Loading Content...

پاره ها همه و

Loading...


Unique profiles
92
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, Bojnurd, Velenjak, Tehran, Iran
Average media age
764.4 days
to ratio
8.1
... #این_یک_داستان_است #ماهی . قسمت سوم . صندلی را هم بیرون می گذارم، کنار میز تا شده، چرا احسان ...
Media Removed
... #این_یک_داستان_است #ماهی . قسمت سوم . صندلی را هم بیرون می گذارم، کنار میز تا شده، چرا احسان نمی رسد؟ در کافه را می بندم و ولش می کنم به امان خدا و با هزار سلام و صلوات سوار بالابر می شوم و می روم پایین، شش مدل کیک خانگی را منظم می چینم روی بالابر، چند قوطی شیر و آب معدنی هم می گذارم و همه را با هم به ... ...
#این_یک_داستان_است
#ماهی .
قسمت سوم
.
صندلی را هم بیرون می گذارم، کنار میز تا شده، چرا احسان نمی رسد؟ در کافه را می بندم و ولش می کنم به امان خدا و با هزار سلام و صلوات سوار بالابر می شوم و می روم پایین، شش مدل کیک خانگی را منظم می چینم روی بالابر، چند قوطی شیر و آب معدنی هم می گذارم و همه را با هم به کمک بالابر می برم بالا؛ یکی از فانتزی هایم این است که باز سیم بالابر در می رود و من در یک حرکت ژانگولری به این تیغه آهنی که کف طبقه بالا و سقف طبقه پایین است آویزان می شوم و پاهایم در هوا می ماند، کیک ها هم هزار تکه شده ولو می شوند روی کف آشپزخانه، قوطی شیرها پاره می شوند و کف آشپزخانه یک شیر کیکی میل می کند و بطری های آب معدنی هم همه ترکیده روی زمین می آرامند.
کیک ها را در یخچال می چینم، چیز کیک ها را در طبقه پایین یخچال می گذارم که خنک تر است؛ چرا احسان نمی آید؟ دیگر کاری نمانده که به بهانه انجامش نخواهم گلدان ها را بیرون ببرم، به جهنم، خودم می برم، حالا یکبار است دیگر، هفت گلدان را که چهار تایشان سنگین تر است، دانه دانه بیرون می چینم، واقعا گلدان ها حس خوبی به فضای بیرون کافه می دهند، چیدنشان که تمام می شود احسان را از دور می بینم که دارد می آید، با خودم فکر می کنم شاید احسان هم خسته می شود هر روز این گلدان ها را بیرون می چیند، حدس می زنم گوشه ای ایستاده بود و کافه را دید می زد و منتظر بود من گلدان ها را بیرون بگذارم، بعد بیاید، دارد به کافه نزدیک می شود، چقدر خوش قد و بالا و خوشگل است، چرا نمی رود بازیگر شود؟ واقعا اگر کسی او را بیرون ببیند، فکر می کند یا مدل است یا ورزشکار یا تنظیم کننده آهنگ یا...، هر چیزی غیر از همینی که الان هست.
احسان می رسد، سلام می دهد، می گویم دیشب نبودی؟ می گوید رفتم منزل خاله ام دوش بگیرم، چقدر چشمهایش خوشرنگ است، می گویم برود به کارهایش برسد، می گوید آقا فرهاد امروز می آید یا نه؟ می گویم معلوم نیست، آقا فرهاد صاحب کافه است ، از وقتی من آمده ام کافه، اکثر اوقات نمی آید، چون به قول خودش خیالش راحت است ، همه چیز را سپرده به من....
.
ادامه دارد...
.
#سین_شین #سمیراشکوری #سمیرا_شکوری
#داستان #داستان_دنباله_دار
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f6ab"></span> حالا نوبتِ “حباب فرهنگی” است! . جمعه نوزدهم مرداد ماه ۹۷ ، دکتر ندیم گورسل نویسنده، شاعر و استاد ...
Media Removed
حالا نوبتِ “حباب فرهنگی” است! . جمعه نوزدهم مرداد ماه ۹۷ ، دکتر ندیم گورسل نویسنده، شاعر و استاد دانشگاهِ سوربُن فرانسه با من دیداری داشتند. در باب شعر و قلم و نوشتن، صحبت دوستانه و معمولی داشتیم، اما گزارشگر محترمه، خبر این دیدار را بدون مشورت به ایسنا دادند. روزهای بعد دوستانی پرسیدند شما ... 🚫
حالا نوبتِ “حباب فرهنگی” است!
.
جمعه نوزدهم مرداد ماه ۹۷ ، دکتر ندیم گورسل نویسنده، شاعر و استاد دانشگاهِ سوربُن فرانسه با من دیداری داشتند. در باب شعر و قلم و نوشتن، صحبت دوستانه و معمولی داشتیم، اما گزارشگر محترمه، خبر این دیدار را بدون مشورت به ایسنا دادند. روزهای بعد دوستانی پرسیدند شما این خبر را خوانده‌اید؟ نخوانده بودم، رفتم خواندم. به شدت مخدوش، خیالبافانه و عاری از حقیقت بود. ضبط شدهٔ این نشست نزد مخبر و گزارشگر هست، من ابداً از پدیده‌ای بنام « ری‌را» یک واژه هم نگفتم، چه رسد به این دروغ که از زبان من آورده‌اند و تیتر زردِ « صالحی، راز ری‌را... را فاش کرد!»
کدام ساده‌لوح این «بیرق مرگ اخلاق» را تماشا خواهد کرد؟ مجموعهٔ این آزردگی‌ها و بی‌هوده بافی‌هاست که بی‌اعتمادی همه جانبه را به خلایق هدیه کرده است.
حیرت‌آور این که به سرعت ... چند پایگاه اینترنتی از جمله سایتی موسوم به «واک» همین دروغ را منعکس کرد، و باز سؤال برانگیزتر این که ایسنا «تکذیبیه» مرا طبق قوانین جاریهٔ رسانه‌های رسمی منعکس نکرد، و تنها و بعداً یکی دو عبارت و از جمله تیتر را تغییر داد. در این گزارش عجیب، دفاع من از شاعران و جوانان حذف شده است. در پاسخ به آقای گورسل که از جوانان و مخاطبان ترکیه (در ادبیات) نا امید بودند، من از سرِ حقیقت از نسلهای بعد از خود دفاع کردم، اما این پاره در متن مخبر آزاد نبود! چرا؟
همهٔ این سالها امکان نداشته که ایسنا مطالب مرا بدون مشورت و یادآوری انعکاس داده باشد... پرینت نهایی را خودم باز می‌بینم، اما این بار مسئول بخش مربوطه حتی متوجه نشده که ترکیب «کلمات ایرانی» از اساس غلط است و لااقل من از این « بد» ترکیب‌ها استفاده نمی‌کنم. من کی و کجا گفته‌ام #ری‌را همسر اول‌ام بوده‌ است. این توهم است و توطئه نیست البته... شما هم باور کنید! گزارشگر مقصر نیست!

#سیدعلی_صالحی
۲۶مرداد۹۷
Read more
اَشك يا همان عشق<span class="emoji emoji2764"></span>️ از همه خواستم در چند جمله از عشق بنويسند و در يك فريم برايم تصويرش كنند تا بعنوان ...
Media Removed
اَشك يا همان عشق️ از همه خواستم در چند جمله از عشق بنويسند و در يك فريم برايم تصويرش كنند تا بعنوان مقدمه وارد طراحي و ايده پردازي در خصوص موضوع عشق در لوكيشن تاريخي آسانسور شهر ازمير شويم. همه دانشجويان نوشتند و خواندند و تعابير و تصاوير متفاوت و خلاقي را بيان كردند، كه ناگهان استاد دانشگاه هم ... اَشك يا همان عشق❤️
از همه خواستم در چند جمله از عشق بنويسند و در يك فريم برايم تصويرش كنند تا بعنوان مقدمه وارد طراحي و ايده پردازي در خصوص موضوع عشق در لوكيشن تاريخي آسانسور شهر ازمير شويم.
همه دانشجويان نوشتند و خواندند و تعابير و تصاوير متفاوت و خلاقي را بيان كردند، كه ناگهان استاد دانشگاه هم دستش را بالا گرفت و خواست كه تصوير ذهني اش را بگويد.
استاد گفت از نظرش عشق يك عكس دونفره است كه دستي از وسط پاره اش مي كند و تعبيرش اين بود كه عشق وجود ندارد.
من در جوابش گفتم كه پيش از اينكه عكس پاره شود، يك عكس كامل بوده كه يك فريم از يك لحظه عاشقانه از يك نماي دو نفره دو آدم عاشق را در يك قاب ثبت كرده است، پس در همان تك فريم عشق وجود داشته و اين ما هستيم كه اين فريم ها و لحظه ها و بقول خودم
لَختي ها را نابود و پاره مي كنيم.
لبخند غريبي بر لبان استاد نقش بست
و اشكي بر گوشه چشمش، ديگر حرفي نزد!
اَشك در زبان تـركي به معني عشق هست.
😍💑🎈
پ،ن:
كارگاه انتقال تجربه( ورك شاپ) در دانشگاه ٩ سپتامبر(هنرهاي زيبا) ازمير تركيه و ساخت سه فيلم كوتاه ٥ دقيقه اي با موضوع عشق در لوكيشن آسانسور تاريخي اين شهر (كه سال ١٩٠٧ ساخته شده) توسط دانشجويان تُرك زير نظر بنده تجربه جذاب و ماندگاري بود.
🙏
اين كارگاه از ايده تا اجرا بود و انشاالله بزودي كارگاه هاي مشابهي را در ايران نيز برگزار خواهم كرد.
🦋
#rouhollahhejazi
#love #life #light
#dokuzeylülüniversitesi #izmir #tarihiasansör
#iranianfilm #iranianfilmmaker
#turkey #turkeyfilm
Read more
"إن الذين قالو ربناالله ثم استقاموا فلاخوف عليهم و لا يحزنون" خرداد از راه رسيد و ما همچنان اميد ...
Media Removed
"إن الذين قالو ربناالله ثم استقاموا فلاخوف عليهم و لا يحزنون" خرداد از راه رسيد و ما همچنان اميد داريم... آقاي دكتر روحانيِ عزيز را در تنگناي مشكلات و بن بست ها قرار داده اند، هدفشان نااميد ساختن مردم از اين دولت و اصلاحات و از حضور در پاي صندوق هاي رأي و مردمسالاري است.. ديروز براي ايران و اسلام ... "إن الذين قالو ربناالله ثم استقاموا فلاخوف عليهم و لا يحزنون"

خرداد از راه رسيد و ما همچنان اميد داريم... آقاي دكتر روحانيِ عزيز را در تنگناي مشكلات و بن بست ها قرار داده اند، هدفشان نااميد ساختن مردم از اين دولت و اصلاحات و از حضور در پاي صندوق هاي رأي و مردمسالاري است..
ديروز براي ايران و اسلام آمديم، امروز هم همچنان براي اسلام و ايران در صحنه مانده ايم و خواهيم ماند... بنابر وعده صريح خداي تعالي كساني كه پاي اسلام و اعتقاد نابِ شان بايستند، خوف و حُزني نخواهند داشت. به شرطي كه بايستند و استقامت ورزند...
١. نسل ما نسل استقامت است.. عليرغم همه بي مهري ها، پاي اسلام و ايران عزيز ايستاده اند...پاي دفاع از حاكميت دولت ايستاده اند..
خرداد ماه هاي عمرمان گواه بر اين ادعا است.. هزينه مي دهيم و محروميت مي كشيم اما دست از ايرانِ سرفراز نمي كشيم...
"إن تنصرالله ينصركم و يثبت أقدامكم".... گفتم نا اميد نيستم چرا كه از لطف خداي مهربان نسبت به اين ملت نااميد نيستم و اتفاقاً هرچه مشكلات و فشارهاي مخالفينِ ملت بيشتر مي شود، به لطف و عنايت پروردگار عالم اميدوارتر مي شوم... ٢. شايد در تاريخ بي سابقه باشد كه اينچنين درستي و صدق كار رهبري معظم انقلاب و دولت جمهوري اسلامي در جهان علني شده باشد و تمام كشورهاي دنيا از اروپا تا آسيا و افريقا غير از امريكا و اسراييل و عربستان بر حقانيت ما صحه گذارده و با ايران عزيز در يك جبهه هستند و مكر و خباثت امريكا و اسراييل علني شده و آن ها در صف مقابل هستند. اين دستاورد كمي نيست..امروز بر اساس برجام هم حق غني سازي و آب سنگين داريم و هم درب هاي بنيان تكنولوژي هسته اي صلح آميز برايمان بازشده است... حال برجام را پاره كنند يا نكنند. اين اهداف كه محقق شده است.. ٣. البته كه انتقاد به رفتارها و عملكرد بسياري از دولتمردان كم نيست... بسياري از مشكلاتي كه مخالفين بر سر راه دولت ايجاد كرده اند نتيجه توجه نكردن به انذارها و هشدارهاي حاميان و دلسوزان دولت است.. نتيجه كم توجهي به مطالبات اجتماعي و محترم نشمردن اقشار مهم جامعه از جمله جوانان است..البته كه ناهماهنگي دروني برخي اعضاي تيم دولت، جوان ناباوري و حتي جوان ستيزي برخي دولتمردان، عدم قاطعيت و ضعف در اجراي مصوبات و تصميمات دولت و حاكميت و فرسوده كردن بدنه اجرايي كشور، برخي از مشكلات خودساخته دولت تدبير و اميد است... #حسن_روحانی #خرداد #اميد #سعيد_الله_بداشتي
Read more
<span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f4a4"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f4a4"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f4a4"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f4a4"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span> دلم گرفته. ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ... و ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ آن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ... ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ...
Media Removed
دلم گرفته. ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ... و ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ آن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ... ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺣﻠﻮﺍﯼ ﺧﯿﺮﺍﺕ … ﯾاد ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ ... ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﻮﺭﯼ … ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻻﮐﺮﺩﺍر ... ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﭘﺮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﺪﻑ … ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ … ﺍﻧﺪﻭﻩ مرده ها … ﮔِﺰﮔِﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﺧﻢ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎ … ﺷﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ... 🌺🌸💤🌺🌸💤🌺🌸💤🌺🌸💤🌺 دلم گرفته.
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ...
و ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ آن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺣﻠﻮﺍﯼ ﺧﯿﺮﺍﺕ …
ﯾاد ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ ...
ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻓﻮﺭﯼ …
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻻﮐﺮﺩﺍر ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﭘﺮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﺪﻑ …
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ …
ﺍﻧﺪﻭﻩ مرده ها …
ﮔِﺰﮔِﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﺧﻢ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎ …
ﺷﻮﺭﯼ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ...
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎی ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻣﯿﺎن این همه ﺧﺎﻃﺮﻩ ...
پنجشنبه و یاد قول های داده و عمل نشده...
حرفهای در دل مانده و رسوب کرده...
پنجشنبه است و دلم هوای حرف زدن ... نه ... هوای پاره کردن این بغض لعنتی ...
پنجشنبه است و باز ناله باز غم باز دلتنگی...
وای از این فاصله ...
وای از مرگ...
پنجشنبه ها را از حافظه ی تقویم من پاک کنید...
اسیر شده ام در قفس این یک روز و...
دلتنگی ناتمامش...
پنجشنبه است و ...
دلم گرفته است …

برای همه ی آنهایی که دیگر نیستند

شادی روح تمامی اموات
بخوانیم فاتحه ای با ذکر صلوات
Read more
_تقدیم به اون مسئولی که فکر کرد اگه بگه راننده اتوبوس سکته کرده، خودش از هر تقصیری مبری می‌شه _تقدیم به اون مسئولی که شهریه‌های گزاف دانشگاه رو به جیب زد اما دلش نیومد برای پیچ‌های تند اون مسیر پر خطر دو تا اتوبوس امن بخره _تقدیم به مسئولی که گفت هیچ‌ مدرسه ای بخاری نفتی نداره اما فردای سوختن چهار ... _تقدیم به اون مسئولی که فکر کرد اگه بگه راننده اتوبوس سکته کرده، خودش از هر تقصیری مبری می‌شه
_تقدیم به اون مسئولی که شهریه‌های گزاف دانشگاه رو به جیب زد اما دلش نیومد برای پیچ‌های تند اون مسیر پر خطر دو تا اتوبوس امن بخره
_تقدیم به مسئولی که گفت هیچ‌ مدرسه ای بخاری نفتی نداره اما فردای سوختن چهار تا دسته گل تو زاهدان، برای پاره کردن مامور گمرکی که به نماینده متخلف گفته بود بالای چشمت ابرو، وقت صرف کرد
_تقدیم به مسئولی که متجاوز به پنج پسربچه رو بخاطر آشنا بازی به قید وثیقه آزاد کرد تا یه آدم مریض به جامعه برگرده و به سه بچه دیگه تجاوز کنه
_تقدیم به همه مسئولانی که انگار نه انگار خودشون پدرن،مادرن، بچه دارن و نمی‌فهمن جونِ پاره تن حتی از جون خود آدم هم عزیزتره
_تقدیم به از ما بهترون که زمستونو همیشه از پشت شیشه تماشا کردن، زمستونو، سرما رو، گرسنگی رو، آدم‌ها رو حتی
Read more
Loading...
قهرمانم... تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار ...
Media Removed
قهرمانم... تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار كردي، خيلي وقتها بعد از پروازهاي طولاني كه گاه بيشتر از سي وشش هفت ساعت بود،درست همون موقع كه همه تو استراحت بودند تو به بچه هاي مصدوم رسيدگي كردي...خيلي وقتها از تايم استراحتت گذشتي و براي مصدوميت ... قهرمانم...
تو همه اين سالها با عشق كار كردي، از جون و دل مايه گذاشتي، خيلي وقتها بيشتر از توانت كار كردي، خيلي وقتها بعد از پروازهاي طولاني كه گاه بيشتر از سي وشش هفت ساعت بود،درست همون موقع كه همه تو استراحت بودند تو به بچه هاي مصدوم رسيدگي كردي...خيلي وقتها از تايم استراحتت گذشتي و براي مصدوميت كسايي جز بچه هاي تيم كه اصلاً وظيفه اي در قبالشون نداشتي وقت صرف كردي، خيلي وقتا بيشتر از وظيفه يه پزشك تيم كار كردي،همه اينا فقط يه دليل داره، اونم اينكه انسانيت تو وجودت به قشنگترين شكل معني شده...و من افتخار ميكنم به داشتن همسري چون تو... تو اين ١٨ ماهي كه مهرسا رو خدا بهمون داده ميدونم چقدر واست سخت بود تحمل دوري پاره تنت اونم نه يك هفته ، بلكه هفته هايي كه گاه به ماه هم كشيده ميشد و من فقط ميدونم كه چي بهت گذشت تو همه ي اين روز و شباي دلتنگي...
و در قبال همه اين از خود گذشتگي ها خيلي وقتا به اون چيزي كه حقت بود نرسيدي ولي بخاطر عشقي كه به كارت داشتي دم نزدي و ادامه دادي و حالا شايد فقط خداي بزرگ از دل مهربونت خبر داره كه چرا ديگه نتونستي ادامه بدي....
به هر حال هر تصميمي كه گرفتي مطمئنم درست ترين تصميمه و من بهش احترام ميزارم و مطمئنم تو راه جديدي كه قصد داري در پيش بگيري موفق تر از قبل خواهي بود چون خدا هميشه با تو و قلب مهربونته ...
Read more
خدارو شکر که تونستم این کوچولوی نازنین رو از نزدیک ببینم،وقتی فهمیدم که کجا هستش لحظه شماری میکردم ...
Media Removed
خدارو شکر که تونستم این کوچولوی نازنین رو از نزدیک ببینم،وقتی فهمیدم که کجا هستش لحظه شماری میکردم برای دیدنش که بتونم حس قشنگی که با عکسش و اون نوشته پشت کمرش به من داد رو حتی یک مقدار که شده با دیدارش بهش برگردونم🏼 متین،همون بچه ای بود که فکرشو میکردم،شیطون و بازیگوش،کاری که خودش دوست داشت رو پیش ... خدارو شکر که تونستم این کوچولوی نازنین رو از نزدیک ببینم،وقتی فهمیدم که کجا هستش لحظه شماری میکردم برای دیدنش که بتونم حس قشنگی که با عکسش و اون نوشته پشت کمرش به من داد رو حتی یک مقدار که شده با دیدارش بهش برگردونم🙏🏼
متین،همون بچه ای بود که فکرشو میکردم،شیطون و بازیگوش،کاری که خودش دوست داشت رو پیش میبرد و خیلی باهوش،ولی اینکه فوتبال رو خیلی دوست داشت و یا میخواست که فوتبالیست بشه رو نتونستم تشخیص بدم.
ولی متین و متین هایی که چنین شرایط زندگی دارند(با تمام احترام) مثل همه ی بچه های این کشور حق انتخاب و امیدواری به آینده ای روشن دارند و نباید دنیای این عزیزان به کارگاه آجرپزی اطراف تهران محدود باشه،بتونن تحصیل کنن،آرزوهای بزرگ داشته باشند و حداقل امکاناتی برابر با همه ی ما داشته باشند.
زمین خاکی،دمپایی پاره و لباس خاکی متین،بدجور من رو یاد بچگی خودم انداخت،با این تفاوت که من تونستم سقف آرزوهام رو بزرگتر ترسیم کنم و آرزوی من این هستش که این بچه ها هم بتونن سقف آرزوهای بزرگتری داشته باشند.
امیدوارم که بتونیم تو این مسیر به متین و متین هایی که تو کشورمون کم نیستن،یاری بیشتری بدیم🙏🏼🙏🏼🙏🏼
راستی من به متین و دوستاش قول دادم که چنتا از بچه های تیم ملی رو ببرم پیششون،من اطمینان دارم که بچه ها هم از این دعوت استقبال میکنن🙌🏼❤️
من خواستم که لباس اصلی که تو جام جهانی پوشیدم رو با دستای خودم به متین بدم.
(البته که یک لباس با سایز خودش هم به این گل پسر دادم)😁
Read more
Loading...
. تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک ...
Media Removed
. تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک شد) نقره: سید رسول حسینی از ایران برنز: تاوبولاتوف از شوروی . سهم تیم ملی کشتی آزاد جوانان کشورمان از شهر کازینوها سه مدال بود. سید رسول و محمد رضایی نقره گرفتند و محمد حسن محبی طلا را به سینه ... .
تصویری دیده نشده از سکوی جوانان جهان، لاس وگاس
طلا: رندی لوئیس از امریکا (هفت سال بعد قهرمان المپیک شد)
نقره: سید رسول حسینی از ایران
برنز: تاوبولاتوف از شوروی
.
سهم تیم ملی کشتی آزاد جوانان کشورمان از شهر کازینوها سه مدال بود. سید رسول و محمد رضایی نقره گرفتند و محمد حسن محبی طلا را به سینه آویخت.
.
چند خطی در وصف زنده یاد سید رسول حسینی
دلاوری از روستای پاشاکلای ساری كه چه از لحاظ فنی و چه اخلاقی شُهره مازندران و ایران بود. علاوه بر نقره جهانی جوانان، در مقطع سنی بزرگسالان نیز موفق به کسب یک طلا و یک نقره آسیا شد. سید در مسابقات جهانی اسکوپیه نیز عضو تیم ملی کشورمان بود که در پایان به مقام چهارم جهان رسید. علاقمندان به کشتی رقابت دیدنی او و بلوگلازوف شهیر را به یاد دارند که در پایان گرچه دستان نماینده شوروی بالا رفت اما زیر گیری های سید، بلوگلازوف را از نفس انداخته بود!
.
و اما داستان غم انگیز درگذشت سید رسول از زبان عسكری محمدیان:
سید شبی به منزلمان آمد و ما در یک اتاق خوابیدیم. نیمه های شب خواب دیدم که در سالن کشتی هستیم و با هم تمرین کشتی می کنیم که در حین تمرین سید رسول با سر به زمین آمد و نخاعش پاره شد و همه کسانی که در سالن بودند داد می کشیدند. در همین داد و بیداد از خواب بیدار شدم و دیدم که سید رسول آرام و طبق عادت در حالی که دستش زیر سرش است خوابیده. ساعت ها در فکر خواب بدی که دیدم بودم، صبح به سید رسول گفتم که خواب بدی دیدم و او هم گفت به خاطر این خواب تو و برای اینکه نگران نباشی امروز کشتی تمرین نمی کنم و فوتبال و والیبال بازی می کنیم.
بعد از ظهر برای تمرین فوتبال به سمت زمین هندبال رفتیم و مشغول شدیم که سید رسول وسط بازی گفت:
«می خواهم در دروازه بایستم»
او هیچ زمانی بیکار نمی ایستاد و تا بچه ها از دروازه فاصله گرفتند دروازه هندبال را گرفت و مشغول بدنسازی و بارفیکس شد. چون دروازه متحرک بود تحمل نکرد و روی صورت سید رسول فرود آمد. صحنه بسیار بدی بود. یک لحظه خوابم برای من تداعی شد. زانوهایم سست شد و با پایی لرزان به سمت سید رسول رفتم. صورتش بر اثر اصابت سنگین دروازه فرو رفته بود و خون همه صورتش را گرفته بود، من هم بعد از دیدن این صحنه بیهوش شدم.
فردا صبح گفتند که سید رسول فوت کرده است!
.
⁦✍🏼⁩ #جاوید_ادبی
Read more
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره ...
Media Removed
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم . سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق. همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم . روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم ... شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم،
خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم .
سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق.
همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم .
روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم کلی هم ورزش .
خلاصه بدنم خسته ی خسته بود فکرمم مثله ساعت کار می کرد، انگار معنیه خستگیو نمی فهمید همش از این کوچه تو اون کوچه از این مورد به اون مورد در حاله دوئیدن‌ بود .
کاش می تونستم جمجممو باز کنم این توده ی سفید و در بیارمو بزارم رو میزه بغله تختم، چون مطمئنم خوابم می برد .
هیچ کس اون یکیو نمی فهمه البته تو نقش همه، خودت می شن .
هم از زندگی خستم،
هم از مرگ می ترسم .
چون با شنیده هام مرگ هم مثله زندگی ترسناکه !!!
البته مرگ هم سراغه هر کس نمیره
یعنی اگر هم ما بریم سمتش تا نخواد مارو همراهی نمی کنه پس اونم همراهه خوبی نیست و هرقت خودش بخواد مارو با خودش می بره
باور کن راست می گم
شنیدم فردی یازده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرد و همه ی مراحل این مسیر و رفت: خودشو دار زد، طناب پاره شد. خودشو انداخت توو دریا، از آب بیرون کشیدنش و غیره... بالاخره برای آخرین بار با سیانور و آمپوله هوا کاره آخرو کرد این دفعه ی ۱۲ آخرین بار بود که به مرحله۱۳هم نرسیدپس۱۳ هم عدده نحسی نیست .
آره
سرنوشت که فرمان روای زندگیه هممونه و من هستم که سرنوشتمو تایین می کنم، چون حاکمم و فرمانروایه زندگیمو خودم تائین می ‌کنم .
اما دیگه بد از تعیین کردنش نمی تونم دیگه از دستش راحت بشم، نمی تونم ازش فرار کنم
چون بد از تعیینش من دیگه پیر شدم !!!سرنوشت پر زورتر از من می شه.
هر روز قویتر از دیروز
فکر می کنم آزادم ولی جلو سرنوشتم نمی تونم وایسم.انگار یه قلاده انداخته گردنمو داره می کشه، این ورو اون ور .
نه می تونم داد بزنم، نه می تونم بجنگم .
پس
زندگی خر است .
آره، از چیزی نه خوشم می آد ونه بدم می آد. دیگه با مرده ها فرقی ندارم فقط تحرک دارم . من هم از دنیای اونام ولی فقط دارم با حرکت کردنمو حرف مفت زدنم می گم با مرده ها فرق دارم اما، من هم با اونا هستم و زنده به گور در هوا هستم !!!
وتنها و تنها، فقط نگاه می کنم، چون دل خوشیم تنها نوشتنو بازی با ذهنه خودم شده
و
تمام .
امیدوارم
اگر تو‌دریا داری غرق می شی
اگر نون نداری شیکمتو سیرکنی
معنیه آرامشه نفهمیدی
داری تو باتلاق زندگی فورو می ری
حداقل یه نفر، یه حس، نمی دونم، باشه که به معنیه واقعیه همراهت باشه
دستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
ناصر فيضي ٧٢ ساله، لاغر و دراز با موهاي كم پُشت و چشمهايي بي حالت.ناصر فشار خون دارد،چربي خون و غلظت ...
Media Removed
ناصر فيضي ٧٢ ساله، لاغر و دراز با موهاي كم پُشت و چشمهايي بي حالت.ناصر فشار خون دارد،چربي خون و غلظت خون-گويي دستِ روزگار در رگهاي بدنَش جمع شدهَ ند تا همين امروز و فردا طغيان كنند و مسير رفت و آمد اين همه خون را مسدود كنند و يا پاره. ملوك سقراطي ٦٥ ساله،چاق و كوتاه با چارقدي گلدار كه معلوم نيست ميخواهد ... ناصر فيضي ٧٢ ساله، لاغر و دراز با موهاي كم پُشت و چشمهايي بي حالت.ناصر فشار خون دارد،چربي خون و غلظت خون-گويي دستِ روزگار در رگهاي بدنَش جمع شدهَ ند تا همين امروز و فردا طغيان كنند و مسير رفت و آمد اين همه خون را مسدود كنند و يا پاره.
ملوك سقراطي ٦٥ ساله،چاق و كوتاه با چارقدي گلدار كه معلوم نيست ميخواهد روي سرش باشد يا نباشد.ملوك ٥٢ سال است كه با ناصر ازدواج كرده است،٢ فرزند دارند كه هر دو از خانه رفتهَ ند و نگاهي هم به عقب نيانداختهَ ند ديگر.مدتي ست كه ناصر قيد و بند گذشته را زده است،ملوك ميگويد به سَرش زده است؛سه تيغه ميكند،كت و شلوار ميپوشد و صبح تا شب در قهوه خانه مينشيند تا كسي با او حرف بزند.
تمامِ قصه هاي زندگي يك فلسفه دارند؛فلسفه ي دوست داشتن و دوست داشته شدن.همه ي جنگها،صلحها،قهرها و عشقها،لجبازيها،قهرمانها و در نهايت بيشتر غمها،افسردگيها و مرگها به همين جا ختم ميشود.فكر ميكنم هر قصه اي بايد دو راوي داشته باشد،راوي اين قصه من هستم و اميدوارم روزي راوي قصه ي ملوك و ناصر هم زبان بگشايد.من با اسپينوزا موافقم كه ميگويد در نهايت آنچه امروز از من اين موجود را ساخته است ماحصلِ اتفاقات كودكي ست و تا زماني كه آنها را پيدا نكنم و از دستشان خلاص نشوم،نميتوانم به آرامشِ دروني خودم برسم.بنابراين هر قصه اي تلاشي ست براي رهايي.
از وقتي فيضي تغيير رويه داده است،ملوك هم ديوانه شده،دوست دارد به همه ثابت كند فيضي بهترين شوهر دنياست.١٣ سالش بود كه دادنش به فيضي ٢٠ ساله ي آس و پاس كه ملوك را خوشبخت كند،الحق كه كم نگذاشته است.ملوك تند تند حرف ميزند،نصف ِ حرفهايش را لا به لاي اشكهايش ميخورد.ميگويد وقتي كه جنگ بود ما همه چيز داشتيم-فيضي جنگيده است كه ما به اينجا رسيده ايم.زماني كه بايد كپسولهاي اجاق گاز را ميبرديم تا ماهيانه يك كپسول بگيريم-فيضي با ٣ تا كپسول مي آمد خانه-زري و علي بهترين دانشگاه ها رفتند،زود استخدام شدند.فيضي كار خوبي داشت-هر سال برايم طلا ميخريد.نميدانم چه شده و باز ميزند زير ِ گريه.فكر ميكنم ملوك نميداند فيضي چه كارها كرده يا مي داند و خودش را به خريت زده است.
تلويزيون فيلم ِ پرزيدنت مخملباف را پخش ميكند و من فكر ميكنم آيا براي نجات جانِ فيضي قدمي برخواهم داشت؟قلبم تير ميكشد،اشكهايم سرازير ميشوند. نميتوانم نميتوانم ! ولي تا كِي؟چقدر بايد طول بكشد؟دريا آرام ميشود،پرزيدنت نجات پيدا ميكند ولي نميدانم چه بر سر صلح مي آيد.
دريا طوفاني ميشود سال ١٣٤٢ است . [ادامه در كامنت اول-لطفن تا آخر بخوانيد]
٠
#نارنج
Read more
• از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد. در ...
Media Removed
• از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد. در طول چهار دهه خدمت‌گزاری به مردم صدای انتقادها را شنیده‌ام و آنچه که امروز مطرح کردم فشرده و خلاصه‌ای از انتظارات مردم است. مردم از غوغاها و تنش‌های ما خسته هستند. در روزهایی که بلند صحبت کردن در رسانه‌ها ...
از استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی آموخته‌ام که سرمایه هر کسی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.
در طول چهار دهه خدمت‌گزاری به مردم صدای انتقادها را شنیده‌ام و آنچه که امروز مطرح کردم فشرده و خلاصه‌ای از انتظارات مردم است. مردم از غوغاها و تنش‌های ما خسته هستند. در روزهایی که بلند صحبت کردن در رسانه‌ها جذابیت دارد؛ توجه به زیرساخت‌ها و در آرامش به زیربناها پرداختن جسارت و شهامت می‌خواهد. امروز پیگیری مطالبات جزو اولویت‌ها و زیرساختی‌ترین امور است که باید به آنها بپردازیم.
--------
خود تحریمی و خودزنی داخلی را کنار بگذاریم.
کشورداری سلیقه‌ای مانع پیشرفت شده است، تنگ نظری‌های حزبی، جریانی و قبیله‌ای دل‌ها را از هم دور کرده است؛ لذا کدورت ها را کنار گذاشته و آغوش خود را باز کنیم، همه باید دست به دست هم داده و محصورین و دلسوزین انقلاب را به آغوش جامعه بازگردانیم.
-
هنرمندان، نخبگان و سرمایه‌داران و دانشمندان ایرانی هرجا باشند، پاره تن ما هستند. درهای کشور را برای بازگشت آنان بگشاییم. چه بسیار دانشمندان و هنرمندان و کارآفرینانی که در غربت از دست می‌دهیم و بعد از مرگشان در رسانه ها از آنان تجلیل می کنیم. این درد مزمن جامعه را بدون جستجو در احوال یکدیگر و با ترویج تحمل تفاوت‌ها و تاکید بر نقاط مشترک درمان کنیم و نقطه عطف و تحولی را در تاریخ کشورمان رقم بزنیم.
-
اینکه مردم بخواهند شغلی آبرومند داشته باشند حق مسلم آنهاست و این میسر نمی‌شود مگر آنکه منابع محدود را به سمت خانواده‌های آسیب‌پذیر سوق دهیم.
-
سطح نشاط اجتماعی در ایران به شدت سقوط کرده است. شادی و نشاط اجتماعی حق طبیعی مردم و بزرگ‌ترین سرمایه اجتماعی هر جامعه‌ای است.
-
امروز با بحران‌های زمینی و آبی و خاک و هوا مواجه هستیم. باید اقداماتی صورت گیرد که از تمام ظرفیت‌های کشور و منطقه و دیپلماسی سازنده با کشورهای منطقه استفاده کنیم و از اقدامات امنیتی و اطلاعاتی بی‌مورد نسبت به دانشمندان پرهیز کنیم.
-
از طرح ممنوعیت به کارگیری بازنشستگان حمایت می‌کنیم و امیدواریم با اجرای این طرح پوست اندازی مناسبی در مدیریت اجرایی کشور رخ دهد و حلقه بسته و خسته مدیریتی در کشور شکسته شود و هوای تازه به جان نظام مدیریتی کشور بدمد.
--------
نطق میان دستور - مجلس شورای اسلامی
--------
#محمدرضا_عارف
#مجلس_شورای_اسلامی #نطق_میان_دستور #محمدرضاعارف #محصورین #گفتگوی_ملی #عارف #طرح_ممنوعیت_بکارگیری_بازنشستگان #جوانان #اقتصاد #نشاط #ایرانیان #محیط_زیست #همدلی
Read more
Loading...
ژله لواورا رو به نصف لیوان اب میزاریم رو حرارت تا خوب حل بشه و میزاریم کنار تا کاملا با شیر هم دما بشه و ...
Media Removed
ژله لواورا رو به نصف لیوان اب میزاریم رو حرارت تا خوب حل بشه و میزاریم کنار تا کاملا با شیر هم دما بشه و بعد مخلوط میکنیم تا شیر نبره و ژله خراب نشه وقتی با شیر مخلوط کردیم یه قالب گرد رو خوب کفش چرب میکنیم و بعد ژله رو میریزیم تو قالبه و میزاریم تو یخچال تا نیم بند بشه(یعنی وقتی انگشت میزنیم رو ژله انگشتمون ... ژله لواورا رو به نصف لیوان اب میزاریم رو حرارت تا خوب حل بشه و میزاریم کنار تا کاملا با شیر هم دما بشه و بعد مخلوط میکنیم تا شیر نبره و ژله خراب نشه وقتی با شیر مخلوط کردیم یه قالب گرد رو خوب کفش چرب میکنیم و بعد ژله رو میریزیم تو قالبه و میزاریم تو یخچال تا نیم بند بشه(یعنی وقتی انگشت میزنیم رو ژله انگشتمون بچشبه) حالا ژله رنگ دوم و سوم اختیاریه هرجور که خودتون دوست دارید من از بلوبرب و انار استفاده کردم حالا ژله رنگ دوم و سوم اختیاریه هرجور که خودتون دوست دارید من از بلوبرب و انار استفاده کردم . هر دو لایه رو با نصف لیوان اب رو حرارت حل میکنیم و بعد نصف بستنی لیوانی بهش اضافه میکنیم ک میزاریم کنار تا خوب خنک بشه که موقع ریختن لایه قبل رو اب نکنه..وقتی لایه قبل نیم بند شد از یخچال در میاریم و ژله بعدر رو با قاشق اروم اروم میریزیم که لایه زیر پاره نشه. وقتی سه لایه تموم شد(البته تعداد این لایه ها به سلیقه و تعداد مهموناتون بستگی داره) میزارید خوب ژله بگیره که سفت بشه تا از ظرف راحت تر در بیاد.. حالا برای روی کار اول ژله انگور رو با نصف لیوان اب و 1/4ق چ پودر ژلاتین رو حرارت حل میکنیم و بعد نصف لیوان بستنی بهش میزنیم و هم مزنیم تا اب بشه.حالا کف مرغ خوری رو پلاستیک فریزر پهن میکنیم و ژله رو روش میریزیم و با قاشق کاملا به همه جا پخش میکنیم و میزاریم تا 20 تا 25 دقیقه تو یخچال بمونه خودش بگیره بیشتر از این بمونه موقع رول کردن میشکنه.وقتی گرفت با چاقو دالبری برش میدیم و رول میکنیم تا شکل گل رز بشه و روی کار میزاریم.. برای برگهاشم ژله سبز رو مثل انگور درست میکنیم و تو مرغ خوری پلاستیک میندازیم و میریزیم تو ظرف و تویخچال میزاریم تا خوب سفت بشه این تایمش مهم نیست فقط بای خوب سفت بشه که قالب میزنیم پاره نشه...وقتی گرفت با قالب برگ قالب میزنیم و کنار و لابلای گلا میچینمشون
Read more
<span class="emoji emoji1f534"></span> آری! تقصیر خامنه‌ای است... سلام حضرت آقا می‌خواهم برای‌تان قصه‌ای تعریف کنم؛ جنگ که شد همسایه‌ی ...
Media Removed
آری! تقصیر خامنه‌ای است... سلام حضرت آقا می‌خواهم برای‌تان قصه‌ای تعریف کنم؛ جنگ که شد همسایه‌ی روبرویی ما می‌گفت؛ تقصیر خمینی است! و پدر که پر کشید همسایه‌ی آن‌وری هم همین عقیده را داشت؛ تقصیر خمینی است! ما اما هم‌چنان خمینی جان‌مان بود... و بالکن حسینیه‌ی جماران قبله‌گاه‌مان طعنه‌ها اثر ... 🔴 آری! تقصیر خامنه‌ای است... سلام حضرت آقا
می‌خواهم برای‌تان
قصه‌ای تعریف کنم؛
جنگ که شد
همسایه‌ی روبرویی ما
می‌گفت؛ تقصیر خمینی است!
و پدر که پر کشید
همسایه‌ی آن‌وری هم
همین عقیده را داشت؛
تقصیر خمینی است!
ما اما
هم‌چنان
خمینی جان‌مان بود...
و بالکن حسینیه‌ی جماران
قبله‌گاه‌مان
طعنه‌ها
اثر خود را گذاشته بودند
و ما را
بیش از پیش
مست روح‌الله کرده بودند
و این هم راستش
تقصیر خمینی بود!
آری!
خمینی
همان امامی بود که حتی ۱۲ بهمن هم
نتوانست نفسش را قلقلک دهد؛ «هیچ»!
و همان امامی بود که فتح خرمشهر را
نسبت داد به خدا
و اگر
همه‌ی مردم هم
می‌گفتند؛ تقصیر خمینی است
باز امام «امام» بود؛
مهربان با مردم
نامهربان با دشمن
و شما هم امامی...
همان خمینی
اما با یک آه بیش‌تر
عاقبت
«علی» بودن
جرم کمی نیست!
نه!
ما دعوایی با همسایه‌های خود نداریم
حتی اگر بگویند؛
خمینی هندی بود!
اتفاقا راست می‌گویند!
خمینی
هم هندی بود
هم ایتالیایی
هم اهل نیجریه
هم متعلق به روستای شهیدآباد مازندران
ادواردو آنیلی
یعنی نسب خمینی در غرب
و شیخ زکزاکی
یعنی شاخه‌ی شجره‌ی طیبه‌ی امام در قاره‌ی سیاه
و شخص شما
یعنی خود خمینی
تنها تکرار روح‌الله
و تنها تداعی آن بت‌شکن بزرگ
مگر نگفتی؛
در یوم‌الله ۹ دی
دست قدرت خدا را ببینید!
مگر نگفتی؛
حتی اگر عکس مرا پاره کردند
آتش زدند
باز هم شما صبر کنید!
آقاجان!
همه‌ی همسایه‌های ما
که ابراهیم هادی نیستند!
که ابراهیم همت نیستند!
مگر طلائیه
چند نفر مجنون
خط را نگه داشتند؟!
مگر «الی بیت‌المقدس»
حاج‌احمد متوسلیان
چند نفر نیرو داشت؟!
آ.....ه!
کجایی سردار؟!
أین عمار؟!
آقاجان!
این روزها
دل‌مان خون است
از دست صبر خودمان...
اما کی نبوده؟!
مگر پدر که پر کشید
نگفتند؛ تقصیر خود خمینی است؟!
ما اما
همان همسایه را هم
دعا کردیم
و هرگز فکر نکردیم
دشمن اصلی ما شده!
پس باز هم
در شناخت دوست و‌ دشمن
دچار اشتباه نمی‌شویم
آقاجان!
شما به ما یاد داده‌ای
که در اوج خشم
هنر در صبر است
و گوهر در بصیرت
ما وقت دعوا با همسایه‌ها را نداریم!
دشمن ما کاخ سفید است
نه اقدس‌خانم
که هم عاشق مصدق است
و هم آن عنتر
که علیه مصدق
کودتا کرد!
هیهات!
ما نرده‌های خیابان انقلاب نیستیم
که با چند تکان
بشکنیم!
ما بچه‌های انقلاب هستیم...
فرزندان دیگر شما...
یادگاران خمینی...
وارثان شهدا...
ما هنوز هم انقلابی هستیم
و علیه انقلابی‌ها
نمی‌توان انقلاب کرد!
آقاجان!
سوگند به خون فاطمیون
ما اهل کوفه نیستیم
«علی» تنها بماند!
سر یا صبر؟!
کدامش را می‌خواهی که تقدیم شما کنیم... ✍️ #حسین_قدیانے
Read more
. تا کردن بطری های آب معدنی . . بطری های پلیسه آب معدنی با فشار کمی از بالا تا پایین آکاردئونی جمع میشن و در همین حالت جمع با بستن در اونا رو میشه حسابی مچاله کرد و بعد دور انداخت . این کار به کاهش حجم زباله ها کمک میکنه . . . میدونم بخاطر اینکه اغلب ما رو به بازی نمیگیرند و شهروند نخودی بحساب میاییم و ... .
تا کردن بطری های آب معدنی .
.
بطری های پلیسه آب معدنی با فشار کمی از بالا تا پایین آکاردئونی جمع میشن و در همین حالت جمع با بستن در اونا رو میشه حسابی مچاله کرد و بعد دور انداخت .
این کار به کاهش حجم زباله ها کمک میکنه . .
.
میدونم بخاطر اینکه اغلب ما رو به بازی نمیگیرند و شهروند نخودی بحساب میاییم و همچنین چون دل خوشی از مسئولین و عملکرد هاشون نداریم ، انگیزه ای برای همکاری نیست و چون ازشون دلسوزی مشاهده نمیکنیم ما هم دلمون نمیسوزه و با دیدن این حجم اختلاس و دست کجی ، دست و دل مون بکار نمیره ، همش درسته 🤨☝️اما دود همه ی کم و کاستی ها تو چشم خودمون میره . آخرش اینا ول میکنند و مثل اون یکیا یا به کانادا و امریکا و جزایر قناری میرن یا بالاخره یه جوری گلیم پاره پاره هاشون !!! رو از آب بیرون می کشند . این ماییم که میمونیم و یه حوض بی آب و کلی بدبختی و بینوایی و زباله هایی که ناچارا باید تو محیط زیست خود و فرزندان مون تحمل کنیم . فعلا که انگار تصمیم گرفته شده جز زباله چیز دیگه ای برای نسل آتی باقی نذارند !!😵🤔😳😢🤐😯😱😠😡.
.
پس هر گلی بزنیم به سر خودمون زدیم . هرکی هم بیاد کامنت مخالف بذاره شک نکنه که بلاک میشه !! 🤓🤨 گفته باشم !! 😁 اعصاب مصاب ندارما !! 🤭😁🙄😳😬🤓😂😂
.
.
برای تقویت مچ دست خیلی خوبه ! 😍☝️
.
Cr.to:@5.min.crafts
#خنده_بازار_سفره_خونه #آموزش_نکات_خانه_داری #بازیافت_زباله #محیط_زیست_سفره_خونه #سفره_خونه #sofrehkhune
Read more
Loading...
انقباض و انبساط عضلات صورت آدم ها موقع گوشت خوردن همیشه برایم جالب است. به خصوص وقتی دنده به دندان می ...
Media Removed
انقباض و انبساط عضلات صورت آدم ها موقع گوشت خوردن همیشه برایم جالب است. به خصوص وقتی دنده به دندان می زنند یا با ولع جوجه کباب را می بلعند. به نظرم یکی از واقعی ترین و غریزی ترین لحظه های آدمی است. یک جور بازگشت به اصل. به اجداد گوشتخواری که در غارها، گوشت خام شکار را با دندان می دریدند. لذت پاره کردن گوشت ... انقباض و انبساط عضلات صورت آدم ها موقع گوشت خوردن همیشه برایم جالب است. به خصوص وقتی دنده به دندان می زنند یا با ولع جوجه کباب را می بلعند. به نظرم یکی از واقعی ترین و غریزی ترین لحظه های آدمی است. یک جور بازگشت به اصل. به اجداد گوشتخواری که در غارها، گوشت خام شکار را با دندان می دریدند. لذت پاره کردن گوشت با دندان و مزه پنهان خون انگار در ته چهره همه مان آشکار می شود؛ از روشنفکر و هنرمند و شاخ و خود داف پندار گرفته تا ما معمولی ها!
از این گذشته رگه هایی از بی رحمی، درنده خویی و حمله های دسته جمعی هم هنوز از روزگار پارینه سنگی با ما مانده. انگار ته کروموزوم هایمان رسوب کرده و کافیست روزش برسد.

