مدرسه صبح من و

Loading...


Unique profiles
89
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, Bu Ol Kheyr, Bushehr, Iran, Savad Kuh, Mazandaran, Iran
Average media age
778.3 days
to ratio
11.5
يه روز صبح وسط امتحانات ثلث آخر،كلاس چهارم ابتدايى ساعت ٩ و ١٠ صبح من و چند تا از هم كلاسى ها داشتيم از ...
Media Removed
يه روز صبح وسط امتحانات ثلث آخر،كلاس چهارم ابتدايى ساعت ٩ و ١٠ صبح من و چند تا از هم كلاسى ها داشتيم از امتحان برميگشتيم كه ديديم دور ميدون هزاران نفر جمع شدن مام روى حساب فضولى به گاگولانه ترين حالت ممكن رفتيم ببينيم چه خبره من احــمق هم چون دوز فضوليم خيلى بالا تر از بقيه بود كيفم رو سپردم بهشون و رفتم ... يه روز صبح وسط امتحانات ثلث آخر،كلاس چهارم ابتدايى ساعت ٩ و ١٠ صبح من و چند تا از هم كلاسى ها داشتيم از امتحان برميگشتيم كه ديديم دور ميدون هزاران نفر جمع شدن
مام روى حساب فضولى به گاگولانه ترين حالت ممكن رفتيم ببينيم چه خبره
من احــمق هم چون دوز فضوليم خيلى بالا تر از بقيه بود كيفم رو سپردم بهشون و رفتم يه سر و گوشى آب بدم.مث موش از زير پاى ملت رفتم دقيقاً تو كانون شلوغى😈
از بلندگو يه صدا هايى در مورد مواد مخدر و قتل و جنايت به گوش ميرسيد اما انقدر هيجان مردم و همهمه زياد بود كه اصلاً نميشد فهميد چى ميگه،گرچه برام هم مهم نبود😑
چهار دست و پا خودم رو رسوندم به جايى كه پوتين هاى چند تا كميته اى جلوى مردم رو سد كرده بود
به آرومى از بين اونها هم رد شدم😈
همزمان بلندگو يه چيز هاى عربى بلغور كردن و گفت حكم رو اجرا كنيد
تا سرم رو بالا آوردم يه ادم سياه پوش كه با كلاه صورتش رو پوشونده بود چهار پايه را از زير پاى محكوم كشيدن😨و طرف از اون بالا سقوط كرد و از گردن به طناب آويزون شد😱
صداى خورد شدن گردنش😓
خِر خِر و بالا و پايين پريدنش😓
و اون چشم هاى وق زده اش رو در زاويه ى نود درجه روى پيشانيم مشاهده كردم😶
حتى دمپايش كه افتاد پايين نزديك بود بخوره تو سرم
عآقااا من از ترس نزديك بود به خودم چيز كنم😵
مثل برق گرفته ها همون وسط هاج و واج پهن شدم و با دهن باز و رنگ و روى پريده ده دفعه غالب تهى كردم.
نميدونم چقدر گذشت
تا اين كه يه پاسدار ى اومد و جنازه ام رو جمع كرد و تا در خونه رسوندم
تا چند وقت به هر گونه نويز و صداى شبيه به اعدام حساسيت پيدا كرده بودم
حتى با صداى وانت باقالى فروش و نون خوشكى هم ياد مراسم اعدام مى افتادم
ولى لامصب يه چيز خيلى خوب داشت☺️
تو مدرسه و بين بچه هاى محل يه اعتبار عجيبى پيدا كرده بودم
بچه ها چنان از شجاعتم تعريف ميكردن كه انگار بدون كپسول اكسيژن اورست رو فتح كرده بودم😎
دورم جمع ميشدن تا از اون لحظات عرفانى و روحانى و اقدام شجاعانه براشون تعريف كنم
كلى هم نوچه پيدا كردم☺️
اما اگه بخوام خداييش را بدون پر رو بازى بگم
تا چند ماه حتى از سايه خودم هم ميترسيدم و براى خواب فقط ميتونستم تو اعماق دل و روده ى بابام بخوابم😂
ولى در كل تجربه ى خوبى نبود و اى كاش عقل نداشته ى مسئولين به كار بيفته و حداقل اين جور امور خشن رو در ملاء عام و جلوى چشم بچه ها انجام ندن
و اما نكته هاى عكس
اون دو نفر پشت سرم دو تا از برادرهاى عزيزم هستن
حتى تو عكس هم مشخصه كه از داشتنشون چقدر خوشحالم و بهشون افتخار ميكنم
و مثل هميشه شلوارم پاره و سر زانوم زخمه
و يه جوجه اردك هم تو دستمه
Read more
Loading...
قسمت نهم <span class="emoji emoji1f494"></span> -یه سوال؟ ه:بپرس -امم..زین...دوس دختر داره؟ ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین ...
Media Removed
قسمت نهم -یه سوال؟ ه:بپرس -امم..زین...دوس دختر داره؟ ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین بد تیکه ای نیست میدزدنش!! - هه هه ه: مطمعنی نمیای؟ -اره امشب خستم تازه پس فردا هم تولد توعه ها یادت که نرفته.؟ ه: تو از کجا میدونی؟ -مگه میشه تولدتو فراموش کنم؟ (دروغ گفتم! فراموش کرده بودم و نایل ... قسمت نهم 💔
-یه سوال؟
ه:بپرس
-امم..زین...دوس دختر داره؟
ه: نگران نباش تا فعلا که نداره ولی زین بد تیکه ای نیست میدزدنش!!
- هه هه
ه: مطمعنی نمیای؟ -اره امشب خستم تازه پس فردا هم تولد توعه ها یادت که نرفته.؟
ه: تو از کجا میدونی؟
-مگه میشه تولدتو فراموش کنم؟ (دروغ گفتم! فراموش کرده بودم و نایل بهم گفت😁)
ه: پس میای دیگه اره؟
-اوهوم❤
اوکی فردا میبینمت😊
-بای
ناهار چی بخورم؟ اوووف بهتره غذا سفارش بدم... دلم واسه دست پخت مامانم تنگ شده😭 کاش اون الان اینجا بود...
(فلش بک: تو ۱۲ سالگی دایانا مادرش بر اثر سرطان فوت کرد و و توی ۱۶ سالگیش باباش یه زن دیگه گرفت و فقط خرج مدرسه و کارای دیگه ی دایانا میکرد )
زنگ زدم یه فست فودی و یه پیتزا و یه نوشابه سفارش دادم...
بعد نیم ساعت غذا رو اوردن..شروع کردم به خوردن و وقتی تموم شد ساعت سه بود.. زود رفتم یه دوش یه ربع گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم...
خیلی خسته بودم رو تخت دراز کشیدم...
تا صبح خوابم برده بود :| دیدم لوک اومده دنبالم زود لباسامو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم...کالج خیلی معمولی بود و خیلی زود تموم شد لوک دوباره رسوندتم خونه :| ناهار واسه خودم تخم مرغ درست کردم و tv نگاه کردم و یکم از کارای کالج و انجام دادم و بقیش تو گوشی بودم.. بعد شامم گرفتم کپیدم چون دوست داشتم زود فردا بشه و برم تولد هرییی و همه چیو به زین بگم! چون فهمیدم دوست دختر نداره تصمیم گرفتم همه چیو بهش بگم..
رییییینگ رییینگ (صدای زنگ گوشیه!)
از خواب پریدم و صدامو صاف کردم ، هنوز چشام بسته بود
-الو
ت: سلااااام
-سلام تیلور؟
ت:اررره خودمم -شمارمو از کجا گیر اورددی؟
ت: هری داد
-اوه
ت: هی تو خواب بودی؟
-نههههه من ساعت هفت صبح پاشدم :|
ت: اوه امشب میای دیگه
-معلومه
ت: لباس داری؟؟
هی واااای من ،، من لباااس نداارم
-نههه
ت: خب پس من دارم میرم خرید تو هم بیا باهام
-حتما کی؟
ت: الان -اوکی پس من برم حاظر شم..راستی تیلر من ماشین ندارم
ت: اوکی میام دنبالت
(این قسمت خوب بود؟؟ ادامه : 55 likes مرسی از لایکا و کامنتا 😘 عاشقتووونم💕💋)
Read more
. آهای شعر بلند بارانی! مدت‌هاست دنبالت می‌گردم. . از کوچه‌های پاییز شروع کرده ام و حالا دارم تابستان را زیر و رو می‌کنم. . مثلا" وقتی قدم میزنم باز لا به لای قطره ها دنبالت می‌گردم. . نگاه می‌کنم به عابرها و چهره هایشان که به هر کسی شبیه‌اند جز یک شعر بلند بارانی. . راه می‌افتم و همه ی خیابان‌های ... .
آهای شعر بلند بارانی!
مدت‌هاست دنبالت می‌گردم.
.
از کوچه‌های پاییز شروع کرده ام و حالا دارم تابستان را زیر و رو می‌کنم. .
مثلا" وقتی قدم میزنم باز لا به لای قطره ها دنبالت می‌گردم.
. نگاه می‌کنم به عابرها و چهره هایشان که به هر کسی شبیه‌اند جز یک شعر بلند بارانی.
.
راه می‌افتم و همه ی خیابان‌های شهر را می‌گردم.
می‌فهمی وقتی می‌گویم همه ی خیابان‌ها یعنی چه؟ یعنی تمام پیچ‌ها و گذرها و ایستگاه‌های اتوبوس. تمام نیمکت‌ها و ورودی‌ها و خروجی‌ها. تمام مسجدها و مدرسه‌ها. تمام گل‌فروشی‌ها و کتاب‌فروشی‌ها. فرقی نمی‌کند صبح باشد یا شب، پیاده باشم یا سواره، یک‌نفره باشم یا چندنفره... گردنم می‌چرخد تا پشت بارانی‌ها و چترها پیدایت کنم و بنویسمت.
.
اما همیشه که باران نمی‌آید...
.
آهای شعر بلند بارانی!
مهلت می‌دهی بنویسمت؟

بغض‌ها پشت پنجره لانه کرده اند.
راستی
تا به حال دیده ای کسی سرش را روی شانه‌های شعر خودش بگذارد و بلند بلند گریه کند؟
این منم!
سرم را گذاشته ام روی شانه‌های خاطرات تو
.
ابر بیاور برایم...
ابر بیاور تا روی شانه های هم گریه کنیم...
.
حالا نمیدانم
یعنی من بزرگترم یا رنج‌هایم؟
تو که همیشه از رنج‌هایت بزرگ‌تر هستی باران... به روی شهر نمی‌آوری که چقدر از بادها و سنگ‌ها سیلی خورده ای تا بباری به حال و روزمان.
.
بزرگی ات را شکر! .
.
نویسنده و گوینده #نیکو_بهجتی
Read more
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. ...
Media Removed
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم. نفر ... .
رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم.

نفر اولی كه شروع به صحبت كرد، دانشجوی پزشكی بود و ظاهرا موفق‌ترین دانش‎‌آموزی كه تاریخ مدرسه‌ ما به خودش دیده بود، چون فقط برای او میوه و آب معدنی گذاشته بودند. او از سختی‌ها و شیرینی‌های رشته پزشكی برای‌مان گفت و وقتی سرجایش نشست، خانوم ناظم گوشزد كرد كه: «البته درسته خودش از رشته‌اش راضیه، خیلی هم براش زحمت كشیده، ولی من از مامان باباش شنیدم كه بعضی شب‌ها كشیكه و دیر میاد خونه، یا اصلا تا صبح نمیاد. به نظر من خوب نیست دختر شب خونه نیاد، هر شغلی كه داره و هرجای دنیا كه هست، شب باید تو خونه پیش مامان باباش باشه. دیگه خود دانید». دخترِ دانشجوی پزشكی، سر جایش نشست و در همین فاصله خانوم ناظم با اشاره دست، نفر بعدی را به صحبت دعوت كرد.

نفر بعدی دانشجوی دكتری عمران بود. او برای‌مان از بازار كار گفت و رشته‌اش را تشریح كرد و وقتی صحبت‌هایش تمام شد، خانوم ناظم كه تا آن لحظه با رضایت و غرور یك گوشه ایستاده بود، اضافه كرد: «مهسا جون با وجود اینكه مهندسه ولی هنوز لطافتش رو حفظ كرده، شنیدم آشپزیش هم حرف نداره و به منم قول داده زودتر ازدواج كنه. قرار نیست درس خوندن از كارهای مهم‌تر بندازدش كه! ظاهرشم كه می‌بینید چقدر ساده و خوبه، شما یاد بگیرین بیشعورها».
.
مهسا جون سرجایش نشست و ما بیشعورها منتظر نفر بعدی ماندیم كه دانش‌آموخته‌ مدیریت بود. قبل از اینكه شروع به صحبت كند، خانوم ناظم به عنوان پیش درآمد گفت: «راستش رو بخواین من اصلا این رشته رو توصیه نمی‌كنم بچه‌ها جون؛ واسه شما دخترها اصلا خوب نیست؛ خواستگارتون بفهمه مدیریت خوندین دمش رو میذاره رو كولش در میره. از جونش كه سیر نشده مدیریت خونه زندگیش رو بده دست شما و یه عمر دستور دادن‌هاتون رو تحمل كنه. همین خانوم مدیر خودتون سر همین موضوع كلی با شوهرش به مشكل خورده». پس از بیان این جملات، دختری كه تا پیش از این آماده‌ صحبت بود عذرخواهی كرد و گفت كاری برایش پیش آمده و باید برود. موقعی كه داشت از كلاس خارج می‌شد، جوری كه خانوم ناظم نفهمد، رو به ما كرد و گفت: «اصلا مهم نیست چه رشته‌ای و چه دانشگاهی قبول می‌شین بچه‌ها، اصلا هیچ‌جا هم قبول نشدین باز مهم نیست.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
سفر چه سخت چه آسان پر از خاطرات است و شاید هرچه سخت تر خاطراتش تعریف کردنی‌تر. ‌‌در دو هفته‌ایی که با ...
Media Removed
سفر چه سخت چه آسان پر از خاطرات است و شاید هرچه سخت تر خاطراتش تعریف کردنی‌تر. ‌‌در دو هفته‌ایی که با سیروس و به سبک خودش سفر کردم روزهای سخت و شبهای سخت‌تری گذروندم. روزها اکثرا راه میرفتیم یا هیچ‌هایک میکردیم . نزدیک غروب که میشد باید جای امنی چادر میزدیم. اول سعی میکردیم دم در تک‌تک معابد و کلیساها ... سفر چه سخت چه آسان پر از خاطرات است و شاید هرچه سخت تر خاطراتش تعریف کردنی‌تر.
‌‌در دو هفته‌ایی که با سیروس و به سبک خودش سفر کردم روزهای سخت و شبهای سخت‌تری گذروندم. روزها اکثرا راه میرفتیم یا هیچ‌هایک میکردیم . نزدیک غروب که میشد باید جای امنی چادر میزدیم. اول سعی میکردیم دم در تک‌تک معابد و کلیساها بریم به امید اینکه شاید رحمت زنان و مردان خدا شامل حالمان شود که کمتر پیش میومد بشه. اینجور جاها معمولا دستشویی و حموم و آشپزخونه تمیز دارند. البته هم تونستیم تو معبد بخوابیم و هم تو کلیسا. در معبد بودایی‌ها زنان متولی بسیار مهربان و حمایت‌کننده بودند و نه تنها به ما صابون و غذا و فرصت تلویزیون دیدن دادند، بلکه دعا کردن و مراسم دینی سال نو رو هم یاد دادند و ما رو به صرف غذای سال نو دعوت کردند. حتی اجازه دادند در تزیین و اندکی باغبانی کمکشان کنم. اونا خوابگاه جدا زنان و مردان داشتند و به من یه اتاق کامل با تخت دادند که پر از انباشتگی و وسایل پرت‌وپلا بود و پنجره‌اش تا صبح صدا میداد انگار کسی به شیشه بزنه... سیروس طبق معمول تو کیسه خوابش روی زمین با چند مانک پیر هم اتاق شد... در کلیسای کاتولیک ویتنامیها اجازه دادند از سرویسها استفاده کنیم و شام سال نو را در کنار خانواده مذهبیشون باشیم و از حق نگذریم که خیلی پذیرایی کردند و حتی کمک کردند سر درد میگرنم خوب شه و اجازه دادند تو حیاط روی چمن نمناک از بارون شب قبل چادر بزنیم چون اتاق‌ها بخاطر سال نو پر بود. شبهای دیگه در گوشه کنار شهر مثل مدرسه پارک حیاط مردم چادر زدیم تو کیسه‌خوابامون خوابیدیم. سیروس زیرانداز خودش رو که کم کیفیت و با چسب لنت ترمیم شده بود به من میداد و هر شب بدنبال کارتن و مقوا برای خودش میگشت. و من تقریبا هر شب حس پر استرس و مضطربانه کارتن‌خوابی و بی‌خانمانی رو بیشتر و بیشتر درک میکردم. و هر شب به خودم یادآور میشدم که این سفر را شروع کردم تا سبک سفر سیروس و سبک زندگیش را درک و تجربه کنم، چون اگر این دلیل مهم رو فراموش میکردم ممکن بود همه چی رو رها کنم و در اولین هتل خودم رو مهمان کنم.‌
‌‌ولی گذشته از تاثیر پذیری من از روش سفر سیروس، رفتار و آداب سفر منم به همسفرم منتقل میشد و اونم تونست تا حدی از دریچه دید من سفر و حتی کشور خودش رو ببینه... سیروس هم برای اولینبار کشور خودش رو میگشت و معاشرت من با مردمی که گاهی زبان هم رو نمی‌دونستیم ولی منظور هم رو می‌فهمیدیم براش جالب بود. قطعا خیلی چیزها از هم یاد گرفتیم و الان که سه روزه در تایپه هستم میفهمم که روح تایوان تو همون دو هفته اول سفر بیشتر جاری بود.
Read more
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی ... کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ... زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... !

این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان ...! حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ....؟ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖآﺑﺎﺩﯼ
-----------------------------------
#محمود_دولت_آبادی #خاطره #خاطره_بازی #بدهی #حال_خوب #دل #تعلیم #تعلیم_و_تربیت #زندگی #چراغ_دل #چراغ_دانش #چارک #بندرچارک #گل_رز #آریا
Read more
Loading...
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش ...
Media Removed
روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی! فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود وقتی رسیدیم ... روزی که جوابای کنکور اومد و معلوم شد که قبول شدم
بابام بهم گفت فردا شب شام باهم میریم بیرون،دوتایی!
فرداش از صبح لباسامو آماده کردم و لاک زدم و نزدیکای ساعت هفت موهامو بافتم و نشستم رو مبل دم در بابا رسید و قشنگترین کت و شلوارشو پوشید و رفتیم تقریبا بهترین رستورانِ شهرو رزرو کرده بود
وقتی رسیدیم راهنماییمون کردن سمت میزمون، روی میز یه عالمه گل بود و یه کیک که روش نوشته بود:
دخترم مبارکه!حالم خیلیییییی خوب بود،رفتم توو بغلش و محکم بوسش کردم و گفتم مرسی مرسی مررررسی
نشستیم سر میز و بابا شروع کرد به حرف زدن،گفت:خیلی خوبه که رشته ای که دوس داری توو دانشگاهی که دوس داری قبول شدی از حالا اتفاقای جدیدی توو زندگیت میفته از حالا دیگه تو خودتی و خودت
دانشگاه مث مدرسه نیست که کلاست جدا باشه از پسرا توو دانشگاه ممکنه یه پسر بغل دستت بشینه یا لازم باشه توو محوطه باهاش راجع به درست حرف بزنی من خیالم از تو راحته پس سعی کن طوری رفتار کنی که خیال خودت هم راحت باشه
گفت ممکنه توو دانشگاه از کسی خوشت بیاد و دلت براش بره اما باید سعی کنی یادت بمونه که توو دانشگاه فقط باید حواست به درس باشه که زحمتات هدر نره...و خیلی حرفای دیگه آخرم یه دستبند بهم هدیه داد که روش نوشته بود دوست دارم...
توو اون سالهایی که توو دانشگاه بودم اون دستبند همیشه توو دستم بود و هروقت دلم میلرزید به دستبندم نگاه میکردم و میگفتم:منم دوست دارم بابا...
شاید همین کارای بابا باعث شد که هر اتفاقی که میفتاد و بهش میگفتم و هیچ وقت هیچی رو ازش مخفی نمیکردم
الان اینجایی که نشستم رو به روم یه دختر و پسر نشستن که دختره داره راجع به مقدار مشروبی که میخوره و مست نمیشه و اتفاقایی که توو شمال که دانشگاهشه، براش میفته میگه اینکه چه جوری باباشو میپیچونه و با پسرا توو شمال میگرده
این آقایی هم که باهاشه بهش گفت:
یه کیش بریم باهم،هتل بگیریم یا خونه؟
دختره گفت هتل که حتما باید بگیریم چون باید به بابام مدارکشو نشون بدم
پسره هم گفت باشه رزرو میکنیم نشون بده بعد کنسل میکنیم...
حالم یه جوریه،دارم فکر میکنم بچه شون در آینده چه جوری میپیچونتشون
به بابام فکر میکنم که چقدر راهشو درست رفت و به خودم که آیا میتونم مادری بشم که بچه م بهم دروغ نگه یا نه؟
#آریانامیر
#کیک_تولد_سفارشات_کیش
#کیک_دخترونه
#کیک #کیف #رژلب #لاک
#کیک_فوندانت
تلفن ثبت سفارش واتساپ
09173683236
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> و همانا ما امروز از صبح هفت صبح با دو عدد اتوبوس حاوي بازيكنان و والدين راهي مدرسه نظامي شهر نزديكي ...
Media Removed
و همانا ما امروز از صبح هفت صبح با دو عدد اتوبوس حاوي بازيكنان و والدين راهي مدرسه نظامي شهر نزديكي اينجا (يو اس اند إي جهانخوار) شديم... بغير از لرزيدن از سرما تو همه پياده شدنها و سوار شدنها، آخرين مرحله ش يعني "انقده" مونده بود كه از اتوبوس جا بمونيم و كن فيكن شيم... ديدم قبلش اون مادر دوست آدرين ... ➿➿➿
و همانا ما امروز از صبح هفت صبح با دو عدد اتوبوس حاوي بازيكنان و والدين راهي مدرسه نظامي شهر نزديكي اينجا (يو اس اند إي جهانخوار) شديم... بغير از لرزيدن از سرما تو همه پياده شدنها و سوار شدنها، آخرين مرحله ش يعني "انقده" مونده بود كه از اتوبوس جا بمونيم و كن فيكن شيم... ديدم قبلش اون مادر دوست آدرين اون وسط وايستاده و مثل خانوم مهلم ها هي ميگه: خانوما آقايون دوازده و نيم كه پياده شديم راس ده دقه به دو سوار ميشيم ها.. هر كي هم كه نياد ما رفتيم ها.. بي شوخي، بي خدافظي.. اما من سرم به كار خودم گرم بود و فكر ميكردم منظورش ساعت دو بازيكنهاست نه چهارونيم مامان و باباها و همه ش دلم به اون دفترچه اطلاعاتي كه بهمون داده بودن و نوشته "ساعت حركت اتوبوس بازيكن ها دو و اتوبوس پدر مادرها چهارونيم ميباشد" قرص بود... خلاصه كه ما رو اوت لت پياده كردن كه معبد همه خريد كننده هاست.. همه ماركهاي عالي زير قيمت... ديدم همه سوئديها مثل پلنگ زخم خورده دارن از اين مغازه به اون مغازه ميدوئنهاااا بازم دوزاريم نيفتاد و همزمان كه دستام تو جيبم بود و داشتم لخ لخ قدم ميزدم، در آرامش و با سرعت يه لاك پشت بازنشسته، با خودم فكر ميكردم؛ وااا چه بي جنبه!! خلاصه يك ربع به دو ادوين رو شيك و مجلسي با آقاي حاج احمد فرستادم تا بره سوار اتوبوس بازيكنان بشه و بتونه مسابقه تيم آدرين اينارو از نزديك ببينه... خودمم نشستم يه گوشه تو سرما بيد بيد و تازه برنامه ريزي كه تو اين دو ساعت كدوم مغازه ها رو بريم... بعد از پنج دقه ديدم حاج احمد دوان دوان به دنبال من كه: بيا جا مونديم.. هاج و واج فقط پاشدم و دوييدم دنبالش.. در حين همون دوي يوزپلنگي با مانع و لايي از بين جمعيتي كه سر تا پاشونو كيسه هاي خريد پوشونده بود، پرسيدم: از كي؟؟ از چي؟؟ و شنيدم: از همه.. از اتوبوس.. هن هن كنان سوار شده و از سرش تا تهش هي گفتيم: ساري ساري ساري... دلم ميخواست يه بارم بگم: نبود؟؟ خب رشت!! بعدش معلوم شد ذليل مرده ها يه هفته س هي ميخوان برنامه امروز رو تغيير بدن و همه اطلاع داشتن جز ما اونم چون آدرين مصدومه و نميتونه مسابقه شركت كنه... خلاصه اين شد كه ما كلهم نرسيديم از يكي از خفن ترين اوت لت هاي دنيا خريد كنيم و حالا فردا صبح كه ببينمشون ميخوام از سر تا ته اتوبوس بگم: خانوما آقايون اون ساري ديروز يادتونه؟؟ امروز ميخوام به همه تون بگم جيبوتي... نامردهاي تك خور!!! پ.ن. تقويم تاريخ... دوسال پيش يك همچين روزي به روايت فيس بوق.. امروز (فردا)، طبق تقويم سوئدي، روز اسامي آدرين و آدرياناست... Grattis Adrian & Adriana på namnsdagen... ❤️
Read more
Loading...
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های ...
Media Removed
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید. راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره ... .
امروز داشتم یوتیوب میدیدم
ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید.
راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره خدا باید شبیه هم باشه یا بهتره بگم باید شبیه من باشه. 😁
چیزی که من حدود ۵-۶ سالگی(قبلترش رو یادم نیست)تو ذهنم درباره خدا داشتم،این بود که خدا یه پیر مرد سفید پوش با موها و ریش بلند و پرپشت یه دست سفیده مهربونه که یه کمم اضافه وزن داره.🙆🏻‍♀️ و بزرگه... خیلی بزرگ! خیلی خیلی خیلی بزرگ!!😅
اونقدی که می تونست زمین رو که وسط یه حباب شیشه ای معلقه بغل کنه و تمام روز تماشاش کنه.
و بعضی وقتا مثلا پرنده ها و بارون و باد وارد حباب می کرد که از آسمون سر در می اوردن!
شاید واسه همین من پرنده ها رو خیلی دوست داشتم چون خیال می کردم خدا اونا رو می سازه و بلافاصله مستقیم از آسمون پرتشون می کنه سمت ما!
البته میدونستم جوجه ها از تخم بیرون میان و اونا احتمالا بچه های پرنده هایی بودن که از آسمون فرستاده شده بودن و خیلی مورد علاقه من نبودن!!
بعد به نظرم اینجوری بود که وقتی خدا میخوابید شب می شد و وقتی چشماشو باز می کرد صبح می شد.
در طول روزم کارش این بود که آدمای مختلفو دنبال کنه ببینه چی کم و کسری دارن یا چی میخوان که واسشون فراهم کنه. بعضی وقتا که حوصلش سر می رفت یه کم اذیتشون می کرد و فرشته هارو جمع می کرد که دور هم بخندن😁
گاهی اوقات که عروسک و جوجه و خرگوش از خدا میخواستم و خیلی طول می کشید با خودم میگفتم خب ادمای روی زمین خیلی زیادن شاید امروز خدا وقت نکرده به من برسه واسه همین هر روز صبح که بیدار می شدم دوباره خواستمو میگفتم که اگه نوبتم شد چیزی جا نیوفته یا مثلا اشتباهی اون روز به جای اردک،شکلات نخوام.
چون بالاخره معلوم نبود تا دفعه بعدی که نوبتم میشه چند وقت طول می کشه؟!
تا این که بزرگتر شدم رفتم مدرسه با نجوم آشنا شدم و دینی خوندم و اطلاعاتم بیشتر شد.
و کم کم با تغییرات کوچیک تصورات بچگیم مدام تغییر کرد و آخر سر همه چیز عوض شد.
حالا میدونم که زمین توی یه حباب معلق نیست.
خدا جسم نداره.
و لازم نیست هر روز دنبال آدما راه بیوفته یا اذیتشون کنه.
اما راستش هنوزم اگه بهم بگن خدا رو مجسم کن همون چیزا به ذهنم میرسه .
خدای بچگی شما چه شکلی بود؟
Read more
هفت سالم بود.صبح زود وقتي از خواب بيدار شدم تا به مدرسه بروم ديدم زمين شده مثل عروس ها،پيرهن سفيد پوشيده.برف آمده بود...چه خبر خوبي،برف آمده بود و مدرسه ها تعطيل شده بود.قراربود براي اولين بار آدم برفي درست كنم.يك آدم برفي فقط و فقط براي خودم...لباس گرم پوشيدم و دستكش هايم را دست كردم و به كوچه رفتم...خيلي ... هفت سالم بود.صبح زود وقتي از خواب بيدار شدم تا به مدرسه بروم ديدم زمين شده مثل عروس ها،پيرهن سفيد پوشيده.برف آمده بود...چه خبر خوبي،برف آمده بود و مدرسه ها تعطيل شده بود.قراربود براي اولين بار آدم برفي درست كنم.يك آدم برفي فقط و فقط براي خودم...لباس گرم پوشيدم و دستكش هايم را دست كردم و به كوچه رفتم...خيلي سرد بود،خيلي.اما من آدم برفي مي خواستم.شروع كردم به جمع كردن برف ها.. .دست هايم يخ زده بود ولي من آدم برفي مي خواستم.بدتر ازهمه حرف هاي عابراني بود كه تا من را مي ديدند مي گفتند سرد است برو به خانه ،سرما مي خوري..."با يك آفتاب زود آب مي شود" "اصلا شايد كسي دلش بخواهد سرمابخورد" اين را مي گفتم و دست هايم را هااااا ميكردم تا كمي گرم شوند.تمام شد...زيباترين آدم برفي دنيا را من با دست هاي يخ زده ساختم.هويج و دگمه و ....از خانه برداشتم و كاملش كردم.... نزديك ظهر شد،دستكش و شال و كلاهم را به آدم برفي دادم و رفتم خانه تا كمي گرم شوم.چشم هايم داد ميزد كه سرما خورده ام.اما چه اهميتي داشت؛من آدم برفي داشتم يك آدم برفي براي خودم.از خستگي و اثرات قرص سرما خوردگي كنار بخاري خوابم برد.بيدار كه شدم ديدم انگار چند فصل خوابيده ام....آفتاب شده بود خودم را به كوچه رساندم ديدم يادگاري هايم راگذاشته و رفته .حرف عابران در گوشم مثل يك نوار ضبط شده مدام تكرار ميشد"سرد است برو خانه،سرما مي خوري...با يك آفتاب زود آب مي شود" بعد از آن ديگر آدم برفي درست نكردم.... اين روزها وقتي چشم هايم را ميبندم تعداد زيادي آدم برفي جلوي چشم هايم مي آيند كه هيچ كدام از برف ساخته نشده اند ولي مرامشان همان مرام آدم برفي است...با اولين آفتاب آب مي شوند و ميروند توي زمين....يادگاري هايشان مي ماند و حرف عابران
#حسين_حائريان
پانوشت اول:اين حالتي كه تو ويدئوعه ،حالت منه،موتيسم شدم
پانوشت دوم:حرف مامانتون رو گوش كنين،حتي اگه قرون وسطايي باشه
Read more
هفت سالم بود صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده ...
Media Removed
هفت سالم بود صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده برف آمده بود... چه خبر خوبی، برف آمده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود قرار بود برای اولین بار آدم برفی درست کنم... یک آدم برفی فقط و فقط برای خودم لباس گرم پوشیدم و دستکش هایم را دست کردم و به کوچه رفتم ... خیلی ... هفت سالم بود
صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده
برف آمده بود... چه خبر خوبی، برف آمده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود
قرار بود برای اولین بار آدم برفی درست کنم... یک آدم برفی فقط و فقط برای خودم
لباس گرم پوشیدم و دستکش هایم را دست کردم و به کوچه رفتم ...
خیلی سرد بود... خیلی... اما من آدم برفی می خواستم
شروع کردم به جمع کردن برف ها... دست هایم یخ زده بود ولی من آدم برفی می خواستم
بدتر از سرما حرف های عابرانی بود که تا من را می دیدند می گفتند سرد است برو به خانه، سرما می خوری...با یک آفتاب زود آب می شود " اصلا شاید کسی دلش بخواهد سرما بخورد " این را می گفتم و دست هایم را هاااا می کردم تا کمی گرم شوند
كتمام شد... زیباترین آدم برفی دنیا را من با دست های یخ زده ساختم
هویج و دکمه و... از خانه برداشتم و کاملش کردم... نزدیک ظهر شد دستکش و شال و کلاهم را به آدم برفی دادم و رفتم خانه تا کمی گرم شوم
چشم هایم داد می زد که سرما خورده ام اما چه اهمیتی داشت ... من آدم برفی داشتم یک آدم برفی برای خودم
از خستگی و اثرات قرص سرما خوردگی کنار بخاری خوابم برد
بیدار که شدم دیدم انگار چند فصل خوابیده ام... آفتاب شده بود... بدجور آفتاب شده بود
خودم را به کوچه رساندم دیدم یادگاری هایم را گذاشته و رفته
حرف عابران در گوشم مثل یک نوار ضبط شده مدام تکرار می شد
سرد است برو به خانه، سرما می خوری... با یک آفتاب زود آب می شود
بعد از آن دیگر آدم برفی درست نکردم ...
این روزها وقتی چشم هایم را می بندم تعداد زیادی آدم برفی جلوی چشم هایم می آیند که هیچ کدام از برف ساخته نشده اند ولی مرامشان همان مرام آدم برفی ست ... با اولین آفتاب آب می شوند و می روند توی زمین... یادگاری هایشان می ماند و حرف عابران
#حسین_حائریان
Read more
<span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f494"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji2614"></span><span class="emoji emoji2614"></span> کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز ... ☔☔😢💔😢☔☔ کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ دسته صورتی
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ... زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... !
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن
هر روز به اندازه‌ی
تک تک ساعت‌های عمرم
به دلم بدهکار ماندم،
به بهانه‌ی عقل و منطق
از هزار و یک لذت
چشم پوشیدم،
از ترس آنکه مبادا
آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد
خیلی وقت‌ها
سکوت اختیار کردم،
اما حالا بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من
آمدن صبح فردا را نبینم،
چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان ...!
حالا می دانم
هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
Read more
Loading...
چرا فرنچ اوپن به خانم سرينا ويليامز احترام نميذاره؟ متأسفانه بعضى مردم در همه كشورها از جمله كشور ...
Media Removed
چرا فرنچ اوپن به خانم سرينا ويليامز احترام نميذاره؟ متأسفانه بعضى مردم در همه كشورها از جمله كشور خود ما معنى درست آزادى رو متوجه نشدن 🤮 اين متن توييت آقاى احمدينژاد خطاب به مسابقات فرنچ اوپن در اعتراض به عدم دادن مجوز به خانم سرينا ويليامز براى شركت در اين مسابقه با اين لباس كه در تصوير ميبينيد ... چرا فرنچ اوپن به خانم سرينا ويليامز احترام نميذاره؟ متأسفانه بعضى مردم در همه كشورها از جمله كشور خود ما معنى درست آزادى رو متوجه نشدن 😱😨🤮 اين متن توييت آقاى احمدينژاد خطاب به مسابقات فرنچ اوپن در اعتراض به عدم دادن مجوز به خانم سرينا ويليامز براى شركت در اين مسابقه با اين لباس كه در تصوير ميبينيد هست!!! فكرش رو بكنيد؟!؟ احمدينژاد چنين شكايتى كرده اون هم به فرنچ اوپن!؟! از اونجايى كه كلاً آقاى احمدينژاد همه تحركاتشون براى خبرسازى در كشور هست و اين توييت در راستاى همون صداى اِهِم كه يعنى بله ما هنوز هستيم هست بنظر مياد كه حجاب و آزادى اجتماعى بزرگترين دغدغه در كشوره! بطورى كه هروقت هر رئيس جمهورى ميخواد رأى بياره مردم رو (از جمله خود من) با شعار مگه مشكل جوانهاى ما حجابه وآزاديهاى اجتماعى گول ميزنن و به پاى صندوقهاى رأى ميارن و براى تخريب رقيب انتخاباتى هم شايعات سختگيريها در راهه و قراره پياده روها تقسيم بشه و از اين حرفها ميزنن. ميگم شايعات چون اونطرف ديگه با اين اوصاف رأى نمياره كه ببينيم اين حرفها راست بود يا دروغ! و طرف برنده انتخابات هم انگشت وسطش رو ميكنه در چشم رأى دهندگان و تا آخر دوره رياست جمهورى اصلاً به روى مباركش هم نمياره كه انگار اصلاً همچين صحبتهايى شده! انقدر مسئله پوشش در كشور مهمه كه طرف در مقابل پليس بچه اش سرش رو از سانروف ماشين تا كمر آورده بيرون و موتوريه داره چراغ قرمز رو رد ميكنه و پليس عين خيالش نيست ولى براتون اس ام اس مياد كه در فلان جاده در حالى كه فكر ميكردى بجز شما و خداوند هيچكس ديگه اى حضور نداشته شما روسريتون افتاده بوده و اين گزارش شده و ماشين شما بايد دو هفته بخوابه پاركينگ! 🤪 ميدونم الان خيليها ميگيد باز تو به اين بابا گير دادى و مگه روحانى چيكار كرده؟ بله ما هم ميدونيم روحانى گند زده و ما هم مدام انتقاد ميكنيم و خدا پدرشون رو بيامرزه كه نيومدن ما رو ببرن 🙏🤓 امروز هم صبح تو مجلس سخنان گهربارشون رو شنيديم و داشتيم ميخواستيم سرمون رو بكوبيم تو ديوار. تورو خدا انقدر سركوفت به ما نزنيد! حالا جداى از شوخى
يك بار پدر اعتراض كردن كه بيا اين هم از فرانسه مهد تمدنتون كه ورود دختران با حجاب به مدرسه و دانشگاه رو ممنوع كرده! منهم در جواب گفتم اتفاقاً خيلى با اين كارشون موافقم! وقتى در كشورى به خانمها اجازه تردد در هيچ مكان عمومى بدون حجاب داده نميشه خب چه اشكالى داره كه در كشور ديگرى اجازه تردد با حجاب داده نشه! اين باعث حفظ تعادل در جهان ميشه! پدر سرى تكون دادن و بحث شروع نشده خاتمه يافت
#احمدينژاد #حجاب #ايران #فرنچ_اوپن
#picassomo
Read more
. #مادر فقط هشت سالم بود تنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، ...
Media Removed
. #مادر فقط هشت سالم بود تنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست! فقط هشت سالم بود تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد! عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه! فقط هشت سالم بود عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم ... . #مادر

