Loading Content...

وقتی من که تو

Loading...


Unique profiles
80
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Costa Coffee, Motel Qu, Mazandaran, Iran, Masuleh, Gilan, Iran
Average media age
905.2 days
to ratio
7.3
داستان شیر و سگ روزی بود، روزگاری بود. یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام. شیر گفت: علیک السلام، ...
Media Removed
داستان شیر و سگ روزی بود، روزگاری بود. یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام. شیر گفت: علیک السلام، چه می گویی؟ سگ گفت: می خواهم با تو کشتی بگیرم. شیر گفت: عجب رویی داری! ما سر به سر شما نمی گذاریم برای اینکه می گویند باوفا هستید. حالا کارت به جایی رسیده که بیایی با من ادعای هموزنی کنی؟ مگر نمی دانی من ... داستان شیر و سگ
روزی بود، روزگاری بود.
یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام.
شیر گفت: علیک السلام، چه می گویی؟
سگ گفت: می خواهم با تو کشتی بگیرم.
شیر گفت: عجب رویی داری! ما سر به سر شما نمی گذاریم برای اینکه می گویند باوفا هستید. حالا کارت به جایی رسیده که بیایی با من ادعای هموزنی کنی؟ مگر نمی دانی من که هستم؟
سگ گفت: چرا می دانم، ما از یک جنس هستیم. مگر نمی بینی که هر دو گوشت می خوریم و هر دو موقع ادرار یک پایمان را بالا می گیریم.
شیر گفت: خوب، شما از ما تقلید می کنید ولی این همجنسی نیست پس چرا هیچ کار دیگرتان به ما شباهت ندارد. شما به هوای یک لقمه نان طوق بندگی به گردن می گذارید و برای دیگران سگ دوی می کنید. من از کسی که به دستور دیگران زندگی می کند خوشم نمی آید. ما وقتی هم اسیر می شویم و توی قفس هستیم باز هم شیر هستیم، این کجایش به هم شبیه است؟
سگ گفت: خوب، اگر راست می گویی و حریف هستی بیا دست و پنجه نرم کنیم.
شیر گفت: من با ضعیف تر از خود زور آزمایی نمی کنم. ما هم وزن نیستیم. اگر تو را زمین بزنم افتخاری ندارد، اگر هم از تو شکست بخورم دلیل بزرگی تو نیست ولی مایه ننگ من هست. کسی که با ضعیف تر از خود زور آزمایی می کند در خودش هم ضعفی سراغ دارد و من به قدرت خود ایمان دارم.
سگ گفت: خیلی خوب، حالا که اینطور شد من هم می روم پیش همه حیوانات صحرا و می گویم شیر از من ترسید و با من کشتی نگرفت.
شیر گفت: برو پی کارت، من سرزنش همه حیوانات دیگر را خوشتر دارم از اینکه شیرها مرا سرزنش کنند که چرا به یک سگ ضعیف زور می گویی. اصلا وقتی من با تو کشتی بگیرم شیرها حق دارند در شیر بودن من شک کنند. شیر اگر شیر است باید با شیر کشتی بگیرد.
برگرفته از ده حکایت - مهدی آذر یزدی

پی نوشت: بعضی کارها هست که انسان به محض ورود بازنده ست. به جای جلب رضایت همه، رضایت خدا را داشته باشیم.✅
Read more
Loading...
تو هر جا بری، پیش هر کسی باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو... که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری ...
Media Removed
تو هر جا بری، پیش هر کسی باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو... که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری و دیگه خوابت نمیبره باید برات حرف بزنم؛ از روزای روشنی که تو راهه،از خاطرات خوبی که قراره داشته باشیم... منی که وقتی مریضی رو به روت یا با فاصله ازت نمیشینم، یا به حرفای تو که اصرار داری سمتت نیام ... تو هر جا بری،
پیش هر کسی
باز برمیگردی پیش منی که بلدم تورو...
که میدونم وقتی نصفه شب از خواب میپری و دیگه خوابت نمیبره
باید برات حرف بزنم؛
از روزای روشنی که تو راهه،از خاطرات خوبی که قراره داشته باشیم...
منی که وقتی مریضی رو به روت یا با فاصله ازت نمیشینم،
یا به حرفای تو که اصرار داری سمتت نیام که یه وقت مریض نشم گوش نمیدم و میام تو نزدیک ترین فاصله ممکن ازت میشینم و محکم تر از همیشه سهم بوسه هامو ازت میگیرم...
تو کنارِ هر کسی که نفس بکشی
باز برمیگردی پیش منی که
از طرز نفس کشیدنت میفهمم چطوره حالت الان
که چی اذیتت کرده،
که از هیجان چیه که اینطور تند نفس میکشی،
یا چی بغض تو گلوت آورده و پشت پلکاتو خم کرده.
تو برمیگردی
پیشِ منی که میدونستم وقتی ازم دور میشی
وقتی فاصله میگیری ازم و رو بر میگردونی
بیشتر از همیشه دلت منو میخواد
و دوست داری تو چشمای من عشقو ببینی
دوست داری به عقلت ثابت کنی همونقدر که تو منو میخوای
منم دلم پر میکشه برات...
میدونی
عشق مهمه
همون دلیلیه که آدما رو بی رحم میکنه
که پشت میکنن به یه نفر،
برایِ داشتنِ یه آدم دیگه
ولی بلد بودن
همون دلیلیه که باعث میشه
کنارِ کسی که عاشقشن دلشون تنگ میشه برایِ اونی بهتر از هر کسی بلد بوده اونارو....
.
.
.
👑 #میکائیل💕
.
.
.
📱@mikilove351 📷
.
. 📬 #دوستان_خودرا_برای_مشارکت_بیشتر_به_این_پیج_معرفی_کنید 😊🚫
Read more
شال و کلاه کردم رفتم داخل شهر که لباس عید رو بخرم. از اونجایی که تو خرید لباس خیلی سخت پسندم باید کل ...
Media Removed
شال و کلاه کردم رفتم داخل شهر که لباس عید رو بخرم. از اونجایی که تو خرید لباس خیلی سخت پسندم باید کل مغازه های این شهر رو میگشتم تا شاید یه پیرهنی،شلواری چشم رو بگیره. همینجور که داشتم ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم یه پیرهن سفید دیدم خیلی به دلم نشست هم طرحش هم رنگش رفتم تو مغازه.. آقا؟؟ داداش؟؟ ... شال و کلاه کردم رفتم داخل شهر
که لباس عید رو بخرم.
از اونجایی که تو خرید لباس خیلی سخت پسندم باید کل مغازه های این شهر رو میگشتم تا شاید یه پیرهنی،شلواری چشم رو بگیره.
همینجور که داشتم ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم
یه پیرهن سفید دیدم
خیلی به دلم نشست
هم طرحش
هم رنگش
رفتم تو مغازه..
آقا؟؟
داداش؟؟ این پیرهن سفیده که تو ویترین گذاشتی رو میاری یه امتحانی کنم؟
ببینم اصلا بهم میاد یا نه؟؟
آخه تا حالا پیرهن سفید نداشتم
مطمئن نیستم بهم بیاد یا نه.
فروشنده گفت داداشی
این پیرهن،هم رنگ سفید داره هم رنگ مشکی
میخوای جفتشو بدم امتحان کنی؟؟
گفتم برادر من مشکی چیه آخه؟
عیده ها.
مگه عیدم آدم مشکی میپوشه؟؟ پیرهن سفید رو داد و رفتم تو اتاق پرو که امتحان کنم...
همینجور که داشتم دکمه های پیرهن رو می بستم
تو آینه خودم رو نگاه کردم
یه لحظه کنار خودم تصورش کردم
کنارم وایساده بود
اومد یقه پیرهنم رو درست کرد
دکمه بالای پیرهنم رو بست
چین و چروکای روی پیرهن رو مرتب کرد
صداش پیچید تو گوشم
به به عشق منو نگاه
خوشتیپ کی بودی شما؟
چقدر سفید بهت میاد
ایشالا لباس دامادیتو ببینم
دورت بگردم من مرد جذابم..
یه لحظه به خودم اومدم
دیدم فروشنده داره در میزنه
داداش چی شد؟
اندازست؟
سایزش خوبه؟
دوباره آینه رو نگاه کردم
اما دیگه نبود
رفته بود
همینجور که نگاهم تو آینه بود بغض کردم
به خودم گفتم یعنی دیگه نیست ؟
دیگه نیست وقتی تیپ میزنم قربون صدقم بره؟؟
دیگه نیست نظر بده
بیاد بگه سفید بهم میاد یا نه؟؟
بهش بگید زود بیاد فروشنده منتظره جواب منه
یعنی دیگه نیست واسش مدلای مختلف بپوشم
یه روز تیپ اسپرت بزنم بریم پارک
یه روز تیپ شخصیت بزنم بریم کافه
وقتی نیست واسه کی خوشتیپ کنم؟؟
آقا؟؟؟
داداش؟؟
خوبی؟؟
چی شد؟؟
رفتی اون تو موندی چرا؟
زنده ای؟؟؟
یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد
پیرهن رو در آوردم
اومدم بیرون
گفتم آقا
همون رنگ مشکی رو میبرم
تعجب کرد،گفت داداش مطمئنی؟
مطمئنی رنگ مشکی بهت میاد؟
گفتم میاد داداش
خیلی ام بهم میاد
مشکی خیلی به حال و روز زندگیم میاد
گفت داداش
ما تعویض نداریما
مطمئنی دیگه؟؟
گفتم خیالت راحت داداش
تعویض نمیکنم که هیچ
قول میدم دفعه دیگه ام بیام
یه تی شرت مشکی
یه کت مشکی
یه شلوار مشکی
اصلا یه ست کامل سر تا پا مشکی ازت بخرم
آخه از وقتی رفت
همه چی مشکی و سیاه شد
زندگیم سیاه شد
وجودم سیاه شد
دنیام سیاه شد
پیرهنم.. پیرهنم پیرهنم.....
.
.
. ⭐ #میکائیل✏
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
.
✅ #کامنت_شما_نشانه_شخصیت_شماست👍🔻
Read more
دلم که میگیرد " مُجیر " را باز میکنم "سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ" " اَجِرنا مِنَ النارِ ...
Media Removed
دلم که میگیرد " مُجیر " را باز میکنم "سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ" " اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر" کم کم،معصیت هایم از ذهنم عبور می کند اشک،اشک ، اشک ، اشک دانه های مروارید اشک هایم را به نخ میکشم وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم شروع میکنم: " استغفرالله ربی و اتوب علیه " اما مگر معصیت ... دلم که میگیرد " مُجیر " را باز میکنم "سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ" " اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"
کم کم،معصیت هایم از ذهنم عبور می کند اشک،اشک ، اشک ، اشک
دانه های مروارید اشک هایم را به نخ میکشم
وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم
شروع میکنم: " استغفرالله ربی و اتوب علیه " اما مگر
معصیت های من با یک دور تسبیح پاک میشود؟
تو نگاهم کردی،گناه کردم..گفتی : توبه کن !! اما نکردم... گفته بودی :
" شما را نیافریدم مگر برای عبادت "
در حالی که دوباره توبه شکستم ...
اما تو باز هم روزی ام را نبریدی ... خندیدم و شکر نگفتم : سالم بودم و سجده نکردم ...
اما بعد از هر قطره اشک شکایت کردم ... باز نگاهم کردی و خندیدی
ناشکرتر از من نیافریدی، نه؟؟؟؟ "سُبحانَکَ یا سَیِّدی، یا مَولی " " اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"
ای مولای من معصيت هايم بسيار است. اما تو آن بخشندهء مهربانی " یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لهُ " " یا حَبیبَ مَن لا حبیبَ لَه "
جز خودت چه کسی رفیقم خواهد شد؟ " من که جز تو کسی را ندارم "
اگر تو هم نبخشی به چه کسی پناه ببرم؟ " تنها پناه بی پناهان " الهی العفو الهی العفو الهی العفو " خدایا " در این ماه عزیز از تو میخواهم ما را جزء " مرحومین " قرار دهی نه "محرومین " " آمین یا رب العالمین "
Read more
. دلم از همه که میگیرد,,,,,, "مُجیر" را باز می کنم "سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ، اَجِرنا ...
Media Removed
. دلم از همه که میگیرد,,,,,, "مُجیر" را باز می کنم "سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ، اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر" کم کم، معصیت هایم از ذهنم عبور می کند اشک،اشک... دانه های مروارید اشک هایم را به نخ می کشم، وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم، شروع می کنم: استغفرالله ربی و اتوب ... .
دلم از همه که میگیرد,,,,,,
"مُجیر" را باز می کنم
"سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ، اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"

کم کم،
معصیت هایم از ذهنم عبور می کند
اشک،اشک... دانه های مروارید اشک هایم را به نخ می کشم،
وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم،
شروع می کنم:
استغفرالله ربی و اتوب علیه... اما مگر معصیت های من با یک دور تسبیح پاک می شود؟
تو نگاهم کردی،
گناه کردم
گفتی توبه کن،
نکردم
گفته بودی
"شما را نیافریدم مگر برای عبادت"، اما من........
اما تو باز هم روزی ام را نبریدی
خندیدم و شکر نگفتم
سالم بودم و سجده نکردم
اما بعد از هر قطره اشک شکایت کردم
باز نگاهم کردی و خندیدی
ناشکرتر از من نیافریدی، نه؟ "سُبحانَکَ یا سَیِّدی، یا مَولی، اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"
ای مولای من
معصيت هايم بسيار است.
اما تو آن بخشنده ی مهربانی!
یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لهُ
یا حَبیبَ مَن لا حبیبَ لَهُ

جز خودت چه کسی رفیقم خواهد شد؟
من که جز تو کسی را ندارم!
اگر تو هم نبخشی به چه کسی پناه ببرم؟
یا ارحم الراحمین,,,,, دوستان شبهای ۱۳/۱۴/۱۵ این ماه دعای مجیر رابخوانید که برای بخشودن گناهان ورزق وروزی اثر بسیار دارد..... طاعاتتون قبول حق
التماس دعا……… اللهم عجل لولیک الفرج
Read more
... هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج ...
Media Removed
... هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج برساند . هنر،به منزله ی دریچه ای زیبا و شگرف قادر است استعدادهای بالقوه انسانی را به فعل برساند.پرسش اساسی همین جاست؟آیا شرط موفقیت لزوما داشتن استعداد و انگیزه است؟ از سویی صورت هنر بی شباهت به کره ... ...
هنر، بالذات مفتون می سازد و اغواگری می کند.این خاصیت هنر است که تو را از نقطه انفعال به نقطه اوج برساند . هنر،به منزله ی دریچه ای زیبا و شگرف قادر است استعدادهای بالقوه انسانی را به فعل برساند.پرسش اساسی همین جاست؟آیا شرط موفقیت لزوما داشتن استعداد و انگیزه است؟ از سویی صورت هنر بی شباهت به کره خاکی ما نیست ، پر است از پرتگاه ها و مخاطراتی که قادر است هر لحظه شما را از مسیر پس بزند.به زبانی ساده تر، هنر یک چهره عاری از ترحم و توام با قساوت نیز با خود به همراه دارد.به عنوان مثال، وقتی شما با آرزوهای خوش و شیرین در سر وارد ادبیات داستانی می شوید و به ناگاه با وضعیت پیچیده و در هم تنیده ای مواجه اید؟؟؟گره های کوری که گاه شما را زخمی و عاصی می کنند. مگر نه این که بسیارند دوستانی که به من و شما مراجعه می کنند؟ توپ شان بد طوری پر است ، می گویند : ما هیچ فکر نمیکردیم این طور باشد؟؟با این وضع نمی توانیم ،واقعا نمیشود،درست استدلال می کنند و تصمیم به کناره گیری و انزوا میگیرند. اما من و بسیاری از شما دوستان هیچ گاه جز دسته ای نشدیم که بر زخم یاس و نومیدی شان نمک بیشتری بپاشیم . همواره گفتیم :این جا ایران است،کشوری که اگر تو انصراف دادی و به کنار رفتی دیگران در دلشان می گویند : آخیش!! به درک!!این جا هیچ کس برای نبودنت دسته عزاداری به راه نمی اندازد.فکر نکن اگر به گوشه ای نشستی، حرفت می شود نقل مجالس!حافظه افکار عمومی بد لنگ می زند و تو زودتر از آنی که فکرش را می کنی فراموش خواهی شد.پس بمان!روحیه ات را تغییر بده.اندکی مدارا کن!اشتباه نکن! سر سپرده نشو!زیر بلیت کسی نرو که به مفت هم نمی ارزد! تلاش کن و عرق بریز! می دانیم باز عده ای هستند که سانسورت کنند که به کوری و کری بزنند خودشان را ولی تو بمان و ادامه بده، همین بس که خاری شوی در چشمان شان ... #نویسنده
#هنرمند_جوان
#نویسنده_تازه_کار
#هنر_معاصر
#هنر_و_زندگی
#هنروخلاقیت
#ادبیات_داستانی
#باند_بازی
#مشکلات_کشور
#آسیب_شناسی_تشکیلات
Read more
Loading...
معلم دوم دبستان ما ، درطبقه دوم آن دبستان دراندشت قدس ، زن درشت اندامی بود با لهجه تند آذری . بدزبان و ...
Media Removed
معلم دوم دبستان ما ، درطبقه دوم آن دبستان دراندشت قدس ، زن درشت اندامی بود با لهجه تند آذری . بدزبان و تندخو بود ، و بی هیچ دلیلی ، از من متنفر. تمام روزهای سال تحصیلی ، برای من کابوسی ممتد بود ، هر روز به بهانه ای سرم داد می‌کشید ، هر روز بی هیچ دلیلی به من جریمه‌های مفصل می‌داد ، و هر روز پیش چشم همه به من می‌گفت ... معلم دوم دبستان ما ، درطبقه دوم آن دبستان دراندشت قدس ، زن درشت اندامی بود با لهجه تند آذری . بدزبان و تندخو بود ، و بی هیچ دلیلی ، از من متنفر. تمام روزهای سال تحصیلی ، برای من کابوسی ممتد بود ، هر روز به بهانه ای سرم داد می‌کشید ، هر روز بی هیچ دلیلی به من جریمه‌های مفصل می‌داد ، و هر روز پیش چشم همه به من می‌گفت لوس ننر ، چون وقتی سرم داد می کشید ، چشمهایم پر از اشک میشد و نمی توانستم گریه نکنم .
آخرهای سال تحصیلی ، اواخر فروردین ، دو سه روزی نیامد و بعد با صورتی غمگین آمد و با رنگی پریده . خیلی زود خبرش رسید که داغدار مرگ پدرش شده . روزی که آمد سر کلاس ، مهربان شده بود ، داد نمی‌کشید ، کلافه نبود .
زنگ آخر که خورد و گله کودکان رم کردند به سمت راهرو و حیاط و خیابان و خانه ، مرا صدا کرد و نگذاشت با بقیه بروم . تمام جانم می ترسید ،. دوباره قرار است کف دستم را با آن خط کش فلزی کبود کند ؟ دوباره قراراست فریاد بکشد ؟ دوباره قرار است وادارم کند جورابهایم را روی شلوارم بکشم و وسط کلاس بایستم تا بقیه به من بخندند ؟ دوباره قرار است .... نه . دو دستش را گذاشت دو طرف صورتم ، آرام پیشانیم را بوسید و گفت از من بدت میاد ؟ باز هم نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم . گفتم اجازه ، نه ، ما ازتون می‌ترسیم . این بار او هم نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد.... دیروز این‌ها را برای خانم مشاور تعریف کردم ، و گفتم سالهای سال گذشت تا بفهمم وقتی کسی می‌گوید من از تو می‌ترسم ، چه درد هولناکیست .... همینطور که داشتم این‌ها را برایش تعریف می‌کردم ، باز هم نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم . بدترین دردها بود ، وقتی فهمیدم از خودم هم می‌ترسم ، بیشتر از همه ....
#ig_mood #igers #ig_color #ig_shotz #iger #ig_photooftheday #ig_ireland #ig_iran #ig_exquisite #photography #photographer #akasi #aks_ir #akas_khone #akasbashi #aksine #akasanjavan #عکسنوشته #عکاسی_هنری #عکاسی📷 #عکاسان_آماتور #flowers
Read more
. ‎قسمت نهم خاطرات کودکی ‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم سه ‎ترم همزمان ...
Media Removed
. ‎قسمت نهم خاطرات کودکی ‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم سه ‎ترم همزمان با کلاس و درس میرفتم اونجا ‎فلوت و بلز یادمون میدادن ‎کتاب نوای بهار ‎خانم زندی معلممون بودن، هاله زندی ‎خیلی شیطون بودم ‎خیلی اذییت میکردم خانم زندی رو ‎گاهی وقتا اینقد از دستم عصبانی میشد ... .
‎قسمت نهم خاطرات کودکی
‎کلاس دوم دبستان که بودم، کانون پرورش فکری کلاس ارف میرفتم
سه ‎ترم همزمان با کلاس و درس میرفتم اونجا
‎فلوت و بلز یادمون میدادن
‎کتاب نوای بهار
‎خانم زندی معلممون بودن، هاله زندی
‎خیلی شیطون بودم
‎خیلی اذییت میکردم خانم زندی رو
‎گاهی وقتا اینقد از دستم عصبانی میشد که میگفت برو ته سالن، پشت به کلاس وایسا
‎خیلی خانم مهربونی بود، منم هی سو استفاده میکردم
‎یه بار بهم گفت به خاطر نی نی ای که تو دلمه اینقد اذییتم نکن
‎اینقد خجالت کشیدم...
‎اما کو گوش شنوا...
‎یه خودکار داشتن که روش اسمشون با حروف انگلیسی حک شده بود
‎جنس چوبش هم بلوط بود
‎همیشه واسه یاد گرفتن یه چیزی، از شعر ها و مسخره بازی هایی که واسش درس میکردن استفاده میکردم
‎مثلا نت ها رو این شکلی تو ذهنم سپرده بودم
‎دو، ر ، می، فا، سل، لا، سی ، تو تنبل کلاسی
‎چند دقیقه استراحت میکردیم وسط کلاس
‎چند جلسه مونده بود به تموم شدن کلاس ها، که گفتن کنسرت داریم
‎خانم زندی یه قطعه از حسن کسایی رو خارج از کتاب میخواست اجرا کنیم
‎چهار مضراب ماهور استاد کسایی
‎تنها پسری که انتخاب کرده بودن واسه اجرای این قطعه من بودم
‎دخترا رو فقط چندتاشونو یادم میاد
‎سارا پاکروان، سارا غنی، ثمین و چندتا دیگه
‎استراحت های وسط کلاس ما چندتا میموندیم و تمرین میکردیم با خانم زندی
‎خلاصه، کنسرت برگذار شد و خانم زندی هم راضی بود ازمون
‎یه روز گفتن یه کنسرت دیگه هم داریم
‎آماده شدیم واسه کنسرت بعدی
‎رفتیم واسه اجرا، دیدیم سارا غنی نیومده
‎سارا زایلوفون میزد
‎چیز زیادی از کاربرد این ساز یادم نمیاد
‎اما مثه بلز بود ولی همه چیزش بزرگ تر بود
‎صداشم خیلی بم بود
‎قبل شروع شدن فلوت ها یه ریتم خاصی رو میزد، تو طول آهنگ هم یه سری نت رو میزد
‎خانم زندی نیم ساعت قبل شروع کنسرت اومد سراغ من و ماجرا رو گفت
‎منم تا حالا به این زایلوفون دستم نزده بودم
‎آماده شدمو رفتیم رو سن
‎اول کار که شروع کردم یه ترکمون زدم و نت رو جابجا زدم ولی همون یکی بود تا آخر
‎نا گفته نماند که یه بچه ها بد چش غره ای رفت بهم
‎ولی خدا رو شکر تا آخر دیگه اتفاقی نیفتاد
‎روزای خوبی بود...
‎یادش بخیر...
‎یاد تموم ستاره هایی که پشت بلزم میزد وقتی تمرینامو درست انجام میدادم بخیر... #خاطرات #موسیقی #کنسرت #فلوت #بلز #کلاس #ارف #کانون_پرورش_فکری
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
Loading...
. فک می کنم الان دیگه وقتشه.... . . الان وقتشه که از <span class="emoji emoji2764"></span>سیدی <span class="emoji emoji2764"></span>تشکر کنیم که #قلب ایرانه وبا مسکن بازی ...
Media Removed
. فک می کنم الان دیگه وقتشه.... . . الان وقتشه که از سیدی تشکر کنیم که #قلب ایرانه وبا مسکن بازی می کنه وبا وجود مصدومیتش #بهترین #مدافع جهان شد . از شهرامی که جنگید با وجود درد و دوری از خانوادش که داره . از میلادی که با اینکه سنی نداری خیلی وقتا گره هایی رو باز می کنه به دست هیچکسی ... .
فک می کنم الان دیگه وقتشه.... .
.
الان وقتشه که از ❤سیدی ❤تشکر کنیم که #قلب ایرانه وبا مسکن بازی می کنه وبا وجود مصدومیتش #بهترین #مدافع جهان شد 🙌👐💪
.
از ❤شهرامی ❤که جنگید با وجود درد و دوری از خانوادش که داره👋 💪
.

از ❤میلادی ❤که با اینکه سنی نداری خیلی وقتا گره هایی رو باز می کنه به دست هیچکسی باز نمیشه 👨👏
.
از ❤سعیدی ❤ که باز ساز تیمه ،اگه نبود ...اصلا نمی خوام حتی به یک لحظه نبودش فکر کنم✌💪👏 .
از ❤فرهادی ❤که #ساعد #طلایی تیمه ،منبع روحیه و #انرژی تیمه ،هیچ وقت کم نذاشته چه تو #زمین چه بیرونش💃🙆 .
از ❤حمزه ای ❤که خیلی کم بازی کرد ولی حامی همیشگی تیم بود 👋
.
از ❤فرهادی❤ که خیلی ظریفه ولی دلش خیلی بزرگه ،تو #بازی ها همیشه از جون مایه میذاشت هیچ وقت نذاشت آب تو دل کسی تکون بخوره خصوصا دخترش👧
.
از ❤عادلی ❤که #افتخار یه ملته ،از همه چیزش گذشت برای #سربلندی من و تو ✌
.
از❤امیری❤که همه میدونند چه قدر خوبه ،مصدومیتش نذاشت اونی باشه که می خواد 👌
.
از ❤مجتبی ❤که روزش باشه برد تو دست ماست شک نکن 👋🙅
.
از❤مهدی خان❤که وقتی تو زمینه همه فکر و ذکرش برده ،میجنگه،تلاش می کنه و.....🙅✌
.
از❤سیامک خان #مرندی ❤که تجربش شاید کمه ولب کم نذاشت و عالی بود 👌💪
.
از ❤حسین آقایی❤که بلندای قطش زبون زد خاص و عامه و بودنش تو زمین ترسه برای حریف💪✌ .
از❤ آقا #حسین_معدنی ❤که درسته جسمشون همراه تیم نیست اما روحشون همیشه با بچه هاست و بهشون آرامش میده😢 .
💔همیشه تو قلب ما و بچه ها هستی و میمونی آقا حسین 😢 .

درسته که #صعود نکردید ولی همیشه تو قلب ما جادارید 👈❤👉
.
.

@saeedmaroof4444
#saeedmarouf
@seyedmohamadmousavi
#seyedmohamadmousavi
@shahram_volleyball
#shahrammahmoudi
@ebadi2milad
#miladebadipour
@farhadzarif8
#farhadzarif
@adelgholami9
#adelgholami
@samiraanayebi
#amirghafour
@mojtabamirza12_11
#mojtabamirzajanpoor
#mehdimahdavi
@siamakmarandi19
#siamakmarandi
#volleyball
#iran
#PhotoGrid
#تیم #ملی #والیبال #ایران
Read more
... هشت دی ، سالگرد رودیدادیدیست بدموقع ولیکن خوش یمن تولد موجودی که حدود دوازده سال بعد از تولدش ...
Media Removed
... هشت دی ، سالگرد رودیدادیدیست بدموقع ولیکن خوش یمن تولد موجودی که حدود دوازده سال بعد از تولدش باهاش آشنا شدم و دوست شدیم و دوست موندیم!!! به همین راحتی حتی با اینکه فقط دو سال باهم تو یه مدرسه بودیم و فقط یه سال تو یه کلاس!!!! عجیب نیست؟! دبیرستانمون دانشگاهمون حتی محل زندگیمونم همیشه ... ...
هشت دی ، سالگرد رودیدادیدیست بدموقع ولیکن خوش یمن
تولد موجودی که حدود دوازده سال بعد از تولدش باهاش آشنا شدم
و دوست شدیم
و دوست موندیم!!! به همین راحتی
حتی با اینکه فقط دو سال باهم تو یه مدرسه بودیم
و فقط یه سال تو یه کلاس!!!!
عجیب نیست؟!
دبیرستانمون
دانشگاهمون
حتی محل زندگیمونم همیشه از هم دور بود
ولی همیشه باهم بودیم :| =))
و از همه مهم تر!!! تقرییا تمام اخلاقمون برعکس هم بود!!!!! همیشه خدا!!!! و چندین بار شده باهم نشستیم و مرور کردیم و فهمیدیم چقدر اخلاقامون باهم معکوسه؟!؟!؟! و هربار بیشتر به این پی بردیم که چه رفاقت عجیب و صمیمی ای باهم داریم!!!
و همیشه اذعان داشتی که فقط منم که میتونم تحملت کنم 😅 همچنانم داشته باش -_-😂
...
ده سال گذشت مجتبی...
فقط ده سال؟! ولی واقعا برای من خیلی بیشتر از ایناست
و تو هرروز بیشتر تو زندگیم بودی...
هرروز بیشتر نزدیک شدی... و الان شدی کسی که وقتی ما رو باهم میبینن، همه فکر‌میکنن باهم برادریم! با اینکه حتی تفاوت ظاهری زیادی هم داریم!!!!
مجتبی ! به نظرت انرژیِ رابطه ما نیست که این حس رو به بقیه القا میکنه؟! من که اینجوری فکر‌میکنم
...
خلاصه... مرسی که هستی... دمت گرم
...
پ.ن: گذاشتم خودش پست بذاره اول بعد من بذارم
پ.ن۲:عکس جدید ندارم ازش... خیلی وقته عکس نگرفتیم از هم، ایشالا چند روز دیگه میریم یزد عکس میگیریم حسابی
پ.ن۳: تایپوگرافی اسم ایشون که توسط حقیر انجام شد و با ماندالا و این چیز میزا تزیینش کردم ، زدم رو ماگ دادم بهش خیر سرم 😂😂😂 خودش از پارسال ماگ میخواست خب😂😅 ...
#میثاق‌ابن‌صبور
Read more
. امروز یه بنده خدایی نشست کنار ما شروع کرد به نشون دادن کلیپ طنز ، رسید به یه کلیپی که دو تا دختر دارن ...
Media Removed
. امروز یه بنده خدایی نشست کنار ما شروع کرد به نشون دادن کلیپ طنز ، رسید به یه کلیپی که دو تا دختر دارن به صورت دابسمش و کاملا تمسخرآمیز یه مداحی عربی رو اجرا میکنن، آخرش هم شروع کردن به رقصیدن با اون مداحی!!! هر چقدر از کلیپ میگذشت خنده ی این بنده خدا بیشتر میشد و اعصاب من خوردتر !!! کلیپ که تموم شد ،وقتی ... .
امروز یه بنده خدایی نشست کنار ما شروع کرد به نشون دادن کلیپ طنز ، رسید به یه کلیپی که دو تا دختر دارن به صورت دابسمش و کاملا تمسخرآمیز یه مداحی عربی رو اجرا میکنن، آخرش هم شروع کردن به رقصیدن با اون مداحی!!!
هر چقدر از کلیپ میگذشت خنده ی این بنده خدا بیشتر میشد و اعصاب من خوردتر !!!
کلیپ که تموم شد ،وقتی به صورتم نگاه کرد و دیدخیلی جدی نگاهش میکنم خندش ماسید !!!
با خودم کلنجار رفتم نگم ولی نتونستم تحمل کنم و گفتم ، بگذریم بهش چیا گفتم و چطور توپیدم بهش ...
تنها دلیل اینکه این حرفها رو بهش زدم و اعتراض کردم این بود که ادعای هیئتی بودن و مذهب این آقا گوش عالمو کر میکنه ، کسی جرات نمیکنه جلوش اسم مولانا و حافظ و... بیاره شروع میکنه فحش دادن و لعن کردن که اینا فلانن ، سر در پروفایلش هم BUL نقش بسته و جرات داری یه ایراد بگیر ، یقه آدمو جر میده با داد و بیدادش ، اما حالا چی؟؟؟ کو اونهمه استدلالهای مثلا محکمت؟!، کو اون ادعا شیعه حیدر بودنت؟!، کو تاثیر برائت از دشمنان اهل بیت؟! الان که طرف داره حیدر و عباس (سلام الله علیهما) رو مسخره میکنه و تو نشستی داری میخندی و لذت میبری... حالا چه فرقی بین تو اون دشمن اهل بیت که بلند بلند لعنش میکنی هست؟!
از کل اون کلیپ این یادمه که اسم حیدر و عباس (علیهما السلام) که میومد طرف حالت چهره‌اش رو مسخره میکرد ، خیلی دلم سوخت!!!
اون کسی که تو مجلس آروم سینه میزنه ، یا اصلا سینه نمیزنه و یه گوشه ایستاده و به قول بچه هیئتی ها علمایی عزاداری میکنه مشکل نداره ، من مشکل دارم که ادعای هیئتی بودن دارم اما کلیپ صدا گذاری آهنگ رو مداح اهل بیت رو پخش میکنم... اون مداح موضوعیت و تقدس نداره ولی اون جلسه که احترام داره!!! یه مدت باب شده بود هر جا میرفتیم از این کلیپ ها پخش میکردن و هر هر میخندیدن، غیر مذهبی ها اینکار رو میکردن نمیسوختم ، از این میسوزم امثال من این حرکتها رو میکردن!!!
نکنیم آقا !!! حداقل خودمون احترام این مجالس رو نگهداریم !! لااقل خودمون بی احترامی نکنیم!!!
#اربعین #عزاداری #دابسمش #مداحی #سید_مجید_بنی_فاطمه #ابا_عبدلله
Read more
‌ چقدر سخته برای این عکس کپشنی بنویسم. به عدد انگشت های یه دستن اونایی که می دونن راز پشت این تصویر چیه... ...
Media Removed
‌ چقدر سخته برای این عکس کپشنی بنویسم. به عدد انگشت های یه دستن اونایی که می دونن راز پشت این تصویر چیه... به وجد میام وقتی میفهمم که سیصد و شصت و پنج شب از اون شب گذشته... زمین یه دور تمام دور ستاره ی خودش چرخیده. و من یکساله شدم. چقدر دلم میخاست اون شب کنارم بودی... حتما یادته چقدر اصرار کردم... تو ...
چقدر سخته برای این عکس کپشنی بنویسم. به عدد انگشت های یه دستن اونایی که می دونن راز پشت این تصویر چیه... به وجد میام وقتی میفهمم که سیصد و شصت و پنج شب از اون شب گذشته... زمین یه دور تمام دور ستاره ی خودش چرخیده. و من یکساله شدم.