دو سال پیش سالار عقیلی با شبکه من و تو گفتگو کرد. عده ای به او حمله کردند که بی حیا و بی دین است که جلوی مجری زن نیمه عریان نشسته. جاسوس و خودفروخته و وطن فروش و... آنقدر تند رفتند که بعضی از دوست دارانش ترسیدند در بازگشت به وطن از همان فرودگاه او را ببرند یک جایی!

در مقابل طرفدارانش گفتند چه ایرادی دارد؟ انسان است و حق انتخاب دارد و اندازه کافی عقل و شعور دارد و کسی حق ندارد او را ببرد یک جایی!

یازده ماه بعد، از قطعه موسیقی «حماسه بصیرت» با صدای سالار عقیلی در همایش بزرگداشت بصیرت رونمایی شد. این بار انگار ساعت شنی وارونه شد و عاشقان و متنفران سنگرهایشان را با هم عوض کردند.

بخشی از آنها که تا دیروز می گفتند او اختیار عقل خودش را دارد حمله کردند که ضد مردمی، پاچه خوار، ساندیس خور و... است و اصلاً خواننده نیست! در مقابل همان‌ها که در شبکه های مجازی او را کافر می دانستند مدال بصیرت و شجاعت و شرافت را گردنش انداختند و گفتند خار چشم فتنه‌گران است و هر کس قبولش ندارد اصلا" خر است!

همیشه برایم سوال است که چرا ما حد وسط نداریم؟ یا عاشقیم یا متنفر؟ چرا این همه سیاه و سفیدیم؟ چرا نمی توانیم همدیگر را مثلاً ۵۸ درصد، ۶۹ درصد یا کمتر و بیشتر قبول داشته باشیم؟ یا صفر یا صد!

چرا وقتی از کسی خوشمان نمی‌آید به جای اینکه فاصله‌مان را با او زیاد کنیم به کمتر از نابود کردنش رضایت نمی دهیم؟ یا فرشته است یا شیطان؟! این ذهنیت ترسناک است؛ ترسناک‌تر از بمب اتم. رگه های خام خواری و دریدن چقدر عمیق ریشه دارند؟
Read more
دیروز بعد از دیدن این #کلیسا یاد یکی از سخنرانی امام موسی صدر با عنوان « #ادیان_در_خدمت_انسان » افتادم ...
Media Removed
دیروز بعد از دیدن این #کلیسا یاد یکی از سخنرانی امام موسی صدر با عنوان « #ادیان_در_خدمت_انسان » افتادم ... سخنرانیِ 42 سال پیشِ #امام_موسی_صدر درباره #ماهیت_ادیان که شاید اهمیتش از سخنان شارل حلو رئیس جمهور وقت #لبنان مشخص بشه: «برای نخستین بار در تاریخ مسیحیت یک #روحانی غیرکاتولیک در یک کلیسای ... دیروز بعد از دیدن این #کلیسا یاد یکی از سخنرانی امام موسی صدر با عنوان « #ادیان_در_خدمت_انسان » افتادم ...
سخنرانیِ 42 سال پیشِ #امام_موسی_صدر درباره #ماهیت_ادیان که شاید اهمیتش از سخنان شارل حلو رئیس جمهور وقت #لبنان مشخص بشه: «برای نخستین بار در تاریخ مسیحیت یک #روحانی غیرکاتولیک در یک کلیسای #کاتولیک و برای جمعی از مؤمنان در جایگاه موعظه سخن می‌راند. این اتفاق نه‌تنها اعجاب‌انگیز بلکه موجب تأمل و تفکر عمیق و درازمدت است.» اقدام بعدی امام دعوت از بزرگان مسیحیت برای خطبه‌های #نماز_جمعه، اما به خاطر جنگ داخلی این برنامه هیچ وقت اتفاق نیافتاد .
خلاصه سخنرانی ادیان د رخدمت انسان:
.... #ادیان یکی بودند زیرا در خدمت هدف واحدی بودند: دعوت به سوی خدا و خدمت #انسان .....ادیان یکی بودند زیرا نقطه ی آغاز همه ی آن ها یعنی خدا یکی است و هدف آن ها یعنی انسان یکی است و بستر تحولات آن ها یعنی جهان یکی است وبستر تحولات آن ها یعنی جهان هستی یکی است و چون هدف را فراموش کردیم و از خدمت انسان دور شدیم، خدا هم ما را به حال خود رها کرد و از ما دور شد و ما به راه های گوناگون رفتیم و به پاره های مختلف بدل گشتیم و جهان یکتا را تقسیم کردیم و در پی خدمت به منافع خاص خود بر آمدیم و معبود های دیگر، غیر خدا را برگزیدیم و انسان را به نابودی کشاندیم.
اینک به راه درست و انسان رنجدیده باز گردیم، تا خدا نیز به ما بازآید و از عذاب الهی نجات یابیم. برای خدمت به انسان مستضعف پاره پاره شده و رو به نابودی گرد هم آییم تا درهمه چیز و در مورد خدا یکی شویم و تا ادیان همچنان یکی باشند قران کریم می فرماید: «لِكلٍ‏ جَعَلْنَا مِنكُمْ شرِعَةً وَ مِنْهَاجًا وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ لَاكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فىِ مَا ءَاتَئكُمْ فَاسْتَبِقُواْ الْخَيراتِ إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا»
...اگر ایمانی که میان خدا و انسان ارتباط و حضوری مستمر پدید می آورد، مبنا و اساس تمدن جدید نباشد، با تمدنی شکننده رو به رو خواهیم شد. هنگامی که تاریخ تمدن را مد نظر قرار می دهیم، با رشد یک جانبه ی و یک بعدی انسان در تمدن امروزی مواجه می شویم. سیاست و مدیریت و بازار و سازندگی رشدی نا هماهنگ می یابد، چون بر پایه ایمان نبوده است، ایمانی که مایه ی اعتدال و هم نوایی در راه خدمت به همه است.سیاست و مدیریت و بازار و سازندگی به استعمار و منازعات بازار یابیِ جدید فرصت طلبانه و حاکمیتِ صلح مسلحانه و مقولاتی ازین دست منتهی می شود و زندگی انسان میان جنگ های سرد و گرم ...
ادامه در کامنت...
Read more
. به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور ...
Media Removed
. به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور می‌نویسند: . ...به یادم است که استاد نامدار بهار مرا به همره خود بار اول آنجا برد از آن سپس من و او آشنای هم بودیم خیال می‌کنم او بیست سال کمتر داشت سنین بنده هم از آن حدود بیش نبود تولد من و او هر ... .
به مناسبت سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی، استاد شهریار در شعری منتشرنشده درباره پروین این‌طور می‌نویسند:
.
...به یادم است که استاد نامدار بهار
مرا به همره خود بار اول آنجا برد
از آن سپس من و او آشنای هم بودیم
خیال می‌کنم او بیست سال کمتر داشت
سنین بنده هم از آن حدود بیش نبود
تولد من و او هر دو در یکی سال است
به چند جلسه من و او چکامه هم خواندیم
در آنزمان من و او کفو یکدیگر بودیم
به کفه ای غزل عاشقانه بود از من
به کفه دگر از وی قصاید حکمی
که هردو مایه اعجاب اوستادان بود
متاع او همه عقل و متـاع من همه عشق
اگر چه عشق حقیقی آن بود کو داشت
قیافه بود عفیف و موقر و سنگین
نبوغش از وجنات و نگاه پیدا بـود
هزار حیف که من رشد عقلیم کم بود
وگرنه عقد من و او به عرش می‌بـستند
چه چاره بود که دیگر نوشته بود قضا
برای هر دوی ما سرنوشت ناکامی‌...
⚘⚘⚘
و در شعری دیگر این‌گونه می‌سرایند:

سپهر سخن راست پروين ستاره
جهانی سوی اين ستاره نظاره
سرايندگان، سينمای ادب را
هنرپيشگانند و پروين ستاره
به ابر كفن تا نهان شد، عيان شد
كه دل ها ربوده است اين ماه پاره
عروسی است در حجله‌ی طبع پروين
كه از ماه و پروين كند طوق و ياره
همايون عروسی كــه نوزاد او راست
فلك دايه و كهكشان گاهواره
بلند آسمانی است ديوان پروين
بلند اخترانش برون از شماره
دو صد رشته گوهر كه هر يك چو پروين
به گوش سپهری سزد گوش واره
سزد چون بلندآيتی آسمانی
بدان سو كنند اهل تفسير اشاره
چو داغ پدر آتشش زد به خرمن
خود از آتش آمد برون چون شراره
چه بد ديدی از بلبلان هم آواز
كه از طرف گلزار كردی كناره
به آثار خود عمر جاويد دادی
چه بود ار تو را بود عمر دوباره
به هر درد و داغی توان چاره جستن
دريغا به داغ اجل نيست چاره
بهل شهريار آتش شوق پروين
كه اين جا دلی بايد از سنگ خاره
.
#استاد_شهریار #شهریار #شعر #شعر_فارسی #پروین_اعتصامی #اختر_چرخ_ادب
Read more
Loading...
 # (ادامه از پست قبلي) مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي ...
Media Removed
# (ادامه از پست قبلي) مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي مي ريزم روي ميوه ها و ميبرم براشون. خوشحالي تو چشماشون قوت قلب ميده بهم. ميوه ها رو مي خورن و ميرن اتاق ماني تا هرجور دوست دارن خوش بگذرونن با اسباب بازي ها. ساعت از ٦ و نيم ميگذره و من نمي دونم بايد ... #
(ادامه از پست قبلي)
مشغول بازي ميشن و ميرم كه كاپ ميوه هايي كه آماده كردم رو براشون ببرم. سيروپ شكلاتي مي ريزم روي ميوه ها و ميبرم براشون. خوشحالي تو چشماشون قوت قلب ميده بهم. ميوه ها رو مي خورن و ميرن اتاق ماني تا هرجور دوست دارن خوش بگذرونن با اسباب بازي ها. ساعت از ٦ و نيم ميگذره و من نمي دونم بايد چه عكس العملي داشته باشم كه خونسرد جلوه كنم. بازي استپ رقص براشون جذاب نيست ( معلومه خب! پسرن) به پيشنهاد ماني پانتوميم بازي مي كنيم. همه با هم. حسابي سرحالن و دارن كيف مي كنن. صداي زنگ آيفون برق شادي دوباره رو تو چشم همه مياره. اوه! اومدن كپسول خاليِ گاز رو ببرن. "بچه ها! بريم ادامه بازي" دوستش اصرار داره كه كادو رو باز كنيم و من به هزار ترفند ميخوام زمان بخرم كه مراسم كيك و شمع و كادو و ... با حضورِ همه دوستاش انجام بشه. پيك هم اومده و غذاهايي كه دوستِ عزيزم برام آماده كرده رو دارم مي چينم رو ميز. ساعت ٧ و ربع شده. دارم از غصه مي ميرم. از فكر حجم غصه اي كه تو قلب بچه مه ميخوام نباشم تو دنيا. چاره اي نيست. به باباي مهمون كوچولوم زنگ ميزنم و اجازه ميخوام كه ٨ نياد دنبال گل پسرش. بچه ها رو نشوندم رو مبل،كيك رو ميارم بيرون، آهنگ تولد مبارك ، همسري فيلم مي گيره، هستي برف شادي مي پاشه (چقدر مدل نواريش مزخرفه، گول نخورين) و من با قلب پاره پاره و لب خندون كيك رو ميذارم جلوش. دونه دونه شمع ها رو سه تايي واسش روشن مي كنيم. هستي فشفشه هاي روي كيك رو روشن ميكنه و بقدري جيغ و داد و دست كه انگار هركدوممون داريم نقش سه نفر رو ايفا مي كنيم. آرزو مي كنه، شمع هاشو فوت مي كنه، كادوهاش رو باز مي كنه، كيكش رو قاچ مي كنه و موقع عكس گرفتن با گفتن اين جمله ها آتيشم ميزنه:" مامان ببخش كه خيلييييي واسم زحمت كشيدي، خيليييييي خوش گذشت. بهترين شب تولدم بود" و من نمي دونم كِي اينقدر سنگ شدم كه نمُردم از شرم و خجالت. چهارتايي شون با كادوها حسابي مشغول و سرگرمن و همسر جان خوب داره مشغولشون ميكنه. شام خوردن. كيك هم خوردن و ساعت از ٩ گذشته كه باباي بهترين دوستِ دنيا مياد دنبالش و من مي مونم با هزار فكر.كه يعني همه اون ٩ نفر رفتن سفر؟ رفتن زابل؟ (نرديكترين جايي كه باوجود چند روز تغطيلي همه ميرن پيش فاميلشون) چرا منِ پدر، منِ مادر نبايد بذارم بچه م بره تولد دوست و همكلاسيش؟ ( همه بچه ها عاشق تولدن و همه هم گفته بودن كه ميان) منِ پدر، منِ مادر يه درصد فكر نميكنم اون بچه اي كه بچه مو دعوت كرده همه خوشي دنيا براش اون روز كنار دوستاشه؟و و...هيچ جوابي براي دنيايي از سوالهاي غريبانه م ندارم😞😞😞
Read more
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر ...
Media Removed
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش ... .
سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش کرده بود. گاهی شلاقش را در هوا می‌چرخاند و بَرده‌ای را فرا می‌خواند تا برای مشتری‌ها زور‌آزمایی کند و خودی نشان دهد. برده‌ها زیر آفتاب می‌غریدند و همان‌طور که کف بر لب‌های‌شان پدیدار می‌شد با چشم‌هایی از حدقه در آمده کُنده‌هایی سنگین را بالای سر می‌بردند تا زورِ بازوهای ستبرشان، دلِ خریداران را ببرد. من اما زشت بودم و چاق. نه چشم‌های رنگی داشتم نه پوستی خوشرنگ. حتی سخن گفتن هم نمی‌دانستم و تنها چیزهایی که نصیبم می‌شد کپلِ استخوانی و آرنجِ تیزِ پیرمردِ برده‌فروش بود. من بَرده‌ای بودم که هیچ خریداری نداشت، تا آن روز که تو آمدی...
.
آمدی و ایستادی روبه‌رویم. سرم پایین بود. پنجه‌های پاهایت را حنا گذاشته بودی و میان شاخ و برگ‌های حنایی‌ات پروانه‌ای کوچک نشسته بود. خواستم سرم را بلند کنم، اما پیرمرد برده‌فروش آرنجش را جوری روی سرم فشار داد که نزدیک بود کاسه سرم را سوراخ کند و آرنجش را در مغزم فرو کند. گفتی: «از دور دیدمت، اخم کرده بودی، خندیدن هم بلدی؟» تا خواستم پاسخت را بدهم پیرمرد خندید و گفت: «این غلام‌بچه هیچی بارش نیست دختر، اونقدر به درد نخوره که حاضرم به یه قالب پنیر بفروشمش» تو پنیر نداشتی. یک سکه‌ رنگ و رو رفته کفِ دست پیرمرد گذاشتی و مرا خریدی. پیرمرد اِهِن و اِهِن‌کنان از روی شانه‌ام برخاست و لگدی به کپلم زد و گفت: «حتی به درد اینکه روت بشینن هم نمی‌خوری»؛ سر چرخاندم تا پیدایت کنم، نبودی. مرا میان بازار برده‌فروش‌ها رها کردی و در هزار توی آنجا گم شدی. من ایستاده بودم وسط بازار، با پوستی آفتاب‌سوخته و شکمی آویزان، با ردِّ دستبندها و پابندها روی دست‌ها و پاهایم و بوی آهنی که همه تنم را پر کرده بود. همچون طفلی که مادرش را گم کرده هراسان بودم. چهره‌ات را ندیده بودم، پس مدام سر می‌چرخاندم و روی زمین پی پاهایی می‌گشتم که پروانه‌ای روی‌شان بود. برده‌ها با بازوهای ستبر و تن‌های عرق کرده‌شان دوره‌ام کرده بودند، یکی فریاد می‌کشید و دیگری سینی‌های آهنی را پاره می‌کرد، یکی با دست‌های خالی گاو را می‌کشت و دیگری با چشم‌هایی سرخ اسب را روی دست‌هایش بلند می‌کرد. تماشاگران مدام هیاهو می‌کردند و کیسه‌های سکه‌هاشان را در هوا تاب می‌دادند.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
روزای روشن خواننده : هایده ترانه سرا : اردلان سرفراز روزای روشن خداحافظ سرزمین ِمن خداحافظ خداحافظ خداحافظ روزای خوبت بگو کجا رفت؟ تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت؟ انگار که اینجا هیشکی زنده نیست گریه فراوون، وقت ِخنده نیست گونه ها خیسه دلا پاییزه بارون ِقحطی از ابر میریزه همه ... روزای روشن

خواننده : هایده
ترانه سرا : اردلان سرفراز

روزای روشن خداحافظ
سرزمین ِمن خداحافظ

خداحافظ
خداحافظ

روزای خوبت بگو کجا رفت؟
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت؟

انگار که اینجا هیشکی زنده نیست
گریه فراوون، وقت ِخنده نیست

گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون ِقحطی از ابر میریزه

همه با هم قهر، همه ازهم دور
روزا مث ِشب، شبا سوت و کور

روزای روشن خداحافظ

همه عزادار، سر به گریبون
مردا سر ِدار، زنا تو زندون

نه تو آسمون، نه رو زمینیم
انگار که خوابیم،کابوس میبینیم

نوبت میگیریم بیجا، بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف

روزا وُ شبا اینجور میگذرن
هرجا که بخوان، ما رو میبرن

روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ

خداحافظ
خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم؟
حسرت بکشیم گریه ببینیم؟

ای زن ِتنها، مرد ِآواره
وطن دل ِتوست شده صد پاره

پاشو کاری کن فکر ِچاره باش
فکر ِاین دل پاره پاره باش

#روزای_روشن
#هایده
#اردلان_سرفراز
Read more
من و بدشانسی همیشه تو پاریس با هم قرار میزاریم، اولین باری که رفتم پاریس یک ساعت بعد از وردمون به پاریس ...
Media Removed
من و بدشانسی همیشه تو پاریس با هم قرار میزاریم، اولین باری که رفتم پاریس یک ساعت بعد از وردمون به پاریس تو برج ایفل  همه چیزهای تو کیف دوستم رو دزدیدن! دفعه های بعد هم‌فقط سرما بوده و کار . و اما ایندفعه واسه عروسی بود، آماده شدن با موهای وز شروع شد همه میدونن موهایی که تو هتل شسته و خشک بشه وزترین حالت دنیا ... من و بدشانسی همیشه تو پاریس با هم قرار میزاریم، اولین باری که رفتم پاریس یک ساعت بعد از وردمون به پاریس تو برج ایفل  همه چیزهای تو کیف دوستم رو دزدیدن! دفعه های بعد هم‌فقط سرما بوده و کار . و اما ایندفعه واسه عروسی بود، آماده شدن با موهای وز شروع شد همه میدونن موهایی که تو هتل شسته و خشک بشه وزترین حالت دنیا رو به خودش میگیره واسه همین صاف کن جدید گرفتم که توش حرف نباشه اولین تکه مو رو که صاف کردم دیگه کار نکرد گفتم آزی عیب نداره موهاتو ببند و برو لباستو اتو کن، تا اتو رو گذاشتم رو لباسم  گفت ویززززززززز ویززززززززز جمع شد و سوخت در مرحله اشک ریختن بودم حالم گرفته شده بود دلم میخواست پونزده سالم بود تا این اجازه رو داشته باشم که چشم سفید بازی در بیارم روز همه رو خراب کنم و بگم من نمیام ولی تو این سن همه از آدم انتظار دارن که عاقل باشی لباست یه جوری بپوشی که سوختگیش  معلوم نباشه و با موهای غیر قابل مهار پاشی بری  عروسی! رسیدیم  به عروسی حالم خوب شد  انقدر فرانسوی ها آدم‌های ریلکسی هستن که خدا میدونه بسیار بسیار ساده و در اوج سادگی زیبا. لباس ساده، آرایش ساده، مهمانی ساده اصلا حالت خوب میشه همه اومده بودن که بهشون خوش بگذره و خاطره خوب بسازن واسه کسایی که دوستشون  دارن . دیگه واستون نگم  که من انقدر حالم از دیدن این همه زیبایی و سادگی خوب شد که وقتی کفشم که دومین بار بود میپوشیدمش جلوی همه مهمان ها  پاره شد و از پام در اومد غش کردم از خنده، دوستم گفت خدا رو شکر سومی هم به خیر گذشت فکر کنم میترسید با من و بدشانسی که گریبان گیرم شده بود سوار یه ماشین بشه برگرده
#عروسی #wedding #badluck #بدشانسی #به_خیر_گذشت
خلاصه منو تو پاریس دیدین روتونو انوری کنید برید!
Read more
<span class="emoji emoji274c"></span>چله بزرگه و چله کوچیکه<span class="emoji emoji274c"></span> با سلام ما دم از فرهنگ ایرانی می‌زنیم ولی کمتر کسی داستان دوازده برادر ...
Media Removed
چله بزرگه و چله کوچیکه با سلام ما دم از فرهنگ ایرانی می‌زنیم ولی کمتر کسی داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه خواهشاً بخونید و اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم اینارو یاد بگیرن چله‌ی بزرگ ... چله‌ی کوچک ... چارچار ... سده ... اَهمن‌وبهمن ... ❌چله بزرگه و چله کوچیکه❌

با سلام
ما دم از فرهنگ ایرانی می‌زنیم ولی کمتر کسی داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه
خواهشاً بخونید و اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم اینارو یاد بگیرن❤

چله‌ی بزرگ ... چله‌ی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمن‌وبهمن ...
سیاه‌بهار ... و سرماپیرزن ... زمستان به دو بخش :
چله بزرگ(چله کلان ) و
چله کوچک (چله خرد )
تقسیم می شده است .
که چله بزرگ از ( اول دی ماه تا دهم بهمن ماه) وچهل روز کامل می‌باشد و
چله کوچک از ( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه ) و 20روز کامله
وبه همین دلیل چون 20روزکمتر است چله کوچک نامیده شده است .
غروب آخرین روز چله بزرگ جشن سده برگزار می شده و،مردم دور هم جمع می شدند واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن می گرفتند.
این دوبرادر ( چله بزرگ وچله کوچک ) در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار) می نامند .
به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.

