معلم ها مدرسه درس

Loading...


Unique profiles
34
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Bolghan, Fars, Iran, Tehran, Iran, Andisheh
Average media age
715.7 days
to ratio
13.7
خب دیگه مدرسه ها شروع شد وااای :( :( :(از یک طرف خوش حالم چون دوستام رو میبینم و معلم ها رو اذیت میکنیم ...
Media Removed
خب دیگه مدرسه ها شروع شد وااای :( :( :(از یک طرف خوش حالم چون دوستام رو میبینم و معلم ها رو اذیت میکنیم تقلب میکنیم خیلی کرم ریزی های دیگه ای که با دوستان داریم ولی از یک طرف ناراحتم چون دوباره درس ها شروع شد امتحان ها کارنامه گرفتن ها داد زدن های معلم ها برای درس نخوندن ما ولی بازم در هر حال مدرسه هست و این ... خب دیگه مدرسه ها شروع شد وااای :( :( :(از یک طرف خوش حالم چون دوستام رو میبینم و معلم ها رو اذیت میکنیم تقلب میکنیم خیلی کرم ریزی های دیگه ای که با دوستان داریم ولی از یک طرف ناراحتم چون دوباره درس ها شروع شد امتحان ها کارنامه گرفتن ها داد زدن های معلم ها برای درس نخوندن ما ولی بازم در هر حال مدرسه هست و این دردسر هاش اینا هم میگزرن و میرن :) :) :)
Read more
Loading...
معلم ادبیاتي میگفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام. سالها ی پیش وقتی به درس لیلی ...
Media Removed
معلم ادبیاتي میگفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام. سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم . همیشه ... معلم ادبیاتي میگفت:
این روزها بد جوری از این
نسل جدید درمانده شده ام.

سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد
یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟

گفتم از دیده ی مجنون بله ولی
دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.

این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،

تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند.... نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت، 
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.

این نسل تنها آباد کننده خانه
سالمندان خواهند بود و بس

#دلخوشی #عکاسی #عکس
Read more
مدرسه قدیمی یادش بخیر:)) خیلی ها تو این مدرسه کتک خوردن یاد اون کتکا هم بخیر:))))))) اولین روزدبستان ...
Media Removed
مدرسه قدیمی یادش بخیر:)) خیلی ها تو این مدرسه کتک خوردن یاد اون کتکا هم بخیر:))))))) اولین روزدبستان بازگرد/کودکی ها شادوخندان بازگرد/بازگردای خاطرات کودکی/برسواراسب های چوبکی/خاطرات کودکی زیباترن/یادگاران کهن ماناترند/درسهای سال اول ساده بود/اب رابابا به سارا داده بود/درس پنداموز ... مدرسه قدیمی یادش بخیر:)) خیلی ها تو این مدرسه کتک خوردن یاد اون کتکا هم بخیر:))))))) اولین روزدبستان بازگرد/کودکی ها شادوخندان بازگرد/بازگردای خاطرات کودکی/برسواراسب های چوبکی/خاطرات کودکی زیباترن/یادگاران کهن ماناترند/درسهای سال اول ساده بود/اب رابابا به سارا داده بود/درس پنداموز روباه وخروس/روبه مکارو دزد چاپلوس/روز مهمانی کوکب خانم است/سفره پراز بوی نان گندم است/کاکلی گنجشکی باهوش بود/فیل نادان برایش موش بود/باوجود سوز سرمای شدید/ریزعلی پیرهن از تن میدرید/تادرون نیمکت جامیشدیم/ماپراز تصمیم کبری میشدیم/پاکن هایی زپاکی داشتیم/یک تراش سرخ لاکی داشتیم/کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت/دوشمان از حلقه هایش درد داشت/گرمی دستانمان از آه بود/برگ دفترها به رنگ کاه بود/مانده درگوشم صدای چون تگرگ/خش خش جارو باپاروی برگ/همکلاسیهای من یادم کنید/بازهم در کوچه فریادم کنید/همکلاسیهای دردو رنج وکار/بچه های جامه های وصله دار/بچه های دکه سیگار سرد/کودکان کوچک امامردمرد/کاش هرگز زنگ تفریحی نبود/جمع بودن بودو تفریقی نبود/کاش میشد باز کوچک میشدیم/لااقل یک روز کودک میشدیم/یاد ان اموزگار ساده پوش/یاد آن گچ هاکه بودش روی دوش/ای معلم نام وهم یادت بخیر/یاد درس اب و بابایت بخیر/ای دبستانی ترین احساس من/بازگرد این مشقها رو خط بزن♡♡♡♡♡♡
Read more
<span class="emoji emoji1f64b"></span>‍♀️<span class="emoji emoji1f392"></span>🛍 شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. ...
Media Removed
‍♀️🛍 شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. آفتاب اولين روز مهر طلوع مي كند. مهر آن قدر بوي بهار مي دهد كه در پاييز بودن آن، به ياد نمي آيد . . هم‌اکنون انواع کیف مدرسه و کوله‌پشتی هیرمندپیپر در طرح‌ها و رنگ‌های متفاوت در طبقه اول شهر کتاب بوستان #کیف ... 🙋‍♀️🎒🛍
شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. آفتاب اولين روز مهر طلوع مي كند. مهر آن قدر بوي بهار مي دهد كه در پاييز بودن آن، به ياد نمي آيد
.
.
هم‌اکنون انواع کیف مدرسه و کوله‌پشتی هیرمندپیپر در طرح‌ها و رنگ‌های متفاوت در طبقه اول شهر کتاب بوستان

#کیف #کیف_مدرسه #کوله_پشتی #محصولات_جدید #کیف_با_کیفیت #ساخت_ایران #هیرمند_پیپر #شهر_کتاب #شهرکتاب_بوستان
Read more
 #خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش ...
Media Removed
#خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش شده بود موسیقی متنی که اسکار گرفته است... نت به نت روی خاطراتش نشسته بود... همانطور که از آرزوی #معلم شدنش می گفت داشت لباس های فرم #مدرسه را می دوخت می گفت اگر من معلم می شدم #مشق شب نمی گفتم... می گفت ... #خیاط بود... گوش گیر آورده بود و داشت از آرزوهای کودکیش حرف می زد... چشم هایش پر نور شده بود... صدایش شده بود موسیقی متنی که اسکار گرفته است... نت به نت روی خاطراتش نشسته بود... همانطور که از آرزوی #معلم شدنش می گفت داشت لباس های فرم #مدرسه را می دوخت
می گفت اگر من معلم می شدم #مشق شب نمی گفتم... می گفت تنبیهشان نمی کردم... می گفت برایشان جایزه می خریدم تا به درس تشویق شوند... می گفت و لباس ها را کج و کوله می دوخت... همانطور که از آرزوی سفرهای هرساله می گفت. آروزی بزرگش سفر به مشهد بود
می گفت اگه من برم مشهد میرم #حرم امام رضا و واسه همه مریض ها و گرفتارا دعا می کنم
می گفت ده تومن نذر حرمش کردم باید اونم ادا کنم... می گفت دوس دارم با قطار برم #مشهد... سفره ی دلش را باز کرده بود تا باهم #غصه بخوریم
از غصه که سیر شدیم نگاهم کرد و گفت بعضی وقت ها اون چیزی که ما می خوایم نمیشه... بازم خداروشکر... #لباس فرم خواهرم را گرفتم و از خیاطی بیرون زدم
آن شب #خواب هم خودش را پنهان کرده بود... به چشم هایم نمی آمد
چشم هایم را بستم و به معلم بودنم فکر کردم... به سفرهای هر ساله و مشهد ... به ریز و درشت آرزوهایش که در زندگیم فراوان داشتم ...
از آن شب بود که این سوال تمام ذهنم را درگیر کرد... من به آرزوهای او رسیدم... چه کسی به آرزوهای من رسیده؟؟!
پ.ن:
کلاس ششم و پنجم ابتدایی روستای #لیلاب
Read more
<span class="emoji emoji1f64b"></span>‍♀️<span class="emoji emoji1f392"></span>🛍 شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. ...
Media Removed
‍♀️🛍 شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. آفتاب اولين روز مهر طلوع مي كند. مهر آن قدر بوي بهار مي دهد كه در پاييز بودن آن، به ياد نمي آيد . . هم‌اکنون انواع کیف مدرسه و کوله‌پشتی هیرمندپیپر در طرح‌ها و رنگ‌های متفاوت در طبقه اول شهر کتاب بوستان #کیف ... 🙋‍♀️🎒🛍
شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. آفتاب اولين روز مهر طلوع مي كند. مهر آن قدر بوي بهار مي دهد كه در پاييز بودن آن، به ياد نمي آيد
.
.
هم‌اکنون انواع کیف مدرسه و کوله‌پشتی هیرمندپیپر در طرح‌ها و رنگ‌های متفاوت در طبقه اول شهر کتاب بوستان

#کیف #کیف_مدرسه #کوله_پشتی #محصولات_جدید #کیف_با_کیفیت #ساخت_ایران #هیرمند_پیپر #شهر_کتاب #شهرکتاب_بوستان
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji2b1c"></span> متنی جالب ! دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی ...
Media Removed
متنی جالب ! دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم ...
متنی جالب !
دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود... برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد
اول خانواده
دوم نظام آموزشی
و سوم الگوها
برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها....
دبیر بازنشسته کیان صارمی
پ.ن:
کامنت دیگران رو بخوانید تا از نظرات اطرافیان - هرچند کم و قلیل- آگاه بشیم . به هرحال ، مشت نمونه خرواره!!!
Read more
. عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي ...
Media Removed
. عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي شوند، خوب گوش مي كنند وخوب كلاس مي روند و خوب حرف هاي معلم را تقليد مي كنند؛ در دانشگاه وضع خراب تر است ؛ بچه هاي خط اول ، خوب گوش مي كنند و خوب جزوه مي نويسند و خوب ابزار دست سيستم اموزشي مي شوند كه انها را از ... .
عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي شوند، خوب گوش مي كنند وخوب كلاس مي روند و خوب حرف هاي معلم را تقليد مي كنند؛ در دانشگاه وضع خراب تر است ؛ بچه هاي خط اول ، خوب گوش مي كنند و خوب جزوه مي نويسند و خوب ابزار دست سيستم اموزشي مي شوند كه انها را از اين كنكور به ان كنكور پاس ميدهند ؛ مثل اسباب بازي ، طوطي وار جزوه را حفظ كنند و نمره بگيرند و معدل بالا كه بي كنكور بروند دنبال مدرك بعدي تا بيكاري نهايي براي پسرها و بالا رفتن سن ازدواج براي دخترها !
اما عناصر نامطلبوب سيستم ، انها كه ته كلاس مي نشينند ، كارهاي ديگر هم مي كنند ؛ زندگي شان فقط جزوه و درس نيست ، لحظه حال را ميشناسند ؛ اهل ورزش حرفه اي هم هستند ، حتي پسرها براي دربي استاديوم مي روند و دخترها ، گاهي كنسرت برج ميلاد ! كار هم از بچه گي مي كنند، شايد در مغازه پدر يا شركت برادر و ...؛ اين هم نباشد ، تمرين مي كنند ، مسابقات حرفه اي شركت مي كنند ، كارهاي داو طلبانه مي كنند ، در تشكل ها عضو مي شوند و لازم باشد كلاس ها را شركت نمي كنند ؛ البته اين وسط عده اي هم هستند كه نه خط اول مي نشينند نه اين كارها را مي كنند كلاافسرده لحظه حال اند !
عنصر نا مطلوب يعني اسباب بازي سيستم اموزشي نباشي ! يعني كلاسي كه مفيد است شركت كني ، انكه مفيد نيست اصلا نروي ! نمره نميدهند ؟ خوب ندهند ! همين نظام نمره دارد بدبختمان مي كند ! چند درصد ادم هاي موثر كشور ، چند درصد انها كه كار خوب دارند ، معدل بالاهاي مملكت هستند ؟ اسباب بازي سيستم اموزشي يعني جزوه بنويسي ، عطسه استاد را هم يادداشت كني ، استاد بد و خوب را تفكيك نكني ، مدرك پشت هم بياندازي تا دكتري و در تمام اين مدت ، حتي يك كار داوطلبانه ، يك كار مفيد ، يك قرون درامد ، يك ذره رنج كم كردن و... در كارنامه عمرت نباشد ؛ عنصر نامطلوب ، كارنامه عمرش مهم است ، كارنامه دانشگاهش را كسي نگاه نميكند ، عنصر نامطلوب ، درس را براي لذت و عشقش مي خواند ، نه مدركش ، عنصر نامطلوب ، استاد خوب را سركوه قاف پيدا مي كند و كلاسش را شركت مي كند ،عنصر نامطلوب افسار زندگي اش دست خودش است نه سيستم اموزشي افسرده ساز بي مصرف ما ! عنصر نامطلوب الان نياز اين دانشگاه ماست ، نياز سيستم و نياز مردمان رنج كشيده كه منتظر بهتر شدن اوضاع هستند ! نمي دانم چرا اين شعر در ذهنم امده :
درميخانه گشاييد به رويم شب و روز / كه من ازمسجد و ازمدرسه بيزار شدم #سيدمجيدحسيني #كاش_رنجي_كم_كنيم #عنصر_نامطلوب_باش
Read more
Loading...
دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام! سالهای پیش وقتی به درس لیلی ...
Media Removed
دبیر ادبیاتی می گفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام! سالهای پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم . همیشه ... دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!

