Loading Content...

مدرسه ها باز شده

Loading...


Unique profiles
71
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, Hamedan, Hamadan, Iran, باغ نگارستان Negarestan Garden
Average media age
823.3 days
to ratio
12.8
ـ همیشه دلم می‌خواست زبان عربی رو یاد بگیرم. همیشه از عربی بدم میومد. همیشه‌ی اول اون عربی‌ای هست ...
Media Removed
ـ همیشه دلم می‌خواست زبان عربی رو یاد بگیرم. همیشه از عربی بدم میومد. همیشه‌ی اول اون عربی‌ای هست که هم‌شهری‌هام به اون زبون حرف می‌زنن. همیشه‌ی دوم اون عربی‌ای هست که توی مدرسه می‌خوندیم... ـ اینجا، وقتی یه عرب‌زبان می‌خواد با کسی که فارس هست، صحبت کنه مجبوره چیزی که توی ذهنش داره رو ترجمه کنه. ... ـ
همیشه دلم می‌خواست زبان عربی رو یاد بگیرم. همیشه از عربی بدم میومد. همیشه‌ی اول اون عربی‌ای هست که هم‌شهری‌هام به اون زبون حرف می‌زنن. همیشه‌ی دوم اون عربی‌ای هست که توی مدرسه می‌خوندیم...
ـ
اینجا، وقتی یه عرب‌زبان می‌خواد با کسی که فارس هست، صحبت کنه مجبوره چیزی که توی ذهنش داره رو ترجمه کنه. این ترجمه‌ها خیلی برای من شیرین و جالبن. با خودم فکر می‌کنم یعنی عربی‌ش چی می‌شده که اینجوری داره ترجمه‌ش می‌کنه.
ـ
مثلا راننده تاکسی‌ها وقتی می‌خوان بگن کجا پیاده می‌شی، می‌گن: کجا می‌رسی؟ ... که من هیچ وقت نفهمیدم اگه بخوان به عربی مقصدم رو ازم بپرسن چی باید بگن! :)
ـ
برای دوختن #محصولات_مامانکوچولو چند تا هنرجوی هنرستان خیاطی بهم معرفی شدن که اغلب‌شون یا شاید همه‌شون، بچه‌های عرب زبان هستن. چت کردن باهاشون پر از موقعیت‌های فان و بامزه‌ست... انگار داری با یه خارجی که سعی می‌کنه فارسی رو خوب حرف بزنه چت می‌کنی! سعی می‌کنیم منظور همدیگه رو بفهمیم. من سلیس حرف می‌زنم که منظورم رو راحت متوجه بشن و اون‌ها به اقتضای سن نوجوانی‌شون تلفیقی از شیطنت و حیای همزمان توی صحبت کردن‌شون هست. این وسط گاهی حرف‌هایی می‌زنن که خیلی واقعی و صادقانه‌ست و این داستان ترجمه شدن‌شون به فارسی هم باعث می‌شه خیلی بیشتر به من بچسبن، چون امکان نداره یه فارس‌زبان برای بیان منظورش از این کلمات استفاده کنه...
ـ
ـ
ـ
اگه زینب یه دختر فارس بود احتمالا می‌گفت: مدرسه‌ها که باز بشه من باز هم با شما همکاری می‌کنم، ولی اینجوری نگفت. در عوض گفت: من حتی اگه مدرسه بیاد ترکت نمی‌کنم...
ـ
شما باشین برای این مهربونی‌ش و برای این حرف زدن خوشگلش، غش نمی‌کنین؟!
.
پ.نون؛ خدایی‌ش تا حالا کسی بهم نگفته بود ترکت نمی‌کنم! اشک تو چشم‌هام جمع شد اصلا!😄
Read more
Loading...
. . خانم صديقه سالاريان كه از همه اسم ها بيشتر #مادر_مصطفي به او ميآيدميگفت: #مصطفي دي ماه پنجاه ...
Media Removed
. . خانم صديقه سالاريان كه از همه اسم ها بيشتر #مادر_مصطفي به او ميآيدميگفت: #مصطفي دي ماه پنجاه و هشت به دنيا اومد،سر اذان ظهر، پنجشنبه بيستم صفر، #حاج_رحيم چهار ماه شناسنامه اش رو زودتر گرفت كه متولد نيمه اول باشه و يك سال زودتر بره مدرسه، مصطفي شد متولد هفده شهريور پنجاه و هشت... #تولد و #شهادت ... .
.
خانم صديقه سالاريان كه از همه اسم ها بيشتر #مادر_مصطفي به او ميآيدميگفت: #مصطفي دي ماه پنجاه و هشت به دنيا اومد،سر اذان ظهر، پنجشنبه بيستم صفر، #حاج_رحيم چهار ماه شناسنامه اش رو زودتر گرفت كه متولد نيمه اول باشه و يك سال زودتر بره مدرسه، مصطفي شد متولد هفده شهريور پنجاه و هشت... #تولد و #شهادت مصطفي هردو در يك روز بود...!
.
.از همان كودكي چشم هاي نافذي داشت...
#سی_و_هشتمین_زادروزت_مبارک_بابای_مهربون_علیرضا🎈
.
.
#بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین
در رو باز كرد و اومد توي جلسه نشست پشت صندلي، خنديد و گفت: بچه ها گفتن ديشب بي بي سي اسم مارو توي برنامش آروده، جزو آدمايي كه تحريم شدن! يكي از بچه ها پرسيد: خب اسم ماهم بوده يانه؟ #مصطفي خنديد و گفت: نميدونم! ولي اسم من رو كه گفته بودن انگار!
تهديد بس كه جدي بود، براي بچه ها شده بود مايه ي شوخي! به روز نكشيد اين خنده ها...!
.
.
.
توي جنگ كه باشه همه كنار هم با دشمن ميجنگند و به هم روحيه ميدهند، يكي اگه آرپي جي بزنه، بقيه تكبير ميگويند و تشويقش ميكنند، ولي #مصطفي كاري ميكرد كه بغل دستيش نميفهميد! اگه ميگفت كه چه طور فلان كالا رو تأمين كرده يا چه طور فلان مشكل فني رو حل كرده، همه چيز لو ميرفت! فقط خودش ميدونست و خداي خودش...! هميشه چراغ خاموش كارهايش رو انجام ميداد...
.
.
.
چند ميليون چك كشيده بود، داد دستم، گفت: يه مجموعه زير نظر رهبري هست كه ميرن مناطق محروم، به مردم كمك ميكنن، اين پول رو بريز به حسابشون. گفتم: خب چرا به اسم خودت نميدي؟! خنديد و گفت: بدبخت! ميخوام براي خدا كمك كنم...! گفتم: خب براي خدا كمك كن، ولي به اسم خودت بده يه منافعي هم برات داره!! زد به خنده و شوخي و گفت: تو آدم بشو نيستي! ميگم ميخوام براي خدا كمك كنم...!
اون شب چه قدر خنديديم... دو شب قبل از شهادتش بود...!
كانال رسمي #شهید_مصطفی_احمدی_روشن
https://t.me/mostafaahmadiroshan
#شهید_هسته_ای #شهید_احمدی_روشن #مصطفی_احمدی_روشن #احمدی_روشن #علیرضا_احمدی_روشن #ما_همه_مصطفاییم #دوست_شهید_من #دانشمند_هسته_ای #عطر_شهيد
Read more
يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره از هيچ نظر با هم جور در نميايم نه ...
Media Removed
يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره از هيچ نظر با هم جور در نميايم نه از لحاظ ظاهرى ، نه اعتقادى و نه از نظر فرهنگى و تربيتى تنها نقطه ى مشتركمون محبت و ارادتيه كه به مادرم دارنه البته خيلى سال قبل روابط،نزديك و صميمانه بوده بعد از مدتها نوروز امسال مهمان مادر بودن من ... يه خانم تقريباً مسن تو فاميل داريم كه يه نسبت دور نسبى با مادرم داره
از هيچ نظر با هم جور در نميايم
نه از لحاظ ظاهرى ، نه اعتقادى و نه از نظر فرهنگى و تربيتى
تنها نقطه ى مشتركمون محبت و ارادتيه كه به مادرم دارنه
البته خيلى سال قبل روابط،نزديك و صميمانه بوده
بعد از مدتها نوروز امسال مهمان مادر بودن
من كمى با تأخير رسيدم
ماشاالله ده دوازده نفر خانم و آقا با تيپ هاى اوووفففف!!!!😦😦
به احترام مادر با همشون خيلى گرم سلام و عليك كردم
مامانم هم هى حاج آقا حاج آقا به ناف ما ميبست و جلوى اونها،به روش خودش احترام ميكرد
خدا شاهده سه دقيقه نگذشته بود كه همون خانمه يه بادى به غب غب انداخت و با تكبر رو به دختر ها ،عروسها و دامادهاش گفت:اين مهرداد خان رو ميبينيد كه ماشاالله واسه خودش شده حاجّ آقاااا😒
من هزار بار پوشكش رو عوض كردم
بعد ادامه داد به قدرى شيطون بازيگوش بــود كه نگــو،از اويزونى اب دماغ تا جك جونور بازى و چيز هاى زشت ١٨+
ده دقيقه همينطور جلوى زنُ بچه ى ما گفت و گفت
با هر جمله اش خونه از شليك خنده ها منفجر ميشد
(عنايت بفرماييد ده ه ه دقيييقه)
😐😐
و آخرش هم رو به من كرد و پرسيد مهرداد جان خودت هم يادته؟
يه نفسى عميق براى كظم غيظ كشيدم و گفتم بعله دختر عمه خيييلى چيز هايى يادمه😈😈
شوهرش گفت:اون موقع كه ما عروسى كرديم تو چهار پنج سالت بود،محاله چيزى يادت باشه
من فقط در هفت هشت جمله
گفتم:محمد آقا اون ماشين قرمزه كه صندوق عقبش خراب بود يادتونه؟
_آره،اون هيلمنه
_اون شيشه هاى اب شنگولى دست ساز مخصوصت براى فروووش تو صندوقش چى؟
يادتونه توتون سيگار هاتون رو خالى ميكردين و دوباره با يه جور علف پرش ميكردين؟
-😨تو اينها رو از كجا يادته!؟
بسّه ديگه،ما جوان و جاهل بوديم يه غلط هايى كرديم،حالا سر پيرى جلو بچه ها شرف ما رو نبر
بعد رو كردم به دختر عمه و گفتم:😈دختر عمه هنوز هم به خوردن تخم مرغ خام علاقه دارى؟يا مث اون موقع ها بلدى از ديوار مدرسه بپرى و فرار كنى
يادته تو پارك به يه مرده،شماره دادى كه بياد خواستگارى اما اون كيفت رو دزديد و فرار كرد؟
با هول، پريد وسط حرفم و گفت:كافيه،ول كن،خودت چطورى اوضاع احوالت چطوره
گفتم من خوبم اما اجازه بدين ماجراى مسخره اى كه از نامه ى شما به پسر كبرىٰ خانم به پا شد رو تعريف كنم يه كم بخنديم دور هم
يا باختن شرط خوردن كرم باغچه سر اين كه كى زود تر شوهر ميكنه
خلاصه اون روز بدون جنگ و خون ريزى تمام شد
اما برام سواله كه آيا باز هم ميان خونمون يا نع!ينى مياااان؟😁😁😁
Read more
احسان یارشاطر، مردی که زبان فارسی را وطن خود می‌دانست، درگذشت . احسان یارشاطر، بنیان‌گذار و سرویراستار ...
Media Removed
احسان یارشاطر، مردی که زبان فارسی را وطن خود می‌دانست، درگذشت . احسان یارشاطر، بنیان‌گذار و سرویراستار دانشنامه‌ ایرانیکا در ۹۸سالگی در کالیفرنیا درگذشت. او عمرش را وقف زبان فارسی و فرهنگ و تاریخ ایران کرده بود. دانشنامه‌ ایرانیکا که او بنا نهاد، یکی از بزرگترین و جامع‌ترین پروژه‌های ایران‌شناسی ... احسان یارشاطر، مردی که زبان فارسی را وطن خود می‌دانست، درگذشت
.
احسان یارشاطر، بنیان‌گذار و سرویراستار دانشنامه‌ ایرانیکا در ۹۸سالگی در کالیفرنیا درگذشت. او عمرش را وقف زبان فارسی و فرهنگ و تاریخ ایران کرده بود. دانشنامه‌ ایرانیکا که او بنا نهاد، یکی از بزرگترین و جامع‌ترین پروژه‌های ایران‌شناسی است و طبق گفته‌ خودش تا سال ۲۰۲۰ در ۴۵ جلد تکمیل خواهد شد، اما او نماند تا پایان کار را ببیند.
.
یارشاطر در کودکی زندگی سختی داشت. مادر و پدرش را از دست داد و نگاهداری‌اش به یکی از فامیل سپرده شد. او دو بار سعی کرد خودکشی کند. از مدرسه دور افتاده بود و چون این آرزوی مادرش را ناکام گذاشته بود، خود را ملامت می‌کرد. در ۱۳سالگی به وزارت معارف رفت و از رئیس بازرسی خواست تا امکان تحصیلش را فراهم کند. در نهایت با تاسیس دانشسراهای مقدماتی، وارد دانشسرا شد و بعدها دکترای ادبیات فارسی گرفت و بعد با بورس تحصیلی به لندن رفت و سپس در دانشگاه آمریکا به کرسی استادی نشست.
.
یارشاطر بنیان‌گذار مرکز مطالعات ایران‌شناسی و استاد بازنشسته‌ مطالعات ایرانی در دانشگاه کلمبیا در نیویورک بود. او نخستین فرد ایرانی بود که پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا به مرتبه‌ استادی رسید. در سال ۱۳۴۷ تدوین دانشنامه‌ ایرانیکا را آغاز کرد و جلد اول این مجموعه را در ۱۳۶۱ به چاپ رساند. پس از انقلاب ایران تامین مالی این طرح در آمریکا انجام میشد. البته طی سال‌ها فعالیت‌ هرجا که طرح با کمبود بودجه روبرو میشد، یارشاطر از دارایی خود مایه می‌گذاشت. برای مثال مجموعه آثار تاریخی خود را به موزه متروپولیتن نیویورک واگذار کرد. او کتابخانه‌ سعید نفیسی را خرید و همراه با کتابخانه‌ خودش به مرکز ایران‌شناسی بخشید. یارشاطر ویراستاری ۳ جلد از تاریخ ایران کمبریج را نیز برعهده داشت و ۱۶ جلد کتاب تاریخ ادبیات ایران را نوشت.
.
یارشاطر عشق فراوانی به زبان فارسی داشت. او می‌گفت: «وطن ما، به یک معنی، سرزمینی‌ است پر از صحراهای فراخ و کوه‌های بلند و رودها و دریاچه‌هایی که در درازای زمان بارها زیر پای مهاجمان مختلف کوفته شده و باز به‌پاخاسته… ولی ما وطن دیگری هم داریم که در ذهنمان جای دارد. وطنی که رودکی در آن چنگ می‌نواخت و فردوسی از خِرَد و دلاوری‌های قهرمانان سخن می‌گفت، و خیام سرگردانی انسان را بازمی‌نمایاند و ابوسعید و نظامی و سعدی و مولوی و حافظ، با استادی حیرت‌انگیز، از ظرایف روان انسان – بیش از همه عشق – سخن می‌گفتند. این وطن را می‌توان از گزند حوادث در امان داشت. وطن من این وطن است… وطن من زبان فارسی‌ است.» #احسان_یارشاطر #ایرانیکا
Read more
• بعد از نزدیک به یک سال، بالاخره سایتم آماده شد! همین حالا که دارم این‌هارو می‌نویسم، یاد سال سوم هنرستان افتادم. روزهای سختی که باید برای پول تحصیل رو درآوردن، کار می‌کردم. تمرین‌های مبانی تجسمی دانشجوهای هنر و معماری رو بعد از مدرسه انجام می‌دادم و در قبالش یه مبلغی می‌گرفتم. از اون روزها ...
بعد از نزدیک به یک سال، بالاخره سایتم آماده شد!
همین حالا که دارم این‌هارو می‌نویسم، یاد سال سوم هنرستان افتادم. روزهای سختی که باید برای پول تحصیل رو درآوردن، کار می‌کردم. تمرین‌های مبانی تجسمی دانشجوهای هنر و معماری رو بعد از مدرسه انجام می‌دادم و در قبالش یه مبلغی می‌گرفتم. از اون روزها تا الان، دوازده سال می‌گذره و من تو این مدت کارهای زیادی کردم، از تدریس طراحی به دانش‌آموزها، استخدام دولت شدن تا همکاری با دو تا تیم طراحی که از صفر ساختیم‌شون و در نهایت نشد که بشه. امروز داشتم به همه روزهای سخت این چند سال فکر می‌کردم. یادمه سه سال پیش وقتی از تیمی که داشتیم باهم کار می‌کردیم جدا شدم، از فرط ناامیدی و استیصال تو یه ایستگاه مترو نزدیک به یک ساعت نشستم و گریه کردم. از شروع كرده بودم و تو مدت زمان كمى همه ساخته‌هام تموم شده بود؛ انرژی شرو جدید نداشتم. به حرف‌های آدم‌هایی فکر می‌کردم که منو به خاطر داشتن علایق متفاوت سرزنش می‌کردن و مدام این حس رو به من می‌دادن که تو به خاطر عدم تمرکزت روی یک حیطه، هرگز نمی‌تونی به جایی برسی.
قطعا اینکه بعد از این همه شب بیداری و خستگی، حالا تونستم وب سایتی داشته باشم نشونه‌ی این نیست که خیلی اتفاق خاصی افتاده؛ ولی برای چند لحظه‌ای می‌تونه بهم آرامش بده و خستگی‌مو از تن درکنه.
بعد از گذروندن این همه سال و با مدل‌های مختلف آدم‌ها کار کردن و سر و کله زدن، دوستی‌هایی که به خاطر کار از دست دادم و رفاقت‌هایی که به خاطرش به دست آوردم، می‌دونم چی ازش می‌خوام و به جز پول دنبال چی هستم.
دیگه خوب می‌دونم اگر هزار بار دیگه هم شکست‌ بخورم، باز از یه مسیر دیگه به راهم برمی‌گردم؛ که امید بذر هویت ماست.
.
لینک سایت هم اینجا و هم توی پروفایل هست، خوشحال میشم بتونیم با هم همکاری داشته باشیم.
————————————-
◾️ www.aidaabasi.com ◾️
————————————-
My website is finally here!
Today I’m please to introduce you to my website. As of now, you can see my graphic works, and read my articles about art events and Iranian artists on the website. You can also contact me for freelance projects.
Many thanks from @marybahary and her team, for their help and support.
Read more
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد ...
Media Removed
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد. اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم دوستی که مثل خانوادم بود. دوستی که بهش اعتماد داشتم. تو مدرسه ... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم.

ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد..بدجور زخم شد.

خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد.
اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم
دوستی که مثل خانوادم بود.
دوستی که بهش اعتماد داشتم.

تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود.

چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد.
یادم نمیاد سر چی.
یادم نمیاد کی مقصر بود.

فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم.
وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد.

کاری به توپ نداشت. اومد که زخمم رو بزنه.

زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم.ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه.

از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست.

نذار بفهمه چی نابودت می کنه..شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! دردت رو واسه خودت نگه دار.

میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد
Read more
Loading...
فروشگاه "رسم نو" در گذشت استاد عزت الله انتظامی ،"پدر سینمای ایران" ،مرد دوست داشتنی و باشرافت،هنرمند ...
Media Removed
فروشگاه "رسم نو" در گذشت استاد عزت الله انتظامی ،"پدر سینمای ایران" ،مرد دوست داشتنی و باشرافت،هنرمند و نازنین را تسلیت می گوید.  عزت الله انتظامی زاده شده در 1303 تهران.فعالیت هنری اش را از ابتدای دهه 1320 با پیش پرده خوانی در تماشاخانه های "تهران" و"هنر"آغاز کرد.نتیجه همین تجربه بود که پایان ... فروشگاه "رسم نو" در گذشت استاد عزت الله انتظامی ،"پدر سینمای ایران" ،مرد دوست داشتنی و باشرافت،هنرمند و نازنین را تسلیت می گوید.
 عزت الله انتظامی زاده شده در 1303 تهران.فعالیت هنری اش را از ابتدای دهه 1320 با پیش پرده خوانی در تماشاخانه های "تهران" و"هنر"آغاز کرد.نتیجه همین تجربه بود که پایان نامه تحصیلی اش را برای دریافت کارشناسی بازیگری از دانشکده هنرهای زیبای تهران در زمینه پیش پرده خوانی نوشت.
وی در سال 1333 به آلمان غربی رفت و در یک کارخانه ریخته گری مشغول بکار و همزمان نیز در یک مدرسه شبانه روزی تئاتر و سینما مشغول تحصیل شد.پس از بازگشت به ایران( سال 1337) یکی از نخستین کار هایش دوبله نقش کوچکی در فیلم "مردی که رنج می برد"، بود.وی تا سال 1347 واغاز بازی اش در سینما در ده ها نمایش صحنه ای و و تلویزیونی به عنوان بازیگر و نیز کارگردان به ایفای نقش پرداخت.
ایفای عمیق و قوی نقش "مشهدی حسن"روستایی ساده دل توسط انتظامی در فیلم "گاو" به کارگردانی داریوش مهرجویی(1347)، هنوز هم پس از گدشته بیش از سی سال یکی از اوج های بازیگری سینمای ایران تلقی می شود.وی با تجربه ای غنی از بازیگری در تئاتر ونبوغ ذاتی تمامی توانش را برای قوام بخشیدن به نقش مشهدی حسن بکار گرفت.به گونه ای که واسطه ای به نام بازیگر را برای ارایه نقش در این فیلم از میان برداشت. نقشی که برای اش جایزه(هو گوی نقره ای) بهترین بازیگر را از جشنواره بین المللی سینمایی شیکاگو(1971)، به ارمغان آورد.او پس از بازی در فیلم گاو بود که برای ادامه تحصیل به دانشکده هنرهای زیبا رفت تا تحصیلاتش را تکمیل کند.کاری که درابتدا در پیش چشم دیگران کار بیهوده ای می نمود اما او می دانست که برای ظرفیت سازی بیشتر دراین مسیر، کسب دانش می تواند در کنار تجربه و نبوغ ذاتی از او شخصیتی متفاوت و ممتازخلق کند.
پس از آن انتظامی باز هم به دعوت داریوش مهرجویی در فیلم "اقای هالو"(1349) حاضر شد.نقش آفرینی موفق و تا حدودی دور از انتظار وی در این نقش که به کلی با نقش گذشته اش متفاوت بود احتمال خوش درخشیدن تصادفی وی را در فیلم "گاو" از اساس منتفی کرد. 
انتظامی تا پیش از انقلاب اسلامی(1357) در بیش از پانزده فیلم سینمایی بازی کرد.وی در در نقش هایی چون سرگروهبان در فیلم" صادق کرده"،زمین دار در "پستچی"،دلال خون در "دایره مینا" و... بخوبی درخشید و.......
(منبع: سایت موزه سینمای ایران)
Read more
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های ...
Media Removed
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید. راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره ... .
امروز داشتم یوتیوب میدیدم
ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید.
راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره خدا باید شبیه هم باشه یا بهتره بگم باید شبیه من باشه. 😁
چیزی که من حدود ۵-۶ سالگی(قبلترش رو یادم نیست)تو ذهنم درباره خدا داشتم،این بود که خدا یه پیر مرد سفید پوش با موها و ریش بلند و پرپشت یه دست سفیده مهربونه که یه کمم اضافه وزن داره.🙆🏻‍♀️ و بزرگه... خیلی بزرگ! خیلی خیلی خیلی بزرگ!!😅
اونقدی که می تونست زمین رو که وسط یه حباب شیشه ای معلقه بغل کنه و تمام روز تماشاش کنه.
و بعضی وقتا مثلا پرنده ها و بارون و باد وارد حباب می کرد که از آسمون سر در می اوردن!
شاید واسه همین من پرنده ها رو خیلی دوست داشتم چون خیال می کردم خدا اونا رو می سازه و بلافاصله مستقیم از آسمون پرتشون می کنه سمت ما!
البته میدونستم جوجه ها از تخم بیرون میان و اونا احتمالا بچه های پرنده هایی بودن که از آسمون فرستاده شده بودن و خیلی مورد علاقه من نبودن!!
بعد به نظرم اینجوری بود که وقتی خدا میخوابید شب می شد و وقتی چشماشو باز می کرد صبح می شد.
در طول روزم کارش این بود که آدمای مختلفو دنبال کنه ببینه چی کم و کسری دارن یا چی میخوان که واسشون فراهم کنه. بعضی وقتا که حوصلش سر می رفت یه کم اذیتشون می کرد و فرشته هارو جمع می کرد که دور هم بخندن😁
گاهی اوقات که عروسک و جوجه و خرگوش از خدا میخواستم و خیلی طول می کشید با خودم میگفتم خب ادمای روی زمین خیلی زیادن شاید امروز خدا وقت نکرده به من برسه واسه همین هر روز صبح که بیدار می شدم دوباره خواستمو میگفتم که اگه نوبتم شد چیزی جا نیوفته یا مثلا اشتباهی اون روز به جای اردک،شکلات نخوام.
چون بالاخره معلوم نبود تا دفعه بعدی که نوبتم میشه چند وقت طول می کشه؟!
تا این که بزرگتر شدم رفتم مدرسه با نجوم آشنا شدم و دینی خوندم و اطلاعاتم بیشتر شد.
و کم کم با تغییرات کوچیک تصورات بچگیم مدام تغییر کرد و آخر سر همه چیز عوض شد.
حالا میدونم که زمین توی یه حباب معلق نیست.
خدا جسم نداره.
و لازم نیست هر روز دنبال آدما راه بیوفته یا اذیتشون کنه.
اما راستش هنوزم اگه بهم بگن خدا رو مجسم کن همون چیزا به ذهنم میرسه .
خدای بچگی شما چه شکلی بود؟
Read more
Loading...
خاطرات دهه شصتیا تقریبا مشترکه انیمیشنای رنگ و رو رفته ژاپنی خانم خامنه و رضایی با مقنعه چونه دار ...
Media Removed
خاطرات دهه شصتیا تقریبا مشترکه انیمیشنای رنگ و رو رفته ژاپنی خانم خامنه و رضایی با مقنعه چونه دار تیره ظهر جمعه برنامه کودک با مارش درررررررییییییییششششش دری دری دری درین درییین فوتبالیستا و بعدشم لنگ و لقدی که در اثر حرکات برادران تاچی وانا تو هوا پرتاب میکردیم گل کوچیک تو خیابون بوی کاغذ ... خاطرات دهه شصتیا تقریبا مشترکه
انیمیشنای رنگ و رو رفته ژاپنی
خانم خامنه و رضایی با مقنعه چونه دار تیره
ظهر جمعه برنامه کودک با مارش درررررررییییییییششششش دری دری دری درین درییین فوتبالیستا و بعدشم لنگ و لقدی که در اثر حرکات برادران تاچی وانا تو هوا پرتاب میکردیم
گل کوچیک تو خیابون
بوی کاغذ نو کتابای مدرسه
املا و استرس فرق بین (ق) و (غ)...استرس بین (ز) و (ظ) و (ذ) و...
ریاضی گریه شب قبل امتحان
صبح شنبه ترس از کتک ناظم و ناخن بلند و صدای تکبیری که باید تا امریکا میرسید و میترسوندشون و با دهنهای باز حنجره هامونو پاره میکردیم
عکس با پس زمینه حرم
بزرگتر شدیم...ایندفعه دیگه نوبت خاطره مشترک نبود بلکه نوبت تجربه های مشترکه
پشت کنکور....با بدبختی و فلاکت دانشگاه گذروندن ...
نوبت دکتر برای معافی یا نوبت آرایشگاه برای تراشیدن کله
رو انداختن و التماس کردن برای پیدا کردن یه شغل ساده
یه راه برای گذروندن عمر
یه راه برای پایان این همه حقارت
یه راه برای فراموش کردن دغدغه و آرمان
یه راه برای فروخوردن بغض تلخ تبعیض و نابرابری و سرکوب عقده رفاه و آزادی و پیشرفت
دهه شصت دهه سوخته ها دهه فراموش شده ها دهه نفرین وامانده ها دهه ذهن های مقایسه گر....مقایسه شیخ نشین ها مقایسه کره ایی ها مقایسه ترکها و صدتا کشور دیگه با این گربه خسته خشکیده....
بله ....تاوان نابلدی و بی کفایتی تویی خوردیم که چهل سال مملکت دست تو و امثال تو بود...طلبکار کی هستی دیگه؟؟؟
Read more
چهارشنبه پنج آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span> خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون ...
Media Removed
چهارشنبه پنج آوریل خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ ... چهارشنبه پنج آوریل🍒 خانومها آقایون معرفی میکنم،سه تا از دخترهای همسایه هامون..از آخر اون پشت«میا»..اون کوچولوهه که عشق منه و‌خواهر میا هست «پیج» و این جلویی که لپ هاش از عکس زده بیرون «لوتر».اینها سه تا از هفت هشت تا دختر کوچولوهایی هستن که در همسایگی ما زندگی میکنن و چون کوچه ما تهش فضای سبز و باغ و رودخونه هست و ماشین نمیتونه رد بشه،برای بازی بچه ها امن هست و این دختر بچه ها عصر که از مدرسه میان از خونه های اطراف میان و ته کوچه و کنار فضای سبز روبروی خونه ما جمع میشن و با هم بازی میکنن💕 داستانی که من با اینها دارم و میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به یکسال و نیم پیش..ولی قبلش یه خاطره کوچولو از ایران و دوران بچگی براتون بگم..ما تو خونه قدیمی مون وقتی ده دوازده سالم بود یه گربه تو محله مون بود که احتمالا از بس اهالی محل باهاش خوب بودن از شش کیلومتری آدمها هم رد نمیشد و فقط روی دیوار می دیدیمش..تا اینکه یه روز در عالم بچگی تصمیم گرفتم هرجور شده از رو دیوار بیارمش پایین و بهش نزدیک بشم و نازش کنم!!! خلاصه شروع کردم هرروز براش غذا گذاشتن تو حیاط و قدم به قدم بهش نزدیک شدن تا بالاخره باهام دوست شد و اجازه میداد نازش کنم و اقامتش توی خونمون و ماجراهای بعدش که حتی زایمان هم تو خونمون کرد و داستان خیلی خیلی جالب رفاقتش با مادرم و کلی داستانهای باحال دیگه که حالا یه روز براتون تعریف میکنم..ولی داستانم با این دختر بچه ها از یکسال و نیم پیش اینجوری شروع شد که یه روز که از خونه اومدم بیرون و میخواستم برم سرکار، همینکه نشستم تو ماشین(که همونجا هم پارکش میکنم)، یه دونه شکلات رو باز کردم بخورم که همین پیج رو دیدم...صداش زدم و یکی هم دادم به اون...فردای اون روز دوباره همینکه از خونه زدم بیرون و نشستم تو ماشین دیدم پیج دوید اومد و اینبار با خواهرش برای شکلات..خلاصه همینطور هر روز تعداد بچه ها زیادتر میشد تا به ده تا هم رسیده الان..از اون روز به بعد دیگه همیشه موقعی که میرم خرید یه بسته آبنبات هم میخرم برای اینها و میزارم تو ماشین..این آبنباتها ارزونه، مثلا خرجش هفته ای سه چهار پونده، ولی تقریبا هرروز، تا میام می شینم تو ماشین یه صف شبیه همین جلو در ماشین از این دختربچه ها جلو‌ در ماشین تشکیل میشه که با هرکدومشون یه شوخی و بگو بخند و یه آبنبات بهشون میدم و میرن..ارزشش رو‌داره..اینقدر همون چنددقیقه که باهاشون هستم لذتبخشه که نگوووو💕 روزم با خنده وعشق و محبت شروع میشه و این خودش یه دنیا می ارزه... اصلا من نمی دونم تو این دنیا چیزی بهتر از عشق و محبت هم وجود داره بنظر شما؟
Read more
ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل ...
Media Removed
ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل را چک کنم خواب آلود به آشپزخانه خواهم رفت و چایی ساز را روشن می کنم و همراه موزیک مورد علاقه ام صبحانه را خواهم‌چید... و مثل همیشه کمی رقص و نرمش مقابل شیشه دودی ویترین آشپزخانه خواهم کرد و برای عکس ... ده سال دیگر به خاطرات ۱۹ سالگی ام خواهم خندید
ده سال دیگر... پنج صبح بیدار خواهم شد و بدون اینکه موبایل را چک کنم خواب آلود به آشپزخانه خواهم رفت و چایی ساز را روشن می کنم و همراه موزیک مورد علاقه ام صبحانه را خواهم‌چید...
و مثل همیشه کمی رقص و نرمش مقابل شیشه دودی ویترین آشپزخانه خواهم کرد و برای عکس سیاه سفیدی که برای منِ رنگی لبخند و بوسه میفرستد، بوسه می فرستم
و روی تخته وایت برد چسبانده شده به کابینت ،جمله راز خوشبختی ام را خواهم نوشت
بعد با همسرم برنامه روزانه ام را حین اینکه مربا را روی کره می زنم چک خواهم کرد....
من میخواهم ده سال دیگر صبحم اینگونه آغاز شود.
کارهایی را بکنم که امروز دست و پا شکسته انجامشان میدهم..
من امروز هیچ تخته وایت بردی ندارم
و هیچ جمله مثبتی..
و هیچ برنامه ای..
من امروز ؛ فقط همان شیشه دودی و عکس سیاه سفیدم را دارم که برایم بوسه نمیفرستد اما مدام به ایراد های اندامم اشاره می زند...
وقتی دفتر عمرم را صفحه به صفحه به ده سال پیش ورق میزنم، میبینم ده سال پیش هم به امروز ۱۹ ساله ام خنده که نه..قهقهه می زند
آنموقع که روزانه با فراغ باز می نشستم و داستانک های کودکانه مینوشتم...
آنروز ها که برنامه کودک های مورد علاقه ام را به زبان خودم به نوشته برمی گرداندم
صبح ها به خیال کارتون قبل مدرسه، ساعت پنج صبح بیدار میشدم و همراه مادر شیر و عسل میخوردم،برنامه درسی ام را توی کوله ام می چیدم و در شیشه دودی کمد لباس هایم،به عکس سیاه سفیدی که برایم زبون درازی می کرد،زبون درازی می کردم
....این روزها مثل موهای ریز بین ابروهایم، مدام اصلاح میشوم تا به نهایت زیباییِ خوشبختی برسم...
مادر میگوید: حسادت چیز خوبی نیست...
اما من به تمام ده سال پیشم و به تمام ده ها سال بعدم حسادت میکنم
و به تمام آن هایی که جایی از خیابان زندگی هستن که چرخ زندگی شان دور دور می کند و مقابل چند راهی های زندگی ایست نکرده اند...
من به آینده امید دارم؛
به اینکه روزی دوچرخه ام را به خرج صبر های امروزم، می خرم و به سوی همان شیشه دودی خندانم می رانم