پس از چار چار نوبت به« اهمن وبهمن» پسران پیرزن (ننه سرما ) می رسد
که خودی نشان دهند.
10 روز اول اسفند را اهمن
و10روز دوم اسفند را بهمن می گویند واین 20روز ممکن است
آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند ،
با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::
(اهمن وبهمن ،آرد كن صدمن ،روغن بیار ده من ،
هیزم بکن خرمن، عهده همه بامن )
تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن وبهمن نامگذاری شده اند
ومی ماند 10 روز آخر اسفند ماه که 5روز اول سیاه بهار نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :

سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص می شود
در این ایام شبها بارندگی فراوان
بوده وروزها کشاورزان مشغول
کشت وزراعت بوده اند ،
5 روز آخر هم سرماپیرزن نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی
ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند
که گردنبند پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میريزد.

حیف است بچه های ما اینهارا نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود!🍊🍋🍁🍁🍁🍎🍇🌰
Read more
. همین ‏ها، این‏ها، نمی‏ بینی‏شان؟ تو نمی‏ بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‏ بینی‏شان؟ کفن و قمقمه. ...
Media Removed
. همین ‏ها، این‏ها، نمی‏ بینی‏شان؟ تو نمی‏ بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‏ بینی‏شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‏ای، تو تشنه‏ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‏‏خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‏ دهد سلام، ... .
همین ‏ها، این‏ها، نمی‏ بینی‏شان؟ تو نمی‏ بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‏ بینی‏شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‏ای، تو تشنه‏ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‏‏خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‏ دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می ‏برد، یکی به خاک. یکان‏یکان بروز می‏ کنند، از پناه خاک، از شکَفت‏ های درّه‏ی هلاک، از حوالی و حدودِ تپّه‏ های تاک، تپّه ‏ها و تنگه‏ های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‏ ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‏ها و خارها. پوست‏‏ پوست‏ های خاک می‏ شکَفت و می‏ شکُفت از آن کسی ـ تنی. تنی که با کفن، تنی که بی‏کفن. بیرقی به دست یا نشانه‏ای به نوک نیزه‏ای. تکه‏ پاره‏ای نشانِ رایتی ـ پاره‏ژنده‏ای؛ ژنده‏ای سیاه، ژنده‏ای سپید، ژنده‏ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هر چه رنگ؛ رنگ‏ها پریده‏ رنگ

#طریق_بسمل_شدن
#محمود_دولت_آبادی
#نشرچشمه .
.
.
.طريق بِسمل شدن پس از ١٠ سال مجوز انتشار گرفت. محمود دولت آبادی رمان طریق بِسمِل شدن را در فاصله سال‌های 1383 تا 1385 نوشته و اثر حاضر که روایتگر جنگ ایران و عراق است، حالا پس از 12 سال موفق به اخذ مجوز نشر شده است. تپه‌ای به نام “تپه صفر” محل رخدادهای روایت است و سربازانی که در محاصره‌ی دشمن قرار گرفته‌اند و به دنبال راهی برای رسیدن به تانکر آب پایین دره هستند عناصر اصلی رمان.اما در این میان خرده روایت‌هایی چون: روایت نویسنده‌ای عراقی، نویسنده‌ای ایرانی، اردوگاه اسرای جنگی، دادگاهی نظامی، فیلمی از همسر یک شهید، بازجویی و شکنجه و مرگ، روایت‌های تاریخی سلسله‌های ایرانی و عرب، داستان کبوتر و ماده شیر و … به تدریج در بدنه روایت مرکزی تنیده می‌شوند.
Read more
. به روایت محمود دولت آبادی طریق بسمل شدن روایتی ازجنگ است که درطول سالهای1383تا1385 نوشته شده. در ...
Media Removed
. به روایت محمود دولت آبادی طریق بسمل شدن روایتی ازجنگ است که درطول سالهای1383تا1385 نوشته شده. در نوشته پشت جلد کتاب بخشی از داستان آمده است: همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش ... .
به روایت محمود دولت آبادی طریق بسمل شدن روایتی ازجنگ است که درطول سالهای1383تا1385 نوشته شده.

در نوشته پشت جلد کتاب بخشی از داستان آمده است: همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‌برد، یکی به خاک. یکان یکان بروز می‌کنند، از پناه خاک، از شکَفت‌های دره هلاک، از حوالی و حدود تپه‌های تاک، تپه‌ها و تنگه‌های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‌ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‌ها و خارها. پوست پوست‌های خاک می‌شکَفت و می‌شکُفت از آن کسی - تنی. تنی که با کفن، تنی که بی کفن. بیرقی به دست یا نشانه‌ای به نوک نیزه‌ای. تکه پاره‌ای نشانِ رایتی - پاره‌ژنده‌ای؛ ژنده‌ای سیاه، ژنده‌ای سپید، ژنده‌ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هرچه رنگ؛ رنگ‌ها پریده‌رنگ... #طریق_بسمل_شدن
#محمود_دولت_آبادی
#نشر_چشمه
#عرضه_همزمان_با_نمایشگاه #بین_المللی_کتاب_تهران
#طبقه_زیرین_هیراد_سنتر
Read more
| سلام تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟ یا مثلا برای یه کرایه ...
Media Removed
| سلام تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟ یا مثلا برای یه کرایه ۸۰۰ تومنی یه ۱۰ هزار تومنی بدید راننده و کلی حرف بشنوین که چرا پول خورد ندارین . حتما همه ی شماها به این هم فکر کردین که اگه تو تاکسی کارتخوان باشه چقدر خوبه ، یه روز سوار تاکسی شدم دیدم رو پشت صندلی ... |
سلام
تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟
یا مثلا برای یه کرایه ۸۰۰ تومنی یه ۱۰ هزار تومنی بدید راننده و کلی حرف بشنوین که چرا پول خورد ندارین .
حتما همه ی شماها به این هم فکر کردین که اگه تو تاکسی کارتخوان باشه چقدر خوبه ، یه روز سوار تاکسی شدم دیدم رو پشت صندلی جلویی یه کاغذ سفید ۱۵ در ۱۰ چسبیده روش یه کیو آر کد هستش و چند خط نوشته توضیح داده که این کیو آر کده برای چیه، برام جالب بود بالاخره این مشکله حل شد ، دیگه قرار نیست راننده ازمون پول اضافه بگیره دیگه قرار نیست بهمون پول پاره بده دیگه قرار نیست بخاطر ۱۰ هزار تومنی کلی حرف بشنویم.
یه نرم افزار به اسم “پیگیر” این مشکلمونو حل کرده ، البته کلی نرم افزار این مدلی هست ولی تو اون کاغذ این نرم افزار معرفی شده بود، واقعا خوشحال شدم دیدمش، حالا آخر توضیح میدم نرم افزار رو، بعد دیدن اون کاغذ با راننده صحبت کردم گفتم چقد خوب شد، گفت اره راحت شدیمو فلان ،چنتا سوال پرسیدم از راننده ظاهرا کاملا نرم افزار رو میشناخت. رسیدم خونه نرم افزار رو دانلود کردم دیدم نرم افزار ساده ایه و خوبه، از اون روز کلی تاکسی سوار شدم تقریبا ۵۰‎٪ از تاکسی ها و تاکسی بی سیم ها عضو “پیگیر” شدن و برچسب تو ماشینشون چسبیده، ۱۰ روزی میشه سوار تاکسی میشم ببینم راننده عضو “پیگیر”ه با نرم افزار کرایه رو پرداخت میکنم جالب اینجاست همشونم راننده میگه شما اولین نفری بودین که از نرم افزار استفاده کردین 😁
خب خب متنم طولانی شد نرم افزار رو توضیح بدم .
نرم افزار “پیگیر” هم برای آندروید هست و هم آی او اس
بعد از دانلود نرم افزار رو که باز کردید ازتون شماره میگیره که شماره خودتون رو وارد میکنید و کد فعال سازی ارسال میشه.
بعدش باید کارت های بانکیتونو اضافه کنید به نرم افزار
بعدش هم میتونین حسابتونو شارژ کنید هم میتونین نکنید فرقش اینه که اگه حسابتونو شارژ کنید موقع پرداخت کرایه زمان کمتری استفاده میشه تا پرداخت کنید .
بعد موقع پرداخت کرایه دوتا راه دارید یا کیو آر کد راننده رو اسکن میکنید یا کد راننده رو وارد میکنید.
بعد از وارد کردن کد اسم راننده میاد
بعد کرایه هرچقدر هست مینویسید و پرداخت میکنید.
بعد از پرداخت یه اس ام اس برای شما و یه اس ام اس برای راننده ارسال میشه که راننده متوجه پرداخت کرایه شما بشه.
همین به همین راحتی ☺️
پ.ن : تاکسیرانی محمودآباد قرارداد بسته با “پیگیر” ازش استفاده کنین تا همه ی تاکسی ها عضوش بشن و از شر پول های پاره و کثیف خلاص شیم.
97.4.27 #فریو
@paygearapp
@mahmoudabad
#محمودآباد
Read more
. كلاس دوم راهنمايى كه بود، مجلات عكس مبتذل چاپ مى كردند. در آرايشگاه، فروشگاه و حتى مغازه ها اين عكس ...
Media Removed
. كلاس دوم راهنمايى كه بود، مجلات عكس مبتذل چاپ مى كردند. در آرايشگاه، فروشگاه و حتى مغازه ها اين عكس ها را روى در و ديوار نصب مى كردند و احمد هر جا اين عكس ها را مى ديد پاره مى كرد. صاحب مغازه يا فروشگاه مى آمد و شكايت احمد را براى ما مى آورد. پدر احمد، رئيس پاسگاه بود و كسى به حرمت پدرش به احمد چيزى نمى گفت. ... .
كلاس دوم راهنمايى كه بود، مجلات عكس مبتذل چاپ مى كردند. در آرايشگاه، فروشگاه و حتى مغازه ها اين عكس ها را روى در و ديوار نصب مى كردند و احمد هر جا اين عكس ها را مى ديد پاره مى كرد. صاحب مغازه يا فروشگاه مى آمد و شكايت احمد را براى ما مى آورد. پدر احمد، رئيس پاسگاه بود و كسى به حرمت پدرش به احمد چيزى نمى گفت. من لبخند مى زدم. چون با كارى كه احمد انجام مى داد، موافق بودم. يك مجله اى با عكس هاى مبتذل چاپ شده بود كه احمد آنها را از هر كيوسك روزنامه اى مى خريد. پول توجيبى هايش را جمع مى كرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه فروش مى خريد وقتى مى آورد در دست هايش جا نمى شد. توى باغچه مى انداخت نفت مى ريخت و همه را آتش مى زد. مى گفتم: چرا اين كار را مى كنى؟ مى گفت:اين عكس ها ذهن جوانان را خراب مى كند.
@siiimorgh
Read more
كمتر پيشمي آيد كه من از چيزي دلگير شوم و تصميم بگيرم به جامعه مجازي منتقل كنم و ازش بنويسم ولي عذر ، واقعا ...
Media Removed
كمتر پيشمي آيد كه من از چيزي دلگير شوم و تصميم بگيرم به جامعه مجازي منتقل كنم و ازش بنويسم ولي عذر ، واقعا دلگيرم ؛ داستان راجع به اين عكسه كه وقتي ديدمش حالش خوب نبود خدا رسوندش به ما چون هميشه يك سطل آب دم در زير طاق خونمون براي زبون بسته هاي تشنه هست با داداش نعيم و بچه ها تصميم گرفتيم كمكش كنيم دستش ضربه ... كمتر پيشمي آيد كه من از چيزي دلگير شوم و تصميم بگيرم به جامعه مجازي منتقل كنم و ازش بنويسم ولي عذر ، واقعا دلگيرم ؛ داستان راجع به اين عكسه كه وقتي ديدمش حالش خوب نبود خدا رسوندش به ما چون هميشه يك سطل آب دم در زير طاق خونمون براي زبون بسته هاي تشنه هست با داداش نعيم و بچه ها تصميم گرفتيم كمكش كنيم دستش ضربه ديده بود بينيش زخمي شده بود و به طور شديدي زير كنه بود براي همين ضعيف شده بود خيلي كوچولو بود ناخواسته ارادت خاصي به اعضاي خونه پيدا كرد و اسمش گذاشتيم مراد ، با ذره اي محبت مراد چنان فاز نگهباني و حبران گرفته بود كه نگو . اخلاقم اين نيست از كارايي كه واسه دل خودم مي كنم جايي بگم ولي خيلي ناراحتم و تصميم گرفتم همه چيز رو بگم ، ما سعي مي كنيم حيوانات وحشي را وابسته نكنيم و خدا رو شكر قابل بوديم واسه تعدادي از اين زبون بسته هاي مهربان و با مرام و با وفا كاري انجام بديم و به طبيعت بي رحم ايران بر گردونيم كه دست و پنجه نرم كنند با سنگ و چوب بچه ها و ماشين و تفنگ بزرگترها ، از گرسنگي و تشنگي و گرما و بي خونگي و از لطف انسان نماهايي كه وقتي از فرط گرسنگي اين زبون بسته ها پلاستيك پس مانده غذاهاشونم پاره مي شه شروع به كتك زدن و زخمي و معلول و مريض كردن اين بيچاره ها مي كنند .
خلاصه مراد سر پا شد و به دليل سن پايينش بيشتر موندگار شد ولي من مطمئن بودم كه دير و زود به طبيعت بي رحم اين شهر بر مي گرده ، مراد خيلي باهوش و فاز نگهبانيش واقعا ستودنيه و مثل اينكه ژن خاصي تو نژادش هست ، چند وقت پيش به خاطر ساخت وساز سطل زباله كوچه ما رو جا به جا كردند و به فاصله يك كوچه دورتر گذاشتن با كمال تاسف بايد بگم كه فرهنگ بالاي مردم ما باعث شد كه زباله ها جاي سطل تو سرتا سر كوچه پخش شه هر كي تنبل تر نزديكتر ، جايي كه بچه هاشون بازي و خودشون تردد مي كنند و زبون بسته هاي گرسنه به دنبال غذا اين پلاستيك ها را پاره مي كنند به نظر شما غذاي حيوانات از كحا بايد تامين شه ؟ آخه وقتي ما با اينهمه ادعا پلاستيكي كه نوار بهداشتي و پوشك بچه توشه سر كوچه ول مي كنيم از حيوانات انتظار رعايت و تشخيص داريم ؟
امروز صبح شاهد رفتار بسيار سنگدلانه و بي رحمانه يك رفتگر كه توسط همين آدمهاي بافرهنگ آنتريك شده بود بودم كه مراد را زير كتك گرفته بود به وضع بدي بله مراد درحال كتك خوردن به جرم گرسنگي چقدر نامهربان شده ايم ما چقدر سنگدل شده ايم ما قديما شهر من اين نبود قبلا مادر به بچه اي كه مي خواست به زبون بسته اي غذا بده نمي گفت نكن نجسه ، هيچ كشوري را اينقدر نامهربان و سنگدل نديدم اينقدر حيوانات ..ادامه 👇🏾👇
Read more
صرفا یک درددل : سلام دوستا و هم میهنان عزیزم ، سلام خانواده ها سلام بزرگان کشوری و مملکتی !! سلام سازمان ...
Media Removed
صرفا یک درددل : سلام دوستا و هم میهنان عزیزم ، سلام خانواده ها سلام بزرگان کشوری و مملکتی !! سلام سازمان محتا سلام خدایی که به شخصه باورت دارم من امروز نه از طرف خودم بلکه از طرف همه ی جامعه ترتس ها با شما حرف میزنم. شما رو به جیزی که باور دارید شما رو به انسانیت درونتون قسم میدم یه فکری به حال ترنس ... صرفا یک درددل :
سلام دوستا و هم میهنان عزیزم ، سلام خانواده ها سلام بزرگان کشوری و مملکتی !!
سلام سازمان محتا 😢
سلام خدایی که به شخصه باورت دارم😢😢
من امروز نه از طرف خودم بلکه از طرف همه ی جامعه ترتس ها با شما حرف میزنم.
شما رو به جیزی که باور دارید شما رو به انسانیت درونتون قسم میدم یه فکری به حال ترنس های آواره ، بی کس ، رانده شده و بدبخت بکنید.
خانواده های عزیز والا بلا ما دست خودمون نیس ، بخدا خودمون بیشتر از شما عذاب میکشیم . دکترای عزیز چرا الکی تز معالجه میدید چرا ما رو زجر میدید جرا خانواده ها رو بیشتر جری میکنید. مردم عزیز خب فکر کنید ما هم یک منگولیسم یه بدبخت ، خو برای همه دل میسوزوتید اما برای ما دلسوزی که پیشکش ، اذیت و ازار و هرچی از دهنتون در میاد میگید.
دولت گرامی بزرگ مردان، خب بزرگان مرجع تقلید و شریعت فتوا و مجوز عمل و کمک دادن پس کو ؟؟ چرا هنوز پلیس جیزی راجب ما نمیدونه؟؟ چرا هنوز یک رسانه درست حسابی راجب ما حرف نزده ، بخدا ما بی دین نیستیم. فحشا نیستیم ،جنایتکار نیستیم .
سازمان محتای عزیز ، حمایت از ترنس های تهران پس کجایید؟؟ چرا ما باید ول بشیم چرا باید طرد بشیم چرا باید محبور به تنفروشی بشیم چرا باید از درد بی درمونمون خودکشی کنیم .خب اسم ما هم بذارید سرطان .
پولدارای عزیزم خیر های گرامی درسته فقیر زیاده ییچاره زیاده ولی بخدا این ترنس های اواره ی بدبخت چیز زیادی ازتون نمیخوان .
اخه قربونتون برم الهی بخدا ما هم انسانیم بخدا درد میکشیم .
تمسخر، خواری ،خفت ،سرکوفت ، اذیت ،آذار ،تجاوز ،بازیچه شدن و هزاران درد دیگه . بابا بخدا فقط میخوایم سالم باشیم عادی باشیم چه گناهی کردیم آخه.
اخه پدر عزیز مادر عزیز جنس بچت انقد برات مهمه که حاضری ذره ذره آب بشه ولی به خاطر خواست خودت و باورها و حرف مردم کمکش نکنی؟؟؟ آخه چرا ؟؟ تو رو خدا بخدا درد میکشیم داریم میمیریم .
آخه با کلی درد فقط میخندیم وقتی هم دهن وا کنیم از دین و دنیا و باور و فرهنگ و همه چی رو سرمون خراب میشید و محکوممون میکنید. بابا والا ما هم زندگی رو دوس داریم نذارید پرپر بشیم ، والا بخدا مثل یک انسان باهامون رفتار کنید فقط ببینید چطور هستیم اگه بد بودیم اگه پست بودیم اگه منحرف بودیم هی خودمون میگیم خونمون رو بریزید.
اول از همه دادم رو پیش خدا میبرم . بعد بزرگا ،رسانه ،مردم ، پولدارها ،سازمان های حمایتی، افراد خیر، پزشکان و مهمتر از همه خانواده ها !! خانواده های عزیز پاره های تنتون ، جگرگوشه هاتون رو فراری ندید رهاشون نکنید واالا به بخدا دست خودمون نیست.
با سپاس
Read more
آیا همه خاطرات آنها نابود می شود؟ #زلزله_و_عکس_خانوادگی _یکبار #محمدرضا_طهماسب_پور(پژوهشگر ...
Media Removed
آیا همه خاطرات آنها نابود می شود؟ #زلزله_و_عکس_خانوادگی _یکبار #محمدرضا_طهماسب_پور(پژوهشگر تاریخ عکاسی) با حسرت و دریغ گفته بود که همه عکسهای کودکی اش در جنگ از بین رفته اند. ناسازه عجیبی است, اینکه درباره عکسهای بسیاری از تاریخ عکاسی قاجار بنویسی اما عکسهای خانوادگی ات نابود شده باشد ... آیا همه خاطرات آنها نابود می شود؟
#زلزله_و_عکس_خانوادگی
_یکبار #محمدرضا_طهماسب_پور(پژوهشگر تاریخ عکاسی) با حسرت و دریغ گفته بود که همه عکسهای کودکی اش در جنگ از بین رفته اند. ناسازه عجیبی است, اینکه درباره عکسهای بسیاری از تاریخ عکاسی قاجار بنویسی اما عکسهای خانوادگی ات نابود شده باشد و تصویری نداشته باشی از کودکی ات.
_بسی مانسون(Becci Manson) ادیتور آتلیه ای عکاسی در نیویورک پس از زلزله و سونامی بزرگ در سال 2011 در ژاپن برای کمک به روستاهای خسارت دیده می رود و وقتی عکس ها و آلبوم های خیس و خراب شده مردم را در میان گل و لای می بیند به این فکر می افتد که این عکسها را نجات دهد و به مدد همین شبکه های اجتماعی مجازی از سراسر دنیا ادیتورهای به او می پیوندند تا خاطرات بازماندگان را حفظ کنند.
_حالا در میانه سرما و باران و آوار برداری و دغدغه حفظ جان و مال مردم پس از زلزله کرمانشاه اگر چشم تان به آلبوم های خانوادگی, عکسها و مموری کارتهایی افتاد که میان آوار رها شده اند و یا پاره و خراب شده اند لطفا مراقب باشید. حواس تان باشد که ممکن است مردم روستاهای دورافتاده به اندازه ما عکس خانوادگی و آلبوم نداشته باشند و در واقع همان یکی دو آلبوم یا چند عکس همه گنجینه خاطرات تصویری و هویت جمعی خانوادگی آنان باشد. شاید بعضی از این عکسها آخرین تصاویر خانوادگی شان باشد که همه افراد خانواده در آن حضور دارند و رو به دوربین لبخند می زنند.
_امیدوارم آنچه در گنجه ها و چمدان ها و لای کتابها و پستوی خانه ها از عکس های خانوادگی پنهان شده بود در این زلزله به همراه آوار و نخاله ها پنهان نماند و دور ریخته نشود. چرا که ارزش آنها در بازسازی هویت فردی و بازنمایی زندگی خانوادگی پیش از زلزله بسی بیشتر از طلا و تلویزیون ال سی دی و... است.
پ.ن: من و تعدادی از دوستان و دانشجویانم می توانیم به بازسازی و ترمیم این خاطرات در عکسهای آسیب دیده از زلزله کرمانشاه کمک کنیم.
عکس اول از اشکان شعبانی عکاس ایسنا
برای دیدن ویدیوی بسی مانسون در تدتاک به این آدرس مراجعه کنید.
@m.reza_tahmasb
@ashkan.shabani
@beccimanson

https://www.ted.com/talks/becci_manson_re_touching_lives_through_photos/up-next #t-570025
#زلزله #زلزله_کرمانشاه #عکس_خانوادگی #هویت #خاطرات_خانوادگی #حفظ_عکس #حفظ_عکس_خانوادگی
#Becci_manson
Read more
...... رئیسی رئیس جمهور ایران امروز سی و یکم اردیبهشت ماه نود و شش است حجت الاسلام رئیسی ، رئیس جمهور ...
Media Removed
...... رئیسی رئیس جمهور ایران امروز سی و یکم اردیبهشت ماه نود و شش است حجت الاسلام رئیسی ، رئیس جمهور ایران شده است بسیجی ها خوشحال به خیابانها ریخته اَند .. مردم با سرهای پایین از کنارشان رد می شوند نفرت در چشمهای بسیجی ها به دخترانی که کمی روسریشان عقب است موج می زند عکسهای پاره ی روحانی روی ... ......
رئیسی رئیس جمهور ایران
امروز سی و یکم اردیبهشت ماه نود و شش است
حجت الاسلام رئیسی ، رئیس جمهور ایران شده است

بسیجی ها خوشحال به خیابانها ریخته اَند ..
مردم با سرهای پایین از کنارشان رد می شوند
نفرت در چشمهای بسیجی ها به دخترانی که کمی روسریشان عقب است موج می زند
عکسهای پاره ی روحانی روی زمین است
روحانی بازی را به کسانی باخت که البته طرفدار رئیسی نبودند اما با رای ندادنشان از او طرفداری کردند
.
امروز اول مهر ماه نود و شش است .. دولت رئیسی تشکیل شده است
دیگر ظریف نداریم... دیگر جهانگیری نداریم .. حجتی وزیر کشاورزی که کمک کرد دوباره در گندم خودکفا بشویم نیست... وزیر بهداشت ، دکتر هاشمی به رغم خدمتی که با طرح تحول سلامتش کرد نیست .. طیب نیا دیگر وزیر اقتصاد نیست .. یادش بخیر چقدر جنگید تا تورم یک رقمی شود

قالیباف بعنوان معاون اول انتخاب شده ، زاکانی ، رسائی ، حسینیان و کوچک زاده ، کسانی روزگاری با همت ما مردم از مجلس رانده شدند ، حالا شده اَند دور و بری های رئیسی .. امروز اول اردیبهشت نود وهفت است .. یارانه ها شده دویست هزار تومان ..
نان سنگک رسیده به پنج هزار تومان ..
از فردوسی که رد شدم دلار شده بود ده هزار تومان ..
آنها که سرطان دارند عملاً پولشان به خریدن داروهای شش ماهِ شان هم کفاف نمیدهد ..
تورم در عرض یکسال آمده روی پنجاه درصد ..
رئیسی در تلویزیون میگوید این آمار دروغ است ..
کار دشمن خارجی و داخلی است .. راستی امروز ظریف را دستگیر کردند برای محاکمه
.
امروز دوم خرداد نود و نه است ..
سال آخر ریاست جمهوری رئیسی شروع شده ..
روزنامه های خارجی در مورد فاجعه تورم در ایران می نویسند ..
یک سال است امریکا مدام میگوید که به ایران حمله خواهد کرد ..
فضای کشور شدیداً امنیتی است .. تحریمها همه برگشته اَند ..
کلاً دویست هزار بشکه نفت از ما میخرند آن هم برای واردات گندم است
برای اینکه مردم فقط بتوانند نان بخورند و زنده بمانند .دارو نیست ، گندم نیست ، امید نیست ، اعتراض که بکنی جوری از تندروها کتک میخوری که یک ماه خانه نشین می شوی ..
رئیسی میگوید که مردم تحمل میکنند و مردم ما قهرمان هستند و از این جور حرفها

تلگرام که سالها پیش فیلتر شد
مردم اما به هر جان کندنی پیام خودشان را به روحانی میرسانند که بیاید .. روحانی خسته است اما آنقدر مردم همه جوره از او درخواست کرده اند که گفته می آید .آنها که رای ندادند ..
آنها که میگفتند انتخابات فرمایشی است
آنها که میگفتند مگر روحانی چه کرد ، حالا بیشتر از بقیه ، یقه پاره میکنند

این نتیجه رای ندادن است
Read more
. <span class="emoji emoji2705"></span> همه میهمان اویند! . هر گونه بهره اى را که خداوند نصیب بندگان مى کند، از مواد غذائى، مسکن و پوشاک، ...
Media Removed
. همه میهمان اویند! . هر گونه بهره اى را که خداوند نصیب بندگان مى کند، از مواد غذائى، مسکن و پوشاک، و یا علم و عقل و فهم و ایمان و اخلاص، به همه اینها « #رزق» گفته مى شود. . بعضى از افراد سست و بى حال، به اتکاء تعبیراتى همانند آیه فوق، یا روایاتى که روزى را مقدر و معین معرفى مى کند، فکر مى کنند: لزومى ندارد ... .
✅ همه میهمان اویند!
.
هر گونه بهره اى را که خداوند نصیب بندگان مى کند، از مواد غذائى، مسکن و پوشاک، و یا علم و عقل و فهم و ایمان و اخلاص، به همه اینها « #رزق» گفته مى شود.
.
بعضى از افراد سست و بى حال، به اتکاء تعبیراتى همانند آیه فوق، یا روایاتى که روزى را مقدر و معین معرفى مى کند، فکر مى کنند: لزومى ندارد که انسان براى تهیه معاش زیاد تلاش کند؛ چرا که روزى مقدر است، و در هر حال به انسان مى رسد، و هیچ دهان بازى بدون روزى نمى ماند!
.
در حالى که، مختصر آشنائى به قرآن و احادیث اسلامى، براى پى بردن به این حقیقت کافى است که، اسلام پایه هر گونه بهره گیرى مادى و معنوى انسان را سعى و کوشش و تلاش مى شمرد، تا آنجا که در جمله شعارگونه قرآنى «لَیْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى» بهره انسان را منحصراً در کوشش و کارش قرار مى دهد.
.
البته، نمى توان انکار کرد که بعضى از روزى هاست، چه انسان به دنبال آن برود، یا نرود، به سراغ او مى آیند.
.
#حدیث معروفى که از #على (علیه السلام) نقل شده که فرمود: وَ اعْلَمْ یا بُنَیَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُک: «بدان فرزندم، روزى دو گونه است، یک نوع آن، همان روزى هائى است که تو باید به جستجویش برخیزى، و گونه دیگرش، روزى هائى است که آن در جستجوى تو است و به سراغ تو مى آید» نیز اشاره به همین حقیقت است.
.
این را نیز نمى توان انکار کرد که، در پاره اى از موارد انسان به دنبال چیزى نمى رود، ولى بر اثر یک سلسله تصادف ها، موهبتى نصیب او مى شود، این حوادث گر چه در نظر ما تصادف است، اما در واقع و از نظر سازمان آفرینش حسابى در آن مى باشد.
.
ولى به هر حال، نکته اساسى این است که: تمام تعلیمات اسلامى به ما مى گوید: براى تأمین زندگى بهتر چه مادى و چه معنوى، باید تلاش بیشتر کرد، و فرار از کار، به گمان مقسوم بودن روزى، غلط است.
.
منبع: خلاصه شده از تفسیر نمونه
.
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم ...
Media Removed
اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم و با افتخار گفتن: من ايرانيم.. من عربم.. من كردم.. من مسيحيم... من مسلمونم... من كليميم... من نظر دارم... من با نظر شما مخالفم... من همينم كه هستم... من از يك خونواده فقيرم... من فرزند يه كارگرم... ... ➿➿
اصالت.. اصالت براي من يعني شجاعت.. شجاعت واسه سينه سپر كردن و نگاه مستقيم تو چشماي طرف مقابل و محكم و با افتخار گفتن: من ايرانيم.. من عربم.. من كردم.. من مسيحيم... من مسلمونم... من كليميم... من نظر دارم... من با نظر شما مخالفم... من همينم كه هستم... من از يك خونواده فقيرم... من فرزند يه كارگرم... من منم... من با و يا بي حجابم... من پرورشگاهيم... من فرزند يه بدكاره م... خوب يا بد... من به خودم و ريشه هام افتخار ميكنم... من خودمو عوض ميكنم نه بخاطر همرنگ جماعت شدن كه بخاطر بهتر شدن، بخاطر رشد، بخاطر اهدافم... من بخاطر بالا بردن پرچم هم ريشه اي هام دود چراغ ميخورم، باركشي ميكنم... من واسه نون سفره هم سفره اي هام بعد از اداره مسافركشي ميكنم... عوض شدن من از روي مطالعه و تحقيقه... پاچه شلوار من با مد روز تنگ و گشاد نميشه... من عليرغم همه تغيير تحول ها و رشدها هيچوقت يادم نميره كي بودم و از كجا ريشه دارم... من نون به نرخ روز خور نيستم... من نه باج ميگيرم نه باج ميدم... من اصلم رو فراموش نميكنم... من "من بودنم" رو از نسل به نسل به امانت گرفتم و پاك و دست نخورده و بدون تحريف تحويل نسل بعديم ميدم... آدماي اصيل آدماي قوي و با اراده اي هستن... آدمايي كه حتي لباساي پاره و دستاي پينه بسته شون نميتونه چيزي از غرور تو چشمهاشون كم كنه... آدمايي كه هزار سالم كه بگذره واسه خوش اومدن اره عوره شمسي كوره از تركي حرف زدن اكراه ندارن... از پوشيدن لباسهاي محلي ترسي ندارن... واسه يه مهموني از در و همسايه آفتابه لگني قرض نميكنن... همينكه تنبونشون دو تا شد اسم مستعار پيدا نميكنن... اونور آب كه ميرن روز دوم به سوم جمله "به فارسي به اين چي ميگن" ورد زبونشون نميشه.. آدماي اصيل تا پاي دار هم كه برن حرفشون يكيه... حاضرن جون بدن ولي زير بار حرف زور نرن... آدماي اصيل بين كرور كرور آدم تو چشم ميزنن... همه چيشون متفاوته.. تو هيچي حرص نميزنن.. چشم و دلشون بدجور سيره... از اون بنز سوارايي نيستن كه تو صف نذري بقيه رو بولدوزري له كنن.. كلاه برداري رو زرنگي بدونن و با گفتن" به اين سوي چراغ" خون مردمو بكنن تو شيشه.. از كسي و چيزي تقليد كوركورانه نميكنن.. خودشون سبك سازن.. از كسي يا چيزي بت نميسازن... خودشون بت شكنن.. تو روشنايي روز يه فانوس بردارين و دنبال يه همچين آدمي بگردين.. و اگر پيداش كردين دو دستي بهش بچسبين و تا ابد ولش نكنين.. آدماي اصيل مطمئن ترين و بهترين حامي هاي زندگين.. داشتن يكي از اين تيپ آدما هم دنياتون رو تضمين ميكنه هم آخرت تون رو.. آدماي اصيل بوي خدا ميدن.. #گپ_خودموني_آزاجون
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_هجدهم
#روز_قلم
سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی باهاش اشک ریخیتم و گاهی چنان بلند بلند خندیم که مامان از کنارمون با تعجب رد شده و یک جوری نگاه مون کرده که انگار دیوونه دیده. من عاشق شدم و چند وقته که دستم به شعر نوشتن نمیره، من ذاتا تلخ نویسم و شاید این رو از مادربزرگ خدا بیامرزم به ارث بردم که همیشه در حال نگاه کردن به تلخی های زندگیش بود. من حتی عاشقانه هام سیاه و تلخه. من زخم خوردم. فکر کن سه بار زندگیت رو بزاری برای آدم‌هایی که خودشون اومدن و خودشون رفتن. آدمایی که تا اومدی به موندشون عادت کنی، دیدی جا تره و بچه نیست و تا اومدی به رفتنشون عادت کنی، دیدی که دوراشون رو زدن و برگشتن. خداییش شما جای من بودید دچار پارادکس‌های شخصیتی نمی‌شدید؟ داستان من با داستان‌های پلیسی فرق داشت، نه سر داشت نه ته. نه رئال بود و نه سورئال. نه اکشن بود نه عاشقانه. ژانر بود اما تو هیچ کدوم از ژانرهایی که تا به حال دیدم و خوندم جا نمیشد. خیلی سخته سه بار یک رمان رو بنویسی پاره کنی بریزی دور. خیلی سخته شخصیت‌هایی که تو سروشکل بهشون دادی از داستان هات فرار کنن و به اول شخص زندگی افرادی تبدیل بشن و تو رو مجبور کنن که از این به بعد از زاویه سوم شخص بهشون نگاه کنی؛ چراکه اگر راوی اول شخص بشه چنان بلایی سرشون میاره که همه آدم‌هایی که اون رو می‌خونن ندیده ازش متنفر بشن. من استاد اغراق بودم. فقط کافی بود از یکی بد بگم تا همه آدم‌هایی که من رو می‌شناختن ازش متنفر بشن یا یک جوری ازشون تعریف کنم که طرف روزی سه باز زنگ بزنه تا بخواد شخصیت اول زندگیم رو ببینه. زن‌ها معمولا عصبی که میشن یا موهاشون رو کوتاه می کنن و یا یک گوشه می‌شینن و شروع می کنن به لاک زدن به ناخن‌هاشون و مردها معمولا تو چنین شرایطی یه سیگار دستشون می‌گیرن و انقدر از این ور به اون ور می‌رن که سر خودشون هم گیج میره؛ اما من واقعا نه توان راه رفتن داشتم و نه روم می‌شد، انگشتهای لاک خوردم رو به کسی نشون بدم. راستش چند باری لاک خریدم و ده تا انگشتم رو لاک زدم اما آب از آب تکون نخورد؛ تنها چاره من این بود که یادداشت‌هایی رو بنویسم که نه قراره کتاب بشن و نه قراره هیچ روزنامه‌ای دست به انتشارشون بزنه.
#شهاب_دارابیان
#روز_قلم #یادداشت
عکس:
@afsoonabbac
Read more
‌ بلوغ، کتک‌کاری پر از دکمه‌های کَنده و جیب‌های پاره و پای‌چشم‌های کبودِ دو سه هفته یک بار بچه‌ها ...
Media Removed
‌ بلوغ، کتک‌کاری پر از دکمه‌های کَنده و جیب‌های پاره و پای‌چشم‌های کبودِ دو سه هفته یک بار بچه‌ها با محسن الف، در مدرسه راهنمایی شهید چ بود... محسن بچه‌یتیمی خر«زور»تر از همه هم‌سن‌‌وسالانش بود که سی نفر هم سرش می‌ریختند، همه را حریف بود و به دقیقه سوم نرسیده، لَش‌شان را نقش زمین می‌کرد..‌. اما ...
بلوغ، کتک‌کاری پر از دکمه‌های کَنده و جیب‌های پاره و پای‌چشم‌های کبودِ دو سه هفته یک بار بچه‌ها با محسن الف، در مدرسه راهنمایی شهید چ بود... محسن بچه‌یتیمی خر«زور»تر از همه هم‌سن‌‌وسالانش بود که سی نفر هم سرش می‌ریختند، همه را حریف بود و به دقیقه سوم نرسیده، لَش‌شان را نقش زمین می‌کرد..‌. اما نه‌تنها همه آن سی نفر، که حتی همه سیصد نفر دانش‌آموز مدرسه دوست داشتند تا حد مرگ ازش کتک بخورند... تا کار به دفتر و ناظم و خبر شدن و خواسته شدن «ولی» بکشد... تا محسنی که پدر نداشت، مادرش بیاید مدرسه... بیاید تا با پا گذاشتنش به حیاط مدرسه، همه آجرها و درها و پنجره‌ها و آب‌خوری‌ها و تیردروازه‌ها و سوراخ‌های تور والیبال و فراش و ناظم و مدیر و دفتردار و آن سیصد نفر دانش‌آموز را مفتونِ هیئت و کسوت و صولت و لطافت و ظرافت و طراوت ظاهر و تبختر قدم زدنش کند و به زنگ تفریح نکشیده، کاری با همه بکند که سر خر را به طرف جایی آن سوی آب‌خوری‌های گوشه حیاط کج کنند...
Read more
شمالی گفتی و شعر یادم اومد مثل شیرین که بود فرهادم اومد بلند گفتم آهای مردم چه ساده‌ان یه باری رو ...
Media Removed
شمالی گفتی و شعر یادم اومد مثل شیرین که بود فرهادم اومد بلند گفتم آهای مردم چه ساده‌ان یه باری رو دوش فریادم اومد همه چیزا که یادم رفته بودن همه‌اش چشم بسته از سر یادم اومد خزر با ماهی‌ها و گیله مردهاش زنها و بچه‌ها و پیــرمردهاش با اون گوش ماهیهای رنگ وارنگهاش همه ریز و درشتها و بلندهاش شمالی ... شمالی گفتی و شعر یادم اومد
مثل شیرین که بود فرهادم اومد
بلند گفتم آهای مردم چه ساده‌ان
یه باری رو دوش فریادم اومد
همه چیزا که یادم رفته بودن
همه‌اش چشم بسته از سر یادم اومد
خزر با ماهی‌ها و گیله مردهاش
زنها و بچه‌ها و پیــرمردهاش
با اون گوش ماهیهای رنگ وارنگهاش
همه ریز و درشتها و بلندهاش