سالهای پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود... برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد
اول خانواده
دوم نظام آموزشی
و سوم الگوها
برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها

#طبیعت #حرف_حق #حقیقت_تلخ #چین #تیانمن #کانال_تلگرام_قشنگستان
Read more
روز اخرِ مَدرِسه سلامتی خنده های دسته جمعیمون <span class="emoji emoji1f602"></span> سلامتی کل کلامون <span class="emoji emoji1f64c"></span> سلامتی دست انداختن معلما, ...
Media Removed
روز اخرِ مَدرِسه سلامتی خنده های دسته جمعیمون سلامتی کل کلامون سلامتی دست انداختن معلما, و سر هر زنگ بگیم آخه امروز امتحان داشتیم نشد درس شمارو بخونیم هه.. دوباره زنگ بعدم همینارو ب معلم بعدی تحویل میدادیم... اون روزم ب خوبی بدون امتحان میگذشت سلامتی دلداری دادن بهم موقع مشکلات و سختیا سلامتی ... روز اخرِ مَدرِسه

سلامتی خنده های دسته جمعیمون 😂
سلامتی کل کلامون 🙌
سلامتی دست انداختن معلما, و سر هر زنگ بگیم آخه امروز امتحان داشتیم نشد درس شمارو بخونیم هه.. دوباره زنگ بعدم همینارو ب معلم بعدی تحویل میدادیم... اون روزم ب خوبی بدون امتحان میگذشت🙆
سلامتی دلداری دادن بهم موقع مشکلات و سختیا💪
سلامتی دفاع های با جونو دلمون از هم
سلامتی رفاقتایی که هیچوقت تکرار نمیشه❌
سلامتی شیطنتای بچگونمون😊
سلامتی بزن و برقصای توی زنگ تفریح وکلاس که از پارتی چیزی کم نداشت خخخخ💃
سلامتی بچه بازیامون😉
سلامتی اتحادمون تو درس نخوندن☺
سلامتی اذیت کردن هم از سر دوست داشتن😁 سلامتی اداي معلمارو در اوردن😜 سـلامتی عطر زدنا واس سـردرد گرفتن معلم
سلامتی والیبال بازی کردنای ضایعمون😀
سلامتی مو کشیدنای هم😱
سلامتی فلشایی که بینمون رد وبدل میشد😜
سـلامتی دعواهای ناخواسـته ای ک بین خودمون بود و زود از یاد میرفت
سلامتی آوردن گوشی تو کلاس
سلامتی خرخونی بعضیا
سلامتی پنجشنبه جمعه هامونو عکاسی
سلامتی زنگای اول ک همش خواب بودیم
سلامتی امتحانایی که گند میزدیم به همشون
سلامتی کفتر کاکل بسر سلامتی یه زه دیرکشن
سلامتی شعر سمپادمون
سلامتی لواشک ها وساندویچ فلافل های مدرسه
سلامتی گریه هامون
سلامتی کلاس پیچوندنامون
همتونو کمتر از خدامو بیشتر از خودم دوست دارم
دلم براتون تنگ میشه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــلی
Read more
سلام آقاى حاتمى كيا فيلمساز وابسته ! فيلمساز نظام ! اينكه اين نظامى كه ميگى واسه هر كسى كه خلاف نظرش فكر كنه هيچ حقوق شهروندى قائل نيست بماند ، اينكه اين موسسه اوج و سربازان فرهنگى گمنام امام زمان كه گفتى بودجه شون از كجا تامين ميشه هم بماند ! من شخصا فيلم هايى كه ساختى رو خيلى دوس دارم ، بوى غيرت ... سلام آقاى حاتمى كيا
فيلمساز وابسته !
فيلمساز نظام !
اينكه اين نظامى كه ميگى واسه هر كسى كه خلاف نظرش
فكر كنه هيچ حقوق شهروندى قائل نيست بماند ،
اينكه اين موسسه اوج و سربازان فرهنگى گمنام امام زمان
كه گفتى بودجه شون از كجا تامين ميشه هم بماند !
من شخصا فيلم هايى كه ساختى رو خيلى دوس دارم ،
بوى غيرت ميدن ،
بوى مردونگى ،
اينا هم بماند .
از زمان جشنواره اينارو ميخواستم بگم اما بيخيال شده بودم
تا اين سيركى كه راه انداختين رو ديدم ...
شما گفتى خبر نداشتى و حلاليت طلبيدى دمت گرم ،
اما اين گوسپندانى كه به عنوان عوامل تبليغاتى فيلم
وِل كردين تو مركز خريد بچرن گويا خيلى هم طلبكارن
يه سر به صفحه اينستاگرام عوامل تبليغاتيتون
بزن تا متوجه بشى . اينم بماند ،
داستان شما داستان اون شاگرد ممتاز مدرسه ست كه
حمايت مدير و ناظم و معلم و انتظامات و باباى مدرسه رو داره و هر وقت هرچى خواسته حاضر بوده تا فقط درس بخونه و براى مدرسه افتخار كسب كنه ،
خداييش هم درستو خوب ميخوندى و بچه هاى مدرسه هم دوست داشتن چون واقعا خوب بودى ،
حالا اين اعتراض كه اون امكانات و به هركى بدى
همين ميشه خيلى وارد نيست ،
اما اين دوره آخر كه سوالهاى امتحان رو هم داشتى
و بهت قول شاگرد اولى رو هم داده بودن و
با اينكه چندتا رقيب خوب داشتى اما
شاگرد اول شدى اين لوس بازيا چى بود را انداختى ؟
ميگن ٧٠ سال عبادت يك شب به باد ميره ...
برو ببين كجاى كار اشتباه كردى كه بعد از اين همه محبوبيت بين مردم اومدى مثل بچه هاى لوس اعتراض كردى
( اما دقيقا به چى معلوم نبود ،
به صدا و سيمايى كه از تو خيلى وابسته تره ،
صدا و سيماىِ نظامِ ، نه مردم )
جات تو قلب خيلى از مردم بود كه مردم ايران هستن
اما به خيلى چيزا هم اعتراض دارن . اينم بماند ،
راستى زمانى كه اين همه دزدى و اختلاس و رانت و رشوه و تورم و مشكل و دردسر تو زندگى مردم ايجاد شد ،
شكايتت رو پيش خدا بردى ؟
احتمالا آره ،
چون خدا بلافاصله جواب نميده ،
اما اگر تو حاتمى كيا به وضع اقتصادى مملكت و اختلاس ها اعتراض ميكردى همون عزيزان گمنام امام زمان
شبونه تو گونى ميبردنت ،
به صلاح تره اين روزا فقط به خدا شكايت كرد
.
و من الله توفيق
.
@hatamikia
Read more
. . با احترام به همه‌ی معلمان پاک و دلسوز و عاشق سرزمینمان که دست تک‌تکشان را میبوسم،من همیشه گفته‌ام ...
Media Removed
. . با احترام به همه‌ی معلمان پاک و دلسوز و عاشق سرزمینمان که دست تک‌تکشان را میبوسم،من همیشه گفته‌ام از همه‌ی ما معلمان قبل از ورود به حتی یک کلاس باید تست سلامت روان گرفته شود. گزینش آموزش و پرورش کشور ما برای مدارس غیرانتفاعی،تنها محدود به چند سوال عقیدتی و مذهبی است که مثلا راهپیمایی بیست و دو ... .
.
با احترام به همه‌ی معلمان پاک و دلسوز و عاشق سرزمینمان که دست تک‌تکشان را میبوسم،من همیشه گفته‌ام از همه‌ی ما معلمان قبل از ورود به حتی یک کلاس باید تست سلامت روان گرفته شود. گزینش آموزش و پرورش کشور ما برای مدارس غیرانتفاعی،تنها محدود به چند سوال عقیدتی و مذهبی است که مثلا راهپیمایی بیست و دو بهمن کجا بوده‌ایم و نماز وحشت چند رکعت است!هیچ اهمیتی ندارد چه‌قدر عقده و مشکل روانی در حرف‌ها و چشم‌های یک معلم موج بزند؛ ته‌ریش که داشته باشد،حجابش که کامل باشد،سوال‌های مذهبی و عقیدتی را که درست جواب بدهد؛«گزینش» شده است.
بارها در دفتر مدارس مختلف لذت بیمارگونه یک «مثلا» معلم را دیده‌ام که برای همکارانش معرکه گرفته و تعریف می‌کند امروز چه‌طور همه‌ی اعتمادبه‌نفس و شخصیت یک بچه را ویران کرده است. شوقی که با آن تعریف می‌کند امروز کاری کرده تا یکی درس عبرت همه شود و موفق شده کاری کند که سی بچه تمام سال از ترس خفه شوند،ترسناک است. با احترام به معلمان خوب و دلسوز و عاشق کشورمان،باید گفت معلمی پوششی عالی برای برخی آدم‌های مریض و عقده‌ایست. بهترین جاست برای پنهان شدن بعضی مریض‌های روانی،جایی که می‌توانی خدای یک کلاس باشی و هرچه زخم و مرض و حسرت درونت هست روی روان کودکی بی‌دفاع خالی کنی و اسمش را بگذاری «تربیت»،«آموزش». لطفا،لطفا،لطفا از همه‌ی معلمان،اول از همه از من،تست سلامت روان استانداردبگیرید و با مشاهدات یک مشاور کارکشته در یک جلسه حداقل یک ساعته‌ی گفتگو با معلم،تکمیلش کنید و برای همه‌ی ما کارنامه سلامت روان دقیق و علمی صادر کنید. هفته‌ای نیست خبری وحشتناک از سیستم آموزشی ترسناکمان،پشت مردم را نلرزاند. لطفا یک غلطی برای اصلاح این نظام آموزش پوسیده و ناکارآمد و احمقانه بکنید لامصب ها
🌹این متنو برای اون بیماری گذاشتم که به اصلاح ناظم مدرسه بود دیگه ما والدین به مدرسه که جای علم پرورش و دانش اعتماد نکنیم به کدوم ارگان و ادمها اعتمادکنیم واقعا درسته که ازیه چشم به چشم دیگه نور نیست توروخدا با بچه هاتون دوست باشید تا بتونن هر مسئله ای رو به راحتی باهاتون صحبت کنن درضمن خودتونم پیگیر رفتارها باشید و همیشه بصورت غیرعلنی هرجا بچه تون میره رو زیرنظر داشته باشید خیلی دوست دارم نظرهاتونو دراین مورد بدونم
❤ماهم با دوستای گلم رفته بودیم بیرون هم روح و روانمون دشارژ شد هم شکممون 😂 دوست خوشملم ممنون که هستی🌹❤
۱۱ /خرداد/۱۳۹۷
جمعه
Read more
Loading...
"یه روز خوب با بهترین کلاسی که دارم ممنون بچه ها <span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span>" . . . #teacher #teacherday #guys #school ...
Media Removed
"یه روز خوب با بهترین کلاسی که دارم ممنون بچه ها " . . . #teacher #teacherday #guys #school #students #sportteacher #sport #معلم #روز_معلم #مدرسه #کلاس #کلاس_درس #دانش #دانش_آموز #معلم_ورزش "یه روز خوب با بهترین کلاسی که دارم
ممنون بچه ها
❤❤❤" .
.
.

