من بودم اون تو

Unique profiles
85
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, پرديس سينما گالري ملت Mellat Cinema Complex, Saee Park-پارک ساعی
Average media age
654.7 days
to ratio
15.7
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره ...
Media Removed
... ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد! هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت ... ...
ده سال پیش، تو یه همچین روزی، پا گذاشتی به زمین... اواخر تیر بود و هوای گرم یزد!
هیچ وقت یادم نمیره که نذاشتن بیام تو بیمارستان ببینمت! فقط به خاطر اینکه سه ماه مونده بود تا دوازده سالم تموم بشه! :))) همه اومدن دیدنت ولی من کنف شدم و موندم تو لابی -_- هیچ وقت یادم نمیرم، اون ماموری که نذاشت بیام پیشت رو لعنتش کردم و با بغض بهش گفتم تا آخر عمر نمیبخشمش! :))))
.
یادم نمیره... روزایی که بابا نبود پیشمون و فقط من بودم و تو بودی و مامان! و تو تازه دو ماهت شده بود، ولی نمیتونستی درست تغذیه بشی! ضعیف شده بودی، خیلی! خیلی خیلی! ... یادمه با دوچرخه،تو هوای گرم قم، چند کیلومتر رکاب میزدم تا برسم به جایی که بتونم شیرخشک خوب گیر بیارم! یادمه شب تا صبح گریه میکردی و یا تو بغل من بودی یا بغل مامان!
یا موقعی که عادت غذاییت خوب شده بود و داشتی دوباره وزن اضافه میکردی و لپات داشت گل مینداخت! 😍
بریم جلوتر...
موقعی که واکسن دوسالگیت رو تو انیستوپاستور زدی! هیچ وقت یادم نمیره! دو روز پا به پات اشک ریختم! الانشم که الانه وقتی صدای ناله ت تو ذهنم میاد ، بغض گلومو میگیره...
.
وقتی زبون باز کردی! =))) "س" رو "ث" میگفتی و "ز" رو "ذ" :))) ثر ذبونی حرف میذدی! :)))) و من جنق میرفت دلم! =)) ثلام #غش
.
بزرگ شدی... و بزرگ میشی...
مدرسه رفتی! دوست پیدا کردی! کم کم با چالش های دوران بچگیت روبه رو شدی! با دوستات قهر کردی! دوباره دوست شدی! و همه اینا رو هر روز برای داداش محمد تعریف کردی و میکنی! =)) :)))
.
از همون موقعی که تونستی درست و حسابی راه بری، یکی از بازیامون شد تو سرو کله هم زدن! :)))) و همچنان..... :)))
.
نمیخوام خیلی طولانیش کنم...
.
فقط باید بگم : دوستت دارم...
همینقدر ساده؛ولی خیلی عمیق
بلدنیستم قشنگتر ازاین بنویسم:))) .
هنوز اول راهی و خیلی داستان ها رو قراره بگذرونی،قراره نوجون بشی،جوون بشی... روز به روز بالا بری و من بالا رفتنت رو نگاه کنم
.
فقط ازت میخوام قوی باشی
قوی بمونی و مبارزه کنی! با توکل به خدا! که اگه اون رو نداشته باشی هیچی نداری!
متفکر باشی و با فکرت بالا بری!
ازت میخوام کم نیاری!
عزیز دلم! دنیا کارگزار همین امتحانای بزرگ و کوچیکه، و عیار اون کسی بالاتره، که کم نیاره! ناامید نشه! کاری که درسته رو انجام بده و به هیچ چیزی جز خدا توجه نکنه!
شاید این حرفا برات زود باشه! ولی بد نیست گفتنش
.
میخوام بدونی که من همیشه هستم
اگه بخوای در کنارت میایستم و قدم برمیدارم و اگه بخوای پشتت میایستم تا تکیه کنی و بالا بری...
.
همین...
بتاریخ ۲۳ تیر ۹۷
#دوستدارهمیشگیت
#برادرت
Read more
اسطوره سينماي ايران استاد #بهروز خان #وثوقي شما هميشه در قلب ما هستين و بدونيد هميشه بهترين و اسطوره ...
Media Removed
اسطوره سينماي ايران استاد #بهروز خان #وثوقي شما هميشه در قلب ما هستين و بدونيد هميشه بهترين و اسطوره ترين استاد عزيز ما هستين . نوشته اينستاگرامى اسطوره سينماي ايران استاد بهروز وثوقى خطاب به مردم ايران: هستم من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشتم. #بهروز وثوقی: امروز ... اسطوره سينماي ايران استاد #بهروز خان #وثوقي شما هميشه در قلب ما هستين و بدونيد هميشه بهترين و اسطوره ترين استاد عزيز ما هستين . نوشته اينستاگرامى اسطوره سينماي ايران استاد بهروز وثوقى خطاب به مردم ايران: هستم من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشتم. ❌ #بهروز وثوقی: امروز میخوام باهم وطنان عزیزم در ایران که همیشه بهر وسیله اى منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرارمیدن درد دل کنم و بگم درسته که سالهاست که در غربت غریبى هستم ولى مگرمیشود نقطه به نقطه اون خاک پاک رو از یاد برد. ‏‌‌‎❌منم بهروز، بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران ‌‎من بهروز وثوقی هستم من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشت.مگه می شه ‌‎سواحل زیبای دریای خزر رو از یاد ببرم ‌‎مگه جاده کندوان چالوس از یادم می ره! ‌‎ ، صحنه فیلمبرداری همسفر، ‌‎جاده شمال، ماه عسل،امامزاده داوود، سوته دلان، ‌‎داش آکل و لارستان و ممسنی شیراز،طوقی کاشان و محله قالیشوران، آرامگاه ‌‎حافظ و بازارهای قدیمی،‌تنگسیر و کوچه بهمنی بوشهر رییس علی دلواری وزار ممدوکشتی های به گِل نشسته انگلیسی ها ‌‎سهراب سالاری اهل آبادان،‌‎که ‌‎پنجره ای رو به خاطرات داشت ‌‎گوزنها و مسگرآباد و لاله زار تهران،مگه یه لحظه از اونا می شه غافل شد. ❌منم بهروز ‌‎منم ممل آمریکایی ‌‎و استادیوم آریامهر و قالپاق دزدی خاص خودم ‌‎نسرین جان و بار شکستنی‌اش، و چه دعواهایی که واسش نکردم. ❌اینجادرسته همه امکانات هست ‌‎ولی اینجا خونه من نیست. منم مرد دالاهوی کرمانشاه ‌‎تنگه اژدها یادتونه؟؟؟ ‌‎قصرشیرین،قیس عامری چطور؟ یادتونه؟ ‌‎لیلی و مجنون و آن کویر سوزان ‌‎من بهروز هستم و ‌‎تا به امروز هم فقط و فقط با یاد و خاطرات لحظه به لحظه اون خاک مقدس و مردم سرزمینم ‌‎در غربت ایستاده ام و نبضم در تپش هست.‌‎‌‎ ❌من هرگز شما رو در این سالیان در غربت غریب فراموش نکردم ‌‎منم بهروزِ شما. ‌‎آیا تو اون مملکت ‌‎پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو می ده ؟ ‌‎من با شما زندگی کردم ‌‎من با شما بزرگ شدم. دوری تون خیلی سخت بود ولی با اون همه خاطرات ریز و درشت با شما هستم در سواحل سانفرانسیسکو هنگامی که مرغان دریایی بر فراز آسمان پرواز می کنند، صدای ایران را، صدای دوران جوانی ام را گویی می شونم. یاد علی تعارفی بت شکن می افتم، کنار اون رودخانه و شکار پرندگان با پدر بزرگ (جمشید خان مشایخی) ❌هموطنان عزیزم من همیشه و همه جا یادتون و به یاد خاک پاک ایران و زادگاهم بودم و خواهم بود.
@vossoughi_behrouz
#بهروزوثوقی_باید_به_خانه_برگردد
Read more
همه چی روبه راهه همه چی روبه راهه مثل روز سابق تو هم دیگه منو نمی بینی توی خوابت خودم میدونم که حرفی ...
Media Removed
همه چی روبه راهه همه چی روبه راهه مثل روز سابق تو هم دیگه منو نمی بینی توی خوابت خودم میدونم که حرفی واسه گفتن نداری کی فکرشو میکرد این همه حرف پشتم دراری هرکی بهم میرسه میگیره سراغ تو ازم منم مجبورم که جواب سوالشو ندم آخه چی بگم؟ بگم ازش بی خبرم از اون که همش از معرفتش دم میزدم همون کسی که واسه ... همه چی روبه راهه

همه چی روبه راهه مثل روز سابق
تو هم دیگه منو نمی بینی توی خوابت
خودم میدونم که حرفی واسه گفتن نداری
کی فکرشو میکرد این همه حرف پشتم دراری
هرکی بهم میرسه میگیره سراغ تو ازم
منم مجبورم که جواب سوالشو ندم
آخه چی بگم؟ بگم ازش بی خبرم
از اون که همش از معرفتش دم میزدم
همون کسی که واسه من تنها بهونه بود
واسم تنها دلیل گریه شبونه بود
همش پیشم بود همه اونو با من دیدنش
اون که قسم میخورد فقط با من میپره
واسه خندهاش گریه هارو به جون خریدم
حتی میمردم یه بار غمو به روش نبینم
حالا من اینجام اون کجاس دور از من
رفتو یه بی آبرویی گذاشت رو دستم
انگار با یکی بهتر از من تو هم آغوشی
همه چیزو سپردی به دست فراموشی
دیگه جدیدا چهره منم غریبه واسه تو
لااقل وقتی که تنهایی سری بزن به خاطرات
تو میگفتی که دلت بی من میمیره انگار
با اشکات میریخت رو گونه ت ریمل چشات
گفتی اگه نباشیم عشقت وجود داره
حالا چطور باور کنم همش دروغ بوده
حالا تو که نیستی زندگیمو داغون میبینم
فقط با دارو خود زنی آروم میگیرم
خورد میشدم تا بشینه خنده رو لبت
اون وقت من با چشای خیس بشینم محو صورتت
بیا همه قضاوتا رو به خدا بسپاریم
بهم گفتن با کس دیگه خوش و بش داری
ما هم گوشمونو رو این حرفا راحت بستیم
فقط ساده دروغای تو رو باور کردیم
با ظاهر فریبنده ی خوب تو مردیم
اینقدر ساده بودیم که آخرش چوبشو خوردیم
اگه کنارمم نبودی باز به یاد تو بودم
حتی وقتایی که بهتر از ما کنار تو بودن
عیبی نداره ما که بخیل نیستیم
ولی یه روز میاد که بدجوری زمین گیر شی
با همه ی حرفات نمیدونم ازت چی دارم
هنوز عاشقتم یا واقعا ازت بیزارم
تو با کلمه ی معرفت خیلی غریبی
😔🔫
Read more
ترمزم نگرفتو .... خودمو تموم شده فرض کردم چشمامو بستم اما نیوفتادم نمیدونم چرا اما انگار تو بغل یکی ...
Media Removed
ترمزم نگرفتو .... خودمو تموم شده فرض کردم چشمامو بستم اما نیوفتادم نمیدونم چرا اما انگار تو بغل یکی بودم چشمامو با ترس باز کردمو سرمو بالا اوردم سید بود با نگاهی خجالت زده بهش گفتم س..س ..سلام اقا سید اونم با نگاه تعجب بار بهم گفت سلام خودمو از تو بغلش جمع کردم بنده خدا مونده بود چیکار کنه سرمو ... ترمزم نگرفتو ....
خودمو تموم شده فرض کردم چشمامو بستم اما نیوفتادم نمیدونم چرا اما انگار تو بغل یکی بودم
چشمامو با ترس باز کردمو سرمو بالا اوردم 😱سید بود با نگاهی خجالت زده بهش گفتم س..س ..سلام اقا سید
اونم با نگاه تعجب بار بهم گفت سلام خودمو از تو بغلش جمع کردم بنده خدا مونده بود چیکار کنه
سرمو اوردم پایین و گفتم ببخشید
سیدم برای اینکه من بیشتر از این خجالت نکشم بحث و عوض کردو گفت دختر
تو با این سر ناقصت او مدی بیرون چیکار مگه نگفتم استراحت کن
میدونید چوم خودش تو پو زده بود تو سرم نسبت بهم احساس مسعولیت میکرد
من هم چناک مات مونده بودم
دوستا از پله ها اومدن بالا وقتی منو جلو سید دیدن گفتن :اقا سید شما اینجا ....
چشماشون داشت از گاسه در میومد
منم همچنان هنوز حالت خجالتی ...
عاطفه و مهتار که سریع موبایلاشونو برداشتنو یه عکس با سید گرفتن که بزارن تو اینستا برا پیج منم که روم نمیشد با این کله عکس بگیرم که یهو مهتاب گفت
اقا سید این حانیه ارزو داره باشمد عکس بگیره
من😨
بچه ها 😄
سید😎
سیدم یا نگاهز بهم کردو گفت راس میگن خانوم کوچولو
من--چرد سید اینفدر مهربون شده بود حاضر بودم همش توپ سید بخوره تو سرم تا باهام مهربون باشه
منم بهش گفتم موبایل من بالاس
سیدهم گوشیشو از تو جیبش در اوردو یه عکس سلفی گرفتیم چه عکسی
تو عکسا من شبیه اون زامبیا شده بودم
با کلی بتادین که رو سرم خالی کرده بودن
من بعد از دیدن عکسام😱
سید بعد از دیدن عکسا😁(فکر کنم داشت به من میخندید)
Read more
داستان سکسے⇣ http://p30up.ir/images/vde0lvvisehbwrz5y38m.mp4 http://p30up.ir/images/86xx9mtrywczggf1yc9.mp4 http://p30up.ir/images/hq7cbhgrr19uuw6xy0y.mp4 سکس ...
Media Removed
داستان سکسے⇣ http://p30up.ir/images/vde0lvvisehbwrz5y38m.mp4 http://p30up.ir/images/86xx9mtrywczggf1yc9.mp4 http://p30up.ir/images/hq7cbhgrr19uuw6xy0y.mp4 سکس وحشیانه با زن چادری سلام،من آرشم،26 سالمه و به شدت عاشق و دیوونه ی سکس.این اولین داستانمه،امیدوارم ... داستان سکسے⇣
http://p30up.ir/images/vde0lvvisehbwrz5y38m.mp4

http://p30up.ir/images/86xx9mtrywczggf1yc9.mp4

http://p30up.ir/images/hq7cbhgrr19uuw6xy0y.mp4

سکس وحشیانه با زن چادری

سلام،من آرشم،26 سالمه و به شدت عاشق و دیوونه ی سکس.این اولین داستانمه،امیدوارم خوشتون بیاد.
من خونه مجردی داشتم،خدا نصیبتون بکنه یه 4 ماهی یه بیوه(میوه) به پستم خورده بود که کیر زی بود،روزی حداقل 4 راند من میگاییدمش به خشنترین شکل که اشکش در میومد،لوله هاشم بسته بود منم آبم رو میریختم داخلش اینم روز به روز تنگتر میشد،هر بار که میخواستم بزارم تو کسش کلی تف میزدم البته بعضی وقتا هم خشک مزدم میترکوندمش اونم چنان جیغ میزد که اصن منو روانی میکرد.خلاصه بعد از 4 ماه این نعمت از دست ما رفت و ما موندیم و شرمنده ی کیرمون شدیم تا 1 ماه.
من کارم برقکاری هستش،بعد یک ماه رفیقم که مغازه داره زدو گفت بیا یه مشتری ز زده باید بری دستگاه گیرنده دیجیتال براش نصب کنی،رفتم آدرسو گرفتم و ابزار برداشتم که برم.
وقتی رسیدم آیفون رو زدم یه صدای نازک و سکسی گفت کیه منم گفتم برا نصب دستگاه اومدم،انقدر تو کف بودم که با همون صدا آنتنم بلند شد.رفتم جلو در واحد دیدم یه زن سبزه ی حدودن 65 کیلویی با قدی تقریبن 170 سانتی تو پر جلو در وایساده،آنتن منم دیگه داشت شلوارمو پاره میکرد،خانم میرزایی(همون زن چادری) گفت بفرمایید منم با صدایی دو رگه گفتم بله شما بفرمایید.وقتی رفتم داخل و دیدم که خودش تنهاست دیگه کله کیرمو تو گلوم احساس میکردم.از ترس اینکه یه گندی نزنم سریع رفتم سراغ کار ولی حواسم پیش اون بود.اونم نه موهاش معلوم بود نه جای دیگه اش منم گفتم لابد زن خوبیه و خودمو کنترل کردم که ضایع نشم.رفتم پیش میز تلویزیون و شروع کردم به لحیم کردن فیش برا دستگاه،با کیر کلفت باد کرده مشغول کار بودم که خانم میرزایی اومد و چایی آورد وقتی خم شد تعارف کنه یه طرف چادرش باز شد و دیدم زیر چادر فقط سوتین داره و ناخودآگاه چند ثانیه خیره شدم به سینه هاش و چایی رو برداشتم و اونم سریع بلند شد و گفت وای و چادرشو جمع کرد و گفت ببخشید من همین که از حموم در اومدم شما اومدید وقت نشد لباس بپوشم.منم گفتم شما ببخشید که من نگاه کردم.اونم گفت نه این چه حرفیه چشم واسه دیدنه.
با خودم گفتم آرش فک کنم از شرمندگیه کیرت قراره در بیای ولی چون مشتری بود و نمیخواستم آبرو دوستم بره منتظر بودم اون شروع کنه.
دوباره مشغول کار شدم اونم رو مبل نشست و نگاه میکرد منم فکر اینکه زیر چادر لخته داشت دیوونه ام میکرد که پرسید آقا مجردید؟ گفتم آره. گفت اذیت نمیشی؟چرا زن نمیگ
Read more
اون روزی که تصمیم گرفتم برگردم پر از دلهره و اضطراب بودم اون روزای اولی که برگشته بودمم کارم گریه بود یا ...
Media Removed
اون روزی که تصمیم گرفتم برگردم پر از دلهره و اضطراب بودم اون روزای اولی که برگشته بودمم کارم گریه بود یا بابت کارای تو که خوشحالم میکرد اشک شوق میریختم یا بابت نبودنام و رفتنام و پشیمونیم هق هق اشک میریختم یا ترسا و دلهره‌ها باز میفتادن به جونم و امونمو میبریدن به هیچی مطمئن نبودم چون حال یه لحظه ... اون روزی که تصمیم گرفتم برگردم پر از دلهره و اضطراب بودم
اون روزای اولی که برگشته بودمم کارم گریه بود
یا بابت کارای تو که خوشحالم میکرد اشک شوق میریختم
یا بابت نبودنام و رفتنام و پشیمونیم هق هق اشک میریختم
یا ترسا و دلهره‌ها باز میفتادن به جونم و امونمو میبریدن
به هیچی مطمئن نبودم چون حال یه لحظه بعد خودمم نمیدونستم اما واسه آروم کردن تو میگفتم من اومدم که بمونم
من دیگه جایی نمیرما
نگران هیچی نباش
اما حرفام از نگرانی تو کم نمیکرد چون حالمو میدیدی
حالا اون روزا گذشته
حالا تو اومدی همون گوشه از قلبم که همیشه جای خودت بود نشستی داری چایی میخوری و برام از برنامه هایی که داری حرف میزنی و من با آرامش و لبخند محو تماشاتم
آدم نمیفهمه چرا مجبور میشه خیلی از عذابا رو تحمل کنه اما خوبیِ همه چیز تو این دنیا اینه که میگذره
جون آدمو صد مرتبه میگیره ولی میگذره
امشب بهت گفتم این لحظه‌های دور از هم ما عمرمونه که میگذره تو گفتی خوبه که با عشق به هم میگذرونیم لحظاتشو
اگه عاشق هم نبودیم چی میشد؟
هیچی نگفتم
فقط فکر کردم اگه الان پیشش بودم میگفتم میشه منو از طرف خودم ببوسی و بغلم کنی؟
آخه من خودمو وقتی عاشق توام خیلی دوست دارم اونقد که دلم میخواد خودمو بغل کنم ماچش کنم بگم مرسی که عاشقشی اینجوری حال هممون خوبه
اصلا حال دنیا اینجوری خوبه
چون ما مال همیم
تو تقدیر همیم
خدا ما رو واسه هم ساخته
یه جوری جفت و جور و چفت و بستیم که تا باهم نباشیم کامل نمیشیم
.
.
👑 #میکائیل💕
.
.
.
🆔@mikilove351 📷
.
.
.
📬 #کامنت_لطفا_مرسی_دوستان😍😉😉
Read more
یادمه وقتی مامانم هر روز صبح جارو برمیداشت و میرفت تو کوچه رو جارو بزنه من اون موقع ها سحر خیز ترین پسر ...
Media Removed
یادمه وقتی مامانم هر روز صبح جارو برمیداشت و میرفت تو کوچه رو جارو بزنه من اون موقع ها سحر خیز ترین پسر بچه کوچمون بودم ...صبح های تابستون مامانم هر روز با آفتابه کوچه روز جارو میکشید و حیاط رو هم تا اخرش جارو میکشید و من هم پشت همین درِ سفید و مشکی که میبینید منتظر بچه های همسایه میشستم تا یکی یکی سرکلشون ... یادمه وقتی مامانم هر روز صبح جارو برمیداشت و میرفت تو کوچه رو جارو بزنه من اون موقع ها سحر خیز ترین پسر بچه کوچمون بودم ...صبح های تابستون مامانم هر روز با آفتابه کوچه روز جارو میکشید و حیاط رو هم تا اخرش جارو میکشید و من هم پشت همین درِ سفید و مشکی که میبینید منتظر بچه های همسایه میشستم تا یکی یکی سرکلشون پیدا بشه, خورشید بالا میومد و سایه ها اروم اروم کوتاه و کوتاه میشدن ...تو خونه ما تو همین خونه معمولا اول صدای جارو کشیدن زنای همسایه میومد که یکی یکی جلو دم در خونشون آب میریختن و جارو میکشیدن و بعد اون صدای جرو بحث مامانم و زن عمو همیشه به گوش میرسید سر همه چی باهم دعوا میکردن ...تا اینکه بابام تصمیم گرفت یک دیوار وسط حیاط بکشه تا کمتر جر و بحث پیش بیاد ولی با این حال تمومی نداشت بعد این که خونه به دو قسمت مساوی تقسیم شد تصمیم گرفتیم از خونه ای که تو محله پایین شهر بود به یک خونه جدید تو آپارتمان کوچ کنیم ...دیشب مامان میگفت تو یخچالم جا ندارم فردا پاشو برو یخچال با بابات بیار, نمیخوام تو هم هر روز پاشی بری اون خونه خلاصه امروز آخرین تیکه بزرگه خونه رو از خونه قدیمی جابجا کردیم و آوردیم ولی هیچوقت تو این آپارتمان لعنتی نشد خاطرات بیارم تو این خونه اینجا من دیگه اون پسر سحر خیز نیستم اون سایه ها رو دیگه نمیتونم ببینم اون طراوت و شادابی صبح ها دیگه نیست گرچه خوشی ها ی کوچیک از خانواده من جدا نمیشن چه تو این آپارتمان چه تو هر خونه ای دیگه ..ولی من روز به روز دارم رو به اضمحلال میرم و دلم بشدت جمع های شاد و مسافرت های زیاد میخواد ...
همدان شهرستان بهار 97
.

#gettyreportage #lensculturestreets #myfeatureshoot #featureshoot #roozdaily #outofthephone #streetphotographymagazine #hartcollective #1415mobilephotographers #hikaricreative #akasimagazine #outofthephone #lensculturestreets #Lenscultureportraits #theweekOninstagram #instagram #aksiine #everydayiran #Somewheremagazinas #iran
#Soundvision_mag #somewheremagazine #Nostalgia #everydaybakhish #StreetphotographersCommunity #photocommune #bnw_demand
#friendsinperson #whp #bnwminimalismmag
Read more
تو این عکس هرچقدر لبامون خندونه دلامون آشوبه قبل از عمل بابا بود بچه ها اومدن تا به بهونه سورمرایز ...
Media Removed
تو این عکس هرچقدر لبامون خندونه دلامون آشوبه قبل از عمل بابا بود بچه ها اومدن تا به بهونه سورمرایز کردن تولدم تو سخت ترین لحظه های زندگیم کنارم باشن و بابا اومد خوشامد بگه و وقتی گفتم بیا عکس بگیر گفت بگیر که شاید اخرین عکسمون باشه اون لحظه بود که دنیا رو سرم خراب شد حتی فکر کردن بشم برام آزار دهنده ... تو این عکس هرچقدر لبامون خندونه دلامون آشوبه

قبل از عمل بابا بود بچه ها اومدن تا به بهونه سورمرایز کردن تولدم تو سخت ترین لحظه های زندگیم کنارم باشن و
بابا اومد خوشامد بگه و وقتی گفتم بیا عکس بگیر گفت بگیر که شاید اخرین عکسمون باشه
اون لحظه بود که دنیا رو سرم خراب شد
حتی فکر کردن بشم برام آزار دهنده بود
قطعا تنها کسی که بیشترین امید و داشت و اصلا به ذهنش بد راه نمیداد من بودم
مطمین بودم
ایمان داشتم
ایمان به معنای واقعی کلمه
مطمین بودم که انقد خوبه انقد مومنه انقد پاکه انقد دعای خیر پشت سرشه که محاله اتفاقی بیوفته
مطمین بودم همه چی یه امتحانه که زود میگذره و ما ازش سربلند بیرون میایم
مطمین بودم و ایمان داشتم به دعای خیر شما
شمایی که خیلیا با گستاخی و جسارت و پررویی تمام تو اوج بی احترامی و نفهمی زل زدن تو چشمام و گفتن به خاطر استوری های تو هستش که مردم باباتو چش زدن
ادمایی که انقدر نمیفهمن که حتی اگر درست باشه نباید به زبون بیارن
اون روزا گذشت و من همچنان ایمان دارم که اتفاقی بود و با دعای خیر شما به خیر گذشت

مظلوم ترین مریض دنیا روزت مبارک
Read more
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از ...
Media Removed
. اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی. بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با ... .
اوه...هرزه، فاحشه، بی حیا، از این حرف ها زیاد پشت سر اون دختر لهستانی می زدن. می گفتن هر شب با یکی از کاسب های محل رابطه داشته. حتی زن های محل می گفتن اون خودش یکی از کاسب های محله. اما توقع نداشتم درباره من فکر بد کنی.
بذار رک و پوست کنده بهت بگم، درسته که اون دختر لهستانی خیلی خوشگل و تو دل برو بود و با دیدنش هر مردی هورمون هاش بالا و پایین می شد و باهاش رویاپردازی می کرد. و درسته که شیطنت های خاص خودش رو داشت و با این و اون زیاد گرم می گرفت. ولی به نظر دختر بدی نمی اومد! جدی میگم. حداقل با من یکی خیلی محترمانه رفتار می کرد. اصلا من و اون در کل سه چهار بار بیشتر با هم صحبت نکرده بودیم. یک بار فقط واسه سفت کردن شیر حموم خونه ش ازم کمک خواست. یکی دو بار هم ازم پماد گرفت، از همین پمادها که گرم می کنه، می گفت عضلات پشت کمرش تو استخر می گیره و باید حتما ماساژ بده تا خوب شه. همین! تموم صحبت من و اون دختر همین بود و بینمون هیچ اتفاقی نیفتاد. نمی خوام دست پیش رو بگیرم پس نیفتم اما چرا شما فکر می کنید که همه مردها مثل همن؟ چرا فکر می کنید که جنس مذکر حاضره با هر زن و دختر غریبه ای رابطه داشته باشه؟
البته نمیگم من پاک و منزه هستم و تا حالا از این رابطه ها نداشتم، داشتم! نمیگم چون من به مذهب اعتقاد دارم، چون من کتاب های زیادی رو از ادبیات کلاسیک خوندم، چون من باخ و شوپن و موتزارت گوش میدم به دور از هر اشتباهی هستم و تا حالا دنبال اون کارها نرفتم، رفتم! من هم مثل هر مرد دیگه ای یه شب به سرم زد با یه غریبه باشم و خوش بگذرونم.اما آخرش، همون وقتی که دم و دستگاهت آروم میگیره و می خوای احساس آرامش کنی، حالم از خودم بهم خورد. باورت میشه؟ نسبت به اتاقم، لباسم، و تختم احساس تنفر داشتم. حتی دچار وسواس شده بودم، روزی چند بار می رفتم حموم تا عطر تن اون غریبه رو از خودم پاک کنم. تو که من رو خوب می شناسی، می دونی که من عاشق عطر زنونه ام. می دونی که چقدر از حس کردن عطر زن ها و دخترها تو خیابون لذت می برم.
ولی عطر و بوی تن آدم ها روی تخت خواب بحثش جداست.من نمی تونم کسی رو که عاشقش نیستم، کسی رو که واسم یه غریبه ست در آغوش بگیرم و بوکنم. باور کن نمی خوام ادای آدم خوب ها رو در بیارم ولی اون تجربه تلخ باعث شد بفهمم همبستر شدن بدون دوست داشتن، بدون عشق، چندش آور وحال بهم زنه. حالا هرچقدر طرف میخواد خوشگل باشه، خوش هیکل باشه، وقتی خودش و عطرش رو دوست نداشته باشی، رابطه باهاش افسرده ات می کنه.
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / #روزبه_معین
امیدوارم این کتاب نیز به زودی منتشر شود
Read more
[قسمت26] گاز بزرگی به ساندویچ کالباس زدم و بعد از چندبار جویدن و دنبال کردن نقطه ی نگاه هالسی پرسیدم:اون ...
Media Removed
[قسمت26] گاز بزرگی به ساندویچ کالباس زدم و بعد از چندبار جویدن و دنبال کردن نقطه ی نگاه هالسی پرسیدم:اون دخترو میشناسی؟ برخلاف من به کندی غذا میخورد و درحالی که من سه چهارم ساندویچم رو خورده بودم اون اوایل یک سوم اون ساندویچ همبرگر مزخرف بود!! -اره! -و اون کیه؟ -یکی ازدوست دخترهای سابقم! ساندویچِ ... [قسمت26]
گاز بزرگی به ساندویچ کالباس زدم و بعد از چندبار جویدن و دنبال کردن نقطه ی نگاه هالسی پرسیدم:اون دخترو میشناسی؟
برخلاف من به کندی غذا میخورد و درحالی که من سه چهارم ساندویچم رو خورده بودم اون اوایل یک سوم اون ساندویچ همبرگر مزخرف بود!!
-اره!
-و اون کیه؟
-یکی ازدوست دخترهای سابقم!
ساندویچِ توی گلوم گیر کرد بعد از سرکشیدن نوشابه ی روبه روم به سختی پرسیدم:نمیخوای بگی که میخوای باهاش صحبت کنی؟؟
با بی تفاوتی نگاهم کرد و گازی به ساندویچش زد:چرا باید این کاراحمقانه روبکنم؟
پوفی کردم و جواب دادم:چون اون داره برای حرف زدن با تو جلو میاد!
زیرچشمی نگاهی به اون دختر که تا میز ما فاصله ی کمی داشت انداخت و زمزمه کرد:فاک!!هرزه ی احمق!
احتمالا اون عاشق کلمه ی احمقه!خب..
ترجیح میدم اون رو فقط برای من به کار ببره نه دوست دخترهای سابقش!
-هالسی؟؟خودتی؟
جواب هالسی اشتیاق چندانی رو بازتاب نمیکرد و این خوب بود!حداقل برای من!!
-میبینی که خودمم!
دختر نگاهی به من انداخت و با لبهای جمع شده پیراهن قرمزش رو بین دستش فشار داد:حالت چطوره؟
-خوبم!
-هالسی ما باید صحبت کنیم!!
-اوکی..میشنوم
از روی صندلی بلند شدم و همونطور که با نگاهم "نیدین" رو که مشغول سفارش غذا بود دنبال میکردم زمزمه کردم:من میرم بیرون عزیزم!بعد ازاینکه حرفهاتون تموم شد بهم پیام بده که بیام داخل!
ابروهای بالا رفته ی هالسی نشون دهنده ی تعجب و شکی بود که به خاطر رفتار عجیب من به وجود اومده بود
-اوکی مشکلی نیست بیب!!
بیب؟؟انگار واقعا با این دختر مشکل داره که برای در اوردنه حرصش حاضر به گفتن چنین کلمه ای به من شده!
قبل از دیده شدن توسط نیدین از رستوران خارج شدم و دستم رو پشت گردنم کشیدم واقعا شانس اوردم که اون منو ندید چون اصلا حوصله ی یه درام دیگه رو ندارم!
-لیام؟
لبهامو محکم گاز گرفتم و درحالی که برای زدن لبخندی که مصنوعی بودن رو بازتاب نکنه تلاش میکردم به سمت نیدین برگشتم
-تو اینجا چه کارمیکنی لی؟
-اومدم..اومدم یه دوری بزنم!
-تنها؟
-آمم..
نیازی به جواب دادن نبود چون هالسی با دستهای قفل شده روی سینه اش و ابروهای بالارفته به سمت ما میومد و تنها چیزی که توی اون لحظه تغییر میکرد فاصله ی لبهای نیدین که انگار به طرز افتضاحی شوکه شده بود، بود
-------
+فعلاکامنتارومیبندم چون طاقت کم بودنشونوندارموازطرفی حق میدم بهتون که کم باشن-.-بعدچندین ماااه اومدموحق دارین که 60درصدتون نباشین-.-💔بعدکنکورم خیلی زود به زود اپ خواهم کرد قسمت بعدم بعدکنکورم که جمعه همین هفته اس اپ میکنم..~.~
Read more
پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._<span class="emoji emoji1f60d"></span> پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه ...
Media Removed
پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._ پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه و درهمون زمان سحر میاد و روبه روی میز پیمان میشینه تا ببینه از کی میتونه اخاذی کنه..سحر میشینه و رو به روش دوتا ادم خیرو میبنه که دارن به ی نفر کمک میکنن.. _:ببین عزیزم خدا همیشه ادم های خوبو امتحان ... پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._😍
پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه و درهمون زمان سحر میاد و روبه روی میز پیمان میشینه تا ببینه از کی میتونه اخاذی کنه..سحر میشینه و رو به روش دوتا ادم خیرو میبنه که دارن به ی نفر کمک میکنن..
_:ببین عزیزم خدا همیشه ادم های خوبو امتحان میکنه دیگه نباید نگران باشی چون از این به بعد هزینه ی تحصیلاتت با ماست..😇
فکر #سحر:اوو..اونا کلی ثروت و املاک دارن ولی هیچ بچه ای ندارن برای همینه که دارن همه ی پولاشونو به خیریه میدن..هه نگران نباش اق خدا فقط صبر کن و ببین سونری چطور دخترشون میشه و بهشون میگه مامی و پاپا👩👨
#سحر الکی اشک میریزه و موبایلشو برمیداره و نقش بدبختارو بازی میکنه..
اون خانوم و اقا برمیگردن و به سحر نگاه میکنن..
#سحر:من باید با کی صحبت کنم؟ب کی زنگ بزنم؟؟هیچ کس به زجه های من گوش نمیکنه😭من تو ی کافی شاپ نشستم و انقدر پول ندارم که برای خودم ی قهوه بخرم☕👈😭
اون خانوم و اقا با ناراحتی به #سحر نگاه میکنن و دلشون برای اون میسوزه و بلند میشن که برن سمتش و در همین زمان #پیمان کارش با مشتری تموم میشه و از جاش بلند میشه که یهو با دیدن #سحر تعجب میکنه..
#پیمان می‌بینه که #سحر داره اشک میریزه و با تعجب میره سمتش..
#پیمان:صنم..تو اینجا چیکار میکنی؟؟
#سحر اروم سرشو برمیگردونه و به پیمان که با تعجب بهش خیره شده نگاه میکنه..
پیمان رو به روی سحر میشینه..
#پیمان:ب نظر نگران میای..همه چیز روب راهه صنم؟؟
فکر #سحر:صنم؟؟آ..فهمیدم..منو با همون دختره که تو بیمارستان دیدم اشتباه گرفته..صنم هه..چ اسمه داغونی..اق خدا حالا که اونو شبیه من کردی خب ی اسم بهتر بهش میدادی دیگه اه..
#پیمان:ببخشید..فکر کنم خیلی نگران به نظر میای صنم..همه ی اینا به خاطر داداش اهیله؟؟
#سحر:اره..ب خاطره اهیله کاری که اون با من کرد..
#پیمان:کاری که اون باتو کرد؟؟صنم اون کاره خوبی کرد برای همینه الان اون حالش اینجوریه خداروشکر که نجات پیدا کرد..صنم تو..
فکر #سحر:اوو شاید این اهیل همون کسیه که بدله من داشت براش گریه میکرد..
#پیمان:راستی تو..اینجا چیکار میکنی؟؟
منظورم اینکه تو کافه چیکار داری؟؟
#سحر:آ..خب من..آ..
فکر #سحر:اق خدا دارم شانسه طلاییمو به خاطره این پسره ی فضول از دست میدم!
خانوم پولداره و شوهرش اروم از کنار سحر رد میشن..
فکر #سحر:اق خدا اخه این پسر خوشگله از کجا پیداش شد دیگه😡هرچی رشته بودم پنبه کرد لعنتی..
#پیمان:الوو برای چی داری اونجا رو نگاه میکنی؟؟مگه اونارو میشناسی؟
#سحر:نه اصلا فقط نگاشون کردم..اِ من دیگه باید برم..
#نظر #کامنت😇
Read more
گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شد<span class="emoji emoji1f614"></span>ولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشه<span class="emoji emoji1f61e"></span>بیشتر از ۴ ماهه ...
Media Removed
گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شدولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشهبیشتر از ۴ ماهه که روی ۸۰۰تا گیر کردم اگه واقعا فن فیکمو دوست دارین یه کمکی بکنین که پیج بره بالا من بیشتر از همتون دوست دارم وایلدوچون این واقعا اون فن فیکیه که خودم همیشه دوست داشتم بخونم و الان دارم مینویسمشقول ... گایز واقعا معذرت میخوام که دیر شد😔ولی خب شما هم منو درک کنین هر روز فالوورام کمتر میشه😞بیشتر از ۴ ماهه که روی ۸۰۰تا گیر کردم
اگه واقعا فن فیکمو دوست دارین یه کمکی بکنین که پیج بره بالا😞
من بیشتر از همتون دوست دارم وایلدو😖چون این واقعا اون فن فیکیه که خودم همیشه دوست داشتم بخونم و الان دارم مینویسمش😞قول میدم اگه فالورام به ۹۰۰ برسه انقد زود زود میزارم که حالتون بهم بخوره😂و یه کاری میکنم که بهترین فن فیکی بشه که تو عمرتون خوندید😔💜
ادامه قسمت بعد:
اونا سریع دویدن بیرون
هممون گیج مونده بودیم
من حتی نمیدونستم چی باید بگم
خون داشت به سمت پام سرازیر میشد که عقب تر رفتم
انگار یه چیزی تو مغزم میگفت:خون شما رو برای چیز خوبی نمیخواستن!این یه چیز خطرناکه
من دستمو توی موهام فرو کردمو گفتم:ح..حالا باید چیک...چیکار کنیم؟م..من نمیفهمم برای چی...خو...خون ما رو میخواستن؟
با لکنت میگفتم چون هنوزم میترسیدم
دمی:اونا...اونا خون ما رو برای...برای چیز خوبی نمیخواستن،م..من میترسم
کارول از توی خون ها رد شد و به سمت در رفتو گفت:من دیگه نمیتونم اینجا بمونم شما رو نمیدونم
مایلی داد زد:کارول وایسا شاید...شاید اون بیرون کسی منتظرت باشه تا بیای و اون بکشتت...ت...تو دوستشونو زخمی کردی!
کارول درحالی که اشک از چشماش میومد داد زد:میگی چیکار کنیم؟بشینیم اینجا و هیچ کاری نکنیم؟
امیلی:من فکر کنم بدونم اسم یکی از اونا چیه!از توی جیبش یه کارت افتاد که عکسش روشه،اسمشم کارلوسه!باید به پلیس خبر بدیم
با این حرف امیلی هممون تو فکر فرو رفتیم...
داستان از نگاه کارلوس:
_شما خیلی احمقین!من شمارو انتخاب کردم چون میدونستم کارتونو خوب بلدین
کارلوس:هی باور کن اونی که چشمای سبز داشت خیلی خنگ به نظر میرسید(اوهوی😒درست حرف بزنا😒😂)ولی یهو غافل گیرمون کردو به استیون شلیک کرد
_اون الان کجاس؟
_بردمش پیش یکی از دوستام تا گلوله رو در بیاره
اوه تند تند جلوم راه میرفت و داشت دیوونم میکرد
بالاخره نشست پشت میزش و یهودستشو کوبید روی میز و باعث شد من از جام بپرم!
_من به اون خونا احتیاج دارم میفهمی لعنتی؟!
_خ...خب چرا خون اون پنجتا دختر احمق؟(احمق عمته-_-)
_فقط باید خون اونا باشه،حتی اگه شده اونارو میکشم و خونشونو میگیرم،این چیزیه که مادر پدرشون خواستن!
از حرفاش هیچی نمیفهمیدم!ولی باید گوش میدادم
اون ادامه داد:من زمان زیادی ندارم
اون منظورش از ”زمان زیادی ندارم”چی بود؟واقعا گیج شده بودم
اون با عصبانیت به سمتم برگشتو داد زد:هرجوری که شده باید اون خونای لعنتیو برام بیاری وگرنه خودم میکشمت،فهمیدی؟
Read more
 #Bye, Bye #2017... #Hello #2018 <span class="emoji emoji1f384"></span><span class="emoji emoji1f385"></span><span class="emoji emoji1f381"></span> هیچ وقت اون #کریسمس یادم نمیره! وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم ...
Media Removed
#Bye, Bye #2017... #Hello #2018 هیچ وقت اون #کریسمس یادم نمیره! وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم رو گذاشت آرتور،به خاطر علاقه ای که به آرتورشاه داشت!هر وقت بغلم می کرد می گفت:آرتورشاه،پسرم تو باید سعی کنی همیشه برنده باشی. برخلاف حرف پدرم من همیشه یه بازنده بودم،این قابلیت رو از بچگی نمایان ... #Bye, Bye #2017... #Hello #2018 🎄🎅🎁
هیچ وقت اون #کریسمس یادم نمیره!
وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم رو گذاشت آرتور،به خاطر علاقه ای که به آرتورشاه داشت!هر وقت بغلم می کرد می گفت:آرتورشاه،پسرم تو باید سعی کنی همیشه برنده باشی.
برخلاف حرف پدرم من همیشه یه بازنده بودم،این قابلیت رو از بچگی نمایان کردم،اما در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردن که یه پسر هم سن و سال من داشتن،بدجوری بهش حسودیم میشد،اسمش سام بود،از اون بچه خوشگل ها که انواع خوش شانسی ها رو به ارث بردن
من و سام تو همه مسابقاتی که توی شهرمون برگزار می شد شرکت می کردیم،از شنا و دوچرخه سواری گرفته تا نقاشی،پدرم هم همیشه بین تماشاچی ها بود و فریاد میزد:آرتور شاه،آرتور شاه!
اما من هیچ وقت نبردم و همیشه سام قهرمان می شد،بعد از هر شکست احساس می کردم پدرم چند سال پیرتر شده.
تا اینکه یه روز ما رو واسه گروه سرود شب کریسمس انتخاب کردن،قرار بود در سرود فقط یه نفر تک خوانی کنه،واسه همین رقابت شدیدی بین من و سام درگرفت،تا جایی که مربی روزی چند ساعت با ما تمرین می کرد،اما در آخر سام انتخاب شد،دوست داشتم بزنم گردنش رو بشکنم.سرشار از مالیخولیا برگشتم خونه اما نتونستم به پدرم بگم باز شکست خوردم،گفتم من انتخاب شدم و شب کریسمس من می خونم. پدرم در حالی که چشم هاش برق می زد گفت:آرتور شاه!
شب کریسمس رسید و می دونستم که اگه حرکتی نزنم بدون شک پدرم سکته می کنه،واسه همین چند ساعت قبل از اجرا با یه نقشه از پیش کشیده شده وقتی سام رفت تو انباری تا لباس عوض کنه،در رو از پشت روش قفل کردم و کلید رو انداختم توی توالت و سیفون رو کشیدم!
اون شب کلی تماشاچی اومده بود،تا چند دقیقه قبل از اجرا منتظر سام موندیم و وقتی مربی دید خبری ازش نیست به من گفت تو بخون.از خوشحالی بال درآوردم،بالاخره داشتم برنده می شدم،ولی یکهو سروکله سام پیدا شد،نفهمیدم چطور در رو باز کرد ولی هرچی بود مربی گفت که اون بخونه
سرود شروع شد اما وقتی نوبت سام شد،نخوند،خیره مونده بود به کف زمین،مربی به من اشاره کرد،من خوندم و همه کلی کیف کردن،درطول اجرا نگاهم به پدرم بود که اشک می ریخت،حس می کردم توی دلش داره میگه:آرتور شاه.
بعد از اینکه اجرا تموم شد،سام به بچه ها گفت که سرما خورده اما فقط من میدونستم که سرما نخورده بود،بعد از اون اتفاق من و سام دیگه با هم حرف نزدیم.
سام و خانواده اش از شهر ما رفتن، پدر من هم فوت کرد و دیگه نه من توی مسابقه ای شرکت کردم و نه دیگه کسی بهم گفت آرتور شاه
چند سال بعد که سام رو دیدم بهم گفت که قفل اون انباری رو پدرت شکست.

