Loading Content...

مامان جون رو تو

Loading...


Unique profiles
51
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, Chitgar-E Shomali, Tehran, Iran, بام تهران
Average media age
864.7 days
to ratio
8.5
بابا كه شدم به بچم ياد ميدم عاشقي رو جلوووووش ، درست جلو چشااااش بوس ميكنم مامانشووووو بغل ميكنم ...
Media Removed
بابا كه شدم به بچم ياد ميدم عاشقي رو جلوووووش ، درست جلو چشااااش بوس ميكنم مامانشووووو بغل ميكنم مامانشوووووو بهش ميگم ماماني چطوره مامان جون چ قشنگ شده بازم بوسش ميكنم در گوش عيااال ميگم يادته قولمون رو ؟؟؟ يادته كاري كه نكرديم و ميخواستيم يادش بديم كه بكنه؟؟؟ يادته ميخواستيم بهش عشق ... بابا كه شدم به بچم ياد ميدم عاشقي رو
جلوووووش ، درست جلو چشااااش
بوس ميكنم مامانشووووو
بغل ميكنم مامانشوووووو
بهش ميگم ماماني چطوره
مامان جون چ قشنگ شده
بازم بوسش ميكنم
در گوش عيااال ميگم يادته قولمون رو ؟؟؟
يادته كاري كه نكرديم و ميخواستيم يادش بديم كه بكنه؟؟؟
يادته ميخواستيم بهش عشق رو ياد بديم؟!! عشق به آدماي مهم زندگيش
يادش بديم بووووس كنه مامانيشووو بووووس كنه و بغل كنه بابايشو
يادش بديم از همون روزايي كه بحرف اومد ي "جوون" بزار ته اسممون . بگه مامان جون بگه باباجون
بزار ياد بگيره بگه بابايي ماماني و بغل كنه و ببوسه كه وقتي بزرگ شد از رو غرورش يا از سر خجالت روش نشه بغلمون كنه . بزار ياد بگيره وقتي خوشحاله بپره تو بغلمون بوسمون كنه وقتيم كه ناراحته بياد تو بغلمون گريه كنه و ما بوسش كنيم .
آره شايد واسه خيلي از ماها بوسيدن بابا مامانامون سخت شده چون ياد نگرفتيم از همون اول يا شايدم مااااا يادمون رفته ... يكم غرورو بزاريم كنار يكم بزرگ شيم و قدر آدماي مهم زندگيمون رو بدونيم ... مامان ها باباهامون عشقامون دوستامون يا حتي معلمامون يا خيليايي كه گردنمون حق دارن مثل كسايي كه تو اين اوضاع بيكاري مملكت برامون يه كاري جور ميكنن و استارت مرد شدن يا رو پا خودمون ايستادن رو برامون ميزنن و ي هول ميدن كه بزررررگ شيم ... قدر همكاراي باسابقمون كه با خامي و كم تجربگيمون نرمش و سازش ميكنن ... خلاصه اينايي كه گفتم بخشي از آدماي مهم زندگي ي سري از ماها هستن ... قدرشون رو ميدونيد؟؟؟ آدم مهماي زندگي شما كي هستن؟!! متن رو دوست داشتين؟
با اينكه ميدونم اونايي كه بخون هستن و منو ميشناسن تا ته ميخونن ولي متن خيلي كامل بود و طولاني هي از سر و تهش زدم و سعي كردم منظور رو برسونم ... شايد خيليا بابا ندارن ولي با مرااااام مامان كه داري . نداري؟!!!بغلش كن بوسش كن بعضي وقتا بي بهونه
عاااااشقتونم
عمرمون كوتاهه شايد فردا نباشم ولي من مرده شما زنده ياد بگيريم به آدمايي كه دوسشون داريم بفهمونيم دوستت داريم شايد اون مغروره ولي تو قدمتو بردار شايد اونم نرم شد ... مواظب خودتون باشين چاكريم
اگه دوست داشتيد تگ كنيد فرنداتون رو شايد اين متن دل يه سريا رو تكون بده
#دكترافشين
پست قديميه دوباره پست كردمش يكم خاطره بازي كنيم. اگه دوست داشتين كامنت بزارين
#ax
#عكس_نوشته
Read more
Loading...
مامان #نگاه کن منو # یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای ...
Media Removed
مامان #نگاه کن منو # یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای تو #موهات منم اشکای سرازیره تو #دعات منم # یه #عمر خستگیه تو #پاهات منم نبودم اما #تو رو داد زدم تو هر لحظم که به #مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه #خونه می کرد می خواستم بیام ببینمت #جون بگیرم نشد اما ... مامان #نگاه کن منو # یه دقه ببین این ورو
چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه
دونه سفیدای تو #موهات منم اشکای سرازیره تو #دعات منم #
یه #عمر خستگیه تو #پاهات منم نبودم اما #تو رو داد زدم
تو هر لحظم که به #مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه #خونه می کرد
می خواستم بیام ببینمت #جون بگیرم نشد اما یه بار حس کنم رو سفیدم
چقدر لازمم بودی رویه ماهتو منو یه #چای معمولی
نگاه به هارتو پورتام نکن تو اراده کن تا برات پا بچسبونیم
تو بخواه من بمیرم برات ولی نگو بگم که چیزی نمیگم الان
فقط همین که خیلی دست تنهام فقط همین که خیلی از شبا
خواستم شهرو بگردونمت خواستم فقط بخندونمت
خواستم وقتی میام خونه حس کنی یه مرد اومده
مادرم پاره ی تنم روزت مبارک
#mom #i #love #u #god #tnx #for #everything
Read more
 #داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر ...
Media Removed
#داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_سوم

آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی گفته که من مُردم ،من رو وقتی که به لیمو نوش جان می کنی نمی بینی؟!
من رو وقتی صورت نازت رو توآب حوض می شوری ،من رو نمی بینی؟! من توهمین خونه م ،زیر همین درخت لیمو!
شربت رو داد به من و خوردم.دخترم انگار روحش رو جا گذاشت تو وجودم ورفت .درسته جلو چشمام نیست ولی من پنج ساله که دارم با دل و جون با اون دوباره زندگی می کنم .اشک هاش رو دیدم که دونه دونه می ریخت روی چروک های صورتش .واونها رو کم کم پاک می کرد.گفت:((این موها رو می بینی گیس کردم ؟ حنا بستم؟واسه اصغر آقاست که مبادا بیاد به خوابم وبگه  عه! نازخاتون  چرا موهات رو حنا نبستی؟))لبخند زدم و دستاشو گرفتم و گفتم :حتما خودش موهاتو گیس می کرد ؟گفت:این که من خودم موهامو گیس می کردم،اون روز خلقش تنگ می شد و می گفت چرا نذاشتی من این کار رو بکنم.بازش می کرد و می بستش.((دوتایی مون می زدیم زیر خنده.))
ولی مامان بزرگ جون!الان زندگی خیلی فرق کرده.
این روزها...
.
.
.
#نویسنده:راحل_ظ
.
.
📷@foroozan.alm
.. .

