مرا که دست در

Loading...


Unique profiles
94
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Address Food Hall, النجف الاشرف, Yazd, Iran
Average media age
1107.5 days
to ratio
4.9
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت ...
Media Removed
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی ... .
گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت
کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن
گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم
کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را ، پر دُر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت، بر گرد من کمر کن
#مولانا
Read more
Loading...
 #bighanoon #hassangholamalifard حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواهد مانند همه پسر بچه‌های هم سن و ...
Media Removed
#bighanoon #hassangholamalifard حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواهد مانند همه پسر بچه‌های هم سن و سال خودم کمی شیطنت کنم. دویدن را آغاز می‌کنم. آن‌قدر دورِ حیاط می‌دَوَم که به نفس نفس زدن می‌افتم. دهانم خشک شده. یکهو چشمم می‌افتد به انباری. پاورچین پاورچین از پله‌های انباری پایین می‌روم، پرده‌ای ... #bighanoon #hassangholamalifard
حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواهد مانند همه پسر بچه‌های هم سن و سال خودم کمی شیطنت کنم. دویدن را آغاز می‌کنم. آن‌قدر دورِ حیاط می‌دَوَم که به نفس نفس زدن می‌افتم. دهانم خشک شده. یکهو چشمم می‌افتد به انباری. پاورچین پاورچین از پله‌های انباری پایین می‌روم، پرده‌ای را که نقشِ درِ انباری دارد، کنار می‌زنم و پا درون تاریکی می‌‌گذارم. از ترس اینکه مبادا کسی مرا ببیند، پرده‌ پشت سرم را سر جایش برمی‌گردانم. کمی طول می‌کشد تا چشم‌هایم به تاریکی خو بگیرند. بویی عجیب و دوست داشتنی می‌پیچد توی دماغم، بویی که انگار ترکیبی از هزاران بوست. باریکه‌ای نور از پنجره کوچکی که نزدیک به سقفِ انباری‌ و چسبیده به زمین حیاط است کمی آنجا را روشن کرده. چشم می‌دوانم توی انباری. بوته‌های پیچ در پیچِ سیر و پیاز که با کلافی زمخت و خشک به هم گره خورده‌اند از سقف آویزانند. از سیرها و پیازهای آویزان می‌گذرم و به تاکستانی که گوشه‌ انباری‌ست می‌رسم. انگورها نیز همچون سیرها و پیازها از سقف آویزانند. از میان آن همه چیزهایی که انگار به دار آویخته‌ شده‌اند، می‌گذرم و به خُمره‌ها و دبه‌ها می‌رسم. سنگی را که روی یکی از خمره‌هاست، بر‌می‌دارم و پارچه‌ نمناکش را بو می‌کشم‌. دلم آشوب می‌شود. نمی‌دانم پدرم این زهرماری‌ را چطور می‌نوشد؟ سنگ را سر جایش می‌گذارم و سراغ دبه‌ تُرشی می‌روم. درش را به آرامی می‌پیچانم، دست توی دبه می‌برم و یک گل‌کلم کوچک شکار می‌کنم. زیادی تُرش است. گل‌کلم نیمه گاز زده را به دبه بازمی‌گردانم و لبخند می‌زنم، انگار که ماهی‌ای نیمه‌جان را به دریا انداخته‌ام! کمی آن طرف‌تر شیشه‌های بزرگ و خوش رنگِ آب‌غوره‌ها و آب زرشک‌ها و آب آلبالوها کنار هم ردیف شده‌اند. بزاق توی دهانم جمع می‌شود. چشم‌هایم جوری برق می‌زنند که انگار در آن تاریکی خودم هم برق‌شان را می‌بینم‌. پاورچین پاورچین سوی شیشه‌ آب زرشک می‌روم و پارچه‌‌ای را که در دهانه‌اش مچاله کرده و چپانده‌اند، درمی‌آورم. بوی آب زرشک مرا به شوق می‌آورد. شیشه برایم سنگین است اما آن‌قدر شوق نوشیدن دارم که نمی‌دانم چگونه بلندش می‌کنم. چند قُلُپ می‌نوشم. ترش است و کمی شور. ناگهان صدای پای کسی را روی پله‌های انباری می‌شنوم. دستپاچه شده‌ام. می‌دانم اگر مرا هنگام شکار ببینند، حسابی کُتکم خواهند زد. فکری به سرم می‌زند. شیشه‌ آب زرشک را روی بازو و آرنجم خالی می‌کنم. آب زرشکِ سرخ روی دستم همچون خون جاری می‌شود. کسی پرده‌ انباری را کنار می‌زند. لشکری از نور به درون انباری هجوم می‌آورد و
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. <span class="emoji emoji1f4da"></span> من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم ...
Media Removed
. من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد حتی اگر پیر و ناتوان ... .
📚
من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم
درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است
بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم
بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم
تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم
به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد
حتی اگر پیر و ناتوان شوم
حتی اگر دوستان و آشنایان مرا بر حذر دارند که وقت کنار کشیدن است
از پا نخواهم نشست
تا زمانی که قدرتی در بدن داشته باشم، خواهم دوید
حتی اگر زمان و رکوردم بدتر شود
به تلاش ادامه خواهم داد
شاید حتی تلاشم مضاعف شود
تا به هدف خود که رسیدن به خط پایان ماراتن باشد
دست پیدا کنم
دیگران هرچه می خواهند بگویند
سرشت من چنین است
من چنینم و کاری از دست من بر نمی آید

📙این کتاب اولین اثری از هاروکی موراکی بود که من خوندم ( با تمام تعریف هایی که از کافکا در کرانه شنیدم ولی هنوز موفق به خوندنش نشدم 💔)
ولی الان فکر میکنم خیلی اتفاق خوبی بود که بااین کتاب با این نویسنده آشنا شدم
چون هاروکی موراکامی، تو این کتاب قسمت هایی از زندگی خودش رو تعریف میکنه و این میتونه خوندن کتاب های دیگه هاروکی رو جذاب ترکنه
از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم، شما رو با دنیای ورزش و ماراتن چنان آشنا میکنه که ناخواسته شاید عاشق دویدن بشین حتی اگه به قول خود نویسنده ، تلاشی برای تشویق شما به این ورزش هدف این کتاب نیست🏃‍♂️🏃‍♀️
•••••••
ارسالى از دوست خوب هميشه همراه @_Forouzaan70_ .
.
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #ايراني
#بخون #كتابخوان #نشر #منتشر #ايرانيان
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #اهواز #ايرانى #مطبوعات #داستان #قصه #رمان #مطالعه #کتابدوستان #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #اهوازيا #كتابدوستان #اهوازيها
Read more
. خبر آمد که آقای غدیرش کردند و به فرمان خداوند وزیرش کردند به ید احمد مختار امیرش کردند و مرا تا ...
Media Removed
. خبر آمد که آقای غدیرش کردند و به فرمان خداوند وزیرش کردند به ید احمد مختار امیرش کردند و مرا تا ابدالدهر اسیرش کردند غم ندارم به رسول مَدَنی نائب هست غصه ای نیست عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله ، بگو همه را جمع کن و در وسط راه بگو برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو " اَشهَدُ ... .
خبر آمد که آقای غدیرش کردند
و به فرمان خداوند وزیرش کردند

به ید احمد مختار امیرش کردند
و مرا تا ابدالدهر اسیرش کردند

غم ندارم به رسول مَدَنی نائب هست
غصه ای نیست عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست

گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله ، بگو
همه را جمع کن و در وسط راه بگو

برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو
" اَشهَدُ اَنَّ عَلیً وَلیُ الله "بگو

تو بگو تا همگان بشنوند این اَشهد را
تو بگو تا بشناسند ولی ایزد را

مثل امروز همه مالک و عمار شدند
دست در دست علی با نفسش یار شدند

بعد پیغمبر اسلام ولایت دارد
او به جن و ملک و انس امامت دارد

اوست که بعد نبی حق خلافت دارد
در دل مرد و زن شیعه اقامت دارد

چقدر بیعت با شیر خدا شیرین است
هر کسی منکر حیدر بشود بی دین است

به خدا دلبر دلهاست تعجب نکنید
بخدا شاه دو دنیاست تعجب نکنید

آری او شافع فرداست تعجب نکنید
همه ی هستی زهراست تعجب نکنید

اَسَدُالله ست علی ، کور شود چشم حسود
وَ یَدُ الله ست علی ،کور شود چشم حسود

علیرضا خاکساری

_______________________________

عید سعید غدیر خم، عید کمال دین، عید امامت و ولایت رو محضر مبارک حضرت حجت عج و شما بزرگواران تبریک و تهنیت عرض میکنم.
.
عــیـــدتووون مـبــارک 🎉🎊🎉🎊🎉🌹🍀🌹🍀🌹🍀 _

#غدیرخم #عیدغدیرخم
#عید #غدیر
#عید_غدیر #شیعه #تشیع
#اسلام #ولایت #علی_ولی_الله
#یاعلی #يا_علي #امامت #حیدر
#نجف #مولا #من_کنت_مولاه_فهذا_علی_مولاه
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
#اسدالله_الغالب #اسد_الله #ولی_الله
#حیدری_ام #عیدغدیر #امیرالمؤمنين
#علی_بن_ابیطالب #یعسوب_الدین
#مولاعلی #عید_غدیر_خم
#علی #ایوان_نجف
Read more
. نقل است که احمد حرب، همسایه ای گبر داشت، بهرام نام. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را دزدان ببردند. خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است، تا غمخوارگی کنیم، اگر چه گبر است، همسایه است. *** چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می‌سوخت. پیشباز، ... .
نقل است که احمد حرب، همسایه ای گبر داشت، بهرام نام. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را دزدان ببردند. خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است، تا غمخوارگی کنیم، اگر چه گبر است، همسایه است.
***
چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می‌سوخت. پیشباز، دوید، آستین او را بوسه داد. بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است، تا سفره بنهم. شیخ گفت: خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی کنیم که شنیده ام که مال شما دزد برده است.
گبر گفت: آری! چنان است. اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم. یکی آنکه از من بردند، نه من از دیگری، دوم آنکه نیمه ای بردند و نیمه ای نه، سوم آنکه دین من با من است، دنیا خود آید و رود.
احمد را این سخن خوش آمد. گفت: این را بنویسید که از این سه سخن بوی مسلمانی می‌آید.
***
پس شیخ روی به بهرام کرد. گفت: این آتش را چرا می‌پرستی؟
گفت: تا مرا نسوزد، دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم، فردا بی وفایی نکند تا مرا به خدای رساند.
شیخ گفت: عظیم غلطی کرده ای آتش ضعیف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ریزد بمیرد. کسی که چنین ضعیف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانید؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانید. دیگر آنکه جاهل است. اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که یکی بهتر است، و از اینجاست که از نجاست و عود فرق نکند. دیگر تو هفتاد سال است تا او را می‌پرستی و هرگز من نپرستیده ام. بیا تا هر دو دست در آتش کنیم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد.
***
گبر را این سخن در دل افتاد. چهار مسئله بپرسم. اگر جواب دهی ایمان آورم. بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید؟ چون آفرید چرا رزق داد و چرا میرانید؟ و چون میرانید چرا برانگیزد؟
گفت: بیافرید تا او را بنده باشد، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند، و بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند، و زنده گردانید تا او را به قادری و عالمی بشناسند.
بهرام چون این بشنید گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد ا رسول الله.
***
چون وی مسلمان گشت شیخ نعره بزد و بیهوش شود. ساعتی بود بهوش بازآمد. گفتند: یا شیخ! سبب این چه بود؟
گفت: در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟
#تذکرة_الأولیاء
#عطار_نیشابوری
#عطار
#کمال_تبریزی
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#رضا_کیانیان
Read more
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه ...
Media Removed
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ ... .
.
هیچ نمی‌گوید. می‌گویم:
«من می‌ترسم.»
همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ آیا مِهی است که دست از میانش درمی‌گذرد؟
سکوت.
از بیرون سدای زندگی می‌آید. رشته‌ی بسته.
علی‌قلی می‌گوید:
«تو می‌بُری.»
چشم‌هایم تارند و پلک‌هایم سنگین. کرخت و سنگین. نمی‌توانم او را ببینم. می‌کوشم که پیدایش کنم. دلم شور می‌زند.
می‌گوید:
«سرگردانی. تباهی. نجات. باید ببُری. تیری تو را نشان کرده. پشت تو را. هفت قتل. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست:
من زار می‌زنم و باران تمام دنیا را از دیده می‌بارم. آن‌ها، سرد و بی‌اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل‌های پیاپی، پیش می‌برند. کسی دست مرا گرفته است و من می‌دوم. دانه‌های برف، آغشته به رنگ سپید بی‌رحم، و پیچیده در حریر گزنده‌ی باد به صورتم می‌خورد؛ به صورت کوچکم. به دست‌هایم، به دست‌های کوچکم.
«ریسمان پاره می‌شود. تو معلق می‌شوی. تو، معلق، می‌روی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن. به پگاه. به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبیِ سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست. • [از فصل نخست رمان «وصال در وادی هفتم»، نوشته‌ی عبّاس نعلبندیان] •
اولین روز خرداد ۱۳۶۸ بود که نعلبندیان خودش را کشت؛ با قرص‌ و سم و هرچه در خانه‌ داشت. آخرین جمله‌ای که در دفتر خاطراتش این بود «فقط خدا کند که امروز و فردا کسی سراغم نیاید.» و کسی نیامد تا سه روز بعد. #عباس_نعلبندیان #وصال_در_وادی_هفتم #abbasnalbandian
Read more
Loading...
فیلــم یک دقیقــــه ای #Tuck Me In #روی مرا بپوشـــان ساختــــۀ : #ایگناسیــــو اف.رودو محصــول اسپانیا 2014 این اثــر که بتازگی در فستیـــوال بین المللی فیلمهـــای یک دقیقـــه ای ( Filminute) موفــق به دریافت جایــــزه گردیــــده است ، برگرفتــــه از طرحیست که سال گذشتــــه توسط ... فیلــم یک دقیقــــه ای
#Tuck Me In
#روی مرا بپوشـــان
ساختــــۀ :
#ایگناسیــــو اف.رودو محصــول اسپانیا 2014
این اثــر که بتازگی در فستیـــوال بین المللی فیلمهـــای یک دقیقـــه ای ( Filminute) موفــق به دریافت جایــــزه گردیــــده است ، برگرفتــــه از طرحیست که سال گذشتــــه توسط « خــــووان جی. روئیــــــز » در واکنـــش به فراخوانی جهت نگارش داستانهــــــای ترسناکِ دو جملـــه ای خلــــق شـــده بـــــود
.
فیلم کوتاه «روی مرا بپوشان» ساخته ایگناسیو رودو در طول مدت زمانی کوتاه، یک دقیقه، توانسته است در جهت هدف خود به کیفیتی وحشت‌آور و مالیخولیایی دست بیابد. برای تبیین چگونگی رسیدن فیلم به چنین کیفیتی لازم است تا در ابتدا توجه ویژه‌ای به ثانیه ۲۷-۲۸ فیلم شود. در ثانیه ۲۸ در کنار مرد، عکسی سه نفره دیده می‌شود. پدر، مادر و پسر (الکس). در فیلم خبری از مادر نیست به جز عکسش. از جمله دلالت‌هایی (این فیلم تفسیرپذیر است و احتمالا دلالت‌های دیگری هم دارد) که این اثر دارد، نشان دادن همین تأثیر عدم حضور مادر در این خانواده است. مادر، حال بنا به هر دلیلی، در اینجا حضور واقعی و فیزیکی ندارد. نشان دادن عکس مادر اتفاقاً به شکلی نمادین تاکید دارد بر عدم حضور واقعی‌اش.

تأثیر عدم حضور مادر در این خانواده کوچک به این شکل بازنمایی شده است: جای مادر آن قدر خالی است که پسربچه برای جبران این جای خالی، همزادی خیالی برای خود ساخته است. تا این جا موضوع عادی به نظر می‌رسد، اما از این نقطه به بعد است که فیلم وارد فضای به اصطلاح وهمناک و مالیخولیایی می‌شود: تأثیر و عمقِ جای خالی مادر آن قدر سنگین است که این همزاد خیالی پسربچه، به همزادی واقعی بدل شده است، آن قدر واقعی که پدر هم حتی او را می‌بیند. البته نباید از تأثیری که عدم حضور مادر بر پدر هم می‌گذارد غافل ماند. یعنی جای خالی مادر آن چنان فضایِ روانی سنگینی ایجاد می کند که هم بر پسربچه و هم بر پدر به شدت تأثیرگذار است. در واقع سازندۀ فیلم فضایی روانی را با فضایی وهمناک و مالیخولیایی پیوند زده: فضا و جو روانی حاصل از عدم حضور مادر پیوند زده شده با بدل شدن همزادی خیالی به همزاد و موجودی واقعی. نتیجه این پیوند رسیدن به کیفیتی از حسِ وحشت است، منتها وحشتی غریب که حاصل فضا و جوی روانی است.

ویژگی اساسی و قابل توجهِ دیگر فیلم، چرخش و انتقالی است که بین ابتدا و انتهای فیلم رخ می‌دهد. در ابتدا پسربچه روی تخت، مثل تمامی بچه‌های دیگر در این سن و سال، معصوم و دوست داشتنی به نظر می‌رسد. در نقطه مقابل او هم پدر است که حس آرامش و امنیت را به پسربچه منتق
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f496"></span> دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید .<span class="emoji emoji1f496"></span> از نفس افتاده بودم، ...
Media Removed
دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید . از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید . شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید . بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج حضرت حافظ هم اینجای غزل، ... 👇💖
دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید
می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید
.💖
از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی
داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید
.💖
شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا
شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید
.💖
بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج
حضرت حافظ هم اینجای غزل، لب می‌گزید
.💖
از سمن بویان غزل گفتی، دل ما آب شد
یا لسان الغیب! دیدی نوبت ما هم رسید
.💖
با همین خال سیاه ترک شیرازی من
صد سمرقند و بخارا می‌شد از حافظ خرید
.💖
حوری باغ ارم شد، لیلی باغ عفیف
دید مجنونم، مرا با گوشه چشمی برگزید
.💖
پایبوس حضرت شاه چراغم برد و بعد
شد کنار دستغیب از دیدگانم ناپدید
.💖
آن چنان بر پا شد آشوبی که گویی در دلم
یک نفس، لطفِعلی خان داشت قلیان می‌کشید
.💖
آمدم بیرون و دیدم شوخِ شیرین کارِ من
شادمان در صحن، دنبال کبوتر می‌دوید
.💖
سعدیه، خواندم گلستان و نظر کردم به گل
سکه‌ها انداختم در آب حوضش، با امید
.💖
ناگهان با خنده‌ای قلب مرا از جای کند
با همان سرعت که حوا سیب را از شاخه چید
.💖
خواستم چیزی بپرسم... تا لبش را غنچه کرد
گفتمش فالوده‌ی شیراز، بانو! می‌خورید؟
.💖
بعله را آنقدر شیرین گفت تا در آن سکوت
تاپ، تاپِ قلب من را، روح سعدی هم شنید
.💖
حلقه‌ای دیدیم در غوغای بازار وکیل
برق زد چشمان او و برق از چشمم پرید
.💖
مثل یوسف رفتم از بازار تا زندان ارگ
داشت عشقش سینه و پیراهنم را می‌درید
.💖
دست در دست هم، از دروازه قرآن رد شدیم
من به سر، سودای او و او به سر، تور سفید
.💖
راستی مهریه‌ یادم رفت؛ شد یک شاخه گل،
چارده تا سکه و یک جلد قرآن مجید👌🌹💑
.
. #دلبر_من
#یاور_من
#ازدواج_موفق
#خیلی_دیر_اما_بازم_اومدیم😊
Read more
Loading...
. ■ «ششم اسفندماه زادروز استاد هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) خجسته باد. غزل زیبایی از استاد»: . هوای روی ...
Media Removed
. ■ «ششم اسفندماه زادروز استاد هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) خجسته باد. غزل زیبایی از استاد»: . هوای روی تو دارم نمی گذارندم  مگر به کوی تو این ابرها ببارندم . مرا که مست توام این خمار خواهد کشت  نگاه کن که به دست که می سپارندم . مگر در این شب دیر انتظار عاشق . ■ «ششم اسفندماه زادروز استاد هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) خجسته باد. غزل زیبایی از استاد»: . هوای روی تو دارم نمی گذارندم  مگر به کوی تو این ابرها ببارندم . مرا که مست توام این خمار خواهد کشت  نگاه کن که به دست که می سپارندم . مگر در این شب دیر انتظار عاشق
 #چهارشنبه_های_روایتی #ما_همین_چند_نفر_گریه_کنان_حسنیم #لا_یوم_کیومک_یا_اباعبدالله . . چون ...
Media Removed
#چهارشنبه_های_روایتی #ما_همین_چند_نفر_گریه_کنان_حسنیم #لا_یوم_کیومک_یا_اباعبدالله . . چون امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه عليه روزهاى آخر عمر خويش را سپرى مى نمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مباركش به رنگ سبز متمايل گشته بود. و در اين هنگام برادرش حسين سلام اللّه ... #چهارشنبه_های_روایتی
#ما_همین_چند_نفر_گریه_کنان_حسنیم
#لا_یوم_کیومک_یا_اباعبدالله
.
.
چون امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه عليه روزهاى آخر عمر خويش را سپرى مى نمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مباركش به رنگ سبز متمايل گشته بود.
و در اين هنگام برادرش حسين سلام اللّه عليه كنار او حضور داشت ؛ كه ناگاه امام حسن عليه السلام گريان شد، حسين اظهار داشت : چرا رنگ صورتت دگرگون و سبز شده است ؛ و چرا گريان هستى ؟
فرمود: اى برادر! هم اكنون به ياد سخنى از جدّم رسول خدا افتادم ؛ و ناگهان دست در گردن هم انداخته و مدّتى گريستند. پس از آن امام حسين سلام اللّه عليه پرسيد جدّم چه فرموده است ؟
پاسخ داد: در ضمن سخنانى فرمود: آن هنگامى كه به معراج رفتم و در بهشت وارد شدم و جايگاه مؤ منين را مشاهده كردم ، دو قصر بسيار زيبا و عظيم مرا جلب توجّه ساخت كه يكى از آن ها زبرجدِ سبز رنگ و ديگرى از ياقوتِ قرمز بود.
از جبرئيل پرسيدم : اين دو قصر زيبا براى چه كسانى است ؟
جبرئيل اظهار داشت : يكى از آن ها براى حسن و آن ديگرى از براى حسين مى باشد.
گفتم : اى برادر، جبرئيل ! پس چرا هر دو يك رنگ نيستند؟
ساكت ماند و جوابى نگفت ، پرسيدم : چرا حرف نمى زنى و جواب مرا نمى دهى ؟
گفت : شرم دارم از اين كه سخنى بر زبان آورم .
پس او را به خداوند متعال سوگند دادم كه علّت آن را بيان نمايد.
پاسخ داد: آن ساختمانى كه سبز رنگ است براى حسن ساخته شده ، چون او را به وسيله زهر مسموم مى كنند و هنگام رحلت رنگ بدن مباركش سبز خواهد شد.
و آن ديگرى كه قرمز مى باشد براى حسين تهيّه شده ، چون او را به قتل مى رسانند و سر و صورت و بدن مقدّسش آغشته به خون خواهد شد.
و در اين لحظه امام حسن مجتبى و برادرش حسين سلام اللّه عليهما و تمام كسانى كه در آن مجلس حضور داشتند سخت گريستند.

#آمده_در:
مدينة المعاجز: ج 3، ص 331، ح 913، منتخب طُريحى : ص 180.
.
.
#حسن_شدی_که_غریبی_همیشه_ناب_بماند
#تفاوت_زن_چون_جعده_و_رباب_بماند
#داستان_های_زندگی_امام_حسن
#حسنیه_مجازی_کریم_اهل_بیت
#خانواده_امام_حسنی_ها
#ما_امت_حسنيم
#امام_حسنى_ها
Read more
این آهنگ #فریدون_فروغی مرا به سالهای دور برد... . . . . .روزی که از ماموریت برگشته بودی ، همه را بغل کردی . پیشانی پسرها را بوسیدی. . .مرا نه! مرا که باچشمان اشک آلود ، لحظه به لحظه نبودنت را شمرده بودم و دعا خوانده بودم . . . از کنار من گذشتی ، انگار که نیستم من ... . شاید براستی ، نبودم ... این آهنگ #فریدون_فروغی مرا به سالهای دور برد... . .
.
. .روزی که از ماموریت برگشته بودی ،
همه را بغل کردی .
پیشانی پسرها را بوسیدی.
.
.مرا نه!
مرا که باچشمان اشک آلود ،
لحظه به لحظه نبودنت را شمرده بودم و
دعا خوانده بودم .
.
.
از کنار من گذشتی ،
انگار که نیستم من ...
.

شاید براستی ، نبودم !
در لغت نامه ی فرمانده ، #عاشق وجود نداشت ...
.
.
.
.
.
پیام دادم :
من هم منتظرت بودم ،
مرا هم در آغوش بگیر ، مثل آنها ... .

نوشتی :
انشالله!

انشالله یعنی چه؟! ..
.
.برای یک زن عاشق و " انشاءالله " .... ؟!
.
.

سالهاست که ما ،
پای انشاالله شما ، .
نشستیم ،
شکستیم ،
و از نو ، برخاستیم ...
.
.

گفتی نگو !
.نگفتیم ...
.
.
.
.
رسم سربازی ،
سکوت است !
.
. .
. . اما ، چه خوب بلد بودی ،
عاشقان را سرباز کنی !

#شهید شان ، بمیرانی ... .
و لبخند بزنی ... .
.

باشد ،
پیروز این میدان ، باز هم تو باش ! .
. .
.
.
.
.

من سلحشورانه ، عاشق میمانم !
.

با لباس رزم ، تو را روزی ،
. آنسوی واژه های جنگ و صلح ،
در آغوش میکشم ... .
.

و نسلهای بعد ،
خصمانه ، عشق میورزند ...
.
.

چون من ،
چونان یک زن ، مادر ، .
.دلشکسته ،
یک سرباز ...
.
.
.

زنی منتظر ، میان دشتها ...
ایستاده با سلاح !
.
همه میدانند که از تو ، همیشه ، قوی ترم !
چه کسی از زنی عاشق ، قویتر است ؟
.
. .
. .
.
. .
و دخترکی که در وجودم ، شادمانه ، نگاهت میکرد ! .
هنوز برایت ، دست تکان میدهد ،
و هورا میکشد .. .
.
. .
.

در لغت نامه ی تو ،
شادمانی هم ، وجود نداشت ، مرد هیچکس ! . . .
.

کمی شاد باش #فرمانده !
.کمی شاد

#یا_علی
.
.
.
. . .
#انشالله
بزودی
دیدار .
.
. .
.
.

شاید شما دوستان هم از این آهنگ ، خاطره ای داشته باشید !