#روزبه_معین #آنتاریکا
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
[قسمت25] من بادخترهای زیادی رابطه داشتم! تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم ...
Media Removed
[قسمت25] من بادخترهای زیادی رابطه داشتم! تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم که فکر میکنم اوایل چهارده سالگیم محسوب میشد! ازبین تمام اون دخترها برای هیچکدوم به جز هالسی مجبور به این حجم از تظاهر نبودم!اون به هیچ وجه تمایلی به رابطه با پسرها نداره و من تنها پسری هستم که حاضرشدم ... [قسمت25]
من بادخترهای زیادی رابطه داشتم!
تقریبا از زمانی که به خاطر میارم به دخترها علاقه داشتم که فکر میکنم اوایل چهارده سالگیم محسوب میشد!
ازبین تمام اون دخترها برای هیچکدوم به جز هالسی مجبور به این حجم از تظاهر نبودم!اون به هیچ وجه تمایلی به رابطه با پسرها نداره و من تنها پسری هستم که حاضرشدم برای بازی با اون بشنوم که یک دختر "احمق"خطابم میکنه و با مشت ازش پذیرایی نکنم!
نگاهی به دخترهایی که انگار درحال تماشای فیلم سینماییه جالبی بودن انداختم و بعداز نگاه کوتاهی به هالسی که کنارم نشسته بود و به تنها چیزی که توجه نمیکرد من بودم مقداری از مشروبم رو سرکشیدم و بین سروصدای اهنگی که درحال پخش بود پرسیدم
-میخوای برقصیم؟
-البته که نه!
-چرا نه؟
-از رقص با پسرها لذتی نمیبرم
-اما من دوست پسرتم!!
خندید و بعداز پوک عمیقی به سیگارش با کنایه پرسید:ریلی؟فراموش کرده بودم!!
مطمئنی که ما الان تو رابطه ایم؟
سرتکون دادم:البته که هستم
نگاهم کرد و سرش رو توی گردنم فرو کرد
-اما تو با نگاهت اون دختره میز سمت چپ رو لخت کردی!کدوم پسری وقتی با دوست دخترشه به دخترهای دیگه نخ میده؟؟
لبهامو محکم گاز گرفتم و با فشار دادن دستهام روی کمرش مجبور به موندن توی همون حالت کردم
-ما سه هفته است که وارد رابطه شدیم و تو اجازه ندادی من لمست کنم!اینو میدونی؟
-خب؟؟
-همه ی پسرها به سکس نیاز دارن عزیزم!
تو دقیقا چه زمانی این اجازه رو بهم میدی؟
-نمیخوای بگی که تنها دلیلی که با من وارد رابطه شدی سکسه؟؟
-اوه گاد!معلومه که نه
-پس بازم صبرکن
لبخندی زد و بعد از بوسیدن گونه ام از روی صندلی بلندشد
متقابلا بلند شدم و با ابروی بالا رفته پرسیدم:کجامیری؟
کلاه سوییشرتش رو روی سرش انداخت و جواب داد:ریتا صندلیه روبه روی ما نشسته و من علاقه ای به تحمل نگاه سنگینش ندارم!!
نگاهی به ریتا که تنها کسی که روی میز پنج نفره ی روبه رو نشسته بود انداختم و قبل از خروج از کلاب دستم رو دورگردن هالسی انداختم
عکس العملی نشون نداد و این برای رابطه ی مزخرف ما قدم بزرگی محسوب میشد!!
--------
+گایزمن هرزمان که وقت کنم تایپ و آپ میکنم اما اگه نکردم بدونین که بعدکنکورم آپ میشه-.-♡
Read more
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن<span class="emoji emoji1f60d"></span> امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی ...
Media Removed
بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩 غذاهای محلی همیشه بهترینن امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به ... بخش جذاب سفر ! #شکمگردی 🤩
غذاهای محلی همیشه بهترینن😍 امتحان کردن ذائقه های مختلف، سبک خوراک و اشپزی هر منطقه واسه شکموهایی مثل من قطعا بخش جذاب سفر به حساب میاد🤪 از روز اول ورودم به ماکو و دنبال امتحان کردن غذاهای محلی بودم که به لطف غذاخوری‌های داخل شهر و مردم روستا و اقا سهرابی‌اینا، حساااابی به خواسته‌ی دلم رسیدم😍
.
✅عکس اول : #جزوز ترکیبی از جگر مرغ، سیب زمینی و پیاز و دنبه که باهم سرخ میشه و یه ترکیب فوق العاده رو تشکیل میده🤪 من عاشق این غذا شدم و تمام.
✅عکس دوم : #ساج_قاورماسی 🤩 گوشت گوسفند که بعد پختن با دنبه و پیاز گوجه که روی ساج ( همونایی که روش نون میپزن و همه‌مون دیدیم)سرخ میشه و از اون غذاهاس که با خودت میگی ای کاش هیچ وقت سیر نمیشدم 🤦🏻‍♀️
✅عکس سوم تزئینی است😂 به‌ واسطه دیدن نوشابه با برند #ارس 😍
✅عکس چهارم #آش_ماست: ترکیب بلغور، عدس، برنج،نخود و چند جور سبزی مثل گشنیز و جعفری و شوید.. که بعد پختن تو مرحله اخر بهش ماست اضافه میشه.. با اختلاف بهترین اشی بود که تاحالا خوردم😍 ✅عکس پنجم سیب زمینی پخته ست با رب محلی که اقا سهرابی کنار اش برامون اورد و هیچ وقت فکر نمیکردم سیب زمینی پخته با رب انقد خوشمزه شه🤩
✅ عکس ششم #کوفته؛ که از گوشت قرمز و سینه‌ی مرغ و لپه و برنج و بلغور و ارد و تخم مرغ با سبزه مرزه و تره درست شده بود و امتحان کردنش جالب بود برام وقتی خیلی طعم مورد علاقه من نبود😅 ✅ عکس هشتم اش کشک؛پیازداغ و نخود و عدس و بلغور و یه نوع سبزی کوهی باهم میرن تو یه قابلمه و اش کشک میشن میان بیرون😅 اخ خوشمزه‌ستااااا، اخ دلتو بخواد😈 ✅عکس نهم یه نوع نون محلیه به اسم #گالن اگه درست متوجه شده باشم. تو روستای چاوگون که بودیم، توی یکی از خونه های روستا، داشتن نون میپختن و منم پریدم تو اتاق تنور🤩و جاتون خالی عشق کردم از بوی نون داغ و گرمای تنور ...❤️
.
.
چون تو روستا انتن درست حسابی نداریم و میخواستم این پست رو حتما بذارم، به حسین گفتم قبل اینکه برسیم روستا زنگ بزن مامان رسپی این غذاهارو بپرس. مادرش از اون طرف خط رسپی ترکی میداد، حسین از این ور برا من ترجمه میکرد و من تند تند تو دفترم مینوشتم😅🤦🏻‍♀️ یعنی میخوام بگم با جون و دل دارم مایه میذارما😂.. به رسپی های گوگل اعتماد نکردم و‌دوست داشتم دقیقا همون چیزی رو که امتحان کردم بنویسم❤️
راستی گفته بودم حسین کیه؟..😎
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku
Read more
يه روزايي تو زندگي آدما مياد و ميره كه بعدا مي شيني و به خودت ميگي اصلا ارزشي داشت كه همچين وقتي براش بذارم ...
Media Removed
يه روزايي تو زندگي آدما مياد و ميره كه بعدا مي شيني و به خودت ميگي اصلا ارزشي داشت كه همچين وقتي براش بذارم 🧐... خودمو ناراحت چه چيزا نكردم كه به يكي بر نخوره ... غصه چه چيزارو تو دلم ريختم كه غم به چهره يكي نيافته... دل به چه كارا دادم كه دل يكي رو شاد كنم.️... ولي همشون تموم شدن و رفتن.... غم و غصه ها ... يه روزايي تو زندگي آدما مياد و ميره كه بعدا مي شيني و به خودت ميگي اصلا ارزشي داشت كه همچين وقتي براش بذارم 🧐... خودمو ناراحت چه چيزا نكردم كه به يكي بر نخوره 😞... غصه چه چيزارو تو دلم ريختم كه غم به چهره يكي نيافته😞... دل به چه كارا دادم كه دل يكي رو شاد كنم.😉☺️... ولي همشون تموم شدن و رفتن.... غم و غصه ها مياد و ميره... 🤩🤩شاديا و جشنا و دلخوشيا مياد و ميره... 😏از همه اون قصه ها خاطره و عكسي ميمونه و يادي... چه خوبه اين خاطره ها خنده به روي ادم بياره بجاي آه و افسوس.... عيبي نيست خاطرات بدم گذران ولي چه خوبه كه اون عكس تورو ببره توي يه دنيايي كه همش لذت شيريني و طراوت خاطره ها باشه مثل اين كيك كدو حلوايي من.... با طعم شيرينش رفتم تو دنياي خاطرات... 😊اونجا كه فقط من بودم و من و يك دنيا خاطره.... ☺️😘خونه دل و مغزتون پر از خاطره هاي خوش! 🧡🧡 #خونه_پر_عشق_من #روزاي_خوب_اومدني_نيست_ساختنيه #
Read more
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد ...
Media Removed
همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ ... همه قصه از اونجایی شروع شد که صبح یکشنبه بود من دلم آشوب بود مرداد ماه داغ هم كه حال دل من هر لحظه بدتر ميكرد طبق عادت يكشنبها اريو بايد بيرون ميبردم و قبل از بيرون رفتن از عادل خداحافظي كرديم نميدونستم چه چيزي قرار در اون تاريخ در اون يكشنبه اشوب وار رخ بده
ساعات ٤طبق عادت هميشه قبل از تمرين به عادل زنگ زدم از اونجايي كه جواب نداد شايد برأي اولين بار از جواب ندادن بيشتر از هميشه نگران شدم همچنان حال دلم خراب بود نميدونم چرا اون روز بيش از ١٠ بار به عادل زنگ زدم تا ساعت ٥ شد و پيش خودم گفتم ديگه امكان نداره تا ٨ كه تمرين تموم بشه جوابگو باشه اما همچنان دلواپس و نگران😞
به خونه برگشتم و وقتی در باز کردم دیدم عادل حواس پرت من تلفن همراهشو رو جاکفشی جا گذاشته بود یه کم آروم شدم اما با گذشت دقایقی نگرانی به سراغم آمد مثل اینکه این آشوب دست از سر من برنمیداره ساعت دقیق یادم نیست اما بین ۷ تا ۷:۳۰ عصر بود با صدای زنگ گوشی دلم و قلبم ریخت اما نمیدونستم چه چیزی در انتظارم بود انور خط عادل بود گفت کجایی گفتم خونه دارم میام خونه قبل از اینکه بگم خداحافظ قطع کرده بود
من فقط تا برسه خدا خدا می‌کردند صدا صدای همیشگی نبود دلواپسی من از صبح حتما بی دلیل نبود کنار اریو دراز کشیدم که با بغل کردنش کمی آروم بشم تلگرام به طبق عادت باز کردم پیام آمده بود خبر دیدی خبر چه خبری لینک زدم
عادل غلامي از تيم ملي اخراج شد😱😰
باور نميكردم منتظر بودم عادل بِه خونه برسه مگر ميشه عادل هنوز به خونه نرسيده چطور ممكن بود متهم به قتل هم قبل از إعدام برايش دادگاه تشكيل ميدهند.
اما بايد مثل هميشه قوي باشم آنقدر گريه كردم كه مبادا جلو عادل كم بيارم هميشه من به اون تكيه كردم الان زماني كه اون نياز به شونه قوي داره براي تكيه كردن عادل رسيد بينمون جز نگاه هيچ چيز ديگه رد و بدل نشد گفتم عادل جان گوشي جا گذاشتي خبر ديدي گفتم چه اتفاقي افتاد اما جز سكوت چيزي از عادل نشنيدم سكوتي كه بلندترين فريادها من ازش شنيدم وقتي خبر ديد تعجب تو صورتش نمايان شد بهش نگفتم افرين به تو بلكه گفتم تو نبايد أين كار ميكردي حتی خطا از تو هم بود يا نبود باید می ایستادی همونطور که همیشه گفتن تو برای این پست (سرعتی)کوتاهی اما تو به دنیا نشون دادی كه هوش واليبالي مهمتر از قد اما من ميدونستم كه تو وقتي عصباني هستي محيط ترك ميكني ان شب براي من و تو طولانيترين شب عمرمون بود و اينكه اون ١ ماهو نيم چه سخت به ما گذشت و حالا امروز تو خسته هستي اما هميشه اماده من به تو و تصميم تو احترام ميزارم
با غيرترين 🙏🏻❤️💪🏻
Read more
. بچه را لاستیک کنیم: . خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک ...
Media Removed
. بچه را لاستیک کنیم: . خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک رو محکم می‌بستن که وقتی گره آخر رو سفت می‌کردن مردمک چشم چند سانتی بیرون می‌زد و دوباره برمی‌گشت. بعضی وقت‌ها هم پروسه بستن لاستیک آنقدر طولانی می‌شد که حس وقتی به آدم دست می‌داد که توی تزریقاتی ... .
بچه را لاستیک کنیم:
.
خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک رو محکم می‌بستن که وقتی گره آخر رو سفت می‌کردن مردمک چشم چند سانتی بیرون می‌زد و دوباره برمی‌گشت. بعضی وقت‌ها هم پروسه بستن لاستیک آنقدر طولانی می‌شد که حس وقتی به آدم دست می‌داد که توی تزریقاتی شلوغ، مسئول تزریقات میگه برو روی تخت آماده شو ولی خودش می‌ره دنبال بقیه کارهاش و دو ساعت بعد میاد.
.
- بچه را به دستشویی رفتن عادت دهید:
.
از دو سه ماهگی به جای متمركز كردن بچه روی شیر خوردن و امثال اینها، بهش آموزش بدید که دستشوییش رو اعلام کنه. بعضی مواقع دیده شده بچه‌ها در حال راه رفتن ناگهان ساکن مانده و به نقطه‌ای خیره می‌شن. اون لحظه بايد سریعا به سمت بچه شیرجه رفته و او را سرپا بگيريد. از 6 ماهگی جریان دستشویی رفتن رو روزی چند بار به او یادآوری کنید تا ملکه ذهنش بشه. اصلا قنداق بچه رو جلوی در دستشویی بذارید که انقدر جلوي روش برن دستشویی و برگردن که براش جذابیت ایجاد بشه بخواد ببينه اون تو چیکار می‌کنن.
.
بعد هم که سنش رسید به دو سالگی، ببریدش یک کناری، دستتون رو بذارید رو شونه‌اش و بگید ببین عزیز من، من می‌دونم که تو هنوز تا دو سال دیگه جا داری که تو شلوارت دستشویی کنی، خود منم همین‌طوری بودم، ولی الان وضعیت بدی شده. خواهش می‌کنم یک مقدار اوضاع رو درک کن. خودت وقتی می‌خوای تو شلوارت دستشویی کنی به قیمت پوشک فکر کن تا عذاب وجدان بگیری پاشی بری دستشویی. یا می‌تونید بچه رو تهدید کنید مثلا بهش بگید اين‌دفعه اگر دستشوییت رو نگی مجبورت می‌کنم کل سوالات یک سال اخیر مسابقه کودک شو رو جواب بدی. با این تهدید بچه دستشویی هفت جد و آباء قبل و بعدش رو هم میگه.
.
- منطقه آزاد یا فری دستشویی ایجاد کنید:
.
می‌تونین قسمتی از خونه رو از فرش و موکت خالی كنين و منطقه فری ایجاد کنید و بچه رو بدون پوشک وارد منطقه کنید. فقط باید نگهبانی برای جلوگیری از خروج بچه به صورت مداوم و مستمر ادامه داشته باشد چرا که در صورت غلفت مجبورید پول سه بسته پوشک رو به قالیشويی بدید یا هشت صبح جمعه با پارو روی فرش اسکی برید. .
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
—- —- خودم همیشه به همه میگم هیچ چیزی رو خیلی قاطع نگین،مثلا نگین محاله چنین اتفاقی بیفته یا امکان ...
Media Removed
—- —- خودم همیشه به همه میگم هیچ چیزی رو خیلی قاطع نگین،مثلا نگین محاله چنین اتفاقی بیفته یا امکان نداره من فلان حرف رو بزنم یا عمراً فلان کار رو انجام بدم. اما باز خودم امروز کاری رو انجام دادم که تا صبح که هنوز از تخت کنده نشده بودم قاطعانه پشت تلفن به مریم گفتم :«نه» وقتی مریم گفت چرا نه؟ جوابی برای ... —-
—-
خودم همیشه به همه میگم هیچ چیزی رو خیلی قاطع نگین،مثلا نگین محاله چنین اتفاقی بیفته یا امکان نداره من فلان حرف رو بزنم یا عمراً فلان کار رو انجام بدم.
اما باز خودم امروز کاری رو انجام دادم که تا صبح که هنوز از تخت کنده نشده بودم قاطعانه پشت تلفن به مریم گفتم :«نه»
وقتی مریم گفت چرا نه؟ جوابی برای چراش نداشتم؛جواب منطقی منظورمه.
تو دلم گفتم حافظ چی میگه؟
حافظ گفت : عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم ...
تو آشپزخونه داشتم با خودم کلنجار میرفتم که شهره زنگ زد،گفت چرا صدات اینجوریه؟
گفتم خوبم فقط مستأصلم،می خوام یه کاری بکنم نمی دونم بکنم یا نه... شهره گفت بکن بابا،دلتو بزن به دریا.
دلمو که زدم به دریا تکست از یه دوست اومد،بهش گفتم به دعا اعتقاد داری؟برام دعا کن.
به دعا اعتقاد داشت و عجیییییب مطمئنم از ته دل دعا کرد.
من اون کاری رو که یک ماه بود با قدرت گفته بودم که امکان نداره انجام بدم،انجام دادم.
و پشیمون نیستم.
شاید خیلی خیلی خوب نبود،ولی خوب بود!😊
درس امروز : هیچ وقت نگو امکان نداره... لحظه و شرایط ممکنه همه چی رو تغییر بده.
.
.
.
پ ن۱: آدم ها رو با فرمول خودمون نسنجیم،هر کس فرمول خودش رو داره.
پ ن۲:
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
#سعدی .
.
.
#ششمین_روز
#چله_نشینی
#عشق
#دل
#دریا
Read more
. “سجاده ام،شال #نوکری” #به_وقت_دلتنگی تو فرودگاه استانبول بودم،تازه از پرواز پیاده شده بودم، ...
Media Removed
. “سجاده ام،شال #نوکری” #به_وقت_دلتنگی تو فرودگاه استانبول بودم،تازه از پرواز پیاده شده بودم، رفتم تو سالن نشستم ، دو ساعت مونده بود به پرواز به سمت تهران از کشور های عربی ،کلی زائر خانه ی خدا تو فرودگاه بود،که داشتن میرفتن سمت مکه برام جالب بود که همشون از الان با لباس احرام بودن! سالن خیلی ... .
“سجاده ام،شال #نوکری”
#به_وقت_دلتنگی
تو فرودگاه استانبول بودم،تازه از پرواز پیاده شده بودم، رفتم تو سالن نشستم ، دو ساعت مونده بود به پرواز به سمت تهران
از کشور های عربی ،کلی زائر خانه ی خدا تو فرودگاه بود،که داشتن میرفتن سمت مکه
برام جالب بود که همشون از الان با لباس احرام بودن!
سالن خیلی شلوغ بود و تردد با چمدون سخت
همشون سجاده انداختن و دست به سینه شروع ب خواندن نماز کردن
تو ذهنم داشتم دنبال سجاده برای خودم میگشتم که یهو یاد شالی افتادم که پارسال همین ایام، #روز_عرفه در #کربلا تبرک کردم به ضریح #امام_حسین و بعد از اون هم شد شال گردن نوکری در هیئت های محرم
از کیف دراوردم و انداختم و نماز رو خواندم
و بعد به نیت رضا این عکس رو گرفتم
البته این شال مال من نیست،برای آقا رضاس(@panahreza ) اما حکایت این شال و سفر های دور دنیاش، حکایت عاشقی و دلتنگی برای #سیدالشهدا ست
به امید اون روزی که ، تمام مردم دنیا ایام محرم،عزادار #امام_حسین_علیه_السلام باشن
.
.
خدارو چه دیدید، شاید شما عزیزان دعا کردید و امسال هم ما #روز_عرفه کربلای امام حسین بودیم
#یاعلی💚
Read more
بهايى كه واسه زندگيه جديدت بايد پرداخت كنى زندگيه قبليته !! اينو انقدر ميگم تا بره تو مُختو بتونى دل ...
Media Removed
بهايى كه واسه زندگيه جديدت بايد پرداخت كنى زندگيه قبليته !! اينو انقدر ميگم تا بره تو مُختو بتونى دل بكنى !! از همه چى !! از اتاقت !! از مجسمه هات !! از گيتارت ، پيانوت !! پدرت ! مادرت !! از همه چيز بايد بتونى دل بكنى حتى از رنگ پوستت !! قبلا طبيعت مايكل جكسونو گذاشت كه اينارو به مردم ياد بده امّا مايكل تماسش ... بهايى كه واسه زندگيه جديدت بايد پرداخت كنى زندگيه قبليته !! اينو انقدر ميگم تا بره تو مُختو بتونى دل بكنى !! از همه چى !! از اتاقت !! از مجسمه هات !! از گيتارت ، پيانوت !! پدرت ! مادرت !! از همه چيز بايد بتونى دل بكنى حتى از رنگ پوستت !! قبلا طبيعت مايكل جكسونو گذاشت كه اينارو به مردم ياد بده امّا مايكل تماسش زياد بود خودش از مدار خارج شد !! #ميچرخه_و_منم_رو_محورم !! حالا من ياد ميدم به يه نوع ديگه اى !! اون سياه بود رفت سفيد شد و من سفيد بودم و رنگى شدم !! اون ميرقصيد و من رپ ميكنم !! اون ميخوند و منم ميخونم !! ميدونم يه روز ميرسه كه بعد از كنسرتا رسانه هاى خارجى بهم لقب مايكل جكسونه ايرانى رو ميدن !! ولى من مايكل جكسون نيستم !! من امير تتلوعم !! اينو الان ميگم !! دو سال ديگه ام كه تو فهميدى بازم ميگم !! من نه هيچ وقت مايكلى رقصيدم نه سعى كردم اداى كسى رو درارم !!! اين اون بود كه راه منو ميرفت !!! اين منم كه زنده ام و در جريان !! اين اون بود كه حذف شد نه من !!! اون تماسش زياد بود نه من !! اون به حجاب آتنا اعتقاد نداشت نه من !! اين اون بود كه ميخواست امير تتلو باشه ولى نتونست !! من كنسرتاشو دوست داشتم چون شبيه كنسرتاى من بود ولى هيچ وقت هرگز نميخواستم مايكل باشم !! من نه ميخواستم مايكل باشم ! نه توپاك !! نه بروسلى !! نه حتى دوست داشتم مارادونا باشم !!! من ميخواستم همشونً با هم باشم نه فقط يكيشون !!! پس اونا الان هر كدوم يك تيكه از منن !! اوناعن كه امير تتلو بودن !! بله !! اونا بودن كه من باشم !! ميدونم الان زير اين پستم پُر ميشه باز از فحش و مسخره !! ولى عيب نداره !! خيلى دوست دارم يه روز كه رسيدم نوك قلّه ، تو لايو ، زل بزنم تو دوربين و بگم من همونم كه فحشش ميدادى !!! حالا چرا دوربين ؟!؟ #هع !! معلومه نميشه تو چشام زل بزنى از اون پايين !! متنم سرشار از غرور بود ، ميدونم !! امّا غرور هم مثل هر چيز ديگه اى تو طبيعت هم منفى داره و هم مثبت !! يه وقتايى بايد باشه ! تازگيا زياد مينويسم نه ؟!😅 ميدونم !! مايكل جكسونم اگه ايرانى بود جاى رقصيدن رو استيج بايد ميشست اول فحشارو جمع ميكرد كه آفتاب پرسته ديوس چرا سياه بودى الان سفيد شدى 😅 پس بخون كه اينا خودش از سخت ترين قسمتاى راه بود ... !! نوشتن !! چيزى كه مجريه گوزوى اينترنتى به خاطرش مارو راهنمايى و نصيحت و مسخره ميكرد 😉 بچه ى جاى سفت نشاشيده به ما ميگفت موبايلتو بذار كنار زندگيت بهتر ميشه !! يكى نبود بگه گوزو تو اگه ميفهميدى كه الان من داشتم باهات مصاحبه ميكردم !! راستى اين عكسه منو سياييم 😁٧٨ @siyawalton
Read more
. #جشن_تکلیف <span class="emoji emoji1f47c"></span><span class="emoji emoji1f470"></span> نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. ...
Media Removed
. #جشن_تکلیف نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. چند هفته ای بود که در تدارک مراسم بودن. از خرید شیرینی و اجرای نمایش و آموزش نماز گرفته تا قسمت اصلی یعنی سرود. من هم عضو ثابت گروه سرود مدرسه بودم. حدود ده پونزده نفری بودیم. نمیدونم چرا ولی من همیشه ... .
#جشن_تکلیف 👼👰
نه ساله شده بودیم و طبق قوانین هر مدرسه ی دخترونه ای قرار شد برای ما جشن تکلیف بگیرن. چند هفته ای بود که در تدارک مراسم بودن. از خرید شیرینی و اجرای نمایش و آموزش نماز گرفته تا قسمت اصلی یعنی سرود.
من هم عضو ثابت گروه سرود مدرسه بودم. حدود ده پونزده نفری بودیم. نمیدونم چرا ولی من همیشه عادت داشتم کفش لژ دار میپوشیدم. دوست داشتم قدم بلند باشه...
بعد از دو هفته ای تمرین و بماند که چقد جیغ میکشیدم موقع اجرا و تحریر میدادم که واسه مربی جلب توجه کنم رسیدیم به بخش ردیف کردن بچه ها برای مدل ایستادن... مربی یه نگاه کلی به بچه ها انداخت و بعد از چند دقیقه فکر کردن سه نفر رو که کوتاه تر از همه بودن انتخاب و جدا کرد.
ما رو توو یه ردیف کنار هم قرار داد. به طوری که دو طرف صف قد بلندترها بودن و به وسط صف که میرسید کمی کوتاه تر می شد. من با اون پاشنه ی هفت سانتی نفرات اول یا دوم صف بودم.
اون سه نفر که جدا کرده بود رو توو دل این نیم دایره ای که با ما ساخته بود قرار داد.
حالا فهمیدم ماجرا چیه و اون سه نفر بیشتر توو دید تماشاگران بودن و با زاویه ای که من ایستاده بودم کسی نمیتونست درست و حسابی خوندنمو ببینه. بغض کردم. حالم خیلی بد بود. برای اولین بار توو زندگیم بود که با تمام وجودم غمگین شدم.
تا چند شب و روز گریه میکردم. تمرین های بعدی کفش تخت پوشیدم تا شاید نظر مربی عوض شه. اما اون تصمیمشو برای جای ایستادن بچه ها گرفته بود.
قرار شد روی چادر گلدار سفیدمون یه تور سفید با گلهای سفید بذاریم.
مادرم پشت چرخ خیاطی نشست و مشغول دوختن تور بود. با هربار بیرون اومدن و فرورفتن سوزن روی پارچه خنجری به قلبم میخورد. حسابی توو فکر بودم تا متوجه شدم مادرم مشغول خلاقیت روی تور منه. بالای سرم رو چین داده بود. یه چین بزرگ که مثل تاج شده بود. خوشحال شدم ازینکه با تور بقیه بچه ها فرق داره.
فردای اون روز با ذوق فراوان رفتم سر تمرین و به مربی گفتم : " خانوم! من تور سرم با بقیه ی بچه ها فرق داره به نظرم قشنگ نمیشه صف عقب وایستم میشه جای منو با جلویی عوض کنین؟ "
خیلی بی حوصله جواب داد " نه! "
دوباره دنیا رو سرم خراب شد. بغض داشت خفه م میکرد. اون لحظه آرزو میکردم کاش چند سانتی کوتاه تر بودم!
روز مراسم و زمان اجرای سرود اصلا صدامو بلند نکردم. نه جیغ میزدم نه تحریر میدادم. حضور من با حضور شاد بقیه ی بچه ها فرق داشت. من یه دختر نه ساله با قیافه ای غمگین بودم... .
.