#teacher #teacherday #guys #school #students #sportteacher #sport
#معلم #روز_معلم #مدرسه #کلاس #کلاس_درس #دانش #دانش_آموز #معلم_ورزش
. شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید ...
Media Removed
. شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست به من خندیدید مرا سرزنش کردید افکار و رفتار خود را درست خواندید و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم آزادی و آزادگی حق من است هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد پدر مرا ببخش مادر مرا ببخش بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم آزادگی ، نپذیرفتن ... .
شما دوستانم ! البته به ظاهر دوست
به من خندیدید
مرا سرزنش کردید
افکار و رفتار خود را درست خواندید
و من بی هیچ پیش داوری فقط شمارا ترک کردم
آزادی و آزادگی حق من است
هیچکس در زندگی ام حق تصمیم گیری برای من ندارد
پدر مرا ببخش
مادر مرا ببخش
بابت گناهی که نکرده ام بابت کمترین حقم
آزادگی ، نپذیرفتن سیاست ولایت
این ولایت گاه ولایت پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و در نهایت در یک کلمه ولایت فقیه ( دانا ) !!!
چه کسی بیشتر از من بر احوال من آگاه است ؟
کجایید کسانی که به من خندیدید ؟
آرزو میکنم طعم آزادگی را بچشید
مادر پدر خواهرانم دلم برایتان تنگ است
مادر ببین وطن را ، همه از ترس ولایت سیاست را بر صداقت ترجیح داده اند و
زنها تو زندون ( خانه ، وطن ) و مردها سر دار ( بی ابرویی و اعدام و .... )
مادرم ببخش که نتوانستم سکوت کنم تحمل کنم و بنشینم و چیزی نگویم
پدر مرا ببخش که نماندم عصای دستت شوم
اما شاید ماندنم فقط از من برای شما آیینه ی دق می ساخت .
مادر ببین وطن را پدر خوشبحالم که تو پدرم بودی و آموختی مرا درس آزادگی
همان دوم ابتدایی دبستان هفده شهریور روستای فیل آباد
وقتی مجبور بودم در خانه تورا پدر و در مدرسه تورا آقای معلم صدا بزنم
باعث شد بفهمم ما ایرانیا ها از بدو تولد در تاریخ معاصر با چیزی به اسم شخصیت دو قطبی مواجهیم ، در خانه و خیابان و بالطبع وطن
دروغ بگوییم چون از گفتن حقیقت میترسیم !
و معترض و ناراضی باشیم و در عین حال سکوت کنیم ، اگر شما پدر و مادرم نبودید
شاید هرگز به این حد از درک انسان ، برابری حقوق و مشکل ریشه ای وطنم پی نمی بردم
مادر لطفا این متن را برای پدر بخوان چون میدانم اینستاگرام ندارد و از طرف من دستش را نه به خاطر سر تری و برتری بلکه با عشق از سمت من ببوس و یادت باشد اگر پدر دردش را به تو نتواند بگوید تنها میشود و سرنوشتی مشابه مردان سرزمین که در دام(اعتیاد ، دروغ ، فساد ) و و بر دار(اعدام ، زندان) هستند را دچار می شود و پدرم لطفا طوری با خواهران و مادرم برخورد کن که هرگز ترسی در دلشان ایجاد نشود برای بازگویی حقایق و خواسته هایشان در زندگی
پدر ولایت فقیه باعث فساد در وطن می شود
بگذار اگر روزی خواهرم کسی را دوست داشت نترسد از بازگویی
چون آن زمان است که سیاست پا به میدان گذاشته و حال وطن امروز حال وطن کوچکمان که خانه نام دارد می شود
و تو پدرم دست مادرم را از طرف من ببوس هم با عشق هم بابت اینکه مرا بدنیا آورد تا راهی باشم برای دفع زجر انسانیت
با تمامی احترامات
پسرتان
علی گنجی "هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم "
Read more
تا جایی که میدانم ، کمتر پدر و مادری و کمتر معلمی میتواند ادعا کند که معنای زندگی را یافته و آن را در ...
Media Removed
تا جایی که میدانم ، کمتر پدر و مادری و کمتر معلمی میتواند ادعا کند که معنای زندگی را یافته و آن را در آموزه هایش به فرزندان و شاگردانش منتقل میکند. میزان رضایت افراد از زندگی، ارتباط نزدیکی با معنا یافتگی زندگی شان دارد. آنچه این روزها میبینیم، نارضایتی فراگیر در میان خانواده ها ، بچه ها و معلمان ... تا جایی که میدانم ، کمتر پدر و مادری
و کمتر معلمی میتواند ادعا کند که معنای
زندگی را یافته و آن را در آموزه هایش به
فرزندان و شاگردانش منتقل میکند.
میزان رضایت افراد از زندگی، ارتباط نزدیکی
با معنا یافتگی زندگی شان دارد.
آنچه این روزها میبینیم، نارضایتی فراگیر در
میان خانواده ها ، بچه ها و معلمان است.
مدارس، دانشگاه ها و رسانه های ما ،
اصول و قوائد معنا بخشی به زندگی را
آموزش نمیدهند. تلاش آنها بر پایه
اجبار بر پذیرش قرائتی خاص از معنابخشی
زندگیست.طبیعتا این فشار معنا را از
اندیشه مردم دور می سازد.
#امیرفریدون_نصرتی ✍🏻
Life Coach 💎 @inssoa *
*
*
#معنای_زندگی #پدر #مادر #خانواده #مدرسه #معلم #دانشگاه #درس #رسانه #تلویزیون #سروش_امرداد #خودشناسی #خودآگاهی #رشدفردی
Read more
Loading...
. اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی ...
Media Removed
. اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی سفید و یك سوت كه از روی مقنعه دور گردنش انداخته بود، آمد سر كلاس. با اینكه می‌دانست می‌شناسیمش، دوباره خودش را به طور كامل معرفی كرد و بعد از آن گفت: «بچه‌ها جون، ما هیچ فشاری واسه ورزش روی شما نمی‌ذاریم. ... .
اولین روزی كه ورزش داشتیم، در كلاس منتظر دبیر ورزش نشسته بودیم كه دیدیم معلم پرورشی‌ با یك كفش كتانی سفید و یك سوت كه از روی مقنعه دور گردنش انداخته بود، آمد سر كلاس. با اینكه می‌دانست می‌شناسیمش، دوباره خودش را به طور كامل معرفی كرد و بعد از آن گفت: «بچه‌ها جون، ما هیچ فشاری واسه ورزش روی شما نمی‌ذاریم. از اونجایی كه حیاط مدرسه هم كوچیكه و همتون موقع ورزش كردن توش جا نمی‌شید، من پیشنهاد می‌كنم نصفتون بمونید تو كلاس كارهای عقب‌مونده‌تون رو انجام بدید، بقیه هم از تو انباری یك توپ بردارن و برن تو حیاط ورزش‌های توپی مورد علاقه‌شون رو انجام بدن. هفته بعد هم جای دوتا گروه عوض می‌شه كه خدایی نكرده حق كسی ضایع نشه». وقتی از ایشان پرسیدیم كه امتحان پایان ترم به چه شكل برگزار می‌شود، او بعد از چند دقیقه فكر گفت: «نفری 30 تا دراز نشست بزنید خوبه؟» ما هم گفتیم «خوبه» و نصف‌مان از كلاس خارج شدیم.
.
من در دسته دو قرار گرفتم و بنابراین به انباری رفتیم تا توپ بیاوریم. اما جز یک توپ كثیف و كم‌باد كه پوستش از چندین جا كنده شده بود چیزی ندیدیم. توپ را به دبیرِ پرورشی سابق و ورزش فعلی نشان دادیم و گفتیم «با این توپ نمیشه ورزش كرد، یه بهترش رو نداریم؟» او توپ را گرفت و با تمام قدرتش آن را كوبید روی زمین، وقتی توپ سه چهار سانت بیشتر برنگشت بالا، گفت: «یه كم كم‌باد هست، احتمالا باهاش نمی‌تونید والیبال بازی كنید، ولی جون میده واسه وسطی! برید تو حیاط وسطی بازی كنید و از زنگ ورزشتون لذت ببرید!»
.
ما هم به قصد لذت به حیاط رفتیم و بازی را شروع كردیم. چند دقیقه‌ گذشت و گرم بازی شده بودیم كه هيبت ترسناك فردی را كنارمان احساس كردیم كه قدم به قدم به ما نزدیك‌تر می‌شد. با ترس و لرز توپ را نگه داشتیم و به سمت آن هیبت ترسناك كه با خشم به ما زل زده بود برگشتیم. خانم معاون با همان میمیك تحقیرآمیز همیشگی شروع به صحبت كرد: «نمی‌گید با این همه داد و بیداد و سر صدایی كه راه انداختید بچه‌های بقیه كلاس‌ها نمی‌تونن درس بخونن؟ پیش دانشگاهی‌ها چه گناهی كردن سال كنكور باید عربده‌های شما رو تحمل كنن؟ یه دختر با شخصیت اینجوری داد می‌زنه آخه؟ نمی‌تونید ساكت باشید و بازی كنید؟» دبیرمان هم در تایید حرف‌های ایشان به نشانه تاسف سر تكان می‌داد و گاهی میان صحبتش زیرلب می‌گفت «به خدا منم هرچی بهشون گفتم نباید اینجوری بازی كنید گوش نكردن».
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
‎سلام خانم بهشتی. متاسفانه نام کوچک شما را هرگز ندانستم. حالا دیگر آن‌قدر زندگی کرده‌ام که بتوانم ...
Media Removed
‎سلام خانم بهشتی. متاسفانه نام کوچک شما را هرگز ندانستم. حالا دیگر آن‌قدر زندگی کرده‌ام که بتوانم از آن ماجرا حرف بزنم.حالا که روز معلم است در ایران و روزتان مبارک خانم بهشتی. ‎با چشم‌های امروزم که به آن روز نگاه می‌کنم یک دانش‌آموز شکننده دربرابر ریاضیات و مفتون در برابر کلمات می‌بینم که مهم‌ترین ... ‎سلام خانم بهشتی. متاسفانه نام کوچک شما را هرگز ندانستم.
حالا دیگر آن‌قدر زندگی کرده‌ام که بتوانم از آن ماجرا حرف بزنم.حالا که روز معلم است در ایران و روزتان مبارک خانم بهشتی.
‎با چشم‌های امروزم که به آن روز نگاه می‌کنم یک دانش‌آموز شکننده دربرابر ریاضیات و مفتون در برابر کلمات می‌بینم که مهم‌ترین شرارتش در آن روز یکشنبه جاگذاشتن دفترمشق‌اش در خانه بود.
یکشنبه بودنش در خاطرم مانده چون در حیاط مصفای دبستان ارامنه رفیع صدای خوش ناقوس کلیسا در هوا بود. پشت پنجره، آمالیک؛ مامانِ مدرسه آجرفرشِ حیاط را جارو می‌کرد.من حتا بوی آن روز را هنوز در مشام دارم. شاید برای اینکه بعدها که زندگی بزرگسالی و فکر کردن و فکر کردن را آغاز کردم دریافتم کاری که شما آن روز با آن دانش‌آموز کوچک کردید سرچشمه بخشی از بنیادی‌ترین دلواپسی‌های وجودی او در آینده شد.
تنبیه‌ام این بود که در صفِ تنبل‌ها دربرابر کلاس بایستم. هم‌کلاسی‌هایم که زنگ تفریح با هم خوشی و خرمی می‌کردیم حالا شده بودند چهل جفت نگاه تحقیرآمیز.سؤالی پرسیدید از درس علوم. درباره اینکه آب را چه‌گونه از زمین بیرون می‌آوریم یا اینکه چشمه چیست.باور کنید جوابش را می‌دانستم. آخر خودتان قضاوت کنید؛با آن همه تخیل در سر مگر می‌شد ندانست چشمه چیست.
‎من فقط هول شده بودم.اجازه خواستم بروم دست‌شویی.گفتید شاگرد تنبل دست‌شویی هم لازم نیست برود.
‎من ولی فقط یک دانش‌آموز کلاس سوم بودم که لازم بود-شدیدا لازم بود-بروم دست‌شویی. چه‌طور ممکن بود شما که یک بار دیده بودم در خیابان خیام برای دختر کوچک‌تان بستنی می‌خرید چنین کاری با من بکنید؟ چند بار دیگر اجازه خواستم بروم دستشویی.نشد و من همان‌جا مضطرب و لرزان ایستادم تا کنترل خودم را از دست بدهم و تمام لباسم خیس شود. حالا دیگر گریه هم می‌کردم. شما خانم بهشتی؟ شما جیغ کوتاهی زدید و با لحنی که آن موقع نمی‌دانستم لحن زنان خودخواه نمایشنامه‌های چخوف است گفتید:
دانش‌آموز بی‌ادب، برو بیرون از کلاس.
خب به معنای واقعی کلمه شما آبرویم ‎را در مدرسه بردید.‎هیچ نمی‌دانستم فردا چه‌طور به کلاس سوم الف برگردم. حتما همه مسخره‌ام می‌کردند - نکردند- افسانه، دختر همسایه همکلاسی‌ام بود،نکند به مامانم چیزی بگوید...نگفت.هیچ کس هیچ وقت این قصه را به مامانم نگفت.
‎شما یک پیکان نخودی داشتید. یادتان هست؟کمی بعد از آن یکشنبه،در خیابان که به خانه می‌رفتم برایم بوق زدید و به اصرار سوارم کردید.
سکوت کرده بودید؛‎بعد در یک لحظه انگار که تصمیمی سخت بگیرید دست من را گرفتید و گفتید:«تو دختر خوبی هستی خضرحیدری».
روزتان مبارک خانم بهشتی.
Read more
ادامه عاصمه فندرسکی: جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس ...
Media Removed
ادامه عاصمه فندرسکی: جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از اینکه به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.» می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون ... ادامه
عاصمه فندرسکی:
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از اینکه به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیق‌تر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت می‌رود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمی‌‌تواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشی‌های غارنشینان نشان می‌دهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
من پدرانی را می‌شناسم که در آتش محبت فرزندانشان می‌سوزند و برای رفاه و آسایش آنان سر از پا نمی‌شناسند، اما تا دهۀ هفتاد یا هشتاد عمرشان ندانستند که فرزندانشان بیش از خانه و ماشین، به آغوش گرم او نیاز دارند و او باید آنان را لمس می‌کرد و می‌بوسید و دست محبت بر سر و روی آنان می‌کشید.
بسیارند پدرانی که نمی‌دانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یک‌بار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمی‌دهد.
در جامعه‌ای که از در و دیوار آن، سخن از حق و باطل می‌بارد، کسی به ما یاد نداد که چگونه از حق خود دفاع کنیم یا چگونه حق دیگران را مراعات کنیم و مسئلۀ «حق و باطل» را به حقوق افراد گره نزنیم. عجایب را در آسمان‌ها می‌جوییم، ولی یک‌بار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشده‌ایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
Read more
Loading...
. عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي ...
Media Removed
. عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي شوند، خوب گوش مي كنند وخوب كلاس مي روند و خوب حرف هاي معلم را تقليد مي كنند؛ در دانشگاه وضع خراب تر است ؛ بچه هاي خط اول ، خوب گوش مي كنند و خوب جزوه مي نويسند و خوب ابزار دست سيستم اموزشي مي شوند كه انها را از ... .
عنصر نامطلوب باش ؛ يعني اسباب بازي سيستم اموزش نباش ! در مدرسه ، بچه هاي نيمكت اول ، هميشه تشويق مي شوند، خوب گوش مي كنند وخوب كلاس مي روند و خوب حرف هاي معلم را تقليد مي كنند؛ در دانشگاه وضع خراب تر است ؛ بچه هاي خط اول ، خوب گوش مي كنند و خوب جزوه مي نويسند و خوب ابزار دست سيستم اموزشي مي شوند كه انها را از اين كنكور به ان كنكور پاس ميدهند ؛ مثل اسباب بازي ، طوطي وار جزوه را حفظ كنند و نمره بگيرند و معدل بالا كه بي كنكور بروند دنبال مدرك بعدي تا بيكاري نهايي براي پسرها و بالا رفتن سن ازدواج براي دخترها !
اما عناصر نامطلبوب سيستم ، انها كه ته كلاس مي نشينند ، كارهاي ديگر هم مي كنند ؛ زندگي شان فقط جزوه و درس نيست ، لحظه حال را ميشناسند ؛ اهل ورزش حرفه اي هم هستند ، حتي پسرها براي دربي استاديوم مي روند و دخترها ، گاهي كنسرت برج ميلاد ! كار هم از بچه گي مي كنند، شايد در مغازه پدر يا شركت برادر و ...؛ اين هم نباشد ، تمرين مي كنند ، مسابقات حرفه اي شركت مي كنند ، كارهاي داو طلبانه مي كنند ، در تشكل ها عضو مي شوند و لازم باشد كلاس ها را شركت نمي كنند ؛ البته اين وسط عده اي هم هستند كه نه خط اول مي نشينند نه اين كارها را مي كنند كلاافسرده لحظه حال اند !
#کاش_رنجی_کم_کنیم #سیدمجیدحسینی
Read more
گُل يا پوچ هايى براىِ چند نسل، عكسِ اول گروهِ سرود مدرسه ابتدايى "جهان تربيت" در محله مجيديه كلاسِ ...
Media Removed
گُل يا پوچ هايى براىِ چند نسل، عكسِ اول گروهِ سرود مدرسه ابتدايى "جهان تربيت" در محله مجيديه كلاسِ سال سوم ابتدايى در سال هزار و سيصد و هفتاد و يكِ خورشيدى و عكس دوم دختران دبيرستانى در زنگ تفريح در پشتِ نيمكت هاىِ فلزى دبيرستان "شهيد مدنى": خاطرات و گذشته شبيه شمشير "داموكلس" است، شمشيرِ برنده و ... گُل يا پوچ هايى براىِ چند نسل، عكسِ اول گروهِ سرود مدرسه ابتدايى "جهان تربيت" در محله مجيديه كلاسِ سال سوم ابتدايى در سال هزار و سيصد و هفتاد و يكِ خورشيدى و عكس دوم دختران دبيرستانى در زنگ تفريح در پشتِ نيمكت هاىِ فلزى دبيرستان "شهيد مدنى": خاطرات و گذشته شبيه شمشير "داموكلس" است، شمشيرِ برنده و مرگ آورى كه بالاىِ سر ما به "مويى" بند است، خاطراتى كه هم موجب اكستازى و شعفِ جان است و هم شبيه يك آوارِ بهمن نامنتظر و نابهنگام، و ما هرگز در طول تاريخ در سمت و سوىِ درست و جهت مناسب با خاطرات و گذشته قرار نگرفتيم. از همين صف ها و از ميان همين نيمكت ها و كلاس هاىِ درس به اين جا رسيديم، شرشره هاىِ روىِ ديوار، شلوارهاىِ جيب دار، لى بگ، مخمل كبريتى، ساسون دار و مانتوهاىِ اِپُل دار و مقنعه هاىِ چانه دار، سر آستين هاىِ خط دار و پاكتى، بادكنك هاىِ آويزان شده از سقف، تابلوهاى شخصيت هاىِ سياسى و مملكتى و روزنامه ديوارى هاى بى خبر و بى مايه، و داستان از نسل هايى شروع مى شود كه "معلم تربيتى" داشتند، صف داشتند، ناظم داشتند، از جلو نظام داشتند، صبحگاه داشتند، اما گذشته بيشتر از آينده، برايشان ماندگار شد. مملكتى كه با تاريخش هنوز جفت شش مى زند و ملتى كه در وضعيت "سه پلشت" مانده، نه مى داند قرار است با خاطرات و زمان هاىِ از دست رفته و محو گذشته چه كند و نه تكليف مشخصى با آينده دارد، سياست را به بازى شبيه كرده و بازى هايش را به سياسى ترين شكل ممكن اجرا مى كند، جامعه دروغگو، ملون المزاج و نان به نرخ روز خور، در هيچ دوره مستمر سى ساله اى هم نتوانسته آرمان و رسالت هاىِ ثابت و متفق القولى داشته باشد، مردمانى كه عاشق خوراك خوب، گفتمان جنسيت زده و اميال شهوت بار هستند، پشت مدهب و سياست و هر چه كه ممكن باشد، قايم مى شوند، زندگى شان از روزى كه ديگر در "لگن قرمز حمام" جا نشدند، سخت شد، مردمانى كه هر روز دارند به نقطه كمرنگ ترى روى رادار تبديل مى شوند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسمم را نوشتند شهرستانی بودم، لهجه غلیظ ...
Media Removed
کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسمم را نوشتند شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم البته تو شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی می خواندم تو ... کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران
یه مدرسه اسمم را نوشتند
شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب
ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا
معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم
البته تو شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی می خواندم
تو تهران شدم شاگرد تنبل کلاس
معلم پیر و بی حوصله ای داشتیم که شد دشمن قسم خورده ی من
هر کس درس نمی خواند می گفت:می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم
با هزار زحمت رفتم کلاس دوم
آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان
همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی می خوردم که یادم نرود کی هستم!!
دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد
کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان
لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه خیلی کار درست بود، او را برای کلاس ما گذاشتند
من خودم از اول رفتم ته کلاس نشستم
میدانستم جام اونجاست
درس داد، مشق گفت که برا فردا بیاریم
انقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم
ولی می دانستم نتیجه تنبل کلاس چیست
فرداش که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشق ها
همگی شاخ در آورده بودیم آخه مشقامون را یا خط میزدن یا پاره می کردن
وقتی به من رسید با ناامیدی مشقامو نشون دادم
دستام می لرزید و قلبم به شدت می زد
زیر هر مشقی یه چیزی می نوشت
خدایا برا من چی می نویسه؟
با خطی زیبا نوشت: عالی
باورم نمی شد بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود
لبخندی زد و رد شد
سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم
به خودم گفتم هرگز نمی گذارم بفهمد من تنبل کلاسم
به خودم قول دادم بهترین باشم...
آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سال های بعد
همیشه شاگرد اول بودم
وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم
یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد
چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ می کنیم به ویژه ما مادران، معلمان، استادان، مربیان... يك خاطره از
استاد محمد شاه محمدي
استاد مديريت و روانشناسى
Read more
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين ...
Media Removed
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان ... چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان در سال هزار و سيصد و شصت و هشتِ خورشيدى: چروك ها، تا خوردگى گوشه ها، كثيف شدن جلد و خط خطى هاى روى كتاب، مبصر كلاس و فاصله خوب ها تا بدها، گچ هاى رنگى تحرير و تخته پاك كن ها، پنكه سقفى كلاس و ميز و نيمكت هاىِ چوبى، بخارى نفتى قطره چكانى و پنجره هاى نورگير به زنگ ورزش، تغذيه ها و بوى نارنگى و نان و پنير له شده در اعماق كيف چرمى و لمس عجيب دسته سرد فلزى اش، جا مدادى هاى آهنربايى و مداد تراش و پاك كن هاى شمشير نشان. صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، نسلى كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. و ما نسلى بوديم كه از همه اين خاطره ها، حرص خورديم، از دفترهاىِ كاهى و لوازم تحريرِ تعاونى كه روىِ جلدش دم از "تعليم و تعلم و عبادت" بود و زير جلدش سلطه معبدِ سرمايه و اسكناس هاىِ بانكِ مركزى. و ما نسلى شديم كه با همه اين غروب هاىِ گرگ و ميش، به آب و رنگ اين "گل هاى رنگى و مقوايى" باور داشتيم، وارثان جويدن ناخن و كندن مو، تيك هاىِ عصبى و جان هاىِ آسيب خورده، فاقدِ زبانى براى اعتراض و گلايه، حاملانِ دفترِ سبكِ فيلى و كارت هاىِ مزخرفِ صدآفرين، و هيچ كس به جشنِ دلتنگى ما با سبدى از گل هاىِ گريه وارد نشد. ما امتدادى از شير مادر تا سفره نان پدر بوديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