#چیستایثربی
#چیستا_یثربی
#چیستا
#ترانه
#فروغی
#عاشق
بهتر است کسی نداند فرمانده کیست! جمله ی #تو
#جنگ #سربازی #سرباز #سردار/ایستاده با #سلاح
#یار_دبستانی_من
#پستچی #رمان
#نشر_قطره
#کتاب #داستان
آنلاین.پستی.حضوری. کتابفروشیهای مطرح ، الکترونیک
88973351 قطره/ #ناشران
پیج رسمی
.

#chista_yasrebi
#Novelist
#Poet
#Cinema #poetry #chistayasrebi

@chista_yasrebi.2پیج دوم من
Read more
سلام دوستان عزيز<span class="emoji emoji1f339"></span> نویسنده‌ای مشهور، در اطاقش نشسته بود تک و تنها. دلش مالامال از اندوه قلم در دست ...
Media Removed
سلام دوستان عزيز نویسنده‌ای مشهور، در اطاقش نشسته بود تک و تنها. دلش مالامال از اندوه قلم در دست گرفت و چنین نوشت: "سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را در آوردند. مدّتی دراز در اثر این عمل اسیر بستر بودم و فاقد حرکت. در همین سال به سنّ شصت رسیدم و شغل مورد علاقه‌م از دستم رفت. سی سال از ... سلام دوستان عزيز🌹

نویسنده‌ای مشهور، در اطاقش نشسته بود تک و تنها. دلش مالامال از اندوه قلم در دست گرفت و چنین نوشت: "سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را در آوردند.
مدّتی دراز در اثر این عمل اسیر بستر بودم و فاقد حرکت.
در همین سال به سنّ شصت رسیدم و شغل مورد علاقه‌م از دستم رفت.
سی سال از عمرم را در این مؤسّسۀ انتشاراتی سپری کرده بودم.
در همین سال درگذشت پدرم غم به جانم ریخت و دلم را از اندوه انباشت. در همین سال بود که پسرم تصادف کرد و در نتیجه از امتحان پزشکی‌اش محروم شد.
مجبور شد چندین روز گچ گرفته در بیمارستان ملازم بستر شود. از دست رفتن اتومبیل هم ضرر دیگری بود که وارد شد." و در پایان نوشت، "خدایا، چه سال بدی بود پارسال!" در این هنگام همسر نویسنده، بدون آن که او متوجّه شود، وارد اطاق شد و همسرش را غرق افکار و چهره‌اش را اندوه‌زده یافت. از پشت سر به او نزدیک شد و آنچه را که بر صفحه کاغذ نقش بسته بود خواند.
بی آن که واکنشی نشان دهد که همسرش از وجود او آگاه شود، اطاق را ترک کرد. اندکی گذشت که دیگربار وارد شد و کاغذی را روی میز همسرش در کنار کاغذ او نهاد.

نویسنده نگاهی به آن کاغذ انداخت و نام خودش را روی آن دید؛ روی کاغذ نوشته شده بود: "سال گذشته از شرّ کیسۀ صفرا، که سالها مرا قرین درد و رنج ساخته بود، رهایی یافتم. سال گذشته در سلامت کامل به سن شصت رسیدم و از شغلم بازنشسته شدم.
حالا می‌توانم اوقاتم را بهتر از قبل با تمرکز بیشتر و آرامش افزون‌تر صرف نوشتن کنم. در همین سال بود که پدرم، در نود و پنج سالگی، بدون آن که زمین‌گیر شود یا متّکی به کسی گردد، بی آن که در شرایط نامطلوبی قرار گیرد، به دیدار خالقش شتافت. در همین سال بود که خداوند به پسرم زندگی دوباره بخشید. اتومبیلم از بین رفت امّا پسرم بی آن که معلول شود زنده ماند. " و در پایان نوشته بود، "سال گذشته از مواهب گستردۀ خداوند برخوردار بودیم و چقدر به خوبی و خوشی به پایان رسید!" نویسنده از خواندن این تعبیر و تفسیر زیبا و دلگرم کننده از رویدادهای زندگی در سال گذشته بسیار شادمان و خرسند و در عین حال متحیّر شد. 🔹در زندگی روزمرّه باید بدانیم که شادمانی نیست که ما را شاکر و سپاسگزار می‌کند بلکه امتنان و شاکر بودن است که ما را مسرور می‌سازد.🌹
Read more
Loading...
‌ با قلب من، ای عشق! کاری کن که باید کاری که دل بردارم از امّا و شاید کاری که تنها خود بدانی چیست! یا ...
Media Removed
‌ با قلب من، ای عشق! کاری کن که باید کاری که دل بردارم از امّا و شاید کاری که تنها خود بدانی چیست! یا نه! کاری که از دست خودت هم بر نیاید ای دل جلایی تازه پیدا کن که این عشق چون آه در «آیینه» خود را می نماید باید که بر دیوار زندان سر بکوبم آه مرا گر بشنود در می گشاید رفتم که برگردم به آغوش تو ای عشق! تا ...
با قلب من، ای عشق! کاری کن که باید
کاری که دل بردارم از امّا و شاید
کاری که تنها خود بدانی چیست! یا نه!
کاری که از دست خودت هم بر نیاید
ای دل جلایی تازه پیدا کن که این عشق
چون آه در «آیینه» خود را می نماید
باید که بر دیوار زندان سر بکوبم
آه مرا گر بشنود در می گشاید
رفتم که برگردم به آغوش تو ای عشق!
تا جان به جای خستگی از تن درآید
+
#فاضل_نظری


Read more
اولین شاخه ی گل رو به سوی نفس عشق شکفت دردهایم همه خفت اولین شاخه ی گل اولین بود بر این قلب غریب که ...
Media Removed
اولین شاخه ی گل رو به سوی نفس عشق شکفت دردهایم همه خفت اولین شاخه ی گل اولین بود بر این قلب غریب که چنان ناز نشست در پی اش درد شکست کاش در باور من شاخه ی اول گل تنها بود تا جهان از گذرش رسوا بود روزی از روز خدا شاخه گلی پیدا شد دست در دست نشست در پی اش عقل شکست کاش میدانستم بوی این شاخه ی گل خاک کند ... اولین شاخه ی گل
رو به سوی نفس عشق شکفت
دردهایم همه خفت
اولین شاخه ی گل
اولین بود بر این قلب غریب
که چنان ناز نشست
در پی اش درد شکست
کاش در باور من شاخه ی اول گل تنها بود
تا جهان از گذرش رسوا بود
روزی از روز خدا شاخه گلی پیدا شد
دست در دست نشست
در پی اش عقل شکست
کاش میدانستم
بوی این شاخه ی گل خاک کند عشق مرا
غنچه ی غم زده اش پاک کند عشق مرا
کاش این گل که گلبرگ غم است
آسمان دل من را به هیاهوی تو رسوا میکرد
بعد با سلطه ی عشق
در میان من و تو اشک چنان جا میکرد
که از آن گل همه خارش میرفت
ولی ای وای که افسوس بوی نازش می ماند
این گل ناز و عجیب
آخرین شاخه ی گل نام گرفت
قصه ابهام گرفت
بر سر قصه ی این شاخه ی گل
عشق با اشک مدارا میکند
در سکوت دل من درد چنان جا می کند
که به انکار جهان قصه ی من ثبت شود
عشق با باور یک روزه ی خود
آخرین شاخه ی هر حرف شود
آخرین شاخه ی گل اولین قصه ی هر درد شود
شعر سعيد امام ياري
#گل #دوربين #عكاسي #هنر #مشهد #كنون #طبيعت
#flower #camera #photography #art #mashhad #Iran #nature
Read more
 #شعرفارسی #غزل #عاشقانه #قم #تنهایی #غربت #باران #شعر #عشق #دختر #پسر #پاییز #پارک #نیمکت #تک #غزل #انتظار ...
Media Removed
#شعرفارسی #غزل #عاشقانه #قم #تنهایی #غربت #باران #شعر #عشق #دختر #پسر #پاییز #پارک #نیمکت #تک #غزل #انتظار #شب #سکوت . دوباره نیمه شب است و خودت که می دانی من و خیال تو و این سکوت طولانی گرفته جای سرانگشت مهربانت را دو رود جاری اشک از نگاه بارانی شب است و بغض من و وحشت از نیامدنت هزار فکر ... #شعرفارسی #غزل #عاشقانه #قم #تنهایی #غربت #باران #شعر #عشق #دختر #پسر #پاییز #پارک #نیمکت #تک #غزل
#انتظار #شب #سکوت
.
دوباره نیمه شب است و خودت که می دانی
من و خیال تو و این سکوت طولانی

گرفته جای سرانگشت مهربانت را
دو رود جاری اشک از نگاه بارانی

شب است و بغض من و وحشت از نیامدنت
هزار فکر محال و خیال شیطانی

که زیر گوش دلم هی مدام می خوانند
کسی گرفته دلت را کسی که پنهانی

کسی که زل زده ای جای من به چشمانش
کسی که در شب چشمت گرفته مهمانی

گرفته دست تو را و گمان کنم داری
برای او غزل عاشقانه می خوانی

گمان کنم که به چشمش ستاره می بخشی
که گرچه ماه منی از شبم گریزانی

خدا نکرده اگر عاشقش ... زبانم لال !
مگر تو عاشق من ...؟هه ! چه عشق ارزانی !

بدون تو چه کسی پس ... مرا که بانويم
که حال و روز مرا ...نه ! تو هم نمی داني

خدا کند که همین لحظه پشت در باشی
نگو که پای دلش ... نه ! بگو ... نمی ماني

شب است و مثل من از دست تو نمی گذرد
شبی که بی من و غم های من ، تو خندانی ....
.
.
.
.
.
.
.
.
Tag your best friends
پست های قبلی رواز دست ندید
Read more
Loading...
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که ...
Media Removed
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی، جز خود نخواستی، جز خود نگفتی و تو رفتی ... تا اعماق «من» اَت، تا اوج «نَفْس» اَت، تا بی نهایت «هوس» اَت، و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ... تو از خانه گریختی به کجا؟ در ... در تو گفتم
بر تو گفتم
با تو گفتم
که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی
تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی،
جز خود نخواستی،
جز خود نگفتی
و تو رفتی ...
تا اعماق «من» اَت،
تا اوج «نَفْس» اَت،
تا بی نهایت «هوس» اَت،
و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ...
تو از خانه گریختی
به کجا؟
در کجا؟
در کی؟
لیکن، من تو را خواستم
به تو گفتم «باز آی»
به خانۀ نور
آنجایی که هیچ نیست جز عشق
به اعماق وجودت
که من در انتظار بازگشتت، نگاهم را نور راهت می کنم
و تو، «یاد آر» ... بالِ پروازت را که ندانسته دادی از دست، در بیهودهْ راه
باز آی
آغوشم گشوده است
من تو را خوانَم
من تو را خواهَم

تو مرا خوانی؟
تو مرا خواهی؟
باز آی
باز آی
ای بندۀ ره گم کرده ام
باز آی که خدایت در انتظارت است
.
🔸عوايد تبليغات صرف امور خيريه ميشود
🔹استفاده از تمام پستهای پیج وکانال تلگرام برای همه آزاده
براي ذخيره متن و عكس ها به كانال خدا آفيشيال مراجعه كنيد
⬅️ لينك عضويت كانال بالاي پيج هست➡️
Read more
 #پریشان_افکار_روانی_زنجیره_ای #جانا_جانان_کودک_درون #صرفا_دل_گرافی #عاشقی_یعنی_این_یعنی_ایول <span class="emoji emoji1f4dd"></span>ثانیه ...
Media Removed
#پریشان_افکار_روانی_زنجیره_ای #جانا_جانان_کودک_درون #صرفا_دل_گرافی #عاشقی_یعنی_این_یعنی_ایول ثانیه ها به سرعت سپری می‌شوند،اما ما گذر روز ماه سال را متوجه نمی‌شویم چه برسد ثانیه ها. انگار همین دیروز بود در تکاپوی اولین تولد این عشق تمام نشدنی بودیم. دقیق نمی‌دانم اما شاید همنشین ... #پریشان_افکار_روانی_زنجیره_ای #جانا_جانان_کودک_درون
#صرفا_دل_گرافی #عاشقی_یعنی_این_یعنی_ایول
📝ثانیه ها به سرعت سپری می‌شوند،اما ما گذر روز ماه سال را متوجه نمی‌شویم چه برسد ثانیه ها. انگار همین دیروز بود در تکاپوی اولین تولد این عشق تمام نشدنی بودیم.
📝دقیق نمی‌دانم اما شاید همنشین شدن من با فرشته های کوچک در یک جمع، نشانه ترس از بزرگ شدن است.
از بزرگ شدن میترسم، از فتنه هایش، از دروغ و دغل هایش، از خودخواه شدنش ، از من من کردن هایش، از خو برتر پنداری هایش، از خشک رفتار کردن هایش، از آن نگاه های سرد و بی روحش و... . راحت بگویم خیلی میترسم روزی شوم همچون مترسکی بی روح که جز دافعه چیزی ندارم مگر برای آن پرندگانی که به من عادت کرده اند.
📝هنوز هم با کوچکترین نگاه ناراحت میشوم و با لبخندی دل شاد،همانند کودکی خردسال که با نگاهی از دست زدن به چیزی خوداردی می‌کند و می‌زند زیر گریه اما دقیقه ای دیگر با لبخندی در آغوش آرام می‌گیرد.
📝با افتخار می‌توانم فریاد بزنم آری من کودکانه رفتار میکنم من ساده می مانم و هنوز هم کودکانه بر رسیدن خواسته هایم مصر هستم،آری من با کودکانه رفتار هایم به آن لذتی خواهم رسید که در ذهن کج فهم من من های خیلی هم نگنجد.
📝ما معنی بزرگ شدن را هم عوض کرده ایم آن کجا و این کجا...
📝 #پ_ن:اگه یه روزی بشه که بگن فقط حق داری انتخاب های معدودی داشته باشی مطمئنم این دو و الخصوص الخصوص صاحب آن که دست که شانه ام را نوازش می‌کند اولین انتخاب های من هستند.
📝 #پ_ن (حرفی با خدا) :خدایا اینان را بزرگ نکن اگر کرده منزلت ده نه قدی دیلاق،یادت هست آن کس را که بزرگ کردی الان من من می‌کند و دیگر از گردانه زندگی مرا پرت کرد؟ یک بار مزه این شستت را کشیده ام دیگر نایی برای لب زدن هم ندارم.
😟یعنی میشه تا تابستان دیگه شما رو ندید؟ 😟
#ممنونم_از_اطرافیانی_که_گر_بزرگ_شوم_مرا_منزلت_خواهند_اموخت_نه_دیلاقی #داشتن_بهترینها_نمعت است
Read more
عزیز مهربونم!!! من در خود جوری هستم که نمیتوانم برایت زندگی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد.نمی ...
Media Removed
عزیز مهربونم!!! من در خود جوری هستم که نمیتوانم برایت زندگی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد.نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود،بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت میخواهم! من و تو میدانیم که زندگی بسیار زیبا،اما دشوار و شکننده است!میدانیم که قرار است همانطور که ... عزیز مهربونم!!!
من در خود جوری هستم که نمیتوانم برایت زندگی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد.نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود،بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت میخواهم!
من و تو میدانیم که زندگی بسیار زیبا،اما دشوار و شکننده است!میدانیم که قرار است همانطور که گاهی موفق میشویم جاهایی هم موفق نشویم.یا دست کم رسیدن به برخی از خواسته ها و آرزوهایمان را مدتی به تعویق بیندازیم. یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی درما،یا یکی از عزیزان و دوستانمان،مهمان میشود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم.
میدانیم که گاه با داشتن مال و گاه با نداشتنش،گرفتار میشویم.
میدانیم از این بهار تا آن بهار،فاصله ای است؛پرازماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخاب ما نیستند،اما گریز ناپذیرند.
نمی خواهم بگویم که تو را به خدا میسپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمیگذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد!
چون میدانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردنهای نارس و فهم ناشده ی ما!
دیگرآنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین چیزهایی را میچینیم که هراس نبودن،کم شدن یا از دست دادنشان را داریم آن قدر تجربه داریم که درک میکنیم مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی میکنند،برای اینکه،خودشان را به آن راه بزنند،که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها،شادباشها، تبریکات،تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد!(وشاید این خود نمایش قدرت امید در انسان باشد که به رویارویی هر احتمالی،بالبخندمیرود!)
میدانی !میخواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فصول زندگی،در سرما و گرمای روزگار،درتمام بارانها،برفها،
طوفانها،خشکسالی ها،شکستهاوموفقیتها،
شادیها و غمها،ازدست دادنهاوبه دست آوردنها؛در امان و قرار دارد.!
آرزو میکنم،آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی،آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی،و آنقدری در قلبت آگاهی ودر ذهنت روشنایی باشدو بیاید که:
تمام زندگی را -هر طور که پیش رود- مشتاقانه،امیدوارانه،سرافرازانه وعاشقانه
زندگی کنی!

تو نیز مرا همین آرزو کن.🙏 باشد که سال بعد،همین حوالی، خشنود از خودو آنچه گذشته به یکدیگر لبخندبزنیم
و همچنان چون بهار،مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم.❤️❤️❤️
عيدتون مبارك .
#حسين_منصف ♍️🙏🌹
◼️◼️◼️◼️◾️◾️◾️◾️▪️▪️▪️▪️
#عيد #نوروز #عيد_نوروز #موسيقى #شعر #ادبيات #هنر #تار #سه_تار #نوازنده #آهنگساز #رفاقت #عكس #عكاسى #سينما #art #artist #artistsofinstagram #artistslife #life #photooftheday #photographer #photoshoot #photographers_tr
Read more
Loading...
 #تورج_بخشایشی حس پرواز در شبی تاریک حس یک گرگ واقعا تنها حس زخمی عمیق در قلبت حس مردی بریده از زنها سالهایی ...
Media Removed
#تورج_بخشایشی حس پرواز در شبی تاریک حس یک گرگ واقعا تنها حس زخمی عمیق در قلبت حس مردی بریده از زنها سالهایی که بی سبب گم شد سالهایی که بی سبب پوسید تا نشستم کمی نفس بکشم مرگ خم شد سر مرا بوسید زخم تلخی که مانده در قلبم همچو دریا به جذر و مد بوده است هیچ کس این وسط مقصر نیست حال دنیا همیشه بد بوده ... #تورج_بخشایشی
حس پرواز در شبی تاریک
حس یک گرگ واقعا تنها
حس زخمی عمیق در قلبت
حس مردی بریده از زنها
سالهایی که بی سبب گم شد
سالهایی که بی سبب پوسید
تا نشستم کمی نفس بکشم
مرگ خم شد سر مرا بوسید
زخم تلخی که مانده در قلبم
همچو دریا به جذر و مد بوده است
هیچ کس این وسط مقصر نیست
حال دنیا همیشه بد بوده است
حال دنیا که در بد و خوبش
واقعا حق انتخابی نیست
رنگ ، محصول بازی نور است
هیچ چیزی به رنگ آبی نیست
دست و پایم به هم گره خورده
روحم از خستگی زمینگیر است
حال من مثل بچه آهویی ست
که گرفتار پنجه ی شیر است
زندگی فالگیر پیری بود
بر در سست ِ خانه ام کوبید
سوزن داغ بر تنم لغزاند
خال دل را به شانه ام کوبید
کولی نیمه گنگ تعطیلی
که زبان مرا نمی فهمید
زیر لب قصه ی خودش را داشت
داستان مرا نمی فهمید
یادم انداخت گریه کردن را
بغضها اهرم فشارش بود
حس او قبل کشتنم حس
بازی شیر باشکارش بود
بازی مرگ را بیاموزیم
عرصه ها بر تو تنگ می آید
سینه ات را اگر سپر کردی
مرگ مثل فشنگ می آید
از تو می خواستم که بگریزم
نقشه ی راه توی جیبم بود
سادگی کردم و نفهمیدم
جای گاز تو روی سیبم بود
سادگی کردم و نفهمیدم
گم شدن در غبار یعنی چه
ناگهان در خودت فرو بروی
زندگی توی غار یعنی چه
بی تو تنهایی ام فراگیر است
با تو تکرار می کنم غم را
تیغ بردار و یک به یک بشکاف
لایه های سیاه دردم را
تو بگو قرعه ی خداحافظ
چند دفعه به نام من افتاد
چند تا خواب خوش تباه شد و
چند تا بوسه از دهن افتاد
تو بگو آخرین بهار چه شد
که سراسیمه از نفس افتاد
چند آئینه بیقرار شد و
چند پروانه در قفس افتاد
از بهار گذشته تا حالا
جگری که دوباره خون می شد
روبه خورشید و دستها بالا
لاک پشتی که واژگون می شد
مرد افتاد و مرگ مغزی شد
مرگ تنها علاج بیمار یست
زندگی عاقبت به من فهماند
عشق یک گونه از خودآزاری ست

تورج بخشایشی
Read more
ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا #صلی_الله_علیک_یا_ابا_عبدالله_الحسین #ز_خانه_ها_همه_بـــــــوی_طـــــعـــــام_مى_آمد_ولي_به_جان_تو_بابا_گرسنه_خوابيدم #رقیه_جان #نوکری_ارباب_شرف_ماست ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا
مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی
اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

#صلی_الله_علیک_یا_ابا_عبدالله_الحسین
#ز_خانه_ها_همه_بـــــــوی_طـــــعـــــام_مى_آمد_ولي_به_جان_تو_بابا_گرسنه_خوابيدم
#رقیه_جان
#نوکری_ارباب_شرف_ماست
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته ...
Media Removed
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ... در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم
حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم
حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم
عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست
گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ایم که عاقبتی در کارشان نیست
مردمی که مردمیتشان را نیز فراموش کرده اند و هر روز بیشتر ترک اغوش میکنند!
کسی که به من دایی میگفت نیز اکنون دو برابر چنین قدش شده!
من چند سالی بزرگتر شده ام یا زندگی برای من به جلو رفته است؟
واقعا چند ساعت در روز به خود می اندیشیم
چند ساعت به دیگران فکر نمیکنیم؟
چند روز میتوانیم به باورهای چند سال قبل فکر کنیم؟
در اتاق چند جوان میتوانیم کتاب خانه ای را یافت کنیم
اخر ایا میتوان خشم بی خیال تباه شده البر کامو در بیگانه را ندانست و با چیستی نیستی خود اشنا شد؟
چگونه میتوان به راز گتسبی بزرگ پی برد وقتی حتا نمیخواهیم گتسبی نبودن را تمرین کنیم؟
از ثانیه های تلف شده مان چه میماند؟
جز چند گزینه درماندگی و هیجانات تهی!
گاه فکر میکنم کودکیم به تنها بودن های بسیار گذشت و از انها چیزی به یادگار باقی نماند
کاش ان روزها جور تازه ای بود
به خویش که نگاه میکنم گویی برگی از صدها کتاب هستم که میشود بدون مطالعه به اول و اخرش رسید!
گویی زود همه چیز تمام میشود
انها که میفهمند کجای کاریم، بیشک بی خیال ترند! گویی دیگر چیزی نیز برای از دست دادن نداریم
گویی کتاب های خوانده نشده مان نیز توقعی از ما ندارند!
دلم برای خواندن اولین رمانم تنگ شده
قلبم برای تمام فیلم های نادیده ام فشرده است و منتظر یک کشف جدیدم
این نوشته ها، حقیقتیست که باید از ذاتی برون اید که ریشه دانسته هایش را در تمام شب های تنهایش یافت کرده است!
راستی میدانید؟ در تمام امیدواری هایمان به مرگ نزدیکیم!
حیف ان باشد که اگر ندانیم چطور زندگی کرده ایم، نفهمیم که چگونه باید بمیریم!
ولی اکنون سرشار از دوباره فهمیدنم
بیایید با یکدیگر هم دل باشیم
بیایید برای هم از خاطرات از دست رفته مردی بگوییم که عشق را در شبی تاریک از دست داد و با صدای نسیم ملایمی به زندگی بازگشت!
اری
این من هستم چند سالی دیگر!
ادامه قصه مردی که نمیدانست چرا مردمش مهرورز نیستند و چرا قهرمانان کتاب هایش گم شده اند
این منی بودم که در جایی وسیع گم شد و قصه اش را برای چند نفری تعریف کرد
منی که دیگر در اتاقی میخوابم که فقط یک میز تحریر و چند کتاب دارد!
کمی مرا یاد کنید
شما کجای داستان منید؟

