خلاصه خدا كمك كرد و خواهر بزرگترم اومد يكماه پيش دخترام موند
خب يه مادر هميشه نگرانيهاي خودش رو داره بچه ها سرما نخورن و مريض نشن واز اين نگراني ها هميشه دنبال يه مادر هست .
.شب خداحافظي رسيد وااااي چقدر سخت بود دختر بزرگم بيدار بود ولي دومي چون دبستاني بود زود ميخوابيد رفتم توي اتاقش آروم بوسش كردم تا بيدار نشه وقتي باباش رفت بوسش كنه يهويي از خواب بيدار شد😱 .
.ادامه در پست بعدي .
.
.
Read more
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من ...
Media Removed
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من عاشق وقتايى هستم كه دور هم بشينيم و يه چيزى بدوزيم يا ببافيم يا بپزيم و از خاطره هاى دور بگيم ،جلوى در خونه ى مامان يه هو يه نسيم خنك خورد تو صورتم ،بوى پاييز ميداد،حيفم اومد بيخيال بگذرم از كنارش،رفتم ... امروز صبح كه از خواب بيدار شدم مادرم زنگ زد كه برم خونه ش،با دختر عموى عزيزم مشغول دوخت و دوز بودن و من عاشق وقتايى هستم كه دور هم بشينيم و يه چيزى بدوزيم يا ببافيم يا بپزيم و از خاطره هاى دور بگيم ،جلوى در خونه ى مامان يه هو يه نسيم خنك خورد تو صورتم ،بوى پاييز ميداد،حيفم اومد بيخيال بگذرم از كنارش،رفتم از آب ميوه فروشى نزديك خونه ى مامان يه ليوان آب طالبى سرد خريدم و يه كم جلوتر تو يه گوشه ى خلوت رو يه سكو نشستم و با آفتاب و نسيم پاييزى و عطر تابستونى طالبى غرق بازى فصل ها شدم ،بعدش رفتم خونه ى مامان ،در رو با لبخند پر از عشق و بغل گرمش باز كرد ،عطر ترش تره ى عالى و كولى سرخ شده تو خونه پخش شده بود،عطر خونه اى كه مامان داره با همه ى خونه ها فرق داره ،عطر أمنيته،عطر عشقه،عطر خود زندگيه ...
.
اينم يه قاب از يه بعد از ظهر ملس تابستونى با نورهاى كم جونيه كه كم و كم بوى پاييز ميگيرن،دور همى لذت بخش كتابخونى به همت نسيم عزيزم ...
زندگى همه جا در جريانه،تو عطر غذاى مادر ،تو نگاه ساده ى اونايى كه دوسشون داريم ،تو يه ليوان آب طالبى ساده ،تو گفتگوى طولانى با يه دوست ،تو كتاب خونى و نشستن زير آفتابى كه پهن شده روى دمنوش بهار نارنجت،بايد رد نور رو بگيرى و زير درخشش طلاييش عشق رو زندگى كنى ،زندگى رو زندگى كنى ،قبل از اينكه دير بشه ...
Read more
@masivalizadeh در ستايش كشك بادمجان : كشك بادمجان يعنى ظهر جمعه ، يعنى اجاق گاز آردل قديمى مادر ...
Media Removed
@masivalizadeh در ستايش كشك بادمجان : كشك بادمجان يعنى ظهر جمعه ، يعنى اجاق گاز آردل قديمى مادر ، گرماى نفس گير و عرق كرده ى يك ظهر تابستان زير يك كولر بى رمق آبسال . كشك بادمجان يعنى : مامان بگويد : كشكش رو از حسين آقا بالايى گرفتم . انگار مثلا ، حسين آقا پايينى هم داريم ! و من توى دلم بگويم : خب بگو : ... @masivalizadeh
در ستايش كشك بادمجان :
كشك بادمجان يعنى ظهر جمعه ، يعنى اجاق گاز آردل قديمى مادر ، گرماى نفس گير و عرق كرده ى يك ظهر تابستان زير يك كولر بى رمق آبسال .
كشك بادمجان يعنى : مامان بگويد : كشكش رو از حسين آقا بالايى گرفتم . انگار مثلا ، حسين آقا پايينى هم داريم !😂 و من توى دلم بگويم : خب بگو : حسين آقا رحمانى ، آخه بالايى يعنى چه ؟ و باز توى دلم بشنوم كه مامان ميگويد : يعنى بالاى خيابان . .
اصلا كشك بادمجان يعنى : مامان خودش هوس اين غذا را كرده و سبزى خوردن از ممد آقا و سنگك هم از شاطر عباس ، گرفته و كارى به نظر بچه ها ندارد و دلش ميخواهد تمام بچه هايش را دور يك سفره جمع كند . او كشك بادمجانش را پخته است و كار خودش را كرده است .👍 .
حتى اگر پدر زير لب غرولند كنان بگويد : (آخى كشكيى باديمجان دا غذا اولدى ؟ ) آخه كشك بادمجون هم شد غذا ؟
يك مرد تيپيكال تبريزى ، كه فقط چلو خورشت را غذا ميداند . و آش و آبگوشت و دلمه ، از نظرش ، فحش محسوب ميشود . .
.
كشك بادمجان براى من تمام اينها هست و نيست . كشك بادمجان براى من خاطره انگيزترين ، لوكس ترين و بد ريخت ترين غذاى دنياست . كشك بادمجان مثل يك دوست شاد باحال ، مرا هول ميدهد توى خاطرات كودكى ، مرا ميبرد به دور دستها ، خانه ى قديمى پدر و هياهوى خواهرها و برادرها و نوه ها . .
.
و همين طور كه غوطه ور ميشم در دوردست ها ، صداى قاچ كردن هندوانه ى خنك قرمز ، مرا زير حجم اين خاطرات ، هزار بار ميكشد و زنده ميكند ...ومن دلم ميخواهد باز هم به اين دنيا برگردم . به روح آقا جون قسم ، من حرف ملأها ، براى رد كردن تناسخ را باور نميكنم . من دلم ميخواهد باز به اين جهان بيايم تا كشك بادمجان را ستايش كنم .من ميتوانم با كشك بادمجان ، عاشقانه ترين فود ارگاسم جهان را تجربه كنم .
Read more
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، ...
Media Removed
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع ... .
«قصه‌های مجید»
.
مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع اشاره‌ای به گوشه‌هایی از زندگی نوجوانی مرادی کرمانی است.... مجید خوب انشا می‌نویسد و طبع شعر دارد. می‌خواهد روزی نویسنده بشود اما حامی مالی ندارد. در داستان شاهد شیرین‌کاری‌های مجید هستیم. قصه‌های مجید به زبان صمیمی و طنزآلود نگارش شده‌است.
.
گفتم: عقیده‌تون در مورد بندناف بچه چیه؟ کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت: منو مسخره میکنی؟ گفتم: این حرفها چیه ؟... من غلط بکنم شما را با این دم و دستگاه مسخره کنم. منظوری نداشتم. این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب، عقیده‌ی قدیمی هست، شما چه نظری دارین؟ گفت: ناف بچه رو معمولا می‌اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه. باهوش که شد کارش می‌گیره. حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟ گفتم: بالاخره یکی از راه‌های ترقی آدمیزاده. خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن؟
.
قیمت نهایی خرید شما: 405,000 ریال
.
«مربای شیرین»
.
جلال مربایی را می‌خرد و صبح که می‌خواهد آن را بخورد و به مدرسه‌اش برود هرچقدر زور میزند تا بلکه بتواند در آن را باز کند در باز کردن در آن ناتوان می‌ماند؛ مادر او هم سعی می‌کند که در مربا را باز کند اما او هم نمی‌تواند و داستان این گونه پیش می‌رود و جلال هم به دنبال حل کردن مشکل در مربا و علت‌یابی این مشکل می‌کوشد.... این داستان سبک معمایی و ماجراجویی دارد.
.
قیمت نهایی خرید شما: 90,000 ریال
.
«مهمان مامان»
.
برای خانواده‌ای مهمان سرزده می‌آید. وضع مالی خانواده خوب نیست و همسایگان دست به دست هم می‌دهند تا آبروی صاحبخانه را حفظ کنند.
.
این داستان حکایت صمیمیت‌ها، نگرانی‌ها و در مجموع فرهنگ جاری در گوشه‌ای از این شهر بزرگ است که طی ماجرایی چندساعته بیان می‌شود. در این داستان عادات و رفتار جامعه‌ی ایرانی با استفاده از شخصیت‌های مختلفی که نماینده‌ی اقشار مختلف جامعه هستند، نشان داده شده است.
.
قیمت نهایی خرید شما: 78,000 ریال
.
www.30book.com
.
#کتاب #معرفی_کتاب #فروشگاه_اینترنتی #سیبوک #خریدکتاب #30book #فروش_ویژه #فروشگاه_کتاب #تخفیف #نویسنده #پیشنهادکتاب #پیشنهادکتاب #مطالعه #پیشنهادمطالعه #سیبوک #حراج #تاریخ #کتابخوانی #کتابخانه #کتابفروشی #هوشنگ_مرادی_کرمانی
Read more
سلام وظهر به خیر خدمت دوستان عزیز وهمراهان گلم<span class="emoji emoji2764"></span>انشاالله که خوب وسلامتید؟منم شکر خدا خوبم ودارم روزهای ...
Media Removed
سلام وظهر به خیر خدمت دوستان عزیز وهمراهان گلمانشاالله که خوب وسلامتید؟منم شکر خدا خوبم ودارم روزهای مانده به مهر رو می شمارم دختر بزرگه عاشق کتلت هست ومیگه مامان جمعه ها وقتی من میام همیشه ناهار کتلت درست کن شما میتونید برا پختن کتلت هم از‌ سیب زمینی پخته استفاده کنید یا سیب زمینی خام ،وچون ... سلام وظهر به خیر خدمت دوستان عزیز وهمراهان گلم❤انشاالله که خوب وسلامتید؟منم شکر خدا خوبم ودارم روزهای مانده به مهر رو می شمارم😁😁
دختر بزرگه عاشق کتلت هست ومیگه مامان جمعه ها وقتی من میام همیشه ناهار کتلت درست کن😊😊 شما میتونید برا پختن کتلت هم از‌ سیب زمینی پخته استفاده کنید یا سیب زمینی خام ،وچون سیب زمینی خام روغن کمتری جذب‌ میکنه من همیشه از سیب زمینی خام استفاده میکنم برا نیم کیلو گوشت چرخ شده سه تا‌ سیب زمینی بزرگ رو ریز رنده میکنم‌ وخوب ابشو میگیرم‌ وبه گوشت اضافه میکنم یک عدد‌پیاز متوسط ریز رنده شده هم اضافه میکنم دو عدد تخم مرغ به همراه نمک وفلفل واویشن هم اضافه و خوب ورز میدم نیم ساعتی میزارم یخچال وبعد به شکل دلخواه فرم میدم ودر روغن سرخ‌میکنم فقط کتلت ها نه خیلی نازک ونه خیلی کلفت نباشه حرارت زیرشم متوسط رو به پایین باشه تا حین سرخ شدن مغز پخت هم بشن به جز سیب زمینی سرخ شده که‌ یار جدا نشدنی کتلت هست توخونه ما حتما کدوی سرخ شده هم باید کنار کتلت باشه که شما هم به دلخواه از کدو وبادمجون وگوجه در کنارش می تونید لذت ببرید والبته اینو هیچوقت فراموش نکنیم که وقتی همه اعضای خونه دور هم هستن اون غدا هرچی که باشه خوشمزه ترین غذای دنیاست😊❤🌹 #ناهار
#جمعه #دورهمی #کتلت #سیب_زمینی_سرخ_کرده #سبزی #سالاد #غذای_ایرانی #سنتی #سنتی_ایرانی #غذا #آشپزی #آشپزی_ایرانی #دست_پخت_مادر #yumm
#yumyum #yummy #lunchtime #lunch #foodpics #truecooks #cook #cooking #delicous #lovefood #persianfood #persian_chefs #ashpazi_shoma #sofrkhone #chef
Read more
همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه ...
Media Removed
همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه سفرمون انتخاب شد اما کار به جایی رسید که وقتی رفته بودیم #زاهدان ، تو بازار که هرکدوم از بچه ها تو یه مغازه داشتن خرید میکردن و من رو یه صندلی یه گوشه نشسته بودم و هایپ میخوردم که بتونم پاشم راه برم، هرکدوم ... همه این #دخترهایی که تو این عکس میبینین منو #مامان صدا میکنن. نمیدونم از کی و کجا این اسم واسه من تو گروه سفرمون انتخاب شد اما کار به جایی رسید که وقتی رفته بودیم #زاهدان ، تو بازار که هرکدوم از بچه ها تو یه مغازه داشتن خرید میکردن و من رو یه صندلی یه گوشه نشسته بودم و هایپ میخوردم که بتونم پاشم راه برم، هرکدوم هرچی میخواست بگیره صدا میزد ماااادری ! بیا اینو ببین! ... میرفتم تو مغازه و فروشنده ها چشاشون گرد میشد که چطوری من با این سن و سال مادر اینام😂... البته همه شون تو این عکس نیستنا. چند تاشون تو این سفر همراهمون نبودن❤️ خلاصه که این حس مادری نسبت به این دخترا در من انقدر زیاد شده که هرجایی میریم چشمم بهشونه و دوس دارم مراقبشون باشم و نذارم خم به ابروشون بیاد. حالا نمیدونم چقد موفق شدم ولی میدونم تلاشمو واسه خوشحالیشون میکنم🌸
.
.
امروز که #روزدختره به این فکر میکنم که ما دخترا، هرچقدرم بزرگ شیم، ازدواج کنیم و بچه دارم بشیم، باز واسه مادر پدرامون همون دختر بچه همیشه ایم.😘 تو این روز که مامانم با کلی ذوق بهم تبریکش گفت، فقط دلم میخواست بپرم تو بغلش مث بچگیام و حس کنم تو امن ترین اغوش دنیام.همونجایی که همیشه میگن ادم فقط تو بغل مامانش تنها نیست. خدا همه مادر پدرارو واسه مون حفظ کنه و اونایی هم که پیشمون نیستن، نگاهشون و چشمشون همیشه به زندگیمون باشه... 💚
امروز روز ماست، فارغ از هرچیز خط وخط کش و نگاه جنسی به این روز هست، فارغ از هر فکر و هر برداشتی، هر زنی توی این دنیا، اولین نقشی که توی این زندگیش ایفا کرده، نقش دختر بودنه. پس کسیو ازین روز جدا نمیکنم و به همه ی خانوم هایی که از خودمون باشیم تا مادر و مادربزرگهامون، این روز رو تبریک میگم که اگه نبودیم، نه حیاتی بود، نه رنگی، نه اینهمه شعر و قصه، نه عاشقی و ترانه ... 💖
Read more
. در این روز که همه در گوشی ها دنبال سلفی با پدرهایشان هستند که زیرش بنویسند جان و دلِ من، در این روز که ...
Media Removed
. در این روز که همه در گوشی ها دنبال سلفی با پدرهایشان هستند که زیرش بنویسند جان و دلِ من، در این روز که دخترها عاشقانه با نامزدها و همسرهایشان عکس دونفره ای از زاویه ی زل زده به دریا، یا سفری خوش خاطره با یارشان رو می کنند و می نویسند مردِ زندگی من، در این روزها که مناسبت ها بیشتر از پاورقیِ تقویم ها به چشم ... .
در این روز که همه در گوشی ها دنبال سلفی با پدرهایشان هستند که زیرش بنویسند جان و دلِ من، در این روز که دخترها عاشقانه با نامزدها و همسرهایشان عکس دونفره ای از زاویه ی زل زده به دریا، یا سفری خوش خاطره با یارشان رو می کنند و می نویسند مردِ زندگی من، در این روزها که مناسبت ها بیشتر از پاورقیِ تقویم ها به چشم می آیند و عکس های رنگی رنگی پدرها و مردها بالا و پایین می شوند و هشتگِ روز پدر مبارک باد هزاران بار واگویی می شود، پناه می برم به آلبوم قدیمی مامان و بابا، به عکسی که بابا در آن بیست و چهارساله بود و مامان بیست و سه ساله. جای استواری ست این جنگل، جنگل آشنایی که تا چند وقت دیگر منظره اش هر صبح و شب جلوی چشمانم خواهد بود. بابا و مامان در همین جنگل کنارهم نشسته اند، خنده ی مامان نشان از شوق جوانی اش دارد و بابا که حواسش نیست، جایی دیگر را نگاه می کند و عزیزجون دقیقا بالای سرِ آن هاست و چند دقیقه قبل از اینکه عکس گرفته شود، سبزی محلی می چیده است. تفسیر نگاه بابا کار ساده ای نیست، آن هم پدری که همیشه آینده را، تکه های روشن و سیاهش را با هم، در کنارِهم به ما آموخته است. سیاهی و سفیدی را با هم نشان مان داده است، نه آن قدر خوش بین، نه آن قدر بدبین. شرح نگاه بابا به گوشه ای برایم شاهد آن است که دلش آرام بوده است، آن دستِ روی شانه اش که محبت را خالصانه دورش نگه داشته است، این را بر من گواهی می دهد. این عکس گواهیِ دلی آرام است؛ گواهی آنکه روز پدر و مادر با هم فرقی ندارد، اینکه عشق و دوست داشتن در یک روز، در پاورقی تقویم و در تبریک ها خلاصه نمی شود. دوست داشتن مرزها را می شکند و درمی نوردد.
Read more
. عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم. . وقتی کسی ...
Media Removed
. عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم. . وقتی کسی به شما یه لطفی می‌کنه اما بعدش شما از خوش‌رویی طرف مقابل سو استفاده کرده و درخواست چیز بیشتری می‌کنید، طرف مقابل هم به شما میگه: Don't push it! روتو زیاد نکن! . نمیشه گفت "روت رو زیاد نکن" معادل ... .
عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم.
.
وقتی کسی به شما یه لطفی می‌کنه اما بعدش شما از خوش‌رویی طرف مقابل سو استفاده کرده و درخواست چیز بیشتری می‌کنید، طرف مقابل هم به شما میگه:
Don't push it!
روتو زیاد نکن!
.
نمیشه گفت "روت رو زیاد نکن" معادل دقیقی برای Don't push it محسوب میشه اما تقریبا کاربردشون مثل هم هست. برای درک بهتر اینو بدونید که منظور از Push it همون Push your luck هست. یعنی هی ادامه میدین یا کش میدین (Push) تا ببینید شانس (Luck – it) تا کجا باهاتون یار هست!
.
برای مثال شما از پدرتون درخواست پول می‌کنید. پدرتون موافقت می‌کنه. اما شما طمع می‌کنید و در ادامه ازش درخواست سوئیچ ماشین رو هم می‌کنید! و پدرتون میگه:
Don't push it!
یعنی "طمع نکن!" یا "روت رو زیاد نکن!" یا "روت می‌خندم پر رو نشو"
.
پس:
You're pushing it = you're starting to ask for too much = You're taking advantage of my kindness
.
به مثال زیر توجه کنید:
Son: Mom, Could you please make my bed and do my laundry?
Mom: No problem, son
Son: Oh, one more thing, could you take out the trash for me?
Mom: Young man, You're pushing it! Do it yourself
پسر: مامان میشه تختمو مرتب کنی و لباسامو بشوری؟
مادر: مشکلی نیست پسرم
پسر: اوه، یه چیز دیگه، میشه آشغالا رو هم به جای من بذاری بیرون؟
مادر: پسر جون، دیگه داری روتو زیاد می‌کنی! خودت انجامش بده
.
A: Can you make me spaghetti?
B: I’m a little tired, but why not
A: Thank you. Can you make garlic bread, too?
B: Uh…okay.
A: And do the dishes?
B: You’re pushing it
آ: میشه برام اسپاگتی درست کنی؟
ب: یکم خسته‌ام ولی چرا که نه
آ: مرسی. میشه نون سیر هم درست کنی؟
ب: باشه
آ: و اینکه ظرفارم بشوری؟
ب: دیگه داری روتو زیاد می‌کنی
Read more
‌ ‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری ...
Media Removed
‌ ‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی. ‌ نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و ...
‌چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی.

نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و والدینت هست. اجازه نده که بیست سال دیگه هر وقت به مامان و بابات نگاه می‌کنی یاد ناکامی‌هات بیفتی. و اجازه نده که هر وقت اون‌ها بهت نگاه می‌کنن یاد اشتباهاتی بیفتن که در جوانی در حق تو مرتکب شدن.

اگه می‌خوای یه چیزی رو تغییر بدی ولی نمی‌تونی، بهت اجازه‌ش رو نمی‌دن یا هرچی… باید یک مبارزه رو شروع کنی. باید انتخاب‌های سختی انجام بدی و پاشون وایسی.

برای تغییر باید از همین الان شروع کنی. از همین روزهایی که داری باهاشون زندگی می‌کنی. بهشون نشون بده که دنیای جدیدی اون بیرون هست که می‌خوای به طور مستقل تجربه‌ش کنی، و بهشون نشون بده که می‌تونی به طور مستقل تجربه‌ش کنی. از همین الان مستقل بودن رو در کنارشون شروع کن. کار کن. پول دربیار. برو سفر. برای زندگیت و محیطی که توش هستی تصمیم بگیر و اگر اشتباه کردی مسئولیتش رو بپذیر.

اجازه رو نمی‌گیرن. می‌سازن.

پس مبارزه کن. برای چیزی که یقین داری درسته. برای هدف و آرزویی که در سر داری. بجنگ برای همین یک بار فرصت کوتاهی که در اختیارت هست و بهش می‌گن زندگی. اشتباه کن، و مسئولیتش رو بپذیر. دهنت قراره سرویس بشه. زندگی سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کردی. ولی فکر کنم می‌ارزه.

من دیدم، و باهاشون زندگی کردم، کسانی که با خانواده زندگی می‌کردن چون مجبور بودن، ولی مبارزه کردن، رفتن دنبال رویاهاشون و به خانواده نشون دادن که از پس خودشون و از پس یک زندگی مستقل بر میان. دیدم کسانی رو که به خانواده نشون دادن که دنیا عوض شده و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان با چیزهایی که چهل سال پیش ارزش بود فرق کرده. آدم‌هایی رو دیدم که گریان از خونه‌ی مامان و باباشون زدن بیرون و چند هفته بعد با لبخند توی خونه‌ی خودشون سفره‌ی شام رو می‌چیدن که میزبان مامان و باباشون باشن.

یه چیزی همین الان به ذهنم رسید. مشاور. یک مشاور یا روانکاو خوب خیلی می‌تونه این روند رو تسریع کنه. پیداش کن. برو باهاش حرف بزن. اگه درکت کرد و رابطه‌ی خوبی با بی‌قراری‌هات و دغدغه‌هات برقرار کرد، جلسه‌های بعد می‌تونی با پدر و مادر بری پیشِش. خیلی وقت‌ها یک آدم کاربلد و به‌روز که از بالا داره اوضاع رو می‌بینه، بهتر می‌تونه شرایط رو به پدر و مادرت توضیح بده.

خب دیگه من از نوشتن خسته شدم. [پایان]
Read more
‌ من و مامان بزرگ مادریم تو یه روز به دنیا اومدیم با اختلاف ۴۵ سال ⁦<span class="emoji emoji2764"></span>️⁩ ۲ مهر ۱۳۲۰ ۲ مهر ۱۳۶۵ اینجا ...
Media Removed
‌ من و مامان بزرگ مادریم تو یه روز به دنیا اومدیم با اختلاف ۴۵ سال ⁦️⁩ ۲ مهر ۱۳۲۰ ۲ مهر ۱۳۶۵ اینجا من حدودا دو سالم اینا باید باشه مامان بزرگ پدری وقتی کوچیک بودم، مبارزه‌ش با سرطان رو واگذار کرد و من موندم و این خانم تو عکس، خورشید خانم، مادر بزرگ مادری، برای گرفتن همه‌ی حس‌های خوبی که بچه‌ها از ...
من و مامان بزرگ مادریم تو یه روز به دنیا اومدیم با اختلاف ۴۵ سال ⁦❤️⁩
۲ مهر ۱۳۲۰
۲ مهر ۱۳۶۵
اینجا من حدودا دو سالم اینا باید باشه 😊 مامان بزرگ پدری وقتی کوچیک بودم، مبارزه‌ش با سرطان رو واگذار کرد و من موندم و این خانم تو عکس، خورشید خانم، مادر بزرگ مادری، برای گرفتن همه‌ی حس‌های خوبی که بچه‌ها از مامان بزرگ‌هاشون می‌گیرن. با این حال ازش دورم و هر وقت برم آمریکا می‌تونم برم بغلش.
‌نومونو ⁦❤️⁩⁦❤️⁩😍😍 ‌‌

پ.ن. با دوربین از عکس، عکس گرفتم یه حال براقی به بعضی جاهاش دست داده. با این حال خیلی دوستش داشتم.
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji263a"></span><span class="emoji emoji1f389"></span><span class="emoji emoji1f349"></span><span class="emoji emoji1f38a"></span><span class="emoji emoji1f384"></span><span class="emoji emoji26c4"></span> طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: <span class="emoji emoji1f4dd"></span> یلدای ...
Media Removed
طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: یلدای خود را چگونه گذراندید؟ انشای خود را می‌خوانم با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم ... 📷💕🍁☺🎉🍉🎊🎄⛄
طولانی ترین شب سال...
یلدای ۹۷
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
📝

یلدای خود را چگونه گذراندید؟
انشای خود را می‌خوانم
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.
البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.
مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.
مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.
مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.
مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.
مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.
بابا آخر شب فال حافظ گرفت،
همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید... خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.
این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.
معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰
دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:
چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.
معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.
👤😢
--------------------------------------------------------------
پیام یلدا این است که تمام سال به بهانه های مختلف می تواینم دور هم جمع شویم.
به بهانه یلدا مهربانی ، لبخند و بخشش را تمرین کنیم.
ممنون از سمیرا جان @samira.mehri بابت گیفتهای زیبای فال حافظ که برای همه تدارک دیده بود.تل آرشیدا و دامن هندونه ای آوا کار دستان هنرمندشه✋🙆😆🙌داشت یادم میرفت دسر انارم اضافه کنید😉😋😙
#عکسهای_من #یلدا #آغاز_پادشاهی_دی_ماهیها
#خورشید_زندگیمون_آرشیدا
#عزیز_عمه_آوا #کنج_بهشت #خونه_مادربزرگ
۹۷/۹/۳۰
Read more
بچه هايي كه تو فضايي بزرگ ميشن كه سليقه شون تو مسائل روزمره و انتخاب هاشون براي موارد خيلي جزئي و بي اهميت ...
Media Removed
بچه هايي كه تو فضايي بزرگ ميشن كه سليقه شون تو مسائل روزمره و انتخاب هاشون براي موارد خيلي جزئي و بي اهميت از انتخاب غذايي كه مي خورن تا برنامه اي كه دوست دارن تا مدل نشستن و حرف زدن و رنگ لاك يا مدل مويي كه دارن يا حتي موزيكي كه دوست دارن از طرف مادر و پدر مورد قبول واقع نميشه متاسفانه در آينده به شدت در تصميم ... بچه هايي كه تو فضايي بزرگ ميشن كه سليقه شون تو مسائل روزمره و انتخاب هاشون براي موارد خيلي جزئي و بي اهميت از انتخاب غذايي كه مي خورن تا برنامه اي كه دوست دارن تا مدل نشستن و حرف زدن و رنگ لاك يا مدل مويي كه دارن يا حتي موزيكي كه دوست دارن از طرف مادر و پدر مورد قبول واقع نميشه متاسفانه در آينده به شدت در تصميم گيري هاشون دچار مشكل ميشن و در بسياري از مواقع تشخيص تصميم درست براشون دشوار ميشه و معمولا اگر بخوان بنا به خواسته خودشون تصميمي اتخاذ كنن با عذاب وجدان شديدي مواجه ميشن. اما چرا اين اتفاق ميوفته ؟
پدرمادرهايي كه حرمت نفس(سلف استيم) ضعيفي دارن و احساس ارزشمندي شون آسيب خورده اس هر مخالفت و عرض اندامِ فرزندشون رو شخصي مي كنن و به حساب خوب نبودن، كافي نبودن و دوست داشتني نبودن خودشون ميذارن:
از همون كودكي فرزدنشون غذاخور نيست يا بعضي غذا هارو دوست نداره مادر برداشتش اينه كه من مامان خوبي نيستم و من دست پختم بده و اين بچه من رو دوست داشتني نخواهد ديد!
بزرگتر ميشه مي خواد با دوستاش وقت بگذرونه از رفتارش تعبير مي كنن كه اين ما رو دوست نداره كه دوستاش رو ترجيح ميده!
حوصله اش سر ميره شكايت مي كنه يا از به رفتار مامان يا بابا اعتراض مي كنه والدين احساس بدي به خودشون پيدا مي كنن و خودشون رو از ديد فرزند سياه مي بينن!
از مامانش مي خواد جلوي دوستاش نياد دنبالش يا از پدر مادرش مي خواد جلوي دوستاش با لهجه حرف نزنن ، به پدر مادر برميخوره كه اين ما رو نمي پسنده و خيلي ناراحت ميشن و كلي احساس گناه به فزندشون ميدن!
در واقع پدر و مادري كه احساس ارزشمندي شون متزلزله هر ابراز سليقه و ابراز وجود و استقلال طلبي فرزندشون رو به خودشون مي گيرن و اين "احساس پس خوردن" ديونه شون مي كنه بنابراين پيامدش يا ميشه پرخاشگري و يا كنترل و محدود كردن !
و نتيجه نهايي ميشه :
يا تربيت يه فرزند بسيار مطيع و ترسو يا يه فرزند سركش و لجباز !
پ.ن:لطفا تجربه هاتون رو باهامون در ميون بذارين تا بحث باز بشه و بيشتر قابل درك بشه 🌹
#مهشيد_ابارشي
Read more
*** آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ ...
Media Removed
*** آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ مریمی اولین معلمِ من بود؛ اولین کسی که قرار بود از او بیاموزم. خانم مریمی در ظاهر شبیه مادر من و مادر همه‌ی بچه‌های کلاس بود اما در ذهنِ خیالپرداز و پرسئوال من او با همه فرق داشت؛ معلم بود. لابد مثل ما زندگی ... ***
آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ مریمی اولین معلمِ من بود؛ اولین کسی که قرار بود از او بیاموزم. خانم مریمی در ظاهر شبیه مادر من و مادر همه‌ی بچه‌های کلاس بود اما در ذهنِ خیالپرداز و پرسئوال من او با همه فرق داشت؛ معلم بود. لابد مثل ما زندگی نمی‌کرد. اصلا غذا هم می‌خورد؟ زنگ‌های تفریح یواشکی سرک کشیده بودم توی اتاقِ معلم‌ها و دیده بودم چای می‌خورد. خرید هم می‌کرد؟ یکی دوباری بعد از ساعت مدرسه دیده بودم از میوه‌فروشی گوجه‌فرنگی و سیب‌زمینی خریده. اما لابد استثنا بود! معلم که نباید شبیه ما آدم‌ها باشد. یک ‌روز که خانم مریمی دخترِ نوجوانی را سرِ کلاس آورد و گفت که این دختر من است از تعجب فقط جیغ نکشیدم؛مگر معلم‌ها بچه هم دارند؟ نه! نه! معلم‌ها با مامان‌ها فرق دارند.... طول کشید تا بفهمم معلم هم آدمی است شبیه ما
حالا حکایتِ بودنِ منِ روزنامه‌نگار، اینجا در اینستاگرام، شده حکایتِ بچگی‌هایم. انگار سیاره‌ی من فرق می‌کند با سیاره‌ی همه‌ی دیگران. انگار من سراپا وظیفه‌ام! انگار «خودِ» من قرار نیست رسمیت داشته باشد. انگار نباید زندگی کنم تا دیگران بتوانند زندگی کنند.
منِ روزنامه‌نگار اگر سفر نروم و دنیا را نبینم، اینجا را با کجای عالم مقایسه کنم و بکوبم روی میزِ مدیرانِ بی‌فکر. منِ روزنامه‌نگار اگر ورزش و تفریح نداشته باشم با کدام انرژی تصمیم‌گیران و ایده‌پردازان را به چالش بکشم؟ منِ روزنامه‌نگار اگر غذا نخورم که... می‌میرم!
اجازه بدهید اینجا خودم باشم، خودِ خودم. من هم می‌توانستم خیلی سال قبل باروبندیل بردارم و از ایران بروم. ماندم؛ با عشق هم ماندم. کار کردم؛ با عشق هم کار کردم. دادگاه رفتم. تهدید شدم. حکم زندان گرفتم اما ماندم و با جان و دل کار کردم تا این چراغ خاموش‌تر از آنچه هست نشود. وظیفه‌ام را به من یادآوری نکنید که من پشتِ میزِ کارم سرتاپا وظیفه‌ام. اینجا اما میزِ کار من نیست؛ اینجا صفحه‌ی رنگیِ زندگی روزمره‌ی روزنامه‌نگاری است که دوست دارد «قشنگ» زندگی کند. قشنگ زندگی کردن زمین تا آسمان با لوکس زندگی کردن تفاوت دارد. واژه‌ها را از معنا تهی نکنیم برای کوبیدنِ دیگران
خواهش می‌کنم اجازه بدهید اینجا خودم باشم!
Read more
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، ...
Media Removed
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، یکی از سیباتو به من میدی؟ دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از ... دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، یکی از سیباتو به من میدی؟ دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، بیا مامان این سیب شیرین‌تره. مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود. قضاوت زودهنگام ممنوع.