شمالی گفتی و شعر یادم اومد
مثل شیرین که بود فرهادم اومد
بلند گفتم آهای مردم چه ساده‌ان
یه باری رو دوش فریادم اومد
همه چیزا که یادم رفته بودن
همه‌اش چشم بسته از سر یادم اومد
خزر با ماهی‌ها و گیله مردهاش
زنها و بچه‌ها و پیــرمردهاش
با اون گوش ماهی‌های رنگ وارنگهاش
همه ریز و درشتها و بلندهاش

شمالی بوی بارون داره کوزه‌ات
بذار مکتب بره طفل رفوزه‌ات
نرو خوش باش و قلک خالی بفروش
بذار بار رو زمین بردارش از دوش
کمک کن تا خرابها رو بسازیم
برای ساختنش جون منم روش

برای ساختنش جون منم روش
همه دنیا فدای تاری از موش

بباف با دست پر پینه‌ات حصیر رو
بشورش از قفس اسم اسیر رو
طناب رو پاره کن زنجیر رو بنداز
بزن باز از سر نو زیر آواز
از دست سر شعر بخون آواز رو سر کن
بخون و خونده‌هاشون رو از بر کن
تمام شالیکارها رو خبر کن
همه دریاها رو زیر و زبر کن
بدون فردا دیگه آزادی داریم
هزارتا ده به ده آبادی داریم

بدون فردا دیگه آزادی داریم
هزارتا ده به ده آبادی داریم
Read more
روز مرد نزدیکه و به نظرم اومد،چند جمله ای هم از مردها بگیم.... کلی عکس و متن دیدم اینروزا برای روز مرد...خانمی ...
Media Removed
روز مرد نزدیکه و به نظرم اومد،چند جمله ای هم از مردها بگیم.... کلی عکس و متن دیدم اینروزا برای روز مرد...خانمی که کیکی به شکل جوراب درست کرده... دسته گلی از جوراب... جملاتی مثل جوراب پاره هاتو،تحمل کن روز مرد نزدیکه همسرم.... در ظاهر شاید تمام اینا شوخی به نظر برسن...اما.... توی این زمونه ... روز مرد نزدیکه و به نظرم اومد،چند جمله ای هم از مردها بگیم....
کلی عکس و متن دیدم اینروزا برای روز مرد...خانمی که کیکی به شکل جوراب درست کرده...
دسته گلی از جوراب...
جملاتی مثل جوراب پاره هاتو،تحمل کن روز مرد نزدیکه همسرم....😔
در ظاهر شاید تمام اینا شوخی به نظر برسن...اما....
توی این زمونه مرد بودن،جرات میخواد...
که برای رفاه حال زن و بچه صبح زود بزنی بیرون و توتاریکیه شب برگردی...
مردهای این دوره،جوانی وزندگی کردن رو فراموش کردند...فشار مخارج و مسئولیت زندگی،بی سر وصدا دونه دونه،موهای تیره شونو سفید میکنه...
راستی خانما،تا حالا همسراتون از آرزوهاشون براتون گفتن؟
بی انصافیه،که اینهمه گذشت و تلاش رو در قالب شوخی ها باب شده قرار بدیم و مظلومیت وتلاش این بخش از هستی رو نبینیم...
بانو....
گاهی نگاهی به دستهای همسرت بنداز...
و به خطوطی که در اطراف چشم ها و پیشونی همسرت داره عمیق میشه...
گاهی به جای اینکه تو آغازکننده باشی،سکوت کن و اجازه بده که لحظاتی او هم گوینده باشه،واز خودش بگه...
بانو....گاهی عکسهاشو از جوانی تا الان کنار هم بچین و باور کن فقط تو جوانیتو توی این خونه نذاشتی...
بانو...همسرتو با ورزشکارای حرفه ای که ساعتها وقت میذارن و با برنامه ی غذایی و ورزشی به هیکل ایده آل تو میرسن مقایسه نکن...
و مرتب تلاششو در ترازو قرار نده و باعرضه بودن و نبودنش رو با کمتر و بیشتر داشتن دارائیهاش قیاس نکن...
سعیش رو ببین...و تغییراتشو بخاطر تو و زندگی مشاهده کن...
بانو،باور کن جهان هرگز به صلح نمیرسه اگر ما غرق مظلومیت خودمون باشیم...
تربیت کامل نمیشه،اگر یاد نگیریم که تمسخر مردان و زنان،در حقیقت تمسخر بخش مهمی از خودمونه...
کاش به جای هدیه دادنها و گرفتن ها، زمانی رو صرف شنیدن بدون قضاوت کنیم...
اصلا فکر کردیم که چرا اینهمه هدیه که اینروزا رد و بدل میشه،نتونسته عشق رو در جامعه بیشتر کنه؟
بانو بیا امسال کنار هر هدیه ای که برای همسرت تهیه کردی،توی یه برگ کاغذ حداقل،بیست تا ویژگی همسرت رو هم بنویس و ازش بخاطر این ویژگیاش تشکر کن...(اون رو هم ضمیمه ی هدیه ت کن)
مطمئن باش نتایج شگفت آوری در وجود خودت و او خواهی دید...
یادمون باشه،بین ما سپاسگزاری و مشاهده ی همه جانبه ی افراد خیلی کم شده....ونوشته ی تو، سپاسگزاریه بزرگی خواهد بود برای جهان هستی🙏🙏 پیشاپیش روز مردانه ی شیر مردان زندگیمون مبارک🎀
Read more
<span class="emoji emoji1f4da"></span> #سه_شنبه_برای_کتاب ‌ همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، ...
Media Removed
#سه_شنبه_برای_کتاب ‌ همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. ... 📚
#سه_شنبه_برای_کتاب

همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‌برد، یکی به خاک. یکان یکان بروز می‌کنند، از پناه خاک، از شکَفت‌های دره هلاک، از حوالی و حدود تپه‌های تاک، تپه‌ها و تنگه‌های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‌ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‌ها و خارها. پوست پوست‌های خاک می‌شکَفت و می‌شکُفت از آن کسی - تنی. تنی که با کفن، تنی که بی کفن. بیرقی به دست یا نشانه‌ای به نوک نیزه‌ای. تکه پاره‌ای نشانِ رایتی - پاره‌ژنده‌ای؛ ژنده‌ای سیاه، ژنده‌ای سپید، ژنده‌ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هرچه رنگ؛ رنگ‌ها پریده‌رنگ... ‌






طریقِ بِسمل شدن 📕
محمود دولت‌آبادی🖋


‌ ‌کانال شهرکتاب فرشته به نشانی
‏T.me/fereshtehbookcity
لینک کانال در بیو 🌐
#تو_يك_فرشته_باش 👼🏻
Read more
ما چشم به احسان کریمان داریم شوق نمک خوان کریمان داریم در سفره ی خود نان کریمان داریم با رزق کریمان ...
Media Removed
ما چشم به احسان کریمان داریم شوق نمک خوان کریمان داریم در سفره ی خود نان کریمان داریم با رزق کریمان چو بسازیم همه از خلق همیشه بی نیازیم همه امشب که گداییم، گدای دو کریم سرگرم عزاییم، عزای دو کریم در خیمه ی حزن بچه های دو کریم با فاطمه یا محمدا می گوییم با زینبشان یا حسنا می گوییم با سینه ... ما چشم به احسان کریمان داریم
شوق نمک خوان کریمان داریم
در سفره ی خود نان کریمان داریم

با رزق کریمان چو بسازیم همه
از خلق همیشه بی نیازیم همه

امشب که گداییم، گدای دو کریم
سرگرم عزاییم، عزای دو کریم
در خیمه ی حزن بچه های دو کریم

با فاطمه یا محمدا می گوییم
با زینبشان یا حسنا می گوییم

با سینه ی این دو جهل امت بد کرد
نیرنگ صحابه و خیانت بد کرد
دنیا طلبی، بغض و عداوت بدکرد

با اینکه عزیزان خدایند این دو
افسوس که مسموم جفایند این دو

کشته است زنی یهودیه خاتم را
انداخته بر دل همه ماتم را
صدیقه تحمل نکند این غم را

آوار فراق بر جگر سنگین است
دل کندن دختر از پدر سنگین است

افسرده شدیم پشت دیوار بقیع
پژمرده شدیم پشت دیوار بقیع
سرخورده شدیم پشت دیوار بقیع

دیدیم همان شاه که صاحب کرم است
برعکس امامزاده ها بی حرم است

ای حضرت مجتبی فدای غم تو
ماییم طرفدار تو و پرچم تو
هرچند جفا کرد به تو مَحرَم تو

ما محرم روضه های جانسوز تواییم
در ماتم روضه های جانسوز تواییم

ای آه شرربار دلت قاتل ما
آتش بزن امشبی همه حاصل ما
با روضه ی کوچه ها بسوزان دل ما

آن کوچه که از حرف دلت شد حاکی
آنجا که حجاب مادرت شد خاکی

ناموس خدا بود و سرش پایین بود
کوهی ز حیا بود و سرش پایین بود
در ذکر و دعا بود و سرش پایین بود

دو از نظر شیر خدا زد سیلی
دشمن به رخش چه بی هوا زد سیلی

آن ها که حبیبه ی خدا را زده اند
با ضرب لگد مادر ما را زده اند
زهرا، نه، امام مجتبی را زده اند

آن روز درون کوچه پژمرد حسن
مادر که زمین خورد دگر مرد حسن

ارباب، که بسیار خیانت دیده
از کوچه و مسمار خیانت دیده
از یار و از اغیار خیانت دیده

آخر چه چشیده به خودش می پیچد
چون مارگزیده به خودش می پیچد

مسموم شد و زهر بهجانش افتاد
افسوس توانِ زانوانش افتاد
پاره جگر از لای دهانش افتاد

ای وای که روحش زبدن رفتنی است
تشتی برسانید، حسن رفتنی است

بالای سرش برادرش چون آمد
با پای برهنه خواهرش چون آمد
شد تشنه و قاسم پسرش چون امد

رو کرد به شاه کربلا، گفت که آه
لا یَوم، کَیَومَکَ أباعَبدالله

انگار حسینم، جگرم می سوزد
دنیا بخدا در نظرم می سوزد
من می روم، اما پسرم می سوزد

تو بعد حسن، هم پدر قاسم باش
هم سایه ی بالای سر قاسم باش

فرمود: حسین! ای همه ی هست حسن
فردا ز پی جنازه ام گر آن زن
دستور دهد تیر ببارند به من

شمشیر خودت را تو نیاور بالا
در گوش اباالفضل بگو ای سقّا!

گفته است حسن قرار ما روز دهم
شمشیر نزن، قرار ما روز دهم
Read more
"هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو ...
Media Removed
"هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی هله عاشقان صادق مروید جز موافق که ... "هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی
که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی"
مولانا، ديوان شمس
................
عيدتون مبارك
دلتون شاد و لبتون خندون و عشق و شادى روزى هميشگى اتون
اين روزها بيشتر از هميشه براى هم دعاى خير كنيم.
عكس مربوط به مراسم #جشن_حافظ امسال هست كه با ياد زنده ياد #على_معلم عزيز و به همت همسر گراميشون #آذر_معماریان و فرزندان ايشون #اميد_معلم و #ايمان_معلم و بقيه دوستان پرتلاش برگزار شد
سپاس ويژه از #فايضه_كامياب عزيز براى طراحى و اجراى لباس @fayezehkamyab
و سپاس از هلياى عزيز مديريت سالن هليا بيوتى @heliabeautycenter
و سپاس از #حانيه_زاهد عزيز براى نگاه دقيق و زيبايش @hanieh.zahed
و سپاس از #فرزام_شكارى عزيز براى همه زحمات @farzam.shekari
Read more
<span class="emoji emoji27bf"></span><span class="emoji emoji27bf"></span> ايران... وطنم... پاره تنم... تو همه اين سالها هرگز و هرگز لحظه اي فراموشت نكردم... مگه ميشه جايي ...
Media Removed
ايران... وطنم... پاره تنم... تو همه اين سالها هرگز و هرگز لحظه اي فراموشت نكردم... مگه ميشه جايي رو كه درش ريشه گرفتي و كلي خاطره داري رو، جايي كه روش كلي تعصب و غيرت داري رو فراموش كني... مگه ميشه يك چمدون ببندي و بري و ديگه م به پشت سرت نگاه و فكر نكني... شنيدم دوباره زلزله اومده و آه از نهادم بر اومد... ... ➿➿
ايران... وطنم... پاره تنم... تو همه اين سالها هرگز و هرگز لحظه اي فراموشت نكردم... مگه ميشه جايي رو كه درش ريشه گرفتي و كلي خاطره داري رو، جايي كه روش كلي تعصب و غيرت داري رو فراموش كني... مگه ميشه يك چمدون ببندي و بري و ديگه م به پشت سرت نگاه و فكر نكني... شنيدم دوباره زلزله اومده و آه از نهادم بر اومد... واقعا چي به سر ما اومده... براي مام وطن، براي خاك مقدس ايران، براي همه ايرانيها تو اين شرايط بد دعا كنيم... به هم اميد بديم و اجازه نديم ناملايمتي ها ما رو از پا در بياره... برام از حال دلتون بنويسين و اينكه الان در اين شرايط چي خوشحالتون ميكنه... براي رسيدن به اين خوشحالي چه كاري از دستت تون برمياد و چه قدمي بايد و ميخواين كه بردارين... من و همه ايرانيهاي مهاجر از گوشه كنار دنيا به يادتونيم و بهتون فكر ميكنيم، دوست تون داريم و براتون انرژي مثبت ميفرستيم... قوي بمونين مثل هميشه... ما ايراني هستيم و هميشه ايراني ميمونيم... به خودمون، قابليت هامون، به اينهمه استقامت و انعطاف و صبوري مون، به اينهمه انسانيت و محبت و همدلي مون نسبت به هم تو شرايط سخت و بحراني و در زماني كه اكثر مسئولين عزيز مشغول تقسيم غنائم بين خودشونن، افتخار كنيم و هرگز اميد مون رو از دست نديم... دوست تون دارم... #گپ_خودموني_آزاجون
Read more
. عکس و متن از صفحه‌ی شهر کتاب بوستان @boostanbookcity . . گروه‌هایی از جوانان در خیابان ها دوره ...
Media Removed
. عکس و متن از صفحه‌ی شهر کتاب بوستان @boostanbookcity . . گروه‌هایی از جوانان در خیابان ها دوره می‌گشتند تا مرده ها را جمع کنند. آنها مبل‌های فاخر، تابلوهای نقاشی قدیم، کتاب‌های خطی گرانبها، آلات موسیقی و ظروف نقره‌ی ارزنده داشتند، ولی حالا به زحمت در برف‌ها راه می‌رفتند، پاهاشان را به کهنه ... .
عکس و متن از صفحه‌ی شهر کتاب بوستان @boostanbookcity
.
.
گروه‌هایی از جوانان در خیابان ها دوره می‌گشتند تا مرده ها را جمع کنند. آنها مبل‌های فاخر، تابلوهای نقاشی قدیم، کتاب‌های خطی گرانبها، آلات موسیقی و ظروف نقره‌ی ارزنده داشتند، ولی حالا به زحمت در برف‌ها راه می‌رفتند، پاهاشان را به کهنه پیچیده بودند و لباس‌هاشان پاره پاره بود. .
.
جوانان روشنفکری بودند که در بهترین دانشگاه‌های اروپا تربیت شده و تعلیم دیده بودند. همه ژنده‌پوش و گرسنه بودند و تنشان پر از شپش بود و هنوز از زخم‌ها و فحش‌هایی که خورده بودند درد می‌کشیدند. با این همه، نوری زیبا چهره‌شان را روشن می‌داشت: در چشمانشان اراده‌ای استوار برای به‌ داد هم‌ رسیدن در فقر و مذلت عظیم ملتشان خوانده می شد و از حرکاتشان و نگاه‌شان ندایی شریف و مصمم حاکی از مبارزه‌جویی مفهوم بود. من می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم و به ایشان می‌گفتم: « شما روزی آزاد خواهید شد، آری، روزی آزاد و خوشبخت خواهید شد.»
.
.
قربانی روایتی وحشتناک و بی رحمانه است از تجربه‌ی مالاپارته از اروپای تکه‌تکه و نابودشده طی سال های جنگ جهانی دوم. او یادداشت‌های مخفیانه‌اش را بعد از جنگ منتشر کرد که با اقبالی گسترده روبه رو شد.
.
.
قربانی، کورتزیو مالاپارته، محمد قاضی، ۵۳۱ صفحه، رقعی، ۴۶۰۰۰ تومان.
.
برای خرید کتاب‌های ماهی، می‌توانید به دیجیکالا، سایت نشر یا کتابفروشی‌ها سر بزنید. .
Read more
<span class="emoji emoji1f4d5"></span>همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. ...
Media Removed
همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، ... 📕همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‌برد، یکی به خاک. یکان یکان بروز می‌کنند، از پناه خاک، از شکَفت‌های دره هلاک، از حوالی و حدود تپه‌های تاک، تپه‌ها و تنگه‌های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‌ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‌ها و خارها. پوست پوست‌های خاک می‌شکَفت و می‌شکُفت از آن کسی - تنی. تنی که با کفن، تنی که بی کفن. بیرقی به دست یا نشانه‌ای به نوک نیزه‌ای. تکه پاره‌ای نشانِ رایتی - پاره‌ژنده‌ای؛ ژنده‌ای سیاه، ژنده‌ای سپید، ژنده‌ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هرچه رنگ؛ رنگ‌ها پریده‌رنگ...📕
.
.

#دولت‌آبادی درباره این رمان می‌گوید: #طریق_بسمل_شدن که روایتگر محدوده‌ای از  #جنگ است از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۵ نوشته شد و از یک سال بعد از آن در انتظار دریافت مجوز نشر بود.
.
.
. 📖 طریق بسمل شدن، محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه
.
.
.
#محمود_دولت_آبادی
#کتاب
#کتابفروشی
#طاقچه
#کرمان
#سیرجان
#بخوانیم
#نشر_چشمه
Read more
دانشنامه فرزند . نشانه های شروع زایمان . دانشنامه فرزند: شما می توانید از طریق ماشین حساب زایمان ...
Media Removed
دانشنامه فرزند . نشانه های شروع زایمان . دانشنامه فرزند: شما می توانید از طریق ماشین حساب زایمان دانشنامه فرزند تاریخ زایمان خود را محاسبه کنید اما برای همه مادران همیشه زایمان دقیقا در همان روز رخ نمی دهد و ممکن است یک هفته زودتر یا دیرتر بشود. شما در دوران بارداری باید علائم و نشانه های وقوع ... دانشنامه فرزند
.
نشانه های شروع زایمان
.
دانشنامه فرزند: شما می توانید از طریق ماشین حساب زایمان دانشنامه فرزند تاریخ زایمان خود را محاسبه کنید اما برای همه مادران همیشه زایمان دقیقا در همان روز رخ نمی دهد و ممکن است یک هفته زودتر یا دیرتر بشود. شما در دوران بارداری باید علائم و نشانه های وقوع زایمان را بشناسید و در حوالی موعد زایمان گوش به زنگ باشید. .
پاره شدن کیسه آب:
پاره شدن کیسه آب یکی از نشانه هایی است که مشخص می کند زمان زایمان شما می باشد. تنها حدود 10 الی 20 درصد از زنان قبل از شروع درد زایمان دچار پارگی کیسه آب می شوند. گاهی اوقات هم پارگی بعد از شروع زایمان اتفاق می افتد. برای بعضی از زنان هم کیسه آب درست تا مرحله دوم زایمان سالم باقی می ماند. در موارد بسیار نادر (اما کاملا ایمن)، نوزاد با کیسه آب سالم متولد می شود؛ که تولد با کیسه آب (en-caul) نام دارد.

اگر زایمان شروع شده و هنوز کیسه آب پاره نشده جای نگرانی نیست. در حقیقت سالم ماندن کیسه آب تا مدت زیاد سودمند است چون مانند بالشچه ای در برابر گردن رحم عمل می کند و احساس درد را کاهش می دهد. مهم است که بدانید بیشتر زنان جریان مایع آمینوتیک را احساس نمی کنند اما در عوض متوجه تراوش آهسته یا ترشح کم همراه با انقباض می شوند.

دکتر را خبر کنید:
اگر مطمئن نیستید که کیسه آب پاره شده یا اگر ریزش ادرار دارید (اتفاق رایج در هفته های آخر بارداری)، فوراً با پزشک یا مامای خود صحبت کنید.

انقباضات شدید و نزدیک به هم:
برای زنان با نخستین تجربه بارداری و حتی مادرانی که بارداری را تجربه کرده اند، تشخیص اینکه علائم نشان دهنده زایمان است یا خیر دشوار می باشد. در اینجا چند توصیه ارائه می شود تا بتوانید تشخیص دهید آنچه تجربه می کنید کدام است:

انقباضات براکستون هیکس، انقباضات پیش از زایمان یا مربوط به شروع زایمان است. انقباضات براکستون هیکس معمولا بدون درد هستند که هنگام حرکت، آب خوردن و استراحت کردن از بین می روند. انقباض های واقعی زایمان هنگامی که فعال هستید یا وضعیت خود را تغییر می دهید و یا آب می نوشید از بین نمی رود. یک راه برای تشخیص اینکه انقباض ها نشان دهنده زایمان می باشد این است که همه موارد ذکر شده را انجام دهید، اگر انقباض ها همچنان ادامه داشت زایمان شما آغاز شده.

ادامه در کامنت اول ...
Read more
. از گل و بلبل و #اخبار خیالی چه خبر؟ ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟ همه رفتند... کسی نیست ...
Media Removed
. از گل و بلبل و #اخبار خیالی چه خبر؟ ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟ همه رفتند... کسی نیست که کاری بکند بی خیال ِ همه!  از حضرتِعالی چه خبر!؟ . . یوسف! از پیرهن ِ پاره ی #عثمان چه خبر؟ از #تجارتکده ی نیزه و #قرآن چه خبر؟ کافرانیم و سَرِ سُفره ی ما چیزی نیست! ای #امام ِ همه! از #سفره ی #ایمان ... .
از گل و بلبل و #اخبار خیالی چه خبر؟
ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟
همه رفتند... کسی نیست که کاری بکند
بی خیال ِ همه!  از حضرتِعالی چه خبر!؟ .
.
یوسف! از پیرهن ِ پاره ی #عثمان چه خبر؟
از #تجارتکده ی نیزه و #قرآن چه خبر؟
کافرانیم و سَرِ سُفره ی ما چیزی نیست!
ای #امام ِ همه! از #سفره ی #ایمان چه خبر!؟ .
.
از #چهل سال در این بادیه بودن چه خبر؟
در غبار ِ #خفقان  از ریه بودن چه خبر؟
ما که در خاک ِ تو از هر دو جهان بی‌خبریم
#وطن! از #فاحشه ی #روسیه بودن چه خبر!؟ .
.
#قاضی! از دعوی ِ زیبایی و زشتی چه خبر؟
از همان حُکم که دادند و نوشتی چه خبر؟
از #بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست*
ولی از قصه ی #ستّار ِ ...........................
.
چه خبر از دریا!؟ داخل ِ قایق چه خبر!؟
.از هماغوشی ِ دو _مجرم ِ #عاشق_ چه خبر!؟
از سَر ِ #پیر و #جوان داخل ِ سطل ِ #صَدَقات
چه خبر ای همه‌ات آینه ی #دق!؟ چه #خبر...
.
.
.
#یاسر-قنبرلو
@yaserqanbarlou
.
#persiapoem
Read more
. خوانش سطرهایی از کتاب «طریق بسمل شدن» توسط محمود دولت آبادی . طریق بسمل شدن رمانی از محمود دولت ...
Media Removed
. خوانش سطرهایی از کتاب «طریق بسمل شدن» توسط محمود دولت آبادی . طریق بسمل شدن رمانی از محمود دولت آبادی درباره جنگ هشت ساله ایران و عراق است. این کتاب پس از ده سال انتظار در اردیبهشت سال ۱۳۹۷ مجوز چاپ دریافت کرد. . در نوشته پشت جلد کتاب بخشی از داستان آمده است: همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ ... .
خوانش سطرهایی از کتاب «طریق بسمل شدن» توسط محمود دولت آبادی
.
طریق بسمل شدن رمانی از محمود دولت آبادی درباره جنگ هشت ساله ایران و عراق است. این کتاب پس از ده سال انتظار در اردیبهشت سال ۱۳۹۷ مجوز چاپ دریافت کرد.
.
در نوشته پشت جلد کتاب بخشی از داستان آمده است: همین‌ها، این‌ها، نمی‌بینی‌شان؟ تو نمی‌بینی؟ همه هستند، همه هستند، نمی‌بینی‌شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‌ای، تو تشنه‌ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‌دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‌برد، یکی به خاک. یکان یکان بروز می‌کنند، از پناه خاک، از شکَفت‌های دره هلاک، از حوالی و حدود تپه‌های تاک، تپه‌ها و تنگه‌های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‌ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‌ها و خارها. پوست پوست‌های خاک می‌شکَفت و می‌شکُفت از آن کسی - تنی. تنی که با کفن، تنی که بی کفن. بیرقی به دست یا نشانه‌ای به نوک نیزه‌ای. تکه پاره‌ای نشانِ رایتی - پاره‌ژنده‌ای؛ ژنده‌ای سیاه، ژنده‌ای سپید، ژنده‌ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هرچه رنگ؛ رنگ‌ها پریده‌رنگ...
.
www.30book.com
.
#محمود_دولت_آبادی #طریق_بسمل_شدن
Read more
. از گل و بلبل و اخبار خیالی چه خبر؟ ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟ همه رفتند... کسی نیست ...
Media Removed
. از گل و بلبل و اخبار خیالی چه خبر؟ ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟ همه رفتند... کسی نیست که کاری بکند بی خیال ِ همه!  از حضرتِعالی چه خبر!؟ . . یوسف! از پیرهن ِ پاره ی عثمان چه خبر؟ از تجارتکده ی نیزه و قرآن چه خبر؟ کافرانیم و سَرِ سُفره ی ما چیزی نیست! ای امام ِ همه! از سفره ی ایمان چه خبر!؟ ... .
از گل و بلبل و اخبار خیالی چه خبر؟
ریشه ها را چه به ما!؟ از گُل ِ قالی چه خبر؟
همه رفتند... کسی نیست که کاری بکند
بی خیال ِ همه!  از حضرتِعالی چه خبر!؟ .
.
یوسف! از پیرهن ِ پاره ی عثمان چه خبر؟
از تجارتکده ی نیزه و قرآن چه خبر؟
کافرانیم و سَرِ سُفره ی ما چیزی نیست!
ای امام ِ همه! از سفره ی ایمان چه خبر!؟ .
.
از چهل سال در این بادیه بودن چه خبر؟
در غبار ِ خفقان  از ریه بودن چه خبر؟
ما که در خاک ِ تو از هر دو جهان بی‌خبریم
وطن! از فاحشه ی روسیه بودن چه خبر!؟ .
.
قاضی! از دعوی ِ زیبایی و زشتی چه خبر؟
از همان حُکم که دادند و نوشتی چه خبر؟
از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست*
ولی از قصه ی ستّار ِ ...........................
.
چه خبر از دریا!؟ داخل ِ قایق چه خبر!؟
.از هماغوشی ِ دو _مجرم ِ عاشق_ چه خبر!؟
از سَر ِ پیر و جوان داخل ِ سطل ِ صَدَقات
چه خبر ای همه‌ات آینه ی دق!؟ چه خبر...
.
.
.
یاسر قنبرلو .
.
.
.
پ ن : * تضمینی از غزل های پیشین خودم
Read more
 #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان <span class="emoji emoji1f4da"></span> طریق بسمل شدن <span class="emoji emoji270f"></span>️ #محمود_دولت‌آبادی نشر چشمه . همین‏ها، ...
Media Removed
#پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان طریق بسمل شدن ️ #محمود_دولت‌آبادی نشر چشمه . همین‏ها، این‏ها، نمی‏بینی‏شان؟ تو نمی‏بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‏بینی‏شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‏ای، تو تشنه‏ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. ... #پیشنهاد_خواندنی_شهرکتاب_بوستان
📚 طریق بسمل شدن
✏️ #محمود_دولت‌آبادی
نشر چشمه
.
همین‏ها، این‏ها، نمی‏بینی‏شان؟ تو نمی‏بینی؟ همه هستند، همه هستند. نمی‏بینی‏شان؟ کفن و قمقمه. نگاه کن، نگاه کن! «تشنه‏ای، تو تشنه‏ای برادرم. بنوش آب!» نگاه کن، نگاه کن! چه رستخیز روشنی! منم، تویی و دیگران. تویی، منم و دیگران. چه رستخیز روشنی. کلاه‌‏خود و چکمه و یراق. یکی به آفتاب می‏دهد سلام، یکی به آب. یکی به آسمان نیاز می‏برد، یکی به خاک. یکان‏یکان بروز می‏کنند، از پناه خاک، از شکَفت‏های درّه‏ی هلاک، از حوالی و حدودِ تپّه‏های تاک، تپّه‏ها و تنگه‏های کهنه و عمیق، پوده و عتیق، از درون خاک، از مغاک‏ها، مثل رویش و شکفتنِ عجیب سنگ‏ها و خارها. پوست‌‏پوست‏های خاک می‏شکَفت و می‏شکُفت از آن کسی ـ تنی. تنی که با کفن، تنی که بی‏کفن. بیرقی به دست یا نشانه‏ای به نوک نیزه‏ای. تکه‏پاره‏ای نشانِ رایتی ـ پاره‏ژنده‏ای؛ ژنده‏ای سیاه، ژنده‏ای سپید، ژنده‏ای کبود، سبز، ارغوانی و بنفش و سرخ و هر چه رنگ؛ رنگ‏ها پریده‏رنگ...
.
#شهرکتاب #شهرکتاب_بوستان #کتاب #محمود_دولت_آبادی #طریق_بسمل_شدن #نشرچشمه #چشمه
Read more
دوزخ دنیا ای وطن، داغترین دوزخ دنیا شده یی بر سر ملت خود، خط چلیپا شده یی تیغ فرزند خودت، سینهً پاک ...
Media Removed
دوزخ دنیا ای وطن، داغترین دوزخ دنیا شده یی بر سر ملت خود، خط چلیپا شده یی تیغ فرزند خودت، سینهً پاک تو درید زیر پای قدم خویش، تهً پا شده یی هر کجا می نگری، نقش و نگار نسب است به تماشا خودت، غرق تماشا شده یی دامن پاک تو، آلوده به تریاک شده همه مجنون تو گشتند که لیلا شده یی پاره شد صفحه تاریخ تو ... دوزخ دنیا
ای وطن، داغترین دوزخ دنیا شده یی
بر سر ملت خود، خط چلیپا شده یی

تیغ فرزند خودت، سینهً پاک تو درید
زیر پای قدم خویش، تهً پا شده یی

هر کجا می نگری، نقش و نگار نسب است
به تماشا خودت، غرق تماشا شده یی

دامن پاک تو، آلوده به تریاک شده
همه مجنون تو گشتند که لیلا شده یی

پاره شد صفحه تاریخ تو از دست رقیب
تنی ویرانه تر از پیکر بودا شده یی

دوستان جمله ز مینای تو سیراب شدند
تو چرا تشنه تر از ساحل دنیا شده یی

دیدهً از خود و بیگانه، قد مگاه تو شد
با همه بیکسی ات، محرم دل ها شده یی

بعد از ین، طاقت فریاد ندارد دل من
با خبر باش، که بازیچهً دنیا شده یی

قصهً عشق تو گرم است بهر شهر و دیار
ای وطن، با تو چه کردند که سوا شده یی

سال ها دست نوازش، بسرت کس نکشد
چقدر پیش خودت، بیکس و تنها شده یی

تو مپندار که رفتیم و فراموش شدی
من فدای سرت ای خاک، که بی ما شده یی
@truth_of_my_life_ #afghanistan #افغانستان #dozaq_donya #چقدر_پیش_خودت_بیکس_و_تنها_شدیی #story #ای_وطن_ داغترین دوزخ_دنیا_شدیی
Please follow 👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
@truth_of_my_life_
@zamzama_hai_shab_hangam ❤️❤️🇦🇫🇦🇫
Read more
... بازی تموم نمیشه چرا؟! یک بار شد به ما برسه؟! باشه اصن رسیده به ما! پس چی به بچه ها برسه؟! . بازی ...
Media Removed
... بازی تموم نمیشه چرا؟! یک بار شد به ما برسه؟! باشه اصن رسیده به ما! پس چی به بچه ها برسه؟! . بازی تموم نمیشه چرا؟ جذابیت نداره چرا؟ خورشید یه شب که مال منه بارون باید بباره چرا؟ گیرم منو به تب بکشه گیرم بمونه خسته نشه خورشید اگه خود خودشه پس این همه ستاره چرا؟! . این غم چیه تو سینه‌ی من؟! دردا ... ...
بازی تموم نمیشه چرا؟!
یک بار شد به ما برسه؟!
باشه اصن رسیده به ما!
پس چی به بچه ها برسه؟!
.
بازی تموم نمیشه چرا؟
جذابیت نداره چرا؟
خورشید یه شب که مال منه
بارون باید بباره چرا؟
گیرم منو به تب بکشه
گیرم بمونه خسته نشه
خورشید اگه خود خودشه
پس این همه ستاره چرا؟!
.
این غم چیه تو سینه‌ی من؟!
دردا رو می‌کشونه به تب
مرگا رو می‌رسونه به شب
سیگارو می‌چشونه به لب
تیمم به حدی تو پِرسه
گل میشه پاس رو به عقب!