فقط هشت سالم بود
تنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست!
فقط هشت سالم بود
تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد! عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه!
فقط هشت سالم بود
عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم یاد بگیرم چون میدانستم مادرم هست دیگر، او میبندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را میبست موهایش را بو میکردم، نفس میکشیدم! مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟
فقط هشت سالم بود......
ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی که خورشید با زمین قهر کرده
بدترین ساعات زندگی ام را میگذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر میکردم که چگونه با مادرم آشتی کنم!

رسیدم سر کوچه، شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم میکردند، راه باز شد و رفتم جلوتر...مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که ضجه میزد، نان های تازه ی آغشته شده به خون،
پیرمردی که روی زمین نشسته بود و بر سرش میکوبید و میگفت بدبخت شدم و .... زمزمه های مردم که میگفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتاد
من ماندم و کیف بدون لقمه، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت میخواستم ببندم یک رب گریه میکردم،
من ماندم و بی خوابی ....
.

باز هم روز شیرین مادر فرا رسید و رهایم نمیکند فکر کسانی که مادرشان را از دست داده اند.
خدایا....
قبول که تو می دانی و ما نمی دانیم.
اما باور کن مادر را آنقدر زیبا آفریده ای
که فکر نداشتن اش لرزه به تن می اندازد.
تو را قسم به خدا بودن ات
چشم هیچ فرزندی انتظار مادر را نکشد.
آمین

#علی_سلطانی
.
عکس از مهدی رضایی مهر

این متن را چند سال پیش تحت تاثیر این عکس نوشتم.
یک جمله بنویسید در رابطه با مادر...
Read more
يکی نوشته بود، کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ ...
Media Removed
يکی نوشته بود، کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... يکی نوشته بود،

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه‌ی تک تک ساعت‌های عمرم به دلم بدهکار ماندم، به بهانه‌ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم، از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت‌ها سکوت اختیار کردم، اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان...
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...
Read more
Loading...
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم. باران تندی می بارید. یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم. باران تندی می بارید. یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم. وقتی به مدرسه رفتم ، دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم. اما زنگ خورد ، هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم ... کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم.
باران تندی می بارید.
یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم.
وقتی به مدرسه رفتم ، دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم.
اما زنگ خورد ، هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من آموخت.

اما دلم هنوز زیر همان باران.
توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد.
و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم.
اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.

این اولین بدهکاری من به دلم بود ، که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم ، به دلم بدهکار ماندم.
" به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم. "

از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد ، پشیمانی به بار آورد...... !!!! خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم.
اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم :
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم ، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق" حماقت" نامیدمشان.

حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
Read more
داستان یکم طولانی ست اما دلچسبِ<span class="emoji emoji1f609"></span> این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ...
Media Removed
داستان یکم طولانی ست اما دلچسبِ این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد. نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری ... داستان یکم طولانی ست اما دلچسبِ😉
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود.
یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.
نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت جناب خدا !

سلام علیکم ،
اینجانب بنده ی شما هستم.

از آن جا که شما در قران فرموده اید :
«هیچ موجود زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»
من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
در جای دیگر از قران فرموده اید :
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم :
۱ - همسری زیبا و متدین
۲ - خانه ای وسیع
۳ - یک خادم
۴ - یک کالسکه و سورچی
۵ - یک باغ
۶ - مقداری پول برای تجارت
۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- #نظرعلی_طالقانی

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟
می گوید،مسجد خانه ی خداست.
پس بهتره بگذارمش توی مسجد.
می رود به مسجد در #بازار_تهران( #مسجد_شاه آن زمان) نامه را در پشت بام مسجد در جایی قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در پشت بام #مسجد می ذاره.
صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره.
 کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته،
از آن جا که(به قول پروین اعتصامی)
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه
#نامه ی نظرعلی را از پشت بام روی پای #ناصرالدین_شاه می اندازه.
ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد.
او یک پیک به #مدرسه_مروی می فرستد،
و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند.
وقتی نظرعلی را به #کاخ آوردند
دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:
نامه ای که برای خدا نوشته بودید ،ایشان به ما حواله فرمودند
پس ما باید انجامش دهیم.
و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.
این نامه الآن در #موزه_گلستان موجود است و نگهداری می شود.
این مطلب را میتوان درس واقعی توکل نامید.
یادت باشه وقتی میخوای پیش خدا بری
فقط باید صفای دل داشته باشی.
دل همتون با صفا😊
#خدا #باصفا #درس #زندگی #توکل #محمد_صفایی #محمد_صفایی_گوینده_خبر #گوینده #مجری
Read more
. . #باز_یه_روز_دیگه_به_آخراش_رسید و منو تو موندیم و هزارتا حرف نگفته ... . . من از خیلی چیزها می ترسیدم از مادیان سپید پدر بزرگ، از مدیر مدرسه، از قیافه عبوس شنبه، چقدر از شنبه ها بیزار بودم . . خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد، عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود، شب که می شد در دور ترین ... . .
#باز_یه_روز_دیگه_به_آخراش_رسید و منو تو موندیم و هزارتا حرف نگفته ...
.
.
من از خیلی چیزها می ترسیدم

از مادیان سپید پدر بزرگ،
از مدیر مدرسه،
از قیافه عبوس شنبه،
چقدر از شنبه ها بیزار بودم .
.
خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد،
عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود،
شب که می شد در دور ترین خواب هایم
طعم "صبح جمعه" را می چشیدم.

#سهراب_سپهری
.
گوینده #نیکو_بهجتی
Read more
Loading...
ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل ...
Media Removed
ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل را چک کنم خواب آلود به آشپزخانه خواهم رفت و چایی ساز را روشن می کنم و همراه موزیک مورد علاقه ام صبحانه را خواهم‌چید... و مثل همیشه کمی رقص و نرمش مقابل شیشه دودی ویترین آشپزخانه خواهم کرد و برای عکس ... ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید
ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل را چک کنم خواب آلود به آشپزخانه خواهم رفت و چایی ساز را روشن می کنم و همراه موزیک مورد علاقه ام صبحانه را خواهم‌چید...
و مثل همیشه کمی رقص و نرمش مقابل شیشه دودی ویترین آشپزخانه خواهم کرد و برای عکس سیاه سفیدی که برای منِ رنگی لبخند و بوسه میفرستد، بوسه می فرستم
و روی تخته وایت برد چسبانده شده به کابینت ،جمله راز خوشبختی ام را خواهم نوشت
بعد با همسرم برنامه روزانه ام را حین اینکه مربا را روی کره می زنم چک خواهم کرد....
من میخواهم ده سال دیگر صبحم اینگونه آغاز شود.
کارهایی را بکنم که امروز دست و پا شکسته انجامشان میدهم..
من امروز هیچ تخته وایت بردی ندارم
و هیچ جمله مثبتی..
و هیچ برنامه ای..
من امروز ؛ فقط همان شیشه دودی و عکس سیاه سفیدم را دارم که برایم بوسه نمیفرستد اما مدام به ایراد های اندامم اشاره می زند...
وقتی دفتر عمرم را صفحه به صفحه به ده سال پیش ورق میزنم، میبینم ده سال پیش هم به امروز ۱۹ ساله ام خنده که نه..قهقهه می زند
آنموقع که روزانه با فراغ باز می نشستم و داستانک های کودکانه مینوشتم...
آنروز ها که برنامه کودک های مورد علاقه ام را به زبان خودم به نوشته برمی گرداندم
صبح ها به خیال کارتون قبل مدرسه، ساعت پنج صبح بیدار میشدم و همراه مادر شیر و عسل میخوردم،برنامه درسی ام را توی کوله ام می چیدم و در شیشه دودی کمد لباس هایم،به عکس سیاه سفیدی که برایم زبون درازی می کرد،زبون درازی می کردم
....این روزها مثل موهای ریز بین ابروهایم، مدام اصلاح میشوم تا به نهایت زیباییِ خوشبختی برسم...
مادر میگوید: حسادت چیز خوبی نیست...
اما من به تمام ده سال پیشم و به تمام ده ها سال بعدم حسادت میکنم
و به تمام آن هایی که جایی از خیابان زندگی هستن که چرخ زندگی شان دور دور می کند و مقابل چند راهی های زندگی ایست نکرده اند...
من به آینده امید دارم؛
به اینکه روزی دوچرخه ام را به خرج صبر های امروزم، می خرم و به سوی همان شیشه دودی خندانم می رانم

#ر_مجاور
#صبا
Read more
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، ...
Media Removed
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع ... .
«قصه‌های مجید»
.
مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع اشاره‌ای به گوشه‌هایی از زندگی نوجوانی مرادی کرمانی است.... مجید خوب انشا می‌نویسد و طبع شعر دارد. می‌خواهد روزی نویسنده بشود اما حامی مالی ندارد. در داستان شاهد شیرین‌کاری‌های مجید هستیم. قصه‌های مجید به زبان صمیمی و طنزآلود نگارش شده‌است.
.
گفتم: عقیده‌تون در مورد بندناف بچه چیه؟ کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت: منو مسخره میکنی؟ گفتم: این حرفها چیه ؟... من غلط بکنم شما را با این دم و دستگاه مسخره کنم. منظوری نداشتم. این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب، عقیده‌ی قدیمی هست، شما چه نظری دارین؟ گفت: ناف بچه رو معمولا می‌اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه. باهوش که شد کارش می‌گیره. حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟ گفتم: بالاخره یکی از راه‌های ترقی آدمیزاده. خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن؟
.
قیمت نهایی خرید شما: 405,000 ریال
.
«مربای شیرین»
.
جلال مربایی را می‌خرد و صبح که می‌خواهد آن را بخورد و به مدرسه‌اش برود هرچقدر زور میزند تا بلکه بتواند در آن را باز کند در باز کردن در آن ناتوان می‌ماند؛ مادر او هم سعی می‌کند که در مربا را باز کند اما او هم نمی‌تواند و داستان این گونه پیش می‌رود و جلال هم به دنبال حل کردن مشکل در مربا و علت‌یابی این مشکل می‌کوشد.... این داستان سبک معمایی و ماجراجویی دارد.
.
قیمت نهایی خرید شما: 90,000 ریال
.
«مهمان مامان»
.
برای خانواده‌ای مهمان سرزده می‌آید. وضع مالی خانواده خوب نیست و همسایگان دست به دست هم می‌دهند تا آبروی صاحبخانه را حفظ کنند.
.
این داستان حکایت صمیمیت‌ها، نگرانی‌ها و در مجموع فرهنگ جاری در گوشه‌ای از این شهر بزرگ است که طی ماجرایی چندساعته بیان می‌شود. در این داستان عادات و رفتار جامعه‌ی ایرانی با استفاده از شخصیت‌های مختلفی که نماینده‌ی اقشار مختلف جامعه هستند، نشان داده شده است.
.
قیمت نهایی خرید شما: 78,000 ریال
.
www.30book.com
.
#کتاب #معرفی_کتاب #فروشگاه_اینترنتی #سیبوک #خریدکتاب #30book #فروش_ویژه #فروشگاه_کتاب #تخفیف #نویسنده #پیشنهادکتاب #پیشنهادکتاب #مطالعه #پیشنهادمطالعه #سیبوک #حراج #تاریخ #کتابخوانی #کتابخانه #کتابفروشی #هوشنگ_مرادی_کرمانی
Read more
.<span class="emoji emoji2744"></span><span class="emoji emoji2744"></span> . هفت سالم بود صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده ...
Media Removed
. . هفت سالم بود صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده برف آمده بود... چه خبر خوبی، برف آمده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود قرار بود برای اولین بار آدم برفی درست کنم... یک آدم برفی فقط و فقط برای خودم لباس گرم پوشیدم و دستکش هایم را دست کردم و به کوچه رفتم ... .❄❄
.
هفت سالم بود صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم دیدم زمین مثل عروس ها پیرهن سفید پوشیده برف آمده بود... چه خبر خوبی، برف آمده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود قرار بود برای اولین بار آدم برفی درست کنم... یک آدم برفی فقط و فقط برای خودم لباس گرم پوشیدم و دستکش هایم را دست کردم و به کوچه رفتم ... خیلی سرد بود...شروع کردم به جمع کردن برف ها... دست هایم یخ زده بود ولی من آدم برفی می خواستم بدتر از سرما حرف های عابرانی بود که تا من را می دیدند می گفتند سرد است برو به خانه، سرما می خوری...با یک آفتاب زود آب می شود " اصلا شاید کسی دلش بخواهد سرما بخورد " این را می گفتم و دست هایم را هاااا می کردم تا کمی گرم شوند تمام شد... زیباترین آدم برفی دنیا را من با دست های یخ زده ساختم هویج و دکمه و... از خانه برداشتم و کاملش کردم... نزدیک ظهر شد دستکش و شال و کلاهم را به آدم برفی دادم و رفتم خانه تا کمی گرم شوم چشم هایم داد می زد که سرما خورده ام اما چه اهمیتی داشت ... من آدم برفی داشتم یک آدم برفی برای خودم از خستگی و اثرات قرص سرما خوردگی کنار بخاری خوابم برد بیدار که شدم دیدم انگار چند فصل خوابیده ام... آفتاب شده بود... خودم را به کوچه رساندم دیدم یادگاری هایم را گذاشته و رفته حرف عابران در گوشم مثل یک نوار ضبط شده مدام تکرار می شد سرد است برو به خانه، سرما می خوری... با یک آفتاب زود آب می شود بعد از آن دیگر آدم برفی درست نکردم ... این روزها وقتی چشم هایم را می بندم تعداد زیادی آدم برفی جلوی چشم هایم می آیند که هیچ کدام از برف ساخته نشده اند ولی مرامشان همان مرام آدم برفی ست ... با اولین آفتاب آب می شوند و می روند توی زمین... یادگاری هایشان می ماند و حرف عابران
#حسین_حائریان
Read more
و چ زود گذشت ۱۲ سال! همین دیروز بود ک با فرم زرشکی و کیف و کفش صورتی و ی قمقمه رفتم اول دبستان،چ ذوقی داشتم! بزرگترین ...
Media Removed
و چ زود گذشت ۱۲ سال! همین دیروز بود ک با فرم زرشکی و کیف و کفش صورتی و ی قمقمه رفتم اول دبستان،چ ذوقی داشتم! بزرگترین دغدغه ام نمره املا و تمیزی نیمکت ام بود! بزرگترین ناراحتیم دست خط زشتم و تا خوردگی گوشه کتابام بود!! با چ عشقی میرفتم مدرسه و با چ هیجانی برای آموختن علم تلاش میکردم! روزای آخر اسفند ... و چ زود گذشت ۱۲ سال!
همین دیروز بود ک با فرم زرشکی و کیف و کفش صورتی و ی قمقمه رفتم اول دبستان،چ ذوقی داشتم!
بزرگترین دغدغه ام نمره املا و تمیزی نیمکت ام بود!
بزرگترین ناراحتیم دست خط زشتم و تا خوردگی گوشه کتابام بود!!
با چ عشقی میرفتم مدرسه و با چ هیجانی برای آموختن علم تلاش میکردم!
روزای آخر اسفند ی چشمم خون بود ی چشمم اشک چون ۱۵ روز دوستام و خانم معلممون رو نمی دیدم!
روزای آخر اردیبهشت رو ک دیگه نگو......
روز ها و ماه ها و سال ها سپری شدن و من نفهمیدم کی امروز اومد!
دبیرستان ک اومدم ب خاطر دلایل مختلف منتظر چنین روزی بودم ولی خیلی زودتر از اون چیزی ک فکرش رو میکردم رسید!
امروز با ی فرم سورمه ای و کیف و کفش آبی و ی دفتر پر از خاطره از مدرسه اومدم بیرون!
از مدرسه ای ک ی روزای با خوشحالی و ب عشق دیدن دوستا و بعضی از معلما شب تا صبح خوابم نمیبرد و ی روزای دیگه با عصبانیت و حرص پتوم رو میزدم کنار و آرزو میکردم ک آتیش بگیره!
حالا خوب یا بد دیگه چیزی تا تموم شدن این کابوس وحشتناک یا رویای شیرین نمونده!!!
ولی هر چی ک بود صبر و استقامت و تحمل رو خیلی خوب توش یاد گرفتم!😄😄
ب امید فردا های بهتر و روشن تر......
😀😀😀
#فارغ_التحصیلی🎓
۱۳۹۶/۱۲/۲۰
م.ن. جا داره ک از مینا و فاطی تشکر کنم ؛ بدون اونا گذروندن خیلی از روزا برام خیلی سخت میشد!!❤❤❤
م.ن.۲.. تا این بالا هستم جا داره ک از مادر قشنگ و خواهر عزیزم هم تشکر کنم! تو این ۱۲ سال سنگ صبور من بودن و شنونده همه ی غُر های من بودن و اونا هم همراه من تحمل و صبر و مقاومت رو تمرین کردن😂😂😂😂(فقط خدا میدونه من چقد غُرغُر کردم)
از بابای عزیزم هم باید تشکر کنم ک تو این ۱۲ سال همه خاطرات من چ قشنگ و چ بی مزه رو گوش داد😉😉
Read more
. بودی؛ از همان اول بودی! ولی من قدرت را نمی دانستم ... گاهی باید بروی و دوباره بیایی تا قَدرت را بدانند. ...
Media Removed
. بودی؛ از همان اول بودی! ولی من قدرت را نمی دانستم ... گاهی باید بروی و دوباره بیایی تا قَدرت را بدانند. و تو عزیز دل ! رفتی و دوباره آمدی ... ! و من این بار دیگر دل دل نکردم؛ تمام دلم را جمع کردم و با تمام وجود عاشقت شدم !! امروز آسمان آبی بود ، آبی آبی ! میشد ابر های سفید تپلی و پنبه ای را در آسمان دید. میشد ... .
بودی؛ از همان اول بودی! ولی من قدرت را نمی دانستم ... گاهی باید بروی و دوباره بیایی تا قَدرت را بدانند. و تو عزیز دل ! رفتی و دوباره آمدی ... !
و من این بار دیگر دل دل نکردم؛ تمام دلم را جمع کردم و با تمام وجود عاشقت شدم !! امروز آسمان آبی بود ، آبی آبی ! میشد ابر های سفید تپلی و پنبه ای را در آسمان دید. میشد حتی سنگ ریزه های کوه های اطراف مدرسه را هم دید !
حتی میشد آن خرگوشی را که در دامنه ی کوه ها میجهید هم دید...
تازه !! امروز که در آلاچیق کوچک مدرسه نشسته بودم ، بیش از پیش دقت کردم؛ به مدرسه ای که تو مرا به آنجا کشانده بودی ... مثلا فهمیدم مدرسه مان یک درخت لاغر و رنجور ، اما دوست داشتنی کاج دارد !
یک درخت توت دارد که بهار ، تمام مدرسه را سیر می کند... و بوته های یاس ... یاس و یاس و یاس!! ... نگاهشان که می کردی بوی اردی بهشت می ‌آمد ...
چند تا پرنده ی عجیب و غریب هم روی شاخه های درختان عریان آواز می خواندند.
و من ؛ به آدمی فکر می کردم که در چرند های فلسفی اش ، وجودت را منکر شده بود ؛ تا اینکه یک شب خوابید و فردا صبح «آدم آهنی» بیدار شد !! تو که نباشی ، عشق نیست ... !! #حضرت_عشق. #فلسفه_و_عرفان
#دلنوشته_دخترخوب
.
پ ن : شکرت بابت بودنت .. و بعد هم ، شکرت بابت حضور یه همکلاسی! یه دوست !! کسی که یادم داد لبخند بزنم در حالیکه خودش بلد نیست لبخند بزنه ، کسی که تونست من واقعی رو ، بدون نقاب همیشگیم ببینه ... کسی که یکدل و بی شیله پیله بود و هست ... کمکم میکنه ، کمکش میکنم ؛ دوستش دارم ... دوستم داره؟! ... خدایا ! این یکیو ازم نگیر..... هعی ! خدایا شکرت😊
@mahya_shk
Read more
. برقص تا برقصیم یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان پایه‌های ...
Media Removed
. برقص تا برقصیم یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان پایه‌های محکمش با یک قر باباکرم خم شد و بر روی هم غلطید، الغوث الامان تازه رقصش انفرادی بود، اگر اجماع بود آسمان و عرش می‌تنبید، الغوث الامان یک نفر شاخه گلی را توی خانه برد و بعد توی پستو نیمه شب ... .
برقص تا برقصیم

یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان
این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان
پایه‌های محکمش با یک قر باباکرم
خم شد و بر روی هم غلطید، الغوث الامان
تازه رقصش انفرادی بود، اگر اجماع بود
آسمان و عرش می‌تنبید، الغوث الامان
یک نفر شاخه گلی را توی خانه برد و بعد
توی پستو نیمه شب بویید، الغوث الامان
گرچه او زیر پتو بویید، اما بوی گل
صبح فردا در محل پیچید، الغوث الامان
بوی گل افشا شد و مردم همه پر رو شدند
شهر راز عشق را فهمید، الغوث الامان
من خودم دیدم که بلبل مخفیانه با گلی
پشت پرچین عشق می‌ورزید، الغوث الامان
توی باغ روبروی خانه‌مان شب تا سحر
غنچه با گلبرگ می‌لاسید، الغوث الامان
مکتب ما حرمت شادی و منع خنده بود
ملتی بر ریش ما خندید، الغوث الامان
دختری در پیش چشم گشت ارشاد پلیس
با دوچرخه داشت می‌چرخید، الغوث الامان
موی او در دست باد افتاده بود از پشت سر
مومنی دید و دلش لرزید، الغوث الامان
یک زنی با ادکلن رد شد، نمی‌دانی چه شد!
شیخ بویید و تنش خارید، الغوث الامان
اوستاد صوت و لحن از دور عکس بچه دید
آسمان دور سرش چرخید، الغوث الامان
ناظمی در مدرسه با بچه‌ها خلوت نمود
چون منار اصفهان جنبید، الغوث الامان
روسری‌ها رفته روی چوب و پرچم گشته‌اند
شیخ گفتا گاومان زایید، الغوث الامان
هرچه ما گفتیم این چادر حجاب برتر است
هر که هرچه خواست می‌پوشید، الغوث الامان
بدتر از صد ناو جنگی، بدتر از صد موشک است
مانتوی کوتاه بی‌تردید، الغوث الامان
هی بگیر و هی ببند و هی ببند و هی بگیر
باز زور خلق می‌چربید، الغوث الامان
حکم قاضی هم دگر تاثیر چندانی نداشت
توی هاون آب می‌کوبید، الغوث الامان
باز سوژه دست هالو داده‌ایم و باز هم
او به ما و کار ما شاشید، الغوث الامان