گاهی هر کاری هم می کنی به جایی که میخوای برسی نمیشه! چون اون جا مال تو نیست... 👌
Read more
كوچيك تر كه بود خيلي با هم كل كل داشتيم، من طرفدار منچستر بودم اون چلسي، من ميلان بودم اون اينتر يادم ...
Media Removed
كوچيك تر كه بود خيلي با هم كل كل داشتيم، من طرفدار منچستر بودم اون چلسي، من ميلان بودم اون اينتر يادم نميره كه چقد بابت اين كه رونالدو منچستر بازي مي كرد حرص ميخورد، من پرسپوليسي وحشتناك اما اون... اصلاً ولش كن، از همون كوچيكي تو فوتبال بازي كردن شوخي نداشت، داداش كوچولوي من كه شيطونياش تو خونه بي ... كوچيك تر كه بود خيلي با هم كل كل داشتيم، من طرفدار منچستر بودم اون چلسي، من ميلان بودم اون اينتر يادم نميره كه چقد بابت اين كه رونالدو منچستر بازي مي كرد حرص ميخورد، من پرسپوليسي وحشتناك اما اون...
اصلاً ولش كن، از همون كوچيكي تو فوتبال بازي كردن شوخي نداشت، داداش كوچولوي من كه شيطونياش تو خونه بي سر صدا بود وقتي تو مدرسه حتي زنگ تفريحا تفنني فوتبال بازي مي كرد جدي و متعصب بازي مي كرد.
اين چند روز از مامان نتيجه ها رو مي پرسيدم تا اينكه امروز خودم خبر رو خوندم...
اينكه بخونم دوتا دبل تو دوتا بازي داشتي و گلزن ترين بازيكن تيم بودي و سهم چشم گيري تو صعودتون داشتي خوشحالم كرد خيلي زياد.
واسه پيشرفت هاي بيشتر و رسيدن به اهداف بالاترت همه جوره كنارتم.
٧ِ دوست داشتني، خوشحالم كه داداش خودمي...
Photo by: @hojjatabedi
Read more
اگه به من باشه که کل ۵۰۰ تا عکسی که موقع عقد گرفتیمو براتون میذارم هی ام خودم ذوق میکنم واسه خودم<span class="emoji emoji1f602"></span>البته ...
Media Removed
اگه به من باشه که کل ۵۰۰ تا عکسی که موقع عقد گرفتیمو براتون میذارم هی ام خودم ذوق میکنم واسه خودمالبته تقصیر شماهاس که انقد قشنگ ذوق میکنین واسم که منم سر حال اوردین خلاصه که نگین ایش اینم یه عقد کرده چقد عکس میذاره هامن نظر سنجی کردم خودتون گفتین بذار یکمی تحملم کنین این پیج دیگه پیج یه تازه عروسههی ... اگه به من باشه که کل ۵۰۰ تا عکسی که موقع عقد گرفتیمو براتون میذارم هی ام خودم ذوق میکنم واسه خودم😂البته تقصیر شماهاس که انقد قشنگ ذوق میکنین واسم که منم سر حال اوردین😍 خلاصه که نگین ایش اینم یه عقد کرده چقد عکس میذاره ها😒من نظر سنجی کردم خودتون گفتین بذار😂 یکمی تحملم کنین این پیج دیگه پیج یه تازه عروسه😂هی میخوام عکس بذارم هی شما تعریف کنین لطفا🤩خسته هم نشید😂😍 تازه ما کلی عکاسی تو جنگل منگل کردیم که اوناااارو باید ببینین🙈ولی اونارو بعد تموم شدن سفرنامه کردستان میذارم که از هدف پیج دور نشیم😄
.
اینجا تو محضر بعد عقد سلفی گرفتیم که یه وقت نکنه عروس شخصا دوربین به دست نشده باشه🤩👰🏻🙈 عکس دوم رو واسه اونایی گذاشتم که گفتن از لباست عکس قدی بذار که فعلا همین عکس موجوده🤦🏻‍♀️
عکس سومم دسته گلم از نزدیک که هزااار بار به حسام تاکید کردم که به گلفروش بگه یه وقت گل رنگ دیگه تو دسته گلم نذاره و دورش تور و پارچه و مروارید نپیچه😅دیگه انقدر گفته بودم فقط ترکیب رنگ سبز و قرمز باشه که دیگه حسامم استرس گرفته بود🤦🏻‍♀️
.
عقد واسه من یکی از پر استرس ترین اتفاقای زندگیم بود. از دو‌هفته قبل که تاریخش مشخص شد من دیگه غذا از گلوم پایین نرفت و همش درحال بدو بدو بودم. اون استرسه روز عقد به حدی رسید که خونه قرص ارامبخش خوردم اما بازم بی فایده بود🙈تا وقتی که خطبه رو خوندن و اون بعله معروفو گفتم و تازه فهمیدم چه خبره😍 تو اون روزا از تنها چیزی که خیالم راحت بود انتخاب حسام به عنوان همراه همیشگی زندگیم بود💫
ما همدیگه رو مدت زیادی دورادور میشناختیم و وقتی فهمیدیم هر دو عاشق سفر و هیجانیم، هردو واسه طبیعت پرپر میزنیم، هردو‌ از زندگی فقط ارامش میخوایم و هزاران دلیل دیگه، تصمیم گرفتیم این راهو باهم ادامه بدیم.💕 هردو میدونیم با زندگی پر چالشی روبرو هستیم. میدونیم که واسه رسیدن‌ به رویاهامون روزای سختی پیش رو داریم اما بهم قول دادیم تو این مسیر سخت دست همو ول نکنیم تا برسیم به جایی که با ارامش و لبخند به جاده ی پر پیج و خم پشت سرمون نگاه کنیم.. هنوز واسه من خیلی زوده بخوام از تجربه ازدواج بگم اما فقط اینو فهمیدم که ادم باید با کسی ازدواج کنه که کنارش خود خودشه! لازم نیست عوض شه، لازم نیست نقش بازی کنه. باید کسیو پیدا کرد که تورو همونجوری که هستی بخواد، با همه خوبیات، با همه بدیات. اونوقته که میشه تمرکز کرد واسه رسیدن به رویاها💙
Read more
. قبل از اینکه لابی‌من هماهنگ کنه بریم بالا چندین نفر از طرفداراش توی لابی هتل منتظر بودن اما یه مردی با بچه‌ی دو سه ساله‌ی تو بغلش خیلی بیشتر از همه بی‌تابی می‌کرد. هی سراغ ابی رو می‌گرفت و البته لابی من می‌گفت منتظر باشید تا وقت ناهاری چیزی بیان بیرون و امکان فرستادن به اتاق نیست. ما که رفتیم بالا ... .
قبل از اینکه لابی‌من هماهنگ کنه بریم بالا چندین نفر از طرفداراش توی لابی هتل منتظر بودن اما یه مردی با بچه‌ی دو سه ساله‌ی تو بغلش خیلی بیشتر از همه بی‌تابی می‌کرد. هی سراغ ابی رو می‌گرفت و البته لابی من می‌گفت منتظر باشید تا وقت ناهاری چیزی بیان بیرون و امکان فرستادن به اتاق نیست. ما که رفتیم بالا گفت تو رو خدا بهش بگین بچه‌م عاشقشه. اولین قرارمون برای نهایی کردن همکاری بود. هم‌زمان با ما خواهر و شوهرخواهر ابی هم بعد از چندین سال اومده بودن دیدنش. ابی‌جان تازه از خواب بیدار شده بودند و به ما که با فرشید و مهشیدجان مشغول گپ بودیم پیوستند. از لابی دوباره تماس گرفتن... ابی‌جان انگار یه چیزی رو حس کرد چون برگشت به فرشید که پای تلفن بود گفت چی شده؟! فرشید جان گفت یکی از طرفداراتون با بچه‌ش منتظر دیدن شماست. منم تایید کردم. جلسه رو متوقف کرد و گفت بگین بیاد بالا نباید با یه بچه‌ی خردسال منتظر من بمونن. اون مرد کودک یکی دو ساله‌ای که بهانه بود رو ول کرد رو مبل و داشت سرتاپای ابی رو می‌بوسید و ابی فقط خواهش می‌کرد این‌کارو‌ نکنه. من به اندازه‌ی اندک خودم مشابه این اتفاق رو بعدتر بارها دیدم.
کمی بعد هم من قصه‌ی نوار سفید «گلچین ابی» از ۱۰-۱۱ سالگی‌م و ضبط قرمز رنگ دایی‌م تو خونه‌ی مادربزرگم رو براش تعریف کردم که «مداد رنگی» و «کی‌ اشکاتو پاک می‌کنه» محبوب‌ترین‌های من تو نوار بودنو ابی‌بازم کرده بودن. فردا شب که کنسرت بودیم وقت اجرای این ترانه‌ها از روی استیج به سمت من اشاره می‌کرد و من، کودک خردسالی تو میانه بودم که باورم نمی‌شد الان کجام...
ابی جان، از شما باید هزاران نسخه بسازن... شما چیزهایی که داری؛ عشق، مهربونی کردن، انسانیت و خوندن از این‌ها رو هرگز از مردمت دریغ نکردی و این دلیل ابی بودن شماست... به جای تک‌تک اونایی که امروزِ مارو زهرمار کردن باید ابی باشه تا شادی و عشق رو روی صورت‌های پژمرده و زجرکشیده‌ی این مردم بیاره... بدون اغراق شما یکی از بی‌نظیرترین انسان‌هایی هستی که تو زندگی‌م سعادت معاشرتش رو داشتم و ای‌کاش خیلی زود به تنها آرزوت که خوندن برای مردمت تو وطنته، برسی... .
پ.ن: با این ویدیو شما هم مثل من فقط اشک می‌ریزید؟!
.
#ابی #ebi
@ebi @mahshidhamedi @rafe_rafahi @hoseinghiasi
Read more
" تو اشتباهي بودي تو دقيقا توي اشتباهي ترين حالَتِت بودي حرفاي اشتباهي ميزدي كاراي اشتباهي ميكردي همش ...
Media Removed
" تو اشتباهي بودي تو دقيقا توي اشتباهي ترين حالَتِت بودي حرفاي اشتباهي ميزدي كاراي اشتباهي ميكردي همش نگاهات اشتباهي بودن ميدوني ولي من درست بودم توي درست ترين حالَتَم بودم دقيقا به همون اندازه درست بودم كه تو اشتباه بودي تناسب خوبي بود من فقط ميخواستم يكم اين تناسب و به هم بريزم اينو ... "
تو اشتباهي بودي
تو دقيقا توي اشتباهي ترين حالَتِت بودي
حرفاي اشتباهي ميزدي
كاراي اشتباهي ميكردي
همش نگاهات اشتباهي بودن
ميدوني
ولي من درست بودم
توي درست ترين حالَتَم بودم
دقيقا به همون اندازه درست بودم كه تو اشتباه بودي
تناسب خوبي بود
من فقط ميخواستم يكم اين تناسب و به هم بريزم
اينو ميدونستم كه تناسب هميشه هم خوب نيست
ما به يه تناسب,تضاد داشتيم
من به همون اندازه تو چشمات غرق ميشدم كه تو حتي از كنارم رد نميشدي
به همون اندازه كه حرفامو نميشنيدي همش تورو گوش ميكردم حتي تو اون لحظه هايي كه حرفي نميزدي
من دقيقا به همون اندازه دوسِت داشتم كه تو نداشتي
بعدا فهميدم كه انگار من اشتباهيَم
من اشتباهي شدم
تو درست شدي
ما هميشه تضاد داشتيم...
(ديبا فرضي)
#ديبا_نويس .
Edit,retouch:dibafarzi
Read more
دوستش داشتی؟ نگو :نه!!! خوب دوستش داشتی دیگه ، دوستش که نه!!!عاشقش بودی... آره عاشقش بودی که هر ...
Media Removed
دوستش داشتی؟ نگو :نه!!! خوب دوستش داشتی دیگه ، دوستش که نه!!!عاشقش بودی... آره عاشقش بودی که هر بار تنهام میزاشتی حتی بلاکم میکردی به بهونه‌ی اینکه یکی از فامیلات هکت کرده ! میبینی چه احمق بودم؟ میبینی چقدر احمقانه دروغات و باور میکردم؟ دوست داشتم که بخاطرت دوسال صبر کردم که بیای شمال ... دوستش داشتی؟
نگو :نه!!!
خوب دوستش داشتی دیگه ، دوستش که نه!!!عاشقش بودی...
آره عاشقش بودی که هر بار تنهام میزاشتی
حتی بلاکم میکردی به بهونه‌ی اینکه یکی از فامیلات هکت کرده !
میبینی چه احمق بودم؟
میبینی چقدر احمقانه دروغات و باور میکردم؟
دوست داشتم
که بخاطرت دوسال صبر کردم که بیای شمال و بیام
بغلت کنم
موهات و نوازش کنم فقط بخاطر اینکه یه بار حس کنم دارمت که مال منی.
ولی تو...وقتی دوستم نداشتی چرا بازیم دادی؟
دوستم نداشتی چطوری دلت امد بیای تو بغلم؟
چطور اجاره دادی موهات رامِ انگشتام شه؟
اصلا من که امتحانم و تو عاشقی پس داده بودم اون وقتی که نصفه شبی امدم شهرتون تا ببینم واقعا نامزد کردی یا نه.
وقتی میدونستی چقدر عاشقتم؟
چقدر بعدش نابود میشم؟
پس چرا این دروغ و بهم گفتی؟
من که جز عشق کاری با تو نداشتم پس تو رو چه حساب و منطقی با کسی که عاشقت بود جنگ کردی؟
جنگیدی و تنهام گذاشتی تا امشب ، 11مین سالی باشه که تنهای تنها برات تولد میگیرم و تو ‌...
تو بغل اون فامیلِ عزیزت با بهترین سوپرایزا‌ رو به رو میشی.
تولدت مبارک عشق قدیمی🙏🎁🎊🎈
.
. 🔗 #شما_خواسته_بودید😞😊
.
. 🌎@mikilove351 🆔
Read more
ديدين طرف رژيم داره ، ميره رستوران سالاد سفارش ميده و با خيال راااااحت خِرت خِرت همه رو ميخوره و تهشم ...
Media Removed
ديدين طرف رژيم داره ، ميره رستوران سالاد سفارش ميده و با خيال راااااحت خِرت خِرت همه رو ميخوره و تهشم ميگه آخييييش كم كالري به بدنم رسوندم ؟!؟🤔🤔 براي اون دسته از عزيزان با اين سبك تئوري : گلم ، اوني كه روش پنير پارمزان داره ، يا سس اش پر روغن زيتونه ، يا نودل تو سالادته ، يا كلي حبوبات و آجيل داره ، معلومه ... ديدين طرف رژيم داره ، ميره رستوران سالاد سفارش ميده و با خيال راااااحت خِرت خِرت همه رو ميخوره و تهشم ميگه آخييييش كم كالري به بدنم رسوندم ؟!؟🤔🤔
براي اون دسته از عزيزان با اين سبك تئوري :
گلم ، اوني كه روش پنير پارمزان داره ، يا سس اش پر روغن زيتونه ، يا نودل تو سالادته ، يا كلي حبوبات و آجيل داره ، معلومه كه سيرت ميكنه ، اما كالري هم داره قشنگم ! 😆
بچه ها ، من يه بار مربي ورزشم بهم گفت :
صبا جان بيايم به بدنت شوك بديم ! چند روز فقط ميتوني سالاد بخوري ؟!؟ 🧐
منم كه خوب از ديدم سالاد يني همين عكسايي كه ورق دارين ميزنيد بود ، گفتم بعله ! به راحتيييي👻 و مربيمم خوشحال شد كه من ميتونم خويشتن داري كنم و سالاد بخورم ! سرتون رو درد نيارم، اومدم خونه ، كينوا پختم ، كوس كوس ، لوبيا سفيد ، چيتي ، فيله مرغ مرينيت شده ، فيله گوساله ، سلمن دودي ، انواع سبزيجات جينگوله مستوني ! انواع بري ها ! اجيل مخصوص سالاد ! با چند مدل سس ، همه رو اماده كردم و گذاشتم تو يخچال كه هرموقع گشنم شد فقط سالاد بخورم 🙃🙃🙃 خوب من نميدونستم سالاد تو ذهن مربيم صرفا كاهو پيچ و خيار و گوجه و ليمو و روزي ٢ ق غ روغن زيتون بود !
🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️
از كجا بايد ميفهميدم ؟! خوب از ديد من سالاد خيلي گسترده است 🤣🤣 آقا ما شروع كرديم ! منم كه چون گفته بود بهم هر موقع گشنت شد سالاد ، كلا تو روز گشنه بودم! فَك ام درد گرفته بود و لمس بود از جويدن ، ولي بازم گشنه ام بود ! كل روز لاي در يخچال بودم ! شب شد و سرديم كرد 🤭 اونم با عرقيات رد كرديم و رفت و بعد دو روز ، تمرين داشتم ! رفتم رو وزنه 🤦🏼‍♀️ ١/٥ كيلو اضافه شده بودم ! 😭 وقتي ازم پرسيد بنده خدا كه : مگه جز سالاد خيار و كاهو و گوجه چي خوردي ؟ فقط سعي كردم سكوت كنم ، و بگم : مربي نازنينم ! همون طور كه ورزش از ديد من ، يني نهايت هفته اي ٣ تا ١ ساعت و از ديد شما يني هر روز و كل روز ، تعريف سالاد هم از ديد شما با من اموزشگاه دار متفاوته 😆😆 خلاصه سعي كردم تو لفّافه و ملافه بپيچم و سوسكي رد كنم!
برا اينه كه چون اسمش سالاد هست ، نبايد خودمون رو خفه كنيم ! بيايم مثل صبا نباشيم 🤣😂🤣😂
ولي اين دوره سالاد رو بياين كه ساچ وو يني !
🌽مدرس :
سراشپز عمران
جمعه _هشتم تير
براي منو و دريافت هزينه دوره فقط با ما تماس بگيريد عزيزان .
از پاسخ در دايركت معذورم
٠٢١٢٢٧٩٥٨٩٠
٠٩١٩٨٠٢٨٢٤٣
Read more
هی ایزد ، خودت شاهدمی حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق قبول کن دفاع تو این مورد وارده منم بد نبودم ...
Media Removed
هی ایزد ، خودت شاهدمی حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق قبول کن دفاع تو این مورد وارده منم بد نبودم ولی خودت یادته اونروزی رو که وایساده بودم تو صف کُپُن دیدم یارو پشت بنز خَف ِ کُپُل نشسته بود یه قول بیریخت که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه دیدم اونکه کنارشه دوست ... هی ایزد ، خودت شاهدمی
حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق
قبول کن دفاع تو این مورد وارده
منم بد نبودم ولی خودت یادته اونروزی رو که وایساده بودم تو صف کُپُن
دیدم یارو پشت بنز خَف ِ کُپُل
نشسته بود یه قول بیریخت که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت
تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه
دیدم اونکه کنارشه دوست دخترمه
منو دید ولی من غریبه بودم
با همون مانتو که من خریده بودم
اینهمه تو عشق دادی اونم پاداشت
رفت با همونی که آویزون از باباشه
یه اعتصاب نهار یه اعتراض مامان ینی بنز دمه دره یه پاپیونم بالاش
لفظ میاد که روش حساب کنن
میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم
خیلی خودساختس همون بنزم از باباش خرید از دم قسط ماهی هزار تومن
ولی ، من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتن تو نذر کردم
من ، تورو یه فرشته فرض کردم :))))
Read more
توي ترافيكم. سرعت صفر كيلومتر. ترمز دستي رو كشيدم.اين عكس رو همينجوري انتخاب كردم. نت هاي موبايلم ...
Media Removed
توي ترافيكم. سرعت صفر كيلومتر. ترمز دستي رو كشيدم.اين عكس رو همينجوري انتخاب كردم. نت هاي موبايلم رو مرور مي كنم كه يه شعر بلندم رو انتخاب كنم و باهاتون به اشتراك بذارم. مي رسم به نوشته اي متعلق به همون موقع ها كه تازه جدا شده بودم و يه دنيا مشكل روي سرم ريخته بود و بلد نبودم. منبع درامد نداشتم. خونه ... توي ترافيكم. سرعت صفر كيلومتر. ترمز دستي رو كشيدم.اين عكس رو همينجوري انتخاب كردم. نت هاي موبايلم رو مرور مي كنم كه يه شعر بلندم رو انتخاب كنم و باهاتون به اشتراك بذارم. مي رسم به
نوشته اي متعلق به همون موقع ها كه تازه جدا شده بودم و يه دنيا مشكل روي سرم ريخته بود و بلد نبودم. منبع درامد نداشتم. خونه و ماشين داشتم ولي بايد مي فروختم شون و مجدد مي خريدم بخاطر شكايت هاي مكرر و دادگاه ها از سمت آدم سابق.بايد با نمايشگاهي، اژانس املاكي، وكلا سر و كله مي زدم جداي همه روزانه هايي كه بلد نبودم و از دنياي بيرون چيزي
نمي دونستم. بايد از زندگي ظاهري به سبك پرنسس به ذات و باطن زيباي يك پرنسس اصيل مي رسيدم.
بالا و پايين كردم متن رو و لبخند زدم و با خودم تكرار كردم از چه روزهايي عبور كردي دختر! چقدر سخت بود ولي چقدر تونستي. لباس هاي خاكي و زانوي زخم شده ات رو تكوندي و پاك كردي و همراهش اشك هات رو مخفي كردي ولي اينجا چقدر غر زدي و چقدر شنيدنت و دلداري دادند. چقدر شماها بي نظير بوديد اون روزها با همراهي تون و بودن هاي آروم و بي صدا و حمايتگر تون تو روزهاي سخت قد يه سلام خوبي؟
اندازه ي كمك خواستي هر مدلي ما هستيم مثل خواهر،شبيه برادر، عين رفيق قديمي. من هميشه آدم خوش شانسي بودم تو دنياي مجازي كه هميشه ي خدا بهترين دوست ها رو بهم هديه داده و سر راهم گذاشته، خيلي هاتون كه شبيه خانواده ام شدين.
خوشحالم براي دنياي مجازي و داشتن شماها.
.
.
اين رو توي نت نوشته بودم همون روزها و الان چشمم بهش خورد:
" توي روزهاي سخت، تو از گفتن رنج، به
نقطه اي مي رسي، كه به ارومي از گفتنش خسته ميشي!
آروم آروم شناسنامه ي خودت رو ميسازي. اشك مي ريزي و پوست ميندازي! از گفتن مكرر قصه ات تهوع مي گيري! بجاش
ياد مي گيري كه كسي تجربه ي مشابه تو رو نداشته باشه! آروم آروم ثروتمند ميشي.
تلخه، ولي ياد مي گيري! ياد مي گيري كه اگه همه دنيا در حقت بدي كردند، خودت لااقل در حق خودت بدي نكني، به دل و احساس و شخصيتت ظلم نكني. مي دوني ما اولين ادمي هستيم كه در حق خودمون اغلب مواقع كوتاهي مي كنيم و آزار مي رسونيم........."
.
.

حالا من از اون روزها عبور كردم. سختي هاي زندگي و روزهاي سختم مدل ديگه شدن ولي كم كم بلد شدم شون.
Read more
. پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) ...
Media Removed
. پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97.. . لطفا ورق بزنید.. . دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) به صحنه ماه عسل اضافه شد تیزری مربوط به قصه ی اقای شاهدی و دخترش پخش شد فاطمه شاهدی گفت:آرزوم اینه هیج دختری سرافکنده نشه بخاطر پدرش..من اون روزا بخاطر بابا خیلی اذیت شدم و طعنه شنیدم حتی از بچه های ... .
پایان چهارمین قاب از ماه عسل 97..
.
لطفا ورق بزنید..
.
دختر آقای شاهدی(مهمان بخش دوم برنامه) به صحنه ماه عسل اضافه شد
تیزری مربوط به قصه ی اقای شاهدی و دخترش پخش شد
فاطمه شاهدی گفت:آرزوم اینه هیج دختری سرافکنده نشه بخاطر پدرش..من اون روزا بخاطر بابا خیلی اذیت شدم و طعنه شنیدم حتی از بچه های خودم.
یک روز همسایه به من گفت چیزی از ماشین کم شده فک کنم کار بابای تو باشه..اون لحظه دلم می خواست هرکاری کنم اما این حرف هارو نشنوم
پدر من خیلی مهربونه و من باهاش دوست بودم و هرمشکلی داشتم باهاش درمیون گداشتم اما وقتی برادرم فوت شدن پدرم عوض شد و بابای همیشگیِ من نبود!
پدری که تحمل نداشت اشک منو ببینه،بارها اشک منو در اورد.
من روترک کرد..ده سال روز پدر ،بابا نداشتم!
حتی روز پدر همسرم رو راضی کردم بریم بابا رو ببینم اما گفتن نیست و حاضر نشد منو ببینه!
اما من میخاستم باشه تو هرحالتی هست باشه!
چند بار بابارو کمپ فرستادم اما بعد مدتی دوباره به اعتیاد برمی گشت ولی بار اخر گفتم:بابا من دیگه نیستم!خودت باید انتخاب کنی،من دیگه کِشش ندارم..همه ترکت کردن حتی مادر..باید خودت بخوای بری!
مادرم ۱۰ ۱۱ساله با پدرم در ارتباط نیس اما طلاق نگرفت!
من آرزومه پدر و مادرم رو دوباره تو یک قاب کنار هم ببینم..سر یک سفره بشینیم و غذا بخوریم!
همسر آقا رضا گفت:من فکر می کنم اگر مادرها آگاهی کاملی داشته باشند از این مشکلات نمیذارن زندگی از هم بپاشه..
تا زمانی که به شرایطی ک داشتم راضی بودم هیج اتفاقی نمی افتاد!
علیخانی در پایان رو به فاطمه گفت:پدرتون حاضره با ما بشینه و حرف بزنه؟ امیدواریم این اتفاق بیفته
فاطمه رضایتش رو اعلام کرد.
علیخانی گفت:ماهتون عسل ..تا فردا و(رو به فاطمه) شاید ادامه ی قصه ی شما..خدانگهدار
تیتراژ پایانی پخش می شود.
یاعلی

گزارش نوشتاری آنلاین: شیدا
.
telegram.me/ehsanalikhanighabile
.
#احسان_علیخانی
#ماه_عسل
#ماهعسل
#ماه_رمضان
#رمضان97
#شبکه3
#افطار
#سحر
#ماه
#عسل
#احسان
#علیخانی
#تیتراژ
#تيتراژ_ماه_عسل
#بهنام_بانی
#مسیح
#ارش
#آرش
#مسیح_آرش
#مسیح_ارش
#روزبه_بمانی
.
#ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#asal
#mah_asal
#ramazan
#ehsan
#alikhani
#maheasal
Read more
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا ...
Media Removed
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟ نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه ... فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی،
وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی،
اگه یکی پیدا شه
و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟
درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟
یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی،
چیزی هم نمی پرسی،
فقط می خوای هر جور که شده
از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود
که باهاش دوست شدی،
نگو اون لیاقت تو رو نداشت،
من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟
من تیر خورده بودم،
اونم نه یکی،
چند تا... .
#روزبه_معین
به کانال تلگرام ما بپیوندید ؛ لینک در بیو
Read more
ترانه ای از خودم: تو ساک می بندی ازین خونه میری رو من چشماتو میبندی من خیلی زخم خوردم این روزا من ...
Media Removed
ترانه ای از خودم: تو ساک می بندی ازین خونه میری رو من چشماتو میبندی من خیلی زخم خوردم این روزا من اشک میریزم ، تو میخندی میری پی دست یکی دیگه تو وارد رویای اون میشی یک روزی تو دنیای من بودی حالا داری دنیای اون میشی چه خوش خیال بودم اون روزا که فکر کردم مثلت هیچ جا نیس حالا یقین دارم به این جمله نامردتر ... ترانه ای از خودم:

تو ساک می بندی ازین خونه
میری رو من چشماتو میبندی
من خیلی زخم خوردم این روزا
من اشک میریزم ، تو میخندی

میری پی دست یکی دیگه
تو وارد رویای اون میشی
یک روزی تو دنیای من بودی
حالا داری دنیای اون میشی

چه خوش خیال بودم اون روزا
که فکر کردم مثلت هیچ جا نیس
حالا یقین دارم به این جمله
نامردتر از تو ، تووی دنیا نیس

حالا دلم مثله دلت سنگه
ازتو، از این شهر بیزاره
حالا تموم شهر میدونن
قلبت بهم خیلی بدهکاره

تو ساک می بندی ازین خونه
میری رو من چشماتو میبندی
من خیلی زخم خوردم این روزا
من اشک میریزم ، تو میخندی

مرضیه جانبازی
Read more
 #loverscinema یادداشت پراحساس بهروز وثوقی درباره دوری اش از ایران: من دلمو، قلبمو تو اون سرزمین ...
Media Removed
#loverscinema یادداشت پراحساس بهروز وثوقی درباره دوری اش از ایران: من دلمو، قلبمو تو اون سرزمین جا گذاشتم/پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو میده؟ . بهروز وثوقی در یادداشتی درباره دوری اش از ایران نوشت:‎منم بهروز، بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران ‌‎من بهروز وثوقی هستم ... #loverscinema
یادداشت پراحساس بهروز وثوقی درباره دوری اش از ایران: من دلمو، قلبمو تو اون سرزمین جا گذاشتم/پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو میده؟
.

بهروز وثوقی در یادداشتی درباره دوری اش از ایران نوشت:‎منم بهروز، بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران ‌‎من بهروز وثوقی هستم ‌‎من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشت.مگه می شه ‌‎سواحل زیبای دریای خزر رو از یاد ببرم ‌‎مگه جاده کندوان چالوس از یادم می ره! ‌‎ ، صحنه فیلمبرداری همسفر، ‌‎جاده شمال، ماه عسل،امامزاده داوود، سوته دلان، ‌‎داش آکل و لارستان و ممسنی شیراز،طوقی کاشان و محله قالیشوران، آرامگاه ‌‎حافظ و بازارهای قدیمی،‌تنگسیر و کوچه بهمنی بوشهر رییس علی دلواری وزار ممدوکشتی های به گِل نشسته انگلیسی ها ‌‎سهراب سالاری اهل آبادان،‌‎که ‌‎پنجره ای رو به خاطرات داشت ‌‎گوزنها و مسگرآباد و لاله زار تهران،مگه یه لحظه از اونا می شه غافل شد.هم وطنان عزیز من هرگز شما رو در این سالیان در غربت غریب فراموش نکردم ‌‎منم بهروزِ شما. ‌‎آیا تو اون مملکت ‌‎پرده های خاکستری سینما هنوز بوی منو می ده ؟ ‌‎من با شما زندگی کردم ‌‎من با شما بزرگ شدم. دوری تون خیلی سخت بود ولی با اون همه خاطرات ریز و درشت با شما هستم در سواحل سانفرانسیسکو هنگامی که مرغان دریایی بر فراز آسمان پرواز می کنند، صدای ایران را، صدای دوران جوانی ام را گویی می شونم.هموطنان عزیزم من همیشه و همه جا یادتون و به یاد خاک پاک ایران و زادگاهم بودم و خواهم بود
.

#بهروز_وثوقی #بهروزوثوقی #behrouzvossoughi
.
.
.
#دوستداران_سینما #دوست_داران_سینما
.
. #سینما #سریال #جنجالی
Read more
✍️ سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات ...
Media Removed
✍️ سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات خالی..پریشب باد زد برگ درخت پیر رو ریخت تو حیاط آسایشگاه
یهو دیدم همه جا شد برگای چروک زرد و نارنجی..
خسته ی خسته
فهمیدم پاییز شده..پاییز یهو میاد
میدونی که؟
وقتی میاد که بدونی بهارت ... ✍️
سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات خالی..پریشب باد زد برگ درخت پیر رو ریخت تو حیاط آسایشگاه
یهو دیدم همه جا شد برگای چروک زرد و نارنجی..
خسته ی خسته
فهمیدم پاییز شده..پاییز یهو میاد
میدونی که؟
وقتی میاد که بدونی بهارت رفته واسه همیشه
گفته بودم برات..این روزا خوبم..
یعنی از وقتی فراموشت کردم خوبم
صبح تا شب به دیوار نگاه میکنم به همه چی فکر میکنم غیر تو..
شبام قرص آبی مو میخورم..خوابم نمیبره که
راه میرم تو حیاط..با دو تا مورچه رفیق شدیم
تا صبح با هم میگردیم دور حوض خالی ساکت ساکت..
حوض خالیه عینه قبره
آدم دوس داره بره بخوابه توش
ولی یادمون میاد هیشکی نیس بالا قبرمون گل بذاره
میگی ولش کن نصفه شبی...چهار شب پیشا رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم نمره خونه شما رو دادیم گرفت
 یه دله سیر صداتو گوش کردیم...صدات رو پیغام گیر عینه قدیما مهربونه..همونجوری که میگفتی انقدر منو نخندون دیوونه..
یادته؟
یادت رفته از بس نبودی..
عکساتو دیدم دلبر 
با یارو جدیده
 تو سیفید پوشیده بودی اون سیاه..
چه به هم میاین..
چقدرم قشنگ خندیده بودی براش
یه جوری نگاش کرده بودی که انگار اون تو باشه و تو من..
همون شکلی که دوست داشتی همیشه..
قشنگه دوستش دارم
یعنی هر کی رو که تو دوست داری منم دوست دارم
این نامه آخرمه واسه تو
باس جمع کنیم بریم از این آسایشگاه..
دکتر گفته روزا میتونی بری کار کنی شبا بیای همینجا بخوابی..
خیلی بهترم
توام دیگه نترس
من نمیام داد بزنم سرت
نمیامم دورت بگردم
نمیام اونقدر بخندونمت که ضعف کنی
نمیام بشینم بغل دستت تو ماشین سر هر پیچ ماچت کنم
نمیام برات شعر بخونم شبا
نمیام اونقدر بگم میشه دلبرونه بنگری که کلافه شی
نمیام بمونم کنارت و شب تا صبح نگات کنم، بس که ماهی وقتی که خوابی
نه..میرم گم و گور میشم ته نیمه های شب
جدیده از من بهتره..میدونم ..دیدم تو عکسا
ببخش اگه نبودم اونی که میخواستی
دوست داشتم باشم بلد نبودم.
تو ام دیگه فکر من نباش غصه نخور
نیا از پشت میله های آسایشگاه یواشکی نیگام کن
خوبم..خیال کن یه دیوونه شب خوابید تو حوض خالی مورچه ها خاک ریختن روش
کلاغ واسش مرثیه میخوند
برف اومد...همه یادشون رفته منو..تو ام بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محله گذره..
حالا که تموم شده بذار این خطه آخر نامه بگم برات...می ارزید..اون روزا به این شبا می ارزید...گفتم که بدونی پشیمون نیستم...فقط دیگه نیستم..
خستم..
میخوام چهار تا پائيز بخوابم.
همه میگن آبروم رفته
منم میخندم و میگم همین آبرو..
خداحافظ.
#راديو_چهرازى
Read more
خدایا میخوام همه رو ببخشم... خب با کدوم شروع کنم؟!؟! . . . . آها! یادته اونکه بهم میگفت دوسم ...
Media Removed
خدایا میخوام همه رو ببخشم... خب با کدوم شروع کنم؟!؟! . . . . آها! یادته اونکه بهم میگفت دوسم داره بعد رفت با یکی دیگه و احساسمو ازم گرفت؟ عیب نداره ببخش.... خدا یادته اون رفیقمو که مورد اعتمادم بود؟ یادته منو فروخت بخاطر جنس مخالف؟ آره؟! ببخش... خدایا یادته یکی دیگه بود وقتی دعوامون میشد ... خدایا میخوام همه رو ببخشم...
خب با کدوم شروع کنم؟!؟!
.
.
.
.
آها!
یادته اونکه بهم میگفت دوسم داره بعد رفت با یکی دیگه و احساسمو ازم گرفت؟
عیب نداره ببخش.... خدا یادته اون رفیقمو که مورد اعتمادم بود؟
یادته منو فروخت بخاطر جنس مخالف؟
آره؟!
ببخش... خدایا یادته یکی دیگه بود وقتی دعوامون میشد دست میذاشت رو نقطه ضعفام؟!
بعد منم شدم یه آدم کینه ای!!!
اونم ببخش... خدایا یادته بهم دروغ گفتن؟
منم به روشون نیاوردم تا رو بشه؟!؟!
ببخششون... خدایا این خاصه...؛
یادته اون که عاشقش بودم حتی احساسمو یه لحظه هم به روش نیاورد؟
طوری نیست...اونم ببخش...!!! خدایا من بخشیدم...
حالا تو ببخش!
تو ببخش که؛
از من یه آدم بی اعتماد و کینه ای و بی احساس و مغرور و مزخرف ساختن...!!!
خدایا یادته از ته دل میخندیدم؟
خدایا یاته بلد بودم دوست داشتنو؟
خدایا یادته منم خوب بودنو بلد بودم؟
خدایا بخاطر بعضیا من الان خیلی بد شدم...!!!
تو ببخش...؛من این نبودم!!!
باختم به مردمت
Read more
به نام خالقه من خدایه وطنم ایران یاسر بینام خاک مشتیا و لوتیا بود مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون اون ...
Media Removed
به نام خالقه من خدایه وطنم ایران یاسر بینام خاک مشتیا و لوتیا بود مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون اون زمان که دنیا دسته شیران بودو تا چشم کار میکرد اسمش ایران بود نمیخوام که پا تاریخ بشونمت یا هر چی که میدونی رو با ریتم بخونم هی یا بگم از گذشتمو افتخار کنم یا بگم چجوری صاحب اعتبار شدم ولی بد ... به نام خالقه من خدایه وطنم ایران
یاسر بینام
خاک مشتیا و لوتیا بود
مملکته مولام که خاک پاش رو تیامون
اون زمان که دنیا دسته شیران بودو
تا چشم کار میکرد اسمش ایران بود
نمیخوام که پا تاریخ بشونمت
یا هر چی که میدونی رو با ریتم بخونم هی
یا بگم از گذشتمو افتخار کنم
یا بگم چجوری صاحب اعتبار شدم
ولی بد نیست بدونی وقتی تپه خاک بودید
ما داشتیم بزرگترین امپراطوری
تو که کشورت رو۴۰ سال پیش خودم ساختم
پس با چه رویی ادعا رو خلیج میکنی!!
نه بد نیست بدونی اجداد محجوبم
وقتی درگیر فکرایه ژرف بودن
اون زمان که بودیم مهد فرهنگو هنر
مرده هایه پدراتون رو درخت بودن
درگیر جنگ شدیم سالها بارها
از مغولایه وحشی تا بعثیا و یارهاش
و جنگی که همیشه ایيم پا خورِ اون
جنگ با خودمون
ما نسبت به همدیگه بیخیال شدیم
واسه هم رفیقه نیمه راه شدیم
همه خوبیارو از دل پاک کردیم
۳ هزار میلیاردو زیر خاک کردیم
فک میکردم واسه اینکه خدامو ببینم
باید ویزایه کشور عربی بگیرم
ولی هر چی کعبه تواف کردم شد
سلاح تو دست قاتلایه بی رحم
تو این منطقه ی چالشو رکود كه
پر سگایه داعشو سعودِ
نه من همه پولامو عرق میکنم
ولی نمیدم به سعودي و وهبی بخورن
ایران مادر امیر کبیره ایران زادگاه مرداي دلیره
ایران مادر شیرزنایی که نسخشون هیچ موقع زمین ندیده
ایران مادر امیر کبیره ایران زادگاه مردانه دلیره
ایران مادر دلسوزیه که از غمه بچه هاش موهاش سفیده