چقدر دلم میخاست اون شب کنارم بودی... حتما یادته چقدر اصرار کردم... تو نمیدونستی چقدر دنبال اون لحظه بودم که همونجا همون شب زیر همون آسمون تو روم زل بزنی. نگرانم بشی.. و وقتی خسوف مردمکم رو دیدی با خواهش بگی تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی... حالا که یکسال گذشت هیچ چیزی به همون یک کلمه اضافه نشده؛ هست...
هست.....
هست...
انگار که هرچه نیست در عالم، هست...
دلم میخاد اینو به اون راننده تاکسی بگم.. که آقا.. به حرفت گوش دادم و رفتم دنبال راز کائنات.. حالا تو گوش بده؛
راز، اونی نیست که نباید گفت.. "راز" اونیه که نمیشه گفت.

بی دل از بی نشان چه گوید باز؟
Read more
Loading...
 #من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا ...
Media Removed
#من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه میتونه جدایی باشه میتونه از دست دادن یا حتی شکست باشه کاری ندارم به ماهیت اتفاق مهم اون ترسه! خیلی هامون که نه بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر ... #من_نوشت
تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم
حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه
میتونه جدایی باشه
میتونه از دست دادن یا حتی
شکست باشه
کاری ندارم به ماهیت اتفاق
مهم اون ترسه!
خیلی هامون که نه
بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر لحظه به نوعی
و دست و پا میزنییم شبانه روز
دقیقه به دقیقه
تو حس تلخو تعریف نشدنیه ترس
نکنه که بره
نکنه نشه
نکنه که اونجوری ...نکنه که فلان... نکنه که....
مثلا خود من
یه ترس خیلی بزرگ و عمیق که بماند چی
چند سالی تو دلم خونه کرده بود
اونقدر بزرگ شده بود توی قلبم که
یادم رفته بود زندگی داره چطور میگذره
من دارم چطور رفتار میکنم
همیشه از خودم میپرسیدم اگر فلان روز برسه
من چطور میتونم محکم وایسم
من چطور میتونم کنار بیام
من چطور میتونم قبول کنم
اگر فلان اتفاق بیافته چطور تبدیل بشم
به یک انسان انگار نه انگار...
اون روز رسید
اون ترس اومد درست رو به روم واستادو خندید
نگاش کردم بی رحم بود
خیلی نگاش کردم خشن بود درد داشت
دروغ چرا
گریم گرفت
ناتوان شدم
تنهایی سلول به سلول بدنم رو پر کرد
ترسیدم
بازم ترسیدم
ایندفعه از (خودمی ) که روبه روی ترسش وایساده...
وقتی به ترسم با دقت بیشتری نگاه کردم
وقتی به خودم که با اون ترس روبه رو شده خیره شدم
یه درس بزرگی گرفتم
مواجه شدن با اون ترسی که شبانه روزت رو پر کرده اونقدرها هم ترسناک نیست...😊
انگاری یه کوله بار سنگین رو از دوشت بر میداری و آزاد میشی ...
شاید این آزادی تلخ باشه
اما بیشتر شیرینه...
سبک میشی
رها میشی
آزادی...
مال خود خودتی😍
اون موقع است که خنده ات میگیره
این خنده رو میتونم تو این جمله تعریف کنم :

يه لبخند ميتونه خيلى از حس ها رو پنهون كنه.
#ترس ، #اندوه، #قلب شكسته.
اما يه چيز رو خوب نشون ميده: #قدرت
و من امروز خیلی قدرتمندتر از دیروزم چون یکی از بزرگترین ترسهام رو پشت سرگذاشتم
چون بازم میخندم
.
از مواجه شدن با ترسهامون نترسیم
هیچی نمیشه که هیچ
ماییم که قدرتمندتریم
وترسها و عامل ترسهامون ضعیف تر و بی ارزش تر...
وسلام

پ.ن:
بازم تبریک میگم عید رو
تبریک میگم این عیدی قشنگی رو که غیور مردان ایرانی بهمون دادن امروز
تبریک میگم به خودم و تویی که داری یاد میگیری قوی تر باشی ❤
و اخ جون که فردا تعطیله هوووووووووووراااا😍😍😍
Read more
. پلی... آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، ... .
پلی...
آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، صدای خواندن پرنده‌ای می‌آمد. من، داشتم دستم را با داغی ظرف گرم می‌کردم و خیره بودم به تله کابین که بی هیچ مسافری، آرام می رفت. گفتم «بازم بخرم؟ فکر نکنم اونجاها از این چیزا داشته باشه.» کاسه پلاستیکی را یک نفس سر کشید و ابروهایش را انداخت بالا. زیر لب گفت «مرسی» بعد بهانه کرد هوا سرد شده و دارد می لرزد. دست‌هاش را فرو کرد توی آستین کاپشن. خندید و گفت «مثل عبا می‌مونه.» گفتم «دختر باید اندازه‌ای باشه که تو جیب عشقش جاشه.» چندباری با مشت کوبید توی بازوم. «یعنی می‌خوای بگی من انقدر کوچولوام؟» گفتم «خاله ریزه خودمی» وقتی جیغ زد، می‌دانستم که مشت‌های بعدی در راه است. همه سرپایینی دربند را یک نفس دویدم. هر چند لحظه یکبار برمی‌گشتم و تماشایش می‌کردم که چطور آستین‌های گشاد کاپشن، توی هوا تکان می خورد. داد می‌کشید «اگه دستم بهت نرسه مرتضا.» نزدیک‌های کلانتری از نفس افتادم. وقتی بهم رسید، سربازی که توی گیت ایستاده بود، به هر دویمان لبخند زد. دستم را دورش حلقه کردم و تا دم ماشین، سلانه سلانه رفتیم. روبروی در کاخ، چرخی پیری ایستاده بود و روی لبوها، آب قرمز رنگی می ریخت. گفتم «عمو این لبوهات کاملن غیربهداشتیه دیگه؟» «اره عمو جون. هر کی خورده مرده.» «پس بی زحمت دو تا برش از اون کثیف تراش بده. تو روزنامه هم بپیچ.» وقتی توی ماشین نشستیم، لبو به روزنامه رنگ داده بود. شده بود رنگ لپ‌هاش. سرخ و ارغوانی. «بر می گردی؟» در آن چند روز که فهمیده بودم می‌خواهد برود، بارها جلوی خودم را گرفته بودم که این را نپرسم. به حرمت همه روزهای خوب‌مان، قسمم داده بود که هیچ حرفی نزنم. فقط خواسته بود برای آخرین بار، برویم جایی که مال کس دیگری نشود. انگار می خواست در نبودش، قبله ای بسازد بلند، زیبا و دست نیافتنی.
فردایش توی فرودگاه، هر دویمان سعی کردیم بغض نکنیم و آرزوهای خوب داشته باشیم برای هم. هواپیمایش که بلند شد، باران می‌بارید. درست مثل حالا. نشسته است روبروی من. دارد رشته ‌ها را هورت می‌کشد و غر می‌زند که چرا کشکش کم است و مرتب می‌پرسد «داری چی می نویسی؟» وقتی می گویم «تو را» می خندد. بله. بهار، فصل دوباره آمدن است.
.
#مرتضی_برزگر .
#گرشارضایی #garsharezaei ❤
کانال تلگرام ما رو دنبال کنید.
Read more
نوشته بودی، سلام رفیق قدیمی! فردا راه می افتیم و پس فردا آنجا هستیم. پس می بینمت. آنوقت همه آنچه را که می خواهم برایت آرزو کنم، که زیاد هم هست به خودت می گویم. همین! ما بین آنهمه پیام تبریک که بیشترشان شبیه بهم بود و کاملا مشخص بود منبعشان یکی ست و فقط دست بدست و سینه به سینه از تلفنی به تلفن دیگر و از کامپیوتری ... نوشته بودی، سلام رفیق قدیمی! فردا راه می افتیم و پس فردا آنجا هستیم. پس می بینمت. آنوقت همه آنچه را که می خواهم برایت آرزو کنم، که زیاد هم هست به خودت می گویم.
همین!
ما بین آنهمه پیام تبریک که بیشترشان شبیه بهم بود و کاملا مشخص بود منبعشان یکی ست و فقط دست بدست و سینه به سینه از تلفنی به تلفن دیگر و از کامپیوتری به کامپیوتر دیگر سفر کرده و کپی پیست شده، و اساسا عطر و بویی از نزدیکی و صمیمیت ندارند، پیام تو با همه سادگی، زیباترین و عمیق ترین محتوا را داشت و بیشترین تاثیر. حتی می توانستم آنهمه آرزوهای نانوشته ات را حس کنم و از اعماق قلبم همانها را برایت آرزو کنم. همانطور ندانسته و نخوانده .... حتی می توانستم خودم را در خانه ات بببینم پشت ان پنجره روی صندلی خودم که داریم چایی هل دار با مربای آلبالو می خوریم. حتی می توانستم خودمان را در آن رستوران قدیمی محله ببینم که تو باز هم غذای اشتباه سفارش می دهی، که از تکرار این اشتباه ریسه می رویم و تو بناچار به گوشه بشقاب من نوک می زنی.. یا می توانستم ببینم که در آشپزخانه خانه ما نشسته ای و من با حوصله ناخنهای پایت را لاک می زنم آنهم رنگ قرمز!
پیامت را خواندم و فکر کردم دوستی همین است. به همین سادگی و به همین قشنگی! که در عصر ماشین و اس ام اس و اسنب چت، که هیچکس وقت نه برای خودش و نه دیگری دارد، یک پیام کوتاه بگیری که برای خود خودت نوشته شده و بدانی کسی صمیمانه و با تمام وجود دوست دارد وقتی باشد برای دیداری دوباره و گپی دوستانه. که یکنفر بنویسد رفیق قدیمی و واقعا منظورش همین باشد. رفیق بودن . رفیق داشتن آنهم از نوع قدیمی اش ارزشمندترین اتفاق این روزهاست
.
نيكى فيروزكوهي
و اما شما رفقاي خوب من!تبريك فراوان براي كريسمس . خوش باشيد هر جا هستيد و هر مناسبتى رو كه مى شه جشن گرفت، جشن بگيريد و شادي كنيد.
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f449"></span> @Danestani_Pezeshki . ما زن ها، ما دخترها خودمان تیشه به ریشه هم جنسمان زدیم وقتی میدانیم مردی ...
Media Removed
@Danestani_Pezeshki . ما زن ها، ما دخترها خودمان تیشه به ریشه هم جنسمان زدیم وقتی میدانیم مردی متاهل است چراغ سبز نشان دادیم وقتی میدانستیم پسری در رابطه است برایش عشوه و ادا ریختیم ما خودمان، خودمان را آزار دادیم آنقدر دم دستی شدیم که دختر قابل دسترس، همه جا راحت پیدا میشود خوب، من ... 👉 @Danestani_Pezeshki
.
ما زن ها، ما دخترها
خودمان تیشه به ریشه هم جنسمان زدیم
وقتی میدانیم مردی متاهل است
چراغ سبز نشان دادیم
وقتی میدانستیم پسری در رابطه است
برایش عشوه و ادا ریختیم
ما خودمان، خودمان را آزار دادیم
آنقدر دم دستی شدیم
که دختر قابل دسترس، همه جا راحت پیدا میشود
خوب، من هم باشم دیگر چه کاری است
که بروم زن بگیرم
که بروم زیر بار مسئولیت
که بروم زیر بار تعهد
آنقدر راحت بدستمان آوردند که از دستشان هم برویم عین خیالشان نیست
چون آن طرفتر،
یکی بهتر از ما برایشان هست
نگویید دیگر مانند من کسی را پیدا نمیکند
اولا که اگر مانند تو را میخواست رهایت نمیکرد
ثانیا،
مانند تو هست،
زیاد هم هست
آنقدر آدم هست که جای تو را پر کند که تو خوابش را نمیبینی
ما خودمان خودمان را آزار دادیم
خودمان،
جای خالی یکدیگر را پر کردیم
تا مردان را مطمئن کنیم
که من نشدم،
یکی دیگر حتما میشود
من نبودم،
یکی دیگر بهتر برایت عشوه میریزد
امان از دست خودمان
امان که هر چه کشیدیم از خودمان بود
اصلا کار بد مردان را توجیه نمیکنم
اما تا وقتی خودمان این اجازه را دادیم
که هرطور دلشان خواست رفتار کنند
پس از دیگری نباید برنجیم
ما خودمان،
خودمان را اذیت کردیم
گفتم دلبری را بلد باشید
نه برای مرد و پسر مردم
بلد باشید برای مرد خودتان
.
.
.
.
سیما_امیرخانی
Read more
(جنون قسمت یازدهم) دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی ...
Media Removed
(جنون قسمت یازدهم) دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی متورم و سرخ شده بود.چشاش رو صورتم قفل شدن.یه لحظه حس کردم داره منو می بینه,نفسم بند اومده بود.آروم و بریده بریده گفتم:عزیزجون...آهی کشید, چشاشو بست و دست به دعا بلند کرد.یه نفس راحت کشیدم.در همون ... (جنون قسمت یازدهم)

دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی متورم و سرخ شده بود.چشاش رو صورتم قفل شدن.یه لحظه حس کردم داره منو می بینه,نفسم بند اومده بود.آروم و بریده بریده گفتم:عزیزجون...آهی کشید, چشاشو بست و دست به دعا بلند کرد.یه نفس راحت کشیدم.در همون حین چندتا از دوستام سر رسیدن و توی راهرو مشغول احوالپرسی با آقاجون بودن.رو به پروانه که ساکت گوشه اتاق ایستاده بود گفتم:بسه دیگه بریم و راه افتادم که صدام کرد و گفت:کجا بریم؟گفتم:خونه شما دیگه...گفت:خوب چشاتو ببند و تصورش کن تا با هم بریم.خواستم چیزی بگم که با اشاره بهم فهموند که ساکت باشم.چشامو بستم و خونه پروانه توی ذهنم تجسم کردم.احساس می کردم بدنم مثل پر سبک شده.با صدای پروانه آروم چشم باز کردم و از خودم و همونجابی که تو ذهن داشتم دیدم.باورم نمیشد اون‌همه فاصله را چند ثانیه طی کردیم.خیلی هیجان انگیز بود.رو به پروانه گفتم:اینکه خیلی خوبه یعنی همه جا میشه رفت؟لبخندی زد و گفت:البته به شرطی که قبلا اون مکان را دیده باشی***پرسیدم:پروانه خانوم اصلا فرصت نشد در مورد خودت یعنی در مورد ماجرای مرگت برام حرف بزنی.چشاش پر اشک شد و به سمت باغ خیره شد.می خواست حرف بزنه که با شنیدن صدایی هر دو به سمت صدا برگشتیم.دختری با ظاهری پسرونه و لهجه جالب و با حالتی که مثلا کلاه از سر بر میداشت دو لا شد و گفت:سام عللللیک آبجی پری بعد یهو چشمش به من افتاد و لبی کج کرد و همونطور که با چشای دریدش بهم زل زده بود پرسید:آقا کی باشن؟با اشاره پروانه خودش و جمع و جور کرد.پروانه بینمون قرار گرفت و گفت:ایشون علی آقا یکی از دوستان جدیدم هستند و ایشون منیژه خانوم اولین دوستی که اینجا پیدا کردم و خیلی بهم محبت کرد.منیژه دستی تو موهای پسرونش کشید و دستشو برای دست دادن بطرفم دراز کرد و گفت:به جمع ارواح سرگردون خوش اومدی داش علی...اما با اشاره پروانه دستشو عقب کشید و گفت:خیلی خوب ما رفتیم دنبال نخود سیا...بعد دستشو تو جیب شلوار لی آبی روشنی که پوشیده بود کرد و توی تاریکی باغ ناپدید شد.چند دقیقه بعد پروانه آهی کشید و ادامه داد:وقتی که من بدنیا اومدم مادرم از دنیا رفت و زندگی من از همون روز اول با تلخی آغاز شد... ادامه دارد
از همراهی و حمایت شما دوستان گلم بسیار بسیار سپاسگزارم(مهرا)
Read more
امـــــــروز5/12 تولــــدکسیه که تو تنهایی شبام تنهــــــام نذاشــــت<span class="emoji emoji2665"></span> تولـــــد کسیـه که ردپاشــــو ...
Media Removed
امـــــــروز5/12 تولــــدکسیه که تو تنهایی شبام تنهــــــام نذاشــــت تولـــــد کسیـه که ردپاشــــو به عنوان راه زنـــــدگیم انتخــــاب کردم کسی که یــــاد داد مشکل داری خودتو بــــزن کوچـــــه علی چپ کسی که تو گفتن حقیقت بهم جرات داد امروز تولـــــــدکسیه که صبح ظهر شب آهنگاشو تزریق ... امـــــــروز5/12 تولــــدکسیه که تو تنهایی شبام تنهــــــام نذاشــــت♥ تولـــــد کسیـه که ردپاشــــو به عنوان راه زنـــــدگیم انتخــــاب کردم♥ کسی که یــــاد داد مشکل داری خودتو بــــزن کوچـــــه علی چپ♥ کسی که تو گفتن حقیقت بهم جرات داد♥ امروز تولـــــــدکسیه که صبح ظهر شب آهنگاشو تزریق میکنم♥ توی خیابــــون اهنگاش تو گوشمــــــه♥ کســــــی که گفت دنیــــا ارزش حسرت خوردن نداره♥ کســـی که یـــاد داد زندگـــی رو جور دیگه ببینم♥ امروز تولده حصینِ♥ حصینی که بااهنگاش مارو میبرد توکما♥ حصینی که گفت «من» توی آینه است♥ بااهنگــــاش نصیحتاش صـــدای گرمش تنهامــــون نذاشـــت♥ حصین رو دوست دارم چون
وقتی ناراحتم آهنگاش توی گوشمه دوسش دارم چون وقتی شادم آهنگاش تو گوشمه...
خیلیا خیلی وقتا تنهامون گذاشتن ولی بداز خدا یکی بود باصداش تنهاییمونو پر کنه❤ ♥حــــــــاجی ایشا...همیشــــه زنده باشیــــو سلامت♥
و همچین تولد "محمد رضا شایع" و "عرفان پایدار
12/5/1394
Read more
Loading...
. پاییز پارسال همین وقتا در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم! تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ... .
پاییز پارسال
همین وقتا
در فاکد آپ ترین ورژن خودم بودم. واقعا زمستون زندگیم شروع شده بود. رها شده بودم. برنامه‌های زندگیم تماما رفته بود هوا و هیچ چیزی (هیچ چیزی) نبود که بتونم تو زندگیم بهش چنگ بزنم. بی ریشه، بی ساقه، بی برگ! من "هیچ" بودم وقتی وارد ۲۳ سالگی شدم!
تمام درها به روم‌ بسته بود. تمام ادم‌های اطرافم بجز ۴ ۵ نفر رو گذاشته بودم کنار. رفتم توی غار! درونگرا شدم،‌ انزوا طلب شدم و دچار وحشت از معاشرت! اون روی نایس و لایف ایز بیوتیفول نابود شده بود.
حالا الان بعد از یک سال
تمام درهای زندگیم بازه
چارطاااق
و دارم چیزهایی رو تجربه میکنم که بی نهایت روشنه و نا محدوده.
کردیتِ این من تعلق میگیره به سارینا، به الهام و سینا که تو تاریک‌ترین، کثافت‌ترین و سردترین روزهای زندگیم، کنارم ایستادن. موندن باهام.
کردیتِ این‌ من تعلق میگیره به بقیه‌ی دوستایی که ایستادن کنارِ من توی تاریکی رو انتخاب کردن.
من توی اون روزهای تاریک، هیچ‌وقت اون شبِ ساحلِ هرمز و حرف‌هام با فرید و هومن رو ندیده بودم. هرمز و اون مومنت‌هایی که قلبم و روحم رو عمیقا تاچ کرد رو ندیده بودم. این جمع رو ندیده بودم.
این شب‌های روشن‌ رو واقعا ندیده بودم
جلو روم فقط تاریکی بود.
دیدم هومن ته فیلمی که دیشب گرفته گفته زهرا تولدت مبارک، امیدوارم اون چیزایی که برات مبهمه، روشن و قطعی بشه.
روشن تر از همیشه است هومن.
پیمان گفت خوشحالم تیکه‌های پازل زندگیت سر جاشه، هست پیمان. همه چیز سر جاشه!
به فرید گفتم مدت‌هاست شب‌ها با لبخند میخوابم. گفت زندگی مگه جز اینه؟ نه نیست.
پگاه پرسید حست چیه و جواب من "خیلی" بود.
من سرشارم. سرشار! و ۲۳ سالگیم رو میبوسم.
این "من" بهترین منِ ممکنه!
بچه‌ها دوستون دارم هر ۱۹ نفرتون رو. حضورتون گرمم کرد. هی ازتون فاصله میگرفتم و نگاهتون میکردم و دلم ضعف میرفت برای چیزی که هستیم.
تولدم رو مبارک کردید.
دستم رو گذاشتم رو شونه‌ی غزاله و با لبخند گفتم: کی فکرشو میکرد؟
.
پیمان انگار داره دیوار رنگ میکنه با اون اسپری. خیلی متعهدانه. یه جوری که من قدم قدم دارم دور میشم:))))
سارا که کلاه رو گذاشته سرش یه جوری که انگار تولد اونه. این بچه رو قبل تولد‌ها توجیه کنید:)))))
کامنت‌های علیرضا در زمینه‌ی فیلم:))) غُرررر غُرررر
بچه رو از بیمارستان کشوندن همین میشه دیگه. غزاله این وقتا بهت یه چیزی میگه، همون:)))) مرسی که رسوندی خودتو:))))
دوستون دارم❤✨
Read more
"سکانسِ آبی" خواننده: مهدی باقریان آهنگساز و تنظیم کننده: کارن همایونفر میکس و مستر: میلاد فرهودی ترانه سرا: یغما گلرویی (بر مبنای ملودی) روی تراسِ داغِ بعد از ظهر، پیراهنا رو باد پوشیده چن وقته که با عطرِ دستِ تو دنیام بوی تازه‌ای می‌ده چشمای تو سر می‌رسن دائم از لحظه‌های خواب ... "سکانسِ آبی"

خواننده: مهدی باقریان
آهنگساز و تنظیم کننده: کارن همایونفر
میکس و مستر: میلاد فرهودی
ترانه سرا: یغما گلرویی
(بر مبنای ملودی)

روی تراسِ داغِ بعد از ظهر،
پیراهنا رو باد پوشیده
چن وقته که با عطرِ دستِ تو
دنیام بوی تازه‌ای می‌ده

چشمای تو سر می‌رسن دائم
از لحظه‌های خواب و بیداری
از تو کتابای کتابخونه
از تیتراژِ فیلمای تکراری

از تو صدای مجری اخبار،
از متنِ یه آهنگِ جانانه:
ای کاش این‌جا - پیش من - بودی
می‌تابیدی، الماسِ دیوانه!

خاموش کن خورشیدو با چشمات،
بیدار کن مهتابو با دستات
همبازی من باش تو این عشق،
تو این سکانسِ آبیِ بی‌کات

توفان شو، بارون شو، برام تب کن،
دنیای مغشوشو مرتب کن،
شب‌ها رو که تو خواب‌هام هستی،
روزاتو پیش چشم من شب کن.

این‌جا غروبای بدی داره
وقتی که جات نزدیکِ من سبزه
وقتی که با هر زنگِ این گوشی
قلبِ من اشتباهی می‌لرزه

دائم حواسم پیشِ تو پرته،
هی راه می‌رم توی این خونه
فکرام همه دور تو می‌گردن،
چشمم به ساعت مات می‌مونه

انگار داری می‌رسی از راه،
توی همین لحظه‌ی رویایی
از توی اقیانوس تنهاییم
درست مثِ پریِ دریایی

خاموش کن خورشیدو با چشمات،
بیدار کن مهتابو با دستات
همبازی من باش تو این عشق،
تو این سکانسِ آبیِ بی‌کات

توفان شو، بارون شو، برام تب کن،
دنیای مغشوشو مرتب کن،
شب‌ها رو که تو خواب‌هام هستی،
روزاتو پیش چشم من شب کن.
یغما گلرویی

اشاره به ترانه ی از البوم «کاش اینجا بودی» گروه پینک فلوید.

photo: paris 2009

@karenhomayounfar
@mehdimirzabagherian
@miladfarhoodi
Read more
تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، ...
Media Removed
تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، باهاش خندیده باشم و بخاطرش گریه باشم. ولی تو تنها کسی هستی که دوستت دارمو از زبون من شنیدی! اونم نه یکی دوبار! هزار بار! هر روز! و معنیِ هرروز هزاربار دوستت دارم گفتنِ منو فقط اونی میتونه بفهمه که تو ... تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، باهاش خندیده باشم و بخاطرش گریه باشم.
ولی تو تنها کسی هستی که دوستت دارمو از زبون من شنیدی! اونم نه یکی دوبار! هزار بار! هر روز! و معنیِ هرروز هزاربار دوستت دارم گفتنِ منو فقط اونی میتونه بفهمه که تو حسرتش مُرد و نشنیدش!
من جز برای تو مغرورتر از این حرفا بودم که حرفی از دوست داشتن بزنم. شایدم دوست داشتنی درکار نبود که ازش حرفی بزنم.
چیزایی که تو از من شنیدی رو هیچکس نشنیده! لبخندایی که تو رو لبای من دیدی وقتی محو رویاهای با تو بودم، هیچکس ندیده، من جز واسه تو آواز نخوندم، من جز واسه تو از رویاهام، فکرام، دغدغه‌هام، و همه چی همونجور که تو سرم بوده، حرف نزدم.
تو اولین و آخرین و تنها کسی هستی که من بهش قول تا آخرش موندن دادم‌. که بهش گفتم چقدر میمیرم براش و چقدر محتاج حضورش تو تک تک لحظه‌هامم.
تو تنها هستی که من هرکاری کردم نتونستم بی تو زندگی کنم.
شاید بارها فکر اینکه جز توام یه روزی یه کسی بوده یا یه روزایی یه کسایی بودن، به همت ریخته ولی اونا فقط اومدن و رفتن که بهم ثابت کنن عشق فقط یک بار، اونم این همه قشنگ، این همه عمیق، این همه لطیف، اتفاق میفته.
اگه اسم بقیه تجربه باشه اسم تو تقدیره. اگه اسم اونا خاطره باشه، اسم تو رویاست. اگه من با فکر کردن به هرکس گریه کردم با فکر کردن به تو لبخند زدم، لبخند زدم و لبخندم محو نشده از صورتم.
من کنار هرکی جز تو، خودم نبودم! چون کسی جز تو منو بلد نیست. کسی جز تو منو دوست نداره. همونجور که کسی جز من تو رو بلد نیست‌. کسی جز من به اندازه من عاشقت نیست و به فکرت نیست.
منِ خودخواه و توِ خودخواه فقط کنار هم ممکن بود بشیم مجنون، بشیم یه دیوونه‌ی عاشق از خود گذشته‌ی تا ابد موندنی.
من جز با تو معنا ندارم و عاشق جز تو نشدم و نمیشم‌. همونجور که چشمای تو جز منو هیچوقت نمیبینه.
هروقت خواستی بدونی چقدر عاشقتم و تا کجا هستم از خودت بپرس چقدر عاشقمی و تا کجا هستی؟
منم همونقدر، منم همونجور 😊
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
📬 #پیج_مارو_به_دوستانتون_معرفی_کنید🙏♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
Read more
"پنجره فولاد" منتشر شد (لطفا ورق بزنید و همینجا کلیپ رو ببینید) هرکی یه جوری عاشقی می کنه من توی ...
Media Removed
"پنجره فولاد" منتشر شد (لطفا ورق بزنید و همینجا کلیپ رو ببینید) هرکی یه جوری عاشقی می کنه من توی هر شرایطی یادتم هیشکی مث من به تو وابسته نیس من گره ی پنجره فولادتم دستمو وقتی رو سینه م می ذارم غیر تو یعنی توو دلم ندارم تموم غصه هامو یادم میره پامو که توی این حرم می ذارم ترجیع: روی لبم اذن ... "پنجره فولاد" منتشر شد (لطفا ورق بزنید و همینجا کلیپ رو ببینید)

هرکی یه جوری عاشقی می کنه
من توی هر شرایطی یادتم
هیشکی مث من به تو وابسته نیس
من گره ی پنجره فولادتم

دستمو وقتی رو سینه م می ذارم
غیر تو یعنی توو دلم ندارم
تموم غصه هامو یادم میره
پامو که توی این حرم می ذارم

ترجیع:
روی لبم اذن دخوله
هرچی بگی میگم قبوله
عاشق گنبد طلاتم
خودت میدونی خاک پاتم

عشق تو از سرم زیاده
میام حرم پای پیاده
قرار من با تو همیشه
ورودی باب الجواده
... گنبد تو وقتی که روبرومه
بغض تموم شهر توو گلومه
اگه یه لحظه بی تو زنده باشم
واسه همیشه کار من تمومه

لطف تو با من کار هر بارته
ضامن بی کسا شدن کارته
یه فرقی با شاهای عالم داری
که این همه گدا توو دربارته

به هر دری زدم واسه دیدنت
یه بار واسه همیشه راهم بده
دلم میلرزه کافیه بخونم
آمدم ای شاه پناهم بده

هنوزم عکس بچگیمو دارم
که پای ایوون طلا گرفتم
چقد رو سنگای حرم دویدم
تا توی این زندگی پا گرفتم

دلایی که دخیل پنجره ت شن
محاله بعد از این دیگه بپوسن
به خیلی جاها دستشون می رسه
اونا که پای این درو می بوسن

صف میکشن برای دیدن تو
دور ضریحت همه ی زائرا
نوشته های روی دیوار و در
شعر میشن روی لب شاعرا

النگوهاشو مادرم در آورد
یکی یکی توی ضریحت انداخت
فقط به عشق تو کنج اتاقش
با عکسای ضریح تو حرم ساخت

با اینکه سنگینه بار گناهم
دلم کنار تو سبک تر میشه
اینو همه کبوترا می دونن
هر کی بیاد حرم کبوتر میشه
Read more
. . اگر بگویی بیا برویم شمال از راه جاده هراز من موهایم را فر می‌ کنم اگر بگویی به سودای ستاره ها شبی در کویر سر کنیم من موهایم را صاف می کنم و اگر مرا به خانه ات دعوت کنی موهایم را باز می گذارم برای آن که تو ببافی شان بگذار وقتی که مقصد تویی این لشگر پریشان را هم دست های خودت در بند کنند.. . . #ملیکا_راد ... .
.

اگر بگویی بیا برویم شمال از راه
جاده هراز
من موهایم را فر می‌ کنم
اگر بگویی به سودای ستاره ها
شبی در کویر سر کنیم
من موهایم را صاف می کنم
و اگر مرا
به خانه ات دعوت کنی موهایم را
باز می گذارم
برای آن که تو ببافی شان
بگذار وقتی که مقصد
تویی
این لشگر پریشان را هم
دست های خودت در بند کنند.. .
.
#ملیکا_راد .
.
.
.
.
.
.

كُلُّ شَيْءٍ يَرْجِعُ إلَي أصْلِه...
و من به #آغوش #تو !

#طاهره_اباذری_هریس .
.
.
.
.