محمد رضا عالی پیام _ هالو
Read more
. . تو را دوست دارم بیشتر از نوشتن آخرین سطر مشق‌های مدرسه بیشتر از تقلب در امتحان حتی بیشتر از بستنی ...
Media Removed
. . تو را دوست دارم بیشتر از نوشتن آخرین سطر مشق‌های مدرسه بیشتر از تقلب در امتحان حتی بیشتر از بستنی قیفی‌های قدیم و پفک‌های طعم پنیر تو را بیشتر از توپ‌های پلاستیکی کوچه‌های خاکی... این را که می‌دانی چقدر بود! به‌خدا تو را از خواب نرسیده به صبح هم بیشتر دوست دارم بیشتر از صبح‌های جمعه، ... . .
تو را دوست دارم
بیشتر از نوشتن آخرین سطر مشق‌های مدرسه
بیشتر از تقلب در امتحان
حتی بیشتر از بستنی قیفی‌های قدیم
و پفک‌های طعم پنیر
تو را بیشتر از توپ‌های پلاستیکی
کوچه‌های خاکی... این را که می‌دانی چقدر بود!
به‌خدا تو را از خواب نرسیده به صبح هم بیشتر دوست دارم
بیشتر از صبح‌های جمعه، عصرهای لواشک و آلوچه
تو را از زنگ‌های تفریح هم بیشتر دوست دارم
بیشتر از خیلی بیشتر از زیاد
من تو را یک عالمه دوست دارم. #افشین_صالحی
Read more
. شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه ...
Media Removed
. شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه وقفي اش روي كاشي هاي لاجوردي بنويسد : فيه رجالٌ يُحِبّونَ اَن يُطهَّروا ... فكرش را هم نمي كرد سال ها بعد پسركي سياهسوخته و لاغرمردني از بم سوداي كسب علم دين به سرش بزند و گوشه نشين حجره شماره ٩ شود. صبح ... .
شايد آن روزي كه ميرزا ابراهيم خان ظهيرالدوله به كاشيكار مدرسه اش سفارش ميداد بر سردر مدرسه علميه وقفي اش روي كاشي هاي لاجوردي بنويسد : فيه رجالٌ يُحِبّونَ اَن يُطهَّروا ... فكرش را هم نمي كرد سال ها بعد پسركي سياهسوخته و لاغرمردني از بم سوداي كسب علم دين به سرش بزند و گوشه نشين حجره شماره ٩ شود. صبح ها را مُغني الاديب و مختصرالمعاني و سيوطي و منطق مظفر بخواند و عصرها شريعتي و سروش و مطهري و درباره عقل مرتضي مرديها... چه سالهايي بود ...سالهايي كه دلم مي خواست شيخ مرتضا انصاري بشوم و هيچكس نبود به من بگويد آيا اين طلبه سياهسوخته با آرزوي شيخ انصاري اجازه دارد به سينما برود و فيلم قرمز فريدون جيراني را ببيند يا نه ؟ طلبه اي كه قاچاقي آلبوم دهاتي شادمهر را با واكمن سوني گوش ميكرد و بعد براي اينكه بشورد ببرد نيلوفرانه افتخاري را ... بعد نيم ساعت به اذان صبح بيدار ميشد و مي خواست با صد تا الهي العفو نافله اش هم ساده بگم دهاتي ام را بشورد و هم يارا يارا گاهي را... توي همان حجره شماره نه بود كه بوف كور صادق هدايت خواند و چند شب صداي خنده ي چندش آور پيرمرد خنزر پنزري توي كله اش دلش را ريش ميكرد ... خدا ميداند چندبار اين طلبه ي نوجوان دلش با موسيقي صداي زنهايي كه زنگ ميزدند به تلفن مدرسه و استخاره مي خواستند مالش رفت و با استغفراللهي حباب صدا را تركاند. زن را بلد نبود ... كل خيابانهاي كرمان را با دوچرخه فونيكس چيني اش ركاب زده بود و خدايا عاشقان را باغم عشق آشنا كن افتخاري را با صداي دورگه سن بلوغ زمزمه ميكرد...همان سالها بود كه وي اچ اس تايتانيك آمد و او در حسرت ديدنش سوخت ... و هنوزا تايتانيك را نديده است... من آن سالها را دلتنگم ... دلم براي حامد توي اين عكس تنگ شده ... حامدي كه حواسش به دلش بود . مهار دلش دستش بود... هنوز اگر چيزي ته خورجينم مانده باشد پس انداز همان سالهاست ... همان سالهاي روضه هاي پنج شش نفره و روزه هاي پنج شنبه ها... همان حافظ خواندنهاي عصرگاهي روي پله دم حجره و همان احمدعزيزي خواندنها: عقل آهن پاره ي ما را ببين... خدايا من از تو دور شده ام ... دنيا اقيانوسي است لايتناهي و دورم پر از كوه يخ ... من يكي از همان مسافران تايتانيكم كه دنبال تخته پاره ايست كه نجات پيدا كند... من را برگردان به همان سالها به سالهاي گل و كاشي و سنگفرش ... به سالهاي دائم الوضو بودن ... به سالهايي كه پستهايم را توي دفتري قفل دار مي نوشتم و فقط تو برايم كامنت ميگذاشتي... خدايا من ويروسي شده ام ... هنگ ميكنم ... من را به تنظيمات كارخانه برگردان .
Read more
در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان ...
Media Removed
در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ... چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران ... در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ... ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو ها آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ... و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم
ای_لیا
عصرتون خوش
شما هم از اون مامانا هستيد وقتى مدرسه تعطيل مى شه بيشتر از بچه ها كيف مى كنيد؟🙈🙈
تعطيلى ها عالى بود اما ما هر سه انفولانزا گرفتيم خونه مثل بيمارستان شده داروها هم انگار گچ و اب هستند بى اثر😭
سينى رو جديدا كاشى كارى كردم صفر تا صد طراحى با خودم بوده و كپى پيست نيست لطفا دوستان كپى كار اين نكته رو در نظر بگيرن😉😉😉😉
دستور بيسكويت پست هاى قبل هست
١٩ بهمن ٩٦
#كاشي_كاري_هاي_تارا —————————- دوستان براى استفاده از مطالب روانشناسى در حوزه خانواده و زوج مى توانيد از مطالب پيج و كانال روانشناسى استفاده كنيد
@tara_koliji
@tara_koliji
Read more
آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ...
Media Removed
آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ايم.اكنون اما همين ريشه هاى وصل و گير كرده در آن شهر مادرى دارد اذيت مان مى كند.مثل پيرمردى كه تمام هيجان اش را خرج كرده باشد،با جيب هايى خالى از اندكى ادرنالين، چهارشنبه سورى را زودتر از هميشه از ... آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ايم.اكنون اما همين ريشه هاى وصل و گير كرده در آن شهر مادرى دارد اذيت مان مى كند.مثل پيرمردى كه تمام هيجان اش را خرج كرده باشد،با جيب هايى خالى از اندكى ادرنالين، چهارشنبه سورى را زودتر از هميشه از سر كار به خانه برميگردم تا درگير ترقه و ترافيك نشوم.از پشت پنجره به آدم هايى كه دارند از آتش مى پرند حسودى مى كنم و يادم مى افتد چارشنبه هاى شهر خودمان را كه هيچ خدايى را بنده نبوديم.يه هم مدرسه اى داشتيم كه سال سوم دبيرستان با فروش ترقه به ما بعد عيد يك رنو كرم رنگ خريد.اولين سالى كه گواهينامه گرفته بودم،با غرور عيدى عمه سورى را بردم دم درشان (قربونت برم كه هنوزم چارشنبه سورى ها چشم ات به در هست عمه جان) و جوراب و دو هزار تومن از عمو رستم عيدى گرفتم. ما شهرستانى ها، يك وجب دور از خانه هم در تبعيديم و با حسرت داريم شادمانى هاى بقيه را تماشا مى كنيم. چارشنبه سورى براى ما تا صبح چارشنبه هم ادامه داشت. مادرم به حنا اعتقاد داشت و ميماليد به نوك انگشتان پاهايمان تا همكلاسى هامان نبينند و مسخره مان نكنند. كله سحر هم بيدارمون ميكرد تا به رسم هر سال صبحانه رو كنار زرينه رود (جُغتاى) بخوريم و كوزه اى كه هر سال ميخريد را با آب پر كنيم تا پلو شب عيد با آن آبكش شود. چقدر دلخوش بوديم و دنيا به هيچ جاى مان نبود.يك روز از اين شهر خواهم رفت. به قول احمد كايا: اين شهر مرا را از دلتنگى هايم جدا كرده ست.. تبعيد همين ست شايد، اينكه ميان اين همه مردم غريبه اى و ميان اين همه غريبه، تنها.مهربانى هايمان هم شده تلفن هاى چند دقيقه اى كه يك اپسيلون هم جواب اين جاهاى خالى را نمى دهد.عميق بوديم و ته نشين نمى شديم.شعر بوديم و كتاب نميشديم.مثل همان رودخانه هاى شهرم،جارى بوديم و به دريا مى ريختيم. اكنون اما تنها كاسه اى شده ايم نيمه خالى و تاريك، مانده كنار پنجره ى سورمه اى شب تا ماه درون مان تلو تلو بخورد.اينجا به حد كافى دلتنگيم و به حال آنها كه دلبستگى هايشان را كنده و با خودشان آورده اند،غبطه ميخوريم. نشسته ام فيلم در دنياى تو ساعت چند است را مى بينم.يادم آمد دلتنگى هاى ما مرد ها عميق ترين اتفاق روزهاى مان ست.براى يك پنجره براى يك لبخند يك درخت و آسمانى كه پرنده اش پاشيده باشند.قورت ميدهم تمام اين بغض هاى پنهان را و زير كترى را آتش مى زنم.هنوز هم چاى مرا از اندوه نجات ميدهد. به قول جمال ثريا: "زندگى زيبا ميخواهيد،انسان هاى خوب اطراف تان جمع كنيد." آرى، در دنياى من ساعت خيلى دير ست
Read more
. هنوز خوب به خاطر دارم آن شب را تا صبح بیدار بودم یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد ...
Media Removed
. هنوز خوب به خاطر دارم آن شب را تا صبح بیدار بودم یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود برعکس تمام هم سن و سال هایم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم ولی آن دوچرخه فرق داشت بدجور دلم را برده بود بی اغراق زیباترین دوچرخه ... .
هنوز خوب به خاطر دارم
آن شب را تا صبح بیدار بودم
یعنی‌ راستش را بخواهید از خوشحالی خوابم نمی برد
چند هفته ای بود که دلم پشت ویترین یک‌دوچرخه فروشی جا مانده بود
برعکس تمام هم سن و سال هایم هیچ علاقه ای به دوچرخه سواری نداشتم
ولی آن دوچرخه فرق داشت
بدجور دلم را برده بود
بی اغراق زیباترین دوچرخه ی دنیا بود
با تزیین های ساده ولی عجیب زیبا
دوچرخه را خریدم
ولی هنوز دوچرخه سوار شدن را بلد نبودم
دوچرخه را دست می‌گرفتم و به کوچه میرفتم ولی دوچرخه سواری نمی کردم
تابستان تمام شد
دوچرخه هم مثل خیلی از وسایل بازی دیگر تا تمام شدن مدرسه ها و تابستان بعدی به انبار کوچ کرد
در تمام این مدت به دوچرخه ام سر می زدم
وقتی کسی نبود یواشکی با کلی استرس در حیاط دوچرخه سواری می کردم
کم کم دوچرخه سواری را یاد گرفتم
منتظر تابستان بودم تا به تمام دوستان و هم سن و سال هایم نشان بدهم که چه دوچرخه سوار ماهری شده ام
نیمه های خرداد بود
امتحان آخر هم تمام شده بود و داشتم با خوشحالی به سمت خانه می دویدم
مستقیم به انباری رفتم ولی دوچرخه نبود که نبود
من دوچرخه سواری را یواشکی یاد گرفته بودم و‌ همه فکر می‌کردند دوچرخه سواری بلد نیستم ، فهمیدم دوچرخه ام‌را به یکی از هم سن و سال هایم که دوچرخه دوست داشته ولی قدرت خریدش را نداشته بخشیده اند
چون فکر می کردند من نمی توانم از آن استفاده کنم
نشستم روی پله‌ های انباری و فقط اشک ریختم
راستش را بخواهید تنها دوست داشتن کافی نیست
اگر ‌به وقتش دوست داشتن را بلد نباشی ، دوست داشتن را نشان ندهی او‌ را از دست خواهی داد
بعد از آن دیگر هیچوقت دوچرخه سوار نشدم
هیچوقت به هیچ دوچرخه ای حتی فکر نکردم
دلیلش مشخص است وقتی چیزی را که دوست داری از دست می دهی دیگر نمی توانی برایش جایگزین پیدا کنی
من فقط همان دوچرخه را دوست داشتم
.
#دوچرخه #حس #خوب #دوست_داشتن #از دست دادن
Read more
طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی ...
Media Removed
طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی کوچولو و طوسی که تا اومدم نازش کنم پرید تو بغلم و یه راه خیلی طولانی رو حتی وقتی سوار تاکسی شدم از بغلم بیرون نیومد . طوسی با وجود مخالفت‌های مامان و بابام موندگار شد و شد خواهر و عشق قیلی و عزیزدردونه‌ی ... طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی کوچولو و طوسی که تا اومدم نازش کنم پرید تو بغلم و یه راه خیلی طولانی رو حتی وقتی سوار تاکسی شدم از بغلم بیرون نیومد
.
طوسی با وجود مخالفت‌های مامان و بابام موندگار شد و شد خواهر و عشق قیلی و عزیزدردونه‌ی من...
.
چند ماه بعد یهو طوسی گم شد، دو ماه تموم من مثل دیوونه‌ها بودم... هر روز سر تا ته کوچه‌مون رو آگهی می‌چسبوندم و شب و نصفه‌شب و صبح زود تو خیابونا دنبالش می‌گشتم و کارم شده بود ضجه و زاری... اونقدری که واسه طوسی گریه کردم واسه رفتن دوست‌پسرام اشک نریخته بودم!!
.
اون موقع‌ها من سه چهار هزار تا فالوئر بیشتر نداشتم... یه روز یکی منو زیر عکس نرگس محمدی بازیگر منشن کرد که یه گربه پیدا کرده بود، همون لحظه فهمیدم طوسیه ولی هرچی نوشته‌ها رو م‌خوندم باورم نمی‌شد، طوسی تو سعادت‌آباد، رو هره‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی شیشم یه ساختمون پیدا شده بود در حالی‌که خونه‌ی ما اشرفی اصفهانی بود!!!
.
خلاصه که همون شب، طوسی بعد هفت هفته به خونه برگشت، مث یه معجزه! از اون روز ایمانم به معجزه هزار برابر بیشتر شده و هنوز می‌تونم واسه نشدنی‌ترین اتفاق‌ها امید داشته باشم
.
@delbarcats
روزتون مبارک خرچسونه‌ها💙💙💙
#happycatday
#پرنسس_طوسی
#sabascats
#صباوطوسی
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_نه

یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه فکر نمیکردم. زنگ مدرسه که میخورد به هر بدبختی بود خودم رو میرسوندم پایین در خونه تا وقتی با اون پیکان سبز قالپاق کالسکه‌ای میاد، ببینمش و بهش سلام کنم، اونم لپاش گل بندازه، خیلی آروم جوابم رو بده و فوری ازم فرار کنه. بعضی وقتها به قدری از خودم خسته می‌شم که از خودم سوال می‌کنم چند نفر قراره شیر ما رو بدوشن و چند متر جلوتر، بستنی قیفی به خورد ملت بدن. نه چشم رنگی بودم، نه قد بلند، نه از این پسرا که پیرهن چهارخونه می‌پوشن و آستینش رو یکم میدن بالا تا خوب تو چشم بیان. من خودم بودم و نمیتونستم ادای این پسرای شیک و مجلسی رو دربیارم. به خودم می‌رسیدم اما این شکلی نبود که بتونم حواس کسی رو پرت کنم. همه پولام صرف عطری می‌شد که حس می‌کردم تنها سلاحم برای فرار از تنهاییه اما هر کس بهم می‌رسید می‌گفت اسم عطرت چیه؟ بعدش اسم بود که با اسم قاطی می‌شد و آخرش یه اسمی مییومد بیرون که هیچ ربطی به من نداشت. ما جماعت بدبختی هستیم؛ از همون هفت صبح با صدای رو مخ موبایل ساکمون رو میبندینم تا سرمشقی که هزار بار از روش نوشتیم رو دوباره پررنگ‌ترش کنیم. انصاف نیست که هر روز با صدای موبایل از خواب بپرم، دور وبرم رو نگاه کنم و صحنه روز قبل دوباره تکرار شه. محل کار تکراری، آدم‌های تکراری، سیگار کشیدن‌های تکراری، شب‌گردی‌های تکراری. ما همه به یه تکرار رسیدیم و خودمون نمی‌خوایم باور کنیم که این تکرار آروم آروم داره جونمون رو میگره. ما عاشق تکراریم برای همین وقتی یکی گورش رو گم می‌کنه هر روز از خودمون سوال می‌کنیم که چرا نموند تا باز هم این لوپ مسخره رو تکرار کنیم. ما دچار تکرارگردانی شدیم. بعضی کلمات رو به ما بد فهموندن؛ مثلا معنی تکرار از روی ترس تنهایی رو «دوست داشتن» معنی کردن. حالیت هست؟ فریب خوردیم. خیلی مسخرس، بهش می‌گم دوستت دارم و ازم دلیل میخواد. اصلا مگه دوست داشتن دلیل داره؟ من نمیتونم برات دلیل بیارم اما میتونم قول بدم که دوست دارم تکراری‌ترین آدم زندگیم باشی. همین تکرار با تو بودنه که باعث شده این صدای تکراری موبایل رو تحمل کنم. از خواب بیدار شم، کیفم رو بردارم و یک بار دیگه بخوام شانسم رو امتحان کنم تا شاید تونستم برات تکراری شم.
#شهاب_دارابیان
#یادداشت
عکس:
@sahar._.shamsi
Read more
. سیزده ساله که بودم "شاهنامه به نثر" را در یکی از قفسه های شهرکتاب شیراز پیدا کردم و سراپا شوق خواندنش ...
Media Removed
. سیزده ساله که بودم "شاهنامه به نثر" را در یکی از قفسه های شهرکتاب شیراز پیدا کردم و سراپا شوق خواندنش شدم. قیمتش سه هزار و پانصد تومان بود و پول روزانه ی من دویست تومان. فراموش نمی کنم که چه روزها صبح زودتر بیدار شدم و در باران و آفتاب پیاده به مدرسه رفتم تا پولم به سه هزار و پانصد تومان برسد. هر روز فکر ... .
سیزده ساله که بودم "شاهنامه به نثر" را در یکی از قفسه های شهرکتاب شیراز پیدا کردم و سراپا شوق خواندنش شدم. قیمتش سه هزار و پانصد تومان بود و پول روزانه ی من دویست تومان. فراموش نمی کنم که چه روزها صبح زودتر بیدار شدم و در باران و آفتاب پیاده به مدرسه رفتم تا پولم به سه هزار و پانصد تومان برسد. هر روز فکر می کردم امروز یکی پیدا می شود و این کتاب را می خرد؛ بعضی شبها از این فکر خواب به چشمم نمی آمد.
محال است فراموشم شود روزی که برای خریدنش از پله های کتابفروشی پایین رفتم و با عجله به سراغ قفسه رفتم و دیدم هنوز سرجایش مانده. انگار صد سال هم می گذشت می ماند تا من بیایم و بخرمش.
حالا سه روز است تشنه ی خواندن "در ستایش بطالت" هستم. باز نگرانم. می ترسم فردا نباشم، می ترسم فردا نباشد. می ترسم از خیلِ کتابهای خوبی که تا به این لحظه نوشته شده و من هنوز نخوانده ام. از خیلِ کتابهای خوبی که نوشته خواهد شد روزی که دستم از خواندنشان کوتاه است.

#شاهنامه_به_نثر #ایرج_گلسرخی #خواندن #حرص_خواندن #در_ستایش_بطالت #برتراند_راسل #محمدرضا_خانی #برای_خواندن_عجله_ای_در_کار_است
Read more
یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های ...
Media Removed
یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های نون‌ وپنیر هر روزم که واسه زنگ تفریحام میزاشتی تو‌کیفم،مثل بستن بندای کفشم که یاد نمیگرفتم،مثل کلاهی که روزای سرد زمستونی میذاشتی رو سرم و قیطونای دورشو‌میبستی و شالگردن رو هم روش دوتا دور محکم میدادی ... یه چیزایی تو زندگی ادم هست که همیشه هست،رنگ و بوش با گذر زمان کم نمیشه تکراری نمیشه،مثل ساندویچ های نون‌ وپنیر هر روزم که واسه زنگ تفریحام میزاشتی تو‌کیفم،مثل بستن بندای کفشم که یاد نمیگرفتم،مثل کلاهی که روزای سرد زمستونی میذاشتی رو سرم و قیطونای دورشو‌میبستی و شالگردن رو هم روش دوتا دور محکم میدادی که سرما نخورم یه وقت،مثل شب عیدی که تا صبح بیدار موندی و اون لباس موهر صورتی رو بافتی و‌دونه دونه رج به رج برامون مروارید گذاشتی،مثل بوی شیرینی که هر سال پر میشه تو‌خونه،وشیرینی هایی که من میبردم زیر پتو،مثل دم پایی که شب امتحان جغرافی خوردم و دونه دونه سوالا رو باهاش حفظ کردم،مثل تلاشت واسه پیدا کردن بهترین مدرسه واسم،مثل شبایی که تو بیمارستان بیدار موندی وچنگایی که از استیصال تو خواب و بیداری رو گردن برفی نازنینت زدم و صدات در نیومد،مثل نیمه های هر شب که بیدارت میکردم‌و‌واسم آب میاوردی مثل اشکت روز عقدم تو محضر،مثل وسواست موقع خریدن پارچه های دم‌کنی جهازم،مثل بودنت ،مثل سرم که همیشه روی پاهات ارامش میگیره،مثل تو مامان دوست داشتنی من که قلبم به بودنت وصله که هیچکس و هیچ چیز نمیتونه مثل تو بشه واسم دوستت دارم روزت مبارک دوست داشتنی همیشگی زندگی من♥️ #مامان
Read more
۰ از اسفند تا حالا درست نخوابیده‌ام. به مشاورم قول دادم خوابم را تنظیم کنم. ولی مگر همه ی دنیا خودشان ...
Media Removed
۰ از اسفند تا حالا درست نخوابیده‌ام. به مشاورم قول دادم خوابم را تنظیم کنم. ولی مگر همه ی دنیا خودشان را با خواب من تنظیم میکنند؟ همسایه پشتی همه کارهایش با داد راه می افتد. پسرش سوم راهنمایی است. از مدرسه که می آید دستش را محکم ممتد میکوبد روی زنگ واحدشان. زنگ را که کوبید در را هم با شدت می کوبد. بعد مادرش ... ۰
از اسفند تا حالا درست نخوابیده‌ام. به مشاورم قول دادم خوابم را تنظیم کنم. ولی مگر همه ی دنیا خودشان را با خواب من تنظیم میکنند؟ همسایه پشتی همه کارهایش با داد راه می افتد. پسرش سوم راهنمایی است. از مدرسه که می آید دستش را محکم ممتد میکوبد روی زنگ واحدشان. زنگ را که کوبید در را هم با شدت می کوبد. بعد مادرش با داد میگوید پاهایت را بشور. با داد میفرستد پسرک را از پیک ناهار بگیرد. با داد تلویزیون میبینند. این وسط اگر نهنگ عنبر دو هم پخش شود که دو سه خط خارج و خراب هم آواز میخواند و خنده‌های ترسناک میکند. عطسه‌هایش بی اغراق یک حادثه ست. باور نمیکنمشان. داد میزند فال میگیرد. فال قهوه میگیرد. تاروت میگیرد. چای، شیر، ورق میگیرد. دعوا هم زیاد میکنند. مثلا سر اینکه چرا عین عربیش را گرفته هفده. و کسی که عربیش هفده باشد اراذل و اوباش میشود. دعوا میکنند زیاد. پنج صبح. سه ظهر. هشت شب. و صدای این دعوا تمام ساختمان را میلرزاند. پرده‌ی گوشهای من که شوخیست. روزی بیست بار درِ کرکره ای واحدشان را میبندد قفل آویز میزند بعد باز میکند دوباره میبندد قفل آویز میزند. با در دعوا دارد. با قفل آویز هم. با ما هم دعوا داشت اوایل. پشت سرم داشت با همسایه روبروییمان حرف میزد که «دختره گفته مشتریات(فال میگیرد)که میان در حیاطُ نمیبندن». راست میگفتم. مدتی کارم این بود مراقب باشم در باز نباشد. دزد آمده بود. طلاهای همسایه را هم برده بود. کفشهای بهمن را هم. در را نمیبستند. مرد همسایه گفت:« اشکال نداره، بچَس». من را میگفت. از اسفند تا حالا درست نخوابیده‌ام. اینجا خیلی سر و صدا هست و این تنها یکی از آنهاست. من هم سبک خوابم خیلی. شمایی که بچه دار میشوید، بچه‌هاتان را با صدای بلند بخوابانید. با موزیک. با اخبار. با صدای در. دمپایی. فندک اجاق گاز. یک وقت روی پنجه راه نروید به هوای بیدار نشدن بچه که بعدش خودتان دو ساعت بتوانید بخوابید! ما که با پای خودمان به دنیا نیامدیم. شما مسئول هستید اگر بچه‌تان در سی و یک سالگی شب و روز خواب درستی نداشت. بچه‌هاتان را با صدای بلند بخوابانید. با چکش. دریل. همزن. خانه‌ها را میکوبند. خواب‌ها خراب میشوند.
Read more
. من از خیلی چیز ها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ از مدیر مدرسه از قیافه عبوس شنبه چقدر از شنبه ...
Media Removed
. من از خیلی چیز ها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ از مدیر مدرسه از قیافه عبوس شنبه چقدر از شنبه ها بیزار بودم خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود شب که می شد در دور ترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم #سهراب_سپهری . چند تا از کارای دانشگامو موقع اسباب ... .
من از خیلی چیز ها می ترسیدم :
از مادیان سپید پدر بزرگ
از مدیر مدرسه
از قیافه عبوس شنبه
چقدر از شنبه ها بیزار بودم
خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد
عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود
شب که می شد در دور ترین خواب هایم
طعم صبح جمعه را می چشیدم #سهراب_سپهری
.

