پا باز من که

Unique profiles
90
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Tehran, Iran, Esenyurt, İstanbul, Mashhad, Iran
Average media age
385.5 days
to ratio
7.3
پست تکمیلی متن تکراری توضیحی برای پست قبل #دولت و جناب #روحانی چند سال از #قدرت و توان و انرژی و اعصاب و طاقت و تحمل و ظرفیت کشور رو گذاشت برای #توافق_با_شیطان و بستن با #کدخدا گفت دارم با #جواد_ظریف یک کاری میکنم که همه بگید آخ جون #برجام رفت و اومد نشست و پاشد هی گفت از فواید و عواید و برکات برجام #ظریف ... پست تکمیلی
متن تکراری
توضیحی برای پست قبل

#دولت و جناب #روحانی چند سال از #قدرت و توان و انرژی و اعصاب و طاقت و تحمل و ظرفیت کشور رو گذاشت برای #توافق_با_شیطان و بستن با #کدخدا
گفت دارم با #جواد_ظریف یک کاری میکنم که همه بگید آخ جون #برجام

رفت و اومد نشست و پاشد هی گفت از فواید و عواید و برکات برجام

#ظریف میخندید و میگفت داریم نزدیک میشیم به برجام
#عراقچی هم میگفت یک متنی نوشتیم که عمرا نقض نشه برجام

#رهبر میگفت بابا طرف دشمن ماست ، من خوشبین نیستم به برجام
#هاشمی میگفت عیب نداره امضای کری تضمینه برای برجام

همش گفتند اگر #توافق نشه کلی ضرر میکنیم درجا
طوری که تمام مسائل کشور رفت تحت الشعاع برجام

#جهانگیری نشست توی مناظرات #انتخابات
گفت من آنم که ، ملت ایران مگه یادتان نیست #حسن_روحانی کرده برجام

بجای دوا و درمون یک قرص خواب آور دادند به اقتصاد بیمار کشور
گفتن فعلا بخواب بعد پا میشی قوی میشی معجزه میشه با برجام

تمام تصمیمات و خدمات #وزیر_راه ختم شد به برجام
قطار و ناوگان حمل و نقل عمومی و اوضاع #کامیون_داران و باربری ها و قیمت بلیط ها و اوضاع #مسکن_مهر و مسکن اجتماعی و همه و همه موند روی زمین واسه خاطر برجام
استیضاح کله پا شد فقط به دلخوشی و هوای رسیدن هواپیما های حاصل برجام

قبل اینکه ترامپ بیاد یک جفتک بزنه زیر برجام
تمام قراردادهای وزیر نفت جایی بسته نشد جز زیر چادر برجام
توتال نامرد عهد شکن دوباره شد ناجی نفت ما توی #پسابرجام
باز دوباره با اولین اخم #امریکا گذاشت و در رفت ، گفت انگار هنوز معلوم نشده تکلیف برجام

تمام تصمیمات وزیر اقتصاد و بانک مرکزی شد تحت تاثیر #دلار های آزاد نشده و #تحریم های رفع نشده و سوئیفت های باز نشده ، که حاج #حسن_روحانی گفته بودند یکجا و در همان روز نخست درست میشه بعد برجام

اولش میگفتند همه مسئولیتش با ماست برجام
حالا میگن به ما چه برید سراغ اونی که گفت باشه قبول برید واسه برجام
اصلا هم انگار نه انگار طرف شرط گذاشته بود برای پذیرش برجام

خلاصه که زندگی و #معیشت مردم شد برجام
عاقبت و سرنوشت یک ملت رو گره زدند به برجام
اینم سرانجام و فرجام برجام

#روحانی_مچکریم
#رکود #اعتراض #اعتصاب #نارضایتی
Read more
گرمی رو روی گردنم حس کردم ، گرمی لبای اسد که حرارتش هر لحظه بیشتر میشد ! اسد زمزمه کرد : صنم من نمیتونم ...
Media Removed
گرمی رو روی گردنم حس کردم ، گرمی لبای اسد که حرارتش هر لحظه بیشتر میشد ! اسد زمزمه کرد : صنم من نمیتونم اینکارو بکنم -چرا اسد ؟؟؟ -صنم من تو رو خیلی اذیت کردم من تو رو زدم نمیخوام با نزدیک شدن بهت بیشتر آزارت بدم -اسد این حرفو نزن . من دوست دارم من بهت اجازه اینکارو میدم ! رومو که برگردوندم دیدم اسد نیست ... گرمی رو روی گردنم حس کردم ، گرمی لبای اسد که حرارتش هر لحظه بیشتر میشد ! اسد زمزمه کرد : صنم من نمیتونم اینکارو بکنم
-چرا اسد ؟؟؟
-صنم من تو رو خیلی اذیت کردم من تو رو زدم نمیخوام با نزدیک شدن بهت بیشتر آزارت بدم
-اسد این حرفو نزن . من دوست دارم من بهت اجازه اینکارو میدم !
رومو که برگردوندم دیدم اسد نیست ..رفت ؟ .. دوباره حس پوچ بودن .... تنهایی متلق ....
دوباره صدای زنگ در اومد درو باز کردم اسد بود درو محکم روش بستم و داد زدم : اینکه بهت اجازه همچین کاریو دادم تمام باورا و حیثیتمو زیر پا گزاشتم اما تو بیتوجه به من رفتی ینی اذیت کردن نه اون سیلی که بهم زدی.
دوباره در زد .. از پشت هم در زدنش کلافه شده بودم درو باز کردمو خواستم چیزی بگم اما گرمی لباش بهم فرصت حرف زدن نداد .. میخواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم اما نمیزاشت .. صنم : اسد نکن . ولم کن -نمیتونم خانومم نمیتونم .. تو مال منی -من نمیخوامت ولم کن -یا منو میخوای یا مجبوری بخوای -ولمممممم کن اصلا من عاشق آهیلم برو از پیشم
انداختم روی تخت و قشنگ روم دراز کشید .. گفت : با غیرت من بازی نکن صنم تو مال منی .. شروع کرد بوسیدنم .. خیلی از دستش عصبانی بودم .. از زیرش بلند شدمو فرار کردم اما دستمو گرفتو کشید سمت خودش جوری که افتادم رو پاهاش بلندم کردو بلند شد ، لباشو رو لبام گزاشت و بوسید و بعد گفت : صنم منو ببخش ، این مرد عاشق و عاجز که از عشق تو دیوونه شده رو ببخش .. لطفا ببخشش اون بهت نیاز داره .. اون دوست داره ..
تمام عصبانیتم فروکش کرد . پشتمو بهش کردم اونم بند پشتمو باز کرد آروم لباسمو دراورد و بهم اشاره کرد که روی تخت بخوابم ، منم خوابیدم بلوزشو دراورد و افتاد روم ! به تمام بدنم بوسه میزد .. از روی شکم تا بالای سینه هامو میبوسید
Read more
یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟ که چرا باز شدی در قفس ات زندانی؟ که چرا نور از عمق دل من دور شده که چرا ...
Media Removed
یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟ که چرا باز شدی در قفس ات زندانی؟ که چرا نور از عمق دل من دور شده که چرا باز شدم جغد شب پایانی یک نفر نیست کمی دست به مویم بکشد و بپرسد که چرا باز چرا حیرانی بزم مهتاب به پا هست و تو دعوت شده ای کاش بی من نروی باز به آن مهمانی گفته بودی که به آغوش تو دعوت شده ام؟ پس چرا باز ... یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟
که چرا باز شدی در قفس ات زندانی؟ که چرا نور از عمق دل من دور شده
که چرا باز شدم جغد شب پایانی یک نفر نیست کمی دست به مویم بکشد
و بپرسد که چرا باز چرا حیرانی

بزم مهتاب به پا هست و تو دعوت شده ای
کاش بی من نروی باز به آن مهمانی

گفته بودی که به آغوش تو دعوت شده ام؟
پس چرا باز مرا از بغلت می رانی؟
بوی موی تو مرا خوب گرفته ست به دست
تو همان ناب ترین آب ِ گُل کاشانی

دو سه خط شعر برای تو نوشتم امشب
پرسش این است که اشعار مرا میخوانی....
#yeknafar #dostan #dost #kodost #eshgetoo #eshg #entezar
Read more
خوب گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال پس دلم منتظر کیست ، عزیز این همه سال..؟ پس دلم منتظر کیست ...
Media Removed
خوب گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال پس دلم منتظر کیست ، عزیز این همه سال..؟ پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم..؟ که من از آتش اندوه خودم ، شعله ورم..!! ماه..یک پنجره وا شد...به خیالم که تویی... همه جا شور به پا شد...به خیالم که تویی..... باز هم دختر همسایه..همانی که تو نیست! باز هم چشم من و ... خوب
گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست ، عزیز این همه سال..؟
پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم..؟
که من از آتش اندوه خودم ، شعله ورم..!!
ماه..یک پنجره وا شد...به خیالم که تویی...
همه جا شور به پا شد...به خیالم که تویی.....
باز هم دختر همسایه..همانی که تو نیست!
باز هم چشم من و او...که نمیدانم کیست؟!
این چه رازیست...که در چشم تو باید گم شد..؟
باید انگشت نمای تو.....و این مردم شد..!!
به گمانم....دل من ؛ باز شقایق شده ای...
کار از کار گذشته است....تو عاشق شده ای...
در دلم این عطش کیست...خدا میداند..
عاشقم دست خودم نیست...خدا میداند....!!
عاشق چشم تو هستیم و ز ما بی خبری...
خوش بحالت که هنوز.... از همه جا بی خبری.....♥
Read more
. ●عضله هدف: -(بطور کلی عضلات قسمت داخلی پا) -Adductor longus, Adductor magnus, Adductor brevis . ●سایر ...
Media Removed
. ●عضله هدف: -(بطور کلی عضلات قسمت داخلی پا) -Adductor longus, Adductor magnus, Adductor brevis . ●سایر عضلات درگیر و تقویت شونده: -فیبر ها و قسمت تحتانی سرینی بزرگ . -Lower fibers of Gluteus maximus . ●●پیشنهاد من: این حرکت رو به عنوان یکی از تمرین های کمکی درخشان جهت توسعه بخش داخلی ... .
●عضله هدف:
-(بطور کلی عضلات قسمت داخلی پا)
-Adductor longus, Adductor magnus, Adductor brevis
.
●سایر عضلات درگیر و تقویت شونده:
-فیبر ها و قسمت تحتانی سرینی بزرگ
.
-Lower fibers of Gluteus maximus
.
●●پیشنهاد من:
این حرکت رو به عنوان یکی از تمرین های کمکی درخشان جهت توسعه بخش داخلی ران ها بهتون پیشنهاد میکنم؛
علاوه بر تقویت داخل پا، بطور قابل ملاحظه ای منجر به تقویت پائین تنه و در نتیجه حفظ پایداری بدن خواهد شد.
درضمن در بخش بانوان میتونیم به عنوان یک تمرین با تاثیرگذاری مناسب روی این حرکت حساب باز کنیم البته این که چه زمانی و در کدام بخش از جلسه تمرینی پائین تنه اجرا بشه از نکته های کلیدی هستش..
.
.
●●●توضیحات و نکات مهم:
1-ایستادن در زاویه و حالت عادی و تکیه دادن دست موافق به دستگاه.
2-در بخش مثبت، کشیدن کابل توسط پا به سمت داخل تا عبور از سطح پای مخالف و اوج انقباض ارادی در عضلات داخلی ران؛ و در بخش منفی بازگشت پا به سمت خارج و ایجاد کشش در عضلات فعال.
3-اجرای آرام و کنترل کامل در رفت و برگشت پا.
4-عمل "دم" در بخش مثبت حرکت، و عمل "بازدم" در بخش منفی حرکت.
.
https://weighttraining.guide/exercises/cable-hip-adduction/
Read more
. بخشهایی از متنی که در ادامه می‌خوانید جواب من به یه دوستی که ابراز کرده بود به وقت فراغتش جبران میکنه ...
Media Removed
. بخشهایی از متنی که در ادامه می‌خوانید جواب من به یه دوستی که ابراز کرده بود به وقت فراغتش جبران میکنه دل‌سوزوندهای مارو با عکسهامون! که شبیه علامت تعجب شدم از این تفکر که چرا یکی باید من و شخصیتم رو به این شکل کم و حقیر بدونه که نیت من از به اشتراک ‌گذاشتن گوشه‌هایی از لحظه‌هام رو دل‌سوزوندن باقی بدونه ... .
بخشهایی از متنی که در ادامه می‌خوانید جواب من به یه دوستی که ابراز کرده بود به وقت فراغتش جبران میکنه دل‌سوزوندهای مارو با عکسهامون! که شبیه علامت تعجب شدم از این تفکر که چرا یکی باید من و شخصیتم رو به این شکل کم و حقیر بدونه که نیت من از به اشتراک ‌گذاشتن گوشه‌هایی از لحظه‌هام رو دل‌سوزوندن باقی بدونه ! که هرکسی رو با این نیت دیدین بدونین فقر زیادی توی بخشهای زندگیش و شخصیتش داره که شکرخدا من حقیقت وجودم این نیست. که ای داد پس کو‌ اصالت‌ و درستی که مدام فریادش میزنم و مهمترین هدف زندگیم حفظ آبرومندانه‌اشه ، واقعا حس میکردم عیان است و چه حاجت به بیان اما این چند خط رو لازم دونستم اصلا شما تلقی کن درد و دل...جدای این نگاه بد ، من تاحدی بدون اشتراک‌گذاری این دقایق هم یاد گرفتم قشنگ نگاه کردن به دنیام رو ، قبل این مدیا هم داشتم این قابهارو...این هیچ ، اصلا مگه میشه زندگی بی‌غم ؟ شما سراغ دارین ؟ اگه آره آدرس بدین ! چون من باور دارم محال ممکنه ، پس منم مستثنی نیستم ابدا ، که اگه غر هم بزنیم میشیم انرژی منفی و فلان و بیسار حق هم دارین یه کمی ، چرا باید گوش باشین به درد و سختی یه آدم دور ؛ که تمام سعیم نشون دادن قشنگی‌هاست پس. نه من نه هیچکدوم از دوستان قصد سوزوندن کسی و دلی رو نداریم شما کل قصه ارو متوجه نشدی ! نیت نشون دادن صرفا قشنگی نیست ، نیت اینه داریم میگیم با تموم سختیهای زندگی با تموم شلوغیش حالا کاری یا خانوادگی یا درس یا هر دغدغه‌ی دیگه باز میشه قشنگ زندگی کرد حتی یه جاهای زندگیمون مثل هر آدمی شکست خوردیم و باز سعی کردیم و پاشدیم ، که بگیم میشه برنامه‌ریزی داشت و بیشتر به ریز و درشت زندگی و کیف و کیفیت رسید ، میشه از زاویه خوش‌تری نگاه کرد ، یه نفر هم باورش پا بگیره خودش دنیاست ؛ هیچ جای اسمون سوراخ نشده ما افتاده باشیم بی غم و درد که همه یه جنسیم و تو همین دنیا با پایین بالاهای مخصوص به جاده‌های زندگیمون‌. که هممون از خدا میخوایم کیفیتهای بیشتر رو و چه خوب بود اگر بیشتر یاد بگیریم دعاگوی هم باشیم ، که یه وقتا بیشتر توی خلوتمون قبل از قاضی کردن کلاهمون فکر کنیم اگر بنده‌ای کیفیت بیشتری داره شاید نتیجه‌ی تلاش مضاعفش و بهش برچسب نزنیم و به فردیت خودمون بیشتر فکر کنیم برای ساختن آبادی سرزمین وجودمون.
اینقدر امن باشیم که پرنده جا بگیره توی دستهامون و قلبش تند نزنه از ناامنی ، امنیت تو کلام باید بیشتر باشه تا در رفتار که‌ مهمه بال و پر وجود هم رو زخمی نکنیم.
هوادار دل هم باشیم تا بتونیم راحت‌تر پرواز کنیم توی روزای زندگیمون.
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۲/۱۶
Read more
. باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام باز هم زائرتان نیستم از دور سلام با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام به ...
Media Removed
. باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام باز هم زائرتان نیستم از دور سلام با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام به سلیمان برسد از طرف مور سلام کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها باز از دوریت افتاده به کارم گره ها ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم برسد خواهش این ناله ی ممتد به ... .
باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام

باز هم زائرتان نیستم از دور سلام

با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام

به سلیمان برسد از طرف مور سلام

کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها

باز از دوریت افتاده به کارم گره ها

ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم

پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم

برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم

زود ما را برسانید به مشهد ، به حرم

مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم

ما سفارش شده ایم ، از ره قم آمده ایم

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست

پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

پیچش قافله ی ما که به سوی نور است

رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است

چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟

صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است

طرف پنجره فولاد هیاهو شده است

باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است

مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد

دست و پای فلجی باز شفا می گیرد

با شفا از تو ، چه زیبا شده بیمار شدن

به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن

کار من هست فقط گرمی بازار شدن

گر چه در باور من نیست خریدار شدن- -یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟

من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم

تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی

کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی

مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی

لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی

قول دادی به همه پس به خدا می آیی

هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
.
#مرتضی #شاه #سلطان #علی_بن_موسی_الرضا #امام_رضا #امام_رئوف #عشق #مشهد #حرم #پرچم
Read more
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ...
Media Removed
جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود. صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش ... جوان تر که بودم،واسه خرج و مخارج تحصیلم مجبور شدم توی یه رستوران کار کنم،من اون جا گارسون بودم،رستوران ما به مرغ سوخاری هاش معروف بود،البته نمی شد از سیب زمینی سرخ کرده هاش هم گذشت،خلاصه اینکه پاتوق دختر پسرهای جوان بود. صاحب رستوران مرد با انصافی بود،از اون سبیلوهای باحال،خیلی هوای زیردست هاش رو داشت،ما بهش می گفتیم رئیس.
یه روز که می خواستم غذای مشتری ها رو ببرم،رئیس من رو کشید کنار و گفت:میز شماره دو،اون دختر مو بورِ،بدجور دیوونش شدم،هرکاری بخواد واسش می کنم.
گفتم:ببین رئیس،خیلی خوبه ها،ولی فکر نکنم پا بده!
رئیس گفت:اون هر روز با دوست هاش می آد اینجا،می دونی که من خجالتیم،آمارش رو بگیر،جبران می کنم.
چند دقیقه بعد وقتی که غذای اون دخترها رو روی میزشون میذاشتم،شنیدم که داشتن در مورد این حرف میزدن که سبیل چه چیز مزخرفیه،بعد من رو کردم به دختر مو بورِ و گفتم:غذای شما با طراحی مخصوص آقای رئیس سرو شده.
دخترِ هم یه نگاه به رئیس انداخت که دست هاش رو زیر چونه اش زده بود و اون رو دید میزد.
به رئیس گفتم که طرف انگار با سبیل حال نمی کنه،رئیس رو میگی،رفت تو دستشویی و بدون اون سبیل های فابریکش برگشت.
فردای اون روز وقتی باز داشتم غذای دخترها رو روی میز میذاشتم بو بردم که اون ها دانشجوی زبان فرانسه هستن.
رئیس هم بلافاصله دوره فشرده زبان فرانسه ثبت نام کرد و بعدش هم ما منوی رستوران رو فرانسوی کردیم!
اما داستان به همین جا ختم نشد،چون وقتی یه روز رئیس نقاشی 'جیغ' اثر معروف 'ادوارد مونچ' رو تو دست دختر مو بورِ دید،به سرش زد که دیوارهای رستوران رو پر از نقاشی های 'ادوارد مونچ' کنه،رئیس ما از یه سبیلو که فقط بلد بود مرغ سرخ کنه،تبدیل شد به یه دلباخته نقاشی که یه سیگار برگ همیشه گوشه لبش بود.
تا اینکه یه روز من پا پیش گذاشتم و به دخترِ گفتم که مادمازل،رئیس ما بدجور خاطر شما رو می خواد!
دخترِ فقط نگاه کرد و هیچ جوابی نداد.
از اون روز دیگه دختر مو بورِ با دوست هاش به رستوران نیومد و وقتی قضیه رو از دوست هاش جویا شدم،گفتن که اون رژیم گرفته،من هم که فهمیدم جریان از چه قراره،واسه اینکه حال رئیس گرفته نشه،بهش گفتم طرف رژیم گرفته.
رئیس هم منوی رستوران رو عوض کرد و از اون به بعد فقط غذای رژیمی سرو میشد .اوضاع همینطوری ادامه داشت،اما من دیگه درسم تموم شد و از اون شهر رفتم.
وقتی بعد از چند سال به اونجا برگشتم دیدم که جای اون رستوران یه گالری نقاشی دایر کردن و بالاش به فرانسوی نوشتن:
êtes-vous toujours sur l'alimentation?
یعنی، هنوزم رژیم داری؟

#روزبه_معين 📚
.
.
.
#StoryLife #BookLife #Cafe
Read more
 #کمی_شعر : . . در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی . آنچنان در همه ...
Media Removed
#کمی_شعر : . . در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی . آنچنان در همه جای دل من جا شده ای که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی . همه دنیای مرا برده نگاهت ؛ نکند بشوی خیره بلرزد دل و دنیای کسی . من تماشاگر تصویر توام ماه منیر این چنین هیچ نبودم به تماشای کسی . پای تو هستم ... #کمی_شعر : .
.
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی
قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی
.

آنچنان در همه جای دل من جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی .

همه دنیای مرا برده نگاهت ؛ نکند
بشوی خیره بلرزد دل و دنیای کسی
.

من تماشاگر تصویر توام ماه منیر
این چنین هیچ نبودم به تماشای کسی
.

پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو
نگذارم به دلت باز شود پای کسی
.

تو تمنای من و جان من و یار منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی .

من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست
تا تو باشی نشوم خیره به لبهای کسی .

من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام
عشق را جز تو ندیدم به سراپای کسی !
ـ
.
.
.

شاعر : #مجید_احمدی .
.
.
شروع ایــام فاطمیـــه تسلیــــت 🏴🏴🏴🏴🏴🏴
.
ممنونم ک هنوز باهامین 💚
Read more
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب ...
Media Removed
. مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش ... .
مرجان تنها دختر بن‌بست امیرافشار بود تا ما یعنی من، سعید و مجید که دوقلو بودند، مهدی که فوتبالش خوب بود و شوت‌های کات‌دار جالبی می‌زد تا مهدی کاتول صدایش کنیم یا مهدی اِدر وقتی شبیه بازیکن معروف تیم ملی فوتبال برزیل بود، فرید و مصطفی که برادر بودند ولی فرید خیلی قدبلند و لاغر بود تا نردبون صدایش کنیم و محمود که پدرش معلم دینی بود در رقابت با هم باشیم تا به قول جوان‌های امروز، مخش را بزنیم.

تلاش‌های ما خیلی موفقیت‌آمیز نبود و نگران این بودیم مبادا مرجان در مسیر خانه تا مدرسه یا مدرسه تا خانه و موسسه زبان از دست برود و به زودی تبدیل به ما هیچ ما نگاه شویم، بی‌آنکه بدانیم به زودی این اتفاق گریبانگیر بسیاری از مردم مملکت خواهد شد.

اینکه گاهی مرجان به هرکدام‌مان لبخندی می‌زد و بهانه‌ای پیدا می‌کرد برای معاشرت و بعد هم مثل توپ عمل می‌کرد و می‌زد همه چیزها را خراب می‌کرد و باز هم دوباره تکرار ماجرایی دیگر باعث شده بود تا امیدمان را از دست ندهیم؛

به فرید که خوش‌خط بود می‌گفت اسمش را روی کتاب‌هایش بنویسد، به مصطفی می‌گفت برایش ویترای درست کند، به مجید می‌گفت به برادر کوچک‌ترش روپایی زدن یاد بدهد و... اما هیچ‌کدام از این بده و بستان‌ها منجر به اتفاقی که باید نمی‌شد تا اینکه یک روز پنج‌شنبه، یک خانواده جدید به طبقه دوم خانه آقای ریاست که ته بن بست امیرافشار بود آمدند.

خانواده آقای ادیب که از اقوام آقای ریاست بودند و پسری به نام سورنا داشتند. اگر همه ما پسرهای بن بست امیرافشار کنتراست رنگ صورت از سبزه تا سیاه داشتیم، سورنا به شدت سفید بود با موهایی طلایی و چشم‌های آبی. اگر تا قبل از آن چشم‌های رنگی من افق‌هایی در آینده را برایم روشن می‌کردند با دیدن رنگ چشم‌های سورنا دیگر جایی برای اعتنا وجود نداشت. - عین آلمانی‌هاست.

این جمله را مهدی که حسابی سبزه بود گفت تا بعدش سعید بگوید: عاشقش میشه.

مرجان را می‌گفت و همین‌طور هم شد.

به زودی دیگر مرجان به هیچ‌کدام‌مان هیچ کاری نمی‌گفت تا در عوض همه کارهایش از خوشنویسی تا نقاشی را سورنا انجام بدهد که با هیچ‌کدام‌مان هم رفیق نشده بود.

بیش از همه محمود از این ماجرا عصبانی بود و به نوعی غیرتی شده بود تا بگوید شما هیچ‌کدوم غیرت ندارید. بعد هم گفته بود یه اجنبی پا شده اومده داره تو مملکت ما برای خودش جولون میده.

وقتی دید ما متوجه هیچ‌کدام از این حرف‌هایش نشدیم و فقط دهان‌مان را باز کرده‌ایم، از جایش بلند شد و گفت: «میدونم با این چي كار کنم». وقتی دور شد مهدی گفت هفت سنگ بزنیم و بعد پا شدیم برای هفت سنگ. .
بقیه در کامنت اول 👇
Read more
در سریال کیف انگلیسی ، صحنه ای بود که من و علی مصفا دیالوگ مشترک داشتیم در پایان سکانس ترانه ای برای من خوانده میشد که از ترانه های نامی تهران قدیم شمرده میشد و می باشد و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها این ترانه را خوب به یاد دارند جالب است بدانید پس از بحث های بسیار و امتناع ایشان خواننده این ترانه محمدرضا ... در سریال کیف انگلیسی ، صحنه ای بود که من و علی مصفا دیالوگ مشترک داشتیم
در پایان سکانس ترانه ای برای من خوانده میشد که از ترانه های نامی تهران قدیم شمرده میشد و می باشد
و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها این ترانه را خوب به یاد دارند
جالب است بدانید پس از بحث های بسیار و امتناع ایشان خواننده این ترانه محمدرضا شریفی نیا شد
ولی تا مدت ها به کسی گفته نشده بود
این سکانس را تقدیم میکنم به استاد سید ضیاالدین دری که تولد ۶۵ سالگی ایشان هم چندی پیش بود و از خداوند منان می خواهم ایشان هرچه سریع تر سلامتی خود را باز یابند و به صحنه بازگردند
بچه چاقوکشم ، گردنم کلفته ، هرکجا پا میذارم خون راه میافته
#اعدام‌اختلاسگران
پ.ن : شاید هرکدام از ما مردم ایران در جایی بخندیم یا گریه کنیم و یا مشغول کاری باشیم اما هیچگاه نباید از یاد ببریم اختلاسگران و آقازاده هایی که خون ملت ایران را در شیشه کردند باید اعدام شوند .
و این شعار من است تا آن روز
#کیف_انگلیسی #سید‌ضیاالدین‌دری #سیدحسام‌نواب‌صفوی #تهران‌قدیم #محمدرضا‌شریفی‌نیا #کوچه‌بازار #ترانه
Read more
وقتیکه تو بد میشی باز می بینم دنیا رو سرم خرابه می بینم که باز دارم دق میکنم همه چیم نقش بر آبه اما تامیخوام برم گریه کنون سر به دیوارا بکوبم باز به دادم میرسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبم باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره مهربونه با منو اشکمو در نمیاره #هایده #هایده_بانوی_آواز_ایران #هایده_ ... وقتیکه تو بد میشی باز می بینم دنیا رو سرم خرابه

می بینم که باز دارم دق میکنم همه چیم نقش بر آبه

اما تامیخوام برم گریه کنون سر به دیوارا بکوبم

باز به دادم میرسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبم

باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمیذاره مهربونه با منو اشکمو در نمیاره

#هایده #هایده_بانوی_آواز_ایران #هایده_ #خواننده #خواننده_پاپ #خواننده_زن #خاطره_بازی #خاطرات #سلطان_احساس #سلطان_صدا #روحش_شاد
Read more
. سلام سلام خوبید؟ بچه ها خیلیاتون ازم سوال کردید تو از ۱۷ سالگی چیکار کردی ، کمک کنم واسه اینکه مستقل ...
Media Removed
. سلام سلام خوبید؟ بچه ها خیلیاتون ازم سوال کردید تو از ۱۷ سالگی چیکار کردی ، کمک کنم واسه اینکه مستقل شید و این صبتا من مدرسم که تموم شد(هنرستان معماری خوندم) دانشگاه نرفتم ینی دوست نداشتم که برم... اولا خب من تو مطب یکی از اشناها به عنوان کمک دستیار دندون پزشک کار کردم و کارِ به شدت سخت و خسته کننده ... .
سلام سلام خوبید؟
بچه ها خیلیاتون ازم سوال کردید تو از ۱۷ سالگی چیکار کردی ، کمک کنم واسه اینکه مستقل شید و این صبتا
من مدرسم که تموم شد(هنرستان معماری خوندم) دانشگاه نرفتم ینی دوست نداشتم که برم...
اولا خب من تو مطب یکی از اشناها به عنوان کمک دستیار دندون پزشک کار کردم و کارِ به شدت سخت و خسته کننده ای بود مخصوصا تو سن من
ولی حدود ۲ سال اونجا دووم آوردم.
بعضی روزا ۸ صبح تا ۱۰ شب سرکار بودم و وقتی میرسیدم خونه فقط میخوابیدم از خستگی
خیلی حرف میشنیدم ، خیلی از خوشیام زدم سختی و بی خوابی و گشنگی تا دلتون بخواد تو کارمون بود
پا درد از وایسدن زیاد و... ماهی هم ۲۰۰ تومن حقوق میگرفتم :)))) بیمه هم نبودم 😐😂 اگه بیمه بودم الان چقد سابقه داشتما حیف
بعد از ۲ سال تصمیم گرفتم برم دانشگاه که رفتم معماری داخلی خوندم و در حال تحصیل هم کار کردم یکی دو جا پاره وقت که فقط خرج دانشگاهم و در بیارم. یادمه یجا حقوقم و نداد ازش شکایت کردم پام به دادگاهم باز شد واسه گرفتن حقم 😆🙅🏻‍♀️👨🏻‍⚖️
بعد از دو سال(فوق دیپلم) دیگه حالم از معماری بهم میخورد که چند تا دلیل داره که به دلیل بدآموزی واسه دانشجویان معماری نمیگم🤦🏻‍♀️😂🤪
خلاصه من خرداد درسم تموم شد و در به در دنبال کار رفتم تو یه کارخونه هم منشی شدم هم نقشه کش ساعت کاریمم ۸ تا ۵ بود بیمه هم شدم :)))) البته ۹ ماهشو(حقوقمم وزارت کاری بود)میتونم بگم یکی از بهترین صاحب کارا رو داشتم واقعا. موقع تسویه تمام حق و حقوقم و حساب کرد و هیچی نا حق نشد.
خب من باز خونه نشین و بیکار شدم که این بین وارد بازار طلا و دستبند و عکاسی تبلیغاتی و ... شدم.
دستبند درست کردن و یه سری کارای دیگه رو یاد گرفتم و گفتم یه پیج طلا بزنم و کار کنم که الحمدالله خیلی خوب بوده تا به امروز 🙏🏻
این وسطا خیلی اتفاقات دیگه افتاد خیلی کارای دیگه کردم ،(همه جا یک ماه میرفتم دیگه نمیرفتم!!!) تا اینکه تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم بعد از ۱ سال و رفتم دانشکده خبر عکاسی تبلیغاتی ثبت نام کردم.
اینجا رو یه توضیح بدم ، من تغییر رشته دادم برای لیسانس ، دانشکده خبر علمی کاربردی و بدون کنکوره ، من از کنکور و ظرفیت عکاسی دانشگاه ها خبر ندارم و اگه سوالی هست همین جا بپرسید که پاسخ گو باشم🙏🏻
امیدوارم سوالاتتون راجب چی و کجا کار کردن من و مستقل شدن از ۱۷ سالگی برطرف شده باشه✌🏻
پ ن:یه چیزی و دوست نداشتم بگم ولی میگم ، کار کردن عیب نیست منم جایی که کار کردم و جارو کشیدم ، ظرفاشون و شستم ، چایی ریختم واسشون و پشیمون نیستم چون حتما لازم بوده که به اینجا برسم.
🍉🦄💖😌
Read more
..... خسته ، ساکت نازگل در دل دار آرام و شکیبا پُر ز پُر لبریز ، تنها ... ، وصف خود می داد ، مرداب ...
Media Removed
..... خسته ، ساکت نازگل در دل دار آرام و شکیبا پُر ز پُر لبریز ، تنها ... ، وصف خود می داد ، مرداب . . .در جا . و رود ، رفت پرصدا ، بی جواب باخروش اش گویی ،سایه ای روشن ز فهم ِ مردگی از نا تکانی ، سایش هر ایستایی ، پا به گِل مانی، بر سر ِ هر اآنچه که مرداب ،از خود، داشت باور، گسترانید . کر شد از هرست ... .....
خسته ،
ساکت
نازگل در دل دار
آرام و شکیبا
پُر ز پُر
لبریز ،
تنها ... ،
وصف خود می داد ، مرداب . . .در جا .
و
رود ،
رفت
پرصدا ، بی جواب
باخروش اش گویی ،سایه ای روشن ز فهم ِ مردگی از نا تکانی ، سایش هر ایستایی ،
پا به گِل مانی،
بر سر ِ هر اآنچه که مرداب ،از خود، داشت باور،
گسترانید .
کر شد از هرست این ویرانگی .مات شد مردآب.
ماتِ وصفی نو.
مات فصلی ارشد ،
مات رنگ زردِ ، دم آخر.