#عزيزم #سلام ؛
شايد بهت خيلى اين جمله رو گفته باشم كه #دوستت_دارم .
اما تابحال به معنىِ اين دو كلمه ى كوتاه فكر كردى؟
دوستت دارم يعنى من بين چند ميليارد آدمِ جور و واجور و خوب و بَد، تورو انتخاب كردم.
دوستت دارم يعنى توى شادى هام كنارم باش و توى غصه هام، منو گرم تر توى آغوشت فشار بده
دوستت دارم يعنى لطفاً قدرِ من رو بدون!
من خودخواهم، اينو مطمئن باش!
#عشق از آدم ها، يك شخصيت خودخواه ميسازه
درست مثل تو! كه من رو فقط واسه خودت ميخواى و رابِطمون رو تمام و كمال!
اما بِدون كه توى اين دنيا، بينِ اين همه آدمِ دورو،
من فقط با يك رو، با روىِ صداقت، با توام!
دوستت دارم يعنى خوشحالم كه من رو روى چشمات گذاشتى و پلك نميزنى!
دوستت دارم يعنى بوى تنت به صورتِ وحشتناكى بهم آرامش ميده
دوستت دارم يعنى ميخوام اونقدر توى بغلت بمونم تا بِميرم!
دوستت دارم يعنى ديوونه ى لحظه هايى ام كه #عاشقانه نگاهم ميكنى و با ترس، ميگى كه "دوستم دارى"
دوستت دارم يعنى مالِ توام...
يعنى مالِ توام، همينقدر مريض و غيرعقلانى،
همينقدر ديوونه وار... .
.
#الى_روشنايى .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد نوشت : این یک #داستان_واقعی است ..... : حرف هایی شنیدم از یک مردی که بی نهایت روزگاری #عاشق بود
عشقی ب سر حد جنون ک ب خاطر این عشق حاضر شد حتی از #جان و #ثروت #خانوادگی و بسیاری مقامات بگذرد
تا به دختری ک اون هم از یک خانواده بسیار متمول تر از خودش بود برسه
با سختی بسیار زیاد ازدواج کردند
بعد #ازدواج بر سر یک مشاجره ، دختر که به نوعی #خانواده اش #رئیس و بالا دست های خانواده پسر و پسر بودند، حرف هایی بسیار تحقیر آمیز به پسر زد و ...
به گفته #پسر اون روز عشقش برای همیشه به اون #دختر از بین رفت
و پسر که مرد بسیار متمولی هم هست از اون روز وارد روابط با #خانم های دیگر شد
و اینگونه به قول خودش دنبال عشق واقعی گشت
کسی ک خودش و خانواده اش رو تحقیر نکنه ! .
.
جالبه بگم این داستان #تحقیر کردن و یا به اصطلاح هر سبک بی احترامی کردن به مردها
#داستان واقعی است ک بارها دیدم آتشین ترین #عشق ها رو هم خاکستر میکنه .
.
.
.
Read more
. بچه را لاستیک کنیم: . خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک ...
Media Removed
. بچه را لاستیک کنیم: . خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک رو محکم می‌بستن که وقتی گره آخر رو سفت می‌کردن مردمک چشم چند سانتی بیرون می‌زد و دوباره برمی‌گشت. بعضی وقت‌ها هم پروسه بستن لاستیک آنقدر طولانی می‌شد که حس وقتی به آدم دست می‌داد که توی تزریقاتی ... .
بچه را لاستیک کنیم:
.
خود من یادمه زمانی که بچه بودیم ما رو لاستیکي می‌کردن. بعد یه جوری این لاستیک رو محکم می‌بستن که وقتی گره آخر رو سفت می‌کردن مردمک چشم چند سانتی بیرون می‌زد و دوباره برمی‌گشت. بعضی وقت‌ها هم پروسه بستن لاستیک آنقدر طولانی می‌شد که حس وقتی به آدم دست می‌داد که توی تزریقاتی شلوغ، مسئول تزریقات میگه برو روی تخت آماده شو ولی خودش می‌ره دنبال بقیه کارهاش و دو ساعت بعد میاد.
.
- بچه را به دستشویی رفتن عادت دهید:
.
از دو سه ماهگی به جای متمركز كردن بچه روی شیر خوردن و امثال اینها، بهش آموزش بدید که دستشوییش رو اعلام کنه. بعضی مواقع دیده شده بچه‌ها در حال راه رفتن ناگهان ساکن مانده و به نقطه‌ای خیره می‌شن. اون لحظه بايد سریعا به سمت بچه شیرجه رفته و او را سرپا بگيريد. از 6 ماهگی جریان دستشویی رفتن رو روزی چند بار به او یادآوری کنید تا ملکه ذهنش بشه. اصلا قنداق بچه رو جلوی در دستشویی بذارید که انقدر جلوي روش برن دستشویی و برگردن که براش جذابیت ایجاد بشه بخواد ببينه اون تو چیکار می‌کنن.
.
بعد هم که سنش رسید به دو سالگی، ببریدش یک کناری، دستتون رو بذارید رو شونه‌اش و بگید ببین عزیز من، من می‌دونم که تو هنوز تا دو سال دیگه جا داری که تو شلوارت دستشویی کنی، خود منم همین‌طوری بودم، ولی الان وضعیت بدی شده. خواهش می‌کنم یک مقدار اوضاع رو درک کن. خودت وقتی می‌خوای تو شلوارت دستشویی کنی به قیمت پوشک فکر کن تا عذاب وجدان بگیری پاشی بری دستشویی. یا می‌تونید بچه رو تهدید کنید مثلا بهش بگید اين‌دفعه اگر دستشوییت رو نگی مجبورت می‌کنم کل سوالات یک سال اخیر مسابقه کودک شو رو جواب بدی. با این تهدید بچه دستشویی هفت جد و آباء قبل و بعدش رو هم میگه.
.
- منطقه آزاد یا فری دستشویی ایجاد کنید:
.
می‌تونین قسمتی از خونه رو از فرش و موکت خالی كنين و منطقه فری ایجاد کنید و بچه رو بدون پوشک وارد منطقه کنید. فقط باید نگهبانی برای جلوگیری از خروج بچه به صورت مداوم و مستمر ادامه داشته باشد چرا که در صورت غلفت مجبورید پول سه بسته پوشک رو به قالیشويی بدید یا هشت صبح جمعه با پارو روی فرش اسکی برید. .
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. مینیمالیسم فقط در مورد اجسام و زندگی با دو تا ماگ سفید و فضاهای خالی بسیار زیاد نیست. میدونم این حرف ...
Media Removed
. مینیمالیسم فقط در مورد اجسام و زندگی با دو تا ماگ سفید و فضاهای خالی بسیار زیاد نیست. میدونم این حرف رو چندین بار نوشتم ولی چون مهمه هی تکرار میکنم که یادمون بمونه لزوما داشتن یه اتاق یا میز سفید به معنی مینیمالیسم نیست. اون هم یه سبک فیگوراتیو از این قضیه هست ولی دلم میخواد که بهش عمیق تر فکر کنین. ... .
مینیمالیسم فقط در مورد اجسام و زندگی با دو تا ماگ سفید و فضاهای خالی بسیار زیاد نیست. میدونم این حرف رو چندین بار نوشتم ولی چون مهمه هی تکرار میکنم که یادمون بمونه لزوما داشتن یه اتاق یا میز سفید به معنی مینیمالیسم نیست. اون هم یه سبک فیگوراتیو از این قضیه هست ولی دلم میخواد که بهش عمیق تر فکر کنین. مینیمالیسم باید تفکر مارو در بر بگیره. اینکه محیط خلوت بشه که چی بشه؟ که ذهن بتونه ارزش‌ها رو بشناسه
.

ولی خب برای خیلی از ما حتی خود من مینیمالیسم با اشیا شروع شد و تجربه هایی که توی این چند ماه داشتم خیلی برای خودم هم جالب بوده. اینکه من چقدر وسایل مخصوصا لباس همچنان داشتم که هنوز هم خیلی از دوستام که منو می بینن میگن اا این کفشا جدیده؟ پس تو چطوری مینیمال هستی؟! این سوال رو دوست دارم به دو حالت جواب بدم. یکی از این دیدگاه که هر بار که این سوال رو می شنوم با خودم میگم ببین تو چقدر بیش از چیزی که نیاز داشتی در این سال ها خریدی که هنوز هم وقتی دوستات می بینن تورو ازت می پرسن که ا تو چطوری مینیمالی؟ دوم اینکه باید سعی کنم تا جایی که توان دارم این مفهوم رو درست کنم تا حداقل چند نفر هم که شده بدونن مینیمالیسم اون چیزهایی که اول متن گفتم نیست و باید دید به زندگی رو تغییر بده
.

من تونستم در دو مورد خیلی جدی و مهم در زندگیم یعنی کتاب و کفش خریدن مینیمال بشم. خودم باورم نمیشه که یادم نمیاد آخرین کتابی که خریدم چی بوده و به خودم قول دادم تا زمانی که این کتاب های نخونده هست کتاب نگیرم. از یه طرف هم بیشتر به سمت انگلیسی خوندن کشیده شدم و کتاب رو برای کتابخوان دیجیتالم دانلود میکنم و میخونم. همین باعث شده که انبوهی از کتاب جمع شده نداشته باشم و هم درصد پیشرفت مطالعه رو به عدد داشته باشم و اگر کتابی رو نمیخوام دیلیت میکنم. و در مورد کفش!‌ قبل از گرونی ها تصمیم گرفته بودم کفش نخرم و الان از این تصمیم ۸ ماه میگذره. وقتی هم که به گرونی ها برخورد کردیم قیمت کفشی که می پوشیدم به اندازه یه آیفون شد!!! در نتیجه تصمیم گرفتم این روند رو ادامه بدم و از این سختی اقتصادی تو این موارد استفاده مثبت داشته باشم و چالش #مینیمالیسم کفش برای خودم اجرا کنم
.
میخوام بگم این جور بازی ها و چالش ها خیلی هم خوبه ولی اصل قضیه اینه که میخوام بهفمم نخریدم و هیچی نشد! یعنی هیچ ارزشی از زندگی من کم نشد تازه بهش هم اضافه شد و قدر دونستن دارایی هایی بود که دارم. پس اگر میخواین مینیمال بشین با خودتون فکر کنین برای چی میخوام #مینیمال بشم؟ چون موضوعیه که ترند شده؟یا ارزش‌هارو میخوام بشناسم؟
Read more
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر ...
Media Removed
16/100 #100daysofproductivity بخش اول: این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه "چگونه کتابخوان شویم؟" من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم ... 16/100
#100daysofproductivity
بخش اول:
این روزا ذهن یه عده رو یه سوال مشغول کرده بود که چون بیشتر از یکی دو نفر پرسیدن گفتم که دربارش یه پست بذارم و سوال اینه
"چگونه کتابخوان شویم؟"
من کتابخون حرفه ای نیستم. ماهی یکی دوتا کتابم شاید بیشتر نخونم ولی خب همیشه یه کتاب واسه خوندن دستمه پس به نظرم میتونم تا حدودی جواب این سوالو به شکل خودم بدم!
من کتاب خوندنو از وقتی خوندن و نوشتن بلد نبودم شروع کردم روزا مامان بزرگم برام قصه می گفت و دایی کوچیکم(که خدا بیامرزتش)قشنگ ترین خاطره ای که واسه من یادگار گذاشت این بود که همیشه کلی واسم کتاب می خریدویه کشوی اختصاصی خونه مامان بزرگم واسم گذاشته بود که کتابامو توش بذارم هر موقع اونجا میرم!
تو خونه هم همیشه دست مامان و بابام کتاب دیدم .
نقطه اوج کتاب خوندنم وقتی بود که معلم کلاس چهارمم یه روز مامانمو خواست و بهش گفت دخترتون باید بیشتر از کتاب درسی بدونه بعد ۳۰ جلد کتاب معرفی کرد که واسم بخرن 😍(به من بگو چرا؟و یه سری کتاب بود پر آزمایش از رشته های مختلف که تو خونه می شد انجام داد که اسمشونو الان یادم نیست)و تو مدرسه در حالی که همه واسه شاگرد اول شدن پتو و سکه نازک پارسیان(😁) جایزه می گرفتن من بابت کتابخون ترین دانش اموز مدرسه یا نفر اول مسابقات کتابخوانی یا نشریه هایی که مطالعه لازم داشت با بیست تا کتاب جایزه بر میگشتم خونه(البته درسمم خوب بودا فکر نکنید تنبل بودم فقط اول تا سوم کلاس نمیشدم🙄)
تو دبیرستان کتابدارمون یه سری کتاب توی کمدای قفل دار داشت که مال معلما بود،نه دانش آموزا و خب جالب این که به من اجازه میداد اونا رو قرض بگیرم چون کل کتابای تو قفسه های کتابخونه رو خونده بودم😁
ته تهش اینکه من واسه کتاب خون شدن کار خاصی انجام ندادم!
یادمه مدتها دلم میخواست نویسنده بشم و هنوز گاهی آرزوشو میکنم!
همه مدل کتابی رو هم امتحان کردم رمان عاشقانه!ادبیات!شعر!کتاب دینی!تاریخی!فلسفی!عرفانی!از این کتابای زرد موفقیت و روانشناسی و کلی چیزای دیگه حتی به طالع بینی و فنگ‌شویی و آشپزیم رحم نکردم.😁 تا این که بالاخره سبک مورد علاقمو پیدا کردم ولی خب خیلیا اینقد وقت و حوصله ندارن....
اما آخر سر یه وقفه چند ساله این بین به وجود اومد که کلا هیچ کتابی نخوندم و فکر کنم تجربه شروع دوباره این کار باشه که به درد شما هم بخوره.
راستش قرار بود این پست توصیه باشه😑 ولی بدجور یاد خاطرات قدیم افتادم ونفهمیدم چطور این همه نوشتم بعدم دلم نیومد متنو پاک کنم😋
الانم دیگه جا نیست بقیشو بنویسم.😨 شما هم بیاین از خاطرات کتابیتون بگین تا پست اصلی رو اماده کنم
Read more
. وقتی میگویم "دوستت دارم" ، منظورم این نیست که تو هرجور باشی، با تمام بی‌مهری و بی‌رحمی‌ ات، باز تو ...
Media Removed
. وقتی میگویم "دوستت دارم" ، منظورم این نیست که تو هرجور باشی، با تمام بی‌مهری و بی‌رحمی‌ ات، باز تو را دوست خواهم داشت! منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم... "دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکرده‌ام! وقتی میگویم ... .
وقتی میگویم "دوستت دارم" ، منظورم این نیست که تو هرجور باشی، با تمام بی‌مهری و بی‌رحمی‌ ات، باز تو را دوست خواهم داشت!
منظورم این نیست که آزارم بده و با من بازی کن و بلاتکلیف و معلق نگهم دار و باز مطمئن باش عاشقت میمانم... "دوستت دارم" است؛ مجوزِ عذاب که نیست! خونم را که حلالت نکرده‌ام!

وقتی میگویم "دوستت دارم" ، یعنی در همان لحظه، تو توانسته‌ای مرا از احساس سرشار کنی و به دلم این آرزو را بیندازی که کاش این لحظه ابدی بشود... "دوستت دارم" ، رنگی از لبخندی دارد که آدم دلش میخواهد به درازای عمرش کش بیاید، و این اصلاً شبیه چیزی که تو فکر میکنی نیست!

من شاید آن توِ مهربان و شیرین زبان و عاشقی که لحظه‌های خوشی برایم ساخته را تا ابد دوست داشته باشم؛ اما بنا را اگر بر بی‌رحمی بگذاری و شکستنِ من و غرورم، من هم بنا را میگذارم بر دوست نداشتنت!
.
#عاشقانه
#عاشقانه_ها
Read more
سلام صبح همگي به خير<span class="emoji emoji263a"></span>️<span class="emoji emoji1f64b"></span>🏻‍♀️ گاهي با خودم فكر مي كنم اصلاً معني زندگي چيه؟ چي از زندگي فهميديم تا حالا؟ ...
Media Removed
سلام صبح همگي به خير🏻‍♀️ گاهي با خودم فكر مي كنم اصلاً معني زندگي چيه؟ چي از زندگي فهميديم تا حالا؟ 🤔🧐 از یه عده پرسیدن تا الآن از زندگی چی فهمیدید؟ - فهمیدم که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم”. ۶۱ ساله - فهمیدم که وقتی گرسنه م نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله - ... سلام صبح همگي به خير☺️🙋🏻‍♀️
گاهي با خودم فكر مي كنم اصلاً معني زندگي چيه؟ چي از زندگي فهميديم تا حالا؟ 🤔🧐
از یه عده پرسیدن تا الآن از زندگی چی فهمیدید؟ - فهمیدم که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم”. ۶۱ ساله
- فهمیدم که وقتی گرسنه م نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله
- فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله
- فهمیده ام که وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد” این یعنی "نه” . ۷ ساله
- فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله
- فهمیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. ۶۴ ساله
- فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،آن را به نحو احسن انجام می دهم. ۴۸ ساله
- فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . ۵ ساله
- فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. ۲۹ ساله
- فهمیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. ۳۸ ساله
- فهمـیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید. ۲۹ ساله
- فهمـیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. ۲۹ ساله
_فهمیدم كه عاشق بودن گناه است.٣١ساله
- فهمیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا متاهل است و یا چاق کننده. ۳۱ساله
- فهمیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! ۲۷ ساله
- فهمیده ام هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم.۴۲ ساله
- فهمیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. ۳۵ ساله
- فهمیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی! ۳۶ ساله
- من هم فهمیده ام همه چی رو با هم نمیشه داشت گاهی عشق ، گاهی پول ، گاهی آرامش. ٤٩ساله
-من فهميدم كه آدمهارو بايد از رفتارشون شناخت نه حرفاشون،آدمها خيلي خوب فكر ميكنن،خيلي خوب حرف ميزنن ولي اصلاً خوب زندگي نميكنن. ٢٥ساله - فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب” حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند. ۷۲ ساله
شما از زندگي چي فهميديد تا حالا؟
Read more
. تا حالا رفیقی داشتی که هر بار مسیر اشتباه رفتی و داشتی گند میزدی، بیاد و نجاتت بده؟ رفیقی داشتی که ...
Media Removed
. تا حالا رفیقی داشتی که هر بار مسیر اشتباه رفتی و داشتی گند میزدی، بیاد و نجاتت بده؟ رفیقی داشتی که همیشه هواتو داشته باشه؟ رفیقی داشتی که از اولین روز آشناییتون به هر دری بزنه که تو‌ پیشرفت کنی؟ رفیقی که همه علایق و رفتارهات شبیهش باشه. ماه تولدتون یکی‌ باشه. برادرت شه. بعد یازده سال دو‌ روز نبینیش ... .
تا حالا رفیقی داشتی که هر بار مسیر اشتباه رفتی و داشتی گند میزدی، بیاد و نجاتت بده؟ رفیقی داشتی که همیشه هواتو داشته باشه؟ رفیقی داشتی که از اولین روز آشناییتون به هر دری بزنه که تو‌ پیشرفت کنی؟ رفیقی که همه علایق و رفتارهات شبیهش باشه. ماه تولدتون یکی‌ باشه. برادرت شه. بعد یازده سال دو‌ روز نبینیش دلتنگش‌ بشی. آدمهای زیادی تو‌ زندگی من میان و میرن. اما فقط چند نفر هستند که تا ابد رفیقم‌ میمونند. اولیش هم امین. بهترین و با استعدادترین و خلاق‌ترین عکاس و طراح ایران، داداشی خودم، عشق، تولدت مبارک‌باشه. میدونی که چقدر دوستت دارم و‌بهترین رفیقی برام. همیشه کنارم بمون و من رو راهنمایی کن. مثل همیشه. تا وقتی که هستی مسیرمون یکیه و با همیم. همیشه گفتم، باز هم‌ میگم. امین تنها کسیه که فوتوشاپ رو تو‌ سنین کم بهم‌ یاد داد و مدیونشم 💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
.
#bestfriend #bff #bro #birthday #tavalod #brother #hiara #amin #happybirthday #hbd #azar #december #bestie #smile #strong #together #staywithme #goals #beautiful
Read more
. حالم بد است مثل زمانی که نیستی ! دردا که تو همیشه همانی که نیستی ! وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ...
Media Removed
. حالم بد است مثل زمانی که نیستی ! دردا که تو همیشه همانی که نیستی ! وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای وقتی که نیستی نگرانی که نیستی ! عاشق که می شوی نگران خودت نباش عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی ! با عشق هر کجا بروی حی و حاضری دربند این خیال نمانی که نیستی ! تا چند من غزل بنویسم که هستی و تو ... .
حالم بد است مثل زمانی که نیستی !

دردا که تو همیشه همانی که نیستی !
وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !
عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !
با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی !
تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟
.
#غلامرضا_طریقی
Read more
خیلی وقته یه مسئله ی مهم ذهنمو خیلی درگیر کرده و اون اینکه: چطور میشه کمی چاشنیه فرهنگو ادب به اخلاق ...
Media Removed
خیلی وقته یه مسئله ی مهم ذهنمو خیلی درگیر کرده و اون اینکه: چطور میشه کمی چاشنیه فرهنگو ادب به اخلاق جوان هامون اضافه کنیم؟ پیشنهاد من اینه: اول از همه ادب و اخلاق رو خودمون رعایت کنیم. مثلا: من وقتی که از دست برادرم عصبانیم اونقد فحش های رکیک بهش میدم; وقتی خانم برادرم رفتاری رو که من دوست ندارم ... خیلی وقته یه مسئله ی مهم ذهنمو خیلی درگیر کرده و اون اینکه:
چطور میشه کمی چاشنیه فرهنگو ادب به اخلاق جوان هامون اضافه کنیم؟
پیشنهاد من اینه:
اول از همه ادب و اخلاق رو خودمون رعایت کنیم.
مثلا:
من وقتی که از دست برادرم عصبانیم اونقد فحش های رکیک بهش میدم;
وقتی خانم برادرم رفتاری رو که من دوست ندارم انجام میده و من تا میتونم پیش بچه هام و بچه های خواهر و برادرم انواع و اقسام فحش ها رو نثارش میکنم;
وقتی با اقوام دور و نزدیک مشکل پیدا میکنمو با تلفن و چت به بقیه بدی هاشو میگم بدونه کمترین احترام و ادب;
وقتی پیش بچه هام به پدرشون دری وری میگمو از بالا به همسرم نگاه میکنم، به مردی که همه زندگیمه;
وقتی بخاطر بحثه کوچیک با همسرم همه عالم و ادم رو خبر میکنمو ادعای پشیمونی میکنم از ازدواجم اونم بعد از گفتنه حرفا و صفاته خیلی بد که پشت سر نازنین ترین بانوی دنیا گفتم;
وقتی که تو خیابون به عابر برخورد میکنم فحش ناموسی میدم پیش چشم ده ها جوون;
وقتی که دارم سرکلاس تدریس میکنمو از بدی رییس دانشگاه گرفته تا نگهبان پاخه خوار پیش دانشجوها بد میگم;
وقتی دانشجویی میاد پیشمو ازم میخاد یه کار خلاف آیین نامه آموزشی انجام بدمو منم تا میتونم بین هم سن و سالاش عصبانی میشمو صدام میره بالا و شدیدترین الفاظ بد رو بهش نسبت میدم;
و و و
انتظار نداشته باشم جوونِ من قشنگ ترین و مودبانه ترین کلمات از دهنش خارج بشه!!!!!
شما پیشنهادتون چیه؟ من که گفتم نظرمو، اولین گام اینه ک از خودمون شروع کنیم، بسم الله...
Read more
. چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ....حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست...دلم ...
Media Removed
. چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ....حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست...دلم کودکانه بهانه ات را می گیرد آرامَش که می کنم با غمت می گرید تورا در میان شلوغی زمانه گم کرده ام ...دل کوچکم میان انتظار زمانه پرپر می شود !!! بیا که عمریست حرفهای دلم برروی لبانم خشکیده ...میدانی ... .
چند‌وقتی است حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم ....حال دلم عجیب گرفته است‌ درون دلم چه غوغایست...دلم کودکانه بهانه ات را می گیرد آرامَش که می کنم با غمت می گرید تورا در میان شلوغی زمانه گم کرده ام ...دل کوچکم میان انتظار زمانه پرپر می شود !!! بیا که عمریست حرفهای دلم برروی لبانم خشکیده ...میدانی سراب آمدنت چشمهای دلم را رویایی کرده ...بیا با دلم عاشقانه ای بپا کن ،خیالت هم که باشد نیاز دلم را پُر می کند....حتی نقطه چین های ذهنم را باتو پُر می کنم پس خاطره هایم را خط خطی نکن این سه نقطه ها را برای تو گذاشتم ......همیشه اینها نشانه ی سانسور نیست هزار حرف وتصویر وخاطره درآن خوابیده ...مثل من که وقتی نگاهت می کنم سه چیز بیشتر نمی بینم تو....من....وخدا...💝💝💝
Read more
. در امتدادِ شبی تیره و طولانی که به نظر میرسید تمام نخواهد شد، با تو برخورد کردم و همین برخورد، شروعِ ...
Media Removed
. در امتدادِ شبی تیره و طولانی که به نظر میرسید تمام نخواهد شد، با تو برخورد کردم و همین برخورد، شروعِ پیدا شدن بود. پیدا شدم، یا بهتر بگویم پیدایت کردم. پیدایت کردم درست پشتِ همان خاطراتی که مدت‌ها بود دفنشان کرده بودم به این امید که درد کمتر شود. خاطراتی که اتفاقاتی را در خود جای داده بودند و فکر ... . در امتدادِ شبی تیره و طولانی که به نظر میرسید تمام نخواهد شد، با تو برخورد کردم و همین برخورد، شروعِ پیدا شدن بود.
پیدا شدم، یا بهتر بگویم پیدایت کردم.
پیدایت کردم درست پشتِ همان خاطراتی که مدت‌ها بود دفنشان کرده بودم به این امید که درد کمتر شود. خاطراتی که اتفاقاتی را در خود جای داده بودند و فکر میکردم، مرورشان، دردهای عمیقی را بیدار خواهند کرد.
و درست فکر میکردم. دردهای عمیقی بیدار شدند اما درست لحظه‌ای که درد بی نهایت بود و تاریکیِ عجیبی بر خاطره پهن شده بود، تو را دیدم.
تو، بخشی از من که تمامِ این مسیر را دوام آورده بود و در تمامِ طولِ زندگی‌ سعی کرده بود بهترین تصمیم‌ها را بگیرد و انگار من هیچگاه تو را و تلاش‌هایت را ندیده بودم.
در میانه‌ی مرور اتفاقاتِ سخت و تلخ، چشم‌های تو را که دیدم، انکار محو شد. انکارِ تو و حضورِ وجودِ تو در درونم.
بخشی که تلاش میکند درست رفتار کند، تلاش میکند اشتباه نکند، تلاش میکند زخمی نشود اما تمامِ تلاش‌هایش بدونِ حمایت من بوده است.
و در هر اتفاقِ دردناک، من تو را و احساساتِ ناخوشایندت را دفن میکردم که صدایت شنیده نشود.
شاید که با این سخت‌گیری فکر میکردم تو بهتر تصمیم خواهی گرفت و در آینده بهتر رفتار خواهی کرد. اما به مرور زمان بیشتر متوجه شدم تو خسته شده ای و دیگر سخت گیری‌ها کمک نمیکنند که تغییر کنی.
تو هر روز خسته تر میشدی و من هر روز ناامید‌تر.
با مرور خاطراتِ دردناک متوجه شدم گاهی نباید سخت گرفت. دردهای بسیار عمیق با سخت‌گیری از بین نمیروند، فقط دفن میشوند و هر اتفاقی که در ذهن ما سرکوب شود، روزی، جایی، در لحظه‌ای که فکرش را نمیکنیم دوباره به ما هجوم میآورد و بدن به شدت مضطرب و بی قرار میشود و ما می‌مانیم و حالتی گنگ که نمیدانیم دلیلش چیست.
هیچ چیز برای همیشه در ما دفن نمیشود چون بدن و ذهن محلِ دفن کردنِ اتفاقاتِ دردناک نیستند، بلکه محلِ تجربه کردن و دیدن و لمس کردنِ اتفاقات هستند. چه خوش‌ایند چه تلخ و سخت.
وقتی که بزرگتر میشویم، بدن به سنی میرسد که میتواند دردها را تحمل کند، مخصوصا دردهای دفن شده ی بسیار قدیمیِ ما را. دردهایی که با مرور خاطراتمان بیدار میشوند و بدن میتواند دوباره در خاطره قرار بگیرد و درد را تجربه کند و بعد از ان احساس رهایی کند.
برای تجربه ی این رهایی احتیاج به عشق داریم.
احتیاج به دیدنِ بخشی در درونمان که دوام آورده است و احتیاج به عشق ورزیدن به همان بخش. و این عشق، شروعِ پیدا کردنِ خودمان و تغییرات است.
هیچگاه تغییر نخواهیم کرد اگر با سرزنش با درونمان رفتار کنیم. هیچگاه.
متن #پونه_مقیمی
---------
Read more
. می‌خواست بگوید که دوست داشتن کافی نیست و عشق.. همیشه محکوم به تنهایی است.. . و چه تنهاییِ شومی ...
Media Removed
. می‌خواست بگوید که دوست داشتن کافی نیست و عشق.. همیشه محکوم به تنهایی است.. . و چه تنهاییِ شومی است وقتی دستِ عشق با دستِ وصال در کاسهٔ سرنوشت نیست .. . آمد که بگوید تنهایی.. پدرخواندهٔ عشق است.. و کارِ وصال همیشه به اما می‌کشد... می‌دانی.. دیگر از دستِ بوسه‌ها هم کاری بر نمی‌آید، وقتی ... .
می‌خواست بگوید
که دوست داشتن کافی نیست
و عشق.. همیشه محکوم به تنهایی است..
.
و چه تنهاییِ شومی است
وقتی دستِ عشق با دستِ وصال
در کاسهٔ سرنوشت نیست ..
.
آمد که بگوید
تنهایی.. پدرخواندهٔ عشق است.. و
کارِ وصال همیشه به اما می‌کشد...
می‌دانی..
دیگر از دستِ بوسه‌ها هم کاری بر نمی‌آید،
وقتی تقدیر
جدایی را.. پیش ‌خریده باشد..
.
تو نمی‌دانی که
من غصه‌هایم را
پیشاپیش در سوگِ این وصال خورده‌ام،
که آغوش آغشته به عشقِ تو
دلِ تنهایی‌ام را شاد نمی‌کند..
.
و من می‌دانم
که تو..
با قلبِ آکنده از عشق به تفکر نشسته‌ای
که منطقِ تنهاییِ من .. و
فلسفهٔ جبرِ بی‌اختیارِ این جدایی را نمی‌فهمی..
.
.
قصد داشت که بگوید
دلش از تنهایی پُر است .. و
آغوشِ تو فراموشگاهی امن است
برای دردهایی از جنسِ خوره..
اما یادش آمد که
عشق اگر به وصال نرسد.. عشق است.. و
معشوق اگر در آغوشِ عاشق نماند..،
ماندگار است..
.
و تو ماندگار خواهی بود همیشه
در قلبِ شاعری که
ذهنش پُر است از شعرهای مجنونی
که نوشدارو هستند مرگِ دل‌های شکسته را..
.
خواست بنویسد
حرف‌های ناگفته را.. اما
زبان به دندان می‌گزید تا
تازه نکند زخــمِ عشقی را
که استخوانِ تنهایی به میان دارد.. #حمیدرضا_هندی

telegram.me/hamidreza_hendi

صمیمانه ممنون‌تان هستم که‌
در صورت بازنشر
نام نویسنده را فراموش نمی‌کنید..
Read more
... من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، ...
Media Removed
... من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، می گی خاله سمیرا نمیشه که باید بریم دکتر، می گم نه ولش کن، می ریم اونجایی که تو دوست داری بری، می گی من اصلا جایی دوست ندارم برم، شما باید بری دکتر، منو می بری بیمارستان، تو منو می بری بیمارستان، منو ... ...
من پام درد می گیره، یعنی با یه حواس جمع و خیلی بی دلیل یه جوری می افتم توو جوب که راه رفتن سخت می شه برام، می گی خاله سمیرا نمیشه که باید بریم دکتر، می گم نه ولش کن، می ریم اونجایی که تو دوست داری بری، می گی من اصلا جایی دوست ندارم برم، شما باید بری دکتر، منو می بری بیمارستان، تو منو می بری بیمارستان، منو می بری رادیولوژی، نباید راه برم، می گی خاله سمیرا ویلچر بیارم؟ میاری و من سوار می شم و از اونجایی که من و تو پر از شیطنتهای مشترکیم، همه ی تلاشت رو می کنی که منو بخندونی، می خندیم، توو این همه درد می خندیم، می خندی و حواست نیست که من می فهمم چقدر ترسیدی، چقدر نگرانی، چقدر عصبانی می شی از دست دکتر وقتی جواب درست نمی ده، دستم رو می گیری، هی می گی شما بشین، من هستم، معلومه که تو هستی، تو همیشه هستی و من همیشه عاشقتم، می گی خوب شد من بودم خاله سمیرا، توو دلم می گم خوبه که همیشه هستی شیرین ترین عسل دنیا و نگات می کنم، تو، تو کی اینقدر بزرگ شدی عزیز دلم؟ من و تو کی این همه پر از حرف های مشترک شدیم؟ چه خوبه که بزرگ شدی، چه خوبه که می تونیم با هم پر از راز بشیم، چه خوبه که منو دوست داری، من عاشق دوست داشتن های توام دورت بگردم و متنفر از هر چیزی که بخواد تو رو ازم دور کنه، تولدت مبارک و تمام.
Read more
دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟ دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون تو زندگی ... دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم

دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟
دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم و از دور دلتنگت باشم. من عادت ندارم زود به زود ببینمت. من عادت ندارم کنارم بشینی از خودت برام بگی... من عادت کردم تا غریبه ها از تو برام حرف بزنن