مثه دوره جاهلی که میزنه زیرش
خودمون اسطوره میسازیمو میپرستیمش
باید بریزم همه ای این خاکو به سرم
تقصیر خودم بوده هر چی اومده به سرم
تا دیدن اتحادمون طاعون گرفت رفت
اومدن رو دیوارامون با خون نوشتن
اگه میخوای حکومت باشه تو دستات
عربو سیر عجمو گشنه نگه دار
و اون قلم فروش که هیچی نیست تویی
تهدید به سیاست پوپولیست شدی
رسمه نظام بردگی اینه اونا دیکته میکنن توام بنویس فوری
همونایی که شیرامون شره ای کردن
تا شغلا تو شهر مثه شیرا بگردن
من ساده بودم به گور میدویدم اونا سوخته تریاکو با پول میخریدن
اينجوري دشمنا شدن سوارجهلم
و جهل ناصرالدین شاهایه احمق
من تحقیر شدم با یه وام یه سیلی جاش
نفتو گازمونو بردن اسیر اونا
سالها از دنیا منو تردم کردن
که تو الان جنون قدرت برداشتی
ولی نه من هنوز پیشه تو سر خم کردم
نه تو دست از اون غرور کهنت برداشتی
(madaraaneh) #persiangulf
Read more
. <span class="emoji emoji2764"></span>️بیست و سومین پست بعد از " #لایکـــ"ـش...<span class="emoji emoji2764"></span>️ . بعد از اتفاقات اخیر ، دیگه حس و حالی نبود واسه نوشتن... ...
Media Removed
. ️بیست و سومین پست بعد از " #لایکـــ"ـش...️ . بعد از اتفاقات اخیر ، دیگه حس و حالی نبود واسه نوشتن... از عالم و آدم طلبکار بودم و هستم...😑 تنفر عجیبی دارم نسبت به آدمایی که با کاراشون خیلیا رو ناراحت کردن و باعث بعضی اتفاقا شدن... گاهی وقتا واقعا به نقطه ای میرسم که می بینم هیچ کاری از دستم برنمیاد ... .
❤️بیست و سومین پست بعد از " #لایکـــ"ـش...❤️
.
بعد از اتفاقات اخیر ، دیگه حس و حالی نبود واسه نوشتن... از عالم و آدم طلبکار بودم و هستم...😑
تنفر عجیبی دارم نسبت به آدمایی که با کاراشون خیلیا رو ناراحت کردن و باعث بعضی اتفاقا شدن...👊
گاهی وقتا واقعا به نقطه ای میرسم که می بینم هیچ کاری از دستم برنمیاد و اون وقته که دیوونه میشم... :))
حرف چه فایده داره وقتی کسی اهمیتی نده...؟! :)
دعا چه فایده ای داره وقتی انگار اصن خدا صداتو نمیشنوه...؟! :)💔
هی بهم گفتن صبر کن صبر کن همه چی حل میشه... پس کو ؟ کجاس ؟...
چرا توی پازل زندگی من هیچی سر جای خودش نیست ؟؟؟؟؟؟
خدا !! الووووو ؟!!!
میشنوی ؟!...... :)
.
❤️ @seyedmohamadmousavi 🍃
💙 @seyedmohamadmousavi 🍂
💚 @seyedmohamadmousavi 🍁
.
🎧 #موزیک_در_حال_پخش...
تو نبودی وقتی رو سقف شبم
دست هیچ کسی چراغی نگرفت
وقتی هیچ کسی به غیر از بی کسی
بعد تو از من سراغی نگرفت...😊💔
.
تو ندیدی وقتی چترت رو سر
هر کی وا شد سیل بارون میشدم☔️
تو قدم که میزدی هر جای شهر
من زمینِ اون خیابون میشدم... :)
.
تو نمیتونی بفهمی حالمو
به جنون بد دارم عادت میکنم...💔
من به هر کسی که میبینه تو رو
با همه جونم حسادت میکنم...... :))))
.
عشق یعنی صد ساله دیگه ام
بهش حسی که داری
توی دلت جوونه💓
عشق یعنی همه بفهمن
برای اون چه کردی
ولی خودش ندونه... :))❤️
.
زیر سقف دودی - #سینا_سرلک
.
❤️ @seyedmohamadmousavi 🍃
💙 @seyedmohamadmousavi 🍂
💚 @seyedmohamadmousavi 🍁
.
+ پی نوشت:
این چه حالیست که عشق تو برای من ساخت
این چه عشقی ست که دنیای مرا گیر انداخت...؟ :)
.
+ پی تر نوشت:
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوشِ استماع ندارم
لمن یقول!؟😕
آخر نه دل به دل رود؟
انصاف من بده!
چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول...؟💔
#سعدی
.
+ پی ترین نوشت:
حرف است فراوان و دگر حوصله ای نیست...!!✋
.
❤️ @seyedmohamadmousavi 🍃
💙 @seyedmohamadmousavi 🍂
💚 @seyedmohamadmousavi 🍁
.
❎هرگونه کپی #ممنوع است❎
#با_شعور باشید و کپی نکنید😏
❌کپی⬅️بلاک و ریپورت💣
✖️کپی پیگرد #الهی دارد☝️
.
❤️میشه تگش کنین؟🙏
ممنونم :))🌹🌹
Read more
#من_یه_ساداتم من ثمین سادات موسوی ام. جد پدریم امام موسی کاظم و جد مادریم امام حسینه!این یعنی چی؟یعنی الکی الکی فقط بار اسم یه خاندان عجیب غریب رو دارم با خودم به دوش میکشم.داشتم فکر میکردم مثلا اگه من از خاندان یزید بودم چی میشد؟ یا جدم هیتلر بود! یا اصلا مریم مجدلیه و عیسی مسیح یه حرکتایی میزدن ... #من_یه_ساداتم

من ثمین سادات موسوی ام. جد پدریم امام موسی کاظم و جد مادریم امام حسینه!این یعنی چی؟یعنی الکی الکی فقط بار اسم یه خاندان عجیب غریب رو دارم با خودم به دوش میکشم.داشتم فکر میکردم مثلا اگه من از خاندان یزید بودم چی میشد؟ یا جدم هیتلر بود! یا اصلا مریم مجدلیه و عیسی مسیح یه حرکتایی میزدن و من میشدم از نواده هاشون !واقعا اونموقع اوضاعم با الان چه فرقی میکرد؟ مرسی بابت همه ی احترام هایی که در جامعه ی اسلامی به ما سیدا میذارن ( که البته فقط ظاهره ) اما واقعا عضوی از یک خاندان بودن اصل اصالت نیست و این کلمه ی سادات ذره ای به آگاهی و حکمت درونی من اضافه نکرده جز اینکه عیدای غدیر خیلی سنتی طور دوستام به زور ازم عیدی گرفتن و توی گشت ارشاد که کارت ملیمو دیدن گفتن نوچ نوچ تو که ساداتی چرا توی برف بت بلند پوشیدی و شلوارت تو کفشته که اسلام به خطر بیفته!دروغ نگم یه بار کارمند بانکم دید ساداتم کارمو زودتر راه انداخت.بله! اینطوریاست !خلاصه اینکه همه اینا بهانه بود که بگم عیدتون و عیدمونو اینا مبارک !😆 پ.ن : فان ترین خاطره از مواجهه با سادات بودنم وقتی بود که یه پسری زنگ زد بهم گفت منو حلال کن من ناراحتت کردم تو ساداتی نفرینم کنی به چوخ میرم! منم اون لحظه با لبخند به دوربین نگاه میکردم فقط ! 😦
#ثمین_موسوی #عیدغدیر
Read more
. حمومای خوابگاه ترکیب بی‌نظیری از کثافت و خرابی بود. توی طبقه منفی یک 12 تا اتاقک تک نفره به سبک حمومای ...
Media Removed
. حمومای خوابگاه ترکیب بی‌نظیری از کثافت و خرابی بود. توی طبقه منفی یک 12 تا اتاقک تک نفره به سبک حمومای عمومی وجود داشت که روبه‌روی هم قرار می‌گرفتن. فاضلابشون به صورت مشترک همون جوی آبی بود که از وسط رد می‌شد. از بالا به هم ارتباط داشتن و کافی بود یه کم بدنت رو بکشی بالا تا از روی دیوار ببینی کی کنارت ... .
حمومای خوابگاه ترکیب بی‌نظیری از کثافت و خرابی بود. توی طبقه منفی یک 12 تا اتاقک تک نفره به سبک حمومای عمومی وجود داشت که روبه‌روی هم قرار می‌گرفتن. فاضلابشون به صورت مشترک همون جوی آبی بود که از وسط رد می‌شد. از بالا به هم ارتباط داشتن و کافی بود یه کم بدنت رو بکشی بالا تا از روی دیوار ببینی کی کنارت در حال استحمامه. غیر از در و دیوار ترک خورده و کاشیای شکسته، هرکدوم هم خرابی منحصر به فردی داشتن. اگه یکی دوش سالمی داشت آب گرمش قطع بود. اگه آب گرم سالم بود جالباسی نداشت. اگه جالباسی داشت مهتابیش سوخته بود. وقتی در حال تفکر به چیزای خوب بودی یهو برای این‌که عذاب بكشي آب داغ زیاد می‌شد یا سردوش می‌شکست می‌افتاد روی سرت یا چون قفل اغلب درها خراب بود یکی در رو باز می‌کرد و میومد وسط. عناصر غافلگیری انقدر گسترده بود که کریستوفر نولان می‌تونست از توش به راحتی یه 13 قسمتی در بیاره. به خاطر تعداد محدود حموما نسبت به ساکنین، همیشه یه تعدادی پشت در حموما صف میبستن تا نوبتشون بشه. منم چون از انتظار و سر و صدا بدم میومد همیشه ترجیح می‌دادم 12 شب به بعد برم که خلوت باشه. تو اتاق ما بچه‌ها در عین حال که به هم علاقه قلبی داشتن یه جریان سیال انتقام هم حاکم بود. طوری که هیچ‌کس به اون یکی رحم نمی‌کرد. زنجیره انتقام طوری بود که هر لحظه باید منتظر یه ضربه‌ اساسی بودی. فورد کاپولا هم اگه بود یه جایی کم می‌آورد و دلش می‌خواست آخر قصه همه همدیگرو ببخشن و روبوسی کنن که تموم بشه بره. ابله اون کسی بود که خودش بهونه انتقام دست رفقا می‌داد تا به بدترین شکل ممکن به زانو درش بیارن. و اون ابله بی‌شک خود من بودم گرچه ناخواسته به دامشون افتادم.
.
اون شب زمستونی یه کوه از لباس چرکام رو برداشتم که قبل از حموم بشورم. با اینکه همه حموما خالی بود ولی خیلی حق انتخاب نداشتم. بالاخره یه حموم سالم پیدا شد. آب سرد و گرم رو چک کردم. دوش نو به نظر می‌رسید. جالباسی داشت. حتی در حمام بسته می‌شد. همه چیز مشکوک بود ولی سعی کردم نیمه پر لیوان رو ببینم. کلی طول کشید خودم و همه لباسا رو بشورم. همینجور که داشتم دوش رو می‌بستم و از آب داغ به خاطر همکاریش تشکر و قدردانی می‌کردم، یهو جالباسی سقوط کرد. حوله و لباسای تمیز افتاد تو آب و کاملا خیس و کثیف شد. چند دقیقه شوکه نگاه کردم. بعد تصمیم گرفتم بشورمشون تا یکی بیاد کمکم. لگن لباس شسته‌ها را گذاشتم روی دیوار بین دوتا حمام. کارم که تموم شد شروع کردم داد زدن.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. سفر برای من یعنی زندگی ... وقتی سفر میرم خومو پیدا میکنم.... از وقتی که من به دنیا اومدم پدرم تو ...
Media Removed
. سفر برای من یعنی زندگی ... وقتی سفر میرم خومو پیدا میکنم.... از وقتی که من به دنیا اومدم پدرم تو عرفان بود و من با اون حالو هوا بزرگ شدم و دیگه به یه سنی رسیدم که خودم باید مسیر زندگیمو انتخاب میکردم و من همیشه عاشق رفتن و آوارگی بودم.... تا قبل این سفر فکر میکردم یه رویایی دوره که باید بزرگتر بشم که ... .
سفر برای من یعنی زندگی ...
وقتی سفر میرم خومو پیدا میکنم....
از وقتی که من به دنیا اومدم پدرم تو عرفان بود و من با اون حالو هوا بزرگ شدم و دیگه به یه سنی رسیدم که خودم باید مسیر زندگیمو انتخاب میکردم و من همیشه عاشق رفتن و آوارگی بودم....
تا قبل این سفر فکر میکردم یه رویایی دوره که باید بزرگتر بشم که بتونم انجامش بدم...
خیلی چیزا تو خودم پیدا کردم...
خیلی چیزا یاد گرفتم...
انسان عجیبترین مخلوقیه که هر چیزی رو که بخواد میتونه بهش برسه ....
چیزای که من فکر میکردم برام رویا بود و قرارمون با رویاهام واسه ۳۰ سالگی به بعد بود ولی انقدر خدای من روح قوی بهم داده وخودش از کوه محکمتر پشتمه که حالا داره بهم میگه از حالا انجامش بده ۳۰ سالگی یه برنامه های دیگه ای باهم داریم...😉
.
خداروشکر💚.....
.

عشق بهترین اتفاق زندگیه که همیشه تو قلبم زنده میمونه .‌.. .
مرسی که مرجانو خوندی😉
Read more
87: داستان از نگاه رکسان: دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب. راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری ...
Media Removed
87: داستان از نگاه رکسان: دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب. راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری لیام! میدونستم که چقدر همیدیگرو دوست دارن ولی هضمش برام سخت بود و حتی دیشبم که تولد لیام بود تو فکر بودم! خیلی سعی کردم خودمو ازش دور کنم و حداقل برای چند دقیقه هم که شده به چیز دیگه ای فکر کنم ولی ... 87:
داستان از نگاه رکسان:
دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب.
راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری لیام! میدونستم که چقدر همیدیگرو دوست دارن ولی هضمش برام سخت بود و حتی دیشبم که تولد لیام بود تو فکر بودم! خیلی سعی کردم خودمو ازش دور کنم و حداقل برای چند دقیقه هم که شده به چیز دیگه ای فکر کنم ولی خیلی موفق نبودم.
اه! اصن از این سفر متنفرم! فقط میخوام زودتر برم خونه. اولین کاری هم که میکنم اینه که به کلیر میگم برام یه خونه پیدا کنه. با این اوضاع عمرا زیر یه سقف با سم زندگی کنم :|
دراز کشیده بودم روی ننو و داشتم تاب میخوردم و فکر میکردم که یهو متوقف شد!
چشمامو باز کردم دیدم زین بالا سرمه.
متعجب گفت: رکسان خوبی؟
یه ابرومو دادم بالا: باید بد باشم؟!
-نه! آخه خیلی ساکت شدی همش خوابیدی یه جا! معمولا شیطون تر بودی.
با دستام چشمامو مالیدم و گفتم: نه خوبم فقط یکم خسته شدم... سفرای طولانی رو خیلی دوست ندارم.
-آها... خب نمیای؟ الان غذا تموم میشه ها!
چشمامو چرخوندم و بلند شدم و گفتم: با وجود نایل چیزی مگه میمونه؟
زین خندید و حرفمو تایید کرد و رفتیم تو حیاط.
لویی باربیکیو ردیف کرده بود و النورم بهش کمک میکرد و همه داشتیم آخرین شاممون رو میخوردیم.
زین برام صندلی رو کشید بیرون. نشستم و تشکر کردم.
چشمم به رو به روم افتاد که نمیدونستم بخندم یا خودمو بکشم :|
نایل جلوم نشسته بود و دولپی داشت برگر میخورد!
تا قیافش رو دیدم یاد اولین قرارمون افتادم. لبامو جمع کردم تا خندم نگیره.
سرشو گرفت بالا و چشمش به من افتاد و همونجوری سرجاش خشک شد.
شبیه این همسترا شده بود که تو دهنشون کلی خوراکی میچپونن بعد عین بز بهت ذل میزنن!
لبخندی زدم و سعی کردم بلند نخندم و اونم با اون لپاش لبخندی زد و ادامه به خوردن کرد.
یهو آلی که کنارم بود گفت: رکسی؟!
برگشتم طرفش: ها؟
قیافه گرفت و گفت: ها نه و بله! اون کچاپ رو بده من.
پوکر نگاش کردم و گفتم: حالا عروس شدی واسه من کلاس ادبیات گذاشتی؟
همه خندیدن و خودش پوکر تر از من بهم نگاه کرد.
چشمامو چرخوندم و کچاپ رو بهش دادم.
لویی با ژست گارسونا اومد و یه بشقاب که روش یه برگر بود رو گذاشت جلوم و گفت: اینم برگر مخصوص تاملینسون و همسر برای رکسان گلد!
خندیدم و برگر رو برداشتم و شروع کردم خوردن.
خیلی خوشمزه بود! هنوز قورت نداده گفتم: وای لویی این عالیه!
نایل با تشر گفت: با دهن پر حرف نزن!
برگشتم طرفشو گفتم: کی به کی میگه! :|
اخم کرد و گفت: هی من با تو فرق دارم!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: خب آره! من یه خانومم! تو هنوز یه همستر زردآلو صفتی بچه!
کامنت:
Read more
طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی ...
Media Removed
طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی کوچولو و طوسی که تا اومدم نازش کنم پرید تو بغلم و یه راه خیلی طولانی رو حتی وقتی سوار تاکسی شدم از بغلم بیرون نیومد . طوسی با وجود مخالفت‌های مامان و بابام موندگار شد و شد خواهر و عشق قیلی و عزیزدردونه‌ی ... طوسی معجزه‌س... اولین بار اون روزا که تو مدرسه نقاشی درس می‌دادم تو راه برگشت به خونه دیدمش... یه کپه‌ی کوچولو و طوسی که تا اومدم نازش کنم پرید تو بغلم و یه راه خیلی طولانی رو حتی وقتی سوار تاکسی شدم از بغلم بیرون نیومد
.
طوسی با وجود مخالفت‌های مامان و بابام موندگار شد و شد خواهر و عشق قیلی و عزیزدردونه‌ی من...
.
چند ماه بعد یهو طوسی گم شد، دو ماه تموم من مثل دیوونه‌ها بودم... هر روز سر تا ته کوچه‌مون رو آگهی می‌چسبوندم و شب و نصفه‌شب و صبح زود تو خیابونا دنبالش می‌گشتم و کارم شده بود ضجه و زاری... اونقدری که واسه طوسی گریه کردم واسه رفتن دوست‌پسرام اشک نریخته بودم!!
.
اون موقع‌ها من سه چهار هزار تا فالوئر بیشتر نداشتم... یه روز یکی منو زیر عکس نرگس محمدی بازیگر منشن کرد که یه گربه پیدا کرده بود، همون لحظه فهمیدم طوسیه ولی هرچی نوشته‌ها رو م‌خوندم باورم نمی‌شد، طوسی تو سعادت‌آباد، رو هره‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی شیشم یه ساختمون پیدا شده بود در حالی‌که خونه‌ی ما اشرفی اصفهانی بود!!!
.
خلاصه که همون شب، طوسی بعد هفت هفته به خونه برگشت، مث یه معجزه! از اون روز ایمانم به معجزه هزار برابر بیشتر شده و هنوز می‌تونم واسه نشدنی‌ترین اتفاق‌ها امید داشته باشم
.
@delbarcats
روزتون مبارک خرچسونه‌ها💙💙💙
#happycatday
#پرنسس_طوسی
#sabascats
#صباوطوسی
Read more
11 years with Girls’ Generation oh my God I cant believe today it’s Girls’ Generation 11th debut anniversary time flies so fast My first Kpop band 🏻‍♀️ Wish for all happiness & success 🏻️ I love this song a lot full of pure emotions in it Song:into the new world 🌎 #happydebutanniversarygirlsgeneration ... 11 years with Girls’ Generation oh my God I cant believe today it’s Girls’ Generation 11th debut anniversary time flies so fast 😭😭😭❤️💜💖
My first Kpop band 😍😢✌🏻👯‍♀️🎶💝
Wish for all happiness & success 😍🙏🏻❤️
I love this song a lot full of pure emotions in it 😭🌟💗
Song:into the new world 🌎
#happydebutanniversarygirlsgeneration
#girlsgeneration
#taeyeon
#yoona
#sooyoung
#yuri
#seohyun
#tiffany
#hyoyeon
#sunny
#snsd
#kpop
امروز یازدهمین سالگرد فعالیت دخترای با استعداد و موفق گروه گرلز جنریشن هستش باورم نمیشه ۱۱ سال گذشته 😍🙈😭💜❤️💖
بذارید بگم چطوری با این گروه آشنا شدم یک خاطره ی جالب دارم اصلا ☺️
همون حدود فکر کنم ۸ سال پیش بود اون زمان که یاهو مسنجر بود 😅
من تو چت روم کره ای ها بودم به خیال خودم الان یک کره ای پیدا میشه باهاش حرف بزنم منتها یک دختری رو پیدا کردم هم اسم خودم اونم اسمش مثل من شیما بود فکر کردم کره ایه باهاش حرف زدم خودمون تعجب کردیم اسمامون شبیهه حرف زدیم بعد من فهمیدم اون ایرانیه اونم همین طور 😂
خلاصه که از اونجایی که کیپاپر بود و بی نهایت علاقمند به گروه گرلز جنریشن برای من ویدیو چندتا ازشون فرستاد و منو ترغیب کرد ببینم اولین ویدیویی که ازشون دیدم the boys بود 😍
اون موقع ۹ نفره بودن جسیکا هم بود تو گروه ☹️
ولی من هیچکدومو نمیشناختم تعجب میکردم چطور میشه اسم ۹ نفرو بلد باشی اشتباه نکنی غافل از اینکه خودم یاد گرفتم اسماشونو بعد مدتی و تا یک زمان تو ابرا بودم اسماشونو یاد گرفتم 😍😂💃🏻☁️🙌🏻
در بین اعضای این گروه یونا رو خیلی خیلی دوست دارم بقیه هم دوست دارما ولی یونا اوله 😍👸🏻💖
این آهنگ هم هر بار شنیدم و این اجرا رو دیدم گریه کردم پر از احساسات قشنگه 😍😭❤️
گرچه الان حتی ۸ نفره نیستن ولی همچنان گرلز جنریشن هستن و اولین گروه دختر کره ای محبوب من و حتی خود کره ای ها☺️😎👍🏻👭🌸🌺🌼💝💜💛
همیشه بدرخشن و همواره شاد و موفق باشن 😌🙏🏻💫💐🌈💟
اسم آهنگ:into the new world 🌍
Read more
می‌خوام یه اعتراف بکنم! من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر ...
Media Removed
می‌خوام یه اعتراف بکنم! من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره. ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور ... می‌خوام یه اعتراف بکنم!
من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم،عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود،اون هر روز به خونۀ پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره.
ازقضا زنگ خونۀ پیرزن خراب بود و معشوقۀ دوران کودکی من،مجبور بود زنگ خونۀ ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسه ش باز می‌کردم، اونم می گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم.
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو » چایکوفسکی رو بهش یاد می‌داد و اون خوشبختانه این قدر بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره،به هر حال تمرین به بی‌استعدادی چربید و اون کم کم داشت آهنگ رو یاد می‌گرفت.
اما پشت دیوار،حال و روز من چندان تعریفی نداشت،چون می‌دونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ‌ها نخواهد بود!
واسه همین همۀ هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام،یواشکی چند صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتم شون سر جاش.
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود.
روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچۀ قو».شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن،پیرزنه فقط جیغ می‌کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید.
 تنها کسی که این وسط لذت می برد،من بودم،چون می دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت‌ها دست‌کاری شدن.
همه‌چی داشت خوب پیش می‌رفت،هر روز صدای زنگ،هر روز «ممنونم عزیزم» و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مُرد،فکر کنم دق کرد!بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم،ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تک نوازی پیانو گذاشته.
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همۀ آهنگ ها رو هم با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر.یکهو دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه،تن خودمم داشت می‌لرزید؛دریاچۀ قو رو به مضحکی هر چه تموم‌تر با نت‌های قلابی من اجرا کرد،وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می کردن، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم اون آهنگ دریاچه قو نبود!اسمش شده بود «وقتی که یک پسر بچه عاشق می‌ شود.»
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
Read more
. در بازي‎هاي آسيايي امسال، چند تا اتفاق خيلي عادي و طبيعي و لُپي افتاد كه خيلي ناقابل فقط باعث حذف ...
Media Removed
. در بازي‎هاي آسيايي امسال، چند تا اتفاق خيلي عادي و طبيعي و لُپي افتاد كه خيلي ناقابل فقط باعث حذف چند تا از مدال آورانمون شد. سخنگوي وزارت ورزش به درستي، اعلام كرد: «اين اخبار منفي در رسانه‎هاي خارجي بازتاب نداشت و رسانه‎هاي داخلي سياه‌نمايي كردن». حقا كه درست ميگه. ظهر بود، گرسنه بودند، سهو ... .
در بازي‎هاي آسيايي امسال،
چند تا اتفاق خيلي عادي و طبيعي و لُپي افتاد كه خيلي ناقابل
فقط باعث حذف چند تا از مدال آورانمون شد. سخنگوي وزارت ورزش به درستي، اعلام كرد: «اين اخبار منفي در رسانه‎هاي خارجي بازتاب نداشت و رسانه‎هاي داخلي سياه‌نمايي كردن». حقا كه درست ميگه. ظهر بود، گرسنه بودند، سهو ساعت پیدا کردند.
.
داستان دست به آب رفتن در جام جهاني و از دست دادن شانس بازي در جام جهاني رو كه يادتونه، اين دفعه ورژن ناهار رفتنش بود. از اين دست اتفاقات زياد ميفته، خود من سر جلسه خواستگاريم دختر همسايمون اومد دو تا پياز بگيره، منم از شدت اضطراب ضعف کرده بودم داشتم تو آشپزخونه شام می‌خوردم، الان اونا سه تا بچه دارن. شانسه ديگه، بعضيا شانس رو تو ديگ تحويل ميگيرن،‌ بعضيا تو آبكش. شانس ما جماعت هم از جنس همين آبكش پلاستيكي قرمزاست كه سوراخاش اندازه در ورودي غار عليصدره. برگرديم به همون مسابقات آسيايي. من نمي‎فهمم تو اون جاكارتاي خراب شده مگه ساعت ناهار كسي كار ميكنه؟ اينا همش تفاوت فرهنگيه، از همون مدل كارمند سفارت ايران تو برزيل. چرا مسئولان وزارت ورزش رو زير سوال مي‌بريد و سياه‌نمايي مي‌كنيد. عادت مغزي ملت ما تنظيم شده روي اينكه ساعت 8 تا 10 صبحانه، 11 تا 12 آمادگي واسه نهار، 12 تا 2 نهار، ‌2 تا 3 خواب آلودگي پس از نهار، 3 تا 4 هم جمع كردن وسايل براي رفتن به منزل. احتمالا الان پيش خودتون ميگيد اي كاش مسابقه زهرا نعمتي 10 تا 11 بود كه زمان كار و فعاليته كه بايد به استحضارتون برسونم كور خونديد، چون 10 تا 11 مناسب‎ترين زمان براي قطع بودن سيستمه. 4 تا 5 هم كه سوار مترو، ‌5 تا 6 هم كه خسته و كوفته، ‌6 تا 7 بي‎حوصله، 7 تا 8 ‎گرسنه،‌8 تا 9 شام، 9 تا 11 برنامه‎هاي مفرح و حيات بخش رسانه ملي بويژه سريال اكشن و باورپذير پدر، 11 تا 12 جيش، بوس و 12 به بعد، لالا.
.
من با هر منطقي حساب مي‌كنم مي‌بينم مسئولان ورزشي ما مظلوم و بي‎تقصيرن، اصلا هيچ زماني تو ساعت بيولوژيكي بدن ايراني جماعت واسه برگزاري مسابقه طراحي نشده. به نظرم همون مقصر اصلي زهرا نعمتي معرفي بشه كفايت مي‎كنه. يه مورد ديگه پاره شدن زنجير دوچرخه فرانك پرتوآذر و پنچر شدن دوچرخه حسين زنجانيان بود. چيه؟ لابد اينم تقصير مسئولانه! وزارت ورزش و فدراسيون بايد چيكار مي‌كرد كه نكرد؟ اينكه چسب دوقلو در حد تف عمل كرده هم تقصير مسئولان فدراسيونه؟
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
 #farahnazhamidnezhad اولین باری که سحر و دیدم، اومده بودم تهران برای دیدن اجرای زنده ی گروه گلوری ...
Media Removed
#farahnazhamidnezhad اولین باری که سحر و دیدم، اومده بودم تهران برای دیدن اجرای زنده ی گروه گلوری در سینما قلهک. اینقدر ماه بود که نشناخته گفتم میشه باهاتون عکس بگیرم (آخه خیلی حس عجیبیه که صداها رو بشناسی اما چهره ها رو نه. اون موقع علاوه بر صدا فقط چهره ی هومن خیاط عزیز رو می شناختم و آرش حسینی ... #farahnazhamidnezhad
اولین باری که سحر و دیدم، اومده بودم تهران برای دیدن اجرای زنده ی گروه گلوری در سینما قلهک. اینقدر ماه بود که نشناخته گفتم میشه باهاتون عکس بگیرم😁 (آخه خیلی حس عجیبیه که صداها رو بشناسی اما چهره ها رو نه. اون موقع علاوه بر صدا فقط چهره ی هومن خیاط عزیز رو می شناختم و آرش حسینی عزیزترو) خلاصه که از همون شب من و سحر با هم دوست اینستاگرامی شدیم و هی من بیشتر شناختمش و شیفته ش شدم. یه موزیسین خلاق و کار درست به همراه کلی هنرهای دیگه.
خانم شاطری
خاااانم شاطری
خیلی دوستون داریم ما
تکی تک، ماهی ماه💜
.
ته نوشت:
یک_ من از دوران طفولیت عاشق دوبلوری بودم و به همون دلیل عاشق گلوری و امیدورام بتونم برای این آرزو کاری کنم
دو_ آرش حسینی جزو اولین کسایی بود که مشوق من شد برای قدم گذاشتن به تصویرسازی. شاید خود ایشون ندونه اما همیشه تو ذهن من یه قهرمانه. اینا مال اون زمانیه که فیس بوک بیابون بود و ژوانی بود و من بودم و کلی از دوست های قدیمی اینجا😍
سه_ یه عالم عکس دارم از اون روز، از تو گوشی قدیمیم پیدا میکنم استوری میذارم واستون💜😍
Read more
عصرى پيش مادر بودم كه در خونه رو زدن و ديدم پريسا زنداداش جانم ، با يه ظرف آش رشته كه تو عكس مى بينيد پشت ...
Media Removed
عصرى پيش مادر بودم كه در خونه رو زدن و ديدم پريسا زنداداش جانم ، با يه ظرف آش رشته كه تو عكس مى بينيد پشت دره، خلاصه عصرمون معطر شد به آش رشته و بربرى داغ، جاتون خالى بفرماييد اينم يه قسمت ديگه از دلنوشته تقديم شما : پدرم خيلى متعصب و بقول معروف غيرتى بود، و از اينكه عقد كنيم و مدتى نامزد بمونيم اصلأ خوشش ... عصرى پيش مادر بودم كه در خونه رو زدن و ديدم پريسا زنداداش جانم ، با يه ظرف آش رشته كه تو عكس مى بينيد پشت دره، خلاصه عصرمون معطر شد به آش رشته و بربرى داغ، جاتون خالى
بفرماييد اينم يه قسمت ديگه از دلنوشته تقديم شما :
پدرم خيلى متعصب و بقول معروف غيرتى بود، و از اينكه عقد كنيم و مدتى نامزد بمونيم اصلأ خوشش نميومد، از طرفى
داماد جان هم عقيده اش اين بود كه تو دوران نامزدى بخصوص اگر طولانى بشه صد در صد بين خانواده ها اختلاف پيش ميادوهمون موقعها تو اقوامشون دوتا نامزدى بهم خورده بود و اين واقعه بيشتر از همه باعث نامزدگريزى داماد جان ميشد،
براى همين تصميم بر آن شد كه بعد از مراسم عقدكنون، سريع عروسى كنيم و بريم سر خونه زندگيمون،
من هم كه اونموقعها پر از شور و شعف نوجوانى بودم، غرق در روياهام، خودمو در حالى فرض ميكردم كه بعد از ازدواج توى يه زندگى پر از ناز و نعمت بسر خواهم برد و بخاطر سن كم و بى خبرى از دوران شيرين نامزدى،
مثل جوجه اى كه هنوز سر از تخم درنياورده دنيام كوچيك بود واسه همين ،
تا توى خونمون جر و بحث ميشد و يا كسى بهم ميگفت بالاى چشت ابروئه، تو دلم ميگفتم ولش كن جوابشو نده بزودى از اين خونه شلوغ و پر از بچه خلاص ميشى و شاهزاده سوار بر اسب مياد و تو رو با خودش ميبره،
خلاصه سرتونو درد نيارم، يه روز با داماد جان و زندايى رفتيم باغ سپهسالار، براى خريد كيف و كفش عروسى،
اونوقتها من عاشق كفش پاشنه بلند بودم از نوع خفنش، از اونايى كه يهو قدت رو يك وجب بلندتر ميكرد و بهت اعتماد به نفس ميداد،
همينطور كه ويترين مغازه هارو نگاه ميكردم چشمم افتاد به يه كفش نقره اى پاشنه بلند پر از زرق و برق،
تا اونموقع كفش به اون قشنگى نديده بودم، تو دلم گفتم يحتمل كفش سيندرلا همين شكلى بوده،
روى همه كفشها قيمت زده بودن بجز اون كفش ،
همسر جان از توقف طولانى من متوجه شدن كه عروس خانم چيزى پسنديده و سوال كردند از چيزى خوشتون اومده؟؟گفتم بله و ايشون با دست اشاره زدن كه بفرماييد تو مغازه،
فروشنده با دبدبه و كبكبه كفش رو آورد و بعد از اينكه كفش رو پوشيدم بيشتر عاشقش شدم،
همينطور كه توى آينه داشتم به كفشها نگاه ميكردم فروشنده داشت از فضل و كمالات كفش تعريف ميكرد كه آخرين مدل كفش عروس هست كه اومده و بجز ما هيچ مغازه اى اين كفش رو نداره و معلومه عروس خانم خيلى خوش سليقه اند و ما حتى كيف اش رو هم داريم،
در همين حين زندايى ام قيمت كفش رو پرسيد و فروشنده فرمودن دو هزار تومن ،( معادل دو تا سكه بهار آزادى ) البته قابل شمارو نداره، زندايى نگاه معنادارى به من انداخت،،
بقيه تو كامنتها👇🏻👇🏻
Read more
. قسمت یازدهم خاطرات کودکی سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط ...
Media Removed
. قسمت یازدهم خاطرات کودکی سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز اونم قبول کرد و راه افتادیم اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم منم اولین بارم بود میرفتم کوه با یه فلاکتی ... .
قسمت یازدهم خاطرات کودکی

سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
اونم قبول کرد و راه افتادیم
اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
منم اولین بارم بود میرفتم کوه
با یه فلاکتی رفتیم بالا
از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
بابامم جلوتر از من بود
میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
حالا ندو و کی بدو
همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد
منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم
همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم

ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤

#خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیست_و_یکم نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیست_و_یکم نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به یه روانپزشک نشون بدم. بعضی وقت‌ها می‌زنه به سرم و به آخرین دندون آسیاب فکر می‌کنم و پیش خودم می‌گم که چرا الان این دندون لعنتی درد نمی‌کنه تا یادم بره هفت ساعته دقیقا دارم به چی فکر می‌کنم. من همیشه منتظر ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_بیست_و_یکم
نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به یه روانپزشک نشون بدم. بعضی وقت‌ها می‌زنه به سرم و به آخرین دندون آسیاب فکر می‌کنم و پیش خودم می‌گم که چرا الان این دندون لعنتی درد نمی‌کنه تا یادم بره هفت ساعته دقیقا دارم به چی فکر می‌کنم. من همیشه منتظر بدترین اتفاقات بودم. بدنم سر شده از بس درد کشیدیم و خوشی با ما نساخت. انقدر تو بهترین لحظات زندگیم سختی اومد سراغم که طعم لذتبخش موفقیت زهرمارم شد. شاید سر همین قضیه هر شب موقع خواب به این فکر می‌کنم که چرا دندونام درد نمی‌کنن. چرا پام نشکسته یا چرا این کچلی ارثی هنوز سراغم نیومده و هنوز مثل همون بچگی موهام پرپشت‌تر از گربه لوس تو مونده. می‌خوام یک رازی رو باهات درمیون بذارم. من خدا رو دیدم، با همین دستام لمسش کردم، با همین دماغ عقابی بوش کردم و اگر گناهم رو نادیده بگیره با زبونم مزه مزش کردم. خدا گاهی یکی از ماهاست که بی‌دلیل وارد زندگی یک نفر می‌شیم و زندگیش رو زیرورو می‌کنیم و بهشتی براش می‌سازیم که تو خواب هم نمی‌دیده. اما من لعنتی همیشه به این رویاها بدبین بودم و آنقدر چرخ زندگی دور ما رو خط کشید که هر وقت از هم خداحافظی میکردیم محکم می‌کوبیدم تو گوشم تا ببینم خواب بودم یا بیدار. زندگی با ما بد تا کرد. تا اومدیم از جوونی لذت ببریم افتادیم تو آسیاب احساسات و انقدر درگیر کار شدیم که یادمون رفت آدمیم، احساسات داریم و یک قسمتی در قلبون هست که گاهی دلش میخواد بیخیال دنیا بشه و برای خودش زندگی کنه، عاشق باشه، اصلا بره کنار خیابون و داد بزنه خداااااااااااااااااااا. بعضی شبا بدون اینکه تو بفهمی ساعت سه چهار سوار ماشین می‌شم، از خونه میزنم بیرون، میرم کنار یکی از این اتوبان‌های پیچ درپیچ، می‌زنم کنار و شروع می‌کنم مثل یه بچه تخس روی جدول کنار پارکینگ راه می‌رم، بعد آنقدر داد می‌زنم و صدات می‌کنم که شاید یک کوچولو من و نگاه کنی. حسود نیستم اما گاهی حس میکنم بین منو بقیه فرق میزاری. بغض می‌کنم، گریم می‌گیره اما مگه من غیر از تو کسی رو دارم که برم شکایتت رو پیش اون کنم. ما تبعید شدگان به جهان نامرئی بودیم، کسی با ما کاری نداشت، کسی ما رو نمی‌دید و آنقدر تو این دنیای بی‌دروپیکر به ما بی‌محلی شد که داستان زندگیمون شد شبیه یکی از همین رمان‌های رئالیسم جادوی که تازگی‌ها مد شده. من بودم اما نبودم. تو بودی اما نبودی و همین نبودن‌هاست که منو هر شب راهی این خیابون و اون خیابون می‌کنه.
  #شهاب_دارابیان #خدا #دلنوشته #یادداشت #حرف #عشق
Read more
1️⃣3️⃣ قسمت پنجم اما انسان هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد. در مسلخ عشق جز نكو را ...
Media Removed
1️⃣3️⃣ قسمت پنجم اما انسان هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد. در مسلخ عشق جز نكو را نكشند روبه صفاتان زشت خو را نكشند اگر عاشق صادرى ز كشتن مهراس مردار بود هر آن كه او را نكشند البته با مير زاده ى عشقى از طريق اشعارشان آشنا بودم شاعر ممتاز و خوش قريحه اى بود. ميگويند خداوندگان هنر ... 1️⃣3️⃣
قسمت پنجم
اما انسان هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد. هنوز درد ميكشد.
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفاتان زشت خو را نكشند
اگر عاشق صادرى ز كشتن مهراس
مردار بود هر آن كه او را نكشند
البته با مير زاده ى عشقى از طريق اشعارشان آشنا بودم شاعر ممتاز و خوش قريحه اى بود. ميگويند خداوندگان هنر قانون ستيرند. اما بنده هم چون صفتى را براى احد و الناسى قائل نيستم. ستيزى در كار نيست. مير زاده ى عشقى هم قانون ستيز نبود. بر عكس از قاعده و آيين پيروى ميكرد، اما نه از اين قانون بى مقررات و ملزومات ملزومه. قانون ناگريز. قانون بى زوال. قانون باطنى. قانونى كه طبيعى تر از آن هيچ چيز در جهان نيست. قانونى كه همه به آن تمكين ميكنند.
از ناپلون گرفته تا استالين فرقى نميكند. هر كس به اندازه ى فهم و لياقتش. قانونى كه ميگويد هر كس بالقوه يك متجاوز است و هر متجاوز بالقوه اين توانايى را دارد كه به يك متجاور بالفعل تبديل شود. قانونى كه باعث ميشود هر كس به ديگرى تنه بزند و راه خودش را باز كند
قانونى كه باعث ميشود هر كس مانع پيشرفت و ترقى ديگرى شود. قانون تنه زدن، قانون تعددى...
قانون نمرود!"
ميبينى من ميتونم برات تك تك لحظه ها و خاطراتمون رو تعريف كنم
اون روز كه اين نمايشنامه رو خوندى با خودم گفتم قراره كاره خطرناكى انجام بدى. من باهات حرف نميزدم ولى تو ديگه چرا با من حرف نميزدى. تو ديگه چرا منو #صدا نكردى بى معرفت. گاهى وقتا خودمو بابت حرف نزدن با تو توجيه ميكردم كه خودش بلده كه چجورى كنار بياد. گاهى وقتا كه روى كاناپه ميشستم ميديدم ميومدى رو به روى آيينه وايميستادى و سرتو ميبردى جلو تر و دست به ريشت ميكشيدى. و به تار سفيد ريشت خيره ميشدى و من برات دست ميزدم كه #افرين، ببين چه خوب به پاى خودش پير شده.
حالا بعد از اين همه سال حرف نزدم كه از خاطرات يه طرفه مون برات تعريف كنم.
يادت رفته كه هر كسى يه خود ديگه هم داره. اگه تو بميرى و #نفست بند بياد منم ميميرم و نفسم ميگيره. اومدم بگم پاشو بيدار شو. بسه. اومزم بگم اگه نمردى و #زنده برگشتى. به دليل داره. تنها دليلش اينه كه بايد پس بگيرى از كسي كه خيلى ساله همه ى روزا و شباتو ازت گرفته. من همين جا #كنارت روى صندلى نشستم. فكر كنم تنها كسي كه تو اين دنيا مونده باشه و دلش بخواد زنده بمونى، منم. من و تو تنها ترين آدم هايى هستيم كه بى پناه بين #مرگ و #زندگى دست و پا ميزنيم.
Read more
بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی شهر تاریک میشه تاریکی، مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره ...
Media Removed
بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی شهر تاریک میشه تاریکی، مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره و تو دیگه هیچیو نمیبینی مثلِ وقتی که دیدمت که بعدش هیچیو دیگه ندیدم که خودم دو تا دستامو گذاشتم رو چشامو محکم فشارشون دادم تا دیگه هیچیو نبینم. آخه میدونی،بعد دیدنت فهمیدم حیف این چشمام نیست ... بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی
شهر تاریک میشه
تاریکی،
مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره و تو دیگه هیچیو نمیبینی
مثلِ وقتی که دیدمت
که بعدش
هیچیو دیگه ندیدم
که خودم دو تا دستامو گذاشتم رو چشامو محکم فشارشون دادم تا دیگه هیچیو نبینم.
آخه میدونی،بعد دیدنت فهمیدم حیف این چشمام نیست که جز چشات
جز بودنت
چیز دیگه ای کس دیگه رو بخواد ببینه؟
گفته بودم بی تو و اون ستاره بارون چشات دلِ منه که تاریک میشه
عین وقتی که آژیر خطر میزدن و شهر یهو تاریک میشد
شهر پر از خوف میشد
که همه با ترس و آروم نفس میکشیدن.
نفس؛لعنتی تو حتی نفس کشیدناتم به چشمم یه جور میومد که انگار فقط تو بلدی اینجور آروم و منظم نفس بکشی
مگه میشه حتی نفس کشیدن یکی
به چشمایِ آدم خوشگل بیاد.
گفته بودی میشه
و گفته بودم
به شرطی که عاشق باشی
حرفای بعدیت به گوشم نرسیده بود و فقط این صدا هزار بار تو سرم زنگ زده بود که
باید عاشقش باشی.
بعد برگشته بودم به اولین بار
که حس کردم دوستت دارم
ولی میدونی "جهانِ من"
یه چیزایی مبدا ندارن
یه چیزای شبیه دوست داشتنت.
دوست داشتنت؟؟
حسم به تو چی بود؟؟
عشق یا دوست داشتن
یا یه حسی که برایِ اولین بار من کشفش کردم ؟؟
تبِ تند نبود که اسمشو بذارم عشق
اونقدر نزدیکم نبودی که اسمشو بذارم عشق
خیلی خنده داره
شایدم بغضدار باشه
ولی من حتی نمیدونم این حسی که واسش اسم ندارم دو طرفه بود یا نه.
دوست داشتن نبود که عقلم قلبمو قانع کنه که ندارمت و بعد قلبم
راضی بشه به رها کردنت.
بود؟؟
دو طرفه بود هیچوقت این حس؟؟
که یک ثانیه حس کرده باشی دنیا بدونِ من دیگه دنیا نیست که
که حتی از سرت گذشته باشه این آدم لامصب بدجور بویِ عشق میده.
دِ نبود دیگه
اگه بود که
الان
من
تو دور ترین نقطه از "جهانم"
به جایِ عطرِ نفسات
بغض قورت نمیدادم که..
.
. 👑 #میکائیل💕 .
.
📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #لطفا_پيج_ما_رو_به_دوستان_خود_معرفى_كنيد 😊
Read more
 #ادمین_نوشت نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، ...
Media Removed
#ادمین_نوشت نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، پس تو هم چادر سرت کن. ‌نُه سالم که شد اصلا کسی به من چیزی نگفت. من #انتخاب کردم که چادری باشم، بدون هیج کتک و دعوا و زوری. امروز بیست و دو سالمه و باز هم #انتخاب می کنم که چادری باشم. من چادر رو انتخاب ... #ادمین_نوشت
نُه سالم که شد کسی بهم نگفت حالا دیگه تکلیف شدی. کسی نگفت مامان و خاله و مامان بزرگت چادری‌ان، پس تو هم چادر سرت کن. ‌نُه سالم که شد اصلا کسی به من چیزی نگفت. من #انتخاب کردم که چادری باشم، بدون هیج کتک و دعوا و زوری. امروز بیست و دو سالمه و باز هم #انتخاب می کنم که چادری باشم. من چادر رو انتخاب کردم چون دوستش داشتم، چون انتخابِ خودِ خودِ خودم بود. ولی منِ چادری از بچگی جنگیدم. جنگیدم به خاطر رفتارهای اشتباه بقیه. جنگیدم تا امروز سرم رو بالا بگیرم و بگم:
من چادری‌ام ولی دوست‌های صمیمی من چادری نیستن و ما بهترین لحظه های زندگی رو کنار هم داشتیم. من چادری‌ام و تو مدرسه هیچ مشکلی با دوستام نداشتم. ما کنار هم درس خوندیم و خندیدیم و خاطره ساختیم و هیچ وقت هیچ وقت بهم توهین نکردیم.
من چادر‌ی‌ام و درس می‌خونم، چادری‌ام و کلاس ورزش رفتم و زبان خوندم و مدام سرم تو کتاب‌هایی که دوست داشتم چرخید و آهنگ گوش دادم و همیشه سعی کردم خودم رو به روز نگه دارم. خوره‌ی فیلم و نمایشنامه و نقد فیلم بودم و هستم. من چادری‌ام و چادر من محدودیت نبود‌. من چادری‌ام و چادر من باعث نشد تا بین من و اون دوستم که باحجاب نیست مشکلی پیش بیاد. من چادری‌ام و هیچ تفریحی توی دنیا از من سلب نشد.
من جنگیدم تا ثابت کنم چادری ها افکار دگم ندارند‌. دعوا ندارند. بداخلاق نیستند. همش دنبال نصیحت کردن بقیه نیستن و با چادر میتونن فعالیت های خوب اجتماعی داشته باشن و میتونن با اون‌هایی که با حجاب نیستن، بهترین خاطره ها رو بسازن.
جنگیدم تا تفکر اشتباه ایجاد شده رو حداقل در مورد خودم تغییر بدم.
و امروز به عنوان یک چادری میگم: اون آدمی که با چادرِ من، با انتخابِ دوست داشتنیِ من، وقتی دست روی دختری که هم جنسِ منه بلند میکنه، قطعا و یقینا لکه‌ی ننگ این دنیاست و اینو بدونه که باید به خاطر آبرویی که از ما میبره هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا پاسخگو باشه.
#لعنتی_ترین_آدم_دنیا_قطعا_تویی
.
نوشته ی: #مه_سیما_کرم_بخش
@mahsima_kb
Read more
متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز ...
Media Removed
متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتم فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره وجدان تا آخره این داستان سرابه فهمیدم کبابی آثاره ثوابه به محتاج فقط بگم که بازار خرابه فهمیدم گناه میتونه یکی دوروزه عادی شه حتی معنوی ترینا ... متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم

حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک

تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتم

فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره

وجدان تا آخره این داستان سرابه

فهمیدم کبابی آثاره ثوابه

به محتاج فقط بگم که بازار خرابه

فهمیدم گناه میتونه یکی دوروزه عادی شه

حتی معنوی ترینا تو یک لحظه مادی شه

یادگرفتم که تخریب کنم ، تا یه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه

یادگرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم

درد دلارو بشنومو وقت دعوا همون درد دلاشونو مسخره کنم

تو دل یک شهر پر از فازهای منفی راه های مخفی

پُره خطر مارهای افعی

ایستادی تو چهار راه تردید ، درگیری

که سکوت کنم و مظلوم تر شم اجازه بدم همه از روم رد شن

یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

نگو مسئله رو واکنش باز

خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت

رود بودم سد شدم

روز بودم شب شدم

خوب بودم رد شدم

و بد شدم

نسل به نسل خون به خون

این بین ما میچرخه اینو خوب بدون

ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم

تو به من من به اون اون به اون

مگه خودم خیر دیدم

جواب خودمو خیر میدم

اونکه داشت میدید که دارم از بین میرم

پیک میزد بعد مزه میل میکرد

هی ایزد ، خودت شاهدمی

حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق

قبول کن دفاع تو این مورد وارده

منم بد نبودم ولی خودت یادته اونروزی رو که وایساده بودم تو صف کُپُن

دیدم یارو پشت بنز خَف ِ کُپُل

نشسته بود یه قول بیریخت که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت

تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه

دیدم اونکه کنارشه دوست دخترمه

منو دید ولی من غریبه بودم

با همون مانتو که من خریده بودم

اینهمه تو عشق دادی اونم پاداشت

رفت با همونی که آویزون از باباشه

یه اعتصاب نهار یه اعتراض مامان ینی بنز دمه دره یه پاپیونم بالاش

لفظ میاد که روش حساب کنن

میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم

خیلی خودساختس همون بنزم از باباش خرید از دم قسط ماهی هزار تومن

ولی ، من قرض کردم تا برات خرج کردم

من کف خیابونو برات فرش کردم

من واسه ی داشتن تو نذر کردم

من ، تورو یه فرشته فرض کردم

من با تنهایی ، تو با تنهایی که تورو ولت میکنن تو اوج تنهایی

تو اون شهر پُر نقاب

تو با اون بخواب

من با قرص خواب

اگه بپرسم اون کیه که باهاشی بهم میگی با لبخند بابا اونکه داداشیمه

هه ، همون داداشیا دوشیدنت

لباسو کندن و تورو پوشیدنت

گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی

تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی

ای.. تو که حرفات تا این روز دروغه

یه...
Read more
 #پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض ...
Media Removed
#پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم! اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره ... #پست_موقت
راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم!

اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره کیش و میاره و اینا من می‌گفتم خب لابد از قدیم پولدار بوده، شما چه می‌دونید! اصلا سلیمان نبی هم سلطان بوده!

بعد گفتن شهردار تهران (که چهار روز هم بیشتر نموند) با یه قطار بنز میره و میاد و تو کاخ گلستان زندگی می‌کنه، گفتم خب شهرداره دیگه، چیکار کنه؟ لابد براش گرفتن

بعد گفتن مشاور خاتمی رفته از فلان کشور حدود صدهزاردلار پیپ خریده برای دفتر، گفتم تو از کجا میدونی؟ لابد از جیب داده!

بعد گفتن فلان وزیر احمدی‌نژاد اینقدر پول تو حساب داره گفتم کار نفت همینه دیگه، خلاصه بگم یهو دیدیم کاخ امام خمینی رو ساختن!

هرچی گفتیم این هیچ ربطی به اون نداره، یهو گفتن خب لابد ضرورت بوده! یهو یاد خودم افتادم! دیدم ای دل غافل! حالا باید با همون سپری مقابله کنم که خودم یه عمری کلفت‌ش کردم!

یادتونه یه روز تو کاخ سعدآباد مهمونی زنانه گرفتن؟ اون روز هرچی تو سرم زدم که شاه و بیرون کردن که یکی دیگه بره جاش بشینه؟! همه گفتن چه اشکالی داره؟! تالار تالاره! حالا تو رو راه نمیدن شاکی شدی؟

کم کم بنز سواری شد فخر! خونه باغ تو فلان جا و بچه‌ها با منزل برن خارج و هزار و یک چیز اینجوری شد طبیعی، مردم هم دفاع میکنن! انگار همه بی حس شدن!

گوش پاک کن که استفاده کردم دیدم یه جورایی حرف‌های خودمه!

من فکر می‌کردم دفاع از یه نفر دفاع از یه آرمانه! بعد متوجه شدم اگه یه فرمانده خیلی ارشد سپاه تو لاکچری ترین خیابون شهرک غرب یه کوچه اختصاصی داشته باشه نه تنها نمیتونه مدافع آرمان باشه بلکه هر روز پسرش رو تو یه پارتی می‌گیرن! اون وقت ما داریم از این دفاع می‌کنیم!

بچه‌ها، تو رو خدا بیاید گوشامون رو پاک کنیم! من هروقت صدای جرینگ جرینگ سکه رو زیاد از گوشه و کنار می‌شنوم یاد کربلا می‌افتم! بیاید اگه نمیتونیم دیگران رو بیدار کنیم لااقل خودمون بیدار بشیم!

من دعوای این ملا رو با اون آقازاده نمیفهمم! ولی صدرالساداتی رو روزای اول زلزله تو قصر شیرین دیدم! این برای من یه ملاک و نشونه‌ست!

پ‌ن
این پست کاملا موقته، اما هرکی خواست اسکرین شات بگیره و هر وقت دوباره اشتباه کردم بهم یادآوری کنه! ممنون

#صدرالساداتی #لاکچری #اشرافی_گری #بچه_مایه_دار #صدرالساداتی_تنها_نیست #پست_موقت_هشتگ_نمیخوا #ومن_الله_التوفیق
Read more
متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو ...
Media Removed
متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتن فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره وجدان تا آخر این داستان سرابه فهمیدم کبابی آثار ثوابه به محتاج فقط بگم که بازار خرابه فهمیدم گناه میتونه یکی دو روزه عادی شه حتی معنوی ترین ها تو یک ... متاسفانه اینه یاد گرفتم نخندم
حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک
تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتن
فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره
وجدان تا آخر این داستان سرابه
فهمیدم کبابی آثار ثوابه
به محتاج فقط بگم که بازار خرابه
فهمیدم گناه میتونه یکی دو روزه عادی شه
حتی معنوی ترین ها تو یک لحظه مادی شه
یاد گرفتم که تخریب کنم
تا اگه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه
یاد گرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم
درده دلارو بشنوم و وقته دعوا همون درده دلاشونو مسخره کنم
تو دله یک شهر پر از فاز های منفی
راه های مخفی پره خطر مار های افعی
ایستادی تو چهار راه تردید
دیرگیری که سکوت کنم و مظلوم تر شم
اجازه بدم همه از روم رد شن
یا بشم یه نامرد که با طبیعت
خودشو وفق داد با مرگ آدمیّت
نگو مسئله رو وا کنش باز
خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت
رود بودم سد شدم روز بودم شب شدم خوب بودم رد شدم
و بد شدم…
نسل به نسل خون به خون
این بین ما میچرخه اینو خوب بدون
ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم
تو به من من به اون اون به اون
مگه خودم خیر دیدم
جوابه خودمو خیر میدم
اون که داشت می دید که دارم از بین میرم
پیک میزد بعد مزه میل میکرد
هی ایزد…
خودت شاهدمی
حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق
قبول کن که دفاع تو این مورد وارده
منم بد نبودم ولی خودت یادته
اون روزی رو که وایستاده بودم تو صف کپن
دیدم یارو پشت بنزه خفه کُپل
هه
نشسته بود یه غول بی ریخت
که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت
تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه
دیدم اون که کنارشه دوست دخترمه
منو دید ولی من غریبه بودم
با همون مانتو که من خریده بودم
این همه تو عشق دادی اونم پاداشت رفت
با همونی که آویزون از باباشه
یه اعتصاب ناهار یه اعتراض مامان
یعنی بنز دمه دره یه پاپیون هم بالاش
لفظ میاد که روش حساب کنن
میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم
خیلی خود ساختس
همون بنزم از باباش خریده از دم قسط ماهی هزار تومن
ولی من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتنت نذر کردم
من تورو یه فرشته فرض کردم
من با تنهایی
تو با تنهایی که تورو ول میکنن تو اوج تنهایی
تو این شهر پر نقاب تو با اون بخواب
من با قرص خواب …
اگه بپرسم اون کیه که باهاشی
بهم میگی با لبخند بابا اون که داداشیمه
هه ..
همون داداشیا دوشیدنت
لباسو کندن و تورو پوشیدنت
گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی
تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی
ای تو که حرفات تا اینروز دروغه
یه تو زردی که حتی نیمروت دو روئه
گفتی بر میگرده بازم خامش میکنم
گفتی ببخشید ؛ حله خواهش میکنم
بعده شیش سال درای دل
Read more
‌ دو جور نیرو تو دنیا مشغول به کارن: سازنده و مخرب. مخرب‌ها رو خیلی راحت می‌شه شمرد: تعصب، جهل، دشمنی، ...
Media Removed
‌ دو جور نیرو تو دنیا مشغول به کارن: سازنده و مخرب. مخرب‌ها رو خیلی راحت می‌شه شمرد: تعصب، جهل، دشمنی، خرافات، منفعت طلبی، ترس و اینا. شمردن نیروهای سازنده ممکنه کمی به نظر سخت‌تر باشه مثل عشق، کمک به همنوع، شجاعت، عدالت‌خواهی، فداکاری و غیره. این یکی از روش‌هاییه که می‌شه تصویر بزرگ و جهانی رو ...
دو جور نیرو تو دنیا مشغول به کارن: سازنده و مخرب. مخرب‌ها رو خیلی راحت می‌شه شمرد: تعصب، جهل، دشمنی، خرافات، منفعت طلبی، ترس و اینا. شمردن نیروهای سازنده ممکنه کمی به نظر سخت‌تر باشه مثل عشق، کمک به همنوع، شجاعت، عدالت‌خواهی، فداکاری و غیره. این یکی از روش‌هاییه که می‌شه تصویر بزرگ و جهانی رو تحلیل کرد. اما تصاویر کوچیک رو هم می‌شه باهاش تحلیل کرد.
می‌دونیم که الان به خصوص ممکنه دورانی باشه که روزانه در معرض مسایل ناخوشایند باشیم. قبل از اینکه قدرت نیروهای مخرب بهتون غلبه کنه، یه لحظه فیلم رو نگه دارید. فکر کنید ببینید توی اون تصویر کوچیکی که توش دارین اذیت می‌شید، چه نیروهای مخربی وجود دارن؟ وقتی پیداشون کردید، فکر کنید که نیروهای سازنده‌ی خنثی کننده‌ی اینا کدومان؟ شروع کنید به تولید عناصر نیروهای سازنده. خودتون رو نسپرید به دست نیروهای مخرب و نخواید که با همونا زندگی رو ببرید جلو. چون در اون صورت شما هم جزو نیروهای مخرب دنیا خواهید بود.
مثلا در موقعیتی که احساس می‌کنید ترس شما رو در بر گرفته، سعی کنید شجاعت رو بیارید بالا، یا وقتی حس برتری جویی اومده رو، فروتنی و فداکاری رو صدا کنید. این کار دو فایده داره. اول اینکه شما در مقیاس کوچیک جزو نیروهای مخرب دنیا نخواهید بود، و دوما تحمل شرایط ناخوشایند رو نه تنها آسون می‌کنه، بلکه تبدیلش می‌کنه به یه موقعیت یادگیری و خودسازی.
تعریف کنم که این روش چطوری تو یه موقعیت خیلی سخت بهم کمک کرد. روز دادگاه سما بود و من خیلی ترسیده بودم از اینکه سما حکم زندان بگیره و برای مدت زیادی پیش هم نباشیم. داشتم توی ترس و وحشت خودم غرق می‌شدم که یکی از قاب عکس‌های اتاق قاضی من رو یاد نیروهای سازنده و مخرب انداخت. سعی کردم نیروهای موجود رو بررسی کنم: ترس، نفرت من از اون فضا و قاضی، ناامیدی، تعصب موجود علیه اقلیت‌ها و بی اطلاعی قاضی از اینکه داستان چیه. سعی کردم شجاعت رو بیارم رو، قاضی رو یکی مثل خودم ببینم و محبت بهش رو تو قلبم بیدار کنم، امید رو از اون ته‌مه‌ها بکشم بیرون و خوش‌بین باشم. خیلی تجربه‌ی جالبی بود. سخت بود اولش ولی کم‌کم فضا رو برام قابل تحمل کرد. ضمن اینکه دیگه جزو نیروهای مخرب دنیا نبودم 😊🌍 ‌
اینجا: روستای پالنگان در کردستان
دوربین @sam.ruff
Read more
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا ...
Media Removed
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه ... راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه و یه تاثیر کوچولو روی تصمیم و رفتارش بذاره ولی از تو چه پنهون هر چی زمان میگذره بیشتر متوجه میشم که این نوشتن ها این شاعرانگی ها قرار نیست حتی یه پر کاه رو جا به جا کنه چه برسه به لرزوندن دل یه آدم ، به خراش دادن یه فرهنگ پر عظمت ..... پارسال همین موقع ها بود که خبر تجاوز و قتل یه دختر هفت ساله به نام اتنا منتشر شد همین موقع ها بود که مردم عکس دخترهاشون رو گرفته بودند آورده بودند و تو اینیستاگرام نمایش می دادند . اره همین موقع ها بود که من بیمار شده بودم و ازت خواستم حالا که از هم دوریم از دستات برام عکس بگیری که تصور کنم کنارمی.... حالا یکسال از اون موقع گذشته ، نه شعر اتنا که قرار بود خونده بشه به هزار و یک دلیل و مانع تراشی اجرا شد و نه تو حتی به قدر عکسی که از دستات دارم کنارم موندی و نه تجاوز و قتل به بچه ها متوقف شد و نه من دیگه اون‌ همه جنون و دیونه گی رو توی قلبم دارم و نه ..بیخیال شعر بخون *