#ح_ع
Read more
آدم پنجاه و دوم | مادر سارا آخ اگه مى دونستى مامان ، آخ اگه مى دونستى ، امروز هفتمين روز از روزى كه رفتم ...
Media Removed
آدم پنجاه و دوم | مادر سارا آخ اگه مى دونستى مامان ، آخ اگه مى دونستى ، امروز هفتمين روز از روزى كه رفتم و ششمين روز از روزى كه تو شوهرتو روى تخت پيدا كردى ، مى دونم ميخواى بگى من تو مراسم نيومدم ، مگه يادت نيست به خودم قول داده بودم كه تو مراسمش هيچ وقت نيام ! ششمين روز از روزى كه من شبهاى قبلش راحت مى خوابم ، ... آدم پنجاه و دوم | مادر سارا
آخ اگه مى دونستى مامان ، آخ اگه مى دونستى ، امروز هفتمين روز از روزى كه رفتم و ششمين روز از روزى كه تو شوهرتو روى تخت پيدا كردى ، مى دونم ميخواى بگى من تو مراسم نيومدم ، مگه يادت نيست به خودم قول داده بودم كه تو مراسمش هيچ وقت نيام ! ششمين روز از روزى كه من شبهاى قبلش راحت مى خوابم ، باورت ميشه مامان راحت ! منو ببخش كه هيچ وقت نفهميدمت ، هيچ وقت بهت حق ندادم كه به من بگى اون مرتيكه بابامه ، هواى اينجا خوبه ، حالا فهميدم چرا ميگن پراگ تبعيدگاه همه فراريهاى جهانِ ، راستى تا يادم نرفته تو اين آخرين صدام بايد بهت بگم اون دستگاه اكسيژن بالا سر عمو يعنى شوهرت هيچ وقت خراب نبود، مخصوصا هفته پيش ، آخ كه نمى دونى چقدر راحت شدم و راحت ميشم كه اين حرفها رو برات ميگم ، امشب هفتمين شبى كه ديگه اين كابوس رو نمى بينم كه بالا سرم اون مرتيكه از قرصهاى خوابى كه به خورد تو داده مطمئن شده و وايستاده ! يه چيز ديگه آدمه ديگه اينو بهت بگم بزرگترين عشق من از بزرگترين نفرت من شكل گرفته !
صداى بوق ممتد آمد و پيام گير تلفن خاموش شد
پ . ن : آى آدم ها
Read more
 # (ادامه از پست قبلي) مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي ...
Media Removed
# (ادامه از پست قبلي) مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي مي ريزم روي ميوه ها و ميبرم براشون. خوشحالي تو چشماشون قوت قلب ميده بهم. ميوه ها رو مي خورن و ميرن اتاق ماني تا هرجور دوست دارن خوش بگذرونن با اسباب بازي ها. ساعت از ٦ و نيم ميگذره و من نمي دونم بايد ... #
(ادامه از پست قبلي)
مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي مي ريزم روي ميوه ها و ميبرم براشون. خوشحالي تو چشماشون قوت قلب ميده بهم. ميوه ها رو مي خورن و ميرن اتاق ماني تا هرجور دوست دارن خوش بگذرونن با اسباب بازي ها. ساعت از ٦ و نيم ميگذره و من نمي دونم بايد چه عكس العملي داشته باشم كه خونسرد جلوه كنم. بازي استپ رقص براشون جذاب نيست ( معلومه خب! پسرن) به پيشنهاد ماني پانتوميم بازي مي كنيم. همه با هم. حسابي سرحالن و دارن كيف مي كنن. صداي زنگ آيفون برق شادي دوباره رو تو چشم همه مياره. اوه! اومدن كپسول خاليِ گاز رو ببرن. "بچه ها! بريم ادامه بازي" دوستش اصرار داره كه كادو رو باز كنيم و من به هزار ترفند ميخوام زمان بخرم كه مراسم كيك و شمع و كادو و ... با حضورِ همه دوستاش انجام بشه. پيك هم اومده و غذاهايي كه دوستِ عزيزم برام آماده كرده رو دارم مي چينم رو ميز. ساعت ٧ و ربع شده. دارم از غصه مي ميرم. از فكر حجم غصه اي كه تو قلب بچه مه ميخوام نباشم تو دنيا. چاره اي نيست. به باباي مهمون كوچولوم زنگ ميزنم و اجازه ميخوام كه ٨ نياد دنبال گل پسرش. بچه ها رو نشوندم رو مبل،كيك رو ميارم بيرون، آهنگ تولد مبارك ، همسري فيلم مي گيره، هستي برف شادي مي پاشه (چقدر مدل نواريش مزخرفه، گول نخورين) و من با قلب پاره پاره و لب خندون كيك رو ميذارم جلوش. دونه دونه شمع ها رو سه تايي واسش روشن مي كنيم. هستي فشفشه هاي روي كيك رو روشن ميكنه و بقدري جيغ و داد و دست كه انگار هركدوممون داريم نقش سه نفر رو ايفا مي كنيم. آرزو مي كنه، شمع هاشو فوت مي كنه، كادوهاش رو باز مي كنه، كيكش رو قاچ مي كنه و موقع عكس گرفتن با گفتن اين جمله ها آتيشم ميزنه:" مامان ببخش كه خيلييييي واسم زحمت كشيدي، خيليييييي خوش گذشت. بهترين شب تولدم بود" و من نمي دونم كِي اينقدر سنگ شدم كه نمُردم از شرم و خجالت. چهارتايي شون با كادوها حسابي مشغول و سرگرمن و همسر جان خوب داره مشغولشون ميكنه. شام خوردن. كيك هم خوردن و ساعت از ٩ گذشته كه باباي بهترين دوستِ دنيا مياد دنبالش و من مي مونم با هزار فكر.كه يعني همه اون ٩ نفر رفتن سفر؟ رفتن زابل؟ (نرديكترين جايي كه باوجود چند روز تغطيلي همه ميرن پيش فاميلشون) چرا منِ پدر، منِ مادر نبايد بذارم بچه م بره تولد دوست و همكلاسيش؟ ( همه بچه ها عاشق تولدن و همه هم گفته بودن كه ميان) منِ پدر، منِ مادر يه درصد فكر نميكنم اون بچه اي كه بچه مو دعوت كرده همه خوشي دنيا براش اون روز كنار دوستاشه؟و و...هيچ جوابي براي دنيايي از سوالهاي غريبانه م ندارم😞😞😞
Read more
. ناگهان ، خانوم جوانی رو به من پرسید : -« ببخشید خانوم !؟ شما میدونید خرازی کجاست!؟» به خیابان پشت ...
Media Removed
. ناگهان ، خانوم جوانی رو به من پرسید : -« ببخشید خانوم !؟ شما میدونید خرازی کجاست!؟» به خیابان پشت سرش اشاره کردم و تا خواستم حرفی بزنم گفت: -نه نه ! اونجا رفتم !! هیچی نداشت ... به جز اونجا جایی رو سراغ ندارین؟» راست هم می گفت . یادم هست یکبار رفتم از آن خرازی سوزن کوبلن بخرم ، ولی حتی سوزن کوبلن هم ... .
ناگهان ، خانوم جوانی رو به من پرسید :
-« ببخشید خانوم !؟ شما میدونید خرازی کجاست!؟»
به خیابان پشت سرش اشاره کردم و تا خواستم حرفی بزنم گفت:
-نه نه ! اونجا رفتم !! هیچی نداشت ... به جز اونجا جایی رو سراغ ندارین؟»
راست هم می گفت . یادم هست یکبار رفتم از آن خرازی سوزن کوبلن بخرم ، ولی حتی سوزن کوبلن هم نداشت !! رنگ های کاموایش هم همیشه ناقص بود ، مدام هم قول میداد که این سه شنبه که به بازار میرود ، سبز زیتونی اش را می آورد !
ناگهان یاد خرازی دیگری افتادم ؛ یکبار مادر دوستم از من خواسته بود که برایش دکمه ی کفشدوزکی بخرم ! -بله ؛ یکی دیگه هم هست ؛ اگه همین خیابانو برید پایین ...
-نمی دونید بین کدوم کوچه هاست؟! راستش را بخواهید ، تا بحث آدرس پرسیدن به اینجا میرسد ، ترجیح میدهم بگویم اهل این محل نیستم و قال قضیه را بکنم ! فکر می کنم خیلی مضحک باشد که هنوز اسم کوچه ها را نمی دانم !!
-نه ، راستش نمی دونم ... ولی خیلی دور نیست ، یکم پایین تره ؛ اسم مغازه اش هم یه چیز عجیب غریبی بود ؛ .....آهااان ! خرازی مشیر خلوت !
خانوم جوان کمی با بهت و شگفتی نگاهم کرد و بعد با تشکری ، رفت .
اسم مغازه و حتی فروشنده هایش هم خوب یادم بود ! البته فقط به خاطر مسخرگی بیش از حدشان ... می خواستم بگویم اسم فروشنده ها هم «فردوسی» و «داستانی» هستند ؛ ولی پیش خودم فکر کردم که این چه ربطی به او دارد !؟
مدتی با نگاهم دنبالش کردم ، در طی مسیر از شخص دیگری آدرس نپرسید !
شاید چهره ی خسته اما خوشحال من ، با آن موهای کوتاه « و به قول مامان وزوزی »که از زیر شال «به قول مامان ده متری » ام بیرون زده بود ، در آن شلوغی و هرج و مرج ، قابل اعتماد ترین چهره ی ممکن بود !! . . ۲۷\۱۲\۹۶یکشنبه
#دخترخوب
#دلنوشته_دخترخوب
Read more
. درمانده شدم و دیگر نمی‌دانم چه کار کنم! این حس را شما هم دارید؟ یکی از احساسات والدین در برخورد ...
Media Removed
. درمانده شدم و دیگر نمی‌دانم چه کار کنم! این حس را شما هم دارید؟ یکی از احساسات والدین در برخورد با بچه‌هایشان همین است: درمانده شدن! و بارها شاهدِ بودنِ والدین در این حال و هوا بوده و هستم. خب فرزندپروری گاهی سخت می‌شود و این سخت شدن گاهی به دلیل ناآگاهی خودمان است نه به دلیل رفتار بچه‌ها. برای ... .
درمانده شدم و دیگر نمی‌دانم چه کار کنم!
این حس را شما هم دارید؟
یکی از احساسات والدین در برخورد با بچه‌هایشان همین است: درمانده شدن! و بارها شاهدِ بودنِ والدین در این حال و هوا بوده و هستم.

خب فرزندپروری گاهی سخت می‌شود و این سخت شدن گاهی به دلیل ناآگاهی خودمان است نه به دلیل رفتار بچه‌ها.

برای درک بهتر بیاید داستان یک مادر ۳۹ ساله را با هم بخوانیم:
مادر به دلیل زود ازدواج کردن نتوانسته است دیپلمش را در رشته تجربی بگیرد و حالا از بچه‌اش انتظار دارد که حتما رشته تجربی بخواند تا پزشک شود آن هم برای جراح شدن!

آنسوی ماجرا بچه‌ای است که استعداد عجیبی در طراحی دارد طوریکه می‌تواند برای خودروسازی‌های مطرح جهان طرح‌های قابل قبولی بزند اما مادر جور دیگری می‌بیند:
مادر:
⭕️تو باید درس بخونی و جراح بشی
(هیچ راهی نیست)
⭕️تو باید الان بازی را بزای کنار و فقط درس بخونی
(از تفریحت بزن و درس)
⭕️پدرت که سرمایه‌دار نیست پس تو فقط باید بخونی
( با ناامنی و استرس بی‌پولی درس بخون)
⭕️اگر درس نخونی که کار دیگه‌ای بلد نیستی پس فقط بخون( با حس بی‌کفایتی بخون)
⭕️بعدا می‌شود موسسات آزاد بروی کلاس طراحی، الان درس بخون( نادیده گرفتن استعداد)
نوجوان:
‼️اصلا حوصله این همه فشار درسی و گیر دادنای الکی مامان ندارم، نباید دور و برش باشم
‼️میرم مدرسه با دوستام بیشتر خوش می‌گذره
‼️دوست دارم برم پاساژ با بچه‌ها ول بچرخم
‼️ببینم کسی میاد بریم یک دوری بزنیم یا سینما بریم
‼️دوست ندارم زود برم خونه
‼️آخر شب میرم خونه که فقط شام بخورم و بخوابم
‼️باید یک پارک یا کافه را پاتوق کنم که همیشه اونجا باشم.
.......….....................
اینگونه است که دوری از خانه و بزرگسال فشار آور اتفاق می‌افتد.
..............................
فرصتی برای تأمل:
انتظاراتی که از فرزندم دارم او را از من دور یا به من نزدیک می‌کند؟
#انتظار #فرزندپروری #امنیت #خانه_امن
#رابطه_امن #استعداد
Read more
صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي ...
Media Removed
صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي دخترانه تر. بعد وسط حرفهايش گفت "مامانم به مادر شوهرم گفته اگه ميخوان منو ببرن دكتر واسه اطمينان". چنان خشك شدم كه حتي تا يك دقيقه پلك هم نميزدم. منتظر بودم جمله ي "خيلي از دست مامانم عصبانيم" ... صبح امروز يكي از دوستان قديميِ تازه عقد كرده را ديدم، بعد از تبريك و چه ميكني با شوهر داري رسيديم به حرفهاي دخترانه تر. بعد وسط حرفهايش گفت "مامانم به مادر شوهرم گفته اگه ميخوان منو ببرن دكتر واسه اطمينان". چنان خشك شدم كه حتي تا يك دقيقه پلك هم نميزدم. منتظر بودم جمله ي "خيلي از دست مامانم عصبانيم" يا "بعدش با مامانم دعوام شد " رو بشنوم. اما خيلي عادي انگار كه مادرش مادر شوهرش را به يك چاي دعوت كرده باشد جمله ادا شد. بعدم اضافه كرد : " به هر حال وظيفه ي ما بوده بگيم". تا رسيدن به خانه حرفهايش در سرم ميچرخيد و هشتگ زنان عليه زنان توي گوشم زنگ ميزد. براي مادرم تعريف كردم و ديدم چشمهايش را بست و گفت: "باورم نميشه هنوزم آدما تو اين موضوع دخالت ميكنن! بابا اين خصوصي ترين وجه زندگي آدمه!" بعد از كمي سكوت پرسيدم: " من چي مامان؟ اگه بفهمي رابطه داشتم چي؟" بي هيچ مكثي گفت: " حرفهايي كه تو سجده به خدا ميگي به من مربوطه؟ اينم مث همون. خودت ميدوني. و هر جا لازم باشه پات وايميسم" و من دلم خواست جمله اي بود براي وصف اين زن پنجاه و چند ساله ي متدين. كاش شبيه مادرم، مادري كنم.