بازی تموم نمیشه چرا؟!
غولای سخت مرحله‌ها!
دیگه نمی‌کشم به خدا
غولای سخت مرحله‌ها!

از صبحِ سخت پاشدنم
با تیک و تاکِ ساعت غم
هی شب شد و شکسته شدم
انجیلِ پاره دستِ مسیح
شکل کتاب قصه شدم
از بس که باز و بسته شدم
ناخونده اومدم که برم ↓
جزو اونا که خونده شدن
بازی تموم نمیشد و من...
جمعش کنین که خسته شدم!

از صبحِ سخت پاشدنم
شاهی شدم که تختشو داد
باغی که تک درختشو داد
پاسوز دسته‌های خراب
بازیکنِ به شرط حساب
از اسکناس و سکه گذشت
بعدش بلیت بختشو داد
دید مال قهرمان شدنم!
پس جون بی نهایتمو
مرحله‌های سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش سراب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش عذاب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها
بعدش جواب سختشو داد
غولای سخت مرحله‌ها...
.
#میثم_بهاران

#شعر #شعر_محاوره #ترانه #شاعر #ترانه_سرا
Read more
به نام او ... . . . اگر تمامیِ آنچه را که همه ی آدم ها در طول تاریخ به دست آورده اند و اگر تمامی ثروت و ...
Media Removed
به نام او ... . . . اگر تمامیِ آنچه را که همه ی آدم ها در طول تاریخ به دست آورده اند و اگر تمامی ثروت و قدرت و رفاه و لذتِ تمامی آن ها را تو به تنهایی صاحب شوی، بِدان این همه از تو کوچک تر و بی ارزش تر است، که تو یک لحظه ات را برای آن فدا کنی این ها همه، برای تو و بخاطرِ تو بوده اند و سزاوار نیست که تو عمرِ خودت و وجودِ ... به نام او ...
.
.
.
اگر تمامیِ آنچه را که همه ی آدم ها در طول تاریخ به دست آورده اند و اگر تمامی ثروت و قدرت و رفاه و لذتِ تمامی آن ها را تو به تنهایی صاحب شوی، بِدان این همه از تو کوچک تر و بی ارزش تر است، که تو یک لحظه ات را برای آن فدا کنی این ها همه، برای تو و بخاطرِ تو بوده اند و سزاوار نیست که تو عمرِ خودت و وجودِ خودت را برایِ آن ها بگذاری؛ که امام اولیاء علی علیه السلام می فرمود و با تعبیرهای گوناگون می فرمود به خدا، دنیایِ شما در نظر من ، از آبِ بینیِ بز ، از استخوانِ لیسیده در دستِ جذامی، از یک لنگ کفش پاره، بی ارزش تر است الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا مگر این که حقی را به پا و یا باطلی را سرنگون سازم تمامیِ هستی به تو مُنتهی می شود و تو باید به خدایِ هستی منتهی شوی ان الی ربک المنتهی که این آیه در خور تامل بسیار است ...
_______________________
استاد مهربان و خوش قلبم...
استادی که راه زندگی منو تغییر داد..
امیدوارم که لحظه لحظه عمربی ارزش من کم بشه و به عمر شما اضافه بشه...
استادی که خستگی را خسته کرده..
_________________________
دوستان عزیز پیج استاد مارو فالو کنید و لطفا معرفی کنید ....
#سید محمد انجوی نژاد #سیدمحمد #
#انجوی نژاد #رهپویان _وصال #
#رفیق #شهدا #دوست #شیراز #
Read more
نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده... نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول ...
Media Removed
نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده... نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول می‌تواند سرمشقی برای نسلهای آینده به‌شمار آید یا نه، به هر حال من محصول بسیار پیچیده آنم. من که زندگی‌ام را در حاشیه دگرگونی‌های بزرگ این قرن گذرانده‌ام، خود را دستخوش تمامی آثار مثبت و منفی آن می‌بینم، ... نامه داریوش شایگان به نسلهای آینده...
نمی‌دانم تجربیات پرماجرا و پیچاپیچ من از این قرن رو به افول می‌تواند سرمشقی برای نسلهای آینده به‌شمار آید یا نه، به هر حال من محصول بسیار پیچیده آنم. من که زندگی‌ام را در حاشیه دگرگونی‌های بزرگ این قرن گذرانده‌ام، خود را دستخوش تمامی آثار مثبت و منفی آن می‌بینم، بی‌آنکه فرصت بیابم در جریانهای خلاق آن شرکت جویم.
سفر از پیرامون به مرکز مرا ناگزیر کرده بود که از هر امر خرده‌ریز بسیار چیزها بیاموزم. چیزهایی که در دنیایی که در آن پا نهاده بودم از بدیهیات بود. وقتی به راهی که پشت‌سر گذارده‌ام می‌نگرم از این همه موانع و از این همه ساده‌نگری خود دچار بهت و حیرت می‌شوم و حتی به هراس می‌افتم. چطور بگویم؟
در دنیایی می‌زیستم که رنگ و شکل نداشت. تمدن کهنی که بدان تعلق داشتم، ناتوانی خود را دریافته بود. تجدد دست بالا را داشت و هر آنچه که از غرب می‌آمد سرشار از جاذبه سحرانگیز آوای پریان بود. ناگزیر بودم زبان ها و فرهنگ های کشورهایی را بیاموزم که خموشانه ستایششان می‌کردم.
تا آنجا که به یاد دارم در عوالم گسسته‌ای می‌زیستم که هیچ چیزش سر جایش نبود. تکه‌پاره‌های پراکنده و ناساز معرفتش را به هم وصله‌پینه کرده بودند. تکه‌پاره‌هایی که همچون مرقعی بی‌نقشه و ترتیب اتفاقاً کنار هم چیده شده بود و هر کدام ساز خود را می‌زد، در نتیجه همواره این احساس را داشتم که گویی در برزخ زندگی می‌کنم.
در واقع نسل من برخورد فرهنگ ها را با تمام وجودش حس کرده بود و من نیز بسیار زود از همان اوان کودکی این برخورد فرهنگی را در خود جذب کردم. البته نیاز به گفتن ندارد که این همه در سطح ناآگاه ذهن من بود، مدتها بعد از این شکاف ها که به یک معنی وجودم را شکل بخشیده بود آگاه شدم........
کم‌کم یاد گرفتم تناقضات وجودی‌ام و محیطهای مختلفی را که در آنها زندگی می‌کردم رو کنم و توفیق یابم ساز و کاری را که هم در رفتارم و هم در معرفتم در کار بود بازشناسم.
http://ion.ir/News/324383.html
#داریوش_شایگان
با آرزوی صحت و تندرستی برای ایشان
Read more
. ‏Take three Magnesium pills a day to spend three free minutes. . همه وسایلمو‌ جمع کردم و دارم هر چی کتاب تلمبار شده می‌خونم تا آخر تیر که جا‌به‌جا شم. انباشت داده‌ها و اخبار بی‌آبی بیش‌از‌پیش گیجم کرده. بوی لیموی قرص جوشان منیزیوم تو گرمای خونه‌ی خالی و صدای قمر با آجرچینی ساختمون روبه‌رویی ... .
‏Take three Magnesium pills a day to spend three free minutes.
.
همه وسایلمو‌ جمع کردم و دارم هر چی کتاب تلمبار شده می‌خونم تا آخر تیر که جا‌به‌جا شم.
انباشت داده‌ها و اخبار بی‌آبی بیش‌از‌پیش گیجم کرده. بوی لیموی قرص جوشان منیزیوم تو گرمای خونه‌ی خالی و صدای قمر با آجرچینی ساختمون روبه‌رویی و هندونه‌ی ناهار که داره تو یخچال سرد میشه و تسمه‌ی پاره‌ی کولر و یک‌ دقیقه‌ای که صرف تماشای فرم کف‌ میشه و صدها دقیقه‌ی مونده از روز که باید پر بشه.
شاید و باید که برم کتاب بعدی و‌ به پروسه ادامه بدم؟
“هوش خودش را از بین می‌برد”
“زمین خودش را از بین می‌برد”
.
#lemon #flavour #magnesium #vitamin #pills #slowmotion #video
#yellow #color #dailyinspiration #tablets #fake #recommended #dosage #strange #life #timeless
Read more
🖤 • • بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا • ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم • نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم • بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت ... 🖤


بابایی جونم ی سال از یهویی رفتنت گذشتا

ی ساله که نه صدام زدی بگی فاطی بگم ها جانم

نه به اسم صدات زدم ممد و بگی من ممدم ؟بگم هاااا من ایجوری دوس دارم صدات بزنم

بابایی یه سال شد که شکمتو فشار ندادم بگم واویلا این چی توشه برم چاقو بیارم و پاره اش کنم و بعدم با نخ سوزن بخیش بزنم تو هم بگی یعنی دلت میاد؟!
بگم هااااا تازه هر چی بدرد نخوره از شکمتم برات بیرون میارم کوچیکش میکنم دلتم بخواد تو هم بگی تقصیر مامانته غذاهای خوشمزه درست میکنه شکمم بزرگ شده

ی ساله برات قهر نکردم تو هم شب تا نازم نکشی بوسم نکنی از دلم در نمی آوردی نمیخوابیدی

ی ساله که صبح از خواب بیدار شدم مامان بهم نگفت که دیشب تو باباتو اذیت کردی سر به سرش گذاشتی ولی بابات آروم قرار نداشت گفت شاید حرفی زده ناراحت شدی میبوسیدت تو خواب و من ذوق مرگ میشدم

ی ساله که تو دیگه موقع هایی که خوابم سنگین میشد مامان چاره ام نمیکرد نماز صبح بیدارم کنه نیومدی بالا سرم با بوس و ناز بگی بابا فاطی جان پاشو نماز صبحت بخون بعد دوباره بگیر بخواب

بابا ی ساله برام ترانه دختر بابا نخوندددددددی و من جلو داداشا ذوق مرگ بشم که داری برام میخونی و بگم چقد گناه دارین بابا براتون نمیخونه😭😭😭 •
هیچوقت روز آخر رفتنت که چقد آروم بودی یادم نمیره

لحظه ای که اومدم تو سرد خونه تمام صداهای دورو برمو برا خودم خفه کردم تنها گوشامو گذاشتم رو قلبت که بفهمم واقعا این دکترای احمق راست میگن ؟؟بخدا که مثه همیشه که سرم میذاشتم رو قلبت نفست تو گوشم پیچید اما همه گفتن که تو دیگه نیستی ..

بخدایی که تو رو برد تو آسمونا همون شب تا صبح بیدار بودم که از بیمارستان خبر بیارن بگن تو زنده ای

حتی لحظه آخری که خواستن بزارنت تو قبر باز سرم گذاشتم رو قلبت شاید زنده شدی •
و عمیق بوس پیشونیت کردم بازم باورم نمیشد که تو دیگه نیستی

وچقد تلخه اون لحظه ای که گفتم آخه چطور دلت میاد بابامو خاک کنی چطور دلت میاد رو بابام رفیقته خاک بریزی با چ نگاه تلخ و غم انگیزی رفیقت بهم نگاه کرد وسرش انداخت پایین😭

بخدا رسمش نبود اینقد زود تنهامون بزاری بری

تا کی باید بگم ی سال دیگه هم گذشت ؟

بابا کی روزی میرسه باز هم باهم تو اون دنیا کنار هم باشیم 😞😞😞 •
کاش این ی سال همش خواب باشم و تو واقعا باشی ...
Read more
. <span class="emoji emoji1f4d6"></span><span class="emoji emoji1f342"></span><span class="emoji emoji1f341"></span> <span class="emoji emoji1f342"></span> <span class="emoji emoji1f341"></span> 🕯<span class="emoji emoji2709"></span>️ #نامه_های_بلوغ <span class="emoji emoji2709"></span>️🕯 . <span class="emoji emoji1f4ee"></span>نامه‌ی اول . <span class="emoji emoji2712"></span>️بخش:8️⃣ . اگر تمامى آنچه را كه همه‌ى آدم‌ها ...
Media Removed
. 🕯️ #نامه_های_بلوغ ️🕯 . نامه‌ی اول . ️بخش:8️⃣ . اگر تمامى آنچه را كه همه‌ى آدم‌ها در طول تاريخ به‌دست آورده‌اند و اگر تمـامى ثـروت و قـدرت و رفـاه و لذّت تمامى آن‌ها را، تو به تنهايى صاحب شوى، بدان، اين همه از تو كوچكتر و بى‌ارزش‌تر است، كه تو يك لحظـه ات را براى آن فدا كنى. اين‌ها ... .
📖🍂🍁
🍂
🍁 🕯✉️ #نامه_های_بلوغ ✉️🕯
.
📮نامه‌ی اول
.
✒️بخش:8️⃣
.
اگر تمامى آنچه را كه همه‌ى آدم‌ها در طول تاريخ به‌دست آورده‌اند و اگر تمـامى ثـروت و قـدرت و رفـاه و لذّت تمامى آن‌ها را، تو به تنهايى صاحب شوى، بدان، اين همه از تو كوچكتر و بى‌ارزش‌تر است، كه تو يك لحظـه ات را براى آن فدا كنى. اين‌ها همه، براى تو و به‌خاطر تو بوده‌اند و سزاوار نيست كه تو عمر خـودت و وجـود خـودت را بـراى آن‌ها بگذارى؛ كه امام اولياء، على(ع) با تعبيرهاى گوناگون مى‌فرمود: به خدا، دنياى شما در نظر من، از آب بينى بز؛ از استخوان ليسيده در دست جذامى، از يك لنگه كفش پاره، بى‌ارزشتر است؛ «الاَّ اَنْ اُقيم حقّاً اَو أَدفَع باطلاً»مگر اینکه حقّى را به پا و يا باطلى را سرنگون سازم.
📩📋📩📋📩📋📩📋📩📋📩
«کتاب نامه های بلوغ»
استاد علی صفائی حائری؛ انتشارات لیله القدر
📩📋📩📋📩📋📩📋📩📋📩
.
#خط‌_امام‌_زمان 💌
Read more
. تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان ...
Media Removed
. تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از ... .
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانست
والله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیم
اندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابد
کهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیم
در باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیم
هر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیم
زو آتش تیزاب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاست
پرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
این‌ها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشته‌ست
کلی مراد حق تعالاست

#مولانا
Read more
. #پست_مشترک_بین_دوستداران_شهید_هادی . . بِسْمِ رَبٍّ مَوْلانا و حَبیبِ قُلوبنا مهدی (عج) گفته ...
Media Removed
. #پست_مشترک_بین_دوستداران_شهید_هادی . . بِسْمِ رَبٍّ مَوْلانا و حَبیبِ قُلوبنا مهدی (عج) گفته بودیم برایمان بنویسند. بنویسند از مردانی که نام آنها در کوه ها ، دشت ها، دریاها و پهنه های آسمان آبی این سرزمین پراکنده است. بنویسند از مردانی که ارتفاع ایمانشان به دست متبرک روح خدا ره رسم ... .
#پست_مشترک_بین_دوستداران_شهید_هادی .
.

بِسْمِ رَبٍّ مَوْلانا و حَبیبِ قُلوبنا مهدی (عج)

گفته بودیم برایمان بنویسند.
بنویسند از مردانی که نام آنها در کوه ها ، دشت ها، دریاها و پهنه های آسمان آبی این سرزمین پراکنده است.
بنویسند از مردانی که ارتفاع ایمانشان به دست متبرک روح خدا ره رسم شده است.
بنویسند از مردانی که پاره های آهن بودند.
و....
بنویسند از مردانی که وقتی به خاک افتادند بیش از هزار مرد بودند...
و آنها نوشتند داستان ۵ شبانه روز محاصره ی علی اکبر های بی کفن خمینی کبیر را... شهدایی که همگی از بین جوانان ۱۷ تا ۲۵ سال گلچین شدند!!!
شرح داستانی از رشادت ها و پهلوانی ها که از دوکوهه و جهاد اصغر شروع میشود و به کانال دوم یا همان کانال کمیل و جهاد اصغر ختم، که نمیشود ....(و چه سهل است جهادی که از بزرگ به کوچک میرسد!)
صبح روز ۲۲بهمن ماه بود که بعد از ۵ روز محاصره، تشنگی، خستگی، جراحت، رشادت و شهادت این #ابراهیم بود که به بچه ها گفت:
بچه ها غصه نخورید!
حالا که مردانه تصمیم گرفتید و ایستادید، اگر همه هم شهید شویم تنها نیستیم.
مطمئن باشید که #مادرمان حضرت زهرا (س) می آیند و به ما سر میزنند. «سلام ما بر این پاره های تن ملت که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز #مادرشان حضرت زهرا (س) نداشتند...»
امام روح ا...
.
#شهید_ابراهیم_هادی #ابراهیم_هادی
#سلام_بر_ابراهیم
#علمدار_کمیل
#عباس_خمینی #پست_مشترک
Read more
دگر بار نباشم دل شاد زین روزگار دگر بار نخندم از ته دل درین روزگار چه روزگاری است همه پی مال ظاهر دنیا ...
Media Removed
دگر بار نباشم دل شاد زین روزگار دگر بار نخندم از ته دل درین روزگار چه روزگاری است همه پی مال ظاهر دنیا فریفته است دل های ما همه روزگار پر شده است ز سیم و زر که گویی آدمیت شده است به دست ساز بشر که گفته است زین دنیا ماندنی است همه خوب و بد ز یکجا فنا شدنی است درین دنیا ملاک خوشبختی نیست دنیا شده است پر ... دگر بار نباشم دل شاد زین روزگار
دگر بار نخندم از ته دل درین روزگار
چه روزگاری است همه پی مال
ظاهر دنیا فریفته است دل های ما
همه روزگار پر شده است ز سیم و زر
که گویی آدمیت شده است به دست ساز بشر
که گفته است زین دنیا ماندنی است
همه خوب و بد ز یکجا فنا شدنی است
درین دنیا ملاک خوشبختی نیست
دنیا شده است پر از ظواهر ساختنی
قرارداد بود همه زندگانی آدمی
ای خدا هدف این بود از خلق آدمی؟
بنی آدم ز یکدگر دلخورند
همه حق را به آستانه خویش نهند
در این آسوده خیال باطل رهروان
شده است ز کاغذ پاره این میان
زندگانی آدمی چه باریک سرشت
که گویی گرین کاغذ نباشد نیست سرشت
خداوندا چرا دادی دانش به آدمی
که نابود کند همه چیز و هر کس ز بی همدمی
خدایا دادی قانون خود در کتاب
همه ز فراموشی سپرده اند تبصره ها
ز تفسیر کتابت همه نفع خود بگیرند و بس
که گویی ادامه سخن پارادوکسی بیش نبود
دلم باز کباب است زین گونه پندارها
که باز هم نبود زین نصیحت ها
همه ارزش گذارند خود را به مال ساختنی
کانگار نباشد احساس و دم سرشت آدمی
خدایا هدف از خلق عالم چه بود؟
خدایا هدف از خلق جهانیان چه بود؟
همه آدمی خلاصه است در یک کلام
بچسب مال دنیا را که فردا چه صلاح است
همه اطمینان خاطر باز از میان برفت
عجب قرنی است این قرن مالی که نرفت
گر داشتم مقامی زین میان سرشت
می نامیدمش زین دنیا مثال بهشت
چرا که نزولات مالی بسیار زر آگین است
که حتی جان و احساس آدمی فدایش شود
چه طنزی است این روزگار آدمی
همه صبح و شب بدنبال زر و سیم
همه سخنان هیچ و پوچ باشد
سرانجام آدمی همه کاغذ و بیهوده باشد
در اینجا ختام می دهم کلام بی منفعت را
باشد بقیه اش مانند بغض در گلوی دلم، ماندگار

از طرف
#SH.V

نظراتتون رو خوشحال میشم بشنوم.
#شیراز #تهران #شعر #احساس #روزگار #پست #جدید #خبر
Read more
بين نمـاز، وقت دعـا گـريه مي كني با هر بهانه در همه جا گريه مي كني در التهاب آهِ خـودت آب مي شوي مي سوزي ...
Media Removed
بين نمـاز، وقت دعـا گـريه مي كني با هر بهانه در همه جا گريه مي كني در التهاب آهِ خـودت آب مي شوي مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد اما به ياد كـرب و بلا گـريه مي كني اصلاً خود تو كـرب و بلاي مجسّمي وقتي براي خون خدا گريه مي كني آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود با ناله هاي وا ... بين نمـاز، وقت دعـا گـريه مي كني
با هر بهانه در همه جا گريه مي كني
در التهاب آهِ خـودت آب مي شوي
مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني
هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد
اما به ياد كـرب و بلا گـريه مي كني
اصلاً خود تو كـرب و بلاي مجسّمي
وقتي براي خون خدا گريه مي كني
آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود
با ناله هاي وا عطشـا گـريه مي كني
با ياد روزهاي اسارت چه مي كشي؟
هر شب بدون چون و چرا گريه مي كني
با ياد زلفِ خـونی سرهای نی سوار
هر صبح با نسيم صبا گريه مي كني
هم پاي نيزه ها همه جا گريه كرده اي
هم با تمام مرثيه ها گـريه مي كني
ديگر بس است، چشم ترت درد مي كند 
از بس كه غرق اشک عزا گريه مي كني
نــوكـــر نـوشـــت:
حـسین_جــان
گـرچه در آتشم و پا به زمین میكوبم
قصه ی كـرب و بلا بیشترم میسوزد
هر كه این قصه شنیده است ولی من دیدم
خون دل خوردم و شب تا به سحر نالیدم
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... شهادت
جانسوز نهال گلشن دین، نور دیده ى زهرا سلام الله عليها، شاهدِ كوچکِ كربلا امام محمد باقر(ع) تسلیت باد.
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_مسعود_عسگری
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more
لطفاً متن زير را چند بار دقيق بخوانيد و دركش كنيد <span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span><span class="emoji emoji1f339"></span> مگر مي شود باور كرد كه خدايي كه مي شناسيم و ...
Media Removed
لطفاً متن زير را چند بار دقيق بخوانيد و دركش كنيد مگر مي شود باور كرد كه خدايي كه مي شناسيم و بايد بي نهايت باشد تا خداي ما باشد و غير از اين باشد، نميشود، جايي يا ذره اي و يا زماني باشد كه او نباشد!؟ ... خداوند بي نهايت ما (=الله اكبر)، در واقع خود، تشكيل دهنده ي همه چيز است. خودش ابتدايي ترين ... لطفاً متن زير را چند بار دقيق بخوانيد و دركش كنيد
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
مگر مي شود باور كرد كه خدايي كه مي شناسيم و بايد بي نهايت باشد تا خداي ما باشد و غير از اين باشد، نميشود، جايي يا ذره اي و يا زماني باشد كه او نباشد!؟
...
خداوند بي نهايت ما (=الله اكبر)، در واقع خود، تشكيل دهنده ي همه چيز است.
خودش ابتدايي ترين و كوچكترين ذرات است تا برسيم به آن چيزهايي كه ميبينيم و نمي توانيم ببينيم.
يعني همه ي ماها، درون خداوند بزرگ هستيم
و شكل گرفته توسط خود او هستيم.
اين شكل و اشكال و قوانين هم، با خود اوست كه برپا است.
پس هيچ چيزي حركتي نمي تواند بكند،
مگر با او، مگر با نيروي او، مگر با خواست او.
همه چيز و همه كس و همه جا.
متوجه اين نكته باش و در موردش خوب فكر كن.
البته خداوند شعورشان را
در قالب اندازه ها و قوانين،
براي شكل دادن و خلق هر چيزي، به جريان انداخته اند.
قد جعل الله لكل شيئٍ قدراً
...
اين بدان معناست كه خارج از قوانين الهي
نمي توانيم حركتي داشته باشيم
...
پاره اي از قوانين را كشف كرده ايم
و بسياري را نمي دانيم
...
قوانين الهي، انواع دارند
قوانين طبيعي كه ما در علوم طبيعي
مثل فيزيك و شيمي و غيره جمع آوري كرده ايم
...
و قوانين معنوي كه خود خداوند
از طريق اديان به انسان ها تلقين فرموده اند
...
قانون جاذبه، با معادلات الهىِ خودش
و ضرايب خودش، اجسام را كنترل ميكند
...
قانون شكرگزاري، جهت افزايش مواهب انسان هم
با معادلات و ضرايب خودش كار ميكند
...
قانون عبادت خداوند، جهت رشد و افزايش وجود انسان هم با معادلات و ضرايب خودش كار ميكند
...
قوانين دست نمي خورند،
مگر اينكه در عبادت، دعا كني
و از خدا بخواهي و خداوند هم با قوانين ديگرِ خود،
برايت در صورت صلاحيت و ظرفيت،
به انجام مي رسانند
...
قانون تلاش، مي گويد كه بايد حركت و عمل كني
تا با قوانين الهي بتواني درگير شوي و استفاده ببري
...
اين ها همه با هم بايد باشند و كار كنند
يكي را كمرنگ كني، راه را به خطا رفته اي
...
جستن دانش هاي طبيعي،
دانش هاي معنوي
و تلاش و كوشش براي به كارگيري آنها،
همه و همه با هم كاربرد دارند
...
در نهايت، همه ي اينها،
در قالب خداوند بزرگ و زنده و حاضر و ناظر
قرار دارند و كنترل مي شوند و معنا مي يابند
...
کپی حلال❗️
...
#خدا #قرآن #كتاب آسماني #پيغمبر #حضرت محمد #وحي #جبرييل #معنوي #معنويت #عرفان #خالق #آفريدگار #بنده #بندگي # طغيان #ايمان #كفر #دين #اسلام #مسلمان #تفكر #افكارت #تفكر مثبت #تفكر سازنده #تفكر توان بخش #تفكر منفي #تفكر مخرب #تفكر توانفرسا
Read more
#صدای_خاص دستبندم پاره شد همه مهره‌های سبزرنگش افتاد روی زمین و اون صدایی که همیشه دوست داشتمو ایجاد کرد اول فکر کردم که خرابکاری کردم و الان باید بترسم پس بهتره زود جلوی ریختنش رو بگیرم اما زود بخودم گفتم دیگه بچه نیستی نترس لبخندی زدمو بقیه مهره‌ها رو هم ریختم روی زمین خیلللللی ... #صدای_خاص
دستبندم پاره شد
همه مهره‌های سبزرنگش افتاد روی زمین و اون صدایی که همیشه دوست داشتمو ایجاد کرد
اول فکر کردم که خرابکاری کردم
و الان باید بترسم
پس بهتره زود جلوی ریختنش رو بگیرم
اما
زود بخودم گفتم
دیگه بچه نیستی
نترس
لبخندی زدمو
بقیه مهره‌ها رو هم ریختم روی زمین😍
خیلللللی خوووووب بود
تق تق تق میخوردن به زمین و دوباره میپریدن بالا
یاد مادربزرگم افتادم
هروقت میخواست نخ تسبیحش رو عوض کنه
پلک نمیزدم تا دونه‌های تسبیحش بریزن روی زمین
میدونست خوشم میاد
اینکارو میکرد
اما حالا فکرمیکنم حتما خودشم لذت میبرده
چون باهم غش غش میخندیدیمو
دنبال دونه‌هایی که غل میخوردن شیرجه میزدیم
💕🌸
بعضی صداها یه لذتی باخودشون میارن
که به تمیز کردنِ بعدش می‌ارزه
بخاطرهمین مهره‌های دیگه‌ای هم که داشتم، برداشتم تا یه عااالمه بشن و فیلمشو بگیرم بذارم اینجا باهم ببینیمو بشنویمو حالشو ببریم 😉
امیدوارم دوست داشته باشید.
میخوام یه سری صداهای دیگه هم فیلم بگیرم
اگر شماهم پیشنهادی دارید بگید تا اون صدایی که دوست دارید رو اگه امکانش باشه فیلمشو بگیرم
🌸💕🌸
#ازلحظه #لذت_ببریم
#دلنوشته 🖋ناهیدمحبی🎥
#nahidmohebi
#خاطرات #کودکی
#خاطرات_خوب و #شیرین
#لحظه_های_ناب
#صدا #آهنگ #صدای_احساس
#هنر #زندگی_درلحظه
#یادش_بخیر #یادبادآن_روزگاران_یادباد
#fun #سرگرمی 😉
#حس_خوب #هنرمند
#هنر #art
Read more
روزای روشن خداحافظ سرزمین من خداحافظ روزای خوبت بگو کجا رفت تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت انگار که اینجا هیچکی زنده نیست گریه فراوون، اهل خنده نیست گونه ها خیسه، دلها پاییزه باران قحطی از ابرا می ریزه همه با هم قهر، همه از هم دور روزا مثل شب، شبا سوت و کور روزای روشن خداحافظ همه عزادار، سر ... روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون، اهل خنده نیست
گونه ها خیسه، دلها پاییزه
باران قحطی از ابرا می ریزه
همه با هم قهر، همه از هم دور
روزا مثل شب، شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ
همه عزادار، سر به گریبون
مردا سر دار، زنا تو زندون
نه تو آسمون، نه رو زمینیم
انگار که خوابیم، کابوس می بینیم
نوبت می گیریم، اینجا بی هدف
واسه مردن هم، باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور می گذرند
هر جا که می خوان ما رو می برند
روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ
آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم، گریه ببینیم
ای زن تنها، مرد آواره
وطن دل توست، شده صد پاره
پاشو کاری کن، فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
همه غزادار، سر به گریبون
مردا سر دار، زنا تو زندون
پاشو کاری کن، فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
#هایده #روزای_روشن #آخه_تا_به_کی_آروم_بشینیم #پاشو_کاری_کن
#اعتراضات #اعتراضات_سراسری
#تظاهرات #تظاهرات_سراسری
#من_ایرانم_من_ایران #من_ایرانم
#من_عصبانی_هستم #عصبانی_هستم
Read more
 #grattis #sverige . مى نويسين، . خوش به حالت!! خوش به حالتون! خوش .... . مى پرسم، چرا؟ جوابى ...
Media Removed
#grattis #sverige . مى نويسين، . خوش به حالت!! خوش به حالتون! خوش .... . مى پرسم، چرا؟ جوابى كه اغلب از شما مى گيرم، چون ايران نيستى!! . دلم از خوندن اين جوابها مى گيره! غمگين مى شم! اى كاش انقدر غصه و نگرانى نداشتين كه اين را بهم بگين! خوش به حالم كه توى كشورم نيستم!!!!!. . بر مى گردم ... #grattis #sverige .

مى نويسين،
.
خوش به حالت!!
خوش به حالتون!
خوش ....
.
مى پرسم، چرا؟
جوابى كه اغلب از شما مى گيرم، چون ايران نيستى!!
.
دلم از خوندن اين جوابها مى گيره!
غمگين مى شم!
اى كاش انقدر غصه و نگرانى نداشتين كه اين را بهم بگين!

خوش به حالم كه توى كشورم نيستم!!!!!. . 😔😔😔 بر مى گردم به سى و أندى قبل،
وقتى مى خواستيم به سوئد بيايم، هنوز كلاس اخر دبيرستان بودم، تازه زايمان كرده بودم و امتحان هاى نهايى ام باقى مونده بود!
هنوز غم و اندوهى را كه براى ترك خانواده و كشورم را داشتم فراموش نمى كنم!
يادمه حتى تو خيابون اشكهام بند نمى اومد و مجبور بودم سرم را انقدر پايين بگيرم تا كسى متوجه حال من نشه!

يادمه چطور روزهاى اخر توى بغل مادرم مى خوابيدم و غم دورى ازش قلبم را پاره پاره مى كرد!

يادمه چه دردى كشيدم روزى كه از فرودگاه مهراباد براى اخرين بار برگشتم و صورت بغض الود مادر و پدرم را ديدم!

يادمه هر دفعه كه به ايران زنگ مى زدم و همه دور هم بودند چقدر دلم مى گرفت و غربت گلوم را فشار مى داد.

چقدر پشت پنجره به كوچه خيره مى شدم كه پستچى بياد و نامه اى برام داشته باشه!.
.
سالها گذشته و خيلى چيزها تغيير كرده،!
قلب من هم اروم تر شده، اينجا خونه ام شده و ريشه گرفته ام.
.ولى هموز هم بعضى دلتنگى ها هست و هميشه خواهد بود!
.