مُرده آب،

با حکم ِاعدام باز ،مرد دیگر بار.

از گناهی نا عمد، ناخود خواست،
ضعف مادر زاد شاید،انگار
جهش بی جای یک ژن ،
یا به قول ِ عامّه ، داده ی پروردگار .
جرم نا کرده و دار؟
گفت مرداب
که "من اینجا هستم ....اینچنین ، اینگونه
نه گمان بری بر آورده شده ؛ خواسته ام از عالم ،
نه ، ولی، این شدنم را می پذیرم ، کامل .
نشدم گرچه منی که بود در رویایم
لاکن
نقش در جازدگی را هر که بر من داده
به یقین
او همان است که به تو ،
دوپای رفتن داده...
این تمامِ ناتمام خلق ماست ای دوست، رود
تو مرا می پندار ،
آبِ لش
مرداب .
تو مرا را میگویی
ناتوان و
مرده
کور دل باشم مگر من ،آن روز
که تورا صدا زنم
هرزه
چون که هر لحظه به یک جایی ،
آب ِ هر جا رفته
ای که بی رحمی تو با شاخه
هوار ی تو همش به سر سنگ ب خواب رفته
و رود
رفت
بود باز، ولی،هنوز ،
پهلو به پهلو داده ی مرداب
مرداب خواند
آواز ؛
خسته ام
از ماندن ، خسته ی در جایی
تو اگر رد میشوی از من . گذر کن، گو،
گوشهایم با تو اند
هر چه میخواهی بزن فریاد بر سنگ بر من
هر چه میخواهی ،به جز حرفی از این
بی پایی من ،
من خودم مغموم از آنم . اگه از این ضعف مادر زادیم
و رود
رفت ،
دور ، دور. دورِ دور
رفت رود و ماند مرداب باز ، هنوز، هنوز.هنوزِ هنوز
Read more
بنویس! بنویس! بنویس! اسطورة پایداری تاریخ، ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم، هرچه داری بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب می‌خورد با ... بنویس! بنویس! بنویس! اسطورة پایداری

تاریخ، ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری

بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود

فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم، هرچه داری

بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی

بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری

بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب می‌خورد

با روز، با هفته، با ماه، بر بام بی‌انتظاری

بنویس کز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخة عاج‏

با دستبندش طلایی، با ناخنانش نگاری

بنویس کانجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود

این چشمهایش پر از خاک، آن شیشه‌هایش غباری

بنویس کانجا کبوتر، پرواز را خوش نمی‌داشت

از بس که در اوج می‌تاخت، روئینه‌باز شکاری

بنویس کان گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت

بیزار از جفت‌جویی، بی‌بهره از پخته‌خواری

نستوه، نستوه مردا! این شیردل، این تکاور

بشکوه، بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری

بنویس از آنان که گفتند: یا مرگ یا سرفرازی

مردانه تا مرگ رفتند، بنویس بنویس، آری…‏ شلوار تاخورده دارد، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش، نگاهش، یعنی تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او، اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

خود گرچه رنج است، بودن، «بادا مبادا» ندارد

با پای چالاک‌پیما دیدی چه دشوار رفتم؟

تا چون روَد او که پایی چالاک‌پیما ندارد

تق‌تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مُهر

با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مِهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد

این خویگر با درشتی، نرمی تمنّا ندارد

بر چهرة سرد و خشکش، پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی، خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز، تا گفتگویی کنم ساز

رفته ست و خالی ست جایش، مردی که یک پا ندارد

#سيمين_بهبهانى
Read more
. #عاشقانه #دلبرانه #امام_رضایی . <span class="emoji emoji1f339"></span>شهادت غریبانه پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام ...
Media Removed
. #عاشقانه #دلبرانه #امام_رضایی . شهادت غریبانه پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع)تسلیت باد . . . #باز_هم_دربدر_شب_شدم_ای_نور_سلام #باز_هم_زائرتان_نیستم_از_دور_سلام #با_زبانی_که_به_ذکرت_شده_مامور_سلام #به_سلیمان_برسد_از_طرف_مور_سلام . . . باز ... .
#عاشقانه
#دلبرانه
#امام_رضایی
.
🌹شهادت غریبانه پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع)تسلیت باد🌹
.
.
.
#باز_هم_دربدر_شب_شدم_ای_نور_سلام
#باز_هم_زائرتان_نیستم_از_دور_سلام
#با_زبانی_که_به_ذکرت_شده_مامور_سلام
#به_سلیمان_برسد_از_طرف_مور_سلام
.
.
.
باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
🌲🌲🌲
با زبانی که به ذکرت شده مامور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام
🌲🌲🌲
کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
باز از دوریت افتاده به کارم گره ها
🌲🌲🌲
ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم
پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم
🌲🌲🌲
برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم
زود ما را برسانید به مشهد به حرم
🌲🌲🌲
مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم
ما سفارش شده ایم، از ره قم آمده ایم
🌲🌲🌲
یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست
🌲🌲🌲
پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست
بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
🌲🌲🌲
پیچش قافله ی ما که به سوی نور است
رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است
🌲🌲🌲
چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟
صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است
🌲🌲🌲
طرف پنجره فولاد هیاهو شده است
باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است
🌲🌲🌲
مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد
دست و پای فلجی باز شفا می گیرد
🌲🌲🌲
با شفا از تو، چه زیبا شده بیمار شدن
به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن
🌲🌲🌲
کار من هست فقط گرمی بازار شدن
گر چه در باور من نیست خریدار شدن...
🌲🌲🌲
یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟
من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم
🌲🌲🌲
تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی
کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی
🌲🌲🌲
مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی
لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی
🌲🌲🌲
قول دادی به همه پس به خدا می آیی
هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
🌲🌲🌲
#مجید_تال
.
@cafechenar
#شعر_آئینی #ادبیات #عشق #حرم #امام_رضا #مشهد #غریب #کربلا #صحن_رضوی #سقاخونه #کبوتر #ایوون_طلا #قم #زیارت #هنر #نقاره #نقاره_خونه
Read more
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد ...
Media Removed
. چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف ... .
چند وقت پیش عقد یکی از اقوام بودیم و پدر عروس یک ساعت و نیم دور تالار می‌چرخید و می‌گفت: پس این عاقد چی شد. بعد یکهو زد رو پیشونیش و گفت: من خودم باید می‌رفتم عاقد رو می‌آوردم. حالا هم تیرانداز کشورمون کلی تمرین کرده، از اینجا پا شده رفته جاکارتا، بعد ميگن یادش رفته بره مسابقه بده و از دور مسابقات حذف شده. يعني الان از اين ماجرا دو روايت هست. یک روایت میگه به زهرا نعمتی گفتن پاشو برو نهار بازیت ساعت دوئه و خانم نعمتی که رفته یکهو فهمیدن همین الان مسابقه است و دیر رسیده. حالا مشخص نیست مسئول تیم که این اشتباه رو کرده مشکلش چی بوده؟ ساعتش هنوز به وقت ایران بوده و روي جاکارتا تنظیمش نکرده بوده؟ اینترنت موبایلش به شبکه ایران وصل بوده، سایت مسابقات فیلتر بوده، نتونسته برنامه مسابقات رو دانلود کنه؟ یا شاید فکر کرده اندونزی بغل پاتایاست رفته بوده ترمینال ببینه بلیت دارند یا نه؟ شايد هم اینستاگرامش رو باز کرده و انقدر عکس سمانه پاکدل و هادی کاظمی دیده ، همه جا باباشاه رو می‌دیده.

روایت دیگه‌ اين حادثه هم میگه خود ورزشکار حواسش نبوده و رفته سرویس بهداشتی و 30 ثانیه دیر به خط شروع رسیده و مسابقه رو از دست داده. پژمان منتظری هم توی جام جهانی رفته بود سرویس بهداشتی و سیدمجید حسینی به جاش وارد زمین شد و منتظری سر همون دستشویی رفتن، بازی کردن تو جام جهانی رو از دست داد. در اینجا جا داره چند تا روانشناس استخدام بشن و به جای اینکه به بازیکنا بگن استرس نداشته باشید، بگن یک ذره استرس داشته باشید. گاهی با خودتون بگید من الان کجام؟ اینها رو کی کرده مسئول ما؟ به مسئولتون بگید من الان آن نیستم شما آنی؟ حواست هست ساعت چند مسابقه داریم؟ یا مادر چند تا از ورزشکارها رو بفرستید همراه کاروان. هم از ساعت هشت شب انقدر میگن بگیر بخواب فردا مسابقه داری که هم مشکل قلیون کشیدن ساعت دوی شب تو لابی هتل تیم‌ها حل میشه، هم انقدر میگن ساعت فلان یادت نره تو ورزشگاه فلانجا باشی که بازیکن از پنج صبح رو تشک بازی کله پاچه رو با نون بربری ترید می‌کنه.

مشکلاتی از این دست در حالی پیش میاد که توی بعضی از فدراسیون‌ها فقط پسرخاله نگهبان جلو در فدراسیون الان تهران مونده و همراه کاروان نرفته جاکارتا. مازیار ناظمی هم گفته ما یک‌سری از خبرگزاری‌ها و سایت‌های خارجی رو گشتیم ولی هیچ جا این خبر رو کار نکرده بودند و چرا خبرگزاری‌های داخلی روش کار کردند. در همین زمینه باید بگیم یک مقدار برنامه‌های طنز و استنداپ کمدی‌های خارجی رو نگاه کنید چنین اخباری معمولا توی این جور برنامه‌ها کار میشه.
Read more
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ ...
Media Removed
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند دیوونه ... .
بعد از گذشت تقریبا یک ماه...
هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم...
#شایع_از_اول
.
از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش
نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده

تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره
یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت

من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود
اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند

دیوونه خونه یه چی دیگست تا نرفتی تووش
هر چی فوت کردیم خنک شه باز دهن میسوخت

أ بوقِ سگ تا سوت و کورِ شبو دیدم من
تنهایی توو جمعِ دورِ همو دیدم من

دیدم سرِگذاب سر همو میزنن
گذاشتموشون یه طرف و خودمو یه طرف بعد

دیدم اینا کجان و ما کجا ، ما صافیم و اینا صاف نمیشن با اتو بخار
پشت قدیمی شده دیگه همه توو روت دوتان

نفهمی ضربه فنیت میکنن توو مشت و مال
اگه کَلَت تووش خرابه رَد کن یه نفری

وایسا پا خودت تا کَف بُر شه بغلیت
حرفِ مُفتو بزار مردم بزنن

تو خودتو بِکِش جلو هرطور که بلدی
سینتو صاف کن سرتو بالا بگیر

نشون بده برا هر عملی آماده ای
فقط جای آدما آماده رو کاناپه نی

اگه مسیرت سمتِ رفتنِ بیا با ما بریم

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی

نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ

پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
توو راه همه دسته گُلا رو آب دادم
حالا بگو تو هم هستی بام یا نه

خدا رو شکر هنو رویِ خاک ــَم نه زیرش
هر روز که پا میشم میگم روزِ آخر همینه

کسی معنیِ زندگیو أ توو کتاب نفهمیده
چِته شاید خبرِ خوب توو سکانس بعدیه

تا حالا چند دفعه با سر رفتی توو دَر

چقد یادت دادن اونا که کمتر میدونن

ببین چیزایی که نداریم هم دستمونن
هستن که یه دلیل برا رفتنمون شَن

حالا پایه ای یه بار دیگه بریم از اولش
حاضری دیگه نپُرسی کی بهتر أ مَنه

بچه راه رفتنو نمیفهمه تا بیست قدم نره
اون ترسِ لامصبو بگیر سر أ تنش تا

اونجا که قرار داریم راهی نی مَرد
اونکه فکرِ بُرد بود بُرد یا اونکه بازی میکرد
بابا مُشتایِ تو خودشون شاه کلیدن
پایِ پیچ هم حتی بهتر از صد تا واسطه میپیچن

هر کی هر چی گفت شب جاش دَمِ درِ
بزار فِک کنن که کم داشتی یه نَمه

اینو گیر باشی فرداش میرسن
اصلِ اینه که همشو برداشتی یه تَنه

کامِ خوب بگیر بده توو
جوری که بعدش بگی آخ حاجی ترکوند

خودتو بزن به فازِ خودت گِره کور
أ پات بکَن به کوه برسون آآه
از اول

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی
نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ
پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
#شایع
#از_اول
Read more
: خیلی تلخه ولی اگه اینستا فیلتر بشه تعجب نمی کنم. دلایل زیادی برای اینکار برای مراجع مسئول وجود داره. ...
Media Removed
: خیلی تلخه ولی اگه اینستا فیلتر بشه تعجب نمی کنم. دلایل زیادی برای اینکار برای مراجع مسئول وجود داره. با بخش سیاسی اش کار ندارم فقط به بخش فرهنگی اش فکر کنیم. یه سر به بخش ذره بین بزنین کلی پست در مورد چیزهایی که نمیشه نام برد حتی. کلی لایک و کامنت و... کلی شاخ و کلی شاخ باز! کلی سلبریتی بی سواد که نظرات ... :
خیلی تلخه ولی اگه اینستا فیلتر بشه تعجب نمی کنم. دلایل زیادی برای اینکار برای مراجع مسئول وجود داره. با بخش سیاسی اش کار ندارم فقط به بخش فرهنگی اش فکر کنیم. یه سر به بخش ذره بین بزنین کلی پست در مورد چیزهایی که نمیشه نام برد حتی. کلی لایک و کامنت و... کلی شاخ و کلی شاخ باز! کلی سلبریتی بی سواد که نظرات صد من یه غازشون به خاطر چند تا لایک و کامنت بیشتر تو صفحات بازتاب گسترده پیدا می کنه. کلی بچه زیر 18 سال که تو پست هایی که کلا بهشون مربوط نیست مشغول ان و بعضی والدین حتی نمی دونن فرق نت و اینترنت چیه! کلی آدم که برای چند لایک بیشتر حاضرن خیلی کارا بکنن. بخش ویدئو های طولانی که جدیدا به اینستاگرام اضافه شد تا رقیبی برای یوتیوب باشه به علاوه دسته بندی مطالب در بخش اکسپلورر و اعمال نظر یک طرفه اینستاگرام در بعضی موارد و.... هم مزید بر علت شده تا این فکر در ذهن بعضی ها شکل بگیره که اااا چرا اینستا فیلتر نیست هنوز؟
امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیافته ولی اگه بیافته علاوه بر مسئولان ما که پاک کردن صورت مسئله رو راحت ترین کار می دونن، همون شاخ بازها و طرفداران پرو پا قرص بعضی صفحات مستهجن و... هم شریک این اتفاق هستن به‌نظر من. اونها حق ندارن فریاد وامصیبتا سر بدن که هزاران شغل از بین رفت و کلی جوون که صفحات مناسب و قانونی دارن بیکار شدن و... اونها سهم بزرگی تو این اتفاق دارن با بی قانونی و دادن بهانه برای فیلترینگ. به جای انداختن گناه گردن این مسئول و اون قاضی و این ارگان و اون کشور که اونها حتما سهم مهمی از مشکلات دارن ، یه بارم قبول کنیم از ماست که بر ماست.
.
.
.
.
#فیلتر #اینستاگرام #فیلترینگ
Read more
و اما کنکور! یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! ...
Media Removed
و اما کنکور! یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! چون کنکور الان هیچ ربطی به کنکور اون موقع نداره! راستش اون وقتا کنکور مثل جام جهانی بود! یعنی باید خودت رو از وسط نصف می‌کردی تا تازه برسی به جام جهانی! بعد صعود از مرحله گروهی یعنی قبولی در کنکور! ... و اما کنکور!

یه مشت پیرو پاتال الان نشستید دارید می‌گید آخ آخ آخ ولی این مطلب هیچ ربطی به شما نداره! چون کنکور الان هیچ ربطی به کنکور اون موقع نداره!

راستش اون وقتا کنکور مثل جام جهانی بود! یعنی باید خودت رو از وسط نصف می‌کردی تا تازه برسی به جام جهانی! بعد صعود از مرحله گروهی یعنی قبولی در کنکور! بعد کسی تو جام جهانی قهرمان می‌شد که سراسری تهران قبول بشه!

الان ولی فرق داره!

الان کنکور مثل جام جهانیه! یعنی بدون باخت و گل خورده می‌رسی به جام جهانی! اونم به عنوان اولین تیم! بعد دیگه مث قبل نیست که! ژاپن و کلمبیا هم از مرحله گروهی صعود می‌کنن! مگه اینکه مث ایران بخوای پزشکی بخونی که تو گروه مرگ شانس کمتری داری!

خلاصه که هرکی کارت ورود به جلسه بگیره از الان قبوله! خیلی به خودتون فشار نیارید! حالا پزشکی تهران و مهندسی شریف قبول نشدید هم نشدید! بیکار بیکاره دیگه! چه فرقی می‌کنه از کجا مدرک گرفته!

ولی قدیما خیلی استرس داشت و من از چند شب مونده به امتحان استرس می‌گرفتم! یه اخلاق عجیبی هم که داشتم استرس می‌گرفتم غذا زیاد می‌خوردم!

الان یه عده نشستن عین مونگلا نیششون رو باز می‌کنن می‌گن منم استرس می‌گیرم همینجوری‌ام! شما هیچکدوم‌تون به جز حسین کریمی اینجوری نیستین! شما حجم میان‌وعده رو ببین در تصویر آخه!

خلاصه که چند سال بعد نزدیک ایام کنکور که می‌شد اون استرس میاد سراغم! بعدش هر وقت اسمش می‌اومد، بعد هر وقت آموزشگاه می‌دیدم! بعد دیگه کم کم کارت دانشجویی و کتاب و جزوه سیمی هم استرس می‌داد! حتی یه بار مداد دیدم اینجوری شدم.

خواستم بگم نگران نباشید نوگلای باغ علم! برید کنکور بدید گند بزنید تو برگه‌ها و هار هار به زندگی بخندید! بالاخره باغ علم هم نیاز به کود داره!

ترانه مربوطه
اگه چشمات منو می‌خواست توی خونتون می‌موندم
اگه کنکور داده بودم صنعتی شریف می‌خوندم

پ‌ن یک
کنکوری‌ها خسته نباشید

پ‌ن دو
پدرا، مادرا، بخدا اگه می‌بینید ام‌اس زیاد شده علتش استرسه! دکتر نشد هم نشد! نکنه پشیمون بشین. آدم موفق اونه که خوب زندگی کنه و هیچ چیزی تو دنیا ارزش اینهمه استرس نداره

پ‌ن سه
اگه درخواست زیاد بود خاطره کنکورم رو می‌نویسم

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #کنکور #دانشگاه #شریف #قیف #امتحان #سختگیری #مدرسان_شریف #گاج #قلمچی #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کنکور_ریاضی_رتبه_اول_بشم #خرخون #خرنزن #تست #کلید_سوالات #تقلب #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_با_لیسانس_الکی_دوسال_پا_کوبیده_الانم_بهش_کار_نمیدن #امید_به_خدا #ومن_الله_التوفیق
Read more
. همه در جاي خودشان آماده بودند. چند دقيقه‌اي بيشتر تا آغاز مسابقه باقي نمانده بود. صدای تپش قلبم ...
Media Removed
. همه در جاي خودشان آماده بودند. چند دقيقه‌اي بيشتر تا آغاز مسابقه باقي نمانده بود. صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. هنوز هیچ کاری نکرده بودم ولی تمام بدنم خیس از عرق بود. سعي كردم تمرکزم را حفظ کنم و يك بار ديگر تمام چيزهايي كه آموخته و در چند ماه اخير تمرين كرده بودم را به ياد بیاورم. . دقت و سرعت، رمز پيروزي ... .
همه در جاي خودشان آماده بودند. چند دقيقه‌اي بيشتر تا آغاز مسابقه باقي نمانده بود. صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. هنوز هیچ کاری نکرده بودم ولی تمام بدنم خیس از عرق بود. سعي كردم تمرکزم را حفظ کنم و يك بار ديگر تمام چيزهايي كه آموخته و در چند ماه اخير تمرين كرده بودم را به ياد بیاورم.
.
دقت و سرعت، رمز پيروزي بود. اين ها را پدرم مي‌‎گفت. به هر حال او عمرش را روي اين مسابقه گذاشته بود. نمي‌خواستم مثل چند دفعه قبل که بازنده از زمین بیرون آمدم، این بار هم شکست بخورم. تصاویر تمرينات شبانه‌روزی و طاقت‌فرسایی که انجام داده بودم، مثل يك فيلم ضبط شده از جلوي صورتم مي‌گذشت. دويدن‌ها، عرق ريختن‌ها، تمرين‌هايي كه براي افزايش تمرکز و مدیریت ذهنی انجام داده بودم، رژيم‌ها و شب بيداري‌ها، همه و همه از جلوي چشمم رد مي‌شد و ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود. اگر اين بار هم موفق نشوم چه كار كنم؟ چه طور تا خانه بروم؟ و چطور توي صورت پدرم نگاه كنم؟ او كه با تمام وجود كمكم كرد. او که مربی مهربان من بود. او كه شب‌ها با من بيدار می‌ماند. تعليمم می‌داد. نكات و ظرايف مسابقه را برايم شرح می‌داد و پا به پاي من تمرين می‌كرد و آبرويش را روي نتيجه اين مسابقه شرط بندي كرده بود. نه... من بايد موفق شوم. براي پدرم هم كه شده بايد از اين مسابقه پيروز بيرون بيايم.
.
سعي كردم به سر و صدا و هياهوي سالن توجهي نكنم. چند تا درجا زدم و نفس عمیق کشیدم. همه چیز برای یک شروع طوفانی آماده بود. فقط به شرطی که می‌توانستم استرسم را کنترل کنم. پشت خط قرمز ايستادم و بند كفشم را محكم كردم بعد به قدر نياز خم شدم تا استارت قوي‌تري داشته باشم. مي شود؛ اين طور گفت كه نتيجه مسابقه به همين استارت و شروع اوليه وابسته بود، چون همه چيز آن قدر سريع اتفاق مي‌افتاد كه براي چند ثانيه قدرت فكر كردن را از تو مي‌گرفت و وقتي به خودت مي‌آمدي كه همه چيز تمام شده بود. اين بار ولي اجازه نمي‌دادم كه كسي بخواهد جلوي موفقيتم را بگيرد. من براي پيروزي در اين مسابقه تلاش كرده بودم و بايد نتيجه تلاش‌هايم را مي‌ديدم. .

صداي بلندگو بلند شد: «دوستان لطفا پشت خط قرمز قرار بگيرند.» همه روي پاهاي‌شان خم شدند. چند ثانيه بيشتر تا شروع مسابقه باقي نمانده بود. فقط به پيروزي فكر مي‌كردم. پیروزی، پیروزی، پیروزی. چند ثانيه‌اي در استرس و سكوت گذشت... بالاخره قطار مترو ایستاد و درهاي واگن باز شد. نعره زدم و دویدم:
.
اين بار اگه صندلي گيرم نياد ديگه سوار مترو نميشم...
Read more
<span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span> خوشم میاد از اونایی که تو هر زمینه ای احساس وظیفه میکنن تا نظر کارشناسانه بدن . ازش می پرسی آخرین ...
Media Removed
خوشم میاد از اونایی که تو هر زمینه ای احساس وظیفه میکنن تا نظر کارشناسانه بدن . ازش می پرسی آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟! میگه وقت نمیکنم... نیست که همش در حال اکتشاف و اختراع و ورزش و تجارت و عبادته... از اون لحاظ!!! صفر تا صد فعالیت فرهنگیش گشت زنی تو #اینستاگرام و غیره و غیره است(به دلیل ... 😂😂😂
خوشم میاد از اونایی که تو هر زمینه ای احساس وظیفه میکنن تا نظر کارشناسانه بدن
.
ازش می پرسی آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟!
میگه وقت نمیکنم...
نیست که همش در حال اکتشاف و اختراع و ورزش و تجارت و عبادته... از اون لحاظ!!!
صفر تا صد فعالیت فرهنگیش گشت زنی تو #اینستاگرام و غیره و غیره است(به دلیل فیلترینگ از بردن نام شبکه اجتماعی خودداری شد)
بعد میری می بینی خب... حالا چیارو نگاه میکنی می بینی میره زیر پست یه دختر شونزده ساله که واسه جلب توجه داره زیر بغل شِیو نکرده شو نشون میده و می پرسه #اُجِلَم؟؟؟ می نویسه
بانو شما عُسوه ی پاکی و نجابتی!
بعد بقیه کامنتا رو میخونی می بینی بقیه هم نوشتن #پَلَشت ، #بابا_حالمون_به_هم_خورد ، #سلام ، و شونصدتا فحش از طرف دخترای شونزده تا سی و چند ساله دیگه
که باز این شریف مجددا اومده به اونا تذکر داده
#ما_ایرانیها_کی_دست_از_قضاوت_برمیداریم؟؟؟
.
.
.
خو سلول جهش یافته!!!! تو واسه عادی سازی یه مورد کاملا زشت و غیراخلاقی این همه داری وقت صرف میکنی
دو دقیقه وقت بذار واسه بالا بردن #شعور خودت!!!
یکم بفهم...
ما واسه رشد عرضی پا روی این کره خاکی نذاشتیم
قراره رشد طولی بکنیم...
نترس
من بهت قول میدم،
اگر بی اعتنا از زیر بغل اون بدبخت بگذری طوری نمیشه!!!
اما اگر بی اعتنا از کنار فرصتهای مهم زندگیت بگذری
پیر میشی بدون اینکه بزرگ بشی!
#باشد_که_رستگار_شويم
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل .
.
پ-نون و ازین دست حروف:
آقاااا باز یکی بیاد بگه قضاوت نکن و تند حرف نزن و چی و چی
میزنم ریپورتش میکنم به مولا😒😒😒😒😒
یکم به فکر باشیم
گند خورده به همه چی...
Read more
 #شب_سوم_محرم #شب_عاشورای_خیلیا #اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است #یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است #اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ #اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است #دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود . . #سوزناک‌حتمااا‌بخوانید<span class="emoji emoji1f614"></span><span class="emoji emoji1f494"></span> #شب‌سوم‌محرم #حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها #٣١٥ـ قافله ...
Media Removed
#شب_سوم_محرم #شب_عاشورای_خیلیا #اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است #یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است #اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ #اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است #دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود . . #سوزناک‌حتمااا‌بخوانید #شب‌سوم‌محرم #حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها #٣١٥ـ قافله ... #شب_سوم_محرم
#شب_عاشورای_خیلیا
#اصلا_رقیه_طفل_سه_ساله_نبوده_است
#یا_صورتش_پر_از_گل_لاله_نبوده_است
#اصلا_تمام_روضه_الشام_هم_دروغ
#اما_عزیز_فاطمه_دختر_که_بوده_است
#دختر_دلش_برای_پدر_تنگ_میشود
.
.
#سوزناک‌حتمااا‌بخوانید😔💔
#شب‌سوم‌محرم
#حضرت‌رقیه‌سلام‌الله‌علیها
#٣١٥ـ

قافله رفته بود و من بيهوش
روي شن زارهاي تفتيده
ماه با هر ستاره اي مي گفت:
بي صدا باش! تازه خوابيده

قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده

قافله رفته بود و من بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب، ناتوان ز فريادي
ماه گفت اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بود و دلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند

قافله رفته بود و مي ديدم
مي رسد يك غريبه از آن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس هاي تند و بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست و گفت:
دخترم ، مادر تو زهرايم

ز بس که طعنه از هرکس شنیدم
که از این زندگی کردن بریدم
لباسم پاره بود و بین کوچه
ز دختر ها خجالت میکشیدم

من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دست ساربان هستم
کعب نی ها مدام میگویند
دست و پا گیر کاروان هستم

دختر حرمله چه مغرور است
به من از بام دست تکان میداد
او خبر دار شده یتیم شده ام
پدرش را به من نشان میداد ▪️شاعر: #وحید_قاسمی .
.
#امام_حسنی_ها .