نوشته امیرشمس
@amirshamsofficial
Read more
چند هزار سال است که زیست ما با رنج آغشته است؟ چند هزار سال دیگر رنجی از این دست در انتظار ماست؟ و چند هزار سال است که سرشکسته چشم به راه نجات بخشی مانده‌ایم که بیاید و نیامده؟ آن چه در ادامه آمده سرود دوم گات‌هاست (بخشی کهن از اوستا): گوشورون [روان زمین] نزد شما گله گزارْد: مرا برای چه آفریدی؟ که مرا ساخت؟ ... چند هزار سال است که زیست ما با رنج آغشته است؟ چند هزار سال دیگر رنجی از این دست در انتظار ماست؟ و چند هزار سال است که سرشکسته چشم به راه نجات بخشی مانده‌ایم که بیاید و نیامده؟ آن چه در ادامه آمده سرود دوم گات‌هاست (بخشی کهن از اوستا): گوشورون [روان زمین] نزد شما گله گزارْد: مرا برای چه آفریدی؟ که مرا ساخت؟ خشم و چپاول و تندخویی و گستاخی و دست یازی، مرا یکسره در میان گرفته است . مرا جز تو پشت و پناه دیگری نیست. اینک رهاننده ای شایسته به من بنمای.
اهنودگاه، هات ۲۹، بند یکم
#کازرون
Music by @abbassarafraz
Read more
... #کتاب #کتاب_خوب #کتابخوان «زنی با موهای قرمز» رمانی از اورهان پاموک، نویسنده‌ی نامدار ترک ...
Media Removed
... #کتاب #کتاب_خوب #کتابخوان «زنی با موهای قرمز» رمانی از اورهان پاموک، نویسنده‌ی نامدار ترک و برنده‌ جایزه‌ی نوبل ادبیات است. جِم پسری جوان و سودایی است که دست تقدیر او را به روستایی در اطراف استانبول می‌کشاند. او آنجا درگیر ماجرایی عاشقانه می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. ... ...
#کتاب
#کتاب_خوب
#کتابخوان «زنی با موهای قرمز» رمانی از اورهان پاموک، نویسنده‌ی نامدار ترک و برنده‌ جایزه‌ی نوبل ادبیات است.
جِم پسری جوان و سودایی است که دست تقدیر او را به روستایی در اطراف استانبول می‌کشاند. او آنجا درگیر ماجرایی عاشقانه می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. هم‌زمان داستان‌های جذاب دیگری هم روایت می‌شوند: بار دیگر، رستم و سهراب شاهنامه‌ی فردوسی به نبرد هم می‌روند و اودیپ پدرش را می‌کُشد.
پاموک در این رمانِ جسورانه و خلاقانه‌اش افسانه‌ها و اسطوره‌ها را با واقعیت پیوند می‌زند و ماجرایی تودرتو و جذاب با پایانی غافل‌گیرکننده و فراموش‌ناشدنی می‌آفریند.
اورهان پاموک به عنوان یکی از مطرح‌ترین رمان‌نویسان ترکیه، است و نوبل ادبیات را در سال ۲۰۰۶ به خود اختصاص داد. پاموک در سال ۲۰۰۳ جایزه «ایمپک دوبلین» را نیز دریافت کرد. آثار این نویسنده تاکنون بیش از ۱۱ میلیون جلد در سرتاسر جهان فروش داشته‌ است. پاموک در این رمانش نیز به سراغ هنر و ادبیات کهن ایران رفته است.
در بخش‌هایی از این رمان می‌خوانیم:
«وقتی صاحب‌خانه‌ مسن و دنیادیده متوجه شد مدتی است تقویم را نگاه می‌کنم آمد کنارم. از او پرسیدم این نقاشی چیست. گفت صحنه‌ای از شاهنامه است که در آن رستم پس از کشتن سهراب او را در آغوش گرفته. در نگاهش غروری بود که می‌گفت «چه‌طور نمی‌دانید؟» فکر کردم ایرانی‌ها مثل ما ترک‌ها نیستند که به خاطر گرایش به غرب شاعران و افسانه‌های قدیمی‌شان را فراموش کرده باشند. به خصوص شاعرانشان را فراموش نمی‌کنند. صاحب‌خانه با غرور بیشتری گفت: «اگر برایتان جالب است فردا شما را ببرند کاخ گلستان. این نقاشی هم از آن‌جاست. نسخه‌های دست‌نویس مصور و کتاب‌های قدیمی زیادی آن‌جا هست.» در آخرین عصر اقامتم در تهران مراد مرا به کاخ گلستان برد. باغی بزرگ و کاخی کوچک در بین درختان دیدم که مرا به یاد کاخ ایهلامور که نزدیک داروخانه‌ پدرم بود انداخت....
Read more
. حالا روزها گذشته است. نشسته ام در خانه‌ی ما. لفظ خانه‌ی ما ده سال پیش در این موقع برایم رویایی بیش نبود ...
Media Removed
. حالا روزها گذشته است. نشسته ام در خانه‌ی ما. لفظ خانه‌ی ما ده سال پیش در این موقع برایم رویایی بیش نبود ولی تبدیل به واقعیتی شد که هزاران بار از رویایش دلپذیرتر است. عشق به هزاران شکل به ما رخ مینماید. گاه یک پیاده روی طولانی در احمدآباد، گاه ذرت مکزیکی داغ که شریکی میخوریم در یک روز سرد، گاه چاقاله ... . حالا روزها گذشته است. نشسته ام در خانه‌ی ما. لفظ خانه‌ی ما ده سال پیش در این موقع برایم رویایی بیش نبود ولی تبدیل به واقعیتی شد که هزاران بار از رویایش دلپذیرتر است.
عشق به هزاران شکل به ما رخ مینماید. گاه یک پیاده روی طولانی در احمدآباد، گاه ذرت مکزیکی داغ که شریکی میخوریم در یک روز سرد، گاه چاقاله بادوم های تجریش و گز کردن ولیعصر یا دقایقی وصف نشدنی در کافه های شهر با نور کم، گاه همان موکای خوش طعم ِ ترنج در واپسین روزهای اسفند یا رای دادن برای اولین بار در صندوق های ابن سینا، کارهای مشترک دو نفره انجام دادن در هنگامی که مسئولیتی به دوشمان نیست.
از وقتی دختری نوجوان بودم تا وقتی با تو ازدواج کردم فکر میکردم عشق همین است که دست توی موهایم بکشی یا گوشه ی دنجی بنشینی و فقط مرا ببینی(!) یا ضربان قلب بالا رفته و دست های عرق کرده.
اما حالا با شکل عمیقتری از عشق اشنا شده ام.که لایه های رویی را میزند کنار و تو را با موجود ظریف نورسته ای اشنا میکند که خوش رنگ و لعاب تر از هر چیزی است که تا به حال دیده ایم.
عشق همین گنجشک های سر صبح است که معلومم نیست از چه انقدر هیجان زده اند که من را از خواب ناز بیدار میکنند و خواب را از چشمانم میربایند و به جای آن تصویر آرَمیده تو را به چشمانم هدیه میدهند( که شیرین تر ازهر خوابی است) و خوشبختی ام را به من یاداور میشوند.
عشق ریحان های تازه باغچه است وقتی هر روز قد میکشند و عطر میپراکنند.
عشق برگ های سبز و لطیف بوته خیاری است که به دستان تو نشانده شده اند وقتی زیر نور افتاب صبحگاهی دلبری میکنند.
عشق همین بوی رنگ و تینری است که فضای خانه را آکنده. عشق ، شوقِ تعریف کردن پادکست های چنل بی برای بهترین مستمع دنیاست.
عشق خنده های عمیق بعد از شیرین کاری دخترمان است. عشق همان جای خالی دندان های شیری افتاده اش است که یعنی داریم بزرگ شدنش را با هم نظاره میکنیم.
عشق چشمانش است که یعنی من از زیباترین چشمهای دنیا دو نسخه در خانه ام دارم.
عشق تمام لحظاتی است که بوی غذا خانه را پر کرده و این عطر چشمان مرد گرسنه خسته ام را براق میکند! عشق تمام دقایقی است که در دفترِ کارَت با مراجعانت صحبت میکنی، میخندی، با انها نگران میشوی با انها خوشحال میشوی. عشق همین از خواب ناز صبحگاهی زدنِ توست برایم. برای خانواده مان.
عشق آغوش تو بعد از یک روز کاری، دستان تو وقتی بوته های بادمجان را نشا میکنی و تمام چیزهای مربوط به توست در دنیا.
Read more
دنیا بزرگتر از آن بود که فکر می کردم و سهم من قطاری بود که در چین وچروک دست هایم سفر می کرد . قطار می رفت قطار می آمد و همین کافی بود تا تمام شب را بیدار باشم دست در دست مسافرانی که در سر هایشان چیزی دیده نمی شد جز لبخند و مرا می بردند تا انتهای تمام خط کشی های جهان . دنیا زیبا تر از آن بود که ... دنیا بزرگتر از آن بود
که فکر می کردم
و سهم من
قطاری بود
که در چین وچروک دست هایم

سفر می کرد .

قطار می رفت
قطار می آمد

و همین کافی بود
تا تمام شب را بیدار باشم
دست در دست مسافرانی
که در سر هایشان چیزی دیده نمی شد
جز لبخند
و مرا می بردند
تا انتهای تمام خط کشی های جهان .

دنیا زیبا تر از آن بود که دیده می شد
زمین با انبوه کوه ها ودشت ها
گله ها و گل ها
آدم های خوب
با دستهایی بزرگ
وانگشتانی که به
Read more
. نمی توانم برایت زندگی ای آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و ...
Media Removed
. نمی توانم برایت زندگی ای آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، ... .
نمی توانم برایت زندگی ای آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهایمان را مدتی به تعویق بیندازیم.
یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستانمان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم.
می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم.

می دانیم از این بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!

دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود)

می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!

آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛

تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زندگی کنی!

تو نیز مرا همین آرزو کن... باشد که سال بعد، همین حوالی، خشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم.

پ.ن: کلا پست با تاخیر دوست دارم😁 تو اون شلوغی روز اول پست بذاری گم میشه😂 اینجوری شاید توجه بیشتری بهش بشه... خلاصه که سال نوتون مبارک :)))
Read more
نگرش: نویسنده: نازنین ولی‌زاده موضوع:ساز هارمونیکا من یک ساز موسیقی کمتر شناخته شده هستم. ...
Media Removed
نگرش: نویسنده: نازنین ولی‌زاده موضوع:ساز هارمونیکا من یک ساز موسیقی کمتر شناخته شده هستم. یک ساز بادی. کمتر کسی می‌تواند با من کار کند و صدای زیبایی هم تولید کند. یک مکعب مستطیل فلزی خوابیده در‌نظر بگیرید که ۲۴تا سوراخ داشته باشد. نت‌های بم را باید از سمت چپ من و نت های زیر را باید از سمت راست ... نگرش:
نویسنده: نازنین ولی‌زاده

موضوع:ساز هارمونیکا
من یک ساز موسیقی کمتر شناخته شده هستم. یک ساز بادی. کمتر کسی می‌تواند با من کار کند و صدای زیبایی هم تولید کند. یک مکعب مستطیل فلزی خوابیده در‌نظر بگیرید که ۲۴تا سوراخ داشته باشد. نت‌های بم را باید از سمت چپ من و نت های زیر را باید از سمت راست من بنوازی. برای نواختن من، باید بدنم را با دست چپت بگیری، طوری نگهم داری که حفره‌ای در کف دستت درست شود تا بتوانی‌ با دست راستت آن را باز و بسته کنی.
هنوز هم نمی‌دانی چی هستم؟ اسم من هارمونیکا است. یا همان سازدهنی. یک ساز که کمتر کسی به او توجه می‌کند. شاید در بچگی‌ات یکی از دوستان من را داشته‌ای با او بازی می‌کرده‌ای. ولی آدم‌های کمی هستند که در بزرگسالی هم به من وفادار میمانند.
در خیابان، در بیشتر گروه‌های موسیقی خیابانی کار میکنم. ولی کسی به صدای من توجهی ندارد. همیشه کسانی که کوچک‌ترند دیده نمی‌شوند؟ در خیلی از آهنگ‌هایی که تا به حال شنیده‌ای، موسیقی متن بسیاری از فیلم‌ها، ما‌ نواخته‌ایم و تو دقت نکرده‌ای. شاید مظلوم‌ترین سازها به حساب بیایم.
لطفا از این به بعد در آهنگ‌هایی که میشنوی، در گروه‌های موسیقی خیابانی، دقیق شو و مرا ببین و بشنو. امثال ما گلودرد میگیرند از بس حرف می زدند و حرف می زدند و کسی نمی شنود...!
Read more
<span class="emoji emoji1f60d"></span>نظر داوران جشنواره فیلم نیوکاسل انگلستان در مورد فیلم سکوت سیاه<span class="emoji emoji1f60d"></span> این فیلم سقوط تدریجی یک مرد را ...
Media Removed
نظر داوران جشنواره فیلم نیوکاسل انگلستان در مورد فیلم سکوت سیاه این فیلم سقوط تدریجی یک مرد را نشان میدهد که برای دو چیز در حال جنگیدن است، موسیقی و یک زن. در آخر او دیگر قادر نیست که قطعه موسیقی بسازد و در تلاشی عشق او برای آن زن مرده است. سکانس اولیه به ما نشان میدهد که مهرداد در اینه به خود نگاه ... 😍نظر داوران جشنواره فیلم نیوکاسل انگلستان در مورد فیلم سکوت سیاه😍

این فیلم سقوط تدریجی یک مرد را نشان میدهد که برای دو چیز در حال جنگیدن است، موسیقی و یک
زن. در آخر او دیگر قادر نیست که قطعه موسیقی بسازد و در تلاشی عشق او برای آن زن مرده است.
سکانس اولیه به ما نشان میدهد که مهرداد در اینه به خود نگاه میکند و سعی دارد در مورد زندگیش
انتخابی بکند. چیزی هست که او نیاز دار تا انجام دهد ولی شخصی که او عاشقش است(سایه) او را ساپورت نمیکند، ولی کمی بعد او می ایستد و چهره جدیدی نسبت به دنیا میگیرد و داستان شروع میشود. این سکانس تبدیل یه یک شات ادامه دار میشود. این یک سکانس پلان بسیار زیبا که ما را از مکان ها و فضاهای مختلف زندگی مهرداد عبور میدهد. (یک شات ادامه دار باید به همین گونه باشد)
ما فضای اسیب دیده یک خانه را
می بینیم که تشبیه از احساسات مهرداد میباشد. زنگ شکسته در نشان دهنده شکست سایه و مهرداد در ارتباط برقرار کردن می باشد. عنوان فیلم وقتی که مهرداد بر روی صندلی نشسته و دوربین بر رو روی یک میز کوچک و سیگار فوکوس کرده، نمایان میشود. در اینجا یک لرزش دوربین دیده میشود که ابتدا احساس می کردم بایستی درست شود چون یک نقص است ولی کمی بعد متوجه شدم که این لرزش دوربین هم تشبیه ناپایداری وجود مهرداد است. این صحنه نشستن و سیگار کشیدن او در اخر فیلم باز تکرار میشود ولی این بار با حالت ثابت که نشان میدهد او در سکوتی تاریک گرفتار شده است. ما منتظریم ببینیم که آیا او نجات پیدا میکند یا خیر.
پرش در زمان یکپارچه است واین قسمت برای ما قضیه را دشوار کرد تا داستان را به خوبی دنبال
کنیم. حتی بعد از اینکه سه بار این فیلم را دیدیم برایمان سخت بود تا ترتیب وقایع فیلم را در ذهن خود بسازیم.
ظاهر و ناپدید شدن روسری قرمز سایه که نشان دهنده عشق مهرداد به او است تا اندازه ای مرا در ترتیب وقایع کمک میکند ولی نه کامل. چیزی که واضح است این است که عشق مهرداد به موسیقی بیشتر از عشق به سایه است. سایه تلاش میکند که او را کمک کند تا از موسیقی پولی بدست اورد ولی قادر نیست و بدون سایه زندگی او رو به پایین می رود و حتی گیتار خود را از دست میدهد و شدیدا صدمه میبیند.
البته که سکوت هسته فیلم است ولی در واقع نمایان گر سرکوب سیاسی است. و حدس زدم که شاید تجلیلی از فیلم سکوت محسن مخلباف باشد.
ادامه در کامنت اول
#سکوت_سیاه #فیلم_کوتاه #فیلم_کوتاه_تهران #فیلم_کوتاه #تهران #ایران #تفلیس # گرجستان #موزیک #موسیقی
#shortfilm #tehran #tbilisi #music #film #london #iran #shiraz #uk #film
Read more
نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده... نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول ...
Media Removed
نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده... نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول می‌تواند سرمشقی برای نسلهای آینده به‌شمار آید یا نه، به هر حال من محصول بسیار پیچیده آنم. من که زندگی‌ام را در حاشیه دگرگونی‌های بزرگ این قرن گذرانده‌ام، خود را دستخوش تمامی آثار مثبت و منفی آن می‌بینم، ... نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده...
نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول می‌تواند سرمشقی برای نسلهای آینده به‌شمار آید یا نه، به هر حال من محصول بسیار پیچیده آنم. من که زندگی‌ام را در حاشیه دگرگونی‌های بزرگ این قرن گذرانده‌ام، خود را دستخوش تمامی آثار مثبت و منفی آن می‌بینم، بی‌آنکه فرصت بیابم در جریانهای خلاق آن شرکت جویم.
سفر از پیرامون به مرکز مرا ناگزیر کرده بود که از هر امر خرده‌ریز بسیار چیزها بیاموزم. چیزهایی که در دنیایی که در آن پا نهاده بودم از بدیهیات بود. وقتی به راهی که پشت‌سر گذارده‌ام می‌نگرم از این همه موانع و از این همه ساده‌نگری خود دچار بهت و حیرت می‌شوم و حتی به هراس می‌افتم. چطور بگویم؟
در دنیایی می‌زیستم که رنگ و شکل نداشت. تمدن کهنی که بدان تعلق داشتم، ناتوانی خود را دریافته بود. تجدد دست بالا را داشت و هر آنچه که از غرب می‌آمد سرشار از جاذبه سحرانگیز آوای پریان بود. ناگزیر بودم زبان ها و فرهنگ های کشورهایی را بیاموزم که خموشانه ستایششان می‌کردم.
تا آنجا که به یاد دارم در عوالم گسسته‌ای می‌زیستم که هیچ چیزش سر جایش نبود. تکه‌پاره‌های پراکنده و ناساز معرفتش را به هم وصله‌پینه کرده بودند. تکه‌پاره‌هایی که همچون مرقعی بی‌نقشه و ترتیب اتفاقاً کنار هم چیده شده بود و هر کدام ساز خود را می‌زد، در نتیجه همواره این احساس را داشتم که گویی در برزخ زندگی می‌کنم.
در واقع نسل من برخورد فرهنگ ها را با تمام وجودش حس کرده بود و من نیز بسیار زود از همان اوان کودکی این برخورد فرهنگی را در خود جذب کردم. البته نیاز به گفتن ندارد که این همه در سطح ناآگاه ذهن من بود، مدتها بعد از این شکاف ها که به یک معنی وجودم را شکل بخشیده بود آگاه شدم........
کم‌کم یاد گرفتم تناقضات وجودی‌ام و محیطهای مختلفی را که در آنها زندگی می‌کردم رو کنم و توفیق یابم ساز و کاری را که هم در رفتارم و هم در معرفتم در کار بود بازشناسم.
http://ion.ir/News/324383.html
#داریوش_شایگان
با آرزوی صحت و تندرستی برای ایشان
Read more
تقدیم به عاشقان شهریار نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار ...
Media Removed
تقدیم به عاشقان شهریار نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان که تو فرمان قضا بودی و تغییر ... تقدیم به عاشقان شهریار
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی
Read more
نقش های ترسناکی که صدمات روحی و جسمی به بازیگران وارد کردند/پارت پنجم ۸- جنیفر کارپنتر در فیلم جن ...
Media Removed
نقش های ترسناکی که صدمات روحی و جسمی به بازیگران وارد کردند/پارت پنجم ۸- جنیفر کارپنتر در فیلم جن گیری امیلی رُز (۲۰۰۵) شاید جنیفر کارپنتر با تمامی عمل های جراحی که در سریال ترسناک «دکستر» (Dexter) مشکل چندانی نداشته باشد اما بدون شک در مورد فیلم «جن گیری امیلی رُز» (The Exorcism of Emily Rose) ... نقش های ترسناکی که صدمات روحی و جسمی به بازیگران وارد کردند/پارت پنجم

۸- جنیفر کارپنتر در فیلم جن گیری امیلی رُز (۲۰۰۵)

شاید جنیفر کارپنتر با تمامی عمل های جراحی که در سریال ترسناک «دکستر» (Dexter) مشکل چندانی نداشته باشد اما بدون شک در مورد فیلم «جن گیری امیلی رُز» (The Exorcism of Emily Rose) نظر وی کاملاً متفاوت خواهد بود. وی گفته که پس از بازی در این تریلر مذهبی اتفاقات عجیبی برای وی رخ داده است برای مثال این که رادیو او چند وقت یک بار در طول شب به یک باره روشن می شد. وی در این باره گفته است:” دو یا سه بار که داشتم به خواب می رفتم ناگهان رادیو خودبه خود روشن شد و تنها یک بار که صدایش خیلی بلند بود مرا به شدت ترساند”. وی تنها کسی نبود که در طول ساخت این فیلم با اتفاقات فراطبیعی روبرو می شد زیرا لارا لینی، همبازی کارپنتر در این فیلم، نیز گفته بود که در طول فیلم برداری، تلویزیون خانه او در شب بارها خود به خود روشن شده است.

۹- جوبث ویلیامز در فیلم ارواح خبیثه (۱۹۸۲)

فیلم «ارواح خبیثه» (Poltergeist) به عنوان نفرین شده ترین فیلم  تاریخ سینما شناخته می شود. در میان اتفاقات وحشتناکی که در سر صحنه فیلم برداری این فیلم رخ داد می توان به این داستان اشاره کرد که الوور رابینز نزدیک بود جان خود را از دست بدهد. هیثر اوروک، بازیگر جوان این فیلم، چندین سال پس از اکران این فیلم به دلیل بیماری روده ای درمان نشده درگذشت و در نهایت نیز دومینیک دان، یکی دیگر از بازیگران فیلم، نیز مدتی بعد از اکران این فیلم توسط نامزد سابقش در ورودی خانه اش به قتل رسید. جوبث ویلیامز که در این فیلم نقش مادر بچه ها ر بازی می کند وقتی که شنید استیون اسپیلبرگ قصد دارد از اسکلت واقعی انسان برای صحنه های ترسناک فیلم استفاده کند به شدت دچار وحشت شده و اتفاقاتی که بعدها در خانه اش رخ داد نیز بر این ترس افزود.

وی گفته وقتی که شب ها خسته از فیلم برداری به آپارتمان اجاره ایش در لس آنجلس بری گشته فکر می کرده که تابلوهای روی دیوار شکلک در می آورند یا کج شده اند و این موضوع به این خاطر بوده که بازیگران فیلم در سر صحنه آن قدر ترسانده می شدند که دیگر به همه چیز حساس شده بودند. حتی ویلیامز بارها این عکس ها را از حالت کج درآورده و روز بعد باز متوجه شده بود که عکس ها بار دیگر کج شده اند. وی بعدها فهمید که وقتی هنگام خارج شدن از خانه در را با شدت می بندد قاب های درون خانه در اثر فشار باد کج می شوند اما در آن زمان وی متوجه این موضوع نشده و به شدت می ترسید.
#سینما #فیلم #ترسناک #وحشت #رازآلود

14 اردیبهشت 1397
Read more
و با محرومان چندان همدرد بود که فریاد زد: «اگر قدرت را به دست آورم حقی را که اینان از مردم محروم ربوده‌اند، اگر شیر شده و در پستان مادرانشان رفته باشد، یا مهر در کابین زنانشان، بیرون خواهم کشید، و پس خواهم گرفت. روحی که در برابر ستم چنان بی‌تاب است که وقتی شنید در مرز حکومت او سپاهیان دشمن یورش آورده‌اند ... و با محرومان چندان همدرد بود که فریاد زد: «اگر قدرت را به دست آورم حقی را که اینان از مردم محروم ربوده‌اند، اگر شیر شده و در پستان مادرانشان رفته باشد، یا مهر در کابین زنانشان، بیرون خواهم کشید، و پس خواهم گرفت. روحی که در برابر ستم چنان بی‌تاب است که وقتی شنید در مرز حکومت او سپاهیان دشمن یورش آورده‌اند و یک زن یهودی را که در ذمه حکومت او بوده است، آزار کرده‌اند، بر روی منبر از بیتابی درد آنچنان بر چهره‌اش سیلی نواخت و فریاد زد که «اگرکسی از این درد بمیرد او را نباید سرزنش کرد». گویی احساس می‌کرده است که شاید در زیر فشار این مصیبت نتواند تحمل کند و جان بدهد.
کسی که آنچنان فقیرانه زیست (در حالی که امپراطور بزرگترین امپراطوریها بود) تا خود را با محروم‌ترین انسانی که ممکن بود در پهنه قلمرو حکومتش باشد شبیه سازد.
و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی اندیشه تا بدانجا که نماز می‌خواند و خوارج، که دشمنان خونی وی بودند، نمازش را در هم می‌شکنند، سخن می‌گفت سخنش را قطع می‌کردند، و حتی او را استهزا می‌کردند و او در اوج قدرت بود و هرگز کوچکترین فشاری بر کسی وارد نساخت، او حاکمی بود که بر پهنه‌های بزرگی در آفریقا حکم می‌راند اما زندان سیاسی نداشت، حتی یک زندانی سیاسی و قتل سیاسی. و طلحه و زبیر قدرتمندترین شخصیتهای با نفوذ و خطرناکی که در رژیم او توطئه کرده بودند، هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمرو حکومتش اجازه خواستند، و می‌دانست که به یک توطئه خطرناک می‌روند، اما اجازه داد، زیرا نمی‌خواست این سنت را برای قداره‌بندان و قلدران به جای گذارد که به خاطر سیاست، آزادی انسان را پامال کند. اما در عشق و احساس عرفانی، حلاج خاکستر سردی از آتشفشان وجود اوست. و جوهری در جان دارد و بی‌تابی‌ای در درد وجودی‌اش احساس می‌کند که روحی آنچنان بالا- که تا آنجا که خیال ما نیز نمی‌گنجد صعود کرده است- از عقب‌ماندگی خویش و ضعف و حیرت وجودی خویش بیهوش می‌شود.
و در نیایشهای خلوتش، که صفای اخلاص یک جوهر انسانی را نمودار می‌کند، خدا را سپاس می‌گوید که «چه لغزشهای بزرگی بود که تو مرا از آنها نگاه داشتی و چه ستایشهای بسیاری از من بر زبانها پراکندی که من شایستگی آنرا نداشتم و چه زشتیها دارم که آن را از دیدار خلق پوشاندی». #او_علی_بود
#دکتر_شریعتی
آن را که ضرب تیغ نگاه تو قسمت است
بوی شهادت از نفسش می توان شنید
#طالب_آملی
#عصبانی_نیستم
Read more
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که ...
Media Removed
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی، جز خود نخواستی، جز خود نگفتی و تو رفتی ... تا اعماق «من» اَت، تا اوج «نَفْس» اَت، تا بی نهایت «هوس» اَت، و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ... تو از خانه گریختی به کجا؟ در ... در تو گفتم
بر تو گفتم
با تو گفتم
که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی
تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی،
جز خود نخواستی،
جز خود نگفتی
و تو رفتی ...
تا اعماق «من» اَت،
تا اوج «نَفْس» اَت،
تا بی نهایت «هوس» اَت،
و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ...
تو از خانه گریختی
به کجا؟
در کجا؟
در کی؟
لیکن، من تو را خواستم
به تو گفتم «باز آی»
به خانۀ نور
آنجایی که هیچ نیست جز عشق
به اعماق وجودت
که من در انتظار بازگشتت، نگاهم را نور راهت می کنم
و تو، «یاد آر» ... بالِ پروازت را که ندانسته دادی از دست، در بیهودهْ راه
باز آی
آغوشم گشوده است
من تو را خوانَم
من تو را خواهَم

تو مرا خوانی؟
تو مرا خواهی؟
باز آی
باز آی
ای بندۀ ره گم کرده ام
باز آی که خدایت در انتظارت است
.
🔸عوايد تبليغات صرف امور خيريه ميشود
🔹استفاده از تمام پستهای پیج وکانال تلگرام برای همه آزاده
براي ذخيره متن و عكس ها به كانال خدا آفيشيال مراجعه كنيد
⬅️ لينك عضويت كانال بالاي پيج هست➡️
Read more
<span class="emoji emoji1f4ce"></span> تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن ! بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن ! در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟ خلق ...
Media Removed
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن ! بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن ! در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟ خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن ! با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است، من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن ! نازبانو! کمی از ناز بکاه و من را با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن ! لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر ... 📎
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن !

در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن !

با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است،
من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن !

نازبانو! کمی از ناز بکاه و من را
با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن !

لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر فارغ
عشق را ، عاطفه را ، این همه تحقیر نکن !

من که افتاده ام از چشم همه، پس تو مرا
مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن !

ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست
دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن !
.
بهتر این است فقط خاطره ای باشم و بس!
پس تو و خنجر و این سینه و...، تاخیر نکن!