براى همه مردمم، ارامش، اسايش، رفاه و سلامتى از خدا مى خوام
كه هيچوقت رفتن از كشورشون را ارزو نداشته باشند!
Read more
. اصولا این حس نوع دوستی در تمام موجودات وجود دارد. در همه حیوانات نیز دیده می‌شود البته به جز جنین ...
Media Removed
. اصولا این حس نوع دوستی در تمام موجودات وجود دارد. در همه حیوانات نیز دیده می‌شود البته به جز جنین کوسه؛ آن هم چون در رحم مادرشان تاریک است و چشم چشم را نمی‌بیند. پس نمی‌فهمد مشغول تیکه پاره کردن برادر یا خواهر خود است. و وقتی آن را خورد و گفت به به چه لذیذ بود، نمی‌داند دارد نوعی از خودستایی را بروز می‌دهد. گیاهان ... .
اصولا این حس نوع دوستی در تمام موجودات وجود دارد. در همه حیوانات نیز دیده می‌شود البته به جز جنین کوسه؛ آن هم چون در رحم مادرشان تاریک است و چشم چشم را نمی‌بیند. پس نمی‌فهمد مشغول تیکه پاره کردن برادر یا خواهر خود است. و وقتی آن را خورد و گفت به به چه لذیذ بود، نمی‌داند دارد نوعی از خودستایی را بروز می‌دهد.

گیاهان نیز همین‌طورند. تا به حال مشاهده نشده وقتی یک درخت دارد رشد می‌کند، یک لگد به درخت بغلی بزند بلکه خیلی هم بامرام عمل می‌کند؛ دست پیچکی را می‌گیرد و می‌گوید کجا میری کوچولو برسونمت... کلا خیلی موجودات لطیفی هستند. حالا اگر چهار تا گیاه گوشتخوار میان‌شان هست، بدانید چهارتا بندپا ارزش این حرف‌ها را ندارد.

از حوزه طبیعت که خارج شویم و به حوزه تخیل برویم نیز همین‌طور است. شونصد تا فیلم درمورد زامبی‌ها ساخته شده اما چه موقع یک زامبی، زامبی دیگر را خورده... در اوج گشنگی هم باشند نگاه چپ به هم نمی‌کنند. با یک صدای عجیب که انگار دوبلور همه‌شان در همه فیلم‌ها یک نفر است، از هم می‌پرسند امروز ناهار «کی» داریم؟ بعد با پای پیاده و بدون استفاده از سوخت فسیلی در کوچه و خیابان راه می‌افتند. خدا هم روزی‌رسان است و همیشه چهار تا ماجراجو مرض خورده شدن دارند.

ما انسان‌ها هم همین‌طور هستیم. شاید فکر کنید بعضی‌ها از صبح که بیدار می‌شوند از خود می‌پرسند امروز سود در کدام بدبختی مردم است؟ یا شاید فکر کنید آدم‌خوارهایی وجود دارند که تصور می‌کنند هر که کارش لنگ‌تر، گوشتش خوشمزه‌تر! اما باز زود قضاوت کردید... این‌ها همه اقتضای باقی نگه داشتن نسل بشر است.
Read more
... سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت! میرحسین موسوی کاندیدای ریاست جمهوری شد . شعار مردم : دولت سیب زمینی ...
Media Removed
... سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت! میرحسین موسوی کاندیدای ریاست جمهوری شد . شعار مردم : دولت سیب زمینی نمی خوایم نمیخوایم ! برای رسیدن به سن رای دادن فقط سه ماه کم داشتم . محمود احمدی نژاد برای یک دوره چهار ساله دیگر رییس جمهور شد... جلوی همه گفت : آخر کلاس بایست کارت دارم ، می خواست بگوید : چه خبرت است ... ...
سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت! میرحسین موسوی کاندیدای ریاست جمهوری شد . شعار مردم : دولت سیب زمینی نمی خوایم نمیخوایم ! برای رسیدن به سن رای دادن فقط سه ماه کم داشتم . محمود احمدی نژاد برای یک دوره چهار ساله دیگر رییس جمهور شد...
جلوی همه گفت : آخر کلاس بایست کارت دارم ، می خواست بگوید : چه خبرت است دانشجو!افسار پاره کرده ای ؟ در گروه خبرت هست که جلوی بیشتر اساتید قد علم کرده ای!می توانی ادامه بدهی ولی گله نکن اگر بایکوتت کردند : گفتم : استاد من فقط حرف زدم، فقط حرف! استاد کلمه حرف را هجی نکرد.حراست جلوی در جلومان را گرفت:آقای محترم دانشگاه جای انداختن این زلم زیمبوها نیست! با خانوم گرفتند؛ با تون بالای صدا : کارت دانشجویی؟داشتیم؛ گفتیم : نداریم . گفتند : پس تکرار نشه! ما تکرار کردیم ؛دختر ترسید ، گفتم: نترس! یکی گفت: کمتر با این جماعت بپر داستان میشه برات!بیشتر پریدم.پشت سرم حرف زیاد شد. پسر، مثل سید حسن طلبه فیلم زیر نور ماه ترک بود؛ شاخ علوم سیاسی! شب ها نشستیم و بحث کردیم.قانعم نکرد که احمدی نژاد سالم و با رای بالای مردم انتخاب شده بود .

سال هزار و سیصد و نود و دو
حسن روحانی کاندیدای ریاست جمهوری شد . شعار مردم : آزادی اندیشه بی روحانی نمیشه!
گفتند : رای بده!جلیلی خطرناک است! رای دادم . یازده ترم گذشته بود.سرکوفت زدند: بیا این هم تاوان کارت ! مدرک را پست کردند. بردم گذاشتمش در کوزه ،تصویرش هست.
سال هزار و سیصد و نود و شش (من با کسی بحثی ندارم )
پ. ن : فرزندم ! سیاست را بسپار به اهلش
روز دانشجو مبارک 😊

#سیاسی_کاری
#سیاسیون
#سیاسی_بازی
#دانشجوی_معترض
#دانشجوی_سیاسی
#روز_دانشجو
#سیاست_یعنی
Read more
هميشه فوتبال بدونِ "بال" هايش، "فوت" مى شود، شبيه معجزه "پرواز" با كفش هاىِ پاره: و روزى خواهد رسيد ...
Media Removed
هميشه فوتبال بدونِ "بال" هايش، "فوت" مى شود، شبيه معجزه "پرواز" با كفش هاىِ پاره: و روزى خواهد رسيد كه فوتبال بايد شكل هاىِ پنهانش را افشا كند، كه شباهتش را با همه سياست ها، دردها، باورها و زخم هايمان فرياد بزند، و هنوز زمين هاىِ خاكى و توپ هاىِ پلاستيكى "دولايه" را از ياد نبرده ايم، فصل كودكانه هايمان ... هميشه فوتبال بدونِ "بال" هايش، "فوت" مى شود، شبيه معجزه "پرواز" با كفش هاىِ پاره: و روزى خواهد رسيد كه فوتبال بايد شكل هاىِ پنهانش را افشا كند، كه شباهتش را با همه سياست ها، دردها، باورها و زخم هايمان فرياد بزند، و هنوز زمين هاىِ خاكى و توپ هاىِ پلاستيكى "دولايه" را از ياد نبرده ايم، فصل كودكانه هايمان و گل گوچك هاىِ كوچه كاهگلى با دروازه هاىِ خسته، و گالِش هاىِ پلاستيكى و كفش هاىِ ميخى، روياىِ هر انسانى در نهايت، چيزى شبيه يك "زمين سبزِ فوتبال" است، ارضِ موعودِ و صحنه نمايش ابدى، گُل زدن، گُل خوردن و گل كاشتن، و حقيقت كه شبيه داستان فوتبال است، انتظار براىِ سوتِِ پايان و بيرون رفتن از شك و ترديدها و پيش بينى ها، اما همه عمر را دويده ايم و زيرِ پاهايمان "علف" سبز شده است، جايى براى بيرون رفتن از ترديدها وجود ندارد و جهان شبيه يك بازى بدون سوت و داور است، انتظار براىِ "دميده شدن در صورِ اسرافيل" و پژواكِ سوتِ داور، و پشتِ چهره بازى فوتبال، جديت محض و زخم هاى كهن پنهان شده است، فوتبال نقابى بر فانتزى بنيادين انسان است، آرزوىِ شبيه سازى يك جهانِ سرشار از ناظر و قانون، تركيبى از دعا، نيايش، سياست، جادو، اروتيسيزم، ونداليسم، اعتراض، شادى، ترانه و ترديد. فوتبال همان شبح زدگى و پرى خوانى انسان متمدن است، اعتقاد دوباره در متن بى باورى، جن گيرى و تصرف نوين، ديدار با تجربه مسيحايى، شكوفه تازه موعودباورى و بدوى ترين شكل "انسان مومن به لحظه"، و تنها از پس اين اشك ها، لبخندها، رقص ها، ماتم ها، فريادها و سكوت ها، تنِ بى تن پوشِ انسان باقى مى ماند، پوستى از مخملِ صبح و كفش هاىِ پاره از تاول، زمينى براى دويدن و دروازه اى براى پريدن، تجربه همزمان قرار گرفتن در مقام بازيگر و مخاطب، دو نيم شدن مستمر و انقسام جاودانى انسان، توپِ توتم وار و دست هاىِ ممنوع از دست زدن به "تابو" ها، هندها، دريبل ها، لايى ها، شوت ها، دفاع، هاف بك، حمله، كرنر، آفسايد و پنالتى در وقت اضافه، و ما كه در "تماشاگرنما ترين شكل ممكن" به فوتبال عشق ورزيديم، عشقى كه متفاوت از علاقه به معشوق، زندگى، پول يا هنر بود، عشقى غيرانسانى، شلوغ، بى رحم، يكباره و نابهنگام. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
#یا_ابا_عبدالله با احتیاط لاله ی مارا پیاده کن عباس جان،سه ساله ی مارا پیاده کن بااحتیاط بار حرم را زمین گذار زانو بزن وقار حرم را زمین گذار بااحتیاط تا که نیفتد ستاره ای می ترسم آنکه گیرکند گوشواره ای چشم مخدرات به سمت نگاه تو دوشیزگان محترمه در پناه تو با حوریان رفته به زیر نقابها یک لحظه ... #یا_ابا_عبدالله
با احتیاط لاله ی مارا پیاده کن
عباس جان،سه ساله ی مارا پیاده کن
بااحتیاط بار حرم را زمین گذار
زانو بزن وقار حرم را زمین گذار
بااحتیاط تا که نیفتد ستاره ای
می ترسم آنکه گیرکند گوشواره ای
چشم مخدرات به سمت نگاه تو
دوشیزگان محترمه در پناه تو
با حوریان رفته به زیر نقابها
یک لحظه روبرو نشدند آفتابها
این حوریان عزیز خدایند وبس،همین
این دختران کنیز خدایند وبس،همین
این دخترعلی ست که بالش شکستنی است
ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است
ازاین به بعد ماه حرم آفتاب باش
عباس جان مراقب این باحجاب باش
این دختران من که بیابان ندیده اند
درعمر خویش خار مغیلان ندیده اند
یک لحظه هم زخیمه ی طفلان جدا نشو
جان رباب از دم گهواره پانشو
توهستی و اهالی این خیمه راحتند
در زیر سایه ات همه دراستراحتند
تو هستی و به روز محرم شب نمی شود
چشم کسی به قامت زینب نمی رسد
یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند
احساس می کنم که جوابم نمی دهند
با آب آب گفتنم آبم نمی دهند
اول مرا به نیزه ای ازحال می برند
بعداً کشان کشان لب گودال می برند
اینجا مکان نیزه به پهلو کشیدن است
ازخیمه ها دویدن و گیسو کشیدن است
راضی ام ورضایت یزدانم آرزوست
از سنگ ها شکستن دندانم آرزوست
من راضیم به پای خدا دست و پا زنم
باید به روی نی سر من نیز رو شود
تاکه مقام خواهر من نیز رو شود
جام بلا به دست گرفتیم مادوتا
این جام را الست گرفتیم ما دوتا
می خواستیم عبد شدن رانشان دهیم
پیغمبر وعلی وحسن را نشان دهیم
ازآن همه به خواهر من ماتمش رسید
واردشدن به مجلس نامحرمش رسید
بااحتیاط لاله ی مارا سوار کن
زینب بیا سه ساله ی مارا سوار کن
بااحتیاط خسته شدن این ستاره ها
این گوش پاره ها سرگوشواره ها

#السلام_علیک_یا_اباعبدالله_الحسین_ع_
#السلام_علی_الحسین_و_علی_علی_ابن_الحسین_و_علی_اولاد_الحسین_و_علی_اصحاب_الحسین_و_علی_أخیک_المظلوم_ابالفضل_العباس
#ماه_محرم
#سلام_بر_محرم
#لبیک_یا_حسین
#یا_حسین
#حسین
#محرم
#کل_یوم_عاشورا_و_کل_أرض_کربلا
#عاشورا
#کربلاء
#کربلا
Read more
از اینکه یه اردیبهشتی خوشگل و شیطونم و عضوی از گروه آتش پاره ها هستم به خودم میبالم...... وخدا رو بابت ...
Media Removed
از اینکه یه اردیبهشتی خوشگل و شیطونم و عضوی از گروه آتش پاره ها هستم به خودم میبالم...... وخدا رو بابت همه ,شبها,هفته ها,روزها ,لحظه ها, ساعت ها,دقیقه ها, ثانیه های تلخ و شیرین این اردیبهشتش,شکر میکنم ..... خدایا شکر..... از اینکه یه اردیبهشتی خوشگل و شیطونم و عضوی از گروه آتش پاره ها هستم به خودم میبالم......
وخدا رو بابت همه ,شبها,هفته ها,روزها ,لحظه ها, ساعت ها,دقیقه ها, ثانیه های تلخ و شیرین این اردیبهشتش,شکر میکنم .....
خدایا شکر.....
افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در ...
Media Removed
افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در مدرسه شهيد "شريعتى فرد" شهرستان گرگان در خرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و دو خورشيدى نكته هاى عكس را بيابيد قصد داشتم بنويسم از اين عكس خيلي وقته قول دادم به صاحبش، اما نوشته جور نميشه، اذيت ميشوم ... افسانه بود يا حقيقت، عكسِ يادگارى با معلم مدرسه "خانم نجاتى" به مناسبت تمام شدن امتحانات آخر سال در مدرسه شهيد "شريعتى فرد" شهرستان گرگان در خرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و دو خورشيدى
نكته هاى عكس را بيابيد
قصد داشتم بنويسم از اين عكس

خيلي وقته قول دادم به صاحبش، اما نوشته جور نميشه، اذيت ميشوم و يك دفعه به ياد آخر سال ها، دلتنگى و شوق همزمان، پاره كردن كتاب هاى درسى، نفرت و عشق از مدرسه و معلم ها و همه "شاخ" هاى رايج آن روزها در لحظه عكس مى شوم و يادگارها جلوى چشمم زنده مى شود

اى كاش به يك عكس شاخدار توى همون روزها برگردم، كاش نصفه و نيمه گوشه يه عكس ظاهر شم و توى قاب دوربين سرك بكشم، كاش قدم از همه بچه هاى همكلاسي كوتاه تر باشه، كاش خنده هام بد بيفته، كاش خجالت از تصوير بيرونم كنه، كاش كمربندم هيچ وقت سر جاش درست بسته نشه، جلو زانوهام پاره باشه،
شما هم بگيد از اون گوشه ها و حال و هوايى كه با اين عكس رفتيد توش،
دارم مى نويسم، شما هم بنويسيد

اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
«کارتن خواب ها» حالا آن سوی اين همه پنجره شومينه‌ها روشن است رخت‌خواب‌ها گرم سفره‌ها لبريز ...
Media Removed
«کارتن خواب ها» حالا آن سوی اين همه پنجره شومينه‌ها روشن است رخت‌خواب‌ها گرم سفره‌ها لبريز دست‌ها پُر دل‌ها خوش وُ دنيا، دنياست برای خودش. پس وقتِ تقسيمِ جيره‌ی جهان من کجا بودم که جز اين کارتون خيس و اين زمستانِ زمهرير چيزی نصيب‌ام نشد؟ مُقوا خيس، خيابان خيس تخته‌ها، کبريت، ... «کارتن خواب ها»

حالا آن سوی اين همه پنجره
شومينه‌ها روشن است
رخت‌خواب‌ها گرم
سفره‌ها لبريز
دست‌ها پُر
دل‌ها خوش وُ
دنيا، دنياست برای خودش.

پس وقتِ تقسيمِ جيره‌ی جهان
من کجا بودم
که جز اين کارتون خيس و
اين زمستانِ زمهرير
چيزی نصيب‌ام نشد؟
مُقوا خيس، خيابان خيس
تخته‌ها، کبريت، حَلَبی
چشم‌ها و چه کنم‌ها ... خيس!
خواب و خيالِ شما چطور؟

حالا خيلی‌ها پُشتِ پنجره ايستاده
با پياله‌ی گرمِ چای‌شان در دست
سرگرمِ تماشایِ برف‌اند
سرگرمِ فعلِ ماضی حرف‌اند
و هی از سنگسارِ عدالت وُ
احتمالِ آزادیِ آدمی سخن می‌گويند.

من سردم است بی‌انصاف
من گرسنه‌ام بی‌انصاف
من بی‌پناهم بی‌انصاف
پس وقتِ تقسيمِ جيره‌ی جهان
من کجا بودم
که هيچ کُنجِ دِنجی از اين همه خانه
قسمتِ بی‌قرارِ من نشد؟
پس اين حشرات کجا می‌خوابند
که فردا صبح
باز آفتاب را خواهند ديد!؟
هی زمستانِ ذليل‌کُش، بی‌انصاف!
نگاه کن
آن سوی پُل
کليددارِ صندوق صدقات
با کاميونِ سنگينِ ثروت‌اش می‌گذرد
من دارم می‌ميرم ...! چراغ‌های لابیِ هتل روشن است هنوز
صدای استکان، يخ، الکل و آواز می‌آيد
آن سوی ديوارها
صدای نوش نوشِ رويای زندگی‌ست
اين سوی ديوارها
وداعِ منجمدِ من است
هم از دنيای دشواری
که هرگز رنگِ عدالت را نديده است.
به من بگو
حشرات کجا می‌خوابند
که باز فردا صبح
آفتاب را خواهند ديد؟
حقوق بشر، باد، رفراندوم
نفت، چپاول، مرگ
دمکراسی، خواب، خاورميانه
تنهايی، ترس، تروريسم ... دريغا کلماتِ عليل!
اين همه بی‌دليل
در دهانِ ياوه چه می‌گوييد؟
من سردم است
من گرسنه‌ام
من بی‌پناهم
فاصله‌ی من
تا گَرم‌خانه‌ی خوبانِ شما
فقط يک ديوار شيشه‌يی‌ست،
ای کاش
پاره آجری نزديکِ دستم بود،
هُرمِ نَفَس‌هايم ياری نمی‌کنند
دی‌ماه آمده
سرانگشتانِ بی‌جانم را جويده است
سرما آتش گرفته،
دارد گَرمَم می‌شود
مرگ برايم پتو آورده است
ديگر در گور نخواهم لرزيد.
. #سیدعلی_صالحی
#اعتیاد_کارتن_خوابی_فقر
مرگ و میر کارتن خواب ها با سرمای زمستان با اینکه خبر تازه ای نیست اما اتفاقی است که تلخی اش کمرنگ نمی شود.
.
وقتی در جامعه‌ای ارزش زن به زیبایی و ارزش مرد به دارای او باشد نباید وقت خودتان را برای پیدا کردن اندیشه و انسانیت در آنجا هدر دهید.

#برتراتد_راسل
Read more
اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. ...
Media Removed
اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها ... اعتماد به خدا........!!!!!آیا ما هم اینگونه ایم!؟ کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.  کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شدهست که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟- نجاتم بده خدای من!- آیا به من ایمان داری؟- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود که فقط دو متر از زمین فاصله داشت!!! امیدوارم ما فقط با زبان به خداوند إعتماد نداشته باشیم!
************************
Read more
<span class="emoji emoji1f4d5"></span> لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me) <span class="emoji emoji1f4d3"></span> #شرمن_الکسی (Sherman Alexie) <span class="emoji emoji1f4d5"></span> ...
Media Removed
لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me) #شرمن_الکسی (Sherman Alexie) #نشر_نون @klidar کلبه‌کتاب‌کلیدر/ #سعیده_تیموری: شرمن الکسی، نویسنده، شاعر و فیلم‌ساز آمریکایی هست. ما ایرانی‌ها یا بهتره بگم همه دنیا با کتاب معروفش « #خاطرات_صد در صد واقعی یک سرخپوست ... 📕 لازم نیست بگویی دوستت دارم (You Don't Have to Say You Love Me)
📓 #شرمن_الکسی (Sherman Alexie)
📕 #نشر_نون
📚@klidar

کلبه‌کتاب‌کلیدر/ #سعیده_تیموری:
شرمن الکسی، نویسنده، شاعر و فیلم‌ساز آمریکایی هست. ما ایرانی‌ها یا بهتره بگم همه دنیا با کتاب معروفش « #خاطرات_صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت می‌شناسیمش. البته آقای الکسی داستان‌ها کوتاه و رمان‌های درخشان دیگه‌ای هم دارن. پشت جلد کتاب هم آمده "مجله #نیویورکر او را به‌عنوان یکی از بیست نویسنده مستعد قرن بیست و یکم معرفی کرده است." «لازم نیست بگویی دوستت دارم» زندگی‌نامه خود نویسنده‌ست. یه کتاب عجیب. درست موقعی که می‌خندی به خاطرات نویسنده، همون لحظه شروع می‌کنه از ظلمی که به سرخپوست‌ها شده می‌گه. یه کتاب که گریه و خنده با هم داره. تو طول خوندن کتاب به این فکر کردم چقدر خوبه امروزه این عقاید نژادپرستانه‌ی مزخرف حذف که نه، حداقل خیلی کم شدن و به شدت گذشته نیست.

نکته‌ای از کتاب که برام خیلی جالب و جذاب بود صداقت شرمن الکسی توی نوشتن خاطرات زندگیش بود. با خودم فکر کردم اگه منم محبوبیت الان این نویسنده رو داشتم، موقع نوشتن خاطراتم بدون سانسور از همه چی می‌گفتم؟ (البته نکته‌ای که هست ما ارشاد جان رو داریم زحمت سانسور رو می‌کشن و الکسی‌شون اینا ندارن!) نه منظورم این سانسور نیست. مثلا آقای الکسی بدون واهمه‌ای نوشته که پدرش دائما مست یا به‌قول خودش سگ‌مست بوده، یا مادرش تا لحظه مرگ دست از دروغ گفتن برنمی‌داشته و... یکی از حقه‌های کتاب‌ها اینه که تا یه کتاب رو تموم می‌کنی، خوندن یه کتاب دیگه می‌افته گردنت. دیگه جدا قصد خوندن «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» رو دارم. و از همین تریبون به همه اون‌هایی که به من پیشنهاد می‌کردین بخونمش میگم که موفق شدین.

اون عکس کوچک روی جلد هم عکس کودکی جناب الکسی در کنار مادرشه. تو یکی از خاطراتش یکی از دوست‌دخترهای شرمن بهش گفته بود که مامانش شبیه «ژاژا گابور» مدل و بازیگر مجارستانیه که البته عکس رو که می‌بینم، خیلی هم بیراه نگفته! 🔻 #چند_سطر_کتاب