#ر_مجاور
#صبا
Read more
 #گربه_های_پاریس متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی ...
Media Removed
#گربه_های_پاریس متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی از شاه شد : بعد از مرگم تمام ثروتم را به گربه های پاريس مي بخشم ! می دانم مردم ايران در فقر و بد بختی هستند ولی راضی نيستم يك ريال از اين پول كه حق خودشان هم هست به آنها برسد ! چون چشم و رو ندارند . چشم ... #گربه_های_پاریس
متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی از شاه شد :👌👌👌
بعد از مرگم تمام ثروتم را به گربه های پاريس مي بخشم ! می دانم مردم ايران در فقر و بد بختی هستند ولی راضی نيستم يك ريال از اين پول كه حق خودشان هم هست به آنها برسد !
چون چشم و رو ندارند . چشم و روی گربه ها از اين مردم بيشتر است .
رضا شاه مرحوم برايشان دانشگاه ساخت ، جاده و بيمارستان و نظميه ساخت ، كاری كرد اگر يك زن با طبق طلا از اين سر كشور به آن سر كشور برود كسی معترضش نشود ، برای زنها حق زندگی آورد و سعی كرد آنها را از زير سلطه مردها بيرون بكشد و حق و حقوقشان را بشناسد ، خواست چادر سياه اسارت را از سرشان باز كند و طعم آزادی را بهشان بچشاند ، به مردهای شال و قبا و كهنه پوش كت و شلوار و كلاه پوشاند و بچه هايشان را با خرج دولت فرستاد فرنگ تا سواد ياد بگيرند و بيايند ايران را بسازند ، اما مردم چه كردند ؟؟؟ با وعده بهشت ملاها بيرونش كردند .
محمدرضا شاه آمد كاری كرد سنگاپوريها و چشم تنگها بيايند براي ايرانی كلفتی و نوكری كنند ، عربها التماس كنند كه يك شب بتوانند در كابارهای ايرانی زن ايرانی را تماشا كنند ، در چاه های نفت را بست تا انگليس دستش از مملكت كوتاه شود ، با برپايی جشن ٢٥٠٠ ساله شاهنشاهی عظمت ايران را به رخ دنيا كشيد ، براي دخترها مدرسه رقص فولكوريك باز كرد ، دلار را ٧ ريال تصويب كرد تا اهل فن و تفكر و علم راحت بتوانند بروند مملكت فرنگ ، كاری كرد كارمند و كارگر قادر باشند جلوی مهمانش گوسفند قربانی كنند، برای عظمت ايران هزار طرح و برنامه داشت و حتی ميخواست سنگاپور را بعنوان منطقه آزاد و تفرجگاه ايرانيان بخرد ( حالا سنگاپور شده جز كشورهای برتر جهان ) ولی مردم ايران برای رفتن به بهشت وعده ای ملاها بيرونش كردند ... حالا هم همين مردم منتظر باشند ملاها ببرندشان بهشت ... و در اين آخرين روزها آرزو ميكنم همانطور كه اشك همسرم ( اگر چه همسر پيشينم بود ولی چنان عظمت و بزرگی داشت كه مصر با اينكه او داماد سابقشان بود و فوزيه دختر ملك فاروقشان را طلاق داده بود ولی برای مراسم تشعيع اش قيامت كردند ) را در آوردند، روزی هزار بار اشكشان در بياييد ... برويد مردم ايران به اميد همان بهشتی باشيد كه قرار است ملاهای انگليسی شما را ببرند ، شما لياقت عظمت و بزرگی نداريد شما بايد پايمال شويد تا درد پايمال شدن را بفهميد ... برويد، چشم و روی گربه ها از شما بيشتر است.
#از_ماست_که_بر_ماست
Bade khoondanesh bayad mord😑
Read more
Loading...
متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی از شاه شد : بعد از ...
Media Removed
متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی از شاه شد : بعد از مرگم تمام ثروتم را به گربه های پاريسی مي بخشم ! می دانم مردم ايران در فقر و بد بختی هستند ولی راضی نيستم يك ريال از اين پول كه حق خودشان هم هست به آنها برسد ! چون چشم و رو ندارند . چشم و روی گربه ها از اين مردم ... متن وصيتنامه ثريا اسفندياری همسر محمدرضا شاه كه به علت باردار نشدن مجبور به جدايی از شاه شد :
بعد از مرگم تمام ثروتم را به گربه های پاريسی مي بخشم ! می دانم مردم ايران در فقر و بد بختی هستند ولی راضی نيستم يك ريال از اين پول كه حق خودشان هم هست به آنها برسد !
چون چشم و رو ندارند . چشم و روی گربه ها از اين مردم بيشتر است . رضا شاه مرحوم برايشان دانشگاه ساخت ، جاده و بيمارستان و نظميه ساخت ، كاری كرد اگر يك زن با طبق طلا از اين سر كشور به آن سر كشور برود كسی معترضش نشود ، برای زنها حق زندگی آورد و سعی كرد آنها را از زير سلطه مردها بيرون بكشد و حق و حقوقشان را بشناسد ، خواست چادر سياه اسارت را از سرشان باز كند و طعم آزادی را بهشان بچشاند ، به مردهای شال و قبا و كهنه پوش كت و شلوار و كلاه پوشاند و بچه هايشان را با خرج دولت فرستاد فرنگ تا سواد ياد بگيرند و بيايند ايران را بسازند ، اما مردم چه كردند ؟؟؟ با وعده بهشت ملاها بيرونش كردند . محمدرضا شاه آمد كاری كرد سنگاپوريها و چشم تنگها بيايند براي ايرانی كلفتی و نوكری كنند ، عربها التماس كنند كه يك شب بتوانند در كابارهای ايرانی زن ايرانی را تماشا كنند ، در چاه های نفت را بست تا انگليس دستش از مملكت كوتاه شود ، با برپايی جشن ٢٥٠٠ ساله شاهنشاهی عظمت ايران را به رخ دنيا كشيد ، براي دخترها مدرسه رقص فولكوريك باز كرد ، دلار را ٧ ريال تصويب كرد تا اهل فن و تفكر و علم راحت بتوانند بروند مملكت فرنگ ، كاری كرد كارمند و كارگر قادر باشند جلوی مهمانش گوسفند قربانی كنند، برای عظمت ايران هزار طرح و برنامه داشت و حتی ميخواست سنگاپور را بعنوان منطقه آزاد و تفرجگاه ايرانيان بخرد ( حالا سنگاپور شده جز كشورهای برتر جهان ) ولی مردم ايران برای رفتن به بهشت وعده ای ملاها بيرونش كردند ... حالا هم همين مردم منتظر باشند ملاها ببرندشان بهشت ... و در اين آخرين روزها آرزو ميكنم همانطور كه اشك همسرم ( اگر چه همسر پيشينم بود ولی چنان عظمت و بزرگی داشت كه مصر با اينكه او داماد سابقشان بود و فوزيه دختر ملك فاروقشان را طلاق داده بود ولی برای مراسم تشعيع اش قيامت كردند ) را در آوردند، روزی هزار بار اشكشان در بياييد ... برويد مردم ايران به اميد همان بهشتی باشيد كه قرار است ملاهای انگليسی شما را ببرند ، شما لياقت عظمت و بزرگی نداريد شما بايد پايمال شويد تا درد پايمال شدن را بفهميد ... برويد، چشم و روی گربه ها از شما بيشتر است.
بعد از خواندن متن وصیتنامه بانو ثریا به یادم آمد که:
وقتی دنیا به فکر تسخیر فضــــــــــــا بود،
❤️ادامه در كامنت❤️
Read more
. قسمت یازدهم خاطرات کودکی سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط ...
Media Removed
. قسمت یازدهم خاطرات کودکی سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز اونم قبول کرد و راه افتادیم اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم منم اولین بارم بود میرفتم کوه با یه فلاکتی ... .
قسمت یازدهم خاطرات کودکی

سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
اونم قبول کرد و راه افتادیم
اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
منم اولین بارم بود میرفتم کوه
با یه فلاکتی رفتیم بالا
از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
بابامم جلوتر از من بود
میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
حالا ندو و کی بدو
همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد
منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم
همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم

ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤

#خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
بیست و هفت - نمی‌خوای دست از سر این عادتت برداری؟ -کدوم عادت؟ - همینکه آخر اسفندی میای اینجا بست می‌شینی ...
Media Removed
بیست و هفت - نمی‌خوای دست از سر این عادتت برداری؟ -کدوم عادت؟ - همینکه آخر اسفندی میای اینجا بست می‌شینی - اشکالش کجاست؟ - آخر سالی بدبختی کم داریم، تو هم کارا رو هی ول کن بیا بشین اینجا، موبایل هم جواب نده، من بدبختم هی تو این ترافیک باید بیام دنبالت تا کاغذ امضا کنی و صورت‌وضعیت تأیید کنی، این رسمش نیست ... بیست و هفت - نمی‌خوای دست از سر این عادتت برداری؟ -کدوم عادت؟ - همینکه آخر اسفندی میای اینجا بست می‌شینی - اشکالش کجاست؟ - آخر سالی بدبختی کم داریم، تو هم کارا رو هی ول کن بیا بشین اینجا، موبایل هم جواب نده، من بدبختم هی تو این ترافیک باید بیام دنبالت تا کاغذ امضا کنی و صورت‌وضعیت تأیید کنی، این رسمش نیست بخدا - قدیمی‌ترین بویی که یادته چیه؟ - یا خدا، باز شروع شد - نه، جدی، جواب من رو بده، قدیمی‌ترین بویی رو که به یاد میاری کدومه؟ - چه می‌دونم، تو این هاگیرواگیر باز خل بازیت گرفت؟ - من خیلی بوها یادمه، قدیمی‌ترینش شاید بوی آرد جعبه‌های گز عید باشه، وقتی کمین میشستم تا گزای توش خورده شن و جعبش رو ببرم گوشه حیاط با آب قاطی کنم و با خمیرش مجسمه بسازم، همیشه هم بابا مچم رو می‌گرفت، آخرش جای دعوا می‌شست کنارم و مجسمه رو تکمیل می‌کرد، بوی بعدی که یادمه بوی کپک همون مجسمه‌هاست که همیشه خشک نشده می‌چپوندمشون ته کمد قرمزِ و وقتی که سیزده‌بدر بر‌می‌گشتیم همشون کپک زده بودن. - بیا اینم بوی جوهر خودنویسه،ببین چقدر عالیه، امضا کن باید برم - بوی بعدی که یادمه بوی اون قوطی‌های آیس‌تی با طعم هلوه که توی دستگاه پایین مجتمع خاله‌اینا بود، اون تابستون که رفتیم پیشش تمام پول‌خوردهای کل سفر رو ریختم تو اون دستگاه تا فقط اون آیس‌‌تی رو بگیرم، هنوز مدرسه نمی‌رفتم، نتونستم روی قوطی‌ها رو بخونم که مارکش چیه، هیچ‌وقتم اون بو رو دوباره پیدا نکردم، ولی هرزگاهی توی عصرای داغ تابستون دوباره همون بو دماغم رو پر می‌کنه - بجنب پسر، بانک داره می‌بنده - توی همون سفر بود، زیر اون دروازه‌ی بزرگ، کنار قبر سرباز گمنام وایساده بودیم، باد گرفت، با اینکه تابستون بود سردم شد، تمام بدنم لرزید، مامان بغلم کرد، محکم، دستاش رو حلقه کرد دورم، با اولین نفسم بوی عطرش تا نسوج استخونم نفوذ کرد، انگار گذاشته باشنم تو کوره، داغ شدم، گر گرفتم، یخم آب شد، سرما یادم رفت، هر وقت سردم میشه اون بو می‌آد سراغم، نفهمیدم چی شد که یه روز مامان عطرش رو عوض کرد - بعدیشم بگو که خیالت راحت شه - ولی یکیش هست که فقط عید به عید اینجا پیداش می‌شه، دیر بجنبی با باد رفته و تا سال بعد هم نمی‌آد - کدوم؟ - کمد بابا همیشه یه بوی تند خوب می‌داد، تا سال‌ها نمی‌دونستم چیه، شده بود یه قسمت از شخصیتش، تمام وسایلش، کاغذاش، کتاباش،... هر چی که توی اون کمد بود اون بو رو می‌داد، وقتی که بعد از رفتنش تصمیم گرفتیم خونه رو بکوبیم، اون کمدا رو من خالی کردم، و تازه اون موقع بود که فهمیدم اون بو بوی شیشه عطری‌ه که یه تَرَک کوچیک داشت و اون ته کمد ...
Read more
Loading...
 #خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش ...
Media Removed
#خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش شده بود موسیقی متنی که اسکار گرفته است... نت به نت روی خاطراتش نشسته بود... همانطور که از آرزوی #معلم شدنش می گفت داشت لباس های فرم #مدرسه را می دوخت می گفت اگر من معلم می شدم #مشق شب نمی گفتم... می گفت ... #خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش شده بود موسیقی متنی که اسکار گرفته است... نت به نت روی خاطراتش نشسته بود... همانطور که از آرزوی #معلم شدنش می گفت داشت لباس های فرم #مدرسه را می دوخت
می گفت اگر من معلم می شدم #مشق شب نمی گفتم... می گفت تنبیهشان نمی کردم... می گفت برایشان جایزه می خریدم تا به درس تشویق شوند... می گفت و لباس ها را کج و کوله می دوخت... همانطور که از آرزوی سفرهای هرساله می گفت. آروزی بزرگش سفر به مشهد بود
می گفت اگه من برم مشهد میرم #حرم امام رضا و واسه همه مریض ها و گرفتارا دعا می کنم
می گفت ده تومن نذر حرمش کردم باید اونم ادا کنم... می گفت دوس دارم با قطار برم #مشهد... سفره ی دلش را باز کرده بود تا باهم #غصه بخوریم
از غصه که سیر شدیم نگاهم کرد و گفت بعضی وقت ها اون چیزی که ما می خوایم نمیشه... بازم خداروشکر... #لباس فرم خواهرم را گرفتم و از خیاطی بیرون زدم
آن شب #خواب هم خودش را پنهان کرده بود... به چشم هایم نمی آمد
چشم هایم را بستم و به معلم بودنم فکر کردم... به سفرهای هر ساله و مشهد ... به ریز و درشت آرزوهایش که در زندگیم فراوان داشتم ...
از آن شب بود که این سوال تمام ذهنم را درگیر کرد... من به آرزوهای او رسیدم... چه کسی به آرزوهای من رسیده؟؟!
پ.ن:
کلاس ششم و پنجم ابتدایی روستای #لیلاب
Read more
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ...
Media Removed
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند .... . .**** . . نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید ... گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ....
.
.****
.
.

نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش

بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید...
Read more
بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی ...
Media Removed
بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی تا اشتباهی پیدا کنی ، آن وقت درگیر روزهایی می شوی که تمام شده ولی مرور دوباره شان می‌تواند احساسات عمیقی که وجود دارد را تمام کند...حست خواسته یا ناخواسته تغییر می کند دیگر نمی توانی مثل قبل باشی چون ... بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی تا اشتباهی پیدا کنی ، آن وقت درگیر روزهایی می شوی که تمام شده ولی مرور دوباره شان می‌تواند احساسات عمیقی که وجود دارد را تمام کند...حست خواسته یا ناخواسته تغییر می کند دیگر نمی توانی مثل قبل باشی چون مدام در ذهنت اتفاقات گذشته اش را مرور می کنی... قاضی می شوی و قضاوت می کنی بدون آنکه از چیزی خبر داشته باشی ...
رفتارت عوض می شود... با کوچک ترین مشکلی اشتباهات گذشته را چوب می کنی بالای سرش و مدام سرزنشش می کنی ...
کاش تمام آدم ها فرصت این را داشته باشند تا با هر گذشته ای بتوانند دوباره شروع کنند ...
کاش بدانیم گذشته ی هر آدمی فقط و فقط برای خودش هست ... ما صاحب زندگی دیگران نیستیم

_____________________________________________________________
عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم بروم به مدرسه نظرم عوض شد و فکر کردم پسر شش ساله ی همسایه مان از همه خوشبخت تر است چون مدرسه نمی رود و می تواند چند ساعت بیشتر بخوابد... نوجوان که بودم فکر می کردم حتما خوشبخت ترین انسان دنیا یکی از سوپر استارهای سینماست یا یک ورزشکار معروف... آن روزها خوشبختی را در شهرت می دیدم... مدت ها گذشت و معنی خوشبختی هر روز برایم عوض می شد... بستگی به شرایط داشت گاهی خوشبختی را در ثروت می دیدم و وقتی که بیمار می شدم در سلامتی... سال ها گذشت و زندگی به من ثابت کرد خوشبختی برای هر انسانی یک تعریف دارد... گاهی ما در زندگی به اتفاقی که آن را خوشبختی می دانیم می رسیم ولی باز احساس خوشبختی نمی کنیم...چون گذر زمان و تغییر شرایط تعریف ما از خوشبختی را عوض کرده...
کاش بدانیم خوشبختی واقعی داشتن "آرامش" است...خوشبختی ای که نه گذر زمان و نه تغییر شرایط نمی تواند آن را از ما بگیرد...
دنیا پر است از انسان هایی که همه چیز دارند به جز آرامش... کسانی که هرگز خوشبخت نمی شوند
#حسین_حائریان
Read more
Loading...
Photo By Kim Turner سالی مان، استاد معروف عکاسی در اوایل سالهای نود، در مصاحبه با روزنامه تایمز گفت ...
Media Removed
Photo By Kim Turner سالی مان، استاد معروف عکاسی در اوایل سالهای نود، در مصاحبه با روزنامه تایمز گفت " گاهی فکر میکنم تمام خاطرات زندگیم کسانی هستند به شکل کودک که در عکس هایم ثبت شده اند " آری شما در تصویر کودکیتان زندگی میکنید، به راستی چند عکس از کودکی خود دارید؟ چطور در آن عکسها شخصیت شما نمایش ... Photo By Kim Turner
سالی مان، استاد معروف عکاسی در اوایل سالهای نود، در مصاحبه با روزنامه تایمز گفت " گاهی فکر میکنم تمام خاطرات زندگیم کسانی هستند به شکل کودک که در عکس هایم ثبت شده اند "
آری شما در تصویر کودکیتان زندگی میکنید، به راستی چند عکس از کودکی خود دارید؟ چطور در آن عکسها شخصیت شما نمایش داده شده؟ چطور والدین شما که حتی عکاس نبودن با تصویر کردن شما وبا ثبت اتفاقات روزانه شما سعی در نمایش کاراکتر شما داشتند؟ نکته عجیب داستان هاییست که درون عکس ها است
ترس های کودکی، هندوانه خوردن بچه ها، بازی با سگ های خانگی و گریه کردن برای کمی شکلات، خوابیدن در اتاق تنها و ناله کردن برای رفتن به پارک، اینها مسایل مهمیست که شمارا در اوج انسانیت کودکیتان نمایش میداد
گروه اسکوار اسپیس دست به فراخوانی زد برای عکس های کودکی که از حرفه ترین عکاسان دنیا عکس جمع کرد و از دیگران دعوت کرد که به این فراخوان بپیوندند و تعداد 101 عکس را از میان هزاران عکس از آرتیست های گوناگون را انتخاب کرد
عکس هایی از یتیم خانه ای در کنیا تا مدرسه ای در ترکیه تا روستایی در دور افتاده ترین مناطق اروپا
این عکس ها دست چین شده و شاهکار است، این گروه آرزوی دنیای بهتری برای کودکان دارد و سعی دارد همه را به جاودانگی کردن ثبت لحظات ناب زندگی کودکان دعوت کند
همچنان درخواست کرد که هنرمندان با هشتگ زیر عکس های هنری از رفتارهای کودکان را به اشتراک گذارند
#childhoodeveryday
شما به داستان های خود باز خواهید گشت