#هنر #هنرمند #بوشهر #بوشهریا #داستان #کتاب #عشق #مادر #خدا #داستان_ما_در_زمین
Read more
 #bighanoon #maryamaghayee مامان لباس مجلسي‌اش را از كمد درآورد، نگاهي انداخت و پرتش كرد روي انبوه ...
Media Removed
#bighanoon #maryamaghayee مامان لباس مجلسي‌اش را از كمد درآورد، نگاهي انداخت و پرتش كرد روي انبوه لباس‌هاي گوشه اتاق. فكر كردم باز هم قرار است مادربزرگ را بيندازند به جون من و خودشان بروند گشت و گذار. من هم مجبور باشم به مادربزرگ، آن هم وقتي 70 درصد دندان مصنوعي‌اش را از دهانش خارج كرده و براي من ... #bighanoon #maryamaghayee
مامان لباس مجلسي‌اش را از كمد درآورد، نگاهي انداخت و پرتش كرد روي انبوه لباس‌هاي گوشه اتاق. فكر كردم باز هم قرار است مادربزرگ را بيندازند به جون من و خودشان بروند گشت و گذار. من هم مجبور باشم به مادربزرگ، آن هم وقتي 70 درصد دندان مصنوعي‌اش را از دهانش خارج كرده و براي من ادا درمي‌آورد، غش غش بخندم. از همين فكرها غصه‌ام گرفت و خواستم خودم را بزنم به دل درد و گشت و گذارشان را كنسل كنم كه صداي تلويزيون را زياد كردند. بابا گفت: «الان شروع ميشه. اون متكا لوله‌اي‌ها كجاست؟» مامان گفت: «همون گوري كه قبلا بود. توقع كه نداري برات بيارم بذارم زير سرت؟» بابا پوفي كرد و رفت سمت كمد رختخواب‌ها و متكايي لوله‌اي به اندازه قدش از آن درآورد. مامان هم من را بغل كرد و رفتيم جلوي تلويزيون. بابا نگاهي به لباس مجلسي و مامان انداخت و گفت: «براي اون لباس كلي پول داديما. همين‌طوري مچاله انداختيش اونجا» مامان جواب نداد. حتي نگاهش را هم از تلويزيون برنداشت. معلوم بود مامان حسابي دلخور است. كاش مي‌دانستم اين باباي من باز چه دسته گلي به آب داده كه مامان با عصبانيت( من به بغل) بلند شد و لباس را همان‌طور مچاله پرت كرد گوشه كمد تا بابا حساب كار دستش بيايد. بابا كه انگار اصلا نفهميده چه اتفاقي افتاده، چشم از تلويزيون برنمي‌داشت و مژه هم نمي‌زد. تلويزيون يك جشن عروسي عريض و طويل را نشان مي‌داد. از آن جشن‌هايي كه بعدش هيچ‌كس نه مي‌توانست از باقالي‌پلو با ماهيچه‌اش ايراد بگيرد نه از زرد و كمرنگ بودن داماد و نه حتي از آرايش عروس. يعني همه دهان‌ها بسته بود خلاصه. نق و نوقي كردم تا بلكه يكي حرفي بزند تا بفهمم عروس كيست و داماد چه كاره است! تصوير زوم شد روي چهره زن و مردي جوان با سه به قول مامان توله خرس. ذوق زده دست و پا زدم. مامان گفت: «دختر قشنگم، اين كِيته! اگه عمرش به دنيا باشه شايد يه روزي ملكه بشه. وقتي ويليام براش طاقچه بالا گذاشت با سيستم «نباشي، دوستام هستن» حال ويليام رو جا آورد. انگار نه انگار وليعهد يه مملكته. جوري كه ويليام با سيستم «بي تو هرگز، با تو عمري» افتاد دنبال كيت و عروسي كردن. سعي كن مثل كيت باشي. وگرنه عاقبتت منم!». بابا نگاهي به مامان انداخت و انگار كه جمله آخر مامان را نشنيده باشد گفت: «ببين چقدر ساده‌اس. عروسو ببين. نه آرايش خليجي داره نه لباس آستين پفي. جواهراتشم خيلي ساده‌اس. بايد ياد گرفت از اينا» مامان هم گفت: «آره خب. بايد از دامادها هم ياد گرفت كه چشمشون به دهن بقيه نبوده و براي زنشون همه چي فراهم كردن.
.
بقیه در کامنت اول👇👇👇👇
Read more
. عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم. . وقتی کسی ...
Media Removed
. عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم. . وقتی کسی به شما یه لطفی می‌کنه اما بعدش شما از خوش‌رویی طرف مقابل سو استفاده کرده و درخواست چیز بیشتری می‌کنید، طرف مقابل هم به شما میگه: Don't push it! روتو زیاد نکن! . نمیشه گفت "روت رو زیاد نکن" معادل ... .
عبارت Push it در انگلیسی محاوره‌ای کاربرد جالبی داره که قراره تو این پست بررسی کنیم.
.
وقتی کسی به شما یه لطفی می‌کنه اما بعدش شما از خوش‌رویی طرف مقابل سو استفاده کرده و درخواست چیز بیشتری می‌کنید، طرف مقابل هم به شما میگه:
Don't push it!
روتو زیاد نکن!
.
نمیشه گفت "روت رو زیاد نکن" معادل دقیقی برای Don't push it محسوب میشه اما تقریبا کاربردشون مثل هم هست. برای درک بهتر اینو بدونید که منظور از Push it همون Push your luck هست. یعنی هی ادامه میدین یا کش میدین (Push) تا ببینید شانس (Luck – it) تا کجا باهاتون یار هست!
.
برای مثال شما از پدرتون درخواست پول می‌کنید. پدرتون موافقت می‌کنه. اما شما طمع می‌کنید و در ادامه ازش درخواست سوئیچ ماشین رو هم می‌کنید! و پدرتون میگه:
Don't push it!
یعنی "طمع نکن!" یا "روت رو زیاد نکن!" یا "روت می‌خندم پر رو نشو"
.
پس:
You're pushing it = you're starting to ask for too much = You're taking advantage of my kindness
.
به مثال زیر توجه کنید:
Son: Mom, Could you please make my bed and do my laundry?
Mom: No problem, son
Son: Oh, one more thing, could you take out the trash for me?
Mom: Young man, You're pushing it! Do it yourself
پسر: مامان میشه تختمو مرتب کنی و لباسامو بشوری؟
مادر: مشکلی نیست پسرم
پسر: اوه، یه چیز دیگه، میشه آشغالا رو هم به جای من بذاری بیرون؟
مادر: پسر جون، دیگه داری روتو زیاد می‌کنی! خودت انجامش بده
.
A: Can you make me spaghetti?
B: I’m a little tired, but why not
A: Thank you. Can you make garlic bread, too?
B: Uh…okay.
A: And do the dishes?
B: You’re pushing it
آ: میشه برام اسپاگتی درست کنی؟
ب: یکم خسته‌ام ولی چرا که نه
آ: مرسی. میشه نون سیر هم درست کنی؟
ب: باشه
آ: و اینکه ظرفارم بشوری؟
ب: دیگه داری روتو زیاد می‌کنی
Read more
سلام دوستان چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم، امروز ...
Media Removed
سلام دوستان چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم، امروز يكى از قاليچه هاى خونه كه خيلى وقت بود ميخواستم بشورم رو همسرجان زحمتشو كشيدن و شستن، البته من هم كلى كمكشون كردم و شلنگ گرفتم و موقع لوله كردن فرش رفتم روش وايسادم تا آب فرش دربياد، غروب كه اومديم ... سلام دوستان
چند روزه سرم حسابى شلوغه و فرصت درست و حسابى گيرم نمياد بيام يه احوالى ازتون بگيرم،
امروز يكى از قاليچه هاى خونه كه خيلى وقت بود ميخواستم بشورم رو همسرجان زحمتشو كشيدن و شستن، البته من هم كلى كمكشون كردم و شلنگ گرفتم و موقع لوله كردن فرش رفتم روش وايسادم تا آب فرش دربياد،
غروب كه اومديم بشينيم خستگى دركنيم برقا رفت، منم بساط كاهو سكنجبين رو كه شديدأ همسرجان عاشقش هستند رو به فضاى باز انتقال دادم،
آقا ما بچه كه بوديم، هر وقت فرشهامون احتياج به شستن پيدا ميكرد قاليشويى جزء وظايف اصليمون تو خانواده بود، با مادر و خواهر برادرا با فرچه و كاسه ميوفتاديم به جون فرش و بقول فردوسى پور چه ميكرديم با فرش،
از روز اولشم تميز تر ميشد، شب هم از فرط خستگى شام نخورده خوابمون ميبرد، دم مامان هاى قديم گرم كه بچه هارو جون سخت بار آوردن، و كلى وظيفه به گردنشون گذاشتن،
بچه هاى بزرگ تو خونه وظايف بيشترى داشتند يكيش خود من، هم مامور خريد بودم، پرستار بچه، معلم سرخونه، آب حوضكشى، برف پارو كنى، پذيرايى از مهمانها و كلى كار ديگه كه در اين مقوله نمى گنجد هم از وظايف هميشگى اين حقير بود، وظايف به اينجاها ختم نميشد،
تازه در مورد حوادث هم اعم از زمين خوردن و زخمى شدن بچه كوچيكا يا موندن دست و پاشون لاى در، سوختن سماور، تموم شدن نفت بخارى، شكستن ظرف و ليوان، باز موندن در كوچه، گم شدن اشياء و خيلى چيزاى ديگه مقصر اصلى شناخته ميشدى و توسط مادر، پدر و يا ننه توبيخ ميشدى كه وقت وقوع حادثه كجا بودى و چرا حواست رو جمع نكردى،
آخ چه روزهايى داشتيم با همه سختى هاش دلم اون روزا رو ميخواد،
شبتون خوش دوستاى گل گلى نازم، دوستتون دارم❤️
پى نوشت: قابل توجه دوستان عزيزم ، قاليچه رو با آب لوله كشى نشستيم با آب غير آشاميدنى بود
Read more
Loading...
سلام به عزيزاي دلم ، رفقاي جون جوني . تابستون اينجا داره رو به پايان ميره ،اين سبزي طبيعتم ديگه تموم ...
Media Removed
سلام به عزيزاي دلم ، رفقاي جون جوني . تابستون اينجا داره رو به پايان ميره ،اين سبزي طبيعتم ديگه تموم ميشه ميره فصل بعدي و اينكه با اين تغيير زندگي منم از امروز جديد ميشه يعني چون بعد از آسموني شدن مامان عزيزم حال روحيم بد بوده ورزش رو ول كرده بودم و عادات خوردنم هم كلي بد شده بود. اما از امروز دوباره همون ... سلام به عزيزاي دلم ، رفقاي جون جوني . تابستون اينجا داره رو به پايان ميره ،اين سبزي طبيعتم ديگه تموم ميشه ميره فصل بعدي و اينكه با اين تغيير زندگي منم از امروز جديد ميشه يعني چون بعد از آسموني شدن مامان عزيزم حال روحيم بد بوده ورزش رو ول كرده بودم و عادات خوردنم هم كلي بد شده بود. اما از امروز دوباره همون برنامه ها همه چي سر وقت ميشه. من هميشه تلاشم در اين بوده كه تو اين پيج خود واقعيم رو شما بشناسين يعني مثبت ، پر تلاش و با انرژي و عاشق زيبايي هاي زندگي . البته عجيب نيست زندگي بالا پايين داره، شادي داره ، غم داره كه هر كدومش لازمه براي بهتر شدن و پخته تر شدن. حالا به هر حال از امروز ورزشو مثل قبل استارت ميكنم براي شما هم فيلم و عكس ميزارم دليلشم اينه كه زندگي تك نفري نيست و بايد به همراهيه هم باشيم و از هم انرژي بگيريم و وجودمون يك فايده اي در اين صفحه هاي مجازي داشته باشه. در ضمن خيلي ممنون از كمنتهاي زيباتون در مورد آهنگ جديدم .كلي سورپرايز براتون دارم . با من همراهيتون رو ادامه بدين .دوستون دارما. 👑❤️❤️💋💋💋 #parisamusic #خدايا_شكرت #دوستون_دارم #زندگي #زندگي_سالم
Read more
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن<span class="emoji emoji1f60d"></span> امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی ...
Media Removed
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به ... بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩
غذاهای محلی همیشه بهترینن😍 امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به خواسته‌ی دلم رسیدم😍
.
✅عکس اول : #جزوز ترکیبی از جگر مرغ، سیب زمینی و پیاز و دنبه که باهم سرخ میشه و یه ترکیب فوق العاده رو تشکیل میده🤪 من عاشق این غذا شدم و تمام.
✅عکس دوم : #ساج_قاورماسی 🤩 گوشت گوسفند که بعد پختن با دنبه و پیاز گوجه که روی ساج ( همونایی که روش نون میپزن و همه‌مون دیدیم)سرخ میشه و از اون غذاهاس که با خودت میگی ای کاش هیچ وقت سیر نمیشدم 🤦🏻‍♀️
✅عکس سوم تزئینی است😂 به‌ واسطه دیدن نوشابه با برند #ارس 😍
✅عکس چهارم #آش_ماست: ترکیب بلغور، عدس، برنج،نخود و چند جور سبزی مثل گشنیز و جعفری و شوید.. که بعد پختن تو مرحله اخر بهش ماست اضافه میشه.. با اختلاف بهترین اشی بود که تاحالا خوردم😍 ✅عکس پنجم سیب زمینی پخته ست با رب محلی که اقا سهرابی کنار اش برامون اورد و هیچ وقت فکر نمیکردم سیب زمینی پخته با رب انقد خوشمزه شه🤩
✅ عکس ششم #کوفته؛ که از گوشت قرمز و سینه‌ی مرغ و لپه و برنج و بلغور و ارد و تخم مرغ با سبزه مرزه و تره درست شده بود و امتحان کردنش جالب بود برام وقتی خیلی طعم مورد علاقه من نبود😅 ✅ عکس هشتم اش کشک؛پیازداغ و نخود و عدس و بلغور و یه نوع سبزی کوهی باهم میرن تو یه قابلمه و اش کشک میشن میان بیرون😅 اخ خوشمزه‌ستااااا، اخ دلتو بخواد😈 ✅عکس نهم یه نوع نون محلیه به اسم #گالن اگه درست متوجه شده باشم. تو روستای چاوگون که بودیم، توی یکی از خونه های روستا، داشتن نون میپختن و منم پریدم تو اتاق تنور🤩و جاتون خالی عشق کردم از بوی نون داغ و گرمای تنور ...❤️
.
.
چون تو روستا انتن درست حسابی نداریم و میخواستم این پست رو حتما بذارم، به حسین گفتم قبل اینکه برسیم روستا زنگ بزن مامان رسپی این غذاهارو بپرس. مادرش از اون طرف خط رسپی ترکی میداد، حسین از این ور برا من ترجمه میکرد و من تند تند تو دفترم مینوشتم😅🤦🏻‍♀️ یعنی میخوام بگم با جون و دل دارم مایه میذارما😂.. به رسپی های گوگل اعتماد نکردم و‌دوست داشتم دقیقا همون چیزی رو که امتحان کردم بنویسم❤️
راستی گفته بودم حسین کیه؟..😎
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
Read more
Loading...
سلام دوستاى گلم عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم ...
Media Removed
سلام دوستاى گلم عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم با كوفته قلقلى، ولى چون مهمونهاى عزيزى از راه رسيدن كباب ماهيتابه اى و كته هم گذاشتم ، نوشابه هم ميدونم ضرر داره ولى هرچند وقت يكبار يه ته استكان بسلامتى هم ميخوريم حالا جالبه ديروز هرچى تو خونه ... سلام دوستاى گلم
عكس براى ديروزه و مامان كوچولوم منتظره براش غذا بكشيم، قرار بود فقط نودل داشته باشيم با كوفته قلقلى، ولى چون مهمونهاى عزيزى از راه رسيدن كباب ماهيتابه اى و كته هم گذاشتم ، نوشابه هم ميدونم ضرر داره ولى هرچند وقت يكبار يه ته استكان بسلامتى هم ميخوريم 😅
حالا جالبه ديروز هرچى تو خونه نداشتيم مادر اونو ميخواست، ظهر كه رسيدم خونه اش گفت هندونه بيار برام گفتم چشم در يخچالو باز كردم ديدم هندونه نداره گفتم هندونه نيست تو يخچال گفت اشكالى نداره يه قاچ خربزه بده از قضا خربزه هم نداشت، ميوه ريز هم گفت نميخورم سرديم ميكنه، گفتم بستنى بيارم گفت الان چه وقت بستنيه هيچى ديگه، زنبيل مادرو برداشتم و رفتم بيرون و بعد از كلى پياده روى هندونه خربزه گرفتم براش،
موقع نهار گفت كوفته منو بيار بخورم كمى هم سبزى بزار كنارش، گفتم پلو مرغ آوردم سبزى ام نداريم با ماسته، بازم هر دوتاييمون تركيديم از خنده، گفت ايشاالله كه رون مرغه من سينه نميخورم خدارو شكر اين يه قلم رو ميدونستم و براش رون مرغ پخته بودم،
وقت شامم ، پريسا جون گفت آناجون نوشيدنى چى ميخورى گفت يه ليوان نصفه برام كانادا بريز،( مامانم به همه نوشابه زردا ميگه كانادا) من و پريسا نگاه هم كرديم و اونقد خنديديم از چشامون اشك اومد، متاسفانه حسش نبود بريم سوپرى سركوچه براش كانادا بگيريم دوغ و كولا هم نخورد گفت آب بدين بهم تا ما شب رو با عذاب وجدان ندادن كانادا به مادر سر بر بالين بگذاريم ولى نودل با كوفته قلقلى رو به نيت كوفته كه هوس كرده بود خورد اما بازم آخرش گفت دفعه ديگه كوفته درست كن گفتم چشم،
مادر خوابه و اومدم ببينمتون و برم ، يه مگس سمج اومده تو اتاق برم بيرونش كنم تا مامانمو بيدار نكرده ،
روزتون پر از خبرهاى خوب انشاالله
پى نوشت: پريسا جون از اتاق فرمان اشاره ميكنند كه مادر انگور هم خواستند و ما نداشتيم اينم به ليست نداشته ها اضافه كنيد 😅😍 #مهنازمادر
Read more
بچگیام که گاهی مرور میکنم، اون موقع ها مامانِ قشنگم بهم یاد می داد که زنده باشم و زندگی کنم و زندگی ام ...
Media Removed
بچگیام که گاهی مرور میکنم، اون موقع ها مامانِ قشنگم بهم یاد می داد که زنده باشم و زندگی کنم و زندگی ام ببخشم! مثلا عروسک زشته‌ی پشت شیشه‌ی دودی دکور که منطقه ی ممنوعه خونه بود و هزارتا مار وحشتناک و سمی از عروسکم محافظت می‌کردن... منم اون بچه ی همیشه منتظر بودم که وقتی یه بار زبونش بیرون نیست،ببینمش ... بچگیام که گاهی مرور میکنم، اون موقع ها مامانِ قشنگم بهم یاد می داد که زنده باشم و زندگی کنم و زندگی ام ببخشم!
مثلا عروسک زشته‌ی پشت شیشه‌ی دودی دکور که منطقه ی ممنوعه خونه بود و هزارتا مار وحشتناک و سمی از عروسکم محافظت می‌کردن...
منم اون بچه ی همیشه منتظر بودم که وقتی یه بار زبونش بیرون نیست،ببینمش و ثابت کنم زنده‌س!
یا اینک یاد اون،دریای پرتلاطم و طوفانی(قرمز) بین گل‌های کرم و قهوه‌یِ بزرگ و صعب العبور فرش میافتم،که برای نجات عشق(رویایم) باید از شون عبور می‌کردم و بهش میرسیدم و گاهی هم اون وسطا،در راه نجات یه عشق غرق میشدم!
من اون موقع ها "خدا" بودم!
هرکسی و هر چیزی میتونه،خدا باشه!
وقتی روبه روی یه پنجره میایستی و به درخت‌های لخت از برگ پاییز جون میدی؛خدا شدی و خلق کردی و جون دادی به پاییزی که روبه روی هزارتا چشم دیگ هر روز رنگ عوض میکنه و گاهی هم این میون، می میرد از بس که جان ندارد...
‌اینکه وقتی وارد یه زندگی میشی،مردگی و تکرار و عادت رو از ماه و خورشید اون زندگی پاک کنی،شدی خدا برا اون زندگی...
خدای زمستون برفِ،
خدای نقاشی،رنگ...
داشتم سعی میکردم خدا باشم تو اینجا، سعی می‌کردم جون بدم به دیوار سبزی که گل و بلبل های قشنگش جون داده بود به هزارتا حرف و خاطره که دور و بر کافه میچرخیدن؛غافل از تموم رنگ‌ها و اون بلبل‌های خوش صدایی که خدای من شده بودن...
گاهی رنگ‌ها سر میخورن رو خاطرات و خدای خاطراتت میشن...
خدای خاطرات من سبزه،
خدای خاطرات شما چه رنگیه ؟ (با تشکر از @__g.a.n.d.o.m__ بابت این کپشن دلنشین . ایشون همین بانویی هستند که در عکس حضور دارند )
#portraiture #discoverportrait #portraits_mf #igpodium_portraits #magestic_people #makeportraits #portrait_perfection #fineartphotography #fineart #visualart #conceptart #abstract #marvelous_shots #composition #pictureoftheday #conceptualart #colorfulart #colorful #humanedge #portraitphotography #instapersia #fashionphotography #potraitart #vscoportrait #hairstyles #surrealism #featuremeofh #عکاسی_پرتره #پرتره #
Read more
. دلم میخواست یه متن بنویسم حس‌ام رو کامل توضیح بدم بگم‌از چند روز قبل ذوق روز تولدت رو داشتم بگم ...
Media Removed
. دلم میخواست یه متن بنویسم حس‌ام رو کامل توضیح بدم بگم‌از چند روز قبل ذوق روز تولدت رو داشتم بگم چند دور قصه و خاطرات دنیا اومدن ات رو تنهایی یا با مامان مرور کردم . چند باری نوشتم پاک کردم ... بعد به عکس نگاه کردم ... فکر میکنم توام نگاه کنی کافیه... من عاشقتم . تو یه تیکه از جون منی تولدت مبارکمون ... .
دلم میخواست یه متن بنویسم
حس‌ام رو کامل توضیح بدم
بگم‌از چند روز قبل ذوق روز تولدت رو داشتم
بگم چند دور قصه و خاطرات دنیا اومدن ات رو
تنهایی یا با مامان مرور کردم .
چند باری نوشتم پاک کردم ...
بعد به عکس نگاه کردم ...
فکر میکنم توام نگاه کنی کافیه...
من عاشقتم .
تو یه تیکه از جون منی
تولدت مبارکمون باشه
.
.
.
#happybirthday
#iloveyou
#dinosaurparty
#dinobirthday
#summer
#happy
Read more
. #بسم_الله . عشق عزیزی،نفس عزیزی،جیگر عزیزی تولدت مبارک :) پارسال عین همچین روزی همه اونجامنتظربه ...
Media Removed
. #بسم_الله . عشق عزیزی،نفس عزیزی،جیگر عزیزی تولدت مبارک :) پارسال عین همچین روزی همه اونجامنتظربه دنیااومدن توبودن و من و خواهری اینجا منتظرتلفن مامان بودیم که خبر به دنیااومدنتوبهمون بده... کل یک تیر رو دعا دعا میکردیم و بااینکه کلی به مامانت سختی دادی و استرس به جون ما،به دنیانیومدی... پارسال ... .
#بسم_الله .
عشق عزیزی،نفس عزیزی،جیگر عزیزی
تولدت مبارک :)
پارسال عین همچین روزی همه اونجامنتظربه دنیااومدن توبودن و من و خواهری اینجا منتظرتلفن مامان بودیم که خبر به دنیااومدنتوبهمون بده...
کل یک تیر رو دعا دعا میکردیم و بااینکه کلی به مامانت سختی دادی و استرس به جون ما،به دنیانیومدی...
پارسال همچین تاریخی،حدود دوساعت دیگه،مامان زنگ میزنه و میگه سالم سالمه #الحمدلله و اسمشم فعلا #نازنین_زهرا هست :)
یه پست همون ساعت تو وبلاگم به اسم تو خورد واسه ثبت خاطره:))
این فعلا شد حتما و شدی نازنین خانواده ی مادری و زهرای خانواده ی پدری و نازنین زهرای خونه ی ما وقلب عزیزی...:)
ازاینکه من بیشترازخاله هات میبینمت خوشحالم وازاینکه ماروبیشترازخاله هات میشناسی ذوق زده...
یک روز تنهای تنهاپیشم بودی و کلی اذیتت کردم وآخرسر با کارخرابیت همه چی رو خراب کردی وشانس اوردم مامانت سریع رسیدخونه والا جات وسط حیاط بود:)))
.
من خیلی دوستت دارم و ازهمون بدو تولدت قرارشد من بشم عزیزیت و حالادارم یادت میدم حانی رو تلفظ کنی:))
.
خیلی ازکارات شبیه پارساگلی منتهی ورژن جدیدتر اخه پارسااینقدراشیطون نبود:))
.
کلی بزرگ بشی و کلی جوون بشی و پیربشی و شادشادشادباشی:)
.
#تولدت_مبارک
#یک_سالگی
#دوستت_دارم
#نازنین_زهرا
#نفس_عزیزی
#اولین_نوه
#اولین_نتیجه
#ماشاالله_ماشاالله_بش_بگین
.
#دعامون_کنید
#یا_علی
Read more
Loading...
شرح زایمان مامان مهشید جون مهشید از اواسط بارداری تو مرکز نوگل کلاسهای منو شرکت کرد و تو همه برنامه های ورزش و استخر و بخور بخور همراهمون بود ..دختر کاملا صبور و آروم و مهربونی که واقعا آرامشش به منم آرامش میداد ...تو هفته چهلم به خاطر سابقه فشار بالا و اینکه تو آزمایش ادرارش پروتئین دفع کرده بود ..گفتیم ... شرح زایمان مامان مهشید جون
مهشید از اواسط بارداری تو مرکز نوگل کلاسهای منو شرکت کرد و تو همه برنامه های ورزش و استخر و بخور بخور همراهمون بود ..دختر کاملا صبور و آروم و مهربونی که واقعا آرامشش به منم آرامش میداد ...تو هفته چهلم به خاطر سابقه فشار بالا و اینکه تو آزمایش ادرارش پروتئین دفع کرده بود ..گفتیم بهتره که امروز فردا بستری بشی که جالبه همون روز انقباضاتش شروع شد ساعت یازده شب با انقباضات خوب بستری شد و دهانه رحمش سه سانت بازبود..از اول همسرش پیشش بود و آروم با هم تو انقباضات نفس میکشیدن و ماساژ ها و نقاط طب فشاری رو انجام میدادن ...همکارم هم خانم سلیمی براشون آهنگ گذاشت و کمی رقصیدن ..ساعت هفت صبح درحالی که هفت سانت داانه رحم باز شده بود ..درحین معاینه کیسه آب پاره شد و دیدیم که آقا شهراد مکونیوم غلیظ دفع کرده و کیسه آب سبز سبزه ...چون هنوز دهانه رحم فول باز نشده بود و سر بچه خوب پایین نیومده بود ..برای پیشگیری از خطر نوزاد تصمیم به سزارین اورژانس گرفتیم و مهشید جان با خانمی و آرامش تصمیم رو پذیرفت و ساعت هشت صبح آقا شهراد گل رو به روش سزارین به دنیا آورد...خوشبختانه حال شهراد خوب بود ولی تو اتاق عمل مشخص شد که خیلی وقت بوده که مدفوع دفع کرده بوده و این نشون داد تصمیم به سزارین انتخاب صحیحی بوده
مهشید عزیزم تولد پسرت مبارک
آرامش و خانمی تو همیشه تو خاطرم میمونه
#فاطمه_ثنایی #مادر #مادرشدن #مادری #عشق مادری
#مهرمادری #pregnancy #midwifery #dulla #birth #pregnanyworkout #woman #womanhealth
#ماما_همراه #کلاس #کلاس_بارداری #زایمان #زایمان_فیزیولوژیک #ورزش_بارداری #بارداری #طب_سنتی #کاهش_درد #استخر #
Read more
 #مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای ...
Media Removed
#مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای تو موهات منم اشکای سرازیره تو دعات منم یه عمر خستگیه تو پاهات منم نبودم اما تو رو #داد زدم تو هر لحظم که به مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد می خواستم بیام ببینمت #جون بگیرم نشد اما یه بار #حس ... #مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو
چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه
دونه سفیدای تو موهات منم اشکای سرازیره تو دعات منم
یه عمر خستگیه تو پاهات منم نبودم اما تو رو #داد زدم
تو هر لحظم که به مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد
می خواستم بیام ببینمت #جون بگیرم نشد اما یه بار #حس کنم رو سفیدم
چقدر لازمم بودی رویه ماهتو منو یه چای معمولی
نگاه به هارتو پورتام نکن تو اراده کن تا برات پا بچسبونیم
تو بخواه من بمیرم برات ولی نگو بگم که چیزی نمیگم الان
فقط همین که خیلی دست تنهام فقط همین که خیلی از شبا
خواستم شهرو بگردونمت خواستم فقط بخندونمت
خواستم وقتی میام خونه حس کنی یه #مرد اومده