در شب سوم محرم در کربلای معلی دعاگوییم
Read more
وقتی خیلی بچه بود خیلی خیلی زیاد مدرسه نمیرفتم، میرفتم جلو اینه با خودم صحبت میکردم، وقتی دوم‌دبستان ...
Media Removed
وقتی خیلی بچه بود خیلی خیلی زیاد مدرسه نمیرفتم، میرفتم جلو اینه با خودم صحبت میکردم، وقتی دوم‌دبستان بودم میرفتم مثل مجریای تلویزیون شروع میکردم‌صحبت کردن از کارایی که میخوام بزرگ شم انجام بدم😎 با خواهرم همیشه وقتی بازی میکردیم من ادمی میشدم که از صفر به صد میرسه و به همه ی ارزوهاش میرسه ، یه بار ... وقتی خیلی بچه بود خیلی خیلی زیاد مدرسه نمیرفتم،
میرفتم جلو اینه با خودم صحبت میکردم، وقتی دوم‌دبستان بودم میرفتم مثل مجریای تلویزیون شروع میکردم‌صحبت کردن از کارایی که میخوام بزرگ شم انجام بدم😎
با خواهرم همیشه وقتی بازی میکردیم من ادمی میشدم که از صفر به صد میرسه و به همه ی ارزوهاش میرسه ، یه بار سوم دبستان بودم کتاب اموزش زبان انگلیسیِ بابامو‌برداشتم و چمدونمم بستمو یه نامه رو تختم گذاشتم که من دارم میرم امریکا😐 خونه درست میکنم درس میخونم بز‌رگ میشم ، مامان دم در خونه من گرفت گفت کجا گفتم امریکا شاید باورتون نشه نه مسخرم کرد نه دعوام فقط گفت حالا چمدونت بزار بعدا با هم میریم منم خیلی سریع قانع شدم چون دردسرش کمتر بود❤️😕 بزرگ تر که شدم یه دوست صمیم داشتم از بچه گی راهنمایی بودیم از خواب پا میشدیم شروع به پلن ریختن میکنیم دانشگاه میریم امریکا یه خونه میگیریم من تو ارایشگاه کار میکنم اون تو فشن دیزاین😕😎 بزرگتر شدیم هرشب که میخوابیدم ارزوهامو مینوشتم میخوندم بوس میکردم میخوابیدم😕❤️ یه روزی خسته شدم از این کار همشونو سوزاندم و بیخیال خیال پردازی شدم گفتم الان وقتشه که دیگه عمل کنم😎 شاید باورتون نشه انقدر کار کردم کار کردم بعضی شبا از پا درد و دست درد خوابم نمیبرد!! ارزوهام‌بزرگ ولی ادما دست کمم میگیرفتن یادم یه ادمی که هنوزم هست بهم گفت این کارو بدیم به تو ،، تو که بچه اییی!!!! (الان هم این پستو داره میخونه،، شمایی که اینو خوندی یه معذرت خواهی به من بدهکارینااااامن بعد چهار سال هنوز ناراحتم ازین حرف واقعا وجدان داری بیا معذرت خواهی کن)😎😎😎😎😎😔 شاید باورتون نشه بغض کردم تو تنهایی گریه ها کردم ولی ... انجامش دادم همون بچه... این حرفش باعث شد من مصمم تر بشم ،،، گذشت پس انداز کردم حرفها شنیدم دردا کشیدم 😑😔 ولی جا خالی نکردم ❤️خیلیا امدن نامردی کردن بخشیدمشون🙂که بشم یه انسان ،،، هرشب با خدا حرف میزدم و میگفتم من میخوام توهم کمکم کن🙏خیلیا مسیج میدید که خوش بحالن پولداری الی بلی ،،، اینا پول نیست اینا یه ایمان که باید به خودت داشته باشی 😍😍🌹من خودمو باور کردم🙂شما هم باور کنید🙏
خیلیییی کارااااا هنوز دارممم برای انجام دادنشون ،،،🙏🌹
نیاز بود یکسری ها یه چیزایو بدونن🙂
اگر غلط دارم ببخشید حوصله باز خوانی شو مدارم صرفا یهویی نوشتم
Read more
خواستم ببینم معنی عشق از نظره هرکس چی می تونه باشه عنوان : وقتی دوباره او نو دیدی ممکنه اولین عشقمونو ...
Media Removed
خواستم ببینم معنی عشق از نظره هرکس چی می تونه باشه عنوان : وقتی دوباره او نو دیدی ممکنه اولین عشقمونو جایی ببینیم کوتاه یا طولانی دیدتون چیه ؟!؟ تلخ یا شیرین !!! آیا تا به حال به دیدار دوباره ی اولین عشقت فکر کردی ؟!؟ ...... ساناز با اینکه قرار مدار ازدواج با عشقشو گذاشته بود، ولی با مرد دیگه ... خواستم ببینم معنی عشق از نظره هرکس چی می تونه باشه
عنوان :
وقتی دوباره او نو دیدی
ممکنه اولین عشقمونو جایی ببینیم
کوتاه یا طولانی
دیدتون چیه ؟!؟ تلخ یا شیرین !!!
آیا تا به حال به دیدار دوباره ی اولین عشقت فکر کردی ؟!؟
......
ساناز با اینکه قرار مدار ازدواج با عشقشو گذاشته بود، ولی با مرد دیگه ای ازدواج کرد. ۱۵ سال پس از آخرین ملاقاتشان ، اونو در صفحه اینستاگرامش دید. اما حتی با گذشت این همه سال، شعله ی عشق مثل همون روزهای نوجونی تو قلبش شعله ور شد. خواستم صحبت کنه و بگه زمانیکه عشقشو ترک کرد، فکر کرد چقدر دلش می شکنه، چطور با کس دیگه ای همراه شد، اما نتونست حرف بزنه و حرفو عوض کرد !!!
......
علی اولین عشقشو ملاقات کرد: بعد از ۱۳ سال. وقتی برای اولین بار همدیگرو تو دانشگاه دیدن ۱۹ سال داشت. عشقی واقعی بود…اگر چنین حسی تو اون سن وجود داشته باشه و حالا پس از گذشت اینهمه سال باز هم عاشق ۱۹ سالگیش بشه، پس عشقش واقعی بوده اینبار عشق علی کاملاً با قبل متفاوت بود
از دیدن دوباره ی عشقش، سر از پا نمی شناخت
ولی
علی در آینده دوست نداره کنار عشقش باشه !!!
علتشو پرسیدم، اما فقط نگاه کرد !!!
.......
تجدید دیدار شهاب در اینترنت اتفاق افتاد: در ماه خرداد که آنلاین شده بود در شبکه های مجازی و یکسری کارهاشو انجام می داد، عکسیو دید. بله خودش بود-نزدیک بود قلبش وایسه، دوست داشت که هنوز با او در ارتباط باشه.
شهاب می گفت اولین و تنها عشق من بوده و خواهد بود!!!
اما نشد که بشه !!!
...
یاسی اعتراف می کنه: من فقط یه عشق واقعی داشتم اما تمومش کرد . سالهای آخر دبیرستان بود، که با هم آشنا شدیم و دو سال بعد از هم جدا شدیم. از همون اول می گفتم اون همونه که من می خواستم . اما به قول اون ما برای هم ساخته نشدیم.
!!!
...
نادر می گه: اون به من  احساس شگفت انگیزی می داد. ۱۳ ماهی که با هم گذروندیم، شادترین روزهای زندگی من بود . اصلاً نمی دونستم زمانیکه با منه به من خیانت می کنه
اما با خیانتی که کرد، باز هم دوستداشت کناره من باشه
حالا با اینکه عاشقشم
اما
ازش گذشتم
این دفعه من از تعجب زیاد، فقط نگاه کردم —
گاهی وقتها اولین عشق چیزهایی به ما یاد می ده که این درس ها می دونم اون چیزی نیست که دوست داشته بودیم که یاد بگیریم.
اما می نویسم
چند سطر سکوت به عنوان یادگاری
تا در خلوت خودتون
هر طور می خواین معنی کنید
امیدوارم
قصیده ی زندگیتون به کلمه خوشبختی ختم بشه که توو دنیاتون بیانگره همه چیز از نوع یک رنگی، صفا، صمیمیت و صد البته اول آرامش و بد آسایش باشه
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
@nabaacoffee
Read more
.................. چه خطرناکی تو ،جداً ها !!! خندید باز ... 'دوری' تو چه خوبی. کمکی من را ، باش ...
Media Removed
.................. چه خطرناکی تو ،جداً ها !!! خندید باز ... 'دوری' تو چه خوبی. کمکی من را ، باش گه گاه، باش. باز که خندیدی ، خطرناک . من ندانستم سرآخر، که چطور ؟ نه با کلام . نه با ادا. نه با مدد، از دیدار ،دیدار، برای اولین بار ، ای وای . تو ، شعبده باز بر هر چه منم‌. پوست ، جان ،روح، روانم اینچنین ... ..................
چه خطرناکی تو ،جداً ها !!! خندید باز ...
'دوری' تو چه خوبی.
کمکی من را ، باش گه گاه، باش.
باز که خندیدی ،
خطرناک .
من ندانستم سرآخر، که چطور ؟
نه با کلام .
نه با ادا.
نه با مدد، از دیدار ،دیدار، برای اولین بار ،
ای وای .
تو ، شعبده باز
بر هر چه منم‌. پوست ، جان ،روح، روانم
اینچنین سایه ی بی ته را ، گستراندی و منم ،
نه دگر آبیِ ماهی دیدم‌ ، نه دگر سرخی خورشیدی را ، روزمرگی ام مُرد انگار .
گم شدم من زیر این چتر ،
جز تو من را نیست ،چشم انداز .
چای سرد،
نوشابه ی داغ
شوکران نامش دهم این یا که نه ، سکنجبین‌؟
لذتی با دلهره
طعم گس کن کام ، اما خوش مزه
دوستی ،راهزن
ای دای این غریبی ترس دارد ، پس به تو میگویم هر بار ای خطرناک
خنده دارد این حرف ها ولله؟
عیبی نیست بر تو بخند .
راستی ای سردار ، داد از آن وقت قرار ، در اولین دیدار.
خون به دستِ دست هم دادن
یا که نجوایی به دست گوش هم دادن
، یا که شعری با نگاه در دست ِ چشم یکدگر دادن
یا که اصلا
غول آخر
داغی لبهایمان بر دست لب ها دادن
جداً ها !! پس چرا ماتی بخند ؟ ترس سراغ ات امد؟
من نمیدانم ، تورا
اما خودم اینگونه است احوالم
دست، بالا ،
بر غرورم ،پا
میزنم فریاد را داد ،
نه ولی با حلق، دندان و دهان، اینبار
در نگاهی مات ،
این را " که تو،
ای تردست
ای شعبدا باز
ای خطرناک‌ ، خطرناکان عالم
گرچه ترسیدم
ولی هستم باز ، می مانم .
تا که روزی تو چو من ، دل ات بریزد از ترس "
هان ! نمی خندی چرا !
دستهایت چرا می لرزد ؟ آرام باش.
هردو باهم ، من ، تو ، ما
دلهامان
گر بلرزد باهم !!! ترس و آشوب و خطر معنای خود میبازد . نابود است
عشق در میگشاید اینبار ... عشق رازش این است
و تو اما 'دوری ' چه بدی ، بیکاری ... به سلامت ، دور شو . پیش ما دیگر نیا
حتی گه یا گاهی
😊 .. Avid
Read more
<span class="emoji emoji2b07"></span> شهید مهدی باکری . <span class="emoji emoji2b05"></span>تاریخ تولد:1333 . <span class="emoji emoji2b05"></span>محل تولد: شهرستان میاندوآب . <span class="emoji emoji2b05"></span>تاریخ شهادت: 25 بهمن ...
Media Removed
شهید مهدی باکری . تاریخ تولد:1333 . محل تولد: شهرستان میاندوآب . تاریخ شهادت: 25 بهمن 1363 . برگرفته از: یادگاران/ ص22 . بعد مدت ها، برگشته بودیم ارومیه.شب، خانه ی یکی از آشناها بودیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت: ((گمونم اینا واسه نماز پا نشدن. )) بعدش گفت: ((سر صبحونه ...
شهید مهدی باکری
.
⬅تاریخ تولد:1333
.
⬅محل تولد: شهرستان میاندوآب
.
⬅تاریخ شهادت: 25 بهمن 1363
.
⬅برگرفته از: یادگاران/ ص22
.
بعد مدت ها، برگشته بودیم ارومیه.شب، خانه ی یکی از آشناها بودیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت: ((گمونم اینا واسه نماز پا نشدن. ))
بعدش گفت: ((سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی! ))
گفتم: یعنی چی؟
گفت: (( مثلا من از دست تو عصبانی میشم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی؛ چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه. ))
گفتم: نه، من نمی تونم.
گفت: (( واسه چی؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه. ))
گفتم: آخه تا حالا ندیدم چه جوری عصبانی میشی؛ همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م میگیره و همه چی معلوم میشه. زشته! ))
هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم نمیتونم خب؛ خنده م میگیره. ))
بعدها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد درباره ی نماز و اهمیتش!
.
{سلامتی و تعجیل در فرج حضرت مهدی(عج) و شادی روح امام و شهدا صلواتی عنایت بفرمایید.}
.
هشتک اختصاصی: #میخواهم_مثل_تو_باشم
.
Read more
همه چیز بستگی به بویی که توی راه پله پیچیده بود داشت، ماکارانی،قرمه سبزی، کلم پلو،کوکو سبزی ،.... وای ...
Media Removed
همه چیز بستگی به بویی که توی راه پله پیچیده بود داشت، ماکارانی،قرمه سبزی، کلم پلو،کوکو سبزی ،.... وای از روزایی که به میلم نبود این بو. چرت سر ظهرام واسه گرفتن خستگی، عصرونه هایی که حتما باید توش یه چیز شیرین بود، صبح ها خواب تا وقتی سیر شم و خامه پاک با مربای به که منتظرم میموندن تا بیدار شم، شب ها بیدار ... همه چیز بستگی به بویی که توی راه پله پیچیده بود داشت، ماکارانی،قرمه سبزی، کلم پلو،کوکو سبزی ،....
وای از روزایی که به میلم نبود این بو.
چرت سر ظهرام واسه گرفتن خستگی، عصرونه هایی که حتما باید توش یه چیز شیرین بود، صبح ها خواب تا وقتی سیر شم و خامه پاک با مربای به که منتظرم میموندن تا بیدار شم، شب ها بیدار تا هر زمان که خمیازه بیاد.
حالا ۱۲ روزه که من زن خونه ام!
صبح که بیدار میشم از بوی چای و نون تازه خبری نیست و یه قابلمه خورشت روی گاز قل قل نمیجوشه، خودم باید تیکه های پنیر لیقوان اب بکشم، تخت دیگه خودش مرتب نمیشه، لباسا بی بی دی بابی دی بو شسته و اتو کشیده نمیشن حالا منم که منتظر میمونم تا در باز شه، حالا میفهمم چرا مامان همیشه چشماش به در بود!
پ ن: لوبیا پلو شیدا پز، واقعا واسه اولین بار خوشمزه بود😑 میدونم مشک ان است که خود بیوید نه انکه عطار بگوید ولی خب جوونم و جویای نام🙄
پ ن: شاید باور نکنید اما من کلا اولین بارهای زندگیمه که غذا میپزم،ماشین لباسشویی رو حتی روشن میکنم و به نظرم از همه کارهای خونه چندش ناک تر لباس پهن کردن و گردگیریه!😷
پ ن: یکم اینجا داماد نصیحت کنید که با گوله جوراب فوتبال بازی نکنه🤔
پ ن: روز مادرا مبارک❤️ عزیزترین نسرین جهان که حالا دیگه ازش نمیپرسم مگه چیکار کردی که خسته ای؟😞 پ ن: خیلی دلم میخواد چندتا پست بذارم راجع به احساسات عروس طورانه اما هی این پا و اون پا میکنم، اما میذارم‌زودی🌷 پ ن: میدونم خیلی بچه چندشی بودم واسه مامانم🙄😷
Read more
درود بر همگان. قسمتی ازوصیت نامه: فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه ... درود بر همگان.
قسمتی ازوصیت نامه:
فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام.
همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.
حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید. اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت.
Read more
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!! اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل ...
Media Removed
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!! اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ... بعد از آن دو استکان چای ... میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!!
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.....باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.
+"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش....
عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت ...
دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد :
عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است ...
برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند...
گاهی موهایشان را ، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد ...
گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند "...
مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :
+"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود !!تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..
دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..
لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود !!
.
Read more
متن #آهنگ #جزیره سیاوش #قمیشی #من همون جزیره بودم خاکی و #صمیمی و گرم  واسه #عشق بازی موجها قامتم ...
Media Removed
متن #آهنگ #جزیره سیاوش #قمیشی #من همون جزیره بودم خاکی و #صمیمی و گرم  واسه #عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم یه #عزیز دردونه بودم پیش #چشم خیس موجها یه #نگین #سبز خالص روی انگشتر #دریا. تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی  #غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار ... متن #آهنگ #جزیره سیاوش #قمیشی

#من همون جزیره بودم خاکی و #صمیمی و گرم 
واسه #عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم

یه #عزیز دردونه بودم پیش #چشم خیس موجها
یه #نگین #سبز خالص روی انگشتر #دریا.

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی 
#غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد 
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا #نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه 
#ابر و #باد و دریا گفتن #حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی 
اما تا قایقی اومد از من و #دلم گذشتی

رفتی با #قایق عشقت سوی روشنیِ فردا 
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا.

دیگه رو #خاک وجودم نه #گلی هست نه درختی 
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل #تنها و غریبم داره این گوشه میمیره 
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم 
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
Read more
«قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته ...
Media Removed
«قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود مست می آمد و رخساره برافروخته بود روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته بر تنش دست یدالله حمایل بسته بی خود ... «قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟! کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟! مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟! من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

#علی_اکبر_حسین
#اللهم_الجعل_عواقب_امورنا_خیرا
#این_شعر_عالیهههههههه
#حی_علی_العزا
Read more
. عشق آتشین داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی خدا هدایت کنه این فائقه ...
Media Removed
. عشق آتشین داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی خدا هدایت کنه این فائقه آتشین خواننده همیشه جوان مملکتمون از وقتی این و خوند ملت همه یه عشق زیر خاکی تو ذهناشون واسه خودشون دس پا کردن بعد شکست خوردن زدن تو کار ناله و فغانِ بعد از شکست آقا جان اصن ما چند رقم عشق داریم بزارین ... .
عشق آتشین
داغ یه عشق قدیم و اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی
خدا هدایت کنه این فائقه آتشین خواننده همیشه جوان مملکتمون از وقتی این و خوند ملت همه یه عشق زیر خاکی تو ذهناشون واسه خودشون دس پا کردن بعد شکست خوردن زدن تو کار ناله و فغانِ بعد از شکست
آقا جان اصن ما چند رقم عشق داریم بزارین براتون قشنگ توضیح بدم یبار بیشترم نمیگم گوشاتونو وا کنین تو امتحان میاد
الف:توهّم عاشقی تو این مورد عاشق هر روز و هر لحظه از طرف مقابلش انتظار ابراز عشق داره، عاقا جان طرف بیکار که نیست، هف هش ماه رف تو کارت الانم دنبال یه لقمه نونه واست ولش کن زبون بسته رو،
ب:عشق وسواسی ، خیلیم خطریه واردش نشین که تهش شک و خود کشی وایناس، ج:این گروه اختلال دلبستگی دارن کلا درگیر اینن که ینی دوسم داره؟، اصلا تو رابطه درستم؟، تهش چی میشه؟ ترکم میکنه؟ این گروه در کل سلولاشونم ایراد داره لمسشون کنید از نوک پا تا فرق سرشون سلول درد میگیرن، دیدما از اینا دیدم
از نظر من عشق فقط عشق مرد عرب سعودی به دختر ترامپ کاملا پاک و شفاف کاری هم نداشت طرف شوهر داره ،فوقش میگفت گروپ میزنیم مشکلی نیست حله
یا مثلا عشق جنیفر به دوس پسرش ،جاااان بله اشاره میکنن اون مورد به فاک رفته الان جِنی با یکی دیگه اس ، خب کیم کارداشیان و چی میگین عشقش انقد آتشین بود فیلمشمون رو تخت هم در اومد ، یاد نمیگیرین که
من خودم یه مورد عشق داشتم رفتیم رستوران طرف التماس وار زل زده تو نوشابه خوردن من ،چشامو گرد کردم پرسیدم به چی نگا میکنی؟ با ملاحتی خطرناک گفت به تو، میدونی چن وقته یه دل سیر ندیدمت عشقم ،گفتم خب یه عکس بگیر هر وخ دلت تنگ شد نگاش کن ،باز خییلی نرم جواب داد آخه خودت یه چیز دیگه ای هر چیزی طبیعیش خوبه ،خلاصه یه جوری شد کلا برنامه عوض شد،فقط یادم نیست شایدم مکالمه برعکس بود
آقا چس ناله شکست عشقی مده الان کلاس داره من خودم تو فالورام دیدم پست فراق عشقی گذاشته نوشته چند روزه غذا از گلوم پایین نمیره ،شبش پستش یادش رفته استوری میرزا قاسمی گذاشته
یکی و هم میشناختم بعد ازدواج جدا جدا میرفتن تو اتاق شروع میکردن پنج ساعت به چت تلگرامی با هم، بهشونم میگفتی خب رو در رو صحبت کنین میگفتن اینجوری رمانتیک تره آخرشم همون جوری بچه دار شدن
در کل به نظر من هورمون ،موتور عشقه حتی دوستای روانشناسمون بهش هورمون ارگاسمم میگن ، شما ببین آخه عشق آتشین سال اول ،سال دوم بارداری، سال سوم کودک داری شما اینجا اون عشقه اول و با رسم شکل نشون بده
عشق فقط عشق پیری که گر بجنبد
سر به رسوایی زند

علی راد
۹۶/۲/۶
Read more
اگر داریم پنج کیلومتر می‌دویم، احتمالا از کیلومتر یک تا سه سرعت را کم نگه می‌داریم برای ذخیره انرژی. ...
Media Removed
اگر داریم پنج کیلومتر می‌دویم، احتمالا از کیلومتر یک تا سه سرعت را کم نگه می‌داریم برای ذخیره انرژی. از کیلومتر سه به بعد اما ممکن است احساس کنیم دیگر کم آورده‌ایم و چیزی نمانده تا از پا بیفتیم. همان من و شمایی هم که دیگر رسما کم آورده بودیم و هن هن میزدیم، تا می‌بینیم فقط پانصد متر به خط پایان مانده، ... اگر داریم پنج کیلومتر می‌دویم، احتمالا از کیلومتر یک تا سه سرعت را کم نگه می‌داریم برای ذخیره انرژی. از کیلومتر سه به بعد اما ممکن است احساس کنیم دیگر کم آورده‌ایم و چیزی نمانده تا از پا بیفتیم. همان من و شمایی هم که دیگر رسما کم آورده بودیم و هن هن میزدیم، تا می‌بینیم فقط پانصد متر به خط پایان مانده، سرعتمان را به طرز عجیبی زیاد می‌کنیم و هیچ هم مثل چند دقیقه قبل احساس فلاکت نمی‌کنیم. مگر این همان بدن خسته و درمانده ١٠ دقیقه قبل شما نیست؟
در واقع همان زمانی که ما احساس می‌کنیم دیگر ذره‌ای انرژی برایمان نمانده تا خرج جنباندن ماهیچه‌ها کنیم، بدن شروع می‌کند از یک سری سوراخ سنبه غیرمعمول دیگر سوخت دست و پا کردن. ذخیره کربوهیدرات تنها یک منبع تولید انرژی‌ست و اگر بدن حواسش به سنگر جگر و چربی موجود در ماهیچه‌ها نباشد، به اشتباه زود جا می‌زنیم. به اشتباه می‌بازیم.
داستان کم آوردن در زندگی هم خیلی شبیه کم آوردن در مسابقه دو است. اول اینکه هر کسی یک جایی آستانه کم آوردنش است. دو نفر می‌دوند، یکی در کیلومتر سه و دیگری در کیلومتر چهار احساس می‌کند دارد از پا می‌افتد. فاصله بین این دو آستانه خیلی حرفها برای گفتن دارد. دونده اول باید بداند که لااقل به اندازه یک کیلومتر می‌تواند ظرفیتش را افزایش دهد. بعد اینکه، چطور بدن می‌تواند سوراخ سنبه‌های دیگر انرژی را پیدا کند، اما ذهن نمی‌تواند؟
آستانه کم آوردن شاید آنجایی نیست که ما فکر می‌کنیم. آن دیوار بلند خارداری نیست که این سویش گیر افتاده‌ایم و داریم توی گل و لای پشتش دست و پا می‌زنیم. اگر مطمئن باشیم این دیوار را که رد کنیم، باقی فراغ خیال است و وصال آرزوها، آیا باز هم در نهایت درماندگی همان پشت دست و پا می‌زنیم؟ شاید باید هر چند وقت یکبار آن‌سوی یکی از دیوارها برای خودمان جشن کوچکی بگیریم. مثلا هر پنج کیلومتر یکبار.
#چهل_سالگی
Read more
. قسمت چهارم: قطعه ی چهارم "نقش" . نمیدانم تا به حال در لغت نامه دنبال واژه ی "نگار"گشتید یا نه!اگر ...
Media Removed
. قسمت چهارم: قطعه ی چهارم "نقش" . نمیدانم تا به حال در لغت نامه دنبال واژه ی "نگار"گشتید یا نه!اگر اینکار را بکنید با سه مجموعه از معانی رو به رو میشوید. 1 نقش  2 بت  3 معشوق . حالا این موضوع چه ربطی به این قطعه دارد؟ "نقش" ادامه ی  قطعه ی "نگار" می باشد. در قطعه ی نگار علی با مخلوق خود صادقانه سخن می ... .
قسمت چهارم: قطعه ی چهارم "نقش"
.
نمیدانم تا به حال در لغت نامه دنبال واژه ی "نگار"گشتید یا نه!اگر اینکار را بکنید با سه مجموعه از معانی رو به رو میشوید. 1 نقش  2 بت  3 معشوق
.
حالا این موضوع چه ربطی به این قطعه دارد؟ "نقش" ادامه ی  قطعه ی "نگار" می باشد. در قطعه ی نگار علی با مخلوق خود صادقانه سخن می گوید و نگار فقط در حد یک  جواب ساده ایفای نقش می کند ولی در قطعه ی نقش تمام سخنان از زبان نگار گفته می شود.این موضوع را با توجه به لحن بچه گانه و سرزنده و همچنین جواب های نگار به سخنان علی در قطعه ی قبل  می توان فهمید.همانطور که گفتیم معانی نقش و نگار هر دو یکسانند و چون ترک نقش ادامه ی ترک نگار می باشد می تواند یک نوع اشاره از طرف خودعلی برای فهمیدن این موضوع باشد. ولی اگر کمی هنری تر به موضوع نگاه کنیم استفاده از این اسم رو از طرف خود نگار و لجاجتی که داره خواهیم دانست.نگار در این ترک نوعی به خالقش قدرت نمایی می کند واو را در کنترلش عاجز می داند.
.
می کشم زیر صدام آتیش نفس داغ ریمو
صدام می گیره گر بیدار می کنه خواب ریمو
تموم خیابونا زیر پاهام زیر صدام
.
زیر نگاه گیرای چشام می گیره گر می گه نگار
.
اگر یادتان باشد گفتیم که توصیه علی به نگار زندگی در خفقان و تاریکی بود و به عبارتی دیگر "مانند باد زیستن" ولی نگار اینطور فکر نمی کند و از دیگر عنصر وجودش یعنی "آتش" پرده برمی دارد. برعکس علی میگفت:
.
"میون این همه مژدگونی بگیر که خوابن یه عمر و راه رفتن رو پنجه های پا نصیبته" او پای کوبی می کند و ترسی از شنیده شدن ندارد.
زندگی منهای همه آینه های بی چشم سرخ
می فهمی ؟ یه سرطان ضد سرب
یعنی ته پاییزتو جوری جر می دم عشق کنی
سرتو بگیر بالا باید باز منو آرایش کنی
.
این قسمت شاید کمی پیچیده باشد و برداشت ها و نظرات متفاوتی وجود داشته باشد ولی با توجه به معنای لغوی و تفسیر ادبی میشود گفت:
.
چشم سرخ کردن : خشمگین نگاه کردن_آشفته نگاه کردن
.
"من زندگی ساکت وآرام بدون هیچ خشم و کینه رو نمیخوام و من یک توده ی کشنده هستم برای کسایی که یک روز قصد کشتنم رو داشتند"
.
رقص من رو صورت قانونای چرت تو دفترت
یادت بمونه من کی ام بیرون می زنم از سرت
من خط هفتمم از هفت خط ترین هفت خطت
.
آزاد می کنمت از جایی که زمان بستتت
.
این قسمت یک نوع رجز خوانی و ادعای برتری از طرف نگار می باشد.نگار به علی یاد آور می شود که "من همون نقشی هستم که از اندیشه ی تو ساخته می شم و  تو  هر چیزی که  باشی من بخش اصلیش رو تشکیل میدم"