چند تا از کارای دانشگامو موقع اسباب کشی پیدا کردم 😓 #یادش_به_خیر😢
از خودم ممنونم که بایگانیشون کردم و بعد 4 سال , الآن رو شدن 😐 و از همشون کمی ناقصه 😁
#تذهیب
#گل_و_مرغ
Read more
HBD nastaran<span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f497"></span><span class="emoji emoji1f496"></span> <span class="emoji emoji1f36d"></span><span class="emoji emoji1f418"></span><span class="emoji emoji1f47c"></span>🏻 My first Digital paint <span class="emoji emoji1f3a8"></span> ٥دى تولد يكى از باحال ترين و ...(هرچي بگم كم گفتم)كسى ...
Media Removed
HBD nastaran 🏻 My first Digital paint ٥دى تولد يكى از باحال ترين و ...(هرچي بگم كم گفتم)كسى كه هميشه مشقامو مينوشت و خلاصه ى درسارو قبل از امتحان برام ميگفت 🤣🤣 كسى كه مجبورش كردم عدد ٥رو دوست داشته باشه چون زندگيش به عدد ٥ گره خورده دوستى كه هميشه از اون امضايى كه من براش ساختم استفاده ... HBD nastaran💕💗💖
🍭🐘👼🏻
My first Digital paint 🎨
٥دى تولد يكى از باحال ترين و ...(هرچي بگم كم گفتم)كسى كه هميشه مشقامو مينوشت و خلاصه ى درسارو قبل از امتحان برام ميگفت 😂😂🤣🤣 كسى كه مجبورش كردم عدد ٥رو دوست داشته باشه چون زندگيش به عدد ٥ گره خورده دوستى كه هميشه از اون امضايى كه من براش ساختم استفاده ميكنه 💖 و مهارت وحشتناكى براي شاد كردن بقيه داره 🤣 آدمى كه تاحالا نشده يه روز مدرسه نياد 😄 كسى كه تا عمر داره به من حرفاى بد بد ميزنه براى اينكه با اكسو آشناش كردم😂😂😂 دوستى كه هرچقدرم باهاش شوخيه بدجور ميكنم به دل نميگيره و بلاي بدتر سر من مياره اما هرچقدرم تلاش كنه نمى تونه گريه ى منو در بياره 🤣😝😝😝 و روزى هم نميرسه كه من از آزار دادنش دست بردارم 🤗😎 عاشقه نقاشياتم به طور وحشتناك 😁😆😇 كسي كه خيلي سحر خيزه و هفت صبح بدنيا اومده خلاصه اينكه خيلييى دوست دارم و مطمئنم هيچ كس تو اين دنيا وجود نداره كه تو رو دوست نداشته باشه😂😅💗💗😍😘
تولدت مبارك خون آشام ،🍭آبنبات ومگس مهربون من 😂😅با اين كه فقط٤ سال باهم دوستيم اما انگارخيلي وقته كه از دوستيمون مى گذره 😍😅
خيييليى دوست دارم 💗💗
٩٥/١٠/٠٥
#digitalpainting #bunny #hbd #nastaran
Read more
. شاید وقتی میگن #پاییز شما یاد پادشاه فصل های اخوان بیفتین ، یا شایدم برگهای زرد و نارنجی که دل میبرن ...
Media Removed
. شاید وقتی میگن #پاییز شما یاد پادشاه فصل های اخوان بیفتین ، یا شایدم برگهای زرد و نارنجی که دل میبرن از آدم ولی من همیشه یاد خیس شدن پاهام و صدای شلپ شلپ کفشام میفتم یادمه بچه تر که بودم روزای بارونی همیشه تو کوچمون آب جمع میشد و باید یه ده بیست متری رو از تو آب میرفتیم فکر کن اوایل مهر باشه و سر صبح ... .
شاید وقتی میگن #پاییز شما یاد پادشاه فصل های اخوان بیفتین ، یا شایدم برگهای زرد و نارنجی که دل میبرن از آدم
ولی من همیشه یاد خیس شدن پاهام و صدای شلپ شلپ کفشام میفتم
یادمه بچه تر که بودم روزای بارونی همیشه تو کوچمون آب جمع میشد و باید یه ده بیست متری رو از تو آب میرفتیم
فکر کن اوایل مهر باشه و سر صبح ، پاهاتم خیس باشه و شلپ شلپ صدا بده ، مامانتم یه کلاه ( که یه دوره ای میذاشتن سرمون که تقریبا تا زانومون میومد و فقط جای چشمامون توش تعبیه شده بود و انقد هیپوونتیله ت میکرد که اسیدوز تنفسی به هم بزنی ، که تو جنگ‌ ویتنام هم به عنوان ابزار شکنجه ازش استفاده می کردن ) رو هم گذاشته باشه سرت ، و بخوای بری مدرسه ؛ واسه همینا هیچوقت دل خوشی از پاییز نداشتم
اینکه روزا کوتاه میشد و آفتابو کمتر میدیدم هم دقّم میداد
زمستون هم همین اوضاع بود ولی همین که با یه شب آجیل و انار خوری شروع میشد خودش خیلی خوب بود ؛ تازه شوق برف و تعطیلی مدرسه هم بود که قابل تحملش میکرد ، تهشم که عید بود
این خاطرات چند روز پیش که بارون شدیدی بارید واسم زنده شد ، چون دوباره یه صدایی می شنیدم ... شلپ ... شلپ ...
Read more
سال 54 بودکلاس چهارم مدرسه بودم یه روز ناظم مدرسه اومد تو کلاسمون اسم چن تا از بچه ها رو خوند گفت از فردا ...
Media Removed
سال 54 بودکلاس چهارم مدرسه بودم یه روز ناظم مدرسه اومد تو کلاسمون اسم چن تا از بچه ها رو خوند گفت از فردا باید ب مدرسه نو بنیاد فرح بریم راستش رو بخاید خیلی برام سخت بود فک میکردم چ اتفاقی قراربیفته فردا ک ب مدرسه جدید رفتم محیط تازه خیلی برام جالب بود ساختمان ب سبک جدید با سالنی طولانی و کلاسهای بزرگ اون ... سال 54 بودکلاس چهارم مدرسه بودم یه روز ناظم مدرسه اومد تو کلاسمون اسم چن تا از بچه ها رو خوند گفت از فردا باید ب مدرسه نو بنیاد فرح بریم راستش رو بخاید خیلی برام سخت بود فک میکردم چ اتفاقی قراربیفته فردا ک ب مدرسه جدید رفتم محیط تازه خیلی برام جالب بود ساختمان ب سبک جدید با سالنی طولانی و کلاسهای بزرگ اون شب از ذوق تا صبح خوابم نبرد یکی دیگه از شگفتیهای این مدرسه تداخل پسرها با دخترا بود امروز بعد از سالها غربت، غربتی سی و دو ساله ب روزهای کودکیم برگشتم با کوله باری از خاطرات تلخ وشیرین با عبور از زمان چه عزیزانی رو ک از دست دادم و چه عزیزانی ک خدا ب من عطا کرد. امروز منو مغز بادام جلوی همون مدرسه باور کنید ک حس حال امروزم وصف شدنی نیست با این تفاوت ک دیگه این مدرسه ب نظرم مث اون روزا نمیاید
Read more
برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که ...
Media Removed
برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که توی خیابون شهید حامدی . هر روز صبح وقتی می خواستم پیاده برم مدرسه از جلوی سینما فلسطین رد می شدم .پس از سالها تعطیلی تازه بازسازی و بازگشایی شده بود . اون روزا خیلی حالم بد بود . من که نمره های بیستم مایه ... برای دیروز که روز ملی سینما بود... پیش دانشگاهی بودم . مدرسه مون بالای فلکه معلم بود . خونه مون هم که توی خیابون شهید حامدی . هر روز صبح وقتی می خواستم پیاده برم مدرسه از جلوی سینما فلسطین رد می شدم .پس از سالها تعطیلی تازه بازسازی و بازگشایی شده بود .
اون روزا خیلی حالم بد بود . من که نمره های بیستم مایه پز دادن های مامان و بابا به فامیل بود تابستون اون سال برای اولین بار تو زندگیم دو تا از درسام رو افتاده بودم . نگذاشتم بابام بفهمه . هر روز به یه بهانه ای از خونه میرفتم بیرون که به کلاس جبرانیم برسم . تازه رسیده بودم به این نقطه که اصلا تو زندگیم چیکار میخوام بکنم . بعد از سه سال ریاضی خوندن اصلا هیچ جذابیتی برام نداشت . با خودم میگفتم گیرم که ریاضی های پیش دانشگاهی رو هم پاس کردم و اصلا گیرم که کنکور هم خوب دادم و یه مهندسی درست و درمون هم قبول شدم . خوب که چی ؟ یعنی تا آخر عمر باید با یه مشت عدد و رقم بی معنی سر و کله بزنم ؟
حالا تو این اوضاع که با مکافات اون دوتا درسم رو پاس کرده بودم و نمی دونستم اصلا واسه کنکور و بعدش چیکار میخوام بکنم تنها سینمای داراب هم دوباره باز شده بود .... ادامه در کامنت اول
Read more
به پشت سرم که نگاه میکنم صفی از زنان بااستعداد , سختکوش و صبوری را می بینم , صفی که با ننه جانم شروع میشود, ...
Media Removed
به پشت سرم که نگاه میکنم صفی از زنان بااستعداد , سختکوش و صبوری را می بینم , صفی که با ننه جانم شروع میشود, زنی که فکر میکردم هیچ وقت نمی میرد و همیشه هست و خواهد بود. با اینکه سواد نداشت انبانی از خاطره و ضرب المثل و حکایت و قصه بود. وقت خوشی من در روزگار کودکی زمانی بود که از مدرسه به خانه می آمدم. یک جفت دمپایی ... به پشت سرم که نگاه میکنم صفی از زنان بااستعداد , سختکوش و صبوری را می بینم , صفی که با ننه جانم شروع میشود, زنی که فکر میکردم هیچ وقت نمی میرد و همیشه هست و خواهد بود. با اینکه سواد نداشت انبانی از خاطره و ضرب المثل و حکایت و قصه بود. وقت خوشی من در روزگار کودکی زمانی بود که از مدرسه به خانه می آمدم. یک جفت دمپایی جلو بسته ورنی و یک جفت کلوش پایین پله میدیدم. خانه بوی عجیبی به خودش میگرفت. بوی سبزی و ماست و پرتقال تازه ای که ننه و عمه جانم از روستا با خودشان میاوردند. هوای خانه گرم میشد وقتی که میدیدم ننه جان نشسته و دارد از همان سبزی هایی که با خودش آورده پاک میکند و همین جور حرف میزنند و میخندند و به مادرم کمک میکنند. ماچ باران می شدیم و صدایی که همه نوه ها را هیچ وقت بی جان صدا نمی کرد. فروغ جان, افسانه جان, مهدی جان, فاضل جان و... ما را به خودش میخواند.
ننه جانم آدم عجیبی بود و با همه مهربانی اش دیسیپلین خاصی داشت در خوردن, خوابیدن, حرف زدن. همیشه صبح های خیلی زود بیدار میشد و به باغ میرفت برای وجین سبزی ها یا دوشیدن شیر گاو. هیچ وقت به مرغ و تخم مرغ ماشینی لب نمیزد. اصلا آدم وحشتناک قانع و ساده زیستی بود. هیچ النگو یا انگشتر و گوشواره ای در همه این سالها نداشت. صندوقچه ای داشت که پر بود از پارچه های خلعتی و سوغاتی. هر از گاهی در صندوق رو باز میکرد و همه را به عروسها و دخترها و نوه های بزرگترش می بخشید. ته اش پارچه نخی تیره ای با گل های ریز را برای خودش بر میداشت و پیراهن کمر چین داری برای خودش میدوخت با دست. شبها تقریبا نمی خوابید و برای همه پسرهایش یک دور مویه میکرد. زندگی شبانه ننه جانم با روزهایش خیلی متفاوت بود. روزها شاد و قصه گو و فعال بود. شبانه دردهایش را, رنج هایش را وقتی که همه خواب بودند تا صبح به شکل مویه بیرون میریخت. این زن صبور, قوی و پرتلاش بیش از نود سال در ساده ترین شکل ممکن و اوج قناعت و مناعت طبع زندگی کرد و همه خواستش از زندگی عاقبت بخیری بود. آخرش هم عاقبت بخیر شد.
23 دی ماه امسال درست هشت سال است که دیگر کسی با صدای نرم و مهربانش وقتی که به شمال میروم نمی گوید: افسانه جان خاری مارجان!
Read more
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای ...
Media Removed
. . تمام شد به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و بیدار باش های ساعت ۷ صبح و کار و کار و تلاش یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب... زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید شیطنت های دخترانه دلسوزی های مادرانه بچه ها و فانتوم و مسواک برو ... .
.
تمام شد
به خواب رفتن های ساعت ۲ شب و
بیدار باش های ساعت ۷ صبح
و کار و کار و تلاش
یک سره شدنِ شیفتهای صبح و بعد از ظهر
و رسیدن به خوابگاه بعد از اذان مغرب...
زیارت چهل، پنجاه دقیقه ای آخر شبها که هرکس را هرچند خسته، به سوی خود میکشید
شیطنت های دخترانه
دلسوزی های مادرانه
بچه ها و فانتوم و مسواک
برو بیا و بدو و بدو
تولد و خنده و سرود
و خلاصه اش کنم یک مشت قلب رئوف که عهد بسته بودند حداقل این یک هفته را تغییر کنند
مهربان تر باشند
همدل تر باشند
تکبر و منم منم را مرخص کنند و
وضویی گرفته و نیت اخلاص کنند
و خدمت و خدمت
آمدیم تا از خود بگذریم
آمدیم تا بشکنیم خودرا
توکل برخدا
بندگی کنیم خدا را با خدمت
و زیبا خواهیم ساخت دنیا را
چه شعرها که سروده میشوند در همین یک وجب آن طرف تر از خانه ی گرم و نرممان
.
دلم‌برای مدرسه آسیه تنگ میشود
پارسای مهربان
و لهجه های شیرین همه ی بچه ها
دلم برای صداقتشان
سادگی و دستان زبر و زحمت کششان تنگ میشود
چهره های سختی کشیده
و کودکان پر تحملی که آخ شان در نمی آمد اکثرا
دلم‌ تنگ میشود برای دست و روی نَشُسته شان
برای زخم و زیلی های روی زانوی پسربچه ها
دلم تنگ میشود برای یک بار خاله گفتنشان
یک بار خنده شان و
یک نگاه چشمانشان
دلم تنگ میشود برای کمردردها و گرفتگی های عضلاتم .
دلم تنگ میشود...
انگار همین چند دقیقه پیش بود که ساکم را میبستم😭
#جهادی
#شهید_هدایت
#من
#مشهد
#امام_رضا
#دلتنگی
#وداع
Read more
ًاين متن فوق العادست حتما بخونين... خانوم رايس وزير سابق خارجه امريكا ميگه تو بچگي پدرم هميشه از جنب ...
Media Removed
ًاين متن فوق العادست حتما بخونين... خانوم رايس وزير سابق خارجه امريكا ميگه تو بچگي پدرم هميشه از جنب كاخ واشنگتن منو ميبرد مدرسه و ميگفت اينجا محل كار آيندته و عكسهاي كاخ سفيد رو تو اتاقم نصب كرده بود .........///////....... خانم كيت وينسلت بازيگر نقش رز در فيلم تاييتانيك وقتي به خاطر زيبا بازي ... ًاين متن فوق العادست حتما بخونين... خانوم رايس وزير سابق خارجه امريكا ميگه تو بچگي پدرم هميشه از جنب كاخ واشنگتن منو ميبرد مدرسه و ميگفت اينجا محل كار آيندته و عكسهاي كاخ سفيد رو تو اتاقم نصب كرده بود
.........///////.......
خانم كيت وينسلت بازيگر نقش رز در فيلم تاييتانيك وقتي به خاطر زيبا بازي كردن نقشش جايزه اسكار رو ميگيره
ميگه هروقت بچه بودم ميرفتم حموم شامپومو بغل ميكردم و ميگفتم و تصور ميكردم جايزه اسكاره
اشك از چشماش سرازير ميشه و ميگه اما اين ديگه واقعا شامپو نيست و جايزه اسكاره
............//////////........
چند وقت پيش يه روزنامه انگليسي داشتم ميخوندم تيتر زده بود از زلاتان ابراهيموويچ بازيكن تيم ملي سوئد و پارس سنت ژرمن فرانسه كه جديدا يه خيابون تو سوئد به نامش زدن گفته بود
خواب تموم روياها و موفقيت هايم را در بچگي هايم ديده بودم..
..............//////..........
آقاي هیلتون سرایدار یک هتل بود ... و
تمام جوانی و نوجوانیش سرایدار بود
اما الان ٨۴ هتل هیلتون تو دنیا داریم ! او یکی از بزرگترین هتلداران زنجیره ای دنیاست.
حالا هیلتون آدم مسنی شده
تو ی مصاحبه از ایشون سوال میشه :
تمام نوجوانی و جوانی سرایدار بودی چی شد که این شدی ؟
جواب میده : "من هتل بازی کردم!" _آقای هیلتون هتل بازی چیه بگو ما هم به جای خاله بازی هتل بازی کنیم ؟! در جواب میگه :
تمام اون جوانی و نوجوانی که همه میدونند من سرایدار بودم وکیف مشتریا رو جابجا می کردم و ... اما
شبها که رییس هتلم می رفت خونه
من میرفتم تو اتاقش
لباسامو در میاوردم
لباسای رییس هتل رو می پوشیدم
پشت میزش می نشستم و هتل بازی می کردم !
مدام تصور ذهنی من این بود که یکی از بزرگترین هتلداران دنیا هستم ...
.
حالا بعضی از ماها تو خلوتمون سرطان بازی می کنیم
بعضی ها تو ذهنشون روزی چند بار دادگاه میرند .
روزی چند بار ورشکست می کنند
روزی چند بار چاقو تو شکمشون می کنند .
رابطه ي زيبا و عاشقانه مون رو تموم شده ميبينيم
بچه ها و عزيزانمون رو از دست رفته احساس ميكنيم
و خيلي وقتا نقش يه آدم شكست خورده، بي مسئوليت، نالايق، طرد شده، زشت ! و غيردوست داشتني رو بازي كنيم ... درسته!!!!!
به قول مرد بزرگ انيشتين
انسان در نهایت شبیه رویاهایش میشود...
رویا های زیبا و نیک خواهی برای خود و ديگران بسازید
و سپس برای رسیدن به هدفهای زیباتون تلاش کنید...
😊 #love #goodmorning #life #god #dreams #انسان #صبح #زيبايي #متفاوت #روزخاص
Read more
عكسِ خانوادگى: - خب ... آماده اى؟ - الان دارى ضبط ميكنى؟ - آره - موهام خوبه؟ - آره همه چيت خوبه فقط ...
Media Removed
عكسِ خانوادگى: - خب ... آماده اى؟ - الان دارى ضبط ميكنى؟ - آره - موهام خوبه؟ - آره همه چيت خوبه فقط ميتونى عكسو يه كم بالاتر بگيرى؟ - اينجا خوبه؟ - آره عاليه ... خب ... بريم؟ - بريم - ... شرو كن - اين مادر است، با گلِ سرخى به سينه اش آن روزها الههء ته ديگ و رنگِ مو اين روزها نمونهء يك جفت چشمِ خيس شايد ... عكسِ خانوادگى:
- خب ... آماده اى؟
- الان دارى ضبط ميكنى؟
- آره
- موهام خوبه؟
- آره همه چيت خوبه فقط ميتونى عكسو يه كم بالاتر بگيرى؟
- اينجا خوبه؟
- آره عاليه ... خب ... بريم؟
- بريم
- ... شرو كن
- اين مادر است، با گلِ سرخى به سينه اش
آن روزها الههء ته ديگ و رنگِ مو
اين روزها نمونهء يك جفت چشمِ خيس
شايد اگر به خانهء بختش نمى نشست
امروز شهره بود به چيزى قشنگتر:
بازيگرِ تئاتر، قلمكار، خوشنويس

اين هم پدر، كه البته اينجا مريض بود
مردى كه هيچ وقت جوانى نكرده است
خاكسترى رها شده از نسلِ سوخته
توى سرش هنوز صداى مسلسل است
هى فكر مى كند كوپنِ قند گم شده
صد بار خواب ديده كه من را فروخته

اين هم برادرم، كه به عكاس زل زده
آن روز صبح يك عمليّاتِ ويژه داشت:
چرخِ مديرِ مدرسه را زرد كرده بود
حالا - طبيعتاً - همه چيزش عوض شده
ديروز ديدمش، بُرُس و سطلِ رنگ داشت
مشغولِ زرد كردنِ ديوار و نرده بود

اين هم گلِ هميشه بهار است، خواهرم
تنها كسى كه باعثِ بدبختى ام شده
چون او اگر نبود خودم را... نه... بيخيال
حالا كه وقتِ گفتنِ آن حرفِ خوب نيست
امروز روزِ گفتنِ انواعِ آرزوست
فرقى نمى كند كه عجيبند يا محال

اين هم منم ... ... ...
- ... چى شد!؟
- هيچى يهو يادِ يه چيزى افتادم
- خب ميخواى ادامه نديم؟
- نه بابا خوبم
- آخه يهو يه جورى به عكس زل زدى كه انگار بارِ اوّله ميبينيش
- نه چيزى نيس ... ادامه بدم يا از اوّل ميگيرى؟
- نه همينو ادامه بده خودم بعداً درستش ميكنم
- خيلى خب ... كجا بودم؟
- اين هم منم
- اين هم منم، تفالهء فرگشتِ جغدها
يك اشتباهِ محض كه يك مادر و پدر
يك شب ميانِ بسترشان مرتكب شدند
نه ماه بعد عالم و آدم به گِل تپيد
ده سال بعد گورِ خودم را شكافتم
سى سال بعد آينه ها ملتهب شدند

صد سال بعد هم كه زمين خشك مى شود
شايد بفهمى از همه عالم چه ديده بود
مردى كه بارها به خودش معترض شده
من روز و شب به مرگِ جهان فكر مى كنم
(( كو همرهى كه خيمه از اين خاك بركَنَم؟))*
كو؟ قرن هاست گونهء من منقرض شده
- ... ... تموم شد؟
- نه ... اين لامصب تموم بشو نيس...
-------------------------------------------- * حافظ
Read more
کلاس دوم دبستان بودم یک چتر هفت رنگ خریده بودم، یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم باران تند و قشنگی می ...
Media Removed
کلاس دوم دبستان بودم یک چتر هفت رنگ خریده بودم، یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم باران تند و قشنگی می بارید وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما ... زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... کلاس دوم دبستان بودم
یک چتر هفت رنگ
خریده بودم،
یک روز که شیفت بعد از ظهر بودم
باران تند و قشنگی می بارید
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما ...
زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که
کلاس درس
واجب‌تر از بازی
زیر باران است.
یادم نیست آن روز
آموزگارم چه درسی به من آموخت،

اما دلم
هنوز
زیر همان باران
توی حیاط مدرسه مانده.

بعد از آن روز
شاید هزار بار دیگر
باران باریده باشد

و من
صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما ... آن حال خوب هشت سالگی

هرگز
تکرار نخواهد شد... !

این اولین
بدهکاری من
به دلم بود که
در خاطرم مانده.
اما حالا
بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود
که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛

چقدر پشیمانم
از انجام ندادن
کارهایی که به بهانه‌ی منطق
حماقت کرده و انجام ندادمشان ...! حالا می دانم

هر حال خوبی
سن مخصوص به
خودش را دارد ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ

ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !

ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ :

ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ....؟
Read more
.قلــ♡ــبِ كــاغـــذى: کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک ...
Media Removed
.قلــ♡ــبِ كــاغـــذى: کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم،وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم ... .قلــ♡ــبِ كــاغـــذى:
کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم،وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما
زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخيص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما،
آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد...
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛
چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد!!
آدﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ زﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛
برﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛
بخار ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !
کﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : آﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ !
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟
ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ...؟؟؟ #محمود_دولت_آبادى

تولدت مبارک .
Read more
تولدي ديگر فروغ فرخزاد... همه ي هستي من آيه ي تاريکيست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها ...
Media Removed
تولدي ديگر فروغ فرخزاد... همه ي هستي من آيه ي تاريکيست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست که مردي ... تولدي ديگر فروغ فرخزاد...
همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ي يک عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه ي يک پنجره ميخوانند

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
«دستهايت را
دوست می دارم»
دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد ، ميدانم،ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد
و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .
من پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.
#فروغ_فرخزاد
#بازم هم تولدي ديگر اما...
من صادقانه روز تولدم...
Read more
در دنیا چرخیدم و چرخیدم تا فهمیدم کسی بدون هیچ توقعی برایم قدمی نخواهد بر داشت. کسی بی هیچ انتظاری به من محبت نخواهد کرد. اولین حسی که به خاطر می آورم به مادر داشتم این بود که تنها دست او بود که گرم بود و با نرمی دست کوچک مرا می گرفت. تنها یک نفر نیمه شب ها که در خواب پتو از رویم کنار می رفت بالای سرم می آمد و مرا ... در دنیا چرخیدم و چرخیدم تا فهمیدم کسی بدون هیچ توقعی برایم قدمی نخواهد بر داشت. کسی بی هیچ انتظاری به من محبت نخواهد کرد. اولین حسی که به خاطر می آورم به مادر داشتم این بود که تنها دست او بود که گرم بود و با نرمی دست کوچک مرا می گرفت. تنها یک نفر نیمه شب ها که در خواب پتو از رویم کنار می رفت بالای سرم می آمد و مرا می پوشاند. وقتی بیمار می شدم وقت و بی وقت بیدار می شد و با دارو و یک استکان آب بالای سرم می آمد و داروی مرا به من می داد. اولین کسی بود که به محض آموختن الفبا با اشتیاق برایم کتاب و مجله می خرید و مرا با عالم خواندن و فکر کردن آشنا کرد. زنی که بیرون از خانه معلم بود،مدیر مدرسه بود، اما سی سال کمتر استراحت کرد تا ما راحت تر باشیم. تنها کسی بود که نسبت به شیطنت های کودکیم، سرکشی نوجوانیم و غرور جوانیم صبور بود. هنوز هم گاهی که در خانه نیست احساس تنهایی می کنم. کسی که از زمان مدرسه رفتن تا همین چندوقت پیش که قبل از طلوع خورشید برای انجام طرح پایان نامه ام باید از خانه بیرون می زدم، تا همین روزها که صبح زود می روم سر کار، همیشه با یک استکان چای و دو خرمای بدون هسته منتظرم است تا تشنه از خانه بیرون نروم. بعد از ظهرها که خسته و گرسنه و دیرتر از همه از دانشگاه یا محل کار به خانه می رسم نمی تواند به خواب بعد از ظهرش ادامه دهد و با چشمانی خواب آلود بر می خیزد و غذایم را گرم می کند. او برایم آشناترین و نزدیک ترین بوده است همیشه. تنها اوست که وقتی دلم از ناملایمت ها گرفتست به عظمت و ملایمت همیشگیش فکر می کنم، همان ملایمت دست هایش در کودکیم. همان سادگی همیشگیش که بدون هیج توقعی برایم هر کاری می تواند می کند... و بی صدا در اتاقم اشک می ریزم. مثل همین حالا که این کلیپ را می بینم اما به خاطر سفر از خانه دور شده ام...
#مادر
Read more
من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است !! من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی ...
Media Removed
من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است !! من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان ... من دهه پنجاهی هستم
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است !!
من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام ! من مدادِ سیاه ِ"سوسمار" نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام ! من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " ! من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !
من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!
من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!
من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام ! من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند :اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!
من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !
من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود ,با کلی خش خش و تق و توق ! من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام! مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !
من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانه‌ها که آمده بودند دیش‌های ماهواره را جمع کنند! من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت),خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند ! من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !من بره دست آموز صاحب منصبانی هستم که به من شعارمرگ برآمریکاراآموختند ولی خودوفرزندانشان برای کسب علم به امریکامیروند؟!من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید!!!!
من متولد دههء پنجاهم .....
Read more
. <span class="emoji emoji25fb"></span>️ . امروز داشتم فک میکردم که یکی از مشکلات تو سفر بودن و مخصوصا ون‌لایف، یا شایدم بهتره بگم سفرهای ...
Media Removed
. ️ . امروز داشتم فک میکردم که یکی از مشکلات تو سفر بودن و مخصوصا ون‌لایف، یا شایدم بهتره بگم سفرهای غیر هتلی اینه که آینه و آینه قدی و اینارو باید فراموش کرد🤦🏻‍♀️ یعنی شما فک کن صبح بیدار میشی تو یه آینه‌ی ۳x۴ آرایش میکنی، لباساتو از حفظ می‌پوشی، شانس بیاری نور خوب باشه تو بدنه‌ی ماشین رفلکتت بیوفته ... . ◻️ .
امروز داشتم فک میکردم که یکی از مشکلات تو سفر بودن و مخصوصا ون‌لایف، یا شایدم بهتره بگم سفرهای غیر هتلی اینه که آینه و آینه قدی و اینارو باید فراموش کرد😂🤦🏻‍♀️
یعنی شما فک کن صبح بیدار میشی تو یه آینه‌ی ۳x۴ آرایش میکنی، لباساتو از حفظ می‌پوشی، شانس بیاری نور خوب باشه تو بدنه‌ی ماشین رفلکتت بیوفته استایل کلی رو ببینی😂😂🤦🏻‍♀️ یا دیگه خیلی بهت فشار بیاد بگی با گوشی ازت عکس بگیره ببینی چی تنته اصن😂 اوضاع عجیبیه برا من یا ماهایی که عاشق آینه‌ایم به خدا! اینجا آینه‌ی کافه‌است تو شیراز که عین دختر مدرسه‌ای‌ها یواشکی و تند تند آرایش کردم و از ذوق حضور آینه سلفی هم گرفتم و سرخوش😌😍
آقا یکی نیست آینه قدی سفری و تا شو تولید کنه؟😂
.
#pincafetrips
Read more
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. ...
Media Removed
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی ... .
کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی و بی انضباطی و کارهای خارج از قاعده نظام آموزشی بودم. نمره انضباط راهنمایی ام ١٣ یا ١۴ بیشتر نبود.
اول راهنمایی که بودیم موقعی که زنگ آخر رو میزدن ما عین زندونیا که بالاخره آزاد شدن دسته جمعی نعره زنان از کلاس بیرون می رفتیم. تا اینکه خانم ناظم اولتیماتوم جدی داد که وای به حالتون اگه از امروز نعره بزنید. زنگ آخر رو زدن. بچه ها آروم و خیلی رام از کلاس بیرون می رفتن. منم انگار خوشم نیومد رام باشم. پس تنهایی داد زدم: هورا کلاس تعطیل شد! و دویدم. بچه ها هم دنبال من نعره زنان به سمت در کوچه دویدند. تا اینکه ناظم عصبانی منو دید. گفت اون ژاکت زرده بایست! منم می دویدم. یکی از بچه ها گفت ژاکت رو دربیار. اولین بار بود که حس کردم یه چریکم. ژاکت رو دوستم گرفت زیر چادرش قایم کرد. ناظم که تا کوچه دویده بود منو تو سیل جمعیت بچه های خوشحال گم کرد. خانم ناظم! ببخشید حرصت دادم.
کلاس پنجم دبستان یه خانم ناظمی داشتیم مانتو و شلوار اتو کشیده و رنگ روشن میپوشید. عین طاووس تو حیاط موقع زنگ تفریح راه می رفت. واقعا به خط اتوی شلوارش و تمیزی لباسش می نازید. منم در حال بازی و شلوغی تو حیاط پشت پام بالا رفت و با کف کفشم یه مهر گنده روی مانتوی شکری رنگ خانم ناظم زدم. هیچ وقت خشمش رو از یاد نمی برم. الآنم ازش معذرت نمی خواهم چون اون بیش از اندازه لازم خشمگین شد.
باز کلاس پنجم معلم دینی درست جلسه اول باهامون با آب و تاب از فشار شب اول قبر حرف زد، انگار خودش تجربه کرده بود! تصویرسازیش طوری قوی بود که ترسیدیم. ما ده یازده سالمون بود. تقریبا همه مون شب کابوس دیدیم و با گریه از خواب پریدیم. صبح مادرها اومدن مدرسه اعتراض کردند. خانم دینی از جلسه دوم سرمون غر زد که اگه موضوعی بود به خودم می‌گفتین.
#پونه_ندایی
.
When I was 9 years old.
#nostalgia #iran #poonehnedai
Read more
. ‎قسمت سیزدهم خاطرات ‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود ‎تا ...
Media Removed
. ‎قسمت سیزدهم خاطرات ‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود ‎تا آخرین روز های شهریور هم مدرسه ثبت نام نکرده بودم ‎دلم نمیخواست بهارستان باشم ‎بهارستان، شهری که توش زندگی میکردیم و میکنم، به شدت مهاجرپذیر شده بود و اختلاف فرهنگی توش زیاد بود ‎منم هیچوقت ... .
‎قسمت سیزدهم خاطرات
‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود
‎تا آخرین روز های شهریور هم مدرسه ثبت نام نکرده بودم
‎دلم نمیخواست بهارستان باشم
‎بهارستان، شهری که توش زندگی میکردیم و میکنم، به شدت مهاجرپذیر شده بود و اختلاف فرهنگی توش زیاد بود
‎منم هیچوقت به طور جدی زندگی نکرده بودم اونجا
‎قبلش ، صبح میرفتم اصفهان مدرسه و ظهر برمیگشتم خونه
‎یا ظهر میرفتم مدرسه و عصر برمیگشتم خونه
‎زیاد با آدما دمخور نبودم
‎حس جالبی نسبت به این شهر جدید نداشتم
‎پدرم مخالفت کرد با این که اصفهان برم مدرسه
‎میگفت خسته میشی تو این مسیر و این حرفا
روزاي آخر ‎شهریور یه مدرسه تو بهارستان ثبت نامم کرد
‎مدرسه راهنمایی کاشانی
‎غیاث الدین جمشید کاشانی
‎عجیب غریب بدبین بودم نسبت به این مدرسه
‎چون مال اون فضا نبودم
‎نه این که بد باشه
‎من تا حالا تو این شرایط زندگی نکرده بودم
‎روز اول مهر شد و من رفتم مدرسه
‎صبح با مامانم رفتیم و وایسادم سر صف
‎با چهره همکلاسی ها و اسم دو سه تا معلم ها آشنا شدم روز اول
‎نمیشد قضاوت کرد
‎اما چون بدبین بودم به اون شرایط، حالم خیلی گرفته بود
‎ظهر رفتم خونه
‎کلید انداختم و رفتم تو سالن
‎که دیدم اسباب و وسایل خونه چیزیش نمونده
‎با تعجب به بابام گفتم چی شده پس؟
‎گفت مامانت رفت خونه خودش
‎کاملا مغزم هنگ کرده بود
‎تازه یادم اومد که بله...چند روز پیش با مامانم و داییم رفتیم یه خونه اجاره کردیم
‎دیگه نمیتونستیم همه با هم زندگی کنیم
‎کسی مقصر نبود
‎این دو نفر اصلا واسه زندگی باهم ساخته نشده بودن
‎دو تا اخلاق مختلف
‎دو تا فکر مختلف
‎دو تا زندگی مختلف
Read more
. نمیدانم این الا کلنگ جمعه، این حالت معلق میان خوابیدن و دویدن، دوگانه پر شتاب دلشوره آورنده که با ...
Media Removed
. نمیدانم این الا کلنگ جمعه، این حالت معلق میان خوابیدن و دویدن، دوگانه پر شتاب دلشوره آورنده که با عصری سنگین و سرد، سرد ترین ساعات، یخناک در چله تابستان، از کجای کودکی در عمق روان من و تو کاشته شده. حالتی ضد جمعه که نمی دانی با تعطیلی چه کنی. و تا دور خودت می چرخی ساعت گذشته و عمرت رسیده به میانراه. ... .
نمیدانم این الا کلنگ جمعه، این حالت معلق میان خوابیدن و دویدن، دوگانه پر شتاب دلشوره آورنده که با عصری سنگین و سرد، سرد ترین ساعات، یخناک در چله تابستان، از کجای کودکی در عمق روان من و تو کاشته شده.
حالتی ضد جمعه که نمی دانی با تعطیلی چه کنی. و تا دور خودت می چرخی ساعت گذشته و عمرت رسیده به میانراه.
جمعه، این مزاحم روزها، جمعه اخراج شده از مدرسه و ادارات، جمعه بی قرار، جمعه و خورشید باهم در جنگ، آفتاب ظهر جمعه، غروب جمعه، شب جمعه، صبح جمعه، صبح جمعه با شما، جمعه، غایب از قصه ظهر جمعه، اما بر انگیخته در راه شب، هرشب.
ما و جمعه، همزادان جوان نشده افتاده به میانسالی، ما و جمعه بلاتکلیف عین هم.
ما و جمعه با هم پیر شدیم. جمعه های تقویم دم دستت را بنگر، جمعه همین حالا هم کمرنگ شده است، خسته شده است، موهای جمعه زودتر از موعد نشسته به سپیدی، بلی حقیقت همین است: جمعه شکسته است، و می رود که از تقویم ها برای همیشه حذف شود.
Read more
اونایی که من رو می شناسن می دونن که هیچ وقت تلویزیونی نبودم به اون شکل و البته ربطی هم به فرهیختگی نداره ...
Media Removed
اونایی که من رو می شناسن می دونن که هیچ وقت تلویزیونی نبودم به اون شکل و البته ربطی هم به فرهیختگی نداره شاید به الگوی مغزیم بر می گرده که همیشه بیشتر شنیداری بودم نه دیداری . و شاید به این دلیله که اصولا از برنامه های تلویزیونی بی خبرم یکیش همین دور همی که واقعا ساعت پخشش رو نمی دونم و روزهای پخشش رو اما ... اونایی که من رو می شناسن می دونن که هیچ وقت تلویزیونی نبودم به اون شکل و البته ربطی هم به فرهیختگی نداره شاید به الگوی مغزیم بر می گرده که همیشه بیشتر شنیداری بودم نه دیداری . و شاید به این دلیله که اصولا از برنامه های تلویزیونی بی خبرم یکیش همین دور همی که واقعا ساعت پخشش رو نمی دونم و روزهای پخشش رو اما امروز به لطف مرخصی استعلاجی تونستم ببینم و چه خوب که تونستم ببینم😊 من تلویزیون نبین اما عاشق فوتبال ، از قسمت سوم برنامه نود، ببیننده ثابتش شدم زمانی که شنبه ها پخش می شد ساعت یازده شب و تا دو صبح طول می کشید و من فرداش شش صبح باید بیدار می شدم برم مدرسه . یادمه شیرین و مامان می گفتن بخواب بچه آخه چی داره این برنامه مگه؟( البته شیرین گاهی پایه م بود مخصوصا همون قسمت سه که مهمونشون علی دایی و مهدی مهدوی کیا بودن . @shirinparsa7689 یادته که چقدر زیرزیرکی خندیدیم؟ مخصوصا به ماشین لباسشویی؟😉😉) به جرات می گم مهم ترین دلیل من برای دیدن نود، عادل فردوسی پور بود. مجری، کارشناس و گزارشگر باسواد، دوست داشتنی و به شدت "خود"ش به دور از کلیشه های رسانه ...
پ ن : از مهران مدیری هم نگم که همیشه تو ذهنم یه جایگاه ویژه داشته و داره. کسی که به شدت کارش رو بلده
پ ن : عادل فردوسی پور از کاریزمای مهران مدیری گفت و این حرف رو من از خیلی های دیگه شنیدم که " مهران مدیری یه کاریزمای عجیب داره"
Read more
. صبح یكی از روزهای اول دبیرستان، وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم همه دور یكی از بچه‌ها جمع شده‌اند و او هم ...
Media Removed
. صبح یكی از روزهای اول دبیرستان، وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم همه دور یكی از بچه‌ها جمع شده‌اند و او هم با چهره‌ای كه غرور و شعف در آن مشهود بود، چیزی را برای بقیه تعریف می‌كند. نزدیك‌تر كه رفتم فهمیدم دوست‌مان به تازگی با یك پسری آشنا شده و قصدشان هم ازدواج است. جلو رفتم و تبریك گفتم و برای‌شان آرزوی عشقی ... .
صبح یكی از روزهای اول دبیرستان، وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم همه دور یكی از بچه‌ها جمع شده‌اند و او هم با چهره‌ای كه غرور و شعف در آن مشهود بود، چیزی را برای بقیه تعریف می‌كند. نزدیك‌تر كه رفتم فهمیدم دوست‌مان به تازگی با یك پسری آشنا شده و قصدشان هم ازدواج است. جلو رفتم و تبریك گفتم و برای‌شان آرزوی عشقی پایدار كردم. همه ما برای دوست‌مان خوشحال بودیم و علاوه بر آن، موضوعی برای سرگرمی پیدا كرده بودیم.
.
بعد از آن ماجرا چیزهایی تغییر كرد. مثلا دوست‌مان دیگر با ما برنمی‌گشت خانه. چون مدرسه كه تعطیل می‌شد، می‌دیدیم سر كوچه بالایی یك نفر با پراید هاچ‌بك منتظرش ایستاده. یواشكی همراهش موبایل به مدرسه می‌آورد و سر كلاس‌ها مدام در حال اس‌ام‌اس بازی بود. حتی احساس می‌كردیم كم‌كم زیرابروهایش هم دارند تمیز‌تر می‌شوند.

اوضاع به همین منوال پیش می‌رفت تا اینكه یك روز خانوم معاون آمد سركلاس و گفت: «به من گفتن یه نفر اینجا موبایل همراهش داره. تا زنگ بعد فرصت دارین بیاین بگین كیه. وگرنه از انضباط 10 نفر اول لیست، نفری سه نمره كم می‌كنم. اگه كسی هم چیز بیشتری می‌دونست، بیاد بگه. مثلا اینكه چرا موبایل همراهش میاره، با كی حرف میزنه و تو موبایلش چیا داره. هركی بگه يك نمره انضباط تشویقی بهش اضافه ‌می‌كنم». این را گفت و از كلاس خارج شد و صدای قدم‌هایی كه با آرامش دور می‌شد در فضای راهرو طنین انداخت. در چهره‌ 10 نفر اول لیست «به ما چه ربطی داره آخه» خاصی مشخص بود، اما سه نمره انضباط كه شوخی نبود. حتی من هم كه نفر یازدهم لیست بودم و خطری تهدیدم نمی‌كرد، با خودم فكر كردم كه بروم و همه چیز را بگذارم كف دست خانوم معاون و با آن يك‌ نمره تشویقی، اوضاع خراب نمره انضباطم را بهبود ببخشم. به هرحال همه ما در طول سال تحصیلی گندهایی زده بودیم كه حالا فرصت جبرانش برای‌مان فراهم شده بود.