#family #mother #mom #true #& #pure #love #i #love #u #my #everything #god #tnx #for #everything
Read more
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون ...
Media Removed
. درد و دل امشب با خدامون ... به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ... . ببخشید دوستان بابت متن امشبم ... .
درد و دل امشب با خدامون ...
به خدا نمیدونم چه جوری و چطوری تنفر و ناراحتیمو از این نامردا و از حیوون پست تر ها بیان کنم ... آخه شما دارید با چه منطقی زندگی میکنید !! خداجونم داری میبینی ؟ دنیایی که با خوبی ها برخورد میشه و جنایتی کثیفی مثل اسید پاشی رو میندازن پشت گوش ...
.
ببخشید دوستان بابت متن امشبم آخه عکس های بانو های قربانی رو دیدم یه لحظه رفتم تو فکر خیلی از انسان بودن شرمم اومد و دلم گرفت ... آخه اینا چه گناهی کردن ... تاوان چی رو دارن به کی پس میدن ... اونا هم مثل خواهر من و تو هستن ... اونا هم کلی رویا و آرزوی رنگی داشتن ... واسه آینده کلی برنامه نا تموم داشتن ... اونا هم مث من و تو با خدا درد و دل میکردن ... اونا هم یه قلب مهربون دارن که به عشق پدر و مادرشون می تپید ... پدری مث من و تو دارن که تا دخترشون از اینور خیابون بره اونور قند تو دلش آب میشد ولی حالا چی .. دخترش چی شده .. خبر بهش دادن زود بیا بیمارستان .. تمام روزگار جلو چشماش سیاه شد .. تمام بدنش لرزید .. پدری که دل و جون این دختر رو بزرگ کرد پدری که حاظره جونشو بده ولی شب که میاد خونه دخترشو تو اتاقش ببینه .. ولی حالا چی .. فکر میکنی وقتی که این پدر اون دختر ناز و مهربونشو با اون وضعیت میبینه حالش چطور میشه .. دختر چی اون که تمام خوشحالی و امیدش بابا مامانش بودن که دیگه بینایی و شنواییش اونقدی ضعیف شده که خیلی کم سو میتونه اونا رو ببینه .. یه لحظه فکر کنیم به وابستگی مادرای خودمون حالا حال مادرشونو کی میدونه چجوریه ؟! مادرش وقتی که دخترش گفت مامان میرم بیرون چیزی لازم داری برات بگیرم ؟ اونم گفت نه جونم آروم و به سلامت برو زود برگرد تنهام .. اونم مثل همیشه گفت چشم و پیشونی مادرشو بوسید و رفت بیرون .. این مادر مهربون تا زمانی که برگرده کلی با تسبیح تو دستش ذکر گفت .. تلفن خونه زنگ خورد مادر مهربون ما برداشت .. از بیمارستان بود .. یه فکر کن به حس و حال مادر که چه آشوبی دنیا و وجودشو گرفت .. به خدا از درک و بیانش ناتونم ..
تو رو خدا زودتر عامل این جنایت رو دستگیر کنید !!!
خودتو جاشون یه دقیقه تصور کن ... خیلی سخته خیلی که تمام آرزو و امید و آینده یه دختر رو دقیقا تو اوج جوونی و امید به زندگی ازش بگیری خیلی ...
خدایا فقط و فقط تو رو داریم تو این دنیا و ازتو کمک میخوایم همین
Read more
Loading...
‌ آفرین soha جان چه خوب یاد گرفتی تبریک به مامان و بابای soha جون ‌ پیام پرمهر مامان soha جون: ‌ specal tnx to you and tutitu ‌ ‌ البته تمام حروف و اعداد رو یاد گرفته و میخونه تو این ویدئو فقط اسم خودش رو نوشیم واسش soha‌ ‌ باز هم ممنون و سپاسگزار از شما هستیم و آرزوی موفقیت روزافزون ...
آفرین soha جان چه خوب یاد گرفتی 👏👏👏
تبریک به مامان و بابای soha جون 😍😘 ‌

پیام پرمهر مامان soha جون:

specal tnx to you
and tutitu 😅😅‌

البته تمام حروف و اعداد رو یاد گرفته و میخونه
تو این ویدئو فقط اسم خودش رو نوشیم واسش
soha😊😊‌