تا كجا برويم
Read more
. ‎قسمت چهاردهم خاطرات ‎پیاده و یواش یواش رفتم سمت خونه جدید مامانم ‎تو راه همش ذهنم درگیر بود که ...
Media Removed
. ‎قسمت چهاردهم خاطرات ‎پیاده و یواش یواش رفتم سمت خونه جدید مامانم ‎تو راه همش ذهنم درگیر بود که آخرش چی میشه ‎رسیدم خونه و دیدم همه وسایل وسط خونس ‎آروم آروم جمع و جورش کردیم ‎از یه خونه حیاط دار، رفته بودیم تو یه مجتمع ۹۶ واحدی ‎که فقط ۱۲، ۱۳ تا خانواده اومده بودن توش ‎گاز کشی نشده بود هنوز ... .
‎قسمت چهاردهم خاطرات
‎پیاده و یواش یواش رفتم سمت خونه جدید مامانم
‎تو راه همش ذهنم درگیر بود که آخرش چی میشه
‎رسیدم خونه و دیدم همه وسایل وسط خونس
‎آروم آروم جمع و جورش کردیم
‎از یه خونه حیاط دار، رفته بودیم تو یه مجتمع ۹۶ واحدی
‎که فقط ۱۲، ۱۳ تا خانواده اومده بودن توش
‎گاز کشی نشده بود هنوز و قول داده بودن تا چند روز بعد گاز بدن به اونجا
‎برقش هم مستقیم از تیر چراغ برق میومد تو خونه ها
‎کنتر برق نداشتیم
‎عصر رفتم ببینم فضای محوطه مجتمع چطوریاس
‎که دیدم قو پر نمیزنه تو فضا به این بزرگی
‎یه سری باغچه خشک و خالی پائین هر بلوک بود
‎خلاصه همه چیز خیلی نو و دست نخورده بود
‎روزا میومد و میرفت، هر روزم حس بد من نسبت به مدرسه بیشتر میشد
‎با یکی دوتا از بچه ها دوس شده بودم، با دو سه تا هم چپ افتاده بودم
‎بیشتر سعی میکردم رابطمو با معلم ها خوب کنم
‎یه معلم داشتیم واسه درس علوم
‎آقای بحرانی
‎خیلی شخصیت جالب و مهربونی داشت، اما وقتی هم اعصابش خورد میشد دیگه حسابی میترکوند، که کلا تو اون دو سه سال یکی دو بار اعصاب خوردیشو دیدیم
‎یه معلم ریاضی داشتیم به اسم آقای انارکی
‎واقعا جدی و محترم، با ۲۸،۲۹ سال سابقه
‎صدای بلند این مرد رو تو اون دو سال نشنیدم من
‎تو درس دادن خیلی جدی بود. دقیقا همون چیزی رو که میگفت، میخواست ازمون
‎معلم هنرمون آقای بهرامیان بودن که واقعا شخضیت دوست داشتنی ای بود و هست یادش بخیر
‎معلم زبانمون آقای مولایی بود
‎یه مرد شوخ و باحال و پایه
‎اما وای به اون روزی که تکلیفاشو انجام نمیدادیم و درسم بلد نبودیم
‎میترکوندمون
‎معلم فارسیمونم آقای فاتحی
‎مدیرمون آقای میرزایی
‎و ناظمامونم آقای نوری که همیشه خندان و خیلی با دیسیپلین بود و وقتی هم عصبانی میشد هیشکی نمیشد بگیرتش
‎آقای همتی که دقیقا مثه آقای نوری بودن، اما کمتر عصبانی میشد
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب_ادهمي
Read more
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش ...
Media Removed
در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه ، آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش می‌گوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم. دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟ معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟ دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیده‌ایم. معلم ... در یکی از روستاهای کوهستانی "دیاربکر" ترکیه ، آموزگار دبستانی
بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش می‌گوید که اگر در یک کاسه
۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم.
دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟
معلم: شما نمیدانید توت فرنگی چیه؟
دانش آموزان: ما تابحال توت فرنگی ندیده‌ایم.