#زنان_عليه_زنان_ممنوع
#زنان_در_کنار_زنان
#من_یک_زنم #زن #زنان #دختر #دخترانه #دخترونه #خانواده #همسر #مادر #مادرشوهر #دکتر #دکتر_زنان #بکارت #معاینه #تست_بکارت #man1zanam
Read more
من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون ...
Media Removed
من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون اینجوری حادثه و اتفاق و مناسبت و تاریخ دیگه نمیذارن خودمون باشیم و برای هر روزمون یه تبریک و تسلیت تدارک میبینن... ولی از #زن و #مادر حرف زدن تو جامعه ی #زن_ستیز ما که به اسم،اکثر آقایون خاک کف ... من فکر میکنم اینکه تو فضای مجازی همه مجبور باشیم همرنگ جماعت بشیم با هر موجی که راه میفته جالب نیست...چون اینجوری حادثه و اتفاق و مناسبت و تاریخ دیگه نمیذارن خودمون باشیم و برای هر روزمون یه تبریک و تسلیت تدارک میبینن...
ولی از #زن و #مادر حرف زدن تو جامعه ی #زن_ستیز ما که به اسم،اکثر آقایون خاک کف پا و دست بوس مادرانشونن اما هرقدمی که برای مادرشون برمیدارن رو میشمارن که حساب کنن...
حامی و تکیه گاه خواهرشونن اما چشم ندارن خواهرشون رو برابر با خودشون ببینن...
مخلص و حلقه به گوش همسرشونن اما اون زن کنارشون و تو زندگیشون تنها ترین آدمه از بس که نادیده گرفتنش...
عاشق بابای یه دختر کوچولو بودنن اما اون دختر چندسال بعد میشه خطر آبرو و جز اخم و دعوا نصیبی از پدرش نمیبره...موج خوبیه!
چون همه ی این مرد هایی که به عنوان فرزند و برادر و همسر و پدر جنس زن رو نادیده میگیرن،پرورده ی دامن خود زنان هستن و این یعنی همون اصطلاح معروف #زنان_علیه_زنان...
یعنی ما به عنوان مادر به شعر کودکانه "دخترا موشن و دخترا بادکنکن" پسرکوچولومون خندیدیم!
یعنی ما وقتی دخترمونو دعوا میکردیم که چرا 7شب خونه نبوده،واسه پسرمون که 11شب اومده خونه شام گرم میکنیم!
یعنی ما پذیرفتیم که جایگاه و جامعمون همینه و هیچ روزگار بهتری منتظرمون نیست...
به همسران و مادرانتون تبریک بگید و دستشون رو ببوسید که این قشنگ ترین کار دنیاست که نشونشون بدیم که چقدر مهمن...براشون پست بذارید و حرف های دلتون رو براشون بنویسید...اما خواهش میکنم...خواهش میکنم...یه قدم برای بهتر شدن حال و روز #زن توی خونتون،توی جامعتون،و حتی نسل بعدتون بردارید و نشون بدید عمل کردن به حرفای قشنگ،واقعا قشنگتر از لایک و کامنت گرفتن و گذشتنه...
____________________
من مادری دارم که جدا از مادر بی نظیر بودن،یه زن قوی تو زندگیشه...مادری که تو دامن یه زن قوی بزرگ شده...و کمک حال مادرش بوده برای پرورش خواهری که یه زن قوی تو زندگیشه و حتی تونست سالها با مادر همسرش که یه زن قوی تو زندگیش بود تو یه خونه زندگی کنه...
و قدرت هرکدوم با اون یکی متفاوته...
قدرت مامان من محبت صادقانش به همه ی اطرافیانشه و قدرت مادرش مسئولیت پذیری و جنم و جرئتشه و قدرت خالم تحمل و شاد نشون دادن خودشه حتی وقتی بزرگترین غصه ها رو تو دلش داره و قدرت مادربزرگ مرحومم شاید خود خود 'مادر' بودن بود...
روزتون مبارک عزیزترین های زندگیم...
@Nargeskhalegi
@Nasimkhaleghi
روزگار و دل خوش براتون از خدا میخوام... پ.ن:جای مامانبزرگم خالیه...
Read more
هفت سال از زندگي مشترك مامان و بابا گذشته بود و بعد از دوا ودرمان هاي زياد و سفرهاي تهران، مامان كم كم ...
Media Removed
هفت سال از زندگي مشترك مامان و بابا گذشته بود و بعد از دوا ودرمان هاي زياد و سفرهاي تهران، مامان كم كم داشت واسه داشتن بچه نااميد ميشد. تا روزي كه در مسير محل كارش به خونه اطلاعيه دكتر زنان و زايماني رو ديد كه هنوز با گذشت سالها ميگه اونروز يه حسي بهم ميگفت اين دكتر حتما ميتونه گره از مشكل ما باز كنه! و اون ... هفت سال از زندگي مشترك مامان و بابا گذشته بود و بعد از دوا ودرمان هاي زياد و سفرهاي تهران، مامان كم كم داشت واسه داشتن بچه نااميد ميشد. تا روزي كه در مسير محل كارش به خونه اطلاعيه دكتر زنان و زايماني رو ديد كه هنوز با گذشت سالها ميگه اونروز يه حسي بهم ميگفت اين دكتر حتما ميتونه گره از مشكل ما باز كنه! و اون دكتر به واسطه شغل پدرم كه كارمند امور مالياتي بود و از طرفي با مامان و بابا همشهري بودند روابط دوستانه اي شكل گرفت و هم من و هم طاها رو به دنيا اوردن! 😅😊.
.
بعد از گذشت اين سي و اندي سال هنوز مامانم با بعض و شادي از دكتر احمدي ياد ميكنه😭❤️.
.
. روزها و سالها گذشت و من هم مادر شدم. روزي كه طاها به شدت مريض بود و از تشخيص هاي اشتباه سردرگم بودم، معجزه و دست مهرباني خدا بر زمين رو به واسطه دكتر فروردين ديدم! الان من نسبت به ايشون همون حس مامان به دكتر احمدي رو دارم. وقتهايي كه ايران هستند خيالم راحته كه خدا به واسطه يكي از بهترين بنده هاش حواسش به طاهاي من هست!😌.
.
.
شما هم مثل من هيچ دكتري رو به اندازه دكتر دلبندتون دوست ندارين؟! 🌸😌❤️.
.
.
#مادرانه
Read more
مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های ...
Media Removed
مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های اطراف تهران در مرز مرگ پیدا کرد. جفت سگها پر شپش و کنه بودن، و کلی مریضی داشتن. نه تنها این ۲ تا سگ رو تر و تمیز کرد، بلکه اونارو برد بیمارستان و همه آمپول‌هاشون رو هم زد و خوب خوب شدن و جفتشون رو آورد ... مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های اطراف تهران در مرز مرگ پیدا کرد. جفت سگها پر شپش و کنه بودن، و کلی مریضی داشتن. نه تنها این ۲ تا سگ رو تر و تمیز کرد، بلکه اونارو برد بیمارستان و همه آمپول‌هاشون رو هم زد و خوب خوب شدن و جفتشون رو آورد پیش خودش. تو این چند ماه مادرم نمیدونم از کجا این قدرت و عشق رو پیدا کرد که به این ۲ سگ جون بده... خداییش مامان خیلی خفنی دارم. با تمام وجودم بهت افتخار می کنم مامی. حالا این ۲ تا سگ از بدبختی و گشنگی انقدر خوشبخت شدن که یک خانواده در کانادا سرپرستی اونهارو قبول کردند. تو این مدت همه کار‌های پروندشونو انجام دادیم به کمک دوستان ما در @persianpawsrescue و امروز رسیدن به ونکوور که زندگی زیبا و جدیدشون رو شروع کنند. مرسی مامان که حتا در تاریک‌ترین لحظات به من یاد میدی که آدم بهتر و قوی تری باشم، . خیلی عاشقتم و لحظه شماری می کنم که تو هم هر چه زودتر کنار ما باشی. (ورق بزنید)

A few months ago after the tragic passing of my father, and the separation of my brother and I from our mother, we were at an all time low in our lives and trying to make sense of all the injustices we had suffered. During these difficult times my mother came across a dog and her pup in the mountains. Both malnourished, covered in fleas and ticks, freezing in the cold without a home. This pup was the last remaining one of the litter, and how fortunate she was. My mother continues to amaze me with her compassion and concern for all beings. In another moment of selflessness she decided to take the 2 dogs home. She took them to the vet and cleaned them up and vaccinated them and brought them back to life. They ended up being her most loyal companions during these past traumatic months. And to give the dogs another chance at a better life she organized for them to be adopted in Canada with the help of @persianpawsrescue
Now Shanti and Joy, the 2 dogs, have just arrived in #Vancouver where they will start a brand new happy and fulfilling life. Thank you mom for being so strong and inspiring me and many others with your strength, courage and determination to do good. I’m counting down the seconds to be reunited with you.
#loveyoumom #loveoverfear #کاووس_سیدامامی #kingraam
Read more
 #واکسن_هجده_ماهگی . . . بعد از معطلی یک ساعته و شاید هم بیشتر تو مرکز بهداشت و جواب دادن به سوالهای ...
Media Removed
#واکسن_هجده_ماهگی . . . بعد از معطلی یک ساعته و شاید هم بیشتر تو مرکز بهداشت و جواب دادن به سوالهای تکراری و حوصله سر بر این یکسال و نیم و تحویل گرفتن اخلاق کذایی و همیشگی کارکنانش نوبت زدن واکسن شد! . من تاب و توان موندن توی اتاق تزریقات رو نداشتم و مطابق معمول بیرون ایستادم. واسه تزریق واکسن بازو ... #واکسن_هجده_ماهگی .
.
.
بعد از معطلی یک ساعته و شاید هم بیشتر تو مرکز بهداشت و جواب دادن به سوالهای تکراری و حوصله سر بر این یکسال و نیم و تحویل گرفتن اخلاق کذایی و همیشگی کارکنانش نوبت زدن واکسن شد! 😩.
من تاب و توان موندن توی اتاق تزریقات رو نداشتم و مطابق معمول بیرون ایستادم. واسه تزریق واکسن بازو مشکلی نبود اما واکسن پا رو اجازه نمیداد و تو بغل مامان تکون میخورد! با شنیدن صدای گریش فهمیدم تموم شده و بغلش کردم. چقدر اون موقع تن لرزیده و رنجور منم مسكن و التيام میخواست! اما تو اون حال و وضعیتم باید به حکم مادر بودنم قوی میبودم😭! به لطف شربت استامینوفن دو ساعتی بدون هیچ علائمی بازی میکرد و خوابید! اما با بیدار شدنش تب بالا، بیقراری و‌درد، بیخوابی و بی اشتهایی و درخواست بغل تمام وقت از شب اول شروع شده و ادامه داره ... !😩😭.
.
.۲۹ مرداد #روز_دوم 😐
Read more
یه عکس پاسپورتی داشتیم باهم، مالِ دهه شصت! از رو اون کشیده بودمش وقتی کوچک بودم، نمی‌دونم چرا شبیه ...
Media Removed
یه عکس پاسپورتی داشتیم باهم، مالِ دهه شصت! از رو اون کشیده بودمش وقتی کوچک بودم، نمی‌دونم چرا شبیه پروین اعتصامی شده! مادر من شاید بزرگترین دستاورد خودش از تولدش رو تولد بخشیدن به من بدونه، اما به همه‌ی مادرا می‌گم که نه! بس کنید این رویه رو! کاری نکنین با انتقال این حس نسل بعد رو از فرزند آوری دلزده ... یه عکس پاسپورتی داشتیم باهم، مالِ دهه شصت! از رو اون کشیده بودمش وقتی کوچک بودم، نمی‌دونم چرا شبیه پروین اعتصامی شده! مادر من شاید بزرگترین دستاورد خودش از تولدش رو تولد بخشیدن به من بدونه، اما به همه‌ی مادرا می‌گم که نه! بس کنید این رویه رو! کاری نکنین با انتقال این حس نسل بعد رو از فرزند آوری دلزده کنین، تو یه انسانی، فارغ از فرزندآوری، فارغ از فدا شدن، فارغ از سوختن، فارغ از گذشت.
من از این صفت‌هایی که به مادر ارزش می‌ده متنفرم، مادر دلسوز، مادر از خود گذشته، مادر غصه‌خور، مادر مرهم درد، مادر سلطان غم! ارزش‌هایی که مادر رو برای بهتر بودن به له شدن دعوت می‌کنه، این من رو عصبانی می‌کنه، بهم خشم و عذاب وجدان می‌ده!
مامان، ازت می‌خوام این ۲۳ خرداد یه بار دیگه متولد شی و این‌بار فرانک باشی، نه مامان.
تولدت مبارک!
Read more
امروز  روز مادر است! روز زن  مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که ...
Media Removed
امروز  روز مادر است! روز زن  مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. مادر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت. خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی ... امروز  روز مادر است! روز زن  مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. مادر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.

خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی انسان. بزرگ و بلند. شاید نیمی از انسانها مادر شوند اما بازهم مادر بودن و مادری کردن مفهومی مقدس است.
مادران مهربان ، روزتون مبارک
به شما سلام می‌کنیم، تا خانه عروجمان با دعایتان بنا شود
و دلمان در آسمان آبی مهرتان رها شود
روزتان خجسته، لبانتان پر ز خنده و دلتان شاداب و سرزنده باد

________________________________
Read more
قضاوت زودهنگام ممنوع دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش ...
Media Removed
قضاوت زودهنگام ممنوع دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. ... قضاوت زودهنگام ممنوع
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.
Read more
جاقالان بیگید اونهَ تی زای وَگَردهِ اَ روزان بیمیرم تی نامِ ره ،تی او دونهَ چوشمانهِ ره مار مَرَهَ ...
Media Removed
جاقالان بیگید اونهَ تی زای وَگَردهِ اَ روزان بیمیرم تی نامِ ره ،تی او دونهَ چوشمانهِ ره مار مَرَهَ حلال کُون،کَرَه دِه واوینم مامان مامان جان پیله خانوم گوله مریم خسته دینی کی چُتو تی زای جوانی پیر بوسته مامان کی اَمرَه جوز تو بَگَم می رمزه و رازه تَرَه کَم دَرَمه مار ،مامان هَن می نیازه مامان ... جاقالان بیگید اونهَ تی زای وَگَردهِ اَ روزان
بیمیرم تی نامِ ره ،تی او دونهَ چوشمانهِ ره
مار مَرَهَ حلال کُون،کَرَه دِه واوینم مامان
مامان جان پیله خانوم گوله مریم خسته
دینی کی چُتو تی زای جوانی پیر بوسته
مامان کی اَمرَه جوز تو بَگَم می رمزه و رازه
تَرَه کَم دَرَمه مار ،مامان هَن می نیازه
مامان تی جان قوربان ،تی او چوشمانَ قوربان
مَرَه حلال کُون مار،وَگَردَم جان مامان
مامان دنی چقد مار تی مانَستَن ایساده
دنی اَ خاک چقد زای هچین هچین فیشاده
من از تو یاد بیگیفتَم کی می سر هَتو بُجورَه
تو می غم نوخور مار جان کی تی غم بوخوره
*****************************
مادرم دلواپسه ،غصه میخوره از دست من
رفقا بهش بگین که بچه اش همین روزها برمیگرده
بمیرم برای اسم تو ،برای دو چشم های تو
مادر منو حلال کن ،دیگه دارم میبُرم (کم میارم)مامان
مامان جان ،خانم بزرگ ،گل مریم خسته
می بینی که چطور بچه ات در جوانی، پیر شده؟
مامان به چه کسی جز تو رمز و رازمو بگم؟
تورو کم دارم مادر ،مامان همین نیازه منه
مامان قربون تو و چشم های تو
منو حلال کن مادر ،بر میگردم به جان مامان
مامان می دونی چقدر مادر شبیه تو وجود دارن؟
می دونی این خاک ،چقدر بچه رو همینطور بیخود دور ریخته؟
من از تو یاد گرفتم که سرم اینجور بالاس
تو غم منو نخور مادر جان ،چه کسی غم تو رو می خوره؟