باز هم ممنون و سپاسگزار از شما هستیم
و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما و مجموعه تون داریم💐💐💐
Read more
"دلنوشته ی پر از بغض من" هیچوقت سی سال زندگیمو تو یک دقیقه خلاصه ندیده بودم... پس این کلیپو حداقل سی بار دیدم... سه بازی شبیه سی سال زندگی هیچوقت دلم انقد واسه خودمون نسوخته بود... بیرانوندو ببین که جای توپ یه دنیا آرامشو بغل کرده بعد پنالتی... تو 5 ثانیه همه ی شبهای کارتون خوابی و کارگریشو ... 👇"دلنوشته ی پر از بغض من"👇
هیچوقت سی سال زندگیمو تو یک دقیقه خلاصه ندیده بودم... پس این کلیپو حداقل سی بار دیدم...
سه بازی شبیه سی سال زندگی
هیچوقت دلم انقد واسه خودمون نسوخته بود... 😢
بیرانوندو ببین که جای توپ یه دنیا آرامشو بغل کرده بعد پنالتی... تو 5 ثانیه همه ی شبهای کارتون خوابی و کارگریشو با چشم بسته دید...میلاد محمدی رو ببین که از مدل دوییدنش معلومه داره ذره های آخر جونشو میذاره واسه رسیدن به توپ ، میلاد محمدی که یه زمان با داداشش با افتخار بوقچی پرسپولیس بودن ، حالا همه ی نگاه های مردم کشورش به ساق های اون بود... چه مسیولیت سنگینی...
کیروش چقد شبیه مامان باباهامون بود ، چقد واسه موفقیت بچه هاش زمین و زمانو بهم دوخت... اون میدونست آفساید درست بوده ، اما میگفت بچه های من کارشون درست بود... داور حقشونو خورد
خواهرای منو ببین که تو استادیوم آزادی واسه بالا رفتن پرچم مملکتمون فریاد خوشحالی سر دادن و اشک شوق میریزن، اما اونا هم واسه حتی همین خوشحالی کردن تو استادیوم سالها سختی کشیدن و التماس کردن...
میدونی ؟ اصن ما عادت کردیم واسه بدست آوردن هر چیزی، حتی واسه گرفتن حقمون، زجر بکشیم ، اشک بریزیم ، جون بدیم ، خون بدیم... مث همون صحنه ای که توپ رو خط بود... همه مث شهیدا و جانبازای دوران جنگ... از خط دروازمون مث خاک و ناموس کشورمون با دست خالی و زور کمتر، هر جور شده دفاع کردن...
اگه تو هم این متنو خوندی و این کلیپو دیدی و مث من گریه کردی، پس تو هم واسه رسیدن به هدفات سختی کشیدی که این صحنه ها واست آشناس...
خدا رو چه دیدی... شاید یه ویدیو 1 دقیقه ای یه روزی پیدا شد که نشون میداد من و تو واسه بدست آوردن هدفامون ، واسه گرفتن حقمون ، واسه جنگیدن با دشمنامون ، واسه جنگیدن با رقیبایی که یه زمان بهترین رفیقمون بودن ، چجوری مث میلاد محمدی میدوییدیم با ذره های آخر جونمون...
دمتون گرم بچه ها... خیلی با معرفتین که با تمام وجودتون جنگیدینو هیچی کم نذاشتین... خسته نباشید 🌹🙏
شهرام میرجلالی
5 تیر ماه 97
@alirezabeyranvand.official
@mehditaremiofficial9
@miladmohammadi.official
@vahid.amiri.official
@sardar_azmoun
@saeedezatolahi.official
@mortezapouraliganji88
@roozbeh.cheshmi4
@raminrezaeian
@omidebrahimi_
@kariiiiim10
@seyed_jalal_hosseini4
@carlosqueiroz_oficial
@ehsanhajsafi28
@musicema
@hamidrezasadrofficial
@drahmadhellat
@alibahrainiofficial
@hosseinsoleimani
@mehrzad.amirkhani
کلیپ 🎞 @yaldarta
#ایران #جام_جهانی #شهرام_میرجلالی #دلنوشته #فوتبال #زندگی
Read more
<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji1f475"></span>🏻<span class="emoji emoji1f4f7"></span> #analogphotography #3women A great experience and new life begins! . #عکاسی_آنالوگ ...
Media Removed
🏻 #analogphotography #3women A great experience and new life begins! . #عکاسی_آنالوگ برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند #احمد_شاملو خوبه که نه فقط با چشمها، که با تمام اعضای بدنمون به اطرافمون نگاه کنیم، ببینیم چیزهایی رو که بقیه نمیبینن، ... 💙👵🏻📷
#analogphotography #3women
A great experience and new life begins!
.
#عکاسی_آنالوگ
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
#احمد_شاملو
خوبه که نه فقط با چشمها، که با تمام اعضای بدنمون به اطرافمون نگاه کنیم، ببینیم چیزهایی رو که بقیه نمیبینن، یا متفاوت تر از بقیه ببینیم آنچه که در اطرافمون و در وجود آدمها و اشیاء هست 👏🏼👍🏼
#سه_زن عکس آنالوگ۳
ننه جون (مامان مامانم) صاحب بیشترین پیراهنهای گُل‌گُلی جهان💙👵🏻 ناخنهاشم انگار مانیکور کرده😘😍😂
خوشحالم عکاسی رو انتخاب کردمُ دوستش دارم و اینقدر نگاه کردم، دیدم، مطالعه کردم، شناختم تا بلاخره آموختم🤦🏻‍♀️
عکاسی آنالوگ یه لذت غیرقابل وصف داره، حسی که اصلا کهنه نمیشه، خسته نمیشی و تورو پیگیر و پیگیرتر میکنه!
و این داستان همچنان ادامه داره 💙🙏🏼
#زندگی_زیباست #انرژی_مثبت #مادربزرگ #آنالوگ #پرتره #portrait #portraitphotography
Read more
Loading...
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. ...
Media Removed
هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه... گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم ... هر کس دلتنگی رو یک جوری معنی می کنه...
گاهی دلتنگی هام با خاطراتم آمیخته میشن و قلبم را فشرده می کنند. یادم میاد وقتی منو خواهرم ، هر دو، دختر خونه بودیم، این موقعه ها ، دم عید که میشد، در حال خونه تکونی بودیم. مامان را می فرستادیم یک جایی و میافتادیم به جون خونه... دیوارهای آشپزخانه را با وایتکس می شستیم و سطل سلطل آب می ریختیم به دیوار تا براق بشه. و از بالا و پایین و داخل و همه جای کابینت ها را می شستیم و برق میانداختیم. همه ظرفهای آشپزخونه را با کلی سفید کننده و شوینده می سابیدیم و حسابی تمیز و براق می کردیم.یکبار خواهرم مریم داشت یک پارچ بلور خیلی بزرگ، را می شست که، دستش خورد به لبه ی تیزِ لب پَر شدهء پارچ ،و دستش برید... خیلی دردش امد و گفت مامان این پارچ لب پر رو برای چی نگه داشته و محکم به زمین زدش تا بشکنه.😡.. ولی نشکست😂😂 اینبار من امتحان کردم و ...بازم نشکست. چقدر بچه بودیم هر دو، غافل از اینکه بشکنه و خرده هاش به سمتمون پرتاب بشه! یک چکش کوچیک آهنی تو آشپزخونه داشتیم که من با اون به دیواره ی تپل پارچ زدم و پارج از وسط به دو قسمت شد.... هر دو یک نفس عمیق از سر رضایت کشیدیم و گفتیم:اُفیش...
و به شستن ادامه دادیم.ظرفهای داخل کابینت را برای تنوع جابجا کردیم و با ایده ای جدید ، دکور را تغییر دادیم و تمام تلاشمون را می کردیم که قبل از اینکه مامان و آقام بیان خونه تکونی تمام بشه...😵
خونه و آشپزخونه بوی تمیزی و عید می گرفت و منو خواهرم خسته و کوفته ولی در اوج رضایت از دور در و دیوار را نگاه می کردیم و شروع می کردیم به تعریف و تمجید از تمیزی و بوی خوش و...
دلم برای اون لحظات و اون خاطره ها تنگ شده😭
خواهرِ عزیزم دلم برات تنگ شده.
دل نوشته های من
سارا مساح
آخرین چهار شنبه سال ۹۶
Read more
دو سال پيش ، وقتي مشكلات حمله ميكردن ، نذر كردم ٢٧ ماه رمضون تا جايي ك ميشه اش بدم براي افطار وقتي امسال ...
Media Removed
دو سال پيش ، وقتي مشكلات حمله ميكردن ، نذر كردم ٢٧ ماه رمضون تا جايي ك ميشه اش بدم براي افطار وقتي امسال بهاره جون گفت امسال نميخاييد اش بزاريد يهو يادم اومد ك يادم رفته بود و خدا رو شكر قبل از گذشتن اين روز يادمون اومد و ديگ آش شله رفت رو اتيش و مامان بهاره جون بالاسرش و شرمنده ي زحماتشم براي هميشه ممنون ... دو سال پيش ، وقتي مشكلات حمله ميكردن ، نذر كردم ٢٧ ماه رمضون تا جايي ك ميشه اش بدم براي افطار
وقتي امسال بهاره جون گفت امسال نميخاييد اش بزاريد يهو يادم اومد ك يادم رفته بود و خدا رو شكر قبل از گذشتن اين روز يادمون اومد و ديگ آش شله رفت رو اتيش و مامان بهاره جون بالاسرش و شرمنده ي زحماتشم براي هميشه 😍
ممنون بهاره جون هميشه مهربون بودي و از وقتي اومدي تو زندگيم شدي يكي از مهمترين دوستام ❤️❤️❤️❤️
Read more
. اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم ...
Media Removed
. اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم که خب، اینو که تو یه روز می‌خورم :))))) این جایزه من به خودمه درست زمانی که ۱ ماه تا تولدم مونده! و گمونم از این به بعد تا روز تولدم یه عالمه به خودم کادو بدم به رسمِ هرسال! . امروز برای کل خریدها، از ... .
اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم که خب، اینو که تو یه روز می‌خورم :)))))
این جایزه من به خودمه درست زمانی که ۱ ماه تا تولدم مونده! و گمونم از این به بعد تا روز تولدم یه عالمه به خودم کادو بدم به رسمِ هرسال!
.
امروز برای کل خریدها، از یه ساک بزرگ استفاده کردیم، فقط واسه گوجه خیار یه دونه پلاستیک گرفتیم، واسه سیب زمینی پیاز هم دیگه با چک و لگد یه دونه گرفتیم چون واقعا گِلی بودن :(((
ولی دیگه واسه هندونه واقعا مقاومت کردم و باعث شدم کل بازار با انگشت نشونم بدن که این چرا هندونه رو بغل کرده با این همه وسیله؟ :)))
به آقای هندونه فروش هم گفتم سهمیه‌ی پلاستیک یک هفته‌م رو مصرف کردم نمی‌تونم پلاستیک بگیرم، که دوستاش رو صدا زد و به همه گفت و باعث شد مسخره دستگاهِ یه بازار بشم :| که خب، who cares؟ :))
.
اینارو ظهر که خریدم تموم شد، نوشتم و سیو کردم که عصر پست کنم. و قبل پست یهو این دایرکتو دیدم:
"سلام ژاله جون، من هایپر احمدی کار میکنم توی اتاق دوربینش، امروز ی خانمیو دیدم که خیلی شبیهت بود خوب که دقت کردم دیدم چقد شبیه مامانته، خلاصه حواسم بهش بود تا اینکه رسید صندوق و خودش ساک درآورد و نذاشت کمک صندوقا وسیله هاشو تو پلاستیک بذارن، دیگه مطمعن شدم خودشه، خواستم بگم از طرفم تشکر کنی ازش واقعا دمش گرم💜"
...
مامان جان، امروز بدون اینکه بدونیم، جفتمون با ساک‌های خریدمون یه گوشه شهر داشتیم به محیط زیست کمک می‌کردیم و با یه سری اخلاق‌های ناپسندِ جامعه، می‌جنگیدیم!
خواستم بگم کلی بهت افتخار می‌کنم که در وهله‌ی اول سالهای سال پیش از خودت و مامانت، که با زنبیلاتون می‌رفتین خرید یاد گرفتم من هم زنبیل دست بگیرم و از نگاه‌ها نترسم..
مرسی ♡ دمتون گرم واقعا!
.
[عکسو نیما برداشته.]
Read more
هفته ای که به سختی گذشت..😕<span class="emoji emoji1f614"></span> پ.ن : جمعه هفته پیش سفارشات روز مادرو میپختم و قرار بود از فرداش شروع کنم ...
Media Removed
هفته ای که به سختی گذشت..😕 پ.ن : جمعه هفته پیش سفارشات روز مادرو میپختم و قرار بود از فرداش شروع کنم به تزئین که مریض شدم و روز اول یکسره دراز کشیدم و دور از جون همه.. جوون دادم😑 و یکشنبه اش به اصرار مامان رفتم دکتر گفتن فشارت اومده پایین.. سرم و پنی سیلین دادن .. ولی خیلی رو بدنم تاثیر نکرد و هنوز بیحال ... هفته ای که به سختی گذشت..😕😔
پ.ن : جمعه هفته پیش سفارشات روز مادرو میپختم و قرار بود از فرداش شروع کنم به تزئین که مریض شدم و روز اول یکسره دراز کشیدم و دور از جون همه.. جوون دادم😑 و یکشنبه اش به اصرار مامان رفتم دکتر گفتن فشارت اومده پایین.. سرم و پنی سیلین دادن .. ولی خیلی رو بدنم تاثیر نکرد و هنوز بیحال بودم .. تصمیم گرفتم با عذرخواهی سفارشارو کنسل کنم ناجور حالم بد بود .. ک دیدم ازشون پیام دارم که سفارشمون به کجا رسیده؟ روم نشد حرفی بزنم.. میدونستم خیلیا برنامه ریزی کردن نمیشه راحت کنسل کرد..گفتم دارم آماده میکنم🤐 مجبور شدم تو همون حالت مریضی شروع کنم به درست کردن و بعد ارسال نتیجه این شد که مریضیم بدتر شد و اینبار به پیشنهاد یکی از دوستان رفتم مطب پزشکی پارس آقای دکتر محمد حسن پور تو خ نامجو ک ایشون گفتن فشارم به ۶ رسیده و نبضم خیلی کنده بلافاصله ۲ تا سرم بهم زدن و تاکید کردن ک رفتم خونه استراحت کنم و فردام بیام برای معاینه و سرم بعدی🙈اومدم خونه خیلی شارژ بودم انگار دوپینگ کرده بودم و متوجه نبودم ک ممکنه اثر سرم بره..یه سفارش دیگه داشتم ک باید تاساعت ۸ روز بعد تحویل میدادم نشستم تا ۵ صبح درست کردم و بعد خوابیدم همین کار اشتباهم باعث شد دوباره افت فشار پیدا کنم و کلی هم دکتر سرزنشم کرد 🙈🙊 خلاصه به کمک دکتر و پرسنل خوبشون دیروز تموم سعیشو کردن که فشارمو بیارن بالا و حالمو بهتر کردن ..
و از همینجا ازشون تشکر میکنم ..🌹
--------------------
پ.ن ۲: اینارو توضیح دادم که بگم با یکم استراحت حالم چند روز اول خوب میشد و این همه زجر نمیکشیدم اگر؛ میتونستم سفارشامو کنسل کنم ..
برای همین تصمیم گرفتم تمام طول این هفته رو فقط استراحت کنم و از این بعد یکم معقولانه تر سفارش بگیرم تا مجبور نشم ۵ بار سرم بزنم تا فشارم بیاد بالا 😄
Read more
میگفت دم دمای غروب بود، تو خونه مشغول بازی بودیم که صدای فروشنده‌ی دوره گرد از توی کوچه اومد، جوجه رنگی ...
Media Removed
میگفت دم دمای غروب بود، تو خونه مشغول بازی بودیم که صدای فروشنده‌ی دوره گرد از توی کوچه اومد، جوجه رنگی آورده بود برای فروش..از ذوقِ دیدنِ جوجه‌ها با خواهر و برادرا دوییدیم تو کوچه، مامان هم دنبال ما اومد بیرون..جوجه رنگیا رو دوره کرده بودیم و از ذوق بالا پایین میپریدیم که زمین شروع کرد به لرزیدن، ... میگفت دم دمای غروب بود، تو خونه مشغول بازی بودیم که صدای فروشنده‌ی دوره گرد از توی کوچه اومد، جوجه رنگی آورده بود برای فروش..از ذوقِ دیدنِ جوجه‌ها با خواهر و برادرا دوییدیم تو کوچه، مامان هم دنبال ما اومد بیرون..جوجه رنگیا رو دوره کرده بودیم و از ذوق بالا پایین میپریدیم که زمین شروع کرد به لرزیدن، چند لحظه بیشتر طول نکشید که همه چیز با خاک یکسان شد...
میگفت جوجه‌ها وسیله‌ی نجات جون ما بودن...
این کم درد ترین روایتی بود که از لحظه زلزله‌ی طبس شنیدم، ولی ۲۵ شهریور سال ۱۳۵۷ تلخ‌ترین روز زندگی همه‌ی طبسی‌هاییِ که خاطره اون روز وحشتناک رو در ذهنشون دارند..
زلزله ای با قدرت ۷/۸ ریشتر که شهری باستانی با قدمت چهارهزار سال را با تمام مکانهای تاریخیش با خاک یکسان کرد.
#زلزله_طبس
#فاعتبروا_یا_اولی_الابصار..
.
.
۱۲/۱/۱۳۹۷
📷:🙋‍♀️
Read more
<span class="emoji emoji1f340"></span> #عروسِ_آباجان . بچه بود که مرد شد! پشت لبش سبز نشده بود که،مرد شد! وقت ش شده بود که آبا آستینی ...
Media Removed
#عروسِ_آباجان . بچه بود که مرد شد! پشت لبش سبز نشده بود که،مرد شد! وقت ش شده بود که آبا آستینی بالا بزنه برا مرد خونه ش! . زهرا مامانم آقاجونش تو بازار تبریز بزازی داشته. بزاز بوده و وضع زندگی شون هم ای..همچین بفهمی نفهمی خوب بوده ولی آقاجون زهرا مامان هیچ وقت نمیخواسته ازبقیه سرترباشه، زندگی ... 🍀
#عروسِ_آباجان
.
بچه بود که مرد شد!
پشت لبش سبز نشده بود که،مرد شد!
وقت ش شده بود که آبا آستینی بالا بزنه
برا مرد خونه ش!
.
زهرا مامانم آقاجونش تو بازار تبریز بزازی داشته.
بزاز بوده و وضع زندگی شون هم ای..همچین بفهمی نفهمی خوب بوده ولی آقاجون زهرا مامان هیچ وقت نمیخواسته ازبقیه سرترباشه،
زندگی ش خار توچشم باشه،
آقاجون زهرامامان،
خدابیامرز مردی بوده...!
.
زمان بگیر وببند بود سرِ حجاب تو مدرسه ها،
سن مدرسه رفتن زهرامامانم.
خونواده آقا مرتضی بزاز معتمد بازار کجا و مدرسه رفتن و حجاب ازسربرداشتن کجا
استغفراالهی بگو ودهنت وآب بکش!
.
آقا مرتضی سه تادختراش ومی شوند پای درس وقرآن خوندن یادشون میداد توخونه.
واسه همین هم هس که زهرامامانم سواد قرآنی داره ولی نوشتن بلد نیس!
.
زهرامامان بچه دوم آقامرتضی بود
یه دختر که تعریف بر و روش وچشم وابروی سرمه کشیده ش سرزبون ها افتاده بود و
پسرعمه ی تازه ازفرنگ برگشته ش
هم خاطر خواهش..!
.
زهرامامانم از همون دوران بچگی باظرافت دست های مهربونش کوک میزد وخیاطی می کرد جون میداد به تاروپود این زندگی!
یه همچین دختری رو باید دستاش وطلامیگرفتن!
.
همه میدونستن آقا مرتضی
دختر آفتاب ماهتاب ندیده ش و
به هرکسی نمیده حتی اگه این هرکسی خواهرزاده ش باشه!
.
آبا خدابیامرز میدونست که پسر باغیرتش باکسی ازدواج می کنه که سربه زیر باشه وباحیا وچادر چاق چور کرده باشه و حتی نگاه ماه بهش نیافتاده باشه.مونده بود مستاصل که حل شد این گره بادیدن زهرا مامانم.😍
سرگرفت این وصلت مبارک ومیمون!
هجده سالش بود که عروس شد
عروس آبا جان!
#عروسِ_آباجان
#آهو_نوشت
#آقاجانم
#زهرامامان
#حبیبی_حسین
🍀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:دلم نیومد استوری باشه وثبت نشه تو صفحه م
عشقم عشق های قدیم!
Read more
<span class="emoji emoji1f3e1"></span> با صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم و تنها چیزی که از خوابم تو یادم بود روغن ی فسنجون جا افتاده ی شمالی ...
Media Removed
با صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم و تنها چیزی که از خوابم تو یادم بود روغن ی فسنجون جا افتاده ی شمالی پر از مرغ بود. ساعت نگاه کردم دیدم هشت و نيم ، گفتم حتی اگر قرار باشه ساعت ۴-۵ نهار بخوریم باید فسنجون باشه ، پس دست بكار شدم. گردوی ساییده نداشتم که تند تند گردویی که برا صبحونه بود همون رو مولینکس ... 🏡
با صدای شرشر بارون از خواب بیدار شدم و تنها چیزی که از خوابم تو یادم بود روغن ی فسنجون جا افتاده ی شمالی پر از مرغ بود.
ساعت نگاه کردم دیدم هشت و نيم ، گفتم حتی اگر قرار باشه ساعت ۴-۵ نهار بخوریم باید فسنجون باشه ، پس دست بكار شدم.
گردوی ساییده نداشتم که تند تند گردویی که برا صبحونه بود همون رو مولینکس کردم و پیازم رنده کردم و مرغم کنار گذاشتم که دیدم ای وای ، تو جهاز عروس خانم رب انار نبوده ، (طایفه دومادونه) گفتم واه واه چه جهازی که رب انار نداره عروس خانم واه واه به این جهاز ناقص 😂😂.
خلاصه به لطف همراهی همسرجان و مهربونی مامان جونم جهاز عروس تکمیل تر از قبل شد با گردوی خورشتی سیاه مخصوص فسنجون و رب انار ترش گیلانی‌ مخصوص غذاها و دسرهای شمالی.
اینگونه بود که با یاری و همراهی همسایه ها اولین فسنجون آشیونمون بار گذاشتم و ساعتها در انتظار جا افتادن و روغن پس دادنش نشستم و مطالعه کردم.
مامانم دستت درد نکنه ، خوشحالم که دارمت که همیشه ی گوشه ی کارم به تو گیره💕الهی هزار سال سایت بالا سرمون باشه جون دلم 😘
.
.
#فسنجون
به تاریخ ۲۹ مرداد ماه ۹۷
.
.
📸: @khaterate_mrs.mr_f .
.
#گیلان #لنگرود
Read more
وای خدا جون من داشتم چی میدیدم من توی ایینه بودم ولی دوتا وقتی برگشتم دیدم هیچکس پشتم نیست خیلی ترسیده ...
Media Removed
وای خدا جون من داشتم چی میدیدم من توی ایینه بودم ولی دوتا وقتی برگشتم دیدم هیچکس پشتم نیست خیلی ترسیده بودم دوباره برگشتم جلوی ایینه بازم دوتا صنم صدایی توی گوشم زمزمه شد _________________خاطرات قدیمی صنم سحر بدو دیگه الان مامان بابا میرن شهر بازی ولی ما جا میمونیما بدو دیگه امدم امدم بریم بریم ... وای خدا جون من داشتم چی میدیدم من توی ایینه بودم ولی دوتا وقتی برگشتم دیدم هیچکس پشتم نیست خیلی ترسیده بودم دوباره برگشتم جلوی ایینه بازم دوتا صنم صدایی توی گوشم زمزمه شد
_________________خاطرات قدیمی صنم
سحر بدو دیگه الان مامان بابا میرن شهر بازی ولی ما جا میمونیما بدو دیگه
امدم امدم بریم
بریم
سوار ماشین شدیم سحر:اه... به نظرت صنم اگه یک روز از من جدا شی چه عکسالعملی نشون میدی منظورم اینکه چی کار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
صنم:اه اه اه سحر کی گفته من تنهات می زارم من همیشه کنارتم تااخرش کنارت میمونم
قول میدی؟؟؟بهت قول میدم
_____________زمان حال
همین جوری کلمات دور سرم می چرخید
صنم تو به من قول دادی که کنارم بمونی
س..س..حرررر
تو قولت رو شکستی
همون موقع تصویر سحر از جلوی ایینه پاک شد
چه طور بود خوب بود؟؟؟کامنت ها ولایک ها کمه زیاد شه بقیه ی پارت ها هم می زارم
Read more
جمشيد هاشم پور با هايلايت پس از ده سال قدم به جشنواره فجر گذاشت. ممنون جمشيد خان كه روي من و اقاي ساسان ...
Media Removed
جمشيد هاشم پور با هايلايت پس از ده سال قدم به جشنواره فجر گذاشت. ممنون جمشيد خان كه روي من و اقاي ساسان سالور رو زمين نزديد و تشريف اورديد.و خوشحالم كه تلاش هاي من و اقا ساسان براي راضي كردنتون جواب داد. جمشيد آريا بابايي جون استاد عزيزم نفس جان يه روزي ارزو كردم كه در كنارتون بازي كنم خدا برام رقم زد ... جمشيد هاشم پور با هايلايت پس از ده سال قدم به جشنواره فجر گذاشت.
ممنون جمشيد خان كه روي من و اقاي ساسان سالور رو زمين نزديد و تشريف اورديد.و خوشحالم كه تلاش هاي من و اقا ساسان براي راضي كردنتون جواب داد. جمشيد آريا بابايي جون استاد عزيزم نفس جان يه روزي ارزو كردم كه در كنارتون بازي كنم خدا برام رقم زد و در هايلايت اين اتفاق برام افتاد.و الان خوشحال ترم كه منو دخترتون ميدونيد يه باباي گل ديگه دارم كه كلي هوامو داره و نگرانمه و يه مامان گل ديگه هم دارم كه تو قلبم رفته و طاقت دوريشون رو ندارم.
#جمشيد_آريا #مهرانگيز_متين #آزاده_زارعي #ساسان_سالور #هايلايت #
Read more
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک ...
Media Removed
سلام عشقای من ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐 و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم لاو یو آل قسمت ۵۳: کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من ... سلام عشقای من
ببخشید این چند روز نذاشتم آخه قرار بود موبایلم رو عوض کنم و مجبور شدم همه عکسام رو پاک کنم و دیگه کاور و قسمتی نبود و هنوزم موبایلم رو نگرفتم 😕😐
و مرسی که آنفالو نکردین و کمک کردین ۲۳۰ تایی بشیم
لاو یو آل
قسمت ۵۳:
کتاب رو از دستش گرفتم و نشستم رو مبل "خب این ساده است" دستاش رو دراز کرد و من دستاش رو گرفتم گفت "مطمئننی؟"،"آره" (یاد این فنفیک منحرفیا افتادم) ورد رو با هم خوندیم و وقتی چشمامون رو.باز کردیم تو یک جنگل تقریبا تاریک بودیم این همون جنگله همون جایی که من باعث شدم شارلوت بمیره داشتیم اون تو راه می رفتیم این جا پر از روح باید باشه پس چرا هیچ کس نیست همین طور به راه ادامه دادیم تا این که به یک محل بین درختا رسیدیم که یک دختر اون جا نشسته بود اون شارلوت بود اما موهاش مرتب و تمیز بود "شارلوت" لیام داد زد شارلوت سرش آورد بالا چشاش خیس بودن زود پاشد و اومد سمت لیام و محکم بقلش کرد از تو بغل لیام اومد بیرون و گفت"نگو که شما هم…" ،"نه ما اومدیم برت گردونیم…می دونم هم اینا به خاطر من بود من نمی تونم وقتی گرگم یعنی اون طور که فهمیدم خودم رو کنترل کنم" ،"تو چه طوری گرگی آخه من نمی فهمم و الان داریم بر می گردیم و اگه تو هم نمی اومدی مطمئنن باش من می بخشیدمت" بقلش کردم اون واقعا خیلی مهربونه "فکر کنم زود تر باید برگردیم تا در دنیا بسته نشده" لیام گفت و ما سریع حرکت کردیم و دستای هم دیگه رو گرفتیم تا ورد رو بخونیم تقریبا داشت تموم می شد که "هیلی" به رو به روم نگاه کردم "مامان!؟"، "هیلی نه"شارلوت گفت…
داستان از نگاه پاول:
با بقیه نشسته بودیم و به جسد بی جون شارلوت نگاه می کردیم اما من سرم رو انداختم پایین دیگه نمی تونم تحملش کنم لیام هم معلوم نیست کجا غیبش زده "وات د هل" هری داد زد سرم رو آوردم بالا زخم های شارلوت داشت خوب میشد تقریبا داشت به هوش می اومد اما چه طوری؟ سینش رفت بالا انگار نفس می خواست بکشه که دوباره سینش اومد پایین و هیچ تغیری نکرد اِما رفت کنارش و نبضش رو گرفت "اون هنوز مرده"که صدا های پایی که از پله ها میومد بالا رو شنیدم اون لیام بود و سریع اومد سر شارلوت و بعد شارلوت رو تکون داد "شارلوت …شارلوت" ،"وضعیت اون هیچ تغییری نکرده"اما گفت. "اما این چه طور ممکنه من فکر کردم که ما برگشتیم" ،"تو گفتی که تنها نمی تونی این کار رو انجام بدی درسته"هری با خونسردی گفت."من تنها انجام ندادم" ،"پس کی…هیلی" باید فکرش رو می کردم"اون الان کجاست؟" من با عصبانیت کامل پرسیدم "اون باید پایین باشه"اون زیر لبش این رو گفت.
/ادامه کامنت اول /
Read more
آقا احمدى، خسرو خان، عمو خسرو، بازيگر، معلم، استاد، رفيق و... بابا جون تولدت مبارك . وقتى سنم خيلى كم بود توو يه برنامه تلويزيونى نقش يه گدا رو بازى مى كرد كه رفته بود سرِ ميز يه خانواده كه تو يه رستوران نشسته بودن و ازشون غذا مى خواست، اونام بهش غذا نمى دادن، پاى تلويزيون انقدر گريه كردم كه خدا مى ... آقا احمدى، خسرو خان، عمو خسرو، بازيگر، معلم، استاد، رفيق و...
بابا جون تولدت مبارك
.
وقتى سنم خيلى كم بود توو يه برنامه تلويزيونى نقش يه گدا رو بازى مى كرد كه رفته بود سرِ ميز يه خانواده كه تو يه رستوران نشسته بودن و ازشون غذا مى خواست، اونام بهش غذا نمى دادن، پاى تلويزيون انقدر گريه كردم كه خدا مى دونه، كه چرا بابامو اذيت مى كنن!؟!!!!!
الانم همينه، وقتى حس مى كنم جايى شايد يك درصد قَدرت رو نمى دونن مى خوام دنيا نباشه
به خدا كه من هميشه پشتتم، هميشه ى هميشه
.
سايت بالا سرمون، دمت گرم كه خاكى هستى و با مرام، دمت گرم كه مث اكثرِ هم نسلات فازِ پيشكسوت برنمى دارى و به جوونا اهميت مى دى، دمت گرم كه هوامونو دارى، دمت گرم كه نجيبى، دمت گرم كه سرت بالاس هميشه، دمت گرم كه هيچ وقت صدات در نيومده و كار خودتو كردى
خيليا يادشون مى ره خوبياتو، اما من، امير، مورى و مامان هميشه يادمونه كه چقدر آدم حسابى هستى
.
پ.ن: شب آخر اجرا سورپرايزش كرديم، كلى شُك شده بود😂😂
پ.ن.ن: هميشه بهم مى گى تو مثل آدما(منظور آدماى بى خودِ) نباش، مثل اونا رفتار نكن، كاش بتونم مثل تو باشم و بدى هارو نديد بگيرم
@khosro_ahmadi
#خسرو_احمدى #تولد #بابا #آخرين_شاهنامه
Read more
. چند روز پیش تو مدرسه زینب پای صحبت های حاج آقا تراشیون بودم. چند نکته در مورد ارتباط موثر والدین با ...
Media Removed
. چند روز پیش تو مدرسه زینب پای صحبت های حاج آقا تراشیون بودم. چند نکته در مورد ارتباط موثر والدین با فرزند مطرح کردن که اولیش توجهم جلب کرد. شاید چون تا حالا با این دقت به مساله نگاه نکرده بودم. ایشون میگفتن اگر میخواهید برای بچه تون تاثیرگذار باشید؛ باید در نظرش فرد موفقی باشید. شما باید براش قهرمان ... .
چند روز پیش تو مدرسه زینب پای صحبت های حاج آقا تراشیون بودم. چند نکته در مورد ارتباط موثر والدین با فرزند مطرح کردن که اولیش توجهم جلب کرد. شاید چون تا حالا با این دقت به مساله نگاه نکرده بودم. ایشون میگفتن اگر میخواهید برای بچه تون تاثیرگذار باشید؛ باید در نظرش فرد موفقی باشید. شما باید براش قهرمان و اَبَرقدرت باشید. در غیر اینصورت دنبال قهرمان خارج از خونه میگرده...
🌾 یادم اومد چندوقت پیش با دوستی که دختری همسن زینب داره بیرون بودیم. زینب و به تبع بشری تا متوجه غرفه کاردستی شدند، رفتن اونجا قیچی و چسب و کاغذرنگی برداشتند و منتظر موندن تا مربی آموزش بده. به دختر دوستمون گفتم تو چرا نمیری؟نگفت دوست ندارم یا حوصله ندارم گفت من و مامانم هیچ هنری نداریم... و باوجود اصرار من بازم نرفت چون باور کرده بود نمیتونه کار هنری ساده ای در حد تا و قیچی کردن، انجام بده...
این که میگفت من و مامانم، من به این نتیجه رسوند که این حرف مامانش بوده.
🌾 متوجه شدم بچه ها تو این سن بیشتر از حدِ تصور ما، تلاش دارن تا شبیه ما بشن ‌و احتمالا این آخرین و تنها فرصت ماست که جایگاه خودمون رو تو ذهنشون تثبیت کنیم. باید بیشتر حواسم جمع کنم وقتی دارم از دنیا و روزگار و آدمهاش غُر میزنم و شکایت میکنم،‌ وقتی از سر خستگی، تنبلی و بیحوصلگی به ضعف های خودم اقرارمیکنم و حتی وقتی دارم از خودم انتقاد میکنم، در حقیقت دارم ‌خودم رو از مقام ابَرقهرمانی میکشم پایین و پایین تر... یا اینکه الگویی ناقص برای بچه ام و مانع رشد همه جانبه اش میشم...
🌾 باید تلاش کنم برای بچه هام یک مامانِ قویِ همه فن حریف که به این سادگی ها خسته نمیشه و از پادر نمیاد، باشم... یک مامانِ شاد و پر انرژی...😊
پ.ن: ‌عذرخواهی میکنم کمی متن طولانی شد اما خوشحال میشم نظر یا تجربه دوستان رو در این مورد بدونم.
‌ #‌مادرانه
#‌‌خواهرانه
#دختر_باحجابم
#‌بشری_جون
#زینب_‌جون
#‌کلاس_‌اولی
#‌بی_دندون
Read more
شش سال پیش عکاسهای نوزادی اون دختر خوشگل، آوینا خانم نازنین رو که از پشت تخت داداشش با من دالی میکرد ...
Media Removed
شش سال پیش عکاسهای نوزادی اون دختر خوشگل، آوینا خانم نازنین رو که از پشت تخت داداشش با من دالی میکرد و گرفتم. عکاسی نوزادی آوینا رو تو منزلشون انجام دادیم و کلی خاطره داریم با مامان و بابای نازنینش. ارزو دارم که همیشه لباشون خندون باشه😀 برای دیدن عکس های بیشتر پیج VIP السا را ببینین @elsastudio.vip قشنگترين ... شش سال پیش عکاسهای نوزادی اون دختر خوشگل، آوینا خانم نازنین رو که از پشت تخت داداشش با من دالی میکرد و گرفتم. عکاسی نوزادی آوینا رو تو منزلشون انجام دادیم و کلی خاطره داریم با مامان و بابای نازنینش. ارزو دارم که همیشه لباشون خندون باشه😀