معلم فکری به نظرش می‌رسد،
مقداری از خاک آن روستا را به یک موسسه کشت و صنعت در شهر "
بورسا" فرستاده و از آنها سوال می‌کند که آیا این خاک برای کشت توت
فرنگی مناسب است یا نه؟

آن موسسه پاسخ می‌دهد که این خاک و آب و هوای دیاربکر برای کشت
توت فرنگی مناسب بوده و همچنین مقداری بوته توت فرنگی و
دستورالعمل کاشت و داشت محصول را برای وی می‌فرستد.
معلم بچه ها را به حیاط مدرسه برده و طرز کاشتن بوته‌های توت فرنگی
را به دانش آموزان یاد می‌دهد. و به آنها می‌گوید: که امسال از شما امتحان ریاضی نخواهم گرفت،
بجای آن به هر کدام از شما چهار بوته توت فرنگی می‌دهم که آنها را به
خانه برده و کاشت آنها را همانطوریکه یاد گرفته‌اید، به پدر و مادرتان یاد
بدهید وقتی که توت فرنگی‌ها رسیدند آنها را توی بشقاب گذاشته و به مدرسه
می‌آورید. برای هر ۱۰ عدد توت فرنگی یک نمره خواهید گرفت.
وقتی میوه‌ها رسیدند، بچه‌ها آنها را در بشقابی گذاشته و به مدرسه
می‌آورند.
معلم می‌پرسد که مزه‌شان چطور بود؟
بچه ها می‌گویند که چون پای نمره در میان بود، اصلا از آنها نخورده ایم
معلم می‌خندد و می‌گوید همه شما نمره کامل را می‌گیرید.
می‌توانید بخورید
بچه‌ها با ولعی شیرین توت فرنگی‌ها را میخورند.
بعد از دوسال از آن ماجرا، مردم آن روستایی که تا به آن زمان توت
فرنگی ندیده بودند، در بازارهای محلی‌شان، توت فرنگی میفروشند.
معلم بودن یعنی این
فقط روی تخته سیاه آموزش ضرب وتقسیم نیست

معلم بودن شاید از خود اثری برجا گذاشتن باشد.
پس بیاییم در زندگی اثری از خود بجا بگذاریم
بیایم زندگی مردم را به سمت شادی تغییر دهیم
کاری کنیم بعد از مرگمان مارا دعا کنند نه لعنت

#cupcake #کاپکیک #جشن #تولد #مهمانی #شیرینی #کیک #تشریفات
Read more
 #روز_معلم همیشه فکر می کردم معلم کسی ست که سر کلاس درس می دهد ، امتحان می گیرید ،‌ کم و زیاد نمره می دهد ...
Media Removed
#روز_معلم همیشه فکر می کردم معلم کسی ست که سر کلاس درس می دهد ، امتحان می گیرید ،‌ کم و زیاد نمره می دهد و تمام!! اما با گذر زمان فهمیدم معلم ها قدرت عجیبی دارند ...‌ آن ها می توانند دید آدم ها‌ را به زندگی تغییر دهند ...‌. فهمیدم معلم ها همیشه در مدرسه نیستند... معلم می تواند همان کودکی باشد که تمام ناراحتی ... #روز_معلم
همیشه فکر می کردم معلم کسی ست که سر کلاس درس می دهد ، امتحان می گیرید ،‌ کم و زیاد نمره می دهد و تمام!! اما با گذر زمان فهمیدم معلم ها قدرت عجیبی دارند ...‌ آن ها می توانند دید آدم ها‌ را به زندگی تغییر دهند ...‌.
فهمیدم معلم ها همیشه در مدرسه نیستند...
معلم می تواند همان کودکی باشد که تمام ناراحتی و دلخوری اش به چند دقیقه نرسیده تمام می شود ...‌کودکی‌که کینه به دل نمی گیرد و درس بخشش می دهد...
معلم می تواند پیرزن بی سوادی باشد که به فرزندان و نوه هایش بی انتها عشق می ورزد و هیچکس مهربانی و عشق را به خوبی او یاد نمی دهد ...
معلم‌ می تواند کسی باشد که برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ‌ تلاشی شانه خالی نمی‌کند و‌ حقش را از زندگی می‌گیرد ...
دنیا پر از معلم است...معلم هایی که جدا از سن و سال؛ جدا از تحصیلات؛درس زندگی می دهند...
هر کدام از ما می توانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم... به شرط اینکه چیزی برای یاد دادن داشته باشیم...
پ.ن
روز معلم خدمت همه همکاران عزیزم مبارک🌷
Read more
یک مدير خوب؛ يك معلم خوب ؛ درس ياد نمي دهد، زندگي ياد مي دهد ؛ وكسي كه زندگي بخواهد ياد بدهد ؛ بايد خودش ...
Media Removed
یک مدير خوب؛ يك معلم خوب ؛ درس ياد نمي دهد، زندگي ياد مي دهد ؛ وكسي كه زندگي بخواهد ياد بدهد ؛ بايد خودش زندگي بداند ؛ زندگي دانستن هم خيلي سخت است ؛ خيلي ها زندگي نمي دانند ؛ حالا يك مدير زندگي دان ؛ جلوي ورودي مدرسه اش ؛ حسش را از زندگي بچه ها ، براي والدين نوشته ، انگار قبل بچه ها بايد والدين زندگي بياموزند؛ ... یک مدير خوب؛ يك معلم خوب ؛ درس ياد نمي دهد، زندگي ياد مي دهد ؛ وكسي كه زندگي بخواهد ياد بدهد ؛ بايد خودش زندگي بداند ؛ زندگي دانستن هم خيلي سخت است ؛ خيلي ها زندگي نمي دانند ؛ حالا يك مدير زندگي دان ؛ جلوي ورودي مدرسه اش ؛ حسش را از زندگي بچه ها ، براي والدين نوشته ، انگار قبل بچه ها بايد والدين زندگي بياموزند؛ آدم فكر مي كند، كاش همه مدير ها ، همه معلم ها ، زندگي مي دانستند ؛آن وقت در اين سرزمين كسي نبود ، زندگي كردن بلد نباشد .
#كاش_رنجي_كم_كنيم #مدرسه #مدير #زندگی
Read more
• مادرم من را می‌فرستاد کلاس قرآن. تابستان کلاس سوم به اندازه‌ی کشش الف لا میم کش می‌آمد. البته ما ...
Media Removed
• مادرم من را می‌فرستاد کلاس قرآن. تابستان کلاس سوم به اندازه‌ی کشش الف لا میم کش می‌آمد. البته ما از آن خانواده‌هایی نبودیم که به کلاس تابستانی اعتقاد داشته باشیم اما مادرم از اینکه من نمی‌توانستم خوب و روان از روی آیات و احادیث درس دینی بخوانم خیلی خجالت می‌کشید دلیلش هم این بود که با معلم‌هایم ...
مادرم من را می‌فرستاد کلاس قرآن. تابستان کلاس سوم به اندازه‌ی کشش الف لا میم کش می‌آمد. البته ما از آن خانواده‌هایی نبودیم که به کلاس تابستانی اعتقاد داشته باشیم اما مادرم از اینکه من نمی‌توانستم خوب و روان از روی آیات و احادیث درس دینی بخوانم خیلی خجالت می‌کشید دلیلش هم این بود که با معلم‌هایم همکار بود و به نظرش مایه‌ی شرمساری بود اگر دخترش نمی‌توانست با صوت صحیح قرآن بخواند.
معلم دینی مدرسه ما خانم جوانی بود که دو تا پلاک بالاتر از خانه‌مان زندگی می‌کرد. تابستانی که مادرم من را روانه‌ی خانه‌ی خانم معلم کرد، نه تنها اولین مواجه‌ام با پدیده‌ی «معلم خصوصی» بود بلکه شگفتیِ دیگرش در آن بود که نخستین بار بود با معلمی مواجه میشدم که مانتو مقتعه و لباس فرم تنش نبود. در آن تابستان گرم و نمناک و عرقی، مادرم من را با روپوش مدرسه و یک جلد قرآن مجید خیلی سنگین، هفته‌ای دو مرتبه می‌فرستاد خانه‌ی معلمم تا از روی جز سی‌ام قرآن بخوانم و این در حالی که بود خانم معلم با پیراهن چیت گلدار در را رویم می‌گشود و همانطور که به من تکلیفی برای تمرین می‌داد، کارهای خانه‌اش را می‌کرد، رخت چرک‌ها را می‌ریخت توی ماشین لباسشویی و برنج دم می‌کرد.
همه چیز آن کلاسِ خصوصی برایم غریب بود. زیر چشمی خانم معلم را می‌پاییدم که زیر اجاق را کم می‌کند، به گلدان‌هایش آب می‌دهد و اصلا شبیه چیزی که توی مدرسه می‌دیدم نبود. گاهی از اینکه می‌دیدم او هم مثل مادر خودم سینی نخود لوبیا را می‌گذارد روی زمین و مشغول پاک کردن می‌شود خنده‌ام می‌گرفت و گاهی هم بدون اینکه از زندگی شخصی و کاری او چیزی بدانم، از اینکه عین بختک توی یک تابستان گرم و نمناک و عرقی فرود آمده‌ام توی خانه‌اش خجالت می‌کشیدم.
همه چیز آن خانه – که مثل اغلب خانه‌هایی بود که دیده بودم- حواسم را پرت می‌کرد و بهانه‌ی برای بازیگوشی دستم می‌داد.
تابستان که تمام شد، قرآن خواندم هیچ پیشرفتی نکرده بود و هنوز در هجوم اعراب‌گذاری‌ها دستپاچه می‌شدم و الف‌لام‌‌میم‌هایی که نمی‌بایست بخوانم را می‌خواندم. مادرم مجاب شد که روان‌خوانی از روی قرآن برای بعضی‌ها بیشتر زمان می‌برد و در طول زمان به وقوع می‌پیوندد؛ به این ترتیب از من قول گرفت که درباره‌ی خانه زندگی خصوصی معلم‌ها با همکلاسی‌هایم صحبتی نکنم و دیگر از خیر این گذشت که دخترش را به کلاس تابستانه‌هایی بفرستد که توی خانه، غیر رسمی و با پیراهن چیت گلدار برگزار می‌شوند...
Read more
چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان ...
Media Removed
چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان سیاه و‌پرستاره زاگرس که که مفتون قصه هایم کردند ؟ یا بعدتر آن سال که سوم دبستان بودم، پدر و‌مادر به ایل بودند که معلم و مدرسه ای نداشت و ما را به شهر فرستادند که درس بخوانیم در خانه اقوام. آن‌سال اما موشک ... چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان سیاه و‌پرستاره زاگرس که که مفتون قصه هایم کردند ؟ یا بعدتر آن سال که سوم دبستان بودم، پدر و‌مادر به ایل بودند که معلم و مدرسه ای نداشت و ما را به شهر فرستادند که درس بخوانیم در خانه اقوام. آن‌سال اما موشک باران صدام ما را هم جنگزده کرد و‌رفتیم به دشتگل به خانه پدربزرگ آحیدرقلی که درس بخوانیم. معلم ها مسابقه ای گذاشتند و کتاب زیبای «جزیره اسرار آمیز» جایزه من شد که نفر اول شده بودم با قطعی بزرگ و‌پر از نقاشی. توی راه شروع کردم به خواندن کتاب و بچه ها به شوق دیدن آنهمه نقاشی قشنگ مگر می‌گذاشتند! .تا رسیدیم خانه هم پسین دایی لهراسب کتابم را گرفت که نگاه کند و فردایش با ترکیبی از چرب زبانی و تهدید گولم زد و کتابم را برد اما همان یک روز ، همان نیم روز ! کافی بود تا مزه این جزیره ی همیشه اسرارآمیز در ذهنم باقی بماند و شوق کشف و دیدن چیزها و مفاهیم و منظرهای تازه مدامت به سفر، به جستجو در دنیای کلمات بکشاند ...با اینهمه باید چهل سالت شود تا معنی بعضی چیزها را بفهمی و «نفهمیدن »هایت را هم متوجه شوی .حالا نرم نرمک معنی «من یار مهربانم » را می فهمم و اصلا معنی خود «مهربانی» را و حتی پیش از آن کم کمک معنی «یار»را... روز جاهنی کتاب مبارک باشد بر عاشقان کتاب و ازین عشق محرومانش هم 😊.............................................. پ.ن؛ عکس های اول تا سوم سه بخش متفاوت کتابخانه ام هست در پذیرایی و هال و اتاق خوابم و عکس چهارم شبی کنار آتش به یاد کودکی هاست . طبقه های کتابخانه اتاق خواب به وسایل کوهنوردی هم آراسته هستند😉 که همسرجان بخاطر کمبودفضا و شاید کمی لجاجت در کتابخانه جاشان داده است.
Read more
هشدار!!!:بیماران قلبی و زنان باردار از خواندن کپشن زیر جدا خودداری کنند. . . . با شروع مطالعه ...
Media Removed
هشدار!!!:بیماران قلبی و زنان باردار از خواندن کپشن زیر جدا خودداری کنند. . . . با شروع مطالعه ی کنکوری من از هفته ی دوم شهریور،دچار یه درگیری ذهنی شده بودم،که اون این بود که" پیش دانشگاهی رو ارزش داره توی تیزهوشان بمونم؟"، خانواده و به خصوص برادرم به این سوال جواب منفی میدادن،اما در آخر مثل همیشه ... هشدار!!!:بیماران قلبی و زنان باردار از خواندن کپشن زیر جدا خودداری کنند.
.
.
.
با شروع مطالعه ی کنکوری من از هفته ی دوم شهریور،دچار یه درگیری ذهنی شده بودم،که اون این بود که" پیش دانشگاهی رو ارزش داره توی تیزهوشان بمونم؟"، خانواده و به خصوص برادرم به این سوال جواب منفی میدادن،اما در آخر مثل همیشه تصمیم گیری رو به من واگذار کردن،بعد از مشورت با یکی از دوستان فارغ التحصیلم و مشاور و چند نفر دیگه،آنها اذعان داشتن که امسال که سال سرنوشت سازیه بهتره که حرکت عجیب و غریب صورت نگیرد و از جو دوستام خارج نشم،و من هم گفتم که ریسک نباید بکنم و شهید بهشتی موندم،اما...............اما من جواب این سوال رو الان میدم،من باید به حرف خانوادم گوش میکردم و ثبت نام دوباره توی این مدرسه یکی از بزرگترین حسرت های کل سال های تحصیلیم شد!به همه ی بچه های مدرسه شهید بهشتی که این سوال براشون پیش اومده توصیه میکنم که اشتباه من رو تکرار نکنن،اگر کسی خواست بخشی از دلایلش رو توی دایرکت بهش میگم،ولی فقط یه اشاره ای میکنم که متوجه شید،معلمی توی این دبیرستان وجود داره که اکثرتون خوب میشناسیدش و همین الان شاگردش هستید و به امید اون دارید برای پیش توی این مدرسه ثبت نام میکنید،از زبان یکی از کادر های مدرسه هم احتمالا شنیدید که:"بچه ها اشتباه بچه های پیش امسال رو نکنید،ما این معلم رو با ساعتی 17،000تومن داریم میاریمش،در حالی که برای هر ساعت خصوصی داره حدود 400،000 تومن میگیره!" من هم این حرف رو با قاطعیت تایید میکنم،اما یه نکته وجود داره،این فرد به نسبت همون هفده چهارصدم کیفیت و بازده کلاسای خصوصیش،توی مدرسه درس میده!این موضوع رو چنتا از شاگردای ایشون هم تایید کردند، واقعا توی اون تایم اگر مینشستم با تبلتم بازی میکردم مفید تر بود،چنتا مورد دیگه هم ازش دیدم که اگر صلاح بدونم میگم،ولی انشالله اصلاح بشن.
پ.ن1:من از اون معلم بعد از چند جلسه خواهش کردم که روشش رو تغییر بده به حالت ایده آل نزدیک کنه،ولی کلاس شد کلاس مکمل بچه هایی که باهاش خصوصی گرفته بودن
پ.ن2:من با این معلم هیچ گونه درگیری یا خصومتی از بابت مشکل شخصی یا چیزی نداشتم و ندارم اصلا!فقط از بابت موضوعات ذکر شده دلخورم
پ.ن3:همون کادر محترم که حرفش رو نقل قول کردم،وقتی باهاش این موضوع رو در میون گذاشتم،چون در حضور یه عده که اولیای دانش آموزان بودند،این مشکل مطرح شد،برای حفظ مقبولیت خودش جلوی حضار به من به حالت تمسخر آمیز میخندید که بگه حرف منننن!😡 از سر نادانی و بچگیه!
Read more
. در توییتر هم با شما هستم. از غذا مینویسم، روزمرگی‌ها و هر چیزی که دوست دارم بهتون بگم ولی فضای گفتنش ...
Media Removed
. در توییتر هم با شما هستم. از غذا مینویسم، روزمرگی‌ها و هر چیزی که دوست دارم بهتون بگم ولی فضای گفتنش اینستاگرام‌ نیست. خوشحال میشم اونجا ببینمتون. twitter.com/shirazfood پی نوشت: روز معلم مبارک، بخصوص به همه معلم‌هایی که درس زندگی دادند. یاد آقای خسروی معلم تاریخ و جغرافیامون در مدرسه ... .
در توییتر هم با شما هستم. از غذا مینویسم، روزمرگی‌ها و هر چیزی که دوست دارم بهتون بگم ولی فضای گفتنش اینستاگرام‌ نیست.
خوشحال میشم اونجا ببینمتون.
twitter.com/shirazfood