نوشته امیر شمس : مدرس هنر عکاسی
@amirshamsofficial

#kimturner
#Fineartphg
#fineartphotography
#Squarespace
Read more
 # تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال ...
Media Removed
# تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال كه تولد ساده ش رو تو تاريخش برگزار كردم (عكسش هست همينجا) با خودم و خودش قرار گذاشتم حتتتما موقع مدرسه دوستاش رو دعوت كنم و يه تولد بچگونه براش بگيرم. به قرارِ درست سه ماه بعد، يعني ديروز اين قرار عملي ... #
تولدش شهريوره، هميشه دوست داشت توي جشن تولدش همكلاسي هاش باشن و خب بخاطر تاريخ تولدش نميشد. امسال كه تولد ساده ش رو تو تاريخش برگزار كردم (عكسش هست همينجا) با خودم و خودش قرار گذاشتم حتتتما موقع مدرسه دوستاش رو دعوت كنم و يه تولد بچگونه براش بگيرم. به قرارِ درست سه ماه بعد، يعني ديروز اين قرار عملي شد... از چند روزِ قبل كارت دعوت هاش رو به دوستاش داده بود و منم مقدمات جشنش رو آماده ميكردم و به خواستِ خودش كيك تولدش هم انتخاب شد. اولين تجربه من ميشد واسه تولد پسرونه و كلي هيجان زده بودم كه ببينم ده تا پسربچه رو (با فرضِ اومدنِ همه دعوت شده ها) چطور بايد مديريت و سرگرم كرد. همونقدر كه من هيجان زده بودم و داشتم به انواع بازي و سرگرمي فكر ميكردم، ده برابرش رو خود ماني ذوق زده بود براي اومدنِ زودترِ روز و ساعت موعود. از ٥ تا ٨ به روايتِ داخل كارت دعوت. همه كارها تند و تند انجام شد. كيك همونجور كه دوست داشت حاضر شد. تزيينات رو من و همسرجان انجام داديم و هستي جون هم بخاطر گچِ پاش توي كارهاي فكري و نشستني كلي كمكِ من كرد و خلاصه همه حاضر و خوشحال كه يه روز خاطره انگيز بشه واسه گل پسر. ساعت ٥ و نيم ... ماني مي چرخه و ميگه : "چرا نيومدن؟ " - "مامان هنوز زوده. تاره از ٦ مهمونا ميان. "آهنگ شاد پخشه و مامان و بابا و ماني دارن ميرقصن و هستي هم با همون پاي نصفه و نيمه درجا ميرقصه. ازشون فيلم ميگيرم و ميرم آشپزخونه. يه عالمه ظرف كثيف جمع شده. ساعت رو نگاه ميكنم. ٦ شده. نياز دارم حواسم رو پرت كنم. پيشبند مي بندم و دستكش دستم ميكنم و دِ بشور. همسر مياد و ميگه: "تو ماشين بنداز خب. " جوابي نميدم. "نكنه كسي نياد" جوابي نميدم. يه بند دارم تو دلم خدا رو صدا ميكنم كه فقطططط دلش شاد بشه خدا جون. خدايا غصه نخوره بچه م. قلبم داره از جا كنده ميشه. صدا زنگِ در مياد. همه مون همه چيزو ول ميكنيم و ميدويم سمت آيفون. ماني با سرعت نور از اتاقش بيرون اومده و همزمان ميگه: "خودم. خودم باز ميكنم" دوستشه و شادي تزريق ميشه به خونه. هستي ميگفت: " مامان، ماني رو تختش داشت گريه مي كرد" من خدااا رو شكر ميكنم و خوشحاااال دوستش رو به داخل دعوت مي كنم ....
(ادامه پست بعدي)
Read more
...به او یك گونی داد <span class="emoji emoji1f538"></span>علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. ...
Media Removed
...به او یك گونی داد علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود. . آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به ... ...به او یك گونی داد
🔸علینقی (پدر حاج آقا قرائتی)، كاسب مؤمن و خیری بود. نخ ابریشم و قالی میفروخت. یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
.
🔸آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر علینقی را هم به دل داشتند؛ (پدر بزرگ حاج آقا قرائتی) پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند. علینقی هم در اوج لجاجت و مبارزه رضاخانی با مظاهر دینی، استاد جلسات قرائت قرآن بود و مردم به قرائتی می شناختندش؛ همان لقبی كه با صدور شناسنامه به عنوان فامیل برایش ثبت شد.
.
🔸علینقی راه پدر را ادامه داده بود اما الان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود. به خاطر همین همسایه كینه توز بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد.
.
🔸در زد. علینقی آمد دم در. مردک به او یك گونی داد و گفت: «حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید». علینقی در گونی را باز كرد.
.
🔸 ۱۱ تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردک و صدای گریه علینقی قاتی شد.
.
🔸چیزى که ذهن و فکر او را مشغول مى‏کرد، این بود که تا حدود سن چهل سالگى صاحب فرزندى نشده بود. تا این که با همه مشکلات موجود در آن زمان،موفق به زیارت خانه خدا و اعمال حج گردید.
.
🔸نكته جالب و قابل توجه ديگر اينكه؛ آن دلسوخته و عاشق، در همان سفر در كنار خانه خدا چنين مناجات و دعا مي‌‌كند: ای خدايي كه فرموده‌‌اي: «ادعوني استجب لكم» (بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را!) اي خالق يكتا! فرزندي بمن عطا فرما كه مبلّغ قرآن و دين تو باشد. .
🔸خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، ۱۱فرزند به علینقی داد.
.
🔸پدر كه نذر كرده بود پسرش طلبه شود، هر چقدر اصرار می كرد به بن بست می خورد. محسن پایش را كرده بود توی یك كفش كه من حوزه برو نیستم؛ می خواهم بروم دبیرستان و رفت.
.
🔸یك روز چند تا از همكلاسی هایش را دید كه در راه مدرسه، مزاحم مردم می شدند. او هم آنتن بازی اش گل كرد و راپرت آنها را به مدیر داد. مدیر هم یك حال حسابی به آنها داد. آنها هم برای آنكه با محسن بی حساب شوند، چنان كتك مفصلی به محسن زدند كه با تن له و لورده و سر و صورت زخمی به زور خودش را به خانه رساند.
.
🔸پدر گفت: «چی شده؟» محسن گفت: «هیچی، فقط می خواهم بروم حوزه علمیه و طلبه بشوم».
.
🔸تصویر حاج آقا قرائتی در کنارمزار علینقی قرائتی و تصویر دوم مرحوم علینقی
Read more
Butter cookies . . امروز بالاخره بعد از مدتها وسط شلوغ پلوغى اين روزها ، يه دو سه ساعتى وقت آزاد پيدا ...
Media Removed
Butter cookies . . امروز بالاخره بعد از مدتها وسط شلوغ پلوغى اين روزها ، يه دو سه ساعتى وقت آزاد پيدا كردم ...گفتم تا بچه ها از مهد و مدرسه برميگردن يه چند تا شيرينى كره اى با مرباى توت فرنگى براشون درست كنم...دستور اين شيرينى ها رو قبلاً هم گذاشتم ..ولى دوباره ميذارم كه اگه دوست داشتين درست كنيد و ... Butter cookies .
.
امروز بالاخره بعد از مدتها وسط شلوغ پلوغى اين روزها ، يه دو سه ساعتى وقت آزاد پيدا كردم ...گفتم تا بچه ها از مهد و مدرسه برميگردن يه چند تا شيرينى كره اى با مرباى توت فرنگى براشون درست كنم...دستور اين شيرينى ها رو قبلاً هم گذاشتم ..ولى دوباره ميذارم كه اگه دوست داشتين درست كنيد و از بوى خوش كره و وانيل كه خونه رو پر ميكنه، سرمست بشين!🙃 .
.
چهارصد گرم آرد نول ( سه صفر) رو با ده گرم بيكينگ پودر و در صورت تمايل يك ق م پودر دارچين يا زنجبيل الك كنيد ...دويست و بيست گرم كره ى نرم رو با صد و پنجاه گرم پودر شكر به مدت شش هفت دقيقه با دور تند همزن بزنيد، دو تا زرده ى تخم مرغ رو بهش اضافه كنيد و در حد مخلوط شدن ، هم بزنيد، شصت گرم عسل رو با مقدار كافى وانيل به كره اضافه كنيد و بعد هم كم كم آرد رو به مخلوط اضافه كنيد و يه خمير نرم و لطيف درست كنيد ، از مخلوط كردن بيش از حد ، حتماً و جداً خوددارى كنيد! وگرنه كوكي ها سفت ميشن ، بعد خمير رو به مدت دو ساعت بذارين توى يخچال بمونه ، بعد خمير رو دربيارين و به ضخامت چهار پنج ميل با وردنه باز كنيد، اين كار رو ترجيحاً بين دو تا كاغذ روغنى يا سلفون انجام بدين تا وردنه تماس مستقيم با خمير نداشته باشه ، خمير رو با اشكال دلخواه قالب بزنيد ، اونها رو تو سيني فر بچينيد و سيني رو مجدداً يك ساعت بذارين تو يخچال ، بعد هم اون رو توى فرى كه از قبل گرم شده ، به مدت ده تا پانزده دقيقه ، با حرارت صد و هفتاد بپزين ، خيلي مهمِ كه اين خمير سرد باز بشه و سرد هم بره تو فر تا شكل كوكى ها حفظ بشه ...
.
بعد از پختن و خنك شدن هم ميتونيد بين دو تاش مربا يا مارمالاد بذارين و به هم جفتشون كنيد ...و روشون رو با شكلات تلخ تزيين كنيد
.
.
عيدتون هم مبارك..تعطيلات خوش بگذره به همگى🌹
.
.
Read more
. "بز تراش!" . شش ماهه‌ی دوم سال مقارن بود با کابوس از دست دادن یکی از خواسته هایمان! پاییز آغازِ ...
Media Removed
. "بز تراش!" . شش ماهه‌ی دوم سال مقارن بود با کابوس از دست دادن یکی از خواسته هایمان! پاییز آغازِ پایانِ یک دلخوشی بود. برای انجام دادنش هی دست دست میکردیم. هی امروز را به فردا پاس میدادیم. سر صف پشت سر قد بلند کلاس سنگر میگرفتیم که مبادا موهای بلند شده مان را ببینند! اگر خوش شانس بودیم چند روزی ... .
"بز تراش!"
.
شش ماهه‌ی دوم سال مقارن بود با کابوس از دست دادن یکی از خواسته هایمان! پاییز آغازِ پایانِ یک دلخوشی بود.
برای انجام دادنش هی دست دست میکردیم. هی امروز را به فردا پاس میدادیم. سر صف پشت سر قد بلند کلاس سنگر میگرفتیم که مبادا موهای بلند شده مان را ببینند!
اگر خوش شانس بودیم چند روزی میتوانستیم با موهای به جا مانده از تابستان‌مان پز بدهیم. موهایی که اندازه‌شان اختیاری بود. به اراده‌ی خودمان بلند یا کوتاه شده بودند. اما بعد از روزهای اول که مدرسه سر و سامان میگرفت تذکر ها شروع می‌شد. اگر هشدار های زبانی و دست مدیر (از بد روزگار همسایه‌مان بود) که دم خط را میگرفت و برخلاف جاذبه‌ی زمین به اوج اعلا میبرد کارساز نبود، سر و کارمان با ابزار ناقص و دست های ناشی بود!
مدیر و ناظم و مربی بهداشتی که حکم را با یک قیچی زدن نابلدانه اجرا می‌کردند و یا ماشین اصلاحی که نه با هدف اصلاح چیزی بلکه با هدف تخریب، طوری به میان موها میرفت که اصطلاحاً سر را "بز تراش" کند!
تراشیدنی که آرایشگر بی نوا هم نه میتوانست مدلی از آن بیرون بیاورد و نه درست کوتاهش کند و باز به ناچار چشمان مغموم ما شاهد ریزش پاییزی موهایمان بود تا شاید سال دیگر دوباره از روی حرص، اواخر بهار تا پایان تابستان آرایشگاه آخرین جایی باشد که به آن فکر میکنیم.

حال برای بچه های نسلی که خاطراتشان با اصلاح و تراشیدن های اجباری گره خورده کار سختی نیست،
لطفاً آن ریش لعنتی را "بز تراش" کنید! 😉🇮🇷
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> زُل زدن مایه ی #آزار است زُل نزنیم؛ به زن #چاق توی #پراید، به #النگوهای #طلایی ردیف توی دستش. به ...
Media Removed
زُل زدن مایه ی #آزار است زُل نزنیم؛ به زن #چاق توی #پراید، به #النگوهای #طلایی ردیف توی دستش. به #زن و شوهری که توی #خیابان بحث می کنند، به #مرد دست و پا شکسته ی #عصا به دست، به ویلچرنشینش حتی؛ با ماسک و بی #ماسک. به دختری که با علاقه به #گربه های کثیف و لاغر مردنی توی خیابان غذا می دهد، به زنی که روی #نیمکت ... 📝 زُل زدن مایه ی #آزار است زُل نزنیم؛
به زن #چاق توی #پراید، به #النگوهای #طلایی ردیف توی دستش.
به #زن و شوهری که توی #خیابان بحث می کنند، به #مرد دست و پا شکسته ی #عصا به دست، به ویلچرنشینش حتی؛ با ماسک و بی #ماسک.
به دختری که با علاقه به #گربه های کثیف و لاغر مردنی توی خیابان غذا می دهد، به زنی که روی #نیمکت #پارک تنها نشسته و آرام #اشک می ریزد.
به بچه ی مریض، به آدم علیل، به زیپ باز پیرمرد، به دست لرزان و چروکیده ی پیرزن، به دخترک ژنده پوش #فال فروش، به #جوان شیک #روزنامه فروش؛
زل نزنیم به آدم های ِتا مغز ِ استخوان خیسِ بدون چتر؛ به زن و شوهر با اختلاف سنی زیاد، که دست همدیگر را گرفته اند و راه می روند، به #دوست داشتنشان زل نزنیم؛ به درز پاره ی لباس، به صورت سوخته و پوست جمع شده، به زن #زیبا، به مرد #زشت، به زنی که دوربین به دست از زمین و زمان عکس می گیرد، به تنهایی زنی که برای خودش #گُل می خرد؛ به مردی که راه می رود و زیر لب با خودش حرف می زند.
به گدا، به #دیوانه؛ به دیوانه ها هم زل نزنیم، بگذاریم آرام برای خودشان #لبخند بزنند، بخندند.
بگذاریم آنکه دلش گرفته و اشک می ریزد هم با خیال راحت گریه کند، زل نزنیم، زل زدن مایه ی آزار است.
کاش مجلس قانونی وضع می کرد و زُل زدن را جرم اعلام می کرد. کاش سر در هر مدرسه ایی می نوشتند وای بر زُل زنندگان... 👤 #مریم_سمیع_زادگان
💟 هوای حوا @havaye.havva
Read more
🌧 مدرسه که بودیم، بیرون صدای شرشر بارون بود و ما روی نیمکتای خشک کلاس داشتیم فعلای عربی صرف می‌کردیم. ...
Media Removed
🌧 مدرسه که بودیم، بیرون صدای شرشر بارون بود و ما روی نیمکتای خشک کلاس داشتیم فعلای عربی صرف می‌کردیم. همیشه دلمون اون طرف پنجره داشت زیر بارون پرسه می‌زد و خودمون میخ شده بودیم به نیمکت‌ها. نهایتن هر از گاهی دستمونو بالا می‌بردیم و به بهانه‌های واهی :دی از کلاس می‌رفتیم بیرون و یه چرخی می‌زدیم! ... 🌧
مدرسه که بودیم، بیرون صدای شرشر بارون بود و ما روی نیمکتای خشک کلاس داشتیم فعلای عربی صرف می‌کردیم. همیشه دلمون اون طرف پنجره داشت زیر بارون پرسه می‌زد و خودمون میخ شده بودیم به نیمکت‌ها. نهایتن هر از گاهی دستمونو بالا می‌بردیم و به بهانه‌های واهی :دی از کلاس می‌رفتیم بیرون و یه چرخی می‌زدیم! گذشت و امروز سر کاریم و بیرون داره بارون میاد و ما میخ شدیم به میز کار. که حتا به دلایلی پنجره رو هم نمی‌تونیم باز کنیم که ببینیم بارون چه شکلی داره می‌باره!!
📷photo sent by:@saeadebrahimi
⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊
⏩ #4bandi ▫▫▫▫▫▫▫▫▫ #بلوارشهرداری 🏘
⏩ #bolvarshahrdarI ▫▫▫▫▫▫▫▫ #مهرشهر 🏡
⏩ #mehrshahr▫▫▫▫▫▫▫▫▫ #چهارباندی 🌲
⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊
عکس و فیلم های مربوط به مهرشهر  رو میتونید به #تلگرام پیج  بفرستید 🗺
Link in bio
⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊⚊
Read more
. بسم الرب الشهدا . فروردین سال ۷۸ بود کلاس چهارم دبستان بودم زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر ...
Media Removed
. بسم الرب الشهدا . فروردین سال ۷۸ بود کلاس چهارم دبستان بودم زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر گوله کردم اومدم خونه زنگ زدم،کسی در رو باز نکرد! از بالای در پریدم تو حیاط وارد اتاق شدم دیدم مامانم خشکش زده جلو تلویزیون ترسیدم! گفتم چی شده؟ همچنان که داشت گریه میکردگفت: آقای صیاد رو صبح ... .
بسم الرب الشهدا
.
فروردین سال ۷۸ بود
کلاس چهارم دبستان بودم
زنگ آخر معلم نداشتیم، ساعت ۱۲ ظهر گوله کردم اومدم خونه
زنگ زدم،کسی در رو باز نکرد!
از بالای در پریدم تو حیاط
وارد اتاق شدم
دیدم مامانم خشکش زده جلو تلویزیون
ترسیدم!
گفتم چی شده؟
همچنان که داشت گریه میکردگفت:
آقای صیاد رو صبح ترور کردن...!
گفتم صیاد کیه؟
هیچی نگفت...
تا ساعت ۱۴ که از اخبار سراسری اعلام کردن:
" #شهید_علی_صیاد_شیرازی صبح امروز در مقابل منزل اش بدست #منافقین کوردل به شهادت رسید"! برای اولین بار بود میدیدمش
چه ابهتی داشت... اونروز ناهار نداشتیم!
رفتم تو کوچه تا این خبر رو به بقیه بچه ها هم بدم
تا بعدازظهر منتظر شدیم تا باباﻡ از سرکار اومد
اونم حال و روز میزونی نداشت
لباس هاش رو عوض کرد و گفت:

حاضر شید بریم در خونه شهید صیاد شیرازی

منم از خدا خواستم جنگی لباس پوشیدم
موتور رو از تو حیاط بردم تو کوچه
منتظر بقیه شدم تا بیان... سوار موتور شدیم و به سمت منزل شهید صیاد حرکت کردیم
خونه شون نزدیکمون بود
سرکوچه رو بسته بودن
موتور رو به یه نرده دم خیابون قفل زدیم
پیاده راه افتادیم
داخل کوچه پر بود از جمعیت
زن و مرد
کوچیک و بزرگ
همه لباس مشکی پوشیده بودن
وسط کوچه مردم شمع روشن کرده بودن

همه در و دیوارها رو پارچه سیاه پوشونده بود... یه شور و حزن مشترکی بین همه مردم بود اونروز

اونشب آخر شب برگشتیم
صبح هم مدرسه نرفتم..! واز اونروز تا حالا یه حس عجیبی نسبت به شهید صیاد شیرازی دارم
حتی وقتی که اتوبان صیاد میرم.. "همیشه دوستت دارم ای شهید"

نثار ارواح طیبه حضرت امام و شهدا، صلوات
Read more
این به رنگ شدن رو خیلی دوس دارم ! تا حالا به رنگ حس و شرایط کسی یا جایی براتون اتفاق افتاده ؟ “کمی به رنگ ...
Media Removed
این به رنگ شدن رو خیلی دوس دارم ! تا حالا به رنگ حس و شرایط کسی یا جایی براتون اتفاق افتاده ؟ “کمی به رنگ اهواز “ چن روزه هوا خیلی خرابه یه سریا رو فرستاده بیمارستان یسریا رو هم باعث فوتشون شده ، درسته خرابی از خودمونه اما.... حالا » خیلی ازین به رنگ شدنه خوشم میاد .یعنی اول نمیفهمم یکم که میرم تو گودش ... این به رنگ شدن رو خیلی دوس دارم !

تا حالا به رنگ حس و شرایط کسی یا جایی براتون اتفاق افتاده ؟ “کمی به رنگ اهواز “

چن روزه هوا خیلی خرابه یه سریا رو فرستاده بیمارستان یسریا رو هم باعث فوتشون شده ، درسته خرابی از خودمونه اما.... حالا »

خیلی ازین به رنگ شدنه خوشم میاد .یعنی اول نمیفهمم یکم که میرم تو گودش یهو تطبیق میخوره و متوجه میشم این دقیقا همون شرایطه xیا y...
کار کردن یه راننده که هروز باید بار ببره برای اینو اون و حتی شاید فرصت نکنه نهارشو بخوره شب که میره خونه داغون ... یا کار گری که سر ساختمون باید اجر بندازه بالا در حالی که روزست .. یا بابای مدرسه که باید هر روز سرپیس های بهداشتی رو بشوره ... یا راننده تاکسی که وقتی جوونا واسه لایی کشی میپیچن جلوش و حقشو تو رانندگی میخورن اما اون باز با تمام خستگی و پا دردش و داغی افتاب میگه عب نداره اینام جوونن و میره به ادامه تو این بازار خراب واسه که شب دس خالی نره ... و. و. و. و.
و خیلی از حسایی که شاید تا اخر عمرمون اونا رو نفهمیم —

سر نماز که واستادی / جماعت /
دکتر ماهی ۳۵۰ تومن
کارخونه دار ماهی ۱۰۰ تومن
هتل دار ماهی ۵۰تومن
لوازم فروش ماهی ۳۰
وپایین ترین تا کسی که کمتر از پایه حقوق کار میگیره یا کسی که نیروی شهرداری هست‌ خیابونا رو جابه جا میکنه
این نمازه همه رو به خط میکنه
میگه دکتری برا خودتی
میگه کارخونه داری برا
خودتی
میگه پول داری برا خودتی
و یا راننده ای
اینجا همه باهم یکی میشن
باهم با تمام ویژگی ها
با تمام برتریشون بزرگی شون
خم میشن و با این که باازرش ترین مخلوق خدان به بی ارزش ترین چیز یعنی خاک سجده میکنن. که بگن هرچی هست از توست و ما همه با هم برابر و برادر در یک هدف والا حرکت میکنیم
تفاوتی بین وجود و شخصیت غیر اکتسابی ما نیست و باید حداقل حقوق و‌وظیفه نسبت به هم رعایت کنیم تفاوت بین افکاره ساختاره تعیین هدفه که بحثش جداس .

همه ما مثه همیم فقط شرایط های مختلف برامون پیش میاد که جبر ه. و با اختیار بقیه مسیر تشکیل میشه .