برای دیدن عکس های بیشتر پیج VIP السا را ببینین👇
@elsastudio.vip

قشنگترين لحظه براي هر مامان بابايي
لحظه تولد كوچولوشون هستش
استرس ، نگراني ، شوق و ذوق مامان جون بابا جون ها ، اون حال توصيف نشدني بابا ، پشت در ، لحظه به آغوش كشيدن نوزاد براي مادر ، همه اين حس ها ، جزو لحظات طلايي و از ياد نرفتني هستش
#lifestylephotography
#realphotography
#newbornphotography
#عکاسی_رئال
#عکاسی_رآل
Read more
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداكار اتل متل بچه‌ها كه اونارو دوست ...
Media Removed
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداكار اتل متل بچه‌ها كه اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ كسی رو ندارن مامان بابا رو می‌خواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی كه از درد سر دست می‌ذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش می‌ده به بچه‌هاش همون ... اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم

بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید 
و زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت 
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون 
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی كه امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته

یه روز پشیمون می‌شین
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟
Read more
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی ...
Media Removed
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت ... ،
(((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک ))))
سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت کنم ، ولی وقتی اون نگاه خشمگین و خسته تو را میبینم و پر درد ها و رنجهای بیرون خونه هست ، ناراحت و غمگین میشم ولی باز به خودم میگم که بابا خسته ست مهم نیست .دوباره که میام نزدیکت وقتی میبینم به من توجه نداری نا امید میشم . بابا میدونم برای آینده من داری تلاش میکنی ، تو دنیای منی ، دوستدارم که باهات گاهی وقتها بازی کنم و بیام توی بغلت بشینم ، یا جلوی من بنشینی و من با اون صورت زیبای تو که برای من مثل صورت دنیاست بازی کنم . دوستدارم کنارم بشینی و با من کمی بازی کنی ، دوستدارم بیای باهم بریم بیرون و من در کنار تو قدم بزنم و به همه با صدای بلند بگم که تو بهترین بابای دنیایی . وقتی که تو میای خونه و همش سرگرم کارهای خودت توی گوشیت هستی خیلی دوستدارم جای اونهایی باشم که توی گوشیت هستن تا به من هم همینطور توجه کنی . یاد اون ماه های اول زندگی خودم می افتم که همش نگرانم بودی نکنه تب کنم یا دلم درد بگیره یا مریض بشم و دنبال یک لبخند کوچیک روی صورت من بودی، ولی حالا دیگه حوصله منهم نداری ولی بابا جون بدون که خیلی دوست دارم و به توجه و‌محبت تو نیاز دارم . اینو بدون که من همه‌چیزو از تو یاد میگیرم . .
مامان جون سلام ، مادر گلم ،من به تو افتخار میکنم چون تو بهترین و دلسوز ترین مادر دنیایی . خیلی دوست دارم . چقدر دوست دارم که تو کنارم بنشینی و با من بازی کنی و یا برام شعر بخونی و برقصی مثل همون موقعهایی که توی دلت بودم . میدونم همیشه سرت به کارهای خونه مشغوله ولی مامان دوستدارم زمانهای خالی رو با من بازی کنی . یادم میاد که اون روزها که توی دلت نزدیک قلب مهربونت بودم همش دست روی شکمت میکشیدی و قربون صدقه من میرفتی و همش منتظر من بودی تا به دنیا بیام و گاهی برایم شعر میخوندی و باهام حرف میزدی . ولی الآن همش دست روی اون صفحه تبلت و گوشیت میکشی و منو یادت میره . هر وقت میام نزدیکت که باهات بازی کنم سرت توی اون گوشی و شبکه های اجتماعیه و یا همش داری توی اون پیج اقای جدیدی می چرخی . دوست دارم برم به این آقای جدیدی بگم .............. ادامه در کامت اول 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #جدیدی
Read more
بهترين مامان جون دنيا، رفتى و حسرت ديدارت مثل يه درد قديمى و بى تسكين چه آشناست. چه نزديكى مثل هميشه ...
Media Removed
بهترين مامان جون دنيا، رفتى و حسرت ديدارت مثل يه درد قديمى و بى تسكين چه آشناست. چه نزديكى مثل هميشه به قلبم كه هيچ وقت دور نبودى. من چه خوشبختم كه تو مامان جون من بودى. من چه خوشبختم كه از تو ياد گرفتم، كه تجربه كردم كنار تو بودن رو . تو هميشه هستى، مگه ميشه كه لحظه اى نباشى. تو همه جون و روح و پوست و خونمى. ... بهترين مامان جون دنيا، رفتى و حسرت ديدارت مثل يه درد قديمى و بى تسكين چه آشناست. چه نزديكى مثل هميشه به قلبم كه هيچ وقت دور نبودى.
من چه خوشبختم كه تو مامان جون من بودى. من چه خوشبختم كه از تو ياد گرفتم، كه تجربه كردم كنار تو بودن رو . تو هميشه هستى، مگه ميشه كه لحظه اى نباشى. تو همه جون و روح و پوست و خونمى. حالا آزاد، رهاى رها، به هر جا كه دوست داشتى پر بكش. يه سر هم پيش من بيا كه دلم برات لك زده.
Read more
قسمت چهارم __ باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی ...
Media Removed
قسمت چهارم __ باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی یادش آمده. نگاهی به عکس کردم و با عصبانیت گفتم: این دیگه کیه بابایی؟ تو رو به روح مامان جون یه ترمز کن!بخدا من الان دو ساله دارم دنبال یه یادگار و‌نشونی از فرامرز پسر مهین خانم می گردم،تنها چیزی که دارم ... قسمت چهارم
__
باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی یادش آمده.
نگاهی به عکس کردم و با عصبانیت گفتم: این دیگه کیه بابایی؟ تو رو به روح مامان جون یه ترمز کن!بخدا من الان دو ساله دارم دنبال یه یادگار و‌نشونی از فرامرز پسر مهین خانم می گردم،تنها چیزی که دارم پوست آدامس خروسیشه که شش ماه پیش پرت کرد تو کوچه و رفت.سه بار اتوش کردم، قابش کردم تو اتاقم گذاشتم. هی به عکس خروس رو کاغذ آدامس نگاه می کنم، هی یاد و خاطره ی اون بزرگوار برام تداعی میشه. اون وقت شما یه دوجین دوست دخترات رو گذاشتی جلوی من که چی؟!
این ها را که گفتم بابا جون چشم هایش را ریز کرد و زل زد به من. تازه فهمیدم چه شکری خورده ام. اعتراف ناجوری کرده بودم که ممکن بود دماغم و دودمانم را با هم و با یک حرکت لگد درجای باباشیرعلی به باد دهم.
اما بابا شیرعلی یک تکان هم نخورد. ولی به جایش دوباره چشم هایش را ریز کرد و بعدش گفت:
فرامرز پسر مهین، نوه ی شوکت؟ آره بابا، اونو میگی؟
و بعد زد زیر گریه. حسابی ترسیده بودم. انتظار داشتم بابا هر کاری بکند جز اینکه بنشیند و برای عشق پوست آدامسی من اینجوری اشک بریزد.
بخاطر همین دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: بابایی، خودتو ناراحت نکن! خیلی هم مهم نیست. حالا این پسره علیرضا هم دو بار بهم چشمک زده، به اونم امید هست. شایدم قسمت منم فرامرز نباشه...
هنوز داشتم حرف می زدم که بابا شیرعلی با پشت آرنج محکم یکی زد توی فکم و من مطمئن شدم هنوز یک بخش هایی از سنسور ناموسی های بابا خوب کار می کند.
بعد هم عکس را گرفت سمتم و دوباره گفت: فرامرز نوه ی شوکته. صاحب همین عکس. بانوی بی مثال من! عشق نافرجامم. شوکت ناتمامم.
راستش حالا دیگر من غیرتی شده بودم. آقا جون جوری از عشق شوکت جون و‌ فخری جون حرف می زد که انگاری زبانم لال مامان جون شیرین را توی پلاستیک خیار سالادی پیدا کرده بود.
ولی ناگهان فکر بسیار جذابی به سرم زد. پیش خودم گفتم حالا که مامانی بنده خدا دستش از دنیا کوتاه شده و من هم امید چندانی به آن علیرضای فین فینو ندارم. پس بهتر است بروم و ته و توی وضعیت تاهل فعلی ننه شوکت را در بیاورم تا انشالله اگر قسمت شد هم باباشیرعلی از این تنهایی و ارتباطات غیراخلاقی با تصاویر نوامیس محل دست بردارد و هم من به یک عکس سه در چهار شیک از فرامرز رویاهام توی قاب توی اتاقم بگذارم.
قرار شد باباجون اول برایم علت حضور این همه ننه ی همسایه را در چمدون مامان جون را بگوید و بعدش من برایش احتمالات رسیدن به عشق شوکت الملوک را بررسی کنم.
و این ماجرا ادامه دارد..
Read more
 # تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال ...
Media Removed
# تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال كه تولد ساده ش رو تو تاريخش برگزار كردم (عكسش هست همينجا) با خودم و خودش قرار گذاشتم حتتتما موقع مدرسه دوستاش رو دعوت كنم و يه تولد بچگونه براش بگيرم. به قرارِ درست سه ماه بعد، يعني ديروز اين قرار عملي ... #
تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال كه تولد ساده ش رو تو تاريخش برگزار كردم (عكسش هست همينجا) با خودم و خودش قرار گذاشتم حتتتما موقع مدرسه دوستاش رو دعوت كنم و يه تولد بچگونه براش بگيرم. به قرارِ درست سه ماه بعد، يعني ديروز اين قرار عملي شد... از چند روزِ قبل كارت دعوت هاش رو به دوستاش داده بود و منم مقدمات جشنش رو آماده ميكردم و به خواستِ خودش كيك تولدش هم انتخاب شد. اولين تجربه من ميشد واسه تولد پسرونه و كلي هيجان زده بودم كه ببينم ده تا پسربچه رو (با فرضِ اومدنِ همه دعوت شده ها) چطور بايد مديريت و سرگرم كرد. همونقدر كه من هيجان زده بودم و داشتم به انواع بازي و سرگرمي فكر ميكردم، ده برابرش رو خود ماني ذوق زده بود براي اومدنِ زودترِ روز و ساعت موعود. از ٥ تا ٨ به روايتِ داخل كارت دعوت. همه كارها تند و تند انجام شد. كيك همونجور كه دوست داشت حاضر شد. تزيينات رو من و همسرجان انجام داديم و هستي جون هم بخاطر گچِ پاش توي كارهاي فكري و نشستني كلي كمكِ من كرد و خلاصه همه حاضر و خوشحال كه يه روز خاطره انگيز بشه واسه گل پسر. ساعت ٥ و نيم ... ماني مي چرخه و ميگه : "چرا نيومدن؟ " - "مامان هنوز زوده. تاره از ٦ مهمونا ميان. "آهنگ شاد پخشه و مامان و بابا و ماني دارن ميرقصن و هستي هم با همون پاي نصفه و نيمه درجا ميرقصه. ازشون فيلم ميگيرم و ميرم آشپزخونه. يه عالمه ظرف كثيف جمع شده. ساعت رو نگاه ميكنم. ٦ شده. نياز دارم حواسم رو پرت كنم. پيشبند مي بندم و دستكش دستم ميكنم و دِ بشور. همسر مياد و ميگه: "تو ماشين بنداز خب. " جوابي نميدم. "نكنه كسي نياد" جوابي نميدم. يه بند دارم تو دلم خدا رو صدا ميكنم كه فقطططط دلش شاد بشه خدا جون. خدايا غصه نخوره بچه م. قلبم داره از جا كنده ميشه. صدا زنگِ در مياد. همه مون همه چيزو ول ميكنيم و ميدويم سمت آيفون. ماني با سرعت نور از اتاقش بيرون اومده و همزمان ميگه: "خودم. خودم باز ميكنم" دوستشه و شادي تزريق ميشه به خونه. هستي ميگفت: " مامان، ماني رو تختش داشت گريه مي كرد" من خدااا رو شكر ميكنم و خوشحاااال دوستش رو به داخل دعوت مي كنم ....
(ادامه پست بعدي)
Read more
قسمت ششم __ تا بابا خوابش برد رفتم و‌ یک بار دیگر نگاهی دیگر به بانو شوکت الملوک انداختم. چشم غضبناکش ...
Media Removed
قسمت ششم __ تا بابا خوابش برد رفتم و‌ یک بار دیگر نگاهی دیگر به بانو شوکت الملوک انداختم. چشم غضبناکش زل زده بودند توی چشم هایم. این وسط باز جای شکرش باقی بود انقدری که شوکت بانو در دلبری و انتقال عشق قوی عمل کرده، در انتقال ژن ضعیف ظاهر شده. وگرنه فرامرز در صورت شباهت به ننه ی قشنگش به جای دلدار بودن ... قسمت ششم
__
تا بابا خوابش برد رفتم و‌ یک بار دیگر نگاهی دیگر به بانو شوکت الملوک انداختم. چشم غضبناکش زل زده بودند توی چشم هایم. این وسط باز جای شکرش باقی بود انقدری که شوکت بانو در دلبری و انتقال عشق قوی عمل کرده، در انتقال ژن ضعیف ظاهر شده. وگرنه فرامرز در صورت شباهت به ننه ی قشنگش به جای دلدار بودن بیشتر به درد فرماندهی لشکر سائوسائو می خورد.
عکس را سرجایش گذاشتم و در مسیر برگشت خوردم به بابا شیرعلی و ایشان هم یکهویی شروع کرد بقیه ی ماجرا را تعریف کردن.
-آره بابا جان میگفتم. سودای عشق شوکت توی سر من بود که حاج خانم جان خدابیامرز این ها رفتند برای من خواستگاری مامان جون شیرینت و اصرار که باید همین رو بگیری و کلام ختم کلام.
هر بهونه ای می آوردم یه توجیهی براش داشتن. البته خدایی شیرین هم در کمالات و جمالات چیزی از شوکت کم نداشت. تنها فرق شون اون خال درشت و زیبای بغل دماغ شوکت بود که شیرین نداشت.خلاصه دست آخری همین رو بهونه کردم و گفتم من شهید همون خالشم و‌ زن خال دار میخوام و والسلام. که البته اینم نشد. دو روزه از منزل شیرین این ها خبر اومد که خال پشت گوش شیرین به لحاظ ابعاد دو برابر مال شوکته.
باباشیرعلی هنوز میخواست جریان خال ها را برایم با موشکافی بیشتری توضیح دهد که چون از جزئیات این بخش خاطره دلم پیچ می خورد و حال تهوع پیدا می کردم ازش خواستم تا بی خیال شود و از کمی بعدتر برایم همه چیز را تعریف کند، و بابایی این طور ادامه داد.
- شکست عشقی که ادامه نداره بابا!هیچی دیگه! مامان جون شیرین تون شد زنم و سر یه هفته هم تمام این عکس ها رو پیدا کرد و گذاشت تو همین صندوقچه و عین این چهل سال رو از من بی نوا باج گرفت. به جان بابا تو این خونه هر کاری کردم که لو نده منو به فامیل.کف زمین شستم. یخ حوض شکستم، بچه به دندون کشیدم در مغازه..و زد زیر گریه
هر چند خاطرات بابایی بیشتر صحنه هایی از اوشین را برای من زنده می کرد ولی خب چون شاهد حاضر دم دستی در آن لحظه نداشتیم به ناچار مجبور به باور کل ماجرا شدم.
اشک های باباشیرعلی را پاک کردم و بهش قول دادم که در راستای انجام این وصلت از هیچ کوششی دریغ نکنم. مرحله ی بعد مطرح کردن موضوع عشق باباجون با فامیل و اجرایی کردن وصلت بود.
و این ماجرا ادامه دارد
____