آتنا خنده هاتو سانسور کن
بعد مشقت یه وقت نری بازی
آتنا موی بازِتو بپوشون
تا کسی رو گناه نندازی
آتنا آسه تر برو و بیا
آدما شاخ می زنن ، مامان !
قد یه فیل بالغن ، اما
پی سوراخ سوزنن مامان !
بغضتو توی حنجره ت خفه کن
تا کسی نشنوه صدای تو رو
زیر بارون نرو که بو نکشن
عطر پیچیده تو هوای تو رو
خدا اون روز رو نیاره ازت
قطره ای خون بخواد چیکه کنه
مگه میشه کسی زبونم لال
دستو پاهاتو، تیکه تیکه کنه ؟
آخ مامان ! چطور میشه خدا ؟
رو شکوفه اسید خالی کرد
نه محاله ، نمیشه ، ممکن نیس
تن یه ماهو دست مالی کرد
آتنا هفت ساله ی پر پر !
مگه میشه به گل تجاوز کرد
بعد تو سر به کوه میذارن
همه مردای شهرمون از درد
یکی اومد فرشته مو دزید
یه فرشته تو پیرهن گلدار
ربنا ! آتنامو برگردون
بسه مونه چقد عذاب النار ؟
یکی بال فرشته تو دزدید
مگه میشه بهشتو پنهون کرد
داغت اونقد بزرگه که میگن
سرگذشتت خدا رو داغون کرد
واسه تنهایی هات بعد از این
پاشو ، بابا عروسک اورده
واسه ی سنگ قبر کوچولوت
گل ارکید و میخک اورده
تو فقط هفت سالته اما
از غمت هفت آسمون لرزید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
#رویا_ابراهیمی
Read more
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی ...
Media Removed
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی تولدت هم باشه و از یادها رفته باشی... انقد که دلت برای خودت بسوزه! بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی، وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود با سلام من از گوشی بیرون اومد و گفت بفرمایید؛ - کیک ... فکر کن یه روز پائیزی باشه
و یه غروب جمعه ی ابری،
که حتی ازسقف خونه ش هم
غربت و دلتنگی چکه کنه!
و از بدشانسی تولدت هم باشه
و از یادها رفته باشی...
انقد که دلت برای خودت بسوزه!
بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی،
وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود
با سلام من از گوشی بیرون اومد
و گفت بفرمایید؛
- کیک میخواستم
+برای تولد؟
-بله
+چند نفره؟
مکث کردم نمی دونستم چی بگم
آروم زیر لب گفتم:
- یه نفره،،،...نه دو نفر!
یه نگاه عاقل اندر سفی کرد و گفت:
+کوچکترین کیک ما حداقل یه کیلو میشه
-اشکالی نداره بدید
+طرحش؟
-فرقی نمی کنه
رفت با یه کیک قلبی کوچیک برگشت
+ روش چی بنویسم؟
نگاهش,میکردم اما اونجا نبودم
یه لحظه طرح همه ی کیکایی که،
تاحالا داشتم از ذهنم گذشت
یاد تولدایی که توبودی،
یاد اون غروب آبانی قشنگ،
یاد اون کوچه درختی و انتظارت برای اومدنم
یاد آخرین تولدی که باهم بودیم...
+ شمع هم میخوای؟
یهو به خودم اومدم چشمم به کیک افتاد
دیدم روش نوشته"تولدت مبارک"
با یه لبخند آویزون تشکر کردم
حساب کرد و کارتم رو کشید ،
و همراه کارت یه شمع گرفت به سمتم
-مرسی شمع نمیخوام
+باشه هدیه،،،تولد که بی شمع نمیشه
تشکر کردم به سمت خونه برگشتم
چیزی به تاریکی نمونده بود
به خونه که رسیدم آهنگ دست های تو
از داریوش رو گذاشتم،
وطبق عادت دلتنگی یکم ازعطرت به خودم
زدم
کاش میدونستی عطرت داره تموم میشه"
چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم
اومدی کنار پنجره و رو به روم نشستی
با لبخند گفتی بدون من تولد گرفتی؟
بعد کیک رو باز کردی و با یه اخم دلبرانه گفتی:
شمعت رو هم بده
بعد با ابروهای در هم گفتی: خوشم نمیاد از کسی جز من هدیه بگیری حتی اگر ناچیز باشه!
شمع رو گذاشتی روی کیک و روشن کردی
تو به شمع خیره شدی من به تو،
تو با لبخند من با بغض!
می ترسیدم حتی پلک بزنم که نکنه یه وقت بری
نمیدونم چقدر گذشت اما یهو همه جاتاریک شد
من که پلک نزدم
ای بابااااا،،شمع تموم شد
پسره راست میگفت بدون شمع که تولد نمیشه
فندک زدم نه خبری از تو بود نه از صدای داریوش
فقط من بودم وبارون،
و یه قلب زخمی، روی میز!
که عجیب شبیه من بود... #پروانه_حسینی
@rehsasatchabnel 🦋
Read more
. آقای خامنه‌ای تو دیدار با اساتید گفتن که آمار شرکت کنندگان تو کنکور رشته ریاضی پنجاه درصد کاهش پیدا کرده و این برای کشور خطرناکه و ما به رشته‌های ریاضی و فیزیک برای آینده احتیاج داریم 😶😶 خب حالا من یه سوال دارم واقعآ یه نفر برای چی باید مثل ما عمرش رو بذاره و سخترین رشته رو بخونه چه فیزیک چه ریاضی وقتی ... .
آقای خامنه‌ای تو دیدار با اساتید گفتن که آمار شرکت کنندگان تو کنکور رشته ریاضی پنجاه درصد کاهش پیدا کرده و این برای کشور خطرناکه و ما به رشته‌های ریاضی و فیزیک برای آینده احتیاج داریم 😶😶
خب حالا من یه سوال دارم واقعآ یه نفر برای چی باید مثل ما عمرش رو بذاره و سخترین رشته رو بخونه چه فیزیک چه ریاضی وقتی میدونه با وجود سختی زیاد رشته بعدآ هیچ آینده‌ی شغلی روشنی نخواهد داشت 😏😏 من تو دوتا مقطع رشته‌ی فیزیک تحصیل کردم هم لیسانس هم ارشد و به ندرت بچه‌هامون تو این دوتا مقطع شغلی مناسب با رشته‌امون دارن و یا مثل من دنبال کار هستن یا یه شغل کاملآ نامربوط با فیزیک دارن 😑😑 خب با این وضع من کاملا به داوطلبا حق میدم نیاین این رشته‌ها چون تو این مملکت آینده‌ی شغلی ندارن 😣😣 حالا من از سختی‌ها و کمبود دستگاه و امکانات میگذرم مثل دوسال پیشِ خودم که فقط برای یدونه از آنالیزهای پایان‌نامه‌ام دو ماه معطل بودم چون تمام دستگاه‌های دانشگاه‌ها خراب بود و جاهایی مثل پژوهشکده‌ی رازی هم برای شش هفت ماه بعد نوبت میداد 😐😐😐 خب واقعآ چرا یه نفر باید بیاد فیزیک یا ریاضی بخونه؟؟؟ من خودم عاشقِ فیزیک هسته‌ای بودم ینی تو لیستِ انتخاب رشته‌ی لیسانسم فقط فیزیک‌هسته‌ای زده بودم حتی گرایش‌های دیگه‌ی فیزیک رو نزده بودم 😶 ولی اگر اون موقع کامل تحقیق میکردم و فقط سر علاقه‌‌ام انتخاب رشته نمیکردم شاید الان یه شغلِ خوب و متناسب با رشته‌ام داشتم 😏😏 واسه همینه که هیچ رغبتی به خوندن دکتری تو ایران ندارم و پارسالم با اینکه رتبه‌ام خوب بود و سه تا دانشگاه مصاحبه دعوت شدم ولی هیچکدوم رو نرفتم مصاحبه بدم واسه همین اذیت‌هایی بود که شدم 😑 الانم اگر اصرار بابام به خوندن دکتری فیزیک نباشه دوباره کنکور ارشد تو یه رشته‌ی علوم انسانی میدم و اونو ادامه میدمو خودمو راحت میکنم نه سختیِ خوندن اون درسای سنگین رو دارم نه مشکل نبود و کمبود دستگاه و آزمایشگاه رو دارم هم اینکه بعدشم شغل پیدا میکنم، شغل هم پیدا نکنم لااقل دلم نمیسوزه واسه این همه سختی که تو فیزیک کشیدم 😶😶
خدایی فقط گفتن مهم نیست باید عمل بشه بهش 😑😑
@khamenei_ir
Read more
 #کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو ...
Media Removed
#کودکی ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه. تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل ... #کودکی
ما سه تا خواهر بودیم ، همیشه هم سایز و اکثرا هم سلیقه.
تا مدتها اصلا تحمل نداشتیم که لباسامونو مختلف انتخاب کنیم
با اون قد بلند و اندام باریک و پوست سبزه و موهای فر کوتاه به اصطلاح آلمانی اون موقع، خواهرای خوشگل و مو بلند و سفیدو بلوریم،اگر دامن میخریدن منم دامن میپوشیدم و سوژه خنده اهل فامیل و محله بودم.
خرید مهر که میشد با مادرم میرفتیم بهارستان و سپهسالار و شب با کلی خرید برمیگشتیم خونه. رویای خریدهای جدیدم نمیزاشت تا صبح بخوابم و زودتر از همه از خواب بیدار میشدم و حیاط رو میشستم و با کیف و کفش های جدیدم ساعتها تو حیاط راه میرفتم و هیجان اولین روزی رو داشتم که قراره با کیف و کفش جدید برم مدرسه یادمه روزها این کارو تکرار میکردم و خواهرام هم گول جینگول بازی منو میخوردن و با هم طول و عرض حیاط رو قدم میزدیم.
بزرگتر و بزرگتر که شدیم دیگه خریدهام متفاوت شده بود ولی بازم طبق عادت بچگی چشممون دنبال خریدهای اون یکی بود ولی دیگه این یه امتیاز بود و اون اینکه لباسامونو بهم قرض میدادیم برای مدت کوتاه وبا شرط. مثلا اگر کثیف بشه کارت ساخته اس و اینکه حق نداری جایی که من با لباس تو رفتم بیای.
گذشت و گذشت تا هر سه ازدواج کردیم هنوزم دنبال این بودیم که کی چی خریده و پنج شنبه جمعه ها خونه مامانم خریدامونو میاوردیم و بهم نشون میدادیم ناگفته نمونه که اون موقع هم لباس ها بین ما رد بدل میشد جهت جا نماندن از کاروان خانم های خانواده همسر.
اوایل ازدواجم یه روز خواهرم اومد خونمون و قرار بود با هم به مهمونی مشترکی بریم مهمونی خونه خانواده همسرش بود و جشن بود.من رفتم آرایشگاه و موهای فرفریمو سشوار کردم و همه کارا انجام شده بود رسید به انتخاب لباسم.
خواهرم‌نشسته بود لبه تخت و هر لباسی که از کمد من بیرون میومد میگفت
وااااااای اینو نپوش من اینو قبلا پوشیدم آنیتا
من اون روز در انبوه لباسهایی که داشتم در واقع هیچی نداشتم که بپوشم فرصت خرید هم نبود اون روز خواهرم تنهایی به اون مهمانی رفت من موندم با موهای خوشگلم که رو دستم موند.
الانم که نگاه میکنم هنوزم‌ انگار بزرگ نشدیم من هنوزم‌ با تک تک کفش های نویی که میخرم ساعتها تو خونه راه میرم آشپزی میکنم،جارو میکنم،کتاب می خونم و یه عکس از خریدهای جدیدم برای گروه تلگرامی خواهریمون میفرستم و میگم:
_آهای کجایین بیاین
_الو الا
_الو الهام
_کفش و شلوارم جدیده
_لاک رو دارین طرحش من درآوردیه ها خواستین بیان قشم براتون بزنم.
_الو کجایین پس اونا هم مثل همون بچگی میان میگن ما هم میخوایم گاهی هم میگن به به کی میای تهران(نقشه دارن).
Read more
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه ...
Media Removed
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد حسه خیلی عجیبی بود چقدر از خوبیهام می گفت صدای گریه ی خانما بلند که می گفت: آهسته چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده واه چه حالی بودم همش از خوبیم می گن و ای کاشهاییکه ... امدم مجلس ختمه خودم
همه بودن
همه اونایی که نمی دونستم
عشق من توو دلشون وجود داره
تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد
حسه خیلی عجیبی بود
چقدر از خوبیهام می گفت
صدای گریه ی خانما بلند
که می گفت:
آهسته
چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده
واه چه حالی بودم
همش از خوبیم می گن
و
ای کاشهاییکه از رفتن ناهنگامم می گفتن
یادگاری هائیکه از من
پس از رفتن من ساخته بودن
از صمیمیت دوران حیاتم
روح من غلغلکش می امد
یکی می گفت:فلک گلچینش کرد
یکی گفت:معرفت فقط تو این مرد خلاصه می شد
دو نفر هم گفتن
این اواخر دیدن
که هوای دل من
یه جور دیگه شده بود
خلاصه
تو چهرم نوردیده بودن
شانس اوردن معلوم نبودم
وگرنه همه فکر می کردن دیونم یا امدم نمایشه کمدی
یک نفر هم می گفت:
من و اون چه صمیمی بودیم
عجیب بود
آخرین بار سه سال پیش با هم ارتباط داشتیم
یک نفر گلاب اورد و کتاب قرآن
که بخونن و ثوابشو برسونن به من
همه بر می داشتن
اما نمی دونم برای چی فقط لایه کتابو باز می کردن!!! اونکه صدبار پشته سرم به دروغ و بدگویی کرده بود
اون گوشه دیدمش
من رفتم کنارش
با گریه از خوبیهام می گفت
اون که هر روز می دونست به من بدهکاره
می امد، اما حرفی از بدهیش نمی زد
امد با لباس مشکی
خرما برداشتو
هیچ ذکری هم نگفت
گفت این اواخر یه پول بهش داده بودم
که باهاش کار کنه چون آدمه امینی بود!!!
اینجا بود یه نور امد
گفتم
نور
فرصتی می خوام
گفت:
می شه برگردی
روح من رفت کنار منبر
آروم به واعظ فهموند
این جمع منو می خوان
فرصتی گرفتم
که بر گردم
با اینکه بعضی هاشونم نقش بازی می کردن اما بودن، کساییکه نمی دونستم این همه منو دوست دارن،
روح من طاقته این همه گریرو نداره
واعظ آهسته گفت
معذرت می خوام
گویا شادروان مرحوم
زنده هستند هنوز
یه خانم جیغ کشید و غش کرد
آره، همونکه منو همش عشقم صدا می زد !!!
و همونیکه بدهکار بود به من
مضطرب، رفت که رفت
یه نفرم گفت:که تکلیف منو روشن کن
اگر مُرد خبر بدید خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگه باید بریم
اینجا بود که از خواب پریدم !!!
رسم همین بوده
ما واسه همین موضوع ها می ریم
با کلی ناراحتی!!!
کار ما نیست
بریم دله ناراحتو
شاد کنیم
کار ما گریه یا ثواب خریدن برایه مرحومان بوده و هست
خلاصه تو خواب دیدم
بد از اون موضوع
واعظ امد پایین
مجلس ختم از همه خالی شد
کجا رفتن نمی دونم
داشتم به خوابم فکر می کردم که
نور تو بیداری، از من پرسید:
بگو؟!؟ می آی؟!؟
یا با جمع اطرافیانه خودت می مونی ؟!؟
چه سوال سختی؟!؟
شوک بودم از مَردُمه زنده کشه مرده پرست
امیدوارم
شاد و موفق باشید
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
. ‎قسمت سیزدهم خاطرات ‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود ‎تا ...
Media Removed
. ‎قسمت سیزدهم خاطرات ‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود ‎تا آخرین روز های شهریور هم مدرسه ثبت نام نکرده بودم ‎دلم نمیخواست بهارستان باشم ‎بهارستان، شهری که توش زندگی میکردیم و میکنم، به شدت مهاجرپذیر شده بود و اختلاف فرهنگی توش زیاد بود ‎منم هیچوقت ... .
‎قسمت سیزدهم خاطرات
‎تابستونی که از کلاس پنجم داشتم میرفتم واسه راهنمایی، تابستون جالبی نبود
‎تا آخرین روز های شهریور هم مدرسه ثبت نام نکرده بودم
‎دلم نمیخواست بهارستان باشم
‎بهارستان، شهری که توش زندگی میکردیم و میکنم، به شدت مهاجرپذیر شده بود و اختلاف فرهنگی توش زیاد بود
‎منم هیچوقت به طور جدی زندگی نکرده بودم اونجا
‎قبلش ، صبح میرفتم اصفهان مدرسه و ظهر برمیگشتم خونه
‎یا ظهر میرفتم مدرسه و عصر برمیگشتم خونه
‎زیاد با آدما دمخور نبودم
‎حس جالبی نسبت به این شهر جدید نداشتم
‎پدرم مخالفت کرد با این که اصفهان برم مدرسه
‎میگفت خسته میشی تو این مسیر و این حرفا
روزاي آخر ‎شهریور یه مدرسه تو بهارستان ثبت نامم کرد
‎مدرسه راهنمایی کاشانی
‎غیاث الدین جمشید کاشانی
‎عجیب غریب بدبین بودم نسبت به این مدرسه
‎چون مال اون فضا نبودم
‎نه این که بد باشه
‎من تا حالا تو این شرایط زندگی نکرده بودم
‎روز اول مهر شد و من رفتم مدرسه
‎صبح با مامانم رفتیم و وایسادم سر صف
‎با چهره همکلاسی ها و اسم دو سه تا معلم ها آشنا شدم روز اول
‎نمیشد قضاوت کرد
‎اما چون بدبین بودم به اون شرایط، حالم خیلی گرفته بود
‎ظهر رفتم خونه
‎کلید انداختم و رفتم تو سالن
‎که دیدم اسباب و وسایل خونه چیزیش نمونده
‎با تعجب به بابام گفتم چی شده پس؟
‎گفت مامانت رفت خونه خودش
‎کاملا مغزم هنگ کرده بود
‎تازه یادم اومد که بله...چند روز پیش با مامانم و داییم رفتیم یه خونه اجاره کردیم
‎دیگه نمیتونستیم همه با هم زندگی کنیم
‎کسی مقصر نبود
‎این دو نفر اصلا واسه زندگی باهم ساخته نشده بودن
‎دو تا اخلاق مختلف
‎دو تا فکر مختلف
‎دو تا زندگی مختلف
Read more
. اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن ...
Media Removed
. اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن به دویدن، بعضیا دسته جمعی به سمت پناهگاه، بعضیا به سمت خونه‌هاشون. منم به سمت خونه دویدم، لبخند روی لبم بود، وقتی همه چراغ‌های محل خاموش شد یه دفعه فضایی که مثل نصف شب ظلمات بود عین دم صبح روشن شده‌بود. ... .
اذون مغرب بود، دم مسجد محل بودم، یه‌دفعه برقها قطع شد و صدای آژیر قرمز تو شهر پیچید. همه شروع کردن به دویدن، بعضیا دسته جمعی به سمت پناهگاه، بعضیا به سمت خونه‌هاشون. منم به سمت خونه دویدم، لبخند روی لبم بود، وقتی همه چراغ‌های محل خاموش شد یه دفعه فضایی که مثل نصف شب ظلمات بود عین دم صبح روشن شده‌بود. همینجوری که به سمت خونه می‌دویدم آسمون نیمه روشن رو نگاه کردم، هواپیماهای عراقی رو تو آسمون دیدم. نمی‌دونم اصلأ آدم می‌تونه تو گرگ و میش دم غروب وقتی داره می‌دوه هواپیماهای جنگنده رو توی آسمون ببینه یا نه، اما خب اون چیزی که می‌دیدم دوتا هواپیما بود که با فاصله خیلی کم از هم پرواز می‌کردن.
حس آرامش داشتم، شاید با یکم دلهره‌ی شیرین، مثل وقتی که سوار ترن هوایی میشی، اما ترس نه، می‌دویدم چون می‌دونستم الآن مامان نگرانم میشه و هول می‌کنه.
ته یه کوچه بن‌بست دوتا در بود که سمت راستی در خونه ما بود و سمت چپی خونه همسایه. در خونه باز بود، رفتم تو، روبروی در ورودی حمامی بود که بین ما و طبقه بالا که صاحبخونه زندگی می‌کرد مشترک بود. سمت راست راهرویی بود که مستقیم می‌رسید به ورودی خونه ما. خونه ما دوتا اتاق تو در تو بود که یه در چوبی از هم جداشون می‌کرد. روبروی در ما سمت چپ توالت بود و سمت راست راه پله که بالا می‌رفت و می‌رسید به خونه مریم خانوم صاحبخونه‌مون.
همینجوری که دستم رو به دیوار گرفته‌بودم که توی اون تاریکی زمین نخورم در رو باز کردم و رفتم تو. سمت چپ یه آشپزخونه کوچیک بود که به یه حیاط نقلی راه داشت. وارد اتاق که شدم صدای دختر نوجوون مریم خانوم رو شنیدم، بعضی وقتا موقع بمبارون پسر و دختر مریم خانوم میومدن پایین.
دخترش دستم رو گرفت و کشید زیر چادرش و چادرش رو کشید رو سر من و خودش. تو اون تاریکی وقتی چادرش رو تکون می‌داد با الکتریسیته‌ای که از اصطکاکش با موهای سرمون درست می‌شد جرقه‌های کوچیکی می‌زد. برای اینکه به خیال خودش حواس من رو از بمبارون پرت کنه و نترسم هی چادرش رو تکون می‌داد و جرقه‌های ریز و رنگ و وارنگی که جلوی چشممون درست می‌شد رو بهم نشون می‌داد و می‌خندید.
(ادامه در کامنت🔻🔻🔻)
Read more
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی ...
Media Removed
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت ... ،
(((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک ))))
سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت کنم ، ولی وقتی اون نگاه خشمگین و خسته تو را میبینم و پر درد ها و رنجهای بیرون خونه هست ، ناراحت و غمگین میشم ولی باز به خودم میگم که بابا خسته ست مهم نیست .دوباره که میام نزدیکت وقتی میبینم به من توجه نداری نا امید میشم . بابا میدونم برای آینده من داری تلاش میکنی ، تو دنیای منی ، دوستدارم که باهات گاهی وقتها بازی کنم و بیام توی بغلت بشینم ، یا جلوی من بنشینی و من با اون صورت زیبای تو که برای من مثل صورت دنیاست بازی کنم . دوستدارم کنارم بشینی و با من کمی بازی کنی ، دوستدارم بیای باهم بریم بیرون و من در کنار تو قدم بزنم و به همه با صدای بلند بگم که تو بهترین بابای دنیایی . وقتی که تو میای خونه و همش سرگرم کارهای خودت توی گوشیت هستی خیلی دوستدارم جای اونهایی باشم که توی گوشیت هستن تا به من هم همینطور توجه کنی . یاد اون ماه های اول زندگی خودم می افتم که همش نگرانم بودی نکنه تب کنم یا دلم درد بگیره یا مریض بشم و دنبال یک لبخند کوچیک روی صورت من بودی، ولی حالا دیگه حوصله منهم نداری ولی بابا جون بدون که خیلی دوست دارم و به توجه و‌محبت تو نیاز دارم . اینو بدون که من همه‌چیزو از تو یاد میگیرم . .
مامان جون سلام ، مادر گلم ،من به تو افتخار میکنم چون تو بهترین و دلسوز ترین مادر دنیایی . خیلی دوست دارم . چقدر دوست دارم که تو کنارم بنشینی و با من بازی کنی و یا برام شعر بخونی و برقصی مثل همون موقعهایی که توی دلت بودم . میدونم همیشه سرت به کارهای خونه مشغوله ولی مامان دوستدارم زمانهای خالی رو با من بازی کنی . یادم میاد که اون روزها که توی دلت نزدیک قلب مهربونت بودم همش دست روی شکمت میکشیدی و قربون صدقه من میرفتی و همش منتظر من بودی تا به دنیا بیام و گاهی برایم شعر میخوندی و باهام حرف میزدی . ولی الآن همش دست روی اون صفحه تبلت و گوشیت میکشی و منو یادت میره . هر وقت میام نزدیکت که باهات بازی کنم سرت توی اون گوشی و شبکه های اجتماعیه و یا همش داری توی اون پیج اقای جدیدی می چرخی . دوست دارم برم به این آقای جدیدی بگم .............. ادامه در کامت اول 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #جدیدی
Read more
. ‎قسمت ششم خاطرات کودکی ‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه ...
Media Removed
. ‎قسمت ششم خاطرات کودکی ‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه پدربزرگم کار میکردم ‎یه کارگاه تراشکاری داشت با چهار پنج تا کارگر ‎قرار بود بشینم پشت دریل و یه سری واشر که تعدادش خیلی زیاد بود رو پخ بزنم و بابت هر یه دونه قطعه مزد بگیرم ‎یا به قول معروف قرار بود ... .
‎قسمت ششم خاطرات کودکی
‎تابستون، با همون شوغ و ذوق پسر عمه شدن میگذشت و من بعضی روزا میرفتم کارگاه پدربزرگم کار میکردم
‎یه کارگاه تراشکاری داشت با چهار پنج تا کارگر
‎قرار بود بشینم پشت دریل و یه سری واشر که تعدادش خیلی زیاد بود رو پخ بزنم و بابت هر یه دونه قطعه مزد بگیرم
‎یا به قول معروف قرار بود کنتراتی بام حساب کنه
‎پخ زدن، همون گرفتن تیزیه لب قطعس
‎رفتم نشستم سر کارم، آهنگم تو گوشم و کار میکردم
‎ظهر که شد، نهارو خوردیم و یه استراحتی کردیم و دوباره مشغول کار شدیم
‎آقای مرادیان که سرکارگرمون بود و همه کارای فنی کارگاه به عهده اون بود، اومد که قطعه های منو چک کنه تا ببینه درست انجام میدم کارمو یا نه
‎کنار دریل، سه تا ظرف یا به قول خودمون استمبولی قطعه بود
‎یکیش قطعه های پخ نخورده بود که باید کاراشو میکردم،
‎یکی دیگه قطعه هایی بود که خودم کاراشو انجام داده بودم،
‎آخری هم یه ظرف بزرگ بود که قطعه های کامل رو ریخته بودن اون تو و آماده تحویل بود
‎قرار بود من عصر به عصر قطعه هایی که خودم زدم رو بشمرم و تحویل بدم تا حقوقمو بگیرم...
‎حالا از عمق فاجعه دور نشیم
‎خلاصه، چندتاشو نگاه کرد و ظرفی که من پخ هاشو زده بودم رو زرتی ریخت تو ظرفی که از قبل کارگرای دیگه کاراشو کرده بودن
‎منم نشمرده بودم قطعه هامو
‎چشتون روز بد نبینه
‎ما یه بغضی کردیم و سرمونو انداختیم پایین و از کارگاه رفتیم بیرون
‎انگار نه انگار ما رفته بودیم اونجا که حوصلمون سر نره تو تابستون
‎نه دنبال پولی بودیم نه هیچی
‎ولی اون لحظه خودمو یه بچه فقیر زیر بارون تصور کردم که یه مرد پولدار با یه ماشین شاسی بلند با سرعت از کنارم رد شده و تموم هیکل منو با گل یکی کرده 😂😂
‎یادش بخیر
‎هنوز گاهی اوقات که یادش میوفتم خندم میگیره ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو ...
Media Removed
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش ‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز ‎اونم قبول کرد و راه افتادیم ‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم ‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه ‎با یه ... .
‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی
‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
‎اونم قبول کرد و راه افتادیم
‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه
‎با یه فلاکتی رفتیم بالا
‎از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
‎تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
‎بابامم جلوتر از من بود
‎میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
‎حالا ندو و کی بدو
‎همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد ‎منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
‎خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم ‎همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
‎دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
‎بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
‎رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
‎دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
‎دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
‎تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم ‎ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
‎یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
‎لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
‎من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
‎با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
‎باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و ...
Media Removed
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج ... (جنون قسمت دهم)
عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج منظم قلبم روی مانیتور دیده میشد و صداش تو سرم می پیچید.بدنم شروع کرد لرزیدن.یعنی امیدی به زنده موندنم هست؟آهی از ته دل کشیدم و از دیدن وضعیت خونوادم دلم به شدت سوخت و اشکم روان شد.دیگه حس نداشتم رو پاهام وایسم برای همینم عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و همونجا سر خوردم روی زمین...چقدر دلم می خواست برم عزیزجون و بغل کنم و بهش دلداری بدم.چقدر دلم می خواست که دوباره چشام تو چشای خسته و رنج کشیده آقاجون بیفته تا برای زحمتی که برام کشیدن ازشون حلالیت بطلبم.خدایا حالا پول بیمارستان‌ و از کجا میارن؟نقش زمین شده بودم و تو افکارم غرق بودم که پروانه کنارم نشست و با نگاه مهربونی گفت:بهتره دیگه بریم.موندن ما اینجا دردی را دوا نمی کنه.اشکامو با کف دستم پاک کردم و گفتم:تو برو من...من می مونم.دستم و گرفت و گفت:اما بهتره همراه من بیای.با نگاهی که بهش کردم...دستمو رها کرد و گفت:اوه...یادم نبود.از حرکتش خندم گرفت.آخه در عین بی پروایی,چشمای معصومی داشت و بعضی از حرکاتش خیلی شیرین و بانمک بود.در حالی که لباش مثل بچه کوچولوها آویزون بود...چش غره ای بهم رفت و گفت:برای چی می خندی؟توی چشاش دقیق شدم و گفتم:همیشه دلم می خواست یه خواهر کوچولو مثل تو داشته باشم.یه ایییش گفت و وایساد.بعد ابروهاشو بالا برد و با یه ادای خاصی گفت:اما من اصلا دوست نداشتم یه داداش ماست و خیار مثل تو داشته باشم.با این حرف انگار توی دنیای دیگه ای غرق شده باشه تو خودش رفت.کنارش ایستادم و گفتم:حرفتو که زدی دیگه چرا قیافه می گیری؟اما اون انگار صدامو نشنید.به یه گوشه خیره مونده بود.دستمو چندبار جلو چشاش تکون دادم تا به خود اومد.پرسیدم:کجایی؟با اخم تو چشام خیره شد و آروم گفت:بالاخره میای بریم یا خودم برم؟دور تا دور اتاق و بازم از نظر گذروندم.برای چند ثانیه یادم رفته بود تو چه وضعیتیم.غم بزرگی روی دلم نشست.عزیزجون قرآن و بوسید و توی صورتش نگه داشت.زیرلب داشت زمزمه می کرد.از شونه هاش که میلرزیدن عمق گریش معلوم بود.بی تاب شدم,رفتم کنارش و سرش و از روی چادر بوسیدم.دلم می خواست بغلش کنم و زار زار گریه کنم.دستمو پشت شونه های لرزونش کشیدم.نمیدونم چی شد انگار حس کرده باشه یهو آروم شد... ادامه دارد.باسپاس بیکران (مهرا)
Read more
. پاییز پارسال همین وقتا در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم! تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ... .
پاییز پارسال
همین وقتا
در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم!
تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ادم‌های اطرافم بجز ۴ ۵ نفر رو گذاشته بودم کنار. رفتم توی غار! درونگرا شدم،‌ انزوا طلب شدم و دچار وحشت از معاشرت! اون روی نایس و لایف ایز بیوتیفول نابود شده بود.
حالا الان بعد از یک سال
تمام درهای زندگیم بازه
چارطاااق
و دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که بی نهایت روشنه و نا محدوده.
کردیتِ این من تعلق میگیره به سارینا، به الهام و سینا که تو تاریک‌ترین، کثافت‌ترین و سردترین روزهای زندگیم، کنارم ایستادن. موندن باهام.
کردیتِ این‌ من تعلق میگیره به بقیه‌ی دوستایی که ایستادن کنارِ من توی تاریکی رو انتخاب کردن.
من توی اون روزهای تاریک، هیچ‌وقت اون شبِ ساحلِ هرمز و حرف‌هام با فرید و هومن رو ندیده بودم. هرمز و اون مومنت‌هایی که قلبم و روحم رو عمیقا تاچ کرد رو ندیده بودم. این جمع رو ندیده بودم.
این شب‌های روشن‌ رو واقعا ندیده بودم
جلو روم فقط تاریکی بود.
دیدم هومن ته فیلمی که دیشب گرفته گفته زهرا تولدت مبارک، امیدوارم اون چیزایی که برات مبهمه، روشن و قطعی بشه.
روشن تر از همیشه است هومن.
پیمان گفت خوشحالم تیکه‌های پازل زندگیت سر جاشه، هست پیمان. همه چیز سر جاشه!
به فرید گفتم مدت‌هاست شب‌ها با لبخند میخوابم. گفت زندگی مگه جز اینه؟ نه نیست.
پگاه پرسید حست چیه و جواب من "خیلی" بود.
من سرشارم. سرشار! و ۲۳ سالگیم رو میبوسم.
این "من" بهترین منِ ممکنه!
بچه‌ها دوستون دارم هر ۱۹ نفرتون رو. حضورتون گرمم کرد. هی ازتون فاصله میگرفتم و نگاهتون میکردم و دلم ضعف میرفت برای چیزی که هستیم.
تولدم رو مبارک کردید.
دستم رو گذاشتم رو شونه‌ی غزاله و با لبخند گفتم: کی فکرشو میکرد؟
.
پیمان انگار داره دیوار رنگ میکنه با اون اسپری. خیلی متعهدانه. یه جوری که من قدم قدم دارم دور میشم:))))
سارا که کلاه رو گذاشته سرش یه جوری که انگار تولد اونه. این بچه رو قبل تولد‌ها توجیه کنید:)))))
کامنت‌های علیرضا در زمینه‌ی فیلم:))) غُرررر غُرررر
بچه رو از بیمارستان کشوندن همین میشه دیگه. غزاله این وقتا بهت یه چیزی میگه، همون:)))) مرسی که رسوندی خودتو:))))
دوستون دارم❤✨
Read more
امروز تولد بهترین داداش دنیا ؛ بهترین مرد زمین ؛ بهترین تکیه گاه دنیا ؛ میگن فرشته ها مرد نمیشن اما اگر ...
Media Removed
امروز تولد بهترین داداش دنیا ؛ بهترین مرد زمین ؛ بهترین تکیه گاه دنیا ؛ میگن فرشته ها مرد نمیشن اما اگر یه فرشته مرد میشد حتما اون میشد این پسر ... همیشه خدا رو شکر میکنم که تورو برای ما به این دنیا فرستاد... نمیدونم تو اون دوسالی که من بودم و تو نبودی چطوری نبودتو تحمل میکردم ... حتما خیلی سخت بوده اما ... امروز تولد بهترین داداش دنیا ؛ بهترین مرد زمین ؛ بهترین تکیه گاه دنیا ؛ میگن فرشته ها مرد نمیشن اما اگر یه فرشته مرد میشد حتما اون میشد این پسر ... 🌹 همیشه خدا رو شکر میکنم که تورو برای ما به این دنیا فرستاد... نمیدونم تو اون دوسالی که من بودم و تو نبودی چطوری نبودتو تحمل میکردم ... حتما خیلی سخت بوده اما الان یروزم ندیدنت محال بهترین داداش دنیا 💋🌹❤️ حتماً اسفند به خودش افتخار میکنه که تو توش به دنیا اومدی‌‌‌‌ ‌ دوست دارم ❤️❤️❤️ #تولدت_مبارک @yashar.alijani
Read more
روزا فقط کار و شب تو درد و غم اون مرد من بودم ، اون مرد من بودم ... شديدا اين روزا احتیاج داشتم که بنویسم که يكم خالي شم ، همون موقع بود كه پورنام برام کارشو فرستاد و از موضوع کار خوشم اومد و قرار شد که بنویسم منم یه ورس روش. اينطوري شد كه موزیک جدید به اسم #توفان_لعنتی، همراه رفیق خوبم #پورنام با تنظیم ... روزا فقط کار و شب تو درد و غم
اون مرد من بودم ، اون مرد من بودم ...
شديدا اين روزا احتیاج داشتم که بنویسم که يكم خالي شم ، همون موقع بود كه پورنام برام کارشو فرستاد و از موضوع کار خوشم اومد و قرار شد که بنویسم منم یه ورس روش.
اينطوري شد كه موزیک جدید به اسم #توفان_لعنتی، همراه رفیق خوبم #پورنام با تنظیم #بردیاعراقی آماده شد و می تونین بشنوین از #رادیوجوان
منتظر کامنتهای پر از محبتتوم هستم. به اشتراک بذارین
@bibakmusic @pournam_ab @bardia.araghi @radiojavan #radiojavan #pournam #mohammadbibak #bardiaaraghi #rap #persian #hiphop #رپ #رپفارس
Read more
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت دوم كاره نا تمومت دخترته؟ كاره ناتمومت زنته؟ كاره ناتمومت ...
Media Removed
1️⃣4️⃣ -زمزمه هاى بيدارى، پرستار- قسمت دوم كاره نا تمومت دخترته؟ كاره ناتمومت زنته؟ كاره ناتمومت خودتى! يه جاى اين دنيا واستادى، وقتى واستادى همه چى كنارت بى حركت موند، اين ادما بودن كه هى نميفهمنت و از كنارت رد ميشن مثل من شب از بيمارستان كه ميرم خونه، همين راسته ى بلوار كشاورز رو كه ميگيرم، ... 1️⃣4️⃣
-زمزمه هاى بيدارى، پرستار-
قسمت دوم
كاره نا تمومت دخترته؟ كاره ناتمومت زنته؟
كاره ناتمومت خودتى!
يه جاى اين دنيا واستادى، وقتى واستادى همه چى كنارت بى حركت موند، اين ادما بودن كه هى نميفهمنت و از كنارت رد ميشن
مثل من
شب از بيمارستان كه ميرم خونه، همين راسته ى بلوار كشاورز رو كه ميگيرم، هى يادم مياد چيزى رو كه نبايد يادم بيادش. هى يادم مياد و اون وقت من واميستم. همه چيز با من واميسته اما ادما عينه ادم اهنى از كنارم رد ميشن و اين منم كه با يه اشاره ى دستم هر جا رو كه بخوام هى ميگردم. خودم رو پرت ميكنم وسط سال هاى اول پزشكى، وسط راهرو هاى #دانشگاه، ميون كتابخونه...
ميدونى كتابخونه يكى از بهترين جاها براى بوسيدن يه نفره. ينى ميخوام بهت بگم كتابخونه هميشه خلوت بود به روز ميون راهرو هاى قفسه هاى كتاب وقتى كسي نبود، يهو دستام رو گرفت و منو برگردوند، نفهميدم چى شد، انقد يادمه كه من چشمامو بسته بودم و بى مهابا داشتم يه نفر رو #ميبوسيدم يه نفر رو براى اولين بار ميبوسيدم
با اين كه #قلبم داشت تو تند ترين حالتش ميزد ولى دروغ چرا جسارتش رو تحسين كردم اين كه اينكه انقدر جرات داشت به چيزى كه دلش ميخواد برسه، من رو بوسيد و رفت
حتى پشت سرش رو هم نگاه نكرد. چند ساعت بعدش از يه باجه #تلفن عمومى بهم زنگ زد بارون ميومد، شايد باور نكنى ولى من بين اون قفسه ها هنوز ايستاده بودم
برگشت گفت ميدونى امروز بهترين روز زندگى منه؟
برگشت گفت ميدونى چقدر واسه امروز نقشه كشيدم؟
برگشت گفت ميدونى #معجزه ينى چى؟
اينا رو گفت واسه كافه ى پشت دانشگاه نزديك #بلوار قرار گذاشت
Read more
سلام به همگی عشقای من چه طورین؟ وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ ...
Media Removed
سلام به همگی عشقای من چه طورین؟ وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ اما نگران نباشه من بهش می گم. قسمت ۵۲: به بدن بدون جون شارلوت نگاه کردم کابوسم جلوی چشم راه می رفت اما من چه طور این کار رو کردم شاید یکی دیگه بوده و فقط اون کابوس بود من نمی دونم "چه طور این اتفاق افتاد؟" ... سلام به همگی عشقای من چه طورین؟
وایی من که دارم میمیرم از خنده چون پاول نمی دونه وان دایرکشن چی هست خخخخ اما نگران نباشه من بهش می گم.
قسمت ۵۲:
به بدن بدون جون شارلوت نگاه کردم کابوسم جلوی چشم راه می رفت اما من چه طور این کار رو کردم شاید یکی دیگه بوده و فقط اون کابوس بود من نمی دونم "چه طور این اتفاق افتاد؟" با صدای پر خشم گفتم. "دیشب ما گرگ شدیم یعنی ماه کامل بود و ما تبدیل به گرگ شدیم یعنی اگر جو نبود شاید منم به کسی آسیب می رسوندم" پاول گفت. اما ادامه داد "و یک گرگینه به شارلوت حمله کرده" اون به زور حرف میزد "و اون من بودم" صدام کاملا می لرزید اگه من باشم نه شارلوت دیگه نیست و من نمی تونم خودم رو هیچوقت به خاطرش ببخشم"ما هنوز مطمئنن نیستیم که تو بودی شاید یک گرگ دیگه بوده" هری گفت. نایل گفت"درسته…پس لیام کجاست؟" ولی من می دونم این من بودم رفتم روی زمین کنار شارلوت نشستم صورتش مثل گچ سفید شده بود و هیچ حسی توش نبود دستاش رو تو دستم گرفتم نبضش نمی زد و دستاش خیلی سرد بود من نمی تونم این رو تحمل کنم نمی تونم اول کندیس بعد آدام و الان هم شارلوت این خارج از توانمه در باز شد (و گل اومد شوهر من خوش اومد خخخخ) لیام با سرعت اومد سمتمون و یک کتاب دستش بود من این کتاب رو قبلا تو زیرزمین دیده بودم "ما می تونیم شارلوت رو برگردونیم من فقط به کمکتون نیاز دارم" ،"چی چطوری" باربارا داد زد معلومه خیلی سورپرایز شده "کتاب رو گذاشت رو میز و ورق زد تا به یک جادو رسید "با این جادو ما می تونیم بریم تو برزخ و روح شارلوت رو برگردونیم به بدنش که باعث میشه تمام زخماش خوب بشه و اون دوباره بتونه زندگی کنه" اون اینا رو تند گفت "من فقط به یک نفر نیاز دارم تا این رو باهام انجام بده خواهش می کنم" اما نگاهی به اون نوشته های قدیمی انداخت و گفت "اما این جا نوشته که ممکنه نتونی از برزخ برگردی ما نمی تونیم همچین ریسکی کنیم" ،"اما این امکانش خیلی کمه" من می خواستم برم جلو و بگم که من هستم اما پاول دستم رو گفت البته مه اون ذهنم رو خوند و لیام وقتی دید کسی چیزی نگفت با عصبانیت رفت طبقه پایین .(خونش سه طبقست!!) منم رفتم طبقه بالا تو اتاق پاول و پاول هم اومد تو "چرا نمی ذاری اون جادو رو انجام بدم" پاول اومد نزدیکم "می دونم شارلوت دوست هممونه اما تو دیدی اگه نتونی برگردی چی هان اگه نتونی" ،"حداقل اون وقت دیگه این حس افتضاح رو ندارم که حس کنم شارلوت رو من کشتم" سرم رو انداختم پایین /ادامه کامنت اول/
Read more
۰ دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها ...
Media Removed
۰ دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها هنوز میپرسن کی ازدواج میکنی؟ بعضی‌ها که ازدواج رو ریخت و پاش و خرج زیاد و لباس دست و پا گیر پوشیدن میدونن. ازدواج ما ساده، کافی و زیبا بود. من استرس داشتم که تو الان میای و من رو توی لباس قشنگم که خاله ... ۰
دو سال پیش همچین روزی تو توی راه بودی. داشتی برمیگشتی اهواز. روز قبلش ما ازدواج کرده بودیم. بعضی‌ها هنوز میپرسن کی ازدواج میکنی؟ بعضی‌ها که ازدواج رو ریخت و پاش و خرج زیاد و لباس دست و پا گیر پوشیدن میدونن. ازدواج ما ساده، کافی و زیبا بود. من استرس داشتم که تو الان میای و من رو توی لباس قشنگم که خاله افسانه با عشق برام دوخته بود میبینی و آیا بالاخره میگی زیبا شدی یا نه. آرایشگاه نرفتم، همیشه دوست داشتم مثل همیشه باشم چنین روزی. خودم خودم رو درست کنم. تو اومدی اما حرفی نزدی. احتمالا از ذوقت. ازت پرسیدم لباسم قشنگه؟ گفتی خیلی. خیلی قشنگ بود. هیچوقت لباس ماکسی نپوشیده بودم. اون روز هم لباسم کوتاه بود با تورهای ظریفی که دور کمر و روی بازوهام تاب خورده بود. من مثل همیشه از پشت سفره‌ی زیبا و منحصر به فرد عقدم که خودم چیده بودم سعی در مدیریت کارها داشتم. فریبای عزیزم یه دستش دوربین بود و یه دستش سینی چای. مامان خوشحال بود و زیباتر از همیشه.جای فروز خالی بود. رفتم که امضا کنم، عمو نادر صدام کرد، گفت بسم الله بگو. گفتم. نگران ذغال‌های اسفند بودم. من همیشه عاشق بوی اسفند بودم. بله رو که گفتم اشک میریختم. هر اشکم دلیل خاص خودش رو داشت. یکیش نبودن بابا. یکیش خوشحالی از بودن خالصانه‌ی خانواده‌م. بله رو که گفتم یکی اسفند دود کرد و دنا نقل پاشید. یکیش خورد تو سرم و کلی خندیدم. بله رو که گفتم دود اسفند رفت تو سقف و صدای آژیر دراومد. دایی سعید گفت کِلِ الکترونیکی بود! عاقد گفت صبر کنین هنوز مونده. حلقه که داشتم میذاشتم توی انگشتت یکی گفت اون دست راسته! راست میگفت. بعد حلقه‌ی خودمُ خودم برداشتم و داشتم میذاشتم توی انگشتم که یهو یادم افتاد تو باید بذاری برام! کِل زدم. حلقه رو که گذاشتم توی دستت کل زدم. حلقه رو که گذاشتی توی انگشتم کل زدم. عسل خوردی کل زدم. عسل خوردم هم. فرداش خاله افسانه گفت من خیلی کِل زدم برات. خاله سهیلا هم. نه توری بالای سر ما بود و نه تشریفات خاصی داشتیم. همه چیز ساده بود مثل خودمون. یه ازدواج کوچیک و قشنگ بعد از کلی غصه و شکست و دلخوری، خونه‌ی مادرجون با بزرگترهامون و موزیکی که از لپتاپ پخش میشد. یادمون نبود عکس دو نفره بگیریم. عکس‌ها همه دِلی بودن و راحت. دو سال گذشته، امروز نیستی. توی راه هم نیستی. توی آفیس داری کار میکنی. میدونم وقتی کار میکنی فکر ساختن مزرعه نیروی محکرته. ممنونم که اینهمه سختی رو تحمل میکنی عزیزم. آرزو میکنم نهال‌های مزرعه‌ زود قد بکشن و تو از صبح مشغول رسیدگی به بادمجون و فلفل و گوجه باشی. منم شیر گاو بدوشم و به وسعت مزرعه برقصم.
Read more
• دیروز دقیقا وقتی که داشتم بند کفشم رو محکم میکردم که برم برای ورزش، صفحه گوشیم روشن شد و یه کامنت برام ...
Media Removed
• دیروز دقیقا وقتی که داشتم بند کفشم رو محکم میکردم که برم برای ورزش، صفحه گوشیم روشن شد و یه کامنت برام اومد «مهسا جون اینقدر رژیم نگیر تو کلا هیکلت ناقصه» حتی اونقدر براش وقت نذاشتم که باز کنم بخونم ببینم ادامه‌ش چی نوشته. یه لبخند زدم و اتفاقا دیروز بیش‌ترین کالری رو در یک ماه گذشته سوزوندم. هر ...
دیروز دقیقا وقتی که داشتم بند کفشم رو محکم میکردم که برم برای ورزش، صفحه گوشیم روشن شد و یه کامنت برام اومد
«مهسا جون اینقدر رژیم نگیر تو کلا هیکلت ناقصه»
حتی اونقدر براش وقت نذاشتم که باز کنم بخونم ببینم ادامه‌ش چی نوشته. یه لبخند زدم و اتفاقا دیروز بیش‌ترین کالری رو در یک ماه گذشته سوزوندم. هر جا نفسم می‌برید و می‌خواستم بایستم استراحت کنم، یاد اون حرف میافتادم و انگاری که یه انرژی مضاعف بهم وارد میشد دوباره می‌دویدم.
بذارین یه حقیقتی رو بهتون بگم من هر وقت تو زندگیم به یه موفقیتی رسیدم سر یه حرفی بوده که می‌خواسته به من بگه «تو نمی‌تونی.»
یادمه پیش دانشگاهی که بودم یکی از معلم‌ها برگشت به کل کلاس گفت «شماها با این درس خوندنتون هیچ جا قبول نمی‌شین.» بعد رو کرد به من گفت «علی الخصوص شما»
اولین روزی که وارد دانشگاه تهران شدم، دوست داشتم یه سلفی با همون سردر معروف ۵۰تومنی بگیرم براش بفرستم بگم «علی الخصوص من» (حیف شماره‌ش رو نداشتم.)
.
این آدم‌ها تنها هدفی که دارن اینه که نذارن شما به بیشتر از چیزی که دارین دسترسی داشته باشین چون خودشون ندارن یا سعی کردن و نتونستن که داشته باشن.
برای همین هر وقت از هر جایی حرفی شنیدین که طبیعتا باید ناراحتتون کنه، یه یا علی بگین و نذارین اون آدم به هدفش که ناراحت کردن شماست برسه.
اون دوستمون هم یا کامنتش رو پاک کرده یا منو بلاک کرده. خلاصه کن نتونستم جوابش رو بدم که «مرسی که انگیزه مضاعف من شدی برای بهتر رژیم گرفتن و بیشتر لاغر کردن»
.
#یاعلی
Read more
سلام به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم ...
Media Removed
سلام به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم به داستان قسمت 55: "پاول ...من یه چیزی فهمیدم" باربارا با صدای لرزون گفت و شروع کرد به تعریف کردن در مورد یک طلسم که ما با اون می تونیم هیلی رو برگردونیم اون طلسم باید در ساعت 12 انجام میشد و ما اصلا ... سلام
به من فحش ندین که همش تقصیر @1d.fanfic.tvd هست هی می گفت بذار من اول بنویسم بعد تو اوف خب برگردیم به داستان
قسمت 55:
"پاول ...من یه چیزی فهمیدم" باربارا با صدای لرزون گفت و شروع کرد به تعریف کردن در مورد یک طلسم که ما با اون می تونیم هیلی رو برگردونیم اون طلسم باید در ساعت 12 انجام میشد و ما اصلا وقت نداشتیم چون ساعت 11 بود زود راه افتادیم و تقریبا از شهر خارج شدیم اون کوهستان ها پر از مه بودن و حسابی تاریک فقط نور ماه اون جا رو یکم روشن کرده بود بالاخره به یک جایی رسیدیم که باید پیاده می رفتیم از ماشین پیاده شدیم و من چراغ قوه رو به سمت باربارا پرتاب کردم از کلی سنگ و تپه گذشتیم تا به اون غاری که باید طلسم رو در اون جا انجام می دادیم رسیدیم صدای چک چک آب میومد همین الانا باید انجامش بدیم به باربارا گفتم "باربی الان وقتشه تو مطمئنی می خوای این کار رو انجام بدی"،"آره مطمئنم که می خوام" ادامه داد"حالا چشمات رو ببند و ذهنت رو خالی کن همچنین به هیچی فکر نکن حالا با من تکرار کن" با این حرفش یاد اولین روزی که هیلی رو دیده بودم افتادم اون هم دقیقا همینا رو گفت چشام می سوختن و من فقط اون رو می خوام "ای باد قدرتمند،زمین زندگی بخش،آب پاک کننده،آتش سوزاننده،اجابت کن خواسته ما را" احساس سبکی می کردم که یک لحظه اون احساس تموم شد و من چشمام رو باز کردم ما وسط همون جنگل بودیم "یعنی ما الان تو برزخیم" باربارا گفت. "خب این طور به نظر میاد...خب به دو گروه تقسیم میشیم تو از اون ور برو، منم از این ور تا پیداشون کنیم" اون سرش با تردید تکون داد و راه افتاد منم به راهم ادامه دادم دیگه فکر کنم نزدیک ها صبح بود و هوا گرگ و میش بود ولی خب من تو برزخم و خسته نمی شم خورشید در اومده بود و الان دیگه صبح بود داشتم ناامید می شدم چون انگار هیچ کس اون جا نبود تا این که یک صدا شنیدم سرم رو آوردم جلو تر اون هیلی بود اون رو زمین پر چمن دراز کشیده و به آسمون ذل زده و با دستاش داره چمن های کنارش رو میکنه
داستان از نگاه هیلی:
این جا خیلی حوصله سر بره مثل اینه که تو ی کره زمین تنها آدم باشی من نمی دونم مگه این جا برزخ نیست پس بقیه روح ها کوشن شاید می تونستم کندیس و آدام رو این جا ببینم اما هیچ کس نیست شارلوت هم معلوم نیست کجا غیبش زده چمن ها رو محکم تر کندم "هی آروم باش چمنای بیچاره چه گناهی کردن" یکی کنارم نشست سرم رو آوردم بالا "پاول... من فکر نمی کردم این جا ممکنه رویا هم ببینم" یعنی من الان خوابم ⬇ادامه کامنت اول ⬇
Read more
[قسمت28] عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست ...
Media Removed
[قسمت28] عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست دادیم و درحالی که هردو به خاطر چهره ی مضحک پسرتازه وارد میخندیدیم داشتیم! در واقع اون زمانی که من از خنده دستهامو روی صورتم گذاشته بودم دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و توی یک حرکت لبهاشو به لبهام چسبوند بعد ... [قسمت28]
عجیب ترین مسئله ی رابطه ی من و هالسی،بوسه ای بود که بعد از مسابقه ای که با ماشین هامون توی پیست دادیم
و درحالی که هردو به خاطر چهره ی مضحک پسرتازه وارد میخندیدیم داشتیم!
در واقع اون زمانی که من از خنده دستهامو روی صورتم گذاشته بودم دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و توی یک حرکت لبهاشو به لبهام چسبوند
بعد ازاینکه متوجه شدم اون برای بوسه پیش قدم شده محکم کمرش رو برای جلوگیری ازهر پشیمونیه احتمالی گرفتم و تند و به سرعت شروع به بوسیدنش کردم
بعداز یک ماه رابطه ی سرد و خشک این عجیب ترین اتفاقه بین ما محسوب میشد
و شب،بعداز خوردن شام دونفره توی پیست بعدازاینکه دلیل اون بوسه رو پرسیدم جواب شگفت انگیزی گرفتم!!
-ما دوستیم نه؟پس این نباید انقدر غیرعادی باشه!
یعنی به این سرعت عاشقم شد؟من روی چندین ماه حساب باز کرده بودم!
قدرت و تاثیر تو روی دخترها باورنکردنیه لیام!لبخند ژکوندی توی آیینه به خودم تقدیم کردم و از خونه خارج شدم
صدای زنگ موبایلم بلند شد و قبل از لمس دستگیره ی در ماشین بدون نگاه کردن به شماره پرسیدم:یه نفر از ترس اینکه من به قرار نیام دو بار تا الان باهام تماس...
-با کسی قرار داری؟؟
لبخندم محو شد و به سرعت صداموصاف کردم:شما؟
-احمق!به شماره نگاه کن!
-از کجا میدونی که نکردم؟؟
-چون الان دقیقا کنار در بسته ی خونه ات ایستادم و به قیافه ی خنده دارت زل زدم!
با این وجود نمیخندم چون فکر نمیکردم با کسی قرار داشته باشی و حالا باید برگردم خونه!!
موبایلم رو قطع کردم و به نایل که با چهره ی پر از تمسخرش به سمتم میومد نگاه کردم
-متاسفم که ازت دعوت نمیکنم بیای تو!
ابروهاشو بالا داد و با تعجب تکرار کرد:نمیذاری بیام تو؟
دستم رو روی دستگیره ی در فشار دادم و جواب دادم:من قرار دارم از دیدنت خوشحالم نایل اما باید برم پس..
-هی احمق!من نیومدم به تو سر بزنم!
خندیدم:میدونی برای اینکه نشون بدی ضایع نشدی حرف مزخرفی زدی!
-اما من اینجام چون خونه ی دختری که باهاش دوست شدم نزدیک خونه ی توئه
لبهامو جلو دادم:خوبه که دیگه سینگل نیستی!
-حداقل اونقدر باهمه ی دخترهای شهر نبودم که مجبور شم با یه لزبین دوست شم!باور نمیکنم لی!دقیقا چه مرگته؟
نفسم رو با فشار بیرون دادم و دستم رو روی گردن نایل کشیدم
-تو همه چیزو نمیدونی!
-خوشحال میشم اگه بهم بگی..
خدایا اون داره با من شوخی میکنه نه؟؟
-گوش کن هالسی الان منتظر منه و من بعدا بهت میگم ک..
-الان لیام
لبهامو برای فرو نکردن دندون هام توی گوشت بدن نایل روی هم فشردم و دستم رو به ماشین تکیه دادم
-من با اون دوستم چون فقط میخوام تاحدودی باهاش بازی کنم!
Read more
چند سال پيش يه روز كه روز خوبي نبود ،رفته بودم عكاسي طرفاي تاتر شهر اون موقع ها دانشجو بودم ، همينجوري ...
Media Removed
چند سال پيش يه روز كه روز خوبي نبود ،رفته بودم عكاسي طرفاي تاتر شهر اون موقع ها دانشجو بودم ، همينجوري تو كوچه پس كوچه ها قدم زدم و وليعصر و به سمت تجريش اومدم بالا ، چشمم افتاد به يه كافه كوچيك و خلوت ، اسم كافه رو يادم نيست .رفتم تو و نشستم پشت يه ميزي كه رو به خيابون بود . اولش چند تا عكس گرفتم از يه آينه كه به ... چند سال پيش يه روز كه روز خوبي نبود ،رفته بودم عكاسي طرفاي تاتر شهر اون موقع ها دانشجو بودم ، همينجوري تو كوچه پس كوچه ها قدم زدم و وليعصر و به سمت تجريش اومدم بالا ، چشمم افتاد به يه كافه كوچيك و خلوت ، اسم كافه رو يادم نيست .رفتم تو و نشستم پشت يه ميزي كه رو به خيابون بود . اولش چند تا عكس گرفتم از يه آينه كه به ديوار كافه بود بعد كه دوربينو گذاشتم كنار چشمم افتاد به خيابون ، فكركنم يكي دو ساعت همونجا نشستم و آدم هايي كه هر كدوم براي يه كاري در رفت و آمد بودنو نگاه كردم .بعضي ها عجله داشتن بعضي ها خيلي عاشقانه دونفري قدم ميزدن ،بعضي ها دست فروشي ميكردن و ... . امروز كه خاطره اون روزها رو مرور ميكنم نميدونم اون ادم ها رسيدن به مقصد يا نه ، عشقشون موندگار شد يا نه اصلا اون روزو كسي يادش مونده يا نه اما براي من موندگار شد چون يكي دو ساعت از عمرمو بدون فكر به اين كه روز خوبيه يا نه يا روزگار بر وفق مراد هست يا نه ،نشستم و خودمو به قهوه دعوت كردم و يه عكس توي ذهنم از آدم ها گرفتم .من هنوزم گاهي تنهايي كافه ميرم تو هر شرايطي چون تصوير اون روز تو اون كافه بهم ياد داد زندگي ميگذره ، عمرمون ميگذره و يادمون نميمونه چيكار كرديم كه گذشت ، چيكار كرديم كه چروك افتاد زير چشمامون . بعضي وقت ها تو يه كافه بشينيد خيابونو نگاه كنيد ، آدم ها رو ،و مطمئن باشد همون طور كه آدم ها سريع از جلوتون عبور ميكنن سختي ها و درد ها هم ميگذرن و ميرن ، پس با لبخند قهوتون رو بخوريد و خاطره بسازيد براي خودتون . من يادم نمياد چرا اون روز روز بدي بود اما يادمه از كافه كه اومدم بيرون خيلي حالم خوب بود .يادمه تصميم گرفتم نگران مشكلات نباشم ، چون درسته كه سخته اما ميگذره ، مثل همه اون آدم هايي كه چند سال پيش از جلوي اون كافه گذشتن .
#يه_جايي_نزديك_تاتر_شهر #شقايق_جعفري_جوزاني #وليعصر #كافه_گردي #دلنوشته_های_من #قديما #حس_خوب
Read more
به به چه هواى خوبى، چه عطر دلنشينى بهاره مى دونم بگو، بگو ... بازم بگو آها بهاره مى دونم اما من ...
Media Removed
به به چه هواى خوبى، چه عطر دلنشينى بهاره مى دونم بگو، بگو ... بازم بگو آها بهاره مى دونم اما من حساسيت فصلى دارم و امنيت اجتماعى، سياسى، حتى خانوادگى ندارم و همش مشامم مى گيره و چشمام هم نوريت اُپتيك داره يعنى وقتى تو مودى ميشى و تغيير شخصيت مى دى و تيكه مى ندازى و عصبى مى شى و داد مى زنى چشمام ... به به
چه هواى خوبى، چه عطر دلنشينى
بهاره
مى دونم
بگو، بگو ... بازم بگو
آها بهاره مى دونم
اما من حساسيت فصلى دارم
و امنيت اجتماعى، سياسى، حتى خانوادگى
ندارم
و همش مشامم مى گيره
و چشمام هم نوريت اُپتيك داره
يعنى وقتى تو مودى ميشى و تغيير شخصيت مى دى و تيكه مى ندازى و عصبى مى شى و داد مى زنى چشمام هم نمبينه
پس بهار براى من نيست ... در و باز نكن نيا تو نگو چرا بى انگيزه افتادى تو تخت و به لامپ نيمه مهتابى چشم دوختى
نگو اين چه زندگيه براى خودت ساختى،
لطف مى كنى اينا رو نگى ...
خودم مى دونم بهاره
من بهارهاى زيادى و خوشحال گذروندم
اون موقع كه بابام برام چهار چرخه ى دخترونه ى قرمزى با يه سبد خوشگل جلوش خريد و تو كوچه بهم ياد داد چه جورى ركاب بزنم
اون موقع كه بابام خيلى بسرعت دوچرخم و سه چرخه و بعد دوچرخه كرد و من قهرمان دوچرخه سوارى بين تمام بچه هاى محله بودم ، اون موقع كه براى من و برادرم اسكيت بُرد خريد و تو كوچه يكى از بهترين اسكيت سوار ها بودم
اون موقع كه از درخت ها بالا مى رفتم تا به گربه هاى رو ديوار غذا بدم
من بهار و بلدم
ولى خب حساسيت فصلى ميشم، زود زود سرما مى خورم و بوى گُلا رو نمى فهمم و تا مى رم سمت پنجره پرده رو بزنم كنار و بهار و ببينم تو داد مى زنى و مى گى از جلوى پنجره برو كنار و نوريت اُپتيكم اُوت مى كنه و بيرون كه خوبه پنجره و پرده و حتى جلوى پاهام و نمى بينم ... ميشه نگى پاشو از جات بهاره
ميشه نگى بى انگيزه اى، نه ! تو فكر مى كنى بى انگيزم .... من تو تختم دارم با ذهنم بهارهاى زيبايى كه گذشت و نقاشى مى كنم
ميشه لطفاً سرت تو كار خودت باشه با من كارى نداشته باشى ... لطف مى كنى .
#ساغر_مسعودي
Read more
صنم : یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد ...
Media Removed
صنم : یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد زیا کوچولو افتادم که از پیشم رفت یهو انگار بهم برق 220 ولتی وصل کرده باشن از جا پردیدددددم !! صنم : دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم ؟ بچم ؟؟؟؟ بگین که حالش خوبههههههه !!! دکتر سرشو تکون دادو با تاسف پایین انداخت ... صنم :
یهو چشمامو وا کردم !! دکترا بالای سرم بودنو دستگاه شک دستشون بود . صدا هارو مبهم میشنیدم . یاد زیا کوچولو افتادم که از پیشم رفت یهو انگار بهم برق 220 ولتی وصل کرده باشن از جا پردیدددددم !! صنم : دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟ دخترم ؟ بچم ؟؟؟؟ بگین که حالش خوبههههههه !!!
دکتر سرشو تکون دادو با تاسف پایین انداخت و آروم گفت : متاسفم هوا بهش نرسیده واسه همینم نتونستیم نجاتش بدیم
دیگه چیزی جز صدای هق هقای بلندم نمیشنیدم خدایااااااا تنها امید زندگیمو ازم گرفتی .. یهو اسد آمد داخل اتاق دستمو تو دستش محکم کردو گفت : صنم آروم باش . تو و آهیل هنوز خیلی جوونین دوباره بچه دار میشین گریه نکن .. نککککن -ا ... س ... د ... اون بچ..ه م ... ا ... ل تو بود نه آهییییل .. اون ثمره عشقمون بود اون تنهاااا یادگاریم از رابطمون بود
اسد اشکاش میومد . صورتش خیلی بهم ریخته شد و رفت
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
1 سال بعد :
صنم :
تو این یه سال اسد رو ندیدم و همچنان با غم ازدست دادن بچمون زندگی میکردم !! بغضی که هر شب سخت تر از شب قبل میشکست عادت کرده بودم ، آهیل خیلی سعی میکنه بهم نزدیک شه اما من نمیزارم !! آهیل امشب مسافرت کاریه .. رو مبل نشسته بودم و تو خودم بودم که یکی زنگ درو زد درو باز کردم اما دیدن اون صحنه غیر قابل باااااااور بووووود !! اسد بود .. چقدر شکسته و داغون شده بود بوی الکلو حس میکردم اومد نزدیکم . هر قدمی که به سمتم میومد باعث میشد من یه قدم برم به عقب ..به دیوار برخورد کردم اومد و نزدیک گوشم زمزمه کرد : صنم تو .. تو دلت برام تنگ نشده ؟
-چرا شده .
-عاشقتم -(سکوت)
اسد برگشتو داشت میرفت اما من نمیتونم دوباره از دستش بدم .. نمیتونم !! از پشت بغلش کردم .. برگشت سمتم .. به پشت برگشتم .. موهامو کنار زدم و آروم گفتم : بند لباسمو باز کن .. یبار دیگه بهم ثابت کن متعلق به توئم . فقط تو
Read more
 #bighanoon #mahdisasafarikhah من آدم وفاداری بودم؛ از این‌ها که تا آخرش توی گروه‌های تلگرامی ...
Media Removed
#bighanoon #mahdisasafarikhah من آدم وفاداری بودم؛ از این‌ها که تا آخرش توی گروه‌های تلگرامی میموندن تا ببینن آخروعاقبتش چی میشه. هیچ‌وقت نفهمیدم کانال باید بدانیم که... چرا باید یك‌دفعه بزنه تو کار واردات شامپو خشک و موز تا اینکه از نزدیک با لیست وارد‌کننده‌های پوشاک آشنا شدم، همون‌هایی ... #bighanoon #mahdisasafarikhah
من آدم وفاداری بودم؛ از این‌ها که تا آخرش توی گروه‌های تلگرامی میموندن تا ببینن آخروعاقبتش چی میشه. هیچ‌وقت نفهمیدم کانال باید بدانیم که... چرا باید یك‌دفعه بزنه تو کار واردات شامپو خشک و موز تا اینکه از نزدیک با لیست وارد‌کننده‌های پوشاک آشنا شدم، همون‌هایی كه ارز دولتی میگرفتن برای واردات دارو و موز وارد میکردن. آخه موز؟ یعنی لعنتی تو حتي به پرستیژت هم فکر نکردی؟ مگه دهه شصته؟! از اتاق فرمان اشاره میکنن ظاهرش رو نبین که دهه نوده، باطنش همون دهه 60 خودمونه. چند وقت پیش وقتی همه یه گروه رو ترک کردن و من مصرانه توش مونده ‌بودم ادمین گروه اومد تو خصوصی و بهم گفت: خواهرم، می‌خوایم اینجا رو بکوبیم یه دو واحد کلینیک پوست بزنیم، فقط کف رو میخوایم پارکت کنیم شما برو بیرون آماده شد خودم میگم بچه‌ها ادتون کنن. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم و شدم اونی که تا یکی پست میذاره از گروه لفت میده البته بیشتر برای افه‌اش. همونی که انگار واسه مدیتیشن ادش کردن تو گروه. این‌ها رو گفتم که بگم یکی از دغدغه‌های من و همسرم هم اینه که چجوری یه ‌شبه پولدار بشیم اما هیچ‌وقت با هم به توافق نرسیدیم، یعنی به ذهنمون هم نمی‌رسید که کل زندگیمون رو بفروشیم و موز وارد کنیم یا چای خشک. من همیشه می‌گفتم به‌جای دو شیفت سه شیفت کار کنیم و اون می‌گفت آخر هفته‌ها رو هم نوبتی بریم سرکار. این روزها شدیم مثل اون معتادی که به وسایل خونه‌اش به چشم پتانسیل تبدیل شدن به مواد نگاه میکنه. یکی از سرگرمی‌هامون اینه که هرروز قیمت یکیش رو چک می‌کنیم بعد تو کشوی گارانتی‌ها دنبال فاکتور فروشش می‌گردیم و وقتی می‌بینم چند بوده چند شده یه لبخند کشیده از سر وای چه خوشبختم من می‌زنیم اما دو سه ثانیه طول نمیکشه که یادمون میاد اگه یه روزی خراب بشه و مجبور بشیم دوباره بخریمش چی‌کار باید بکنیم؟ کاش من اونی بودم که تو اینستاگرام می‌گفتم جی جی جیینگ آنباکسینگ دارم چه آنباکسینگی. بعد از یخچال و فریزر تا ماست لاکتیکی و پنیرم رو برام میفرستادن و مهم‌ترین دغدغه‌ام این بود که چجوری این‌ها رو با یه سناریوی حساب شده بریزم تو پست‌ها که کسی شک نکنه تبلیغه. هیچ‌وقت هم نفهمیدم اگه مخاطب بفهمه که تبلیغه مگه چی میشه. بعد هم زیر پست‌هام گیس و گیس‌کشی باشه. مهم‌ترین سوالشون این باشه که درآمدم چقدره و بعد هم هر از گاهی بیام و یکیشون رو ضایع کنم و بقیه پشتم درآن که چقدر باحالی، ایول خوب ضایعش کردی، بعد هم مادرانه یه دستی بکشم رو سر بچه طرفدارهام و تا یه آنباکسینگ دیگه همه‌شون رو به ‌خدا بسپارم.
.
بقیه در کامنت اول👇👇
Read more
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده ...
Media Removed
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد... بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌. سفره رو سه نفره چیدم،..‌ ... .
ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود،
که باید حتما ثبت میشد...
ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد...
بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌.
سفره رو سه نفره چیدم،..‌ با ظرفهای صورتی که به عشق نیلا صورتی خریدمشون..‌‌.
شمع رو تو جاشمعی که خودش پارسال تو #ایکیا انتخاب کرد و گاهی داخلش تولد بازی میکرد روشن کردم، و یه قلب قرمز آی لاو یو هم داخلش گذاشتم....
راستی....‌
دیروز عصر یه خوابِ عرفانی قشنگی دیدم...
میگن روحِ از دست رفته ها پیشمون هستن،اما چون از یه فرکانس دیگه هستن،ما درک نمیکنیم،اما اگه بلد باشیم میتونیم حسش کنیم،برا من هم دیروز تو خواب این اتفاق افتاد،
تو اتاق خوابمون،خواب بودم که دیدم...‌
من تو آشپزخونم،...یهو یه صدا از اتاق اومد،رفتم تو اتاق گفتم نیلا مامان تو اینجایی؟!یهو تو خواب احساس کردم که یه نیرویی منو میشکونه بالا و من لحظاتی تو خواب رفتم تو هوا و بعد احساس بی حسی توبدن، که وقتی هوشیار شدم،همون بی حسی رو تو بدنم احساس کردم و دعا کردم....
اون حس رفت...‌ اما دعام برآورده شد...
خدایا شکرت و نیلاجانم ممنونم ازت،فرشته ی قشنگم...
تو نیستی..
اما حضورت کاملا تو زندگیِ ما معلوم و مشخصه
تا ابد دوستت دارم و افتخار میکنم مادرِ فرشته ای چون تو بودم...
.
دوستان سرویس ظرفهام #ایکیا هست،چند وقت پیش از بازار ستاره قشم،خریدم..
البته این سرویس ها هجده تایی هست،من دیس و کاسه بزرگ و کوچیکهاشو جدا خریدم،،کاسه بزرگ و کوچیکش مارک ایکیا نیست،اما دیس ایکیاست...‌
.
اون پشت هم بورانی اسفناجِ ک برای اولین بار درست کردم،اسفناج رو آب پز کردم و با گوشت کوب دستی له کردم و نمک و نعنا زدم و دوحبه سیر رنده کردم داخلش و بعد ماست ریختم و آماده ی سرو شد
نوش جان...
جوجه هارو هم از شب قبل با پیاز حلال شدهو نمک و ماست و یه قاشق روغن مایع وزردچوبه و کمی رنگ غذا و فلفل سیاه و کاری و آویشن و پودر سیر و دارچین مزه دار کردم و امروز ظهر جاتون خالی سیخ زدیم و کباب کردیم تو منقل...
.
دیزاین نهایی هم بخاطر دیرنشدنِ ناهار عجله ای شد،سفره نامرتبِ مهم برام ثبتِ خاطره ش بود💖🙏
.
الی جونم جات خالی،یادت کردیم
مریم جان، انشاالله بزودی باهم میریم بیرون،شرمنده اگه نینیه تو دلت هوس کرد،ببخش گلم...
.
پری جونم اولین بار اسم ایکیا رو ازت شنیدم،یادش بخیر .
@pari_kianii .
.سمیرا جون دیگه قسمت شد،بقیه ی اون ظرفهارو هم خریدم...😍یادش بخیر اون شب،بازم بیا پیشم
@samirab1386
۹۷.۲.۱۷
Read more
. یادمه وقتی به دنیا اومدی من کلاس اول بودم و تو ساعت بدنیا اومدنت رو نیمکت های کلاسمون منتظر... اونقدر ...
Media Removed
. یادمه وقتی به دنیا اومدی من کلاس اول بودم و تو ساعت بدنیا اومدنت رو نیمکت های کلاسمون منتظر... اونقدر ذوق داشتم که .... یادمه خانم معلم منو برد پای تخته و گفت: به خاطره اینکه امروز سپیده خواهرش داره به دنیا میاد میخوام درس (خوا)رو بدم بعد برگشت ازم پرسید موافقی؟ منم که همیشه نیشم باز بود دستامو ... .
یادمه وقتی به دنیا اومدی من کلاس اول بودم و تو ساعت بدنیا اومدنت رو نیمکت های کلاسمون منتظر...
اونقدر ذوق داشتم که .... یادمه خانم معلم منو برد پای تخته و گفت:
به خاطره اینکه امروز سپیده خواهرش داره به دنیا میاد میخوام درس (خوا)رو بدم بعد برگشت ازم پرسید موافقی؟
منم که همیشه نیشم باز بود دستامو مشت کردم و پاهامو کوبیدم زمین و محکم گفتم بععععععععله خیلی خانم معلم😍😍😍 و چه احساس غروری داشتم اون روز.....
.
همون لحظه در کلاسو زدن و گفتن اومدن دنبال سپیده که ببرن خواهرشو ببینه
به دنیا اومدی.....
من داشتم پرواز میکردم
اینکه چجوری حیاط بزرگ مدرسه مون رو میدوییدم هیچ وقت یادم نمیره...
وقتی رسیدیم بیمارستان
یه دختر تپلوووووی پر از مو که رنگش سرخ بود و لپای آویزوون داشت رو از پست شیشه یه اتاق نشونم دادن و گفتن ایناهاششششش😂😂😂 تو بودی😍
از بس تپل بودی خانم پرستاره بزور نگهت داشته بود قشنگ یادمه....
الان بیست و دوسال از اون روز میگذره...
و
تو همدم منی
تو گوشی واسه شنیدن دردهام
تو شونه ای واسه تنهایی هام
تو مرهمی واسه زخمهام
تو دلیلی واسه خنده هام
تو رفیقی
تو امیدی
تو همراهی
تو همپایی
تو
بهترین خواهر دنیایی
واست بهترینهارو میخوام
بخند که خنده هات
خندهامو واقعی میکنه😘😘😘😘
خدا برام نگهت داره تا ابد😘😘😘😘
تولدت مبارک
#سپیده_رشیدی
Read more
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می ...
Media Removed
من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش ... من گول نخوردم عزیزم. فهمیده بودم پشت لبخندت یه چیزی رو قایم می‌کنی، کاش یه جور دیگه موضوع رو مطرح می کردی. باور کن عزیزم من اون قدر هم که نشون می دم آدم لجبازی نیستم. نوک اون تپه، زیر درخت قدیمی واقعا دلم می‌خواست به سیبی که دستت گرفته بودی یه گاز بزرگ بزنم. نمی دونم ترسیده بودم یا تو بلد نبودی چه طور نقش یه زن جذاب رو بازی کنی؟ ولی کاش گولم زده بودی! کاش اون سیب رو با هم خورده بودیم، یه گاز من، یه گاز تو... اون وقت شاید آسمون رعد و برق می زد، توفان می شد و من تو دیگه چشم مون جایی رو نمی دید. بعدش هم که گرد و خاک تموم می شد می دیدیم توی یه دنیای دیگه ایم. مثل همیشه تو اول چشمات رو باز می کردی. تکونم می دادی و می گفتی: هی نگاه کن، این جا کجا ست؟ معلوم نبود کجا ست فقط می دونستم بهشت نیست، برای همین مطمئنم اون لحظه فقط دلم می خواست بغلت کنم. دلم می خواست نرمی پوست تنت رو روی پوست تنم حس کنم. تو می‌گفتی انگار از بهشت بیرون مون کردن. و من برای این که آرومت کنم می‌گفتم: بی خیال! دو تایی با هم یه غلطی کردیم، تا آخرش هم پاش وامی‌ستیم. بعد با هم راه می افتادیم ببینم این جا کجاست. ولی شاید یه کم طول می کشید که بفهمیم این جا آدم ها لباس می پوشن، گاهی می ترسن ، گریه می کنن، می خندن، دروغ می گین، عاشق می شن، متنفر می شن، آدم می کشن، هر روز کارهای تکراری می کنن، به چیزهای کوچیک دل می بندن، کلکسیون های عجیب جمع می کنن و اگه بلایی سرشون نیاد آخرش پیر می شن و می میرن. حتا ممکنه یه روز تو رو ببینم که داری لب های یه مرد دیگه رو می بوسی و از این که با انگشت هاش تنت رو لمس می کنه لذت می بری، این جا هر چیزی ممکنه اتفاق بیافته... اما من گول نخوردم و هیچ کدوم از این چیزها اتفاق نیفتاد. حالا گاهی از این تپه بالا می رم، تنهایی زیر همون درختی که تو سعی داشتی گولم بزنی وامی ستم و به بهشتی که دیگه خیلی جاهاش بی مصرف مونده نگاه می کنم. مدت هاست دیگه هیچ کسی پیدا نمی شه که بخواد آدم رو گول بزنه. دلم برای خیلی چیزها تنگ می شه، برای ناخن هات، برگ های تازه ی انجیری که باهاشون لای پاهات رو می پوشوندی، کنجکاوی هات برای تجربه کردن چیزهای تازه. اطراف این تپه پر از سیب هاییه که هر روز از درخت می افتن و پوست شون کم کم چروک و خشک می شه. گاهی با خودم فکر می کنم اگه یه کم تجربه ی بیشتری داشتیم، تو راحت تر می تونستی گولم بزنی و من این قدر از این که گول بخورم نمی ترسیدم ... ادامه در كامنت
برشي از كتاب #حافظ_خوانی_خصوصی
#عليرضا_ايرانمهر
عكس: ورودي شبستان مسجد وكيل شيراز
Read more
* از همان روز که سربند سرت را بوسید انتخاب از طرف حضرت خواهر شده‌ای یکسال از غوغای چشماش می‌گذره چقدر ...
Media Removed
* از همان روز که سربند سرت را بوسید انتخاب از طرف حضرت خواهر شده‌ای یکسال از غوغای چشماش می‌گذره چقدر زمان زود میگذره این چند روز تمام لحظات و ساعتهای اون موقع‌ها برام تداعی شد تیترهایی که بخشی از حال و هوای اون روزها بود: " حال یک پدرِ شهید را فقط پدرِشهید میداند " " راهی که روشن است " " راهی ... *
از همان روز که سربند سرت را بوسید
انتخاب از طرف حضرت خواهر شده‌ای