معلم برای اینکه ما بچه سرخ‌پوست‌ها را به نظم بیاورد، ما را هل می‌داد و نیشگون می‌گرفت. آن‌قدر در گوش‌هایمان فریاد می‌کشید تا گوش‌هایمان زنگ می‌زد. راهبه‌ای بازنشسته و سفیدپوستی موسرخ بود. ما را گناهکاران صدا می‌زد و دست از توهین و تحقیرمان برنمی‌داشت.
بدتر از آن، ما را دست به سینه جلو‌ی کلاس ردیف می‌کرد و مجبورمان می‌کرد که در دستمان کتابی نگه داریم. به‌ یاد نمی
Read more
. دیروز۳۱شهریور بود، برای #اول_مهر نوشتم. امروز اول مهر است، برای #سی‌ویک‌شهریور می‌نویسم ... ...
Media Removed
. دیروز۳۱شهریور بود، برای #اول_مهر نوشتم. امروز اول مهر است، برای #سی‌ویک‌شهریور می‌نویسم ... روز شروع جنگی که به نفع هیچ کسی تمام نشد. به نفع هیچ کشوری ... فقط تمام شد ... و مردم دو کشور ماندند و ویرانی‌های‌ش ... . الحمدلله که شروع کننده جنگ، #صدام‌لعنت‌الله‌علیه به دیار درک واصل شده. ولی ... .
دیروز۳۱شهریور بود، برای #اول_مهر نوشتم. امروز اول مهر است، برای #سی‌ویک‌شهریور می‌نویسم ... روز شروع جنگی که به نفع هیچ کسی تمام نشد. به نفع هیچ کشوری ... فقط تمام شد ... و مردم دو کشور ماندند و ویرانی‌های‌ش ...
.
الحمدلله که شروع کننده جنگ، #صدام‌لعنت‌الله‌علیه به دیار درک واصل شده. ولی از جنگ برای مردم #عراق #چنددستگی، #ازهم‌پاشیدگی و خدایی‌نکرده شاید گسست پاره‌هایی از خاک‌شان ( #کردستان ) را (در کنار فاکتورهای دیگر) آورد.
برای ایران هم هزارها #شهید و #جانباز و #خاطرات_ویرانگر_اسارت ... #آزادگان و #شهدایی که نبودند ولی فرزندان‌شان بودند و بدون #پدر و گاه #مادر بزرگ شدند ... اینکه آنها چه کشیدند، اینکه آنها به کجا رسیدند و با چه شرایطی، اینکه بر سر خانواده‌های #رزمندگان طی سال‌های #جنگ چه آمد، بچه‌هایی که دنیا آمدند و معلوم نبود که پدرهای‌شان برمی‌گردند یا نه، مادران جوانی که فرزندی حمل می‌کردند بدون اینکه تا ماه‌ها حتی از زنده بودن و نبودن همسران‌شان مطلع نبودند و ... قصه‌ها داریم و دارید و دارند ...
.
#حکومت_ایران و #دولت_ایران وارث غم‌ها و زندگی‌ها و تحملِ سختی‌ها و بالاخره خون‌هایی هستند که اگر قطره‌ای از آن به بی‌داد بر زمین و به ناحق به هوا پرتاب شود، آن می‌شود که #خون_علی_اصغر کرد ...
#محرم هم رسید ... کاش این شروع سالِ قمری بتواند طلیعه‌ای باشد برای خیر و برکتِ وجود شهدای این ماه، برای همه #ایران و همه #دنیا ...
.
عکس‌های #همسر و #برادر م در #جبهه‌ های‌ #جنگی‌که‌به‌ناحق‌برماتحمیل‌شد ...
.
#جنگ‌را‌دوست‌ندارم 😔
Read more
. ‎قسمت سوم خاطرات کودکی ‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم ‎خیلی صمیمی و دوستانه ‎مازیار و مزدا ‎مازیار ...
Media Removed
. ‎قسمت سوم خاطرات کودکی ‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم ‎خیلی صمیمی و دوستانه ‎مازیار و مزدا ‎مازیار ،دایی کوچیکه، اوایل دوران دبستان من، کرمان مشغول درس خوندن بود ‎مزدا هم مشغول کار و زندگی ‎ جمعه صبح ها اکثرا میومد بهارستان ‎یه جیپ صحرا داشت، که من عاشقش بودم ‎چندتا کاست همیشه تو ... .
‎قسمت سوم خاطرات کودکی
‎با دایی هام رابطه خوبی داشتم و دارم
‎خیلی صمیمی و دوستانه
‎مازیار و مزدا
‎مازیار ،دایی کوچیکه، اوایل دوران دبستان من، کرمان مشغول درس خوندن بود
‎مزدا هم مشغول کار و زندگی ‎
جمعه صبح ها اکثرا میومد بهارستان
‎یه جیپ صحرا داشت، که من عاشقش بودم
‎چندتا کاست همیشه تو ماشینش بود
‎اندی، شهرام شپره، حبیب و سیاوش قمیشی
‎یه تفنگ ساچمه ای داشت که با هم میرفتیم گنجیشک میزدیم
‎یادش بخیر، چندین ساعت میرفتیم و بعد با دو سه تا، نهایتا چهار تا گنجیشک برمیگشتیم
‎یه بار ، یادمه پنج یا شیش ساله بودم که وقتی اومد خونمون، حصیر و نخ و کاغذ و اینا دنبالش بود
‎یه بادبادک درست کردیم و رفتیم تو کوچه
‎با هزار مکافات هواش کردیم
‎بعد چند دقیقه نخش پاره شد
‎منم زدم زیر گریه و شروع کردم دویدن دنبالش
‎من میدویدم و بابام با دوربینش دنبال من و هی عکس میگرفت از من که هنوز تو آلبومم دارمش
‎یادمه چندتا کوچه طولانی رو همینجور دنبالش دویدم
‎و آخرش با یه شلوار خیس برگشتیم خونه
‎مزدا کلی بهم خندید و من گریه میکردم
‎نه اینکه بخواد به گریه من بخنده، با حالت دویدنم دنبال بادبادک و شلوارم وقتی رسیدم خونه
‎خلاصه تا یه هفته اسباب خنده همه فامیل رو جور کرده بودم
‎جمعه ظهر هفته بعدش که همه رفته بودیم خونه پدربزرگم،
‎از بعد ناهار ، مزدا شروع کرد یه بادبادک دیگه برام درست کرد
‎وقتی درست شد اینقد خوشحال بودم که پا برهنه رفتم وسط کوچه سنگتراش ها
‎نه من حواسم به چیز دیگه ای جز بادبادک بود نه مزدا
‎که یهو به خودمون اومدیم و دیدیم من پابرهنه تا وسط خیابون سنگتراش ها اومدم و مزدا با یه شلوار کردی و زیر پیراهنی آبی
‎ناب ترین لحظات کودکیم با مزدا و مازیار بود
‎و الان که هر روز میبینمشون، عمیق ترین و باحال ترین خنده هارو کنار هم میکنیم ‎ #اصفهان #خاطرات #بادبادک #دایی #زندگی #کودکی ‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ...
Media Removed
کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور ... کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شدهست که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟- نجاتم بده خدای من!- آیا به من ایمان داری؟- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت
Read more
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم ...
Media Removed
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش ...
رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش سوخته بود. همان جا بود که لختی با او تنها و همکلام شدم. کنار خاک سردی که قرار بود رفیق چهل ساله عباس آقا را در آغوش کشد. یک عالم گله داشت، یک سینه پر از درد. می‌گفت که ناصرخان «دق» کرد. دق کرد از این جور بی‌انتها. از این ستم که همه ما جماعت ورزشی‌نویس را بی تاب و بی قرار کرده. می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. ناگهان گفت: «داش‌علی! باورت میشه من هنوز بیمه ندارم؟ هنوز بعد از ده‌ها سال سیاه کردن کاغذهای سپید بازنشستگی ندارم؟ مگر ناصر داشت؟ مگر بقیه بزرگترهای ما دارند؟»
عباس آقا عبدالملکی آن «روزِ سیاه» قفل از زبان گشوده بود. از جفاهایی می‌گفت که همه ورزش و اهالی ورزش در حق ما جماعت ورزشی‌نویس روا داشته‌اند. دلش پر بود. راست هم میگفت وقتی می‌پرسید: «کجایند آنها که قلم ناصرخان نردبان ترقی‌شان شد؟» قلم خودش هم نردبان صعود خیلی‌ها بود. اما آنها چون از نردبان بالا رفتند، نه تنها صاحب نردبان را تکریم نکردند بلکه سنگش هم زدند. سهمش از «سفره چند هزار میلیارد تومانی ورزش» را که ندادند هیچ، حقش از کارش را هم خوردند.
عباس آقا عبدالملکی وقتی از ظلم‌ها و ظالم‌ها گفت، ناگهان حرف آخر را هم زد: «همین روزها نوبت من است. دیگر توان ادامه ندارم. به ته خط رسیده‌ام. شاید هم آمدم همین جا کنار رفیق چهل ساله‌ام خوابیدم، شاید آن روز این دردها تمام شود...» گفتم: «عباس‌آقا! بیخیال... انشاالله ۱۲۰ سال با عزت زندگی کنید» گفت: «دیگه نمیتونم، دیگه نمیکشه این تن و جانم...»
آن روز گذشت، و گذشت تا رسیدیم به دم «تحویل سال» ۹۶ ، همین چند روز قبل. از جوار بارگاه ثامن الحجج برای عباس آقا پیامک تبریک فرستادم. در پاسخ از بیماری‌اش گفت و از تحملی که تمام شده. گفت داش‌علی! دعا کن....
حالا خبر رسیده که عباس آقا هم رفت. پاره‌ای دیگر از تنِ ما ورزشی‌نویسان رفت. حالا لابد سهمش می‌شود یک تکه از قطعه نام‌آوران. او رفت، با سینه‌ای پر از درد. اما با آبرو. او رفت، با یک دنیا گله. اما با شرف. او رفت، با کوله‌باری از رنج. اما با سربلندی. او از تبار شریفان بود، از قبیله عاشقان. شریف زندگی کرد و عاشقانه قلم زد. از او این عشق و شرافت تا ابد در ذهن ما یادگار است. ‌
#عباس_عبدالملکی #عبدالملکی #ورزشی_نویس #روزنامه_نگار #سردبیر
Read more
باور کنین ما نوازنده ها تو همه پروازامون بسمت شهرستانا ثانیه به ثانیه تو هواپیما داریم استرس میکشیم از ...
Media Removed
باور کنین ما نوازنده ها تو همه پروازامون بسمت شهرستانا ثانیه به ثانیه تو هواپیما داریم استرس میکشیم از لحظه ای که بلند میشه تا تکونای شدید تو هوا تا ثانیه ای که میشینه همش استرسه، خب الان این وضعیتو ک میبینم با خودم میگم به چه امیدی موزیک کار کنم؟ هر نوازنده ای دوس داره با گروه هایی کار کنه که اجراهای ... باور کنین ما نوازنده ها تو همه پروازامون بسمت شهرستانا ثانیه به ثانیه تو هواپیما داریم استرس میکشیم
از لحظه ای که بلند میشه تا تکونای شدید تو هوا تا ثانیه ای که میشینه همش استرسه،
خب الان این وضعیتو ک میبینم با خودم میگم به چه امیدی موزیک کار کنم؟
هر نوازنده ای دوس داره با گروه هایی کار کنه که اجراهای زیاد بره و همش درحال پرواز بسمت شهرشتاناس
تا الان استرس تکون های هواپیما کم بود الان استرس اینو داشته باشیم که پسفردا پرواز داریم به سمت فلان شهر آیا زنده میمونیم یا نه؟
اخه این چه وضعیه ؟؟ چرا نمیندازین دور این آهن پاره ها رو؟
برجام و این کوفتارو ک اصن نمیفهمم چی هست رو نمیخایم حداقل هواپیمای نو بخرین آدم نکشن هی فرت و فرت
چرا نمیخاین بفهمین هدایت کردن هواپیمای فرسوده دیگه خلبان باتجربه نمیشناسه
آقایون مسولین لطفا شلوارتونو بکشین بالا داریم دیگه بالا میاریم
#معذرت #ادبیاتم #درست نبود
#خیلی #عصبانیم امروز
Read more
. اول هر سال که می‌رفتیم خوابگاه تازه دردسرهای‌مان شروع می‌شد. قشنگ معلوم بود کسی که از ابتدا قانون‌ ...
Media Removed
. اول هر سال که می‌رفتیم خوابگاه تازه دردسرهای‌مان شروع می‌شد. قشنگ معلوم بود کسی که از ابتدا قانون‌ آنجا را وضع ‌کرده از بیماری شدید وسواس رنج می‌برده. چون طبقه اول مال سال اولی‌ها بود، طبقه دوم مال سال دومی‌ها و همین‌جور الی آخر. خوابگاه را هم چهار طبقه ساخته بودند چون سال پنجمی‌ها جایی در دانشگاه ... .
اول هر سال که می‌رفتیم خوابگاه تازه دردسرهای‌مان شروع می‌شد. قشنگ معلوم بود کسی که از ابتدا قانون‌ آنجا را وضع ‌کرده از بیماری شدید وسواس رنج می‌برده. چون طبقه اول مال سال اولی‌ها بود، طبقه دوم مال سال دومی‌ها و همین‌جور الی آخر. خوابگاه را هم چهار طبقه ساخته بودند چون سال پنجمی‌ها جایی در دانشگاه معتبرشان نداشتند و بهتر بود بروند بمیرند؛ تنبل‌ها! سال چهارمی‌ها را هم به خاطر آنکه توانسته بودند با همه سختی‌ها و عذاب‌ها دوام بیاورند، تنبیه و تبعیدشان می‌کردند به متروکه‌ترین بخش خوابگاه. تا هم از اتاق مطالعه و سالن اجتماعات و سلف و حمام خیلی دور باشند و هم اگر خواستند خودشان را بکشند، کسی مزاحم‌شان نشود. البته خود مسئولان خوابگاه تو را به سمت یک نوع مرگ تدریجی هدایت می‌کردند. در طول سه سال غذای کم خوابگاه را به خوردت می‌دادند و تو را در یک محیط کاملا آلوده نگه می‌داشتند که دیگر سال آخر نای بالا رفتن از این همه پله را نداشته باشی و بر اثر کم شدن جانت پایت بلغزد و از آن بالا قل بخوری و بیفتی پایین و سقط شوی. تازه گرفتن اتاق خودش معضلی بود. اول هر سال اتاق تازه‌ای تحویل‌مان می‌دادند که مجموعه بی‌بدیلی بود از موکت‌ پاره و خاک گرفته، فرش چرک مرده، دیوارهای کثیف و سیاه و تخت‌های غرق سم سوسک و موش، بدون تشک. قابل سکونت کردنش کار یک نفر و دو نفر نبود. هر کس زودتر می‌رسید توی نمازخانه می‌ماند تا بقیه هم برسند و دست در دست هم دهیم به مهر بلکه خراب شده خویش را کنیم آباد.
.
اوایل مهر سال آخر دانشگاه همه پنج نفرمان که رسیدیم کلید اتاق را تحویل گرفتیم. بعد چمدان‌ها و وسایل انباری را با سختی زیاد چهار طبقه بالا بردیم و دست به کار شدیم. دیوارها را که شستیم، موکت و فرش را که جارو کردیم و شامپو زدیم، روکش تخت‌ها که کشیده شد، خانم فهیمی، مسئول خوابگاه آمد وسط اتاق ایستاد. این همان کسی بود که سه سال از عمر عزیزش را تلف کرد تا ما را از هم جدا کند بلکه آدم شویم ولی موفق نمی‌شد. نمونه ناظمی بود که ادامه تحصیل داده و با همه عقده‌هایش مسئول خوابگاه شده. نگاهی به در و پنجره و فرش تمیز اتاق کرد و مثل یک بازجوی خوب لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: «به! به! احسنت به شما. خیلی تمیز شده.» بعد نگذاشت به خاطر تعریفش تعجب توی چشم‌های‌مان حلقه بزند. همان لحظه به دلیل کمبود نیرو مجبور شد خودش نقش بازجوی بد را هم بازی کند. اخمی نظامی تحویل‌مان داد و گفت: «کی به شما گفته بیاید تو این اتاق؟»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
#دوست_داشتین #متن_رو_بخونید تنها کشوری در جهان که تحت سلطه آمریکا بود و توانست گوششون رو بگیره و پرتشون کنه بیرون و استقلال و آقایی کاملش رو به دست بیاره ایران بوده... آمریکا حتی توانست شوروی رو هم پاره پاره کنه ولی این ایران بود که نماد مقاومت و استقلال خواهی دنیا به خصوص شیعیان شد به طوری که امروزه ... #دوست_داشتین #متن_رو_بخونید
تنها کشوری در جهان که تحت سلطه آمریکا بود و توانست گوششون رو بگیره و پرتشون کنه بیرون و استقلال و آقایی کاملش رو به دست بیاره ایران بوده... آمریکا حتی توانست شوروی رو هم پاره پاره کنه ولی این ایران بود که نماد مقاومت و استقلال خواهی دنیا به خصوص شیعیان شد به طوری که امروزه شاهد ایجاد خط قدرتمند مقاومت هستیم که رویای خاورمیانه بزرگ که همان از نیل تا فرات اسراییل هست رو نقش بر آب کرده
.
امروزه خط مقاومت سپر تدافعی ایران جلوی دشمن صهیون است. یعنی غزه لبنان سوریه عراق و حتی یمن پایگاههای مقاومت هستند و هر کدام یک سپر برای ایران و مقاومتی مظلومانه ولی قدرتمند علیه استکبار جهانی
.
و همین موضوع باعث فتنه ها و دسیسه های دشمن با کمک منافقین داخلی در هر کدام از این مناطق شده
.
به فلسطینی میگن مقاومت فایده نداره و بهتره زمین بدیم و بریم تحت سلطه اسراییل تا حداقل ادامه حیات بدیم!!! در حالی ک تاریخ نشان داده تسلیم وضع همه ملت ها رو بدتر کرده و مقاومت هرچند سخته و خون میطلبه ولی عاقبت نتیجش پیروزیه... نتیجه مقاومت کربلا امروزه درس بزرگ تاریخه
.
به لبنانیه میگن حزب الله فلانه و فلانه همون حرفایی که برای سپاه در ایران میزنن ولی این حزب الله بود که اسراییل رو از جنوب لبنان شوت کرد بیرون
.
به سوری ها هم دیدید با توییتر چه اراجیفی گفتند تا عده ای شورش کنند و اونها هم تروریست ها رو وارد کشورشون کنند
.
به یمنی ها علیه حوثی های مظلوم و مقاوم همینطور اراجیف میگن تا به حمایت از دشمن خارجی سعودی علیه هموطنشون اقدام کنن
.
و دست آخر به عراقیه و ایرانیه هم که شاهدید چیا میگن...به اهالی بصره میگن ایران کارون رو بسته تا شما از بی آبی بمیرید در اینجا هم میگن نظام آبو برده عراق تا خوزستان خشک بشه!!! این فتنه نمیگیره، فتنه دیگه ای رو کلید میزنن ..به اینور میگن زائر عراقی میاد سواستفاده جنسی!!!! در عراق هم همینو شایعه میکنن!!
.
خلاصه هر کاری میکنند تا جاده برای سیطره آمریکا و اسرائیل در این مناطق هموار بشه....
.
و این هشیاری همه رو میطلبه تا بدونن بحث حزب و جناح نیست دیگه.. بحث استقلال و آزادگی ملت هاست
.
وحدت... وحدت... وحدت...
.
#خط_مقاومت #ایرلن #عراق #مقاومة #غزه #لبنان #سوریه #یمن #حشدالشعبی #روحانی #سینما #فوتبال #لبیک_یا_خامنه_ای
Read more
 #withgalaxy #memory #travel . تو سفر که بودم بهونه مغزم برای چک نکردن به موقع ایمیل‌ها و مسیج‌هام ...
Media Removed
#withgalaxy #memory #travel . تو سفر که بودم بهونه مغزم برای چک نکردن به موقع ایمیل‌ها و مسیج‌هام این بود که تو سفرم. واقعا وقت نمیشد بشینم پای کارهای اضافه و ایمیل‌ها روی هم جمع میشد و نهایتا میتونستم اونا رو به سه دسته‌ی "همین‌الان جواب بده" ، "ستاره بزن که بعدن جواب بدی"، و "بیخیال رد شو" تقسیم ... #withgalaxy #memory #travel .
تو سفر که بودم بهونه مغزم برای چک نکردن به موقع ایمیل‌ها و مسیج‌هام این بود که تو سفرم. واقعا وقت نمیشد بشینم پای کارهای اضافه و ایمیل‌ها روی هم جمع میشد و نهایتا میتونستم اونا رو به سه دسته‌ی "همین‌الان جواب بده" ، "ستاره بزن که بعدن جواب بدی"، و "بیخیال رد شو" تقسیم کنم. دیگه دایرکت‌ها و مسیج‌ها و کامنت‌ها و ... هم به کنار که حتی فرصت نمیشد چک بشن!
بعد تموم شد سفر این بهونه تموم شده بود، ولی هنوز نه میرسیدم و نه میتونستم این خیل از توجه ، محبت ، سوال و درخواست‌ها رو جواب بدم و کم کم تو این سه هفته فهمیدم این نرسیدن‌ها داره بهم استرس و حال بد میده.
حالا چند روزه که نشستم و زمان‌بندی روزمره‌م و ساعت‌های استفاده از گوشیم رو دنبال میکنم و سعی میکنم زندگی کاری و شخصیم رو مرتب کنم و این وسط خونه‌تکونی ساعتی بود که متوجه شدم من روزانه حدود پنجاه تا شصت ایمیل و مسیج به شمارم و دایرکت و تماس دارم و اگه بخوام برای جواب هر کدوم کمترین زمان یعنی سه دقیقه وقت بذارم، یعنی حدود سه ساعت کارکردن مفید و زمان بدون استراحت در روز! بگذریم از همه‌ی دایرکت‌ها و کامنت‌ها و راه‌های دیگه ارتباطی... و برای همینه که باید بگم این کار پاره وقت بدون حقوق واقعا برام‌غیر ممکنه و مجبورم فقط به ایمیل‌های مهمم جواب بدم و موضوعاتی مثل "فلان کوله رو از کجا خریدی، بارسلونا کجا شام بخورم؟ سریلانکا چه هاستلی برم، یا انقدر بودجه دارم کجا برم ماه‌عسل و با چه پروازی بهتره" رو با همه علاقه‌م به کمک کردن رو رد کنم. رد کنم که این فشار و استرس (استرس از کارهای نکرده که تو پس زمینه ذهنت میمونه و احساس غیرمفیدی بهت میده) باعث نشه چند‌وقت یک بار فکر اینکه -از اینجا مرخصی بلند مدت یا همیشگی برم - به سرم بزنه. چون من سفر باهم رو اینجا دوست دارم و خوشحالم دارم با تقسیم جزییات سفرها، ترس‌ها و پشیمونی‌هام، خوشحالی‌ها و نگرانی‌هام مسیر بزرگ شدن خودم رو دنبال میکنم و همینکه میبینم چند وقت یک‌بار وسط ایمیل‌ها، یکی هم هست که ایمیل زده که بدون سوال و درخواستی، فقط بهم محبت داشته عمیقن خوشحالم میکنه. و همین فکر که شاید، شاید در زندگی آدمی ترس کوچیکی کمتر شده باشه برای ادامه راه شارژم میکنه. امیدوارم بزودی بتونم تمام سفرنامه‌ها و جزییات مقاصد و اطلاعات دیگه رو یکجا جمع کنم، شاید کمک بیشتری برای کسی باشم و تا جایی که میتونم حال کسی رو خوب کنم.
همینجا باید بگم ممنونم از همه انرژی مثبت‌ها و لطف و مهربونی‌ها و ناراحتم که نمیتونم جوابگوی همه باشم...
Read more
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو ...
Media Removed
. ‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی ‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش ‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز ‎اونم قبول کرد و راه افتادیم ‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم ‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه ‎با یه ... .
‎قسمت یازدهم خاطرات کودکی
‎سر خیابونی که توش زندگی میکردیم یه کوه قشنگی بود که هروقت میرفتم تو حیاط یا پشت پنجره، میدیدمش
‎یه روز جمعه به بابا گفتم که بریم بالای این کوهه امروز
‎اونم قبول کرد و راه افتادیم
‎اون سالا من خیلی تپل و به قول خودمون خمپلی بودم
‎منم اولین بارم بود میرفتم کوه
‎با یه فلاکتی رفتیم بالا
‎از اون بالا خونمونو میدیدم که اندازه یه نقطه شده بود
‎تو راه برگشت داشتم از کنار دیوار سنگی آروم آروم میومدم پایین و دستمو گرفته بودم بهش
‎بابامم جلوتر از من بود
‎میخواستم برم برسم بهش و با اون بیام پایین که کنترلمو از دست دادم یا به قول معروف ترمز بریدم
‎حالا ندو و کی بدو
‎همچنان خوش خوشان در حال داد کشیدن داشتم میدویدم تو حالتی که هیچ کنترلی رو قدم هام نداشتم که دیدم یه تخته سنگ به چه عظمت جلوم سبز شد ‎منم با اقتدار کامل با کله رفتم توش
‎خونین و مالین بودم که بابام رسید بهم ‎همه ترسم این بود که دندونا جلوم خورد شده باشه
‎دندونام چیزی نشده بود، اما لب بالام کامل پاره شده بود از داخل و دماغمم شکسته بود
‎بگذریم از این که وقتی رسیدم خونه مامانم چه حالی شده بود
‎رفتیم بیمارستان و لبم رو که پاره شده بود بخیه زدن، سه شنبه هم نوبت عمل داشتم واسه بینیم
‎دکتر شیرانی عملم کرد و بعدشم گچ گرفتن
‎دو سه روز بعد که رفتم مدرسه همه بچه ها میترسیدن ازم
‎تا اومدن عادت کنن به چهره جدیدم، گچش رو باز کردیم ‎ماجرای کلاس پنجمم یه خورده طولانی شد
‎یه قسمت دیگه هم مونده که انشالله تو اولین فرصت میذارمش
‎لازم به ذکره که من هیچ شناختی از نویسندگی و این چیزا ندارم و صرفا واسه دل خودم و بعضی از دوستان مینویسم
‎من هرچی که تو ذهنم میگذره رو مینویسم
‎با همون جمله بندی و کلماتی که تو ذهنم میرسه
‎باید ببخشید اگه مشکلی چیزی دارن ❤
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
آری! تقصیر خامنه‌ای است... سلام حضرت آقا می‌خواهم برای‌تان قصه‌ای تعریف کنم؛ جنگ که شد همسایه‌ی ...
Media Removed
آری! تقصیر خامنه‌ای است... سلام حضرت آقا می‌خواهم برای‌تان قصه‌ای تعریف کنم؛ جنگ که شد همسایه‌ی روبرویی ما می‌گفت؛ تقصیر خمینی است! و پدر که پر کشید همسایه‌ی آن‌وری هم همین عقیده را داشت؛ تقصیر خمینی است! ما اما هم‌چنان خمینی جان‌مان بود... و بالکن حسینیه‌ی جماران قبله‌گاه‌مان طعنه‌ها اثر ... آری! تقصیر خامنه‌ای است...
سلام حضرت آقا
می‌خواهم برای‌تان
قصه‌ای تعریف کنم؛
جنگ که شد
همسایه‌ی روبرویی ما
می‌گفت؛ تقصیر خمینی است!
و پدر که پر کشید
همسایه‌ی آن‌وری هم
همین عقیده را داشت؛
تقصیر خمینی است!
ما اما
هم‌چنان
خمینی جان‌مان بود...
و بالکن حسینیه‌ی جماران
قبله‌گاه‌مان
طعنه‌ها
اثر خود را گذاشته بودند
و ما را
بیش از پیش
مست روح‌الله کرده بودند
و این هم راستش
تقصیر خمینی بود!
آری!
خمینی
همان امامی بود که حتی ۱۲ بهمن هم
نتوانست نفسش را قلقلک دهد؛ «هیچ»!
و همان امامی بود که فتح خرمشهر را
نسبت داد به خدا
و اگر
همه‌ی مردم هم
می‌گفتند؛ تقصیر خمینی است
باز امام «امام» بود؛
مهربان با مردم
نامهربان با دشمن
و شما هم امامی...
همان خمینی
اما با یک آه بیش‌تر
عاقبت
«علی» بودن
جرم کمی نیست!
نه!
ما دعوایی با همسایه‌های خود نداریم
حتی اگر بگویند؛
خمینی هندی بود!
اتفاقا راست می‌گویند!
خمینی
هم هندی بود
هم ایتالیایی
هم اهل نیجریه
هم متعلق به روستای شهیدآباد مازندران
ادواردو آنیلی
یعنی نسب خمینی در غرب
و شیخ زکزاکی
یعنی شاخه‌ی شجره‌ی طیبه‌ی امام در قاره‌ی سیاه
و شخص شما
یعنی خود خمینی
تنها تکرار روح‌الله
و تنها تداعی آن بت‌شکن بزرگ
مگر نگفتی؛
در یوم‌الله ۹ دی
دست قدرت خدا را ببینید!
مگر نگفتی؛
حتی اگر عکس مرا پاره کردند
آتش زدند
باز هم شما صبر کنید!
آقاجان!
همه‌ی همسایه‌های ما
که ابراهیم هادی نیستند!
که ابراهیم همت نیستند!
مگر طلائیه
چند نفر مجنون
خط را نگه داشتند؟!
مگر «الی بیت‌المقدس»
حاج‌احمد متوسلیان
چند نفر نیرو داشت؟!
آ.....ه!
کجایی سردار؟!
أین عمار؟!
آقاجان!
این روزها
دل‌مان خون است
از دست صبر خودمان...
اما کی نبوده؟!
مگر پدر که پر کشید
نگفتند؛ تقصیر خود خمینی است؟!
ما اما
همان همسایه را هم
دعا کردیم
و هرگز فکر نکردیم
دشمن اصلی ما شده!
پس باز هم
در شناخت دوست و‌ دشمن
دچار اشتباه نمی‌شویم
آقاجان!
شما به ما یاد داده‌ای
که در اوج خشم
هنر در صبر است
و گوهر در بصیرت
ما وقت دعوا با همسایه‌ها را نداریم!
دشمن ما کاخ سفید است
نه اقدس‌خانم
که هم عاشق مصدق است
و هم آن عنتر
که علیه مصدق
کودتا کرد!
هیهات!
ما نرده‌های خیابان انقلاب نیستیم
که با چند تکان
بشکنیم!
ما بچه‌های انقلاب هستیم...
فرزندان دیگر شما...
یادگاران خمینی...
وارثان شهدا...
ما هنوز هم انقلابی هستیم
و علیه انقلابی‌ها
نمی‌توان انقلاب کرد!
آقاجان!
سوگند به خون فاطمیون
ما اهل کوفه نیستیم
«علی» تنها بماند!
سر یا صبر؟!
کدامش را می‌خواهی که تقدیم شما کنیم...
.
#حسین_قدیانی
Read more
تسلیت و آرزوی صبر برای همه مردم ایران به خصوص خانواده شهدای آتش نشان که شب جمعه سی دی ماه برای مهار آتش ساختمان #پلاسکو مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها و ارباب بی کفن شون اباعبدالله شدن . با قرائت حمد و سوره آن ها را شاد کنیم و البته برای سلامتی بازماندگان دعا کنیم . این شعر هم تقدیم به روح این ... 🌷🌷🌷
تسلیت و آرزوی صبر برای همه مردم ایران
به خصوص خانواده شهدای آتش نشان که شب جمعه سی دی ماه برای مهار آتش ساختمان #پلاسکو مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها و ارباب بی کفن شون اباعبدالله شدن
.
با قرائت حمد و سوره آن ها را شاد کنیم
و البته برای سلامتی بازماندگان دعا کنیم
.
این شعر هم تقدیم به روح این عزیزان فداکار:
🌷🌷🌷
پدر بود و سرای گرم منزل
که ناگه آتشش افتاد بر دل
🌸
شنیده آمده ناخوانده مهمان
به هنگام طلوع سرد #تهران .
🌸
همان مهمان که نامش بود #آتش
گهی دامن کشان بهر سیاوش
🌸
پدر عمری همیشه جان فشان بود
و آن روزش دل از آتش، نشان بود
🌸
سیاوش بود و اندر رزم جامه
و چشمی منتظر بر درب خانه
🌸
پدر رفت و همه دل ها حزین بود
تو گویی آن خطرها در کمین بود
🌸
که ناگه قلب #طهران گشت ویران
عجب آشفته بازاری است #ایران
🌸
کنون مهمانی آتش به سر شد
ولی طفل پدر آسیمه سر شد
🌸
شده خیمه پر از شور و شراره
و دل های یتیمان پاره پاره
🌸
عطش را مشک آبی التیام است
کنون زهرا (س) خودش اندر خیام است
🌸
کجایید ای #شهیدان خدایی
بلاجویان دشت #کربلایی
🌸
#شهید_آتش_نشان
#آتش_نشانی_شغل_نیست_عشق_است
Read more
تعهد داشتن عميق ترين حس دنياست ... اين كه به كسي تعلق داشته باشي ... اين كه بدوني سهم كسي هستي و عاشقانه ...
Media Removed
تعهد داشتن عميق ترين حس دنياست ... اين كه به كسي تعلق داشته باشي ... اين كه بدوني سهم كسي هستي و عاشقانه دوست داره ... اين كه بدوني همه وجود عشقت، حتي نگاهش فقط و فقط مال خودت هست نه هيچكس ديگه ... همين كه احساس كني توي دنياي به اين بزرگي يه نفر هست كه دوست داره و دلش برات تنگ ميشه ... مهم نيست اين تعهد ... تعهد داشتن عميق ترين حس دنياست ...
اين كه به كسي تعلق داشته باشي ...
اين كه بدوني سهم كسي هستي و عاشقانه دوست داره ...
اين كه بدوني همه وجود عشقت، حتي نگاهش فقط و فقط مال خودت هست نه هيچكس ديگه ...
همين كه احساس كني توي دنياي به اين بزرگي يه نفر هست كه دوست داره و دلش برات تنگ ميشه ...
مهم نيست اين تعهد امضا بشه توي يك تكه كاغذ بي ارزش يا نه ...
كه اين كاغذ پاره ها اين روزها زياد امضا شدن و پايدار نموندن ...
عشق اگه عشق باشه، اصلش جاي ديگه اي سند خورده ...
تو دل من و تو ...
درست جايي كه ضربان ميگيره از احساس وجودش جايي وسط قلب من و تو ...
Read more
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه ...
Media Removed
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ ... .
.
هیچ نمی‌گوید. می‌گویم:
«من می‌ترسم.»
همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ آیا مِهی است که دست از میانش درمی‌گذرد؟
سکوت.
از بیرون سدای زندگی می‌آید. رشته‌ی بسته.
علی‌قلی می‌گوید:
«تو می‌بُری.»
چشم‌هایم تارند و پلک‌هایم سنگین. کرخت و سنگین. نمی‌توانم او را ببینم. می‌کوشم که پیدایش کنم. دلم شور می‌زند.
می‌گوید:
«سرگردانی. تباهی. نجات. باید ببُری. تیری تو را نشان کرده. پشت تو را. هفت قتل. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست:
من زار می‌زنم و باران تمام دنیا را از دیده می‌بارم. آن‌ها، سرد و بی‌اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل‌های پیاپی، پیش می‌برند. کسی دست مرا گرفته است و من می‌دوم. دانه‌های برف، آغشته به رنگ سپید بی‌رحم، و پیچیده در حریر گزنده‌ی باد به صورتم می‌خورد؛ به صورت کوچکم. به دست‌هایم، به دست‌های کوچکم.
«ریسمان پاره می‌شود. تو معلق می‌شوی. تو، معلق، می‌روی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن. به پگاه. به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبیِ سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست. • [از فصل نخست رمان «وصال در وادی هفتم»، نوشته‌ی عبّاس نعلبندیان] •
اولین روز خرداد ۱۳۶۸ بود که نعلبندیان خودش را کشت؛ با قرص‌ و سم و هرچه در خانه‌ داشت. آخرین جمله‌ای که در دفتر خاطراتش این بود «فقط خدا کند که امروز و فردا کسی سراغم نیاید.» و کسی نیامد تا سه روز بعد. #عباس_نعلبندیان #وصال_در_وادی_هفتم #abbasnalbandian
Read more
. سلام ؛ من اهل کازرون هستم . اینکه اتیش زده شده پاسگاه و‌ تیراندازی خب تو عکسا مشخصه... اما مردم ...
Media Removed
. سلام ؛ من اهل کازرون هستم . اینکه اتیش زده شده پاسگاه و‌ تیراندازی خب تو عکسا مشخصه... اما مردم عصبانی هستن، از دست نماینده مجلسی که دارن، بخاطر اینکه بومیی بخشی از کازرونه عمدا اونجا رو با تعصب بیخود مستقل میکنه‌ . همین کارش که البته صرفا به همینجا ختم نمیشه، منجر شده به تیکه پاره کردن کازرون ... .
سلام ؛ من اهل کازرون هستم .

اینکه اتیش زده شده پاسگاه و‌ تیراندازی خب تو عکسا مشخصه... اما مردم عصبانی هستن، از دست نماینده مجلسی که دارن، بخاطر اینکه بومیی بخشی از کازرونه عمدا اونجا رو با تعصب بیخود مستقل میکنه‌
.
همین کارش که البته صرفا به همینجا ختم نمیشه، منجر شده به تیکه پاره کردن کازرون و کم کم تبدیل شدنش شاید درحد یک شهر کوچک‌که خب امکاناتی هم بهش نمیدن.
.
این قضیه از یکی دوماه پیش با تحصن و اعتراض مسالت امیز مردم حتی بشکل چندروز تعطیلی بازار و‌مدارس و ادارات با هماهنگی امام‌جمعه همراه بود
.
تا همین اواخر که از طرف دولت گفتن طرح متوقف شده اما گویا پشت پرده چیز دیگه س!!
.
مردم کل شهر از خودی و غیرخودی، فهمیدن و‌ زدن سیم اخر... اونم وقتی از بالا دارن فریبشون میدن!
.
این کارها اشتباه هست، قطعا اما این مردم واقعا ساکت بودن و اصلا اهل این اغتشاش نیستن. کار کی بودن الله اعلم اما مطمئن باشید با این اوضاع بیخیال نمیشن، حتی نمایندشون جرات و شاید فهمش رو نداره بره اونجا حرف بزنه باهاشون! بهتره بگم بخونش‌تشنه هستن
.
کل شهر تعطیل شده سر این ماجرا... همه هم که سکوت کردن بدبختانه، مردمم عصبانیتر میشن
.
ماجرا رو گردن مردم نباید انداخت، داره بهشون ظلم میشه سر این جدا کردنها. اونم بعد چندماه اعتراض اروم، فکر می کنن که گولشون زدن . .
پی نوشت : متن دریافتی از یک اهل رسانه از کازرون درباره اتفاقات اخیر این شهر است . .
او به عنوان یک #شاهد_عینی سخن گفته و به نظرم سعی بر آن داشته تا #انصاف را در بیان آنچه رخ داده؛ رعایت کند . .

حال سوال اینجاست : با این اوصاف مقصر اصلی رویدادهای تلخ کازرون کی یا کجاهاست ؟! و آیا نباید در این زمینه اقدام به #شفاف_سازی کرد و مسببان و مقصران بروز این ناآرامی ها را به مردم معرفی و با آنها برخورد قانونی کرد ؟! .

#کازرون #فارس
Read more
<span class="emoji emoji2666"></span>️دارایی های بر باد رفته شیراز ✍آرتان مسلمی، کارشناس شهرسازی شاید کمتر کسی را می توان پیدا کرد از ...
Media Removed
️دارایی های بر باد رفته شیراز ✍آرتان مسلمی، کارشناس شهرسازی شاید کمتر کسی را می توان پیدا کرد از نام و آوازه شیراز حتی جمله ای نشنیده باشد؛ کوه های راست قامت و پیوسته با سیلوئتی بی نظیر، باغ های متراکمی که سنی از آنها می گذرد، مشاهیر پر آوازه و آب و هوای چهار فصلش، اقلیمی نادر در جنوب کشور با پتانسیل ... ♦️دارایی های بر باد رفته شیراز ✍آرتان مسلمی، کارشناس شهرسازی

شاید کمتر کسی را می توان پیدا کرد از نام و آوازه شیراز حتی جمله ای نشنیده باشد؛ کوه های راست قامت و پیوسته با سیلوئتی بی نظیر، باغ های متراکمی که سنی از آنها می گذرد، مشاهیر پر آوازه و آب و هوای چهار فصلش، اقلیمی نادر در جنوب کشور با پتانسیل های بی نظیر طبیعی، تاریخی، فرهنگی... حتی اگر بخواهیم تنها یک عنصر شاخص آن که "دروازه قرآن" است را به جهانیان معرفی کنیم، یقینا طرح واره های متفاوتی را از آن مانند آنچه امروزه به کرات چشممان به اسم "لوگو" که در فضای مجازی رایج شده می توان بعنوان نام و نشان شیراز معرفی کرد و از سرگذشت های تلخ و شیرینش درآمدی باور نکردنی بدست آورد!
در این میان اما به تعبیر بسیاری از شهروندان، کنش گران شهری و گردشگران داخلی و خارجی، شیراز دیگر مثل سابق نیست؛ آن یکپارچگی و حس تعلق را از دست داده، هر گوشه اش زخمی عمیق هویتش را چند تکه کرده.
پهنه های سبزش دست خوش ناملایمات و بی مهری های بسیار گردیده؛ شیوع تخریب مدرنیسم بافت تاریخی اش را صد پاره کرده، فقر و رخوت اصالتش را ربوده به تلی از خاک و زباله تبدیل کرده... هیچ ملتی تا این حد حتی جنگ جهانی دوم در اروپا نتوانسته اینقدر راسخ چشمش را روی تمام زیبایی ها و شناسنامه خود ببندد، آنجا که با وجود تمام خسارت های جانی و مالی و خرابی های مهلک جنگ جهانی در اروپا و بریتانیا بخصوص هلند، انگلستان، فرانسه و... باز هم جهادی مثال زدنی شکل گرفت؛ مجدد بناها روی حیات به خود دیدند، زندگی به شکلی عمیق باز هم همان مناطق را در بر گرفت، این بار با استقبالی قوی تر!
اما ظاهرا این مائیم که از کشوری با پیشینه بسیار غنی و حتی افسانه ای، از همه چیز، هیچ ساخته ایم؛ به یقین می توان گفت سالی در شیراز نیست که با اخبارِ جانسوزِ آتش سوزی، قطع و تغییر کاربری فضای سبز همراه نباشد یا آنکه مجموعه کهن و درهم تنیده اش رنگ آبادی و بهروزی ببیند!
مدیریت شهری، کمیسیون ماده پنج شورای عالی، ادارات دولتی خدمات رسان و... علی الخصوص سوداگران اراضی که که خون و گوشت و پوستشان چیزی جز ابعاد مادی را ندیده تنها آرزوی میلیاردر شدن را در سر می پروراند؛ ❎مطابق تصاویر زیر (۱ تا ۵)، نخستین ایستگاه اطلاعاتی و گردشگری ایران در مجاورت با ارگ کریمخانی شیراز با طراحی، ساخت و اجرای " مهندس علی سوداگران" با نهایت ظرافت و زیبایی در دهه ۷۰ به بار نشست اما هیچ کس آن زمان حتی فکرش را نمی کرد چرخ گردشگری شیراز روزگاری تا این حد از حرکت بایستد؛
.
ادامه در کامنت اول...🔊🔊🔊🔊
Read more
. ما عاشق شنیدن برنامه های مذهبی رادیوی کره جنوبی بودیم. این عشق ما واکنشی بود به دین ستیزی آشکار حکومت ...
Media Removed
. ما عاشق شنیدن برنامه های مذهبی رادیوی کره جنوبی بودیم. این عشق ما واکنشی بود به دین ستیزی آشکار حکومت کره شمالی و توهینی که به همه ادیان ( و از جمله مسیحیت و اسلام ) می کرد. برنامه های مذهبی رادیو کره جنوبی عمدتا بر عشق و احترام به همنوع تاکید می کرد و این همچون عسل برای ما شیرین بود. این پیامها کاملا ... .
ما عاشق شنیدن برنامه های مذهبی رادیوی کره جنوبی بودیم. این عشق ما واکنشی بود به دین ستیزی آشکار حکومت کره شمالی و توهینی که به همه ادیان ( و از جمله مسیحیت و اسلام ) می کرد. برنامه های مذهبی رادیو کره جنوبی عمدتا بر عشق و احترام به همنوع تاکید می کرد و این همچون عسل برای ما شیرین بود. این پیامها کاملا متفاوت با پیام هایی بودند که حکومت هر روز در مغز ما فرو می کرد. در کره شمالی، رادیو و تلویزیون دولتی، روزنامه ها، مدارس و حتا کتاب های مصور کودکان صرفا پر از نفرت پراکنی است؛ نفرت از دشمن امپریالیستی، دشمنان طبقاتی، دشمنان میهن، آمریکا و خلاصه هر دشمن دیگر که بتوان تصور کرد. ما مدت های طولانی از خبرهای بین المللی بی اطلاع نگه داشته شده بودیم. اما حالا به لطف رسانه رادیو در جریان همه خبرها قرار داشتیم. ما تشنه برنامه و گزارش هایی بودیم که شبکه دروغ و فریب حاکم را پاره کند.
.
.
.
#آکواریوم_های_پیونگ_یانگ
#کانگ_چول_هوان #پیر_ریگولت
#بیژن_اشتری
#نشر_ثالث
.
این کتاب کمک می کند تا شناخت بهتری نسبت به مردم #کره_شمالی و نگاهشان پیدا کنید.