#Mother #Love #Everyone #light #Effort #Village #Female #Subtle #Deilman #Gilan #GUILAN #Laure #Color #Time #Friendship #Kindness #Iinstagram #مادر #گیلان #دیلمان #روستای_لور #مهر #محبت
Read more
. پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های ...
Media Removed
. پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های واحد بغلی ما بودند و حدود ده دوازده سالی می‌شد که از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده بودند. مادر رافائل هم حدود پنج سال می‌شد که به جمع آن‌ها اضافه شده بود. هر چند مامان رافائل یه کلمه انگلیسی بلد نبود ... .
پیدا کردن دوست مناسب و نزدیک در خارج همیشه برای یک مهاجر سخت و طاقت فرساست. رافائل و امی همسایه‌های واحد بغلی ما بودند و حدود ده دوازده سالی می‌شد که از ایتالیا به کانادا مهاجرت کرده بودند. مادر رافائل هم حدود پنج سال می‌شد که به جمع آن‌ها اضافه شده بود. هر چند مامان رافائل یه کلمه انگلیسی بلد نبود و بالطبع ما هم ایتالیایی نمی‌فهمیدیم، ولی روابط فرهنگی‌مان باعث شده بود که خلا زبان جایش را با چیزهای دیگری پر کند. مثلا اینکه یک بار مامان رافائل برای ما یک ظرف اسپاگتی خارجی با طعم اوراگانو و سس پستو فرستاد و در عوضش مامان هم دو روز بعدش یک قابلمه ماکارونی چرب با ته‌دیگ سیب‌زمینی برایشان برد و تاکید هم کرد؛ تازه! یو شوود ترای ایت ویت سس خرسی! و یک جوری غیرمستقیم بهشان ثابت کرد که رو دست ماکارونی رب گوجه آریایی هنو هیچکی نیومده داداش!
.
دو سه ماهی نگذشته بود که از بد حادثه مامان رافائل سکته کرد و ویلچر نشین شد. پیرزن طفلکی که تا آن موقع یک جا بند نبود، حالا باید صبح تا عصر يك گوشه می‌نشست تا پرستارش همه کارهایش را انجام دهد.
.
تا اینکه یک روز تقریبا سر صبح بود که با سر و صدای مامان رافائل از خواب بیدارشدیم. همه می‌دانستیم که آن ساعت کسی خانه نیست. ولی علی‌القاعده می‌بایستی پرستار آنجا باشد. با این حال کنجکاو شدیم و هر چهارتایی گوش‌هایمان را چسباندیم به دیوار تا بهتر متوجه قضایا شویم. اما وقتی صداها بلندتر شد بیشتر نگران شدیم. مامان گفت که بهتر است با خود رافائل تماس بگیریم ولی بابا تاکید می‌کرد که خودمان یک جوری حلش می‌کنیم. به خاطر همین با چهار،پنج تا حرکت رفت و برگشت درب ورودی واحد را شکست و عینهو‌ لاک پشت‌های نینجا معلق زنان وارد خانه شد.
.
طبق چیزی که انتظار داشتیم پیرزن بیچاره یک گوشه نشسته بود و بلند بلند تکرار می کرد «ایل باانیو، ایل باااانیو»
.
بابا در همان حالت نیم خیز به صورت مامان رافائل خیره شد و بعد انگار که یکهو چیزی کشف کرده باشد، پرید پای ویلچر و گفت: الساندرو نستا، جیانلوکا پالیوکا! بعد هم با حالت عاقل اندر سفیهی به ما گفت: بنده خدا حوصله‌اش سر رفته، داره اعضاي اصلی تیم ملی ایتالیا رو واسه خودش یادآوری می‌کنه! بذار کمکش کنیم...
.
هنوز بابا داشت توضیح میداد که پیرزن بیچاره دوباره گفت: ایل بانیو!
.
و بابا هم که خوشش آمده بود برگشت و به من نگاهی کرد و پرسید؛ اون ژیگول مو بلنده کی بود پنالتی رو تو فینال خراب کرد؟! هاان، آهان، باجیو.. حاج خانم، روبرتو باجیو!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
مادر اولین و زیباترین و واقعی ترین و پابرجاترین عشقی است که انسانها تجربه می کنند،،،ایمانم از دعای ...
Media Removed
مادر اولین و زیباترین و واقعی ترین و پابرجاترین عشقی است که انسانها تجربه می کنند،،،ایمانم از دعای توست و خدایم را از زبان تو شناخته ام ،عبادت را تو به من آموخته ای ،مادر! ای الهه مهر،،مادر عزیزم با اینکه ازم دوری اما مهرت همیشه تو قلبمه ،بوی مهربان دستهایت هنوزم یادمه ،خیلی دوستت دارم مامان گلم ،روزتون ... مادر اولین و زیباترین و واقعی ترین و پابرجاترین عشقی است که انسانها تجربه می کنند،،،ایمانم از دعای توست و خدایم را از زبان تو شناخته ام ،عبادت را تو به من آموخته ای ،مادر! ای الهه مهر،،مادر عزیزم با اینکه ازم دوری اما مهرت همیشه تو قلبمه ،بوی مهربان دستهایت هنوزم یادمه ،خیلی دوستت دارم مامان گلم ،روزتون مبارک....روز مادر رو به شما مامان گلم و تمام مادرهای دنیا تبریک میگم امیدوارم سایه تون همیشه بر سرما باشد.آمین
Read more
۱۱ مرداد تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخندش نیست،جشن میلادت بهترین بهونه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن تموم خوبیهات هست.زیباترین فرشته زمینی من خداوند تو رو آفرید تا مادر من باشی و من به خودم افتخار میکنم که چنین مادری دارممادری که هرچقدر بخوام توصیفش کنم کلمات یاریم نمیکنن.حضور ... 💖🎈🎂۱۱ مرداد🎂🎈💖
تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخندش نیست،جشن میلادت بهترین بهونه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن تموم خوبیهات هست.زیباترین فرشته زمینی من خداوند تو رو آفرید تا مادر من باشی و من به خودم افتخار میکنم که چنین مادری دارم😊مادری که هرچقدر بخوام توصیفش کنم کلمات یاریم نمیکنن.حضور خوب تو به خونمون صفا میده،صدات وقتی که می پیچه به قلب هامون جلا میده اگه روزی همه گل ها یاسمن باشه دلم می خواد تمومش به پای مادرم باشه.مامان عزیزم تو تموم شادی هات رو به من بخشیدی و غمهات رو تو خودت فرو ریختی،تا نفس دارم مدیون مهربونیاتم💖ای خدای بزرگ به من توانائی بده هرگز از پله های غرور بالا نرم و تموم لحظهای شادم رو کنارش باشم. کمک کن قلب رئوف و قشنگ این فرشته زمینی ات رو هرگز نلرزونم و آسمون آرزوهاش رو خراب نکنم.
بیش از حد تصورت دوستت دارم فرشته ی زمینی من😍😘💖
فرشته مهربون زندگی من،تولدت مبارک بهترینم🎂🎈💖😍😘💋 💖🎈🎂 @helenpourborji 🎂🎈💖
#مرداد #مردادی #مردادیا #مردادماهی #مردادماه #مرداد_ماه #مردادیها_عشقند #فرشته_زمینی #فرشته_زمینی_من #فرشته_زمینی_من👼 #مادر #مادرم #مامان #مامانم #مامان_عزیزم #دوستت_دارم #مهربون #بهترینم #تولدت_مبارک #تولدت_مبارك #تولدت_مبارک_بهترینم
Read more
اين مادر بزرگ و نوه با هم داستان ها دارن گرچه ميانه ى مادرم با نازدانه هم خيلى خوب بود،اما فاطمه ى مظلومُ آرام كجا و محمد شيطون زور گو كجا؟؟ ((الله الله الله،ماشاالله،لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ)) رگ هاى دست مادرم را نشون ميده و ميگه مامان جون تو دستش مار داره بعد ... 😅😅😅
اين مادر بزرگ و نوه با هم داستان ها دارن
گرچه ميانه ى مادرم با نازدانه هم خيلى خوب بود،اما فاطمه ى مظلومُ آرام كجا و محمد شيطون زور گو كجا؟؟ ((الله الله الله،ماشاالله،لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِالله
اَلعَلِیِّ العَظیمِ))
رگ هاى دست مادرم را نشون ميده و ميگه مامان جون تو دستش مار داره
😅
بعد مثلا ميترسه و فرار ميكنه
اما موقع لمبوندن كه ميشه مياد كنار مامان ميشينه تا اون با همون دست لقمه بگيره و دهنش بگذاره!😐
مادر را يك شب در ميان كه پرستارش مرخصيه ميبريم منزل خودمون (چون خونه هامون با هم خيلى فاصله اش زياده و بايد چند كورس متروعو اتوبوسُ تاكسى عوض كنيم اصلا داغون ميشيم.كلا يه طبقه فاصله داريم)
😁😁😁
جاى مادر را كه مى اندازيم محمد ميره توى رخت خواب و ميگه متكا بازى كنيم
تمام رخت خواب هاى جا رختخوابى را بايد بندازيم روى آقا تا يه كوه درست بشه
بى حركت زيرشون پنهان ميشه و وقتى مادر مياد خودش را براش لوس ميكنه
عوض كردن پوشك حاج اقا هم توفيقيه كه نصيب هر كسى نميشه
خودش انتخاب ميكنه كه كى الان نوبتشه
مادرش
من
مادر بانو
مامان
البته معمولا چون ميدونه من خيلى به شماره دوش علاقه دارم 🤢🤢 اگر خونه باشم حتما اين توفيق را نصيب من ميكنه
گاهى پوشكش را ميگيره دستش و ميره جلوى مادرم دراز ميكشه و ميگه الان مامان جون عوض كنه
حكم هم حكم ايشونه،مادر هم با كلى كيف و ذوق با اون دست هاى عليل و آرتوروزى براش كجُ كوله ميبنده و نوبتش را از دست نميده
خلاصه داستان داريم ماااااا 😊😊😊
ان شاالله اين داستان ها براى همه تون به خيريت و خوشى اتفاق بيفته
اى بووووق بر سر اون يالقوز هاى تبل بوق بوق شده اى كه دس نميجنبونن و نميرن ازدواج كنن و چار تا جوجه عسلى خوشگل موشگل ايرانى درس نميكنن .
Read more
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی ...
Media Removed
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت ... ،
(((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک ))))
سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت کنم ، ولی وقتی اون نگاه خشمگین و خسته تو را میبینم و پر درد ها و رنجهای بیرون خونه هست ، ناراحت و غمگین میشم ولی باز به خودم میگم که بابا خسته ست مهم نیست .دوباره که میام نزدیکت وقتی میبینم به من توجه نداری نا امید میشم . بابا میدونم برای آینده من داری تلاش میکنی ، تو دنیای منی ، دوستدارم که باهات گاهی وقتها بازی کنم و بیام توی بغلت بشینم ، یا جلوی من بنشینی و من با اون صورت زیبای تو که برای من مثل صورت دنیاست بازی کنم . دوستدارم کنارم بشینی و با من کمی بازی کنی ، دوستدارم بیای باهم بریم بیرون و من در کنار تو قدم بزنم و به همه با صدای بلند بگم که تو بهترین بابای دنیایی . وقتی که تو میای خونه و همش سرگرم کارهای خودت توی گوشیت هستی خیلی دوستدارم جای اونهایی باشم که توی گوشیت هستن تا به من هم همینطور توجه کنی . یاد اون ماه های اول زندگی خودم می افتم که همش نگرانم بودی نکنه تب کنم یا دلم درد بگیره یا مریض بشم و دنبال یک لبخند کوچیک روی صورت من بودی، ولی حالا دیگه حوصله منهم نداری ولی بابا جون بدون که خیلی دوست دارم و به توجه و‌محبت تو نیاز دارم . اینو بدون که من همه‌چیزو از تو یاد میگیرم . .
مامان جون سلام ، مادر گلم ،من به تو افتخار میکنم چون تو بهترین و دلسوز ترین مادر دنیایی . خیلی دوست دارم . چقدر دوست دارم که تو کنارم بنشینی و با من بازی کنی و یا برام شعر بخونی و برقصی مثل همون موقعهایی که توی دلت بودم . میدونم همیشه سرت به کارهای خونه مشغوله ولی مامان دوستدارم زمانهای خالی رو با من بازی کنی . یادم میاد که اون روزها که توی دلت نزدیک قلب مهربونت بودم همش دست روی شکمت میکشیدی و قربون صدقه من میرفتی و همش منتظر من بودی تا به دنیا بیام و گاهی برایم شعر میخوندی و باهام حرف میزدی . ولی الآن همش دست روی اون صفحه تبلت و گوشیت میکشی و منو یادت میره . هر وقت میام نزدیکت که باهات بازی کنم سرت توی اون گوشی و شبکه های اجتماعیه و یا همش داری توی اون پیج اقای جدیدی می چرخی . دوست دارم برم به این آقای جدیدی بگم .............. ادامه در کامت اول 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #جدیدی
Read more
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. ...
Media Removed
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟ گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟ گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه. خندید و گفت ... .
تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟
گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟

گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه.

خندید و گفت بارِ دهمِ که میگم و خواهش کردم ولی میگه ما همه یک خانواده‌ایم و چیزی برای پنهان کردن نداریم.

منم گفتم مامان خانوم من هیچی برای پنهان کردن ندارم ولی حق خودم می‌دونم که در اتاقم بسته باشه. حالا شما می‌گید چه کار کنم؟ حرفم اشتباه بوده؟
من سعی کردم به حرفاش گوش بدم و حرفی نزنم که رنجش بیشتر بشه، پیش خودم می‌گفتم خب حق داره و‌ می‌خواد در اتاقش بسته باشه و از طرفی هم ذهنم می‌رفت سراغ ذهن مادر که احتمالا نگران چیزی بوده که اینقدر پی‌گیر باز بودنِ درِ اتاق بوده. ولی خب نگران چی؟
اگر مادر نگران این باشه که نوجوانش تو اتاق یه کاری می‌کنه که ممکنه به خودش آسیب بزنه( و واقعا هم این باشه) خب این‌ نوجوان در یک زمان دیگری هم که مادر و‌ پدر خونه نباشن آزادی عمل بیشتری داره و این چک کردن مادر فقط نوجوانش را حساس‌تر می‌کند و بالاخره کار مورد نظرش را انجام می‌دهد.
اگر هم نوجوانی باشد که به اقتضای سنش و در راستای اثبات مستقل بودنش این کار را می‌کند، نگرانی این چنینی مادر او را پرخاشگر، بی‌اعتماد به خودش و اطرافیانش و بتدریج فاصله گرفتن از خانواده می‌کند( فاصله عاطفی و فیزیکی). بعضی مواقع به نظر می‌رسد مسئله از نوجوان است اما در واقع مسئله، مسئله خود والدین است و لازمست به عنوان پدر و مادر در امر فرزندپروری جرات و جسارت این را داشته باشیم که چند قدمی از نوجوانمان فاصله بگیریم و پیش خودمان اعتراف کنیم:
این مسئله خودت هست، خودتم حلش کن.🤔
در مورد‌ بالا با توجه به شناختی که از خانواده دارم خود مادر در نوجوانی‌اش توسط هم پدر هم مادر بشدت چک می‌شده و حتی تجربه تعقیب شدن در مسیر مدرسه توسط مادر را داشته است پس لازمست مادر به این مسئله حل نشده با والدین خودش بپردازد.
#گذشته_نگذشته #فرزندپروری #نوجوان
#والدین #سید_مجتبی_حسینی_نیا
Read more
. وقتی اس ام اسی از مادرم بهم می رسد غمگین می شوم. از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشم هایش را ریز می کند و آن دکمه ...
Media Removed
. وقتی اس ام اسی از مادرم بهم می رسد غمگین می شوم. از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشم هایش را ریز می کند و آن دکمه ها را سخت می فشارد. اس ام اس هایش همیشه جا افتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد. یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت این ها را نوشته. انگار از درون یک ... .
وقتی اس ام اسی از مادرم بهم می رسد غمگین می شوم. از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشم هایش را ریز می کند و آن دکمه ها را سخت می فشارد.
اس ام اس هایش همیشه جا افتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد. یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت این ها را نوشته. انگار از درون یک زندان در فرصتی کوتاه با هزار بدبختی فرستاده شده باشند.
در اغلب موارد اس ام اس می دهد و می پرسد برای شام بازمی گردم یا نه. با کلمه های خودش، با حروفی که یادآوری می کند او مادر است نه هر کس دیگر. مادری که عمق ِ عشق به او را نمی شود سنجید. با دیدن اس ام اس هایش فقط گلویم فشرده می شود. آخ مادر! می خواستم بگویم اس ام اس هایت عاقبت دیوانه ام می کند.
پدرم... او می گوید اسماعیل این کارت شارژ را وارد کن. می گویم بزن ستاره صد و چهل... و او مقاومت می کند. برایش ساده است اما نمی خواهد بازی ِ جدید را بپذیرد. اینباکسش به شکلی بی رحمانه لبریز ِ اس ام اس های ِ بی احساس ِ ایرانسل است.
هیچکس به او اس ام اس نمی دهد و او نیز به کسی. ولی فقط یکبار، بله فقط یکبار به من اس ام اس داد. او همیشه بخاطر آلرژی ِ تنفسی اش آدامس میجود. می گوید گلویش را مرطوب می کند و بهتر نفس می کشد. در اس ام اس اش نوشته بود: "آدامس". همین. فقط همین یک کلمه.
ننوشته بود آدامس بخر، آدامس می خواهم، نه. فقط آدامس. وقتی خواندمش توی ِ خیابان راه می رفتم. یادم می آید که ایستادم. فروریختم. یک کلمه و او چطور این را نوشته بود؟ چقدر کم، چقدر کوتاه، چقدر غریب. آدامس...عاشقانه ترین، غم انگیزترین پیام دنیا !