یکسال از غوغای چشماش می‌گذره
چقدر زمان زود میگذره
این چند روز تمام لحظات و ساعتهای اون موقع‌ها برام تداعی شد
تیترهایی که بخشی از حال و هوای اون روزها بود:
" حال یک پدرِ شهید را فقط پدرِشهید میداند "
" راهی که روشن است "
" راهی که از سر گرفتیم "
" تاریخ در حال تکرار است "
" کل یوم عاشورا "
" محسن، مصطفایی بود که با رفتنش دلمان را سوزاند "
" محسن سرش رفت که روسری نرود "
" صوت صداش " که بارها گوش دادم
" اسمتو علی گذاشتم که مولات بشه علی(ع) که پیشوات بشه علی(ع) "
دوستی نوشت:
روضه‌خوان‌ها چند سالی است در اوج روضه سیدالشهداء، یک عبارت را تکرار می‌کنند، که بیشتر به تکه کلام لوطی‌ها و مشتی‌های تهران قدیم می‌ماند. همان‌ها که #جوانمردی و مردانگی برایشان حرف اول و آخر را می‌زد. شاید خودت شنیده باشی. روضه‌خوان‌های سنگ‌دل شهر ما، در اوج حرارت روضه قتل‌گاه، خطاب به سیدالشهداء می‌گویند: غریب گیرآوردنت. از آن جملاتی که مردانگی را شعله‌ور می‌کند. از آنها که غیرت‌سوز می‌کند مرد را. از آن دست حرف‌هایی که جان آدم را در روضه به لب می‌رساند، اما صد افسوس که به در نمی‌برد...
.
می بینی آقا محسن! هر جای قصه ات را که دست می گذاریم به کربلا می رسد!؟ می بینی چقدر قصه ات جانسوز است!؟ ما اشتباه نکرده ایم، راز انقلاب تو در قصه بی سر شدنت نهفته است.
.
همیشه مردها مَردن ، اگه سردار ، اکه بی سر ...
اون روزا لحظه‌ای نبود که بهش فکر نکنم
به عشقش
به شجاعتش
به اعتقادش
به ایمانش
به غرور تو چشماش
من دنبال خبر می‌گشتم خبری که ندا از بازگشتش بده
بعضی‌ خبرگذاری‌ها از پیکر شهید میگفت و بعضی‌‌ها هم از برگشتنش که عکسی از پروفایل همسر شهید منتشر شد:
" هرکسی دنبال خبر می‌گرده بهش بگید عشق داره برمی‌گرده "
یادمه محرم بود درست روز حضرت قاسم بن الحسن که مردم به استقبال شهید اومده بودن
حالا اون روز من بودم و یه چندتا برگه که باید برای امتحان میخوندم و تلویزیون که انبوهی از مردم به استقبال شهید اومده بودن.... و صدای مداحی محمود کریمی که روی تصاویر استقبال مردم بود:
عجب محرمی شد امسال
شهید بی‌سرم برگشته
بیاید برید به استقبالش
مدافع حرم برگشته

تــو به آرزوت رسیدی
تــو امام حسین رو دیدی
وای به سیدالشهیدا تــو اشبه‌الشهیدی
تو روضه‌ی مجسم هستی
یه مملکت شده بی تابت
داری میری سلام مارو ببر به محضر اربابت

چقدر به حال تو همه حسرت خوردیم
تویی که زنده هستی و ماها مُردیم

عجب محرمی شد امسال....محرم سال۹۶
.