به رنگ ارغوان #فیلم the magnificent #امیر فردی #ازادی اعتقاد #
Read more
هیچوقت یادم نمیره... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ...
Media Removed
هیچوقت یادم نمیره... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم ... هیچوقت یادم نمیره...
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم... تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست... از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...
Read more
به مناسبت ٨مارس (١٧ اسفند) بزرگداشت روز جهانى زن تظاهرات زنان در روز ۸ مارس (برابر با ۱۷ اسفند) سال ...
Media Removed
به مناسبت ٨مارس (١٧ اسفند) بزرگداشت روز جهانى زن تظاهرات زنان در روز ۸ مارس (برابر با ۱۷ اسفند) سال ۱۳۵۷ و پنج روزِ پس از آن، از مهم‌ترین روزهای تاریخ جنبش زنان در ایران و حوادث سرنوشت‌ساز انقلاب ۱۳۵۷ ایران بود. دو هفته پس از پیروزی انقلاب ۵۷ دفتر سید روح‌الله خمینی تصمیم به لغو قانون حمایت خانواده ... به مناسبت ٨مارس (١٧ اسفند) بزرگداشت روز جهانى زن
تظاهرات زنان در روز ۸ مارس (برابر با ۱۷ اسفند) سال ۱۳۵۷ و پنج روزِ پس از آن، از مهم‌ترین روزهای تاریخ جنبش زنان در ایران و حوادث سرنوشت‌ساز انقلاب ۱۳۵۷ ایران بود.
دو هفته پس از پیروزی انقلاب ۵۷ دفتر سید روح‌الله خمینی تصمیم به لغو قانون حمایت خانواده و اجباری شدن حجاب اسلامی گرفت. همچنین یک روز پیش از برگزاری مراسم بزرگداشت روز جهانی زنان، خمینی در سخنرانی مدرسهٔ رفاه اعلام کرد زنان کارمند اداره‌های دولتی باید حجاب اسلامی را برای حفظ آبرویشان رعایت کنند. روز بعد زنان کارمند بدون حجاب اجازهٔ ورود به محل کارشان را نیافتند. تعداد زیادی از زنان کارمند از رفتن به سر کار سر باز زدند و زنانی که کارمند وزارت امور خارجه بودند، بیرون وزارتخانه دست به تظاهرات زدند. حدود ۵۰۰۰ تا ۸۰۰۰ زن در دانشگاه تهران تجمع کرده و شعار دادند. ‎به نوشتهٔ روزنامه کیهان چاپ ۱۷ اسفند، «گروه‌ها و دسته‌جات مختلف زنان از صبح امروز در خیابان‌های شمالی و مرکزی تهران به مناسبت روز جهانی زن و به خاطر ابراز نظریات خود دربارهٔ حجاب اجبارى زنان دست به راهپیمایی زدند. در راهپیمایی‌های امروز زنان، تعداد زیادی از دانش آموزان مدارس دخترانه نیز شرکت داشتند. آنها ضمناً علیه کسانی که به زنان بی‌حجاب در روزهای اخیر حمله کرده‌اند، شعار می‌دادند… راهپیمایی امروز در حالی انجام شد که ریزش برف بی‌وقفه از اولین ساعات بامداد آغاز شده‌است.». #international_womens_day
#8thmarch
#روز_جهانی_زن
#قدرت_زنان
#هشتم_مارس
#نه_به_حجاب_اجباری
#نه_به_تبعیض_جنسیتی
#اگر_مردى_بيا_ايران_و_زن_باش
Read more
هیچوقت یادم نمیره... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ...
Media Removed
هیچوقت یادم نمیره... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم ... هیچوقت یادم نمیره...
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم... تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست... از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...
#حسین_حائریان
________________________
#چای_دبش ☕
یه عصر بهاری ، یک فنجان #چای گرم...🌦
#حس_خوب🌈
Read more
ديروز عصر مراسم ختم يه دوستى بودم كه تابستون قبل ده روزى با هم همسفر بوديم. از اونا كه برنامه داشت براى ...
Media Removed
ديروز عصر مراسم ختم يه دوستى بودم كه تابستون قبل ده روزى با هم همسفر بوديم. از اونا كه برنامه داشت براى زندگيش. از اون آدماى موفق كه بهشون حسوديت نميشه و ميگى اين اگه موفق نباشه، كى باشه؟ از اون بابا ها و همسراى خوب. از اونا كه اصلاً وقتش نبود... حالا حالا ها نبود صبح با خبر فوت استاد جعفرى، استاد دوران ... ديروز عصر مراسم ختم يه دوستى بودم كه تابستون قبل ده روزى با هم همسفر بوديم. از اونا كه برنامه داشت براى زندگيش. از اون آدماى موفق كه بهشون حسوديت نميشه و ميگى اين اگه موفق نباشه، كى باشه؟ از اون بابا ها و همسراى خوب. از اونا كه اصلاً وقتش نبود... حالا حالا ها نبود
صبح با خبر فوت استاد جعفرى، استاد دوران دانشگاهمون چشم باز كردم كه رفت ولى جهان بينى و روح و ذهنش تقسيم شده توى چندين نسل از هنرمندا. اونم چه جهان قشنگى... فقط جاى خودش خالى شد توى جهان قشنگش
ظهر هم خبر فوت پدر رضا يزدانى رو شنيدم و الان يه ساعته دارم دورخيز ميكنم و جمله هايى كه ميخوام بهش بگم رو كنار هم ميچينم كه بهش زنگ بزنم... كه ميدونم وقتى صداشو بشنوم نميتونم هيچ كدومو بگم...
الان فقط منتظرم ساعت سه بشه، نويان از مدرسه بياد، يكم بغلش كنم. به شدت نياز دارم داشته هامو حس كنم
Read more
 #bighanoon #mehrdadnaeimi بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر ...
Media Removed
#bighanoon #mehrdadnaeimi بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر که شش ماهه به دنیا آمد.  در مدرسه سال اول را جهشی خواند و جلوتر رفت اما سال دوم را تجدید شد و دوباره برگشت به حالت نورمال و همه چی مساوی شد... وقتی بچه بود یک‌بار مادرش دخترعمویش را نشان داد و گفت بیاید با ... #bighanoon #mehrdadnaeimi
بهرام از بدو تولد آدم جوگیری بود... یا شاید از قبلش حتی. انقدر جوگیر که شش ماهه به دنیا آمد.  در مدرسه سال اول را جهشی خواند و جلوتر رفت اما سال دوم را تجدید شد و دوباره برگشت به حالت نورمال و همه چی مساوی شد... وقتی بچه بود یک‌بار مادرش دخترعمویش را نشان داد و گفت بیاید با هم خاله بازی کنید.... مثلا تو شوهر شقایقی! حالا بعد از سی سال هنوز که هنوزه بهرام پیگیر شقایق است و بی خیالش نمی‌شود. شقایق از دست بهرام روانی شده و به فیلیپین مهاجرت کرده اما هر هفته ایمیل عاشقانه‌ای از بهرام دریافت می‌کند!
بهرام برای رسیدن به شقایق با خدا عهد بست که دو هزار تومان به یک پیرزن کمک کند و در عوض خدا عشقش را به جان شقایق بیندازد. وقتی به پیرزن کمک کرد، ناگهان حس کرد نیکوکارترین و بهترین آدم دنیا است. آنقدر از این حس خوشش آمد که فکر کرد برود وام بگیرد تا همه‌اش را بین دستفروش‌ها پخش کند تا احساس مفید بودن کند. وقتی برای وام درخواست کرد، جوگیر شد و چهار برابرش را نذر کرد تا وام به نامش بیفتد. از فردایش می‌رفت شمع روشن می‌کرد و ساعتها چهار دست و پا می‌نشست و چشمهایش را می‌بست و به سوی بانک انرژی منفی می‌فرستاد تا بلکه وام جور نشود! آنقدر ادامه داد که دچار سوء تغذیه شد... پزشکی به او گفت برای بهبود زخم معده، باید تُرب سیاه و اسفناج مصرف کند، روز بعد رفت تره‌بار و از هر کدام ده کیلو خرید. تا یک هفته یخچال را که باز می‌کرد اسفناج را که هی پژمرده‌تر می‌شد نگاه می‌کرد و با شرمندگی لبخندی می‌زد و می‌گفت: حالا خبرتون می‌کنم! مجبور شد یک دیگ آش بپزد و تنهایی بخورد. که باعث شد در کمال ناباوری، در سی سالگی سه سانت قد بکشد. اصلا همین رشد کردنش هم از جوگیری بود. در همان نوجوانی با یکی کل انداخت و خیلی زود به دو متر قد رسید. برای همین در مدرسه همیشه او را موقع دعوا جلو می‌انداختند... بهرام هم با اینکه تکنیک‌های دعوا را بلد نبود اما جوری جلو می‌رفت که انگار طرف بعثی عراقی است! و البته هیچکس هم گول هیکلش را نمی‌خورد و بهرام هم مثل یک مرد کتک می‌خورد... همین‌جور هی کتک می‌خورد تا اینکه تماشای بازیهای المپیک ریودوژانیرو باعث شد برود در باشگاه بدنسازی ثبت‌نام کند، همان روز اول داشت خودش را گرم می‌کرد که دختری وارد باشگاه شد، بهرام هالتر را روی چهارصد و هشتاد کیلوگرم تنظیم کرد، که خب آن روز بهرام را به بیمارستان رساندند و تازه در پذیرش بیمارستان بود که بهرام فهمید او نامش سعید است و فقط موهایش بلند است. کلا وقتهایی که دختر می‌دید باید
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی ...
Media Removed
. استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی از منش، کنش و گفتارش تراوش می‌کند. . چندی پیش که در صفحه‌ی شخصی‌اش این عکس را گذاشته بود، از ابراز دوستی ایشان به غایت خرسند شدم. البته پیش از دوستی نسبت خود را با ایشان نسبت شاگرد و استاد می‌دانم. استاد ... .
استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی از منش، کنش و گفتارش تراوش می‌کند.
.
چندی پیش که در صفحه‌ی شخصی‌اش این عکس را گذاشته بود، از ابراز دوستی ایشان به غایت خرسند شدم. البته پیش از دوستی نسبت خود را با ایشان نسبت شاگرد و استاد می‌دانم. استاد عزیزی که در دانشگاهِ تجربه‌ی زیسته‌اش تحصیل کرده و در مدرسه‌ی خامی ما جوان‌ها دلسوزانه معلمی می‌کند.
.
این روزها ایشان هم از سیلاب بی‌مهری دوستان و دشمنان بی‌بهره نمانده است. اگر چه همه می‌دانیم «دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست»، لیکن گویی برای برخی آقایانِ متولیِ امورِ مردم، جای چشم را ابرو گرفته و مرجح دانسته‌اند که نخبگان در خانه بنشینند و معامله‌گران جای دکان‌های تجاری در دکان‌های سیاسی!
.
خواستم پیش از اینها اظهار لطف ایشان را زیر پست خودشان پاسخ بگویم لیکن اندیشه ‌کردم که پاسخ گفتن جز با سیاهه‌ای این‌چنین شایسته نیست.
در شرایطی که تقسیم‌بندی‌های جناحی و سیاسی در سپهر سیاسی کشورمان به راستی اصالت خود را از دست داده‌اند و هر روز شاهد خیانت به حریم کلمات هستیم، دیدن امثال استاد ظریف مایه‌ی دل‌گرمی، امیدواری و صفای باطن است.
به دور از مداهنه خود را شایسته‌ی تعابیری که ایشان در حق این حقیر به کار برده و می‌برند ندانسته و آن‌ها را صرفا زاییده‌ی چشم زیبا بین و لطف سرشار ایشان می‌بینم.
خداوند را شاکرم که به برکت خیمه‌گاه عزای مادر بی‌نشانم، افتخار آشنایی با استاد ظریف عزیز برایم فراهم شد.
.
-----
.
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
Read more
مثل مَرد انتقاد کنید.بگید فلان کار #احمدی_نژاد اشتباه بود. . بگید اشتباه کرد #مسکن ساخت، #سد ساخت، #نیروگاه ساخت، #مدرسه ساخت،پل،جاده،تونل،کارخانه ساخت.بگید اشتباه کرد به #غرب باج نداد بگید اشتباه کرد #انرژی #هسته_ای رو که حقمون بوده رو گرفت. . بگید اشتباه بود که حتی به تمام روستاهامون ... مثل مَرد انتقاد کنید.بگید فلان کار #احمدی_نژاد اشتباه بود.
.
بگید اشتباه کرد #مسکن ساخت، #سد ساخت، #نیروگاه ساخت، #مدرسه ساخت،پل،جاده،تونل،کارخانه ساخت.بگید اشتباه کرد به #غرب باج نداد بگید اشتباه کرد #انرژی #هسته_ای رو که حقمون بوده رو گرفت.
.
بگید اشتباه بود که حتی به تمام روستاهامون هم سرکشی کرد.بگید اشتباه بود که برای بدبخت بیچاره ها گاز و آب و برق و تلفن کشید.
.
بگید اشتباه بود که جلوی #اشرافیت زالو صفت غرب زده ایستاد که امروز اینطور مورد تهمت های ناجوانمردانه قرار گرفته.آره احمدی بد بود چون از جنس شما نبود که با شعار زنده باد مخالف من و ادب مرد به ز دولت اوست دهنتون رو به فحاشی و تهمت باز میکنید و وقتی به پیج هاتون سرک میکشیم میبینم پشت یه جلبک سبز و یه فتنه گر و یه #اشراف قایم شده اید.
.
درسته که احمدی هم اشتباهاتی داشت ولی ولله قسم این عین بی انصافیه که این رفتار رو میکنید.
.
ولله قسم اندازه تمام دوران بعد از انقلاب ساخت و ساخت و ساخت و اما افسوس که عده ای وجدانشان خواب است و خواب است و خواب.
.
بوالله تنها رئیس جمهوری #إيراني بود که دغدغه #امام #زمان عج را داشت
.
متاسفم بعضی از دوستان الان با جماعت لیبرال صفت هم صدا شده ان
Read more
. . تا ميديدت مى اومد جلو و سلام ميكرد ، انگار منتظر بود ببيندت ، نميدونم شايدم رنگ و بويى كه شهر به من ...
Media Removed
. . تا ميديدت مى اومد جلو و سلام ميكرد ، انگار منتظر بود ببيندت ، نميدونم شايدم رنگ و بويى كه شهر به من داده بود براش جذاب بود ولى من مدت ها بود حتى به خودم تو آيينه هم نگاه نميكردم ، چه برسه به فكر جذابيت و لوندى باشم ! گفتم : خوبى ؟ خوش ميگذره ؟ مدرسه ميرى ... انگار قانون سؤال و جواب رو فراموش كرده بودم متداول ... .
.
تا ميديدت مى اومد جلو و سلام ميكرد ، انگار منتظر بود ببيندت ، نميدونم شايدم رنگ و بويى كه شهر به من داده بود براش جذاب بود ولى من مدت ها بود حتى به خودم تو آيينه هم نگاه نميكردم ، چه برسه به فكر جذابيت و لوندى باشم !
گفتم : خوبى ؟ خوش ميگذره ؟ مدرسه ميرى ...
انگار قانون سؤال و جواب رو فراموش كرده بودم متداول ميپرسيدم ، باز تو روياهام غوطه ور شدم ، اونهايى كه ميشناسنم ميدونن در ثانيه خودم رو تو داستانى كه هستم متصور ميشم و باهاش دقايقى رو زندگى ميكنم ، ياد تنهايى و مدرنيته لعنتى افتادم ، حس پوچى و افسردگى شهرنشينان مدت ها بود آزارم ميداد . حتى اين اواخر حس ميكنم ، نقش دين هم تو شهر كم رنگ شده ...
ديدم زُل زده تو چشام و مبهوتانه نگاهم ميكنه ازش پرسيدم اسمت ، اسمت چيه ؟
گفت : حسين
دلم لرزيد ، گفتم : حسين !؟
گفت : اره ، حسين
احسان عامرى
سمنان _ بهار ١٣٩٤
.
پ ن ؛
ندارد
Read more
. بسم رب الحسین(ع) تا قيامت نشود هرگز اين شعله خموش پرچم كرب و بلا مي رود دوش به دوش ضمن عرض تسليت ...
Media Removed
. بسم رب الحسین(ع) تا قيامت نشود هرگز اين شعله خموش پرچم كرب و بلا مي رود دوش به دوش ضمن عرض تسليت ايام تاسوعا و عاشوراي حسيني در زمینه اين واقعه مهم و مسایلي كه اين روزها مطرح می‌شود٬ مطالبي را خدمتتان مي‌نگارم كه برگرفته از سخنان بزرگان و اعتقادات و درك اينجانب مي‌باشد. شايد بتوان گفت طي چند ... .
بسم رب الحسین(ع)
تا قيامت نشود هرگز اين شعله خموش
پرچم كرب و بلا مي رود دوش به دوش
ضمن عرض تسليت ايام تاسوعا و عاشوراي حسيني در زمینه اين واقعه مهم و مسایلي كه اين روزها مطرح می‌شود٬ مطالبي را خدمتتان مي‌نگارم كه برگرفته از سخنان بزرگان و اعتقادات و درك اينجانب مي‌باشد.
شايد بتوان گفت طي چند سال گذشته٬ با وجود گسترش فضاهاي مجازي اخبار درباره عزاداريها براي خامس آل عبا با سرعت بيشتري انعكاس يافته و هم انتقادات و نظرات مختلفي كه ارائه مي گردد بيشتر شده است.
علاوه بر انتقادات و سوالات كه به شكل طبيعي مطرح مي‌شود تخريب‌هاي سازمان يافته نيز انجام مي‌گيرد وجود شبكه هايي كه خبر می‌دهد در حال سست كردن مذهب و تشكيك در باورهاي ديني امت است. زيرا دشمنان جمهوري اسلامي از همين مكتب چه در انقلاب و چه در دفاع مقدس و چه در لبنان و اتفاقات اخير در عراق و سوريه و يمن شكست خورده‌اند و از ارادات جوانان٬ خصوصا ایرانیان٬ خبر دارند. با اين همه هجمه و تخريب باز مي‌بينند كه مراسم محرم هر سال با شكوه‌تر از سال‌هاي قبل بوده و جوانان در صف اول برگزاركنندگان مراسم هستند.
اولين شبهه كه مطرح است اين‌كه چرا اين همه هزينه براي عزاداري‌ها، چرا این هزینه صرف بيمارستان نمی‌شود؟ چرا صرف مدرسه نمی‌شود؟ چرا صرف جهيزيه و غيره ...
برای پاسخ به این پرسش توجه به چند نكته ضروری است: اولا نياز است به اين واقعه تاريخي و دردناك متفكرانه نگاه كرد و عملكرد سومين اختر تابناك امامت سيد و سالار شهيدان را بررسي نمود و هدف امام را تعقل كرد. البته مجال آن نيست ولي فقط اين نكته و اساسي ترين آن مشخص است كه اسلام در حال بيراهه رفتن بود و دين اسلام توسط معاويه و يزيد در حال انحراف و نيز اين اتفاق كه بي‌‌سابقه بوده و به اين صورت براي هيچ يك از اديان الهي پيش نيامده كه به جاي تكريم فرزندان پيامبر(ص) آن‌ها را به شهادت رسانده و به كودك شش ماهه هم رحم نكردند٬به هر حال اگر واقعه كربلا رخ نمي‌داد معلوم نبود امروز اسلام چگونه باشد و اين‌كه رهبر كبير انقلاب فرمود اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته دليل آن هم هر ساله در محرم اسلام به روز رساني مي‌شود و ما هم به كليت آن توجه داريم در اين زمينه مثالي خدمتتان ارائه مي‌نمايم؛ بلاتشييه اگر قرا باشد شما همايشي براي يك موضوع مانند محيط زيست يا تقدير از حكيمي و... برگزار نماييد حتما در اين همايش چند روزه يا يك روزه يا چند ساعته هدف‌هايي را دنبال مي‌كنيد.
#عاشورا #دماوند #محرم
تصویر محرم نود و چهار از: @t.meysam
Read more
امروز روز عروسیم بود . تو اینه به خودم نگاه کردم .. کاملا اماده بودم .. شالو انداختم رو سرم . ....... شاد ...
Media Removed
امروز روز عروسیم بود . تو اینه به خودم نگاه کردم .. کاملا اماده بودم .. شالو انداختم رو سرم . ....... شاد : زیا فقط و فقط مال من نباید بزارم این عروسی سر بگیره .. صدای صنم از افکارم بیرونم اورد .. - شاد .. ب چی فکر میکنی ؟ امروز عروسی زیاس درسته ؟ - اره - با کی ؟ - کارانویر بوهرا - خدای من چی 😦😦 - کارانویر ... امروز روز عروسیم بود .
تو اینه به خودم نگاه کردم .. کاملا اماده بودم .. شالو انداختم رو سرم . .......
شاد :
زیا فقط و فقط مال من نباید بزارم این عروسی سر بگیره .. صدای صنم از افکارم بیرونم اورد .. - شاد .. ب چی فکر میکنی ؟ امروز عروسی زیاس درسته ؟
- اره - با کی ؟ - کارانویر بوهرا - خدای من چی 😦😦😰😰 - کارانویر بوهرا همونی ک توام دوسش داشتی .. - ای وای 😯😯 - صنم - ها
- ببین ...من ی نقشه دارم ... 😏
........
زیا :
از جام بلند شدم رفتم پایین همه مهمونا اومده بودن .. گوشیم زنگ خورد از هم همه ی زیاد نتونستم جواب بدم ب سمت حیاط رفتم .
تا گوشی رو جواب دادم دستمالی رو دهنم حس کردم و از حال رفتم ... .....
وقتی بهوش اومدم تو ی جای خرابه ب نظر انبار میمد .
چشامو باز بسته کردم تا موقعیت یادم بیاد .. دستام ، پاهام و دهنم بسته شده بودن ..
تکونی ب خودم دادم اصلا نمیتونستم تکون بخورم .. صدای کسی ک از دور میمد توجهمو جلب کرد . - سعی نکن نمیتونی فرار کنی .
جلو اومد تونستم صورتشو ببینم .. شاد بود ... اما اون ..اینجا ؟ ... چخبره ؟
دهنمو باز کرد ...
- چرا منو اوردی اینجا ؟ بازم کن .. - آ آ ن عزیزم ت اینجا میمونی تا عروسی تموم بشه 😌 ..................
واااااای از همه معذرت میخواااااااااااام مامانم گوشیمو گرفته بود 😒 اگ نگیره فردا ک از مدرسه اومدم حتما براتون میزارم .. بازم ببخشید
Read more
An old couple is taking care of the plant in the yard of the school Ziaeeyeh. The history on this building ...
Media Removed
An old couple is taking care of the plant in the yard of the school Ziaeeyeh. The history on this building goes back to eight centuries ago. The yard has a large number of porticos which have small porches in front of the entrance of a room. Simple plain facades, ubiquitous adobe walls, plaster ... An old couple is taking care of the plant in the yard of the school Ziaeeyeh. The history on this building goes back to eight centuries ago.
The yard has a large number of porticos which have small porches in front of the entrance of a room.
Simple plain facades, ubiquitous adobe walls, plaster works, wooden handmade and intriguing ornamentations are architectural features of this building.
All of these elements represent the Iranian traditions and the simple lifestyle of past people.
Also it is known as Alexander’s Prison!
it is made of raw clay and is decorated with plaster works. The noteworthy architectural features of this building are traceable in dating to the Mongolian period in Iran. | April 2018 | ©Kiarang Alaei |

زوج سالمندی مشغول رسیدگی به گلدانى در مدرسه ضیاییه - معروف به زندان اسكندر - هستند. بنای این مدرسه به هشت قرن پیش باز می گردد و حیاط آن دارای رواق های متعددی است، در فضای جلوی اتاق ها ایوانچه های کوچکی است که با گچبری، نقاشی و عناصر تزیینی و دست ساخته های چوبی تزیین شده اند و شیوه زندگی مردمان گذشته را نشان می دهد
Read more
بعضی صداها را دوست داشتم صدای گشتن دنبال خودکار توو شلوغی جامدادی. باز و بسته کردن لیوان حلقه ای از ...
Media Removed
بعضی صداها را دوست داشتم صدای گشتن دنبال خودکار توو شلوغی جامدادی. باز و بسته کردن لیوان حلقه ای از جلو نظام، ناظم. صدای هان؟نگاه کن..باتو ام.سرت رو بالا بگیر ببینم بیسکوییت نیمکت جلویی را چرا خوردی؟ صدای گریه هایم. سر خوردن روی نرده های راه پله. شکاندن گچ پای تخته ی سیاه. آقا اجازه ... بعضی صداها را دوست داشتم

صدای گشتن دنبال خودکار توو شلوغی جامدادی.
باز و بسته کردن لیوان حلقه ای
از جلو نظام، ناظم.
صدای هان؟نگاه کن..باتو ام.سرت رو بالا بگیر ببینم بیسکوییت نیمکت جلویی را چرا خوردی؟

صدای گریه هایم.
سر خوردن روی نرده های راه پله.
شکاندن گچ پای تخته ی سیاه.

آقا اجازه ما نوشتیم...
دیکته های معلمی که لهجه داشت.

صدای معاون وقتی که میگفت یک کلاس دو کلاس.

صدای ناظم سر صف که میگفت : من نوعی
پچ پچ های هنگام تقلب؛ فریاد بیرون دویدن از مدرسه
خط کشیدن نیمکت وقتی که باهاش دعوا میکردم
صدای بوی خیار و نارنگی خوردنمون ته کلاس
دلهره ننوشتن مشق هایم

صدای سلام کردنش با چشم.صدای زنگ خانه مان.
صدای دکتر ارنست؛ بیگلی بیگلی.
صدای خنده های از ته دل... چقدر صدای این روز ها را دوست ندارم چقدر گوشم گناه دارد. چقدر ناخواسته بزرگ شدم. چقدر آن روزها زندگی درهم و برهم اما شنیدنی بود... پی نوشت:عکس مربوط به اواخر دهه هفتاد هست دقیق یادم نیست فکر کنم اول مهر سال هفتاد و هشت یا قبلش بود که عازم مدرسه بودم.الان بیش از شانزده سال از اون سال میگذره و ما هنوز درگیر راهی هستیم که اون روز شروع کردیم.چقدر دلم برا حال و هوای اون روزا تنگ شده 😢😢
اون روز هیچوقت فکرشم نمیکردم چندین سال بعد اینجا باشم.
#دبستان #مهر #بوی_ماه_مهر #قدیمی #نوستالوژی #کلاس_اول
Read more
. چه کسی از مادر عزیزتر؟ چه کسی از پدر خودتی‌تر؟ قطعا هیچکس...اما یک لحظه از خودم میپرسم کلمه‌ی مادر ...
Media Removed
. چه کسی از مادر عزیزتر؟ چه کسی از پدر خودتی‌تر؟ قطعا هیچکس...اما یک لحظه از خودم میپرسم کلمه‌ی مادر خلاصه‌ی چه مفاهیمیه که اینقدر عزیزه؟ معنای ایثار، مهربانی بی‌دریغ، بخشش، معنی همدل، پشتوانه، زاینده و ایجاد امید و...شما هم میتونین صدها صفت زیبای دیگه بهش اضافه کنید اما اگر این صفت‌ها رو ... .
چه کسی از مادر عزیزتر؟ چه کسی از پدر خودتی‌تر؟
قطعا هیچکس...اما یک لحظه از خودم میپرسم کلمه‌ی مادر خلاصه‌ی چه مفاهیمیه که اینقدر عزیزه؟
معنای ایثار، مهربانی بی‌دریغ، بخشش، معنی همدل، پشتوانه، زاینده و ایجاد امید و...شما هم میتونین صدها صفت زیبای دیگه بهش اضافه کنید
اما اگر این صفت‌ها رو از مادر بگیریم و معکوسش رو اضافه کنیم چی؟
کسی که شما رو به باد کتک میگیره، زندانی‌تون میکنه و از‌هر امکاناتی محرومتون میکنه،همه جا تحقیرتون میکنه و اگر پیشرفتی هم بکنید ریشه‌تون رو میسوزونه، به شما غذا نمیده و با لباس پاره و کثیف راهی مدرسه میکندتون (هرچند با بعضی اینجور نیست و برای اونها مادری نمونه‌اس) و بعد از مدتی هم شاید نذاره مدرسه برید و مجبورتون کنه کارهای ناخوشایندی بکنید، حتی شاید آزار جسمی و جنسی به شما بده...آیا اون آدم باز هم یک «مادر» به حساب میاد؟
خطاب این نوشته رو به سمت حکومت(و نه فقط دولت) ایران میگیرم، عزیزان، سروران، مردان و زنانی که مسئولیت تصمیم‌های بزرگ و مهم از طرف مردم (نه خدا) به شما سپرده شده، بدونید که وطن مثل مادر ماست، اما باید یک مادر واقعی باشه که شایسته‌ی کلمه‌ی «مادر/وطن» بشه ، اگر این مادر مارو بچه‌ی ناتنی خودش بدونه ، دل کندن ازش دیگه کار سختی نیست، وطنی که که برای من/ما وطن نباشه ، با مشتی خاک بی‌ارزش فرقی نداره،و خطی که به اسم مرز دورش کشیدن با خطی که دور اجساد میکشن تفاوتی نداره...همه‌ی این معانی پر ارزش مثل میهن، مثل مرز، مثل آب و خاک ، از معانی میان که انگار از اطراف ما دارن خالی میشن...حواستون باشه چیزی برای از دست ندادن در قلب ما باقی بذارید وگرنه درختی که میل رویش نداشته باشه هیزمه و بسادگی طعمه‌ی حریق میشه... این مردم به آب و خاکشون عشق میورزن اما اگر دیگه این خاک رو از آن خودشون ندونن بی‌وطن میشن ، حواستون باشه که اگر مردم بی‌وطن بشن، شما حاکمین شهر اشباح خواهید بود...
Read more
مدرسه كنسرو مي سازد ، يعني هزاران جور استعداد را در قوطي هاي واحدي تحويل كنكور مي دهد ، كنكور بچه ها را افسرده و بي دل و دماغ مي كند و كنسروها را هموژنيزه شده تحويل دانشگاه مي دهد ، مدرسه ضد مهارت ، مدرسه ضد خلاقيت و خانواده اي كه كار را براي دختر يا پسرش عار مي داند ، دانشگاه جزوه اي ضد كار مي سازد ، اگر بر سر ... مدرسه كنسرو مي سازد ، يعني هزاران جور استعداد را در قوطي هاي واحدي تحويل كنكور مي دهد ، كنكور بچه ها را افسرده و بي دل و دماغ مي كند و كنسروها را هموژنيزه شده تحويل دانشگاه مي دهد ، مدرسه ضد مهارت ، مدرسه ضد خلاقيت و خانواده اي كه كار را براي دختر يا پسرش عار مي داند ، دانشگاه جزوه اي ضد كار مي سازد ، اگر بر سر در هاروارد نوشته : كار پيدا نمي شود ، كار بساز ؛ بر سر دانشگاههاي ما نوشته : كار عار است ، جزوه بخوان و مدرك بگير ؛ بايد بچه هاي معصوم را از اين چرخه خارج كرد ، زنجير اموزش ضد خلاق را باز كرد ، بايد بچه ها با خلاقيت. با كار و با تعطيلي كنكور زنده شوند ، فقط كشور اينطور توسعه و رفاه مي يابد ، راه ديگري نيست #سیدمجیدحسینی #كاش_رنجي_كم_كنيم #ما_حالمان_خوب_نیست
Read more
 #ادمین_نوشت نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، ...
Media Removed
#ادمین_نوشت نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، پس تو هم چادر سرت کن. ‌نُه سالم که شد اصلا کسی به من چیزی نگفت. من #انتخاب کردم که چادری باشم، بدون هیج کتک و دعوا و زوری. امروز بیست و دو سالمه و باز هم #انتخاب می کنم که چادری باشم. من چادر رو انتخاب ... #ادمین_نوشت
نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، پس تو هم چادر سرت کن. ‌نُه سالم که شد اصلا کسی به من چیزی نگفت. من #انتخاب کردم که چادری باشم، بدون هیج کتک و دعوا و زوری. امروز بیست و دو سالمه و باز هم #انتخاب می کنم که چادری باشم. من چادر رو انتخاب کردم چون دوستش داشتم، چون انتخابِ خودِ خودِ خودم بود. ولی منِ چادری از بچگی جنگیدم. جنگیدم به خاطر رفتارهای اشتباه بقیه. جنگیدم تا امروز سرم رو بالا بگیرم و بگم:
من چادری‌ام ولی دوست‌های صمیمی من چادری نیستن و ما بهترین لحظه های زندگی رو کنار هم داشتیم. من چادری‌ام و تو مدرسه هیچ مشکلی با دوستام نداشتم. ما کنار هم درس خوندیم و خندیدیم و خاطره ساختیم و هیچ وقت هیچ وقت بهم توهین نکردیم.
من چادر‌ی‌ام و درس می‌خونم، چادری‌ام و کلاس ورزش رفتم و زبان خوندم و مدام سرم تو کتاب‌هایی که دوست داشتم چرخید و آهنگ گوش دادم و همیشه سعی کردم خودم رو به روز نگه دارم. خوره‌ی فیلم و نمایشنامه و نقد فیلم بودم و هستم. من چادری‌ام و چادر من محدودیت نبود‌. من چادری‌ام و چادر من باعث نشد تا بین من و اون دوستم که باحجاب نیست مشکلی پیش بیاد. من چادری‌ام و هیچ تفریحی توی دنیا از من سلب نشد.
من جنگیدم تا ثابت کنم چادری ها افکار دگم ندارند‌. دعوا ندارند. بداخلاق نیستند. همش دنبال نصیحت کردن بقیه نیستن و با چادر میتونن فعالیت های خوب اجتماعی داشته باشن و میتونن با اون‌هایی که با حجاب نیستن، بهترین خاطره ها رو بسازن.
جنگیدم تا تفکر اشتباه ایجاد شده رو حداقل در مورد خودم تغییر بدم.
و امروز به عنوان یک چادری میگم: اون آدمی که با چادرِ من، با انتخابِ دوست داشتنیِ من، وقتی دست روی دختری که هم جنسِ منه بلند میکنه، قطعا و یقینا لکه‌ی ننگ این دنیاست و اینو بدونه که باید به خاطر آبرویی که از ما میبره هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا پاسخگو باشه.
#لعنتی_ترین_آدم_دنیا_قطعا_تویی
.
نوشته ی: #مه_سیما_کرم_بخش
@mahsima_kb
Read more
. این یک ساختمان نیست. این یک مدرسه هم نیست. این یک آسمان آبی پر از ابر است که دو تا پرچم ایران توش باد می خورند و علائم راهنمایی و رانندگی به شما نشان می دهد که از لای ابرها چطور حرکت کنید و از زمین بچه می بارد، پسربچه می بارد. سرکش و ناآرام، دانه های سورمه ای که حرکت های تند و بی نظمی دارند و وقتی می خورند ... .
این یک ساختمان نیست. این یک مدرسه هم نیست.
این یک آسمان آبی پر از ابر است که دو تا پرچم ایران توش باد می خورند و علائم راهنمایی و رانندگی به شما نشان می دهد که از لای ابرها چطور حرکت کنید و از زمین بچه می بارد، پسربچه می بارد. سرکش و ناآرام، دانه های سورمه ای که حرکت های تند و بی نظمی دارند و وقتی می خورند روی آسمان، تنش را می لرزانند. بچه و درخت می بارد و نفس همه باز شده هر چند سر و صدا زیاد باشد.
خوبی باریدن بچه ها این است که مسیر ابرها را تغییر نداده اند و هیچ جایی دردسر درست نکرده اند. میزان بارش بچه ها امسال کمتر از همه ی سال ها بود، ساکنین ابرها حالا آرام گرفته اند و می دانند که امسال سال پر محصولی خواهد بود.
این یک آسمان آبی پر ابر است که بچه باران شده است.
#باران #از_زمین_به_آسمون_میباره
Read more
. مثل بیشتر كلاس‌ها، در كلاس ما هم یكی از بچه‌ها مسئول تهیه و توزیع سی‌دی‌های ممنوعه بود. البته به ...
Media Removed
. مثل بیشتر كلاس‌ها، در كلاس ما هم یكی از بچه‌ها مسئول تهیه و توزیع سی‌دی‌های ممنوعه بود. البته به جز سی‌دی، چیزهای زیاد دیگری هم ممنوعه محسوب می‌شد. مثل اسپری، هرگونه لوازم مشكوك به آرایشی و عكس‌های بازیگران و فوتبالیست‌ها. البته از حق نگذریم برای ما حمل آینه جیبی مجاز شناخته می‌شد كه دقیق نمی‌دانم ... .
مثل بیشتر كلاس‌ها، در كلاس ما هم یكی از بچه‌ها مسئول تهیه و توزیع سی‌دی‌های ممنوعه بود. البته به جز سی‌دی، چیزهای زیاد دیگری هم ممنوعه محسوب می‌شد. مثل اسپری، هرگونه لوازم مشكوك به آرایشی و عكس‌های بازیگران و فوتبالیست‌ها. البته از حق نگذریم برای ما حمل آینه جیبی مجاز شناخته می‌شد كه دقیق نمی‌دانم از پیشرفت‌های مخصوص زمان ما دهه هفتادی‌ها بوده یا فقط مدرسه ما این آزادی را برای‌مان فراهم كرده‌ بود.
.
یك روز خانوم ناظم شبیخون زد و بی‌مقدمه وارد كلاس شد. در را پشت سرش بست و اعلام كرد: «تا من نگفتم هیچ‌كس از كلاس خارج نمی‌شه، دست به كیف‌هاتونم نمی‌زنید، از جاتون تكون هم نمی‌خورید». شانس آورده بودیم كه مسلح نبود وگرنه مطمئنم به محض تكان خوردن، یك گلوله حرام‌مان می‌كرد. این را گفت و شروع كرد به گشتن كیف‌ها. خوبی‌اش این بود كه یواشكی عمل نمی‌كرد، جلوی روی خودمان كیف‌مان را باز می‌كرد و محتوایش را روی میز می‌ریخت و اگر اعتراضی می‌كردیم، فقط با لبخند توی چشمان‌مان زل می‌زد؛ در حالی كه یك «همینه كه هست، حالا چه غلطی می‌خوای بكنی» خاصی در نگاهش بود.
.
آن روز بغل‌دستی من یك سی‌دی ممنوعه را از دیلر كلاس گرفته بود و قبل از اینكه فرصت كند جای دیگری پنهانش كند خانوم ناظم به میز ما رسید. نفس همه در سینه حبس شده و سكوت مرگباری فضای كلاس را پر كرده بود. خانوم ناظم با آرامش كیف را خالی كرد روی میز و شروع كرد به گشتن. اوضاع خراب‌تر از چیزی بود كه فكرش را می‌كردیم. سه تا چیز را از بین خرت و پرت‌های روی میز جدا كرد و بالا گرفت. یك سی‌دی بی‌نام و نشان، یک جاسوییچی قلب و یك نرم‌كننده لب. حمل غیرمجاز این سه فقره می‌توانست محكومیت سنگینی را برای هركسی به دنبال داشته باشد. صاحب اشیای ممنوعه سعی كرد خانوم ناظم را قانع كند كه «به خدا این رژ لب نیست، اصلا رنگ نداره ببینید الانم زدم، اصلا شما متوجه شدین؟» اما نه تنها فایده‌ای نداشت، بلكه «آرایش كردن در محیط مدرسه» هم به جرایمش اضافه شد.
.
خانوم ناظم به همراه اشیای ضبط شده از كلاس خارج شد تا سی‌دی را امتحان كند و بعد از چند دقیقه با چهره برافروخته‌تر برگشت. جلوی صاحب سی‌دی ایستاد، با دستش چانه‌ او را گرفت و كمی بالا داد و گفت: «فردا میگی مامان و بابات بیان مدرسه. امروزم حق نداری بری سركلاس تا تكلیفت روشن بشه. سی‌دی رو هم شكوندم كه كسی دیگه نتونه اون محتویات مستهجن رو ببینه. حالا بگو ببینم كی برات این سی‌دی رو رایت كرده؟ اونم باید تنبیه بشه.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. مهماندار هواپیما همیشه قبل از پرواز توضیحاتی می دهد مثلاً از مسافران می‌خواهد لوازم الکترونیکی خود را در طول پرواز خاموش کنند. یکی از توصیه‌هایی که سال‌ها در پروازها شنیده‌ام این است: «پنجره‌های هواپیما را به هنگام برخاستن و نشستن هواپیما باز نگه‌ دارید.» در همه این سال‌ها بارها پیش خودم ... .
مهماندار هواپیما همیشه قبل از پرواز توضیحاتی می دهد مثلاً از مسافران می‌خواهد لوازم الکترونیکی خود را در طول پرواز خاموش کنند.