دیوونه ای اگر از حرفام دلگیر بشی من فکر تو ام نه خودم. قشنگ نیست کسی که سالها انتظارش رو کشیدم عادی بشه واسم. نمیخوام روزی بیاد که بهت اخم کنم. میخوام دنبالت باشم و پیدات نکنم... تصادفی بیرون ببینمت از تپش قلب نتونم رانندگی کنم بزنم بغل. میخوام باز هم برات بنویسم. مگه قلبت برام نمیزد وقتی نوشته هام رو آدمها برات میفرستادن؟ منی که از دوری تو نویسنده شدم٬ از وقتی تو هستی هیچ حسی به نوشتن ندارم.
.
. 👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
.
📬 #دوستان_خودرا_برای_مشارکت_بیشتر_به_این_پیج_معرفی_کنید 😊
Read more
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم ...
Media Removed
• هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم ...
هنوز هم نمی‌دونم کجایی، اما راستش رو بخوای نمی‌خوام بدونم. می‌دونم این جهان کثافتی که ما درش هستیم با واژه‌های متظاهر و ریاکار تسخیر شده، اما من هرگز نتونستم ازشون استفاده کنم. می‌دونم نباید خودم باشم، اما در عین حال نمی‌تونم. پس بذار بهت بگم؛ فراموشت کردم. از وقتی تو رو فراموش کردم، یاد گرفتم بقیه رو هم فراموش کنم. راستش رو بخوای، دلم برات تنگ نمیشه؛ خیلی وقته دلم برای کسی تنگ نشده. جهان مثل یه دالان یک طرفه سیاهه. شبیه یجور پوچی مطلق، یه هیچی بی‌انتها.
جوری بی‌تو بودن رو یاد گرفتم، که انگار از اول هم نبودی. انگار تو یه مرداب بی‌حسی غرق شده باشم؛ هیچ چیزی اونقدر شاد یا اونقدر غمگینم نمی‌کنه. هر روز تو یه تنهایی چشم باز می‌کنم و هر شب به یه تنهایی عظیم‌تر هجرت می‌کنم.
دیگه حرفی هم از عشق نمی‌زنم. می‌دونی، عشق بزرگ‌ترین دروغیه که ما بهم می‌گیم؛ مثل امنیت، مثل آزادی. همه این‌ها ساخته ذهن آدمیزاده تا بتونه این جهان غیرقابل تحمل رو تاب بیاره. این وسط‌ها دوست داشتن دست‌آویزیه برای دوست داشته شدن! همه اون شعرها و توصیف‌هایی که از خط و خال و زلف یار می‌کنیم، محرکیه که بتونیم همین‌ها رو از زبان او بشنویم. و وقتی نمی‌شنویم، همه چیز رنگ می‌بازه و همه حرف‌ها بی‌اعتبار میشه. اینو وقتی فهمیدم که بهش گفتم دوستش ندارم. و همین یک جمله تونست از کسی که آغوش به آغوش کنارم بود، غریبه‌ترین سایه‌ دور رو بسازه.
چرا دروغ گفتن رو بهم یاد ندادی؟ بیشتر از همه دروغ گفتن به خودم رو!
وقتی با خودم تنهام، احساس تنهایی نمی‌کنم؛ اما درست وقتی زانو به زانوی مردی نشستم که دوستم داره یا دوستش دارم، بیشتر عمق تنهاییم رو می‌فهمم. تو چی؟ هنوز تنهایی؟ هنوز هم شب‌ها می‌شینی کنج آشپزخونه برای خودت شاملو بخونی؟ آرومی؟ خوشحالی؟
راستش رو بخوای، حتی جواب همین سوال‌ها هم برام مهم نیست. چون می‌دونم هرجای جهان که باشی، شبیه کسی هستی که یه چیزی گم کرده و هرچی فکر می‌کنه یادش نمیاد چی بوده، شبیه کسی که اسمی نوک زبونش جامونده اما دیگه به خاطر نمیاره، شبیه کسی که همه ادوات خوشحالی رو داره اما شاد بودن رو یادش رفته. سرچشمه این‌همه تلخی کجاست؟ آغاز جهان یا پایانش؟
حس می‌کنم خداوندگار موهومی که این جهان رو ساخته هم به درد ما دچاره؛ درد فراموشی! از یاد برده هر آغازی یه پایانی داره. از یاد برده این همه تباهی، نشونه‌ گندیدگی جهانیه که باید زودتر از این‌ها به پایان می‌رسید؛ اما حیف که فراموش شد.
.
نامه به مردی که روزی تصمیم گرفت دیوانه شود| بی‌شماره
Read more
 #سفرنامه_ترکیه_مونا ... پست مخصوص شکمو ها. عکس اول و دوم که اسمش را یادم نیست غذای مخصوص ترکیه نیست ...
Media Removed
#سفرنامه_ترکیه_مونا ... پست مخصوص شکمو ها. عکس اول و دوم که اسمش را یادم نیست غذای مخصوص ترکیه نیست اما واقعن خوشمزه است؛ اگر از سوسیس های روش فاکتور بگیریم یک غذای گیاهی عالیه. سیب زمینی گنده را میپذیم نیم پخت شد میگذاریم تو فر که پوستش برشته و داخلش بپذه؛ بعد #سیب_زمینی را پوره میکنیم روش هم هرچی ... #سفرنامه_ترکیه_مونا ...
پست مخصوص شکمو ها.
عکس اول و دوم که اسمش را یادم نیست غذای مخصوص ترکیه نیست اما واقعن خوشمزه است؛ اگر از سوسیس های روش فاکتور بگیریم یک غذای گیاهی عالیه. سیب زمینی گنده را میپذیم نیم پخت شد میگذاریم تو فر که پوستش برشته و داخلش بپذه؛ بعد #سیب_زمینی را پوره میکنیم روش هم هرچی دلتون خواست میریزیم، مثل ذرت لوبیا خیار شور، گوجه فرنگی زیتون تخم مرغ و هرچی دوست دارین🤭 غذای باحالیه حتمن درست کنید.
عکس سوم یک صبحانه #کاهوالتی سنتی ترکی که البته تخم مرغ کم داره وقتی نیمرو را آورد یادم رفت عکس بگیرم.
عکس چهارم املتی که تو استوری گفتم شروین چطور سفارش داد. این نیمرو املت (اقا من یادم میره املت کدومه نیمرو کدومه😋) را توی یه قهوه خونه توی یک روستا خوردیم و فقط من و شروین و خدا میدونیم چقدر خوشمزه بود.
عکس پنجم #دونر است که حتمن حواسم باید باشه و بگم کم سس بزنه وگرنه مثل عکسی که مشاهده میکنید غرق سس میکنند.
عکس ششم و هفتم #لامهجون یا #لاه_ماجون ، مخفف کلمه "لحم عجین"، به معنای "گوشت و خمیر" است که از خمیر گرد و نازکی تشکیل می شود و روی آن گوشت چرخ کرده و سبزیجات خرد شده مانند پیاز، گوجه فرنگی و جعفری می ریزند و می پزند. معمولاً روی آن لیموی تازه می ریزند و آن را لوله کرده و با ترشی، گوجه فرنگی، فلفل، پیاز، کاهو و بادمجان کبابی به همراه دوغ میل می کنند. قیمتش هم حدود پنج لیر ه.
عکس هشتم پیتزا است که خیلی خوشمزه بود. ما چون تو تهران خیلی رستوران نمیریم نمیتونم خیلی دقیق بگم از پیتزا های تهران بهتره به صورت مطلق اما با اونجاهایی که ما میریم مقایسه کنم هم خمیر خوشمزه تری داشت و هم خیلی کم پنیر و سبک بود.
عکس آخر هم #راکی و میوه است که ترک ها میگن حتمن مزه راکی باید میوه باشه. من به شخصه اصلن راکی دوست ندارم.
راکی، راقی،ودکا انیسون نوعی نوشیدنی الکلی است که از گیاه انیسون به‌دست می‌آید.
#انیسون از گیاهان بسیار معطر است و مصارف خوراکی و دارویی زیادی دارد. دارای تنوع بسیار است و بیش از ۶۰۰ نوع آن در سراسر جهان شناخته شده‌است.
#turkey #van #decmebr #shervin #anatoli #mardin #ankara #adana #mersin #goreme #cappadocia #kapadokya #konya #trabzon #samsun
#خاطرات_سفرهای_موناشروین #مونا #شروین #ترکیه #پاییز۹۷
#وان #آناتولی
Read more
. دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف ...
Media Removed
. دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم . دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟ دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون ... .
دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم
.
دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟
دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم و از دور دلتنگت باشم. من عادت ندارم زود به زود ببینمت. من عادت ندارم کنارم بشینی از خودت برام بگی... من عادت کردم تا غریبه ها از تو برام حرف بزنن

دیوونه ای اگر از حرفام دلگیر بشی من فکر تو ام نه خودم. قشنگ نیست کسی که سالها انتظارش رو کشیدم عادی بشه واسم. نمیخوام روزی بیاد که بهت اخم کنم. میخوام دنبالت باشم و پیدات نکنم... تصادفی بیرون ببینمت از تپش قلب نتونم رانندگی کنم بزنم بغل. میخوام باز هم برات بنویسم. مگه قلبت برام نمیزد وقتی نوشته هام رو آدمها برات میفرستادن؟ منی که از دوری تو نویسنده شدم٬ از وقتی تو هستی هیچ حسی به نوشتن ندارم...💙💚
.
.
[email protected]_gh✒
Read more
. دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف ...
Media Removed
. دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم . دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟ دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون ... .
دست نیافتنی بمون. مثل همه ی سالهایی که نبودی کنارم. برنگرد٬ از خونه ی مشترکمون که خوابش رو دیدی حرف نزن. تلفنت رو زود جواب نده... من هنوز جای صدای بوق تلفن٬ عادت دارم تا دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است رو بشنوم
.
دور بمون. مگه نمیگفتی آدمها از دور قشنگن؟
دور بمون از منی که از خودت یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم و از دور دلتنگت باشم. من عادت ندارم زود به زود ببینمت. من عادت ندارم کنارم بشینی از خودت برام بگی... من عادت کردم تا غریبه ها از تو برام حرف بزنن
.
دیوونه ای اگر از حرفام دلگیر بشی من فکر تو ام نه خودم. قشنگ نیست کسی که سالها انتظارش رو کشیدم عادی بشه واسم. نمیخوام روزی بیاد که بهت اخم کنم. میخوام دنبالت باشم و پیدات نکنم... تصادفی بیرون ببینمت از تپش قلب٬ نتونم رانندگی کنم بزنم بغل. میخوام باز هم برات بنویسم. مگه قلبت برام نمیزد وقتی نوشته هام رو آدمها برات میفرستادن؟ منی که از دوری تو نویسنده شدم٬ از وقتی تو هستی هیچ حسی به نوشتن ندارم
.
#امیرعلی_ق
MUA: @pedram_abdi
Read more
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر ...
Media Removed
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس ... (جنون قسمت پنجم)

از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس داشتم هیچی یادم نمیومد.نمیتونستم نفس بکشم.زیر لب گفتم:خدایا غلط کردم.نه جرات داشتم برگردم عقب و نگاه کنم نه میتونستم قدم از قدم بردارم.چند ثانیه توی همون حالت خشکم زده بود که حس کردم دقیقا پشت سرمه.چشامو بستم و به سختی آب دهنمو قورت دادم.کف پاهام سوزن سوزن میشد.باید یه طوری از محلکه فرار می کردم اما شجاعت هیچ حرکت و نداشتم.با صدای بشکنی که شنیدم مثل اینکه از خواب پریده باشم چشام بطور خودکار باز شد و دهنم از چیزی که روبروم می‌دیدم باز موند.تو زندگیم زنی به اون زیبایی ندیده بودم. بیشتر مثل خیال بود تا واقعیت.موهای خرمایی روشن که تا کمرش می‌رسید و با رنگ چشمای درشت و خمارش تقریبا یکی بود و سفیدی اندامش که توی یه لباس حریر سرخ عین الماس میدرخشید.یه لبخند رو لبش بود که دندونای ردیف و سفیدش پیدا شده بود.محو اونهمه زیبایی شده بودم و مثل مجسمه بهش خیره مونده بودم.قلبم دیگه سر جاش نبود.حرارت بدنم خیلی بالا بود و احساس می کردم تو آتیشم.به سختی نفسمو که تو گلوم حبس شده بود بیرون دادم و دوباره چشامو بستم.با خودم گفتم:علی آقای رستگار!جوون خوشنام محل!دیدی چطور تو این شهر غربت خودتو باختی و اسیر وسوسه شیطون شدی؟یادم اومد سر نماز چقدر از خدا خواستم که دوباره این دختر و ببینم.اشک تو چشام نشست و از خودم بدم اومد.با شرمندگی توی دلم فریاد کشیدم خدایا نجاتم بدست توست,نجاتم بده.انگار نیروی دوباره گرفته باشم چشامو باز کردم.اون رفته بود و کسی روبروم نبود.نفس راحتی کشیدم.دو قدم دیگه به سمت در برداشتم که دوباره صداشو از پشت سرم شنیدم_آهای آقاهه!این رفتارت خلاف ادبه.به جای اینکه وقتی یه خانوم زیبا می بینی ازش تعریف کنی,دو متر دهنت باز می‌مونه بعد چشاتو میبندی؟بعد با حالت غمزده‌ای ادامه داد: باشه برو!من که میدونم بر میگردی,منتظرت می مونم.توی دلم به حرفش خندیدم و گفتم:آره منتظر بمون تا موهات رنگ دندونات بشن.دوباره راه افتادم سمت در که یهو از پشت بغلم کرد و محکم کمرمو چسبید.لرزشی مثل برق از کل بدنم عبور کرد.تو همون حالت با یه حالت لوس گفت: خواهش می کنم نرو! تنهام نزار.عطر تندی که استفاده کرده بود توی مشامم پیچید.نزدیک بود کنترل خودمو از دست بدم.اما بازم خدارو یاد کردم... ادامه دارد
Read more
. همیشه میگفتم کار در سفر که دیگه اوج عشق و حاله، اما این بار یکم کارام سنگین تر شه با چندتا پروژه اومدم ...
Media Removed
. همیشه میگفتم کار در سفر که دیگه اوج عشق و حاله، اما این بار یکم کارام سنگین تر شه با چندتا پروژه اومدم سفر که خودمم نمیدونم کی به کدومشون برسم🤦🏻‍♀️ دیدی میگن هر کاری سختی‌های خودشو داره؟ اينم همينه، دقيقا وقتى همه ريلكس كردن من بايد برم سر كار آنلاين، وقتى همه خوابن من دارم برای شاپ جدید پین بسته ... .
همیشه میگفتم کار در سفر که دیگه اوج عشق و حاله، اما این بار یکم کارام سنگین تر شه با چندتا پروژه اومدم سفر که خودمم نمیدونم کی به کدومشون برسم😂🤦🏻‍♀️ دیدی میگن هر کاری سختی‌های خودشو داره؟ اينم همينه، دقيقا وقتى همه ريلكس كردن من بايد برم سر كار آنلاين، وقتى همه خوابن من دارم برای شاپ جدید پین بسته بندی ميكنم، یا وقتی هم که در طول روزه، به نیمچه آشپزی و تمیز کاری آبی جان میرسم، خلاصه که عجیب غریب این روزا سریع میگذره و خواستم بگم کار در سفر هم سختی داره🙄 البته که کارفرمایان لطفا نادیده بگیرن چون کارشون به زودی تحویل داده میشه🤦🏻‍♀️😅🙄 ولی میگم مثلا اینطوری شده که منی که عاشق جاده‌ام دیگه همش سرم تو گوشی و لپ تاپه، اصن حتی خیلی از جاده‌هارو نمیتونم ببينم، بد نیست اینو اونایی که کامنت و دایرکت میدن که شما مرفه بی دردی بگم که این سبک زندگی رو‌ ما انتخاب کردیم اما بیش از چیزی که میبینید کار هم میکنیم🤳🏻👩🏻‍💻
بگذریم بابا جان😀 امشب قراره تو قشم کار کنیم، آیا دوست قشمی دارم که نمیدونم؟😍 خوشحال میشم ببينمتون، آدرس دقیق هم تو پیج پین که تگ کردم هستش، اومدنی شدید پستشو ببینید😌📌🚎🏝
.
📸@amiraliii
#pincafetrips #pin_cafe #دمپايى_خانه_مامان_نصرت #قشم
Read more
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو ...
Media Removed
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت". ‌ نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" ...
از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت".

نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" اما دقیقا اولین لحظاتی که حضرت پشت سر آدمها حاضر شد و شروع کرد به رقصیدن و با لذت نگاه کردن طرفدارهاش یهو دلم لرزید، ولی تحت کنترل بودم.

ضربه رو وقتی خوردم که اولین #سورپرایز انجام شد و آدمها دونه دونه شروع کردن به جیغ شادی کشیدن و بغل کردن ابی. قلب آدمم که از سنگ نیست، نرم میشه، ول می‌کنه خودشو. بعدم مگه میشه ایرانی باشی ابی رو دوست نداشته باشی یا یه جای مغزت با یکی از آهنگاش عجیب خاطره نداشته باشی؟

کار رسید به یکی که از شدت #هیجان حتی جرات نداشت برگرده پشت سرشو نگاه کنه، انقدر انرژی از اون "صدای زنده" و "حس حضور" پشت سرش دریافت کرد که زد زیر گریه، اونجا منم ترکیدم، نمیدونم فک کنم دقیقه سه چهار بود، تا ته تهش مثل یه بچه منم #اشک ریختم، حالا اشکه با خنده و شعف همراهه‌ها، ولی اشکه. ‌

از دیشب تو فکرم که چرا، یعنی این چی داشت که هممون باهاش ترکیدیم؟ درسته که ابی رو خیلی دوست داریم، اما من میگم اکثرش حضور ابیه اما همش نیست. یه بخشیش یه چیزیه که سالها از ما گرفتن، یعنی گفتن جیزّه، حرومه، ایجاد گناه می‌کنه، هورموناتون بیسار می‌شه، خیلی ساده اون چیزه "محبت" ئه.

چیزی که دیدیم محبت بدون چشم‌داشت یه سری طرفدار بود، یه پسر بچه، دختر بچه، مرد و زن بزرگ، حتی یه خانم محجبه با دیدن ابی، طوری از خود بیخود میشن که قربون صدقش می‌رن و بغلش میکنن. من تو اون بغلها چیزی جز محبت و آشتی ندیدم. ما یادمون رفته بغل کنیم همو، یادمون رفته دست همو بگیریم، یادمون رفته به جای فحش دادن پشت فرمون همو بفهمیم، از بس که بهمون گفتن محبت جیزه و گفتن بگو مرگ بر همه.

کار عجیبی لازم نیست بکنیم، کوچیکش اینه که از فردا یکم بدون دلیل باهم مهربون‌تر باشیم. من هر وقت اول صبح به یکی که عصبانیه با لبخند و بفرمایید پشت فرمون راه می‌دم، یا وقتی پیادم به یه کاسب یا دست فروش با انرژی سلام می‌کنم، یا به یه رفتگر خسته‌نباشید میگم، کیفیت روزم عوض میشه، چون میلیون برابرش تا شب بهم برمی‌گرده، این گریه‌هه یه جورایی جمع این ذره‌های انرژی مثبتیه که میتونستیم به هم بدیم و دریغش کردیم. ازین به بعد، کمتر دریغ کنیم.

پ.ن: اگر کلیپ رو ندیدین میتونین توی کانال من ببینین، توی تلگرام سرچ کنین ShareTheJoy

#موبایلگرافی
Read more
. Rempt van der Donk, the architect. صحبت می‌کنه راجع به جدیدترین طراحیش. یه اسپرسو ماشین که اینجا تو کافه، از وقتی که دیدیمش، همه اعتقاد داریم باید بذاریش وسط کافه (نه وسط بار ها) وسطِ کافه! و دورش بچرخی از بس بی‌نظیره طراحیش. حتی برای کسی مث من که به ماشین آلات علاقه‌ای نداره و همه‌چیز رو دستی ... .
Rempt van der Donk, the architect.
صحبت می‌کنه راجع به جدیدترین طراحیش. یه اسپرسو ماشین که اینجا تو کافه، از وقتی که دیدیمش، همه اعتقاد داریم باید بذاریش وسط کافه (نه وسط بار ها) وسطِ کافه! و دورش بچرخی از بس بی‌نظیره طراحیش.
حتی برای کسی مث من که به ماشین آلات علاقه‌ای نداره و همه‌چیز رو دستی دوست داره، چند روزه ذهنم عجیب درگیرشه‌.
و خب چرا انقدر ذهنم درگیرشه؟
بخاطر اینکه این شخص یه معماره.
تو این ویدیو می‌گه که چی شده اینو طراحی کرده و چطور از انحنای بدن زن برای گوشه‌های کار الهام گرفته و چطور با پیدا بودنِ همه‌چیز، زیباییِ به عمل اومدن قهوه رو نشون داده.
من آدم قهوه‌خوری نیستم، حتی با اسپرسو "ماشین" احساس نزدیکی ندارم؛
اما مدام دارم فکر می‌کنم که چقدر تمام رشته‌ها سیال هستن..
چقدر به صورت همزمان همه چیز و هیچ چیز، بهم ربط ندارند و دارند.
چقدر زبان‌ها و رشته‌ها و علوم و همه‌چیز می‌تونن به هم وام‌دار باشن.
و چقدر ذهن آدم‌ها می‌تونه بسته باشه که تصور کنه وقتی یک رشته رو می‌خونی فقط باید به اون رشته بسنده کنی.
نگاه می‌کنم که چطور فیزیک‌دان‌ها میان یک ساز بر اساس قوانین فیزیکی و نه تنها هنری (ساز هنگ) خلق می‌کنند و احساس نمی‌کنن چیزی از شان فیزیک کم شده.
چطور یک معمار که انگاری رسالتش نقشه‌کشی و طراحی یک ساختمونه، به قهوه علاقه‌مند می‌شه و بعد یک ماشین، یک عضو از یک کافه رو طراحی می‌کنه.
از صبح داره مدام سرچ می‌کنم
People who changed their field and became successful!
و نتایج عجیبه.. آدم‌هایی که نترسیدن از سیال بودن، و تعصب رو گذاشتن کنار و درک کردن که می‌تونن از چیزی که آموختن استفاده‌های غیر مرسوم کنن و نگران فکر بقیه نباشن، یا حتی پیش خودشون فک نکنن دارن کار اشتباهی می‌کنن.
آدم‌هایی که خودشون رو بدهکار خودشون نمی‌کنن..
.
طراحی این آقا رو اینجا ببینین:
@aremdeofficial
چقد ناراحت کننده بودم که ویدیوی این آقا فقط ۲۰۰بار دیده شده. در صورتی که کلی آدم می‌تونه از همین یک دقیقه چیز یاد بگیره..
یک مهندس، یک موسس، و یک معمار، که هر کدوم تو یه قاره متفاوت زندگی می‌کنن، اما ویژن همه‌شون اینه "bring change to the world of coffee".
و این سه نفر تو این Aremde کنار هم جمع شدن و تو این ویدیو صحبت‌های معمار رو می‌شنویم.
.
مرسی که این ویدیو و این آقا رو به من نشون دادی ♡ @the_nimazzz مرسی که همیشه بیشتر هولم می‌دی به سمت یادگیری.
Read more
وقتی زندگیو بلد نیستی همه میخوان یادت بدن،وقتی یاد گرفتی همه میخوان ببرنت محیط #جامعه من انقدر سالم ...
Media Removed
وقتی زندگیو بلد نیستی همه میخوان یادت بدن،وقتی یاد گرفتی همه میخوان ببرنت محیط #جامعه من انقدر سالم نبود که منو آ #زاده بار بیاره،به من #انتقاد کردنو یاد داد، #تنش و یاد داد،یاد گرفتم باس بترسم از چپیا، و برنامه ریزی میشم که بجنگم برای راست،آخرش هم تو #باتلاق خفم کنن تف تو هر چی که تو میگی ارزشه #سوسیالیست ... وقتی زندگیو بلد نیستی همه میخوان یادت بدن،وقتی یاد گرفتی همه میخوان ببرنت
محیط #جامعه من انقدر سالم نبود که منو آ #زاده بار بیاره،به من #انتقاد کردنو یاد داد، #تنش و یاد داد،یاد گرفتم باس بترسم از چپیا، و برنامه ریزی میشم که بجنگم برای راست،آخرش هم تو #باتلاق خفم کنن
تف تو هر چی که تو میگی ارزشه
#سوسیالیست ها ، #کمونیست بزک کردست
#امپریالیسم ، #قانون جنگله
از همه طرف دارن دهنمونو سرویس میکنن دارن خونمونو میخورن، #روحی #مالی و... اینجا طبقه ی همکفه جامعست...
صبح بخیر ایران
Read more
‌ حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه ...
Media Removed
‌ حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه وزنه بیشتر درباره‌ی فشارهای روی زنان بوده که البته به خاطر اینه که زنان فشارهای بیشتری رو متحمل شدن و می‌شن. منتها این به این معنی نیست که مردان فشاری رو تحمل نمی‌کنن و می‌شه فراموش‌شون کرد. یک الگوی ...
حالا که روز جهانی مرد بوده، یه کم راجع به سختی‌هایی که جامعه به مردها تحمیل می‌کنه فکر کنیم. همیشه وزنه بیشتر درباره‌ی فشارهای روی زنان بوده که البته به خاطر اینه که زنان فشارهای بیشتری رو متحمل شدن و می‌شن. منتها این به این معنی نیست که مردان فشاری رو تحمل نمی‌کنن و می‌شه فراموش‌شون کرد.
یک الگوی مردانگی قراردادی وجود داره که پسرها از سنین کم تلاش می‌کنن (و تلاش داده می‌شن) که تو اونا جا بشن. این الگو چند شاخصه داره: در کنترل بودن، رقابت کردن، قوی بودن، غلبه بر احساسات، توانمندی مالی، تکیه‌گاه بودن، و البته پوشیدن لباس‌ها و بازی کردن با اساب‌بازی‌ها و انجام ورزش‌ها و تفریحاتی که "به اندازه‌ی کافی" مردانه باشن.
یک مسئله‌ی دیگه هم هست که خیلی مهمه و اون اینه که اگر دختری رفتارهای مردانه داشته باشه، به خاطر پیش‌فرضِ پنهانِ برتر بودن جنس ذکور، تشویق می‌شه. اما وای به روزی که پسر بیچاره‌ای رفتاری دخترانه نشون بده. باز هم به خاطر پیش فرض پنهانِ پست‌تر بودن جنس مونث، مایه‌ی شرمساری عالم و آدم می‌شه.
بنابراین شما وقتی مرد هستید در تله‌ای هستید که یا باید خصوصیاتی که جامعه برای "مرد واقعی" تعریف کرده رو نشون بدید، یا به اندازه‌ی کافی ارزشمند نخواهید بود. موقعیت زنان در اینطور مواقع بهتره: اگر در الگوی رایج زنانگی جا نشن، خودشون رو به سمت الگوی مردانه سوق می‌دن و این در نظر دیگران بد به نظر نمی‌رسه.
یک "مرد واقعی" نمی‌رقصه، آرایش نمی‌کنه، صورتی و گل‌گلی نمی‌پوشه، پولداره، قوی و تکیه‌گاهه، سختی می‌کشه و صداش در نمیاد، گریه نمی‌کنه، احساسات نشون نمی‌ده، دائما خودش رو فدای اقتصاد خانواده می‌کنه، و خلاصه خیلی انسان محدود و گناه‌داریه. فکر کنید عزیزی فوت کرده و شما گریه‌تون میاد اما نمی‌تونید گریه کنید چون جنسیت‌تون می‌ره زیر سوال، رنگ لباس، برداشتن ابرو، استفاده از مواد آرایشی، تنگی شلوار، همه و همه می‌تونه هویت جنسی شما رو مورد حمله قرار بده و باعث قضاوت اطرافیان بشه. به نظر من تصورش هم ترسناک و خفه کننده‌ست.
توصیه‌م اینه که اگر مرد هستید این چهارچوب‌ها رو بشکنید و برای نظر و قضاوت اطرافیان پشیزی ارزش قائل نشید، و اگر زن هستید، هوای مردهای اطراف رو داشته باشید که بتونن خودشون باشن.
این تصمیمیه که من و سما قبل از ازدواج راجع بهش با هم حرف زدیم که قرار نیست سما نقش مردانه‌ی رایج رو بپذیره و من نقش زنانه‌ی رایج رو. مثل دو تا انسان که با هم زندگی می‌کنن، سعی کنیم با هم برابر رفتار کنیم. محبت، مشورت و اعتماد می‌تونه ما رو تو مسیر یادگیری و توزیع عادلانه‌ی نقش‌هامون کمک کنه.
Read more
۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر ...
Media Removed
۳۸/۶۰ نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد ... ۳۸/۶۰
نمی‌دانم چرا این‌قدر تعجب کرده بودم. آدم‌ها سریع‌تر از آنچه من می‌فهمم، زندگی‌شان را از سر می‌گیرند. آدم‌ها در عرض چند روز فراموشت می‌کنند و عکس‌های جدیدی می‌گیرند که در فیس‌بوکشان پُست کنند و پیام‌هایت را دیگر نمی‌خوانند. راهشان را می‌گیرند و می‌روند و تو را پس می‌زنند چون بیشتر از حد خودت، اشتباه کرده‌ای. شاید عادلانه باشد. من که هستم که بخواهم قضاوت کنم؟ ‌‌‌
‌‌‌‌
#رادیو_سکوت
#آلیس_آزمن
ترجمه‌ی #ثمین_نبی_پور
#نشر_نون
‌‌
داستان کتاب در مورد دختری به اسم فرانسیسه. دختری در سال‌های آخر دبیرستان که تنها هدفش قبولی تو دانشگاه کمبریجه، دختری فوق‌العاده باهوش و درسخوان. تنها تصویری که دوستاش از فرانسیس دارن، فرانسیسِ مدرسه‌ایه: دختری خرخوان و حوصله‌سربر و کم‌حرف. اما این دختر شخصیتی رنگی‌تر از این حرف‌ها داره.
فرانسیس عاشق یک پادکست اینترنتی تو یوتیوب هست، یک روز متوجه میشه سازنده این پادکست پسریه که اونو دورادور میشناسه. به واسطه این پادکست، دوستی عمیقی بین فرانسیس و آلد شکل میگیره. داستان حول این دوستی و اتفاقات مربوط به این پادکست شکل میگیره... ‌‌
‌‌‌
کتاب در واقع کاملا تینیجریه. به مسائل نوجوانان خیلی خوب پرداخته، به تاثیر اینترنت تو زندگی نوجوان‌ها، روابط بین نوجوان‌ها و والدینشون، دوستی‌ها، گرایش‌های جنسی‌شون (که البته از تیغ سانسور در امون نمونده بود)، مسائل تحصیلی و دانشگاه رفتن. شاید اگه وقتی نوجوان بودم اینو میخوندم خیلی بیشتر دوسش داشتم 😁
کتابِ روونیه و ترجمه‌ی خیلی خوبی داره، به نوجوان‌ها خصوصا اونا که با غولی به نام کنکور دست و پنجه نرم میکنن توصیه‌اش میکنم. ‌‌
امتیازم: ۳ از ۵
‌‌
#radiosilence by #aliceoseman
Read more
وقتی دلتنگ میشی یا هستی، این پُستو ببین و بخون . تنهایی اصلا حس بدی نیست !!! بخدا راست می گم وقتی طعم ...
Media Removed
وقتی دلتنگ میشی یا هستی، این پُستو ببین و بخون . تنهایی اصلا حس بدی نیست !!! بخدا راست می گم وقتی طعم تلخ بیهوده دوست داشتنو نقش بازی کردنو از طرفه مقابلت بچشی !!! اصلا دوست داشتن یعنی چی ؟!؟ اصلا دوست داشتن وجود داره ؟!؟ از عشق حرف نزدم چون فقط یه کلمست !!! دلم خیلی از دوست داشتنهای ... وقتی دلتنگ میشی
یا هستی،
این پُستو ببین و بخون .
تنهایی
اصلا
حس بدی نیست !!!
بخدا راست می گم
وقتی
طعم تلخ
بیهوده دوست داشتنو
نقش بازی کردنو از طرفه مقابلت
بچشی !!!
اصلا دوست داشتن یعنی چی ؟!؟
اصلا دوست داشتن وجود داره ؟!؟
از عشق حرف نزدم
چون فقط یه کلمست !!!
دلم خیلی از دوست داشتنهای بدونه محتوا گرفته
دوست داشتنی که هر کَس بخاطره شرایط و یا چیزی تو رو بخواد
بابا بخدا دنیا اینقدر بد نیست
اما
بدش کردیم !!!
آره تنهایی از خیلی دو نفره های پوشالی قشنگترم هست
یکی از ویژگیهاش اینه که
توو تنهایی بخاطره تحمیل نباید کاریو انجام بدی
وقتی دوست داشتنی، تو کار نیست
و تنها
نقشش هست .
من خودم خستم
خسته از دورنگی هاییکه
هیچ معنی و مفهومی نداره
خستم از زمانیکه گذشت
خستم از تماشای تک نفری به زندگی
خستم از حیرون و پریشون شدنم
خستم از مات و مبهوت شدنم
می دونم فهمم کمه
اما تا همین حدم
فهمیدم و درک کردم
که
الان دیگه وقته رفتنه
دلتنگم از دسته زمونه
همراهم، تنهاییه
اصلا ناراحت نیستم
دلتنگم اما دلتنگه کی و چی نمی دونم !!!
تنها می خونم یا می نویسم البته واسه خودم،
برای گذران روزگارم مجبورم کار کنم و حالاکه دلتنگی رفیقه خوبه تنهاییم شده با همین دوسته باوفا تنهاییمو با ورزش پر می کنم اسمشم می زارم شادیه لحظه ای
من مَرده تنهایی هستم
یا
دیدی !؟!
وقتی غروب می رسه
خورشید داره می ره
که هر چی می گذره
بیشتر
روبه تاریکی پیش می ره
راستی
اسمه دیگمم
مرده تارکیه
تو این دوران شاید و یا حتما در گذشته هم همین بوده
کاره اکثریت به هم دروغ گفتن بوده
و هست
چرا ؟!؟
نمی دونم !!!
دیگه موقعه رفتنه منه
اما می رم با دوسته خوبم که منو تو هرشرایطی تنها نزاشت، آره اسمشو گفتم
من تنهایی صداش می کنم
از دسته دو رنگی، دروغ، جاه طلبی، خیانت، دورویی
به خدا خستم
این روزا
دنیام از اتاقه خونمم
کوچیکتره
امیدوارم
دلتنگ از دسته زمونه نشید .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
من فکر میکردم بعد جداییمون مثل تویِ فیلما دوباره میبینمت؛ اونوقت تو از چشام میخونی که من هنوز شبا بی خوابم چون میشینم و خاطره هارو ردیف میکنم و دلیل میتراشم که دوستم داشتی یه روز، تو از چشام میخونی و باز دستامون برایِ هم میشه.... من فکر میکردم بعد جداییمون تو مثل تو داستانا نمیتونی قیدِ منو ... من فکر میکردم
بعد جداییمون
مثل تویِ فیلما دوباره میبینمت؛
اونوقت تو از چشام میخونی که من هنوز شبا بی خوابم چون میشینم و خاطره هارو ردیف میکنم و دلیل میتراشم که دوستم داشتی یه روز،
تو از چشام میخونی و باز دستامون برایِ هم میشه....
من فکر میکردم
بعد جداییمون
تو مثل تو داستانا نمیتونی قیدِ منو بزنی و تا ابد من تنها کسی بودم که خونم کنجِ دلت بود،
اونوقت تو یه روز که از دلتنگی داشتی به مرز جنون میرسیدی
پاتو میذاشتی رو گاز و میومدی پیشم
زنگ میزنی بهم و میگفتی بیا پایین و من میومدم و تو بی هیچ حرفی فقط سفت بغلم میکردی و عطرِ تنمو نفس میکشیدی..
من فکر میکردم همه چی مثل داستان و فیلم پیش میره
که تو تولد منو یادت نمیره،
که تا ابد خاطره هایِ خوبمون برات خوب میمونه
که فقط منم که دلیلِ حالِ خوبتم...
من دیر فهمیدم که اونجایی که ما وایستاده بودیم وسطِ واقعیت بود...
دیر فهمیدم که تو واقعیت وقتی آدما میرن
واقعا رفتن
که گریه کردنِ تو برشون نمیگردونه،
که دیدنِ دلتنگیا و بی قراریات احوالشونو بهم نمیریزه...
من دیر فهمیدم تو واقعیت
جایِ یکی خالی نمیمونه،خاطره ها تا ابد با ارزش نمیمونه،
یادگاریا عزیز نیست،
بویِ عطرت دائم تو بینیشون نیست و صدایِ خنده هات مدام تو گوششون
،تصویر آخرین باری که دیدنت تا ابد جلویِ چشماشون
و
دلتنگی ها و بی قراریا بخاطر نبودنش همیشگی نیست.
میدونی اشتباه من کجا بود؟
که فکر کردم
من و تو هم شخصیتایِ یه کتابیم تو دستایِ یه پسر سی ساله
که بی هم دووم نمیاریم و بالاخره
حتی شده صفحه آخر داستان،
حتی شده روز آخر زندگیمون
میفهمیم که تلاشمون برایِ زندگی بی هم بی فایدست
میفهمیم و برمیگردیم بهم
من فکر میکردم
من و تو یه فیلم نامه تو دستایِ کارگردانی هستیم که دوست داره مخاطبو اذیت کنه،
که دست هرکدومو از شخصیتارو میذاره تو دستایِ یکی دیگه
و تهش که به جز همه خودشم بغض کرده
بالاخره سهم هم میکنتشون.
اشتباه من این بود که فکر میکردم؛
تو نمیتونی قیدِ منو بزنی و من نمیتونم نقطه بذارم ته خطِ بودنت تو زندگیم....
میدونی اشتباه من چی بود؟؟
فکر میکردم
همیشه میشه باز از نو همه چیو شروع کرد....
.
.
.
👑 #میکائیل💕 .
.
📱@mikilove351 📷
.
.
📬 #پست_های_قبل_رو_ببین_اگه_خوشت_اومد_فالو_کن👉👆💕😍
Read more
This picture dates back to August 2007. گفتم که زدم تو خط خاطره بازی! 🤪🤪 این پست رو پارسال وقتی بعد ...
Media Removed
This picture dates back to August 2007. گفتم که زدم تو خط خاطره بازی! 🤪🤪 این پست رو پارسال وقتی بعد از ده سال به لندن برمیگشتیم نوشتم. این عکس هم دقیقا ۱۱ سال پیشه. فردا سفرمون شروع میشه و مقصد آخر لندن است. من باز هم بیشتر از همه جا شوق دیدن لندن رو دارم که به نظرم قشنگ ترین و باحال ترین شهر دنیاست. ... This picture dates back to August 2007.
گفتم که زدم تو خط خاطره بازی!
🤪🤪
این پست رو پارسال وقتی بعد از ده سال به لندن برمیگشتیم نوشتم. این عکس هم دقیقا ۱۱ سال پیشه.
فردا سفرمون شروع میشه و مقصد آخر لندن است. من باز هم بیشتر از همه جا شوق دیدن لندن رو دارم که به نظرم قشنگ ترین و باحال ترین شهر دنیاست.
البته یادمه پارسال که بعد از ده سال برگشتم، فکر کردم من بعد از زندگی تو آمریکا دیگه نمیتونم تو این شهر پر تراکم و شلوغ و گرون زندگی کنم.
.👇🏻 این متن رو پارسال نوشتم
خاطره من از لندن کافه ها و کلاب ها و دوستی های هیجان انگیزش نیست.
خاطره من روبه رو شدن یه دفعه ایم با دنیای واقعی و آدم های واقعی و نفهمیدنشونه. من از مدرسه اومدم بیرون و هنوز وارد جامعه خودمون نشده رفتم لندن. با یه عالمه مخالفت. پدرم تا فرودگاه هنوز امید داشت، حتی شاید مطمین بود که من پشیمون میشم. ولی من انقدر دلزده بودم که تو دلم به فرودگاه مهرآباد گفتم خدافظ تا همیشه.( بعد به امام خمینی سلام دادم البته😀) .
لندن مستقلم کرد، آدمم کرد. بهم تنهایی مطلق داد تا قدر باهم بودن ها رو بیشتر بدونم. بهم حس مفت خوری داد وقتی میدیدم همه هم سن و سال هام کار میکنند و من نه. اولین شغل زندگیم رو همونجا گرفتم و دیگه از پدرم جز برای
تحصیل پول نگرفتم. لندن بهم صبور بودن رو یاد داد.
شاید حتی تا حدی رو به رو شدن با واقعیت ها.
اینکه از یه آدم خاص میشه دلزده شد، ولی نه از آدم های یه منطقه. از خصوصیات خاص میشه نفرت داشت، ولی نه از آدمها.
اینکه دنیا و آدم هاش سفید یا سیاه مطلق نیستند.
تو ذهن من لندن یه شهر گوگولی اروپایی نیست، یه کمپ سربازیه.
که حتی وقتی از امریکا یه پسر خوشتیپ میاد ملاقاتیت، نه میتونی از کلاس هات بزنی و نه شیفت کاریت رو کنسل میکنی.
ولی بعدش باهم میرید مرکز شهر و یه بستنی جانانه میزنید.
حالا هیجان بعد از ده سال برگشتن به این کمپ آشوب به دلم انداخته.
_______
پ.ن: جفتمون همین کفش ها و همین کیف ها رو به همین تمیزی و نویی هنوز داریم😀
Read more
اشتباهاتم را دوست دارم، آنها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته ام و نتیجه اش را هر چه باشد میپذیرم. ...
Media Removed
اشتباهاتم را دوست دارم، آنها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته ام و نتیجه اش را هر چه باشد میپذیرم. اشتباهاتم را گردن کسی نمی اندازم، میپذیرم که انسانم و اشتباه میکنم ، نه فرشته ام و نه شیطان و نه انسان کامل. تا زنده ام برای انتخاب راه درست فرصت هست. وقتی زمین میخورم، بلند میشوم خودم را میتکانم و ادامه ... اشتباهاتم را دوست دارم، آنها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته ام و نتیجه اش را هر چه باشد میپذیرم. اشتباهاتم را گردن کسی نمی اندازم، میپذیرم که انسانم و اشتباه میکنم ، نه فرشته ام و نه شیطان و نه انسان کامل. تا زنده ام برای انتخاب راه درست فرصت هست. وقتی زمین میخورم، بلند میشوم خودم را میتکانم و ادامه میدهم. اشتباهاتم را دوست دارم، آنها حباب شیشه ای غرورم را می شکنند. هر زمان به اشتباهاتم پی بردم، بزرگتر شده ام. اشتباهاتم را دوست دارم، آنها گران ترین تجربه هایم هستند ،چراکه برایشان هزینه گزافی پرداخته ام. 💕
پ.ن
اولین بار بود که بدون نوبت رفتیم داخل دیزی سرا( ایرانشهر ) گفتم آقا دخترم حساسه و عاشق جاهای تاریخی یه جای خوب به ما بدید لطفا
ایشون هم خیلی لطف کردن قسمت شاه نشین رو به ما دادن
الان من اونجا شاه که نه ملکه هستم😊😊
حالا نشستیم و سوالات آدا شروع شد😢
اینجا چیا مال شاه بوده
این قاشق مال شاه بوده
وقتی من همسن تو بشم اینجا خراب میشه
و من و ساناز🙃🙃
Read more
 #سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه ...
Media Removed
#سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از ... #سفر_تنگ_اردشیری
آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از تجاربو سفراش برامون تعریف میکرد. گفت میدونی من چن سالمه، گفتم حدودا ۴۰ اینا... گفت من ۵۰ و خورده ایم! با تعجب نگاش کردمو گفتم چه خوب موندین، که گفت پسر جون میدونی چرا من سرپا و با روحیم؟ گفتم سفر دیگه؟ گفت من از وقتی یادم میاد تو سفر بودم. آقای کارامد شیرازی بود، ولی بوشهرو اطرافشو جاهای دیدنیشو بیشتر از من بلد بودو کلا ایران دیده بود. میگفت تو وقتی مردی چی میبری با خودت؟ گفتم هیچی، گفت وقتی زنده ای نهایتا چی داری؟ گفتم میشه خیلی چیزا داشت! گفت نه دیگه اشتباهت همین جاست!!! تو تو این دنیا یه کفش میپوشی، تجربه اون کفشه دیگه برات تکراریه چه کفش ۱ تومنی چه ۵۰ تومنی، یه پیرهن میپوشیو یه شلوار میپوشی! یکم فک کردمو با تخفیف حرفشو قبول کردم. گفت تا میتونی همه چی رو به کُلیه ات بگیرو بزن به جاده، بزن به طبیعت، وقتی تو طبیعتی زمان زودتر میگذره، واسه همین آدم خودشو دلش جوون میمونه. بعد از مکالممون درباره این مدل زندگی آدرس چندجایی که تو این چن سال رفته بود به عنوان تاپ تن بمون معرفی کردو، شمارشو بم داد. گفت هر موقع خواستی به من زنگ بزنو هم سفر شو بامون. دوستاشون به جوجه دعوتمون کردنو بعد از قربانت ها و فدایت شوم های روتینِ وقت خداحافظی رفتیم پیش بچه های خودمونو تو مسیر داشتم تو گوشیم اسمشو سیو میکرد:
مستر کارامد تور
مستر کارامد تور واتس آپ
97.4.15
------------------------------
پ.ن: ویدئو هارو ببینین حتما ولی با صدای کم😁
پ.ن: مرسی وی تور
@we.tours
Read more
تو هیچی از من نمیدونی؛ نه اون وقتی که مالِ هم بودیم میدونستی نه حتی الان میدونی. تو نمیدونستی وقتایی ...
Media Removed
تو هیچی از من نمیدونی؛ نه اون وقتی که مالِ هم بودیم میدونستی نه حتی الان میدونی. تو نمیدونستی وقتایی که قهر میکردیم من حالم بدتر از تو بود ولی سمتت نمیومدم چون از خودم بدم میومد که اذیتت کردم که خودخواهم و با همه بدیام باز تو زندگیت میمونم و با موندنم اذیتت میکنم، با موندم باعث میشم اخم کنی، بغض ... تو هیچی از من نمیدونی؛
نه اون وقتی که مالِ هم بودیم میدونستی
نه حتی الان میدونی.
تو نمیدونستی وقتایی که قهر میکردیم
من حالم بدتر از تو بود
ولی سمتت نمیومدم
چون از خودم بدم میومد که اذیتت کردم
که خودخواهم و با همه بدیام باز تو زندگیت میمونم و با موندنم اذیتت میکنم، با موندم باعث میشم اخم کنی،
بغض کنی...
تو نمیدونستی ولی
اون وقتایی که ازم دلخور بودی و تو به این نتیجه میرسیدی که من دوستت ندارم
من ساکت میموندم و فکر میکردم
چرا نباید اینهمه عشق از چشام معلوم باشه،
که چرا باید اوضاع جوری پیش بره که حتی یک لحظه ام شک کنی به تا این حد دوست داشتنِ من.
تو نمیدونستی
و من
شبایی که تو حالت خوب نبود تا صبح این پهلو به اون پهلو میشدم و خوابم نمیبرد
تو نمیدونستی و من هزار شب از دلتنگی بغض کردم،تب کردم، مردم
و بهت نگفتم که مبادا فاصلمون
بغض بکاره تو گلوت.
تو حالاام نمیدونی؛
که هنوز وقتی عکساتو نگاه میکنم و حس میکنم ناراحتی میمیرم،
که دلتنگی جوری رخنه کرده تو جونم که شده یه تیکه از تنم،
تو نمیدونی که دائم فکر کردن به خاطرات یکی که نمونده،نخواسته بمونه چه حالیه،
تو نمیدونی یکی بره و باز با همون شدت قبل کنارت نفس بکشه چه حالیه.
تو هیچوقت نمیدونی که پاک کردنِ اشکام با دستایِ خودم،
وقتی اشکام به این بهونه اومدن که دستات رو صورتم جا خوش کنه چه حالیه.
تو نمیدونی اونی که رفته جا پاش اونقدر محکم باشه که نذاره هیچکس بعدش بیاد چه باختیه.
تو هیچ وقت نمیدونستی چقدر دوستت دارم
تو هیچ وقت نمیدونی من میتونم تو اوجِ نداشتنت تا کجا تو دوستت داشتنت غرق بشم و باز نمیرم...
.
. 👑 #میکائیل💕 .
.
✅ #توهیچوقت_نمیدونستی_من_چقدردوستت_دارم😞
.
.
📱@mikilove351 📷
.
. ✅ #پیج_مارو_به_دوستانتون_معرفی_کنید🙏♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
Read more
. ‎قسمت دهم خاطرات کودکی ‎رفتیم واسه کلاس پنجم ‎معلممون یه مرد چهارشونه، با مو های فر و سفید بود ‎آقای ...
Media Removed
. ‎قسمت دهم خاطرات کودکی ‎رفتیم واسه کلاس پنجم ‎معلممون یه مرد چهارشونه، با مو های فر و سفید بود ‎آقای صفری ‎همیشه نگران بودم معلمم بشه، جذبه فوق العاده شدیدی داشت ‎وقتی معلمم شد، تا چندین هفته نمیتونستم بپذیرمش ‎خیلی آدم سختی بود ‎ولی یواش یواش سعی کردم چیزی که ازش تو ذهنم ساخته بودم رو ... .
‎قسمت دهم خاطرات کودکی
‎رفتیم واسه کلاس پنجم
‎معلممون یه مرد چهارشونه، با مو های فر و سفید بود
‎آقای صفری
‎همیشه نگران بودم معلمم بشه، جذبه فوق العاده شدیدی داشت
‎وقتی معلمم شد، تا چندین هفته نمیتونستم بپذیرمش
‎خیلی آدم سختی بود
‎ولی یواش یواش سعی کردم چیزی که ازش تو ذهنم ساخته بودم رو فراموش کنم و از نو بسازمش
‎اونجا بود که فهمیدم نه... انگار اون چیزی که من فکر میکردم نیست
‎بعضی وقتا که میرفتم خونه پدربزرگم، بعد که میخواستم برم مدرسه، تو راه آقای صفری رو میدیدم که داشتن کتاب میخوندن و پیاده به سمت مدرسه میومدن
‎یه بار ازشون پرسیدم آقای صفری، شما هر روز از خونتون پیاده میاین مدرسه؟
‎با خونسردی و حالت همیشگی خودشون، گفتن آره
‎پرسیدم میشه بدونم از کجا میاین؟
‎گفتن از همون جایی که تو گاهی وقتا ازش میای
‎داشتم شاخ در میاوردم! آخه هیچوقت ندیده بودن منو. چون من همیشه سوار تاکسی و اینا بودم. وقتی هم از کنارشون رد میشدم سرشون تو کتاب بود
‎عصرا یا ظهرا که میخواستم برم خونه پدربزرگم با هم پیاده میرفتیم
‎کلی حرف میزدیم تو راه
‎کلی در مورد زندگی هم دیگه سوال میپرسیدیم
‎حالت دوتا دوست پیدا کرده بودیم باهم
‎اصلا اون شخصیتی که من تو ذهنم ساخته بودم از این مرد، با شخصیت واقعیش ۱۸۰ درجه فرق میکرد ‎ #اصفهان #دبستان #خاطرات #کودکی ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
راستش من اصلا تاریخ دقیق اینکه کِی و چه وقتی هوادارتون شدم رو یادم نمیاد؛از وقتی یادم میاد یا جلوی دَکه ...
Media Removed
راستش من اصلا تاریخ دقیق اینکه کِی و چه وقتی هوادارتون شدم رو یادم نمیاد؛از وقتی یادم میاد یا جلوی دَکه های روزنامه فروشی بودم که روزنامه ی استقلال جوان بخرم یا جلوی تلویزیون بودم و دم به دیقه میگفتم امیرحسین صادقی!تو خونه که مامان و بابام از دستم آسایش نداشتن!مخصوصا مامانمهمش هم میگفت بذار من ... راستش من اصلا تاریخ دقیق اینکه کِی و چه وقتی هوادارتون شدم رو یادم نمیاد؛از وقتی یادم میاد یا جلوی دَکه های روزنامه فروشی بودم که روزنامه ی استقلال جوان بخرم یا جلوی تلویزیون بودم و دم به دیقه میگفتم امیرحسین صادقی!تو خونه که مامان و بابام از دستم آسایش نداشتن!مخصوصا مامانم😁همش هم میگفت بذار من این کاپیتان شما رو ببینم بهش میگم دیوونمون کردی تو(مامانم پرسپولیسیه)بس که جیغ میکشیدم 🙈😂وای مامان امیرحسین مصدوم شده!😭وای مامان امیرحسین پست گذاشته!😍وای مامان لایکم کرده😍؛وای مامان بزن شبکه ورزش کاپیتان مهمون برنامه ست😍حالا بماند که حتی اگه حالت عادی هم صداش میکردم قبل اینکه حرف بزنم میگفت باز چی شده اقای صادقی!؟😂🙈تو مدرسه و دانشگاه هم که کلا هروقت تحقیقی چیزی بود ربطش میدادم به کاپیتان😂🙈چه جوریش رو نمیدونم!!ولی خب میدونم که شما تو زندگی من نقش مهمی داشتید!جنگندگی و تلاش رو برام تداعی کردید..مطمئنم اگه هزار هزار بازیکن بیاد و بره هیچکی برام به باتعصبی و بهترین بودن #امیرحسین_صادقی نمیشه💙کسی که بدی و بی معرفتی دید؛ولی بی معرفتی نکرد!کسی که باهاش بدرفتاری شد و خیلی جاها متاسفانه با اخم مواجه شد ولی برا هوادارش همیشه خندید؛کسی که درد داشت ولی با درد بازی کرد نذاشت هوادارش از باخت تیم درد بکشه و ناراحت باشه؛کسی که تو تیم نیست ولی دلش برا تیم میتپه💙هرچقدر هم که بخوام از شما بنویسم بازم نمیتونم اونجوری که درخور و شایسته ی شماست بنویسم و جبران زحمات شما بشه..
تولدتون رو تبریک میگم بهترین کاپیتان دنیا 🎀🎁🎂🎊🎉🎇🎈🎆😍👑💙ان شاالله انقدر تو خوشبختی غرق بشید که راه نجاتی نداشته باشید و صد و‌ چهل و‌چهار سال عمرت باعزت داشته باشید درکنار خانواده و بمونید برامون🙏هرچی آرزوی خوبه مالِ شما 😊💙
از دل و فی البداهه نوشتم امیدوارم به دلتون بنشینه😊💙
دوستدار شما:زهرا😊