#محمد_فرخ_طلب_فومنی
📷 photo from @_mee__raa_
Read more
صدایش را می شنوی؟ کودک درونم مرا فریاد می زند صدایش ناآشناست کودکی پاک با معصومیت های خالصانه معصوم ...
Media Removed
صدایش را می شنوی؟ کودک درونم مرا فریاد می زند صدایش ناآشناست کودکی پاک با معصومیت های خالصانه معصوم در آغوشی مادرانه با لبخندی بی ریا و صادقانه با بغض ناگاه و بی اراده صدایش را می شنوی؟ آری کودک درون من است که بار دیگر مرا به کودکی دعوت می کند کاش جسم پیر من بار دیگر پذیرای این ... صدایش را می شنوی؟

کودک درونم مرا فریاد می زند

صدایش ناآشناست
کودکی پاک با معصومیت های خالصانه

معصوم در آغوشی مادرانه

با لبخندی بی ریا و صادقانه

با بغض ناگاه و بی اراده

صدایش را می شنوی؟

آری کودک درون من است

که بار دیگر مرا به کودکی دعوت می کند

کاش جسم پیر من

بار دیگر پذیرای این کودک باشد

کودکی که در آینه
به چین های نشسته بر صورتم

با تمسخر لبخند می زند

گویا او نیز حقیقت تلخ مرا می داند

و اکنون من و کودک درونم

دست در دست با چمدانی پر از خاطره

راه سفر می بندیم ...
Read more
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که ...
Media Removed
در تو گفتم بر تو گفتم با تو گفتم که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی، جز خود نخواستی، جز خود نگفتی و تو رفتی ... تا اعماق «من» اَت، تا اوج «نَفْس» اَت، تا بی نهایت «هوس» اَت، و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ... تو از خانه گریختی به کجا؟ در ... در تو گفتم
بر تو گفتم
با تو گفتم
که جز من نپویی، جز من نخواهی، جز من نجویی
تو رفتی ... تا به آنجایی که جز خود ندیدی،
جز خود نخواستی،
جز خود نگفتی
و تو رفتی ...
تا اعماق «من» اَت،
تا اوج «نَفْس» اَت،
تا بی نهایت «هوس» اَت،
و در وادیِ پوچی، پریشان حال و درمانده افتادی ...
تو از خانه گریختی
به کجا؟
در کجا؟
در کی؟
لیکن، من تو را خواستم
به تو گفتم «باز آی»
به خانۀ نور
آنجایی که هیچ نیست جز عشق
به اعماق وجودت
که من در انتظار بازگشتت، نگاهم را نور راهت می کنم
و تو، «یاد آر» ... بالِ پروازت را که ندانسته دادی از دست، در بیهودهْ راه
باز آی
آغوشم گشوده است
من تو را خوانَم
من تو را خواهَم

تو مرا خوانی؟
تو مرا خواهی؟
باز آی
باز آی
ای بندۀ ره گم کرده ام
باز آی که خدایت در انتظارت است
.
🔸عوايد تبليغات صرف امور خيريه ميشود
🔹استفاده از تمام پستهای پیج وکانال تلگرام برای همه آزاده
براي ذخيره متن و عكس ها به كانال خدا آفيشيال مراجعه كنيد
⬅️ لينك عضويت كانال بالاي پيج هست➡️
Read more
«روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. ...
Media Removed
«روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. گاه نیز هیچ‌یک از این‌ها نیست، تنها روایتی‌ست از دویدن در پی هیچ و پوچ، شمردن روزهای بیهودگی و نگاه به نادانی و ناتوانی خود. اما به هر تقدیر هر نوشته تیرک راهنمایی‌ست که روز از آن گذر کرده و در «منزلگاهی» ... «روزها در راه» ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست‌کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. گاه نیز هیچ‌یک از این‌ها نیست، تنها روایتی‌ست از دویدن در پی هیچ و پوچ، شمردن روزهای بیهودگی و نگاه به نادانی و ناتوانی خود. اما به هر تقدیر هر نوشته تیرک راهنمایی‌ست که روز از آن گذر کرده و در «منزلگاهی» جای پایش را پشت سر گذاشته.
📚📚📚📚 دی 1367 (20 ژانویه 1989)
دیشب محمود دولت‌آبادی را دیدم. همان‌جور بود که خیال می‌کردم، ترکیبی از صبح و بیابان و خاک ِ‌ آسمان، فروتن و مغرور، خراسانی ِ خوب، معجونی از بایزید و آن حکیم بی‌مانند و بزرگ ِ توس. از همان اول خیلی با هم جور شدیم. مثل اینکه گل‌مان همدیگر را گرفت. او را از اوسنه‌ی باباسبحان می‌شناختم. تا حالا و کلیدر. گویا او هم مرا از خیلی پیش می‌شناخت. تشنه‌ی دانستن بود و پر از کنجکاوی. قرار شد مشتی کتاب و مقاله برایش بفرستیم. جز آن فارسی خوب زبان دیگری نمی‌داند و مثل خیلی از نویسنده‌ها و شاعران خودمان، با استعداد ولی متاسفانه کم‌اطلاع است. شب ِ خیلی خوبی گذشت. حس می‌کردم که این دیدار روح‌ام را شست‌وشو می‌دهد.
📚📚📚📚📚 بهمن 1366 (8 فوریه 1988)
بالاخره آپارتمانی اجاره کردیم. شد. اما چه جوری؟ پس از چندین ماه دوندگی یک ‌نفس گیتا، با 5000 فرانک رشوه به کسی که دست‌اندر کار بود. ولی به هر حال شد، و یک مشکل بزرگ از پیش پا برداشته شد. به هر دری می‌زدیم بسته می‌شد : حقوق ماهانه چهار برابر اجاره، وگرنه حقوق ماهانه‌ی ضامن، شش برابر اجاره. دو ضامن با مجموع چنین حقوقی قبول نیست، فقط یکی یا یک زن و شوهر ! چرا؟ خدا می‌داند. برگ ِ پرداخت ِ حقوق، صورت‌حساب بانکی، فتوکپی کارت شناسایی و ... همه‌ی اینها مال زن و شوهر، هر دو تضمین مالی، بعضی جاها : پرداخت مخارج مستاجر قبلی مثلا برای تجهیز آشپزخانه. بعد از همه‌ی اینها تازه وقتی می‌فهمیدند ایرانی هستیم، رم می‌کردند. 📚📚📚📚📚 کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاءالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازده تائی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازه ای دستگیرم نمی‌شد. چون فکر و گاهی عبارت های کتاب‌ها در یکدیگر تکرار می‌شود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتاب‌ها به خوبی می‌توان اهمیت کار او را در جلب جوان‌ها به سوی مذهب تشیّع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعه شناسانه-‌گاه مارکسیستی- مبارزه جویانه و اخلاقی است. 📖روزها در راه، شاهرخ مسکوب
#روزها_در_راه #شاهرخ_مسکوب
Read more
... صائب تبریزی: باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟ می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست هر کوچه کهکشانی ...
Media Removed
... صائب تبریزی: باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟ می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است از فیض آفتاب ثریا فشان دوست نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست از گیرودار سبحه و زنار فارغ است دستی که ماند در ته رطل گران دوست من کیستم که روی ... ...
صائب تبریزی:
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست

هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است
از فیض آفتاب ثریا فشان دوست

نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت
لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست

از گیرودار سبحه و زنار فارغ است
دستی که ماند در ته رطل گران دوست

من کیستم که روی نتابم ازین مصاف؟
گردون زره شده است ز زخم سنان دوست

باید به زخم چنگل شهباز تن دهد
چون بهله هر که دست کند در میان دوست

یک موی در میان من و او نمانده است
پیچیده ام چو تاب به موی میان دوست

سنگ نشان ز حالت منزل چه آگه است؟
از دیر و کعبه چند بپرسم نشان دوست؟

عاشق به کعبه حاجت خود را نمی برد
خاک مرا عشق بود آستان دوست

بر هر که دست می زنم از دست رفته است
در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست؟

صائب زبان بگز که درین انجمن کلیم
تا دست و لب نسوخت، نشد همزبان دوست

#صائب_تبریزی
#علی_برات_نژاد
#خوشنویسی
#نستعلیق
#شعر_ناب
#Calligraphy
Read more
. . . . ذو القرنین که ذکرش در قرآن کریم آمده چه کسی می تواند باشد؟ بنا به آیه ی ( 35 سوره ص) حضرت سلیمان ...
Media Removed
. . . . ذو القرنین که ذکرش در قرآن کریم آمده چه کسی می تواند باشد؟ بنا به آیه ی ( 35 سوره ص) حضرت سلیمان بن داوود علیهم السلام در دعایی از الله (عز و جل) درخواستی داشته است که به او حکومتی دهد که بعد از او سزاوار هیچ کسی نباشد . آیه 35 سوره ص : قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَّا یَنبَغِی ... .
.
.
.
ذو القرنین که ذکرش در قرآن کریم آمده چه کسی می تواند باشد؟

بنا به آیه ی ( 35 سوره ص) حضرت سلیمان بن داوود علیهم السلام در دعایی از الله (عز و جل) درخواستی داشته است که به او حکومتی دهد که بعد از او سزاوار هیچ کسی نباشد .

آیه 35 سوره ص :

قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لَّا یَنبَغِی لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِی ۖ إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه : گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حکومتى به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچ کس نباشد، که تو بسیار بخشنده ‏اى

از این آیه مبارکه می توان فهمید که الله (عز و جل) بعد از حضرت سلیمان (علیه السلام) به کسی ملک و قدرت و حکومتی نداده و قاعدتاً ذی القرنین هر کسی که باشد باید قبل از حضرت سلیمان (علیه السلام) باشد.

در آیه 84 سوره کهف خدا به ذی القرنین در زمین تمکن و قدرت بخشید و از هر چیزی رشته‌ای به دست او داد.

آیه 84 سوره کهف :
إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا
ترجمه : ما او را در زمین تمکن و قدرت بخشیدیم و از هر چیزی رشته‌ای به دست او دادیم.

تمکین: به معنای قدرت دادن است. و تمکین در زمین یعنی قدرت تصرف در زمین، تصرفی مالکانه و دلخواه.

ذی القرنین هر که باشد کوروش یا اسکندر نیست

دوره زمانی کوروش و اسکندر و حضرت سلیمان(علیه السلام) طبق نوشته های مورخان :

مورخان دوره زمانی وجود کوروش هخامنشی را در سال هایی بین 559 تا 529 قبل از میلاد و اسکندر مقدونی را در سال 356 قبل از میلاد آورده اند. همچنین در مورد دوره زمانی وجود حضرت سلیمان (علیه السلام) اینگونه آورده اند : تولد او را 1000 سال قبل از میلاد گفته‌اند و فرمانروایی‌اش بر اسرائیل را از 928 تا 970 قبل از میلاد دانسته‌اند. .
.
.
#ذوالقرنین_کیست
#ادامه_دارد
#الله_اعلم
Read more
<span class="emoji emoji1f33f"></span>تالاب ازگن دورود پذیرای گردشگران نوروزی چند روزی بود که بهار،فصل سبز و رویش شکوفه ها مهمان زندگی ...
Media Removed
تالاب ازگن دورود پذیرای گردشگران نوروزی چند روزی بود که بهار،فصل سبز و رویش شکوفه ها مهمان زندگی هایمان شده بود و پایتخت کوچک طبیعت من پر از زیبایی های ریز و درشت. ️میان یکی از همین ساعت های سبز زندگی تصمیم گرفتیم راهی بهشت گمشده ای در همین حوالی شهر بشویم طبق معمول بار و بندیل هایمان را جمع کردیم ... 🌿تالاب ازگن دورود پذیرای گردشگران نوروزی
چند روزی بود که بهار،فصل سبز و رویش شکوفه ها مهمان زندگی هایمان شده بود و پایتخت کوچک طبیعت من پر از زیبایی های ریز و درشت. ▫️میان یکی از همین ساعت های سبز زندگی تصمیم گرفتیم راهی بهشت گمشده ای در همین حوالی شهر بشویم طبق معمول بار و بندیل هایمان را جمع کردیم و راه افتادیم. ▫️جاده ی پر پیچ خمی رو به رویمان بود اما بدون شک شاهراه بهشت همین جاست،همین جا که پَریزکوه همه صلابتش را به من نشان میداد همین جا که رودخانه ای می آمد از سمت خدا تا ما.همین جا که تمام مسیر مسخ زیبایی و مخمل سبز کوه های بکر دست نخورده دورود میشوی... ▫️برایتان بگویم از دره ها و آبشارهایی که در همین مسیر سبز بارها دلت را میبرد، از آن روستای کوچک با خانه های کاهگلی که آرزو میکنی بارها روزهای اردیبهشت را کنارشان زندگی کنی... ▫️به ایستگاه چم چید رسیده بودیم و طبیعت از ما میخواست حریمش را تا همان بهشت گمشده قدم بزنیم.راه افتادیم هوا پاک تر از همیشه و طراوتش روحم را نوازش می کرد. ▫️ادامه همان دره باران خورده سبز و رودخانه ی زیبا که حالا میتوانستم با آرامش کامل در امتدادش راه بروم،خودم را میافتم که میان درخت های روی کوه سرمستم و فکر میکردم که اینجا رویای دست نیافته من است... ▫️در همین حال و هوای بارانی ناب غرق بودم که تصویر رو به رو مرا میخکوب کرد اینجا همان بهشت گمشده بود... ▫️تالابی که آسمان و کوها را به آغوش میکشید و درخت ها خیال انگیز و زمین دریچه ای سبز رو به یک طراوت ابدی، بکرترین و‌ زیباترین جایی که می دیدم، اصلا اینجا نقاشی خداست که میشود ساعت ها نشست تا تمام وجودت جان تازه بگیرد و حضور خدا را حس کرد ... زندگی همین اردیبهشت هایی ست
که به خودمان بدهکاریم...
نفس های عمیقی که نکشیدیم
آسمان و بهشت گمشده ای که میشود ثانیه ها در آن غرق بود و ما نبودیم
زندگی همه قدم هایی ست
که باید با خودت بزنی
زندگی حس رهایی روحی ست
که فقط در طبیعت بال و پر میگیرد
که خیالت هیچ جا نیست
جز کنار خودت
زندگی
عاشقی به وقت همین جاست
به وقت بهشتی ترین مکان ها، لحظه ها... #برای_پایتخت_طبیعت_دورود .
✍🏻به قلم سرکار خانم مرضیه کبیر
@marzieh._k
Read more
. 9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است. وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. ...
Media Removed
. 9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است. وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. پدرانش پس از عهدنامه گلستان زیر بار رعیت خارجی نرفتند و از منطقه قفقاز راه وطن را در پیش گرفتند. پس از جنگ جهانی اول به هوانوردی در کشور آلمان پرداخت سپس وارد تهران شد و با سمت ریاست ژاندارمری خراسان ... .
9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است.
وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. پدرانش پس از عهدنامه گلستان زیر بار رعیت خارجی نرفتند و از منطقه قفقاز راه وطن را در پیش گرفتند.
پس از جنگ جهانی اول به هوانوردی در کشور آلمان پرداخت سپس وارد تهران شد و با سمت ریاست ژاندارمری خراسان راهی آن دیار شد.
کاهش بهای نان و گوشت،پرداخت مواجب عقب افتاده نظامیان،وصول بدهی های مالیاتی و رسیدگی به سواستفاده های متولیان آستان قدس،از جلمه اقداماتش در طول دوره کوتاه ریاست یک ساله وی قبل از شهادتش بود.
او به اتهام سرپیچی از حکومت مرکزی،شورشی لقب گرفت و در حالی که میتوانست از ایران خارج شود،ماند،جنگید و در 30 سالگی کشته شد.
خانم کنایر همسر آموزگار وی در آلمان از او به عنوان نجیب ترین ایرانی یاد کرده و مینویسد:خوشبخت هستم که دست تقدیر مرا به شناختن این مرد بزرگ راهنمایی کرد،سرتاپا اصیل زاده بود،همیشه متواضع و از جمله دلیران بود.در عمر خود آدمی بدین درجه شکسته نفس ندیده ام.رفتارش در کوچه آرام و همیشه متفکرانه بود.
#عارف_قزوینی شاعر ملی پس از شهادت وی روحیه اش را از دست داد و راه صحرا را در پیش گرفت و گفت:
کسم به شهر نبیند شدم بیابانی/ز غصه کلنل وز غم خیابانی
.
.
.
مرا اگر بکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد کرد و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد...
#کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان
1270-1300 خورشیدی (30 سال)
Read more
. از سواد و زندگی شهری فقط گفتار قصار و حفظ ظاهر و پوزیشن مودب و ،تملق و ظاهرسازی بلدیم آنچه در شهر فراوان ...
Media Removed
. از سواد و زندگی شهری فقط گفتار قصار و حفظ ظاهر و پوزیشن مودب و ،تملق و ظاهرسازی بلدیم آنچه در شهر فراوان میبینیم غرور و خودخواهی و خودپسندی و خود برتربینی و ریاست. برای انسان های صادق،زندگی در شهر سخت است،رنج میبرند از راستی و ساده گی خود منزوی میشوند،تنها میشوند به قول محمود دولت آبادی:آرام ... .
از سواد و زندگی شهری فقط گفتار قصار و حفظ ظاهر و پوزیشن مودب و ،تملق و ظاهرسازی بلدیم
آنچه در شهر فراوان میبینیم غرور و خودخواهی و خودپسندی و خود برتربینی و ریاست.
برای انسان های صادق،زندگی در شهر سخت است،رنج میبرند از راستی و ساده گی خود
منزوی میشوند،تنها میشوند
به قول محمود دولت آبادی:آرام آرام در غمی دل آزار ته نشین می شوند.
بد نیست گه گاه برای دیدن جماعتی "یکدست" صاف و ساده و صادق ،سری به روستا بزنیم،
آنوقت درمیابیم که زندگی واقعی کجاست،
روابط والدین و فرزند شگفت زده مان میکند،روابط همسایه با همسایه،روابط روستای بالادست و پایین دست ،به فکر وادارمان میکند.

در خیالمان که در شهر امکانات و راحتی هست،
اما من راحتی را در چشمان پیرمردی دیدم که در ظهر آفتابی یک زمستان برفی،روی ایوان خانه اش آفتاب گرفته بود و با هم ریش خود در ایوان خانه روبرو از خاطرات جوانی می گفت و میخندید.
دورمان پیله ای از مشکلات و گرفتاری ها تندیده ایم،
و هرگز درک نمیکنیم که دود عطر نان در تنورستان، هنگام غروب وقتی که مستورانه در روستا میپیچد ،چگونه آدمی را مست میکند.

و اینجاست که درمیابیم دغدغه های سهراب را،
آنچه را در شهر می جست و نمیافت،در روستا جستجو میکرد:

من در آبادی، پی چیزی میگشتم
پی خوابی شاید
پی نوری،ریگی،لبخندی....
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند ،که چه تابستانی ست
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس،جای بازی اینجاست.

در دل من چیزی ست،مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم،که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست،که مرا می خواند.

عارف رنجبر
۲۷ تیر ۹۷
Read more
سفره دارد جمع می گردد، گدا را عفو کن باز هم خوبی کن و این مبتلا را عفو کن دیگر از این توبه ها دارم خجالت می کشم یا رب این شرمنده غرق خطا را عفو کن بر در این خانه من بهر امیدی آمدم پس نگیر از من تو این حال و هوا را، عفو کن دست خالی آمدم، با دست خالی می روم یا کریم این روسیاهِ بی نوا را عفو کن پیش مردم آبروی بنده ... سفره دارد جمع می گردد، گدا را عفو کن
باز هم خوبی کن و این مبتلا را عفو کن
دیگر از این توبه ها دارم خجالت می کشم
یا رب این شرمنده غرق خطا را عفو کن
بر در این خانه من بهر امیدی آمدم
پس نگیر از من تو این حال و هوا را، عفو کن
دست خالی آمدم، با دست خالی می روم
یا کریم این روسیاهِ بی نوا را عفو کن
پیش مردم آبروی بنده ات را حفظ کن
خوب و بد، در هم بخر، ای یار، ما را عفو کن
جان آقای خراسان، جان سلطان غریب
هم وطن های علی موسی الرضا را عفو کن
من گنهکار و تویی غفار، یا رب الحسین
جان اربابم بیا این بنده ها را عفو کن
بوده ام این روزها مصداق فابک للحسین
گریه کن های غم کرب و بلا را عفو کن
جان آن که دست و پا می زد به زیر تیغ و تیر
حُرّ توبه کرده ی بی ادعا را عفو کن
نــوكـــر نـوشـــت:
#حسین_جان
مثل خورشید که از روی ٺو رخصٺ گیرد
با سلامی به شما روز خود آغاز ڪنم
#السلام ای پسر فاطمه عادٺ ڪردم
صبحها چشم دلم رو به شما باز ڪنم
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... روزتون معطر بنام ارباب بی کفن
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_سعید_کمالی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#بي_دست_كربلا_دست_مرا_بگير
#نوكري_ارثيه_و_منصب_اجدادي_ماست
#ارباب_شدی_که_رو_به_هر_کس_نزنم
#دلم_هواي_توكرده_بگوچه_چاره_كنم
#کربلا_مارا_سواد_آموز_کرد
#مادرش_حضرت_زهراست_خدا_میداند
#من_سرم_گرم_گناه_است_سرم_داد_بزن
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام_شیعه_محرم_اربعین_صور_سوریه
#روضه_فاطمیه_کربلا_نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش_روزه_روضه
#محمود_کریمی
#پیر_غلام_تولدت_مبارک
#خادم_ارباب_تولدت_مبارک
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم <span class="emoji emoji1f4a0"></span> نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی <span class="emoji emoji1f536"></span>️•<span class="emoji emoji1f538"></span>️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت نامش، ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی ️•️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت نامش، ژروم بود؛ ژروم امانوئل کورسل، متولد فرانسه . پدرش تونسی‌الاصل بود و مادرش مسیحی فرانسوی. او در تونس ، اسلام را شناخت ؛ آن را برگزید و نام کمال را برای خود انتخاب کرد . او در همان ایام ، با بیانات امام ... بسم الله الرحمن الرحیم 💠 نگاهی به زندگی یک شهید فرانسوی 🔶️•🔸️«کمال کورسل» از تشیع تا شهادت

نامش، ژروم بود؛ ژروم امانوئل کورسل، متولد فرانسه .
پدرش تونسی‌الاصل بود و مادرش مسیحی فرانسوی.
او در تونس ، اسلام را شناخت ؛ آن را برگزید و نام کمال را برای خود انتخاب کرد .
او در همان ایام ، با بیانات امام رو به رو و از همان ایام هم مرید ایشان شد ؛ تا آنجا که تا پایان عُمر نام معظم له را با عنوان "حضرت امام" بر زبان می‌آورد .
در آن روزگار، دانشجویان ایرانی در پاریس، کانونی مذهبی داشتند که یکی از فعالیت‌های آنان، برپایی دعای کمیل در هر شب جمعه بود.
کمال به طور اتفاقی در یکی از این دعاهای کمیل شرکت کرد و با توجه به اصالت پدرش و اینکه او هم زبان عربی را به خوبی می‌فهمید، مجذوب مفاهیم متعالی این دعای شگرف شد. او هفته بعد و هفته‌های بعد، باز هم در مراسم دعای کمیل شرکت کرد.
یکی از دوستان کمال درباره آن ایام چنین گفته است: "بعد از آن روز، ژروم هر شب جمعه برای دعای کمیل می‌‌آمد. چند ماه بعد، یکی از دوستان نزد من آمد و گفت بیا ژروم را نگاه کن!
ژروم، در نمازخانه کانون مشغول نماز خواندن بود. به نمازخانه رفتم .
او تا آن روز ، همیشه بدون مهر و با دست‌های گره کرده نماز می‌خواند ، اما این بار دستهایش باز بود.
چند روز بعد دوباره وقت نماز سراغش رفتم ؛ البته طوری که متوجه نشود ، این بار دیدم که دست‌هایش باز و مُهر هم گذاشته است. می‌‌خواستم او را متوجه کنم که می‌دانم چطور نماز می‌‌خواند.
وارد نمازخانه شدم و از طاقچه آنجا، یک کتاب برداشتم.
شب که به خانه آمد پرسید : تو امروز ظهر مرا دیدی؟ سریع گفتم: مبارک است . احساس کردم که توضیح دادن برایش سخت است. گفتم: برویم شیرینی بخریم. بعد از خرید شیرینی گفت: من شیعه شدم. گفتم: خدا را شُکر، الحمدالله. چه کسی تو را شیعه کرد؟ منتظر بودم اسم یکی از دوستانمان را بشنوم. لحظه ‌ای سرش را پایین انداخت و گفت: دعای کمیل امام علی."
و اینچنین بود که کمال کورسل، به تشیع گروید و نامش را علی گذاشت.

او پس از آن، به مطالعه کتب آیت‌الله استاد مطهری پرداخت تا از شیعه بیشتر بداند و آموخته‌های خود را کامل کند.
چندی بعد او در کمال ناباوری تصمیم گرفت تا به قم بیاید و طلبه شود ،
سرانجام در اوایل دهه شصت هجری شمسی به قم آمد و در مدرسه علمیه حجتیه به تحصیل مشغول شد .
🔶️ ادامه در نظرات 👇👇
Read more
Happy Mothers day مادرم روزت مبارک مادر یکی پرسید مادر کیست؟ چرا او تا به اوج آسمان رفته است؟ چرا ...
Media Removed
Happy Mothers day مادرم روزت مبارک مادر یکی پرسید مادر کیست؟ چرا او تا به اوج آسمان رفته است؟ چرا نامش چنین بر صحنه پیچیده است؟ مگر او را کسی در آسمان دیده است؟ به او گفتم که "ما در" یک دوبخشی نیست که در مادر هزاران واژه می گنجد به او گفتم که این مادر همان دریاست، همان مهر است، که ما از او، ز ... Happy Mothers day
مادرم روزت مبارک

مادر

یکی پرسید مادر کیست؟
چرا او تا به اوج آسمان رفته است؟
چرا نامش چنین بر صحنه پیچیده است؟
مگر او را کسی در آسمان دیده است؟
به او گفتم که "ما در" یک دوبخشی نیست
که در مادر هزاران واژه می گنجد
به او گفتم که این مادر همان دریاست، همان مهر است،
که ما از او، ز گرمای وجود او
به اوج آسمان رفتیم
ولی در آن بلندی ها
هوا بی مادرم سرد است
بیا چون من تو باران شو
که از بالا به بالاتر
به آغوش تن مادر
به گرمای وجود او
به این آزادی شیرین
به آن آرامش دیرین بپیوندیم
که ما از او به آن بالا سفر کردیم
بیا تا ما به اوج عشق برگردیم
نمی گویم
نمی گویم
نمی گویم که مادر تا کجا با من مدارا کرد
نمی گویم چرا مادر مرا اینگونه بینا کرد
که من او را
که زخم دست هایش را
که آه و ناله هایش را نبینم
من نمی بینم
نمی بینم که مادر از چه می نالد
بر چه می بالد
از که می گوید
که او در این تنِ تنها چه می جوید
چرا مادر؟
چرا با من نگفتی کز صدایم، آن نوای اشک، دلت چون تار می لرزد؟
چرا با من نگفتی تا نلرزانم دلت را، من نلرزانم وجودت را،
مبادا تار عمرت پاره گردد؟
نمی خواهم بگویم مادرم خوب است
نمی خواهم بگویم مادران خوبند، که ایشان مرز نیکی را
بدون منت و مزدی، بدین سان در نوردیدند
هوا سرد است من گرمم،
چرا مادر تو می لرزی؟
دگر تاب سخن گفتن ندارم، زبان در کام من قفل است
بیا مادر، تو این قفل نفس بگشای.
هلا مادر، ببین نامت چگونه تا ابد هم، تا خدا اینجاست دیرینه است
بیا مادر قدم بر روی من بگذار
که بر من
در بهشت زیر پایت عمر شیرین است.
.
(رائول. احتمالا وقتی سوم دبیرستان بودم)
Read more
عالی هستی پروفسور😎<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ برانکو گفته کدام کیروش مهاجم ذوب آهن؟عالی بود<span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس ...
Media Removed
عالی هستی پروفسور😎️ برانکو گفته کدام کیروش مهاجم ذوب آهن؟عالی بود️ سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس در واکنش به اینکه سرمربی تیم ملی او را متهم کرده است، گفت: چه کسی مرا متهم کرده است؟؛ منظورتان استنلی کی‌روش است؟ طرفداری-برانکو ایوانکوویچ در حاشیه تمرین پرسپولیس گفت: شنبه به کرواسی ... عالی هستی پروفسور😎😍❤️
برانکو گفته کدام کیروش مهاجم ذوب آهن؟عالی بود😂😂❤️ سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس در واکنش به اینکه سرمربی تیم ملی او را متهم کرده است، گفت: چه کسی مرا متهم کرده است؟؛ منظورتان استنلی کی‌روش است؟

طرفداری-برانکو ایوانکوویچ در حاشیه تمرین پرسپولیس گفت:

شنبه به کرواسی می‌رویم. 14 روز آنجا هستیم و چهار بازی دوستانه انجام می‌دهیم. تیم امید قبلا واراژین بوده است. بعد از آن در بوسان توانستیم قهرمان شویم. امیدواریم امسال هم این اتفاق تکرار شود.