پی نوشت: روز معلم مبارک، بخصوص به همه معلم‌هایی که درس زندگی دادند.
یاد آقای خسروی معلم تاریخ و جغرافیامون در مدرسه توحید بخیر . یاد استاد امین فقیری که همیشه افتخار میکنم به شاگردیشون. عمرتون‌ طولانی باشه استاد. دستتون رو میبوسم.

#shirazfood #shiraz #شیراز
Read more
رد پای تاریخ...... بعد از پایان دوره مکتب خانه ها و شروع شیوه نوین آموزش یعنی همان کلاس درس و معلم و ...
Media Removed
رد پای تاریخ...... بعد از پایان دوره مکتب خانه ها و شروع شیوه نوین آموزش یعنی همان کلاس درس و معلم و تخته و سیاه ،اولین کلاس درس در بلورد در عمارت بچاقچی ها )خانه شجاع پور و یا حسین خان(تشکیل شد.اولین معلم این کلاس و به نوعی مدرسه نیز مرحوم غلامرضا زرین خط بوده که در جوانی و شاید هم به عنوان شروع حرفه آموزگاری ... رد پای تاریخ......
بعد از پایان دوره مکتب خانه ها و شروع شیوه نوین آموزش یعنی همان کلاس درس و معلم و تخته و سیاه ،اولین کلاس درس در بلورد در عمارت بچاقچی ها )خانه شجاع پور و یا حسین خان(تشکیل شد.اولین معلم این کلاس و به نوعی مدرسه نیز مرحوم غلامرضا زرین خط بوده که در جوانی و شاید هم به عنوان شروع حرفه آموزگاری به بلورد آمده بود.اینجا همان کلاس درس است.پدربزرگ بنده نیز در جرگه معدود شاگردان آن کلاس بوده است.محل استقرار تخته سیاه نیز پشت سر پدربزرگ بوده است.
#کرمان #سیرجان #بلورد #بچاقچی #تاریخ #آموزش #مدرسه #معلم #درس #زندگی #پدربزرگ # #مکتبستان #مکتب خانه #تخته سیاه #جوان # # # # # # # # # #
Read more
می خواستم خاطره ای از دهه فجر و دوران معلمی خودم بنویسم اما قبلش این خاطره دکتر حسابی سخت مرا مشغول خودش ...
Media Removed
می خواستم خاطره ای از دهه فجر و دوران معلمی خودم بنویسم اما قبلش این خاطره دکتر حسابی سخت مرا مشغول خودش کرد #پروفسورحسابی: ۲۲ سال درس دادم؛ - هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشتم. (چون کلاس باید اینقدر جذاب باشد که بدون حضور و غیاب شاگردت به کلاس بیاید) - هیچگاه سعی نکردم کلاسم را غمگین و افسرده نگه ... می خواستم خاطره ای از دهه فجر و دوران معلمی خودم بنویسم اما قبلش این خاطره دکتر حسابی سخت مرا مشغول خودش کرد #پروفسورحسابی:
۲۲ سال درس دادم؛
- هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشتم.
(چون کلاس باید اینقدر جذاب باشد که بدون حضور و غیاب شاگردت به کلاس بیاید)
- هیچگاه سعی نکردم کلاسم را غمگین و افسرده نگه دارم!
(چون کلاس، خانه دوم دانش آموز هست)
-هر دانش آموزی دیر آمد، سر کلاس راهش دادم!
(چون میدانستم اگر ۱۰ دقیقه هم به کلاس بیاید؛ یعنی احساس مسئولیت نسبت به کارش)
- هیچگاه بیشتر از دو بار حرفم را تکرار نکردم.
(چون اینقدر جذاب درس میدادم که هیچکس نگفت بار سوم تکرار کن)
- هیچگاه ۹۰ دقیقه درس ندادم!
(چون میدانستم کشش دانش آموز متوسط و کم هوش و باهوش با هم فرق دارد)
- هیچگاه تکلیف پولی برای کسی مشخص نکردم!
(چون میدانستم ممکن است بچه ای مستضعف باشد یا یتیم..) ۷- هیچگاه دانش آموزی درب دفتر نفرستادم.
(چون میدانستم درب دفتر ایستادن یعنی شکستن غرور)
- هیچگاه تنبیه تکی نکردم و گروهی تنبیه کردم!
(چون میدانستم تنبیه گروهی جنبه سرگرمی هست ولی تنبیه تکی غرور را میشکند) - همیشه هر دانش آموزی را آوردم پای تخته، بلد بود.
(چون میدانستم که کجا گیر میکند نمیپرسیدم!) #پ_ن: اما #خاطره_معلمی_من : شاید تنها افتخارم در زندگی این باشد که دوسال تجربه معلم بازی در مدرسه ابتدایی در روستایی به نام بهار در شهرستان شهریار را داشتم ... معلمی کار هرکسی نیست !! من فقط ادایش را در
می آوردم ... در این مدرسه که دانش آموزان ابتدایی بصورت مختلط درس می خوانندبه شدت ارتباط خوبی بین اولیا و معلمین وجود داشت . روزی پنج کیلومتر پیاده راه می رفتم تا از جاده اصلی به روستا برسم .. اولین گروه تئاتر را در مدرسه به مناسبت دهه فجر تشکیل دادم .. و خودم از همان نمایش با یک دوربین اجاره ای که فکر کنم نامش (M9000) بود فیلم گرفتم . نمایش مان در ۲۱بهمن به اجرا در آمد از اهالی روستا و اداره آموزش و پرورش میهمان داشتیم . نام دانش آموزانم را تقریبا یادم هست ولی فامیلی ها را نه ! خانم ها ‌و آقایان : سونیا، لیلا ، مجید ، محمد ... ای کاش بعد از ۲۶سال میدانستم کجایند و چه می کنند؟! اکثرا دوست داشتند معلم ، پزشک یا خلبان بشوند ...معدل بچه ها در سال های قبل از خاطره من حداکثر شانزده بود .سالی که من توفیق داشتم در خدمتشان باشم همگی با معدل بیست قبول شدند ... همیشه باهم دوست بودیم و بازی مهمتر از درس بود ... و وقتی که درس میدادم ... مهمترین موضوع درس بود ...
#امیرحسین_خرمشاهی
#دهه_فجر
#معلم
#روستای_بهار(بها)
#شهرستان_شهریار
Read more
امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی ...
Media Removed
امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی چیزها توی زندگی ما هستند که نیاز به تغییر‌ دارند و مدام باهاشون در جنگ و جدالیم ، اما بیشتر اوقات مشکل از اینجاست که اون فکر و تحلیل اولیه رو انجام نمیدیم .یعنی من می دونم فلان جا مشکل دارم اما نمی شینم ... امروز سر کلاسم سعی کردم بچه ها رو نسبت به پروسه ی یادگیری و درس خوندن شون آگاه کنم. داشتم فکر می کردم خیلی چیزها توی زندگی ما هستند که نیاز به تغییر‌ دارند و مدام باهاشون در جنگ و جدالیم ، اما بیشتر اوقات مشکل از اینجاست که اون فکر و تحلیل اولیه رو انجام نمیدیم .یعنی من می دونم فلان جا مشکل دارم اما نمی شینم لیست بنویسم از مواردی که مشکل رو ایجاد کردن، نمی شینم راهکارزایی کنم ما در اصلا از تغییر کردن شرایط ترس داریم کمک کردن روحی به دیگران حال آدم ها رو ارتقا میده. و داشتن یه حامی که می تونه دوست باشه یا همکلاسی یا حتی یه غریبه، حس همیشگی تنها رها شدن ماها رو به شدت کم می کنه .
من همیشه خودم سعی میکنم رابطه صمیمی بین هنرجو یا شاگردهای مدرسه باهاشون حفظ کنم
نه اونقدر خشک که نتونن حرف های دلشون بهم بزنن
نه اونقدر صمیمی که حرمت بین شاگرد معلم شکسته شود #مدرسه
#دبیرستان_دخترانه #هنر #ندای_درون_من #شهین_بانو
Read more
. اشتباه نکنید. با دهه نودیا کار نداریم. جراتش رو هم نداریم. منظورمون خشونت دهه شصتی‌ها علیه پدر ...
Media Removed
. اشتباه نکنید. با دهه نودیا کار نداریم. جراتش رو هم نداریم. منظورمون خشونت دهه شصتی‌ها علیه پدر مادرشونه. بله شما! خود شما دوست عزیز دهه شصتی! شمایی که روزنامه رو نزدیک چشمات گرفتی! یه کم ببرش عقب... عقب‌تر... آهااا خوبه. آفرین. حالا بشین متن‌رو با دقت بخون. ممکنه بگین مظلوم‌تر از گربه‌های ... .
اشتباه نکنید. با دهه نودیا کار نداریم. جراتش رو هم نداریم. منظورمون خشونت دهه شصتی‌ها علیه پدر مادرشونه. بله شما! خود شما دوست عزیز دهه شصتی! شمایی که روزنامه رو نزدیک چشمات گرفتی! یه کم ببرش عقب... عقب‌تر... آهااا خوبه. آفرین. حالا بشین متن‌رو با دقت بخون.