یکی از توصیه‌هایی که سال‌ها در پروازها شنیده‌ام این است: «پنجره‌های هواپیما را به هنگام برخاستن و نشستن هواپیما باز نگه‌ دارید.» در همه این سال‌ها بارها پیش خودم فکر کردم چرا از مسافران خواسته می‌شود درپوش پنجره‌ها را باز نگه دارند، تا بالاخره دیشب در پرواز سرمهماندار خوش‌خلقی حضور داشت و از او پرسیدم او پاسخ داد «ما از مسافران می‌خواهیم پنجره‌ها را باز نگه دارند تا بتوانند بیرون را ببینند و اگر حادثه‌ای اتفاق افتاد و تهدیدی متوجه پرواز شد، سریع ما را خبر کنند.
صنعت هوا و فضا بسیار حساس و دقیق است. مطمئنم در این صنعت، مطالعاتی انجام‌ شده و مسافران در مواردی توانسته‌اند حوادث یا تهدیداتی را به کادر پرواز اطلاع دهند که باز نگه داشتن پنجره‌ها به رویه معمول تبدیل شده است.

این توصیه همچنین به این معناست که حتی در صنعتی به دقت و حساسیت صنعت هوایی که کادر پرواز از سلامت هواپیما مطمئن می‌شوند تا پرواز کنند، باز هم از مسافران می‌خواهند دید خود را کور نکنید و در مواقع حساسی نظیر برخاستن و فرود، با دقت وضعیت را
تحت نظر داشته باشند و هر اشکالی را به مسئولین خبر دهند.

پرواز یک هواپیما به داستان مدیریت سازمان و بیش از همه به اداره کشور شباهت دارد.
از این منظر، رهبری هر جایی را بر عهده دارید، چه یک خانواده سه نفره، یک مدرسه سی نفره یک سازمان سیصد نفره و یا یک استان یا کشور دو نکته را باید رعایت کنید:
1-دید همکاران، اعضای خانواده، شهروندان و همراهان خود را کور نکنید

2-هزینه انتقاد یا بیان دیدگاه را پایین بیاورید به عبارت دیگر آن ها را لال نکنید

بگذارید فرزندتان، همکارتان، شهروندتان، زیردست تان نیز به واقعیت ها دسترسی داشته باشد و بگذارید تحلیل و نگاه خودش را آزادانه به اشتراک بگذارد.
اداره شهر کورها و لال ها ممکن است در کوتاه مدت آسان به نظر برسد
اما در بلندمدت فاجعه آفرین است.

بگذارید پنجره ها (دید همراهان) و حنجره ها (زبان همراهان) باز و گویا
باشد تا همه خطرها را گوشزد کنند و گزینه ها را طرح کنند.
آن هایی که اجازه بالا آمدن پرچم های قرمز را نمی دهند، دیر یا زود با
کارت قرمز از صحنه روزگار محو خواهند شد.

#طبیعت #بالن #حرف_حق #حقیقت_تلخ #کانال_تلگرام_قشنگستان
Read more
سلام رفقا<span class="emoji emoji1f64b"></span>‍♀️<span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span>امروز با یادآوری یکی از دوستان یاد این تارت خرمایی افتادم که دستورش قبلا توی سایتم ...
Media Removed
سلام رفقا‍♀️امروز با یادآوری یکی از دوستان یاد این تارت خرمایی افتادم که دستورش قبلا توی سایتم بود و نشد که اینجا بذارمش، همین الان ادیتش کردم و گفتم براتون بذارم چون طعمشم عالیهاین از دستوراییه که من از مجله هنرآشپزی یاد گرفتم، کلا این مجله برای من مثل یه مدرسه آشپزی بود و خیلی چیزا ازش یاد ... سلام رفقا🙋‍♀️😘😘😘امروز با یادآوری یکی از دوستان یاد این تارت خرمایی افتادم که دستورش قبلا توی سایتم بود و نشد که اینجا بذارمش، همین الان ادیتش کردم و گفتم براتون بذارم چون طعمشم عالیه😍این از دستوراییه که من از مجله هنرآشپزی یاد گرفتم، کلا این مجله برای من مثل یه مدرسه آشپزی بود و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم❤
.
.
.. #تارتلت_خرما_معجزه_چاشنی

مواد لازم خمیر تارت:
آرد 200 گرم
کره سرد یخچالی 100 گرم
پودر قند 2 قاشق سوپ خوری
زرده تخم مرغ 1 عدد
آب سرد یخچالی 2 تا 4 قاشق چای خوری
مواد فیلینگ :
خرما بدون هسته 250 گرم
آب گرم یک چهارم پیمانه
شیر یک دوم پیمانه
شکر دانه ریز 50 گرم =یک چهارم پیمانه
آرد یک قاشق چای خوری
گردوی خرد شده یک دوم پیمانه
تخم مرغ یک عدد
نمک یک هشتم قاشق چای خوری
پودر کاکائوی الک شده یک دوم قاشق چای خوری

طرز تهیه:
کره را به اندازه های کوچک تقسیم کنید و برای ده دقیقه در فریزر قرار دهید تا کاملا خنک شود، آرد را الک کنید. زرده تخم مرغ و شکر را با هم مخلوط کنید. کره را با نوک انگشت به خورد آرد بدهید تا به شکل خرده نان درآید، تخم مرغ و شکر را اضافه کنید و با نوک انگشت مخلوط کنید آب را کم کم اضافه کرده و خمیر را جمع کنید، خمیر تارت اصلا نیاز به ورز دادن ندارد، خمیر را در کیسه فریزر بگذارید و با وردنه صاف کنید و برای مدت یک ساعت در یخچال قرار دهید تا خوب خنک شود. خمیر را تا 24 ساعت میتوانید در یخچال نگه دارید. بعد از استراحت خمیر، آن را روی سطح آرد پاشی شده به ضخامت 2 میلی متر باز کنید و در قالبهای تک نفره تارت بیاندازید، روی خمیر چند سوراخ با چنگال ایجاد کنید و با تکه ای کاغذ روغنی خمیر را بپوشانید و با یک مشت حبوبات پر کنید این کار برای جلوگیری از پف کردن خمیر است. قالب ها را برای یک ربع در یخچال قرار دهید تا خمیر خنک شود . فر را روی حرارت 180 درجه سانتی گراد یا 350 درجه فارنهایت روشن کنید تا داغ شود، قالب های تارت را از یخچال خارج کرده و در طبقه وسط فر بگذارید و یک ربع زمان دهید تا خمیر نیم پز شود. سپس قالب ها را از فر خارج کنید و کاغذ و حبوبات را از روی خمیر بردارید و با مواد میانی پر کنید و قالب ها را مجددا در فر قرار دهید، حدود 30 تا 35 دقیقه زمان میبرد تا مواد میانی پخته شوند. قالب ها را از فر خارج کنید و اجازه دهید خنک شوند تارتلت ها را از قالب جدا کنید و روی پنجره سیمی بگذارید تا کاملا به دمای محیط برسند. این تارتهای خوشمزه را در کنار یک فنجان چایی یا قهوه نوش جان کنید. 🔴طرزتهیه فیلینگ و نکات رو در کامنت ها بخونید👇
.
.
#عصرانه
Read more
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره ...
Media Removed
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت ... ...
ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد!
هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت رو لعنتش کردم و با بغض بهش گفتم تا آخر عمر نمیبخشمش! :))))
.
یادم نمیره... روزایی که بابا نبود پیشمون و فقط من بودم و تو بودی و مامان! و تو تازه دو ماهت شده بود، ولی نمیتونستی درست تغذیه بشی! ضعیف شده بودی، خیلی! خیلی خیلی! ... یادمه با دوچرخه،تو هوای گرم قم، چند کیلومتر رکاب میزدم تا برسم به جایی که بتونم شیرخشک خوب گیر بیارم! یادمه شب تا صبح گریه میکردی و یا تو بغل من بودی یا بغل مامان!
یا موقعی که عادت غذاییت خوب شده بود و داشتی دوباره وزن اضافه میکردی و لپات داشت گل مینداخت! 😍
بریم جلوتر...
موقعی که واکسن دوسالگیت رو تو انیستوپاستور زدی! هیچ وقت یادم نمیره! دو روز پا به پات اشک ریختم! الانشم که الانه وقتی صدای ناله ت تو ذهنم میاد ، بغض گلومو میگیره...
.
وقتی زبون باز کردی! =))) "س" رو "ث" میگفتی و "ز" رو "ذ" :))) ثر ذبونی حرف میذدی! :)))) و من جنق میرفت دلم! =)) ثلام #غش
.
بزرگ شدی... و بزرگ میشی...
مدرسه رفتی! دوست پیدا کردی! کم کم با چالش های دوران بچگیت روبه رو شدی! با دوستات قهر کردی! دوباره دوست شدی! و همه اینا رو هر روز برای داداش محمد تعریف کردی و میکنی! =)) :)))
.
از همون موقعی که تونستی درست و حسابی راه بری، یکی از بازیامون شد تو سرو کله هم زدن! :)))) و همچنان..... :)))
.
نمیخوام خیلی طولانیش کنم...
.
فقط باید بگم : دوستت دارم...
همینقدر ساده؛ولی خیلی عمیق
بلدنیستم قشنگتر ازاین بنویسم:))) .
هنوز اول راهی و خیلی داستان ها رو قراره بگذرونی،قراره نوجون بشی،جوون بشی... روز به روز بالا بری و من بالا رفتنت رو نگاه کنم
.
فقط ازت میخوام قوی باشی
قوی بمونی و مبارزه کنی! با توکل به خدا! که اگه اون رو نداشته باشی هیچی نداری!
متفکر باشی و با فکرت بالا بری!
ازت میخوام کم نیاری!
عزیز دلم! دنیا کارگزار همین امتحانای بزرگ و کوچیکه، و عیار اون کسی بالاتره، که کم نیاره! ناامید نشه! کاری که درسته رو انجام بده و به هیچ چیزی جز خدا توجه نکنه!
شاید این حرفا برات زود باشه! ولی بد نیست گفتنش
.
میخوام بدونی که من همیشه هستم
اگه بخوای در کنارت میایستم و قدم برمیدارم و اگه بخوای پشتت میایستم تا تکیه کنی و بالا بری...
.
همین...
بتاریخ ۲۳ تیر ۹۷
#دوستدارهمیشگیت
#برادرت
Read more
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، ...
Media Removed
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع ... .
«قصه‌های مجید»
.
مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع اشاره‌ای به گوشه‌هایی از زندگی نوجوانی مرادی کرمانی است.... مجید خوب انشا می‌نویسد و طبع شعر دارد. می‌خواهد روزی نویسنده بشود اما حامی مالی ندارد. در داستان شاهد شیرین‌کاری‌های مجید هستیم. قصه‌های مجید به زبان صمیمی و طنزآلود نگارش شده‌است.
.
گفتم: عقیده‌تون در مورد بندناف بچه چیه؟ کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت: منو مسخره میکنی؟ گفتم: این حرفها چیه ؟... من غلط بکنم شما را با این دم و دستگاه مسخره کنم. منظوری نداشتم. این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب، عقیده‌ی قدیمی هست، شما چه نظری دارین؟ گفت: ناف بچه رو معمولا می‌اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه. باهوش که شد کارش می‌گیره. حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟ گفتم: بالاخره یکی از راه‌های ترقی آدمیزاده. خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن؟
.
قیمت نهایی خرید شما: 405,000 ریال
.
«مربای شیرین»
.
جلال مربایی را می‌خرد و صبح که می‌خواهد آن را بخورد و به مدرسه‌اش برود هرچقدر زور میزند تا بلکه بتواند در آن را باز کند در باز کردن در آن ناتوان می‌ماند؛ مادر او هم سعی می‌کند که در مربا را باز کند اما او هم نمی‌تواند و داستان این گونه پیش می‌رود و جلال هم به دنبال حل کردن مشکل در مربا و علت‌یابی این مشکل می‌کوشد.... این داستان سبک معمایی و ماجراجویی دارد.
.
قیمت نهایی خرید شما: 90,000 ریال
.
«مهمان مامان»
.
برای خانواده‌ای مهمان سرزده می‌آید. وضع مالی خانواده خوب نیست و همسایگان دست به دست هم می‌دهند تا آبروی صاحبخانه را حفظ کنند.
.
این داستان حکایت صمیمیت‌ها، نگرانی‌ها و در مجموع فرهنگ جاری در گوشه‌ای از این شهر بزرگ است که طی ماجرایی چندساعته بیان می‌شود. در این داستان عادات و رفتار جامعه‌ی ایرانی با استفاده از شخصیت‌های مختلفی که نماینده‌ی اقشار مختلف جامعه هستند، نشان داده شده است.
.
قیمت نهایی خرید شما: 78,000 ریال
.
www.30book.com
.
#کتاب #معرفی_کتاب #فروشگاه_اینترنتی #سیبوک #خریدکتاب #30book #فروش_ویژه #فروشگاه_کتاب #تخفیف #نویسنده #پیشنهادکتاب #پیشنهادکتاب #مطالعه #پیشنهادمطالعه #سیبوک #حراج #تاریخ #کتابخوانی #کتابخانه #کتابفروشی #هوشنگ_مرادی_کرمانی
Read more
<span class="emoji emoji1f538"></span>مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه <span class="emoji emoji1f539"></span>ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون ...
Media Removed
مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم . شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ... 🔸مناظره یک دختر بچه ۹ ساله شیعه و مدیر مدرسه 🔹ما توی کلاس ۲۴ نفر هستیم، معلم ما وقتی میخواد از کلاس بیرون بره به من میگه : خانم ، شما مبصر باش تا نظم کلاس بهم نریزه و به بچه ها میگه: بچه ها ، گوش به حرف مبصر کنید ، تا برگردم .
شما میگید پیامبر(ص) از دنیا رفت وکسی را به جانشینی خودش انتخاب نکرد ، آیا پیامبر(ص) ، به اندازه معلم ما ، بلد نبود یک مبصر و یک جانشین بعد از خودش تعیین کند که نظم جامعه ی اسلامی به هم نریزه ؟! 🔹جواب مدیر به دانش آموز شیعه: برو فردا با ولی ات بیا کارش دارم ، دانش آموز رفت و فرداش با دوستش اومد. مدیر گفت: پس چرا ولی خودتو نیاوردی ؟مگه نگفتم ولی خودت رو بیار ؟ 🔹دانش آموز گفت: این ولی منه دیگه . مدیر عصبانی شد و گفت: منظور من از ولی سرپرسته ، پدرته ، رفتی دوستتو آوردی؟
دانش آموز گفت: نشد دیگه، اینجا میگی ولی یعنی سرپرست ، پس چطور وقتی پیامبر میگه این علی ولی شماست میگید معنی ولی میشه دوست؟ ------------- #پی_نوشت:

رفقا!
🎊عید غدیر رو هر جور شده ، جشن بگیریم... حتی به اندازه زدنِ یه پرچم توی کوچه‌مون ... یا ریسه کشیدن یا گذاشتن یه کاسه شیرینی توی مغازه یا دم در خونه و ...
اینکه توی روایات اینهمه ثواب نقل شده برا جشن گرفتنِ عید غدیر و اطعام دادن در این روز ، بخاطر اینه که ما غدیر رو فراموش نکنیم ...
اگه همون قدر که برا حفظ و پاسداشتِ محرم و صفر تلاش کردیم، برا #غدیر مایه می‌ذاشتیم ، #شیعه اینقدر مظلوم نبود ... #مبلغ_غدیر_باشیم
#غدیر_سند_روشن_ولایت
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#میانمار_تنهاست
#داره_میاد_دوباره_باز_بوی_محرم
Read more
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو ...
Media Removed
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش ‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز ‎اونم قبول کرد و راه افتادیم ‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم ‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه ‎با یه ... .
‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی
‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
‎اونم قبول کرد و راه افتادیم
‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه
‎با یه فلاکتی رفتیم بالا
‎از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
‎تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
‎بابامم جلوتر از من بود
‎میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
‎حالا ندو و کی بدو
‎همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد ‎منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
‎خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم ‎همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
‎دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
‎بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
‎رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
‎دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
‎دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
‎تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم ‎ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
‎یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
‎لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
‎من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
‎با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
‎باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
تفكر تستي ، يعني بخواهي از كلاس اول ، روح ادم ها را شماره گذاري كني ؛ بخواهي بگويي هر انساني يك عدد است ، يك نمره است و با ان نمره اينده فرد را تعيين كني ؛ كسي هست كه تا به حال اين نمره و عدد ، روح اش را در مدرسه خش نيانداخته باشد ؟ كسي هست كه شب امتحان ، ازار نديده باشد ؟ كسي هست كه سركوفت معدل و نمره و امتحان و تست ... تفكر تستي ، يعني بخواهي از كلاس اول ، روح ادم ها را شماره گذاري كني ؛ بخواهي بگويي هر انساني يك عدد است ، يك نمره است و با ان نمره اينده فرد را تعيين كني ؛ كسي هست كه تا به حال اين نمره و عدد ، روح اش را در مدرسه خش نيانداخته باشد ؟ كسي هست كه شب امتحان ، ازار نديده باشد ؟ كسي هست كه سركوفت معدل و نمره و امتحان و تست و كنكور ، نخورده باشد ؟ حذف كنكور ، حذف يك تفكر نمره دهي به شخصيت و روح انسانهاست؛ ادم ها ، ايستاده اند تا روح شان نمره بگيرد و اينده شان با قبول و مردود در مدرسه تعيين شود ، همين امسال صد و بيست هزار نفر از تحصيل در مدرسه باز ماندند ، كه بسياري مردود شده بودند و روح شان تبديل شده بود به يك عدد مردودي و تجديدي ؛ اين سيستم نمي داند ، وقتي يك بچه ابتدايي را مردود مي كند ؛ اينده ان بچه را مردود مي كند ووقتي بچه تجديد مي شود ، روح اوست كه بايد تجديد شود ؛ بايد اين تفكر از اساس تغيير كند ؛ بايد كودكان زندگي بياموزند نه نمره بگيرند ؛ بايد از سيستم ما نمره زدايي و رقابت زدايي شود ؛ بايد جهان جديدي ساخت از زندگي بچه ها ؛ راه ديگري نيست . #سيدمجيدحسينی #كاش_رنجي_كم_كنيم #دانشگاه #عدالت #نمره_زدايي #نه_به_کنکور
#خلاقيت #مردودي
Read more
بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین ...
Media Removed
بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین که آن‌روز‌ها زمان عصر‌گاهی‌مان را پر می‌کرد، به پرواز در‌بیایم. . یا روز اولی که رفتم مدرسه دلم می‌خواست روزی حروف الفبای فارسی را بدون وقفه و به‌درستی ادا کنم. علی رغم تلاش بسیار، این مهم حاصل ... بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین که آن‌روز‌ها زمان عصر‌گاهی‌مان را پر می‌کرد، به پرواز در‌بیایم. . یا روز اولی که رفتم مدرسه دلم می‌خواست روزی حروف الفبای فارسی را بدون وقفه و به‌درستی ادا کنم. علی رغم تلاش بسیار، این مهم حاصل نشد و مانند 20هزار آرزوی کودکی دیگر با من ماند. روزی که پا به وادی تحصیل در مکانی وسیع‌تر چون دانشگاه نهادم، فکرش را که نمی‌کردم هیچ، در خواب هم نمی‌دیدم سر‌و‌کارم دوباره با حروف الفبا آن‌هم به‌صورت اجباری و با‌قوتِ بی‌سابقه‌ای افتد. آن‌روزها هنوز روزنامه از رونق نیوفتاده بود و یکی از سرگرمی‌های هر جوان جویای نامی مرور تیتر روزنامه‌های چیده شده بر پیش‌خوان دکه ها بود. آن‌جا که اولین بار «ش.ج» به چشمم خورد.
در کشوری زندگی می‌کنم که حروف الفبا نه فقط در کتاب آموزشی سال اول مدارسش، بلکه در متن زندگی نقشی پررنگ دارد.و از قضا این حروف چیده شده با یک نقطه درمیان،با اعداد و ارقامی در‌ارتباطند که نه تنها در هیچ کتاب ریاضی‌ای، بلکه در هیچ‌کدام از محاسبات جان‌فرسای شیمی کنکور هم آن‌ها را ندیده‌ام. این روز‌ها عادت صبحگاهی‌ام شده آشنایی و یادداشت یک جفت حرف جدید با یک رقم نجومی بغل دستش.

از مقوله ی این حروف و دزدی‌های نجومی کنارشان که بگذریم، همانند کاری که از پيش یاد‌گرفته‌ایم، نوع واکنش ما نسبت به این اخبار جالب‌انگیز است.در بدو شنیدن خبر یک شور همگانی مارا فرا می‌گیرد که باید جلوی دزدی بایستیم و چه کنیم و چه نکنیم. اما درست پس از گذشتن اندک زمانی، رو به چشم انداز طنز می‌آوریم و با داشته و نداشته و جان و مال و ناموسمان سر شوخی را باز می‌کنیم و در پایان معتقدیم که این خنده ‌ی تلخ ما از گریه غم‌انگیز‌ترست. شوخی و طنز نوعی واکنش تدافعی به رخ‌داد های تلخ جاری در جامعه است قبول، ولی جامعه ای که مطالباتی را در کفه ای از ترازو خواسته باشد و نه ما.مانند آن لحظه ی رهایی خنده که درست در وسط تراژدی، ساخته و پرداخته می شود. نه آن‌که به گوشه ای بنشینیم و به لودگی فقط پست‌هایی را به اشتراک می‌گذاریم که نه جنبه‌ای اعتراضی دارند و نه پایه‌ای از طنز ساختارشکنانه.و همین میشود که ما میشویم مردمی که به مرگ رسیده‌اند تا به تب راضی شوند ولی رضایتی نیست.فقط نتیجه آن می‌شود که در واکنش به انتشار خبر اختلاص «م.م» در‌پی برنامه‌ای در تلویزیون، نهایت واکنشمان می‌شود باز هم خوب که به مقدار کمی از سرمایه‌ی ما راضی شده و کلاهمان را بالا می‌اندازیم و با رضایتی وصف نا‌شدنی به ساختن جوک‌هایمان ادامه میدهیم
Read more
. . باز هم لطف خدای متعال شامل حالمون شد و تونستیم برگ دیگه ای از تاریخ سراسر نور انقلابمون رو با دانش ...
Media Removed
. . باز هم لطف خدای متعال شامل حالمون شد و تونستیم برگ دیگه ای از تاریخ سراسر نور انقلابمون رو با دانش آموزان عزیز مدرسه ورق بزنیم.بازدید از موزه عبرت ایران تا مدتها از ذهن بچه ها بیرون نمیره. اگه تا حالا فقط شنیده بودند که چه هزینه هایی برای به دست اومدن انقلاب شده اما امروز ... مخصوصا که راوی ها همون ... . .
باز هم لطف خدای متعال شامل حالمون شد و تونستیم برگ دیگه ای از تاریخ سراسر نور انقلابمون رو با دانش آموزان عزیز مدرسه ورق بزنیم.بازدید از موزه عبرت ایران تا مدتها از ذهن بچه ها بیرون نمیره. اگه تا حالا فقط شنیده بودند که چه هزینه هایی برای به دست اومدن انقلاب شده اما امروز ...
مخصوصا که راوی ها همون کسایی بودند که تو این محل شکنجه شده بودند و هرچی میگفتند از چشم و گوش عبور می کرد و بر جان مینشست.
فقط باید گفت: الحـمـدلله رب العـالـمـیـن

#دبیرستان_رویشهای_انقلاب_اسلامی .