بعد از چند ثانیه، همه نگاه‌ها معطوف شد به صاحب موبایل، واقعا كه مسبب همه بدبختی‌های كلاس ما او بود. چرا عشق و حال و زیرابرو برداشتنش برای او و نمره كم شدنش برای ما باشد؟ عشقش بخورد توی سرش، عشقی كه این‌جوری به همه‌مان ضرر بزند می‌خواهیم100سال سیاه پایدار نباشد. مطمئنم كه این فكرها همزمان از ذهن همه ما گذشت و همه‌مان تصمیم گرفتیم دبیرمان كه آمد، وسط كلاس به بهانه‌ای خارج شویم و آن يك نمره را از آن خود كنیم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
بابای #خوب من<span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji2764"></span> #تابستان بود. #مدرسه ها #تعطيل بود. من و بابام به كنار #دريا رفتيم. چند روز در آنجا ...
Media Removed
بابای #خوب من #تابستان بود. #مدرسه ها #تعطيل بود. من و بابام به كنار #دريا رفتيم. چند روز در آنجا مانديم. #گردش و #تفريخ خوبي داشتيم. گاهي هم بازي مي كرديم. يك روز #صبح، بابام گفت: بازي امروز ما پرتاب #سنگ است. هر يك از ما يك سنگ برمي دارد و آن را توی دريا مي اندازد. هر كدام از ما كه سنگش دورتر رفت، ... بابای #خوب من😊❤
#تابستان بود. #مدرسه ها #تعطيل بود. من و بابام به كنار #دريا رفتيم. چند روز در آنجا مانديم. #گردش و #تفريخ خوبي داشتيم. گاهي هم بازي مي كرديم.

يك روز #صبح، بابام گفت: بازي امروز ما پرتاب #سنگ است. هر يك از ما يك سنگ برمي دارد و آن را توی دريا مي اندازد. هر كدام از ما كه سنگش دورتر رفت، بازي را برده است.

تا #عصر بازي كرديم. دلم مي خواست بازهم بازي كنيم. ولي ديگر سنگي در كنار دريا نمانده بود همه آنها را توي دريا انداخته بوديم.

غصه دار به #خانه برگشيتم. من و بابام رفتيم و #شام خورديم و خوابيديم.

صبح كه بيدار شدم، ديدم كه بابام نيست. همه جا دنبال بابام گشتم تا به كنار دريا رسيدم. ديدم كه بابام كنار كوهي از سنگ ايستاده است.

نمي دانيد چه باباي خوبي دارم! #شب تا صبح نخوابيده بود و براي من سنگ جمع كرده بود. حيف كه آن قدر خسته شده بود كه ديگر نمي توانست با من بازي كند!
Read more
و امروز در سرچ گوگل به اینگونه سرچ هایی برخوردم <span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span> واقعا ایا چرا اینقدر نفرت از مدرسه؟<span class="emoji emoji1f630"></span>پسرم دخترم ...
Media Removed
و امروز در سرچ گوگل به اینگونه سرچ هایی برخوردم واقعا ایا چرا اینقدر نفرت از مدرسه؟پسرم دخترم چرا میخوای مدرسه رو نابود کنی؟ واقعا برای اینکه مدرسه نری سرچ میکنی چگونه مدرسه نریم؟😎خیلی شیک صبح نرو مدرسه دیگه واقعا از گوگل چه انتظاری داری یاد خاطرات کودکی خودم افتادم چقدر مامان به مدرسه ... و امروز در سرچ گوگل به اینگونه سرچ هایی برخوردم 😂😂
واقعا ایا چرا اینقدر نفرت از مدرسه؟😰پسرم دخترم چرا میخوای مدرسه رو نابود کنی؟😂😂 واقعا برای اینکه مدرسه نری سرچ میکنی چگونه مدرسه نریم؟😎خیلی شیک صبح نرو مدرسه دیگه واقعا از گوگل چه انتظاری داری
یاد خاطرات کودکی خودم افتادم چقدر مامان به مدرسه نرفتن ما سختگیر بود
یه بار زری خودشو شدید زد به مریضی که دور از جون دارم میمیرم و این حرفا که نره مدرسه. بچه هم نبودا. دبیرستانی بود😂 مامان هم با اندکی ابراز همدردی بعدش از خونه رفت بیرون گفت داری میری مدرسه یادت نره در خونه رو ببندی😂😂
و در ان لحظه بود که مریدان (من و فاطی) جامه ها بدراندندی نعره ها کشیدندی و به حال خواهر بسیار گریستندی
شاید اونکه سرچ کرده چگونه مدرسه نرویم زری خودمون بوده😁
#چگونه_مدرسه_نرویم #نه_به_مدرسه #خاطرات #گوگل_تعجب_میکند #به_هم_نخندیم_باهم_بخندیم
Read more
. آدم گاهی اوقات جرات ترک دنیایی که ساخته،جرات خراب کردن تصوراتش راجع به یه آدم رو نداره. یه دروغی ...
Media Removed
. آدم گاهی اوقات جرات ترک دنیایی که ساخته،جرات خراب کردن تصوراتش راجع به یه آدم رو نداره. یه دروغی رو میشنوه بعد به خودش دروغ میگه که این دروغی که شنیدم دروغ نبود! سال دوم دبستان یه معلم خیلی مهربون داشتم با صورت بور و چشمای رنگی! همیشه با لبخند نگاهم میکرد. توی اون سن و سال به خودم قول داده بودم ... .
آدم گاهی اوقات جرات ترک دنیایی که ساخته،جرات خراب کردن تصوراتش راجع به یه آدم رو نداره.
یه دروغی رو میشنوه بعد به خودش دروغ میگه که این دروغی که شنیدم دروغ نبود!
سال دوم دبستان یه معلم خیلی مهربون داشتم
با صورت بور و چشمای رنگی!
همیشه با لبخند نگاهم میکرد.
توی اون سن و سال به خودم قول داده بودم وقتی بزرگ بشم حتمن میرم دیدنش و نمیذارم فراموشم بشه.
باور کن اگه ازم میپرسیدن مهربون ترین ادم روی زمین کیه؟بی معطلی میگفتم خانوم معلم ما.
تا اینکه یه صبح برفی و سرد معلممون اومد توی کلاس و بعد از چک کردن تکالیف چند تا از بچه هارو برد پای تخته تا اون تکالیف ریاضی رو جلوی چشم خودش حل کنن.
اما اون بچه ها بلد نبودن، عصبانی شد،
سرشون داد زد و گفت کفش هاتون رو در بیارید، بچه ها داشتن گریه میکردن اما معلممون دست بردار نبود، کفش هاشونو در آوردن،گفت جوراب هاتونم در بیارید،
خشکم زده بود
همه ترسیده بودن،فکر کردیم میخواد فلکشون کنه اما نه یه نقشه دیگه تو سرش داشت،
مات و مبهوت داشتم به چهره ی عوض شده ش نگاه میکردم که صدام زد،
از جام بلند شدم، گفت دنبال من بیا،
به اون چند نفر گفت پا برهنه برید توی برف و به من گفت حواست باشه بهشون، اون بچه ها داشتن یخ میزدن و گریه میکردن و معلممون با حرص نگاهشون میکرد.
من از این همه بی رحمی بهت زده بودم.
فردای اون روز اولیای یکی از بچه ها اومد مدرسه،اون به مادرش گفته بود که خانوم معلم چه بلایی سرشون آورده.
من مبصر کلاس بودم، معلممون دست پاچه اومد سراغم،گفت احتمالا تو رو صدا کنن دفتر و بخوان راجع به اتفاق دیروز حرف بزنی،حواست باشه، بهشون میگی خانوم ما این کارو نکرد اونا خودشون رفتن برف بازی.
من فقط نگاهش کردم.
وقتی آقای مدیر صدام کرد دفتر مدرسه همون حرفای خانوم معلم رو گفتم و اومدم بیرون.
واقعیت این بود که من به آقای مدیر و اولیای اون بچه دروغ نگفتم،من داشتم به خودم دروغ میگفتم، نمیتونستم باور کنم خانوم معلم مهربونم این همه بی رحم باشه، نمیخواستم تصوراتی که توی ذهنم ازش داشتم خراب بشه،
سال دوم دبستان تموم شد،سال ها گذشت و بزرگ و بزرگ تر شدم اما قولی که به خودم داده بودم رو شکستم و نرفتم سراغ معلممون، میدونی آدم بالاخره یه روزی یه جایی مجبوره با حقیقت رو به رو بشه و خودش رو از خواب بیدار کنه،واقعیت بالاخره یه روز میاد سراغت و درست همونجا همه ی دروغ هایی که به خودت گفتی برملا میشه و وادار میشی به فراموش کردن، به گرفتن تصمیمی که دوستش نداری، خیلی سخته اما حقیقت همینه، تلخه،خیلی تلخ.
.
رازِ رُخشید برملا شد/ #علی_سلطانی

عکس را سینا برداشته
@sina_sahraei
Read more
. . من تا كلاس پنجم فكر نمى كردم در مدرسه ممكن است يك معلم جز درس خواندن و سيخ نشستن از آدم توقعى داشته ...
Media Removed
. . من تا كلاس پنجم فكر نمى كردم در مدرسه ممكن است يك معلم جز درس خواندن و سيخ نشستن از آدم توقعى داشته باشد. خوش خط بود، آرام و جدى و البته حالا كه فكر مى كنم مى فهمم تازه معلم شده بود. الان دبير دبيرستان است. هيچ وقت لبخندش را نديده بوديم، چه رسد به خنده! يك روز از كلاس او را بياد مى آورم و همان يك روز شايد ... .
.
من تا كلاس پنجم فكر نمى كردم در مدرسه ممكن است يك معلم جز درس خواندن و سيخ نشستن از آدم توقعى داشته باشد.
خوش خط بود، آرام و جدى و البته حالا كه فكر مى كنم مى فهمم تازه معلم شده بود. الان دبير دبيرستان است.
هيچ وقت لبخندش را نديده بوديم، چه رسد به خنده!
يك روز از كلاس او را بياد مى آورم و همان يك روز شايد تمام زندگى مرا دگرگون كرد.
نشسته بود پشت ميز طوسى آهنى اش و داشت روى كاغذ خط مى نوشت. به ما گفته بود كارى كنيم، حالا يادم نيست چه كار! مثلاً شايد قرار بوده از درس بيستم رونويسى كنيم يا همچه چيزى.
خطش كه تمام شد نگاهى در كلاس چرخاند و مرا صدا زد.
ورقه كوچكِ زير دستش را دراز كرد به سمت من: "بيا"
همين! نه كلامى بيشتر.
ورقه را گرفتم. نشستم پشت نيمكت و شروع كردم به خواندن:
"خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار..."
كاغذ را پيشم نگه داشتم، مثل گنجى كه تازه يافته ام. تا به حال معلمى به من يادگارى نداده بود. هيچوقت هم نداد.
نمى دانستم شعر مى تواند اينطور هم باشد.
كلاس چهارم مدرسه به من بوستان سعدى جايزه داده بود. گفتم كه فكر نمى كردم بشود اينطور هم شعر گفت.
به همين سادگى در دنياى شعر را وا كردم.
.
محمدرضا جهان آرايى عزيز!
خوش به حال دانش آموزاني كه صبح به صبح جلوى پاى تو بلند مى شوند.
برپا
@mo_jahanaraiy
Read more
. تربیت صحیح کودکان با هدف تربیت نسل آینده‌ساز جامعه برای هر ملتی از اهمیت زیادی برخوردار است. هرچند ...
Media Removed
. تربیت صحیح کودکان با هدف تربیت نسل آینده‌ساز جامعه برای هر ملتی از اهمیت زیادی برخوردار است. هرچند در جامعه ما زیاده‌روی چاشنی معمول تربیت است. به طور مثال بعضی از والدین در هر شرایطی از کودک خود حمایت می‌کنند. یعنی اگر کودک به یک آدم بالغ در خیابان سلام کند و این آدم کر و لال باشد و نتواند جواب سلام ... .
تربیت صحیح کودکان با هدف تربیت نسل آینده‌ساز جامعه برای هر ملتی از اهمیت زیادی برخوردار است. هرچند در جامعه ما زیاده‌روی چاشنی معمول تربیت است. به طور مثال بعضی از والدین در هر شرایطی از کودک خود حمایت می‌کنند. یعنی اگر کودک به یک آدم بالغ در خیابان سلام کند و این آدم کر و لال باشد و نتواند جواب سلام بدهد، پدر کودک این فرد را به خاطر بی‌احترامی به کودک چهار ساله‌‌اش با آسفالت یکی می‌کند.

این والدین همیشه حامی به «والدین حمایتگرا» معروف هستند و بیشتر اوقات فرزندانی لوس و بچه‌ننه تحویل جامعه می‌دهند. فرزندان والدین حمایتگرا معمولا هیچ سودی برای جامعه ندارند و حتی اگر دزدی یا اختلاس ناموفقی داشته باشند، طلبکار جامعه هم می‌شوند.

اما در کنار والدین حمایت‌گرا قشری دیگر به نام والدین «حمایت‌ناگرا» هم وجود دارند. پدر بنده یکی از همین والدین حمایت‌ناگرای دوآتشه بوده و هست. پدرم اعتقاد دارد چون کسی از خودش حمایت نکرده پس او هم نباید حامی فرزندانش باشد. هر اتفاقی هم که برای ما بیفتد به جای حمایت می‌گوید: چشمت کور، لابد یک غلطی کردی که این بلا سرت اومده، دفعه آخرت باشه از این بلاها سرت می‌یاد.

مثلا در مدرسه اگر من پاک‌کن خودم را از بغل‌دستی به زور پس می‌گرفتم فردا صبح پدرش در راه مدرسه جلوی من را می‌گرفت و پدرم را در می‌آورد. اما بنده تا دل‌تان بخواهد در مدرسه مورد ظلم قرار گرفتم و از ناظم و معلم و کس و ناکس کتک خوردم و هیچ وقت به کسی نگفتم. خدا شاهد است اگر چهارتا گردن کلفت وسط خیابان من را تکه و پاره می‌کردند باز هم جرات نداشتم در خانه حرفش را بزنم چون یک کتک دیگر هم می‌خوردم.

از این شکل خاطرات ناحمایت گرایانه در زندگی من و خواهر و برادرهایم زیاد است. یک بار چند نفر به برادر بزرگِ آرام و کم حرفم که در ادب و شخصیت شهره عام و خاص بود، گیر دوپیچ می‌دهند. سه نفر آدم لات و گردن‌کلفت در حال کتک زدن برادرم بودند که پدرم از راه می‌رسد.

فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد؟ پدرم با سرعت می‌رود آن‌ها را از هم جدا می‌کند و برادر درب و داغانم را از لای خاک و خُل بیرون می‌کشد. اول دو تا سیلی آبدار به برادرم می‌زند و بعد می‌گوید: بچه‌جون چرا با لباس‌های نو که تازه برات خریدم داری دعوا می‌کنی؟ این‌قدر شعور نداری که بفهمی باید از کفش و لباس‌هات خوب مراقبت کنی. در ضمن من توی دعواتون دخالت نمی‌کنم چون ممکنه پسر خودم مقصر باشه و اگر ازت حمایت کنم فردا هر غلطی دلت خواست می‌کنی.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده ...
Media Removed
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که ... Regrann from @saahaar.22‌‌
‌‌
روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او. مرگ در خانه ی دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همه ی این ها_ چقدر آن بزرگ، زیبا گفته است _ "می خواهم در ستاره های آسمان چنگ بزنم" ، اما بی قدرت پرواز و با دست های کوتاه.
______
#سوگ_مادر
#شاهرخ_مسکوب
به کوشش #حسن_کامشاد
#نشر_نی
______
پ.ن : به حرمت قلم و نوشتن ؛چه حسی بهتر و زیباتر از حس نوشتن، نوشتنی که از ذهن پریشان نویسنده اش بر آید... که به نقل از نویسنده این کتاب " نوشتن برای من یک جور عبادت است، احتیاج به حضور قلب دارد "
چه بگویم از این کتاب که هر سطر به سطرش را با دردی توام با لذت خواندم... که هر سطرش غم نامه ئی بود در سوگ مادر. مادری که زمین است و آسمان...که چشمه است... که ریشه است... که جان بخش است. کیست که چنین تعاریفی از مادرش نداشته باشد.
کتاب سوگ مادر ماجرای شاهرخ مسکوب است با مادرش، که این دو چنان در هم تنیده و عجین شده اند که تفکیک آن ها از هم مشکل است. عشقی چنان بزرگ و عمیق که مرا یارای توصیفش نیست که بهتر از هر پی نوشتی، نوشته های صادقانه و احساس های عمیق خود مسکوب است در شرح حال چگونگی این شیفتگی
________
صدای بیدار دوستی خاموش که در بستر ضمیر من خفته است. و آنگاه که خفته بودم به ندای او چشم هایم را باز و دست هایش را تماشا کردم. او مرا نامید و من در میان بودنی ها به خود آمدم... صدای دوست آغاز من بود. دمیدن و شکفتن بود... صدای همزاد بود که گفت تو نور چشم های منی و من نگاهم را مثل دست هایم به او دادم و گفتم ... تو را ای دوست در جلوه های گوناگون دوست دارم زیرا تو ... مادر، زاینده و پرورنده ی منی.
...........
امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه، در خواب و بیداری صدای غزاله را می شنیدم مثل صدای پرنده ها بود در صبح بهار، صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بی خیال. سال1342 یک روز، اول های اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم داشت می گفت جان، جان ! به گنجشک ها می گفت، خودش از جیک جیک آن ها بیدار شده بود....
.........
از نظر من همه رنج و گذشت مادرم در دست هایش متبلور شده بود. حتی بیشتر از چشم هایش.
______
#نخواندن_بدتر_از_سواد_خواندن_نداشتن_است -
Read more
<span class="emoji emoji1f62d"></span>دلنوشته<span class="emoji emoji1f62d"></span> دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت... تو ...
Media Removed
دلنوشته دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت... تو را با گریه آغاز نمودم وبا خنده تمام...رفتی با همه ی خوشی ها و سختی ها و خاطراتت...خیلی تندوتیز مانند طوفانی دربیابانی... هنوز صدای غمگینت هنگام خداحافظی در گوشم زنگ میزند... ای کاش میشد ترکم ... 😭دلنوشته😭
دیروز به پایان رسیدی و دگر نامی از تو در زندگی ام نیست آری نامت به دانشگاه تغییر یافت...
تو را با گریه آغاز نمودم وبا خنده تمام...رفتی با همه ی خوشی ها و سختی ها و خاطراتت...خیلی تندوتیز مانند طوفانی دربیابانی...
هنوز صدای غمگینت هنگام خداحافظی در گوشم زنگ میزند...
ای کاش میشد ترکم نمیکردی...ای کاش زودتر میفهمیدمت...
7سال داشتم که برای اولین بار پا به دنیایت گذاشتم...آری دوستت نداشتم با همه ی کودکی ام...روز اول دیدارمان اشک ریختم چون نمیشناختمت...گویی شخصی ناآشنا با کودکی تنها سخن میگویدو آن کودک از ترس دست هایش میلرزد و در دل فقد مادر را صدا میزند...
سال های خوبی بود...رفیق شب ها و روز هایم بودی...چه شب ها که با نامت صبح کردم و چه روز ها که با نامت شب...
اکنون که رفتی و تنهایم گذاشتی تازه تو را احساس کردم...احساسی لطیف و پر از وجد و شور...به تازگی فهمیدمت خود تورا...تو بدنبودی...اصلا...فقط در ذهن ما بد انگاشته شده بودی انگار...
انسان ها موجوداتی عجیب اند تا چیزی را از دست ندهند قدر و جایگاه آن را نمیدانند...از من هم بپذیر این بی محلی هایم به تو را ببخش...من تازه تو را دریافتم...تو رفتی و من به تازگی تورا شناختم...
دلم برایت تنگ میشود...برای همه ی روزهایی که با تو سپری کردم...برای امتحاناتت...نیمکت های عاشقانه ات...تخته سیاهی که اکنون گاه سفید است و گاه هوشمند...برای مدیرت...ناظمت...دبیرانت...معلمانت...از همه مهم تر دوست های نازنینم...همه و همه...شاید بگویید که هنوز عمری دارم و انشاءالله دانشگاه...ولی خودتان نیز میدانید هیچ چیز برای هیچکس به اندازه مدرسه شورانگیز تر نیست...مدرسه یادآور کودکی و نوجوانیست...مدرسه یادآور روزهای خوش است...مدرسه علم را به من آموخت...علم...علم...
ای عزیزتر از جانم...نامت را با طلا...نه طلا برای نامت کافی نیست...طلا مادی است و تو غیر مادی...چگونه میتوانم تورا آنقدر پایین بیاورم که با طلا بنویسمت...نمیتوانم نمیشود و نمیخواهم...آه پس با چه بنویسم نامت را تا همیشه در روح و روانم باقی بمانی؟!باچه؟!
تو را با تمام وجودم با تمام احساسات جوانی ام با تمام خاطره هایت در دلم ثبت میکنم...آری حال آسوده خاطرم...
نمیتوانم بگویم به امید دیدار چون دگر دیداری نداریم...
خدانگه دار😭😭
*به پایان دفتر رسیدی و نامت دگرگون شد
از کودکستان به دبستان از رهنمایی به دبیرستان
برای دوریت تاهمیشه دلم زیرورو شد...*
پ.ن:زیاد جدی نگیرین جوگیر بودم دیروز الان شادمممم😂😂😂
ولی هنو باور نکردم تموم شده انگار هنو تابستونه و بعد برمیگردم😢
#school #the_end
Read more
. بازم مثل بيشتر وقتها صبح شد و من هنوز بيدارم. حالا كه بيدارم بد نيست يه پست بذارم ويكم غر بزنم<span class="emoji emoji1f604"></span> خواهر ...
Media Removed
. بازم مثل بيشتر وقتها صبح شد و من هنوز بيدارم. حالا كه بيدارم بد نيست يه پست بذارم ويكم غر بزنم خواهر همسرم معلم بودن و الان يكي دو ساله كه باز نشسته شدن ازهمون اوايل كه سوگند وارد كلاس اول شددر مورد پرسنل مدرسه ش ميپرسيد كه شايد از دوستانش كسي اونجا باشه.منم تاجاييكه ميدونستم اسمهاشون روگفتم.وقتي ... .
بازم مثل بيشتر وقتها صبح شد و من هنوز بيدارم.
حالا كه بيدارم بد نيست يه پست بذارم
ويكم غر بزنم😄

خواهر همسرم معلم بودن و الان يكي دو ساله كه باز نشسته شدن ازهمون اوايل كه سوگند وارد كلاس اول شددر مورد پرسنل مدرسه ش ميپرسيد كه شايد از دوستانش كسي اونجا باشه.منم تاجاييكه ميدونستم اسمهاشون روگفتم.وقتي اسم مديرشون روگفتم خوشحال شد واحتمال دادكه يكي ازدوستان قديميش باشه كه بيست و پنج سال پيش باهم همكار بودن و گفت توي يه فرصت مناسب حتمابراي ديدنش مياد
راستش من ازاول سال تاحالا فقط دو سه بار اونم خيلي كوتاه،به مدرسه ي سوگندرفتم وكسي رو زياد نميشناسم.بيشتر پدرش در جريان جلسات و غيره هست ومن فقط درگير تكاليف داخل خونه هستم🙈
خلاصه سرتونودردنيارم جشن الفباكه شدعمه خانوم گفتن كه الان بهترين فرصته كه هم به جشن بيام و براي سوگند يه هديه بيارم و هم اينكه بيام ببينم خانم مديرهمون دوست قديمي هست يا نه.
كه از قضادرست حدس زده بودن.
حسابي همديگر رو در آغوش كشيدن و توي اتاق دفتر نشستن و گل گفتنو گل شنيدنو ياد ايام قديم رو زنده كردن و كلي خاطره بازي ...
منم پاي حرفاشون نشستم وحسابي خوشحال شدم از خوشحاليشون
.
از طرفي
ما هم مثل همه ي مدارس يه گروه تلگرام داشتيم با معلم سوگند و مادر بچه ها و چند تايي از پرسنل كه اگه كسي سوالي داشت مطرح ميكرد يا اگه كسي غايب بوداز تكاليف ميپرسيد و ...
.
چندوقت پيش به بهانه ايي يه گروه ديگه هم توسط مادرهاتشكيل شدكه اونجاراحت تر و صميمي تر صحبت ميشد و چون پرسنلي از مدرسه توي گروه نبود،اگه كسي گلايه ايي داشت راحت مطرح ميشدو بقيه همفكري ميكردن.
آقا!!به محض اينكه جشن الفباتموم شد به دو ساعت نكشيدمنو از گروه ،
بي رودرواسي ريمو كردن!!😭
احتمالا به خيال اينكه من از فاميلهاي مدير مدرسه هستم و جاسوس خيانتكار😳پيدا كردن 😔
هرچقدرهم به آدمين گروه ميگم منو ادكن اگه مشكلي هست بگيد كه من بدونم براي چي منو ريمو كرديد؟جواب سربالا ميده.
هرچنداولش از اينكار،به قول معروف كارد ميزدي خونم درنميومدولي الان ميگم اونجا گروه كاربردي نبودمن اونجارو هفته ايي يه بارم چك نميكردم.اصلا چه اهميتي داره توي اون گروه بودن با نبودن😕
فقط چيزي كه ناراحتم ميكنه پيش داوريه.
اونها كه اصلا منو نميشناسن و هيچ شناختي از من ندارن چرا بايدانقدر راحت قضاوتم ميكردن؟
.
.

اين بودانشاي من😄
دردلي بود كه دلم خواست باهاتون داشته باشم.الان كه براتون تعريف كردم كلي دلم خنك شد
آخيششششش...😄
حالا شايد ديگه خوابم ببره😂
آخه سوگند هم يخورده كسالت داره و مدرسه نميره و نياز نيست بيدارش كنم
.
آخر هفته تون به شادي💚
Read more
به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با ...
Media Removed
به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با نوای کاروان . اول دبستان بودیم .کفشهای دانلاپ سفید و کفشهای استک دار سیاه . دنیایمان چون تیله های بازیمان رنگارنگ بود و مدرسه را دوست میداشتیم فارغ از اخمهای معلم و ترکه های درخت کنارو بغض هایی که در ... به یاد مدیر سال های ترانه و اندوه

مهر سال 63. اول دبستان. هوا بوی باروت میداد و جنگ. بوی خمپاره و با نوای کاروان . اول دبستان بودیم .کفشهای دانلاپ سفید و کفشهای استک دار سیاه . دنیایمان چون تیله های بازیمان رنگارنگ بود و مدرسه را دوست میداشتیم فارغ از اخمهای معلم و ترکه های درخت کنارو بغض هایی که در گلو قورت میدادیم. مردی با کت و شلوار سورمه ای راه راه شیک و مرتب ، موهای خلطک سیاه وسفید که رنگ سیاهش بیشتر بود و مجعد.مدیر بود. آقای خلیلی ولی در بین ما زارغلام بیشتر مرسوم بود و رواج داشت،میگفتند کودک که بوده همسن و سال ما با مادرش به کربلا رفته و از همان اوان کودکی
زائر شده بود. اولین صف صبح گاهی و شادی روزهای نخست و دوستان تازه. آقای خلیلی با همان آراستگی بر خلاف بعضی معلمها که پیراهنها روی شلوارشان می انداختند و صورتشان انبوهی از ریش بود و لبخندبا صورتشان قهر .اصلا هم جوگیر فضای انقلابی آن سالها نبود و منطق و عقلانیت را همواره بر افراط ترجیح میداد.از همان روز نخست حساب کار دستمان آمد. باید مرتب بود و درس خواند .صدای خش دار و گرمی داشت و با دست چپ مینوشت خط خوبی هم داشت و از اینکه من هم چپ دست بودم خوشحال .گهگاهی میدیدم که به خانه می
آمد و با پدر گفتگویی داشت و معمولا کتاب شعری را باز میکردند و آقای خلیلی با همان صدای خش دار گرمش حافظ را میخواند و پدر اصرار داشت که من هم بنشینم و گوش دهم اما دنیای توپ گرد و زمینهای خاکی و پاپتی وزخم پاها را ترجیح میدادم. دبستان شلوغ بود و کلاسها مخلوط دخترو پسر و هنوز فرمان زنها این سو و مردان آن سو صادر نشده بود و همه شور بودند و غوغا با همه نگاه های تند ناظم و معلم.یاد دارم باران که میبارید مدیر در ایوان می ایستاد و چنان لبخند رضایت برچهره اش مینشست که ماهم شاد میشدیم برای بازی بعد ازباران که سر خوردن برروی سطح صاف گلی(شلی) و تنگ سواری در باغ و مهمتراز همه نوید تعطیلی بود . اولین بار رنگین کمان را در دبستان آقای خلیلی به ما نشان داد و آنقدر برایمان تازگی داشت که تمام دنیای خاکستری و جنگ زده آن سالها برای چندروزی از ذهنمان پاک شد و آنقدررنگین شده بودیم که تمام دیوارها را بجای کلمه مرگ که بیشتر دیوارها را به خود اختصاص داده بود رنگین کمان میکشیدیم .
روزی در مدرسه درخت میکاشتند. از مدیر پرسیدم این درخت اسمش چیست. گفت : خرزهره.گفتم: میوه اش چیست؟ گفت : بزرگ که شد خرهای بسیار بزرگی میکند که آدم را میترساند و خنده همه ما.
او نماد خاطرات چندین نسل در دبستان روستای بوالخیر بود و همواره هستند.
Read more
. چند روزه دلم گیره به ویدیوی تقدیر از آقای حکایتی، قصه‌گوی زمان ما. آخ که چقدر خوشرنگ بود اون زمانها، ...
Media Removed
. چند روزه دلم گیره به ویدیوی تقدیر از آقای حکایتی، قصه‌گوی زمان ما. آخ که چقدر خوشرنگ بود اون زمانها، دلمون به چهارتا برنامه کودک خوش بود، جمعه صبح‌ها زیزیگولو، عصرهای جمعه هم شبکه یک بعد از اخبار ساعت ۱۴ میشستیم فوتبالیستها نگاه میکردیم، هر روز عصر بعد از مدرسه کارتون میدیدیم و به عشق اینکه اجازه ... .
چند روزه دلم گیره به ویدیوی تقدیر از آقای حکایتی، قصه‌گوی زمان ما. آخ که چقدر خوشرنگ بود اون زمانها، دلمون به چهارتا برنامه کودک خوش بود، جمعه صبح‌ها زیزیگولو، عصرهای جمعه هم شبکه یک بعد از اخبار ساعت ۱۴ میشستیم فوتبالیستها نگاه میکردیم، هر روز عصر بعد از مدرسه کارتون میدیدیم و به عشق اینکه اجازه بدن کارتون ببینیم باید مشقامون رو زود انجام میدادیم،چه دورانی بودا..
درس می خوندیم تا مامانمون بشینه ازمون درس بپرسه، مثلا کتاب کمک درسی علوم میخریدند که ازمون درس بپرسند..واقعا یادش که می‌افتم دلم میگیره.چه دهنی ازمون سرویس کرد این نظام آموزشی..ما هم که نقش موش آزمایشگاهیشون رو ایفا می‌کردیم. البته که تمام اینها برای خیلیهاتون حتی تصورش هم سخته که بخاطر ۱۵ دقیقه دیدن کارتون فوتبالیستها، باید سه ساعت مشق مینوشتیم که خانواده اجازه دیدنش رو بدن. بله! ما دهه شصتی‌ها نسل به فنا رفته‌ایم.. ما مثل دهه پنجاهی‌ها سرد و گرم کشیدیم. نمی‌خوام منت بذارم، فقط می‌خوام خواهش کنم قدر بدونین و فقط و فقط به احترام یک نسل به فنا رفته‌ی قبل از خودتون، بهشون احترام بذارین.. دهه شصتی‌ها با دیدن ویدیو تقدیر از آقای حکایتی، در خفی بغض میکنن و یواشکی تو دلشون موزیکش رو زمزمه‌ می‌کنن، ما احساساتمون رو بروز نمیدیم، چون نظام آموزشی و تربیت اون دوران بهمون گفته که بریزیم تو خودمون و کسی رو ناراحت نکنیم.
در آخر که شاید خیلی ها این کپشن طولانی رو حتی نخونن، ولی من فقط خواستم چند کلمه درد دل کنم.
ببخشید!!
Read more
 #کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو ...
Media Removed
#کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل ... #کودکی
ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه.
تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم
با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل و محله بودم.
خرید مهر که میشد با مادرم میرفتیم بهارستان و سپهسالار و شب با کلی خرید برمیگشتیم خونه. رویای خریدهای جدیدم نمیزاشت تا صبح بخوابم و زودتر از همه از خواب بیدار میشدم و حیاط رو میشستم و با کیف و کفش های جدیدم ساعتها تو حیاط راه میرفتم و هیجان اولین روزی رو داشتم که قراره با کیف و کفش جدید برم مدرسه یادمه روزها این کارو تکرار میکردم و خواهرام هم گول جینگول بازی منو میخوردن و با هم طول و عرض حیاط رو قدم میزدیم.
بزرگتر و بزرگتر که شدیم دیگه خریدهام متفاوت شده بود ولی بازم طبق عادت بچگی چشممون دنبال خریدهای اون یکی بود ولی دیگه این یه امتیاز بود و اون اینکه لباسامونو بهم قرض میدادیم برای مدت کوتاه وبا شرط. مثلا اگر کثیف بشه کارت ساخته اس و اینکه حق نداری جایی که من با لباس تو رفتم بیای.
گذشت و گذشت تا هر سه ازدواج کردیم هنوزم دنبال این بودیم که کی چی خریده و پنج شنبه جمعه ها خونه مامانم خریدامونو میاوردیم و بهم نشون میدادیم ناگفته نمونه که اون موقع هم لباس ها بین ما رد بدل میشد جهت جا نماندن از کاروان خانم های خانواده همسر.
اوایل ازدواجم یه روز خواهرم اومد خونمون و قرار بود با هم به مهمونی مشترکی بریم مهمونی خونه خانواده همسرش بود و جشن بود.من رفتم آرایشگاه و موهای فرفریمو سشوار کردم و همه کارا انجام شده بود رسید به انتخاب لباسم.
خواهرم‌نشسته بود لبه تخت و هر لباسی که از کمد من بیرون میومد میگفت
وااااااای اینو نپوش من اینو قبلا پوشیدم آنیتا
من اون روز در انبوه لباسهایی که داشتم در واقع هیچی نداشتم که بپوشم فرصت خرید هم نبود اون روز خواهرم تنهایی به اون مهمانی رفت من موندم با موهای خوشگلم که رو دستم موند.
الانم که نگاه میکنم هنوزم‌ انگار بزرگ نشدیم من هنوزم‌ با تک تک کفش های نویی که میخرم ساعتها تو خونه راه میرم آشپزی میکنم،جارو میکنم،کتاب می خونم و یه عکس از خریدهای جدیدم برای گروه تلگرامی خواهریمون میفرستم و میگم:
_آهای کجایین بیاین
_الو الا
_الو الهام
_کفش و شلوارم جدیده
_لاک رو دارین طرحش من درآوردیه ها خواستین بیان قشم براتون بزنم.
_الو کجایین پس اونا هم مثل همون بچگی میان میگن ما هم میخوایم گاهی هم میگن به به کی میای تهران(نقشه دارن).
Read more
کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری ...
Media Removed
کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری تازه مد شده بود ، بند و صفحه ی ساعت سیاه بود و در نوع خودش ساعت خوبی بود و به قول معروف_ جنس خوبی هم داشت_ .آن شب برای نخستین بار در زندگی دوست داشتم زود صبح شود و من ساعت جدیدم را به دست بیندازم و راهی مدرسه ... کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری تازه مد شده بود ، بند و صفحه ی ساعت سیاه بود و در نوع خودش ساعت خوبی بود و به قول معروف_ جنس خوبی هم داشت_ .آن شب برای نخستین بار در زندگی دوست داشتم زود صبح شود و من ساعت جدیدم را به دست بیندازم و راهی مدرسه شوم ، خوب به یاد دارم که آستین هایم را بالا می بردم و سعی می کردم در ناحیه ی زیر بغل آستین بالا آورده شده را نگه دارم تا هم طبیعی جلوه کند و هم ساعت خوب پیدا باشد همچون چوب خشک شده بودم دست هایم را جز در مواقع ضروری تکان نمی دادم مبادا آستین پایین بیاید. ترفندم کار ساز شد . داخل صف که ایستاده بودم یکی از دخترهای پر شر و شور کلاس که برای کنترل کردنش مسئول صف و انتظامات مدرسه اش کرده بودند جلو آمد و در حالی که نگاهش به دست چپم بود گفت: عجب ساعتی خریدی! اُه اُه، از این کامپیوتری ها ی جدیدِ حتما کلی پول بالاش دادی!
من که از شدت ذوق داشتم به جنون می رسیدم با لبخندی مستانه گفتم: تازه خریدم قابلی ندارد.
دختر، یکی از دوستهایش را صدا زد و ساعت را نشانش داد و کلی با هم در وصف زیبایی آن گفتگو کردند و من هم غرق در حس رضایت چشم می چرخاندم تا ببینم کس دیگری هم برای دیدن ساعت به ما می پیوندد یا نه. حتی همین حالا که می نویسم حس شیرین آن لحظه را خوب به خاطر می آورم هرچند چندان دوامی نداشت .