ادامه ی پست تو کامنت ها 👇👇👇
Read more
به مناسبت سالروز مرگ ستاره ي ناب موسيقي ايران<span class="emoji emoji25fc"></span>️<span class="emoji emoji25fc"></span>️فريدون فروغي بزوگ ستاره ي شرقي<span class="emoji emoji25fc"></span>️<span class="emoji emoji25fc"></span>️ دیگه این قوزک ...
Media Removed
به مناسبت سالروز مرگ ستاره ي ناب موسيقي ايران️فريدون فروغي بزوگ ستاره ي شرقي️ دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره چشای همیشه گریون آخه شستن نداره تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره میخوام ... به مناسبت سالروز مرگ ستاره ي ناب موسيقي ايران◼️◼️فريدون فروغي بزوگ ستاره ي شرقي◼️◼️ دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
طعم بی تو بودنُ از لب سردت بچشم
نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مث سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذا من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
Read more
‎دلم صبحی میخواهد آفتابی ‎هوایی تمیز ‎آسمانی آبی ‎شهری پر از لبخند ‎و مردمانی که کلاه از سر برمیدارند ‎و ...
Media Removed
‎دلم صبحی میخواهد آفتابی ‎هوایی تمیز ‎آسمانی آبی ‎شهری پر از لبخند ‎و مردمانی که کلاه از سر برمیدارند ‎و به یکدیگر احترام و امید تعارف می کنند ‎دلم انسانیتی شفاف میخواهد ‎و انسانی مِنهای خودخواهی ‎که از خودگذشتگی را با خودکم بینی اشتباه نگیرد ‎که اشتباه را درس کند و تکرار نه ‎دلم تکرارِ ... ‎دلم صبحی میخواهد آفتابی
‎هوایی تمیز
‎آسمانی آبی
‎شهری پر از لبخند
‎و مردمانی که کلاه از سر برمیدارند
‎و به یکدیگر احترام و امید تعارف می کنند ‎دلم انسانیتی شفاف میخواهد
‎و انسانی مِنهای خودخواهی
‎که از خودگذشتگی را با خودکم بینی اشتباه نگیرد
‎که اشتباه را درس کند و تکرار نه ‎دلم تکرارِ بی انتهای آغوش میخواهد
‎بوسه
‎و مردان و زنانی دست در دست ‎پا به پا
‎و دل هایی پشتِ هم، نه پشت به هم ‎دلم کودکانی میخواهد بی ترسِ از رها شدن
‎بی محرومیت
‎بی جراحتی بر جسم و روان
‎کودکانی که کار را فقط در کلاسِ درس بخش کنند
‎و دیوار های شهر را پُر از نقاشی های بی دغدغه ‎دلم دختران و پسرانی میخواهد که بیش از معجزه، به عشق معتقدند
‎و به جای انتظار، مشغولِ زندگی اند
‎و به جای گله از دنیا، در حالِ درکِ هستی ‎شهر من باوری تازه میخواهد
‎به دور از غضب و انتقاد
‎به دور از رقابت
‎به دور از فریاد و دشنام و انتقام ‎شهر من فرهنگ دارد یادآوری میخواهد
‎شهر من امانت است امانتداری میخواهد ‎شهر خاکستری من رنگ های زنده میخواهد
‎با ساختمان هایی پر از پنجره هایی رو به آگاهی
‎با درختان و حیوانات و کودکانی که احساس امنیت کنند
‎و شهروندانی که ایمانشان را دوباره باز پس بگیرند
‎چه کسی جز من مرا باور می کند...؟
‎بياييد با تغيير در وجود خودمان دنياي اطرافمان را دگرگون سازيم
Read more
به نام خدا مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت ...
Media Removed
به نام خدا مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت بازرس، غیر قانونی است. مهدی صباغ زاده کارگردان و مدیر عامل مؤسسه پخش نیمروز فیلم ضمن اعلام خبر فوق افزود: "چندی پیش بازرس قبلی کانون پخش کنندگان به درخواست تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی ... به نام خدا
مجمع عمومی و در نتیجه انتخابات گروهی بنام کانون پخش کنندگان به دلیل پایان یافتن مدت مأموریت بازرس، غیر قانونی است.
مهدی صباغ زاده کارگردان و مدیر عامل مؤسسه پخش نیمروز فیلم ضمن اعلام خبر فوق افزود:
"چندی پیش بازرس قبلی کانون پخش کنندگان به درخواست تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی کرد. البته هیأت مدیره توضیح داد که درخواست تعدادی از اعضاء را دریافت کرده و برای جلسه در دستور کار قرار داده است. اما بازرس قبلی کانون که مدت مأموریتش در دی ماه سال 1396 پایان یافته بود به بهانه امضاء نامه توسط تعدادی از اعضاء اعلام مجمع عمومی کرد"."طبیعتا این دعوت بدلیل بازرس نبودن دعوت کننده در زمان اعلام مجمع عمومی وجهه قانونی نداشت. اکثریت هیأت مدیره شامل آقایان مرتضی شایسته، علیرضا سرتیپی و بیژن امکانیان و اینجانب به عنوان عضو حاضر در جلسه هیأت مدیره طی نامه ای قانونی، نبودن مجمع عمومی" را اعلام و به اطلاع کلیه اعضاء رساندیم.
"دو هفته بعد ظاهرا جلسه ای تشکیل می شود و در این جلسه که مجمع عمومی نبوده است چند نفر را به عنوان هیأت مدیره انتخاب می کنند".
صباغ زاده ادامه داد:"در این جلسه اکثریت فعالان کانون پخش کنندگان حضور نداشته و انتخابات نیز به دلیل تشکیل غیر قانونی مجمع عمومی قانونی نبود. من و اکثریت هیأت مدیره برای جلوگیری از تفرقه توسط اعضاء خانه سینمای2 و برخی از اعضاء کنونی جامعه صنفی که با حمایت آقای شمقدری پا گرفت سکوت کردیم، اما اخیراً رییس شورای پخش که در زمان انشعاب و تشکیل خانه سینما2 رییس این تشکیلات غیرقانونی مصاحبه ای کرده با شعار مافیا و دفاع از حقوق خلق ها و اقدام غیرقانونی خودشان و کودتای ناکامشان در کانون پخش کنندگان را توجیه کرد".
جالب این است فردی از انحصار و مافیا صحبت کرده است که خود او در سال جاری همانند بزرگترین شرکت پخش سینمای ایران هشت فیلم پخش کرده است. معلوم نیست این مدافع خلق های مظلوم چرا 4 فیلم را به چهار خلق مظلوم برای پخش نداده است تا خودش بتواند فریاد وامافیا و وا انحصار راه بیاندازد".
صباغ زاده گفت: "ریشه این کودتای نافرجام به همان افرادی باز می گردد که به بسته شدن خانه سینما و گشایش خانه سینمای2 مرحوم نقش اساسی داشتند".
وی افزود: "واقعیت این است که تعدادی از 31 دفتر که از سازمان سینمایی کشور مجوز پخش دریافت کرده اند از نظر بنده بدلیل اطلاعات غلطی که دو سه نفری که در ا ین ماجرا ذینفعند به آنها داده اند متاسفانه بدون اطلاع از حقیقت ماجرا و شاید هم در رودربایستی با همکاران سوء استفاده چی خود تن به خواسته ی غیرقانونی آنها داده اند.ادامه ..
Read more
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده ...
Media Removed
. اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟ با یه چشمی که به زور باز شده چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم تا بلاخره قفلش باز شد ، خب هیچ خبری نیست...! تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها... گوشی رو گذاشتم ... .
اول صبح با کلی خستگی که از دیروز جا مونده بود از تخت خوابم پا شدم و رفتم سمت گوشی که ببینم کسی پیام فرستاده یا نه!؟
با یه چشمی که به زور باز شده
چند باری رمز گوشی رو اشتباه زدم
تا بلاخره قفلش باز شد ،
خب هیچ خبری نیست...!
تو دلم گفتم: خب هیچکسی اول صبح که یادت نمیکنه که دلت خوشه ها...
گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم دو لقمه صبحونه خوردم و سریع لباسامو پوشیدم که راهی کار بشم...
از خونه زدم بیرون و ضبط ماشین خود به خود آهنگ نصف و نیمه ای که دیشب موقع برگشتن به خونه گوش میدادم رو پخش کرد: (سیاه چشمون قسم خوردی که جز مال من نباشی ، قسم خوردی که اینجور غافل از حال من نباشی...) هوا اول صبحی بعد از چند روز عالی بود ولی یه چیزی برام کم داشت ، یه چیزی مثل یه تماس یا یه پیام از کسی که منتظرشم...
یه چیزی که روزمو بسازه تا آخر شب ، ولی خب خبری نبود ، سر کار رسیدم سرم خلوت بود یه چند بار عکسشو نگاه کردم و طاقت نیوردم و
_ پیام دادم که : سلاااام صبحت به خیییییر
_زودی جواب داد: سلااااام چقدر حلال زاده همین الان داشتم برات پیام میفرستادم
_گفتم : مقسییییی جانا (برا دلبری "ر" رو "ق" میگم بهش...)
_گفت: هنوز زبونت گیر میکنه؟
_گفتم: ما همیشه جلو شما لکنت زبون میگیریم...
_گفت: نفرمایید استاد واژه
_گفتم میفغمایم : صبح دل انگیزیست با شما...
پیام داد ، پیام دادم ، آخر با روزت پر از شادی و تشکر تموم شد ، ولی تازه برا من یه شروع بود شروع یه روز خیلی خوب که یه آدم مهربون برام ساخت ..
خیلی دلم میخواد همیشه یه کسی حداقل یه روز همه ی آدمارو بسازه طوری که تموم اون روز لبخند رو لباشون باشه
طوری که وقتی به هم برسیم با کلی لبخند سلام علیک کنیم و آخرش با لبخند خداحافظی کنیم ، آرزوی همه آدما مگه چیه جز یه روز خوب و عالی و به دور از اخم و بد خلقی و ناراحتی، همه ما روز خوب یه کسی هستیم اگه یادش کنیم ، یادش کنیم با یه پیام صبح به خیر با یه تماس اول صبح که "عزیزم روزت به خیر" باور کنید آرزوی آدما همینه یه روز خوش با اونی که دوستش دارن ، همین....
.
.
.

#سعید_هلیچی
______
Read more
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم ...
Media Removed
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم چند در کوی تو با خاک ... از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
Read more
—- —- کشف و شهود،نشانه ها ... اسمش طاهره بود،از لابه لای حرفاش فهمیدم،زنی شاید شصت و چند ساله با ...
Media Removed
—- —- کشف و شهود،نشانه ها ... اسمش طاهره بود،از لابه لای حرفاش فهمیدم،زنی شاید شصت و چند ساله با صدای جذاب و لهجه ی شمرونی. اومد داخل داروخانه و ... نمی دونم سر حرف از کجا باز شد،به خودمون که اومدیم دیدیم توی نیم ساعت قصه ی زندگیش رو گفت ... از فراز و فرودهاش گفت و از آزادگی مردی که همسرشه و از جسارت ... —-
—-
کشف و شهود،نشانه ها ...
اسمش طاهره بود،از لابه لای حرفاش فهمیدم،زنی شاید شصت و چند ساله با صدای جذاب و لهجه ی شمرونی.
اومد داخل داروخانه و ... نمی دونم سر حرف از کجا باز شد،به خودمون که اومدیم دیدیم توی نیم ساعت قصه ی زندگیش رو گفت ... از فراز و فرودهاش گفت و از آزادگی مردی که همسرشه و از جسارت هاش ... من حرف ها و حرکت دست هاش رو می بلعیدم و با منقاش از توی جملاتش نشونه سوا میکردم برای روز اول چله م.
هر وقت تصمیم گرفتم به هر کاری،نشونه ها جلوی راهم صف کشیدن.هنوزم گاهی به حس هام شک میکنم ولی درست همون موقع هاست که اشتباه میکنم.
توی حرفاش گفت فلان چیز رو خریدم و هیچ وقت ازش استفاده نکردم و ناراحت به شوهرم گفتم حیف که پول اینو دادم،شوهرش آروم و صبور،گفته پول دلت رو دادی،پس ناراحت نباش.
چیزی که به دله،با هیچ منطقی نمیشه دلیل برای اشتباه بودنش آورد.
پس درس اول: پا رو دلمون نذاریم و به خودمون و دلمون دروغ نگیم.
.
.
.
پ ن: واقعا دنبال چی هستیم که توی این آشفته بازار برای خودمون چالش جدید میسازیم؟
دچار روزمرگی نشدن شاید،یا رسیدن به تعالی یا شگفت انگیزی تجربه های جدید...؟
یه روز از خواب بیدار میشی و به ندای درونت گوش میدی و تصمیم میگیری چله بگیری،مثل همه ی کارای دیگه ت به سبک خودت و مدل خودت.
رفیق همیشه و هنوزت همراه میشه و پرشور با هم برنامه ریزی می‌کنیم و القصه ...
چهل شب همراهیمون کنید با این چله و حتا همراه شید شما هم که آخر این راه اگر رسیدن به نقطه ی طلایی نباشه،مسیر سرسبزی داره که سراسر امتحان اراده و حذر کردن و نظر کردن و ... تجربه های متفاوته.
.
.
.
#چله_نشینی
#شب_اول
#دل
Read more
91: داد زدم: چی؟!؟!؟!؟! اونم داد زد: ایرلند!!!!!! طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم ...
Media Removed
91: داد زدم: چی؟!؟!؟!؟! اونم داد زد: ایرلند!!!!!! طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم و خم شدم و گفتم: چی چی؟!؟!؟! اونم نامردی نکرد و خم شد و توی گوشم بلند داد زد: ایرلننندددد!!!!!!!!!! صداش تو گوشم سوت زد و سریع دستمو گرفتم روی گوشم. آخ آخ آخ! گوشم رسما ترکید! اومد جلو و گفت: خوبی؟ همونطور ... 91:
داد زدم: چی؟!؟!؟!؟!
اونم داد زد: ایرلند!!!!!!
طوری که انگار نشنیدم دستمو گذاشتم کنار گوشم و خم شدم و گفتم: چی چی؟!؟!؟!
اونم نامردی نکرد و خم شد و توی گوشم بلند داد زد: ایرلننندددد!!!!!!!!!!
صداش تو گوشم سوت زد و سریع دستمو گرفتم روی گوشم.
آخ آخ آخ! گوشم رسما ترکید!
اومد جلو و گفت: خوبی؟
همونطور که انگشتم رو کرده بودم تو گوشم گفتم: اگه میزان آسیب دیدگی به پرده ی گوشم رو فاکتور بگیریم... آره خوبم تو خوبی؟ :)
خندید و گفت: خب مسخره بازی رو ول کن برو وسایلت رو جمع کن!
با اخم نگاش کردم و گفتم: نایل تو شوخیت گرفته؟
جدی گفت: نه واقعا برای جفتمون بلیط گرفتم. نیگا!
بعدم از توی جیبش دوتا بلیط دراورد و انداخت روی میز.
یکیش رو برداشتم و خوندمش.
با تعجب گفتم: چی؟! امروز؟! برو بابا!
بعدم بلیط رو انداختم سر جاش.
نایل چشاشو چرخوند و گفت: بیخیال دیگه!
نفسمو بیرون دادم و سعی کردم کنترل خودمو حفظ کنم و گفتم: ببین! تولدته، خب مبارک باشه اومدی هم گفتم. قرار بود باهم باشیم آره ولی چون تو گفتی میری ایرلند قرار شد بعدا جشن بگیریم، با اینکه من خیلی دوست دارم همین امشب باشه و باهم باشیم ولی... نمیشه! سورپرایزم کردی واقعا هم ممنون... اما من نمیتونم بیام!
پکر گفت: آخه چرا؟
یکم این پا و اون پا کردم و گفتم: نمیام دیگه ولش کن!
کلافه گفت: تا دلیل منطقی نیاری ول کنش نیستم!
دستی به صورتم کشیدم. آخه دلیل من فقط برای خودم منطقیه! میدونم اگه بگم قبول نمیکنه پس نمیگم! :/ به جاش پا فشاری میکنم!
داد زدم: ننننممممیییییااااااااامممممم!!!!!!
خیلی خونسرد گفت: مگه دست خودته؟!
-آره پاهای خودمه میتونم نیام!!!
چشاشو ریز کرد و گفت: الان نشونت میدم!
بعدم اومد طرفم.
اخم کردم و گفتم: چی کا...
ولی نذاشت حرفمو کامل بزنم و یهو بلندم کرد و منو عین گونی انداخت رو شونش! :|
داد زدم: بذارم زمیییین!
خندید و رفت سمت پله ها و گفت: که پاهای خودته؟ خودم میبیرمت!
چندتا مشت زدم رو کمرش و جیغ زدم: بابا دلم سوراخ شد بذار منو زمیییینننن!!!
ولی اصن انگار نه انگار دارم هنجرمو پاره میکنم! :/
اما من تسلیم نمیشم!
رسید به اتاقم که قبل از اینکه بره توش پاهامو باز کردم و گذاشتم کنار در و مانع رفتن به اتاق شدم!
داد زدم: نمیااااام ناااییللل اصن راه نداااررهههه!!!
حالا اون هل میداد و منم محکم تر پاهامو ثابت نگه میداشتم!
داد زد: دختر ول کن پاتو الان میشکنه!!
محکم تر پامو نگه داشتم و گفتم: بهتر! اونوقت نمیریم!
کامنت:
Read more
راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت اول • بعد استمرار و پایمردی ورزیدن در هر کاری، آدم می‌شود خبره‌ی همان ...
Media Removed
راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت اول • بعد استمرار و پایمردی ورزیدن در هر کاری، آدم می‌شود خبره‌ی همان کار. خواه آن کار هوا کردن آپولو باشد یا به سیخ کشیدنِ استادانه‌ی کباب کوبیده به نحوی که گوشت چرخ کرده نریزد روی ذغال و حیف و میل نشود. من  هم پس از هفت ماه جستجوی شبانه روزی برای خرید خانه، همنشین شدن ... راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت اول

بعد استمرار و پایمردی ورزیدن در هر کاری، آدم می‌شود خبره‌ی همان کار. خواه آن کار هوا کردن آپولو باشد یا به سیخ کشیدنِ استادانه‌ی کباب کوبیده به نحوی که گوشت چرخ کرده نریزد روی ذغال و حیف و میل نشود. من  هم پس از هفت ماه جستجوی شبانه روزی برای خرید خانه، همنشین شدن با مشاورین املاک و زیر و رو کردن سایت‌های خانه‌یابی، از یک جایی به بعد دریافتم که می‌توانم خودم را متخصص شناخت افراد شاغل در حوزه‌ی مسکن اعم از "چند ساله‌ی سرِپا"، "نوساز کلید نخورده" و "پیش‌فروشِ روی خاک" بدانم. با وجود این که هنوز تلاش‌هایم به نتیجه نرسیده و نتوانسته‌ام طرفی از بازار مسکن بربندم اما از آنجا که زکات علم نشر آن است به خودم گفتم خوب است که تجربه‌هایم را با شما به اشتراک بگذارم شاید کز آن میان یکی کارگر شود.

"یه کم بیشتر نداری؟"
اسم مرحله‌ی اول را می‌گذارم "یه کم بیشتر نداری؟" تا قبل از اینکه بروید سراغ بنگاه‌های املاک که عموما در محله‌ای اسمشان "نگین شهر" ، "مسکن شما" ، "خانه‌ی رویا" و "110" است، حتما ماشین حساب موبایلتان را باز کرده و برای خودتان چند مرتبه حساب کتابِ چیزهایی را کرده‌اید، مبلغ وامی که قرار است دو ماه دیگر بگیرید و وجهی که قرار است در قرعه‌کشی صندوق خانوادگی را برنده شوید هم نوشته‌اید و اینطور نتیجه گرفته‌اید که بهتر است هر طور شده پولتان را جمع کنید و سقفی برای خوتان دست و پا کنید. احتمال می‌دهم با دو سناریوی Best case و worst case نقشه‌ی خرید خانه را توی ذهنتان بچینید. در بهترین حالت شما با همان مبلغی که دارید صاحبِ خانه‌ای رویایی می‌شوید که تراسِ دلبازش رو به هرکجا که دلتان می‌خواهد باز می‌شود و فروشنده هم چون در نگاه اول، شما را می‌پسندید و به دلش می‌نشینید تخفیف جانانه‌ای بهتان می‌دهد که می‌توانید با مازاد آن مبلغ بروید مبلمان‌تان را هم عوض کنید.
در بدترین سناریو شما با مالک دندان‌گِردِ طماعی مواجه می‌شوید که خونتان رو توی شیشه می‌کند، بالاتر از فیِ بازار خانه‌اش را به شما می‌اندازد به نحوی که ناچار می‌شوید النگو و سینه‌ریز یادگاری مادربزرگتان را بفروشید و تازه این همه‌ی ماجرا نیست. تازه بعد از امضای قولنامه و سند وقتی کلید رو توی در می‌چرخانید و وارد خانه‌ی خودتان می‌شوید چشمتان به چیزهایی می‌افتد که در بازدید اول و دوم متوجه‌اش نشده بودید، چیزهایی مثل قناسی اتاق‌ها، مثلثی بودن آشپزخانه، پوسیدگی لوله‌کشی‌ها و الی‌آخر./- .
.

(ادامه در پست بعدی)
Read more
ورق بزنید؛ شش ویدئو هست شامل پنج دقیقه و شانزده ثانیه سخنرانی. . #امام_خمینی (ره): "دعواهای ما ...
Media Removed
ورق بزنید؛ شش ویدئو هست شامل پنج دقیقه و شانزده ثانیه سخنرانی. . #امام_خمینی (ره): "دعواهای ما دعوایی نیست که برای خدا باشد؛ اینو از گوشتون همه بیرون کنید. ... ... این چیزی که در مغز هیتلر است، در مغز همه شما هست. ... ... شاید شیطان هم ازش بپرسن بگه #من_انقلابی‌ام. ... ... از اون روز بترسید ... ورق بزنید؛ شش ویدئو هست شامل پنج دقیقه و شانزده ثانیه سخنرانی.
.
#امام_خمینی (ره):
"دعواهای ما دعوایی نیست که برای خدا باشد؛ اینو از گوشتون همه بیرون کنید. ...
... این چیزی که در مغز هیتلر است، در مغز همه شما هست. ...
... شاید شیطان هم ازش بپرسن بگه #من_انقلابی‌ام. ...
... از اون روز بترسید که یکی از ایام‌الله خدای نخواسته باز پیدا بشد و اون روز دیگه ‎قضیه این نیست که برگردیم به ‎ #۲۲بهمن؛ قضیه این است که فاتحه همه ما را می‌خوانند."
.
فقط او بود که چنین بی‌مهابا، زیر و زبر می‌کرد مسئولان را و بی‌تعارف، درون آن‌ها را به آن‌ها طوری نمایان می‌کرد که بترسند از این‌که پا کج بگذارند.
امام به خودش هم رحم نمی‌کرد تا همه بفهمند #عدالت #علی وار او، چقدر بی‌مصانعه است.
چنین است که از او، شاگردی چون #شهید آیت‌الله #مرتضی_مطهری پرورش می‌یابد.
دو روح تشنه‌ی #حق، وقتی هم را بیابند، این‌گونه بر هم تاثیر می‌گذارند؛
دو روح اهل حق بی‌تعارف.
.
#۱۴خرداد
Read more
<span class="emoji emoji1f447"></span><span class="emoji emoji1f447"></span> در رابطه های راه دور: احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر ...
Media Removed
در رابطه های راه دور: احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر چیزی برای گفتن ندارید. صمیمیت کم رنگ تر میشود و شما رابطه را غمگین کننده میبینید. کسی که دوستش دارید از شما دور میشود شما غمگین میشوید، یک جای خالی حس میکنید. برای پر کردن جای خالی : دوست شما دیگر ... 👇👇
در رابطه های راه دور:
احتمالا اوایل حرف های زیادی دارید که بزنید، اما کم کم احساس میکنید که دیگر چیزی برای گفتن ندارید. صمیمیت کم رنگ تر میشود و شما رابطه را غمگین کننده میبینید.
کسی که دوستش دارید از شما دور میشود شما غمگین میشوید، یک جای خالی حس میکنید.
برای پر کردن جای خالی :
دوست شما دیگر حضور فیزیکی ندارد و این غمیگن کننده است ایا این غم و این از دست دادن را تجربه کرده اید؟
آیا در صحبت هایتان جزئیات را وارد میکنید؟ برای زنده نگه داشتن صمیمیت از جزئیات روزتان حرف بزنید، از همین حرفهای معمولی هر روز.
اجازه بدهید مکالمه از یک سلام و احوال پرسی فراتر برود. بیشتر رابطه شما با صفحه های مجازی و نوشته های داخل تلگرام و وایبر و...پر میشود. پس مواظب درست جواب دادن به این احساسات باشید.
دو اتفاق میتواند رخ دهد.
دوستتان صمیمیت شما را پاسخ دهد متناسب با ابراز احساسات شما یا میتواند سردتر رفتار کند و به شما ناهشیارانه بگوید که خیلی تمایلی به ادامه صمیمیت ندارد.
اگر تلاشتان را برای ادامه رابطه میکنید و پاسخ مناسب دریافت نمیکنید، او را تحت فشار قرار ندهید. شما از جزئیات فشارهای زندگی او احتمالا خبر ندارید، شاید صمیمیت با شما او را بیشتر تحت فشار قرار میدهد.
آدمها غیر قابل پیش بینی اند، فاصله ها میتوانند ادمها را تغییر دهد و شما با تصویری قدیمی از طرف سالها سوگواری میکنید که چرا دیگر طرف مثل قدیم نیست.این تغییر در تصویر را ببینید تا کمتر در واقعیت تحریفی ایجاد کنید.
اگر ابراز احساساتتان شدیدا ناکام میماند، بیشتر از این تلاش نکنید که صمیمیت را جان بدهید، احتمالا چیزی در درون دوستتان برای همیشه خاموش شده است. خودتان را سرزنش نکنید، از آدمهایی که از شما و احساساتتان رد میشوند، رد شوید. تا جا برای آدمهای جدید باز شود. برای آدم درونی تان احترام قائل شوید و در رابطه هایی که باید یک طرفه تلاش کنید و مدام ناکام شوید بیرون بیایید.
هفته ی غمگینی بود، مدتها تلاش میکردم تا به رابطه ای قدیمی و عزیز دوباره جان بدهم. همین چند روز پیش بود که فهمیدم دیگر نباید تلاش کرد. عکس هایی فرستادم و ابراز احساسات کردم، و تنها پاسخی که داد یک قلب مجازی بود. همان لحظه بود که فهمیدم دیگر نباید دست و پا زد. او صمیمی نیست و من با یک تصویر ذهنی قدیمی دلخوش بودم. تصویر که شکست، غم بالا آمد. یک سوگواری چند ساعته.حالا خوبم و دیگر او جزیی از گذشته و خاطراتی ست که بسیار برایم ارزشمنداست اما در "اکنونم" وجود ندارد. حقیقت زیباترین قسمت زندگی ست.دوستش دارم. .
.
.
Read more
در هر رابطه ای ابتدا جذابیت هایی وجود دارد که اکثرأ افراد به آن اشاره می کنند ؛ ابتدا همه چیز خوب بود ! ...
Media Removed
در هر رابطه ای ابتدا جذابیت هایی وجود دارد که اکثرأ افراد به آن اشاره می کنند ؛ ابتدا همه چیز خوب بود ! دوران نامزدی بهترین دوران رابطه مان بود ! اوایل رابطه خیلی خوب رفتار می کرد و یکی از بهترین هایی بود که در زندگی با او هم صحبت شده بودم ! اما این جذابیت ها در اکثر موارد کوتاه مدت است و رفته رفته پایان می یابد ... در هر رابطه ای ابتدا جذابیت هایی وجود دارد که اکثرأ افراد به آن اشاره می کنند ؛ ابتدا همه چیز خوب بود ! دوران نامزدی بهترین دوران رابطه مان بود ! اوایل رابطه خیلی خوب رفتار می کرد و یکی از بهترین هایی بود که در زندگی با او هم صحبت شده بودم ! اما این جذابیت ها در اکثر موارد کوتاه مدت است و رفته رفته پایان می یابد !کشف کردن و شناخت بهترین و لذت بخش ترین نقاط قوت در مخاطب همیشه هیجان انگیز است و بی شک افراد با فیلتر کردن ، سعی بر نمایش بهترین تصویر از خودشان را دارند ؛ اما رفته رفته کشفیات و جستجو پایان می یابد ؛ در این حالت آن دسته‌ از افراد که رابطه و زبان رابطه را می فهمند با کشفیاتشان‌ تصمیم می گیرند آیا می توان خوب بود و خوب ماند و یک رابطه خوب ساخت ؟ اما اکثرأ در همین مرحله برچسب یکنواختی رابطه ، تکراری شدن و روزمره گی را به دست دارند و می چسبانند سر‌ در رابطه و به قول معروف تو را بخیر و ما را به سلامت ! ⭐️هر انسانی حق انتخاب دارد ، حق دارد تصمیم بگیرد که با این شناختی که حاصل شد من این فرد را مناسب می بینم یا خیر ! مشکل اینجا نیست که کسی را در زندگی خود نگه داریم یا نه ! مشکل اصلی ،بستن انتهای رابطه است ! ⭐️رابطه چه خوب ، چه بد ، حتی با تجربه کردن بد ترین اتفاقات باید درست و صحیح پرونده اش بسته شود ! می‌خواهد یک هفته آشنایی باشد ، یا یک عمر زندگی زیر یک سقف ! حرف های ناگفته باید در زمان خودش باز گو شود ! حرف های کهنه و کپک زده در آینده ی دور دیگر به درد نمی خورد ! بستن انتهای رابطه باید درست و صحیح شکل گیرد ! بعضأ شنیده ام یکی به تماس های دیگری پاسخ نمی دهد یا تماس نمی گیرد ، سرد پاسخ سوالات را می دهد ! بی دلیل گم و گور می شود چون قدرت خداحافظی صحیح و منطقی را ندارد و یا سواد رابطه و اصول پایان دادن به ارتباط را نیاموخته است ! بستن رابطه به طور منطقی ، هر اندازه سخت ، از کینه و خشم مخاطب کم می کند و آن شخص بهتر می تواند با حساب و کتاب به خودش کمک کند تا از این ارتباط خداحافظی کند ! با خداحافظی اصولی در پایان رابطه طرف مقابل را به «پذیرش »حقیقت دعوت می کنیم ! تا زمانیکه از سوی شخصی که رابطه را به اتمام رسانده این دعوت صورت نگیرد ، همچنان آن سوی رابطه شخصی در مرحله ی انکار دست و پا میزند ! اگر دوست داشتن و عاشقی را حق خود می دانیم ، فرهنگ بستن یک رابطه ی اشتباه را نیز بیاموزیم ! ما نسبت به هر انسانی که به خود وابسته کردیم« به خواست خود» ، مسءولیم و رها کردن آن فرد به حال خود قطعأ آسیب هایی در بر دارد که گاهأ جبران نا پذیر است ! #متین_فرحبخش.
Read more
. خوب گوش‌تان را باز کنید. این داستان زندگی دختری است که خانواده‌اش مجبور به یک کوچ اجباری شده‌اند. ...
Media Removed
. خوب گوش‌تان را باز کنید. این داستان زندگی دختری است که خانواده‌اش مجبور به یک کوچ اجباری شده‌اند. البته کوچ که چه عرض کنم چندروزی رفته‌اند شهرستان عروسی پسرخاله، همچین اجباری هم نبود، مامان و بابا تقریبا از مهر پارسال دارند لباس ست می‌کنند! . من ولی به خاطر یک مصاحبه فوقِ مهم کاریِ هشت صبح، ... .
خوب گوش‌تان را باز کنید. این داستان زندگی دختری است که خانواده‌اش مجبور به یک کوچ اجباری شده‌اند. البته کوچ که چه عرض کنم چندروزی رفته‌اند شهرستان عروسی پسرخاله، همچین اجباری هم نبود، مامان و بابا تقریبا از مهر پارسال دارند لباس ست می‌کنند!
.
من ولی به خاطر یک مصاحبه فوقِ مهم کاریِ هشت صبح، همراه‌شان نرفتم. تا قبل از این هم تجربه تنها در خانه بودنم تا ساعت ۱۲ شب بود. یعنی چنین خانواده مقیدی هستیم که هرجا باشیم تا ۱۲ شب هرکس باید زیر پتوی خودش باشد. ۲۹ سال روال همین بود تا همین سفر اخیر. وقتی خانواده رفتند و کاسه آب را پشت سرشان ریختم، از شادی اینکه بالاخره می‌توانستم از 12 شب به بعد هم تنها باشم و احساس استقلال ‌کنم، اولین کاری که کردم یک میکس شاد گذاشتم و سه ساعت از تنها بودنم به «از اینا از اینا از اینا» گذشت. بعد تا شب هرکاری را دلم می‌خواست بکنم و در حضور پدر و مادرم نمی‌توانستم انجام دادم: بشقاب غذایم را وسط فرش گذاشتم و غذا خوردم، کف پاهایم مدام روی میز بود و با انگشت پا کانال عوض می‌کردم، با خیال راحت موزیک ویديوهای آرش را دیدم، با بطری آب می‌خوردم. کولر هم نان استاپ روشن بود. تازه اخبار ساعت دو را هم رد می‌کردم و به جایش رادیو‌جوان می‌دیدم. این اوج زندگی مجردی و تنها در خانگی من بود.