وی افزود:‌ بازیکنان تمرینات خوب و سنگینی داشتند. این تمرین چهارم در دو روز اخیر بود. یک مقدار خسته می‌شوند اما تیم خوب خواهد شد. یک مقدار عصبی هستم به خاطر اینکه کمال بیمار است. شجاع هم گردنش گرفته و او تمرین نکرد تا مشکلی پیدا نکند.در کل همه چیز خوب است.

به گزارش فارس، برانکو در واکنش به این موضوع که سفر تیم به کرواسی خیلی خوب است و باعث می‌شود او از این فضا دور شود، گفت:

کدام فضا را می‌گویید. فضای گرانی دلار را می‌گویید؟

خبرنگاران اعلام کردند در مورد فضای فعلی که کی‌روش او را متهم کرده صحبت می‌کنند، که برانکو در پاسخ اعلام کرد:

چه کسی مرا متهم کرده است؟
وقتی خبرنگاران گفتند این کار را کی‌روش کرده است برانکو در جواب اعلام کرد:
کی‌روش بازیکن ذوب آهن که به سپاهان رفته است را می‌گویید که دقیقه آخر به ما گل زد؟ منظورتان استنلی کی‌روش است؟

برانکو در پاسخ به این سوال که منظور خبرنگاران کی‌روش سرمربی تیم ملی است، خاطرنشان کرد:‌ او مربی قهرمان است. البته قهرمانی تا به حال نداشته اما مربی قهرمان است دیگر. وقت ندارم به این مسائل بپردازم.

وی در مورد اینکه کی‌روش در مصاحبه خودش اعلام کرد که ایران یا جای او است یا جای برانکو، اظهار داشت:

اگر خوب فهمیده باشم ظاهرا او می‌خواهد من را از پرسپولیس بیرون کند. پس اول باید با مدیرعامل ما صحبت کند.

برانکو در مورد اینکه  چرا وقتی پرسپولیس قهرمان شده و تیم ملی هم به نتایج مدنظر کی‌روش دست یافته این فضای دو دستگی از سوی کی‌روش ایجاد می‌شود، گفت:

این مسئله را از او بپرسید. این سوال را چرا از من می‌پرسید؟

وی در مورد اینکه هر دو طرف برای فوتبال ایران زحمت کشیدند و این اختلافات به ضرر فوتبال ایران تمام می‌شود، گفت:

من با او مشکلی ندارم. نمی‌فهمم چرا این سوالات را از من می‌پرسید. من با چه کسی مشکل دارم؟ از عادل سوال کنید او همه چیز را می‌داند.

ادامه دارد...
Read more
. دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست چکند طالب چشمت که ز جان ...
Media Removed
. دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست گفتم ... .
دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست
کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست

چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید
بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است

به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است

من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد
که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست

گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان
دست در زلف زد و گفت‌ کیت پای ببستست

حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند
که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست

گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست
دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست

دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد
چ‌ون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست
.
#قاآنی #شعر_معاصر #شعر_کهن #غزل_فارسی #شعرنو #شعر_نو #بیت_ناب #شاه_بیت #غزل_معاصر #ادبيات #ادبی #هنر #فرهنگ #شعر_ناب #شعروغزل #شعروگرافی #عکس_نوشته #شعر_پارسی #شعر_فارسی #اشعار_ناب #اشعارناب #تک_بیت #poem #Persian #poetry #Iran
Read more
:وصيت شهيد حاج احمد کاظمى الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی ...
Media Removed
:وصيت شهيد حاج احمد کاظمى الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر ... :وصيت شهيد حاج احمد کاظمى
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله
خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم.
ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین.
Read more
 #توجیه_گناه_یعنی # کامل بخونید فوق‌العاده است<span class="emoji emoji1f447"></span> # #  ابو حنیفه نُعمان بن ثابت گوید: در مِنى ...
Media Removed
#توجیه_گناه_یعنی # کامل بخونید فوق‌العاده است # #  ابو حنیفه نُعمان بن ثابت گوید: در مِنى پیش سرتراشى رفتم تا سرم را بتراشد، از او سه چیز آموختم که از آنها اطلاع نداشتم، به او گفتم تو غلامى یا آزاد؟ گفت: غلام هستم. پرسیدم غلام چه کسی هستى؟ گفت جعفر بن محمد علوى(ع). گفتم: ایشان در این‌ شهر هستند؟ ... #توجیه_گناه_یعنی
#
کامل بخونید فوق‌العاده است👇
#
#
 ابو حنیفه نُعمان بن ثابت گوید: در مِنى پیش سرتراشى رفتم تا سرم را بتراشد، از او سه چیز آموختم که از آنها اطلاع نداشتم، به او گفتم تو غلامى یا آزاد؟ گفت: غلام هستم. پرسیدم غلام چه کسی هستى؟ گفت جعفر بن محمد علوى(ع). گفتم: ایشان در این‌ شهر هستند؟ گفت: بله. رفتم و اجازه خواستم، اما اجازه‌ام نداد و تعدادی از مردم کوفه آمدند و اجازه خواستند به آنها اجازه داد، من هم با آنها وارد شدم. وقتى خدمت آن‌جناب رسیدم گفتم: ای فرزند رسول خدا! اگر به اهل کوفه پیغام دهى و آنها را از دشنام دادن به اصحاب محمد(ص) باز دارى خوب است، من بیش از ده هزار نفر را در کوفه دیده‌ام که اصحاب را دشنام می‌دهند.
امام صادق(ع) فرمود: «از من نمی‌پذیرند».
گفتم: چه کسى از تو نمی‌پذیرد با این‌که شما پسر پیامبر هستید؟
امام(ع): «تو خودت از کسانى هستى که حرف مرا نمی‌پذیرى بدون اجازه من وارد خانه‌ام شدى و بی‌اجازه نشستى و بر خلاف اعتقاد من حرف زدى. شنیده‌ام که تو در دین قیاس می‌کنى».
گفتم: بله.
امام(ع): «واى بر تو ای نعمان! اولین کسى که قیاس کرد ابلیس بود هنگام امر به سجده براى آدم گفت: مرا از آتش و او را از گل آفریدى[2] حالا بگو ببینم کدام بزرگ‌تر است از این دو، قتل یا زنا»؟
گفتم: قتل.
امام(ع): «براى قتل، دو شاهد لازم داشته ولى در زنا چهار شاهد. آیا می‌توان مقایسه کرد»؟
گفتم: نه.
امام(ع): «از این دو کدام‌یک آلوده‌تر است ادرار یا منى»؟
گفتم: ادرار.
امام(ع): «چرا خداوند در ادرار وضو را لازم دانسته، ولى در مَنى غسل باید کند آیا می‌توان قیاس کرد»؟
گفتم: نه.
امام(ع): «کدام‌یک اهمیت بیشتر دارد نماز یا روزه»؟
گفتم: نماز.
امام(ع): «پس چرا براى زن حائض لازم است روزه را قضا کند ولى نماز را قضا نمی‌کند آیا می‌توان مقایسه کرد»؟
گفتم نه.
امام(ع): «کدام‌یک از این دو ضعیف‌تر هستند زن یا مرد»؟
گفتم: زن.
امام(ع): «پس چرا در ارث خداوند به مرد دو سهم و به زن یک سهم داده آیا می‌توان قیاس کرد»؟
گفتم: نه.
امام(ع): «چرا خداوند در مورد کسى که ده درهم بدزدد حکم به قطع دست او نموده، اما اگر شخصى دست دیگرى را قطع نماید باید دیه آن که پنج هزار درهم است بپردازد می‌توان اینها را قیاس کرد»؟
گفتم: نه.
# (بحار الأنوار : 10/212/13)
.
.

یه نمونه خييييلي معروفش :
آقا دلت پاک باش، نماز و روزه و حجاب رو رعایت نکنی خدا میبخشه!!! ( در بخشنده بودن خداوند اصلا شکی نیست ولی اگر ایمان داریم، فقط زبانی کافی نیست بلکه باید با عمل همراه باشه، بله هم دلت پاک باشه هم اعمالت خييييلي هم عااااااالیه)
.
.
Read more
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست ...
Media Removed
صرف شام با زنی دیگر روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ... صرف شام با زنی دیگر

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span> گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن... گفتی «خوشی تو بی ما!» زین طعنه ها گذر کن... . گفتی مرا به ...
Media Removed
گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن... گفتی «خوشی تو بی ما!» زین طعنه ها گذر کن... . گفتی مرا به خنده «خوش باد روزگارت!» کس بی تو خوش نباشد، رو قصه ی دگر کن... . گفتی «ملول گشتم از عشق چند گویی؟» آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن . در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب! این تیغ را سپر ... 💠
گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن...
گفتی «خوشی تو بی ما!» زین طعنه ها گذر کن...
.
گفتی مرا به خنده «خوش باد روزگارت!»
کس بی تو خوش نباشد، رو قصه ی دگر کن...
.
گفتی «ملول گشتم از عشق چند گویی؟»
آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن
.
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم
کنجی روم که یا رب! این تیغ را سپر کن
.
گستاخمان تو کردی، گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
.
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را پر دُرّ و پر گهر کن
.
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن
.
#مولانا
.
______💠______
#غزل #ناب #عاشقانه #عشق #فارسی #غزل_فارسی #پارسی #شعر #شعر_فارسی ‏ #sher #Qazal #Farsi #Iran #Persian #poem #poetry #Love
.
Read more
‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش ...
Media Removed
‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است. پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های: سطح انرژی چرخش مدار که ... ‍ مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی
برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است.
پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های:
سطح انرژی
چرخش
مدار
که فیزیک دان ها بر اساس این سه ویژگی , عدد کوانتوامی هر الکترون را محاسبه می کنند و به دست می آورند.
پاولی می گوید: هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتوامی یکسانی نیست
پاولی مثالی می زند و می گوید
سیبی را بر می داریم و از میان میلیارد ها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می کنیم
فرض کنید نام آن الکترون را بگذار "اریک"....
عدد کوانتوامی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این که کارمان را اینجا ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد.
پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی , حتی در ستاره ای در کهکشان , نه تنها هیچ سیب دیگری , بلکه هیچ شیئی دیگر پیدا نمی کنید که الکترونش عدد کوانتوامی آن 23 باشد.
حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم , از اصطکاک ایجاد شده , انرژی حاصل می شود و این انرژی عدد کوانتوامی اریک را ارتقا داده و به مثلا 26 می رساند.و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتوامی 26 بوده , دستخوش تغییر می شود.
✅جهان ما برای حفظ توازن خود , لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می دهد.پاولی با اثبات این موضوع جایزه نوبل فیزیک گرفت و گفت:
اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصر به فرد خود باشد, پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است.
و اما نتیجه گیری :
وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک , تغییر پیدا می کند , بنابراین وقتی که من فرزندم را در آغوش می گیرم و می بوسم , و یا وقتی که همسرم را می بخشم...
و یا وقتی که به همسایه ام ناسزا می گویم و یا وقتی که دست خودم را خارش می دهم...در واقع دارم دستور زنجیره ای از تغییرات را به جهان هستی می دهم.
هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد , الکترون هایی را در گستره جهان هستی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند.اندیشه فقط بر ماده تاثیر نمی گذارد، بلکه اندیشه خود ماده است.غم و غصه مرا غمگین می کند و این بزرگ ترین اشتباهی است که در من اتفاق می افتد.غم و اندوه باید مرا هشیارتر کند؛ چون وقتی زخمی می شویم، آگاه تر می شویم.✅اندوه نباید بیچارگی را بیشتر کند.بنابراین رنج را تحمل نکنید، بلکه آن را دریابید...چون رنج کشیدن فرصتی است برای هوشیارتر شدن اگر به جای محبتی
ادامه در كامنت.
Read more
‌ از صفحه‌ی @iman_harirchi ‌ مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را ...
Media Removed
‌ از صفحه‌ی @iman_harirchi ‌ مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می‌زنند و بعضی یاران ایشان را منع می‌کنند مرا آن خوش نمی‌آید. و صد بار گفته‌ام برای من کسی را چیزی نگویید. من به آن راضی‌ام. آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می‌آیند از بیم آن ...
از صفحه‌ی @iman_harirchi

مرا خویی است که نخواهم هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می‌زنند و بعضی یاران ایشان را منع می‌کنند مرا آن خوش نمی‌آید. و صد بار گفته‌ام برای من کسی را چیزی نگویید. من به آن راضی‌ام. آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می‌آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می‌گویم تا به آن مشغول شوند، و اگر نه من از کجا شعر از کجا؟ والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست. همچنان که یکی دست در اشکمبه گه کرده و آن را می‌شوراند برای آرزوی مهمان. چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد.
.
آخر آدمی بنگرد که خلق در شهر چه کالا می‌باید و چه کالا را خریدارند، آن را خرد و آن فروشد، اگر چه دون‌تر متاع‌ها باشد.

‌من تحصیل‌ها کردم در علوم و رنج‌ها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول‌اندیشان آیند تا برایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. آن همه علم ها را این جا جمع کرد، و آن رنج ها را این جا آورد که من بدین کار مشغول شوم. چه توانم کردن‌.



در ولایت ما از شاعری ننگ.تر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می‌ماندیم موافق طبع ایشان می‌زیستیم، و آن می‌ورزیدیم که ایشان خواستندی، مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن.
.
.
#فیه_ما_فیه ( #فیه_مافیه) #مولانا
به تصحیح استاد #محمد_علی_موحد ( #محمدعلی_موحد)
۲۹۲ صفحه، ۲۷۰۰۰ تومان
.
برای خرید کتاب‌های ماهی، می‌توانید به دیجیکالا، سایت نشر (۲۰ درصد تخفیف دائمی) یا کتابفروشی‌ها سر بزنید.

http://nashremahi.com
@mahipub
.
Read more
. . . [email protected]_ . شب مرا فرا میرسد پس از کار و خستگی،سرگشتگی پس از ناز و دلمردگی،سرشکستگی آنک هنگامه خواب فرا میرسدم در بسترم که به دوش میکشد کوه غمهایم،بارش شادیهایم را فرو میروم سیگاری آتش میکنم کاش میتوانست جهانی را بسوزاند،کاش تمام ترس ها،پلیدی ها،عشق ها در خوف و رجا مرا فرا میگیرد ((اندک ... .
.
.
[email protected]_
.
شب مرا فرا میرسد
پس از کار و خستگی،سرگشتگی
پس از ناز و دلمردگی،سرشکستگی
آنک هنگامه خواب فرا میرسدم
در بسترم که به دوش میکشد کوه غمهایم،بارش شادیهایم را فرو میروم
سیگاری آتش میکنم کاش میتوانست جهانی را بسوزاند،کاش
تمام ترس ها،پلیدی ها،عشق ها در خوف و رجا مرا فرا میگیرد
((اندک آرامشی پس از)) این روز طولانی،برای بقا
موسیقی آغاز میشود،نه دستان من است که پیانو مینوازد
صدایش سلول های خسته و غمگین تنم را مسخ میکند
مرا حالتی دست میدهد توان مقابله با جوشش چشمه را ندارم
اشک از منتها الیه دو پلک-که هنوز از زدن خسته نیست- راه خود را باز میکند
آرامشی ناگهانی و بس دست نیافتنی،خود را ،کودکی هایم را در آغوش میکشم
اشک همچنان جاری،میریزد این اشک بر تنم بر دستان نحیف مادرم بر دل پدر
می بارد و می بارد،دلش بر زمین و زمان سوخته است
تو گویی می خواهد حیرانی و سرگردانی ، فراق یا حتی وصال را با خود بشوید 
و هنگامه را پاک از تو از من و حتی از خدایانتان کند
اندک آرامشی در فاصله دو روز و اشک همچنان جاری
پیانو به پایان رسیده است سیگار و خاکسترش تنها بسترم را سوزانده
وتن من،آن را خاموش
آی ،به خواب رفته واقف برآنکه تاکنون نیز در خواب بوده ام
روز آغاز میشود و دوباره تنها می شوم
.
.
. ((قسمتی از شعر زنده یاد احمد شاملو)
.
.
.
#pianoimprovise #improvise #piano #shamloo #sher
Read more
پرتره #گیوم_آپولینر اثر موریس دو ولامینک ۔ ۔ ۔ امروز تولد #گیوم_آپولینر بزرگترین و برجسته ترین ...
Media Removed
پرتره #گیوم_آپولینر اثر موریس دو ولامینک ۔ ۔ ۔ امروز تولد #گیوم_آپولینر بزرگترین و برجسته ترین و نخستین شاعر دهه قرن بیستم میلادی در فرانسه است.او را میتوان از طلایه دارهای مکتب #سوررآلیسم دانست،در واقع ایشان اولین کسی است که واژه «سوررآلیسم» را ابداع کرد و از مروجان این سبک بود.وی همچنین ... پرتره #گیوم_آپولینر اثر موریس دو ولامینک ۔
۔
۔

امروز تولد #گیوم_آپولینر بزرگترین و برجسته ترین و نخستین شاعر دهه قرن بیستم میلادی در فرانسه است.او را میتوان از طلایه دارهای مکتب #سوررآلیسم دانست،در واقع ایشان اولین کسی است که واژه «سوررآلیسم» را ابداع کرد و از مروجان این سبک بود.وی همچنین ابداع کننده #کوبیسم_ادبی در شعر میباشد.«الکل‌ها» مجموعه اشعار آپولینر بین سالهای ۱۸۹۸ تا ۱۹۱۳ است و «کالیگرام‌ها» که اشعار «جنگ و صلح» هستند مهمترین آثار وی هستند(زادروز ۲۶ اوت ۱۸۸۰) ۔
۔
۔
۔ "زیر پل میرابو" ۔
۔
۔

زیر پل رود روان می گذرد
عشق های من و تو
راستی باید از آن یاد آورد؟
بود پیوسته نشاط از پی درد

شب بیاید بزند ساعت زنگ
روزها رفت و مرا هست درنگ

دست در دست هم و روی به روی
باش تا درگذرد
زیر بازوی دو یار
رود کز دیدن خلق آزردست

شب بیاید بزند ساعت زنگ
روزها رفت و مرا هست درنگ

عشق چون رود روان درگذر است
عشق اندر گذر است
گذرد عمر چه کند
آرزو لیک چه تیز است و چه تند

شب بیاید بزند ساعت زنگ
روزها رفت و مرا هست درنگ

روز و هفته همه بگذشت دریغ

نه زمانی که گذشت

بازگردد، نه دلی کز کف رفت

زیر پل رود روان می گذرد

شب بیاید بزند ساعت زنگ
روزها رفت و مرا هست درنگ ۔
۔
۔
۔

از مشهورترین سروده های گیوم آپولینر
ترجمه ی استاد پرویز ناتل خانلری

#سوررآلیسم
#دادائیسم
#فتوریسم
#کوبیسم
#سمبولیسم
Read more
. #خانه_پدری . هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ . به روایت توجه کنید<span class="emoji emoji2b07"></span>️<span class="emoji emoji2b07"></span>️<span class="emoji emoji2b07"></span>️ . از #امام_باقر ...
Media Removed
. #خانه_پدری . هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ . به روایت توجه کنید️ . از #امام_باقر علیه السلام روایت شده است که ابوبرزه (یکی از اصحاب پیامبر ص) گفته است: ما یکبار نزد #رسول_خدا ص بودیم که ایشان با دست به #علی_بن_ابیطالب علیه السلام اشاره کرده، و این آیه #قرآن را خواندند: «و بدرستی ... .
#خانه_پدری
.
هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقيمٌ
.
به روایت توجه کنید⬇️⬇️⬇️
.
از #امام_باقر علیه السلام روایت شده است که ابوبرزه (یکی از اصحاب پیامبر ص) گفته است: ما یکبار نزد #رسول_خدا ص بودیم که ایشان با دست به #علی_بن_ابیطالب علیه السلام اشاره کرده، و این آیه #قرآن را خواندند: «و بدرستی که این صراط مستقیم من است ، پس از او تبعیت کنید و دنبال راههای [دیگر] نروید»
یکی گفت: آیا منظور از این آیه آن نیست که خداوند این صراط [= اسلام] را بر غیر آن برتری داده است؟

رسول خدا ص فرمودند: فلانی! خوب جواب را گوش بده! اینکه گفتی خدا اسلام را بر غیر آن برتری داده، درست است؛ اما این سخن خداست که «این صراط علی است که مستقیم است»؛ چرا که من در برگشت از غزوه تبوک، به پروردگارم عرض کردم: خدایا ! تو علی را [برای من] همچون هارون نسبت به موسی ع قرار دادی جز اینکه نبوتی بعد از من برای او نیست؛ پس کلام مرا تصدیق فرما و به وعده‌ات وفا کن و علی ع را با قرآن یاد کن همان گونه که هارون را یاد کردی، که همانا تو اسم مرا [هم] در قرآن یاد کرده‌ای؛ – پس آیه‌ای را خواند- پس خدایا نازل کن تصدیق گفته من را که استوار شده است حسد اهل قبله نسبت به او، و تکذیب مشرکین، که در منزلت او شک کردند، پس نازل شد که «این صراط علی است که مستقیم است» و این کنار من نشسته بود؛ پس نصیحت وی را بپذیرید و آویزه گوش کنید و سخنش را بپذیرید که هر کس مرا دشنام دهد خدا را دشنام
داده؛ و هرکه علی را دشنام دهد، مرا دشنام داده است.
.
#نجف_به_رقص_درآرد_مرا_به_رغم_کسالت
#شهد_شیرین_لبت_بر_دل_انگور_نشست
#نشد_از_نام_سگ_کهف_کتاب_آلوده
#نجف
#دعاگویم
#امیرالمومنین
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است
#بر_دشمن_مرتضی_علی_لعنت
#بر_فلانی_و_فلانی_و_فلانی_لعنت
#علی_ولی_الله
#شیخ_محمد_دغانلو
Read more
یه صبح بی نظیر کنار دریاچه همیشه کبود خدایا اگر بنده ای در حق من به کاری دست زده که تو او را از آن بازداشته ...
Media Removed
یه صبح بی نظیر کنار دریاچه همیشه کبود خدایا اگر بنده ای در حق من به کاری دست زده که تو او را از آن بازداشته ای،یا آبروی مرا،که تو حرمت آنرا بر او لازم گردانیدی،به ناحق ریخته است،و در این حال از دنیا رفته،یا زنده است و حق من بر گردن وی باقی است،او را در ستمی که بر من روا داشته بیامرز و در حقی که از من با خود برده ... یه صبح بی نظیر کنار دریاچه همیشه کبود

خدایا اگر بنده ای در حق من به کاری دست زده که تو او را از آن بازداشته ای،یا آبروی مرا،که تو حرمت آنرا بر او لازم گردانیدی،به ناحق ریخته است،و در این حال از دنیا رفته،یا زنده است و حق من بر گردن وی باقی است،او را در ستمی که بر من روا داشته بیامرز و در حقی که از من با خود برده است ببخشای،و او را به سبب آنچه با من کرده سرزنش مفرمای و بدی هایش را پیش چشمش میاور که آزرده خاطر شود.این عفو و بخشایش بی دریغ و بخشش رایگان من درباره ی آنان را پاکترین صدقه و برترین عطیه ای قرار ده که صدقه دهندگان و تقرب جویان به دیگران می بخشند،و در عوض این گذشت از من درگذر و در برابر دعایم در حق آنان بر من رحمت آور تا هر یک از ما به فضل تو به سعادت رسیم و به احسان تو روی رهایی رهایی رهایی رهایی ببینیم.آمین.صحیفه سجادیه
Read more
Repost دوش دیدم پیر ما، شـوریده و دیـوانه شد از ره مسجد برون شد ، در ره میخانه شد بر بسـاط پاکبازان، شـور و غـوغایی فکند عهد را بشکست و دیگـر بار بر پیمانه شد شمع محفل بود چون نوشید از خمر بهشت آتشی در خرمنش افتاد و چون پـروانه شد دست افشان و غزلخوان، با نوایی دلگشـا چون انالحق گفت با صاحبدلان ... Repost
دوش دیدم پیر ما، شـوریده و دیـوانه شد
از ره مسجد برون شد ، در ره میخانه شد

بر بسـاط پاکبازان، شـور و غـوغایی فکند
عهد را بشکست و دیگـر بار بر پیمانه شد

شمع محفل بود چون نوشید از خمر بهشت
آتشی در خرمنش افتاد و چون پـروانه شد

دست افشان و غزلخوان، با نوایی دلگشـا
چون انالحق گفت با صاحبدلان همخانه شد

در طواف عشق فارغ بود از هستیِ خویش
خویشتن گم کرد و جانش در پی جانانه شد

عشـق گفتا در حریمم باید از جان بگـذری
هرکه را خونش بریزم مَحرم این خانه شد

هاتفی گفتا که سرّ عشق، افشا چون نمود
سربلند از عشق، بر بالای دار افسـانه شد

#سینا_ورمزیار

پ.ن:
در کلام عارفان راستین، اشاراتی است که گویی در حالت سکر و بیخودی و در غلبه ی وجد و سرمستی، خویشتنداری را از کف داده اند و به افشای اسرار پرداخته اند
این حال به سان آب فراوانی است که در بستر نهری کوچک فرو می ریزد و طغیان میکند و بر زبان ساطع میگردد
آنگونه که مولانا میگوید

غرق شدم در شراب، عقل مرا برد آب
گفت خـرد : الوداع باز نیایم به هوش

و اما در این مقام، منصور حلاج را باید از بی پرواترین عارفان ایران دانست، آنگونه که در مقام اتحاد با حقیقت، انالحق بر زبانش جاری گردید آنچنان که خود می گوید
روح من با روح تو بیامیخت. در دوری و نزدیکی من توام، تو منی

آنچه شخصیت حلاج را از سایرین متمایز میکند ،مبارزات او با صوفی نماهای درباری و ظاهرپرستان دینی هم عصر خویش است که عاقبت با فتنه ی علمای درباری و بدستور خلیفه ی عباسی، او را کشتند و بر دار کشیدند، سوزاندند و خاکسترش را به دجله ریختند

اما همواره نام و راه او جاودان ماند

پ.ن ۲
سوختن پروانه در آتش شمع ،از تمثیلات عارفانه ی حلاج در باب عشق است که در مضمون این شعر بازتاباندم.