صحبت های دلنشین یکی از زندانیان زندان ستمشاهی(آقای قدرت الله سنجری)

بین همه خاطراتش از اومدن آقا در سال۸۴ شروع کرد. شیرینی اون روز رو هنوز میشد در چهره ی دلنشینش حس کرد. بعد از شهیدطیب حاج رضایی گفت و اینکه امام حسین به کسی بدهکار نمیمونه و پاداش ادبش به دستگاه⬇⬇ اباعبدالله رو بی پاسخ نمیزاره. بعد از هم سلولی خودش گفت که زیر شکنجه شهید شده بود.
.
#دبیرستان_رویشهای_انقلاب_اسلامی ‌

و سلولی که مقام معظم رهبری طبق فرموده خودشون ۸ ماه در اونجا بودن
#دبیرستان_رویشهای_انقلاب_اسلامی .
.

یا من بزیارته ثواب زیارت سیدالشهدا یرتجی!

حرم عبدالعظیم حسنی علیه السلام

#دبیرستان_رویشهای_انقلاب_اسلامی .
.

حرم امام خمینی رحمـة الله علیه و آخرین تلاوت سوره مبارکه واقـعـه در اردو!

#دبیرستان_رویشهای_انقلاب_اسلامی
#اردو_تهران
Read more
. من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است : . من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم ...
Media Removed
. من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است : . من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را ... .
من دهه پنجاهی هستم
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است : .

من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام !

من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام!

من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام !

من مدادِ سیاهِ "سوسمار"نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !

من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !

من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام !

من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " !

من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !

من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!

من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!

من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام !

من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند :اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!

من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !

من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود ,با کلی خش خش و تق و توق !

من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام!

مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !

من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانه‌ها که آمده بودند دیش‌های ماهواره را جمع کنند!

من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت),خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند !

من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !

من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !

من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
نعشِ مرا در خاک وطنم بخاک نسپارید که خاک از عقده های روییده در دلم مسموم میشود
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید!!!!
Read more
روزتون مبارك چپ دستهاى عزيز بچه كه بودم توى يه كتاب عكسى رو ديدم از يه نويسنده معروف كه با هر دوتا دستش ...
Media Removed
روزتون مبارك چپ دستهاى عزيز بچه كه بودم توى يه كتاب عكسى رو ديدم از يه نويسنده معروف كه با هر دوتا دستش ميتونست همزمان هم بنويسه وهم نقاشى كنه، روزهاى زيادى سعى كردم كه من هم بتونم همزمان از دوتا دستم براى نوشتن و نقاشى كردن استفاده كنم ولى نتونستم و ديدم كار بسيار سختيه ناچار با همون دست راست به انجام ... روزتون مبارك چپ دستهاى عزيز
بچه كه بودم توى يه كتاب عكسى رو ديدم از يه نويسنده معروف كه با هر دوتا دستش ميتونست همزمان هم بنويسه وهم نقاشى كنه، روزهاى زيادى سعى كردم كه من هم بتونم همزمان از دوتا دستم براى نوشتن و نقاشى كردن استفاده كنم ولى نتونستم و ديدم كار بسيار سختيه ناچار با همون دست راست به انجام امور زندگى مشغول شدم منتهى الان مى بينم، بعضى كارهارو ناخودآگاه با دست چپ بهتر انجام ميدم مثلأ جوجه كباب رو با دست چپ سيخ ميزنم يا اگه چادر سر كنم فقط با دست چپ ميتونم نگهش دارم، البته اينهايى كه ميگم حتما برسر عادت بوجود اومده،
تو كل دنيا فقط ده در صد جمعيت چپ دست هستن و اونطور كه شنيدم چپ دستها باهوش و خلاقند ولى متاسفانه بيشتر وسايل و امكانات در زندگى روزمره براى راست دستها طراحى شده،
چيزهايى مثل دنده و جاليوانى اتومبيل، يا صندلى تكى مدرسه ها و دانشگاهها كه براى راست دستهاست،
يا وسايل بازى كامپيوترى ، كيبوردها دسته قيچى و خيلى چيزها كه الان حضور ذهن ندارم،
راستى آيا ميدونستين ارسطو و افلاطون هم چپ دست بودن؟
يا اينكه ميدونستين تعداد پسرهاى چپ دست بيشتر از دختراى چپ دسته،

اون قديم نديما يه روز رفتم خونه دايى پرويزم ديدم زندايى پروين نشسته داره خياطى ميكنه ولى چرخ خياطى رو برعكس گذاشته، گفتم زندايى چرا چرخ رو برعكس گذاشتى گفت بخاطر اينكه چپ دستم و نميتونم با دست راست دسته چرخ رو بچرخونم چقدر ناراحت شدم و دلم براش سوخت چون با زحمت بسيار زيادى خياطى ميكرد، تازه گفت كه با اتو هم مشكل داره چون دسته اتو براى راست دستهاست، اونجا بود كه براى اولين بار با پديده چپ دستى از نزديك آشنا شدم ،
باز هم اين روز رو به چپ دستها تبريك ميگم شمام بيكارنشينين برين به اطرافيان چپ دستتون تبريك بگين و حالى ازشون بپرسين ، منم برم به زنداييم زنگ بزنم و بهش اين روز رو تبريك بگم، چون اينستا نداره ،
حالا خودتون چى، آيا چپ دستين يا راست دست؟؟!!
چپ دستاى پيج خودشونو نشون بدن ببينيم با چه تعداد چپ دست طرفيم؟!🤣🤣🖐🏻👆🏻✌🏻👊🏻☝🏻👋🏻دقت كردين كه بيشتر استيكرام راست دستن، آخه تبعيض تا چه حد؟؟
پى نوشت: نيكى راست دسته ديدم تو اين عكس از دست چپش استفاده كرده منم از عكسش سوء استفاده كردم 😉 #چپ_دست #چپ #تابستان #نيكى #تنكابن #مرداد #٢٢مرداد #مبارك #دوشنبه
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

هیچ موفقیتی در این مسیر نداشتیم و نمی‌دانستیم مشکل کار کجاست که مرجان به هیچ‌کدام‌مان دل نمی‌دهد و هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانیم از او دل ببریم تا اینکه محمد لیموچی، یکی از همکلاسی‌های مدرسه من یک روز آمد محل ما تا چند تا تمبر را با هم تاخت بزنیم که درستش را نمی‌دانستیم و می‌گفتیم طاق بزنیم.

آن سال‌ها جمع کردن تمبر، وقتی هنوز تفریحاتی چون چرخیدن در فضای مجازی وجود نداشت، اتفاقی معمول بود بین نوجوان‌ها و حتی بزرگ‌ترها تا کوچه روبرویی در ضلع شمالی متروی امام خمینی پاتوق تمبربازها باشد.

همه خیال‌مان این بود که روزی تمبرها گران خواهد شد و با پول آن هر کاری که دوست داریم خواهیم کرد؛ حتی سفر به وارنای بلغارستان که آمال و آرزوی جوان‌های آن دوران بود. آن سال‌ها هنوز رفتن به خیلی از کشورها باب نبود و اصولا شناخته نشده بودند و اگر کسی سفر خارجه می‌خواست برود اولین گزینه‌ها بلغارستان بود و ترکیه و بعد هم ژاپن برای کار.

آلبوم تمبر را آوردم و نشستیم کف کوچه و پاهای مان را دراز کردیم و شروع کردیم به ورق زدن. گرم نگاه کردن تمبرها بودیم که برخی بلوکی بودند و اغلب تکی که مرجان از جلوی‌مان رد شد و ما کمی بی‌توجه به او تا خودش برگردد و به محمد لیموچی بگوید زد‌ایکسه؟
.
کتانی‌های آبی فسفری آدیداسی که پای محمد بود را می‌گفت تا محمد بگوید بله.

پدر محمد لیموچی راننده ترانزیت بود و برایش لباس و کتانی‌های خارجی می‌آورد تا ما که اغلب اسپورتکس یا کتانی چینی یا کتانی میخ‌دار کفش ملی می‌پوشیدیم به او حسودی کنیم و در دل‌مان بگوییم کاش پدر ما هم راننده ترانزیت بود.

مرجان در جواب بله محمد گفت خیلی خوش‌تیپه تا حواسش از قیمت و تاریخ و ارزش تمبرها پرت شود و من، چندتایش را به قیمت مناسب به او بفروشم و تمبرهایی را هم که او آورده بود ارزان‌تر بردارم و تاخت خوبی برایم شود.
.
حالا پای محمد لیموچی به هوای مرجان به محل ما باز شده تا هفته‌ای یکی دو روز بیاید با من و باقی بچه‌های کوچه امیرافشار، تمبر تاخت بزند تا به آنچه خیال می‌کرد برسد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
‌ مهران رجبی که در فیلم «زیر نور ماه» نقش مدیر مدرسه علمیه را بازی می‌کند، در سکانسی از این فیلم به سیدحسن، ...
Media Removed
‌ مهران رجبی که در فیلم «زیر نور ماه» نقش مدیر مدرسه علمیه را بازی می‌کند، در سکانسی از این فیلم به سیدحسن، (حسین پرستار) می‌گوید: [الآن آقایون طلبه‌ها] موهاشونو بلند می‌کنند، تا حرف می‌زنی، حدیث می‌آرن کذا و کذا [که] رسول‌الله موهایش را بلند می‌کرد. خوب بلند می‌کرد او رسول‌الله بود، طلبه که ...
مهران رجبی که در فیلم «زیر نور ماه» نقش مدیر مدرسه علمیه را بازی می‌کند، در سکانسی از این فیلم به سیدحسن، (حسین پرستار) می‌گوید: [الآن آقایون طلبه‌ها] موهاشونو بلند می‌کنند، تا حرف می‌زنی، حدیث می‌آرن کذا و کذا [که] رسول‌الله موهایش را بلند می‌کرد. خوب بلند می‌کرد او رسول‌الله بود، طلبه که نبود برادر من. این همه حرفی که می‌زنیم اگه به این دیوار می‌زدم، درشو تکون می‌داد... ‌
-امیدوارم که مصطفی، این درددل را از همین باب بشنود-

ببین برادر، اصلا گیرم که شیخ صدوق، موضوع سهو النبي را برای این روا می‌داند که «...رحمة لهذه الأمة لئلا يعير الرجل المسلم إذا هو نام عن صلاته أو سها فيها... وبإثبات النوم له... نفي الربوبية عنه...» و اصلا بالاتر از این، گیرم که در کتاب هم نوشته شده باشد که: «قل إنما أنا بشر مثلکم» و تعجب از «یأکل الطعام ویمشي في الأسواق» به «الذین کفروا» منسوب باشد؛ گیرم که همه این‌ها مسموع و مقبول اما پدرآمرزیده! آن بنده خدا، پیامبر بود، طلبه که نبود!
نمی‌خواهم درگیر نزاع بی‌سر و ته «زی طلبگی» و «شأن روحانیت» شوم. حرفم - إن‌شاءالله(!) - چیز دیگری است بالکل. می‌خواهم بگویم طلبه‌ها با آن چند متر خاچیهٔ نجفی و فاستونی و وال‌هندی، آن‌قدر با آمدن جلوی لنزهای ریز و درشت جهان، مشت‌شان برای تردستی باز شده و آن‌قدر همه، پشت‌صحنه‌‌های‌شان را دیده‌اند که دیگر چیزی از هاله شبه‌مقدس و آسمان‌نمای رازآمیزشان باقی نمانده. خوب پس شما هم بیا و آقایی کن و نگذار و نخواه که این اتفاق بیشتر بیافتد.
حالا شما ممکن است بیایی بگویی که اتفاقا من برای «وصل کردن» و از میان برداشتن آن هالهٔ مزاحم، «آمدم» که اگر چنین حرفی بزنی، من فقط رویت را ماچ می‌کنم و دعوتت می‌کنم برویم یک دم‌نوش بزنیم به حساب من.
@talabegram
Read more
شیرینی زعفرانی<span class="emoji emoji1f370"></span>🥂 bahar: آرد دو پیمانه تخم مرغ ۱ عدد پودر قند یک پیمانه سر خالی وانیل نوک قاشق چایی ...
Media Removed
شیرینی زعفرانی🥂 bahar: آرد دو پیمانه تخم مرغ ۱ عدد پودر قند یک پیمانه سر خالی وانیل نوک قاشق چایی خوری کره ۱۰۰ گرم زعفران آب شده یک قاشق پودر قند و کره رو هم میزنیم تا کاملا مخلوط بشه بعد تخم مرغ و وانیل رو اضافه میکنیم و هم میزنیم بعد آرد رو کم کم اضافه میکنیم و هم میزنیم بعد داخل سینی فر رو کاغذ روغنی ... شیرینی زعفرانی🍰🥂 bahar:
آرد دو پیمانه
تخم مرغ ۱ عدد
پودر قند یک پیمانه سر خالی
وانیل نوک قاشق چایی خوری
کره ۱۰۰ گرم زعفران آب شده یک قاشق
پودر قند و کره رو هم میزنیم تا کاملا مخلوط بشه بعد تخم مرغ و وانیل رو اضافه میکنیم و هم میزنیم بعد آرد رو کم کم اضافه میکنیم و هم میزنیم بعد داخل سینی فر رو کاغذ روغنی انداخته و گلوله ها کوچک از خمیر درست کنید و تو سینی بچینید و روی شیرینی ها یا پودر نارگیل و یا پودر بسته بپاشین و در فر ۱۶۰درجه تا ۱۵ دقیقه بپزیدتایم فر ها مختلفه و حرارتشون بعد از ۱۲ دقیقه در فر رو باز کنید اگه زیر شیرینی ها پخته شده بود و راحت از کاغذ جدا شد آماده است فر رو خاموش کنید تا ۱۰ دقیقه داخل فر بزارین سینی شیرینی ها رو نوش جونتون برای عید شما میتونید تو ساییز خیلی نقلی بزنید یا برای پیک نیک یا مدرسه بردن بچه ها ساییز بزرگتر گلوله ها خمیر رو بگیرین 🍨🍨🍨🍭🍬🍰🎂🍪🍮🍩🍦🍧 #دسر #شیرینی #
Read more
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده ...
Media Removed
Regrann from @saahaar.22‌‌ ‌‌ روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که ... Regrann from @saahaar.22‌‌
‌‌
روح من تاریک است. مثل ژرفنای دور دست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی در سرزمینی، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس تاریک و تنگ نیستم. مثل شب، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم در همه ی دنیای گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او. مرگ در خانه ی دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همه ی این ها_ چقدر آن بزرگ، زیبا گفته است _ "می خواهم در ستاره های آسمان چنگ بزنم" ، اما بی قدرت پرواز و با دست های کوتاه.
______
#سوگ_مادر
#شاهرخ_مسکوب
به کوشش #حسن_کامشاد
#نشر_نی
______
پ.ن : به حرمت قلم و نوشتن ؛چه حسی بهتر و زیباتر از حس نوشتن، نوشتنی که از ذهن پریشان نویسنده اش بر آید... که به نقل از نویسنده این کتاب " نوشتن برای من یک جور عبادت است، احتیاج به حضور قلب دارد "
چه بگویم از این کتاب که هر سطر به سطرش را با دردی توام با لذت خواندم... که هر سطرش غم نامه ئی بود در سوگ مادر. مادری که زمین است و آسمان...که چشمه است... که ریشه است... که جان بخش است. کیست که چنین تعاریفی از مادرش نداشته باشد.
کتاب سوگ مادر ماجرای شاهرخ مسکوب است با مادرش، که این دو چنان در هم تنیده و عجین شده اند که تفکیک آن ها از هم مشکل است. عشقی چنان بزرگ و عمیق که مرا یارای توصیفش نیست که بهتر از هر پی نوشتی، نوشته های صادقانه و احساس های عمیق خود مسکوب است در شرح حال چگونگی این شیفتگی
________
صدای بیدار دوستی خاموش که در بستر ضمیر من خفته است. و آنگاه که خفته بودم به ندای او چشم هایم را باز و دست هایش را تماشا کردم. او مرا نامید و من در میان بودنی ها به خود آمدم... صدای دوست آغاز من بود. دمیدن و شکفتن بود... صدای همزاد بود که گفت تو نور چشم های منی و من نگاهم را مثل دست هایم به او دادم و گفتم ... تو را ای دوست در جلوه های گوناگون دوست دارم زیرا تو ... مادر، زاینده و پرورنده ی منی.
...........
امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه، در خواب و بیداری صدای غزاله را می شنیدم مثل صدای پرنده ها بود در صبح بهار، صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بی خیال. سال1342 یک روز، اول های اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم داشت می گفت جان، جان ! به گنجشک ها می گفت، خودش از جیک جیک آن ها بیدار شده بود....
.........
از نظر من همه رنج و گذشت مادرم در دست هایش متبلور شده بود. حتی بیشتر از چشم هایش.
______
#نخواندن_بدتر_از_سواد_خواندن_نداشتن_است -
Read more
. روز خبرنگار فقط به درد همان‌هایی می‌خورد که یک توییت‌شان توی نشریه مدرسه‌ای چاپ شده و این روز را ...
Media Removed
. روز خبرنگار فقط به درد همان‌هایی می‌خورد که یک توییت‌شان توی نشریه مدرسه‌ای چاپ شده و این روز را در اینستاگرام‌شان به خودشان تبریک می‌گویند. یک هفته است به مناسبت این روز از کار و زندگی افتاده‌ایم. از صبح که می‌رویم تحریریه، تا دو دقیقه می‌خواهیم تمرکز کنیم، می‎بینیم سر و صداست و یک عده با خدم ... .
روز خبرنگار فقط به درد همان‌هایی می‌خورد که یک توییت‌شان توی نشریه مدرسه‌ای چاپ شده و این روز را در اینستاگرام‌شان به خودشان تبریک می‌گویند. یک هفته است به مناسبت این روز از کار و زندگی افتاده‌ایم. از صبح که می‌رویم تحریریه، تا دو دقیقه می‌خواهیم تمرکز کنیم، می‎بینیم سر و صداست و یک عده با خدم و حشم و دوربین و عکاس و فیلمبردار، با یک بغل گل وارد می‌شوند. حالا باید با تک‌تک‌شان سلام و احوال‌پرسی و روبوسی هم بکنیم تا آقای رییس فلان جا یا مدیر بهمان‌جا ناراحت نشود و بهش برنخورد. همان‌هایی که در طول سال چشم ندارند خبرنگار جماعت را ببینند و می‌خواهند با تیر سایه‌مان را بزنند، روز خبرنگار برای تبریک می‌آیند تا گزارش کارشان را پر و پیمان کنند. یک هفته است نتوانسته‌ایم یک مطلب 400 کلمه‌ای با فکر آزاد بنویسیم، از بس یا گل گرفتیم یا ملچ مولوچ روبوسی کردیم یا شیرینی‌های عجیب و کیک‌های غریب با پرینت تبریک روز خبرنگار خوردیم.
.
کاش فقط همین بود. نشسته بودیم که ناگهان صدای آواز آمد. باز چی شده؟ بچه‌های مهد فلان با آهنگ هربار این درو محکم نبند، آمده‌اند روز خبرنگار را تبریک بگویند. با همه خوش و بش کردیم و گل گرفتیم. حالا باید می‌نشستیم تا نمایش شنگول و پنگول را هم اجرا بکنند. بعد از نیم ساعت که رفتند و خواستیم به کارمان برسیم، یک گروه با تیپ مدیریتی آمدند. باز معرفی شدیم و با همه در حالی که دست‌مان را می‌کشیدند تا رو به دوربین بشویم و آقای رییس و معاونانش بتوانند خوب بخندند، روبوسی کردیم و گل گرفتیم و رفتند. خواستیم بنشینیم که باز صدا آمد. یکی فریاد می‌کشید و می‌گفت اینجا روزنامه است. با خودمان گفتیم این‌ها کی هستند که حتی نمی‌دانند کجا آمده‌اند یا شاید برای انتحاری آمده‌اند که دیدیم یک گروه پیرمرد و پیرزن بی‌نوا را با واکر و ویلچر از سرای سالمندان آورده‌اند روز خبرنگار را تبریک بگویند. خیلی فضا آرام بود که باید برای یکی یکی این دوستان هم با صداي كمي بلند تعریف می‌کردیم اینجا چه بخشی است و چه کار می‌کنیم. بنده‌های خدا رفتند که باز یک عده مسئول دیگر آمدند. خوبی این گروه این بود که بیشتر از تعدادشان، عکاس آورده بودند و از هر زاویه‌ای که بهمان گل می‌دادند، ناخودآگاه توی دو تا دوربین می‌افتادیم. آن‌ها که رفتند یک عده دیگر آمدند که خیلی گرم و گیرا حال و احوال کردند و رفتند و دسته گل‌ها و شیرینی‌ها را هم با خودشان بردند. گویا ترفندشان این بود که هرسال با یک دسته گل به همه نشریات ایران سر می‌زدند و عکس می‌گرفتند.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
@paariisaa_ #عکس شد «نفرتی که تو می‌کاری» انجی توماس مترجمان: میلاد بابانژاد-الهه مرادی نشرنون چاپ ...
Media Removed
@paariisaa_ #عکس شد «نفرتی که تو می‌کاری» انجی توماس مترجمان: میلاد بابانژاد-الهه مرادی نشرنون چاپ دوم بدون شک یکی از مهمترین کتاب‌هایی که سال 2017 در #آمریکا به چاپ رسید #کتاب «نفرتی که تو می‌کاری» اثر انجی توماس بود که به تازگی توسط #نشر_نون و با ترجمه مشترک میلاد بابانژاد و الهه مرادی ... @paariisaa_ #عکس

شد «نفرتی که تو می‌کاری»
انجی توماس
مترجمان: میلاد بابانژاد-الهه مرادی
نشرنون
چاپ دوم

بدون شک یکی از مهمترین کتاب‌هایی که سال 2017 در #آمریکا به چاپ رسید #کتاب «نفرتی که تو می‌کاری» اثر انجی توماس بود که به تازگی توسط #نشر_نون و با ترجمه مشترک میلاد بابانژاد و الهه مرادی پایش به بازار کتاب ایران هم باز شده است و در مدتی کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسیده است. این کتاب نه تنها به یکی از پرمخاطب‌ترین و محبوب‌ترین کتاب‌های سال گذشته در آمازون و لیست پرفروش‌های #نیویورک_تایمز تبدیل شد بلکه منتقدان با عباراتی همچون «خیره کننده»، «میخکوب کننده» و «داستانی مهم و ضروری برای دنیای امروز» از آن یاد کردند. حتی کار تا جایی پیش رفت که شنون اوزینی از نشریه #گلوب نوشت: «عناوین و دسته‌بندی‌های این کتاب را فراموش کنید. این کتابی است که امسال همه ما باید آن را بخوانیم.». همین اقبال عمومی و رسانه‌ای باعث شد کتاب نفرتی که تو می‌کاری به عنوان اولین کار توماس ده‌ها جایزه ریز و درشت بگیرد. بهترین کتاب سال به انتخاب سایت معتبر #گودریدز، نامزد نهایی #جایزه ملی آمریکا، برنده جایزه کایرکاس، برنده هورن بوک اواردز نشریه معتبر بوستون گلوب بخشی از جوایز بلندبالای این کتاب بودند و در همین یکی دو ماه گذشته جایزه ویلیام سی. موریس(بهترین کتاب جوان آمریکا)، مایکل ال. پرینتز (جایزه ویژه کتاب‌خانه آمریکا)، #ادگار_آلن_پو(بهترین کتاب اول) هم به این لیست اضافه شده است.
سر و صدا و اقبال برای این کتاب آن‌قدر زیاد بود که #هالیوودی ها خیلی سریع تصمیم گرفتند فیلمی پرهزینه برای آن بسازند و کتابی که خیلی اتفاقی در سال 2017 و با کمک توییتر برای خودش انتشارات پیدا کرد حالا قرار است در عرض کمتر از یک‌سال تبدیل به فیلمی پرهزینه شود و روی پرده‌های سینما برود.
داستان این کتاب حول زندگی دختری به نام استار می‌گذرد که در محله‌ای فقیر و سیاه‌پوست نشین زندگی می‌کند. پدر و مادرش او و برادرهایش را به مدرسه‌ای سطح بالا در منطقه‌‌ای اعیانی از شهر فرستاده‌اند که دانش‌آموزانش را سفیدپوست‌ها تشکیل می‌دهند. اما این کار هم نمی‌تواند او را از گزند اختلافات طبقاتی و تبعیض‌ها مصون بدارد. دیوار شیشه‌ای میان دو دنیای زندگی استار زمانی می‌شکند که ناخواسته درگیر تیراندازی #پلیس می‌شود و او ... #نفرتی_که_تو_می_کاری #نفرتی_که_تو_می_کاری #انجی_توماس مترجم #میلاد_بابانژاد_الهه_مرادی #نشرنون #نشر_نون
#نفرتی_که_تو_می_کاری #رمان
Read more
. <span class="emoji emoji2712"></span>گزیده ای از کتاب #شرح_اسم <span class="emoji emoji1f53b"></span>فقر . عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري ...
Media Removed
. گزیده ای از کتاب #شرح_اسم فقر . عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري بعدي. بي پولي دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه يافت؛ و اين بار در كنار همسري كه با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختي هاي بي پولي همچنان پابرجا بود. سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهي خود ... .
✒گزیده ای از کتاب #شرح_اسم
🔻فقر
.
عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري بعدي. بي پولي دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه يافت؛ و اين بار در كنار همسري كه با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختي هاي بي پولي همچنان پابرجا بود.

سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهي خود را با پدر پي گرفت. صبح ها راهي منزل قديمي خود مي شد و پس از پايان محفل علمي در اتاق باستاني پدر، براي تدريس به مدرسه نواب مي رفت. اوايل زندگي مشترك بود . صبح كه مي خواست از خانه بيرون آيد، همسرش گفته بود كه براي ظهر چيزي نداريم؛ فكري بكن. و اكنون در كوچه پس كوچه هاي منتهي به مدرسه نواب يادش آمد كه چه سفارشي به او شده است
.
"دست كردم توي جيبم. جيبهاي بالا كه هيچ نداشت... جيب پايين... حدود چهار ريال يا چهار ريال و ده شاهي... بود... بي اختيار خنده ام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هيچي نداشتم... اين طور نبود كه ... مثلاً [بتوانم بروم ] از فلان كس بگيرم يا از توي بانك بردارم، نه . نه يك ريال ذخيره، نه يك امكان... در چنين مواقعي خيلي به من فشار مي آمد." روزي نبود كه دغدغه معاش نداشته باشد . هميشه مقروض بود و اعداد اين ديون دائم افزايش مي يافت. گاه اگر منبري مي رفت و صاحب مجلس كرامتي نشان مي داد، صرف پرداخت قرض ها مي شد، و "باز هم پولم تمام مي شد، باز هم وضع زندگي ام همان طور بود."
.
#خاطرات_مبارزات
#حضرت_ماه 🌙
Read more
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور ...
Media Removed
دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده. دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... دلم برای حماقتهای چارده پانزده سالگیم تنگ شده!!
برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار !!!دلم برای وقتی که فکر میکردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده.
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه درس و مدرسه ساعتها می خوابیدم و جز خواب پرواز هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده.
دلم برای روزهای که عشق برام ضربان قلب و استرس و نگاه های یواشکی بود تنگ شدا
دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی پیر و گنده بودن تنگ شده .
دلم برای دغدغه های کوچیک ،آرزوهای بزرگ تنگ شده!!!
دلم برای دل تنگیهام هم تنگ شده!!! برای بی تفاوت نبودن.... دلم خیلی خیلی خیلی تنگ شده😔😔😔
Read more
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. ...
Media Removed
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟ گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟ گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه. خندید و گفت ... .
تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟
گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟

گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه.

خندید و گفت بارِ دهمِ که میگم و خواهش کردم ولی میگه ما همه یک خانواده‌ایم و چیزی برای پنهان کردن نداریم.