تا 12 شب همه چیز خوب پیش می‌رفت. اما کم‌کم ترس به من غلبه می‌کرد، هر صدایی که از کمدها و وسایل می‌آمد فشارم يك درجه می‌افتاد. هرجا می‌رفتم و هرکاری می‌کردم با درِ باز بود. آمار طلوع آفتاب را که گرفتم دیدم حدود ساعت 30/6 صبح باید باشد. از ساعت 30 دقیقه بامداد تا چهار صبح فیلم‌های سینمای وطنی را از ماهواره، البته با تبلیغات بین فیلم تماشا کردم. موزیک متن فیلم هم دانلود کردم و خودم را جایگزین نقش اول زن قرار دادم، ولی متاسفانه تا ساعت پنج بیشتر نتوانستم فیلمِ ذهنی بازی کنم. تا 30/6 صبح، یک ساعت و نیم وقت داشتم. چراغ‌ها را تا تهِ سالن روشن کردم و نورپردازی را شبیه زمانی کردم که برای خواهرهایم خواستگار می‌آمد ولی همین که چشمانم را می‌بستم احساس می‌کردم کسی با موهای بلند سیاه و لباس پاره و پوست سفید یخچالی بالای سرم ایستاده و صوت منقطع «عاااااااااااااااااااا...عاااااااا..عاااااااااااا...عااا» از خودش بیرون می‌دهد. ولی همین که چشمانم را باز می‌کردم فقط نِ‌نِ کنارم بود، (نِ‌نِ عروسک پارچه‌ای دوران طفولیتم بود که از بین تمام اسباب‌بازی‌های خارجی و پلاستیکی، بیشتر توانسته بود در برابر فشار و کشش و گاز زدن دوام بیاورد و برایم به نماد استقامت تبدیل شده بود).
.
بقیه در کامنت اول👇👇
Read more
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین ...
Media Removed
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین : اگه ندم ؟ سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم .. جاستین : آره اما زور زورکی سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم ... سال 2008 :
سه روز بعد :
داستان از نگاه جاستین :
سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی
جاستین : اگه ندم ؟
سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم ..
جاستین : آره اما زور زورکی
سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم تا یک ماه دیگه قرار داد بستیم که باهم باشیم یادته نه ؟؟
جاستین : اون جلوی دوربین ها بود و سل من تو این دو سال جلو دوربین یه دوس پسر خوب واست بودم من هیچ اشتباهی نکردم
سلنا : اشتباه نکردی ؟؟ این همه آبرو ریزی کردی درسته ؟؟ اصلا نمیفهمم دقیقا هدف تو و زرافه چی بود که اونجوری رفتار کردید .. اونقدر صورتاتون نزدیک بود و دستاتونو تو موهای هم قفل کرده بودید .. نمیدونم شاید این فقط حرف رسانه ها باشه اما میدونی دارن پشت سرتون چیا میگن ؟
جاستین : وا تقصیر من چیه اون موهامو کشید ..........
داشتیم همین طور بحث میکردیم که صدای در اومد سلنا از رو کاناپه ی جفتم بلند شد و رفت درو باز کنه .. میدونم تا در باز بشه هوای سرد تو میاد دیگه چیکارش میشه کرد هر سال نزدیک کریسمس اینجوریه پس از رو کاناپه بلند شدم و رفتم رو صندلی راحتیه نزدیک شومینه نشستم و شعله اش رو زیاد کردم .. چه آرامش خوبی تا قبل از بازگشت سلنا برپاس.. تو حال خودم بودم که
تیلور : بربری فک کنم تو دیگه اماده ی خوردنی حسابی پخته شدی حالا باشو بزار من اونجا بشینم .. یخ بستم من
وا این که خانم لرس اینجا چیکار میکنه ؟؟ سریع از سرجام پا شودم و به تیلور زل زدم سرتا پاش خیس بود یه پالتوی بافتنی تنش بود و موهای بلندش کاملا خیس شده بود با دستاش خودشو بقل کرده بود و داشت میلرزید تغیر رنگ داده بود و آبی شده بود در کل موش آب کشیده بود منم مات و مبهوت بهش زل زده بودم
تیلور : اگه هیز بازیت تموم شد و خوب منو دیدی میتونم بشینم
جاستین: هیز بازی ؟ موش کوچولو تو چی داری که من بخوام اون طوری نگات کنم ؟ فقط از حالت خیسیت متعجبم در ضمن تو خونه ی من چیکار داری ؟؟ تازشم باشه بابا دلم واست سوخت بیا بشین
تیلور یه لبخند ملیح زد و نشست و از تو کیفتش تبلتش رو در اورد و داد به من
من : این دیگه چیه ؟
تی : متن آهنگمون
من : واقعا اینقدر زود نوشتی ؟
تی : من همیشه رو حرفی که میزنم هستم
سال 1986 :
داستان از نگاه زین :
نایل دستمو گرفت و سمت دیوار کشیدم و با تعجب یه برگه رو از رو دیوار کند و گفت :
نایل : داداش باورت نمیشه
زین : اون چیه ؟
نایل : این همون دخترس !!
زین : کدوم دختره ؟
نایل برگه رو به من داد و گفت : ...
Read more
. خودت بگو حضرتِ دلبر! آخر پناهگاه هم انقدر دور؟! میخواهم به قاعده همان سوالی که از جوادِ امام ...
Media Removed
. خودت بگو حضرتِ دلبر! آخر پناهگاه هم انقدر دور؟! میخواهم به قاعده همان سوالی که از جوادِ امام رضاجانمان پرسیدند، از شما سوالی کنم... - بگو چه کنیم آقا در این بلادی که نفس‌هایمان بالا نمی‌آید؟!! گناه بیخ گلویمان نشسته! دست انداخته به یقه‌ی نفْسمان و رها نمی‌کند! یک بند پیله می‌کند و ... .
خودت بگو حضرتِ دلبر!
آخر پناهگاه هم انقدر دور؟!
میخواهم به قاعده همان سوالی که
از جوادِ امام رضاجانمان پرسیدند،
از شما سوالی کنم...
- بگو چه کنیم آقا
در این بلادی که نفس‌هایمان بالا نمی‌آید؟!!
گناه بیخ گلویمان نشسته!
دست انداخته به یقه‌ی نفْسمان و رها نمی‌کند!
یک بند پیله می‌کند و پا می‌کوبد.
گاه پیراهنِ نفس را می‌دریم تا مگر جرعه‌ای نفس بکشیم اما...
نفس کشیدن در هوای گناه همانا و
خس خس گلوهای دریده‌یمان همان... .
به زبانِ ساده‌ی کودکی‌هایمان بگویم؟ » خسته شدیم! «
ما دلبستگانِ گناهکار...
.
بارها خوانده‌ام و شنیده‌ام جواب این همه پریشانی را...
همان که می‌گویند امام جواد(ع) چنین پاسخش داد:
« فَرّوا الی الحسین »
به سمت حسین فرار کنید...
.
.
راستی نگفتی حضرتِ حسین!
پناهگاه هم انقدرررر دور؟!
می‌دانی به قاعده‌ی قوانینِ زمینی‌
چند بند را باید پاره کنم
تا به بارگاهت برسم؟
نگو دلم آنجاست!
که نیست!
که کاش بود...
که اگر بود این همه خستگی چرا؟
نگو کافیست صدایت کنم...
من دلم را عادت دادم به سیری ناپذیری...
سیر نمی‌شود با صدا کردنت!
می‌خواهد تمام هوایی که روزی تو در
آن تنفس کردی را یکجا به سینه کِشَد!
می‌خواهد یکبار دیگر از پسِ شلوغیِ
دستهایی که به سمتت دراز شده،
یک دست به سر بگذارد و یک دست به دهان!
تا مبادا فریاد بزند...
مبادا خلوت عاشقیِ دل‌های بیتاب را برهم زند...
که آرام آرام این کوه درد را بر زمین بگذارد...
که گوشه‌ای از صحنت زانو بغل گیرَد...
که وسط بین‌الحرمین متحیر شود...
که به تل زینبیه زل بزند و مدام فاصله‌ی زینب و گودال را در ذهن محاسبه کند...
که دردهای خودش را پیش دردهای زینب (س) به باد فراموشی بسپرد....
.
.
پسرِ زهرا...
این همه نوشتم که بگویم
زمزمه‌هایی می‌آید...
از ته دلم...
از همین دودوتاچارتای زمینی
که بند بند وجودم را می‌لرزاند!
می‌گوید امسال چشمم به گنبد و بارگاهت نمی‌خورد!
می‌گوید امسال و با این شرایط؟!
محال است...
می‌گوید نمی‌طلبی حسین...
من اما باور نمی‌کنم..
میدانم که یا به کربلایم می‌بری
یا اگر نخواستی، کربلا را به دلم می‌آوری!
اما چطور و به واسطه باز کردن گره از کدام حاجتم، نمیدانم...
تو اربابی و نوکر برای اربابش تعیین تکلیف نمی‌کند....
میدانی؟ این را از عباس یاد گرفته‌ام...
.
.
.
+ موقع نوشتن ، " آمدم ای شاه پناهم بده " رو پِلِی کردم و هی از اول گذاشتم .. اگه دوست داشتید شما هم پلی کنید و یکبار دیگه بخونید...
» چه امام رضا باشه چه امام حسین فرقی ندارن .. کلهم نورٌ واحد .. همشون پادشاهِ قلب شیعیانن 💔 «
.
#سلیس_و_ساده_بگویم_دلم_گرفته_برایت !
.
Read more
زن خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گرانقیمتی را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه ...
Media Removed
زن خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گرانقیمتی را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او ... زن خردمندی در کوهستان سفر می کرد که سنگ گرانقیمتی را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سراز پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخرعمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى
چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تاهرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى.

#بندرعباس
#گوین
#کافی_شاپ_گوین
#میکس_موز_آناناس
Read more
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات ...
Media Removed
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد ... دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد می کرد به آن دو اعتماد کردم .
گربه نره و روباه مکار از پینوکیو خواستند که ساعت را به روباه مکار بدهد تا آن را به خانه ببرد و نشان پدرش دهد تا همانند این ساعت را برایش بخرد. پینوکیو که حسابی توسط آن دو خام شده بود بی درنگ ساعت را از دستش باز کرد و کف دست گربه نره گذاشت و گربه نره با مهربانی گفت: امروز که پنج شنبه است ، شنبه صبح ساعت را برایت می آوریم.
آن روز با دستانی تهی از ساعت به خانه برگشتم خوبیش این بود که دیگر مجبور نبودم برای نمایش دادن ساعت مثل چوب خشک و با غرور راه بروم، تا خانه را شلنگ تخته انداختم و مثل همیشه شاد و شنگول به خانه رسیدم و تا صبح شنبه اسمی از ساعت نبردم تا اهل منزل پا پیچم نشوند.
شنبه صبح به عشق ساعت به مدرسه رفتم و سر صف ایستادم تا دختر که مسئول صف بود با همراه دوستش با لبخند به من نزدیک شدند ‌. خوب که جلو آمد نگاهی لطیف به چشمانم انداخت و گفت: می شود ساعتی که پنج شنبه انداخته بودی به من بدهی تا به پدرم نشان دهم که همانند او را برایم بخرد....‌
من که مثل ماست کم چرب وا رفته بودم گفتم: ولی من ساعت را به تو داده بودم . دختر به سرعت دوستش را پیش کشید و گفت: این هم شاهد است که ساعت را به من ندادی......
خلاصه از من گفتن و از آن ها انکار کردن .
این شد که هرگز رنگ آن ساعت را ندیدم .
البته درس هم نگرفتم و همچنان پینوکیو هستم که حواسش به گربه نرها و روباه مکارها نیست.
Read more
 #bighanoon #alirezamoslehi در هفته گذشته دو خبر مهم داشتیم که قصد داریم در اینجا تحت کالبدشکافی ...
Media Removed
#bighanoon #alirezamoslehi در هفته گذشته دو خبر مهم داشتیم که قصد داریم در اینجا تحت کالبدشکافی تخصصی و فنی قرارشان بدهیم. خبر اول این بود که سال گذشته ایران ۶۳ تُن سنگ‌پا به جهان صادر کرد و همین سال ۱۷ تُن سنگ‌پا از چین وارد کردیم. الان شاید با خودتان بگویید: «آفرین به این همه درایت. سنگ‌پای ... #bighanoon #alirezamoslehi
در هفته گذشته دو خبر مهم داشتیم که قصد داریم در اینجا تحت کالبدشکافی تخصصی و فنی قرارشان بدهیم.

خبر اول این بود که سال گذشته ایران ۶۳ تُن سنگ‌پا به جهان صادر کرد و همین سال ۱۷ تُن سنگ‌پا از چین وارد کردیم. الان شاید با خودتان بگویید: «آفرین به این همه درایت. سنگ‌پای چینیِ ارزان خریده‌ایم و سنگ‌پای ایرانی را با قیمتی بیشتر فروخته‌ایم. آفرین به این هوش اقتصادی. آدام اسمیت آسوده بخواب که ما بیداریم».
.
اما باید بدانید که نبوغ مسئولان ما همیشه فراتر از آن است که ما مغز فندقی‌ها بتوانیم به راحتی تحلیل کنیم و نظر بدهیم. ادامه خبر را بخوانید:
.
ارزش ۶۳ تُن سنگ‌پایی که صادر کردیم، ۴۴هزار دلار ذکر شده اما ۱۷ تُن سنگ‌پای چینی ۳۴هزار دلار ارزش‌گذاری شده است. یعنی قیمت هرکیلو سنگ‌پای وارداتی چینی سه‌برابر سنگ‌پای ایرانی است.

به نظر من بهتر است در مورد این خبر دیگر هیچ حرفی نزنیم. بگذارید فقط به حال خودش رهایش کنیم. هر جمله‌ای بگویم به طنز ماجرا ضربه می‌زند.

خبر دوم این بود که وزیر ارتباطات که قرار بود انگشتش روی دکمه فیلترینگ نرود، هفته گذشته گفت: «کاربران ایرانی در مقابل فیلترینگ مقاومت کردند. فراگیر شدن فیلترشکن‌ها تبعات زیادی دارد و به همین دلیل کارِ بستن آن‌ها را باید شروع کنیم».
.
یک زمانی قرار بود انگشت‌ها روی دکمه فیلترینگ تلگرام نرود. حالا نه تنها انگشت روی دکمه فیلترینگ تلگرام رفته، روزانه هزاران آی‌‌پی آدرس جدید هم توسط فیلترشکن‌ها باز می‌شود که نیاز به انگشت دارند.
.
پس با یک حساب و کتاب ساده متوجه می‌شویم که در کنار واردات سنگ‌پا، نیاز هست که به صورت جدی اقدام به واردات انگشت کنیم. اگر نیک بنگریم، متوجه می‌شویم که به راستی در حال حاضر مشکل اصلی کشور، کمبود شدید انگشت است و باید هرچه سریع‌تر مقداری انگشت چینی وارد بازار شود تا جوابگوی تقاضای موجود باشد.
.
اگر خدایي نکرده این انگشت‌ها به موقع نرسند و اتفاقاتی بیفتد که تلگرام به هر نحوی به کارش ادامه دهد، ممکن است وزیر ارتباطات با همین فرمانی که دارد پیش می‌رود وارد فاز بعدی شود. مثلا احتمال می‌رود جناب وزیر در برنامه بدون تعارفِ خبر ۲۰:۳۰ ظاهر شود و در حالی که به تخم چشم بینندگان زل زده، خیلی بی‌تعارف بگوید: «نمیدونم کی هستی و کجا هستی ولی بدون یه روز پیدات می‌کنم و پیام‌رسان داخلی رو گوشیت نصب می‌کنم!».
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇👇
Read more
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش ...
Media Removed
. از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ... .
از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه. از چند روز پیش مادرِ بچه‌ها پاش‌رو کرده تو یه لنگه کفش که یالا حالا که رییس بانک مرکزی عوض شده همه چی ارزون میشه باید با هم بریم استانبول مگه ما از همسایه روبه‌رویی چیمون کمتره. میگم: زن شتر در خواب بیند نُقل ونبات. اولا یارو عوض شده که شده به تو چه. همسایه ما رفته خارج من‌رو سننه. اون دلاله و پول داره. مگه حالیت نیست که با 200 تومنی که به مواجب ما اضافه شده، مرگِ موش هم به ما نمیدن که لااقل فکرِ سفرِ آخرتمون باشیم. اوقاتِ تلخمون‌رو مثل همیشه تلخ‌تر کرد. گرونیِ سکه و ارز و کوفت و زهرمار رو انداخت گردنِ من که مثلا از جوونیم هم بی‌عرضه بودم و اگر معلم نشده بودم حالا پیشِ در همسایه آبرویی داشتیم. حرفِ حساب جواب نداشت. از خونه زدم بیرون. الان روی صندلی یک پارک نشستم دور برم جوون‌هایی هستند که با دیدنشون دلم میسوزه. همه مشغولند و دود و دمی راه انداخته‌اند. میخوام هوار بزنم. اما نمیتونم. دچار تیکِ عصبی میشم و یه چشمم می‌پَره. روبه‌رویم دختری نشسته در کنارِ یک مرد، هر دو رنجور و دردمند. نگاه‌مان باهم گره می‌خورد، دخترک با چشم‌های قشنگش چشمکی حواله‌ام می‌کند. یاللعجب اشتباه نمی‌کنم! سن وسالم یادم میره. میرم توی عالمِ هپروت، فکر می‌کنم یعنی هنوز خاطرخواه دارم؟ لبخند می‌زند، من هم شنگول میشم. کمی بعد کنارم می‌نشیند. می‌گوید: بابام جان، اهلی هستی؟ گیج و منگ گفتم: اهلی؟ باز می‌پرسد: اهلِ تَلخَکی هستی؟ خیالت تخت تنها چیزی که گرون نشده، همین متاع ماست. وقتی هاج واج، چهار دست و پا توی گِل وامونده شده بودم، تازه می‌فهمد که با چه هالویی طرف شده. اخم می‌کند و می‌گوید: تو که عرضه هیچی رو نداری پس چرا چشمک میزنی، فکر میکنی زنده‌ای؟ و رفت پیش پسره و من هم که برای بار دوم بی‌عرضه خطابم کرده بودند، رفتم توی دوره خوشِ جوونی که باشتاب گذشت. .

جوون بودم و مثل همه جوونای اون دوره شاد و سرخوش و بی‌خیالِ روزگار. یک روز وقتی از سرِ کار برمی‌گشتم، توی اتوبوسِ دو ریالی شرکتِ واحد چشمم افتاد به یک دختر خانمی که داشت نگاهم می‌کرد. سرخ شدم، داغ شدم و مغزم از کار افتاد. فهمید و با یه لبخند کوچولو، دیوانه‌ام کرد. می‌خواستم جوابش رو بدم، اما کو آن دلِ شیر. ترس امانم را بریده بود.
.
یادِ کرک‌های پشتِ لبم افتادم و فکر کردم مرد شدم. دلم قُرص شد، گرچه خجالت می‌کشدم اما یواشکی به خودم گفتم، بادا باد اگر جوابم‌رو داد باهاش ازدواج می‌کنم. بعد به سرعتِ برق یک چشمکِ جانانه بهش زدم و با لرزه‌ای که به جونم افتاده بود منتظرِ جوابش شدم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
. هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم از تو فرار می کنم ...، باز تویی مقابلم پای کشیده ام ز تو...، ...
Media Removed
. هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم از تو فرار می کنم ...، باز تویی مقابلم پای کشیده ام ز تو...، تا بروی ز خاطرم باز به کوچه باغ غم، دستِ تو شد حمایلم آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای نی تو مرا رها کنی...، نی به تو باز مایلم آب شوم، تو جوی من،جـوی شوم، تو آبِ من حل کنم اَر مسـایلی...، ... .
هرچه کنم نمی شـود...، تا بروی تو از دلم
از تو فرار می کنم ...، باز تویی مقابلم

پای کشیده ام ز تو...، تا بروی ز خاطرم
باز به کوچه باغ غم، دستِ تو شد حمایلم

آبِ رُخم تو بُرده ای،خواب و خورم گرفته ای
نی تو مرا رها کنی...، نی به تو باز مایلم

آب شوم، تو جوی من،جـوی شوم، تو آبِ من
حل کنم اَر مسـایلی...، باز تویی مسایلم

عقل به جنگ تن به تن، عشق،تمامِ حرفِ من
عقـل چه قائله به پا کرده به عشـق قایلم!! .
دل به جهان نبسته را، تاجِ شهان شکسـته را
از چه گدای خود کنی؟ رو زِ بَرم ،نه سـائلم

لحظه به لحظه سوختم،جان شده،لب بدوختم
کی غمِ دل فروختم...؟ این نشد از فضایلم؟

صورت من رصد مکن...،درد مرا به صد مکن
داسِ نگاه تو... عجب!!، کی برسد به حاصلم؟! .
نقصِ مرا نه یک، هزار...، دیده خدای مهربان
من که نگفته ام چنین:«مرد خدا و کاملم»
کودکی ام به عاشقی،طی شد و لطفِ ایزدم
عمر ، به خوانِ هفتم و... مثلِ همان اوایلم

بادِ خزان وزیده شد...، باز گرفته این دلم
کی تو بهار می رسی؟ حل شود آه... مشکلم
#طارق_خراسانی
Read more
<span class="emoji emoji1f6ab"></span>خسته‌این میدونم ولی بخونین🛇 همش از یک سیب شروع شد، اومدن انسان از بهشت به زمین رو میگم! اینکه خلق ...
Media Removed
خسته‌این میدونم ولی بخونین🛇 همش از یک سیب شروع شد، اومدن انسان از بهشت به زمین رو میگم! اینکه خلق شد و بزرگ شد نسل اندر نسل زاد و ولد کرد کشت، خورد، مرد، زنده شد... تا اینکه رسیدیم به الان... اگر‌میبینید خاطره‌ای ایجاد نمیشه و امسال هم‌مثل سال قبلیا تکراری و کلیشه‌ایه، خب خاطره رو خودتون بسازین! ... 🚫خسته‌این میدونم ولی بخونین🛇
همش از یک سیب شروع شد، اومدن انسان از بهشت به زمین رو میگم! اینکه خلق شد و بزرگ شد نسل اندر نسل زاد و ولد کرد کشت، خورد، مرد، زنده شد... تا اینکه رسیدیم به الان...
اگر‌میبینید خاطره‌ای ایجاد نمیشه و امسال هم‌مثل سال قبلیا تکراری و کلیشه‌ایه، خب خاطره رو خودتون بسازین! ولی خب هر کسی برای ایجاد یک خاطره‌ی خاصی ظرفیت داره...
مثلا من برای پیاده‌روی😎
از استوری ها متوجه بدشانسی ها و حرص خوردنای من بودید...این پست رو گذاشتم تا این خاطره‌ام رو کامل و جامع تر توصیف کنم...
با بدمینتون دوازده هزار تومنی کنار جاده‌ای که خریده بودیم( که الان دیگر در قید حیات نیست!) جلوی در باغ که صاحبش نیامده بود در حال ایجاد دلخوشی و خوش گذروندن الکی با این قیافه‌ی حرص آلود من بودیم... هیچ وقت با مهران به گردش نرید! چون من غررر میزنم همیشه حق با من بوده چون(انصافا)...
در رو به روش تیپیک دزد مآبانه باز کردیم خداروشکر کسی جایش نشکست...بعد رفتیم تو... سعی میکردم خودم رو مثبت با انرژی و خوشحال نشون بدم، گفتم خوب حداقل دستشویی دارن خداروشکر!
بعد از اینکه از خودمون عکس‌های مختلف فوق جذاب گرفتیم... مغز ایده تولید کنه من که خدا بگم چیکارش کنه..ایده تولید کرد و به خواهر بنده این ایده رو ابلاغ کرد که با نگاهی به گوگول مپ برای تخمین مقدار مسافت.. گفتم عع چیزی نیست که ده مایل زده پاشو بریم..تخمه به دست و پفک به دست راه افتادیم...هر ازگاهی کنار جاده میدوییدیم مردم فکر میکردن ورزشکاری چیزی هستیم بوق میزدن( احتمال زیاد بوق میزدن که عین غیر انسان کنار جادو ندویین ان شالله که اونجوری نبوده!)
بعد بیست کیلومتر راه رفتن😑 و غرر زدن و سوختن و له له زدن(چون یه کیلو تخمه با پفک خورده بودیم کاش ساقی طلایی هم داشتیم ...) دیدیم نمیشه حتی تبریز رو هم‌نمیبینیم😑تا اینکه دعا کردم و مستجاب شد(کاش یه چیز دیگه‌ای دعا میکردم شت!) ماشینی بوق و چراق زنان و با شوخی دو چندان و با لب‌های خندان به کنار جاده‌ای که ما برای در کردن خستگی نشسته بودیم به طرف ما با سرعت می‌آمد، پدر بود! دعا مستجاب شده بود ولی کم مونده بود خبر اول روزنامه ها بشیم، "پدری سر از شوخی پسر و دختر ورزشکارش را له کرد خداروشکر به سیبیل‌های این پسر آسیبی نرسیده‌..."
بعد اینکه سوار شدیم و در حالی که موها پریشان لب خشک پا درد،جاهای دیگه تحت فشار بود!
رفتیم...جالبه که پدر هوس کوه کرد😑😑 سرش هم رفتیم آقا...سر کوه...
خاطره رو اینجوری میسازن با ناخن بااا چنگگگ باااا درددد...
#کوه #باغ #پیاده‌_روی #سیزده_بدر #تشنه
Read more
آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ...
Media Removed
آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟ دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟ تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي ، تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي ، آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟ کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟ آخرين بار که بر مزرعه من باريدم، ... آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟
آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟
تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي ،
تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي ،
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟
کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟
آخرين بار که بر مزرعه من باريدم،
روي دستان تو من شاپرکي را ديدم ،
تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت ؟
من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت ؟
اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن ،
اين منم آبي باران تو مرا باور کن ،
باور از خويش ندارم که چنين مي بارم ،
بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم ،
نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست ,
نه براي تب من فرصت بهبودي هست ،
آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،
دلش انگار به حال دل من سوخته بود،
شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد ،
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،
آري اين بود تمام من و اين بيداري ،
جان باران چه شده از چه پريشان حالي؟
برو که آدمکي منتظر باران است ،
او که با شاپرک قصه ي ما خندان است،
من و اين مزرعه هم باز خدايي داريم ...
Read more
آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ...
Media Removed
آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟ دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟ تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي.. تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي.. آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟ کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟ آخرين بار که بر مزرعه من باريدم.. ... آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟
آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟
تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي.. تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي.. آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟
کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟
آخرين بار که بر مزرعه من باريدم.. روي دستان تو من شاپرکي را ديدم.. تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت ؟
من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت ؟
اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن.. اين منم آبي باران تو مرا باور کن.. باور از خويش ندارم که چنين مي بارم......... بگذر از اين تن فرسوده،کز آن بيزارم.. نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست...نه براي تب من فرصت بهبودي هست ..آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود.. دلش انگار به حال دل من سوخته بود..شاپرک رفت..دلي مرد..عزا بر پا شد...رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد.. آري اين بود تمام من و اين بيداري......
جان باران چه شده از چه پريشان حالي ؟
برو که آدمکي منتظر باران است.. او که با شاپرک قصه ي ما خندان است..من و اين مزرعه هم باز خدايي داريم ...
Read more
از متن کتاب* خانه‌ی من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چاهار طبقه‌ی ساختمان را مثل ...
Media Removed
از متن کتاب* خانه‌ی من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چاهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول‌زده پیموده‌ای. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانی‌ی تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم ... از متن کتاب*
خانه‌ی من در خیابان فردا. نمی‌دانم در چند وقت پیش. پله‌های چاهار طبقه‌ی ساختمان را مثل همیشه هول‌زده پیموده‌ای. با قلبی که از شوق و ترس، رسا و آزاد می‌کوبد، پشت در به آغوش من می‌افتی. دیگر اختیار وزن استخوانی‌ی تن‌ات با تو نیست. تمام این وزن ظریف و بی‌آزار حالا به من آویخته است. نمی‌دانم چه مدت، همان‌جا پشت در، در هم آمیخته بر جا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکونِ بی‌زمان، از دو تنِ بر پا مانده، من صدای کوبیدن یک قلب و وزش یک سینه را می‌شنوم. و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند. در اتاق خواب من. اتاقی به شکل مثلث، با وتری منحنی. دیوار منحنی‌ی اتاق سراسر یک پنجره است. و حالا پرده باز است. و اتاق پر از آفتاب. و تخت پر از آفتاب. و من و تو برهنه در بستر. باز هم صورت تو فاصله‌ی شانه و گردن مرا پر کرده است.