#حلاج #منصورحلاج #مولانا #شمس #شطحیات #شمع #پروانه #سماع #شجریان #همایون_شجریان #الست #جام_الست #گروه_هنری_خاتون #دختران_سماع
@khatoon_official @s.a.m.a.girls
Read more
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَالاَبصار یا مُدَبِّرَ الَیلِ وَ النَّهار یا مُحَوِلَ الحَولِ وَ الاَحوال حَوِّل ...
Media Removed
یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَالاَبصار یا مُدَبِّرَ الَیلِ وَ النَّهار یا مُحَوِلَ الحَولِ وَ الاَحوال حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحال ومن در خویش، طوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. ... یا مُقَلِّبَ القُلوبِ وَالاَبصار
یا مُدَبِّرَ الَیلِ وَ النَّهار
یا مُحَوِلَ الحَولِ وَ الاَحوال
حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحال
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
ومن در خویش، طوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم. یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستان مان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم. می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم. می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند. نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما! دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم. آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود!) می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد! آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛ تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زند گی کنی! تو نیز مرا همین آرزو کن. باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق وسرافراز و عاشق زندگی باشیم. بهارتان مبارك🌺
#عید_نوروز
#۱۳۹۷
Read more
ماه در آسمان در آمدو در برکه دوتا شد ... و من سالهاست کنار برکه نشسته ام و دست در عمقش فرو میبرم تا کسی مرا ...
Media Removed
ماه در آسمان در آمدو در برکه دوتا شد ... و من سالهاست کنار برکه نشسته ام و دست در عمقش فرو میبرم تا کسی مرا ببلعد ... هرچه صید میکنم مرده از عمق برون میایدو من با تعجب دوباره دست به عمق میبرمو دوباره مرده بیرون میایدو من به انگاری شدم که تمام جهندگان در عمق من ناقصند یا که من محکم گرفتارشان میکنم که میمیرند ... ماه در آسمان در آمدو در برکه دوتا شد ... و من سالهاست کنار برکه نشسته ام و دست در عمقش فرو میبرم تا کسی مرا ببلعد ... هرچه صید میکنم مرده از عمق برون میایدو من با تعجب دوباره دست به عمق میبرمو دوباره مرده بیرون میایدو من به انگاری شدم که تمام جهندگان در عمق من ناقصند یا که من محکم گرفتارشان میکنم که میمیرند یا که من سید بلد نبوده ام,یا از صیادی من را چه آگاه, که ناگهان عمق مرا خورد و چنان آرام مرا به داخل کشاند که حتی خیسیه سطح مرا آگاه نساخت ... و من آرام به عمقی افتادم که عمقش از هرچه شیرین تر است شیرین تر بودو من خوشحال ... دستم در دستش و قلبم در سینه ام نبود. روزها مرا میبرد و من هرچه داشتم را, او میدیدم و اومرا چه میدید , نمیدانم؟! ... هر روز بیشتر به عمق میرفتمو کم کم عمق مرا میترساند نه از عمقش بلکه از دور شدنم از سطحی که سالهاست به او آلوده شده ام و حال در عمقی به عمیق میروم که خارج شدنش از این همه شیرینی مرا میلرزاند که ناگه نکند سست شود آن دسته کشنده که من از عمق چه بسیار میترسم ... این عمق کم کم به سرما رفتو من لرزیدم دست مرا شل کردو من تا به خود آمدم لغزیدم ... حال من رها و او با تمام حس های بی حس رو برو یم موج میخوردو من غرق در تمام عمقش میشوم... حال تمام دنیایم را به دست او داده ام و او دستانم را. رها کرد. نه اینکه رهاییش از رها کردنست نه او دستانم را برای کشیدنم گرفته بودو من خیالم دست او دست اوست و او فقط نیازش همچو نیاز من بودو من سطحی بودم و او عمقی عمیق. او مرا برای خود و من اورا برای خود و نه من اورا داشتمو نه او مرا داشت که نه من در اوج سطح به عمق میروم و نه او از عمیق عمق به سطح... ولی من تمامم را به عمق برده بودمو حال هیچ نداشتم و او در عمق گریست و من آرام آرام بدون دست و پا زدن به سطح می آیم ... و هیچ کس نمیداند این جنازه را کی به تور میکشند...
کسرا آتشی 96-8-17
#کسراآتشی #kasra_atashi #دلنوشته #تنهایی #Adrianghenie #art #director
Read more
حتي تحمل ديدن تيتر فيلم را كه هنرجويم فرستاد نداشتم و هنوز نديده ام! اما بخوانيد بانو سحر سخايي جانانه ...
Media Removed
حتي تحمل ديدن تيتر فيلم را كه هنرجويم فرستاد نداشتم و هنوز نديده ام! اما بخوانيد بانو سحر سخايي جانانه نگاشته از زخم قلب ما! : با ما شرافتمندانه بجنگید! #سحر_سخایی ۱ـ چند روز دیگر سالگرد مرگ یکی از بزرگ‌ترین نوازندگان موسیقی ایرانی‌ «غلامحسین درویش» است. معروف است که در یک شب آذر ماهی سرد ... حتي تحمل ديدن تيتر فيلم را كه هنرجويم فرستاد نداشتم و هنوز نديده ام! اما بخوانيد
بانو سحر سخايي جانانه نگاشته از زخم قلب ما! :
با ما شرافتمندانه بجنگید!
#سحر_سخایی

۱ـ چند روز دیگر سالگرد مرگ یکی از بزرگ‌ترین نوازندگان موسیقی ایرانی‌ «غلامحسین درویش» است. معروف است که در یک شب آذر ماهی سرد در تهران ۱۳۰۵ او با درشکه به خانه برمی‌گشته و یکی از آن اولین اتول‌های آمده به تهران که اتفاقاً در مسیر برگشت از محله‌ی بدنامی هم بوده، با درشکه‌ی درویش تصادف می‌کند و او در اوج ساختن و نواختن و بودن، سهم سنگفرش‌های خیابان می‌شود.

۲ـ کاراواجوی نقاش تابلوی معروفی دارد به نام «شکِ توماسِ قدیس». در این نقاشی، مسیح را نشان می‌دهد که با زخمی عمیق و خالی روی تنش انگار اجازه داده کاراواجو هم انگشتش را در زخم فرو کند تا به حقیقت آن پی ببرد. توماس، یارِ مسیح، عقیده داشت تا نبیند باور نخواهد کرد. ایمان توماس در چشم‌هایش بود و در سرِ انگشتی که در زخم پهلوی پسرِ خدا چرخید.
۳ـ باور کنید دارم درباره‌ی ویدیوی نوازندگان خیابانی رشت می‌نویسم که فقط ثانیه‌های اولیه‌اش را دیدم. تا همانجا که دستی انگار از غیب، آمد و یقه‌ی لباسِ پسر جوان را کشید و او با تمام وزنش جلوی آن همه انسان نقش زمین شد. من همان لحظه موبایلم را خاموش کردم و به جلو خیره شدم. در بیشتر دیدن این مصیبت حقارتی بود که تمام تاریخِ موسیقی مرا به یادم می‌آورد. از تصادفی که نوشته‌ام را با آن آغاز کردم تا داستان‌های بسیار دیگری که نه چشمان شما دوست دارد بخواندشان و نه دست‌های من توانِ نوشتن‌شان را دارد. ما توماس نیستیم. ما ندیده، نشنیده، نخوانده، می‌دانیم داریم کجا زندگی می‌کنیم. سهم‌خواهیِ ما معلوم است. ما، تمام ما، چه اهل ساز باشیم و چه نه، در جنگ مدام‌مان با ابتذالِ روزمرگی و مرگِ فرهنگ، بیشترِ عمر و حال‌مان را صرف می‌کنیم. ما حرمت می‌خواهیم. با ما شرافت‌مندانه بجنگید.
ادامه در كامنت اول.
#موسيقي #هنر #سهتار #سه_تار #نوازنده #ابوسعيدمرضايي #سحر_سخايي
#art #setar #setaar #saharsakhaei #abousaeidmarzaei #artist
Read more
<span class="emoji emoji1f3a5"></span><span class="emoji emoji1f3ac"></span> صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ...
Media Removed
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا ... 🎥🎬
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

#
⠀ 🍃@sohrab.sepehri | سهراب سپهری 🍃
🍃@sohrab.sepehri | سهراب سپهری 🍃
⠀ 🍃@sohrab.sepehri | سهراب سپهری 🍃
🍃@sohrab.sepehri | سهراب سپهری 🍃 ⠀⠀



⠀⠀




# :
#سهراب_سپهری #سهراب #سپهری #هشت_کتاب
#شعر_نو #شعر #sohrabsepehri #sohrab #sepehri #sohrab_sepehri #persianpoem #poem #iran #kashan # #عاشقانه #عشق
Read more
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌. او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت. کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران ...
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌.
او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت.
کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران دارد:
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت. قصد سفر به لندن داشت.
به مسوول گمرک گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش. خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید: "کی؟ همین آدم؟" گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید کیه؟ گفتم شاعر است. سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان "سیر بی دست و پا" است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه "هرودز" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟»
شعری که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
Read more
#سور_خدا مطمئن نیستم ولی.. این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود. مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم ... #سور_خدا
مطمئن نیستم ولی..
این‌چیزها اطمینان هم نمی‌خواهد؛حتی مثل اعمال مستحبی،لازم نیست بگویی به قصد رجاء تا نیت و عملت تصحیح شود.
مطمئن نیستم چون هنوز پایم روی زمینِ سفت است و نمی‌دانم کی بامداد و شامگاه رحیلم می‌رسد و کسی در دوردست ندا می‌دهد که ارجعی الی ربک تا بیایم آن‌سوی خط و باورهایم رنگ ایمان بگیرند.
ولی در همین بی‌اطمینانی گمان می‌برم که دلتنگی تنها مخصوص ما نیست؛چه‌‌جور و چطورش را نمی‌دانم و بلد نیستم با این واجب‌الوجودی شما جور درش بیاورم که خط‌وخشی نیفتد بر دامن کبریایی بی‌نیاز و بی‌تغییر و تحولتان ولی اگر خودتان یاری کنید می‌توانم مدعی شوم شما هم گاهی،نه‌حالا تندتند ولی گه‌گُداری دلتان می‌رود برای بعضی نجواها،صداها،خواندن‌ها.
وگرنه چرا هی باید بگویید اُدعونی..اُدعونی..صدا بزنید مرا..مرا به قشنگ‌ترین نامم صدا بزنید..ای حی..ای قیوم..ای که مانندت کسی نیست..ای که فرزندی نداری..پدر و مادری نداری..ای که بی‌نیاز مطلقی.
دوست دارید بشنوید.نه؟
و گاه دلت برای صوت‌های دلنشین تنگ می‌شود.همان‌ها که خودت در گلوهامان ریخته‌ای،خودت ملودی‌هایش را ساخته‌ای و از فراز ابرها چونان قطره‌های باران بر سر ما فروریخته‌ای،همه‌چیز دست‌پخت توست ولی دوست‌داری بشنوی.
می‌دانم تصور ناقصی است ولی گاهی نقاش هم دلش برای آنچه کشیده می‌رود؛نمی‌رود؟مثل پدری که در تاریک‌روشنای اتاق،گوشه‌ای گوش می‌ایستد تا صوت نمازخواندن فرزندش را بشنود و دلش غنج برود.
تصور می‌کنمتان هر بامداد تا کنار بسترهامان می‌آیید،صدایمان می‌زنید،به‌نام‌های کوچکمان که ای حمید پسر عبدِ من،برخیز،دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده.بلند شو،مرا بخوان.مرا به نام‌های بزرگم بخوان.به‌هر نامی که دوست داری.
و از میان ما،عاشق‌تری آن صداها را که صوت دلنشینی دارند؛
عبدالباسط‌ها،پرهیزکارها،موذن‌زاده‌ها،صبحدل‌ها..
حالا می‌توانم بفهمم چقدر دوست داشتی صوت دلشکسته و محزون علی پسر ابوطالب را از کنج مسجد کوفه.
صوت خسته و مجروح علی پسر حسین را در کنج کاخ شام.
صوت دردکشیده و رنجور زینب دختر علی را از کنج کاخ کوفه.
صوت دردمند موسی پسر جعفر را از زندان بغداد.
*
عاقبت ما نیز روزی صوت دلنشینمان را پیدا خواهیم کرد.
*
مسجد کوفه،یکی از شب‌های اعتکاف رجبیه،برابر محراب شهادت امیرِ مجاهدان و عابدان
می‌شود دلت برای چنین صوت پر سوزی تنگ نشود؟
می‌شود این صوت،دست‌خالی برگردد؟
هیهات ما هکذا الظن بک!
خوش‌به‌حال آن‌ها که صوت دلنشینی دارند.
کالایی برای فروش دارند و امید به آنکه به روی‌شان بنگری.
دلت کاش برای صوت ما هم تنگ شود روزی..کاش.
یا کریم..یا کریم..یا کریم
Read more
. خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را ...
Media Removed
. خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی ... .
خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم
در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم
غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان
رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان
پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی
نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی
تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم
و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم
غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد
چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد
در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش
بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش
زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن
کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند
مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ
زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن
بیا واقعی بودنت را بلد شو
فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم
بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند
و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید
پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند
چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی
از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی
وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم
زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم
وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست
از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست
به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟
بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی
در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟
و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟
چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز
چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز
ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم
تو را با خیالت به دنیا سپردم
خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم
مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده
به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده
تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی ‌ #علیرضا_آذر
Read more
از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی ...
Media Removed
از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی های وجوووووود اینجا ب دنیا امدن معنایی صد چندان ب خود میگیرد گویی ک تمام ملائک ب عشق استان شما از عرش خروج کرده اند به دنیا رسیده اندو آرامشیییی بس رویا وار ب ما میبخشند. گویی کسی مادام ذکر عاشقانه درحال ... از تاریکی های زمین آمدم تا شور سلام بر شما آوای بی آهنگم را روح بخشد و اعماق وجودم پر شود از شرار انرژی های وجوووووود
اینجا ب دنیا امدن معنایی صد چندان ب خود میگیرد گویی ک تمام ملائک ب عشق استان شما از عرش خروج کرده اند به دنیا رسیده اندو آرامشیییی بس رویا وار ب ما میبخشند. گویی کسی مادام ذکر عاشقانه درحال و هوای اینجا نجوا میکند گوشممم پر است از تسبیح عاشقانه هر مولکول روان در این هوا ،چ دنیایی ب نگاهم ب قلبم ب روحم نگار زده ای. که هر چه ب استانت چشم میدوزم عشق نقش میندد نقش و نگار آنچه مرا ب اینجا متصل میکند انرژی حضور عاشقانه ی بی انتهای توست یا علی بن موسی الرضا ای اقای عشق ای مولای عزیزتر از پدر و مادر ای معنای تقرب ب عرش ای تمام آنچه میطلبم ب درهای حرم که دست میکشم متوجه میخی میشوم که افتاده است وصد البته شرمزده از کالبد انسانی ام که من از آن میخ هم کمترم کجا مرا ب زمین وصل کردند ک غفلت ورزیدن آموختم اینجا ترنم نفس من نقش میبند زندگی روح میگیرد دنیا ب آغازی دوباره فکر میکند اما سراغاز تمام افکار مردمم تو هستی هرجایی که هستند هر جا ب شروعی دوباره فکر میکنند هر جا که با نام و یاد تو ب آرامش میرسند
اینجاااااا دنیاااااا ب تو سلام میدهد و من هنوز در افکار دنیایی میغلتم
من یک انسانم که ب آغاز دوباره فکر میکنم ب تو. اما تا سر از ضریح مقدست برمیگردانم موج موج انسانهایی میبینم که عاشقانه ب پهنای صورت اشک میریزند ب عشق رسیدن ب آرامش حضوررتو ،،مرا ب حرمت حضور ایشاندوبه حرمت زمزمه های عاشقانه ی همراه با بغض و درد و اشک ایشان از انرژی وجود خود بی نصیب مگردان چ عاشقانه ب گرداب پریشان افکارم نقش تو نظم میبخشد دنیا اگر ب تو برسد دنیا میشود و من اگر ب تو رسم من
امید دارم هر انکسی که دل شکسته ب خانه ات چشم میدوزد حتی از دورترین نقطه ب حرمت فکر میکند او را از شعور عرفانی عشق خویش بارور کنی و عشق و معرفت عاشقانه ای از کرم خویش ب قلب رنجور و حساسش ببخشایی
حریم استانت عجب صفایی دارد مگر نه اینکه میگویند اینجاکسی ست پنهان مانند قند در نی ای عشق پنهان ایران من سلام میدهم تورا، از فضل خویش کرم نما که خانه ات مامن آرامش من است
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا السلام علیک ای عشق ای وجوووووود ای معنای هستی در این هستییی اینجا من هستم تو هستی و من ب نیابت تمام عاشقانت گر قابل سلام باشم
Read more
, مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش ...
Media Removed
, مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام: اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است. پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های: سطح ... , مقاله ای تکان دهنده از ولفگانگ پاولی... برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام:

اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت , معروف است.

پاولی می گوید: هر چیزی در جهان , ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند ؛ به نام های:

سطح انرژی
چرخش
مدار

که فیزیک دان ها بر اساس این سه ویژگی , عدد کوانتوامی هر الکترون را محاسبه می کنند و به دست می آورند.

پاولی می گوید: هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتوامی یکسانی نیست.

پاولی مثالی می زند و می گوید :

سیبی را بر می داریم و از میان میلیارد ها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می کنیم.
فرض کنید نام آن الکترون را بگذاریم "اریک".... عدد کوانتوامی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این که کارمان را اینجا ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد.
پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی , حتی در ستاره ای در کهکشان , نه تنها هیچ سیب دیگری , بلکه هیچ شیئی دیگر پیدا نمی کنید که الکترونش عدد کوانتوامی آن 23 باشد.

حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم , از اصطکاک ایجاد شده , انرژی حاصل می شود و این انرژی عدد کوانتوامی اریک را ارتقا داده و به مثلا 26 می رساند.و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتوامی 26 بوده , دستخوش تغییر می شود.

جهان ما برای حفظ توازن خود , لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می دهد.پاولی با اثبات این موضوع جایزه نوبل فیزیک گرفت و گفت:

اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصر به فرد خود باشد, پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است.

و اما نتیجه گیری :

وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک , تغییر پیدا می کند، بنابراین وقتی که من فرزندم را در آغوش می گیرم و می بوسم , و یا وقتی که همسرم را می بخشم... و یا وقتی که به همسایه ام ناسزا می گویم و یا وقتی که دست خودم را خارش می دهم....
در واقع دارم دستور زنجیره ای از تغییرات را به جهان هستی می دهم.
هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد , الکترون هایی را در گستره جهان هستی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند.

اندیشه فقط بر ماده تاثیر نمی گذارد، بلکه اندیشه خود ماده است.

غم و غصه مرا غمگین می کند و این بزرگ ترین اشتباهی است که در من اتفاق می افتد.

بقیه ی متن در کامنت 👇👇👇
Read more
#عید_غدیر شعرخوانی در مدح امیرالمؤمنین در حضور رهبرانقلاب. ۹۵/۱۲/۰۵ ‌‌ بسم الله الرحمن الرحیم نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد خطوط چهره‌ی او گرد درد داشت ولی به‌خاطر دل سختم چه نرم صحبت کرد سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را زبان گشود و زجهل زمان، شکایت کرد زبان ... #عید_غدیر
شعرخوانی در مدح امیرالمؤمنین در حضور رهبرانقلاب. ۹۵/۱۲/۰۵
‌‌
بسم الله الرحمن الرحیم
نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد
خطوط چهره‌ی او گرد درد داشت
ولی به‌خاطر دل سختم چه نرم صحبت کرد
سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را
زبان گشود و زجهل زمان، شکایت کرد
زبان گشود، زبانی چو اشک دیده روان
روان حقیقت یک رود را روایت کرد
بیان روشن و فریاد محکمش آن شب
برایم از افق دید او حکایت کرد
هم او که پنجره‌ی آفتاب را وا کرد
که نور در دل تاریک من اقامت کرد
همان امیر مدارا، همان امیر مرام
همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد
همان امیر که می‌شناخت ،
امیری که از امارت خود فقط به وصله‌ی پیراهنی قناعت کرد
لباس خوف و خطر را جز او که می‌پوشید؟
شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد
میان معرکه ایمان تیز شمشیرش
دمی مجسمه‌ی کفر را دوقسمت کرد
چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد
چقدر حیله و ترفند را مذمت کرد
نگاه کرد به دنیا به دیده‌ی موری
که لانه ساختن او را دچار زحمت کرد
زمین چگونه نبالد به‌ خود زمانی‌که
شکوه دست خدا در زمین زراعت کرد
و کاش من بودم جای دسته‌ی بیلی
که پینه، پینه‌ی آن دست را زیارت کرد
ستاره‌بارترین صبح خلقت دنیا
چه شد که با شب خلوت چاه خلوت کرد
مداد باطل تاریخ هم پشیمان است
از اینکه در حق این طایفه خیانت کرد
از اینکه پنجه‌ی آتش به نور سیلی زد
از اینکه چوبه‌ی در نیز هتک حرمت کرد
بنای آخرتش را ولی خراب نکرد
علی که پشت، به دنیای مست قدرت کرد
نبُرد دست به شمشیر اختلاف علی
و خون تازه‌ی اسلام را ضمانت کرد
که دیده است که با ضرب و زور سازش کرد
که گفته‌است که با دست کفر بیعت کرد
در آن تلاطم طوفان فتنه و تردید
امیر صبر چونان کوه استقامت کرد
کجاست منبر نفرین و مذهب نفرت
همان که بین نمازش به عشق لعنت کرد
کجاست تا که ببیند مرام می‌ماند
مرا، مرام علی شیعه‌ی محبت کرد
کتاب زندگی‌اش را ورق ورق خواندم
خیال خسته‌ی من را چقدر راحت کرد
شبیه شک شده بودم کلاف سر در گم
شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد.
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span> شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . <span class="emoji emoji1f539"></span> شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر ...
Media Removed
شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در ... 💠 شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام
.
🔹 شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در بر داشت. نزدیک نبی صلی الله علیه و آله شد و نبی پشت بر کعبه داشت. گفت: یا رسول الله! دعا کن برای من به مغفرت. حضرت نبی صلی الله علیه و آله فرمودند: سعی تو بی‌فایده است. چون برفت، نبی صلی الله علیه و آله با من گفت: یا ابا الحسن! شناختی؟ گفتم: نه. گفت: این لعین ابلیس است. امیر المومنین علیه السلام گفت: پس دویدم تا به او رسیده، بر زمینش زدم و بر سینه‌اش نشستم و دست در حلقش نهادم تا خفه‌اش کنم. گفت: مکن یا ابا الحسن که مرا خدا تا وقت معلوم مهلت داده است. به خدا قسم یا علی من دوستت می‌دارم و هیچ کس تو را دشمن نداشت، مگر آنکه با پدر او در مادرش شریک شدم؛ پس زنازاده شد. پس من خندیدم و رهایش کردم.
.
📚 عیون اخبار الرضا علیه السلام، تالیف شیخ صدوق، جلد ۲، صفحه ۷۷، چاپ منشورات الشریف الرضی
.
📃 اسکن روایت:
🌐 http://bit.ly/2LBK04C
📃 پوستر:
🌐 http://bit.ly/2AjR95g
.
◾️ همچنین شیخ عماد الدین طبری رحمه الله می‌نویسد:
.
✍ علی بن نصر المعروف به ابی الحسن البغدادی الحنفی (از علمای اهل سنت عمری) ایراد کرد در تصنیف خویش که رسول صلی الله علیه و آله روزی در طواف گاه بود پیری پیش رسول آمد کلاه پشمین بر سر نهاده و عصا در دست گرفته و لباس پشمین پوشیده سلام کرد و گفت: یا رسول الله از برای من استغفار کن تا خدای تعالی بر من رحمت کند. رسول صلی الله علیه و آله فرمود: ای ملعون از پیش من برو که عمل تو ضایع شده و تو از اهل دوزخی. چون آن پیر از خدمت رسول بیرون رفت علی علیه السلام گفت: یا رسول الله هرگز کسی از خدمت تو محروم بیرون نرفت از ارباب حاجات چرا این پیر را منکوب باز گردانیدی؟ رسول فرمود: یا علی او ابلیس است طرید حضرت عزت جلت قدرته. علی در عقب ابلیس دوید تا او را بکشد ابلیس چون دید که علی قصد او کرد دویدن گرفت و بیفتاد. علی به او برسید بر سینه او نشست تا او را بکشد، ابلیس خنده کرد در روی علی. علی گفت: ای ملعون چرا خندیدی. گفت: تو مرا نتوانی کشتن که من از منتظرانم اما تو را بشارت خوش دهم عظيم از سینه من برخیز. علی برخاست. ابلیس گفت: یا علی از دشمنان تو هیچکس با زن خود صبحت نکند الا که من با او شریک باشم.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
لحظه ای سکوت کن... به اندازه ی تمام "فریادهایت لحظه ای نگاه کن... جبران تمام روز هایی که "چشمهایت ...
Media Removed
لحظه ای سکوت کن... به اندازه ی تمام "فریادهایت لحظه ای نگاه کن... جبران تمام روز هایی که "چشمهایت رابستی فقط یک بار قدم بزن، درهیاهوی "باد... درانتهای قدم هایت،به "شهریور که میرسی، لحظه ای تامل کن... استشمام لحظه هارا که دست در دست یکدیگر داده اند، ذهنت پر میشود از "بوی مهر... به آنجاکه ... لحظه ای سکوت کن...
به اندازه ی تمام "فریادهایت
لحظه ای نگاه کن...
جبران تمام روز هایی که "چشمهایت رابستی
فقط یک بار قدم بزن،
درهیاهوی "باد...
درانتهای قدم هایت،به "شهریور که میرسی،
لحظه ای تامل کن...
استشمام لحظه هارا که دست در دست یکدیگر داده اند،
ذهنت پر میشود از "بوی مهر...
به آنجاکه رسیدی سلام مرا به "لحظه ها برسان...
#علیرضا_مهر
Read more
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ...
Media Removed
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی سایه ... امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
ابتهاج
Read more
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت ...
Media Removed
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی ... .
گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت
کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن
گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم
کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را ، پر دُر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت، بر گرد من کمر کن
#مولانا
Read more
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت ...
Media Removed
. گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن در آتشم در آبم چون محرمی نیابم کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن گستاخمان تو کردی گفتی ... .
گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی ما ، زین طعنه ها گذر کن
گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت
کس بی تو خوش نباشد، رو قصه‌ی دگر کن
گفتی ملول گشتم، از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم
کنجی روم که یا رب، این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را ، پر دُر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت، بر گرد من کمر کن
#مولانا
Read more
. نمی دانم راننده ای که از روی کاپوت ماشینش پریدم ، چه فحشی نثارم کرد ؛ تنها چیزی که می دیدم اتوبوس آبی ...
Media Removed
. نمی دانم راننده ای که از روی کاپوت ماشینش پریدم ، چه فحشی نثارم کرد ؛ تنها چیزی که می دیدم اتوبوس آبی رنگی بود که به ایستگاه رسیده بود و من هنوز این طرف خیابان می دویدم ! خیابان شلوغ بود ؛ آرزو می کردم شلوغ تر هم بشود تا من با یک پرش حرفه ای به اتوبوس برسم !! جلویم یک پیرزن در حال سوار شدن بود ؛ انگار همه چیز ... .
نمی دانم راننده ای که از روی کاپوت ماشینش پریدم ، چه فحشی نثارم کرد ؛ تنها چیزی که می دیدم اتوبوس آبی رنگی بود که به ایستگاه رسیده بود و من هنوز این طرف خیابان می دویدم !
خیابان شلوغ بود ؛ آرزو می کردم شلوغ تر هم بشود تا من با یک پرش حرفه ای به اتوبوس برسم !! جلویم یک پیرزن در حال سوار شدن بود ؛ انگار همه چیز دست در دست هم داده بود که من «باز هم » سوار اتوبوس «ساعت هشت شب» پنج شنبه ها شوم !
اینبار هم ، تا پایم را در اتوبوس گذاشتم ، عطر آشنایی به مشامم خورد...
پنج شنبه ها ، عجیب بود ... خاص بود . از همیشه شلوغ تر بود و البته ، چند هفته ای بود که آنجا ، کسی منتظر من بود !
دخترکی که  فحش های مردان هرزه زبان را نمی شنید و زبانش ، با خیلی از دروغ ها بیگانه بود ؛ اما نگاهش آنقدر گویا بود که باید به عمق آنها زل میزدی و با لبخند های مهربانش  همراهی می کردی تا خستگی های روز شکنجه آورت را فراموش کنی. در اصطلاح عامه به این افراد چه می گویند !؟ کر و لال ؟! هر چقدر فکر می کنم می بینم من از او لال ترم ! چرا که حرف هایی که باید را نمی توانم بزنم ؛ ولی او با یک لبخند و یک نگاه دوستانه تا ته قلبت نفوذ می کند.
تا مرا می بیند اشاره می کند که کنارش بنشینم ... امروز اشاره می کرد که روسری ام زیادی عقب رفته . راست هم می گفت ؛ مرتبش کردم ؛ موهای پریشان برای  چه ؟... برای که ؟
تا لحظه ی رفتن لبخند می زد ؛ اما تا کارت بلیت ام را در می آوردم ، دست به سینه می نشست و با ابرو های افتاده بیرون را نگاه می کرد ...
از جا بلند شدم ؛ آن بوی آشنا هنوز در فضای اتوبوس پراکنده بود .
پنج شنبه . ۴ . مرداد . ۹۷
#دلنوشته_دخترخوب
Read more
. پرید ماه به خوابم، نشست در من شب نگاه کردمت و چشم بست در من شب شکست بغض بزرگم، شکست در من شب «شب است، در ...
Media Removed
. پرید ماه به خوابم، نشست در من شب نگاه کردمت و چشم بست در من شب شکست بغض بزرگم، شکست در من شب «شب است، در همه دنیا شب است، در من شب مرا بگیر چنان جفت خویش لب بر لب» مرا که ترسیده توی خانه‌ی ارواح بگیر دست مرا توی این سیاهِ سیاه به‌جز ادامه‌ی این عشق، هیچ . پرید ماه به خوابم، نشست در من شب نگاه کردمت و چشم بست در من شب شکست بغض بزرگم، شکست در من شب «شب است، در همه دنیا شب است، در من شب مرا بگیر چنان جفت خویش لب بر لب» مرا که ترسیده توی خانه‌ی ارواح بگیر دست مرا توی این سیاهِ سیاه به‌جز ادامه‌ی این عشق، هیچ
<span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بید زمستان باشد... ...
Media Removed
ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بید زمستان باشد... نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی... نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور ... 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بید زمستان باشد... نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی... نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است!
می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم... یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستان مان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم... می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم... می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند... نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!

دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود!) می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!

آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛

تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زند گی کنی!

تو نیز مرا همین آرزو کن... باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم...
.
سال نو مبارك❤️
.
نوید مقدم🌹
Read more
 #دعا___یعنی #قرآن_یعنی <span class="emoji emoji1f339"></span> <span class="emoji emoji1f339"></span> سوره یونس بسم_الله_الرحمن_الرحيم <span class="emoji emoji1f339"></span> (11)و اگر خدا به عقوبت عمل ...
Media Removed
#دعا___یعنی #قرآن_یعنی سوره یونس بسم_الله_الرحمن_الرحيم (11)و اگر خدا به عقوبت عمل زشت مردم و دعای شرّی که در حق خود می کنند، همان گونه که آنان در طلب خیر ( در قبولی دعای خیرشان یا در پاداش عمل نیکشان ) شتاب دارند تعجیل می فرمود مردم همه محکوم به مرگ و هلاک می شدند و لیکن ما آنان را که به دیدار ... #دعا___یعنی
#قرآن_یعنی 🌹
🌹
سوره یونس
بسم_الله_الرحمن_الرحيم
🌹
(11)و اگر خدا به عقوبت عمل زشت مردم و دعای شرّی که در حق خود می کنند، همان گونه که آنان در طلب خیر ( در قبولی دعای خیرشان یا در پاداش عمل نیکشان ) شتاب دارند تعجیل می فرمود مردم همه محکوم به مرگ و هلاک می شدند و لیکن ما آنان را که به دیدار ما(در قیامت) امیدوار نیستند به همان حال سرگردانی در کفر و طغیان رها می سازیم. 🌹
12) و هر گاه آدمی را رنج و زیانی رسد همان لحظه به هر حالت باشد از خفته و نشسته و ایستاده فورا ما را به دعا می خواند و آن گاه که رنج و زیانش را بر طرف سازیم باز به حال غفلت و غرور چنان باز می گردد که گویی هرگز ما را برای دفع ضرر و رنجی که به او رسیده بود نخوانده است! اعمال زشت تبهکاران این چنین در نظرشان زیبا جلوه داده شده است. 🌹
13) و محقّقا ما اقوام و مللی را پیش از شما به کیفر ظلمشان سخت به دست هلاک سپردیم و نیز به کیفر آنکه پیغمبرانی با آیات و معجزات بر آنها آمد باز هیچ ایمان نیاوردند. ما این گونه مردم بد عمل را به کیفر می رسانیم. 🌹
14) سپس شما را بعد از آنان در زمین جانشین قرار دادیم تا [ بر پایه سنّت آزمایش ] بنگریم ، چگونه عمل می کنید؟
🌹
15) و هنگامی که آیات روشن ما بر آنان خوانده شود ، کسانی که دیدار [ قیامت ] ما [ و محاسبه شدن اعمالشان ] را امید ندارند ، می گویند: قرآنی غیر این بیاور یا آن را [ به آیاتی دیگر که خوش آیند طبع ما باشد ] تغییر ده!! بگو: مرا نرسد که آن را از نزد خود تغییر دهم جز آنچه را به من وحی می شود ، پیروی نمی کنم من اگر پروردگارم را نافرمانی کنم ، از عذاب روزی بزرگ می ترسم.
.
.
صدق_الله_العلي_العظيم
Read more
سلام مولای عزیز و مهربانم!!... باز هم جمعه...!! روز موعود فرارسید... روزهای هفته را به امید آن که ...
Media Removed
سلام مولای عزیز و مهربانم!!... باز هم جمعه...!! روز موعود فرارسید... روزهای هفته را به امید آن که نگاهتان ،امروزِجمعه بر پهنای آسمان درخشیدن گیرد به شب‌هایم گره ‌زده ام و دست بر دعا انتظار فردایی را می‌کشم که از حریم امن خویش درآیید و دلدادگان دیرینه‌ تان را با آب زلال مهربانی‌ تان سیراب کنید. هر ... سلام مولای عزیز و مهربانم!!... باز هم جمعه...!! روز موعود فرارسید... روزهای هفته را به امید آن که نگاهتان ،امروزِجمعه بر پهنای آسمان درخشیدن گیرد به شب‌هایم گره ‌زده ام و دست بر دعا انتظار فردایی را می‌کشم که از حریم امن خویش درآیید و دلدادگان دیرینه‌ تان را با آب زلال مهربانی‌ تان سیراب کنید.

هر شب که ماه بر آسمان می‌افتد‏، غمی دلگیرتر از همیشه تمام وجود عاشقانتان را می‌گیرد و امید دیدنتان باز
حماسه شاعرانه می‌آفریند و شعر هجران به شعر انتظار تبدیل می‌شود و شاعر چشم‌هایتان در لابلای ابیات
ترک‌خورده‌اش به دنبالتان می‌گردد

شاعرانِ انتظار در غم هجرانتان غزل‌ها را جامه امید می‌پوشانند والهه‌های شعرشان هر لحظه به امید وصالی بزرگ‏، در آسمان آبی دلدادگی به وجد درمی‌آیند.

راستی از طلوع کدامین خورشید جمعه سر بر خواهید آورد و از میانه کدامین آدینه دست مرا خواهید گرفت؟؟!! در همين جواني ام ،گویی قرن‌هاست که انتظارتان را می‌کشم. بی‌آن که دیده باشمتان، از شماخاطره‌ها دارم و بی آن که دست‌هایتان را
گرفته باشم‏، دست‌هایم بوی مهربانی دستهایتان را می‌دهند.

تو را نادیدن ما اگر غم نباشد ‏ مرا نادیدنت تنها غمم هست.

میشود این آدینه ،آدینه موعود منتظران باشد؟؟ اللهم عجل لولیک الغریب المظلوم الطرید الفرج 💚قلب صبور...⛅
Read more
. . هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم  مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد ...
Media Removed
. . هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم  مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت  نگاه‌کن که به دست که می‌سپارندم مگر در این شب دیر انتظار عاشق‌کش به وعده‌های وصال تو زنده دارندم غمم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست  هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم سری به سینه فرو برده‌ام ... .
.
هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم 
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت 
نگاه‌کن که به دست که می‌سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق‌کش
به وعده‌های وصال تو زنده دارندم
غمم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست 
هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم
سری به سینه فرو برده‌ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه بک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه 
غم شکسته دلانم که می‌گسارندم
من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم 
که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق 
خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم زخون دلم 
چه نقش‌های که ازین دست می‌نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد 
که همچو خوشه ی انگور می‌فشارندم
.

#هوشنگ_ابتهاج #سایه #جلال_حاجی_زاده
#ابتهاج
Read more
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده ...
Media Removed
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده نمی شد. مرا ببخشید که نمی توانم با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند برایتان باله برقصم. من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم و میانه ندارم با نقاشانی که وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند بغضی در گلو ... "هنر برای هنر"

هنر برای هنر بود
اگر کودک هم سایه سیر می خوابید
و بمبِ هسته یی
اعجازِ قرن نامیده نمی شد.

مرا ببخشید که نمی توانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم.

من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند
بغضی در گلو ندارند.

من شعار می دهم اگر شعر
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم باشد
یا حکایتِ خر و کنیزک.
شعار می دهم و
پیش می روم و
نیش می زنم
مانندِ ماری که به کرم بودن متهم شده.
بگذار شاعرانِ دیگر بر قلاب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دستِ ماهیانی که زیبایی را دوست می دارند
و زیبایی به چشمشان
رقصِ کرمی ست
که قلاب را بر گلوگاهشان می دوزد.

نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم بر هم زدنی
ملی نامیده شدند
اگر چه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه می شد.

من هم می توانستم حرف هایی به بزرگیِ نوبل بزنم
و آن قدر شاعر بودم که بتوانم
در کافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل از دخترانِ نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم بر پیراهنِ پاره ی تو
- پسرک سرماخورده ی پشتِ چراغ قرمز -
که دعاهای ضدِ آبت را حراج کرده یی
خواستم النگویی پلاستیکی باشم
بر دستانِ خواهرت
یا دستمالی که عرق از پیشانیِ پدرت بگیرد
وقتی از پیِ کار،
سربالاییِ راهِ کارخانه را بالا می رود
می خواستم هیزمی در بخاریِ چپرِ شما باشم
تا رماتیسم
از پای مادرت به قلبش نخزد.
این همه را خواستم و
نتوانستم.

کاش جهان به قشنگیِ بالِ پروانه بود
تا شعر از واژه های تاریک تهی می شد
اما وقتی پدربزرگ در جوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفید می شوند
دیگر چه گونه می شود گفت:
زنده گی رسمِ خوش آیندی ست؟

من سنگی بودم
که فکرِ شکستنِ هیچ شیشه یی را در سر نداشت
و بطریِ کوکتل مولوتفی
که آرزو می کرد
شراب را بینِ دو عاشق قسمت کند.

اُپرای کارمن زیبا بود
اگر در هر ثانیه
صد نفر در جهان از بی غذایی نمی مُردند
و جنگل، جنگل درخت
قنداقِ تفنگ نمی شد
و هنر برای هنر نیست
وقتی کودکان را
در اینترنت حراج می کنند
و سربازان
شرط سرِ جنینِ زنِ حامله می بندند
و شکم می درند.

چه گونه می شود به جاودانه گی اندیشید
وقتی لوله ی تپانچه یی
مدام بر شقیقه ات احساس می شود
و ابداعاتِ شاعرانه چه اهمیتی دارند
وقتی در خاک زمین
یک مین به ازای هر انسان مدفون است؟

من خو نمی کنم به نظامِ سیرکی که در آن
تنها برای شیرهایی کف می زنند
که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصند
غرشِ مرا اگر خوش ندارید
به گلوله
پاسخم دهید.

یغما گلرویی
Read more
. رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است درونش واژه‌های ناصواب است! تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت بخوان تا خود ...
Media Removed
. رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است درونش واژه‌های ناصواب است! تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت بخوان تا خود بدانی از چه بابت به بُقعه رفت روزی پیرمردی به سینه بود او را آهِ سردی به جانش بود دردی سَخت و جانکاه که ادرارش روان می‌گشت ناگاه! به کُنجی، گشت مشغولِ مُناجات زِ سلطانِ حرَم، می‌جُست آیات به ... .
رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است
درونش واژه‌های ناصواب است!
تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت
بخوان تا خود بدانی از چه بابت
به بُقعه رفت روزی پیرمردی
به سینه بود او را آهِ سردی
به جانش بود دردی سَخت و جانکاه
که ادرارش روان می‌گشت ناگاه!
به کُنجی، گشت مشغولِ مُناجات
زِ سلطانِ حرَم، می‌جُست آیات
به پای حضرتش می‌کرد زاری
که بر"حاجت" ندارد اختیاری!
زِ سوزِ دل، طلَب می‌کرد از دوست
که درمانش کند، دردی که در اوست
میانِ ناله و "اَمَّن یُجیبَش"
بر او شد چیره آن حالِ عجیبش!
عنانِ رفعِ حاجت از کف افتاد!
نبودش چاره‌ای؛ ای داد و بیداد
دوباره معذرت! من را ببخشید
که او طاقت نیاورد و بشاشید!
بسانِ آب باران در در و دشت
روان از پاچه‌یِ شلوارِ او گشت!
چو زوّارِ دگر، این صحنه دیدند
بسانِ گرگ بر رویش پریدند!
به بیرونِ حَرَم تا می‌بَرندَش
به پا و دست؛ بر سر می‌زنندَش
چُنان از یورشِ آنان بترسید
که مرگش پیشِ چشمِ خود، عیان دید!
زِ بیمِ جانِ خود؛ اندیشه‌ای کرد
کمک باید بگیرد از همان درد!
زِ هوشِ ذاتی و اوجِ زرنگی
خروش آورد: ای مردم دِرنگی
مرا دردِ عجیبی در بدن بود
که دارویی به دردم چاره ننمود!
نفَس از جانِ من رفت و بیامد
ولی ده روز ادرارم نیامد!
نهادم تا به صحنِ بُقعه پایم
به یُمنِ حضرتش حاجت روایم!
شدم آسوده و ادرارم آمد!
بدونِ درد تا ده بارم آمد!
به پا گردید از حرفش هیاهو!
که از آقا گرفته حاجتش او!
دوباره بر سر و رویش پریدند
به ادرارش همه دستی کشیدند!
بیا تا گویَمَت من ساده و رُک
که ادرارش بشد عینِ تَبرُّک!
رسانم تا مُرادم از جهالت
شدم خیسِ عَرق، من از خجالت!

مازیار نظری
Read more
. این‌جا با بهره‌ گیری از فرمایشات معصومین(ع) به برخی از آثار و برکات محبت اهل‌ بیت(ع) می پردازیم: الف) چشم روشنی در هنگام #مرگ : رسول خدا(ص) فرموده اند: #محبت من و خاندانم در هفت جا، که هول و هراس آنها عظیم است سود می بخشد.[۱]هنگام مرگ، در #قبر ، هنگام #رستاخیز ، هنگام گرفتن نامه اعمال، وقت حساب، ... . این‌جا با بهره‌ گیری از فرمایشات معصومین(ع) به برخی از آثار و برکات محبت اهل‌ بیت(ع) می پردازیم:

الف) چشم روشنی در هنگام #مرگ :

رسول خدا(ص) فرموده اند: #محبت من و خاندانم در هفت جا، که هول و هراس آنها عظیم است سود می بخشد.[۱]هنگام مرگ، در #قبر ، هنگام #رستاخیز ، هنگام گرفتن نامه اعمال، وقت حساب، کنار #میزان و سنجش اعمال و هنگام عبور از #صراط .

روزی #حارث_همدانی به حضور امیرالمومنین(ع) آمد، امام از علت آمدن او جویا شد او گفت: علاقه به شما مرا به این جا کشانیده، حضرت فرمود: ای حارث تو مرا دوست داری؟ گفت: بلی والله یا امیرالمؤمنین، حضرت فرمود: بدان که هیچ بنده‌ای از دوستان ما نمی میرد مگر این‌که در هنگام مردن مرا آن طوری که دوست دارد می بیند چون ببینی مرا که دشمنان خود را از #حوض_کوثر دور می‌کنم خوشحال خواهی شد، و چون ببینی که بر صراط می گذرم و (عَلَم محمد(ص) به دست من است و پیش #حضرت رسول(ص) می روم چنان مرا خواهی دید که مشعوف و مسرور می شوی.[1]

ب) حشر با اهل بیت(ع) در قیامت:

امیرالمومنین(ع) فرمودند:(2) ؛ هرکه ما را دوست بدارد، در روز #قیامت با ما خواهد بود و اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد، #خداوند او را با آن محشور خواهد کرد. از امام صادق(ع) روایت شده که #حضرت_رسول (ص) به امیرالمومنین(ع) فرمودند: #یاعلی تو و شیعیان تو از قبرها بیرون خواهید آمد و صورت‌های شما مانند ماه شب چهارده خواهد بود و جمیع شدت ها و غم ها از شما برطرف خواهد شد و در سایه عرش الهی خواهید بود، مردم خواهند ترسید و شما نخواهید ترسید و مردم‌ اندهناک خواهند بود و شما مسرور خواهید بود و برای شما خوان نعمت های الهی می آورند و مردم مشغول به حساب و کتاب خواهند بود.[3]

ج) بالاترین درجات بهشت:

امیرالمومنین(ع) فرمودند: اهل #بهشت به منازل #شیعیان ما (در بالاترین درجات آن) نگاه می کنند همانطوری که انسان به ستاره ها می نگرد.[4]

د) رسیدن به مقام #شهید :

#امیرالمومنین (ع) فرموده اند: (5)؛ میّت #شیعه ما صدیق و شهید است چون که امر ما را تصدیق نموده و به خاطر ما دوستی و دشمنی نموده است و از این کار خود، خدای عزوجل را اراده کرده است.

ه) قبولی کارهای نیک :

اگر انسان تمام کارهای نیک و اعمال خیر را انجام داده باشد و واجبات الهی را به جای آورد اما از #اهل_بیت (ع) و #ولایت و محبت آنان دور باشد، هیچ یک از اعمال و نیکی های او ثمره ای نخواهد داشت #حضرت_علی ع ...
.
.
ادامه کامنت اول .
.
.
🔴👈چله #زیارت_عاشورا و #ختم_قران 120 روزه ثبت نام دارم جا نمونی
بالا پیجم زیر عکسم👆 تو استوری های ثبت شده ببین .
.
Read more
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا ...
Media Removed
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سبیخانه های داد ... لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود...
Read more
می خواهم از دردی لاعلاج بگویم، نه اشتباه نکنید اینبار، نه درد هجر است و نه عشق! می خواهم از درد مردمی ...
Media Removed
می خواهم از دردی لاعلاج بگویم، نه اشتباه نکنید اینبار، نه درد هجر است و نه عشق! می خواهم از درد مردمی بگویم که لبالب از حسرتند می خواهم از مهد ناکامی ها بنویسم هم خودم کم آورده ام هم قلم ناتوانم... اینگونه نوشتن کار من نیست اما دلم می سوزد برای مردمی که چوب حراج به خود زده اند! پدری که به چشم ... می خواهم از دردی لاعلاج بگویم،
نه اشتباه نکنید
اینبار، نه درد هجر است و نه عشق!
می خواهم از درد مردمی بگویم
که لبالب از حسرتند
می خواهم از مهد ناکامی ها بنویسم
هم خودم کم آورده ام هم قلم ناتوانم...
اینگونه نوشتن کار من نیست
اما دلم می سوزد برای مردمی که چوب حراج
به خود زده اند!
پدری که به چشم خود دیدم با جوانی بر سر فروش کلیه بحث می کرد،
که نوبت فروشش را به او بدهد
تا بتواند جهیزیه ای در خورِ دخترش مهیا کند
و جوانی که یک کلام پای حرفش مانده بود
که به پولش محتاج است مگرنه او را چه به فروش کلیه!
و مادران و پدرانی که برای تهیه ی داروهایشان
از این سازمان به آن سازمان می رفتند
و در آخر با چند برابر قیمت به نتیجه می رسیدند
امروز من بغض های زیادی را دیدم
نفرین های بسیاری را شنیدم
اما چه ثمر!؟
دیگر زمان آه مظلوم و چوب خدا به سر آمده
یکی خوشحال است که ماشینش در عرض چند روز دو برابر شده
و دیگری به سر می زند که نمی تواند داروی فرزندش را به چند برابر قیمت پیدا کند؛

بله،، ما از نداری چوب حراج به خود زده ایم
یکی تنش را یکی اعضای بدنش را
و دیگری" انسانیت را"
فرقی نمی کند این نداری نان شب باشد یا وجدان
امروز روز سنگینی بود
به خانه بر میگردم و تمام راه به صحنه هایی,که دیده ام فکر می کنم
به دختری که با فروش,کلیه ی پدرش عروس می شود
به مادری که برای نداشتن پول دارو به سر و سینه می زند،
به نفرین هایی که بی جواب می مانند...
و نوشته ای که بر روی پل عابر توجه ام را به خود جلب می کند
"من در کشورم احساس آرامش دارم!!!"
ناگهان التماس کودکان دست فروش مرا
به خود می آورد
"خانوم تورو خدا یه آدامس می خری؟" شده از درد بخندی که نبارد چشمت
من در این خنده ی پر غصه مهارت دارم

پروانه_حسینی
Read more
#پایِ_درسِ_استاد . خدای محمد(ص) رازآمیزترین بخش زندگی پیامبر اسلام(ص)، #خدای اوست. . #خدای فقیهان، قانونگذار است و #خدای فیلسوفان علة العلل و #خدای متکلمان قاضی دادگاه قیامت و #خدای عارفان مقصد هستی. اما # #خدای محمد(ص)، #خدایِ_نجات_بخش بود؛ نجات از خدایان دیگر. . پیام او با «لا» ... #پایِ_درسِ_استاد
.
خدای محمد(ص)

رازآمیزترین بخش زندگی پیامبر اسلام(ص)، #خدای اوست. .

#خدای فقیهان، قانونگذار است و #خدای فیلسوفان علة العلل و #خدای متکلمان قاضی دادگاه قیامت و #خدای عارفان مقصد هستی. اما # #خدای محمد(ص)، #خدایِ_نجات_بخش بود؛ نجات از خدایان دیگر.
.
پیام او با «لا» شروع شد؛ با «نه» به خدایان بی‌شمار که هر یک، بخشی از انسان را به اسارت گرفته بود؛ یکی روح او را و یکی جسم او را و دیگری فکر و عقل و اندیشۀ او را.
.

برخی می‌گویند که پیامبران نیامدند مگر برای اینکه دست انسان را در دست خدا بگذارند و دیگر هیچ. اما شاید ماجرا جز این باشد. شاید بتوان گفت که پیامبران آمدند که دست انسان‌ را از دست خدایان بیرون آورند. اینکه بگویی او آمد که دستی را در دستی بگذارد، آغاز داستانی دیگر است؛ داستانی که شاید فرجامی بهتر از سرانجام امت‌های پیشین نداشته باشد؛ اما اگر بگویی او آمد که دست‌ها و گردن‌ها را از بند خدایان و خدایچه‌ها و خدانمایان بیرون آورد، پایان داستان است: ختم نبوت.
.