ادامه دارد
Read more
سلام و مهربانی (نوسروده) گلایه ای آرزوی روشن رویاها دیروز خوب خوبیِ فرداها ای اولین دقیقه پس ...
Media Removed
سلام و مهربانی (نوسروده) گلایه ای آرزوی روشن رویاها دیروز خوب خوبیِ فرداها ای اولین دقیقه پس از اسفند نوروزِ کودکان پر از لبخند لبخندِ ما به تلخی فروردین از پیک های شادی خود غمگین تیپا زدن به مدرسه و تحصیل دندان لق و وسوسهء آجیل چون برق می گذشت زمان انگار من از غروب سیزدهم بیزار لبریزم ... سلام و مهربانی (نوسروده)
گلایه
ای آرزوی روشن رویاها
دیروز خوب خوبیِ فرداها
ای اولین دقیقه پس از اسفند
نوروزِ کودکان پر از لبخند
لبخندِ ما به تلخی فروردین
از پیک های شادی خود غمگین
تیپا زدن به مدرسه و تحصیل
دندان لق و وسوسهء آجیل
چون برق می گذشت زمان انگار
من از غروب سیزدهم بیزار
لبریزم از جریمهء بی تخفیف
انبوه مشق های بلاتکلیف
فردا دوباره ناظمِ بی احساس
در دست هاش ترکه ای از گیلاس
خرداد! ای هنوز پر از کابوس
شب های امتحانِ من و افسوس...
مثل همیشه در وسط باران
یکدفعه بی مقدمه تابستان
با هر نسیم ریخته در خانه
انجیرهای سبز ، عجولانه
ای موسم کلافگیِ شمشاد
گرمای بی ملاحظهء مرداد
ای فصل ناخنک زدنِ آرام
بر سینی لواشکِ روی بام
عصر کسل کنندهء خواب آور
سرگیجه های پنکهء شهریور
مهر تو کرده صبح به صبح انگار
گنجشک های همهمه را بیدار
پاییز! ای عبور شگفت انگیز
از کوچه باغ و مزرعه و جالیز
ای از ترانه از غزل آکنده
ای فصل بیت های پراکنده
پیراهنِ معاشقه تن پوشت
رنگین کمان برگ در آغوشت
رفتن به زیر پلهء ناچاری
آوردن بخاری از انباری
دی ماه مثل پیرزنی خسته
موی سفید و دست حنا بسته
انگشتِ او نسیم نوازش داشت
در بقچه اش نخودچی و کشمش داشت
ای ترس دوست داشتنی در من
سرخیِ آسمانِ شب بهمن
گرمای قصه های زمستانی
گیسوی یار! ای شب طولانی
دنیا بدون تو قفسی بوده است
این عمرِ طی شده نفسی بوده است
عمری که خواب بود و گذشت انگار
مرگ است آنکه می کندم بیدار
ای مرگ! ای رهایی تاریکم
هر روز یک قدم به تو نزدیکم
ای مرگ! ای خمارِ پس از مستی
ای دشمنی که دوستِ من هستی
اینجا که سهم من همه تنهایی ست
حس می کنم که در تو خبرهایی ست
خویشان من که بار سفر بستند
آن سوی مرگ منتظرم هستند
حرف نگفته در دل دفتر نیست
دلتنگم و گلایهء دیگر نیست...
سیدحمیدرضابرقعی
Read more
Picture from the natasuncompany photographer @mahdibml - Good Morning from Tehran . دوباره ...
Media Removed
Picture from the natasuncompany photographer @mahdibml - Good Morning from Tehran . دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد... من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا به مدرسه بروم!! لباس هایم را پوشیدم و سر قرار همیشگی منتظر ایستادم تا دوستم بیاید... یک زمان ... Picture from the natasuncompany photographer @mahdibml - Good Morning from Tehran
.
دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد... من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا به مدرسه بروم!!
لباس هایم را پوشیدم و سر قرار همیشگی منتظر ایستادم تا دوستم بیاید... یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم‌ به مدرسه برویم ...
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که یک دل سیر ببارند ...
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد ، ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم... انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی...زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود...
نیم ساعتی گذشت ... دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند ...نا امید راه افتادم به سمت مدرسه‌، در کلاس را زدم و وارد شدم... معلم گفت ساعت خواب...چه وقت کلاس آمدن است... برو بیرون... داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و به من نگاه می کند... با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود...
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد... انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد...
گاهی آنقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
.
سلام، صبح زیبای بهاریتون بخیر
.
#nature #sun #sunny #sunlight #light #sunshine #sky #sunrays #morning #natasuncompany #natasun #goodmorning #clouds #cloud #follow #quote #tehran #iran #hdr #silhouette #friday
#شعر #صبح #متن #ابر #آسمان #تهران #سایه #سایه_روشن #جمعه
Read more
. دوستان چند دقیقه وقت بگذارید و ویدئو را ببینید و متن را بخوانید... لطفا متاسفانه #مدرسه_کودکان_کار_صبح_رویش ...
Media Removed
. دوستان چند دقیقه وقت بگذارید و ویدئو را ببینید و متن را بخوانید... لطفا متاسفانه #مدرسه_کودکان_کار_صبح_رویش در چند وقت اخیر درگیر یه بحرانی شده که برای اینکه بتونن مسیرشون رو ادامه بدن به همراهی و کمک همه ما نیاز دارن. لطفا لطفا هر 3 فیلم رو ببینید و تا جایی که براتون ممکنه فیلم رو منتشر کنید. فقط ... .
دوستان
چند دقیقه وقت بگذارید و ویدئو را ببینید و متن را بخوانید... لطفا

متاسفانه #مدرسه_کودکان_کار_صبح_رویش در چند وقت اخیر درگیر یه بحرانی شده که برای اینکه بتونن مسیرشون رو ادامه بدن به همراهی و کمک همه ما نیاز دارن. لطفا لطفا هر 3 فیلم رو ببینید و تا جایی که براتون ممکنه فیلم رو منتشر کنید.

فقط حواسمون باشه که فرصت زیادی برای حفظ این بچه ها نمونده😔

#تنهایی_نمیشه
#صبح_رویش برای اطلاعات بیشتر به دایرکت مدرسه صبح رویش مراجعه بفرمایید.
@sobherouyesh

دوستانی که میخوان در انتشار فیلم مشارکت کنن میتونن از کانال تلگرام #صبح_رویش اونو دانلود کنند.

@sobherouyesh

0912 897 7010
0912 897 7030
شماره کارت مدرسه صبح رویش جهت کمک های مردمی:
5022 2970 0001 6431
موسسه نسیم صبح رویش(بانک پاسارگاد)

#نیلوفر_لاری_پور
@sobherouyesh
@sobherouyesh
می‌توانید این متن و ویدئو را از #کانال_تلگرام من و صبح رویش کپی کنید
Read more
همراهان قديمي من در اين صفحه ميدونند كه من سالهاست با مدرسه ي صبح رويش اولين مدرسه ي تخصصي كودكان كار ...
Media Removed
همراهان قديمي من در اين صفحه ميدونند كه من سالهاست با مدرسه ي صبح رويش اولين مدرسه ي تخصصي كودكان كار از نزديك آشنا هستم و حالا كه اين مدرسه دچار بحران مالي شده،به عنوان كسي كه ميدونم اين مدرسه چه خدماتي رو به بچه هاي كار ارائه ميده،ازتون خواهش ميكنم حتما این پست رو ورق بزنيد و تا آخر ببينيد و اين متن ... همراهان قديمي من در اين صفحه ميدونند كه من سالهاست با مدرسه ي صبح رويش اولين مدرسه ي تخصصي كودكان كار از نزديك آشنا هستم و حالا كه اين مدرسه دچار بحران مالي شده،به عنوان كسي كه ميدونم اين مدرسه چه خدماتي رو به بچه هاي كار ارائه ميده،ازتون خواهش ميكنم
حتما این پست رو ورق بزنيد و تا آخر ببينيد و اين متن رو تا انتها بخونید... متاسفانه مدرسه کودکان کار صبح رویش در چند وقت اخیر درگیر یه بحرانی شده که برای اینکه بتونن مسیرشون رو ادامه بدن به همراهی و کمک همه ي ما نیاز دارن.
فقط حواسمون باشه که فرصت زیادی برای حفظ این بچه ها نمونده😔

#تنهایی_نمیشه
#صبح_رویش برای اطلاعات بیشتر به دایرکت مدرسه صبح رویش مراجعه بفرمایید.
@sobherouyesh

دوستانی که میخوان در انتشار فیلم مشارکت کنن میتونن از کانال تلگرام صبح رویش اونو دانلود کنند.

@sobherouyesh

0912 897 7010
0912 897 7030
شماره کارت مدرسه صبح رویش جهت کمک های مردمی:
5022 2970 0001 6431
موسسه نسیم صبح رویش(بانک پاسارگاد)
Read more
✍ بسم الله الرحمن الرحیم <span class="emoji emoji1f33c"></span><span class="emoji emoji2728"></span> چند سال پیش نه یک قرن قبل، همین سی، چهل سال قبل، صبح زود از خواب بیدار می‌شدیم ...
Media Removed
✍ بسم الله الرحمن الرحیم چند سال پیش نه یک قرن قبل، همین سی، چهل سال قبل، صبح زود از خواب بیدار می‌شدیم و قبل از رفتن به مدرسه با کمک خواهر بزرگتر صبحانه آماده می‌کردیم برای اعضای خانواده. و بعد خواهر بزرگتر همه جای خانه را رفت و روب می‌کرد و بعد ما راهی مدرسه می‌شدیم؛ و معمولاً پیاده می‌رفتیم؛ و ... ✍ بسم الله الرحمن الرحیم 🌼✨ چند سال پیش نه یک قرن قبل، همین سی، چهل سال قبل، صبح زود از خواب بیدار می‌شدیم و قبل از رفتن به مدرسه با کمک خواهر بزرگتر صبحانه آماده می‌کردیم برای اعضای خانواده. 🌺✨ و بعد خواهر بزرگتر همه جای خانه را رفت و روب می‌کرد و بعد ما راهی مدرسه می‌شدیم؛ و معمولاً پیاده می‌رفتیم؛ و مدرسه هم خیلی وقت‌ها از خانه، خیلی دور بود.
🌸✨ اما حالا با نسلی مواجه هستیم که صبح وقتی بیدار می‌شود از هتل خانه‌شان خارج می‌شود چون که والدینش به عنوان مستخدمین هتل خانه، همه جا را رفت و روب خواهند کرد.
🌷✨ نسلی که در برابر اتاقی که در آن زندگی می‌کند و ظرفی که در آن غذا می‌خورد، مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند، احساس مسئولیت ندارد.
🍀✨ آیا در برابر سرزمینی که از آب و خاک آن بهره‌مند است، حس مسئولیت خواهد داشت؟!
🍁✨ برای این نسل، سرزمین، همچون هتلی است که می‌توان خورد و خوابید؛ و ریخت و پاشید؛ از مواهب طبیعی آن بهره‌مند شد و بعد اگر باب میل نبود، آن را ترک کرد.
☘✨ سرزمین هم مثل خانه برای این نسل، هتل است با این فرق که متأسفانه، مستخدم سرجهاز ندارد و همه فقط برای خوردن و خوابیدن و بردن آمده‌اند. این نسل را چه کسی و چه کسانی چنین تربیت کردند؟!
🍂✨ کی بود؟ کی بود؟ اتفاقاً ایندفعه من بودم، تو بودی، مابودیم، همه بودند.
🌷✨ کمی به خود بیاییم و تکانی به خودمان و این نسلِ هتل‌نشین بدهیم، قبل از اینکه دیرتر شود.
🌸✨ بعضی وقت‌ها، آنقدر با این نسل، احساس بیگانگی می‌کنم که دلم می‌خواهد یکی هلم بده به دوران بچگی ، به آن دوران ....
@zaynab_ir
Read more
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت ...
Media Removed
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت بچه دار میشد ‎چقد خوشحال بودم ‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون ‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون ‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون ... .
‎قسمت پنجم خاطرات کودکی
،‎تابستونی که قرار بود برم سوم
‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم
‎مزدا داشت بچه دار میشد
‎چقد خوشحال بودم
‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون
‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون
‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون اضافه بشه
‎اما همینطور بود، چون من نه خاله دارم نه عمه، درضمن هیچ اعتقادی هم به روح ندارم!
عمو هامم سنشون بیشتر از پدرمه
‎خلاصه، رفتیم کلاس سوم دبستان
‎معلممون خانم احمدی بودن
‎کسی که از وقتی کلاس اول بودم دلم میخواست معلمم باشه یه روزی
‎ته کلاس بود نیمکتم
‎کنار سیاوش. سیاوش کوهگرد
‎اون سال از شروع کلاس ها من مبصر کلاس بودم
‎خانم احمدی واسه اینکه بچه ها مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، کلید کمد معلم رو میدادن به مبصر
‎اول وقت کلید رو میگرفتن و زنگ آخر کلید رو برمی گردوندن
‎رسیدیم به ۱۷ آبان، روز به دنیا اومدن مارال دختر داییم
‎از صبح اول وقت رفته بودیم با مامانم بیمارستان الزهرا تا کنار مزدا و خانومش باشیم
‎چقد خوشحال بودم
‎تو پوست خودم نمیگنجیدم
‎مارال به دنیا اومد و بردنش تو اون بخشی که بچه هایی که تازه به دنیا میومدن رو میذاشتن
‎تو اون چیزا هستا... که اسمشو یادم نمیاد، یه لامپ مهتابی هم توش داره
‎در اتاق هم بزرگ نوشته بودن ورود ممنوع
‎دیگه من و مزدا داشتیم کلافه میشدیم
‎میخواستیم ببینیمش، اما نمیذاشتن و میگفتن نه
‎یواشکی و آروووم رفتیم تو اون بخش
‎هیشکی نبود جز ۳۰ تا از این سفینه فضایی ها که لامپ مهتابی توشه
‎گیج شده بودیم حسابی، که دیدیم روشون اسم و فامیل و اینا رو نوشته
‎مارال رو پیداش کردیم و کلی نگاهش کردیم
‎مزدا خیلی خوشحال بود
‎بعد ۵ سال زندگی مشترک تازه بچه دار شده بود
‎در حد ۱۰ ثانیه گذشته بود که دیدیم یه خانوم پرستار پشت سرمون داره میخنده به این حالت نگاه کردن ما به مارال
‎خیلی محترمانه بیرونمون کرد!! با مزدا رفتیم خونه مادربزرگم نهار خوردیم که چشمم خورد به ساعت
‎۱۲:۴۵دقیقه بود
و من باید ساعت ۱۲:۳۰ میرفتم مدرسه
‎کلید کمد هم دست من
‎مزدا سریع منو رسوند مدرسه
‎یادش بخیر تا رفتم در کلاس، خانم احمدی تا اومد غر بزنه بهم
‎مزدا رو با یه جعبه شیرینی پشت سرم دید
‎تو جریان بود که دارم دختر دایی دار میشم
‎با کلی خجالت کلید رو دادم خانم احمدی و مشغول پخش کردن شیرینی ها شدم
‎اون روز اصلا نفهمیدم چطوری گذشت
‎شادترین آدم کره زمین بودم
‎کلی هم خوشحال بودم که با مارال تو یک ماه به دنیا اومدم
‎اون ۱۷ آبان و من ۲۷ آبان
‎ #مدرسه #خاطرات #دبستان #زندگی
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
اول اینکه حرکت زشت و #تروریستی دیروز #اهواز رو تسلیت می‌گم. . دوم اینکه؛ سندروم #اول_مهر دارم ... نمی‌دونم ...
Media Removed
اول اینکه حرکت زشت و #تروریستی دیروز #اهواز رو تسلیت می‌گم. . دوم اینکه؛ سندروم #اول_مهر دارم ... نمی‌دونم براش شاد باشم یا غمگین. مثل این می‌مونه که عاااااشق کسی باشی، حالا که رفته و ازش دوری نمی‌دونی نفرین‌ش کنی که رفته، یا دعاش کنی که کلا وجود داره و تجربه چنین عشقی رو برات ممکن کرده. من و مدرسه، ... اول اینکه حرکت زشت و #تروریستی دیروز #اهواز رو تسلیت می‌گم.
.
دوم اینکه؛ سندروم #اول_مهر دارم ...
نمی‌دونم براش شاد باشم یا غمگین.
مثل این می‌مونه که عاااااشق کسی باشی، حالا که رفته و ازش دوری نمی‌دونی نفرین‌ش کنی که رفته، یا دعاش کنی که کلا وجود داره و تجربه چنین عشقی رو برات ممکن کرده. من و مدرسه، من و اول مهر، من و دانش‌آموز، من و تخته سیاه، من و عااااااااشقی‌های مکرر.

نمی‌دونم تا حالا چند بار عاشق شدید و چند تا #عاشق دیدید. من از اون کسانی هستم که باید جایی توی دفاترِ عاشقی ثبت‌ش کنن. عاشقِ بچه‌ها، عاشق مردم، عاشق مدرسه، ...، نمی‌دونید دیدن صف منظم و طویل کلاس‌ها در اول مهر که تا انتهای خدایی خدا قد می‌کشه من رو تا کجاها بالا می‌بره. تا خود خدا. من عااااشق خداییِ خدا هستم، عاشق خودِ خدا که بچه‌ها رو به من داده ... دیدن صف اول مهر ... کاش بدونید دیدن بچه‌ها چه حس عجیب و فوق‌العاده‌ای بهم می‌ده ...
خدا عاشقی رو قسمت همه‌تون بکنه تا ببینید از دوری مدرسه چه می‌کشم ...
.
اول مهر و آغوشی برای یار و یاری ... تب‌دارِیار بودم. تب عاشقی و غم یار ... امروز از صبح خیلی زود بیداری و غمی عمیق بر من مستولی بود. غم یار و غم یار و غم یار ...
.
از اول مهر سال شصت به عنوان معلم در مدرسه بودم ولی از مهر نود و سه، پنج سالِ آخر از سی و چند سال خدمت رو نگذاشتند مدرسه باشم. به موقع به ثبت اون خاطرات هم خواهم پرداخت. قطعاً با هدف #بهبود_شرایط_در_آموزش_و_پرورش به مبارزه مدنی خود ادامه خواهم داد و خواهم گفت که چه کسانی نگذاشتند، چه کسانی همراهی کردند، چه کسانی بی‌توجه رد شدند ...
.
#غم_یار_و_غم_یار_و_دگر_هیچ
.
Read more
ابراب خودم سامبولی بلیکم! (این فقط چند ثانیه از پشت صحنه‌س. رنگیش و کاملش رو در کانال اتاق آبی ببینید) اننننقدر اون روز من و غزاله با این سه تا فینگیلیا خننندیدیم سر صبح، که یکی از بهترین روزای مدرسه‌مون بود... حیرت زده بودیم از شادی و رهاییشون. کلاس اوّلن ولی اندازه پونزده سالگی من اعتماد بنفس ... ابراب خودم سامبولی بلیکم!
(این فقط چند ثانیه از پشت صحنه‌س. رنگیش و کاملش رو در کانال اتاق آبی ببینید😄)
اننننقدر اون روز من و غزاله با این سه تا فینگیلیا خننندیدیم سر صبح، که یکی از بهترین روزای مدرسه‌مون بود... حیرت زده بودیم از شادی و رهاییشون.
کلاس اوّلن ولی اندازه پونزده سالگی من اعتماد بنفس و آگاهی و درک دارن.
بله! "زمان" در زمان کودکی ما آرومتر میگذشت و سرعت ثانیه‌ها کمتر بود. این "زمان"، داره خیلی سریع پیش میره. و رشد ذهنی سریعتر اتفاق میفته.
⚃اتاق آبی رو از لینک بیو دنبال کنین😊
⭕⭕⭕
#اتاق_آبی #مدرسه #مدرسه_زندگی #نقاشی_دیواری #هنر #مربی_هنر #کاردستی #خلاقیت #کودک #کودک_خلاق #نمایش
#diy #kids #mask #animals #inspiration #artstudio #art #nature_lovers #nature #crafts #school #wallart #ideas #creative #picasso #modernart #theatre #drama
Read more
اسفند بوىِ عجيبى دارد، بويى شبيه ماش و عدس هاىِ در حالِ جوانه زدن، بويى شبيهِ قرار گذاشتن و نرفتن به مدرسه و خيانت بعضى ها به قولشان، يا شايد هم ضرب گرفتن روىِ نيمكت و رقص و اواز هاىِ اخرِ سال. بوى تسويه حساب مى دهد : مثلِ بقالى كه مدام مى گويد : اخر سال است،مى خواهم حساب ها را ببندم. بوى عجله مى ... اسفند بوىِ عجيبى دارد،
بويى شبيه ماش و عدس هاىِ در حالِ جوانه
زدن،
بويى شبيهِ قرار گذاشتن و نرفتن به مدرسه
و خيانت بعضى ها به قولشان،
يا شايد هم ضرب گرفتن روىِ نيمكت و رقص و اواز هاىِ اخرِ سال.
بوى تسويه حساب مى دهد :
مثلِ بقالى كه مدام مى گويد :
اخر سال است،مى خواهم حساب ها را ببندم.
بوى عجله مى دهد،
عجله براىِ خريدن،دويدن،رسيدن،و شايد هم
نرسيدن.
يا شايدهم بوىِ بى حوصلگى مى دهد
از بابت آن كه باشد براىِ آن ور سال.
اگر دقت كنى اسفند تنها ماهى ست كه در
عينِ كهنگى بوىِ نويى مى دهد.
حتى بوىِ صبح هايش،ظهرهايش،عصر ها و شب هايش با ماه هاىِ دِگر فرق دارد،
بارانهايش به سانِ زنى ست كه نمى داند
دلتنگ است يا عاشق،فقط دوست دارد ببارد
با بوىِ عجيبى از باريدن.
اسفند كلافه است،عجول است،پر از صدا و حركت است،اما زيرِ چشمى كه نگاهش كنى،
يك گوشه اى ارام نشسته،
و سكوت است
و سكوت است
و سكوت ....
اسفند ادغامِ لحظه هاست:
همانندِ ادمى كه هراسان است از يك سال پير شدن،
و از طرفى كودكى خوشحال از خريدنِ لباسِ نو.
اسفند بوىِ شب بو و بنفشه و ماهىِ قرمز مى دهد.
اسفند بوىِ نرگس هاىِ دسته اى مى دهد
اسفند بوىِ پيكِ مدرسه مى دهد.
اسفند بوىِ خنده هاىِ اخرِ سال مى دهد.
اسفند بوىِ باروت و كبريت و صداهاىِ مهيب مى دهد،
اسفند بوىِ بوق هاىِ ممتدِ ماشين هايى را مى دهد كه معلوم نيست به كجا مى خواهند بروند.
اسفند بوى گرد و خاك گيرى مى دهد.
اسفند بوىِ زردى تو از من و سرخى من از تو
مى دهد.
اسفند بوى ترسيدن از آمدنِ فروردين را مى دهد.
اسفند بوىِ خواندنِ يك كتاب در شبِ امتحان را
مى دهد،
اسفند بوىِ ((هياهوىِ بسيار براىِ هيچ را مى دهد))
اسفند اصلا بوىِ عيد را نمى دهد
اصلا اسفند هيچ بويى نمى دهد
اسفند :فقط و فقط :
((بوىِ نداشتنِ تو را مى دهد))
اسفند فقط و فقط:
(( بوىِ نداشتنِ تو را مى دهد))
#اميرسالار_احتشام
#نيلوفرانه
#اسفند
Read more
. <span class="emoji emoji2712"></span>گزیده ای از کتاب #شرح_اسم <span class="emoji emoji1f53b"></span>فقر . عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري ...
Media Removed
. گزیده ای از کتاب #شرح_اسم فقر . عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري بعدي. بي پولي دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه يافت؛ و اين بار در كنار همسري كه با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختي هاي بي پولي همچنان پابرجا بود. سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهي خود ... .
✒گزیده ای از کتاب #شرح_اسم
🔻فقر
.
عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري بعدي. بي پولي دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه يافت؛ و اين بار در كنار همسري كه با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختي هاي بي پولي همچنان پابرجا بود.

سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهي خود را با پدر پي گرفت. صبح ها راهي منزل قديمي خود مي شد و پس از پايان محفل علمي در اتاق باستاني پدر، براي تدريس به مدرسه نواب مي رفت. اوايل زندگي مشترك بود . صبح كه مي خواست از خانه بيرون آيد، همسرش گفته بود كه براي ظهر چيزي نداريم؛ فكري بكن. و اكنون در كوچه پس كوچه هاي منتهي به مدرسه نواب يادش آمد كه چه سفارشي به او شده است
.
"دست كردم توي جيبم. جيبهاي بالا كه هيچ نداشت... جيب پايين... حدود چهار ريال يا چهار ريال و ده شاهي... بود... بي اختيار خنده ام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هيچي نداشتم... اين طور نبود كه ... مثلاً [بتوانم بروم ] از فلان كس بگيرم يا از توي بانك بردارم، نه . نه يك ريال ذخيره، نه يك امكان... در چنين مواقعي خيلي به من فشار مي آمد." روزي نبود كه دغدغه معاش نداشته باشد . هميشه مقروض بود و اعداد اين ديون دائم افزايش مي يافت. گاه اگر منبري مي رفت و صاحب مجلس كرامتي نشان مي داد، صرف پرداخت قرض ها مي شد، و "باز هم پولم تمام مي شد، باز هم وضع زندگي ام همان طور بود."
.
#خاطرات_مبارزات
#حضرت_ماه 🌙
Read more
چند سال پیش تابستون تنها رفتم مشهد. قبل اذان صبح نشسته بودم تو صحن آزادی رو به روی گنبد طلا، داشتم اسم ...
Media Removed
چند سال پیش تابستون تنها رفتم مشهد. قبل اذان صبح نشسته بودم تو صحن آزادی رو به روی گنبد طلا، داشتم اسم رفیقام رو میگفتم. بعد از اذان همون جا نشسته بودم که برای اولین بار همدیگه رو دیدیم. من و بهراد و چند نفر دیگه. نشستیم به صحبت تا طلوع آفتاب. بهراد رفیقی شد که امام رضا به من هدیه داد. از اون روز تا ... چند سال پیش تابستون تنها رفتم مشهد.
قبل اذان صبح نشسته بودم تو صحن آزادی رو به روی گنبد طلا، داشتم اسم رفیقام رو میگفتم.
بعد از اذان همون جا نشسته بودم که برای اولین بار همدیگه رو دیدیم.
من و بهراد و چند نفر دیگه.
نشستیم به صحبت تا طلوع آفتاب.
بهراد رفیقی شد که امام رضا به من هدیه داد.
از اون روز تا الان هر روز رفاقتمون عمیق تر شده، الان با هم رفیق نیستیم! برادریم.
ساعت ها و روزها با هم نشستیم با دغدغه و نوشتیم و به هم کمک کردیم، از هم هیچ چیزی رو دریغ نکردیم.
امروز تولدشه.
تولد برادری که اولین بار با هم در حرم سلطان عالم روبرو شدیم.
تولدت مبارک جوان مومن انقلابی، دغدغه مند، مهربان و سخت کوش.
به یاد روز قدم زدن در برف بعد از مدرسه...
@behradrahmany
Read more
<span class="emoji emoji1f53b"></span> . معیشت برایشان سخت شده بود و از روستا زده بودند بیرون و چند سال در محله ازگل تهران سرایدار بودند. ...
Media Removed
. معیشت برایشان سخت شده بود و از روستا زده بودند بیرون و چند سال در محله ازگل تهران سرایدار بودند. بعد که بچه‌ها یکی یکی به دنیا آمدند (دو پسر و یک دختر) ساکنان مجموعه عذرشان را خواستند. یکی دو شب را در «صالح‌آباد» و شب دیگر را اطراف حرم امام گذرانده بودند. مرد به من گفت: «شما که خودت می‌دونی، اطراف ... 🔻
.
معیشت برایشان سخت شده بود و از روستا زده بودند بیرون و چند سال در محله ازگل تهران سرایدار بودند. بعد که بچه‌ها یکی یکی به دنیا آمدند (دو پسر و یک دختر) ساکنان مجموعه عذرشان را خواستند. یکی دو شب را در «صالح‌آباد» و شب دیگر را اطراف حرم امام گذرانده بودند. مرد به من گفت: «شما که خودت می‌دونی، اطراف حرم برای موندن جای خوبی نیست. من برای زن و دخترم ترسیدم».
.
دوباره برگشته بودند به روستا. حالا پسر بزرگتر (که شاید دوازده سیزده ساله بود و به دلیل سوءتغذیه هفت ساله به نظر می‌آمد) از روستا می‌آید تهران و در مترو دستفروشی می‌کند. درآمدش حدودا روزی بیست و پنج هزار تومان است. شبها را هم پیش کارگرهای هم طایفه می‌ماند تا یک ماه. بعد می‌آید ده. این درآمد اصلی خانواده است، به اضافه چند گوسفندی که به عنوان چوپان امانت می‌گیرند و پروار می‌کنند و به صاحبش بر می‌گردانند.
.
در خانه جز آب، چیزی نبود. .
زن تعریف کرد که چند شب پیشتر پسر کوچکتر (چهار پنج ساله) دندانش آبسه می‌کند و بی‌قرار می‌شود. نه مُسَکنی در دسترس هست، نه در ده کوچکشان دسترسی به دندانپزشکی هست که بشود دردش را درمان کرد. چند ساعت گریه کودک، مادر را بی‌طاقت می‌کند. گریه‌اش می‌گیرد. رو به آسمان می‌کند و می‌گوید:«خدایا وسط این بیابان تو هم ما را فراموش کردی؟!» خدا صدای زن را شنیده بود: صبح فردا تیم جهادی درمان، می‌رسند به این روستا و بچه را می‌برند برای درمان.‌
.
پیرمردی از اهالی همین ده به من گفت آقای قالیباف زمان امام، حدودا سی و هفت سال پیش از جهاد سازندگی آمدند توی ده ما، وایستادند پای کار تا آبرسانی به روستا انجام شد. بعد از آن دیگر کسی نیامد سراغ ما تا همین چند روز پیش که دکترها [گروه جهادی درمان] آمده اینجا. .
تصویری که می‌بینید مدرسه ده است. نصف کانکسی خراب، با سقفی که به مدد ستون سرپاست. نصف دیگر کانکس انبار علوفه است. وسیله گرمایش مدرسه یک والر قدیمی است و پنج دانش آموز این ده روی نیمکت‌های به هم فشرده درس می‌خوانند.

#روایت_سفر
#لرستان
Read more
An old man After losing his righteous son in a war. AliAkbar #ofHussain حاج آقا،پدربزرگ پدری خدابیامرزم ...
Media Removed
An old man After losing his righteous son in a war. AliAkbar #ofHussain حاج آقا،پدربزرگ پدری خدابیامرزم نمی خندید.اگر دست دادن های محکمش با ما و تعارف های زیادش سر گرفتن چیزی ازش با همان حالت جدی اش نبود، شک می کردم اصلا دوستمان دارد یا نه. پدرم در توضیح ناخندانی حاج آقا می گفت :حاج آقا بنا بوده،سخت ... An old man After losing his righteous son in a war. AliAkbar #ofHussain
حاج آقا،پدربزرگ پدری خدابیامرزم نمی خندید.اگر دست دادن های محکمش با ما و تعارف های زیادش سر گرفتن چیزی ازش با همان حالت جدی اش نبود، شک می کردم اصلا دوستمان دارد یا نه.
پدرم در توضیح ناخندانی حاج آقا می گفت :حاج آقا بنا بوده،سخت کار کرده،آدم سختی شده.این اما همه ی ماجرا نبود و حاج آقای خاطرات عمه ها فرد دیگری بود.
اعصابم خورد می شد که تمام بچه های مدرسه پدربزرگ های کلاسیک دارند و من نه.پدربزرگ های جوک بلد، پدربزرگ هایی که می رفتند پارک و با خنده پشمک دست نوه ها می دادند.

نوجوانی آن غصه معما شد.وقتی حاج آقا خدا بیامرز شد اولین گریه های شدید عمرم را صورت دادم.نمی دانستم آن قدر دوستش داشتم.
لا به لای گریه های ختم و پیدا کردن عکسی از پیرمرد برای زدن به دیوار ، عمه چیزی گفت که برای من رمزگشایی معمایی بود که با رفتن حاج آقا ناامید شده بودم از حلش.
گفت:طفلک بِرارُم بعد شهادت محمد،خنده نیومد رو لبش دیگه... صبح این ها را یادم آمد.وسط روضه ای که امام بعد رفتن جوان شان گفتند :
بعد از تو ،خاک بر سر دنیا.
بله. خاک بر سر دنیا،باید چنین چیزی بوده باشد بعد از شهادت جوان بلندبالایی برای پدری.

#گره_هشتم : گره عمامه وقتی به سر #علی_اکبر بسته می شد و بیشتر شبیه پیغمبر می شد.
وقتی وارد میدان می شد و شبیه پیغمبرِ فرمانده ی حنین شده بود.
وقتی به سرش سنگ می زدند و شبیه پیغمبر تنها در طائف شده بود.

وقتی آن تن دیگر شبیه هیچ کسی نبود اما پیغمبر آنجا بود .
بالای سر امامی که قاسم را برده بود. اما این علی ؟
جوانان بنی هاشم بیایید.
Read more
صبح بخير اميدوارم حال همه خوب باشد نمكدان هاى داخل عكس يادگار خانه پدرى هستندو مامان با سليقه ام ...
Media Removed
صبح بخير اميدوارم حال همه خوب باشد نمكدان هاى داخل عكس يادگار خانه پدرى هستندو مامان با سليقه ام زمانى كه من بچه بودم كلكسيونى داشت اون زمان اسباب بازى منم بودند و كلى خاطره باهاشون دارم و تو ذهنم براشون داستان درست مى كردم قسمتى از دكور اشپزخانه ى من هستند نوشته ى خانم دكتر صارميان جالبه لطفا ... صبح بخير
اميدوارم حال همه خوب باشد
نمكدان هاى داخل عكس يادگار خانه پدرى هستندو مامان با سليقه ام زمانى كه من بچه بودم كلكسيونى داشت اون زمان اسباب بازى منم بودند😉😉 و كلى خاطره باهاشون دارم و تو ذهنم براشون داستان درست مى كردم قسمتى از دكور اشپزخانه ى من هستند
نوشته ى خانم دكتر صارميان جالبه لطفا بخونيد
خوبه كه ما ايراني ها هر روز افتخارات جهاني كسب نميكنيم، چون هر از گاهي هم كه يكي كار برجسته اَي انجام ميده همه مردم كارشناس امور اجتماعي، سياسي و فرهنگي ميشن و دستاورد اون فرد يا نحوه برخوردش با اين موفقيت رو زير سوال ميبرن. از چند روز پيش كه كوچر بيركار (فريدون درخشاني) برنده مدال فيلدز شده، شاهد انواع واكنشها بوديم. كساني كه تا ديروز مرتب به ايران و ايراني جماعت بد و بيراه ميگفتن، طي يك چرخش ناگهاني، وطن پرست شده و معتقدند كه او در اين مملكت تحصيل رايگان كرده و چرا حالا كه جايزه گرفته ايراني بودن رو انكار ميكنه؟ يا اونهايي كه بدشون نمياد ترامپ به ايران حمله نظامي بكنه حتا اگر اين كار منجر به بر هم خوردن تماميت ارضي ايران بشه، از قوم گرايي و اهداي جايزه به كردها شاكي هستن و نهايتا اين كه اصلا چرا اين جوان پناهجو شده، مگر ايران سوريه است؟
پرسشي از اين دسته دوستان دارم. ايا اينهمه جوان تحصيلكرده بيكار يا شاغل در كارهايي بدون تناسب با تحصيلات، از سرمايه اين كشور و تحصيل رايگان استفاده نكردن؟ مگر هر روز به يادشون مياريم كه بودجه مملكت رو به هدر دادن؟ اساسا اگر كشوري نتونه از استعدادها و قابليت هاي نسل جوان استفاده كنه، گناه از جوانان اون سرزمينه؟ آيا اگر اين يك نَفَر هم به جمع جوانان بيكار و بي اينده اضافه ميشد، ما احساس ارامش و رضايت ميكرديم؟ اگر درخشاني در ايران ميموند، جايگاه علمي/ اكادميكي كه لايقش بود طبق سنت مرسوم نصيب فلان شخصِ با قابليت بسيار كمتر كه عمو و خاله اش با بهمان مسئول مرتبط بود ميرسيد و او اگر خيلي خوش شانس ميبود نهايتا بايد به معلمي مدرسه يا تدريس خصوصي رياضي راضي ميشد اما درخشاني پذيراي اين سرنوشت نبود....
بعنوان فردي كه خودم رو كاملا ايراني ميدونم و هيچگونه تعصب قوميتي يا گرايش تجزيه طلبانه هم ندارم، از اينكه ميبينم جواني در مقابل استعدادش احساس مسئوليت كرده و بهر طريق خودش رو به نقطه اَي از جهان رسونده كه از توانايي هاش به بهترين نحوه در خدمت جامعه بشري استفاده ميشه، بسيار خوشحالم. حتا اگر او نامش رو تغيير داده باشه، خودش رو ايراني ندونه و جايزه اش رو تنها به قوم خاصي تقديم كنه. اين موفقيت گواراي وجود كوچر بيركار و همه كردهاى جهان باد.
Read more
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی ...
Media Removed
دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟ باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟ شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟ فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود ... دختر توی عکس چقدر تنها به نظر میاد؟
باید بذارمش به حساب ۲ ماه و ۱۶ روز ندیدن خانواده ؟
شاید زمان زیادی نباشه..نمیدونم.. ولی حق دارم دلم برای "همیشگی"های قبلیم تنگ شه نه‌..؟
فاصله ی خوابگاه تا علوم پایه رو هر صبح تنها طی کردن در حالی که دلم برای ماشین بابایی تنگ میشه که هرروز صبح تو راه مدرسه گرم بود
یا بازی کردن با غذای سلف وقتی دلم برای "آن چه گذشت"های مامانی تنگ میشه که از مهمونی های شلوغ آخر هفته باقی میموند
یا تنهایی دیدن انیمیشن های باقی مونده لپ تاپم در حالی که دلم برای سخنرانی های کسری و پارسا موقع دیدنشون تنگ میشه
همه اینا داره زهرای جدیدی میسازه😊
گاهی اینقدر ضعیف میشم که با کوچیکترین حرف آدمای اینجا اشک توی چشمام جمع میشه
و گاهی اینقدر قوی که بهشون لبخند میزنم و به راهم ادامه میدم
حتما میپرسین :" با خودت چند چندی؟" در جوابش باید بگم
نه به پای بی رحمی آدمای جدید زندگیم میذارمش نه محیط بزرگی که واردش شدم
زهرا فراز ۱۸ ساله باید مثل ۱۸ ساله ها رفتار کنه
باید راهشو ادامه بده و بزرگ شه نه؟
تهران.. تهران.. همیشه شیفته ی این شهر بودم.. هنوزم هستم حتی با لایه دود غلیظی که از نمای کلاس زبان معلومه..
راستش جایی که الان هستم رو دوست دارم ؛ این که قراره ۴ سال بعد مهندس خط و سازه های ریلی بشم ؛این که توی علم و صنعت درس میخونم !
و فکر کنم همه ی اینا اونقدری ارزش داشته باشه که حتی تنها قدم بردارم😊
🍁🍁🍁
پی نوشت : دروغ چرا اون قدرا هم که سیاه‌نمایی میکنم تنها نیستم ، من بابایی،مامانی، کسری و پارسا رو دورادور دارم! @_rozhin29_ رو دارم !و #BTOVIXX رو! 😊
پی نوشت ۲: پست هام به اندازه ی قبل رنگ و روی قشنگی نداره ..ببخشید اگه حوصله-تون رو سر میبرم 😊
🍁🍁🍁
#عکس_خوابگاهی_چی_میگه؟ 😂
Read more
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات ...
Media Removed
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد ... دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد می کرد به آن دو اعتماد کردم .
گربه نره و روباه مکار از پینوکیو خواستند که ساعت را به روباه مکار بدهد تا آن را به خانه ببرد و نشان پدرش دهد تا همانند این ساعت را برایش بخرد. پینوکیو که حسابی توسط آن دو خام شده بود بی درنگ ساعت را از دستش باز کرد و کف دست گربه نره گذاشت و گربه نره با مهربانی گفت: امروز که پنج شنبه است ، شنبه صبح ساعت را برایت می آوریم.
آن روز با دستانی تهی از ساعت به خانه برگشتم خوبیش این بود که دیگر مجبور نبودم برای نمایش دادن ساعت مثل چوب خشک و با غرور راه بروم، تا خانه را شلنگ تخته انداختم و مثل همیشه شاد و شنگول به خانه رسیدم و تا صبح شنبه اسمی از ساعت نبردم تا اهل منزل پا پیچم نشوند.
شنبه صبح به عشق ساعت به مدرسه رفتم و سر صف ایستادم تا دختر که مسئول صف بود با همراه دوستش با لبخند به من نزدیک شدند ‌. خوب که جلو آمد نگاهی لطیف به چشمانم انداخت و گفت: می شود ساعتی که پنج شنبه انداخته بودی به من بدهی تا به پدرم نشان دهم که همانند او را برایم بخرد....‌
من که مثل ماست کم چرب وا رفته بودم گفتم: ولی من ساعت را به تو داده بودم . دختر به سرعت دوستش را پیش کشید و گفت: این هم شاهد است که ساعت را به من ندادی......
خلاصه از من گفتن و از آن ها انکار کردن .
این شد که هرگز رنگ آن ساعت را ندیدم .
البته درس هم نگرفتم و همچنان پینوکیو هستم که حواسش به گربه نرها و روباه مکارها نیست.
Read more
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره ...
Media Removed
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت ... ...
ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد!
هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت رو لعنتش کردم و با بغض بهش گفتم تا آخر عمر نمیبخشمش! :))))
.
یادم نمیره... روزایی که بابا نبود پیشمون و فقط من بودم و تو بودی و مامان! و تو تازه دو ماهت شده بود، ولی نمیتونستی درست تغذیه بشی! ضعیف شده بودی، خیلی! خیلی خیلی! ... یادمه با دوچرخه،تو هوای گرم قم، چند کیلومتر رکاب میزدم تا برسم به جایی که بتونم شیرخشک خوب گیر بیارم! یادمه شب تا صبح گریه میکردی و یا تو بغل من بودی یا بغل مامان!
یا موقعی که عادت غذاییت خوب شده بود و داشتی دوباره وزن اضافه میکردی و لپات داشت گل مینداخت! 😍
بریم جلوتر...
موقعی که واکسن دوسالگیت رو تو انیستوپاستور زدی! هیچ وقت یادم نمیره! دو روز پا به پات اشک ریختم! الانشم که الانه وقتی صدای ناله ت تو ذهنم میاد ، بغض گلومو میگیره...
.
وقتی زبون باز کردی! =))) "س" رو "ث" میگفتی و "ز" رو "ذ" :))) ثر ذبونی حرف میذدی! :)))) و من جنق میرفت دلم! =)) ثلام #غش
.
بزرگ شدی... و بزرگ میشی...
مدرسه رفتی! دوست پیدا کردی! کم کم با چالش های دوران بچگیت روبه رو شدی! با دوستات قهر کردی! دوباره دوست شدی! و همه اینا رو هر روز برای داداش محمد تعریف کردی و میکنی! =)) :)))
.
از همون موقعی که تونستی درست و حسابی راه بری، یکی از بازیامون شد تو سرو کله هم زدن! :)))) و همچنان..... :)))
.
نمیخوام خیلی طولانیش کنم...
.
فقط باید بگم : دوستت دارم...
همینقدر ساده؛ولی خیلی عمیق
بلدنیستم قشنگتر ازاین بنویسم:))) .
هنوز اول راهی و خیلی داستان ها رو قراره بگذرونی،قراره نوجون بشی،جوون بشی... روز به روز بالا بری و من بالا رفتنت رو نگاه کنم
.
فقط ازت میخوام قوی باشی
قوی بمونی و مبارزه کنی! با توکل به خدا! که اگه اون رو نداشته باشی هیچی نداری!
متفکر باشی و با فکرت بالا بری!
ازت میخوام کم نیاری!
عزیز دلم! دنیا کارگزار همین امتحانای بزرگ و کوچیکه، و عیار اون کسی بالاتره، که کم نیاره! ناامید نشه! کاری که درسته رو انجام بده و به هیچ چیزی جز خدا توجه نکنه!
شاید این حرفا برات زود باشه! ولی بد نیست گفتنش
.
میخوام بدونی که من همیشه هستم
اگه بخوای در کنارت میایستم و قدم برمیدارم و اگه بخوای پشتت میایستم تا تکیه کنی و بالا بری...
.
همین...
بتاریخ ۲۳ تیر ۹۷
#دوستدارهمیشگیت
#برادرت
Read more
. من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است : . من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم ...
Media Removed
. من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است : . من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را ... .
من دهه پنجاهی هستم
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است : .

من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام !

من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام!

من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام !

من مدادِ سیاهِ "سوسمار"نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !

من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !

من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام !

من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " !

من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !

من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!

من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!

من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام !

من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند :اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!

من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !

من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود ,با کلی خش خش و تق و توق !

من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام!

مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !

من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانه‌ها که آمده بودند دیش‌های ماهواره را جمع کنند!

من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت),خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند !

من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !

من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !

من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
نعشِ مرا در خاک وطنم بخاک نسپارید که خاک از عقده های روییده در دلم مسموم میشود
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید!!!!
Read more
. ‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی ‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم ‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، ...
Media Removed
. ‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی ‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم ‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، زنگ آخر بستنی بدم کلاسو ‎آقای سعیدی، بابای مدرسه میومد تو کلاس پخش میکرد ‎یادش بخیر ‎امتحانای خرداد هم رسید ‎روز آخر همه وقتی داشتن از هم خدا حافظی میکردن میگفتن سال دیگه میبینیم همو ‎خیلی ... .
‎قسمت دوازدم خاطرات کودکی
‎روز ها میومد و میرفت، شاد و خوش و خرم
‎همیشه عادت داشتم آخرین روز مدرسه، زنگ آخر بستنی بدم کلاسو
‎آقای سعیدی، بابای مدرسه میومد تو کلاس پخش میکرد
‎یادش بخیر
‎امتحانای خرداد هم رسید
‎روز آخر همه وقتی داشتن از هم خدا حافظی میکردن میگفتن سال دیگه میبینیم همو
‎خیلی ها هم سال باهم تو یه مدرسه بودن یا همسایه بودن، یا نزدیک هم بودن
‎ولی من چون مسیر خونمون خیلی به بچه ها دور بود سعی میکردم جدی تر خداحافظی یا حرفای آخرمو با بچه ها بزنم
‎روز آخر امتحانا، روزی بود که واسه آخرین بار کسایی که ۵ سال باهاشون همکلاسی، هم مدرسه ای و حتی بقل دستی بودم رو میدیدم
‎بعد از سه چهار سال که با هیچکدوم از بچه ها ارتباطی نداشتم، یه روز سر کلاس یه سری عدد پشت سر هم اومد تو ذهنم که برام خیلی آشنا بود
‎سریع نوشتمش رو یه کاغذ و نگاش کردم
‎بعد چند روز که ذهنم درگیر اون عدد ها بود، یادم اومد که شماره تلفن خونه علیرضا ایناس. علیرضا جاهد
‎سریع زنگ زدم و یه حال و احوال پرسی ای کردیم
‎یکی دو سال بعد هم سه چهارتا تا از بچه هارو همزمان تو فیسبوک پیدا کردم
‎امین و علی گوهری که دوقلو بودن و امید استکی و نوید جهانبانی
‎امین و علی که تحویلمون نگرفتن
‎نوید هم روز افتتاحیه نمایشگاهم ، سال ۱۳۹۱ ، مرداد ماه اومد پیشم
‎هیچ فرقی نکرده بود این پسر، مثه همون روزا دبستانمون بود
‎خیلی خوشحال شدم که دیدمش
‎و اما امید
‎امید، امید، امید
‎یه روز زنگ زدم و قرار گذاشتیم که ببینیم همو
‎سال ۹۲ بود فکر کنم
‎با همون استایل همیشگی و مخصوص خودش، طرز حرف زدن ۱۰ سال بزرگ تر از خودش
‎یه صبح تا عصری با هم بودیمو گفتیم و خندیدیم
‎علیرضا هم که دقیقا ۵ سالی میشه قراره یه روز برنامه بچینیم و ببینیم همو
اینا تموم خاطرات من بود از دوره دبستانم
‎دلتنگ بچه های اون دورانم
‎دلم میخواد ببینمشون
‎اما ترجیح میدم تلاش نکنم که ببینمشون
‎آدما تو سال ها تغییر میکنن
‎دلم نمیخواد خدایی نکرده تصویری که از اون روزا دارم بهم بریزه
‎دلتنگ اون دورانم
‎اما هیچوقت نمیخوام برگردم به اون روزا
‎ممنونم که این همه وقت منو این پرت و پلاهامو تحمل کردین
‎هر خاطره ای که میذاشتم، لحظه به لحظه نگاه میکردم که ببینم چه کامنت هایی گذاشتین براش ‎خاطرات دوران راهنماییم شاید طولانی بشه
‎خیلی چیزا فرق کرد تو دوران راهنمایی
‎اگه دوس داشتین ، بگید تا یواش یواش شروع کنم به نوشتن و پیدا کردن عکس های بیشتر برای خاطرات ‎مرسی که هستین ❤ ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب_ادهمي
Read more
نمیدونم این چه حسیه ، هم خوشحالم ، هم شرمنده ؛ هم افتخار میکنم ، هم خودمو لایقش نمیدونم . خدا شاهده که من و هزاران تا بزرگتر از من در برابر بزرگی دل و روح شما حتی یک ذره هم محسوب نمیشن . اون بچه هایی که از کوچیکی بزرگ و بزرگوارن ، و اون معلمهایی که جوانیشونو وقف آرمانهاشون کردن . شما خیلی ... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نمیدونم این چه حسیه ، هم خوشحالم ، هم شرمنده ؛ هم افتخار میکنم ، هم خودمو لایقش نمیدونم .
خدا شاهده که من و هزاران تا بزرگتر از من در برابر بزرگی دل و روح شما حتی یک ذره هم محسوب نمیشن . اون بچه هایی که از کوچیکی بزرگ و بزرگوارن ، و اون معلمهایی که جوانیشونو وقف آرمانهاشون کردن .
شما خیلی خوبین ، خیلی انسانین . ممنونم که بهم یادآوری کردین که چقدر به شما مدیونیم .
#مدرسه_صبح_رویش #کودکان_کار #مسئولیت_اجتماعی #اکسیژن #گروه_اکسیژن
@sobherouyesh
@mhdavoudi
@sararezahaji
@oxygenfamily ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Read more
 #InstaSize<span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f446"></span><span class="emoji emoji1f622"></span> این عکسِ «ابوالقاسم» است که مردمِ مهربانِ همدانم خوب میشناسنش. پدرِ دکتر <span class="emoji emoji2665"></span>️زهرا ...
Media Removed
#InstaSize این عکسِ «ابوالقاسم» است که مردمِ مهربانِ همدانم خوب میشناسنش. پدرِ دکتر ️زهرا بنی یعقوب️ که سالها به دنبالِ گرفتنِ حقی بود کـه به او ندادند. هشت سالِ پیش زهرا با نامزدش توسطِ بسیج و سپاه پاسداران در پارکِ همدان دستگیر میشود و به علت جمعه و شنبه (عيد فطر) تعطیلی دادگاه، اين ... #InstaSize👆👆👆😢 این عکسِ «ابوالقاسم» است که مردمِ مهربانِ همدانم خوب میشناسنش. پدرِ دکتر ♥️زهرا بنی یعقوب♥️ که سالها به دنبالِ گرفتنِ حقی بود کـه به او ندادند.

هشت سالِ پیش زهرا با نامزدش توسطِ بسیج و سپاه پاسداران در پارکِ همدان دستگیر میشود و به علت جمعه و شنبه (عيد فطر) تعطیلی دادگاه، اين دختـر 48 ساعت در بازداشتگاه مركز امر به معروف سپـاه همدان حبـس میشود.صبح دوشنبه خبری گلوی هگمتانه و هـمدان را گرفت
« دخترِ دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی که توسطِ امربه معروف دستگیـر شده بود در بازداشتگاه سپـاه پاسداران کشته شد »

کبودی در بدنِ زهرا,شکستنِ استخوان های دست و انگشتانِ پا و بینی, آثارِ تجاوز, بریدگی در گلو,کبودی در رانِ چپ, ورمِ سر, آثارِ شکنجه های وحشیانه بر تنِ دختری که در مدرسه تیزهوشان درس خونده بود و در آزمون سراسری دانشگاهها رتبه بیست و شش رو کسب کرده بوده و قبل از مرگ،از دانشگاه تهران در رشته پزشکی عمومی فارغ التحصیل شده بود برای هیچکس باور کردنی نبود.

«محمد حسین قره باغی رییس و حسن مستقیمی» عضوِ ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان ( مثلِ سعید عسگر ) در دادگاه میخندیدند و میگفتند:
اون دختر خودش خودش رو کشته.ما از هشت سالگی عضوِ بسیج بودیم.ما بسیجی راه امام هستیم.
«قره باغی» و «مستقیمی» پس از چند روز حبس و بدونِ ثبتِ سابقه کیفری آزاد شدند.
فردایش هیچ روزنامه ای تیتر نزد .

»»»>
پدر سالها دنبالِ حقِ زهرایش دوید و گریست اما سپاه پاسداران تهدیدش کردند خانه و خانواده ات را آتیش میزنیم,هرکسی از تو سوال پرسید حق نداری جواب بدی. 40میلیون به شما میدهیم و سکوت کنید و از این شهر بروید.
پدر گریه میکرد و میگفت: من و پروین (مادرِ زهرا) سکوت نمیکنیم و عاملانِ قتلِ دخترم را نمیبخشیم.صدای مارو بشنوید.

روزی کـه همه یادشان رفته بود ♥️زهرا بنی یعقوب♥️ دخترِ زیبای هگمتانه مُـرده بود.
Read more
امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...! عاشق پیر مردی شدم که داشت با ...
Media Removed
امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...! عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده... عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می ... امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...!
عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده...
عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می گفت:فرقی نداره معلمت توی دفترت چه یادداشتی برای من گذاشته باشه؛اگه فقط خودم حس کنم دانش آموز خوبی بودی امروز برات جایزه می خرم...دیگه ندیدم که چیزی خرید یا نه...
عاشق مرد رفتگر شدم که یه تیکه از گوشت ناهارش رو برای یه گربه کوچکی انداخت.همین وقت بود که یه گربه دیگه هم اومد و من سوار تاکسی شدم و دیگه نفهمیدم پیر مرد خودش و مهمونان ناخونده اش رو چه طوری سیر کرد...
دلم برای پیر زنی پر کشید که برای سلامتی هر جوونی که از کنارش رد می شد یه صلوات می فرستاد؛دلم می خواست منم از کنارش رد بشم اما دیگه رسیده بودم به درخونه خودمون...
حالا فکر می کنم بعضی حس ها با همه ی ناتمام موندنشون چقدر خوب اند... #شمال #عشق,محبت #روستا
Read more
‌ ‌‌ طولاني ترين انتظارايي كه كشيدم مربوط ميشه به دوران دبستانم وقتايي كه مامانم شبي كه فرداش ...
Media Removed
‌ ‌‌ طولاني ترين انتظارايي كه كشيدم مربوط ميشه به دوران دبستانم وقتايي كه مامانم شبي كه فرداش ميخواستم مدرسه برم ميگفت فردا ساعت يازده ميام دنبالت. حالا به هر دليلي كه بود. تا وقتي كه به رخت خواب برم ده بار ازش قول ميگرفتم كه فردا ساعت يازده صبح مدرسمون باش و دير نكن. تمام كلاسا فقط چشمم به ...
‌‌
طولاني ترين انتظارايي كه كشيدم
مربوط ميشه به دوران دبستانم
وقتايي كه مامانم شبي كه
فرداش ميخواستم مدرسه برم
ميگفت فردا ساعت يازده ميام دنبالت.
حالا به هر دليلي كه بود.
تا وقتي كه به رخت خواب برم ده بار ازش قول ميگرفتم كه فردا ساعت يازده صبح مدرسمون باش و دير نكن.
تمام كلاسا فقط چشمم به ساعت بود و خدا خدا ميكردم كه من و يادش نرفته باشه.
از هيجان اينكه ممكنه همين الان من رو صدا بزنن نزديك ساعت يازده پاهام شروع ميكرد به تكون تكون خوردن.
اخرشم با خوش حالي فراوون كيفم و برميداشتم و از دوستام خداحافظي ميكردم و ميرفتم.
طولاني ترين و شيرين ترين انتظارا رو من تو دوران مدرسه سپري كردم..
#پانیذ_اینروزها
Read more
سلام صبح بخیر سلامت باشين وشاد. _______________________________ زندگی صحنه دل بود که من کات ...
Media Removed
سلام صبح بخیر سلامت باشين وشاد. _______________________________ زندگی صحنه دل بود که من کات شدم” بسکه در محضر چشم تو مجازات شدم من که از شعـر و غزل هیچ نمیدانستم تا که در فرضیه چشــم تو اثبات شدم خم ابـروی تو میخواست که شاعربشوم آنکه در پیچ و خمش محو اشارات شدم مدرسه جای من سر به هـوا ... سلام صبح بخیر سلامت باشين وشاد.
_______________________________

زندگی صحنه دل بود که من کات شدم”
بسکه در محضر چشم تو مجازات شدم

من که از شعـر و غزل هیچ نمیدانستم
تا که در فرضیه چشــم تو اثبات شدم

خم ابـروی تو میخواست که شاعربشوم
آنکه در پیچ و خمش محو اشارات شدم

مدرسه جای من سر به هـوا داده نبود
از هـمان گوشه مهـیای خـرابات شدم

یاد آن روز که در سینـه سیــنای دلت
طبـق فرمـان تو من شامـل آیات شدم

باز هم دست من و قــفل ودخیل حرمت
باز هم پشت درت صاحب حاجات شـدم

یاد آن روز که در صفــحه شطـرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم”
Read more
 #ورق_بزنید جاودانگی از آنِ ما بود‌. و نقطه‌ی آغاز این جاودانگی زمانی بود که من و گربه در گرمای سوزان ...
Media Removed
#ورق_بزنید جاودانگی از آنِ ما بود‌. و نقطه‌ی آغاز این جاودانگی زمانی بود که من و گربه در گرمای سوزان ظهر کنار هم بودیم و من کلماتی را که صبح در مدرسه یاد گرفته بودم برایش آرام زمزمه می‌کردم: «تو گربه‌ی خیره‌سری هستی و من هم دختری خیره‌سر، و انگار هر دو جادو شده‌ایم و هفتادوهفت جان داریم #گربه #یوتا_ریشتر #انتشارات_پریان ... #ورق_بزنید
جاودانگی از آنِ ما بود‌. و نقطه‌ی آغاز این جاودانگی زمانی بود که من و گربه در گرمای سوزان ظهر کنار هم بودیم و من کلماتی را که صبح در مدرسه یاد گرفته بودم برایش آرام زمزمه می‌کردم: «تو گربه‌ی خیره‌سری هستی و من هم دختری خیره‌سر، و انگار هر دو جادو شده‌ایم و هفتادوهفت جان داریم

#گربه
#یوتا_ریشتر
#انتشارات_پریان
@parianpub
#کپی_رایت_دارد #کودک_نوجوان
#ادبیات_فانتزی #داستان_فلسفی .
.
شما می‌توانید کتاب را ۲۰% تخفیف از انتشارات پریان تهیه کنید.
۰۲۱ ۷۷۴۵۷۵۴۷
@parianpub
.
. «یوتا ریشتر» در این کتاب کوچک با روشی شگفت‌انگیز و غیرمعمول پرسش‌های بنیادین زندگی را مطرح می‌نماید. وی با جملاتی هرچند کوتاه و موجز، حال و هوای ویژه‌ای در خواننده می‌آفریند و او را به فکر فرو می‌برد. البته خواننده هم مانند «کریستینه» نباید انتظار دریافت پاسخ داشته باشد، چرا که هرکس می‌تواند تنها در ذهن خود، پاسخ‌ها این پرسش‌ها را جستجو کند.