نام کتاب: شب یک شب دو
نویسنده: بهمن فرسی
ناشر: پنجاه‌ویک
پ‌ن: کامنت نخست
پ‌ن۲: دومین اثری‌ست که از این نویسنده در صفحه معرفی می‌شود

#کتاب #بهمن_فرسی
#رقص_با_بهمن_فرسی
Read more
آیدای خودم؛ آیدای احمد! <span class="emoji emoji2b50"></span> . ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ...
Media Removed
آیدای خودم؛ آیدای احمد! . ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ی عالم مرا می بوسند؛ دست هایت با همه ی نوازش ها به سرم کشیده می شود؛_لب های مرا می گذاری که تو ار به دلخواه ببوسند؛ اطلسی های مرا به نوازش دستانم رها می کنی؛ حتی تن گرمت را به گشاده دستی به من تفویض می کنی؛ ... آیدای خودم؛ آیدای احمد! ⭐
. ... چشم هایت با همه ی مهربانی های عالم به من نگاه می کنند؛ لب هایت با عطش همه ی عالم مرا می بوسند؛ دست هایت با همه ی نوازش ها به سرم کشیده می شود؛_لب های مرا می گذاری که تو ار به دلخواه ببوسند؛ اطلسی های مرا به نوازش دستانم رها می کنی؛ حتی تن گرمت را به گشاده دستی به من تفویض می کنی؛ به تن من که، می کوشد با پرستش آن، دست کم ذره ای از این عطش سوزنده را تسکین بخشد ... تن گرمت را با گشاده دستی و اطمینان به تن من می سپاری، گو اینکه این دیگری با همه ی گرسنگی و عطش نسبت به هرآنچه تویی یا از آن توست، تا بدان حد خوددار و متقی هست که این لذیذترین مائده ی عشق را، چون امانتی مقدس، دست ناخورده به خود تو بازگرداند... اما با همه ی این ها با همه ی خاطره هایی که هر بار پس از رفتنت در ذهن من باقی می ماند؛ با همه این خاطره هایی که هر بار از هنگام رفتنت تا بار دیگر که بازآیی در ذهن من تکرار می شود، و با همه ی عطر جنون انگیزی که پس از رفتنت تا ساعات دراز، خاطره ی تو را در این کلبه ی درویشانه زنده نگه می دارد،_ باز، همین که پا از کنار من کنار گذاشتی، آن ناباوری عظیم همیشگی چون کوهی بر سرم فرود می آید و وادارم می کند که باها و بارها، با تعجب از خودم بپرسم: «_آیدا؟ آیدای من؟ این جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب های خودم احساس می کنم طعم آخرین بوسه ی اوست؟ این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟ زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی کنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست! ... از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
#شاملو #نامه_های_شاملو_به_آیدا #شهر_كتاب_بوستان #شهرکتاب #نشر_چشمه
Read more
مقايسه ي عمودي یعنی مثلا من با دورِ شکم 50 بیایم خودم را با علی داییِ ده سال قبل مقایسه کنم که چرا او ...
Media Removed
مقايسه ي عمودي یعنی مثلا من با دورِ شکم 50 بیایم خودم را با علی داییِ ده سال قبل مقایسه کنم که چرا او هِی فرت و فرت گل می‌زد و با هر گل کرور کرور اسکناس پارو می‌کرد و به متراژ املاک می افزود، و من همچنان همان آقایی که بودم هستم. خب این خیلی کارِ احمقانه ای است. حالا جدای از بی‌عدالتی ها و شکافهای ... مقايسه ي عمودي
یعنی مثلا من با دورِ شکم 50
بیایم خودم را با علی داییِ ده سال قبل مقایسه کنم
که چرا او هِی فرت و فرت گل می‌زد
و با هر گل کرور کرور اسکناس پارو می‌کرد
و به متراژ املاک می افزود،
و من همچنان همان آقایی که بودم هستم.
خب این خیلی کارِ احمقانه ای است.
حالا جدای از بی‌عدالتی ها
و شکافهای طبقاتی وحشتناک
و رانتهای خفن در جامعه‌ی ما،
من که نهایت فعالیت بدنی‌ام
باز کردن درب یخچال است
نباید خودم را با علی دایی و قابلیتها
و تلاش‌هایش مقایسه کنم.
تازه از این هم بگذریم
که در ممالکِ توسعه نیافته بعضی چیزها
ارزش خیلی بیشتری از فکر کردن دارد.
یا مثلا بیایم خودم را با فروید و یونگ مقایسه کنم.
که ای وای چرا من فروید نمی‌شوم.
یا با یک آقازاده‌ی به اوج رسیده مقایسه کنم
که چرا پدرِ من عرضه نداشته آقا شود
و من را با ژن خوب و مرغوب بزایاند.
یا ننه‌ام مثلا چرا مثل فلان خانم بازیگر نشده
که هم از قیافه ی گوگوشی‌اش در سینما نان دربیاورد
و هم از توبره‌ی عروس سیاست شدن.
این مقایسه‌های عمودی چیزی جز رنج و درد ندارد.
آخرش هم آدم را به جایی نمی‌رساند.
هم درون را داغان می‌کند
و هم فرصت‌های خودت را می‌سوزاند
به جای آن باید مقایسه‌ی افقی کرد.
یعنی خودت را فقط با خودت مقایسه کنی.
اینکه خودت چه استعدادها و قابلیتها
و ظرفیتها و فرصتهایی داری؛
و مقایسه کنی ببینی چقدر آنها را به فعلیت رسانده‌ای.
چقدر می‌توانی خودت را بازبینی کنی.
یعنی بِشَوی، آنچه می‌توانی بشوی.
خودت و خانواده ات را
با هیچ ننه قمرِ دیگری مقایسه نکن.
فایده ندارد.
هیچ حقیقتی را نمی‌توانی در هستی تغییر دهی.
همین‌که هستی را بپذیر. باور کن
همین‌که هستی بینهایت است؛
معرکه است.
فقط بشناسش و با یک هدف
و برنامه‌ی خوب شکوفایش کن.
هیچ بهانه‌ای هم نداری؛
حتی اگر هر دو پایت هم فلج باشد
و قهرمان دو المپیک نشوی
مشکل از خود تو و اراده‌ات است
و نه از پاهایت
دست از مقایسه‌ی عمودی خودت با دیگران بردار.
مقایسه‌ی عمودی
تهش یا آتشِ حسادت و نفرت است
که هیزم وجودت را می‌سوزاند
و یا آتشی است که فرصت‌های زندگی
و رُشدت را در تماشای بازیِ زندگی دیگران هدر می‌دهد.
خودت پا به توپ شو عزیزجون.
تا کی می‌خوای فقط تماشاچی،
یا نهایتش توپ جمع کنِ زندگی دیگران باشی.
خودت باش.
1. کسی که بیماریِ روانی شدید دارد
(فردِ سایکوتیک)، می‌گوید: «من اينشتين هستم».
2. کسی که بیماریِ روانی خفیف دارد
(فردِ نوروتیک)، می‌گوید: «ای کاش من اينشتين بودم».
3. و انسان سالم می‌گوید: «من، منم؛ و اينشتين، اينشتين»
Read more
Its called passion. ——————- میبینی کدوم دستم‌رو بالا‌ گرفتم دستی که پرچم روشه و همیشه وقتی قراره ...
Media Removed
Its called passion. ——————- میبینی کدوم دستم‌رو بالا‌ گرفتم دستی که پرچم روشه و همیشه وقتی قراره کار مهمی انجام بدم با منه، من برا اومدن اینجا و بالا نگهداشتن پرچم کشورم و حفظ نام بدلکاری کشورم نه تنها از کسی پولی نمیگیرم بلکه از جونم مایه میگذارم ، میدونی چرا؟ چون تو این راه وقتی با #پیمان_ابدی ... Its called passion.
——————-
میبینی کدوم دستم‌رو بالا‌ گرفتم دستی که پرچم روشه و همیشه وقتی قراره کار مهمی انجام بدم با منه،
من برا اومدن اینجا و بالا نگهداشتن پرچم کشورم و حفظ نام بدلکاری کشورم نه تنها از کسی پولی نمیگیرم بلکه از جونم مایه میگذارم ، میدونی چرا؟
چون تو این راه وقتی با #پیمان_ابدی عهد کردم گفتم تا تهش هستم. وسط راه ول نمیکنم برم خارج از ایران و زندگی خودم رو تکی بسازم.
تو دلم گفتم پس وایسادم.
وایسادم پا همه نامردی ها....
همه اونا که اومدن تو تیم من و به من بدترین نامردی ها رو کردن، که کم هم نیستن،
اما چه‌خوب چون هرچی به من بیشتر نامردی کردن و میکنن من قوی تر میشم.
وایسادم پای سینمای نامرد ایران که تا زنده هستی اهمیت نداری و تا مُردی عزیز میشی.
پای سینمای ایرانی‌ وایسادم که هم حق مالیت رو میخوره هم معنوی، خنده داره ما هنوز سر اینکه اسممون تو تیتراژ باشه داستان داریم😄.
هنوز عزیز کرده های سینما و به گفته خودشون کله گنده ها پول ما رو میخورن.
اما آخرش باز من خوشحالم، حرف‌نیست ادعا نیست ببین.
لبخند از ته دل من رو ببین اینجا که پولی نبود.
تمام وجودم پر از خوشحالی بود این دل نوشته شکایت نیست چون اونا که به من نامردی میکنن هیچ وقت اینقدر عمیق‌خوشحال نبودن و نیستن.
من حال خوش اون لحظه خودم رو حاضرم ۱۰۰ ملیارد دلار بخرم.
من دستم رو بالا میگیرم چون اینجا جایی بود که بالاترین مدرک اکادمی بدلکاری رو تو تحریم گرفتم تو شرایطی که باشگاه نداریم تو ایران تو وضعیت خراب مالی تو موقعیتی ناسازگار زندگی شخصی،
تو خبر های بدی که از ایران بهم میرسید،
موج انرژی های منفی و تهدید
اما من سرم رو برای پرچم کشورم تا جایی که بدنم اجازه میده پایین میارم و تعظیم میکنم به پرچمم به مردم کشورم.
به تماشا چی هایی که با خوشحالی من به وجد اومدن و فریاد میزدن ایران. 🇮🇷 و اسم کشور من رو جایی برای کسی صدا میزدن که یادش بمونه هنوز خیلی راه مونده که باید بره.
اره من هنوز خیلی راه مونده که برم، او جایی رو که من دارم بهش نگاه میکنم خیلی دور تر از افق دید اقایون کله گندس.
من تو این ۱۳ سال با #نیکلاس_کیج #جکی_چان #دنیل_کریگ و خیلی های دیگه کار کردم...
تو رشته خودم بالاترین سطح مدرک رو کسب کردم که ایران بمونم. پشیمون نیستم چون میخوام یه سری رو پشیمون کنم، 🐉
من تا زندم این روش رو پیش میگیرم.
و من خوشحال میشم پشیمون شدن اون ها رو ببینم و‌ ببخشم هرچی با من کردن.
از نظر من راه واقعی بدلکاری اینه،
و هرکی که میخواد اسم بدلکار رو با خودش یدک بکشه باید اینجوری باشه.
من #ارشا_اقدسی هستم #بدلکار
Read more
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای ...
Media Removed
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو ... (جنون قسمت هفتم)

چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو میون دستاش گرفت-سعید آروم پرسید:چی شد؟مجتبی آه سردی کشید و گفت:دارن میان تهران-مثل جرقه رو آتیش پریدم وسط و داد زدم دیوونه ها چکار می کنید؟محمد اشکهاشو پاک کرد و در حالی که پا میشدگفت:من میرم بیمارستان‌.مجتبی دستشو گرفت و گفت:صبر کن همگی با هم میریم.-خدایا اینا چی می گن؟زانوهام قدرت نگه داشتن وزنم و نداشتن,دلم بد جوری شور میزد.داد زدم چرا یکی به من نمیگه چی شده؟فقط من غریبه ام؟سعید صورتش و توی دستاش پنهون کرد و گفت:باورم نمیشه...کاش حالش خوب بشه...علی حیفه.از ترس به دیوار تکیه دادم.مگه میشه من؟من که اینجام.حول برم داشت نکنه من مُردم.از ترس زبونم بند اومده بود و عین بید میلرزیدم.پس دختره چی؟اونکه منو می‌دید.قوت قلبی گرفتم-حتما دارن باهام از این شوخیای بی مزه که مد شده می‌کنن.آره تلفنی که زدن هم الکی بوده.برای اینکه تلافی کنم خیز برداشتم و یه سیلی محکم زدم تو صورت سعید اما انگار نه انگار.بیشتر لجم گرفت و ایندفه محکمتر زدم اما اصلا هیچ عکس‌العملی نشون نداد.ترس همه وجودم و در بر گرفت.با لکنت گفتم:بچه ها شوخی خوبی نیستا!لطفا تمومش کنید بعد با قهر از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه دختره.در باز بود.رفتم داخل...همه جا تاریک بود.از راه آسفالته گذشتم,از دیدن نوری که از شیشه های کوچیک و مربعی به بیرون می تابیداخمم باز شد و از پله ها بالا رفتم و چندتا تقه به در زدم... ادامه دارد
باسپاس بیکران از همراهی شما دوستان گلم(مهرا)
Read more
. ماجرای ما از نگاه تو شروع می‌شود همانجا که به آسمان خیره می‌شوی و منتظر می‌مانی تا شاید... شاید ...
Media Removed
. ماجرای ما از نگاه تو شروع می‌شود همانجا که به آسمان خیره می‌شوی و منتظر می‌مانی تا شاید... شاید برف ببارد. 🌨 من نگاهت می‌کنم و سیر نمی‌شوم از این بلاتکلیفی که دچارش شده‌ای . تو باز هم مرددی و می‌ترسی که مبادا کسی راز ما را بفهمد. اما پا سست نمی‌کنی و می‌آیی. [به من که رسیدی بیشتر از همیشه مکث کن.] ... .
ماجرای ما از نگاه تو شروع می‌شود
همانجا که به آسمان خیره می‌شوی و منتظر می‌مانی تا شاید... شاید برف ببارد. 🌨
من نگاهت می‌کنم و سیر نمی‌شوم از این بلاتکلیفی که دچارش شده‌ای .
تو باز هم مرددی و می‌ترسی که مبادا کسی راز ما را بفهمد. اما پا سست نمی‌کنی و می‌آیی. [به من که رسیدی بیشتر از همیشه مکث کن.] وقتی برایت قصه می گویم سکوت کن. گوش کن و فقط دعا کن که برف ببارد. 🌨
اگر برف ببارد بهانه‌ای داریم برای قدم زدن روی اندوه سپیدی که مثل تو بی‌قرار است و دم نمیزند.
زیرِ بارش برف (اگر بارید) گاهی هم نگاهت را از من بگیر بگذار کشفت کنم.
کشف تو سرآغاز ماجرایی‌ست که از نگاهت آغاز می‌شود همانجا که به آسمان خیره می شوی و منتظر می‌مانی تا شاید... شاید برف ببارد. 🌨 .
🎧 Harold van lennep - Liberation 🎶
Read more
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال ...
Media Removed
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار ... حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار صورتی کمرنگ دلگیر راهرو را می بیند و به حاشیه ی گچی میان سقف و دیوار خیره می شود.
مادر من هم مثل مادرِ راوی داستان در شکل گرفتن حس ما از مکان نقش ظریفی داشت؛ دقت، جدیت و وسواسش در چیدمان که آن را به من و فروغ هم از جایی گرم در درونش منتقل کرد؛ جایی نزدیک ِ قلبش.
اینجا، همین نقطه حس مکانی امن را برای همیشه در من زنده می کرد، آن آبیِ کوچکِ بالشت و تمام ِ کتاب های پشت سرش و کتاب هایی که در قاب جا نشد. من در این نقطه ی روشن با کارور به آمریکا سفر کردم، با پیرمرد و دریای همینگوی به کوبا رفتم، نامه های چخوف به اولگا و نامه های ساعدی به طاهره پنجره ای از عشق را رو به من باز کرد که شبیهش را هیچ وقت ندیده بودم. همینجا دیدم شان، مریم را در کنیزوی منیرو روانی پور که به شهر بندری مهاجرت می کند، سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم را در سووشون تماشا کردم و بو کردم، به مادام بواری حسرت خوردم، دره ی خاکستر را به وضوح در گتسبی بزرگ دیدم، طبقه‌ای که تنها نصیبشان از رؤیای آمریکایی گرد و غبار و خاکستر بوده است. و سفر کردم با کوچه ابرهای گمشده، با باغ ملی، با نیمه ی تاریک ِ ماه و سگ ِ ولگرد و دیگر چقدر اسم بگویم؟ همین تکه ای که آفتاب است، که می دانم هیچ وقت رو به خاموشی نمی رود دری را به رویم باز کرد شبیه باغی که مسکوب آن را توصیف می کند: آدم نهالی بیرون از فصل و بی‌هنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانه بهار یا برعکس.
و این تکه با اینکه حالا خالی می شود، خاطره هايش شبیه ستاره های کوچکی در شب می شوند و هر ورق شان، یادگار کتابی ست که در پس حافظه ی من برق می زند.
Read more
گفتگوی ابر با آدمک مزرعه (ابر) آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ...
Media Removed
گفتگوی ابر با آدمک مزرعه (ابر) آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟ دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟ تو که تصويرگر قصه ي فردا بودي ، تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي، آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي؟ کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي؟ آخرين ... گفتگوی ابر با آدمک مزرعه (ابر)

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟
آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟
تو که تصويرگر قصه ي فردا بودي ،
تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي،
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي؟
کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي؟
آخرين بار که بر مزرعه من باريدم،
روي دستان تو من شاپرکي را ديدم ،
تو چرا خشک شدي،
او چرا تنها رفت؟
من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت؟
اين سکوتت که مرا کشت صدايي ترکن،
اين منم آبي باران تو مرا باور کن. (آدمک)

باور از خويش ندارم که چنين مي بارم ،
بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم،
نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست،
نه براي تب من فرصت بهبودي هست.
آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،
دلش انگار به حال دل من سوخته بود،
شاپرک رفت، دلي مرد، عزا بر پا شد،
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد،
آري اين بود تمام من و اين بيداري،
جان باران چه شده از چه پريشان حالي؟
برو که آدمکي منتظر باران است،
او که با شاپرک قصه ي ما خندان است،
منو اين مزرعه هم باز خدايي داريم،
منو این مزرعه هم،
باز خدایی داریم ...
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> "جنگل لولمان" از جاذبه‌های گردشگری اشکورات گیلان . من که میگویم وقتی عاشق شدی باید روزی هزار ...
Media Removed
"جنگل لولمان" از جاذبه‌های گردشگری اشکورات گیلان . من که میگویم وقتی عاشق شدی باید روزی هزار وعده دوستش بداری هزار وعده قربان صدقه اش بروی صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی مبادا شوی کوله بارش باید شوی آرام جانش مبادا از قصد برنجانی باید ... 💜
"جنگل لولمان" از جاذبه‌های گردشگری اشکورات گیلان
.
من که میگویم
وقتی عاشق شدی
باید روزی هزار وعده دوستش بداری
هزار وعده قربان صدقه اش بروی
صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم
همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی
مبادا شوی کوله بارش
باید شوی آرام جانش
مبادا از قصد برنجانی
باید دلیل خندیدنش باشی
باید طوری باشی که وقتی
از خستگی های زمانه به آغوشت پناه آورد
یک دفعه و یکجا،
در آغوشت همه را فراموش کند
پا به پای هم پیش بروید
تازه آنوقت است که قشنگی های زندگی را میفهمید
چه دنیای زیبایی داریم و
خیلی هایمان خودمان را از آن محروم کردیم...!! 🔱 .. 💎 . .

هر آدمی باید یکی رو داشته باشه که به جای دوست دارم مثل داریوش بهش بگه: ببین! تمام من شدی :) 💌
. .
💎شبتوووووووون بهشـــــت
.
#MustSeeIran #تهران #eshkevar #بهار #kelachay #ra6t #de_chereh #eshkevarat #اشکور
#rasht_official #ir_shomal #shomal_photo #aksiine #akas_khoone
#RashtGasht #gilDoost #beautiful_iran #طبیعت #shomal_photo
#رودسر #gilantoor #iyalat_gilan #tourismgilan #gile_zan
Read more
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته ...
Media Removed
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟! خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم ... روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب
خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟!
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم رفت بگم ... مثه خیلی وقتای دیگه ...
حواس نمیذاره واسه آدم آخه اون چشمات ...
اونجا که دسته ی چمدونِ داغونِ زوار در رفته ی خاطراتتو محکم گرفتی توو دستت و راه افتادی
که بری
که دور شی ازم
که جا بذاری منو
من دیدم زیپ چمدون باز بود
دیدم خاطراتمون پشتِ هم از توو چمدون میفتن رو زمین و تو حواست نیست که داری جاشون میذاری و من حالا باید جورِ اونا رو هم بکشم
خواستم بگم : دیوونه حواست کجاست؟!
بیا خاطراتی که جمع کرده بودی بردار ببر با خودت ، من از پس همین مخِ خودم بربیام بسه ...
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم به قد و بالات و برانداز کردم کشیدیِ اندامتو از زاویه ی پشتِ سرت
همه تن چشم شدم و حرفم یادم رفت ...
به جای تمامِ چیزایی که توو مغزم واست ردیف کرده بودم زیر لبی گفتم : فَتَبارَک الله اَحسَن الخالِقین ...
اون لحظه که دستت نشست رو دستگیره ی در و در با یه صدای جیر جیرِ ناله مانندِ ناراحت باز شد
خواستم بگم : دو تا چیکه روغن بزن به این لولا های بدبخت که انقدر سر و صدا به پا نکنن ...
خواستم بگم امّا دیدم جدی جدی فاصله داره زیاد میشه
زیر لبی گفتم : دیگه صدای در و دیوارم از دستِ این دیوونه بازیای ما دراومده ...
کجا رو داری بری آخه؟!
چقدر میخوای دور بشی از من؟!
من که هرجا بری بیخِ ریشتم ...
درِ خونه عربده کشید
خودشو کوبید به چارچوب
محکم ...
انقدر که دلِ شیشه های پنجره لرزید ...
رفتی دیگه
درم کوبیدی پشتِ سرت
از این عادتا نداشتی که ...
رفتی و من نشستم کف خونه بغل کردم خاطره های جا مونده ازت رو ...
چیدمشون سرِ جاهاشون
حرمت داره خاطره ...
حرمت داره عشق ...
حرمت داره حس ...
حرمت داره ...
حرمت شکن نبودی تو!
بی حواس بودی یه کم ...
فقط اینکه حواست پیِ کی بود رو نمیدونم ...
خلاصه که خواستم بگم : رفتی ولی هستی ...
تو ، توو عمیق ترین نقطه ی قلبِ منی ...
میگیری چی میگم؟!
Read more
. اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده <span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji2764"></span>️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب ...
Media Removed
. اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده ️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/ هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/ سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/ خسته بودم هیچ کس یارم نشد/ زان میان یک تن خریدارم نشد/ نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/ ترس بود و ... .
اميدوارم عاقبت همه مون همينجورى بشه كه تو اين شعر اومده 🙏❤️❤️❤️❤️❤️ #شب_اول_قبر خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
حرف آخر را چنین با من زدند: عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟! صاحب روز قیامت آمده/ گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/ من کجا و دیدن روی حسین (ع)/ گفت: آزادش کنید این بنده را/
خانه آبادش کنید این بنده را/
اینکه این جا این چنین تنها شده/
کام او با تربت من وا شده/
هرچه باشد او برایم بنده است/
او بسوزد، صاحبش شرمنده است/
در مرامم نیست او تنها شود/
باعث خوشحالی اعدا شود/
آری آری، هرکه پا بست من است/
نامه ی اعمال او دست من است/
دلتون شكست مارم دعا كنيد
ايشالاااااا همه مريضا شفا پيدا كنند ♥️
Read more
#Review Music video #labkhand @sijalofficial @khodekhalse @alexasli Arrangement @alirezajjofficial #2016 درختام وقتی پاییز میشه و دیگه آخراشه همون برگای زردشو با رقصه که شروع میکنن به افتادن میدونی ماهم جز طبیعتیم ماهم هرچی که بشه لبخندو نگه میداریم با رقص به زندگیمون ادامه ... #Review Music video #labkhand @sijalofficial @khodekhalse @alexasli
Arrangement @alirezajjofficial
#2016
درختام وقتی پاییز میشه و دیگه آخراشه
همون برگای زردشو
با رقصه که شروع میکنن به افتادن
میدونی ماهم جز طبیعتیم
ماهم هرچی که بشه لبخندو نگه میداریم
با رقص به زندگیمون ادامه میدیم

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی برام فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
هیچی مهم نی اصاً مهم نی

چشماتو ببند و یه جا برقص و نکن نگاه به نقص
که همه چی کامله وقتی اراده هست
زندگی آزاده یه کامِ حبس
مثِ پَری که پرت شده یا برگی که زرد شده و آروم می‌چرخه
بهم نشون بده بدنی که برام با نور می‌رقصه
دلم باهاش در اومد أ قرنطینه
بیدار شدم بعد کابوس یه لحظه
دیدم قلبِ تو فانوس به دسته
جادمون جلو خوده چالوس چه سبزه
مثِ ساقی حافظ و مِی
زندگی که می‌کنه راهشو طی
ماهم رازشو پیدا می‌کنیم
الانم ببریم حالشو کیف
پس بیا آزادونه به این مرغای عشق بدیم باز ما دونه

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی الان، فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
چیزی مهم نی اصاً مهم نی

ماهی آزادیشو مدیون دریاست
پاییز زیباییشو مدیون برگاست
منم شعرامو مدیون دردام
پا رو آسفالت و سر روی ابرا
مث اون روز که دیدمت تو بارون
موها چتری و حال من چه داغون
پا رو قانونِ جاذبه نذار
تویِ دامِ تو میفتم چه آسون
خنده هات چه گرون تموم میشن
خُب هر چیزیم یه قیمتی داره
میدونستم یه روز همون میشم
که ازش میتونی بگذری آره
روزا رقصیدن رفتن از یاد
تو رو پس گرفت دستم از باد
اینم با زمان حل میشه میگن
تصویرات أ جلوم رد میشن میرن هی

هر برگی که زرد شد
بزار پای من ، بزار پای من
هر طعمی که تلخ شد
بزار پای من ، بزار پای من

ولی دیگه مهم نی اصاً مهم نی
دیگه هیچی برام فقط برقص برقص
بخند به من که بچه ـَم
دیگه چیزی مهم نی اصاً مهم نی

راستشو بخوای تو هر وقت باهامی
تو هر وقت شادی تو هر وقت شادی
ما دور از هم باشیم زود عصبانی
ما دست برداریم از هر دعوایی
#director #emadkhiabanian
#lable #radiojavan
@rjtv.official @radiojavan
Read more
. گفت: خیلی خسته م پسر! گفتم: آخ آخ گفتی خستگی! من که انگار کوه دماوند رو دوشمه! گفت: ولی من خیلی تنهام! گفتم: ...
Media Removed
. گفت: خیلی خسته م پسر! گفتم: آخ آخ گفتی خستگی! من که انگار کوه دماوند رو دوشمه! گفت: ولی من خیلی تنهام! گفتم: نگو من که اگه هزار نفر توو دنیا باشه یکی نیست از تنهایی جواب سلاممو بده! گفت: آخه من خیلی غم دارم! گفتم: وای که نمی دونی توو دهخدا بزنی معنی واژه “غم” میاد “احمد” یعنی من خود غمم! گفت: چجوری ... .
گفت: خیلی خسته م پسر!
گفتم: آخ آخ گفتی خستگی! من که انگار کوه دماوند رو دوشمه!
گفت: ولی من خیلی تنهام!
گفتم: نگو من که اگه هزار نفر توو دنیا باشه یکی نیست از تنهایی جواب سلاممو بده!
گفت: آخه من خیلی غم دارم!
گفتم: وای که نمی دونی توو دهخدا بزنی معنی واژه “غم” میاد “احمد” یعنی من خود غمم!
گفت: چجوری بگم بهت، خیلی نامردی دیدم!
گفتم: اصلا هیچ جوری نگو که هرچی بگی بازم به نامردیای دور من نمی رسه!
گفت: بابا من داغونم!
گفتم: داغون یعنی من فک یه جوری م که انگار یه قطار زده به یه مورچه اینطور داغونم!
گفت: میشه دو دقیقه ایرانی بازی در نیاری هرچی من میگم دوتا روش نذاری که ثابت کنی تو از من بدبخت تری؟!
گفتم: نکشیمون اینترنشنال! باز من چارتا جا اینور و اونور رفتم دیدم، تو چی بیس ساله اینجا نشستی؟ زخم نشدی؟!!!
گفت: اخه من اگه نشستم واسه اینه که خیلی خسته م!
گفتم: اخ اخ گفتی خستگی! من که انگار کوه دماوند رو دوشمه!
پا شد رفت! به جان خودم توو عکس نیست ولی پا شد رفت چارتا صندلی اونورتر نشست! والا مردم اعصاب ندارنا، دو دقیقه پای حرف و درد دل آدم نمی شینن! اخ اخ گفتم درد دل، من دردم و دلم یکی شده اصن نمیدونم کدوم به کدومه... 😐😜
.
#تهران #ایران #حسن_آباد
Read more
. هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم ...
Media Removed
. هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم میاد..نه راه پیداس نه حتی بی راهه ای،نه عزیزمی،نه سلامی و نه حتی صدایی..توهم که نیمدی .. این منم ، پسری ایستاده تو امتداد خیابونِ یه زمستون ، از فصلا لبریز ، از فاصله ها سرشار..اونور دلواپسیا..اونور ... .
هوا مه آلوده ، رد بخارِ نفسام تو هوا ملوم نیس ، تنها نشونم از راه،جدول کنار خیابونیه که پا به پای تنهاییم میاد..نه راه پیداس نه حتی بی راهه ای،نه عزیزمی،نه سلامی و نه حتی صدایی..توهم که نیمدی ..
این منم ، پسری ایستاده تو امتداد خیابونِ یه زمستون ، از فصلا لبریز ، از فاصله ها سرشار..اونور دلواپسیا..اونور تنهایی..دارم جاده ی مه گرفته ی بی انتهایی رو بی تو پیاده را میرم..پاهام رو آسفالت سرد جاده ، من وسط حجم لطیفِ ابرا..توهم که نیستی ..
طوری نیس ، من که عادت دارم..تو که میدونی زمستون که میاد من فقد یکم تنهاترم ..
چارده زمستون عه که با یه دسته گل تو دستم به نیمکتای دو نفره خالی سلام میدم..چارده زمستون عه که به احترام درخت، یه خیابون سکوت میکنم..چارده زمستونه که نمیای و چارده زمستونه که دلتنگِ اومدنتم .. بگو از من تا چشمات چن تا زمستون دیگه فاصله مونده؟..چقد عشق صبوری میخواد..چقد فاصله پیداست..چقد عشق اینجاست.. غمت نباشه فاصله ها حریفمون نیستن ..
بارون میاد ، نمناکی آسفالتِ بارون خورده٬بوی چشمامو میده..بارون میباره..ته سیگارِ گوشه پیاده رو تو جوب آب میرقصه.. باید دیماه باشه ..
بیا..بیا باهم خدارو به تماشای عشق بنشونیم..بیا واسم حرف بزن،تو امتداد خیابونی بی انتها تا آخر زمستون،تا آخر دنیا بات قدم میزنم..باهم به نیمکتای دونفرهِ شهر سلام میکنیم..اصلا به هرکی تنها بود سلام میدیم..بیا و تو فقد حرف بزن.گوش میدم،یاد میگیرم ..
بخند ، هِی بخند ..تو که یبار بخندی ، لبخندای نزده ی بیست و یه تحویل سالِ من یجا تلافی میشه..عیدم وختی میاد که تو خندیده باشی ..
تو که تعبیر پاییزای رفته ای..تو که بهار نیمده ای..دارم اینجا پا به پای درختای مرده نیمدنتو نگا میکنم..من منتظرتم،حالا تو بازم نیا..من دوباره منتظرت میمونم.شاهدمونم همین درختای مرده ..
تو هی نیا..من باز زیر بارون با چشای خیس آسمونو نگا میکنم..دلگیر نباش..بارون که بیاد کسی اشکامو نمیبینه..فقد تو دعای بارونو یادت نره ..
یه شب زمستونیِ سرد بیخبر بیا..از بارون و پرنده ی خیس و از نیمکتای دونفرهِ خالی٬ سراغ پسریو بگیر که سالها قبل از اینکه بشناسیش..قبل اینکه بدونی..دختر متناش شدی ..
#عـلـیـرضـا
Read more
داروَگ خشک آمد کشتگاه ِ من در جوار ِ کشت ِ همسايه . گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک سوگواران ...
Media Removed
داروَگ خشک آمد کشتگاه ِ من در جوار ِ کشت ِ همسايه . گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک سوگواران در ميان ِ سوگواران . » قاصد ِ روزان ِ ابری ،داروگ ! کی می‌رسد باران ؟ بر بساطی که بساطی نيست ، در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد ... داروَگ