#خدای_محمد_وخدای_قرآن، ضد همۀ خدایان شبه‌جزیره بود.
.
پس #خدای_پیروان او نیز باید ضد همۀ خداهایی باشد که ذهن انسان‌ها می‌سازد؛ خدایانی که فاصلۀ آنان تا بت‌های سنگی، گاهی کمتر از مویی است. رسالت او بیش از آنکه برای اثبات خدایی باشد، برای نفی خدایان بود. «الله» در پیام او، رمز جدایی و رهایی از «آلهه» است. این رمز، راز خدای محمد است. .
🌴🌴🌴«تو به پیغمبر چه می‌مانی؟ بگو»
.
پ ن:
استاد گفت: وقتی پیامبر خیس عرق از ترس و تعجب و اضطراب رسید خونه #جامه(مدثر) بر سرکشید و كِز کرد یه گوشه... دوباره همان صدای #اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ... آمد... اینبار چیز دیگر گفت:🍁
#يَاأَيُّهَا الْمُدَّثِّر...ُ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ ... ای که جامه بر سر کشیدی ، بلند شو و منو به بزرگی یاد کن...
. هرکس به هرجایی رسید اسم استادش رو فراموش نکنه,چون خودِ خدا پیغمبر رو تربیت کرد, بهش گفت استادت رو یادکن
.
💥💥💥
طعنه زند مرا ز کین:
«رو صَنمی دگر گزین!» در دو جهان یکی بگو
کو صنمی؟
کُجا دگر؟
. 🌻🌻🌻🌻استادِ مرا فقط خدا حفظ کند...
Read more
خدایا! اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاواری که رحمت گسترده ات را بر من عطا کنی. خدایا! اگر ببخشایی، ...
Media Removed
خدایا! اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاواری که رحمت گسترده ات را بر من عطا کنی. خدایا! اگر ببخشایی، کیست که از تو سزاوارتر به عفو باشد؟ خدايا! اگر پايان عمرم برسد و کار شایسته ای نداشته باشم تا مرا به تو نزدیک سازد، اعتراف به گناه و اشتباهاتم را وسیله آمرزش تو ميسازم. خدایا! چگونه مایوس باشم از اینکه ... خدایا! اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاواری که رحمت گسترده ات را بر من عطا کنی.
خدایا! اگر ببخشایی، کیست که از تو سزاوارتر به عفو باشد؟
خدايا! اگر پايان عمرم برسد و کار شایسته ای نداشته باشم تا مرا به تو نزدیک سازد، اعتراف به گناه و اشتباهاتم را وسیله آمرزش تو ميسازم.
خدایا! چگونه مایوس باشم از اینکه پس از مرگ هم نگاه لطف و احسان تو بر من خواهد بود، در حالی که در طول زندگي ام، با من جز احسان و نیکی نکرده ای.
خدایا! کار مرا آنگونه به سامان برسان که تو سزاوار آنی نه آن سان که من در خور آنم

خدایا! باور ندارم که در حاجتی دست رد به سینه ام بزنی، حاجتی که عمر خویش را در پی آن گذراندم و عمری از تو طلبیدم.

خدايا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست به دامان عفوت می زنم و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت بازخواست می کنم.
خدايا ! اگر در دوزخم افکنی، به دوزخیان اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم.
خدایا! اگرچه طاعتت و عملم کوچک است،ولي امید و آرزویم به تو بزرگ و بسیار است. 🌺اعياد شعبانيه مبارك🌺

@aramparsa @hivamusic.ac
#آموزشگاه_موسیقی_هیوا #آموزش_آواز #آواز #ویولن #ویولنسل #هارمونیکا #ساز_دهنی #پیانو #پیانو_ایرانی #پیانو_کلاسیک #گیتار #گیتار_فلامنکو #گیتار_کلاسیک #گیتار_الکتریک #گیتار_جز #بهترین_اساتید_موسیقی #نی #کمانچه #دف #فلوت #عود #ساکسیفون #سلفژ #صدا_سازی #ویولن_ایرانی
Read more
دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی ...
Media Removed
دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند ... دوازده سالم بود. داشتم توی اطاقی که خاله و شوهرخاله ام به من و مادرم داده بودند نقاشی می‌کشیدم. روی زمین نشسته بودم و – چون سه‌پایه نداشتم – بوم را به دیوار تکیه داده بودم. شب شادی بود وتوی باغ، جوان‌های خانواده و دوستانشان میهمانی گرفته بودند. صدای موزیک بلند بود و لای شاخه‌ها را فانوس کاغذی زده بودند و صدای خنده و به هم خوردن ظرف‌ها و لیوان‌ها می‌آمد. در را اگر باز می‌کردم یک پله پائین‌تر به خیابان شن‌ریزی شده و باغ و ضیافت جاری در آن می‌رسیدم. اما لباس مناسبی نداشتم و نمی‌رفتم. بیرون را که نگاه کردم سایه‌ی آدمی را دیدم که دست‌هایش را دو طرف صورتش گرفته بود تا توی اطاق را از پنجره بهتر ببیند. اشاره کرد که بیایم تو؟ اشاره کردم که بیاید... و آمد. بلند بالا بود و چند سالی بزرگ‌تر از من و خوش‌لباس و آراسته و خوشرو. با مهربانی خم شد و نقاشی مرا با دقت تماشا کرد. راهنمایی کردم که صورت شوپن است کار دلاکروا. اخم کرد که چرا از این‌ها می کشی؟ گفتم پس چه بکشم؟ گفت پس فردا می‌روم به سوئیس. برایت نامه می‌نویسم و می‌گویم. و رفت بیرون. اسمش داریوش شایگان بود و با خواهرش یگانه – که «یه گوش» صدایش می‌زدیم – به میهمانی‌های پسرخاله و دخترخاله‌ام می‌آمدند و پدرش دوست نزدیک شوهرخاله‌ام بود. وقتی رفت، کمی بعد دوباره برگشت و توی اطاق را دوباره با دقت نگاه کرد. نور چراغ خیابان باغ پشتش را روشن کرده بود و صورت و اندامش پرهیبی شده بود مرموز و وهمناک و سایه‌ی گسترده‌اش، مرا و نقاشی‌ام را یکسره پوشاند... و هنوز هم از پس شصت و پنج سال پوشانده است و تا به امروز، همچنان زیر همان سایه‌ی عظیم و باشکوه مانده ام... که مانده ام... که مانده ام.
Read more
میخواهم_مرد_باشم زن بودن واژه ی مقدسی است که میتوان در برابرش به سجده افتاد اما من میخواهم از زن ...
Media Removed
میخواهم_مرد_باشم زن بودن واژه ی مقدسی است که میتوان در برابرش به سجده افتاد اما من میخواهم از زن بودنم انصراف دهم این همه تلاشهای به نتیجه نرسیده برای ایجاد جایگاه مناسب برای زنان مرا میآزارد این همه شعارهای به عمل نرسیده برای موقعیت اجتماعی درست مرا دل زده میکند بی انصاف نیستم فقط کمی زیادی ... میخواهم_مرد_باشم
زن بودن واژه ی مقدسی است که میتوان در برابرش به سجده افتاد
اما من
میخواهم از زن بودنم انصراف دهم این همه تلاشهای به نتیجه نرسیده برای ایجاد جایگاه مناسب برای زنان مرا میآزارد
این همه شعارهای به عمل نرسیده برای موقعیت اجتماعی درست مرا دل زده میکند
بی انصاف نیستم
فقط کمی زیادی دلخورم
از این همه توقع
از این همه مسئولیت های به دوش کشیده شده ی دیگران
از این همه کم لطفی
میخواهم مرد باشم تا قضاوت نشوم
تا نگاهی بر سرم سنگینی نکند
تا نترسم از کوچه های تنگ بی عابر
میخوام مرد باشم تا حسرت قدم زدن در یک شب بارانی را به گور نبرم
میخواهم مرد باشم تا نترسم از واژه ی طلاق
میخواهم مرد باشم تا اگر خیانتی کردم به پای همسرم بنویسند
میخواهم مرد باشم کتک بزنم ،فریاد بکشم
ونه زنی که سکوتم در برابر ظلم و حق خواهی را پای زنیتم بگذارند
میخواهم مرد باشم عاری از هرگونه درد جسمی باشم
درد زایمان ،درد ....
میخواهم مرد باشم تا اگر دهانم پر است از بوی تعفن سیگار همسرم باید بپزیرد
اما بوی خوش همسرم باید از فرسنگ ها برسد
میخواهم مرد باشم تا مانع از استقلال همسرم شوم تا جیره خور خودم شود تا پولهای خرج شده را به رخش بکشم و نا زنی اش را به سرش بکوبم و بابت روسری گلداری که بدون احتساب قسط های تمام نشدنی خریده شماتتش کنم
میخواهم مرد باشم تا هرگاه خواستم عاشق شوم و مدتی بعد فارغ، بدون اینکه اهمیتی دهم چه بر سر آن زن خواهد آمد .
میخواهم انصراف دهم از زنیتم که با ناچیز ترین ها زیر سوال میرود
با زخمی شدن دست کودکم
با خیانت همسرم
با زدنی رژی قرمز به لبهای سکوت کرده از درد درونش ..
خدایا میخوام انصراف دهم از زن بودنم .....
میخواهم راحت تر زندگی کنم ......
میخواهم مرد باشم ........ روز زن بر همه ی زنان کشورم که با وجود همه ی مشقت ها باز هم زنانه ایستادند مبارک
#روز_زن مبارك
Read more
<span class="emoji emoji1f448"></span>قسمت سوم گفت : آخر مرا به خاطر یک گربه به تخت میبندی؟بدتش به کسی.اصلا بکشش. مکثی کرد و ادامه داد : ...
Media Removed
قسمت سوم گفت : آخر مرا به خاطر یک گربه به تخت میبندی؟بدتش به کسی.اصلا بکشش. مکثی کرد و ادامه داد : قول میدهم دیگر کاری نداشته باشمش.دیگر مرا به تخت نبند. رفتم سمت پنجره.گوشه ی روزنامه را پاره کردم و گفتم : نمیشود.چندین بار قول دادی و هر بار با قیچی خیاطی افتاده ای به جان این بدبخت. گفت : نه قول میدهم ... 👈قسمت سوم
گفت : آخر مرا به خاطر یک گربه به تخت میبندی؟بدتش به کسی.اصلا بکشش.
مکثی کرد و ادامه داد : قول میدهم دیگر کاری نداشته باشمش.دیگر مرا به تخت نبند.
رفتم سمت پنجره.گوشه ی روزنامه را پاره کردم و گفتم : نمیشود.چندین بار قول دادی و هر بار با قیچی خیاطی افتاده ای به جان این بدبخت.
گفت : نه قول میدهم که کاریش نداشته باشم.من امروز فرداست که بمیرم.میخواهی با دست های بسته جان دهم؟
گفتم : من باید بروم بیرون.دراز بکش تا دوباره دست هایت را ببندم.
پیرزن جیغ کشید.صدای کلفت و مردانه ای داشت و گفت : آره دلم میخواهد با قیچی تکه تکه اش کنم و سرم را بکنم داخل شکمش و جگرش را لیس بزنم.خونش از گوشه ی لبم سر بخورد.
شروع کرد به بلند بلند خندیدن.انگار دنده هایش به هم برخورد میکرد و هر بار چیزی آن میان له میشد.دست هایش را بستم و از اتاق خارج شدم.شنیدم که گریه میکند و با ضجه میگوید : آخر وقتی که دست هایم بسته است جان میدهم.
از خانه خارج شدم و به این فکر میکردم که اگر جای پیرزن بودم چاقو را داخل دل و جگر خود فرو میکردم.آن وقت حداقل با دست های باز میمردم.
2
از پله های ساختمان که پایین می آمدم به این فکر میکردم که چرا کسی نمیمیرد؟در این ساختمان چرا کسی نمیمیرد و یا حتی در این خیابان؟چرا خبر های مرگ همیشه از گوشه و کنار به گوش آدم میرسد.مرگ.کلمه ی مرگ.م،ر،گ.مرگ بدون م.رگ.یاد رگ های پیرزن افتادم.رگ های خشک و باد کرده که حتی بعید میدانم دیگر خونی در آن ها جریان داشته باشد.به کوچه پس کوچه ها نگاه میکردم.شاید یک روزی یک نفر در این کوچه رگش را زده و گوشه ی همان دیوار جان داده.رگ.این کوچه ها و خیابان ها که در هم تنیده و دیگر آدمی از آن ها رد نمیشود.مثل رگ های پرزن است که دیگر خونی در آن نیست.مرد جلوی چشمم بشکن زد و گفت : آقا،آقا.حواست کجاست؟سیگار چه بدهم؟
نمیدانستم چه بگویم!سیگاری نبودم و نمیدانم چرا درخواستش کرده بودم.گفتم : کمل.
از مغازه که بیرون آمدم او را دیدم.همان مردی که امروز جلوی در خانه دیده بودم.اما مرد نبود.!نمیدانم.آمد سمتم و مرا بوسید.عطر زنانه اش مشامم را پر کرد.سیگار را که دستم دید گفت : فکر میکنم قول داده ای که دیگر سیگار نکشی.یادت رفته؟
مردم از کنار ما رد میشدند.کسی نگاهمان نمیکرد.سیگار را از دستم گرفت و گفت آخر میمیری از بس سیگار میکشی.
خودش را به من مالید و گفت : امشب باز هم می آیی پیشم؟یک لحظه از این که صبح در را آنطور بستی ناراحت شدم ولی...امشب می آیی دیگر؟اصلا من می آیم پیشت.
هیچی نگفتم.چشمک زد و گفت : از دیشب هم بیشتر خوش میگذرد.
Read more
🌲<span class="emoji emoji1f334"></span><span class="emoji emoji1f34f"></span><span class="emoji emoji1f34e"></span> پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی ...
Media Removed
🌲 پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی سفیدند به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟ غیبتت!؟ تو در من بودی با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای ویزای تو پیش من استُ بلیط سفرت ممنوع الخروجی از ... 🌲🌴🍏🍎 پیرانشهر

نامه‌هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی‌اند
بی‌تاب خفتن در دست‌هایم
یاس‌هایی سفیدند
به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم
می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی
با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت
ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم
نامه‌هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من
از بیروت پرسیده بودی
میدان‌ها و قهوه‌خانه‌های بیروت
بندرها وُ هتل‌ها وُ کشتی‌هایش
همه وُ همه در چشم‌های تو جا دارند
چشم که ببندی
بیروت گم می‌شود
عشق تو
پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب
بزرگ می‌شود
همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم
را نوک می‌زند
چگونه آمد؟
پرنده‌ سبز
کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را
نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند
عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام
راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند
و او بیدار می‌ماند
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم
عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ
بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و
صنوبر بر دامنه‌ کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم
جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ شکست‌ناپذیر خداوند؟
تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است :
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد
نزار قبانی
Read more
... پریناز جهانگیرعصر: من باز در مسیر نسیم ایستاده ام شاید خبر بیاورد از حس و حال تو انگار دست خاطره ...
Media Removed
... پریناز جهانگیرعصر: من باز در مسیر نسیم ایستاده ام شاید خبر بیاورد از حس و حال تو انگار دست خاطره ها عزم کرده است تا باز هم مرا ببرد در خیال تو امشب دوباره حس عجیبی ست در دلم بر گونه ام خیال تو سرریز می شود بگذشت چند سالی و باور نمی کنم امسال هم بدون تو پاییز می شود از هم جدا شدند دگر، خواب و ... ...
پریناز جهانگیرعصر:
من باز در مسیر نسیم ایستاده ام
شاید خبر بیاورد از حس و حال تو
انگار دست خاطره ها عزم کرده است
تا باز هم مرا ببرد در خیال تو

امشب دوباره حس عجیبی ست در دلم
بر گونه ام خیال تو سرریز می شود
بگذشت چند سالی و باور نمی کنم
امسال هم بدون تو پاییز می شود

از هم جدا شدند دگر، خواب و چشم من
مانند ما که عاقبت از هم جدا شدیم
وقتی دلم شکست و خدا هم دوا نکرد
این درد را که هر دوی ما مبتلا شدیم

من پیر می شوم به خدا پای درد خویش
کم کم خطوط قهر تو بر چهره ام نشست
هر سال انتظارِ تو را زیر آن درخت
مانند سال قبل، کشیدن، مرا شکست

یادش بخیر اول پاییز و آن قرار
عشقت مرا دوباره همانجا کشانده بود
باران به روی صورت من دست می کشید
چشمم به راهِ آمدنت خیره مانده بود

آن روز آمدی تو و اما نه مثل قبل
آن لحظه باورم نشد این بار آخر است
آن روز آمدی که بگویی که می روی
گفتی که سرنوشت تو با یار دیگر است

یادم نمی رود که چه آسان جدا شدی
گفتی تو را به دست خدا می سپارمت
آری مرا به دست خیالت سپرده ای
دیوانه ام که مثل خدا دوست دارمت

انگار پای عقربه ها را شکسته اند
شب ماندگار گشته و فردا نمی شود
من عهد کرده بودم از امشب رها کنم
دیگر تو را رها کنم اما نمی شود!

#پریناز_جهانگیر_عصر
#علی_برات_نژاد
#خوشنویسی
#نستعلیق
#شعر_ناب
#Calligraphy
Read more
نازنین رفیقم ومن در خویش ، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور ... نازنین رفیقم
ومن در خویش ، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم.
یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستان مان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم.
می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم.

می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!

دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، تبریکات و مبارک بادهای ما بچرخد!

می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!

آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛

تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زند گی کنی!

تو نیز مرا همین آرزو کن.

باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم.
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> " #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند ...
Media Removed
" #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا: شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی مهمانی دادن،فرزند ... 💜
" #اولسبلنگاه" روستایی ییلاقی بر فراز شهر #ماسال
.
معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی
مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن
.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و
در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما،فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.
من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن،روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی
معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم.این کنار کشیدن زمانی بود که
همکلاسی دبیرستانم،در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید
کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.
حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با
نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.
آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را
مقایسه می کردم.و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند.من اما،همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از
رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را،نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (
سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،نوشتن، درس خواندن،نقاشی کشیدن،ساز زدن،خوردن،نوشیدن و پوشیدن را از
دماغشان دربیاورد.تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.نمیخواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش میگذارم وبه خود معمولیم عشق می ورزم و به آدمها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span>خدای خوب من سلام <span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span>ممنونم که به من امان دادی وامکان دادی شبی را در آرامش به صبح آورم <span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span>امروز را با ...
Media Removed
خدای خوب من سلام ممنونم که به من امان دادی وامکان دادی شبی را در آرامش به صبح آورم امروز را با یاد تو ومهربانی هایت آغاز می کنم. روزی را شروع می کنم که میدانم همه نعمت هایت را به من ارزانی خواهی کرد. دست هدایتگرت مرا لمس خواهد کرد و همچون پدری که دست فرزندش را راه رفتن می آموزد سایه حضورت ... 🍃🌺خدای خوب من سلام
🍃🌺ممنونم که به من امان دادی وامکان دادی
شبی را در آرامش به صبح آورم 🍃🌺امروز را با یاد تو ومهربانی هایت آغاز می کنم. 🍃🌺روزی را شروع می کنم که میدانم همه نعمت هایت را به من ارزانی خواهی کرد. 🍃🌺دست هدایتگرت مرا لمس خواهد کرد
و همچون پدری که دست فرزندش را راه رفتن می آموزد 🍃🌺سایه حضورت راحس می کنم
پس امنیت را برمن و خانواده ام و دوستانم قرارده تااز شر شیطان در امان باشیم
🍃🌺الهی در این روز سلامتی ارزانی دار
تا عمر باقی مانده را خدمت گذار بندگانت باشم
وشادی ومهربانی وموقعیت را نصیبم کن
آمین یا رب العالمین.سلام صبحتون به خیر ❤️🌹 سلام دوستای گلم ولادت امام علی (ع) برهمه شما مبارک باشه عیدتون مبارک 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 #صبحانه #خوشمزه #اشپزی #
#کدبانو #دستپخت #سلیقه #
#بفرما #کدبانو #ایرانی #
Read more
ساحل رویایی متل قو . . معمولی بودن ! معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا: شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن . منظورم ... ساحل رویایی متل قو 🍃❤🔱
.
.
معمولی بودن !
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلا:
شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن،دونده معمولی بودن،نقاش معمولی بودن،دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن،معمولی ساز زدن.معمولی
مهمانی دادن،فرزند معمولی داشتن
.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و
در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما،فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.
من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن،روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی
معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم.این کنار کشیدن زمانی بود که
همکلاسی دبیرستانم،در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید
کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.
حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با
نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.
آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را
مقایسه می کردم.و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند.من اما،همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از
رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را،نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (
سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،نوشتن، درس خواندن،نقاشی کشیدن،ساز زدن،خوردن،نوشیدن و پوشیدن را از
دماغشان دربیاورد.تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم.نمیخواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش میگذارم وبه خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
.
شب خوش🌙❤
.

Location: Iran, Mazandaran, Motelghoo .
📸 by : @sajjadsaffari
.
🎤By @mohsenebrahimzadeh
Read more
آیدای خودم؛ آیدای احمد! <span class="emoji emoji2b50"></span> . ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ...
Media Removed
آیدای خودم؛ آیدای احمد! . ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ی عالم مرا می بوسند؛ دست هایت با همه ی نوازش ها به سرم کشیده می شود؛_لب های مرا می گذاری که تو ار به دلخواه ببوسند؛ اطلسی های مرا به نوازش دستانم رها می کنی؛ حتی تن گرمت را به گشاده دستی به من تفویض می کنی؛ ... آیدای خودم؛ آیدای احمد! ⭐
. ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ی عالم مرا می بوسند؛ دست هایت با همه ی نوازش ها به سرم کشیده می شود؛_لب های مرا می گذاری که تو ار به دلخواه ببوسند؛ اطلسی های مرا به نوازش دستانم رها می کنی؛ حتی تن گرمت را به گشاده دستی به من تفویض می کنی؛ به تن من که، می کوشد با پرستش آن، دست کم ذره ای از این عطش سوزنده را تسکین بخشد ... تن گرمت را با گشاده دستی و اطمینان به تن من می سپاری، گو اینکه این دیگری با همه ی گرسنگی و عطش نسبت به هرآنچه تویی یا از آن توست، تا بدان حد خوددار و متقی هست که این لذیذترین مائده ی عشق را، چون امانتی مقدس، دست ناخورده به خود تو بازگرداند... اما با همه ی این ها با همه ی خاطره هایی که هر بار پس از رفتنت در ذهن من باقی می ماند؛ با همه این خاطره هایی که هر بار از هنگام رفتنت تا بار دیگر که بازآیی در ذهن من تکرار می شود، و با همه ی عطر جنون انگیزی که پس از رفتنت تا ساعات دراز، خاطره ی تو را در این کلبه ی درویشانه زنده نگه می دارد،_ باز، همین که پا از کنار من کنار گذاشتی، آن ناباوری عظیم همیشگی چون کوهی بر سرم فرود می آید و وادارم می کند که باها و بارها، با تعجب از خودم بپرسم: «_آیدا؟ آیدای من؟ این جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب های خودم احساس می کنم طعم آخرین بوسه ی اوست؟ این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟ زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی کنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست! ... از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
#شاملو #نامه_های_شاملو_به_آیدا #شهر_كتاب_بوستان #شهرکتاب #نشر_چشمه
Read more
... یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش ...
Media Removed
... یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به ... ...
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ... #فريدون #مشيري
Read more
. طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به ...
Media Removed
. طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری که ... .
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری
طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود
که تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور
که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حق
حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار
دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد
دل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود
که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بود
زهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپاره
ز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بود
که در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار
که برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت
شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل‌ها
شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات
دمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهان
شنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی
ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد
اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری
#مولانا
Read more
مرا که مست توام این خمار خواهدکشت . ——— . غزلی زیبا از استاد ابتهاج هوای ِ روی ِ تو دارم نمی گذارندم مگر ...
Media Removed
مرا که مست توام این خمار خواهدکشت . ——— . غزلی زیبا از استاد ابتهاج هوای ِ روی ِ تو دارم نمی گذارندم مگر به کوی ِ تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که می سپارندم مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش به وعده های ِ وصال تو زنده دارندم غمم نمی خورد ایام و جای ِ رنجش ... مرا که مست توام این خمار خواهدکشت
. ———
.
غزلی زیبا از استاد ابتهاج

هوای ِ روی ِ تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی ِ تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های ِ وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای ِ رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج ِ غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره ی ِ شب زنده دار امیدم
که عاشقان ِ تو تا روز می شمارندم

چه جای ِ خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی ِ تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش ها که از این دست می نگارندم

کدام مست می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی ِ انگور می فشارندم
.
Read more
ما روزیکه یا علی رو گفتیم یه قرار با هم گذاشتیم... ما گفتیم سرباز این تیمیم ، هرکی بیاد بره این فقط پرسپولیسه ...
Media Removed
ما روزیکه یا علی رو گفتیم یه قرار با هم گذاشتیم... ما گفتیم سرباز این تیمیم ، هرکی بیاد بره این فقط پرسپولیسه که میمونه... قرارمون عشق بازی بود نه هوس بازی.... قرارمون این بود با بردش شادی کنیم و با باختش اشک بریزیم.. قرارمون بود این پرچم سرخ رو همه جا برافراشته کنیم ... از خودمون بگذریم واسه ... ما روزیکه یا علی رو گفتیم یه قرار با هم گذاشتیم...
ما گفتیم سرباز این تیمیم ، هرکی بیاد بره این فقط پرسپولیسه که میمونه...
قرارمون عشق بازی بود نه هوس بازی....
قرارمون این بود با بردش شادی کنیم و با باختش اشک بریزیم..
قرارمون بود این پرچم سرخ رو همه جا برافراشته کنیم ...
از خودمون بگذریم واسه عشقمون....
تیشه به ریشه خودمون نزنیم ... این سم مهلکه حاشیه رو دور کنیم از خودمون...
رفیق این تیم سرباز میخواد رو سکو ... نه پادشاه و امپراطور
فرقی نمیکنه چجوری و کجا اما اونیکه که به پای عشقش همه چیشو میده مردونگی کرده ....
نه این مستطیل سبز و نه اون سکوهای سیمانی هیچکدومشون وفا ندارن .... مثله همیشه مرد و مردونه یبار دیگه یه یاعلی واسه تکرار قهرمانی
واسه تکرار حماسه از خودمون میگذریم به سهممون از این دنیا فکر نمیکنیم یبار دیگه تکرار می کنیم عاشقی رو
ما پرسپولیسی هستیم مکتبمون مکتبه عشقه
تمام سکوها یکصدا دست در دست شونه به شونه پرچم داری می کنیم تا چشم دشمنامون کور شه اونا که نمیتونن موفقیت این تیمو ببینن و نمیتونن جلوی موفقیت این تیمو بگیرن و میخوان حاشیه درست کنن کور خوندن
متحد همدل همزبان پرسپولیس قهرمان
ما همه باهم هستيم
دست تو دست هم
تا اخرين نفس مي جنگيم
واسه عشقمون پرسپوليس و
قهرماني انشالا 👍❤️🥇🏆🚩🙏 مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
در ضمن پرسپوليس سروره استقلاله يادم
نبود معذرت 😉😉😉😉😉😉👍🚩
Read more
Loading...
Load More
Loading...