@sadeghi1360.4 👑💙💙💙💙👑
Read more
نامه ی، دختر راننده اتوبوسی که باعث کشته شدن سربازان شده بود برای مردی که قربانی گناه دیگران شد اگر ...
Media Removed
نامه ی، دختر راننده اتوبوسی که باعث کشته شدن سربازان شده بود برای مردی که قربانی گناه دیگران شد اگر پدرمن بودی ؟؟همه جا صحبت از این است که تو باعث کشته شدن سربازان وطن شده ای میگویند سرعتت بالا بوده میگویند وقتی اعتراض کردند پرخاش کردی میگویند ومیگویند ومیگویند ...نفرین میکنند فحش میدهند ولعنتت ... نامه ی، دختر راننده اتوبوسی که باعث کشته شدن سربازان شده بود

برای مردی که قربانی گناه دیگران شد اگر پدرمن بودی ؟؟همه جا صحبت از این است که تو باعث کشته شدن سربازان وطن شده ای میگویند سرعتت بالا بوده میگویند وقتی اعتراض کردند پرخاش کردی میگویند ومیگویند ومیگویند ...نفرین میکنند فحش میدهند ولعنتت میکنند هیچکس از اینکه کجایی ودر چه حالی سراغی نمیگیرد همه نفرین ولعنت بر تو فرستادند اما هیچکس نپرسید چرا یکمرد 70ساله باید در این سن کار کند ؟؟چرا در حالی که بیشتر همسالانت در پارکها نرمش میکنند تو باید چنین شغل سختی را انتخاب کنی کسی نمیپرسد تو چه مشکلاتی داشتی که هم تو وهم ما قبول کردیم ..نه قبول نه !!مجبور شدیم اجازه بدهیم هنوزهم در سفر باشی تمام کودکی هایم بی تو گذشت. همیشه تو درجاده بودی ومن در کابوسهای شبانه ام تصادف میدیدم. بریدن فرمان، نگرفتن ترمز، دره و واژگونی. در رویاهایم اما میدیدم که برگشته ای از مدرسه میرسم وتو در هال بیحال وخسته در خوابی ...رویا وکابوسهایم باهمه فرق میکرد .. چرا کسی نمیپرسد چرا فریاد کشیدی چرا کسی نمیفهمد مردی در سن تو که شرافتش ،جوانمردی اش ونیازش هنوز در جاده ها سرگردانش کرده اهل خشونت نیست .سرعت شاید، میدانم تو اهل سرعت بودی همیشه مجبور بودی سریع باشی روزها زود میگذشت اگر سرعت نداشتی اجاره خانه وقسط وهزینه درمان مادر.و جهاز خواهرم از تو جلو میزدند ...باید سریع میرفتی تا شاید یکساعت زودتر برسی به دردهایت ...پدر چرا هیچکس به ما تسلیت نگفت ...چرا کسی نگفت این درد وعذاب بیش از تاب وطاقت تو هست..مگر میشود بیادت بیاید و آتش نگیری مگر میشود ؟؟؟بابا همیشه رویایم بود وقتی به خانه میرسم در هال بیحال وخسته خوابیده باشی اما دیشب رویایم فرق میکرد در رویا دیدم تو هم مرده ای و اطرافت را همان سربازانی که همه تورا مسبب مرگشان میدانند گرفته اند تو سرت را باشرمندگی پایین انداخته بودی اما انها دستت را میگیرند میبوسند و میگویند پدر جان چرا تو ؟؟چرا تو شرمنده ای ؟؟تو فقط بدنبال لقمه ای بودی که از دهانت گرفتند ،همانهایی که در 70سالگی بی هیچ بیمه وبازنشستگی رهایت کردند تا وقتی لازم بود گناه خطاهایشان را بر گرده ی تو افکنند ...پدر دستت را میبوسم همان دستی که شاید خطاکار باشد اما گناهکار نیست همان دستهایی که تمام عمر در حسرت دستان من و خواهرم بود .. تا بحال شنیده ای فرزندی برای پدرش آرزوی مرگ بکند ؟؟پدر جبران تمام فداکاریهایت پدرانه هایت خطاهایت و راستی هایت آرزوی مرگت است .. بمیر پدر بمیر تا عذاب این آتش را در دنیایی دیگر دستان مهربان وپسرانه ی همان سربازان
Read more
من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم،چند قدم خوشبخترم! من میتونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه ...
Media Removed
من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم،چند قدم خوشبخترم! من میتونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت،من میتونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم، تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام... من مثل کسی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم،من حسودی  اون لحظه هایی رو که دنیا ... من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم،چند قدم خوشبخترم!
من میتونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت،من میتونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم،
تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام...
من مثل کسی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم،من حسودی  اون لحظه هایی رو که دنیا حسرت قشنگیاتو میخوره نمیخورم،چون تو خود منی...ذره ذره ی منی!
من قبول کردم که تو سهم من نبودی!
من قبول کردم که دوست داشتن،فقط داشتن جسمت نیست
تو همیشه با منی،حتی وقتی با اونی،حتی وقتی بدون اونی
من حسم بهت عوض نمیشه وقتی دوسش داری،
وقتی براش میمیری،وقتی ازش خسته میشی،وقتی میخوای کنارش برگردی،وقتی عاشق کسی دیگه میشی!
تو شدی دین و اعتقاد من...
دین و اعتقادی که از بقیه بهم ارث نرسیده،که چشم بسته تو آغوش نگرفتمش،که بقیه تو گوشم نخوندن،که از رو دست بقیه کپی نکردم،که از ترس خدا بهش ایمان نیاوردم!
تو اعتقاد من تو دوست داشتنی...
#صفا_سلدوزی
#man1zanam #من_یک_زنم #دوسش_داری #دوست_داشتن #عشق #عاشقانه #رابطه #بوسه #ازدواج #خیانت #جدایی #شوهر #زن #مرد
Read more
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی ...
Media Removed
، (((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک )))) سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت ... ،
(((( نامه ای به پدر و مادر ها از زبان کودک ))))
سلام بابا جونم ، بابایی خیلی دوست دارم ، وقتی عطر و بوی تو به من می رسه آرامش عجیبی میگیرم و احساس میکنم که دنیا مال منه و تکیه گاه محکمی دارم وقتی از سر کار به خونه بر میگردی انگار که دنیای منو به من برگردوندن ، صدای پاهای تو رو که میشنوم سریع میام پشت در تا بغلت کنم ، ولی وقتی اون نگاه خشمگین و خسته تو را میبینم و پر درد ها و رنجهای بیرون خونه هست ، ناراحت و غمگین میشم ولی باز به خودم میگم که بابا خسته ست مهم نیست .دوباره که میام نزدیکت وقتی میبینم به من توجه نداری نا امید میشم . بابا میدونم برای آینده من داری تلاش میکنی ، تو دنیای منی ، دوستدارم که باهات گاهی وقتها بازی کنم و بیام توی بغلت بشینم ، یا جلوی من بنشینی و من با اون صورت زیبای تو که برای من مثل صورت دنیاست بازی کنم . دوستدارم کنارم بشینی و با من کمی بازی کنی ، دوستدارم بیای باهم بریم بیرون و من در کنار تو قدم بزنم و به همه با صدای بلند بگم که تو بهترین بابای دنیایی . وقتی که تو میای خونه و همش سرگرم کارهای خودت توی گوشیت هستی خیلی دوستدارم جای اونهایی باشم که توی گوشیت هستن تا به من هم همینطور توجه کنی . یاد اون ماه های اول زندگی خودم می افتم که همش نگرانم بودی نکنه تب کنم یا دلم درد بگیره یا مریض بشم و دنبال یک لبخند کوچیک روی صورت من بودی، ولی حالا دیگه حوصله منهم نداری ولی بابا جون بدون که خیلی دوست دارم و به توجه و‌محبت تو نیاز دارم . اینو بدون که من همه‌چیزو از تو یاد میگیرم . .
مامان جون سلام ، مادر گلم ،من به تو افتخار میکنم چون تو بهترین و دلسوز ترین مادر دنیایی . خیلی دوست دارم . چقدر دوست دارم که تو کنارم بنشینی و با من بازی کنی و یا برام شعر بخونی و برقصی مثل همون موقعهایی که توی دلت بودم . میدونم همیشه سرت به کارهای خونه مشغوله ولی مامان دوستدارم زمانهای خالی رو با من بازی کنی . یادم میاد که اون روزها که توی دلت نزدیک قلب مهربونت بودم همش دست روی شکمت میکشیدی و قربون صدقه من میرفتی و همش منتظر من بودی تا به دنیا بیام و گاهی برایم شعر میخوندی و باهام حرف میزدی . ولی الآن همش دست روی اون صفحه تبلت و گوشیت میکشی و منو یادت میره . هر وقت میام نزدیکت که باهات بازی کنم سرت توی اون گوشی و شبکه های اجتماعیه و یا همش داری توی اون پیج اقای جدیدی می چرخی . دوست دارم برم به این آقای جدیدی بگم .............. ادامه در کامت اول 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 #جدیدی
Read more
 #سفرنامه_ترکیه_مونا ... کلیات سفر قسمت دوم ... همونطور که یه بار دیگه گفتم برخلاف بقیه کشورهای ...
Media Removed
#سفرنامه_ترکیه_مونا ... کلیات سفر قسمت دوم ... همونطور که یه بار دیگه گفتم برخلاف بقیه کشورهای همسایه که ازت درباره رابطه ات با همسفرت سوال میکنند و اینکه بچه دارین یا نه و یا دینت، تو ترکیه فقط یه نفر از من پرسید نسبتم بت شروین چیه، دو نفر از بچه پرسیدن که البته یه نفر یه خانم ایرانی بود، دو نفر درباره ... #سفرنامه_ترکیه_مونا ...
کلیات سفر قسمت دوم ...
همونطور که یه بار دیگه گفتم برخلاف بقیه کشورهای همسایه که ازت درباره رابطه ات با همسفرت سوال میکنند و اینکه بچه دارین یا نه و یا دینت، تو ترکیه فقط یه نفر از من پرسید نسبتم بت شروین چیه، دو نفر از بچه پرسیدن که البته یه نفر یه خانم ایرانی بود، دو نفر درباره دین مون پرسیدن که اولی کاملن برای اطلاعات بود و اصلن حالت فضولی نداشت. دومی یه پیرمرد نانوا بود که وقتی منتظر بودیم نان تازه آماده بشه اصرار عجیبی داشت که باهامون گپ بزنه، اولش گفت ما و شما برادریم چون مسلمانیم حتی با اینکه ترامپ و نتانیاهو میگن شما بمب میسازین شروین هم کلی به سختی بهش توضیح داد ما بمب نمیسازیم و اهل صلحیم بگذریم که اقاهه باور نکرد و گفت نه تلویزیون گفته شما بمب میسازین، بعد گفت مسلمان چی هستید شروین گفت شیعه، خوشش نیامد اخمش کمی رفت تو هم از من پرسید من گفتم من سنی هستم؛ خوشحال شد گفت پس چرا با شیعه نکاح کردی منم جمله معروفم را گفتم یه دستم را نشان دادم و گفتم مردم شیعه یه دستم را هم نشان دادم و گفتم سنی بعد انگشت هام را کردم تو هم و کلمه های کلیدی که حفظ کرده بودم را گفتم ما در ایران همه با هم دوست؛ برادر؛ اتحاد، وحدت، نزدیک هستیم. باز هم پیرمرده خیلی حال نکرد اما وقتی نون آماده شد یه نون به ما اکرام کرد یعنی هدیه داد.
برخلاف چیزی که تو سریال ها نشان داده میشه مردم کاملن اعتقاد های مذهبی دارن و موقع اذان مساجد پر میشه از نماز گذاران و هر چقدر هم شهر بزرگ باشه موقع اذان کل شهر صدای اذان می آمد (من و شروین کلی حال میکردیم یاد بچگی هامون میافتادیم) همون جور که میدونید تو طول روز پنج بار اذان میگن (اویل حواسمون نبود سنی ها نماز ها را جدا میخونن همش فکر میکردیم چرا هی بیخودی اذان میگن ولی بعد یادمون افتاد) و مردم به سمت مساجد سرازیر میشن، جمعه ها دیدیم که کسبه دست جمعی نماز جمعه میخونن.
توی بیشتر مساجد چایی مجانی داده میشه و همانطور که پیش از این گفتم اصلن کاری نداشتن بی حجاب وارد مساجد بشیم و یا خانم ها برن قسمت مردانه، چند بار با چندتا نگاه متعجب روبرو شدم که خیلی زود به سمت کار خودش معطوف شد. فقط یه بار یه اقایی بهم گفت میخوام نماز بخونم و قسمت زنانه را نشانم داد که گفتم فتوگرافی و اون اقا در مسجد را برام باز کرد.
#sanlıurfa #van #mardin #adana #mersin #ankara #konya #kapadokya #cappadocia #amasia #samsun #trabzon #turkey #mona #shervin #شانلی_اوفله #وان #ماردین #آدنا #مرسین #قونیه #کاپادوکیا #کاپاتوکیا #کاپادوکیه #آنکارا #آماسیا #آماسیه #سامسون
Read more
گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد ...
Media Removed
گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد از بالای عینکش گفت چی میگی؟ گفتم هیچی. گفت دور ماندن چی میشه؟ چهار حرفی؟ گفتم فراق. گفت چی؟ گفتم فراق ف ر الف قاف. گفت آهان. نوشت تو جدولش. باز نگام کرد گفت چه قاف غلیظی هم گفتی. گفتم قافش غلیظه دوری، گیتی ... گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد از بالای عینکش گفت چی میگی؟ گفتم هیچی. گفت دور ماندن چی میشه؟ چهار حرفی؟ گفتم فراق. گفت چی؟ گفتم فراق ف ر الف قاف. گفت آهان. نوشت تو جدولش. باز نگام کرد گفت چه قاف غلیظی هم گفتی. گفتم قافش غلیظه دوری، گیتی خانوم جون. گفت از کی دوری حالا؟ گفتم از خودم دیگه. غش غش خندید. گفت تو یه جور خوبی خل و چلی. گفتم من کلا عاشق ماشقتم.
بعد پا شدم با ویلچرش بردمش تو حیاط. برف می اومد. وایسادیم به تماشا. خانوم پتو رو پیچید دور خودش گفت حالا رو نبین بچه، من یه وقتی مدل بودم. گفتم هنوزم مدلی. گفت مادام ژانت خیاط بود تو لاله زار لباسا رو می داد من بپوشم تو مزون راه برم که مشتریا ببینن خوششون بیاد. گفتم خوششون میومد؟ خندید گفت نه بابا زن ها از همدیگه خوششون نمیاد یه عیبی میذارن روی هم. گفتم ای بی تربیت. گفت زهرمار. بعد یه پکی زد به خودکارش که از بعد عمل ریه جای سیگار تو دستش بود، گفت خوششون نمیومد از من، زیادی لاغر بودم. آخرش هم مادام ورشکسته شد من هم دیگه شوهر کردم. بعد چاق شدم، شوهرم هم دوستم نداشت، می گفت چاقی. خندید. گذاشتم خنده هاش بشینه رو برفها که زودتر آب بشن. آخه چی میشه بگی به زنی که وقتی به دوست داشته شدن فکر میکنه غصه دار میشه صدای خندیدنش؟
نیم ساعت بعد همونجور که داروی عصرش داره اثر می کنه و خوابش می بره، جدول حل می کنه. می پرسه پایتخت اتریش چی میشه واو داره؟ میگم وین. میگه نوه من وین درس میخوند. بعد از بالای عینک نگام میکنه میپرسه بهادر زنگ نزد؟ میگم نه، گرفتاره، زنگ میزنه گیتی خانوم. خوابش برد، دعا کردم خواب ببینه بهادر و بقیه نوه هاش اومدن دیدنش، باهار شده، برفها آب شدن، بار دیگر روزگار چون شکر آمده. اقلا تو خواب.
بعد بقیه بدنم رو برمی دارم و از آسایشگاه مجلل خصوصی که بیشتر شبیه سالن انتظار مردن واسه اونایی طراحی شده که فقط پولشون براشون مونده، پیاده میرم تا وسطای شهر. تو راه، گیتی خانوم یه بند تو سرم جدول حل میکنه. پنج حرفی چی میشه؟ از مردن بدتر؟ ب داره.
بی کسی گیتی خانوم. بی کسی.
Read more
بعضی ادما اینقدر یوبسن باشون تو مهمونیم که باشی احساس تنهایی میکنی...حوصلت. سر میره...دونفری تو ...
Media Removed
بعضی ادما اینقدر یوبسن باشون تو مهمونیم که باشی احساس تنهایی میکنی...حوصلت. سر میره...دونفری تو مهمونی بازم احساس میکنی تنهایی....درواقع با خودت میگی اگه تنها میومدم مهمونی با الان هیچ فرقی نداشت بعضیا تنهاترت میکنن....ولی بعضیا باشون که تنها میشی لازم نی تو مهمونی باشین....خودشون تنها ... بعضی ادما اینقدر یوبسن باشون تو مهمونیم که باشی احساس تنهایی میکنی...حوصلت. سر میره...دونفری تو مهمونی بازم احساس میکنی تنهایی....درواقع با خودت میگی اگه تنها میومدم مهمونی با الان هیچ فرقی نداشت😏 بعضیا تنهاترت میکنن....ولی بعضیا باشون که تنها میشی لازم نی تو مهمونی باشین....خودشون تنها واست یه لشکرن....وقت غم داری اندازه یه مجلس 100هزار نفری غصه دارتن...وقتی شادی یه روز در میون انگار عروسی دارنو شادن...کنارشون تو بدترین شرایط میخندی...اینان که ارومت میکنن...بعضیا روحتو تسخیر میکنن
مشکل اینجاس نه دوتا ادم دسته اول و نه دوتا ادم دسه دوم عاشق هم نمیشن چون خودشونو خوب میشناسن
ادما عاشق تفاوت ها میشن...حالا اینجاس که تو هنوز نمیدونی از کدوم دسته ای و خودتو نمیشناسی....تصمیم میگیری چند ماهه یکی دیگه از یه دسته دیگه و کاملا متفاوت با خودتو بشناسی....بدتر از همه جنس مخالفم باشه
به نظرت میشه؟
اینجاس که ادما دس به شکستن غرور میزنن
در واقع ناخواستهخودمونم میدونیم شکستن غرور اخرین مرحلس
وقتی با زبون و رفتار نمیتونیم طرفمونو قانع کنیم شروع میکنیم به شکستن غرور فکر میکنیم اگه خرد بشیم میفهمه چقدر حرفای عاشقونمون صحت داره فکر میکنیم اینجوری اون مارو دوست خواهد داشت و اصلا به اینجاش فکر نمیکنیم که وقتی اون مارو با غرور و جذبه نخواسته...حالا یه ادمه خرد و ضعیف و کوچیک و میپسنده
وقتی تو رو کامل نخواسته ناقص تو ه چه دردش میخوره اینجوریه که طرف بازم پس میزته تورو ولی تو میگی من به خاطرت رو غرورم پا گزاشتم فکر میکنی مهمه کاره خاصی کردی در صورتی که نمیدونی اشتباهت همیه😏😌
و تازه اگرررررم تورو بعد خورد شدن غرورت خواست برو بمیر...ببین تو رو به چه قیمتی خواسته !!!!به قیمت شکسته شدنت!!!!این دور از انسانیته اینجور ادمایی که طرفشونو وقتی که هزار بار خودشو خرد کرد میخوان بعدم میرن پز میدن فلانی به خاطره من خودشو کشت اینا مازاخیسم مزمن دارن😑
Read more
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه ...
Media Removed
(جنون قسمت نهم) پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه ... (جنون قسمت نهم)
پسری که بهت محکم تنه زد چون میدوید اصلا متوجه نشد که تو از پله ها پرت شدی...طلبکارانه گفتم:می خوای بگی تو نبودی؟گفت:نه در حقیقت تو از وقتی که تو کما رفتی تونستی منو ببینی.گفتم:میخوای باور کنم؟نه خانوم تو بهم تنه زدی اونم چند بار تا بالاخره به کشتنم دادی.عصبانی شد و گفت:نه اشتباه می کنی.فکر کردم آدم عاقلی هستی اما تو فقط یه آدم مغرور و خودخواهی.خنده ای عصبی کردم و گفتم:انگار یه چیزیم طلبکاری؟با صورتی قرمز شده از عصبانیت باهام چهره به چهره شد و آروم گفت:هر چی دیدی ترس و توهمات روح سرگردان تو بوده آقا پسر.داد زدم یعنی دفعه دوم که بهم تنه زدی و منو کشوندی تو راهرو دانشگاه و گفتی دوسم داری یادت نیست؟یا همین امروز که اومدی جلو کلاس و من احمق و دنبال خودت به این خونه کشوندی.با عصبانیت فریاد کشید:آقاپسر تو فقط یه بار تنه خوردی و همون موقع افتادی و به کما رفتی,تازه چند روز نیست و فقط چهار ساعته فهمیدی؟گیج شده بودم...خدایا این چی داره میگه؟همونطور که داشت از پله ها بالا میرفت,کمی آرومتر شده بود.گفت:منم اول وضعیت تو رو داشتم.کم کم بهش عادت می کنی.به سمتش رفتم و در حالی که بدنم عین بید میلرزید گفتم:از اینکه سرت داد زدم معذرت می خوام.به چشمم خیره شد و گفت:نه ناراحت نشدم,درکت می کنم.بعد یه نگاه به آسمون انداخت و آه سردی کشید و گفت:اینجا مثل اونور نیست.زمان و مکان مطرح نیست.حتی شکل و اندازه اشیا و دور و نزدیک بودن فاصله ها.اینجا یه دنیای دیگس.نه فصل ها به موقع عوض میشن,نه شب و روز.چیزایی می بینی که وقتی زنده بودی تو خیالتت نمی تونستی ببینی.مثل خوابه یا کابوس یا یه چیزی شبیه اون.البته به آدمشم ربط داره.سرم و توی دستام گرفتم و گفتم:من خیلی می ترسم.دستشو روی دوشم گذاشت و به نشونه همدردی فشار داد.بهش یه نگاه کردم و در حالی که ازش دور می شدم گفتم:خواهش می کنم بهم زیادی نزدیک نشو.من اعتقاداتی دارم که...حرفم و برید و گفت:بازم یادت اینجا همه چی با اونور فرق داره,اینجا...اینبار من وسط حرفش پریدم و گفتم:من این چیزا حالیم نیست.کاری که حالم را بد کنه دوست ندارم پس لطفا فاصلت و با من رعایت کن.دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:اوه...باشه.بعد زیرلبی گفت:دیوونه و ازم دور شد.گفتم:شنیدم چی گفتی.شونه ای بالا انداخت و با خنده گفت:بیا بریم تو.بطرفش رفتم و گفتم:میشه باهام بیای بیمارستان‌,من واقعا وحشتزدم.ابرویی بالا برد و گفت:باشه,بریم***باورم نمیشد همیشه تو فیلما دیده بودم که مادری کنار تخت برای بچش قرآن میخونه.حالا عزیزجونه که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند... ادامه دارد(مهرا)
Read more
علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. ...
Media Removed
علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. به راحتی می‌‌گفتی بعد از ۸۸ که از ایران رفتی دست بر قضا نوشتن را جدی گرفتی و ابراهیم نبوی کمک کرد جایی بنویسی. نه از آن‌موقع‌ها حماسه ساختی که گمنام بودی، نه وقتی اسم در کردی از خودت اسطوره ساختی. ... علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. به راحتی می‌‌گفتی بعد از ۸۸ که از ایران رفتی دست بر قضا نوشتن را جدی گرفتی و ابراهیم نبوی کمک کرد جایی بنویسی. نه از آن‌موقع‌ها حماسه ساختی که گمنام بودی، نه وقتی اسم در کردی از خودت اسطوره ساختی. یک طنزنویس بودی و تمام. مثل ما نبودی که توی هر سوراخی سرک می‌کشیم. تو طنزنویس بودی و تمام. خوب هم بودی. بلد بودی بخندانی. بلد بودی همه چیز را دست بیندازی. بلد بودی تعصب نداشته باشی. جلوی دوربین خودت بودی و توی متن خودت بودی و توی کامنت خودت بودی. خیلی سخت است علیرضا. وقتی آمدم بیرون و آن ویدئو را که برایم ضبط کرده بودی – مدت‌ها بعد – دیدم کلی خندیدم و کلی گریه کردم. استندآپ‌هات را من خیلی دوست داشتم. می‌خندیدم حسابی. کارم این بود که توی مهمانی کارهای تو را معرفی کنم. همین چند شب پیش جایی مهمان بودم گفت علیرضا رضایی را می‌شناسید؟ بعد سریع سرچ کردم و استندآپ‌هات را گذاشتم. آنجای آدم دروغگو، علیرضا؛ همه داشتند ریسه می‌رفتند. از خنده اشک‌شان درآمد. چندبار هی زدم عقب چون صدای خنده نمی‌‌گذاشت همه کار را درست بشنوند. اما تو ادا نداشتی علیرضا. خود خودت بودی. با دوتا چیز بیشتر عکس یادگاری نمی‌گرفتی؛ یکی مامان‌علی که می‌مردی براش. یکی هم شیشه‌های مشروبت. اصلا شاید برای همین از ایران رفتی که بتوانی با هر چی دوست داری عکس بگیری. نه ادای مبارزه درمی‌آوردی نه ادای بی‌تفاوتی. یک آدم طبیعی بودی که زیاد مشروب می‌خورد. یک آدم مشروب‌خوار که زیاد طبیعی بود. یک آدم شوخ‌طبع که زیادی جدی بودی. یک آدم جدی که زیاد مسخره بود. خیلی مسخره‌ای علیرضا. آدم چهل ساله را واداشته‌ای به نوشتن این چیزها آن هم وقتی که مثل بچه‌‌های چهارساله اشک‌هاش روان است. اصلا خدا لعنت کند شهروز را. وسط این همه کار آمدم پای کامپیوتر و بنا بر عادت مزخرف اینترنت را باز کنم که دیدم نوشته رفیق قدیمی‌ام، علیرضا رضایی، رفت. می‌خواستی بروی خب مثل آدم می‌رفتی. می‌گذاشتی صبح. می‌گذاشتی آخر هفته. می‌گذاشتی سال بعد. اصلا چندسالت بود مرد؟ جواب مامان‌علی را کی بدهد؟ آن وسط، توی سرما. بطری‌هات نصفه ماند که پسر. چقدر دوستت داشتم. حیف که تا نمیریم این احساسات مزخرف را نمی‌نویسیم می‌ترسیم به آدم بخندند. خب وقتی می‌‌میریم که گریه‌دار است. دوستت داشتم علیرضا. آدم‌های کمی واقعا خود خودشان هستند. تو شبیه خودت بودی.