منم گفتم مامان خانوم من هیچی برای پنهان کردن ندارم ولی حق خودم می‌دونم که در اتاقم بسته باشه. حالا شما می‌گید چه کار کنم؟ حرفم اشتباه بوده؟
من سعی کردم به حرفاش گوش بدم و حرفی نزنم که رنجش بیشتر بشه، پیش خودم می‌گفتم خب حق داره و‌ می‌خواد در اتاقش بسته باشه و از طرفی هم ذهنم می‌رفت سراغ ذهن مادر که احتمالا نگران چیزی بوده که اینقدر پی‌گیر باز بودنِ درِ اتاق بوده. ولی خب نگران چی؟
اگر مادر نگران این باشه که نوجوانش تو اتاق یه کاری می‌کنه که ممکنه به خودش آسیب بزنه( و واقعا هم این باشه) خب این‌ نوجوان در یک زمان دیگری هم که مادر و‌ پدر خونه نباشن آزادی عمل بیشتری داره و این چک کردن مادر فقط نوجوانش را حساس‌تر می‌کند و بالاخره کار مورد نظرش را انجام می‌دهد.
اگر هم نوجوانی باشد که به اقتضای سنش و در راستای اثبات مستقل بودنش این کار را می‌کند، نگرانی این چنینی مادر او را پرخاشگر، بی‌اعتماد به خودش و اطرافیانش و بتدریج فاصله گرفتن از خانواده می‌کند( فاصله عاطفی و فیزیکی). بعضی مواقع به نظر می‌رسد مسئله از نوجوان است اما در واقع مسئله، مسئله خود والدین است و لازمست به عنوان پدر و مادر در امر فرزندپروری جرات و جسارت این را داشته باشیم که چند قدمی از نوجوانمان فاصله بگیریم و پیش خودمان اعتراف کنیم:
این مسئله خودت هست، خودتم حلش کن.🤔
در مورد‌ بالا با توجه به شناختی که از خانواده دارم خود مادر در نوجوانی‌اش توسط هم پدر هم مادر بشدت چک می‌شده و حتی تجربه تعقیب شدن در مسیر مدرسه توسط مادر را داشته است پس لازمست مادر به این مسئله حل نشده با والدین خودش بپردازد.
#گذشته_نگذشته #فرزندپروری #نوجوان
#والدین #سید_مجتبی_حسینی_نیا
Read more
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. ...
Media Removed
. رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم. نفر ... .
رتبه‌های كنكور اعلام شده بود و قرار شد برای انتخاب رشته، از دانش‌آموزان قدیمی مدرسه كمك بگیریم. آن‌ها چندسال پیش كنكور داده و حالا آمده‌ بودند برای ما از رشته‌ها و بازار كار بگویند. همه ریاضی‌ها و انسانی‌ها و تجربی‌ها، درهم در یك كلاس نشسته بودیم تا بیخودی دوتا كلاس دیگر را كثیف نكنیم.

نفر اولی كه شروع به صحبت كرد، دانشجوی پزشكی بود و ظاهرا موفق‌ترین دانش‎‌آموزی كه تاریخ مدرسه‌ ما به خودش دیده بود، چون فقط برای او میوه و آب معدنی گذاشته بودند. او از سختی‌ها و شیرینی‌های رشته پزشكی برای‌مان گفت و وقتی سرجایش نشست، خانوم ناظم گوشزد كرد كه: «البته درسته خودش از رشته‌اش راضیه، خیلی هم براش زحمت كشیده، ولی من از مامان باباش شنیدم كه بعضی شب‌ها كشیكه و دیر میاد خونه، یا اصلا تا صبح نمیاد. به نظر من خوب نیست دختر شب خونه نیاد، هر شغلی كه داره و هرجای دنیا كه هست، شب باید تو خونه پیش مامان باباش باشه. دیگه خود دانید». دخترِ دانشجوی پزشكی، سر جایش نشست و در همین فاصله خانوم ناظم با اشاره دست، نفر بعدی را به صحبت دعوت كرد.

نفر بعدی دانشجوی دكتری عمران بود. او برای‌مان از بازار كار گفت و رشته‌اش را تشریح كرد و وقتی صحبت‌هایش تمام شد، خانوم ناظم كه تا آن لحظه با رضایت و غرور یك گوشه ایستاده بود، اضافه كرد: «مهسا جون با وجود اینكه مهندسه ولی هنوز لطافتش رو حفظ كرده، شنیدم آشپزیش هم حرف نداره و به منم قول داده زودتر ازدواج كنه. قرار نیست درس خوندن از كارهای مهم‌تر بندازدش كه! ظاهرشم كه می‌بینید چقدر ساده و خوبه، شما یاد بگیرین بیشعورها».
.
مهسا جون سرجایش نشست و ما بیشعورها منتظر نفر بعدی ماندیم كه دانش‌آموخته‌ مدیریت بود. قبل از اینكه شروع به صحبت كند، خانوم ناظم به عنوان پیش درآمد گفت: «راستش رو بخواین من اصلا این رشته رو توصیه نمی‌كنم بچه‌ها جون؛ واسه شما دخترها اصلا خوب نیست؛ خواستگارتون بفهمه مدیریت خوندین دمش رو میذاره رو كولش در میره. از جونش كه سیر نشده مدیریت خونه زندگیش رو بده دست شما و یه عمر دستور دادن‌هاتون رو تحمل كنه. همین خانوم مدیر خودتون سر همین موضوع كلی با شوهرش به مشكل خورده». پس از بیان این جملات، دختری كه تا پیش از این آماده‌ صحبت بود عذرخواهی كرد و گفت كاری برایش پیش آمده و باید برود. موقعی كه داشت از كلاس خارج می‌شد، جوری كه خانوم ناظم نفهمد، رو به ما كرد و گفت: «اصلا مهم نیست چه رشته‌ای و چه دانشگاهی قبول می‌شین بچه‌ها، اصلا هیچ‌جا هم قبول نشدین باز مهم نیست.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
 #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان . . 🤗<span class="emoji emoji2714"></span> کتاب داستان های مجزا و در عین حال پیوسته در مورد فردی ...
Media Removed
#پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان . . 🤗 کتاب داستان های مجزا و در عین حال پیوسته در مورد فردی به نام شوایک است . شوایک مردی است که قبلا سرباز بوده و به خاطر حماقت از سربازی معاف شده است و اکنون و با شروع جنگ جهانی دوباره وارد جبهه می شود . کتاب فصل هخای مختلفی هست و هر کدوم در مورد یکی از شیرین کاری ... #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان
.
.
🤗✔
کتاب داستان های مجزا و در عین حال پیوسته در مورد فردی به نام شوایک است . شوایک مردی است که قبلا سرباز بوده و به خاطر حماقت از سربازی معاف شده است و اکنون و با شروع جنگ جهانی دوباره وارد جبهه می شود . کتاب فصل هخای مختلفی هست و هر کدوم در مورد یکی از شیرین کاری های شوایک و حماقت ها و بلاهت های اون .

خیلی قشنگ بود نمی دونم چرا ولی یک جوری منو یاد دن کامیلو می انداخت . من کلا کتاب های این تیپی را خیلی دوست دارم البته به نظرم این کتاب وقتی بیشتر می چسبه که مثلا کنارتون باشه و شبیبیست سی صفحه اش را بخونید ولی خوب من چون کتاب مال خودم نبود مجبور بودم پشت سر هم بخونم . یک نکته هم بگم که انتشارات زمان هم این کتاب را با نام شوایک سرباز پاکدل داره که 255 صفحه است ولی کتاب انتشارات چشمه که من خوندم 900 صفحه است و بنابراین گمونم انتشارات چشمه نسخه کامل تری هست هرچند کلا کتاب تموم نمی شه و در وسطای ماجرا آقای هاشک در اثر ذات الریه می میره .

آقای هاشک اهل اتریش هستند و توی خانواده خیلی فقیری به دنیا می یاد و به همین جهت هم بعد از مرگ پدر و مادرش مجبئور می شه ترک تحصیل کنه . هر چند بعدها دوباره به مدرسه باز می گرده و مدتی هم کارمند بانک می شه .
قسمت های زیبایی از کتاب

پزشکای قانونی همشون ناکسن . چند وقت پیش همین طور قضاقورتکی یه اسکلت از تو زمینم پیدا شد . پزشکای قانونی نظر دادن که صاحب اسکلت قربانی جنایتی شده که چهل سال پیش اتفاق افتاده . با وجودی که سن من سی و هشت ساله ، حبسم کردن . هر چند همه ی مدارک لازمم داشتم از گواهی تعمید گرفته تا رونوشت شناسنامه .
زن پالیوتس به جای جواب به گریه افتاد و هق هق کنان گفت : ده سال ... براش ... بریدن . یه هفته ... پیش .
شوایک گفت : خب پس هفت روزشو کشیده .
.
.
#نشر_چشمه #شوایک #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان #یاروسلاو_هاشک
Read more
 #bighanoon #alirezakardar دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی ...
Media Removed
#bighanoon #alirezakardar دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی بعضی وقت‌ها واقعا آدم به شک میفته که نکنه بعضی خصلت‌ها مربوط میشه به دهه‌های تولد آدم؟ نمونه‌اش همین دل کندن‌های آسون این دهه جدیدی‌ها (اسم نمیارم که باز شر نشه). طرف دهه فلانیه، امروز با یکی دوسته، ... #bighanoon #alirezakardar
دلم نمیخواد هی بگم دهه فلانی‌ها اونجورن و دهه بهمانی‌ها این جور. ولی بعضی وقت‌ها واقعا آدم به شک میفته که نکنه بعضی خصلت‌ها مربوط میشه به دهه‌های تولد آدم؟ نمونه‌اش همین دل کندن‌های آسون این دهه جدیدی‌ها (اسم نمیارم که باز شر نشه). طرف دهه فلانیه، امروز با یکی دوسته، فرداش مثل پوست نارنگی دل میکنه و میره با یکی دیگه. بعد این‌رو با خودمون دهه بیساری‌ها مقایسه می‌کنم که یک ماه اول هر سال تحصیلی رو با آب چشم و دهن و دماغ آویزون می‌رفتیم مدرسه، چون همکلاسیمون یک نیمکت رفته بود اون طرف‌تر. یا چرا راه دور بریم، آخر دوره آموزشی سربازی، خیر سرمون رفته بودیم مرد بشیم ولی وقتی هرکی می‌خواست برگرده شهر خودش آنچنان تو بغل هم گریه می‌کردیم که هرکی نمیدونست فکر می‌کرد داره میره آمپول بزنه.

این که چیزی نیست، ما حتی به ماهی‌های توی تنگ خونه‌مون هم دل می‌بندیم. وقتی میمیرن طی مراسم خاصی میندازیمشون جلوی گربه‌های کوچه که بهشون وابسته شدیم. حتی اون قمری‌هایی که هر روز میان پشت پنجره‌هامون هم اگه یه روز نیان، دلمون میشکنه که نکنه کاری کردیم که باهامون قهر کردن. اینا هیچی، من هر روز وقتی برمی‌گردم خونه از یه لاین به خصوص خیابون میرم. یه روز اون لاین کنده‌کاری داشت و مجبور شدم بکشم لاین این طرفی، اون قدر غریبگی می‌کردم و دلم برای یک متر اون طرف‌تر تنگ شده بود که تا سه روز با ماشین نرفتم سر کار که فکرش از سرم بره بیرون. همین خودکاری که تو دستمه، از حالا دلم غصه‌دار شده ماه دیگه که جوهرش تموم بشه، چجوری بندازمش دور و دلهره دارم با این یکی جدیده چطوری ارتباط برقرار کنم.

اینا که چیزی نیست، اگه بدونین به لایک و کامنت تک تک‌تون چقدر دلبسته شدم، این‌قدر دریغ نمی‌کردین ازم... واقعا این نسل فلانی‌ها دلشون از سنگه
Read more
راستش نیامده ام برایتان نطق اضافه کنم یا ادای آن هایی که هیچ چی و هیچ کی را نمی فهمند در بیاورم. ولی می ...
Media Removed
راستش نیامده ام برایتان نطق اضافه کنم یا ادای آن هایی که هیچ چی و هیچ کی را نمی فهمند در بیاورم. ولی می خواهم بگویم که همین یک هفته پیش از اینکه دارم می آیم ایران وحشت داشتم. که مثلا یکی یکهو‌جلو راهم را بگیرد و ببرد آن جاهایی که نباید.مثلا بروم جایی یک چایی بخورم پولش خیلی بشود من یکهو هنگ کنم. مثلا بپیچند ... راستش نیامده ام برایتان نطق اضافه کنم یا ادای آن هایی که هیچ چی و هیچ کی را نمی فهمند در بیاورم. ولی می خواهم بگویم که همین یک هفته پیش از اینکه دارم می آیم ایران وحشت داشتم. که مثلا یکی یکهو‌جلو راهم را بگیرد و ببرد آن جاهایی که نباید.مثلا بروم جایی یک چایی بخورم پولش خیلی بشود من یکهو هنگ کنم. مثلا بپیچند جلوی دوست دختر دوست پسری که دارند ده قدم آن ور تر من راه می روند و هل شان بدهند توی ماشین. مثلا توی خیابان ها همه ش گاز اشک آور باشد و خرده شیشه و خون. مثلا من ایرانم را هی هر روز ببینم و هی گریه کنم. هی ببینم و هی گریه کنم....
از وقتی آمدم ولی .... دیدم فیله ی مرغ توی مغازه کیلویی بیست هزارتومان است. آدامس ده هزارتومان. مثلا لیوان شربت بهارنارنج خریدم پانزده هزارتومان. رفیق رفیقم دربدر پول پیش خانه است. راننده تاکسی از غصه ی نان شب با خودش حرف می زند. شنیدم یکی کلیه اش را هفته ی پیش فروخته ببرد بچه اش را مدرسه ثبت نام کند. این ها را همه دیدم..
ولی یک چیزهای دیگری هم دیدم.
دیگر مثل قدیم نیست. مثلا این دختر و پسرهای اهل دل می نشینند کنار هم توی کافه معاشرت می کنند، می خندند، کسی کاری هم به کارشان ندارد. دغدغه ی روسری از سر افتاده و ساق پای بیرون آمده ندیده ام این روزها! ماشین های چپ و راست پارک شده برای دستگیری هم سر هر چهارراه نیست. آدم ها آزادی هایشان را می شناسند. آدم ها یاد گرفته اند دردشان را خفه نکنند. اعتراض هایشان را راحت تر از قدیم فریاد می زنند. نه اینکه بهشت شده باشد، ولی عوض شده و اصلا مثل «قدیم» نیست. معلوم است که باز هم عوض می شود. ولی با این شور کور شور، این که چه بشود و مثل کی بشود و چه ها بشود را، من عام ساده که هیچ مطمئنم آن هایی که باید بدانند هم نمی دانند.
Read more
دوستي تعريف ميكرد.. ده سالم بود از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان مسابقه ...
Media Removed
دوستي تعريف ميكرد.. ده سالم بود از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان مسابقه شروع شده بود از همان اول از رقیب هایم جلو تر بودم هر‌چه می‌گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شد دور آخر بود مطمئن بودم که اول می شوم سرعتم را کم کرده بودم چند متر آخر را آهسته تر می دویدم یک نفر آمد ... دوستي تعريف ميكرد..
ده سالم بود
از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان
مسابقه شروع شده بود
از همان اول از رقیب هایم جلو تر بودم
هر‌چه می‌گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شد
دور آخر بود
مطمئن بودم که اول می شوم
سرعتم را کم کرده بودم
چند متر آخر را آهسته تر می دویدم
یک نفر آمد از کنارم مثل باد گذشت
باورم نمی شد
دیگر فرصتی برای جبران باقی نمانده بود
دوم شدم در مسابقه ای که می‌توانستم اول شوم
از شدت ناراحتی‌روی زمین افتاده بودم
معلم ورزش و مدیر مدرسه آمدند بالای سرم و گفتند
اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود اول شوی
هیچکس به من نگفت چرا بیشتر تلاش نکردی ... همه گفتند خدا نخواست
_ چند ماه به کنکور مانده بود
بیش تر از یک سال وقت گذاشته بودم تا به هدفم برسم
آماده ی آماده بودم
ولی روز کنکور مثل همیشه نبودم
استرس داشت دیوانه ام می‌کرد
وسط جلسه روحیه ام را باخته ام
انگار آلزایمر گرفته باشم ... هیچ چیز‌ یادم نبود
تمام شد
نتایج آن‌چیزی که می‌ خواستم نبود
رشته ی تحصیلی که می‌خواستم قبول نشدم و رشته ی دیگری را انتخاب کردم
همه گفتند اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود آن رشته را قبول شوی
هیچکس به من نگفت برای هدفت بجنگ و حقت را بگیر ... همه گفتند خدا نخواست
_ داستان ما برای دیگران افسانه ای شده بود
مگر امکان داشت کسی از ما خوشبخت تر باشد
شده بودیم الگوی لیلی و مجنون
انگار دست های ما را هزاران سال قبل در دست های هم گذاشته باشند
ما نیمه ی پیدا شده ی هم بودیم
هیچکس نفهمید چه شد
چه شد که با یک اشتباهِ ما ، همه ی افسانه ها تمام شد
چه شد که از ما خوشبخت تر هم‌پیدا شد
چه شد که گره ی کور دستهایمان باز شد
چه شد که همه چیز تمام شد
دوست و رفیق و آشنا وقتی من را می‌دیدند می‌گفتند اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود به هم برسید
هیچکس به من نگفت اشتباه کردی ، همه گفتند خدا نخواست
می ترسم از آن دنیا ، نه برای مرگ
می‌ترسم بروم کنار خدا بایستم ... با چشم های پر از اشك نگاهش کنم و بپرسم
چرا نخواستی؟! در آغوشم بکشد و بگوید من بیشتر از تو می خواستم ... تو نخواستی ... تو تلاش نکردی ... تو نجنگیدی ... تو اشتباه کردی
می‌ترسم از آن دنیا ... می‌ترسم از این جواب
Read more
۰ خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش ...
Media Removed
۰ خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش بیاید پای مربی و صاحب ورزشگاه گیر است. مامان آمده بود دنبالم. با خانم جزایری و مامان رفتیم بیمارستان ابوذر. دکتری که موهاش فلفل نمکی بود و عینک چهارگوشی داشت خم شد روی صورتم. من که یادم نمی‌آید بی حسی ... ۰
خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش بیاید پای مربی و صاحب ورزشگاه گیر است. مامان آمده بود دنبالم. با خانم جزایری و مامان رفتیم بیمارستان ابوذر. دکتری که موهاش فلفل نمکی بود و عینک چهارگوشی داشت خم شد روی صورتم. من که یادم نمی‌آید بی حسی زده باشد، تنها یادم هست با هر سوزنی که فرو میکرد توی چانه‌ام جیغ میکشیدم. دلش که نمیسوخت هیچ، وحشی‌تر هم میشد. خلاصه که بخیه‌ها را زدند و پانسمان کردند و برگشتیم خانه. از قیافه‌ی تازه‌ام خوشم آمده بود. احساس میکردم بزرگ شدم. بخیه‌ها انگار اعتباری داده بودند به سن و سال کم و جثه‌ی کوچکم. بابا که همیشه مخالف فعالیت‌هایی بود که درس و مدرسه را تحت شعاع قرار دهد، قیافه‌ی جدیدم را تحویل نگرفت که هیچ تازه درآمد که: افتخارم میکنی‌؟! راست میگفت. جوری سرم را بالا میگرفتم انگار به پانسمانی که چانه‌ام را ریش سفید کرده میبالم. تا باز شدن بخیه‌ها استخر نرفتم. راستش جراتش را هم نداشتم. همین را کم داشتم که با حساسیت‌های بابا یک بلایی هم در استخر سرم بیاید که آمده بود. گذشت. تمرینات تیم را با الا شروع کردم دوباره. الا آدم عجیبی بود. سخت میگرفت. وقت رکورد گرفتن رسما قبض روح میشدیم. یک بار که رکورد صد متر سینه ازمان گرفت، از آب آمدم بالا، سرخ و نفس نفس زنان دفترش را نگاه کردم که جلوی اسم من نوشته بود یک دقیقه پنجاه و هفت ثانیه. خوشحال شدم. منتظر بودم او قربان صدقه را شروع کند و من شکست نفسی را. یکهو دمپایی سرمه‌ایش را درآورد و محکم چسباند پشت ران چپ من. سمت راستش ایستاده بودم. گفت زیاد کردی که. گفتم الا جون بخدا کم کردم، دو ثانیه کم کردم. دود داشت از کله‌اش میزد بیرون و دفترش را ورق میزد. من هم ترسان و لرزان دست به دعا بودم که نکند کم نکرده باشم؟! کمی که بالا پایین کرد گفت نهههههههه! جیگرم کم کرده، عسلم کم کرده و انقدر قربان صدقه‌ام رفت که پشت رانم عوض سوختن قلقلک میشد. الا همچین آدمی بود. وسط گرم کردن که هشتصد متر سینه باید میرفتم اگر کم می‌آوردیم و دوچرخه میزدیم با همان دمپایی سرمان را هدف میگرفت و ما نفس نگرفته کرال سینه را ادامه میدادیم. روز مسابقه رسید. سوار مینی بوس شدیم. استرس عضلاتمان را منقبض کرده بود. قیافه‌ی الا درهم بود. داشت دفترش را ورق میزد. اَرِنج‌هامان را که خواند انگار از سونای داغ پریده باشم توی حوضچه آب سرد. یخ کردم... ۰

ادامه دارد...
Read more
من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است !! من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی ...
Media Removed
من دهه پنجاهی هستم نعش مرا به خاک نسپارید ! نعشِ من مسموم است !! من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان ... من دهه پنجاهی هستم
نعش مرا به خاک نسپارید !
نعشِ من مسموم است !!
من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام ! من «صف» شش صبح برای شیر شیشه ای و صف ارزاق کوپنی را دیده ام! من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام، آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام ! من مدادِ سیاه ِ"سوسمار" نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد (توی تلویزیون) زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام ! من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِمیرَد " ! من پاترولِ «کمیته»، بنز سیاه «گشت ضربت» و وَن سبز «گشت ارشاد» را دیده ام !
من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه!
من قیچی کردن موی بلند و کراوات مردان و پونز بر پیشانی دخترانی که چند مویشان بیرون بود دیده ام!
من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه !
بوی جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام ! من بارها "گیرِ" گشت های لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند :اینجا چه کار میکنی؟! .
آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!
من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !
من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام !
نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود ,با کلی خش خش و تق و توق ! من بوکس و شطرنج (حــرام) بازی کرده ام! مدام من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !
من دزدها را در خانه ها دیده ام و پلیس ها را بر پشت بام خانه‌ها که آمده بودند دیش‌های ماهواره را جمع کنند! من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک (صادق هدایت),خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند ! من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته عربی , تا فیلمِ سینمایی ببینم !من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده زور , ریا, بلندگو , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !من بره دست آموز صاحب منصبانی هستم که به من شعارمرگ برآمریکاراآموختند ولی خودوفرزندانشان برای کسب علم به امریکامیروند؟!من نسل بزرگ نشده ی این انقلابم
مرا آتش بزنید و خاکسترم را به باد بسپارید!!!!
من متولد دههء پنجاهم .....
Read more
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات ...
Media Removed
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد ... دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد می کرد به آن دو اعتماد کردم .
گربه نره و روباه مکار از پینوکیو خواستند که ساعت را به روباه مکار بدهد تا آن را به خانه ببرد و نشان پدرش دهد تا همانند این ساعت را برایش بخرد. پینوکیو که حسابی توسط آن دو خام شده بود بی درنگ ساعت را از دستش باز کرد و کف دست گربه نره گذاشت و گربه نره با مهربانی گفت: امروز که پنج شنبه است ، شنبه صبح ساعت را برایت می آوریم.
آن روز با دستانی تهی از ساعت به خانه برگشتم خوبیش این بود که دیگر مجبور نبودم برای نمایش دادن ساعت مثل چوب خشک و با غرور راه بروم، تا خانه را شلنگ تخته انداختم و مثل همیشه شاد و شنگول به خانه رسیدم و تا صبح شنبه اسمی از ساعت نبردم تا اهل منزل پا پیچم نشوند.
شنبه صبح به عشق ساعت به مدرسه رفتم و سر صف ایستادم تا دختر که مسئول صف بود با همراه دوستش با لبخند به من نزدیک شدند ‌. خوب که جلو آمد نگاهی لطیف به چشمانم انداخت و گفت: می شود ساعتی که پنج شنبه انداخته بودی به من بدهی تا به پدرم نشان دهم که همانند او را برایم بخرد....‌
من که مثل ماست کم چرب وا رفته بودم گفتم: ولی من ساعت را به تو داده بودم . دختر به سرعت دوستش را پیش کشید و گفت: این هم شاهد است که ساعت را به من ندادی......
خلاصه از من گفتن و از آن ها انکار کردن .
این شد که هرگز رنگ آن ساعت را ندیدم .
البته درس هم نگرفتم و همچنان پینوکیو هستم که حواسش به گربه نرها و روباه مکارها نیست.
Read more
سما موسوی کارگردان و بازیگر تئاتر که پیش از این نمایش هایی همچون «یرما» و «سفر زمستانی و یک داستان بی‌ربط» ...
Media Removed
سما موسوی کارگردان و بازیگر تئاتر که پیش از این نمایش هایی همچون «یرما» و «سفر زمستانی و یک داستان بی‌ربط» را به روی صحنه برده است، در حال تمرین اجرایی تازه است. . نمایش «آدم‌هایی که نمی‌بینم» پايان نامه اي مشترك بين دو دانشجو از دانشكده هنر هاي زيبا دانشگاه تهران و دانشگاه علوم و هنر كاربردي در ... سما موسوی کارگردان و بازیگر تئاتر که پیش از این نمایش هایی همچون «یرما» و «سفر زمستانی و یک داستان بی‌ربط» را به روی صحنه برده است، در حال تمرین اجرایی تازه است.
.
نمایش «آدم‌هایی که نمی‌بینم» پايان نامه اي مشترك بين دو دانشجو از دانشكده هنر هاي زيبا دانشگاه تهران و دانشگاه علوم و هنر كاربردي در شهر اترزبرگ المان است.
.
اين نمايش نگاهی مستند است به ورودی‌های سه دوره‌ی مدرسه فرزانگان.
.
متن نمایش از مصاحبه با دانش‌آموزان کنونی و سابق این مدرسه استخراج شده و تصویری است از متولدین ۵۹ که کودکی‌شان با جنگ همراه بود، متولدین ۶۹ که کودکی‌شان همراه شد با تغییرات بزرگ سیاسی، و متولدین ۷۹ که کودکی‌شان در بحران‌های مختلف داخلی و خارجی کشور گذشت.
.
نظرات و حرف‌های این دانش‌آموزان، که هر کدام در آخرین سال دهه‌ی خود متولد شده‌اند، شاید بتواند شباهت‌ها و تفاوت‌های واقعی میان خودشان را بهتر نشان دهد و راهی باز کند برای وصل کردن ارتباطی که مدت‌ها است قطع شده: ارتباط «من» با «دیگری» و با آدم‌هایی که نمی‌بینم.
.
متن نمایش توسط كيوان سررشته به نگارش درآمده و با پژوهش و كارگردانی سما موسوی آماده اجرا می شود.
.
بازيگران نمایش عبارتند از: فرانك كلانتر، خورشيد چراغي پور، سما موسوی.
.
اطلاعات تکمیلی در رابطه با زمان و سالن اجرا در خبر های بعدی اعلام مى گردد.
.
برای دیدن عکس های تمرین نمایش ورق بزنید.
Read more
خب من رفتم پيرو سكه و ارز و اينا نخر يه حلقه و پشت حلقه خريدم براي مزدوج شدن.كار هست ديگه شايد سوار اسب ...
Media Removed
خب من رفتم پيرو سكه و ارز و اينا نخر يه حلقه و پشت حلقه خريدم براي مزدوج شدن.كار هست ديگه شايد سوار اسب سفيد روياهام خواست بهونه بياره كه طلا و جواهر گرونه و عضو كمپينه و نمي تونه باهام ازدواج كنه منم يهويي بگم بارا با بابام و مشكل مورد عجيب خواستگار باتن رو حل كنم. خب عزيز جان شما عكس بي ربط و كپشن بي ربط ... خب من رفتم پيرو سكه و ارز و اينا نخر يه حلقه و پشت حلقه خريدم براي مزدوج شدن.كار هست ديگه شايد سوار اسب سفيد روياهام خواست بهونه بياره كه طلا و جواهر گرونه و عضو كمپينه و نمي تونه باهام ازدواج كنه منم يهويي بگم
بارا با بابام و مشكل مورد عجيب خواستگار باتن رو حل كنم.
خب عزيز جان شما عكس بي ربط و كپشن بي ربط ميذارين و كل داستان رو هم نميخواين متوجه بشيد
منم خواستم از جماعت عكس و كپشن بي ربط ها عقب نمونم!
.
.