#کتابدونی #کتاب #کتابخوانی #داستان #رمان #مطالعه #معرفی_کتاب #کتابفروشی #کتابفروش #داستان #رمان_خارجی
#book #books #bookstagram #bookworm #booklover #bookish #ketabdoni #bookstore #iran #isfahan #mashhad
Read more
. چگونه ستارگان متولد می شوند؟ . (نمایی از سحابی NGC 2264 که به سحابی درخت کریسمس معروف است و حدود ...
Media Removed
. چگونه ستارگان متولد می شوند؟ . (نمایی از سحابی NGC 2264 که به سحابی درخت کریسمس معروف است و حدود ۳۰ سال نوری از زمین فاصله دارد و‌ مکانی برای تشکیل ستارگان جدید است.) . وقتی که شب هنگام، ستارگان را در آسمان می‌بینیم، احساس می‌کنیم که تغییرناپذیرند. بی‌تردید آنچه ما در آسمان می‌بینیم با آن‌چه ... .
چگونه ستارگان متولد می شوند؟
.
(نمایی از سحابی NGC 2264 که به سحابی درخت کریسمس معروف است و حدود ۳۰ سال نوری از زمین فاصله دارد و‌ مکانی برای تشکیل ستارگان جدید است.)
.
وقتی که شب هنگام، ستارگان را در آسمان می‌بینیم، احساس می‌کنیم که تغییرناپذیرند. بی‌تردید آنچه ما در آسمان می‌بینیم با آن‌چه که نیاکان ما می‌دیدند چندان تفاوتی ندارد. آسمان شب، هزاران سال پیش نیز که نیاکان ما از ستاره‌ها صورت‌های فلکی می‌ساختند چنین بود. اما ستارگان در معرض تغییر و تحول‌اند. آن‌ها نیز هم‌چون انسان‌ها متولد می شوند،عمری را سپری می‌کنند، و می‌میرند.
.
زمانیکه ستاره ای در سحابی های غول پیکر و عظیم متشکل از گاز و غبار متولد می شود، در منطقه پیدایش آن یک ابر گازی کیهانی سرد و عظیم که از مواد موجود در آن می تواند هزاران خورشید ایجاد شود،شروع به انقباض می کند این ابر پس از مدتی کوتاه به پاره ابرهایی کوچکتر تبدیل می گرددکه در ابتدا هنوز گلوله های سردی هستند پس از مدتی این گلوله‌ها بیشتر و بیشتر منقبض می شوند و در این فرآیند به تدریج گرم می شوند.هر یک از این تراکم ها می تواند یک ستاره و یا یک سیستم خورشیدی کامل شبیه همانی که ما در آن زندگی می کنیم ایجاد کند.این گلوله گازی به مرور کوچکتر و کوچکتر میشود و چون اجرام در آن یکدیگر را جذب می کنند متراکم می شود.در این زمان است که مواد پیرامونی این ستاره‌ی در حال تشکیل(ستاره گونه) شروع به ریزش بر سطح آن می کند.
.
ستاره ایجاد شده،در ابتدا درون پوشش مداری مات و کدری است به تدریج داغ تر می شود و شروع به نور افشانی می کند.سرانجام دما در مرکز آن به چندین میلیارد درجه و فشار درونی آن به میزان قابل توجهی افزایش می یابد.تحت چنین شرایطی است که همجوشی یا فرآیند ذوب هسته‌ای آغاز می شود و با شروع این فرآیند مقادیر قابل ملاحظه ای انرژی رها میگردد.تکامل هر ستاره به جرم آن بستگی دارد مثلا اجرامی با جرم کمتر از ۰٫۰۸ خورشید هرگز آن اندازه داغ نمی شوند که فرآیند های همجوشی هسته ایی در آنها رخ دهد ولی ستارگانی با جرم بین ۰٫۰۸تا ۸ برابر خورشید پس از تولد به سرعت وارد حالت پایداری به نام رشته اصلی می شوند و می توانند حداقل چند میلیارد سال در این حالت بمانند. ستارگانی که جرم آنها بین ۸ تا ۲۰ برابرخورشید می باشدسریعتر تکامل می یابند و زودتر هم از بین می روند.همه ستارگان از جمله خورشید ما می توانندتقریبا چندین میلیارد سال بطور یکنواخت نور افشانی کنند ولی پس از طی زمان چند میلیارد سال سرانجام خاموش می شوند و می میرند.
.
مطالب علمی- نجومی:
Bigbangpage.com
Read more
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده ...
Media Removed
. #منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است. دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق  دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه  مادر و من تا #سحر لبریز ... .

#منصور نظری، شاعر متعهد کشورمان، عیدانه ای را تقدیم به خانواده های داغدار # شهدای مدافع حرم کرده است.

دخترم من با دلی لبریز عشق – گشته بابایم شهیدِ در # دمشق 
دل‌شکسته بی‌کَس و تنها و تک - قد هلالی همچو بانوی فدک
تا سحر شب همدمِ من #اشک و آه - بهر # بابا دیده می‌دوزم به راه 
مادر و من تا #سحر لبریز درد -  می‌کِشیم از سینه پُرغم آه سرد

شد سحر بابا نیامد باز که - پس کِشد دردانه # دختر ناز، که؟
هشت شد ساعت و #سالِ نورسید -  نیست بابا در کنارم #روز عید

در کنارِ عکس # بابای شهید -  سال شد تحویل و آمد روز عید
مادر و من لحظۀِ تحویل سال –  رفته در # آغوش بابا هم خیال  مثل هر روزِ تمام هفته‌ام - قاب عکسش را بغل بگرفته‌ام
یاد او در نوبهاران می‌کنم -  عکس او را #بوسه‌باران می‌کنم
سال نو بابا # مبارک بر تو باد –  دخترت را برده‌ای‌ بابا زِ یاد 
در میانِ سفرۀِ دل‌تنگی‌ام - رنگِ مشکی #تخم‌مرغ رنگی‌ام  بی تو بابا دخترت دل‌سوخته - آتشی در سینه‌اش افروخته 
بس کشیدم از غم و داغ تو آه - سبزۀِ عیدم شده بابا سیاه
هفت‌سین درد و رنج آه و اشک -  بر زمین افتاده بیرق، پاره مشک
عاشقِ عباسیِ زینب، سلام -  کرده از داغت دل من تب، سلام  ای # شهید کُشتۀِ دور از وطن - ای کفن‌پوشیدۀِ صدپاره تن
 ای قرارت بوده با من آمدن - سال نو شد #پس کجایی #عشق من؟

های‌ بابا، قول برگشتن چه شد -  وعده‌ات با من دم رفتن چه شد
غرقه در خون قامتت معنایِ مرد - دخترت قلبش شکسته بازگرد
عید شد #عباسِ #زینب کیش ما - جای تو خالی است بابا پیشِ ما 
بی تو بابا اولین تحویلِ سال -  خنده بر لب تا ابد بر من محال بس که با من غصه‌ات را خورده‌اند -  بی تو شب‌بوها همه پژمرده‌اند
بی تو ساعت‌ها همه می‌ایستند -  پسته‌های عید خندان نیستند
یادم آید عید سال قبل‌تر -  نازهای من به آغوش پدر
لحظۀِ تحویل سال او را بغل – از لب او بوسه‌های چون عسل
او که بر من عاشقی را یاد داد - یاد بادان روزگاران یاد باد
تا همیشه چشم من از اشک تر - یاد باد آن عیدهای با پدر

به امید ظهور حضرت یار
فروردین 1395
#شهید_محمود رضا_بیضایی
Read more
عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است... اعتیاد به نومیدی از هر اعتیادی پوشیده‌تر است. اعتیاد به ...
Media Removed
عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است... اعتیاد به نومیدی از هر اعتیادی پوشیده‌تر است. اعتیاد به نومیدی با نومیدی واقعی متفاوت است. کسانی هستند که از نومیدی و تلخ‌کامی و سیه‌بینی تغذیه می‌کنند. . آدمی می‌شویم که نومیدی، زندگی‌مان را پس نمی‌زند، بلکه جلو هم می‌برد. تحصیلات آکادمیک خود ... عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است...
اعتیاد به نومیدی از هر اعتیادی پوشیده‌تر است.
اعتیاد به نومیدی با نومیدی واقعی متفاوت است.
کسانی هستند که از نومیدی و تلخ‌کامی و سیه‌بینی تغذیه می‌کنند.
.
آدمی می‌شویم که نومیدی، زندگی‌مان را پس نمی‌زند، بلکه جلو هم می‌برد.
تحصیلات آکادمیک خود را ادامه می‌دهیم،
کتاب‌هایمان را می‌نویسیم، شهره‌ی شهر و جلوه‌گر هر کوی و برزن می‌شویم.
اما همه جا، با ترانه‌ای از نومیدی بر لب،
زندگی را به طعن و تحقیر می‌گیریم.

به سلامت و زیبایی و دارایی خود توجه می‌کنیم،
از زندگی‌مان مراقبت می‌کنیم. نه از درس می‌افتیم و نه از کار.
اما هر کجا، هر زمان، با نخوتی هولناک و با لجاجتی بی‌انتها، زمزمه‌‌های زندگی را به سُخره می‌گیریم.

در نگاه من، این نومیدی به ظاهر تاریک و به ظاهر تلخ، بسیار مشکوک است.
اگر تا این حد در هر جلوت و ظهوری، حرف‌ها، موضع‌گیری‌ها، شعرها و بیانیه‌های یأس‌آور، انرژی‌سوز و تحقیرکننده از ما سر می‌زند،
اگر گمان می‌بَریم مُشت‌های زندگی را وا کرده‌ایم،

و جز هیچ و پوچ چیزی ندیده‌ایم، پس این نیرو، این تمایل، این انگیزه و انرژی.
برای ادامه دادن، سبقت گرفتن، جلوه کردن و دل بُردن، از کجا می‌آید؟

این ظاهر آراسته، شوق به خلاقیت هنری، تمایل انکارناشدنی به دیده شدن،
و در منظر و مرئا واقع شدن از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

تصور من این است که بسیاری از ما از این آوازهای غمگین و نومید،نان می‌خوریم.

هم این یأس و غم تیره، تمایز ما را تضمین می‌کند،
و ما را آدمی ویژه و خاص می‌کند و هم اینکه از این معبر، می‌توانیم مسؤولیت‌گریزی‌های خود را به احوال خراب و جهان بی‌بنیاد، حوالت دهیم،
و آسوده باشیم.
هم این نغمه‌های یأس‌آمیز و شب‌آلود، حمایت و توجه غمگسارانه‌،
اطرافیان‌مان را بر می‌انگیزد.

می‌گویند آنان که تجربه‌های عمیق معنوی و عرفانی دارند،
تمایل چندانی برای برزبان آوردن آنها ندارند: مُهر کردند و دهانش دوختند.

به گمان من آنکه عمیقاً از زندگی نومید است و روزها برای او چیزی جز پاره‌های شبی بی‌پایان نیستند، دستش به این زندگی نخواهد رفت.

نه حبّ ظهور و بروزی خواهد داشت و نه شوق خلاقیت هنری و سخنوری و شاعری و نویسایی…
اگر زندگی تا این پایه تیره و تلخ است که تو هیچ‌گاه از بارقه‌ی روشن و امیدبخشی حرف نمی‌زنی، پس چه چیز تو را اینهمه به جلو رفتن ترغیب می‌کند؟
تو را در متن تحرکات زندگی می‌نشاند،
و اینهمه خوش‌سخنی و محفل‌افروزی را برایت می‌آراید؟ .
.
#دانشگاه_مجازی_تکنولوژی_فکر_برتر #موفقيت #عشق #هدف #پیری #ناامیدی
Read more
<span class="emoji emoji1f535"></span> پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح ...
Media Removed
پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید . دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است . دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب ... 🔵 پیش از آخرین اذان... دلش مسجدی می خواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید . دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است . دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاة .
اما محله شان مسجد نداشت ... فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند ، به او گفتند : حالا که مسجدی نیست ، خودت مسجدی بساز .
او خندید و گفت : چه محال زیبایی ، اما من که چیزی ندارم ؛ نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم . فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است .
مصالحش را تو فراهم کن ، ما مسجدت را می سازیم . اما او تنها آهی کشید . و نمی دانست هر بار که آهی می کشد ، هر بار که دعایی می کند ، هر بار که خدا را زمزمه می کند ، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد ، آجری بر آجری گذاشته می شود . آجر همان
مسجدی که آرزویش را داشت . و چنین شد که آرام آرام با کلمه ، باذکر ، با عشق و با دعا ، با راز و نیاز ، با تکه های دل و پاره های روح ، مسجدی بنا شد . از نور و از شعور . مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش ، قطره اشکی .
او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و نا پیدا ، چونان عشق ؛ و هر جا که می رفت ، مسجدش با او بود .
پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی . آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خویش ، نقشه این بنا را خدا کشیده است .
مسجدت را بنا کن ، پیش از آن که آخرین اذان را بگویند . ✍️ #عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari 📖از کتاب«پیامبری از کنار خانه ما رد شد»

مکان : امامزاده سید محمد نقیب / بیرجند
Read more
. استاد رحیم پور ازغدی: در عمليات خيبر در شرق دجله ، چهل كيلومتر در عمق خاك دشمن بوديم. پشت سر سى كيلومتر ...
Media Removed
. استاد رحیم پور ازغدی: در عمليات خيبر در شرق دجله ، چهل كيلومتر در عمق خاك دشمن بوديم. پشت سر سى كيلومتر باتلاق بود. كمبود مهمات داشتيم ، جورى كه روز دوم و سوم عمليات ، بچه ها در خاك دنبال فشنگ ميگشتند و غذا براى خوردن نبود. بچه ها رفته بودند از ده همايون كه يك روستاى عراقى خالى از سكنه در شرق دجله بود، ... .
استاد رحیم پور ازغدی: در عمليات خيبر در شرق دجله ، چهل كيلومتر در عمق خاك دشمن بوديم. پشت سر سى كيلومتر باتلاق بود. كمبود مهمات داشتيم ، جورى كه روز دوم و سوم عمليات ، بچه ها در خاك دنبال فشنگ ميگشتند و غذا براى خوردن نبود. بچه ها رفته بودند از ده همايون كه يك روستاى عراقى خالى از سكنه در شرق دجله بود، نان خشك و كپك زده آورده بودند و هر پنجاه متر پشت خاكريز ريخته بودند تا هركس ضعف كرد يك كمى از اينها را سَقّ بزند.بعضى رزمنده هاى روستايى هم ، گاوهايى كه آنجا بود را ميرفتند ميدوشيدند و شير را در قمقمه هايشان ميرختند. خلاصه فضاى عجيبى بود، بمباران شيميايى هم شد و شهيد و مجروح بود كه پشت خاكريز افتاده بود، واقعا ديگر فرد سالم كم پيدا ميشد. افسر عراقى كه اسير ما شده بود و وضعيت ما را پشت خاكريز ديده بود، گريه ميكرد و ميگفت شما همين تعداد هستيد؟! همين چند صدتا بچه !؟ كه دو سپاه كامل عراق را چند روز است اينجا معطل كرده ايد؟! اين دو سپاه ميخواهند به هم دست بدهند اما شما چندصد نفر نگذاشته ايد. از سه طرف در تهاجم تانك بوديم، از بالاسر آتش هليكوپتر بود و آنروزها ميگفتند كه عراق يك ميليون گلوله توپ و خمپاره روى سر ما ريخته است...
من خودم در آنجا زخمي شدم، ظرف سه چهار ساعت ، سه بار تركش خوردم ،اينقدر كه آتش سنگين بود، وقتى روى زمين سينه خيز ميرفتيم تركش ميخورديم، بمباران شيميايى شد ، حتى چندبار جنگ تن به تن شد ، جورى كه ما صداى عراقى ها را ميشنيديم، در اين فضا من بچه اى را ديدم كه داشت شهيد ميشد، شكمش پاره شده بود و استخوان پايش برگشته بود و آمده بود نزديك صورتش و در حال احتضار بود، در همان حال رو كرد به ما و بقيه بچه هايى كه مجروح افتاده بودند اطرافش و گفت: " ما كه نميدانيم چه كسى ميرود عقب و چه كسى شهيد ميشود، شايد هم همه شهيد شويم ، اما هركس رفت عقب به امام بگويد كه ما را ببخش كه اين خاكريز را نتوانستيم نگاه داريم" !!! "امام و تغيير نظام حاكم بر جهان"سال١٣٨٦
#عمليات
#خيبر
#دجله
#حسن
#رحيمپور
#ازغدى
#امام
#شيميايى
#تانك
#نان
#هليكوپتر
#خمينى
#تركش
#جبهه
#ایثار
#شهید
#جمهوری_اسلامی
#انقلاب
#مردان_بی_ادعا
#azghadi
#rahimpour
#hasan
Read more
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب ...
Media Removed
. هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را ... .
هیچوقت ماشین نداشتیم.تمام رفت و آمد هامان با اتوبوس بود.و منِ چهار پنج ساله شغل آینده ام را انتخاب کرده بودم.می خواستم راننده ی خط بیست و چهار بشوم.چه ابهتی داشت.یک نفر یک تنه آن اتوبوس به این گندگی را با آن همه آدم راه می برد و با چه قدرتی بلیط ها را پاره می کرد و ایستگاه به ایستگاه آن دکمه ی جادویی را فشار می داد و پیسسسس...در باز می شد...و بعد دوباره با فشار یک دکمه در جادویی بسته می شد.نه.راه نداشت.حتما باید بزرگ که شدم راننده ی خط بیست و چهار بشوم...تا سالهای سال تقریبا تا ته دبیرستان مشتری خط بیست و چهار بودم.مدت ها بود که دیگر سودای راندنش را نداشتم اما رفاقتمان کماکان پابرجا بود.یادم می آید این سالهای آخر یهو تمام ناوگان اتوبوس ها نوسازی شد و اتوبوسها حسابی ترگل ورگل شدند....تمیزتر..کم صداتر...صندلیهای راحت تر...و با همان درها و دکمه های جادویی...بالای در این اتوبوس های نو جمله ای نوشته بود که هنوز که هنوز است بعد از سالها دست از سرم بر نمی دارد...
.
warning : the door is opening inside
.
هشدار : در به طرف درون باز می شود. .
و عجب...انگار رفیقم ، خط بیست و چهار تمام گفتنی ها را در یک جمله برایم خلاصه کرده بود.انگار این رابطه ی عاشقانه ی چندین ساله به او این احساس امنیت را داده بود که حرف دلش را به رفیقش بزند....
رفیق...هر جا هستی خوش باشی و چرخهایت برایت بچرخد....دمت گرم.
حالا بعد از هزارسال که از آن روزها گذشته مطمئنم که حق با تو بود.حق حسابی با تو بود... که

هشدار : در به طرف درون باز می شود⚘ .

عکس ،دو روز پیش ، غروب دلگیر خندوانه.
Read more
. ساعت ۴:۳۰ عصر من پا روی میز در حال چرتی مرغوب دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... . ساعت ۴:۴۵ ...
Media Removed
. ساعت ۴:۳۰ عصر من پا روی میز در حال چرتی مرغوب دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... . ساعت ۴:۴۵ عصر من: انتحاری بریم کافه؟ ه: بریم. م: بریم. من: نیم ساعت دیگه آ.اس.پ. ا: نمی رسم! چه خبرتونه!انقدر بريد دريچه قلبتون گشاد شه! س: می پیچوندم میام... . نیم ساعت و اندی بعد: من، ه، م، ا و س در ... .
ساعت ۴:۳۰ عصر
من پا روی میز در حال چرتی مرغوب

دینگ دینگ تلگرام... همه در حال چرت... .

ساعت ۴:۴۵ عصر
من: انتحاری بریم کافه؟
ه: بریم.
م: بریم.
من: نیم ساعت دیگه آ.اس.پ.
ا: نمی رسم! چه خبرتونه!انقدر بريد دريچه قلبتون گشاد شه!
س: می پیچوندم میام... .
نیم ساعت و اندی بعد:
من، ه، م، ا و س در کافه مهتاب! .

ساعت ۷ عصر:
نقشه کشیده شد بریم شهر کتاب نیاوران...
قرار من با س دوم دم شهر کتاب...
.
ساعت ۷:۳۰ عصر
نقشه ها نقش بر آب شد!
من در گلستان
س اول در حال تدارک تحرکات فرار فردا
س دوم کنسل شد.
ه و ا حرکت به سمت مقصد نامعلوم و مشکوک...
م بدو بدو منزل و رسیدگی به قهر کننده مهربان.
.

ساعت ۸:۱۰ عصر جین وست
من: آقا این چنده؟
من: آقا اون چنده؟
من: آقا این بهم میاد؟
.

ساعت ۸:۱۳ شب رینگ ... رینگ... رینگ...
من: اِ وا... سلام ش جان... چطوری؟ عیدت مبارک...
ش: شناختی؟
من: مگه میشه یادم بره! .

ساعت ۸:۲۱ شب
ش: کاپشن پوشیدی؟
من: نه، کاپشن برا چی؟
ش: بیق بیق بیق
من: بیق بیق بیق

ساعت ۸:۳۷ نوبهار
من: عطرم جا مونده خونه یه عطر بدید لطفا!

ساعت ۸:۴۵ شب دم سام کافه شهرک!
ش: یه لحظه صبر کن من بیق بیق بیق...
من: حالا چرا؟
ش: خیلی مدلش پاره پوره ای بود گفتم گیر می دن...
من: تو سام کافه؟
ش: کلا دیگه...
.
ساعت ده و اندی شب... من، ش... صحبت از همه چی... چامسکی، مشایخی، باتلر، نجومیان و بابک احمدی و همه و همه... .

ساعت یازده
من: اینجا خونه ما است...
ش: پس در پارکینگ کو؟

ساعت یازده و اندی شب
یک دوست تازه به دوستای خیلی خوبم اضافه شده...
.
ساعت یک شب
من: تو این دیار جز دوستای خوب مگه چیزی هم مونده برام...
Read more
 #afsanehjahromian #bighanoon کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما ...
Media Removed
#afsanehjahromian #bighanoon کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما بگویند چه شخصیت و اخلاقی دارید. بس که خلاق و ماه هستند. از روی تعداد مژه، محل قرارگیری خال‌ها در بدن، جنس بند ساعت، طریقه دستمال كشيدن روی میز و هزاران چیز دیگر شخصیت شما را شناسایی می‌کنند. این سری ... #afsanehjahromian #bighanoon
کافی است شما بگویید چه تن‌تان است تا روان‌شناسان خیلی سریع به شما بگویند چه شخصیت و اخلاقی دارید. بس که خلاق و ماه هستند. از روی تعداد مژه، محل قرارگیری خال‌ها در بدن، جنس بند ساعت، طریقه دستمال كشيدن روی میز و هزاران چیز دیگر شخصیت شما را شناسایی می‌کنند. این سری هم از روی شلوار لی به شما می‌گویند که دارای چه تیپی (شخصیتی) هستید:
.
1- افرادی که شلوارلی دم پا گشاد می‌پوشند

این افراد ظاهری سخت‌گیر دارند ولی در عمل بسیار راحت و تخمه آفتابگردانی عمل می‌کنند. آرام آرام صمیمی می‌شوند و یهویی از حد می‌گذرند. افراد شلوار دم پا گشاد دارای افکار قدیمی هستند ولی خیلی تیز و بز عمل می‌کنند و می‌دانند این افکار قدیمی را کجا بروز دهند که مورد حمایت و عنایت قرار گیرند.
.
2- افرادی که شلوار لی لوله تفنگی (خیلی چسبان) می‌پوشند

افرادی با شلوارهای لیِ خیلی تنگ از اعصابی پولادین و روحیه‌ای جنگنده برخوردارند. تازه روان‌شناسان معتقدند آن‌هایی‌که در تابستان از این شلوارها می‌پوشند لجباز، بی‌رحم، خودساخته وبی‌تفاوت هم هستند.
.
3- افرادی که شلوار لی فاق کوتاه می‌پوشند

تیپ شخصیتی این افراد بسیار اجتماعی و برونگراست و روان‌شناسان معتقدند این‌ها چیزی برای مخفی کردن و از دست دادن ندارند. ایستاده نمی‌شود تشخیص داد ولی کافی است یک بار با این عزیزان نشست و برخاست کنید تا انتهای شخصیت و مرام این عزیزان دست‌تان بیاید.
.
4- افرادی که شلوارلی فاق بلند می‌پوشند

افراد فاق بلند پوش جاه‌طلب هستند و حاضرند به خاطر راحتی خودشان همه را له ‌کنند. درضمن مدام حقیقت را کتمان می‌کنند، مثل شکم‌شان که با فاقِ بلندِ شلوار وکیومش می‌کنند. فاق بلند شلوار این افراد باعث شده تا از روحیه هدايت‌گري خاصی برخوردار باشند.
.
5- افرادی که شلوار لی پاره یا به اصطلاح زاپ‌دار می‌پوشند

این‌ها ساده و زود باورهايی هستند که ریسک‌های بزرگی می‌کنند. معمولا هم ضرر می‌کنند ولی خب ریسک دوست دارند دیگر. میزان ریسک‌پذیری‌شان هم با میزان و محل پارگی شلوارشان رابطه مستقیم داره. همچنین بسیار افراد رک و شوخی هم هستند.
.
6- افرادی که شلوار لی تماما گشاد می‌پوشند

این‌ها افرادی بی‌حوصله و راحت‌طلب هستند که از هر محدودیتی برای خودشان فرصت ایجاد می‌کنند. سرعت‌شان بسیار کند است و در انجام امور رفتارشان مانند شلوارشان است!
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
...پاره حرف واقعا باید برای سینمای ایران و ابراهیم حاتمی کیا بابت چنین تبلیغی تاسف خورد. متاسفانه آقایانی که صحبت از ارزش ها کرده و از همه طلبکار هستند، این چنین برای بالا بردن فروش فیلمشان تبلیغ می کنند!! براستی کودکانی که امروز در مجموعه کوروش حضور داشتند چه تصویری در ذهن‌شان ماندگار می شود؟! ... ...پاره حرف

واقعا باید برای سینمای ایران و ابراهیم حاتمی کیا بابت چنین تبلیغی تاسف خورد. متاسفانه آقایانی که صحبت از ارزش ها کرده و از همه طلبکار هستند، این چنین برای بالا بردن فروش فیلمشان تبلیغ می کنند!! براستی کودکانی که امروز در مجموعه کوروش حضور داشتند چه تصویری در ذهن‌شان ماندگار می شود؟! آقایان کم مانده بیایند در خیابان ها مردم را بزنند و بعد بگویند اگر داعش بیاید اینطوری خواهد شد!!! آقای حاتمی کیا این چه مدل تبلیغی است؟! چرا با این کارها میخواهید هزینه فیلمی را که ساختید توجیح کنید؟! به خدا با این کارها مردم فیلم شما را تماشا نخواهند کرد. مردم حق انتخاب دارند و چنین فیلم هایی نه تنها در سلیقه مردم نیست، بلکه مردم مخالف ساخت چنین فیلم هایی هستند. بازیگری که در فیلم به وقت شام نقش فرمانده داعش را بازی کرده با اسب مقابل پردیس کوروش ظاهر شده و با دیگر بازیگرانی که نقش داعشی را بازی کردند اسب را پارک کرده و وارد پردیس کوروش می شود!!🤔 حال سوال اینجاست، اگر فیلمساز دیگری می‌خواست چنین برای فیلمش تبلیغ کند، آیا مسولان با این مدل موافق می کردند؟؟ آقای حاتمی کیا شما میخواهید با کارهای مختلف مردم را وادار به تماشای فیلمتان بکنید، اما نمی دانید دوره این بازی ها به سر آمده و مردم تفاوت فیلم های سفارشی با فیلم مستقلی مثل عصبانی نیستم را درک کرده و از فیلم رضا درمیشیان حمایت می کنند، چرا که این کارگردان جوان واقعیت ها و مشکلات امروز مردم این سرزمین را به تصویر کشیده و روی پرده نشان میدهد. آقای حاتمی کیا دیگر با قدرت و امکانات مختلف نمی توانید عموم مردم را روانه سینماها کنید. آقای حاتمی کیا چقدر دلمان برای فیلمساز آثاری چون دیده بان / از کرخه تا راین / بوی پیراهن یوسف/ روبان قرمز / آژانس شیشه ای تنگ شده است

#سینما #به_وقت_شام #ابراهیم_حاتمی_کیا #داعش #تبلیغات #پردیس_سینمایی_کوروش #عصبانی_نیستم #رضا_درمیشیان
Read more
. وقتی با واقعيت‌ها رو‌به‌رو نمیشی و از اون‌ها فرار می‌كنی، وقتی عادت كردی همه‌چيز رو حل نشده باقی ...
Media Removed
. وقتی با واقعيت‌ها رو‌به‌رو نمیشی و از اون‌ها فرار می‌كنی، وقتی عادت كردی همه‌چيز رو حل نشده باقی بذاری و از ترسِ رو‌به‌رو شدن با حقيقت با يك نگاه كليشه‌ای به زندگی و اتفاق‌ها همچنان در گمراهی پيش میری، در اين شرايط توقع رسيدن به آرامش و خوشبختی قطعا خواسته‌ای بی‌هوده‌ست. چرا كه دنيا اونقدر مسائل ... .
وقتی با واقعيت‌ها رو‌به‌رو نمیشی و از اون‌ها فرار می‌كنی، وقتی عادت كردی همه‌چيز رو حل نشده باقی بذاری و از ترسِ رو‌به‌رو شدن با حقيقت با يك نگاه كليشه‌ای به زندگی و اتفاق‌ها همچنان در گمراهی پيش میری، در اين شرايط توقع رسيدن به آرامش و خوشبختی قطعا خواسته‌ای بی‌هوده‌ست.
چرا كه دنيا اونقدر مسائل حل نشده از گذشته رو در زندگی برات تكرار می‌كنه كه يا تن به مواجهه و بعد مقابله بدی و يا بذاری همون روال مسموم و غلط اونقدر تكرار بشه كه سياهی و تباهی، تحول و آسايش رو از زندگیت دور و دور و دورتر كنه.
تا تو نخوای كه بندهای اسارت و اتصال با رويدادها و آدم‌های گذشته رو پاره كنی، نجات و رهايی هرگز اتفاق نمی‌افته.
تا دل به پايانی ندی، آغازی شكل نمی‌گيره و تنها راه پذيرفتن پايان‌ها، رو‌به‌رو شدن با واقعيت‌هاست.
رو‌به‌رو شدن با اينكه دنيا مخالف وابستگی و افراط در دل بستنه.
اينكه از كسی يا چيزی برای خودت بت بسازی و اونقدر غرقش بشی كه خودت رو فراموش كنی و فراموش كنی اصلِ كار اين زندگی خودت هستی و بقيه‌ی چيزها در جهت تكامل تو بايد باشند و نه چيزی ديگر!
وقتی موضوع و هدف اصلی رو فراموش می‌کنی، اون وقته كه دنيا مجبور به دخالت میشه و مدام سنگ جلوی راهت می‌ندازه كه آگاه بشی و از مسير اشتباه برگردی.
که آگاه بشی و از مسیر اشتباه برگردی...
.

#شيما_سبحانی
📚 مَن
@shima.sobhani .
.
🌼متن در كانال قرار داده شد . لينك كانال در بيوگرافى صفحه🌼
.
Read more
...پاره حرف تو برقص تا من بخندم دختر جوانی را به جرم رقیصدن و لایک زیاد داشتن دستگیر می کنند و ما ...
Media Removed
...پاره حرف تو برقص تا من بخندم دختر جوانی را به جرم رقیصدن و لایک زیاد داشتن دستگیر می کنند و ما همچنان نقش تماشاگر را ایفا می کنیم. البته ما دو دسته تماشاگر داریم. دسته اول تماشاگران تیفوسی هستند که بعد از هر رویدادی چه تلخ و چه شیرین به آن واکنش نشان داده و با هشتگ سازی و پست های مختلف اعتراض و یا ... ...پاره حرف

تو برقص تا من بخندم

دختر جوانی را به جرم رقیصدن و لایک زیاد داشتن دستگیر می کنند و ما همچنان نقش تماشاگر را ایفا می کنیم. البته ما دو دسته تماشاگر داریم. دسته اول تماشاگران تیفوسی هستند که بعد از هر رویدادی چه تلخ و چه شیرین به آن واکنش نشان داده و با هشتگ سازی و پست های مختلف اعتراض و یا موافقت خود را با آن رویداد اعلام می کنند. دسته دوم هم فقط تماشاگر هستند، تخمه، چای و سیگار کنارشون و نقش هویج 🥕 را ایفا می کنند. امروز تمام استوری ها، پست ها و توئیت ها برای دختر جوانی بود که دلش میخواسته برقصه. ولی عمر آنها بیش از چهل و هشت ساعت نیست. دو روز که آفتاب ☀️ بزنه بیرون، همه یادشون میره که این دختر کی بود و به چه جرمی دستگیر شد،همانطور که خیلی ها فراموش شدند و خیلی چیزها در حاشیه قرار گرفت. بعد از آن دوباره زندگی برای ما ادامه دارد و به سراغ فرد دیگری رفته و با فالوها و لایک های خود او را قربانی می کنیم. چرا که به ما کاری جز تماشا کردن یاد ندادند. تماشا می کنیم، تایید می کنیم، تشویق می کنیم، مسخره می کنیم. فحاشی می کنیم. دابسمش می‌سازیم و به ساز دنیا می خندیم. عجیب ساز دنیا ناکوک شده و کسی نیست که ساز درست بزنه تا ما نه در حرف که در عمل آزادانه به خیابان ها آمده و برقصیم

#مائده_هژبری #مهستی #خردادیان #بانو_,جمیله #کاباره #رقص #حرکات_موزون #هنرمند #دلم_میخواد #بهمن_,فرمان_آرا #قیصر #لیدر #تماشاگر
Read more
از قديم گفته اند آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است اما مثل اينكه واجب است برا يك سرى كه خود را به خواب ...
Media Removed
از قديم گفته اند آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است اما مثل اينكه واجب است برا يك سرى كه خود را به خواب زده اند مسائلى را صادقانه بازگو كرد آقاى كيروش از آمادگى بالاى لژيونرها نسبت به بازيكنان داخلى گفتى كه بى انصافيست اگر نگويم اين بازيكنان داخلى چون بيرانوند و ابراهيمى و حسينى و اميرى بودن كه ناجى ... از قديم گفته اند آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است اما مثل اينكه واجب است برا يك سرى كه خود را به خواب زده اند مسائلى را صادقانه بازگو كرد
آقاى كيروش از آمادگى بالاى لژيونرها نسبت به بازيكنان داخلى گفتى كه بى انصافيست اگر نگويم اين بازيكنان داخلى چون بيرانوند و ابراهيمى و حسينى و اميرى بودن كه ناجى تيم ملى ايران شدند و غيرتى وار جنگيدن و شايستگى شان را نسبت به لژيونرها كه براى همه شان احترام قائلم اثبات كردند و بى شك آماده ترين بازيكنانت بودند.
از برانكو گفتى كه اين از ديد ما اصلا پسنديده نبود چرا كه كينه كهنه و حسادتت را به مربى با دانشى چون او به همه نشان دادى و رفتارت به دور از دنياى مربيان حرفه ايست.
پرسپولیس پاره تن ایران است پس قبل از صحبت كردن كمى تفكر كن چرا كه نگذاشتى تنها يك روز مردم به دور از حاشيه هاى فوتبال و اقتصادى آسوده خاطر و شاد باشند.
در مصاحبه ات آشكارا از برانكو و پنهان از شفر گفتى كه اگر شاگردان همين دو مربى نبودند بى شك مهره سوخته بودى پس حداقل در خفا قدردانشان باش.
اگر فكر كرده اى مى توانى پرسپولیس را تضعيف كنى بدان اشتباه بزرگى كردى چرا كه اين اجازه را به تو نمى دهيم.
برانكو شايستگى اش را به فوتبال ايران اثبات كرده است پس هوچى گرى و بدگويى ها پشت او بى نتيجس.
Read more
Loading...
Load More
Loading...