#علیرضا_رضایی
Read more
<span class="emoji emoji1f338"></span> . بیستُ نُہِ هشتِ هزارُ سیصدُ پنجاهُ نہِ هجری شمسی . درست سی و شیش سال پیش فقط با ساعتی اختلاف ، ...
Media Removed
. بیستُ نُہِ هشتِ هزارُ سیصدُ پنجاهُ نہِ هجری شمسی . درست سی و شیش سال پیش فقط با ساعتی اختلاف ، توی همین هوای پاییزی ، تو همین اطراف ، نزدیک ، خیلی نزدیک تر از جایی که الان نفس میکشی ، واسه اولین بار با تموم قدرتی که تو وجود کوچیکت بود نفس کشیدی! سی و شیش سال پیش؛ این موقع، هیچ نمیدونسی ، یه روزی میرسه ... 🌸
.
بیستُ نُہِ هشتِ هزارُ سیصدُ پنجاهُ نہِ هجری شمسی
.
درست سی و شیش سال پیش فقط با ساعتی اختلاف ، توی همین هوای پاییزی ، تو همین اطراف ، نزدیک ، خیلی نزدیک تر از جایی که الان نفس میکشی ، واسه اولین بار با تموم قدرتی که تو وجود کوچیکت بود نفس کشیدی!
سی و شیش سال پیش؛
این موقع، هیچ نمیدونسی ، یه روزی میرسه که واسه ینفر با یک دنیا فاصله اونقــــــــــد عزیز میشی که این تاریخ حتی از تاریخ تولد خودشم براش شیرین تر میشه ،
اون روز نمیدونسی ، یکی با یک شبو روز فاصله واسه رسیدن تولدت ذوق داره ، واسه نوشتن حرفایی که امیدی نداره بخونی لحظه شماری میکنه ، یکی که هرسال همین روز تنها چیزی که از خدا برات میخواد یه سال زندگی با تن سالم و دلی شاده !
یکی که گاهی تو عین همه نا امیدیا امید داره خودش با دستای خودش اون چیزی که لایقته و واسه تولدت هدیه بده.
تو اومدی و من پنج ساله تو نبودت این روز جشن میگیرم و هرسال برات مینویسم.
این حس دلتنگی قشنگه؛
حس قشنگیه وقتی بایه عکس جدیدت دل خوش میشم و اون عکستو هی نگاه میکنمُ هی نگاه میکنم،
حس قشنگیه وقتی صداتو میشنوم ضربان قلبم تند میشه ، وقتایی که حرف میزنی ازین همه فاصله تصدقت میرم،
وقتایی که یه مصاحبتو اونقد مرور میکنم تا جزء به جزء حرفایی که زدی و بر شم و خیالم جمع شه که همچی ارومه ،
تو نمیدونی ولی من دیوانه وار حرکاتتو مرور میکنم ، که دلم قرص شه اون خندهات از ته دله ، که مطمئن شم چشات برق میزنن و حالت خوبه خوبِ، تو خبر نداری ولی فقط یه عکس میتونه به همه اینا دلخوشم کنه ،
دلخوشیای کوچیک من خنده دارن ، ولی تو نمیتونی باور کنی من با همینا زنده ام!
حس خوبیه وقتی هرازگاهی یه دلخوشی بهم میدی که واسه ادامه راهم انرژی داشته باشم،واسه ادامه ی دوست داشتنت...،
تولدت وقتیِ که من از قبلش دغدغم اینه چجوری با این همه فاصله بهت تبریک بگم.،
و اخرشم پناه میبرم به چند جمله و دوتا عکس و حسرت و حسرت..
.
تولدت به شیرینی رسیدن به آرزوهات،برات اونقـــدر آرزوهای خوب دارم که فکرشم نمیکنی،
#بیستُ_نه_آبان_مبارڪ
تولدت مبارک مرد پاییزی من ❤
.
29.8.95 _ 00:00
.
#kamranhooman
Read more
در وسعت نگاه من، جهان مخلوطی است همگن، از تاریکی و روشنایی. از رنگ های زیبا و خامش. از #سبزه و #سنگ. اندازه ...
Media Removed
در وسعت نگاه من، جهان مخلوطی است همگن، از تاریکی و روشنایی. از رنگ های زیبا و خامش. از #سبزه و #سنگ. اندازه ی #هستی برابر است با ارتفاع همت موج های #سرکش، از مقیاس سطح #آب. و تو همان عدد ثابت هستی، ضرب در معادله ی جهان. همه چیز وقتی هست که تو باشی... ..................................... #یزد ... در وسعت نگاه من،
جهان مخلوطی است همگن،
از تاریکی و روشنایی.
از رنگ های زیبا و خامش.
از #سبزه و #سنگ.

اندازه ی #هستی برابر است با
ارتفاع همت موج های #سرکش، از مقیاس سطح #آب.

و تو همان عدد ثابت هستی، ضرب در معادله ی جهان.

همه چیز وقتی هست
که تو باشی... .....................................
#یزد #موزه #مارکار.
Read more
کم کم داشت بهوش میمد ... یکم شکه شده بود... ولی بعد چند دیقه لود کرد ..<span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span> صنم : من چجوری اومدم اینجا ...
Media Removed
کم کم داشت بهوش میمد ... یکم شکه شده بود... ولی بعد چند دیقه لود کرد .. صنم : من چجوری اومدم اینجا ؟؟ - بخاطر همون غذا نخردنات ... - اما من که تو خونه بود ... وای خدا هیچی یادم نمیاد ... - بزار حرفمو تموم کنم ... تو ضعیف شده بود و به همین دلیل از حال رفتی ...ازاین به بعد هم باید غذاتو بخوری .. - ااااا ... کم کم داشت بهوش میمد ...
یکم شکه شده بود...
ولی بعد چند دیقه لود کرد ..😊😊
صنم : من چجوری اومدم اینجا ؟؟ - بخاطر همون غذا نخردنات ...
- اما من که تو خونه بود ... وای خدا هیچی یادم نمیاد ...
- بزار حرفمو تموم کنم ... تو ضعیف شده بود و به همین دلیل از حال رفتی ...ازاین به بعد هم باید غذاتو بخوری ..
- ااااا خب اخه وقتی گشنم نیس چطوری بخورم ؟؟ - گشنت هس ولی خودت نمیفهمی .. از این به بعدم نخوری بهت بزور میدم ...
- خیلی پرویی ...
- تو که از من پرو ...
دکتر ؛ صنم خانم بهوش اومدین ؟؟ میخواستم باهاتون در مورد این فشار هایی که روی خودتون قرار دادین حرف بزنم .
ببینید شما خیلی به خودتون سخت گرفتین و این اصلا خوب نیست ...
یکم به خودتون بیاید ... خب بالاخره شما غم بزرگی رو پشت سر گذشتید ولی اصلا لازم نیست گذشته رو با حمل کنید ...
گذشته رو بزارید تو گذشته بمونه ..
شما خیلی دارید به خودتون ضربه میزنید و این اصلا خوب نیست اصلا ...
صنم : خب .... سعیمو میکنم ...
- ممنونم .. شما مرخصید فقط خیلی مواظب خودتون باشید ...
- چشم
اهیل : صنم پاشو اماده شو من برم کارای ترخیصو انجام بدم ...
- باشه ...
Read more
📸Motelghoo Dreams City<span class="emoji emoji1f4f7"></span> . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید ...
Media Removed
📸Motelghoo Dreams City . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید و ... 📸Motelghoo Dreams City📷
.
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟!
مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است
برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی،
بریزند روی سنگفرش خیابان،
شب یلدا، پرده را که میزنی کنار،
باید برف را ببینی که بی صدا می آید

و اما عشق... من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید!

باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی،
ناگهان، سریع، بی معطلی...
درست بخورد وسط زندگی آدم... زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته،
بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند... باید رها باشی
جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی،
بزنی بیرون...
تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی... اصلا چرا پیچیده اش کنیم
ساده بگویم
"عشق" بی موقع که بیاید،
اسمش می شود "معجزه"
چیزی شبیه استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حس ناب تمام آنچه که دل دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد...
آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود... خود به‌ خود، عطر بهار نارنج می پیچد... گرفتی چه گفتم؟!
وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم! .
. . ❤️😍 . . . ‌. . ‌ عصرتون بخیر 🌸💓☔💧🌧️🌈🌨️☃️🌈☀️🌞💕❤️🌊🌊🌊
#سجاد_صفاری . . . . . 💎 . . .
_________________________________________
📍Location : Iran , Mazandaran , Motelghoo City , .
_________________________________________
:
PHOTO BY @SAJJADSAFFARI : . . . . . .
#تابستان #تیر #تیرماه #شمال #متل_قو #شمال #کلاردشت . #دلتنگی #مهربانی #SUMMER #TIR #north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #motelghoo #SAJJADSAFFARI
Read more
#ساحل #آرامش . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید و ... #ساحل #آرامش 📷❤️🔥🌊🔥❤️📷
.
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟!
مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است
برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی،
بریزند روی سنگفرش خیابان،
شب یلدا، پرده را که میزنی کنار،
باید برف را ببینی که بی صدا می آید

و اما عشق... من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید!

باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی،
ناگهان، سریع، بی معطلی...
درست بخورد وسط زندگی آدم... زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته،
بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند... باید رها باشی
جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی،
بزنی بیرون...
تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی... اصلا چرا پیچیده اش کنیم
ساده بگویم
"عشق" بی موقع که بیاید،
اسمش می شود "معجزه"
چیزی شبیه استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حس ناب تمام آنچه که دل دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد...
آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود... خود به‌ خود، عطر بهار نارنج می پیچد... گرفتی چه گفتم؟!
وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم! .
.
#سجاد_صفاری .
. . ❤️😍 . . . ‌. . ‌شبتوووون خووووش 🌸💓☔💧🌧️🌈🌨️☃️🌈🌙🌛🌠🌟
. . ❤️☺️ ‌ 📷
. . . . . 💎 . . .
_________________________________________
📍Location : Iran🇮🇷 , Mazandaran , Motelghoo City , .
_________________________________________
Video by @sajjadsaffari 📸
.
Music by @alirezatalischioriginal 🎶 . . . . . .
#اردیبهشت #بهار #مازندران #متل_قو #شمال #دلتنگی #مهربانی #alirezatalischi #ordibehesht #north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #motelghoo #sajjadsaffar
Read more
ماسوله زیبا<span class="emoji emoji2764"></span>️🇮🇷 . . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت ...
Media Removed
ماسوله زیبا️🇮🇷 . . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید و اما ... ماسوله زیبا❤️🇮🇷
.
.
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟!
مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است
برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی،
بریزند روی سنگفرش خیابان،
شب یلدا، پرده را که میزنی کنار،
باید برف را ببینی که بی صدا می آید

و اما عشق... من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید!

باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی،
ناگهان، سریع، بی معطلی...
درست بخورد وسط زندگی آدم... زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته،
بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند... باید رها باشی
جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی،
بزنی بیرون...
تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی... اصلا چرا پیچیده اش کنیم
ساده بگویم
"عشق" بی موقع که بیاید،
اسمش می شود "معجزه"
چیزی شبیه استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حس ناب تمام آنچه که دل دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد...
آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود... خود به‌ خود، عطر بهار نارنج می پیچد... گرفتی چه گفتم؟!
وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم!
____________________

#Nikon D810 📷
_______________
#mustseegilan #untodiran #pasandha #mustseeiran #irantourist #iranemoon # #mustseeiran #irantraveling #irantravel l #hamgardi #shomaliha #_pic #beautiful_iran #ghasrane_ziba #beautiful_iran  #travel_magazine #aksdastan #iranaks #axiran #beautiful_iran #nikoniran #natur beauty
#nikonD810 #nikonphotography
#nikonian #nikoniran #nikonasia Hinstagood ttinstagram #iamnikon #topakairan
Read more
#ساحل #آرامش . هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد، قبول داری؟! مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید و ... #ساحل #آرامش 📷❤️🔥🌊🔥❤️📷
.
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟!
مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است
برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی،
بریزند روی سنگفرش خیابان،
شب یلدا، پرده را که میزنی کنار،
باید برف را ببینی که بی صدا می آید

و اما عشق... من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید!

باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی،
ناگهان، سریع، بی معطلی...
درست بخورد وسط زندگی آدم... زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته،
بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند... باید رها باشی
جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی،
بزنی بیرون...
تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی... اصلا چرا پیچیده اش کنیم
ساده بگویم
"عشق" بی موقع که بیاید،
اسمش می شود "معجزه"
چیزی شبیه استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حس ناب تمام آنچه که دل دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد...
آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود... خود به‌ خود، عطر بهار نارنج می پیچد... گرفتی چه گفتم؟!
وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم! .
.
#سجاد_صفاری .
. . ❤️😍 . . . ‌. . ‌شبتوووون خووووش 🌸💓☔💧🌧️🌈🌨️☃️🌈🌙🌛🌠🌟
. . ❤️☺️ ‌ 📷
. . . . . 💎 . . .
_________________________________________
📍Location : Iran🇮🇷 , Mazandaran , Motelghoo City , .
_________________________________________
Video by @sajjadsaffari 📸
.
Music by @alirezatalischioriginal 🎶 . . . . . .
#اردیبهشت #بهار #مازندران #متل_قو #شمال #دلتنگی #مهربانی #alirezatalischi #ordibehesht #north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #motelghoo #sajjadsaffar
Read more
<span class="emoji emoji1f51d"></span> تا وقتی من هستم، تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد! من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت ...
Media Removed
تا وقتی من هستم، تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد! من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند ، با عجله،بی آنکه حتی تو را ببینند... و شاید به تو تنه هم بزنند، دوستت دارم...! من جای کارگرهای ساختمان  نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند، جای ... 🔝
تا وقتی من هستم،
تو به هیچکس نیاز نداری
دوستت داشته باشد!
من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند ،
با عجله،بی آنکه حتی تو را ببینند...
و شاید به تو تنه هم بزنند،
دوستت دارم...!
من جای کارگرهای ساختمان 
نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند...
جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،
جای همه آنهایی که تو را میبینند،
جای همه آنها که نمی بینند،
من جای همه دوستت دارم...!
من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا زندگی میکنند
و نمی دانند تو دقیقا
"تمام دنیای منی" دوستت دارم!
من جای کودکی که نابینا متولد می شود،
چشم می گردانم برای دیدنت...!
من عوض تمام آدمهای روی زمین
دلم برایت تنگ می شود :)
من تنهای تنها،
جای همه آنهایی که دوستت ندارند ، می پرستمت! "هیچکس"
نمی تواند مثل من ،
این همه ساده ،
برای کسی دیوانگی کند ...
👤 @fatemeh.cr7
• • •
#خواهرانه👭❤
Read more
تا وقتی من هستم، تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد ! من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت ...
Media Removed
تا وقتی من هستم، تو به هیچکس نیاز نداری دوستت داشته باشد ! من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند، با عجله، بی آنکه حتی تو را ببینند  و شاید به تو تنه هم بزنند، دوستت دارم ! من جای کارگرهای ساختمان  نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند، جای ... تا وقتی من هستم،
تو به هیچکس نیاز نداری
دوستت داشته باشد !

من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند،
با عجله،
بی آنکه حتی تو را ببینند 
و شاید به تو تنه هم بزنند،
دوستت دارم !

من جای کارگرهای ساختمان 
نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند... جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،
جای همه آنهایی که تو را میبینند،
جای همه آنها که نمی بینند،
من جای همه دوستت دارم !

من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا زندگی میکنند 
و نمی دانند
تو دقیقا "تمام دنیای منی" دوستت دارم !

من جای کودکی که 
نابینا متولد می شود،
چشم می گردانم برای دیدنت !
من عوض تمام آدمهای روی زمین دلم برایت تنگ می شود.
من تنهای تنها،
جای همه آنهایی که دوستت ندارند،
می پرستمت ! "هیچکس"
نمی تواند مثل من،
این همه ساده،
برای کسی دیوانگی کند...
Read more
3/3 وقتی دل میگیره وقتی لحظه میره وقتی یکی مثل من که تو جوونی پیره چشماشو میبنده رو به آسمون میشینه ...
Media Removed
3/3 وقتی دل میگیره وقتی لحظه میره وقتی یکی مثل من که تو جوونی پیره چشماشو میبنده رو به آسمون میشینه قشنگی های مردن رو توی خواب میبینه 3/3
وقتی دل میگیره وقتی لحظه میره وقتی یکی مثل من که تو جوونی پیره چشماشو میبنده رو به آسمون میشینه قشنگی های مردن رو توی خواب میبینه
حریف طلبیدن حضرت امیر المومنین علیه السلام و خیس شدن شلوار معاویه و لخت شدن عمرو عاص از ترس رویارویی ...
Media Removed
حریف طلبیدن حضرت امیر المومنین علیه السلام و خیس شدن شلوار معاویه و لخت شدن عمرو عاص از ترس رویارویی با آن حضرت !!! (به اعتراف اهل سنت عمری) . ابراهیم بن محمد بیهقی از علمای اهل سنت عمری می‌نویسد: . وقتی جنگ صفین اتفاق افتاد، امیر المومنین علی بن ابی طالب (علیهما السلام) به معاویه بن ابی سفیان ... حریف طلبیدن حضرت امیر المومنین علیه السلام و خیس شدن شلوار معاویه و لخت شدن عمرو عاص از ترس رویارویی با آن حضرت !!! (به اعتراف اهل سنت عمری)
.
ابراهیم بن محمد بیهقی از علمای اهل سنت عمری می‌نویسد:
.
وقتی جنگ صفین اتفاق افتاد، امیر المومنین علی بن ابی طالب (علیهما السلام) به معاویه بن ابی سفیان نامه نوشت: تو را چه شده؟ مردم مقابل ما کشته می‌شوند. خودت به میدان بیا تا با هم دو نفری، بجنگیم. اگر مرا کشتی، از دست من برای همیشه راحت می‌شوی و اگر من تو را کشتم، از دست تو برای همیشه راحت می‌شوم. عمرو بن عاص گفت: واقعا حرف منصفانه‌ای زده، به میدان برو. معاویه گفت: عمرو بن عاص! تو برای من نقشه داری. می‌خواهی مرا به جنگ با علی بن ابی طالب (علیهما السلام) بفرستی که من کشته شوم و تو فورا خلافت را تصاحب کنی. قریش همه می‌دانند که علی بن ابی طالب (علیهما السلام) سرور تمام قریش و شیر قریش است.
.
بیهقی در ادامه از شعبی تابعی و عالم بزرگ اهل سنت عمری نقل می‌کند:
.
یک روزی عمرو بن عاص بر معاویه داخل شد در حالی که در نزد معاویه عده‌ای از مردم بودند، معاویه وقتی دید که عمرو عاص می‌آید، خندید! عمرو بن عاص گفت: ای امیر المومنین، خداوند شادی تو را دائمی بگرداند، چه شده که اینقدر می‌خندی؟ معاویه گفت: یادم افتاد روزی که در صفین به جنگ اهل عراق رفتیم، وقتی علی بن ابی طالب (علیهما السلام) به تو رسید، خودت را از روی اسب انداختی و عورت خود را نشان دادی تا این که علی بن ابی طالب (علیهما السلام) از خون تو بگذرد! چطور شد که فکرت به اینجا رسید که عورت خود را نشان بدهی؟ من دیدم در آنجا که علی (علیه السلام) هاشمی بود و بسیار شجاع و اگر می‌خواست، تو را بکشد، می‌کشت. عمرو بن عاص گفت: معاویه اگر به خاطر من خنده‌ات گرفت، پس باید به خودت هم بخندی! به خدا قسم اگر آن شرایطی که برای من پیش آمد، برای تو پیش آمده بود، تو ذهنت به این کارها نمی‌رسید، علی (علیه السلام) تو را قطعا می‌کشت، بچه‌هایت را یتیم می‌کرد، مالت را می‌برد و سلطنت تو را هم می‌گرفت... اما تو چکار کردی؟ رفتی در یک جایی قرار گرفتی در پشت سرباز هایت در یک بلندی که آن‌ها تیراندازی کنند و نگذارند کسی جلو بیاید. اما ای معاویه! آن روزی که علی (علیه السلام) تو را به جنگ فرا خواند، من دیدم تو را که چشم‌هایت چپ شد! پیشانی‌ات ورم کرد! و عرق از آن جاری شد! بینی‌ات از ترس ورم کرد! و از پایین شلوارت یک چیزی معلوم شد که من دوست ندارم بگویم چه بود!!! معاویه گفت:بس کن ای عمرو بن عاص! من نمی‌خواستم کار به این جاها برسد.
.
مصدر و متن عربی در کامنت 💬
Read more
در کل همه ادما همه همه همه به توجه احتیاج دارن.... توجه ظاهری :یکی که تو بدترین حالت و شرایط بازم بگه ...
Media Removed
در کل همه ادما همه همه همه به توجه احتیاج دارن.... توجه ظاهری :یکی که تو بدترین حالت و شرایط بازم بگه اوه چه جیگری شدی... Woowچه جنتلمنی چیکا کردی امرو خعلی خوشتیپ شدی حتی اگه واقعا اون روز خوب نباشه ظاهرت تورو تایید کنه توجه مالی:یکی باید باشه بهت بگه مگه ماه پیش نرفتیم اون رستوران شیکه خعلیم خوش ... در کل همه ادما همه همه همه به توجه احتیاج دارن....
توجه ظاهری :یکی که تو بدترین حالت و شرایط بازم بگه اوه چه جیگری شدی... Woowچه جنتلمنی چیکا کردی امرو خعلی خوشتیپ شدی حتی اگه واقعا اون روز خوب نباشه ظاهرت تورو تایید کنه
توجه مالی:یکی باید باشه بهت بگه مگه ماه پیش نرفتیم اون رستوران شیکه خعلیم خوش گزشت..توام بگی اره بازم ببرمت؟ اون بگه نه دیگه همون یه بار بس بود امشب بریم یه غذای ارزون بخوریم یا من غذا بلدم درس کنما ا ا دوس داری دستپختمو بخوری😋 رفیق غمت چیه واست کار پیدا کردم ....یکی که تشویقت کنه پول دربیاری پس انداز کنی یکی که حواسش باشه تو کار داری تو به چیزی احتیاج نداری
توجه اجتماعی:یکی باید باشه تو جمع ازت تعریف کنه حتی وقتی باهم قهرید...یکی که وقتی حاضر نی یه لحظه ام از شدت عصبانیت باهات حرف بزنه نیم ساعت بعد تو جمع بازم هواتو داشته باشه دستتو بگیره وتعریف کنه ازت لازم نیس باتو حرف بزنه اون باتو قهره ولی دیگرانو خوب توجیه کرده😉ما احتیاج داریم به یه همچین ادمایی...اما ما یه ادمایی تو زندگیمون دارین تازه تو جمع یه جوری روشونو برمیگردونن ازت که کل ملت میفهمن باهم قهرید تازه بعضیا واسه اینکه لج طرفو دربیارن به یه جنس مخالف دیگه لبخند میزنن چقدرررر این ادما ضعیف و پستن.....با تحریک غرور و غیرت میخوان باز مورد پذیرش و توجه بیشتر قرار بگیرن
توجه عاطفی:یه موقع های با بابات دعوات میشه یه موقع هایی با خانوادت کلا یا همکارت همسایه یه راننده عوضی تو خیابون یه موقع هایی هست هوا یجوریه کلا ادم با خودشم قهره...اینجا باید یکی باشه تورو از غار خودت بکشه بیرون بخندونت یا ارومت کنه یا حتی صعبانیتتو سرش خالی کنه یکی که هیجاناتتو تخلیه کنه و تو خودت نریزی که سنگین شی به مرور زمان فاز بگیری نه فقط وقت غم وقتی حتی خعلی شادی دوس داری اویزون رفیقات بشیو برقصی اما دوستت هرچقدم پایه کرم ریختن و خنده هات باشه دستت یه دست کوچیک تر از دستاتو میخواد بکشیش ببریش یه جایه تاریک یه هوای کمی سرد یه ساعتی مثه نیمه شب شاید یه بوسه کوچیک ارامشه عمیق واسه چندروزت ایجاد میکنه یکی که از رانندگی با سرعت بالا بترسه جیغ بزنه تو بدتر کنی بری باهاش لباس بخری اخره سال دمه عید ببینی همه لباساتو اون انتخاب کرده چقدر خوش سلیقس این رابطه نباید تمام شه تو دلت میخواد بازم باس بری خرید یه چیزای هس خعلی سادس ولی بدجور قشنگو ارامش بخشه
Read more
یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم، ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون ...
Media Removed
یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم، ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون رو دوست دارم و راهشون رو تقدیر میکنم، اما زمان یه چیز هایی رو هی به من نشون میده و ثابت میکنه. #شهرام_حقیقت_دوست یکی از اون هنرمند هایی که بارها من رو شگفت زده کرده، مثلا ۱۳ سال پیش وقتی من با دست شکسته ... یه عالمه حرف و حس هست که دوست دارم بگم،
ما خدا رو شکر بازیگر حرفه ای تو ایران کم نداریم، من خیلی هاشون رو دوست دارم و راهشون رو تقدیر میکنم، اما زمان یه چیز هایی رو هی به من نشون میده و ثابت میکنه.
#شهرام_حقیقت_دوست یکی از اون هنرمند هایی که بارها من رو شگفت زده کرده، مثلا ۱۳ سال پیش وقتی من با دست شکسته سریال کاراگاهان رو بازی کردم، و‌ یهو تلفنم زنگ خورد و یه صدای ویژه گفت من شهرام حقیقت دوست هستم و من پشت فرمون جیپ بودم و به سختی میشنیدم و ذوق زده شده بودم، فکر کن یه بازیگر تو این درجه اینقدر بلند و بزرگ فکر کنه که زنگ بزنه به یک بدلکار ساده و بگه بازیت خوب بود،
و این شد که در طی این ۱۳ سال تو کارهای مختلف وقتی میشنویدم اقای حقیقت دوست هم هست کلی خوشحال میشدم و بیشتر ذوق میکردم، حتی توی تمرین یک سریال ۳ ماه شانس این رو داشتم که هر روز لذت ببرم کنار یک بازیگر کار درست باشم،کسی که میخوام بگم به معنی واقعی هنرمند و آرتیست، و همیشه من رو شگفت زده میکنه،
وقتی اصلا منتظر نبودم و حتی مشتاق بودم که اجرای #خاموشی_دریا رو برم ببینم باز یهو تلفنم زنگ بخوره و صدای باحال و با انرژی آقای حقیقت دوست باشه که من رو دعوت کنه به دیدن نمایش.
و اینکه بری یک نمایش بسیار بسیار ویژه رو ببینی و یک جای خاص نمایش اینقدر خوب باشه که من از ذوقم همچین با مشت زدم رو پام که الان موقع نوشتن هنوز پام درد میکنه.
یه آرتیست خوش انرژی کار درست .
یه گروه خوب نمایش خوب و پر مفهوم. . راستی من اصلا نمیخوام بگم خیلی تاتری هستم و‌این فازا، و من کاملا یه تماشاچی معمولی هستم، اما این کار به شدت همه چیزش چفت و جور، و درجه یک، اینقدر که از دید یه تماشاچی معمولی که بنده باشم خیلی خفن بود.😁 دلیل اینکه این نیش تا اینجا باز شده همه این حرف ها و خیلی چیزای دیگه است😁
Read more
مرد من ... مهربانم ... مخاطب عاشقانه های من ... زن نبوده ای که بدانی دستهای مردانه ات که در دستم باشد ...
Media Removed
مرد من ... مهربانم ... مخاطب عاشقانه های من ... زن نبوده ای که بدانی دستهای مردانه ات که در دستم باشد حکم تمام دنیا را برایم دارد ... من عاشق مردی شده ام که در روزهای بارانی برای دلم چتر میگیرد .... مرد رویاهای من ... بگذار هر چه میخواهد بشود ... تا وقتی دستهای گرمت را در دست دارم خوشبختم .... بگذار ... مرد من ...
مهربانم ...
مخاطب عاشقانه های من ...
زن نبوده ای که بدانی دستهای مردانه ات که در دستم باشد حکم تمام دنیا را برایم دارد ...
من عاشق مردی شده ام که در روزهای بارانی برای دلم چتر میگیرد ....
مرد رویاهای من ...
بگذار هر چه میخواهد بشود ...
تا وقتی دستهای گرمت را در دست دارم خوشبختم ....
بگذار زمان از حسادت بترکد ...
من عاشق مردی هستم که زمین مانند او ندارد ....
من بی تو ....
از تمام آفرینش بیگانه ام ...
زن بودن خوب است وقتی ...
از تمام مذکرهای دنیا ...
پای تو در میان باشد ....
نمیدانی چه کیفی دارد خانوم بودن برای تو ....
قول میدهم ....
بانوی تمام لحظاتت باشم ....💕💕💕💕💕💕
Read more
. کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و ...
Media Removed
. کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و من آدم معمولی نیستم ؛ من آدمی هستم که خیلی فکر می کنم ، کاری که این روزها کمتر کسی میکند ... می نشینم و ساعت ها و روز ها و هفته ها فکر می کنم ؛ آنقدر فکر می کنم که مریض میشوم ، حالم به هم میخورد ؛ بی اشتها میشوم ؛ ... .
کلافه بودم ؛ حالم آنقدر خراب بود که هر لحظه می توانست با یک تلنگر کوچک ، گریه ام را راه بیندازد ... و من آدم معمولی نیستم ؛ من آدمی هستم که خیلی فکر می کنم ، کاری که این روزها کمتر کسی میکند ... می نشینم و ساعت ها و روز ها و هفته ها فکر می کنم ؛ آنقدر فکر می کنم که مریض میشوم ، حالم به هم میخورد ؛ بی اشتها میشوم ؛ و حالا فکرش را بکن ؟! بیش از یک هفته گذشته و حتی یک نفر روز تولدت را به یاد نداشت !
امروز هم حال خرابی داشتم ؛ زنگ مشاوره بود ، با کلافگی همه جای کیفم را دنبال دفترچه ام گشتم ، دست آخر ، در جایی که فکرش را نمی کردم ، دفترچه ام را پیدا کردم ، اما حس کردم که دستم علاوه بر آن ، به یک جعبه خورد !
آرام درش آوردم ! زیر میز بازش کردم ؛ خدای من ... و دیگر هیچ !! فوری آنرا سر جایش گذاشتم ؛ دلم گیلی گیلی رفت ؛ یک گردنبند بود ، ...یک گردنبند خیلی معمولی ! اما اگر برای من بوده باشد ؛ برای منی که هیچ چیز به نظرم معمولی نیست ؛ می شود یک گردنبند غیر معمولی!! هجوم فکر و احساسات مختلف نزدیک بود مرا وادار کند که فریاد بزنم ؛ دست خودم نبود ، اما فقط گریه کردم .... و کلی فکر که چه کسی این را در کیف من گذاشته !؟ اصلا از کی اینجا بوده و من ندیده بودم!؟ ... ذهنم فقط و فقط به یک نفر میرسید : «محیا !» محیا ... محیا... محیا....!! آی دخترک دیوانه ؛ من تو را کنار گذاشته بودم ... و وقتی کسی را کنار می گذارم ، یعنی دیگر نمی بینمش !
و من امروز ، تو را دوباره دیدم ؛ جز تو کسی نمی داند که چطور می توان مرا غافلگیر کرد ! تویی که این آدم غیر معمولی را شناخته ای و با این وجود ، همه چیزش را تحمل کردی ... و تو دختر ؛ چقدر صبور بودی ...... !
در روز هایی که حالم از خودم بهم میخورد ، در روز هایی که مادرم می گفت عرضه ی نگه داشتن «یک دوست » را هم نداری ، تو از «دور » مانده بودی ...!
دلم می خواست در آغوشش بکشم . اما پیش خودم دل دل کردم که اگر کار او نباشد چه ؟! ... اما می دانم که هست ! ... این حرف ها را اینجا نوشتم که بخواند ؛ بلاک هست ، ولی می خواند !!! گفتم که ؛ او رفیق یک آدم غیر معمولی است ؛ پس هر کاری که بگویی از او بر می آید !
آهای دریا دل ! از وقتی رفته ای ، صندلی بغل دستی ام را پرت کرده ام ته کلاس  که مبادا کسی جز تو بیاید ... ! هر وقت آمدی ؛ قدمت سر چشم ! صندلی ات را هم از ته کلاس بیاور !!! #دلنوشته_دخترخوب
#دخترخوب