روزانه هاي زندگيم ادامه داره و اينطور نيست كه آروم باشه ولي من واقعا گزينه اي جز آروم كردن روزانه هام ندارم!
امروز كله سحر وكيل تلفن زد كه بايد ورقه ي فوت پدربزرگ علي رو داشته باشي جهت تاييد اينكه ايشون فوت كردند تا بتونيم شناسنامه ي پسرك تون رو بگيريم با حكم اداره ي سرپرستي و بند هشت تا ده كنوانسيون حقوق كودك و اينا.
چشمام رو ماليدم، كنوانسيون؟ الان من توي ژنو هستم؟ نه الان نماينده ي سازمان مللم؟ عضو ارشد يونيسف هستم؟
تلاش كردم كه لود بشم و بتونم درست صحبت كنم.گفتم اقاي وكيل باشي من از قبر عمه ي محترمم گواهي فوت بيارم؟ مگه شبكه ي كامپيوتري نيست ثبت فوتي ها؟
گفتند كه فوت و قبر عمه تون ثبت شده آيا؟
تازه لود شدم اونوقت و گفتم وكيل باشي جانم وكيل گرفتم كه اين كارها رو انجام بدن! جواب دادند اها بله خب خودم انجام ميدم.
من كلاغ هاي سياهي كه در افق محو مي شدند را روي كاغذ سفيد نوشتم! اوا شعر شد.
بعد هم دست و رو نشسته يك ماگ چاي خوردم به قاعده ي تشت و راهي مدرسه شدم.
كارنامه ي پسرها رو گرفتم و خوشحال كه شهريه ي يكي شون تموم شده و راحت شدم، كه البته زهي خيال باطل امسال دانشجو خواهد شد و همه هزينه ها واسه ايشون ميشه.
دنبال تخفيف معدل بالاي نوزده بودم كه مدير مالي مدرسه فرمودند زرشك كنسله!
بعد باز دنبال گواهي فوت پدربزرگ علي گشتم كه اي...
نتيجه ي اخلاقي رو ضمن سوار شدن به ماشينم مرور كردم
به فرزندان تان ضمن تيراندازي و سواركاري ادب و تربيت و مسئوليت پذيري بياموزيد تا مدام پدر مسلسل وار فحش نخورد و پدربزرگ فوت شده جهت اثبات من بي تقصيرم دنبال گواهي فوت و ارسال آن از دنياي اخروي نگردد و خيرات اي بر پدرت دريافت ننُمايد
نقطه.
اين بود روزانه ي ساعت اغازين امروز من!
‏La vie est belle
*** پي نوشت: براي گرفتن شناسنامه ي مفقود و گمشده اينا بايد يا پدر باشه كه شكر خدا كلا هر گونه مسئوليتي رو
نمي پذيرند يا بايد جد پدري باشه كه فوت شدند و بايد گواهي فوت باشه و اثبات كنيم نيست بابام جان، يا بايد حضانت داشته باشي كه ندارم و اقدام كردم.
Read more
مشخصات: نام سریال : School Season 6 / School 2015: Who Are You? / Who Are You: School 2015 عنوان فارسی ...
Media Removed
مشخصات: نام سریال : School Season 6 / School 2015: Who Are You? / Who Are You: School 2015 عنوان فارسی : مدرسه 2015 : تو کی هستی؟  تعداد قسمت ها : 16 پخش از شبکه : KBS2 دوره پخش : 2015-Apr-27 to 2015-June-16 روزهای پخش : دوشنبه ها و سه شنبه ها ژانر : مدرسه ای، جونی، راز آلود جایگزین سریال : خون ... مشخصات:
نام سریال : School Season 6 / School 2015: Who Are You? / Who Are You: School 2015
عنوان فارسی : مدرسه 2015 : تو کی هستی؟ 
تعداد قسمت ها : 16
پخش از شبکه : KBS2
دوره پخش : 2015-Apr-27 to 2015-June-16
روزهای پخش : دوشنبه ها و سه شنبه ها
ژانر : مدرسه ای، جونی، راز آلود
جایگزین سریال : خون / Blood
ساخت کشور : کره جنوبی
وضعیت:در حال پخش(تا قسمت 10)
خلاصه داستان
این سریال در ادامه ی مجموعه سریالهای محبوب مدرسه ساخته شده ، که معضلات و مسائل واقعی جوانان امروز کره ای را به تصویر میکشد.
سیگانگ دبیرستانی سطح بالا در منطقه ی گنگنام سئول است . یکی از دانش آموزان این دبیرستان ، به نام لی لیون بی ( کیم سو هیون ) یک روز از خواب بیدار میشود ، بدون این که بداند کیست . بعدا متوجه میشود که یکی از قلدرهای دبیرستان بوده و تصمیم میگیرد تغییر کند و تبدیل به دختری محبوب در دبیرستان میشود . بعد از آن تصمیم میگیرد حافظه ی از دست رفته اش را باز یابد و در این بین به رازهای نهفته ی مدرسه پی میبرد.
Read more
قسمت چهارم پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ...
Media Removed
قسمت چهارم پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ی سمت چپ باشد . آن پیش ترها پشت بام برای خودش برو و بیایی داشت. هم بازی می کردیم و هم عصرانه و شام می خوردیم و هم می خوابیدیم. من حتی یادم می آید یک قنادی کوچک هم در گوشه ای از پشت بام برای خودم ساخته بودم که البته ... قسمت چهارم

پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ی سمت چپ باشد . آن پیش ترها پشت بام برای خودش برو و بیایی داشت. هم بازی می کردیم و هم عصرانه و شام می خوردیم و هم می خوابیدیم. من حتی یادم می آید یک قنادی کوچک هم در گوشه ای از پشت بام برای خودم ساخته بودم که البته دوام نیاورد چرا که قطعا مواد قنادی تاب و تحمل گرمای سوزان را نداشت.😁 با این کارکرد هایی که از پشت بام بیان کردم دیگر دلیلی برای نرفتن باقی نماند.
شیر آب را بستم و به سمت پشت بام راهی شدم. البته اگر کمی فکر می کردم و درایت به خرج می دادم متوجه می شدم که این سنگ کوچک نمی توانست از سمت چپ پرتاپ شده باشد . من در سمت راست حیاط مشغول ظرف شستن بودم و سنگ هم باید از همان سمت نشانه گرفته شده باشد. بالاخره من زیاد فکر نکردم و به دلیل اینکه بعد از ظهر هم با بهاره قرار داشتم بی درنگ خود را به پشت بام رساندم.
همین که در را باز کردم در پشت بام مجاور پسری را دیدم با لپ های گُل انداخته که بسیار نگران به نظر می رسید و گاهی نگاهی می انداخت و زود نگاهش را می دزدید . در همان لحظه متوجه شدم ماجرا از چه قرار است ولی برای اینکه یک وقت خدایی نکرده با خودش فکر نکند که من ندای او را لبیک گفته ام 😊رفتم سمت چپ پشت بام و چند بار صدا زدم بهاره بهاره و سپس به حیاط بازگشتم.
وقتی برگشتم حس خیلی خوشایندی نداشتم ولی خب بدک هم نبود بالاخره یک شخصی کلی فکر کرده بود و زحمت کشیده بود و مرا به سوی خود فرا خوانده بود آن هم در همسایگی همچون فیلم های زمان شاه😋. پس از این پیشامد کاری که کردم این بود که دیگر پشت بام نرفتم.

اما ظهر ها که راهی مدرسه می شدم همین پسر همسایه که تازه از مدرسه بازمی گشت من را تا دم در مدرسه مشایعت می کرد البته حرفی هم نمی زد و من هم بیش از پیش احساس سنگینی و رنگینی می کردم . دو هفته ای همینطور گذشت من مثل مداد با مانتو گشادم می رفتم و می آمدم تا اینکه بالاخره بعد از دو هفته صبر پسرک طاق شد و فحش ناجوری نثار من کرد و سپس یک تُف هم به نشانه ی اعتراض بر زمین انداخت. البته این تُف انداختن تا مدت ها ادامه داشت.
من که فکر می کردم اگر پسرها عاشق کسی بشوند باید همینطور مداوم بروند و بیایند و هرچه جفا دیدن وفا کنند اولین درس زندگی را با تُف انداختن های مکرر این پسر بر سر راهم در ارتباط با عشق و عاشقی گرفتم باشد که برای شما هم مفید باشد.😊😊 پایان
Read more
. #زادروز ۱تیر؛ زادروز مصطفی رحماندوست خاطره‌ای از مصطفی رحماندوست درمورد آموزش "رازداری" ...
Media Removed
. #زادروز ۱تیر؛ زادروز مصطفی رحماندوست خاطره‌ای از مصطفی رحماندوست درمورد آموزش "رازداری" به کودکان:  زمانی که دخترم به مدرسه می‌رفت، همیشه جلوی در خانه منتظر می‌ماند تا سرویس مدرسه دنبالش بیاید و برود به سمت مدرسه، یکی از روزها دیدم که به سمت باغچه توی حیاط رفته است و دستش را تا آرنج در ... .
#زادروز

۱تیر؛ زادروز مصطفی رحماندوست

خاطره‌ای از مصطفی رحماندوست درمورد آموزش "رازداری" به کودکان:  زمانی که دخترم به مدرسه می‌رفت، همیشه جلوی در خانه منتظر می‌ماند تا سرویس مدرسه دنبالش بیاید و برود به سمت مدرسه، یکی از روزها دیدم که به سمت باغچه توی حیاط رفته است و دستش را تا آرنج در خاک و گل باغچه فرو کرده و تمام لباس مدرسه و دست و بالش گلی شده، به همسرم گفتم دخالت نکنیم اجازه دهیم همین‌گونه برود مدرسه تا شب با او صحبت کنم.
شب که آمدم خانه متوجه شدم مدرسه هم بر خوردی با او نکرده و برایشان عادی بوده که بچه‌ها چنین وضعیتی داشته باشند خلاصه در خانه جاسوییچی داشتم که نور می‌داد و دینگ‌دینگ… صدا می‌کرد.
در اتاق چند بار این کار را کردم تا این‌که آمد و شروع کرد به سرک کشیدن، گفتم وای تو دیدی و سریع پنهانش کردم، گفت نه باید به من بگویی چی در دستت داری؟
گفتم قول می‌دهی به کسی نگویی زیرا این یک راز است!
خلاصه نشانش دادم و گفتم من باز چیزهایی دارم که راز است و کسی از آنها خبر ندارد، می‌خواهی نشانت دهم؟
گفت آره. حتما، ‌خلاصه جعبه‌های مختلفی را آوردم و نشانش دادم و گفتم اینها گنج است و کسی به غیر از من و تو نباید بفهمد که چه‌چیزهایی داریم!
گفتم تو هم گنج داری؟
گفت دارم. گفتم کجا پنهان کردی؟ گفت داخل باغچه حیاط.گفتم آن‌جا که همه می‌فهمند بیا برویم و جایش را تغییر دهیم.
گنجش چه بود؟ و در چه سنی این راز یا گنج را برای خود پنهان کرده بود؟
دوم دبستان بود که این کار را کرده بود و گنجش هم چند دانه تیله و یک موزاییک رنگی بود.
این کار باعث شد که تا سال‌ها رازهایش را با من در میان بگذارد و با هم آنها را پنهان می‌کردیم.
Read more
لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی. پسری که یک ...
Media Removed
لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی. پسری که یک بار شکست خورد ولی امیدش رو از دست نداد و میخواست استعدادش رو به همه نشون بده.:-) ولی اون الان موفق شده داره اجرا میکنه سراسر دنیا ;-) ولی باز هم کمترین تشویق رو میشنوه خیلی توی فن فیکشن ها جا نداره ولی ... لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی.
پسری که یک بار شکست خورد ولی امیدش رو از دست نداد و میخواست استعدادش رو به همه نشون بده.:-)
ولی اون الان موفق شده داره اجرا
میکنه سراسر دنیا ;-)
ولی باز هم کمترین تشویق رو میشنوه
خیلی توی فن فیکشن ها جا نداره
ولی اون باباس.بهش میگن ددی.
اون برای لویی صبوری میکنه،برای زین یه داداشه،برای نایل یه همدمه،موهای هری رو درست میکنه.لیام دخترکش نیس.
زیاد طرفدار نداره ولی بازم لبخند میزنه.
اون لیام پینه.کسی که زیاد طرفدار نداره ولی برای من یه ددیه خاصه : )))
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

تلاش‌های ما خیلی موفقیت‌آمیز نبود و نگران این بودیم مبادا مرجان در مسیر خانه تا مدرسه یا مدرسه تا خانه و موسسه زبان از دست برود و به زودی تبدیل به ما هیچ ما نگاه شویم، بی‌آنکه بدانیم به زودی این اتفاق گریبانگیر بسیاری از مردم مملکت خواهد شد.

اینکه گاهی مرجان به هرکدام‌مان لبخندی می‌زد و بهانه‌ای پیدا می‌کرد برای معاشرت و بعد هم مثل توپ عمل می‌کرد و می‌زد همه چیزها را خراب می‌کرد و باز هم دوباره تکرار ماجرایی دیگر باعث شده بود تا امیدمان را از دست ندهیم؛

به فرید که خوش‌خط بود می‌گفت اسمش را روی کتاب‌هایش بنویسد، به مصطفی می‌گفت برایش ویترای درست کند، به مجید می‌گفت به برادر کوچک‌ترش روپایی زدن یاد بدهد و... اما هیچ‌کدام از این بده و بستان‌ها منجر به اتفاقی که باید نمی‌شد تا اینکه یک روز پنج‌شنبه، یک خانواده جدید به طبقه دوم خانه آقای ریاست که ته بن بست امیرافشار بود آمدند.

خانواده آقای ادیب که از اقوام آقای ریاست بودند و پسری به نام سورنا داشتند. اگر همه ما پسرهای بن بست امیرافشار کنتراست رنگ صورت از سبزه تا سیاه داشتیم، سورنا به شدت سفید بود با موهایی طلایی و چشم‌های آبی. اگر تا قبل از آن چشم‌های رنگی من افق‌هایی در آینده را برایم روشن می‌کردند با دیدن رنگ چشم‌های سورنا دیگر جایی برای اعتنا وجود نداشت. - عین آلمانی‌هاست.

این جمله را مهدی که حسابی سبزه بود گفت تا بعدش سعید بگوید: عاشقش میشه.

مرجان را می‌گفت و همین‌طور هم شد.

به زودی دیگر مرجان به هیچ‌کدام‌مان هیچ کاری نمی‌گفت تا در عوض همه کارهایش از خوشنویسی تا نقاشی را سورنا انجام بدهد که با هیچ‌کدام‌مان هم رفیق نشده بود.

بیش از همه محمود از این ماجرا عصبانی بود و به نوعی غیرتی شده بود تا بگوید شما هیچ‌کدوم غیرت ندارید. بعد هم گفته بود یه اجنبی پا شده اومده داره تو مملکت ما برای خودش جولون میده.

وقتی دید ما متوجه هیچ‌کدام از این حرف‌هایش نشدیم و فقط دهان‌مان را باز کرده‌ایم، از جایش بلند شد و گفت: «میدونم با این چي كار کنم». وقتی دور شد مهدی گفت هفت سنگ بزنیم و بعد پا شدیم برای هفت سنگ. .
بقیه در کامنت اول 👇
Read more
آقاي نادر، خدا بيامرزدش، عكاسخانه داشت توي كرج، وقت ِ گرفتن عكس هاي جدي و پرسنلي، بَرمان مي داشتند ...
Media Removed
آقاي نادر، خدا بيامرزدش، عكاسخانه داشت توي كرج، وقت ِ گرفتن عكس هاي جدي و پرسنلي، بَرمان مي داشتند مي بردند" عكاسي نادر"، بعد يك ساعت مي گفتند آدم نبايد توي عكس مدرسه اي بخندد! خنده مال عكس توي خانه است! بعد من نمي فهميدم! عكس ، عكس بود ديگر! چه فرق داشت؟مي گفتند اين را مي خواهند بچسبانند صفحه ي اول پرونده ... آقاي نادر، خدا بيامرزدش، عكاسخانه داشت توي كرج، وقت ِ گرفتن عكس هاي جدي و پرسنلي، بَرمان مي داشتند مي بردند" عكاسي نادر"، بعد يك ساعت مي گفتند آدم نبايد توي عكس مدرسه اي بخندد! خنده مال عكس توي خانه است! بعد من نمي فهميدم! عكس ، عكس بود ديگر! چه فرق داشت؟مي گفتند اين را مي خواهند بچسبانند صفحه ي اول پرونده ات! خنده چه معني دارد براي اين عكس؟ باز نمي فهميدم خب چه عيب داشت كه عكس صفحه اول پرونده ي آدم خندان باشد؟!؟ خلاصه به هزار توضيح و توجيه ( كار هربارم هم بود...نه يك بار و دوبار!!) راضي مي شدم نيشِ مبارك را جمع نموده ، عكس ِ پرسنلي مناسب مدرسه بياندازم...نتيجه ي كار هم چيزي مي شد شبيه اين عكس...كه يك سوالي توي چشم هايم هست ولابد اين است كه بالاخره، چرا توي عكس ِ مدرسه اي نبايد خنديد؟! بعدتر ها گويا اين قانون را برداشتند البته!عكس بچه هاي حالا، خندان و بي سوال است.
اين عكس، به گمانم كمي پيش از مهر ماه ١٣٥٩ برداشته شده ، حوالي ِ آغاز ِ جنگ.
Read more
 #bighanoon #bashgahtanzpardazanjavan هر چه ما آریایی‌های اصیل از خودمان شکیبایی نشان می‌دهیم، ...
Media Removed
#bighanoon #bashgahtanzpardazanjavan هر چه ما آریایی‌های اصیل از خودمان شکیبایی نشان می‌دهیم، شما ژاپنی‌های مسخره‌ خاک‌برسر اصلا از رو نمی‌روید. تا وقتی بچه بودیم که آن سوباسای بی‌شعور می‌آمد یک شوت می‌زد که دور کل کره‌ زمین می‌چرخید و ما برای اینکه بفهمیم سرنوشتِ آن توپ خاک‌برسرتر از شما ... #bighanoon #bashgahtanzpardazanjavan
هر چه ما آریایی‌های اصیل از خودمان شکیبایی نشان می‌دهیم، شما ژاپنی‌های مسخره‌ خاک‌برسر اصلا از رو نمی‌روید. تا وقتی بچه بودیم که آن سوباسای بی‌شعور می‌آمد یک شوت می‌زد که دور کل کره‌ زمین می‌چرخید و ما برای اینکه بفهمیم سرنوشتِ آن توپ خاک‌برسرتر از شما چه می‌شود باید تا شنبه‌ آتی صبر می‌کردیم که قسمت بعدی پخش شود. اشتباه‌مان این بود که از همان عنفوان کودکی در حق شما بزرگواری کردیم و چیزی نگفتیم.
.
دردسرآفرینی شما برای ما به همین‌جا ختم نشد. از همان روزی که رفتیم مدرسه، همه می‌آمدند و به ما می‌گفتند ژاپنی‌ها را ببینید که چقدر پیشرفت کرده‌اند؛ اگر ما هم بخواهیم پیشرفت کنیم باید ازشان درس بگیریم و فرهنگ آن‌ها را بکاویم و فرهنگ خودمان هم مورد کاوش قرار بگیرد. ما همین‌طور موردِ کاویده شدنِ فرهنگی بودیم که ناگهان قضیه به سبزه نیز آراسته شد و بهمان خبر دادند همتایان ژاپنی‌مان که یک مشت بچه‌ خرخون‌ِ عینک‌ته‌استکانی بودند، دستگاهی برای بالای در مغازه‌ها اختراع کرده‌اند که وقتی کسی در را باز و بسته می‌کند، آن دستگاه با استفاده از نیروی مکانیکی یک سنجاق قفلی درست کند. واقعا چقدر آدم می‌تواند شیرین‌عقل و تشنه‌ توجه باشد که دست به انجام چنین کاری بزند؟ ما ایرانی‌ها سال‌های سال است که با ایستادن جلو پنکه و گفتنِ آآآآآ داریم انرژی مکانیکی را به آلودگی صوتی تبدیل می‌کنیم، اما تا به حال یک بار هم شده است که بخواهیم با آن جلب توجه کنیم؟
.
در دوره‌ بزرگسالی‌مان هم که هروقت صفحه‌ خبری را باز کردیم، عکس یک مشت آدم دولا شده را دیدیم که زیرش نوشته بود ژاپنی‌ها به علت قطع یک دقیقه‌ای اینترنت، عذرخواهی رسمی خود را از مردم کشور، مردم کشورهای همسایه و پتوی مسافرتي اعلام کردند. همین‌جور حجم اینترنت ما به فنا می‌رود که شما لوس‌های بچه‌ننه بیایید عذرخواهی کنید. خاک بر سر بی‌جنبه‌‌تان کنند، یک ذره مناعت طبع ندارید، ما سه هزار میلیارد پول و یک دکل نفتی گم کردیم، هیچ کدام از مسئولان‌مان صدای‌شان در نیامد. می‌دانید چرا؟ چون به فکر حجم اینترنت و پولی که مردم باید از جیب بابتش پرداخت کنند، هستند و عین شما ننرهای عصاقورت‌داده بی‌ملاحظه و بی‌مسئولیت نیستند. اصلا مگر ما مسخره‌ پدرتان هستیم که هر روز باید وقت باارزش‌مان را بگذاریم و به جای انجام ۲۲ دقیقه کار مفید در ساعات اداری، خبر عذرخواهی‌های شما را بخوانیم؟
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
 #bighanoon #arezoodarzi یكی از امكاناتی كه مدرسه‌ مدرن ما برای‌مان تدارك دیده بود، استفاده از ...
Media Removed
#bighanoon #arezoodarzi یكی از امكاناتی كه مدرسه‌ مدرن ما برای‌مان تدارك دیده بود، استفاده از «دبیران مرد» بود. البته این امكان تنها مختص به بچه‌های پیش‌دانشگاهی بود كه با كمك آن‌ها راحت‌تر بتوانند غول كنكور را شكست بدهند. ما هم تا قبل از رسیدن به این مقطع تنها از دور شاهد این امكانات بودیم و ... #bighanoon #arezoodarzi
یكی از امكاناتی كه مدرسه‌ مدرن ما برای‌مان تدارك دیده بود، استفاده از «دبیران مرد» بود. البته این امكان تنها مختص به بچه‌های پیش‌دانشگاهی بود كه با كمك آن‌ها راحت‌تر بتوانند غول كنكور را شكست بدهند. ما هم تا قبل از رسیدن به این مقطع تنها از دور شاهد این امكانات بودیم و آقایانی را می‌دیدیم كه سوییچ شاسی‌بلند به دست و كت و شلوار مارك به تن، با موهای ژل زده با عجله وارد مدرسه می‌شدند و تحت تدابیر شدید امنیتی، توسط خانوم معاون در دورافتاده‌ترین اتاقك مدرسه اسكان داده می‌شدند تا زنگ بخورد. بعد كه همه‌ دخترها رفتند سر كلاس و آب‌ها از آسیاب افتاد، آقایان دبیر از گوشه‌ دیوار و با كم‌ترین میزان تعامل با محیط، می‌رفتند سركلاس‌های‌شان.
.
یادم می‌آید موقعی كه داشتیم در این مدرسه ثبت‌نام می‌كردیم، خانوم معاون با چهره‌ پیروزمندانه‌ای كه سعی می‌كرد عادی جلوه كند، گفت: «میدونید كه ما تو این مدرسه دبیر مرد هم داریم؟ البته زن و مرد نداره‌ها... این مسائل دیگه تو جامعه‌ ما حل شده‌اس». بعدها فهمیدیم یك سری از مسائل را این‌جوری حل كرده بودند كه اسم دبیر مرد را به آموزش و پرورش منطقه اعلام نكنند.
.
خودمان كه به مقطع پیش‌دانشگاهی رسیدیم، دریچه‌های جدیدی از علم به روی‌مان باز شد. هنوز نمی‌دانم متدهای جدید آموزشی كه دبیر ادبیات‌مان اعمال می‌كرد، تاثیر بیشتری بر یادگیری ما داشت یا آن موهای آغشته به ژل آتوسا و عطر بیكش. اما هرچه بود، ما آن زمان فیه ما فیه و گلشن راز را با اشتیاق حفظ می‌كردیم و در مكالمات و شوخی‌های روزمره‌مان از تشبیهات منوچهری دامغانی بهره می‌بردیم. مطمئنم كه خوشبین‌ترین هوادار جناب منوچهری هم فكرش را نمی‌كرده اشعار او اینچنین در ذهن و فكر نوجوانان این مرز و بوم رسوخ كند.
.
ما آن سال انگیزه‌ زیادی داشتیم تا غول كنكور را نفله كنیم اما این وسط موانعی هم وجود داشت كه سد راه‌مان می‌شد و تمركزمان را برای رسیدن به هدف اصلی از بین می‌برد. مثلا گاهی وقتی سر كلاس نشسته بودیم، خانوم معاون یواشكی از پشت شیشه داخل كلاس را دید می‌زد و با دست به سر و كله و مقنعه‌اش اشاره می‌كرد؛ یا وقتی می‌خواستیم به همان نقطه‌ دورافتاده‌ محل اسكان آقای دبیر برویم كه سوالی چیزی بپرسیم، معاون به كمك یكی از دستیارانش، بازوهای ما را گرفته، تا آنجا همراهی‌مان می‌كردند و وقتی رسیدیم می‌گفتند: «فقط زود تمومش كن». و ما هم زود تمومش می‌كردیم.
Read more
‍ ما ماهواره نداشتیم...! ما حتی اگر گرسنه هم نبودیم ،می بایست دریک ساعت خاص ،سر سفره مینشستیم...خوشمزه ...
Media Removed
‍ ما ماهواره نداشتیم...! ما حتی اگر گرسنه هم نبودیم ،می بایست دریک ساعت خاص ،سر سفره مینشستیم...خوشمزه نیست یا دوست ندارم، جوابش سنگ سیاه بود...ما لباس برادر و خواهرهای بزرگترمان را،با شوق و ذوق میپوشیدیم.....ما یک کیف مدرسه را چندسال استفاده میکردیم... ما خیلی قانع بودیم به خدا...! صحنه دارترین ... ‍ ما ماهواره نداشتیم...! ما حتی اگر گرسنه هم نبودیم ،می بایست دریک ساعت خاص ،سر سفره مینشستیم...خوشمزه نیست یا دوست ندارم، جوابش سنگ سیاه بود...ما لباس برادر و خواهرهای بزرگترمان را،با شوق و ذوق میپوشیدیم.....ما یک کیف مدرسه را چندسال استفاده میکردیم... ما خیلی قانع بودیم به خدا...! صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی...یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان انگلیسی..!! زنهای فیلمهای تلویزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردندومانتوهای بلند میپوشیدند...حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند...! ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند...!!!ما اصلا انگار که توی باغ نبودیم....
عاشق که می شدیم، رویا می بافتیم...موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم...!ما خودمان خودمان را شناختیم!بدنمان را... جنسیتمان را...یواشکی و در گوشی آموختیم...!با ترس و دلهره...هیسسسس ! زشت بود...هیچکس یادمان نداد...!!!!و حالا...گیر افتاده ایم بین دو نسل!!که انگار زبان مارا نمیفهمند....نسلی که عشق و حال هایشان را توی دیسکو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند...والان تمام آن کارها برای ما منع شده...و نسلی که دارد با اینستا و اینترنت بزرگ می شود...ونمیتوانیم هیچ نصیحتی به آنها بکنیم...
خدای من،چرا هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند!!!!!
سلامتی نسلی که تفاوت فاصله اش با دهه ی قبل و دهه ی بعدش،یک مرتبه هزارسال شد!!! بچه های دهه پنجاه و شصت
#توهین_نکنیم #کتاب_بخونیم #لبخند_بزنیم
Read more
Loading...