ممکنه بگین مظلوم‌تر از گربه‌های گرسنه ولو شده تو کوچه‌ها ما دهه‌شصتی‌هاییم اما واقعیت اینه که ما خودمون هم میدونیم پدر و مادرمون رو خیلی اذیت کردیم. اگر یادتون نمیاد این چند نمونه‌اش:
.
بدو تولد: موقع بمبارون و زیر موشک مادر و پدر به همراه هر تعداد بچه که یادشون میموند میرفتن زیرزمین. توی اون حجم از تاریکی و استرس هم طبیعتا نیاز به آرامش داشتن. باید یه کاری می‌کردن که استرسشون رو کم کنه. بچه‌ها که دیگه کم‌کم تو تاریکی خوابشون می‌برد، تازه میومدن یه چشمک به هم بزنن که شما لگد میزنی. آخه الان وقت اطلاع‌رسانی تولده؟ تو این وضعیت؟ یه ذره درک نداری؟
.
قبل مدرسه: شما با مقوله خواب ظهر مشکل داری. تا حدودی هم حق داری. تو دوران نوزادی انقدر انرژی‌ات رو با سفت بستن قنداق مهار کردن که الان فقط میخوای رهاش کنی. خب قاعدتا توی خونه و بالای سر پدر و مادری که خوابن نمیشه شلوغ کرد. بهترین جا زیر آفتاب توی کوچه است. نگران بچه دزد و این‌ها هم نیستی چون چیزی که زیاده بچه! بچه‌های توی کوچه رو که کتک میزنی. شیشه‌های همسایه رو هم که میشکنی. تازه وقتی برمیگردی میگی گرسنمه. چرا سیرمونی نداری تو ذلیل مرده؟
.
مدرسه: واقعا شما خجالت نمیکشیدی از اون همه امکانات مدرسه استفاده نمی‌کردی؟ خیلیا همین گچ و تخته پاک‌کن فرشی رو هم ندارن. چقدر اون مدیر و معلم بیچاره بهتون گفتن پفک همه‌اش نفته گوش ندادی؟ چقدر گفتن اول تشدید داره دوم و سوم ندارن لجبازی کردی؟چقدر سر صف هو کردنت ولی از رو نرفتی؟ چقدر از دستتون حرص خوردن؟ بعد که گوش نمی‌دادین مجبور میشدن اولیا رو بکشونن مدرسه. اون مادر و پدر بی‌گناه چرا باید برای هر کدوم از بچه‌ها هفته‌ای یه بار برن مدرسه؟ اصلا مدرسه چرا پول می‌گرفت؟ تقصیر شماست دیگه!
.
دانشگاه: خرج دانشگاهت رو که بابات داره میده. ناهار سلف رو که میخوری بعدشم میای خونه غذای خونه رو هم میخوری. درس هم که نمیخونی. نمره هم که بلد نیستی از استادات بگیری. ترمی سه بار هم که شکست عشقی میخوری. سیگار هم که شنیدم میکشی. اون پدر و مادر دلشون به چی تو خوش باشه آخه؟ حداقل یه معادلاتت رو پاس می‌کردی بعد ده ترم بدبخت.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو ...
Media Removed
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش ... براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش آميزترين مسئوليتش، بيرون رفتن از كلاسِ درس براىِ آوردن گچ تحرير از دفترِ مدرسه بود: روزهايى كه تخته سياه، جاىِ خوب ها و بد ها بود و روزگار هنوز سياهى تخته را به "بختمان" تزريق نكرده بود، صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، و اين گچ هاىِ تحرير كه بخشى از خاطراتِ نسلى شدند كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، نسلى كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش. نسلى كه به معناىِ واقعى كلمه، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى بزرگ شد، هنوز فراموش نكرده بوديم بوىِ گچ و صداىِ كشيده شدنش روىِ تخته را، زنگ كلاس، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. هنوز علم بهتر از ثروت بود و صداىِ سكه و گچ ساختمانى، جاىِ گچ تحرير را نگرفته بودند، نسلِ سرخوشانِ مست و دل از دست داده، عاشقان كشيدن قلب با تيرى در ميانش، پيروان صندلى آخرِ و لُژ نشينان، سيستم موفقيت "خرخوان" ها و بيراهه رفتن و فرارِ "مغز"ها، جامعه مجازات و عاملان تنبيه و خط زدن مشقِ شب، با همه اين ها، اما نسل ما، روزى به قله هاىِ روشن مشقِ روز و نوروز بهارى همه پيك هاىِ شادى پر خواهد كشيد. به قول صادقِ هدايت در "سه قطره خون"، همه اين ها زيرِ سرِ ناظمِ خودمان است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
بازي ؛ اموزش تنها با بازيست؛ اگر معلم بازي كردن بلد نباشد ؛ درس دادن برايش ممكن نيست ؛ درس دادن همراه با لذت است ؛ و لذت براي بچه ها جز با بازي ممكن نيست ؛ بازي بخشي از روح كودك ، زيست سالم و در نتيجه اموزش ديدن اوست ؛ حالا ما مدرسه را تبديل كرديم به قربانگاه حس لذت و بازي بچه ها ؛ توقع داريد چيزي بياموزند ؟ #كاش_رنجي_كم_كنيم ... بازي ؛ اموزش تنها با بازيست؛ اگر معلم بازي كردن بلد نباشد ؛ درس دادن برايش ممكن نيست ؛ درس دادن همراه با لذت است ؛ و لذت براي بچه ها جز با بازي ممكن نيست ؛ بازي بخشي از روح كودك ، زيست سالم و در نتيجه اموزش ديدن اوست ؛ حالا ما مدرسه را تبديل كرديم به قربانگاه حس لذت و بازي بچه ها ؛ توقع داريد چيزي بياموزند ؟ #كاش_رنجي_كم_كنيم #عدالت #ژن_خوب_قانونی #مدرسه
Read more
<span class="emoji emoji23ea"></span>ادامه پست قبلی<span class="emoji emoji23ea"></span> تا اینکه ۶سالگی رفتم مدرسه کلاس اول بچه های مدرسه خیلی شیطون بودن من همیشه تو ...
Media Removed
ادامه پست قبلی تا اینکه ۶سالگی رفتم مدرسه کلاس اول بچه های مدرسه خیلی شیطون بودن من همیشه تو صف ردیف اول بودم منو از پشت هل دادن دستگاهم از داخل شکست و دوباره ناشنوا شدم روزای سختی رو گذروندم تا دوباره کاشت شدم و شنوا شدم چون کلمات و جملاتی رو که یاد گرفته بودم فراموش شده بود و دوباره باید یاد می‌گرفتم ... ⏪ادامه پست قبلی⏪

تا اینکه ۶سالگی رفتم مدرسه کلاس اول
بچه های مدرسه خیلی شیطون بودن
من همیشه تو صف ردیف اول بودم منو از پشت هل دادن دستگاهم از داخل شکست و دوباره ناشنوا شدم
روزای سختی رو گذروندم تا دوباره کاشت شدم و شنوا شدم چون کلمات و جملاتی رو که یاد گرفته بودم فراموش شده بود و دوباره باید یاد می‌گرفتم از اون به بعد پدر و مادرم مجبور شدن مدرسه منو عوض کنن،مدرسه بعدیم فوق‌العاده مدرسه خوبی بود و خیلی برای من تلاش کردن که بتونم خودمو به بچه های همسن و سالای خودم برسونم.

دوران مدرسه برای من خیلی خاطره انگیز هست و یکی از دانش آموزان ممتاز مدرسه ها بودم و همیشه کانون توجه مادران و معلمان و بچه ها و مسئولین سازمان آموزش و پرورش بودم
تو مسابقات قرآنی و معرق کاری رتبه های اول و دوم استانی کسب کردم و همیشه عضو شورای دانش آموزی و مأمور مدرسه بودم😂

خلاصه بعد چند سال از دوران مدرسه سال۹۳دانشجوی کارشناسی رشته مهندسی کامپیوتر گرایش سخت افزار شدم و دوره های تخصصی تو مجتمع فنی تهران گذروندم،ان شاالله در سال دیگه سال پایانی کارشناسیم هست
از اینکه وقت گذاشتید خاطرات منو خوندید سپاسگزارم
یه نکته اضافه کنم،تمام این اتفاقاتی که خوندین همیشه همراه با مشکلات بوده
خیلی ها بودن دستگاه منو مسخره میکردن
یا از نشنیدن های اتفاقی من سو استفاده میکردن و یا معلم هایی بودن تو درس دادن کم لطفی کردن و از تکرار درس دادن خودداری میکردن و کمبود وقت رو بهانه میکردن و خلاصه خیلی از مشکلاتی که از کمبود فرهنگی جامعه ام بود چاره ای جز از خودگذشتی و خودکفایی نداشتم
خداروشکر میکنم با پشتکار و تلاش تونستم خودم درسارو بخونم و پیشرفت کنم.

امیدوارم بازم بتونم موفقیت های بیشتری که در حد توانم هست با همیاری خدای مهربون و پدر مادر عزیزم و دوستای خوبم کسب کنم💙💙💙 #cochlearimplant #کاشت_حلزون
Read more
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته ...
Media Removed
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو ... .
.
بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو می‌کرد. دبیرستان فرهنگِ آن سال‌ها شبیه مدرسه‌ای نبود که از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ سراغ داریم. کار معلم‌های آن سال‌های مدرسه فقط درس نبود؛ چیزی فراتر از درس و مشق‌ را به شاگردهایی که ما بودیم یاد دادند. همین بود که جرأت و جسارت خواندن کتاب‌های هوشنگ گلشیری و رضا براهنی و صادق چوبک و بهرام صادقی را پیدا کردیم و در مجله‌ی مدرسه (نسیم) از تی‌. اس. الیوت و نیکوس کازانتزاکیس و محمود درویش و دیگران می‌نوشتیم. عصرها از مدرسه که بیرون می‌زدیم به‌جای خانه سر از کارگاه این نویسنده و جلسه‌های آن شاعر درمی‌آوردیم و با کوله‌پشتی‌های مدرسه روبه‌روی رضا براهنی می‌نشستیم که در خانه‌ی منصور کوشان داشت از کتاب «خطاب به پروانه‌ها» می‌گفت و ما هم دست بلند می‌کردیم و از او می‌خواستیم برای‌مان شعر «چهارده قطعه...» را بخواند. یا غزاله علیزاده را می‌دیدیم که با جامه‌ی سیاه همان‌جا نشسته بود. در سکوت. گاهی سری تکان می‌داد و گاهی لبخند می‌زد. بیست‌وچندسال بعد هر کسی همان شده که می‌خواسته؛ یا دست‌کم سعی می‌کند همان کسی شود که می‌خواهد. چهارشنبه‌شب که به لطف مسعود خسروپور عزیز بعدِ چندسال دوباره یک‌جا جمع شدیم دیدم که چه‌قدر حرف داریم برای گفتن به یک‌دیگر و چه خوب که بعدِ این‌همه سال هنوز می‌شود یک‌جا نشست و حرف زد و روزهای رفته را حکایت کرد. شب خوشی بود واقعاً. [ایستاده از راست به چپ: زهیر یاری، من، شهاب حداد، مسعود خسروپور، حنیف افخمی، مهدی یزدانی خرم، هادی حیدری، مصطفا رستگاری • نشسته از راست: یاسر جلیلیان، امیر نصری، احمد شکرچی، محمدمنصور هاشمی، حامد ابریشم‌کار]
Read more
. ‎قسمت چهارم خاطرات کودکی ‎کلاس اول دبستان گذشت با خانم ابراهیمی و رفتم دوم ‎تو همون مدرسه شهید ...
Media Removed
. ‎قسمت چهارم خاطرات کودکی ‎کلاس اول دبستان گذشت با خانم ابراهیمی و رفتم دوم ‎تو همون مدرسه شهید ذاکر ‎معلممون خانم شیرانی بودن، ژیلا شیرانی ‎یادش بخیر ‎خانمی با قد بلند و صورت کشیده و قلب فوق العاده مهربون ‎یادشون افتادم دلم تنگ شد ‎همچنان با همون بچه های سال قبل بودیم ‎من همیشه به خاطر ... .
‎قسمت چهارم خاطرات کودکی
‎کلاس اول دبستان گذشت با خانم ابراهیمی و رفتم دوم
‎تو همون مدرسه شهید ذاکر
‎معلممون خانم شیرانی بودن، ژیلا شیرانی
‎یادش بخیر
‎خانمی با قد بلند و صورت کشیده و قلب فوق العاده مهربون
‎یادشون افتادم دلم تنگ شد
‎همچنان با همون بچه های سال قبل بودیم
‎من همیشه به خاطر فامیلم ، اسمم دومین نفر بود
‎به طور عجیبی دلم میخواست اولین نفر باشم
‎نفر اول دفتر معلم یکی بود به اسم آرین آیتی
‎آروم، درس خون و از اینا بود که کاری به کسی نداش و سرش تو لاک خودش بود
‎خاطره زیادی به ذهنم نمیرسه از اون سال
‎فقط یادمه آخر اون سال من به آرزوم رسیدم و شدم نفر اول دفتر
‎آرین از اون مدرسه رفت
‎دیگه هم ازش خبری ندارم تا همین حالا
‎حالا خودمونیم، دلم براش تنگ شده بود ، ولی از طرفی هم تو  پوست خودم نمیگنجیدم
‎دوستان، عکس ها مربوط به زمان یاد شده نیستن ‎ #خاطرات #زندگی #دبستان ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
#موفقیت #تمرکز از وقتی یادم میاد ثمین هیچوقت تک عنوانه نبوده! از مهد کودک که هویت اجتماعی پیدا کردم وضعیتم همین بود! از مدرسه که اصلا براتون نگم!صبحا میرفتم سر صف قرآن میخوندم عصرش توی مراسم روز معلم با گیتار ساسی مانکن میزدم بچه ها میرقصیدن بعد از ساعت کاری مدرسم میموندیم واسه المپیاد ریاضی درس ... #موفقیت #تمرکز
از وقتی یادم میاد ثمین هیچوقت تک عنوانه نبوده! از مهد کودک که هویت اجتماعی پیدا کردم وضعیتم همین بود! از مدرسه که اصلا براتون نگم!صبحا میرفتم سر صف قرآن میخوندم عصرش توی مراسم روز معلم با گیتار ساسی مانکن میزدم بچه ها میرقصیدن بعد از ساعت کاری مدرسم میموندیم واسه المپیاد ریاضی درس بخونیم! این وضعیت به شکل های مختلف ادامه پیدا کرد تا همین الان! از الان بخوام براتون بگم وضعیت اینه که من واقعا پیر زنهای متعددی رو میتوتم خفه کنم و میکنم!از رشته ی اولم که مهندسی معماری بود پریدم به تئاتر.از تئاتر پریدم به مارکتینگ و جالب اینجاست که همه به عنوان عکاس کلا میشناسنم😒.یه باگ بزرگ از اول کار من وجود داشت!یه باگی که هم توی دوره ی مدرسه نمیذاشت قاری قرآن خوبی باشم یا یه گیتاریست خیلی حرفه ای یا اینکه المپیاد ریاضی رتبه برتر بگیرم!و الان نمیذاره همزمان بازیگر موفق،کارگردان موفق،عکاس موفق و یا کانتنت مارکتر موفقی باشم! به نظر من پتانسیل برای موفقیت توی همه ی این چیزا وجود داره اما واقعیت اینجاست که آیا واقعا میشه همزمان روی همه ی اینها تمرکز کرد؟ من پس از خفه کردن پیرزنهای رنگ و وارنگ میتونم اعتراف کنم که نمیشه!کیفیت خفه کردن پایین میاد و بعدشم اینقدر تعداد جنازه ی پیرزنا زیاد میشه که نمیدونین کجا باید دفنشون کنین و آخرم مجبور میشید ولشون کنید وسط اتاقتون تا بوو بگیرن!