از قضا این عکس متعلق به بابابزرگ و مامان بزرگ یکی از دوستان ماه اینستاگرام منه. آقا مصطفی قربان و بانو مهین نازنین بهرامی که این عزیز همین تازگی هم بار سفر از دنیا بستن. روح شون شاد. ممنون از حدیثه جان بزرگوار که اجازه دادن عکس عزیزان شون اینجا بمونه @hadiseghorban
Read more
. #حسرت لحظه اى كه احساس كنم نيستى درجا ميميرم بابا... بزرگترين حسرت براى من بعد از شما اينه كه وقتى ...
Media Removed
. #حسرت لحظه اى كه احساس كنم نيستى درجا ميميرم بابا... بزرگترين حسرت براى من بعد از شما اينه كه وقتى ميگم بابا صداى بابا جان گفتنتون رو ديگه نميشنوم و دلخوشم به اينكه تو روز ولادت يه مرد ( حضرت على ع ، روزِ بابا ) رفتى اما جاى شما يه مردِ ديگه هميشه كنارم هست كه مامان صداش ميكنم و با عشق هر صبح و شب دستش رو ... . #حسرت
لحظه اى كه احساس كنم نيستى درجا ميميرم بابا...
بزرگترين حسرت براى من بعد از شما اينه كه وقتى ميگم بابا صداى بابا جان گفتنتون رو ديگه نميشنوم و دلخوشم به اينكه تو روز ولادت يه مرد ( حضرت على ع ، روزِ بابا ) رفتى اما جاى شما يه مردِ ديگه هميشه كنارم هست كه مامان صداش ميكنم و با عشق هر صبح و شب دستش رو ميبوسم و بو ميكشم غيرتش رو كه عجيب عطر شما رو داره و جون ميگيره امّيدم از اميدواريش و خيالم راحته چون خداى من كنارمه...
.
دلم خواست همه مردها و باباها رو تو اين روزها ببينم و چون شما در روز پدر براى هميشه از پيش ما رفتين خواستم حسرت برام بيشتر معنا بشه و بعد از مردونگيتون ياد كنم تا بهتر دلم رو بنويسم، مردِ مَردا... .
اولين پست امسال، انرژىِ دوتا #مرد...
#مامان ، #بابا
.
حسّم به امسال يه جور عجيبى خوبه بابا جانم❤
شك ندارم امسال فوق العادست و اتفاقات فوق العاده در راهه، پس شما هم مثل هميشه لطفا" دعا كنيد🙏🏻
هركى بابا داره قدرش رو خيلى بدونه... هرچى ميگذره بيشتر حس ميكنم كه بابا يعنى اطمينان، يعنى قدرت، يعنى آرامش، يعنى اعتماد به نفس... بابا با هر وضعيتى باباست و نبودش يعنى حسرت به معناى واقعى...😔
جونِ من الهى فداى نازِ نگاهتون فرشته هاى من...❤
#خدايا از بابا مامانا محافظت كن و به روح اونايى كه رفتن آرامش عطا بفرما...🙏🏻
#خدا ميدونم حواست پرت نيست...
#هيچ...!
Read more
مامان پيشي زيباي من باز خونه ش رو از دست داد...پيشي فداكار من...با آخرين بچه ش كه از شيشه بالا مي رفت، ...
Media Removed
مامان پيشي زيباي من باز خونه ش رو از دست داد...پيشي فداكار من...با آخرين بچه ش كه از شيشه بالا مي رفت، واگذار شد، اما متاسفانه ديگه امكان نگهداري هم زمان دو تا گربه رو ندارند و مامان پيشي كه الان اسمش بريجيت هست بايد بره پيش يه خانواده اي كه هميشه بمونه...اين گربه واقعا، گربه ي عجيبيه...پارسال تو يه ... مامان پيشي زيباي من باز خونه ش رو از دست داد...پيشي فداكار من...با آخرين بچه ش كه از شيشه بالا مي رفت، واگذار شد، اما متاسفانه ديگه امكان نگهداري هم زمان دو تا گربه رو ندارند و مامان پيشي كه الان اسمش بريجيت هست بايد بره پيش يه خانواده اي كه هميشه بمونه...اين گربه واقعا، گربه ي عجيبيه...پارسال تو يه روز گرم ديدم جلو در آموزشگاه، بيجال افتاده...براش غذا و آب آوردم و در همون لحظه شد گربه ي آموزشگاه و پاييز برامون پنج تا نى نى آورد كه دوستان پيگير صفحه ي من و بزرگمهر در جريان هستند...در چهل روزگي بچه ها مريض شد و بيست روز بيمارستان بستري شد...و بعد از سلامت كامل واگذار شد با آخرين بچه ش...الان كاملا سرحال و جون دار شده...واكسن و قرص ضدانگل رو خورده و عقيم هم شده و آماده ى داشتن يه خانواده ست...مطمئنم قبلا هم پيش خانواده بوده، بس كه مودب،مهربون و رام هست...و البته باهوش و باهوش و باهوش...داستان شب باروني رو كه بچه هاش رو عليرغم گيج بازي من نجات داد رو تو اين صفحه هست...اگر مي خوايين يه گربه خوب و باهوش داشته باشيد اين فرصت رو از خودتون دريغ نكنيد و به من دايركت بزنيد كه منم بتونم شب رو با آرامش ِ آرامش اين گربه ى متفاوت بگذرونم
پى نوشت: آموزشگاه نمي تونم نگهش دارم چون رفت و آمد زياده و در باز و بسته ميشه و ميره بيرون و ماشين هاي با سرعت زياد كابوس منه...مخصوصا بعد از شبي كه مريض شد و نمي تونستم بگيرمش،مطمئن شدم كه بيرون براش امن نيست اصلا
پى نوشت بعدى: تحت هيچ شرايطي نمي ذارم به خيابون برگرده، نهايتا پانسيون ميشه...اما اين گربه واقعا حيفه كه پيش خانواده نره...لطفا خانواده ش بشيد
پى نوشت: عزيزدلم، از اون روز كه بهم اعتماد كردى و روزي كه بچه هات رو بهم نشون دادى، فهميدم كه تا هستي و هستم ازت حمايت مى كنم...تو لياقتت خوشبختيه و من تمام تلاشم رو مي كنم
Read more
..... . . .... <span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span> از تغییر نترسید. آغاز تغییر می‌تواند، شروع از دست دادن یک چیز خوب باشید ...
Media Removed
..... . . .... از تغییر نترسید. آغاز تغییر می‌تواند، شروع از دست دادن یک چیز خوب باشید . وپایان این تغییر، شروع به دست آوردن یک چیز بهتر است... ............ .. ....... یکی از تغییر های زندگی من همین انبه است نخندید...... جدی گفتم. راستش تو این بیست و شش سالی که از خدا عمر گرفتما هرگز ... .....
. . .... 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
از تغییر نترسید.

آغاز تغییر می‌تواند، شروع از دست دادن یک چیز خوب باشید . وپایان این تغییر، شروع به دست آوردن یک چیز بهتر است... ............ .. ....... یکی از تغییر های زندگی من همین انبه است😁😂😂
نخندید...... جدی گفتم.
راستش تو این بیست و شش سالی که از خدا عمر گرفتما هرگز حاضر نبودم قیافه انبه رو ببینم چه برسه که تستش کنم. البته بماند که بوشم به مشام من می رسید حالم بد می شد. خلاصه با این شرایط حاد نمیدونم چی شد وااااقعا نمیدونم چی شد. حالا من انبه رو دوست دارم. البته فکر کنم🤔🤔🤔 تقصیر آقای همسر... اصرارش برای مزه کردن انبه شاید باعث شد نظرم عوض بشه.
خلاصه الان انبه دوست دارم البته هنوز جز اون دسته نشدم که کشته مرده انبه هستن. اما خوشمزه است. 😍
خلاصه در راستای این تغییر مامان خانوم گل زحمت کشید این هارو برامون آورد.. مرسی مامان جون.😍💕💕💕😍
...
جاتون سبز دوستان عزیز.
Read more
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده ...
Media Removed
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد... بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌. سفره رو سه نفره چیدم،..‌ ... .
ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود،
که باید حتما ثبت میشد...
ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد...
بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌.
سفره رو سه نفره چیدم،..‌ با ظرفهای صورتی که به عشق نیلا صورتی خریدمشون..‌‌.
شمع رو تو جاشمعی که خودش پارسال تو #ایکیا انتخاب کرد و گاهی داخلش تولد بازی میکرد روشن کردم، و یه قلب قرمز آی لاو یو هم داخلش گذاشتم....
راستی....‌
دیروز عصر یه خوابِ عرفانی قشنگی دیدم...
میگن روحِ از دست رفته ها پیشمون هستن،اما چون از یه فرکانس دیگه هستن،ما درک نمیکنیم،اما اگه بلد باشیم میتونیم حسش کنیم،برا من هم دیروز تو خواب این اتفاق افتاد،
تو اتاق خوابمون،خواب بودم که دیدم...‌
من تو آشپزخونم،...یهو یه صدا از اتاق اومد،رفتم تو اتاق گفتم نیلا مامان تو اینجایی؟!یهو تو خواب احساس کردم که یه نیرویی منو میشکونه بالا و من لحظاتی تو خواب رفتم تو هوا و بعد احساس بی حسی توبدن، که وقتی هوشیار شدم،همون بی حسی رو تو بدنم احساس کردم و دعا کردم....
اون حس رفت...‌ اما دعام برآورده شد...
خدایا شکرت و نیلاجانم ممنونم ازت،فرشته ی قشنگم...
تو نیستی..
اما حضورت کاملا تو زندگیِ ما معلوم و مشخصه
تا ابد دوستت دارم و افتخار میکنم مادرِ فرشته ای چون تو بودم...
.
دوستان سرویس ظرفهام #ایکیا هست،چند وقت پیش از بازار ستاره قشم،خریدم..
البته این سرویس ها هجده تایی هست،من دیس و کاسه بزرگ و کوچیکهاشو جدا خریدم،،کاسه بزرگ و کوچیکش مارک ایکیا نیست،اما دیس ایکیاست...‌
.
اون پشت هم بورانی اسفناجِ ک برای اولین بار درست کردم،اسفناج رو آب پز کردم و با گوشت کوب دستی له کردم و نمک و نعنا زدم و دوحبه سیر رنده کردم داخلش و بعد ماست ریختم و آماده ی سرو شد
نوش جان...
جوجه هارو هم از شب قبل با پیاز حلال شدهو نمک و ماست و یه قاشق روغن مایع وزردچوبه و کمی رنگ غذا و فلفل سیاه و کاری و آویشن و پودر سیر و دارچین مزه دار کردم و امروز ظهر جاتون خالی سیخ زدیم و کباب کردیم تو منقل...
.
دیزاین نهایی هم بخاطر دیرنشدنِ ناهار عجله ای شد،سفره نامرتبِ مهم برام ثبتِ خاطره ش بود💖🙏
.
الی جونم جات خالی،یادت کردیم
مریم جان، انشاالله بزودی باهم میریم بیرون،شرمنده اگه نینیه تو دلت هوس کرد،ببخش گلم...
.
پری جونم اولین بار اسم ایکیا رو ازت شنیدم،یادش بخیر .
@pari_kianii .
.سمیرا جون دیگه قسمت شد،بقیه ی اون ظرفهارو هم خریدم...😍یادش بخیر اون شب،بازم بیا پیشم
@samirab1386
۹۷.۲.۱۷
Read more
قسمت هفتم ___ راضی کردن بقیه خیلی سخت نبود. یادم هست بعد از این که آن شب من سر بسته گفتم که بابایی به ...
Media Removed
قسمت هفتم ___ راضی کردن بقیه خیلی سخت نبود. یادم هست بعد از این که آن شب من سر بسته گفتم که بابایی به شوکت خانم تمایل دارد خان دایی بلند شد، عکس مرحومه مامان شیرین را آورد، گرفت جلوی روی همه و گفت: ببینید اصلا! مامان شیرین هم راضیه.. به ولله من تا همین دیروز این عکسو نگاه می کردم یه دلخوری خاصی تو چشماش ... قسمت هفتم
___
راضی کردن بقیه خیلی سخت نبود. یادم هست بعد از این که آن شب من سر بسته گفتم که بابایی به شوکت خانم تمایل دارد خان دایی بلند شد، عکس مرحومه مامان شیرین را آورد، گرفت جلوی روی همه و گفت:
ببینید اصلا! مامان شیرین هم راضیه.. به ولله من تا همین دیروز این عکسو نگاه می کردم یه دلخوری خاصی تو چشماش بود، ولی الان ببینید چه لبخندی می زنه!!
جالب بود که در تایید حرف دایی هم همه سه بار سرشان را از بالا به پایین تکان دادند.
اما من که خوب یادم بود کی و چطور ما این عکس را انداخته ایم و جریان واقعی از چه قرار بوده است.
خدا رحمتش کند، مامان شیرین به کل با عکاس و عکاسی مشکل داشت. می گفت نود درصد فساد و فحشای جامعه در همین عکاسی ها اتفاق می افتد. آن موقع ها خیلی منظورش را نمی فهمیدم. ولی حالا درک کاملی از آن باورش دارم.
با هم رفته بودیم و قرار بود برای دفترچه تامین اجتماعی مامانی عکس جدید بیندازیم.من بیرون ایستادم تا کار تمام شود و برویم خانه. که یکهو صدای جیغ مامان شیرین از داخل آمد. پشت بند آن هم آقای عکاس آمد بیرون وپریشان احوال گفت:
خانم ببخشید، والده تون نمیذاره عکسشو بندازم! فحش بد میده.
پرسیدم:
-مگه چکار کردین شما؟ -هیچی به خدا! نشستن اونجا. بهشون گفتم یه کم به راست بچرخید.یه کم کج شید حالا. یه لبخند خیلی ملایم... خانم هنوز جمله م تموم نشده بود از جا بلند شدن،اومدن یکی خوابوندن تو گوشم. بعدشم مامانم اینا رو مورد عنایت خودشون قرار دادن. حالا هم میخوان بیان زنگ بزنن کلانتری! کمک کنید شما.من آبرو دارم اینجا.
دویدم توی آتلیه و دیدم مامان شیرین عصبانی نشسته کف زمین و دارد زیر لب فحش می دهد.خلاصه به هر مصیبتی بود راضی اش کردم که عکاس بنده خدا بهش چشم ندارد.بعد هم قول دادم همان جا بمانم تا بی ناموسی خاصی صورت نگیرد.
به اجبار من هم کنار دوربین ایستادم تا مامان جون سر صندلی مخصوص آماده ی عکس گرفتن شود. منتهی این بار به قدری با عصبانیت به دوربین نگاه می کرد که ترسیدم با این عکس مامور بیمه زهره آب کرده، دفترچه اش را به کل کنسل کند. بخاطر همین قبل از گرفته شدن عکس پریدم پشت سر مامانی و از دو طرف یک غلغلک یواشی دادمش.
و نتیجه همین عکس شد که حالا روی دیوار بود. یعنی شما در نیمه بالایی خانوم هاویشام می دیدی، در نیمه ی پایینی مامان بزرگ هادی هدی.و در اصل دایی هم داشت با بهره گیری از آن نیمه ی خندان پایینی فامیل را به این وصلت راضی می کرد.رأی به خواستگاری صادر گردید و قرار شد مامان با مامان فرامرز اینا فردا صبح همان شب تماس بگیرد.
و تا فردا که مقدمات خواستگاری و الباقی ماجرا..
Read more
تو دنيا خيلى چيزا رو ميشه با پول بدست آورد به جز چندتا چيز ... يكيش همين مادربزرگ و پدربزرگن ️ بچه كه بودم نميفهميدم يعنى چى كه بزرگترا نعمت هستن 🤔 اما هرچى بزرگتر شدم فهميدم حضور اين بزرگترا يعنى نعمت و بركت ، يعنى زنجيرى كه خاله و دايى و عمه و عمو رو بهم وصل ميكنه ، يعنى دستى كه اگر از شدت پيرى همه ... تو دنيا خيلى چيزا رو ميشه با پول بدست آورد به جز چندتا چيز ...
يكيش همين مادربزرگ و پدربزرگن ❤️
بچه كه بودم نميفهميدم يعنى چى كه بزرگترا نعمت هستن 🤔
اما هرچى بزرگتر شدم فهميدم حضور اين بزرگترا يعنى نعمت و بركت ،
يعنى زنجيرى كه خاله و دايى و عمه و عمو رو بهم وصل ميكنه ،
يعنى دستى كه اگر از شدت پيرى همه رگاش هم معلوم شده باشه يه كم كه نازت بكنه آرامش بهت ميده ،
يعنى پايى كه از شدت درد راحت راه نميتونه بره اما سر زده كه برى پيشش بلند ميشه خوشمزه ترين زرشك پلو مرغ دنيا رو برات درست ميكنه ❤️
اى كاش ميشد تكرار ميشدن ،
الان از همه دنيا ماييم و اين مادر بزرگ قرتى ❤️
چه گوگولى بافته موهاشو ،
چه خوشرنگ ،
خدا هميشه برامون نگه ت داره عزيزم ،
اين همون مادربزرگه كه ميگه آرزوم اينه عروسيتو ببينم 😄
هميشه هم ميگه ،
حالا كو عروس مامان جون ،
با اين اوضاع اقتصادى
زن نميشه گرفت كه 😄
Read more
مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای تو موهات منم اشکای سرازیره تو دعات منم یه عمر خستگیه تو پاهات منم نبودم اما تو رو داد زدم تو هر لحظم که به مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم نشد اما یه بار حس ... مامان نگاه کن منو
یه دقه ببین این ورو
چی بگم خوب حق داری دیگه
یه دردم برات رو دردای دیگه
دونه سفیدای تو موهات منم
اشکای سرازیره تو دعات منم
یه عمر خستگیه تو پاهات منم
نبودم اما تو رو داد زدم
تو هر لحظم که به مو رسیدم
یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد
می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم
نشد اما یه بار حس کنم رو سفیدم
چقدر لازمم بودی
رویه ماهتو منو یه چای معمولی
نگاه به هارتو پورتام نکن
تو اراده کن تا برات پا بچسبونیم
تو بخواه من بمیرم برات
ولی نگو بگم که چیزی نمیگم الان
فقط همین که خیلی دست تنهام
فقط همین که خیلی از شبا
خواستم شهرو بگردونمت
خواستم فقط بخندونمت
خواستم وقتی میام خونه
حس کنی یه مرد اومده