#اسماعيل_دلخموش #مادر #پدر #مامان #بابا #عشق #قدیمی #زندگی #خوشبختی
Read more
 #داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر ...
Media Removed
#داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_سوم

آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی گفته که من مُردم ،من رو وقتی که به لیمو نوش جان می کنی نمی بینی؟!
من رو وقتی صورت نازت رو توآب حوض می شوری ،من رو نمی بینی؟! من توهمین خونه م ،زیر همین درخت لیمو!
شربت رو داد به من و خوردم.دخترم انگار روحش رو جا گذاشت تو وجودم ورفت .درسته جلو چشمام نیست ولی من پنج ساله که دارم با دل و جون با اون دوباره زندگی می کنم .اشک هاش رو دیدم که دونه دونه می ریخت روی چروک های صورتش .واونها رو کم کم پاک می کرد.گفت:((این موها رو می بینی گیس کردم ؟ حنا بستم؟واسه اصغر آقاست که مبادا بیاد به خوابم وبگه  عه! نازخاتون  چرا موهات رو حنا نبستی؟))لبخند زدم و دستاشو گرفتم و گفتم :حتما خودش موهاتو گیس می کرد ؟گفت:این که من خودم موهامو گیس می کردم،اون روز خلقش تنگ می شد و می گفت چرا نذاشتی من این کار رو بکنم.بازش می کرد و می بستش.((دوتایی مون می زدیم زیر خنده.))
ولی مامان بزرگ جون!الان زندگی خیلی فرق کرده.
این روزها...
.
.
.
#نویسنده:راحل_ظ
.
.
📷@foroozan.alm
.. .

#هنر #هنرمند #بوشهر #بوشهریا #داستان #کتاب #عشق #مادر #خدا #داستان_ما_در_زمین
Read more
اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار ...
Media Removed
اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار زمین فوتبال منتظر می مانند اما اینها نشسته اند که سوار ماشین خدمات فرودگاهی شوند سمت راست مادر جان است وسمت چپی دوست تازه مادر اینجای حرفشان رسیدم که مادر سوال کرد تنها هستید؟ دوستش توضیح داد خدا ... اینجا منتظرند. یکی با ویلچر شمار ه بیست و پنج و یکی با شماره هفده ، درست مثل بازیکن های تعویضی که کنار زمین فوتبال منتظر می مانند
اما اینها نشسته اند که سوار ماشین خدمات فرودگاهی شوند سمت راست مادر جان است وسمت چپی دوست تازه مادر
اینجای حرفشان رسیدم که مادر سوال کرد تنها هستید؟ دوستش توضیح داد خدا که هست و وقتی خدا باشه تنها نیستم.
ایرانی بود و چند تایی دوست و فامیل در نجف داشت . می رفت #زیارت_اربعین
اون روزی که علی حیاتی می گفت چند نفری هم از #هیئت_هنر هستند که همراه سفر هوایی من و مادر جان اند لیست را بالا و پایین می کردم که دست تنها نباشم حتی شاید پیش خودم تقسیم کردم که این چند مرد همراهمان هر کدام چه کمکی کنند من روی خودم و چند مرد همراهم حساب کرده بودم و هرچه تعداد زائر ها بیشتر می شد بیشتر استرس می گرفتم و دوست مادرجان به خدا برای سفرش به #کربلا
من چقدر کم و کوچک دیدم و دوست تازه مامان چقدر بزرگ و بلند
#حب_الحسین_یجمعنا #پیاده_روی_اربعین #کاروان_لبیک
Read more
به نام مادر... امروز برای تو نوشتم مامان ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ...
Media Removed
به نام مادر... امروز برای تو نوشتم مامان ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ،، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها زنی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.مامان این روزا از چین کنار چشمات میترسم ... به نام مادر...
امروز برای تو نوشتم مامان ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ،، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها زنی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.مامان این روزا از چین کنار چشمات میترسم از بزرگ شدن خودم و پیر شدن تو میترسم
از اینکه موهات سفید شه میترسم...
آره میترسم چون میخوام تاابد کنارم باشی ، شاه خانما باشی و کسی باشی که با نگاهت دلم آروم بشه..
مامان پیر نشو، خسته نشو
غمگین و دلخسته نشو
شاد بمون ، قشنگ من
فدات بشم ، خسته مامان جونم خيلى دوستت دارم....
Read more
‌ نمی‌خوام از پدر و مادر یک هیولا بسازم. همه می‌دونید که من عاشق مامان و بابام هستم. خیلی زیااااد. ...
Media Removed
‌ نمی‌خوام از پدر و مادر یک هیولا بسازم. همه می‌دونید که من عاشق مامان و بابام هستم. خیلی زیااااد. ولی… ‌ اگر بر اساس خواسته‌های پدر و مادر زندگی کنی، ممکنه هیچ وقت نتونی به طور مستقل وارد جامعه بشی، ممکنه هیچ وقت خونه‌ی خودت رو پیدا نکنی یا نتونی بسازیش، ممکنه نتونی اون جوری که می‌خوای زندگی ...
نمی‌خوام از پدر و مادر یک هیولا بسازم. همه می‌دونید که من عاشق مامان و بابام هستم. خیلی زیااااد. ولی…

اگر بر اساس خواسته‌های پدر و مادر زندگی کنی، ممکنه هیچ وقت نتونی به طور مستقل وارد جامعه بشی، ممکنه هیچ وقت خونه‌ی خودت رو پیدا نکنی یا نتونی بسازیش، ممکنه نتونی اون جوری که می‌خوای زندگی کنی.

اینجوری میشه که یهو سی سالت می‌شه و می‌بینی هنوز پیش خانواده زندگی می‌کنی، رویاهات پژمرده شدن و حتی اگر هم بخوای مستقل بشی و دنیا رو به تنهایی تجربه کنی، نمی‌تونی! چون چیزی بلد نیستی که ازش کسب درآمد کنی. چون همیشه از حمایت مالی خانواده برخوردار بودی و نیازی نبود که تخصص یا مهارتی رو یاد بگیری و ازش پول دربیاری و یک زندگی برای خودت بسازی و بچرخونیش. چون بلد نیستی و کلی ترس داری از اینکه مستقل زندگی کنی. در نتیجه همیشه حس سرخوردگی و استیصال داری.

چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی.

همه خودخواهیم. همه ناقصیم و استدلال‌های همه‌ی ما از ملاک‌ها و فیلترهایی رد می‌شه که از دوران بچگی و در طول عمر درون ما شکل گرفته. برای همینه که مامان و باباها ما رو درک نمی‌کنن. اون‌ها می‌ترسن چون گذشته‌ای که طی کردن با گذشته‌ای که ما داشتیم زمین تا آسمون فرق داره. ترس‌های درونی اون‌ها ناشی از عرف‌ها، ارزش‌ها و هنجارهایی‌ـه که اگرچه شاید زمانی وجودشون و رعایت‌کردنشون لازم بوده، ولی الان دیگه نیازی به وجودشون نیست.

چیزی که برای اون‌ها زمانی جواب می‌داده ممکنه الان دیگه برای شما جواب نده. یعنی نمی‌دونم. اگه جواب می‌ده و در مورد مسیری که توش هستی خوش‌حال هستی و اون‌ها هم خوشحال هستن و همه‌تون راضی، **ن لق ناراضی. من این حرف‌ها رو برای کسی می‌زنم که حس می‌کنه مسیری که پدر و مادر از قبل براش مشخص کردن اصلن به اون سمتی نیست که رویاهاش هستن. درنتیجه از یه چیزی خوشحال نیست، بی‌قراره و می‌خواد تغییرش بده. (شاید باید این حرف رو همون اوایل مطلب می‌گفتم که وقتت رو تلف نکنی و پایین‌تر نیای. ولی خب مطمئنم خودت اونقدر باهوش هستی که اگه این نوشته دغدغه‌ت نباشه خیلی وقت پیش این پست رو به کتف چپت دایورت می‌کردی، وقتت رو با خوندن این حرف‌ها تلف نمی‌کردی و می‌رفتی یک جای دیگه تلفش کنی... ولی چون این قضیه رو مُخِته، منتظر قسمت سومش هم می‌مونی. یا اینکه می‌ری و از وب‌سایتم ادامه‌ش رو می‌خونی... [ادامه داره]
Read more
کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست ...
Media Removed
کتاب مامان و معنی زندگی دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست است. دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، نویسنده‌ی رمان وقتی نیچه گریست و درسنامه‌ی معتبر روان‌درمانی اگزیستانسیال، این بار نیز شخصیت‌هایی به‌یاد‌ماندنی را به ما معرفی ... کتاب مامان و معنی زندگی
دستاورد تجربه‌ی شخصی و حرفه‌ای نویسنده‌ای توانا و روان‌درمانگری چیره‌دست است.
دکتر اروین یالوم استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد، نویسنده‌ی رمان وقتی نیچه گریست و درسنامه‌ی معتبر روان‌درمانی اگزیستانسیال، این بار نیز شخصیت‌هایی به‌یاد‌ماندنی را به ما معرفی می‌کند. در نقبی که به رؤیاها و افکارش زده، به پائولا می‌رسیم که معرف یالوم به مرگ است و به استراق‌سمع میرنا که معنایی جدید به رازداری می‌بخشد؛ به ماگنولیا برمی‌خوریم که یالوم در تکاپوست تا از غم برهاندش و همزمان آرزو دارد غصه‌های دل خود را بر دامان فراخش بریزد و به مامان بدقلقی که از یک سو با مهر مادری و از سوی دیگر با مخالفت و عدم تأیید، پسرش را بیچاره و نفس‌بُر کرده است.
این کتاب شگفتی‌های موجود در قلب رابطه‌ی درمانی را می‌کاود و رویارویی نویسنده و بیمارانش را با ژرف‌ترین چالش‌های زندگی آشکار می‌سازد.
در داستان مامان و معنی زندگی، وابستگی فرزندی را به مادر متوفی او نشان می دهد. مادر ی که در زمان حیاتش نه تنها پسرش به او افتخار نمی کرد بلکه باعث خجالت او می شد و به قول پسر، سال ها در خصومتی مداوم با او زندگی می کرد و عجیب این که، حالا بعد از مرگ مادر، در رویایی که 10 سال بعد از مرگ او میبیند تأیید و نظر مادرش را در مورد خود می خواهد...بعد از رویا از خود می پرسد آیا ممکن است من تمام عمرم در پی تأیید مادرم بوده باشم؟
یالوم به این نتیجه می رسد که کودکانی که در خانواده های ناکارآمد رشد می کنند، اغلب به سختی از آنها جدا می شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آنها فاصله می گیرند. اصلاً مگر یکی از وظایف والدین قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟
یالوم در این داستان کوتاه به خوبی نشان می دهد که همه در پشت داستان به ظاهر خشک و خشنشان واقعیتهایی به وسعت یک عمر دارند که اگر بدون قضاوت بررسی شوند مشکلات اطرافیان هم با آنها حل می شود.
پسر داستان که حالا مرد بالغی است بعد از مرور بدون قضاوت زندگی خود و مادرش، تازه مادر و علت رفتارهای او را درک می کند. به او می گوید:" مامان ما باید از هم جدا بشیم، ما نباید همدیگر رو به زنجیر بکشیم...در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست و باید با این مسئله روبه رو بشه چون به صلاح خودشه و انسان شدن این جوریه...استقلال یافتنه! "
«اروین یالوم باز هم مبهوتمان کرده است. سرزندگی، فصاحت، خرد، شجاعت و توان گوش دادن و آموختنی که از این کتاب می‌تراود، آن را ماندگار می‌سازد.» #سیروس #مهرانی #روانشناسی #کودک
#بنیادکمک
Read more
امروز روزي است كه تو بدنيا آمدي و به يمن حضور تو من مادر شدم. اين را بدان هميشه و هميشه قشنگترين صداي زندگيه ...
Media Removed
امروز روزي است كه تو بدنيا آمدي و به يمن حضور تو من مادر شدم. اين را بدان هميشه و هميشه قشنگترين صداي زندگيه من تپش قلب توست و بهترين روز زندگيم روز تولد توست @barsam.farhadi . ️از مامان گلم هم ممنونم كه تو اين يك سال هميشه كنارمون بود . ١٣٩٦.١٠.٢٥ امروز روزي است كه تو بدنيا آمدي و به يمن حضور تو من مادر شدم. اين را بدان هميشه و هميشه قشنگترين صداي زندگيه من تپش قلب توست و بهترين روز زندگيم روز تولد توست
@barsam.farhadi .
❤️❤️❤️از مامان گلم هم ممنونم كه تو اين يك سال هميشه كنارمون بود
.
١٣٩٦.١٠.٢٥
جالبه بدونید،مامان بابای این دوقلوی نازنین به من گفتن از وقتی ازدواج کردن دوست داشتن که بچشون دو قلو ...
Media Removed
جالبه بدونید،مامان بابای این دوقلوی نازنین به من گفتن از وقتی ازدواج کردن دوست داشتن که بچشون دو قلو بشه، از برق چشماشون به خوبی میشد احساسشونو فهمید امیدوارم همه به آرزوهاتون برسید. مامانایی که دو قلو دارید و یا به تازگی مادر شدین احساس قشنگتونو برای ما کامنت بزارید. به سه تا از مامانای ... جالبه بدونید،مامان بابای این دوقلوی نازنین به من گفتن از وقتی ازدواج کردن دوست داشتن که بچشون دو قلو بشه،
از برق چشماشون به خوبی میشد احساسشونو فهمید
امیدوارم همه به آرزوهاتون برسید.🌹🌹
مامانایی که دو قلو دارید و یا به تازگی مادر شدین احساس قشنگتونو برای ما کامنت بزارید.
به سه تا از مامانای نازنین تخفیف ویژه تعلق میگیره.😊
📌 پیج تخصصی نوزاد استودیو السا رو دنبال کنید 📌
@elsastudio.newborn
@elsastudio.newborn
Read more
. . یکی از بهترین کمک‌هایی که به خودتان و فرزندتان می‌توانید داشته باشید این است که علم و هنر فرزندپروری ...
Media Removed
. . یکی از بهترین کمک‌هایی که به خودتان و فرزندتان می‌توانید داشته باشید این است که علم و هنر فرزندپروری را مثل هر علم و هنر دیگری یاد بگیرید. .... براتون پیش آمده که به دلیل یک رفتار ساده فرزندتان عصبانی و آشفته شوید؟ مثلا فرزندتان می‌گوید: مامان جوراب من کجاست؟ شما با شنیدن این جمله سخت آشفته ... .
.
یکی از بهترین کمک‌هایی که به خودتان و فرزندتان می‌توانید داشته باشید این است که علم و هنر فرزندپروری را مثل هر علم و هنر دیگری یاد بگیرید.
....
براتون پیش آمده که به دلیل یک رفتار ساده فرزندتان عصبانی و آشفته شوید؟
مثلا فرزندتان می‌گوید:
مامان جوراب من کجاست؟
شما با شنیدن این جمله سخت آشفته می‌شوید و با داد و فریاد جوابش را می‌دهید.
این به هم ریختگی حاصل یاد نگرفتن مهارت‌های فرزندپروری است.
اینجا نقطه‌ای است که به عنوان پدر یا مادر نیاز است حامی خودتان باشید و به خودتان کمک کنید.
آیا شما هم در دام چنین رفتارهایی افتاده‌اید؟
#فرزندپروی #مهارت
Read more
خيلي خوشحالم كه امسال افتخار اينو داشتم كه ٢ قطعه از جديد ترين تنظيم هام در آخرين ساعت هاي سال با صداي ٢ تا از بهترين رفيقام مهمون خونه هاتون باشه ... ايمان قياسي اين كار بسيار زيبا رو با ترانه حرفه ايِ استاد مهدي ايوبي و ملودي فوق العاده دوست داشتني ميلاد بابايي و تنظيم من ( امير ارشيا ) و ميكس و مسترينگ ... خيلي خوشحالم كه امسال افتخار اينو داشتم كه ٢ قطعه از جديد ترين تنظيم هام در آخرين ساعت هاي سال با صداي ٢ تا از بهترين رفيقام مهمون خونه هاتون باشه ... ايمان قياسي اين كار بسيار زيبا رو با ترانه حرفه ايِ استاد مهدي ايوبي و ملودي فوق العاده دوست داشتني ميلاد بابايي و تنظيم من ( امير ارشيا ) و ميكس و مسترينگ ايمان احمدزاده خفن به بهترين نحو ممكن اجرا كرد . تشكر ويژه ميكنم از احسان عليخاني عزيز كه اين فرصت و افتخار رو به تيم ما داد كه در اين لحظات پاياني سال در كنارش در خدمت شما مردم عزيز باشيم . اين قطعه رو به سهم خودم تقديم ميكنم به روح مامان مليحه عزيم (مادرِ پدرم) كه پارسال سال تحويل كنار ما بود و روز ١٣ فروردين از بين ما رفت 😔😔 اميدوارم سال جديد به هيچ عنوان غم نبينيد و فقط خوبي خوشي باشه براتون ❤️❤️❤️❤️ ايمان قياسي
اتاق
ترانه : مهدي ايوبي
ملودي : ميلاد بابايي
تنظيم : امير ارشيا
ميكس و مسترينگ : ايمان احمدزاده
گيتار : كيان دارات
كمانچه : احسان ني زن