هایکه فریزِل
نشریه‌ی ادبی لیتریکس
Read more
. پارسال، روز بیستم تیر توی اخبار خوندم که مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی ایرانی مبتلا به سرطان هست. ...
Media Removed
. پارسال، روز بیستم تیر توی اخبار خوندم که مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی ایرانی مبتلا به سرطان هست. به واسطه ی علاقه مندیم به کتابهاشون خیلی متاثر شدم و متن زیر رو در موردشون نوشتم. دو روز بعد دیدم که این متن بیشتر از صدهزار بار دیده شده. تصمیم گرفتم این متن رو برای خودشون هم ایمیل کنم تا شاید به این وسیله ... .
پارسال، روز بیستم تیر توی اخبار خوندم که مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی ایرانی مبتلا به سرطان هست. به واسطه ی علاقه مندیم به کتابهاشون خیلی متاثر شدم و متن زیر رو در موردشون نوشتم. دو روز بعد دیدم که این متن بیشتر از صدهزار بار دیده شده. تصمیم گرفتم این متن رو برای خودشون هم ایمیل کنم تا شاید به این وسیله بتونم انرژی مثبتی براشون بفرستم. از سایت دپارتمان ریاضی دانشگاه استنفورد ایمیلشون رو پیدا کردم و غروب بیست و دوم تیر این نوشته رو براشون ایمیل کردم. فردا صبح، بیست و سوم تیر خبر درگذشت ایشون رو شنیدم. امسال به بهانه سالروز خاموشی یک ذهن زیبا، این متن رو دوباره تو پيجم میذارم. شاید اینبار بشه اسم این نوشته رو گذاشت: "ایمیلی که هرگز خوانده نشد"
.
شانزده سال پیش:
دوم دبیرستان بودم. مدرسه مون کلاس المپیاد برگزار کرد. من و یکی از دوستام به اسم علی حقی ریاضیمون خوب بود و تو کلاسا شرکت میکردیم. یه کتاب زرد رنگ بهمون دادن که روش بزرگ نوشته بود نظریه اعداد و زیرش نوشته بود تالیف #مریم_میرزاخانی . توی بیوگرافی مریم نوشته بود که تنها ایرانی ای بوده که دو سال پیاپی توی المپیاد مدال طلا گرفته. تصویر یه قهرمان از مریم تو ذهنم ساخته شده بود. هروقت خسته میشدم، هروقت مغزم کم میاورد، هروقت مسئله ها بدقلق میشدن به مریم میرزاخانی فکر میکردم.
.
سه سال پیش:
اخبار بی بی سی اعلام کرد که یه ریاضیدان ایرانی به اسم مریم میرزاخانی جزو ده ریاضیدان برتر جهان شناخته شده و جایزه فیلدز(نوبل ریاضیات) رو برده. خوشحال بودم که حالا به جز من کل ایران مریم میرزاخانی رو میشناسن. دو سه روز بعد رییس جمهور بهش نامه نوشت و بردن این جایزه رو بهش تبریک گفت.
.
امروز:
توی اخبار میخونم نابغه ی ریاضی ایرانی، مریم میرزاخانی مبتلا به سرطان شده. یه لحظه تو خودم میشکنم. انگار خبر سرطان نزدیک ترین آشنام رو بهم دادن. کسی که منو هرگز نمیشناخت ولی نزدیک بیست سال انگیزه ی درس خوندن و تلاش بوده برام. کسی که کتابهاش مغز من رو ورزیده کرد تا امروز مشغول گذروندن دوره ی فوق دکترای برق تو دانشگاه ریورساید آمریکا باشم. شروع میکنم به نوشتن براش تا ذره ای انرژی مثبت براش بفرستم. نه به خاطر تمام ناشناخته های ریاضیات که اون باید باشه و کشفشون کنه. بلکه به خاطر اون دانش آموز دوم دبیرستانی که قراره مریم میرزاخانی بشه الگوش برای زحمت کشیدن و موفق بودن.
.
#روزنوشت
#مهدی_معارف
Read more
 #سه_خط_طلا 97/01 . سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️<span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f3bc"></span><span class="emoji emoji1f49c"></span> . عادت همیشگی ام بود... ...
Media Removed
#سه_خط_طلا 97/01 . سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️ . عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم ... #سه_خط_طلا
97/01
.
سلاااااااااام صبح زیبای آدینتووون بخیر ☘️🌸🎼💜
.

عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم بروم به مدرسه نظرم عوض شد و فکر کردم پسر شش ساله ی همسایه مان از همه خوشبخت تر است چون مدرسه نمی رود و می تواند چند ساعت بیشتر بخوابد... نوجوان که بودم فکر می کردم حتما خوشبخت ترین انسان دنیا یکی از سوپر استارهای سینماست یا یک ورزشکار معروف... آن روزها خوشبختی را در شهرت می دیدم... مدت ها گذشت و معنی خوشبختی هر روز برایم عوض می شد... بستگی به شرایط داشت گاهی خوشبختی را در ثروت می دیدم و وقتی که بیمار می شدم در سلامتی... سال ها گذشت و زندگی به من ثابت کرد خوشبختی برای هر انسانی یک تعریف دارد... گاهی ما در زندگی به اتفاقی که آن را خوشبختی می دانیم می رسیم ولی باز احساس خوشبختی نمی کنیم...چون گذر زمان و تغییر شرایط تعریف ما از خوشبختی را عوض کرده...
کاش بدانیم خوشبختی واقعی داشتن "آرامش" است...خوشبختی ای که نه گذر زمان و نه تغییر شرایط نمی تواند آن را از ما بگیرد...
دنیا پر است از انسان هایی که همه چیز دارند به جز آرامش... کسانی که هرگز خوشبخت نمی شوند
#حسین_حائریان
.
.
روزتون بخیـــــــــر
. .
.
Location :Iran, mazandaran, savadkooh
.
Photos By @s.h.k63

#مازندران #سوادكوه #زيراب #شيرگاه #آلاشت #پلسفيد
#mazandaran #zirab #shirgah #alasht #polsefid #savadkoh #savadkooh #savadkuh #instagram #gettyimages
Read more
. ■خان طومان چیست؟ . ■خان طوماڹ کیست؟ . ■خان طومان کجاست؟ . ■لبنان است یا عراق؟ . ■سوریه است ...
Media Removed
. ■خان طومان چیست؟ . ■خان طوماڹ کیست؟ . ■خان طومان کجاست؟ . ■لبنان است یا عراق؟ . ■سوریه است یا ... . ■هر جا که هست، یقینا از دیشب برای من و تو نامی خواهد شد فراموش ناشدنی! . ■از دیشب که جسته و گریخته اخبار درگیری در شهر خان طومان در حومه جنوبی شهر حلب سوریه را دنبال می کردم، متعجب بودم که چقدر ... .
■خان طومان چیست؟
.
■خان طوماڹ کیست؟
.
■خان طومان کجاست؟
.
■لبنان است یا عراق؟
.
■سوریه است یا ...
.
■هر جا که هست، یقینا از دیشب برای من و تو نامی خواهد شد فراموش ناشدنی!
.
■از دیشب که جسته و گریخته اخبار درگیری در شهر خان طومان در حومه جنوبی شهر حلب سوریه را دنبال می کردم، متعجب بودم که چقدر سنگ شده ام!
.
■دیشب که من و تو، راحت زیر نسیم خنک پنکه و کولر خفتیم که داغ نکنیم،
چه داغها که بر چه دلها نشست!
.
■دیشب که من از شدت لذت خواب و رفع خستگی خر و پفم بلند بود
.
■دیشب که بسیاری زیر نم قشنگ باران لذیذانه خفتند، .
■کسانی بودند! - بله بودند، چون امروز نیستند دیگر - که زیر باران گلوله تا صبح مقاومت کردند!
.
■از دیشب...
.
■چه نوعروسانی که بیوه گشتند
.
■چه کودکان معصومی که یتیم گشتند
.
■چه چشمانی که منتظر بر در نشستند
.
■چه پدر و مادرهایی که برای سلامت بازگشتن فرزند خود، صلوات نذر کردند
.
■و چه بچه هایی که هنگام بازگشت از مدرسه، تصویر پدر خود را بر بالای در خانه خواهند دیدند
.
■و اینها همه برای این است که
.
■ایران نشود سوریه و عراق
.
■ناموسمان به تاراج نرود
.
■دینمان به غارت نرود
.
■کشورمان نشود جولانگاه تروریستهای خارجی داعشی خاکمان نشود پایگاه جنایتکاران غربی و من و تو و ما مثل دیشب،راحت و آسوده در کنار زن و بچه خود بخوابیم و خیالمان راحت باشد
.
■کسانی هستند که در اوج عشق، از پدر و مادر و زن و فرزند خود بریده اند، تا ما، در امنیت کامل به سر بریم
.
■حال می خواهد بفهمیم یا نفهمیم
.
■آنها به وظیفه عقلی و شرعی و میهنی خویش عمل می کنند
.
■حتی اینکه عده ای ریشخندشان بزنند و بگویند
.
■ماهی دهها میلیون تومان حقوق می گیرند
.
■ذره ای در ایمان آنها خلل ایجاد نخواهد کرد
.
■درست همچون 8 سال دفاع مقدس
.
■روحشان شاد
Read more
. نگاه به آینده در تقبیح مجازات‌های سنگین برای نوجوانان <span class="emoji emoji1f538"></span>وقتی بچه بودم گلدان همسایه را شکستم. ...
Media Removed
. نگاه به آینده در تقبیح مجازات‌های سنگین برای نوجوانان وقتی بچه بودم گلدان همسایه را شکستم. مرد همسایه از بالای پنجره مرا دید و من از ترس خشم مرد همسایه به خانه فرار کردم و بیرون نیامدم...بعد از ساعتی مادرم که قضیه را شنیده بود پیشم آمد و از من پرسید آیا گلدان را من شکسته ام؟ طاقت نیاوردم و با گریه ... .
نگاه به آینده
در تقبیح مجازات‌های سنگین برای نوجوانان
🔸وقتی بچه بودم گلدان همسایه را شکستم. مرد همسایه از بالای پنجره مرا دید و من از ترس خشم مرد همسایه به خانه فرار کردم و بیرون نیامدم...بعد از ساعتی مادرم که قضیه را شنیده بود پیشم آمد و از من پرسید آیا گلدان را من شکسته ام؟ طاقت نیاوردم و با گریه اعتراف کردم. مادرم دستم را گرفت و به پیش همسایه برد. مرد همسایه وقتی عذر خواهی مرا شنید با مادرم مرا به داخل خانه برد. جارویی به دستم داد تا بروم و گرد و خاک گلدان را از روی زمین پاک کنم و بعد با کمک او گل را در گلدان جدید کاشتیم...بعد از آن روز، مرد همسایه از دوستان من شد که هر صبح در راه مدرسه با احترام و لبخند به هم سلام می‌کردیم.
.
🔸همه‌ی آدم‌ها گاهی راه را اشتباه می‌روند. البته این اشتباه ممکن است گاهی بسیار بزرگ باشد و افرادی آسیب ببینند؛ اما نباید فراموش کرد که باید به افراد برای عذرخواهی و جبران فرصتی داده شود. عذرخواهی روح افراد را به سمت صلح و آرامش سوق می‌دهد و به افراد می‌آموزد که کار اشتباهی کرده‌اند که باید درصدد جبران آن و تلاش برای عدم تکرار آن برآیند. راه‌های تلافی‌جویانه همچون تنبیه بدنی، زندانی کردن و آسیب زدن در مقابل آسیبی که فرد زده است تنها به تعداد افراد آسیب دیده می‌افزاید. آسیب زدن و تماشای خشونت ناشی از آن به آسیب دیده و اطرافیان او خشونت و آسیب را می‌آموزد و باید دانست که بخشی از رفتارها در جامعه آموخته می‌شوند و در جامعه‌ای که افراد آسیب زدن را از یکدیگر می‌آموزند، زمانی می‌رسد که خشونت عادی خواهد شد. درست است که کیفر قانونی هر رفتار نادرستی نباید فراموش شود اما نباید مجازات تنبیهی را به عنوان اولین و تنها راه حل جبران رفتار نادرست افراد دانست. به زندان رفتن فردی که قادر به پرداخت بدهی خود نیست، خسارت مالی فرد مال باخته را جبران نمی‌کند و تنها عمری از فرد بدهکار می‌ستاند که هزینه‌اش بر دوش دولت و مالیات دهندگان جامعه است. در چنین شرایطی آیا بهتر نیست با دادن فرصتی، امکان پرداخت بدهی را به فردِ مقروض داد؟ تا همان زمانی را که قرار است در کنج زندان به بطالت بگذراند، به کار و جبران خسارت صرف کند؟
.
🔸امکان صحبت و عذرخواهی را به افراد بدهیم. فرصت جبران را از افراد نگیریم. روحیه‌ی عذرخواهی و پذیرش اشتباهات بدین ترتیب گسترش پیدا می‌کند و با مذاکره طرفین دعوا، رضایت خاطر بزه دیده نیز فراهم شده و در عین جبران آسیب وارده به وی، در آینده صلح و آرامشی دوباره بین افراد ساکن خانه‌ای به نام جامعه برمی‌گردد. جامعه‌ی خشمگین آرامش را به چشم نخواهد دید.
Read more
. در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم. <span class="emoji emoji1f48e"></span> "ماجراى عكس پايين" يا "گاهى براى ما خودِ اين راه، ...
Media Removed
. در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم. "ماجراى عكس پايين" يا "گاهى براى ما خودِ اين راه، مقصد است يك جاده با فراز و نشيب آنچنان كه هست" روزهاى آخر تدريس براى من ٣ماه بعد از زادروزم تولد گرفته و روى كيك شمع ٤٨ سالگى گذاشته بودند. ده سال در محاسبه اشتباه كرده اند. در حقيقت نُه سال و نُه ماه! اين ... .
در عكس بالا دانش آموز بودم و در پايينى معلم.
💎 "ماجراى عكس پايين"
يا
"گاهى براى ما خودِ اين راه، مقصد است
يك جاده با فراز و نشيب آنچنان كه هست"
روزهاى آخر تدريس براى من ٣ماه بعد از زادروزم تولد گرفته و روى كيك شمع ٤٨ سالگى گذاشته بودند. ده سال در محاسبه اشتباه كرده اند. در حقيقت نُه سال و نُه ماه!
اين البته يك حُسن داشت.
فهميدم ٤٨سالگى چندان فرقى با ٣٨سالگى نخواهد داشت، نه خيلى بهتر نه خيلى بدتر. فقط ممكن است بعضي چيزها كه امروز در زندگى جريان دارد آن روز جور ديگر باشد ولى خورشيد از همان سمت در مى آيد كه در ٣٨ يا ٢٨سالگى درآمده.
.
💎"ماجراى عكس بالا"
يا
"ماند در كودكىِ شَرّم و هى بازى كرد
خواست تا قهر كند، بُغض كند، ناز نشد"
👇🏼
دوم راهنمايى
شبى كه عكس به دستم رسيد سرم گيج رفت، از شتاب زمان؟ نه!
مثل كسى كه از بالاي يك سُرسُره ى بلند هُلش داده اند پايين، دلم ريخت و سُر خوردم و افتادم به اردىبهشت١٣٧٢.
حس دانش آموزى را داشتم كه بايد كيف مدرسه اش را ببندد و برود به رختخواب.
از هول اينكه بايد فردا از جلوى "آقاى دلدار" رد شوم در حالى كه دستهايش را پشت كمرش زده و دارد با چشمان خشم آلود و سردش عبورم را نگاه ميكند هرّى دلم ريخت.
مات، به عكس خيره شدم.
"دلدار" مرا دوست نداشت، حتى مطمئن بودم از من بدش مى آيد. به هرحال نه چندان سر براه، درعوض بسيار هم شرّ و بدقلق بودم، هرچند باهوش.
مرد داخل عكس "مهدى نوابى" معلم پرورشي بود. دوستش داشتم. مثل خودمان بود.
گفتم به "نوابى" فكر كنم. به چيزهاي خوب.
اين سال بودكه اولين چيز موزونم را نوشتم. "رضوانيان" معلم انشا گفت درباره حقيقت بنويسيد. نظمى ساخته بودم با دغدغه هاى كودكانه. بيست داد و تشويقم كرد.
من و "سازور" در يك نيمكت مىنشستيم. بلند شدم درس جواب بدهم. تا نشستم سوزشي عميق تا بيخ كشاله رانم را سوزاند. پرگارِ سازور بود. داد زدم و معلم ديني با اُردنگى مرا فرستاد پيش "دلدار".
من هم شعر اعتراضى سرودم؛ "آرزو دارم حقيقت رو شود"😄
ظاهراً همه چيز هنوز به "دلدار" ختم مى شود.
در رختخواب غلت زدم.
با دلهره فكر كردم ممكن است صبح كه بيدار شوم ارديبهشت ٧٢ باشد. الان، الان است يا سال ٧٢؟ ياد آن حكيمِ چينى افتادم:
"دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم نمى دانم حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا پروانه ای که خواب می بینم انسانم."
رياضى داشتيم با "صدورى" يا تاريخ با "صالح"!؟
نه ممكن نيست!
نگاه ميكنم به عكس.
سازور، كاشانيان، صميميت، اعلانى... همه قرار است فردا بيايند!؟
اميدوارم بيايند. بهرحال من كه مى روم.
.
Read more
. <span class="emoji emoji1f343"></span> نکاتی در مورد سریال شهریار / بخش اول <span class="emoji emoji1f343"></span> . در ابتدا لازمه به این نکته اشاره کنیم که پرداختن به زندگی ...
Media Removed
. نکاتی در مورد سریال شهریار / بخش اول . در ابتدا لازمه به این نکته اشاره کنیم که پرداختن به زندگی شعرا و بزرگان، به خودی خود کار ارزشمندی بوده و سریال شهریار به عنوان اولین قدم برای شهریارشناسی، اثر مثبت و ارزنده‌ای هست. خود من با مشاهده این سریال و شعرخوانی اردشیر رستمی بود که به شعرهای استاد ... .
🍃 نکاتی در مورد سریال شهریار / بخش اول 🍃
.
در ابتدا لازمه به این نکته اشاره کنیم که پرداختن به زندگی شعرا و بزرگان، به خودی خود کار ارزشمندی بوده و سریال شهریار به عنوان اولین قدم برای شهریارشناسی، اثر مثبت و ارزنده‌ای هست. خود من با مشاهده این سریال و شعرخوانی اردشیر رستمی بود که به شعرهای استاد بیش از پیش علاقه‌مند شدم و این پیج رو تاسیس کردم.
با این حال برخی موارد عنوان شده در سریال با زندگی واقعی استاد تفاوت داره و با توجه به نظرات دوستان باید اون‌ها رو بدونید.
.
* بسیاری از شخصیت های دوران کودکی استاد شهریار که در شکل‌گیری شخصیت او نقش ویژه ای داشتند، از جمله "خان ننه"، "ننه قیز" و "رخشنده" که برخی تا آخر عمر در ذهن و زبان شهریار زندگی می کردند، در سریال حضور ندارند.
.
* طبق گفته اصغر فردی یکی از شاگران استاد، پس از مرگ پسرعموی رضاشاه، استاد توانست بخش ناتمام (دوره داروشناسی) را در مدرسه عالی دواسازی و دندانسازی طی و تمام كند. با ارائه آن مدرك نيز توانست جواز طبابت بگيرد كه پس از آن، مدت كوتاهی هم مطب دائر كردند.
.
* سومین مسئله در مورد نحوه آشنایی استاد با همسرشان هست که در سریال به عنوان یک غریبه‌ی شبیه به لاله معرفی شده‌اند، حال آن‌که عزیزه خانم نوه عمه‌ی استاد شهریار بود. به گفته دختر استاد، عزیزه خانم عاشق شعرهای استاد بوده و با انگیزه ادبی با ایشان ازدواج کردند.
.
* همسر استاد شهریار، عزیزه خانم، در سریال به صورت بی‌سواد مطلق به تصویر کشیده شده‌اند، حال‌آن‌که ایشان فرهنگی و معلم بودند. ایشان برخلاف سریال، بیمار نبوده و یک روز صبح هنگام راهی کردن بچه ها به مدرسه، سکته مغزی کرده و فوت کردند.
.
* شهریار در خراسان بود که لاله مرد و بعد اینکه شهریار به تهران بازگشت خبر مرگ لاله را به او دادند و شهریار بر سر خاکش شعر معروف «بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته» را خواند.
.
* در سریال بیشتر به جنبه های شعری شهریار اشاره شده، حال آن‌که به سواد عمیق ایشان چنان که باید پرداخته نشده است. استاد به زبان های ترکی و فارسی و فرانسوی و عربی مسلط بودند. به فرانسه شعر میگفتند و حافظ قرآن بودند. در ۱۳سالگی مطول عربی را به گونه‌ای خلاصه کرده بود که شمس‌العلماء از تسلط شهریار به زبان عربی تعجب کرده بود.
.
* استاد شهریار رئیس کنگره شعر و ادب بودند. شعری که در این کنگره سرودند تاریخ ادبیات معاصر است. ایشان در این شعر از تمامی شاعران حتی شعرای درجه ۳ و ۴ هم نام برده و حتی نام بسیاری که از لحاظ هنری، شعری و بینش با او مخالف بودند با حرمت در این مثنوی ذکر شده است.
.
ادامه دارد...
Read more
‏‎چند سال قبل يه نصفه شبى توحرم سيد الشهدا داشتم پرسه مى زدم خواستم برم كنار ضريح مطهر و دوباره زيارتى ...
Media Removed
‏‎چند سال قبل يه نصفه شبى توحرم سيد الشهدا داشتم پرسه مى زدم خواستم برم كنار ضريح مطهر و دوباره زيارتى بكنم ولى جلوى در نگاهم افتاد به مرد ميانسالى كه داشت ‏ #ويلچر #زن #جوان #بيمارى را به سمت ضريح هل ميداد به پهناى صورت #اشك ميريخت ‏ همينطور كه از كنارم رد ميشدن نيمه ى صورت اون خانم #جوان را هم ديدم ... ‏‎چند سال قبل يه نصفه شبى توحرم سيد الشهدا داشتم پرسه مى زدم
خواستم برم كنار ضريح مطهر و دوباره زيارتى بكنم
ولى جلوى در نگاهم افتاد به مرد ميانسالى كه داشت ‏
#ويلچر #زن #جوان #بيمارى را به سمت ضريح هل ميداد به پهناى صورت #اشك ميريخت ‏
همينطور كه از كنارم رد ميشدن نيمه ى صورت اون خانم #جوان را هم ديدم كه از چشمش #سيلاب #اشك جارى بود
.
‏‎از حال نزار زنُ مرد به طور عجيبى تنم لرزيد و حالم دگرگون شد
‏‎اصولاً بنده در زيارتها و تشرّف حاجتى طلب نميكنم و مزدم را موكول به كرم و عنايت خودشون ميكنم
‏‎اما اين بار،پر رويى كردم و صورتم را به ضريح مطهر گذاشتم و از صميم #قلب خدمت سيد الشهدا عرض كردم
‏‎ارباب جان من براى اين زيارت هيييچ تقاضا و خواسته اى ندارم
‏‎عنايت بفرماييد هر صله اى كه براى حقير در نظر گرفته ايد را يك جا بدهيد به اين خانم و آقا
‏‎ساعتى بعد دوباره ديدمشون به ذهنم رسيد شايد حكمتى توى اين تكرار وجود داره و ممكنه كمكى از دستم بربياد
‏‎پيره مرده را كنارى كشيدم و باهاش
‏‎سلام و احوالپرسى كردم
‏‎گفتم:حاجى ببخشيد،اشكالى نداره كسالت همسرتون را بپرسم؟
‏‎با لهجه خييلى غليظ جنوب خراسانى گفت:اين فاطمه دختر بزرگ منه ١٥ سالشه،چند سال پيش تو راه مدرسه تصادف كرده و از گردن قطع نخاع شده
‏‎من چهار تا دختر ديگه هم دارم ولى تمام زندگيم را فروخته ام و خرج فاطمه كرده ام
‏‎قلبم از جاش كنده شد😰😰
‏‎فاطمه!؟هم اسم نازدونه بود!فقط چند سال بزرگ تر😓😓
‏‎پرسيدم حاجى دكتر ها چى گفتن
‏‎-هرجا برديم،همه نا اميدمون كردن،ماهم با قرض و قوله پناه اورديم به سيد الشّهدا
‏‎ازش شماره تلفن و ادرس گرفتم
‏‎گفتم پدر اجازه بده من هم يه تلاشى بكنم،باهات تماس ميگيرم
‏‎اين ماجرا گذشت و من كلاً يادم رفت كه امام حسين چه نونى تو سفره ام گذاشته ‏‎تا اين كه حدود شش ماه بعد،پيش از نماز صبح يادشون افتادم و مثل برق گرفته ها و ديوانه وار و با درد سر و گرفتارى گشتم و پيداشون كردم
‏‎متاسفانه ظرفيت نوشتن تو اينستا محدوده و نميتونم داستان هاى زيبايى كه اين حول و حوش كرم سيد الشهدا اتفاق افتاد را براتون تعريف كنم ‏‎اما خلاصه ى كلام اين كه امام حسين يه دختر ديگه هم به من و بانو داد ‏‎و از اون روز به لطف خدا و به بركت وجود فاطمه و نيت خالص دوستانى كه در جريان عنايت سيد الشهدا قرار گرفتن ‏‎گرچه فاطمه خوب نشد اما هم صاحب خانه شد هم
‏‎هزينه هاى درمانش تامين شد ‏‎و هم وسايل زندگيشون نو نوار شد و...
خيلى هاى ديگه سر سفره ى نورانى اى نشستن كه آقام سيد الشهدا به بركت فاطمه براى ما پهن كرده بدون اين كه حتى ريالى هزينه كرده باشم
Read more
. صبح از خواب پا میشی که آلارم گوشیتو خاموش کنی و بری مدرسه ...! که مامان جان میگه برو بگیر بخواب ؛ مدرسه ...
Media Removed
. صبح از خواب پا میشی که آلارم گوشیتو خاموش کنی و بری مدرسه ...! که مامان جان میگه برو بگیر بخواب ؛ مدرسه ها تعطیله و تو هم صاف بیفتی سر جات ...!! . . . ساعت نه و نیم ، «ما» اولین کسایی بودیم که برفای دست نخورده ی حیاطمون رو افتتاح کردیم !! عکس اولی آدم برفی من و الهه جان و عکس بعدی ، آدم برفی مامان ... .
صبح از خواب پا میشی که آلارم گوشیتو خاموش کنی و بری مدرسه ...!
که مامان جان میگه برو بگیر بخواب ؛ مدرسه ها تعطیله😍😍
و تو هم صاف بیفتی سر جات ...!! .
.
.
ساعت نه و نیم ، «ما» اولین کسایی بودیم که برفای دست نخورده ی حیاطمون رو افتتاح کردیم !! عکس اولی آدم برفی من و الهه جان 😆
و عکس بعدی ، آدم برفی مامان و بابا 😂😂😂 «فقط یه ذره قیافش پوکر «😐» شده طفلک !😍😉😜😛😂😂😂»
دستام یخ زده بود ، حسابی قرمز شده بود !! خلاصه بگم که از حالت عادی خیلی تپلو تر شده بود 😀
آخرشم یه قلب یخی درست کردیم و گذاشتیم واسه آدم برفی !
منم شال و کلاهم رو ، دادم بهش که سرما نخوره !! خیلی دوسش دارررم 😆😆😆😆😆
کاش هیچ وقت آب نشی...😢
.
پ ن :خدایاااااا شکررررت😍😍😍😍😍 عاشقتم 😆😍
هشتم _ بهمن ماه _ یکهزار و سیصد و نود و شش
#روز_برفی
#برف
#آدم_برفی
#زمستان
#مدرسه
#عشق
#برف_بازی
#snow #snowman #winter .
Read more
. بچه هم بچه های قدیم !!! . این بچه های امروزی ( شما بخونید ؛ گودزیلاهای امروزی ! ) رو چطوری متقاعد میکنند که بشینه و صداش درنیاد و غر نزنه و حتی بخنده که اینطوری موهاشو درست کنن ؟!!!🤭🙄🤨🧐🤔🤔 . . وقتی بچه بودم موهای بلند و لَخت و‌ نرم لطیفم مامانمو سرشوق میاورد و وادار میکرد که هر روز موهامو ببافه ... .
بچه هم بچه های قدیم !!!😁😊😌
.
این بچه های امروزی ( شما بخونید ؛ گودزیلاهای امروزی ! 😂) رو چطوری متقاعد میکنند که بشینه و صداش درنیاد و غر نزنه و حتی بخنده که اینطوری موهاشو درست کنن ؟!!!🤭🙄🤨😳🧐🤔🤔
.
.
وقتی بچه بودم موهای بلند و لَخت و‌ نرم لطیفم مامانمو سرشوق میاورد و وادار میکرد که هر روز موهامو ببافه و یه روز روبان بزنه و‌ یه روز منگوله !یه روز یه دونه ببافه و یه روز دوتا ! یه روز ساده ببافه و یه روز پیچ و دولا !!
.
هر روز صبح بعد از صبحونه میدیدم که مامان ما شونه به دست واستاده و کشیک می کشه !! بدنم عین یخ سرد میشد و دست و پام شل میشد ! از من اصرار و از اون انکار که امروز دیگه نباف تو رو خدا !!! 😧😫
.
اما اونوقتا اینو نمیدونستم که همه مامانا از بچگی عشق عروسک بازی و عقده ی دختر داشتن روی دلشونه و اصلا این کار از آرزوهاشون بشمار میاد !!!
.
یه روز تو خرداد ماه کارنامه میدادند منم کلاس سوم دبستان بودم . دختر همسایه اومد دنبالم که بریم کارنامه بگیریم . مامانم تا سر کوچه رفته بود خرید کنه . بهترین فرصت بود که از بافتن موهام خلاص بشم . موهام از روز قبل بافته بود و منم که حرف گوش کن ، جراتم نداشتم هیچوقت بازش کنم ! 😯روز قبل از فروشگاه فردوسی تونیک شلوار خریده بودیم ! اون سال تونیک شلوار مد شده بود . منم تند تند تا قبل از اینکه مامانم بیاد تونیک شلوار سورمه ای سفید خوشگل و نازنازیمو پوشیدمو و دِ بزن که رفتیم !!
.
داشتم بال درمیاوردم ! تونیک شلوار نوی شیک به یک طرف ، اینکه امروز کسی موهای سرم ور نرفته بود و مجبور نبودم کسی با شونه سرمو خط خطی کنه به طرف دیگه !!!
.
اما شوربختانه وسط راه گیر مادرم افتادم !! که منو دید و میخواست برگردم !! میگفت : کاریت ندارم فقط بیا موهاتو باز کنم و شونه کنم و دوباره ببافم بعد برو !!! خیال میکرد از ترس درآوردن لباس نو نمیام خونه !!!😯😁اما از شما چه پنهون من حاضر بودم تونیک شلوارمو تو خیابون دربیارم و بی لباس و لُخت برم مدرسه اما دست به موهام نزنه !!! 😊 واللا !! 🙄 .
.
خلاصه ، اون نسل یه همچین بچه های نجیب و محجوبی بودیم که اینا 😉 چهل سال دوام آوردند و رو سرمون تُرکتازی کردند و جیک مون در نیومد !!!😂😂😂 حداقل خوشحالیم که نسل جدید دِق دلی ما رو از سر همه چی ، واسشون درمیارن !!! 🤣😂😂
.
قدیمیا میگفتند : در همیشه به روی یک پاشنه نمی چرخه !!! 🧐☝️
.
ادمین شبنم مامان سفره خونه 🤭☝️😂
.
Cr.to: @sweethearts_hair
#مد_لباس_سفره_خونه #درددل_سفره_خونه #خنده_بازار_سفره_خونه #سفره_خونه #sofrehkhune
Read more
Loading...
Load More
Loading...