خشک آمد کشتگاه ِ من
در جوار ِ کشت ِ همسايه .
گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک
سوگواران در ميان ِ سوگواران . »
قاصد ِ روزان ِ ابری ،داروگ ! کی می‌رسد باران ؟
بر بساطی که بساطی نيست ،
در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست
و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد از خشکيش می‌ترکد
- چون دل ِ ياران که در هجران ِ ياران –
قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟

پ.ن:داروگ:(نوعى قورباغه كه بر درخت زندگى مى كند و نشانه ى باران است.)
___________

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
يك نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون
می‌کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید: ” آی
آدمها"...
_____________

مي تراود مهتاب 
مي درخشد شب تاب 
نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك 
غم اين خفته چند 
خواب در چشم ترم مي شكند 
نگران با من ايستاده سحر 
صبح مي خواهد از من 
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر 
در جگر ليكن خاري 
از ره اين سفرم مي شكند 
نازك آراي تن ساق گلي 
كه به جانش كشتم 
و به جان دادمش آب 
اي دريغا به برم مي شكند 
دستهاي سايم 
تا دري بگشايم 
بر عبث مي پايم 
كه به در كس آيد 
در و ديوار به هم ريخته شان 
بر سرم مي شكند 
مي تراود مهتاب 
مي درخشد شبتاب 
مانده پاي ابله از راه دور 
بر دم دهكده مردي تنها 
كوله بارش بر دوش 
دست او بر در مي گويد با خود 
غم اين خفته چند 
خواب در چشم ترم مى شكند
.
.
.
🍀🌹زاد روز پدر شعر نو فارسى(نيما يوشيج)گرامى باد...🌹🍀
Read more
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات ...
Media Removed
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی ... .
میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی دوم که از اولم گفته بودم سری که درد نمی‌کنه رو دستمال نمی‌بندن. میگم: الان چه ربطی به موقعیت داشت؟ میگه: از صبح تو فکر بودم یه جا از این علیه‌ات استفاده کنم. پا نمی‌داد. بس که این جمله‌ها بی‌رمق شدن. میگم: رُسمون رو کشیدی با این لغات بی‌رمق بی‌ربطت. برو یخ بیار بذارم رو جای مشت آباجیت بلکه کبودیش نمونه. یه چشم و چال کبود نداشتیم که افزوده شد بهم. میگه: آخه این چه معاشرتی بود که از خودت بروز دادی؟ میگم: من اصن با اون غول تشن معاشرتی دارم مگه؟ خودش رو به زور وارد معاشرت می‌کنه خب. وگرنه من چکارش دارم. آقا شما قرار بود برین تعطیلات و اینا تیفانی. چرا موندین اینجا ور دل من. میگه: مث که تو سرت تو امورات اخبارات نیست. از وقتی قرار شد پای ما به سفر باز شه تخم کار رو ملخ خورد و از وقتی اسم تیفانی رو آوردیم دلار نردبون سواریش گرفته. میگم: اصلا نحسی شما بود خر اقتصاد رو جویید. میگه: البته بی‌ربطم به شانس تو نیست. یکم دست و پات جمع شد از تو پله‌ها و معاشرت‌های شلخته. معلوم نبود به چه درد و مرضی بمیری بدنامیش فقط بمونه گَل ما. الان برات یه عاقبت به خیری داره لااقل. میگم: کل روزگارم رو به شر کشیدی کار من به عاقبت نمی‌رسه اینجور. همین وسطا یه جور تلف می‌شم از هر تقدیری پام بیرون می‌مونه. میگه: مگه تشکه پات بیرون بمونه. یه جور جا می‌کنیم توش. نگران عاقبتت نباش. اون با ما. میگم: همین حضور شما من رو از عاقبت می‌ترسونه. میگه: دلتم بخواد. یه جور برخورد نکن آدم باورش شه چیزی هم ته فالت بوده قبلا. دیگه هر کی ندونه من که از وضع فلجت آگاهم. میگم: جون سبحان بیا با هم یه قراری بذاریم. میگه: آدم با شیطان هم دست شه با تو هم قسم نشه. تو چی هستی که آدم باهات وارد قرار مدار هم بشه. میگم: ناز نکن. وقت قراره. بگذره ناچار میشم از راه دیگه وارد شم. میگه: برو از راه دیگه وارد شو. این گذر مسدوده. میگم: توش برات منافع تدارک دیدما. میگه: تو خودت تو ضرری گلم. برو برای یکی منافع بچین که دخل و خرجت رو ندونه در چه وضعه. میگم: واقعا نادونی. فرصت رو سوزوندی. یه کار می‌کنی برم با این پیرمرده طبقه پایین هم‌داستان شم. میگه: برو. میگم: الاغ به یه زبونی سر به راه شو. میگه: راهم نمیاد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
. راستی هر کسی از من کینه شخصی و قبلی و قدیمی هم داره<span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span><span class="emoji emoji1f602"></span> بیاد بحث کنه .... بالاخره باید خالی بشن یه عده ...
Media Removed
. راستی هر کسی از من کینه شخصی و قبلی و قدیمی هم داره بیاد بحث کنه .... بالاخره باید خالی بشن یه عده یک عمر سکوت کردن برخی هم ک کلا نگم .... بماند ..... مسایل ولی متاسفانه قاطی ک بشه هر کی ..... بماند حرفم .... من در حدی ک وقتم اجازه بده جواب کامنت ها رو میدم دایرکتم خیلی شلوغ شده وقتم کمه بابت تاخیر ... .
راستی هر کسی از من کینه شخصی و قبلی و قدیمی هم داره😂😂😂 بیاد بحث کنه .... بالاخره باید خالی بشن یه عده یک عمر سکوت کردن😂
برخی هم ک کلا نگم .... بماند .....
مسایل ولی متاسفانه قاطی ک بشه هر کی .....
بماند
حرفم .... من در حدی ک وقتم اجازه بده جواب کامنت ها رو میدم
دایرکتم خیلی شلوغ شده وقتم کمه بابت تاخیر پس معذور بدارید
در حدی ک نرسم هم ببخشید وقتم کمه نمیرسم
ته حرفم باشه همین رفقا
من اونچه به شعورم شرط بلاغت اومد گفتم
سود و زیانش هم دوستان عزیزم در ایران پا خودتونه
من در حد وظیفه خودم اونچه حس کنم درسته میگم اخلاقم اینه هر کسی هم خوشش میاد الحمدلله و نمیاد بازم الحمدلله
یک سری دوستانی هم با خوشحالی جو گرفته عقده های قدیمی خالی کنن و حمله به دایرکت و ... 😂😂😂
تو هم کارت رو کن خدا تو هم کمک کنه
یک سری دیگه هم ک نگم
اما من فقط همین برام بسه که در حد خودم تلاشم رو سعی میکنم با نیت درست بکنم و از اونچه درک میکنم درسته بگم
حالا نه من
نه حتی هیچ کسی
و نه حتی خود پیغمبرهای خدا هم که مطلق حق بودن نتونستن حرفشون رو کامل تفهمیم کنند و بسیاری به خودشون هم اهانت ها حتی شد
اینجا هم ک کلا محلیه که اختلاط کامل بین حق و باطله
و بس درهمه ! هر چی هم بیشتر همبخوره ..... !!! یه اصطلاح زشتی هست که نمیگم اما همونه ....
خدا عاقبت همه رو به خیر کنه
اسلام مظلوم هم با فرج آل محمد نجات بده که همه داعیه دارش شدن
هر کی هم هر چی جاهله اگر قابل هدایته هدایت کنه
خودتون میدونید رفقا ! همه در گروه اعمال خودمونیم ! من به تکلیفم در هر حدی ک درست بدونم عمل میکنم ! شما هم هر چ صلاح مملکت خودتون میدونید بکنید ...
دیگه بعد چهار روز برای هر کلمه باید جواب داد
و پناه بر خدا
سر همین من حلالیت جمعی میخوام حتی اگر ناخواسته خیال کسی رو مکدر کردم
اما بر این باور دارم بسیاری کارها
نه با شریعت محمدی منطبقه
نه به درد اقتصاد ایران میخوره
نه حتی به درد دین مردم میخوره
نه به درد آخرتشون میخوره
نه به درد دنیاشون میخوره
چرا به درد درگیری و به جون هم افتادن خوب میخوره
به درد دشمن شادی زیاد میخوره
به خیلی دردها بد میخوره
فقط از خدا میخوام به یک درد مثبت هم بخوره ک بد سرش مردد و مشکوکم !!!!
.
.
بماند
خلاصه خدا لعنت کنه شیطون رو
و پناه بر خودش
و اللهم عجل لولیک الفرج
ک این خانه از پای بست ویرانست ...
سعی میکنم دیگه تو این دام شیطون ک پهن کرده برای بسیاری سعی کنم وارد نشم
امیدوارم فقط دوباره حس تکلیف نکنم
خدا همه رو از شر نفس نجات بده
اولم منو
یاعلی😊
.
.
.
فاز عشقی شاید باز برم
.
. .
.
Read more
. . سیما سعیدی روزنامه‌نگار و صاحب کافه‌ گل و مرغ لواسان از تعطیلی این کافه خبر داده است. سعیدی ...
Media Removed
. . سیما سعیدی روزنامه‌نگار و صاحب کافه‌ گل و مرغ لواسان از تعطیلی این کافه خبر داده است. سعیدی در پستی اینستاگرامی این‌طور نوشته: امروز جمعه یکی از تصمیمات سخت زندگیم را گرفتم. به چیزها وابسته نیستم اما نسبت به انتخاب‌هایم دلبستگی دارم: آدم‌ها، کتاب‌ها، یک اثر هنری کم‌بها و خیابان و خانه‌‌هایی ... .
.
سیما سعیدی روزنامه‌نگار و صاحب کافه‌ گل و مرغ لواسان از تعطیلی این کافه خبر داده است.

سعیدی در پستی اینستاگرامی این‌طور نوشته:

امروز جمعه یکی از تصمیمات سخت زندگیم را گرفتم. به چیزها وابسته نیستم اما نسبت به انتخاب‌هایم دلبستگی دارم: آدم‌ها، کتاب‌ها، یک اثر هنری کم‌بها و خیابان و خانه‌‌هایی که در آنها خاطره خوب و زیبا داشته‌ام، سرزمینی که در آن به‌دنیا آمده‌ام و شهری که در آن زیسته‌ام و بزرگ شده‌ام (این دو تای آخر را خودم انتخاب نکرده‌ام) مجموعه چیزهای دلبندم هستند. کارم را تا آنجا که اجبار گذران روزمره نبوده، خودم خواسته‌ام و حتی آنجا که دلم را نبرده بود، وظیفه‌شناس بودم و همه آنچه را بلد بودم، به کار بستم تا بهترینِ خودم را به عنوان اثر وجودی‌ام به جای بگذارم. در مورد کار شاید تنها جایی بوده که دنبال جوری از جاودانگی بوده‌ام. این‌ها را نه برای خودشیرینی که برای بیان میزان اندوه‌ امروزم می‌نویسم. من این روزها خودم را همدرد تعداد زیادی از ایرانیانی می‌دانم که مثل من مجبور شدند برای عبور از این بحران گویا تمام‌نشدنی، دلبستگی‌ها و امیدهایشان را ترک کنند. امروز آخرین روزی است که کافه «گل ‌و مرغ» زیبایم کار می‌کند. یک ایده ساده بدون چشم‌داشت‌ها و برداشت‌های زیاد مالی ۴ سال پیش پا گرفت. روزگاری که آنقدر امید بود. نگار [اسکندرفر] پشت این ایده ایستاد و یاری کرد و ما میزبان شدیم مثل گل برای مرغ عشق. قصه کوتاه کنم که قصه کوتاه بود. عمر این امید سر آمد نه از آن نقطه که برمی‌گردد به زیاد خواستن ما، بلکه از آنجایی که انگار ما، مردم، با سرمایه‌های اندک‌مان باید بلعیده بشویم و زیربار تورم و گرانی و بی‌لیاقتی و بی‌رحمی سیاست و اقتصاد خم و خم و خم‌تر بشویم و پایداری‌مان غیرممکن شود. گرچه گل دیگر میزبان نیست اما خورشید همچنان از شرقی‌ترین نقطه تهران بزرگ (با کمی اغراق) طلوع می‌کند.
این‌که تنها نیستیم در این حجم از ناامیدی و ناکامی جای خوشحالی نیست برایم، اتفاقا غمگین‌تر می‌شوم، چه چیزی از این بدتر که ما انتخاب نمی‌کنیم ما مجبوریم. همه این اندوه را می‌خواهم تبدیل کنم به امید، به شکیبایی و نگاه خیره به افق‌هایی که شاید گشوده شود. درس بزرگ این روزها همین است. اگر دوباره از خاکسترمان برنخیزیم آتش کوچکی زیر این خاکستر باقی خواهد بود مثل یک عشقِ دور و دیر که به یک دیدار اتفاقی دوباره شعله می‌کشد و باز «خوشبینى بر ناامیدى» غالب مى‌شود.
Read more
و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ...
Media Removed
و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر. بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد. تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش ... و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.

بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه ، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند ؛ همان طور که ایران را ایرانی ها ، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند... فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.

من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.

اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد.
اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی... #عرفان_نظرآهاری
Read more
.<span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span> خب من عشق را جور دیگری می‌دیدم... از اولش هم همینطور بودم... این ک مثل دکمه ی شل به پیراهن کسی ...
Media Removed
. خب من عشق را جور دیگری می‌دیدم... از اولش هم همینطور بودم... این ک مثل دکمه ی شل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم ... این ک مثل تابلوی راهنما مدام یادآور باید و نبایدی باشم را، دوست نداشتم... این که من میخواستم باهم عبور کنیم... گاهی حتی پسو پیش... اما در حرکت... من ایستادن را ... .❤❤❤
خب من عشق را جور دیگری می‌دیدم...
از اولش هم همینطور بودم...
این ک مثل دکمه ی شل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم ...
این ک مثل تابلوی راهنما مدام یادآور باید و نبایدی باشم را، دوست نداشتم...
این که من میخواستم باهم عبور کنیم...
گاهی حتی پسو پیش...
اما در حرکت...
من ایستادن را قبول ندارم...
من درجا زدن را دوست ندارم...
من از هر آنچه که او را از رفتن باز می‌دارد، بیزارم...
میخواستم قایق نجات باشم...
بال پرواز باشم...
چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه ‌کند می‌بیند‌ اش...
میخواستم هرجا که ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدم و پا به پایش بدوم...
هیچوقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم!
این ک بروی و با چنگو دندان یک کسی را مال خودت کنی...
یک چیز را ب خودت ببندی...
دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند...
مگر نه اینکه هرکس تنها ب خویشتنش تعلق دارد،؟
پس جنگ برای چه؟
آدمیزاد بخواهد،
دلش به ماندن باشد...
هزار فرسخ هم دور شود،باز هم مانده است...
باید از خودت بدانی اش...
“آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟
Read more
گفت #آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را این که اینجا اینچنین تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف #هیئت کرده است این که می بینید در شور است و شین ذکر لالایی او بوده #حسین دیگران غرق خوشی ... گفت #آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
این که اینجا اینچنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف #هیئت کرده است
این که می بینید در شور است و شین
ذکر لالایی او بوده #حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیده ام او را میان هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق ما سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عذایم می دوید
اقتدا بر خواهرم #زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر #رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
چشم و جانش بوی #روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با #عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز #تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد #زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر بروز سر نوشت
می شود همسایه من در بهشت
آری آری هر که شد پابست من
نامه اعمال او در دست من است
@azad59
@yahosein_133
Read more
بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین ...
Media Removed
بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین که آن‌روز‌ها زمان عصر‌گاهی‌مان را پر می‌کرد، به پرواز در‌بیایم. . یا روز اولی که رفتم مدرسه دلم می‌خواست روزی حروف الفبای فارسی را بدون وقفه و به‌درستی ادا کنم. علی رغم تلاش بسیار، این مهم حاصل ... بچگیام آرزوی مزخرف کم نداشتم. مثلاً همیشه آرزو داشتم که ساقه‌ی بریده شده‌ی قاصدکی را بگیرم و مثل پِرین که آن‌روز‌ها زمان عصر‌گاهی‌مان را پر می‌کرد، به پرواز در‌بیایم. . یا روز اولی که رفتم مدرسه دلم می‌خواست روزی حروف الفبای فارسی را بدون وقفه و به‌درستی ادا کنم. علی رغم تلاش بسیار، این مهم حاصل نشد و مانند 20هزار آرزوی کودکی دیگر با من ماند. روزی که پا به وادی تحصیل در مکانی وسیع‌تر چون دانشگاه نهادم، فکرش را که نمی‌کردم هیچ، در خواب هم نمی‌دیدم سر‌و‌کارم دوباره با حروف الفبا آن‌هم به‌صورت اجباری و با‌قوتِ بی‌سابقه‌ای افتد. آن‌روزها هنوز روزنامه از رونق نیوفتاده بود و یکی از سرگرمی‌های هر جوان جویای نامی مرور تیتر روزنامه‌های چیده شده بر پیش‌خوان دکه ها بود. آن‌جا که اولین بار «ش.ج» به چشمم خورد.
در کشوری زندگی می‌کنم که حروف الفبا نه فقط در کتاب آموزشی سال اول مدارسش، بلکه در متن زندگی نقشی پررنگ دارد.و از قضا این حروف چیده شده با یک نقطه درمیان،با اعداد و ارقامی در‌ارتباطند که نه تنها در هیچ کتاب ریاضی‌ای، بلکه در هیچ‌کدام از محاسبات جان‌فرسای شیمی کنکور هم آن‌ها را ندیده‌ام. این روز‌ها عادت صبحگاهی‌ام شده آشنایی و یادداشت یک جفت حرف جدید با یک رقم نجومی بغل دستش.

از مقوله ی این حروف و دزدی‌های نجومی کنارشان که بگذریم، همانند کاری که از پيش یاد‌گرفته‌ایم، نوع واکنش ما نسبت به این اخبار جالب‌انگیز است.در بدو شنیدن خبر یک شور همگانی مارا فرا می‌گیرد که باید جلوی دزدی بایستیم و چه کنیم و چه نکنیم. اما درست پس از گذشتن اندک زمانی، رو به چشم انداز طنز می‌آوریم و با داشته و نداشته و جان و مال و ناموسمان سر شوخی را باز می‌کنیم و در پایان معتقدیم که این خنده ‌ی تلخ ما از گریه غم‌انگیز‌ترست. شوخی و طنز نوعی واکنش تدافعی به رخ‌داد های تلخ جاری در جامعه است قبول، ولی جامعه ای که مطالباتی را در کفه ای از ترازو خواسته باشد و نه ما.مانند آن لحظه ی رهایی خنده که درست در وسط تراژدی، ساخته و پرداخته می شود. نه آن‌که به گوشه ای بنشینیم و به لودگی فقط پست‌هایی را به اشتراک می‌گذاریم که نه جنبه‌ای اعتراضی دارند و نه پایه‌ای از طنز ساختارشکنانه.و همین میشود که ما میشویم مردمی که به مرگ رسیده‌اند تا به تب راضی شوند ولی رضایتی نیست.فقط نتیجه آن می‌شود که در واکنش به انتشار خبر اختلاص «م.م» در‌پی برنامه‌ای در تلویزیون، نهایت واکنشمان می‌شود باز هم خوب که به مقدار کمی از سرمایه‌ی ما راضی شده و کلاهمان را بالا می‌اندازیم و با رضایتی وصف نا‌شدنی به ساختن جوک‌هایمان ادامه میدهیم
Read more
. بعضی وقتا با خودم میگم من جای اشتباهی به دنیا اومدم... من باید یه دختر کُرد یا یه دختر شمالی اصیل ...
Media Removed
. بعضی وقتا با خودم میگم من جای اشتباهی به دنیا اومدم... من باید یه دختر کُرد یا یه دختر شمالی اصیل میشدم ... یه دختر کُرد با صلابت که هر صبح با عشق لباسو بپوشه و با اسبش بره تو دل کوه.... یا هر وقت که دلش گرفت بره بالای تپه بشینه و باد بره لای موهاش... یا یه دختر گیلکی رنگی رنگی زحمت کش که از صبح که پا میشد ... .
بعضی وقتا با خودم میگم من جای اشتباهی به دنیا اومدم...
من باید یه دختر کُرد یا یه دختر شمالی اصیل میشدم ...
یه دختر کُرد با صلابت که هر صبح با عشق لباسو بپوشه و با اسبش بره تو دل کوه.... یا هر وقت که دلش گرفت بره بالای تپه بشینه و باد بره لای موهاش...
یا یه دختر گیلکی رنگی رنگی زحمت کش که از صبح که پا میشد دامن پُر چینشو بپوشه و بزنه تو دل مزرعه و هی با اون دامن خفنش بچرخه تو جنگلا و بعدش بیاد با یه سیرو بادمجون یه غذای درست کنه که بو تمام محلو بگیره....😁 خلاصه که قسمت شد ما یه جای زندگی کنیم که هرچی لوکستر زندگی کنی به نظر بقیه قشنگتره....
ولی من اصلا نمیتونم و نمیخوام 😅
من نمیتونم هیچوقت با کلاس باشم
یه نمونش اینکه من کلا نمیتونم قهوه بخورم😁
هر وقت قهوه خوردم ترش کردم😅
یا تو رستورانای شیک نمیتونم راحت غذا بخورم😄
. و خیلی حرکات باکلاس دیگه😄
(جنبه مزاح داشت البته😅وگرنه باکلاس بودن خیلیم باحاله😅)
با خودم عهد کردم که یه روز برم...
ولی تا اون روز هر وقت فرصت کنم میرم تو روستاهای سر سبز و آسمون آبی خوشگلش عشق میکنم زندگی واقعی.... آروم میگیرم...
وقتی برمیگردم تو این شهر آهنی تو دلم ذوق دارم که باز وقت رفتنم بشه😌
امیدوارم اون روز زود برسه💙💚 .
.
من چقدر ذوق میکنم اینستاگرام دارم...
والا بخدا خیلی حال میده برات مینویسم توام گوش میدی بهم💖💜😉
Read more
. یک روز خیلی اتفاقی درِ اتاق برادرم رو باز کردم و دیدم زیر پتو وول می‌خوره. با حالت معذب و مهیجی پتو ...
Media Removed
. یک روز خیلی اتفاقی درِ اتاق برادرم رو باز کردم و دیدم زیر پتو وول می‌خوره. با حالت معذب و مهیجی پتو رو کنار زدم و دیدم اول صبحی اصرار داره با کارد کره‌خوری رگش رو بزنه. برای رهاییش از دام خودکشی، بهش گفتم: . + بحران مالِ آدم‌های مهمه. یکیش همین توماس. . - توماس؟ کدوم توماس؟ . + مگه تو چندتا توماس ... .
یک روز خیلی اتفاقی درِ اتاق برادرم رو باز کردم و دیدم زیر پتو وول می‌خوره. با حالت معذب و مهیجی پتو رو کنار زدم و دیدم اول صبحی اصرار داره با کارد کره‌خوری رگش رو بزنه. برای رهاییش از دام خودکشی، بهش گفتم:
.
+ بحران مالِ آدم‌های مهمه. یکیش همین توماس.
.
- توماس؟ کدوم توماس؟
.
+ مگه تو چندتا توماس می‌شناسی؟
.
- توماس مولر؟
.
+ نه بابا من منظورم ادیسونه. خب حالا. ولش کن. ادیسون گفته: «من نمی‌گویم هزاران بار شکست خوردم، بلکه می‌گویم من کشف کردم که هزار راه برای شکست خوردن وجود دارد.» خدا می‌دونه این ادیسون چقدر به فنا رفته که دیگه جلو در و همساده مجبور شده این حرف رو بزنه. ولی کلاس خودش رو پایین نیاورده و تازه این هم پای کشفیات خودش گذاشته. پا شد بره خودکشی کنه؟
.
یا بتهوون؛ میگه: «بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.»
.
تو فقط حساب کن این زندگی واقعیش دیگه چی بوده! ولی یه‌کم خوابیده، حالش خوب شده، بعد باز پا شده نشسته پای پیانو و کاراش. والا، خودشو کشت؟
.
همین هاروکی موراکامی، که هی کتاباش رو کادو می‌کنی با روبان صورتی میدی به دوستات! میگه: «تا وقتی به جایی که داری می‌روی نرسیده‌ای، هرگز به پشت سرت نگاه نکن.»
.
این هم معلومه دلش از دست فک و فامیل و حرف و حدیثا خون بوده. با خودش گفته میرم و پشت سرم هم نگاه نمی‌کنم ولی بعد که به یه جایی رسید، راه به راه شوآفِ موفقیتاش رو کرد.

اون چاقوی کره‌خوری هم بده به من. اگه حرفام نتیجه نداد فردا صبح با شیر فاسد خودکشی کن.

برادرم رو به من کرد و گفت: آره حق با توئه؛ چون حتی چرچیل هم گفته: «بزرگ‌ترین درس زندگی این است که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند.»
Read more
.... خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم ...
Media Removed
.... خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم نه! نمی شود. من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس. آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ... ....
خارج، حالت را خوب نخواهد کرد!
رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟
به والله قسم نه! نمی شود.
من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.
آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.
بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه ، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند ؛ همان طور که ایران را ایرانی ها ، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند...
فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.
من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.
اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد.
اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی...
#عرفان_نظرآهاری
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
ما رو در تلگرام همراهی کنید لینک تلگرام در قسمت پروفایل پیج ⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️
Read more
. ازم نپرس خونم کجاست : درود جاهای همه خالی. . : : . خارج، حالت را خوب نخواهد کرد! رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟ به والله قسم نه! نمی شود. من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس. آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ... .
ازم نپرس خونم کجاست
:

درود
جاهای همه خالی. . :
:
.
خارج، حالت را خوب نخواهد کرد!

رفیق! تو فکر می کنی اگر بیایی خارج، حالت خوب می شود؟
به والله قسم نه! نمی شود.
من اینقدر ایرانی حال خراب در همین خارج دیده ام که نگو و نپرس.
آنها حال خرابشان را با خود به همه جا می برند؛ آنها دلشوره ها و ترس ها و اضطراب ها و بکن ها و نکن ها و بگیرها و ببندها و دروغ ها و فریب ها و تنگ نظری ها و خیانت ها و حسادت ها و نفاق ها و پشت هم اندازی ها و قانون‌گریزی ها و دور زدن ها و زیر آب زدن ها را با خود همه جا می برند. و هر کدام از این ها کافی ست که حال آدم خراب باشد همه عمر.

بهشت هم با افکار و کردار جهنمی ما، جهنم خواهد شد.
تو فکر می کنی خارج از اول خارج بود بعد یک عده رفتند و داخلش شدند؟
نه، خارج را همین خارجی ها خارجش کردند؛ همان طور که ایران را ایرانی ها، ایرانش کردند؛ عراق را عراقی ها عراقش کردند؛ افغانستان را افغان ها افغانستانش کردند... فکر نکن این فقط حکومت‌ها هستند که آدم ها را می سازند، نه اتفاقاً این آدم ها هستند که حکومت‌ها را می سازند.