#امضاء_یازهرا
#شهید_محسن_حججی
Read more
... هیچ وقت زود قضاوت نکنین، و اینکه هیچ وقت زود نا امید نشین..لابد الان می گین چه ربطی داره به عکس؟ ...
Media Removed
... هیچ وقت زود قضاوت نکنین، و اینکه هیچ وقت زود نا امید نشین..لابد الان می گین چه ربطی داره به عکس؟ اما خیلی ربط داره و اینکه یه خاطره خیلی قشنگ که واسه من همیشه می مونه... هفته پیش که با دوستم رفتیم رشت روز اول که داشتیم بر می گشتیم خونه از عکاسی خیلی اتفاقی تو ماشین بودم پنجره یه کافه خیلی قشنگ تو طبقه ... ...
هیچ وقت زود قضاوت نکنین، و اینکه هیچ وقت زود نا امید نشین..لابد الان می گین چه ربطی داره به عکس؟ اما خیلی ربط داره و اینکه یه خاطره خیلی قشنگ که واسه من همیشه می مونه... هفته پیش که با دوستم رفتیم رشت روز اول که داشتیم بر می گشتیم خونه از عکاسی خیلی اتفاقی تو ماشین بودم پنجره یه کافه خیلی قشنگ تو طبقه اول یه ساختمون قدیمی دیدم که به نظر خیلی توش قشنگ بود، معلوم بود کافه اش کلی داستان واسه خودش داره به دوستم آنیا گفتم یادت باشه فردا حتما بریم...
خلاصه اینکه این یادت باشه فردا بریم هی می افتاد واسه فرداش...چون هر روز خیلی خسته می شدیم تا شد روز اخر از خستگی داشتیم میمردیم اما گفتیم امروز دیگه باید حتما بریم...
وقتی وارد ساختون شدیم و پله ها رو میرفتیم بالا کلی ذوق داشتیم منم مثل همیشه گفتم باید عکس بگیرم، دو سه تا عکس گرفته بودم که یه اقایی اومد گفت خانوم اینجا عکاسی ممنوعه...منم گفتم چندتا همش که گفتن نمی شه...اصن وا رفتیم، حالمون انقدر گرفته شده بود که اصن نمی خواستیم بریم بالا تو کافه مونده بودیم چی کار کنیم، گفتم ما که اومدیم بیا بریم، من باهاشون حرف میزنم ازشون اجازه می گیرم...
وقتی رفتیم تو، توی کافه اقدر قشنگ بود که با خودم گفتم اگه نذارن عکس بگیرم که من دق می کنم از غصه
با یه حس بد نشسته بودیم که منو رو اوردن، ما انتخاب کردیم بعدش که خواستیم سفارش بدم گفتم می شه من با اون اقا که صاحب اینجاس دوباره صحبت کنم می شه بگین بیان لطفا چون من می خوام از اینجا عکاسی کنم
اون اقایی که داشتن سفارش می گرفتن گفت خودم می پرسم ازشون، گفتم نه اگه بشه می خوام خودم حتما باهاشون صحبت کنم...
اون اقا اومد قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم خودشون گفتن ببخشید من امروز روز خیلی بدی داشتم و برام تعریف کردن چی شده و معذرت خواهی کردن منم معذرت خواهی کردم گفتم ببخشید که اگه منم بدون اجازه می خواستم عکاسی کنم، منم نمی دونستم نمی شه عکاسی کرد...
بیشتر از این کش نمی دم اما اون اقا خیلی مهربون بود و اجازه داد من از همه جای کافه عکاسی کنم...انقدر عکس گرفتم که نگم براتون
اون کافه به شدت زیبا بود و معلوم بود هر ظرف و چیزی که توی اون کافه هست یه داستان طولانی واسه خودش داره ، و سفارش ما خیلی خوشمزه بود واقعا و اون اقا به شدت مهربون بود...
مطمئنم هر دفعه برم رشت میرم اون کافه
اگه اون روز منم دوستم ناامید می شدیم و بالا نم رفتیم یا اون اقا رو قضاوت می کردیم نه با اون اقا اشنا می شدیم نا اون کافه خیلی خیل قشنگ و میدیدم
به شدت پیشنهاد می کنم اگه رشت هستین یا میخواین برین حتما به این کافه برین
Read more
. شیطون و برای غریبه ها مغرور بود …پسر این شکلی کم دیده بودم اون اولا فکر میکردم هیشکی به اندازه اون ...
Media Removed
. شیطون و برای غریبه ها مغرور بود …پسر این شکلی کم دیده بودم اون اولا فکر میکردم هیشکی به اندازه اون مغرور نیست ولی کم کم انگار یخش وا شد یروز که بی حوصله بودم و حرف نمیزدم یهو برگشت و با یه لبخند خوشگل که ادم دوس داشت فقط نگاش کنه گفت: فهمیدم چیکار کنم حوصلت بیاد سرجاش _چیکار؟ دستمو گرفت :میبرمت ... .
شیطون و برای غریبه ها مغرور بود …پسر این شکلی کم دیده بودم
اون اولا فکر میکردم هیشکی به اندازه اون مغرور نیست
ولی کم کم انگار یخش وا شد
یروز که بی حوصله بودم و حرف نمیزدم
یهو برگشت و با یه لبخند خوشگل که ادم دوس داشت فقط نگاش کنه گفت: فهمیدم چیکار کنم حوصلت بیاد سرجاش
_چیکار؟
دستمو گرفت :میبرمت شهر بازی اینقد بخندی و جیغ بزنی که حالمون خوب بشه
دستمو شل کردم سرمو انداختم پایین
_ولی من از ارتفاع میترسم نمیتونم بیام این همه هیجان توی اونجای شلوغ با من غریبس
تعجب کرده بود ولی دستمو ول کرد محکم تر فشارش داد اروم گفت
:همیشه فکر میکردم دخترا شهربازی دوس دارن
یه ابرومو دادم بالا و مرموز گفتم
_شاید یکیو میبردی شهر بازی که برات همه بود.همه ی دخترای شهر اون بود…
روشو ازم گرفت و با انگشتاش دستمو نوازش داد اروم تر از قبل گفت:شاید…
ولی از این به بعد فکر میکنم همه ی دخترای شهر ارومن
همه شون عاشق کافه های خلوتن
همه شون قدم زدن دوس دارن
همه شون کم حرفن
به این جای حرفاش که رسید نگام کرد و محکم گفت :همه شون فوبیای ارتفاع دارن و رو نیمکت سرد نشستن تو پاییزو به همه ی خوبی های دنیا ترجیح میدن …
فاطمه_حمزه
Read more
.. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. همين الان. ندارم ولى! بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا ...
Media Removed
.. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد. همين الان. ندارم ولى! بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم. ندارم ديگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب ....! يه روز مامانم اومد گفت زود باش. پرسيدم چرا؟ گفت سورپرايزه! و كلن دكور خونه رو ... .. من الان دلم كيك شكلاتى مى خواد.
همين الان. ندارم ولى!
بايد تا فردا صبر كنم. معلوم هم نيست ديگه فردا دلم كيك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كيك شكلاتى مى خواد و ندارم.
ندارم ديگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب ....!
يه روز مامانم اومد گفت زود باش.
پرسيدم چرا؟ گفت سورپرايزه!
و كلن دكور خونه رو تو ده دقيقه عوض كرد و زنگ در رو زدن.گفت چشماتو ببند.
دستمو گرفت برد دم در.گفت حالا چشماتو باز كن.باز كردم ديدم يه پيانو ياماها مشكى، همونى كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ويترين ديده بودمش دم در بود.
همونى بود كه من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خيلى جا خوردم. گفت چى مى گى؟
گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟. پيانو رو آوردن گذاشتن اون جایی تو خونه كه مامان خالى كرده بود.
من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى از خودم پرسيدم آخه حالا پيانو به چه درد من مى خوره! من كه خيلى سال از داشتنش دل كندم. ده سالى تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشيدش.
اولين عشق زندگیم رفت فرانسه، اون جا با يه مرد فرانسوى كه چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج كرد.
منم كه نمى خواستم قبول كنم از دست دادمش شروع كردم داستان ساختن. ته داستانم هم اينطورى تموم مى شد كه يه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اينجورى بود كه داره همه ى تلاشش رو مى كنه كه برگرده.
اين وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى كرد. بعد از هفت سال دیدم چاره اى ندارم جز اينكه با واقعيت مواجه شم.
شروع كردم به دل كندن. من هى دل كندم و هى خوابش رو ديدم كه برگشته. تا اینکه بلاخره واقعا دل كندم!
چند سال بعدش تو فيس بوك اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟من خيلى وقته كه دل كندم!
يه دوستى داشتم خیلی صبور بود.
عاشق يه دختری شده بود كه فقط يك ماه باهاش دوست بود. اون يك ماه كه تموم شده بود، مونا رفته بود پى زندگيش!
بعد چند سال يه روز بهش گفتم دل بكن . خودت مى دونى كه مونا بر نمى گرده. گفت من صبر مى كنم. هر كارى هم لازم باشه مى كنم. يك سال بعد رفت پيش يك دعا نويس.
شش ماهه بعدش با مونا ازدواج كرد. اون روزا دوست بيچاره ام خيلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره!
دو سال بعد شنيدم جدا شدن.دیدمش خيلى عصبانى بود. پرسيدم چرا. گفت مونا اونى نبود كه من فكر مى كردم.
گفتم مونا همونى بود كه تو فكر مى كردى، ولى اونى نبود كه الان مى خواستى. مونا اونى بود كه تو اون روزا، همون چندسال قبل خواستى كه باشه، و وقتى نبود، بايد دل مى كندى...من الان دلم کیک شکلاتی میخاد... الان....
Read more
کوچیکتر که بودم فکر میکردم باید طوری رفتار کنم که تماااام اطرافیانم تو هر شرایطی ازم راضی باشن... ...
Media Removed
کوچیکتر که بودم فکر میکردم باید طوری رفتار کنم که تماااام اطرافیانم تو هر شرایطی ازم راضی باشن... فکر میکردم اینجوری محبوب میشم به قولی(خوبه)میشم...ولی برعکس شد...یه سری رفتارها تبدیل شد به وظیفه، بخاطر انعطاف و نشون ندادن واکنش،اطرافیان به خودشون اجازه هر دخالتی رو میدادن...به جا و بیجا ... کوچیکتر که بودم فکر میکردم باید طوری رفتار کنم که تماااام اطرافیانم تو هر شرایطی ازم راضی باشن... فکر میکردم اینجوری محبوب میشم به قولی(خوبه)میشم...ولی برعکس شد...یه سری رفتارها تبدیل شد به وظیفه، بخاطر انعطاف و نشون ندادن واکنش،اطرافیان به خودشون اجازه هر دخالتی رو میدادن...به جا و بیجا انتقاد میکردن...اگه تو جمع قرار بود کسی مسئولیتی رو متحمل بشه،نیش و کنایه ای بشنوه،سرویسی بهش داده نشه اون شخص من بودم و برعکس انتظارم تنهاتر شدم...زمان برد و کلی ضربه خوردم تا بزرگتر شدم و طبعاً پخته تر، تا بتونم تشخیص بدم که نیازی نیست باب سلیقه اطرافیانم زندگی کنم و میشه در کمال ادب بهشون بفهمونم که من این شکلی م...ممکنه در وهله اول جا بخورن و واکنش خوبی نشون ندن،ولی کم کم عادی میشه و شایسته احترام
Read more
سلام دلم میخواد از لحظه ورودم بگم از قشنگترین تصویر این سفر... مایه کاروان ۱۰نفره بودیم به خاطر ...
Media Removed
سلام دلم میخواد از لحظه ورودم بگم از قشنگترین تصویر این سفر... مایه کاروان ۱۰نفره بودیم به خاطر این که تو راه رفتن دست و پاگیر هم نشیم شماره ستونای بعدی رو میذاشتیم قرار دیداربعدی.دقیق یادم نیست ساعت چند شب بود ولی میدونم از نماز خیلی گذشته بود چون نماز خوندیمو راه افتادیم.بین خودمون بمونه خیر ... سلام
دلم میخواد از لحظه ورودم بگم از قشنگترین تصویر این سفر...
مایه کاروان ۱۰نفره بودیم به خاطر این که تو راه رفتن دست و پاگیر هم نشیم شماره ستونای بعدی رو میذاشتیم قرار دیداربعدی.دقیق یادم نیست ساعت چند شب بود ولی میدونم از نماز خیلی گذشته بود چون نماز خوندیمو راه افتادیم.بین خودمون بمونه خیر سرم مثلا علمدار گروه بود منتهی نمیدونم چرا هر وقت پشت سرمو نیگاه میکردم کسیرو نمیدیدم البته تو جاهای شلوغ ;-)
خلاصه تو اون وقت شب تو اون ازدحام عجیب من گم شدم...
عرق سردی تمام وجودمو گرفته بود الکی نیست که...تویه کشور غریب یه خانم تنها...
وحشت کرده بودم از ترسمم هی بیشتر میرفتم تو جمعیت که حداقل کنار ایرانی ها باشم.از همه عجیبتر این بود که هرکس تا به اون نقطه ای که من ایستاده بودم میرسید تو اون آب و گلا سجده میکرد زار زار گریه میکرد! مردا که نعره میزدن!!! دیگه واقعا وحشت کرده بودم فکر میکردم تازه وارد کربلا شدم میرفت اشکم سرازیر بشه که چشمم خورد به یه نقطه خلوط خیلی سریع رفتم بالای سنگ جدولی که سمت چپم بود ایستادم.راه رفتن با اون جورابای پر از گل که حجمش از یه کفشم بیشتر شده بود کار آسونی نبود ولی خوب ترسیدم اون نقطه رو غصب کنن :-) با تمام سرعت حرکت کردم سمتش و یا علی!رفتم بالا...
یه دقیقه ای طول کشید تا خودمو جمع و جور کردم وقتی سرمو آوردم بالا....آه....گنبد سقا....
السلام علیک ایها العبد صالح المطیع لله و لرسوله و لامیرالمومنین والحسن و الحسین صلی الله علیهم وسلم...
دیگه باقیش بمونه که چه ها بین ما گذشت...
فقط آخرشوبگم "به آقا گفتم منم علمدار بودم و علمداری کردم "
حالا که بهش فکر میکنم میبینم چه اعتماد به سقفی داشتم من!کاروانم نبود ادعای علمداری کاروان میکردم اونم پیش علمدار کربلا...
#حالم_دلم_اشکم_چادرم_علمم_پاهام_جورابام_حالم #
#دلم تنگه همین …
Read more
درود به همه عزيزان خوبين خوشين <span class="emoji emoji270b"></span>️ چه خبرا ؟؟؟!! پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با ...
Media Removed
درود به همه عزيزان خوبين خوشين ️ چه خبرا ؟؟؟!! پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با صداي موبايل بيدار شدم،شماره ناشناس بود ،برداشتم و ديدم يه خانم به زبان تركي شروع به صحبت كرد ،يه كم منگ بود سعي كردم حواسمو جمع و جور كنم ،گفت از مخابرات اروميه زنگ ميزنم ، ازون شركت هاي وابستش البته ،شروع ... درود به همه عزيزان خوبين خوشين ✋️
چه خبرا ؟؟؟!!
پريروز عصر خوابيده بود حوالي ساعت شش عصر بود كه با صداي موبايل بيدار شدم،شماره ناشناس بود ،برداشتم و ديدم يه خانم به زبان تركي شروع به صحبت كرد ،يه كم منگ بود سعي كردم حواسمو جمع و جور كنم ،گفت از مخابرات اروميه زنگ ميزنم ، ازون شركت هاي وابستش البته ،شروع كرد به توضيح دادن يه سري حرف ها اونم با سرعت خيلي بالا ،گفتم خانوم من متوجه نشدم اللن چي ميخواي ،گفت شما كاريت نباشه فقط به من يه أدرس بده لطفا ،گفتم بابت چي ،من ساكن تهرانم ،گفت اروميه كسي. را نداري !؟
گفتم چرا خونه مادرم هست
گفت خوب بگو بنويسم
گفتم اخه واسه چي ؟؟!!من سيم كارت نمي خوام هاااا
گفت اي بابا خانوم مي خوام سند موبال تو بفرستم هزينشم ميشه بيست و پنج تومان
خلاصه من تو همون حالت منگي ادرس را دادم،بعد قطع كردن با خودم گفتم چه سندي !!من كه گوشيم صفر بود و از خود مخابرات خريده بودم ،اين خانومه چي گفت !!؟؟🤔🤔 ديروز عصر ديدم گويشم داره زنگ ميخوره و برداشتم و ديدم پيك موتوري ادرس دقيق ميخواد ،گفتم بهش ديروز زنگ زده بودن و اول بگو ببينم چي اوردي ؟؟گفت نمي دونم !!!
خلاصه سرتونو درد نيارم خواهرم ميره دم در ،از همونجا پيش موتور سوار بهم زنگ زد گفت تو سيم كارت خواسته بودي ؟؟!!گفتم نه ،گفتن واسه من سند ميارن ،گفت اين مرده هم سي تومان پول ميخواد ،گفتم گوشي را بده به مرده
بهش گفتم من ديروز گفتم كه سيم كارت نمي خوام واسه چي دروغ گفتين ،چرا فرستادين !!؟؟
گفتم برگردون بده به خانومه ،باورتون نميشه يهو موتور سواري كه ادعا ميكرد نمي دونست توش چيه گفت خانوم اگه اين خط را تحويل نگيري خط أصليتو هم قطع ميكنن و شروع كرد به تهديد كردن من !!؟؟؟
اماااا خواهر من ميگه شماره خانومه را بگير من باهاش حرف بزنم ،كلي با خواهرم بحث ميكنه كه خواهرتون خودش ادرس داده و اگه تحويل نگيره خطش را قطع ميكنيم بياد بيفته دنبال امورمشتركين و علاف بشه
خواهرم من هم به پيك موتوري ميگه زودتر بگو اون خانومه كي هست ،اسمشو بگو من ببينم چطوري حق داره تهديد كنه ،من عليه اون شكايت مي كنم و پدرشو در ميادن
پيك موتوري كه اينو مي شنوه به شدت ميترسه و مي گه خانوم ببخشيد من غلط كردم تو را خدا كاري نكن ،من خيلي بدبختم و از نون خوردن منو ننداز 😔🤔
خلاصه اينم از داستان دو روزه من كه واقعا در تعجبم واقعا داره چه اتفاقاتي مي افته تو اين مملكت گل و بلبل !!؟؟
من هميشه حواسم خيلي جمع ميشه نمي دونم اصلا چطور شد كه اين اتفاق افتاد ؟؟!!واقعا مي دونين جريان چيه؟؟!!!
#دروغ #حيله #دولتمردان #دروغگو #مخابرات #ننگ_ما
Read more
wish we could feel some old memories with a person who wasn’t in your life in that time,one of them ...
Media Removed
wish we could feel some old memories with a person who wasn’t in your life in that time,one of them is this picture that i took when i went to US for a Journey...i wish it was me and Shakiba and someone else took this photo from us... همینجا باید بگم این پرچم آمریکا توی این عکس هیچ معنی خاصی نداره! ... wish we could feel some old memories with a person who wasn’t in your life in that time,one of them is this picture that i took when i went to US for a Journey...i wish it was me and Shakiba and someone else took this photo from us...
همینجا باید بگم این پرچم آمریکا توی این عکس هیچ معنی خاصی نداره! جدن نداره‌ها! در واقع اون میتونه هر پرچمی باشه با اصلا نباشه! حتی سعی کردم پرچم رو پاک کنم ولی اون سیخونکی که پرچم بهش آویزونه شبیه صلیب برعکس میشد و با خودم گفتم اون که دیگه واویلاس! خلاصه که عکس بخاطر اینکه من موقع گرفتنش تو آمریکا بودم پرچم آمریکا داره! پرچم ایالت کالیفرنیا هم اون ته کمی معلومه، با اون خرسش! اگر‌ سریلانکا بودم حتما پرچمش سریلانکایی میشد!(اصلا پرچم سریلانکا چه شکلیه!؟) یا اگر ایران بودم حتما پرچمش ایران میشد، اما آخ اگه این جایی که توی عکس هست ایران بود و من و شکیبا بودیم این دوتا آدم...آخ! امروز که بعد از کلی دوندگی و زحمت و کار و بحث و پول جمع کردن...بخشی از کارهای خونه به سرانجام رسید دلم میخواست من و تو‌ اینجا بودیم توی این عکس، و حتی عکس بعدیش که شکیبا دیده و شما ندیدین😁! دلم میخواست تو روزایی که آمریکا بودم تو هم بودی شکیبا، حسرت میخورم که توی اون خاطره‌ها تو نیستی! کاش میشد تو رو به خاطرات قدیمم سنجاق کنم! انگار که سالهاست همدیگه رو میشناختیم، و خاطره‌های پیش از تو‌ هم تو‌ میشدی... شاید اگر تو بودی هم باز از آمریکا برمیگشتم اما اینجوری اون خاطرات برام شیرینتر میشدن... #whprelax
Read more
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین ...
Media Removed
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین : اگه ندم ؟ سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم .. جاستین : آره اما زور زورکی سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم ... سال 2008 :
سه روز بعد :
داستان از نگاه جاستین :
سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی
جاستین : اگه ندم ؟
سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم ..
جاستین : آره اما زور زورکی
سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم تا یک ماه دیگه قرار داد بستیم که باهم باشیم یادته نه ؟؟
جاستین : اون جلوی دوربین ها بود و سل من تو این دو سال جلو دوربین یه دوس پسر خوب واست بودم من هیچ اشتباهی نکردم
سلنا : اشتباه نکردی ؟؟ این همه آبرو ریزی کردی درسته ؟؟ اصلا نمیفهمم دقیقا هدف تو و زرافه چی بود که اونجوری رفتار کردید .. اونقدر صورتاتون نزدیک بود و دستاتونو تو موهای هم قفل کرده بودید .. نمیدونم شاید این فقط حرف رسانه ها باشه اما میدونی دارن پشت سرتون چیا میگن ؟
جاستین : وا تقصیر من چیه اون موهامو کشید ..........
داشتیم همین طور بحث میکردیم که صدای در اومد سلنا از رو کاناپه ی جفتم بلند شد و رفت درو باز کنه .. میدونم تا در باز بشه هوای سرد تو میاد دیگه چیکارش میشه کرد هر سال نزدیک کریسمس اینجوریه پس از رو کاناپه بلند شدم و رفتم رو صندلی راحتیه نزدیک شومینه نشستم و شعله اش رو زیاد کردم .. چه آرامش خوبی تا قبل از بازگشت سلنا برپاس.. تو حال خودم بودم که
تیلور : بربری فک کنم تو دیگه اماده ی خوردنی حسابی پخته شدی حالا باشو بزار من اونجا بشینم .. یخ بستم من
وا این که خانم لرس اینجا چیکار میکنه ؟؟ سریع از سرجام پا شودم و به تیلور زل زدم سرتا پاش خیس بود یه پالتوی بافتنی تنش بود و موهای بلندش کاملا خیس شده بود با دستاش خودشو بقل کرده بود و داشت میلرزید تغیر رنگ داده بود و آبی شده بود در کل موش آب کشیده بود منم مات و مبهوت بهش زل زده بودم
تیلور : اگه هیز بازیت تموم شد و خوب منو دیدی میتونم بشینم
جاستین: هیز بازی ؟ موش کوچولو تو چی داری که من بخوام اون طوری نگات کنم ؟ فقط از حالت خیسیت متعجبم در ضمن تو خونه ی من چیکار داری ؟؟ تازشم باشه بابا دلم واست سوخت بیا بشین
تیلور یه لبخند ملیح زد و نشست و از تو کیفتش تبلتش رو در اورد و داد به من
من : این دیگه چیه ؟
تی : متن آهنگمون
من : واقعا اینقدر زود نوشتی ؟
تی : من همیشه رو حرفی که میزنم هستم
سال 1986 :
داستان از نگاه زین :
نایل دستمو گرفت و سمت دیوار کشیدم و با تعجب یه برگه رو از رو دیوار کند و گفت :
نایل : داداش باورت نمیشه
زین : اون چیه ؟
نایل : این همون دخترس !!
زین : کدوم دختره ؟
نایل برگه رو به من داد و گفت : ...
Read more
•[الان نه، فردا كه بلخره ميفهمه] من دلم نميخواست تو ماشين اونا بشينم. عقب ٢٠٦ تنگه، حالمو بد ميكنه. ...
Media Removed
•[الان نه، فردا كه بلخره ميفهمه] من دلم نميخواست تو ماشين اونا بشينم. عقب ٢٠٦ تنگه، حالمو بد ميكنه. فضاى بسته حالمو بد ميكنه. شيشه رو دادم پايين، يه سيگار روشن كردم. گوشىِ من به ضبط ماشين وصل بود. موزيك بنگ بنگ نانسى سيناترا رد شد، نايت كال لاندن گرامر رد شد، فلايينگ آناتما رد شد، قرمز شد كل شيشه جلو ... •[الان نه، فردا كه بلخره ميفهمه]
من دلم نميخواست تو ماشين اونا بشينم. عقب ٢٠٦ تنگه، حالمو بد ميكنه. فضاى بسته حالمو بد ميكنه. شيشه رو دادم پايين، يه سيگار روشن كردم. گوشىِ من به ضبط ماشين وصل بود. موزيك بنگ بنگ نانسى سيناترا رد شد، نايت كال لاندن گرامر رد شد، فلايينگ آناتما رد شد، قرمز شد كل شيشه جلو وقتى سرمو آوردم بالا هرچى خورده بودمو آوردم بالا. بارون ميومد. رنگ قرمز روى شيشه جلو همينطور كمرنگ تر ميشد. برف پاك كن رو زد بلخره. يه تيكه از خاطره يارو افتاد رو شيشه جلو ماشين كه توش يكى بود شبيه من عقب يه ٢٠٦ كه حالش خوب نبود و داشت به خاطرات خودش فكر ميكرد، اونى كه داشت از جاده رد ميشد ولى انگار داشت به اون فكر ميكرد، كه عقب ٢٠٦ نشسته بودم، به من؟! نه، به من فكر نكن. نه، نه، به من اصلن فكر نكن. ميگم به من فكر نكن. به من فكر نكن. به من فكر نكن. من دلم نميخواد كسى بهم فكر كنه. منم به تو فكر نميكنم. باشه، من به تو فكر نميكنم فقط چرا به من داشتى فكر ميكردى كه حواست پرت شد؟
روشن كن بريم... ميگم روشن كن.
باشه، چرا داد ميزنى؟
شيشه ها رو داديم پايين، همه سيگار كشيديم، من اونجا سيگارى شدم. عقبِ ٢٠٦ ِ سفيد.
#ماسال #اولاسبلانكا
Read more
Taranehsazi@gmail.com نمیدونی چقد میخوام که برگردم به اون روزا همون روزا که میگفتی "کی عاشق میشه ...
Media Removed
[email protected] نمیدونی چقد میخوام که برگردم به اون روزا همون روزا که میگفتی "کی عاشق میشه مثل ما؟ چقد قصه برام گفتی، چقد دستاتو بوسیدم انقد محو چشات بودم دروغ هاتو نمیشنیدم میدونستی شبی که دزدکی لبهاتو بوسیدم خودم رو بی شک خوشبخت ترین مرد جهان دیدم؟ یا اون روز که بهم گفتی "دیشب ... [email protected]
نمیدونی چقد میخوام که برگردم به اون روزا
همون روزا که میگفتی "کی عاشق میشه مثل ما؟
چقد قصه برام گفتی، چقد دستاتو بوسیدم
انقد محو چشات بودم دروغ هاتو نمیشنیدم

میدونستی شبی که دزدکی لبهاتو بوسیدم
خودم رو بی شک خوشبخت ترین مرد جهان دیدم؟
یا اون روز که بهم گفتی "دیشب خواب تورو دیدم"
من از ذوق همین حرفت خودم تا صبح نخوابیدم؟
نمیدونی چقد سعی کردم اونی شم که میخواستی
دوسِت داشتم اما - تو منو هیچوقت نمی خواستی
پیشِت صد بار غرورم مُرد، شکستم اما خندیدم
مقصر تو نبودی، من حقیقت رو نمیدیدم
تو گفتی "عاشقی یعنی بمونی تا ابد با من"
کی حالا زیر حرفش زد؟ کی عاشق موند، تو یا من؟
خودم رو هِی عوض کردم که شاید تو دلت جا شم
دیدم مهمون رسیده جا نیست پس بهتره پا شم

کیه که جای من حالا داره می بوسه دستاتو ؟
چقد با حوصله هر روز براش می بافی موهاتو؟
به کی فکر میکنی هر شب؟ بگو جامو به کی دادم؟
چی داره بهتر از من که من از چشم تو افتادم؟
دلم رو دست تو دادم تو زیر پات لِهِش کردی
یه جور افتادی از چشمم که دیگه بر نمیگردی
تو شک کردی به این احساس، ، تو این عشقو تباه کردی
میاد روزی که میفهمی ، تو بودی اشتباه کردی.

توپّک گمنام
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند

#شماره_23

مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه می‌گیره و من فقط بهش می‌خندم. یادم نیست تو کدوم فیلم بود اما خوب یادمه که شهاب حسینی زل زد تو دوربین و گفت هر وقت حس کردی داری می‌بازی فقط لبخند بزن. بذار به بردش شک کنه. درست مثل من که همیشه به همه چیز مشکوک بودم. آنقدر زندگی ما رو بین دستش مچاله کرد که هر وقت اتفاق خوبی می‌افتاد می‌تونستم حدس بزن که بعدش چه بلایی سرم قراره بیاد. من مُردم اما تو هنوز شک داری که قراره این راه رو با من بری یا صبر کنی و ببینی اولین ماشینی که جلوت ترمز می‌زنه، می‌تونه تو رو صحیح و سالم به مقصد برسونه یا نه. ثانیه‌ها یکی یکی دارن تیک می‌خورن و من دارم بهت نگاه می‌کنم تا ببینم دستم رو میگری و بکشی با خودت ببری یا هنوزم فکر می‌کنی که من منتطر اولین ماشین نشستم. می‌بینی اینجا همه چیز عکس اون چیزیه که تو توی مغزت فکر می کنی و این یعنی #کارما . شک به من شک به تو، شک به شک. اصلا شک بر پدرومادر کسی که در این محل عشوه بریزه و بعد... سم خستس. تو خسته‌ای اما ته دلت می‌گی شاید هنوز شانسی باشه. اشکال نداره صبر کن. اگه تو هم مثل اون هزار نفر خوش شانس باشی، اتفاقات خوبی یه لنگه پا وایستاده تا تو برسی. من انقدر خسته شدم که نه حوصله دارم تا ته راهی که از اینجا هیچ چیزی مشخص نیست رو برم و نه دیگه نای برگشت به اشتباهات گذشته رو. هرچی پام رو به زمین می‌کوبم صدایی بلند نمیشه و انگار خبری از هیچ راه فرار نیست. مرگ از چهار طرف اصلی به سمتم میاد و من از چهار سمت فرعی پا به فرار می‌ذارم تا مرگ قدم به قدم خودش رو به من برسونه. می‌دونی رفیق! آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه.

پ.ن: عکس: خونه دکتر شمس.
#مرگ #عشق #فرعی #اصلی مرگ_آفرینی
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_سیزدهم وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_سیزدهم وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت دارم. اولش خندم گرفت، گفتم شاید تو هم مثل همه اون زن‌هایی هستی که فقط می‌خوان از تنهایی فرار کنن. بهت گفتم ممنون اما ته دلم از اینکه یک نفر دیگه این جمله رو تکرار کرد خوشحال بودم. قطعا همه ما برای یک ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_سیزدهم
وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت دارم. اولش خندم گرفت، گفتم شاید تو هم مثل همه اون زن‌هایی هستی که فقط می‌خوان از تنهایی فرار کنن. بهت گفتم ممنون اما ته دلم از اینکه یک نفر دیگه این جمله رو تکرار کرد خوشحال بودم. قطعا همه ما برای یک بار هم که شده مزه‌ی دوست داشتن رو تجربه کردیم اما شاید کیفیتش متفاوت بوده. طبیعتا اگه من هم جای تو بودم و یه آقای خوشتیپ بهم می‌گفت دوستت دارم، اون دوستت دارم با همه‌ی دوستت دارم‌هایی که من حوالت کرده بودم متفاوت بود. این یعنی کیفیت. اما همه چی که ظاهر نیست. من حاضر بودم برای داشتنت تک‌تک آدم‌ها رو کنار بزنم. شاید چشمام رنگی نبود و موی بور نداشتم اما قبول کن پسر چشم و آبرو مشکی هم جذابیت‌های خودش رو داره! شاید ادکلن یک میلیونی نمی‌زدم اما می‌دونی همین ادکلن دریکت 50 هزار تومنی از سال 1978 تا به امروز چند تا دختر رو بدبخت کرده؟ من خیلی با گزینه‌های تو متفاوت بودم اما این روزا یکی اومده که همه گزینه‌های روی میز رو بهم زده. وقتی نگام می‌کنه حس ضعف تمام وجودم رو میگیره و هر بار که میگه تو جذاب‌ترین مرد روی زمین هستی، صد بار نظرم رو نسبت به خدا و خلقتش تغییر میده. زن ترکیب نامتوازنی از حس دوست‌داشتن، زیبایی و مقدار قابل توجهی بوهای زنانست. فقط کافیه کمی عمیق‌ نفس بکشی تا اون بوی کشنده زن رو با تک‌تک سنسورهای بویاییت مزه مزه کنی. بوی هر زن مثل اثر انگشت هر آدمی متفاوته و من عاشق بوی عطر زنی شده بودم که وقتی پاش رو از خونم بیرون می‌ذاشت تا چند وقت در و پنجره‌ها رو باز نمی‌کردم تا وقتی برمی‌گردم خونه عطرش بزنه زیر دماغم و چنان ناک‌اوت بشم و بیفتم رو تخت و باز با یه سه کام حبس چنان بوی تنش رو از روی تخت بکشم تو ریه‌هام که بعدش قبله‌ام رو گم کنم و ندونم کجام. فقط بو بکشم، بو بکشم، بو بکشم و حس کنم که من تمام انتقامم رو از دنیا گرفتم و دیگه هیچ سهمی از اون ندارم. وقتی توی شهر قدم می‌زنم و زن‌های تکراری شبیه به هم رو می‌بینم، تازه میفهمم چقدر دوستت دارم. این دکترها هیچ خلاقیتی از خودشون ندارن. یک زن رو می‌گیرن و بعد یک زن شبیه به زن‌های دیگه رو به جامعه تحویل می‌دن و سیگاره که پشت سیگار میسوزه. من توو دوره‌ای گیر افتاده بودم که تمام زن‌ها شبیه به هم بودن و برای شبیه هم شدن تلاش میکردن؛ اما تو با بقیه فرق داشتی؛ اینو خوب بو کشیدم.
#شهاب_دارابیان #بو #زن #انتخاب #عشق #تو #ادکلن_زنانه #عطر
Read more
﷽ . (حتمااااااااااااا مطالعه شود...) . . #نقل_یک_خواب (رؤیای صادقه...) . #تذکر #شهید_مسعود_عسگری ...
Media Removed
﷽ . (حتمااااااااااااا مطالعه شود...) . . #نقل_یک_خواب (رؤیای صادقه...) . #تذکر #شهید_مسعود_عسگری به دوستش در مورد #فضای_مجازی . یکی از دوستان #شهید_مسعود_عسگری در زمینه کار فرهنگی در فضای مجازی بسیار فعال هستن و بخاطر انجام امور فرهنگی با سایر ادمین کانال ها و سایت ها و ... که بعضا ...
.
(حتمااااااااااااا مطالعه شود...)
.
.
#نقل_یک_خواب (رؤیای صادقه...)
.
#تذکر #شهید_مسعود_عسگری به دوستش در مورد #فضای_مجازی
.
یکی از دوستان #شهید_مسعود_عسگری در زمینه کار فرهنگی در فضای مجازی بسیار فعال هستن و بخاطر انجام امور فرهنگی با سایر ادمین کانال ها و سایت ها و ... که بعضا خانوم هستن ارتباط دارن. ایشون خوابی از این شهید بزرگوار می بینن و برای مادر شهید نقل می کنن که به درخواست #مادر_شهید و با توجه به اینکه این پیام و این موضوع #مبتلا_به جامعه امروز ما می باشد ؛ بدون درج نام شخص؛ در کانال شهید منتشر می شود...
.
.

نقل خواب از زبان دوست شهید:
در یک مکان ورزشی در حال ورزش بودیم که به #مسعود گفتم ورزش که تموم شد صبر کن کارت دارم.
ورزش که تموم شد، دیدم #مسعود با #ناراحتی_زیاد و به نحوی که روشو از من برگردونده و خیلی #ناراحته و تو خودشه داره میره تا منو نبینه .
از این کارش ناراحت شدم و رفتم جلوشو گرفتم و با ناراحتی(حاصل از دلتنگی) بهش گفتم: خب نمی خواهی منو ببینی بگو ؛ چرا اینجوری روتو بر می گردونی؟
با #تندی و #ناراحتیِ عجیبی که من تاحالا ازش ندیده بودم و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
چرا تو #فضای_مجازی با #نامحرم #چت می کنی؟
چرا با فلانی و فلانی چت می کنی؟ (دقیقا اسم پیج دونفرو نام برد)
می دونی اینا کی هستن؟
فلان پیج، فلانیه و فلان پیج فلانیه
.
.
منکه به شدت شوکه شده بودم گفتم:
خب تو که می دونی چرا چت می کنم و چرا اونا به من پیام می دن. (منظورم کار فرهنگی در فضای مجازی بود و کمک زیادی که این افراد به بنده می کردن)
بلافاصله بعد از این صحبت من مسعود گفت:
تو اینجوری #فکر می کنی ؛اونا اینجوری فکر نمی کنن ؛ (چت تو) رو #قلب و #دلشون #تاثیر میذاره....
منکه ازین موضوع خیلی ناراحت و شوکه شده بودم و می خواستم به مسعود بگم که دیگه مراقبت می کنم ، اولین چیزی که به ذهنم رسید و بهش گفتم این بود که :
من همه کسایی که #نامحرم هستنو آنفالو می کنم .
بعد ازین گفتگو کمی از اون #ناراحتی_شدید مسعود کم شد و مثل دونفری که خیلی دلتنگ هم هستن همدیگرو بغل کردیم... #نقل_از_دوست_شهید
.
.
.
#........................................................
#نقطه_چین_بس_است...
#یاعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
Read more
Loading...
Load More