@imanghiasi @miladbabaei1 @mehdiayoubiofficial @alikhani.ehsan @kiandarat @ehsanneyzan @baharnarenjtv3 @imanahmadzadeh @peyman_isazadeh
Read more
مامان و من .. از فروردین نود و هفت تا به امروز عمرت طولانی مادر ، سلامت و شاد باشی برکت زندگی من .. آمین #siamak ...
Media Removed
مامان و من .. از فروردین نود و هفت تا به امروز عمرت طولانی مادر ، سلامت و شاد باشی برکت زندگی من .. آمین #siamak #siamak_ahmadi #artist #art #siamakahmadi #actor #director #writer #theatre #producer #filmmaker #cinema #iranianartist #siamakeahmadi #سيامک_احمدى #سيامک #نويسنده #بازیگر ... مامان و من .. از فروردین نود و هفت تا به امروز
عمرت طولانی مادر ، سلامت و شاد باشی برکت زندگی من .. آمین

#siamak #siamak_ahmadi #artist #art #siamakahmadi #actor #director #writer #theatre #producer #filmmaker #cinema #iranianartist #siamakeahmadi #سيامک_احمدى #سيامک #نويسنده #بازیگر #کارگردان #تهيه_کننده #فيلمساز #فیلمساز_مستقل #سينما #هنرمند #هنر #هنرمندان_ایران #هنرمندان_ایرانی #فیلمساز_مستقل_سینمای_ایران #مادر #برکت_زندگی
Read more
 #بچه #پدر #مادر #زندگی #شیرین #مامان #بابا بچه که بودم فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند تمام ...
Media Removed
#بچه #پدر #مادر #زندگی #شیرین #مامان #بابا بچه که بودم فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند تمام که بشوند، برشون میگردونی و از نو شروع میکنی بعدها فهمیدم پدر و مادر مثل مداد رنگی اند دنیایت را رنگ میکنند و کوچک میشوند تا زندگیت را زیبا کنند کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود که پدرو مادرها ... #بچه #پدر #مادر #زندگی #شیرین #مامان #بابا
بچه که بودم
فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند
تمام که بشوند، برشون میگردونی و از نو شروع میکنی

بعدها فهمیدم
پدر و مادر مثل مداد رنگی اند
دنیایت را رنگ میکنند و کوچک میشوند تا زندگیت را زیبا کنند

کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود
که پدرو مادرها مثل قند میمانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
اما خودشان تمام میشوند..
Read more
. . . سلام شب همگي خوش . . .طاعات و عبادات همگي مورد قبول حق <span class="emoji emoji1f64f"></span>🏻 . . خدا رو شكر شب بيست و هشتم ماه ...
Media Removed
. . . سلام شب همگي خوش . . .طاعات و عبادات همگي مورد قبول حق 🏻 . . خدا رو شكر شب بيست و هشتم ماه رمضان رو هم گذرونديم 🏻 . . .افطار ما جاي همگي سبز آش رشته قبلاً توي استوري با من همراه بوديد و طرز تهيه ش هايلات شده . . .مادر خدابيامرزم هر سال رسم داشت موقع عيد فطر كلوچه درست ميكرد و با فرني و نشاء ... .
.
.
سلام شب همگي خوش .
.
.طاعات و عبادات همگي مورد قبول حق 🙏🏻
.
.

خدا رو شكر شب بيست و هشتم ماه رمضان رو هم گذرونديم 🙏🏻🌹
.
.
.افطار ما جاي همگي سبز آش رشته قبلاً توي استوري با من همراه بوديد و طرز تهيه ش هايلات شده .
.
.مادر خدابيامرزم هر سال رسم داشت موقع عيد فطر كلوچه درست ميكرد و با فرني و نشاء از مهمونهاي كه روزه دار بودند و براي عيد ديدني خونه مون مي اومدند ، از اونها پذيراي ميكرد، چند روز پيش توي اين فكر بودم كه كلوچه درست كنم براي عيدفطر ، تا اينكه چند شب پيش دختر بزرگم خواب مامان بزرگش و ديد كه دارند به من طرز تهيه كلوچه رو ميگه ، صبح كه دخترم بيدار شد خوابشو برام تعريف كرد 😔 به دخترم گفتم تو فكرش بودم درست كنم ، .
فرداشبش هم خودم خوابشو ديدم كه داره كلوچه رو بهم ياد ميده 😔 روحش شاد 🙏🏻منم به ياد مادرم دست بكار شدم وكلوچه پختم تا براي شب عيد ان شاالله آماده باشم
.
اگر اجازه بديد طرز تهيه رو يه پست مجزا از كلوچه ها بذارم .
.شب تون پر ستاره
.
.التماس دعا🙏🏻
..
.
. #طرز_تهيه_كلوچه_تافتون_و_شكري_و_نشاء_سامانتا_فود .
Read more
دستهایش را خوب شست و استکان ها را داخل سینی چید چای دم کشیده ی کتری مسی را داخل استکان ها ریخت و بعد تمیزترین ...
Media Removed
دستهایش را خوب شست و استکان ها را داخل سینی چید چای دم کشیده ی کتری مسی را داخل استکان ها ریخت و بعد تمیزترین استکان را به دست مادر داد حواسش به بابا هم بود چای کم رنگ و نعلبکی می دانست بابا چه چایی دلش می خواهد آویشن هم دم کرده بود....مردها ی خانواده و عشق عطر آویشن دودی ...حواسش به دختر ته تغاری خانه هم بود ... دستهایش را خوب شست و استکان ها را داخل سینی چید چای دم کشیده ی کتری مسی را داخل استکان ها ریخت و بعد تمیزترین استکان را به دست مادر داد حواسش به بابا هم بود چای کم رنگ و نعلبکی می دانست بابا چه چایی دلش می خواهد آویشن هم دم کرده بود....مردها ی خانواده و عشق عطر آویشن دودی ...حواسش به دختر ته تغاری خانه هم بود که برادرزاده ی کوچکش رو پاهایش به خواب رفته بود ..خواهر بزرگه هنوز چای نخورده بود کتری را گذاشت کنار آتش که چای داغ بماند و نجوشد می دانست خواهر بزرگه چای مانده نمی خورد ... مثل پروانه می گشت و حواسش به همه بود ... مامان که از جایش تکان می خورد همین طور که آرام و ریز قربان صدقه اش می رفت می گفت : دورت بگردم تو بشین زانوهات درد می کنه بگو هرچی لازم داری من برات میارم ... گاهی همبازی بچه ها میشد و گاهی همصحبت بزرگترها ...حواسش به دیگ مسی روی آتش هم بودو درآوردن یه تهدیگ طلایی.... بعد از ناهار و جمع کردن ظرفها آرام آرام از بقیه دور شد و به سمت گندم زاری رفت که نسیم بهاری رویش می چرخید و عجیب اینکه خوشه های سبز گندم همه به احترام این همه خوش قلبی و بزرگواری برایش سر تعظیم فرود آورده بودند ...انگار دستهایش در دست خدا بود و با موسیقی زیبای بهار می رقصید ....
.
بار و بنه را که جمع کرد عاشقانه به همه نگریست... آخر وقت رفتن بود ... چشمهایش را با دقت چرخاند که آشغالی به جا نمانده باشد خیالش که راحت شد یه خداحافظی آرام گفت و رفت ... و هیچ کس متوجه ی رفتنش نشد ... همانطور که هیچ کس آمدنش را ندیده بود او را هیچ کسی ندیده بود ولی همه او را می شناختند همه گوشه ای از او را با تمام وجودشان احساس کرده بودند ... .
هیچکدام از ما خوبیهایمان کامل نیست اما جمع خوبیهایمان کنار هم فرشته ای می شود که همیشه جمعهایمان را جمع نگه می دارد ...
.

حواسمون به زیباییهای آنچه خدا به ما هدیه کرده باشه حواسمون به سالمندا و بچه ها و مریض ها باشه حواسمون به پاکیزگی طبیعت باشه ... .
به وقت سیزدهم فروردین هزار و سیصد و نود و هفت
Read more
مهر ۹۶ . . . بچه که بودم، مامان که میخواست قربون صدقه م بره قاطیِ کلمات جور واجورش یه عبارتی رو استفاده ...
Media Removed
مهر ۹۶ . . . بچه که بودم، مامان که میخواست قربون صدقه م بره قاطیِ کلمات جور واجورش یه عبارتی رو استفاده می کرد: «بند دلم» من می شنیدم و کیف می کردم اما تا کوچیک بودم نمی دونستم معنی ش چیه، بزرگتر که شدم اصلاً یادم رفتش تا اینکه چند ماه پیش تو مرور خاطرات بچه گی یهویی اومد تو یادم. به معنی ش که فکر می ... مهر ۹۶
.
.
.
بچه که بودم، مامان که میخواست قربون صدقه م بره قاطیِ کلمات جور واجورش یه عبارتی رو استفاده می کرد:
«بند دلم»
من می شنیدم و کیف می کردم اما تا کوچیک بودم نمی دونستم معنی ش چیه، بزرگتر که شدم اصلاً یادم رفتش تا اینکه چند ماه پیش تو مرور خاطرات بچه گی یهویی اومد تو یادم.
به معنی ش که فکر می کنم چقدر برام عجیب، زیبا، دلنشین و مادرانه میاد.
«بند دلم»، چی از بند دل به یه مادر نزدیک تر؟ علمی ش همون بند نافه که جنین رو به همه ی اونچه یه مادر به ش میده وصل میکنه اما همین جوری بهترین بیان قشنگی شه...
Read more
<span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f337"></span> پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی ...
Media Removed
پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی ، شیرین تره!!!! مادر ، خشکش زد چه اندیشه ... 🌷🌷🌷
پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت:
یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان!
این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زد
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!
هر قدر هم که با تجربه باشید
قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .
🌷🌷🌷
Read more
The Green Note Book!!! A love notes "few recipes" from my mom when I left Iran to USA 33 years ago. ...
Media Removed
The Green Note Book!!! A love notes "few recipes" from my mom when I left Iran to USA 33 years ago. She wanted to make sure I won't die from hunger 🏻🤗️ She knew I became a good cook, but never got a chance to taste her son's food. But that green book helped me to taste millions of other people & ... The Green Note Book!!!
A love notes "few recipes" from my mom when I left Iran to USA 33 years ago. She wanted to make sure I won't die from hunger 🙏🏻🤗😍❤️
She knew I became a good cook, but never got a chance to taste her son's food. But that green book helped me to taste millions of other people & make them happy!
Thank U Mom. Love ❤️ Your Son.
My heart starts to dance when I cook because of you mom. - 🌹 #برقص_تا_برقصیم 🌹
-
دفترچه پر ارزش "سبز" با شعرهاي عاشقانه (دستور غذا ها) براي من از مامانم!
٣٣ سال قبل كه من به امريكا رفتم، مامانم اين دفترچه را به من داد كه (به تظرش) من انجا از گرسنه گي نميرم چون هيچ چيزي بلد نبودم بپزم. با اينكه مي دونست پسرش يك اشپز معروف شده ولي هيچ وقت امكان پختن براي اش نشد. ولي در عوض پسرش ميليون ها نَفَر را با غذاهاش كه اولين چاشني اش عشق مادرش بود خوشحال و شاد كرده است!
مامان جانم هميشه دوستت دارم و هميشه جايگاهت تو قلبم خواهي بود!
موقعي كه شروع ميكنم به اشپزي، قلبم شروع مي كند به رقص كردند!
چون ميخواهم تو هم با من برقصي مادر جونم! --------------------------------------------------- ❤️❤️❤️ #برقص_تا_برقصیم ❤️❤️❤️
-
- #foodbringspeopletogether #foodbringsustogether #foodbringshappiness #musicisfoodforthesoul #cheflife #hossyhugs #hosspitality #foodporn #chefhosszare #travelwithhoss #cookingwithhoss
Read more
مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها ...
Media Removed
مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم شد. روزت مبارک. وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت ... مامان مهربانم، آهنگ صدایت، زیباترین ترانه زندگی‌ام، نفس هایت، تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم شد. روزت مبارک.

وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد.

دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت.

از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد.

مادر تو تمام شادی هایت را به من بخشیدی و غمهایت را در خود فرو ریخته ای، تا نفس دارم و بعد از مرگ نیز روحم فراموشت نخواهد کرد.

ای خدای بزرگ! به من توانائی بده هرگز از پله های غرور بالا نروم و لحظات شادم را در کنارش باشم.

کمک کن قلب رئوف و قشنگ این فرشته زمینی ات را هرگز نلرزانم و آسمان آرزوهایش را خراب نکنم.