واقعیت اینه که اگر روی یک کار تمرکز نداشته باشیم ،کیفیت تلاش برای اون کار پایین میاد و قطعا نمیتونیم انتظار موفقیت داشته باشیم!
تمرکز روی هدف شرط موفقیته!
این واقعیت تلخی برای منه که توی زندگیم دوست دارم همه ی کارها رو تجربه کنم اما واقعیت تلخ تر میتونه این باشه که اگر یکیشون رو انتخاب نکنم توی هیچکدوم موفق نمیشم و کارهام در سطح کسب تجربه باقی میمونه!
پس شمام اگه دوست دارید به هدفتون برسید و موفق بشید از کسب تجربه گذر کنید!یک کار رو انتخاب کنید!تمرکز کنید و تلاش! بیاید از امروز با هم شروع کنیم!نظرتون چیه؟
Video from @motivational_videos_official
#ثمین_موسوی
#موفقیت_فردی #موفقیت_مالی #هدف_گذاری #هدفگذاری #هدفمند #افزایش_تمرکز
#success #successmindset
Read more
. ‎قسمت هفتم خاطرات کودکی ‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم ‎معلممون ...
Media Removed
. ‎قسمت هفتم خاطرات کودکی ‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم ‎معلممون خانم فاطمه محمدحسینی بود ‎یه خانم با وقار و جدی ، در عین حال مهربون، با یه پژو ۵۰۴ ‎ یادش بخیر ‎دروغ چرا ‎همیشه میترسیدم یه روز معلمم باشه ‎آخه خشن به نظر میرسیدن ‎تازه درس تاریخ به درسامون ... .
‎قسمت هفتم خاطرات کودکی
‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم
‎معلممون خانم فاطمه محمدحسینی بود
‎یه خانم با وقار و جدی ، در عین حال مهربون، با یه پژو ۵۰۴ ‎
یادش بخیر
‎دروغ چرا
‎همیشه میترسیدم یه روز معلمم باشه
‎آخه خشن به نظر میرسیدن
‎تازه درس تاریخ به درسامون اضافه شده بود
‎از همون موقع تنفر از تاریخ و اینا تو ذهن من شکل گرفت
‎آخه من چیکار کنم زمان ساسانیان چی شد
‎همیشه این برام سوال که اینا چه ربطی به من داره؟
‎شیرین ترین لحظات کلاس چهارم، با خانم پورقدیری میگذشت
‎یه معلم نقاشی زیبا، جوون، مهربون و هنرمند
‎یه دفتر نقاشی درست کرده بودم مخصوص خودش
‎۲۰۰،۳۰۰ تا برگه A4 و یه تلق صورتی روش
‎روزایی که مدرسمون بود، زنگای تفریح هرجا که میشد پیداش میکردم و دفتر نقاشی و یه جعبه پاستل ۴۸ رنگ چیکی چیکی میدادم بهش تا برام نقاشی بکشه
‎از آقای سعیدی که بابای جوون مهربون مدرسه بود و با خانمش و بچش تو مدرسمون زندگی میکردن، یه شیر کاکائو یا ساندیس با کیک میگرفتم و از پنجره کلاس میدادم بهش
‎در سالن کلاس ها رو زنگ تفریح میبستن انتظامات مدرسه
‎خدا میدونه چند بار یه کیک و ساندیس هم واسه اخوان انتظامات گرفتم تا بذارن برم تو کلاس تا پیش خانم پورقدیری باشم وقتی داره برام نقاشی میکشه
‎هنوز هم دارمشون
‎یادش بخیر
‎چقد دلتنگشم. کاش میشد پیداشون میکردم و میدیدمشون دوباره
‎ #خاطرات #دبستان #زندگی #کلاس_چهارم #نقاشی #دلتنگی
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
تولدت مبارك راز زندگيم... آقا من مامانم دبير رياضى بوده و احترام ميذارم به هر چى درس و مدرسه... جد ...
Media Removed
تولدت مبارك راز زندگيم... آقا من مامانم دبير رياضى بوده و احترام ميذارم به هر چى درس و مدرسه... جد اندر جد هم مدرسه ساز و مدير آموزش پرورش و موسس مدرسه و اينا بودن و اصن خداوكيلى كتيبَشم هست از احمد شاه ما مجوز مدرسه داريمو ما الان واسه امرار معاش يه كلاس پيانو وا كرديم و خدا رو شكر چرخش ميچرخه...بيس ... تولدت مبارك راز زندگيم...
آقا من مامانم دبير رياضى بوده و احترام ميذارم به هر چى درس و مدرسه... جد اندر جد هم مدرسه ساز و مدير آموزش پرورش و موسس مدرسه و اينا بودن و اصن خداوكيلى كتيبَشم هست از احمد شاه ما مجوز مدرسه داريمو ما الان واسه امرار معاش يه كلاس پيانو وا كرديم و خدا رو شكر چرخش ميچرخه...بيس پنج ساله پيانو درس ميدم و شغلم اين بوده و وسطاش يه نوارى _سى دى اى پُر كرديمو با پول خودمون چاپ كرديم منتشر كرديم...يه قرون هم در نياورديم...تو جاهاى آبرو دارَم ساز زديم و روحى تازه كرديم .عوضش تو ورزشگاه جام جهانى دعوت ميشى و علاقمندانى پيدا ميكنى كه آرزوشونو داشتي وباهات عكس ميگيرن و كلى انرژى ميگيرى و حال ميكنى...خلاصه ى مطلب اينه كه هيژده سال از اين تصميمات گذشته و يه مدير ميخواى كه كار بلد باشه و دوسِت داشته باشه و به فِكرِ جيبش نباشه فقَط...
پونزَ ژونزَ سالش بود كه با(مامان-باباش)اومدن كلاسى كه واسه خودم نبود... مجبور بودم كلاساى مردم پيانو درس بدم... آخه ده تا شاگردم نداشتم...ديدمش گفتم خودشه... ابروهاشم پيوندى بود...هم قد هم بوديم... دو سال بهش پيانو درس دادم، دو دقيقه هم تمرين نكرد...كلاسا نيم ساعته بودو مدير فهميده ى كلاس دو برابر شهريه ميگرفت واسه طول كشيدن كلاس...عاشق شدم... عكس بالا مالِ اولين سفر دوتائى ى ماست...هيژدَه سال پيش... تولد راز با سالگرد ازدواج ما تو يه روزه...
باباش گفت ميشه بيائين خونمون به راز درس بدين؟!؟گفتم مگه من معلم راياضيم...🤓شما بايد دخترتونو بيارين...اعتراف ميكنم كه بعد چند جلسه رفتم خونشون براى تدريس ديگه خونشون موندَم و عقد كرديم... ده سال بعدش عروسى گرفتيم و فقط دوستامونو دعوت كرديم و كلى تجربه كرديم و بزرگتر شديم.
خوشحالم كه تولدت با پيروزى كشورمون تصادف كرد...خوشحالم كه با ايرانى ها شاديم...سلامتيم...تولدت مبارك تنها راز زندگيم... دمت گرم...آفرين كه تونستيم باتفاق هم از الاكلنگ بازى بريم جام جهانى...
Read more
<span class="emoji emoji2753"></span><span class="emoji emoji2753"></span><span class="emoji emoji2753"></span>چگونه انگیزه ام را برای درس خواندن افزایش دهم<span class="emoji emoji2753"></span><span class="emoji emoji2753"></span><span class="emoji emoji2753"></span> <span class="emoji emoji1f4cc"></span> . روش هاي زيادي براي مطالعه‌ي بهتر وجود دارد ...
Media Removed
چگونه انگیزه ام را برای درس خواندن افزایش دهم . روش هاي زيادي براي مطالعه‌ي بهتر وجود دارد و حتي کتاب هاي زيادي هم در اين باره نوشته شده‌اند؛ اما اين جا ده روش را درنظر گرفته‌ايم که اميدواريم به شما در يادگيري درس کمک کند. 1.براي مطالعه به خودت پاداش بده! تو هم مي‌تواني از اين روش استفاده ... ❓❓❓چگونه انگیزه ام را برای درس خواندن افزایش دهم❓❓❓ 📌
.
روش هاي زيادي براي مطالعه‌ي بهتر وجود دارد و حتي کتاب هاي زيادي هم در اين باره نوشته شده‌اند؛ اما اين جا ده روش را درنظر گرفته‌ايم که اميدواريم به شما در يادگيري درس کمک کند.

1.براي مطالعه به خودت پاداش بده!
تو هم مي‌تواني از اين روش استفاده کني و به خودت پاداش بدهي. اين جايزه مي‌تواند يک خوراکي يا تماس با يک دوست صميمي يا ديدن قسمتي از فيلم و کارتون مورد علاقه‌ات باشد.
اگر مطالعه با علاقه صورت بگيرد، بسيار سازنده و اثرگذار خواهد بود. مي‌تواني امتحان کني!

2. براي کارهايت برنامه‌ي مشخص داشته باش🗒
در صورتي که براي هر يک از کارهايت وقت مشخصي درنظر بگيري، موفق‌تر خواهي بود؛ زيرا بدن انسان به اين برنامه‌ها عادت مي‌کند.

3. ساکت! دارم تمرکز مي‌کنم🤐
با صداي بلند مطالعه کن تا بتواني مطالعه کردن خودت را ببيني! از گوش دادن به موسيقي هنگام مطالعه پرهيز کن تا تمرکزت از بين نرود و مجبور نشوي جمله‌اي را که با يک بار خواندن برايت قابل فهم است، دوباره و چندباره بخواني.

4. انگيزه داشته باش🍬🎁😍
به اين فکر کن که براي چه مطالعه مي‌کني؛ براي آن که در آينده در شغل مورد علاقه‌ات موفق باشي، نه به اين خاطر که خانواده يا معلم، تو را مجبور به درس خواندن مي‌کنند.

5. از فرصت‌هايت به خوبي استفاده کن👌✌
اجازه نده که زمان از دست برود. طوري برنامه‌ريزي کن که به کارهاي ديگر هم برسي.

@negareshschool

#امتحانات #امتحان #امتحان_ورودی #دانش_آموزی #دانش_آموزا #درس #مدرسه #دانش_آموزی #دبیرستان #درس_بخوانیم #امتحان #امتحان_ورودی #دانش_ آموزی #تلاش #روش_مطالعه #امتحان_مدرسه #موفقیت #دبیرستان_ #کنکور #کنکوری #درس #مدرسه #دانش_آموزی #دبیرستان #درس_بخوانیم #امتحان #امتحان_ورودی #دانش_ #انگیزه #موفقیت
Read more
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ...
Media Removed
گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند .... . .**** . . نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید ... گرامی باد یاد معلمان نیک اندیش #صمد_بهرنگی و #فرزاد_کمانگر که اندیشیدن را به شاگردانشان آموختند ....
.
.****
.
.

نامه ی فرزاد کمانگر، معلم اعدام شده، به دانش آموزانش

بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید...
Read more
Loading...