یکشنبه ... ۲۵.۹.۹۷
Read more
 #همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو ...
Media Removed
#همینجوری من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند #هوشنگ_ابتهاج مو نوشت: دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل زنگ زد در رفت دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی ... #همینجوری
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
#هوشنگ_ابتهاج

مو نوشت:
دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل
زنگ زد در رفت
دیدید می خواهید یه کاری بکنید کسی نفهمه یا یه حرفی رو به کسی بزنید کس دیگه ای نشنوه،بدتر همه می شنون و می فهمن
حالا شما یه حرفی رو بخوای همه بشنون، یکی حرف میزنه، یکی بازی میکنه،یکی با گوشی ور میره،یکی فرار می کنه،یکی دعوا می کنه،یکی قیام میکنه، یکی میخوابه،یکی دستشوییش میگیره،داستانیه

چونه نوشت:
آیا شما میدونستید که برای اینکه آب اکسیژنه بخورید،حتما لازم نیست آب اکسیژنه بخورید؟
چطوور؟
قدیما معجونی ها که الان بهشون میگیم ویتامینه کنار این تنگ طورهای بزرگ خاکشیر و شربت آبلیمو که توش یه جسم فلزی در حال چرخشه یه تنگ هم برای شیرموز بود که بعدا جمعش کردن،آقا ما هرموقع اینارو میدیدم دلم می خواست، به مامانم می گفتم مامان شیرموز می خوام، مامانمم می گفت دیروز موز خوردی،الانم رفتیم خونه تو یخچال شیر هست، بردار بخور تو دلت شیرموز درست میشه، لذا شما آب که می خوری نفستم قورت بده، تو دلت آب اکسیژنه می شه

لپ نوشت:
جان من برا بچه هاتون اسم درست حسابی انتخاب کنید،شما نگاه کن اصلا این آدم حسابیا وقتی بچه بودن از اسمشون معلوم بوده یه چیزی می شن،برای مثال توماس ادیسون،این اصلا معلومه بزرگ شه برقو اختراع میکنه،جلال الدین محمد بلخی،خب این اصلا تابلوئه یه شاعر قدر میشه،ولی فرضا شمابگو از آماندا چیزی در میاد؟از ژوبین آدم حسابی درست میشه؟ایناییم که میگن ما اسم ایرانی می ذاریم این همه اسم ایرانی مشتی داریم، خیلی ادعات میشه اسم پسر داریوش رو بذار رو پسرت؟جرأت داری بذاری؟تو یه کتاب خوندم.میدونی چی بوده؟بگم؟آماده ای؟
گوزهر.
من دیگه حرفی ندارم

پلک نوشت:
#آب_ها_همگی_اکسیژنه_اند
#برای_فرزندان_ خود_اسم_درست_حسابی_انتخاب_کنید_لطفا
#گوزهر_بابا_بپر_دوتا_نون_بگیر_بیار
#به_فرزندان_خود_کما_فی_السابق_مبارزه_با_آمریکا_بیاموزید
Read more
با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به ...
Media Removed
با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به شیشه میزد! پنجره رو باز کردم، سلام کرد و با صدای حزین و آروم و دلنشینی رو به من گفت : میتونم یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم: بله...حتما... گفت : روی درخت توی حیاط با تعدادی از گنجشکای محل یه مجلس روضه گرفتیم...! ... با صدای تق تق آرومی از خواب بیدار شدم... کنار گلدون لب پنجره،پشت شیشه گنجشک کوچیکی با نوک کوچیکش به شیشه میزد!
پنجره رو باز کردم، سلام کرد و با صدای حزین و آروم و دلنشینی رو به من گفت :
میتونم یه خواهشی ازت کنم؟
گفتم:
بله...حتما...
گفت : روی درخت توی حیاط با تعدادی از گنجشکای محل یه مجلس روضه گرفتیم...! میشه بیای برای ما روضه بخونی؟
گنجشکا هرکدومشون یه مشتی گندم نذری هم آوردن...!
گفتم : من که روضه خونی بلد نیستم، اصلا صدای خوبی هم ندارم...!!
دوباره و سه باره خواهش کرد...
قبول کردم!
رفتم توی حیاط...همشون ساکت شدن!
همون گنجشک اومد در گوشم گفت : میشه روضه حضرت علی اصغر بخونی؟
گفتم : باشه چشم...
گفت: یه خواهشی دارم
باصدایی لرزون و گرفته و آرووم گفت:
میشه نگی که به علی اصغر آب ندادن؟!!
بگو آب دادن ولی خیلی کم آب دادن...!!!
گفتم : خب آب ندادن...!
خواهش کرد...مونده بودم چی بگم!!
روضه رو شروع کردم و در تکاپوی گفتن و نگفتن
وقتی لبان کوچک تو بی جواب شد

مادر به جای آب ، ز شرم تو آب شد

بیهوده پا به سینه ی من میزنی مکوش

پیش لبان خشک تو دریا سراب شد

مثل همیشه بوسه زدم روی گونه ات

اما لبم ز تاول رویت کباب شد

وقتی عمود خیمه ی عباس را کشید

گفتم رباب : خیمه عمرت خراب شد

از چشمهای حرمله پیداست فکر چیست

مادر دعا نکرده ای و مستجاب شد... سرم رو ک بلند کردم دیدم تمام گنجشکا جون دادن و پای درخت افتادن... شنیده بودم مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد اما...
و چه زیبا غرق در روضه شدند...! محرم که بشی، دلت رو که براش صفا بدی، خونه ی دلت رو که از هرچی غیر حسین باشه خالی کنی اونوقت با چشمت میبینی،قبل از اینکه با گوش بشنوی...!
Read more
کودکی که آماده تولد بود،نزدخدارفت وپرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این ...
Media Removed
کودکی که آماده تولد بود،نزدخدارفت وپرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز ... کودکی که آماده تولد بود،نزدخدارفت
وپرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:
از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:
فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:
من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت:
فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی؟
کودک با ناراحتی گفت:
وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:
فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:
اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت:
فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا اگر من باید همین حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید. 🌱
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: 🌱
نام فرشته ات اهمیتی ندارد.🌱 به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.

با ما به روز باشيد زمان نما
Read more
هیچ وقت امتحانش کرده اید که برای مادرتان کتاب بخوانید. بگذارید سرش را بگذارد روی پاهای شما و احساس ...
Media Removed
هیچ وقت امتحانش کرده اید که برای مادرتان کتاب بخوانید. بگذارید سرش را بگذارد روی پاهای شما و احساس آرامش کند. برایش ترجیحا یک رمان کلاسیک عاشقانه بخوانید، ربه کا، غرور و تعصب، دزیره، اوژنی گرانده، جین ایر و... ببریدش به گذشته های دور، به زمانی که دختری خوش اندام و زیبا رو بود با گیسوان بلند مشکی، ... هیچ وقت امتحانش کرده اید که برای مادرتان کتاب بخوانید. بگذارید سرش را بگذارد روی پاهای شما و احساس آرامش کند. برایش ترجیحا یک رمان کلاسیک عاشقانه بخوانید، ربه کا، غرور و تعصب، دزیره، اوژنی گرانده، جین ایر و... ببریدش به گذشته های دور، به زمانی که دختری خوش اندام و زیبا رو بود با گیسوان بلند مشکی، به آن هنگامی که عاشق شد، دل باخت یا دل برد. سرنوشت آن عشق دیگر مهم نیست. مهم این است که مادران را فراموش نکنیم بگذاریم هنگامی که سرشان را گذاشته اند روی پایمان از عشق های دوره جوانی شان بگویند، بگذاریم کتاب زندگی شان را ورق بزنند و ما را به تجربیات خود مهمان کنند، گاهی همین روایت های به ظاهر ساده ، تجربه ای گرانقدر برای ماست. اینکه عشق را ساده نگیریم، آسان از کف ندهیم و به حراج نگذاریم. #مصطفی_قاجار
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سلام دوستان گل و گلابم🌹خوبین خوشین
چه می کنید با پاییز برگ ریز زیبا🍁😍
ترشی و شوری های خوشمزتون درست کردین فریزری هاتون فریز کردین😎و..............خدا قوت دست گلتون درد نکنه کدبانوهای با سلیقه،مامانای گل❤دخترای هنرمند❤

پ.ن:وقتی دبستان میرفتم خوشمزه ترین چاشتی که دوست داشتم ساندویچ نون و پنیر و خیارشوری بود که مامان گلم درست کرده بود و من عاشق عطر و بوش بودم البته تا قسمت نون و پنیر با مامان جانم بود خیارشور خودم اضافه میکردم😊😁وای از طعم مربای به که من با ماست مخلوط میکردم میخوردم😎امان از طعم شیر و نونی که تو به لیوان بزرگ مخلوط میکردم میخوردم🙈خوب مگه چیه بچگی و عالم خودش.

پ.ن.ن:خوب حالا شما اعتراف کنید تو بچگی چه چیزایی دوست داشتبن و ترکیب میکردین میخوردین؟؟😆
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 #چلو_دیزی_کاشانی #خوشمزه #لذیذ #آشپزی_ایرانی #ترشی #سالاد_ترشی #
.
.

#چلو_دیزی_کاشانی
دو تا پیاز متوسط خورد میکنیم و سرخ میکنیم بعد دویست گرم گوشت خورد شده بهش اضافه میکنیم و با هم تفت میدیم و زردچوبه و فلفل اضافه میکنیم و بعد آب و میزاریم بپزه لوبیا چشم بلبلی هم جداگانه میپزیم وقتی گوشت پخت بهش نمک و دو پیمونه برنجی که از قبل خیس کردیم اضافه میکنیم و بعد لوبیا که پخته شده و میزاریم تا آب غذا تموم بشه و دمش میکنیم
نکته:یک،آب لوبیا پخته شده تو غذا نمیریزیم
دو:آب گوشت پخته شده به حدی باشه که برنج شفته نشه
سه،میزان لوبیا به اندازه دلخواه
#ebadiant
Read more
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم ...
Media Removed
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ! به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی. یاد ... .
خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره.
موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ!

به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی.

یاد پارسال، این موقع میافتم و بغضی که یک کم همه داشتیم.. و طبق معمول آهنگِ "آخ، تو شب یلدای منی! دیوونه ی دوست داشتنی! "

و میرم توی فکر...
شب یلدا، خاصیت عجیبی داره- حداقل برای من- که باعث میشه مثل شبِ سالِ نو، همه اش به اتفاقات توی یک سال اخیر بیافتم.. یعنی اینکه چه شد و چه گذشت. "چشمای تو رنگ اناره و
پرتقال شیرینیش کم میاره..." ولی این سری، همه اش یاد این موضوع میافتم که شب یلدا، برای من به معنای کیک خوردن بود!! به طور دقیق بخوام بگم، توی هشت سال اخیر، شب یلدا، یعنی کیک تولد!!
بعد یکی از دغدغه های من، نبود کیک و دلیل کیک بود وقتی اومده بودم دور از خانواده! یکی از دغدغه های بزرگم هم بود! "پیش بوسه های تو که غم نداره،
غم نداره، غم نداره..." که بعدش یهو متوجه ی این قضیه شدیم که 'عههه!! چرا ما این قدر آذری داریم؟!' که دقیقا به طور عجیبی، یکی دربیاد که دقیقا تو یه روز، با دلیل کیک خوردن های شب یلدات به دنیا اومده باشه! و علاوه بر اون، جفتتون یک قسمت یه آهنگ رو، به طرز ناجوری قاطی کنید!
اونجاست که ایمان میاری به اینکه اگه نیتت پاک باشه، کائنات دست بر دست هم میدن و بهت کیک میدن!! "آخ، تو شب یلدای منی..." هیچی دیگه... خواستم بدونید که جوجه رو ته پاییز میشمارن، ولی ژله رو از صبح درست میکنند که شبِ آخرِ پاییز، بسته شده باشه.
تا باشد که رستگار شوید!
یلدا مبارک! ؛)
Read more
نشستم تو حیاطِ بی بی جون، لبِ حوض چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا ...
Media Removed
نشستم تو حیاطِ بی بی جون، لبِ حوض چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا همونقدر که تو می گفتی همونقدر که از دست دیوونه بازیام می نالیدی.. اون درختِ پرتقال بود که یه بار برات عکسشو فرستادم... یادته؟ همون که می گفتی حتما باهام میای زیرش می شینیم مستِ بویِ پرتقالا میشیم... اره ... نشستم تو حیاطِ بی بی جون،
لبِ حوض
چهره م افتاده تو آب! زبونمو در میارم به خودم می خندم! دیوونه ام بابا
همونقدر که تو می گفتی
همونقدر که از دست دیوونه بازیام می نالیدی.. اون درختِ پرتقال بود که یه بار برات عکسشو فرستادم... یادته؟
همون که می گفتی حتما باهام میای زیرش می شینیم مستِ بویِ پرتقالا میشیم...
اره همونو میگم! بار داده باز
دور تا دور حوض شده درختایی که انگار پرتقال بغل کردن .
همه چی خوبه، هنوزم بوی آش رشته های بی بی که برات تعریفشو می کردم میاد
اخه میدونه چقدر آش دوست دارم
هروقت که میام میشینم لبِ این حوض روضه‌ی سکوت میگیرم، میفهمه دلتنگم
میفهمه یه چی گوشه سینم سنگینی کرده، هیچی نمیگه! ساکته مثل خودم!
با یه ظرف آش و یه تیکه نون سنگک میاد میشینه پیشم میگه بخور حالت جا بیاد! ولی اون بنده خدا که نمیدونه حالِ من با آش و بوی این پرتقالا دیگه جا نمیاد، نگاش میکنم لبخند میزنم
لبام وا میشن میگن با دست و پنجه تو کی میتونه حالش جا نیاد!
اما دروغ میگم ! تازگیا دروغ زیاد میگم
اما مصلحتیه خب خودت بگو اگه راستشو بگم که با نبودت من خوب نمیشم هیچی حالمو جا نمیاره، همه چی درست میشه؟ نه!
اما بزار به تو راستشو بگم از وقتی رفتی باهار از دلم رفت، دیگه شکوفه نداد خنده هام، دیگه لبِ ایوون وانستادم به شعر خوندن، دیگه سرخوشی نکردم فقط نشستم یه گوشه رد شدن فصلارو نگاه کردم.
از وقتی صدات تو گوشم نپیچید دیگه آهنگ گوش ندادم ترسیدم خاطره هامون از فراموش کردنت جلوتر بزنن.
راستش از وقتی شبا بدونِ اینکه چشاتو ببینم و قربون رنگِ سیاهِ شبش برم میخوابم، کابوس میبینم
اولش خوبه، قشنگه!
بر میگردی چمدونتو میزاری زمین دستاتو وا میکنی میای سمتم
من تکون نمیخورم گیجم از اومدنت!
بیشتر میای سمتم! میای.. میای
فاصله‌ت هیچ میشه ذوق میکنم
اما یهو دستاتو میندازی پایینو غمگین نگام میکنی! همینقدش بسه که از خواب بپرم...
همینقدش بسه که بدونی مریض شدم.
دیگه مسکنام فایده نداره
نشستن نسخه پیچیدن برام اهل خونه که پیش بی بی حالش بهتر میشه
اومدم تو همون خونه ای که میگفتی عینهو بهشته!
اگه بودی آره بهشتی بود برا خودش
اما نیستی شده آیینه دق
حتی همین درختا
همین حوض
نیستی باهارم رفته پاییز شدم!
تو زردو دوست داشتی همونجورم دیگه
دیگه میخندم لپام گل نمیندازه قرمز بشه
خیلی وقته تو دلم خزونه
خیلی وقته نسخه ها برام لاعلاج شده
خیلی وقته یکی دیگه شدم
فکر من نباش تموم میشه
دیوونه های عاشق عمرشون به درد زیاد قد نمیده!
نترس!
.
.
👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند

#شماره_23

مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه می‌گیره و من فقط بهش می‌خندم. یادم نیست تو کدوم فیلم بود اما خوب یادمه که شهاب حسینی زل زد تو دوربین و گفت هر وقت حس کردی داری می‌بازی فقط لبخند بزن. بذار به بردش شک کنه. درست مثل من که همیشه به همه چیز مشکوک بودم. آنقدر زندگی ما رو بین دستش مچاله کرد که هر وقت اتفاق خوبی می‌افتاد می‌تونستم حدس بزن که بعدش چه بلایی سرم قراره بیاد. من مُردم اما تو هنوز شک داری که قراره این راه رو با من بری یا صبر کنی و ببینی اولین ماشینی که جلوت ترمز می‌زنه، می‌تونه تو رو صحیح و سالم به مقصد برسونه یا نه. ثانیه‌ها یکی یکی دارن تیک می‌خورن و من دارم بهت نگاه می‌کنم تا ببینم دستم رو میگری و بکشی با خودت ببری یا هنوزم فکر می‌کنی که من منتطر اولین ماشین نشستم. می‌بینی اینجا همه چیز عکس اون چیزیه که تو توی مغزت فکر می کنی و این یعنی #کارما . شک به من شک به تو، شک به شک. اصلا شک بر پدرومادر کسی که در این محل عشوه بریزه و بعد... سم خستس. تو خسته‌ای اما ته دلت می‌گی شاید هنوز شانسی باشه. اشکال نداره صبر کن. اگه تو هم مثل اون هزار نفر خوش شانس باشی، اتفاقات خوبی یه لنگه پا وایستاده تا تو برسی. من انقدر خسته شدم که نه حوصله دارم تا ته راهی که از اینجا هیچ چیزی مشخص نیست رو برم و نه دیگه نای برگشت به اشتباهات گذشته رو. هرچی پام رو به زمین می‌کوبم صدایی بلند نمیشه و انگار خبری از هیچ راه فرار نیست. مرگ از چهار طرف اصلی به سمتم میاد و من از چهار سمت فرعی پا به فرار می‌ذارم تا مرگ قدم به قدم خودش رو به من برسونه. می‌دونی رفیق! آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه.

پ.ن: عکس: خونه دکتر شمس.
#مرگ #عشق #فرعی #اصلی مرگ_آفرینی
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت
Read more
. چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت ...
Media Removed
. چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت دلخورم، اگه گاهی به روت نمیارم فقط به حرمت رفاقتمونه که نمی‌خوام هیزم بریزم وسط آتیش، اما دلم خونه، تو رَگام خروار خروار هیزم الو گرفته...» خسته نگاهم کرد. تو چشماش یه دنیا درد بود، انگاری ابروهاش ... .
چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت دلخورم، اگه گاهی به روت نمیارم فقط به حرمت رفاقتمونه که نمی‌خوام هیزم بریزم وسط آتیش، اما دلم خونه، تو رَگام خروار خروار هیزم الو گرفته...»
خسته نگاهم کرد. تو چشماش یه دنیا درد بود، انگاری ابروهاش رو به زورِ داربست بالای چشماش نگه داشته باشن. همونجوری که عادتشه انگشت شست و سبابه‌ش رو گذاشت زیر سبیلش و سبیل به هم ریخته‌ش رو از روی لبش زد کنار، اما هیچی نگفت، لب از لب وا نکرد، ولی نگاهش یه دنیا حرف داشت...
آروم گفتم: «ببین رفیق! می‌دونم خسته‌ای، هممون خسته‌ایم، نه امروز و دیروز، از همون بچگی وقتی چلّه‌ی زمستون سر صف ناظم گلوشو پاره می‌کرد که "کی خسته‌س؟!" و ما درحالی که سگ‌لرز می‌زدیم یکصدا می‌گفتیم "دشمن!"، از همون موقع خوب سرمون می‌شد که اونی که خسته‌ست ماییم! به خداوندیِ خدا همون ناظمی که برای چندرغاز حقوقِ بخور و نمیر هر روز صبح میومد پشت بلندگو و جوری فریاد می‌کشید که انگار به خونخواهیِ کل قوم و قبیله‌ش اومده خودشم خسته بود. اما خستگی بهونه‌ی خوبی نیست، خستگی رو واسه من بهونه نکن که توی کَتم نمیره...»
همینجوری چشم تو چشم فقط نگاهم می‌کرد، هر جمله‌ای که می‌گفتم انگار چشماش می‌گفت آره و ابروهاش نه می‌آورد...
تیر خلاص رو زدم و بهش گفتم: «نزدیک چهل سال آزگاره که همه‌ی زیر و بمت رو می‌شناسم، رازی تو اون سینه‌ی بی‌صاحابت نیست که ازش بیخبر باشم، شاید دیگران فقط تو کوچه خنده‌های دستپاچه‌ت رو موقع سلام و خداحافظی دیده باشن، اما من هق هق گریه‌هاتو کنجِ پستو هم شنفتم، حالا چی؟! می‌خوای خودتو بزنی به اون راه، دِ لامروت! اون راهتم منم...»
آبی به صورتم زدم و راه افتادم، من که رفتم اونم رفت و آینه باز مثل همیشه تنهای تنها موند...
امیرفرهاد حنیف‌زادگان
٢٢آذر٩٧
Read more
‌ <span class="emoji emoji1f491"></span><span class="emoji emoji1f48d"></span>۹۷۰۱۰۲۴<span class="emoji emoji1f48d"></span><span class="emoji emoji1f491"></span> بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن ...
Media Removed
۹۷۰۱۰۲۴ بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن به عشق واقعی لذت بخش نیستمیخوام از لحظه ای بگم كه همش عاشقونه بود مثل همه ی لحظه های عاشقونه و زيبايی كه تو اين شش سال داشتيم و داريم و اگه میخواستم همه ی اين لحظه ها رو ثبت كنم هزاران صفحه ميشد كاش هميشه ... ‌ 💑💍۹۷۰۱۰۲۴💍💑
بعد شش سال عشق و دوستی ما مال هم شدیم خوشا ب بخت بلندم که در کنار منی هیچ چیز به اندازه رسیدن به عشق واقعی لذت بخش نیست💕میخوام از لحظه ای بگم كه همش عاشقونه بود مثل همه ی لحظه های عاشقونه و زيبايی كه تو اين شش سال داشتيم و داريم و اگه میخواستم همه ی اين لحظه ها رو ثبت كنم هزاران صفحه ميشد كاش هميشه مجال اين بود كه خودم رو و دوست داشتنم رو اونطوری كه هست تموم و كمال مینوشتم و بيانش میكردم.نمیدونم از کجا شروع کنم و چجوری بنویسم فقط میتونم بگم اینقد حس عجیبی دارم که هنوزم باورم نشده بعد شش سال عشق و دوستی به هم رسیدیم و مال هم شدیم💑نمیدونم چجوری باید از حس و حال روز عقدمون بگم،از چیا بگم از لرزش دستامون موقع امضا کردن و فراموش کردن امضای خودم😀و گرفتن نفسم موقه ی بله گفتن از تموم فکرایی که موقه ی خطبه خوندن تو سرم میگذشت،تموم این شش سال جلوی چشمم گذشت و فقط خداروشکر میکردم.فقط میتونم آرزو کنم که انشالله تموم عاشقا این لحظه ی شیرین وصالُ تجربه کنن واقعا قابل وصف نیست.توی یه اطاق پر از آدم که همه با لبخندای مهربونشون به ما دو تا خیره شدن،ما دوتا من و مصطفی مهربونم💑روی یه مبل قشنگ کنار هم جلوی یه سفره ی قشنگ روبروی همه نشستیم.عشقم کنارم مثل ماه شده مثل همیشه چشماش معصومه😍اولین لحظه که از آرایشگاه اومدم بیرون وقتی چشممون بهم افتاد شوق رو تو چشمای قشنگش دیدم.وقتی گفت خانومم چه خوشکل شدی یه نفس راحت از ته دل کشیدم ولی خودش نمیدونس دلم براش چه قنجی رفت وقتی لحظه اول تو کت شلوار دومادی دیدمش مثل همیشه شیک و جذاب شده بود برای من مثل یه شاهزاده بود منم بهش گفتم تو هم ماه شدی😍تو راه دستمو تو دستش گرفت و گفت دیدی بالاخره به هم رسیدیم،دیدی میگفتم ما مال همیم این حرفاش دلگرمم کرد،مثل همیشه بهم گفت محکم باش با اعتماد به نفس کامل با هم میریم تو محضر.بعد شش سال کنار هم نشسته بودیم و قرآن کریم تو دستمون بود و تو دلمون آروم میخوندیمش همهمه زیاد بود ولی هر دو صدای قلبمونو میشنیدیم من یه بغض کوچولویی ته صدام بود که تو گفتن جملم معلوم شد.بالاخره بعد از شش سال وقتش رسید.لحظه ای که من و عشقم تو تموم این سال ها بارها براش ذوق کرده بودیم با هم،یه لحظه شکوهمند برای هر زوج عاشقی،این برای ما لحظه مقدس به هم رسیدن بود💕حالا میتونیم برای همه دنیا داد بزنیم من و تو حالا دیگه واقعا ما شدیم💕
💑💍 @mostafa.khodamehri 💍💑 #شش_سال #عشق #عشقم #عشق_جان #عشق_همیشگیمی #عشق_همیشگی #عشق_همیشگیم #عشق_همیشگیمی😘 #عشق_همیشگی_من #عقد #ازدواج #جشن_عقد #جشن_عقد💍 #همسر #همسرم #همسر_جان
Read more
همیشه می‌گن به هم نخندیم، با هم بخندیم! ولی این دفعه من می‌گم بیاید به خودمون بخندیم. به خودمون بخندیم که دم انتخابات که می‌شه هرچیزی رو باور می‌کنیم! یادتونه نماد انتخاباتی ما چی بود؟ گوش پاک کن! شعارمون هم این بود که مدیران گوش‌هاشون رو پاک کنن صدای مردم ره بشنون، مردم هم گوش‌هاشون رو ... همیشه می‌گن به هم نخندیم، با هم بخندیم! ولی این دفعه من می‌گم بیاید به خودمون بخندیم.

به خودمون بخندیم که دم انتخابات که می‌شه هرچیزی رو باور می‌کنیم!

یادتونه نماد انتخاباتی ما چی بود؟

گوش پاک کن!

شعارمون هم این بود که مدیران گوش‌هاشون رو پاک کنن صدای مردم ره بشنون، مردم هم گوش‌هاشون رو پاک کنن دروغ‌های مسئولین ره بشنون!