#شایع #مادر_روزت_مبارک #مامان
Read more
دیس های صبح ظهر شب . دیس های خفن حصین: ام جی: هر سوتی بگیره کارت صدآفرین جایزه داره! جواب حصین: معلمه ...
Media Removed
دیس های صبح ظهر شب . دیس های خفن حصین: ام جی: هر سوتی بگیره کارت صدآفرین جایزه داره! جواب حصین: معلمه که خودمونیم و کارتای صدآفرین جاشو داده پرچم! هیچکس: دونه هایی که کاشتیم تازه اندازه شیویدن! جواب حصین: من خودممو تو چی؟هنو فکره شیویدای روشی! و اما تحلیل ابر دیس رپ فارسی بنام صبح ظهر شب! باس ... دیس های صبح ظهر شب
.
دیس های خفن حصین:
ام جی: هر سوتی بگیره کارت صدآفرین جایزه داره!
جواب حصین: معلمه که خودمونیم و کارتای صدآفرین جاشو داده پرچم!
هیچکس: دونه هایی که کاشتیم تازه اندازه شیویدن!
جواب حصین: من خودممو تو چی؟هنو فکره شیویدای روشی!

و اما تحلیل ابر دیس رپ فارسی بنام صبح ظهر شب!
باس عمقا بفهمی محکم ببندی کمترتو تا نشی گوسفند قبلی!
تیکه ب هیچکس که به پیشرو میگه گوسفندم من اگه تو نباشی
درگیر ریشی یا چ مدی بهش میاد؟
تیکه به هیچکس که میگه قرمز مده میکنیم رنگم عوض!

دانشجو روشن فکر مامان جون مشوق بعد میخواد سیاسی شه پ کون رو تشکه!
تیکه ب شاهین نجفی که تنها رپ کن دانشجو بوده و شدید عشق روشن فکری داره و گفته دانشجو روشن فکر بوده!
کهریزک شد ساپورت سفرو پناهندگی بعدم پاسپورت عوض: تیکه ب شاهین نجفی که پناهنده آلمان شده و پاسپورتشو عوض کرد!
دنبال چی حاجی خونایی رو که پاچید؟
تیکه به هیچکس که میگه خون فواره نمیکنه لخته نمیشه و آهنگ ساله خون شاهین نجفی!

یه روز خوبم بیاد که جای تو نی لاشی!
تیکه به 1 روز خوب میاد هیچکس!

من دنبال 1 جام که باشه شخصیت تو دنباله 1 خواب کنار امنیت!
تیکه به بهرام که میگه دنبال 1 خواب 1 خواب راحت که تو اون بسازم رویامو آخر!

راستی مارو تو اخبار نشون میدن شمارو کجا؟ pmmmmmmmmmmc؟
تیکه ب تمام رپ کنای حال حاضر در رپ فارس که همشون آهنگ تو pmc داشتن!! .
.
#ho3ein
#kaqaz
#حصین
Read more
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه ...
Media Removed
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه حتی اولین بار که پریود ... بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد
بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند
بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه
حتی اولین بار که پریود شده بود باترس ساعت ها توی دستشویی گریه کرده بود و فکر میکرد خدا برای اینکه زیر چشمی به پسر همسایه نگاه کرده داره مجازاتش میکنه
بزرگ تر که شد فهمید میشه یه سری کارها رو یواشکی انجام داد
وقتی کلاس قرآن تموم میشد چادر سیاهشو میذاشت تو کیفش
همین که سر کوچه خونه شون می‌رسید چادرشو سر می‌کرد و با پشت دست برق لبشو پاک می‌کرد
دیگه فهمیده بود چه جوری باید محبوب دل همه بود
باید چیکار کرد که هم اقاجون ازت راضی باشه و هم بتونی به چشمکای پسر همسایه لبخند ملیح تحویل بدی.
حتی دقیقا یادشه وقتی اقاجونش نامه های عاشقانه فرهادو توی کشوی لباس زیراش پیدا کرده بود چه کتک مفصلی از داداشاش خورده بود
اما از وقتی با فرهاد ازدواج کرده بود همه چی فرق کرده بود براش.
وقتی پریود میشد فرهاد براش جیگر درست می‌کردو شکمشو ماساژ میداد.
تازه داشت معنای زن بودنو می‌فهمید,
یاد گرفته بود که میتونه با ناز و عشوه صحبت کنه و دلبری کنه
دامنای کوتاه میپوشید و جوری با ادا راه می‌رفت که دل فرهاد واسش ضعف بره.
وقتی بهش خبر دادن مامانجونش حالش بده
با همون لاک قرمز و رژ صورتی، با همون مانتوی رنگی و کفش پاشنه بلند رفت سراغ خونه قدیمی شون
به سختی از زیر نگاه غضبناک داداشا رد شد و به اتاق خودش رسید که حالا شده بود مونس مامان جون
پیرزنی رو میدید که نگاهش بی هیچ امیدی به دیوارای اتاق بود
مامانجون بالاخره اعتراف کرد,گفت از همون وقتا از نامه های عاشقانه فرهاد خبر داشته,میومده یواشکی نامه ها رو میخونده و چقد براش غریب بوده که یه مرد اینطور یه زنو ستایش کنه,وقتی بدون چادر از کلاس برمیگشته همیشه پشت سرش میومده که مبادا یکی از داداشاش ببیننش
گفت هیچ وقت جرأت نداشته ازش حمایت کنه ولی همیشه ته دلش تحسینش میکرده
گفت فقط خواستم بیای اینجا تا بهت بگم اگه خدا روزی دختر بهت داد مثل خودت بارش بیار.. بزار زندگی کنه، بزار بفهمه زن بودن خیلی مقدسه
با گریه حرف مامانجونو قطع کرد و گفت کاش همون موقع ازم حمایت میکردی،کاش همون موقع برام مادری میکردی،همون موقع که من زیر دست و پای پسرات مشت و لگد میخوردم جلوشونو می‌گرفتی که حالا من حسرت مادر شدن به دلم نمونه
با دلی شکسته خونه رو ترک کرد.
فرهاد مضطرب به ماشین تکیه داده بود و منتظرش بود
#روز_زن_مبارک
Read more
. فلافل سلف سرویس مامان جون ۴۵۰۰ تومان آدرس: خیابان نادر ، نبش کوچه ۱۴، روبروی پارک فخرآباد میز ...
Media Removed
. فلافل سلف سرویس مامان جون ۴۵۰۰ تومان آدرس: خیابان نادر ، نبش کوچه ۱۴، روبروی پارک فخرآباد میز سلف سرویس شامل فلافل، سیب زمینی سرخ کرده، بادمجان سرخ کرده، خیارشور،گوجه، کاهو، پیاز و جعفری، سالاد کلم، فلفل و تقریبا ده مدل ترشی بود. روی میزها هم سه مدل سس بود. خود فلافل خیلی خوشمزه و ترد بود ... .
فلافل سلف سرویس مامان جون

۴۵۰۰ تومان

آدرس: خیابان نادر ، نبش کوچه ۱۴، روبروی پارک فخرآباد

میز سلف سرویس شامل فلافل، سیب زمینی سرخ کرده، بادمجان سرخ کرده، خیارشور،گوجه، کاهو، پیاز و جعفری، سالاد کلم، فلفل و تقریبا ده مدل ترشی بود.
روی میزها هم سه مدل سس بود. خود فلافل خیلی خوشمزه و ترد بود و ساندویچ با انتخاب خودم که گوجه، خیار شور، بادمجان و پیاز جعفری بود خیلی خوشمزه شد.
برای سلف سرویس معمولا یک یا جند ظرف کوچک برای برداشتن ترشی میگذارند که اینجا نداشتند و هر کس میخواست باید ترشی رو روی خود ساندویچ میریخت. من خودم درخواست دادم و یک لیوان یک بار مصرف برای ترشی گرفتم.

پی نوشت:
این پست رو بگذارید کنار پست بحث برانگیز باغ راز، تا چند نکته رو بزودی خدمتتون بگم.

پی نوشت دو: آموزه‌های سلف سرویس
- خمیر توی نون رو خالی نمیکنند، ولی ظرفی اونجا هست که باید خودتون خالی کنید. دیدم بعضی ها نمیدونستم و خالی نمی کردند و خب قطعا مخلفات کمتری میتونند بردارند.
- نون رو تو سینی بدون کاغذ میگذاشتند که بهداشتی نیست. اما کاغذ هم گذاشتند کنارش. خودتون کاغذ بردارید.
- برای ترشی درخواست ظرف جدا کنید، این حق مشتریه.
- مزه های بی ربط رو روی هم نریزید. بین کاهو یا پیاز جعفری یکی رو انتخاب کنید.
-بخورید و بیاشامید، اما اسراف نکنید!

#شیراز #فلافل #بزن #سلف_سرویس #تند #shiraz #shirazfood #falafel
Read more
. . . . "بوی سیب"۵ . . . ...فرخنده پرسید:"دایی مصطفی!نمیای خونه؟" دایی مصطفی گفت:"ما که الان ...
Media Removed
. . . . "بوی سیب"۵ . . . ...فرخنده پرسید:"دایی مصطفی!نمیای خونه؟" دایی مصطفی گفت:"ما که الان پیش همیم." فرخنده گفت:"اما مادرجون و مامان معصومه تنهان." دایی مصطفی گفت:"پس وقتشه تو برگردی خونه." _اگه با من نیایی,من همین جا می مونم. _تو باید زودتر بری و مادر جون رو از تنهایی دربیاری. از ... .
.
.
.
"بوی سیب"۵
.
.
.
...فرخنده پرسید:"دایی مصطفی!نمیای خونه؟" دایی مصطفی گفت:"ما که الان پیش همیم." فرخنده گفت:"اما مادرجون و مامان معصومه تنهان."
دایی مصطفی گفت:"پس وقتشه تو برگردی خونه." _اگه با من نیایی,من همین جا می مونم.

_تو باید زودتر بری و مادر جون رو از تنهایی دربیاری.
از قول من هم بهش بگی که دایی مصطفی کنار شماست .درست کنار دل شما.

فرخنده آهی کشید و گفت:"اگه من برم تو تنها می مونی.اون وقت حوصله ت سر میره.اصلن اگه من نباشم کی صبح ها کفشاتو قایم کنه؟" دایی مصطفی با شیطنت گفت:"فرشته ها!" فرخنده با دلواپسی پرسید:"این جا اربابت مهربونه؟" اسب دایی شیهه ای کشید.

چشم های دایی برق زد.
_می خوای خودت ببینیشون؟.
.
. ...ادامه دارد.
.
.
التماس دعا.
.
کوچک تر:بهاره نیک خواه آزاد
Read more
مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های ...
Media Removed
مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های اطراف تهران در مرز مرگ پیدا کرد. جفت سگها پر شپش و کنه بودن، و کلی مریضی داشتن. نه تنها این ۲ تا سگ رو تر و تمیز کرد، بلکه اونارو برد بیمارستان و همه آمپول‌هاشون رو هم زد و خوب خوب شدن و جفتشون رو آورد ... مامان قشنگم تو این دوره سخت زندگیمون یه ۲ تا سگ بی سرپرست، یه مادر و یه دختر به اسم شانتی و جوی، رو توی کوه‌های اطراف تهران در مرز مرگ پیدا کرد. جفت سگها پر شپش و کنه بودن، و کلی مریضی داشتن. نه تنها این ۲ تا سگ رو تر و تمیز کرد، بلکه اونارو برد بیمارستان و همه آمپول‌هاشون رو هم زد و خوب خوب شدن و جفتشون رو آورد پیش خودش. تو این چند ماه مادرم نمیدونم از کجا این قدرت و عشق رو پیدا کرد که به این ۲ سگ جون بده... خداییش مامان خیلی خفنی دارم. با تمام وجودم بهت افتخار می کنم مامی. حالا این ۲ تا سگ از بدبختی و گشنگی انقدر خوشبخت شدن که یک خانواده در کانادا سرپرستی اونهارو قبول کردند. تو این مدت همه کار‌های پروندشونو انجام دادیم به کمک دوستان ما در @persianpawsrescue و امروز رسیدن به ونکوور که زندگی زیبا و جدیدشون رو شروع کنند. مرسی مامان که حتا در تاریک‌ترین لحظات به من یاد میدی که آدم بهتر و قوی تری باشم، . خیلی عاشقتم و لحظه شماری می کنم که تو هم هر چه زودتر کنار ما باشی. (ورق بزنید)

A few months ago after the tragic passing of my father, and the separation of my brother and I from our mother, we were at an all time low in our lives and trying to make sense of all the injustices we had suffered. During these difficult times my mother came across a dog and her pup in the mountains. Both malnourished, covered in fleas and ticks, freezing in the cold without a home. This pup was the last remaining one of the litter, and how fortunate she was. My mother continues to amaze me with her compassion and concern for all beings. In another moment of selflessness she decided to take the 2 dogs home. She took them to the vet and cleaned them up and vaccinated them and brought them back to life. They ended up being her most loyal companions during these past traumatic months. And to give the dogs another chance at a better life she organized for them to be adopted in Canada with the help of @persianpawsrescue
Now Shanti and Joy, the 2 dogs, have just arrived in #Vancouver where they will start a brand new happy and fulfilling life. Thank you mom for being so strong and inspiring me and many others with your strength, courage and determination to do good. I’m counting down the seconds to be reunited with you.
#loveyoumom #loveoverfear #کاووس_سیدامامی #kingraam
Read more
. #اتل_متل_یه_بابا . دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم . بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم . بابام ...
Media Removed
. #اتل_متل_یه_بابا . دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم . بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم . بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین . مامان هوار میزد شوهرمو بگیرید . مامان با شیون و داد می زد توی صورتش . قسم میداد بابا رو به فاطمه به جدش . تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه . بچه داره می بینه تو ... . #اتل_متل_یه_بابا
.
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
.
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
.
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
.
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرید
.
مامان با شیون و داد
می زد توی صورتش
.
قسم میداد بابا رو
به فاطمه به جدش
.
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
.
بچه داره می بینه
تو رو به جون بچه
.
بابا رو کردن دوره
بچه های محله
.
بابا یهو دوید و
زد تو دیوار با کله .
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
.
قسم می داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
.
نعره های باباجون
پیچید یهو تو گوشم
.
الو الو کربلا
جواب بده بگوشم
.
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
.
بابا با گریه می گفت
کشتن بچه ها رو
.
بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
.
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابیین
.
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن
.
کمک میخوایم حاجی جون
بچه ها قیچی شدن
.
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
.
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد...
.