روزت پیشاپیش مبارک مادرم.
تانفس دارم خاک پاتم❤
روز مادر ۱۸ اسفند
Read more
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها ...
Media Removed
زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، ... زايمان بشكل سزارين و بى حسى از كمر انجام شد و من توى اتاق عمل كاملا هوشيار بودم و منتظر ديدن بچه ام كه مدتها منتظرش بودم ، چه لحظه قشنگى بود وقتى پرستار دختر كوچولوم رو آورد و بهم نشون داد اشك و لبخند بود و شكر خدايى كه فرشته كوچولو رو بهم داده بود، ولى سريع برد و بعد از اتمام كارهاى جراحى منو به اتاق خودم بردند، احساس درد بسيار زيادى داشتم ولى همش تو دلم ميگفتم تحمل كن همه اينا ارزششو داره تو ديگه مادر شدى،
حسين با چشماى قرمز اومد تو اتاق و دستمو گرفت و گفت چطورى بهترى ، گفتم بچه رو ديدى گفت آره خيلى خوشگله و بعد دستهامو بوسيد و از اتاق بيرون رفت، مادرم پيشم بود گفتم حسين كجا رفت گفت رفت اتاق بچه ها، تا فردا ظهر از حسين خبرى نشد من خيلى درد داشتم و مرتب درخواست مسكن ميكردم، مامانم كه هنوز سياهپوش يوسف بود هى دست به موهام ميكشيد و منو ميبوسيد و ميگفت چيزى نيست مهم اين بود كه عمل بشى روز اولش سخته زود خوب ميشى، بهم مسكن زده بودند و خيلى هم خوابم ميومد چشام رو هم بود ولى احساس ميكردم حسين و مامانم با هم پچ پچ ميكنند، با چشماى بسته و با صدايى كه بيشتر شبيه زار بود گفتم پس چرا بچه مو نميارن ، حسين نزديكم اومد و گفت نگران نباش مهناز جان، بچه دو روز زودتر بدنيا اومده و مجبور شدن بزارنش تو دستگاه ،
دكترا و پرستارا مراقبشن تو فقط استراحت كن و دلت شور نزنه،
چيزى نگفتم و به خواب عميقى رفتم، بهم سرم وصل بود و شب اول با كلى درد تموم شد صبح پرستارها اومدن و سرم رو كشيدن و منو از تخت پايين آوردن چه حال بدى داشتم به زور كمى تو اتاق راه رفتم و دوباره به تخت برگشتم پرستار گفت چه موهاى قشنگى دارين لبخند تلخى زدم گفتم مرسى ، بچه مو امروز ميارن ببينم؟!
پرستار گفت بله حتما عزيزم،
موهام بلند بود و دورم ريخته بود كلافه بودم گفتم مامان گل سرم كجاست گفت نميدونم پيداش نميكنم ،
حسين نزديكاى ظهر با يه دسته بزرگ گل مريم اومدپيشم ، گلهارو داد دستم ، چه عطر خنك و خوبى داشتند بوشون كردم و دادم به مادرم حسين دستامو گرفت گفت بهترى، تو چشماى حسين چيزى بود كه منو اذيت ميكرد گفتم چيزى شده كه به من نميگى، مادرم از اتاق بيرون رفت، من لب تخت نشسته بودم آفتاب تا وسطاى اتاق افتاده بود، حسين همونجورى كه كنارم وايساده بود موهامو با دستاش گرفت و بوسيد بعدش گفت -اين موهارو ميبينى، من يه لاقه ازين موهارو با هزارتا بچه تو دنيا عوض نميكنم، - يعنى چى؟؟
- يعنى ارزش تو برام تو زندگى خيلى بيشتر از بچه است - مگه طورى شده ، چرا چيزى بهم نميگين، از ديروز تا حالا كجا بودى ....، در همين موقع دكتر و پرستار 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
مامان امروزم مثل همه یک شهریورهای گذشته اولین نفربودی که بهم تبریک گفتی ، لحظه ای نیست تو‌زندگیم که ...
Media Removed
مامان امروزم مثل همه یک شهریورهای گذشته اولین نفربودی که بهم تبریک گفتی ، لحظه ای نیست تو‌زندگیم که بهت فکر نکنم ، بابا خیلی خوشحالم که تو یه روز به دنیا اومدیم قهرمان زندگیم @a.zafarmoradian تولدتون مبارک خوشحالم که پسر شما هستم ،ممنونم برای همه زحمتاتون ، برای همه دلسوزیاتون و اون چیزی که ... مامان امروزم مثل همه یک شهریورهای گذشته اولین نفربودی که بهم تبریک گفتی ، لحظه ای نیست تو‌زندگیم که بهت فکر نکنم ، بابا خیلی خوشحالم که تو یه روز به دنیا اومدیم
قهرمان زندگیم
@a.zafarmoradian
تولدتون مبارک
خوشحالم که پسر شما هستم ،ممنونم برای همه زحمتاتون ، برای همه دلسوزیاتون و اون چیزی که به من یاد دادین ،امیدوارم که بتونم فرزند خوبی براتون باشم
#مادر #پدر #تولد #روزتولد
#birthday #ashoormoradian
Read more
. قرص‌های پاکستانی مامان هم ته کشید ولی همچنان در لیست دردها درد‌ِپایش رتبه‌ی اول را دارد. باید بیشتر ...
Media Removed
. قرص‌های پاکستانی مامان هم ته کشید ولی همچنان در لیست دردها درد‌ِپایش رتبه‌ی اول را دارد. باید بیشتر از این چیزی که الان شرمنده‌ام سرافکنده باشم. چون بخشی از این دردها ناشی از من است، منی که پر از دیوانگی‌های مدام و مزمنم. بچه، خَلاف هم که نباشد باز هم خَلَف نمی‌شود. من که نبودم یعنی خواستم اما ... .
قرص‌های پاکستانی مامان هم ته کشید ولی همچنان در لیست دردها درد‌ِپایش رتبه‌ی اول را دارد. باید بیشتر از این چیزی که الان شرمنده‌ام سرافکنده باشم. چون بخشی از این دردها ناشی از من است، منی که پر از دیوانگی‌های مدام و مزمنم.
بچه، خَلاف هم که نباشد باز هم خَلَف نمی‌شود. من که نبودم یعنی خواستم اما نشد.
خوب می‌دانم وقتی خلیل‌عکاس بعد از نماز تسبیح می‌چرخاند و همزمان به بچه‌هایش فکر می‌کند ذره‌ای به من افتخار نمی‌کند. ولی مطمئنم به‌جای نفرین آنقدر دعا می‌کند که از یک میلیون آرزویش در حق من لااقل یک کدامشان برآورده شود. که همان یکی هم توسط یکی از فرشتگان خسیس خط می‌خورد.
.

هیچوقت #روز_تولدم خوشحال نبودم. از همان وقت که دیدن کیک‌های تولد از پشت ویترین شیرینی‌فروشی‌ها اذیتم می‌کرد تا همین الان که فکر می‌کنم بعد از سی سالگی فرقی نمی‌کند چه عددی کنار سه بنشیند این عدد فقط میزان چاله‌ی چشم‌ها را مشخص می‌کند.

البته خدا را شکر می‌کنم که آدم‌های به دردبخوری دور میز دلم نشسته‌اند. به ‌دردبخورها همان آدم‌هایی هستند که درد از هرطرف مدام و محکم به آن‌ها می‌خورد. آدم‌هایی که فصل به فصل، شب‌هایشان بلند‌تر و روزهایشان شب‌تر می‌شود و هروقت دلشان برای هم می‌گیرد از آخرین کتابی که خوانده‌اند با هم حرف می‌‌زنند.

به عکاسِ‌تربتی(سعید گلی) شاعرِیزدی(سلمان نظافت) کارتونیست اصفهانی(امیرمنصور) تک‌نگارنجفی(قاسم فتحی) عینک‌زردِکاهویی(رضاجنگی) فیلم‌پرست نائینی(کاظم کلانتری)ادیبِ‌مشهدی(مجید ادیبی) خبرنگار کابلی(محمدرضا هاشمی) اندیشمند شیروانی(علی باقریان) سالوادورِآسمانی(سعیدفخریه)دکترآبروانی(حمید سیفی)کاربلدِتهرانی(میرشاه‌ولد) آزادی‌خواه رشتی(حامدنیازی)و... زن‌ِغزلپوش، زنِ گلدان‌باز، دختربردسکنی ،زن تنبکی، دختر سروقامت، دختر تهرانی، استاد کمل آبی و خانم کروز ، خانم فابیان، آقایان شاملو، کیشلوفسکی، گونزالس، باردم،سانتائولایا، متیو، پیمان ،آتوسا،مهدیه و در نهایت به(تمامِ گمشده‌‌ام) و (بازیگران تمام اپیزودهای زندگی‌ام)...بی‌نهایت مدیونم و بی‌اندازه از ایشان برای صبر و صفایشان سپاسگذارم.

به این فکر می‌کنم که چقدر زندگی بی‌شما و بی‌‌رفیق زندگی نیست.
دمتان گرم و روزگارتان عشق
دوستتان دارم
.

حالا که هر شب چای فردا را
با عرق مادر و گل‌محمدی و کشمش رفاقت می‌خورم
احساس می‌کنم بیراهه‌های درستی را آمده‌ام
چه‌قدر این احساس‌ها
این خوشبختی‌های چند‌ثانیه‌ای خوش است
لحظه‌های ریزی که
کارشان کورتاژ غده‌های سنگین زندگی‌‌است
امیدوارم تولدم
برای کوچه‌هایی که در آن‌‌ها شعر خوانده‌ام
کمی مبارک باشد
فقط کمی
Read more
سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز ...
Media Removed
سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز نمی فهمی چرا مادرت هم کنار تو کادو باز می کند... سالهای بعد که نوجوان شدی خیالت راحت... من آرام و بیصدا یک گوشه دیگر می ایستم و تماشا میکنم که چشمهایت را بسته ای و آرزو می کنی... جوان که شدی روز تولدت ... سالهای کودکی ات که روی پاهای من خواهی نشست تا شمع تولدت را فوت کنی به گمانم بهترین تولدهاست... و تو هنوز نمی فهمی چرا مادرت هم کنار تو کادو باز می کند... سالهای بعد که نوجوان شدی خیالت راحت... من آرام و بیصدا یک گوشه دیگر می ایستم و تماشا میکنم که چشمهایت را بسته ای و آرزو می کنی... جوان که شدی روز تولدت تو را با دوستانت و تمام آنهایی که دوستشان داری تنها می گذارم ... هرکاری را کن که دلت را بیشتر خوشحال می کند... قرارمان این نیست که حالا که به دنيا اوردمت ، خودم همیشه روز تو را مال خودم کنم... اصلا آن وقتها تمامش مال تو... همان که صبح روز بيست و ششم تيربه گوشی ات زنگ بزنم کافیست... هی اشغال بزند و بعد یهو برداری و بگویی داشتم می گرفتمت مامان.. تولدتتتت.. و تو زودتر بگویی و من جا بمانم همان جا پشت خط... میانسال که شدی... یک روز که دیگر نه من هستم و نه هیچ کسی که سهمی داشته در تقسیم این روز بین ما، تو پشت کیک تولدت می نشینی... همه صدایت می کنند... فوت کن دیگه عليرضا... پسرت داد می زند که بااابااا فوت کن ... و دخترت دوربین به دست مکث تو را می فهمد و بی صدا نگاهت میکند....
آن سالها دورند...خیلی دور... و دلتنگی شان در برابر شیرینی سالهایی که پیش رو داریم ناچیز است... من و تو صاحب زیباترین عکس های تولد خواهیم بود... زیباترین تبریک ها... زیباترین ترکیب به یادماندنی مادر و پسری...
.
.
.
پسرم تولدت مبارك
به تاريخ بيست و ششم تيرماه ١٣٩٧
.
.
.
با تشكر از آقاي عظيمي بابت عكس هاي زيبايي كه گرفتن
@azimiland .
.
.
عكس تولد زياد داريم ميزارم براتون ايشالا همه رو هم توضيح ميدم واستون كه چيا بود و چجوري درست شد
و اينكه همه كاراي تولد پسرم با خودم بود كمتر از ٣٠ ساعت تصميم به تولد گرفتم و اين ميز زيبا به يادگار موند ( البته توو اين عكس ميز كامل نيس )
Read more
پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب...! لبخند ...
Media Removed
پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب...! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی ، شیرین تره!! مادر، خشکش زد چه اندیشه‌ای با ... پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب...!
لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان! این یکی ، شیرین تره!!
مادر، خشکش زد چه اندیشه‌ای با ذهن خود کرده بود...! هر قدر هم که با تجربه باشید قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف، فرصتی برای توضیح داشته باشد.
Read more
<span class="emoji emoji2b55"></span>️ سیب دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی ...
Media Removed
️ سیب دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش ... ⭕️ سیب

دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: «بیا مامان این سیب شیرین‌تره!» مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه‌ای بود. ✅ هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد. ❌ این مطلب را به دیگران نشر دهید
Read more
. سلاااااممم <span class="emoji emoji1f604"></span><span class="emoji emoji1f61c"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f603"></span> شبتون شاد و پر انرژی <span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span>😎 . فرصت داشتین این داستانم بخونین قششنگه <span class="emoji emoji1f61c"></span><span class="emoji emoji1f61c"></span><span class="emoji emoji1f601"></span> . دخترکی ...
Media Removed
. سلاااااممم شبتون شاد و پر انرژی 😎 . فرصت داشتین این داستانم بخونین قششنگه . دخترکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ دخترک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از دخترکش ناامید شده اما دخترک یکی ... .
سلاااااممم 😄😜😊😃
شبتون شاد و پر انرژی 😍😍😘😘😎
.
فرصت داشتین این داستانم بخونین قششنگه 😜😜😁
.

دخترکی دو سیب در دست داشت

مادرش گفت:
یکی از سیب هاتو به من میدی؟
دخترک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از دخترکش ناامید شده
اما دخترک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان!
این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زد
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!
هر قدر هم که با تجربه باشید
قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد...
.
#انرژی_مثبت
Read more
 #AyHaN #Refigh_KoOchulOoE_Dayish #<span class="emoji emoji2764"></span> پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من ...
Media Removed
#AyHaN #Refigh_KoOchulOoE_Dayish # پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی ... #AyHaN #Refigh_KoOchulOoE_Dayish #❤
پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت:
یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان!
این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زد
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!
هر قدر هم که با تجربه باشید
قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .
اینم #آیهان عشق دایی
#😻 #❤_____😊 #🙈 #💪 #👑 #2 #👶 #💌
Read more
_ _ _ بسم رب الشهداء و الصدیقین سکانس شماره پنج: وقتی باید از درس گرفتنها درس بگیریم. تصویر یک ...
Media Removed
_ _ _ بسم رب الشهداء و الصدیقین سکانس شماره پنج: وقتی باید از درس گرفتنها درس بگیریم. تصویر یک سکانس الهی که تمام ملکوت اعلی به تماشایش ایستاده است. باید نگاه کنی و یاد بگیری چگونه می توان زینبی (س) بودن را تمرین کرد. چگونه میتوان از نسل فاطمه بود و فاطمی بود... منبع: @mehrbanooo57 . . .فاطمه(دختر ... _ _ _
بسم رب الشهداء و الصدیقین

سکانس شماره پنج:
وقتی باید از درس گرفتنها درس بگیریم.

تصویر یک سکانس الهی که تمام ملکوت اعلی به تماشایش ایستاده است.

باید نگاه کنی و یاد بگیری چگونه می توان زینبی (س) بودن را تمرین کرد.

چگونه میتوان از نسل فاطمه بود و فاطمی بود... منبع: @mehrbanooo57
.
.
.فاطمه(دختر شهید عماد مغنیه) می گوید: مادر من یک زن فوق العاده است. خبر شهادت بابا که رسید رفت و دو رکعت نماز خواند. همه ما را مامان آرام کرد. بدون اینکه حرفی مستقیم به ما بزند وقتی دید در مواجه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت الحمدالله که وقتی شهید شدی کسی خانواده ات را به اسارت نگرفت و به ما جسارت نمی کند. همین یک جمله ما را آنقدر خجالت داد که آرام شدیم. بعد خودش رفت و وقتی مراسم تشییع برگزار می شد یک ساعت در قبری که برای بابا آماده کرده بودند ماند و قرآن و زیارت عاشورا خواند.

خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی دیدمش. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بودند ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت و بابا و جهاد با هم یکی شده بودند و یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیر مستقیم آرام کرد من و مصطفی را وقتی صورت جهاد را بوسید و گفت : (ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به ارباً اربا نرسیده.) باز خجالت آراممان کرد.

منبع:http://hajimad.mihanblog.com/post/46

هشتگ:
#شهید #عماد ...
#زینب_(س)
#بانوی_انقلابی
Read more
Loading...
Load More