الان همه می‌شینید می‌گید اگه رئیسی رئیس‌جمهور می‌شد فلان و بهمان! بابا، من که نمی‌گم به اونا رای بدید! ولی وقتی دروغ به این روشنی می‌شنوید جیغ نزنید! کف نزنید! هورا نکشید که طرف دندوناتون ره بشماره!

حالا هم دندونامون ره شمرده، می‌گه اقتصاد از این بهتر نمی‌شه! باز یه گروه میان دفاع می‌کنن! ببین!

درست مث بچه‌های خوب می‌رفتید اسم من ره می‌نوشتید مینداختید تو صندوق! حداقل تو این گرونی‌ها و بدبختی‌ها شریک نبودید!

ما اوضاع‌مون از وقتی خراب شد که مردم به جای مطالبه‌گر تبدیل به هوادار شدن! سطح خواسته‌ها پایین اومد!

مردی با عبای شکلاتی شد کاپشن، کاپشن هم شد کلید! ما طرفدار نمادیم! نمی‌دونم یه ماه گذشته از طلا و ماشین نخریدن یا نه، ولی من که به خوبی دارم ارزونی رو حس می‌کنم!

مردم! رعیت ساده دل من، بعنوان رییس‌جمهور واقعی از شما تقاضا می‌کنم دنبال هرکی که صداش بلندتره نرید!

ترانه مربوطه
تو می‌گی که اقتصاد مملکت مثل پلنگه
من می‌گم بگو عزیزم! تو دروغاتم قشنگه

پ‌ن یک
اولین دابسمش من بود، چطوره؟

پ‌ن دو
فقه شیعه می‌گه اگه یه کاری کنید که باعث یه اتفاقی بشه تو اون اتفاق سهیم هستید

پ‌ن سه
برای مجلسی که تو این اوضاع از وزرای اقتصادی حتی سوال نمی‌پرسه حیف توپ

پ‌ن چهار
وقتی آتش‌افروز و آتش‌نشان یه نفر هستن من شک می‌کنم

پ‌ن پنج
هواداران روحانی و احمدی‌نژاد و علی کریمی و بقیه به جز صادق می‌تونن حمله رو شروع کنن

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #انتخابات #دلار #اقتصاد #روحانی #جهانگیری #بازار #اعتصاب #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_ده_تا_دروغ_بعدی_ت_ره_هم_باور_کنم #همه_چی_آرومه #من_چقد_خوشحالم #مجلس #لیاخف #گروهک #اغتشاشات #شلوغی #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_نه_پول_داره_نه_کار_زن_هم_میخواد #فقه_شیعه #ومن_الله_التوفیق
Read more
خدا... یعنی عشق دوطرفه.. یعنی محبت یعنی دوست داشتن . یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم یعنی ...
Media Removed
خدا... یعنی عشق دوطرفه.. یعنی محبت یعنی دوست داشتن . یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم یعنی تو اوج توکل و تاریکی یهو معجزه بکنه تا حالا بغض کردی؟تا حالا تو سکوت شب کی صدای گریه هاتو شنیده؟ من پی بردم که اره خدا شنیده خدا همیشه میشنوه اما وقتی جواب نمیده یعنی عاشق صداته.. خدا عاشق توست.عشقشو ... خدا...
یعنی عشق دوطرفه..
یعنی محبت
یعنی دوست داشتن .
یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم
یعنی تو اوج توکل و تاریکی یهو معجزه بکنه
تا حالا بغض کردی؟تا حالا تو سکوت شب کی صدای گریه هاتو شنیده؟
من پی بردم که اره خدا شنیده
خدا همیشه میشنوه اما وقتی جواب نمیده یعنی عاشق صداته..
خدا عاشق توست.عشقشو با باروون.با طلوع خورشید با تازه کردن فصل و زندگی بخشیدن دوباره ثابت میکنه.
خدا همیشه حواسش به من و تو هست اما من و توییم که گاهی حواسمون ازش پرت میشه
اون خورشیدو به دنیا داده اما تو گاهی احساس سردی میکنی...
خدا رو میشه همیشه و همه جا حس کرد.
من خدارو در قلب ادمایی دیدم که بی هیچ توقع مهربانند
در غم های بزرگ شجاع باش و در غم های کوچک صبر پیش بگیر وقتی این کار سخت روزانه ات را به پایان رساندی.ارام به خواب برو .خدابیدار است.
گر نگهدار من آن است که من میدانم...شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
عاشقتم خدا .فقط خودت
Read more
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو ...
Media Removed
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش ‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز ‎اونم قبول کرد و راه افتادیم ‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم ‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه ‎با یه ... .
‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی
‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
‎اونم قبول کرد و راه افتادیم
‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه
‎با یه فلاکتی رفتیم بالا
‎از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
‎تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
‎بابامم جلوتر از من بود
‎میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
‎حالا ندو و کی بدو
‎همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد ‎منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
‎خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم ‎همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
‎دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
‎بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
‎رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
‎دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
‎دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
‎تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم ‎ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
‎یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
‎لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
‎من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
‎با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
‎باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
داریوش ..... ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظهای تردید توشبو ازمن گرفتی تومنو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تورفیقی جون پناهی یاور همیشه مؤمن توبرو سفرسلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی ... داریوش .....
ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظهای تردید
توشبو ازمن گرفتی تومنو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تورفیقی جون پناهی
یاور همیشه مؤمن توبرو سفرسلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از توجون گرفته
رگ خشک بودن من ازتن تو خون گرفته
اگه مدیون توباشم اگه ازتو باشه جونم
قدراون لحظه نداره که منو دادی نشونم
وقتی شب،شب سفر بود توی کوچهای وحشت
وقتی هرسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هرثانیه شب تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
توبادست مهربونی به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت .............
....aziz0098...........................................
#dariusheghbali
#dariush
#داریوش_اقبالی
#داریوش
Read more
My name is Nounou what's your name ?! <span class="emoji emoji1f431"></span> از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی ...
Media Removed
My name is Nounou what's your name ?! از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی جوب در حال مرگ با برادرام پیدا کردیم و به فرزند خوندگی قبولش کردیم ، اسمش سیسیل بود و سر تا پا سیاه ، سیسیل شد تمام زندگیمون ، صبحا به عشق اون بیدارو شبا با اون می خوابیدیم خواهر برادری ، تا اینکه یه روز مامانم ... My name is Nounou what's your name ?! 🐱
از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی جوب در حال مرگ با برادرام پیدا کردیم و به فرزند خوندگی قبولش کردیم ، اسمش سیسیل بود و سر تا پا سیاه ، سیسیل شد تمام زندگیمون ، صبحا به عشق اون بیدارو شبا با اون می خوابیدیم خواهر برادری ، تا اینکه یه روز مامانم وقتی دید خیلی بهش عادت کردیم از ترس مریضی و این داستانا که هر روز بعضی از خانومای بی اطلاع فامیل تو گوش مامانم می خوندن سیسیل رو از ما جدا کرد ، همون روز که نزدیک خونه مامان بزرگم ، سیسیل توسط مامان بزرگ ول شد تو کوچه ، بچه های همسایه دارِش زدن و سیسیل و کشتن چرا ؟! به کدوم گناه نمی دونم.... سال ها گذشت و من همچنان عاشق گربه اما بدون اجازه ی داشتنش .... تا که یه روز وقتی در بالکن و باز کردم دیدم یه مهمون دارم ، حالا این مهمون شده صاحب خونه و قلب ما رو دزدیده ، شاید روح سیسیل تو یه بدن دیگه اومده پیش مامانش که هنوز بعد از این همه سال فراموشش نکرده 🤭 البته این رو هم بگم که اندازه یک سال یه گربه باعث شد یه کم من از گربه ها دور شم و کمتر دوسشون داشته باشم تا اینکه نونو پیداش شد . این هم بگم من همیشه مخالف پرداخت مبلغ های زیاد برای خریدن گربه و سگ با نژاد های گرون قیمت و کمیاب هستم ، چون احساس می کنم اون فرشته ها هم که تو خیابون هستن حق زندگی و مراقبت دارن نظر شما چیه ؟! شما گربه دوست دارین ؟! حیوون خونگی دارین ؟! سگ یا گربه ؟! #cat #catlovers #mygirl #nounou #mylittlecat
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_22 الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_22 الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن به منو از جاشون تکنون نمیخورن. همه میگن چرا درستش نمیکنی؟ میگم مگه فرقی هم میکنه؟ وقتی باهام هست یعنی مهم نیست و وقتی باهام نیست یعنی بازم مهم نیست. همه میگن چرا کتابت رو برای مجوز نمیفرستی ارشاد. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_22
الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن به منو از جاشون تکنون نمیخورن. همه میگن چرا درستش نمیکنی؟ میگم مگه فرقی هم میکنه؟ وقتی باهام هست یعنی مهم نیست و وقتی باهام نیست یعنی بازم مهم نیست. همه میگن چرا کتابت رو برای مجوز نمیفرستی ارشاد. میگم به مجوز مشکوکم؛ هنر مجوز نمیخواد، مجوز یعنی تو موفق شدی اون چیزی که ازت خواستن رو انجام بدی و این با ذات هنر در تضاده. درست مثل روزی که من به تو مجوز دادم وارد زندگیم بشی. تقصیر نداری. چه میدونستی سراب چیه. آنقدر هول شده بودی که هیچ چیز جلودارت نبود. حالا رفته رفته داری میفهمی اینجایی که پا گذاشتی هیچ شباهتی به قصر رویاهات نداره. اینجا ته تهش یه خرابس با یه پیت حلبی وسطش که نمیدونه بسوزه یا بسازه. اما به جون خودت، اینجا این شکلی نبود.قصر که اغراقه اما یه جای گرم و نرم بود که هر کسی توش میومد دلش نمیخواست پاش رو بذاره بیرون اما محبت زیادی آدما رو کور میکنه. فکر می‌کنن یه جای کارت میلنگه. بعد یه پتک برمیدارن و انقدر اعصابت رو نشونه میگیرن که یکهو یه دیوار می‌ریزه پایین. بابام می‌گفت به کسی اعتماد نکن و خوشبختانه از روز اولم چوب اعتمادم رو نخوردم؛ فقط تیکه تیکش کردم و ریختم تو این پیت حلبی تا شاید اینجا یکم گرم بشه؛ ولی مگه خونه بی دروپیکر رو میشه گرمش کرد. من که تقصیری نداشتم. بد کردم رات دادم تا توهم بشینی پای همین آتیشی که هیزمش تو بودی و لحظه لحظه اعتمادم. گرمت شد؟ دستات جون گرفت. بلند شو برو عزیزم. نگرانی؟ نگران چی؟ من کوه نبودم که بهم تکیه کنی. من ته تهش یک درخت بی برگم تو سکوت دریا. سکوت گاهی بغض خطرناکه یه غواص در عمق 200 متریه اقیانوسه که فقط باید قورتش داد؛ چراکه قرار نیست این فریاد گوش کسی رو کر کنه. من باید بگردم دنبال یک کاغذ سفید، حرفام رو توش بریزنم، بعد همون عطری که تو دوست داری رو بزنم بهش و بزارمش داخل پاک نامه؛ آخرشم بدم به یه دختر بچه کوچولو و بگم برو اینو بده به اون خانمی که روی صندلی تنها نشسته و به ساعتش زل زده. اصلا برای چی وقتی قراره منو ببینی ساعت دستت میکنی. اصلا مگه مهمه که زمان چطوری می‌خواد از ما انتقام بگیره. اصلا مگه مهمه که من فقط یک وسیلم برای پر کردن لحظه‌های تنهاییت. شاید هیچ وقت نباید به عقربه‌های #ساعت زل می‌زدم. شاید یکی نباید این وسط کوتاه بیاد. شاید من باید برم. شاید اون باید بیاد. شاید شما باید شما بشید. شاید من باید من بشم. اصلا چه معنی داره تو و اون ما بشید. اصلا چه معنی داره من بشم اون، اون بشه من. #میفهمی که چی میگم؟
#شهاب_دارابیان
Read more
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب ...
Media Removed
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو ... (جنون قسمت ششم)
دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو از هم باز کردم و با تمام انرژی که برام مونده بود هُلش دادم عقب و به سرعت از خونه زدم بیرون.وقتی پایین پله ها رسیدم یه نگاه بهش انداختم که توی چهارچوب در وایساده بود و گفتم:من مال این حرفا نیستم خانوم,ببخشید و شروع کردم دویدن به سمت در باغ.طوری می‌دویدم که دوبار خوردم زمین.وقتی در و باز کردمو خودمو توی کوچه انداختم یه نفس بلند از ته دل کشیدم و دوباره شروع به دویدن کردم.تا خوابگاه سه چهارتا کوچه بیشتر فاصله نبود.از پله ها بالا رفتمو در و باز کردم.بچه ها همگی یه تیکه از حال جمع شده بودن و انگار دنبال چیزی می گشتن.رفتم تو بعد از اینکه سلام کردم خودمو رو کاناپه رها کردم.از اینکه جواب سلاممو ندادن فهمیدم اصلا متوجه اومدنم نشدن.عرق پیشونیمو با کف دست پاک کردم و یه نفس راحت کشیدم.انگار در مورد موضوع مهمی بحث میکردن و خیلی استرس داشتن. خوب نگاشون کردم.چمدون منو واسه چی میگردن؟رو به سعید که دستش تا آرنج تو جیب رویی چمدون بود گفتم:هوی دیوونه!وسایل منو برا چی میگردی؟اما هیچ کدوم اعتنایی نکردن.با عصبانیت رفتم سمتشون که یهو محمد پرید بالا و گفت:آهان!یادم اومد.دو روز پیش شارژ موبایلش تموم شد با موبایل من زنگ زد خونشون.شاید شمارش هنوز باشه.بعد گوشیشو برداشت و در حالی که لیست تماساشو چک می کرد با ذوق گفت:پیداش کردم.همگی کنارش جمع شدن.مجتبی گفت:زود باش شمارشونو بگیر تا به خانوادش اطلاع‌ بدیم.مات و مبهوت وسط اتاق وایساده بودم.محمد گوشیو به طرف مجتبی گرفت و گفت:من نمی تونم,کار خودته.مجتبی گوشیو ازش گرفت و در حالی که ابروهاش در هم بود دستی توی موهاش کشید و با گفتن الو...الو به سمت دیگه اتاق راه افتاد.من اصلا سر از کارشون در نمی آوردم.کنار مجتبی رفتم._الو...سلام حاج آقارستگار؟... من مجتبی دوست علی پسرتون هستم.بله...خیلی ممنون...می خواستم...بهتون خبر بدم که...نه...نه.چیزی نشده فقط یکم حالش خوب نیست...بله بیمارستانه...حالا شما تشریف بیارین... الو...الو...لبشو گاز گرفت و گفت:قطع کرد.داد زدم خیر ندیده این حرفا چیه به آقاجونم گفتی؟اون قلبش ضعیفه.من که سرو مور و گنده اینجام.محمد دستی روی لبش کشید و اومد کنار مجتبی و دستی رو شونش زد.مجتبی اونو بغل گرفت و با هم گریه کردن... ادامه دارد
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span> #کپشن_مطالعه_شود_لطفا<span class="emoji emoji270b"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> . . . #عزیزم<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f60a"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f493"></span> بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم تو هر چقدرم ...
Media Removed
#کپشن_مطالعه_شود_لطفا . . . #عزیزم بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم تو هر چقدرم اصرار کنی به داشتن خونه یِ بزرگ من راضی نمیشم و یه خونه ی یه خوابه ی کوچیک انتخاب میکنم... خونه کوچیک که باشه تو حتی وقتی تو آشپزخونه ام که باشی و با اخم برنجو دم بزنی من باز میبینمت، یا وقتی نشستی ... 📷 #کپشن_مطالعه_شود_لطفا✋🌸👇👇👇
.
.
.
#عزیزم❤🌹😊😍💓
بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم
تو هر چقدرم اصرار کنی به داشتن خونه یِ بزرگ
من راضی نمیشم و یه خونه ی یه خوابه ی کوچیک انتخاب میکنم...
خونه کوچیک که باشه تو حتی وقتی تو آشپزخونه ام که باشی و با اخم برنجو دم بزنی من باز میبینمت،
یا وقتی نشستی تلوزیون میبینی و غرقی تو سکانسای فیلم
من از گوشه ی پذیرایی وقتی روزنامه دستمه میتونم خوبه خوب غرق نگاه کردنت بشم
حتی غرق تر از تو...
خونمون که کوچیک باشه،
وقتی بحث کردیم؛
وقتی دنبال فرار کردن از بودن کنارمی
حتی اگه بخوایم نمیتونی باز جایی جز کنارم بخوابی،
نهایتش روتو اونور میکنی و میخوابی
نه اینکه وسایلتو برداری و بری تو اون یکی اتاق بخوابی...
خونمون که کوچیک باشه،
عصرا که خسته کلیدو تو قفل میچرخونم
لازم نیست هی دنبالت بگردم و صدات بزنم تا بیام تو حصارِ شونه هات خستگی در کنم،
از همون دم در میبینم کجایی
یا نه
خونه که کوچیک باشه
کل چهاردیواری بوی تنِ یارُ میگیره
بوی موهاتو
اونوقت میفهمم کجایی و یه راست میام پیشت...
بعدا که خواستیم خونه انتخاب کنیم
یه خونه کوچیک انتخاب میکنم،
که حتی دورترین نقطه ی خونه که تو توش نشستی هم اونقدر دور نباشه که من زیرِ یه سقف مشترکم دلتنگت بشم
.
. 💓 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351📷
.
.
✅ #دوستای_خوبتون_رو_تگ_کنین🌹 😊🙏
Read more
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که ...
Media Removed
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من ... (جنون قسمت سوم)

وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من که همیشه عاشقارو مسخره می کردم و عشق رو باور نداشتم حالا یه حسی به اون دختر غریبه داشتم که جز عشق اسم دیگه ای نمیشه روش گذاشت. نفسم که انگار در گلوم حبس شده بود بیرون دادم و با خنده به سمت کلاس به راه افتادم.*****چند روزی بود که خبری تز اون نبود و من عین مرغ پر کنده همش بالا و پایین دانشگاهو به دنبالش می گشتم.دیگه اصلا حواسم نه به درس بود و نه متوجه حرفای اطرافیان می شدم.فقط می خواستم دوباره ببینمش.همش به خودم نهیب میزدم که چرا حتی نتونستم کلمه ای باهاش حرف بزنم.چهره زیباش یک لحظه از نظرم دور نمی شد حتی سر نماز.اونقدر کلافه شده بودم و توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که نگو.یه روز سر نماز از خدا خواستم بتونم یبار دیگه ببینمش.اونقدر گریه کردم که روی سجاده خوابم برد...روز چهارم بود که از غیبتش می گذشت.داشتم با یکی از دوستام از کلاس بیرون میومدم که در عین ناباوری چشمم بهش افتاد.به دیوار روبه رویی کلاس تکیه داده بود و نوک کفششو روی زمین می کوبید.چشام از دیدنش گرد شدن و ضربان قلبم بالا رفت.یه بهانه تراشیدمو از دوستم جدا شدم.به سمتش رفتمو در یک قدمیش ایستادم.احساس کردم قلبم داره توی گلوم میزنه.بدون هیچ حرفی با یه لبخند ملیح بهم اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتم.سر از وا نمی شناختم بدون معطلی جوجه وار پشت سرش راه افتادم.وقتی از دانشگاه بیرون زدیم همه جسارتمو جمع کردم و رفتم کنارشو باهاش شونه به شونه شدم.می خواستم کلمه ای حرف بزنم اما انگار زبونم قفل شده بود.می تونستم نیمرخ چهرشو ببینم.بینی خوش تراش و مژه های بلندی که داشت ابهت عجیبی بهش داده بود.توی اولین کوچه نزدیک دانشگاه پیچید و تا آخر کوچه که یه بن بست پهن با خونه های قدیمی بود رفتیم و جلو آخرین خونه که دقیقا وسط بن بست و روبه روی خیابون اصلی بود ایستاد.کلید انداختو در بزرگو قهوه ای رنگ ویلا با صدای بلندی باز شد.ترس سراپای وجودمو در بر گرفت و یه قدم به عقب برداشتم.باتعجب نگاهی به چشام کرد و با صدایی نرم گفت:بیا تو!به تته پته افتادم و با صدای خفه ای گفتم:نه،نمی تونم.خنده ای کردو گفت:این فرصت دیگه برات پیش نمیاد.اگه تو هم مثل من عاشق بودی کمی خطر می کردی عشق مال ترسوها نیست... ادامه دارد
با سپاس بیکران (مهرا)
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم (جنون قسمت اول) دانشجوی رشته مهندسی عمران بودم که با سعی و تلاش زیاد تونستم ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم (جنون قسمت اول) دانشجوی رشته مهندسی عمران بودم که با سعی و تلاش زیاد تونستم توی رشته ای که دوست داشتم قبول بشم و با اینکه از نظر مالی زیاد وضعمون خوب نبود با حمایت خانوادم برای ادامه تحصیل به تهران اومدم.خوابگاهی که با چندنفر دیگه از دانشجوها گرفتیم خیلی از دانشگاه دور نبود.تعریف ... بسم الله الرحمن الرحیم (جنون قسمت اول)

دانشجوی رشته مهندسی عمران بودم که با سعی و تلاش زیاد تونستم توی رشته ای که دوست داشتم قبول بشم و با اینکه از نظر مالی زیاد وضعمون خوب نبود با حمایت خانوادم برای ادامه تحصیل به تهران اومدم.خوابگاهی که با چندنفر دیگه از دانشجوها گرفتیم خیلی از دانشگاه دور نبود.تعریف از خود نباشه من یه پسر قد بلند و خیلی خوشتیپ و البته خوش چهرم که از همون روز اول شروع کلاسها با نگاه تحسین برانگیز دخترای کلاس قند تو دلم آب شد و کلی جلو بقیه پسرا قیافه گرفتم.اما باید بگم که چون توی خانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم از برقرار کردن تماس با دخترا حتی با نگاه گریزان بودم.از حق نگذریم دخترای کلاسمون همه مقبول بودن مخصوصا یکیشون که از همه هم زیباتر بود و هم چادر می پوشید بیشتر به دلم نشست اما من که از بچگی نماز می خواندم طوری تربیت شده بودم که به چشم هیچ زنی نگاه نمی کردم.اما سعی می کردم تیپ و لباسمو همیشه بروز نگه دارم.توی درسامم همیشه جزو ممتازین بودم.حدودا یکماهی گذشته بود که یکروز وقتی از پله های پهنی که منتهی میشد به کلاسمون می گذشتم, با تنه محکمی که از یه دختر خوردم همه جزوه هام روی پله ها پخش و پلا شد,حتی نزدیک بود خودمم پرت بشم پایین.دختره چندتا پله بالاتر وایساده بود و به من خیره شده بود.هیچ آثاری از پشیمونی توی چهرش دیده نمی شد و خیلی مغرور به من زل زده بود.اونقدر عصبانی شدم که احساس می کردم بخار از گوشام میزنه بیرون.می خواستم برم یقشو بگیرم اما جلو خودمو گرفتم.اونم با بی تفاوتی راهشو کشید و رفت.از سرو وضع لباساش پیدا بود که از خانواده ثروتمندیه.هیکل و قیافه خیلی زیبا و جذابی داشت.بیشتر از همه چشمای درشت و عسلی روشنی که داشت تو ذهنم مونده بود اما اونقدر از خودخواهیش و رفتار بی ادبانه ای که داشت عصبانی بودم که تا پایان ساعت کلاس صورتم برافروخته بود.بعد از کلاس وقتی مشغول جمع وجور کردن وسایلم بودم یکی از دخترای هم کلاسیم که اسمش یلدا بود به سمتم اومد و بعد از سلام پرسید.چیزی شده که اینقدر ناراحتی؟با دو دست روی گونه هام که هنوز از خشم داغ بودند کشیدم و نفسم را فوت کردم و گفتم:چیزی نیست.در حالی که از من دور میشد گفت:از کی جواب رد شنیدی؟خدا میدونه.راست می گفت اون اتفاق نباید اونقدر منو عصبی می کرد.اما ته دلم نسبت به اون دختر که باعث شد چند نفر منو به ریشخند بگیرن حس کینه عجیبی حس می کردم و نگاه تحقیر آمیزش یادم نمیرفت.با خودم گفتم:شانس بیاره دیگه نبینمش... ادامه دارد
با سپاس بیکران از شما دوستان گلم که همراهی می کنید.(مهرا)
Read more
پاسخ شبهه: من یک زن مسلمانم! از وقتی متولد شدم افتخار یک بانوی مسلمان بودن را..این تاج #بندگی را ...
Media Removed
پاسخ شبهه: من یک زن مسلمانم! از وقتی متولد شدم افتخار یک بانوی مسلمان بودن را..این تاج #بندگی را با خودم داشتم.... پروردگارم مرا 6سال زودتر به حضور میپذیرد... وقتی #پسران همسن و سال من در حال بازی های #کودکانه اند پروردگارم مرا توانمند در انجام واجبات میداند...این یعنی من برای دریافت فضایل ... پاسخ شبهه:
من یک زن مسلمانم!
از وقتی متولد شدم افتخار یک بانوی مسلمان بودن را..این تاج #بندگی را با خودم داشتم....
پروردگارم مرا 6سال زودتر به حضور میپذیرد...
وقتی #پسران همسن و سال من در حال بازی های #کودکانه اند پروردگارم مرا توانمند در انجام واجبات میداند...این یعنی من برای دریافت فضایل فرصت بیشتری دارم...این یعنی وقتی پسران همسن و سال من مشغول گفتگوهای کودکانه اند من لایق گفتگو با معبودم!

من یک زن مسلمانم!
خالقی که تو ظالمش میخوانی در دوره ای که رنجور و ضعیف میشوم تکلیف نماز را که مستلزم برخورد آب به جسمم و گاها به سختی افتادن و خم و راست شدن من است از من نمیخواهد...در این دوره او بدون هیچ تشریفاتی برایم #آغوش باز میکند که مبادا برای ملاقاتش به سختی بیفتم!

من یک زن مسلمانم!
پروردگار من هر چشمی را لایق تماشای زیبایی های من نمیداند...
خالق من اگر مرا به کشتزاری تشبیه کرده یعنی حیات بشری را منحصر به وجود من دانسته و مرا بنیانگذار آبادی ها خوانده... من یک زن مسلمانم!
پیامبر من همان است که وقتی فرزند دخترش به دنیا آمد و چهره ی ناخشنود یارانش را دید فرمود:ما لَکُم؟ریحانه اشمُّها...این چه چهره ایست؟خداوند گلی به من داده و من آن را میبویم!
#پیامبر من همانست که فرمود و یبدءٌ الاناث قبلَ الذکور..هنگامی که میخواهی هدیه ای را تقسیم کنی نخست #دختران..بعد #پسران!
Read more
کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای ...
Media Removed
کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای برادر شماعی زاده می رقصیدن تا رسیدیم به این شاهکار: ((عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه قهرت پرپرش کرد حالا یک یک تو برکه)) یکی از دخترها جیغ کشید: اینو عوضش نکن! می خوام تا خود تهرون فقط همینو گوش کنم! ... کنار دریا کلی خوش گذشته بود و داشتیم از جاده‌ی چالوس برمی گشتیم تهرون. دخترها عقب نشسته بودن و با صدای برادر شماعی زاده می رقصیدن تا رسیدیم به این شاهکار: ((عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه
قهرت پرپرش کرد حالا یک یک تو برکه)) یکی از دخترها جیغ کشید: اینو عوضش نکن! می خوام تا خود تهرون فقط همینو گوش کنم! دوس پسرش که پشت فرمون بود گفت: اون برکه ی عشقی که می گه توش پر از قورباغه و مار و سوسکه، جرات داری بری توش؟ دختر گفت: اگه حسن جون بگه می پرم توش.
تا خود پل فردیس فقط همین ترانه رو پلی کردیم و دور از چشم مامورین محترم اون سال ها که هنوز حساسیت خیلی بالایی داشتن حرکات موزون ریزی هم کردیم و به این بیت شاهکار ترانه خندیدم که می گه: ((وقتی قهری با من، من با کی بگردی؟)) می گفتیم یارو چقدر پر رو بوده و همه ی درد عشقش اینه که وقتی طرف قهر کرده کیو پیدا کنه باهاش بره بگرده یه وقت حوصله اش سر نره... ولی اون سال های نمی دونستیم واقعیت پنهان شده در ترانه‌ی شماعی زاده از یه قهوه تلخ روشنفکرانه هم تلخ تره. که اگه می دونستیم حتما کنار جاده می ایستادیم و توی یکی از جیگرکی های کنار جاده چند سیخ دل سوخته می زدیم و به حال خودمون تعمق می‌کردیم. اگه می فهمیدم در پشت ظاهر فداکارانه ی عشق چه خودخواهی عظیمی پنهان شده. این که وقتی کسی بهت می گه دوستت داره چقدر به تنهایی و رنج خودش فکر می کنه و وقتی می گه من بدون تو می میرم دروغ نمی گه، اما درواقع داره به مرگ خودش فکر می کنه نه تو!
برادر شماعی زاده توی این ترانه‌ی جانسوز و عمیق خیلی خوب معجزه ی عشق رو نشون می ده وقتی می‌فرماد: ((تو اگه قهری من که آشتیم)) این قانون نانوشته و گفتمان درونی بیشتر عشق ها ست که وقتی کسی رو خیلی دوس داریم و عمر و علاقه‌مون رو به پاش می ریزیم انگار طرف رو مدیون خودمون کردیم. انگار یه جورایی می‌خوایم به طرف بگیم: خجالت بکش ببین من چه قدر دوستت دارم، ببین من چقدر بدون تو زجر می‌کشم، ببین چقدر تنها هستم... انگار تنهایی و زجر کشیدن ما الزاما تعهدی برای طرف مقابل ایجاد می کنه که اگه بهش عمل نکرد و تسلیم عشق ما نشه باید اسمش رو توی دسته ی آدم بدها بنویسیم و اخلاقا تنبیه اش کنیم. عشق ایثارگرانه ظاهر خیلی زیبا و معصومانه و مظلومانه‌ای داره اما اگه با دقت بهش نگاه کنی می‌بینی پشت این نوع از عشق یه جور خودخواهی سازمان یافته پنهان شده. انگار وقتی با از خود گذشتگی کسی رو دوس داشته باشیم همیشه حق با ما ست و برادر شماعی زاده چه خوب این مفهوم رو بیان می کنه وقتی می فرماد
ادامه در كامنت
Read more
. • بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟ ‍ • وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی ...
Media Removed
. • بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟ ‍ • وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی افتادم که چند ساله روش زندگی منو تحت تأثیر قرار داده. فکر کنم خیلیاتون این کتابو خوندین. خلاصه‌ش میشه این که؛ افکار و اعمال ما باعث بروز بیماریها میشن. یعنی بیماریها یه عامل ظاهری و فیزیکی ... .
• بچه‌ها یادتونه در مورد استوری #صدف_بیوتی صحبت کردیم؟

• وقتی اون استوری رو دیدم، یاد کتاب #شفای_زندگی افتادم که چند ساله روش زندگی منو تحت تأثیر قرار داده. فکر کنم خیلیاتون این کتابو خوندین. خلاصه‌ش میشه این که؛
افکار و اعمال ما باعث بروز بیماریها میشن. یعنی بیماریها یه عامل ظاهری و فیزیکی دارن، یه عامل اصلیِ معنوی. وقتی بهشون آگاه بشیم، با اصلاح اعمال و افکارمون میتونیم خودمونو درمان کنیم. توی عکس چهارم و پنجم که از همین کتابه، دور عامل بوی بد دهن و روش درمانش خط کشیدم.

• خودتون نظرهایی که در مورد حرف اون خانوم بود، بخونین. نمیگم درستن یا غلطن، نمیگم چیزایی که گفت، واقعاً توی #قرآن و #احادیث اومدن یا جعلی هستن، فقط میگم بخونیم و بهشون فکر کنیم. شاید آخرش شما هم مثل من به این نتیجه برسین که با کمی اغماض، هممون درست میگیم؛ هم آموزش‌های #اسلامی، هم کتابهای #معنوی امروزی #غربی، هم #دانش_روز ، همه و همه.

• شاید تک‌تک اینا درست باشن، یعنی واقعاً #شیطان توی دهن ما رفته باشه، #غیبت کرده باشیم، #افکار پوسیده داشته باشیم، #مسواک نزده باشیم، #معده مون خراب باشه، #لثه هامون مشکل داشته باشن، و ده‌ها عامل دیگه. مثل اون فیل که توی تاریکی بهش دست میزدن، و هر کی یه جور تجسمش میکرد؛ یکی به صورت بادبزن، یکی به صورت ستون، یکی هم یه لوله دراز و الی آخر.

• دقت کردین چقدر اعتقاداتمون تو مسیر زندگیمون تغییر میکنه؟! انگار ما اصلاً اون آدم چند سال پیش نیستیم! حالا ممکنه مؤمن‌تر شده باشیم، یا برعکس. یا حتی درجه اعتقامون همون مونده باشه و فقط نوع اعتقادمون فرق کرده باشه. پس به نظرم همین یه دلیل کافیه که به اعتقادات همدیگه احترام بذاریم، چون همه ما درست وسط مسیر هستیم و هر لحظه نسبت به لحظه بعدی ناقصیم!

• من که میگم همه اعتقادات قابل احترامن، ولی تا زمانی که حقوق انسانی دیگرانو نقض نکنن و مُخلِّ زندگی دیگران نباشن. نظر شما چیه دوستان؟ 🤔

• این چند سال اخیر بدجوری هممون به #اعتقادات_شخصی همدیگه گیر میدیم. شاید دلیلش دلزدگیمون از این همه فشار ایدئولوژیک باشه که هر روز داره بهمون وارد میشه.

• پذیرفتن اعتقادات دیگران، یکی از تمریناتیه که مدتهاست بهش مشغولم و اعتراف میکنم سخته، خیلی سخته، خیلی.

• ببخشید که این پست زیبایی بصری چندانی نداشت و خیلی روزنامه‌وار بود. 😅 فقط میخواستم هم‌فکری کنین که با همدیگه یه دید جدید نسبت به این قضایا پیدا کنیم. 😊 حیف که کپشن جا نداره، وگرنه دلم میخواست ده برابر این کپشن در موردش مینوشتم و نظر شما رو هم توش میگُنجوندم. 👌😊
۱۳۹۷/۰۹/۰۳
Read more
Loading...
Load More
Loading...