#ب #بابا #جنگ #غنیمت #موج #جانباز #تحمیلی #ناتمام
#به_غیر_بعضی_وقتا_بابا_چه_مهربونه
.
.
Read more
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين ...
Media Removed
پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم آسيه خانم با گريه و زجه پشت ... پدر و مادرم تو محل مورد اعتماد و احترام همه بودن،چون علاوه بر اين كه از قديم مؤمن و مذهبى بودن،والدين شهيد هم بودن و به نوعى بزرگتر محسوب ميشدن و اصولاً خيرشون به همه ميرسيد
يادم نيست چه سالى،ولى ده يازده سالم بود تو يه سرشب پاييزى با صداى فرياد و شيون زن همسايه از جا پريديم
آسيه خانم با گريه و زجه پشت در داد ميزد كه مادر شوهرش داره ميميره و به دادش برسيم و با گريه و التماس،كشون كشون حاجى و حاج خانم را برد خونشون
منم فضول مث قرقى همينطورى با زير شلوارى و دمپايى دنبالشون راه افتادم
.
وارد خونه كه شديم از تعجب دهنم وا موند😨شونصدتا زنُ مردُ بچه تو خونه بودن و همه با چشم هاى گرد و با يه حالت خوف ناك غمبرك زده بودن
آسيه خانم صاف مارو برد تو يه اتاقى
😱😱
يا ابرفرض
ماماااان😵
پيره زنه رو زمين خوابيده بود و دو نفر رو سينش افتاده بودن يكى هم جف پاهاش را بغل كرده بود كه صاف نگهش دارن كه يه وقت اگر مرد جنازش كجُ كوله نمونه😧
بابام داد زد چرا اينطورى ميكنيد،داره جون ميده،برق كه نگرفتش،خشك بشه!
از روش بلند شيد😠بريد بيرون
مامان گفت تو هم برو،داره جون ميده،خوب نيست اينجا وايسى
ولى من سرتق تر از اين حرف ها بودم كه برم
از پشت به چادر رنگى مامان چنگ زدم و مث جغد با وحشت دقيقاً به صورت مثل گچ ودهان نيمه باز محتضر زل زدم كه به شدت باز و بسته ميشد
بابا گفت:اين زن داره جون ميده
برين قرآن بيارين
يكى اون سوره ى چيز رو بخونه! چى بود براى محتضر ميخوندن؟
هر كى يه چى گفت
-زخرف
-ال عمران؟
-بقره؟
-دخان
-عنكبوت
من اححمق هم گفتم:صافات🧐
(روز قبلش معلم پرورشيمون گفته بود)
يه هو حاجى با يك خوشحالى و افتخارى برگشت به سمت منُ گفت عآفرين بابا آفرييين پسرم،بارك الله بيا بابا جان قران بگيرُ برو بالاى سر نميدونم چى خانم بشينُ بلند بخون 😱😱
يعنى من برم جلوى اوٓن!
قرآن بخونم؟اونم بلند!؟
خدايا چه غلطى كردم!😰😰
(امّا من از بچگى كم نمى آوردم مث همين الان كه تو طرح سفير عقيق دهنم سرويس شده ولى روم زياده)
نشستم بالاى سرش و با صوت حزين يه اعوذ بالله من الشیطانى خوندم كه سنگ از صدام ميتركيد
خلاصه غلط غلوطُ دستُ پا شكسته،ده بيست ايه خوندم
حالا مگه تموم ميشد؟يواشكى چند ورق زدم كه اخر سوره رو ببينم يا حسين١٨٠تا آيه بود😧
ديدم من،مرد خوندن اين همه قرآن اونم با صوت نيستم
انگار كه سوره تموم شده باشه عبد الباسطى،صدق الله گفتم
قرآن رو بستم و پيروزمندانه از صحنه در رفتم
اما نميدونم چرا بنده ى خدا اون شب كه هيچ تا يه سال ديگه هم نمرد
اما حاجى هر جا ميرسيد اين افتخار شكوه مند منُ با آب تاب تعريف ميكرد 😁😁
Read more
. من آدم خوش فکری هستم ولی هیچ‌وقت نمیتونستم از ایده‌هام پول دربیارم تا اینکه یه روز تو مترو دیدم یه ...
Media Removed
. من آدم خوش فکری هستم ولی هیچ‌وقت نمیتونستم از ایده‌هام پول دربیارم تا اینکه یه روز تو مترو دیدم یه خانمی گوشواره می‌فروشه ولی چند نفر سوراخ نبودن گوششون رو بهونه کردن و نخریدن. با خودم گفتم الان وقت پول درآوردنه. با پری جون، فروشنده گوشواره‌ها صحبت کردم. قرار شد با هم کار کنیم. فرداش دستگاه رو ... .
من آدم خوش فکری هستم ولی هیچ‌وقت نمیتونستم از ایده‌هام پول دربیارم تا اینکه یه روز تو مترو دیدم یه خانمی گوشواره می‌فروشه ولی چند نفر سوراخ نبودن گوششون رو بهونه کردن و نخریدن. با خودم گفتم الان وقت پول درآوردنه. با پری جون، فروشنده گوشواره‌ها صحبت کردم. قرار شد با هم کار کنیم. فرداش دستگاه رو خریدم و رفتم. همراه پری جون کشیده شدم تو قطار، هنوز نفسم بالا نیومده بود که پری جون سه تا گوشواره فروخت که گوش یکی از خریدارا سوراخ نداشت. منم شروع کردم با نگاه تو چشمای همون یه نفر گفتم:
.
«خانومای گلم، خانومایی که گوشاشون سوراخ نیست، خانوما گوشاتون رو بدون درد و خونریزی سوراخ می‌کنم، خانومم...» خانومم رفت. ایستگاه مورد نظرش رسیده بود، من‌رو کنار زد و به سادگی از من گذشت. با اولین شکست کاری‌ام مواجه شده بودم. فکر کردم اگر ژاپنی بودم الان باید خودکشی می‌کردم و اصلا شاید واسه همینه که متروی توکیو دستفروش نداره ولی با نیشگون پری جون به خودم اومدم. گفت: «این اداها دیگه قدیمی شده. الان اینجوری نمیفروشن». بعد دستم‌ رو گرفت و صاف صاف تو چشم کسایی که تا چند دقیقه پیش صدام‌رو شنیده بودند نگاه کرد و گفت: «خانوما، این دختر نمیتونه حرف بزنه، مامان باباش مریضن، داداشش از سه جا تیکه شده، نامزدش ولش کرده رفته بدبخت فلک زده رو. قیافه‌اش رو هم که می‌بینید من دیگه چیزی نگم که غرورش نشکنه بهتره، تازه اومده تو مترو، کمکش کنید. اگرم گوشاتون از قبل سوراخه خودتون بگردید یه لبی دماغی چیزی پیدا کنید. دیگه خودتونید و کرم خودتون». با همین چند تا جمله تا تجریش به اندازه حقوق سه ماهم پول درآوردم. تازه چند نفرشون هم پررو پررو میگفتن باید گوشامون رو سوراخ کنی تا بهت پول بدیم. می‌بینید چه زمونه‌ای شده؟!
Read more
. مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای ...
Media Removed
. مامان نگاه کن منو یه دقه ببین این ورو چی بگم خوب حق داری دیگه یه دردم برات رو دردای دیگه دونه سفیدای تو موهات منم اشکای سرازیره تو دعات منم یه عمر خستگیه تو پاهات منم نبودم اما تو رو داد زدم تو هر لحظم که به مو رسیدم یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم نشد اما یه بار ... .
مامان نگاه کن منو
یه دقه ببین این ورو
چی بگم خوب حق داری دیگه
یه دردم برات رو دردای دیگه
دونه سفیدای تو موهات منم
اشکای سرازیره تو دعات منم
یه عمر خستگیه تو پاهات منم
نبودم اما تو رو داد زدم
تو هر لحظم که به مو رسیدم
یه روزایی دلم هوسه خونه می کرد
می خواستم بیام ببینمت جون بگیرم
نشد اما یه بار حس کنم رو سفیدم
چقدر لازمم بودی
رویه ماهتو منو یه چای معمولی
نگاه به هارتو پورتام نکن
تو اراده کن تا برات پا بچسبونیم
تو بخواه من بمیرم برات
ولی نگو بگم که چیزی نمیگم الان
فقط همین که خیلی دست تنهام
فقط همین که خیلی از شبا
خواستم شهرو بگردونمت
خواستم فقط بخندونمت
خواستم وقتی میام خونه
حس کنی یه مرد اومده
Read more
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. ...
Media Removed
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم. نفر ... .
رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم.

نفر اولی كه شروع به صحبت كرد، دانشجوی پزشكی بود و ظاهرا موفق‌ترین دانش‎‌آموزی كه تاریخ مدرسه‌ ما به خودش دیده بود، چون فقط برای او میوه و آب معدنی گذاشته بودند. او از سختی‌ها و شیرینی‌های رشته پزشكی برای‌مان گفت و وقتی سرجایش نشست، خانوم ناظم گوشزد كرد كه: «البته درسته خودش از رشته‌اش راضیه، خیلی هم براش زحمت كشیده، ولی من از مامان باباش شنیدم كه بعضی شب‌ها كشیكه و دیر میاد خونه، یا اصلا تا صبح نمیاد. به نظر من خوب نیست دختر شب خونه نیاد، هر شغلی كه داره و هرجای دنیا كه هست، شب باید تو خونه پیش مامان باباش باشه. دیگه خود دانید». دخترِ دانشجوی پزشكی، سر جایش نشست و در همین فاصله خانوم ناظم با اشاره دست، نفر بعدی را به صحبت دعوت كرد.

نفر بعدی دانشجوی دكتری عمران بود. او برای‌مان از بازار كار گفت و رشته‌اش را تشریح كرد و وقتی صحبت‌هایش تمام شد، خانوم ناظم كه تا آن لحظه با رضایت و غرور یك گوشه ایستاده بود، اضافه كرد: «مهسا جون با وجود اینكه مهندسه ولی هنوز لطافتش رو حفظ كرده، شنیدم آشپزیش هم حرف نداره و به منم قول داده زودتر ازدواج كنه. قرار نیست درس خوندن از كارهای مهم‌تر بندازدش كه! ظاهرشم كه می‌بینید چقدر ساده و خوبه، شما یاد بگیرین بیشعورها».
.
مهسا جون سرجایش نشست و ما بیشعورها منتظر نفر بعدی ماندیم كه دانش‌آموخته‌ مدیریت بود. قبل از اینكه شروع به صحبت كند، خانوم ناظم به عنوان پیش درآمد گفت: «راستش رو بخواین من اصلا این رشته رو توصیه نمی‌كنم بچه‌ها جون؛ واسه شما دخترها اصلا خوب نیست؛ خواستگارتون بفهمه مدیریت خوندین دمش رو میذاره رو كولش در میره. از جونش كه سیر نشده مدیریت خونه زندگیش رو بده دست شما و یه عمر دستور دادن‌هاتون رو تحمل كنه. همین خانوم مدیر خودتون سر همین موضوع كلی با شوهرش به مشكل خورده». پس از بیان این جملات، دختری كه تا پیش از این آماده‌ صحبت بود عذرخواهی كرد و گفت كاری برایش پیش آمده و باید برود. موقعی كه داشت از كلاس خارج می‌شد، جوری كه خانوم ناظم نفهمد، رو به ما كرد و گفت: «اصلا مهم نیست چه رشته‌ای و چه دانشگاهی قبول می‌شین بچه‌ها، اصلا هیچ‌جا هم قبول نشدین باز مهم نیست.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
—- —- بهش گفتم سالگرد ازدواج مامان و بابا بود دیروز (ده شهریور)؛ گفت چه احساسی داری که پدر و مادرت ...
Media Removed
—- —- بهش گفتم سالگرد ازدواج مامان و بابا بود دیروز (ده شهریور)؛ گفت چه احساسی داری که پدر و مادرت سی و پنج ساله شریک زندگی همن و تو هم محصول این شراکتی؟ گفتم فکر میکنم کاردستی دو تا بچه ی سرتق و کلّه شقم که از روی کتاب ساختنم،حالا بعد از چند سال مثل پینوکیو کاردستی شون جون گرفته و واسه خودشون شاخ شده،حرص ... —-
—-
بهش گفتم سالگرد ازدواج مامان و بابا بود دیروز (ده شهریور)؛
گفت چه احساسی داری که پدر و مادرت سی و پنج ساله شریک زندگی همن و تو هم محصول این شراکتی؟
گفتم فکر میکنم کاردستی دو تا بچه ی سرتق و کلّه شقم که از روی کتاب ساختنم،حالا بعد از چند سال مثل پینوکیو کاردستی شون جون گرفته و واسه خودشون شاخ شده،حرص میده و اذیت میکنه.
گفت بدبختی اینجاست که پری مهربون همیشه تو قصه هاس و تو واقعیت پره از گربه نره و روباه مکار...
گفتم چی میشه که آدم ها تصمیم میگیرن با هم پیر بشن؟
گفت کسی رو انتخاب کن برای زندگی که بتونی با ذوق و اشتیاق از خودت براش بگی... روزی که کسی رو پیدا کردی که تونستی با لذت از خودت براش صحبت کنی،تصمیم میگیری با اون آدم پیر بشی.
گفتم من با ذوق از خودم براش حرف میزنم،
اگرم نشد با خودش،با خیالش پیر میشم...
‌یازدهمین روز بهم گفت که با کسی از راز درونت حرف میزنی که خودت رو درونش میبینی...
.
.
.
گفتگوی درونم با روز یازدهم!
.
.
.
#شب_یازدهم
#چله_نشینی
#همدم
#راز
#یار
#من_پینوکیو_هستم
Read more
 #spenatgryta med #kyckling #aloesfenaj #saffransris #persiskt #mat # . شنبه كه از خواب بيدار ...
Media Removed
#spenatgryta med #kyckling #aloesfenaj #saffransris #persiskt #mat # . شنبه كه از خواب بيدار شدم، حس كردم كه حالم جا نيست و مثل هر روز سر حال نيستم. خوشحال بودم كه برنامه خاصى ندارم و سر فرصت مى تونم به اشپزى و كارهاى خونه برسم. صبحانه را خورديم و اقاى همسرى به ورزش رفت. كلى #اسفناج تازه خريده ... #spenatgryta med #kyckling #aloesfenaj
#saffransris #persiskt #mat #
.
شنبه كه از خواب بيدار شدم، حس كردم كه حالم جا نيست و مثل هر روز سر حال نيستم. خوشحال بودم كه برنامه خاصى ندارم و سر فرصت مى تونم به اشپزى و كارهاى خونه برسم.
صبحانه را خورديم و اقاى همسرى به ورزش رفت.
كلى #اسفناج تازه خريده بودم و هوس #الو_اسفناج داشتم.
يك پياز را نگينى خرد كردم و اهسته در حاليكه موزيك گوش مى دادم تو روغن سرخ كردم تا طلايى شد.
دخترم بيدار شد و در حال گپ زدن، مرغها و زردچوبه را هم تو تابه ريختم تا همه اش قشنگ طلايى شد.
وقتى فهميد #غذا چيه، حسابى ذوق كرد، خوب دانشجو هست و شهر ديگه زندگى مى كنه و غذاى ايرانى هر روز نمى خوره. توى مرغها اب ريختم و گذاشتم بپزه.
موزيك را قطع كردم، نه سرم سنگين بود و سكوت بهترين دارو
اسفناج ها را شستم و خرد كردم، يك تفت كوچولو و اون هم رفت توى تابه مرغها تا خورشت حاضر شه!
نه وقت براى سردرد نداشتم ولى حالم هى بدتر و بدتر مى شد.
الو ها را هم توى خورشت ريختم و كمى اب ليمو ترش و دو سه فاشق شكر و در قابلمه را گذاشتم تا جا بيافته...
بدو بدو دوش گرفتم تا شايد اب گرم كمك كنه ولى نه....
اقاى همسرى اومد، برنج را هم درست كردم، روى حرارت كم گذاشتم و به خريد رفتيم.... اومديم... غذا را خورديم و بعد شستن و جا به جايى ظرفها.... روى مبل يهويى دراز كشيدم ..... ديگه جون نداشتم و سرم هم وقيحانه درد مى كرد.
.
اقاى همسرى بلافاصله اومد... سرت درد مى كنه .... من ... نه كمى خسته شدم...
باور نكرد و به دخترها كفت كه صدا نكنند كه مامان سرش درد مى كنه... دخترم دويد و امد... مامان سرته؟
من : نه ... كمى مى خوابم خسته ام.... دخترم رو به پدرش... سرش درد مى كنه، ميگرن هست وگرنه مامان عادت نداره رو مبل بعد از ظهر بخوابه.....
.
خلاصه تأييد نكردم و با رو دارى بلافاصله بلند شدم و جواب تلفن پسرم را دادم كه مى خواست بريم پيششون..... و در نهايت تمام شب يكشنبه را با سردرد.... خوردن قرص ميگرن و حال بد سپرى كردم....
شايد بهتر بود به جاى إنكار سردرد از همون اول فقط مى خوابيدم....ولى هميشه برام سخت بوده كه مريضى و ناراحتى ام را بروز بدهم..... مطمئن هستم كه بسيارى از شما هم همينطور هستين؟ درسته؟. #الو_اسفناج_مريمى
Read more
<span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span><span class="emoji emoji1f448"></span>لطفا ورق بزنید و ویدئوی بعدی رو حتتتتتتما تا انتها تماشا کنید البته با صدای بلند.<span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span><span class="emoji emoji1f449"></span> ...
Media Removed
لطفا ورق بزنید و ویدئوی بعدی رو حتتتتتتما تا انتها تماشا کنید البته با صدای بلند. این همون صدای دلنشین و انرژی بخشیه که تو پست قبلی ازش حرف زدم.من که از شنیدن صداش سیر نمیشم😙😙😙😙😙 آراد جون خاله الهی سلامت باشی و مبارکت باشه عشق کوچیک نمایی از دو سفارش مامان مهربون آراد ... 👈👈👈👈👈👈👈لطفا ورق بزنید و ویدئوی بعدی رو حتتتتتتما تا انتها تماشا کنید البته با صدای بلند.👉👉👉👉👉👉👉 این همون صدای دلنشین و انرژی بخشیه که تو پست قبلی ازش حرف زدم.😍😍😍😍من که از شنیدن صداش سیر نمیشم😙😙😙😙😙 ❤❤❤آراد جون خاله الهی سلامت باشی و مبارکت باشه عشق کوچیک❤❤❤❤ نمایی از دو سفارش مامان مهربون آراد جونی و بهراد گلی برای گل پسراش.
Read more
Loading...