من اینجا هستم در همین خارج دوست داشتنی شما و دارم از نزدیک میبینم که قانون هست اما چطور بعضی ایرانی ها همه فکر و ذکرشان این است که همین قانون را دور بزنند و زیر پا بگذارند.
کار هست اما چرا او هزار و یک ترفند می زند که از همان کار شانه خالی کند.
آزادی بیان هست اما چرا حرفی ندارد که بیانش کند.
تساوی حقوق زن و مرد هست اما چرا باز هر بلایی که می تواند بر سر زنش می آورد.
امید هست ، اما او چرا ندارد؟
لذت های پاک و بی آلایش هست اما او چرا نمی تواند ببرد؟
موزه هست اما چرا او نمی رود؟
کتابخانه هست اما چرا او عضو نمی شود؟
هزار و یک فعالیت فرهنگی هست اما چرا او شرکت نمی کند.
کتاب هست بدون سانسور و ممیزی هم هست اما چرا او نمی خواند؟
موسیقی کلاسیک هست، تئاتر مدرن هست، هنر متعالی هست، فلسفه ی روز هست، علم محض هست، اما چرا او باز دنبال قلیان دو سیب است و سالن مد و غیبت پشت سر پری خانم و زری خانم؟
تمرینش نکرده؟ یادش نداده اند؟ دل و دماغ ندارد؟ رنج بسیار کشیده؟ میراث دار یک اندوه تاریخی ست؟ تقصیر زمین است تقصیر زمان است، تقصیر این است، تقصیر آن است؟ باشد حق با شماست.

اما باور کن خارج، حال کسی را خوب نخواهد کرد. اول باید حال خودت را خوب کنی، بعد با خود ببری حالت را هر جا که می خواهی... #عرفان_نظرآهاری
. . . 📌 North of Iran, Golestan, Derazno Kordkoy Road
. : 📸 @marcomirzaei . :

#دهگردی # #گلستان #گرگان #کتول #افرود #کمپ #ایر
Read more
‍ حضرت استاد روحانی فرموده اند که فرماندهان نظامی باید به رأی مردم گذاشته شوند! البته این حرفها بیشتر دست و پا زدن برای و فریب افکار عمومی که سرقفلی همیشگی دولت غربگرا ست برای فرار از باتلاق ناکارآمدی و بی لیاقتی دولت سوپر میلیاردر ها و شاید پاسخی سخيف و پیش پا افتاده به سخنان حکیمانه رهبری در منع ... ‍ حضرت استاد روحانی فرموده اند که فرماندهان نظامی باید به رأی مردم گذاشته شوند!
البته این حرفها بیشتر دست و پا زدن برای و فریب افکار عمومی که سرقفلی همیشگی دولت غربگرا ست برای فرار از باتلاق ناکارآمدی و بی لیاقتی دولت سوپر میلیاردر ها و شاید پاسخی سخيف و پیش پا افتاده به سخنان حکیمانه رهبری در منع مذاکره باشد!
اما بیایید کمی سخنان اندیشمند فرهیخته،دکترای حقوق از انگلیس برگشته،خالق برجام و دلار 11000 و مبتکر شعار چرا روی موشک ها شعار نوشتید را بررسی کنیم!
اگر قرار باشد برای انتخاب فرماندهان نظامی انتخابات برگزار شود چه میشود؟
لازمه یک انتخابات،کاندیداتوری افراد از حزب های سیاسی متفاوت تبلیغات فراوان و در پی آن تخریب ها و تهمت های گوناگون، بمباران خبری افکار رسانه زده، مناظرات دادن وعده و وعید و فریب و لابد هم کاندیدای پوششی و قس علی هاذا!
کاندید نظامی ایی(ناخودآگاه خنده ام میگیرد)اگر بخواهد در شرایط فعلی نظر اکثریت مردم را جلب کند و فرمانده شود (خخخخخ) آیا با دادن وعده های اقتدار آفرین و شعار های دشمن شکن و افزایش بودجه نظامی مثل تمام ابرقدرت ها کشاندن جنگ به خارج از مرز های جغرافیایی و نزدیک ترین فاصله به مرزهای اسرائیل، توسعه و گسترش ناوگان پهپادی ناوشکن ها،جنگنده های بومی،بالا بردن توان موشکی برای ایجاد عامل بازدارنده در مقابل تهاجم دشمن و تربیت ارتشی از محسن حججی ها که از دشمن نمیترسند،و دادن این اطمینان که برای رفع سایه جنگ مجبور نیستید قطعه ای از مملکت و آینده کشور را بفروشید!
یا نظامی تربیت شده در غربی که بیاید و بگوید که تا کی جنگ؟تا کی خشونت؟چرا مثل آلمان و ژاپن بودجه نظامی را صرف کتابخوانی نمیکنید چرا جای قربانی کردن درخت نمیکارید؟
من هزینه تانک ها پادگان ها هواپیما ها و هلیکوپتر و توپخانه ها را صرف ساخت پارک،کتابخانه و آمفی‌تئاتر و کافه میکنم، من جای هر برجک دیده بانی یک درخت و به دست هر سرباز جای تفنگ یک گل میدهم!
و دستگاه رسانه ای عنکبوتی آنها شروع کنند به تخریب که مثلاً این سردار #سپاه همانی بود که داعشی های بیگناه را گازانبری لوله کرد و قصد دارد همین کار را با بقیه دشمنان بکند و اگر او بیاید دلار 5000 میشود و باز قس علی هاذا
بینی و بین الله کدام رأی میآورد؟
فردای خلع سلاح شدنمان، چه چیزی باید مانع این شود که عربستان مثل صدام هوس فتح سه روزه نکند؟
آیا مطالبه اصلی مردم، بهبود وضعیت معیشت یا اقتصاد است یا انتخاب فرمانده هان نظامی که تا الان به بهترین نحو وظیفه خود را انجام دادند؟
دیگر شیخ با چه زبانی بگوید؟
که چه در سر دارد؟ ‏
Read more
- PERS <span class="emoji emoji2b50"></span>️ POLIS - دوسش داشم، دلم نمیخواست جاش رو با یکی یا چیز دیگه‌ای پر کنم... هر بار به دست بهترینا ...
Media Removed
- PERS ️ POLIS - دوسش داشم، دلم نمیخواست جاش رو با یکی یا چیز دیگه‌ای پر کنم... هر بار به دست بهترینا میدادنش تا درستش کنن، هر چند مثل اولش نمیشد اما دلخوش بودم که یه صدایی یه شوقی ازش درمیاد... تعویض و تعویض و تعویض! تبدیل شدن به یک قول بزرگ از غم و ناراحتی... هی تکونش میدادم تا شاید صدایی ازش در ... - PERS ⭐️ POLIS -
دوسش داشم، دلم نمیخواست جاش رو با یکی یا چیز دیگه‌ای پر کنم...
هر بار به دست بهترینا میدادنش تا درستش کنن،
هر چند مثل اولش نمیشد اما دلخوش بودم که یه صدایی یه شوقی ازش درمیاد...
تعویض و تعویض و تعویض!
تبدیل شدن به یک قول بزرگ از غم و ناراحتی...
هی تکونش میدادم تا شاید صدایی ازش در بیاد..!
اما افتاده بود و همه چیزش پخش زمین شده بود...
اما پاش نشستم...
نشستم تکه‌هاش رو جمع کردم...
دلم قرص این بود که باز هم مثل همیشه درست میشه...
نا امید نشدم...
مثل همیشه ایستادم و درستش کردم...
حالا اینبار من میگم که اون بشنوه؛
#پرسپولیسم
دوست دارم؛
تو را به اندازه خودت‌، اندازه اون رنگ سرخت دوست دارم...
قشنگ‌ترین چیزای دنیارو نمیتونی ببینی یا حتی لمس کنی، اونا رو فقط باید با قلبت حس کنی..!
دنیای خالی از توعه معنی نداره!
مُهر دوست داشتنت تو تمام صفحات تقویم‌مون
حک شده است..!
تو دنیایی که ما زندگی میکنیم
تمام روزها متعلق به توست...
بودنِ يه دلگرمی‌های خاص تو حياط خلوت دل ♥️
چی قشنگ‌تر از این که حال تو و عشقت خوب باشه
چی ازین قشنگ‌تر واقعا؟
دوست دارم پرسپولیسم ❤
پ‌ن؛ ‏مشغله کاری چیز پیش پا افتاده‌ای بود.!
به خود خدا قسم مرگ هم نمیتونست باعث بشه به جایی برسم که حتی دوشنبه باز رو نبینم.!
از اون بازی نشده لحظه‌ای لعنت نفرسم به چیزای پیش پا افتاده😔😑
#پرسپولیسیم✌
#perspolis
Read more
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفردر آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ ...
Media Removed
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفردر آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن ... آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یکنفردر آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند

چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدمها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید ” آی آدمها “… و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها، آی آدمها (به یاد دوستی که دوستش دارم و نگرانشم) برای همه آدم‌ها آرزوی سلامتی و روزهای خوب دارم و برای آدم های تنها ، آرزوی روزهای خوب‌تر و بهتر همراه با عشق و آرامش 🙏
#شهره_سلطانی
#نیمایوشیج
#دوست #دوستی #رفاقت #تنهایی #افسردگی #روزهای_خوب #آرامش
Read more
. ‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته ...
Media Removed
. ‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته بشه شاید تلنگری شد...همیشه به سید بودنم اونم طباطبایی هم از سمت پدر و هم مادر ته دلم مینازیدم و حس میکردم خدا باید تافته جدا بافته گونه باهام مهربونی کنه و به دادم برسه ، فکر میکردم خیلی اوقات بدی‌ها ... .
‎میخوام یه کمی راز دل بگم...یه کمی از نگفته‌ها که ممکنه زیادی طولانی شه اما ارزش داره در نظرم که گفته بشه شاید تلنگری شد...همیشه به سید بودنم اونم طباطبایی هم از سمت پدر و هم مادر ته دلم مینازیدم و حس میکردم خدا باید تافته جدا بافته گونه باهام مهربونی کنه و به دادم برسه ، فکر میکردم خیلی اوقات بدی‌ها مال همسایه‌اس نه من ! شاید در عمل بروزش نمیدادم اما ته دلم و زمانی که خام بودم این باور برام بود و گاهی توی ناکامی‌ها بیشتر از حالت عادی غر به خدا میزدم...مشکلات ریز و درشت رو مثل هر آدمی همیشه داشتم اما یک سال و چند ماه پیش که دومینو‌ ناکامی‌های من استارت خورد بارهای اول توی دردام خیلی بلند و طلبکار داد میزدم خدا خدا چرا ولی به مرور روز و زمان از شدت صدام کم شد...وقتی تاوان لجبازی که با خودم کردم و انتخاب غلطم مثل یه سیلی محکم از خواب خرگوشی بیدارم کرد ، وقتی در شرف این بودم که بازنده‌ی کلمه‌ی مهم سلامتی باشم و دچار سخت‌ترین بیماری بشم و از این دکتر به اون دکتر تنهایی کوبیدم و رفتم و اومدم و دردم فقط از اعصاب بود و استرس بی‌امان و نمیخواستمم اذیت مضاعفی بشم برای خانواده و بار و دردش رو تنهایی به دوش کشیدم تا کم کم رفع شد و حالا باید کلی برسم به خودم بشم همون شاداب و خوش قبلی...وقتی باز تو یه اتفاق دیگه قدره یه ترمز با پایین رفتن از گاردریل فاصله داشتم و ماه‌هاست کشمکش اداری و شدن و نشدن پیش‌روم هست ، وقتی خیلی از هدفها و کارام دور شد ازم بخاطر شرایط فعلی وقتی بخاطر ظاهر رنگی زندگیم بارها قضاوت شدم و بی دلیل محکوم اما از ته دل نیاز داشتم به حامی و مرهم و نبود هیچ ناجی واقعی ، وقتی خیلی قصه‌های تلخ پیش اومد که بیشتر بسط نمیدم بهشون که نشه مرثیه‌خوانی روز عیدی ، یه چیزی رو خوب فهمیدم خدا فرقی بین بنده‌هاش نمیذاره من باید اینو یاد میگرفتم : ) خدا همیشه با هممون هست پا به پامون تو دردا میاد صبوری میکنه تا پخته بشیم تا یاد بگیریم فردیت رو ، تا بفهمیم هممون مثل همیم و هرکدوم تو زندگی باید سخت و آسون رو به جون بخریم و بلدش بشیم، پشت در مطب دکتر و پشت در اتاق شورا و تو تعمیرگاه و تو دل این شهر همه منتظریم و در تلاش برای رفع دغدغه‌هامون ، خدا برای هممون هست و وقت میذاره بی‌فرق، این ما ادمهاییم با طاقتهای متفاوت ، که اگه فقط داد بزنیم و بلد بازی نشیم اگه پخته نشیم و بینا نشیم روی حکمتش یه جور دیگه یه جا دیگه باز تکرارش میکنه اینقدر تا بفهمیم و یاد بگیریم...
(ادامه در کامنت اول)
Read more
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌. او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت. کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران ...
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌.
او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت.
کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران دارد:
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت. قصد سفر به لندن داشت.
به مسوول گمرک گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش. خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید: "کی؟ همین آدم؟" گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید کیه؟ گفتم شاعر است. سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان "سیر بی دست و پا" است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه "هرودز" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟»
شعری که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
Read more
❣ من که میگویم وقتی عاشق شدی باید روزی هزار وعده دوستش بداری هزار وعده قربان صدقه اش بروی صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی مبادا شوی کوله بارش باید شوی آرام جانش مبادا از قصد برنجانی باید دلیل خندیدنش باشی باید طوری باشی که وقتی از خستگی ...
من که میگویم
وقتی عاشق شدی
باید روزی هزار وعده دوستش بداری
هزار وعده قربان صدقه اش بروی
صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم
همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی
مبادا شوی کوله بارش
باید شوی آرام جانش
مبادا از قصد برنجانی
باید دلیل خندیدنش باشی
باید طوری باشی که وقتی
از خستگی های زمانه به آغوشت پناه آورد
یک دفعه و یکجا،
در آغوشت همه را فراموش کند
پا به پای هم پیش بروید
تازه آنوقت است که قشنگی های زندگی را میفهمید
چه دنیای زیبایی داریم و
خیلی هایمان خودمان را از آن محروم کردیم...!! 🔱 .. 💎 . .

هر آدمی باید یکی رو داشته باشه که به جای دوست دارم مثل داریوش بهش بگه: ببین! تمام من شدی :) 💌
. .
💎شبتوووووووون بهشـــــت .
.
🌸 ۹٧مرداد
_________________________________________
📍Location : Iran , Mazandaran , Abbasabad kelardasht Road
.
:
. 📸 @sajjadsaffari
_________________________________________
Music by @deghbali . . .
#مرداد #تهران #شمال #مازندران #ایران #عباس_آباد #کلاردشت
#north #iran #mazandaran #kelardasht #motelghoo #mobilegraphy #instagram #traveling #shomal #natgeo #habib #sajjadsaffari  #mustseemazandaran #tourism_iran #beautif_iran #hamgardi  #shomaltravel #dariusheghbali
Read more
<span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span>الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام <span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span> ...
Media Removed
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام حاضران به غائبان برسانند... یعنی غدیر در رگهای زمان جریان دارد، و به تمام تاریخ خواهد رسید حتی به امروز...به تو و تنهایی ات ! و زمین عجیب عطر تورا کم دارد... میزبان غدیر! دلمان ... 🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام
🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺🌷🌺 حاضران به غائبان برسانند... یعنی غدیر در رگهای زمان جریان دارد،
و به تمام تاریخ خواهد رسید حتی به امروز...به تو و تنهایی ات !
و زمین
عجیب عطر تورا کم دارد... میزبان غدیر! دلمان برایت تنگ است❤

عیدتون مبارک😘😘😘 یعنی یکی از بهترین جشن هاست. 😍الهی که همیشه دلتون شاد و لبتون خندون و تنتون سالم باشه🙏🙏🙏..... به همه آرزو های خوبتون برسید. تو ایام من رو از دعاتون فراموش نکنید.
....................................
خوب طبق هر سال باز با اومدن بوی عید غدیر تو فکر عیدی می افتم😍
کی عیدی دوست داره؟ دستا بالا ... خوب امسال هم طبق سال‌های قبل به جای پول هدیه میدم. این جوری هم یادگاری هم عیدی.... راستش من این جوری بیشتر دوست دارم. البته امسال هم اسکناس نو گرفتم شاید یک جایی لازم شد🤔. در هر حال این عیدی های خوشگل و ملوس رو آماده کردم برای مهمونای عزیز...... تو هر کدوم از این بسته ها یک دستبند خوشگل دست ساز که زحمتش رو یک دوست عزیز برام کشیده که ازش ممنونم....😘 خداییش از عکسش خوشگلتره ها باور کنید....
مدیونید برام عیدی بیارید من خودم عیدی بده هستم.......... حالا شما خیلی جد ی نگیرید عیدی خواستید بیارید باور کنید میگیرم..یادم چند سال پیش دوستی که البته سید هم نبود اما خوب تو این روز مبارک به جمع آشنا و دوستان عیدی میداد.. خلاصه ما در جمعی حاضر بودیم و فهمیدم این به همه عیدی داده جز من 😔😎خلاصه عیدی نداد بهم. ما هم اصلا به روی مبارک نیاوردیم. شاید با ما حال نمی‌کرد ( تصور اون وقت من این بود) بعد چند ماه از اون قضیه اومد پیشم که یک چیز بگم ناراحت نمیشی؟ عصبانی نمیشی؟ بهت بر نمی خوره؟ منو بگو هاج و واج نگاهش کردم😳 و بین خودمون باشه کمی ترسیدم که چی میخواد بگه. با یکم تردید گفتم خوب بگو نه.😕... دیدم که یک هدیه از کیفش درآورد گفت دلم نیومد عیدی رو بهت ندم مال عید غدیر. ‌خواست به منم عیدی بده روش نشد که نکنه من ناراحت بشم چون خودم عیدی میدم.... اون لحظه خیلی دلم میخواست جفت پا برم😡😡 اما ادب حکم می‌کرد که تشکر کنم روی ماهش رو هم ببوسم.. خلاصه بعد اون سال من اول همه عیدی ام رو ازش میگیرم. خلاصه اینکه اینو تعریف کردم که از این تصورات نکنید. بیارید عیدی ها رو که من با آغوش باز پذیرا هستم. 😂
Read more
اسب‏ها، این اسب‏ها یالشان آشفته است در نگاه سرخشان پرسشی ناگفته است بر زمین، سم می‏زنند خشمگین، ...
Media Removed
اسب‏ها، این اسب‏ها یالشان آشفته است در نگاه سرخشان پرسشی ناگفته است بر زمین، سم می‏زنند خشمگین، شیهه‏ کشان گویی آتش می‏جهد از تن چالاکشان اسب‏ها زندانی ‏اند آه زیر سقف‏ها اسب‏ها کی می‏شوند باز آزاد و رها؟ اسب‏ها یک روز باز روی پا می‏ایستند آخر آنها اهل خواب اهل ... اسب‏ها، این اسب‏ها

یالشان آشفته است

در نگاه سرخشان

پرسشی ناگفته است

بر زمین، سم می‏زنند

خشمگین، شیهه‏ کشان

گویی آتش می‏جهد

از تن چالاکشان

اسب‏ها زندانی ‏اند

آه زیر سقف‏ها

اسب‏ها کی می‏شوند

باز آزاد و رها؟

اسب‏ها یک روز باز

روی پا می‏ایستند

آخر آنها اهل خواب

اهل آخور نیستند

یک شبی گم می‏شوند

اسب‏ها در بهت دشت

اسب من که رفت و رفت

سوی آخور برنگشت
Read more
من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟ دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست به ...
Media Removed
من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟ دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده  لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم  با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟  چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم خانه ... من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟
دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده 
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم 
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟ 
چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته بر پا دارم
#فاضل_نظری
#خوب #باحال #جالب #زیبا #ناز #ماهی #جذاب #قشنگ #گل #تنگ #خاص #ماهی_قرمز
Read more
. من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟ دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست به ...
Media Removed
. من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟ دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟ چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم خانه ... .
من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟
دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟
چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته بر پا دارم
#فاضل_نظری
Read more
. . #زنده به گور شدن میدونی یعنی چی؟؟؟ زنده باشی و تو رو بذارن تو یه #قبر بزرگ ... همراه بقیه دوستات... بعد ...
Media Removed
. . #زنده به گور شدن میدونی یعنی چی؟؟؟ زنده باشی و تو رو بذارن تو یه #قبر بزرگ ... همراه بقیه دوستات... بعد روت #خاک بریزن ... خاک ها بریزه تو چشم و دهنت و ... درنهایت راه تنفستو بگیره ... دستات هم بسته باشن نتونی خاک ها رو از صورتت کنار بزنی و بلند شی و بری دوستات رو نجات بدی... می‌فهمی یعنی چی ... .
.
#زنده به گور شدن میدونی یعنی چی؟؟؟
زنده باشی و تو رو بذارن تو یه #قبر بزرگ ...
همراه بقیه دوستات...
بعد روت #خاک بریزن ...
خاک ها بریزه تو چشم و دهنت و ...
درنهایت راه تنفستو بگیره ...
دستات هم بسته باشن نتونی خاک ها رو از صورتت کنار بزنی و بلند شی و بری دوستات رو نجات بدی...
می‌فهمی یعنی چی ؟؟؟؟
وقتی داری از پایین #قبر به بالا نگاه میکنی ...
چشمت اون بالا چندتا آدم پست و شیطانی رو ببینه و ذهنت کنار #رهبرت باشه که یه وقت کسی اون رو تنها نگذاره...
بعدش دلت یهویی هوای خانوادت رو بکنه... اینکه الان اونا دارن چیکار میکنن .... #ذهنت پی بچت باشه که چند وقت دیگه پا میذاره تو این دنیا....
خیییییلی درد داره .... خیلی غم داره اون لحظه....
. .
#وای_بر_من_که_با_دستان_باز_فقط_نظاره_گر_هستم
#کربلا_۴

#چادر #عشق #وطن #شهادت #عاشقانه #حکیمانه #خدا
Read more
و صلی الله علیک یا اباعبدلله... من، مرد های کوچک، و مسیر کربلا... کربلایی که شب های جمعه بیشتر ...
Media Removed
و صلی الله علیک یا اباعبدلله... من، مرد های کوچک، و مسیر کربلا... کربلایی که شب های جمعه بیشتر از همیشه دلتنگ حرمش میشم... حرم... حرمی که بعد از شنیدن روضه و مقتل علی اکبر،همیشه برام سوال بود از کجا شروع میشه... . پ.ن:دلتنگم...رفیقام رفتن،باز من‌موندم... میخانه دگر جای من بی سر و پا نیست... #وصلی_الله_علیک_یا_اباعبدلله #السلام ... و صلی الله علیک یا اباعبدلله...
من،
مرد های کوچک،
و مسیر کربلا...
کربلایی که شب های جمعه بیشتر از همیشه دلتنگ حرمش میشم...
حرم...
حرمی که بعد از شنیدن روضه و مقتل علی اکبر،همیشه برام سوال بود از کجا شروع میشه...
.
پ.ن:دلتنگم...رفیقام رفتن،باز من‌موندم...
میخانه دگر جای من بی سر و پا نیست...
#وصلی_الله_علیک_یا_اباعبدلله
#السلام علیک یا بنت الرسول الله
یا فاطمه المعصومه
یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه
میخانه دگر...
Read more
لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی. پسری که یک ...
Media Removed
لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی. پسری که یک بار شکست خورد ولی امیدش رو از دست نداد و میخواست استعدادش رو به همه نشون بده.:-) ولی اون الان موفق شده داره اجرا میکنه سراسر دنیا ;-) ولی باز هم کمترین تشویق رو میشنوه خیلی توی فن فیکشن ها جا نداره ولی ... لیام پسری که در مدرسه زیاد محبوب نبوده و خیلی اذیتش میکردن و همه بهش میگن بی دست و پا چلفتی.
پسری که یک بار شکست خورد ولی امیدش رو از دست نداد و میخواست استعدادش رو به همه نشون بده.:-)
ولی اون الان موفق شده داره اجرا
میکنه سراسر دنیا ;-)
ولی باز هم کمترین تشویق رو میشنوه
خیلی توی فن فیکشن ها جا نداره
ولی اون باباس.بهش میگن ددی.
اون برای لویی صبوری میکنه،برای زین یه داداشه،برای نایل یه همدمه،موهای هری رو درست میکنه.لیام دخترکش نیس.
زیاد طرفدار نداره ولی بازم لبخند میزنه.
اون لیام پینه.کسی که زیاد طرفدار نداره ولی برای من یه ددیه خاصه : )))
Read more
. افکار سنگی: بارها و بارها به من ثابت شده که تا سنگ ها رو از دست و پا باز نکنیم، حرکت دشواره و پرواز محال. خیلی ...
Media Removed
. افکار سنگی: بارها و بارها به من ثابت شده که تا سنگ ها رو از دست و پا باز نکنیم، حرکت دشواره و پرواز محال. خیلی از این سنگ ها، ساخته های ذهنی اند و فرضیات دست و پاگیر و باورهای مخرب؛ وظیفه شناسایی و مبارزه با افکار سنگی بر عهده خود شماست و نه هیچ کس دیگر. . #افکار #باورها #نگرش #فرضیات #افکار_سنگی ... .
افکار سنگی:
بارها و بارها به من ثابت شده که تا سنگ ها رو از دست و پا باز نکنیم، حرکت دشواره و پرواز محال.
خیلی از این سنگ ها، ساخته های ذهنی اند و فرضیات دست و پاگیر و باورهای مخرب؛
وظیفه شناسایی و مبارزه با افکار سنگی بر عهده خود شماست و نه هیچ کس دیگر.
.
#افکار #باورها #نگرش #فرضیات #افکار_سنگی #رشد #پرواز #جمال_قمری
Read more
فی مدح صاحب الزمان عج *غبار افراگک اعلینه تراکم* *فکم من قلب مهجور تری کم* *دنیایی که چون دارد تو را ...
Media Removed
فی مدح صاحب الزمان عج *غبار افراگک اعلینه تراکم* *فکم من قلب مهجور تری کم* *دنیایی که چون دارد تو را کم* *کون اتفلش افطار الثریه* ک.سید نبیل الموسوی شعر مناجات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف – فاضل نظری من که در تُنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم…؟ دل پر از شوق رهایی ... فی مدح صاحب الزمان عج
*غبار افراگک اعلینه تراکم* *فکم من قلب مهجور تری کم* *دنیایی که چون دارد تو را کم* *کون اتفلش افطار الثریه*

ک.سید نبیل الموسوی

شعر مناجات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف – فاضل نظری

من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم…؟ دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم…

چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم…

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته بر پا دارم
Read more
: آخرین معشوقه ایران درگذشت ثریا ابراهیمی(پری)معشوقه معروف استاد #شهریار امروز در آمریکا دارفانی را وداع گفته وبسوی حق شتافت. پری معروفترین وآخرین معشوقه ی نامدار ایران بلطف شاعرمعاصراستاد شهریار که بحق قسمتی از ادبیات ما مدیون ایشان است وگرنه شهریار بجای شاعر شدن، پزشک میشد و شاید دیگر ... : آخرین معشوقه ایران درگذشت
ثریا ابراهیمی(پری)معشوقه معروف استاد #شهریار امروز در آمریکا دارفانی را وداع گفته وبسوی حق شتافت.
پری معروفترین وآخرین معشوقه ی نامدار ایران بلطف شاعرمعاصراستاد شهریار که بحق قسمتی از ادبیات ما مدیون ایشان است وگرنه شهریار بجای شاعر شدن،
پزشک میشد
و شاید دیگر شاهدشاهکارهای نظیر:
"آمدی جانم به قربانت..."و امثال آن نبودیم.

استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.
یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.
او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ!
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ "ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ" ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ :

ﺳَﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔِﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ #ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.

استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند.دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم (عشق قدیمی شهریار) را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود.وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا...
💔
Read more
. این عکس رو امروز صبح ساعت ۹ قبل از اومدن سر کار گرفتم. ساعت ۷.۵ با صدای بارون و یه باد خنک پا شدم که باعث ...
Media Removed
. این عکس رو امروز صبح ساعت ۹ قبل از اومدن سر کار گرفتم. ساعت ۷.۵ با صدای بارون و یه باد خنک پا شدم که باعث شد رو اندازم رو تا گردن بکشم بالا. یه چشمم رو بخاطرش باز کردم و دیدم هوا روشنه. گفتم "وای فک کنم دیر شده. کف پام هنوز از دیشب درد می‌کنه، ای کاش بتونم یکم دیگه افقی بمونم." ساعتو دیدم خیالم راحت شد. هرچند ... .
این عکس رو امروز صبح ساعت ۹ قبل از اومدن سر کار گرفتم. ساعت ۷.۵ با صدای بارون و یه باد خنک پا شدم که باعث شد رو اندازم رو تا گردن بکشم بالا. یه چشمم رو بخاطرش باز کردم و دیدم هوا روشنه. گفتم "وای فک کنم دیر شده. کف پام هنوز از دیشب درد می‌کنه، ای کاش بتونم یکم دیگه افقی بمونم." ساعتو دیدم خیالم راحت شد. هرچند وقتی اینجوری از خواب پا می‌شم معنیش اینه که تا زنگ ساعتم هر یه ربع بیدارم و یه خوابِ "زنده بلا، مرده بلا" رو تجربه خواهم کرد. (عبارت رو با لهجه‌ی رشتی بخونین.) بعد فک کردم هوا چقد قشنگه، چقد خوب که دیشب پنجره‌ی سالن رو وا گذاشتم و الآن گل و گیاها یه نفسی می‌کشن.. بعد دوباره از ته دلم خوشحال شدم چون دیشب قبل از بستنِ در کافه، گفته بودم باد گرم زده و صبح باید بیام باغچه و گلدونا رو آب بدم، چقد خوب که حالا نباید آب مصرف کنم و خودشون آب می‌خورن!
بعد از همه‌ی این فکرها حدود یه ساعت دوباره این دنده اون دنده شدم و..
بعد اومدم سالن و برگ انجیری رو دیدم که جوونه‌ش کاملا وا شده و یه برگ سبز کمرنگ نازکِ بزززرگ خودشو پهن کرده وسط!
اومدنی از در بیرون، رو این میزِ کنار در که نامه‌های اعمالم رو روش می‌ذارم، یه چک کردم و یادم افتاد دیروز قبض برق اومده و من هی داشتم از همون لحظه فک می‌کردم چرا انقد زیاد؟ مگه بدهی قبلی دارم؟ خلاصه فرصت شد نیگاه کنم و دیدم واسه سه ماهه و بدهی نیست. خیالم راحت‌تر شد که من برق زیادی مصرف نکردم.
.
#دلبرین_خانه
.
یعنی می‌خوام بگم این صبح، این اول هفته، برای من خوب شروع شده.
امیدوارم واسه همتون همینجوری باشه.
یه هفته‌ی کم‌استرس (به هرحال جبر جغرافیاییه دیگه، استرس که هست!)، خوش‌حال و نرم و نازکِ آخرِ اردیبهشتی..
Read more
Loading...
Load More